سیاست ضدکارگری حاکمیت جمهوری اسلامی؛ تأمین اجتماعی که به راحتی بیمه کارگران را قطع می‌کند و به مشکلاتِ کارگران توجهی نمی‌کند

حاکمیت ضدکارگری جمهوری اسلامی به هر بهانه ای شرایط زندگی کارگران را بدتر می کند. تورم بسیار بالا است؛ قیمت مسکن روزنه افزایش می یابد، ولی حاکمیت جمهوری اسلامی سرمایه داری حقوق و دستمزد کارگران را بسیار کمتر از نرخ تورم افزایش می دهد. کارگران حق اعتصاب ندارند و از داشتن سندیکا و تشکلات مستقل محروم‌اند. جمهوری اسلامی سالهاست که کارگران قراردادی و پیمانی را جانشین استخدام های دائمی کرده است، ولی علاوه بر آن همچنان به آزار و اذیت کارگرانی که سالها پول به بیمه اجتماعی داده اند، ادامه می دهد.

به گزارش “گسترش نیوز” فعال رئیس انجمن صنفی کارگران ساختمانی خرمشهر هاشمی می‌گوید: بعد از قطع بیمه‌ی ۹ نفر، اعتراض کردیم و از استان دو بازرس آمد و رسیدگی کردند و این کارگران در بازرسی مشترک مورد تائید قرار گرفتند، اما همانطور که گفتم این کارگران با وجودِ مشکلاتِ بسیار همچنان بیمه‌شان پس از گذشت تقریباً سه ماه، وصل نشده است. ​

این کارگران بعد از سال‌ها بیمه‌پردازی، در جریان یک بازرسیِ اشتباه بیمه خود را از دست داده‌اند. 

این فعال ساختمانی ادامه می‌دهد: تأمین اجتماعی که به راحتی بیمه کارگران را قطع می‌کند، به مشکلاتِ این کارگران و دردسری که برایشان ایجاد می‌شود، توجهی نمی‌کند. ما بارها از تأمین اجتماعی خواسته‌ایم که از انجمن‌های صنفی کارگران ساختمانی برای بازرسی استفاده کنند تا بازرسی دقیق‌تر انجام شود. 

هاشمی می‌گوید: در حال حاضر بازرسی‌های سازمان تأمین اجتماعی را قبول نداریم. بازرسی که از منطقه‌ای دیگر می‌آید، چون به منطقه اشراف ندارد، برای بیمه کارگران مشکلاتی ایجاد می‌شود. 

رئیس انجمن صنفی کارگران ساختمانی خرمشهر گفت: آقای میرهاشم موسوی معتقدند عده‌ای برای زیر سوال بردنِ سازمان آن را نقد می‌کنند، در حالیکه ما به عنوان صنف کارگران ساختمانی به عملکرد این سازمان در این سه سال معترض هستیم.




به هفت دلیل روسیه خواهان جنگ در اوکرایین نبود! 

استراتژی ناتو تبدیل اوکرایین به یک سنگر غربی بود.

پرفسور مرشایم (John Joseph Mearsheimer) دانش‌مند علوم‌سیاسی و استاد دانش‌گاه شیکاگو برای نشان دادن این ادعا هفت دلیل دارد.

یک- پیش از ۲۴  فوریه ۲۰۲۲ هیچ نشانی از نقشه روسیه برای به دست‌گیری رهبری اوکرایین و گنجاندن آن در روسیه در هیچ کجا یافت نمی‌شود. هواداران غرب هیچ نوشته‌ای یا گفته‌ای از پوتین در این باره نمی‌توانند بیابند.

دو- هیچ نشانی از برنامه‌ریزی و آماده‌سازی روسیه برای بنیان‌گزاری یک دولت دست نشانده در اوکرایین، پرورش رهبران هوادار روسیه در کیف یا انجام کنش‌های سیاسی که به گنجاندن اوکرایین در روسیه بینجامد در هیچ جا یافت نمی‌شود.

سه- نیروهای جنگی فرستاده شده از سوی روسیه به اوکرایین، به آن اندازه نبودند که بتواند برنامه یکی کردن اوکرایین با روسیه را پیاده کنند. گاردین می‌نویسد که نیروهای روسی صدهزار افسر و سرباز بودند. برای هم‌سنجی آلمان نازی تنها برای به دست گرفتن غرب لهستان که تنها یک سوم اوکرایین است، در سال ۱۹۳۹ ۱،۵ میلیون افسر و سرباز به این کشور فرستاد.

چهار- در ماه‌های پیش از آغاز جنگ، روسیه تلاش کرد تا راه حلی دیپلماتیک برای بحران اوکرایین پیدا کند. ۱۷  دسامبر ۲۰۲۱ ، پوتین نامه‌ای به جو بایدن رییس جمهور و استولتنبرگ دبیرکل ناتو نوشت و پیش‌نهاد کرد که: ۱) اوکرایین به ناتو نپیوندد، ۲) هیچ جنگ‌افزار یورشی در نزدیکی مرزهای روسیه جای‌گزاری نشود.

پنج- تنها چهار روز پس از آغاز جنگ روسیه خواستار گفت‌وگو با اوکرایین در باره‌ی صلح شد

شش- اگر اوکرایین را فراموش کنیم، هیچ نشانی از برنامه روسیه برای یورش به کشورهای دیگر اروپای شرقی در هیچ کجا یافته نشده و نمی‌شود.

هفت- تا پیش از آغاز بحران اوکرایین در ۲۲  فوریه ۲۰۱۴ کم‌تر رسانه‌ای در غرب و یا کم‌تر سیاست‌مداری در غرب پوتین را یورش‌گر و خواهان زنده کردن امپراتوری روسی می‌خواند.




افسانه های صهیونیستی و تاریخ «قصه شاه‌پریان» اسرائیل


تئودور هرتزل، بنیانگذار صهیونیسم سیاسی، عبارت «قصه‌ شاه‌پریان را در سال ۱۸۹۷، و جهت ترغیب هم‌قطارهای صهیونیست خود بکار بُرد تا به «آرزوهای» خود را در فلسطین جامعه عمل بپوشاند، و به آن‌ها گفت: «اگر واقعاً فلسطین را می‌خواهید، پس تحقق این امر فقط یک قصه‌ شاه‌پریان نیست».

خیلی از چیزهایی را که صهیونیسم سیاسی درباره تاریخ و فرهنگ «یهودی‌ها» در فلسطین ادعا می‌کند، از «قصه شاه‌پریان» گرفته شده است.

تئودور هرتزل، بنیان‌گذار صهیونیسم سیاسی، عبارت «قصه‌ شاه‌پریان را در سال ۱۸۹۷، و جهت ترغیب هم‌قطارهای صهیونیست خود بکار بُرد تا به «آرزوهای» خود در فلسطین جامعه عمل بپوشاند، و به آن‌ها گفت: «اگر واقعاً فلسطین را می‌خواهید، پس تحقق این امر فقط یک قصه‌ شاه‌پریان نیست».

انکار نمی‌توان نمود، که یهودیت با سرزمین مقدس پیوندهای محکمی دارد، اما این امر نه تحقق آرزوهای شیطانی «قصه شاه‌پریان» هرتزل را توجیه می‌کند، و نه‌می‌تواند دلیل ارتباط خدایی مسیحی‌ها با سرزمین تولد و به صلیب کشیدن مسیح باشد، و نه تهاجم‌های جنگ‌های صلیبی را به‌رسمیت بشناسد. هم‌چنین، وابستگی اسلامی به سرزمینی که پیغمبر در آن به ابدیت پیوسته، فلسطین را به‌تنهایی مسلمان نمی‌کند.

طی تاریخ، سرزمین فلسطین، موارد متعددی مورد حمله مهاجمان قرار گرفته، شاهد تغییر کیش‌ها، صعود و سقوط امپراتورها بوده و امپراتوری‌ها را تجربه نموده است. چند نمونه در زیر ارائه می‌شود، اما نه به ترتیب:

آکدی ها(Akkadians)، مصری‌ها(Egyptians)، عبری‌ها(Hebrews)، آشوری‌ها(Assyrians)، بابلی‌ها(Babylonians)، پارس‌ها(ایرانی‌ها– Persians)، یونانی‌ها(Greeks)، رومی‌ها(Romans)، بیزانسی‌ها(Byzantines)، مسلمان‌ها(Muslims)، نهضت یا جنگ صلیبی اروپایی(European Crusades)، عثمانی‌ها(Ottomans)، بریتانیایی‌ها(British) و … اما در دارازنای تاریخ، فلسطینی‌های خستگی‌ناپذیر، به‌عنوان شاهدان استوار جنگ‌ها، قتل‌عام‌ها، پیروزی‌ها، شکست‌ها، و عقب‌نشینی‌ها، مقاومت کرده اند.

همین‌طور هم طی تاریخ، عمر کشورگشایان مانند برگ‌های زرد پائیزی، گذرا بوده و ناپدید شده اند، درحالی‌که این فقط مردم اصلی فلسطینی با ریشه عمیق تاریخی و پایدار بوده، که در کنار درختان زیتون فلسطین در سرزمین خود باقی‌مانده اند.

اگرچه که، بومیان فلسطینی توانسته باشند مذهب جدیدی بگیرند یا به آئین دیگری روی بیاورند، آداب و رسوم جدیدی اتخاذ کنند، یا زبان جدیدی یاد بگیرند، اما برخی از مهاجمان نیز توانسته اند سنت‌های محلی را بپذیرند یا در موطن جدیدشان جذب شوند، و نهایتا، یک هویت ملی منحصربفرد اجتماعی ایجاد کنند، که به اجداد ژنیتکی ثابت شده فلسطینی‌ها، کنعانی‌ها(Canaanites)، و پبوسی ها(Jebusites) وفادار بمانند.

در سال ۱۹۴۸، جنبش سیاسی که عمدتا متشکل از نوادگان نوکیش یهودی خزر اروپای شرقی( East European Khazar Jewish converts) بود، مدعی وارث قلمرو حاکمیت عبری شد– که یکی از ده ها مهاجم‌های تاریخی سرزمین فلسطین بود.

جنبش سیاسی صهیونیستی اروپایی، نخستین بار در تاریخ طولانی خود جهت کوچاندن ساکنان اصلی(displace the original inhabitants )، از طریق ارتباط با یک گروه نژادپرست از پناهندگان ستم‌دیده اروپایی، به دنبال اتحاد با استعمارگران بریتانیایی بود. و بدین‌گونه بود که غرب جهت آمرزش گناهانش علیه یهودی‌های اروپایی، با ریشه‌کن ساختن فلسطینی‌های غیراروپایی از خانه و کاشانه اشان، مرتکب جنایت جدیدی شد.

تاریخ‌نگاران درباره مدت حاکمیت عبری‌ها در سرزمین کنعان، دیدگاه‌های متفاوتی دارند. بهرحال، توافی عام موجودست که حاکمیت متحد عبری تقریبا ۸۰ سال پیش از انشعاب به دو نهاد مجزا طول کشیده است. معهذا، هیچ مخالفتی وجود ندارد که عبری‌های اصلی، مردم بومی این سرزمین نباشند. در کتاب آفرینش سوره ، ۱۷:۸ ، خدا به ابراهیم درباره سرزمین کنعان می‌گوید: « در جایی‌که اینک به‌عنوان یک خارجی زندگی می‌کنی … »

طبق کتاب آفرینش، احتمالا خدا به »خارجی‌ها» وعده سرزمین کنعان را داده باشد. درحالی‌که من ترجیج می‌دهم از استدلال در مورد موضوعات انتزاعی، یا ورود به قدرت‌های متافیزیکی سرگرم کننده اجتناب کنم، اما برانگاشت قانع کننده ای موجودست که بطور یک‌سان مورد قبول کارشناس‌های مذهبی یهودی، مسیحی، و مسلمان، مبنی بر این‌ست که وعده خدا در حاکمیت متحد عبری عملی شد، اما حاکمیت عبری با تقسیم سرزمین به دو قوم متخاصم «برگزیده خدا» و نافرمانی از خدا، پایان یافت.

تا موقعی که صهیونیسم سیاسی در اواخر قرن ۱۹م، در پاسخ به نفرت از یهودی‌های غربی پدیدار شود، صهیونیست‌های روحانی به معتقداتشان یعنی «حاکمیت یهود» متعهد بودند که توسط مسیحی‌ها دوباره تأسیس خواهد شد.

علی‌رغم تفاوت‌های ظریف، مسیحی‌ها و مسلمان‌ها در مواردی مانند باور به آخرالزمان با یهودیت شریک هستند. صرف‌نظر از باورهای مذهبی، بین عبررهای اصلی که ۴۰۰۰ سال پیش از بین النهرین– عراق امروزی به فلسطین مهاجرت کردند، با نوادگان نوکیش خزر اروپای شرقی(converts)، هیچ رابطه ژنیتیکی وجود ندارد.

ادعای مالکیت بر یک سرزمین با تکیه به مذهب، مانند این‌ست‌ که کشور مسلمان اندونزی ادعای مالکیت بر عربستان سعودی کند، چون‌که عربستان سعودی زادگاه مذهب آن‌هاست.

ملیت افراد با وابستگی‌های مذهبی آن‌ها به یک سرزمین معین نمی‌شود، بل‌که توسط افرادی‌ مشخص می‌شود که دارای هویت فرهنگی مشخص هستند و در سرزمین مورد نظر تعریف شده، حضور دائمی دارند.

بدبختانه، وقتی‌که ظاهرا «خدا» با انسان خردمند ارتباط برقرار می‌کند، اغلب به مرگ و نابودی منجر می‌شود. در دوران ما، نمونه‌هایی مانند جیم جونز(Jim Jones ) و دیوید کورش(David Koresh) به‌فکر خطور می‌کند. در مقیاسی بزرگ‌تر، شاید خیلی‌ها به‌یاد بیاورند وقتی‌که ۴۳ – مین پریزدنت آمریکا، جورج دبلیو بوش( George W. Bush)، به جیمز رابینسون(James Robison)، خبرنگار تلویزنی گفت: « که از طرف خدا به وی «الهام» شده تا به‌دنبال ریاست جمهوری برود، زیرا خدا از او خواسته تا «این‌کار را بکند». هر جیزی و یا هرکسی‌که بوش را تشویق نمود تا «این‌کار را بکند»، نه قادر مطلق بوده و نه واقف به همه چیز، چون‌که این «الهام» دروغین، منجر به قتل صدهاهزار عراقی بی‌گناه و بیش از ۴ هزار آمریکایی شد. رنج و عذاب مستمر فلسطینی‌ها ناشی ازاین قبیل تحریف‌های تاریخی‌ست.

نهایتا، حتی اگر نوکیشان یهودی اروپایی کنونی، در واقع از نوادگان عبری‌های قدیمی ۳۰۰۰ سال پیش باشند، مطابق با قوانین بین المللی پذیرفته شده، آن‌ها هیچ ادعای قابل قبولی جهت اشغال غیرمشروع خود ندارند. به همان اندازه که عرب‌های کنونی حق ندارند وارث اشغال گذشته اسپانیا باشند، که ۷۰۰ سال طول کشید، که سه برابر بیش‌تر از ُکل حاکمیت عبری در فلسطین است.

صهیونیسم سیاسی، اضافه بر ارتباط ماوراءالطبیعه، با این ادعا که فقط «یک» دولت یهودی در دنیا وجود دارد، استدلال به‌ظاهر خوبی ارائه می‌دهد و تلاش می‌کند این را تلقین نماید که قابل مقایسه با سایر کشورهاست. اما این ادعا، مانند دفاع آپارتاید آفریقای جنوبی است، که ادعا می‌کرد تنها ملت سفیدپوست در آفریقا بود، یا تنها حامی «یک» دولت آریایی در اروپا بود.

به‌اضافه، در جهان فقط «یک» دولت مسیحی(Christian)، مسلمان(Muslim)، هندو(Hindu)، سیک(Sikh)، بهایی(Baháʼí)، زرتشتی(Zoroastrianism)، راستافاری(Rastafari)، یزیدی(Yazidi)، و غیره وجود ندارد. حتی کشورهایی‌ که اکثریت مطلق، اشتراک مذهبی دارند، وابستگی به یک مذهب، برتر از هویت ملی شهروندان نیست، زیرا که ملیت نه با یک ویژگی مذهبی، بل‌که با ارزش‌های مشترک فرهنگی در مرزهای ملی مشخص می‌شود.

ممکن‌ست که نوکیشان اروپای شرقی قرن ۸‌–م، برمبنای ژنیتیک ثابت شده خود، پرونده حقوقی مستحکمی جهت بازپس‌گیری امپراتوری یهودی خزر داشته باشند که ۵۰۰ سال دوام داشت، و به میزان قابل‌توجهی بیش‌تر از ارتباط «قصه شاه‌پریان» حاکمیت عبری غیربومی در سرزمین کنعان است.

درباره نویسنده:

جمال کنج(Jamal Kanj)، نویسنده کتاب «کودکان فاجعه»، سفر از یک کمپ پناهندگان فلسطینی به آمریکا، و کتاب‌های دیگرست. وی اغلب دربار مشکلات دنیای عرب جهت تفسیرهای گوناگون ملی و بین المللی قلم می‌زند. وی این مقاله را به سایت شرح وقایع به‌ترتیب تاریخ فلسطین(The Palestine Chronicle) ارائه داده است.

https://www.palestinechronicle.com/writers/jamal-kanj

نوشته: جمال کنج

برگردان: آمادور نویدی




وظیفه کمونیست‌ها در جهان چندقطبی

تضاد میان بورژوازی ”غربی” و بورژوازی ”غیرغربی” برای چند قطبی کردن جهان برجسته است، ولی این به این معنا نیست که طبقه کارگر و پیش‌آهنگانش در این نبرد، زیر سایه بورژوازی بومی بایستند. تضاد میان بورژوازی ”غربی” و بورژوازی ”غیرغربی”، یک تضاد آشتی‌پذیر است. بورژوازی ”غیرغربی” بارها نشان داده‌است که هنگامی که منافع خود را از سوی توده‌ها در خطر می بیند با امپریالیسم برای سرکوب مردم خود هم‌دست می شود. 

در کشورهای “غیرغربی”، تضاد میان بورژوازی و طبقه‌های رنج‌بر به رهبری طبقه کارگر، یک تضاد آشتی‌ناپذیر است.

در بسیاری از کشورهای سرمایه‌داری “غیرغربی”، مانند جمهوری اسلامی دست‌گاه فرمان‌روایی در دست لایه‌های گوناگون بورژوازی است که اقتصاد سرمایه‌داری، آن هم با شیوه ددمنشانه نئولیبرالیستی را پیاده می‌کند. در بیش‌تر این کشورها، به ویژ آن‌هایی که به درآمد نفتی وابسته هستند، از طبقه کارگر ددمنشانه بهره‌کشی می‌شود و طبقه کارگر از کم‌ترین حق تاریخی خود، مانند حق داشتن سندیکاهای مستقل و حق اعتصاب برخوردار نیست. شکاف طبقاتی بزرگی میان طبقه‌های پایینی جامعه و طبقه‌های بالایی است که بورژوازی را وا می‌دارد که برای پاسبانی از منافع انگلی خود حتا دموکراسی نمایشی بورژوازی را زیر پای خود لگدمال کند.

امپریالیسم از هژمونی طبقاتی بورژوازی بومی و لایه‌های بالایی خرده‌بورژوازی برای سرکوب نیروهای خلقی و طبقه‌های پایینی جامعه در کشورهای سرمایه‌داری “غیرغربی” بهره‌برداری می کند. نمونه روشن آن را ما در کمک بی‌دریغ دست‌گاه‌های جاسوسی امپریالیسم امریکا و انگلیس به بورژوازی تجاری برای دست‌گیری، شکنجه و به دار آویختن رهبران حزب توده‌ی ایران دیده‌ایم.

نباید گذاشت که بورژوازی بومی در کشورهای ”غیرغربی” از تضاد میان امپریالیسم و خلق ‌به سود خود بهره‌جویی کنند. تضاد خلق با امپریالیسم، یک تضاد آشتی‌ناپذیر است، ولی تضاد بورژوازی بومی با امپریالیسم یک تضاد آشتی پذیر است.




چه کسانی و برای چه خواهان جنگ در اوکرایین بودند و هستند؟

 

مقاله ۲۵/۱۴۰۳
۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ۲۰ سپتامبر ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

شیوه‌ای که ما برای واکاوی پدیده‌ها و روی‌دادها به کار می‌بریم، وابسته به جای‌گاه طبقاتی و منافع مادی ما است. برای همین،  دیدی که ما از پیش در باره‌ی خوب یا بد، پیش‌رو یا پس‌رو بودن یک روند یا رخ‌داد داریم، آب‌ریز دیدگاه ما می‌شود. دانش‌مندان و پژوهش‌گران بورژوازی هم با ذره‌بین طبقاتی خود به بررسی پدیده‌ها، رویدادها و روندها می‌پردازند. ولی تنها مارکسیست‌ها هستند که می‌پذیرند که آن‌ها جانب‌داری طبقاتی دارند. طبری بارها به روشنی نشان داده‌است که جانب‌داری طبقاتی با واکاوی عینی از پدیده‌ها در تضاد نیست. ما جهان را با ذره‌بین منافع طبقاتی طبقه کارگر و دیگر رنج‌بران بهره ده و خلق‌های دربند استعمارنو می‌بینیم.

با دیدن این‌که چیرگی و برتری امپریالیسم غرب در روند کاهش است، ما درک می‌کنیم که نظمی که امپریالیسم خواهان آن است به زودی فروپاشی خواهد کرد. ما با دیدن این روند، نه تنها خرسند می‌شویم، بل‌که آگاهانه کمک می‌کنیم که آن را تندتر کنیم و به سوی درست بکشانیم. امپریالیسم برای جلوگیری و یا دور کردن زمان فروپاشی، پول‌های هنگفتی به صنعت جنگ‌افزارسازی واریز می‌کند، و خنجرکشان زمینه‌ مادی جنگ را فراهم می‌سازد.

امپریالیسم غرب سال‌ها است که هم دیدگاه مردم خود را و هم زمینه‌های مادی جنگ را علیه نظم جهانی نوینی که در روند زایش است آماده کرده است. امپریالیسم پیروزمندانه به مهندسی دیدگاه مردم غرب پرداخته‌است. بسیاری از شهروندان غربی جهان به راستی بر این باور هستند که امپریالیسم برای رهایی زنان زیر چکمه واپس‌گرایان، افغانستان را با خاک یک‌سان کرد؛ برای نجات مردم جهان، دستگاه بمب شیمیایی‌سازی عراق را نابود کرد؛ مردم لیبی را از دیکتاتوری قذافی نجات داد؛ و هم اکنون می‌خواهد چین، روسیه، جمهوری دموکرات کره، ایران و ونزوئلا را از دیکتاتوری‌ها نجات  دهد. وزیرهای جنگ کشورهای ناتو بارها در سال‌های گذشته از آغاز جنگ سخن گفتند. برای نمونه، وزیر جنگ سوئد و وزیر جنگ بریتانیا گفتند که در پنج سال آینده، اروپا درگیر  جنگ رودررو با روسیه و چین خواهد شد.

همان‌گونه که می‌بینیم، امپریالیسم سال‌هاست که با تنش آفرینی و گسترش صنعت جنگ‌افزارسازی و با مغزشویی شهروندان خود،  زمینه‌های عینی و ذهنی جنگ را فراهم کرده‌است.

برخی از ”چپ”‌ها، تنها به دلیل “نگاه به شرق” جمهوری‌اسلامی، ضدروسی شده‌اند و روی‌داد اوکرایین را مطلق‌گرایانه از این زاویه می‌بینند. ما بارها گفته ایم که حاکمیت جمهوری‌اسلامی به ناگزیر و برای گریز از پیامدهای تحریم  امریکا “نگاه به شرق” را پذیرفته است. بورژوازی بازرگانی برای زنده ماندن ناچار به دادوستد است و اگر درهای بازار غرب بسته باشد، این لایه بورژوازی انگلی برای سودورزی با شیطان هم دوست می‌شود. بورژوازی نظامی که دلیل اصلی دشمنی امریکا با حاکمیت جمهوری‌اسلامی هست، منافع طبقاتی خود را در تنش‌آفرینی و شرایط جنگ‌مانند با اسراییل می‌بیند و برای همین از سوی همه‌ی نهادهای غربی زیر فشار است و زنده ماندن آن وابسته به بده‌وبستان با  “شرق” است. بورژوازی بوروکراتیک ضد این “نگاه به شرق”ی است که تاکنون مایه پایه‌گزاری حتا یک گام کوچک در راه برپایی یک اقتصاد ملی نشده‌است و در سطح سخن و دادوستد بازرگانی و نظامی در جا زده است. 

همان‌گونه که ضدآمریکایی بودن جمهوری‌اسلامی دلیل “ضدامپریالیستی” بودن آن نیست و نباید ”چپ”‌هایی که ضد جمهوری اسلامی هستند  به این دلیل به سوی دوستی با امریکا روند و یا ”چپ”‌هایی که ضدامپریالیست هستند به این دلیل به سوی جمهوری‌اسلامی کشانده شوند . دوستی جمهوری‌اسلامی هم با روسیه دلیل‌های پراگماتیستی خود را دارد که نباید ”چپ”‌ها را به این دلیل به دامن ضدروس‌های راست مانند شاهنشاهی‌خواهان، بورژوازی بوروکراتیک و اصلاح‌خواهانی مانند زیدآبادی و زیباکلام بیاندازد.

بگذارید نخست نگاهی به استراتژی امپریالیسم داشته باشیم؛ سپس به بررسی آغاز جنگ و مهم بودن اوکرایین برای امپریالیسم بپردازیم؛ و در پایان سخنی از  ترس و امید از شرایط کنونی جهان گفته باشیم.

استراتژی امپریالیسم در دوران جنگ سرد و پس از آن

در دوران جنگ سرد، کشورهای امپریالیستی به ناچار پذیرفته بودند که نمی‌توانند جهان دوقطبی را دگرگون کنند و برای همین به دنبال تنش‌زدایی و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز بودند. پیمان‌های فراوانی میان پیمان ورشو و ناتو و میان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و امپریالیسم امریکا در باره‌ی پرهیز از یورش هسته‌ای و بازدید از جنگ‌افزارهای هسته‌ای هم دیگر بسته شده‌بود که به خوبی کار می‌کرد.

بر پایه گزارش هارمل در سال ۱۹۶۷، هدف ناتو هم  بازدارندگی و هم تنش‌زدایی بود. کشورهای اسکاندیناویایی در خاک خود اجازه ساختن پای‌گاه آمریکایی یا جنگ‌افزار هسته‌ای را نمی‌دادند. اروپا سیاست انتقادی در باره‌ی  موشک‌های میان برد آمریکا در اروپا داشت. پس از ویران‌سازی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، امپریالیسم این روند تنش‌زدایی را به کناری گذاشت و دامنه یکه‌تازی خود را هر روز گسترش داد و نیرومند کرد

بسیاری از سیاست‌گذاران و استراتژیست‌های آمریکایی مانند جورج کنان، وزیر دفاع پرزیدنت کلینتون، ویلیام پری، رئیس ستاد مشترک او، ژنرال جان شالیکاشویلی، پل نیتز، رابرت گیتس، رابرت مک نامارا، ریچارد پایپس، و جک متلاک (Jack Matlock, William Perry, George Kennan, General John Shalikashvili, Paul Nitze, Robert Gates, Robert McNamara, Richard Pipes ) تصمیم پرزیدنت کلینتون برای گسترش ناتو در دهه ۱۹۹۰ را خطرناک می‌دانستند.

روسیه همیشه خواهان بی‌طرفی اوکرایین مانند مدل اتریشی بوده‌است. تا سال ۱۹۹۲، اروپا باخردتر از امریکا در ناتو بود. ولی سیاست اروپا با تصمیم بمباران یوگوسلاوی در سال ۱۹۹۹ که از سوی ناتو به رهبری کلینتون گرفته شده‌بود، دگرگون شد. اروپا با امپریالیسم امریکا هم‌راهی کرد که تا با آفرینش مقوله یورش نظامی انسان‌دوستانه، استراتژی جنگی ناتو که با ۹۰  بمباران جداگانه علیه صربستان هم‌راه بود، را درست‌انگاری کند. این آغاز یک شیب لغزنده بود که اروپا را به شاهین جنگ دگرگون کرد. اروپا به آرامی بخشی از ماشین جنگی ناتو و ایالات متحده شد. پس از آن روی‌داد سیاست‌مداران اروپایی بیش‌تر به سوی جنگ‌خواهی امپریالیسم امریکا کشانده شده‌اند. جنگ در افغانستان در سال ۲۰۰۱ آغاز شد. یورش نظامی به عراق در سال ۲۰۰۳؛ در ۱۹  مارس ۲۰۱۱، جنگ نظامی علیه لیبی انجام شد.

امروز بیش‌تر فرمان‌روایان اروپا با پیروی از سیاست‌های ایالات متحده در اوکرایین، با انجام تحریم علیه روسیه و دشمنی با چین بیش از پیش به سرسپردگان امریکا می‌مانند.

حتا در سال ۲۰۰۸ در نشست ناتو در بخارست، هنگام گفت‌وگو در باره‌ی پیوستن اوکرایین به ناتو، بسیاری از فرمان‌روایان غرب می‌دانستند که این خط قرمز روسیه است. 

ویلیام برنز (William Burns)، که اکنون رییس سیا است در آن هنگام که سفیر ایالات متحده در مسکو بود، در یادداشتی به کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه ان زمان، نوشت: «پیوستن اوکرایین به ناتو، قرمزترین خط برای نخبگان روسیه (نه تنها پوتین) است. در بیش از دو سال و نیم گفتگو با بازیگران کلیدی روسیه، از نابخردان کرملین گرفته تا تندترین منتقدان لیبرال پوتین، هنوز کسی را پیدا نکرده‌ام که اوکرایین را در ناتو، چالشی برای منافع روسیه نبیند.» پیوستن اوکرایین به ناتو از زمان پایان جنگ سرد، حتا در دوران یلتسین نئولیبرالیست هوادار امپریالیسم خط قرمز روسیه بوده‌است.

برنز تنها سیاست‌گذار غربی در سال ۲۰۰۸  نبود که پیوستن اوکرایین به ناتو را پرخطر  می‌دانست. در نشست ناتو در بخارست، آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان و نیکولا سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه، پیش‌برد پیوستن اوکرایین به ناتو را نپذیرفتند، زیرا می‌دانستند که این کار خشم روسیه را برمی‌انگیزد.

آیا روسیه خواهان جنگ در اوکرایین بود؟

دانش‌مندان و پژوهش‌گران هوادار امپریالیسم زیرکانه با کاربرد یک شیوه متافیزیکی آغاز جنگ را با گذر نیروهای روسی از مرزهای اوکرایین پیوند می‌دهند و بدین‌گونه رویای “امپراتوری‌ شدن” روسیه را دلیل جنگ می‌دانند. راستش ولی این است که زمینه‌های جنگ در سال ۲۰۰۸ در نشست ناتو در بخارست چیده شد و در سال ۲۰۱۴ با کودتا در اوکرایین شیپور آن از سوی امپریالیسم نواخته شد.

بگذارید که برای پرسش به این پاسخ از پژوهش‌های پرفسوری کمک بگیریم که نه کمونیست است و نه هوادار چین و یا روسیه. جان جوزف مرشایمر (John Joseph Mearsheimer) دانش‌مند علوم‌سیاسی و  پژوهش‌گر روابط بین‌الملل و استاد برجسته در دانش‌گاه شیکاگو می‌گوید که تصمیم ناتو برای پیوستن اوکرایین به ناتو که همه‌ی رهبران روسیه آن را خط قرمز می‌دانسته و می‌دانند، دلیل بنیانی آغاز این جنگ بود. برای غرب، گسترش ناتو بخشی از یک استراتژی گسترده‌تر است که برای ساختن اوکرایین به یک سنگر غربی در مرز روسیه برنامه‌ریزی شده است.

پیوستن اوکرایین به اتحادیه اروپا (EU) و برپایی یک انقلاب رنگی در اوکرایین – و بنیان‌گزاری یک لیبرال دموکراسی هوادار غرب – دو شاخه دیگر این سیاست استراتژیک هستند. رهبران روسیه از هر سه شاخه این برنامه استراتژیک می‌ترسیدند، ولی بیش از همه از گسترش ناتو می‌ترسند. برای پیاده کردن این استراتژی سه شاخه ای، امپریالیسم امریکا در سال ۲۰۱۴ گام نخست، یعنی  کودتا علیه رییس‌جمهور برگزیده و جای‌گزینی آن با “لیبرال‌های هوادار غرب ” را برداشت. برای رویارویی با پیاده شدن دیگر شاخه‌های این استراتژی غرب، روسیه در ۲۴  فوریه ۲۰۲۲ یک جنگ پیش‌گیرانه را آغاز کرد.

پرفسور مرشایم برای نشان دادن درستی واکاوی خود هفت دلیل می‌آورد.

یک- پیش از ۲۴  فوریه ۲۰۲۲ هیچ نشانی از نقشه روسیه برای به دست‌گیری رهبری اوکرایین و گنجاندن آن در روسیه در هیچ کجا یافت نمی‌شود. هواداران غرب هیچ نوشته‌ای یا گفته‌ای از پوتین در این باره نمی‌توانند بیابند.

دو- هیچ نشانی از برنامه‌ریزی و آماده‌سازی روسیه برای بنیان‌گزاری یک دولت دست نشانده در اوکرایین، پرورش رهبران هوادار روسیه در کیف یا انجام کنش‌های سیاسی که به گنجاندن اوکرایین در روسیه بینجامد در هیچ جا یافت نمی‌شود.

سه- نیروهای جنگی فرستاده شده از سوی روسیه به اوکرایین، به آن اندازه نبودند که بتواند برنامه یکی کردن اوکرایین با روسیه را پیاده کنند. گاردین می‌نویسد که نیروهای روسی صدهزار افسر و سرباز بودند. برای هم‌سنجی آلمان نازی تنها برای به دست گرفتن غرب لهستان که تنها یک سوم اوکرایین است، در سال ۱۹۳۹ ۱،۵ میلیون افسر و سرباز به این کشور فرستاد.

چهار- در ماه‌های پیش از آغاز جنگ، روسیه تلاش کرد تا راه حلی دیپلماتیک برای بحران اوکرایین پیدا کند. ۱۷  دسامبر ۲۰۲۱ ، پوتین نامه‌ای به جو بایدن رییس جمهور و استولتنبرگ دبیرکل ناتو نوشت و پیش‌نهاد کرد که: ۱) اوکرایین به ناتو نپیوندد، ۲) هیچ جنگ‌افزار یورشی در نزدیکی مرزهای روسیه جای‌گزاری نشود.

پنج- تنها چهار روز پس از آغاز جنگ روسیه خواستار گفت‌وگو با اوکرایین در باره‌ی صلح شد

شش- اگر اوکرایین را فراموش کنیم، هیچ نشانی از برنامه روسیه برای یورش به کشورهای دیگر اروپای شرقی در هیچ کجا یافته نشده و نمی‌شود.

هفت- تا پیش از آغاز بحران اوکرایین در ۲۲  فوریه ۲۰۱۴ کم‌تر رسانه‌ای در غرب و یا کم‌تر سیاست‌مداری در غرب پوتین را یورش‌گر و خواهان زنده کردن امپراتوری روسی می‌خواند.

هم اکنون که روشن شد که استراتژی غرب از پیش برای کشاندن اوکرایین علیه روسیه برنامه‌ریزی شده بود، باید بررسی کنیم که چرا این استراتژی برای امپریالیسم امریکا تا به آن اندازه برجسته است که برای پیاده کردن سراسری آن حتا خطر جنگ هسته‌ای را نیز پذیرا می شود؟

چرا یک اوکرایین دست‌نشانده برای غرب مهم است؟ 

دکتر ولادیسلاو ب. سوتیروویچ (VLADISLAV B. SOTIROVIĆ) استاد پیشین دانشگاه سیاست جهانی و اقتصاد و علوم اجتماعی در ویلنیوس- لیتوانی و پژوهش‌گر مرکز مطالعات ژئواستراتژی بلگراد جای‌گاه ژیوپولیتیکی اوکرایین را برای پاسبانی از جهان تک‌قطبی به رهبری امپریالیسم امریکا را برجسته می‌داند.

او می‌گوید که ژئوپلیتیک روی‌کردی است که از نقش جای‌گاه جغرافیایی، محیط زیست و سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی در سیاست خارجی سخن می‌گوید.

هالفورد جان مکیندر (Halford John Mackinder) جغرافی‌دان سیاسی انگلیسی می‌گفت که کسی که سرزمین اوراسیا (هارتلند)(Heartland) را کنترل می‌کنند، دست بالا را در سیاست جهانی دارد. اوکرایین همیشه بخش برجسته‌ای از هارتلند بوده‌است. بنابراین، بسیاری از کشورهای نیرومند (برای نمونه، لهستان، لیتوانی، روسیه، سوئد، وایکینگ ها، امپراتوری عثمانی) از سده‌های میانی (قرون وسطی) تا به امروز برای به دست گرفتن کنترل اوکرایین امروزین (یا بخشی از آن) می‌جنگند .

با این همه، اوکرایین تا سال ۱۹۲۳  (پایه گزاری اتحاد جماهیر شوروی) تنها یک مفهوم جغرافیایی بود، نه سیاسی-اداری. پس از ویران‌سازی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد، یک اوکرایین مستقل تلاش کرد که تا وابستگی اقتصادی خود را به روسیه و هم‌چنین سایر جمهوری‌های شوروی پیشین کاهش دهد. برای نمونه، خرید نفت از ایران به جای روسیه را می‌توان نام برد. برتری در اقتصاد به صنعت سنگین مانند تولید آهن و فولاد، ماشین آلات و تولید هواپیما، مواد شیمیایی و کالاهای مصرفی واگذار  شد.

اوکرایین پیش از سال ۲۰۱۴  بخشی از اروپای شرقی بود که دربرگیرنده کوه کارپات در غرب تا رودخانه دونتس در شرق که از جنوب به دریای سیاه  می شد. همسایگان آن لهستان، اسلواکی، مجارستان، بلاروس، روسیه، مولداوی و رومانی بوده و هستند. برای همین، یک رژیم کودتا هوادار غرب در کیف در سال ۲۰۱۴  زیر نام  انقلاب اروپا-میدان از سوی امپریالیسم در آن‌جا نشانده شد.

با این کار، ایالات متحده امنیت فدراسیون روسیه، فرهنگ روسی و روس‌تبارها در بخش های شرقی و جنوبی اوکرایین (کریمه نیز) را به خطر انداخت. برای دولت آمریکا، روشن است که بازگشت اوکرایین در چارچوب نفوذ روسیه، مایه شکست ایالات متحده و دوستان غربی آن از بزرگ‌ترین بخش اوراسیا می‌شود. در این زمینه می‌توان گفت که یگان‌های جنگی اوکرایین برای سرکردگی ایالات متحده در سیاست جهانی می‌جنگند. بسیاری از کارشناسان روابط بین الملل، دلیل پشتیبانی ایالات متحده از اوکرایین علیه روسیه را به منافع اقتصادی شرکت‌های انحصاری بین‌المللی، چندملیتی و مالی غربی می‌دانند. اقتصاد اوکرایین پس از سال ۲۰۱۴  به دست شرکت‌های غربی سپرده‌شد و به همین دلیل غرب به رهبری ایالات متحده، نمی خواهد که به شیوه مسالمت‌آمیز بخش‌هایی از اوکرایین را که از دید تاریخی از آن روسیه بود و بیش‌تر جمعیت ان روس و روس‌تبار هستند، را پس بدهد.

شرکت‌های انحصاری امپریالیستی با در دست داشتن بخش کشاورزی و سرچشمه‌های زیرزمینی اوکرایین، جای‌گاه استراتژیک امپریالیسم امریکا، برای نگه‌داشت سرکردگی جهانی را نیرومند می‌کنند.

نیمی از زمین‌های کشاورزی در اوکرایین پیش  از سال ۲۰۲۲  به شرکت‌های غربی فروخته شد. حتا کارشناسان غربی آشکارا می‌گویند که درگیری در اوکرایین نبردی برای سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی اوکرایین نیز است. کارشناسان می‌گویند که  ۵۰۰ هزار تن لیتیوم در دونباس است، اوکرایین در میان ۵  تولید کننده برتر جهانی گالیم و دومین تولیدکننده تیتانیوم جهان (برای صنعت هوایی، فضایی، پزشکی، خودروسازی و کشتی سازی بسیار برجسته است) و یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان آهن، کائولن، منگنز، زیرکونیوم و گرافیت (۲۰  درصد گرافیت جهان) است.

اوکرایین ۲۰ هزار معدن با ۱۱۶ مواد معدنی دارد. اوکرایین پنجمین تولیدکننده سرب، چهارمین تولیدکننده  مس، ششمین تولیدکننده روی و نهمین تولیدکننده نقره در اروپا است. اگر شرکت های غربی می خواهند از چنین سرچشمه‌های  طبیعی بهره‌برداری کنند، دولت‌های آن‌ها باید از رژیم کیف در جنگ علیه روس‌تباران در شرق اوکرایین و خود روسیه پشتیبانی کنند. امریکا  ۹۰  درصد تیتانیومی که برای صنعت خود نیاز دارد، را از بازار جهانی می‌خرد. بوئینگ آمریکایی  ۳۰  درصد از نیاز خود به تیتانیوم را از روسیه فراهم می‌کند. امپریالیسم امریکا و غرب برای نیرومند شدن در رقابت با چین به این عنصرهای معدنی نیاز فراوان دارند.

یادآوری شود که امروزه چین ۹۰ درصد از تولید عنصرهای معدنی خاکی کم‌یاب جهان را برون‌آوری و فرآوری می کند و اتحادیه اروپا ۴۰  درصد از عنصرهای معدنی کم‌یاب را از چین می‌خرد. عنصرهای معدنی کمیاب زیرزمینی اوکرایین، می‌تواند به اقتصادهای غربی کمک کند تا خود را از وابستگی به  چین و روسیه را در زمینه انرژی رها سازند. عنصرهای معدنی دونباس برای صنعت امریکا و غرب خیلی برجسته هستند.  روسیه هم اکنون ۸۰  درصد از تولید زغال سنگ اوکرایین را در دست دارد.

یکی از بزرگ‌ترین معدن‌های آهن  در بخشی از زاپوروژیه است که هم اکنون در دست روسیه است. دریای آزوف دارای نفت و گاز است. زاپوروژی و دونتسک دارای سرچشمه‌های  بزرگ لیتیوم هستند. اکنون  روسیه در میان برترین تولیدکنندگان جهانی لیتیوم خواهد بود. بسیاری از کارشناسان غربی آینده سرنوشت انرژی اروپا را با پیروزی اوکرایین در  دونباس گره زده‌اند.

با دید ژئوپلیتیکی نیاز امپریالیسم امریکا از پشتیبانی از اوکرایین به هر بهایی را می‌توان درک کرد. همان‌گونه که سال‌ها پیش یک لهستانی-آمریکایی ضد روس زبیگنیو برژینسکی نوشت که بدون اوکرایین (شوروی)،  روسیه به سادگی نمی‌تواند یک امپراتوری شود. دلیل دیگر سیاست ضدروسی آمریکا در اوکرایین سرشت جهانی‌تری دارد زیرا واشنگتن می‌خواهد با هر نظم جهانی نوین و دوقطبی شدن جهان به رهبری روسیه یا چین ( در چارچوب کشورهای بریکس ووو) نبرد کند. از دید امپریالیسم آمریکا، هر گونه قطب نوین ضربه زدن به سرکردگی جهانی امریکا و هم‌چنین آسیب به اقتصاد آن است، به این دلیل که چندقطبی شدن جهان بازار جهانی کالا و سرمایه‌گذاری‌های مالی آمریکایی را کاهش می‌دهد. چنین منافع ژئوپلیتیکی، اقتصادی و مالی، سیاست آمریکا در اوکرایین را به سوی جنگ‌افزار دادن، آموزش نیروهای جنگی اوکرایینی به هدف پیروزی در جنگ علیه روسیه می‌کشاند.

امپریالیسم با کنترل دریای آزوف که به دریای سیاه می‌پیوندد و سرچشمه‌های زیرزمینی اوکرایین می‌تواند به ان چنان برتری اقتصادی و استراتژیک دست یابد که چالش بزرگی برای کشورهایی که به دنبال برپایی یک جهان چندقطبی هستند، می‌شود.

ترس و امید

هنگامی که به دنیایی که در روند دگرگونی است می‌نگریم، سرشار از ترس و امید می‌شویم. پس از انقلاب اکتبر جهان تا بدین اندازه با بحران‌های گوناگون روبرو نبوده‌است. اگر در جنگ جهانی دوم فاشیسم و نازیسم پا به دنیا گذاشته بودند، هم‌زمان یک جنبش کمونیستی و کارگری و صلح خواهی نیرومندی در جهان پدید آمده‌بود. اکنون جنبش صلح و جنبش کارگری و کمونیستی در برابر فاشیسمی که برای پاسبانی از منافع سرمایه‌داری می‌خواهد دموکراسی بورژوازی را از خطر کمونیسم و اسلام گرایی ووو نجات دهد، کم توان هست.

 غرب از یک سو فاشیسم را بر ضد کوچ‌گران آزاد می‌گذارد و پرتوان می‌کند و از سوی دیگر نیروی کار و مغز جوانان خردمند جهان غیرغربی را رایگان به غرب آورده است تا یا در بالاترین و پیشرفته‌ترین بخش اقتصاد به بهای ارزان کار کنند و یا در بخش‌های کشاورزی و خدماتی بی‌گاری بکشند. چند تا انسان‌ دانش‌آموخته غیرغربی در باغ‌ها و کشت‌زارهای گوناگون اروپا و امریکا از سوی انحصارها بهره‌کشی می شوند تا این شرکت‌ها بتوانند سودهای هنگفت به دست آورند. از سوی دیگر، امپریالیسم برای پاسبانی از سرکردگی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و جنگی خود، حتا آماده هست که جهان را با جنگ‌افزار هسته‌ای نابود سازد.

اما دیالکتیک به ما می آموزد که همه چیز در روند دگرگونی است و تکانه این دگرگونی، یعنی تضاد  در درون پدیده‌ها نهفته است. تضادهایی امروز جهان، آن را به سوی دیگری می‌کشاند.به گفته طبری “سمندر انقلاب از هیچ آتشی خاکستر نمی‌شود”. با این که روند روی‌دادها در کشورهای پیش‌رفته سرمایه‌داری (غربی) ناامید کننده است، هم‌گرایی کشورهای غیرغربی و نیرومندی و گسترش دیدگاه ضدامپریالیستی خلق‌های غیرغربی امیدوار کننده است.

چین و روسیه پیمان‌های دفاعی نوینی ساخته‌اند و هم‌کاری‌های خود را در بازرگانی و دادوستد  فن‌آوری افزایش داده‌اند. جهان غیرغربی اقتصاد خود را “دلارزدایی” می‌کند. پس از یک دهه جهان غیرغربی درک کرده است که امپریالیسم از دلار آمریکا علیه کسانی که سرکردگی امپریالیسم را به هر دلیلی نمی‌پذیرند، سود می‌جوید و برای همین خیلی از کشورها مانند عربستان و ترکیه هم در روند کم کردن وابستگی خود به دلار هستند. ما هم‌چنین می بینیم که در برابر زورگویی امپریالیسم غرب یک دسته از کشورهای بسیار ناهمگون به رهبری چین و روسیه با پیوستن به پیمان‌های اقتصادی و دفاعی غیرغربی ایستادگی می‌کنند.

پشتیبانی امپریالیسم غرب از کشتار فلسطینی‌ها از سوی ارتش فاشیستی بورژوازی صهیونیسم کشورهای بسیاری را بر آن داشت  که به دنبال نظم جهانی نوینی بروند. برای نمونه، مالزی بارها گفته است که از سوی امپریالیسم غرب زیر فشار است که تا سیاست خود را در برابر اسراییل و جنگ اوکرایین دگرگون کند. روسیه و چین با همه ی کشورهای امریکای لاتین، خاورمیانه سوای اسراییل، با دیگر کشورهای آسیا سوای ژاپن، کره جنوبی، فیلیپین، استرالیا و نیوزلند دوستی ژرفی دارند

کشورهای واپس‌گرا و دیکتاتورعربی، فروشندگان بزرگ نفت و گاز در بازار جهانی، با در پیش‌گیری یک سیاست پراگماتیستی، با تحریم غرب علیه روسیه هم‌کاری نکرده‌اند. و با این‌که دوستی تاریخی تا به اندازه سرسپردگی با غرب به ویژه امریکا داشته‌اند، هم‌کاری کنونی با روسیه و چین را برای هم‌سنگی نیروها در خلیج فارس مهم می دانند.

یکی دیگر از پهنه‌های ترس و امید سرنوشت نبرد طبقاتی پایان نایافته در درون روسیه است. نبرد طبقاتی در روسیه سهمگین است. حزب فرمان‌روا روسیه متحد همه‌ی کوشش خود را به کار می‌برد که تا جنگ علیه یکه‌تازی امپریالیسم، سرشت ضدسرمایه‌داری به خود نگیرد.  حزب کمونیست می‌گوید که «حزب روسیه متحد سخنان رییس جمهور را نشنید که سرمایه‌داری به بن بست رسیده است، چیزهای دلنشین و مهم بسیاری  در سوسیالیسم است و شریک استراتژیک اصلی ما چین سوسیالیستی است».«دولت بورژوایی از نامزدهای ما می ترسد. تنها راه جایگزینی، سوسیالیسم است.»

روشن است که راه رشد سرمایه‌داری چشم اسفندیار روسیه است و بورژوازی وابسته با کمک امپریالیسم می‌تواند با لایه‌های نااستوار بورژوازی ملی علیه خط سیاسی برون‌مرزی کنونی متحد شود. بورژوازی ملی و بورژوازی وابسته سرشت ضدکمونیستی یک‌سانی دارند. در هفته گذشته حزب کمونیست گفت که ۲۴۲ میلیارد دلار تا پایان سال به گفته بانک مرکزی از کشور به برون فرستاده می‌شود.

با این‌که روسیه یک کشور سوسیالیستی نیست، ولی بورژوازی ملی پس از سال‌ها توانست بر بورژوازی وابسته به امپریالیسم که صنعت کشور را بست و با فروش سرچشمه‌های زیرزمینی روسی در غرب و کالاهای لوکس غربی در روسیه، الیگارشی نئولیبرالیست ساخت، پیروز شود و سرمایه داری دولتی را در روسیه پایه‌گذاری کند. هم اکنون، بورژوازی ملی روسیه ، با همه‌ی کژدارومریزی و سرشت سازش‌کارانه و ضدکمونیستی خود، به ناگزیر برای مرگ و زندگی خود با امپریالیسم درافتاده است، و این نبرد مرگ و زندگی برای برپایی یک جهان چندقطبی نیز هست.

پایان سخن

چندقطبی شدن جهان به روان شدن توان نهفته مردم در سراسر جهان می‌انجامد. دنیای کهن در روند مُردن و دنیای نو در روند زاییدن است. پتانسیل اقتصادی و پتانسیل سیاسی برای پیدایش یک نظم نوین جهانی هم اکنون در روند جنبش است. امپریالیسم این پتانسیل‌ها را درک کرده‌است و همه‌ی توان خود را برای به جنبش نیامدن آن‌ها به کار خواهد برد، حتا اگر به جنگ هسته‌ای بینجامد.

امپریالیسم با دانستن این که پیوستن اوکرایین به ناتو خط قرمز روسیه است، به دنبال برنامه استراتژیک خود برای ضربه زدن به روسیه و چوب انداختن لای چرخ قطبی شدن جهان رفت. از آنجایی  که اقتصاد کشورهای امپریالیستی به توانایی کنترل سرمایه مالی و مواد خام (سرچشمه‌های زیرزمینی)  بستگی دارد، خطر درگیری زمانی که این مویرگ‌های کنترل از دست امپریالیست‌ها بیرون می‌آید بیش‌تر می‌شود.

جنگ اوکرایین، یک جنگ پیش‌گیرانه از سوی روسیه برای جلوگیری از پیوستن اوکرایین به پیمان جنگی و پرخاش‌گر ناتو (که در نشست ناتو در بخارست در سال ۲۰۰۸  هم‌راه با عضو شدن گرجستان برنامه ریزی شده بود) است. به همین دلیل است که روسیه پای‌گاه سواستوپل (و در نتیجه کریمه) را در سال ۲۰۱۴ گرفت، وگرنه آن جا پای‌گاه ناتو کنار دریای سیاه می‌شد. جنگ پیش‌گیرانه قانون‌های بین‌المللی را پای‌مال می‌کند. ولی بارها در تاریخ جهان یک نیروی بزرگ جنگ پیش‌گیرانه به راه انداخته است تا از منافع ملی خود دفاع کند. وظیفه ”چپ”‌ها پشتیبانی از برپایی جهان چندقطبی است.

آن چه که به درگیری اوکرایین بر می گردد، وظیفه ”چپ”‌ هم‌چنان فشار به امپریالیسم برای آغاز گفت‌وگو  و روند تنش‌زدایی و برپایی صلح هست.     

سرچشمه‌های کمکی

Geopolitics of Natural Resources and the Ukrainian Conflict

Tongyu, Zhang & Weimin, Ding & Ying, Chen: The New Stage of Capitalism

? Who Caused the Ukraine War




نامه گلرخ ایرایی در باره فائزه هاشمی رفسنجانی

منبع: اخبارروز

گفته‌های نهادهای امنیتی و سازمان زندان‌ها علیه زندانیان سیاسی کارکرد خود را برای افکار عمومی از دست داده است. خطِ امنیت از پا نمی‌افتد و اهدافِ خود را به طرق مختلف برآورده می‌کند.

اخیرا نامه‌ای که بی‌شباهت به یک ندامت‌نامه نیست، توجه افکار عمومی را به خود جلب کرد. متنی که در آن، فائزه هاشمی رفسنجانی یکی از هم‌بندیان با ایستادن در کنار زندان‌بان، مدعی شد «قرار است توسط هم‌بندیان خود به قتل برسد» و نوکِ پیکانِ حمله را به سوی چپ‌ها و فعالانِ حقوق بشریِ بند گرفت و آنان را «طبل‌های توخالی و دیکتاتورهای کوچک» خطاب کرد.

من یکی از هم‌بندیان چپ او هستم. با وجودِ مرزبندیِ قاطع و روشن و تضادهای ایدئولوژیک و طبقاتیِ موجود، بنا بر تصمیم جمع (بعد از ورود وی به بند و اجبار بر هم‌زیستی) با او که به هیئتِ یک هم‌بندی درآمد، مدارا شد؛ در جایی که دیگر جایِ شعار نیست. جایی که همه عریانیم در برابر هم و تنی واحد هستیم در برابرِ زندان‌بان، مگر آنکه به واسطه‌ی عقب‌گرد از مواضع، وصله‌ای ناجور شویم بر این تنِ واحد.

تنی واحد که همواره رنج می‌برد از دردهای هم‌بندی مبتلا به تومور مغزی، مبتلا به ام‌اس، بیمارانی با ریسک بالای حمله‌ی قلبی، مبتلایان به صرع که یکی‌شان باردار است، بیماران ریویِ مبتلا به آسم و افرادی با درد مفاصل و مشکلاتِ کهولتِ سن و …؛ بیمارانی که نیاز به مداوا دارند اما گاه با معاینه توسط پزشک عمومی زندان در بهداری بدون امکانات تخصصی لازم، نه درمان، بلکه فقط ویزیت می‌شوند. ما تنی واحدیم که می‌فهمیم تعدادی از هم‌بندیان‌مان هیچ واریزی در طول ماه ندارند. همان‌هایی که گفته شد می‌توانند از «جیب خودشان» از فروشگاه زندان مایحتاج‌شان را تامین کنند. مدت‌هاست گوشت از جیره‌ی غذایی زندان حذف شده است و باقیِ اقلام به شکل چشم‌گیری از لحاظ کمی و کیفی تنزل یافته. خرید از فروشگاه برای برخی غیرممکن است و در صورتی می‌توان گفت از «جیب خود» کمبود مواد خوراکی، بهداشتی و لوازم‌التحریر را تامین کنید که پیش‌تر گفته باشیم «از کدام جیب؟» یا «از جیبِ کدام پدر؟» و در صورتی می‌توان از تبعیض گفت که خود از رانت و امکانات موجود، برای ورودِ اقلامِ مصرفیِ مرغوبی که با شیوه‌ای تعریف نشده در آیین‌نامه‌ی سازمان زندان‌ها و با مجوز ویژه و برخورداری از رانتِ حکومتی وارد می‌شود؛ استفاده نکرده باشیم. رانتی که در ملاقات‌های هفتگی کریه‌تر خود را نشان می‌دهد. روزِ ملاقات بند زنان یک‌شنبه است. عموما حدود ۲۰ نفر هر هفته ملاقات حضوری دارند. در سالنی شلوغ و به مدت یک ساعت، آن هم ماهی یک‌بار. برخورداری از رانت یعنی اینکه هر هفته، اعضای درجه یک و درجه دو خانواده را در روزی جدای از یک‌شنبه‌های شلوغ، در شرایطی ویژه به مدت نامحدود (عموما از ۱۰ صبح تا یک ظهر) ملاقات کنند. استفاده از رانت و تبعیض زمانی پررنگ‌تر می‌شود که بسیاری از زندانیان سیاسی در صورت لزوم نیز از حق مرخصی محرومند؛ اما آنکه از رانتِ حکومت حتا در زندان برخوردار است، با دیکته‌ی تاریخ و ساعتِ مرخصی به زندان‌بان به امورات مالیِ میراثِ پدری رسیدگی می‌کند و در زمانِ افتتاحِ بیمارستانِ خانوادگی، خود را به مراسم افتتاحیه می‌رساند. هر گاه اراده کند به مرخصی می‌رود و کارهای درمانی‌اش انجام می‌شود. طبیعتا خبر از اعزام شدن و کنسلی‌های اعزامِ توده‌ی در بند ندارد. توده‌ای که حتا با اعزام‌شان به صورت تحت‌الحفظ برای شرکت در مراسم تدفین عزیزان‌شان مخالفت می‌شود و داغِ نشسته بر دل‌هاشان دوچندان می‌شود. بسیاری از هم‌بندیان پس از سال‌ها حبس همچنان از حق مرخصی محرومند. دریافتِ یک قوطی قرص ویتامین یا دریافتِ لوازم طبی و بهداشتی بعد از هفته‌ها دوندگی و در صورت تاییدِ بهداری و حفاظت زندان انجام می‌شود و بعد از مدتی دپو در حفاظت تحویلِ زندانی می‌شود. رانت یعنی هر روزی که قوطیِ قرص‌های ویتامین خالی شد، خانواده بتوانند اقلام مورد نیاز را به سرعت مهیا و در روزِ، تاکیدا روزِ مطالبه تحویل بدهند.

ما و هم‌بندیان بیمار و بدون واریزی‌مان در ندامت‌نامه‌ی کسی افشاگری! و محکوم شدیم که از هرگونه رانتی که در زندان میسر است، استفاده می‌کند و در شرایطی تبعیض‌آمیز با ما زیست می‌کند اما ما با وجودِ تضادهای ایدئولوژیک و طبقاتی همواره با او مدارا کردیم.

ما، که مبارزه را این‌گونه آموختیم:

در زندان و تحت فشارِ حاکمان، در تبعید و در هم‌زیستی با هر گونه‌ای از محکومانِ سیاسی و غیر سیاسی، در اوین، در قرچک یا در زندان‌های شهرستان، در انفرادی و زیر بازجویی و در بی‌خبریِ کامل از خانواده و بی‌اطلاع از فراز و فرودهای جامعه، با محکومیت‌های سنگین یا پیاپی، نه مایوس می‌شویم و نه از ادامه‌ی مبارزه دست می‌کشیم. بعد از محکومیت و محرومیت و ممنوعیت‌های چندباره همچنان بر آنچه باور داریم ایستاده‌ایم. تبعاتِ هیچ فشار و تهدیدی ما را از «باور»ی که داریم دور و جدا نخواهد کرد. چرا که ما «باور»ی داریم که شاکله و اساسِ مبارزه است و حیاتِ سیاسی‌مان را رقم می‌زند. نه از پیِ فرصت به میدان آمده‌ایم و نه عرصه‌ی مبارزه میراثِ پدری‌مان بود. با پایی پیاده قدم در مسیری پُر سنگلاخ گذاشتیم. از آن روست که هنوز ایستاده‌ایم، بی‌آنکه سر خم کنیم. نه از تهدیدِ حکومت هراسی به دل راه می‌دهیم و نه از تخریب و سیاه‌نماییِ بازوان پنهان قدرت. خطِ امنیت را خوب می‌شناسیم و در دامِ بازی‌های امنیتی و طراحی سوخته و نخ‌نمای حکومت و حکومتیان نخواهیم افتاد. ما در برابر استبداد، استثمار و دیکتاتوری قد علم کردیم. ما را چه کار با لگد خورده‌ای در سودایِ بازگشت به خویشتنِ خویش که به بهای غلط کردن نامه نوشتن، به بقای نظمِ موجود می‌کوشد و با عقب‌گرد از مواضع، نگینِ انگشتر اصحابِ رسانه‌های حکومتی می‌شود. ما برای درکِ قدرتِ خود، صف‌آرایی حریف را سنجه می‌کنیم و برای شناختِ حریف، هم‌سویان و هم‌قطاران و تایید کنندگانش را مرور می‌کنیم.

بند زنان اوین که در ماه‌های اخیر صدای اعتراضش به کرات به آن سوی دیوارها رسید، سال‌هاست که خانه‌مان شده است. اما ما به آن خو نگرفته‌ایم و همچنان به فرو ریختنِ دیوارها می‌اندیشیم. چرا که ما از پیِ اندیشه‌ای، باوری، هدفی به این‌جا آمده‌ایم.

در بندی فوق‌امنیتی. حیاط کوچکی که ورودی بند است با راه‌رویی حدودا ۲۵ متری به راه‌پله می‌رسد. راه‌پله‌ای که به اتاق‌ها ختم می‌شود. همین چند قدم با شش درِ آهنی بزرگ قفل و بست می‌شود. در این فضای جهنمی زنانی که بسیاری‌شان تا کنون پشت یک نهیبِ ساده و پدرانه خم به ابروی‌شان نیامد، بعد از سپری‌شدن بازجویی و هتک حرمت و دلتنگی‌های بسیار، پای مبارزه می‌ایستند. برای «رضا رسایی»ها که دیگر نیستند و برای مجاهد کورکور که باید بماند. برای شریفه که هنوز تاب و شکن موهایش را ندیده‌ایم و برای پخشان که حالا پاره‌ی تن‌مان، رفیق عصرهای دلگیر زندان و شب‌های تارمان است.

بند زنان با دیوارهای سنگی و بلندش، با درهایی که هر سال بر تعدادشان افزوده شد و با ماموران و پاسیارانِ کلید به دستش، صدای حق‌خواهی نشده است؛ بلکه با مادرانی که فرزندان‌شان را پشت باورهای سخت و دیوارهای نامهربان و سالیانِ دوری جا گذاشته‌اند، با زنانی که رویاها و آرزوهای‌شان را در آینه‌هایی زنگاربسته با تارهای سفید موها و چروک‌های پای چشم‌هایشان عوض کرده‌اند و با فریادهایی که بر تپه‌های اوین بر سرِ ارتجاع، استبداد و استثمار بلند کرده‌اند؛ بند زنان شده است.

بند سال‌هاست بدون دخالت زندان‌بان اداره می‌شود. برخلاف بندها و زندان‌های دیگر که وکیل‌بند، منتصبِ رئیس زندان و حفاظت است. این اتوریته‌ای که زندان‌بان را به کرنش و عقب‌نشینی وادار کرد، طی سال‌ها تلاش همه‌جانبه‌ی بچه‌ها از همه‌ی طیف‌های سیاسی به دست آمد. ما که بر خلافِ دیگر زندان‌ها می‌توانیم هر سه ماه یک بار برای انتخاب وکیل‌بند، اعضای شورا و تقسیم مسئولیت‌های بند برای اداره‌ی بهتر، بدون دخالت زندان‌بان دور هم بنشینیم و در فضایی دموکراتیک، کسانی را از بین خود به صورت دوره‌ای انتخاب کنیم، خود را وام‌دارِ بچه‌های قدیمی و تلاش‌های‌شان می‌بینیم. وکیل‌بند برای امورات کلی بند و از هر اتاق یک نفر به عنوان مسئول شورا. کلیه‌ی مسئولیت‌های بند نیز بنا به درخواست افراد و شورِ اعضای شورا با وکیل‌بند، به عهده‌ی افراد محول می‌شود.

این خود مدیریتی، در ساختمانی که از یک سو به بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات و از سوی دیگر به بند دو الف اطلاعات سپاه و از دیگر سو به بند ۲۴۱ اطلاعات قوه قضائیه می‌رسد و درحالی‌که سانت به سانتِ بند توسط دوربین‌های مداربسته‌ی تحتِ نظارت زندان و ارگان‌های امنیتی رصد و شنود می‌شود، برای‌مان ارزشمند است و حفظِ آن به بخشی از مبارزه‌مان بدل شده است. همان‌طور که بر سر احکامِ مرگ صادره می‌ایستیم؛ همان‌طور که در صورت عدم اعزامِ هم‌بندیان‌مان برای درمان، در کنارشان می‌ایستیم؛ همان‌طور که وقتی کسی در اعتصاب غذاست در کنارش و برای هدفش حتا هدفی شخصی به اعتراض برمی‌خیزیم؛ همان‌طور که دو نوزادِ در بند و دیگر نوزادِ در شکمِ هم‌بندی‌مان را، فارغ از نگاه سیاسی و عقیدتیِ مادر، فرزند خود می‌دانیم؛ همان‌طور که برای سربه‌دار شدن «رضا رسایی» فریاد حق‌خواهی‌مان و شعارهای‌مان در نفی اعدام را به آن‌سوی دیوار رساندیم؛ همان‌طور که برای بیرون راندنِ قضات و معاونان و محافظان‌شان از بند، دیوارِ انسانی تشکیل دادیم؛ بر سرِ اداره‌ی بند، بدون دخالت زندان‌بان که حق‌مان و امانتِ رفقای قدیمی‌ست نیز می‌ایستیم.

سیاه‌نمایی از این دستاوردها که متعلق به ده‌ها زندانی فعلی و پیشین است، هم‌زمان با سفیدشویی از سازمان زندان‌ها و قوه‌ی قضائیه‌ی جمهوری اسلامی و انعکاس و حمایتِ تمام‌قد از جانب رسانه‌های حکومتی و حکومتیانِ نام‌آشنا که همه‌ی عمر علیه دموکراسی کوشیده‌اند و سال‌هاست تحت لوای اصلاح‌طلبی مسیر مبارزه را به بی‌راهه برده‌اند و هنوز به استبداد دینی خدمت می‌کنند، گویای یک حقیقت است؛ تخریبِ مبارزه‌ی شکل گرفته، به نفعِ حکومت و ایجاد ناامیدی برای جامعه و مایی که خواستند از جامعه جدای‌مان کنند.

حال این شیوه‌های دموکراتیک برای اداره‌ی بند، سیاه‌نمایی می‌شود و کسی که از دامنِ اشرافیت و قدرت به این‌جا آمد و هرگز، تاکیدا هرگز و در هیچ زمینه‌ای منتخبِ بچه‌های بند سیاسی نبود، در فراری رو به جلو اهالیِ بند را به دیکتاتور بودن محکوم می‌کند.

زندان عموما ماکِتی از جامعه‌ی بزرگ‌ترِ آن‌سوی‌ دیوار است. مناسبت‌ها را دور هم می‌نشینیم. از سالگرد کشتار خونین ۱۳۶۷ تا هشت مارس. از یکِ مِی تا سالگرد خیزش انقلابی ۱۴۰۱. جلسات بحث و تحلیل، کلاس‌های آموزشی در باب فمینیسم و بررسی احکام اعدام، دیدن فیلم‌های اجتماعی به صورت گروهی و فردی و آموزش زبان و بررسی اتفاقات روز جامعه و جهان، برگزاری شب شعر و جلساتِ ادبی و معرفی و تحلیل کتاب و ورزش گروهی.

با هم و جمعی اعتصاب غذا کردیم و بارها در تحصنِ جمعی علیه اعدام و سرکوب، شب را در برابر افسر نگهبانی بند یا در هواخوری زندان به صبح رساندیم و هر بار حضورمان را با جامعه‌ای که خواستند از آن حذف و جدای‌مان کنند پیوند زدیم. سرود خواندیم و شعار دادیم بی‌آنکه از تبعاتِ تهدیدها هراسی به دل راه دهیم. بر قطعِ تحمیلیِ ارتباطِ خود با جامعه غلبه و شورِ مبارزه را در خود و دیگری تقویت کردیم و همچنان به هدف می‌اندیشیم. چرا که ما «باور»ی داریم که شاکله و اساسِ مبارزه‌مان است و حیاتِ سیاسی‌مان را رقم می‌زند. 

این گوشه‌ای از «ما» و روزمره‌گی‌هامان است.

مایی که در کنار شنیدن اخبار هولناک، تحلیل‌های هولناک‌تری را می‌شنویم.

ساعت ۹ صبحِ ۱۷ آذر ۱۴۰۱ به دار آویخته شدن محسن شکاری از شبکه خبر تلویزیون جمهوری اسلامی اعلام شد.

صدای فائزه هاشمی رفسنجانی هم‌بندی افشاگر! از یاد نمی‌رود که بعد از خبر گفت: «خب اینا که معترض نیستن. اینا خطرناکن. اگه نکشن‌شون چه‌کار کنن باهاشون…»

بعدها بر سر امضای بیانیه‌ای با عنوانِ اعدام و سرکوب در تابستان ۱۴۰۲، خواست که همراه شود.

به جهت اصرار بر انجامِ کار جمعی، طیِ جلسه‌ای برای امضای بیانیه پذیرفته شد و با ما زنان بند سیاسی متنی مشترک را امضا کرد.

بعد از مرگ رئیسی و زمزمه‌های بازگشتِ اصلاح‌طلبان با تصور پیوستن دوباره به اقتدار و رویای بازگشت به قدرتی که از آن بیرون رانده شده بود، به خویشتنِ خویش بازگشت؛ اگرچه برای ما که در هم‌زیستیِ با او هستیم هرگز از اصل خود دور نبود. جاه‌طلب، با نگاهی آمرانه و از جایگاه قدرت. استادِ دانشگاه در رشته‌ی حقوق بین‌الملل اما با قلمی کوتاه و میزانِ نگران‌کننده‌ای از دانش برای تدریس به جوانان در دانشگاه. (استاد در پایانِ افشاگری قافیه کم آورد و به تعبیر خواب و خرافه متوسل شد.)

پس از انتخابِ پزشکیان و اتحادِ حزب کارگزاران سازندگی (حزب سرمایه‌دارانِ بزرگِ درونِ طبقه‌ی حاکمه) با هسته‌ی قدرت، باید از وانمود به اپوزیسیون بودن عقب‌نشینی و ابراز پشیمانی می‌کرد تا از قدرت و بودجه و سیاستِ دوباره بهره‌مند شود.

زمانی به جمع اپوزیسیون پیوست، بی‌آنکه از گذشته اعلامِ برائت کرده باشد. برائت از گذشته آدابی دارد. آن هم برای کسی که در سال‌هایی خوفناک از عمرِ یک حکومت، بر کرسی مجلس نشسته باشد. به یک‌باره نمی‌توان بدون هیچ توضیحی از دلِ حکومت به دامان اپوزیسیون پرتاب شد.

حال نیز به همان شیوه با ادعای دموکرات نبودنِ اپوزیسیون به آغوشِ رژیمی می‌خزد که نامش بر تارکِ حکومت‌های دیکتاتوری تاریخ هک شده است.

پس از ناامیدی از اپوزسیونِ توخالی! و دیکتاتور منش!، چرا جریان‌سازی نمی‌کند و اپوزیسیونی دموکراتیک را دور هم و حولِ ادعایش جمع نمی‌کند؟ شاید به این دلیل که توان جریان‌سازی را هیچ‌وقت نداشته و در تمام طول حیات سیاسی‌اش، جز پیوستن به حزبِ پدری و اداره‌ی دفتر و دستکِ آماده‌ی دکانی که برایش بنا شده بود، هیچ نکرد؛ که آن نیز همیشه با «جنجال» و موج‌سواری همراه بود.

از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۷۹ نماینده‌ی مجلس شورای اسلامی بود. قتل‌های زنجیره‌ای تا سال ۱۳۷۷ ادامه داشت. یعنی تا میانه‌ی دوره‌ی نمایندگی وی. می‌توانست از آن‌زمان تا کنون در جایگاه پاسخ‌گویی و افشاگری بر سر قتل‌های زنجیره‌ای بایستد و همان‌قدر که از پدرش در قضیه‌ی قتل‌های زنجیره‌ای دفاع کرد، از قربانیان و رنج‌ها و وحشتِ خانواده‌های‌شان نیز بگوید. از سال ۱۳۷۸ و کوی دانشگاه و نابودی «جنبش دانشجویی» بگوید. از مفقودان و کشته شدگان و آسیب‌دیدگان کوی دانشگاه. از اخراجی‌ها و محکومان به حبس‌های طولانی. واکنشی واضح و مؤثر به فجایع کوی دانشگاه، نه روایاتی مضحک از نشستن در ماشین با فرزندانش و تکان دادن ماشین توسط گروه فشار در شب‌هایی که فرزندان مردم از پشت‌بام خوابگاه به پایین پرتاب می‌شدند و او نماینده‌ی مجلس شورای اسلامی بود. مگر می‌توان به فاجعه‌ی کوی دانشگاه فکر کرد و نپرسید «سعید زینالی کجاست؟» مگر می‌توان جسارت و شهامت افشاگری داشت! و از فجایع سال ۱۳۷۸ که دانشجویان را و دانشگاه را به خاک و خون کشیدند نگفت و سکوت کرد و زبان به مصلحت‌سنجی و ذلت گزید؟ مگر می‌توان از دانشجویان تهران و تبریز در فاجعه‌ی ۱۳۷۸ نگفت و آمران و عاملانِ جنایات آن سال‌ها را افشا نکرد. مگر می‌توان از اعدام‌هایی که در چهار سالِ تصدی او در مجلس شورای اسلامی، به دست حکومت انجام شد نگفت و مدعیِ افشاگری شد؟

آن هم افشایِ ما در روزهایی که در جلسات چند نفره و گروهی، برنامه‌های پیشنهادی را با هم تقسیم و خود را برای سالگرد خیزش آماده می‌کردیم. یک هفته پیش از سالگرد مهسا ژینا امینی، هر روز عصر به سیاقِ سال گذشته به هواخوری زندان رفتیم و همراه با شما که در خانه‌هایتان شعار شبانه می‌دهید، سرود خواندیم و شعار دادیم. تهدید شدیم و ماندیم. محروم از تلفن و ملاقات شدیم و ادامه دادیم. ابلاغ جدید به دستمان دادند و ایستادیم و در میانه‌ی راه از ندامت‌نامه‌ی هم‌بندی شنیدیم که با سودای بازگشتن به قدرت به قصد تخریبِ «ما» که مبارزه را زندگی می‌کنیم، سقوط خود را رقم زد و چه جانانه.

به واقع زندان ماکتی از جامعه است. همان شور و  همان فرونشستن‌ها. همان امیدها و همان سرخوردگی‌ها.

ترویجِ ناامیدی، اعلامِ عدم شرکت در انتخابات و هم‌زمان تشویقِ زنان در زندان به شرکت در انتخابات حکومتی و سوق دادنِ فضا به سمتی که برای اولین بار زندان‌بان میل به ورودِ صندوق رای به بند زنان اوین کند را محکوم می‌کنیم. آموزش توابی و هل دادنِ افراد به سوی ارتباط با اطلاعات و حفاظت زندان که همیشه خط قرمز بند بود را برنمی‌تابیم و ایستادن در برابرِ این خطِ امنیتی را اگر ضدیت با دموکراسی خطاب کنند، به توضیحِ آن برمی‌آییم. تلاش برای تواب کردنِ زندانیان سیاسی شیوه‌ی دیرینه‌ی رژیم است و تواب شدن نیز حدیثی مفصل و قدیمی‌ست. در برابرِ ترویجِ شیوه‌های محکومِ رژیم در بندِ سیاسی به اعتراض برمی‌خیزیم.

ما زنانِ چپ و زنانِ حقوق بشری در بند زنان اوین، واضحا مورد حمله‌ی یک اشراف‌زاده که تمام داشته‌هایش حتا مقامِ استادی و حیاتِ سیاسی‌اش رانت و میراثِ پدری است قرار گرفتیم و این خود سندی قاطع بر درستیِ ماست که هرگز بر او و منافعی که از لای انگشتانش می‌چکد چشم نداشته و هر لغزشی از او را گوش‌زد و شماتت کردیم. اگرچه هرگز بر صندلی داغ ننشاندیمش و از کشتار دهه‌ی خونین ۶۰ و جایگاه و نقش خانواده‌اش (که تاکیدا بَری از هر جنایتی خطابشان می‌کند) در آن روزها نپرسیدیم؛ اما زمانی که وانمود کرد آزادی‌خواه است و از گذشته‌اش تبری‌جویی نکرد، زیر سوالش بردیم و زمانی که اعتصاب غذای اعتراضی و یک روزه را با خوردن میوه و نوشیدن لبنیات به سخره گرفت، محکومش کردیم تا از این تنها سلاحِ زندانیان دفاع کرده باشیم.

اشراف‌زاده‌ای بدون پرنسیب‌ها و اصولِ فعالیت سیاسی و مبارزه، نماینده‌ی طبقه و تفکری که جمهوری اسلامی بر آن بنا شده، با سودایِ بازگشت به «قدرت» به تخریب مخالفانِ رژیم و سیاه‌نمایی از بند زنان زندان اوین که _پیش‌تر به نابودیِ آن برخاسته بودند و نشد_ ایستاد. کسی که اتمسفر زندگی‌اش به حدی امن است که بازداشت می‌شود ولی با اضطراب و مخاطراتِ یک شهروند در شرایط مشابه مواجه نیست.

ساده پنداشتنِ آن‌چه در حالِ وقوع است و هم‌سو با اهدافِ امنیتی، «مقاومت» و «مبارزه» را هدف قرار دادن، خیانت می‌دانیم. اگر برخلافِ این است، تمایل به شنیدنِ واضحات از سوی افکار عمومی و نیروهای سیاسیِ پیشرو داریم.

گلرخ ایرایی
شهریور ۱۴۰۳
بند زنان زندان اوین




چاقو دسته خود را نمی برد؛ فائزه هاشمی رفسنجانی عضو لایه ای از بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی آزاد شد

مبارزه طبقاتی در جامعه تعمیق می شود و اصلاح طلبان یکبار دیگر، این بار برای همیشه، به توده ها پشت کرده اند و به دنبال سهم خواهی خود از رژیم ولایت فقیه رفته اند.

فائزه هاشمی توبه نامه می نویسد و به دلیل دشنام گویی به همبندان چپ خود، آزاد می شود؛ زیدآبادی هم مرموزانه خط کیهان را توده ای می خواند و توده ای را نیز مساوی با راه توده طرفدار رژیم می داند! عبدی مثل دوستان بورژوازی بوروکرات خود، تنها چالش مردم با حاکمیت را، سیاست خارجی آن می داند.  بورژوازی بوروکرات زمان را مناسب دیده است که با ضربه زدن به چپ، دیگر لایه های بورژوازی انگلی (تجاری و نظامی) را راضی کند، تا با حاکمیتی یکدست “نظام” را نجات دهد. 

زندانی سیاسی چپ، گلرخ ایرایی می نویسد:

به دار آویخته شدن محسن شکاری از شبکه خبر تلویزیون جمهوری اسلامی اعلام شد.

فائزه هاشمی رفسنجانی […] بعد از خبر گفت: «خب اینا که معترض نیستن. اینا خطرناکن. اگه نکشن‌شون چه‌کار کنن باهاشون…»

بعد از مرگ رئیسی و زمزمه‌های بازگشتِ اصلاح‌طلبان با تصور پیوستن دوباره به اقتدار و رویای بازگشت به قدرتی که از آن بیرون رانده شده بود، به خویشتنِ خویش بازگشت.

ترویجِ ناامیدی، […] و هم‌زمان تشویقِ زنان در زندان به شرکت در انتخابات حکومتی […] را محکوم می‌کنیم. آموزش توابی و هل دادنِ افراد به سوی ارتباط با اطلاعات و حفاظت زندان که همیشه خط قرمز بند بود را برنمی‌تابیم.

ما زنانِ چپ و زنانِ حقوق بشری در بند زنان اوین، واضحا مورد حمله‌ی یک اشراف‌زاده که تمام داشته‌هایش حتا مقامِ استادی و حیاتِ سیاسی‌اش رانت و میراثِ پدری است قرار گرفتیم و این خود سندی قاطع بر درستیِ ماست که هرگز بر او و منافعی که از لای انگشتانش می‌چکد چشم نداشته و هر لغزشی از او را گوش‌زد و شماتت کردیم.




اسرائیل همچنان جنایت می کند و حاکمیت جمهوری اسلامی همچنان به گنده گویی ادامه می دهد

امپریالیسم غرب اجازه انجام هر جنایتی را بدون مجازات به ارتش فاشیستی و سرویس های امنیتی بورژوازی فاشیستی صهیونیسم  داده است. بدون شک اگر کشور دیگری، حتا نصف جنایات اسرائیل را انجام داده بود، امپریالیسم غرب به نام دفاع از دموکراسی و مردم محروم آن را با خاک یکسان می کرد.

پریروز، تعداد زیادی از پیجرهای اعضای حزب الله به طور همزمان در لبنان منفجر شد. دیروز، واکی تاکی هایی که حزب الله از آن استفاده می کند، منفجر شدند. در مجموع ۲۶ نفر کشته و بیش از ۳۰۰۰ نفر زخمی شده اند.

انگیزه و ظرفیت این عملیات نشانگر دخالت سرویس اطلاعاتی اسرائیل است. این یکی از بزرگترین و موفق ترین عملیاتی است که موساد تاکنون انجام داده است.

اسرائیل در سال ۱۳۹۹، محسن فخری زاده، دانشمند برجسته هسته ای را با کنترل  مسلسل از راه دور کشت، در سال ۱۴۰۰، تاسیسات هسته ای زیرزمینی در نطنز را منفجر کرد، رهبر حماس را در ایران کشت، در لبنان فواد شکر، رهبر بلندپایه حزب الله را کشت،  در غزه  محمد ضیف، رهبر حماس را کشت و الان هم  در این حمله دست کم ۹۰ نفر از جمله غیرنظامیان کشته شدند.  

اسرائیل ۴۰هزار غیرنظامی را در غزه کشت؛ فاشیستهای شهرک نشین در کرانه باختری همچنان فلسطینیهای غیرنظامی را می کشند. امپریالیسم غرب همچنان به حمایت از این عملیات تروریستی ادامه می دهند.

حاکمیت جمهوری اسلامی به رهبری بورژوازی نظامی فقط به خاطر تامین منافع طبقاتی خود بر طبل جنگ با اسرائیل می کوبد، وگرنه به خوبی می داند که جاسوسان غرب و اسرائیل در آن خانه کرده اند. بورژوازی نظامی که با دزدی از سرمایه مردم ما، پولهای هنگفتی را خرج صنعت نظامی کرده است، حتا توان محافظت از مهمانان و تاسیسات خود را هم ندارد و به گنده گویی های بی پشتوانه قانع است.