وظیفه‌ی کنونی «چپ»

زمان آن است که هشدارها به کنشی همگانی و هم‌سو بدل شوند. تنها با هم‌بستگی استوار، برنامه‌ریزی روشن و سازمان‌دهی مردمی می‌توان از چرخه‌ی شکست‌های گذشته گذر کرد و راهی گشود که نه به دیکتاتوری کهنه یا نو بینجامد و نه استقلال ملی را قربانی کند.

🤝 هم‌گرایی نیروهای چپ
همه‌ی نیروهای «چپ» که خواهان واژگونی ولایت فقیه، مقابله با اقتصاد نئولیبرالیستی و مخالف هرگونه مداخله‌ی بیرونی‌اند، باید در کنار یکدیگر بایستند. سازمان‌های ریشه‌دار در جنبش فدایی، جنبش توده‌ای و نیروهایی مانند توفان و راه کارگر، با درک وظیفه‌ی تاریخی کنونی، باید هم‌گامی مشترک برای به‌دست‌گیری رهبری جنبش را بر هر اختلاف درونی ترجیح دهند. سرنوشت ایران تنها به دست توده‌های مردم رقم می‌خورد، نه پروژه‌های از بالا و وابسته به پول، رسانه و حمایت خارجی.

🧠 سازمان‌دهی و رهبری مردمی
وظیفه‌ی فوری، دگرگون‌کردن شرایط عینی آماده‌ی خیزش، به شرایط ذهنی شایسته است. این امر از راه پیوند دادن خیزش‌های پراکنده، سازمان‌دهی اعتصاب‌های سراسری کارگری، شکل‌گیری شوراهای مردمی در محله‌ها و کارخانه‌ها و ایجاد شبکه‌های هم‌بستگی ممکن می‌شود. این ساختارها نه‌تنها ابزار نبرد، بلکه پایه‌های نهادهای آینده‌ی مردم‌سالارند و جنبش را از خطر راست‌زدگی و نفوذ نیروهای بیگانه دور نگه می‌دارند.

📢 سه گام راهبردی
نخست، تنها راه رهایی از دام پادشاهی‌خواهی، مهندسی بیرونی و کودتا، سازمان‌دهی مستقل و از پایین است. شعار «نه شاه، نه شیخ» مرزبندی مهمی است، اما بدون درون‌مایه‌ی طبقاتی کافی نیست.
دوم، باید خشم پراکنده را به توان اجتماعی سازمان‌یافته بدل کرد؛ اعتصاب سراسری هماهنگ نیرومندترین ابزار مردمی است و طبقه‌ی کارگر سازمان‌یافته می‌تواند نقش پیشاهنگ را بر دوش گیرد.
سوم، ارائه‌ی برنامه‌ای سیاسی و درونزاد ضروری است؛ برنامه‌ای مبتنی بر آزادی‌ها، عدالت اجتماعی، جدایی دین از دولت، برابری حقوقی، اقتصاد مردمی و سیاست خارجی مستقل.

نقش با اتحاد «چپ» از ربوده‌شدن رهبری جنبش و بازتولید دیکتاتوری نو و وابستگی جلوگیری کرد.




سه خطر روبه‌روی جنبش

⚠️
در فضای کنونی، سه نیرو می‌کوشند مسیر اعتراض‌های مردمی را به سود خود دگرگون کنند و رهبری آن را به دست گیرند.
👑 خطر نخست: پادشاهی‌خواهی و بازگشت به گذشته
نخست، پادشاهی‌خواهان پیرامون رضا پهلوی‌اند که با تکیه بر رسانه‌های فارسی‌زبان بیرونی، هیجان‌سازی و شخصیت‌محوری، می‌کوشند خیزش اجتماعی را به پروژه‌ای برای بازگشت به گذشته بدل کنند. این جریان برنامه‌ای روشن برای حل بحران‌های ساختاری اقتصاد ایران ندارد و افق آن چیزی جز سرمایه‌داری نئولیبرالی نیست. پادشاهی‌خواهی بیانگر منافع بورژوازی کمپرادور و وابسته به امپریالیسم است. گرد آمدن گروه‌های فاشیستی و شعارهای حذف‌گرایانه، نشانه‌ی ناسازگاری آن با مردم‌سالاری است. این رویکرد با کشاندن اعتراض‌ها به خشونت شتاب‌زده، خطر سرکوب، جنگ داخلی یا مداخله‌ی خارجی را افزایش می‌دهد و جان مردم را ابزار بازی‌های ژئوپلیتیک می‌کند.

🧩 خطر دوم: گذار رام‌شده‌ی امپریالیستی
خطر دوم، مهندسی یک «گذار رام‌شده» از سوی ایالات متحده است. 🇺🇸 در این سناریو، هدف نه سرنگونی کامل نظام و نه تحقق مردم‌سالاری، بلکه تعدیل رفتار منطقه‌ای حکومت با کمترین هزینه است. این مسیر می‌تواند از راه سازش با بخش‌هایی از بورژوازی دیوان‌سالار و نفوذ در ساختارهای امنیتی و نظامی پیش رود و دولتی «قابل مدیریت‌تر» پدید آورد.

⛓️خطر سوم: بناپارتیسم نظامی
خطر سوم، کودتای بورژوازی نظامی است. در شرایط فروپاشی مشروعیت، ضعف سازمان‌یافتگی طبقه‌ی کارگر و فرسایش لایه‌های میانی، امکان پیدایش بناپارتیسم نظامی وجود دارد. چنین نظمی دیکتاتوری‌ای با چهره‌ای نو، اما بدون دگرگونی بنیادین اقتصادی خواهد بود. ازاین‌رو، گفتمان چپ باید کل نظام ولایت فقیه را نشانه گیرد تا راه برای بازتولید استبداد هموار نشود.
✊🏽 تنها راه برون‌رفت واقعی، سازمان‌یابی مستقل توده‌ها، پیوند مبارزه‌ی سیاسی و اقتصادی، و ساختن بدیلی ریشه‌دار از پایین است که نه وابسته باشد و نه اقتدارگرا. این بدیل باید بر عدالت اجتماعی، آزادی‌های پایدار، و با حفظ تمامیت ارضی استوار شود.




بدون هم‌بستگی «چپ»ها، فرمان جنبش به دست نیروهای راست و کشورهای غربی می‌افتد

مقاله ۴۲/۱۴۰۴
۲۷ دی ۱۴۰۴، ۱۷ ژانویه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار  

جمهوری اسلامی در ژرف‌ترین بحران سیاسی ـ اقتصادی خود به‌سر می‌برد؛ بحرانی که نمی‌توان آن را همچون رویدادهای جدا از هم بررسی کرد، بلکه نمودِ تضادها و ناسازگاری‌های درونیِ ساختار اقتصادی ـ اجتماعیِ نظام سرمایه‌داری نئولیبرالیستی، وابسته و رانتیِ با روبنای دینی فرمان‌روا بر ایران است. 

میهن ما به یک «شرایط انقلابی» گام نهاده است که در آن شمار بسیاری از مردم، فرمان‌روایی رژیم را به چالش کشیده و خواهان پایان آن شده‌اند.

با این همه، آغاز یک روند انقلابی به معنای کامیابی و پیروزی آن نیست. سرنوشت این روند به سازه‌های سرنوشت‌ساز، مانند گردان رهبری و اراده‌ی نیروهای سرکوبگر و گسست وفاداری درونی آنان بستگی دارد. در این میان، ناتوانی و پراکندگی نیروهای ”چپ“ و مردمی در فراهم‌کردن رهبری یکپارچه و برنامه‌ی سیاسی روشن، تهی‌جای خطرناکی پدید آورده است. این تهی‌جا نه‌تنها میدان را برای جلوه‌گری نیروهای راست و پادشاهی‌خواه باز می‌گذارد، بلکه شرایط دست‌اندازی و مهندسی گذار از سوی امپریالیسم، به‌ویژه ایالات متحده، و حتا باززایی دیکتاتوری در ریخت‌های نو مانند بناپارتیسم نظامی را به‌گونه‌ای چشمگیر افزایش می‌دهد. 

خطر واقعی این است که در پیچیده‌ترین دم تاریخی، رهبری خیزش‌های مردمی ـ که ریشه در خواست‌های زیست‌معیشتی، ارجمندی انسانی و آزادی دارد ـ به دست گروه‌هایی سپرده شود که نه‌تنها پاسخ‌گوی این خواست‌ها نیستند، بلکه می‌توانند سرزمین کهن ما را در دام الگوهای نوین دیکتاتوری، وابستگی ویرانگر یا فروپاشی خونین بیفکنند.

شرایط‌ انقلابی 

حتا اگر از جایگاهی غیرلنینیستی به تاریخ بنگریم و با بسیاری از راه‌ها و پیامدهای انقلاب اکتبر هم‌داستان نباشیم، نمی‌توانیم توان و نقش بنیادین لنین را در نظریه‌پردازی فرایند انقلاب همچون یک دانش کنشی نادیده بگیریم. لنین درستی تئوری خود را با رهبری پیروزمندانه‌ی انقلاب اکتبر نشان داد. 

لنین با بررسی دیالکتیکی شرایط عینی و ذهنی انقلاب، چهارچوبی نظری جهانی برای انجام انقلاب آفرید. او نشان داد که آغاز هر انقلابی به شرایط عینی و شرایط ذهنی شایسته بستگی دارد. در هسته‌ی این نظریه، انگاره‌ی «گردان انقلابی» جای دارد. این گردان، نهادی است به‌هم‌پیوسته، بر پایه‌ی دانش انقلابی و پیوند ژرف با توده‌ها که کارکرد آن، شناخت لحظه‌ی سرنوشت‌ساز انقلاب و رهبری آگاهانه‌ی نیروی طبقه‌ی کارگر و همپیمانانش برای در دست گرفتن رهبری جنبش و پس از آن دستگاه دولتی است. این نهاد، ابزار بنیادین دگرگونیِ شرایط عینی انقلاب به واقعیتی پیروزمند است. برجستگی «گردان سازمان‌یافته‌ی رهبری» را حتا کارشناسان سیا، موساد و ام‌آی‌سیکس نیز دریافته‌اند. آن‌ها هنگام بالا گرفتن ناخشنودی‌ها و فراهم بودن شرایط عینی انقلاب، با توانایی‌های اقتصادی، رسانه‌ای و رزمی خود یک «گردان ضدانقلابی» برای به‌دست‌گیری رهبری خیزش‌ها می‌سازند که زیر نام «انقلاب رنگی یا مخملی» در کشورهای گوناگون پیاده شده است.

بحران کنونی چندسویه و بنیادین است و ریشه در تضادها و ناسازگاری‌های درونیِ سرمایه‌داری نئولیبرالیستی، وابسته و رانتی دارد که در چهار دهه گذشته ژرف‌تر و گسترده‌تر شده است. اقتصاد ایران با تورم بسیار بالا، فروریختن ارزش پول ملی، فسادِ ریشه‌دار و فرسودگی سازه‌های زیربنایی از کار افتاده است. این فشار اقتصادی دیگر تنها بر دوش طبقه یا لایه‌ای ویژه‌ای سنگینی نمی‌کند، بلکه همه‌ی طبقه‌ها و لایه‌های اجتماعی، از کارگران و رنجبران تا بخش‌هایی از لایه‌های میانی و حتا لایه‌های کهن‌سال‌تر بازار را دربر گرفته است. 

«بحران در پایین» به معنای لنینی آن شکل گرفته است: انبوه کارگران، رنجبران، زنان، جوانان و خلق‌های گوناگون نه‌تنها دیگر نمی‌خواهند زیر فشار اقتصادی، تنگدستی فزاینده و سرکوب سیاسی زندگی کنند، بلکه آگاهانه و با به‌خطرانداختن جان خود این شرایط را به چالش می‌کشند. شعار «زن، زندگی، آزادی» و خیزش‌های فراگیر، نمود همین نپذیرفتنِ زنده‌ماندن «به شیوه‌ی پیشین» است. هم‌زمان، «بحران در بالا» نیز آشکار است: فرمان‌روایی جمهوری اسلامی، با همه‌ی سرکوب سخت، توان چاره‌جویی پایدار برای بحران‌های اقتصادی، پشتیبانی لایه‌های گوناگون اجتماعی و حتا نگاه‌داشتِ هم‌بستگی در درون حاکمیت بورژوازی انگلی را ندارد.

هم‌زمان، پذیرشِ ایدئولوژیکِ نظام به نقطه‌ی تهی رسیده و روایت چیره در جامعه از گفتار مذهبی به خواست‌های زیست‌معیشتی، ارجمندی انسانی و آزادی دگرگون شده است. نظام برای ماندگاری تنها بر هم‌بستگی نیروهای امنیتی تکیه دارد. این دوگانگیِ بحران، همان لحظه‌ی انفجاری را پدید آورده که لنین آن را شرط عینی انقلاب می‌دانست: پایینی‌ها نمی‌خواهند مانند گذشته زندگی کنند و بالایی‌ها نمی‌توانند مانند گذشته فرمانروایی کنند. 

اما کاستیِ سرنوشت‌ساز در نبودِ آشکار «شرایط ذهنی» انقلاب نهفته است. جنبش اعتراضی کنونی، با آن‌که پهنه‌مند و ژرف‌ریشه است، از آن «هسته‌ی انقلابی» سازمان‌یافته و یکپارچه بی‌بهره مانده که بتواند نیروی پراکنده و خشم همگانی را در یک راهبرد روشن برای به پیش‌گزاری خواست‌های خود و به‌دست‌گیری قدرت متمرکز کند. این هسته که باید نماینده‌ی منافع راستین لایه‌های فرودست و برخوردار از برنامه‌ای برای دگرگونی بنیادین سیاسی ـ اقتصادی باشد، در میدان نیست یا دست‌کم رهبری آنچه را که در خیابان‌ها می‌گذرد در دست خود ندارد.

نیروهای ”چپ“ و مردمی، به‌دلیل تاریخ درازِ سرکوب و پراکندگی، هنوز نتوانسته‌اند به چنین جایگاه رهبری‌کننده‌ای دست یابند. این تهی‌جا، میدان خطرناکی می‌سازد که در آن جنبش خودجوش توده‌ها یا زیر فشار سرکوب درهم شکسته می‌شود، یا از سوی نیروهای راست، برنامه‌های مهندسی‌شده‌ی بیرونی یا یک بناپارتیسم نظامی به کژراهه رانده می‌شود. در حقیقت، نبودِ «شرایط ذهنی» (یک گردان سازمان‌یافته و هم‌گام انقلابی) است که گذار از یک «شرایط انقلابی» به یک «انقلاب کامیاب» را دشوار کرده و شرایط کژروی یا شکست را به‌گونه‌ای چشمگیر افزایش می‌دهد.

سه خطر روبروی جنبش 

در فضای کنونی، سه گروه در تلاش‌اند تا رهبری اعتراض‌ها را در دست گیرند و یا راه آن را دگرگون کنند. 

نخستین گروه، پادشاهی‌خواهان پیرامون رضا پهلوی است که با پشتیبانی رسانه‌های فارسی‌زبان بیرونی و تکیه بر هیجان و شخصیت‌محوری، می‌کوشد خیزش مردمی را به پروژه‌ی بازگشت به گذشته دگرگون کند. این گروه برنامه‌ی روشنی برای رویارویی با بحران‌های بنیادین اقتصاد ایران ندارد و چیزی فراتر از اقتصاد سرمایه‌داری با شیوه‌ی نئولیبرالیستی برای کشور نمی‌خواهد. پادشاهی‌خواهی نماینده‌ی بورژوازی کمپرادور و وابسته به امپریالیسم است که می‌کوشد با بازگرداندن نظم پیشین، زمینه‌های بهره‌کشی سرمایه‌داری وابسته را بازسازی کند. 

افزون بر این، پیرامون رضا پهلوی نیز گروه‌های فاشیستی و ناسازگار با مردم‌سالاری گرد آمده‌اند. شعارهایی مانند «مرگ بر سه مفسد: ملا، ”چپ“، مجاهد» نمونه‌ی آشکار این نگرش فاشیستی است. خطر این گروه تنها در نداشتن یک برنامه برای آینده میهن نیست؛ بلکه با بخشیدن رنگ‌وبوی «پادشاهی‌خواهانه» به اعتراض‌ها، به حاکمیت بهانه می‌دهد تا پرخاشگری را زیر نام پیکار با «کودتای شاهزاده» افزایش دهد و هم‌زمان نیروی جنبش را از راه اصلی خود دور کند. 

این گروه با شتاب و زدودن گام‌های بایسته‌ی پیکار، با فراخواندن خیزش‌ها برای ویران کردن ساختمان‌ها، آتش زدن مسجدها، و رویدادهای خشونت‌بار در شرایط کنونی راه را برای جنگ درون‌مرزی یا دست‌یازی امپریالیسم می‌گشاید. این روند، نشانه‌ی آشکار نفوذ جاسوسان غربی است که با برانگیختن واکنش بیشینه‌ی سرکوب، خطر کشتار را بیشتر می‌کند. بیش از این، گفتار و کردار رهبر این گروه، نشانه‌های نگران‌کننده‌ای از همسویی با سیاست‌های امریکا و اسرائیل را نشان می‌دهد. همکاری کنشگرانه او با یورش نظامی دولت نتانیاهو در سال ۲۰۲۵ گواه روشنی بر این پیوند است.

جان مردم برای رضا پهلوی دارای هیچ ارزشی نیست. او مردم ما را به ابزاری در بازی‌های ژئوپلیتیک امپریالیسم ـ صهیونیسم فرو می‌کاهد. درخواست شبانه‌روزی رضا پهلوی از ترامپ برای یورش نظامی امریکا به میهن ما، بیشتر برای پایدار کردن جایگاه خود در ایران آینده است تا یافتن چاره‌ی بنیادین برای چالش‌هایی که مردم ما با آن روبرو هستند. 

خطر دوم ژرف‌تر و پیچیده‌تر است: مهندسی یک «گذار رام‌شده» از سوی ایالات متحده. همان‌گونه که گفته‌های پژوهشگرانی مانند مایکل روبین، پژوهشگر ارشد اندیشکده‌ی «امریکن اینترپرایز» و رایزن پیشین پنتاگون درباره‌ی خاورمیانه نشان می‌دهد، سناریوی شایسته برای بخشی در واشنگتن نه سرنگونی جمهوری اسلامی است و نه برپایی مردم‌سالاری رادیکال. روبین می‌گوید که دونالد ترامپ شاید قدرت را به چهره‌ای مانند حسن روحانی «واگذار کند».

در چنین سناریویی، هدف اصلی نه مردم‌سالاری و نه پاسخ‌گویی به خواست‌های مردم ایران، بلکه دگرگونی رفتار منطقه‌ای و جهانی حکومت ـ به‌ویژه در برابر اسرائیل و آمریکا ـ با کمترین هزینه است. این گذار می‌تواند از راه یک سازش پنهان یا آشکار با بخش‌هایی از بورژوازی دیوان‌سالار و مالی درون ساختار قدرت ـ که از فشارها به ستوه آمده‌اند ـ و با بهره‌گیری از نفوذ در بخش‌هایی از بدنه‌ی امنیتی و نظامی انجام گیرد. 

گزارش‌هایی درباره‌ی کنش نیروهای موساد و سیا در پیرامون اعتراض‌ها و برانگیختن پرخاشگری‌های حساب‌شده ـ مانند یورش به پایگاه‌های نظامی در غرب کشور یا آتش‌زدن سازه‌های عمومی ـ می‌تواند در راستای افزایش بی‌ثباتی و فرسایش توان مقاومت نظام باشد، تا جایی که میانه‌روان درون حاکمیت آماده‌ی پذیرش سازش شوند. تجربه‌ی ونزوئلا نشان می‌دهد که امپریالیسم امریکا خواهان یک آرایش تازه‌ی درونی و پیدایش دولتی «نرمش‌پذیر و آسان‌تر برای مدیریت» است که رفتار برون‌مرزی خود را با سیاست امریکا هم‌اهنگ می‌کند.

این سناریو نمونه‌ی روشن هدف‌های امپریالیسم نوین است؛ امپریالیسمی که با یورش نظامی “کوچک”، با جنگ اقتصادی، کارزار روانی و نفوذ در لایه‌های فرمان‌ران، در پی نگاه‌داشتِ چیرگی خود و پاسداری از منافع سرمایه‌ی جهانی است. 

خطر سوم، یک کودتا از سوی بورژوازی نظامی است. زمانی که هم‌سنگی نیروهای طبقاتی برهم بخورد و هیچ طبقه‌ای توان پایداری چیرگی خود را نداشته باشد، بناپارتیسم پدید می‌آید. جامعه‌ی ایران امروز در چنین شرایطی است: الیگارشی و بورژوازی انگلی، مشروعیتش را از دست داده؛ طبقه‌ی کارگر سازمان‌نیافته است؛ لایه‌های میانی فروریخته و بورژوازی کوچک ملی نیز زیر فشار خرده شده است. در چنین تهی‌جایی، اگر ارتش یا سپاه به این نتیجه برسند که ساختار سیاسی موجود دیگر توان نگاه‌داشتِ یکپارچگی کشور را ندارد، شاید با کنارزدن روحانیان، خود دستگاه فرمانروایی را به دست گیرند. چنین دولتی در سرشت اقتدارگرایانه‌ی خود بسیار مانند ولایت فقیه خواهد شد، اما با رنگ‌وبویی ملی‌گرایانه. خطر این چشم‌انداز در آن است که دیکتاتوری چهره‌ای نوین می‌یابد بی‌آنکه دگرگونی بنیادینی در ساختارهای نابرابر اقتصادی رخ دهد. بناپارتیسم نظامی می‌تواند ابزار بورژوازی بزرگ ـ چه درونی و چه وابسته ـ برای رام کردن جنبش انقلابی و نگاه‌داشتِ بنیادهای مناسبات تولید سرمایه‌داری باشد.

از همین‌رو، گفتمان ”چپ“ باید رژیم ولایت فقیه را نشانه بگیرد، زیرا پافشاری تنها بر واژگونی «دیکتاتوری علی خامنه‌ای» می‌تواند راه را برای جانشینانی دیگر مانند او در همان جایگاه باز بگذارد.

کدام خطر شدنی‌تر است؟ 

در هر یک از این چشم‌اندازها، جنبش مردمی بزرگ‌ترین زیان را خواهد دید.

در چشم‌انداز پادشاهی‌خواهی، خواست‌های زیست‌معیشتی و دادخواهانه‌ی مردم جایگاهی ندارد و خطر باززایی یک فرمان‌روایی سلسله‌ای و شاید وابسته بسیار برجسته است. افزون بر این، هرگونه دست‌اندازی نظامی بیرونی — که ترامپ نیز از آن سخن گفته — پیامدی ویرانگر خواهد داشت. چنین دست‌اندازی نه‌تنها به جنگی گسترده در منطقه و نابودی سازه‌های زیربنایی ایران می‌انجامد، بلکه — چنان‌که تجربه‌ی عراق، لیبی و افغانستان نشان می‌دهد — نه مردم‌سالاری به بار می‌آورد و نه رفاه؛ بلکه دولتی وابسته و فروریخته پدید می‌آورد که استقلال ملی ایران را برای نسل‌ها نابود می‌کند. 

در چشم‌انداز مهندسی‌شده‌ی امپریالیستی، خواست‌های بنیادی مردم بی‌پاسخ می‌ماند؛ فسادِ ریشه‌دار و اقتصاد نئولیبرالیستی- رانتی همچنان پابرجا می‌ماند، تنها با چهره‌هایی نو و اندکی دگرگونی در رفتار برون‌مرزی. هم‌زمان، این چشم‌انداز به حاکمیت کنونی نیز کمک می‌کند که با سرکوب سخت‌تر نیروهای رادیکال و مستقل و پاک‌سازی بخشی از بدنه‌ی خود در پوشش «میهندوستی میانه‌رو»، ماندگاری‌اش را پایدار و استوار کند. 

در چشم‌انداز کودتای نظامی، هرچند چهره‌ی مذهبی حاکمیت کنار می‌رود، اما ساختاری متمرکز، نامردم‌سالار و شاید توده‌فریب جایگزین می‌شود که خواستی به پخش دادگرایانه‌ی دارایی و عدالت اجتماعی ندارد. چنین ساختاری می‌تواند با برپایی سامان و امنیت و رام کردن شور انقلابی، جامعه را به شرایطی همانند پیش از انقلاب بازگرداند.

اگر نیروهای ”چپ“ پای طبقه‌ی کارگر را به میدان نبرد نگشایند و رهبری جنبش را به دست نگیرند، به‌گمان فراوان چشم‌انداز دوم – مهندسی امپریالیستی جنبش- عملی خواهد شد. چشم‌انداز کودتا اکنون بخت اندکی دارد، زیرا بورژوازی نظامی بسیار تنهاست و پشتیبانی بخشی از بورژوازی بازرگانی را نیز از دست داده است. افزون بر این، از آغاز دوره‌ی ریاست‌جمهوری رئیسی، بورژوازی نظامی همه‌ی نهادهای رهبری و حتا پیرامونی را در دست خود انباشته است، اما این تمرکز نتوانست جمهوری اسلامی را از چالش‌های فراوان برهاند. 

پادشاهی‌خواهان بدون پشتیبانی اقتصادی، سیاسی و نظامی آمریکا و غرب، توان به‌دست‌گیری فرمان‌روایی برخاسته از این خیزش‌ها را ندارند. ترامپ، چنان‌که در ونزوئلا نشان داده، سیاست‌مداری عمل‌گراست. او و جایگاه طبقاتی‌اش دوست دارند که ایران رفتاری را برگزیند که دوستی با آمریکا را دربرگیرد و از رویارویی با اسرائیل پرهیز کند. ترامپ و سرمایه‌ی جهانی خواهان دست‌نخوردن اقتصاد سرمایه‌داری ـ نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی‌اند. از سوی دیگر، آمریکا می‌داند مردم ایران دیگر فرمان‌روایی مذهبی همانند عربستان را نمی‌پذیرند؛ از همین‌رو باید نقش دین از دستگاه دولتی زدوده شود، و این کار از دست روحانی و هواداران او — که از پشتیبانی بورژوازی دیوان‌سالار، بورژوازی مالی و بخشی از بورژوازی بازرگانی برخوردارند — برمی‌آید.

روحانی با تجربه‌ی چند دهه در رهبری جمهوری اسلامی می‌تواند بخشی از بورژوازی نظامی را به همکاری بکشاند و با کمک شبکه‌ی گسترده‌ی جاسوسی آمریکا و اسرائیل در دستگاه امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی و شاید با کمک یک یورش هدفمند و «کوچک» از سوی امریکا، دیگران را از میدان بیرون کند. امریکا دیگر نه ترسی از کنش‌های انتقامی جمهوری اسلامی و نه باوری به گنده‌گویی‌های سران آن دارد. جمهوری اسلامی امروز خیلی ناتوان شده است، زیرا که بسیاری از دوستان آن مانند حزب‌الله، بشار اسد و حماس یا ضربه کشنده‌ای خورده‌اند و یا نابود شده‌اند.

وظیفه‌ی”چپ“ 

اکنون زمان آن است که این هشدار به کوششی هم‌گانی و هم‌سو دگرگون شود. تنها با هم‌بستگیِ استوار، برنامه‌ریزیِ روشن و سازمان‌دهیِ مردمی می‌توان از چرخه‌ی شکست‌های گذشته گذر کرد و راهِ درستی گشود که نه در دام دیکتاتوریِ کهنه یا نو بیفتد و نه به بهای از دست رفتن استقلال ملی پایان پذیرد. 

همه‌ی نیروهای ”چپ“ی که خواهان واژگونی فرمان‌روایی ولایت فقیه، رویارویی با اقتصاد نئولیبرالیستی و ضد هرگونه دست‌یازی، دست‌کاری و دست‌اندازی نیروهای بیرون‌مرزی در رویدادهای کشورند، باید در کنار یکدیگر بایستند. 

در این گردان، به‌ویژه سازمان‌های گوناگون با ریشه در جنبش فدایی (اقلیت، اکثریت، اتحاد فداییان کمونیست، حزب چپ) و با ریشه در جنبش توده‌ای (حزب توده ایران، توفان) و دو سازمان راه کارگر باید با درکِ ژرفای وظیفه‌ی تاریخی کنونی، هم‌گامیِ مشترک برای به‌دست‌گیریِ رهبری جنبش را برتر از هر ستیز درونی بشمارند.   

همه‌ی این سازمان‌های ”چپ“ بر این باور پای می‌فشرند که سرنوشت ایران باید به دست توده‌های میهن ساخته شود. حتا حزب چپ ایران — که خوش‌بین‌ترین بخش ”چپ“  درباره‌ی هدف‌های آمریکا و غرب در میهن ما دانسته می‌شود — بی‌آنکه نامی از آمریکا و رضا پهلوی ببرد، هشدار می‌دهد: «این خلأ، میدان را برای پروژه‌هایی باز کرده است که با اتکا به پول، رسانه و حمایت‌های خارجی، می‌کوشند بدیل‌هایی از بالا و بی‌پیوند با مطالبات واقعی مردم بسازند.» (۲۲ دی ۱۴۰۴ – اخبارروز) 

همه‌ی این نیروها، باید بی‌درنگ در یک گردان یگانه و هم‌آهنگ برای برپاییِ یک شورای راهبردی جنبش فراخوانده شوند. 

ازاین‌رو، وظیفه‌ی تاریخی و آنی، دگرگون‌کردنِ شرایط عینیِ آماده‌ی پیروزی انقلابی از راه ساختنِ شرایط ذهنیِ شایسته و بایسته است. این به معنای کارِ فشرده و پرخطر برای سازمان‌دهی و پیوندزدنِ خیزش‌های پراکنده است. اعتصاب‌های سراسری و هماهنگ کارگری، پدیدآمدنِ شوراهای مردمی در کوچه‌ها و کارخانه‌ها، و برپایی شبکه‌های همبستگی، نه‌تنها ابزارهای نبرد، بلکه بنیادهای آن «هسته‌ی انقلابی» نو و نهادهای آینده‌ی توان مردم‌سالار به‌شمار می‌آیند. تنها از راه چنین سازمان‌یابیِ مستقل و برخاسته از پایین است که جنبش می‌تواند هم از خطر راست‌زدگی و رخنه‌ی جاسوسان سیا و موساد دور بماند و هم به جایگاهی برسد که بتواند بحران فرمان‌روایی را با پیشروی انقلابیِ خود پاسخ دهد.

در این راه، پیش‌گزاری یک «برنامه‌ی سیاسی روشن» که هم پاسخ‌گوی خواست‌هایی مانند زیست‌معیشتی و آزادی‌جویانه باشد و هم چشم‌اندازی برای برچیدن ساختارهای سرمایه‌داری نئولیبرالیستی رانتی و بهره‌کشانه بچیند، و هم از تمامیت ارضی میهن پشتیبانی کند و دست‌اندازی نیروهای بیرونی را نپذیرد، نقشی بنیادین در کشاندن توده‌ها به سوی برنامه خود و رهبری توده‌ها و برپایی شرایط ذهنی انقلاب خواهد داشت. این گردان “چپ” برای پیروزی باید به انجام سه کار برجسته زیر بپردازد.

نخست، تنها راه رهایی از این دام چندگانه — پادشاهی‌خواهی، مهندسی بیرونی، کودتا یا فروپاشی خونین — سازمان‌دهی مستقل و از پایینِ جامعه است. این راه دشوار اما ناگزیر است. در روزهای پیشِ رو، هم‌بستگی نیروهای پایینی نظامی با رژیم نقشی سرنوشت‌ساز دارد؛ اما فشار برای دگرگونی این هم‌بستگی تنها از راه به‌میدان‌کشاندن توده‌ها، به ویژه کارگران، و کاربرد توان اجتماعیِ مردمی شدنی می‌شود. نخستین گام، آگاهی از این خطرهاست. جامعه‌ی ناخشنود ایران باید بداند که خیزش او می‌تواند به‌آسانی از سوی گروه‌هایی ربوده شود که کمترین پیوندی با رنج‌ها و آرمان‌های او ندارند. شعار «نه شاه، نه شیخ، جمهوری سکولار دموکراتیک» می‌تواند مرزبندی لازم را با هر دو گروه فرمان‌روای گذشته و اکنون پدید آورد. ولی این شعار هرچند پیشرو است، اما بدون درون‌مایه‌ی طبقاتی و ضدنئولیبرالیستی بسنده نیست. باید به سوی شعارهایی رفت که هم‌زمان خواهان استقلال ملی، مردم‌سالاری ژرف و داد اجتماعی باشند؛ شعارهایی که پیوند دیالکتیکیِ نبرد ضددیکتاتوری، ضداقتصاد نئولیبرالیستی و ضدامپریالیستی (یا دست‌کم مرز روشن با دست‌اندازی امریکا و اسرائیل در رویدادهای میهن) را بازتاب دهند. 

دوم، دگرگون‌کردنِ خشم پراکنده به توان اجتماعیِ سازمان‌یافته است. سامان‌دهی در محل‌های کار، دانشگاه‌ها، محله‌ها و حتا در میان بازاریان مستقل، و پدیدآوردنِ شبکه‌های همیاری مردمی و شوراهای نامتمرکز، می‌تواند هم پشتوانه‌ی جنبش باشد و هم سدی در برابر رهبری‌های ساختگی از بالا یا بیرون. اعتصاب سراسریِ هماهنگ و سازمان‌یافته نیرومندترین ابزار مردمی در برابر هم ساختار کنونی و هم خودبزرگ‌بینان بیرونی است. اعتصاب‌های گسترده‌ی کارگری، در‌میدان‌بودن توده‌های انبوه رنجبران و تهی‌دستان، هزینه‌ی سرکوب را برای نیروهای امنیتی چنان بالا می‌برد که ناگزیرند که در وفاداری خود به رژیم بازنگری کنند. در این میان، طبقه‌ی کارگرِ سازمان‌یافته می‌تواند با درک جایگاه عینی خود همچون آفریننده‌ی اصلی ارزش افزوده در جامعه، نقش پیشاهنگ را بر دوش گیرد. نیروهای ”چپ“ باید با هماهنگی و هم‌گامی، طبقه‌ی کارگر را برای گام‌گذاشتن در این خیزش‌ها و به‌دست‌گیری رهبری آن بسیج کنند. پدیدآمدنِ سندیکاهای کارگری مستقل می‌تواند نه‌تنها ابزار نبرد، بلکه هسته‌های آغازینِ رهبری طبقه‌ی کارگر باشد. 

سوم، پیش‌گزاری یک برنامه‌ی سیاسی روشن و برخاسته از خواست مردم است. این برنامه باید بر پایه‌ی خواست‌های پایه‌ای و مشترک همه‌ی نیروهای مردم‌سالار، ”چپ“، فمینیست (زن‌گرا)، خلق‌های زیر ستم و نیروهای مدنی شکل گیرد: آزادی برپایی سندیکا، راهپیمایی، آزادی بدون و چرای دستگیرشدگان خیزش‌های کنونی، زندانیان سیاسی، اجتماعی و دینی، جدایی دین از نهادهای دولتی، حقوق برابر برای همه‌ی شهروندان بدون تبعیض جنسی، جنسیتی، خلقی یا دینی، برپایی فرمان‌روایی قانون و پس از پایداری پیروزمندانه جنبش می‌توان از خواست‌هایی مانند برگزاری آزاد انتخابات مجلس مؤسسانِ، داد اجتماعی و بازپخش دارایی (مانند از‌میان‌برداشتن خصوصی‌سازی‌های رانتی و دادخواهی غارتگران)، ملی‌کردن بازرگانی برون‌مرزی، همگانی‌کردن بخش‌های کلیدی اقتصاد زیر بازرسی مردم‌سالارِ کارگران، و گزینش سیاست برون‌مرزی مستقل و آشتی‌جویانه بر پایه‌ی همبستگی جهانیِ مردم سخن گفت. این برنامه باید درونزاد باشد و از دل گفت‌وگوی نیروهای درون جامعه‌ی ایران برآید. شعارهایی مانند «زن، زندگی، آزادی» می‌تواند چتر نمادین این هم‌پیوندی باشد، اما باید با درون‌مایه‌ی اقتصادی و طبقاتی ژرف‌تر شود تا هم بازتاب‌دهنده‌ی نبرد ضدنئولیبرالیستی کارگران، دردهای رنجبران و تهی‌دستان باشد و هم نشان دهده رهایی زنان و همه‌ی ستمدیدگان. 

نقش نیروهای ”چپ“ و پیشرو در این برهه‌ی تاریخی نه چشم‌داشت به یک رهبر کاریزماتیک است و نه امید به دست‌اندازی بیرونی؛ بلکه کار دشوار و پیگیرِ سازمان‌دهی، روشنگری و هم‌کاری عملی با یکدیگر است. باید دریافت که امید بستن به رهایی‌بخشی بیرونی — چه در پوشش فشار آمریکا و چه در چارچوب رهبری اپوزیسیون وابسته — تنها چرخه‌ی شکست و وابستگی را بازتولید می‌کند. تاریخ ایران و منطقه گواه این حقیقت است. تنها با بازسازی جنبش کارگری و مردمی بر پایه‌ی برنامه‌ای ضددیکتاتوری، ضدنئولیبرالیستی و پافشاری بر استقلال ملی است که می‌توان از خطر افتادن رهبری جنبش به‌دست نیروهای راست و امپریالیستی جلوگیری کرد.

پایان‌سخن 

ایران در آستانه‌ی دگرگونی‌ای بزرگ ایستاده است، اما راه این دگرگونی و پایان آن هنوز ناروشن است. فروریزی ژرف جمهوری اسلامی خودبه‌خود به زایش مردم‌سالاری و داد اجتماعی نمی‌انجامد. تهی‌جای توانِ برخاسته از دل مردم، میدان را برای خطرناک‌ترین بازیگران — از راستِ پادشاهی‌خواه گرفته تا برنامه‌ریزان امپریالیستیِ گذار و تا فرماندهان تشنه‌ی قدرت — باز می‌گذارد. واکاویِ شرایط نشان می‌دهد که خطر دگرگون‌شدن خیزش‌های مردمی به تراژدی‌ای — چه در ریخت بازگشت به دیکتاتوری سرنگون‌شده‌ی کهنه، چه در پیکر دیکتاتوری نو یا در چهره‌ی وابستگی — بسیار جدی است. 

رهایی از این چرخه تنها از راه گسترش سازمان‌یابی مستقلِ لایه‌های فرودست و میانی، هم‌پیوندی نیروهای مردم‌سالار و ”چپ“ پیرامون برنامه‌ای روشن که پیوند دیالکتیکی نبرد با دیکتاتوری نظام سرمایه‌داری ـ دینی درونی و پافشاری بر این اصل شدنی است که آینده‌ی ایران را باید مردم ایران، برای برآوردن خواست‌های خودشان، و نه برای نگاه‌داشتِ منافع قدرت‌های امپریالیستی یا بورژوازی انگلی درونی بسازند. اکنون زمانِ بیداری، هم‌کاریِ عملی و تکیه بر نیروی خویش است. هرگونه ساده‌دلی یا امید بستن به نیروهای بیرونی می‌تواند فرصت تاریخی برای رهایی را به فاجعه‌ای تازه دگرگون کند. آینده‌ی ایران در گرو آن است که این خیزش خودجوش بتواند از مرحله‌ی شور و خشم به مرحله‌ی سازمان و برنامه‌ریزی گذر کند. 

پرسشِ سرنوشت‌سازی که همچنان بی‌پاسخ می‌ماند این است که اگر نیروهای ”چپ“ در به‌پیش‌نهادنِ برنامه‌ی جایگزین هم‌آهنگ و هم‌گام ناکام بمانند، راهکار آنان در برابر خیزش‌هایی که می‌دانند زیر رهبری نیروهای راست و امپریالیستی پیش می‌رود، چه باید باشد؟




گرینلند: یخ‌های شمالی، ، طعمهٔ ژئوپلیتیکی امپریالیستی

🧊

✊گرینلند فقط یک جزیره یخی نیست؛ سرزمینی است با هویت، مردم و حق تعیین سرنوشت. در سال‌های اخیر، دوباره نگاه امپریالیسم امریکا به این منطقه دوخته شده؛ نه از سر دلسوزی، بلکه به‌خاطر جایگاه راهبردی و منابع طبیعی عظیم آن. اما یک نکته باید روشن باشد: گرینلند با دست مردم گرینلند اداره می‌شود، نه زیر نظر دانمارک و نه امپریالیسم آمریکا

🌍 بازی ژئوپلیتیک قدرت‌ها

اهمیت اصلی گرینلند بیش از آن‌که اقتصادی باشد، ژئوپلیتیکی است. موقعیت استراتژیک آن میان اروپا و آمریکای شمالی باعث شده که در معادلات نظامی و امنیتی، نقش کلیدی داشته باشد. امپریالیسم امریکا از این موقعیت به‌عنوان «کارت فشار» در مذاکرات بین‌المللی استفاده می‌کند . مسلم است که موقعیت جئوپولیتیکی آن برای تامین منافع اقتصادی آینده امپریالیسم به خصوص بر ضد چین و روسیه مهم است.   

🛢️ منابع طبیعی؛ بهانه یا واقعیت؟

زیر یخ‌های گرینلند، منابع عظیمی از نفت و مواد معدنی ارزشمند نهفته است؛ صحبت از میلیاردها بشکه نفت و فلزات کمیاب می‌شود. با این حال، طبق قوانین خودمختاری، این منابع متعلق به مردم گرینلند است و نه دولت‌های خارجی. گرینلند فروشی نیست. گرینلند مستعمره نیست.

⚖️ مسئله‌ای اصولی و انسانی

تحمیل اراده یک قدرت بزرگ به سرزمین دیگر، نقض آشکار نظم جهانی و حق ملت‌هاست. آینده گرینلند فقط باید به‌دست مردم خودش تعیین شود. نه تهدید، نه فشار، نه معامله پشت پرده .

🔥 پیام روشن

همبستگی اجتماعی و مقاومت فرهنگی، پایه‌های حاکمیت ملی و کرامت انسانی هستند. آینده‌نگری سیاسی تنها در سایه خوداتکایی اقتصادی و مشارکت شفاف عمومی معنا پیدا می‌کند. حفاظت مسئولانه از اقلیم قطبی باید متوازن با توسعه پایدار و مبتنی بر پژوهش بومی باشد. گفت‌وگوی بین‌المللی عادلانه و صلح‌آمیز، امنیت منطقه‌ای و استقلال واقعی را تقویت می‌کند. تصمیم‌سازی جمعی و آگاهانه، تضمین‌کننده آینده‌ای پایدار و انسانی است.




پیام روشن به امپریالیسم و صهیونیسم: دستهای خونین از ایران کوتاه

🌍

🦅 امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم نه نجات‌دهندهٔ مردم ایران هستند و نه آرمانی انساندوستانه در سر می‌پرورانند. سیاست آنان در عمل، در  جهان، چیزی جز بهره‌کشی، جنگ و بی‌ثباتی به بار نیاورده است. نمونهٔ زنده و خونین این واقعیت، کشتار سازمان‌یافته و نسل‌کشی در غزه است که با پشتیبانی تسلیحاتی، مالی و سیاسی مستقیم آمریکا و همدستی رژیم صهیونیستی در جریان است. این جنایت، نقاب ادعایی «حقوق بشر» و «دمکراسی‌خواهی» آنان را به کلی کنار زده و سرشت سلطه‌جویانه و ضدبشری آن‌ها را عریان ساخته است.

این نیروها در پهنهٔ جهانی، خود را اربابان نظم و قانون می‌خوانند، در حالی که تاریخ آنان سرشار از تجاوز، کودتا، براندازی و تحمیل حکومت‌های دست‌نشانده است. آنان برای ملت ایران، و برای هیچ ملت دیگری، «رهایی» به ارمغان نیاورده و نخواهند آورد. هدف آنان نه آزادی مردم، بلکه مهار منابع، مهار ژئوپلیتیک و حفظ چیرگی نظام سرمایه‌داری جهانی است.

🔥 در حالی که میلیون‌ها نفر از مردم آمریکا زیر خط فقر زندگی می‌کنند، با ناامنی شغلی، بی‌خانمانی، خشونت سیستماتیک و نژادپرستی ساختاری خرد می‌شوند، حاکمان این کشور نگاهشان نه به درمان زخم‌های داخل، بلکه به گسترش مداخله و سلطه در بیرون دوخته شده است.

فقر، جرم و راسیسم؛ واقعیت روزمره مردم. زندگی برای بخش بزرگی از جامعه آمریکا یعنی بدهی، زندان، تبعیض نژادی و سرکوب. سیاه‌پوستان، مهاجران و طبقه کارگر بیشترین فشار را تحمل می‌کنند، اما پاسخ سیاستمداران نه عدالت اجتماعی است و نه رفاه، بلکه جنگ، تحریم و بحران‌سازی خارجی.

⛓️رهبر سیاسی امپریالیسم آمریکا پس از تجاوز، تحریم و دخالت در ونزوئلا، حالا چشم طمع به ایران، گرینلند، کوبا، کانادا و پاناما دوخته است. این سیاست‌ها نه برای آزادی ملت‌ها، بلکه برای حفظ هژمونی و منافع شرکت‌های بزرگ است.

پیام روشن به واشنگتن.

ایران میدان بازی امپریالیسم نیست. نه معامله، نه تهدید، نه دخالت. دست‌ها از ایران کوتاه.




روسیه و تناقض قدرت: مقابله با امپریالیسم غرب در چارچوب نظام سرمایه داری موجود ممکن نیست

🟥

 ⚖️پیروزی بدون تحول داخلی، توهم سیاسی است
در شرایط کنونی جهان، سیاست را نمی‌توان به تصمیمات تاکتیکی یا تقابل‌های صرفاً خارجی تقلیل داد. هر راهبرد موفق، بازتاب مستقیم ساختار اقتصادی، اجتماعی و طبقاتی درون کشور است. تلاش برای غلبه بر «غرب» بدون دگرگونی‌های بنیادین در ساختار قدرت، اقتصاد و مناسبات اجتماعی، رویکردی غیرواقع‌بینانه و ایده الیستی است.

🏴 تناقض راهبردی نظام سرمایه‌داری
نمی‌توان با حفظ همان الگوی اقتصادی–سیاسی‌ای که بر منطق سرمایه‌داری جهانی استوار است، به مقابله مؤثر با هژمونی آن پرداخت. استفاده از ابزارها، قواعد و ارزش‌های نظام بورژوایی برای شکست همان نظام، به بن‌بست راهبردی می‌انجامد. استقلال واقعی با تقلید از مدل مسلط جهانی به دست نمی‌آید.

🔥 مبارزه طبقاتی؛ واقعیتی زنده
انکار تضادهای طبقاتی، تغییری در واقعیت اجتماعی ایجاد نمی‌کند. تاریخ نشان داده است که سیاست همواره میدان تقابل منافع متضاد بوده است. حذف این واقعیت از گفتمان عمومی، به سود اقلیت‌های صاحب قدرت و به زیان اکثریت جامعه تمام می‌شود. جامعه‌ای که تضادهایش حل نشود، ناگزیر دچار بحران و بی‌ثباتی خواهد شد.

🏛️ دموکراسی صوری در برابر حاکمیت مردمی
دموکراسی بورژوایی، زمانی که به مشارکت واقعی مردم و کنترل اجتماعی قدرت منجر نشود، به پوسته‌ای بی‌محتوا تبدیل می‌شود. انتخابات غیرشفاف، تمرکز رسانه و نفوذ سرمایه، نهادهای سیاسی را از نمایندگی اراده عمومی تهی می‌کند و آن‌ها را ابزار تثبیت نظم موجود می‌سازد.

💣 بحران ساختاری سرمایه‌داری جهانی
نظام سرمایه‌داری با مجموعه‌ای از بحران‌های هم‌زمان- تشدید نابرابری، جنگ‌های اقتصادی، تحریم‌ها، میلیتاریسم، تضعیف حقوق بین‌الملل، شکاف در بلوک‌های قدرت و احیای گرایش‌های فاشیستی- روبه‌روست که پیامد مستقیم منطق سود و انباشت‌اند.

🚩 سوسیالیسم؛ ضرورت تاریخی آینده
در چنین شرایطی، سوسیالیسم نه یک شعار آرمان‌گرایانه، بلکه ضرورتی تاریخی است. بدون عدالت اجتماعی، مالکیت عمومی و قدرت واقعی مردم، نه استقلال پایدار ممکن است و نه امنیت و پیشرفت. آینده بدون تغییرات ریشه‌ای ساخته نخواهد شد.




خطر- خطر: در غیاب چپ و طبقه کارگر در رهبری خیزش ها،  نیروهای راست و وابسته به امپریالیسم- صهیونیسم می توانند رهبری اعتراضات را به دست گیرند

🟥

⚠️انباشت بحران؛ پیش‌شرط‌های فروپاشی
جمهوری اسلامی با فروپاشی سیاسی روبه‌روست. بحران اقتصادی عمیق، تورم مزمن، سقوط ارزش پول ملی، فساد ساختاری و فرسایش زیرساخت‌ها، پایه‌های حکمرانی را تضعیف کرده‌اند. فشار اقتصادی دیگر محدود به اقشار فرودست نیست و تقریباً همه طبقات اجتماعی را دربر گرفته است.

🧱 شکاف در نخبگان و زوال حکمرانی
قدرت به‌شدت متمرکز شده و حذف یا حاشیه‌نشینی مدیران حرفه‌ای، بدنه اجرایی کشور را از نظام جدا کرده و توان تصمیم‌گیری مؤثر را کاهش داده است. هم‌زمان، گسترش نفوذ اقتصادی نهادهای نظامی، ائتلاف‌های سنتی میان لایه های گوناگون بورژوازی انگلی را ضعیف کرده است.

جامعه معترض و ائتلاف نارضایتی‌ها
در سطح جامعه، ائتلافی ناهمگون اما گسترده شکل گرفته است: کارگران، زنان، طبقه متوسط، اقلیت‌های قومی و حتی بخش‌هایی از بازار. مطالبات مشترک آن‌ها حول محور معیشت، کرامت، آزادی و پایان ریاکاری قدرت می‌چرخد. افشای فساد و سبک زندگی اشرافی وابستگان حاکمیت، شکاف حاکمیت–ملت را عمیق‌تر کرده است.

🌍 روایت جدید و تغییر افق سیاسی
روایت مسلط اجتماعی دیگر مذهبی نیست، بلکه بر اقتصاد، منافع ملی، آزادی و رهایی از ماجراجویی‌های خارجی تأکید دارد. مشروعیت سیاسی و ایدئولوژیک نظام از بین رفته است.

🚨 عدم شرایط مناسب ذهنی
اگر نیروهای چپ متحدا نتوانند طبقه کارگر را سازمان‌دهی کرده و مطالبات اجتماعی را به رهبری سیاسی تبدیل کنند، خلأ قدرت ایجاد خواهد شد. در چنین شرایطی، این خلأ نه به دموکراسی مردمی، بلکه موجب اقتدار نیروهای راست و وابسته به امپریالیسم و صهیونیسم می شود که میتوانند رهبری اعتراضات را مصادره کنند.

⚖️ بزنگاه تاریخی
کشور به نقطه‌ای رسیده که بقای نظم موجود تنها بر زور متکی است. آینده سیاسی وابسته به این است که آیا نیروی متحد چپ با شرکت فعال در اعتراضات می توانند با بسیج طبقه کارگر رهبری خیزش ها را به دست می گیرند، یا نه.




پرخاشگری بی‌پرده امپریالیسم آمریکا در آینه کوری «چپ» میانه!

مقاله ۴۱/۱۴۰۴
۲۱ دی ۱۴۰۴، ۱۱ ژانویه ۲۰۲۶

کارلوس رون دیپلمات پیشین ونزوئلا در آمریکا: «بزرگ‌ترین تهدید برای آینده‌ای سوسیالیستی، امپریالیسم آمریکاست» (اخبارروز ۱۶ دی ۱۴۰۴)

پیش‌گفتار

در نیمه‌شب ۳ ژانویه ۲۰۲۶، پیش‌آمدی سرنوشت‌ساز در دل آمریکای لاتین رخ داد که نقشه‌های امپریالیستی ایالات متحده در سده بیست‌ویکم را برای همگان آشکار ساخت: یورش نظامی در کاراکاس که در پی آن «نیکلاس مادورو»، رییس‌جمهور قانونی ونزوئلا، به همراه همسرش، به دست نیروهای آمریکایی گرفتار شدند. امپریالیسم آمریکا امروز به جایی رسیده که برای نگه‌داری چیرگی رو به کاستی خود، به زور بی‌پرده رو می‌آورد.

یورش به‌ونزوئلا و نقشه‌های سرنگونی نیکلاس مادورو، یک واکنش شتابزده نیست، بل‌که بخشی از یک راهبرد سنجیده برای بازسازی چیرگی بی‌چون‌وچرای ایالات متحده بر جهان است؛ راهبردی که دست‌کم دربرگیرنده چهار هدف است. یک- دستیابی به سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی ونزوئلا دو- خواهان زنده‌کردن «دکترین مونرو» (Monroe Doctrine) و خاموشی نواهای ضدامپریالیستی و انقلابی در آمریکای لاتین سه- نیرومند‌کردن جایگاه خود در شرایط جهان چندقطبی امروز و تلاش برای برپایی دوباره جهان تک‌قطبی به رهبری امریکا چهار- به‌دور‌کردن اندیشه مردم (افکار عمومی) امریکا از چالش‌های فراوانی که با آن روبرو هستند.

در این نگرش، ونزوئلا تنها یک هدف ساده نیست، بل‌که نقطه‌ای کلیدی در یک نبرد جهانی برای ریخت‌دهی آینده‌ی ساز‌وکار بین‌المللی به شمار می‌رود. این دست‌یازی آشکار که حتا زیر نام فریبنده‌ای چون «دموکراسی» نیز آراسته نشده بود، پرده از واقعیتی هولناک برداشت: ابرقدرتی که با شعارهای حقوق بشری جهان را می‌فریبد، اکنون در سایه‌سار سده بیست‌ویکم، برتری و چیرگی خود را با زبانه‌های شمشیر فراهم می‌سازد.

بی‌پردگی این رخداد، نه‌تنها توفانی ژئوپلیتیک را در قاره آمریکا برخواهد انگیخت، بل‌که پرسش‌هایی بنیادین را پیش روی نهادهای بین‌المللی، اصل حاکمیت ملی، و آینده جنبش‌های پیشرو و ضدامپریالیستی جهان گذاشته است. اکنون زمان آن فرا رسیده است که وجدان جهانی در دادگاه تاریخ به داوری بنشیند.

این نوشتار از یک‌سو، با پی‌گیری الگوی پیوسته دست‌یازی‌های ایالات متحده از جنگ سرد تا امروز، سرشت سامانمند و امپریالیستی این کنش‌ها را آشکار می‌سازد. از سوی دیگر، با پیوند زدن رخدادهایی در ونزوئلا، گرینلند، خاورمیانه و آسیا، که جدا از هم به چشم می‌خورند، نشان می‌دهد که چگونه این‌ها، جلوه‌های گوناگون یک منطق یگانه‌ی جهانی برای نگاه‌داری چیرگی رو به افت هستند. نوشتار همچنین با نقد درونی گفتمان «چپ» میانه‌رو، به واکاوی سستی‌های راهبردی و کج‌یی‌های واکاوانه می‌پردازد که به شکل‌گیری یک جبهه‌ی یکپارچه و کارساز ضدامپریالیستی ضربه می‌زند.

ونزوئلا: نمونه‌ای آشکار از پرخاشگری بی‌پرده امپریالیسم

یورش ژانویه ۲۰۲۶ گواه آن است که اکنون ایالات متحده حتا نیازی به پنهان‌سازی آماج‌های امپریالیستی خود نمی‌بیند. دونالد ترامپ و دولت وی بی‌پرده، کنترل بر نفت و اقتصاد ونزوئلا را انگیزه اصلی خود برای انجام این یورش برشمرده‌اند. این پذیرش آشکار «دگرگونی رژیم» چون یک ابزار سیاست خارجی، گام به مرحله‌ای نوین از امپریالیسم برهنه را نوید می‌دهد، مرحله‌ای که در آن چهره بند حقوق بشری و دموکراسی‌ساز پیشین، یک‌سره فرو می‌ریزد و چهره راستین امپریالیسم با ریخت زورِ آشکار می‌شود.

دست‌درازی نظامی ایالات متحده در ونزوئلا، رویدادی تک‌افتاده و بی‌همانند نیست، بل‌که حلقه‌ای از زنجیره تاریخی دست‌یازی این کشور در نیم‌کره غربی است. از کودتای گواتمالا و شیلی تا یورش به پاناما و دست‌یازی در نیکاراگوئه، این ابرقدرت شمالی برای دهه‌ها از هر ابزاری – چه نظامی، اقتصادی و چه سیاسی – برای پایدار کردن سرکردگی خود در این منطقه بهره برده است.

این دست‌کاری‌ها و دست‌یازی‌ها در بررسی پایانی، در خدمت پایدارسازیِ انباشت سرمایه برای هم‌پیمان‌های بزرگِ کارتل‌های فراملیتی و مالی‌گرای ایالات متحده است. گرفتاریِ و بحران ساختاری سرمایه‌داری انحصاری-امپریالیستی—که با آهنگ‌های سودِ رو به کاهش و کاستیِ سودبخشی صنعت در متروپول روبه‌روست—آن را به پیشرویِ تند و پیوسته به کشورهای پیرامونی برای دست‌یافتن به مواد خام ارزان، نیروی کار، بازارهای تازه و فرصت‌های سرمایه‌گذاری می‌کشاند. ونزوئلا با اندوخته‌های بزرگ نفت، تنها یک «کشور هدف» نیست؛ بل‌که جایگاهی کلیدی در زنجیره انباشت جهانی سرمایه است که چیرگی بر آن، هم گرفتاریِ انرژی را در کوتاه‌مدت کاهش می‌دهد و هم دست‌افزاری ژئوپلیتیک برای فرمانبردار کردن آمریکای لاتین و هم برای کم‌توان کردن رقیبان نظامی-اقتصادی مانند چین پدید می‌آورد.

خواست بنیادین این سیاست، فرای از به‌دست‌گیری سرچشمه‌های انرژی، ضربه به قدرت‌های رقیب، به ویژه چین، و جلوگیری از استواری پیوندهای راهبردی میان کشورهای در حال رشد است. برای همین، تنها چند روز پس از این رویداد، امپریالیسم آمریکا به تانکرهای نفتی روسیه که از ونزوئلا می‌آمدند یورش برد. گارد ساحلی و نیروهای ویژه آمریکا روی کشتی پیاده شدند، کارکنان آن را دستگیر کردند و کشتی را به یک بندر آمریکایی بردند. این یورشِ برنامه‌ریزی‌شده در آبراه‌های دورافتاده، تنها برای دستیابی به نفت نبود؛ نمایشی از قدرت بود تا به مسکو و همه‌ی دنیا یادآوری کند که نیروی دریایی ایالات متحده در هر نقطه‌ای از کره‌ی زمین می‌تواند دست به چنین کارهایی بزند.

درست به همان شیوه، مانورهای ستیزه‌جویانه‌ی ناوگان‌های آمریکایی در نزدیکی آب‌های اسکاتلند و دریای بارنتز، نه پاسخی به خطر روسیه، که بخشی از همان نمایش قدرتِ خام و خودنمایی امپریالیستی است. هدف، کاربرد زور برای نشان‌دادن این سخن است که تنها آمریکا می‌تواند قانون‌های جهانی را به دلخواه در هر آبراهی زیر پا بگذارد و هر کشتی — از تانکر نفتی روسی تا ناوچه‌ای چینی — را که بخواهد پس از بازرسی به لنگر بکشاند.

آمریکای لاتین در این سنجه جایگاهی بنیادین دارد و ونزوئلا به‌مانند نمادی از یک الگوی گزینه‌ای برای پیشرفت و کشورداری مردمی (با همه‌ی کاستی‌ها و کژروی‌ها مانند اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی)، در کانون این یورش جای گرفته است. در باره ونزوئلا نیز، بهانه‌های تراشیده‌شده «پیکار با مواد مخدر» و «پشتیبانی از دموکراسی»، چیزی فرای پوششی زیباسازی‌شده برای دستیابی به سرچشمه‌های سرشار نفتی و معدنی این کشور و برتری جایگاه خود در جهان چندقطبی نبوده‌ و نیست.

واکنش جامعه جهانی با نکوهش‌های گسترده از سوی چین، روسیه و بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین همراه شد. با این همه، شورای امنیت سازمان ملل متحد زیر سایه وتوی ایالات متحده، از کنش بازماند. این رویداد، موجی از نگرانی را در دیگر کشورهای مستقل منطقه مانند کوبا و نیکاراگوئه برانگیخته است؛ کشورهایی که به درستی، خود را آماج یورش امپریالیسم امریکا در آینده می‌بینند.

گرینلند، بخشی از راهبرد کلان ایالات متحده برای برترسازی جایگاه خود در جهان چندقطبی

همزمان با گسترش یورش نظامی در ونزوئلا، ایالات متحده از نقشه‌های استراتژیک خود برای سرزمین گرینلند و قطب شمال سخن گفته است. برجستگی گرینلند، با ویژگی‌هایی مانند پایگاهی نظامی بی‌همتا، سرچشمه‌های معدنی و طبیعی، گذرگاه برجسته در راه‌های بازرگانی و امنیتی قطب شمال، برای واشنگتن روشن است. خواست آشکار دولت ترامپ برای خرید این سرزمین و یا به‌دست‌گیری آن با یورش نظامی – گامی بی‌پیشینه در روابط بین‌المللی نوین – به روشنی نشان می‌دهد که ایالات متحده همه نیمکره باختری را قلمرو ویژه خود می‌داند. با این کار امپریالیسم امریکا می‌تواند از بهره‌برداری روسیه و چین از این راه دریایی جلوگیری کند و به شکوفایی جهان چندقطبی ضربه کارایی بزند و آن را در هم بریزد.

گرینلند نمونه‌ای گویا از انجام همان منطق چیرگی است که بر رفتار امپریالیسم آمریکا در آمریکای لاتین فرمان می‌راند: کنترل سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی و راهبرد کلان علیه جهان چندقطبی، نابودی حق فرمانروایی ملی و خواست مردم بومی. آمیختن آمادگی نظامی روزافزون با فشار سیاسی و اقتصادی، بازتاب همان الگویی است که در ونزوئلا به کار گرفته شد و سرشت درونی یک امپریالیسم جهانی بی‌پروا را هویدا می‌سازد.

تازش آشکار به ونزوئلا تنها یک بحران منطقه‌ای نیست، بل‌که هشداری برای سامان جهانی است. این رویداد به روشنی نشان می‌دهد که ایالات متحده آماده است تا از همه ابزارهای نظامی، اقتصادی و سیاسی خود برای ترس‌افکنی و رام کردن هر کشوری که در برابر منافع آن بایستد، بهره برد. هیچ تردیدی نیست که بازگوییِ چندباره‌ی ترامپ درباره‌ی این‌که «تنها آمریکا توان انجام چنین کاری را دارد»، برای ترساندن سیاست‌مداران “شورشی”ی است که هنوز سرسپرده‌ی امپریالیسم آمریکا نشده‌اند. آمریکا برای رسیدن به این خواست‌، شبکه‌ای هماهنگ از فشارهای اقتصادی، بندوبست‌های ناتوان‌کننده، کارزارهای براندازی و همدستی با نیروهای دست‌راستی تندروی در این کشورها را به کار گرفته است.

دونالد ترامپ نمودی از قدرت امپریالیستی آمریکاست که سیاست‌های او بر پایه برتری‌خواهی مطلق و نادیده‌گرفتن مرزهای جهانی استوار است. قانون‌ها و نهادهای بین‌المللی، مانند سازمان ملل و دادگاه بین‌المللی کیفر، ابزارهای فشار بر کشورهای مستقل شده‌اند. پیمان‌شکنی‌های آشکار ترامپ، نمایشی از چیرگی و برپاساختن سلسله‌مراتب قدرت است. این روش، گونه‌ای از فاشیسم امپریالیستی است که از بایکوت، گرفتاری اقتصادی، فشار دیپلماتیک و برتری نظامی برای گستراندن چیرگی خود بهره می‌گیرد.

این رویداد نشان می‌دهد که ایالات متحده هرگاه که منافع راهبردی خود را در خطر ببیند، به آسانی می‌تواند هنجارهای جهانی و اصل فرمانروایی دولتی را نادیده بگیرد. این رهیافت، فضایی ناپایدار و خطرخیز پدید می‌آورد که در آن کشورهای مستقل باید پیامدهای پایداری در برابر چیرگی آمریکا را با دست‌بند بسنجند. دست‌درازی به ونزوئلا و ربودن رییس‌جمهور آن، پیامی هشدارآمیز به دیگر کشورهایی مانند ایران است که هنوز از استقلال کم‌و‌بیش سیاسی برخوردار هستند.

وظیفه ”چپ” جهانی

پرخاشگری بی‌پرده‌ی امپریالیسم، بیش از آن‌که نمایانگر توانمندی باشد، نشانه پریشانی و ترس یک چیرگی فرومایه است که کاستی خود را حس می‌کند. ایستادگی در برابر این یورش تنها یک واکنش سیاسی نیست، بل‌که ریشه در یادمانی تاریخی و فرهنگی دارد که سده‌ها پیکار ضداستعماری را در خود نگاه داشته است. انقلاب بولیواری، همانند دیگر نمونه‌های رهایی‌بخش در این سرزمین، نشان داده که همبستگی توان مردمی، فرمانروایی ملی و همدستی منطقه‌ای می‌تواند در برابر فشارهای برون‌مرزی پایدار بماند.

رویارویی با این امپریالیسم نوفاشیستی، به پایداری کنشگرانه، هم‌آوازی سیاسی و همبستگی جهانی نیاز دارد. پاسداری از ونزوئلا و دیگر کشورهای مستقل، به معنای پاسداری از حق مردمان برای گزینش سرنوشت خویش است. پایداری و نگهبانی از فرمانروایی ملی، یگانه راه رویارویی با چیرگی و زورگویی فرمانروایی‌های بزرگ است.

از دیدگاه راهبردی، ”چپ” باید از «برهنگی» آماج‌های امپریالیستی ایالات متحده هم‌چون انگیزه‌ای برای آگاهی‌بخشی در باره امپریالیسم و کنش بر ضد دستیابی امپریالیسم به هدف‌های خود  بهره ببرد. این تنها یک نبرد منطقه‌ای نیست، بل‌که یک پیکار جهانی ضدامپریالیستی و چیرگی‌ستیزانه است که آمریکای لاتین، جنوب آسیا، قطب شمال و خاورمیانه را در بر می‌گیرد.

ازاین‌رو، پیکارِ کارآمد با امپریالیسم جهانی نمی‌تواند از پیکار با سرمایه‌داری جدا شود. «چپِ» راستین باید پرده‌برداری از آرایش‌های اقتصادیِ امپریالیسم—از بنیادهای پولیِ فرامرزی مانند صندوق پول جهانی و بانک جهانی که کشورها را بدهکار و وام‌بند می‌کنند، تا انحصارهای چندملیتی که چپاول می‌کنند—را با پیکار علیه دست‌یازی نظامی و براندازی درهم بیامیزد. وظیفه، تنها نکوهشِ زور نیست؛ بل‌که آشکار ساختنِ رشته‌ی پیوسته‌ی بهره‌کشی، از کارگرِ معدن در گرینلند و دهقان در آمریکای لاتین تا مصرف‌کننده در کلان‌شهرِ متروپل، که ارزش افزوده‌ی آن به دست سرمایه انحصاری چنگ انداخته می‌شود، است.

کنش‌های بی‌پرده آمریکا، به جنبش ”چپ” زمینه‌ای نیرومند تاریخی برای گردهمایی می‌بخشد. تازش آشکار، چهره راستین امپریالیسم را بی‌پوشش می‌کند و خاکی بارور برای نبرد چیرگی‌ستیزانه و ضدامپریالیستی فراهم می‌سازد. ”چپ” اکنون این فرصت را دارد که همبستگی جهانی را استوارتر کند، جنبش‌های صلح و اجتماعی را به میدان آورد و سیاستی روشن در پشتیبانی از دولت‌های مستقل برگزیند.

یک چالش ویژه را می‌توان در پیوند با ”چپ” میانه‌رو اروپا شناسایی کرد. این خطر هست که نیروهای میانه‌رو اروپا از آن‌جایی که که اتحادیه اروپا و نهادهای غربی را بهتر از امریکا می‌دانند، ناخواسته با دوری از امپریالیسم امریکا به نیرومندی امپریالیسم اروپایی بپردازند. از این رو، استوارسازی خط مستقل ضدامپریالیستی با پافشاری بر حق مردم کشورهای اروپا برای گزینش سرنوشت خویش و آزاد از بند وابستگی به هر سیستم امپریالیستی، بسیار برجسته است.

کوری ”چپ” میانه ایران در برابر پرخاشگری‌های امپریالیسم

در پی رویدادهای تازه جهانی، این واقعیت که برخی گروه‌های ”چپ” هنوز مقوله امپریالیسم را هم‌چون پدیده‌ای زنده نمی‌پذیرند، لغزشی بنیادین در اندیشه و رویکرد سیاسی است. ربودن نیکلاس مادورو در ونزوئلا، کوشش برای چیرگی راهبردی بر گرینلند، ترساندن پیاپی ایران به یورش نظامی، تازش‌های نظامی رژیم صهیونیستی در غزه، نمونه‌های بیشماری از چگونگی کنش‌های نیروهای امپریالیستی و صهیونیستی از راه زور نظامی، فشار اقتصادی و نفوذ سیاسی هستند.

کنش آمریکا در ونزوئلا، که در آن رییس‌جمهور مادورو و همسرش ربوده شدند، نمونه‌ای بی‌پرده از چهره راستین امپریالیسم است. گفتار بی‌پرده دولت دونالد ترامپ که خواست، دستیابی به نفت و دگرگونی رژیم است، هیچ جای تردیدی و گمانی بازنمی‌گذارد که ما با کنشی آگاهانه، برنامه‌ریزی‌شده و در راستای چیرگی‌خواهی روبرو هستیم.

”چپ”‌هایی که امپریالیسم را نادیده می‌گیرند، شاید بخواهند این رویداد را هم‌چون «کشمکشی درونی در آمریکا» یا «رویدادی تک‌افتاده» بازگو کنند. آنان آگاهانه یا ناآگاهانه، پایداری تاریخی این الگو را نادیده می‌گیرند: از کودتا در ایران در سال ۱۹۵۳، دوبخشی کردن کره در سال ۱۹۵۳، کودتا در گواتمالا در سال ۱۹۵۴، سرنگونی سوکارنو در اندونزی (۱۹۶۵–۱۹۶۷)، کودتا در شیلی در سال ۱۹۷۳، جنگ ویتنام (۱۹۵۵–۱۹۷۵)، پشتیبانی از مارکوس آدمکش در فیلیپین (۱۹۶۵–۱۹۸۶)، و سرنگونی و دستگیری ژنرال مانوئل نوریگا، دست‌نشانده پیشین امریکا، در پاناما در سال ۱۹۸۹؛ تا درگیری‌های پسین در عراق و سوریه.

ایالات متحده آمریکا در دو دهه‌ی آغازین سده‌ی بیست‌ویکم، پایگاه‌های رزمی گسترده‌ای را در خاورمیانه پایه‌ریزی کرد. این فرآیند با یورش به افغانستان در سال ۲۰۰۱ در پی رویدادهای یازدهم سپتامبر آغاز گشت و با تازش به عراق در ۲۰۰۳ و برانداختن صدام حسین دنباله یافت. در سال ۲۰۱۱، واشنگتن در چهارچوب کوشش‌های ناتو، در درگیرشدن رزمی علیه دولت قذافی در لیبی نقشی برجسته‌ای بازی کرد. سرانجام، از ۲۰۱۴ به پس، یورش‌های هوایی آمریکا در سوریه، آغازگر پرخاشگری تازه‌ای شده بود.

همزمان با تازش‌های نظامی در آمریکای لاتین، ایالات متحده تمرکز خود را بر گرینلند و قطب شمال فزونی داده است. دسترسی به راه‌های ترابری قطب شمال، این سرزمین را به نقطه‌ای کلیدی در منطق امپریالیستی و علیه چین و روسیه بنیان‌گذاران بریکس، دگرگون کرده است.

رخدادهایی چون تازش‌های پیاپی نظامی ارتش فاشیستی اسرائیل به غزه نشان می‌دهد که چیرگی‌خواهی صهیونیسم همواره از پشتیبانی اتحادهای جهانی، مانند امپریالیسم ایالات متحده و اروپا، برخوردار است. بخشی از ”چپ” که انگاره امپریالیسم را نمی‌پذیرد، شاید این رویارویی را «کشمکش بومی مذهبی یا قومی» بازگو کند، بی‌آنکه الگوی کلانِ امپریالیستی و پشتیبانی از دولت‌های پرخاشگر را دریابد.

این لغزشِ بررسی ریشه در یک بینش و ایدئولوژی لایه‌های میانیِ جامعه دارد که تضاد اصلی و ناسازگاریِ بنیادینِ روزگار ما را در رویاروییِ «مردم‌سالاری» و «خودکامگی» به شکلی گسسته و جدا از بستر طبقاتی و امپریالیستی می‌بیند. از این دیدگاه، امپریالیسم جهانی نه به‌سانِ ساختار اقتصادی-نظامی سرمایه‌داری انحصاری درهم‌تنیده در دولت‌های امپریالیستی، بل‌که به‌گونه‌ی یک «قدرت مدنی» انگاشته می‌شود که می‌توان با آن «دادوستد» داشت. این نگرش، سرشتِ جنگی و بهره‌کشانه‌ی درونیِ امپریالیسم را نادیده می‌گیرد و به جای بررسیِ ماتریالیستی، به داستان‌پردازی‌های اخلاق‌گرا و ایده‌آلیستی درباره‌ی سیاستِ جهانی پناه می‌برد.

به آن‌هایی که هر تازش و یورش امپریالیسم و صهیونیسم را جداگانه بررسی می‌کنند، باید گفت این نگرش نه تنها ساده‌انگارانه است، که زیانبار نیز هست. چنین جداسازی‌هایی منطق نظامی امپریالیسم را نادیده می‌گیرد. این کوریِ دید به پراکندگی، ناتوانی و افتادن در دام میانه‌رویِ ناب می‌انجامد. نیروهای میانه‌رو که به سخن‌های اتحادیه اروپا، نهادهای غربی و امپریالیسم امریکا باور دارند، به نادیده‌گرفتن خطر آن برای میهن ما، یک‌پارچگی و همبستگی آن می‌پردازند.

این بی‌کنشی و نادیده گرفتن آماج‌های امپریالیسم در میان ”چپ” میانه، جای تهی بزرگی در فضای سیاسی هنگام رویارویی کنونی توده‌ها با جمهوری اسلامی پدید می‌آورد. هنگامی که گروه‌هایی ”چپ” میانه با نادیده گرفتن یا کوچک‌شمردن سرشت امپریالیستی کنش‌های آمریکا، از واکاوی ژرف و رویارویی اصولی با آن خودداری می‌کنند، در عمل میدان را برای روایت‌های ساده‌انگارانه و خطرناک دیگر بازمی‌گذارند. در این میان، نیروهایی مانند رضا پهلوی و هواداران شاهنشاهی‌خواهان، هنگامی که گفتمان ضدامپریالیستی را نمی‌شنوند، با بهره‌گیری از ناخرسندی‌های درونی، خود را در برابر جمهوری اسلامی نیرومند و بدون رقیب می‌بینند.

گفتمان شاهنشاهی‌خواهان بیش‌تر بر این پایه می‌چرخد که ایالات متحده یا ناتو توانایی و بایستگی دارند تا با یک «یورش انسان‌دوستانه» جمهوری اسلامی را براندازند و سامان سیاسی دلخواه خود را برپا کنند. آنان امپریالیسم را یک پدیده «رهایی‌بخش» و ابزار دستیابی به آرمان‌های سیاسی خود می‌دانند. هنگامی که ”چپ” با خاموشی یا واکاوی سرگشته در برابر کنش‌هایی امپریالیستی امریکا واکنش نشان می‌دهد، در عمل این گفتمان یاوه را نیرو می‌بخشد که «آمریکا می‌آید تا مردمسالاری بیاورد».

نداشتن مرز روشن “چپ” میانه با امپریالیسم و هدف‌های آن در میهن ما، دو پیامد ناگوار در پی دارد:

۱. خاموشی و یا کم‌نگری ”چپ” در برابر یورش آشکار به حاکمیت ملی کشورها، کنش‌های نظامی امپریالیسم علیه ایران را از یک تابوی خطرناک بیرون می‌آورد و آن را در گفتار همگانی به یک «گزینه» دگرگون می‌سازد.

۲. هنگامی که ایستادگی در برابر شرایط کنونی، از یک چارچوب خودبنیاد و ضدامپریالیستی نیرومند بی‌بهره باشد، گفتمان نیروهایی که آشکار یا نهان خواستار پشتیبانی بیگانه هستند، گیراتر می‌نماید و پذیرش‌بخشی به آلترناتیوهای وابسته را آسان می‌کند.

در این میان، یک پندارِ هولناک و گمراه‌ساز نیز از زبان برخی‌ها که شاهنشاهی‌خواه هم نیستند، در این خیزش‌های کنونی شنیده می‌شود: امیدی کم‌رنگ یا آرزویی نهان به رخدادِ یک تاختِ جهان‌خوارانه به ایران، با این باورِ ناراست که گویا رهایی از چنگ رژیم ولایت فقیه را می‌توان از راه یورش و سپاه‌کشی نیروهای بیگانه به دست آورد. هدف امپریالیسم، پیگیری منافع و چیرگی خویش است، نه رهایی و نجات مردمان. منش آن، منش بهره‌کشی و فرمان‌رانی است، نه دادگری و بخشندگی.

تاریخ زنده و خونین دو دهه‌ی گذشته‌ی جهان، گواهی روشن بر این حقیقت تلخ است. یورش جنگی آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ و چیرگی بر افغانستان، نه تنها بذر مردم‌سالاری و آزادی را نیفشاند، بل‌که آن سرزمین‌ها را به پرتگاه فروپاشی، جنگ‌های درونیِ بی‌پایان، ترس و نگرانی از آینده، و برپایی دولت‌های دست‌ساخته و وابسته کشاند.

تجربه‌ی رنج‌بار حزب کمونیست عراق در این زمینه، نمادی درس‌آموز و هشداردهنده برای همه‌ی نیروهای ”چپ” و پیشرو است. این حزب که پیش از یورش سال ۲۰۰۳، در دام این فریب افتاده بود که گویا فروریختن دیکتاتوری صدام حسین می‌تواند به بهای همکاری با نیروهای بیگانه پذیرفتنی باشد، سال‌ها پس از آن با واقعیتی تلخ‌تر از هر گمان روبه‌رو شد. سامان سیاسی برخاسته از امپریالیسم و ساخته‌ی دست مهندسان جهان‌خوار، چنان ساختاری وابسته، رانت‌خواره، قوم‌گرا از کار درآمد که حزب کمونیست عراق، حتا در فضا “آزاد” انتخاباتی، در دوره‌های گوناگون در آن شرکت نکرد.

این فرجام ناخسته، آینده‌ی ناگزیر هر جنبش، حزب یا جایگزینی خواهد بود که چشم‌انداز خود را نه در تکیه بر توده‌های مردم و پیکارِ مستقلِ طبقاتی، که در چشم‌دوختن به معجزه‌ی موشک‌ها و بمب‌افکن‌های بیگانه بجوید. تکیه بر جهان‌خواری برای برانداختن یک دیکتاتوری، تنها به جایگزینی یک زندان با زندانی دیگر، با نگهبانانی بیرونی و پیچیده‌تر می‌انجامد. همان‌گونه که کارلوس رون، دیپلمات پیشین ونزوئلا در آمریکا، پس از تازش امپریالیسم به حاکمیت ملی کشورش گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند کشور خود را دوست داشته باشد و همزمان از دخالت خارجی استقبال کند؛ این یک تناقض آشکار است» (اخبار روز – ۱۶ دی ۱۴۰۴).

پس این کوری واکاوانه تنها یک خطای دیدگاهی ناب نیست؛ یک ناکامی راهبردی است که هزینه آن را مردمان کوچه و بازار در میدان رویارویی با پیامدهای ناگوار یک تازش یا وبال گردن کردن یک دولت دست‌آموز خواهند پرداخت. کاربرد یک سیاست ضدامپریالیستی، یا دست کم سیاستی که ضد دست‌کاری و مهره‌چینی آمریکا در خیزش‌های کنونی ایران است، اکنون بیش از هر زمان دیگری برجستگی یافته است. هنگامی که مایکل روبین، پژوهشگر ارشد اندیشکده «امریکن اینترپرایز» و رایزن پیشین پنتاگون در باره‌ی چالش‌های خاورمیانه، می گوید که ترامپ می‌تواند — و به گمان بسیار دوست دارد که— فرمان حاکمیت ایران را به دست آقای روحانی بسپارد، آن‌گاه ما به ژرفای نقشِ  ویرانگری که آمریکا در شرایط کنونی ایران بازی می‌کند، پی می‌بریم.

کارِ تاریخیِ ”چپ” راستین، شکستن این چرخه‌ی نادرست است: پیکاری دو سویه که هم‌زمان با دیکتاتوری درونی و با برنامه‌ی امپریالیسم بیرونی درمی‌افتد، و راه رهایی را تنها در اراده و سازمان‌یابی خود مردم می‌جوید.

ازاین‌رو، راهِ جایگزینِ راستین نه بازگشتِ خیالی به یک سرمایه‌داری انسانی و ملی (که در سامانه‌ی امپریالیستی امروز شدنی نیست) و نه گردن‌نهادن به یک نیروی امپریالیستی دیگر است؛ بل‌که پیش‌بردِ یک برنامه‌ی ملی-دموکراتیک ضدامپریالیستی است. این برنامه باید برچیدنِ بدهی‌های بیرونیِ بهره‌کشانه، ملی‌سازی صنعت استراتژیک و سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی راهبردی زیرِ بازرسی مردم‌سالارانه‌ی کارگران و توده‌های رنج و لایه‌های میانی، را دربر گیرد. شکستِ امپریالیسم نه با جابه‌جاییِ یک سالار با سالاری دیگر، بل‌که با فراتر رفتن از خودِ سامانه‌ی سرمایه‌داری جهانی به‌دست خواهد آمد.

پایان سخن

کنش نظامی آمریکا در ونزوئلا و آرمان‌های گسترش‌خواهانه آن در گرینلند آشکار می‌سازد که امپریالیسم امروز با زورِ بی‌پرده و بی‌آنکه روبند دیرینِ دموکراسی و حقوق بشر بر چهره زند، به پیش می‌تازد. این رویدادها پیامی روشن به منطقه و جهان می‌فرستند و چشم‌اندازی نو پدید می‌آورند که در آن کشورهای مستقل ناگزیرند در میان پایداری برای زنده‌ماندن و ایستادگی در برابر چیرگی گام بردارند.

برای جنبش ”چپ”، این چشم‌انداز هم رنج‌آور است و هم توانمندساز. رنج آن در پرهیز از درغلطیدن به راهبردهای میانه‌روانه‌ای نهفته است که سرکردگی امپریالیستی غرب را می‌پذیرند. توانمندی آن در گردآوردن جنبش‌های ضدامپریالیستی، استواری‌بخشی به همبستگی جهانی و پاسداری بی‌پرده از حق مردمان برای گزینش سرنوشت خویش جای دارد.

تازش‌های بی‌پرده — مانند ربودن مادورو، چیرگی‌جویی در گرینلند، خطر یورش بر ایران و کشتار ارتش فاشیستی اسرائیل به غزه — چهره خام و بی‌پیرایه امپریالیسم را نمایان می‌سازد. گروه‌های ”چپ”‌گرایی که انگاره امپریالیسم را هم‌چون یک چهارچوب کلیدی در واکاوی جهان نمی‌پذیرند، نمی‌توانند این کنش‌ها را بی‌آنکه واقعیت را بپیچانند بررسی کنند. این نابینایی، راهبردهای ضدامپریالیستی را سست می‌کند، به یورشگران مشروعیت می‌بخشد و همبستگی جهانی را می‌فرساید.

اگر ”چپ” بر آن است که کارا بماند، تنها یک راه پیش رو دارد: درهم‌آمیزی نبرد علیه دیکتاتوری ولایت فقیه و اقتصاد سرمایه‌داری- نئولیبرالیستی آن و پیکار ضدامپریالیستی. هر راه دیگر، شکستی اندیشه‌ای و سیاسی است — بن‌بستی که به سود امپریالیسم و ولی فقیه است که توان ایستادگی را می‌زداید. رهایی راستین، زاده‌ی اراده‌ی گردهمایی و سازمان‌یابی و بسیج مستقل مردم است، نه پیشکش امپریالیسم یا دادوستد با بهره‌کشان و زورگویان درون‌مرزی. آینده از آنِ آن جنبشی است که بتواند این دو جبهه‌ی پیکار — نبرد با دیکتاتوری درونی و پایمردی در برابر امپریالیسم جهانی — را به مانند یک نبرد درهم‌تنیده و یک‌پارچه دریافته و رهبری کند. شکستن این دوگانگی ساختگی، کلید گذار به آینده‌ای است که در آن آزادی، حاکمیت ملی و دادگری اجتماعی، میوه‌های شیرین پیکار می‌شوند.

رویدادِ ونزوئلای ۲۰۲۶، سرشتِ بی‌پرده‌ی سرمایه‌داری در مرحله امپریالیستی و رو به فرسایشِ آن را نمایان می‌سازد. هم اکنون تضادها و ناسازگاری‌های درونیِ سامانه—میان کار و سرمایه، میان کشورهای متروپول و پیرامونی، و میان رقیبان امپریالیستی—به آستانه‌ی انفجار رسیده است و تنها با زورورزیِ کم‌مانند و زیر پا نهادنِ همه‌ی هنجارهای پیشین می‌توانند لگام‌پذیر شوند.

در این بزنگاه، تاریخ بار دیگر وظیفه «چپ» را روشن می‌سازد: یا گردن‌نهادن به منطقِ میانه‌روی و پذیرشِ قفسِ آهنینِ امپریالیسم، یا زنده‌سازیِ ریشه‌ایِ پروژه‌ی ضدامپریالیستی و سوسیالیستی با اتحاد و همگامی با طبقه کارگرِ فرامرزی و توده‌های تهی‌دستِ جهان، به‌سانِ تنها نیروی تاریخی که توان گسستنِ این چرخه‌ی زور و بهره‌کشی را دارد. این گزینش سرنوشتِ نه تنها یک جنبش، بل‌که آینده‌ی انسان را خواهد ساخت.