حقوق بشر هم که میبایست یک دسته از رهنمودها و قانونها برای ارجمندی حقوق هر انسان باشد، با دوگانگی برخورد امپریالیسم به مقولهها روبرو است. امپریالیسم هنگام داوری و ارزشگزاری در بارهی مقولههای خودساخته، یک دسته رهنمودها برای دوستان خود و یک دسته رهنمودها برای دشمنان خود میسازد.
پایمال شدن حقوق بشر در روسیه، چین، کوبا، کره شمالی، ونزوئلا، جمهوریاسلامی، ووو بزرگ می شود و امپریالیسم با پشتیبانی از نهادهای رسانه ای خود برای آنها اشک تمساح میریزد، ولی چندانسخنی از سرکوب و کُشتار مردم در عربستان، اسرائیل، بحرین، امریکا ووو گفته نمیشود.
افزون بر این، حقوق بشر انسانمحور میتوانند در تضاد با امنیت دولتها باشد. در این چارچوب، آمریکا که سرکردگی زمینههای اقتصادی، جنگی، فرهنگی جهان را در دست خود دارد میتواند هنگام برخورد با دیگر کشورها میان امنیت انسانمحور و امنیت دولتمحور گزینش کند.
امنیت دولتمحور به استقلال و تمامیت ارضی دولتها ارج مینهد. ولی حقوق بشر که میتوان آن را امنیت انسانمحور خواند، به دسته و یا گروهی از انسانها حق جدا شدن از کشور را میدهد. بدینگونه، امپریالیسم امریکا هنگام برخورد با امنیت دوستان دولتمحور است و هنگام برخورد امنیت با دشمنان انسانمحور است. امپریالیسم از تمامیتارضی کشورهای دوست مانند اوکراین، اسپانیا، بلژیک، فرانسه، سویس، ایتالیا، ایرلند و یونان که همه با درگیری های خلقی و مذهبی در درون مرزهای خود روبرو هستند، پشتیبانی میکند و حقوق بشری برای جدایی خلقهای دیگر و مذهبهای دیگر را نادیده میگیرد، ولی با ارجمندی از حقوق بشر برای جدایی یوگسلاوی را پاره پاره کرد و خواهان نابود کردن یکپارچگی روسیه، گرجستان، ایران، سوریه، چین ووو است.
مقوله «برتری سفیدپوستان» در مارکسیسم
در مارکسیسم، مقوله «برتری سفیدپوستان» یک مقوله بنیانی نیست، بلکه باید آن را در پیوند با واکاوی طبقانی، نژاد و سرمایهداری درک کرد. مارکسیسم ابزارهایی برای واکاوی چگونگی کارکرد قدرت، نابرابری و بهرهکشی در جامعه فراهم میآورد، و برتری سفیدپوستان را میتوان همچون بخشی از نظم اقتصادی- اجتماعی نژادیشده که از ساختارهای سرمایهداری پشتیبانی میکند، درک کرد.
مقلوله لنینستی امپریالیسم، امپریالیسم و استعمار را با نیاز به گسترش نفوذ سرمایه پیوند میدهد. برتری سفیدپوستان نقش برجستهای در درستانگاری کنشهای امپریالیستی و استعماری بازی میکند و مردم غیرسفیدپوست را فرودست نشان میدهد و به دین گونه دلیلی برای چیرگی بر نژادهای دیگر فراهم میآورد. برای لنین، امپریالیسم مرحلهای از سرمایهداری است که بهرهکشی جهانی می شود و برتری سفیدپوستان برای مشروعیتبخشیدن به این بهرهکشی جهانی به کار گرفته میشد. مارکسیستهایی مانند سدریک رابینسون (Cedric Robinson ) مقوله «سرمایهداری نژادی» را آفریدندتا نشان دهند که چگونه تاریخ سرمایهداری بر نژادگرایی نیروی کار استوار بوده است.
رابینسون می گوید که سرمایهداری و استعمار بر پایههای فرمانروایی و بهرهکشی نژادی ساخته شدهاند. در این زمینه، برتری سفیدپوستان روشی برای سازماندهی جهان است تا این که سفیدپوستان، بهویژه در کشورهای امپریالیستی، از بهرهکشی غیرسفیدپوستان بهرهمند شوند. بدینگونه، در دیدگاه مارکسیستی، مقوله برتری نژادی سفیدپوستان در بارهی یک ساختار اقتصادی- اجتماعی که برای پاسبانی از منافع طبقه حاکم سرمایهداری پدید آمده است، به کار برده میشود.
میهن واقعی نیروهای راست طرفدار امپریالیسم اسرائیل و امریکاست
نیروهای راست طرفدار امپریالیسم اعتقادی به نیروی مردم ندارند برای همین برای “آزادی” ایران به آغوش امپریالیسم و صهیونیسم روی آورده اند.
در بررسی پدیدههای سیاسی و اجتماعی مرتبط با نیروهای راستگرا طرفدار امپریالیسم در ایران، میتوان به دو نمونه از رفتارهای خاص اشاره کرد که در این اخبار ذکر شدهاند:
فرح پهلوی و اسرائیل: ویدئویی که از اظهارات محمد حسین صدیق یزدچی در کانال تلگرامی ایرانیکTV منتشر شده، اشاره به پرچم اسرائیل در دست گرفتن فرح پهلوی دارد. این رفتار به وضوح نشاندهنده ارتباطات و همگراییهای افرادی است که در رژیم سابق با نیروهای امپریالیستی غربی و اسرائیل همکاری کردهاند. این نوع اقدامات نشاندهنده ادامه ارتباطات غیرمستقیم با قدرتهای خارجی است که به دنبال منافع خود در ایران و خاورمیانه هستند. تلاش برای تداوم چنین روابطی حتی پس از سقوط رژیم پهلوی، بیانگر تفکر حامی امپریالیسم در میان برخی از نیروهای وابسته به رژیم گذشته است.
فائزه هاشمی و حمایت از ترامپ: اظهارات ۴ سال پیش فائزه هاشمی در حمایت از دونالد ترامپ، رئیسجمهور پیشین آمریکا، حتی اگر بهطور غیرمستقیم و با نگاه به تغییر سیاستهای ایران صورت گرفته باشد، نمادی از هویت نیروهای راستگرا است که بهطور ضمنی با سیاستهای امپریالیستی غربی همسو هستند. در این سخنان، هاشمی بهطور آشکار از اعمال فشارهای ترامپ به ایران دفاع کرده و حتی بهنوعی خواسته است که این فشارها تغییرات سیاستی در ایران بهوجود آورد. چنین نظراتی نشاندهنده توجه به منافع غرب و ترویج سیاستهای همسو با اهداف امپریالیستی است.
این اظهارات نشاندهنده حرکت نیروهای راستگرا در ایران است که در راستای همپیوندی با قدرتهای خارجی بهویژه آمریکا و اسرائیل حرکت میکنند. چنین دیدگاههایی در نهایت به بازتولید سیاستهایی میانجامد که منافع مردم ایران را نادیده گرفته و به منافع امپریالیستی قدرتهای بزرگ توجه دارند.
مارکس و اتحادیههای کارگری(۱) نقش اتحادیههای کارگری در مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا
مارکس و اتحادیههای کارگری
نوشته: ا. لوزوفسکی
برگردان: آمادور نویدی
(۱)
نقش اتحادیههای کارگری در مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا
زمانیکه اتحادیههای کارگری پا به عرصه وجود گذاشتند، مارکس تازه شروع به اندیشه سیاسی کرده بود. وی زمانی کمونیست شد که اتحادیههای کارگری در برخی از کشورهای جوامع مختلف شکل گرفته بودند(فرانسه)، درحالیکه در کشورهای دیگر(انگلیس) اتحادیههای کارگری اعتصابهای اقتصادی و مبارزه جهت حق رأی را بهراه انداخته بودند. مارکس فقط اشکال اولیه تشکیلاتی را مشاهده نمود که در ایدئولوژی و ترکیب خود بسیار ابتدایی بودند و همه نشانههای بنیادین را داشتند.
نبوغ مارکس دقیقا در این واقعیت نهفته است که پیبُرد این امر فقط نشاندهنده نخستین گامهای طبقه کارگر بیتجربه است و اینکه قضاوت در مورد نقش تاریخی تشکیلاتی مشخص و مسیر توسعه طبقه کارگر برمبنای اشکال ابتدایی این جنبش امکانپذیر نیست.
قبل از هرچیز، مارکس اتحادیههای کارگری را مراکز سازماندهی، مراکزی جهت گردآوری نیروهای کارگری، سازمانهایی جهت آموختن اولیه مبارزه طبقاتی درنظر میگرفت. چه چیزی برای مارکس مهم بود؟ این واقعیت که کارگرهای متفرقی که با هم رقابت میکردند، باید صفوف خود را گسترش داده و مشترکا مبارزه کنند. مارکس در این مورد ضمانتی را میدید که طبقه کارگر بتواند به یک قدرت مستقل توسعه یابد. مارکس و انگلس مکررا در مقالاتشان به این موضوع پرداخته اند که اتحادیههای کارگری مکتبهای همبستگی، و آموزشگاهای سوسیالیسم هستند. در باره این موضوع بسیار گفته شده است، بهویژه در مکاتباتشان، جاییکه تعداد سئوالاتی را که بهعلت سطح پائین جنبش کارگری نتوانستند در نشریات بین المللی مطرح سازند، صادقانه و آشکارتر مطرح نمودند.
اتحادیههای کارگری مکتبهای سوسیالیسم هستند. ولی مارکس خودش را به فرمولها محدود نمیکند. وی ایده اش را توسعه میدهد، و از همه زوایا به موضوع اتحادیههای کارگری میپردازد. کارل مارکس نویسنده قطعنامه درباره مشکل گذشته، حال و آینده اتحادیههای کارگری بود، که در کنگره انترناسیونال اول تصویب شد. بنابراین، گذشته اتحادیههای کارگری چیست؟
درحالیکه کارگر فقط نیروی کار فردی خود را جهت عرضه دارد، سرمایهدار(کاپیتالیست) دارای قدرت اجتماعی متمرکزست. بنابراین، توافق بین سرمایهدار و کارگر نه هرگز میتواند برمبنای شرایط عادلانه باشد، نه حتی در مفاد جامعه ایکه از یکطرف مالکیت بر ابزارهای مادی زندگی و تولید را دارد، و از طرف دیگر نیروهای مولد ثروت را بهکار میگیرد. تنها نیروی اجتماعی کارگران قدرت جمعی آنهاست. اما، این نیرو، بهعلت عدم اتحاد ضعیف است. عدم اتحاد بین کارگران ناشی از رقابت اجتنابناپذیریست که توسط آن حفظ میشود. اتحادیههای کارگری اصولا از مبارزه خودبهخودی کارگران جهت برطرف کردن این رقابت، یا حداقل جهت محدود ساختن آن، و بهمنظور گرفتن حداقل شرایط قراردادی ایجاد شدند تا کارگران را از شرایط بردگی آشکار رها سازد.
در نتیجه، هدف بلافاصله اتحادیههای کارگری، مبارزه روزانه علیه سرمایهداری، بهعنوان ابزاری دفاعی علیه سوءاستفادههای دائم سرمایهدارها، یعنی محدود به موضوعات مرتبط با دستمزدها و ساعات کاری، بود. این فعالیت اتحادیههای کارگری نه تنها برحق، بلکه ضروریست. و تا موقعیکه این سیستم فعلی تولیدی(سرمایهداری) موجودست، عاقلانه نیست که از این مبارزه دست کشید. برعکس، اتحادیههای کارگری باید در همه کشورها ایجاد و با اتحاد رواج یابند.
بهعبارتی دیگر، اتحادیههای کارگری، بدون اینکه مطلع باشند، به مراکز سازماندهی طبقه کارگر تبدیل میشوند، همانگونه که شهرداریها و جوامع قرون وسطایی بورژازی چنین شدند. گرچه اتحادیههای کارگری جهت مبارزه پارتیزانی بین سرمایهدار و کارگر ضروریاند، اما آنها حتی بهعنوان نهادهای سازمانیافته جهت ترویج لغو سیستم کار مزدی موجود مهمترند.(۱)
در این قطعنامه سئوالاتی قابل توجه اند، بهویژه آنهاییکه درباره خاستگاه و اهمیت اتحادیههای کارگری اند. مارکس اصرار داشت که اتحادیههای کارگری بدون اینکه مطلع باشند به مراکز سازماندهی طبقه کارگر تبدیل شوند، همانگونه که شهرداریها و جوامع قرون وسطایی بورژوازی چنین شدند.
این قیاس بر این واقعیت گواهی میدهد که مارکس اتحادیههای کارگری را نه فقط «مراکز سازماندهی» جهت سازمانهای اقتصادی درنظر میگرفت؛ زیرا که شهرداریها و جوامع قرون وسطی سلاح بورژوازی در مبارزه خود علیه فئودالیسم، و سلاحی جهت مبارزه سیاسی علیه سیستم قرون وسطایی بود. مارکس خودشرا به این قیاس محدود ننمود، و پیشتر در این بخش از قطعنامه میگوید که اتحادیههای کارگری « بهعنوان ابزارهای سازمانیافته جهت ترویج لغو همان سیستم کار مزدی، حتی مهمترند.». از این امر ما مشاهده میکنیم که مارکس برای اتحادیههای کارگری اهمیت سیاسی زیادی قائل بود، و یا حداقل آنها را بهعنوان سازمانهای بیطرف، و غیرسیاسی درنظر میگرفت. ولی هر زمان که اتحادیههای کارگری خودشانرا در چارچوب تنگ کورپوراتی محصور میکردند، مارکس به انتقاد تند و کوبنده آنها برمیخاست.
کنگره بین الملل اول ژنو، جنبش اتحادیههای کارگری آن زمان را در بخش دوم آن قطعنامه، با حضور آنها توصیف نمود:
اتحادیههای کارگری تابهحال توجه خودشانرا بیش از اندازه فقط بر مبارزه محلی و مستقیم علیه سرمایهداری متمرکز کرده اند. اتحادیههای کارگری هنوز کاملا قدرتشان جهت حمله به سیستم برده مزدی و شیوههای تولید امروزی را درک نکرده اند. بههمیندلیل از جنبشهای سیاسی و اجتماعی کنونی اجتناب کرده اند. اما، ظاهرا اخیرا آنها آگاه شده و مأموریت تاریخی خود را درک کرده اند، جهت نمونه، همانگونه که میتوان از شرکت آنها در جنبش سیاسی اخیر در انگلیس، از درک بالاتر کارکردشان در آمریکا و از قطعنامه تصویب شده در برگزاری کنفرانس بزرگ نمایندگان اتحادیههای کارگری اخیر در شفیلد(Sheffield) مشاهده نمود. «این کنفرانس، با موافقت کامل همه تلاشهای انجام شده توسط انجمن بین المللی کارگران جهت اتحاد کارگران همه کشورها در یک اتحادیه برادرانه را، فورا به جوامع مختلفی که نمایندگانشان در کنفرانش شرکت کرده اند، توصیه میکند و معتقدست که جهت پیشرفت و رفاه کل طبقه کارگری ضروریست که به انترناسیونال بپیوندند.»(۲)
در این بخش از قطعنامه، ما قبلاً شاهد انتقاد شدید از همه اتحادیههای کارگری هستیم که خود را از سیاست جدا میکنند ولی در اینجا اهمیت اتحادیههای کارگری را داریم که به درک رسالت بزرگ تاریخی خود رسیدهاند، و به شدت مورد تأکید قرار میگیرد. اگر سطح جنبش سندیکایی در دهه ۶۰ را در نظر بگیریم، متوجه میشویم که قدردانی مارکس از جنبش سندیکایی زمان خود در چه سطحی قرار داشت. مارکس ضمن درک فوق العاده جوان اتحادیه های کارگری، هیچ گونه امتیاز سیاسی را برای آنها ممکن نمیدانست. مارکس نه تنها مشکلات اقتصادی را آنها اعلام نمود، بلکه مبارزه طبقاتی عمومی را نیز برایشان درنظر گرفت.
مارکس خودش را به تعریف گذشته و حال اتحادیه های کارگری محدود نکرد، و در این قطعنامه در مورد آینده آنها چنین می گوید:
اتحادیه های کارگری علاوه بر وظایف اصلی خود، اکنون باید بیاموزند که چهگونه آگاهانه به عنوان مراکز سازماندهی طبقه کارگر در جهت منافع بیشتر رهایی کامل خود عمل کنند. اتحادیه های کارگری باید از هر جنبش اجتماعی و سیاسی که در راستای این هدف است حمایت کنند. اتحادیه های کارگری باید حامیان و نمایندگان کل طبقه کارگر باشند و بر اساس آن عمل کنند، همچنین باید موفق شوند همه کارگرانی را که هنوز از صفوفشان خارج هستند، دور خود جمع کنند. اتحادیه های کارگری باید بهدقت از منافع کارگران در مشاغل با دستمزد ناچیز محافظت کنند، جهت نمونه، کارگران مزرعه، که به دلیل شرایط نامطلوب و ظالمانه از قدرت مقاومت خود محروم شده اند. اتحادیه های کارگری باید کل دنیا را متقاعد سازند که تلاشهایشان محدود و خودخواهانه نیست، بلکه برعکس، در جهت رهایی توده های سرکوبشده است. (۳)
توجه به این واقعیت در اینجا ضروری است، زیرا که مارکس بار دیگر بر اهمیت اتحادیه های کارگری به عنوان مراکز سازماندهنده طبقه کارگر تأکید میکند. توجه به این نکته بسیار مهم است، زیراکه وظایفی که پیش روی اتحادیههای کارگری گذاشته شده که عبارتند از: مبارزه جهت رهایی کامل طبقه کارگر، حمایت از هر جنبش اجتماعی و سیاسی پرولتاریا و کشاندن همه کارگران به صفوف خود. پیشتر در سال ۱۸۸۶، مارکس بر اهمیت دفاع اتحادیههای کارگری در دفاع از منافع کارگران کمدرآمد، جهت نمونه، کارگران کشاورزی، تأکید نمود.
مارکس توقع داشت که اتحادیههای کارگری «محدود و خودخواه» نباشند، و «فعالیتهایشان در جهت رهایی میلیونها کارگر تحتستم باشد». این قطعنامه ۶۹ سال پیش نوشته شده است. اما آیا الان میتوان گفت که این فعالیتها منسوخ شده است، و دیگر از وظایف امروزه اتحادیه های کارگری در کشورهای کاپیتالیستی (سرمایهداری) نیستند؟ ابدا. در اینجا، وظایف اساسی اتحادیههای کارگری در کشورهای سرمایهداری بهروشنی با تمرکز خاص مارکس ترسیم می شود. بااینحال، مارکس خودش را به این امر محدود نمیکند.
مسئله رابطه بین اقتصاد و سیاست همیشه برای مارکس و انترناسیونال اول بهرهبری وی مطرح بود، و وی بایستی در این رابطه از نگرش خود در مقابل باکونیستها(Bakuninists)، پیروان لاسال(Lassalle) و اتحادیههای کارگری، و غیره بهدفاع میپرداخت. بههمینجهت وی مکررا به این مسئله برمیگشت. از اینرو، قطعنامه مارکس که در کنفرانس ۱۸۷۱ لندن انجمن بین المللی کارگران(International Workingmen’s Association) بهتصویب رسید، بسیار ویژه و آموزنده است. در قطعنامه چنین میخوانیم:
در مقابل ارتجاع لجام گسیخته ای که با خشونت تلاشهای کارگران جهت رهایی را سرکوب میکند و با نیروی بیرحمانه، برتری سلطه طبقاتی و سیاسی طبقات دارای مالکیت ناشی از آن را حفظ میکند؛
نظر به اینکه طبقه کارگر علیه این قدرت جمعی طبقات ثروتمند نمیتواند بهعنوان یک طبقه عمل کند، مگر اینکه خود را در قالب یک حزب سیاسی متشکل کند که متفاوت و مخالف با همه احزاب قدیمی متشکل توسط طبقات ثروتمند باشد؛
و این حزب طبقه کارگر به یک حزب سیاسی جهت تضمین پیروزی انقلاب اجتماعی و سرانجام – لغو طبقات – ضروریست؛
و مشارکت نیروهایی که طبقه کارگر با مبارزات اقتصادی خود از قبل تأثیر گذاشته، باید همزمان بهعنوان اهرمی جهت مبارزه علیه قدرت سیاسی
زمیندارها و سرمایهدارها بهکار گرفته شود؛
این کنفرانس اعضای بینالمللی را فرامیخواند:
که در کمیت طبقه کارگر، جنبش اقتصادی و نبرد سیاسی آن پیوسته بههم بپیوندند.(۴)
قطعنامه مذکور از نظر روشنی و قدرت، یکی از آثار کلاسیکی است که میراث ادبی – سیاسی مارکس در آن زیاد است. در این قطعنامه مجدداً این دیدگاه اعلام میشود که اتحادیه های کارگری باید به عنوان اهرمی قدرتمند در دست طبقه کارگر جهت مبارزه علیه نظام استثماری عمل کنند.
همه تلاشهای باکونیستها در انترناسیونال اول این بود که اقتصاد را از سیاست جد اکنند، و یکی را علیه دیگری قرار دهند، اما انترناسیونال اول پاسخ داد که جنبش اقتصادی و فعالیت سیاسی در برنامه مبارزه طبقه کارگر بهطور جداییناپذیری در هم تنیده اند.
مارکس دو ماه بعد، در نامه ای به بولته(Bolte)، مجددا ارتباط بین سیاست و اقتصاد را مطرح میکند، و در اینجاست که مارکس به نقش مبارزه اقتصادی در مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا میپردازد. مارکس مینویسد:
«جنبس سیاسی»(۵) طبقه کارگر ذاتا در هدف نهایی خود «تصرف قدرت سیاسی» را برای آن[طبقه کارگر] درنظر دارد؛ و طبعا جهت اینکار «سازمانی از پیش ایجاد شده» برای طبقه کارگر، ضروریست، که بتواند جهت مبارزه اقتصادی خود رشد کند.
از یکسو، هر جنبشی که در آن طبقه کارگر، بهعنوان یک طبقه، با طبقات حاکم مخالفت میکند و با «فشار از خارج» آنها را مجبور سازد، یک «جنبش سیاسی» است. جهت نمونه، تلاش جهت اخذ کاهش ساعتهای کاری با مجبور ساختن سرمایهداران منفرد در برخی کارخانههای مشخص، یا از طریق یک اعتصاب در برخی مکانهای تجاری فردی، و غیره، که صرفا یک جنبش اقتصادیست. از طرفی دیگر، جنبشی که با زور به قانون ۸ ساعت کار و غیره دسترسی یابد، یک جنبش سیاسی است.
و بدینصورت یک جنبش سیاسی در همهجا از طریق جنبش اقتصادی کارگران رشد میکند، یعنی جنبشی از طبقه کارگر جهت دسترسی به اهدافش در شکلی عمومی، شکلی که دارای نیروی اجبار در مفهوم کلی اجتماعی است. چنانچه این جنبشها از پیش سازمان مشخصی داشته باشند، آنها بنوبه خود، و بههمان میزان ابزار توسعه سازمانی( طبقه کارگر) هستند.
مارکس از «سازمانی که از پیشتر برای طبقه کارگر ایجاد شده» میگوید، که جنبش صرفااقتصادی را با اوضاع سیاسی و موقعیتی که توسعه جنبش را به جنبشی دیگر مرتبط سازد. یعنی دقیقا همانجیزیکه پیشنهاد نمود، ولی متعاقب مرگ مارکس، کلا و عمدا رفرمیستهای بین المللی، آنرا به فراموشی سپرده و تحریف کردند.
ضروری بود که نه فقط به پرسش اهمیت مبارزه اقتصادی، بلکه در مورد روابط متقابل بین سازمانهای اقتصادی و سیاسی طبقه کارگر پاسخ داده شود. تصمیم کنگره انجمن بین المللی کارگران لاهه (از ۲ تا ۷ سپتامبر ۱۸۷۲) در این مورد بسیار روشن است. کنگره لاهه براساس پیشنهاد مارکس قطعنامهای را «در باره فعالیت سیاسی پرولتاریا» تصویب نمود. در این قطعنامه نوشته شده که پرولتاریا در مبارزه اش علیه قدرت جمعی طبقات ثروتمند، فقط پس از سازماندهی حزب سیاسی خود بر علیه همه احزاب قدیمی که توسط طبقات ثروتمند ایجاد شده بودند، میتواند به عنوان یک طبقه اقدام کند. از اینرو، سازماندهی پرولتاریا به یک حزب سیاسی جهت تضمین پیروزی انقلاب اجتماعی و هدف نهایی اش– یعنی لغو طبقات، ضروری است.
تقویت و تحکیم نیروی طبقه کارگر که از مبارزه اقتصادیش بهدست میآید، نیز باید بهعنوان اهرمی در دست این طبقه جهت مبارزه علیه قدرت سیاسی استثمارگرانش عمل کند. باتوجه به این واقعیت که زمیندارها و سرمایهدارها همواره از امتیازهای سیاسی خود جهت حفاظت و تداوم انحصارهای اقتصادیشان و به بردگی گرفتن نیروی کار بهرهبرداری میکنند، وظیفه بزرگ پرولتاریا تصرف قدرت سیاسی است.(۶)
متعاقب پایان کنگره، مارکس در جلسه دیگری که سخنرانی کرد، بر ماهیت تصمیمهای اتخاذ شده کنگره تأکید نمود. بنابراین، از نظر مارکس، چه چیزی مهمترین تصمیمهای کنگره لاهه بود، که به نقطه اوج توسعه انترناسونالیسم اول معروف شده است؟
کنگره لاهه تصمیمهای مهمی اتخاذ نمود و لزوم مبارزه طبقه کارگر بر هر دو مبنای سیاسی و اقتصادی علیه جامعه منسوخ و در حال زوال را اعلام نمود.
ما باید تصدیق کنیم که در اکثر کشورهای قاره ای، قهر باید اهرم انقلاب باشد. در نهایت اگر قرارست که سلطه طبقه کارگر برقرار گردد، کارگران باید بهموقع فراخوان قهر دهند.(۷)
دوباره مشاهده میکنیم که نقش مبارزه اقتصادی در مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا مختصر و مفید تعریف شده است. اتحادیههای کارگری باید «اهرمی» در دست طبقه کارگر «جهت مبارزه علیه قدرت سیاسی استثمارگرهای خود» باشند.
موضوع اصلی آموزشهای مارکس، موضوع ارتباط بین مبارزه اقتصادی و سیاسی، است. بنابراین، باز هم برای برخی از تاریخدانهای شوروی کمتر توجیهپذیرست که نسبت به این موضوع چنین بیفکر و بیمسئولیت باشند. چنین دیدگاه سهلانگارانهای مختص به کتاب انترناسیول اول ج. ا. استکلوف(G.M. Stekloff) است. رفیق استکلوف مینویسد که مارکس در تفسیرش بر اساسنامه انجمن بین المللی کارگران، فرمول زیر را ارائه میدهد:
«مبارزه سیاسی بهعنوان ابزاری تابع مبارزه اقتصادی پرولتارست.» بهعلاوه، رفیق استکلوف تلاش میکند تا نویسنده این صورتبندی را «توجیه» کند، اما وی گیج شده است، زیرا اگر واقعا مارکس چنین چیزی نوشته بود، «توجیه کردن» آن مشکل بود. بگذارید به فصل سوم این کتاب رفیق استکلوف مراجعه کنیم، و پیشگفتارش را مرورکنیم:
درنتیجه، رهایی اقتصادی طبقه کارگر، هدف بزرگیست که که هر جنبش سیاسی باید بهعنوان ابزاری تابع آن باشد(۸)
آیا این چیزیست که مارکس نوشته است، و آیا رهایی اقتصادی طبقه کارگر با مبارزه اقتصادی طبقه کارگر یکسان است؟ اگر مارکس آنچیزی را نوشته بود که رفیق استکلوف به وی نسبت داده است، مارکس یک پردونیست(Proudhonist) مبتذل میشد، و ما باید علیه وی مبارزه میکردیم، زیرا این امر بهمعنای اولویت مبارزه اقتصادی بر مبارزه سیاسی است. بههرحال، همانگونه که مشاهده میکنیم، مارکس چنین چیزی ننوشته است. مارکس نوشت که جنبش سیاسی باید کاملا تابع هدف بزرگ رهایی اقتصادی پرولتاریا باشد. این فرمول مارکس را نمیتوان سرزنش نمود، زیرا که فعالیت سیاسی یک هدف نیست، بلکه ابزاری جهت رسیدن به هدف است. ضروریست که چنین دیدگاه بیملاحظه و زیانبخش سیاسی نسبت به مارکس– بزرگترین آموزگار کمونیسم بین المللی را قاطعانه محکوم نمود.
کارل مارکس نبض تودهها را حس میکرد، و میدانست که در هر لحظه چهگونه با آنها صحبت کند. در این مورد قیاس مانیفیست کمونیست(۱۹۴۷) و سخنرانی افتتاحیه انترناسیونال اول، که ۱۷ سال بعد نوشته شده است، بسیار آموزنده است. سخنرانی افتتاحیه انترناسیونال اول سند فراخوان جهت ایجاد جبهه متحد، باهدف گردآوردن آن اقشار و سازمانهای طبقه کارگریست که هنوز برای کمونیسم آمادگی نداشتند. حتی یک کلمه در باره کمونیسم در کل سخنرانی افتتاحیه ذکر نشد، ولی این سند همانزمان تا حد زیادی سندی کمونیستی است. جان کومونز(John Commons)، تاریخدان جنبش کارگری در آمریکا، نوشت که « سخنرانی افتتاحیه سندی برای اتحادیه کارگری بود، و نه یک مانیفیست کمونیستی.(۹) یک چنین ارزیابی بطور مضاعف اشتباه است، زیراکه این نه ظاهر، بلکه محتویست که ماهیت سخنرانی افتتاحیه را مشخص میکند. در واقع، سخنرانی افتتاحیه مشکلات عمده شرایط اقتصادی کارگران، قوانین ضدکارگری و غیره را برجسته نمود، امامارکس در این سند همچنین اصرار دارد که « بزرگترین وظیفه طبقه کارگر تصرف قدرت سیاسی است»، و متعاقبا به مسئله حزب میپردازد، اما به سبک خاصی به آن برخورد میکند. این آنچیزیست که مارکس نوشت:
تعداد زیاد کارگرها– یکی از عناصر موفقیت آنهاست: اما تعداد زیاد کارگرها فقط زمانی در تراز وزن دارد که با هم متحد شده و باآگاهی رهبری شوند. تجربههای گذشته نشان داده است که چهگونه نادیده گرفتن پیوند برادری بین کارگرهای کشورهای مختلف که باید برقرار باشد و آنها را آگاه کند تا محکم در همه مبارزاتشان جهت رهایی در کنار هم بایستند، اما با رنج مشترک ناشی از تلاشهای پراکنده خود، تاوان میدهند.(۱۰)
برای مارکس این یک صورتبندی عادی نیست، زیراکه توده های کارگر سازماندهی شده در اتحادیههای کارگری برای مارکس به سه سبک درک میشود: تودههای(کارگر) سازمانیافته در اتحادیههای کارگری، تودههای(کارگر) سازماندهی شده در حزب سیاسی و توده های (کارگر) سازمانیافته در انترناسیونال(پرولتری). قاعده درباره نقش پیشرو آگاهی نیز عادی نیست. مارکس به چه نوع آگاهی اشاره دارد؟ آیا به نقش برجسته آگاهی آکادمیک اشاره میکند، یا به نقش برجسته پروفسورها و اعضای علمی دانشگاها؟ خیر، به هیچکدام. آگاهی برای مارکس در اینجا نام مستعار کمونیسم است. مارکس عمدا چنین کلمات و فرمولی را بهکار میگیرد تا عمیقتر در قلب توده ها نفوذ کند:
هدف[انجمن بین المللی کارگران] این بود که همه نیروهای مبارز طبقه کارگر اروپا و آمریکا را در یک ارتش بزرگ با هم متحد کند… انترناسیونال موظف بود دستورکاری داشته باشد که در را به روی اتحادیههای کارگری انگلیسی، فرانسوی، بلژیکی، ایتالیایی و اسپانیایی و لاسالیاهای آلمانی نبندد.(انگلس)(۱۱)
برای ما بسیار مشکل بود که این موضوع را به گونه ای بیان کنیم که اندیشهامان برای موقعیت کنونی جنبش کارگری بهشکل قابلقبولی مشاهده گردد… زمان باید بگذرد تا جنبش مجددا آگاه شود و به سرزندگی سابق برگردد. (مارکس)(۱۲)
در اینجا مارکس به ظاهر افشاگری دیدگاهها، و نه ماهیت آنها میپردازد:
هنگامیکه مارکس به اصول ماهیت دیدگاههای کمونیستی میپرداخت، مماشات نمیکرد و سختگیر بود، اما وقتیکه موضوع ظاهر در میان بود، جهت ارائه مفاد مشابه به شیوه های مختلف، انعطاف و شایستگی برجسته ای از خود نشانمیداد. این آنچیزیست که «زبان اتحادیه کارگری» سخنرانی افتاحیه را توضیح میدهد، زیرا که عالیترین سند پس از مانیفیست کمونیست است. بدینگونه بود که مارکس با یک هدف در دید – نفوذ در جنبش کارگری با آگاهی کمونیستی– اشکال و شیوههای نزدیک شدن به توده ها، بسته به سطح جنبش و سرشت سازمانهای طبقه کارگر در دوره مشخص را تغییر داد.
مشخص نمودن رابطه درست بین مبارزه اقتصادی و سیاسی بهمعنای مشخص نمودن رابطه درست بین اتحادیههای کارگری و حزب است. درحالیکه مارکس اهمیت وافری به مبارزه اقتصادی پرولتاریا و اتحادیههای کارگری مبذول میداشت، اما همواره به اولویت سیاست بر اقتصاد اصرار میورزید، یعنی تأکید بر آنچه که در کل کار حزب بلشویک و کمونیست بین الملل بهعنوان مبنا درنظرگرفته شده است.
زمانیکه ما از اولویت سیاست بر اقتصاد صحبت میکنیم، این امر نه بهمعنای تبدیل اتحادیههای کارگری به یک حزب سیاسی است، و نه کاربرد برنامه صرفاً حزبی توسط اتحادیههای کارگری، و یا نادیده گرفتن همه تفاوتها بین اتحادیههای کارگری و حزب است. نخیر، این آنچیزی نیست که مارکس گفت. مارکس بر اهمیت اتحادیههای کارگری بهعنوان مراکز سازمانی برای تودههای گسترده کارگر اصرار داشت، و علیه ادغام حزب و اتحادیههای کارگری در تشکیلات مبارزه کرد. مارکس براین باور بود که سازمانهای سیاسی و اقتصادی پرولتاریا دارای هدفی مشابه هستند(رهایی اقتصادی پرولتاریا)، اما هرکدام از شیوه های مختص بهخود در مبارزه جهت این هدف استفاده میکنند. مارکس اولویت بر اقتصاد در چنین مسیری را به شیوه ای درک نمود، که نخست همه وظایف سیاسی طبقاتی اتحادیههای کارگری را بالاتر از وظایف شرکتهای کورپوراتی خصوصی قرار دهد، و سپس، اینکه حزب سیاسی پرولتاریا باید وظایف اقتصادی را معین کند و خود سازمانهای اتحادیههای کارگری را رهبری نماید.
منابع:
۱) قطعنامه I.W.A در مورد اتحادیههای کارگری، ژنو، ۱۸۶۶.
۲) همانجا.
۳) همانجا.
۴) قطعنامههای کنفرانس نمایندگان انجمن بین المللی کارگران، که از ۱۷ تا ۲۳ سپتامبر ۱۸۷۱ در لندن برگزار شد. لندن، دفتر چاپ بین المللی، ۱۸۷۱، صفحه. ۳. از آرشیو مؤسسه مارکس–انگلس–لنین، چاپ مسکو.
۵) کلمات داخل گیومه در انگلیسی از متن اصلی آلمانی هستند.
۶) برگرفته از اسناد جیمیز گیلوم(James Guillaume)، یادبود(انترناسیونال). حروف ایتالیک ای ال (Italics.—A. L.) از من است.
۷) نقل قولی از جی. ام. استکلوف(G. M. Stekloff). تاریخ بین الملل اول. صفحه ۲۴۱. مارتین لورنس(Martin Lawrence)، لندن، انتشارات بین النللی، نیویورک)- A. L.
(۸) همانجا، صفحه ۴۹.
(۹) تاریخ کار در آمریکا، از جی آر کمونز(J. R. Commons)، صفحه ۲۰۵.
(۱۰) تاریخ بین الملل اول. صفحه از جی. ام. استکلوف(G. M. Stekloff، صفحه ۴۴۵(حروف از من است– .—A. L.)
(۱۱) مقدمه انگلس بر مانیفیست کمونیست . چاپ موءسسه مارکس– انگلس– لنین از مانیفیست کمونیست، مارتین لورنس(Martin Lawrence)، لندن؛ صفحه ۴۴.
(۱۲) مجموعه آثار مارکس و انگلس(چاپ آلمانی) قسمت سوم، جلد ۳. صفحه ۱۹۹.
برگردانده شده از:
Marx and the Trade Unions
Chapter I Rôle of the Trade Unions in the General Class Struggle of the Proletariat
سیاستهای ضدکارگری جمهوری اسلامی در سالهای اخیر به وضوح بر وضعیت معیشتی کارگران تأثیر منفی گذاشته است. افزایش قیمت دلار و نوسانات شدید ارزی، قدرت خرید کارگران را به شدت کاهش داده و باعث شده است که درآمدهای ریالی آنها برای تأمین هزینههای دلاری کافی نباشد. دستمزد کارگران که بهطور ظاهری افزایش یافته است، در عمل به دلیل کاهش ارزش پول ملی و تورم فزاینده، به شدت افت کرده است. علیرغم افزایش دستمزدها، هزینههای زندگی همچنان برای بسیاری از خانوادهها پوشش داده نمیشود و کارگران برای تأمین نیازهای اولیه مانند مسکن، بهداشت و آموزش با مشکلات جدی مواجه هستند. این وضعیت نشاندهنده ضعف سیاستهای اقتصادی و حمایتی دولت در قبال اقشار آسیبپذیر جامعه است.
به گزارش اقتصادنیوز، نوسانات ارز طی هفتههای اخیر باعث کاهش شدید ارزش پول ملی شده و این امر به کاهش قدرت خرید کارگران منجر شده است. دستمزد سالانه کارگران که در آغاز سال 1403 حدود 7.2 میلیون تومان بود، معادل 113 دلار بود، اما اکنون با توجه به شوکهای ارزی، این میزان به حدود 88 دلار کاهش یافته است. بنابراین، ارزش واقعی دستمزد کارگران به شدت تحت تأثیر نرخ ارز قرار گرفته است.
محمدرضا تاجیک، رئیس مجمع کارگران استان تهران، گفت: این افزایش باعث شده است که کارگران با درآمدهای ریالی، مجبور به پرداخت هزینههای دلاری شوند. بهویژه با گرانی ارز، قیمت تمامی کالاها افزایش یافته است.
رئیس مجمع کارگران استان تهران با اشاره به تورم فزاینده ناشی از افزایش قیمت دلار، گفت: حتی اگر دولت دستمزد را 50 درصد افزایش دهد، باز هم کفاف معیشت خانوادهها را نمیدهد. این میزان ممکن است تنها بخش کوچکی از هزینههای خوراکی را پوشش دهد، ولی هزینههای دیگر مانند مسکن، پوشاک، آموزش و بهداشت را تأمین نمیکند.
وی تأکید کرد که دولت باید در کنار افزایش دستمزد، سیاستهای حمایتی هدفمند برای کارگران اجرا کند.
خبر بد درباره پاداش و عیدی پایان سال کارمندان
سیاستهای اقتصادی نئولیبرالیستی و رانتی که در جمهوری اسلامی در پیش گرفته شده، به ایجاد بحرانهای اقتصادی و اجتماعی دامن زده است. این سیاستها که بر خصوصیسازی و کاهش نقش دولت در امور اقتصادی تأکید دارند، به نفع گروههای خاص و رانتخواران تمام شده و منافع عمومی را به حاشیه رانده است. در شرایطی که بسیاری از کارکنان دولت و اقشار کمدرآمد با مشکلات معیشتی دست و پنجه نرم میکنند، این سیاستها بیشتر به تضییع حقوق مردم و افزایش شکاف طبقاتی منجر میشود. بهویژه در مواردی همچون تصمیمگیری در مورد پاداش و عیدی کارکنان دولت نشاندهنده بیتوجهی به رفاه عمومی و نیازهای اساسی مردم است.
به گزارش ایلنا، رفیع زاده گفت: در خصوص پاداش و عیدی پایان سال کارکنان دولت هنوز تصمیم گیری نشده است.
علاءالدین رفیعزاده، رئیس سازمان امور اداری و استخدامی گفت: در خصوص ساماندهی نیروهای شرکتی کارگروهی متشکل از سازمان برنامه و بودجه، سازمان امور اداری و استخدامی و معاونت حقوقی ریاست جمهوری تشکیل شده است.
علاءالدین رفیع زاده افزود: در آن کارگروه تصمیماتی اتخاذ شده، به طوری که در این سامانه ابتدا اطلاعات همه کارمندان را بگیریم تا بتوانیم با نگاه باز تصمیم گیری کنیم و اگر بار مالی داشت حتماً دیده شود.
وی ادامه داد: این اطلاعات تا پیش از پایان سال در صورت همکاری دستگاههای اجرایی جمع آوری شده و این سامانه تکمیل خواهد شد و پس از آن تکلیف نیروهای شرکتی را مشخص خواهیم کرد.
رئیس سازمان امور اداری و استخدامی با بیان اینکه مبنای ما نگاه کارشناسی و عقلانیت است، تصریح کرد: احتمالا آزمون استخدامی تا پایان سال نخواهیم داشت و به احتمال زیاد در اردیبهشت ماه سال آینده آزمون بعدی برگزار خواهد شد.
رفیع زاده گفت: در خصوص پاداش و عیدی پایان سال کارکنان دولت هنوز تصمیم گیری نشده است.
درگذشت منصور یاقوتی نویسنده طبقه کارگر و کودکان محروم
منصور یاقوتی، نویسنده کرمانشاهی، روز هشتم دی ۱۴۰۳، در سن ۷۶ سالگی درگذشت.
آثار یاقوتی همانند بسیاری از همنسلانش در دسته ادبیات واقعگرای سوسیالیستی قرار میگیرد. او در بیشتر آثارش به توصیف فضاهای روستایی و زندگی دهقانان و فرودستان پرداخته و سعی کرده تصویری واقعگرایانه و انتقادی از جامعه روستایی به نمایش بگذارد. علاوه بر این، یاقوتی در زمینههای مختلف دیگری همچون گردآوری افسانهها، پژوهش در ادبیات فولکلور و شاهنامه کردی نیز فعال بود و آثار برجستهای در ادبیات کردی از خود به جای گذاشت.
یاقوتی پس از صمد بهرنگی و درویشیان، نوع خاصی از ادبیات کودک را دنبال کردند که به واقعیتهای اجتماعی توجه داشت. او نویسندهای قصهگو بود که مشاغل مختلفی چون معلمی، کارگری و نگهبانی را تجربه کرده و این تجربیات را در آثارش به کار برده است. در آثارش، زندگی واقعی مردم و شرایط اجتماعیشان همواره با دقت و توجه خاصی به تصویر کشیده شده است.
یاقوتی معتقد بود که افسانهها و داستانهای عامیانه با زندگی روزمره مردم پیوندی عمیق و انکارناپذیر دارند. مردم با باورهایی که در این افسانهها ریشه دارد، به زندگیشان معنا میبخشند. در این راستا، داستانهای یاقوتی مانند «زخم»، «گل خاص»، «کودکی من»، «آواز کوه»، «مردان فردا»، «در گذر باد»، «آتشف و آواز»، «تنهاتر از ماه» و «قصههای زاگرس» نمونههایی از ارتباط نزدیک داستانهای عامیانه با واقعیتهای اجتماعی است.
رمان «حماسه بابک خرمدین»، که یک اثر تاریخی-تخیلی است، تاریخ مبارزه طبقاتی را به تصویر میکشد و دلاوریهای بابک خرمدین، قهرمانی که در جدال با ظلم و سیاهی ایستاده، را روایت میکند.
یاقوتی نویسندهای متعهد بود که همواره در آثارش به دنبال روشنایی، صلح و زیبایی در دنیای انسانها بود. او همواره بر این عقیده تأکید داشت که نویسنده نمیتواند از سرنوشت غمبار انسانها بیتفاوت باشد و در جستجوی راهی برای بهبود وضعیت بشر باشد.
سخنان نغز
استالین
آزادی واقعی تنها در جایی وجود دارد که استثمار از بین رفته باشد، جایی که ظلم و ستم انسانها به انسانهای دیگر وجود نداشته باشد، جایی که بیکاری و فقر نباشد، جایی که انسان از ترس این که ممکن است فردا شغل، خانه و نان خود را از دست بدهد، نلرزد.
در سرمایهداری هیچ “آزادی” واقعی برای طبقات استثمارشده وجود ندارد، چرا که مکانها، چاپخانهها، انبارهای کاغذ و غیره که برای استفاده از “آزادیها” ضروری هستند، امتیاز استثمارگران است. در سرمایهداری هیچ مشارکت واقعی طبقات استثمارشده در اداره کشور وجود ندارد، حتی اگر دموکراسیهای بسیار دموکراتیک هم برقرار باشد، چرا که در شرایط سرمایهداری، حکومتها نه توسط مردم، بلکه توسط خانوادههای روتشیلد و استینس، راکفلرها و مورگانها تعیین میشود.
دموکراسی در سرمایهداری دموکراسی بورژوایی است، دموکراسی اقلیتی استثمارگر که بر اساس محدود کردن حقوق اکثریت استثمارشده است و علیه آن اکثریت حرکت میکند.