راسیسم ربطی به رنگ پوست ندارد. ذات انسان سفیدپوست سرکوبگر نیست، همانطور که ذات انسان سیاهپوست سرکوبشده نیست. این هویت و ظاهر نیست که نژادپرستی را ساخته، بلکه شرایط مادی و تاریخی مشخصی آن را به وجود آورده است. باور به اینکه ظلم ریشه در تفاوتهای طبیعی دارد، بزرگترین دروغ نظام سرمایه است.
📜 تولد ایدئولوژی نژاد از دل بردهداری:
طبقه حاکم برای توجیه وحشیگرانهترین شکل بردهداری در طلوع سرمایهداری، به چیزی فراتر از زور نیاز داشت. ایدئولوژی نژاد متولد شد تا شکنجه و استثمار را «طبیعی» و «اخلاقی» جلوه دهد. این ایدئولوژی کمکم به جای حاشیه، به متن اصلی تبدیل شد.
⚙️ کار امروزی نژادپرستی:
امروز سرمایهداری از همین ابزار برای شکاف انداختن میان کارگران استفاده میکند. محکومیت اخلاقی و ادبگرایی بدون درک ریشههای طبقاتی، نه تنها مفید نیست، بلکه گاهی به مرهمی برای زخم کهنه تبدیل میشود. برای نابودی نژادپرستی، باید ریشههای اجتماعی آن را در نظام استثمار جست، نه فقط سر شاخههای رفتاری آن را زد.
پایان یک عصر: چرا آمریکا دیگر ابرقدرت بلامنازع خاورمیانه نیست؟
🌍 بسیاری از منتقدان خروج نظامی ترامپ از خاورمیانه، یک واقعیت را نادیده میگیرند: آمریکا دیگر توانایی گذشته را برای مداخله ندارد. اگر واشنگتن قدرت اقتصادی و نظامی کافی داشت، راهحل نظامی همچنان گزینهای بود. اما امروز تفاوت بین تفکر دیروز و واقعیت ژئوپلیتیکی آشکار است.
💰 آمریکا با چالشهای اقتصادی، بدهی فزاینده و فشار بر تعهدات جهانی مواجه است. خویشتنداری کنونی فقط انتخاب سیاسی نیست، ریشه در محدودیت منابع دارد. مورخان این دوره را نقطه عطفی خواهند دید. نظم تکقطبی پس از جنگ سرد به پایان رسیده و جهان به سوی چندقطبی شدن حرکت میکند.
🔮 خاورمیانه یکی از صحنههای اصلی این تغییر است. با تفاهمنامه جدید آمریکا و ایران، موازنه قدرت و همکاریهای جدیدی شکل گرفته است. واشنگتن پس از دههها حضور در منطقه، اکنون نگاه خود را به قطب شمال معطوف کرده. رقابت آینده بر سر منابع، مسیرهای تجاری و رقابت قدرتهای بزرگ در قطب شمال خواهد بود، نه جنگهای خاورمیانه.
🛡️ این تغییر رابطه آمریکا و اسرائیل را هم دگرگون کرده است. اظهارات جی.دی.ونس درباره وابستگی اسرائیل، نشانهای آشکار بود که واشنگتن نمیخواهد به درگیریهای منطقهای کشانده شود. اسرائیل میان تهدید حزبالله و محدودیتهای دیپلماتیک گرفتار شده است.
🤝 آینده قدرت به شبکههای اقتصادی و مشارکتهای راهبردی بستگی دارد، نه فقط توان نظامی. اگر کشورهای خلیج فارس و ایران همکاری در انرژی و تجارت را گسترش دهند، منافع مشترکی خلق میشود که هزینه درگیری را بالا میبرد. تاریخ نشان داده همگرایی اقتصادی میتواند رقبا را به شریک تبدیل کند.
📈 اگر این روند ادامه یابد، خاورمیانه از رقابت صفر به فضایی با منافع مشترک تبدیل میشود. این نه تنها موازنه قدرت را تغییر میدهد، بلکه نقش منطقه را در نظم چندقطبی نوظهور تقویت میکند.
حزب توده ایران و راه رشد غیرسرمایهداری پس از انقلاب
🏭
دلیل اینکه حزب توده ایران هوادار راه رشد غیرسرمایهداری بود، این است که این راه، به دلیل سرشت خود، در خدمت منافع رنجبران است. پس از پیروزی انقلاب بهمن، بخش بزرگی از نیروهای مذهبی خود را هوادار عدالت اجتماعی میدانستند. حزب توده ایران پیوسته میگفت که پیروزی انقلاب ملی و دموکراتیک وابسته به گزینش راه رشد اقتصادی مستقل و غیرسرمایهداری میباشد. بخش بزرگی از اصلهای اقتصادی قانون اساسی پس از انقلاب از دیدگاههای حزب توده ایران الهام گرفته شده بود.
📜 پلنوم هفدهم حزب خواهان یک خط اقتصادی غیرسرمایهداری بود و هشدار میداد که دستیابی به استقلال اقتصادی بدون یک بخش دولتی و بخش تعاونی گسترده، شدنی نیست. «تنها سمتگیری در راه رشد غیرسرمایهداری، یعنی پایهریزی اقتصاد مردمی، اقتصادی که هدفش برقراری عدالت اجتماعی، پایان بخشیدن به سلطه غارتگرانه بزرگمالکان و کلانسرمایهداران از یک سو و گسترش و پیشرفت همهجانبه اقتصاد کشور در جهت رسیدن به حداکثر خودکفایی و تامین رفاه اجتماعی از سوی دیگر است، میتواند تیرهبختیهای حاکم در جامعه کنونی ما را ریشهکن سازد.»
🏛️ حزب توده ایران خواستار سازماندهی دموکراتیک بخش دولتی اقتصاد، در کنار بخش تعاونی و خصوصی بود و آن را «نظام اقتصادی با خصلت ملی-دموکراتیک» ارزیابی میکرد که میتوانست فرمانروایی مردم را بیمه کرده و استقلال سیاسی و اقتصادی کشور را استوار کند. به باور حزب، شرط پیروزی انقلاب، فرارویی از دگرگونیهای سیاسی به جابجایی طبقاتی بود. در این راه، حاکمیت سیاسی در دست نیروهای پیشرو میبایست برای پایهگذاری راه رشد غیرسرمایهداری بهرهجویی میشد.
گذری بر روند اندیشهی سوسیال دموکراسی در جنبش کارگری و چرایی شکست این دیدگاه در ایران
مقاله ۱۴/۱۴۰۵۳ ۸ تیر ۱۴۰۵، ۲۹ ژوئن ۲۰۲۶
پیشگفتار
برای پخته شدن اندیشه در جنبش کارگری و آزمودن آن در میدان نبرد، هیچچیز به اندازهی رویارویی دیدگاههای گوناگون سودمند نیست. هر کس باید شیوههایی را که برای چالشهای پیشِ روی خود برگزیده و به گمان خود درست میداند، به داوری دیگران بگذارد. دیگران نیز وظیفه دارند به درونمایهی آن دیدگاهها بتازند و راستی و درستی باورمندان را زیر پرسش نبرند. با همهی اینها، یک اندیشه، هر اندازه هم که با راستگویی و درستکاری شکل گرفته باشد، باز هم میتواند یکسویه و نارسا از آب درآید.
اما حقیقت آن است که تکیه بر «دموکراسی پارلمانی» برای «دگرگونیِ شرایط»، شراب کهنهای است که این روزها در جامهای نو ریخته میشود. چنین راهکارهایی راه چارهی تازهای برای بیرون شدن از بنبست کنونی به دست نمیدهند. چارهجوییهای پارلمانی و اصلاحی، از همان روزهای زایش جنبش کارگری تا همین امروز، بارها مردهاند و زنده شدهاند. ریشهی اینگونه نگاه را باید در سوسیال دموکراسی آلمان، آن هم در سالهای پایانی سدهی نوزدهم، جستوجو کرد.
کشمکش اندیشهای میان سوسیال دموکراسی و کمونیسم انقلابی، سرگذشتی پرفراز و نشیب دارد. از همان روزی که اندیشمندان تاریخ نوین بشری به آزادی و برابری اندیشیدند و به این باور رسیدند که تودهها توان دگرگونی بنیادهای اقتصادی و اجتماعی را دارند، ناسازگاری دیدگاهها دربارهی شیوهی این دگرگونی نیز پا به دنیا گذاشت. برای آنکه مرز میان اندیشهی انقلابی و اندیشهی سوسیال دموکراسی را برای تودهها روشن کنیم، باید گذشتهی تاریخی این دو دیدگاه را در جنبش کارگری واکاوی کنیم و نشان دهیم که این سخنها تازگی ندارند.
از همان آغاز جنبش سوسیالیستی و برابریخواهی، آنهایی که میخواستند جهانی بهتر بسازند و ساختار اقتصادی-اجتماعی را دستساختهی خدا نمیدانستند، سرگرم اندیشیدن دربارهی دو پرسش بنیادین بودند. پرسش نخست این بود که ساختار اقتصادی و اجتماعی جامعه را چگونه میتوان دگرگون کرد. پرسش دوم این بود که این دگرگونیها باید در کجا و از چه نقطهای آغاز شود. بدون پاسخ به این دو پرسش، هیچ رهاییای در کار نخواهد بود.
برای آنکه این کشمکش اندیشهای را از ریشه بفهمیم، باید به سرزمینی سفر کنیم که نخستینبار درگیری میان کمونیسم انقلابی و سوسیال دموکراسی اصلاحخواه را به تماشا گذاشت: اروپای سدهی نوزدهم.
ریشهها و جدایی کمونیسم و سوسیال دموکراسی در اروپا
اندیشهی کمونیسم را، به آن گونه که امروز میشناسیم، نخستین بار در فرانسه و در پیوند با زایش طبقهی کارگر نوین پدید آمد. اندیشمندانی مانند سنسیمون، پرودون و فوریه، آرمانهای آزادی و برابریِ انقلاب بورژوایی فرانسه را به سوی سوسیالیسم بردند؛ سوسیالیسمی که بهویژه با پول و مالکیت خصوصی سر ناسازگاری داشت. این گروه که «سوسیالیسم تخیلی» (پنداری) خوانده میشود، بر این باور بود که میتوان با پند و اندرز، سرمایهداران را واداشت تا ابزار تولید را خودخواسته و بهآرامی به دست مردم بسپارند.
در آلمان، بافندگان در سال ۱۸۴۴ در سیلسیا شورش کردند. ویلهلم ویتلینگ (Wilhelm Weitling) (دوزندهای که مارکس نوشتهاش را ستود) و موسی هس (Moses Hess) (که انگلس را با کمونیسم آشنا کرد)، از پیشگامان اندیشهی کمونیستی در آن دیار بودند. مارکس و انگلس در پاریس و بروکسل به نقد دیدگاههای پرودون و ویتلینگ پرداختند و بر این باور شدند که نه یک انقلاب سیاسی، بلکه انقلابی اجتماعی و جابجایی طبقاتی برای دگرگونی ریشهای ناگزیر است. سرانجام در سال ۱۸۴۸، با «مانیفست حزب کمونیست» نوشتند که «تاریخ همهی جامعهها تاکنون، تاریخ کشمکش طبقاتی بوده است» و پرولتاریا را طبقهای دانستند که با آزاد کردن خود، همهی انسانها را آزاد میکند.
در «مانیفست» نوشته شد: «همهی جنبشهای تاریخی پیشین، جنبشهای اقلیتها یا به سود اقلیتها بودند. جنبش پرولتری، جنبشِ خودآگاه و مستقلِ اکثریت عظیم، به نفع اکثریت عظیم است.» این دو گام برجسته را اندیشهی کمونیسم با مانیفست برداشت: نخست، دوری گزیدن از آرمانگرایی نیمهدینی و روی آوردن به برداشت ماتریالیستی از تاریخ؛ دوم، کنارهگیری از باور یکسویه به سیاست و برجستگی نبرد اقتصادی و پیکار طبقاتی.
پس از مرگ مارکس، در دههی ۱۸۹۰ و سالهای آغازین سدهی بیستم، در سوسیال دموکراسی آلمان اندیشهی اصلاحطلبی (رفرمیسم) پرورش یافت. ادوارد برنشتاین (Eduard Bernstein) و سپس کارل کائوتسکی (Karl Kautsky) بر این باور بودند که دگرگونی سوسیالیستی تنها در کشورهای پیشرفتهی صنعتی شدنی است و رشد نیروهای تولیدی خودبهخود به انجام خواهد رسید. برنشتاین نظریهی ماتریالیسم تاریخی و روش دیالکتیکی مارکس را رد کرد و مفهوم «تضادهای طبقاتی آشتیناپذیر» را نیز به چالش کشید. او باور داشت که نابرابری اقتصادی میان طبقهی بورژوازی و پرولتاریا اندکاندک و از راه اصلاحهای قانونی و برنامههای پخش دادگرایانه (توزیع عادلانهی) اقتصادی از میان خواهد رفت. از این رو، او یکی از بنیانگذاران دیدگاه «آشتی طبقاتی» شد.
رزا لوکزامبورگ به نمایندگی از سوسیالیسم انقلابی، این بازنگری (رویزیونیسم) و اصلاحطلبی (رفرمیسم) را رد و نکوهش کرد. او میگفت که سوسیالیسم بدون مارکسیسم نمیتواند زنده بماند و سوسیالیسم و مارکسیسم، نبرد پرولتری برای رهایی و هدفهای سوسیال دموکراسی یکساناند. انگلس نیز در سال ۱۸۹۵ بهروشنی گفت که بهرهجویی تاکتیکی از سیاستهای پارلمانی و انتخاباتی با هدفهای سوسیالیستی کار درستی است، ولی هرگز نمیتوان انقلاب کارگری را همچون راه رسیدن به سوسیالیسم رد کرد.
در جنگ جهانی نخست، حزب سوسیال دموکرات آلمان به برنامهی جنگی رایشستاگ (Reichstag) رأی داد و آشکارا از سیاست امپریالیستی بورژوازی پشتیبانی کرد. برنشتاین خود در آغاز از جنگ پشتیبانی کرد و سپس به دیدگاهی ضدجنگی رسید، ولی جناح ملیگرای بازنگر (رویزیونیست) به دنبال پشتیبانی از آلمان در جنگ رفت. این رویداد، شکاف میان کمونیستها و سوسیال دموکراتها را ژرفتر کرد.
پیروزی انقلاب اکتبر در سال ۱۹۱۷، درستیِ بسیاری از دیدگاههای لنین را نمایان ساخت. ولی سوسیال دموکراتها هرگز از دشمنی با آن دست نکشیدند. بدین گونه، کمونیسم و سوسیال دموکراسی که آغاز یکسان داشتند، به دو جنبش ناهمسان با آرمانهایی جداگانه دگرگون شدند: یکی دگرگونی ریشهای با سرنگونی نظام سرمایهداری و برچیدن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، و دیگری اصلاح نظام با کارکردهای مالیاتی و برپایی دادگری اجتماعی نسبی.
سوسیال دموکراسی در دوران شکوفایی اندیشههای سوسیالیستی، در کشورهای صنعتی پیشرفته با اتحادیهها و سندیکاهای نیرومند، همچون دژی در برابر اندیشهی سیلآسای انقلابی پدید آمد. برنامهی نخستین سوسیال دموکراسی، جابجایی آرام سرمایهداری به سوسیالیسم بود، ولی خیلی زود این ایده به تلاش برای ساخت یک نظام بینابینی (میان سرمایهداری و سوسیالیسم) فروکاسته شد.
اما این جدایی تازه آغاز این روند بود. آنچه در آلمان و فرانسه زاده شد، پس تر در سوئد، نروژ و دانمارک به ویترینی زرین برای سرمایهداری ترسیده دگرگون گشت.
سوسیال دموکراسی و ویترینسازی اسکاندیناوی
برای آن که بدانیم چرا سوسیال دموکراسی در کشورهای اسکاندیناوی ریشه دوانید و در ایران نه، نخست باید به دو جنگ جهانی بنگریم.
سوئد در هر دو جنگ جهانی بیطرف ماند. دانمارک در جنگ دوم خود را به آلمان نازی تسلیم نمود، ولی زیرساختهایش را از آسیب و ویرانی جنگ نجات داد. نروژ، اگرچه در کنار متفقین ایستاد، ولی خاکش پهنهی نبردهای گسترده و ویرانگر نبود. فنلاند با شوروی جنگید، ولی باز هم از آن بمبارانهایی که آلمان، انگلستان، فرانسه و شوروی بر سر هم ریختند، به دور ماند. ایسلند نیز با آبهای سرد شمال، از آتش جنگ در امان ماند.
این بیطرفی یا آسیبدیدگیِ اندک، فرصتی بزرگ به این کشورها داد: آنها پس از جنگ نیاز به بازسازی از خاکستر نداشتند. کارخانهها پابرجا بودند، راهآهنها کار میکردند، بندرها باز بودند. هنگامی که آلمان با آوار خانههایش دست و پنجه نرم میکرد و انگلستان با کوپن نان روزگار میگذراند، کارخانههای سوئد چوب و فولاد تولید میکردند و به بازار اروپای ویران میفرستادند. نروژ پس از اشغال آلمان با کمک طرح مارشال بازسازیِ سبکی را آغاز کرد، ولی نه به اندازهی آلمان یا فرانسه. دانمارک نیز که خود را تسلیم کرده بود، شهرها و کارخانههایش از بمباران راهبردی در امان ماندند.
این برتری، زمینهساز آن شد که سوسیال دموکراسی در این کشورها بتواند از همان آغاز دههی ۱۹۲۰ برنامههای خود را پیش ببرد. حزب سوسیال دموکرات سوئد (SAP) در سال ۱۹۲۰ به قدرت رسید و الگویی از «اقتصاد آمیخته» (درهمآمیزی (درهم امیزی) مالکیت خصوصی و چتر همگانی دولتی) پدید آورد. در نروژ و دانمارک نیز روند همانگونه بود. در سالهای ۱۹۳۰، همین الگو در پاسخ به رکود بزرگ اقتصادی، سرمایهداری را از مرگ نجات داد. راهی سوای این دو نبود: یا دنبال کردن سیاستهای تاکنونی که زمینهی اعتراضهای انقلابی به سبک بلشویکی را فراهم میکرد، یا دادن میدان به اندیشههای سوسیال دموکراسی و پیادهسازی برنامههای اقتصادی کینزی (سرمایهگذاری دولتی در پروژههای زیربنایی، مهار بیکاری، کنترل نسبی بر گردش پول). سرمایهداری راه دوم را برگزید.
پس از انقلاب بلشویکی در روسیه (۱۹۱۷)، سرمایهداران اروپایی و آمریکایی به ترس افتادند. آنها دیدند که اگر کارگران گرسنه و بیکار دست به شورش بزنند، نظام مالکیت خصوصی میتواند یکسره برچیده شود. از همین رو به دنبال الگویی میانه گشتند: دولتی که رفاه نسبی پدید آورد، بیآنکه (بی آن که) مالکیت خصوصی را از میان ببرد. دولتی که بیمهی بیکاری، درمان همگانی، بازنشستگی و آموزش رایگان را پوشش دهد، ولی کارخانهها همچنان دست سرمایهداران باشد.
اسکاندیناوی بهترین ویترین برای این الگو بود. این کشورها جنبشهای کارگری نیرومند داشتند، بیطرفی در جنگ به آنها سرمایه بخشید، و از سویی چندان «خطرناک» نبودند که مانند آلمان یا ایتالیا به فاشیسم روی آورند. غرب سرمایهداری با تبلیغ سوئد، نروژ و دانمارک همچون «بهشت سوسیال دموکراسی»، میخواست به کارگران جهان بگوید: «ببینید، بدون انقلاب، بدون برچیدن مالکیت خصوصی، بدون دیکتاتوری پرولتاریا هم میتوان زندگی خوبی داشت. پس آرام بگیرید و به پای صندوق رأی بروید، نه به خیابان.»
این ویترینسازی بخشی از راهبرد جنگ سرد بود. در آن سوی میدان، اردوگاه سوسیالیسم (شوروی و همپیمانانش) ایستاده بود و میگفت: «تنها با براندازی سرمایهداری میتوان به برابری رسید.» غرب برای آنکه کارگران خود را از انقلاب بازدارد، به سوسیال دموکراسی میدان داد. رفاه در سوئد و دانمارک نه به خاطر مهرورزی سرمایهداران، بلکه به خاطر ترس آنان از سوسیالیسم پدید آمد. هرگاه که جنبش کارگری در اروپا نیرومند میشد، سرمایهداران به سوسیال دموکراتها میدان میدادند تا با اصلاح، آتش زیر خاکستر را خاموش کنند؛ و هرگاه که خطر انقلابی فروکش میکرد، همان سرمایهداران با نئولیبرالیسم به پس گرفتن رفاه همگانی دست میزدند.
در سالهای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، به دلیل رشد اقتصادی سرمایهداری (که ریشه در سیاستهای استعماری و در دستگیری بازار کالاهای «جهان سوم» داشت) و با ترس سرمایهداری از اردوگاه سوسیالیسم، یک نظام رفاهی در کشورهای زیر چتر سوسیال دموکراسی برپا شد. در این دوران، کمونیستها بدون آنکه (بدون آن که) هدف راهبردی خود برای سرنگونی نظام بهرهکشی را فراموش کنند، از همهی کارهای پیشروانهی سوسیال دموکراتها پشتیبانی کردند.
سوسیال دموکراسی بر پایهی مالیاتگیری پلکانی (پیشرونده (پیشرو)) کار میکند. مالیات بر درآمد و سود، هزینهی بیمارستان، مدرسه و بازنشستگی را میپردازد. اما این درآمد مالیاتی از کجا باید تأمین شود؟ پاسخ روشن است: از یک صنعت پرشتاب و سودآور که ارزش افزودهی هنگفتی تولید کند.
کشورهای نوردیک در سدههای نوزدهم و بیستم با تکیه بر سرچشمههای طبیعی ــ مانند چوب و سنگآهن در سوئد، نفت و گاز در نروژ، و کشاورزی، صنعت خوراکی و کشتیرانی در دانمارک ــ و سپس با گسترش صنعت تولیدی و فناوریمحور مانند کاغذسازی، کشتیسازی، خودروسازی و مخابرات، توانستند به سطح بسیار بالایی از تولید ناخالص داخلی سرانه دست یابند.
وقتی کیک اقتصاد بزرگ است، بریدن یک تکه برای رفاه همگانی، سرمایهداران را چندان نمیآزارد. آنها همچنان سود کلان میبرند، فقط باید کمی بیشتر مالیات بدهند.
به سخن دیگر، سوسیال دموکراسی نیازمند صنعتی انبوه، نیروی کار سازمانیافته و سود سرشار است. در نبود این سه، مالیات گرفتن از سرمایه به کوچ سرمایه و ورشکستگی میانجامد، نه به رفاه. همچنین نیازمند سندیکاهای نیرومند و مستقل است که بتوانند دربارهی دستمزدها چانهزنی کنند و در ازای آرامش اجتماعی، مالیاتگیری دولتی را بپذیرند. اسکاندیناوی در سدهی بیستم از هر سه برخوردار بود: صنایع چوب و فولاد و نفت، اتحادیههایی با میلیونها عضو، و سودی که پس از مالیات نیز سرمایهدار را راضی نگه میداشت.
این ویترین اما دیری نپایید. آن رفاه اجتماعی که در سایهی ترس از انقلاب بلشویکی و جنگ سرد برپا شده بود، پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، یکباره بیپشتیبان ماند. سرمایهداری دیگر نیازی به «باج رفاهی» نمیدید و سوسیال دموکراتها مانده بودند با پرسشی تلخ: حالا چه؟
فروپاشی جهانی سوسیال دموکراسی پس از جنگ سرد و راه سوم
پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از حزبهای سوسیال دموکرات اروپا با ایدئولوژی مارکسیسم ناهمساز شدند و به جای نبرد برای گذار از سرمایهداری به سوسیالیسم، تمرکز خود را بر پیادهکردن سیاستهای اصلاحی اقتصادی-اجتماعی نهادند. در سال ۱۹۵۱، «سوسیالیست بینالمللی» در فرانکفورت بنیاد نهاده شد که هم سرمایهداری و هم کمونیسم بلشویکی را نکوهش میکرد. سخن آنان این بود که بلشویکها با برداشتی خشک از مارکسیسم و با تمرکز بر تضاد طبقاتی، دیکتاتوری برپا میکنند.
اروپای غربی پس از جنگ جهانی دوم، برای جلوگیری از رویش اندیشههای سوسیالیستی، ناگزیر به بال و پر دادن به اندیشههای سوسیال دموکراسی شد. پیدایش اقتصاد کینزی در جهان غرب در دوران جنگ سرد، رویش سوسیال دموکراسی را شتاب بخشید. برای هواداران نظام سرمایهداری این باور ریشه دوانید که اگر این نظام میخواهد در اروپا زنده بماند، باید زیر چتر سوسیال دموکراسی عمل کند. هدف سرمایهداری، برپایی نظامی بود که با برپایی کموبیش رفاه، کمی از پیامدهای فاجعهبار بحرانهای سرمایهداری بکاهد؛ نظامی که بتواند با چتر بیمهی بیکاری، بهداشت و آموزش همگانی، خشم کارگران را کاهش دهد.
پس از انتخابات سال ۱۹۴۵ بریتانیا، دولت حزب کارگر برای جلوگیری از «سوسیالیستی شدن» شرایط، ناگزیر به ملیکردن بخشهای بزرگی از اقتصاد شد. بانک مرکزی انگلستان، برونکشی زغالسنگ، حملونقل، برق، گاز، آهن و فولاد ملی شدند. در آلمان غربی نیز حزب SPD در سال ۱۹۴۵ سیاستی همانند ملیکردن (صنعت کلیدی را پذیرفت. ولی کمکم حزبهای سوسیال دموکرات با سیاست «فراطبقاتی» خود، از نمایندگی در برابر طبقهی کارگر و دیگر رنجبران دست کشیدند. آنها سیاست اصلاحسازی اندکاندک سرمایهداری را جانشین سیاست انقلابی مارکسیستی برای برانداختن نظام سرمایهداری کردند.
در سال ۱۹۵۹، حزب سوسیال دموکرات آلمان نه تنها مارکسیسم را از سوسیالیسم جدا کرد، بلکه حتا گفت که سوسیالیسم ریشه در اخلاق مسیحی، انسانگرایی و فلسفهی کلاسیک دارد، نه در مارکسیسم.
دولتهای رفاهی تا سال ۱۹۷۹ کموبیش به انجام کار خود میپرداختند. اما در آن سال، دو سیاستمدار نئولیبرال و ضدکمونیست، ریگان در آمریکا و تاچر در بریتانیا، قدرت را به دست گرفتند. آنها به یکباره به سرکوب سندیکاها و اتحادیههای کارگری پرداختند و همهی دستاوردهای دولتهای رفاهی پیشین را به پس راندند. تاچر و ریگان با هدف نابودی قدرت چانهزنی کارگران و از میان بردن همبستگی رنجبران، به سرکوب اتحادیهها دست زدند. زیر نام «آزادسازی اقتصادی»، دست کارفرمایان را در بهرهکشی بیشتر گشودند و کوشیدند با از میان برداشتن پیمانهای دستهجمعی و پیدایش پیمانهای گذرا، در میان کارگران رقابت بیافرینند و آنها را به جان هم بیندازند.
پس از پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی پیشین، سوسیال دموکراتها پروژهای به نام «راه سوم» (Third Way) را باز کردند. راه سوم مبلغ سوسیالیسم اخلاقی، اصلاحطلبی (رفرمیسم) و اصلاحهای آرام بود که هدفش «انسانی کردن» سرمایهداری، برپایی اقتصاد آمیخته، کثرتگرایی سیاسی و دموکراسی لیبرال است. سردمدار نظری «راه سوم» گیدنز و سردمدار عملی آن بلیر بودند. آنها به گمان خود ناگزیر بودند میان یک اقتصاد مارکسیستیِ جبرگرا با سنت جمعگرایی و «سوسیالیسم اخلاقی» بر پایهی پخش دادگرایانهی دارایی یکی را برگزینند. گیدنز بهخوبی میدانست که مارکس در زمان خود نشان داده بود که اگر پخش دادگرایانهی دارایی به چالش کلیدی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نپردازد، پس از اندک زمانی به نابرابری اجتماعی آغازین خود بازمیگردد.
هواداران «راه سوم» میگفتند که این راه برای هماهنگ کردن سیاستهای سوسیال دموکراسی با واقعیتهای جهان نوین ناگزیر است. ولی همانگونه که دولتهای بلیر در عمل نشان دادند، در حقیقت «راه سوم» چیزی سوای پذیرش سرمایهداری و غلتیدن تازهی سوسیال دموکراتها به راست نبود. خوشبختانه در برخی حزبهای سوسیال دموکراسی اروپا کسانی بودند که از خطرهای «راه سوم» همچون «گرگی در لباس میش» آگاه شدند؛ مانند لافونتن، رئیس پیشین SPD آلمان، که «راه سوم» را یک راه نئولیبرالی خواند و آن را نکوهش کرد و حزب «چپ» را بنیان نهاد که در انتخابات ۲۰۰۹ آلمان ۱۱٪ آرا را به دست آورد.
سیاستهای رفاه اجتماعی سوسیال دموکراتها زیر نام «راه سوم» هرگز به دنبال حل چالشهای ساختاری سرمایهداری (بحرانهای دورهای، بهرهکشی، ازخودبیگانگی) نبوده و نیست. در واقع میتوان برنامههای «راه سوم» را بستهبندی تازهای برای گذار بیسر و صدا از اندیشههای رفاه اجتماعی به اندیشههای فردگرایانهی نئولیبرالیسم دانست. «راه سوم» همیشه سرگرم پنچرگیری ماشین پنچر شدهی نظام سرمایهداری است و هرگز در اندیشهی جابهجایی لاستیک یا خود خودرو نبوده و نیست.
این تسلیمِ نظری و عملی، پیامدهای خود را در بحران اقتصادی ۲۰۰۸ و پس از آن نشان داد. پس از پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی پیشین، سرمایهداری دیگر نیازی به پرداخت «باج» رفاهی به کارگران ندید.
سوسیال دموکراسی در سالهای بحران اقتصادی، دست به دست نئولیبرالیسم، از حقوق اجتماعی رنجبران کاست تا داراها را پولدارتر کند. بسیاری از دولتهای سوسیال دموکرات، سیاستهای خانمانسوز نئولیبرالی را پذیرفته و پیاده کردهاند و همچنان میکنند. بیشتر آنها به خصوصیسازی بخش همگانی، مقرراتزدایی و برپایی بازار بدون کنترل رأی دادهاند. این دولتها بسیاری از نهادها و بخشهای سوددهی بخش همگانی را به شرکتهای خصوصی فروختهاند. سوسیال دموکراتها نه تنها نظام اقتصادی-اجتماعی سرمایهداری را به چالش نکشیدهاند، بلکه در برابر یورش نئولیبرالها علیه رنجبران تسلیم شدهاند.
این دولتها نه تنها تلاش نکردهاند کنترل بانکها (یکی از عاملان اصلی بحران) را به دست بگیرند، بلکه چند درصد از تولید ناخالص ملی را برای نجات بانکها به کار بردهاند. در همین زمان، بیکاری و سن بازنشستگی کارگران افزایش یافته و کمکهای اجتماعی به نیازمندان کاهش یافته است.
این سرنوشتِ سوسیال دموکراسی در جهانِ پیرامون ما بود. اما برخیها میپندارند که در ایرانِ امروز، با همهی ناهمسازیهای تاریخی و ساختاری، شاید بتوان همان نسخه را — یک بار دیگر و این بار درست — پیچید؟ پاسخ را باید در پنج بازدارندهی ریشهدار جست.
چرایی نارسایی سوسیال دموکراسی در ایران؛ گذشته و اکنون
اکنون به پرسش اصلی میرسیم: چرا سوسیال دموکراسی در ایران ریشه ندوخت و امروز نیز نمیتواند راهگشا باشد؟
نخست: نبود بیطرفی در جنگها (گذشته و پیوند آن با اکنون). ایران در جنگ جهانی دوم نه بیطرف ماند و نه از ویرانی به دور بود. متفقین در شهریور ۱۳۲۰ به ایران تاختند، رضاشاه را برکنار کردند و ایران را پایگاهی برای فرستادن کمک به شوروی ساختند. راهآهن سراسری ایران و بندرهای جنوب و شمال، میدان بارگیری مهمات و نیرو بود. هزاران کارگر ایرانی در ساختن جادهها و بارگیری قطارها جان باختند. پس از جنگ نیز ایران چند دهه درگیر کودتا (۲۸ مرداد ۱۳۳۲)، جنگهای نیابتی (عمان، کردستان) و سرانجام جنگ هشتساله با عراق (۱۳۵۹–۱۳۶۷) شد. هیچ «فرصت نوردیکی و اسکاندیناویایی» در کار نبود که کارخانهها سالم بمانند و کشور از بمباران برکنار باشد.
هماکنون نیز ایران در شرایط «بیطرفی آرام» به سر نمیبرد. تحریمهای اقتصادی، جنگهای نیابتی در سوریه، یمن و عراق، تنشهای همیشگی با قدرتهای جهانی، و نبود امنیت پایدار سرمایهگذاری، هرگونه برنامهی رفاهی همگونِ اسکاندیناوی را نشدنی میسازد. سوسیال دموکراسی نیازمند دههها صلح و پایداری است تا مالیاتهای پلکانی پاسخ بدهد. ایرانِ امروز در یک نوار باریک از بحرانهای منطقهای گیر افتاده است.
دوم: سرمایهداری جهانی از ایران ویترین نساخت و هماکنون نیز نمیسازد. وارونه کشورهای نوردیک که سرمایهداری غرب آن را ویترین رفاه و دموکراسی پارلمانی کرد تا در برابر بلوک شرق بدرخشد، ایران دوران رضاخان و محمدرضا پایگاه امپریالیسم بر ضد شوروی شد. پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، آمریکا و انگلستان ایران را پاسگاه خود در برابر شوروی دیدند، نه ویترین رفاه برای کارگران. در ایران، دیکتاتوری شاه با پشتیبانی ساواک و ارتش، هرگونه جنبش کارگری را در نطفه خفه میکرد. اتحادیههای مستقل هرگز شکل نگرفت، به اعتصابها با تانک و زندان پاسخ داده میشد.
هماکنون نیز ایران ویترین سرمایهداریِ رفاهبنیان نیست. پس از انقلاب ۱۳۵۷، نظام جمهوری اسلامی هرچند نام «جمهوری» و «اسلامی» را با هم دارد و از «نه شرقی و نه غربی» سخن گفته است، ولی در عمل سوسیال دموکراسی را الگوی اقتصادی-سیاسی خود نکرده است، بلکه به دنبال پیادهسازی سرمایهداری ددمنشانه رفته است: نه سندیکاهای آزاد هست (انجمنهای کارگری زرد زیر بازرسی دولت کار میکنند)، نه مالیاتگیری پلکانی و یا حتا نظام مالیاتی هست، نه بیمهی بیکاری همگانی و پایدار. سرمایهداری وابسته به نفت و واردات، با فساد ساختاری و رانتی درآمیخته است. غرب نیز دیگر نیازی به «ویترین» کردن ایران ندارد، زیرا ایران یک «دشمن ویترینی» است، نه متحد ویترینی. از این رو، سرمایهداری جهانی نه تنها یک سوسیال دموکراسی واقعی در ایران نمیخواهند، بلکه به آن برای منابع زیرزمینی ارزان، بازار بدون نظارت و نیروی کار ارزان نیاز دارند.
سوم: رشد صنعتی ایران نه گسترده بود و نه خودجوش (گذشته و پیوند با اکنون). صنعت ایران در دوران شاه، تکمحصولی (نفت) و وابسته به شرکتهای فراملی (مانند کنسرسیوم نفت) بود. صنایع دیگر یا با سرمایهی دولتی و مدیریت وابسته به دربار میچرخیدند یا کوچک و پراکنده بودند. طبقهی کارگری ایران هرچند در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ رشد یافت، ولی نه به اندازهی سوئد یا دانمارک.
هماکنون نیز ایران یک کشور «صنعتی» نیست، یک کشور پیرامونی است. به گفتهی محسن رضایی، تنها رشتهای که ایران تا حدی در آن صنعتی شده، صنعت نظامی است. درآمد سرانه پایین است (یکدهم سوئد). ساختار اقتصادی همچنان بر پایهی نفت و گاز و واردات کالاهای مصرفی و سرمایهای میچرخد. صنعت خودروسازی مونتاژی، پتروشیمی، فولاد و سیمان از رقابت جهانی دورند و بهرهوری پایینی دارند. کیک اقتصاد ایران هم کوچک است و هم نابرابر. در چنین کیکی، بریدن سهمی برای «رفاه همگانی» به سبک اسکاندیناوی نه سرمایهگذار را راضی نگه میدارد و نه نیازهای پایه را پوشش میدهد. سود صنعتی به اندازهای بزرگ نیست که از آن مالیات کلان گرفت و هم بیمارستان همگانی ساخت و هم صنعت را سرپا نگه داشت.
چهارم: نبود سنت سندیکایی مستقل و نیرومند (گذشته و اکنون). در کشورهای نوردیک، اتحادیههای کارگری (مانند LO در سوئد و دانمارک، LO Norge در نروژ، و SAK در فنلاند) دارای میلیونها عضو بودند. بخشی از «مثلث طلایی» (کارفرما – اتحادیه – دولت) در سیاستگذاری ملی سهیم بودند. این اتحادیهها نه تنها دستمزدها را چانهزنی میکردند، بلکه در ادارهی صندوقهای بازنشستگی، بیمهی بیکاری و آموزش حرفهای نقش داشتند. در ایران، چنین سنتی هرگز شکل نگرفت.
در گذشته (دوران قاجار و پهلوی)، سندیکاها یا ممنوع بودند یا در کنترل دولت و پس از کودتای ۲۸ مرداد، سندیکاهای مستقل سرکوب شدند و به جای آنها سندیکاهای وابسته به ساواک شکل گرفتند. هیچ دورهای از «سندیکای آزاد و نیرومند» در تاریخ ایران وجود ندارد. کارگران ایران همواره در بند قانون کار ناتوان و دستگاه سرکوبگر بودهاند. اعتصابهای بزرگ (مانند اعتصابات ۱۳۰۷ در فرشبافی کرمان، اعتصابات ۱۳۲۵ در نفت جنوب، اعتصابات ۱۳۵۷ در آذرآب و پلیاکریل) یا با زندان و اعدام پاسخ داده میشدند یا با وعدههای بیپایان خاموش میشدند.
هماکنون نیز قانون کار ایران هرچند اصلهای پیشروانه (مانند بیمهی بیکاری و پیمانهای دستهجمعی) را دارد، اما این اصول در عمل اجرا نمیشود. کانونهای کارگری (شوراهای کارگری) یا تعطیل شدهاند یا زیر نظارت وزارت کار از کارایی افتادهاند. کارفرمایان به آسانی با پیمانهای گذرا، کارگران را از بیمهی بیکاری، مزایای پایان کار و بازنشستگی محروم میکنند. اعتصابهای کارگری (مانند نیشکر هفتتپه، فولاد اهواز، معلمان و بازنشستگان) یا با زندانی کردن کنشگران پاسخ داده میشود یا با اخراجهای جمعی. در چنین فضایی، رویای «رفاه اجتماعی به سبک سوئد» همانند رویای «پرواز بدون بال» است.
پنجم: پیوند گذشته و اکنون در نبود طبقهی کارگر سازمانیافتهی ملی. در اسکاندیناوی، طبقهی کارگر در کارخانههای بزرگ ملی (ولوو، اسکانیا، نوردیا، صنایع بزرگ نفت نروژ) سازماندهی شده بود. این کارخانهها سود سرشار میدادند، کارگران در یکجا گرد هم میآمدند، روزنامهی خود را میخواندند، رهبران خود را برمیگزیدند و با کارفرما بر سر سهم خود از سود چانهزنی میکردند. در ایرانِ امروز، بسیاری از کارخانههای بزرگ یا ورشکستهاند، یا نیمهتعطیلاند، یا با ظرفیت اندکی کار میکنند. بخش بزرگی از اقتصاد به کارگران پیمانی گذرا، کارگران ساختمانی پراکنده، کارگران پلتفرمی (اسنپ، دیجیکالا و…) و کارگران بدون قرارداد تبدیل شده است. این کارگران به سختی میتوانند سندیکای ملی و نیرومند بسازند.
همین نبود طبقهی کارگر متمرکز و سازمانیافته، بزرگترین بازدارندهی سوسیال دموکراسی در ایرانِ امروز است. سوسیال دموکراسی بدون سندیکا و بدون حزب کارگری تودهای، تنها یک شعار روشنفکرانه بر دیوار میماند.
اگر از سدهی نوزدهم به این سو نگاه کنیم، میبینیم که ایران همواره در چرخهی وابستگی گرفتار بوده است: وابستگی به انگلیس در دورهی قاجار، وابستگی به آمریکا در دورهی پهلوی، و وابستگی به نفت و واردات و تحریمها در دورهی جمهوری اسلامی. در چنین چرخهای، هیچ اقتصاد ملیِ خودبنیان و صنعتیِ گستردهای شکل نگرفت. سوسیال دموکراسی برای آنکه پایدار باشد، به یک اقتصاد ملیِ خودبنیان نیاز دارد که مالیات بگیرد و رفاه بسازد. اگر اقتصاد به نفت وابسته باشد و صنعت مونتاژی به واردات قطعه، هر تکان جهانی بودجهی رفاهی را فرو میریزد.
با این همه، شاید برخی بپندارند که پس از جمهوری اسلامی میتوان نسخهی اسکاندیناوی را در ایران پیاده کرد. این تصور، فریبنده اما سادهانگارانه است. نه در ایرانِ امروز و نه در ایرانِ پس از آن، سوسیال دموکراسی بدون این زیرساختها بختی ندارد. فروپاشی یک نظام سیاسی خودبهخود کارخانه نمیسازد، سرمایه نمیآورد و عقبماندگی ساختاری را از میان نمیبرد. در این چشمانداز، باز هم انتخاب میان سرمایهداری و سوسیالیسم مطرح است، نه «راه سوم»ی که در خود اروپا نیز فرسوده شده است.
این پنج بازدارنده، هر یک به تنهایی برای خاکسپاری رویای سوسیال دموکراسی در ایران کافی است. اما چه میشود اگر روزی جمهوری اسلامی نباشد؟ آیا آنگاه زمین آماده میشود؟ بیایید رک باشیم.
پایان سخن
هدف نخستین سوسیال دموکراسی، جانشینی مالکیت خصوصی با اجتماعی بود. اما اصلاحخواهان، با رد سیاست انقلابی به سود پارلمانی، حزبهای امروزی را بنیان نهادند. ایدهی آغازین، جابجایی آرام سرمایهداری به سوسیالیسم بود، ولی زود به ایدئولوژیای اصلاحاتی در چارچوب سرمایهداری برای پیشگیری از انفجارهای اجتماعی فروکاسته شد.
پس از جنگ دوم، بورژوازی از سوسیال دموکراسی برای دلچسب کردن سرمایهداری و ایستادگی در برابر انقلاب بهره برد. در ۱۹۶۰–۱۹۷۰ نظام رفاهی پدید آمد. کمونیستها بدون فراموش کردن سرنگونی بهرهکشی، از کارهای پیشروانهاش پشتیبانی کردند، اما دولتهای سوسیال دموکراسی همواره بر پایهی اقتصاد بازار اداره شدند.
در ۱۹۷۹، ریگان و تاچر یورش بردند. پس از پیروزی ضدانقلاب، سرمایهداری دیگر نیازی به رفاه پرهزینه ندید. یورش سرمایهدار با تسلیم سوسیال دموکراتها و رهبری اتحادیهها روبهرو شد. آنها با نئولیبرالها در بحران شریکند، درصدی از تولید ناخالص را برای نجات بانکها به کار بردند، و به بهانهی اصلاح، خصوصیسازی و مقرراتزدایی را پیاده کردند. سوسیال دموکراسی زادهی شرایطی ویژه در زمانی ویژه بوده است و چون آن شرایط دگرگون شده، وظیفهی تاریخی آن به پایان رسیده است.
اگرچه شاید رشد اقتصادی دیگری روی دهد، ولی به شکوفایی دوبارهی اندیشهی سوسیال دموکراسی نخواهد انجامید. تنها ترس از یک جنبش نیرومند سراسری، سازمانیافته جهانی علیه سرمایهداری میتواند سوسیال دموکراسی را برای طبقهی بورژوازی بار دیگر دلکش کند.
در ایرانِ امروز، نه بیطرفی در جنگ هست، نه ویترین سرمایهداری، نه صنعت پرشتاب و گسترده، نه سندیکاهای آزاد و نیرومند، و نه طبقهی کارگر متمرکز و ملی. از همین رو، سوسیال دموکراسی در ایران، به گفتهی شاعر «تشنهی مسکین آب پندارد سراب» است. سرابی که هر چه بدوی، به آن نمیرسی. آن «افسونگر زیبا» یا مرده است یا در قاب عکسهای موزهها آویزان مانده است.
کارِ ماندگار در ایران، پاگذاشتن به راه ملی و دموکراتیک است: اقتصادی همگانی (دولتی–تعاونی)، کوشش برای بریدن از وابستگی نفتی، شفافسازی (روشن سازی و فرانمایی) و پاککردن فساد، و ساختن سندیکاهایی از پایین، نه رویای نسخهبرداری (نسخه برادری) از الگوی سوئد در سرزمینی که هیچیک از پیششرطهای آن را ندارد.
و این راه، نام دیگرش جز جهتگیری ملی–دموکراتیک نیست. اگر راست میگوییم که در اندیشهی رهایی، استقلال اقتصادی و عدالت اجتماعی هستیم، پس راهی سوای این نداریم: سمتگیری ملی–دمکراتیکی که پایههای جامعهی سوسیالیستی را بچیند. نه آنکه از سوسیالیسم بگریزیم، بلکه آنکه نخست زمینِ آن را آماده کنیم. کشوری وابسته، با صنعتی پیرامونی و طبقهی کارگری پراکنده، نمیتواند یکشبه به سوسیالیسم جهش کند. اما میتواند با دموکراسیِ ریشهدار، ملیکردنِ سرچشمههای زمینی و زیرزمینی و صنعت کلیدی زیر فشار تحریمها، و پیوندِ نبرد جنبش کارگری با جنبش آزادیخواهی و پیکار رهاییبخش ملی، آن پایهها را یکییکی بچیند.
سوسیالیسم در ایران، اگر روزی پا بگیرد، نه از راه سوسیال دموکراسیِ مرده و نه از راه سرمایهداریِ ددمنش، که از دلِ همین گذار ملی–دمکراتیک زاده خواهد شد. راههای دیگر، یا واپسگردی به همان سرمایهداریِ وابسته است، یا سرابی به نام «راه سوم».
و این همان است که باید از بازاندیشی به عمل گام نهاد. آنچه را که میدانیم بیهوده است، دیگر بازکاری نخواهیم کرد. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. اکنون زمان ساختن از نو است، نه نسخهبرداری از ویرانهای که در جای دیگر به موزه سپرده شده است.
آمارهای ترسناک از بحران سرمایهداری
📊
در سطح جهانی، پیامدهای سیاست نئولیبرالی برای میلیونها مردم کشورهای گوناگون ویرانگر است. با نگاهی به شرایط برزیل به عنوان نمونهای از کشورهای پیرامونی، پهنههای این بحران آشکار میشود: ۶۱ میلیون تن با کمبود روزانه خوراک روبرو هستند، بیش از ۶ میلیون خانوار بیخانمان هستند، و نیم درصد جامعه در زندانها به سر میبرند. افزون بر این، نزدیک به ۶۳ میلیون برزیلی زیر خط تنگدستی زندگی میکنند و دستکم ۱۷ میلیون تن در جاهای غیررسمی به سر میبرند.
🇺🇸 حتی در کشورهای مرکز سرمایهداری نیز درماندگی تودهها هر روز افزایش مییابد. در ایالات متحده، نماد برجستهترین نظام سرمایهداری جهان، آمارهای تکاندهندهای از ژرفای بحران اجتماعی پرده برمیدارد: بیش از ۳۴ میلیون تن با کمبود روزانه خوراک دست و پنجه نرم میکنند، نزدیک به ۵۸۰ هزار تن هر شب را در بیسرپناهی به سر میبرند، نزدیک به یک درصد جامعه در زندانها هستند و ۱۴۰ میلیون تن در تنگدستی یا در آستانه خط تنگدستی زندگی میکنند.
🌍 این آمار هشداردهنده گواه این واقعیت تلخ است که حتی در داراترین کشورهای سرمایهداری، سیاستهای نئولیبرالیستی به گسترش روزافزون تنگدستی، بیخانمانی و درماندگی انجامیده است. برای گریز از این بدبختیها، مردمان جهان چارهای سوای گزینش یک راه رشد غیرسرمایهداری ندارند. برای زندهماندن مردم، جانوران و شکوفایی طبیعت پیرامون، راه رشد غیرسرمایهداری فراتر از گزینش، به یک نیاز آنی دگرگون میشود.
آنارشیسم یا سوسیالیسم؟ بخش (۱) روش دیالکتیکی HER
ی. و. استالین / آمادور نویدی
آنارشیسم یا سوسیالیسم؟
بخش (۱) روش دیالکتیکی
نوشته: ی. و. استالین
برگردان: آمادور نویدی
آنارشیسم یا سوسیالیسم؟ (?Anarchism Or Socialism) (۱)
جی. وی. استالین(J. V. Stalin)
دسامبر ۱۹۰۶ – ژانویه ۱۹۰۷
منبع: آثار، جلد ۱، نوامبر ۱۹۰۱ – آوریل ۱۹۰۷
ناشر: خانه انتشارات زبانهای خارجی، مسکو (Foreign Languages Publishing House, Moscow)، ۱۹۵۴
رونویسی/نشانهگذاری: سالیل سن(Salil Sen) برای آرشیو اینترنتی مارکسیستها(MIA)، ۲۰۰۸
مالکیت عمومی: آرشیو اینترنتی مارکسیستها (Marxists Internet Archive)(۲۰۰۸). هرکسی میتواند آزادانه این اثر را کپی، توزیع، نمایش و منتشر کند؛ و یا آثار اقتباسی و تجاری بسازد، ولی «آرشیو اینترنتی مارکسیستها» را بهعنوان منبع خود ذکر نماید.
***
کانون زندگی اجتماعی مدرن، مبارزه طبقاتی است. در جریان این مبارزه، هر طبقه توسط ایدئولوژی خود هدایت میشود. بورژوازی (bourgeoisie) ایدئولوژی خاص خود را دارد- که به اصطلاح لیبرالیسم (liberalism) نامیده میشود . پرولتاریا (proletariat) نیز ایدئولوژی خاص خود را دارد – این ایدئولوژی، همانطور که همگان میدانند، سوسیالیسم (socialism) است.
نباید لیبرالیسم را پدیدهای یکپارچه و تجزیهناپذیر تلقی نمود: لیبرالیسم به گرایشهای مختلفی طبقهبندی و تقسیم میشود که با لایههای مختلف بورژوازی مطابقت دارند.
سوسیالیسم نیز کامل و غیرقابل تقسیم نیست: در درون آن نیز گرایشهای متفاوتی وجود دارد.
ما در اینجا لیبرالیسم را بررسی نخواهیم کرد – بهتر است این کار را برای زمان دیگری بگذاریم. ما میخواهیم خواننده را فقط با سوسیالیسم و گرایشهای آن آشنا کنیم، زیراکه. فکر میکنیم که این امر برای خواننده جالبتر است.
سوسیالیسم به سه گرایش عمده تقسیم میشود: رفرمیست (reformism)، آنارشیسم (anarchism) و مارکسیسم (Marxism).
رفرمیست برنشتاین (Bernstein) و دیگران، که سوسیالیسم را هدفی دوردست و نه چیزی بیش از آن میداند، رفرمیستی، که عملاً انقلاب سوسیالیستی را رد میکند و هدفش ایجاد سوسیالیسم از طریق مسالمتآمیز است، رفرمیستی است که بهجای مبارزهٔ طبقاتی، حامی همکاری طبقاتی است – این رفرمیست روز به روز در حال زوال است، بیش از پیش هرگونه شباهت خود به سوسیالیسم را از دست میدهد و به نظر ما، بررسی آن در این مقاله هنگام تعریف سوسیالیسم کاملاً غیرضروری است.
اما این امر در مورد مارکسیسم و آنارشیسم کاملاً متفاوت است: در حال حاضر، هر دو بهعنوان گرایشهای سوسیالیستی شناخته میشوند، و مبارزهای شدید علیه یکدیگر انجام میدهند، هر دو میکوشند خود را بهعنوان دکترین راستین سوسیالیستی به پرولتاریا معرفی کنند، و البته مطالعه و مقایسه این دو برای خواننده بسیار جالبتر خواهد بود.
ما از آن دسته افرادی نیستیم که با شنیدن واژهٔ «آنارشیسم» (anarchism) با تحقیر روی برگردانیم و با تکبری روشنفکرانه بگوییم: «چرا وقت خود را تلف کنیم؟ ارزش بحث کردن ندارد!» ما چنین «انتقاد» ارزانی را بیارزش و بیفایده میدانیم.
و همچنین از آن دسته افرادی نیستیم که خود را با این اندیشه تسلی دهیم که آنارشیستها «پشتوانهٔ تودهای ندارند و بنابراین چندان هم خطرناک نیستند.» مسئله این نیست که امروز چه کسی «پیروان» بیشتر یا کمتری دارد، بلکه مسئله، ماهیت این دکترین (doctrine) است که اهمیت دارد. اگر «دکترین» آنارشیستها بیانگر حقیقت باشد، پس بدیهی است که قطعا مسیری میگشاید و تودهها را پیرامون خود جمع میکند. اما اگر اشتباه و بر پایهای نادرست بنا شده باشد، دوام زیادی نخواهد داشت و در هوا معلق خواهد ماند، اما نادرستی آنارشیسم را باید اثبات نمود.
برخی بر این باورند که مارکسیسم و آنارشیسم بر اصول یکسانی بنا شدهاند و اختلافات مابین آنها فقط مربوط به تاکتیکها است، بهطوری که به باور این افراد، اساساً نمیتوان بین این دو گرایش تمایز قائل شد.
این یک اشتباه بزرگ است.
ما براین باوریم که آنارشیستها دشمنان واقعی مارکسیسم هستند. و بر این اساس، ما همچنین معتقدیم که باید با دشمنان واقعی، مبارزهای واقعی صورت گیرد. از این رو لازم است که «دکترین» آنارشیستها را از ابتدا تا انتها بررسی نموده و بهطور کامل آن را از همه جنبهها بسنجیم.
نکته این است که مارکسیسم و آنارشیسم، علیرغم آنکه هر دو زیر پرچم سوسیالیسم وارد عرصهٔ مبارزه میشوند، اما بر اصولی کاملاً متفاوت بنا شدهاند.
سنگ بنای آنارشیسم فرد است که رهایی فرد، طبق اصول آن، شرط اصلی رهایی تودهها، یعنی پیکره جمعی است.. بر اساس دیدگاه آنارشیستی، تا زمانی که فرد آزاد نشده باشد، رهایی تودهها ناممکن است. از این رو شعار آنارشیستی چنین است: «همه چیز برای فرد.»
اما سنگ بنای مارکسیسم تودهها هستند که بنا بر دکترین مارکسیستی، رهایی آنان شرط اساسی رهایی فرد است. یعنی، طبق اصول مارکسیسم، رهایی فرد تا زمانی که تودهها رهایی نیابند، غیرممکن است. بر این اساس، شعار مارکسیستی این است: «همه چیز برای تودهها.»
واضح است که ما در اینجا دو اصل داریم که یکی دیگری را نفی میکند، و صرفاً اختلاف نظر در مورد تاکتیکها نیست.
هدف مقاله ما این است که این دو اصل متضاد را در کنار یکدیگر قرار دهیم، مارکسیسم را با آنارشیسم مقایسه کنیم و از اینطریق نقاط قوت و ضعف هر یک را روشن نمائیم. در اینجا لازم میدانیم خواننده را با طرح کلی این مقاله آشنا کنیم.
ما با توصیفی از مارکسیسم شروع می کنیم، بهطور گذرا به دیدگاه آنارشیستها در مورد مارکسیسم پرداخته و سپس به نقد خودآنارشیسم میپردازیم. یعنی: روش دیالکتیکی. و دیدگاه آنارشیستها در مورد این روش و نقدخود را توضیح خواهیم داد. تئوری ماتریالیستی، دیدگاههای آنارشیستها و انتقاد ما (در اینجا نیز انقلاب سوسیالیستی، دیکتاتوری سوسیالیستی، برنامه حداقلی و بهطور کلی تاکتیکها)، فلسفه آنارشیستها و نقد ما، سوسیالیسم آنارشیستها و انتقاد ما، تاکتیکها و سازماندهی آنارشیستی را مورد بحث قرار داده- و در پایان، استنباطهای خود را ارائه میدهیم.
ما میکوشیم ثابت کنیم که آنارشیستها، بهعنوان پیروان سوسیالیسم جوامع کوچک، سوسیالیستهای واقعی نیستند.
همچنین تلاش میکنیم تا ثابت کنیم که آنارشیستها، از آنجا که دیکتاتوری پرولتاریا را رد میکنند، انقلابیون واقعی نیز نیستند…
و بنابراین، بیایید به موضوع بپردازیم.
بخش (۱)
روش دیالکتیکی
«همه چیز در جهان در حال حرکت است… زندگی دگرگون میشود، نیروهای مولد رشد میکنند و مناسبات کهنه فرو میپاشند.»
— کارل مارکس
مارکسیسم نهتنها نظریه سوسیالیسم است، بلکه یک جهانبینی یکپارچه، یک سیستم فلسفی است که سوسیالیسم پرولتری مارکس منطقاً از آن پیروی میکند. این سیستم فلسفی، ماتریالیسم دیالکتیکی نامیده میشود.
بنابراین، توضیح مارکسیسم بهمعنای توضیح ماتریالیسم دیالکتیکی نیز هست.
چرا این سیستم را ماتریالیسم دیالکتیکی مینامند؟
زیرا روش آن دیالکتیکی و نظریهٔ آن ماتریالیستی است.
روش دیالکتیکی چیست؟
گفته میشود که زندگی اجتماعی همواره در حرکت و تکامل است. و این سخن درست است: زندگی را نباید چیزی ثابت و تغییرناپذیر پنداشت؛ زندگی هرگز در یک سطح باقی نمیماند، بلکه در حرکتی ابدی و در روندی دائمی از ویرانی و آفریدن قرار دارد. بنابراین، زندگی همیشه شامل عناصر نو و کهنه، عناصر در حال رشد و عناصر در حال زوال، عناصر انقلابی و ضدانقلابی است.
روش دیالکتیکی به ما میآموزد که زندگی را آنگونه که واقعاً هست ببینیم. ما دیدهایم که زندگی پیوسته در حال حرکت است؛ در نتیجه، باید آن را در حرکتش بررسی کنیم و بپرسیم: زندگی به کجا میرود؟
همچنین دیدهایم که زندگی تصویری از ویرانی و آفرینش مداوم ارائه میدهد؛ بنابراین باید آن را در روند نابودی و خلق کردن آن بررسی کنیم و بپرسیم: چه چیزی در زندگی درحال نابودی و چه چیزی در حال ظهور است؟
آنچه در زندگی متولد میشود و روز به روز رشد میکند، شکستناپذیر است، پیشرفت آن قابل کنترل نیست. بهعبارت دیگر، اگر، برای نمونه، پرولتاریا بهعنوان یک طبقه در زندگی اجتماعی پدید آید و روزبهروز رشد کند، هرچند امروز ضعیف و کمشمار باشد، اما در نهایت پیروز خواهد شد. چرا؟ زیرا در حال رشد است، نیرو میگیرد و به پیش میرود. از سوی دیگر، آنچه در زندگی پیر میشود و به سوی گور خود پیش میرود، ناگزیر باید شکست بخورد، حتی اگر امروز نمایانگر یک نیروی عظیم باشد. یعنی، اگر برای نمونه، بورژوازی بهتدریج موقعیت خود را از دست دهد و هر روز بیش از پیش عقب رانده شود، هرچند امروز نیرومند و پُرشمار است، اما سرانجام شکست میخورد. چرا؟ زیرا بهعنوان طبقه ای که در حال زوال است، ضعیف و پیر میشود و به باری بر دوش زندگی تبدیل میگردد.
از همینجاست که آن اصل مشهور دیالکتیکی مطرح شد: هر آنچه واقعاً وجود دارد، یعنی هر آنچه روز به روز رشد میکند، منطقی است و هر آنچه روز به روز زوال مییابد، غیرمنطقی است و در نتیجه، نمیتواند از شکست بگریزد.
بهعنوان نمونه، در دهه هشتاد قرن گذشته، مناقشه بزرگی در میان روشنفکران انقلابی روسیه درگرفت. نارودنیکها (Narodniks) ادعا میٰکردند آن نیروی اصلی که میتواند وظیفه «رهایی روسیه» را بر عهده بگیرد، خرده بورژوازی شهر و روستا است. مارکسیستها از آنها پرسیدند: چرا؟ نارودنیکها پاسخ دادند: زیرا اکنون اکثریت جمعیت را خرده بورژوازی شهر و روستا تشکیل میدهند و و افزون بر این، آنها فقیرند، و در فقر زندگی میکنند.
مارکسیستها در پاسخ به نارودنیکها گفتند: درست است که اکنون اکثریت شهر و روستا را خرده بورژوازی تشکیل میدهند و واقعاً هم فقیرند، اما آیا مسئله فقط همین است؟ خرده بورژوازی مدتهاست که اکثریت را تشکیل میدهد، اما تاکنون بدون کمک پرولتاریا هیچ ابتکاری در مبارزه برای «آزادی» از خود نشان نداده است. چرا؟ زیرا خرده بورژوازی طبقهای در حال رشد نیست؛ برعکس، روز به روز تجزیه میشود و به بورژواها و پرولترها تقسیم میگردد. از سوی دیگر، البته فقر نیز در اینجا عامل تعیینکننده نیست: «ولگردها» فقیرتر از خرده بورژوازی هستند، اما هیچ کس نمیتواند ادعا کند که آنها میتوانند وظیفه «رهایی روسیه» را بر عهده بگیرند.
همانطور که میبینید، مسئله این نیست که کدام طبقه امروز اکثریت جامعه را تشکیل میدهد یا کدام طبقه فقیرتر است، بلکه مسئله این است که کدام طبقه در حال قدرت گرفتن و کدام طبقه در حال زوال است.
و از آنجایی که پرولتاریا تنها طبقهای است که پیوسته در حال رشد و قدرت گرفتن است، و زندگی اجتماعی را به پیش میبرد و تمام عناصر انقلابی را پیرامون خود گرد میآورد، وظیفه ما این است که پرولتاریا را بهعنوان نیروی اصلی در جنبش کنونی در نظر بگیریم، به صفوف آن بپیوندیم و آرمانهای مترقی آن را آرمانهای خود بدانیم.
مارکسیستها اینگونه پاسخ دادند.
بدیهی است که مارکسیستها به زندگی به صورت دیالکتیکی مینگریستند، در حالی که نارودنیکها به شیوهای متافیزیکی (metaphysically) استدلال میکردند – یعنی آنها زندگی اجتماعی را در مرحله خاصی، ثابت و ایستا تصور میکردند.
این گونه است که روش دیالکتیکی به توسعه زندگی می نگرد.
روش دیالکتیکی اینگونه به تکامل زندگی می نگرد.
اما جنبش و حرکت وجود دارد. در طول «روزهای دسامبر» که پرولتاریا بپاخاست، و به انبارهای اسلحه و ارتجاع یورش بُرد، در زندگی اجتماعی جنبشی وجود داشت. اما جنبش سالهای پیش از آن، در زمانی که پرولتاریا، تحت شرایط رشد «مسالمتآمیز»، خود را به اعتصابات پراکنده و تشکیل اتحادیههای کوچک کارگری محدود میکرد، نیز باید جنبش اجتماعی بحساب آید.
واضح است که جنبش اشکال مختلفی به خود میگیرد.
و بنابراین روش دیالکتیکی میگوید که جنبش دو شکل دارد: شکل تکاملی (Evolutionary) و شکل انقلابی (Revolutionary).
جنبش زمانی تکاملی است که عناصر مترقی بهطور خودجوش به فعالیتهای روزمره خود ادامه دهند و تغییرات جزئی و کمی(quantitative) را در نظم قدیمی ایجاد کنند.
جنبش زمانی انقلابی است که همین عناصر گردهم میآیند، از اندیشهای واحد الهام میگیرند و به اردوگاه دشمن یورش میبرند تا نظم کهن را از ریشه برکنند، دگرگونیهای کیفی(qualitative) در زندگی ایجاد کنند و نظمی نوین برقرار سازند.
تکامل، انقلاب را آماده میکند و زمینهٔ آن را فراهم میآورد؛ و انقلاب، روند تکامل را به کمال میرساند و و فعالیت بیشتر راه را برای ادامهٔ آن هموار میکند.
روندهای مشابهی در طبیعت رخ میدهند. تاریخ علم نشان میدهد که روش دیالکتیکی روشی واقعاً علمی است: از نجوم گرفته تا جامعهشناسی، در هر حوزهای تأییدی بر این اندیشه مییابیم که هیچ چیز در جهان جاودانه نیست، هر پدیده ای تغییر میکند، و تکامل مییابد.
در نتیجه، هر پدیدهای در طبیعت باید از منظر حرکت و تکامل بررسی شود. و این بدان معناست که روح دیالکتیک سراسر علم معاصر را در بر گرفته است.
در مورد اشکال جنبش، این واقعیت که طبق دیالکتیک، تغییرات جزئی و کمّی دیر یا زود منجر به تغییرات کیفی عمده میشوند – این قانون در تاریخ طبیعت نیز به همان اندازه اعتبار دارد.. «جدول تناوبی عناصر» مندلیف (Mendeleyev) بهروشنی نشان میدهد که پیدایش تغییرات کیفی از دل تغییرات کمی در تاریخ طبیعت چقدر مهم است. همین امر در زیستشناسی (biology) نیز از طریق نظریهٔ نئولامارکیسم(neo-Lamarckism)، که بهتدریج جای نئوداروینیسم(neo-Darwinism) را میگیرد، نشان داده میشود.
ما در دربارهٔ سایر حقایقی که فردریش انگلس(F. Engels) در آنتی دورینگ(Anti-Duhring) خود بهٰطور کامل روشن کرده است، چیزی نمیگوییم.
این است محتوای روش دیالکتیکی.
* * *
چگونگی نگاه آنارشیستها به روش دیالکتیکی؟
همه میدانند که هگل(Hegel) پدر روش دیالکتیکی بود. مارکس این روش را پالایش داد و تکامل بخشید. آنارشیستها البته از این موضوع آگاهند. آنها میدانند که هگل محافظهکار بود، و از این رو، با بهرهگیری از این امر، به شدت هگل را بهعنوان حامی «بازگشت به گذشته» مورد تحقیر قرار میدهند، و با نهایت شور و شوق میکوشند «ثابت کنند» که «هگل فیلسوف بازگشت است… اینکه وی ایده حکومت مشروطهٔ دیوانسالارانه را در شکل کلیاش بهعنوان نظریهپرداز مطلق تاریخ و فقهیگرای خود ستایش میکند. و ایدهٔ کلی فلسفهٔ تاریخ او تابع و در خدمت گرایش فلسفی دورهٔ بازگشت قرار دارد.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati)، 2 شماره 6. مقاله وی. چرکزیشویلی(Cherkezishvili).(۲)
آنارشیست معروف، کروپوتکین(Kropotkin)، سعی میکند همین موضوع را در آثارش «اثبات» کند (برای نمونه به کتاب علم و آنارشیسم او به زبان روسی مراجعه کنید).
کروپوتکینیهای(Kropotkinites) ما، از چرکزیشویلی (Cherkezishvili) تا ش. جی(Sh. G)، همه همصدا با کروپوتکین این سخنان را تکرار میکنند.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati).
درست است، همه قبول دارند که هگل یک انقلابی نبود؛ برعکس، خود مارکس و انگلس قبل از هر کس دیگری در نقد انتقادی(Critique of Critical Criticism) خود ثابت کردند که دیدگاههای هگل در مورد تاریخ اساساً با ایده حاکمیت مردم در تضاد است. اما با وجود این، آنارشیستها همچنان میکوشند و لازم میدانند که شب و روز «ثابت کنند» هگل حامی «بازگشت» بوده است. چرا چنین میکنند؟
احتمالاً برای اینکه با همه اینها هگل را بیاعتبار کنند و به خوانندگان خود القا کنند که روش «ارتجاعی» هگل نیز نمیتواند چیزی جز «نفرتانگیز» و غیرعلمی باشد.
آنارشیست ها فکر میکنند که بدینترتیب میتوانند روش دیالکتیکی را رد کنند.
ما تأیید میکنیم که از اینطریق آنها نمیتوانند چیزی جز نادانی خود را ثابت کنند. پاسکال (Pascal) و لایبنیتز (Leibnitz) انقلابی نبودند، اما روش ریاضی که آنها کشف کردند، امروزه بهعنوان یک روش علمی شناخته می شود. مایر(Mayer) و هلمهولتز(Helmholtz) انقلابی نبودند، اما اکتشافات آنها در زمینه فیزیک به اساس علم تبدیل شد.. لامارک(Lamarck) و داروین(Darwin) هم انقلابی نبودند، اما روش تکاملی آنها علم زیستشناسی را بر پایههای استوار قرار داد. . . . پس چرا نباید این واقعیت را پذیرفت که هگل علیرغم محافظهکاریش توانست روشی علمی را تدوین کند که به آن «روش دیالکتیکی»(dialectical method) گفته میشود؟
نه، به این ترتیب آنارشیستها چیزی جز نادانی خود را ثابت نمی کنند.
برای ادامه. به عقیده آنارشیستها، «دیالکتیک همان متافیزیک است»، و چون «میخواهند علم را از متافیزیک، فلسفه را از الهیات رها کنند»، روش دیالکتیکی را رد میکنند.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati)، شمارههای 3 و 9. ش. جی(Sh. G). همچنین رجوع کنید به علم و آنارشیسم کروپوتکین).
آه از این آنارشیستها! آنها یادآور ضربالمثل معروفی هستند که میگوید: ««گناهان خود را به گردن دیگران بینداز.»
«دیالکتیک در مبارزه با متافیزیک رشد کرد و در این مبارزه شهرت یافت. اما از نظر آنارشیستها دیالکتیک خودمتافیزیک است!
دیالکتیک به ما میگوید که هیچ چیز در جهان جاودانه نیست، همه چیز در جهان گذرا و قابل تغییر است. طبیعت تغییر میکند، جامعه تغییر میکند، عادات و آداب و رسوم تغییر میکند، مفاهیم مربوط به عدالت تغییر میکند، حتی خود حقیقت تغییر میکند – به همین دلیل است که دیالکتیک به همه چیز با دیدانتقادی نگاه میکند. به همین دلیل است که وجود یک حقیقت برای یکبار و برای همیشه تثبیت شده را انکار میکند. در نتیجه، «گزارههای جزمی انتزاعی را که پس از کشف، صرفاً باید از بر خوانده میشدند، رد میکند.» (مراجعه کنید به ف. انگلس، لودویک فوئرباخ (F. Engels, Ludwig Fouerbach)( ۳)
اما متافیزیک چیز کاملاً متفاوتی را به ما میگوید. از دیدگاه متافیزیک، جهان چیزی جاودانه و تغییرناپذیر است (مراجعه کنید به آنتی دورینگ، ف. انگلس F. Engels, Anti-Duhring)، یکبار و برای همیشه توسط کسی یا چیزی تعیین شده است – به همین دلیل است که متافیزیسینها(metaphysicians) دائماً از «عدالت جاودانه» یا «حقیقت تغییرناپذیر» سخن میگویند.
پرودون(Proudhon)، «پدر» آنارشیستها، معتقد بود که در جهان عدالت تغییرناپذیری وجود دارد که یک بار برای همیشه تعیین شده است، و باید مبنای جامعه آینده قرار گیرد. به همین دلیل است که پرودون را متافیزیسین(metaphysician) نامیده اند. مارکس به کمک روش دیالکتیکی با پرودون مبارزه کرد و ثابت نمود که از آنجایی که همه چیز در جهان تغییر میکند، «عدالت» نیز باید تغییر کند، و در نتیجه، «عدالت تغییرناپذیر» چیزی جز یاوهگویی متافیزیکی نیست. (رجوع کنید به ک. مارکس، فقر فلسفه (K. Marx, The Poverty of Philosophy). اما شاگردان گُرجی(Georgian)، پرودون متافیزیسین را مدام تکرار می کنند که «دیالکتیک مارکس متافیزیک است»!
متافیزیک، اصول مبهم مختلفی مانند «ماوراي تجربیات انسانی»، «حقیقت غایی» را به رسمیت میشناسد، و در نهایت به الهیات پوچ و توخالی تبدیل میشود. برخلاف پرودون و اسپنسر، انگلس با کمک روش دیالکتیکی با این اصول مبارزه کرد (به لودویگ فوئرباخ مراجعه کنید)؛ اما آنارشیستها – پیروان پرودون و اسپنسر – به ما میگویند که پرودون(Proudhon) و اسپنسر(Spencer) دانشمند بودند، در حالی که مارکس و انگلس متافیزیسین بودند!
یکی از این دو حالت صادق است: یا آنارشیستها خودشان را فریب میدهند یا اصلا نمیدانند در مورد چه چیزی صحبت میکنند.
در هر صورت، شکی نیست که آنارشیستها سیستم متافیزیکی هگل را با روش دیالکتیکی او اشتباه میگیرند و درهم میآمیزند.
ناگفته پیداست که سیستم فلسفی هگل، که بر ایده تغییرناپذیری استوار است، از ابتدا تا انتها ماهیتی متافیزیکی(metaphysical) دارد. اما در عینحال روشن است که روش دیالکتیکی هگل، که هرگونه ایدهٔ ثابت و تغییرناپذیر را نفی میکند، از ابتدا تا انتها علمی و انقلابی است.
به همین دلیل است که کارل مارکس، که سیستم متافیزیکی (philosophical system) هگل را مورد انتقاد شدید قرار داد، در عینحال روش دیالکتیکی او را ستود، و، همانطور که مارکس گفت، «نمیگذارد هیچ چیزی بر آن تحمیل شود، و در ذات خود انتقادی و انقلابی است» (به مقدمه سرمایه، جلد اول، مراجعه کنید).
به همین دلیل است که انگلس تفاوت بزرگی بین روش هگل و سیستم وی میبیند. «هرکسی که تأکید اصلی را بر سیستم هگلی بگذارد، میتواند در دو حوزه(سیاست و مذهب) نسبتاً محافظهکار باشد؛ اما هرکسی که روش دیالکتیکی را اصل قرار دهد، میتواند در هر دو عرصه به افراطیترین صفوف اپوزیسیون، چه در سیاست و چه در دین، تعلق داشته باشد.»(به لودویگ فوئرباخ مراجعه کنید).
آنارشیستها این تفاوت را نمیبینند و بیفکرانه مدعی میشوند که «دیالکتیک(همان) متافیزیک است».
در ادامه. آنارشیستها میگویند که روش دیالکتیکی «لفاظی مبهم و ظریف با کلمات»، «سفسطهگری»، «پشتک واروهای منطقی» است، (به نوباتی(Nobati)، شماره ۸. ش. گ. ( Sh. G) مراجعه کنید) «که به کمک آن، هردو، راست و دروغ با سهولت برابر ثابت شدهاند» (به نوباتی(Nobati)، شماره ۴. مقاله و. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili) مراجعه کنید).
بنابراین، از نظر آنارشیستها، روش دیالکتیکی هم حقیقت را اثبات میکند و هم باطل را.
در نگاه اول به نظر میرسد که اتهام مطرح شده توسط آنارشیستها تا حدودی پایه و اساس دارد. برای نمونه، ببینید انگلس دربارهٔ پیروان روش متافیزیکی چه میگوید:
«… گفته او این است: «بله، بله؛ نه، نه، زیرا هر آنچه بیش از این است از شر ناشی میشود.» برای او یک چیز یا وجود دارد یا وجود ندارد؛ بهطور یکسان غیرممکن است که یک چیز خودش باشد و در عین حال چیز دیگری باشد. مثبت و منفی کاملاً یکدیگر را نفی میکنند…» (به آنتی دورینگ مراجعه کنید. مقدمه).
چطور ممکن است؟ – آنارشیستها با هیجان فریاد میزنند. آیا ممکن است چیزی همزمان خوب و بد باشد؟! این «سفسطهبازى»، «شعبدهبازی با کلمات» است، این نشان میدهد که «شما میخواهید حقیقت و دروغ را به یک اندازه ثابت کنید»! …
با این حال، بیایید به اصل موضوع بپردازیم.
امروز ما خواهان یک جمهوری دموکراتیک هستیم. آیا میتوانیم بگوییم که یک جمهوری دموکراتیک از همه جهات خوب است یا از هر لحاظ بد؟ نه، نمیتوانیم! چرا؟ زیرا جمهوری دموکراتیک از یک جهت خوب است: آنجا که نظام فئودالی را درهم میشکند. اما از جهتی دیگر بد است: آنجا که سیستم بورژوایی را تقویت میکند. از این رو میگوییم: تا جایی که جمهوری دموکراتیک نظام فئودالی را نابود میکند، خوب است- و ما برای آن میجنگیم؛ اما آنجایی که به تقویت سیستم بورژوایی میانجامد، بد است – و ما علیه آن مبارزه میکنیم.
بنابراین، یک جمهوری دموکراتیک میتواند همزمان «خوب» و «بد» باشد -یعنی پاسخ، هم «آری» و هم «نخیر» میباشد.
همین امر دربارهٔ روز کار هشتساعته نیز صادق است. این مطالبه نیز در عینحال هم خوب است و هم بد: از آن جهت «خوب» است که موقعیت پرولتاریا را تقویت میکند، و جایی که سیستم مزدی را تقویت میکند، «بد» است.
انگلس هنگام توصیف روش دیالکتیکی بالا دقیقاً چنین واقعیتهایی را در نظر داشت.
با این حال، آنارشیستها از درک این موضوع عاجزند و یک ایده کاملاً واضح برای آنها چیزی جز «سفسطه» مبهم به نظر نمیرسد.
البته که آنارشیستها آزادند این حقایق را مورد توجه قرار دهند یا نادیده بگیرند، آنها حتی میتوانند شنهای ساحل را نادیده بگیرند – این حق آنان است. اما چرا روش دیالکتیکی را به میان بکشیم، روشی که برخلاف آنارشیسم، با چشمان باز به زندگی نگاه میکند، روشی که انگشت خود را روی نبض زندگی گذاشته و آشکارا میگوید: از آنجایی که زندگی تغییر میکند و در حرکت است، هر پدیده زندگی دو گرایش دارد: گرایش مثبت و گرایش منفی؛ ما باید از گرایش اولی(مثبت) دفاع کنیم و گرایش دومی(منفی) را رد کنیم.
برای ادامهی بحث. به نظر آنارشیستهای ما، «توسعهی دیالکتیکی، توسعهای فاجعهبار است که از طریق آن، ابتدا گذشته کاملاً نابود میشود و سپس آینده کاملاً جداگانه بنا نهاده میشود… فجایع کوویه (Cuvier’s cataclysms) ناشی از علل ناشناخته بودند، اما فجایع مارکس و انگلس توسط دیالکتیک ایجاد میشوند.» (به نوباتی(Nobati)، شماره ۸، ش. گ.(Sh. G) مراجعه کنید).
همین نویسنده، در جای دیگری مینویسد: «مارکسیسم بر داروینیسم(Darwinism) استوار است و آن را بیهیچ نقدی میپذیرد» (به نوباتی، شماره ۶ مراجعه کنید).
حال گوش کنید!
کوویه(Cuvier) نظریه تکامل داروین (Darw) را رد میکند، وی فقط به فاجعهگرایی باور دارد، فجایع، تحولات غیرمنتظرهای که «به علل ناشناخته» رخ میدهند. آنارشیستها میگویند که مارکسیستها پیروان دیدگاه کوویه (Cuvier› s view ) هستند و بنابراین داروینیسم(Darwinism) را رد میکنند.
داروین فاجعهگرایی کوویه (Cuvier’s cataclysms) را رد میکند، وی تکامل تدریجی را به رسمیت میشناسد. اما همان آنارشیستها میگویند که «مارکسیسم بر داروینیسم استوار است و آن را بدون نقد میپذیرد»، یعنی مارکسیستها فاجعهگرایی کوویه را رد میکنند.
خلاصه اینکه، آنارشیستها، مارکسیستها را به پیروی از دیدگاه کوویه متهم میکنند و در عین حال آنها را به خاطر پیروی از دیدگاه داروین و نه کوویه سرزنش میکنند.
اگر این را آنارشی ننامیم، پس چه بنامیم!؟ همانطوری که در ضربالمثل آمده است: بیوه گروهبان خودش را شلاق زد! (the Sergeant’s widow flogged herself) واضح است که ش. گ.(Sh. G) در شماره ۸ نوباتی(Nobati) آنچه را در شماره ۶ نوشته بود فراموش کرده است.
بالاخره کدامیک درست است: شماره ۸ یا شماره ۶؟
بیایید به حقایق بپردازیم. مارکس میگوید:
«در مرحلهای معین از کامل خود، نیروهای مولد مادی جامعه با مناسبات تولیدی موجود، یا – چیزی جز یک بیان قانونی برای همان چیز – با روابط مالکیت در تضاد قرار میگیرند… سپس دوران انقلاب اجتماعی آغاز میشود.» اما «هیچ سیستم اجتماعی هرگز قبل از اینکه تمام نیروهای تولیدی که در آن جایی برای آنها وجود دارد، تکامل یافته باشند، از بین نمیرود…» (مراجعه کنید به ک.مارکس، مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی). ۴
اگر این تز مارکس را در زندگی اجتماعی مدرن به کار ببریم، خواهیم دید که بین نیروهای مولد امروزی که خصلت اجتماعی دارند و شکل تصاحب محصول که خصلت خصوصی دارد، تضادی اساسی وجود دارد که باید در انقلاب سوسیالیستی به اوج خود منتهی شود.(به کتاب آنتی دورینگ(Engels, Anti-Duhring)، اثر ف. انگلس بخش سوم، فصل دوم، مراجعه کنید).
پس همانطور که میبینید، از نظر مارکس و انگلس، انقلاب نه از «علل ناشناخته» مورد نظر کوویه(Cuvier)، بلکه توسط علل اجتماعی کاملاً معین و حیاتیای ناشی میشود که نام آنها «رشد نیروهای مولد» است.
بنابراین آشکار است که هیچ وجه مشترکی بین فاجعهگرایی کوویه و روش دیالکتیکی مارکس وجود ندارد.
بدیهی است که این ادعا که «مارکسیسم… با داروینیسم غیرانتقادی برخورد می کند» نیز اشتباه است.
بنابراین معلوم میشود که نوباتی(Nobati) هم در شماره ۶ و هم در شماره ۸ در اشتباه است.
در نهایت، آنارشیستها با سرزنش به ما میگویند که «دیالکتیک… هیچ امکانی برای بیرون آمدن از خود، یا جهیدن از فراز خویشتن فراهم نمیکند.» (به نوباتی، شماره ۸. ش. گ. مراجعه کنید).
از سوی دیگر، داروینیسم نهتنها فاجعهگرایی کوویه، بلکه آن نوع از تکامل دیالکتیکی را نیز رد میکند که انقلاب را در بر میگیرد؛ در حالی که از دیدگاه روش دیالکتیکی، تکامل و انقلاب، تغییرات کمی و تغییرات کیفی، دو شکل اساسی از یک حرکت واحد هستند.
آقایان آنارشیست، این حقیقت محض است! در اینجا کاملاً حق با شماست، آقایان عزیز: روش دیالکتیکی در واقع چنین امکانی را فراهم نمیکند. اما چرا که نه؟ زیرا «بیرون پریدن از خود، یا جهیدن از روی خود» تمرینی برای بزهای وحشی است، در حالی که روش دیالکتیکی برای انسانها خلق شده است.
راز همین است! …
به طور کلی، دیدگاهه آنارشیستها درباره روش دیالکتیکی چنین است.
روشن است که آنارشیستها از درک روش دیالکتیکی مارکس و انگلس عاجزند؛ آنها دیالکتیک خودشان را ابداع کردهاند و علیه همین دیالکتیک است که بیرحمانه میجنگند.
تنها کاری که از دستمان برمیآید این است که با نگاه کردن به این منظره بخندیم، زیرا نمیتوان جلوی خندهمان را بگیریم وقتی میبینیم کسی با تخیل خودش میجنگد، اختراعات خودش را نابود میکند، در حالی که همزمان با شور و حرارت ادعا میکند که حریفش را نابود میکند.
برخیها لاشخوری سرمایه از سرچشمههای زمینی و بهرهکشی آن از نیروی انسانی را پدیدهای ناگزیر میدانند. آنها پیشرفت کشور را وامدار دلیری و خطرپذیری سرمایه میدانند. آنچه فراموش میشود، این است که سرمایه همیشه در پی بیشینهسازی سود خود است و در این راه حتی تکه نانی را بدون چشمانداز گسترش انباشت خود به کسی پیشکش نمیکند.
📈 سرمایه هیچگاه از رشد سیراب نمیشود. سرمایه بیرشد، چونان بیمار زمینگیری است که رگهایش از خون زندگی تهی شده و نفسهایش به شماره افتاده است. رشد، منطق ذاتی و همزاد سرمایه است و به همین دلیل، سرمایه برای پیوستگی رشد انگلی و تصاعدی خود به هر تلاشی دست میزند. اما رشد دیگر مانند گذشتههای دور آسان نیست. زمین از سرچشمههای پربار خود بسیار تهی شده است. گونههای بیشماری از جانوران و گیاهان قربانی شمشیر سنگدل رشد سرمایه شدهاند.
⚠️ با این همه، سرمایه بیخیال و بیغم، گردش همیشگی خود را دنبال میکند؛ جان میگیرد، خون میمکد، فربه میشود و سرمایهٔ بیشتر میزاید. سرمایه ارزشهای آفریدهشده را در خدمت شکوفایی انسان به کار نمیگیرد، بلکه چونان ویروسی، زندگی انسانها را آلوده میکند. کسانی که از «اقتصاد بازار آزاد» پشتیبانی میکنند، آیا در اندیشه منافع مردمند؟ نه! آنان پشتیبان منافع سرمایهداران بزرگ هستند! آنان از کسانی هواداری میکنند که با پیادهسازی برنامه نئولیبرالیستی امپریالیستی در ایران، شکاف طبقاتی را در کشور به ترسناکترین پرتگاه دگرگون کرده و میلیونها رنجبر شهر و روستا را در چنگال بینوایی گرفتار کردهاند.