برنامه مبارزاتی برای هژمونی پرولتاریا: چالش‌های اقتصادی، اجتماعی و ضرورت کنترل کارگری بر خدمات عمومی

برای تبدیل پرولتاریا به یک سوژه هژمونیک، مبارزات برنامه‌ای ضروری است که آرمان‌های طبقه کارگر را شکل دهد و مطالبات فوری آن را با چالش‌کشیدن استثمار سرمایه‌داری و مالکیت خصوصی پیوند دهد. اگرچه LFI (این یک حزب سیاسی جناح چپ در فرانسه است که در سال 2016 توسط ژان لوک ملانشون تأسیس شد.) در سال‌های اخیر در زمینه ایدئولوژیک سرمایه‌گذاری زیادی کرده است، برنامه آن تنها به حل مشکلات فوری در چارچوب توافقات با رژیم و شرکت‌های بزرگ پرداخته و به برنامه‌های محدود بوروکراسی اتحادیه‌های کارگری می‌پیوندد. در مقابل، طبقه کارگر برای مقابله با بحران‌های پیش‌رو به یک برنامه عملی جدی نیاز دارد که از الزامات تحمیل‌شده توسط طبقات حاکم فراتر رود.

طرح‌های ریاضت اقتصادی که به‌ویژه بر کارگران و طبقات پایین فشار می‌آورد، نشان‌دهنده این است که باید به‌وضوح از پرداخت بدهی‌های دولت خودداری شود. برنامه‌های ریاضت اقتصادی به تنزل زندگی روزمره میلیون‌ها کارگر منجر می‌شود، با از بین بردن حقوق، تضعیف خدمات عمومی و افزایش بیکاری و هزینه‌های زندگی. در برابر این شرایط، طبقه کارگر باید اولویت‌های خود را تحمیل کند: امتناع از کمک به کسب‌وکارهای بزرگ، دفاع از بودجه خدمات عمومی و تأمین اجتماعی جامع. اما تأمین مالی خدمات عمومی تنها کافی نیست، چرا که اگر این خدمات تحت کنترل طبقات حاکم باقی بمانند، تهدید به خصوصی‌سازی همچنان وجود خواهد داشت. بنابراین، مطالبه خدمات عمومی تحت کنترل کارگران و کاربران ضروری است.

بیکاری و اخراج‌ها تنها روشی برای تحمیل هزینه‌های بحران بر دوش کارگران است. اخراج‌های گسترده در ماه‌های اخیر از جمله در شرکت‌هایی مانند MA France، Vencorex و Michelin، فشار بیشتری بر طبقه کارگر وارد می‌کند. در این شرایط، مبارزه برای دفاع از مشاغل به همه کارگران مربوط می‌شود. باید خواستار ممنوعیت اخراج‌ها و استخدام کارگران نامطمئن و قراردادی شویم. این تنها از طریق سازماندهی و مبارزه در محل کار امکان‌پذیر است.




پزشکیان سده لوح هیچ تصویری از مبارزه طبقاتی در جامعه ندارد

به گزارش مشرق، نشست شورای توسعه فرهنگ قرآنی امروز (سه‌شنبه) با حضور  پزشکیان رئیس جمهور برگزار شد.

اظهارات رئیس‌جمهور در خصوص نارضایتی مردم و نسبت دادن آن به عدم اجرای دقیق دستورات دینی، نشان‌دهنده یک نگاه سطحی و غیرواقعی به مسائل عمیق‌تر جامعه است.

به جای آنکه به ریشه‌های اقتصادی و اجتماعی مشکلات نگاه شود، تمرکز تنها بر روی جنبه‌های دینی و معنوی، نوعی انحراف از مشکلات واقعی جامعه است. اقتصاد نئولیبرالی که بر اساس بازار آزاد و کم کردن نقش دولت در بخش‌های مختلف اقتصادی استوار است، منجر به گسترش شکاف‌های طبقاتی و بحران‌های اقتصادی در بسیاری از کشورهای جهان شده است. این سیستم اقتصادی در جمهوری اسلامی  به جریانات رانتی و وابستگی‌های خاص منجر می‌شود که در آن بخش‌هایی از جامعه از منابع و امکانات دولتی بهره‌مند می‌شوند و بسیاری از مردم با مشکلات مالی روبه‌رو هستند.

در این شرایط، تمرکز صرف بر مسائل دینی می‌تواند به نوعی خاک بر چشم مردم ریختن باشد.

نارضایتی مردم ریشه در مشکلات ساختاری اقتصادی و سیاسی دارد، نه در عدم اجرای دستورات دینی. اجرای دستورات دینی مشکلات جدید مدنی برای مردم آفریده است. در شرایطی که فساد اقتصادی و مدیریتی در سطوح مختلف کشور ریشه دوانده است، چگونه می‌توان با خواندن قرآن یا تأکید بر عمل به دستورات دینی این مشکلات را حل کرد؟

تأکید بر اینکه “اگر دستورات دینی اجرا می‌شد، مردم ناراضی نمی‌بودند”، ساده‌سازی مفاهیم طبقاتی است. جامعه نیازمند سیاست‌های اقتصادی عادلانه، شفافیت است.

اگر رئیس‌جمهور صادق باشد، باید گفت که او ساده‌لوح و بی‌توجه به واقعیت‌های پیچیده اجتماعی و اقتصادی است. او به وضوح درک درستی از مبارزات طبقاتی و اختلافات اجتماعی در کشور ندارد. دیدگاه‌هایی که تنها به اصول دینی اتکا می‌کنند، نه تنها مشکلات را حل نمی‌کنند بلکه موجب انحراف از واقعیت‌های عینی جامعه و نادیده گرفتن نابرابری‌ها و تضادهای طبقاتی موجود شوند.




کشورهای جنوب جهانی

دموکراسی

 بسیاری از کشورهای جنوب جهانی، مانند روسیه، هند، برزیل، آفریقای جنوبی، ونزوئلا و اندونزی، دموکراسی‌هایی غربی با سیستم‌های انتخاباتی کارا دارند، اگر چه دموکراسی در این کشورها در هم‌سنجی با کشورهای پیش‌رفته غربی کیفیت کم‌تری دارد و آلوده فساد سیاسی، دست‌کاری انتخاباتی و نمایندگی نابرابر است.

دیکتاتوری با پوشش دموکراسی

در کشورهای دیگر مانند ایران، عربستان سعودی و همه‌ی کشورها در خاورمیانه، ما با رژیم‌های ستم‌گر با مجلس‌های دست‌آموز و نمایشی روبرو هستیم که در آن‌ها قدرت سیاسی در دست اندکی است که آزادی‌های مدنی شهروندان را لگدمال می‌کند. در این کشورها، قدرت سیاسی در دست رهبران نظامی، پادشاهان یا نخبگان سیاسی است.

سیستم‌های انقلابی و سوسیالیستی

برخی کشورها مانند چین، ویتنام، کوبا و جمهوری دموکراتیک کره، دارای دولت‌های سوسیالیستی یا انقلابی هستند که بخش‌های کلیدی و سنگین اقتصاد در دست دولت است و دست‌گاه سیاسی به دنبال رفاه اجتماعی و برابری در جامعه است. در این کشورها دست‌گاه رهبری کشور در دست حزب طبقه کارگر با ایدئولوژی‌ مارکسیستی است.

فرمان‌روایی قبیله‌ای و بومی

در بخش‌هایی از آفریقا، جنوب شرق آسیا و آمریکای لاتین، ساختارهای فرمان‌روایی بومی و کهن نقش برجسته‌ای بازی می‌کند. این سیستم‌ها  بر پایه فرهنگ، آیین و خوی‌های بومی، رهبری قبیله‌ای و فرآیندهای تصمیم‌گیری جمعی است. در آفریقا کشورهایی مانند کنیـا، تانزانیا، نیجریه و سومالی به ویژه در روستاهای دورافتاده، در جنوب شرق آسیا کشورهایی مانند اندونزی به ویژه در جاوه و سوماترا، مالزی میان بومیان سابات و ساراواک، فیلیپین در میان گروه‌های بومی مانند ایگانائو، در آمریکای لاتین در پرو به ویژه در آمازون، بولیوی بویژه در آند و آمازون، بومیان به ویژه آیمارا و کچوا،  مکزیک بومیان اوآخاکا، در اقیانوسیه در فجی و پاپوآ گینه نو قبیله‌ای هنوز هم در روند تصمیم‌گیری‌های اجتماعی و فرهنگی  که در آنها رهبران بومی و مشاوران اجتماعی نقش‌های کلیدی دارند.




فساد گسترده و ریشه‌دواندن آن در دستگاه‌های جمهوری اسلامی ایران: آش آن‌قدر شور می‌شود که آشپز هم فهمید

فساد گسترده در جمهوری اسلامی ایران همواره موضوعی بوده که نه‌تنها به افکار عمومی، بلکه به دستگاه‌های قضائی و اجرائی فاسد نیز فشار آورده است. یکی از مهم‌ترین پرونده‌ها، پرونده کرسنت است که همچنان در مرکز توجه قرار دارد. عبدالرضا رحمانی فضلی، وزیر اسبق کشور، اخیراً در مصاحبه‌ای به این پرونده پرداخته و اعلام کرده که پرونده کرسنت نیاز به بررسی مجدد ندارد، بلکه تنها برخی ابهامات باید روشن شود. او با اشاره به این‌که تحقیقات اولیه در دیوان محاسبات انجام شده و پرونده از حوزه تخلف مالی فراتر رفته است، تأکید کرد که قوه قضائیه باید وارد عمل شود و هر فردی که در این فساد دست داشته، باید پاسخگو باشد. یعنی از فاسدان می‌خواهد که با فساد مبارزه کنند!!! رحمانی فضلی همزمان نگران آبروی دوستان فاسد خود نیز هست و بر لزوم جلوگیری از تخریب شخصیت‌های متهم در افکار عمومی تأکید کرد.

این اظهارات وزیر سابق کشور نشان می‌دهد که فساد در جمهوری اسلامی ایران به‌طور عمیق در نهادهای مختلف ریشه دوانده و در یک اقتصاد نئولیبرالیستی و رانتی، فساد به تمامی دستگاه‌ها سرایت کرده است. در این نوع اقتصاد، منابع و فرصت‌ها به صورت انحصاری و با سوءاستفاده از قدرت توزیع می‌شود که این شرایط، بستر مناسبی برای فساد گسترده فراهم می‌آورد. تنها با اراده مردم و تغییر جمهوری اسلامی و قوه قضائیه می‌توان به برخورد با آن پرداخت. در شرایطی که مردم بیکار و گرسنه هستند، جمهوری اسلامی به جای مبارزه با فاسدان به دنبال اجرای قانون حجاب است و برخورد با متخلفان آن را به‌طور جدی ادامه می‌دهد.




فشار جبهه پایداری برای اجرای قانون حجاب و عفاف: چالش‌ها و پیامدهای اجتماعی

جبهه پایداری، به ویژه گروه‌های نزدیک به سعید جلیلی، برای اجرای قانون حجاب و عفاف فشار زیادی وارد می‌کنند. این جریان‌ها به شدت بر لزوم تصویب و اجرای فوری این قانون تأکید دارند و تلاش می‌کنند مخالفت‌ها و ابهاماتی که در روند تصویب و اجرایی شدن آن به وجود آمده را نادیده بگیرند.

مخالفت‌های این گروه، علاوه بر فشار به دولت و مجلس، عمدتاً حول محور مفهوم “امنیت ملی” و نگرانی از پیامدهای اجتماعی و فرهنگی این قانون است. در واقع، جبهه پایداری با استناد به مصوبه شورای عالی امنیت ملی و تأکید بر لزوم اجرای آن، به دنبال تقویت نظارت‌ها و کنترل‌ها بر حجاب در جامعه است. اعضای این جریان، از جمله قاسم روانبخش، بر این باورند که هرگونه تأخیر در اجرای این قانون، تخطی از قانون و زیر سؤال بردن اعتبار مصوبات مجلس و شورای نگهبان است. از دید آنها، اجرای سریع این قانون به مثابه حفظ هویت دینی و فرهنگی کشور است.

دیگر جناحها معتقدند که تلاش‌های جبهه پایداری برای اجرای فوری قانون حجاب می‌تواند موجب تشدید تنش‌های اجتماعی و ایجاد شکاف‌های بیشتر در جامعه شود. آنها بر این باورند که چنین قوانینی ممکن است نارضایتی‌های عمومی را افزایش دهد و فضای اجتماعی را به بحرانی عمیق تبدیل کند. به‌ویژه در شرایطی که جامعه از فشارهای اجتماعی و اقتصادی زیادی رنج می‌برد، اجرای اجباری این قوانین می‌تواند موجب تشدید بحران‌ها و افزایش اعتراضات در میان مردم شود.

در نهایت، جبهه پایداری با پافشاری بر اجرای این قانون، به نظر می‌رسد که نه تنها در جهت تقویت نظارت‌های اجتماعی حرکت می‌کند، بلکه به دنبال تحمیل نگرش‌های ارتجاعی به جامعه است. این رویکرد، با توجه به تبعات اجتماعی و فرهنگی آن، ممکن است به بحران‌های گسترده‌تری دامن بزند و پیامدهای منفی عمیقی در زمینه‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به همراه داشته باشد.




از تاریخ بیاموزیم …

نوشتهگریک گودلز

برگردانآمادور نویدی

آن‌چه تاریخ می‌آموزد …

تزاریسم درسال‌های ارتجاع(۱۹۱۰۱۹۰۷پیروز گشت، و همه احزاب انقلابی و اپوزیسیون درهم شکسته شدندافسردگی، تضعیف روحیه، انشعاب، نفاق، وازدگی سیاسی، و پورنوگرافی جای‌گزین سیاست شدحتی انحراف بیش‌تری نسبت به آرمان‌گرایی فلسفی(philosophical idealism) موجود بود؛ درویش‌مسلکی(mysticism) جامه روز ضدانقلاب گشتاما درعین‌حال، این امر شکست بزرگی بود که به احزاب و طبقه انقلابی، آموزشی واقعی و خیلی مفید، آموزشی از دیالکتیک‌تاریخی(historical dialectics)، آموزشی در درک مبارزه سیاسی، و هم‌چنین در هنر و علم جهت مبارزه داداز یادگیری در لحظه‌های نیازست که فرد متوجه می‌شود دوستانش چه کسانی هستندارتش‌های شکست‌خورده درس‌شان را یاد می‌گیرند.

ولادیمیر ایلیچ لنین، رفتار کودکانه «چپ‌گرایی» کمونیسم (۱)

تاریخ در نیمه اول قرن ۲۱–م، درباره موقعیتی که ما امروز هستیم، چه می‌گوید؟

تاریخ قطعا به‌ما می‌گوید که سرمایه‌داری(capitalism) بزرگ‌ترین مشکل راه حل بی‌عدالتی، غیرمنطقی‌ها و تهدیدهای وجودی وافری‌ست که بشریت با آن روبروست. تاریخ هم‌چنین به‌ما یاد می‌دهد که پاسخ‌های اشتباه ناسیونالیسم (nationalism)، نژادپرستی (racialism)، و انزوای اجتماعی، موانع اصلی پیروزی بر کاپیتالیسم و شکاف طبقاتی در مرکز روابط احتماعی سرمایه‌داری هستند. تفرقه – جدایی بین متحدان بالقوه در مبارزه علیه‌سرمایه‌داری–عفونت عمیقی است که مانع از پیش‌روی آن‌هایی می‌شود که به‌دنبال عدالت‌اجتماعی برای همه هستند، درسی که به‌نظر می‌رسد که هردو، حامیان هویت‌های تصادفی منتخب و عمیقا شخصی فاقد آن‌ هستند.

ما حتی از شکست سرمایه داری زمانی دورتر می‌شویم که موانع هویتی نامحدودی برای وحدت ایجاد کنیم، و فردگرایی را بر منافع جمع( طبقه) مقدم شماریم.

آموزه های تاریخ به آسانی با کلی‌گویی‌های عجولانه و افکار واهی منحرف می‌شود. گمان شد که «پیروزی» آمریکا بر اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۰، نوید پایان تاریخ و، در ذهن یکی از عقلای مشهور، فرانسیس فوکویاما(Francis Fukuyama)، صعود‌ جهانی ارزش‌های آمریکایی و حاکمیت آمریکا بر نظم جهانی است. این نتیجه‌گیری طی ‌یک‌دهه، در بسیاری از جبهه‌ها با مقاومت مشخص مواجه شد، زیراکه آمریکا سعی نمود سلطه اش را تحمیل کند، ولی از همه جهت توسط قدرت‌های در حال ظهور مستقل، شورش‌ها، نیروهای مبارز در أسیا، خاورمیانه، و آمریکای جنوبی به چالش کشیده شد. دو دهه جنگ طولانی در افغانستان فقط نمونه ای دراماتیک از مقاومت جسورانه در برابر قدرت آمریکاست.

بدبختانه، بعداز سال ۱۹۹۱ مقاومت توده‌ای در قدرت‌های سرمایه‌داری اروپا وآمریکای شمالی مسیر متفاوتی را برگزید. «راه سوم» چپ میانه، که با عقب‌نشینی کمونیسم تقویت شده بود، سیاست‌های طبقاتی را جهت پیش‌برد سیاست‌های اقتصادی جهت «موجی که همه قایق‌ها را بالا ببرد»، هم‌چنین جهت سیاست‌های فرهنگی، میدان نبرد منتخب و مورد علاقه راست سیاسی را رها کرد. این چپ «آبرومند»- آبرومند به قدرت و ثروت– در دهه های بعد، با فساد تدریجی آرای طبقه کارگر، بهای انتخاباتی را پرداخت نمود. امروزه، چپ میانه اروپا، به‌همراه هم‌تای راست–میانه اش، جهت تسلط بر سیاست، مبارزه ضعیفی می‌کنند، همان‌گونه که از جنگ جهانی دوم انجام داده اند.

بحران‌های چندجانبه سرمایه‌داری– بی‌کاری، رشد اقتصادی ضعیف، تورم، رکود، نداشتن مشروعیت سیاسی، نابرابری، خدمات اجتماعی ضعیف، زیرساخت‌های پوسیده، و تخریب محیط‌زیست– همه و همه پس از «پیروزی» سرمایه‌داری در سال ۱۹۹۱ یکی بعداز دیگری اتفاق افتاده است. کاهش توقعات و افزایش محروم محرومیت توده ای، فرصتی عینی برای چپ رادیکال جهت تغییر ایجاد نموده که فقط در نسل‌های پیشین دیده شده است.

ولی چپ رادیکال آماده این چالش نبود، متعاقب سال ۱۹۹۱ بر این باور بود که سوسیالیسم، به‌شکلی که ما آن‌را می‌شناختیم یاغیرممکن‌ست یا در آینده خیلی دور می‌تواند ‌پروژه ما باشد. خودنابودی و تغییر ناگهانی دو حزب کمونیست بزرگ اروپا فقط به بدبینی افزوده اند. این زمانی بود که شبیه به سال‌های بعداز انقلاب شکست‌خورده سال ۱۹۰۵ روسیه بود، همان‌گونه که لنین تعریف نمود:

تزاریسم[سرمایه‌داریدرسال‌های ارتجاع(۱۹۱۰۱۹۰۷پیروز گشت، و همه احزاب انقلابی و اپوزیسیون درهم شکسته شدندافسردگی، تضعیف روحیه، انشعاب، نفاق، وازدگی سیاسی، و پورنوگرافی جای‌گزین سیاست شدحتی انحراف بیش‌تری نسبت به آرمان‌گرایی فلسفی(philosophical idealism) موجود بود؛ درویش‌مسلکی(mysticism) جامه روز ضدانقلاب گشتاما درعین‌حال، این امر شکست بزرگی بود که به احزاب و طبقه انقلابی، آموزشی واقعی و خیلی مفید، آموزشی از دیالکتیک تاریخی(historical dialectics)، آموزشی در درک مبارزه سیاسی، و هم‌چنین در هنر و علم جهت مبارزه داداز یادگیری در لحظه‌های نیازست که فرد متوجه می‌شود دوستانش چه کسانی هستندارتش‌های شکست‌خورده درس‌شان را یاد می‌گیرند.

چپ رادیکال، فراتر از ترک پروژه سوسیالیستی، تا حدزیادی از شکست سال ۱۹۹۱ درس‌های مفیدی نگرفت. زمانی‌که مشاغل در تعداد بسیار زیاد به کشورهایی‌ با دست‌مزد کم برون‌سپاری شد، چپ، «جهانی شدن»(globalization) را مقصر دانست– پروسه ای که عموما و غالبا در پروسه انباشت سرمایه‌داری با آن روبه‌رو می‌شویم. مبارزه با یک فاز – فازی که به‌سرعت توسط بازخیز یک ناسیونالیسم اقتصادی روبه رشد فراتر می‌رود – جهت مشکلات جامعه خیلی آسان‌ترست، اما بسیار کم‌تر موثر است تا به عامل بهٰ‌وجود آورنده مشکلات– سرمایه‌داری– حمله کند. گویی مردم بر این باورند که واقعا می‌توانند زمان را به دوران خیالی و مهربان‌تر ‌سرمایه‌داری برگردانند.

سایرین در جنبش‌های سوسیالیستی ضعیف، دشمن را به‌عنوان فاز دیگری از سرمایه‌داری معین می‌کنند: «نئولیبرالیسم»- مجموعه ای از سیاست‌های طبقه حاکم که جهت فرار از سقوط سال‌های ۱۹۷۰ پارادایم کینزی/ سمت تقاضای پساجنگ طراحی شده بود.(۲)

طی آن دهه‌های شکست‌خورده، رکود تورمی و رقابت تهاجمی خارجی، نمونه خیانت طبقاتی را به رسوایی کشاند، چپ میانه با کورپورات‌های انحصاری شرورانه علیه هم‌کار خود، یعنی رهبری کارگری به هم‌کاری طبقاتی روی آورد. دهه‌ها یورش ‌سرمایه‌‌داری با تارومار کردن زحمت‌کشان آزادی‌خواه و متحدان سابق و «مترقی» دنبال شد، و خیلی از دست‌آوردهای گذشته معکوس گردیدند.

متعاقب سال ۱۹۹۱ و درحالی که خیلی‌هااز پروژه سوسیالیستی دست کشیده بودند، تعداد زیادی از چپ‌ها ترجیح دادند که به سرطان سرمایه‌داری حمله نکنند، به‌جایش سعی نمودند تا نشانه‌های دردناک نئولیبرالیسم را کم‌اهمیت جلوه دهند.

انحراف به «ایدئالیسم فلسفی» که توسط لنین توصیف شده است، متعاقب سقوط(تخریب–م) اتحاد شوروی در همه جا شایع بود. آکادمیک‌ها تئوری امپریالیسم لنین را با فانتزی‌های وحشیانه از افول دولت– ملت(خیال‌پردازی خجالت‌زده از توسعه پرخاش‌گری جهانی امپراتوری آمریکا– برترین و ابرقدرت‌مندترین دولت– –ملت همه دوران‌ها)را نادیده گرفتند. سایر متفکران، کورپورات‌های سرمایه‌داری فراملی را تحت‌الشعاع قرار دادند و دولت– ملت را جای‌گزین کردند، گویی ملت– دولت از نزدیک با سرمایه انحصاری ترکیب نشده بود. این انحراف از تجزیه و تحلیل ماتریالیستی– تاریخی لنین با مقاله بدنام امپراتوری هاردت و نگری(Hardt and Negri)، به اوج چرندیات خود رسید، بااین فرض که اینک تاریخ در یک نیروی مرموز و کلی قرار دارد که آن‌ها آن‌را «امپراتوری» می خواندند، نهادی مبهم، غیرقابل توصیف که رقیب قطعی هگل (Hegel) است.

در چپ بین المللی، عده ای، امکان احیای سوسیالیستی را در طرد عادلانه سُلطه آمریکا توسط جنبش‌های اجتماعی آمریکای لاتین، با به‌اصطلاح انقلاب «صورتی» دیدند. انتخابات، چندین رهبر کاربزماتیک امیدبخش را به‌قدرت رساند که علنا و شدیدا مخالف دیکته‌های تحمیلی امپریالیسم آمریکا بودند. هوگو چاوز(Hugo Chavez) مهم‌ترین آن‌هاست که گستاخی دولت آمریکا را مسخره نمود، خوار شمرد، و یک سیاست خارجی مستقل را برقرار ساخت و براساس درآمد منابع فراوان آن‌موقع ونزوئلا، یک دولت رفاه و سخاوت‌مند و انسانی ایجاد نمود.

سایر رهبران در آمریکای مرکزی و جنوبی جهت پیوستن به جبهه ضدامپریالیستی و سوسیال دمکراتیک، با هدف استقلال بولیواری از استعمار نو( پروژه حق حاکمیت) را الهام گرفته بودند، که رایج‌ترین ویژگی مشترک‌شان بود. به‌خاطر لفاظی‌های «سوسیالیستی»، بسیاری از چپ‌ها این جنبش‌های چندطبقه ای و رفرمیستی را به موقعیت «سوسیالیسم قرن ۲۱–م ارتقاء دادند. الحق که برخی از رهبران گرچه فاقد برنامه، حزب انقلابی، و یک درک لازم بودند، اما واقعا امید و تجسمی سوسیالیستی داشتند.

سوسیالیسم قرن ۲۱–م، بدون مقابله وجودی با سرمایه‌داری، ثابت نموده که هدفی دست‌نیافتنی است، بویژه که یک بورژوازی داخلی تحت حمایت آمریکا، هنوز قدرت اقتصادی زیادی دارد. رؤیای سوسیال دمکراتیکی رام، که در شراکت با سرمایه‌داری در هیچ جای دنیا از طبقه کارگر حمایت نکرده است، و با غولی که متخاصم در برابرش قرار گرفته، در آمریکای لاتین هم موفق نیست.

آخرین نظریه‌ای که چپ را از سوسیالیسم دور می‌سازد، دکترین جهان چندقطبی است– که قرارست جهان تک‌قطبی آمریکا را از اوج گروه امپریالیستی حذف نموده– جهانی عادلانه‌تر بنا کند و حتی ما را به سوسیالیسم نزدیک‌تر سازد. مادامی‌که سرمایه‌داران زمین بازی اقتصادی را در بسیاری از کشورها هم‌وار می‌کنند و به بازارهای آزاد جهت استثمار سایرین خوش‌آمد می‌گویند، جهان چندقطبی هیچ سود ملموسی برای زحمت‌کشان ندارد. بدون شک، سُلطه آهنینی که سرمایه‌داران آمریکایی در نهادهای اقتصادی بین المللی دارند، کاربُرد بی‌رویه تحریم‌ها و تعرفه‌های آمریکا، رقیب‌های آمریکا را تحریک نموده و هژمونی آمریکا را ضعیف کرده است. ولی پیروزی آن‌ها در کاهش قدرت آمریکا برای کارگران استثماره شده آسیا، آمریکای مرکزی و جنوبی یا آفریقا که هم‌چنان استثمار می‌شوند، پیامد ناچیزی دارد.

هممانند دوره متعاقب انقلاب سال ۱۹۰۵ روسیه که توسط لنین توصیف شد، دوره پس از تخریب اتحاد شوروی برای چپ بین المللی سخت بوده است. متعاقب تفریج و بازی با پاسخ‌های عجیب و غریب «جدید»، و احمقانه، به آن‌چه که خیلی‌ها به‌عنوان شکست سوسیالیسم درک می‌کنند، چپ به طبقه کارگر تحت محاصره، پیروزی‌های کمی ارائه داده است. در ۳۳ سال گذشته، تئوریسین‌ها دشمنان جدیدی مطرح ساخته‌اند: سرمایه‌دار‌ی‌نئولیبرال، سرمایه‌داری‌فاجعه بار، سرمایه‌داری‌نژادی، سرمایه‌داری‌صمیمی، ابرسرمایه‌داری، سرمایه‌داری‌ویروس کرونا، سرمایه‌داری‌تک‌قطبی و انواعی از سرمایه‌داری‌ها … چیزی‌که همه این تئوری‌هادر آن سهیم‌ند، درنگی کُشنده جهت گذار از خودسیستم سرمایه‌داری است. همه آن‌ها به یک سرمایه‌داری اصلاح و مدیریت شده معتقدند– فارغ از انحراف‌هایش– به‌نحوی که در خدمت همه طبقات باشد.

پس از ۳۳ سال باید این تجربه نجات سرمایه‌داری از خودش را رها نمود. زمانش رسیده است که بقول لنین، چپ «درسی واقعی و بسیار مفید، درسی در دیالکتیک تاریخی، درسی در درک مبارزه سیاسی، و در هنر و علم انجام آن مبارزه» فراگیرد. چنان‌چه شکست سرمایه‌داری هدف ما باشد، این امر نیازمند اشکال سازمان‌دهی سیاسی محک خورده و آزموده شده است: یک سازمان سیاسی انقلابی، نیازمند یک حزب مستقل و باشهامت است که دربرگیرنده هردو، دمکراسی و سانترالیسیم(centrism) باشد– یک حزب لنینیستی– با برنامه ای روشن که زحمت‌کشان را به بزرگ‌ترین پروژه قرن ۲۱–م: پیروزی و ساخت سوسیالیسم جذب نماید. این‌ست آن درسی که باید از تاریخ بیاموزیم.




تأمین مالی رسانه‌ها و سازمان‌های غیردولتی برای تغییر روایت و سیاست‌ها

پس از  تصمیم‌گیری اخیر امریکا مبنی بر کاهش بودجه به USAID، ابعاد دخالت این کشور در تأمین مالی رسانه‌ها برای تسخیر جامعه مدنی در سراسر جهان فاش شد. در اوکراین، USAID نقش کلیدی در سرنگونی رئیس‌جمهور یانوکوویچ در سال ۲۰۱۴ ایفا کرد و از آن زمان به بعد ۸۵ تا ۹۰ درصد از رسانه‌های اوکراینی را تأمین مالی کرده تا کنترل روایت را حفظ کند.

نخست‌وزیر گرجستان نیز هشدار داد که سازمان‌های غیردولتی غربی برای سرنگونی دولت و تبدیل گرجستان به جبهه‌ای جدید علیه روسیه فعال شده‌اند. شواهد زیادی نشان می‌دهند که دولت آمریکا از دهه ۱۹۸۰ «سازمان‌های غیردولتی» (NGOها) را تأسیس کرده که از سوی دولت ایالات متحده تأمین مالی می‌شوند، و با افراد مرتبط با نهادهای اطلاعاتی آمریکا پر شده‌اند تا منافع ژئوپولیتیکی این کشور را تحت پوشش ترویج دموکراسی و حقوق بشر دنبال می‌کنند. یکی از این NGOها، (NED) است که توسط رونالد ریگان تأسیس شد تا برخی از وظایف CIA را بر عهده بگیرد.

پس از پیروزی زلنسکی در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۹، USAID و NGOهای آن فعال شدند تا او را از پیشبرد دستور کار صلح خود منصرف کنند. این NGOها، همراه با تهدیدات جانی گروه‌های راست افراطی تهدید کردند که اگر زلنسکی به وعده‌های خود در مورد صلح با روسیه عمل کند، پیامدهایی سیاسی خواهد داشت. در نهایت، زلنسکی به سیاست‌های امریکا متحده پیوست و به تعهدات اولیه خود در مورد صلح پایبند نماند.

این شبکه‌های آمریکایی برای نظارت بر تحولات سیاسی و جلوگیری از ایجاد مخالفت در کشورهای مختلف، حتی در کشورهایی که متحد و دوست  ایالات متحده هستند به کار گرفته می‌شوند .

در واقع، سازمان‌های آمریکایی به‌طور مؤثر در تلاش بودند تا اوکراین را از نفوذ روسیه دور کنند و آن را به سمت هم‌پیمانی‌های نزدیک‌تر با اتحادیه اروپا و ناتو هدایت کنند.




چالش‌های سبزها در برابر سیاست‌های امپریالیستی: نگاهی به نظامی‌گری

سبزها بیش‌تر سرگرم جستارهایی مانند حقوق بشر، محیط زیست بدون پیوند زدن آن‌ها به زمینه سرمایه‌داری و امپریالیستی آن‌ها هستند. این روی‌کرد، به‌ویژه هنگامی که این حزب نیازمند یک واکاوی ژرف برای ایستادگی در برابر سیاست‌های امپریالیستی است، تحلیل حزب را  با چشم‌پوشی از سرشت سیستماتیک امپریالیسم و پیامدهای آن بر کشورهای دیگر آبکی می‌کند و آن را در گردان امپریالیست‌ها می‌گذارد.

یکی دیگر از انتقادها به حزب سبزها این است که این حزب با این که به چالش‌های  حقوق بشری و نابرابری‌های اجتماعی می‌پردازد، ولی به زمینه‌های  ساختاری و اقتصادی این نابرابری‌ها و پیوند آن‌ها با سیاست‌های امپریالیستی نمی‌پردازد. برای نمونه، پشتیبانی از دموکراسی و حقوق بشر در کشورهای غیر غربی، با فراموشی یورش‌های  نظامی، اقتصادی و سیاسی کشورهای غربی، می‌تواند نگاهی روبنایی به پیامدهای امپریالیستی می‌پردازد.

نیاز به یادآوری است که نظامی‌گری به ویران‌گری محیط زیست و نابودی بخش‌های سبز آن کمک می‌کند. جنگ با کاربرد ماشین‌آلات سنگین، جنگ‌افزار و مواد منفجره، به جنگل‌زدایی، فرسایش خاک و آلودگی آب می‌انجامد. جنگ‌ها جا پاهایی ماندگار بر بوم‌زیستی می‌گذارند که زیست‌گاه‌ها را ویران می‌کنند و خطری برای گونه‌های زیستی به شمار می‌آیند. تولید و آزمایش جنگ‌افزارها به پخش گازهای گل‌خانه‌ای مانند CO2 می‌انجامد  که بحران آب و هوایی را افزایش می‌دهد. گسترش زیرساخت‌های نظامی و ویرانی زیست‌محیطی از سوی جنگ، به نابودی طبیعت دامن می‌زند و توانایی زمین برای پشتیبانی از زندگی را کاهش می‌دهد. در زمانی که پایداری محیط زیست مهم  است، نظامی‌گری هم چون یک  نیرویی ویران‌گر اکوسیستم‌ها پاسبانی از گیاهان و جانوران  را به چالش می‌کشد. 

پرسش ولی این‌جاست که حزبی که خود را سبز می‌داند، حتا اگر جان انسان‌ها برای  آن کم‌تر از پشیزی باشد، پس چرا برای سرسبزی زمین با نظامی‌گری  نبرد نمی‌کند؟