درگذشت سوزان جورج؛ صدای خستگی ناپذیر عدالت جهانی

🕊
🌍✊ با اندوه فراوان، خبر درگذشت Susan George در ۹۱ سالگی منتشر شد؛ مارکسیست، اندیشمند و کنشگری که عمر خود را وقف مبارزه برای عدالت اجتماعی، دموکراسی و پایداری زیست‌محیطی کرد. او رئیس افتخاری Transnational Institute (TNI) و همچنین رئیس ATTAC France بود.
او منتقد سرسخت سرمایه‌داری و ساختارهای نابرابری جهانی بود و بسیاری از تحلیل‌هایش ریشه در دیدگاه‌های مارکسیستی درباره استثمار و قدرت اقتصادی داشت. سوزان با نگاهی تیزبین و زبانی بی‌پرده، ساختارهای نابرابر نظام جهانی را به چالش می‌کشید و از بدیل‌های مترقی دفاع می‌کرد.

📚 زندگی و مسیر فکری
سوزان ونس آکرز در سال ۱۹۳۴ در آکرونِ اوهایو متولد شد و پس از ازدواج با شارل-آنری ژرژ، فرانسه را خانه دائمی خود کرد. فعالیت سیاسی‌اش در واکنش به جنگ الجزایر و جنگ ویتنام شکل گرفت. او در شکل‌گیری TNI نقشی کلیدی داشت و تا پایان عمر، همراه این نهاد باقی ماند. 🕯

📖 آثار و اندیشه‌ها
نخستین کتاب مهمش، How the Other Half Dies (چگونه نیمه دیگر می‌میرد) (۱۹۷۶)، نشان داد که گرسنگی جهانی نتیجه «طبیعت بشر» نیست، بلکه محصول منطق سرمایه‌داری است. او بعدها در آثاری چون A Fate Worse Than Debt (سرنوشتی بدتر از بدهی) و The Lugano Report (گزارش لوگانو) قدرت نهادهای مالی بین‌المللی و طبقه‌ای را که خود «طبقه داووس» می‌نامید، به نقد کشید.
💼🔥جورج معتقد بود برای فهم جهان، نیازی به نظریه توطئه نیست؛ کافی است مناسبات قدرت و منافع را بررسی کنیم.

🌱 میراث ماندگار
او همواره تأکید داشت که وظیفه دانشمند مسئول، افشای نیروهای ثروت و قدرت و ایستادن در کنار فرودستان است. حتی در سال‌های پایانی عمر، با انرژی و امید می‌نوشت و سخن می‌گفت.
✍️🌿 سوزان جورج قلم را چون کلنگی برای شکافتن دیوارهای بی‌عدالتی به کار گرفت. یاد و راهش الهام‌بخش نسل‌های آینده در مسیر رهایی ان سانی خواهد ماند.




چهارمین سالگرد جنگ اوکراین در آلمان

📅
در چهارمین سالگرد جنگ اوکراین، گروه‌هایی از چپ‌های حامی دولت در آلمان بار دیگر بسیج شده‌اند. در شهر Leipzig، «ابتکار چپ اوکراینی» (ULI) همراه با دفتر «Linxxnet» و حامیان حزب Die Linke تظاهراتی با شعار « پول به پوتین، نه! قدرت به مردم!» برگزار می‌کنند.

✊ در Dresden نیز این گروه با سازمان جوانان چپ، سبزها و سوسیال‌دموکرات‌ها بسیج شده است. در فراخوان‌ها تأکید می‌شود که «اوکراینی‌های شجاع از امنیت و آزادی ما دفاع می‌کنند» و خواستار عضویت سریع اوکراین در اتحادیه اروپا و تحریم‌های شدیدتر علیه روسیه هستند. 🔥

🏛 ریشه‌ها و پیوندهای سیاسی
ULI عمدتاً از اعضای گروه «Sozialnij Ruch» تشکیل شده؛ جریانی که پس از تحولات ۲۰۱۴ و ممنوعیت احزاب کمونیستی در اوکراین برجسته شد. این جریان از سوی نهادهایی چون Rosa-Luxemburg-Stiftung وابسته به (Die Linke) حمایت شده است.
رئیس آن، ویتالی دودین، در سال ۲۰۲۲ از نقش «منفعل» NATO انتقاد کرده و با ایده خلع سلاح اوکراین مخالفت کرده بود. برخی کادرهای این جریان با نهادهایی مرتبط بوده‌اند که از حمایت دولت آلمان و یک نهاد غیرانتفاعی آمریکاییNational Endowment for Democracy برخوردارند.

🧭 چرخش ایدئولوژیک و مناقشات
ULI تلاش دارد حزب چپ آلمان را به فاصله گرفتن از مواضع سنتی ضدنظامی‌گری سوق دهد. برخی فعالان این جریان حتی از اعزام نیروهای آلمانی به لیتوانی دفاع کرده‌اند. در همین حال، چهره‌هایی مانند Bodo Ramelow از «پیمان دفاعی اروپایی» سخن گفته‌اند.

⚔️ حاشیه‌ها و ائتلاف‌های جنجالی
منتقدان می‌گویند در برخی راهپیمایی‌ها، گروه‌های ملی‌گرا و حتی راست‌افراطی نیز حضور دارند و از نمادهای جنجالی استفاده می‌شود. در تظاهرات ۲۴ فوریه نیز فضای «بسیج نهایی» علیه «فاشیسم روسی» تبلیغ می‌شود.
🌍🕊این تحولات نشان می‌دهد که بخشی از چپ اروپایی در قبال جنگ اوکراین دچار شکاف عمیق شده است؛ شکافی میان سنت ضدجنگ و همسویی با سیاست‌های رسمی غرب.




سفیر آمریکا: اسرائیل حق دارد «تمام» خاورمیانه را بگیرد

⚡️
مایک هاکبی، سفیر آمریکا در رژیم صهیونیستی، در مصاحبه با تاکر کارلسون اعلام کرد اسرائیل «کاملاً حق دارد» تمام سرزمین بین رودهای نیل و فرات را تصرف کند. این منطقه شامل پنج کشور عربی به علاوه فلسطین اشغالی می‌شود.

🌍 پروژه اسرائیل بزرگ زنده است
هاکبی که یک کشیش Baptist و صهیونیست مسیحی است، در پاسخ به سوال کارلسون درباره مرزهای وعده‌داده‌شده در تورات به قوم یهود، گفت: «اگر همه‌اش را هم بگیرند، اشکالی ندارد.»
کارلسون پرسید: «پس یعنی اسرائیل حق دارد تمام سوریه، لبنان، اردن، عراق و مصر را بگیرد؟» هاکبی پاسخ داد: «این یک جمله اغراق‌آمیز بود.» اما بلافاصله اضافه کرد: «اگر از این کشورها مورد حمله قرار بگیرند و در جنگ پیروز شوند و آن سرزمین‌ها را بگیرند، آن وقت بحث دیگری است.»

🎙️ تاکر کارلسون در آستین‌های اسرائیل
جالب اینجاست که خود کارلسون که مصاحبه را انجام داد، بلافاصله بعد از این گفتگو توسط امنیت فرودگاه اسرائیل بازداشت شد! او می‌گوید پاسپورت تیمش مصادره شد و تهیه‌کننده اجرایی‌اش را ساعتها بازجویی کردند.
کارلسون در برنامه ۱۶۵ دقیقه‌ای خود گفت: «اگر در اسرائیل یک آمریکایی هستید، مطمئن باشید که دولت خودتان طرف اسرائیل را می‌گیرد، نه طرف شما را.»

🛡️ جهان چندقطبی یعنی پایان این حق‌وتو
این اظهارات هاکبی سند محکمی است بر آنچه جهان غیرغربی سالهاست فریاد می‌زند: غرب و متحدانش هنوز در رویای خاورمیانه بزرگ اسرائیل زندگی می‌کنند. اسرائیل بزرگ، از نیل تا فرات، رؤیای دیرینه صهیونیسم است. اما در جهان چندقطبی، دیگر هیچ دیکتاتور و سفیری نمی‌تواند با چند میلیارد دلار، سرنوشت ملت‌ها را تعیین کند. سوریه، لبنان، اردن و مصر، تحت الحمایه آمریکا نیستند.




خطر جنگ قریب‌الوقوع است، اما نگرانی اصلی چیست؟ حجاب در ماه رمضان!

⚠️

🧵 در شرایطی که خاورمیانه روی لبه تیغ راه می‌رود، یک عضو برجسته کمیسیون امنیت ملی مجلس در اظهاراتی شگفت‌انگیز، اولویت را نه بر تهدیدات اتمی و نه بر حضور ناوهای آمریکایی، بلکه بر مسائل داخلی متمرکز کرده است.

🎙️فرمانده نظامی: ناو آمریکایی که نزدیک شود، به نیروها مرخصی می‌دهم!
سالار ولایت‌مدار، عضو کمیسیون امنیت ملی، با اطمینان عجیبی می‌گوید: «هرگاه ناو آمریکایی به فاصله ۷۰۰ کیلومتری ایران می‌رسید، به نیروها مرخصی می‌دادم. آن ناو مانند یک لقمه در تیررس ماست و هیچ عاقلی چنین ریسکی نمی‌کند!»

🏗️ تصاویر ماهواره‌ای از استحکامات زیرزمینی
اما تصاویری منتشرشده از سوی الجزیره حاکی از آن است که رژیم در دو سه هفته اخیر – همزمان با تعویق مذاکرات – تأسیسات هسته‌ای «طالقان ۲» در پارچین را با یک سپر بتنی عظیم دفن کرده است.

💣 وال‌استریت ژورنال: ترامپ به دنبال حمله محدود
وال‌استریت ژورنال فاش کرده ترامپ در حال بررسی گزینه‌های نظامی علیه ایران است؛ از یک کارزار یک‌هفته‌ای تا حملات محدود به تأسیسات دولتی و نظامی.

🕌 نگرانی اصلی: حجاب در ماه رمضان!
اما در این میان، خبری از اظهارنظر مقامات ارشد درباره تهدیدات امنیتی نیست. در عوض، آنچه این روزها در فضای مجازی و برخی محافل خبری می‌چرخد، نگرانی فرماندهان نظامی از وضعیت حجاب در ماه رمضان است!
گویا در اتاق‌های فرماندهی، بحث بر سر مقابله با ناوهای جنگی نیست، بلکه بر سر چگونگی برخورد با زنان بدحجاب در ماه‌های آینده است. در حالی که B-52ها در منطقه می‌چرخند و تأسیسات هسته‌ای زیر کوه‌ها دفن می‌شوند، نگرانی اصلی برخی مسئولان، پوشش شهروندان در خیابان‌هاست!

🤔 پارادوکس عجیب
از یک سو نماینده مجلس می‌گوید ناو آمریکایی را تهدید نمی‌بینیم و از سوی دیگر، تصاویر ماهواره‌ای نشان می‌دهد کشور در سریع‌ترین زمان ممکن در حال استحکام‌بخشیدن به سایت‌های هسته‌ای است. این یعنی تهدید واقعی است، اما برخی نمی‌خواهند مردم بدانند.




جهان چندقطبی به دیکتاتورها هم اجازه مانور می دهد؛ ریاض اسرائیل را به نفع سوریه کنار می‌زند

🌍
«کریدور دیتای شرق به مدیترانه» که سال ۲۰۲۲ بین عربستان و یونان توافق شد، قبلاً قرار بود از اسرائیل عبور کند. اما حالا ریاض اصرار دارد که این مسیر از خاک سوریه عبور کند. این تغییر موضع نشان می‌دهد معادلات قدیمی دیگر جواب نمی‌دهند. ریاض با استفاده از قدرت اقتصادی خود، قصد دارد جایگاه دمشق را در منطقه تقویت کند و مستقیماً تلاش‌های آمریکا برای عادی‌سازی روابط با اسرائیل را به چالش بکشد.

🛡️ حتی دیکتاتورها هم گزینه‌های دیگری دارند
این جوهر نظم چندقطبی است: هیچ کشوری، صرف‌نظر از مدل حکومتی‌اش، مجبور نیست در یک حوزه انحصاری باقی بماند. سرمایه‌گذاری ۸۰۰ میلیون دلاری عربستان در زیرساخت‌های مخابراتی سوریه که ماه گذشته اعلام شد، نشان می‌دهد جهان به سمتی می‌رود که کشورها می‌توانند خارج از بلوک‌های سنتی غرب، شرکای خود را انتخاب کنند.

💔 انزوای اسرائیل، توانمندسازی سوریه
در شرایطی که محمد بن سلمان علناً جنایت‌های رژیم صهیونیستی در غزه را محکوم کرده، این تغییر مسیر زیرساختی، یک پیامد ملموس اقتصادی برای تل‌آویو به همراه دارد. کریستین اولریچسن، کارشناس خلیج فارس، می‌گوید این حرکت «با تلاش عربستان برای ادغام مجدد سوریه در منطقه و کمرنگ کردن هرگونه پیوند ملموس با اسرائیل همخوانی دارد.»

⚡️معضل یونان
آتن در حالی که سال‌ها اسرائیل را متحدی در برابر ترکیه و بیمه‌نامه‌ای برای حفظ حضور آمریکا می‌دید، حالا در موقعیت سختی قرار گرفته است. آیا یونان به دنبال سرمایه‌گذاری و واقعیت جدید منطقه می‌رود یا به ائتلاف‌های کهنه غربی می‌چسبد؟

🧵 خلاصه کلام
ما شاهد مرگ رویکرد «محور شرارت» و تولد جهانی چندقطبی و واقع‌بینانه هستیم. عربستان بدون توجه به خواست غرب با سرمایه‌های ملی خود، زیرساخت‌هایی می‌سازد که منافع ملی‌اش را تأمین کند. در این جهان جدید، حتی کشورهای به‌اصطلاح «منزوی» مانند سوریه به گره‌های ارزشمندی در شبکه‌های جهانی تبدیل می‌شوند.




نشانه‌های فروپاشی سرکردگی غرب در همایش امنیتی مونیخ و نقش “چپ” در سپیده‌دمِ جهانِ چندکانونی

مقاله ۴۸/۱۴۰۴
۱ اسفند ۱۴۰۴، ۲۰ فوریه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار


جهان با شتابی کم‌مانند در آستانه دگرگونی‌ای ژرف و بنیادین ایستاده است. سامانی که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و با برتری بی‌چون‌وچرای آمریکا شکل گرفت، اکنون نشانه‌های فرسودگی و واپس‌نشینی خود را آشکارا بروز می‌دهد.
برآمدن چین، روسیه، هند و همگرایی کشورهایی در چارچوب بریکس، نشان می‌دهد که کانون‌های تازه‌ای از توان اقتصادی، سیاسی و فناورانه در روند شکل‌گیری‌اند و میدان جهانی دیگر جولان یکه‌تازی یک نیرو نیست؛ جهان، به آرامی به پهنه‌ای چندکانونی دگرگون می‌شود که در آن هم‌سنگی نیروها و بازآرایی قدرت‌های تاریخی به چشم می‌آید.

آمریکا و هم‌پیمانانش با همه توان می‌کوشند تا این روند را بایستانند یا کُند کنند؛ از فشار اقتصادی و سیاست‌های تحریمی گرفته تا آرایش‌های نظامی و جنگ رسانه‌ای، و از تحریم فناوری‌های پیشرفته تا بندوبست‌های استراتژیک، همه در خدمت پاسبانی از جایگاه برتر و جلوگیری از کاهش نفوذ جهانی دیگر کشورها به کار گرفته می‌شود. در برابر، نیروهای نوخاسته و نوپا با تکیه بر دادوستد با پول‌های ملی، گسترش پیوندهای منطقه‌ای، سرمایه‌گذاری در انرژی و فناوری، و همکاری‌های چندسویه، در پی ساختن سامانی هستند که در آن برتری یک‌سویه جای خود را به هم‌سنگی کانون‌ها و ارجمندی میان روابط قدرت‌ها بدهد.

این نوشته می‌کوشد در پرتو همایش ایمنی مونیخ، این گذار تاریخی و پیچیده را واکاوی کند؛ گذاری که نه تنها آرایش نیروها و مناسبات قدرت در جهان را دگرگون می‌سازد، بلکه جایگاه و راهِ «چپ» را نیز در برابر دوگانه‌های جنگ و صلح، امپریالیسم و خلق، و سرمایه و کار، روشن و بازتعریف می‌کند.

همایش ایمنی مونیخ؛ نیایشگاه ناتو در برابر جهان چندکانونی

همایش ایمنی مونیخ که زمانی بستری برای گفت‌وگو میان شرق و غرب بود، امسال تالار پژواک پرهزینه‌ای برای جنگ‌افروزی غرب شده است. این گردهمایی که با پشتیبانی مالی دولت آلمان و شرکت‌های جنگ‌افزارسازی برگزار شده بود، دیگر جایی برای شنیدن صدای دگراندیشان یا پیشنهادهای آشتی‌جویانه نبود. نشست‌های آن درباره روسیه بدون نمایندگان روس، درباره چین با کمترین نمایندگی، و درباره صلح بدون پژوهشگران راستین در این زمینه برگزار شد.

هم‌نشستِ امنیتی مونیخ ۲۰۲۶ برای به چالش کشیدن رفتار کنونی آمریکا با اروپا برگزار شد، اما در عمل این نشست وابستگی و سرسپردگی اروپا را آشکارتر کرد. مارکو روبیو با زبانی آشتی‌جویانه‌تر و شیرین‌تر از گذشته گفت که آمریکا خواهان نوسازیِ پیمان با اروپا است، به‌شرطی که اروپا نقشِ خود را در راستایِ منافعِ واشنگتن، – افزایشِ هزینه‌هایِ دفاعی، همسوییِ سیاسی و فرمانبرداری در برابرِ راهبردهایِ کلانِ آمریکا – بپذیرد. پیام روشن بود؛ دوستی پابرجا است، اما تا جایی که اروپا از خطِ قرمزهای امریکا فراتر نرود.

در برابرِ این پیام، پاسخِ اروپاییان آمیزه‌ای از نگرانی و پذیرش بود. کلاودیا ماجور (Major)، از برجسته‌ترین پژوهشگران اروپایی در زمینه امنیت، دستیار اندیشکده صندوق مارشال آلمانِ ایالات متحده (German Marshall Fund of the United States)، به روشنی گفت: «امریکا می‌گوید که اگر از ما پیروی کنید، می‌توانیم همکار بمانیم». صدراعظم آلمان، فریدریش مرتس، نیز با زبانی نرم‌تر گفت: «فرهنگِ جنگِ ماگا، فرهنگِ ما نیست» و از اروپا خواست که بیشتر بر پای خود بایستد. ولی هنگامی که روزنامه‌نگاران غربی برای روشنگری درباره کشتار ددمنشانه بورژوازی صهیونیسم در غزه تحریم می‌شوند، و اتحادیه اروپا برای کشتارکنندگان جنگ‌افزار می‌فرستد، دیگر سخن گفتن از ارزش‌های اروپایی دشوار می‌شود و به یک شوخی می‌ماند.

هرچند گه‌گاه سخن از «استقلالِ راهبردی» و «افزایشِ قدرتِ تصمیم‌گیری» به میان می‌آید، ولی اتحادیه اروپا در عمل چارچوبِ سیاست واشنگتن را پذیرفته است. دنبال کردن تحریم‌هایِ پرهزینه علیه روسیه، وابستگیِ فزاینده به انرژیِ آمریکا و خاموش‌سازیِ صداهایِ منتقد در درون، نشانه‌هایِ این پذیرش‌اند. این روند نشان می‌دهد که اتحادیه اروپا هم‌چنان در پی همسویی با سیاست‌های واشنگتن است. بدین‌سان، همکاریِ دو سویِ آتلانتیک بیش از آن‌که برابر باشد، رابطه‌ای رهبری‌شده است که در آن اروپا، با اندکی گلایه، نقشِ همراهِ پیرو را بازی می‌کند.

این فضای پرتنش و نمایش قدرت، نه تنها سرشت فرمانروایی غرب را آشکار می‌کند، بلکه زمینه را برای بررسی گسترده‌تر پیامدهای تاریخی و راهبردی آن فراهم می‌آورد؛ پی‌آمدهایی که نه تنها نظم جهانی، بلکه جایگاه و عملکرد نیروهای نوخاسته و جهان چندکانونی را نیز روشن می‌سازد.

پایان فرمانروایی غرب و تاریخ پرفرازونشیب آن

سامان بین‌المللی پس از جنگ جهانی دوم، که به سرکردگی آمریکا و هم‌پیمانان غربی پایه‌گذاری شد، اکنون در آستانه فروپاشی سراسری است. نشانه‌های این ریزش را می‌توان در ناتوانی غرب در چاره‌جویی آشفتگی‌های بی‌شمار جهانی، کاهش نفوذ اقتصادی و سیاسی آمریکا و پدیداری پیمان‌های نوپا دید. وزیر خارجه روسیه، سرگئی لاوروف، در تازه‌ترین گفت‌وگوی خود گفته است که «هیچ نشانه‌ای از کاهش تنش بین آمریکا و روسیه دیده نمی‌شود».

برای درک ژرف دگرگونی‌های کنونی، باید نگاهی به تاریخ پرفرازونشیب فرمانروایی غرب بر جهان داشت. غرب، به‌ویژه اروپای غربی و سپس ایالات متحده، پس از سده‌ها غارت، استعمار و بهره‌کشی از ملت‌های جنوب جهان، اکنون با واقعیتی تلخ، پایان هژمونی بی‌چون‌وچرا، روبه‌رو شده است. از سده پانزدهم، زمانی که کشتی‌های پرتغالی و اسپانیایی ساحل‌های آفریقا و آمریکا را پیدا کردند، تا دوران طلایی استعمار بریتانیا و فرانسه در سده نوزدهم، و تا تازش و تاخت‌وتازهای نظامی بی‌پایان آمریکا در سده بیستم و بیست‌ویکم، غرب همواره از هر ابزار برای نگه‌داشت فرمانروایی و منافع ملی خود بهره‌جویی کرده است. نمونه‌هایی از تاریخ پرخاشگری غرب برای نگه‌داشت چیرگی را در زیر می‌خوانیم.

برده‌گیری و چیرگی سرزمینی:
میلیون‌ها آفریقایی با زور از سرزمین خود ربوده و به قاره آمریکا برده شدند. دارایی‌ای که از این دادوستد پلید به دست آمد، پایه‌های جهش صنعتی اروپا را استوار کرد. برآورد می‌شود میان سده‌های پانزدهم تا نوزدهم بیش از ۱۲میلیون آفریقایی از خانه و کاشانه خود کنده شدند و نزدیک به دو میلیون نفر در راه جان باختند.

کشتارهای دوره چیرگی سرزمینی:
در کنگو، زیر فرمانروایی لئوپولد دوم بلژیکی، میان سال‌های ۱۸۸۵ تا ۱۹۰۸ میلیون‌ها نفر جان خود را از دست دادند. در هند نیز فرمانروایی بریتانیا تنگ‌سالی‌های ساخته‌وپرداخته‌ای پدید آورد که میلیون‌ها تن را به کام مرگ کشاند. پیامدهای خشک‌سالی بزرگ ۱۸۷۶ تا ۱۸۷۸ که با سیاست‌های اقتصادی بریتانیا افزایش یافت، میان ۶ تا ۱۰ میلیون قربانی گرفت.

جنگ‌های تریاک علیه چین:
در سده نوزدهم، بریتانیا برای واداشتن چین به پذیرش خریدوفروش تریاک، دو جنگ به راه انداخت که به «جنگ‌های تریاک» شناخته می‌شوند. پس از پیروزی، بریتانیا هنگ‌کنگ را برای ۱۵۵ سال از آنِ خود کرد و برای خود نگه داشت. این رویدادها نمادی از سخت‌دلی غرب در پیگیری منافع ملی اقتصادی به هر بها بود.

کودتاهای برنامه‌ریزی‌شده و پشتیبانی از فرمانروایان خودکامه:
در سال ۱۹۵۳، آمریکا و بریتانیا با سرنگونی دولت برگزیده محمد مصدق، روند مردم‌سالاری نوپای ایران را در هم شکستند و فرمانروایی خودکامه محمدرضا را برای ۲۵ سال دیگر پایدار کردند. انگیزه اصلی، در دست گرفتن نفت ایران بود. در ۱۹۵۴، آمریکا با سرنگونی دولت برگزیده جاکوبو آربنز (Jacobo Árbenz) در گواتمالا، دگرگونی‌های زمین‌سپاری و ملی‌سازی دارایی‌های شرکت یونایتد فروت (United Fruit Company) را ناکام گذاشت. در ۱۹۷۳، با پشتیبانی آمریکا، سالوادور آلنده در شیلی کنار زده شد و بازداشتگاه‌ها و شکنجه‌گاه‌های آگوستو پینوشه جای آن را گرفت. این رشته در کنگو، جمهوری دومینیکن، آرژانتین، گرانادا، پاناما، ونزوئلا و هندوراس نیز دنبال شد. غرب در دوره جنگ سرد و پس از آن از خودکامگانی چون سوهارتو در اندونزی، صدام حسین در عراق، ضیاءالحق در پاکستان و حسنی مبارک در مصر پشتیبانی کرد. سنجه اصلی این پشتیبانی‌ها همسویی با سیاست‌های غرب و منافع ملی آن بود، نه مردم‌سالاری و حقوق بشر.

تحریم‌های زمین‌گیر‌کننده:
پس از انقلاب ۱۹۷۹ در ایران، آمریکا دهه‌ها تحریم‌های سختی علیه مردم ایران به کار بست که پیامد آن کمبود دارو، خوراک و نیازهای پایه بوده است. تحریم‌های کشنده علیه عراق در دهه ۱۹۹۰ نیز به مرگ صدها هزار کودک انجامید. تحریم‌های آمریکا علیه کوبا که از ۱۹۶۰ تاکنون دنبال می‌شود و گسترش نیز یافته است، هر سال در سازمان ملل نکوهش می‌شود و زندگی میلیون‌ها کوبایی را زیر فشار گذاشته است.

جنگ‌های رودررو و جانشینی:
جنگ ویتنام (۱۹۵۵–۱۹۷۵) بیش از سه میلیون ویتنامی را به کام مرگ برد. یورش ۲۰۰۳ به عراق با بهانه جنگ‌افزارهای کشتار همگانی، صدها هزار کشته و بی‌ثباتی گسترده بر جای گذاشت. یورش ۲۰۰۱ به افغانستان پس از بیست سال با پس‌نشینی آمریکا پایان یافت و کشوری آشفته برجای گذاشت. بمباران لیبی در ۲۰۱۱ این کشور را ویران کرد. جنگ یمن از ۲۰۱۵ با پشتیبانی جنگ‌افزاری و داده‌ای غرب، یکی از بزرگ‌ترین فاجعه‌های انسانی سده بیست‌ویکم را آفرید.

ترور و کشتار سازمان‌یافته:
ترور پاتریس لومومبا در ۱۹۶۱ تا کشتن چه گوارا در ۱۹۶۷، و نیز سرکوب بسیاری از چهره‌های سیاستی در آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا، نمونه‌هایی از دست‌یازی‌های پنهان و آشکار امریکا به دیگر کشورها هستند.

زیر پا گذاشتن پیمان‌های جهانی و فروپاشی پیمان‌های هسته‌ای:
برون‌رفتن یک‌سویه آمریکا از پیمان موشک‌های هسته‌ای میان‌برد (INF) در ۲۰۱۹، نپیوستن به دادگاه کیفری جهانی و چشم‌پوشی از قطعنامه‌های سازمان ملل درباره فلسطین، نمونه‌هایی از این رویکرد است که بر تضادهای غرب با قانون‌های جهانی افزوده است. شاید خطرناک‌ترین دگرگونی سال‌های گذشته، پایان یافتن پیمان هسته‌ای New START میان ایالات متحده آمریکا و روسیه باشد. این پیمان که در سال ۲۰۱۰ امضا شده بود، امریکا در فوریه ۲۰۲۶ خود را از آن کنار کشید و تاکنون جایگزینی برای آن پیدا نشده است. در واکنش به این رخداد، بولتن دانشمندان اتمی، (Bulletin of the Atomic Scientists)، عقربه‌های «ساعت قیامت» را به ۸۵ ثانیه مانده به نیمه‌شب – یعنی بالاترین نشانه هشدار نابودی جهان – رساند.

پیامدهای این فروپاشی بسیار نگران‌کننده است. اکنون آمریکا و روسیه — هر یک با ۵۰۰۰ کلاهک هسته‌ای — می‌توانند بدون چارچوب بازرسی، زرادخانه‌های خود را گسترش دهند. سازوکارهای بازرسی دوسویه نیز از کار افتاده و هر دو کشور ناچار خواهند بود برنامه‌ریزی‌های خود را بر پایه بدبینانه‌ترین گمان درباره هدف‌های دیگری انجام دهند. این شرایط می‌تواند آغازگر یک مسابقه‌ی تازه‌ی جنگ‌افزاری باشد؛ همانند دوران جنگ سرد، جهان به سوی انباشت دوباره جنگ‌افزار راهبردی می‌شود.

استیون استار (Steven Starr)، کارشناس خلع سلاح هسته‌ای، هشدار داده است که شمار کلاهک‌های آماده پرتاب می‌تواند تا دو برابر افزایش یابد. هم‌چنین اندیشکده چتم هاوس (Think Tank Chatham House) می‌گوید که برنامه‌ریزی راهبردی در هر دو سو بیش از پیش زیر سایه بی‌باوری به هم دیگر انجام می‌شود.

روسیه بارها پیشنهاد دراز کردن (تمدید) پیمان نیو استارت را داده، اما آمریکا بر این نکته پافشاری دارد که چین نیز باید به چنین چارچوبی بپیوندد. چین که ۵۰۰ کلاهک هسته‌ای دارد — نزدیک به یک‌دهم زرادخانه آمریکا و روسیه — این درخواست را نادرست می‌داند و بر گفت‌وگو میان واشنگتن و مسکو در این باره پافشاری می‌کند. با این همه، بازگشت به میز گفت‌وگو هم‌چنان دور از دسترس می‌نماید. در سایه نبود بازرسی، زمان کنونی بزرگ‌ترین خطر برای انسان از زمان بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ به شمار می‌رود. جهانی که آن‌ها می‌گفتند که با پایان جنگ سرد امن‌تر می‌شود، اکنون بار دیگر در سایه لگام‌گسیخته جنگ‌افزار هسته‌ای به پرتگاه نابودی نزدیک شده است که نشان‌دهنده تضاد آشکار میان سخن‌های غرب برای امنیت و کارهای عملی و واقعی آن است.

در چنین فضای ناپایدار و پیچیده، فروپاشی سرکردگی غرب نه تنها یک واقعیت تاریخی، بلکه آغازی است برای شکل‌گیری نظم نوین جهانی. جهان اکنون به دورانی گام گذاشته است که کانون‌های تازه قدرت، از شرق و جنوب، توان و نفوذ خود را در اقتصاد، سیاست و فناوری گسترش می‌دهند و مرزهای سنتی فرمانروایی و یکه‌تازی را به چالش می‌کشند. این دگرگونی، ارزیابی دوباره‌ی جایگاه ملت‌ها، پیوندها و نقش‌های کهن را فراهم می‌کند و زمینه را برای پیدایش جهان‌سامانی چندکانونی با بخشش برابرتر نیرو فراهم می‌کند.

در سپیده‌دمِ جهانِ چندقطبی

ساختار تاریخی غرب بر پایه چیرگی سرزمینی، بهره‌کشی و انباشت دارایی از راه چپاول ملت‌ها شکل گرفته است. بسیاری از دارایی‌هایی که امروز در موزه‌های لندن، پاریس و نیویورک دیده می‌شود، دستاورد همین یغمای چندسده‌ای؛ از الماس کوه نور گرفته تا سنگ‌نگاره‌ها و یادگارهای باستانی مصر و آفریقا است.

اکنون که جهان به سوی چندکانونی شدن پیش می‌رود و کشورهایی چون چین، روسیه، هند، آفریقای جنوبی و برزیل جایگاه تازه‌ای در اقتصاد و سیاست جهانی می‌یابند، غرب با این حقیقت روبه‌رو شده که دیگر یکه‌تاز میدان نیست. اما تجربه پنج سده گذشته نشان می‌دهد که غرب برای نگه‌داشت هژمونی خود، از به‌کارگیری جنگ، تحریم، کودتا، ترور و فشار فرهنگی پرهیز نخواهد کرد. جنگ، تحریم، خریدن کارگزاران، کشتار هدف‌مند، کودتا، جنگ‌های جانشینی، یورش فرهنگی و هر ابزار دیگری که بتوان پنداشت، به کار گرفته می‌شود تا سامان تازه جهانی یا پدید نیاید، یا اگر پدید می‌آید، جایگاه برتر غرب در آن پایدار بماند.

با ژرفش تضادهایی که ریشه در کمیابی مواد برجسته معدنی و افزایش هوشیاری ملت‌های جهان جنوب دارد، پایداری امپریالیسم هر روز دشوارتر می‌شود. کمیابی مواد خام راهبردی – از لیتیوم و کبالت گرفته تا عناصر کمیاب خاکی – که برای گذار انرژی و صنعت‌های پیشرفته نیازمند هستند، نه‌تنها رقابت را میان گردان امپریالیسم غرب افزایش داده، بل‌که شکاف میان بورژوازی کشورهای جنوب و امپریالیسم اروپایی-آمریکایی را نیز ژرف‌تر ساخته است.

در گذشته، بورژوازی کشورهای پیرامونی می‌توانست با واگذاری بخشی از ارزش افزوده و منابع خود به مرکز، از کمک‌های نظامی امپریالیسم برای سرکوب طبقه کارگر و دیگر رنجبران بهره‌مند شود. در این شرایط نوین، بورژوازی کشورهای جنوب جهانی دیگر نمی‌تواند مانند گذشته بخشی از سهم چپاول خود را به سود کشورهای متروپل غربی کنار بگذارد. کمیابی منابع و رقابت فزاینده جهانی برای دستیابی به این مواد، برگ برنده‌ای به دست سرمایه‌داران جنوب داده است. آن‌ها اکنون می‌توانند میان خریداران گوناگون گزینش کنند و دیگر ناچار نیستند که همه‌ی تخم‌مرغ‌های خود را در سبد اروپایی-آمریکایی بگذارند.

با این همه، این مانور تازه نیز بدون هزینه نیست. طبقه‌های پایینی که هوشیاری‌شان روزبه‌روز افزایش می‌یابد، به خوبی دریافته‌اند که تضاد آشتی‌پذیر میان بورژوازی بومی و امپریالیسم، سرشت و ژرفش بهره‌کشی را در درون مرزها دگرگون نکرده و غارت از دارایی ملی را کمتر نساخته است. آن‌ها می‌دانند که هم امپریالیسم و هم سرمایه‌داران بومی آماده‌اند که منافع طبقاتی رنجبران و ملی را فدای منافع خود کند.

تحلیل‌های ساختاری تری‌کونتیننتال (Tricontinental) از هشت تضادِ برتر، به درستی از تضاد در درون کشورهای جنوب نیز سخن می‌گوید. سرمایه‌داران این کشورها در تنگنای تاریخی بی‌همانندی گرفتار آمده‌اند: از یک سو نمی‌توانند مانند گذشته با اروپایی-آمریکایی‌ها هم‌آغوش شوند. از سوی دیگر، برای سرکوب طبقه‌های فرودست کم‌وبیش به همکاری با امپریالیسم نیاز دارند. در این تحلیل‌ها، طبقه‌های فرودست، اکنون با درک ژرف‌تری از سازه‌های بهره‌کشی، هم‌زمان با دو دشمن روبه‌رو هستند: امپریالیسم اروپایی-آمریکایی که به دنبال به دستگیری سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی آن‌هاست، و سرمایه‌داری بومی که هم به بهره‌کشی ددمنشانه آنان می‌پردازد و هم آماده دادوستد بر سر سرنوشت آن‌ها با همین امپریالیسم است.

در این سپهرِ در‌ روند دگرگونی، پرسش اصلی دیگر تنها توانایی اقتصادی یا ژئوپلیتیکی نیست، بلکه بازسازی شیوه‌ی بازی در سطح جهانی و نقش نیروهای نوپدید در آن است. چگونه می‌توان هم‌سنگی میان بلوک‌های تازه را پایدار کرد، و چه راه‌هایی برای کاهش فشار یک‌سویه‌ی غرب و افزایش هم‌سنگی کانون‌ها می‌توان یافت؟ این پرسش‌ها سرآغاز بررسی ژرف‌تری از ابزارها، راهبردها و سنجه‌های نوین قدرت در جهان چندکانونی است؛ بررسی‌ای که نه تنها به تحلیل دولت‌ها و بلوک‌ها می‌پردازد، بلکه روندهای اقتصادی، فناوری و اجتماعی را نیز در پرتو رقابت و همکاری جهانی می‌سنجد.

نقش بنیان‌گذاران جهان چندکانونی و بریکس

سرگئی لاوروف در گفت‌وگو با شبکه بریکس‌تلویزیون (TV BRICS) گفت که دولت ترامپ نه‌تنها سیاست‌های ضدروسی دولت بایدن را همچنان دنبال می‌کند، بلکه در برخی زمینه‌ها آن را افزایش هم داده است. به گفته لاوروف، دولت ترامپ در آوریل ۲۰۲۵ فرمان ۱۴۰۲۴ را که دارایی‌های پولی روسیه را بسته بود، دراز کرد. او این کار را دنباله همان راه دولت پیشین دانست؛ راهی که سخن درست را با کردار دشمنانه دنبال می‌کند.

در اکتبر ۲۰۲۵، تنها چند هفته پس از دیدار ولادیمیر پوتین و ترامپ در آلاسکا، آمریکا لوک‌اویل (Lukoil) و روس‌نفت (Rosneft) را زیر تحریم تازه‌ای گذاشت. از نگاه مسکو، این کار نشانه دوچهرگی و بی‌باوری بود. لاوروف همچنین از برخورد آمریکا با نفت‌کش‌های روسیه در آب‌های آزاد خرده گرفت و آن را ناسازگار با پیمان جهانی دریاها دانست.

در سوی دیگر، فشارهای آمریکا بر چین نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از این راهکار کلان برای لگام زدن به روند جهان چندکانونی است. واشنگتن با چرخش راهبردی به آسیا، گسترش هم‌پیمانی‌های امنیتی، تحریم فناورانه، جلوگیری از فروش نیمه‌رساناها و کارزارهای سیاسی و رسانه‌ای، می‌کوشد روند پیشرفت صنعتی و فناورانه پکن را کُند کند. سیاست باج‌های سنگین، محدودسازی دسترسی چین به فناوری‌های پیشرفته و فشار بر هم‌پیمانان برای کاهش دادوستد اقتصادی با این کشور، همگی در راستای لگام زدن به رقیبی است که توانسته بدون پشتوانه الگوی غربی، رشد پایدار و گستره جهانی به دست آورد.

لاوروف بر این باور است که آمریکا برای نگه‌داشتن چیرگی خود از هیچ فشاری پرهیز نمی‌کند. به گفته او، جهان در روند گذار به ساختاری چندکانونی است و اندازه اقتصاد کشورهای بریکس از گروه ۷ پیشی گرفته است. سرمایه‌گذاری در پژوهش و باتری‌های پیشرفته، انرژی نو و عناصر کمیاب خاکی، پکن را بازیگری برابر با جنگ‌افزارهای آمریکا کرده است. نزدیک به ۹۰٪ این مواد در سرزمین خود چین یافت می‌شوند که ابزار راهبردی مهمی در رقابت جهانی است.

در این چارچوب، پاسخ بنیان‌گذاران جهان چندکانونی بیش از آن‌که واکنشی کوتاه‌زمان به فشارهای غرب باشد، تلاشی ساختاری برای دگرگون کردن هم‌سنگی نیروها در جهان است. بریکس کوشیده است با گسترش همکاری‌های اقتصادی، پولی و بانکی، از وابستگی دیرینه به دلار و نهادهای زیر فرمان غرب بکاهد. گسترش دادوستد با پول‌های ملی، نیرومند کردن بانک پیشرفت نوین، ساخت سازوکارهای پرداخت جایگزین و همکاری گسترده در زمینه انرژی، زیرساخت و فناوری، از دستاوردهای مهم این روند بوده است. افزایش شمار عضوها و گرایش کشورهای بسیار جنوب جهانی برای پیوستن به این چارچوب، نشان می‌دهد که بریکس باشگاهی برای کشورهایی شده است که دیگر مانند گذشته خواهان وابستگی یک‌سویه به غرب نیستند.

با این همه، این راه تهی از دشواری نیست. ناسازگاری‌های ژئوپلیتیکی و اقتصادی میان عضوها، رقابت‌های منطقه‌ای و سطح‌های گوناگون پیشرفت صنعتی، یکپارچگی درونی این بلوک را با چالش روبه‌رو می‌کند. افزون بر این، در بسیاری از کشورهای بریکس که اقتصاد سرمایه‌داری دارند، تضاد طبقاتی میان طبقه کارگر و بورژوازی همچنان تضادی بنیادین است. رشد اقتصادی و گسترش سرمایه‌گذاری به کاهش بهره‌کشی یا برابری اجتماعی نیانجامیده و در برخی کشورها، شکاف‌های درآمدی و نابرابری‌های اجتماعی ژرف‌تر شده است. این تضادهای درونی می‌تواند هم‌زمان با فشارهای بیرونی، روند همگرایی پایدار را پیچیده‌تر سازد. بریکس هنوز بیش از آن‌که یک هم‌پیمانی سیاسی ـ جنگی همگون باشد، چارچوبی نرم برای هماهنگی منافع مشترک است. وابستگی دوسویه عضوها به بازارها و سامانه پولی جهانی نیز گذار شتابان به نظمی پولی مستقل را دشوار و آهسته کرده است.

با همه این چالش‌ها، روند کلان نشان می‌دهد که بنیان‌گذاران جهان چندکانونی، به‌ویژه در چارچوب بریکس، توانسته‌اند سنگینی اقتصادی و سیاسی خود را در سامانه جهانی افزایش دهند و گفتاری جایگزین در برابر یک‌سویه‌گرایی غرب پیش بگذارند؛ گفتاری که بر چندسویه‌گرایی، ارج‌گذاری به فرمان‌روایی ملی، گوناگونی راه‌های پیشرفت و بازپخش قدرت در ساختارهای جهانی پافشاری می‌کند.
با همه‌ی دشواری‌ها و ناسازی‌های درونی، تجربه‌ی بریکس نشان می‌دهد که جهان چندکانونی، هرچند شکننده و ناهمگون، زمینه‌ای تازه برای بازپخش قدرت در جهان فراهم آورده است.

اما این بازپخش، تنها در سطح دولت‌ها و بلوک‌های اقتصادی رخ نمی‌دهد؛ نیروهای اجتماعی و جنبش‌های مردمی نیز می‌توانند و باید در آن اثرگزار باشند. پرسش اکنون این است که چگونه نیروهای «چپ» و صلح‌خواه، در جهانی که چهارچوب‌ها، بایسته‌ها و شیوه‌های آن را بریکس و دیگر کانون‌های نوپدید بازنویسی می‌کنند، می‌توانند نقش خود را بازی کنند و از پایین، در کنار روندهای کلان، بن‌مایه‌ای برای دادگری اجتماعی، صلح و خودایستایی ملت‌ها بسازند. این پرسش، سرآغاز بررسی راه‌بردهای عملی و اخلاقی چپ در سپهر نوین جهان است.

کارِ ”چپ”؛ سا‌زمان‌دهی از پایین

در جهانی که فرمانروایان در مونیخ و واشنگتن درباره «ایمنی» رای می‌زنند، نیروهای ”چپ” و صلح‌خواه نمی‌توانند با همان افزارها به میدان آیند. آنان نه دارایی کلان دارند، نه رسانه‌های بزرگ و نه پشتیبانی جنگی. برتری‌شان نه زر است و نه نیروی سخت، بل‌که پیوندهای انسانی، باور همگانی و توان سامان‌دهی و بسیج بومی است. نیروی ”چپ” و صلح‌خواه اگرچه سپاه و دارایی ندارد، اما می‌تواند پشتوانه‌ای داشته باشد که هیچ دولت نیرومندی به‌آسانی به دست نمی‌آورد: مشروعیت اخلاقی و پیوند ژرف با زندگی مردم. راه پیشِ رو نه هماوردی با قدرت‌ها، بل‌که سامان‌دهی پایدار، آموزش پیوسته و ساختن باور همگانی از پایین است.

از این‌رو نخستین گام، استوار کردن هسته‌های کوچک اما پایدار در کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها و کوی و برزن است؛ گروه‌های خوانش، انجمن‌های پیشه‌وران و سندیکاها که بتوانند درباره اقتصاد نئولیبرالیستی و روبنای ایدئولوژیک آن آگاهی‌رسانی کنند.

گام دوم، بهره‌گیری سنجیده از افزارهای کم‌هزینه پیوندی است. اگر رسانه‌های بزرگ در دسترس نیست، رسانه‌های خُرد، پادپخش‌ها، نامه‌برگ‌های دیجیتال و تارنگارهای همگانی می‌توانند آوای آنان را بازتاب دهند. فراهم آوردن نوشتارها و گزارش‌های ساده و آموزنده درباره پیامدهای نظام سرمایه‌داری، جنگ، تحریم و نظامی‌گری بر زندگی مردم، کاری شدنی و کارساز است.

گام سوم، پیوند دادن خواست صلح با خواست نان و کار است. آن‌گاه که هزینه‌های جنگی بالا می‌رود و بودجه رفاه و بهزیستی کاهش می‌یابد، باید این پیوند برای مردم روشن شود. پیکار با گرانی انرژی، پاسداری از خدمت‌های همگانی و ایستادگی در برابر واگذاری افسارگسیخته دارایی‌های همگانی می‌تواند به‌گونه‌ای آشکار با نقد جنگ‌افروزی گره بخورد. ”چپ” می‌تواند از خواست‌های ضدجنگ و دادخواهانه توده‌ها برای بسیج آن‌ها علیه این دستگاه بهره‌برداری کند.

گام چهارم، برپا کردن پیوندهای فرامرزیِ کوچک اما کارآمد؛ نه وابسته به اردوگاه‌های بزرگ، بل‌که بر پایه همکاری میان صلح‌خواهان، سندیکاهای کارگری، گروه‌های زنان، کنشگران محیط زیست و روزنامه‌نگاران مستقل است. دادوستد تجربه، آزمون‌ها، نوشتارهای همسو و کارزارهای هماهنگ برخط (آنلاین)، افزارهایی کم‌هزینه اما اثرگذارند.

گام پنجم، ”چپ” می‌تواند و باید از روند تاریخی گذار به جهانی چندکانونی؛ جهانی که در آن واشنگتن و بروکسل یگانه فرمان‌رانِ سرنوشت دیگران نباشند، پشتیبانی کند. این پشتیبانی می‌تواند دربرگیرنده همیاری با دولت‌های عضو بریکس و دیگر قدرت‌ها در برنامه‌های ضدجنگ و ضد‌بندوبست اقتصادی با نهادهای امپریالیستی باشد. اما این همیاری، همچون تیغی دو لبه است: اگر چشم‌بسته انجام شود، ”چپ” به نیروی کمکی سرمایه‌داران بومی دگرگون خواهد شد. نباید از یاد برد که سرمایه‌داران کشورهای بریکس ـ چه «ملی» و چه «انگلی» ـ سرشتی دوگانه دارند. آنان تا آنجا با امپریالیسم غرب در ستیزند که سود و چیرگی‌شان در بازار جهانی به خطر افتد؛ اما در درون مرزهای خود، سخت‌ترین بهره‌کشان کارگران و کوبندگان جنبش‌های مردمی‌اند. هرگاه خیزش‌های کارگری یا زیست‌بومی سودشان را به خطر اندازد، آماده‌اند با همان قدرت‌های امپریالیستی بزرگ کنار آیند و طبقه کارگر و ”چپ” بومی را سرکوب کنند.

چنین همکاری‌ای باید بر دو پایه استوار باشد: نخست، پشتیبانی راهبردی از دولت‌های بریکس در آنجا که از منافع توده‌های مردم در برابر جنگ‌افروزی و بندوبست‌های یک‌سویه پاسداری می‌کند. دوم، نقد بی‌درنگ و بی‌پروا از شیوه‌های ضدکارگری، سرکوب سیاسی و نابرابری‌های ریشه‌دار در همین کشورها. ”چپ” باید نشان دهد که حتا در جهانی چندکانونی نیز، در هر نظام سرمایه‌داری با هر رنگ و درفش، تضاد کار و سرمایه هم‌چنان تضاد بنیادین است. تنها با چنین خودایستایی سیاسی و پاسداری از استقلال طبقاتی خویش است که ”چپ” می‌تواند از افتادن به دامِ بازیچه شدن در دست قدرت‌های بزرگ برهد و پشتوانه راستین خود ـ یعنی حقانیت اخلاقی و پیوند ژرف با مردم ـ را نگاه دارد.

پایان سخن

جهان امروز ایمن‌تر از دیروز نیست. با پایان پیمان‌های هسته‌ای، افزایش تنش‌ها میان قدرت‌های بزرگ، نظامی‌گری فزاینده غرب و دگرگونی آیین‌نامه هم‌پیمانان دیرینه، به نقطه‌ای رسیده‌ایم که کارشناسان آن را «جنگ سرد دوم» می‌خوانند. تضاد این بار این است که به جای دو بلوک شرق و غرب، با شبکه‌ای پیچیده از قدرت‌ها و تضاد منافع روبه‌رو هستیم.

دگرگونی‌های کنونی، نگاره‌ای روشن از گذار جهان به سوی سامان چندقطبی به پیش می‌گذارد. آمریکا که تا دیروز خود را «سرکرده جهان آزاد» می‌نامید، اکنون قدرت‌های اقتصادی نوپدید مانند چین، روسیه، هند و برزیل را رقیب خود می‌بیند و خواهان دوستی و همکاری با اروپا، تنها به شرط سرسپردگی سراسری آن است.

جهان در روند دگرگونی است و هیچ قدرتی نمی‌تواند برای همیشه جلوی خیزاب تاریخ را بگیرد. اما واکنش واشنگتن به این گذار تاریخی چیست؟ آمریکا در سال‌های گذشته رویارویی تندتری با چین و به‌ویژه روسیه در پیش گرفته است. گرایش به نیرومندسازی سپاه و جنگ‌افزار از فزون‌کردن بودجه‌های جنگی و گسترش جنگ‌افزارهای هسته‌ای گرفته تا برگزاری نشست‌ها و رزمایش‌هایی که بر توان رزمی و ایمنی تمرکز دارند نیز چشمگیر است.

در سوی دیگر، مسکو زیر فشارهای روزافزون، از پشتیبانی دیدگاهی از هم‌پیمانان دوری گرفته و به منافع ملی خود می‌اندیشد. چین و کره شمالی نمونه‌هایی از «دوستان دلیر» هستند که نقش برجسته‌ای برای روسیه کنونی بازی می‌کنند. چین با برنامه‌ریزی درازمدت، زیرساخت‌های جهان چندکانونی را می‌سازد و با کشورهای جنوب همکاری می‌کند، بدون دست‌اندازی در کارهای درونی دیگران. سرمایه‌گذاری در فناوری‌های نو و منابع بنیادین، آن را به بازیگری هم‌سنگ با توان‌های بزرگ دگرگون کرده است.

جهان جنوب امروز پهنه رویارویی سه نیروست: امپریالیسم اروپایی-آمریکایی که برای زنده ماندن به هر بها به منابع آن نیاز دارد، سرمایه‌داران بومی که در میان دو آتش گرفتار شده‌اند، و طبقه‌های فرودستی که با هوشیاری خواهان عدالت و پایان بهره‌کشی و استعمارند. سرنوشت نظم نوین جهانی در جنوب به برایند این کشمکش وابسته است. به سخنی دیگر، هوشیاری فزاینده طبقه‌های فرودست، همراه با کمیابی منابع و چندقطبی شدن جهان، سه گوشه‌ای (مثلثی) از فرصت‌ها را فراهم کرده که در آن می‌توان هم امپریالیسم را به پس راند و هم از سرمایه‌داران بومی امتیازهای اقتصادی برای بهبود زندگی گرفت و هنگامی که شرایط انقلابی فرمانروا باشد، نظام سرمایه‌داری را سرنگون کرد.

تنها راه، همبستگی نبرد میان صلح‌خواهان و ”چپ”‌های مستقل و پیشرو همراه با طبقه کارگر شمال و جنوب و رنجبرانی است که پیامد ناگوار این شرایط را بر دوش می‌کشند. اگرچه آن‌ها در این نبرد نابرابر، از پول، رسانه و ارتش بی‌بهره هستند، ولی از گنجینه معنوی بزرگی برخوردارند که همانا پشتیبانی بیشتر مردم جهان است.

«چاره رنجبران، وحدت و تشکیلات است»




حمله قریب‌الوقوع به ایران؟ ترامپ تاریخ را مشخص کرد

🚨
دونالد ترامپ در آستانه صدور دستور حمله به ایران قرار گرفته و طبق گزارش‌های تأییدشده، تاریخ این عملیات نظامی مشخص شده است. ناو هواپیمابر عظیم‌الجثه آمریکا به خاورمیانه اعزام شده و پنتاگون خود را برای عملیات‌های هفته‌ها علیه ایران آماده کرده است. یک منبع به CNN گفت: «ترامپ زمان زیادی را صرف فکر کردن به این موضوع می‌کند و گاهی موافق و گاهی مخالف اقدام نظامی است.»
این عملیات در صورت وقوع، با هماهنگی کامل اسرائیل و با هدفی فراتر از تأسیسات هسته‌ای، یعنی تغییر رژیم در ایران انجام خواهد شد.

🔥 آخرین تحولات مذاکرات هسته‌ای ایران و آمریکا
در حالی که تهدید نظامی در افق دیده می‌شود، مذاکرات غیرمستقیم ایران و آمریکا برای یافتن راه‌حل دیپلماتیک ادامه دارد. مجید تخت‌روانچی، معاون وزیر خارجه ایران به بی‌بی‌سی گفت: «توپ در زمین آمریکاست تا ثابت کند خواهان توافق است.»
دور دوم مذاکرات روز سه‌شنبه در ژنو برگزار شد و به گفته منابع دیپلماتیک، فضای گفتگوها نسبتاً مثبت اما برای قضاوت نهایی زود است. ایران گزینه‌های متعددی از جمله همکاری در زمینه انرژی، معادن و هوانوردی را روی میز گذاشته است. مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا تأکید کرد که ترامپ دیپلماسی و توافق را ترجیح می‌دهد، اما ممکن است این اتفاق نیفتد.

📉 کارت‌های روی میز و چشم‌انداز آینده
یک دیپلمات ارشد ایرانی تأکید کرده که اگر واشنگتن آماده مذاکره درباره رفع تحریم‌ها باشد، ایران نیز برای مصالحه آمادگی دارد. همزمان، آمریکا با تشدید فشار حداکثری و گزینه نظامی فعال، تهران را پای میز مذاکره نگه داشته است.

⏳هر دو طرف می‌دانند که پنجره دیپلماسی در حال بسته شدن است. جهان در انتظار تصمیم نهایی ترامپ در روزهای آینده است؛ تصمیمی که می‌تواند منطقه را به سمت صلح یا جنگی تمام‌عیار سوق دهد.




در مقابل یک آلترناتیو مترقی، حفظ وضعیت موجود ارتجاعی‌ست

کارگران، زحمتکشان، خرده بورژوازی فقیر، خرده بورژوازی میانه حال و بخش تحتانی خرده بورژوازی مرفه که مجموعاً اکثریت قاطع جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند، با رژیم کنونی حاکم بر ایران در تقابل آشتی ناپذیر قرار گرفته‌اند. جنبش میلیونی اخیر که هزینه سنگینی را نیز متحمل شده است، دلیلی گویا بر این واقعیت است.

بورژوازی در اپوزیسیون نیز از مهره‌های این رژیم ناراضی است و دل خونی دارد.

این شرایط، جامعه ما را بحرانی و آشفته کرده است. این بحران و آشفتگی تا زمانی ادامه دارد که راه خروج از بحران و آشفتگی خود را نشان ندهد و یا اگر نشان بدهد، اکثریت آن را نپذیرند.

به بیان دیگر تا زمانی که آلترناتیو سوسیالیستی خود را ننمایاند و مورد قبول اکثریت جامعه قرار نگیرد، در بر همین پاشنه می‌چرخد. جنبش‌های اجتماعی اوج می‌گیرند و پس از لمحه‌ای درخشش فروکش می‌کنند. در چنین شرایطی امکان یک کودتا از طرف ارتش و یا سپاه منتفی نیست. در این نظام هر تغییری روی دهد به ضرر زحمتکشان جامعه و به نفع بورژوازی داخلی و خارجی تمام می‌شود. فقر ادامه می‌یابد، بیماری و مرگ ناشی از آن گسترده می‌گردد، بی خانمانی اکثریت جامعه را در خود می‌فشرد، دزدی، جنایت و تن فروشی به اوج می‌رسد، مردم از جنگ در خاورمیانه بی نصیب نمی‌مانند و سرکوب و زندان و شکنجه و اعدام روزافزون‌تر می‌گردد.

برای بیرون رفتن از چنین شرایط تحمل ناپذیر و مرگ آوری باید مبارزه قهر آمیز توده‌ای به سمت برپائی جامعه سوسیالیستی را سازمان داد.

ولی چه نیروئی موظف به چنین امر مهمی‌ست؟ طبقه کارگر! فقط طبقه کارگر به عنوان تنها طبقه مترقی، پیشرو و به شدت استثمار و سرکوب شده قادر است دیگر اقشار جامعه را که مایل به بیرون رفتن از چنین شرایط هولناکی‌ هستند رهبری و متحد کند (جبهه متحد) و برای برپائی سوسیالیسم مبارزه قهرآمیز علیه بورژوازی را سازمان دهد.

ولی طبقه کارگر به خودی خود قادر به درک و فهم سوسیالیسم نیست. برای این امر حزب کمونیست راستین ایران لازم است. ولی این حزب از درون مبارزات اقتصادی و خود به خودی طبقه کارگر نمی‌تواند پا به عرصه وجود گذارد. مبارزات اقتصادی و حتی سیاسی طبقه کارگر علیه رژیم حاکم نمی‌تواند پرولتاریا را در موقعیتی قرار دهد که بتواند حزب سیاسی خود را از درون خود سازمان دهد. لنین در چه باید کرد می‌نویسد: «تاریخ تمام کشورها گواهی می‌دهد که طبقه کارگر با قوای خود منحصراً می‌تواند آگاهی تردیونیونیستی حاصل نماید، یعنی اعتقاد حاصل کند که باید تشکیل اتحادیه بدهد، بر ضد کارفرمایان مبارزه کند و دولت را مجبور به صدور قوانینی بنماید که برای کارگران لازم است و غیره. ولی آموزش سوسیالیسم از آن تئوری‌های فلسفی، تاریخی و اقتصادی نشو و نما یافته است که نمایندگان دانشور طبقات دارا و روشنفکران تتبع نموده‌اند. خود مارکس و انگلس موجدین سوسیالیسم علمی معاصر نیز از لحاظ موقعیت اجتماعی خود در زمرهء روشنفکران بورژوازی بودند.»  

صحت این نظریه را پروسه تشکیل حزب کمونیست بلشویک روسیه، حزب کمونیست چین و حزب کمونیست ایران در ۱۹۲۰ گواهی می‌دهد.

جنبش کمونیستی ایران در کجای تاریخ ایستاده و در چه شرایطی قرار دارد؟

این جنبش پس از ایجاد حزب کمونیست ایران در ۱۹۲۰ و سرکوب آن توسط رضا شاه در جریان سرکوب‌های خونین و مبارزه طبقاتی بسیار بیرحمانه درونی، امروز به صورت هزاران کمونیست غیر متشکل و ده‌ها حزب و سازمان و گروه در خارج از کشور و بخشاً در داخل کشور در پراکندگی به سر می‌برد. نارنجک منفجر شده‌ایست که هنوز هم در حال انبساط و پراکندگی بیشتر است.

این وضعیت حال جنبش کمونیستی ایران است.

در مقابل چنین وضعیت پراکنده‌ای، آلترناتیو ایجاد حزب یکپارچه، منسجم و کارگری ایران قرار دارد.

تاریخ از جنبش کمونیستی می‌خواهد که با رها کردن پراکندگی، وحدت و انسجام را در پیش گیرد، به سوی طبقه کارگر رود و حزب سیاسی این طبقه را ایجاد کند. این امرِ تاریخ است. تاریخ ما را در مقابل پراکندگی، به انسجام و وحدت اراده می‌خواند.

جنبش عظیم دمکراتیک مردم ایران تا کنون چندین بار به اوج رسیده و فروکش کرده است. یکی از عوامل مهم فروکش این جنبش و به نتیجه نرسیدن آن (خارج نشدن از نظام سرمایه‌داری) پراکندگی جنبش کمونیستی و در نتیجه عدم وجود حزب کمونیست راستین ایران است.

جنبش عمومی مردم و در مرکز آن طبقه کارگر از ما می‌خواهد که به این پراکندگی پایان دهیم. یکی شویم و سازمان فولادین و منسجمی را برای رهبری طبقه کارگر و اکثریت مردم ایران به وجود آوریم. تاریخ مبارزه طبقاتی نیز این را از ما می‌طلبد.

ماندن در وضعیت حاضر یعنی تحکیم پراکندگی. حرکت به سوی وحدت عمومی جنبش کمونیستی یعنی نفی پراکندگی.

ما باید به تاریخ جواب مثبت بدهیم.

هر کمونیست و یا سازمان کمونیستی که فراموش نماید، وظیفه تاریخ‌اش ایجاد حزب کمونیست و کارگری شدن آن می‌باشد و فقط برای حفظ خود فعالیت کند و پراکندگی را تثبیت نماید، ارتجاعی و عقبگراست.

تا وقتی در مقابل بورژوازی آلترناتیو علمی قرار نداشت، یعنی در دوران شکوفائی سرمایه‌داری، سرمایه‌داری مترقی بود. ولی وقتی آلترناتیو آن پا بر عرصه وجود گذاشت یعنی سوسیالیم علمی وارد تاریخ شد، ساختار بورژوازی به یک پدیده عقب مانده و ارتجاعی تبدیل گردید. دقیقا همین مناسبات در مورد جنبش کمونیستی ایران صادق است. در مقابل پراکندگی ما، آلترناتیو ایجاد حزب کمونیست متحد و منسج قرار دارد. خواست حفظ وضعیت موجود، یعنی حفظ پراکندگی و تحکیم خود. این ارتجاعی‌ست.

امروزه تمام سازمان‌های جنبش کمونیستی ایران فقط به کار خود مشغولند. ایجاد شوراهای چپ و کمونیست نیز مشغول شدن به کار خود و کارهای فرعی است. این خود مشغولی را می‌توان در این یافت که این سازمان‌ها هیچ برنامه، سیاست و تاکتیکی  برای ایجاد وحدت اراده و یکی شدن اکثریت جنبش کمونیستی ایران ارائه نکرده‌اند. آن‌ها برای تحکیم و گسترش خود برنامه دارند ولی برای وحدت اراده کل جنبش کمونیستی هیچ ندارند. این یعنی تلاش در حفظ وضع موجود. این تلاش ارتجاعی‌ست.

این پراکندگی ریشه ایدئولوژیک در اقشار میانه و تقریبا مرفه دارد. مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست چنین می‌گویند: «صنوف متوسط، یعنى صاحبان صنایع کوچک، سوداگران خرده‌پا، پیشه‌وران و دهقانان، همگى براى آنکه هستى خود را، بعنوان صنف متوسط، از زوال برهانند، با بورژوازى نبرد می‌کنند. پس آن‌ها انقلابى نیستند بلکه محافظه کارند. حتى از این هم بالاتر، آن‌ها مرتجعند. زیرا می‌کوشند تا چرخ تاریخ را به عقب برگردانند.»

به بیان دیگر ماندگاری در وضعیت موجود و عدم تلاش برای تغییر مثبت آن، ارتجاعی‌ست.

ما می‌دانیم که جنبش کمونیستی پراکنده ایران نمی‌تواند مستقیماً به ایجاد حزب بپردازد. لذا پروسه ایجاد حزب طولانی و گام به گام خواهد بود. اولین گام آن ایجاد شرایطی است که رهبران و فعالین سازمان‌های کمونیستی در یک جا جمع شوند و در جهت ایجاد وحدت اراده اولیه برای کارگری شدن و ایجاد حزب مشورت کنند. ما این نشست را کنفرانس نامیده‌ایم.

روشن است که در این کنفرانس مبارزه ایدئولوژیک حادی جریان خواهد یافت ولی با روحیه رفیقانه و با حرکت از منافع طبقه کارگر می‌توان و باید از این مبارزه راهکارهای اولیه را برای یافتن تاکتیک‌های لازم جهت ایجاد حزب اتخاذ نمود. در ادامه چنین حرکتی جنبش کمونیستی از نخاله‌ها تصفیه خواهد شد، عناصر صادق و استوار به هم نزدیک خواهند گردید و به امر تاریخ پاسخ مثبت خواهند داد.

برای بیرون رفتن از وضعیت حاضر تلاش کنیم! 

منافع پرولتاریا را فوق منافع خود، سازمان و گروه خود قرار دهیم!

پیش به سوی کارگری شدن جنبش کمونیستی و ایجاد حزب کمونیست راستین و سراسری ایران!

کمون(نشریه نظم کمونیستی)، شماره ۵۶

نظم کمونیستی

۲۶ بهمن ۱۴۰۱