ابرتورم، شوکی برای سفرهٔ مردم

📉
🩸 طبق تعریف فیلیپ کاگان، ابرتورم زمانی آغاز می‌شود که نرخ تورم ماهانه از ۵۰ درصد عبور کند؛ یعنی قیمت‌ها هر دو ماه دو برابر شوند. حالا سؤال این است: چرا با وجود این هشدارها، سیاست‌های پولی همچنان به خلق پول برای جبران کسری بودجه متکی است؟ پاسخ را باید در مدیریت نادرست و عدم شفافیت جست. دولت به‌جای اصلاح ساختار بودجه، پایِ نقدینگی را بازتر گذاشته و تورم را به سفرهٔ مردم کوبیده است. نتیجه؟ فقر گسترده، اجاره‌های نجومی، و سفره‌های خالی. این یعنی یک شکاف طبقاتی عمیق که هر روز عمیق‌تر می‌شود.
💊 رانت ارز ۲۸۵۰۰ تومانی، سود کلان برای داروسازان خاص
در سوی دیگر، خبر دوم پرده از یک فساد ساختاری برمی‌دارد. شرکت‌های دارویی مواد اولیه را با ارز ۲۸۵۰۰ تومانی (یارانه‌ای) دریافت می‌کنند، اما محصول نهایی را با نرخ ارز توافقی و قیمت‌های جدید به فروش می‌رسانند. مابه‌التفاوت این دو نرخ، سودی کلان است که از جیب بیت‌المال و سفرهٔ مردم خارج می‌شود و به حساب چند شرکت خاص واریز می‌گردد. این یعنی یک شکاف طبقاتی دیگر: یک گروه با ارز دولتی تولید می‌کند و گران می‌فروشد، و مردم عادی باید داروی گران را با تورم افسارگسیخته بخرند.
🔍 فریاد
واقعیت تلخ این است که بار سنگین این مدیریت نادرست، نه بر دوش مسئولان، که بر دوش زحمت‌کشان و بیماران افتاده است. کارگری که حقوقش را به‌زور می‌گیرد، باید داروی قلب یا سرطان را با قیمتی بخرد که نیمی از درآمد ماهانه‌اش را می‌بلعد. در همین حال، داروسازانی که با ارز دولتی تغذیه شده‌اند، سودهای میلیاردی می‌برند. این یعنی عدالت اقتصادی قربانی منافع گروهی شده است.
🗣️ وظیفهٔ روشنفکری

تنها راه بقا، عدالت اجتماعی و شفافیت است و تجربه نشان داد که تحقق آن در جمهوری اسلامی
که هم ابرتورم سفره‌ها را می‌سوزاند و هم ارز دولتی به جیبِ خواص می‌رود، غیرممکن است.




مصاحبه با رفیق سیامک کیانی ۷– خاموشی جناح کمونیستی در حزب و درسنامهٔ نیک‌آیین

📌
🤐 کمونیست‌های وفادار؛ سازمان‌یافته یا نه؟
کاربرد «فراکسیون» در باره جناح کمونیستی در حزب نادرست است. ما می‌دانیم که کمونیست‌های وفادار در کنگرهٔ ششم و هفتم بودند و برخی از عضوهای کمیتهٔ مرکزی حزب هم کمونیست هستند. ولی آنچه که می‌بینیم این است که این رفیقان در برابر جناح راست حزب سازماندهی ندارند و یک‌پارچه نیستند. جناح راست بدون هیچ تردیدی فراکسیونی کار می‌کند و پنهانی خط مشی و خط ایدئولوژیک حزب را رهبری می‌کند. چرا این رفیقان کمونیست کاری در برابر جناح راست انجام نمی‌دهند؟ راستش این است که ما نمی‌دانیم. شاید ترس از تکه‌پاره شدن بیشتر حزب، یا امید به تغییر تدریجی، یا عدم باور به تأثیرگذاری خود، آن‌ها را به سکوت کشانده است.
⚖️ تخطی از اساسنامه
بر پایه اساسنامه حزب، تصمیم‌گیری با کنگره، کمیته مرکزی و هیئت سیاسی است. یعنی در سلسله مراتب ارگان‌های حزبی، هنگام تصمیم‌گیری کمیته مرکزی بالاتر از هیئت سیاسی است. برای ما روشن نیست که هیئت سیاسی حزب توده ایران چگونه به این آسانی می‌تواند تصمیم‌های کنگره را زیر پا بگذارد، و کمیته مرکزی هم خاموش بماند. این روند کاری برای ما بسیار شگفت‌انگیز است. اگر اساسنامه جدی گرفته نمی‌شود، پس چه چیزی در حزب جدی گرفته می‌شود؟ این پرسشی است که هر عضو و هوادار حزب باید از خود بپرسد.
📕 درسنامهٔ ماتریالیسم تاریخی؛ استالینیسم؟
رفیق امیدوار در نشستی درسنامهٔ جاودان رفیق نیک‌آیین دربارهٔ ماتریالیسم تاریخی را «سرآغاز شکوفایی استالینیسم در حزب» خواند. رفیق امیدوار و هم‌اندیشانش حتی راه رشد غیرسرمایه‌داری را نمی‌پذیرند و نوشتهٔ رفیق اخگر دربارهٔ راه رشد غیرسرمایه‌داری را «گنگ‌گویی» می‌خوانند. حتی این شمارهٔ دنیا را از بایگانی حزب برداشتند. این یعنی نه فقط مخالفت با نیک‌آیین، بلکه با هرگونه اندیشهٔ مستقل کمونیستی که خارج از چارچوب سوسیال‌دموکراسی باشد.




می توان زیر بار سلطه الگوریتم ها نرفت

📱
🧠 الگوریتم بی‌طرف نیست
پلتفرم‌هایی مانند اینستاگرام و ایکس، سیستم‌های توصیه‌گر خود را بر پایه جلب توجه و تبدیل آن به درآمد طراحی کرده‌اند. مطالعه‌ای در نشریه «نیچر» در سال ۲۰۲۶ نشان داد که این سیستم‌ها محتوای عاطفی، اخلاق‌گرایانه و سمی را تقویت می‌کنند، زیرا این نوع محتوا بیشترین تعامل را ایجاد می‌کند.
🗣️ سیاستمداران، شاگردان الگوریتم
احزاب سیاسی، به ویژه جریان‌های راست‌گرا، به خوبی این قواعد را آموخته‌اند. برنامه‌های بلند سیاسی تبدیل به جملات کوتاه و تحریک‌آمیز شده‌اند؛ خشم به ابزاری برای جذب مخاطب بدل گشته است. در آمریکای لاتین، این پدیده با شخصیت‌گرایی و بحران نمایندگی گره خورده است. نمونه‌اش کمپین انتخاباتی آبلاردو دِ لا اسپریلا در کلمبیا که ظاهری شبیه به تولیدکنندگان محتوای سطحی دارد و به جای پاسخگویی به بحران سلامت، با بازماندگان زلزله توپ بازی می‌کند.
⚔️ چالش، نه تسلیم
اما پذیرش این شرایط به معنای تسلیم نیست. اگر میلیون‌ها نفر در این فضاها گفتگو می‌کنند، اطلاعات می‌گیرند و سیاست را دنبال می‌کنند، کنار کشیدن خودکشی سیاسی است. زهران ممدانی در کمپین شهرداری نیویورک این را به خوبی فهمید؛ با تولیدکنندگان محتوا گفتگو کرد و از قالب‌های اینستاگرام و تیک‌تاک برای ارتباط با رأی‌دهندگان لاتین استفاده نمود.
🔍 تسلیم یا مقاومت
تفاوت اساسی در این است که آیا تسلیم الگوریتم طراحی‌شده توسط پلتفرم‌های امپریالیستی می‌شویم یا به چالشش می‌کشیم. چپ می‌تواند یاد بگیرد که پیام‌ها چگونه گردش می‌کنند، بدون آنکه خشم را سوخت دائمی خود کند؛ می‌تواند از ویدیوهای کوتاه برای جلب توجه به توضیحات عمیق‌تر استفاده کند و پروژه‌های سیاسی خود را به جوامع دیجیتال جدید متصل سازد.
✊ ما زیر دیکتاتوری الگوریتم نیستیم
ما زیر دیکتاتوری ماشین زندگی نمی‌کنیم، بلکه در فضای عمومیِ روزافزون خصوصی‌شده‌ای به سر می‌بریم که توسط مدل‌های تجاری اداره می‌شود و توجه را به کالا تبدیل کرده است.




مصاحبه با رفیق سیامک کیانی ۶– شخصیت‌زدایی حزب از چهره‌های تاریخی

📌
📜 شخصیت‌زدایی برنامه‌ریزی‌شده
از زمان رفیق خاوری، یک روند شخصیت‌زدایی حزبی برنامه‌ریزی‌شده وجود داشت. نام‌های بزرگانی مانند جوانشیر، بهزادی، کیانوری، نیک‌آیین، اخگر، عمویی و مریم فیروز آرام به فراموشی سپرده می‌شود. رفیق خاوری تا زمانی که رفیق کیانوری زنده بود، نمی‌گذاشت که نامی از او در رسانه‌های حزبی آورده شود. در برابر اعتراض رفیق فرهاد، رفیق خاوری به او گفته بود: کتاب خاطرات کیانوری را بخوان. ما چطور از او دفاع کنیم؟ رفیق فرهاد در پاسخ گفت: رفیق کیانوری که بارها به همه گفته است که این کتاب ربطی به او ندارد.
📖 دست‌پخت وزارت اطلاعات
رفیق خاوری به خوبی می‌دانست که آن کتاب را وزارت اطلاعات نوشت و نه کیانوری، ولی از آن برای کوبیدن کیانوری بهره‌جویی می‌کرد. پس از آن روشن شد که همهٔ این کتاب‌ها دست‌پختهٔ عبدالله شهبازیان بود که به دلیل همین خدمت، اجازهٔ کوچ به آمریکا به او داده شد. این رفتار، نه فقط یک اشتباه تاکتیکی، بلکه یک بی اعتنایی اخلاقی و سیاسی به تاریخ حزب بود. کیانوری، که سال‌ها رهبری حزب را بر عهده داشت، از صحنه حذف شد.
🔍 تفاوت تارنگاشت با رسانه‌های رسمی
تارنگاشت ما با این همه امکانات کم، بارها از این رفیقان و اندیشه‌هایشان در نوشته‌ها یاد کرد و به نسل جوان آموزش داد. اما رسانه‌های رسمی حزب، نه تنها از آن‌ها یاد نمی‌کنند، بلکه با سکوت خود، این فراموشی را تشدید می‌کنند. این شخصیت‌زدایی، بخشی از یک پروژهٔ بزرگ‌تر برای تغییر ماهیت حزب است؛ پروژه‌ای که می‌خواهد حزب را از یک حزب کمونیستی با رهبران تاریخی ضدامپریالیست به یک حزب سوسیال‌دموکرات بدون خاطره تبدیل کند.




مصاحبه با رفیق سیامک کیانی ۵– نظر حزب در باره جنگ و جمهوری اسلامی

📌
🎯 چه کسی گناه‌کار است؟
نامهٔ مردم پس از ترور آقای خامنه‌ای از سوی آمریکا و اسرائیل، آن را آغاز تحولات بزرگ برای جنبش خواند. به زبان دیگر، هدفی که ترامپ و نتانیاهو برای ترور رهبران جمهوری اسلامی، یعنی آزادی ایرانیان از چنگال ستم جمهوری اسلامی داشتند، نه تنها درست بود، بلکه تا اندازه‌ای پیاده هم شد. این سخنان پرسش‌برانگیز است. مخالفت با جمهوری اسلامی، به‌معنای همراهی با اهداف امپریالیسم و صهیونیسم نیست و نباید باشد.
🛡️ دفاع مشروع یا تنش‌آفرینی؟
جمهوری اسلامی با همهٔ تنش‌آفرینی خود در منطقه، تا پیش از یورش به ایران به هیچ کشور دیگری یورش نبرد. گفتن این که گناه جنگ به اندازهٔ یکسان به دوش آمریکا و جمهوری اسلامی است، سراسر نادرست است. جمهوری اسلامی، یا درست‌تر بگوییم، نیروهای نظامی به رهبری بورژوازی نظامی و با پایگاه بزرگ اجتماعی آن در برابر یورشگران ایستادگی کردند و از میهن و منافع خود دفاع کردند. یادمان باشد که سپاه پاسداران تنها نهادهای امنیتی، شکنجه و زندان نیستند. نیروهای نظامی هم هستند که بخشی از آن‌ها میهن‌دوست هستند. حتی در ارتش شاه هم ما ارتشیان میهن‌دوست و مردم‌دوست داشتیم.
🤝 صلح عادلانه یا سرسپردگی؟
گفتن این که جمهوری اسلامی در هر شرایطی باید پیمان‌های پیشنهادی آمریکا را بپذیرد هم درست نیست. چرا گروه‌های مارکسیستی باید هوادار این باشند که جمهوری اسلامی شرایط سرسپردگی آمریکا را بپذیرد؟ راه صلح‌آمیز نه در فشار به جمهوری اسلامی برای سرسپردگی در برابر غرب، بلکه در دستیابی به یک پیمان صلح عادلانه و پایدار است که حق مشروع ایران را به رسمیت بشناسد. این به‌معنای پذیرش حق ایران بر تنگهٔ هرمز به‌عنوان یک اهرم استراتژیک برای تأمین امنیت ملی، و همچنین برنامهٔ هسته‌ای صلح‌آمیز زیر بازرسی نهادهای بین‌المللی است.




ورشکستگی اقتصادی جمهوری اسلامی؛ این بار بنزین و برنج

🛢️ صف‌های طولانی پمپ‌بنزین‌ها
مردم برای خرید بنزین در صف‌های چندساعته ایستاده‌اند. نه به خاطر مسافرت، بلکه از ترس سوختن سهمیه‌شان. خبر کاهش قطعی سهمیه‌ها و احتمال افزایش قیمت، همه را به پمپ‌بنزین‌ها کشانده است. برخی سهمیه خود را می‌فروشند، برخی در دبه و گالن بنزین ذخیره می‌کنند. تعطیلی پمپ‌ها و نگرانی از اتمام سوخت، وضعیت را بحرانی‌تر کرده. یکی از شهروندان گفت: «اگر بنزین ۸۰ هزار تومان شود، هر باک برای من ۴ میلیون تمام می‌شود.» این یعنی فاصله طبقاتی آشکار؛ آقازادگان با خودروهای لوکس در خیابان‌ها جولان می‌دهند، در حالی که مردم عادی نگران یک باک بنزین هستند.
🍚 برنج گران‌تر از همیشه
قیمت هر کیلو برنج درب کارخانه از ۱۸۰ به ۴۰۰ هزار تومان رسیده است. کود ۷ برابر، بنزین ۵ برابر، ادوات کشاورزی ۵ برابر، برق روزانه ۸ ساعت قطع می‌شود. کشاورز وامدار، ناچار به فروش محصول با کمترین قیمت به دلالان است. رئیس اتحادیه بنکداران می‌گوید: «مردم توان خرید ندارند، اما این به تولیدکننده ارتباطی ندارد.» یعنی مصرف‌کننده باید گرانی را تحمل کند و تولیدکننده هم زیر بار هزینه‌ها کمر خم کرده است. رانت‌خواران و لایه‌های مرفه اما همچنان به زندگی اشرافی خود ادامه می‌دهند و سفره‌های مردم هر روز کوچک‌تر می‌شود.
😡 نتیجه؛ ورشکستگی اخلاقی و اقتصادی
از سویی، کالابرگ پاسخگوی نوسان قیمت‌ها نیست و از سوی دیگر، حمایتی از کشاورز و مصرف‌کننده نمی‌شود. در این میان، تنها کسانی که در آرامش کامل به زندگی ادامه می‌دهند، همان‌هایی هستند که هیچ‌گاه طعم گرانی را نمی‌چشند. بقیه، یا در صف بنزین می‌ایستند یا سفره‌های کوچک‌تر را به نظاره می‌نشینند. این همان ورشکستگی یک نظام اقتصادی است که بار سنگین بحران‌های خود را بر دوش فقرا و زحمتکشان انداخته است.




در خون نشست از عطش قطره‌های خون

به یاد رفیق علی کریمی؛

مینو همیلی

جهل و زوال بود که بر فراز فضای سیاسی ایران چون شبح معلق بود و حاکمیت سودای آن داشت که با نابودی ستارگان سرخی که می‌پنداشتند امیدی بر پایان آن تباهی متصور است به نبرد برخیزد. نبردی خونین که خاک سرزمین را به خون لاله‌های وطنی چون علی کریمی آذین ساخت.

علی کریمی در سال ۱۳۳۱ با شغل پدر که در ژاندارمری خدمت می‌کرد همدان را برای تولد با جبر برگزید. هنوز دو سال از آغاز حیات علی نگذشته بود که پدرش در حمایت از رعایای محلی و ایستادگی در برابر خان‌های منطقه از ژاندارمری اخراج و بعد از دو سال تلاش ناموفق برای مهاجرت به خارج از کشور، همراه با خانواده به سنندج برگشت. سنندج بستری مساعد برای رفیقی را فراهم کرد که رویای برابری داشت و از قحطی آن در رنج بود. بعد از اخذ دیپلم در سال ۱۳۵۰ و از دوران سربازی بود که دگردیسی‌های علی شروع به شکوفا شدن کرد. این سپاه دانش بود که علی کریمی را به روستایی دورافتاده در اطراف ارومیه برای آشنایی با جامعه انتخاب ساخت- روستایی کوچک در درۀ قاسم‌لو که به‌ همان نام خوانده می‌شد- و با توجه به محبوبیتی که در بین روستاییان پیدا کرده بود و همچنین دیدار با برادر عبدالرحمان قاسم لو او در کانون جریانی قرار گرفت که رژیمِ وقت از آن واهمه داشت. دیری نپایید که در روستا، پیر و جوان مصلحت خویش را با علی به اشتراک می‌گذاشتند و زمینه‌ای فراهم گشت تا آن رفیق از نزدیک با مشکلات و مصائب مردم آَشنا شود. با پایان دوران خدمت و پس از گذراندن دورۀ یکسالۀ دفاع غیرنظامی در مشهد و تهران، به سنندج بازگشت تا در یکی از ادارات تازه‌تأسیس استخدام شود. مشغلۀ کار و زندگی هدفی نبود که رفیق علی برای خود ترسیم کرده باشد، دورانی سیاه از جنایات و ظلم رژیم پهلوی که سایه‌اش بر مردم آنچنان سنگینی می‌نمود که علی و دیگر شفق‌های سرخ تاب تحمل آن را نداشتند. سال ۱۳۵۶ بود و شرایط زمانه طوری پیش می‌رفت که آنانی که دل در گرو تغییر داشتند صف‌های خود را تشکیل دادند تا یکبار برای همیشه سلطنت را در این خاک از ریشه برکنند و در این میان، علی به گروه «اتحاد مبارزان»ی پیوست که در دل خود «بهروز سلیمانی» و «علی اکبر مرادی» را به عنوان کادرهای اصلی پرورانده بود. ایام آبستن حوادثی بود که با شتاب در حال تغییر بود و علی نیز از آن غافل نبود. در سال ۱۳۵۷ با آغاز علنی شدن سازمان چریک‌های فدایی خلق، رفیق علی کریمی با آغوشی باز از سوی سازمان پذیرفته شد و هم‌زمان که با اعتراضات مردمی در تظاهرات‌ها شرکتی فعال داشت در کمیتۀ پیشگام سازمان با ایجاد کتابخانه‌های متعدد و جذب جوانان به کتاب‌خوانی خواب غفلت را از اذهان ناآگاهان می‌ربود.

باور علی به تغییر در کنار توده‌ها منجر به انقلابی شد که قرار بود منجر به رهایی و برابری شود در حالی‌که رسم زمان آن بود که انقلاب مغلوب شود و این‌بار در مختصاتی سیاه‌تر از هر زمان، انقلاب به دست جلادانی ربوده شد که تشنۀ خون بودند و تاب برابری خلق‌ها را نداشتند. ضحاک زمان، سفیر مرگ خود را به کردستانی فرستاده بود که آخرین پناهگاه مؤمنان به برابری و آرمان سوسیالیسم بود. خلخالی با داسی خونین در کردستان، از یاران، پشته‌هایی از کشته ساخته بود و لاجرم فعالان سازمان‌ها و احزاب سیاسی در مرزهای رژیمی اسلامی که خود را به طنزی تلخ جمهوری ‌می‌خواند با خروج از سنندج مجبور شدند به کوه‌ها و روستاهای اطراف شهر پناه ببرند و علی نیز در میان آن خلق بی‌سرزمین به کوچ وادار شد. در آبان همان سال با توجه به استقرار حاکمیت شوراهای دموکراتیک در سنندج و شکست و عقب‌نشینی نیروهای دولتی مسیر بازگشت شورشیان آرمانخواه به شهر دوباره هموار شد و مفری پدید آمد تا رویای انقلاب سوسیالیستی این‌بار علیه ارتجاعی دیگر در سر پرورانده شود. اما رژیم که از کالبد هیولایی کهن زاده شده بود از تجربیات گذشتۀ خود آموخته بود که اختناق و اعدام تنها راه خلاصی از ستارگان سرخی است که انقلاب را برای برابری می‌خواستند و سرشت‌شان چیز دیگری بود. در اردیبهشت‌ماه ۱۳۵۹و با پایان ۲۴ روز جنگ خونین در سنندج، رفیق علی به همراه نیروهای سازمان‌های سیاسی و پیشمرگه‌ها دوباره به ‌کوه‌هایی بازگشتند که انگار قرار بود تا ابد موطن ایشان شود. با شکاف میان رهبری وقت سازمان چریک‌های فدایی خلق و عدم پذیرش جنگ مسلحانه در کردستان، اختلافات در سطح کادرها به نقطه‌ای رسید که یاران تحت نام اقلیت و اکثریت در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. مطلوبی که دژخیم سودای آن را داشت تعبیر شده بود و یاران، رفقای دیروز خود را به جهل به دشمن نشانی می‌دادند و به ناکس می‌فروختند. در این اوضاع رفیق علی کریمی با عزمی راسخ همراه با چند نفر دیگر از کادرهای سازمان از جمله حسن جهانبخش به حزب شیوعی در عراق پیوستند و تا یک سال عضو افتخاری حزب بودند. در راستای مشی چریکی که علی و منشعبین سازمان فدایی در پی آن بودند تمام اسلحه‌هایی که یادگار روزهای همکاری با سازمان بود به شیوعی تحویل دادند تا حزب کمونیست عراق ادامۀ فعالیت را در حزب به ایشان پیشنهاد داد. اما علی دل در گرو آزادی سرزمینی را داشت که خاطرات مبارزاتی خود را از آن خاک به خاطر سپرده بود و به همین منظور ادامۀ پیشنهاد عضویت را قبول نکردند. چند ماه پس از بازگشت‌شان به ایران، زندگی نخستین تراژدی را برای علی رقم زد تا ضرورت مبارزه را این بار برای حفظ جان دنبال کند؛ خبر کوتاه بود…حسن جهانبخش توسط رژیم دستگیر و پس از چند ماه اعدام شده بود.
علی بعد از بازگشت به ایران از سال ۱۳۶۰ فعالیت خود را به عنوان مسئول حوزۀ شرق تهران در شرایطی از سر گرفت که مجبور بود برای حفظ جان خود و هم‌رزمانش به زندگی مخفیانه در سخت‌ترین شرایط ادامه دهد. نقل مکان‌های اجباری که پیامد نفوذ اطلاعات و دستگیری شکنجۀ رفقا در زندان بود دورانی سخت را پدید آورد که حاصل آن پیوستن رفیق مبارزمان در ۱۶ آذر ۱۳۶۰ به گروه علی کشتگر شد. پس از پیوستن به انشعاب ۱۶ آذر تا سال ۱۳۶۲ که بهروزسلیمانی به این جمع‌بندی رسید فعالیت در این شرایط امکان‌پذیر نیست، تلاش بر این بود تا فعالان را از کردستان به خارج از کشور منتقل کنند که با کشته شدن رفیق سلیمانی، پروژۀ خروج از ایران متوقف شد. معنای این کشتار آن بود که عزم دژخیم برای اعدام آزادیخواهان پایانی نداشت و مرگ رفیق بهروز تنها نشانه‌ای بود برای سایر افراد که هشیار به درها بنگرند که آنکه بر در می‌کوبد به کشتن چراغ آمده است. هنوز یک سال از سوگ جان باختن بهروز سلیمانی نگذشته بود که علی کریمی در تاریخ ۵ مهر ۱۳۶۳ در ارومیه توسط نیروهای امنیتی دستگیر شد.
بعد از بازجویی‌های بی‌پایان و شکنجه‌های وحشیانه در دی ماه رفیق علی به کمیتۀ مشترک در تهران منتقل شد تا در آنجا با تداوم سه ماه شکنجه‌های متعدد مجبور شود اسم واقعی خود و «همدستانش» را اعتراف کند اما دژخیم آگاه نبود که نازلی زبان و سر به سخن گفتن نداشت.

پس از لو رفتن افراد سازمان و در پی آن هویت واقعی علی، همسر او که از اعضای سازمان بود نیز در ۲۲ آذر ۶۳ متعاقباً دستگیر و به اوین منتقل ‌شد. برای جلادان فرقی نداشت که چگونه رفقا را وادار به اعتراف کنند و فرزند یکساله آنها که از شیر مادر تغذیه می‌کرد با دستگیری مادر از خوردن شیر مادر محروم شد تا شاید مهر مادری مهر سخن را بگشاید. در طول دوران زندان، تنها یک بار به علی اجازه دادند که با همسرش ملاقات کند. بعدها همسرش این ملاقات را این‌گونه دردمند و تلخ توصیف کرد: «علی به حمام رفته بود. سعی کرده بود با لباس مرتب و لبخند به لب به ملاقات من بیاید. بعد عکس پرهام (پسر یک‌ساله‌‌ام) را به من داد. ولی از اعدامش سخنی به میان نیاورد و با رویی باز و لبی خندان از من وداع کرد».

از بازماندگان زنده‌یاد شواهدی و شهادت‌هایی به جا مانده که تأییدی‌ست بر سند جنایات رژیم اسلامی از دیوار سلول‌هایی که هیچ‌گاه سخن نگفتند.پدر و مادر و خانواده‌ هرگاه به ملاقاتش می‌رفتند آثار شکنجه را بر بدن او مشاهده می‌کردند. بعدها هم‌سلولی‌هایش بعد از آزادی‌شان، روایت‌شان را از مقاومت علی در زیر شکنجه‌های وحشیانه کمیته مشترک و زندان اوین بازگو کردند و نوشتند که: «او حماسه آفرید. چون اغلب شب‌ها او را برای شکنجه می‌بردند و نزدیکی‌های صبح با سر و رویی خونین به سلولش برمی گرداندند. » در تأیید این ادعا یکی از رفقای هم‌سلول علی برایم نوشت: «به شکنجه شدن علی از وسایل و پتوی خونینی که در زندان رویش می‌خوابید و بعدها به خانواده‌اش تحویل دادند پی بردیم».

جاودان رفیق، علی کریمی در ۶ مهر ۱۳۶۴ در حالی که دست و چندین دنده‌اش بر اثر شکنجه شکسته بود به جوخۀ اعدام سپرده شد. براساس شهادت تعدادی از زندانیان و هم‌بندی‌های علی کریمی، او به همراه ۷۰ تن دیگر در زندان اوین تیرباران شد. جنایتی که جمهوری اسلامی پس از گذر از ۳۳ خزان از آن ضیافت خون در انکار آن، گوی وقاحت و بی‌شرمی را از منکرین هولوکاست ربود تا تاریخ نانوشتۀ ایران از زبان شاهدان آن سال‌ها واقعیت را دنبال کند: «جسد علی را به خانواده‌اش تحویل ندادند. ما اولین جایی که به ذهن‌مان رسید که به دنبال جسد علی بگردیم بهشت زهرا بود. یک گور بی نام و نشان به ما نشان دادند و گفتند که در اینجا دفن است. ما هنوز مطمئن نیستیم که علی را واقعا در آنجا دفن کرده باشند».

زنده یاد علی کریمی در گمنامی در میان هفتاد رفیق دیگر زانو بر خون دلمه‌بستۀ خود و یاران زد تا آیندگان این سرزمین فراموش نکنند که :« در خون نشست از عطش قطره‌های خون، دشت شقایق از عطش بوسه‌های داس در قحط خشک‌سال…»

فروردین ۱۴۰۰




پایان هژمونی آمریکا در خاورمیانه

🌍
نشریه طبقه بورژوازی آمریکا شورای روابط خارجی آمریکا (CfR)، تازه ترین گزارش خود را منتشر کرده است. مارک لینچ، در این گزارش مینویسد: «خاورمیانه آمریکایی به پایان رسیده است.»
🕯️ نظم منطقه ای که از ۱۹۹۱ بر منطقه حاکم بود، یکی از قربانیان جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران شده است. ناتوانی واشنگتن و تلآویو در براندازی جمهوری اسلامی، ورشکستگی دهه ها تحریم و خشونت را آشکار کرده است. آمریکا نتوانسته از متحدان خلیج‌فارسی در برابر حملات ایران محافظت کند یا تنگه هرمز را باز نگه دارد. همچنین رویکرد تهدیدآمیز اسرائیل و کنار گذاشتن هرگونه توافق با فلسطینیان، پروژه دیرینه آمریکا برای ایجاد امنیت مشترک میان متحدان عرب و اسرائیل را نابود کرده است.
⚔️ جنگ علیه ایران، پایان این نظم را تایید کرد. رهبران خلیج‌فارسی از اینکه آمریکا و اسرائیل بدون مشورت با آنها وارد جنگ شدند، خشمگین بودند. حملات ایران بر امارات و بحرین متمرکز شد و بخش بزرگی از پایگاه‌های آمریکا را هدف قرار داد. نظام تهران سقوط نکرد، تنگه هرمز بسته شد و آمریکا درمانده ماند. حملات به تأسیسات آب و نفت ایران خطر تشدید فاجعه‌بار را افزایش داد. کشورهای حاشیه خلیج به این نتیجه رسیدند که تضمین‌های امنیتی آمریکا دیگر قابل اعتماد نیست.
📉 در سه‌دهه اخیر، نظم آمریکایی برای ساکنان منطقه هزینه سنگینی داشته است: جنگ‌های اسرائیل، فروپاشی روند صلح، نابودی غزه، اشغال عراق، و جنگ‌های ویرانگر در لبنان، لیبی، سودان، سوریه و یمن. حمایت از اصلاحات نئولیبرالی، خصوصی‌سازی و فساد را افزایش داد و اکثریت را فقیرتر کرد.
🌀 این بار نابودی غزه، به‌ویژه در دوره بایدن، باقیمانده مشروعیت اخلاقی آمریکا را از بین برد. شکست ترامپ در ایران، توهم قدرت مطلق نظامی آمریکا را در هم شکست. هر دو رویداد به کشورهای عربی نشان داد که نفوذ آنها رو به زوال است و ارزش تضمین‌های آمریکایی کاهش یافته است.