نقش شخصیت در تاریخ؛ افسانه یا واقعیت؟

📚
آیا تاریخ را افراد می‌سازند یا نیروهای بزرگ‌تر؟
🤨 این پرسشی است که قرن‌ها ذهن اندیشمندان را درگیر کرده است.
در نگاه ساده، ممکن است فکر کنیم رهبران بزرگ همه‌چیز را تعیین می‌کنند. اما واقعیت پیچیده‌تر است.

🧠 نظریه‌های مدرن نشان می‌دهند که:
تاریخ حاصل تعامل بین «شرایط عینی» و «کنش فردی» است.
شرایط عینی شامل:
• اقتصاد 💰
• ساختارهای اجتماعی 🏗️
• روابط قدرت ⚖️
و در مقابل، افراد می‌توانند:
• روندها را تسریع کنند ⏩
• یا آن‌ها را کند نمایند ⏳

✨ نکته مهم اینجاست:
هیچ فردی خارج از زمانه خود عمل نمی‌کند.حتی تأثیرگذارترین رهبران نیز در چارچوب محدودیت‌های تاریخی قرار دارند. آن‌ها می‌توانند مسیر را تغییر دهند، اما نمی‌توانند هر مسیری را خلق کنند.
📌 برای مثال:
در شرایط بحران، احتمال ظهور رهبران خاص بیشتر می‌شود. یعنی خودِ بحران، زمینه‌ساز ظهور آن‌هاست.

🔥 بنابراین، تمرکز صرف بر شخصیت‌ها، ما را از درک نیروهای واقعی پشت صحنه دور می‌کند.
🎯 نتیجه‌گیری:
افراد مهم‌اند، اما نه به‌تنهایی.
ساختارها تعیین‌کننده‌اند، اما بدون افراد بی‌اثرند.
این رابطه دیالکتیکی، کلید فهم تاریخ و سیاست است.




مارکس و اتحادیه‌های کارگری(۱۱)

نوشتها. لازوفسکی

برگردانآمادور نویدی

مارکسیسم–لنینیسم و جنبش اتحادیه‌های کارگری

بنیان‌گذار مارکسیسم به اندازه آموزه‌هایش محکم و معتبر بود. هایندمن(Hyndman)، سوسیالیست بریتانیایی، در خاطراتش از مارکس چنین نقل می‌کند: «به‌یاد می‌آورم یک‌بار به مارکس گفتم که ظاهرا با پیرتر شدنم، مُداراتر می‌شوم. مارکس پاسخ داد: «مُداراتر!» – «بُِردبارتر؟» مشخص بود که مارکس مُداراتر نمی‌شد.» (۱)

این فرد ساده لوح که به اردوگاه امپریالیسم بریتانیا پیوست، به‌درستی به ویژگی اصلی مارکس اشاره نمود، زیرا که این امر از ویژگی اصلی مارکسیسم است، و مارکسیسم انقلابی نمی‌تواند به دلیل افزایش «سن» نسبت به دشمنان ایدئولوژیک و سیاسی خود مُداراتر شود. قدرت مارکسیسم انقلابی دقیقاً در آشتی‌ناپذیری آن نهفته است. این آشتی‌ناپذیری ایدئولوژیک و سیاسی مارکسیسم به‌عنوان پایه و اساس حزب بلشویک(Bolshevik) در نظر گرفته شد که راهنمای کار تئوریک و سیاسی ولادیمیر آیلیچ لنین، شاگرد بزرگ مارکس، بود.

مارکس پایه و اساس دکترین مرتبط با اتحادیه‌های کارگری را بنا نهاد. مارکس توضیح داد که اتحادیه‌ها در دولت سرمایه‌داری چه نقشی دارند و نشان داد که مبارزهٔ اقتصادی و مبارزهٔ سیاسی از هم جدا نیستند، اما مبارزهٔ سیاسی نقش تعیین‌کننده دارد. مارکس محدودیت‌ها و دامنه‌ی فعالیت اتحادیه‌های کارگری را مشخص کرد، تاکتیک‌های اتحادیه‌ای خود را بر اساس مبارزه‌ طبقاتی انقلابی بنا نهاد و به‌طور ارگانیک مبارزه برای مطالبات فوری کارگران را با مبارزه برای هدف نهایی آن‌ها پیوند داد. مارکس ثابت نمود که اگر اتحادیه‌های کارگری علیه بورژوازی مبارزه نکنند، صرفاً به ابزاری در دست همان بورژوازی علیه منافع طبقه‌ی کارگر تبدیل می‌شوند. مارکس گذشته، حال و آینده‌ اتحادیه‌های کارگری در کشورهای سرمایه‌داری را تعریف نمود.

اما مارکس فرصت نکرد نقش اتحادیه‌های کارگری را پس از تصرف قدرت توسط طبقه‌ی کارگر تعریف کند؛ او نمی‌توانست بیان کند که اتحادیه‌های کارگری تحت دیکتاتوری پرولتاریا چه جایگاهی خواهند داشت. این کار توسط شاگرد و پیرو بزرگ مارکس، بنیان‌گذار و سازمان‌دهنده‌ حزب بلشویک روسیه – لنین – انجام شد. لنین این کار را بر اساس تئوری مارکس انجام داد. لنین مارکسیسم را بر اساس تجربیات کسب شده در جنبش کارگری جهانی و در تعدادی از انقلاب‌ها غنی نمود و توسعه داد. به همین دلیل است که می‌گوییم «لنینیسم، مارکسیسم در عصر امپریالیسم و ​​انقلاب پرولتری است.» به عبارت دقیق‌تر، «لنینیسم تئوری و تاکتیک انقلاب پرولتری به‌طور کلی، تئوری و تاکتیک دیکتاتوری پرولتاریا به طور خاص است» (استالین). لنین از نظر تئوریک و پراتیک روی تمام مسائل مربوط به دیکتاتوری پرولتاریا کار کرد و بنابراین نمی‌توانست به چنین امر مهمی از دیکتاتوری پرولتاریا، یعنی اتحادیه‌های کارگری، اشاره نکند. ایده مرکزی و راهنمای لنین در مورد مسئله اتحادیه‌های کارگری چیست؟ این ایده قبلاً توسط مارکس فرموله شده بود – این‌که اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است. این فرمول، علی‌رغم کوتاه بودنش، از نظر محتوا بسیار غنی است. و در واقع، چهار ایده اصلی در این تعریف گنجانده شده است:

(۱) اتحادیه‌های کارگری تشکلاتی هستند که باید کُل طبقه را در بر بگیرند.

(۲) اتحادیه‌های کارگری توده‌ها را از نظر سیاسی با روحیه کمونیسم آموزش می‌دهند و به آن‌ها کمک می‌کنند وظایف طبقاتی خود را بفهمند؛

(۳) اتحادیه‌های کارگری حزب را با توده‌ها، یعنی پیشاهنگ را با طبقه پیوند می‌دهند؛

(۴) اتحادیه‌های کارگری مبارزه علیه سرمایه را تحت رهبری حزب انقلابی پرولتاریا پیش می‌برند.

برخی از «تئوریسین‌ها» از این فرمول – «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» – دچار سردرگمی می‌شوند،، زیرا آن‌ها «مکتب» را به معنای تحت‌اللفظی کلمه در نظر می‌گیرند. تفاوت بین یک مکتب معمولی و یک اتحادیه کارگری این‌ست که اتحادیه کارگری مکتبی طبقاتی است. این مکتب، کارگران پراکنده را جمع می‌کند، کارهای مقدماتی را برای تبدیل این کارگران به یک طبقه انجام می‌دهد و آن‌ها را نه با دانش کسب شده از کتاب‌های درسی، بلکه با دانش کسب شده در نبردهای طبقاتی به یک طبقه تبدیل می‌نماید. در کشورهای سرمایه‌داری، این آموزش در نبردهایی علیه سرمایه‌داری (اعتصابات، تظاهرات، شورش‌ها یا هر شکل دیگری از مبارزه) رُخ می‌دهد؛ اما در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی(U.S.S.R) – در مشارکت فعال اتحادیه‌های کارگری در ساخت سوسیالیسم (مشارکت در مدیریت اقتصاد ملی، رقابت سوسیالیستی، تیپ‌های ضربت، انضباط کار، ارتقاء سطح زندگی مادی و فرهنگی توده‌ها و غیره) انجام می‌گیرد. در هر دو حالت، کسی که فکر کند اتحادیه‌ مثل یک مکتب عادی است، در مسائل مارکسیسم–لنینیسم هنوز در حد یک شاگرد ابتدایی است. به‌نظر می‌رسد این سئوال که فرمول «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» به‌چه معناست، این امر به‌ویژه برای اعضای حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی(C.P.S.U)، روشن است. اما اگر با دقت بیش‌تری ادبیات اتحادیه‌های کارگری خود را دنبال کنیم، می‌بینیم که در ذهن برخی از «تئوریسین‌ها» سردرگمی وجود دارد. برای نمونه، وی. یاروتسکی(VYarotsky) که در زمان رفیق تامسکی(Tomsky) او را تئوریسین جنبش اتحادیه‌های کارگری می‌دانستند، می‌نویسد:

فرمول «مکتب کمونیسم» ناقص است، زیراکه یک تعریف علمی باید پدیده تعریف شده را از زنجیره پدیده‌های مشابه به آن متمایز سازد. این فرمول باید به‌گونه‌ای ساخته شود که فقط پدیده مورد نظر را در بر بگیرد. و این دقیقاً همان چیزی‌ست که در فرمول «اتحادیه‌ مکتب کمونیسم است» وجود ندارد. آیا حزب کمونیست مکتب کمونیسم نیست؟ آیا باشگاه کارگری در واقع نقش چنین مکتب کمونیسمی را ایفا نمی‌کند؟ بله، روش‌های تأثیرگذاری آموزشی برای اعضای آن‌ها در همه این سازمان‌ها متفاوت است. ترکیب عضویت آن‌ها نیز متفاوت است. اما همه آن‌ها به‌همان اندازه مکتب کمونیسم‌اند که تعاونی‌های کارگری هم مکتب کمونیسم‌اندبنابراین، فرمول «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» در مرحله خاصی از توسعه طبقه کارگر، همه سازمان‌های طبقه کارگر را در بر می‌گیرد. کاملاً واضح است این فرمول که وظایف اتحادیه‌ها را تعریف می‌کند، ظاهرا ناکافی است، زیرا تا حدی به ما اجازه نمی‌دهد که مرز مشخصی بین اتحادیه‌های کارگری و سایر سازمان‌های پرولتری ترسیم کنیم. (۲)

تئوریسین ما می‌گوید: «فرمول – اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» ناقص است و کافی نیست.» اما خود یاروتسکی(Yarotsky) در توضیح این فرمول سخنان لنین را نقل می‌کند: «اتحادیه‌ کارگری مکتب است، مکتبی جهت اتحاد، مکتب همبستگی، مکتبی جهت یادگیری نحوه دفاع از منافع کارگران، مکتبی جهت یادگیری اداره و مدیریت.» اما، به‌نظر می‌رسد، این توضیحات نیز «منتقد» سخت‌گیر ما را راضی نمی‌کند. فرمول لنین «ناقص و ناکافی» است. چرا؟ زیرا «حزب نیز یک مکتب کمونیسم است» و «باشگاه کارگران» یکی دیگر از این(!) «مکتب‌های کمونیسم» است و «تعاونی(cooperative) هم یک مکتب کمونیسم است». ما هرگز تصور نمی‌کردیم که حزب یک «مکتب» باشد. ما، به‌همراه لنین و کمینترن(Comintern)، تاکنون بر این عقیده بوده‌ایم که حزب بلشویک روسیه پیشاهنگ طبقه کارگر است.

چنین استدلال‌های ضد‌لنینیستی نتیجه عدم درک کامل از چیستی حزب است. بیایید بشنویم که کنگره دوم کمینترن(Comintern) در مورد این مسئله در قطع‌نامه‌ای که با مشارکت مستقیم لنین تدوین و تصویب شد، چه گفت:

حزب کمونیست بخشی از طبقه کارگر است. یعنی پیش‌رفته‌ترین، آگاه‌ترین و بنابراین انقلابی‌ترین بخش آن. حزب کمونیست از بهترین، باهوش‌ترین و دوراندیش‌ترین کارگران تشکیل شده است. حزب کمونیست هیچ منافعی جدا از منافع طبقه کارگر ندارد. تفاوتش با تودهٔ کارگران در این است که مسیر کلی تاریخی طبقهٔ کارگر را می‌بیند و در هر شرایطی از منافع کل طبقه کا گر دفاع می‌کند، نه فقط از منافع یک گروه یا حرفهٔ خاص. حزب کمونیست اهرم سیاسی سازمان‌یافته‌ای است که به وسیله آن بخش پیش‌رفته‌تر طبقه کارگر، کل توده پرولتاریا و نیمه پرولتاریا را رهبری می‌کند. (۳)

این به هیچ وجه شبیه یاوه‌گویی‌های کودکانه پروفسور یاروتسکی(Yarotsky) نیست که می‌گوید «حزب هم‌ یک مکتب کمونیسم است». یاروتسکی، مانند همه «منتقدان» دیگر مارکسیسم، مسائل اصلی مارکسیسم–لنینیسم را با هم قاطی می‌کند، و فرق میان سه چیز اساسی را نمی‌فهمد: حزب، اتحادیه‌های کارگری و خودِ طبقه.

و. یاروتسکی(VYarotsky)، که به فرمول «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» برخورده است، جهت بهبود و تکمیل تعریف اتحادیه کارگری تلاش زیادی می‌کند. اما، البته، هیچ نتیجه‌ای از آن حاصل نمی‌شود، زیرا خط کلی او اشتباه است. این چیزی است که یاروتسکی به‌جای فرمول مارکس و لنین توصیه می‌کند:

اتحادیه کارگری، به‌عنوان یک سازمان، همیشه(؟)، در همه زمان‌ها(؟) و در همه کشورها(؟)، مناسب‌ترین شکل انجمن کارگری با آگاهی طبقاتی دائماً در حال رشد است.(۴)

این هم شد یک فرمول «جهانی»، «کامل» (برای همه زمان‌ها) (!)، برای همه ملت‌ها و همه کشورها. این فرمول بدون شک از نظر تعداد کلماتی که دارد کامل است، اما از نظر محتوا چیزی جز حرف‌های پوچ نیست – زیرا که ظاهراً «علمی»، اما در اصل بی‌معناست. و و. یاروتسکی(VYarotsky) از ما می‌خواهد که فرمول «ناقص» و «ناکافی» «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» را به خاطر مزخرفات گزافه‌آمیز‌ش کنار بگذاریم. در واقع، ما نمی‌توانیم او را به فروتنی بیش از حد متهم کنیم… نه، ما همان فرمول «ناقص» و «ناکافی» مارکس و لنین را ترجیح می‌دهیم تا تعریف‌های پُرادعا و توخالی استاد گیج‌مان یاروتسکی را که (برای همه زمان‌ها، برای همه مردم، برای همه کشورها و برای همه اتحادیه‌های کارگری!) است.

یادمان نرود که تروتسکی(Trotsky) هم با مسئله اتحادیه‌های کارگری، بازگشت خود به سوسیال دموکراسی را آغاز کرد. بحث اتحادیه‌های کارگری نشان داد که تروتسکی معنای فرمول «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» را نفهمید و نمی‌توانست بفهمد، زیرا که وی دیدگاه مارکس و لنین در مورد نقش اتحادیه‌های کارگری را به‌طرز وحشتناکی تحریف نمود، و به همین دلیل مورد حمله بی‌رحمانه لنین، استالین و کُل حزب قرار گرفت. در جلد هفتم از آثار متفرقه لنین، جزوه‌ای از تروتسکی با عنوان «نقش و وظایف اتحادیه‌های کارگری» منتشر شده است که تقریباً در هر پاراگراف، یادداشت‌های حاشیه‌ای لنین وجود دارد. لنین استدلال‌های تروتسکی را با کلماتی مانند: «حقیقتندارد، مزخرفات سندیکالیستی، اشتباه، یاوگی و غیره» همراه می‌کند. این اشتباهات در رابطه با مسائل حزب، اتحادیه‌های کارگری و طبقه، تروتسکی را مستقیماً به کمپ ضدانقلاب سوق داد.

مارکس و لنین هنگام تعریف اتحادیه‌های کارگری، فکر نمی‌کردند که همه اتحادیه‌های کارگری، در همه زمان‌ها و در همه کشورها، مکتبی از کمونیسم باشند. آن‌ها فقط در مورد اتحادیه‌هایی صحبت می‌کردند که مبارزه طبقاتی علیه سرمایه‌داران و سیستم سرمایه‌داری را پیش می‌بردند. مارکس و لنین نمی‌توانستند افرادی را تحمل کنند که بی‌سوادی تئوریک خود را با استدلال‌های به‌ظاهر «علمی»، اما گیج‌کننده می‌پوشاندند. ما فکر می‌کنیم حق داریم بپرسیم: «آیا ممکن است جنبش اتحادیه‌ای انقلاب پیروز، جنبش اتحادیه‌ای که از آموزه‌های مارکس سرچشمه گرفته و تحت رهبری لنین توسعه یافته است، حتی تحت رهبری تامسکی(Tomsky) به چنین «تئوری‌ها» و چنین «تئوریسین‌هایی» نیاز داشته باشد؟»

آموزه‌های لنین در مورد اتحادیه‌های کارگری در واقع، تحت شرایط جدید، نشان‌دهنده به‌کارگیری و توسعه اصول اساسی مارکس است.

لنین (ژرف‌تر و بهتر از هر کس دیگری) ماهیت و روش تفکر مارکس را درک نمود و به همین دلیل‌ست که به مسئله اتحادیه‌های کارگری توجه ویژه‌ای مبذول داشت. لنین نه‌تنها به توسعه تئوری جنبش اتحادیه‌های کارگری ادامه داد (در این مورد در یک نشریه ویژه صحبت خواهیم کرد)، بلکه استراتژی و تاکتیک‌ها را هم پیش از انقلاب و هم در حین و بعد از انقلاب پرولتری ترسیم و معین نمود.استراتژی و تاکتیک‌های لنینیسم چیست؟ رفیق استالین در این مورد می‌نویسد: «استراتژی و تاکتیک‌های لنینیسم، علم رهبری مبارزه انقلابی پرولتاریاست.» (۵) و ما می‌دانیم که وظیفه اصلی اتحادیه‌های کارگری مبارزه انقلابی است. لنین بزرگ‌ترین استراتژیست(strategist) و تاکتیک‌دان(tactician) مبارزه طبقاتی بود، زیراکه وی کاملاً بر شیوه مارکس تسلط داشت. اجازه دهید فقط نمونه‌ای از موارد فراوانی که می‌توان ذکر نمود را ارائه دهم. لنین در مقاله‌ای که برای دایره‌المعارف گرانات(Granat’s encyclopedia) در نظر گرفته شده بود، در مورد تاکتیک‌های پرولتاریا طبق نظر مارکس نوشت:

وظیفهٔ اساسی تاکتیک‌های پرولتری توسط مارکس کاملا منطبق با اصول کلی جهان‌بینی ماتریالیستی ـ دیالکتیکی وی تعریف شده است. تنها یک مطالعه‌ عینی از کلیت روابط متقابل همه‌ طبقات یک جامعه‌ معین، بدون هیچ استثنایی، و در نتیجه مرحله‌ عینی آن جامعه، و هم‌چنین از روابط متقابل آن با سایر جوامع – می‌تواند به‌عنوان مبنایی جهت تاکتیک‌های صحیح طبقه‌ای خدمت کند که نقش پیش‌تاز(vanguard) را ایفا می‌کند.

همه طبقات و همه کشورها در عین حال نه به‌صورت ایستا، بلکه به‌صورت پویا در نظر گرفته می‌شوند؛ یعنی ثابت نیستند، بلکه در حال حرکت‌اند (قوانین این حرکت نیز توسط شرایط اقتصادی وجود هر طبقه تعیین می‌شود). این حرکت به نوبه خود نه‌فقط از دیدگاه گذشته، بلکه از دیدگاه آینده نیز مورد بررسی قرار می‌گیرد؛ و افزون بر این، نه‌تنها مطابق با برداشت رایج «تکامل‌گرایان»(evolutionists) که فقط تغییرات کُند را می‌بینند– بلکه به‌صورت دیالکتیکی: «در چنین تحولات بزرگی—بیست سال چیزی جز یک روز نیست—و ممکن‌ست روزهایی بیایند که عُصاره فشردهٔ بیست سال باشند»، (Briefwechsel، مکاتبات جلد سوم، صفحه ۱۲۷).

در هر مرحله از توسعه، در هر لحظه، تاکتیک‌های پرولتری باید این دیالکتیک عینی و اجتناب‌ناپذیر تاریخ بشر را در نظر بگیرد: از یک سو، با بهره‌گیری از مراحل رکود سیاسی، زمانی که اوضاع در مسیر به اصطلاح «تکامل مسالمت‌آمیز» به صورت مارپیچ پیش می‌رود، آگاهی طبقاتی، قدرت و ظرفیت مبارزاتی پیش‌رفته‌ترین طبقه را افزایش دهد؛ و از سوی دیگر، این فعالیت را به سمت «هدف نهایی» جنبش این طبقه هدایت کند و توانایی انجام عملی وظایف بزرگ را در روزهای بزرگی که «عُصاره فشرده بیست سال» هستند، پرورش دهد. (۶)

تنها بزرگترین شاگرد مارکس و استاد بزرگ انقلاب پرولتاریا می‌توانست تاکتیک‌های پرولتاریا را آن‌طور که لنین تعریف کرده بود، توضیح دهد. لنین در عمل نشان داد که چه‌گونه می‌توان در «روزهای سرنوشت‌ساز، که هر کدام می‌توانند بیست سال را فشرده کنند» عمل کرد.

اما لنین، مانند مارکس، نمی‌توانست همه‌چیز را پیش‌بینی کند. وی نتوانست و نمی‌توانست به این پرسش پاسخ دهد که در دوره بازسازی و ساختمان سوسیالیسم، اتحادیه‌های کارگری چه نقش و وظایفی خواهند داشت. این مسئله را شاگرد برجسته مارکس و لنین، رفیق استالین(Stalin) بررسی و حل نمود.

این بار دیگر ثابت می‌کند که مارکسیسم یک دگم نیست. مارکسیسم چیزی نیست که یک بار برای همیشه ثابت بماند. مارکس هرگز آموزه‌ها و روش خود را به صورت متافیزیکی درک نکرد. مارکسیسم یک علم انقلابی و زنده است که به ما کمک می‌کند جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کنیم، درک و تغییر دهیم. مارکسیسم « تئوری و برنامه کارگران همه کشورها» است (لنین). مارکسیسم به شدت با تئوری و پراتیک «هم‌آهنگی طبقاتی» دشمن است و هیچ وجه مشترکی با ایورتونیسم(opportunism) ندارد، که نمایان‌گر «اتحاد بخشی از کارگران با بورژوازی(bourgeoisie) علیه منافع توده‌های پرولتاریا» است (لنین). از این رو، نتیجه می‌شود که فقط آن اتحادیه‌های کارگری حق دارند پرچم مارکسیسم–لنینیسم را برافرازند که مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی و حامیان ایدئولوژیک، یاران و متحدان سیاسی آن را پیش ببرند.

***

انجمن انترناسیونالیستی کارگران(The International Workingmen’s Association)، احزاب سیاسی و اتحادیه‌های کارگری را در صفوف خود جای داده بود. مخالفان آن روز مارکس از دو جبهه به وی حمله می‌کردند. برخی‌ها می‌گفتند که فقط اتحادیه‌های کارگری باید عضو انجمن انترناسیونالیستی شوند، در حالی که برخی دیگر معتقد بودند که فقط احزاب سیاسی باید به آن بپیوندند. اما این منتقدان اهمیت اصولی چنین ساختاری از انجمن انترناسیونالیستی کارگران را درک نمی‌کردند.

به لطف مارکس، انترناسیونال اول، چه از نظر ساختار و چه از نظر تئوری و تاکتیک، به‌طور قابل توجهی جلوتر از اجزای تشکیل‌دهنده خود بود. فروپاشی آن به‌سبب اختلافات ایدئولوژیک و سیاسی آشتی‌ناپذیر و نیز در پی سرکوب کمون پاریس((the Paris Commune) روی داد. جی. سایدل(G. Saidel)، مورخ انترناسیونال دوم، خلاف این امر فکر می‌کند. وی می‌نویسد که «اختلاف تئوریک بین مارکس و باکونین(Bakunin)، به‌ویژه بر سر مسائل سازمانی (تأکید از جی. سایدل)، علت مستقیم انشعاب و فروپاشی انترناسیونال اول بود.» (۷) امااین درست نیست. اختلافات سازمانی نتیجه اختلافات سیاسی بودند و بنابراین درگیری‌های سازمانی نه علت، بلکه فقط سبب بروز انشعاب را فراهم کردند. سقوط کمون پاریس(the Paris Commune) ضربه جبران‌ناپذیری به انترناسیونال اول وارد نمود؛ «این تلاشی بود که پس از سقوط کمون پاریس دیگر در شکل تاریخی نخست خود ممکن نبود.» (۸)

این یادداشت مارکس در مورد تأثیر جنگ‌ها و انقلاب‌ها بر سرنوشت سازمان‌های انترناسیونالیستی، توسط خود تاریخ تأیید شده است. سقوط کمون پاریس(the Paris Commune) منجر به فروپاشی انترناسیونال اول شد. جنگ جهانی ۱۹۱۴–۱۹۱۸ منجر به ورشکستگی ایدئولوژیک و سیاسی انترناسیونال‌های سوسیالیستی و اتحادیه‌های کارگری شد. انقلاب اکتبر(The October Revolution) ۱۹۱۷ انگیزه‌ای جهت ایجاد انترناسیونال کمونیستی(the Communist International) و انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری( the Red International of Labour Unions) بود. انترناسیونال اول، علی‌رغم این واقعیت که موضع درستی در رابطه با جنگ و انقلاب داشت، ولی از هم پاشید. اما انترناسیونال دوم به دلیل پای‌بندی به پلاتفرم هم‌کاری طبقاتی با بورژوازی(bourgeois) از هم پاشید، زیراکه وقوع جنگ، نمی‌توانست منجر به فروپاشی آن نشود. کمینترن(Comintern) که در شرایط جدید، خط انقلابی مارکس را ادامه می‌داد، در دوران جنگ‌ها و انقلاب‌های اجتماعی توسعه و رشد یافت و به یک نیروی بزرگ جهانی تبدیل شد. انترناسیونال اول به این دلیل از هم پاشید که اجزای اصلی آن [باکونینیست‌ها(Bakuninists)، بلانکیست‌ها(Blanquists)، پرودونیست‌ها(Proudhonists)، اتحادیه‌گرایان(trade unionists)]، سوسیالیست‌های خرده‌بورژوا(petty-bourgeois socialists) بودند و انترناسیونال را از یک سیاست پرولتری به یک سیاست خرده‌بورژوایی(pettybourgeois) سوق دادند.

علی‌رغم مبارزات مداوم سیاسی و سازمانی در صفوف انجمن بین‌المللی کارگران، موضع انترناسیونال اول مبنی بر این‌که اتحادیه‌های کارگری باید عضو انجمن بین‌المللی کارگران باشند، درست بود. در آن‌زمان، این امر پیش‌نیازی ضروری جهت تأکید بر اهمیت سیاسی اتحادیه‌های کارگری و ضرورت سازمان‌دهی آن‌ها در مقیاس بین‌المللی بود.

در کنگرهٔ چهارم انترناسیونال اول که در سال ۱۸۶۹ در شهر بازل(Basle) برگزار شد، تصمیم زیر گرفته شد:

از آن‌جایی که کار(labour) و سرمایه(capital) ماهیتی بین‌المللی دارند، اتحادیه‌های کارگری نیز مستلزم سازمانی انترناسیونالیستی‌ست. کنگره شورای عمومی را موظف می‌کند که یک انجمن انترناسیونالیستی اتحادیه‌های کارگری تأسیس نماید.(۹)

انترناسیونال اول فرصتی جهت اجرای این تصمیم نداشت، و وقتی انترناسیونال دوم در سال ۱۸۸۹ تأسیس شد، اتحادیه‌های کارگری در کنگره‌های آن شرکت کردند و تنها خیلی دیرتر (در سال ۱۹۰۱) بود که دبیرخانه انترناسیونالیستی اتحادیه‌های کارگری تأسیس گردید، نهادی که به سازمانی با حقوق برابر تبدیل گشت و بدین ترتیب، شکافی (bifurcation) سیاسی در جنبش کارگری انترناسیونالیستی سوسیال دموکراتیک(socialdemocratic) پدیدار شد. این جدایی بیرونی در کنار وحدت سیاسی درونی با هدف بسیج کارگران غیرسوسیال دموکراتیک در پشت بورژوازی(bourgeoisie) و زیر پرچم «بی‌طرفی» و «استقلال» صورت گرفت.

انترناسیونال کمونیستی(The Communist International) از همان نخستین روزهای موجودیت خود، در رابطه با این مسئله، راه انجمن انترناسیونال کارگران را دنبال نمود. در کنگره دوم انترناسیونال کمونیستی، نمایندگان اتحادیه‌های کارگری انقلابی، و از جمله کنفدراسیون آنارکو–سندیکالیست کار اسپانیا( Anarcho-Syndicalist Confederation of Labour of Spain)، حضور داشتند. اساسنامه مصوب کنگره دوم انترناسیونال کمونیستی به شرح زیرست:

اتحادیه‌های کارگری که پلاتفرم کمونیستی را پذیرفته‌اند و در سطح بین‌المللی تحت کنترل کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی متحد شده بودند، بخش‌های اتحادیه کارگری انترناسیونال کمونیستی(Trade Union Sections of the Communist International) را تشکیل می‌دادند. این اتحادیه‌های کارگری کمونیستی نمایندگانشان را از طریق احزاب کمونیست کشورهای متبوع خود به کنگره‌های جهانی انترناسیونال کمونیستی می‌فرستادند. بخش‌های اتحادیه‌ای انترناسیونال کمونیستی، نماینده‌ای با رأی قاطع به کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی می‌فرستادند. کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی حق داشت نماینده‌ای با رأی قاطع به بخش اتحادیه‌های کارگری انترناسیونال کمونیستی بفرستد. (۱۰)

این دیدگاه کمینترن(Comintern)، که حتی قبل از کنگره دوم در چندین سند مطرح شده بود، به‌عنوان آغاز یک انشعاب سیاسی در اتحادیه‌های کارگری انقلابی عمل نمود. آن دسته از اتحادیه‌های کارگری که کمونیست‌ها قاطعانه جذب کرده بودند، به تبلور سازمانی ایده‌های کمونیستی خود روی آوردند. بنابراین، سومین کنگره اتحادیه‌های کارگری جمهوری سوسیالیستی فدراتیو شوروی روسیه (The Russian Soviet Federative Socialist Republic). (مارس ۱۹۳۰)، قطع‌نامه زیر را در مورد گزارش مرتبط با جنبش اتحادیه‌های کارگری انترناسیونالیستی تصویب نمود:

مبارزه پرولتاریای انترناسیونالیستی نه برای اصلاح سرمایه‌داری، بلکه جهت سرنگونی آن‌ست. در این مبارزه انقلابی، همه عناصر انقلابی دارای آگاهی طبقاتی، بیش از پیش با عزمی راسخ به صفوف انترناسیونال سوم، به‌عنوان سازمانی که بیان‌گر انقلاب جهانی پرولتاریاست، می‌پیوندند.

اتحادیه‌های کارگری روسیه که دوشادوش حزب کمونیست جهت سرنگونی سرمایه‌داری در روسیه مبارزه کردند، نمی‌توانند خارج از صفوف انترناسیونال سوم باقی بمانند، و بنابراین کنگره سوم اتحادیه‌های کارگری این تصمیم را می‌گیرند:

به انترناسیونال سوم کمونیستی بپیوندیم و از اتحادیه‌های کارگری انقلابی همه کشورها بخواهیم که از الگوی پرولتاریای روسیه که در اتحادیه‌های کارگری متشکل شده اند، پیروی کنند. (۱۱)

چنین تصمیمی فقط می‌توانست توسط پیش‌رفته‌ترین جنبش اتحادیه‌های کارگری اتخاذ شود، جنبشی که به رهبری و هدایت حزب بلشویک(Bolshevik) آزموده شده شود.

اما در میان اتحادیه‌های کارگری انقلابی کشورهای سرمایه‌داری، که در آن زمان تازه از دل جنبش اتحادیه‌های کارگری رفرمیست(reformist) و آنارکو–سندیکالیستی(anarcho-syndicalist) در حال شکل‌گیری کرده بودند، تصمیم کنگره دوم کمینترن(Comintern) به‌عنوان کم‌اهمیت جلوه دادن نقش اتحادیه‌های کارگری تلقی شد.

آنارکو–سندیکالیست‌هایی که در آن دوره به ما نزدیک شدند، تحت فشارهای آنارشیست‌ها(anarchists) که تصمیم کمینترن را به‌عنوان لغو استقلال سازمانی اتحادیه‌های کارگری و غیره تفسیر می‌کردند، با مشکلاتی روبرو شدند. کاملاً آشکار بود که تصمیم حهت پیوستن مستقیم اتحادیه‌های کارگری به کمینترن، که در اصل درست و مطابق با سنت انترناسیونال اول بود، اما در آن‌زمان زودهنگام و ممکن بود رشد جنبش اتحادیه‌های کارگری کشورهای سرمایه‌داری را به سمت انترناسیونال کمونیستی برای مدتی به تأخیر بیندازد.

وقتی که کنفدراسیون متحد کار فرانسه(the Unitary Confederation of Labour of France) در سال ۱۹۲۲ شرط پیوستن خود به انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری (R.I.L.U). را منوط به لغو نمایندگی متقابل بین هیئت اجرایی کمینترن و اتحادیه کارگری سرخ کرد، ما، به توصیه لنین، این امتیاز را پذیرفتیم، اما در بیانیه خود تأکید نمودیم که به موضع نقش رهبری کمینترن(Comintern) در رابطه با انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری پای‌بندیم.

تجربه نشان داده که بهترست اجرای یک سیاست درست از طریق فراکسیون کمونیستی(Communist fraction) در درون اتحادیه‌ها پیش برده شود، نه از راه نمایندگی رسمی متقابل که در اساسنامه‌ها پیشبینی شده است.

با این حال، سئوال اساسی مطرح شده توسط ساختار و اصول انجمن انترناسیونال کارگران هم‌چنان پابرجا بود: آیا اتحادیه‌های کارگری انقلابی در آینده باید به انترناسیونال کمونیستی بپیوندند، یا این امر اساسا غیرقابل‌قبول است؟ تنها یک پاسخ می‌تواند به این سوال وجود داشته باشد: یک بله قاطع، آن‌ها باید بپیوندند.

ساخت چنین انترناسیونال انقلابی‌ به‌معنای ادغام حزب و اتحادیه‌های کارگری نیست. یعنی قرار نیست حزب و اتحادیه یکی شوند، بلکه به‌منظور اتحادیه‌ای شدن (unionization) این دو شکل از جنبش کارگری در یک انترناسیونال واحد است. تأکید می‌کنم: دو شکل و نه همه اشکال جنبش کارگری، زیرا با پیروزی انقلاب اکتبر، تقسیم‌بندی قدیمی «کلاسیک» جنبش کارگری به سه شکل (حزب، اتحادیه‌های کارگری و تعاونی‌ها) به‌وضوح منسوخ شده است.

«انقلاب پرولتری در روسیه شکل اساسی دیکتاتوری کارگران – شوراها(Soviet) – را ایجاد کرده است. تقسیم‌بندی‌های جدیدی که اکنون در همه جا در حال شکل‌گیری هستند عبارتند از:

(۱) حزب، (۲) شورا و (۳) اتحادیه صنعتی». (۱۲)

پیروزی انقلاب پرولتری مشکل قدیمی – حزب، اتحادیه‌های کارگری و طبقه – را از بین نمی‌برد، بلکه آن را در موقعیت جدیدی قرار می‌دهد. در حالی که اتحادیه‌های کارگری باید «همه پرولتاریا»(لنین) را متحد کنند، حزب در کُل دوره گذار فقط پیش‌تاز(vanguard)، است، یعنی پیش‌روترین و آگاه‌ترین بخش اتحادیه‌های کارگری را در صفوف خود متحد می‌کند. طرح مسئله ادغام حزب و اتحادیه‌های کارگری در دوره گذار یعنی طرح مسئله ادغام حزب و طبقه، که به‌معنای ناپدید شدن حزب است، که بدون لغو طبقات و استقرار کمونیسم کامل در سراسر جهان کاملاً غیرقابل تصور است.

همان قطع‌نامه کنگره دوم کمینترن(Comintern)، قطع‌نامه‌ای که توسط لنین اصلاح و تکمیل شده است، در این مورد چنین می‌گوید:

ضرورت یک حزب سیاسی برای پرولتاریا(proletariat) تنها با محو کامل طبقات از بین می‌رود. در جریان این پیروزی نهایی کمونیسم، اهمیت نسبی سه سازمان اساسی پرولتاریای د وران مدرن (حزب، شوراها و اتحادیه‌های صنعتی) ممکن‌ست دست‌خوش تغییراتی شود؛ و به‌تدریج یک نوع واحد از سازمان کارگری شکل گیرد. با این‌حال، حزب کمونیست تنها زمانی در طبقه کارگر جذب می‌شود که کمونیسم دیگر هدف مبارزه نباشد، بلکه کُل طبقه کارگر کمونیست شده باشد. (۱۳)

به همین دلیل، مسئله ادغام حزب و اتحادیه‌های کارگری نباید اکنون مطرح شود، حال آن‌که در مرحله‌ای خاص، مسئله تشکیل یک انترناسیونال واحد مطرح خواهد شد.

انترناسیونال کمونیستی(The Communist International ) به موازات رشد اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی(U.S.S.R) و گسترش جنبش کارگری انترناسیونالیستی انقلابی رشد نمود. به‌همان نسبت که کمینترن(Comintern) و انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری(R.I.L.U) بتوانند توده‌ها را از رفرمیسم جهانی( international reformism ) دور نمایند، و به همان نسبت که نیروهای پرولتاریای انترناسیونالیستی به تجمع زیر پرچم کمونیسم ادامه می‌دهند، ارتباطات بین کمینترن و جنبش اتحادیه‌های کارگری انقلابی بین‌المللی رشد نموده و تقویت خواهد شد. بدین‌ترتیب شرایط جهت وجود یک انترناسیونال انقلابی ایجاد می‌شود، و در مرحله‌ای خاص از مبارزه، انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری( R.I.L.U) می‌تواند از نظر سازمانی نیز به بخشی از انترناسیونال کمونیستی تبدیل شود.

این چشم‌اندازها صرفاً خیال‌پردازی نیستند، بلکه مبنتی بر روندهای توسعه سیاست جهانی، اقتصاد جهانی و جنبش کارگری جهانی هستند، که بر اساس باور علمی محکم و تزلزل‌ناپذیر ما به پیروزی نهایی و پایدار مارکسیسم–لنینیسم در سراسر جهان بنا شد‌ه‌ا‌ند.

همه سیاست، استراتژی و تاکتیک‌های ما از تز لنین به‌عنوان نقطه عزیمت خود سرچشمه می‌گیرند:

دکترین مارکس قدرت‌مند است زیرا حقیقت دارد.

منابع:

1. Lenin, Hyndman on Marx, Collected Works (Russian edition) Vol. XV, p. 268.

2. V. Yarotsky, History, Theory and Practice of the Trade Union Movement (Russian edition), Part I. “Nature of Trade Union Movement.” A.U.C.C.T.U. edition, 1925, pp. 31-32.

3. Second Congress of the Comintern, stenographic report (Russian ed.), pp. 368-69. Reprinted as “The Rôle of the Communist Party,” Marston Co., London.

4. V. Yarotsky, p. 41.

5. Stalin, Problems of Leninism, “Strategy and Tactics.

6. Lenin, Collected Works, Vol. XX, Part I. “Teachings of Karl Marx,” pp. 42-3. Little Lenin Library No. 1, pp. 32-33.

7. G. Saidel, Essay on the History of the Second International (Russian edition), p. 105.

8. K. Marx, Critique of the Gotha Programme.

9. Handbuch des Sozialismus, Karl Stegmann & Go., Zurich, 1879, p. 36.

10. Second Congress of the Communist International, Stenographic Report (Russian edition), p. 624.

11. Resolutions and Decisions of the Third All-Russian Trade Union Congress (Russian edition), 1920, p. 47.

12. Resolution on The Role of the Communist Party in the Proletarian Revolution. Stenographic Report of the Second Congress of the Communist International, 1920 edition, p. 42.

13. Resolution on The Rôle of the Communist Party in the Proletarian Revolution, Stenographic Report of the Second Congress of the Communist International, 1920 edition, p. 44.

برگردانده شده از:

A. Lozovsky


Marx and the Trade Unions

Chapter XI

For Marxism-Leninism in the Trade Union Movement

https://www.marxists.org/archive/lozovsky/1935/marx-trade-unions/ch11.htm



آیا فروپاشی جمهوری اسلامی، زیر بمباران دشمنان و در شرایط هم‌سنگی کنونی نیروها، به سود «چپ» است؟

مقاله ۱/۱۴۰۵
۳ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳ مارس ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

در ماه پایانی زمستان ۱۴۰۴، خاورمیانه با یکی از بزرگ‌ترین و ویرانگرترین جنگ‌های بیست و پنج سال گذشته روبه‌رو شد؛ جنگی سراسری علیه ایران که از سوی ایالات متحده و اسرائیل آغاز گردید. در میان دود و آتش بمباران‌ها، در میان موج ترس و آوارگی، آن‌چه بیش از همه خودنمایی می‌کند، نه پیامدهای نظامی این فاجعه، بل‌که زمینه‌های سیاسی پشت‌پرده‌ی آن است؛ همان نقشه‌ی از پیش کشیده‌شده‌ای که سال‌ها پیش برای جنگ با ایران برنامه‌ریزی شده بود.

گزارش‌ها و روشنگری‌های رسانه‌های برجسته‌ی جهانی، به ویژه گزارش تازه‌ی روزنامه‌ی گاردین، تصویری تکان‌دهنده از روزهای پیش از جنگ به نمایش می‌گذارند؛ تصویری که در آن، جمهوری اسلامی نه تنها به دنبال رویارویی نبود، بل‌که با پیشنهادی فراتر از انتظار، تا آستانه‌ی یک پیمان تاریخی پیش رفته بود، اما درست دو روز پس از آن، به جای آغاز دور تازه‌ای از گفت‌وگو، با موشک و بمب روبه‌رو شد.

در چنین بزنگاه تاریخی‌ای، درون و بیرون از کشور، سه گونه برخورد با این فاجعه شکل گرفته است: گروهی که پیامدهای ناگوار جنگ را نادیده گرفته و آن را فرصتی برای سرنگونی رژیم می‌بینند؛ گروهی دیگر، با پشتیبانی از تمامیت ارضی، ناخواسته به پاک‌سازی چهره‌ی سرکوبگر رژیم دچار می‌شوند؛ و گروه سوم که با شعار «نه شیخ، نه شاه، نه جنگ»، در پی راهی سوم هستند، اما در عمل با نادیده گرفتن هم‌سنگی نیروها، خطر فروپاشی و تجزیه را به حاشیه می‌رانند. این گزارش با تکیه بر داده‌های در دست، به واکاوی این رویکردها و ریشه‌های آن می‌پردازد.

پیش از پرداختن به این سه گونه برخورد، نخست باید تصویری روشن از آن‌چه در روزهای پیش از جنگ رخ داد به دست دهیم. بخش نخست این گزارش، نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی در آستانه‌ی جنگ چه پیشنهاد تاریخی‌ای روی میز گذاشت و چگونه این پنجره‌ی صلح با بمب‌های بیگانه بسته شد.

جمهوری اسلامی در راه صلح؛ نرمش و پیشنهاد شگفت‌انگیز

وارونه آن‌چه در برخی روایت‌ها می‌خوانیم که می‌کوشند جمهوری اسلامی را ناسازگار و خواهان تنش نشان دهند، گزارش گسترده‌ی گاردین ( theguardian.com 17Mar 2026) نشان می‌دهد که در واپسین روزهای بهمن و آغاز اسفند ۱۴۰۴، تهران با پیشنهادی «شگفت‌انگیز»، همه‌ی توان خود را برای جلوگیری از جنگ و رسیدن به پیمانی پایدار به کار بست. این گزارش که با بهره از سه کارشناس آگاه و یک سیاست‌مدار برجسته‌ی پیشین غربی آماده شده، از پشت‌پرده‌ی گفت‌وگوی ژنو ریزکاری‌هایی را آشکار می‌کند که می‌توان آن را نقطه‌ی عطفی در تاریخ دیپلماسی هسته‌ای شمرد.

بر پایه‌ی این گزارش، جاناتان پاول (Jonathan Powell)، مشاور امنیت ملی بریتانیا، در دور پایانی گفت‌وگو میان جمهوری اسلامی و آمریکا در ژنو شرکت کرد. به گفته‌ی یک دیپلمات غربی، پاول به این نتیجه رسیده بود که «پیشرفت واقعی به دست آمده و پیشنهاد ایران حتا برای ناظران غربی نیز شگفت‌انگیز بوده است. توافق دست‌یافتنی است.»

دلیل این خوش‌بینی، درون‌مایه‌ی پیشنهاد ایران بود که بسیار فراتر از چشم‌داشت هیئت‌های غربی می‌نمود. گروه آمریکایی به سرپرستی جرد کوشنر و استیو ویتکاف، چندان از کارشناسی فنی تهی بودند که برای درک پیشنهاد، ناچار شدند رافائل گروسی را هم چون مشاور فنی به نشست‌ها فراخوانند.

بر پایه گزارش گاردین، ایران در این دوره از گفت‌وگوها، امتیازهای چشمگیری به آمریکا داده بود:

– ایران آمادگی خود را برای امضای پیمانی پایدار به پیش گذاشت.

– زدودن فیزیکی ذخیره‌های اورانیوم با غنای بالا: ایران پذیرفت همه‌ی ذخیره‌های اورانیوم ۶۰٪ خود را از میان بردارد. بدر بن حمد البوسعیدی (Badr bin Hamad Al-Busaidi)، وزیر خارجه‌ی عمان، این را یک «پیشرفت سرنوشت‌ساز» خواند.

– بازایستادن از غنی‌سازی: ایران با بازایستادن سه تا پنج‌ساله‌ی غنی‌سازی هم‌رای شده بود. هیئت آمریکایی خواهان بازایستادن ده‌ساله شد که نشان می‌داد ناهم‌سویی‌ها گفت‌وگوپذیر بوده‌اند.

– «بونانزای اقتصادی» (Economic Bonanza) برای آمریکا: تهران پیشنهاد داد شرکت‌های آمریکایی در برنامه‌ی آینده‌ی هسته‌ای غیرنظامی ایران سرمایه‌گذاری کنند. در برابر این سرمایه گزاری، تهران خواستار برداشته شدن ۸۰ درصد تحریم‌ها و بازگشت دارایی‌های بازداشت‌شده در قطر به حساب ایران شده بود.

گاردین می‌نویسد که ایران در عمل پس از بمباران در تابستان سال گذشته، توان غنی‌سازی درون‌مرزی را برای همیشه از دست داد. با همه‌ی این پیشرفت‌ها و برنامه‌ریزی برای دور آینده گفت‌وگو در وین، تنها دو روز پس از پایان گفت‌وگوی ژنو، آمریکا و اسرائیل یورش گسترده‌ی خود به ایران را آغاز کردند.

کناره‌گیری جو کنت (Joe Kent)، مدیر مرکز ملی پادتروریسم آمریکا، نیز که گفت «ایران تهدید فوری نبود و ما این جنگ را به دلیل فشار اسرائیل آغاز کردیم»، درستی این روایت را نشان می‌دهد. نیویورک تایمز نیز نوشت نتانیاهو در پی «صحنه‌های دراماتیکی از تهران پوشیده در دود سیاه» بود تا سامان درونی ایران را به هم ریزد.

همه‌ی این گواه‌ها نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی در دم سرنوشت‌ساز، نرمش‌پذیری بالایی نشان داد و با دست پر پای میز گفت‌وگو آمد. اما این دست دوستی با بمب پاسخ داده شد. این داده‌ها نشان می‌دهد که تصمیم‌گیران راستین جنگ در واشنگتن و تل‌آویو، از پیش گزینه‌ی نظامی را برگزیده بودند.

سه برخورد گوناگون در برابر شرایط کنونی

در شرایط کنونی که کشور با یورش مرگ بار بیرونی از سوی آمریکا و اسرائیل از یک سو و خودکامگی درونی و سرکوب‌های رژیم جمهوری اسلامی از سوی دیگر روبرو است، می‌توان نیروهای سیاسی را بر پایه دیدگاه شان در برابر این چالش به سه دسته‌ی اصلی با سه رویکرد ناهمسان بخش کرد.

دسته‌ی نخست، اپوزیسیون جنگ‌خواه هستند که پیامدهای ناگوار یورش بیرونی را نه تنها نادیده می‌گیرند، بل‌که کوچک نیز می‌شمارند و حتا به آن با آغوش باز خوش آمد می‌گویند. در شرایطی که بمب‌های آمریکا و اسرائیل بر سر مردم ایران فرو می‌ریزد و بن‌مایه‌های زیرین و زیرساخت‌های برجسته کشور را نابود می‌کند، بخش چشمگیری از اپوزیسیون بیرون‌نشین، به ویژه شاه‌خواهان و برخی گروه‌های جمهوری‌خواه راست‌گرا، نه تنها این تازش‌ها را نکوهش نکردند، که از آن با نام‌هایی چون «میانجی‌گری انسان‌دوستانه» و «عملیات آزادی‌بخش» یاد می‌کنند. بدون تردید، رهبران این گروه‌ها بر پایه منافع طبقاتی خود، و با آرزوی پایه‌گزاری بورژوازی کمپرادور دوره محمدرضا، از این جنگ پشتیبانی می‌کنند. با این همه، روان‌شناختی پایگاه اجتماعی آن‌ها در برون از مرزها، جای بررسی دارد. چرا یک راننده تاکسی، یک کارکن خانه سالمندان ایرانی تبار با پرچم اسرائیل به دست، در خیابان‌های کشورهای غربی از این یورش‌ها پشتیبانی می‌کند؟

مسعود قدیم فلاح (Masoud Ghadimfallah) جامعه‌شناس و پژوهشگر ایرانی در نروژ، در تحلیلی با بهره‌گیری از دیدگاه‌های پسااستعماری فرانتس فانون ( (2021) Frantz Fanon Black Skin, White Masks)، به ریشه‌های روان‌شناختی این پدیده پرداخته است. از دید او، این گروه از برون‌مرزنشینان، دچار «منش استعماری درونی‌شده» (Internalized colonial mentality) هستند. آن‌ها در یک فرایند روان‌شناختی، هرم قدرت جهانی میان کشورهای مرکزی و پیرامونی را درون‌سازی کرده و خود را با قدرت استعماری یعنی آمریکا و اسرائیل همسان می‌پندارند.

از ویژگی‌های این منش می‌توان از بیگانگی از خود و جامعه‌ی مادر، به گونه‌ای که آن‌ها از هویت و واقعیت جامعه‌ی خود بیگانه می‌شوند، یاد کرد. آن‌ها برای نشان دادن دلبستگی خود به «جهان برتر» غربی، پیوسته به دنبال خوار شمردن فرهنگ و جامعه‌ی خودی هستند و برافراشتن پرچم اسرائیل در گردهمایی‌ها و پشتیبانی از نسل‌کشی در غزه، نشانه‌ی آشکار این بیگانگی و کوشش برای به دست آوردن خشنودی ارباب استعماری است.

این گروه‌ها نه تنها در پی همانند شدن با فرهنگ سطحی و کلیشه‌ای غرب هستند، بل‌که نگاهی نژادپرستانه به همسایگان خود یعنی عرب‌ها و افغان‌ها دارند و می‌پندارند که سرنوشت کشورهای جنگ‌زده‌ای چون عراق، سوریه و افغانستان هرگز گریبان گیر ایران نخواهد شد، چرا که خود را برتر از آن ملت‌ها می‌دانند.

آن‌ها خود را میانجی تمدن برتر غربی و جامعه‌ی پس‌مانده خود می‌بینند و گمان می‌کنند با همراهی با قدرت‌های بیرونی می‌توانند جامعه‌ی خود را رهایی بخشند. این پندار نادرست و خطرناک، آن‌ها را به پشتیبانی از جنگی کشانده که ایران را مانند همان کشورهای جنگ‌زده همسایه خواهد کرد. در این روند، پنداربافی آن‌ها ابزاری در دست قدرت‌های امپریالیستی و صهیونیستی برای یورش به میهن می‌شود. این دسته، مانند احمد چلبی و دسته‌اش در عراق، پشتوانه مادی قدرت‌های غربی برای درست‌انگاری جنگ علیه کشورهای خاورمیانه در کشورهای غربی هستند.

دسته‌ی دوم، از تمامیت ارضی کشور دفاع می‌کنند. آن‌ها اگرچه به‌درستی یورش بیرونی را نکوهش می‌کنند و از شاه‌خواهان بیزار هستند، اما نه‌تنها به فراموشی سرکوب مردم دچار شده‌اند، بل‌که با «شهید» خواندن ستمگران، به پاک‌سازی کشتار و سرکوب رژیم می‌پردازند. چنین روایتی به پاک‌کردن حافظه‌ی تاریخی جامعه می‌انجامد و دهه‌ها سرکوب، زندان، شکنجه و کشتار مردم را به حاشیه می‌راند. واقعیت آن است که این رژیم سال‌هاست همه‌ی راه‌های اصلاح را بسته است. مهم‌ترین جلوه‌های این خودکامگی را می‌توان کوتاه چنین گفت:

نخست، سرکوب خونین اعتراض‌های مردمی. از خیزش‌های ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ تا دی ۱۴۰۴، همگی نشان می‌دهند که حاکمیت بارها برای نگه‌داشت صددرصد قدرت در دست دسته‌های اندکی، به خشونت گسترده‌ای علیه شهروندان خود دست یازیده است.

دوم، مهندسی انتخابات و زدودن حق سرنوشت‌سازی. انتخابات در ایران به‌جای رقابت آزاد، به سازوکاری برای پذیرش تصمیم‌های از پیش گرفته‌شده دگرگون شده و نهادهایی چون شورای نگهبان حق گزینش راستین را از مردم گرفته‌اند.

سوم، ساختار اقتصادی نابرابر و رانتی. در کنار سرکوب سیاسی، یک نظام اقتصادی سرمایه‌داریِ نئولیبرالیستی بر پایه‌ی رانت و شکاف طبقاتی ژرف بنیان نهاده شده است؛ ساختاری که در آن نهادهای قدرتمند، به‌ویژه سپاه پاسداران، به بازیگران اصلی اقتصاد دگرگون شده‌اند و فشار گرانی و تنگدستی بر دوش طبقه‌های فرودست سنگینی می‌کند.

چهارم، فساد سیستماتیک (آلودگی سامانمند). گسترش شبکه‌های رانت و ویژه‌خواری در سطح بالای قدرت، به چپاول دارایی‌های ملی انجامیده و این آلودگی نه استثنا، بل‌که بخشی از منطق کارکرد سیستم است.

پنجم، ماندگاری ساختار طبقاتی حاکمیت، حتا در شرایط جنگی. جنگ، هرچند ویرانگر و مرگبار، به‌خودی‌خود ساختار طبقاتی جامعه را دگرگون نمی‌کند؛ آن‌چه در میانه‌ی بمباران‌ها و آوارگی‌ها همچنان پابرجاست، چیرگی بورژوازی انگلی ایران، و به‌ ویژه بورژوازی نظامی است. نباید از یاد برد که بخشی از پایگاه اجتماعی بورژوازی نظامی که امروز در برابر یورش بیگانگان ایستادگی می‌کند، همان است که دیروز اعتراض‌کنندگان را در خیابان‌ها به گلوله بست و فردا نیز، اگر زنده بماند، باز هم بر همان راه خواهد رفت.

ششم، پس از تازش فناورانه اسرائیل به لبنان در ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۴ و کشتن رهبران حزب‌الله، خطر یورش اسرائیل به ایران جدی و واقعی شد. سازش‌هایی که جمهوری اسلامی در گفت‌وگوها با آمریکا آماده پذیرفتن آن بود، نشان می‌دهد که این نظام با آگاهی از نداشتن پشتوانه‌ی مردمی، برای زنده ماندن به ژنو پناه برده بود. اگر جمهوری اسلامی سرشتی مردمی داشت، می‌بایست با گشودن فضای سیاسی و کنار گذاشتن سیاست‌های نئولیبرالی، پشتیبانی مردم را برای نبرد در پیش با اسرائیل به دست می‌آورد.

هفتم، جمهوری اسلامی می‌توانست به نیروهای «چپ» ضدامپریالیستی در برابر شاه‌خواهان میدان دهد، اما این کار را نکرد. این بی‌عملی ریشه در ساختار طبقاتی نظام دارد. جمهوری اسلامی نه‌تنها به سیاست‌های نئولیبرالی خود پایبند ماند، بل‌که در دی‌ماه امسال به سرکوب و کشتار معترضان پرداخت. نادیده گرفتن این واقعیت‌ها و تقدیس چهره‌های برجسته در این ساختار، به معنای پذیرش ستم و سست کردن نبرد مردمسالارانه و ضدنئولیبرالیستی مردم است. اگر نیروهای پیشرو به بهانه‌ی جنگ، رهبران حاکم را تقدیس کنند، اندک اندک هویت مستقل خود را از دست خواهند داد و بسیج مردم در آینده دشوار می‌شود.

اگر سیاست‌های مردم‌ستیزانه حاکم نبود، آمریکا و اسرائیل هرگز روی انگیزه‌ی مردم برای سرنگونی نظام حساب باز نمی‌کردند. نریختن مردم به خیابان‌ها هنگام تازش دشمن، نتیجه‌ی هوشیاری و میهن‌دوستی مردم است، نه مشروعیت نظام.

دسته‌ی سوم، سازمان‌هایی در «چپ» با شعار «نه شیخ، نه شاه، نه جنگ» به دنبال پدید آوردن راه سوم هستند. اگرچه تلاش برای یافتن راهی مستقل از آمریکا و جمهوری اسلامی برای نجات کشور، پیش از جنگ، کاری درست بود، اما در شرایط جنگی کنونی، باید با تردید به درستی شعار جنگ همزمان با هر دو نگریست.

این دیدگاه هم اکنون به دلیل‌های زیر چالش‌برانگیز است:

نخست، در شرایطی که کشور با تازش نظامی گسترده روبه‌روست، اندیشیدن درباره‌ی هم‌سنگى نیروها برجستگی سرنوشت‌ساز پیدا می‌کند.

«چپ» ایران، به دلیل‌های تاریخی و ساختاری، به جایگاهی نرسیده که بتواند هم چون یک وزنه‌ی سرنوشت‌ساز در این پهنه عمل کند و این ناتوانی، در شرایط جنگی کنونی، به‌شکلی سخت‌تر خود را نشان می‌دهد. در شرایط کنونی، هم‌سنگى نیروها درون کشور به سود شاه‌خواهان، راست‌گرایان و هواداران امپریالیسم است. در شرایط جنگی کنونی، و با بررسی هم‌سنگى میان نیروهای درونی، ضربه زدن به توان قدرت مرکزی و همراهی با «تغییر رژیم» آمریکا و اسرائیل، به سود نیروهای واپس‌گرا، تجزیه‌خواه و وابسته به قدرت‌های بیرونی است.

دوم، پندار این که «چپ» می‌تواند، در شرایط کنونی، راه سومی میان بمباران‌ها و موشک‌های دشمنان با هدف «واژگونی رژیم» بیابد، پنداری نادرست است. آمریکا و اسرائیل خواهان جایگزینی جمهوری اسلامی با حکومتی دست‌نشانده، یا تجزیه کشور به ۵ یا ۶ کشور کوچک هستند. آنان حتا در بدترین رویای خود، اگر «چپ» را در هم‌سنگى نیروها بالادست ببینند، یا با همین پس‌مانده‌ی جمهوری اسلامی کنار می‌آیند، یا «چپ» را با شیوه‌های گوناگون می‌کوبند.

آمریکا و اسرائیل هرگز با یک حکومت ملی و مستقل در ایران که برای منافع ملی ایران می‌جنگد، کنار نخواهند آمد. نبرد برای منافع ملی ایران، حتا در شرایط صلح، به معنای برتری ژئوپلیتیکی ایران بر اسرائیل است و کشورهای غربی هرگز آن را نخواهند پذیرفت.

سوم، این گروه‌ها اگرچه هرگز از تازش نظامی آمریکا و اسرائیل پشتیبانی نکرده اند، ولی با یکسان‌سازی خطر بیگانگان و ستمگران در شرایط کنونی، مرز روشنی با برنامه اسرائیل و آمریکا برای «واژگونی رژیم» نگرفته‌اند. آن‌ها با برشمردن گزافه‌آمیز تنش‌آفرینی رژیم، ناخواسته بار مسئولیت جنگ را از دوش تازندگان برمی‌دارند و به روایت‌های درست‌انگاری آمریکا و اسرائیل برای یورش دامن می‌زنند.

حزب توده ایران می‌گوید: فرماندهان سپاه، […] به‌دنبال اجرای سیاست خانمان‌سوز «جنگ، جنگ، تا پیروزی»‌ هستند […]. (نشست (وسیع) کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ‌ ایران + قطعنامه و فراخوان؛ ۱۸ مارس ۲۰۲۶).

این همان بازگویی سخنان آمریکا و اسرائیل در باره‌ی جنگ است. هم آقای عراقچی وزیر خارجه جمهوری اسلامی و هم آقای علی لاریجانی پیش از مرگ خود، به روشنی و بارها گفته‌اند که جمهوری اسلامی خواهان صلح پایدار است، نه آتش‌بس گذرا. عباس عراقچی، روز شنبه، ۲۱ مارس، به همتای هندی خود گفته است که بازگشایی تنگه هرمز بستگی به پایان یورش آمریکا و اسرائیل به ایران دارد.

نبرد ما علیه حاکمیت دینی-نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی یک نبرد برحق است؛ ما در روند این پیکار، نیازی به بدتر نشان دادن جمهوری اسلامی از آن چه که هست، نداریم. همان گونه که در آغاز این نوشته دیدیم، جمهوری اسلامی خواهان این جنگ نبود و برای پرهیز از این جنگ تا مرز سرسپردگی پیش رفت.

راه کارگر به درستی می‌نویسد: یکی از اهداف بمباران‌های گسترده مقرها و پایگاه‌های نظامی بویژه در مناطق غربی کشور و حتا در زاهدان و چابهار، فراهم کردن زمینه برای ورود نیروهای کرد و بلوچ به عنوان نیروهای نیابتی و پیاده نظام آمریکا و اسرائیل بود. (در سومین هفته جنگ: ایران، زیر بمباران، منطقه، در آتش، مردم در نبرد زندگی!؛ تارنگاشت راه کارگر ۲۴ اسفند ۱۴۰۴؛ ۱۵ مارس ۲۰۲۶)

پرسش اینجاست که آیا در چنین شرایطی جنگی، حتا با شعار «چپ» پیکار با هر دو جبهه، هم‌سویی با هدف‌های اسرائیل و آمریکا برای «دگرگونی رژیم»، درست است؟

چهارم، این نگاه از یک پندار بنیادین رنج می‌برد: چنین تحلیلی، خطر راستین جنگ برای هستی کشور و جامعه را کوچک می‌شمارد. پیامد عملی این رویکرد، برهم‌خوردن هم‌سنگى نیروها به زیان مردم و به سود بیگانگان و نیروهای واپس‌گرا است. در چنین شرایطی، پافشاری بر دگرگونی رژیم به هر بهایی، بدون نگاه به پیامدهای راستین جنگ، می‌تواند به آشوب، تجزیه و قدرت‌گیری دوباره‌ی نیروهای گوناگون واپس‌گرا بینجامد. اگر جمهوری اسلامی در این جنگ شکست بخورد و میهن ما دچار آشفتگی و تجزیه شود، با شناختی که از هم‌سنگی نیروها داریم، این گزینه به سود «چپ» و پایگاه طبقاتی آن — یعنی طبقه کارگر و دیگر رنجبران — نخواهد بود. این کار خطر راستین ناتوان‌سازی حاکمیت ملی و حتا تجزیه‌ی کشور را افزایش می‌دهد. بدون میهن، نه می‌توان نبردی برای آزادی انجام داد و نه برای عدالت اجتماعی.

در پایان این بخش باید افزود که در این میان، آن‌چه در این شرایط حساس و سرنوشت‌ساز بیش از پیش خودنمایی کرد، جدایی آشکار میان سازمان‌های سیاسی در رویارویی با تازش بیرونی بود. از گروه‌های تجزیه‌خواهی که خود را «چپ» می‌خوانند که بگذریم، همه‌ی گروه‌های «چپ» با میهن‌دوستی، تازش دشمنان بیگانه به سرزمین ما را نکوهش کرده‌اند. آن‌ها به خوبی دریافتند که نبرد با رژیم، هرگز نمی‌تواند و نباید به معنای همراهی با دشمن باشد.

در برابر میهن‌دوستی «چپ»‌ها، گروه‌های راست، به ویژه شاه‌خواهان و برخی گروه‌های وابسته، در آزمونی تاریخی شکست خوردند. آن‌ها نه تنها از مردم خود در برابر بمباران‌ها پشتیبانی نکردند، که آشکارا با آمریکا و اسرائیل هم‌دست شدند و به تازش دشمن به میهن خوش آمد گفتند. تاریخ از یاد نخواهد برد: در آن روزها که بر سر کودکان ایران بمب می‌بارید، برخی شادمان و پایکوبان با پرچم اسرائیل بر دوش، از تازندگان سپاسگزاری می‌کردند. این دو رویکرد، بار دیگر مرز راستین میان میهن‌دوستان و وابستگان را آشکار ساخت؛ مرزی که این بار نه بر پایه‌ی نگاه به جمهوری اسلامی، که بر اساس وفاداری به ایران و مردم آن ترسیم می‌شود.

چه باید کرد؟

پذیرش ناگزیری دفاع از میهن در برابر تازش بیرونی، به معنای مشروعیت‌بخشی به رژیم حاکم نیست. پشتیبانی از میهن یک ناگزیری است، اما این پشتیبانی نباید به خاموشی در برابر خودکامگی یا همسویی با سیاست های سرکوب و اقتصادی حاکمیت بینجامد. در چنین شرایطی، تمرکز بر دشمن بیرونی به‌عنوان «دشمن اصلی» می‌تواند یک ناگزیری تاکتیکی باشد. نبرد همزمان در هر دو جبهه در شرایط جنگی و هم‌سنگی کنونی نیروها نه شدنی است و نه خردمندانه.

با تازش نظامی سراسری آمریکا و اسرائیل به ایران، تضادی عمده تازه پدید آمده است: تضاد میان مردم ایران و امپریالیسم تازشگر. این تضاد، اگر چه به شکل تضاد میان رژیم جمهوری اسلامی و آمریکا – اسرائیل، جایی که این دو تجاوزگر برای به بند کشیدن یک رقیب منطقه‌ای نافرمان و نگه‌داشت چیرگی خود در غرب آسیا، دست به تازش زدند، آغاز شد. اما این رویارویی هم اکنون به تضادی میان مردم ایران و امپریالیسم – صهیونیسم دگرگون شد، زیرا:

– بمب‌ها و موشک‌ها میان حاکمیت و مردم جدایی نمی‌نهند.

– پیامدهای این جنگ، بیش از همه بر دوش طبقه‌های فرودست سنگینی می‌کند.

– تازش بیرونی، تمامیت مرزها و هستی ملی ایران را نشانه گرفته است.

– اشغال و تجزیه، نه تنها یک رژیم، که همه‌ی ملت را نابود می‌کند.

این تازش امپریالیستی، هستی ملی ایران، تمامیت مرزهای کشور و جان میلیون‌ها انسان را نشانه گرفته است. شکست در برابر این یورش، به معنای نابودی هرگونه چشم‌اندازی برای نبردهای طبقاتی آینده خواهد بود. مردم حق دارند و باید از میهن خود در برابر تازش بیرونی پشتیبانی کنند. زیرا هدف تازش امپریالیستی، بازگرداندن یک ملت به وابستگی است. تجربه‌ی عراق، لیبی و افغانستان هم نشان می‌دهد که خط سوم «چپ»‌ها، در زمان جنگ و پس از پیروزی امپریالیسم در جنگ، پیروز نشده است.

از این رو، در شرایط کنونی، تضاد عمده، تضاد میان مردم ایران و امپریالیسم تازشگر است؛ و هرگونه تحلیل یا کنشی ناگزیر از جای‌گیری در مدار این تضاد عمده معنا می‌یابد.

با همه‌ی بررسی این پیچیدگی‌ها، می‌توان راهی درست و دیالکتیکی یافت:

نخست، «چپ» باید با دلیری و با بی‌پروایی و با پرهیز از دوپهلوگویی و گنگ‌گویی بگوید که دفاع از مرزها، دفاع از تمامیت ارضی میهن، کاری است بایسته و شایسته. این پشتیبانی، پشتیبانی از میهن است، نه از رژیم.

دوم، نگه‌داشت خطی مستقل از یورش‌گران بیگانه. باید به روشنی گفت که ما هیچ‌گاه تازش بیرونی دشمن را به بهانه سیاست‌های سرکوب درونی رژیم نمی‌پذیریم. دگرگونی رژیم کار مردم ایران است و این نبرد نیازمند شرایط صلح است و نه جنگ.

سوم، نگه‌داشت خطی مستقل از حاکمیت و پرهیز از تقدیس قدرت. دفاع از مرزهای میهن و تمامیت ارضی ایران، نباید به معنای پاک‌شویی گناهان ساختارهای سرکوب باشد.

و سرانجام، برنامه‌ریزی برای آینده. نیروهای پیشرو باید از هم‌اکنون به فردای پس از جنگ بیندیشند—فردایی که در آن، پس از شکست هدف نیروهای پرخاشگر بیگانه و برپایی صلحی پایدار و عادلانه، باید با پشتیبانی مردم و نیروهای پیشرو به نبرد با خودکامگی دینی و اقتصاد نئولیبرالیستی–رانتی آن پرداخت.

برخی‌ها به درستی می‌پرسند که دفاع «چپ» از میهن، در این شرایط به چه شیوه‌هایی می‌تواند انجام شود؟

شیوه‌های دفاع از سرزمین

دفاع خودبنیاد از سرزمین، شیوه‌های گوناگونی است که با هدف پشتیبانی از یکپارچگی خاک و جان مردم، شکل می‌گیرند.

یکی از شیوه‌های دفاع از میهن در این شرایط جنگی، فرانخواندن مردم به آشوب و ستیز با نیروهای ارتشی و دولتی است. «چپ» هم باید نگاهی به هم‌سنگی نیروها در اپوزیسیون داشته باشد و هم جایگاه طبقاتی حاکمیت را از پایگاه اجتماعی آن جدا کند. روشن است که هم‌سنگی نیروها در اپوزیسیون به سود «چپ» نیست. افزون بر این، به یاد آوریم که پایگاه اجتماعی حاکمیت در انتخابات ریاست‌جمهوری، ۱۳ میلیون رأی به آقای سعید جلیلی داد.

در میان گونه‌های دفاع «چپ» از میهن، نبرد هوشمندانه با روایت جنگی دشمنان بیگانه، جایگاهی راهبردی دارد. کشورهای غربی همواره می‌کوشند با بازنمایی تازش خود با نام‌هایی مانند «نبرد با برنامه هسته‌ای»، «نبرد با تروریسم» یا «پشتیبانی از مردم»، زمینه را برای مشروعیت‌بخشی به کشتارهای خود فراهم آورند. «چپ» می‌تواند با روشنگری پیوسته درباره ناهمسانی آشکار میان گفتارها و کردارهای یورش‌گران، و پخش گزارش‌های راست‌آزمایی‌شده از هدف‌های راستین جنگ—که نه نجات مردم که تجزیه و چپاول این سرزمین است—این روایت را درهم شکند. هم‌زمان، باید درباره منافع طبقاتی نیروهای جنگ‌خواه اپوزیسیون روشنگری کرد: گروه‌هایی که با هم‌سویی با دشمنان بیگانه، در پی باززایی نفوذ ازدست‌رفته‌ی خود یا بهره‌برداری سیاسی از ویرانی‌های جنگ هستند، نه تنها نقشی در دفاع از میهن ندارند، که در راستای همسویی با پروژه‌ی تجزیه سرزمین گام برمی‌دارند. این روشنگری بخشی از نبرد روایتی است که مردم را از افتادن در دام جنگ‌های بیگانه‌پرستان بازمی‌دارد.

یکی از بنیادین‌ترین گونه‌های دفاع از میهن، برپایی گروه‌های مدنی و غیرنظامی است. برپایی همکاری میان نیروهای سیاسی ناهم‌اندیش «چپ» برای درست‌کردن انجمن‌های محلی برگزیده در شهرها و روستاها برای مدیریت بحران و هماهنگی کمک‌ها در بحران جنگ، نقشی برجسته در کاستن از رنج مردم بازی کند: یاری به پناهندگان و آوارگان جنگی، زخمی‌ها و خانواده‌های آزاردیده از بمباران‌ها، رساندن دارو و خوراک، و پایندگی مردمی بر پخش کمک‌ها برای جلوگیری از بهره‌برداری‌های ناروا. این گونه دفاع، افزون بر پشتیبانی کارانه از مردم، ساختارهای مدنی خودبنیاد را نیرو می‌بخشد و برای فردایی که در آن این ساختارها بتوانند نقشی فراتر از بحران بازی کنند زمینه‌سازی می‌کند.

تازش بیرونی، افزون بر خاک، هویت ملی و یادمان تاریخی را نیز نشانه می‌گیرد. از این رو، دفاع فرهنگی و هویتی گونه‌ای دیگر از ایستادگی است. نیروبخشی به روایت‌هایی از هویت و یکپارچگی ملی که جدا از چارچوب ناسیونالیسم و اسلامی دولتی رژیم باشند، برای دفاع از هستی یک ملت در برابر تازشی که می‌خواهد آن را از بن برکند، از برجستگی ژرفی برخوردار است.

«چپ» و نیروهای مدنی می‌توانند دیپلماسی همسوی خود را با پیوند با جنبش‌های همبستگی جهانی، به ویژه جنبش‌های ضدجنگ در خود آمریکا و اروپا، برای آفریدن فشار بر دولت‌های تازنده، به کار گیرند.

در پایان این بخش باید به یاد داشته باشیم که هیچ حکومت پساجمهوری اسلامی، بدون درازکردن دست آشتی و سازش به سوی پایگاه اجتماعی حاکمیت کنونی نمی‌تواند پایدار بماند. بخشی از لایه‌های پایینی پایگاه اجتماعی حاکمیت، سربازان و افسران، از مردم فرودست اند؛ بیشتر آنان هنگام یورش بیگانگان به میهن، نه نماینده‌ی طبقه‌ی حاکم که پیکر برهنه‌ی سرزمین اند؛ دفاع آن‌ها از کشور، دفاع از خودشان و خانواده‌هایشان، همسایگانشان، بستگانشان و هم‌میهنشان است. سرباز و افسری که با دشمنان بیگانه می‌جنگد، با نگاه به میهن‌دوستی «چپ»‌ها به ما بیشتر گرایش پیدا خواهد کرد، تا شاهنشاهی‌خواهان. این سرمایه‌ی بزرگی برای توانایی «چپ» در فردای پس از جنگ ایران خواهد شد.

پایان سخن

آن‌چه از گزارش‌های رسانه‌ای و تحلیل‌ها برمی‌آید، تصویری دوگانه از یک فاجعه‌ی ملی است. از یک سو، جمهوری اسلامی در واپسین روزهای پیش از جنگ، با پیشنهادی شگفت‌انگیز و تاریخی، همه‌ی توان دیپلماتیک خود را برای جلوگیری از جنگ به کار گرفت: پذیرش پیمان پایدار، نابودی فیزیکی ذخیره‌های اورانیوم با غنای بالا، ایست غنی‌سازی و حتا گشودن درهای اقتصاد ایران به روی سرمایه‌گذاری آمریکا. اما این دست دوستی و آشتی، با بمب و آتش پاسخ داده شد و نشان داد که تصمیم برای جنگ، پیش از آن و در جای دیگری گرفته شده بود.

در برابر این فاجعه، سه گونه برخورد در میان سازمان‌های سیاسی خودنمایی می کند. گونه‌ی نخست، اپوزیسیون جنگ‌خواه است که با منش استعماری درونی‌شده، خطر تازش بیرونی برای تمامیت ارضی و جان مردم را کوچک شمرده و آن را فرصتی برای دگرگونی رژیم می‌بیند. در برابر، گونه‌ی دوم با آگاهی از پیشینه‌ی سرکوب، مهندسی انتخابات و اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی رژیم، در دفاع از میهن چنان غرق می‌شود که خودکامگی رژیم را به فراموشی می‌سپارد و با تقدیس ستمگران، به پاک‌سازی تاریخی آنان یاری می‌رساند. گونه‌ی سوم نیز با شعار نبرد هم‌زمان و برابر با هر دو دشمن، هم‌سنگی نیروهای سیاسی و شرایط جنگی کنونی را نادیده می‌گیرد و خطر فروپاشی و تجزیه را به حاشیه می‌راند.

در میان این سه، راه میانه‌ای دشوار اما ناگزیر خودنمایی می‌کند: پشتیبانی دیالکتیکی از میهن در برابر تازش بیرونی، بی‌آنکه به پاک‌سازی چهره‌ی دیکتاتوری درونی بینجامد. این رویکرد، تضاد عمده‌ی کنونی را میان مردم ایران و امپریالیسم تازشگر می‌داند، بی‌آنکه خودکامگی درونی را نادیده گیرد. شناسایی این تضاد عمده، به معنای فروگذاردن نبرد علیه حاکمیت دینی با اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی نیست، بل‌که دریافت این واقعیت است که در شرایط کنونی، ماندگاری ملت و کشور، پیش‌شرط هرگونه نبرد طبقاتی آینده برای آزادی و دادگری اجتماعی است.

تجربه‌ی کشورهایی چون عراق، لیبی و افغانستان نشان داده است که پس از فروپاشی یک رژیم ستمگر با بمب‌های بیگانه، یک رژیم دیکتاتوری ددمنشانه‌تر و وابسته‌تر جانشین آن می‌شود. دگرگونی راستین، تنها زمانی شدنی است که میهنی با مرزهای روشن، هستی عینی داشته باشد، تا بتوان سرنوشت آن را از درون جامعه و با کوشش نیروهای مردمی و پیشرو دگرگون کرد. این راه، راه دشوار نگه‌داشت هم‌زمان استقلال، آزادی و آگاهی تاریخی است—راهی که تنها با پشتوانه‌ی خواست آگاهانه‌ی مردم و سازمان‌یابی مستقل نیروهای پیشرو پیمودنی خواهد بود.




پالانتیر و ماشین مرگ سیلیکون‌ولی: غول‌های فناوری چطور از نسل‌کشی اسرائیل و امپراتوری آمریکا سود می‌برند

💀
🤖 پالانتیر؛ جلاد الگوریتمی غزه
غول‌های فناوری «نوآورانی بی‌طرف» نیستند. آن‌ها زرادخانه‌ی خون‌آلود امپراتوری در حال سقوط‌اند.این سیستم‌ها با داده‌های سرقت‌شده فهرست‌های اعدام تولید می‌کنند، خانه‌های غیرنظامیان را هدف بمباران قرار می‌دهند و پهپادها را به سمت گردهمایی‌های خانوادگی هدایت می‌کنند.

🧙‍♂️ حلقه‌ی قدرت؛
نام «پالانتیر» از «ارباب حلقه‌ها»ی تالکین گرفته شده: سنگ‌های جادویی که بیننده را فاسد و برده می‌کنند. پیتر تیل، بنیانگذار شرکت، خود را سائورون جدید می‌بیند—ارباب تاریکی مدرن با الگوریتم به جای سنگ جادویی.
جورجیا ملونی، نخست‌وزیر ایتالیا، سال‌هاست از اسطوره‌های تالکین برای ترویج گفتمان راست‌افراطی استفاده می‌کند: نبردی اسطوره‌ای برای «تمدن غرب» که هر خشونتی را در راه حفظ آن توجیه می‌کند.

💰 ماشین جنگی که از داده خون می‌مکد
پالانتیر با سرمایه‌ی سیا متولد شد. حالا ستون فقرات امپراتوری آمریکا و آپارتاید اسرائیل است. در غزه، کشتار صنعتی با هوش‌مصنوعی را جایگزین هدف‌گیری سنتی کرده. همین سیستم حالا در جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران نیز فعال است.

👑 پیتر تیل و کیش تکنوفاشیسم
تیل باور دارد دموکراسی با «آزادی واقعی» ناسازگار است. الکس کارپ اما از همه بی‌پرواتر است: یک «سرمایه‌دار جنگ‌جو» که کشتار جمعی در غزه و حمله به ایران را «جنگ‌های مقدس» می‌نامد.
🧠 کرتیس یاروین؛ مغز پنهان راست‌افراطی
ایده‌های کرتیس یاروین، نویسنده‌ی «نئوراکشنری»،—ضد برابری‌خواهی، ضد دموکراسی—در حلقه‌ی تیل و مشاوران ترامپ خوانندگان مشتاقی پیدا کرده.

🌐 پروژه‌ی نیمبوس و پیوند سیلیکون‌ولی با آپارتاید
قرارداد ۱.۲ میلیارد دلاری پروژه‌ی نیمبوس (Project Nimbus) گوگل و آمازون، زیرساخت ابری و ابزارهای هوش‌مصنوعی را در اختیار ارتش اسرائیل قرار داده. مایکروسافت، ان‌اس‌او گروپ (NSO Group) و سلبرایت (Cellebrite) این حلقه‌ی مرگ را تکمیل می‌کنند.

⚡️
⛔️ تحریم کنید
تا وقتی قلب دیجیتال امپراتوری از تپش بازایستد و مردم فلسطین نفس بکشند.




اکتیویسم گزینشی شان پن Sean Penn ؛ چرا برخی بحران‌ها شایسته همراهی او هستند؟

🎬

در روزهایی که توجه رسانه‌های جهان به حضور Sean Penn در اوکراین جلب شده، یک نکته مهم بار دیگر مورد بحث قرار گرفته است؛ اینکه این بازیگر مشهور هالیوود، همواره در برخی بحران‌ها فعال و در برخی دیگر کاملاً غایب بوده است.

🌍

او که این بار به کی‌یف سفر کرده و حتی جایزه‌ای نمادین از فلز یک واگن آسیب‌دیده در جنگ دریافت کرده، سال‌هاست خود را حامی مردم اوکراین معرفی می‌کند. اما منتقدان می‌گویند این نوع حمایت‌ها گزینشی است و شامل همه ملت‌های درگیر جنگ نمی‌شود.

⚖️

برای مثال، بسیاری اشاره می‌کنند که او هیچ‌گاه به فلسطین یا لبنان سفر نکرده و از نزدیک در جریان وضعیت مردم این مناطق قرار نگرفته است. همچنین، هیچ موضع‌گیری جدی و صریحی از سوی او در محکوم کردن جنگ علیه ایران دیده نشده است.

🤔

این موضوع باعث شده برخی این سوال را مطرح کنند که آیا فعالیت‌های او بیشتر جنبه رسانه‌ای و سیاسی دارد تا انسانی؟ چرا برخی بحران‌ها توجه او را جلب می‌کند، اما برخی دیگر نه؟

🚆

دریافت جایزه‌ای خاص از سوی مسئولان اوکراینی – ساخته‌شده از بقایای جنگ – نشان‌دهنده قدردانی از حمایت‌های اوست. اما همین مسئله برای منتقدان به نمادی از یک‌طرفه بودن نگاه او تبدیل شده است.

📢

به گفته این منتقدان، هر زمان که شرایط آرام‌تر می‌شود یا توجه رسانه‌ها کاهش می‌یابد، او دوباره به اوکراین بازمی‌گردد و با حضور خود، موج جدیدی از توجه را ایجاد می‌کند.

🧭

شاید بتوان این رویکرد را «اکتیویسم گزینشی» نامید؛ جایی که خط‌کشی‌های ژئوپلیتیکی تعیین می‌کنند کدام رنج‌ها شایسته همراهی چهره‌های سرشناس هستند و کدام‌ها در سکوت خبری به فراموشی سپرده می‌شوند. چرا توجه او به سوی قربانیان لبنان و کودکان مدرسه میناب که توسط اسرائیل و امریکا کشته شده اند، جلب نشده است؟




استعفای جو کنت از مرکز ملی مبارزه با تروریسم

📝
جو کنت، رئیس مرکز ملی مبارزه با تروریسم آمریکا، روز سه‌شنبه از سمت خود استعفا داد.
⚠️ دلیل استعفا: او در بیانیه‌ای اعلام کرد که نمی‌تواند “با وجدان راحت” از حملات نظامی علیه ایران حمایت کند و معتقد است این حملات تحت فشار رژیم صهیونیستی و لابی قدرتمند آن در آمریکا آغاز شده است.

🔹 کنت در بخشی از بیانیه خود گفت: «ایران هیچ تهدید قریب‌الوقوعی برای کشور ما ایجاد نکرده بود و روشن است که ما این جنگ را به دلیل فشار اسرائیل و لابی قدرتمند آمریکایی آن آغاز کردیم.»
این استعفا نشان‌دهنده نگرانی‌های فزاینده در داخل پایگاه ترامپ و حتی میان اعضای ارشد دولت او درباره توجیه حملات نظامی به ایران است.

🕍 این تحولات در حالی رخ می‌دهد که نگرانی‌های امنیتی در داخل آمریکا به دنبال حملات اخیر به کنیسه‌ای در میشیگان و دانشگاهی در ویرجینیا افزایش یافته است.
🗣️ سناتور مارک وارنر، دموکرات ارشد کمیته اطلاعات سنا، با وجود مخالفت‌های قبلی با کنت، در این مورد گفت: «در این نکته او درست می‌گوید: هیچ مدرک معتبری درباره تهدید قریب‌الوقوع ایران وجود نداشت که عجله برای وارد کردن آمریکا به جنگی دیگر در خاورمیانه را توجیه کند.»

💔 این تحولات در حالی است که فاش شده اطلاعات قدیمی و نادرست منجر به شلیک موشک آمریکا به یک مدرسه ابتدایی در ایران و کشته شدن بیش از ۱۶۵ نفر شده است.
🔄 ترامپ دلایل متناقضی برای این حملات ارائه کرده و ادعاهای مربوط به فشار اسرائیل برای اقدام نظامی را رد می‌کند.

📊 جو کنت، سابقه طولانی در ارتش (با ۱۱ مأموریت به عنوان تکاور سبز) و سپس فعالیت در سیا را دارد. استعفای او نشان می‌دهد حتی چهره‌های امنیتی با سابقه هم نمی‌توانند منطق پشت این جنگ را بپذیرند.




جنگ علیه ایران: مسیر جایگزین نفت عربستان در دریای سرخ نیز به دام تبدیل شده است

🛢️
عربستان سعودی در تلاش است با فعال‌سازی خط لوله استراتژیک «شرق به غرب»، صادرات نفت خود را از خلیج فارس به دریای سرخ منتقل کند و از پیامدهای بسته شدن تنگه هرمز بگریزد. اما این نقشه در سایه مشارکت ریاض در جنگ ائتلافی علیه ایران، محکوم به شکست است.

📜 تاریخچه یک خط لوله حیاتی
در دهه ۱۹۸۰، با نگرانی از بسته شدن تنگه هرمز در جریان جنگ ایران و عراق، سعودی‌ها خط لوله‌ای به ظرفیت حدود ۵ میلیون بشکه در روز (با قابلیت افزایش به ۷ میلیون) از شرق به غرب کشور احداث کردند. این خط لوله به بندر ینبع در دریای سرخ منتهی می‌شود.

🔄 تغییر مسیر در بحران کنونی
طبق گزارش‌ها:

  • تولید میادین دریایی عربستان حدود ۲ میلیون بشکه کاهش یافته است.
  • صادرات ینبع با ۳۳۰٪ افزایش به ۲.۴۷ میلیون بشکه در روز رسیده است.
  • ۲۵ فروند نفتکش عظیم (VLCC) در مسیر ینبع قرار دارند.
  • ⚠️ آسیب‌پذیری آشکار در سه جبهه
    ۱️⃣ دوران جنگ با یمن: در جریان جنگ قبلی عربستان در یمن (می ۲۰۱۹)، همین خط لوله هدف پهپادهای انصارالله قرار گرفت و پمپ‌های آن دچار حریق شدند.
    ۲️⃣ تهدید تنگه باب‌المندب: انصارالله پیش‌تر در همبستگی با غزه، این آبراه را بست. اکنون با ورود به جنگ، تهدید به بستن دوباره آن کرده‌اند.
    ۳️⃣ تله جغرافیایی مرگبار: نفتکش‌های عظیم به دلیل اندازه بزرگ، نمی‌توانند از کانال سوئز عبور کنند و ناچارند برای خروج از دریای سرخ، دوباره از باب‌المندب عبور کنند. در صورت بسته شدن این تنگه، این کشتی‌ها در دریای سرخ به دام خواهند افتاد.
  • 🎯 نتیجه‌گیری استراتژیک
    تصمیم عربستان برای استفاده از مسیر جایگزین، اقدامی هوشمندانه اما ناقص است. تا زمانی که ریاض به عنوان متحد واشنگتن در این جنگ حضور داشته باشد، زیرساخت‌های نفتی آن در تیررس ایران و متحدان منطقه‌ای‌اش قرار دارد.



یادواره سلطان‌علی کشتمند

با دریغ و درد بیکران، دریافتیم که آفتاب عمر یکی از استوارترین مردان سرزمین افغانستان، در غربت و دوری از وطن، به شامگاه نشست. رفیق سلطان‌علی کشتمند، فرزند راستین مردم افغانستان و از چهره‌های درخشان سپیده‌دم بیداری، از میان ما رفت.

او که نام فامیل خویش را از پیشهٔ زحمتکشان زمین برگزیده بود، تا پایان عمر بر عهدی که با مردم بسته بود، ایستاد. از همان روزهای جوانی که در کوچه‌باغهای دانشکدهٔ اقتصاد کابل، طعم تلخ نابرابری را چشید، تا آنگاه که در کنگرهٔ مؤسس حزب دموکراتیک خلق، برگزیدهٔ کمیتهٔ مرکزی شد، همواره دغدغهٔ وطن و عدالت در وجودش شعله می‌کشید.

اما سرنوشت، راهی پرپیچ‌وخم برای او رقم زده بود. در روزگار طوفان و خیانت، وقتی کودتاگران بر مسند نشستند، رفیق کشتمند را به سیاهچال افکندند و زیر شکنجه‌های بیرحمانه، استخوانش را خرد کردند. اما هرگز نتوانستند ارادهٔ پولادینش را بشکنند. او از دل زندان، فریاد مقاومت سر داد و بر باورهایش پای فشرد.

در سال‌های مسئولیت، آنگاه که سکان نخست‌وزیری افغانستان را به دست گرفت، با دانش اقتصادی و تدبیر سیاست‌مدارانه، می‌کوشید تا از دل بحران‌های جنگ‌زده، طرحی نو دراندازد. برنامه‌هایش برای بازسازی و توسعه، هرچند در گرداب تهاجم نیروهای قهاری که از ماورای مرزها تغذیه می‌شدند، رنگ باخت، اما نشان از همتی بلند برای آبادانی داشت.

او مرد همبستگی و برابری بود. از تبار هزاره بود، اما دغدغه‌اش تمامی اقوام این سرزمین پهناور را در بر می‌گرفت. خودگردانی محلی و نظام فدرالی را راهی برای مشارکت عادلانهٔ همه می‌دانست و از نفوذ خویش برای فرونشاندن آتش تبعیض بهره می‌گرفت.

یادمان نرود که او در روزگار سیاه مهاجرت، پناه و پشتیبان بسیاری از مبارزان ترقی‌خواه ایرانی بود. خانه‌اش در کابل، پناهگاه آزادگانی شد که از بند استبداد گریخته بودند. آن مهمان‌نوازی و همبستگی، در حافظهٔ تاریخ ماندگار است.

یادت گرامی باد ای مبارز خستگی‌ناپذیر راه آزادی و عدالت.