اگر مشکل جامعه ایران خصوصی‌سازی و آزادسازی قیمت‌ها و نئولیبرالیسم نیست پس چیست؟

رژیم جمهوری اسلامی، که رژیمی سرمایه‌داری است، مدت‌ها به سیاست‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول به نظریات آنها مبنی بر سرکوب طبقه کارگر ایران، کاهش سطح دستمزدهای آنها، جلوگیری از اعتصاب و تأسیس سندیکاهای مستقل کارگری، منع فعالیت سیاسی سازمان‌های سیاسی مردمی، برچیدن گمرگات، پیشبردن خصوصی‌سازی‌ها و قربانی کردن ثروت‌های مردم ایران در پای این نهادهای امپریالیستی غربی، تن در داد. رهبری این سیاست با «هاشمی رفسنجانی» بود که از جانب سایر دولت‌های در قدرت تا‌کنون از «خاتمی» گرفته تا «احمدی‌نژاد» و «روحانی» و رئیسی و اکنون مسعود پزشکیان ادامه پیدا کرده است.

رژیم جمهوری اسلامی بسیار زبونی در مورد مسئله هسته‌ای از حقوق مسلم ایران گذشت و با توسل به خیانت سند «برجام» را امضاء نمود؛ فرصت‌های فراوان از دست داد، فعالیت‌های هسته‌ای ایران را نابود و یا تعطیل کرد تا شاید امپریالیسم آمریکا با این رژیم از در صلح درآید. رژیم ایران غالب خواست‌های آنها را برآورد، ولی امپریالیسم آمریکا بیش از آن می‌خواهد که رژیم جمهوری سرمایه‌داری اسلامی ایران آماده دادن آن به آمریکاست. امپریالیسم آمریکا جان رژیم جمهوری سرمایه‌داری اسلامی را می‌خواهد و می‌طلبد که آنها اسرائیل را برسمیت بشناسند و به پایگاه بزرگ آمریکا در منطقه بر ضد چین و روسیه بدل شوند و دست آمریکا را در ایران برای غارت نامحدود و آوردن و بردن حکومت‌ها باز بگذارند.

گفته می شود که مشکل جامعه ایران خصوصی‌سازی نیست – که اگر درست اجرا می‌شد، می‌توانست راهگشا واقع شود – بلکه در فساد گسترده است که تمامی ارکان جامعه را دربرگرفته است و تا با این فساد مبارزه نشود، هیچ تحول عدالت خواهانه‌ای شکل نمی‌گیرد. این استدلال که «مشکل، فساد است نه خصوصی‌سازی»، نگاهی است سطحی و غیردیالکتیکی که علت را با معلول اشتباه می‌گیرد. این دیدگاه، فساد را همچون قارچی خودرو و تصادفی می‌بیند که در جنگل اقتصاد سبز شده، غافل از اینکه این قارچ، محصول ضروری و اجتناب‌ناپذیر خاکِ سمیِ خصوصی‌سازی در بستر یک دولت سرمایه‌داری است که به اوامر بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و سیاست های نئولیبرالی تن داده است. لذا فساد نه یک «حاشیه» که یک «ویژگی ساختاری» نظام سیاسی – اقتصادی است .

قانون اصل ۴۴ قانون اساسی و سیاست‌های خصوصی‌سازی، در تئوری قرار بود به «تعمیق عدالت» و «افزایش کارائی» بینجامد. اما در عمل، به اصلی‌ترین اسب تروای نئولیبرالیسم برای غارت سیستماتیک اموال عمومی تبدیل شد. چرا؟

ابتدا نگاهی بیندازیم به دو اصل ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی.درست این است که این دو اصل را به صورت یک کل به هم پیوسته تحلیل کرد. هر دو اصل بر رهایی از سلطه خارجی و دستیابی به خودکفایی تأکید دارند. اصل ۴۳ به صراحت به ریشه‌کنی فقر و تأمین نیازهای اساسی می‌پردازد و اصل ۴۴ (پیش از اصلاحیه) مالکیت عمومی بر منابع کلان را برای جلوگیری از تمرکز ثروت تضمین می‌کرد. اقتصاد بر پایه سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی استوار است. بخش تعاونی به عنوان راهکاری برای مقابله با تمرکز ثروت و ایجاد اشتغال برای افراد فاقد وسایل تولید، نقشی محوری دارد. مالکیت خصوصی مطلق نیست و مشروط به عدم زیان به جامعه، عدم خروج از چارچوب قوانین اسلام و عدم ایجاد انحصار و تمرکز ثروت است.

اصل ۴۳ یک اقتصاد عدالت‌محور و مبتنی بر تأمین اجتماعی را ترسیم می‌کند که دولت نقش فعال و هدایت‌گری در آن دارد تا از «تمرکز و تداول ثروت در دست افراد و گروه‌های خاص» جلوگیری کند.

اصل ۴۴ (پس از اصلاحیه ۱۳۸۶) با شعار «کاستن از بار دولت» و «افزایش رقابت»، سیاست خصوصی‌سازی گسترده دارایی‌های دولتی را الزامی می‌کند. این اصلاحیه در تضاد مستقیم با روح حاکم بر اصل ۴۳ و حتی متن اصلی اصل ۴۴ (که صنایع بزرگ را در اختیار دولت می‌گذاشت) قرار دارد.

در عمل، اجرای این اصول ـ و نه نحوه اجرای آن، آنطور که برخی از کارشناسان جمهوری اسلامی به آن اشاره می کنند (به ویژه پس از اصلاحیه ۴۴) منجر به وارونه‌سازی کامل آرمان‌های اولیه شده است. به عبارتی اگر هم درست اجرا می‌شد و ایرادی هم به آن وارد نمی‌بود، در اساس تغییری در آنچه از آن حاصل آمد، بوجود نمی‌آورد. برخلاف نص صریح اصل ۴۳ که می‌گوید باید از «تمرکز ثروت در دست افراد و گروه‌های خاص» جلوگیری کرد، واگذاری‌ها عمدتاً به نهادهای شبهه‌دولتی (مانند بنیادها، ستادهای اجرایی و نهادهای وابسته به سپاه) و اشخاص حقیقی وابسته به شبکه‌های قدرت انجام شد. این کار نه تنها به ایجاد یک بخش خصوصی مستقل و رقابتی نیانجامید، بلکه به تولد یک اولیگارشی مالی-نظامی انجامید که ثروت ملی را در انحصار خود گرفت. در حالی که اصل ۴۳ بخش تعاونی را راهکاری برای عدالت می‌داند، در عمل، این بخش کاملاً به حاشیه رانده شد. تمام توجه و منابع به سمت «بخش خصوصی» مورد نظرِ اصلاحیه ۴۴ معطوف گشت و بخش تعاونی واقعی، که متعلق به مردم باشد، هیچگاه مجال رشد نیافت. نتیجه این واگذاری‌ها، ایجاد انحصارهای عظیم در بانک‌ها، معادن، صنایع و بازرگانی خارجی  برای انباشت ثروت بود که کاملاً برخلاف روح حاکم بر اصول ۴۳ و ۴۴ است.

به جای «افزایش بهره‌وری» (ادعای اصلاحیه)، بسیاری از بنگاه‌های واگذار شده یا منحل شدند یا دارایی‌های آنها به زمین‌خواری و دلالی اختصاص یافت. این امر به بیکاری، تورم و نابودی تولید ملی انجامید.

از منظر حزب ما اصول ۴۳ و ۴۴ در متن اصلی خود، تلاشی برای ترسیم یک اقتصاد مختلط با جهت‌گیری نسبی عدالت‌خواهانه بودند. اما اصلاحیه سال ۸۶ بر اصل ۴۴، با پذیرش گفتمان نئولیبرالی، سکه این اصول را به یکباره برگرداند. در عمل، از این اصول نه برای تحقق عدالت، که به عنوان پوشش قانونی برای مشروعیت‌بخشیدن به انتقال ثروت ملی به گروه‌های خاص استفاده شده است. نتیجه، نه «عدالت اجتماعی» و «استقلال اقتصادی»، که تشدید بی‌سابقه نابرابری، وابستگی و ایجاد یک فرماسیون اقتصادی مبتنی بر رانت و غارت بوده است. بنابراین، بحران کنونی اقتصاد ایران، ریشه در این انحراف و روی برگرانیدن از توده‌ها دارد. زیرا خصوصی‌سازی در ایران نه در یک «بازار آزاد» رقابتی، که در دل یک اقتصاد رانتی، انحصاری و شدیداً دولتی رخ داد. این یعنی: شرکت‌های دولتی عظیم، با دارائی‌های کلان (نفت، گاز، معادن، بانک‌ها، صنایع بزرگ) که متعلق به تمام ملت بود، به حراج گذاشته شد. اما خریداران این غول‌ها چه کسانی بودند؟ خریداران، نه «بخش خصوصی مستقل و نوپا»، که همان مدیران دولتی سابق، صاحبان نفوذ سیاسی، نهادهای شبه‌دولتی و شبکه‌های رانتی بودند که سال‌ها بر این شرکت‌ها حکمرانی کرده و از درون، آنها را برای فروش آماده ساخته بودند. اینها کسانی بودند که هم بر تصمیم به فروش نظارت داشتند، هم قیمت‌گذاری می‌کردند و در نهایت، خودشان خریدار می‌شدند. این همان «تضاد منافع» ذاتی در فرایند خصوصی‌سازی ایران است.

این شرکت‌ها عمدتاً به بهائی نازل، بسیار پائین‌تر از ارزش واقعی خود، به این شبکه‌ها فروخته شدند. این خود عین فساد است: انتقال ثروت ملت به جیب گروهی خاص تحت لوای قانون. براساس گزارش‌های دیوان محاسبات کشور (بالاترین مرجع رسمی نظارت مالی)، در بسیاری از واگذاری‌ها، دارائی‌های واحدهای دولتی تا ۷۰ درصد کم‌تر از ارزش واقعی قیمت‌گذاری و فروخته شده‌اند. این یعنی یک غارت چند ده هزار میلیارد تومانی که به صورت کاملاً «قانونی» صورت گرفت. بر اساس آمارهای مرکز پژوهش‌های مجلس، بخش عظیمی از واگذاری‌ها به صورت «اکتسابی» و ازطریق «بدهی بانکی» انجام شد. یعنی این سرمایه‌داران نوظهور، با دریافت وام‌های کلان از بانک‌های دولتی (یعنی پول مردم)، اموال مردم را خریدند و بدهی خود را به سیستم بانکی تحمیل کردند که امروز به بحران بدهی‌های کلان غیرقابل بازپرداخت تبدیل شده است.

احترام به حقوق مردم مقدور است.امری که خود این رژیم  تحت رهبری خامنه ای با توجه به ماهیتش و عدم اراده، اختلافات درونی و چند دستگی سیاسی قادر به حل آن نیست.این ناشی از ماهیت رژیم سرمایه داری است که درمقابل امپریالیسم کرنش می کند و برای بقایش حاضر به دادن هرامتیازی است اما درمقابل توده کارگر و افزایش دستمزد برای یک زندگی شرافتمندانه می غرد و با هزار ترفند و سرکوب به مردمش پشت می کند و به راهی می رود که جزنوکری امپریالیست ها پیش روی ندارد.

کارکران و‌زحمتکشان راهی جز متحد شدن و‌ مبارزه مستقل خود علیه سیاست های نئولیبرالی و‌ فقر و شکاف طبقاتی و از طرفی مبارزه هوشیارانه در مقابل دشمنان رنگارنگ خارجی ندارند. رمز موفقیت کارگران آگاهی و‌ تشکل و سرانجام سرکردگی حزب واحد طبقه کارگر راه برون رفت نهایی از ظلمت نظام سرمایه داری است و جزاین راه دیگری متصور نیست.

توفان(ارگان مرکزی حزب کارایران – شماره ۳۱۰ دی ماه۱۴۰۴)




 
حملۀ دوبارۀ اسرائیل و خطر پخش مواد رادیو اکتیو

جبهۀ مردم برای نجات ایران

اعلامیه شمارۀ 144

فرح نوتاش

21.12.2025

اینکه وزیر خارجۀ ایران هر چند روز یک بار اعلان کند که رژیم ملا بیش از پیش، آمادۀ دفاع، در مقابل حملات اسرائیل است، کمترین تأثیری در عدم امکان پیشگیری از حملات و  پخش مواد رادیو اکتیو در فضای ایران، در حملۀ دوم نمی کند. چنانچه ترامپ گفت: ما در آسمان صاف ایران، بدون هیچ مقاومتی، به طرف اهداف رفتیم، بمباران کردیم و برگشتیم! او با ابراز قهرمانی ادامه داد: کار ما به بزرگی کار در هیروشیما بود! 

ترامپ قبل از پرتاب بمب مادر به سایت های هسته ای نطنز و فردو در ایران، با این که تلفات انسانی آن را برابر با هیروشیما ارزیابی کرده بود، بمباران را شروع کرده بود. البته به دلیل زیرزمینی بودن سایت های ایران، از یک سو، و وجود سایت ها، به دور از شهرها ، اثرات آنی آن، چون هیروشیما و نکازاکی، سریع آشکار نشده است. ولی هر سایتی که با این وسعت در هم کوبیده شود، باید منتظر اثرات هلاکت بار پخش مواد رادیو اکتیو آن بود. و پنهان کاری هم مشکل را نه تنها حل نمی کند ، بلکه به دلیل تعویق، بدتر نیز می کند.

اسرائیل دوباره در صدد رام کردن ترامپ برای مقاصد خود، و بمباران سایت های هسته ای ایران و مراکز تولید موشک های بالستیک ایران شده است. 

متوقف کردن اسرائیل از حملۀ به ایران از یک سو، و متوقف کردن رژیم ملا، از ادامۀ بازی با جان میلیون ها نفر ایرانی، علیه جاه طلبی های امتی ـ استعماری، از وظایف فوری ایرانیان در سراسر جهان است. 

حقیقت این است، که جنگ کنونی بین اسرائیل و ایران، جنگ تکنولوژی است. و در این میدان، آمریکا و اسرائیل، از سال های سال تکنولوژی برتر، بر خوردارند. هر قدر هم چین وروسیه به ملایان کمک کنند، باز افاقه نخواهد کرد، چون دیدگاه واپس گراست. 

قربانی شدن در راه وطن و استقلال ملی مشکل هیچ ملتی نیست. ولی مسئلۀ ایران کاملا فرق دارد. چون قربانی شدن نه در راه وطن است و نه در راه استقلال ملی. 

قربانی شدن در مسیر استیلای انگلیس توسط نیابتی های خود، به نام امتی های شیعه، بر منطقه و رسوب افکار استعماری ارتجاعی پوسیده، تحت نام دین و خدا، و رانت خواری و دزدی و غارت است. که اثرات مخرب آن کمتر از بمب اتم که نیست.

هرگز حلبچه را از یاد مبریم. مردمی که در چند دقیقه، توسط صدام نابود شدند. همین رویداد را برای ملت ایران، وقتی یک شهر علیه ملایان قیام کند، با ملایان مجهز به اتم متصور شویم. 

سئوال این است : چرا مردم ما برای نیات شوم ملایان باید جان بدهند؟ 

از طرفی دیگر، 

نگرانی از وضع مردم فلسطین و سرنوشت آن سرزمین یک نگرانی جهانی است. 

ولی، حل مشکل فلسطین نه بواسطه پخش افکارارتجاعی رژیم ملا، که از وظایف عاجل جهان و کشورهای در خط مقدم قدرت و توان رویارویی با تکنولوژیی آمریکا و اسرائیل است. نقش کاملا مخرب رژیم ملا، با جانشین کردن قلدروانۀ حماس بجای نیروهای اصیل فلسطینی امروز بر همۀ جهان، آشکار شده است.

حماس نه تنها کمکی به مردم فلسطین نکرد، بلکه قتل عام های، بمباران های، تمام سرزمین های از دست رفته، از یک سو، با اشاعۀ افکار پوسیده و ارتجاعی، مردم را هزار سال از نظر فکری به عقب راند. 

 نیروهای اصیل و ملی شان را تضعیف کرده است. با ایجاد نکردن کار و تولید داخلی، زندگی انگلیِ متکی به کمک های دریافتی را رشد داد. این جنگ های بی ثمر، قتل عام مدام مردم، و تبدیل غزه به ویرانۀ عظیم غیر قابل سکونت، با هزاران معلول و یتیم و بی خانمان، کارنامۀ حکومت 50 سالۀ حماس بوده است.

رژیم ملا منطقه را ویران می کند. 

چون از نظر فکری، مخرب و منحط، و در عمل، زالو وار مکندۀ خون طبقۀ زحمتکش به نفع خود و ارباب انگلیسی اش است. و حل مشکل را، فقط با رشوه و خرید افراد و تزریق پول می شناسد. هرگز پیشرفتی، به دست ملایان صورت نگرفته و نخواهد گرفت.  چون واپسگرائی جزو ذات آنان است. دوران ملایان به پایان رسیده است. 

و رفقای طرفدار چندقطبی شدن جهان و اتحادیه بریکس بدانند، نیروهای انقلابی و ضدامپریالیست و مستقل، می توانند با در دست گرفتن حاکمیت، در بریکس نیز فعال شوند. 

منفعل بودن در مقابل نیروی نیابتی آمریکا و اسرائیل که با حمایت اسرائیل و آمریکا از یک سو، و عدم اپوزیسیون واحد از سوی دیگر، بلامانع در حال ورود است، چیزی جز تسلیم طلبی و پشت کردن به نیاز شدید مردم نیست. و نه تنها کمکی به حل مشکلات نمی کند، بلکه ننگ را در آینده، نیز بدوش منفعلین خواهد گذاشت.  

دخیل بستن به جمکران، مطلقن راه حل مسئله نیست. و پشت نیروی شدیدن ارتجاعی را گرفتن و چشم بستن به نیاز مردم، به باد دان حیثیت ذاتی ایدئولوژی مارکسیستی است. 

بیاد بیاوریم کودتای سال 1332 را، که انفعال در مقابل کودتا چه ضایعات جبرای ناپذیری به بار آورد. ما نباید یک اشتباه را دوباره تکرار کنیم. این بار باید به میدان بیائیم. یا مرگ یا استقلال. 

ما باید با همبستگی راستین طبقاتی و انسانی، راه خود را چه در مقابله، با نیابتی های آمریکا و چه در مقابل سلطۀ ننگین ملایان انگلیسی باز کنیم.  باید در میدان بود. با مقاله نویسی، از طرف هزار سایت، دردی درمان نمی شود. فقط اتحاد و عمل، با یک سایت و ملت ایران. ما چه در خارج و چه در ایران باید از یک مجرای متحد ضداستعماری و ضدملایی، عبور کنیم. قیام کارگران و ایجاد یک حکومت کارگری یک رویای زیبا و غیرعملی است. و سنگ بزرگ علامت نزدن!

 حامیان مارکسیست بریکس، که از ملایان دفاع می کنند، بازندگان بدون قید و شرط آینده هستند. چون نه جایی نزد ملا دارند، نه بریکس و نه شاه. 

آنان به ما می گویند که راست ها حاکمیت را از چنگ شما در می آورند. پس بگذار ملایان بمانند! بله سخت است. همه می خواهند حاکمیت را از دست مردم بدر آورند. 

خوب جواب انفعال و ایستادن پشت ملا نیست. مصمم تر، یک رنگ تر و انقلابی تر باید عمل کرد. 

خوب شما چه می کنید؟ به بهانۀ ایستادن برای چندقطبی شدن ، راه حاکمیت هزار ساله را برای ملایان باز می کنید. البته این سازمان ها و احزاب اکثرن مردانه اداره می شوند.  و به راحتی، می توانند نکبتی را که بر زنان، کودکان و کارگران مستولی شده، نادیده بگیرند. و ملتی را در دوران چندقطبی شدن جهان تنها بگذارند. اگر در آغاز انقلاب حمایت از رژیم ملای انگلیسی را، برخی، برای رویارویی با آمریکا، راه نجات از نیابتی آمریکا می دیدند، حال این نیم قرن نکبت بار، باید حقیقت را آشکار کرده باشد. 

زحمتکشان ایران، در این 50 سال استیلای ملا، بجای زندگی، انواع مختلف مرگ را تجربه کرده و می کنند. بیدار شویم. 

ما باید اسرائیل و ملا را، از تحمیل نوع جدید مرگ به ملت ایران، با رادیواکتیو باز داریم.

شعار ما … خلع سلاح اتمی در جهان است. و به پیش برای حاکمیت غیر مذهبی، مستقل عدالت خواه.

http://www.farah-notash.com/womens-power

http://www.farah-notash.com

Women’s Power




مارکسیسم؛ پادزهر من‌گرایی

🛡️

“من‌گرایی” سنگ زیرپایه جهان‌بینی سرمایه‌داری نوین است. با سوداگری و بهره‌کشی سرمایه‌داری چنان تنیده شده که جدایی آن دشوار است.

🤝 جامعه جمع‌گرا و خوشبختی همگانی

مارکسیسم جامعه را گروهی از مردم با منافع مشترک می‌داند که همکاری و تولید می‌کنند و خوشبختی همگانی را هدف می‌گیرند. تضاد طبقاتی وجود دارد، اما هواداران پرولتاریا باور دارند که یک انسان خوشبخت تنها در یک جامعه خوشبخت شدنی است. برای این خوشبختی، فداکاری فردی پذیرفتنی است.

⚔️ سنگر به سنگر با هژمونی بورژوازی

گرامشی می‌گوید برای مقابله با هژمونی فرهنگی بورژوازی، باید سنگر به سنگر نبرد کرد. او همگرایی پرولتاریایی را پیشنهاد می‌کند:

  • آموزش فرهنگ همکاری، درست‌کاری و پرکاری
  • ترویج نوآوری به عنوان پایه خشنودی و پیشرفت فرد و جمع

انجمن‌های پرولتری به کارگران آموزش می‌دهند تا پیشرفت فردی و توانایی تولید خود را در همبستگی و همکاری ببینند.

🧠 چالش گروه‌های چپ

هواداران جهان‌بینی جمع‌گرا وظیفه سنگینی دارند؛ هم‌اندیشی پایه این وظیفه است. اما بسیاری از گروه‌های چپ در پیله تنهایی خود قرار دارند و انگیزه‌ای برای گفتگو و همکاری ندارند.
این ناتوانی ناشی از نهادینه شدن من‌گرایی” نئولیبرالی در درون آن‌هاست.

🏠 خودشیفتگی درون‌گروهی

خودشیفتگی جای خرد جمعی را گرفته و خانه گفتگو را تنگ کرده است. همه می‌دانند که برای برپایی هژمونی طبقه کارگر باید همکاری کنند، اما انگار هیچ‌کس انگیزه‌ای برای اقدام ندارد.




میراث نظریهٔ امپریالیسم لنین

📌 با الهام از نوشته جان بلامی فاستر- montly-review

🌍 تحول نگاه به انقلاب
اقتصاددان مارکسیست هندی، پرابهات پاتنایک، معتقد است که اهمیت لنین در «تحول کامل درک از انقلاب» بود. پیش از لنین، مارکس و انگلس شورش‌ها در مستعمرات را می‌دیدند، اما آنها را جدا از انقلاب پرولتری در مرکز تحلیل می‌کردند.
🔗 پیوند انقلاب پیرامون با مرکز
لنین انقلاب در پیرامون را بخشی جدایی‌ناپذیر از روند جهانی گذار به سوسیالیسم کرد و آن را در چارچوبی واحد و یکپارچه قرار داد.

🌱 این نگاه الهام‌بخش جنبش‌های رهایی‌بخش در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین در طول قرن بیستم شد.
📊 تأثیر بر نظریه‌پردازان بعدی
نظریه‌پردازان وابستگی مانند آندره گوندر فرانک و تحلیل‌گران نظام جهانی مانند امانوئل والرشتاین، هرچند با مفاهیم لنینی نقد داشتند، اما تحلیل او از اقتصاد جهانی سلسله‌مراتبی و یکپارچه پذیرفته‌اند.

💼 ارتباط با عصر جهانی‌سازی نئولیبرال
امروزه، در شرایط قدرت شرکت‌های فراملیتی و تشدید نابرابری بین ملل، هستهٔ تحلیل لنین دربارهٔ تمرکز سرمایه، نقش سرمایهٔ مالی و رقابت‌های ژئوپلیتیکی همچنان کاربرد دارد.
🌐 بدون چارچوب لنینی، تحلیل امپریالیسم در جهان امروز تقریباً غیرممکن است.




نقدی طبقاتی بر تحلیل روزنامه جمهوری اسلامی از سیاست خارجی جمهوری اسلامی

📰
📌 غیبت تحلیل طبقاتی در روایت رسمی
روزنامه جمهوری اسلامی ۳۰ام آذر با دقت به «تعلیق راهبردی» در سیاست خارجی اشاره می‌کند، اما از تحلیل طبقاتی حاکمیت غفلت دارد. این تعلیق بازتاب تضاد منافع درون بلوک‌های مختلف بورژوازی حاکم است. بدون دیدن این شکاف‌ها، تحلیل سیاست خارجی ناقص می‌ماند.

🏦 بورژوازی بوروکراتیک و مالی؛ تسلیم به هر قیمت
بخشی از طبقه حاکم، یعنی بورژوازی بوروکراتیک و مالی، منافع خود را در پیوند با بازار جهانی و نظم مسلط بین‌المللی می‌بیند. برای این لایه، «تطبیق عقلانی با نظم جهانی» که جمهوری اسلامی از آن سخن می‌گوید، در عمل به معنای تسلیم در برابر آمریکا حتی با هزینه‌های سنگین سیاسی و اجتماعی است. این گرایش، ریشه در وابستگی ساختاری به سرمایه مالی و گردش آزاد آن دارد.

🛒 بورژوازی تجاری و نظامی؛ نه صلح، نه جنگ
در مقابل، بورژوازی تجاری و بورژوازی نظامی، تسلیم کامل را به زیان خود می‌دانند. آن‌ها به وضعیتی بینابینی، یعنی «نه صلح، نه جنگ» تمایل دارند؛ وضعیتی که امکان تداوم رانت، انحصار و مشروعیت امنیتی را فراهم می‌کند. بورژوازی نظامی به‌عنوان لایه‌ای از بورژوازی انگلی، مشروعیت خود را از شرایط تنش و ناامنی می‌گیرد و صلح پایدار می‌تواند این مشروعیت را فرسوده کند.

🕊 درس تاریخ و امکان بدیل ملی
آیت‌الله منتظری در خاطرات خود می نویسد که جمهوری اسلامی می‌توانست با خردورزی از جنگ با عراق جلوگیری کند. این یادآوری تاریخی نشان می‌دهد که جنگ سرنوشت محتوم نیست. همان‌گونه که امروز نیز یک حکومت ملی و دموکراتیک، با تکیه بر مردم و اجماع اجتماعی، می‌تواند خطر جنگ با آمریکا را کاهش دهد و سیاست خارجی را از اسارت منافع طبقاتی بورژوازی رها سازد.

🔍 بدون تحلیل طبقاتی، نقد «تعلیق» در سیاست خارجی به توصیف وضعیت محدود می‌ماند. فهم ریشه‌های طبقاتی این تعلیق، شرط لازم برای یافتن راه خروج واقعی از آن است.




تورم بالا در روسیه و کاهش خرید مردم

pravda
✍️

📉 آمار رسمی چه می‌گوید؟
بر اساس داده‌های «روستات»، نرخ تورم روسیه در حال کاهش است و تا پایان نوامبر به ۶.۹۷٪ رسیده؛ رقمی که حتی پایین‌تر از سقف پیش‌بینی بانک مرکزی برای سال ۲۰۲۵ قرار دارد. مقامات با خوش‌بینی اعلام می‌کنند که تورم سال آینده به هدف ۴٪ خواهد رسید. اما این تصویر آرام و امیدوارکننده، در زندگی روزمره مردم چندان قابل لمس نیست.

💰 احساس مردم در برابر اعداد
مصرف‌کنندگان می‌گویند این کاهش را در کیف پول خود نمی‌بینند. انتظارات تورمی مردم همچنان بالاست: در نوامبر به ۱۳.۳٪ رسید (در برابر ۱۲.۶٪ در اکتبر) و تورم «احساس‌شده» نیز به ۱۴.۵٪ افزایش یافت. واکنش عمومی به وعده‌های رسمی شبیه جمله معروف استانیسلاوسکی است: «باور نمی‌کنم!»

🏦 رفتار محتاطانه بانک مرکزی
حتی خود بانک مرکزی نیز با احتیاط عمل می‌کند و عجله‌ای برای کاهش نرخ بهره کلیدی ندارد. استدلال آن‌ها ساده است: کاهش رشد قیمت‌ها شکننده و ناپایدار است. مردم هم همین سؤال را می‌پرسند: اگر تورم واقعاً ترمز کرده، چرا نرخ بهره پایین نمی‌آید؟ تجربه خرید روزانه، به‌ویژه مواد غذایی، خوش‌بینی آمارها را زیر سؤال می‌برد.

🛒 واقعیت قفسه‌های فروشگاه
تورم یک میانگین آماری است که بر اساس «سبد مصرفی» محاسبه می‌شود، اما آنچه مردم می‌بینند قیمت‌های واقعی روی قفسه‌هاست. به همین دلیل، تورم واقعیِ تجربه‌شده اغلب بالاتر از هدف رسمی است و بانک مرکزی نیز بیشتر به حس تورمی جامعه اعتماد می‌کند تا گزارش‌های خشک آماری.

⚖️ تورم؛ مالیات نانوشته بر فقرا
برای خانواده‌های کم‌درآمد که بیش از ۵۰٪ درآمدشان صرف غذا می‌شود، تورم فشار بسیار سنگینی دارد. طبق گفته کارشناسان، در سال ۲۰۲۵ گران‌ترین کالاها شامل کره، گوشت گاو، نان، کلم سفید و در بخش غیرخوراکی، دارو و مواد شوینده خواهد بود. این یعنی تورم، بیش از همه، فقرا را هدف می‌گیرد.




 شکستن روایت مسلط: چرا باید دوباره به DDR نگاه کرد؟

📢

📺 روایت مسلط از DDR
34  سال پس از الحاق، روایت رسانه‌ای در آلمان متحد، DDR را به یک «دیکتاتوری تمامیت‌خواه» با «اقتصادی ناکارآمد» تقلیل داده و تحریف کرده است. در این روایت، دستاوردهای اجتماعی بی‌نظیر، مشارکت سیاسی گسترده (اگرچه در چارچوب خاص خود)، امنیت وجودی که به شهروندان ارائه می‌شد و تعهد عمیق آن به صلح و همبستگی بین‌المللی، یا کاملاً نادیده گرفته می‌شود یا به عنوان «تبلیغات» بی‌ارزش جلوه داده می‌شود.

⚖️

تاریخ DDR فقط یک موزه خشک و متعلق به گذشته نیست؛ بلکه می‌تواند منبعی قدرتمند برای الهام‌بخشی و توانمندسازی در مبارزات کنونی باشد. پرسیدن سوالات «اگر» متفاوت، ضروری است: اگر DDR تحت یک محاصرۀ اقتصادی و دیپلماتیک خصمانه قرار نمی‌گرفت، چه می‌شد؟ اگر می‌توانستیم بهترین جنبه‌های امنیت اجتماعی، برابری و همبستگی آن را با فضای بازتر دموکراتیک، آزادی‌های فردی بیشتر و نوآوری‌های اکولوژیک ترکیب کنیم، چه شکلی می‌شد؟

🛠️ بازاندیشی و چالش امروز
بازاندیشی در مورد این سوالات، به ما قدرت فکری و اخلاقی می‌دهد تا سیستم نئولیبرالی حاکم بر جهان امروز را به چالش بکشیم و برای آن آلترناتیوهایی رادیکال تصور کنیم. DDR نمونه‌ای از جامعه‌ای است که اقتصاد را به خدمت نیازهای واقعی مردم درآورده بود، نه صرفاً سود و انباشت سرمایه.

📜 حکمت پیتر هاکس
پیتر هاکس، شاعر مهاجر از غرب به شرق، با قاطعیت گفت:
“بدترین سوسیالیسم، بهتر از بهترین سرمایه‌داری است… [سوسیالیسم] جامعه‌ای بود که سرنگون شد چون فضیلت داشت. جامعه‌ای که اقتصادش به ارزش‌هایی غیر از انباشت سرمایه احترام می‌گذارد: حق شهروندان برای زندگی، شادی و سلامت؛ هنر و علم؛ سودمندی و کاهش ضایعات.”

🌍 درس برای جهانی عادلانه‌تر
DDR نشان می‌دهد که می‌توان اقتصادی ساخت که انسان، اجتماع و محیط زیست را در اولویت قرار دهد و الهام‌بخش نسل‌های بعدی برای خلق جامعه‌ای بهتر باشد.




افسانه زدایی «غیرطبقاتی بودن» جامعه ایران و واکاوی فرآیند انباشت اولیه سرمایه

مقاله ۳۸/۱۴۰۴
۳۰ آذر ۱۴۰۴، ۲۱ دسامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

«غیرطبقاتی بودن» جامعه ایران یکی از پررنگ‌ترین گزاره‌هایی است که برخی از هواداران سرمایه داری درباره ساختار اقتصادی-اجتماعی ایران به پیش می گذارند. این سخن، با اینکه بر داده های درستی از نقش محوری دولت و درآمد نفتی در اقتصاد ایران استوار است، در پایان به نتیجه‌ای نادرست و غیرتاریخ‌ی می رسد. نادیده گرفتن فرایندهای تاریخی انباشت نخستین سرمایه، جامعه ایران را به شکلی ایستا و بدون روابط طبقاتی نشان می‌دهد، ولی پژوهش تاریخ دو سده گذشته ما نشان می‌دهد که شکل‌گیری طبقه های سرمایه‌دار و کارگر در ایران برایند فرایندهای مشخص و گاه با پرخاشگری به از دست دادن مالکیت، کارگرسازی و جابجایی دارایی ملی انجامیده است. این نوشته با پشتوانه دیدگاه مارکسیستی انباشت نخستین سرمایه، در پی پرده‌دری از «طبقه‌ای نبودن» جامعه ایران و نشان دادن ریشه‌های عینی و تاریخی شکل‌گیری نظم طبقاتی در کشور است.

این نوشته، برای روشن‌سازی این چارچوب نظری، جستار خود را در سه گام به پیش می‌برد: یکم، با واکاوی سنجه‌ای و تاریخی، فرآیندهای عینی «کارگرسازی» و «سرمایه‌دارسازی» را در ایرانِ سده‌های نوزدهم و بیستم بررسی می‌کند. دوم، با بررسی سازوکارهای دولتیِ جابجایی دارایی همگانی به جیب گروه‌های ویژه، به زایش و فربه‌شدن یک طبقه سرمایه‌دار رانتی-دیوان‌سالار می‌پردازد. سوم، با نشان دادن پیوند ارگانیک دولت و انباشت سرمایه، این پندار را می‌شکند که گویا دولت فراتر از طبقه یا همه‌طبقاتی است و روشن می‌سازد که چرا نبرد بر سر دولت، در بنیاد خود نبردی طبقاتی است.

دولت رانتی و پندار «غیرطبقاتی» بودن جامعه ایران

در برخورد با تحلیل‌های اقتصادی-اجتماعی در باره ی ایران امروزی، یکی از آشفته‌ترین چارچوب‌های نظری، آن دسته از تحلیل‌هایی هستند که با اینکه بازتابی درست از سازوکارهای درآمدی رانتی، زالویی و پخش نابرابر دارایی دارند، به نتیجه‌هایی شگفت و بسیار ناسازگار با واقعیت‌های تاریخی می‌رسند.

نکته توانمند اصلی چنین تحلیل‌هایی، بازکردن نقش محوری «دولت» و «درآمدهای بادآورده» (به‌ویژه درآمد نفت) در شکل‌دهی به ساختار اقتصادی ایران است. آن‌ها به درستی نشان می‌دهند که چگونه دستگاه بزرگ دارایی نفتی، نه از راه تولید ملی و ارزش‌آفرینی گسترده، بل‌که از کانال‌های انحصاری و سیاست‌گذاری‌های دولتی، به سوی گروه‌های ویژه‌ای سرازیر شده که به پدید آوردن یک اقتصاد غیرتولیدی، ناسالم، ناپایا و نابرابر انجامیده است. در این تحلیل‌ها، دولت نه چون پشتیبان تولید و دادگری، بل‌که کارگزار اصلی پخش درآمد نفتی و کنشگر ژرفایش شکاف طبقاتی پدیدار می‌شود. این بخش از تحلیل، که بر واقعیت‌های دیدنی اقتصاد ایران استوار است، پذیرفتنی و روشنگر است.

اما گسست نظری و ناتوانی بنیادین این چارچوب‌ها، زمانی آشکار می‌شود که از توصیف این سازوکارها به سوی یک نتیجه همه گیر روابط اجتماعی و سیاسی در ایران می‌رود. داوی (ادعای) بی‌پایه‌ این است که ساختار جامعه «غیرطبقاتی» است و این دیدگاه هم چنین باور به  «طبقاتی نبودن» کشمکش‌های سیاسی دارد.

بر پایه این داوی، گویا سرشت جامعه ایران به گونه‌ای است که مقوله‌های کلاسیک تحلیل طبقاتی – که بر پایه جایگاه فرد در فرایند تولید تعریف می‌شوند – نمی‌توانند شرایط جامعه را بازتاب دهند. دلیل آورده می‌شود که نبرد اصلی در پهنه سیاسی ایران، نه بر سر منافع طبقاتی متضاد، بلکه بر سر دستیابی به همین «دستگاه دولت» هم‌چون سرچشمه اصلی پخش درآمد بی‌رنج است؛ گویی که این نبرد، بازی‌ای است بین گروه‌های گوناگون نخبه برای به دست آوردن امتیازهای ویژه، بدون آنکه جایگاه طبقاتی روشن یا نمایندگی از منافع طبقه‌های گسترده‌تر در میان باشد.

این دیدگاه حتا گاه تا آنجا پیش می‌رود که شکل‌گیری طبقه‌های اجتماعی به معنای نوین آن در ایران را نمی‌پذیرد. این دیدگاه، که می‌کوشد با پشتوانه بر یک ویژگی (اقتصاد زالویی)، کلیت پیچیده یک شکل‌گیری اجتماعی-تاریخی را روشن کند، دچار یک ناسازگاری درونی آشکار نیز هست؛ چرا که گاهی هنگام بازکردن چالش‌ها، به ناگزیر سخن از طبقه، لایه و گروه‌های اجتماعی گوناگون مانند «سرمایه‌داران»، «دیوانسالاران بلندپایه»، «توده‌های رنجبر» یا «کارگران صنعتی» می‌گوید، بدون آنکه رابطه عینی و ساختاری میان این گروه‌ها را در یک چارچوب طبقاتی روشن سازند.

انباشت اولیه، دولت و شکل‌گیری طبقه‌ها در بستر پیرامونی

ریشه این کج‌اندیشی تحلیلی بزرگ را باید در نادیده گرفتن «تاریخ‌مندی» و «فرایند انباشت نخستین سرمایه» جست‌وجو کرد. تحلیل شرایط کنونی، بدون واکاوی فرایندهای تاریخی که این شرایط را پدید آورده‌اند، به تحلیل ایستا از جامعه می‌انجامد. تحلیلگر با دیدن سرمایه‌ی هنگفت که از درآمد بی‌رنج زاییده می‌شود و نقش دولت، نتیجه می‌گیرد که گویا این پدیده، سرشت همیشگی جامعه ایران بوده است، ولی برای فهم چرایی و چگونگی رسیدن به این‌جا، باید به کاوش در فرایندهای تاریخی شکل‌دهنده روابط طبقاتی نوین در ایران پرداخت. اینجاست که مفهوم کلیدی «انباشت نخستین سرمایه» (Primitive Accumulation of Capital) کلید فهم این چالش می‌شود.

بر پایه گفته مارکس، انباشت نخستین سرمایه، آن فرایند تاریخیِ جدا از انباشت «معمول» سرمایه‌داری است که پیش از آن روی می‌دهد و بسترساز آن می‌گردد. این فرایند، به هیچ روی فرآورده «رنج»، پس انداز و «کارآفرینی» سرمایه‌داران نخستین نبوده، بل‌که تاریخی است سرشار از خون و پرخاش؛ تاریخی که در آن توده‌های بزرگ تولیدکنندگان (مانند کشاورزان) از زمین و ابزار تولیدشان جدا می‌شوند(Expropriated) تا به طبقه‌ای تازه، یعنی «طبقه کارگر» دگرگون شوند که برای زنده ماندن چاره‌ای سوای فروش نیروی کار خود ندارد. در سوی دیگر، این فرایند، سرمایه بزرگی را در دستان گروه کوچکی گردهم می‌آورد که بنیان نخستین سرمایه‌داری صنعتی را پدید می‌آورد.

مارکس به روشنی می‌گوید که این فرایند، همواره با به کارگیری «زور دولتی» شتاب گرفته و آسان می‌شود. دولت نوین، از همان آغاز، نه نهادی بی‌طرف، بل‌که ابزاری در دست نیروهای اجتماعی ویژه برای پیشبرد این دگرگونی بنیادین بوده است. از این رو، انباشت نخستین، تنها انباشت پول نیست، بل‌که پیش از آن، انباشت «طبقه کارگر» است.

اکنون، با این چارچوب نظری می‌توان به واکاوی تاریخ سده های ایران پرداخت.

این چارچوب نظری، کلید بنیادینی برای گشودن قفل تاریخ معاصر ایران را در دست ما می‌گذارد. با این همه، به کارگیری سازوکار «انباشت اولیه» در بستر کشوری پیرامونی مانند ایران، نیازمند کاویدن ویژگی‌های خود است. در اینجا، نقش دولت نه تنها مانند شتاب‌دهنده، بلکه هم‌چون کارگزار اصلی و برنامه‌ریز این فرآیند در پاسخ به فشارهای نظام جهانی سرمایه‌داری و کشمکش‌های درونی پدیدار می‌شود. در نبود یک بورژوازی صنعتی توانمند و خودبنیاد، این «دولت» است که وظیفه‌ی پرولتاریایی کردن توده‌ها و سرمایه‌دار کردن یک دسته کوچک را همزمان و با بهره‌گیری از اهرم‌های سیاسی و رانتی به پیش می‌برد. این بخش، پیوند نظری میان مفهوم کلاسیک انباشت اولیه و شکل‌گیری دولت و طبقه‌ها در شرایط ایران را روشن می‌سازد، تا زمینه برای بررسی عینی تاریخ ایران از پایان سده‌ی نوزدهم فراهم شود.

تاریخ ایران از پایان سده‌ی نوزدهم به پس، پهنه‌نمود همین فرایند انباشت نخستین سرمایه، البته با ویژگی‌ها و بازدارنده‌های ویژه‌ی خود، بوده است. وارونه برخی پندارها، بازدارنده اصلی بر سر راه شکل‌گیری یک سرمایه‌داری ملی در ایران، تنها ساختارهای ارباب-رعیتی بسیار سخت و نرمش‌ناپذیر نبود. در سنجش با اروپا، وابستگی کشاورزان به زمین در ایران کمرنگ‌تر بود و نظام پیشه‌وری نیز از نرمش بیشتری برخوردار بود.

دگرگونی‌های ساختاری در ایران: از استعمار تا کارگرسازی و سرمایه‌دارسازی دولتی

چالش اصلی، اما در «یورش استعمار» درست در زمانی بود که ایران نخستین گام‌های لرزان خود را به سوی روابط تازه برمی‌داشت. سرمایه‌های بیگانه با چپاول سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی، گرفتن امتیازهای بهره‌کشانه و در دست گرفتن بازارهای درونی، جلوگیر انباشت سرمایه‌ی ملی و شکل‌گیری یک سرمایه‌داری صنعتی مستقل شدند. اقتصاد ایران به جای گذار از یک راه طبیعی، به اقتصاد پیرامونی و وابسته دگرگون شد که کارکردش فراهم‌آوری مواد خام و بازار برای کالاهای برون‌مرزی بود. دستگاه چرکین و پرهزینه‌ی قاجار نیز با بستن پیمان‌های استعماری و گرفتن وام‌های سنگین، بر این بدبختی ‌افزود. در این‌جا ما با پدیده‌ای روبرو هستیم که ویژگی ایران نیست، بلکه سرنوشت همه‌ی کشورهای پیرامونی در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین است.

این روند دردناک در ایران را جوانشیر در کتاب «اقتصاد سیاسى» و پس از بازگویی بررسی مارکس از چگونگی انباشت نخستین سرمایه در انگلستان، که با گرفتن مالکیت زمین از توده‌های مردم روستایی، درهم‌شکستن اقتصاد طبیعی، پدیداری بازار درونی و پدیدآمدن طبقه‌ی کارگر همراه بود و به انباشت سرمایه انجامید، که از راه «تاراج مستعمره‌ها، برده‌فروشی، وام دولتی، نظام تازه‌ی مالیاتی، نظام پشتیبانی گمرکی» پدید آمده بود، به روشنی باز می‌کند.

در همان‌جا، بررسی جوانشیر دلیل‌های پس‌ماندگی رشد سرمایه‌داری و ویژگی‌های شرایط اقتصادی-اجتماعی را در ایران برمی‌شمارد.

در چنین شرایطی، پروژه نوسازی زوروگویانه از بالا، نخست در دوره رضاخان، شکل دیگری از انباشت نخستین را نمایندگی می‌کرد. پدید آوردن دولت مرکزی، ساخت راه‌آهن، بنیان‌گذاری صنعت‌های نخستین و پایه‌گزاری نهادهای نوین، اگرچه در نمای بیرونی به سود پیشرفت کشور بود، اما در سرشت خود نیازمند بسیج سرمایه بزرگ از راه افزایش مالیات‌ها، انحصار بازرگانی برون‌مرزی و در پایان، واریزی سرمایه از جامعه به دولت و سپس به گروه‌های ویژه وابسته به حکومت بود.

در این دوره، ما شکل‌گیری نخستین یک سرمایه‌داری دیوان‌سالار و وابسته به دولت را می‌بینیم که دارایی خود را نه از راه رقابت در بازار، بل‌که از راه امتیازهای دولتی و درآمدجویی به دست می‌آورد. با این همه، به دلیل چیرگی استعمار (به‌ویژه بر نفت) و تنگناهای درونی، این فرایند نتوانست به پایه‌گزاری یک سرمایه‌داری صنعتی گسترده بینجامد.

اما نقطه دگرگونی و اوج روند گردآوری آغازین سرمایه در ایران، بی‌گمان «اصلاحات ارضی» دهه ۱۳۴۰ بود. این رویداد را باید بزرگ‌ترین و سامان‌مندترین کار زورمدارانه‌ی دولتی در تاریخ سده‌های گذشته ایران برای پدید آوردن دگرگونی ژرف در روابط تولید دانست. این دگرگونی، وارونه آگهی‌های رسمی که آن را «بخشش» از سوی محمدرضا به مردم نشان می‌داد، درست بر بستر یک لایه‌بندی طبقاتی از پیش پدید آمده در روستاهای ایران انجام شد. رخنه‌ی آرام‌آرام پیوندهای کالایی و پولی در دهه‌های پیش از آن، دهقانان ایران را به لایه‌های گوناگونی بخش کرده بود: از روزمزدان بی‌زمین گرفته تا دهقانان ریزپا و شمار اندکی دهقانان توانگر.

دگرگونی زمین‌داری با شعار «زمین برای کشاورز»، در کردار به معنای «جدا کردن کشاورز از زمین» بود. داده‌ها به روشنی نشان می‌دهند که چگونه میلیون‌ها خانواده‌ی روستایی یا از دریافت زمین بی‌بهره ماندند یا زمین‌های داده‌شده به اندازه‌ای نبود که فراهم‌کننده نان شب باشد. پیامد این روند، رانده شدن موج بزرگی از جمعیت روستایی به کناره‌ی شهرها برای فروش نیروی کارشان بود. این همان «کارگری‌سازی» کلاسیک بود که سنگ‌پایه‌ی گسترش سرمایه‌داری در هر کشوری به شمار می‌رود.

این کار، یک «کارخانه‌ی کارگری‌سازی» در اندازه‌ی ملی بود که لشکری بزرگ از نیروی کار ارزان را برای گسترش صنعتی (وابسته) دهه‌های پس از آن فراهم کرد. این روند بازستاندن زمین، حتا پس از دگرگونی نیز با سیاست‌هایی مانند پدید آوردن «کانون‌های کشت و صنعت» که نیازمند گردآوری زمین‌ها و بیرون راندن دهقانان ریزپا بود، دنبال شد.

این روند تنها در روستاها به انجام نرسید. در شهرها نیز با به‌کارگیری «زور دولتی» برای نابودی تولید ریز و آسان‌سازی گردآوری سرمایه در دست توانگران بزرگ انجام شد. سیاست‌های انجمن‌های پیشه‌وران که با فشار کلانترانه همراه بود، به بهانه‌هایی مانند «نوسازی» یا «پیکار با گران‌فروشی»، به بسته شدن هزاران کارگاه کوچک، دکان و مغازه انجامید. در دوره محمدرضا، پیشنهادهای آشکار روزنامه‌های نزدیک به سرمایه‌داران بزرگ، در باره‌ی بازداشتن سرمایه‌های کمتر از یک میلیون تومان از کار، نشان‌دهنده‌ی سوی‌گیری سیاست‌های دولتی برای زدودن رقیبان کوچک و گردآوردن دارایی در دست اندکی بود. اینها همه نمونه‌های همان «گردآوری آغازین» بودند که در آن، بازستاندن زمین و ابزار از تولیدکنندگان ریز نه از راه پیکار اقتصادی، بل‌که به‌روشنی با زور دولت انجام می‌گرفت.

در کنار این «کارخانه‌ی کارگری‌سازی»، یک «کارخانه‌ی سرمایه‌دارسازی» نیز هم‌زمان انجام شد. افزایش شتابان درآمدهای نفتی در دهه‌ی ۱۳۵۰، سوخت اصلی این موتور به شمار می‌آمد. دارایی همگانیِ نفت، از راه سازوکارهای گوناگون، به‌گونه‌ای انبوه به جیب گروه اندکی از سرمایه‌داران بزرگ و نوکیسه روانه می‌شد.

این روندها به روشنی نشان می‌دهند که چگونه یک «لایه‌ی سرمایه‌دار» به معنای درست واژه، نه از راه هماوردی و کارآفرینی، بل‌که از راه پیوند تنگاتنگ با دستگاه دولتی و انحصار در دسترسی به رانت نفتی پدید آمد و فربه شد. آشکارترین گونه‌ی این جابجایی، دادن کمک رایگان و وام‌های کلان با بهره‌های اندک یا حتا منفی در زمان محمدرضا بود که در کردار چیزی سوای بخشش نبود و همه‌ی این کارها زیر نام گسترش «بخش خصوصی» درست‌انگاری می‌شد.

شگفت‌انگیز این که شماره‌های کلان این جابجایی‌ها، که گاه از بودجه‌ی برنامه‌های آبادانی نخستین کشور هم فراتر می‌رفت، به‌گونه‌ای سامان‌مند تنها به جیب سرمایه‌داران بزرگ سرازیر می‌شد.

در این میان، بانک‌های دولتی، ابزاری برجسته برای واریز کردن دارایی به جیب سرمایه‌داران شده بودند. بانک‌هایی مانند «بانک توسعه صنعتی و معدنی» که سهامداران اصلی آن را بزرگ‌ترین سرمایه‌داران درون- و برون‌مرزی بودند، به کانالی برای ریختن درآمدهای نفتی دگرگون شده بودند، تا این سرمایه‌داران بتوانند با بهره‌برداری از پول دولت، پروژه‌های بزرگ را در دست گیرند و کنترل کنند.

هم‌زمان با این جابجایی پول، سرمایه‌گذاری سنگین دولت در پروژه‌های زیرساختی بزرگ مانند سد، برق، جاده و بندر که با هزینه مردم انجام می‌گرفت، نقش دیگری را بازی می‌کرد. دولت این زیرساخت‌های برجسته و پرهزینه را پس از پایه‌گزاری، به رایگان یا با بهاهای بسیار ناچیز به سرمایه‌داران ویژه واگذار می‌کرد. این روش به این معنا بود که جامعه هزینه سنگین سرمایه ثابت را می‌پردازد، اما سود برآمده از بهره‌برداری خصوصی و انحصاری آن به جیب گروهی ویژه‌ای واریز می‌شد.

افزون بر این روش‌های آشکار، سیاست‌های اقتصادی نیز در خدمت این جابجایی پول بودند. بخشش‌های گسترده مالیاتی و پشتیبانی‌های گمرکی،  روند ریختن دارایی به جیب  سرمایه‌داران بزرگ را بسیار کارساز و آسان می‌کردند. در پایان، فساد سیستماتیک و شبکه‌های رانتی نفوذکرده در بدنه دستگاه دولتی، هزاران کانال غیرقانونی و پنهان برای ریختن دارایی ملی به جیب دوستان سرمایه‌دار فراهم کرده بود.

این فرآیندها به روشنی نشان می‌دهند که چگونه یک «طبقه سرمایه‌دار»، نه از راه رقابت و نوآوری، بل‌که از راه پیوند ارگانیک با دستگاه دولتی و انحصار در دسترسی به رانت نفتی شکل گرفت و فربه شد. این طبقه، ویژگی‌ای غیرتولیدی، رانتی و وابسته داشت.

جامعه طبقاتی ایران

با این واکاوی تاریخی، داوی «غیرطبقاتی بودن» جامعه ایران فرو می‌ریزد. جامعه ایران، یک جامعه «طبقاتی» است که در آن:

یک طبقه سرمایه‌دار با ویژگی‌هایی مانند (وابستگی به رانت، غیرتولیدی بودن، پیوند با دولت) شکل گرفته است. یک طبقه کارگر گسترده (پرولتاریا) که برایند فرآیندهای تاریخی گرفتن مالکیت زمین از کشاورزان پس از  اصلاحات ارضی و نابودی تولید خرد در شهرها شکل گرفته است.

لایه های میانی (مانند روشن‌اندیشان ، کارمندان، بازاریان خرد) در جایگاهی نایکسان با این دو قطب اصلی شکل گرفته است.

دولت، به روشنی ابزار کاربرد قدرت و پیشبرد منافع طبقه حاکم است. قانون، سیاست‌گذاری‌های اقتصادی و حتا دستگاه قضایی، همه برای نگه داشت این نظم طبقاتی و آسان‌سازی انباشت سرمایه برای طبقه فرمانروا عمل می‌کنند.

بنابراین، نبرد بر سر سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی مانند نفت، سرشتی «طبقاتی» دارد. این نبرد، تنها بر سر به‌دست‌گیری «دستگاه دولت» هم‌چون یک ابزار بی‌طرف نیست، بل‌که نبرد بر سر کنترل اهرم‌هایی است که پخش دارایی ملی را انجام می‌دهد. این یک نبرد طبقاتی است که میان بیشتر مردم که دارایی‌شان با شیوه‌های سازوکارهای رانتی دزدیده می‌شود و گروه اندکی که از این غارت سود می‌برند، در روند انجام است.

برای همین خرده‌گیری‌های شاهنشاهی‌خواهان در باره‌ی اقتصاد رانتی جمهوری اسلامی، سخن‌های پوچی بیش نیست، زیرا پایه‌گذار این اقتصاد رانتی خود محمدرضا و پدرش بودند و برای همین نمی‌توان از این دسته امید داشت که پس از به‌دست گرفتن فرماندهی دولت بتوانند و یا بخواهند جلوی این روند را بگیرند. این آقایان که خود سال‌ها از ساختارهای رانتی سود برده‌اند، نه تنها انگیزه‌ای برای جلوگیری از  آن ندارند، بلکه تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که هرگونه تلاش آنان تنها می‌تواند به بازتولید همان روابط قدرت و رانت کنونی بینجامد. 

برای همین، این گروه، بیشتر به نقدهای سطحی و روبنایی آلودگی و ناکارآمدی‌ها دستگاه اداری می پردازد، بی‌آنکه ریشه‌های ساختاری و تاریخی اقتصاد رانتی را واکاوی کند. آن‌ها به دنبال بازگرداندن شرایط به دوره‌ی پیشین هستند، دوره‌ای که خود پایه‌گذار و بهره‌بردار اصلی آن بوده‌اند.

از این رو، امید به شاهنشاهی‌خواهان برای بهبودی اقتصاد رانتی جمهوری اسلامی نه تنها بی‌پایه است، بلکه گمراه‌کننده نیز هست. تجربه‌ی تاریخی ایران نشان داده است که دگرگونی راستین در اقتصاد کشور تنها از درک روابط طبقاتی، شناسایی ساختارهای قدرت و بازتولید ابزارهای عدالت‌محور اقتصادی شدنی است، نه با کمک گروه‌هایی که خود پیشتر از همان نظام اقتصادی بهره برده‌اند و منفعتشان با آن گره خورده است.

هرگونه تحلیل اقتصادی که این واقعیت طبقاتی را نادیده بگیرد یا آن را برجسته نگیرد، به ساده‌انگاری و در پایان، پیش‌گزاری راهکارهای نادرست می‌انجامد. راه برون‌رفت از بن‌بست‌های کنونی، نه در پذیرش افسانه «غیرطبقاتی بودن»، که در شناخت درست این روابط طبقاتی و کوشش برای برپایی یک «جبهه متحد ملی» دربرگیرنده همه لایه‌ها و طبقه‌هایی است که منافعشان در رویارویی با منافع انحصارگران رانتی و پشتیبانان برون‌مرزی‌اش است.

این جبهه می‌تواند دربرگیرنده کارگران، روشن‌اندیشان، تولیدکنندگان درون‌مرزی و حتا آن بخش از سرمایه‌دارانی باشد که منافعشان در پیشرفت صنعتی مستقل و عدالت اجتماعی است. وظیفه اصلی، رویارویی با هرگونه سیاستی است که به دزدی هرچه بیشتر دارایی‌های ملی زیر نام «خصوصی‌سازی نئولیبرالی» می‌انجامد و بازسازی یک «اقتصاد ملی» برپایه مردم را در دستور کار خود می‌گذارد.

پایان‌سخن

بررسی تاریخی نشان داد که جامعه ایران نه تنها «غیرطبقاتی» نیست، بل‌که ساختاری طبقاتی دارد که در آن یک طبقه سرمایه‌دار رانتی و غیرمولد از پیوند ارگانیک با دولت و رانت نفتی بهره‌مند است، و هم زمان طبقه کارگر و رنجبران برایند فرآیندهای گسترده از دست دادن مالکیت و پرولترسازی هستند. در کنار آن، لایه های میانی نیز در جایگاه ناهمسان با این دو قطب اصلی هستند. بنابراین، درگیری بر سر منابع ملی و دولت، یک نبرد طبقاتی است و نه تنها رقابتی میان نخبگان. پذیرش افسانه «غیرطبقاتی بودن» به معنای چشم بستن بر این واقعیت تاریخی و اجتماعی است و هر تحلیلی که این مناسبات را نادیده بگیرد، به ساده‌سازی و پیش‌گزاری راه‌حل‌های ناکارآمد دچار خواهد شد.

راه برون‌رفت از بن‌بست‌های کنونی، در بازشناسی روابط طبقاتی و تلاش برای شکل‌گیری یک جبهه متحد ملی علیه اقتصاد نئولیبرالیستی، الیگارشی رانتی و سیاست‌های غارتگرانه نهفته است؛ جبهه‌ای که بتواند بر پایه پیشرفت اقتصادی ملی مستقل و عدالت اجتماعی، جایگزینی در برابر ساختار کنونی باشد. هم زمان نشان داده شده است که ریشه چرایی رویش اقتصاد رانتی در جمهوری اسلامی که شاهنشاهی‌خواهان از آن انتقاد می کنند، را باید در زمان محمدرضا یافت.