صدای مستقل «چپ» در برابر سه چالش: جنگ امپریالیستی، اقتصاد نئولیبرالیستی- رانتی و سرکوب آزادی

مقاله ۱۹/۱۴۰۵
۱۶ مرداد ۱۴۰۵، ۷ آگوست ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

در چند ماه گذشته، خاورمیانه بار دیگر به کانون تنش‌های جهانی دگرگون شد. جنگ ناخواسته‌ای که با یورش‌های هوایی و موشکی گسترده‌ی آمریکا و اسرائیل به زیرساخت‌های ایران آغاز شد، نه تنها آرایش نیروها در منطقه را در هم ریخت،  بل‌که زندگی روزمره‌ی میلیون‌ها تن از مردم سرزمین ما را نیز گرفتار آشوب و تیره‌روزی کرد. این یورش نظامی که با شعارهایی چون پایان دادن به برنامه‌ی هسته‌ای و دگرگون کردن ساختار قدرت در تهران آذین‌بندی می‌شد، بر پایه‌ی این پندار دشمنان بیرونی شکل گرفت که مردم ایران، که از فشارهای درونی به ستوه آمده‌اند، این یورش را سرآغاز رهایی خود خواهند دانست.

اما واقعیت میدان، این پندار را نقش بر آب کرد. مردم ما، با همه‌ی ناخرسندی‌های ژرف خود از حاکمیت جمهوری اسلامی، نه تنها یورش‌گران را با روی خوش نپذیرفتند،  بل‌که با ایستادگی خاموش خود نشان دادند که «تغییر رژیم» به دست بیگانه را نه راه چاره،  بل‌که ناسزا به خرد و استقلال ملی خویش می‌دانند.

در این میان، امیدهایی نیز که برخی کارشناسان و حتا نیروهای «چپ» خوش‌بین به جمهوری اسلامی در درون کشور داشتند، با شتاب رنگ باخت. آنان بر این باور بودند که جمهوری اسلامی پس از گذر از این آزمون سخت، برای پاسداشت همراهی خاموش مردم، از سرکوب دست خواهد کشید، زمینه را برای نقدهای مدنی باز خواهد کرد و با تکیه بر سرمایه‌ی اجتماعی بر جای مانده، در برابر یورش بیرونی خواهد ایستاد. اما رفتار حاکمیت نه کاهش فشار،  بل‌که افزایش فضای امنیتی و گسترش دامنه‌ی سرکوب را در پی داشت و نشان داد که در حسابگری‌های قدرت، حتا خطر مرگبار جنگ نیز نمی‌تواند سازوکار سرکوب طبقاتی را از کار بیندازد.

از سوی دیگر،  نیروهای راست تندرو، از شاهنشاهی‌خواهان ماجراجو گرفته تا ‌سکولارهای جنگ‌دوست، با خوش‌آمدگویی به نیروهای یورشگر بیگانه در میان مردم بی‌آبرو شدند. این روند فرصتی فراهم آورد تا سازمان‌های «چپ» و نیروهای پیشرو با پیش‌گذاری یک برنامه‌ی جایگزینی ــ یعنی مخالفت هم‌زمان با جنگ بیرونی و سرکوب درونی ــ خود را همچون نیروهایی پیشرو و بالنده اثرگذار در دگرگونی‌های آینده در میان بگذارند.

اکنون زمینه‌های عینی برای شکل‌گیری یک جنبش فراگیر فراهم شده است، اما زمینه‌های ذهنی و سازمانی آن همچنان در هاله‌ای از ابهام فرو رفته، وظیفه‌ی «چپ» بیش از هر زمان دیگری سنگین شده است.

پرسش بنیادین این است که چرا در شرایطی که «زمینه‌های عینی» برای یک دگرگونی گسترده فراهم شده است، «شرایط ذهنی»، یعنی آگاهی سازمان‌یافته و اراده‌ی تاریخی طبقه‌های فرودست، همچنان در پرده‌ای از غبار فرو مانده است؟ پاسخ به این پرسش ما را ناگزیر به بررسی هم‌زمان دو جبهه‌ی جنگ می‌کشاند: جبهه‌ی بیرونی دست‌درازی و تازش امپریالیستی و جبهه‌ی درونی سرکوب طبقاتی. این دو جبهه، هرچند در نگاه نخست جدا از یکدیگر به دید می‌رسند، در عمل چنان درهم‌تنیده‌اند که گشودن گره یکی بدون شناخت دیگری شدنی نیست.

پیش از واکاوی لایه‌های گوناگون این بحران، بایسته است به نکته‌ای بپردازیم: آن‌چه در دنباله می‌آید نه گزارشی بی‌طرفانه و نه موضع‌گیری‌ای احساسی،  بل‌که کوششی برای خوانش ساختاری وضعیت کنونی از دیدگاه طبقاتی و تاریخی است. هرچند در این نوشتار از داده‌ها و گزارش‌های رسمی، مانند آمارهای مرکز آمار ایران، پژوهش‌های مراکز راهبردی جهانی و گزارش‌های رویترز بهره گرفته‌ایم، روش بررسی ما بر نقد درون‌ماندگار اقتصاد سیاسی و واکاوی ناسازگاری‌های بنیادین حاکم بر جامعه‌ی ایران استوار است.

از همین رو، تنها به بازگویی ناگواری‌ها و سرکوب‌ها بسنده نمی‌کنیم،  بل‌که در پی یافتن ریشه‌های ساختاری آن‌ها در مناسبات تولید، پخش نابرابر دارایی و دیکتاتوری نظامی هستیم که از دل همین مناسبات سر برمی‌آورند. امید آن است که این شیوه‌ی بررسی، روزنه‌ای هرچند کوچک به سوی شناخت راه‌های رهایی از این بن‌بست تاریخی بگشاید؛ راه‌هایی که تنها با پیوند آگاهی نظری با نبرد عملی طبقه‌ی کارگر و نیروهای پیشرو گشوده خواهند شد.

برای شناخت این بن‌بست تاریخی، نخست باید به ریشه‌های عینی بحران در زندگی روزمره‌ی مردم، یعنی اقتصاد ویران‌شده و فشارهای معیشتی، چشم بدوزیم.

شرایط اقتصادی مردم و سرکوب جنبش کارگری

پیامدهای اقتصادی جنگ و تحریم‌ها بر زمینی فرود آمد که پیش‌تر نیز زیر بار تنگ‌دستی و تورم فرسوده شده بود. داده‌های مرکز آمار ایران در بهار ۱۴۰۵ نشان می‌دهد که اقتصاد کشور دست‌کم ۴۵۰ هزار شغل را از دست داده و نرخ بیکاری به ۹٫۱ درصد رسیده است. تورم نقطه‌به‌نقطه‌ی ۸۲ درصدی نیز فشار بی‌همانندی بر هزینه‌های خانوارها وارد کرده؛ یعنی اگر سال گذشته با ۱۰۰ تومان می‌توانستی یک سبد کالا بخری، امروز باید ۱۸۲ تومان بپردازی. ۱ تومان امروز تنها ۵۵ درصد ارزش ۱ تومان سال گذشته را دارد.

شاخص فلاکت در همین دوره به ۹۱٫۱ واحد رسیده؛ که در سنجش با ۴۶٫۳ واحد سال گذشته، نشان‌دهنده‌ی دو برابر شدن فشار اقتصادی بر خانوارهاست. این بحران در ۲۳ استان از میانگین کشوری نیز فراتر رفته و فرسایش پایه‌های اقتصادی جامعه را آشکار کرده است.

بخش صنعت، ستون اصلی کارآفرینی تولیدی، بیشترین آسیب را دیده و شمار کارکنان آن نزدیک به ۶۳۰ هزار تن کاهش یافته است. رکود صنعتی نه تنها پیامد جنگ و تحریم‌هاست،  بل‌که بازتاب ساختار شکننده‌ی اقتصادی‌ای است که در آن بستن کارخانه‌ها، کمبود مواد نخستین، قطعی برق و گاز و افزایش هزینه‌های تولید، کارگران را به صف بیکاران می‌راند. کارآفرینی صنعت نیز ۳۱ درصد کاهش یافته که در سنجش با معیارهای جهانی و منطقه‌ای بسیار پایین است؛ پیامدی از اقتصاد انگلی و وابستگی روزافزون به واردات و رانت.

از بهار ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۵، با این که بیش از دو میلیون تن به جمعیت کاری افزوده شد، تنها ۱۷۴ هزار کار تازه پدید آمده است؛ یعنی در برابر هر ۱۲ تن که وارد بازار کار شده‌اند، تنها یک کار آفریده شده و دیگران به بیکاری یا کارهای غیررسمی و کم‌درآمد رانده شده‌اند.

این بحران تنها دامن کارگران صنعتی و کشاورزی را نگرفته؛ میلیون‌ها تن از کارکنان اقتصاد دیجیتال نیز با خطر از دست دادن درآمد روبه‌رو شده‌اند. نظرسنجی ایسپا نشان می‌دهد که ۸۹٫۳ درصد جمعیت بالای ۱۵ سال از اینترنت بهره می‌برند و ۵۵٫۴ درصد آنان (۳۲ میلیون تن) درآمدشان به اینترنت وابسته است. قطعی‌های پی‌درپی، فیلترینگ و کاهش توان خرید مردم، کسب‌وکارهای اینترنتی را به مرز فروپاشی رسانده و موج تازه‌ای از بیکاری پنهان پدید آورده است؛ موجی که در آمار رسمی دیده نمی‌شود، اما در کوچه و خیابان با دفترچه‌های نسیه، وام‌های خرد و فروش ابزار خانه آشکار است.

در چنین زمینه‌ای، طبقه‌ی کارگر هم ستون تولید است و هم نخستین قربانی بحران. تورم ۸۲ درصدی یعنی نبود گوشت در سفره، کاهش خرید مرغ، و ناتوانی در پرداخت اجاره‌ی خانه. کارگران کشاورزی که امنیت غذایی جامعه را بر دوش دارند، بدون ابزار ایمنی و آموزش، هر روز با سم‌های مرگ‌آور کار می‌کنند. گزارش‌ها از افزایش بیماری‌های تنفسی، سرطان و ناباروری در میان آنان می‌گویند. در معدن مس محمدآباد محلات، سه کارگر در زمان کوتاهی جان باختند. این رخدادها دیگر «پیشامد» نیستند؛ زنجیره‌ای از نادیده‌انگاریِ سنجیده‌شده‌ی ایمنی‌اند، زیرا در نظام اقتصادی ددمنش نئولیبرالیستی جان کارگران ارزان‌تر از نوسازی ابزار ایمنی است.

مرگ کارگران معدن، نبود ایمنی در کشتزارها و درماندگی زنان کارگری چون «پریچهر» که هر روز از اسلامشهر تا تهران برای دست‌فروشی می‌رود تا سقف لرزان خانه‌ای را که سه ماه اجاره‌اش را نداده است را نگه دارد، نشان می‌دهد که سرکوب اقتصادی خود ابزاری برای خاموش کردن اعتراض شده است. شاخص فلاکت ۹۱٫۱ واحدی برای یک خانواده‌ی کارگری تنها دشواری امروز نیست؛ فردا و پس‌فردای آنان نیز در چشم‌اندازی تاریک فرو رفته است.

این همان نقطه‌ای است که خشم انباشته می‌تواند هر لحظه به فورانی تازه در خیابان‌ها و کارخانه‌ها دگرگون شود؛ هرچند حاکمیت با اعدام، زندان انفرادی و قطع اینترنت کوشیده است زمینه‌های چنین خیزشی را از میان ببرد.اما تاریخ نشان داده است که تنگ‌دستی و سرکوب هیچ‌گاه نتوانسته‌اند خواست آزادی و دادگری را برای همیشه در بند نگه دارند.

اما این فروپاشی اقتصادی تنها یک بحران درونی نیست؛ هنگامی که با جنگ و فشارهای بیرونی گره می‌خورد، به سازوکاری می‌انجامد که لایه‌های پنهان قدرت و منافع بورژوازی را آشکار می‌کند.

جنگ، منافع پنهان و لایه‌های بورژوازی

در میان آتش‌بس‌های شکننده، جنگ در خاورمیانه تنها رویارویی دو نیروی بیرونی نیست؛ این جنگ میدان کشاکش لایه‌های پنهان قدرت در درون حاکمیت ایران نیز هست. حقیقت آن است که بورژوازی انگلی در ساختار حکومتی ایران هیچ دلبستگی‌ای به مردم ندارد. بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی آماده هستند همه‌ی ایران و مردم آن را به بهایی ناچیز بفروشند و با سرسپردگی در برابر آمریکا هیچ چالشی ندارند. شیفتگی این لایه‌ها  به غرب و دلبستگی‌اشان به سازش با آمریکا زیر هر شرایطی، ریشه در هم‌پوشانی منافع آنان با بورژوازی جهانی دارد.

در برابر این لایه‌ها، بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی ایستاده است؛ لایه‌هایی که منافعشان آن چنان با منافع آمریکا در تضاد است که وضعیت «نه جنگ و نه صلح» را برتر از سازش و صلح می‌دانند و برای نگه داشتن جایگاه خود در حاکمیت آماده هستند مردم را قربانی کنند. پیش‌آمدی نیست که نیروهای یورشگر آمریکایی و صهیونیستی به نابودی رهبران برجسته‌ی بورژوازی نظامی پرداختند، بی‌آنکه حتا خون از بینی کسی از لایه‌های بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی روان شود.

بورژوازی نظامی، با پشتوانه پایگاه مردمی گسترده‌ای که سرشت ضدغربی و مذهبی دارد، توانسته است ضربه‌ای سنگین به منافع آمریکا و اسرائیل وارد کند. این ضربه تنها یک کنش نظامی نیست؛  بل‌که در ژرفای ساختارهای نفوذ و سلطه‌ی بیگانه رخنه کرده و معادلات را به سود جبهه‌ی ضدامپریالیستی دگرگون ساخته است. این ایستادگی، افزون بر تأثیرش در میدان نبرد، به خرمن شور ضدامپریالیستی خلق‌های منطقه اخگری افکنده که هنوز زبانه می‌کشد و هر روز گستره‌ی تازه‌ای از آگاهی و پیکار را روشن می‌سازد. نیروهای «چپ» نباید از گفتن این حقیقت شرم داشته باشند که بورژوازی نظامی، با تکیه بر پایگاه اجتماعی خود، توانست نقشه‌های بیگانگان را برای نابودی میهن ما برهم بزند. آنچه نادرست است، اما، ایستادن «چپ»‌ها زیر چتر این لایه‌ی بورژوازی است.

یکی از پیامدهای جنگ، یورش و کشتار نیروهای بیگانه در میهن ما، دگرگون شدن دینامیک درونی بورژوازیِ حاکم در جمهوری اسلامی است. آنچه هم‌اکنون دیده می‌شود این است که با ترور و کشته شدن رهبران نظامی کشور، بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی، دست بالا را در رقابت‌های درون حاکمیت پیدا کرده‌اند.

هنگام بررسی ضربه امپریالیسم امریکا و صهیونیسم به توانایی بورژوازی نظامی، نباید از یاد برد که این لایه بورژوازی هنوز همه‌ی نهادهای امنیتی، نظامی،  زندان‌ها و قوه قضایی را در دست خود دارد. برای همین، بورژوازی نظامی سرمست از پیروزی‌ای که در جنگ با امریکا و اسرائیل به دست آورده است، با افزایش اعدام‌ها و گسترش فضای امنیتی، راه را بر هرگونه گشایش سیاسی می‌بندد. «ماشین اعدام» در خدمت همان راهبردی است که در آن مخالفان به «مزدور بیگانه» دگرگون می‌شوند و نابودی آنان آسان‌تر می‌گردد.

افزون بر این، سیاست نه جنگ و نه صلحی که این لایه‌ی بورژوازی در پیش گرفته، با منافع بخش‌های جنگ‌خواه آمریکا هم‌سو و هم‌خوان است. این لایه‌های بورژوازی در آمریکا، هم اکنون از شرایط نه جنگ و نه صلح چندان بدشان نمی‌آید . گزارش‌های تازه رویتر نشان می‌دهد که آمریکا در پنج ماه جنگ با ایران بخش بزرگی از ذخیره‌ی موشک‌های دوربرد و نقطه‌زن خود را به کار برده است. بیشترین کاهش به موشک‌های تاکتیکی «اتکمز» و نسل تازه‌تر «پی‌آر‌اس‌ام» رسیده که هر یک بهایی سنگین دارند. همچنین آمریکا نزدیک به نیمی از ذخیره‌ی جهانی موشک‌های کروز تاماهاوک را به کار گرفته است. این کاهش چشمگیر، در شرایطی که آمریکا هم‌زمان در اوکراین و برابر چین نیز درگیر است، پنجره‌ای از آسیب‌پذیری پدید آورده که رقیبان جهانی می‌توانند از آن بهره بگیرند.

این وضعیت نشان می‌دهد که جنگ، برای آمریکا نیز پرهزینه است و همین هزینه‌ها مرزی برای دامنه‌ی کنش‌های آن می‌گذارد. پنتاگون پیمان‌های بزرگی با شرکت‌های جنگ‌افزاری بسته است، اما ساخت خط تولید و ساختن موشک‌ها چند سال زمان می‌برد. این کندی، آمریکا را ناچار می‌کند که تنش را «کنترل‌شده» نگه دارد و از گسترش آن به یک جنگ فراگیر پرهیز کند.

در همین چارچوب، بررسی‌های جیکوب استویل (Jacob Stivell)، پژوهشگر امنیت خاورمیانه در کالج جنگ ارتش آمریکا، نیز نشان می‌دهد که افزایش تنش‌های کنونی، با همه‌ی نمای پرخاشگرانه‌اش، همچنان «محاسبه‌شده و مهار‌شده» است. آمریکا دامنه‌ی یورش‌های خود را به تلاش برای سرنگونی جمهوری اسلامی گسترش نداده و جمهوری اسلامی نیز همه‌ی متحدان آمریکا را هم‌زمان هدف نگرفته است. هر دو سوی توانایی آن را دارند که فهرست بسیار گسترده‌تری از هدف‌ها را نشانه بگیرند، اما در عمل از این توانایی بهره نمی‌گیرند. انگار که هر دو سوی این درگیری، خواهان نوسان میان گفت‌وگو و یورش «کنترل‌شده» هستند.

در پس این بازی، سوداگرانی ایستاده‌اند که از هر دو سوی میدان نان خود را به دست می‌آورند. کارتل‌های جنگ‌افزاری آمریکا با پیمان‌های میلیاردی سود می‌برند و در سوی دیگر، بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی نیز با واردات کالاهای بنیانی، انحصار بازار و پیمان‌های دولتی، پول هنگفتی می‌اندوزند و هم‌زمان، جایگاه آسیب‌دیده‌ی خود را در ساختار حاکمیت، در برابر دیگر لایه‌های بورژوازی انگلی، استوارتر می‌کنند. این هم‌افزایی منافع نشان می‌دهد که چرا آتش‌بس‌ها با شتاب می‌شکنند و چرا هر سازش سیاسی با کارشکنی هماهنگ جنگ‌خواهان دو سوی میدان به بن‌بست می‌رسد.

استویل هشدار می‌دهد که وضعیت «نه جنگ و نه صلح» نه تنها به سود کارتل‌های جنگ‌افزاری و رقیبان منطقه‌ای است،  بل‌که جامعه‌ی ایران را روزبه‌روز به سوی فرسایشی ژرف‌تر می‌کشاند؛ فرسایشی که در آن، برندگان اصلی همان لایه‌های بورژوازی هستند که از بی‌ثباتی سود می‌برند.

در چنین میدان درهم‌تنیده‌ای، حاکمیت برای نگه‌داشتن هم‌سنگی میان بحران بیرونی و منافع درونی، به سرکوب سیاسی گسترده‌تری روی می‌آورد؛ سرکوبی که هر اعتراض را خطری امنیتی می‌داند.

سرکوب سیاسی و جنبش‌های اجتماعی

در سایه‌ی بمباران‌ها و فشارهای خارجی، دستگاه قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی با شتابی بیشتر چرخه‌ی اعدام را به حرکت درآورده است. کشتارگاه‌ها دیگر تنها زندان‌های هراس‌انگیز نیستند؛ میدان‌های شهر نیز صحنه‌ی نمایش ترس شده‌اند. در پرونده‌ای که به «میدان علیخانی اصفهان» شناخته می‌شود، شش جوان تنها به‌خاطر شرکت در اعتراض‌های دی‌ماه ۱۴۰۴ و کشته شدن چهار مأمور انتظامی، یکی‌یکی به دار آویخته شدند. عرفان اسفندیاری و گل‌محمد محمدی در ۲۸ تیر، ابوالفضل سپاهی و امیرحسین صفری در ۶ مرداد، و اکنون شش تن دیگر نیز در آستانه‌ی همین سرنوشت تلخ ایستاده‌اند.

هولناک‌تر آن‌که در این پرونده، اعتراف‌هایی که زیر شکنجه و پس از بازداشت‌های طولانی گرفته شده بود، همچون «سند» از صداوسیمای جمهوری اسلامی پخش شد؛ تا هم دادگاه‌های نمایشی برپا شوند و هم هرگونه امکان دادرسی دادگرانه از متهمان گرفته شود. این شیوه‌ی اعتراف‌گیری، که سال‌هاست ابزار همیشگی دستگاه امنیتی شده، نه تنها حقیقت را می‌کشد،  بل‌که با ساختن روایت‌های دروغین، جامعه را در مه‌آلودگی سیاسی فرو می‌برد و هر اعتراض مدنی را به «اقدام علیه امنیت کشور» دگرگون می‌کند.

اعدام در ایران، ابزاری برای نابود کردن مخالفان و پراکندن ترس شده است. در زندان‌ها، سلول‌های انفرادی با نور سفید خیره‌کننده و فضایی چهارمتری، نه تنها تن،  بل‌که روان زندانیان را نشانه می‌گیرند. زندانیان در چنین شرایطی توان درک درست گذر زمان را از دست می‌دهند، دچار پندارهای شنیداری و دیداری می‌شوند و هویت خویش را در هراس تنهایی مطلق گم می‌کنند. این شکنجه‌ی سفید، که «بی‌خشونت» جلوه می‌کند، در عمل یکی از ویرانگرترین ابزارهای فشار روانی است؛ زیرا بدون بر جای گذاشتن نشانه‌های آشکار، اراده‌ی انسانی را می‌فرساید و توان مقاومت را می‌رباید.

در کنار این سازوکارهای رسمی، شبکه‌ای از فشارهای روزمره نیز بر زندگی مردم سایه انداخته است: بازداشت‌های بی‌دلیل، احضارهای تلفنی، تهدید خانواده‌ها، کنترل فضای مجازی، و گسترش نیروهای لباس‌شخصی در خیابان‌ها. این فشارهای پراکنده، که شاید در نگاه نخست کوچک به دید آیند، ساختاری از هراس پایدار می‌سازند که هر حرکت جمعی را پیش از شکل‌گیری در نطفه خفه می‌کند. بسیاری از کنشگران کارگری، دانشجویی و زنان گزارش داده‌اند که حتا پیش از شرکت در یک گردهمایی، پیام‌های تهدیدآمیز دریافت کرده‌اند یا خانواده‌هایشان زیر فشار قرار گرفته‌اند تا آنان را از فعالیت بازدارند.

در دانشگاه‌ها، کمیته‌های انضباطی بازوی امنیتی شده‌اند. دانشجویانی که تنها خواستار آزادی‌های مدنی یا عدالت آموزشی بوده‌اند، با تعلیق، محرومیت از تحصیل و پرونده‌های امنیتی روبه‌رو شده‌اند. در دبیرستان‌ها، آموزگاران ناخرسند به وضعیت معیشتی خود با انتقال‌های اجباری، یا بازداشت روبه‌رو شده‌اند. این فشار لایه‌لایه نشان می‌دهد که حاکمیت نه تنها جنبش‌های بزرگ،  بل‌که کوچک‌ترین هسته‌های سازمان‌یابی اجتماعی را خطری برای زندگی انگلی خود می‌داند.

در خیابان‌ها، رفت‌وآمد نیروهای امنیتی و انتظامی چنان پررنگ شده که فضای عمومی به میدان کنترل دگرگون شده است. دوربین‌های نظارتی، گشت‌های پی‌درپی و ایست‌های بازرسی، شهر را شبکه‌ای از مراقبت و تهدید کرده‌اند.
این وضعیت، که زیر نام «حفظ امنیت» بسته‌بندی می‌شود، در عمل چارچوب آزادی رفت‌وآمد، گردهمایی و حتا گفت‌وگو را تنگ می‌کند و شهروندان را در وضعیت «هشیاری پیوسته» می‌گذارد؛ وضعیتی که خود شکنجه‌ی روانی است.

در کنار این‌ها، قطع اینترنت و کندی شبکه‌ها ابزار تازه‌ای برای سرکوب شده است. هر بار که اعتراض‌های کوچک یا بزرگ شکل می‌گیرد، اینترنت در کشور قطع می‌شود تا امکان سازمان‌دهی، اطلاع‌رسانی و ثبت خشونت‌ها از میان برود. این سیاست، که به دلیل «فنی» خوانده می‌شود، در عمل یکی از کارآمدترین ابزارهای خاموش کردن صدای مردم است؛ زیرا هم ارتباط معترضان را می‌برد و هم آنان را در برابر روایت‌های رسمی بی‌دفاع می‌گذارد.

در چنین چشم‌اندازی، سرکوب سیاسی تنها به معنای زندان و اعدام نیست؛  بل‌که شبکه‌ای از فشارهای پیوسته و روزمره است که زندگی اجتماعی را در چنبره‌ی هراس نگه می‌دارد. این سرکوب، که با جنگ و تحریم‌ها توجیه می‌شود، در عمل ابزاری برای بازتولید چیرگی طبقاتی شده است؛ زیرا هر صدای اعتراضی، از کارگر و معلم گرفته تا دانشجو و زن، به «تهدید امنیتی» تبدیل می‌شود و با خشونت پاسخ می‌گیرد.

اما تاریخ نشان داده است که هیچ سازوکار سرکوبی، هرچند پیچیده و فراگیر، نمی‌تواند برای همیشه خواست آزادی و دادگری را خاموش کند. جنبش‌های اجتماعی، هرچند زیر فشار، همچنان در لایه‌های پنهان جامعه زنده‌اند و هنگام بحران، با نیرویی تازه سر برمی‌آورند. این حقیقتی است که حاکمیت، با همه‌ی ابزارهای سرکوب خود، نتوانسته آن را از میان ببرد.

در برابر این چرخه‌ی فشار اقتصادی، جنگ بیرونی و سرکوب درونی، تنها نیرویی که می‌تواند راهی برای رهایی بگشاید، «چپ» و نیروهای پیشرو هستند؛ اما این نقش تنها زمانی معنا می‌یابد که وظیفه‌ی تاریخی خود را بشناسند.

وظیفه‌ی «چپ»

در چنین شرایطی که جامعه زیر فشار سه‌گانه‌ی «جنگ بیگانگان، تنگ‌دستی دیرپا و سرکوب ددمنشانه» در روند خرد شدن است، نقش و وظیفه‌ی «چپ» و نیروهای پیشرو نه یک گزینش،  بل‌که یک نیاز تاریخی است. نخستین و آنی‌ترین وظیفه، دفاع بی‌چون‌وچرا از جنبش کارگری همچون هسته‌ی مرکزی هر دگرگونی اجتماعی است. این دفاع به معنای ایستادن در کنار اعتصاب‌کنندگان، پشتیبانی از برپایی شوراهای صنفی مستقل و پیوند زدن پیکار برای «نان و کار» با نبرد برای «آزادی» است.

کارگر معدن محمدآباد که زیر آوار جان باخت، یا کارگر کشاورزی که با سم‌های مرگ‌آور دست‌وپنجه نرم می‌کند، تنها یک آمار نیستند؛ آنان نماد نظامی طبقاتی‌اند که در آن سود سرمایه بر جان کارگر برتری دارد. «چپ» باید با نشان دادن روشن این دیدگاه که «آزادی بدون عدالت اجتماعی تهی است و عدالت اجتماعی بدون آزادی نشدنی»، پیوندی ناگسستنی میان جنبش کارگری و جنبش زنان و دانشجویان پدید آورد و از گسست این جبهه جلوگیری کند.

اما این پیوند تنها با همدلی پدید نمی‌آید؛ نیازمند سازمان‌دهی و هم‌پیوندی نیروهای «چپ» است. سال‌ها پراکندگی، جدایی‌های کوچک، اختلاف‌های نظری و رقابت‌های بی‌ثمر، توان «چپ» را فرسوده کرده است. هنگامی که حاکمیت با دستگاه‌های امنیتی و تبلیغاتی گسترده، هر روز حلقه‌ی فشار را تنگ‌تر می‌کند، «چپ» نمی‌تواند با گروه‌های کوچک و پراکنده به رویارویی با این ساختار برود. نیروی پراکنده، هرچند پاک و فداکار، در برابر دستگاه امنیتی و تبلیغاتی حاکمیت کارایی ندارد.

برای هم‌اندیشی و همکاری در میدان نبرد، همه‌ی سازمان‌های «چپ» باید از انحصارطلبی و کمال‌گرایی دوری گزینند و زبان مشترک بیابند. هیچ سازمانی به‌تنهایی نمی‌تواند بار تاریخی این دگرگونی را بر دوش بکشد. «چپ» تنها زمانی می‌تواند نیرویی برجسته شود که از فرقه‌گرایی و جدل‌های بی‌ثمر دوری گیرد و به‌جای رقابت‌های درونی، به ساختن جبهه‌ای گسترده و هم‌پیوند بیندیشد؛ جبهه‌ای که بتواند تجربه‌ی کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان، پرستاران، رانندگان، کارکنان اقتصاد دیجیتال و فرودستان شهری را در یک راه مشترک گرد آورد.

بگذارید با هم رک و راست باشیم. «چپ» انتزاعی و تجریدی در گروه‌های کتاب‌خوانی و حلقه‌های روشنفکری است، نه در میدان عمل. «چپ» واقعی همین سازمان‌هایی هستند که ما می‌شناسیم و دهه‌هاست در سخت‌ترین شرایط ایستاده‌اند: حزب توده ایران، سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، حزب چپ ایران، سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)، سازمان راه کارگر، سازمان اتحاد فدائیان کمونیست، سازمان فدائیان اقلیت، حزب کار ایران (توفان) ووو، و همچنین سازمان‌های «چپ» کرد، آذری، عرب و بلوچِ میهن‌دوست که یکپارچگی سرزمین را ارج می‌گذارند و در برابر جدایی‌خواهان می‌ایستند. در کنار این سازمان‌ها، انبوهی از تارنگاشت‌ها، انجمن‌ها، گروه‌های «چپ» و رفیقان «چپ»ی داریم که به باورهای خود وفادار مانده‌اند، اما از چنددستگی و پراکندگی خسته شده‌اند. این نیروهای پراکنده، اگرچه هرکدام تجربه و توان ارزشمندی دارند، اما بدون پیوند و هم‌افزایی، نمی‌توانند در برابر ماشین سرکوب و جنگ‌افروزی نیرویی اثرگذار بسازند.

نکته‌ی دیگری که نباید از یاد برد این است که به گفته‌ی هگل «حقیقت کلیت است». باید به‌جای بخش کردن «چپ» به «چپِ محور مقاومت» و «چپ مردم‌یار»، تا آن‌جا که شدنی است میان دیدگاه‌های گوناگون «چپ» زبانی مشترک یافت. این جست‌وجو برای یافتن زبان مشترک، به معنای فراموشی ناهمسازی‌های خط‌مشی و ایدئولوژیک نیست؛  بل‌که به معنای شناسایی زمینه‌های همکاری در برابر دشمنان بزرگ است. سازمان‌های «چپ»، اگر بتوانند از دل همین ناهمگونی‌ها، پیوندی تازه بسازند، می‌توانند نیرویی پدید آورند که در زمان بحران، هماهنگ و اثرگذار باشد.

این همکاری باید بر پایه‌ی چند ستون استوار شود: ستون کارگری که با شوراهای مستقل، صندوق‌های همبستگی و شبکه‌های اعتصاب، توان سازمانی را از پایین می‌سازد؛ ستون اجتماعی که جنبش زنان، دانشجویان، معلمان و فرودستان شهری را به هم پیوند می‌دهد؛ و ستون رسانه‌ای که با روایت‌های مردمی، رسانه‌های کوچک و مستقل و شبکه‌های ارتباطی، آگاهی را گسترش می‌دهد و زبان مشترک را می‌سازد. در کنار سازمان‌دهی، مخالفت با یورش و تازش بیگانه و جنگ‌افروزی بخشی جدایی‌ناپذیر از وظیفه‌ی «چپ» است. نخستین قربانیان جنگ کارگران، زنان، جوانان و فرودستانی هستند که سفره‌شان کوچک‌تر و شرایط زندگی‌شان دشوارتر است. «چپ» باید با صدایی رسا به «جنگ بیرونی» و به «سرکوب درونی » «نه» بگوید.

اما مخالفت با جنگ، بدون نیرویی متحد، تنها یک شعار است. «چپ» باید راه مستقلِ طبقاتی را پیش بگذارد: نه همراهی با یورشگران بیگانه، نه سرسپردگی در برابر سرکوبگران درونی؛  بل‌که ساختن نیرویی مردمی که بتواند هم با جنگ‌افروزی بیرونی و هم با سرکوب درونی رویارو شود. برای پدید آوردن این راه مستقل، «چپ» باید شرایط ذهنی دگرگونی را نیز فراهم کند؛ شرایطی که تنها با آگاهی طبقاتی پدید نمی‌آید،  بل‌که نیازمند پیوند تجربه‌ی زیسته‌ی مردم با واکاوی ساختاری وضعیت است. «چپ» باید زبان مشترکی میان دردهای روزمره ــ از گرانی و بیکاری تا تبعیض و سرکوب ــ و ریشه‌های ساختاری این دردها بسازد؛ زبانی که آگاهی پراکنده را اراده‌ی جمعی کند.

در این راه، رسانه‌های مستقل، شبکه‌های اجتماعی، گروه‌های محلی و انجمن‌های صنفی نقشی کلیدی دارند. «چپ» باید از هر روزنه‌ای برای گسترش آگاهی بهره ببرد؛ از نوشتار و گفت‌وگو تا هنر، موسیقی و روایت‌های مردمی. هر روایت کوچک، اگر در جای درست قرار گیرد، بخشی از پازل آگاهی جمعی است.

ولی، وظیفه‌ی «چپ» تنها نقد نیست؛  بل‌که ساختن چشم‌اندازی روشن از آینده است. چشم‌اندازی که در آن آزادی و دادگری اجتماعی در کنار هم می‌ایستند، تولید بر پایه‌ی نیازهای مردم سازمان می‌یابد و سیاست از چنگال سرکوب و رانت رها می‌شود. این چشم‌انداز باید برنامه عملی باشد که بتواند در زمان‌های بحران مردم را گرد یک هدف مشترک گرد آورد.

«چپ»، اگر بتواند این سه وظیفه را ــ دفاع از جنبش‌ها، مخالفت با تازش بیگانگان، و ساختن نیروی متحد ــ در کنار هم پیش ببرد، می‌تواند  نیرویی اثرگذار در دگرگونی‌های آینده شود؛ نیرویی که نه تنها در برابر جنگ بیگانه و سرکوب درونی می‌ایستد،  بل‌که راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی می‌گشاید. اگر «چپ» بتواند این وظیفه‌ها  را در کنار هم پیش ببرد و نیرویی هم‌پیوند بسازد، آن‌گاه می‌توان از چشم‌اندازی سخن گفت که در آن راه رهایی از این بن‌بست تاریخی گشوده می‌شود.

پایان سخن

آن‌چه امروز پیشِ روی ماست، تنها یک دوره‌ی دشوار سیاسی یا یک بحران گذرا نیست؛ ما در میانه‌ی گره‌گاهی تاریخی ایستاده‌ایم که در آن سرنوشت مردم، سرنوشت جنبش‌های اجتماعی و سرنوشت «چپ» به‌هم گره خورده است. جنگ بیگانه، تنگ‌دستی فرساینده و سرکوب ددمنشانه، سه لبه‌ی یک تیغ‌اند که هر روز ژرف‌تر بر پیکر جامعه فرود می‌آیند. اما همین فشارها، اگر با آگاهی و سازمان‌دهی همراه شوند، می‌توانند نیرویی برای دگرگونی شوند.

«چپ»، با همه‌ی پراکندگی‌ها و ناهمگونی‌هایش، هنوز تنها نیرویی است که می‌تواند این سه‌گانه‌ی مرگبار را به چالش بکشد. «چپ» می‌تواند از دل رنج کارگران، از فریاد زنان، از پایداری دانشجویان، از خشم فرودستان شهری و از تجربه‌ی زیسته‌ی میلیون‌ها انسان، نیرویی بسازد که نه در برابر جنگ بیگانه سر خم کند و نه در برابر سرکوب خاموش بماند. این نیرو، اگر بتواند زبان مشترک بیابد و توانایی خود را بشناسد، می‌تواند راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی بگشاید.

ما در این نوشته کوشیدیم نشان دهیم که چگونه جنگ، اقتصاد، سرکوب و بورژوازی انگلی درهم‌تنیده‌اند و چگونه تنها نیرویی که می‌تواند این گره را بگشاید، نیرویی است که از پایین سازمان می‌یابد و از بالا هماهنگ می‌شود؛ نیرویی که از دل شوراهای کارگری، انجمن‌های صنفی، گروه‌های محلی، سازمان‌های «چپ» و رفیقان پراکنده سر برمی‌آورد و در لحظه‌های بحران، سنگری تازه می‌سازد.

راه آسانی پیشِ رو نیست. دشمنان مردم ــ چه در بیرون و چه در درون ــ نیرومندند، سازمان‌یافته‌اند و از هیچ خشونتی پرهیز نمی‌کنند. اما تاریخ نشان داده است که هیچ نیرویی، هرچند پرزور و دارا، نمی‌تواند برای همیشه بر خواست آزادی و دادگری چیره شود. هر جا که مردم توانسته‌اند آگاهی را با سازمان‌دهی پیوند دهند، راهی برای رهایی گشوده شده است.

«چپ»، اگر بتواند از فرقه‌گرایی دوری کند، اگر بتواند زبان مشترک بیابد، اگر بتواند خود را بشناسد و اگر بتواند نیروی پراکنده را به جبهه‌ای متحد «چپ» دگرگون کند، می‌تواند بار دیگر نقش تاریخی خود را بازی کند؛ نقشی که نه از سر آرمان‌گرایی انتزاعی،  بل‌که از دل نیازهای واقعی مردم برمی‌خیزد.

امروز، بیش از هر زمان دیگر، زمان آن است که «چپ» از پراکندگی به هماهنگی و همکاری، از واکنش به کنش، و از نقد به ساختن گذر کند. آینده‌ی این سرزمین، آینده‌ی کارگران، زنان، خلق‌های زیر ستم، جوانان و فرودستان، در گرو همین گذر است. اگر بتوانیم این جبهه متحد را بسازیم، اگر بتوانیم در برابر جنگ و سرکوب بایستیم، آن‌گاه راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی گشوده خواهد شد.

این راه دشوار است، اما شدنی است. و شدنی بودنش نه از قدرت دشمنان،  بل‌که از توان مردم برمی‌آید. آینده را نه آنان که بمب می‌افکنند می‌سازند، نه آنان که سرکوب می‌کنند؛ آینده را کسانی می‌سازند که می‌ایستند، می‌گویند، می‌نویسند، سازمان می‌دهند و دست در دست هم، راهی تازه می‌گشایند.




چپ‌ستیزی بی‌خردانه؛ از پرچم سیاه مک‌کارتیسم تا تفتیش عقاید در ایران و جهان

ژینا سنندجی

فعال سیاسی چپ و زندانی سیاسی

مقدمه

مک‌کارتیسم نام یکی از تاریک‌ترین دوره‌های سیاسی و فرهنگی ایالات متحده است؛ دوره‌ای که در آن سوءظن جای مدرک، برچسب جای استدلال و وفاداری‌سنجی جای آزادی عقیده را گرفت. نویسندگان، هنرمندان، دانشمندان، استادان دانشگاه، کارمندان دولت و فعالان اتحادیه‌ای، نه لزوماً به‌دلیل ارتکاب جرمی مشخص، بلکه به‌سبب عقاید سیاسی، امضای یک بیانیه، شرکت در یک انجمن قانونی یا معاشرت با فردی مظنون تحت تعقیب قرار گرفتند.

بااین‌حال، مک‌کارتیسم را نباید صرفاً حادثه‌ای محدود به آمریکا و دهه ۱۹۵۰ دانست. این واژه در معنایی گسترده‌تر، روشی سیاسی را توصیف می‌کند که در آن یک عقیده یا گرایش سیاسی ذاتاً مجرمانه معرفی می‌شود و سپس افراد نه بر اساس کردار مشخصشان، بلکه بر پایه افکار، مطالعات، دوستی‌ها و وابستگی‌های واقعی یا خیالی‌شان مجازات می‌شوند.

این منطق در کشورهای مختلف با درجات متفاوتی از خشونت تکرار شده است: از فهرست سیاه هالیوود تا تعقیب دانشمندانی چون آلبرت اینشتین و رابرت اوپنهایمر؛ از ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد و زندان‌های ساواک تا سرکوب خونین دهه شصت؛ و از حکومت‌های بعثی عراق و سوریه تا کشتار ضدکمونیستی اندونزی.

۱. مک‌کارتیسم؛ سیاست بر پایه ترس و تهمت

اصطلاح «مک‌کارتیسم» از نام سناتور جمهوری‌خواه، جوزف مک‌کارتی، گرفته شده است. او در فوریه ۱۹۵۰ ادعا کرد فهرستی از کمونیست‌های نفوذکرده در وزارت امور خارجه آمریکا در اختیار دارد. این ادعاها در فضای جنگ سرد، رقابت هسته‌ای با اتحاد شوروی، انقلاب چین و نگرانی از جاسوسی، بازتاب گسترده‌ای یافت؛ هرچند بسیاری از اتهام‌های او فاقد مدرک معتبر یا همراه با اغراق و تحریف بودند.[۱]

اما تفتیش عقاید ضدکمونیستی پیش از شهرت مک‌کارتی آغاز شده بود. «کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی مجلس نمایندگان»، مشهور به«  HUAC »، از سال‌ها پیش فعال بود و در اکتبر ۱۹۴۷ جلسات معروف بازجویی از اهالی هالیوود را برگزار کرد.[۲]

بنابراین مک‌کارتیسم را نباید تنها مجموعه اقدامات شخص مک‌کارتی دانست. این اصطلاح نام یک فضای سیاسی گسترده‌تر است که در آن حکومت، کنگره، دستگاه‌های امنیتی، رسانه‌ها و کارفرمایان خصوصی، با تکیه بر هراس از کمونیسم، آزادی‌های مدنی را محدود کردند.

۲. هالیوود در برابر دادگاه تفتیش عقاید

سینما، رادیو و تلویزیون از مهم‌ترین ابزارهای فرهنگی آمریکا بودند و سیاست‌مداران ضدکمونیست ادعا می‌کردند نیروهای چپ می‌توانند از طریق آن‌ها در افکار عمومی نفوذ کنند. فیلم‌نامه‌نویسان، کارگردانان، بازیگران و تهیه‌کنندگان یکی پس از دیگری به جلسات بازجویی فراخوانده شدند.

پرسش اصلی معمولاً چنین بود:

«آیا اکنون یا در گذشته عضو حزب کمونیست بوده‌اید؟»

اما پرسش تعیین‌کننده پس از آن مطرح می‌شد:

«چه کسان دیگری را می‌شناسید که عضو حزب کمونیست بوده‌اند؟»

از فرد خواسته می‌شد نه‌تنها درباره عقاید خودش توضیح دهد، بلکه نام دوستان، همکاران و آشنایانش را نیز اعلام کند. کسانی که از معرفی دیگران خودداری می‌کردند، با خطر زندان، اخراج و محرومیت حرفه‌ای روبه‌رو می‌شدند.

۳. «ده هالیوود» و آغاز فهرست سیاه

مشهورترین قربانیان جلسات سال ۱۹۴۷، گروهی بودند که بعدها «ده هالیوود» نامیده شدند:

دالتون ترامبو، جان هوارد لاوسون، آلبرت مالتز، آلوه بسی، لستر کول، رینگ لاردنر جونیور، ساموئل اورنیتز، هربرت بیبرمن، ادوارد دمیتریک و آدریان اسکات.

آنان از پاسخ‌گویی به پرسش‌های کمیته درباره عضویت سیاسی و معرفی دیگران خودداری کردند و به حق آزادی بیان و اجتماعات سیاسی استناد ورزیدند. هر ده نفر به اتهام بی‌احترامی به کنگره محکوم شدند، مدتی را در زندان گذراندند و استودیوهای بزرگ نیز اعلام کردند که آنان را استخدام نخواهند کرد.

کتابخانه کنگره آمریکا، جلسات هالیوود و شکل‌گیری فهرست سیاه را بخشی از «فضای ترس» دوران جنگ سرد توصیف می‌کند؛ فضایی که در آن هنرمندان بسیاری از اشتغال محروم شدند.[۳]

فهرست سیاه، در بسیاری از موارد حکم رسمی دادگاه نبود. نام افراد در گزارش‌های امنیتی، نشریات ضدکمونیستی یا فهرست‌های محرمانه مدیران استودیوها قرار می‌گرفت و سپس درهای اشتغال به روی آنان بسته می‌شد. مجازات سیاسی، بدون اثبات جرم در دادگاهی عادلانه، از راه قطع درآمد و نابودکردن اعتبار حرفه‌ای اعمال می‌شد.

دالتون ترامبو سال‌ها ناچار شد آثارش را با نام مستعار بنویسد. برخی فیلم‌نامه‌های او جایزه گرفتند، اما نام واقعی‌اش نمی‌توانست در عنوان‌بندی فیلم‌ها ظاهر شود. حذف نام او، تلاش برای حذف یک انسان از حافظه فرهنگی جامعه بود.

۴. هنرمندان، نویسندگان و موسیقی‌دانان زیر فشار

دامنه سرکوب به «ده هالیوود» محدود نماند. چارلی چاپلین، آرتور میلر، لیلیان هلمن، پل روبسون، پیت سیگر، زیرو ماستل، جان گارفیلد، جولز داسین، جوزف لوزی، کارل فورمن و بسیاری دیگر تحت بازجویی، مراقبت امنیتی یا محرومیت حرفه‌ای قرار گرفتند.

چارلی چاپلین، به‌سبب آثار انتقادی، مخالفت با فاشیسم و دیدگاه‌های اجتماعی‌اش، سال‌ها زیر نظر اف‌بی‌آی بود. در سال ۱۹۵۲، هنگام سفر او به اروپا، دولت آمریکا اعلام کرد بازگشتش مستلزم پاسخ‌گویی به اتهام‌های سیاسی و اخلاقی است. چاپلین سرانجام در اروپا ماند و در سوئیس اقامت کرد.

آرتور میلر حاضر شد درباره فعالیت‌های خودش توضیح دهد، اما از معرفی دیگران خودداری کرد. او به بی‌احترامی به کنگره محکوم شد، هرچند حکم او بعداً لغو گردید. نمایشنامه مشهورش، «بوته آزمایش»، محاکمات جادوگران سیلم را به تمثیلی از فضای مک‌کارتیستی بدل کرد.

پل روبسون، خواننده، بازیگر و مبارز حقوق سیاه‌پوستان، از سفر خارجی محروم و بسیاری از برنامه‌هایش لغو شد. در مورد او، چپ‌ستیزی با نژادپرستی و دشمنی با جنبش حقوق مدنی درهم آمیخته بود.

پیت سیگر نیز به‌دلیل خودداری از پاسخ‌گویی درباره عقاید و ارتباطات سیاسی خود محکوم شد و سال‌ها از حضور در شبکه‌های بزرگ تلویزیونی محروم ماند.

۵. دانشمندان نیز در امان نبودند: اینشتین و اوپنهایمر

فضای مک‌کارتیسم تنها هنر و ادبیات را هدف نگرفت؛ دانشمندان برجسته نیز در مظان اتهام قرار گرفتند.

آلبرت اینشتین

آلبرت اینشتین، علاوه بر جایگاه علمی‌اش، مدافع صلح، آزادی‌های مدنی، حقوق سیاه‌پوستان و همکاری بین‌المللی بود. همین فعالیت‌ها سبب شد اف‌بی‌آی درباره او پرونده‌ای گسترده تشکیل دهد. آرشیو رسمی اف‌بی‌آی نشان می‌دهد که تحقیقات متعددی درباره اینشتین، نزدیکانش و دیدگاه‌های سیاسی او انجام شد و دستگاه امنیتی نسبت به مواضع سیاسی او، به‌ویژه در مسائل اتمی، حساسیت داشت.[۴]

اینشتین در پاسخ به فضای تفتیش عقاید، روشنفکران را تشویق می‌کرد در برابر بازجویی‌های سیاسی تسلیم نشوند. او معتقد بود اگر شهروندان حاضر شوند برای حفظ شغل خود دوستانشان را معرفی کنند، آزادی دانشگاهی و استقلال فکری نابود خواهد شد.

البته اینشتین مانند «ده هالیوود» زندانی یا رسماً در برابر HUAC محکوم نشد؛ اما زیر نظر گرفتن او نشان می‌دهد که در فضای هراس‌آلود آن دوره، حتی شهرت جهانی و دستاورد علمی نیز مانع سوءظن سیاسی نبود.

رابرت اوپنهایمر

جی. رابرت اوپنهایمر، مدیر علمی پروژه منهتن و یکی از چهره‌های اصلی ساخت نخستین بمب اتمی آمریکا، پس از جنگ درباره رقابت هسته‌ای و تولید بمب هیدروژنی مواضعی محتاطانه اتخاذ کرد. ارتباط‌های قدیمی او با افراد چپ‌گرا و کمونیست نیز بهانه‌ای برای زیر سؤال بردن وفاداری‌اش شد.

در سال ۱۹۵۴، کمیسیون انرژی اتمی مجوز امنیتی او را لغو کرد. وزارت انرژی آمریکا در سال ۲۰۲۲ رسماً اعلام کرد فرایندی که به محرومیت او انجامید، ناقص، ناعادلانه و برخلاف مقررات خود کمیسیون بوده است و تصمیم سال ۱۹۵۴ را لغو کرد.[۵]

پرونده اوپنهایمر نشان می‌دهد که مک‌کارتیسم چگونه می‌توانست اختلاف علمی یا اخلاقی درباره سیاست هسته‌ای را به مسئله وفاداری سیاسی تبدیل کند. حتی کمیته بررسی پرونده او در آن زمان نیز شواهدی از خیانت او نیافت، اما فضای سوءظن کافی بود تا جایگاهش در ساختار امنیتی آمریکا نابود شود.[۵]

۶. معرفی دیگران؛ آزمون ویرانگر وجدان

یکی از مهم‌ترین ابزارهای کمیته‌های بازجویی، واداشتن افراد به معرفی دیگران بود. بازجویی تنها برای کشف عقیده شخص انجام نمی‌شد؛ هدف آن شکستن اعتماد اجتماعی و تبدیل شهروندان به خبرچین بود.

الیا کازان، کارگردان مشهور، نام شماری از همکاران سابق خود را در اختیار کمیته قرار داد. ادوارد دمیتریک نیز پس از زندان، موضعش را تغییر داد و اسامی تعدادی از افراد را اعلام کرد.

مک‌کارتیسم انسان را در برابر انتخابی ویرانگر قرار می‌داد: یا شغل، موقعیت و زندگی خود را از دست بده، یا برای نجات خود، دوستان و همکارانت را قربانی کن. به همین دلیل، زخم اخلاقی این دوران بسیار فراتر از مدت جلسات بازجویی باقی ماند.

۷. طنز وودی آلن و منطق چپ‌هراسی

وودی آلن در سال ۲۰۱۷، در مراسم بزرگداشت دایان کیتون، هنگام توصیف فضای محافظه‌کارانه اورنج کانتی گفت:

«آنجا اگر به یک نابینا کمک می‌کردید از خیابان عبور کند، شما را به سوسیالیسم متهم می‌کردند.»[۶]

این جمله طنزآمیز، که بنظراغراق آمیزوتوصیف چپ ستیزان امریکائی است که  مصداق واقعی آن د رایران امروز دکترموسی غنی نزاد و چپ ستیزان بی هویت شبکه های اجتماعی ضدآزادی اندیشه هستند  با اغراق، منطق چپ‌هراسی را روشن می‌کند: در فضایی که عدالت‌خواهی ذاتاً خطرناک شمرده می‌شود، حتی همدلی با انسان ضعیف، دفاع از حقوق کارگران یا سخن‌گفتن از برابری می‌تواند دلیل اتهام باشد.

طنز وودی آلن دقیقاً از همین تناقض نیرو می‌گیرد: کمک به نابینا دیگر یک رفتار انسانی نیست؛ مدرکی علیه «وفاداری سیاسی» فرد است.آقای غنی نژاد هم اگردچار هضم رابعه شود انرا به گردن چپ ها می اندازد  که شاید بخشی ازآن بعلت کهولت سن وخرف شدن بیشترعقایدش است. تفاوت امثال غنی زاد با لیبرال های امریکائی دوران مک کارتیسم شرافت آنها به حداقل آزادی سیاسی و اندیشه وبیان است که در دارودسته غنی نژاد اصلا وجودندارد .کما این که درکشتاردهه شصت ونسل کشی 1367 وقتل عام دیماه 1404 این باصطلاح لیبرال ها صدایشان درنیامد و اگرهم در بحبوبه زن – زندگی – آزادی اینها یک بیانیه پرطمطراق صادرکردند فقط و فقط برای آزادی اقتصادی و سهم بری از خصوصی سازی بودوبس .

۸. سقوط مک‌کارتی، اما نه پایان مک‌کارتیسم

در سال ۱۹۵۴، جلسات ارتش و مک‌کارتی از تلویزیون پخش شد و میلیون‌ها آمریکایی روش‌های تحقیرآمیز و اتهام‌های بی‌پایه او را دیدند. در همان جلسات، جوزف ولش، وکیل ارتش، از مک‌کارتی پرسید:

«آیا سرانجام هیچ حس شرافتی برای شما باقی نمانده است؟»

این جمله به نمادی از فروپاشی اعتبار مک‌کارتی تبدیل شد.[۷]

مجلس سنای آمریکا در دوم دسامبر ۱۹۵۴ با ۶۷ رأی در برابر ۲۲ رأی، مک‌کارتی را به‌دلیل سوءاستفاده از جایگاه سناتوری و رفتار خلاف سنت‌های سنا محکوم کرد.[۸]

بااین‌حال، پایان قدرت مک‌کارتی به معنای پایان فوری فهرست سیاه نبود. بسیاری از قربانیان سال‌ها بعد نیز نتوانستند آزادانه کار کنند. مهم‌تر آنکه روش مک‌کارتیستی ــ برچسب‌زنی، وفاداری‌سنجی و مجازات عقیده ــ در سیاست جهان باقی ماند.

۹. ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد

در ایران نیز پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، نوعی بازداشت، پرونده‌سازی و تفتیش عقاید سیاسی شکل گرفت که از برخی جهات با مک‌کارتیسم قابل مقایسه بود.

پس از سرنگونی دولت محمد مصدق، قدرت سیاسی بار دیگر در دربار، ارتش و نیروهای پیشین حاکم متمرکز شد و شاه نقشی محوری‌تر در ساختار قدرت یافت.[۹]

نیروهای جبهه ملی، حزب توده، اتحادیه‌های کارگری و دیگر مخالفان سیاسی تحت تعقیب قرار گرفتند. عضویت در حزب توده غیرقانونی شد و بسیاری از اعضا و هواداران آن بازداشت، اخراج یا مجبور به زندگی مخفی شدند. در چنین فضایی، فقط عضویت تشکیلاتی در یک سازمان سیاسی موجب سوءظن نبود. مطالعه کتابی مارکسیستی، شرکت در یک محفل فرهنگی، دوستی با فردی چپ‌گرا یا بیان دیدگاه‌هایی درباره عدالت اجتماعی نیز می‌توانست زمینه بازجویی و محرومیت شغلی را فراهم کند.

این وضعیت را می‌توان نوعی «مک‌کارتیسم ایرانی» نامید، با این تفاوت که در آمریکا، فشار عمدتاً از طریق جلسات کنگره، فهرست سیاه و محرومیت شغلی اعمال می‌شد؛ در ایران پس از کودتا، دستگاه نظامی و امنیتی در کنار سانسور، زندان و سرکوب مستقیم نقش بسیار گسترده‌تری داشت.

۱۰. ساواک و تفتیش عقاید در دوره مبارزات چریکی

با تشکیل و گسترش ساواک، نظارت بر جامعه سازمان‌یافته‌تر شد. در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، هم‌زمان با پیدایش و گسترش سازمان‌های چریکی، حکومت به بهانه مقابله با مبارزه مسلحانه، دامنه تعقیب را از اعضای واقعی این سازمان‌ها بسیار فراتر برد.بسیاری ازنویسندگان، شاعران، مترجمان، بازیگران، فیلم‌سازان، استادان دانشگاه، دانشجویان، کارگران و حتی ورزشکارانی بازداشت، بازجویی یا ممنوع‌الکار شدند که بعضی از آنان هیچ ارتباط تشکیلاتی با سازمان‌های چریکی نداشتند.

گاهی نگهداری یک کتاب ممنوع، نوشتن شعری اعتراضی، شرکت در شب شعر، امضای بیانیه یا معاشرت با زندانی سیاسی برای ایجاد پرونده کافی بود. مرز میان مقابله با عمل مسلحانه و سرکوب اندیشه از میان رفت.

شمار قابل‌توجهی از نویسندگان، شاعران، هنرمندان، دانشگاهیان و ورزشکاران، بدون اثبات ارتباط تشکیلاتی با سازمان‌های چریکی، بازداشت یا بازجویی شدند.

۱۱. پس از انقلاب؛ سرکوبی به‌مراتب گسترده‌تر

انقلاب ۱۳۵۷ با وعده آزادی، استقلال و عدالت پیروز شد؛ اما تفتیش عقاید پس از انقلاب پایان نیافت. جمهوری اسلامی پس از تثبیت قدرت، گروه‌های سیاسی مستقل، از جمله بسیاری از جریان‌های چپ، ملی‌گرا، لیبرال، مجاهد و منتقدان مذهبی را از عرصه عمومی حذف کرد.

نشریات توقیف شدند، احزاب و سازمان‌ها غیرقانونی اعلام شدند و هزاران نفر به‌دلیل فعالیت سیاسی، هواداری یا ارتباط با مخالفان بازداشت شدند.

دامنه بازداشت‌ها همیشه به اعضای سازمان‌های مسلح یا شرکت‌کنندگان در عملیات خشونت‌آمیز محدود نبود. دانشجویان، آموزگاران، کارگران، نویسندگان، هنرمندان و نوجوانانی نیز دستگیر شدند که فعالیتشان گاه به فروش نشریه، حضور در جلسه، نگهداری کتاب یا ارتباط خانوادگی با یک مخالف محدود می‌شد.

[در بازجویی‌ها، تنها درباره اعمال فرد سؤال نمی‌شد؛ باورهای دینی و سیاسی، مطالعات، دوستی‌ها و اعضای خانواده نیز موضوع تحقیق قرار می‌گرفتند. از بعضی زندانیان خواسته می‌شد عقاید سابقشان را انکار کنند، علیه همفکران خود سخن بگویند یا در مراسم «توبه» شرکت کنند.

این دیگر فقط تعقیب سیاسی نبود؛ تلاشی سازمان‌یافته برای درهم‌شکستن شخصیت و هویت فکری انسان بود.

۱۲. کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷

اوج این سرکوب در تابستان ۱۳۶۷ رخ داد. هزاران زندانی سیاسی، بسیاری از آنان در حال گذراندن محکومیت خود، به‌طور مخفیانه در برابر هیئت‌هایی قرار گرفتند که بعدها به «هیئت‌های مرگ» مشهور شدند.

عفو بین‌الملل گزارش کرده است که از اواخر ژوئیه تا سپتامبر ۱۹۸۸، مقام‌های جمهوری اسلامی هزاران زندانی سیاسی را ناپدید و به‌صورت فراقضایی اعدام کردند. برآورد حداقلی این سازمان حدود پنج هزار قربانی است.[۱۰]

دیدبان حقوق بشر نیز با استناد به فهرست‌ها و برآوردهای گوناگون، شمار قربانیان را میان ۲۸۰۰ تا ۵۰۰۰ نفر در دست‌کم ۳۲ شهر ذکر کرده است.[۱۱]

زندانیان درباره وفاداری سیاسی، عقاید مذهبی، پذیرش یا رد سازمان سابق خود و آمادگی برای اعلام توبه مورد پرسش قرار می‌گرفتند. عفو بین‌الملل تأکید کرده است که از زندانیان خواسته می‌شد از عقاید و گروه‌های سیاسی پیشین خود اعلام برائت کنند.[۱۰]

مقایسه این سرکوب با مک‌کارتیسم فقط برای نشان‌دادن شباهت منطق تفتیش عقاید مفید است. از نظر شدت و ابزار، تفاوت بنیادی وجود دارد: مک‌کارتیسم زندگی حرفه‌ای صدها نفر را نابود کرد و شماری را زندانی کرد، اما سرکوب دهه شصت ایران با شکنجه، اعدام و کشتار گسترده همراه شد.

آنچه در دهه شصت ایران رخ داد، چنان از مک‌کارتیسم فراتر رفت که تفتیش عقاید آمریکایی، با همه زشتی و بی‌عدالتی‌اش، در برابر آن کم‌رنگ جلوه می‌کند. آنچه جای تاسف وتامل دارد حضور عمده رهبران فکری  حلقه اقتصاددانان موسوم به نئولیبرال ها نظیردکترمحسن نوربش ،  دکترمسعود نیلی ، مسعود روغنی زنجانی ، دکترمجید قاسمی،دکترمحمد طبیبیان  دکتر سیدمحمدحسین عادلی  و ده ها تن دیگر در دولت های دوران قتل عام زندانیان سیاسی بوده است که امروزه همگی هیستریک ضدچپ شده اند تا بارگناهان خودرا در مشارکت فکری با رژیم دیکتاتوری پنهان نمایند؟.

 این درحالی بود که در همین دوران امثال دکترفریبرز رئیس دانا که از استادان برجسته آزادیخواه نحله چپ فکری و ده ها استاد مبارز و آزادیخواه دیگر  ممنوع التدریس و بارها بازداشت و زندانی شده بودند.

مضحکه  آن است که این محفل که به حلقه نیاوران هم معروف شده   فاموش کرد اند که پس از پایان جنگ ایران و عراق که حجت الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی پدر معنوی نئولیبرالیسم با  افزایش درامدهای نفتی و دریافت وام‌های خارجی سیاست درهای باز اقتصادی را اجرا کرد.که با  اجرای این برنامه حجم واردات را افزایش داد و از ۱۶.۵ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۰ به بیش از ۳۰ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۲ رساند و به دلیل افزایش حجم نقدینگی نرخ تورم بالا رفت. قیمت متوسط هر بشکه نفت ایران در سال ۱۹۹۰-۹۱ مبلغ ۲۰.۲۷ دلار افزایش یافت اما در سال ۱۹۹۳ به ۱۴.۵۷ دلار کاهش یافت. به این ترتیب اصلاحات اقتصادی که رفسنجانی آغاز کرد خیلی زود به بن‌بست رسید. اجرای این سیاست حجم بدهی‌های خارجی دولت را به بیش از ۲۳ میلیارد دلار افزایش داد و تورم ۴۹.۵ درصدی را در سال ۱۹۹۶ در تاریخ ایران ثبت کرد. در این دوران نرخ دلار آزاد ۴.۶ برابر افزایش یافت و از ۹۶ تومان به ۴۴۴ تومان رسید چنین افزایش سریعی در طول تاریخ جمهوری اسلامی تا آن زمان بی‌سابقه بود.

برنامه‌هایی جون خصوصی‌سازی، راه‌اندازی مؤسسات مالی و اعتباری در قالب برنامه اول توسعه (۱۹۹۰ تا ۱۹۹۴) و بازگشایی بازار بورس از جمله برنامه‌های نئولیبرالیسم تحت اسم رمز تعدیل اقتصادی به زعامت هاشمی رفسنجانی  بودند. با بحرانی شدن اوضاع اقتصاد دولت او از بازپرداخت وام عاجز ماند و با عقب‌نشینی از برنامه خود واردات را محدود کرد تلاش او برای آزادسازی نظام اقتصادی و ارزی به شکست انجامید و نتیجه آن نرخ تورم حدود ۵۰ درصدی و بدهی بی‌سابقه خارجی ایران بود.

در نتیجه همین سیاست‌ها بود که شورش‌هایی در اسلام‌شهر و مشهد و سایر شهرهای ایران در دوران ریاست جمهوری او روی دادند. علت شورش تصمیم مسئولان شهر مشهد برای جلوگیری از مشکل حاشیه‌نشینی و ساخت‌وساز غیرمجاز در آن شهر بود. با این حال، بدون ارائه امکانات اولیه برای آسایش حاشیه‌نشینان مأموران دولتی خانه‌های آنان را خراب کردند. زاغه‌نشینان عصبانی نیز با تظاهرات در خیابان به ساختمان‌های دولتی حمله کردند و آن را به آتش کشیدند. ولی با بسیج گسترده همه ارگان‌های نظامی، انتظامی و امنیتی و با اعدام چندین نفر و دستگیری هزاران نفر از معترضان تحت عناوین «اوباش» یا «اغتشاشگر» دولت توانست موج اعتراضات را سرکوب کند.درواقع مسبب اقتصادی این کشتار همین آقایانی هستند که شب و روز در تریبون های عمومی و خصوصی  تولید پراید را هم کارچپ ها می دانند ولی از مسئولیت خود و یارانشان در فلاکت اقتصادی و همراهی با رژیم جمهوری اسلامی طفره می روند؟!

۱۳. عراق و سوریه؛ از ضدچپ‌گرایی تا آزادی‌ستیزی عمومی

تفتیش عقاید و امنیتی‌کردن مخالفت سیاسی به آمریکا و ایران محدود نماند. در حکومت‌های بعثی عراق و سوریه نیز دولت تک‌حزبی، هر فعالیت مستقل سیاسی را تهدیدی امنیتی تلقی می‌کرد.

در عراق دوران صدام حسین، زندان، شکنجه، اعدام، ناپدیدسازی اجباری و مجازات خانواده مخالفان از ابزارهای حکومت بود. گزارش‌های حقوق بشری، شکنجه‌گاه‌ها، محل‌های اعدام و ناپدیدشدن هزاران نفر را مستند کرده‌اند.[۱۲]

سرکوب فقط کمونیست‌ها را دربرنمی‌گرفت. کردها، اسلام‌گرایان شیعه، دموکراسی‌خواهان، روشنفکران، روزنامه‌نگاران و حتی اعضای حزب بعث که مورد سوءظن حکومت قرار می‌گرفتند، می‌توانستند قربانی شوند.

در سوریه نیز فعالیت سیاسی مستقل، روزنامه‌نگاری آزاد و دفاع از حقوق اقلیت‌ها با بازداشت و تعقیب روبه‌رو بود. دیدبان حقوق بشر، سرکوب مخالفان و فعالان کرد را بخشی از سیاست گسترده‌تر حکومت برای خاموش‌کردن هرگونه مخالفت سیاسی توصیف کرده است.[۱۳]

در سال‌های پس از اعتراضات ۲۰۱۱ نیز ده‌ها هزار نفر در شبکه گسترده بازداشتگاه‌ها با بازداشت خودسرانه، ناپدیدسازی و شکنجه روبه‌رو شدند.[۱۳]

بنابراین در عراق و سوریه، مسئله فقط چپ‌ستیزی نبود؛ نظام سیاسی اساساً ضدآزادی بود. چپ، لیبرال، اسلام‌گرا، ملی‌گرا، مدافع حقوق اقلیت‌ها و فعال مستقل، همگی در صورت خروج از فرمان حکومت می‌توانستند دشمن تلقی شوند.

۱۴. اندونزی؛ هنگامی که برچسب به کشتار می‌انجامد

یکی از گسترده‌ترین نمونه‌های تاریخی سرکوب مبارزان و آزادیخواهان تحت لوای  ضدکمونیستی در اندونزی در سال‌های ۱۹۶۵ و ۱۹۶۶ رخ داد. پس از بحران سیاسی سال ۱۹۶۵ و افزایش قدرت ژنرال سوهارتو، ارتش و نیروهای هم‌پیمانش موجی از کشتار علیه اعضای حزب کمونیست اندونزی و کسانی که به نزدیکی با آن متهم بودند به راه انداختند.

قربانیان فقط اعضای رسمی حزب نبودند. کارگران، دهقانان، آموزگاران، روشنفکران، هنرمندان، زنان عضو انجمن‌های اجتماعی، چینی‌تباران و حتی افرادی که تنها آزادی‌خواه یا طرفدار اصلاحات اجتماعی شناخته می‌شدند نیز هدف قرار گرفتند. برآورد شمار قربانیان در پژوهش‌های مختلف متفاوت است، اما معمولاً از صدها هزار نفر و در برخی برآوردها تا حدود یک میلیون نفر سخن گفته می‌شود.

اندونزی نشان داد که فاصله میان برچسب‌زنی و قتل جمعی گاه بسیار کوتاه است. وقتی تبلیغات سیاسی، گروهی از شهروندان را نه مخالف، بلکه «دشمن ذاتی ملت» معرفی کند، سرکوب آنان می‌تواند در چشم بخشی از جامعه مشروع جلوه داده شود.

۱۵. چپ‌ستیزی امروز جمهوری اسلامی

در ایران امروز نیز چپ‌ستیزی بخشی از دستگاه گسترده‌تر سرکوب باقی مانده است. حکومت از یک سو خود را مدافع مستضعفان معرفی می‌کند، اما از سوی دیگر تشکل‌های مستقل کارگری، اعتصاب‌ها، شوراهای صنفی و فعالان عدالت‌خواه را تحمل نمی‌کند.

کارگر تا زمانی مورد ستایش قرار می‌گیرد که در قالب مراسم رسمی و تحت کنترل حکومت ظاهر شود؛ اما هنگامی که برای افزایش دستمزد، امنیت شغلی، حق اعتصاب یا ایجاد سندیکای مستقل سازمان می‌یابد، ممکن است فعالیتش امنیتی تلقی شود.

این تناقض، ماهیت گفتمان حکومت را آشکار می‌کند: عدالت از بالا و به‌شکل صدقه و فرمان حکومتی پذیرفتنی است، اما عدالت به‌عنوان حق شهروندان، حق تشکل و مشارکت دموکراتیک در اقتصاد، تهدید تلقی می‌شود.

بااین‌حال، جمهوری اسلامی فقط با نیروهای چپ مشکل ندارد. زنان، روزنامه‌نگاران، وکلا، دانشجویان، اقلیت‌ها، فعالان حقوق بشر و منتقدان مذهبی نیز تحت فشار قرار گرفته‌اند. بنابراین چپ‌ستیزی حکومت بخشی از سیاست عمومی‌تر آن در مخالفت با آزادی سیاسی و تشکل مستقل است.

۱۶. تناقض شعار عدالت با سیاست‌های اقتصادی

جمهوری اسلامی در زبان رسمی از عدالت و حمایت از محرومان سخن گفته، اما در عمل، به‌ویژه از دهه ۱۳۷۰ به بعد، سیاست‌هایی مانند خصوصی‌سازی، آزادسازی قیمت‌ها، گسترش قراردادهای موقت و کاهش امنیت شغلی را دنبال کرده است.

اقتصاد ایران را نمی‌توان نسخه‌ای ساده از نولیبرالیسم غربی دانست؛ اما بدون شک ملقمه نئولیبرالیسم در چارجوب اقتصاد کلریتیکال  است .زیرا نهادهای نظامی، بنیادها و شرکت‌های شبه‌دولتی سهم بزرگی در مالکیت و قدرت اقتصادی دارند. خصوصی‌سازی نیز در موارد متعدد به شکل‌گیری بازار رقابتی نینجامید، بلکه دارایی‌های عمومی را به شبکه‌های نزدیک به قدرت منتقل کرد.

نتیجه برای بسیاری از کارگران و مزدبگیران، کاهش امنیت شغلی و تضعیف قدرت چانه‌زنی بوده است. در این ساختار، سود می‌تواند خصوصی یا در اختیار نهادهای خاص باشد، اما زیان، تورم و هزینه بحران به جامعه منتقل می‌شود.

چنین اقتصادی را نمی‌توان سوسیالیستی نامید. وجود دولت بزرگ یا شرکت‌های حکومتی به‌تنهایی نشانه سوسیالیسم نیست. اگر کارگران نقشی در مدیریت و تصمیم‌گیری ندارند و مالکیت در دست شبکه‌ای کوچک و غیرپاسخ‌گو متمرکز است، با مالکیت اجتماعی روبه‌رو نیستیم؛ بلکه با نوعی سرمایه‌داری رانتی و اقتدارگرا مواجهیم که به علت نافهمی ، کسانی چون موسی غنی نژاد ان را اقتصاد سوسیالیستی و سیاست های کمونیستی می نامند. !

۱۷. نقش بخشی از اقتصاددانان لیبرال و نولیبرال

نکته قابل‌توجه آن است که چپ‌ستیزی در ایران امروز تنها از سوی جمهوری اسلامی تولید نمی‌شود. بخشی از اقتصاددانان و صاحب‌نظرانی که خود را لیبرال یا نولیبرال معرفی می‌کنند نیزاین روزها عموما  از ادبیاتی استفاده می‌کنند که هرگونه عدالت‌خواهی، حمایت اجتماعی، مالکیت عمومی یا دفاع از حقوق کارگران را با چپ گرائی ، کمونیسم و دشمنی با آزادی یکسان می‌گیرد.

اتاق فکر این جناح درطبقه سوم دفتر روزنامه دنیای اقتصاد به مدیر مسئولی آقای علیرضا بختیاری طلبه سابق حوزه علمیه- با دیپلم ردی  که به لطف دانشگاه آزاد دکترای آزاد هم زیرنظر امثال استادان نئولیبرال و کلاس غیرحضوری با ارائه رساله رانت مطبوعاتی  کسب نموده- با حمایت مالی اتاق بازرگانی و صادرکنندگان ارزکشور و یاری روزی نامه و مجلاتی همچون آگاهی نو ، اندیشه پویا و هفته نامه تجارت فردا  که راسا توسط بخش رسانه ای دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی ارتزاق می شوند ، عملا درخدمت و مشارکت و همگامی با رسانه های بخش سرکوب فرهنگی دستگاه امنیتی  جمهوری اسلامی قراردارند.

البته نباید همه اقتصاددانان لیبرال یا طرفداران بازار را یکدست دانست. شماری از آنان از حقوق بشر، آزادی بیان و حکومت قانون دفاع کرده‌اند. اما در میان این طیف، گرایشی به سردمداری موسی غنی نژاد فارغ التحصیل سیکل فرانسه – یعنی فاقد مدرک دککترای اقتصاد – دیده می‌شود که آزادی را تقریباً فقط به آزادی بازار، مالکیت خصوصی و کاهش نقش دولت محدود می‌کند و آزادی سیاسی، حق اعتصاب و حق تشکل مستقل را عامدانه نادیده می انگارند.

از دید منتقدان، برخی از این چهره‌ها در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» نه تنها  حاضر نشدند خواست تغییر بنیادی ساختار سیاسی را که زنان دلاور درقالب براندازی مطرح کردند بپذیرند بلمه با وحشت از فروپاشی جمهوری اسلامی با برگزاری سخنرانی و تهیه محتواهای سمعی – بصری تلاش کردند  از اصلاحات اقتصادی در چارچوب نظام موجود سخن گویند و مبازان را تقبیح هم نمودند.  منتقدان این موضع را نه اصلاح‌طلبی واقعی، بلکه نوعی «پوست‌اندازی حکومت» می‌دانند. یعنی  تغییر شیوه اداره اقتصاد بدون تغییر ساختار اقتدار سیاسی.

آیا جامعه‌ای که در آن زنان، کارگران، دانشجویان، روزنامه‌نگاران و مخالفان از آزادی بیان و تشکل محروم‌اند، تنها با خصوصی‌سازی و آزادسازی قیمت‌ها به جامعه‌ای آزاد تبدیل می‌شود؟

پاسخ روشن است: آزادی بازار نمی‌تواند جای آزادی سیاسی را بگیرد.

۱۸. جنبش «زن، زندگی، آزادی» و مرز میان اصلاح اقتصادی و آزادی سیاسی

جنبش «زن، زندگی، آزادی» صرفاً اعتراضی به یک مقررات پوشش نبود. این جنبش مطالباتی درباره اختیار بر بدن، کرامت انسانی، برابری جنسیتی، آزادی بیان و پایان حکومت اجباری را به عرصه عمومی آورد.

در بخش مهمی از جامعه، این اعتراض‌ها به پرسشی بنیادی درباره ساختار سیاسی تبدیل شد. در چنین وضعیتی، محدودکردن بحث به اصلاح قیمت‌ها، کوچک‌سازی دولت یا تغییر مدیریت اقتصادی، نادیده‌گرفتن ماهیت آزادی‌خواهانه جنبش بود.

 بخشی از منتقدان معتقدند اقتصاددانانی که در برابر خواست آزادی سیاسی سکوت کردند، اما همچنان درباره آزادسازی اقتصاددرچارچوب نظام جمهوری اسلامی  سخن گفتند، در عمل در کنار وضع موجود قرار گرفتند؛ حتی اگر خودشان چنین قصدی نداشتند.

این همسویی لزوماً به معنای همکاری سازمان‌یافته با حکومت نیست. گاه دو جریان متفاوت، به دلایل جداگانه، به نتیجه‌ای مشابه می‌رسند: حکومت از تشکل مستقل و تغییر سیاسی می‌ترسد؛ نولیبرال اقتدارگرا نیز از آن بیم دارد که آزادی سیاسی به طرح مطالباتی چون حق اعتصاب، مالیات تصاعدی، آموزش و درمان عمومی و کنترل دموکراتیک منابع منجر شود.

در این نقطه، چپ‌ستیزی از مخالفت با یک ایدئولوژی فراتر می‌رود و به مخالفت با امکان مشارکت سیاسی طبقات فرودست تبدیل می‌شود.

۱۹. وقتی چپ‌ستیزی به آزادی‌ستیزی تبدیل می‌شود

مسئله فقط دفاع از نیروهای چپ نیست. هنگامی که جامعه بپذیرد یک جریان سیاسی را می‌توان با برچسب‌هایی چون «چپ » ، «کمونیست»، «خائن»، «نفوذی» یا «ضدملی» از عرصه عمومی حذف کرد، اصل آزادی در معرض خطر قرار می‌گیرد.

ماشین حذف معمولاً روی یک گروه متوقف نمی‌شود. امروز ممکن است کمونیست‌ها هدف باشند؛ فردا لیبرال‌ها، زنان، اقلیت‌ها، روزنامه‌نگاران، مذهبیان مخالف یا حتی محافظه‌کارانی که با قدرت اختلاف پیدا کرده‌اند.

تجربه عراق و سوریه نیز همین نکته را نشان داد. دستگاهی که نخست برای سرکوب یک جریان ساخته می‌شود، سرانجام علیه همه مخالفان به کار می‌رود.

بنابراین چپ‌ستیزی افراطی فقط ضدچپ نیست؛ ضدآزادی است.

جامعه آزاد جامعه‌ای نیست که یک اندیشه در آن پیروز شده و همه اندیشه‌های دیگر را خاموش کرده باشد. جامعه آزاد جایی است که سوسیالیست، لیبرال، محافظه‌کار، جمهوری‌خواه، مشروطه‌خواه و دیگر گرایش‌ها، تا زمانی که حقوق برابر شهروندان و قواعد دموکراتیک را می‌پذیرند، امکان فعالیت داشته باشند.

۲۰. نقد چپ بدون تفتیش عقاید

دفاع از حق فعالیت نیروهای چپ به معنای نادیده‌گرفتن خطاهای تاریخی آنان نیست. بخش‌هایی از چپ ایران در دوره‌هایی گرفتار جزم‌اندیشی، وابستگی، اقتدارگرایی و تحلیل نادرست از ماهیت جمهوری اسلامی شدند.

برخی نیروهای چپ در آغاز انقلاب ۱۳۵۷، خطر استبداد دینی را دست‌کم گرفتند و مبارزه ضدامپریالیستی را بر دفاع بی‌قیدوشرط از آزادی‌های فردی و سیاسی مقدم دانستند. شماری نیز در برابر سرکوب مخالفان نخستین سال‌های انقلاب موضعی دیرهنگام یا ناکافی اتخاذ کردند.

این خطاها باید صریح، دقیق و حتی بی‌رحمانه نقد شوند. اما نقد با حذف و تفتیش عقاید تفاوت دارد.

نقد، سند می‌آورد، استدلال می‌کند و امکان پاسخ می‌دهد. تفتیش عقاید، برچسب می‌زند، محکوم می‌کند و دهان مخالف را می‌بندد.

همان‌گونه که جنایت حکومت‌های مدعی سوسیالیسم مجوز سرکوب همه سوسیالیست‌ها نیست، فساد و استبداد جمهوری اسلامی نیز نمی‌تواند توجیهی برای تقدیس بازار نامحدود، نفی حقوق کارگران یا خصوصی‌سازی همه منابع عمومی باشد.

نتیجه‌گیری

تجربه مک‌کارتیسم آمریکا نشان می‌دهد که چگونه ترس می‌تواند جامعه‌ای مدعی آزادی را به سمت تفتیش عقاید سوق دهد. هالیوود، دانشگاه و حتی جامعه علمی از این موج در امان نماندند. آلبرت اینشتین زیر نظر قرار گرفت و رابرت اوپنهایمر، با وجود خدمات تعیین‌کننده‌اش به آمریکا، در فرایندی که دهه‌ها بعد رسماً ناعادلانه شناخته شد، مجوز امنیتی خود را از دست داد.

تجربه ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد نشان می‌دهد که چگونه مقابله با یک حزب یا سازمان می‌تواند به تعقیب روشنفکران، هنرمندان و مخالفان غیرتشکیلاتی گسترش یابد. تجربه دهه شصت نیز نشان داد که تفتیش عقاید، هنگامی که با حکومت ایدئولوژیک و دستگاه قضایی بی‌مهار پیوند بخورد، می‌تواند به شکنجه، اعدام و کشتار جمعی برسد.

عراق و سوریه نشان دادند حکومت‌هایی که خود را سوسیالیست یا ضدامپریالیست می‌نامند نیز می‌توانند عمیقاً ضدآزادی باشند و چپ، راست، لیبرال، اسلام‌گرا و هر نیروی مستقل دیگری را سرکوب کنند. اندونزی نیز نشان داد تبلیغات ضدکمونیستی چگونه می‌تواند زمینه قتل صدها هزار انسان را فراهم سازد.

درس مشترک این تجربه‌ها روشن است: هیچ عقیده‌ای نباید به‌خودی‌خود جرم تلقی شود. انسان باید بر اساس عمل مشخص و در دادگاهی عادلانه مورد قضاوت قرار گیرد، نه بر پایه کتابی که خوانده، انجمنی که در آن شرکت کرده یا دوستی که با او معاشرت داشته است.

ایران آزاد آینده نه با حذف راست ساخته می‌شود و نه با حذف چپ. آزادی سیاسی بدون عدالت اجتماعی، میلیون‌ها انسان را در برابر قدرت ثروت بی‌دفاع می‌گذارد؛ عدالت اجتماعی بدون آزادی سیاسی نیز به‌سادگی به ابزار دولت و دستگاه سرکوب تبدیل می‌شود.

 مبارزه با جمهوری اسلامی نباید به مک‌کارتیسم تازه‌ای بینجامد که این بار زیر پرچم بازار آزاد، سلطنت، ملی‌گرایی یا مبارزه با کمونیسم حرکت کند. آزادی هنگامی معنا دارد که مخالف ما نیز حق سخن‌گفتن، سازمان‌یافتن و مشارکت سیاسی داشته باشد. برای نگارنده همان طوری که در مقاله

«اگر چپ نفهمید، چرا هنوز از او می‌هراسید؟ – ژینا سنندجی[21] توضییح دادم این است که اگر چه حیرت اوراست امواج  چپ ستیزی درشرایطی است که چپ متقل ایرانی فاقد تشکیلات خاص درایران می باشد، اما امثال آقای دکترغنی نژاد و همفکرانش به درستی عمق شعارهای جنبش زن – زندگی -آزادی را که عموم برخاسته از شعارهای چپ گرایانه ای بود که زنان وجوانان مبارز بدون اتصال به تشکیلات های چپ داخل یا خارج کشور مطرح کرده بودند . آین ها می دانند که درصورت تحقق این شعارها درشرایط فعلی که معیشت مردم حرف اول را دربین کارگزان و زحمتکشان و اقشارزیر خط فقر می زنند   ،   جائی برای طرح شعارهای نئولیبرالی خصوصی سازی و آزادسازی نرخ ارز و غارت ارزی منابع مردم وجودنخواهدداشت. نکته مهمی که  باید به این حضرات و اتاق فکر ان ها و دستگاه سرکوب  سیاسی – اندیشه ای جمهوری اسلامی بازگفت آن است که منبعد با این یا آن گروه چپ سروکارندارید بلکه  با هشتاددرصد جمعیت کشور طرف هستید که درحال حال حاضر شعار عمی انان نان – مسکن – آزادی  است و تجربه دودهه اخیر به آنها آموخته که  تحقق این شعاردربراندازی نظام فعلی است . 

منابع و مآخذ

۱. United States Senate, “Joseph R. McCarthy: A Featured Biography”؛ همچنین اسناد رسمی سنا درباره اتهامات مک‌کارتی و جلسات ارتش ـ مک‌کارتی.

۲. History, Art & Archives, U.S. House of Representatives, اسناد مربوط به کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی و تحقیقات هالیوود.

۳. Library of Congress, “A Climate of Fear: Hope for America—Performers, Politics and Pop Culture.”

۴. Federal Bureau of Investigation, The FBI Vault: Albert Einstein Files؛ مجموعه پرونده‌های آزادشده درباره تحقیقات امنیتی و نگرانی اف‌بی‌آی نسبت به فعالیت‌ها و دیدگاه‌های سیاسی اینشتین.

۵. U.S. Department of Energy, “Secretary Granholm Statement on DOE Order Vacating the 1954 Atomic Energy Commission Decision”؛ و دستور رسمی لغو تصمیم کمیسیون انرژی اتمی درباره رابرت اوپنهایمر، دسامبر ۲۰۲۲.

۶. The Hollywood Reporter, “Woody Allen Makes Rare L.A. Appearance at Diane Keaton AFI Event,” 8 June 2017.

۷. United States Senate, “Have You No Sense of Decency?” درباره جلسات ارتش ـ مک‌کارتی، ۹ ژوئن ۱۹۵۴.

۸. United States Senate, “The Censure Case of Joseph McCarthy of Wisconsin,” 1954.

۹. U.S. Department of State, Foreign Relations of the United States, 1952–1954, Iran؛ همچنین:

Ervand Abrahamian, The Coup: 1953, the CIA, and the Roots of Modern U.S.–Iranian Relations, The New Press, 2013.

Ervand Abrahamian, Iran Between Two Revolutions, Princeton University Press, 1982.

۱۰. Amnesty International, Blood-Soaked Secrets: Why Iran’s 1988 Prison Massacres Are Ongoing Crimes Against Humanity, 2018.

۱۱. Human Rights Watch, “Iran’s 1988 Mass Executions,” 8 June 2022.

۱۲. Middle East Watch/Human Rights Watch, Human Rights in Iraq؛ و Unquiet Graves: The Search for the Disappeared in Iraqi Kurdistan, 1992.

۱۳. Human Rights Watch, Group Denial: Repression of Kurdish Political and Cultural Rights in Syria, 2009؛ و Torture Archipelago: Arbitrary Arrests, Torture, and Enforced Disappearances in Syria’s Underground Prisons, 2012.

۱۴. Ervand Abrahamian, Tortured Confessions: Prisons and Public Recantations in Modern Iran, University of California Press, 1999.

۱۵. Hossein-Ali Montazeri, خاطرات آیت‌الله حسینعلی منتظری؛ شامل نامه‌ها و اعتراض‌های او درباره اعدام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷.

۱۶. Nasser Mohajer, ed., Voices of a Massacre: Untold Stories of Life and Death in Iran, 1988, Oneworld Publications, 2020.

۱۷. Geoffrey Robertson, The Massacre of Political Prisoners in Iran, 1988, Abdorrahman Boroumand Foundation.

۱۸. Farhad Nomani and Sohrab Behdad, Class and Labor in Iran: Did the Revolution Matter?, Syracuse University Press, 2006.

۱۹. Asef Bayat, Workers and Revolution in Iran: A Third World Experience of Workers’ Control, Zed Books, 1987.

۲۰. پژوهش‌های تاریخی درباره کشتار ضدکمونیستی اندونزی در سال‌های ۱۹۶۵ و ۱۹۶۶، از جمله آثار Robert Cribb، Geoffrey Robinson و John Roosa.

[21]. https://akhbar-rooz.com/2025/07/31/24527/




رهبران اروپایی در دام ناتو؛ سقوط فنلاند

⚔️

ناتو در ۱۹۴۹ توسط قدرت‌های استعماری: آمریکا، بریتانیا، فرانسه، بلژیک، هلند، ایتالیا و پرتغال تأسیس شد. این کشورها منافع مشترکی در حفظ مستعمرات خود داشتند. نروژ و دانمارک با وجود آزادسازی توسط شوروی، به این ائتلاف پیوستند. چرا؟ ترس تولید شده توسط رسانه‌ها. “تولید رضایت” از طریق فیلم‌ها و رسانه‌ها، ترس از شوروی را ایجاد کرد. کمک مارشال نیز به عنوان رشوه برای جذب کشورها به ناتو عمل کرد.

آلمان غربی به سرعت به ناتو پیوست. چرا؟ چون آلمان نیز یک قدرت استعماری بود و متحدی خوب علیه روسیه محسوب می‌شد. جنگ‌های متعدد علیه روسیه در گذشته، این اتحاد را طبیعی ساخت.

🤝

فنلاند، که زمانی نماد بی‌طرفی بود، اکنون در دام ناتو افتاده است. چگونه این اتفاق رخ داد؟ مجسمه برنزی “راهانپاتساس” (یادبود صلح) در هلسینکی، نماد دوستی فنلاند و شوروی سابق بود. اما امروز، ۱۵ پایگاه نظامی آمریکا در فنلاند جایگزین این دوستی شده است.

📜

رهبران فنلاند تسلیم اراده آمریکا شده‌اند. الکساندر استاب، رئیس‌جمهور فعلی فنلاند، در آمریکا تحصیل کرد و تحت تأثیر “ارزش‌های آمریکایی” قرار گرفت. او در برنامه رهبری بازدیدکنندگان بین‌المللی (IVLP) شرکت کرد – برنامه‌ای که صدها نخبه اروپایی را جذب کرده است. استاب دوست صمیمی والری پلِیم، مأمور سیا، بود. فرآیند “جذب نخبگان” توسط آمریکا از دهه ۱۹۸۰ آغاز شد. همه نخست‌وزیران فنلاند بین ۱۹۸۷ تا ۲۰۱۴، به جز یک نفر، در برنامه‌های آمریکایی شرکت کرده‌اند. اینگونه بود که فنلاند به پایگاه ناتو تبدیل شد.

🕊️⬅️⚔️

حزب سبز فنلاند که زمانی خواستار انحلال ناتو بود، اکنون بزرگترین قرارداد تسلیحاتی تاریخ فنلاند (۱۰ میلیارد یورو برای جنگنده‌های F-35) را تأیید کرده است.

توافقنامه ۲۰۱۶ به آمریکا دسترسی کامل به خاک فنلاند بدون اجازه مقامات محلی می‌دهد. سربازان آمریکایی از مالیات و قوانین کیفری فنلاند معاف هستند. این یک توافق تسلیم‌کننده است.




چرا قبض آب و برق خرداد و تیر ۳ تا ۴ برابر شده و بنزین سوپر ۱۳۰ هزار تومان؟

🔴

روزنامه اطلاعات گزارش داده که هزینه آب و برق مردم تا ۳۰۰ درصد افزایش یافته. قبض برق ۳۰۰ هزار تومانی در خرداد، در تیر به ۸۰۰ هزار تا یک میلیون تومان رسیده است!

🏠 ❓ الگوی مصرف دستکاری شده؟

اولین سوال: آیا دولت با کاهش الگوی مصرف، مردم را از محدوده خوش‌مصرفی خارج کرده تا قیمت‌ها را افزایش دهد؟ این توضیح ساده و شفاف را مردم می‌خواهند.

یک خانه ۸۰ متری چقدر باید مصرف کند؟ آیا با روشن کردن یک یخچال، چند لامپ و تلویزیون، به محض روشن شدن کولر، از الگوی مصرف خارج می‌شویم؟ این الگو با زندگی عادی تطابق دارد؟

💰 جبران کسری بودجه به قیمت جیب مردم؟

دولت باید شفاف توضیح دهد که این افزایش قیمت برای جبران کسری بودجه نیست. مردم نگرانند که هدف اصلی، پر کردن خزانه دولت باشد، نه مدیریت مصرف!

سودآوری شرکت‌های دولتی کجا می‌رود؟ توانیر و شرکت‌های آب باید گزارش دهند که سودشان در سال مالی گذشته چقدر بوده و صرف چه اموری شده. چرا با وجود این همه دریافت پول، مشکل آب و برق هر سال تکرار می‌شود؟

⛽️ بنزین سوپر ۱۳۰ هزار تومانی در تهران!

قیمت بنزین سوپر وارداتی با اکتان ۹۵ به لیتری ۱۳۰ هزار تومان رسیده. پر کردن یک باک ۵۰ لیتری، ۶ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان هزینه دارد!

مالکان خودروهای توربو و وارداتی بین دو انتخاب پرهزینه قرار گرفته‌اند: سوخت ارزان با ریسک آسیب به موتور، یا بنزین ۹۵ با هزینه ماهانه چند میلیونی.

📉 در این روزهای سخت جنگ و تحریم، بار سنگین معیشت بر دوش قشر متوسط و آسیب‌پذیر افتاده. افزایش قیمت آب، برق و بنزین با هر ترفندی، سرمایه اجتماعی را کاهش می‌دهد. این رژیم فاسد، ظالم و بی‌شرم، جز تحقیر ملت و چپاول منابع ملی، هیچ کاری بلد نیست. نئولیبرالیسم و دولت رانتی، اقتصاد ایران را به نابودی کشانده‌اند.




بلاروس؛ وفاداری به آرمان سوسیالیسم

📌

حزب کمونیست بلاروس به رهبری سرگئی سیرانکوف، بیش از شش هزار عضو دارد، به تازگی بازسازی ساختاری خود را با تکیه بر جوان‌گرایی و نوسازی کادرها آغاز کرده و خود را برای چهلمین سالگرد بازتأسیس در نوامبر ۲۰۲۶ آماده می‌کند.

🔗 کمونیست‌های بلاروس با حزب کمونیست فدراسیون روسیه (کپ‌آر‌اف) به رهبری گنادی زیوگانوف، هم‌پیمانی راهبردی دارند. آنان در مجمع پارلمانی دولت اتحادیه، با اتحادی یکپارچه در برابر تهاجم ترکیبی غرب ایستاده‌اند و هم‌گرایی اقتصادی، دفاعی و فرهنگی با روسیه را تنها تضمین امنیت و حاکمیت ملی می‌دانند.

🌏 کمونیست‌های بلاروس با حزب کمونیست چین نیز روابطی نزدیک و رو به گسترش دارند. به تازگی، مرکز کتاب «بلاروس و چین؛ ارزش‌هایی که متحد می‌کنند» در مینسک گشایش یافته و آنان از طرح کلان «یک کمربند، یک جاده» و نظم نوین چندقطبی حمایت می‌کنند.

⚡️ سیرانکوف در مجمع ضدفاشیستی مسکو، از دو پدیده‌ی نوین به عنوان بزرگترین تهدید یاد کرد: «تکنوفئودالیسم» که در آن غول‌های دیجیتال، کاربران را به رعیت‌های بی‌پناه داده‌ای تبدیل کرده‌اند؛ و «تکنوفاشیسم» که در آن این انحصارها با دستگاه سرکوبگر امپریالیسم پیوند می‌خورند و هرگونه مخالفت را خفه می‌کنند. راه‌حل او، ایجاد جبهه‌ی جهانی ضدفاشیست و بازسازی کمینترن بر پایه‌ی فناوری و ایدئولوژی نوین است.

📅 کمونیست‌ها با طرح‌هایی چون «بیزینس‌ماما» و «زن-مدیر»، از توانمندسازی اقتصادی، ارتقای سلامت و افزایش سهم زنان در مدیریت کشور حمایت می‌کنند. آنان این اقدام را گامی در راستای عدالت جنسیتی و اجتماعی می‌دانند.

🛡️ کمونیست‌های بلاروس بر لزوم بازگشت به ارزش‌های سوسیالیستی و مقابله با جعل تاریخ تأکید دارند. آنان می‌گویند امروز، وفاداری به آرمان سوسیالیسم، نه یک شعار، که تنها سپر ملت‌ها در برابر استعمار نوین، فروپاشی اجتماعی و جنگ‌افروزی‌های ناتو است. به باور آنان، هر گونه عقب‌نشینی از این مسیر، کشورها را به ورطه‌ی وابستگی و نابودی خواهد کشاند.




گفت‌وگو با دبیرکل حزب کمونیست بلاروس

📢

سرگئی سیرانکوف، دبیرکل حزب کمونیست بلاروس، در گفت‌وگویی تفصیلی با روزنامه‌ی «پراودا» از جایگاه این حزب در ساختار سیاسی بلاروس سخن گفته است. کمونیست‌های بلاروس امروز نه تنها در پارلمان و مجمع خلق بلاروس حضور پررنگی دارند، بلکه در خط مقدم مبارزه‌ی ایدئولوژیک با جعل تاریخ و تهاجم فرهنگی غرب ایستاده‌اند. آنان خود را «تکیه‌گاهی مطمئن» برای دولت در مسیر ساختن جامعه‌ای بر پایه‌ی عدالت و برابری می‌دانند.

🧠 از نگاه سیرانکوف، آنچه جوانان بلاروس را به صفوف کمونیست‌ها می‌کشاند، ترکیبی از «عدالت اجتماعی»، «امکان مشارکت واقعی در قدرت» و «الگوهای تاریخی» است. او تأکید دارد که جوانان امروز، در لنین نه فقط یک نظریه‌پرداز، که شخصیتی کاریزماتیک و شجاع می‌بینند که جرأت کرد نظام کهنه را به چالش بکشد و جهان را دگرگون کند. این انرژی، همراه با باور به میهن‌پرستی و دفاع از حافظه‌ی تاریخی، مهم‌ترین انگیزه‌ی نسل تازه برای پیوستن به حزب است.

🕊️ کمونیست‌های بلاروس به‌صراحت مخالف توسعه‌طلبی ناتو در شرق اروپا هستند و هرگونه مانور نظامی در مرزهای خود را تحریک‌آمیز و تهدیدکننده‌ی صلح می‌دانند. آنان بر گفت‌وگوی گسترده، خلع سلاح منطقه‌ای و تنش‌زدایی تأکید دارند و معتقدند سیاست‌های جنون‌آمیز غرب، جهان را به لبه‌ی پرتگاه جنگ هسته‌ای کشانده است.

🔥 سیرانکوف تأکید دارد که سازمان‌های بین‌المللی پساجنگ، مانند سازمان ملل، تحت فشار آمریکا و ناتو کارایی خود را از دست داده‌اند. به باور او، امروز نیاز به اتحادیه‌ای تازه از نیروهای چپ و میهنی در سراسر اروپای شرقی و مرکزی احساس می‌شود تا در برابر امپریالیسم، جبهه‌ای متحد تشکیل دهند.

💬 سخن پایانی سیرانکوف:

«رمز پیروزی‌های تازه، در وفاداری به انتخاب سوسیالیستی نهفته است. امروز، بیش از هر زمان دیگری، به بازگشت به ارزش‌های برابری، عدالت و کرامت انسانی نیاز داریم.»




alternative workers news-iran-no-223-1




دست‌ها از آسیا بردارید: جنبش‌ها در سراسر قاره علیه امپریالیسم و برای حاکمیت متحد می‌شوند

🕊️

از کلمبو، صداهایی از سراسر آسیا برای چشم‌اندازی نو از همبستگی جهانی برخاستند؛ با بهره‌گیری از درس‌های مبارزات انقلابی، جنبش‌های کارگری، مقاومت‌های فمینیستی و تاریخ‌های ضداستعماری برای به چالش کشیدن امپریالیسم و ساختن نظمی عادلانه‌تر در جهان.

⚔️ کمپین «دست‌ها از آسیا بردارید» یک جنبش بین‌المللی ضدامپریالیستی است که توسط مجمع خلق‌های بین‌المللی و مؤسسه سه‌قاره‌ای راه‌اندازی شده. این کمپین خواستار برچیده شدن پایگاه‌های نظامی خارجی، پایان دادن به پیمان‌های تهاجمی و رهایی از سلطه اقتصادی و مالی است.

📜 تاریخ انقلابی و جنبش‌های مردمی آسیا

تاریخ غنی مبارزات ضداستعماری و انقلابی آسیا، وزنه‌ای ایدئولوژیک در برابر هجمه امپریالیسم است. این نکته‌ای بود که بسیاری از نمایندگان کنفرانس بر آن تأکید کردند.

🔫 درس‌هایی از مبارزات مسلحانه

پوشپا کمال داهال (پراچاندا)، نخست‌وزیر پیشین نپال، گفت که دگرگونی سیاسی به‌خودی‌خود تحول اقتصادی نمی‌آورد. او مسیر نپال را نمونۀ موفقیت مبارزۀ مسلحانه‌ای دانست که به نظامی دموکراتیک و سوسیالیستی انجامید.

👩‍🦰 داما شارما، عضو مجلس مؤسسان نپال و رئیس سازمان زنان نپال، از تجربه خود به‌عنوان یک مبارز چریکی گفت: «مبارزۀ خلق هرگز فقط نظامی نبود؛ بلکه جنبشی مردمی بود که زنان روستایی را بر ضد پدرسالاری و فئودالیسم سازماندهی کرد.» او افزود: «آزادی زنان بدون سوسیالیسم ممکن نیست و سوسیالیسم بدون آزادی زنان ممکن نیست.»

✊ قدرت بسیج توده‌ای

کلیفتون دی. روزاریو از حزب کمونیست هند (مارکسیست-لنینیست) لیبریشن، به تاریخ اخیر هند اشاره کرد و گفت که حتی مستبدترین دولت‌ها با اقدام توده‌ای متحد قابل‌چالش هستند. او به مبارزۀ تاریخی کشاورزان هند اشاره کرد که دولت را مجبور به لغو قوانین ضدکشاورزی کرد و نیز اعتراضات گسترده زنان علیه قانون اصلاح تابعیت.

🌏 همبستگی، تنها راه آینده

در پایان، نمایندگان تأکید کردند که تنها از مسیر همبستگی میان‌مردمی، و نه سازش با امپریالیسم، می‌توان آینده‌ای عادلانه برای آسیا ساخت. پیام نهایی کنفرانس روشن بود: دست‌ها از آسیا بردارید!