مقاله ۴۲/۱۴۰۲
۱۷ بهمن ۱۴۰۲، ۶ فوریه ۲۰۲۴
پیش گفتار
برتولت برشت در کتاب مشهور خود “گالیله” از زبان اندرهآ می گوید: “بدبخت ملتی که قهرمان ندارد”. ما امروز باید بگوییم که بدبخت ملتی که لیبرالیست های ضدکمونیست قهرمانان آزادی خواهی آن هستند.
به تازگی خانم بهاره هدایت که پیکارگری پی گیر علیه دیکتاتوری ولی فقیه و برای حقوق زنان است، نوشته ای پخش کرده است که می توان آن را یک “مانیفست لیبرالی” از سوی او خواند.
ایشان در گذشته بخشی از جنبش اصلاح خواهی بودند. اصلاح خواهان زمان شایسته ای را که در آن بخت پیروزی جنبش آزادی خواهی بسیار بالا بود را بر باد دادند. در روزهای بسیار سرنوشت ساز که آن ها می بایست در کنار مردم می ایستادند، “حفظ نظام” را برگزیدند. هم اکنون هم بسیاری شان هنوز باور به مهرورزی ولی فقیه دارند و دلاورترین آن ها که با خودکامگی ولی فقیه در نبرد آشکار هستند، هم چون انسان های دلیری مانند خانم هدایت و آقای قدیانی سخنی از اقتصاد سرمایه داری جمهوری اسلامی نمی گویند. اصلاح خواهان آن زمان، نه تنها دیگر واژه امپریالیسم را به کار نمی برند، بل که آشکارا هم می گویند که با امپریالیسم چالشی ندارند و از “غرب ستیزی” “چپ”ها بی زارند.
بگذارید نخست به بایستگی نبرد ایدولوژیک با ایدولوژی بورژوازی بپردازیم. پس از آن با نگاهی به “جنبش دوم خرداد”، به موشکافی نگرش خانم بهاره هدایت در باره ی آزادی، غرب ستیزی، عدالت اجتماعی و نقش “چپ” و راست در خیزش های کنونی خواهیم پرداخت.
بایستگی نبرد ایدولوژیک با ایدولوژی لیبرالی
برخورد ”چپ”ها با این نوشته گوناگون بوده است، برخی ها با نیش و کنایه به آن پرداختند، برخی ها چشم و گوش را در برابر آن بستند. ”چپ”های پشیمان شده و شرمگین نه تنها به پیشواز آن رفتند و به پیام آن خوشآمد گفتند، بل که در پخش آن نیز کمک کردند.
خانم هدایت به دلیل نبرد آشتی ناپذیر خود علیه زورگویی رژیم ولایت فقیه و به دلیل خط روشن و سازش ناپذیر خود علیه جمهوری اسلامی از جای گاه سنگینی در جنبش آزادی خواهی میهن ما برخوردار است. برخی از ”چپ”ها درست به همین دلیل از خرده گیری نگرش لیبرالی او در باره ی چالش های فراوانی که هم مهینان ما با آن ها روبرو هستند خودداری کرده اند. ولی درست برای همین، وظیفه ”چپ”ها هست که به نبرد ایدولوژیک با دیدگاه های لیبرالی ایشان بپردازند. نبرد ایدولوژیک، هم راه با نبرد اقتصادی و سیاسی، یکی از پهنه های نبرد طبقاتی است.
مارکس می گوید که نگرش های فرمان روا در جامعه، همان نگرش طبقه های فرمان روا در جامعه است. پس از مارکس، گرامشی در باره ی هژمونی فرهنگی، سخن گفت و نشان داد که طبقه فرمان روا از نهادهای فرهنگی برای گسترش دیدگاه خود و “مشروعیت سازی” (روا سازی) نظام طبقاتی سرمایه داری سود می جویند.
فرهنگ هژمونیک بورژوازی، ارزشها و هنجارهای خود را میان مردم پخش می کند، تا بتواند آن ها را با «عقل سلیم» (common sens) کردن، ارزشهای همگان کنند. بدین گونه، بورژوازی از هژمونی فرهنگی خود، برای “چارچوب بندی” اندیشه و نگرش توده ها سود می جوید. پس از آن رسانه های بورژوازی واژه ها، زبان تصویری و استعاره ها می سازند، تا با کاربرد روزانه آن ها، آن ها را «عقل سلیم» سازند.
گرامشی از آشتی ناپذیری ایدولوژیک طبقه بورژوازی و طبقه کارگر می گوید. میان دیدگاه “من گرایی” لیبرالیستی و دیدگاه “جمع گرایانه” سوسیالیستی تنش های آشتی ناپذیری وجود دارد.
«جنبش دوم خرداد»
انتخاب آقای خاتمی به ریاست جمهوری در سال ۱۳۷۶، و جنبشی که از دل آن به نام «جنبش دوم خرداد» برخاست، شادمانی و شور بزرگی در مردم برانگیخت و امید بر این بود که با پشتوانه ۲۰ میلیون رای بتوان گام هایی در راه دگرگونی در زمینه های آزادی، عدالت اجتماعی و استقلال اقتصادی برداشت.
این جنبش اگر رهبران آن توان و خواست آن را می داشتند، می توانست که دگرگونی های بزرگی را در جامعه ما انجام دهد و به هدف های سه گانه انقلاب ملی و دموکراتیک سال ۵۷ دست یابد. ولی شوربختانه اصلاح خواهان نشان دادند که مرد میدان پیکار نیستند و در میانه ی راه بیشترشان با ولی فقیه آشتی و پشت به مردمی که با هزاران آرزوهای نشکفته به آن ها رای داده بودند کردند. رهبران اصلاح خواهان با این که بسیار سخن گفتند و برنامه های فراوان روی کاغذ داشتند، در پایان چون به نیروی مردم باور نداشتند، چون از گذر کردن مردم از مرز جمهوری اسلامی ترسیدند، چون بی آشنا از درد و رنج طبقه ی کارگر و لایه های پایینی بودند، برای پاسبانی از منافع طبقاتی، سرانجام هنگامی که می بایستی دلاورانه ایستادگی کنند، خود را در آغوش ولی فقیه انداختند.
پیامدهای پشت کردن به توده ها و چشیدن شکستی بزرگ برای خود اصلاح خواهان آن چنان سنگین بود که شکاف بزرگی میان آن ها رخ داد.
همان گونه که گفته شد، اصلاح خواهان به چند دسته گوناگون بخش شدند، ولی می توان برنامه های اقتصادی همه آن ها را نئولیبرالیسم خواند، می توان برنامه های برون مرزی همه ی این گروه ها را “غرب گرایی” و یا به گفته ی ما کمونیست ها آشتی با امپریالیسم خواند. آن ها هر گونه نبرد ضدامپریالیستی را با برچسب غرب ستیزی نمی پذیرند.
هدف های سه گانه انقلاب؛ آزادی، استقلال به معنای در پیش گیری راه رشد غیر سرمایه داری با اقتصاد ملی و عدالت اجتماعی به معنای برابری اجتماعی و کاهش شکاف طبقاتی بوده است. هنگامی که ما به گروه ها و دسته های اصلاح خواهان پیشین و کنونی نگاه می کنیم، می بینیم که آن ها دست کم با دیدگاه ویژه خود دل بستگی به آزادی دارند، ولی از دیگر هدف های انقلاب بهمن حتا سخن هم نمی گویند.
استقلال – غرب ستیزی یا نبرد ضدامپریالیستی
همه ی دسته های اصلاح خواهان، چه آن هایی که از مرز ولایت فقیه گذشته اند، چه آن هایی که از مرز جمهوری اسلامی گذشته اند، و چه آن هایی که زیر پرچم ولایت فقیه مانده اند و می خواهند در چارچوب “نظام” کنش سیاسی بکنند، در دشمنی با دو هدف اصلی انقلاب ملی و دموکراتیک با هم اندیشه هستند. هیچ یک از این دسته ها به استقلال و اقتصاد ملی و سمت گیری راه رشد غیر سرمایه داری باور ندارند و در پی آن نه تنها نیازی به نبرد ضدامپریالیستی نمی بینند، بل که وارونه، آن ها باور به نزدیکی به امپریالیسم دارند و نبرد ضدامپریالیستی را، کار نادرست “غرب ستیزی” می دانند.
گویا خلق های جهان از بی کاری به نبرد ضدامپریالیستی می پردازند، و نه از این که در برابر پرخاش گری های اقتصادی، نظامی و سیاسی امپریالیسم به ناگزیر از خود به دفاع بر می خیزند.
آقای رفسنجانی و دولت های او از نخستین کسانی بودند که راه را برای اقتصاد نئولیبرالیستی در جمهوری اسلامی باز کردند. ایشان زیر نام سازندگی و با پشتیبانی بی دریغ ولی فقیه روند خصوصی سازی سرمایه جامعه را آغاز کرد. ولی وارونه آن چه که خانم هدایت می اندیشد، اقتصاد نئولیبرالیستی آقای رفسنجانی، نه تنها هم راه با آزادی های سیاسی و اجتماعی نبود، بل که “قتل های زنجیره ای” را آفرید.
در پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی همه ی دسته های گوناگون اصلاح خواهان، نه تنها با بورژوازی انگلی هم گام بودند، بل که گاهی هم از آن ها در این راه پیشی گرفتند. یکی از بزرگ ترین گلایه های آقای خاتمی و هوادارانش به آقای احمدی نژاد این بود که بهینه سازی یارانه ها از برنامه های دولت خاتمی بود، ولی افتخارش از آن احمدی نژاد شده است. اصلاح خواهان حتا یک بار هم انتقادی از اقتصاد نئولیبرالیستی دولت های احمدی نژاد به دستور نهادهای امپریالیستی نکردند.
خانم بهاره هدایت بدون آن که “غرب ستیزی” را از نبرد ضدامپریالیستی جدا کند می گوید که «ضدیت با غرب سرنوشتی جز تمامیتخواهی ندارد» و دوران انقلاب را آغاز “غرب ستیزی” و «نقطة ائتلاف ”چپ” و اسلامگرایی در ۵۷ بود»”. خانم بهاره هدایت آن چنان به دیدگاه “آشتی تمدن ها” و گریز از “غرب ستیزی” خوی گرفته است که حتا یورش ارتش فاشیستی بورژوازی صهیونیسم به خلق فلسطین را از این زاویه می بیند. خانم پیکارگر راه آزادی که دلیرانه بهای سنگینی برای نبرد با دیکتاتوری ولی فقیه پرداخت می کند، رزم خلق فلسطین برای آزادی را هم در چارچوب “غرب ستیزی” می بیند و از آن پشتیبانی نمی کند.
ایشان به درستی در باره سیاست خارجی رژیم می گوید که “این انتخاب چیزی جز جنگ تمدنی با غرب نیست.” ولی هم زمان به دنبال تسویه حساب سیاسی با نیروهای ”چپ” می رود و می گوید که “ضدیت با غرب در جهانی که غربی است، یعنی «انقلاب دائمی» یا «پیروزی انقلاب جهانی پرولتاریا».” ایشان برای ترساندن توده های به جان آمده می گوید که “”چپ” رادیکال که برای نجات نوع بشر در خیال خام در هم کوفتن همه موجودیتهای سیاسی-سرزمینی از جمله ایران است”.
ایشان با یک چرخش قلم، تنها برای این که جمهوری اسلامی غرب ستیز، آزادی ها را سرکوب می کند می گوید که “چرا ضدیت با غرب به درجات نافی آزادی بوده و هست؟” با این ترفند ایشان این تردید را در خواننده می آفریند که گویا ”چپ” ضدامپریالیست، آزادی خواه نیست.
ایشان نبرد ضدامپریالیستی ”چپ”های جهان علیه امپریالیسم را یک سان با غرب ستیزی آقای خامنه ای می داند. گویا ایشان نمی داند که امپریالیسم یک مقوله علمی است که با دشمنی با غرب برابر نیست. آن چه به ”چپ”های میهن ما برمی گردد، راستش این است که مارکسیست هایی مانند تقی ارانی و ایرج اسکندری ایدولوژی رهایی بخش مارکسیسم را که در غرب زاده شده بود، را در میهن ما گسترش داده اند. مارکسیست ها، هم میهنان ما را با فرهنگ و هنر پیش رو غربی آشنا ساختند.
بدون این که خانم هدایت خود بداند در نوشته خود نشان می دهد که برای او “غرب” کیست و چیست! “غربی” که او از آن سخن می گوید ”چپ” نیست، کمونیست نیست، اتحادیه های نیرومند کارگری نیست، جنبش های ضدامپریالیستی نیست، سازمان های هوادار آزادی خلق فلسطین نیست. “غربی” که او دوست دارد، همانا نئولیبرالیستی است که برای “اشیا اشخاص را نابود می کند”(طبری)
هم اکنون روشن می شود که این دیدگاه یک پای گاه گسترده در میان همه ی اصلاح خواهان پیشین دارد، زیرا خاتمی هم سیاست تنش زدایی خود با غرب را “آشتی تمدن ها” می خواند.
انگار خانم هدایت نمی داند که امپریالیسم ساخته “مغزهای بیمار” ”چپ”ها نیست. خلق های کشورهای مستعمره که به بهای جان خود پیش رفت “غرب” را فراهم کرده اند، می دانند معنای امپریالیسم چیست. خلق های لیبی، عراق و افغانستان که زیر یورش های ارتش امپریالیستی بسیار کشته و زخمی داده اند می دانند معنای امپریالیسم چیست. کودکان بنگلادش و میانمار که از سوی شرکت های بزرگ امپریالیستی که به دنبال نیروی کار ارزان هستند، بهره کشی ددمنشانه می شوند می دانند معنای امپریالیسم چیست.
عدالت اجتماعی
همه ی دسته های اصلاح خواهان هوادار لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی و هم چنین هوادار نئولیبرالیسمی که در اقتصاد کشور پیاده شده است و درجهان هم اکنون فرمانروا هست هستند. آن ها در این زمینه ها با هم دیدگاه های مشترک فراوان دارند. اقتصاد نئولیبرالیستی، شکاف طبقاتی را ژرف تر کرده و تنگ دستی و تهی دستی را در جامعه ما افزایش داده است و با این راه رشد سرمایه داری، برای مردم ما عدالت اجتماعی در جمهوری اسلامی یک آرزوی دست نیافتنی شده است.
آن چه که به عدالت اجتماعی برمی گردد، اصلاح خواهان پیشین و کنونی هیچ نگرانی از بزرگ شدن شکاف طبقاتی ندارند، هیچ نگرانی از بیمارستان ها و آموزشگاه های خصوصی ندارند، هیچ نگرانی برای بی سرپناهی کودکان خیابانی ندارند، هیچ نگرانی از تنگ دستی کلیه فروشان ندارند، هیچ نگرانی برای تهی دستان و تنگ دستان میهن ما ندارند، هیچ برنامه ای برای جوانان بی کار ما ندارند.
خانم بهاره هدایت از طبقه کارگر که دلیرانه در برابر اقتصاد نئولیبرالیستی ایستاده است چیزی نمی گوید، از خیزش خلق های زیر ستم کرد، بلوچ، عرب، آذری ووو چیزی نمی نویسد، از نشست اعتراضی بازنشستگان چیزی نمی گوید. او همه ی خیزش های گذشته را تا به سطح “لیبرالی و غرب گرایی” کاهش می دهد. چرا او این ایستادگی ها را نمی بیند و یا آن ها را در جنبش براندازی برجسته نمی داند؟ پاسخ روشن است، چالش خانم هدایت با جمهوری اسلامی یک چالش اقتصادی نیست. ایشان مانند طبقه کارگر ددمنشانه بهره کشی نمی دهد، ایشان مانند کودک خیابانی بی سرپناه نیست، ایشان مانند مادر بیوه فرزندان گرسنه در خانه ندارد، ایشان مانند هم میهن بلوچ بی رحمانه روزانه تازیانه تبعیض نمی خورد، بی آبی نمی کشد.
ایشان خواست توده های رنج را تا به اندازه «زندگی معمولی» کاهش می دهد. ایشان نمی داند که «زندگی معمولی» طبقاتی هست. «زندگی معمولی» طبقه کارگر با طبقه بورژوازی انگلی یک سان نیست، «زندگی معمولی» خلق بلوچ با طبقه بورژوازی انگلی برابر نیست، «زندگی معمولی» کلیه فروش همانند طبقه بورژوازی انگلی نیست.
«زندگی معمولی» برای ایشان همان دموکراسی بورژوازی و پاسبانی قانون از مالکیت خصوصی ابزار تولید هست، به دید ایشان مردم ما نیاز به چیز دیگری ندارند. ایدولوژی لیبرالی می خواهد بورژوازی انگلی کراوات دار را، جانشین بورژوازی انگلی ریش دار کند!
آزادی
هنگامی که سخن از آزادی با دید لیبرالی می شود، دست کم کسانی مانند آقای سروش که فلسفه دان هست و آقای اکبر گنجی که رنج یادگیری مقوله ها را به تن خریده است، یا آقای زیبا کلام که کارشناس علوم سیاسی هست می دانند از چه سخن می گویند. ولی دیگران بسیاری تنها شیفته این نام شده اند.
بیش تر اصلاح خواهان پیشین درک گنگ و مبهمی از آزادی دارند و در برجستگی آن با هم هم گام و هم اندیشه هستند. برای رسیدن به آزادی، آن هایی که از مرز ولی فقیه گذر کرده اند می خواهند در چارچوب قانون اساسی بدون ولایت فقیه آزادی به دست بیاورند، آن های که زیر چتر ولی فقیه جای خوش کرده اند می خواهند که با بزرگ کردن زمین بازی جمهوری اسلامی آزادی را ارمغان مردم کنند.
آن هایی که از مرز جمهوری اسلامی گذشتند به دنبال براندازی، چه بسا با کمک امپریالیسم هستند. خانم فائزه رفسنجانی خواهان این بود که آقای ترامپ به ایران یورش برد، تا جمهوری اسلامی را سرنگون کند تا او و دوستانش حاکمیت جمهوری اسلامی را سراسر در دست خود گیرند. میهن دوستی اصلاح خواهانی که از ولی فقیه و جمهوری اسلامی بریده اند والاتر از این نیست. برخی از اصلاح خواهان گذشته براندازآن کنونی، مانند آقای سازگار و خانم مسیح علی نژاد رک و راست خود را در آغوش امپریالیسم و بورژوازی صهیونیست انداخته اند.
هم اکنون هم می بینیم که اصلاح خواهان خواهان براندازی در گوشه و کنار جهان بزرگ ترین کار سیاسی شان تبلیغ دیدگاه ضدکمونیستی و ضد”چپ” است و با شرمگینی و در نهان خواهان دوستی با شاهنشاهی خواهان هستند.
اصلاح خواهانی که در سخن خود را شیفته آزادی می خوانند، هنگام سخن رانی های پرشور خود یادشان می رود که آزادی ی که در برگیرنده آزادی کمونیست ها و ”چپ”ها نشود، آزادی نیست. آن ها آن چنان از ”چپ”ها بی زار هستند که به جای جدل با آن ها با سخنان زشت و درشت دشمنی کینه جویانه خود را نشان می دهند. در میان خط های نوشته های آن ها ما می بینیم که آن ها تا به آن اندازه ضدکمونیست هستند که انگار کمونیست ها دشمن شماره یک آن ها هستند. شوربختانه، این حقیقتی دردناک است.
هم اکنون هم خانم هدایت، این رزمنده دلیر ضد ولایت فقیه که خودش در گهواره جمهوری اسلامی بزرگ شده است و پیشی نیانش از هواداران جمهوری اسلامی در دوره آقای خمینی بوده اند، ”چپ”ها را برای آوردن خمینی سرزنش می کند. ایشان یادشان می رود که همه ی لیبرال های آن زمان از آقای سنجابی گرفته تا آقای بازرگان، همه از پشتیبانان و چاکران بزرگ آقای خمینی بودند، و تلاش فراوان کردند تا ایشان را جای گزین بختیار کنند.
آقای بازرگان همچون بزرگ ترین لیبرال آن زمان با اندیشه های واپس گرایانه آقای خمینی در باره ی زنان هیچ چالش و ناسازگاری نداشت. آقای بازرگان در باره ی تنگ شدن چارچوب آزادی از سوی آقای خمینی هم چالشی نداشت. تنها نگرانی آقای بازرگان از “پوپولیسم ”چپ”” آقای خمینی بود که “سند را دست های پینه بسته دهقانان می دانست” و “امریکا را شیطان بزرگ می نامید”.
ایشان می گوید که «ما وقتی از «آزادی» حرف میزنیم، داریم از یک برساخت تمدنی حرف میزنیم که درون جهان معرفتی غرب پدیدار شده است.» این سخن ایشان درست، ولی اگر “جهان معرفتی غرب” خوب است، چرا چیزی در باره ی سوسیالیسم پنداری و علمی که برای نبرد علیه شکاف طبقاتی و برپایی عدالت اجتماعی که در “درون جهان معرفتی غرب پدیدار شده اند” نمی گوید؟
افزون بر این، در تاریخ صد سال گذشته میهن ما، این ”چپ”ها بودند که جان خود را برای آزادی داده اند. در میان جان دادگان راه آزادی حتا نام یک “لیبرال” هم دیده نمی شود. حتا وارونه، زنده یاد آقای بازرگان که در لیبرال بودن سرشناس بود، با تکیه به قانون سیاه رضا شاهی حزب توده ی ایران را غیر قانونی می دانست و از دادن گذرنامه به مهاجران توده ای برای بازگشت به میهن خودداری می کرد.
یکی از دروغ های بزرگ راست ها که خانم هدایت هم به بازگویی آن می پردازد متهم کردن ”چپ”ها به مهم ندانستن آزادی است. این دروغ با حقیقت تاریخی میهن ما سازگاری ندارد. ”چپ”ها در نبرد علیه دیکتاتوری های گوناگون بیشترین کشته را در راه آزادی داده اند. چه نامی از لیبرالیست های آزادی خواه در تاریخ ایران نوشته شده است؟ ارانی، روزبه، جزنی، گل سرخی، حمید اشراف، تیزابی، کتیرایی، حتا برادران رضایی و حنیف نژاد با ایدولوژی ”چپ” برای آزادی جنگیدند و نه با ایدولوژی راست. دست های جمهوری اسلامی به خون ”چپ”هایی مانند کی منش، مهرگان، انوشیروان لطفی، دیگر کمونیست های آزادی خواه، همه مجاهدانی که با باور به جامعه بی طبقه توحیدی کشته شده اند، آلوده است.
هنگامی که خانم هدایت از “جهان معرفتی غرب” سخن می گویند، نمی داند که هم اکنون در غرب ، تنها “چپ”ها هوادار آزادی توده ها هستند. آن چه به آزادی شهروندان در غرب بر می گردد، نیروهای راست پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تا کنون هزاران لایحه و قانون از مجلس های خود برای وارسی، بازبینی و بازرسی مردم گذرانده اند. دستگاه های جاسوسی که در دست نیروهای راست در این کشورها هست، به سازمان های جاسوسی امپریالیسم امریکا اجازه داده اند که داده های فراوان در باره ی رفت و آمدها، نامه رسانی های شهروندان آن ها گردآوری کنند. در همه ی این کشورها این ”چپ”های “ضد آزادی” بودند که به این لایحه ها رای ندادند.
ایشان چون ریشه آزادی در غرب را از درخت “لیبرال” می بیند، تنها همین بخش از فرهنگ غرب را می شناسد. ایشان چیزی از نبرد ”چپ”های غربی برای دست یابی کارگران به حقوق دموکراتیک، عدالت اجتماعی، علیه نژادپرستی نمی نویسد. برای همین چون خانم هدایتِ با چشم های لیبرالی به غرب می نگرد، با راست های میهن ما، حتا آن هایی که از خانواده دیکتاتور پیشین بوده اند، چالشی ندارد، سوگند آن ها به آزادی برای شست و شوی گناهان آن ها برای خانم هدایت بس است.
نقش “چپ” و راست در جنبش
خانم بهاره هدایت بدون نشان دادن حتا یک روی داد تاریخی می گوید که «در بزرگترین جنبشهای سیاسی در ایران در دهههای اخیر، یکی خواست آزادیهای لیبرال برجسته است و یکی خواست ارتباط با غرب.» برای همین او جانشین جمهوری اسلامی را یک نیروی “غربگرا” می داند و ریشه همه ی خیزش های ده سال گذشته را در پیوستن مردم به اندیشه لیبرالی می داند.
نخست این که ایشان خواست هم میهنان ما برای دست یابی به آزادی را با واژه “لیبرال” پیوند می زند و دوم این که درک خود از «ارتباط با غرب» را برای همگان درست می داند. اگر معنی «ارتباط با غرب» داشتن روابط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی برابر با کشورهای غربی هست، مگر ”چپ” ها هم خواهان ان نیستند.
بهاره هدایت می گوید: «ما لیبرالها روایتها را به رقیب ”چپ”مان واگذار کردهایم.». روشن نیست که ”چپ” با چه ابزاری توانست رقابت روایت را ببرد. راستش این است که در برابر دستگاه بزرگ رسانه ای راست های لیبرال، رسانه هایی که ”چپ” در دست دارد، هیچ است. لیبرال ها “من و تو”، “ایران اینترنشنال”، “رادیو فردا”، “رادیو امریکا” و همه ی رسانه های درون کشور را در دست دارند.
این رسانه ها به حق خانم هدایت و خانم نرگس محمدی را برای نبرد آشتی ناپذیر با دیکتاتوری ولی فقیه بزرگ می کنند، ولی چندان در باره ی رزم دلیرانه خانم سپیده قُلیان کارگرزاده و آقای اسماعیل بخشی کارگر و زندانی سیاسی نمی گویند. چرا جایزه نوبل به سپیده که دلاورانه بدون روسری به دادگاه رفت و سال ها است که در زندان است داده نشد؟ این رسانه ها چند بار در باره ی پیکار رفیق ناصر زرافشان علیه روبنا و زیربنای جمهوری اسلامی در برون و درون زندان نوشته اند؟
اگر خانم هدایت به راستی به این سخن که روایتها را ”چپ” برده اند، باور دارند، تنها به این دلیل است که درد ”چپ”، درد مردم است. این مردم هستند که روایت ”چپ” می گویند، چرا که شکاف طبقاتی، نئولیبرالیسم و سرکوب را با گوشت و پوست خود حس می کنند. این درست وارونه آن سخنانی است که ایشان پیش تر در باره ی گرایش لیبرالی و غرب گرای خیزش های مردمی گفته اند.
خانم بهاره هدایت می گویند که «پادشاهی مشروطه و جمهوری هر دو مولود ایدهی لیبرالاند»، و بدین گونه ایشان راه را برای هم کاری با آقای رضا پهلوی که تنها برای نام خانوادگی خود و پسر نخست بودن محمدرضا دیکتاتور حق پادشاهی به خود می دهد، را باز می کند.
خانم هدایت بی آن که به دنبال یافتن دلیل های انقلاب میلیونی و مردمی بهمن باشد، آن را سیاه ترین روی داد تاریخ ما می داند. ایشان گرسنگی توده های میلیونی، نبود آزادی ها و حقوق دموکراتیک، نبود سندیکاهای کارگری، دستگیری، شکنجه و کشتار آزادی خواهان از سوی ساواک، دستگاه دیوان سالاری بسیار آلوده، وابستگی بورژوازی کمپرادور، الیگارشی خانواده پهلوی را از یاد می برد و دلیل خشم توده های میلیونی را “غرب ستیزی” می داند.
پایان سخن
دسته های گوناگون اصلاح خواهان پیشین هوادار اقتصاد نئولیبرالیستی هستند و دل نگران شکاف طبقاتی هم نیستند. تلاش ”چپ”ها برای برپایی یک اقتصاد ملی و دموکراتیک که برپا کننده عدالت اجتماعی هم نیز هست، از سوی این دوستان با برچسب غرب ستیزی روبرو می شود. برخی از آنان برای دست یابی به آزادی حتا خودشان را در آغوش امپریالیسم و بورژوازی صهیونیسم انداخته اند.
آن چه که به خانم هدایت بر می گردد این است که ”چپ”ها باید از دلاوری او در نبرد پی گیر و آشتی ناپذیر علیه دیکتاتوری ولی فقیه ستایش کنند. ایشان متحد ما در نبرد علیه دیکتاتوری ولایت فقیه هست. ولی گویا خانم هدایت نمی داند که لیبرالیسم، تنها آزادی نیست یک فلسفه اقتصادی- سیاسی است که حتا توده های کشورهای پیش رفته سرمایه داری از پیامدهای ناگوار گونه نوین آن که نئولیبرالیسم هست در رنج هستند و اندک اندک دست آوردهای دهه های گذشته خود را از دست می دهند.
در آن جایی که پیکار ایشان با سرنگونی ولی فقیه و جمهوری اسلامی پایان می یابد، “چپ”ها به نبرد سنگین تر طبقاتی گام می گذارند، تا نان، کار و خانه هم برای رنج بران فراهم شود. این خطر هست که با قهرمان شدن زن دلیری که این چنین در برابر زورگویی ولی فقیه ایستاده است و هم زمان قهرمان سوپرلیبرالیسم و ضدکمونیست است، “چپ”ها در راه دستیابی به هژمونی فرهنگی شکست بخورند. برای همین، “چپ”ها باید با دیدگاه های لیبرالی او برخورد انتقادی بکنند.
آن طبقه ای که توانست لایه های میانی و پایینی را به سوی برنامه های خود بکشاند، به هژمونی فرهنگی دست می یابد که ابزار پرتوانی در نبرد طبقاتی هست. ”چپ”ها نباید با فراموشی نبرد ایدولوژیک با لیبرال ها، دست یابی آن ها به هژمونی فرهنگی را آسان کنند.