سایه‌ی صندوق بین‌المللی پول بر روبل روسیه و همکاری نئولیبرالیستهای بانک مرکزی و وزارت خزانه روسیه با آنها

📉
روبل ۲۰٪ آب رفت
در پایان ماه مه، هر دلار ۷۰.۷۹ روبل می‌ارزید. اما سه ماه بعد، به ۸۵.۱۶ روبل رسید. این یعنی دلار بیش از ۲۰٪ گران‌تر شده.
🛢️ نفت ارزان‌تر، درآمد کمتر
تابستان، قیمت نفت جهانی پس از جهش بهاری پایین آمد و اورال روسیه با تخفیف چشم‌گیری فروخته شد. در ژوئیه، صادرکنندگان بزرگ تنها ۲.۲ میلیارد دلار ارز فروختند، در حالی که میانگین سه ماه پیش از آن ۸.۶ میلیارد دلار بود.
🏦 دو ضربه همزمان؛ وزارت خزانه و بانک مرکزی
درحالی که فروش ارز کاهش یافت، وزارت خزانه خرید ارز را افزایش داد و بانک مرکزی نرخ بهره را از ۱۴.۲۵٪ به ۱۴٪ پایین آورد. این دو تصمیم هم‌زمان، روبل را در هم کوبید.
💰 صندوق ملی رفاه؛ کیسه‌ای برای بانک‌ها؟
از ابتدای ۲۰۱۸ تا اوت ۲۰۲۶، دارایی‌های صندوق ملی رفاه روسیه از ۳.۷۵ تریلیون روبل به ۱۲.۷۲ تریلیون رسید. اما بخش بزرگی از این پول در سهام اسبربانک و سپرده‌های کم‌بازده در وب‌.آر‌اف قرار دارد. یعنی هر بار که روبل سقوط می‌کند، این بانک‌ها سود می‌برند.
سرگئی گلازیف، اقتصاددان روس، می‌گوید که نوسانات روبل نتیجه‌ی بازی سفته‌بازان آمریکایی است که هفته‌ها روی تضعیف آن شرط بسته‌اند. به باور او، بانک مرکزی با پیروی از توصیه‌های صندوق بین‌المللی پول، به جای وظیفه قانونی خود، روبل را رها کرده است.
🎯 راه حل
گلازیف می‌گوید روسیه با داشتن دو برابر پشتوانه ارزی برای هر روبل، یکی از امن‌ترین ارزهای جهان را دارد. تا بورژوازیِ کمپِرادورِ روسیه، فرمانِ بانکِ مرکزی و وزارتِ خزانه را در دستِ خود دارد، سرنوشتِ روبل نیز چونان اسیری در بندِ سوداگرانِ بین‌المللی خواهد ماند. این بورژوازیِ وابسته، که به واسطه‌گری و انباشت از راهِ نوسان‌های ارزی دل بسته، هیچ گاه نمی‌گذارد که روبل بر جایِ خود آرام گیرد؛ زیرا آرامشِ نرخِ ارز، مرگِ سودهایِ کلانِ آنان است.




هنر در میدانِ رنج و آزادی: رنگ‌هایی که خاموش نمی‌شوند

پیش گفتار

کتاب تازه به چاپ رسیده نقاشی ها و… ،   سه مجموعه‌ی نقاشی هنرمند گرامی بانو فرح نوتاش را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد؛ سه جهانِ به‌ظاهر جدا، اما در ژرفا به‌هم‌پیوسته: سوسیال‌ رئالیسم، «بهار عربی» و صلح. این مجموعه‌ها تنها نمایشِ رنگ و فرم نیستند، بلکه روایت‌هایی از رنج، امید، مقاومت و جست‌وجوی انسان برای آزادی‌اند. نوتاش در مقام هنرمندی متعهد، جهان پیرامون خود را نه با بی‌طرفی سرد، بلکه با شور، درد و آرمان‌خواهی می‌نگرد و هر تابلو را به سندی از تجربه‌ی تاریخی و انسانی بدل می‌کند؛ سندی که هم زخم را نشان می‌دهد و هم راهِ درمان را.

وظیفه هنر!

انسان‌ها در برابر روزگار، به‌ویژه با چالش‌های جامعهٔ انسانی، دو برخورد ناهمساز با هم دارند: یا همه‌چیز را آن‌گونه که هست می‌پذیرند، یا برای دگرگونی آن گام به نبردگاه می‌گذارند. هنرمند نیز به‌ناگزیر یکی از این دو راه را برمی‌گزیند. از این‌رو، دیدگاه هنرمندان در بارهٔ وظیفهٔ هنر را می‌توان به پنج گروه دسته‌بندی کرد: آن‌که برای بورژوازی هنر می‌سازد؛ آن‌که برای پول هنر می‌آفریند؛ آن‌که در تنهایی خویش فرو رفته و از رنج مردم روی برمی‌تابد؛ هنرمند مردمی که زندگی توده‌های رنج را در هنر خود بازتاب می‌دهد اما افق آینده برایش روشن نیست؛ و هنرمند انقلابی که نه تنها زشتی امروز را در هنر آشکار می‌کند، بلکه سیمای زیبای جهان فردا را نیز به تصویر می‌کشد. نقاش این مجموعه، بی‌گمان از دستهٔ آخر است.

انسان در یک جامعه طبقاتی آزاد به دنیا نمی‌آید، چرا که پیش از زاییده شدن، جای او در هرم طبقاتی نهادینه شده است. انسانی که در پایین این هرم زاده شده، اگر هم بتواند زنجیر به ارث رسیده از پدرانش را از پای بگشاید، به دست‌هایش دستبند می‌زنند.

هنرمند انقلابی در همین دنیا و در برخورد با همین «نظام هرمی» هنر می‌آفریند. او می‌داند که سرچشمه آفرینش‌های مادی یا معنوی کار هدفمند است، نه کار دلبخواه و بی‌هدف. هنر انقلابی آرمانی طبقاتی است که نیازهای واقعی تکامل اجتماعی را بازتاب می‌دهد؛ نه تنها شرایط روز، بلکه دورنمای جامعه آزاد از بهره‌کشی فردا را نیز پیش روی انسان می‌گذارد. هنر جهان مادی کهن را نابود نمی‌کند، ولی با دگرگون کردن اندیشه انسان‌ها، ابزار دگرگونی آن را به دست آنان می‌دهد. هنر رزمی به انسان می‌آموزد که سرسپردگی را نپذیرد و شکیبانه و دلاورانه در برابر ناگواری‌ها بایستد.

هنر انقلابی آن آفرینشی است که درونه را با پوسته‌ای زیبا می‌پوشاند، بی‌آنکه زیبایی پوسته پیام آن را در خود گم کند.هنر همانند شعار نیست و رونوشت خشک و رنگ‌پریده زندگی نیز نیست. طبری هنرمندانی را که سرشت و درون‌مایه را بر نمود و ریخت برتری می‌دهند، سرزنش می‌کند و خواستار روشی زنده و بالنده است که در آن سرشت پرمعنا و نمود زیبا هماهنگ با یکدیگر درآمیزند.

زیبایی در هماهنگی و هم‌نوایی خود زندگی تبلور می‌یابد و، آن‌چنان که چرنیشفسکی می‌گوید، زیبایی همان زندگی است؛ اما همه زندگی زیبا نیست. آن زندگی که ما خواهان آن هستیم زیباست. در پهنه اجتماعی، پدیده‌هایی زیبا هستند که در آنها آرمان و آرزوهای آینده خود را برای جهانی برتر بیابیم. هنرمند چیره‌دست انقلابی آن‌چنان زشتی روزگار را بازتاب می‌دهد که همراه تلخی امروز، شیرینی پیروزی نبرد فردا نیز در کام حس شود.

به گفته شلی، آتش «آرزوی شورانگیز دگرگون کردن جهان» باید در هنرمند انقلابی زبانه کشد تا جان‌های مرده و دل‌های یخ‌زده دوباره جان گیرند. برای آفریدن هنری جاودان، هنرمند نه تنها به اندیشیدن، بلکه به شور نیز نیاز دارد. لنین می‌گوید جستجوی حقیقت هرگز تهی از عواطف انسانی نبوده و نمی‌تواند باشد؛ و برشت نیز پیوند خرد و عواطف را ناگسستنی می‌داند. کسی که نمی‌اندیشد، نمی‌تواند به عواطف والایی دست یابد که از آنها برای آفرینش هنری سود جوید. و کسی که بدون احساس می‌اندیشد، شوری در آفرینش هنری خود نشان نمی‌دهد؛ هنر او نمی‌سوزاند، نمی‌شوراند، برنمی‌خیزاند.

هنرمند انقلابی بی‌آنکه درس اخلاق بدهد، آموزگاری اجتماعی است که برخی پدیده‌ها و رویدادها را زیر ذره‌بین می‌گذارد و برخی دیگر را کنار می‌زند. او بازتابی بی‌آلایش و مستقل از زندگی نمی‌دهد، بلکه با دید هنری و ایدئولوژیک خود، گزینشی از آنچه در پیرامونش می‌گذرد ارائه می‌کند. هنرمند انقلابی تنها به آرامش و دلجویی رنج‌بران بسنده نمی‌کند؛ از پس پرده زندگی اندوهگین امروز، روزنه‌ای روشن به جهان رنگارنگ و برابر و آزاد فردا می‌گشاید. او در سرشت پدیده‌ها کندوکاو می‌کند تا زندگی را آن‌گونه که می‌بایست و می‌تواند باشد نشان دهد. 

بورژوازی می‌خواهد به انسان بیاموزد که در برابر جهانی ستمگر تنها رها شده است. هنرمند انقلابی باید بر ویرانه امیدها و رؤیاهای لرزان، پایه‌های آرزوهای جامعه انسانی آینده را پی‌ریزی کند. در روزگار نومیدی و فصل خزان، مانند برگ زرد از درخت جدا نمی‌شود؛ آرمان‌هایش را نمی‌توان خوار و رام کرد. او مانند زنبوری است که نیش خود را بر دست ستمگران و رخ بهره‌کشان فرو می‌برد و همزمان به کام آزادگان و رنج‌بران انگبین شیرین می‌ریزد.

حتی زمان نیز نمی‌تواند آفرینش‌های چنین هنرمندانی را کهنه کند. هنری که می‌آفرینند پولادی است که در روند زمان زنگ نمی‌زند؛ ساختمانی است که در آن خزه نمی‌روید.

این کتاب در برگیرنده سه مجموعه است: سوسیال رئالیسم، «بهار عربی» و صلح.

رنگ این نقاشی‌ها، نه فقط برآمده از ترکیبِ پیگمنت‌ها، که زاییدهٔ جانِ سوختهٔ نقاش است؛ رنگی که از «رنج» سرشته شده و با «امید» آمیخته گشته است. نقاش، چون مادری دلسوز که با دستانی لرزان اما مهربان، فرزندان نازک‌تر از گل خویش را در آغوش می‌گیرد، این تصویرها را با آب دیده پرورش می‌دهد و در هر ضربه‌قلم‌مو، جوانی و شادابی خود را به آنان می‌بخشد و دانه‌ای از روح امیدوار خود در آن‌ها می‌کارد. اگرچه این آثار از ستم سخن می‌گویند، از تاریکیِ بی‌پایان، از خفقان و خون، اما هرگز تسلیم یأس نمی‌شوند؛ آنها، در شبِ درازِ یلدا، نویدِ زایشِ روشنایی را در دل خود دارند و به سپیده‌دم، نه از سر ناچاری، که از روی ایمان، خوشامد می‌گویند.

این نقاشی‌ها، همچون داس امید، گل‌های یخ‌زدهٔ نومیدی را یک‌یک سر می‌برند و شاخه‌های دلسردی را قطع می‌کنند. آنها فریاد می‌زنند که زورگویان و آزمندان روزگار، هرچند کاخ‌های بلند برمی‌افرازند و بر تخت قدرت می‌خوابند، اما همیشه از آتشفشان خاموشِ عصیانِ مردم غافل‌گیر می‌شوند. تاریخ، این پیرِ خاموش اما بی‌تعارف، بارها نشان داده که آرزوهای ناپاکِ خودسران و خودکامگان—آنان که گمان می‌کنند با زور می‌توانند خورشید را به زندان افکنند—هرگز راه به جایی نمی‌برد. پایان همیشه یکسان است: ستم‌پیشگان در گور خویش، و مردم، با جامه‌های خون‌آلود اما سرافراز، بر صحنهٔ تاریخ باقی می‌مانند. پیروزی از آنِ جمعی است که ایمان دارند، نه از آنِ کسانی که اسلحه به دست گرفته‌اند اما وجدان را از کف داده‌اند.

چرخش قلم مو بر روی این تابلوها، تنها حرکتِ دست یک هنرمند بر بوم نیست؛ او با هر ضربه، پتکی به دست شورشیان می‌دهد تا بر ستون‌های ستم و بهره‌کشی بکوبند. نقاش این مجموعه‌ها، همان هنرمند چیره‌دست انقلابی است که آن‌چنان زیبا، زشتیِ روزگار را بازتاب می‌دهد که در تماشایش، مخاطب، هم‌زمان با چشیدنِ تلخیِ امروز، ناخودآگاه شیرینیِ پیروزیِ فردا را در دهان مزه‌می‌کند. او نشان می‌دهد که هنرِ متعهد، تنها روایتگرِ درد نیست، بلکه خود، کنشگری است در میدان نبرد؛ جایی که هر رنگ، هر خط و هر سایه، حکمِ فریادی دارد که نمی‌خواهد خاموش شود، چرا که می‌داند روزی، این فریادها، طلیعه‌ی آزادی را نوید خواهند داد.

مجموعه‌ی «بهار عربی»

مجموعه‌ی «بهار عربی» با این که نامی جغرافیایی و تاریخی دارد، اما به دنبال بازنمایی واقع‌گرایانه از کشورها، پرچم‌ها، رهبران یا میدان‌های نبرد نمی‌رود. به جای آن، هنرمند کوشیده است تا روان‌شناسی درونی یک قیام را به زبان رنگ، حرکت، زخم‌های بوم و هرج‌ومرجِ تجسمی برگرداند و مهم‌ترین پرسشی که این تابلوها پیش روی بیننده می‌گذارند، این است که درون یک انقلاب چه حسی جریان دارد، نه اینکه در «بهار عربی» چه گذشت. این تفاوت بنیادین، کلید ورود به جهان این مجموعه به شمار می‌رود.

برای یک فردی که کارشناس نیست و در زمینهٔ هنر رنگی تجربه و دانش پیشرفته‌ای ندارد، سبک انتزاعی این مجموعه دشوارترین بخش کتاب برای درک و تفسیر است. خوشبختانه، نام این مجموعه و آگاهی بیننده از روند شورش‌ها در «بهار عربی» و سرنوشت غم انگیز آن، کلید بازگشایی رمزی است که با درهم آمیزی رنگ ها قفل شده است.

ترکیب‌بندی تابلوها ناپایدار است، رنگ‌ها با هم درگیرند، فرم‌ها سرکش‌اند و نور هرگز بر تاریکی چیره نمی‌شود و این حسِ را هنرمند آگاهانه با بازتاب واقعیت تاریخی «بهار عربی» در بیننده پدید می‌آورد.

در بیشتر تابلوهای این بخش، حرکت از تاریکی به‌سوی روشنایی دیده می‌شود، اما روشنایی هرگز تاریکی را سراسر در خود فرو نمی‌برد و همین ویژگی به مجموعه سرشتی دوپهلو و دوگانه می‌دهد. انقلاب در اینجا هم‌زمان با رهایی، امید، خشم، تولدی دوباره با خشونت، ویرانی و سرگشتگی همراه است. هنرمند انقلاب را نه یک جابجایی پاک از ستم به آزادی، بلکه فرایندی گنگ، خطرناک و پر از تضاد نشان می‌دهد. این نیرومندترین نخ فکری مجموعه است که در تمام لایه‌های بصری آن جاری می‌شود.

رنگ زرد و کرانه‌های گسترده‌ی روشن در تابلوها، می‌توانند نماد آزادی، آگاهی سیاسی، امید، بیداری مردمی یا امکانِ جامعه‌ای دیگر باشند، اما هنرمند به این روشنایی شکلی پایدار نمی‌دهد؛ زرد با ضربه‌های قلم‌موی ناآرام و خط‌های پریشان ساخته شده، در جاهایی به سفید می‌ریزد و همواره با رنگ‌های تیره‌تر درگیر است. 

در یک نگاه، رنگ سرخ یادآور خونی است که هنگام اعتراض‌ها ریخته شد و بهای انسانیِ رزمیدن برای انسان ماندن است. در نگاهی دیگر، تجلی‌گر خشم فروخورده‌ی سال‌های درازی است؛ خشمی که از نابرابری، تنگ دستی و سرکوب انباشته شده و سرانجام جوشان می شود.

اما این سرخی قهرمانانه و یک‌سویه نمایش داده نشده است؛ در جاهایی زیباست و در جاهایی خشن و آشفته، و این دوگانگی به اثر ژرفای ویژه‌ای می‌بخشد، چراکه همان انرژی‌ که انقلاب را می‌آفریند، می‌تواند نیروی ویرانگر نیز شود.

سیاه به درون دیگر رنگ‌ها نفوذ می‌کند، نه اینکه پشت‌سر آن‌ها بماند. این نفوذ را می‌توان بازگشت نظم کهنه‌ای دانست که هنرمند در جای دیگری، یعنی در میهن خود پیشتر دیده است. در این فضا، قدرت خودکامگی، نیروی نظامی، زندان، مرگ و سرکوب سیاسی به هم پیوند می‌خورند.

ما در این تابلوها نه چهره‌ی رهبران انقلابی می‌بینیم، نه نظامیان، نه چهره‌ی معترضان را، نه نمادهای ملی و نه پرچم‌ها. به‌جای آن، با انرژیِ بی‌نام‌ونشان روبروییم و این به‌معنای این است که انقلاب یک کنش جمعی است، تاریخ را مردم می‌سازند، نه قهرمانانِ برگزیده. گویی هنرمند می‌گوید که «بهار عربی» تنها مجموعه‌ای از رویدادها در تونس و مصر نیست، بلکه نمایانگر کشمکش گسترده‌تر انسان‌ها علیه خودکامگی سیاسی و اجتماعی است. از این نگاه، «بهار عربی» یک انقلاب نمادین است، و بهانه‌ای برای هنرمند برای به‌تصویر کشیدن خشم شورشی توده‌ها.

هنرمند به رمانتیک‌سازی انقلاب تن نمی‌دهد، بلکه تابلوها این پرسش را به پیش روی می‌گذارند که هنگامی که انرژی انقلابی با رهبری آگاهانه و پیشرو همراه نباشد، چه روی می‌دهد؟ هنرمند در این مجموعه، انقلاب را نه یک رویداد سیاسی پیروزمندانه، بلکه یک بیداریِ خشن و دگرگون‌ساز به تصویر می‌کشد. اما امید هم در تابلوها دیده می‌شود. ولی هنرمند نمی‌خواهد به ما بگوید که آیا آن امید در پایان پیروز می‌شود یا نه؟ این پرسش را باید تاریخ و خود بیننده بیابد.

بنابراین پیام مجموعه این نیست که انقلاب پیروز شد، بلکه بیشتر این است که انقلاب یک امکان گشود و اینکه آیا این امکان به آزادی می‌انجامد یا نه، پرسش هنرمند برای بیننده است. همین نکته، این مجموعه را از شعارهای تهی انقلابیِ ساده‌انگارانه بسیار فراتر می‌برد. بی گمان، هنرمند با آگاهی از تجربه شکسته خورده انقلاب ایران، برای آینده انقلاب عربی نگران بود. این نقاشی‌ها، بیننده را به یاد شعر پس از انقلاب ۵۷ ابتهاج می‌اندازد:

ای آزادی
از ره خون می‌آیی اما
می‌آیی و من در دل می‌لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده است؟
ای آزادی آیا با زنجیر
می‌آیی؟

و شوربختانه، تجربه شکست خورده «بهار عربی» به ما نشان داده است که احساس دوگانه هنرمند، شور و نگرانی، امید و ترس، آرمان‌گرایی و واقع‌بینیِ، پیروزی و شکست بی دلیل نبود.

مجموعه‌ی «صلح»

فهم مجموعه‌ی «صلح» در نگاه نخست با سادگیِ بصری‌اش آسان می‌نماید، اما همین سادگی دارای لایه‌های ژرف تکنیکی و سیاسی است. هنرمند با بهره‌برداری از تضاد کهن میان سیاه و سفید، حذف رنگ، و تکیه بر فرم‌های انتزاعی، جهانی می‌سازد که در آن صلح نه یک واقعیت، بلکه یک آرمان دوردست است. در یکی از تصویرها، کبوترِ سفید با فضای منفیِ قلب درون بدنش، همچون نماد جهانی صلح نمایان می‌شود؛ اما پس‌زمینه‌ی سیاه، این پیام را پیچیده‌تر می‌کند. اینجا صلح در برابر تاریکی ایستاده، نه در دل یک فضای آرام. این انتخاب تکنیکی، خوانشی سیاسی دارد: صلح در جهانی که پرخاشگری ساختاری و قطبی‌سازی اجتماعی آن را دوره کرده، تنها یک امید شکننده است.

در تصویر دیگری، پرنده به یک حرکت دگرگون می‌شود؛ خط‌های روان و هم‌پوشان، پرواز را به استعاره‌ای از آزادی، مهاجرت یا فرار دگرگون می‌کنند. نبود ریزه‌کاری‌ها، پرنده را از یک پدیده‌ی طبیعی به یک «ایده» که باید برای دستیابی به آن رزمید، دگرگون می‌کند. این تابلو نشانه‌ی نبود امنیت، یا تجربه‌ی زیسته‌ی انسان‌هایی است که در جهان بی‌ثبات امروز، آزادی را نه در واقعیت، بلکه در حرکت و گریز می‌یابند.

تصویر دیگری با خط‌های اریبانه و موج‌دارش، ریتمی ناپایدار می‌سازد؛ نظمی که در نمای بیرونی تکرار می‌شود اما در عمق لرزان است. این لرزش، نقدی بر ساختارهای قدرت است: ساختارهایی که در ظاهر منظم‌اند اما در واقعیت، بی‌ثباتی و فشار را وبال گردن جامعه می‌کنند. گزینش سیاه‌وسفید، این نقد را نیشدارتر می‌کند؛ گویی هنرمند جهان را به دو قطب بد که فرمانرواست و خوب که باید ساخته شود، تقسیم می‌کند. در تصویر دیگری، هنرمند از زبانی پیچیده‌تر بهره می‌گیرد، اما پیام همچنان روشن است. در بخش بالایی، دو خط منحنیِ سیاه که روی زمینه‌ی سفید نشسته‌اند، حس فشار یا دخالت را پدید می‌آورند؛ انگار چیزی در حال شکستنِ آرامش است. در بخش پایینی، مربع‌های کوچکِ پراکنده دیده می‌شود که هرکدام یک نقطه‌ی زرد درون خود دارند. این مربع‌ها می‌توانند نمادی از مردم باشند؛ انسان‌های جداافتاده، پراکنده یا در حال حرکت. پراکندگی آن‌ها یادآور مهاجرت، تبعید یا از هم‌پاشیدنِ نظم اجتماعی است. نقطه‌ی زرد داخل هر مربع، نشانه‌ی امیدی کوچک است که حتی در دل تاریکی هم خاموش نمی‌شود.

با این همه، تابلوهای گوناگون این مجموعه با وجود تفاوت‌های فرمی‌شان، یک جهان مشترک می‌سازند: جهانی که در آن صلح یک آرمان است، مردم درگیر پراکندگی و مقاومت‌اند، ساختارهای قدرت لرزان اما همچنان چیره‌اند، و آزادی در حرکت، مهاجرت و گریز معنا پیدا می‌کند. این مجموعه، هم نقد است و هم امید؛ هم اعتراض است و هم رؤیا.

مجموعه «سوسیال رئالیسم»

باور امیدوارانهٔ نقاش به هنر متعهد، ریشه در ژرف‌ترین لایه‌های وجدان تاریخی او دارد؛ او هنر را نه آینهٔ بی‌حرکت طبیعت، که سپری در برابر فراموشی و نیزه‌ای برای روشن‌کردن زوایای پنهان قدرت می‌داند. از همین روست که تابلوهایش در این مجموعه از قاب روزگار خویش فراتر می‌روند و تاریخ معاصر میهنش را، همراه با پیچیدگی‌های جهان اهریمنیِ پیرامون، در قالبی حماسی و هم زمان سوگوارانه به تصویر می‌کشند. این نقاشی‌ها، اسیر لحظه نمی‌شوند؛ زمان از فرازشان می‌گذرد اما فرسودگی بر چهره‌شان نمی‌نشیند، و کهنگی نه در بافتشان راه می‌یابد و نه در پیامشان. آنها چون زخم‌هایی هستند که هرگز التیام نمی‌یابند، اما نه از سر ناتوانی، بلکه از آن رو که باید همچنان بیدار بمانند و یادآوری کنند.

تا زمانی که ستم بر پیکرهٔ جامعه سایه افکنده است، تا هنگامی که ایستادگی در برابر زور، نفس‌کشیدنِ آزادگان است، این نقاشی‌ها مخاطبان خود را خواهند یافت—نه تماشاگرانی منفعل، بلکه انسان‌هایی که در نگاه به آنها، هم زخم خویش را می‌شناسند و هم رمز ماندگاری را. این آثار، جان‌بخش و نیرودهندهٔ نیروهای پیشرو هستند؛ چون چراغی در دل دهلیزی، چون نغمه‌ای در میانهٔ خاموشی سنگین وحشت. حتی اگر روزی داد بر جهان چیره شود و فریاد حق در گلوها خفه نگردد، حتی اگر نان بر سفرهٔ هر خانه‌ای، دیگر چون الماسی نایاب و دور از دسترس نباشد، این نقاشی‌ها پنجره‌هایی خواهند بود به گذشته—پنجره‌هایی اندوهبار، تلخ و گاه سخت‌باور، اما هم زمان، آموزنده و بیدارکننده؛ پنجره‌هایی که از خلال شیشه‌های شکسته‌شان، نسیم حقیقت همچنان می‌وزد.

در میان تابلوهای برجسته این مجموعه «غزه» داستان دیگری دارد. بگذارید نخست به ریزه کاری های این نقاشی بپردازیم.

نقاشی «غزه» اثری فشرده، نمادین و تأثیرگذار است که با درهم‌آمیزی واقع‌گرایی و تمثیل، رنج انسانی در بستر جنگ را به تصویر می‌کشد. نقاش با ترکیب‌بندی، رنگ و نشانه‌های بصری، روایتی از ویرانی، سوگواری، ایستادگی و امید شکننده را خلق کرده است؛ روایتی که مخاطب را با نمایش یک صحنه‌ی جنگی نابرابر، با تجربه‌ای عاطفی و انسانی روبه‌رو می‌کند.

رنگ چیره در سراسر بوم، قرمز است؛ رنگی که تداعی‌کننده‌ی خون، آتش و ویرانی است و هم‌زمان به عشق، فداکاری و ایثار نیز اشاره دارد. این رنگ، فضایی سرشار از تنش و اندوه می‌آفریند و مخاطب را به درون تجربه‌ی عاطفی نقاشی می‌کشاند. بدین‌گونه، نقاشی میان ترس و مهربانی، مرگ و همدلی، تعادلی ظریف اما تأثیرگذار می‌سازد.

در سمت چپ نقاشی، موشک‌ها، انفجارها و پرچمی با نشان جمجمه، تصویری از ماشین جنگ، خشونت سازمان‌یافته و مرگ را پدید آورده‌اند. این بخش با ساختاری سخت، سرد و مکانیکی، نیروهای غیرانسانی و ویرانگری را بازنمایی می‌کند که عامل اصلی رنج انسان‌ها هستند. در مرکز، موج عظیم خون که در سراسر پایین تابلو گسترده شده، سر کودکی در حال فریاد دیده می‌شود و بر سر نیزهٔ سربازان اسرائیلی که روی موج خون منعکس است، تصویری از خشونت پایدار نقش بسته است. خطوط سفید در وسط تابلو، یادآور بمب‌های فسفری هستند که در دسامبر ۲۰۰۸ علیه مردم بی‌دفاع غزه به کار گرفته شدند و دلمه‌های خون بر امواج سرخ، حکایت از نسل‌کشی ممتد دارند.

در میانهٔ اثر، پدری پیکر زخمی یا بی‌جان فرزند خود را در آغوش گرفته است؛ این تصویر، نقطهٔ کانونی تابلو و بار عاطفی آن را بر دوش می‌کشد. مردی تا مچ پا در خون ایستاده و در حال نجات فرزندش است. شیوهٔ حمل بدن، استعاره‌ای از مراقبت در دل فاجعه، سوگ عزیزان، سنگینی بقا و رویارویی با خشونت است. در پس این دو پیکر، دایره‌ای زرد و درخشان همچون هاله‌ای مقدس یا خورشیدی تابان، آن‌ها را از فضای آشفته پیرامون جدا می‌کند. این هاله، که یادآور از خودگذشتگی، دلیری، تقدس و رستگاری است، پدر را نه تنها یک فرد، بلکه نمادی از وجدان، انسانیت و پایداری اخلاقی در میان آشوب معرفی می‌کند. خورشید امید و پایداری، او را به قدیسی زمینی بدل ساخته است. در همین بخش، زندانی نیز دیده می‌شود که بر دیواری با نقشهٔ تحلیل‌رفتهٔ فلسطین ترسیم شده، و کودکانی که از گذشته تا کنون در برابر دیوار پیش می‌آیند و پرچم فلسطین را در دست دارند، تداوم مقاومت را روایت می‌کنند.

سمت راست نقاشی، فضایی دگرگون دارد: گل‌های سرخ، که می‌توانند یادآور خون، مزار شهیدان یا زایش دوباره باشند، در کنار پیکره‌هایی با دستان برافراشته ایستاده‌اند. بولدوزری در این بخش قرار دارد و زنی در برابر آن ایستاده تا جلوی پیشروی‌اش را بگیرد. این سوی تابلو نشانه‌ای از سوگواری، دعا یا اعتراض است و بیانگر آن است که حتی در دل ویرانی، انسان توانایی واکنش، همدلی و نبرد را از دست نمی‌دهد. جاودانگی زندگی و پایداری روح انسانی در برابر خشونت، در این بخش از اثر به تصویر کشیده شده است.

چرا این تابلو مهم است؟

این نقاشی بر تجربه‌ی غیرنظامیان در برابر یک جنگ ددمنشانه و نابرابر تمرکز دارد. آنچه در مرکز است، بدن‌های آسیب‌دیده، اندوه بازماندگان و تلاش برای ادامه‌ی زندگی است. هم‌زمان، هاله‌ی نور و پیکر حمل‌شده، به اثر کیفیتی اسطوره‌ای و آیینی می‌بخشند و رنج مردم غزه را به تجربه‌ای فراتر از یک رخداد تاریخی، و به بخشی از حافظه و هویت جمعی دگرگون می‌کنند. نور زرد، لحظه‌ای انسانی را از دل آشوب بیرون می‌کشد و آن را به نقطه‌ای مقدس و اندیشه‌برانگیز دگرگون می‌سازد؛ در حالی که تضاد میان ماشین‌های جنگی و پیکرهای سوگوار، پیام اخلاقی اثر را آشکار می‌کند: خشونت بر انسان تحمیل می‌شود، اما انسانیت همچنان زنده می‌ماند؛ موشک‌ها می‌کشند ولی پیکار زنده می‌ماند.

اگرچه این نقاشی یک بازنمایی مستند از رویدادهای غزه نیست، زبان نمادین آن با مضامینی هم‌خوانی دارد که در گزارش‌های گوناگون درباره‌ی این منطقه می‌خوانیم و می‌بینیم؛ سنگدلی جنگ‌جویان، رنج غیرنظامیان، ویرانی خانه‌ها، سوگواری، بحران انسانی و ایستادگی و امید. از این‌رو، اثر را نه تنها باید یک روایت سیاسی دانست، بلکه بازتابی هنری از تجربه‌ی انسانی جنگ و پیامدهای عاطفی و اخلاقی آن دانست؛ اثری که مخاطب را به همدلی، اندیشیدن و بازاندیشی درباره‌ی ارزش جان انسان فرا می‌خواند.

این نقاشی تصویری از سنگدلی و سیاهدلی انسان‌هایی به چشم بیننده می‌نشاند که به گفتهٔ طبری “برای اشیا، اشخاص را نابود می‌کنند”. هم‌زمان جمله‌ای از مارکس در ذهن نقش می‌بندد که می‌گوید: خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسهٔ سر شهیدان می‌نوشد. با این همه، این تابلو نماد نومیدی نیست، بلکه در سمت راست، امیدی که طبری از آن سخن می‌گوید در دل شعله می‌کشد؛ صد بار زهر یاس مرا می‌کشد، گر پادزهر من نشدی امید.

پلخانف ایدئولوژیِ «هنر برای هنر» را نه یک حقیقت جهان‌شمول، بلکه نشانه‌ای از زوال اجتماعی می‌دانست؛ زاده‌ی «ناسازگاریِ نومیدانه» میان هنرمندان و محیط اجتماعی‌شان. نقاش در این تابلو نشان می‌دهد که از این دسته هنرمندان بیزار است. هنرمند در این نقاشی نه تنها صدای خفه‌شدگان و بی‌زبانان می‌شود، بلکه تفنگ به دست شورشیان می‌دهد.

اهمیت این اثر در آن است که در روزگاری که فلسطین تنهاست و جهان بر نکبهٔ ادامه‌یافته خاموش نشسته، یادآوری می‌کند که نکبه هرگز پایان نیافته است. از ۱۹۴۸ تا کنون، ده‌ها هزار کشته، میلیون‌ها آواره، و ویرانی‌ای بی‌سابقه بر پیکرهٔ غزه تحمیل شده است. اسرائیل با بهره‌گیری از گرسنگی و محاصره، جان مردم را بازیچهٔ سیاست‌های فاشیستی خود کرده است. جامعهٔ فلسطین در آستانهٔ نابودی است.

با همهٔ این تلخی، نقاشی «غزه» فریاد برمی‌آورد که نباید از کوشش دست کشید. جنبش هم‌بستگی با فلسطین هنوز نیرومند است و مردم جهان، فریب دروغ‌های صهیونیستی را نخورده‌اند. کمک‌های ما کاراست و فلسطینی‌ها را نباید تنها گذاشت. اگر اکنون کاری نکنیم، روزی باید به فرزندانمان پاسخ دهیم که چرا هنگامی که مردمی آواره و کشته می‌شدند، دست روی دست گذاشتیم.

ما فریاد می‌زنیم: جنگ را بس کنید. چیرگی را بس کنید. پاک‌سازی نژادی را بس کنید. برای غزه، برای دادگری، برای انسانیت. اگر در این هنگامهٔ تاریک، دست یاری به‌سوی غزه دراز نشود، آیندگان دربارهٔ ما چه خواهند گفت؟

پایان سخن

در پایان، این سه مجموعه تصویری از هنری را پیش می‌گذارند که نه در برابر ستم خاموش می‌ماند و نه یک امید ساده‌لوحانه را فریاد می‌کشد. نوتاش با زبان رنگ و فرم، تاریخ را به میدان پرسشگری می‌کشاند و مخاطب را در برابر وظیفهٔ انسانی‌اش قرار می‌دهد. این آثار، چه از رنج سخن بگویند و چه از رؤیای آزادی، در نهایت یادآور این حقیقت‌اند که هنرِ متعهد می‌تواند هم آینه‌ی درد باشد و هم چراغِ راه؛ هم روایتِ شکست و هم نویدبخش پیروزی.

به گفتهٔ طبری، انسان تنها زمانی به جاودانگی می‌رسد که در عمل اجتماعی خود اثرگذار باشد و در جریان دگرگونی جهان نقش مثبتی بازی کند. این سخن، دربارهٔ فرح نوتاش معنایی روشن و بی‌پیرایه دارد. او با آفریدن این سه مجموعهٔ نقاشی، نه فقط تصویری از رنج و امید زمانه را ثبت کرده، بلکه بخشی از وجدان تاریخی انسان معاصر را شکل داده است. آفرینش او از جنس کارهایی نیست که در گذر زمان رنگ ببازند؛ این آثار، به دلیل پیوندشان با درد مشترک انسان‌ها و آرمان آزادی، در حافظهٔ جمعی ماندگار می‌شوند. بی‌هیچ تردیدی، نوتاش با این مجموعه‌ها در تاریخ انسانی جاودانه شده است؛ نه به‌خاطر شهرت، بلکه به‌خاطر وظیفه‌ای که در بیدار کردن نگاه، برانگیختن احساس و زنده نگه‌داشتن امید پیروزمندانه بر دوش کشیده است.

پیوند به تابلوهای بانو فرح نوتاش

https://www.farah-notash.com/2006-2011

https://www.farah-notash.com/zionist-accusation-gaza-details

https://www.farah-notash.com

هموطنان گرامی درود بر شما
کتاب تازۀ نقاشی های من
IMG_20260816_125820
در آدرس
https://www.farah-notash.com/
 در 485 صفحه، 21 در 30 سانتیمتر ، با جلد محکم مقوایی
در سه قسمت، آن لاین، جلد برای چاپ، و کتاب برای چاپ، آمادۀ ذخیره کردن است.
 شما در هر جای جهان که هستید، مجازید آن را در هر تعداد که به خواهید به چاپ رسانده، برای خود، انتشارات، حزب و یا سازمانتان بفروش برسانید. لطفن به هنگام چاپ، تغییری در اندازه و شکل، ایجاد نکنید.
کتاب منتخب آثار نقاشی و مجسمه های من نیز،
در دو سه ماه آینده به روی سایتم و آرشیو خواهد رفت و مثل بقیه آثار، برای ذخیره و چاپ در خدمت شما خواهد بود.
در ضمن در بالای سایت من، 
آدرس جدید ” آرشیو آثار فرح نوتاش ” ، شامل کلیه کتاب های چاپ شده تا کنون و کتاب های در دست چاپ در آینده، و سرودهاست. لطفن مرا در پخش آن یاری کنید.
   Archive       
https://archive.org/details/@farahnotash
اگر روزی سایت من دیگر در دسترس نباشد، آرشیو همچنان در خدمت شما خواهد بود.
با بهترین آرزوها برایتان
فرح نوتاش
وین ـ 16.08.2026
 



روسی‌هراسی در غرب

📜
سابقهٔ دشمنی سوئد با روسیه
کارل دوازدهم در نبرد پولتاوا (۱۷۰۹) شکست خورد و سوئد امپراتوری بالتیک خود را از دست داد. در قرن نوزدهم، فنلاند (یک‌سوم خاک سوئد) جدا شد. این خاطرات در نخبگان نظامی سوئد باقی ماند. در ۱۹۳۹–۴۰، فرماندهٔ دفاع سوئد خواهان جنگ با شوروی بود و حتی نقشهٔ کودتا علیه دولت دموکراتیک را کشید. در دههٔ ۱۹۸۰، افسران ارشد علیه اولاف پالمه (نخست‌وزیر صلح‌طلب) کودتا طراحی کردند و او در ۱۹۸۶ ترور شد.
تفاوت نروژ با سوئد
نروژ هرگز با روسیه در جنگ نبوده. در ۱۹۴۴، ارتش سرخ، شمال نروژ را از نازی‌ها آزاد کرد. در اکتبر ۲۰۱۹، پادشاه هارالد گفت: «نروژ هرگز کمک روسیه را فراموش نخواهد کرد.»
🕵️ دست‌بردن آمریکا در اوکراین (۲۰۱۴)
تیراندازی ۲۰ فوریهٔ ۲۰۱۴ در میدان کی‌اف (که به فرار یانوکویچ انجامید) از ساختمان‌های تحت کنترل گروه‌های راست‌افراطی (سووبودا و بخش راست) انجام شد. ویکتوریا نولند، معاون وزیر خارجهٔ آمریکا، دو هفته پیش از آن، ترکیب دولت جدید را به سفیرش دیکته کرده بود. این یک کودتای آمریکاییِ اقلیت علیه اکثریتی بود که در ۲۰۱۰ به یانوکویچ رأی داده بودند.
⚖️ مشروعیت دونباس در برابر رژیم کی‌اف
پس از کودتا، رژیم جدید کی‌اف به جمعیت روس‌زبان شرق حمله کرد، ۱۴۰۰۰ کشته و یک میلیون آواره برجای گذاشت (پاک‌سازی قومی). دونباس، جانشین مشروع دولت منتخب یانوکویچ بود. پس کمک روسیه به دونباس، برخلاف حقوق بین‌الملل نبود؛ بلکه کمک غرب به رژیم کودتای کی‌اف، غیرقانونی بود.
🧠 فریب بزرگ؛ نه فقط روس‌هراسی
آنچه در غرب رخ داد، بیش از روس‌هراسی، یک فریب حساب‌شده بود:
۱. گسترش ناتو به شرق، نقض توافقات شفاهی ۱۹۹۰–۹۱ با گورباچف.
۲. کودتای ۲۰۱۴، نقض آشکار حقوق بین‌الملل.
۳. جنگ علیه دونباس و پاک‌سازی قومی، مشابه جنایات ۱۹۴۸ فلسطین.
۴. تصمیم پارلمان اوکراین در ۲۰۱۹ برای پیوستن به ناتو، نقض توافقات مینسک (۲۰۱۵).




کودتای ۲۸ مرداد؛ هم‌کاری امپریالیسم با بورژوازی کُمپرادور صنعتی و بورژوازی تجاری سنتی بر ضد خواست توده ها!

بازانتشار

شاهنشاهی خواهان از بدبختی و بی چارگی کنونی مردم میهن ما، برای شستن گناه های دستگاه شکنجه و کُشتار بزرگ محمدرضا یهلوی و میهن فروشان کارمند او سود می جویند. هواداران شاهنشاهی از روسیاهی رژیم ولایت فقیه، برای سپید کردن روی سیاه ساواک و دستگاه ترسناکش بهره برداری می کنند. جوانان امروز، از آن روزهای تاریک و تلخ آگاهی ندارند و  دروغ های بزرگی بر یاد آن هایی که می بایست بهتر بدانند، سایه انداخته است. رسانه های گسترده شاه خواهان، با بی شرمی این چنین وانمود می کنند که کودتاچیان انسان های فرهیخته و میهن دوستی بودند که مردم ما به خاطر بی سوادی و پس ماندگی خود، هرگز ارزش واقعی آن ها را ندانستند. آن ها برای کشاندن جوانان به سوی خود، نه از نداری، نه از دستگاه آلوده دولتی و نه از زندان، شکنجه و ساواک محمدرضا سخن می گویند.

حقیقت ولی چیز دیگری است. آن ها با همه ی تلاشی که برای رنگ شب پاشیدن “بر ستاره ها” می کنند، نمی توانند چاکری شاه برای امپریالیسم را، زیر ابرهای سنگین دروغ و ریاکاری پنهان سازند.  محمدرضا تاج و تخت خود را وام دار امپریالیسم امریکا و بریتانیا و واپسگرایان دینی درون میهن است. 

واپس گرایان دینی برای نابودی کمونیسم، هیچ گاه از پشتیبانی محمدرضا دریغ نکردند. پس از گریز رسوایی آمیز محمدرضا از میهن ما در روز نهم اسفند۱۳۳۱، آیت‌الله سیدمحمد بهبهانی و شیح بهاءالدین نوری مردم را علیه مصدق شوراندند. در همان روز آیت‌الله کاشانی از محمدرضا پشتیبانی کرد و به نام رییس مجلس نوشت که مردم از سفر شاه شگفت زده و نگران هستند. 

جنبش ملی شدن صنعت نفت، به رهبری محمد مصدق توانست قانون” ملی شدن نفت ایران” را در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹  از مجلس بگذراند. امپریالیست ها می ترسیدند که کمونیست ها رهبری جنبش ضدامپریالیستی را به دست بگیرند و با بستن شیر لوله های نفت به غرب شیرازه آن را از هم بپاشند. آلن دبلیو دالس، رئیس سازمان سیا، در چهارم آپریل ۱۹۵۳ (۱۵ فروردین‌ماه ۱۳۳۲)، برای واژگونی دولت مصدق، کاربرد یک میلیون دلار هزینه را پذیرفت. کارمندان سیا در خانه‌ای در شمیران به دیدار آیت‌الله ‌کاشانی ‌رفتند. بدین گونه، ۵ ماه پس از قانون” ملی شدن نفت ایران” ، امپریالیسم آمریکا و انگلیس با پیاده کردن برنامه “آژاکس” دولت قانونی مصدق را سرنگون کردند.   

جاسوسان امپریالیسم در گزارش روز پیش از کودتا خود می نویسند که سربازان را برای پشتیبانی از شاه و سرکوب حزب توده ی ایران سازمان دهی کردند و در صبح روز کودتا در گزارش خود به واشنگتن می نویسند که بریتانیایی‌ها به شاه بگویند که به ارتش فرمان دهد تا از نخست‌وزیری زاهدی پشتیبانی کند و آیزنهاور نخست‌وزیری مصدق را غیر قانونی بداند. کاشانی دوباره سه هفته پس از کودتا گفت که مردم شاه را دوست دارند و بزرگ ترین کژروی مصدق جمهوری خواهی او بود. محمدرضا فریب کرانه کودتا را، که خود می دانست که با برنامه ریزی و پول سیا و ام ای سیکس، پیاده شده بود، را یک «رستاخیز ملی» خواند. 

شاهنشاهی خواهان با دروغ گویی و با کمک پژوهش گران پشیمان شده “چپ”، گناه شکست جنبش ملی کردن صنعت نفت را بر دوش مصدق می گذارند و می گویند که زیاده خواهی او و درک نکردن هم سنگی نیروهای جهانی مایه شکست این جنبش شد!

ولی راستش این است که مصدق با همه ی هوشیاری سیاسی خود در برابر امپریالیسم امریکا به ساده نگری دچار شد. مصدق امپریالیسم بریتانیا را خوب می شناخت، ولی به سخنان «هندرسون» سفیر آمریکا گوش می داد و او می خواست در برابر دروغ گویان، فریب کاران و آدم کُشان دربار، با پشتیبانی قانون بایستد. یک روز پیش از کودتا هندرسون در گزارش خود به واشنگتن در باره ی مصدق می نویسد که او و دولتش نمی خواهند که آمریکایی‌ها از ایران بروند. نبرد با امپریالیسم امریکا و بریتانیا و دست نشاندگان درباری آن ها نیاز به فراخواندن توده ها به خیابان ها داشت که شوربختانه او این کار را نکرد. جبهه ملی هم که پشت مصدق را تهی کرد و با زرنگی ویژه ای گناه پیروزی کودتا را بر دوش حزب توده ی ایران گذاشت. پیش آمدی نیست که رژیم کودتا تنها دکتر فاطمی جنگ جو را از جبهه ملی کُشت و دیگران را زنده نگه داشت. 

امپریالیسم امریکا و بریتانیا به بورژوازی کُمپرادور به رهبری محمدرضا و بورژوازی تجاری سنتی به رهبری آیت الله های واپسگرای دینی کمک کردند، تا به نابودی دشمن مشترک بپردازند. آن ها از هم آهنگی جنبش کارگری و سازمان های دهقانی با شاعران، نویسندگان، هنرمندان و افسران کمونیست می ترسیدند.   

امپریالیسم با دست های محمدرضا، نه تنها دموکراسی را نابود کرد، بل که واپس گرایی دینی را نیز پایه ریزی کرد. می بینیم که ۷۰ سال پیش چگونه امپریالیسم امریکا با یاری محمدرضا کمونیست های سکولار را سرکوب کرد و دانه های واپس گرایی دینی را در میهن ما کاشت! کودتای ۲۸ مرداد یکی از نخستین آزمایش های برون مرزی امپریالیسم آمریکا برای سرکوب خواست توده ها و واژگونی دولت آن ها به سود خود بود. امپریالیسم با برگماری محمدرضا  یک رژیم دیکتاتوری وابسته و ضد مردمی را با زور شمشیر ۲۵ سال در میهن ما زنده نگه داشت.

محمدرضا نمی دانست و یا نمی خواست که بپذیرد که دستگاه بزرگ و گسترده شکنجه و زندان، هیچ گاه نخواهد توانست که جلوی روند پیش روی تاریخ را بگیرد و فریاد آزادی خواهی را برای همیشه فرو نشاند. محمدرضا بورژوازی وابسته را بر جان و ناموس مردم چیره کرد. خانواده و افسران او، زمین های خوب، شرکت های سودآور، مردان و زنان زیبا را بخشی از دارایی بی کران خود کردند. محمدرضا طبقه های بهره کش چاکر را برای دزدی آزاد گذاشت و تهی دستان برهنه و گرسنه را در بدبختی رها کرد.

دست گماشتگان محمدرضا درخت آرزوهای خجسته توده ها را از ریشه کندند و ستاره آزادی را پشت ابرهای سیاه ستم سال ها خاموش کردند. افسردگی و غم، دل ها را در سینه کُشت. شب ها آن چنان تاریک شد که چهره ستارگان از یادها زدوده شد. نه تنها دهان های فریاد کن، بل که سینه های نالان، خانه سرب آتشین شد. محمدرضا برای پایداری خود دانش مندان، میهن دوستان و مردم دوستان را به زندان ها فرستاد و دستگاه فرمان دهی را به کاسه لیسان بی مغز و چاکران مزدور سپرد. محمدرضا که مانند شغالی از سفیر امریکا و انگلیس می ترسید، در برابر مردم خود را سایه خدا در زمین می دانست و همه ی میهن پهناور ما را از آن خود می دانست. 

شعله ی کم سوی آزادی که با جنبش ملی کردن نفت افروخته شده بود، اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم مانند قارچ در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند و ترس در درون خانه ها رخنه کرد. آرزوهای بلند مردم زیر غبار سنگین ستم و سرمایه پنهان شدند. محمدرضا خودپرستی را در رگ جامعه بیمار روان کرد و به هر گونه هم اندیشی، هم کاری و هم گرایی با سرب کینه پاسخ داد. در زمان اندکی سرسپردگانش محمدرضا جای گاه “اشیاء” را والاتر از “اشخاص” کردند. دسته دسته جان شیفتگان و فرهیختگان این میهن را به دار کشیدند و یا به تیر بستند.  کینه به فرزندان رنج بران به آن اندازه بود که شکنجه گران برای کشیدن ناخن و سوزاندن تن از محمدرضا برگه آزادی “کار” گرفتند. 

پس از کودتا، محمدرضا با پشتیبانی امپریالیسم امریکا و بریتانیا سگ های کارمند خود را برای شکار آزادی خواهان در خیابان ها و کوه ها رها کرد. در این سال ها سیامک، وکیلی، کیوان، وارطان، فاطمی، روزبه و ووو تیرباران و یا زیر شکنجه کُشته شدند.

ژیانان تبه کار خواستند که کارگر جوان، وارطان توده ای را زیر شکنجه بشکنند، تا رفیقان خود را لو بدهد. ولی

“وارطان” سخن نگفت.

چو خورشيد

از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارتان” ستاره بود

يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارطان” بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شکست!» و

رفت. . .(شاملو)

شب پرستان مردم آزار با شکنجه های فراوان خواستند که وکیلی و سیامک را به پذیرش جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وادارند. آن ها ولی با ترانه ی “مرا ببوس” در یاد تاریخی جامعه ما جاودان شدند.

در …میان توفان هم پیمان با قایقران‌ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها

که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها

که من از این پس دل در راه دیگر دارم

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن‌تر دارم

این گزمگان ددخو حتا شاعر و نویسنده توده ها، مرتضی کیوان را کُشتند. او هنگام نوشتن واپسین بدرود به همسر خود، بی لرزش دستی از نگرانی خود در باره ی سرنوشت هم میهنان خود می نویسد. کیوان راز دل به کسی نگفت و و با سرفرازی مُرد. به روی دیوار زندان نوشت: درد و رنج و تازیانه چند روزی بیش نیست راز دار خلق اگر باشی همیشه زنده ای 

برای همین است که

کیوان ستاره شد

تا بر فراز این شب غمناک

امید روشنی را

با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد

تا شب‌گرفتگان

راه سپید را بشناسند.(سایه)

پس از کودتا، ترس جای امید را گرفته بود. برخی ها ترسیدند؛ برخی ها با دشمنان ما هم راه شدند؛ برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند. برخی ها به ناچار از میهن رخت بر بستند؛ برخی ها در خاموشی خانه از ایستادگی سخن گفتند؛ برخی ها با باوری استوار ماندند؛ برخی ها آرام آرام دوباره رخت رزم بر تن پوشیدند.

ترسی بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پرجوش (کسرایی)

با این همه شکنجه گران نتوانستند جامعه را از اندیشیدن بازدارند؛ پس از کودتا روز روشن شب می نمود و زمین زیر پای آزادی خواهان لرزان شد، ولی محمدرضا نمی دانست که با تازیانه و شکنجه نمی توان عشق به آزادی را در سینه ها کُشت. روزبه هنوز زنده بود و هم چون باغبان دل سوزی در زمین مُرده جنبش بنفشه های امید می کاشت.

پنج سال پس از کودتا دژخویان تیره اندیش محمدرضا توانستند روزبه، این خار در چشم محمدرضا و امپریالیسم، را به بند کشند. او را ۹ ماه زیر شکنجه روزانه نگه داشتند.  می گویند که محمدرضا به مزدور خود آزموده دستور داده بود که به هر گونه که شد روزبه را بشکند، تا از او درخواست بخشش کند. ولی روزبه با سربلندی گفت “اگر عاشق و شیفته سوسیالیسم هستم با تمام عقل و شعور منطق و درایت خود برتری اصول آن را به سایر رژیم ها احساس کردم”. هنگام مرگ گفت: “جوخه گوش به فرمان من! و فریاد کشید: مرگ بر شاه”.

روزبه با مرگ خود از مرز ترس گذشت و اسطوره شد.

منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده

که تن بی عیب و جان پاک است

نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛

نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است (کسرایی)

پس از مرگ دلیرانه قهرمان ملی ما، دوباره چند سالی “سرها در گریبان” بود، “نگه جز پیش پا را ” نمی دید، “ره تاریک و لغزان” و “سرما سخت سوزان” بود، ولی تاریخ هم چنان در پیش روی همیشگی خود روان بود. به ناگهان از آتش نبرد سمندر دوباره جان گرفت. نزدیک به دو دهه پس از کودتا، جوانانی که باور به مارکسیسم-لنینیسم داشتند، بر روی آرزوهای برباد رفته، کومه امید ساختند. آن ها با دلی پرشور و سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبردی نابرابر گذاشتند.

  بد سگالان پلید اگر چه که توانستند که گرمای سوزان آن جان های دلیر را سرد کنند، ولی نتوانستند عشق را، شور آزادی را، هم دوستی و هم یاری را در مردم بکُشند. مانند آتش زیر خاکستری عشق به توده ها در سینه ی کودکانی که به نوجوانی و جوانی رسیده بودند شعله ور شد و گردان نوین دیگری، با بی باکی و بی ترس از  شکنجه های رژیم پای به میدان نبرد گذاشت.  

کمونیست های جوان از همان روز نخست، با حس ضدامپریالیستی و انترناسیونالیستی، در فلسطین، یمن و ظفار برای کمک به خلق های عرب به جنگ امپریالیسم رفتند.  این بار هم بورژوازی وابسته به رهبری شاه، به سرکوب توده ها و کُشتار فرزندان خلق پرداخت. در این سال ها جزنی، کتیرایی، مهرنوش ابراهیمی، احمدزاده ها، گلسرخی، حکمت جو، رضایی، حنیف نژاد، تیزابی، پویان جوان، حمید اشرف پهلوان وووو، یا در زیر شکنجه و یا در تپه ها به رگبار بسته و یا در خیابان ها با آتش سنگین ساواکی های آموزش دیده امپریالیسم در خیابان ها  کُشته شدند. در این دوران ما “محو دلاوری گردان نوجوانی [می شویم] که شب چراغ قلب بر کف، وارد نبرد نابرابر با اژدهای هفت سر می شوند” (احسان طبری).

 دشمن بی هوده می اندیشید که سرکشی و انقلابی گری را برای همیشه نابود کرد. رزم علیه دیکتاتوری محمدرضا،هم چون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت. در این سال ها محمدرضا و گزمگانش  بزدلانه سینه جوانان پرشور را برای “کتاب خواندن”، با گلوله سُربین نشانه می گرفتند. هر شکنجه گر بی وجدان و بی خردی آزاد بود که خردمندان مردم دوست را در یاخته تنهایی زندان بکُشد، بی آن که پاسخ گوی کسی باشد. 

همایون کتیرایی زیر شکنجه‌های ددمنشانه دژخیمان ساواک حتا آرزوی شنیدن ناله خود را بر دل مزدوران ناکام گذاشت. کتیرایی با دلیری و ایستادگی خود در زندان آرش دیگری آفرید.

مجوییدم نسب،

فرزند رنج و کار؛

گریزان چون شهاب از شب ،

چو صبح آماده‌ی دیدار (کسرایی)

چند سالی پس از آن گزمگان محمدرضا، خسرو گلسرخی شاعر، روزنامه‌نگار و نویسنده را تنها برای کتاب های مارکسیستی خواندن کُشتند. محمدرضا آرزو داشت که خسرو پس از شکنجه های فراوان “خردمند” شود و اگر به دست بوسی شاه نمی رود، دست کم به دنبال زندگی خود برود. ولی گلسرخی فریاد می زند که «من که یک مارکسیست- لنینیست هستم.» و “در این دادگاه برای جانم چانه نمی زنم”.

وقتی که آمدی:

بی آشتی پلنگ

وقتی که چشم های تو می گردید

با آشنا به مهربانی و بیگانه را به خشم

وقتی استوار نشستی و پر غرور

هم چون عقاب قله نظر دوخته به دور. (کسرایی)

محمدرضا، این ضحاک خون خوار برای زنده ماندن، نیاز به خوردن مغزهای زنان و مردان جوان ما داشت. مهرنوش ابراهیمی، این شیر زن بی باک، نخستین چریک زن میهن، در نبردی نابرابر، جان خود را برای بهروزی هم میهنان ما و در راه نبرد با دیکتاتوری محمدرضا از دست داد.     

اینک بگو به ما

تا با کدام اشک، رشادت را

ما شست و شو کنیم!؟

چونان ترا کجا

ما جستجو کنیم!؟ (کسرایی)

نه! این قافله را سر ایستادن نیست. محمدرضا ۲۵ سال پادشاهی کرد، ولی هر روزش برای او پر از دلهره و ترس بود.

حمید اشرف با بی پروایی، چابکی و زرنگی خود ساواک را به ستوه آورده بود. می گویند که محمدرضا بزدل، چنان از حمید اشرف می ترسید که در هر نشستی با رییس ساواک از دستگیری این کمونیست بی باک پرس و جویی می کرد. او زیر باران گلوله های تفنگ ساواکی ها مرگ را پذیرا شد.

مادر بگو! که در تک این خانه ی خراب

گلهای آتشین

در باغ دامن تو چسان رشد می کنند؟

این خواهر و برادر من، آیا

شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند؟(کسرایی)

این رزمندگان پاک برای خوش بختی انسان در برابر نظام چرکین پوسیده ایستادند. آن ها پیش آهنگانی بودند که به گفته طبری ” آن بخشی از جامعه، که به سبب وضع اجتماعی خود” به یاری “نو” گام در راه نبرد بسیار دشوار و پر مخاطره گذاشتند. آن ها با بزرگ واری به خوش بختی فردی خود پشت کردند و به گفته طبری به دنبال “ارضاء وجدان اجتماعی از راه مبارزه در راه سعادت بشر و علیه بی سعادتی او” رفتند.

چرا کمونیست ها برای “جان خود چانه” نزدند؟ چرا آن ها مانند انوشه، با لبخند به پیش واز مرگ رفتند؟ این چیستان اگر چه تا پایان مرگ رازی سربسته برای محمدرضا ماند و او در  شگفت بود که چرا این شورشیان با این بی پروایی به زندگی، به خوراک و نوشاب خوب، خانه و هم سر زیبا، نه می گویند، ولی گشودن این راز برای ما آسان است. 

کمونیست ها می خواهند که از سازندگان تاریخ انسان باشند، اگر چه که می دانند که خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر جان دادگان می نوشد. 

در ره ِ یک آرزو مردانه مردن !

وندر امید ِ بزرگ ِ خویش

با سرود ِ زندگی بر لب

جان سپردن (کسرایی)

کمونیست ها با این که  از مرگ بیزارند و با این که در آرزوی رسیدن به بهشت نیستند، ولی خواهان زندگی برده وارانه نیز نیستند. آن ها در نبرد میان بورژوازی و طبقه کارگر، خود را در کومه ی تنهایی خود پنهان نمی کنند.

دلم از مرگ بیزار است؛

که مرگ اهرمن خو، آدمی خوار است

ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته‌ی آزادگی این است (کسرایی)

کمونیست ها از پیوند دیالکتیکی خُرد و کلان آگاه هستند و به خوبی می دانند که اگر چه هر کدامشان بیش از یک شمع کم نور در شب قیرآلود ستم نیستند، ولی با هم ، دریایی خروشان هستند که کشتی زروگویان را با خیزابی در خود فرو می برد. آن ها می دانند که

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی گمان

سر می زند جایی و خورشید می شود (کسرایی)

راهی که آن ها می خواستند بپیمایند از کویر پر از سنگ ریزه و خار گذر می کرد که در آن سوی آن دشت سرسبز آزادی بود که در آن سفره بزرگی از نان برای همگان پهن شده بود. روزبه و اشرف و رفیقانشان هم چون تیر شهابی، روشنی بر گذرگاه تنگ و تاریک انداختند و با دلی فراخ خاموش شدند. رزمندگان دلاور ما رنج تن را با لبخند پذیرفتند، تا “شب جمع” را شاید به سحر برسانند و با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر بودند.

گزمگان محمدرضا در ۲۵ سال اندیشمندان و عاشقان کمونیستی را کُشتند که همسنگ آن ها در آن زمان در جامعه ما کم بودند. وظیفه ما است تا آن چه را که بر مردم ما و قهرمانان آن گذشت به جوانان بیاموزانیم، تا آن ها به دلیل کینه ای که به حق از جمهوری اسلامی بر دل دارند، در آغوش دوستان پهلوی نیافتند. زبان انسان برای گزارش رنج و غمی که مردم ما در ۲۵ سال آزگار پس از ۲۸ مرداد کشیدند، کوتاه می آورد. چگونه می توان دردی که بر وارطان هنگام کشیدن ناخن رفته است را بر زبان آورد؟ چگونه می توان آوای سوزناک، ولی برنیامده از دهان، کتیرایی را زیر شکنجه در واژه ها بازتاب داد؟    

در این روز هر میهن دوست و ملی گرایی، باید با زنگ و آهنگی از خشم و خروشِ، با امپریالیسم و بازماندگان کودتاچیان سخن گوید. روز ننگینی که آغاز هفتاد سال ستمی است که بر  توده های رنج بر، خلق ستم دیده و آزادی خواهان رفته است و می رود. این پررویان بی وجدان، از بی آبرویی و ددمنشی جمهوری اسلامی و زمان درازی که غبار فراموشی بر یاد مردم ما پوشانده است، سود می جویند، تا آدم کُشی خود را، برابر با دموکراسی و تمدن بنمایانند. بدین سان، آن ها با واژه های زیبا، جامه ای رنگین بر روی پیکر هنوز زخمگین جامعه ما می پوشانند، تا ددمنشی و آدم کُشی خود را پنهان کنند. 

 نیرو و توانایی امروز شاه خواهان، ریشه در پراکندگی کمونیست ها دارد. پراکندگی ما به آن ها نیرو می دهد، تا با مترسک دموکراسی، شعار مرگ بر کمونیست بدهند. کمونیست ها اگر منافع طبقه کارگر و دیگر رنج بران و خلق های ستم دیده را کانون نبرد خود کنند، بدان گاه می توانند با هم اندیشی و هم کاری خود، به روشن گری در باره ی چهره دروغین شاه خواهان بپردازند. 




کودتای ۲۸ مرداد؛ روزی که امپریالیسم نهال دموکراسی در خاورمیانه را قطع کرد

📜
🕌 پس از گریزِ شاه در ۹ اسفند ۱۳۳۱، آیت‌الله بهبهانی و کاشانی مردم را علیه مصدق شوراندند. جنبشِ ملی‌شدنِ نفت با کودتای «آژاکس» (با یک میلیون دلارِ سیا) سرنگون شد. محمدرضا این کودتا را «رستاخیزِ ملی» خواند، حال آنکه برنامهٔ سیا و ام‌آی‌سیکس بود.
🎭 شاهنشاهی‌خواهان گناهِ شکست را به گردنِ مصدق می‌اندازند، اما مصدق به سخنانِ سفیرِ آمریکا گوش داد و توده‌ها را به خیابان فرانخواند. جبههٔ ملی پشتِ او را خالی کرد. امپریالیسم با دستانِ محمدرضا، دموکراسی را نابود و واپسگراییِ دینی را پایه‌ریزی کرد.
🩸 شاهنشاهی‌خواهان از بدبختیِ کنونیِ مردم، برای شستنِ گناهانِ دستگاهِ شکنجهٔ محمدرضا سود می‌جویند. آنان از روسیاهیِ رژیمِ فعلی، برای سپیدکردنِ رویِ سیاهِ ساواک بهره‌برداری می‌کنند. جوانانِ امروز از آن روزهای تاریک بی‌خبرند و دروغ‌هایِ بزرگی بر یادها سایه انداخته است.
👑 رسانه‌های شاه‌خواه، کودتاچیان را فرهیخته و میهن‌دوست جلوه می‌دهند. اما حقیقت این است که محمدرضا تاج‌وتختِ خود را وامدارِ امپریالیسمِ آمریکا و بریتانیا و واپسگرایانِ دینی است. آنان نمی‌توانند چاکریِ شاه برای امپریالیسم را پنهان کنند.
🔗 محمدرضا بورژوازیِ وابسته را بر جانِ مردم چیره کرد. افسرانِ او زمین‌ها و شرکت‌ها را چپاول کردند و تهی‌دستان را در بدبختی رها نمودند. دستگاهِ شکنجه جلویِ تاریخ را نگرفت، اما شب‌هایِ سیاهی بر جامعه سایه افکند.
🔥 اما شعلهٔ آزادی خاموش نشد. وارطان زیر شکنجه سخن نگفت. کیوان بر دیوارِ زندان نوشت: «درد و رنج و تازیانه چند روزی بیش نیست، رازدارِ خلق اگر باشی همیشه زنده‌ای.» روزبه، سیامک، فاطمی و دیگران، با لبخند به پیشوازِ مرگ رفتند و اسطوره شدند.
📖 وظیفهٔ ماست که رنجِ ۲۵ سالِ پس از کودتا را به جوانان بیاموزانیم، تا به دلیلِ کینه از جمهوری اسلامی، در آغوشِ شاهنشاهی‌خواهان نیفتند. آنان از بی‌آبروییِ رژیمِ فعلی سود می‌جویند تا آدم‌کشیِ خود را برابر با دموکراسی بنمایانند.
✊ پراکندگیِ امروزِ کمونیست‌ها، به شاه‌خواهان نیرو می‌دهد.




بدهی، وابستگی و چنگال استعمار مدرن بر آسیا

📜
📜 آسیا در چنگال استعمار مدرن
چهار سال پیش، کلمبو به هشداری برای جهان تبدیل شد: ورشکستگی ملی، صف‌های بنزین و اشغال کاخ ریاست‌جمهوری. اما بحران سری‌لانکا هرگز محلی نبود؛ تصویر فشرده‌ای از آنچه بسیاری از آسیا تجربه می‌کنند: بدهی‌هایی که هر بودجه‌ای را می‌بندد، ساختارهای برجای‌مانده از استعمار، و نظمی که هر تلاش برای گریز را مجازات می‌کند.
🌍 پراچاندا، نخست‌وزیر سابق نپال: «زوال انحصار تک‌قطبی و گشایش چندقطبی‌ای که جنوب جهانی خواستار آن بود، اما سلطهٔ مستقیم سیاسی به حاشیه رفته، نه از بین رفته؛ سازوکارهای سلطه همچنان پابرجاست.»
🎯 کارزار «دست‌ها از آسیا دور بدارید»: پایگاه‌های نظامی آمریکا برای محاصرهٔ چین ساخته شده‌اند، نه برای دفاع از جوامع هم‌جوار. این پایگاه‌ها، مردم را در معرض خطر قرار می‌دهند، نه امنیت.
💻 ویجای پراشاد، دبیرکل تری‌کنتیننتال: «دست‌ها از آسیا دور بدارید فقط به معنای بستن پایگاه‌های نظامی نیست؛ یعنی مردم آسیا باید سرنوشت خود را تعیین کنند. این یعنی سوسیالیسم امروز.»
💰 رحمان از پاکستان: از ۱۹۶۰ تا امروز، ۱۵۲ تریلیون دلار از جنوب جهانی خارج شده. بدهی، دومین بخش بزرگ بودجهٔ سالانهٔ پاکستان است. وابستگیِ اقتصادی، استعمارِ نوین است.
📱 شیونگ از چین: محاصرهٔ نیمه‌رساناها توسط آمریکا شکست خورده. شرکت‌های چینی هوش مصنوعی را با یک درصد هزینهٔ سیلیکون‌ولی تولید می‌کنند. او خواستار دموکراتیک‌سازی هوش مصنوعی با «توسعه‌دهندگان پابرهنه» شد.
✊ از پاکستان: چپ‌ها در دهه‌های ۵۰ تا ۸۰، کارگران، دهقانان و دانشجویان را سازماندهی کردند، کارخانه‌ها را تصرف و زمین را بازتوزیع نمودند. اما سرکوب نظامی، ممنوعیت اتحادیه‌های دانشجویی در ۱۹۸۴، و حذف تاریخ از کتاب‌های درسی، نسل امروز را از حافظهٔ مبارزه محروم کرده است.
از تایلند: این کشور در قلب معماری نظامی آمریکا در جنوب‌شرق از جنگ ویتنام تا بمباران‌های سری لائوس و کامبوج آسیاست. ۱۳ کودتا از ۱۹۳۲ نسل جوان را به راست‌افراطی کشانده؛ چراکه جایگزین سوسیالیستی واقعی ارائه نشده است.




سیاست ضدکارگری جمهوری اسلامی؛ فقرِ برنامه ریزی شده

📊

💰 صندوق بازنشستگی در لبهٔ پرتگاه
ضریب پشتیبانی صندوق کشوری به ۰.۴۳ رسیده (استاندارد جهانی حداقل ۳). یعنی به ازای هر بازنشسته، کمتر از نیم‌کارگرِ بیمه‌پرداز وجود دارد! نتیجه: حداقل حقوق بازنشستگی ۸.۴ میلیون تومان، در برابر تورم ۱۲۸٪ خوراکی‌ها. بازنشستهٔ ۳۰ سال خدمت، تنها ۱۰٪ هزینهٔ زندگی را دریافت میکند.
🍞 دستمزدی که ۸ روز کفاف میدهد
دستمزد رسمی کارگران حدود ۲۵ میلیون تومان، اما سبد معیشت ۹۰ میلیون تومان برآورد شده. یعنی کارگر باید ۳.۶ برابر حقوقش خرج کند تا سفرهٔ حداقلی داشته باشد. تورم نقطه‌به‌نقطهٔ خوراکی‌ها ۱۲۸.۱٪، اما دستمزد سالانه کمتر از ۳۰٪ افزایش یافته. گوشت، مرغ، برنج، حتی نان به کالای لوکس تبدیل شدهاند.
⚒️ خصوصی سازیِ غارتگرانه و اخراجِ انبوه
نئولیبرالیسمِ دولتی، کارخانه ها و معادن را به قیمتِ ناچیز به خصولتی ها میفروشد، کارگران را اخراج میکند و ارتشِ عظیمِ بیکاران را میسازد. این ارتشِ ذخیره، سلاحِ کارفرما برای سرکوبِ هرگونه اعتراضِ دستمزدی است؛ چراکه بیکارِ ناامید، جایِ کارگرِ معترض را پر میکند.
🚫 ممنوعیتِ سندیکا؛ خاموشیِ صدای کارگر
هرگونه تشکلِ صنفیِ مستقل ممنوع است. فعالِ کارگریِ مستقل، تنها در فضای مجازی جرأتِ سخن دارد؛ وگرنه، امنیتی شدنِ اعتراضات، او را به زندان میفرستد.
📉 نتیجه: فقرِ برنامه ریزی شده
سیاستِ ضدکارگری، سه رکن دارد:
۱. خصوصی سازیِ اجباری (ریختنِ سرمایهٔ ملی در جیبِ خصولتیها)
۲. سرکوبِ صنفی (ممنوعیتِ سندیکا)
۳. بیکاریِ انبوه (شکستنِ قدرتِ چانهزنی)
نتیجه: کار، بی ارزش شده؛ بازنشستگی، مجازاتِ پیری است. این مدلی از حکمرانیِ استثماری است که با اعدامِ خاموشِ میلیونها کارگر و بازنشسته، بقایِ خود را تأمین میکند.
🔥 پیامِ پایانی
راهِ برون رفت، در اتحادِ کارگران، معلم و بازنشسته برای بازیابیِ سندیکاهای مستقل و مبارزه برای سهمِ عادلانه از تولیدِ ملی است. این نبرد از پیکار ضددیکتاتوری و ضدسرمایه داری جدا نیست.




هشدارهایی که نادیده گرفته شد و حالا خون می‌ریزد، جوهر بحران اوکراین از نگاه تحلیل‌گران مستقل هلندی

از سایت روشنگری / ا.پوری

هشدارهایی که نادیده گرفته شد و حالا خون می‌ریزد، جوهر بحران اوکراین از نگاه تحلیل‌گران مستقل هلندی

جنگ اوکراین که در فوریه ۲۰۲۲ با حمله تمام‌عیار روسیه آغاز شد، رویدادی ناگهانی و بی‌سابقه نبود. این درگیری نقطه‌ی اوج یک مناقشه‌ی دیرینه تاریخی، فرهنگی و ژئوپلیتیک است که ریشه‌های آن به قرن‌ها پیش بازمی‌گردد. برای درک عمیق این بحران نمی‌توان آن را صرفاً به تقابل دو کشور یا دو رهبر تقلیل داد. باید آن را در چارچوب «تاریخ طولانی» اروپا، گسل‌های فرهنگی و مذهبی، و رقابت دیرینه‌ی میان غرب و شرق قاره بررسی کرد. دیدگاه‌های دو تحلیل‌گر مستقل هلندی یله فان باردویک، فیلسوف اخلاق و استاد دانشگاه و وایبرن فرستیخن، مورخ و استاد سابق دانشگاه این تصویر را روشن‌تر می‌سازند. آن‌ها با نگاهی انتقادی به نقش رسانه‌ها، سیاستمداران اروپایی و واقعیت‌های ژئوپلیتیک، ریشه‌های واقعی مناقشه و پیامدهای آن برای آینده‌ی اروپا را واکاوی می‌کنند.

فان باردویک یکی از منتقدان برجسته‌ی نحوه‌ی پوشش اخبار جنگ در رسانه‌های عمومی هلند و سیاست‌های نظامی اروپا و ناتو است.
به باور او، رسانه‌های دولتی و رسمی به جای بستر گفت‌وگو و بحث انتقادی، به ابزار تبلیغاتی برای همگون‌سازی افکار عمومی و ترویج خط‌مشی ناتو تبدیل شده‌اند. در این فضا هر صدایی که خواهان دیپلماسی یا تحلیل دلایل ریشه‌ای رفتار روسیه باشد، بلافاصله با برچسب‌هایی چون «طرفدار پوتین» یا «خائن» از دایره‌ی بحث‌های جدی حذف می‌شود. او تأکید می‌کند که در رسانه‌های غربی حقیقت اولین قربانی جنگ است. به‌جای ارائه‌ی تحلیل نظامی-استراتژیک واقع‌بینانه، مردم با روایت‌های تحریف‌شده و خوش‌بینانه‌ی کاذب تغذیه می‌شوند. پیش‌زمینه‌ی تاریخی گسترش ناتو به شرق، پیچیدگی‌های داخلی اوکراین از جمله مسائل زبانی و اقلیت‌های روسی‌تبار، و ظرفیت‌های واقعی روسیه کاملاً از معادله حذف شده‌اند تا جنگ صرفاً به شرارت ناگهانی یک طرف تقلیل یابد.

فان باردویک به‌ویژه از عملکرد ژنرال‌ها و مقامات نظامی انتقاد می‌کند. او معتقد است نظامیان به جای ارزیابی واقع‌بینانه‌ی خطرات تصاعد بحران، مرتباً بر طبل جنگ می‌کوبند و افکار عمومی را برای مواجهه‌ی دائم و تسلیح بی‌سابقه آماده می‌کنند. بسیاری از «کارشناسانی» که به برنامه‌های تلویزیونی دعوت می‌شوند، از اندیشکده‌ها و نهادهایی می‌آیند که مستقیم یا غیرمستقیم با صنایع دفاعی مرتبط‌اند و ذینفع ادامه‌ی جنگ هستند. روایت رسانه‌ای که روسیه را ارتشی شکست‌خورده و بی‌برنامه معرفی می‌کرد، گمراه‌سازی خطرناکی بود. نادیده گرفتن ظرفیت‌های صنعتی و تجدید نیروی روسیه اشتباه محاسباتی بزرگی است. روسیه تا بن دندان مسلح است و بسیار قوی‌تر از آن چیزی است که رسانه‌های غربی نشان می‌دهند.

او هشدار می‌دهد که اروپا به طرز خطرناکی در حال میلیتاریزه‌شدن است.
بودجه‌های میلیاردی دفاعی بدون بحث دموکراتیک یا فلسفی عمیق تصویب می‌شوند، در حالی که خدمات اجتماعی و رفاهی رها شده‌اند. سیاستمداران اروپایی هزینه‌های سنگین جنگ و تحریم‌ها را بر دوش شهروندان عادی می‌گذارند، در حالی که صنایع نظامی سودهای کلان به جیب می‌زنند. اروپا منافع حیاتی و امنیت بلندمدت خود را فدای استراتژی‌های ژئوپلیتیک آمریکا کرده است، در حالی که هزینه‌ی انسانی و اقتصادی این جنگ را خود اروپایی‌ها می‌پردازند. کاهش خط‌قرمزها و بازی با آتش در نزدیکی یک قدرت هسته‌ای بزرگ، بی‌مسئولیتی محض است. روسیه سلاح‌هایی دارد که می‌تواند شهرهای اروپایی را با خاک یکسان کند و غرب ابزار دفاعی مؤثری در برابر آن‌ها ندارد.

از نظر نظامی و استراتژیک، ادعای پیروزی کامل اوکراین توهمی غیرواقعی است.
 غرب با وعده‌های بی‌اساس و ارسال تسلیحات بدون استراتژی مشخص برای صلح، امیدهای کاذبی ایجاد کرده که تنها جنگ را طولانی‌تر و تلفات را بیشتر می‌کند. مذاکرات استانبول در اوایل جنگ فرصتی واقعی برای پایان دادن به درگیری‌ها بود که نادیده گرفته شد. تنها راه نجات اوکراین و اروپا، کنار گذاشتن شعارهای رسانه‌ای، پذیرش واقعیت‌های موجود روی زمین و بازگشت سریع به میز دیپلماسی است. این به معنای پذیرش وجود یک ابرقدرت است که حوزه‌ی نفوذ خود را تحمل نمی‌کند، و تلاش برای توافق. روس‌ها مدت‌هاست احساس ناامنی از سوی غرب و گسترش ناتو را تجربه می‌کنند. ناتو از دید آن‌ها نه همکاری امنیتی، بلکه جامعه‌ای تهاجمی برای کوچک‌کردن شوروی سابق است. این جنگ صرفاً میان روسیه و اوکراین نیست؛ جنگی میان آمریکا و روسیه است که در اوکراین جریان دارد و هم‌زمان جنگی داخلی میان روس‌تباران و اوکراینی‌های همان کشور. اخلاق در گفتمان غربی به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به خشونت تبدیل شده، نه راهنمایی برای فهم متقابل و صلح. مسئولیت واقعی این است که از اوکراین بخواهیم با واقعیت کنار بیاید و صلح کند.

**********

عمیق‌ترین گسل فرهنگی، مذهبی و سیاسی قاره‌ی اروپا
وایبرن فرستیخن بحث را از زاویه‌ی تاریخی عمیق‌تری پیش می‌برد. او از وجود یک «منطقه‌ی مرزی» میان اروپای غربی و شرقی سخن می‌گوید که اگر اغراق کنیم از هزار سال پیش و اگر واقع‌بینانه‌تر بگوییم از پانصد سال پیش شکل گرفته است. این مرز صرفاً جغرافیایی نیست؛ عمیق‌ترین گسل فرهنگی، مذهبی و سیاسی قاره‌ی اروپا را مشخص می‌کند. در غرب مسیحیت کاتولیک-پروتستان، نظام‌های پارلمانی، حقوق بیشتر زنان، حکومت‌های غیردیکتاتوری و سنت‌های فردگرایی و عقلانیت انتقادی غلبه دارد. در شرق مسیحیت ارتدوکس، سنت تزارها و رژیم‌های خودکامه، و فرهنگی که جمع‌گرایی و تسلیم در برابر قدرت مرکزی را ارزش می‌نهد، حاکم بوده است. این گسل ادامه‌ی منازعات مذهبی و هویتی است که قرن‌ها پیش در قالب جنگ‌های صلیبی ظهور کرد و اکنون در قالبی مدرن و ژئوپلیتیک ادامه یافته است.

اوکراین دقیقاً روی این خط گسل قرار دارد. غرب آن (مناطقی مانند لویو) قرن‌ها بخشی از پادشاهی لهستان و امپراتوری هابسبورگ بود و نفوذ کاتولیک در آن غلبه داشت. شرق و جنوب پیوند بسیار نزدیکی با امپراتوری روسیه، فرهنگ ارتدوکس و زبان روسی داشتند. این هویت دوگانه اوکراین را به کشوری موزائیکی تبدیل کرده است. تا زمانی که حکومت مرکزی مقتدری مانند شوروی وجود داشت، گسل‌ها مخفی ماندند. با فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱ این هویت دوگانه به مسئله‌ای حیاتی تبدیل شد.

فرستیخن به هشدارهای نادیده‌گرفته‌شده‌ی تحلیل‌گران برجسته‌ی غربی اشاره می‌کند. ساموئل هانتینگتون در ۱۹۹۷ نوشت که اگر اوکراین عضو ناتو شود، کشور به دو نیمه تقسیم می‌شود. جان مرشایمر نیز پیش‌بینی کرد که استقلال اوکراین بدون سلاح هسته‌ای قطعاً به جنگ ختم می‌شود. جرج کنان، معمار سیاست مهار، گسترش ناتو را مرگبارترین اشتباه دوران پس از جنگ سرد خواند. جک متلاک، آخرین سفیر آمریکا در شوروی، بحران را حاصل سیاست گسترش بی‌پایان ناتو دانست. هنری کیسینجر بارها بر لزوم تبدیل شدن اوکراین به پلی میان شرق و غرب تأکید کرد و زبیگنیف برژینسکی نوشت که بدون اوکراین، روسیه دیگر یک امپراتوری اوراسیایی نیست. این هشدارها نشان می‌دهد بحران کنونی حاصل نادیده گرفتن آگاهانه‌ی اصول بنیادین ژئوپلیتیک بوده است.

فرستیخن از «شووینیسم غربی» انتقاد می‌کند؛
نوعی برتری‌طلبی که مدام به سمت شرق فشار می‌آورد و می‌گوید «ما بهتر هستیم». این رویکرد واکنشی متقابل ایجاد می‌کند. غرب با تقویت نظامی خود، دقیقاً روی نقطه‌ای دست گذاشته که روسیه در آن بیشترین قدرت را دارد. رسانه‌ها و سیاستمداران تصویر کلیشه‌ای «ارباب تاریکی» از شرق می‌سازند: غرب نماد آزادی و تنوع، شرق نماد تاریکی مطلق. در این نگاه مذاکره با «شر مطلق» خیانت است و منافع واقعی و خطوط قرمز طرف مقابل نادیده گرفته می‌شود. او نقش اتحادیه‌ی اروپا در انقلاب میدان ۲۰۱۴ را نیز نقد می‌کند و می‌پرسد چرا اتحادیه در حال تشویق کودتا بود.

شباهت بحران اوکراین با فروپاشی یوگسلاوی چشمگیر است.
در یوگسلاوی نیز گسل‌های کاتولیک-ارتدوکس پس از ضعف اقتدار مرکزی فوران کردند و مداخله‌ی غرب (حمایت از کرواسی و اسلوونی) واکنش شرق را برانگیخت. پس از جنگ سرد تعداد درگیری‌های مسلحانه افزایش یافت. گسل‌های تاریخی و مذهبی خود علت جنگ نیستند؛ نقاط ضعفی در ساختار اجتماعی-تاریخی‌اند که امپریالیسم از آن‌ها بهره‌برداری می‌کند. هدف کنترل منابع، بازارها و مسیرهای استراتژیک است. «صلح» در نظام رقابت قدرت‌ها اغلب آتش‌بسی موقت است تا موازنه تغییر کند.

جان کلام این است:
اوکراین هم زمین بازی و هم قربانی بازی‌های ژئوپلیتیک قدرت‌های بزرگ است. جنگ‌های هویتی بی‌پایان‌اند چون هدف آن‌ها نه فقط خاک، بلکه روح و هویت یک ملت است. بدون پذیرش واقعیت‌های تاریخی و ژئوپلیتیک، کنار گذاشتن روایت‌های یک‌طرفه رسانه‌ای و بازگشت به دیپلماسی واقع‌گرایانه، این بحران به جنگ سرد طولانی میان اروپا و روسیه تبدیل خواهد شد. قرن بیست‌ویکم باید قرن غلبه بر این گسل‌ها باشد، نه تشدید آن‌ها.

تاریخ سرنوشت محتوم ملت‌ها را رقم نمی‌زند؛ سیاست‌مداران‌اند که از تاریخ برای مشروعیت‌بخشی به اهداف خود بهره می‌گیرند. در همه‌ی این جنگ‌ها «بهانه» مذهبی، فرهنگی یا تاریخی است، اما «هدف» واقعی کنترل منابع، بازارها و مسیرهای استراتژیک. «صلح» در چنین نظامی چیزی جز آتش‌بسی موقت نیست؛ به‌محض دگرگونی موازنه‌ی قدرت، جنگ دوباره شعله‌ور می‌شود. اساس این درگیری‌ها ایدئولوژی امپریالیستی است: «قوی حق را تعریف می‌کند» و «کشور خودم اول». تنها راه شکستن این چرخه‌ی باطل، دگرگونی بنیادین نظام جهانی از رقابت به همکاری است؛ نظامی که بر پایه‌ی سود، غارت و قدرت بنا شده و انسان و زندگی را صرفاً ابزاری برای رسیدن به این اهداف می‌داند. تا زمانی که این نظام تغییر نکند، گسل‌های تاریخی و مذهبی همچنان بهانه‌ای برای جنگ‌های تازه خواهند بود.

با احترام،

ا.پوری(هلند) 17/08/2026