شعله‌ای که پایدار می‌ماند

🔥

📅 دیشب، «راهپیمایی مشعل»، سنت صدساله‌ی ضدامپریالیستی در کوبا

🎇 سمفونی نور یکبار دیگر در خیابان‌ها جاری‌شد. تاریخ آن را «راهپیمایی مشعل» می‌نامد و باز هم، چیزی انتزاعی نبود، بلکه تجسد بسیاری از مراسم کوچک و خصوصی است که به رویدادی عمومی بدل می‌شوند.

🔥 هر مشعلی که دیشب پیش می‌رفت، نخست در تخیل روشن شده بود، و سپس با بی‌تابی در حیاطی، روی میز کارگاهی، بر کف زمین… ساخته شده بود. و آن جرقه‌ی آغازین، هسته‌ی آن چیزی خواهد بود که بعد خود را نشان می‌دهد: «خواست» تبدیل به «نور» می‌شود، امر شخصی با امر مشترک درمی‌آمیزد تا جغرافیایی از گرمای مقصود بیافریند.

🌌 تاریکی همواره در برابر جذر و مد شعله‌ها پس می‌نشیند و وقتی این پارچه‌ی آتشین پیش می‌رود، گویی آتش در جستجوی کوره‌اش است، شب این آیین را می‌پذیرد. راهپیمایی، بیانیه‌ای از ایده‌ها و اصول است.

🤝 اهمیت، پس در مشعل‌برداریدن نیست، بلکه در بخشی از آن گروه به‌هم‌تنیده بودن است که زیر نور آن گام برمی‌دارند و گرمای تابناک و دعوت‌کننده‌اش را حس می‌کنند.

⚔️ در برابر دشمن دیرینه‌ای که میهن را تهدید می‌کند، نبردهای بسیاری در پیش است و این نبرد، آتش می‌طلبد — هم آتشی که روشنی می‌بخشد و هم آتشی که می‌سوزاند — و نیز ایده‌ها، اصول، شجاعت و ضدامپریالیسم پدرانی که گرامی‌شان می‌داریم.

💫 راهپیمایی، قلمروی حضوری ناب است، جایی که زیبایی ساکن می‌شود، محقق می‌گردد و در حافظه‌ی شهر باقی می‌ماند. در پایان، حسِ بخشی از چیزی فراتر بودن، پایدار خواهد ماند.

🕯️ اما شاید آنچه بیش از همه بماند، تصویر باشکوه جمعیت نورافشان نباشد، بلکه توالی روشن‌کردنِ مشعلی پس از مشعل دیگر باشد، از دوستی که آن را روشن می‌کند تا همسایه‌اش، تا مطمئن شوند هیچ چیز خاموش نمی‌شود.

✊ گواهی شب، یقین یک نسل خواهد بود: آتش، همچون امید، پایدار می‌ماند.




خیزش‌های ربوده‌شده و ضرورت اتحاد نیروهای مترقی

نبودِ اتحاد و پیامدهای آن

بار دیگر نبودِ همبستگی میان نیروهای چپ، پیشرو و ملیِ مخالفِ ولایت فقیه و مخالفِ دخالت امپریالیسم و صهیونیسم در امور میهن، باعث شد رهبری مبارزه به دست جریان‌هایی بیفتد که نقش آن‌ها در شکست خیزش‌ها و کشته‌شدن هزاران معترض به‌دست نیروهای سرکوبگر و وحشی رژیم ولایت فقیه کاملاً محسوس بود.

🔥 خیزش‌ها

آنچه در دی‌ و بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در ایران رخ داد، یک اعتراض خودجوش مردمی بود که می‌توانست با رهبری آگاهانه و فعال نیروهای چپ و مترقی به دستاوردهای مهمی برسد. برای فهم ریشه‌های این خیزش‌ها باید به وضعیت فاجعه‌بار زندگی مردم توجه کرد:تورم افسارگسیخته، بیکاری، سقوط آزاد ارزش ریال

اعتراضات ابتدا در بازار تهران با مطالبات معیشتی آغاز شد و با پیوستن طبقات محروم و آزادی‌خواه گسترش یافت. اما پس از مدتی ماهیت آن به شکلی مشکوک تغییر کرد و با عملیات طراحی‌شده از سوی دستگاه‌های اطلاعاتی رژیم صهیونیستی و همپیمانان غربی ربوده شد و به مسیر دیگری کشانده شد.

🕵️‍♂️ نقش شبکه‌های خارجی و تغییر ماهیت اعتراضات

امکانات و تجهیزات از سوی شبکه‌های اطلاعاتی خارجی در اختیار گروه‌های تجزیه‌طلب قرار گرفت تا یک شبکه متمرکز حمله ایجاد شود. نشانه‌های این تغییر:

  • 👤 حضور گروه‌های سازمان‌یافته با رفتار کاملاً نظامی
  • 🔥 آتش‌زدن سیستماتیک بیش از ۲۵۰ مسجد، حسینیه، کتابخانه و حتی ایستگاه آتش‌نشانی
  • 🖼 حمل تصاویر رضا پهلوی و طرح شعارهایی در حمایت از ترامپ و اسرائیل
  • 📣 تبلیغ گسترده نمایش گریه‌آلود “معصومه علی‌نژاد” و پیام های رضا پهلوی.
  • 📰 تبلیغ برای پهلوی در رسانه‌های امپریالیستی که آشکارا از “تجزیه ایران” حمایت می کنند.

🟥 ضرورت ایجاد جبهه ضددیکتاتوری

امید است که نیروهای چپ و مترقی، با احترام به خون جان‌باختگان، به ایجاد یک جبهه ضددیکتاتوری بپردازند؛ جبهه‌ای که بتواند رهبری خیزش‌های آینده را ـ که حتمی هستند ـ بر عهده گیرد و آن‌ها را به نتیجه‌ای مطلوب برساند.




مارکس و اتحادیه‌های کارگری(۹)

شبه‌مارکسیست‌ها و منتقدان مارکس از منظر اتحادیه‌های کارگری

نوشتها. لازوفسکی

برگردانآمادور نویدی

شبه‌مارکسیست‌ها و منتقدان مارکس از منظر اتحادیه‌های کارگری

تفاوت اصلی بین مارکسیسم  وتئوری‌های ​​ پیشامارکسیستی و شبه‌مارکسیستی چیست؟ تفاوت اصلی بین مارکسیسم و ​​شبه‌مارکسیسم چیست؟ این تفاوت توسط لنین در اثر معروفش «دولت و انقلاب» تعریف شده است. لنین نوشت:

فقط کسی مارکسیست است که پذیرش مبارزه طبقاتی را به پذیرش دیکتاتوری پرولتاریا تعمیم می‌دهد. عمیق‌ترین تفاوت بین یک مارکسیست و یک خرده‌بورژوای معمولی(و هم‌چنین – بزرگ) در این‌جا نهفته است. درک و پذیرش واقعی مار کسیسم باید با همین محک آزموده شود. (۱)

اگر از این زاویه به منتقدان مارکس که از اردوگاه اتحادیه‌های کارگری هستند نگاه کنیم، می‌بینیم که دقیقاً دیکتاتوری پرولتاریا مانع همه دشمنان آشکار و پنهان مارکسیسم انقلابی بوده است. این بدان معنا نیست که آن‌ها بر اساس داده‌های واقعی، به طور جدی سعی در انکار این سنگ بنای آموزه‌های مارکس داشته‌اند. خیر، منتقدان اتحادیه‌های کارگری مارکس در آغاز از کنار این سئوال گذشتند و این وظیفه را به «سیاست‌مداران ناب» واگذار کردند. آن‌چه در ذهن بسیاری از اعضای اتحادیه‌های کارگری می‌گذشت، توسط ادوارد برنشتاین(Eduard Bernstein)، پدر معنوی واقعی سوسیال فاشیسم(social-fascism)، فرموله شده بود. برنشتاین، در اوایل سال ۱۸۹۹، کتاب «پیش‌شرط‌های سوسیالیسم» خود را منتشر کرد که به‌حق باید کتاب مقدس سوسیال دموکراسی مدرن لقب گیرد. در این اثر برنشتاین(Bernstein)، هم دموکراسی صنعتی، یعنی رشد به سوسیالیسم از طریق اصلاحات اجتماعی، و هم دموکراتیزه کردن صنعت از طریق اتحادیه‌های کارگری و نظایر آن یافت می‌شود. برنشتاین(Bernstein) در نگارش کتابش، به حمایت اتحادیه‌های کارگری تکیه کرد، در حالی که اعضای اتحادیه‌های کارگری، که بیش‌ از پیش از مارکس فاصله می‌گرفتند، تشویق می‌شدند و آشکارا برنشتاین را به‌عنوان تئوریسین(theoretician) و رهبر خود به رسمیت می‌شناختند.

پیش از انتشار کتاب برنشتاین، شبه‌مارکسیست‌های اتحادیه‌های کارگری اختلاف نظر خود را با مارکس مخفی می‌کردند؛ اما پس از انتشار کتاب، «نقد» مارکس در میان رهبران اتحادیه‌های کارگری آلمان رواج یافت. اتحادیه‌های کارگری در بیش‌تر موارد نظریه‌پردازی(theorise) نمی‌کردند: آن‌ها صرفاً مارکس را در کار روزمره خود تجدیدنظر کردند، آموزه‌های او را در عمل تحریف می‌نمودند و اصول بنیادین مارکسیسم در باره نقش اتحادیه‌های کارگری در دولت سرمایه‌داری(capitalist State) را وارونه جلوه دادند. اگر از نظر تاریخی سیر تکامل دیدگاه‌های ضدمارکسیستی اتحادیه‌های کارگری را بررسی کنیم، می‌بینیم که آن‌ها خطوط معینی را در مسائل زیر دنبال می‌کردند:

(۱) تئوری مبارزه طبقاتی «به خودی خود» صحیح است؛ با این حال، با توسعه اتحادیه‌های کارگری و استقرار دموکراسی، اهمیت خود را از دست می‌دهد؛

(۲) انقلاب یک مفهوم منسوخ است و با مرحله پایین‌تری از توسعه اجتماعی مطابقت دارد؛ دولت دموکراتیک، انقلاب‌ها و مبارزه انقلابی را منتفی می‌کند؛

(۳) دموکراسی گذار مسالمت‌آمیز طبقه کارگر از سرمایه‌داری به سوسیالیسم را تضمین می‌کند و بنابراین دیکتاتوری پرولتاریا در دستورکار روز نیست و نمی‌تواند باشد؛

(۴) تئوری فقرزدایی زمانی معتبر بود، اما اکنون کهنه شده است؛

(۵) شاید در دوران مارکس این‌گونه بود که نقش رهبری در اتحادیه‌های کارگری به حزب تعلق داشت؛ اما امروز فقط «بی‌طرفی حزبی ـ سیاسی» می‌تواند رشد مؤثر جنبش اتحادیه‌ای را تضمین کند.

(۶) شاید در عصر مارکس اعتصاب‌ها یکی از مهم‌ترین سلاح‌های مبارزه به‌شمار می‌رفتند، اما امروز اتحادیه‌های کارگری از این مرحله فراتر رفته‌اند، و غیره.

بنابراین، همه چیز به این نقطه منتهی شد که مارکسیسم کهنه شده است، که باید دوباره بررسی، اصلاح و تکمیل شود. کار «اصلاح» مارکسیسم بین سوسیال دموکرات‌ها (SocialDemocrats) و اتحادیه‌های کارگری تقسیم شد. پیش از جنگ، این کار زیر شعار ضرورت « غنی‌سازی و توسعه مارکسیسم بر مبنای تئوری‌های مارکس» انجام می‌شد.

گونه‌های آلمانی و اتریشی، مارکسیستی‌ترین جنبش‌های اتحادیه‌ای کارگری به‌شمار می‌آمدند و سال‌های زیادی از نام مارکس استفاده می‌کردند. با این حال، آن‌ها با مارکس دقیقاً همان کاری را کردند که سوسیال دموکراسی (Social–Democracy) آلمان انجام داده بود. لنین در این مورد به‌طرز شیوایی نوشت:

چیزی‌که اکنون بر سر دکترین مارکس اتفاق می‌افتد، در طول تاریخ، بارها برای سایر دکترین‌های متفکران انقلابی و رهبران طبقات ستمدیده‌ای اتفاق افتاده، که جهت رهایی مبارزه می‌کردند. در زمان حیات انقلابیون بزرگ، طبقات ستم‌گر آنان را بی‌امان آزار می‌دادند و آموزش‌هایشان را با خصومتی وحشیانه، نفرتی دیوانه‌وار و کارزاری بی‌رحمانه از دروغ و افترا پاسخ می‌گفتند. متعاقب مرگ‌شان، می‌کو‌شیدند آن‌ها را به نمادهایی بی‌خطر تبدیل سازند، آن‌ها را مقدس جلوه دهند و جهت «تسلی» طبقه ستم‌دیده و با هدف فریب‌شان، نام‌ آن‌ها را با هاله ای خاص احاطه کنند، درحالی‌که هم‌زمان ذات واقعی تئوری‌های انقلابی‌شان را تضعیف و مبتذل کرده و تیزی انقلابی آن‌ها را کُند می‌کردند. امروزه، بورژوازی(bourgeoisie) و اپورتونیست‌های(opportunists) درون جنبش کارگری در کار تحریف مارکسیسم هم‌کاری می‌کنند. آن‌ها جنبه انقلابی آموزه‌های آن، روح انقلابی آن را حذف، محو و تحریف می‌کنند، و آن‌چه را که برای بورژوازی پذیرفتنی‌ست یا چنین می‌نماید، به پیش‌صحنه می‌رانند و می‌ستایند. امروز همه سوسیال شووینیست‌ها(social–chauvinists ) «مارکسیست» شده‌اند – شوخی به‌کنار! پروفسورهای بورژوای آلمانی که زمانی متخصصان تخریب مارکس بودند، اکنون بیش از پیش از مارکس «ملی–آلمانی» (national–German) صحبت می‌کنند، که به‌زعم آن‌ها، اتحادیه‌های کارگری را چنان باشکوه آموزش داده است که بتوانند یک جنگ غارت‌گرانه را اداره نمایند. (۲)

اتحادیه‌های کارگری آلمان در ظاهر به مارکس احترام می‌گذاشتند، در حالی‌که کل تئوری و پراتیک جنبش اتحادیه‌های کارگری آلمان کاملاً در تضاد با تئوری و پراتیک مارکس بود. هرچه سرمایه‌داری(capitalism) آلمان قدرت‌مندتر رشد می‌کرد، نفوذش بر بازارهای جدید سریع‌تر گسترش می‌یافت، و نزدیکی ایدئولوژیک بین سرمایه‌داران(capitalists) آلمانی و رهبران جنبش اتحادیه‌های کارگری آلمان سریع‌تر می‌شد. کافی‌ست که اقدامات اتحادیه‌های کارگری آلمان در سال ۱۹۰۵ علیه اعتصاب اول ماه مه، علیه اعتصابات سیاسی، در دفاع از بی‌طرفی اتحادیه‌های کارگری و به‌طور کلی، اقدامات اتحادیه‌های کارگری آلمان در طول سال‌های متمادی علیه هر تلاشی جهت طرح مشخص مسئله مبارزه علیه جنگ را به‌یاد آوریم؛ کافی‌ست گرایش‌های امپریالیستی( imperialist tendencies) را که حتی قبل از جنگ، علنا در صفوف حزب سوسیال دموکرات( Social–Democratic Party ) و اتحادیه‌های کارگری آشکار شده بود را به‌یاد بیاوریم تا به این نتیجه برسیم که مارکسیسم برای اتحادیه‌های کارگری آزاد آلمان تنها به‌عنوان یک تابلوی اعلانات عمل می‌کرد.

جنگ دقیقاً همان چیزی را عیان ساخت که شبه‌مارکسیست‌ها می‌کوشیدند پنهان سازند. در حالی که مارکس در سال ۱۸۴۸ نوشته بود «کارگران میهن ندارند» و این‌که هیچ‌کس «نمی‌تواند چیزی را از آن‌ها بگیرد که ندارند»، (۳)

«مارکسیست‌های» آلمانی سرزمین پدری خود را در آلمان امپریالیستی یافتند و به مبلغان و سازمان‌دهندگان توده‌های کارگر تبدیل شدند تا پیروزی این سرزمین پدری امپریالیستی را تسریع نمایند، و به تأمین‌کنندگان ایدئولوژیک گوشت دم‌توپ برای جبهه تبدیل گشتند.

مارکس از مبارزهٔ طبقاتی سخن گفت و نوشت. وی زندگی‌ش را وقف آن کرد که طبقهٔ کارگر را به طبقه‌ای برای خود بدل نماید و آن را از چنگ بورژوازی بیرون بکشد. اما «مارکسیست‌های» آلمانی مبارزهٔ طبقاتی را با هم‌کاری طبقاتی جایگزین نمودند و نظریه کاملی دربارهٔ «مشارکت در مدیریت اقتصاد سرمایه‌داری» خلق کردند.

نستریپکه (Nestriepke) [مدافع جنبش اتحادیه‌های کارگری رفرمیست می‌نویسد که وظیفه اتحادیه‌های کارگری، آلمان] این خواهد بود تا به‌عنوان یک اصل، بخواهند که به کارگران کارخانه و کارمندان اداری شاغل در بنگاه مربوطه، جهت تصمیم‌گیری در مسائل مرتبط با استخدام و اخراج کارگران حق مشارکت داده شود، و این امر از طریق مقررات مربوطه، از طریق آموزش، تأثیرگذاری بر کارگران منفرد و کارگران کارخانه تحقق می‌بابد. در همان‌حال، آن‌ها باید مراقب باشند که از حق مشارکت در امور مدیریت هیچ گونه سوءاستفاده‌ای صورت نگیرد که به سودآوری بنگاه و به وظایف واقعی آن ضرر و زیان برساند. (۴)

یعنی، اتحادیه‌های کارگری تحت پوشش «مشارکت کارگران در مدیریت اقتصادی و فنی بنگاه‌ها» به نگهبان‌های ارزش اضافی سرمایه‌داری تبدیل می‌شوند.

همه آموزه‌های مارکس در باره مبارزه طبقاتی، مبنی بر این‌که اتحادیه‌های کارگری سازمان‌های مبارزه علیه سرمایه(capital) هستند، با تئوری دموکراسی صنعتی و اقتصادی و برابری کار(Labour) و سرمایه(Capital) جایگزین شده است و اجازه می‌دهد مالکیت خصوصی ابزار تولید در دست سرمایه‌داران(capitalists) باقی بماند. اگر طبقه کارگر در سازمان‌دهی اقتصاد ملی «مشارکت» کند، به حفظ اقتصاد سرمایه‌داری(capitalist) و دفاع از آن در برابر نیروهای مخرب علاقه‌مند خواهد شد. به این ترتیب، اتحادیه‌های کارگری با سرکوب جنبش انقلابی کارگری، با سرکوب همه کسانی که علیه قدرت سرمایه(Capital) شورش می‌کنند، به متحدان بورژوازی تبدیل می‌گردند.

در حالی که مارکس مسئلهٔ دیکتاتوری پرولتاریا را مطرح می‌کرد، «مارکسیست‌های» آلمانی سال‌ها کوشیده‌اند و هنوز هم تلاش می‌کنند تا ثابت نمایند که دیکتاتوری پرولتاریا اختراع مسکو است و تنها شکل حکومتی قابل‌قبول برای اتحادیه‌های کارگری، دموکراسی بورژوایی است. درصورتی‌که مارکس ثابت نمود که دولت، سلاحی جهت سرکوب یک طبقه توسط طبقه دیگر است، «مارکسیست‌های» اتریشی–آلمانی (Austro–German ) که رهبری اتحادیه‌های کارگری این کشورها را در دست داشتند، کوشیده‌اند ثابت کنند که دولت دموکراتیک(democratic State) فراتر از طبقات قرار دارد، و اکنون و در آینده، داور منازعات میان سرمایه(Capital) و کار(Labour) خواهد بود.

مارکس ثابت نمود که فقط پرولتاریا با مبارزه پیگیرانه، و با گسترش همه اشکال مبارزه، به ویژه اعتصاب‌ها، قادر خواهد بود از بورژوازی چیزی به دست آورد. «مارکسیست‌های» آلمانی استدلال می‌کنند که این تئوری کهنه شده است، و «اعتصاب‌ها همیشه خطرناک هستند»، و «فراخوان اعتصاب [برای چه کسی؟ – الف. ل.] در کشوری که صنعت مدرن با شرکت‌های بزرگ، تشکلات کارفرماها و غیره توسعه یافته است، بسیار خطرناک‌تر است»؛و این‌که «علاقه به مبارزه در میان اتحادیه‌های کارگری مدرن [بخوانید «در میان بوروکرات‌های اتحادیه‌های کارگری» – الف. ل.] که در شرایط اقتصاد توسعه‌یافته امروزی فعالیت می‌کنند، به طور قابل توجهی کم‌تر خواهد بود»، و این‌که «مبارزه اقتصادی در یک سیستم اقتصادی توسعه‌یافته پیش از هر چیز برمبنای تاکتیک‌های مذاکره، بررسی و انتظار ساخته شده است»، (۵) و سرانجام این مروارید ناب، از زرادخانه تاکتیکی لژین(Legien) گرفته شده است:

هر چه یک تشکیلات در طرح خواسته‌های جدید دقت بیش‌تری داشته باشد، هر چه قاطعانه‌تر جهت این مطالبات مبارزه کند و هر چه کم‌تر به اعتصاب‌های افراطی متوسل شود، حتی بدون مبارزه می‌تواند زودتر پیروز شود.(۶)

درنتیجه، چنین به نظر می‌رسد که مارکس اشتباه می‌کرد، آن‌گاه که معتقد بود طبقهٔ کارگر بدون مبارزه نمی‌تواند چیزی به‌دست بیاورد. نستریپکه(Nestriepke)، به هم‌راه اعضای وفادار اتحادیه‌های کارگری آلمان، همه این‌ها را رد می‌کنند. توجه داشته باشید، آن‌ها مشتاق پیروزی بدون مبارزه هستند! کلاوزویتس(Clausewitz)، نویسنده مشهور نظامی، نوشت که «هیچ چیزی نمی‌تواند جایگزین نبرد شود.» اما اتحادیه‌های کارگری آلمان بدون مبارزه، روش جدیدی از تلاش جهت کسب پیروزی [برای چه کسی؟ ــ الف. ل.] را ابداع کرده‌اند. بدون مبارزه. هر کسی که در نتایج معجزه‌آسای این تاکتیک (پیروزی بدون مبارزه!) تردید دارد، کافی است به تاریخ آلمان بنگرد تا قانع شود که چهارده سال از چنین «پیروزی»‌هایی سرانجام به هیتلر(Hitler) انجامید.

برای اینکه به‌روشنی ببینیم این «مارکسیست‌ها» به کجا رسیده‌اند، اجازه دهید چند نمونه دیگر بیاوریم. سخن‌ران رسمی، نفتالی(Naphtali)، در کنگره هامبورگ(Hamburg) اتحادیه‌های کارگری آلمان (۱۹۲۸) موقرانه اعلام کرد که «جنبش اتحادیه‌های کارگری موفق شده است در برابر گرایش قاطع سرمایه‌داری به فقیرسازی مقاومت کند و آن‌را درهم بشکند» و «اکنون شاهد قیام طبقه کارگر هستیم.» تارنوف(Tarnov)، تئوریسین فدراسیون سراسری اتحادیه‌های کارگری آلمان (ADGB)، گفت:

ما دولت‌مردانی واقع‌گرا هستیم. خط‌مشی ما با دیدگاه کهنه‌ای که زمانی بر جنبش کارگری حاکم بود تفاوت دارد؛ دیدگاهی که دقیقاً به این دلیل توانست غالب شود. اما آن برداشت زمانی درست از گرایش سرمایه‌داری، امروزه به ایدئولوژی‌ای کهنه(۱) تبدیل شده است. موضع قدیمی [یعنی موضعِ مارکس ــ الف. ل.] اساساً موضعی آکنده از تسلیم بود… ما دیدگاه‌هایی خوش‌بینانه‌تر از گذشته دربارهٔ وضعیت کارگران در میان توده‌های کارگر رواج می‌دهیم.»(۷)

در واقع، تارنوف (Tarnov) حتی از نستریپکه(Nestriepke) «بهتر» است. برداشت قدیمی مارکس این بود: مبارزه کن تا چیزی به دست آوری. برداشت جدید می‌گوید: مباره نکن، صبر کن، و چیزهای بیش‌تری به دست می‌آوری. و در نهایت، برای «تاج‌گذاری بر این عمارت»، بیایید یک گفته دیگر از کتاب تارنوف(Tarnov)، باعنوان «چرا فقیر باشیم؟» نقل کنیم:

فقر یک ضرورت اقتصادی نیست، بلکه یک بیماری مزمن اجتماعی است که بی‌شک حتی در چارچوب اقتصاد سرمایه‌داری(capitalist) هم قابل درمان است.

دقیقاً! چرا فقیر باشیم اگر بتوان به بورژوازی پیوست و در نازونعمت زندگی کرد؟ کتاب تارنوف(Tarnov) و محتوای آن، انسان را به یاد تبلیغات آمریکایی «چرا میخچه داریم؟» می‌اندازد که در آن به عموم مردم شریف اطلاع داده می‌شود که این بیماری را می‌توان «در چارچوب سیستم سرمایه‌داری» با پنجاه سنت درمان کرد. فدراسیون سراسری اتحادیه‌های کارگری آلمان (ADGB) شمار زیادی از این نظریه‌پردازان «درمان میخچه» دارد که هر یک مسئلهٔ فقر را برای خود حل کرده‌اند.

در محافل بوروکرات‌های رفرمیست اتحادیه‌های کارگری در آلمان، داستانی نقل می‌شود که پروفسور اریک نولتینگ (Erik Noelting) آن را با خنده‌ای دوستانه در کنگرهٔ کارگران چوب آلمان تعریف کرده است. «سون هالندر(Sven Hollander)، اقتصاددان سیاسی سوئدی، روزی برای دیدن خانه‌ای در ترِوِز(Treves)، که کارل مارکس در آن متولد شده بود به آلمان آمد. در کمال تعجب، در شهرک زادگاه مارکس، هیچ یک از ره‌گذران نمی‌توانستند به او بگویند که آن خانه کجاست. با گشت و گذار در خیابان‌ها، خانه‌ای را یافت که پرچم سرخی داشت. او باخود فکر کرد که مطمئناً این باید خانه‌ای باشد که کارل مارکس در آن متولد شده است، به‌ویژه که تابلویی بر آن نصب شده بود با این نوشته: «خانه اتحادیه کارگری ترِوِز»(Trade Union House of Treves). وقتی وارد شد، یکی از کارمندان به او اطلاع داد: «نه، این‌جا خانه‌ای نیست که مارکس در آن متولد شده است؛ این‌جا خانه اتحادیه کارگری است. خانه‌ای که مارکس در آن متولد شده، برای اتحادیه‌های کارگری خیلی کوچک است؛ خانه مارکس خیلی از این‌جا دور نیست.»

پروفسور نولتینگ(Noelting) پس از تعریف این «داستان جالب»، با کلمات زیر در مورد آن اظهار نظر کرد:

این داستان به‌خوبی قرابتی را که حتی امروزه بین اتحادیه‌های کارگری و آموزه‌های مارکس وجود دارد، نشان می‌دهد. از سوی دیگر، نشان می‌دهد که اتحادیه‌های کارگری مجبور شدند که فراتر از مارکس بروند… بین سرمایه‌داری(capitalism) و سوسیالیسم(socialism) یک مرحله گذار وجود دارد که به باور من با سه ویژگی مشخص می‌شود: از نظر سیاسی – توسط دولت‌های ائتلافی، از نظر حقوقی – توسط حقوق کارگران، از نظر اقتصادی – توسط دموکراسی صنعتی و اقتصادی. اتحادیه‌های کارگری در تمام اقدامات خود به‌طور منطقی این پیش‌فرض را می‌پذیرند که سرمایه‌داری(capitalism) دیوارهای انعطاف‌پذیری دارد و این‌که در شرایط سرمایه‌داری، بهبود چشم‌گیر و ارتقا به سطحی بالاتر امکان‌پذیر است.» (۸)

اینک همه چیز روشن است. آن‌ها از مارکس «فراتر رفته‌اند». خانه مارکس برای بوروکرات‌های اتحادیه‌های کارگری آلمان خیلی کوچک بود. واقعا!

خانه‌ی استینز(Stinnes)، این « مردِ تاجر زرنگ» که از جنگ و احتکار فربه شده بود، بسیار بزرگ‌تر است. تصادفی نیست که استینز(Stinnes) یکی از کشتی‌های بخار خود را کارل لگین(Karl Legien) نامید، کسی‌که سالیان دراز رهبر رفرمیست جنبش اتحادیه‌های کارگری آلمان بود.

خانه هیندنبورگ(Hindenburg)، برونینگ(Brüning) و هیتلر(Hitler) بسیار بزرگ‌تر است. تصادفی نیست که لایپارت(Leipart)، رئیس فدراسیون سراسری اتحادیه‌های کارگری آلمان (ADGB)، خدمات خود را چون نوکری در «خانه این ثروت‌مندان» ارائه داد.

خانه‌ی بورسیگ(Borsig)، رئیس انجمن تولیدکنندگان آلمان، بسیار بزرگ‌تر است، و به همین دلیل آقای لیپارت(Leipart) به مناسبت درگذشت بورسیگ(Borsig)، این «مرد شریف»، تلگراف تسلیتی به انجمن تولیدکنندگان فرستاد.

اگر همه این‌ها «مارکسیسم» است، پس رسوایی و خیانت بی‌شرمانه چیست؟ چه‌گونه می‌توان این انکار کامل ابتدایی‌ترین اصول جنبش کارگری را توضیح داد؟ با ترس از توده‌ها، ترس از انقلاب. این ترس از توده‌ها که بر بوروکرات‌های اتحادیه‌های کارگری آلمان غلبه کرده است، به ویژه پس از به قدرت رسیدن هیتلر(Hitler)، آن‌ها را آزار داد و به کابوس آنان بدل شد. بخش عمده‌ای از اعضا ناراحت بودند و خواستار جبهه متحد با کمونیست‌ها شدند. اما فدراسیون سراسری اتحادیه‌های کارگری آلمان (ADGB) در حالی که هنوز میلیون‌ها کارگر را در صفوف خود داشت، چه کرد؟

در ۲۰ فوریه ۱۹۳۳، نامه‌ای به هیندنبورگ(Hindenburg) ارسال شد که در آن این «رهبران کارگری» به فرمانده کل قوا(Field Marsha) التماس می‌کردند که در دفاع از کارگران موضع بگیرد. در بخشی از این نامه آمده بود:

ما از شما به‌عنوان رئیس جمهور رایش آلمان(German Reich)، که بنابر وظیفه متعهدید و مایل به حفاظت از قانون اساسی هستید، استدعا می‌کنیم. ما از شما به‌عنوان یک سازمان آلمانی که بخش عمده‌ای از کسانی که در جبهه جنگیدند در صفوف آن متحد هستند، تقاضا می‌کنیم. این میلیون‌ها نفر، که پیرو احزاب سیاسی گوناگون‌اند، در جنگ جهانی برای آلمان نجنگیدند و خون ندادند که پانزده سال بعد، مقام‌های مسئول آلمانی به آنان بگویند که به نیروهای سازندهٔ دولت تعلق ندارند و بخشی از جمعیت ملت نیستند. هیچ‌کس در آلمان چنان جایگاهی ندارد که جرأت کند کهنه‌سربازان جنگ جهانی ــ صرف‌نظر از وابستگی حزبی‌شان ــ و سازمان‌های آن‌ها را آلمانی‌های درجه‌دو بنامد…

ما امیدواریم و اطمینان داریم که شما، آقای رئیس، به‌عنوان رهبر نظامی در طول جنگ جهانی، با تمام ابزارهایی که در اختیار دارید، علیه این بی‌احترامی به میلیون‌ها نفر از کسانی که در جبهه جنگیده اند، اقدام خواهید کرد. (۹)

ما امیدواریم و اطمینان داریم که شما، آقای پریزیدنت، رهبر نظامی دوران جنگ جهانی، با به‌کارگیری همهٔ ابزارهایی که در اختیار علیه این اهانت به میلیون‌ها رزمندهٔ جبهه‌ها اقدام خواهید کرد.» (۹)

این التماس، ننگین‌ترین سندی است که تاکنون حتی توسط اتحادیه‌های کارگری رفرمیست آلمان صادر شده است. قبیل از هرچیز، شکایت کردن از هیتلر(Hitler) نزد هیندنبورگ (Hindenburg)، مانند شکایت کردن از ابلیس نزد مادربزرگش است، و سپس اندیشه به رُخ کشیدن شایستگی‌های نظامی– میهن‌پرستانه آن‌ها به‌عنوان استدلالی علیه حملات فاشیستی(fascist)، واقعاً رقت‌انگیزست. این‌گونه بود که رهبران «مارکسیست» اتحادیه‌های کارگری آلمان از یک تسلیم(capitulation) به تسلیم دیگر سقوط کردند و بالاخره در مقابل پای همان ژنرال هیندنبورگ(Hindenburg) زانو زدند.

این همه را چه‌گونه می‌توان توضیح داد؟ با ترس از توده‌ها، ترس از انقلاب.

لاسال(Lassalle) زمانی در مورد حزب مترقی دوران خود گفته بود: «قانون اصلی و بنیادین آن هر چیزی‌ست جز انقلاب از پایین، استبداد از بالا بهتر است.» (۱۰) این «قانون اصلی و بنیادین» همان خطمشی‌ای است که «مارکسیست‌های» انترناسیونال دوم و آمستردام(Amsterdam) به آن وفادار بودند.

در حالی که مارکسیست‌های آلمانی و اتریشی با گذار از روش‌های آرام به حملات آشکارتر و جسورانه‌تر، آموزه‌های مارکس را تخریب می‌کردند و با اتکا به سنت، قبای مارکسیستی بر تن می‌کردند، آنارشیسم(anarchism) و سندیکالیسم انقلابی(revolutionary syndicalist) برخاسته از آن، جنگی علنی علیه مارکس و آموزه‌های وی به‌راه انداختند.

آنارشیست‌ها(anarchists) و آنارکوسندیکالیست‌ها(anarchosyndicalist) ادعا می‌کردند که اقدامات فرصت‌طلبانه(opportunist) سوسیالیست‌های آلمانی، فرانسوی و دیگر کشورها، نتیجه دیدگاه مارکسیستی آن‌ها بوده است. بدین‌سان اپورتونیست(Opportunism) و رویزیونیسم(revisionism) به‌عنوان مارکسیسم به توده‌ها عرضه می‌شد. این انتقاد از سوی «چپ» و تجربه‌های تلخ سیاست اپورتونیستی(opportunist) احزاب سوسیالیست در کشورهای لاتین (فرانسه، اسپانیا) منجر به آن شد که بخش‌هایی از کارگران به‌طور کلی به مارکسیسم بی‌اعتماد شوند.

در میان منتقدان مارکسیسم، گروهی در فرانسه وجود داشت که کوشید مارکس را پاک‌‌سازی کند و آن‌را به تئوریسین جنبش اتحادیه‌های کارگری آنارکوسندیکالیستی(anarcho-syndicalists) تبدیل نماید.

تلاش‌هایی جهت پیوند دادن مارکس با آنارکوسندیکالیسم(anarcho-syndicalism ) توسط لاگاردل (Lagardelle)، جورج سورل(George Sorel)، برت(Bert)، آرتورو لابریول(Arturo Labriola)، لئون(Leon) و دیگران صورت گرفت. جورج سورل(George Sorel)، بااستعدادترین آن‌ها، در کتاب خود با عنوان «زوال مارکسیسم»،(La décomposition du Marxisme) اظهار داشت که خواهان مارکسیسم خودمارکس است، نه مارکسیسم مفسرانی از نوع برنشتاین(Bernstein) و امثال وی. وی نقدی درست اما ناکافی از برنشتاین(Bernstein)، نوشت  که مارکس را به نوعی پرودون(Proudhon) تبدیل نمی‌کرد، زیرا چنین خطی می‌توانست مورد استقبال قرار گیرد. سورل(Sorel) نوشت:

«می‌توان دربارهٔ مارکسیسم گفت که «فلسفهٔ دست‌ها»ست نه «فلسفهٔ مغز»، زیرا تنها یک هدف دارد– قانع کردن طبقهٔ کارگر به این‌که تمام آینده‌اش به مبارزهٔ طبقاتی بستگی دارد؛ مارکسیسم می‌خواهد آن را در مسیری هدایت کند که در آن، ضمن سازمان‌دهی جهت مبارزه، بتواند راه‌ها و ابزارهای زیستن بدون کارآفرینان(entrepreneurs) را بیابد… از سوی دیگر، مارکسیسم را نباید با احزاب سیاسی، حتی با انقلابی‌ترین آن‌ها اشتباه گرفت، زیرا احزاب سیاسی ناگزیرند به‌عنوان احزاب بورژوایی عمل کنند، موضع خود را تابع ملاحظات انتخاباتی تغییر دهند و در صورت لزوم با گروه‌های دیگری سازش نمایند که پایگاه رأی‌دهندگان مشابهی دارند؛ در حالی که مارکسیسم همواره و بی‌وقفه فقط مملو از اندیشه انقلاب مطلق است.

چند سال پیش به نظر می‌رسید که زمان مارکسیسم گذشته است و اکنون به هم‌راه بسیاری از فلسفه‌های دیگر، جایش در گورستان خدایان مُرده است. فقط یک انگیزه تاریخی می‌توانست آن را به زندگی بازگرداند؛ برای این منظور لازم بود که پرولتاریا با نیات کاملاً انقلابی سازمان‌دهی شود، یعنی کاملاً خود را از بورژوازی جدا کند…

… و اکنون مشخص شده است که دکترهای دانش‌آموخته‌ مارکسیسم که احساس کردند در مواجهه با سازمانی که با تأکید بر اصل مبارزه طبقاتی بنا شده و به معنای دقیق کلمه تفسیر شده است [وی به سندیکاها اشاره می‌کند. – الف. ل.]، این دکترها جهت یافتن راهی برای خروج از این مخمصه، با خشم از حمله جدید آنارشیست‌ها (anarchists) صحبت کردند، زیرا که بسیاری از آنارشیست‌ها(anarchists)، به توصیه پلوتیه(Pelloutier) ، به اتحادیه‌های کارگری و بورس‌های کارگری پیوسته بودند…

«مکتب جدید»… ادعا نمی‌کرد که در حال ایجاد حزب جدیدی است که با احزاب دیگر جهت جذب پیروان طبقه کارگر رقابت کند. آرمانش متفاوت بود. این جنبش می‌خواست ماهیت جنبشی را درک کند که برای همگان نامفهوم می‌نمود. این «مکتب جدید» مسیری کاملاً متفاوت از مسیر برنشتاین(Bernstein) در پیش گرفت؛ به‌تدریج همه فرمول‌ها، چه فرمول‌های اتوپیایی(utopianism) و چه فرمول‌های بلانکیسم(Blanquism) را رد نمود و بدین ترتیب مارکسیسم سنتی را از هر آن‌چه که واقعا مارکسیستی نبود، زدود و کوشید تنها آن چیزی را حفظ کند که از نظرش هسته‌ی اصلی این دکترین تضمین‌کننده‌ شکوه مارکس بود.

تئوری فاجعه ( سوسیالیست‌هایی را رسوا می‌کند که می‌خواهند مارکسیسم را با روش‌های سیاست‌مداران دموکرات ترکیب کنند)، کاملاً با اعتصاب عمومی سازگار است، اعتصابی که برای سندیکالیست‌های انقلابی(revolutionary syndicalists)، نشانه ظهور جامعه آینده ه به‌شمار می‌آید. (۱۱)

این، همه نقدی است که از سوی «چپ» ارائه شد. درست است که مارکسیسم را نمی‌توان با پارلمانتاریسم(parliamentarianism) یکی دانست؛ درست است که از دیدگاه مارکسیسم، آینده به مبارزه‌ طبقاتی وابسته است (نه به مفهوم، بلکه به مبارزه!). اما سه‌بار اشتباه است اگر گفته شود که پیوستن آنارشیست‌ها(anarchists) به اتحادیه‌های کارگری و شکل‌گیری تئوری و پراتیک آنارکوـسندیکالیستی(anarcho-syndicalist)، شکوه مارکس را تضمین می‌کند؛ و نادرست است اگر گفته شود که تئوری فاجعه مارکس (Zusammenbruchstheorie) و اعتصاب عمومی آنارشیستی(anarchist) یکی هستند.

مارکس درباره مبارزه برای قدرت، درباره استقرار دیکتاتوری پرولتاریا صحبت می‌کرد، اما آنارشیست‌ها(anarchists) و آنارکوسندیکالیست‌ها (anarcho-syndicalists)، بخشی آگاهانه و بخشی ناآگاهانه، این تئوری واقعاً انقلابی مارکسیسم را نادیده گرفته‌اند و به‌جای نقد مارکسیسم، به نقد تحریف آن پرداخته‌اند:

آن‌چه سورل(Sorel) «فروپاشی مارکسیسم» می‌نامد، در واقع فروپاشی منتقدانِ مارکس است. تلاش‌های سورل جهت تزریق خون آنارکوـسندیکالیستی (anarcho-syndicalist) به رگ‌های مارکسیسم شکست خورده است. نئومارکسیسم چیزی بیش از یک تکان‌خفیف الکتریکی از آب درنیامد. واقعیت این است که سورل(Sorel) و شاگردانش نه به گوهر آموزه‌های مارکس پی برده‌اند و نه مسئله‌ی دیکتاتوری پرولتاریا را که مارکس مطرح کرده بود، درک کرده‌اند.

چه چیزی سندیکالیسم انقلابی(revolutionary syndicalists) را به مارکسیسم انقلابی نزدیک‌تر کرد؟ اعتراض علیه کودنی پارلمانی(parliamentary cretinism)، اعتراض علیه هم‌کاری با بورژوازی(bourgeoisie). سندیکالیسم انقلابی(revolutionary syndicalists) از این اعتراض‌ها چه نتایجی گرفت؟ این‌که شر اصلی در انتخابات دولتی و پارلمانی(parliamentary) نهفته است، و اگر از شرکت در انتخابات پارلمانی خودداری کنیم و هرگونه دیکتاتوری را رد نمائیم، مشکل حل می‌شود. … اما مارکسیسم انقلابی چه نتایجی گرفت؟ این مارکسیسم استفاده از پارلمان و انتخابات پارلمانی را به شیوه‌ای واقعاً انقلابی و بلشویکی(Bolshevik) جهت نابودی دولت بورژوایی(bourgeoisie) و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا(dictatorship of the proletariat) برای کل دوره گذار ضروری می‌دانست.

سورل(Sorel) با رد اقدام سیاسی، ضرورت حزب سیاسی پرولتاریا(proletariat) را انکار نمود و به تز اساسی آنارکو–سندیکالیستی (anarcho-syndicalist ) رسید: اتحادیه‌ی کارگری به‌خودی‌خود کفایت می‌کند. سورل(Sorel) با رد دولت(State) و ضرورت دیکتاتوری پرولتاریا(dictatorship of the proletariat)، قیام مسلحانه را نیز رد کرد؛ او به جای قیام، خواستار اعتصاب با «دست‌های بسته» شد. سورل(Sorel) با درک نکردن مسیر و گرایش توسعه سرمایه‌داری، تئوری «صلح اجتماعی»(social peace) را خلق کرد: وی ضرورت خشونت را انکار نمود و بدین ترتیب خلأ تئوریش را پُرکرد.

و هم‌رزمان شاگردانش که خود را پشت عبارات «چپ» پنهان کرده بودند، اندیشه‌های رفرمیستی را موعظه می‌کردند.

آرتورو لابریولا(Arturo Labriola) نوشت: «انقلاب از بطن خود پروسه اقتصادی، و از تغییرات پیاپی زاده می‌شود.»

لاگاردل(Lagardelle) بر آن بود که «حق سرمایه‌داری» را با حق جدید در چارچوب جامعه سرمایه‌داری جایگزین کند، در حالی که ادوارد برت(Edward Bert)، پرودون(Proudhon) را درست مانند مارکس، «پیش‌گام تئوریک»(theoretical forerunner) سندیکالیسم انقلابی(revolutionary syndicalism) می‌دید.

ما دیده‌ایم که چه‌گونه مارکس تئوری‌هایش را با نظریه‌های پرودون(Proudhon) «ترکیب» کرد. سنتز (synthesis) تئوری‌های پرولتری مارکس و تئوری خرده‌بورژوایی پرودون نمی‌توانست به سردرگمی تئوریک و یک خطمشی سیاسی نادرست منجر نشود.

ما همین وضع را در آنارکوسندیکالیسم (anarchosyndicalism) فرانسوی قبل از جنگ می‌بینیم.

آنارکوـسندیکالیسم (anarcho-syndicalism)، که با جامه‌های رنگارنگ «چپ‌نمایی هراس‌انگیز» خودنمایی می‌کرد، در دوران جنگ امپریالیستی، از انترناسیونال‌های سوسیالیستی و اتحادیه‌های کارگری پیروی می‌کرد، ولی به‌دنبال ارابه‌ی جنگی امپریالیسم به‌راه افتاد.

این‌گونه بود که صمیمیت و هم‌دلی ایدئولوژیک و سیاسی اندیشه‌ها بین رویزیونیست‌های «راست» و «چپ» مارکس ثابت شد. افتخار مارکسیسم و ​​جنبش کارگری انترناسیونال نه به خاطر انقلابی‌گری بسیار خودستای آنارکو–سندیکالیست‌ها(anarchosyndicalism)، بلکه به خاطر بلشویسمی(Bolshevism) حفظ شد که «بر پایه استوار مارکسیسم بنا شده بود» (لنین).

تاریخ این امکان را برای ما فراهم آورده است که در کوره‌ تجربه‌ انقلابی، سه گرایش را تجربه کنیم: مارکسیسم انقلابی (اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی)( U.S.S.R)، رفرمیسم (آلمان) و آنارکوـسندیکالیسم (اسپانیا).

این‌ها سه انقلاب‌اند که در آن‌ها می‌توان بر پایه‌ی تجربه، درستی تئوری‌ها و سیاست‌ها را محک زد.

ما می‌دانیم که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سوسیالیستی به لطف اجرای پیگیر سیاست انقلابی–مارکسیستی و بلشویکی، نخستین برنامه پنج ساله خود را با پیروزی به پایان رساند.

هم‌چنین‌ ما می‌دانیم که چهارده سال سیاست سوسیال دموکراتیک (social-democratic)، پرولتاریای آلمان را به فقری بی‌سابقه، به حاکمیت خونین باتوم فاشیستی(fascist) و به یورشی سهمگین علیه طبقه‌ کارگر(working class) کشاند. و در نهایت، ما می‌دانیم که آنارکو– سندیکالیست‌های(anarcho-syndicalists) اسپانیا، که بخش‌های قابل توجهی از توده‌های پرولتاریای اسپانیا را رهبری می‌کردند، طبقه کارگر را از شکستی به شکستی دیگر می‌کشانند، و بخشی از آنارکو–سندیکالیست‌ها (anarcho-syndicalists) آشکارا از جمهوری بورژوایی(bourgeoisie republic) حمایت می‌کنند، در حالی که بخشی دیگر، با سیاست خود، در صفوف کارگران تفرقه انداخته و با امتناع از آماده کردن توده‌ها جهت مبارزه برای کسب قدرت از طریق شوراها(Soviets)، وظیفه بورژوازی(bourgeoisie) اسپانیا را در سرکوب وحشیانه جنبش کارگران و دهقانان آسان می‌کند.

این‌ها واقعیت‌هاست؛ واقعیت‌هایی سرسخت و انکارناپذیرند.

پس ارزش ناله‌ها و شیون‌هایی که از سوی ارگان مرکزی کنفدراسیون ملی کار آنارکوـسندیکالیستی(the central organ of the anarcho-syndicalist National Confederation of Labour) اسپانیا، یعنی «سولیداریداد اوبرِرا»(the Solidaridad Obrera)،)، علیه مارکسیسم سر داده می‌شود چیست؟ این‌هم آن‌چه در این روزنامه آمده است:

سوسیال‌دموکراسی(SocialDemocracy)، که امروزه از سوی فرزندان کمونیست خود «سوسیال‌فاشیسم»(socialfascism) نامیده می‌شود، محصول خاص مارکسیسم است؛ کمونیسم، چه بخواهد چه نخواهد، فرزند مشروع همین سوسیال‌فاشیسم(socialfascism) است. آن‌ها تا آن حد دوقلو هستند که در جاهایی که سوسیال‌دموکرات‌ها(SocialDemocrats) لفاظی انقلابی به کار می‌برند، مثلاً در اتریش، کمونیسم نمی‌تواند وجود داشته باشد، زیرا از اساس و از لفاظی‌هایش محروم شده است. (۱۲)

ببینید که این آنارشیست(anarchist) حیله‌گر تا چه حد پیش رفته است. سوسیال دموکرات‌ها(SocialDemocrats) مارکسیست هستند، کمونیست‌ها مارکسیست هستند، بنابراین کمونیست‌ها و سوسیال دموکرات‌ها یکی هستند. این استدلال، آدم را به یاد آن فرمول معروف «ریاضی» می‌اندازد که می‌گوید: «نیمه‌مرده با نیمه‌زنده برابر است، بنابراین مرده با زنده برابر است.» نخیر، آقای اورابون(Orabon)، حتی در اسپانیا هم موفق نخواهید شد کسانی را که در دو سوی بریگاردها ایستاده‌اند، در یک گروه قرار دهید، شما موفق نخواهید شد مارکسیست‌های انقلابی(revolutionary Marxists) و رفرمیست‌هایی(reformists) را که در جنگ مسلحانه با یک‌دیگرند، در یک جا قرار دهید. بهتر است به‌جای بازی با کلمات، در عمل ثابت کنید که واقعاً می‌دانید چه‌گونه بورژوازی(bourgeoisie) را شکست دهید.

شما ادعا می‌کنید که «دیکتاتوری پرولتاریا(dictatorship of the proletariat) در واقع فقط به معنای یک الیگارشی (oligarchy) دیگر است»؛ دوست شما چلسو(Chelso) در همین روزنامه با شگفتی می‌نویسد که «برادران ما در مبارزه آزادی‌بخش خود، بر ایدئولوژی پست و ساختگی مارکسیسم دگماتیک (dogmatic) و کهنه تکیه می‌کنند»؛ ماکسیم لیبرت (Maxim Libert ) نیز در همان روزنامه، کارگران اسپانیایی را از «نفوذ امپریالیسم سرخ، که زیر آتش انقلابی‌گری دروغین بلشویک‌ی(Bolshevik) ایجاد شده بود» آگاه می‌کند و می‌گوید که «هیچ تفاوت چشم‌گیری بین مفهوم سزاری(Caesarean) پادشاه (لویی چهاردهم) و ژاکوبینیسم(Jacobinism) دولتی دیکتاتور شوروی (لنین) وجود ندارد.»

در مورد این توهین علیه بلشویسم(Bolshevism) چه می‌توان گفت؟ فقط یک چیز – آنارشیست‌ها(anarchists) هیچ تفاوتی بین دیکتاتوری(dictatorship) که زمین‌داران(landlords) و سرمایه‌داران (capitalists) را تیرباران می‌کند و دیکتاتوری(dictatorship) که به کارگران شلیک می‌کند، نمی‌بینند. از آن‌جا که آنارکو–سندیکالیست‌ها (anarcho-syndicalists ) در حملات خود به کمینترن و انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری( R.I.L.U)، عمدتاً علیه دیکتاتوری پرولتاریا(dictatorship of the proletariat)، یا همان‌طور که همین لیبرت(Libert) آن را «دیکتاتوری میدان تمرین» می‌نامد، موضع گرفته اند، ما دوباره این سئوال را مطرح می‌کنیم: چرا آنارکو–سندیکالیست‌ها (anarcho-syndicalists)، با وجود آن‌که داعیه‌ انقلابی‌گری دارند، نتوانسته‌اند حتی یک ضربه‌ی جدی به بورژوازی اسپانیا وارد کنند، آن هم با وجود قهرمانی درخشان، فداکاری خارق‌العاده و رزمندگی نمونه‌وار پرولتاریای اسپانیا؟

می‌توان از صبح تا شب علیه مارکسیسم لفاظی کرد، بی‌آن‌که ذره‌ای قانع‌کننده بود. ما می‌دانیم چرا این‌چنین شد و تمام تلاش خود را به‌کار خواهیم گرفت تا این حقیقت را به گوش هر کارگر اسپانیایی برسانیم. ما به کارگران اسپانیا توضیح خواهیم داد که نه‌فقط رفرمیست‌ها(reformists)، بلکه آنارکوـسندیکالیست‌ها مسئول شکست‌های آن‌ها هستند. چه‌گونه می‌توان بورژوازی را شکست داد، وقتی در ارگان مرکزی کنفدراسیون ملی کار، «اندیشه‌های عمیقی» از این دست بیان می‌شود:

چه‌گونه می‌توانند بورژوازی را شکست دهند وقتی‌که افرادی در ارگان مرکزی کنفدراسیون ملی کار(the central organ of the National Confederation of Labour) ایده‌های «مهم» زیر را بیان کنند:

«جناح‌های سوسیالیسم دولتی(The fractions of State socialism)، همان‌گونه که امروز در روسیه می‌بینیم، می‌خواهند قدرت سیاسی را تثبیت کنند تا بعداً، بنابر ادعای خودشان، دوباره آن را نابود سازند. آنارشیسم(Anarchism)، برعکس، آن را درهم می‌شکند و پراکنده می‌سازد، علی‌رغم انقلابیون سبزی که فلسفه را در دانش‌گاه‌های مسکو آموخته‌اند؛ بدون چنین پیش‌زمینه‌ای، انقلاب اجتماعی کنونی ناممکن خواهد بود. میان انقلابی که احزاب (یعنی حزب‌های کمونیست) برای آن مبارزه می‌کنند و انقلابی که کنفدراسیون ملی کار(the National Confederation of Labour) در پی آن است، شکافی پُرنشدنی وجود دارد. انقلاب ما به زمان حال تعلق دارد، در حالی که انقلاب سوسیالیسم دولتی( revolution of State socialism) متعلق به گذشته است، که با انقلاب روسیه، دوره انقلاب‌های حزبی(party revolutions) پایان یافته است.» (۱۳)

اگر انقلابی از نوع انقلاب اکتبر آخرین انقلاب باشد، آنارکو–سندیکالیست‌های (Anarcho-Syndicalists ) اسپانیا چه نوع انقلابی را به پرولتاریای انترناسیونالیست (international proletariat) وعده می‌دهند؟ آیا آن‌ها فکر می‌کنند که پرولتاریای آلمان در مبارزه‌اش علیه هیتلر(Hitler) نباید از بلشویک‌ها(Bolsheviks) که بورژوازی‌شان را در هم کوبیده‌اند درس بگیرد، یا شاید باید از آنارشیست‌ها(anarchists) درس بگیرد که پرولتاریا(proletariat) را از شکستی به شکست دیگر رهبری می‌کنند؟ آیا پرولتاریا(proletariat) باید از میراث کمون پاریس(Paris Commune) پیروی کند، نوع جدیدی از دولت ایجاد کند و دقیقاً همان‌کاری را انجام دهد که بلشویک‌ها (Bolsheviks) از سال ۱۹۱۷ تا به امروز انجام داده‌اند، یا باید از باکونینیست‌های(Bakuninists) ۱۸۷۳ و آنارکو–سندیکالیست‌های(Anarcho-Syndicalists) ۱۹۳۱–۱۹۳۳ پیروی کند؟ چه چیزی باعث می‌شود آنارشیست‌ها(anarchists) باور کنند که کارگران در کشورهای سرمایه‌داری(capitalist) شکست را به پیروزی ترجیح می‌دهند؟ واقعاً شکاف غیرقابل عبوری بین چنین دیدگاه‌هایی و کمونیسم وجود دارد، اما هیچ شکافی بین کارگران آنارشیست(anarchist) و کمونیسم وجود ندارد. رهبران آنارشیست(anarchist) در عمل خود را به این واقعیت متقاعد می‌کنند، زیرا روزانه نفوذ خود را بر بخش‌های بزرگی از کارگرانی که تاکنون از آن‌ها پیروی کرده‌اند، از دست می‌دهند. ما هم‌چنین باید به حمله مشترک رفرمیست‌ها(reformists) و آنارکو–سندیکالیست‌ها(Anarcho-Syndicalists) از هر شکل و شمایلی به نقش رهبری حزب در جنبش اتحادیه‌های کارگری و تلاش جهت استفاده از نام کارل مارکس برای این اهداف بپردازیم. در شصت سال گذشته، آنارکو–سندیکالیست‌ها(AnarchoSyndicalists) و رفرمیست‌ها(reformists) استدلال کرده‌اند که مارکس حامی بی‌طرفی بوده است. دلیل این امر مصاحبه‌ای بود که مارکس با هامان(Haman)، یک کارگر فلزکار اهل هانوفر(Hanover)، انجام داده بود. هامان(Haman) در سال ۱۸۶۹ در مورد این «مصاحبه» ادعایی مطلب زیر را منتشر کرد:

اگر اتحادیه‌های کارگری واقعاً می‌خواهند وظیفه خود را انجام دهند، هرگز نباید خود را با هیچ اتحادیه سیاسی مرتبط کنند،‌ یا به هیچ وجه به آن‌ها وابسته شوند. اگر این کار را انجام دهند، ضربه مهلکی به آن‌ها وارد می‌شود. اتحادیه‌های کارگری مکتب‌های سوسیالیسم هستند. در اتحادیه‌های کارگری، کارگران برای سوسیالیست شدن آموزش می‌بینند. زیرا در آن‌جا مبارزه روزانه علیه سرمایه‌داری(capitalism) در برابر چشمان آن‌ها جریان دارد. همه احزاب سیاسی، صرف‌نظر از این‌که کدام‌یک باشد، بدون استثنا، توده‌های کارگر را فقط برای دوره ای گذرا و برای مدت معینی جسور می‌کنند. اما اتحادیه‌های کارگری برعکس، ارتباط دائمی با توده‌های کارگران برقرار می‌کنند. فقط آن‌ها می‌توانند واقعاً یک حزب طبقه کارگر باشند و به عنوان سنگری در برابر قدرت سرمایه(capital) عمل نمایند. بزرگ‌ترین بخش‌های کارگران، صرف‌نظر از وابستگی حزبی، قبلاً به این نتیجه رسیده‌اند که شرایط مادی پرولتاریا(proletariat) باید بهبود یابد. علاوه بر این، اگر شرایط مادی کارگران بهبود یابد، آن‌ها می‌توانند توجه بیش‌تری به تربیت فرزندانشان داشته باشند. همسران و فرزندانشان مجبور نخواهند بود به کارخانه بروند. آن‌ها قادر می‌شوند به آموزش ذهنی و جسمی خود بهتر رسیدگی کنند و بدون این‌که خودشان متوجه باشند، سوسیالیست می‌شوند. (۱۴)

این مصاحبه بدون شک توسط هامان(Haman) «تحریف«(doctored) شده است، زیرا حاوی تعدادی فرمول‌بندی است که کاملاً با هر آن‌چه مارکس در تمام طول زندگی خود گفته یا نوشته است متفاوت است، و مارکس از کسانی نبود که یک چیز بنویسند و چیز دیگری بگوید. مارکس نمی‌توانسته بگوید که «همه احزاب سیاسی، صرف نظر از این‌که کدام‌یک باشد، فقط برای مدت معینی توده‌های کارگر را جذب می‌کنند.» پس نقشه هامان(Haman) چه بوده است؟ هامان(Haman) که ظاهرا به «استقلال» اتحادیه‌های کارگری علاقه‌مند بود، با حذف جمله مارکس مبنی بر این‌که این فقط به احزاب بورژوایی(bourgeoisie) اشاره دارد، متن اصلی را «تحریف» کرد و بدین‌سان معنای سیاسی کاملاً متفاوتی به این جمله داد و مارکس را به یک «بی‌طرف» تبدیل نمود.

اگر چنین است، از این واقعیت آشکار می‌شود که هامان(Haman) سئوالی را که از مارکس پرسید به شرح زیر مطرح نمود:

آیا اتحادیه‌های کارگری اگر بخواهند وجود داشته باشند، باید عمدتاً به اتحادیه یا تشکل سیاسی (Verein) وابسته باشند؟

از نحوه‌ طرح سئوال هامان(Haman) می‌توان دریافت که وی چه نوع پاسخی را انتظار داشت. از همین رو، ما دلایل کافی داریم تا باور کنیم که خود هامان(Haman) مصاحبه را چنان «ویرایش» کرده است که محتوای دل‌خواهش را پیدا کند. فقط عجیب است که یک حزب بلشویکی(Bolshevik) مانند حزب کمونیست آلمان این مصاحبه را به شکل ضمیمه‌ای بر یک نسخه عمومی از آثار اساسی مارکس بدون هیچگونه تفسیری منتشر کند.

بدین ترتیب مارکس به یک «مستقل» تبدیل شد.

به همین دلیل‌ست که این تئوری اپورتونیستی «استقلال» و «بی‌طرفی» سازمان‌های غیرحزبی، زاینده نمایندگان پارلمان و روزنامه‌نگاران مستقل جدا از حزب و اتحادیه‌های کارگری و کارگزاران تعاونی کوته‌بینی است که به خرده‌بورژوازی(petty bourgeoisie)) تبدیل گشته اند، که کاملاً با تئوری و پراتیک لنینیسم ناسازگارست. (۱۵)

 این است معنایی که مارکسیسم انقلابی از «استقلال» جنبش اتحادیه‌ای اراده می‌کند. اما رفرمیست‌ها(reformists) و پیروان تئوری استقلال جنبش اتحادیه‌ای در همه‌ کشورها، به متن تحریف‌شده می‌چسبند تا از نفوذ بلشویسم(Bolshevism) در میان توده‌های کارگران متشکل و غیرمتشکل جلوگیری نمایند. همه‌ رهبران عملی و علمی جنبش اتحادیه‌ای رفرمیستی(reformist) و آنارکوـسندیکالیستی(AnarchoSyndicalist) می‌کوشند ثابت کنند که آنان «مطابق با مارکس» باید مستقل از سوسیالیسم(socialism) باشند؛ یعنی در واقع به سرمایه‌داری(capitalism) وابسته بمانند. هرمان مولر(Hermann Müller)، هنگام نقل این مصاحبه، پیروزمندانه اعلام کرد: «بنابراین مارکس حامی بی‌طرفی اکید اتحادیه‌های کارگری بود.» (۱۶)

همین اتفاق نظر همه آنارکو–رفرمیست‌ها(anarchoreformists)، و همه دشمنان مارکسیسم انقلابی، باید ما را وادار نماید که هوشیار باشیم و با دقت بررسی کنیم که دقیقاً چه‌گونه این مصاحبه تحریف(doctoring) شده است.

با این همه، مارکسیسم آن‌قدر استوار است که به‌راحتی با چنین تحریف‌هایی از مارکس به‌سادگی از هم نپاشد. این تلاش، درست مانند سایر تلاش‌ها، به طرز فجیعی شکست خورد.

این‌که این نقل قول تحریف‌شده تا چه حد جدی گرفته می‌شد، از این واقعیت معلوم می‌شود که شخصیت برجسته‌ای مانند دانیل دِ لئون(Daniel De Leon) در حمایت از بسط تئوری خود مبنی بر تقدم اقتصاد بر سازمان سیاسی، به این نقل قول از مارکس استناد نمود. دِ لئون(De Leon) گفت نتایجی که از این سخنان مارکس گرفته می‌شود، عبارتند از:

(۱) … این‌که یک حزب سیاسیِ واقعی کارگری ناگزیر است اصول صحیح سازمان اقتصادی انقلابی‌ای را که بازتاب آن است، به عرصه‌ی سیاست منتقل کند.

(۲) … این‌که اقدام انقلابی سرنگونی سرمایه‌داری(Capitalism) و برپایی سوسیالیسم(Socialism)، وظیفه‌ای است که به سازمان اقتصادی واگذار شده است.

(۳) … این‌که «نیروی فیزیکی» مورد نیاز جهت اقدام انقلابی، در ذات سازمان‌های اقتصادی نهفته است.

(۴) … این‌که عنصر «زور» نه در یک سازمان نظامی یا سازمانی دیگر که متکی بر خشونت است، بلکه در ساختار سازمان اقتصادی نهفته است.

(۵) … این‌که سازمان اقتصادی «گذرا» نیست، بلکه جنین کنونی دولت آینده جمهوری کار(Republic of Labour) است.(۱۷)

دانیل دِ لئون(Daniel De Leon) مدعی‌ست که همه این تزها نتیجه مصاحبه‌ای است که مارکس با هامان(Haman) انجام داده است. حتی اگر مارکس واقعاً همان سخنانی را گفته بود که هامان(Haman) به او نسبت داده است، باز هم نتایجی که دِ لئون (De Leon) گرفته است، غیرممکن بود.

دانیل دِ لئون(Daniel De Leon)، این بزرگ‌ترین و انقلابی‌ترین رهبر سوسیالیسم آمریکایی قبل از جنگ، با وجود همه توانایی‌های برجسته سیاسی، سخن‌وری و ادبی‌اش، نتوانست حزبی بسازد و رهبری جنبش توده‌ها را به‌دست گیرد. چرا؟ زیرا در مسائل اساسی حزب، اتحادیه کارگری و طبقه، او یک پلاتفرم غیرمارکسیستی داشت، هرچند که فکر می‌کرد یک مارکسیست واقعی است.

دانیل دِ لئون (Daniel De Leon) به‌وضوح همه فساد و گندیدگی فدراسیون کارگری آمریکا(American Federation of Labour) را می‌دید. او نویسنده عبارت « ستوان‌های کارگری سرمایه‌داری»(labour lieutenants of capitalism) بود؛ وی همان کسی بود که در سال ۱۸۹۶ گفت: «فدراسیون کارگری آمریکا یک کشتی بخار است که هرگز برای دریانوردی مناسب نبود؛ و اکنون به گل نشسته و به‌دست دزدان دریایی افتاده است.» وی بود که در پایان قرن نوزدهم گفت رهبران فدراسیون کارگری آمریکا نه جناح راست جنبش کارگری، بلکه جناح چپ بورژوازی(bourgeoisie) هستند. با وجودهمه این‌ها، و با وجود ویژگی‌هایش به‌عنوان یک انقلابی، وی تنها رهبر یک فرقه(sect) باقی ماند. علت این امر در تحریف‌های وی از مارکسیسم نهفته است، هرچند که وی از نظر ذهنی می‌خواست تئوری‌های مارکسیستی را به‌کار گیرد. این‌گونه است انتقام یک خط جعلی وقتی در مورد مهم‌ترین مسئله رابطه بین حزب، اتحادیه‌های کارگری و طبقه به‌کار گرفته می‌شود.

اتحادیه‌های صنعتی مارکسیستی(The Marxian industrial unions) انگلستان، نوع نسبتاً جالبی از ترکیب مارکسیسم و سکتاریسم سندیکالیستی(syndicalist sectarianism) را نشان می‌دهند. اتحادیه‌گرایی مارکسیستی(The Marxian unionist) در انگلستان بر این باور بود که اتحادیه‌های کارگری موجود باید فروبپاشند و تنها راه نجات، ایجاد یک جنبش اتحادیه‌ای جدیدی‌ به‌شکل یک اتحادیه بزرگ، از نوع کارگران صنعتی جهان در آمریکاست.

در طول جنگ و پس از انقلاب اکتبر(October Revolution )، گرایش‌های نیمه‌مارکسیستی و نیمه‌سندیکالیستی در میان اتحادیه‌های کارگری ظاهر شد که با بلشویک‌ها(Bolsheviks) ابراز هم‌دردی می‌کردند، اما فکر می‌کردند که «مسئله عمده، سازمان اقتصادی و مبارزه اقتصادی است».

اتحادیه‌گرایی مارکسیستی((The Marxian unionist) به اتحادیه‌گرایی صنعتی(industrial unionism) تبدیل شد که به نوبه خود به دو مکتب تقسیم گردید. یکی از آن‌ها معتقد بود که «مبارزه سیاسی برای تضعیف تدریجی [!] رژیم دولتی سرمایه‌داری لازم است.» گروه دیگر بر این باور بود که «طبقه کارگر باید مبارزه سیاسی را کاملاً کنار بگذارد و همه نیروهایش را بر به‌کارگیری سلاح مبارزه اقتصادی متمرکز کند.» هر دو مکتب‌ «دکترین خود را بر اقتصاد مارکسی، وبیش از هر چیز بر مفهوم ماتریالیستی از تاریخ، بنا می‌کردند.»

نتیجه‌ی این ترکیب مارکسیسمِ اخته‌شده و آنارکوسندیکالیسم(anarchosyndicalism) چه بود؟ جی. دی. اچ. کول(G. D. H. Cole)، که همه این جزئیات را گزارش می‌کرد، در ادامه نوشت: «این دو گرایش اتحادیه‌گرایی مارکسی(Marxian unionism ) و سوسیالیسم صنفی(guild socialism) هرگز نتوانستند آگاهانه بیش از بخش بسیار کوچکی از کارگران در اتحادیه‌های کارگری را به خود جلب کنند.» (۱۸)

با توجه به این واقعیت که کسرهای بی‌نهایت کوچک به ریاضیات مربوط می‌شوند و نه به تاریخ، ما قصد نداریم به این نوع «مارکسیست‌ها» بپردازیم.

به اصطلاح تئوریسن‌ها از هر شکل و شمایلی می‌خواستند از مارکس علیه کمینترن(Comintern) و انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری(R.I.L.U) استفاده کنند. آن‌ها در مارکسیسم «تجدیدنظر»(revised) کردند، آن‌را «پاک‌سازی» نمودند، و با آب رفرمیستی و متافیزیک آنارشیستی(anarchist metaphysics) «رقیق» ساختند، اما از این‌کار هیچ نتیجه‌ای نگرفتند.

مارکسیسم نمی‌تواند هیچ‌گونه ترکیب و پیوند بیگانه‌ای را تحمل کند. حتی در زمان زندگی مارکس، ده‌ها و صدها نفر کوشیدند تئوری‌هایش را رد کنند و آن‌ها را خُرد کنند، اما همه‌ی این تأملات عالمانه فقط یک روز دوام آورد. پس از هر «رد کردن‌ » این‌چنینی، مارکس و مارکسیسم جایگاه بالا والاتری یافتند. پنجاه سال از مرگ مارکس می‌گذرد، اما باوجود این‌همه « رد کرد‌ن‌های» بی‌وقفه، مارکس امروز تسخیرناپذیرتر از همیشه است، در حالی که دشمنان وی مدت‌هاست که فراموش شده‌اند.

از آن‌جا که بورژوازی (bourgeoisie) نتوانست مارکسیسم را با حمله‌ای مستقیم شکست دهد، حمله خود را از درون جنبش کارگری به مارکس و مارکسیسم معطوف نمود. درست است که این حمله آسیب‌های زیادی به جنبش کارگری انترناسیونالیستی وارد کرد؛ ولی با این حال، در نبرد علیه تحریف‌کنندگان، مارکسیسم انقلابی – این دکترین انقلابی یک‌پارچه و منسجم – نه‌تنها تضعیف نشد، بلکه قدرت گرفت و در نتیجه تثبیت شد.

این‌که واقعاً چه‌کسی ادامه‌دهنده و وارث آرمان بزرگ مارکس است، نه با کلمات، بلکه با کردار مشخص می‌شود. اگر قرار باشد بر اساس کلمات قضاوت کنیم، باید کسانی را که هم‌کاری طبقاتی را جای‌گزین مبارزه طبقاتی – این تئوری اساسی مارکس کرده‌اند – به عنوان مارکسیست بشناسیم.

ما باید آقایان کائوتسکی(Kautsky)، اشتاین(Stein)، رنر(Renner)، اسپیر(Speyer)، دن(Dan)، کریسپین(Crispien)، کامپفمایر(Kampfmeyer) و امثالهم را به‌عنوان مارکسیست بشناسیم، حتی اگر به این دلیل باشد که به مناسبت پنجاهمین سال‌گرد مرگ مارکس، مجموعه‌ای (symposium) با عنوان:

مارکس، اندیشمند و مبارز(Marx, der Denker und Kampfer) را منتشر کرده باشند. این کتاب، که جز عنوانش هیچ چیز مارکسیستی در خود ندارد، نمونه‌ای‌ست درخشان از این‌که چه‌گونه می‌توان مارکسیسم زنده، رزمنده و همیشه به‌روز را به یک مارکسیسم مُرده مکتبی تبدیل نمود. (۱۹)

مارکسیسم یک دگم(dogma) نیست، بلکه راهنمای عمل است. وظایف و تاکتیک‌های اتحادیه‌های کارگری به‌عنوان اقدام انقلابی علیه سرمایه‌داری(capitalism) تعریف می‌شوند.

حال اگر مبارزه طبقاتی با هم‌کاری طبقاتی جای‌گزین شده است، اگر دموکراسی بورژوایی در تضاد با دیکتاتوری پرولتاریا قرار دارد، اگر فاشیسم «شر کم‌تری» نسبت به کمونیسم است، پس وظایف اتحادیه‌های کارگری یک چیز است. با این‌حال، اما اگر مبارزه طبقاتی و استقرار دیکتاتوری پرولتاریا راهنمای عمل باشد، پس وظایف اتحادیه‌های کارگری کاملاً متفاوت است. پس مارکس با کدام‌یک است؟ آیا وی با تحریف‌کنندگان آموزه‌هایش است، یا با کسانی‌ست که مبارزه را بر اساس آموزه‌های او توسعه داده‌اند؟ ما مارکسیسم را در کجا می‌توانیم پیدا کنیم؟ در آمستردام انترناسیونال(Amsterdam International)، که رهبرانش در لیگ ملل(League of Nations) عضویت دارند، یا در انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری(R.I.L.U)، که هزاران نفر از اعضایش در زندان‌های سرمایه‌داری(capitalist) در حال پژمردن هستند؟

پس ادامه‌دهنده‌ی مارکس کیست – رفرمیسم انترناسیونال(international reformism)، که به التیام دهنده سرمایه‌داری تبدیل شده است، و با تمام توان می‌کوشد راهی جهت نجات سیستم سرمایه‌داری در حال زوال پیدا کند، یا یا کمونیسمِ تحت تعقیب و ستم‌، اما همیشه پیروز؟

به همین دلیل‌ست که ما حق داریم به همه نوکران بورژوازی(bourgeoisie) و نوکران سرمایه انحصاری( monopolist capital) بگوییم: «دست‌های کثیف‌اتان را از مارکس و مارکسیسم کوتاه کنید!»

منابع:

1. Lenin, State and Revolution. Collected Works (Russian edition), Vol. XXI, p. 392.

2. Lenin, State and Revolution, Chapter I. Martin Lawrence, London.

3. Communist Manifesto. Martin Lawrence, p. 26.

4. S. Nestripke, The Trade Union Movement, Stuttgart, 1923, Vol. I, p. 44.

5. Ibid., p. 96.

6. Minutes of the Thirteenth Congress of German Trade Unions, 1928, p. 11.

7. Ibid., p. 210.

8. All of these quotations have been taken by me from F. David: Der Bankrott des Reformismus (Bankruptcy of Reformism).

9. Vossische Zeitung, February 22, 1933, afternoon edition.

10. See Franz Mehring, History of German Social-Democracy, Vol. II, Dietz, Stuttgart, 1898, p. 88. Mehring wrote: “They preferred to make a bargain with His Royal Highness rather than grant the workers a share of the victor’s booty.” (p. 370.)

11. G. Sorel, La Décomposition du Marxisme, Paris, 1907.

12. The author of this article is Orabon, one of the leaders of the Anarchist Federation of the Iberian Peninsula.

13. Solidaridad Obrera, November 16, 1932.

14. Marx, Value, Price and Profit (Appendix to German edition) p. 78.

15. Stalin, Foundations of Leninism, Moscow, 1934 (English edition), p. 94.

16. Hermann Müller, Karl Marx and the Trade Unions (German edition), 1921, p. 73-

17. Daniel De Leon, Marx as Text, “Industrial Unionism,” New York, 1910. p. 39.

18. G. D. H. Cole, Introduction to Trade Unionism, 1924.

19. Marx der Denker und Kampfer—Gedenksschrift zum 50. Todestag, Berlin, 1933.

برگردانده شده از:

A. Lozovsky
Marx and the Trade Unions

Chapter IX
Pseudo-Marxists and the Trade Union Critics of Marx




سوگند کمونیست‌های ویتنام

🏛️

📜 تصمیمات تاریخی

کنگره قطعنامه‌ای را تصویب کرد که بر دستاوردهای کلیدی تأکید دارد: «حزب با اطمینان کشور را رهبری کرده و به نتایج مهم، جامع و پیشرفتی‌ با دستاوردهای درخشان دست یافته است.»

🕊️چشم‌انداز تعیین‌شده برای ملت ویتنام «حفظ قاطعانه ثبات و صلح، تضمین توسعه سریع و پایدار، بهبود همه‌جانبه زندگی مردم و پیشروی با اطمینان به سوی عصر جدید رنسانس ملی» است.

🗺️پنج مأموریت کلیدی

1.  ایجاد نظام نهادی توسعه، به‌ویژه نظام حقوقی و نوآوری.

2.  تضمین تعادل بین رشد و توسعه.

3.  توازن بین اقتصاد، جامعه، محیط زیست، دفاع و امنیت.

4.  هماهنگی بین اصلاحات نهادی و دگرگونی‌های جامع.

5.  ترویج مدل توسعه جدید مبتنی بر بهره‌وری، کیفیت و رقابت‌پذیری با محوریت علم، فناوری و تحول دیجیتال.

💼 اقتصاد سوسیالیستی بازار-محور

کنگره بر توسعه اقتصاد بازار با جهت‌گیری سوسیالیستی تأکید کرد: تقویت بخش دولتی به عنوان نیروی پیشرو و بخش خصوصی به عنوان موتور محرک اصلی.

🏭 صنعتی‌سازی و نوسازی شتاب خواهد گرفت.

🌏 دیپلماسی فعال و چندجانبه

در اسناد جدید، دیپلماسی در کنار دفاع و امنیت، به عنوان مأموریت حیاتی و روزانه برای حفظ تمامیت ارضی و استقلال کشور تعریف شده است. ویتنام مصمم است به عنوان دوست، شریکی مطمئن و عضوی فعال و مسئول در جامعه بین‌المللی نقش آفرینی کند. اگرچه اسناد به صراحت کشورها را نام نمی‌برند، اما توسعه روابط با «دوستان سنتی» و «شرکای مهم» – – اولویت دارد. زمینه‌های همکاری گسترده‌ای در انرژی اتمی، فناوری اطلاعات، نوسازی راه‌آهن و آموزش عالی فراهم است.

🤝 سوگند رهبری

دبیرکل “تو لام” در اختتامیه سوگند یاد کرد: «ما قطعاً قطعنامه کنگره چهاردهم را با موفقیت اجرا کرده و ویتنامی سوسیالیستی، صلح‌طلب، مستقل، دموکراتیک، قدرتمند، متمدن و شاد خواهیم ساخت.»

✊ این سوگند، پژواک اراده یک ملت برای پیشرفت است.




اتحاد: سپر شکست‌ناپذیر کوبا

🛡️

«بهترین راه جلوگیری از تجاوز، این است که امپریالیسم مجبور شود بهای حمله به کشور ما را محاسبه کند. و این ارتباط زیادی با میزان آمادگی ما برای چنین اقدام نظامی دارد.» این را «میگل دیاز-کانل برمودز»، رئیس شورای دفاع ملی کوبا، در آغاز روز رزمایش روز دفاع ملی بیان کرد.

🎯 آمادگی رزمی: پاسخ به تهدیدها

رئیس‌جمهور با اشاره به تحولات جهان از سوم ژانویه، تأکید کرد که این رزمایش‌ها «در زمان حاضر اهمیت ویژه‌ای دارد». او خاطرنشان کرد که کشور، به عنوان بخشی از آمادگی‌های دفاعی خود، رزمایش‌هایی با مشارکت نیروهای واحدهای منظم، میلیشیای نیروهای ارضی و تیپ‌های تولید و دفاع برگزار کرده است.

🤝 انسجام سیستم دفاعی

دیاز-کانل سطح «آمادگی، انسجام و همکاری بین اجزای مختلف سیستم دفاع سرزمینی» را قابل تحسین خواند. او تأکید کرد: «این برنامه فشرده، سیستماتیک و سختگیرانه آماده‌سازی برای دفاع، در حال حاضر نتایج ملموسی به بار آورده و میهندوستی، ضدامپریالیسم و وحدت ما را تقویت می‌کند.»

📜 سوگند پیروزی: درس تاریخ

او جمله کلیدی و تاریخی را بر زبان آورد: «با مشارکت در این راه و آماده‌سازی خود برای دفاع از میهن، وحدت حاصل می‌شود و هرگاه ما متحد شده‌ایم، تاریخ نشان داده که همواره به پیروزی دست یافته‌ایم.»

او گفت: «بهترین راه جلوگیری از تجاوز، همان‌طور که فیدل و رائول همیشه هشدار داده‌اند، آماده بودن برای دفاع است.»

🚁 دفاع تا آخرین نفس

در ادامه، رئیس‌جمهور از یک واحد دفاع هوایی بازدید کرد و بر شرایط زندگی رزمندگان و آمادگی تجهیزات جنگی نظارت داشت. این نمایش‌ها، عزم راسخ نیروهای کوبایی برای مقابله با هرگونه حمله دشمن را به تصویر کشید.

🔑 پیام ابدی: وحدت، کلید پیروزی است. این اصل که توسط رهبری کوبا و در جان و روان هر شهروندی نهادینه شده، بزرگ‌ترین سرمایه این جزیره مقاوم برای حفظ حاکمیت و آرمان‌هایش در برابر هر طوفانی است.




مبارزات عملی بجای کلامی

جبهۀ مردم برای نجات ایران

خط سوم ـ نه ملا نه آمریکا و اقمارش

اعلامیه شماره 148

۲۵ ژانویه ۲۰۲۶ ۵ بهمن

فرح نوتاش

حقیقت این است که سازمان ها و احزاب چند نفره ایرانی، از مبارزات مردم بستوه آمده تحت سیطرۀ رژیم استعماری ملا، عقب مانده و در این خیزش عظیم منفعل هستند.

و امروز تعدای از این سازمان ها و احزاب، مردم جان بر لب ستمدیده را، که بر روی دستشان خونین کفنانشان مانده، و بدون دستیابی به اینترنت اند، تشویق به دوری از صفوف جناح آمریکایی و حمایت از رژیم ملا می کنند.  

وقتی فقط یک تشکل پر زور در مقابل رژیم ملا هست، و مردم از دستیابی به کوچکترین کمک دیگر محرومند، راهنمایی این سازمان ها و احزاب جدا جدا، عملن بی تأثیر خواهد ماند. و مسئول این انتخاب، عدم موجودیت یک اپوزیسیون واحد است.

این سازمان ها، می شمارند، که در عراق و سومالی و سوریه و کجا وکجا هم چنین شد.

خوب در آن کشورها نیز، احزاب و سازمان ها به بلوغ سیاسی و اتحاد، دست نیافته بودند. تماشاچی بودند و نتوانستند مردم را از سقوط به فلاکت فراتر  نجات دهند.

ایران هزار و چهارصد سال است که مستعمره است.

با آمدن اسلام ، کشتار و استعمار شروع شده ، و همینطور که همه ناظریم ، کشتار استعماری تا به امروز ادامه دارد.

بعد از استیلای اعراب بر ایران ، هر سلسلۀ دیگری هم که روی کار آمد، این ملایان انگل سریع خود را به مرکز قدرت وصل کردند و با تحمیل عقاید استعماری، از طریق آن دولت ها مبادرت به سرکوب مردم کردند. استمرار این استعمارتحمیلی عربی توسط ملایان طی 1400 سال، باعث عقب ماندگی ایرانیان شده است. اساسا یکی از علل مهم عقب ماندگی ملل پیرو اسلام، همین روش استعماری در تمام کشورها بوده است.

ملایان نه تنها قرن هاست که از وابسته گان به انگلیس هستند، بلکه با منش استعماری و ارتجاعی که آموخته اند و برای زندگی انگلی خود رشد و اشاعه داده اند، به عنوان قوای سرکوب ، همواره مقبول امپریالیست های انگلیس و آمریکا بوده اند.

 اتحاد چپ به صورت گسترده میسر نشده است و در شرایط کنونی میسر نمی شود. و تنها راه پیشگیری از سقوط دوباره به دامن امپریالیسم آمریکا و اقمارش، ایجاد یک اپوزیسون واحد ضد استعماری، خواهان استقلال و آزادی و عدالت اجتماعی است. که یا به سرعت ایجاد می شود، و مسئولیت خود را قبول می کند، یا همین مردم در صحنه، حتا در انتخابات آزاد هم ، باز رأی به همان جناح آمریکایی متشکل خواهند داد. چون انتخاب متشکل و قدرتمند دیگری در میدان نیست.

استبداد و استعمار دو روی یک سکه اند. استقلال ، آزادی و عدالت اجتماعی ، تنها با مبارزات ضد استعماری، میسر می شود. مردم ملایان را نمی خواهند . تشکیل یک اپوزیسیون واحد ضد استعماری در این زمان بسیار تنگ، می تواند تلاشی برای نجات باشد.  والا آمدن دوبارۀ آمریکا ، با اشکال متنوع نوین کاملا نزدیک است.

www.farah-notash.com/womens-power

www.farah-notash.com

Women’s Powe




نخستین بلشویک ایتالیا


ایگور ماکاروف، دبیر کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه (KPRF) و رئیس شورای مرکزی انجمن جامعه‌شناسان روسیه (RUSO). روزنامه پراودا” (حقیقت).

برگردان از روزبه برای توده‌ای‌ها

در منظومه فلسفی جوردانو برونو با عنوان «در باب شور قهرمانانه» ابیاتی الهام‌بخش وجود دارد که چنین می‌گوید:

«… هر چند برایشان تاریکی به درازا کشد؛
زیر گنبد آسمان چنین نمی‌شود،
که شادی پاداش
به بهای رنج مبدل نگردد،
آن‌جا که انسانی می‌کوشد!»

این ابیات، بهترین توصیف برای سرنوشت یکی دیگر از فرزندان برجسته ایتالیا، آنتونیو گرامشی است. افسوس که در مورد او تنها می‌توان از شناسایی پس از مرگ سخن گفت. یازده سال هولناک از زندگی خود را در زندان‌های رژیم فاشیستی گذراند. قاضی دادگاهی که دشمن اصلی موسولینی را به مرگی تدریجی محکوم کرد، با بدبینی اعلام نمود: «باید این مغز را برای ۲۰ سال از کار انداخت!» اما او حتی در زندان نیز قلم را زمین نگذاشت و بیش از سه هزار صفحه نوشت که قرن‌ها در میراث فرهنگی بشریت با نام «دفترهای زندان» باقی خواهند ماند. ۲۳ ژانویه، صد و سی و پنجمین سالگرد تولد این کارگر خستگی‌ناپذیر اندیشه مارکسیستی، قهرمانی استوار و بی‌باک ضد فاشیسم و بنیان‌گذار حزب کمونیست ایتالیا است.

فرزند خلق زحمتکش

فقر جانکاه خانواده، فرزند یک مأمور جزء به نام فرانچسکو گرامشی را از کودکی محروم ساخت. از یازده‌سالگی ناچار به کار به عنوان پیک شد و سپس در یک دفتر مشغول به کار گردید و دفترهای ضخیم حسابداری را با خود جابه‌جا می‌کرد. بنابراین، آن مرز سرنوشت‌ساز که دیر یا زود در زندگی هر کسی پدیدار می‌شود، برای آنتونیویی رخ نمود که شخصیتی از پیش شکل‌گرفته بود؛ ذره‌ای زنده و ارگانیک از خلق زحمتکشی که نان خود را با دستان پینه‌بسته به دست می‌آورد. او به عنوان دانشجوی دانشکده زبان‌شناسی دانشگاه تورین، مسیر خود را به سوی تاریخ جهان با پیوستن به صفوف حزب سوسیالیست آغاز کرد. لوئیجی لونگو، یکی از کهنه‌کمونیست‌های ایتالیا، انتخاب اخلاقی این جوان متفکر و باوجدان را با درک تجربه تراژیک ناشی از کشتار امپریالیستی جنگ جهانی ۱۹۱۸-۱۹۱۴ توضیح داد. غرق شدن در مبارزه سیاسی برای نسل جنگ‌زده «وظیفه‌ای اخلاقی تلقی می‌شد، با این باور که به‌طور عملی غیرممکن است که تنها به امور شخصی، حرفه و ساختار زندگی خود پرداخت.»

آغاز قرن گذشته در تاریخ ایتالیا و نیز چندین کشور دیگر اروپایی، با جهشی قدرتمند در جنبش کارگری مشخص می‌شد. سرمایه‌داران صنعتی، با انداختن بار هزینه‌های جنگ بر دوش اکثریت استثمارشده، به‌طور سیستماتیک هزینه‌های اجتماعی را کاهش می‌دادند. پاسخ نیروهای پرولتاریای جنگی ایتالیا، یک اعتصاب سراسری عظیم بود. بیش از ۲.۲ میلیون نفر خواستار افزایش حداقل ۳۵ درصدی دستمزدها بودند. پرچم‌های قرمز بر فراز بسیاری از کارخانه‌های فلزکاری کشور در اهتزاز بود. با این حال، «رهبران» حزب سوسیالیست از عهده این وظیفه برنمی‌آمدند. صفوف سوسیالیست‌ها با شدیدترین تضادهای ایدئولوژیک و کشمکش‌های درون‌سازمانی از هم گسیخته بود. جناح راست (ف. توراتی) همچون همیشه، کاملاً بر مبارزه اقتصادی تکیه داشت. چپ افراطی (آ. بوردیگا) «امتناع‌طلبی» – گونه ایتالیایی «اُتسُویسم» روسی – یعنی خودداری از شرکت در هرگونه انتخابات و فعالیت پارلمانی را اعلام می‌کرد.

در چنین شرایط دشواری، گرامشی همراه با چند تن از همفکرانش، روزنامه «اُردینه نُووُ» (نظم نو) را بنیان گذارد که به عنوان ارگان مطبوعاتی جنبش ایجاد شوراهای گسترده کارخانه‌ای عمل می‌کرد. گرامشی بعدها به یاد آورد که «با تجربه انقلاب کبیر روسیه رشد کردیم». نزدیک‌ترین همکارش، پالمیرو تولیاتی، نوشت: «گرامشی نخستین کسی بود که ایده دیکتاتوری پرولتاریا را در جنبش سوسیالیستی ایتالیا احیا کرد و در میان توده‌ها به عنوان اصلی‌ترین ایده مارکسیسم تبلیغ نمود.» نخستین موفقیت سیاسی چشمگیر تاکتیک‌های جدید پیروان ایتالیایی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، اعتصاب عمومی یازده‌روزه کارگران شهری بود که به زودی با اعتصاب کارگران کشاورزی در استان‌های مجاور در هم آمیخت. بی‌جهت نبود که لنین در سخنرانی خود در دومین کنگره کمینترن (ژوئیه-اوت ۱۹۲۰) نوشت: «ما باید به رفقای ایتالیایی بگوییم که سیر انترناسیونال کمونیستی با اعضای لُردینه نُووُ مطابقت دارد، نه با اکثریت کنونی رهبران حزب سوسیالیست و گروه پارلمانی آنان.»

پس از تشکیل «حزب کمونیست ایتالیا – بخشی از انترناسیونال سوم» در ژانویه ۱۹۲۱، گرامشی از مه ۱۹۲۲ تا پایان ۱۹۲۳، به عنوان نماینده حزب کمونیست ایتالیا در کمینترن در مسکو فعالیت کرد. او بی‌درنگ وارد فضای ایدئولوژیک و فرهنگی پایتخت سرخ شد، کوشید تا حکمت زبان بزرگ و توانمند را درک کند و آثار لنین را به زبان اصلی مطالعه نماید. دایره مطالعه‌اش به تدریج گسترش یافت و اکنون این جوان ایتالیایی، نه بی‌از مباهات، اعلام می‌کرد که «دویست بیت از اشعار ک. چوکوفسکی را از بر است.» سرانجام در اینجا با عشق زندگی‌اش، معلمی به نام یولیا شوخت، دختر یکی از اعضای مهاجر حزب سوسیالیست که سال‌ها در دوران تزاری ناچار به زندگی در ایتالیا و سوئیس شده بود، آشنا شد.

گرامشی به عنوان رهبری سیاسی کاملاً آماده و با روحیه‌ای بلشویکی به میهن بازگشت. تصویری از این مرد را تا حدی می‌توان در خاطرات ل. لونگو با عنوان «میان واکنش و انقلاب» یافت که نخستین بار در سال ۱۹۷۴ به روسی منتشر شد. در اینجا بخش کوتاهی از آن آمده است: «او به شیوه‌ای خاص سخن می‌گفت و خطابه‌اش را با حکایت‌های خنده‌دار و خاطرات بداهه می‌آمیخت، خاطراتی که اصلاً برایش مهم نبود. هرگز نمی‌توانستی دریابی شوخی می‌کند یا جدی سخن می‌گوید. پرتگاهی از طنز در او بود، گاه بسیار ظریف، که در ذهنش باقی مانده بود… بنابراین، سخنرانی‌هایش با هماهنگی و وضوح مقالاتش متمایز نمی‌شد. از این رو، دیدن او به عنوان رهبر توده‌ها به معنای سنتی کلمه دشوار بود. مقالاتش موضوعی جداگانه‌اند: هماهنگ، ساده و به یادماندنی. به بیان دیگر، این‌ها اصول رهبری واقعی بودند.»

تا زمان بازگشت گرامشی، وضعیت اجتماعی-سیاسی کیفی جدیدی در ایتالیا شکل گرفته بود. اینجا بود که برای نخستین بار در تاریخ اروپا و جهان، هیولای فاشیستی بر سطح زمین خزید. سوسیال‌دموکرات‌ها و لیبرال‌های بورژوا ترجیح می‌دادند از بازگشت به بربریت و تاریکی قرون وسطی سخن بگویند. از جمله گفته‌های عوام‌فریبانه پارلمانی‌ای به نام بارو این بود: «ما مخالف فاشیسم هستیم، اما نمی‌توانیم چشمانداز سرنگونی خشونت‌آمیز این رژیم را مطرح کنیم، زیرا این معادل چشمانداز انقلاب کمونیستی خواهد بود.»

واکنش طبقه کارگر منطقه ونتو به چنین دوپهلوگویی‌هایی، انتخاب آنتونیو گرامشی به عنوان نماینده پارلمان ایتالیا در بیست‌وهفتمین دوره قانون‌گذاری بود. او با اقتدار و وقار پیروز شد و بیش از ۳۲ هزار رأی از هموطنان خود دریافت کرد.

بهترین سلاح علیه فاشیسم

در ۲۳ مارس ۱۹۱۹، تحت ریاست گروهبان بازنشسته‌ای، «سوسیالیست چپ» سابق، پوپولیست درجه یک و بازیگری به نام بنیتو موسولینی، نشست مؤسس گروه دست‌راست افراطی «فاشیو دی کامباتیمنتو» («اتحادیه مبارزه») برگزار شد. جمعیت متنوع بود، اما لحن را «آردیتی»‌ها تعیین می‌کردند – اوباش بازنشسته از واحدهای نخبه که نمادشان جمجمه و استخوان بود. خود «دوچه» آینده («راهبر» – فرمانده) جوهره جنبش جدید را چنین بیان کرد: «ما نمایانگر آغازی نو در جهانیم؛ تضادی ناب، قطعی و نهایی با تمام دنیای دموکراسی، پلوتوکراسی، فراماسونری… فاشیسم معتقد است که نابرابری اجتناب‌ناپذیر، ثمربخش و سودمند برای مردم است.»

وحشت خونین تمام‌عیار علیه فعالان کارگری که توسط گروه‌های اوباش با پیراهن‌های سیاه یونیفرم‌پوش به راه افتاد، پاسخی بود که سرمایه ایتالیا به بحران عمیق اقتصادی و رشد سریع جنبش اعتصابی داد. فاشیسم همواره با ادعای «دفاع» از منافع حیاتی خلق زحمتکش و ملت به طور کلی، پشتیبانی توده‌ها را جلب می‌کرد. محبوبیت موسولینی با سرعتی برابر شیوع یک بیماری افزایش می‌یافت. تا آغاز سال ۱۹۲۲، سالی سرنوشت‌ساز برای ایتالیا، «لیگ مبارزه» به حزب ملی فاشیست تبدیل شده بود که منشور آن چنین می‌گفت: «حزب فاشیست به مثابه یک میلیشیا است. جنگجوی فاشیست اخلاق خاص خود را دارد. قوانین اخلاقی پذیرفته شده در عرصه خانواده، سیاست و روابط اجتماعی برای او بیگانه است.» تنها در شش ماه، شمار اعضای حزب از ۳۲۰ هزار نفر به یک میلیون نفر جهش کرد.

استراتژی فاشیسم از همان آغاز بر تصرف قهری قدرت استوار بود. تنها سه ماه طول کشید تا گردان‌های موسولینی کنترل دوازده و نیم شهر ایتالیا را به دست آورند. دوچه با افتخار گفت: «فاشیسم در همه جا چیره شده است. حریفان ما در موقعیتی نیستند که بجنگند. کارابینیری‌ها با ما همدردی می‌کنند و ارتش بی‌طرفی خیرخواهانه‌ای را حفظ خواهد کرد. اعضای پارلمان تنها یک هدف دارند – داشتن روابط خوب با ما.»

بدون مواجهه با مقاومت گسترده‌ای، رهبر پیراهن‌سیاه‌ها در اکتبر ۱۹۲۲ خواستار «راهپیمایی به سوی رم» شد، هرچند خودش با واگن‌درشکه‌ای نرم به آنجا رفت. مقامات با اولتیماتومی روبرو شدند: فوراً پارلمان را منحل کنند، نظام انتخاباتی را تغییر دهند و انتخابات جدیدی برگزار نمایند. نمادین آن که در انتخابات آوریل ۱۹۲۴، فاشیست‌ها به عنوان جبهه‌ای متحد با لیبرال‌ها عمل کردند و بار دیگر خویشاوندی جدایی‌ناپذیر هر دو جریان را تأیید نمودند.

به عنوان رئیس دولت، موسولینی طرحی کلاسیک را ارائه داد که برای همه غاصبان مناسب بود. در سال ۱۹۲۵، شرکت‌های فاشیستی پدید آمدند که مالکان بنگاه‌ها و کارگران مزدبگیر را متحد می‌کردند. پارلمان کاملاً تحت سلطه قوه مجریه قرار گرفت، شوراهای شهری نمایندگان منحل شدند و آزادی مطبوعات و اجتماعات لغو گردید. پس از سوءقصد نافرجام به «دوچه»، فرمانی با عنوان «درباره حفاظت از دولت» صادر شد که همه احزاب سیاسی به جز یکی، یعنی حزب فاشیست، را ممنوع می‌کرد. در سال ۱۹۲۸، مطابق قانون انتخاباتی جدید، «شورای بزرگ فاشیست» تشکیل شد که فهرست واحدی از نامزدها را برای انتخابات ارائه می‌داد و به رأی‌دهندگان تنها یک چیز پیشنهاد می‌شد: پذیرش یا رد کل آن فهرست.

کمونیست‌های ایتالیایی نخستین کسانی بودند که در اروپا وارد نبردی مرگبار با استبداد فاشیستی شدند. شایستگی تاریخی اصلی گرامشی نه تنها ایجاد حزبی انقلابی و مبارز، بلکه بلشویکی کردن آن بود. در مقاله برنامه‌ای «وضعیت درون حزب ما و وظایف کنگره آینده» (۱۹۲۵)، او پنج اصل را تدوین کرد که به باور او یک حزب واقعاً بلشویکی می‌بایست رعایت کند:

۱) «هر کمونیست باید مارکسیست-لنینیست باشد»؛

۲) «هر کمونیست باید در خط مقدم مبارزه برای آرمان پرولتاریا باشد»؛

۳) «هر کمونیست باید نسبت به موضع انقلابی و شعارهای پوچ بیگانه باشد و تنها در عمل آتشین باشد»؛

۴) «هر کمونیست باید حس کند که تابع اراده حزب خود است و همه چیز را از دیدگاه حزب خود ارزیابی کند»؛

۵) «هر کمونیست باید یک انترناسیونالیست باشد.»

تنها دو سال، از ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۶، به گرامشی فرصت داده شد تا دبیرکلی حزب کمونیست ایتالیا (PCI) را بر عهده بگیرد. تولیاتی او را به درستی «نخستین بلشویک جنبش کارگری ایتالیا» توصیف کرد. پیروزی خط سیاسی گرامشی به معنای رد قاطع فرقه‌گرایی رهبری پیشین و چرخشی سرنوشت‌ساز به سوی گسترش پایه اجتماعی حزب و همکاری نزدیک‌تر با اتحادیه‌های کارگری، دهقانان و دیگر نهادهای توده‌ای بود. در طول دو دهه، همین حزب کمونیست بود که به پیشگام مقاومت ملی تبدیل شد. از میان ۱۴۰٬۰۰۰ زندانی سیاسی که در دوران دوچه به زندان افتادند، ۸۵ درصد کمونیست بودند. هنگامی که برخلاف همه اصول قانون و اخلاق، آنتونیو گرامشی، نماینده پارلمان دستگیر شد، با تحقیر به دادگاه فاشیست گفت: «شما ایتالیا را به سوی نابودی می‌برید؛ ما او را نجات خواهیم داد!»

ایده‌های رهبر قهرمان حزب کمونیست درباره «بلوک تاریخی» علیه امپریالیسم و فاشیسم، منجر به تشکیل جبهه گسترده ضد فاشیستی در نوامبر ۱۹۴۲ و سپس کمیته آزادی ملی متشکل از نمایندگان احزاب کمونیست، سوسیالیست، دموکرات مسیحی، حزب عمل، لیبرال و کارگر دموکرات گردید. نمونه درخشان ارتش سرخ که نازیسم آلمان و همدستانش را در نبردهای جنگ جهانی دوم در هم شکست، به پارتیزان‌های ایتالیایی الهام بخشید که شعار نبردشان ترانه مشهور «بلا چائو» بود که هنوز در همه قاره‌ها محبوب است. آنان با اعتصاب سراسری که بیش از ۳ میلیون نفر را فراگرفت، مورد پشتیبانی طبقه کارگر میلان، تورین و دیگر شهرها قرار خواهند گرفت. این امر به قیام عمومی انجامید که دولت «دوچه» را سرنگون ساخت. به زودی جسد نخستین فاشیست اروپا به طور عمومی وارونه از میدانی در میلان آویزان شد.

تحت فشار حزب کمونیست ایتالیا، همه‌پرسی ملی برگزار شد که سلطنت را لغو و نظام جمهوری را در ایتالیا برقرار کرد. این حزب که در اوج وحشت موسولینی بیش از ۵ هزار عضو نداشت، تا سال ۱۹۴۷ به ۲٫۳ میلیون نفر رسید و در انتخابات پارلمانی بیش از ۴٫۷ میلیون (۲۰ درصد) رأی به دست آورد. در کابینه ائتلافی آلچیده د گاسپری، کمونیست‌ها چهار پست وزارتی دریافت کردند.

از فراز تجربه تاریخی قرن بیستم، پاسخ به چالش اصلی زمانه ما کاملاً آشکار است: بهترین سلاح علیه فاشیسم، نظریه، عمل و روح پیروزمند بلشویسم است. دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست، پ. تولیاتی، در سال ۱۹۵۱ نوشت: «امروز، همچون همه لحظات تعیین‌کننده دوره تاریخی درازی که ما را از پیروزی انقلاب اکتبر جدا می‌کند، معتقدیم تنها راه درست برای بشریت، راهی است که اتحاد جماهیر شوروی و استالینی که در رأس آن ایستاده است، به سراسر جهان نشان می‌دهد و عرضه می‌کند.»

دانشنامه‌نویس قرن بیستم

یک «کارشناس سیاسی چپ» نه چندان دقیق در الفاظ و روش‌ها، زمانی با گرایشی آشکار به بدذاتی گفت: «اگر گرامشی نه در زندان موسولینی، که در زندان استالین بود، شاید مانند بسیاری از مهاجران ضد فاشیست آلمانی که در آغوش ماشین سرکوب سال ۱۹۳۷ افتادند، دفترهای زندان را دریافت نمی‌کردیم.»

قانع‌کننده‌ترین رد چنین افتراهایی، حقایق تاریخی عینی است. در اینجا گواهی خود گرامشی آورده می‌شود: پس از رأی «دادگاه ویژه» – ساعات طولانی انتقال با کاروان قطار و کشتی بخار با دستبند به دست و زنجیری که مچ او را به زنجیر مشترکی که همه زندانیان را به هم می‌پیوند، بسته بودند. وقتی ده سال بعد، تحت فشار جامعه جهانی، زندانی سیاسی ۴۶ ساله شماره ۷۰۴۷ از سلولی خفقان‌آور به بیمارستان زندان منتقل شد، ۱۸ کارابینیری و دو ژاندارم دیگر به او اختصاص یافتند. تمام این گروه، مسلح تا دندان، می‌بایست شبانه‌روز از مردی که بی‌هوش پشت میله‌های ضخیم افتاده بود، محافظت می‌کردند. این حقیقت شوم درباره «آسایشگاه‌های زندانیان» موسولینی است.

اگر به طور مشخص درباره سرنوشت دست‌نوشته‌هایی که مبارز و اندیشمند شکست‌ناپذیر در سلول زندان از خود به جا گذاشت سخن بگوییم، آن‌ها کاملاً در معرض نابودی بودند. با این حال، تاتیانا شوخت، خواهر همسر گرامشی که اتفاقی در سفارت شوروی در ایتالیا کار می‌کرد، توانست آن‌ها را نجات دهد. انبوهی از اوراق پرارزش با دقت در اتحاد جماهیر شوروی نگهداری شد، جایی که این بخش منحصر به فرد از آرشیو گرامشی‌گرایان فرستاده شد. اندکی پس از پایان جنگ جهانی دوم، این گنجینه به رفقای ایتالیایی در مؤسسه ویژه گرامشی تحویل داده شد.

هنوز معماست که چگونه این مرد که از بیماری‌ها رنج می‌برد، در جوانی با فقر دائمی دست و پنجه نرم کرد و در بزرگسالی کاملاً درگیر نبردهای سیاسی بود، از چنین دانش شگفت‌انگیزی برخوردار گردید. افق علایق علمی گرامشی بسیار گسترده است: حوزه‌هایی مانند فلسفه، تاریخ، حقوق، اقتصاد سیاسی، جامعه‌شناسی، ادبیات و زیبایی‌شناسی را در بر می‌گیرد. در صفحات دفترهای زندان، جایی برای افلاطون و ارسطو، دانته آلیگیری و جوردانو برونو، نیکلای کوزا و نیکولو ماکیاولی، توماسو کامپانلا و نیکلاس کوپرنیک، مارتین لوتر و رافائل سانتی، ولتر و کلود آدرین هلوتیوس، اونوره دو بالزاک و ژول ورن، لئو تولستوی و گئورگی پلخانوف وجود داشت.

اما در هر شرایط زندگی، یک انقلابی همواره انقلابی باقی می‌ماند. پژوهش‌های گرامشی بر مسائل نیروهای محرک انقلاب اجتماعی، فتح و حفظ قدرت توسط اکثریت زحمتکش و علل شکست‌های جنبش کمونیستی در غرب متمرکز است. او با پیشنهاد نگاهی دقیق‌تر به شیوه‌های سیاسی طبقات مالک، سازوکار سلطه بورژوازی را در سه عرصه «جامعه» اقتصادی، سیاسی و مدنی به دقت تحلیل می‌کند. گرامشی از دومی، مجموعه نهادهایی را درک می‌کند که امکان رهبری ایدئولوژیک، فرهنگی و اخلاقی طبقات فرودست را فراهم می‌کنند. به عبارت دیگر، دولت تنها زمانی پایدار است که نه تنها بر پایه دستگاه قدرت سیاسی (دیکتاتوری)، بلکه بر سلطه ایدئولوژیک و اخلاقی («هژمونی») نیز استوار باشد.

بر پایه این برداشت، گرامشی وظیفه مبارزه طولانی پرولتاریا برای فتح «جامعه مدنی» را بر عهده حزب خود می‌گذارد؛ یعنی تشکیل یک «بلوک تاریخی» از نیروهای اجتماعی گوناگون تحت رهبری طبقه کارگر. به همین دلیل است که او تروتسکیسم را نقد و قاطعانه رد می‌کند. بدون آن که نام مستعار جنجالی را به دلیل سانسور مستقلاً ذکر کند، درباره برونشتاین می‌نویسد: «که می‌توان او را تا حدی نظریه‌پرداز حمله مستقیم در دوره‌ای دانست که تنها به شکست می‌انجامد.» به باور گرامشی، تنها گذار از «جنگ مانوری» (یعنی حمله مستقیم به دشمن) به جنگ «موضعی» می‌تواند به پیروزی بیانجامد.

در بخش‌های دیگر از یادداشت‌های زندان، او توجه ویژه‌ای به توضیح «اختلاف اساسی» میان «لف داویدویچ و یوسف ویساریونوویچ به عنوان مفسرین جنبش اکثریت» دارد. گرامشی تأکید می‌کند: «برونشتاین که به نظر می‌رسید «غرب‌گرا» است، در واقع یک جهان‌وطنی بود، یعنی ظاهراً ملی‌گرا بود و غرب‌گرایی و اروپامداری‌اش نیز به همان اندازه سطحی بود. در مقابل، ایلیچ عمیقاً ملی و به همان اندازه عمیقاً اروپایی بود.» بنابراین، او با ج.و. استالین هم‌نظر است که «لنینیسم پدیده‌ای بین‌المللی است که ریشه در تمام تحولات بین‌المللی دارد، نه تنها در روسیه.»

سرنوشت گرامشی در واقع تکرار دستاورد فکری و معنوی هم‌وطن افسانه‌ای‌اش، کامپانلا، پس از چهار قرن بود. این «مرتد» که زیر شکنجه‌های تفتیش عقاید بود، «شهر خورشید» خود را آفرید – رویایی از برابری جهانی، برادری و عدالت، در حالی که در سیاه‌چال سنگی به حبس ابد محکوم شده بود. برای آنتونیو گرامشی، و نیز برای ارنست تلمان، یولیوس فوچیک، ریچارد زورگه و ده‌ها هزار زندانی کمونیست فاشیسم، سرزمین جهانی کارگران، اتحاد جماهیر شوروی، تا آخرین لحظات «شهر خورشید» باقی ماند.

«خاکسترهای گرامشی»

این نام مجموعه شعری از کارگردان چپ‌گرای سینما و شاعر، پیر پائولو پازولینی بود که در سال ۱۹۷۵ به طرزی وحشیانه توسط منحرفان نئوفاشیست به قتل رسید. عنوان این کتاب به شکلی شگفت انگیز نمادین بود. تنها چهار دهه طول کشید تا جانشینان بنیان‌گذار حزب کمونیست ایتالیا، کل میراث عظیم سیاسی او را نابود کنند.

سردرگمی و تردید ایدئولوژیک که بعدها به انحلال سازمانی حزب انجامید، در سال‌های رهبری پ. تولیاتی آغاز شد. او که تا دیروز به استالین سوگند وفاداری خورده بود، یکی از کسانی بود که با شور و شوق گزارش «محرمانه» درباره «کیش شخصیت» را پذیرفت؛ گزارشی که خارج از دستور کار بیستمین کنگره حزب کمونیست اتحاد شوروی در فوریه ۱۹۵۶ ارائه شد. چند ماه بعد، در هشتمین کنگره حزب کمونیست ایتالیا (PCI)، تولیاتی نه تنها هزینه‌ها و اشتباهات دوره استالین را بزرگ نمایی کرد، بلکه تجربه شوروی از ساختمان سوسیالیستی را به طور کلی نیز مورد انتقاد قرار داد. و از موضع کنگره دهم حزب (دسامبر ۱۹۶۲)، دیدگاه مفهومی جدیدی را هم درباره استراتژی سیاسی حزب کمونیست ایتالیا در کشور خود و هم درباره چشم‌انداز کل جنبش کمونیستی و کارگری جهان ارائه داد.

«ایدئولوژی جدید» حزب کمونیست ایتالیا به چه چیزی خلاصه می‌شد؟ اجازه دهید تنها برجسته‌ترین نکات از تزهای برنامه‌ای منتشر شده در روزنامه اونیتا و گزارش تولیاتی در کنگره مذکور را نقل کنیم: به گفته او، «رژیم استعماری تقریباً به طور کامل فروپاشیده است»، «دیگر هیچ حوزه نفوذی در جهان وجود ندارد که امپریالیسم حفظ کرده باشد.» در اروپا، «لازم است ابتکار مشترکی برای بنیان‌گذاری همکاری اقتصادی اروپا توسعه یابد»، «خواستار به کارگیری فعالیت‌های نظام‌مندی شود که به حذف تقسیم اروپا و کل جهان به بلوک‌ها بینجامد» و «بدین ترتیب بازار جهانی واحدی را دوباره ایجاد کند.» افزون بر این، «امروز در جهان سرمایه‌داری واقعاً اشتیاقی برای دگرگونی‌های ساختاری و اصلاحات سوسیالیستی وجود دارد.» بنابراین، طرح ترویج اصلاحات ساختاری در چارچوب سرمایه‌داری می‌بایست «به عنوان اصل استراتژی جهانی جنبش کارگری و کمونیستی در وضعیت کنونی» در نظر گرفته شود.

در مورد خود ایتالیا، از دیدگاه تولیاتی، «دولتی از نوع نو» در حال شکل‌گیری است که قانون اساسی آن «پیمان وحدتی است که آزادانه توسط اکثریت قاطع مردم ایتالیا منعقد شده است.» از آنجا که قانون اساسی کشور پیش‌تر «مسئله اساسی حرکت به سوی سوسیالیسم در چارچوب قانونیت دموکراتیک» را حل کرده است، «احترام، پشتیبانی و اجرای کامل قانون اساسی جمهوری اساس کل برنامه سیاسی حزب است.» حتی به گفته دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست اسپانیا، س. کاریو، که دیدگاه‌های مشابهی داشت، حزب کمونیست ایتالیا خود را «در میانه راه میان احزاب سوسیال‌دموکرات اروپای غربی و «سوسیالیسم واقعاً موجود» یافت.» پیامد چنین «دوپارگی آگاهی»، پیدایش ویرانگر «یوروکمونیسم» بدنام بود.

انریکو برلینگوئر که جانشین پ. تولیاتی و ل. لونگو شد، به «جدایی» حزب کمونیست ایتالیا از حزب کمونیست اتحاد شوروی و دیگر احزاب برادر جامعه سوسیالیستی و حرکت به سوی انترناسیونال سوسیالیستی ادامه داد. در مارس ۱۹۷۹، در یک نشست حزبی، او به طور آشکار اتحاد شوروی و متحدانش را از سوسیالیسم «تکفیر» کرد. دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست گفت: «انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ نیروی پیشبرنده خود را به پایان رسانده است.» مسیر بعدی فرآیند انقلابی جهانی اکنون کاملاً به توانایی جنبش کارگری اروپای غربی برای غلبه بر سرمایه‌داری از طریق «اصلاحات ساختاری» و ایجاد جامعه‌ای سوسیالیستی که تمام ارزش‌های دموکراتیک تمدن اروپایی را جذب کند، بستگی دارد. در مورد کشورهای «سوسیالیسم واقعاً موجود» به رهبری شوروی، این جوامع نیازمند «بازسازی ماهیت دموکراتیک» هستند.» خیلی زود، گورباچف همه این‌ها را تقریباً کلمه به کلمه تکرار کرد.

تا پیش از انشعاب در فوریه ۱۹۹۱، حزبی که گرامشی بنیان گذاشته بود، در جستجوی «هویت جدید» خود سرگردان بود. حزب دموکرات چپ و دو حزب کمونیست با گرایش سنتی که از ویرانه‌های آن سر برآوردند، نتوانستند در برابر انتقام‌جویی راست‌گرایان در تلاش برای قدرت مقاومت کنند. وضعیت حتی با پیروزی جورجیو ناپولیتانو، نامزد چپ در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۰۶، که عضو سابق دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست ایتالیا بود، نیز بهبود نیافت. نخبگان سیاسی کنونی کشور آشکارا موسولینی را ستایش می‌کنند، فرهنگ روسی را ممنوع می‌سازند و جشنواره کیف باندرا را حمایت می‌کنند. و یک هوادار مدرن ایده کمونیستی در ایتالیا می‌تواند همه رویدادها را تنها با «مسخره پسری که به شدت فریب خورده به خاطر پدری هدررفته» درک کند.

مباحثه با «مارکس‌خواران»

بیش از یک قرن است که کمپینی عظیم برای بی‌آبرو کردن رویداد اصلی قرن بیستم، اکتبر بزرگ ۱۹۱۷، در جریان بوده است. این درد گاه فروکش می‌کند، سپس دوباره با انرژیی تازه شعله‌ور می‌شود. جعل‌کنندگان و شورشیان از همه گرایش‌ها بیهوده تلاش می‌کنند عینیت و ماهیت مشروع انقلاب سوسیالیستی در روسیه را رد کنند، دادگاهی علیه بلشویسم ترتیب دهند و نام لنین را لگدمال سازند. در میان کسانی که ضدشوروی‌گرایی را به عنوان حرفه خود برگزیده‌اند، نسل کاملی از «مارکس‌شناسی‌گرایان» و «مارکسیست‌گرایان» مدتهاست فعالند که با بررسی دقیق، ناگزیر معلوم می‌شود «مارکس‌خوار» هستند. نقش اصلی در این هنر نفرت‌انگیز، گمانه‌زنی درباره برخی ایده‌های گرامشی است. با کسانی که «مارکس‌فروشی» را برای نظم حاکم تجارت می‌کنند، همان‌طور که می‌گویند، همه چیز مدت‌هاست روشن شده. وضعیت وقتی بدتر می‌شود که افراد معمولاً شرافتمند و تحصیل‌کرده توسط یک جعل آشکار «رهبری» شوند.

متأسفانه، اس.جی. کارا-مورزا، روزنامه‌نگار بااستعداد و اصیلی که سال گذشته درگذشت، از سرنوشتی مشابه در امان نماند. او در کتابش «مارکس علیه انقلاب روسیه» نوشت: «همان‌طور که می‌دانید، کارگران و دهقانان روسیه این حکم را نپذیرفتند.» «و بلشویک‌ها، پس از استدلالی معقول، در این مسئله نه با مارکس و انگلس، که با کارگران و دهقانان روس متحد شدند. این موضع به‌طور برجسته‌ای توسط آ. گرامشی در مقاله‌اش در ۵ ژانویه ۱۹۱۸ درباره انقلاب روسیه تعریف شد. مقاله‌ای عالی، اما بیش از حد صادقانه، و بنابراین در دوران شوروی به ما نرسید. نام آن «انقلاب علیه سرمایه» بود.»

«حکمی» که س.گ. کارا-مورزا درباره آن صحبت می‌کند، ظاهراً این است که ک. مارکس و ف. انگلس قطعاً انقلاب اکتبر را «غیرتاریخی» و نامتناسب با هیچ یک از «قوانین» تعالیم خود محکوم و رد خواهند کرد. در اصل، تز فرسوده منشویکی تکرار می‌شود که روسیه سطح لازم نیروهای مولد و دیگر پیش‌نیازهای عینی برای پیروزی سوسیالیسم به شیوه «غربی» را نداشت. و لنین با مثال خود، ناکافی بودن «سرمایه» مارکس را نشان داد؛ کتابی که به گفته گرامشی، «کتابی بورژوایی به مراتب بیش از آن که کتابی پرولتری باشد» شده بود.

جالب‌ترین نکته درباره چنین طرح ساده‌ای این است که حتی یک کلمه حقیقت در آن وجود ندارد. مقاله مذکور نخستین بار در دوران شوروی به دست ما رسید: صفحات زیادی به آن در گزارش «گرامشی و لنینیسم» اختصاص یافته که توسط انتشارات پولیتیزدات در «سخنرانی‌ها و مقالات برگزیده» پ. تولیاتی در سال ۱۹۶۵ گنجانده شده است. محتوای مقاله مارکسیست جوان ایتالیایی اصلاً به مخالفت لنین با مارکس تقلیل نمی‌یابد، بلکه به ایده نسبتاً ساده‌ای محدود می‌شود که «کارل مارکس برای ما معلمی از زندگی معنوی و اخلاقی است، نه کشیشی با عصایی در دست.»

پیش‌بینی ک. مارکس و ف. انگلس درباره روسیه در اصل محقق شد: آنان توانستند تشخیص دهند که یک «انقلاب اجتماعی بزرگ» در کشوری دوردست در حال شکل‌گیری است. بی‌تردید، پیش‌شرط موفقیت گذار انقلابی به سوسیالیسم، سطحی خاص از توسعه اقتصادی است. روسیه از نظر سرمایه‌داری یکی از کشورهای با توسعه متوسط بود، اما از نظر شاخص‌های کلیدی تولید صنعتی، در میان کشورهای پیشرو قرار داشت.

این امر به لنین که وضعیت اقتصادی قدرت‌های بزرگ در طول جنگ جهانی اول را به دقت مطالعه کرده بود، اجازه داد تا آن‌ها را به سه گروه تقسیم کند: «۱) گروه اصلی (کاملاً خودکفا): انگلستان، آلمان و ایالات متحده؛ ۲) متوسط (درجه یک، اما نه کاملاً خودکفا): فرانسه، روسیه، ژاپن؛ ۳) ایتالیا و اتریش-مجارستان.» به اختصار، بی‌شک سطحی از توسعه سرمایه‌داری در روسیه وجود داشت، همان‌طور که موارد دیگر نیز وجود داشتند: عقب‌ماندگی روزافزون، سرکوب اجتماعی و ملی، پوگروم‌های صد سیاه، واکنش شدید پلیسی، بی‌سوادی گسترده و فقدان فرهنگ. غلبه بر همه این‌ها بدون انقلاب بلشویکی ناممکن بود.

مارکس هرگز یک «جبرگرای اقتصادی» محدود و سرنوشت‌باور نبود که نقش عامل ذهنی را در تکامل تاریخی به رسمیت نشناسد. عبارت معروف « دیدگاهی که توده‌ها را تسخیر کند، به نیرویی مادی تبدیل می‌شود» از آنِ اوست. هم لنین و هم گرامشی نه به دلیل نادیده گرفتن مارکس، که به این دلیل پیروز شدند که این جنبه از آموزه‌های او را بهتر از دیگران درک کرده بودند. در سال ۱۹۲۰، نوآور ایتالیایی مارکسیسم نوشت: «طبقه کارگر روسیه از نظر تاریخی نیرومند و بالغ بوده و هست، نه به این دلیل که اکثریت عددی جمعیت را تشکیل می‌داد، بلکه به این دلیل که با رهبری حزبش توانایی خود را در ساختن یک دولت اثبات کرد، یعنی به این دلیل که طبقه کارگر توانست اکثریت جمعیت، شامل لایه‌های سازمان‌نیافته طبقه متوسط، روشنفکران را متقاعد کند که منافع او در حال حاضر و آینده با منافع همین اکثریت جمعیت همسو است.»

آنتونیو گرامشی، عارفِ رزمنده بزرگ و آموزگار خردمند کمونیست‌های همه کشورها، بی‌تردید درست می‌گوید: در پیچ‌وخم‌های تند تاریخ، نتیجه نهایی با چشماندازی روشن از آینده، اراده‌ای فولادین، وحدت و سازمان‌یافتگی تعیین می‌شود.




چین: رکوردشکنی جدید در تولید و فروش خودرو در سال ۲۰۲۵

🚗

📈 بر اساس داده‌های منتشرشده توسط انجمن صنعت خودروسازی چین (CAAM)، حجم تولید و فروش خودرو در چین در سال گذشته از مرز ۳۴ میلیون دستگاه عبور کرده و به رکوردهای تاریخی جدیدی دست یافته است.

🏆 رهبری بی‌وقفه در صنعت جهانی

چین برای هفدهمین سال متوالی در صدر فهرست بزرگ‌ترین تولیدکننده و بازار خودرو در جهان قرار گرفت. آمارها نشان می‌دهد تولید با رسیدن به ۳۴.۵۳۱ میلیون دستگاه (رشد ۱۰.۴٪) و فروش با ثبت ۳۴.۴ میلیون دستگاه (رشد ۹.۴٪) عملکردی درخشان داشته‌اند. این سومین سال پیاپی است که هر دو شاخص، فراتر از ۳۰ میلیون دستگاه باقی می‌مانند.

⚡ جهش خیره‌کننده خودروهای با انرژی جدید (NEV)

در بخش خودروهای با انرژی جدید (شامل الکتریکی و هیبریدی)، چین هم‌چنان حضوری مسلط دارد. تولید این خودروها با ۱۶.۶۲۶ میلیون دستگاه (رشد ۲۹٪) و فروش با ۱۶.۴۹ میلیون دستگاه (رشد ۲۸.۲٪)، برای یازدهمین سال پیاپی جایگاه نخست جهان را برای چین به ارمغان آورده‌اند. این رشد پرشتاب، سهم این خودروها از کل بازار را به طرز چشمگیری افزایش داده است.

💬 رشد تولید

صنعت خودروسازی چین در سال گذشته ثبات و تاب‌آوری بالایی از خود نشان داد و بسیاری از شاخص‌ها به بالاترین سطح تاریخ خود رسیدند. رشد تولید و فروش فراتر از انتظارات بود که این امر مرهون اجرای برنامه ملی به‌روزرسانی تجهیزات و جایگزینی کالاهای مصرفی، عرضه مدل‌های جدید جذاب در بازار و رشد مداوم تقاضای نهایی است.

🏭 عوامل محرک رشد

به نظر کارشناسان، سیاست‌های مؤثر دولتی مانند طرح تشویقی معاوضه خودروهای فرسوده (ترید-این)، توسعه مداوم فناوری‌های نوین و توسعه زیرساخت‌های شارژ، همراه با علاقه روزافزون مصرف‌کنندگان به محصولات با کیفیت و نوآورانه، از دلایل اصلی تداوم رونق این صنعت عظیم در چین محسوب می‌شوند.