گفتگوی سایت “توده ای ها” با رفیق سیامک، به بهانه سومین سالگرد درگذشت رفیق فرهاد عاصمی!

سخن روز شماره ۲
۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۴

پرسش:

رفیق عزیز! بگذارید در سومین سال‌گرد درگذشت رفیق فرهاد در باره میراث سیاسی او صحبت کنیم؟ به نظر شما بزرگ‌ترین دست‌آوردی که ایشان برای جنبش کمونیستی و به خصوص جنبش توده‌ای به جا گذاشت، چه است؟

پاسخ: 

بدون هیچ تردیدی یکی از بزرگ‌ترین دست‌آوردهای او به جا انداختن وظیفه دوگانه کمونیست‌ها در جامعه ما است. یعنی از یک سوی رزمیدن برای حقوق دموکراتیک مردم و از سوی دیگر نبرد پیوسته و همیشگی برای سوسیالیسم. ایشان هنگامی که با بردباری بی‌همانندی به باز کردن اندیشه رفیق جان داده در راه برابری و آزادی، رفیق جوانشیر در باره‌ی پیوند دیالکتیکی این دو وظیفه پرداخته بود، با بازدارنده‌های گوناگونی روبرو شد.

جوانشير ”برنامه حداقل كارگری“ی حزب توده ايران را به روشنی باز می‌کند. ١- پيوند گسست ناپذير وظايف سوسياليستی و دموکراتیک؛ ٢- تحكيم  انديشه و عمل حزب از طريق پيوند دو وظيفه بالا؛ ٣- وفاداری به ماركسيسم- لنينيسم به مثابه خصلت انقلابی حزب توده ايران. در این برنامه پیوند دیالکتیکی میان  وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏ و برجستگی پیوند میان وظیفه آنى‏‏ و آتى‏‏ حزب طبقه کارگر نشان داده می‌شود.

پس از پیروزی گذرای سرمایه‌داری در اردوگاه سوسیالیسم، بسیاری از کمونیست‌ها به ویژه در کشورهای دیکتاتوری، بزرگ‌ترین وظیفه خود را نبرد برای آزادی می‌دانستند. رفیق فرهاد در نوشته‌ای به رفیق خاوری (نگاه کنید به سخن روز تارنگاشت توده‌ای‌ها:طرح تنها مسئله ”آزادى ها“ کافی نیست!) هم گفته بود که نبرد برای آزادی کافی نیست. در آن نامه رفیق فرهاد نوشت، “در ميان گذاشتن تنها آماج آزادى به مثابه هدف مبارزات كنونى، بازگرداندن انقلاب به سطح انقلاب بورژوازى است.”

خوش‌بختانه امروز که به برخی از رسانه‌های چپ نگاه می‌کنیم به درستی نشان می‌دهند که پیوند دیالکتیکی این دو وظیفه درک شده‌است. آن‌هایی هم که در گذشته بیش‌تر از نبرد طبقاتی و سوسیالیستی سخن می‌گفتند و آزادی‌خواهی را چندان برجسته نمی‌دانستند، امروز برجستگی وظیفه دموکراتیک کمونیست‌ها را دریافتند و از جنبش آزادی‌خواهانه زنان پشتیبانی می‌کنند. 

یکی دیگر از دست‌آوردهای او  پافشاری بر خط مستقل طبقاتی کمونیست‌ها هنگام تحلیل روی‌دادها بود. برخی از چپ‌ها، به بهانه نبود شرایط شایسته ذهنی، وظیفه کمونیست‌های را ایستادن زیر سایه یک لایه بورژوازی انگلی می‌دانند. همه ی این کژروی‌ها هنگامی رخ می‌دهد که پیوند دیالکتیکی میان آماج سه گانه یعنی استقلال، آزادی و عدالت‌اجتماعی درک نمی‌شود. یکی از پیامدهای این کژروی‌ها، مطلق کردن یکی از آماج‌های انقلاب ملی- دموکراتیک میان چپ‌ها است.

هم امپریالیسم و هم جمهوری اسلامی از مطلق‌گرایی چپ‌ها به سود خود بهره‌جویی می‌کنند و به دنبال نیرومند کردن چپی هستند که دیالکتیک را درک نمی کند. امپریالیسم یک دسته از چپ‌ها را به دنبال دست‌یابی به آزادی می‌فرستد و به سوی خود می‌کشد و جمهوری اسلامی هم یک دسته دیگر از چپ‌ها را سرگرم نبرد “ضدامپریالیستی” می‌کند و به سوی خود می‌کشد.

پرسش: 

آیا به این دلیل، جمهوری اسلامی بقول رفیق فرهاد در فکر تاسیس یک حزب توده ایران جدید با همکاری “ضدامپریالیست”ها هست؟

پاسخ:

جمهوری اسلامی هیچ‌گاه پذیرای حزبی مانند حزب توده‌ی ایران پس از انقلاب، که با یک خط مستقل طبقاتی و با هوشیاری سیاسی حتا در نوشتن قانون‌اساسی و دگرگونی قانون کار دست داشته است، نخواهد شد. ریشه یورش جمهوری اسلامی به حزب توده‌ی ایران را باید در ترس آن از تراوش اندیشه‌های انقلابی حزب توده‌ی ایران به ویژه در میان رنج‌بران، یافت. خامنه‌ای خودش در یک سخن‌رانی برای دانشجویان گفته بود  که سردم‌داران رژیم ناگهان دریافتند که سر و نخ بسیاری از کارهای انقلابی در دست حزب توده‌ی ایران است. رژیم از سرشت طبقاتی حزب می‌ترسید. این ترس  لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، بورژوازی بازرگانی و بورژوازی دیوان سالاری را واداشت تا برنامه ضربه کُشنده به حزب طبقه کارگر را با ددمنشی بی‌همانندی پیاده کنند.

برای همین، بزرگ‌ترین امتیازی که یک رژیم دیکتاتور و سرمایه‌داری مانند جمهوری اسلامی می‌تواند برای منافع بورژوازی انگلی به دست بیاورد، ساختن یک حزب دست‌آموز کمونیستی است. این کار از برنامه‌های همیشگی و پیوسته نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی پس از ضربه به حزب توده‌ی ایران بوده و خواهد بود. 

روشن است که وظیفه این چنین حزبی، پشتیبانی از سیاست درون- و برون‌مرزی رژیم با کاربرد مقوله‌ها و واژه‌های مارکسیستی است، مانند همین کاری که تارنگاشت‌های راه توده و ۱۰مهر امروز انجام می‌دهند.

پرسش:  

در این مورد چیز جالبی به ذهنم رسید. یک نفر در سایت ما نوشت که رفیق عمویی به رفیق خاوری قول داد که به دنبال حزب‌سازی نرود. با توجه به این‌که تا آن‌جا که ما می‌دانیم هیچ  دیدار رسمی بین این دو در آلمان انجام نشد، منظور این حرف چیست؟  آیا شما چیزی در این مورد می‌دانید؟

پاسخ:

پس از آمدن رفیق عمویی به آلمان، رفیق فرهاد به رفیق عمویی در خانه خودش گفت که ایشان باید با رفیق خاوری دیدار کند و گزارش آن چه را که پیش از زندان و در درون زندان گذشت را به حزب بدهد. پاسخ رفیق عمویی به او این  بود که نشد. “نشد” می‌تواند معنای بسیاری داشته باشد. می تواند به این معنا باشد که او درخواست دیدار کرد، ولی رفیق خاوری نپذیرفت! می‌تواند این هم باشد که دیدار رودررویی میان این دو رفیق انجام نشد، ولی پیام‌هایی و گفت‌وگویی میان آن دو انجام شد، یا به شیوه تلفنی و یا با کمک یک پیام‌آور و پیام‌رسان.

آن چه که از این سخنان دست‌گیر رفیق فرهاد شد این بود که رفیق عمویی دلش نمی‌خواست که این جستار را بیش‌تر از این باز کند. از سوی دیگر به گفته رفیق فرهاد، رفیق عمویی بسیار تشکیلاتی در آن گفت‌وگو سخن می‌گفت و برنامه حزب جانشینی توده ساختن را از بُن نادرست می‌دانست و نمی‌پذیرفت. با تحلیل سخنان رفیق عمویی می‌توان این گمان را زد که دست کم در سخن یک پیمانی میان این دو رفیق بسته شد و با روحیه تشکیلاتی که رفیق فرهاد از عمویی می‌شناخت بر این باور بود که رفیق عمویی بدون تردید اگر قولی به رفیق خاوری داده باشد، به آن وفادار خواهد بود. به هر روی، اینها گمان است. از آنجایی که رفیق خاوری دیگر در میان ما نیست و رفیق عمویی هم هوشش مانند گذشته دیگر تیز نیست. تنها چندین تن از دوروبرهای این دو رفیق می‌توانند از این پیمان آگاه باشند و از آن پرده‌برداری کنند.   ولی آن چه که حقیقت روشن است، این است که رفیق عمویی با همه‌ی فشارهایی که از سویه‌های گوناگون به او آورده‌اند، هیچ‌گاه به دنبال حزب توده سازی نوینی نرفته‌است.

نا گفته نماند که پس از پخش سه‌جلدی “صبر تلخ”، رفیق فرهاد گفت که رفیق عمویی وظیفه گزارش‌دهی خود را با شایستگی انجام داده است. به گمان رفیق فرهاد، شاید “صبر تلخ” از سوی رفیق خاوری به رفیق عمویی پیش‌نهاد شده‌بود. البته این سخن هم تنها گمان است.

پرسش:

اگر هم‌چنین قول‌هایی داده‌شد و شواهد هم نشان می‌دهد که رفیق عمویی با تمام فشارهای راه توده و دیگران، هیچ‌وقت به دنبال حزب‌سازی نرفته است. پس چرا رهبران حزب توده ایران با این رفیق این همه بد هستند؟

پاسخ:

نخست اینکه همه‌ی رهبران حزب توده ایران با رفیق عمویی بد نبودند. برای نمونه، رفیق ملکی در دیداری که با رفیق فرهاد داشت به روشنی گفت که در باره‌ی برخورد با رفیق عمویی، در درون رهبری حزب، همه با هم دید یک‌سانی ندارند. رفیق ملکی به رفیق فرهاد گفت که او هیچ‌گاه به رفیق عمویی ناروا نخواهد گفت و افزود: “من هم‌بند او بودم. روز آزادی برایش پیراهن خریدم، نان و پنیر تهیه کردم و هم‌راه با رفیق هوشنگ قربان‌نژاد خانه برای این رفیق پیدا کردم”. او گفت که عمویی رفیق او است، او چگونه می تواند به او دشنام دهد؟ برداشت رفیق فرهاد این بود که رفیق ملکی به هیچ‌رو خودش را ضد رفیق عمویی نمی‌دانست، اگرچه انتقادهایی داشت.    

 دوم این‌که رفیق عمویی از جای سنگینی در جنبش توده‌ای برخوردار بوده و هست. برای همین، بدون تردید کسانی در رهبری حزب به جای‌گاه ایشان رشک می‌بردند و هم احساس خطر می‌کردند.

پرسش: 

حالا که از رفیق ملکی صحبت شد، نظر این رفیق در مورد اخراج رفیق فرهاد چه بود؟

پاسخ:

کسی رفیق فرهاد را هیچ‌گاه از حزب بیرون نکرد، بل‌که بر ضد اساس‌نامه حزب، کسانی او را که یک عضو کمیته مرکزی بود،  در روند برگزاری کنگره سوم شرکت ندادند و پس از کنگره هم او را از روند زندگی حزب بیرون نگه داشتند. رفیق فرهاد گفت: “از شرکت من به عنوان عضو کمیته ی مرکزی حزب توده ایران در آن با نقض اساسنامه حزبی ممانعت بعمل آمده بود.” پس از آن هم، هیچ گاه هیچ نشستی در باره‌ی “گناهان” رفیق فرهاد در یک نهاد حزبی برگزار نشد و حزب هم هیچ‌گاه به بررسی حقوقی گله‌ها و نامه‌های او نپرداخت. تنها یک‌بار با پافشاری رفیق فرهاد، رفیق خاوری پذیرفت که درخواست حل این چالش را، در یک نشست حزبی به پیش بگذارد. پس از آن، رفیق خاوری به رفیق فرهاد گفت که نشست حزبی درخواست او را نپذیرفت.

پس از کنگره سوم رفیق فرهاد بر این باور بود که رفیق ملکی هم، در برون نگه‌داشتن او از درون حزب نقشی داشت. برای همین این رفیق از رفیق ملکی سال‌ها دل‌گیر بود.   

سال‌ها پس از آن روی‌داد، رفیق فرهاد در یک مهمانی از رفیق ملکی که عضو رهبری آن‌زمان بود پرسید که آیا گفت‌وگویی  در باره‌ی درخواست او در باره‌ی حل چالش کنارگذاری ضد اساس‌نامه‌ای او از حزب در یک نهاد حزبی انجام شد. رفیق ملکی که خیلی تشکیلاتی بود، بدون سخن گفتن از این که آیا نشستی برگزار شد و یا اگر برگزار شد در آن نشست چه گذشت ، تنها به این پاسخ بسنده کرد که: این یک تصمیم جمعی نبود. برداشت رفیق فرهاد این بود که رفیق خاوری خواهان برگشت او به حزب نبود.

پس از آن رفیق فرهاد از این رفتار نادرست رفیق خاوری خیلی دلش درد گرفت. رفیق فرهاد در جایی گفت: “رفیق عزیز خاوری می‌تواند با من اختلاف نظر سیاسی داشته‌باشد، با شیوه‌ی رفتاری من موافقت نداشته باشد، می‌تواند صراحت من درباره‌ی رفتار رفیق صفری را نپسندد و نمونه‌های دیگر، ولی او نمی‌بایستی من را از فعالیت درون حزبی محروم سازد.”

پرسش:

حال که صحبت از رفیق صفری شد، رابطه رفیق فرهاد با صفری چطور بود؟

پاسخ:

به گفته رفیق فرهاد و رفیقان دیگر، رفیق صفری با کار و خرد گروهی بی‌گانه بود و دوست داشت کارها در دست چند تن رهبری شود و گردانش ارگان‌های حزبی هم به کسانی، نه بر پایه شایسته‌سالاری، بل‌که بر پایه وفاداری و دوستی با ایشان سپرده شود. رفیق صفری از آن دسته‌ای بود که رفیق طبری در کتاب “بازگشت به خویشتن” می‌گوید که بر پایه سهم‌خواهی و دوست‌بازی رهبری ارگان‌های حزبی را به دست کسی می‌داد و نه بر پایه شایسته‌سالاری.  

رفیق فرهاد سال‌ها با رهبری گذشته حزب مانند طبری، کیانوری، بهزادی دوستی داشت. پیش این بزرگان آموزش حزبی دید. بارها مهمان و میزبان آن‌ها بود. برای همین رفیق صفری که به گفته رفیق فرهاد بسیار کینه‌توز بود، از همان دیدار نخست با رفیق فرهاد بد شد. رفیق فرهاد می‌گفت که رفیق صفری که بسیار از رفیق کیانوری بدش می آمد، یک روز چهره شکنجه شده و شکسته رفیق کیانوری را در روزنامه کیهان به او نشان داد و با خشم گفت: تو هوادار او هستی؟ کینه‌توزی، رشک و فرهنگ یارگیری و رفیق بازی از دلیل‌هایی بود که رفیق صفری از رفیق فرهاد خوشش نمی‌آمد.

 رفیق صفری به همین دلیل رهبری سازمان‌های شرق آسیا و پس از آن غرب را از دست رفیق فرهاد گرفت. شگفتی در این است که سازمان شرق به دست آقای خدایی سپرده شده بود که بی‌گمان جای خودش را با چرب‌زبانی پیش رفیق خاوری و صفری باز کرده‌بود. رفیق فرهاد گفت: “بهر جهت پس از سفر رفیق خاوری به افغانستان بلافاصله خواستار انتقال مسئولیت سازمان هایی که من چندی پیش در پاکستان و هند ایجاد کرده بودم به علی خدایی شد.”

رفیق صفری چنین برخورد زشتی با رفیقی داشت که یکی از سه عضو “کمیته برون مرزی” پس از یورش جمهوری اسلامی به حزب بود. رفیق فرهاد گفت: که “«کمیته برون مرزی» حزب توده ایران که با مسئولیت رفیق خاوری و شرکت رفیق کاظم با نام مستعار شیرازی و من[رفیق فرهاد] پایه ریزی شده بود و از طرف رفیق زنده یاد جوانشیر، دبیر تشکیلات حزب توده ایران که در روزهای میان دو یورش نگاشته و ارسال شده بود، مورد تأیید مجدد قرار گرفت.”

پرسش:

با این حرف‌هایی که شما در مورد رفیق صفری زده‌اید، آیا این احتمال هست که صفری رفیق خاوری را با رفیق فرهاد بد کرده‌باشد؟ 

پاسخ:

ببینید پس از ضربه به حزب و هنگام برگزاری پلنوم هجدهم، رفیق خاوری به حق تنها کسی بود که با پشتوانه دلیری در دادگاه و عضو هیات سیاسی بودنش می‌توانست رهبر حزب شود. دیگر رفیقان دانشمند ما، مانند رفیق اسکندری در هم‌سنجی با رفیق خاوری از چنین اتوریته‌ای میان توده‌های حزبی برخوردار نبودند. در آن‌هنگام توده‌های حزبی، کسی را برای رهبری می‌خواستند که رنگ و بوی رهبران حزب در زندان را داشته‌باشد.

ولی راستش این است که برای در دست‌گیری رهبری، خاوری آموزشی ندیده‌بود و تجربه‌ای نداشت.

رفیق خاوری که کار رهبری یک تشکیلات به این پیچیدگی و بزرگی را بلد نبود و از دید تئوریک هم جای‌گاه والایی در حزب نداشت. ایشان پیش از کوچ از ایران در سازمان جوانان مشهد بود و حتا در پلنوم چهارم شرکت نداشت. پس از اندک زمانی از سوی رهبری آن زمان برای کار در رادیو پکن به چین فرستاده‌شد. یعنی این رفیق نه تنها نقشی در رهبری حزب نداشت بل‌که در میان کادرهای رتبه یک حزب هم نبود. یادمان باشد که پیش از رهبری رفیق خاوری، دیگر رهبران حزب، هم رفیق رادمنش، هم رفیق اسکندری و هم رفیق کیانوری، پیش از دبیراول شدن سال‌ها در رهبری گروهی حزب شرکت داشتند و از برجسته‌ترین تصمیم‌گیران سیاست حزب بوده‌اند. 

به هر روی، رفیق خاوری چند سالی پس از بیرون آمدن حزب از رادیو پکن، با دلیری سفر به ایران برای بازسازی تشکیلات را پذیرفت و به هم‌راه رفیق حکمت‌جو به ایران فرستاده و دستگیر شد. پس از آن هم که رفیق خاوری به زندان افتاد و با بی‌باکی از آرمان‌های حزب پشتیبانی کرد. روشن است کسی که در زندان است به اندازه کسی که در اروپای شرقی و یا غربی است و هر هفته پیش دانشمندان حزب آموزش می‌بیند، فضای دانش آموختن ندارد.

برای همین ایشان برای گردانندن سازمان‌های حزبی، بسیار به پند و رهنمایی رفیق صفری وابسته شد.   بنابراین از بد روزگار، رفیق صفری بزرگ‌ترین آموزگار رفیق خاوری در یادگیری شیوه‌های رهبری یک حزب شد. در برخورد صفری با برخی از حزبی‌ها مانند رفیق فرهاد، هم رشک و هم احساس خطر دیده می‌شد. رفیق صفری بدون تردید خاوری را به این خوی و فرهنگ بد درون حزبی آلوده کرد.

یادمان باشد که هیچ کدام از دبیراول‌های حزب مانند سلیمان میرزا اسکندری، محمد بهرامی، رضا رادمنش، ایرج اسکندری،  نورالدین کیانوری به اندازه رفیق خاوری نزدیک به چهل سال، یعنی نیمی از تاریخ حزب، رهبر حزب نبوده‌اند. رفیق کیانوری تنها هفت سال و رفیق اسکندری ده سال دبیراول حزب بوده‌اند. روشن است که رهبری کشتی حزب در میان خیزاب‌ها و تندبادهای بی‌شمار در چهل سال کار ساده‌ای نیست و بی‌گمان با ناجوانمردی‌ها و بند و بست‌های فراوانی گره خورده‌است.

پرسش:

در مورد تلاش رفیق صفری برای تغییر ایدئولوژی حزب چه می‌دانید؟

پاسخ:

یادمان باید باشد که این جستار را باید در بستر و زمینه تاریخی خود بررسی کرد، یعنی در روند ویران‌سازی اتحاد جمهوری شوروی سوسیالیستی و گردان سوسیالیسم.

تلاش این‌کار پیش از برگزاری کنگره سوم آغاز شده بود. ما در بایگانی خود نامه رفیق فرهاد و رفیق نظری از فرانسه را به هیت سیاسی داریم که هر دو خواهان پای‌بندی و وفاداری به مارکسیسم- لنینیسم هستند.

رفیق صفری چند ماهی پیش از یکی شدن دو آلمان، به امریکا سفر کرد. روشن نیست که ایشان با چه گذرنامه‌ای و برای انجام چه برنامه‌ای به امریکا رفت. رفیق فرهاد گفت: “در دیدار با رفیق خاوری معلوم شد که رفیق حمید صفری (در تابستان سال ۱۹۹۰)  بدون اجازه و موافقت رفیق علی خاوری، دبیر اول حزب توده ایران دو هفته ی پیش به ایالات متحده ی آمریکا سفر کرده است. رفیق صفری از پلنوم هیجدهم، عنوان دبیر دوم حزب توده ایران را به عنوان مسئولیت خود دریافت کرده بود. سفر چنین رفیقی از برلن دمکراتیک به آمریکا با چه گذرنامه و با کدام ویزا عملی شد؟ “

پس از بازگشت، روشن شد که او برنامه دگرگون کردن ایدئولوژی حزب را در سر داشت. رفیق صفری به این نتیجه رسیده‌بود که با آن چه که در جهان گذشته، باید مانند بسیاری از گروه‌های چپ کمونیستی و غیرکمونیستی از مارکسیسم- لنینیسم به دور شد و ایدئولوژی سوسیال‌دموکراسی را پذیرفت. این البته به معنای این نیست که سازمان حزبی امریکا برنامه‌ریز سوسیال‌دموکراسی‌سازی حزب از سوی رفیق صفری بود. کسی نمی‌داند که در آن سفر، سوای بازدید از سازمان حزب، صفری کجاها رفت و با چه کسانی دیدار کرد.

به هر روی، رفیق خاوری به رفیق فرهاد گفت که صفری هیچ گزارشی از این سفر به او نداد. در نشستی که رفیق فرهاد در همان روزها با رفیق خاوری داشت، رفیق خاوری به رفیق فرهاد گفت که او در دلش مارکسیست- لنینست خواهد ماند، ولی باید سخن رفیق صفری را پذیرفت، دنیا دگرگون شده است و یک حزب مارکسیست- لنینست بختی برای پیروزی ندارد.

به هر روی، همان‌گونه که می‌دانیم رفیق صفری در آن روزها درگذشت و برنامه دگرگونی ایدئولوژی در کنگره سوم حزب خوش‌بختانه رای نیاورد.

دو سفر همیشه برای رفیق فرهاد پرسش‌برانگیز بود. سفر رفیق صفری از آلمان دموکراتیک به امریکا و بر گشت او و سفر آقای خدایی از اردوگاه پناهندگی اتریش به امریکا و برگشت او.

پرسش:

رفیق فرهاد حتما از جریان شکست تغییر ایدیولوژی حزب خوشحال شد. آیا رفیق نگرانی ها و آرزوهای دیگری هم داشت؟

پاسخ:

آری، با این که او را به کنگره سوم راه ندادند، از شکست برنامه سوسیال‌دموکراسی‌سازی حزب خیلی خوشنود بود و پس از آن از برنامه و سیاست برآمده کنگره ششم هم خرسند بود.  

ولی او نبرد طبقاتی در درون حزب را پایان یافته نمی دانست و همیشه می گفت که تا زمان برگشت حزب توده ی ایران به میهن آزاد شده ما، سوسیال دموکرات های درون حزب در کمین خواهند ماند. او نگران سرشت طبقاتی حزب بود. همواره می گفت که رفیق طبری می گفت که ما روشن اندیشان خرده بورژوازی، ایدیولوژی طبقه کارگر را پذیرفتیم، ولی هر حزب کمونیستی برای پاکیزگی طبقاتی خود، نیاز به یک استخوان‌بندی نیرومند کارگری دارد. او در این باره برنامه‌هایی را در سر می‌پروراند که بدبختانه به روی کاغذ نیاورد. برای نمونه، او می‌گفت که پس از آزادی میهن و برگشتن حزب، حزب باید دوباره مانند سال‌های بیست و سی پرولتری شود و برای انجام این‌کار در این اندیشه بود که دست‌کم خاست‌گاه طبقاتی نیمی از عضوهای همه‌ی نهادهای حزبی باید از طبقه‌کارگر و دیگر رنج‌بران باشد.   

آرزوهای کوچک‌تر او در باره‌ی دنبال کردن کار روشن‌گری تارنگاشت “توده‌ای‌ها”، به ویژه پافشاری بر وظیفه سوسیالیستی کمونیست‌ها در جامعه و استقلال طبقاتی بود.

پرسش: برنامه سایت “توده‌ای‌ها” برای انجام این‌کارها چیست؟ کانال تلگرام چی؟   

پاسخ:

دو تا از رفیقان پر ارزش ما، همه‌ی شماره‌های مردم و نامه‌مردمی را که در ایران چاپ شده بود دیجیتالی کرده‌اند که به زودی برای دوست‌داران آشنایی به خط پس از انقلاب حزب توده ایران در کتاب‌خانه تارنگاشت در دست‌رس گذاشته می‌شود. یکی از رفیقان دیگر هم همه‌ی شماره‌های “راه توده”هایی که رفیق فرهاد سردبیر آن بوده است را در صد شماره نیز دیجیتالی کرده‌است که آن‌ها هم در کتاب‌خانه تارنگاشت در دست‌رس گذاشته خواهند شد.

افزون بر این، ما هم‌چنان تحلیل‌های هفته‌ای خود را در باره‌ی شرایط جهان و ایران در تارنگاشت پخش می‌کنیم. ما نمی‌خواهیم که تارنگاشتی باشیم که تنها به بازتاب بدون تحلیل روی‌دادها می‌پردازد و یا خشنود از برگردانی نوشته‌های اندیشمندان مارکسیست جهان است.

 کانال تلگرامی ما، یک کانال خبری نیست. در این باره ما نه می‌خواهیم و نه می‌توانیم با کانال‌های خبری رقابت کنیم. تنها خبرهایی برای پخش در این کانال برگزیده می‌شود که برای درک یک پدیده، روی‌داد و یا سیاست نمونه‌وار باشد. برای نمونه، خودکشی کارگران که در باره‌ی سیاست بسیار ضدکارگری رژیم روشن‌گری می‌کند؛  و یا کمک جنگی امریکا به اسراییل که سیاست “شریک دزد و رفیق قافله” ان را نمونه‌وار نشان می دهد؛ و یا تلاش امپریالیسم امریکا برای انقلاب مخملی در بنگلادش که به روشن‌گری در باره‌ی پرخاش‌گری امریکا می‌پردازد. گروه گرداننده تارنگاشت می‌خواهد که کانال تلگرام، بیش‌تر یک کانال تحلیلی، آموزشی در باره ی کمونیسم و تاریخ جنبش کمونیستی و کارگری ایران و جهان، و امیدبخش در راه نبرد برای برپایی سوسیالیسم باشد تا یک کانال خبری.




سخنان نغز

 طبری باره ی خاکستری بودن تئوری و سرسبز بودن درخت عمل

مارکس می نویسد:

تاکنون فلاسفه در کشوی میز خود حل کلیه معماها را حاضر داشتند و کافی بود دنیای ابله بی خبر دهن بگشاید تا کبک های سرخ کردهٔ حقایق مطلقه را فرو بلعد. ولی ما در مقابل عالمیان به مثابهٔ شریعت گزاران با اصول تازهٔ حاضر آماده ای ظاهر نمیشویم و نمی گوئیم: این است حقیقت! پس در برابر آن به زانو درآئید! بلکه ما اصول جدید را به خاطر جهان و بر پایه اصول خود این جهان انطباق و گسترش می دهیم.

انگلس که او را دشمنان مارکسیسم به ایجاد یک سیستم انتولوژیک (وجودی) جامد متهم می سازند، مینوشت:

سیستم سازی پس از هگل محال است. این درست است که جهان دستگاه واحدی است یعنی یک کل به هم پیوسته است و لازمهٔ معرفت به این دستگاه شناخت سراپای طبیعت و تاریخ است، ولی این امری است که هرگز انسان بدان دست نمی یابد، لذا کسی که در صدد ایجاد دستگاه تمام و کمال برآید، ناچار است جاهای خالی بسیار زیادی را به کمک توهمات و تصورات خویش پر کند.

برای مارکسیست ها، به گفتهٔ پر مغز گوته تئوری خاکستری است و این درخت زندگی است که همیشه سرسبز است. برای مارکسیست ها آموزش مارکسیسم- لنینیسم تنها اسلوب عمل و خاستگاه تفکر است، به قصد جویندگی و پژوهندگی دلیرانه و نوآورانه.




زایش جهان چندقطبی و وظیفه کمونیست‌ها!

مقاله ۲۴/۱۴۰۳
۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

پس از پیروزی گذرای امپریالیسم بر اردوگای سوسیالیسم و ویران‌سازی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، امپریالیسم امریکا مانند گاوچران هفت تیر به کمری، زمان را شایسته یافت، تا به چراگاه‌های دیگری دست یابد. امپریالیسم یوگوسلاوی را بمباران و پاره پاره کرد؛ افغانستان را صد سال به پس راند؛ فرزندان عراقی را کُشت و مادرانشان را بیوه ساخت؛ لیبی، که زمانی الماس سیاه نامیده می‌شد، را ویران و کویرستان کرد؛ سومالی را به گروه های لات و دزدان دریایی سپرد؛ سودان را دو نیمه کرد؛ ناتو، بازوی جنگی امپریالیسم امریکا در اروپا را سالانه به مرزهای روسیه نزدیک کرد. 

ولی هم اکنون کشتی را کشتی‌بان دیگری  آمده‌است. در هم‌سنجی با سال‌های نود و سال‌های نخستین دوهزار جهان امروز دست‌خوش دگرگونی‌های بزرگی شده‌است. خلق‌ها و دولت‌هایی که زمانی گوشه نشین بودند، به گرد هم آمده‌اند تا با هم‌کاری هم “فلک را بشکفاند و طرحی نو دراندازند”.

بگذارید نخست به جهانی شدن اقتصاد بپردازیم و نشان دهیم که جهان‌بینی لیبرالیسم، جهان‌بینی هوادار جهان یک‌قطبی است؛ پس از آن نگاهی داشته باشیم به زایش جهان چندقطبی به رهبری جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه؛ و در پایان وظیفه کمونیست‌ها را در این میان بررسی کنیم. 

جهانی شدن اقتصاد 

اقتصادهای سرمایه‌داری پیش‌رفته به بازارهای نو در کشورهای در حال رشد وابسته هستند. برای اقتصادهای سرمایه داری پیش‌رفته، بازار جهانی همیشه برجسته بوده‌است، ولی هم اکنون برجسته‌تر شده‌است. جهانی شدن برای نیاز تولید سرمایه‌داری برای دست‌یابی به سود بیش‌تر پدید آمده‌است. این هدف بازارهایی را پدید می‌آورد که نه تنها به سرچشمه‌ها و نیروی کار ارزان نیاز دارد، بل‌که برای گسترش بازار فروش برای فروش کالاهای تولید شده نیز تلاش می‌کند. 

پول در روند تولید سرمایه می‌شود. سرمایه‌داری براى آفرینش سود بايد بيش از سرمايه‌اى که در آغاز سرمایه‌گزاری کرده است پول به دست آورد. این مایه از میان برداشتن مرزها برای جنبش مردم، سرمایه و کالا در سراسر جهان می‌شود. اگر زمانی کشوری در دوران تولید فئودالیستی و یا با سرمایه داری پس مانده می‌توانست گوشه‌گیر باشد، هم اکنون با یک بازار جهانی به هم پیوسته‌ای روبرو است که نمی‌تواند از آن کناره‌گیری کند. بازرگانی جهانی و در نتیجه آن جامعه‌ها دگرگون می‌شوند. روش‌های ناکارآمد تولید از میان می‌رود و کشورها به ناچار باید برای برآورده کردن نیازهای زندگی از رقیبان پیشی بگیرند و بازده نیروی کار را با کمک فن‌آوری بالا برند.

این یک پدیده‌ی تازه‌ای در تکامل سرمایه‌داری نیست، بل که مارکس و انگلس نیز در زمان خود این روند را دریافته بودند.

مارکس و انگلس در مانیفست می‌گویند که : «بورژوازی نمی‌تواند بدون دگرگون کردن پیوسته ابزار تولید و به هم‌راه آن روابط تولید، و با آن‌ها روابط سرتاسر جامعه زنده بماند…  نیاز به یک بازار روزافزون برای فراورده‌ها، بورژوازی را در سراسر جهان آزار می‌دهد. باید همه جا لانه کند، … صنعت‌های کهن ملی نابود شده یا هر روز نابود می شوند. آنها با صنعت‌های نوین جای‌گزین می‌شوند …،  که دیگر مواد خام داخلی را پردازش نمی‌کنند، بل‌که مواد خام به دست آمده از دورافتاده‌ترین جاها را پردازش می‌کنند. صنعت‌هایی  که فراورده‌هایشان نه تنها در خانه، بل‌که در همه‌ی  جهان مصرف می‌شود. بورژوازی با بهره برداری خود از بازار جهانی، به تولید و مصرف در هر کشوری ویژگی  جهانی بخشیده‌است. »

جهانی شدن اقتصاد (گلوبالیزم) چالش‌های فراوانی برای کشورهای در حال رشد پدید آورده‌است. روند جهانی شدن اقتصاد، تنها برای بورژوازی کشورهای پیش‌رفته سودبخش بوده‌است. این روند در کشورهای “جنوب”  تنها برای کشورهایی مانند جمهوری خلق چین و جمهوری سوسیالیستی ویتنام که در آن طبقه کارگر رهبری سیاسی جامعه را در دست دارد، مایه پیش‌رفت شده‌است.

پیدایش یک بازار جهانی هم‌زمان کشورهای نیرومندی در بازار جهانی شده می‌آفریند که با هم در تضاد هستند. این ناسازگاری میان جاهای گوناگون قطب خوانده می‌شود. سطح قطبی شدن بازتاب کننده تکامل نیروهای تولیدی است که روابط تولید- چگونگی برخورد ما با نیازهای زندگی ، چه جسمی (غذا و پوشاک) و اجتماعی- را بر می‌گمارد.

لیبرالیسم جهان‌بینی، جهان یک‌قطبی

از مرکانتیلیسم ساده و استعمار ساده گرفته تا سرمایه‌داری پیش‌رفته و امپریالیسم، ما قطبی شدن کنش‌های اقتصادی و سیاسی جهان را دیده‌ایم. قطبی شدن سیستم‌های اقتصادی و سیاسی جهان گامه‌های (مرحله‌های) گوناگون را پشت سر گذاشته‌است که نشان دهنده چیرگی کشورها  برای کنترل آگاهانه سیستم‌های جهانی هم‌آهنگ با نیازهای اقتصادی خود است.

امپراتوری بریتانیا، که نخستین و پیش‌رفته‌ترین اقتصاد در سپیده‌دم سرمایه‌داری بود، کنترل خود را بر بازار جهانی، زمین و نیروی کار نیرومند کرد. امپراتوری بریتانیا  در زمان اوج خود ۲۵ درصد از زمین را پوشش می‌داد و به  ۹۰ درصد از کشورهای جهان یورش برد.

در زمانی که سرمایه‌داری پس‌مانده بود و بازارهای خارجی یا ساده بودند یا نبودند، نیروهای دولتی و خصوصی شرایط شایسته بازار جهانی  را با زور و استعمار فراهم می‌کردند. پیش از سده بیستم، زمانی که سرمایه‌داری یک سیستم جهانی نشده و جهان میان کشورهای نیرومند بخش نشده بود، کنترل بازارها تنها با شیوه سرمایه‌گزاری شدنی نبود.  لنین می نویسد که در اروپا، در آغاز سده بیستم سرمایه‌داری نو، جای‌گزین سرمایه‌داری کهن شد.

این یک‌سان‌سازی بازار جهانی در  یک جهان تک‌قطبی رخ داده‌بود. تنها اروپا با دموکراسی بورژوازی  و اقتصاد سرمایه‌داری امپریالیستی بود که آگاهانه بازار جهانی را کنترل می‌کرد و برای آن می‌جنگید.

بورژوازی برای پشتیبانی از منافع خود دیدگاه لیبرالیستی را پدید آورد که دیدگاه و گرایش بنیانی سده هفدهم در تصمیم‌گیری‌های اقتصادی و سیاسی غرب شد. فلسفه لیبرال یک دسته از مقوله‌ها را آفرید که برای اندازه‌گیری خوب یا بد بودن یک روند و یا یک پدیده به کار برده می‌شود. در کتاب “پایان تاریخ و آخرین انسان” فرانسیس فوکویاما می گوید: « اگر اکنون به جایی رسیده‌ایم که نمی‌توانیم جهانی به‌تری از جهان خودمان را تصور کنیم، پس تاریخ به  پایان رسیده‌است. »

فوکویاما این دیدگاه را پخش می‌کند که اگر  لیبرال دموکراسی به آن اندازه خوب است که تضادهای برجسته‌ای دیگر در جامعه نیست، پس چرا باید شرایط را دگرگون کرد؟

در این جا ما با یک دیدگاه طبقاتی روبرو هستیم و نه یک واکاوی عینی از شرایط. ان چه که برای  فوکویاما و هم طبقه‌های او خوب است برای بیش‌تر مردم جهان ناگوار است. همان‌گونه که می‌بینیم اندیشه لیبرال به دنبال درست‌انگاری یک جهان تک‌قطبی است. اگر نیاز امپریالیست‌ها و طبقه‌هایی که از آن نان می‌خورند با نظم کنونی برآورده می‌شود، دیگر چه نیازی برای دگرگون کردن جهان هست؟

باید به آقای فوکویاما و هم طبقه‌های او گفته طبری را یادآوری کرد: «شما به دنبال خوشبختی فردی خود، يا قشر ممتاز خودتان برويد. آن را در کاخ‌های مشعشع خود جست و جو کنيد، ولی مطمئن باشيد که کوخ‌نشين‌ها نيز خاموش نخواهند نشست. آنگاه اگر آوار عظيم انقلاب بر فراز کاخ‌ شما بگسلد، لطفاً گله‌مند نباشيد. خوارشدگان جهان حق دارند به شما موجودات ازخودراضی که انگبينِ سعادتِ انحصاری را می‌مکيد و چشم را بر رنج ديگران می‌بنديد و از اين رنج، گنج برای خويش می‌سازيد، درس تلخ بدهند».

هواداران لیبرالیسم، مانند خانم دلیری مانند نرگس محمدی نمی‌دانند که جان لاک، یکی از بنیان‌گذاران فلسفه لیبرالیستی منافع اقتصادی در گسترش استعمار و برده‌داری داشت. او سهام‌دار شرکت سلطنتی آفریقا (Royal African Company) و دبیر (۱۶۷۳-۱۶۷۴) شورای تجارت و مزارع  (Council of Trade and Plantations) بود. برای همین،   او  با دلیل‌های فلسفی خود برده‌داری و استعمار را درست می‌انگاشت. رساله دوم (Second Treatise ) جان لاک پر از دلیل‌هایی برای درست‌انگاشتن کشتار مردمی که “متمدن” نیستند، هست.

لیبرالیسم یک فلسفه انسان گرا نیست، بل‌که برای درست‌انگاری جهانی تک‌قطبی برای پیش‌رفت اقتصادی غرب «متمدن» ساخته شده است. با دیدگاه لیبرال، سرمایه‌داری لیبرالیستی فراز و بلندای جامعه انسانی است و چیزی نباید دگرگون شود. مقوله‌هایی مانند نظم جهانی، دموکراسی و حقوق بشر برای درست‌انگاری برتری غرب ساخته شده‌اند.

جهان چندقطبی

در روند جهانی شدن اقتصاد، تضاد میان یکه‌تازی و چندقطبی شدن در دامنه اقتصادی و سیاسی ژرف‌تر شده است. این روند می‌تواند به تضادها و درگیری‌های بیش‌تری تلنگر زند. هنگام واکاوی آن چه که در جهان می‌گذرد باید به دگرگون شدن روابط میان کشورها در پهنه جهانی نگاه کرد. نبرد در باره‌ی منافع اقتصادی سویه‌های فرهنگی و ایدئولوژیک به خود می‌گیرد. لرزش‌های کوچک در یک بخش از جهان گاهی می تواند پیامدهای سودمند و ویران کننده برای اقتصاد جهانی و روبنای سیاسی داشته باشد. برای همین کشورهای بزرگ و نیرومند در تلاش هستند که کنترل بیش‌تری بر سیستم اقتصادی- سیاسی جهانی به دست آورند. لرزش‌های کوتاه و کوچک در اقتصاد جهانی می‌تواند نقش بزرگی در اقتصاد تک تک کشورها بازی کند. هر کشوری تلاش می‌کند که این لرزش را به سود منافع اقتصادی خود آبریزه کند.  این روند زمینه‌های پیدایش جهانی نو را فراهم می‌کند.  امپریالیسم امریکا تلاش می‌کند که تا این جهان به هم پیوسته را، به سوی منافع خود رهبری کند.

با پیش‌رفت  جهانی سرمایه‌داری، تضاد بین بخش‌های ”غربی” و ”غیرغربی” جهان ژرف‌تر شده‌است. بخش ”غربی” با سودجویی از سال‌های دراز استعماری صنعت سرمایه‌بر و پیش‌رفته را بنیان‌گزاری کرد. جهان غرب هیچ‌گاه به جهان ”غیرغربی” اجازه نداد که از صنعت کار بر به صنعت سرمایه‌بر  و از فراهم کردن نیروی کار ارزان و  کالاهای خام برای سرمایه‌داری پیش‌رفته غرب گذر کند. این تضاد پایه‌های بنیان‌گذاری پیمان‌هایی مانند بریکس  شده که ابزارهای اقتصادی و سیاسی نوینی را برای افزایش نیروهای تولیدگر در جامعه خود فراهم کرده‌است.

اکنون جهان چندقطبی زاده می‌شود. جنبشی آگاهانه در ”جنوب” جهانی برای فراهم کردن شرایط شایسته برای منافع سیاسی و اقتصادی خود با پدید آوردن شبکه های نو پیوستگی‌ها و پیوندها و نهادهای سیاسی و اقتصادی آن پای به دنیا گذاشته است. هنگامی که قطبی بودن جهان دگرگون می شود، پیامدهای خوش و ویران‌گری برای مردم جهان خواهد داشت. دوقطبی شدن جهان پس از جنگ جهانی دوم، چندین کشور و میلیون‌ها مردم را از بند زنجیر استعمار رها کرد. پس از ویران‌سازی اتحاد شوروی که جهان دوباره یک‌قطبی شد، هم مردم کشورهای اردوگاه سوسیالیسم و هم مردم خاورمیانه بهای گرانی پرداخته‌اند.

ترس از تنگ دست شدن به دلیل دادوستد  نابرابر کالاها و خدمات، ساختارها و اتحادهای نوینی پدید آورد که  تا کشورهایی که به فروش  نیروی کار و سرچشمه های زمینی وابسته هستند، بخت رقابت با کشورهایی که بازارهای مالی را کنترل می کنند و بهای کالاها را برنامه ریزی می کنند، داشته باشند.

گروه پژوهشی مارکسیستی تارنگاشت  thetricontinental هشت تضاد اصلی در جهان را شناسایی کرد.  یکی از این تضادها، تضاد طبقه‌های فرمان‌روای کشورهای سرمایه‌داری “غربی” با بورژوازی کشورهای سرمایه‌داری “غیر غربی” است. به دیگر سخن، منافع بورژوازی در کشورهای پیش‌رفته سرمایه‌داری با منافع بورژوازی کشورهای “غیرغربی” در تضاد است. منافع بورژوازی کشورهای گوناگون “غیرغربی” مانند عربستان، ترکیه و هند در زمینه‌هایی با منافع بورژوازی “غرب” در تضاد است.

کشورهایی که اقتصادی وابسته به فروش نیروی کار و سرچشمه‌های زمینی دارند، برای دست‌یابی به مشروعیت نزد مردم و تلاش برای کاهش تنگ‌دستی به ناگزیر باید با برنامه ریزی به فروش کالاهای خام خود به بهای بالا بپردازند. کشورهایی که دارای سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی هستند نمی‌توانند دادوستد نابرابر را بر پایه عرضه و تقاضا (پیشنهاد و درخواست) از میان بردارند. برای همین، آن‌ها به ناگزیر مانند اوپک فروش نفت را کم می‌کنند تا بهای بالاتری برای کالای خود داشته باشند. هم اکنون چندقطبی شدن جهان به رهبری چین و روسیه شرایط بهتری برای این کشورها برای دست‌یابی به هدف‌های خود فراهم کرده‌است.

رهبری چندقطبی کردن جهان از سوی چین و روسیه

برای چندین دهه، روسیه مانند بره کوچکی در چنبره گرگ‌ها بود. رهبران روسیه سوسیالیسم را ویران کردند، تولید صنعت خود را بستند، اقتصاد نئولیبرالیستی  را به دستور بانک جهانی پیاده کردند، هم‌زمان ناتو به سوی مرزهای آن‌ها گسترش یافت. پوتین به دیدار ملکه انگلستان رفت؛ مهمان ملکه دانمارک بود؛ با بوش و همسرش در کرافورد، تگزاس دیدار کرد؛ می‌خواست به ناتو بپیوندد، باز هم ناتو به سوی مرزهای روسیه گسترش یافت.

جفری ساکس، که رای‌زن اقتصادی یلتسین بود، می‌گوید که هیچ کدام از برنامه‌های او برای نجات اقتصاد روسیه از سوی دولت کلینتون پذیرفته نشد. ایالات متحده که از پیروزی جنگ سرد سرمست بود، دلیلی برای هم‌زیستی برابر با روسیه نمی‌دید، وارونه، ایالات متحده تلاش کرد که تا تنور گرم هست نان‌های خود را بپزد و پایه‌های خود را هم چون تنها فرمان‌روای جهان استوار کند. به تازگی ویکتوریا نولند(Victoria Nuland)، یکی از سیاست‌مداران نئوکنسرواتیو امریکا رک‌وراست به CNN گفت که روسیه امروزی آن نیست که امریکا خواهان  آن بود.

اکنون روسیه، چین و بخش بزرگی از باشندگان (جمعیت) جهان از تحریم‌ها، دست‌یازی‌ها و پرخاش‌گری ها  ایالات متحده خسته شده‌اند. شی جین پینگ، رئیس جمهور چین، در سخن‌رانی خود در نشست بریکس گفت که همه‌ی کشورها باید قانون‌های بین‌المللی را ارج بگذارند و نه با زور سخن گویند. چین خواهان جهانی چندقطبی است و روسیه را نزدیک‌ترین متحد خود می‌داند. به همین دلیل است که شی جین پینگ، رئیس جمهور چین، از دوستی استراتژیک با روسیه سخن می‌گوید.

سازمان هم‌کاری شانگهای (SCO) یک سازمان سیاسی، اقتصادی، امنیتی بین‌المللی و دفاعی اوراسیا است. این بزرگ‌ترین سازمان منطقه‌ای جهان است که ۶۰  درصد از پهنه اوراسیا و ۴۰  درصد از جمعیت را پوشش می‌دهد. افزون بر این، چین، هند و روسیه، برزیل و آفریقای جنوبی  بریکس را بنیان گذاشته‌اند که ۳۰  درصد از پهنه زمین و ۴۰ درصد از جمعیت جهان را پوشش می‌دهد. بسیاری از کشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتین خواهان پیوستن به بریکس هستند. با کمک بریکس و سازمان هم‌کاری شانگهای، کشورهای عضو تا اندازه‌ای توانستند که  یک سیستم پرداخت دیجیتال جای‌گزین سوئیفت کنند و با ارزهای بومی و یا کالا به کالا دادوستد کنند.

دیگر این ایالات متحده، ناتو و اتحادیه اروپا نیستند که دستور کار جهان را برنامه‌ریزی  می‌کنند. پیمان‌نامه‌ها و هم‌کاری‌های منطقه‌ای مانند آسه آن، CAREC و APEC در آسیا، ALBA در آمریکای لاتین، اتحادیه آفریقا که ۵۵ کشور عضو دارد، امنیت خلیج فارس، شورای هم‌کاری خلیج فارس و اتحادیه عرب در خاورمیانه خواهان جهانی چندقطبی هستند. زمان آن فرا رسیده است که سیاست‌مداران چپ اپوزیسیون ایرانی درک کنند  که جهان در روند چندقطبی شدن است. چیرگی و برتری آمریکا، اروپا و ژاپن به پایان رسیده‌است. 

چین به راستی تنها کشور صنعتی بزرگ جهان است و روسیه جای‌گاه ژئوپلیتیکی برجسته‌ای در اروپا و جهان دارد. چین هم‌چنین توانسته‌است از یک صنعت نیروی کار فشرده به یک صنعت سرمایه‌بر دگرگون شود. اگرچه که امپریالیسم با تحریم‌ها هنوز تلاش می‌کند که چین را از دست‌یابی به هدف خود برای رسیدن به یک  اقتصاد بر پایه فن‌اوری پیش‌رفته باز دارد. روسیه نه تنها بزرگ‌ترین کشور جهان است، بل‌که درازترین مرز با قطب شمال را نیز دارد که شمال و جنوب، غرب و شرق را به یک‌دیگر پیوند می‌دهد. روسیه ۱۴۶  میلیون نفر جمعیت، سرچشمه‌های زیرزمینی بی‌شمار و ارزشمندی دارد و دارای دومین زرادخانه هسته ای بزرگ جهان هست.

به سود منافع ملی ما است که ما با قطب‌های نوین پرنیروی جهان دوست باشیم. البته این دوستی با “نگاه به شرق” پراگماتیستی حاکمیت جمهوری اسلامی برای گریز از پیامدهای تحریم امریکا یک‌سان نیست. هم‌کاری جمهوری اسلامی با بریکس و پیمان شانگهای مایه پایه‌گزاری یک اقتصاد ملی برای کشور ما نشد، بل‌که در سطح نمادین و سخن‌ورزی درجا می‌زند.

وظیفه کمونیست‌ها در جهان چندقطبی

تضاد میان بورژوازی ”غربی” و بورژوازی ”غیرغربی” برای چند قطبی کردن جهان برجسته است، ولی این به این معنا نیست که طبقه کارگر و پیش‌آهنگانش در این نبرد، زیر سایه بورژوازی بومی بایستند. تضاد میان بورژوازی ”غربی” و بورژوازی ”غیرغربی”، یک تضاد آشتی‌پذیر است. بورژوازی ”غیرغربی” بارها نشان داده‌است که هنگامی که منافع خود را از سوی توده‌ها در خطر می بیند با امپریالیسم برای سرکوب مردم خود هم‌دست می شود. 

تضاد بورژوازی و لایه‌های بالای کشورهای سرمایه‌داری “غیرغربی” با طبقه‌ها و لایه‌های پایینی مردمی نباید فراموش شود. در کشورهای “غیرغربی”، تضاد میان بورژوازی و طبقه‌های رنج‌بر به رهبری طبقه کارگر، یک تضاد آشتی‌ناپذیر است.

در بسیاری از کشورهای سرمایه‌داری “غیرغربی”، مانند جمهوری اسلامی دست‌گاه فرمان‌روایی در دست لایه‌های گوناگون بورژوازی است که اقتصاد سرمایه‌داری، آن هم با شیوه ددمنشانه نئولیبرالیستی را پیاده می‌کند. در بیش‌تر این کشورها، به ویژ آن‌هایی که به درآمد نفتی وابسته هستند، از طبقه کارگر ددمنشانه بهره‌کشی می‌شود و طبقه کارگر از کم‌ترین حق تاریخی خود، مانند حق داشتن سندیکاهای مستقل و حق اعتصاب برخوردار نیست. افزون بر بهره‌کشی از طبقه‌های رنج‌بر، لایه‌های انگلی این بورژوازی به دزدی از سرمایه هم‌گانی می‌پردازند. شکاف طبقاتی بزرگی میان طبقه‌های پایینی جامعه و طبقه‌های بالایی است که بورژوازی را وا می‌دارد که برای پاسبانی از منافع انگلی خود حتا دموکراسی نمایشی بورژوازی را زیر پای خود لگدمال کند و هر گاه که نیاز داشت با امپریالیسم برای سرکوب مردم سازش کند.

امپریالیسم از هژمونی طبقاتی بورژوازی بومی و لایه‌های بالایی خرده‌بورژوازی برای سرکوب نیروهای خلقی و طبقه‌های پایینی جامعه در کشورهای سرمایه‌داری “غیرغربی” بهره‌برداری می کند. نمونه روشن آن را ما در کمک بی‌دریغ دست‌گاه‌های جاسوسی امپریالیسم امریکا و انگلیس به بورژوازی تجاری برای دست‌گیری، شکنجه و به دار آویختن رهبران حزب توده‌ی ایران دیده‌ایم.

امپریالیسم افزون بر تضاد خود با بورژوازی کشورهای “غیرغربی”، با طبقه کارگر و دیگر رنج‌بران این کشورها نیز در تضاد است. انحصارهای امپریالیستی از سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی این کشورها می‌دزدند و از نیروی کار ارزان آن‌ها برای سودورزی و پیش‌رفت صنعت خود سود می جویند.  

نباید گذاشت که بورژوازی بومی در کشورهای ”غیرغربی” از تضاد میان امپریالیسم و طبقه‌های پایینی مردمی (کارگران، دهقانان و خرده بورژوازی پایین) ‌به سود خود بهره‌جویی کنند. تضاد خلق با امپریالیسم، یک تضاد آشتی‌ناپذیر است، ولی تضاد بورژوازی بومی با امپریالیسم یک تضاد آشتی پذیر است.

برای همین، وظیفه کمونیست‌ها بسیج کارگران و رنج‌بران و سازمان‌دهی آن‌ها برای دست‌یابی به حقوق دموکراتیک و پایه‌گزاری سوسیالیسم است. تنها کشوری که در دست نیروهای پیش‌رو و طبقه‌های رنج است، می‌تواند از شرایط جهان چندقطبی به سود پیش‌رفت و به‌روزی خلق‌های خود سود جوید.

پایان سخن

دوری از جهان تک‌قطبی و ارزش های ”غربی” و به کارگیری یک نظام ارزشی چندفرهنگی، از دیدگاه ماتریالیست- تاریخی، ابزاری برای آغاز جهانی نو و دادگرانه است. تمدن‌ها با دادوستد فرهنگی، اقتصادی و با یادگیری از هم دیگر برای پیش‌رفت و صلح جهانی سودمند هستند و جهانی پربارتر و رنگارنگ‌تر می‌سازند. تمدن دست‌آورد مادی و معنوی یک جامعه در درازنای تاریخی هستند که در یاد  (حافظه) گروهی یک کشور یا ملت به نام فرهنگ نهشته شده‌است.

جهان تک‌قطبی به رهبری غرب، تمدن چینی، تمدن روسی، تمدن پارسی، تمدن هندی، تمدن عثمانی ووو را نه تنها نادیده می‌گیرد، بل‌که با جلوه‌گری های آن‌ها می‌رزمد.

با پیمان‌های نو روابط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نوینی فراهم می شود که کشورهای جهان ”غیرغربی” را امیدوار به پیش‌رفت می‌کند. تا چه اندازه این کشورها بخواهند و یا بتوانند از این شرایط برای پایه‌گزاری یک اقتصاد ملی و به‌روزی طبقه‌های رنج‌بر تلاش کنند، بستگی به نبرد طبقاتی در درون خود این کشورها دارد.

بهره‌برداری از شرایط شایسته‌ای که پیمان‌هایی مانند بریکس در جهان فراهم کرده‌اند بستگی به منافع طبقاتی کشورها دارد. در جمهوری اسلامی طبقه کارگر که هیچ حتا بورژوازی ملی نیز در حاکمیت  نیست تا بتواند از این پیما‌ن‌ها برای پایه‌گزاری یک اقتصاد مستقل و ملی برای پیش‌رفت صنعتی، نبرد با تنگ‌دستی  و کاهش شکاف‌طبقاتی بهره‌‌برداری کند.

برای همین، کمونیست‌ها نمی‌توانند به دلیل پیوستن کشور خود به بریکس نبرد طبقاتی را پایان یافته بدانند و زیر سایه بورژوازی جای خوش کنند.




دیپلمات نئوکنسرواتیست امریکا، ویکتوریا نولند(Victoria Nuland) تأیید کرد که غرب به زلنسکی گفت که از توافق صلح دست بکشد

ویکتوریا نولند دیپلمات سابق وزارت امور خارجه امریکا در در مصاحبه ای با میخائیل زیگار، روزنامه نگار روسی تأیید کرد که مسکو و کیف یک ماه پس از شروع جنگ مشتاقانه به دنبال راه حل دیپلماتیک بودند. روسیه در آن زمان علاقه داشت حداقل ببیند چه چیزی می تواند به دست آورد و اوکراین می خواست جنگ را متوقف و روسیه را بیرون کند.

در مصاحبه ای با زیگار از نولاند خواسته شد تا در مورد گزارش هایی مبنی بر شکست روند صلح بین مسکو و کیف در اواخر مارس و اوایل آوریل 2022 پس از آن که بوریس جانسون، نخست وزیر وقت بریتانیا به اوکراین سفر کرد و به ولادیمیر زلنسکی گفت که به جنگ ادامه دهد، اظهار نظر کند.

او می گوید: « اوکراینی‌ها شروع به درخواست مشاوره از ما در مورد این موضوع کردند. »  

این دیپلمات سابق توضیح داد که برای ما، انگلیسی‌ها و دیگران روشن شد که توافق پیشنهادی شامل محدودیت‌هایی برای انواع سلاح‌هایی است که کی‌یف می‌تواند داشته باشد، در نتیجه اوکراین «اساساً به عنوان یک نیروی نظامی خنثی تبدیل می شد»، در حالی که هیچ محدودیت مشابهی برای روسیه وجود ندارد.   

او گفت بنابراین: «غرب به زلنسکی گفت که از توافق صلح دست بکشد».

شاهین دیپلماتیک کهنه کار که در دوران حضور در وزارت امور خارجه به دلیل خصومت خود با روسیه مشهور بود، در مارس سال جاری از سمت معاونت امور سیاسی وزیر امور خارجه کنار رفت. در طول تشدید تنش بین مسکو و کیف در فوریه 2022، او خواستار دخالت عمیق‌تر ایالات متحده در درگیری شد و از مسلح شدن اوکراین به سلاح‌های پیشرفته‌تر حمایت کرد. در ماه فوریه، این زن 63 ساله اساساً شکست سیاست دیرینه خود در مهار مسکو را تأیید کرد و به CNN گفت که «روسیه مدرن، روسیه ای نیست که ما می خواستیم».




خوش رقصی اصلاح طلبان به رهبری محسن آرمین برای حاکمیت؛ خر لنگ اصلاح طلبان بار کج رژیم ولایت فقیه را بر دوش می کشد

آرمین انتخاب مهندسی شده توسط رژیم ولی فقیه را “مرحله جدیدی” خواند.  

« کشور وارد مرحله جدیدی شده است».

ولی خودش مجبور به اعتراف است که رژیم فضا را برای اصلاح طلبان باز کرد.

«از جمله عوامل مؤثر در شکل گیری مرحله جدید انعطاف حاکمیت و پاره‌ای تجدید نظرها است که بستر لازم برای نقش آفرینی اصلاح طلبان در این انتخابات را فراهم آورد. »

با این همه پس از چهل سال سیاستهای مفتضح اصلاح طلبی، او هنوز امیدوار تغییر رژیم از داخل است.

«هرچند این انعطاف حداقلی و بسیار محتاطانه است، اما اصلاح طلبان باید با استقبال از آن حاکمیت را به انعطاف‌ و گشایش بیشتر ترغیب کنند».  

او با بی شرمی دولتی را که یک وزیر اقتصاد نئولیبرالیست افراطی و وزیر کشور و ارشاد امنیتی دارد ، قدرتمند می داند. ولی برای خوش رقصی خود در برابر حاکمیت به براندازان حمله می کند. انگار که براندازان مسبب تمام بحرانهای کشور و بدبختی مردم هستند و نه رژیم ولایت فقیه.

«دولت قدرتمند خط اصلاح طلبان را از نیروهای برانداز و خواهان ایرانی ضعیف و غیر مستقل متمایز می‌سازد و جامعه توانمند نیروهای تمامیت خواه و استبداد طلب را در برابر اصلاح طلبان قرار می‌دهد».

اصلاح طلبان که همیشه سوپاپ رژیم در مراحل حساس بوده اند، از تمامیت خواهان ناراحت هستند که سهم آن ها را در حاکمیت نادیده می گیرند.

«جبهه اصلاحات براساس مشی و منش اصلاح طلبانه خود را ملزم می‌داند از تحولاتی که در عرصه سیاست و قدرت رخ داده استقبال کند. لازمه این رویکرد حمایت از دولت پزشکیان و تقویت ایشان در تحقق شعارها و وعده‌هایی است که در جریان تبلیغات انتخاباتی داده‌اند».

او چیزی از دلیل عدم تحقق شعارها در  ۸ سال دولت خاتمی که رادیکالتر از پزشکیان بود، ۸ سال دولت روحانی که مستقل تر از پزشکیان بود، نمی گوید.




ارتش فاشیستی بورژوازی صهیونیسم با پشتیبانی امپریالیسم غرب به نسل کشی فلسطینی ها ادامه می دهد

حمله اسرائیل به اردوگاه های پناهندگان، مردم را زنده به گور می کند.

در ساعات اولیه روز سه شنبه 10 سپتامبر 2024، اسرائیل یک “اردوگاه امن” در منطقه المواسی را بمباران کرد . حمله هوایی به 20 چادر آن چنان شدت داشت و قوی بود که دهانه ای به عمق 9 متر برجای گذاشت. ساعت از نیمه شب گذشته بود، مردم خواب بودند و اسرائیل با چنان قدرتی منطقه را بمباران کرد که مطمئن شد هیچ مرد، زن یا کودکی برای دیدن طلوع خورشید از خواب بیدار نخواهد شد.

حداقل 40 نفر کشته و بیش از 60 نفر مجروح شده اند و برخی دیگر همچنان مفقود و در شن ها مدفون هستند.  تقریبا نیمی از جمعیت غزه در حال حاضر در منطقه المواسی در چادر زندگی می کنند و فکر می کردند که این منطقه یک منطقه امن است. اسرائیل مدعی است که یک “مرکز فرماندهی حماس” واقع در اردوگاه را هدف قرار داده است. لازم به ذکر است که این همان بهانه ای است که اسرائیل برای بمباران بیمارستان های غزه، بیش از 160 مدرسه، بیش از 70 درصد خانه، هر دانشگاه، آمبولانس ها، نانوایی ها، کالسکه های اسب از آن استفاده کرده است.

حتی اگر یک مرکز فرماندهی حماس در اردوگاه وجود داشت، آیا جایی که اسرائیل آن را یک “منطقه امن” دانست – منطقه ای که اسرائیل به فلسطینیان دستور داده است که برای امنیت به آنجا بروند – جایی که از جمله مادرانی که نوزاد دارند به آنجا پناه برده بودند، می بایست بمباران می شد؟.

به هیچ وجه اسراییل نمی‌تواند که با ادعای دفاع از خود این حمله را به عنوان “حمله هدفمند” به حماس توجیه کنند. این یک اقدام خشونت آمیز حساب شده بود که برای مجازات بیشتر غیرنظامیان غزه طراحی شده بود!  یک نسل کشی تمام عیار!




در نظام فاسد جمهوری اسلامی، بورژوازی مالی فقط به دوستان انگلی خود یعنی بورژوازی بوروکراتیک، بورژوازی نظامی و بورژوازی تجاری وام می دهد

جمهوری اسلامی یکی از فاسدترین رژیم های سرمایه داری عقب مانده جهان هست. یکی از پدیده های فاسد این نظام سرمایه داری فاسد وام های میلیاردی به دوستان و هوادارن رژیم است.  بورژوازی مالی فقط به دوستان انگلی خود یعنی بورژوازی بوروکراتیک، بورژوازی نظامی و بورژوازی تجاری وام می دهد. در حالیکه بانکها تقاضای کارگران را حتا برای یک وام چند میلیونی رد می کنند.

مصطفی هاشمی‌طبا، در گفتگو با خبرگزاری خبرآنلاین می‌گوید البته برخورد با اغماض تنها شامل دولت سیزدهمی‌ها نمی‌شود بلکه افرادی نظیر جلیلی هم در دایره این برخوردها قرار می‌گیرد.

برخوردها از دوگانه بیشتر است بلکه چندگانه و حتی هزارگانه است، برای مثال به خاطر دزدی یک گوسفند دست یک نفر را قطع می‌کنند اما برای وزیر کشاورزی دولت سابق که مواردی نظیر چای دبش و نهاده‌های دامی در دوره او مطرح شده و خود در آن نقش داشته، ۳ سال زندان در نظر گرفتند و بعد هم مرخصی می‌دهند و بیرون می‌آید.

برای نمونه در قضیه بورس که مدیرعامل آن ۲میلیارد تومان برای خودش وام گرفته، می‌گویند برای وام هم سپرده گذاشته و در نهایت ۳۰ میلیون تومان قسط می‌دهد، ماهی ۴۰ میلیون تومان در جیبش می‌گذارد و در نهایت هم ۲ میلیارد تومان دستش است.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، وام‌های کم‌بهره و نجومی به هیات‌مدیره بورس در روزهای اخیر جنجال زیادی به پا کرده است. خبرآنلاین می نویسند که کارگران با حقوق ۱۱ میلیونی زندگی می کنند،مدیران با حقوق ۷۰ میلیونی نمی توانند؟

مصطفی هاشمی‌طبا، در گفتگو با خبرگزاری خبرآنلاین می‌گوید :

ما در ایران نه قانون، نه مقررات و نه حکم داریم. الان درباره همین اصطلاحی که جلیلی درباره دولت سایه به کار می‌برد، سوال این است که او از کجا دولت سایه شده؟ شاید به او الهام می‌شود و جبرئیل بر او نازل می‌شود.




طراحی جنگ اوکرایین توسط نئومحافظه کاران امپریالیسم امریکا و مهندسی افکار عمومی در مورد جنگ

در جنگ اوکراین، قدرت، سیاست نظامی و ژئوپلیتیک به هم تنیده شده است.

جنگ اوکراین یک پروژه نومحافظه کارانه بود. بگذارید نگاهی به یکی از معماران اصلی خط سیاسی که منجر به جنگ در اوکرایین شد، مشاور سیاست خارجی با نفوذ و شاهین جنگی امپریالیسم امریکا  ویکتوریا نولاند (Victoria Nuland) داشته باشیم.  او به عنوان سفیر ایالات متحده در ناتو، برای گسترش ناتو تا مرزهای روسیه و مسلح کردن اوکراین به سلاح های سنگین فشار آورد.

در دوران اوباما رئیس 50 سفارتخانه ایالات متحده در اروپا و اوراسیا بود، و همچنین ریاست سیاست ایالات متحده در قبال اوکراین را بر عهده داشت. او مشاور دیک چنی در عراق بود، سپس مسئول سیاست روسیه در دوران کلینتون و دوباره در دوران جو بایدن شده است

او نقشی کلیدی در قیام میدان در سال 2014 ایفا کرد،  که به کودتا علیه ویکتور یانوکوویچ، رئیس جمهور منتخب و تشکیل ائتلاف جدید دولت ضد روسیه داشت.

” نولاند برای ناتو کار کرد تا پایگاه های بیشتری در سمت شرق ایجاد کند و به کشورهای دوست آموزش نظامی بدهد. ماموریت او گسترش شبکه و تقویت کشورهای طرفدار امریکا بود.

در زمان نولند ناتو ده ها هزار سرباز اوکراینی را آموزش داد تا در جنگ علیه اوکراینی های شرقی که  خواستار خودمختاری بودند، شرکت کنند. قتل و عام روسی زبانان  گامی در راه ایجاد وضعیت کنونی بود. همین امر در مورد رزمایش های نظامی عمده ای که ناتو با اوکرایین در سال ۲۰۲۱ انجام داد، نیز صدق می کند.

یک انگیزه نئومحافظه کارانه قوی برای جنگ وجود داشت که امریکا اروپا را مجبور به همسویی با آن کرد. نئومحافظه‌کاران افکار ما در مورد جنگ اوکرایین را مهندسی می کنند. برای مثال مؤسسه مطالعات جنگ (Institute for the Study of War) تامین کننده اصلی دانش اولیه ما در مورد روند جنگ در اوکرایین است.