سخنان نغز

احسان طبری در باره ی میوه چینی شخصی در عرصه مبارزه

یکی دیگر از قوانین مهم پراتیک انقلابی حرکت دائمی به سوی هدفهای انقلابی، با استفاده از تجارب گرد آمده ،در چارچوب امکانات موجود است. مطلق کردن هدفهای انقلابی بدون توجه به تجارب گرد آمده و یا امکانات واقعی موجود، مسلماً به شکست می انجامد. مطلق کردن امکانات موجود و فراموش کردن هدفهای انقلابی کار را به تسلیم و کرنش در مقابل خود به خودی و اپورتونیسم می کشاند. مطلق کردن تجارب گرد آمده ما را دگماتیک و بدون خلاقیت و بند شکنی فکری بار می آورد. بی اعتنایی به تجارب گرد آمده ما را به تکرار گمراهی ها وحماقتها وا می دارد.

در این جا این سئوال به پیش می آید که موافق این اسلوب، اگر مبارزانی که وارد صحنهٔ یک نبرد طولانی و خسته کننده میشوند، چنان که گفته شد، محتمل است که، ثمرهٔ نهائی مبارزات خود را نبینند، پس آن ها به چه دلخوشی به این مبارزه دست می زنند؟ کسی که این طور احتجاج کند، یک پیشاهنگ آگاه انقلابی نیست. یک پیشاهنگ آگاه انقلابی با حساب پیروزی قطعی یا به امید میوه چینی شخصی وارد عرصه مبارزه نمیشود.




ارتش فاشیستی صهیونیستی در یک اقدام جدید تروریستی رهبر حزب الله را کشت و جمهوری اسلامی همچنان گنده گویی می کند

ارتش فاشیستی صهیونیستی با کمک فنی، نظامی و اطلاعاتی امپریالیسم امریکا در یک اقدام جدید تروریستی سید حسن نصرالله رهبر حزب الله را کشت.

حاکمیت جمهوری اسلامی به رهبری بورژوازی نظامی چهل سال سرمایه ملی ما را صرف صنعت نظامی کرده است تا بتواند در مقابل اسرائیل مقاومت کند. ولی جمهوری اسلامی الان متوجه شده است که پس از عملیات موفقت آمیز تروریستی دقیق اسرائیل، حرف نتانیاهو در مورد “دسترسی اسرائیل به همه نقاط ایران” بلوف نیست.  

برای همین، پس از مرگ نصرالله، همه ی جناح های بورژوازی انگلی یک بار دیگر به گنده گویی قانع هستند. 

خاتمی گفت: «امید است که این خون‌های پاک که بهرحال سبب بیداری و هوشیاری بیشتر مظلومان می‌شود».

عارف معاون رئیس جمهور گفت: «به سران رژیم اشغالگر قدس هشدار می‌دهیم که خون بناحق ریخته شده مظلومان مسیر مقاومت به ویژه سید مقاومت شهید سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان، باعث نابودی آنان خواهد شد».

ظریف نوشت: «این ضایعه دردناک را به محضر مبارک حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه)، رهبر معظم انقلاب (مدظله‌العالی)، […]تسلیت عرض می‌کنم. به امید پیروزی حق و شکست باطل»

پزشکیان گفت: «اسوه جهاد و مقاومت، شهید سید حسن نصرالله به آرزوی دیرینه خود، یعنی شهادت، دست یافت»..

محسن رضایی: «شهادت مجاهد کبیر، سید حسن نصرالله را به محضر حضرت ولی‌عصر(عج)، مقام معظم رهبری […] تسلیت عرض می‌نمایم.»

جواد لاریجانی : «هم ماجرای پیجرها و هم بمباران اخیر ناشی از نفوذ بود، […] بعد از ترمیم آن حزب‌الله قوی‌تر ظاهر خواهد شد».

آیت‌الله خامنه‌ای گفت: «جنایتکاران صهیونیست بدانند که بسیار کوچکتر از آنند که به ساخت مستحکم حزب‌الله لبنان صدمه‌ مهمی وارد کنند».

ولی تردیدی نیست که پشت پرده، بورژوازی بوروکراتیک (لیبرال) از این شرایط برای تحکیم موقعیت خود در حاکمیت استفاده خواهد کرد و بورژوازی نظامی و تجاری را برای “حفظ نظام” به سازش دعوت خواهد کرد.




نظامی‌گری برای پاسبانی از سرکردگی امپریالیسم

افزایش هزینه‌های نظامی یکی از پیامدهای جنگ اوکراین و نگرش استراتژیک بازنگری شده‌است. ولی پیش از آن، نظامی‌گری به دلیل رویش اقتصادی چین، رقابت در قطب شمال، درگیری با روسیه بر سر کریمه و دونتسک، دگرگونی‌های ژرف در خاورمیانه و بالا آمدن آفریقا آغاز شده‌بود. 

صنعت جنگ‌افزارسازی نه تنها یک صنعت انگلی است که هیچ نیاز انسانی را برآورده نمی‌کند و هیچ ارزش تولیدی ندارد، بل‌که صنعتی است که برای کُشتن پول به دست می‌آورد و با رقیبان دیگر در باره‌ی بیش‌تر و بهتر کُشتن رقابت می‌کند.

صنعت جنگ‌افزارسازی از فروش رقیب خود خشنود است، زیرا می‌داند که کشور هم‌سایه برای هم‌سنگی نیروها به جنگ‌افزارهای او نیاز پیدا می‌کند. هر گاه فروش این انحصارها به اندازه نیاز افزایش نیابد، آن با هم‌دستی هم‌دیگر و با کمک هزاران انجمن، سازمان و گروه‌های دانشگاهی و پژوهشی  فریاد می‌زنند که “روس‌ها دارند، می‌آیند و ما هنوز آماده نیستیم”؛ “چینی‌ها دارند تایوان را می‌گیرند و ما هنوز آماده نیستیم” ؛ “کره شمالی دارد کره جنوبی را می‌گیرد و ما هنوز آماده نیستیم”.

این انحصارها با بازی‌های پنهانی در پشت پرده سیاست و با فریادهای پیوسته در رسانه‌های خود در باره این که “مرزها در خطر است؛ دموکراسی ما در خطر است “، پیوسته به ترس از یورش دیگران دامن می‌زنند. صدهزار خرمن داده‌های روشن در باره‌ی صلح دوستی، تنش زدایی  و آرامی کشورهای “پرخاش‌گر” راهی به رسانه‌های آن نمی‌یابد. راستش این است که سیاست‌مداران بورژوازی به خوبی می‌دانند که با تنش‌آفرینی و افزایش جنگ‌افزارها، ترس همسایه‌ها در باره‌ی دست‌یازی ان‌ها به کشور خود بیش‌تر می‌شود و خطر جنگ افزایش می‌یابد. و این همان بهشتی است که انحصارهای جنگ‌افزارسازی در آرزوی آن هستند. از نمونه‌های فراوانی می‌توان نام برد که در آن یکی از این شرکت‌ها هواپیمای جنگی به یکی می فروشد، و دیگری به کشور هم‌سایه  پدافند زمین به هوا می‌فروشد.




دبیر خانه کارگر اراک: معادن ما به بخش خصوصی واگذار شده و هیچکس پاسخگو نیست و جان کارگر ارزشی ندارد

خصوصی سازی، واگذاری صنعت معدن به پیمانکاران دوست و آشنا، عدم نظارت دولت بر شرایط ایمنی بخشی از انتقاداتی بود که خانه کارگر طرفدار نظام هم به آن اعتراف کرد.

نظام جمهوری اسلامی بر اساس استثمار شدید کارگران و بر پایه سرمایه داری ددمنشانه پایه گزاری شده است. برای همین، سرمایه داران می دانند که لزومی به اجرای قوانین نیم بند ایمنی نیست.  

صادقی معاون دبیرکل خانه کارگر استان مرکزی گفت: حادثه معدن طبس، نه اولین و نه آخرین حادثه خواهد بود. 

صادقی می گوید: ما تقریبا دو میلیون کارگاه داریم در حالی‌که تنها ۱۳۰۰ نفر بازرس کار داریم. تقریبا پنج سال و سه ماه طول می‌کشد تا یک کارگاه مورد ارزیابی و بازرسی قرار گیرد.

صادقی می گوید: در دو سال گذشته، گواهی صلاحیت ایمنی برای پیمانکاران در حوزه معدن توسط دولت حذف شده است. 

وی می گوید: وزیر کار و معاون روابط کار او به دلیل عدم آشنایی با این حوزه، حادثه معدن طبس را حادثه‌ای معمول و طبیعی خواندند که جامعه کارگری را با این حرف ناراحت کردند.

صادقی می گوید: سیستم مانیتورینگ معدن طبس چرا باید خاموش باشد؟ در تمام دنیا یک ربع قبل از انفجار، صدای آلارم انفجار به صدا درمی‌آید ولی در معادن ما اینگونه نیست. مقصر اصلی حادثه معدن طبس، عدم نظارت و کنترل و مقصر دوم، کارفرمای معدن بوده است.

صادقی که معتقد به خصوصی سازی خوب!! است می گوید: ما نمی‌گوییم معادن را به پیمانکار بخش خصوصی واگذار نکنید ولی باید به پیمانکاری واگذار شود که صلاحیت داشته باشد. قریب به ۵۰ درصد حوادث ناشی از کار مربوط به کارگران ساختمانی است. سال گذشته ۴۵۰۰ نفر در محیط کار حادثه دیدند که حدود ۹۰۰ نفر فوت کردند.

علی قیاسی، دبیر خانه کارگر اراک: معادن ما به بخش خصوصی واگذار شده و هیچکس پاسخگو نیست و جان کارگر ارزشی ندارد.




شعور، دستگاه عصبی و مغز

ایده آلیست‌ها اعتقاد دارند که شخص پس از مرگ به بقای خود ادامه می دهد. آن ها فکر می کنند که ذهن ما پس از مرگ ما نه تنها زنده می ماند، بلکه تکامل می یابد. به سخنی دیگر، آنها فکر می کنند تکامل همه جانبه ذهن، فقط پس از مرگ ما امکان پذیر است.

به اعتقاد آنها، مغز عضو اندیشیدن نیست، بلکه فکر ما فقط زمانی که مغزی برای فکر کردن نداریم، به کمال خواهد رسید!

این اعتقاد کاملا بر ضد علمی است که ما از موجودات زنده داریم. هر جسمی که قادر به فکر کردن و احساس هست، لزوما یک  جسمی زنده و عالی است. با این همه هر جسم زنده ای قادر به انجام فعالیت‌هایی که وابسته به تکامل ذهن‌ هستند، نیست.

پدید آمدن ذهن در واقع به تکامل دستگاه مرکزی عصبی حیوانات وابسته است. ذهن پس از پیدایش دستگاه عصبی و درجی ای از تکامل آن در جسم زنده به وجود می‌آید. حتا کارکردهای ابتدایی ذهن که بر احساس مبتنی هستند ، پس از پیدایش دستگاه عصبی در جسم زنده و تکامل مغز پدید می‌آیند . 

این مغز است که عضو اندیشیدن است. تفکر کارکردی است که به وسیله مغز انجام می‌شود.

با تکامل بیشتر مغز و تکامل مخ- رویه و مرکز بالاتر آن که در انسان می‌یابیم، کارکردهای عالی‌تر ذهن، یعنی اندیشه به وجود می‌آید که به وسیله مغز انجام می‌شود. متخصصان مغز و اعصاب به خوبی می دانند که مریضی که سکته مغزی کرده است، بسته به اینکه چه قسمتی از مغز آسیب دیده باشد، بخشی از کارکرد مغزی و فعالیت ذهنی خود را از دست می دهد.




نظامی‌گری امپریالیسم برای سرکردگی جهانی و رویش اقتصادی!

مقاله ۲۶/۱۴۰۳
۶ مهر ۱۴۰۳، ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

انسان‌های رنج‌بر و کسانی که منافعی در جنگ ندارند، خواهان جنگ نیستند. همه می‌دانند که اگر یک جنگ جهانی نویی آغاز شود، چه بدبختی بزرگی برای انسان‌ها پدید خواهد آورد و چه تمدن‌های بزرگ نابود خواهد شد. حتا برخی از روشن‌اندیشان بورژوازی نیز می‌دانند که پیامدهای ناگوار یک جنگ سراسری به آن اندازه بزرگ است که می‌تواند حتا آن‌ها را هم سرنگون سازد.

 با این همه، بسیج مردم بر ضد جنگ و برای صلح بسیار سخت و دشوار است. پس چرا صلح هواداران بیش‌تری ندارد؟

نیروهای پرتوانی که بازدارنده روند صلح و تلنگرزن جنگ هستند، آن چنان سود هنگفتی از جنگ‌ها به دست می‌آورند که برای آن آماده هستند که سراسر جهان را نابود کنند و مردمان بی‌شماری را بکُشند.

انحصارهای جنگ‌افزارسازی تلاش می‌کنند که کشورها را از یورش کشورهای هم‌سایه بترسانند، تا فروش جنگ‌افزارها را افزایش دهند. این  انحصارها به سردم‌داران اروپا، آمریکا، آمریکای لاتین، آسیا و خاورمیانه رشوه می‌دهند و یا فشار سیاسی می‌آورند، تا آن‌ها را وادار به خرید جنگ‌افزار کنند. این انحصارها با مهندسی افکار عمومی با هم‌کاری رسانه‌هایی که در دست دارند، راه‌چاره جنگی را به‌تر از گفت و گو و صلح برای چالش‌های مرزی نشان می‌دهند. این انحصارها با کمک رسانه‌ها و سازمان‌های امنیت پنهانی خود، گزارش‌های دروغ  را در باره‌ی خطر یورش یک هم‌سایه به کشور هم‌سایه دیگر می‌دهند و گاهی حتا این گزارش‌های دروغ را می‌فروشند.  

بگذارید نخست به افزایش هزینه‌های جنگی و نظامی‌گری برای پاسبانی از سرکردگی امپریالیسم بپردازیم؛ سپس سرمایه‌گزاری در صنعت جنگی را برای فراهم کردن زمینه های رشد اقتصادی بررسی کنیم. در دنباله به زایش جهان چندقطبی نگاهی داشته باشیم و هم‌زمان نشان دهیم که اگر چه ما روند فروپاشی امپریالیسم را می‌بینیم، ولی تا پیروزی جهان چندقطبی هنوز راه درازی در پیش است.

نظامی‌گری برای پاسبانی از سرکردگی امپریالیسم

افزایش هزینه‌های نظامی یکی از پیامدهای جنگ اوکراین و نگرش استراتژیک بازنگری شده‌است. ولی پیش از آن، نظامی‌گری به دلیل رویش اقتصادی چین، رقابت در قطب شمال، درگیری با روسیه بر سر کریمه و دونتسک، دگرگونی‌های ژرف در خاورمیانه و بالا آمدن آفریقا آغاز شده‌بود. 

صنعت جنگ‌افزارسازی نه تنها یک صنعت انگلی است که هیچ نیاز انسانی را برآورده نمی‌کند و هیچ ارزش تولیدی ندارد، بل‌که صنعتی است که برای کُشتن پول به دست می‌آورد و با رقیبان دیگر در باره‌ی بیش‌تر و بهتر کُشتن رقابت می‌کند.

صنعت جنگ‌افزارسازی از فروش رقیب خود خشنود است، زیرا می‌داند که کشور هم‌سایه برای هم‌سنگی نیروها به جنگ‌افزارهای او نیاز پیدا می‌کند. هر گاه فروش این انحصارها به اندازه نیاز افزایش نیابد، آن با هم‌دستی هم‌دیگر و با کمک هزاران انجمن، سازمان و گروه‌های دانشگاهی و پژوهشی  فریاد می‌زنند که “روس‌ها دارند، می‌آیند و ما هنوز آماده نیستیم”؛ “چینی‌ها دارند تایوان را می‌گیرند و ما هنوز آماده نیستیم” ؛ “کره شمالی دارد کره جنوبی را می‌گیرد و ما هنوز آماده نیستیم”.

این انحصارها با بازی‌های پنهانی در پشت پرده سیاست و با فریادهای پیوسته در رسانه‌های خود در باره این که “مرزها در خطر است؛ دموکراسی ما در خطر است “، پیوسته به ترس از یورش دیگران دامن می‌زنند. صدهزار خرمن داده‌های روشن در باره‌ی صلح دوستی، تنش زدایی  و آرامی کشورهای “پرخاش‌گر” راهی به رسانه‌های آن نمی‌یابد. راستش این است که سیاست‌مداران بورژوازی به خوبی می‌دانند که با تنش‌آفرینی و افزایش جنگ‌افزارها، ترس همسایه‌ها در باره‌ی دست‌یازی ان‌ها به کشور خود بیش‌تر می‌شود و خطر جنگ افزایش می‌یابد. و این همان بهشتی است که انحصارهای جنگ‌افزارسازی در آرزوی آن هستند. از نمونه‌های فراوانی می‌توان نام برد که در آن یکی از این شرکت‌ها هواپیمای جنگی به یکی می فروشد، و دیگری به کشور هم‌سایه  پدافند زمین به هوا می‌فروشد. صلح و جهان بدون تنش، برابر با مرگ آن‌ها و فرستادن آن‌ها به دوزخ  است. صنعت جنگ‌افزارسازی با یک گروه مشتری وفادار روبرو است که از دانش نیازمند برای چانه‌زنی و بستن پیمان‌های خرید برخوردار نیست. این کم‌بودها، کشت‌زار رویش فساد در نهادهای دولتی، به ویژه نظامی شده‌است.

هزینه‌های نظامی در سراسر جهان در روند افزایش است. در نشست ولز در سال ۲۰۱۴، عضوهای ناتو پذیرفتند که دست کم دو درصد از تولید ناخالص درونی خود را برای آماده‌سازی جنگی به کار بردند و برخی از آن‌ها مانند لهستان، از این مرز نیز گذشته اند.

بودجه نظامی امریکا سال ۲۰۲۴  به ۹۰۰  میلیارد دلار رسیده است.  افزایش نیروی صنعت جنگ‌افزارسازی و نظامی‌گری، خطر جنگ نیز افزایش می‌یابد. 

اگر چه که میان اتحادیه اروپا و ایالات متحده هم‌کاری در ناتو است، ولی هم‌زمان رقابت میان آن‌ها در روند افزایش است. دوره رییس جمهوری ترامپ در امریکا، اروپا را بر آن داشت که در اندیشه صنعت جنگ‌افزارسازی و نظامی‌گری خود باشد.

با این که اروپا در پیمان ناتو به سیستم‌های جنگی امریکا وابسته است، اتحادیه اروپا نیز برای استقلال نظامی بیش‌تر از آمریکا آماده می‌شود و می خواهد تولید جنگ‌افزارهای اروپایی را افزایش دهد. هم زمان، شکاف در اتحادیه اروپا، به ویژه میان مجارستان و اسلواکی، و هم‌چنین نیروهای سیاسی نیرومندی با دیگر کشورهای اتحادیه اروپا، برای فرستادن جنگ‌افزار  به اوکراین افزایش یافته است.

با این همه، تردیدی نیست که امریکا برتری خود را در این زمینه نگه خواهد داشت – پنج شرکت بزرگ تولیدکننده جنگ‌افزارها در جهان آمریکایی هستند. انحصارهای جنگ‌افزارسازی در اوج شکوفایی خود هستند، تولید و سود در روند افزایش است، همزمان دولت‌ها و شهروندان باید با کاهش بودجه‌ای در زمینه‌های اجتماعی، آموزش و بهداشت زندگی کنند.

پرسش ولی این است که چه کسانی پرداخت کننده این سودهای هنگفت هستند. در اروپا هم اکنون رقابت میان هزینه‌های نظامی و “غیرنظامی” یا اجتماعی/رفاهی احساس می‌شود. مردم روزانه می‌بینند که از بودجه رفاه آن‌ها کاسته می‌شود، تا پول برای هزینه‌های جنگی فراهم شود. به دلیل شست و شوی مغزی گسترده که از سوی رسانه‌های امپریالیستی رهبری می‌شود، توده‌های اروپا به ویژه لایه‌های پایینی هنوز در برابر این نظامی گری ایستادگی نکرده‌اند و به نشست و راه‌پیمایی نپرداخته‌اند

اتحادیه اروپا رویایی پندارآمیز به دست گرفتن رهبری جهان و جانشینی آمریکای خسته و از پای افتاده را در سر می‌پروراند. به همین دلیل برای چپ بسیار مهم است که با هر تلاشی برای ساختن یک ارتش اروپایی نبرد کند. چپ باید به دنبال ساختن اروپایی رود که نیرویی برای صلح و گفت و گو و دادوستد برابر با دیگران باشد، ولی شوربختانه، ان‌ها به دام نظامی‌گری امپریالیسم اروپا افتاده‌اند. امپریالیسم غرب توانست حتا چپ‌های غیرکمونیست را هم به سود خود بسیج کند و به سوی هدف‌های نظامی‌گری خود بکشاند. همه‌ی چپ‌های پارلمنتاریستی اسکاندیناوی با ناتو مهربان‌تر شده‌اند. حزب سبز آلمان که به نظامی‌گرایی گرایش پیدا کرده‌است، یادش می‌رود که صنعت جنگ‌افزارسازی و در پی آن جنگ یکی از بزرگ‌ترین سازه افزایش تولید و پخش کربن‌دی‌اوکسید است. پیامدهای آن برای محیط زیست افزایش هزینه های اقتصادی و مالی است.

هواداران صنعت جنگ‌افزارسازی می‌گویند که این صنعت مایه پیش‌رفت فن‌آوری در زندگی روزانه مردم شده‌است. آیا این سخن درست است؟

سخنان هواداران انحصارهای جنگ‌افزارسازی یاوه‌های بی‌پشتوانه هستند. افزایش تولید صنعت نظامی، رقابت انحصارهای جنگ‌افزارسازی را با صنعت های تولیدی دیگر برای دست‌یابی به مواد اولیه کم‌یاب افزایش می‌دهد. روند افزایش درخواست این گونه کالاها، مایه گرانی این کالاها و افزایش تورم می شود. از ان جایی که سرمایه انحصارهای جنگ‌افزارسازی بسیار بیش‌تر از صنعت‌های تولیدی است، آن‌ها با خرید مواد اولیه کم‌یاب گران، تولید را در صنعت‌های تولیدی غیرجنگی را کاهش می‌دهند.

امپریالیسم نه تنها نظامی‌گری را برای پاسبانی از سرکردگی جهانی خود گسترش می دهد، بل‌که به دنبال پیش‌رفت اقتصادی و برون‌رفت از افت اقتصادی با افزایش هزینه‌های جنگی و سرمایه گزاری در صنعت جنگ‌افزارسازی نیز است.

نظامی‌گری برای برون‌رفت از افت اقتصادی (کینزینیسم جنگی) 

دوره‌های درازی در اقتصادی سرمایه‌داری، صنعت جنگ‌افزار سازی تنها صنعت شکوفا با سود سرسام‌آور بوده‌است. کینزینیسم جنگی (War Keynesianism)، یک راه‌چاره برای برون‌رفت از چالش‌های اقتصادی سرمایه‌داری است، که هم اکنون بسیاری از سیاست‌مداران کشورهای امپریالیستی به آن گرایش دارند.  

کینزی‌گرایی جنگی یک سیاست اقتصادی ، بدین معنا است که دولت باید با بالا بردن هزینه‌های نظامی تکانه بخش‌های دیگر اقتصاد و فراهم کننده رشد اقتصادی شود. این یک سیاست پولی است که جان مینارد کینز (ohn Maynard Keynes) از پیش‌نهاد دهندگان آن بود. ولی کینز از افزایش هزینه های اجتماعی برای به‌سازی زیرساخت‌ها سخن می‌گفت، به جای آن، این هواداران جنگ، خواهان افزایش هزینه‌های جنگی و یارانه به صنعت جنگ‌افزارسازی هستند. 

بر پایه این سیاست، نهادهای دولتی باید سرمایه‌گزاری‌های هنگفت در صنعت جنگ‌افزارسازی انجام دهند که تا تکانه همه زمینه‌های اقتصادی شود . جای هیچ شگفتی نیست که رئیس کمیسیون اروپا، لاین (U. V.D. Leyen) و نخست‌وزیر کنونی بریتانیا، استارمر (K. Starmer) ، برای برون‌رفت اروپا از افت اقتصادی کنونی و پس‌ماندگی از فن‌آوری‌های پیش‌رفته، هوادار سیاست کینزینیسم جنگی شده‌اند.   

در ۵  مارس ۲۰۲۴ ، کمیسیون EDIP – برنامه صنعت دفاعی اروپا – را پیش‌نهاد کرد. هدف از این برنامه این است که قانون  اروپایی را برای آغاز پیاده کردن برنامه استراتژی صنعت دفاعی اروپا (EDIS) آماده کند. صندوق تسریع تحول زنجیره تامین دفاعیFund to Accelerate defence Supply chains Transformation) (FAST) ) برای آغاز این برنامه یک‌ونیم میلیارد یورو کمک گرفت که  پس از سال ۲۰۲۷  به ۱۰۰  میلیارد یورو افزایش می‌یابد. بسیار روشن است که افزون از پاسبانی سرکردگی جهانی خود، اتحادیه اروپا به دنبال آن است که با سرمایه‌گزاری در صنعت جنگ‌افزارسازی و شکوفایی آن، بخش‌های دیگر اقتصاد را به جنبش درآورد و با این کار پایه‌های رویش اقتصادی را فراهم کند.

دولت کارگر انگلیس، روشن‌تر و بی‌پرواتر از این هدف سخن می‌گوید. این دولت که درخواست اتحادیه‌ها را برای سرمایه‌گزاری در بخش تولید صنعتی نپذیرفت، بدون هیچ شرمی سرمایه‌گزاری در بخش جنگی را یکی از هدف‌های اقتصادی خود می‌خواند. جی هیلی (J. Healey)، وزیر دفاع استارمر، به فایننشال تایمز ( ۱۶ جولای ۲۰۲۴) گفت که دولت حزب کارگر در روند بررسی این است که چگونه وزارت دفاع را به یک “بخش اقتصادی” برای تکانه رشد، دارایی و رفاه در بریتانیا رهبری کند. او گفت که بخش دفاعی یک سنگ بنای استراتژی صنعتی  دولت است. او افزود که داده‌های اقتصادی نشان می دهند که رشد صنعت جنگ‌افزارسازی «بیشتر از بسیاری از بخش های دیگر»، برای برون‌رفت از بحران  به کشور کمک می‌کند. «میانگین دستمزد در این بخش ۴۰  درصد بیشتر از دیگر صنعت های تولیدی است. برای همین  دولتی که خواهان  رشد اقتصادی است، صنعت جنگی یکی از سنگ بنای یک استراتژی صنعتی نو است.» 

این سیاست اقتصادی، برنامه‌ی تازه ای در اقتصاد سرمایه‌داری نیست. پس از جنگ جهانی دوم، امپریالیسم امریکا با همین منطق به سرمایه‌گزاری هنگفت در صنعت جنگ‌افزارسازی پرداخت. در آن زمان مانند امروز، این سیاست خانمان‌برانداز تا به دان‌جا هوادار پیدا کرده‌بود که حتا داد ارتشی‌های روشن‌اندیش را در آورد.

ژنرال مارتور، فرمانده سازمان ملل متحد امریکا پس از جنگ جهانی دوم، در دوران رییس جمهوری ترومن  گفت که یک الگوی سیاست گم‌راه کننده‌ای امریکا را به سوی اقتصاد جنگی می‌کشاند که در یک روان‌پریشی ساختگی از هیستری جنگ پرورش یافته و بر پایه آن ترس تا آن جایی همه‌گیر شده‌است،  که رهبران سیاسی امریکا بیشتر از صلح می‌ترسند تا جنگ.

پیدایش جهان چندقطبی

پس از جنگ سرد میان اردوگاه سوسیالیسم و امپریالیسم که در ان امپریالیسم به ناچار تن به تنش‌زدایی و پرهیز از جنگ رودررو داده بود، و پس از جهان تک‌قطبی با فرمان‌روایی امپریالیسم امریکا که پس از ویران‌سازی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  پدید آمده‌بود،  ما هم اکنون به سوی یک جهان چندقطبی می‌رویم. 

در گذشته یک کشور با اقتصاد پیش‌رفته و با جنگ‌افزارهای نیرومند مانند امریکا می‌توانست سرکردگی خود را به دیگر کشورها بپذیراند، ولی هم اکنون کشورهای جنوب از سرکرده‌های جهانی می‌خواهند که برای چالش‌های دیگر جهانی مانند شکاف شمال و جنوب، درگیری‌هایی مانند درگیری اسراییل با فلسطینی‌ها، و یا چالش‌های آب و هوا  پاسخ‌های شایسته‌ای داشته باشد که به سود جامعه جهانی است و نه برای بهره‌کشی از جنوب جهانی.

ما هم اکنون در روند برگشت به دوران پسااستعماری با کیفیتی نو زندگی می‌کنیم. کشورهای در حال رشد و مستعمره‌های گذشته دیگر گوش به فرمان اربابان استعماری خود نیستند. آنها با رأی ندادن به قطع‌نامه‌های غرب علیه روسیه، نشان دادند که با آن هم‌گام نیستند، بل‌که به دنبال پاسبانی از منافع مستقل خود هستند.

ترکیه، که یک عضو ناتو است، خواهان پیوستن به گروه‌های بریکس و سازمان هم‌کاری شانگهای که هر دو به رهبری چین و روسیه پایه‌گزاری شده‌اند، هست. این کار ترس امپریالیسم امریکا و اروپا را از دور شدن ترکیه از سیاست  ژئوپلیتیک غربی را برانگیخته است.

رئیس‌جمهور ترکیه در سخن‌رانی هفته پیش خود در آنکارا گفت که ما از غرب دور نمی‌شویم، ولی ترکیه باید با «مراکز قدرت» جدیدی که در زمینه‌های اقتصاد، تولید و فن‌آوری در روند پایه‌گزاری است، سازگار شود، و خود را برای فرصت‌ها آماده نگه دارد. رجب طیب اردوغان گفت: ترکیه حتا اگر دادوستد آن با غرب خوب باشد، از ژرفش پیوند با شرق، مانند گروه کشورهای بریکس و سازمان هم‌کاری شانگهای، دست نخواهد کشید. این سخنان اردوغان نشان‌گر یک تصمیم استراتژیک از سوی بورژوازی ترکیه است که نمی‌خواهد اقتصاد و سیاست خود را تنها به جهان غرب پیوند دهد. او افزود: «چهره ما رو به غرب است، ولی روشن است که این بدان معنا نیست که به شرق پشت کنیم، شرق را نادیده بگیریم یا روابط خود را با شرق بهبود ندهیم.»

کشورهای اوراسیایی هم دیگر مانند گذشته همه‌ی تخم‌مرغ‌های خود را در سبد امپریالیسم نمی‌گذارند. اگرچه سیاست روشن آمریکایی‌ها این است که در اوراسیا نباید یک مرکز قدرت منطقه‌ای مستقل از امریکا پدید یابد، ولی بدون تردید این دگرگونی در روند انجام است.

غرب ریاکارانه از صلح و برابری در روابط بین‌المللی سخن گفت. سپس جنگ در غزه فرا رسید و برای جنوب جهانی بار دیگر روشن شد که قانون‌های بین‌المللی که غرب از آن سخن می‌گوید برای غیرغربی‌ها برنامه‌ریزی شده‌است و نه برای غرب و دوستانش. جنگ در اوکراین برای پاسبانی از جهان تک‌قطبی به سرکردگی امریکا برنامه‌ریزی شده است. اکنون هم‌سنگی نیروها در پهنه جهانی در روند دگرگونی است. غرب نمی‌تواند که دیگر کشورهای جهان را علیه روسیه بسیج کند و جنوب جهانی به غرب امپریالیستی پشت کرده‌است. آدم‌کُشی ارتش فاشیستی بورژوازی صهیونیستی و پشتیبانی امپریالیسم غرب از آن، دورویی امپریالیسم را بار دیگر به نمایش گذاشته است و توده‌های بیش‌تری در جنوب جهانی را به هدف‌های امپریالیستی غرب آگاه ساخته‌است.

در این زمینه، نقش آفریقای جنوبی در کشاندن اسراییل به دیوان بین‌المللی دادگستری در لاهه بسیار گویا است. پیوند چین و روسیه با آفریقا در روند افزایش است و روشن است که امپریالیسم خواهان این چرخش در کشورهایی که در گذشته مستعمره ان بودند نیست. فرانسه نفوذ خود را در مستعمره‌های گذشته خود از دست می‌دهد. پان آفریقانیسم دوران استعمارزدایی، کم کم در روند زنده‌شدن است و جنبش‌های هوادار سوسیالیسم، قهرمانان جان‌داده راه آزادی در جنگ با استعمارگران، را پرچم نبرد علیه رهبران خودکامه‌ای که با ه‌مدستی با امپریالیسم از سرچشمه‌های زیرزمینی آفریقا می‌دزدند، کرده‌اند. جنبش‌های نوین اجتماعی امید فراوانی به جهان چندقطبی ی که به رهبری چین و روسیه در روند زایش هست دارند.

چیرگی غرب به دلیل خودآگاهی فزاینده در کشورهای آفریقایی در روند فروپاشی است. هم‌زمان با افزایش خودآگاهی افریقایی، سرمایه‌گذاری (چین، روسیه، کشورهای عربی، هند، ترکیه و غیره) و پیمان بریکس (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی) نیز روند این فروپاشی را تند کرده‌است. 

هنوز امپریالیسم دست بالا را دارد

دوران کنونی مانند دوران جنگ سرد نیست. روسیه هنوز به اندازه اتحاد جماهیر شوروی نیرومند نیست. روسیه نمی‌توانند بدون پشتی‌بانی گسترده چین در برپایی یک جهان چندقطبی پیروز شود. هم‌چنین کشورهای بسته و تنها مانند گذشته بختی برای زنده ماندن ندارند. غرب همه چیز را در باره‌ی چین نمی‌داند، با این همه در زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی می‌داند که در این کشور چه می گذرد و به همین دلیل توانایی بسیاری برای چوب انداختن در لای چرخ اقتصادی- اجتماعی چین را دارد.

جنگ‌های کنونی در اوکراین و غزه و تنش‌ها در دیگر جاهای جهان، به افزایش نظامی‌گری دامن می‌زند. اقتصاد روسیه هم اکنون یک اقتصاد جنگی است. به این معنا که اقتصاد با بسیج سرچشمه‌های مردمی، مادی و پولی رهبری می‌شود که دامنه آن بسیار گسترده‌تر از هدف  ۶  درصد تولید ناخالص برای هزینه‌های نظامی پیش‌نهاد شده در بودجه ۲۰۲۴ است. هنگامی که امپریالیسم امریکا چالش تهیه هزینه‌های جنگی خود با دزدی از سرچشمه‌های زیرزمینی دیگر کشورها و را با چاپ بیش‌تر دلار چاره‌جویی می‌کند، کشورهایی مانند چین و روسیه از کاربرد چنین شیوه‌هایی بی‌بهره هستند. چین و روسیه به ناگزیر باید افزایش هزینه‌های نظامی خود را از سرچشمه‌های زمینی، مردمی و پولی خود تهیه کنند. 

پیتر ول (Peter Wahl) آلمانی که در رشته روابط بین‌الملل پژوهش کرده و در شبکه انتقادی Attac کار کرده‌است، می‌گوید که قدرت به ویژه نیروی نظامی بر روابط بین‌الملل فرمان‌روا است و هیچ کشور دیگری به اندازه ایالات متحده در زمینه نظامی، اقتصادی، فن‌آوری، دیپلماتیک و فرهنگی نقش رهبری ندارد. کشورهای دیگر مانند روسیه و چین کم کم در این زمینه‌های نیرومند می‌شوند، ولی هیچ کدام به اندازه امریکا در این زمینه‌ها و هم‌آهنگی زمینه‌های گوناگون با هم، برای پاسبانی از سرکردگی خود نیرومند نیستند.

پایان سخن

همان‌گونه که دیده‌ایم، امپریالیسم برای سرکردگی جهانی خود و برای فراهم کردن زمینه‌های رشد اقتصادی در صنعت جنگ‌افزارسازی سرمایه‌گزاری می‌کند و به نظامی‌گری دامن می‌زند.

دوران کنونی، آمیخته ترس و امید است، زیرا ما پیش از این در یک روند چندقطبی شدن جهان زندگی نکرده‌ایم. از سویی خودآگاهی جنوب جهانی، ژرفش و گسترش نگرش ضدامپریالیستی در این کشورها، نیرومند شدن اقتصادی و نظامی جمهوری خلق چین و روسیه، گسترش پیمان های بریکس و شانگهای دانه امید در دل‌ها می‌کارد. و از سوی دیگر، تجربه تاریخی انقلاب اکتبر به روشنی نشان می‌دهد که امپریالیسم بدون جنگ، آماده پذیرش از دست دادن سرکردگی خود در یک جهان چندقطبی نیست.

در این زمان، صلح‌خواهی، صلح‌دوستی و نبرد برای صلح یکی از وظیفه‌های کمونیست‌ها است.




اسطوره‌های صهیونیستی (۳)

نبود یک میراث ملی معتبر اسرائیلی، صهیونیسم سیاسی را ملزم کرد که به‌منظور ایجاد نهادهای ملی، شبکه مغشوشی از نیرنگ و دروغ را اختراع نماید.

چنان‌چه به‌طور اتفاقی از عده ای از افراد خیلی‌باسواد سئوال شود که شهر اورشلیم را چه‌کسی تأسیس کرده است، ممکن‌ست برخی‌ها بگویند که نمی‌دانند، اما به‌احتمال زیاد اکثرا می‌گویند سلطان داوود (King David). بهرحال، ظاهرا که به‌عنوان شهر داوود مشهور شده است.

این امر نشان‌گر آن‌ست که چه‌گونه اسطوره های بدون چالش، که ناشی از اسناد غیرتاریخی مانند کتاب‌های مذهبی است، می‌تواند روایت‌های تاریخی سفسطه‌آمیزی را رواج دهند.

این مقاله به مطالعه اسطوره‌های عمده صهیونیستی می‌پردازد که در غرب خریدار دارد.

پیش‌رفت هر ملتی به چندین عامل بستگی دارد: سمبل‌های ملی که عمدتا بخش مهمی از حافظه ملی را شکل می‌دهد، شامل میراث فرهنگی متفاوت، وابستگی‌ها، سرزمین، ارزش‌ها، آداب و رسوم، سنت‌ها، زبان، و رفتارهای اجتماعی هستند. این ویژگی‌ها به‌تدریج تکامل یافته و به نسل‌های آینده منتقل شده، پایه و اساس یک ملت رابنا می‌کند.

اما پیش‌رفت نهاد اسرائیل از مسیری خلاف عرف پیروی می‌کند. جنبش سیاسی صهیونیستی با اشغال سرزمین فلسطین، نخست با دور زدن پروسه طبیعی رشد نسلی و تصاحب موارد گوناگون فرهنگ محلی، ازجمله سمبل‌های ملی روی‌کرد معکوسی در پیش گرفت.

رهبران اسرائیلی جهت نمونه، اغلب ادعا می‌کنند که اورشلیم به‌مدت ۳۰۰۰ سال پای‌تخت یهودی‌ها بوده است. چنین ادعایی و روایت‌های صهیوپنیستی در غرب، با ترس آشکار از این‌که مبادا فرد بی‌درنگ به «آنتی سمیتسم» (انگ ضدسامی– ضدیهودی یا یهودستیزی) متهم شود، خواه از روی ناآگاهی باشد، و یا از نظر جای‌گاه مذهبی به چالش کشیده نمی‌شود و مورد تردید قرار نمی گیرد.

دلیل اصلی شکست تفکر انتقادی در به چالش کشیدن روایت‌های اسرائیلی، ارعاب سازمان‌دهی شده در غرب است.

متعاقبا، در غرب، فقط تعداد کمی واقفند که شهر اورشلیم ۶۰۰۰ سال، و خیلی پیش‌تر از این‌که توسط قبایل یهودی بین النهرین اشغال شود، پای‌تخت فلسطین‌های یومی بوده است

حقایق و شواهد تاریخی و باستان‌شناسی به کنعانیان فنیقی( Phoenician Canaanites)، اجدادامروزی فلسطینی‌ها، نخستین زیست‌گاه بشری در اورشلیم، در هزاره چهارم قبل از میلاد مسیح اشاره دارد، و از قبیله کنعانی، یبوسی‌ها(Jebusites)، به شهر کوچکی در تپه‌ای به‌نام «اوروشلیم»(Urushalim) نام می‌برد. واژه پورتمانتیو(portmanteau)، ترکیبی از دو کلمه «اورو»(uru)، یعنی «تأسیس شده توسط»، و «شلیم»Shalem)، یعنی خدای گرگ و میش(طلوع و غروب) کنعانی فنیقی است، و درنتیجه اوروشلیم «Urushalim» خوانده شده است.

بنابراین، معروف‌ترین سمبل‌های ملی اسرائیل، اورشلیم، شهر داوود نبوده و نیست. در واقع، اورشلیم ۳۰۰۰ سال پیش از تولد داوود تأسیس گشته، و به خدای طلوع و غروب کنعانی، شلیم(Shalem)، و نه به خدای آورهام(Avraham’s Elohim) تقدیم شده است. اسرائیل و صهیونیسم با اتخاذ تغییری در فرهنگ لغات کنعانی، شهر را یروشالائیم (Yerushaláyim) نام‌گذاری کردند که به پیوند عبری(Hebrew) اشاره دارد.

صهیونیست با اختراع سمبل‌های ملی به‌گونه ای شایع شده است که من‌هم، زمانی به دام این تصور غلط افتاده، و به‌غلط باور کرده بودم که «اوروشلیم»(Urushalim) یک سرچشمه عبری دارد.

به‌خاطر می آورم که کشیش مسیحی در لبنان، اورشلیم(Jerusalem) را به‌جای نام عربی «القدس»(Al Quds)، «اوروشلیم»(Urushalim) خواند. در آن‌زمان، متوجه نشدم که کشیش از نام اصلی کنعانی استفاده می‌کرد، وبه ما خاطرنشان می‌کرد که صهیونیست‌های مدرن، نام شهر «اوروشلیم»(Urushalim) را از زمانی‌که در قرن ۱۰–م پیش از میلاد و دوباره در قرن ۲۰–م پس از میلاد اشغال شده، اقتباس کرده اند.

مضاف براین ادعای دروغ تاریخی، اوروشلیم به‌عنوان «پایتخت ابدی» اسرائیل، یکی دیگر از به‌اصطلاح سمبل‌های ملی نمادینی که فریب‌کارانه، صرفا «یهودی» توصیف شده است، ستاره شش‌وجهی (hexagram) روی پرچم اسرائیل است. برخلاف باور عوام، سرچشمه ستاره شش‌وجهی روی پرچم اسرائیل، صرفا سمبلی یهودی نیست. پیش از پیوند آن با یهودیت در اروپای شرقی قرن ۱۷–م، و نخستین استفاده یهودی‌ها از آن، این سمبل از ادبیات عربی قرون وسطی و از کابالیست‌ها(Kabbalists)به ارث رسیده است، که با حک ستاره شش‌وجهی بر روی سنگ‌های گران‌بها، برای ضد‌چشم‌‌زخم(طلسم محافظ) و زینت‌آلات استفاده می‌شد.

قرن‌ها پیش از نخستین استفاده رسمی از این سمبل در کنیسه‌ یهودی‌ها، این سمبل نیز در کلیساهای مسیحی به‌عنوان نقشی تزئینی استفاده می‌شد.

تاریخ‌شناس اسرائیلی، شالومو سند(Shlomo Sand) در کتابش «اختراع سرزمین اسرائیل»، شرح می‌دهد که ستاره شش‌وجهی داوود یک سنبل یهودی باستانی نیست، بل‌که منشا آن شبه قاره هند است، جایی‌که اغلب توسط فرهنگ‌های مذهبی و نظامی مختلف استفاده می‌شد.

در سوریه امروزی هم می‌توان این دو مثلت متساوی‌الاضلاع را در طرح‌های خاتم‌کاری مروارید خیره کننده شش‌وجهی، به‌عنوان بخشی از طرح‌های موزائیکی روی صندلی‌ها، میزها و جعبه‌های ساخته شده از چوب گردو مشاهده نمود. قدمت این هنر عالی به هزاران سال پیش و در باستانی‌ترین شهر دائماً مسکونی جهان، یعنی شهر دمشق(Damascus) برمی‌گردد.

«دیوار غربی»(Western Wall)، به‌اصطلاح سمبل دیگری‌ست که اصلا در تاریخ دارای اهمیت مذهبی نیست. این دیوار بخشی از سازه داخلی نیست و نمی‌تواند قسمتی از ساختمان باشد. بل‌که، دیوار خاکی بیرونی‌ست که از زمین بالاتر از (حرم‌الشریف/ پناه‌گاه باشکوه)(Haram el Sharif/ Noble Sanctuary) قرار دارد و از امتداد دیوار دفاعی بیرونی حمایت می‌کند که شهر باستانی را احاطه می‌کند، و قبل از حضور یهودی‌ها در شهر موجود بوده است. این دیوار تقریبا ۲/۵ مایل طول و ۴۰ فوت ارتفاع دارد که با سنگربندی واستحکامات بین سال‌های ۱۵۳۷ و ۱۵۴۱ تحت سلطان سلیمان اول عثمانی بازسازی شد.

یهودی‌هایی که در فرهنگ فلسطین ذوب شده اند، اما به معتقدادات مذهبی خود پای‌بند مانده اند، قرن‌ها در جوار مسلمان‌ها و مسیحی‌های فلسطینی در اورشلیم زندگی کرده‌اند.

در سرتاسر تاریخ،َ پیش از ظهور جنبش مسیحایی غربی و تولد صهیونیسم سیاسی، هیچ‌گونه مدرک تاریخی وجود ندارد تا ثابت کند که دیوار استحکامات غربی، مکانی جهت استفاده نمازگزاران بوده است.

این امر در قرن ۱۷–م رُخ داد که ضلع غربی دیوار توسط زاهدان مسیحی که می‌خواستند بازگشت مسیح را تسریع کنند، به یک جاذبه مذهبی تبدیل و هدایت شد.

دولت‌های متوالی اسرائیلی در تلاش جهت معتبر ساخت فانتزی‌های خیالی خود، به‌مدت بیش از ۶۰ سال، حفاری‌های زیادی را در زیر حرم‌الشریف(beneath the Noble Sanctuary) انجام داده اند. اما تابه‌حال، هیچ سند باستان‌شناسی پیدا نکرده اند که نشان‌گر مکانی برای انجام مراسم مذهبی یهود‌ی‌ها باشد.

در تاریخ اخیرتر، «هاتیکوا»(Hatikvah)، آهنگ سرود ملی کم‌ترشناخته شده اسرائیل، در واقع متعلق به سرود جنبش جهانی صهیونیستی است که از آهنگ مشهور «ولتاوا»(Vltava)(سرزمینم)، از بدریچ اسمتانا(Bedřich Smetana)،،سراینده چک تعدیل شده است.

نبود یک میراث ملی معتبر اسرائیلی، صهیونیسم سیاسی را مجبور به ساخت شبکه پیچیده ای از فریب با تخصیص سمبل‌های ملی و آغشته به حقایق جای‌گزینی کرد که ریشه در گفتمان ملی غرب دارد.

در پروسه کلی، و از طریق جای‌گزین کردن روایات، علائم واختصارات، و اختراع اسطوره‌های دروغ در رسانه‌های اصلی، واقعیت جدیدی شکل گرفت، یا آن‌گونه که مبلغ نازی، جوزف گوبلز گفت، «دروغی‌که یک‌بار گفته شد، دروغ می‌ماند، اما دروغی‌که هزار بار گفته شود، تبدیل به حقیقت می‌شود».

احتمالا این جمله اخیر بتواند چاپلوسی متقابل بین دونالد ترامپ و ورشن عبری وی، بنجامین نتانیاهو را شرح دهد.

این سومین مقاله از مجموعه مقالاتی‌ست که به بررسی اسطوره‌های صهیونیستی، تاریخ مصنوعی، و فرهنگ جعلی اسرائیل می‌پردازد.

نوشتهجمال کنج

برگردان: آمادور نویدی




برژینسکی: بدون اوکرایین روسیه نمی‌تواند یک امپراتوری شود

با دید ژئوپلیتیکی نیاز امپریالیسم امریکا از پشتیبانی از اوکرایین به هر بهایی را می‌توان درک کرد. همان‌گونه که سال‌ها پیش یک لهستانی-آمریکایی ضد روس زبیگنیو برژینسکی نوشت که بدون اوکرایین (شوروی)،  روسیه به سادگی نمی‌تواند یک امپراتوری شود. دلیل دیگر سیاست ضدروسی آمریکا در اوکرایین سرشت جهانی‌تری دارد زیرا واشنگتن می‌خواهد با هر نظم جهانی نوین و دوقطبی شدن جهان به رهبری روسیه یا چین ( در چارچوب کشورهای بریکس ووو) نبرد کند.

از دید امپریالیسم آمریکا، هر گونه قطب نوین ضربه زدن به سرکردگی جهانی امریکا و هم‌چنین آسیب به اقتصاد آن است، به این دلیل که چندقطبی شدن جهان بازار جهانی کالا و سرمایه‌گذاری‌های مالی آمریکایی را کاهش می‌دهد. چنین منافع ژئوپلیتیکی، اقتصادی و مالی، سیاست آمریکا در اوکرایین را به سوی جنگ‌افزار دادن، آموزش نیروهای جنگی اوکرایینی به هدف پیروزی در جنگ علیه روسیه می‌کشاند.

امپریالیسم با کنترل دریای آزوف که به دریای سیاه می‌پیوندد و سرچشمه‌های زیرزمینی اوکرایین می‌تواند به ان چنان برتری اقتصادی و استراتژیک دست یابد که چالش بزرگی برای کشورهایی که به دنبال برپایی یک جهان چندقطبی هستند، می‌شود.

اما دیالکتیک به ما می آموزد که همه چیز در روند دگرگونی است و تکانه این دگرگونی، یعنی تضاد  در درون پدیده‌ها نهفته است. تضادهایی امروز جهان، آن را به سوی دیگری می‌کشاند.به گفته طبری “سمندر انقلاب از هیچ آتشی خاکستر نمی‌شود”. با این که روند روی‌دادها در کشورهای پیش‌رفته سرمایه‌داری (غربی) ناامید کننده است، هم‌گرایی کشورهای غیرغربی و نیرومندی و گسترش دیدگاه ضدامپریالیستی خلق‌های غیرغربی امیدوار کننده است.