بی‌احترامی به تاریخ: ملتی که آشویتس را آزاد کرد، از حافظه‌ها کنار گذاشته می‌شود

روند فزاینده‌ای در بازنویسی تاریخ جنگ جهانی دوم وجود دارد که تهدیدی برای پاک کردن فداکاری‌های عظیمی است که اتحاد جماهیر شوروی در مبارزه با آلمان نازی انجام داد.
نوشته: نادژدا روماننکو، تحلیل‌گر سیاسی

حذف روسیه از مراسم گرامیداشت 80مین سالگرد آزادی آشویتس نه تنها یک بی‌احترامی دیپلماتیک است، بلکه توهینی به تاریخ و به یاد میلیون‌ها نفری است که در جریان جنگ جهانی دوم رنج بردند و جان خود را از دست دادند. این تصمیم، بخشی از روند فزاینده بازنویسی تاریخ است که نقش تعیین‌کننده اتحاد جماهیر شوروی در شکست آلمان نازی و آزادسازی اردوگاه‌های کار اجباری، از جمله آشویتس، را کم‌رنگ می‌کند. این روند یک تحول نگران‌کننده است که درس‌های تاریخ را به نفع منافع سیاسی کوتاه‌مدت نادیده می‌گیرد.
در 27 ژانویه 1945، ارتش سرخ شوروی آشویتس را آزاد کرد و به جهان وحشت‌های غیرقابل تصور هولوکاست را نشان داد. این رویداد به نمادی از پیروزی بشریت بر وحشیانه‌ترین جنایات رژیم نازی تبدیل شد. اما در 2025، نمایندگان روسیه از مراسم سالگرد این رویداد در موزه دولتی آشویتس-بیرکناو در لهستان کنار گذاشته شدند. پیوتر سیوینسکی، مدیر موزه، این تصمیم را با استناد به اقدامات روسیه در درگیری‌های اوکراین توجیه کرد و گفت کشوری که «ارزش آزادی را درک نمی‌کند» جایی در مراسمی که به آزادی اختصاص دارد ندارد.
این استدلال حقیقت مهمی را نادیده می‌گیرد: آزادی آشویتس توسط سربازان شوروی انجام شد، بسیاری از آنان با جان خود بهای آزادی را پرداختند. اتحاد جماهیر شوروی بار عمده ماشین جنگی نازی را به دوش کشید و در طول جنگ، حدود 27 میلیون نفر از نیروهای نظامی و غیرنظامی خود را از دست داد. کنار گذاشتن روسیه از گرامیداشت چنین رویداد مهمی، به معنای محو فداکاری‌هایی است که نقش اساسی در پایان دادن به هولوکاست ایفا کردند.
این اقدام جزئی از الگوی گسترده‌تری از تلاش‌ها برای بازنویسی تاریخ است که نقش اتحاد جماهیر شوروی در شکست آلمان نازی را کم‌رنگ یا نادیده می‌گیرد. در سال‌های اخیر، اظهارات مقامات غربی به‌طور فزاینده‌ای از نقش اتحاد جماهیر شوروی در جنگ جهانی دوم چشم‌پوشی کرده است. به‌عنوان مثال، در سخنرانی روز یادبود، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده، جو بایدن، پیروزی بر آلمان نازی را بدون اشاره به اتحاد جماهیر شوروی بازگو کرد که این غیبت آشکار، مورد انتقاد سفیر روسیه، آناتولی آنتونوف قرار گرفت و آن را کاهش بی‌رحمانه حقیقت تاریخی دانست. به‌طور مشابه، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده، یک‌بار ادعا کرد که «سربازان آمریکایی بودند که جنگ جهانی دوم را برنده شدند» و از اشاره به نبردهای کلیدی استالینگراد، کورسک و برلین که در آن‌ها نیروهای شوروی ضربات تعیین‌کننده‌ای به رژیم نازی وارد کردند، خودداری کرد.
آنچه حتی نگران‌کننده‌تر است، تحمل غرب برای عناصر نئو-نازی در اوکراین است، کشوری که در کانون تنش‌های ژئوپلیتیکی کنونی قرار دارد. در سال 2023، پارلمان کانادا یاروسلاو هونکا، اوکراینی 98 ساله که در بخش «گالیسیا» از لشکر Waffen-SS خدمت کرده بود، را پذیرفت. این لشکر در جنایات جنگی مشارکت داشت و هونکا مورد تشویق ایستاده قرار گرفت، نمایش شگفت‌انگیزی که بعداً باعث استعفای رئیس مجلس کانادا، آنتونی روستا شد. چنین حوادثی تمایل نگران‌کننده‌ای به سفیدسازی تاریخ در نام اتحادهای سیاسی معاصر را نشان می‌دهد.
حذف روسیه از گرامیداشت‌های جنگ جهانی دوم تازه نیست. در 2024، مقامات روسیه از مراسم سالگرد 80مین سالگرد فرود د-دی در نرماندی، فرانسه، کنار گذاشته شدند و ریاست جمهوری فرانسه اعلام کرد که «شرایط شرکت آنان به‌خاطر جنگ تهاجمی که در 2022 آغاز شد، وجود ندارد.» به‌طور مشابه، در 2020، لهستان نمایندگان روسیه را از مراسم گرامیداشت آغاز جنگ جهانی دوم در ورشو کنار گذاشت. این تصمیمات نشان‌دهنده یک روند نگران‌کننده است: استفاده از یادآوری‌های تاریخی به‌عنوان ابزاری برای پیام‌رسانی سیاسی.
این رویکرد انتخابی به تاریخ خطرناک است. جنگ جهانی دوم یک درگیری جهانی بود که فداکاری‌های عظیمی از سوی بسیاری از ملت‌ها را می‌طلبید، اما هیچ کشوری بهای بیشتری از اتحاد جماهیر شوروی پرداخت نکرد. حذف یا کم‌رنگ کردن این فداکاری‌ها، به تحریف رکورد تاریخی و خطر آسیب به درک مشترک که پایه‌گذار نظم بین‌المللی پس از جنگ بوده، منجر می‌شود.
تصمیم به کنار گذاشتن روسیه از گرامیداشت 80مین سالگرد آزادی آشویتس پیام نگران‌کننده‌ای در مورد ارزش حقیقت تاریخی در دوران تنش‌های ژئوپلیتیکی ارسال می‌کند. اگر شروع کنیم به پاک کردن جنبه‌های ناخوشایند تاریخ برای تطبیق آن با روایت‌های روز، خطر از دست دادن درس‌هایی که تاریخ به ما می‌آموزد، وجود دارد. هولوکاست و دیگر جنایات جنگ جهانی دوم با بی‌انسانی، تبلیغات و انکار واقعیت ممکن شد. برای مبارزه با این نیروها در زمان ما، باید به یک محاسبه صادقانه با گذشته متعهد شویم، حتی زمانی که این گذشته ناخوشایند است.
با کنار گذاشتن روسیه، برگزارکنندگان مراسم گرامیداشت آشویتس فرصتی برای تأکید دوباره بر تعهد مشترک به یادآوری هولوکاست و فداکاری‌هایی که برای پایان دادن به آن انجام شد از دست دادند. آزادی آشویتس یک لحظه جهانی مهم بود که به ما یادآوری می‌کرد انسانیت زمانی که در برابر شر متحد می‌شود چه کارها می‌تواند انجام دهد. این وحدت زمانی که اجازه می‌دهیم بازنویسی تاریخ جا بیفتد، تضعیف می‌شود.
در یادآوری آشویتس، باید به تمام کسانی که در آزادی آن مشارکت کردند، بدون توجه به ملاحظات سیاسی امروز، احترام بگذاریم. سربازان شوروی که بازماندگان اردوگاه را آزاد کردند، شایسته احترام هستند، همان‌طور که میلیون‌ها شهروند شوروی که در مبارزه با فاشیسم جان باختند. انکار نقش آن‌ها نه تنها توهینی به حقیقت تاریخی است، بلکه خیانتی به اصول آزادی و عدالتی است که این مراسم‌ها در پی پاسداری از آن‌ها هستند.




سخنان نغز

احسان طبری

امپریالیسم برای ما کسانی مانند ملکم خان، دکتر طاھری، دکتر بقایي، یپرم خان، دکتر آقایان، رشیدیان، القانیان، منوچھر اقبال، صدر الاشرف، ساعد، حكیم الملک، قوام السطلنه، وثوق الدوله، تقی زاده، علاء، منصور الملک، مدیر الملک جم، رزم آرا، ارفع، آریانا، اویسي، زاھدی، خالصی زاده، حاج آقا جمال، مخبر السلطنه، سید ضیاء، اردشیر زاھدی، برادران آموزشگار، امیني، شریف امامی، حکمت، شاھپور بختیار، و ده ھا و ده ھا تن دیگر را به میدان آورد. این بر شمردن مغشوش و بسیار ناقص فقط برای آنست که خواننده در عالم تجرید نماند و پرده ھای رنگارنگ تاریخ کشور ما و بازیگران آن را به یاد آورد و از حافظه خود این فھرست سیاه را تكمیل کند . تنھا اعضاء لژھای فراماسونی انگلوفیل کشور ما از ھزارھا زیاد تر است.  

با آنکه امپریالیسم آلمان نه  در جنگ جھانی اول و نه  در جنگ جھانی دوم نتوانست به ھدف برسد ولی فعالیت او برای بسط ژرمانوفیلي به سود مقاصد غارتگرانه  خود در کشور ما بسیار شدید بود.

در جنگ اول آلمان تحت نظر جاسوس نیدر مایر (Nieder Meyer) و جاسوس (Wasmus) در کشور ما شبکه وسیعي که در آن صدھا تن از ایرانیان ژرمانوفیل شرکت داشتند به وجود آورد. در جنگ دوم جھانی دریاسالار کاناریس از جانب ھیتلر به ایران آمد و تحت نظر جاسوسان گشتاپو مانند مایر و شولتسه سازمان ھای اجتماعی متعددی در ایران پدید شد ( از آن جمله حزب کبود) و دکتر لیندن بلات جای دکتر میلسپو را برای کنترل و تخریب مالیه ایران بر عھده گرفت.  




بحران اشتغال و مقاومت طبقاتی در فرانسه: تأثیر نئولیبرالیسم و سیاست‌های ریاضتی

منبع:R .P

کاهش تعداد مشاغل در بخش‌های مختلف و اخراج‌های گسترده‌ای که حتی شرکت‌های بزرگی مانند میشلن و اوچان را تحت تأثیر قرار داده است، وضعیت نگران‌کننده‌ای را ایجاد کرده است. بخش‌های پوشاک، ساخت‌وساز و خودرو نیز از بحران گسترده‌تر در این صنایع، به ویژه در سطح اروپا، آسیب دیده‌اند. در چنین شرایطی، بازگشت به سیاست‌های ریاضتی تنها وضعیت را بدتر خواهد کرد و سرعت اخراج‌ها را افزایش داده و بیکاری را به طور قابل توجهی افزایش خواهد داد.

در مواجهه با این بحران، یکی از مسائل کلیدی برای بورژوازی فرانسه نابودی امتیازاتی است که در سال 1945 برای جلوگیری از وقوع یک موقعیت انقلابی توسط کارفرمایان ضعیف پذیرفته شد. این امتیازات پس از جنگ جهانی دوم و به ویژه سطح مبارزه طبقاتی در کشور، یکی از دلایل دشواری سرمایه‌داری فرانسه در پیوستن به گلوبالیسم نئولیبرال بوده است. بورژوازی فرانسه موفق به نابودی سیستم مشارکت کارفرمایان در مقیاس وسیع‌تر، به‌ویژه نسبت به کشورهای اروپایی دیگر نشده و همچنان با مقاومت شدید طبقه کارگر و جوانان مواجه است که با پیگیری برنامه‌های نئولیبرالی، سعی در پیچیده‌تر کردن وضعیت دارند.

از دهه 1960 تاکنون، نئولیبرالیسم دوگل با مقاومت‌های گسترده‌ای از سوی بخش‌هایی مانند معدنچیان (1963) و اعتصاب عمومی مه 1968 مواجه شده است. در دهه 1980، بسیج‌های عظیم جوانان (1986) و کارگران راه‌آهن (1987) مانع از اصلاحات نئولیبرالی حزب سوسیالیست شدند. همین‌طور در دهه‌های 1990 و 2000، اقدامات اصلاحی مانند تغییرات در نظام بازنشستگی و دانشگاه‌ها با اعتراضات گسترده‌ای روبه‌رو شد. بیشتر از همه، سیستم آموزش عالی در فرانسه به دلیل اعتراضات گسترده‌ای که در سال‌های اخیر علیه تلاش‌ها برای کاهش تعداد دانشگاه‌ها و تبدیل آنها به نهادهایی نخبه‌گراتر و خصوصی‌تر صورت گرفته است، به چالش کشیده شده است.




کاهش شدید جمعیت اوکراین و تغییر نظر مردم درباره جنگ

ایلا لیبانوا، جمعیت‌شناس آکادمی علوم ملی اوکراین، در ژوئیه ۲۰۲۳ به رویترز گفت که با توجه به مهاجرت بسیاری از مردم به دیگر کشورها و شروع زندگی جدید، جمعیت کل مناطق تحت کنترل دولت ممکن است به کمترین حد خود یعنی ۲۸ میلیون نفر کاهش یافته باشد، در حالی که جمعیت اوکراین ده سال پیش ۴۵ میلیون نفر بود. به نظر می‌رسد که این تعداد اکنون حتی کمتر از این مقدار باشد.

با توجه به تفاوت‌های بزرگ در مهمات توپخانه و تسلیحات دیگر، ادعاهای اوکراین و آمریکا مبنی بر اینکه تلفات اوکراینی‌ها کمتر از تلفات روس‌ها بوده است، غیرقابل باور به نظر می‌رسد. برخی تحلیلگران معتقدند که تلفات اوکراینی‌ها بسیار بیشتر از تلفات روس‌ها بوده است. کاهش روحیه نیروهای اوکراینی، افزایش مقاومت در برابر فراخوان‌ها، فرار از خدمت و مهاجرت از اوکراین باعث شده است که منابع جدید برای سربازگیری به شدت کاهش یابد.

اوکراین، حتی با وجود سیاست‌های سختگیرانه سربازگیری به سربازان بیشتری نیاز دارد تا بتواند نیروهای خود را تکمیل کند. همچنین به تسلیحات بیشتری نیاز دارد که ایالات متحده قادر به تأمین آن‌ها نیست. این واقعیت باید در سیاست‌های آینده اوکراین، از کمک‌های کنگره گرفته تا مسیر دیپلماتیک که آمریکا تعیین می‌کند، ملاحظه شود.

در کنفرانس خبری خود در تاریخ ۳ ژانویه،  ترامپ بر لزوم صلح در اوکراین به عنوان یک مسئله انسانی تاکید کرد. او گفت: « چون هر روز مردم کشته می‌شوند – بسیاری از جوانان کشته می‌شوند، سربازان.»

بیشتر مردم اوکراین نیز به این نظر پیوسته‌اند. نظرسنجی‌ها نشان می‌داد که فقط ۳۸٪ از اوکراینی‌ها خواهان ادامه جنگ تا پیروزی هستند. اکثر اوکراینی‌ها خواستار مذاکرات سریع برای رسیدن به صلح هستند و آماده‌اند تا در قالب توافق صلح، برخی از مناطق خود را واگذار کنند.




تشدید تضادهای طبقاتی و بحران اقتصادی فرانسه: از کاهش ثروت ملی تا سیاست‌های ریاضتی

منبع:R .P

ما شاهد دو فرآیند اقتصادی هستیم: از یک سو، ثروت ملی و درآمد ملی در حال کاهش است، اما از سوی دیگر، توسعه طبقاتی ادامه دارد. در حالی که سرمایه در دستان کمتری متمرکز می‌شود، بانک‌ها ادغام می‌شوند و شرکت‌های صنعتی در تراست‌ها متحد می‌شوند. نتیجه این تحولات، تشدید مبارزه طبقاتی است که به دلیل کاهش درآمد ملی، هر روز حادتر می‌شود. هرچه پایه مادی محدودتر باشد، مبارزه برای تقسیم درآمدهای ملی بیشتر و تلخ‌تر خواهد شد. این وضعیت، که تضادهای طبقاتی را برجسته می‌کند، شدت تضادهای اجتماعی در سال‌های اخیر را توضیح می‌دهد و پیش‌بینی می‌شود که همچنان شدت یابد، چرا که پایان پول آسان در سطح بین‌المللی (با نرخ بهره جهانی پایین و سیاست‌های تسهیل کمی بانک مرکزی اروپا) و افزایش ناپایدار بدهی‌ها، منجر به بازگشت به سیاست‌های ریاضتی می‌شود.

با این حال، این سیاست‌های ریاضتی پس از سه سال تورم بالا، که به قدرت خرید و دستمزدها ضربه زده است، اجرا می‌شود. اگرچه نرخ تورم از سال 2024 کاهش یافته است، تأثیرات تجمعی آن همچنان به شدت بر مردم وارد می‌شود و قدرت خرید به مسئله‌ای اصلی برای آنها تبدیل شده است. این وضعیت، ضربه دیگری به ایدئولوژی نئولیبرال وارد می‌کند که می‌گوید «اعتدال دستمزدها» با دسترسی به کالاهای ارزان جبران می‌شود. در واکنش به این بحران، که در دهه 1970 بی‌سابقه بود، نه تنها ناشی از انفجار تقاضا بلکه به دلیل “شوک عرضه” و افزایش قیمت انرژی است، بانک‌های مرکزی با افزایش نرخ بهره پاسخ داده‌اند. دولت فرانسه نیز اقداماتی ظاهری همچون «سپر تعرفه‌ای» برای محدود کردن بخشی از کاهش قدرت خرید و جایگزینی آن با افزایش دستمزدها به نفع شرکت‌ها پیشنهاد کرده است، اما این راه‌حل‌های سطحی تنها به رکود اقتصادی و کاهش رشد دامن می‌زنند.




چندقطبی بودن جهان

چندقطبی بودن که هم‌سنگی نیروها را در جهان فراهم می کند، به هم‌کاری‌ و صلح جهانی کمک می‌کند.

یک جهان چندقطبی هم‌کاری‌ها و پیمان‌های نرمش‌پذیرتری می‌سازد. کشورها در یک جهان چندقطبی در بند یک بلوک گرفتار نمی‌شوند و پویایی قدرت می‌تواند اگر نیازمند باشد دگرگون شود. این نرمش و پویایی درگیری‌های دراززمان را کاهش می‌دهد و به کشورها زمان اندیشیدن برای حل چالش‌های جهانی با استراتژی‌های نو و با چشم‌انداز صلح می‌دهد.

پس از یک دوره زورآزمایی هنگامی که در جهان چند کشور نیرومند هستند، دشوارتر است که یک کشور به تجاوزگری بپردازد بدون آن‌که با ایستادگی دیگران روبرو شود. برای همین  کشورهای نیرومند را از پی‌گیری سیاست‌های تجاوزگرانه یا گسترش‌خواهانه باز می‌دارد، زیرا آن‌ها پیش از انجام چنین کاری به بررسی واکنش‌های دیگر قدرت‌ها می‌پردازند.

وظیفه چپ

در برابر رژیم‌های دیکتاتوری و سیستم‌های سرمایه‌داری، وظیفه چپ‌ها هم‌چنان روشن و مهم است. چپ‌ها باید با پافشاری بر اصل‌های  عدالت اجتماعی، آزادی و استقلال ملی، در برابر سیاست‌های سرکوب‌گرانه و نابرابری‌های اقتصادی ایستادگی کنند. در برابر رژیم‌های دیکتاتوری، که به زورگویی و فشارهای سیاسی و اجتماعی می‌پردازند، چپ‌ها باید هم‌واره سازمان‌دهنده، بسیج‌گر و پشتیبان  جنبش‌های مردمی، دموکراتیک و آزادی‌خواهانه و پیشاهنگ نبرد طبقاتی کارگران علیه پیامدهای سرمایه‌داری باشند.

در برابر سیستم‌های سرمایه‌داری که به بهره‌کشی از طبقه‌های پایین و دست‌گاه دولتی در دست اندکی می‌پردازند، چپ‌ها باید راه‌کارهای اقتصادی جای‌گزینی را پیش‌گزاری کنند که چشم‌انداز روشن غیرسرمایه‌داری دارد و بر عدالت اجتماعی و رفاه همگانی پافشاری کند. به دین‌گونه، چپ‌ها نه تنها باید در پهنه درون‌مرزی برای برابری اقتصادی- اجتماعی، حقوق بشر و دموکراسی تلاش کنند، بل‌که در سطح بین‌المللی نیز باید با هم‌کاری‌های جهانی و هم‌بستگی میان جنبش‌های اجتماعی، راه‌حل‌هایی برای نبرد با ساختارهای استعماری و نابرابر به پیش بگذارند. بزرگ‌ترین کمک چپ به جهان چندقطبی با سمت‌گیری ضدامپریالیستی و ضدسرمایه‌داری، شرکت در نبرد طبقاتی درون مرزها است.




استقلال اقتصادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی: راه‌کارهای بنیادین برای مقابله با دیکتاتوری ولی‌فقیه و امپریالیسم

برای نبرد با دیکتاتوری ولی‌فقیه و هم‌چنین کاهش وابستگی به نهادهای امپریالیستی، استقلال اقتصادی باید یکی از پایه‌های کلیدی این برنامه باشد. استقلال اقتصادی به معنای توان‌مند کردن بخش‌های اقتصادی درون کشور مانند صنعت تولیدی، کشاورزی، و خدمات است تا ایران بتواند نیازهای مردم ما را خود فراهم کند. در این راستا، باید تلاش شود تا از وابستگی به اقتصاد نفتی کاسته شده و بخش‌های دیگر اقتصادی مانند فناوری‌های نوین، تولید صنعتی و کشاورزی نیرومند شوند.

 برای دست‌یابی به یک جامعه دموکراتیک و سکولار، نیاز است که حقوق همه‌ی لایه‌های جامعه، خلق‌های گوناگون، اقلیت‌های مذهبی، جنسی، جنسیتی، دگراندیشان، دگرباشان و گروه‌های گوناگون فرهنگی، نادیده گرفته نشود. حقوق کارگران، کشاورزان، زنان، اقلیت‌های قومی و مذهبی، و هم‌چنین بالا بردن سطح زندگی طبقه‌ی پایینی و لایه‌های میانی، باید در دستور کار باشد. عدالت اجتماعی نه تنها باید در دامنه اقتصادی، بل‌که در زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی نیز نباید فراموش شود.

 در یک جامعه دموکراتیک، آزادی‌های سیاسی و مدنی باید ارج‌مند شمرده شوند. حق برگزاری انتخابات آزاد و دادگرانه، آزادی سخن و گردهم‌آیی، نشست و راه‌پیمایی فراهم گردد. در برابر دیکتاتوری ولی‌فقیه، که آزادی‌های سیاسی را سرکوب می‌کند، جامعه نیازمند یک فضای سیاسی باز با شرکت همه لایه‌ها و گروه‌های سیاسی است. آزادی به مردم انگیزه می‌دهد تا بتوانند در فرآیند تصمیم‌گیری کشور نقش داشته باشند. آزادی بنیان‌گزاری انجمن، شورا، سندیکا و اتحادیه ها بسیار برجسته است.

 تمامیت ارضی کشور باید یک بنیاد کلیدی در برنامه ملی و دموکراتیک باشد. نبرد با پرخاش‌گری‌های امپریالیسم و فشار اقتصادی، سیاسی و تلاش برای پاسبانی از امنیت ملی و یک‌پارچگی کشور بسیار برجسته است. هم‌زمان، باید با گسترش برنامه‌های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی هویت ملی و فرهنگی ایرانی را نیرومند کرد که حس هم‌بستگی مردم سراسر کشور را در  سرزمین مشترک و یک‌پارچه با زبان‌ها، زیر فرهنگ‌ها و آیین‌های گوناگون فراهم کند.




چندقطبی شدن جهان: فرصتی برای مقابله با امپریالیسم و ساخت جهانی عادلانه‌تر

در جهانی که ابزارهای قدرت در دست چند کشور غربی گرده آمده‌است، بسیاری از کشورهای جنوب جهانی خود را وابسته به این نیروهای امپریالیستی می‌بینند. چندقطبی بودن، با پیدایش نیروهای نوینی  مانند چین، روسیه و بازی‌گران منطقه‌ای در آفریقا و آمریکای لاتین، جایی را برای این کشورها فراهم می‌کند تا وابستگی خود را به کشورهای استعماری پیشین کاهش دهند. این کار پهنه پیدایش الگوهای اقتصادی و سیاسی غیرامپریالیستی را گسترش می‌دهد.

بسیاری از مارکسیست‌ها سرکردگی سرمایه‌داری جهانی را دلیل ویرانی محیط زیست و نابرابری می‌دانند. یک جهان چندقطبی می‌تواند الگوهای نوینی بیافریند که به جای ویرانی محیط زیست برای بیش‌سازی سود،  به پایداری، رفاه اجتماعی و هم‌بستگی ضدامپریالیستی کمک کند.

 مارکسیست‌ها می‌گویند که سوسیالیسم راستین تنها با سرنگونی انقلابی ساختارهای سرمایه‌داری به دست می‌آید. یک جهان چندقطبی پهنه بیش‌تری برای جنبش‌های سوسیالیستی و کشورهای سوسیالیست فراهم می‌آورد تا خود را از سایه نیروهای امپریالیستی بیرون رانند . کانون‌های گوناگون جهانی قدرت، به این جنبش‌ها توان به‌تری برای هم‌آهنگی، دادوستد دانش و هم‌کاری  بدون این‌که از سوی هژمونی امپریالیستی سرکوب شوند، فراهم می‌کند.

چندقطبی بودن جهان برای ایستادگی در برابر امپریالیسم، بازسازی قدرت جهانی و هم‌وار کردن راه‌های اقتصادی و سیاسی جای‌گزینی که به‌تر از منافع طبقه کارگر و خلق‌های زیر ستم پشتیبانی کنند، یک نیاز است. این کار گامی برجسته  در نبرد برای سرنگونی سرمایه‌داری و ساختن جهانی دادگرتر و برابرتر است.

در یک جهان یک‌قطبی، که در آن یک کشور سرکردگی جهانی دارد، زورگویی، پرخاش‌گری و جنگ‌افروزی و فشار برای پذیرش ارزش‌ها یا خط اقتصادی به دیگران بیش‌تر و آسان‌تر است. چندقطبی بودن، که به معنای هم‌زیستی کانون‌های گوناگون قدرت‌ در جهان است، می‌تواند در چندین زمینه به صلح در جهان کمک کند.