«بر خشکسالی هم غلبه می کنیم!»

پیشاپیش سال نو ۱٣۹۸ بر همه، بویژه، پیروان افکار
و اندیشه های
سرخ عدالت طلبانه
و آزادی خواهانه
مبارک!

امید
که در سال تازه، افکار و آرزوهای سرختان شکوفه دهد و به بار نشیند.

ا. م. شیری

یوری املیانوف

برگردان:
ا. م. شیری

در سالهای آخر دهه ۴٠ در کشور شوراها پوسترهای منقوش به تصویر
نشسته استالین در پشت میزی که روی آن نقشه بخش اروپایی اتحاد شوروی قرار داشت،
ظاهر شد. اشعار و نقاشیها تا چندی پیش اغلب چگونگی بررسی خط جبهه شوروی- آلمان
توسط استالین را توصیف میکردند. حالا، در پوسترهای جدید او نقشه نوار حصارهای جنگلی را که روی آن نوشته: «بر خشکسالی هم غلبه می کنیم!»، مورد بررسی
قرار می دهد،

نخستین برنامه زیست محیطی جهان در مقیاس کشور بزرگ

مدتی قبل از ظهور این پوسترها در خیابانها، در روزنامه های مرکزی
اتحاد شوروی فرمان مورخ ۲٠ اکتبر ١۹۴۸ شورای وزیران
اتحاد شوروی و کمیته مرکزی حزب کمونیست سراسری (بلشویک) «در خصوص کاشت جنگلهای حفاظت از خاک،
گسترش تناوب زراعی علفزارها، ایجاد حوضچه
ها و مخازن آبی
برای تأمین بازدهی پایدار محصولات زراعی در مناطق جلگه
ای و جنگلی- دشتی بخش اروپایی اتحاد شوروی» انتشار یافت.
کمی بعد، مطبوعات این برنامه را «طرح
استالینی تسخیر طبیعت
» نام گذاشتند.

بر خلاف آنچه که امروزه تبلیغات رسمی این تصور را به اذهان عمومی
القاء می کند که گویا حکومت شوروی هرگز به مسئله حفظ محیط زیست توجه نداشت،
فرمان دولت اتحاد شوروی در ماه دسامبر سال ۱۹۴۸ حاوی نخستین
برنامه حفظ محیط زیست در تاریخ جهان و بلحاظ ابعادش بیسابقه بود.

برنامه جنگل کاری در اتحاد شوروی نقطه عطفی در روند قرنها
عقب ماندگی در عرصه پوشش جنگلی میهن ما بود. دانشمندان عقیده دارند، که ۱٠
هزار سال پیش ۶٠ درصد خاک کره زمین پوشش جنگلی داشته است. ۱٠٠
سال قبل جنگل ها در ٣٠- ۴٠ درصد سرزمین های اطراف
دریاها و اقیانوسها باقی ماندند. تا اواسط قرن بیستم فقط ۲۴ درصد از سطح
قارهها و جزایر زیر پوشش جنگل باقی ماند. و حتی برغم کاهش کنونی سطح تحت پوشش
جنگلها، حاوی منابع بسیار زیادی اعم از چوب، چوبپنبه، انواع قارچها، میوهها،
میوههای بوتهای، گردو، فندق، منابع شکار و گیاهان دارویی هستند. باضافه اینها، در
جنگلهای امروزی بیش از ٣٠٠ هزار گونه گیاهی به موجودیت خود ادامه می دهد.

آکادمیک و. ن. سوکاچف با توضیح وظایف فرمان سال ۱۹۴۸ در مقالهای زیر عنوان «طرح استالینی تسخیر طبیعت و مشارکت
فرهنگستان علوم اتحاد شوروی در تحقق آن
» نوشت: «نوارهای جنگلی
فضای اطراف را تحت تأثیر همه جانبه قرار خواهند داد. آنها، بویژه، سرعت و مسیر جریان هوا (باد) را تغییر می دهند؛ باعث
کاهش تعرق گیاهان و تبخیر خاک می شوند؛ به تجمع برف و توزیع یکنواختتر آن کمک
می کنند. برای درجه مطلوبتر حرارت هوا و خاک شرایط مساعد فراهم می آورند؛ رطوبت
مطلق و نسبی هوا را افزایش می دهند؛ از سرعت روانآبهای سطحی می کاهند، از
فرسایش خاک جلوگیری می کنند؛ مانع فرسایش زمین بواسطه باد و طوفان
سیاه می شوند».

بر اساس اندوخته های تجربی در ایجاد نوارهای جنگلی، آکادمیک
تصریح می کند، که آنها «به افزایش تولید محصولات کشاورزی بشدت کمک نمودند:
غلات ۲٠- ٣٠ درصد، محصولات صیفی و باغی ۵٠- ۷۵ درصد، گیاهان ۱٠٠- ۲٠٠ درصد. کیفیت
دانهها را بهبود بخشدند.

نوارهای جنگلی از همان سالهای جوانی، ٣- ۵ سال بعد از
کاشت تأثیر مثبت خود را گذاشتند. اگر محصولات مزارع دشتهای باز در شرایط خشکسالی
شدید بسیار ناچیز بود، میزان محصولات آنها تحت حفاظت کمربندهای جنگلی هر چند کم،
اما تا حد قابل ملاحظهای افزایش یافت… به این ترتیب، نوارهای جنگلی زمینه مساعدی
برای ساماندهی شالوده پایدار محصولات زارعی فراهم ساختند».

در این طرح کاشت ۲ میلیون هکتار نوار جنگلی در ۸
ناحیه تا سال ۱۹۶٣ پیشبینی شده بود، که می بایست بعنوان
مانع در مسیر بادهای خشک جنوب- شرقی ایجاد شود. نخستین ناحیه بلند جنگلی بطول ۹٠٠
کیلومتر در دو ساحل رود ولگا از شهر ساراتوف تا آستاراخان ایجاد گردید. قرار بود
عرض آن ۱٠٠ متر باشد. ناحیه دوم بطول ۶٠٠ کیلومتر از
شهر پنزا تا کامنسک و شامل سه
نوار موازی بفاصله ٣٠٠ متر از یکدیگر بود. ناحیه سوم بطول ۱۷٠ کیلومتر
از کامئشین تا استالینگراد در
حوزه آبریز رودهای ولگا و ایلووا ایجاد
گردید. ناحیه چهارم بطول ۸۵٠ کیلومتر شامل ۴ نوار موازی،
هر کدام بعرض ۶٠ متر و بفاصله ٣٠٠ متر از یکدیگر از چاپایوسک تاولادیمیروفکا روی ولگا را
دربرمی گرفت. ناحیه پنجم بطول ۵۷٠ کیلومتر مرکب
از چهار نوار موازی ۶٠ متری با ٣٠٠ متر فاصله از یکدیگر، از استالینگراد تا چرکاسک ادامه می یافت. ناحیه
ششم بطول ۱٠۸٠ کیلومتر از
بخش جنوبی رشته کوه اورال بطرف دریای خزر امتداد داشت. این ناحیه شامل سه نوار
موازی در ساحل چپ و سه خط موازی در ساحل راست رود اورال بود. هر یک از آنها ۶٠
متر عرض داشتند و  فاصله بین انها از ۱٠٠ تا ۲٠٠
متر بود. ناحیه هفتم عبارت بود از یک نوار ۶٠ متری بطول ۹۲٠ کیلومتر در ساحل رود دُن از شهر وارونژ تا راستوف روی دُن. هشتمین
ناحیه شامل یک نوار به عرض ٣٠ متر و بطول ۵٠٠ کیلومتر در
ساحل رود دُنتس شمالی ازبلگراد تا محل ریزش
آن به رود دُن می باشد.

این فرمان بموازات ایجاد نواحی جنگلی عظیم فوق الذکر، کاشت
نوارهای جنگلی حفاظتی در آبریزگاه ها، در حواشی زمینهای زیر کشت نوبتی، در دامنه
کوه ها و سینه کش دره ها، در سواخل
رودها و دریاچه ها، در اطراف حوضچه های آبی و
تالابها، و همچنین، جنگلکاری گسترده و تثبت شنهای روان را در نظر داشت. فرمان مورد
ذکر، احداث ۴۴۲۲۸ آبگیر و سد برای استفاده
از آبهای جاری محلی را نیز پیشبینی کرده بود.

این دستورالعمل اجرای صحیح سازوکار احیای خاک، پرورش و مراقبت از
کشتزارها، استفاده گسترده از بخارهای سیاه، بذرهای زود بارده و شخم زدن را مورد
توجه قرار داده بود. این فرمان کارکنان بخش کشاورزی را به استفاده صحیح از کودهای
آلی و معدنی، کاشت نوع بذرهای با ثمردهی بالا و سازگار با شرایط محلی
ملزم  کرده بود.

تحقق این تصمیمات می بایست به افزایش سریع ثمردهی اراضی کشاورزی
کشور بیانجامد. اضافه بر این، این فعالیتها می بایست به تغییر
آب و هوا در ١۲٠ میلیون هکتار اراضی منجر شود، که از مجموع
مساحت انگلستان، فرانسه، ایتالیا، بلژیک و هلند وسیعتر بود.

برنامه سازندگی در بحبوحه جنگ سرد

پائیز سال ١۹۴۸ هنگامی که طرح تسخیر
طبیعت اعلام گردید، زمان دشواری برای اتحاد شوروی بود. آ. یا. ویشینسکی، سرپرست
هیأت نمایندگی اتحاد شوروی طی سخنرانی ۲۵ سپتامبر سال ١۹۴۸ خود در سومین مجمع عمومی سازمان ملل متحد ببانیه های تهدیدآمیز فورستول وزیر
دفاع آمریکا، رویال، وزیر
جنگ آمریکا، وولزلیمعاون
فرمانده نیروی هوایی انگلیس و سایر مقامات دولتی کشورهای غربی مبنی برحمله به اتحاد شوروی و کشورهای متحد آن را مورد نقد و بررسی قرار
داد. ویشینسکی تصریح کرد، که این افراد قصد دارند «برای بمباران شهرهای اتحاد شوروی مانند
مسکو، لنینگراد، کییف، خارکوف، اودسا از نیروی هوایی و بمب اتمی استفاده کنند
»
(طرح آمریکایی «دراپشوت- سال ۱۹۴۹» نسخه تکمیلی «برنامه جامع-
سال ۱۹۴۵» بود.مترجم). ویشینسکی اظهارات سایر مقامات دولتهای غربی را که
خواستار بمباران اتمی
باکو، لاتومی، دونباس و کارخانه
های صنعتی
اورال 
بودند، یادآور شد. (کمتر از یک سال بعد معلوم گردید، که ف.فورستول وزیر
دفاع آمریکا که جهان را با خطر حمله اتحاد شوروی به «کشورهای جهان آزاد» ترسانده و
خواستار جنگ پیشگیرانه علیه ما شده بود، نیمه شب در خیابان می دوید و فریاد
می کشید: «تانکهای
روسی به واشینگتن وارد شده
اند!»، بزودی سر از
بیمارستان روانی پایتخت درآورد و بالاخره خود را از پنجره این مؤسسه پزشکی به
پائین انداخت. با این وجود، پس از مرگ فورستول نیز فراخوان های بی خردانه برای
مقابله با «تجاوز روسها» چه در آمریکا و چه در دیگر کشورهای غربی پایان نیافت).

در آن هنگام در کشور ما هنوز اظلاعات گسترده در باره طرح تنظیم شده
در آمریکا در سال ۱۹۴۸ تحت عنوان «برنامه محرمانه چاریوتیر»
(plan
chariotir) که بر اساس آن بمباران ۷٠
شهر  اتحاد شوروی با ۱٣٣ بمب اتمی در ٣٠ روز اول جنگ و ۲٠٠
بمب اتمی در عرض دو سال بعدی جنگ بر علیه اتحاد شوروی در نظر گرفته شده بود، وجود
نداشت. ایجاد پایگاه های نظامی در اطراف اتحاد شوروی، امضای پیمان
اتحادیه غربی در ماه مارس سال ۱۹۴۸در بروکسل، که در مبنای
تشکیل ناتو قرار گرفت و دیگر اقدامان نظامی قدرتهای غربی گواه این است که آنها قصد
داشتند برنامه های تجاوزکارانه خود را اجرای نمایند. ایجاد «بحران برلین» توسط
آمریکا، انگلستان و فرانسه در ماه ژوئن سال ۱۹۴۸ بدان انجامید
که هواپیماهای باربری حامل بار به برلین غربی در تمام ساعات شبانه روز در حریم
هوایی آلمان شرقی پرواز میکردند. شهروندان آلمان شرقی و سربازان اتحاد شوروی مستقر
در آن کشور مطمئن نبودند که در میان بار آن هواپیماها بمب اتمی وجود ندارد.

بازهم لازم به یادآوری است، که در آن هنگام  اتحاد شوروی
سلاح اتمی نداشت. اتحاد شوروی فاقد امکانات شلیک بمب های قوی به
اهدافی در کشورهای غربی بود. رهبری اتحاد شوروی برغم آگاهی به خطر وضعیت موجود بین المللی، خونسردی
خود را حفظ کرد. استالین در پاسخ به پرسش خبرنگار روزنامه «پراودا» (حقیقت) در ۲۸ اکتبر سال ۱۹۴۸ نگرانی خود را از تهدید
صلح بواسطه سیاست های قدرت های غربی پنهان
نکرد: «سیاست رهبری فعلی
آمریکا و انگلستان، سیاستی تهاجمی، سیاست برانگیختن آتش جنگ جدید است
».
استالین با ارزیابی چنین رویکردی اظهار داشت: «این می تواند فقط به
شکست مفتضحانه درگیرکنندگان جنگ تازه بیانجامد. چرچیل بعنوان آتش افروز اصلی جنگ
جدید اعتماد ملت خود و نیروهای دموکراتیک جهان را از دست داده است. این سرنوشت
محتوم همه جنگ افروزان است. دهشت
های جنگ های اخیر هنوز در اذهان عمومی بسیار زنده است
و نیروهای اجتماعی صلح
دوست بسیار قویتر از آن
هستند که دست
آموزان جنگ طلب چرچیل بتوانند به آنها فائق آیند و جنگ
جدید بر آنها تحمیل نمایند
».

قرار دولت دایر بر ایجاد نوارهای جنگلی در اتحاد شوروی شاهد تازه
بردباری رهبری کشور بود. خود آن، اعتماد به نفس دولت اتحاد شوروی برای سازندگی های صلح آمیز را بروشنی
نشان می داد. طرح استالینی تسخیر طبیعت با تصویب قرار احداث یکسری
نیروگاههای آبی برق، سدها، کانال های آبرسانی و سامانه های عظیم
آبیاری بسرعت تکمیل گردید. احداث دو نیروگاه قوی برق- کویبیشوسکی و استالینگراد
در روی رود ولگا برنامه ریزی شد. سدهای احداث شده در اینجا موجب تنظیم
جریان آب در ولگا گردید.

احداث کانال ولگا- دُن، نیروگاه آبی تسمیلیانسکی و
ساختارهای شبکه های آبیاری مرتبط با آب سد تسمیلیانسکی نیز در
برنامه در نظر گرفته شده بود.

تصمیم گرفته شد بر روی رود دنپر نیروگاه آبی برق کاخوفسکی ساخته
شود. سد احداث شده کاخوفسکی می بایست دشت های جنوبی
اوکراین و شمال کریمه را سیراب کند. آب می بایست از طریق
کانال جنوبی اوکراین و شمالی کریمه به دشتها برسد.

ساخت و ساز عظیم بین دریاچه های
اورال و خزر بخش دیگری از برنامه بود. آب رود آمودریا اکنون باید در بستر رود
قدیمی اوزبوی جریان
یابد. در اینجا احداث دو نیروگاه آبی برق برنامه ریزی شد.

طرح ایجاد نوارهای جنگلی، نیروگاه های آبی، سدها،
شبکه های آبیاری در متن حرکت کشور به سوی فاز کمونیستی توسعه اجتماعی
تلقی می شد. هر چند در آن دوره در اسناد برنامهای حزب هیچ صحبتی از زمان
مشخص ایجاد جامعه کمونیستی دیده نمی شد، اما تقرب به چنین ساختاری اغلب در صفحات
علمی- تخیلی محبوب کودکان توصیف می شدند. مثلا، در کتاب «تبعید ارباب» اثر گ. آداموف که پس از
پایان جنگ کبیر میهنی منتسر گردید، گفته می شد که ساخت
جامعه کمونیستی می تواند به انجام کارهای بزرگ در قطب شمال، که
به اراده مؤلف تقریبا در سالهای ۷٠ قرن بیستم آغاز شد، سرعت ببخشد. در اوایل
دهه ۵٠ ترانه ای در کشور بر سر زبان ها افتاد، که
بند مکرر آن چنین بود: « استالین کبیر ما را در جامعه کمونیستی رهبری خواهد کرد».

«میهن را با باغ ها آذین
می
بندیم!»

رؤیای زندگی پر از شادی و نشاط اغلب در گل های تراشیده
شده از سنگ که زینت بخش دیوارهای خانه های مسکونی و
توقف گاه های مترو در دوره استالین بودند، بازتاب می یافت. عبارت «شهر- باغ» که
سازندگان کوزباس در
روزهای یخزده تکرار می کردند، نماد جذاب مردم اتحاد شوروی به زندگی
شگفت انگیزی بود، که آنها قاطعانه می ساختند. برنامه
کاشت کمربندهای جنگلی به رؤیای مردم شوروی در باره آینده درخشان تکان تازهای داد.
کلام «میهن را با باغها آذین می بندیم!»، در روزهای متعدد شنبه و یکشنبه کاری های داوطلبانه،
که در جریان آن رستنی های باغی کاشته می شدند، به یادها
میآمد. شعر ترانه «پیشآهنگان
جنگل می
کارند» را اِ. دالماتوفسکی سرود و
آن، به قطعهای از «آوای
جنگل
»، اثر دمیتری
شوستاکویچ
 تبدیل گردید.

تلاش ها برای حراست از محصولات زراعی در مقابل خشک سالی به کمک
جنگل ها دارای سنن تاریخی عمیق در کشور ما بود. کارهای واسیلی واسیلیویچ داکوچایف(۱۸۴۶- ۱۹٠٣) و پاول
آندریویچ کاسئچوف
 (۱۸۴۵-۱۸۹۵) سهم قابل
ملاحظه ای در زمینه توسعه علم خاک شناسی و جنگل کاری داشتند.
دولت روسیه پس از قحطی سال ۱۸۹۱ اردوی بزرگی به سرپرستی
دانشمند خاک شناس برجسته روس و. و. داکوچایف سازماندهی کرد، که ایجاد نوارهای
حفاظتی جنگلی برای مبارزه با خشک سالی را عملا توصیه نمود. از سال ۱۸۹۸ تا ۱۹۱۷ در روسیه ۱۱ کمربند جنگلی، ۱۷٠ مزرعه گیاهی در مسیر آبکندها، ۵۲ مزرعه برای تثبیت شنها کاشته شد.

 علاقمندی به تزئین مام وطن به سبزه الهام بخش کنشگران
فرهنگ روسی گردید. تک گویی (монолог) شورانگیز در حمایت از
جنگل ها در نمایشنامه های «دیو»
و «عمو وانیا»
اثر آنتون چخوف طنین انداز است. قهرمان نمایشنامه بنام خروشچوف با
دلبستگی فوقالعاده به جنگل دردمندانه خظاب به دیو می گوید: «همه
جنگلها با تبر محو می شوند، میلیاردها درخت به هلاکت می رسند، خانه های جانوران و پرندگان
ویران می گردند، آب رودخانه ها کم و خشک می شود، مناظر بی نظیر ناپدید می گردند، و همه
اینها به این سبب روی می دهد، که به عقل انسان تنبل نمی رسد تا خم شود
و  هیزم از زمین بردارد… هنگامی که می شنوم جنگل
جوانم، درختانی که بدست خودم کاشتم، چگونه سر و صدا می کند، می دانم، که آب و
هوا تا حدودی در حیطه قدرت من است و اگر انسان پس از هزار سال به خوشبختی برسد،
پس، من هم در آن سهمی خواهم داشت».

ایجاد موانع جنگلی در مسیر بادهای خشک و طوفان های شن، پس از
شروع سازندگی های سوسیالیستی در میهن ما سرعت گرفت. در سال ۱۹٣۱ فرمان شورای وزیران و کمیته مرکزی حزب
کمونیست سراسری (بلشویک) در باره ایجاد گسترده نوارهای جنگلی برای حفاظت از
کشتزارهای دیم و آبی در مناطق هموار و جلگهای صادر شد. در ۲۶ اکتبر سال ۱۹٣۸ فرمان شورای وزیران و کمیته مرکزی حزب
کمونیست سراسری (بلشویک) اتحاد شوروی در باره «انجام اقدامات لازم برای اطمینان از
برداشت پایدار محصول در مناطق خشک جنوب شرقی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی انتشار
یافت». بدنبال آن، سایر نهادهای رهبری دولتی و حزبی اتحاد شوروی در خصوص ضرورت
ایجاد کمربندهای جنگلی قرارها و دستورالعمل هایی صادر
کردند.

اجرای این قرارها و دستورالعمل ها به افزایش
شدید جنگلکاری انجامید. اگر در سال ۱۹۱۷ فقط ۱۱ نوار جنگلی حفاظت از دشتها وجود داشت، شمار آنها در سال ۱۹۴۱ به رقم ۴۶۸ فقره رسید. از سال ۱۹۱۸ تا سال ۱۹۴۱، ۱۸۱ مزرعه گیاهی
برای مقابله با آبکندها، و ۲۶۵ مزرعه برای تثبیت شن ها کاشته شد.

پلنوم فوریه (سال ۱۹۴۷) کمیته مرکزی حزب کمونیست
سراسری (بلشویک) نیز ضرورت جنگل کاری را مورد تأئید قرار داد. احیای شهرهای
ویران شده با سرسبز کردن آنها همخوانی داشت. مجامع فرهنگی اتحاد شوروی برای حراست
از طبیعت بومی فراخوانها دادند. لئونید
لئونوف
، نویسنده نامدار شوروی طی مقاله «در دفاع از دوست»،
منتشره بتاریخ ۲٣ دسامبر سال ۱۹۴۷ به توضیح
مسئله مهم جنگلهای حفاظتی پرداخت، که بعدا به موضوع مرکزی کتاب «جنگل روس» وی تبدیل
گردید.

ایوان ویخروف کارشناس، قهرمان اصلی این اثر مهم هنری
منشره لئونوف در سالهای ۵٠، در خصوص نقش بزرگ جنگل در تاریخ خلق روس می گوید: «جنگل
منبع تغذیه، پوشاک و گرمای ما بود… جنگل از انسان روس از هنگام پیدایش استقبال نمود و
او را در همه مراحل زندگی همراهی کرد: گهواره، فرفره، جاروی مشتمال (نوعی جارو خاص
مشتمال در حمامهای روسی. م.) و بالالایکا (نوعی
آلت موسیقی. م.)، مشعل تجمعات دختران، طاق مزین عروسی، کندوی زنبور عسل، خیش، چوب
قلاب ماهیگیری، کمان رزم، عصای دست پیران، قارچ و عود خوشیو، ناودان آبخوری، و
بالاخره، صلیب بر سر مزار… هر آنگاه، زمانی که بادهای خشک از آتشفشان مادری آسیا
و ملخ ها، همچو گدازه های داغ بسوی روسیه هجوم می آوردند، جنگل
تنها مانع مطمئن بود در راه آنها. در مقابل خونریزی های بی شمار، به تعبیر
سالنامه نگاران، ما سپر و پناه دیگری بجز اراده خلق برای دفاع در جنگل های غیرقابل
نفوذ بمثابه دام برای دشمن نداشتیم».

میلیونها شهروند اتحاد شوروی حتی بسیار قبل از انتشار کتاب لئونوف
حامل این فکر و احساس بودند. به همین دلیل، آنها با شور و شوق از برنامه کاشت
نوارهای جنگلی استقبال کردند.

فراموشی برنامه تسخیر طبیعت

با این حال، خلق های اتحاد شوروی مشکوک نبودند، که برنامه
محبوب آنها بزودی فراموش خواهد شد. ۲۵ مارس ۱۹۵٣، کمتر از سه
هفته پس از درگذشت ی.
و. استالین
، بخش قابل توجهی از کارهای پیشبینی شده در برنامه
تسخیر طبیعت متوقف گردید. بزودی معلوم گردید که بجای کاشت حفاظ های جنگلی در
جلگه ها، رویکرد دیگر منبعث از شخم زدن گستره دشت های بایر بکار
بسته شد. مبتکر آن ن.
س. خروشچوف
 بود. خروشچوف پس از آن که در ماه سپتامبر به دبیر
کلی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی برگزیده شد، بر توسعه زمینهای بکر و بایر
اصرار ورزید، بدون اینکه مقدمات انجام این کار تا آن زمان آماده شده باشد.

 ل.
ای. برژنف
 که در اوایل سال ۱۹۵۴ به دبیر دومی
حزب کمونیست قزاقستان انتخاب گردید، بعدها در کتاب خود در باره زمین های بایر نوشت:
«معلوم شد زمین بایر یک گردوی سفت است، حتی، بسیار سفت تر از آنچه که
در ابتدا تصور می شد. مسئله این نیست که سفتی و سختی سطح آن در
طول قرن ها به چنان حدی رسیده، که گاوآهن از عهده آن برنمی آید، بلکه این
است که بهار هرگز به زمین های بکر قزاقستان نمی آید، انگار پس
از زمستان بلافاصله تابستان فرامی رسد. بدنبال آب شدن برف ها، گرمای شدید
آغاز می شود، در ماه مه عملا باران نمی بارد، زمین
بسرعت می خشکد، به سنگ تبدیل می شود، و شخم زدن آن دشور می گردد… نخستین
شیارها را در همه جا با برگزاری تظاهرات جشن گرفتند. اولین بخش با موفقیت شخم زده
شد… اما فورا متوجه شدند، که لازم است بطور مرتب توقف کنند. زیرا، موتورها توان
کشش خیش را ندارند، گاوآهن ها می شکستند، بدنه
گاوآهن کج می شد… خیشهای ساخته شده برای شخم زدن زمین های معمولی به
هیچ وجه نمی توانستند در سطوح سفت و سخت شیارهای عمیق
ایجاد کنند. تکه های بزرگ کلوغی در همه جا بطور نانظم خودنمایی
می کردند، کلوغها نمی توانستند سطح پائین زمین را بپوشانند. نرم
کردن خاک چنین زمینها بسیار دشوار بود».

تردیدی در این نیست، که توسعه اراضی بایر نقش کوچکی در تأمین ذخایر
غله کشور ایفاء نکرد. در آنجاها که پیشتر فقط دشت خالی بودند، مؤسسات کشاورزی
تأسیس گردید، مناطق مسکونی جدید پدیدار شد. برداشت اولین محصول از زمینهای بایر
امکان بهره برداری از آنها را ثابت کرد. برژنف بخاطر می آورد، که
«قزاقستان در سال ۱۹۵۴ برای نخستین بار در تاریخ
خود ۲۵٠ میلیون پود (واحد
وزن معادل ۱۶ کیلو ٣۸٠ گرم. م.)،
یعنی ۱۵ میلیون پود بیشتر از  مطلوب ترین سال های قبل به
دخیره غله کشور اضافه کرد».

با وجود این، سال بعد شاهد آن بودیم، که کشاورزی در این مناطق تا
چه حد مخاطره آمیز است. بگفته برژنف، «سال ۱۹۵۵ را سال یأس در
زمین های بکر و بایر نامیدند… ما می دانستیم چه
اتفاقی افتاده است، آری، دانستن یک مسئله است، اما موضوع دیگر این است، که باید
دید، که چگونه چنین محصولات ارزشمند بدست آمده با دشواری، در مقابل چشمان تو نابود
می شوند… کشتزارهای گسترده گندم پژمرده می شوند، در مقابل
چشم سفید می شوند، خش- خش می کنند، بدون آنکه سنبل بسته باشند. و بالاتر از
همه، ناگهان طوفان های داغ به وزیدن آغاز می کنند و ابری از
گرد و غبار همه جا را فرامی گیرد، موجب قطع خطوط ارتباطی می گردد، بام
خانهها را از جا می کَند».

بادهای خشک و طوفان های صحرایی که می بایست در جنوب
کشور بواسط نوارهای حفاظتی متوقف شوند، موانع بیسابقه ای در کار شخم
زدن زمین های بایر بوجود آوردند. تلاش های برای
افزایش تولید از راه اقدامات اضطراری، کشاورزی را به بن بست کشید. در
پی آن، ای. آ.
بندیکتوف
 وزیر کشاورزی وقت اتحاد شوروی ابتکار خروشچوف را
چنین ارزیابی کرد: «در اواسط سالهای ۵٠، زمانی که ما
برای اولین بار فرصت استفاده از نیرو و بودجه زیادی برای توسعه کشاورزی داشتیم، او
(خروشچوف) بر توسعه گسترده زمینهای بایر تأکید کرد، که البته، نتیجه آن عیان و
سریع بود، اما در بلند مدت ثابت شد که تصمیم او یک اشتباه فاحش بود. و مسئله فقط
این نیست که توسعه اراضی بایر بحساب مناطقی مانند اوکراین و نواحی فاقد خاک سیاه
روسیه که برعکس، لازم بود توجه خاصی به آنها مبذول شود، صورت گرفت. این اقداما به
مناطقی تطبیق گردید که «چرخش راهبردی» کشاورزی بسوی عوامل افزاینده کمی محصول آسیب پذیر بود و
گذار به تشدید ثمربخشی کشاورزی در دستور روز آن دوره قرار داشت. از قضا، چنین گذار
در همه کشورها با کاهش سطح زیر کشت همراه بود. به سخن دیگر، رفتن به «عمق» لازم
بود، اما ما، سرمست از موفقیت های لحظه ای، در «عرض»
پیش رفتیم و با گام گذاشتن آگاهانه در کج راهه، بی اغراق، چند
برنامه پنج ساله کشاورزی از دست دادیم».

در عین حال، خروشچوف حمله به نوارهای جنگلی کاشته شده در سالهای ۴٠
را سازمان داد. بر خلاف قهرمان نمایشنامه های چخوف با اسم
مشابه، این دبیر اول جنگل کاری را مردود دانست. ن. س. خروشچوف در
نشست هیأت رئیسه کمیته مرکزی بتاریخ ۲۵ آوریل سال ۱۹۶٣، نطق بلندی ایراد نمود، که طی آن، لئونوف را بخاطر تألیف رمان «جنگل روس» و پائوستوفسکی را به
سبب تقبیح تخریب گسترده طبیعت محکوم کرد. خروشچوف رمان «جنگل روس» را نفرت انگیر نامید و
اظهار ذاشت، که «آن کاملا
متناقض است. در آن نوشته شده: تبرها درختان را قطع می
کنند، بسیار خوب، در حالی که اره های مکانیکی، تراکتورها آمدند، در کجا جنگل ها را با تبر محو کردند. البته که، زندگی می گذرد… گوش کنید، این حرف را کسی گفته که هیچ
درکی از زندگی ندارد
». واضح است که خروشچوف توان درک احساسات نویسنده روس نسبت به سرنوشت
جنگل را نداشت.

چنین تأثرات بدنبال حمله خروشچوف به خلاصه مطالعات کنستانتین پائوستوفسکی در
باره خصوصیات سنگریزه های محدوده تاروسا (شهری در
روسیه. م.) شدت گرفت. نویسنده از این ناراحت بود، که در اینجا بدون احتساب وارد
آمدن آسیب های جبران ناپذیر به مناظر طبیعی، فقط به این بهانه که هر
مترمکعب شن ۲ کوپک ارزانتر تمام می شود (کوپک یکصدم
روبل- واحد پول روسیه. م.)، گارخانه شن و ماسه ساختند. خروشچوف با عصبانیت گفت: «می گوید چشم انداز را تخریب می کنند. مکان زیبا آنجاست که چنار می روید… ببینید، می گوید، ۲ کوپک. آخ تو!
آیا می
دانی ۲ کوپک در میلیون ها و میلیاردها
مترمکعب یعنی چه! قطع درختان در اینجا یا جای دیگر چه فرقی می
کند… منظره یعنی چه؟ این یک عادت است… بطور
کلی این حماقت است، حماقت ارتجاعی، اما این بر عهده محافظان طبیعت است
».

در مدت کوتاهی ۷۵٠ مرکز جنگل داری تأسیس شده
در نخستین سال های ایجاد نوارهای جنگلی تعطیل شد. با آنکه آسیب دیدگی نسبتا کمتر
زمین های محصور در میان کمربندهای جنگلی از خشک سالی کاملا مشهود
بود، کاشت نوارهای جنگلی متوقف گردید.

سقوط خروشچوف موجب تحول جدی در نگاه رهبری کشور به کاشت نوارهای
جنگلی نگردید. اگر چه در برخی نواحی کاشت کمربندهای ادامه یافت، آنها نیز پس از
محو ساختار شوروی عملا محو شدند. نوارهای جنگلی به بوته زار تبدیل شدند و
ماهیت حفاظتی خود را از دست دادند. آنها بمنظور ساخت عمارت و مستعلات برای
ثروتمندان جدید نابود گردیدند. برکه ها و سدها به باتلاق بدل شدند یا کوچک شدند (من
به چشم خود دیدم چگونه سدّ عظیم مدئو (Medeu) در نزدیکی آلماآتا،
پایتخت پیشین جمهوری قزاقستان خشک شده و کف سدّ به بوته زار تبدیل گردیده
بود. م.). در حالی که آمریکا، چین، لیبی (تا حمله مزدوران غربی به این کشور) و
یکسری کشورهای دیگر از تجارب اتحاد شوروی در کاشت نوارهای جنگلی را بهره جستند،
کشور ما از برنامه بزرگ تسخیر طبیعت دست کشید و به فراموشی سپرد.

ترجمه از نشانی:

http://www.sovross.ru/articles/1767/41787

منتشره در نشانی:

https://eb1384.wordpress.com/2019/03/14/

معرفی نویسنده:

یوری املیانوف (Yury Emelyanov)- زاده سال ۱۹٣۷، نویسنده شوروی و روسیه، مورخ، دکتر علوم
تاریخ از سال ۱۹۷۹، مؤلف بیش از ۲٠٠
مقاله و جزوه در موضوعات تاریخ سیاسی، آمریکاشناسی، مسائل بینالمللی و تاریخ معاصر
روسیه و جهان، از جمله ۲٠ جلد کتاب، مشغول به کار در مؤسسه ملی
مطالعات اقتصاد جهانی و مناسبات بینالمللی آکادمی علوم روسیه بنام یوگنی پریماکوف.

۲٣ اسفند- حوت  ۱٣۹۷

[email protected]




مریم فیروز؛ عصیانگری علیه محیط اشرافی

به مناسبت سالگرد در گذشت رفیق مریم فیروز

خوشتر آن باشد که سر دلبران

نویدنو: 22 اسفند ماه سالگرد درگذشت رفیق مریم فیروز بود . گفتنی های بسیاری در باره شخص او ، آثار و عملکرد او گفته و نوشته شده است . از باب سنت شکنی بر آن شدیم تا تصویر رفیق مریم فیروز را از نگاه “غیر” به تماشا بنشینیم . از این رو آن چه می خوانید نوشته ای از آقای محمود فاضلی است که درتارنمای تاریخ شفاهی بازتاب یافته است . ما آقای فاضلی را نمی شناسیم ، اما ویکیپدیا اورا مترجم و پژوهشگر تاریخ معرفی می کند که متولد 1341در بیرجند است . مقالات و ترجمه هایی هم از ایشان در مجله بخارا درج شده و آقای سیروس علی‌نژاد روزنامه نگار و نویسنده ، فاضلی را همتای «مترجمان برجستهٔ متن ‌های ایران‌شناسی مانند مسعود رجب‌نیا، منوچهر امیری و فریدون بدره‌ای» برشمرده است .

لازم به یاد آوری است که نویسنده محترم در این نوشتار خویش هیچ اشاره ای به هشت سال زندان توام با شکنجه و درد و 17 سال حبس خانگی رفیق مریم فیروز نکرده است . با گرامی داشت یاد او شما را به خواندن متن آقای محمود فاضلی دعوت می کنیم .

مریم فیروز؛ عصیانگری علیه محیط اشرافی

سالگرد درگذشت مریم فیروز
 
مریم فیروز در سال 1292 در کرمانشاه و در خانواده اشرافی قاجار به دنیا آمد. پدرش عبدالحسین فرمانفرما (پسر فیروز میرزا و نوه عباس میرزا – ولیعهد فتحعلی شاه قاجار) از سیاستمداران و شاهزادگان قاجار و مادرش بتول احشمی از خانواده بزرگ کرمانشاه بود. پدرش یکی از شاهزادگان بانفوذ آخر دوره قاجار بود که در اوائل دوران پهلوی نیز نفوذ و اعتبار خود را تا حد زیادی حفظ کرد، هرچند سرانجام به غضب رضاشاه گرفتار شد. تحصیلات اولیه (تا کلاس پنجم ابتدایی) را توسط معلم خانگی در خانه پدری گذراند. سپس در مدرسه ناموس(1) به ادامه تحصیل پرداخت. وی به لحاظ هوش و استعداد سرشار طی 7 سال به زبان فرانسه و عربی تسلط یافت و سپس در مدرسه فرانسوی «ژاندراک» (2) به تحصیلات خود ادامه داد. در این دوران نزد معلمانی همچون طوبی آزموده و صدیقه دولت‌آبادی که در زمره پیشکسوتان جنبش اجتماعی زنان بودند، تحصیل کرد.

شانزده سال داشت که با عباسقلی اسفندیاری فرزند محتشم‌السلطنه، رئیس مجلس شورای ملی که 26 ساله با وی اختلاف سنی داشت، ازدواج کرد که این مهم بنا به درخواست پدرش و با ملاحظات سیاسی انجام پذیرفت و نتیجه آن دو دختر به نام‌های افسانه و افسر اسفندیاری بود.

مریم فیروز شخصیت پدرش را چنین توصیف می‌کند: «او خیلی مرا محترم می‌شمرد. هیچ چیز در برابر پدرم برای من به حساب نمی‌آمد. هرچه می‌گفت می‌پذیرفتم. پدرم با احترام خاصی نسبت به زنان ها رفتار می‌کرد. غیر ممکن بود توهین بکند. فوق‌العاده تحت اختیار پدرم بودیم. هر دستوری می‌داد اجرا می‌کردیم. برای من شخصاً حکم پدر بالاتر از همه چیز بود، چون به او بی نهایت احترام می‌گذاشتیم.»(3) 
فیروز ازدواج خود را با اسفندیاری چنین شرح می‌دهد: «روزی پدرم برایم پیغام فرستاد که اسفندیاری تو را می‌خواهد، نظرت چیست؟ گفتم من در خانه نشسته‌ام. کسی را نمی‌بینم. چطور می‌توانم بگویم می‌خواهم یا خیر. اختیار دست شماست. هرچه خودتان صلاح می‌دانید. از من نپرسید. من در برابر پدرم تسلیم بودم. هرگز بخود اجازه ندادم در مقابل او بایستم چون فوق‌العاده دوستش داشتم. وقتی که فکر می‌کنم علت اساسی آنرا در زمینه‌های سیاسی‌می‌یابم. برای اینکه محتشم‌السلطنه با شاه و جریانات روز نزدیک بود و از طرفی در آن دوران پدرم بسیار در فشار بود. شاید هم به همین دلیل این پیوند برقرار شد. تا در برابر نزدیکی این دوخانواده در خیلی مسائل کمک هم باشند. پدرم برایم خیلی محترم بود. اگر می‌گفت بمیر، من می‌مردم. خیلی برایم عزیز بود. (4) 
اختلاف سنی مریم با همسرش موجب شد که هیچگونه تفاهم اخلاقی با همسرش نداشته باشد لیکن بنابه اظهار خودش تا زمان حیات پدر به زندگی مشترک با اسفندیاری ادامه داد و پس از فوت پدر (1318 ش) از شوهرش جدا شد. وی علت جدایی‌اش از همسرش را چنین شرح می‌دهد:« علت اصلی جدایی در تفاوت سنی بود. من 18 ساله بودم و او 45 سال داشت. او برایم خیلی محترم و عزیر بود. بد کسی را نمی‌خواست و اهل ارتشاء هم نبود. هیچگونه تفاهم اخلاقی بین ما وجود نداشت. ما در دو دنیای متفاوت بودیم. من علاقمند به مطالعه و کتاب بودم و او از این موضوع اصلا ناراحت می‌شد. مهمترین مسئله‌ای که بین ما وجود داشت رفتار او نسبت به پدرم بود.»  

کیانوری ازدواج اول مریم فیروز را چنین شرح می‌دهد: «شوهر قبلی مریم سرتیپ اسفندیاری، پسر محتشم السلطنه اسفندیاری، رئیس مجلس رضاخان، پیر مرد بود و عروسی آنها بکلی یک ازدواج سیاسی بود. مریم ۱۸ ساله بود که به ازدواج او که چهل و چند ساله بود، در آمد. مریم نزد پدرش جایگاه خاصی داشت. دختر خیلی عزیزش بود. مادر مریم از این وضع خیلی درد می‌کشید. ولی در زمان حیات فرمانفرما مریم جرأت جدا شدن از شوهرش را نداشت هر چند زندگی‌شان جدا بود. سرتیپ اسفندیاری از افسران بسیار درستکار بود، ولی وضع مالی‌اش چندان مناسب نبود. اموال بسیار ناچیزی داشت، یک باغچه کوچک داشت که مهریه مریم کرده بود و زندگی‌شان (حتی خوراک) با پول پدر مریم اداره می‌شد. بعد از مدتی، اسفندیاری فرمانده تیپ خراسان شد و در آنجا تب مالت گرفت و مریم واقعا از او پرستاری کرد. بالاخره اوضاع به جایی رسید که دیگر برای مریم قابل تحمل نبود و پس از فوت پدر مریم، از هم جدا شدند. مریم مدتی در منزل مادرش و مدتی در آپارتمان‌هایی که برادرانش در شهر داشتند زندگی کرد تا بالاخره تصمیم گرفت که زندگی مستقل داشته باشد. طلاق مریم در سال ۱۳۲۲ بود. (5) 
 

مریم پس از جدایی از همسرش، به سمت سیاست کشیده می‌شود: «نمی‌توانم بگویم در زندگی از سیاست دور بوده‌ام، بلکه در مرکز سیاست پرورش یافته‌ام. خانواده‌ام در متن سیاست فعالیت می‌کردند. برادرم وزیر و پدرم حاکم بود. در تمام دوران زندگی‏شان این‏ها سمت‌های دولتی داشتند. بعد از ازدواج اول هم ارتباط با خانواده شاه داشتم. آنچه مرا به این راه (سیاست) آورد، پدرم و مادرم بودند. اول پدرم و درد و رنجش که از خاندان پهلوی دیده بود؛ تمامش را شاهد بودم. خودم دیدم که پدرم چه کشید. بعد از فوت پدرم در سال 1318 چون او دیگر نبود تا از جریانات لطمه و آسیب ببیند، خودم را از این جهت در مبارزه علیه شاه آزاد می‌دیدم. وقتی وارد این جریان شدم حدود سال‌های 1319-1320 بود. می‌دانستم که خیلی افراد خانواده‌ام با این زندگی که من انتخاب کرده‌ام مخالفند ولی چاره‌ای نبود می‌بایست رفت و راهی یافت.» (6)
محیط سیاسی پس از سقوط رضاشاه مشوق مریم فیروز به عصیان علیه محیط اشرافی خانواده‌اش گردید و به سوی محافل روشنفکری غربگرای تهران روی آورد و باغ بزرگ مسکونی‌اش محل تجمع روشنفکران جوان از جمله صادق هدایت، عبدالحسین نوشین، بزرگ علوی، احمد قاسمی، نورالدین کیانوری، فریدون توللی، رهی معیری و هوشنگ ابتهاج گردید. وی گوشه‌‌هایی از این روابط را در کتاب خاطرات خود به نام «چهره‌های درخشان» نقل کرده است، گفته‌ می‌شود فریدون توللی شعر معروف و زیبای «مریم» را در ستایش او سروده است. در این مقطع دامنه مطالعات خود را افزایش داد و این در شرایطی بود که جنگ جهانی دوم در حال خاتمه بود و فعالیت‌های ضد فاشیستی در ایران ابزاری علیه رژیم پهلوی شده بود.(7) 
پس از تاسیس حزب توده (ایران) تا پایان حیات سلیمان‌میرزا اسکندی (رهبر حزب توده (ایران) ) عضویت زنان در حزب ممنوع بود. علت این امر در ویژگی شخصیت سلیمان‌میرزا قرار داشت. قبل از آشنایی و ازدواج با کیانوری، توسط مرحوم بزرگ علوی به تشکیلات غیر رسمی که در آن خانم‌ها اسکندری و خواهران بزرگ علوی عضویت داشتند، معرفی شد و فعالیت خود را در زمینه مطالبات زنان آغاز کرد. با مرگ اسکندری در تیر 1322 پنج نفر از زنان حزب (مریم فیروز، مریم صابری، زهرا بیات، زهرا اسکندری و عالیه شرمینی) به نمایندگی از «تشکیلات زنان ایران» در کنگره حضور یافتند.(8) 
مریم فیروز آن گونه که خود می‌گوید فعالیت برای استیفای حقوق زنان ایران بیش از مبارزات سیاسی برایش اهمیت داشت و این در شرایطی بود که در سال ۱۳۲۳ با معمار جوانی به نام نورالدین کیانوری، نوه شیخ فضل‌الله نوری، که عضو حزب توده (ایران) بود و چهار سال از وی کوچکتر بود، ازدواج کرد. ازدواج یک شاهزاده قاجار با یک رهبر کمونیست، در همان زمان بازتاب وسیعی در نشریات داشت. نسبت اشرافی مریم فیروز و اقدام جسورانه او در پیوستن به «جنبش توده‌‌ای» با جنجال و سروصدای زیادی همراه شد، تا جایی که نشریات خارجی از او به عنوان «شاهزاده سرخ» نام می‌‌بردند. 
وی نحوه آشنایی خود را با کیانوری چنین شرح می‌دهد: «خانواده کیانوری و شیخ فضل‌الله نوری در خانواده ما شناخته شده بودند. پدرم و تمام اعضای خانواده نسبت به شیخ علاقمند بوده و احترام می‌گذاشتند. من هم کیا را خانوادگی می‌شناختم. وقتی برادرم که در اروپا تحصیل می‌کرد به ایران بازگشت، از طریق یکی از دوستان به کیا معرفی شد. به واسطه این آشنایی، با کیانوری آشنا شدم. اما اگر بخواهند این را دلیل گرایش من به حزب قلمداد کنند، اشتباه محض خواهد بود. این توهین به من است که تا یک فردی چیزی را مطرح کرد من هم به دنبالش بروم. کیا شدیداً مخالف بود که من به حزب بروم و حتی به آنها نزدیک بشوم. نسبت به زن، فوق‌العاده با احترام رفتار می‌کرد. این اولین چیزی بود که مرا جلب کرد. زن را حقیر و «توسری خور» نمی‌بیند. این بزرگترین چیزی است که در کیا بود و مرا به سوی خود جلب کرد.»(9) 
مسعود بهنود که مدعی است «در زمان خود چنین صیدی برای حزب توده بسیار مهم بوده است» خود در کتاب «این سه زن»(10) به شرح زندگی فیروز پرداخته است در گزارش کوتاهی به مناسبت مرگ مریم فیروز، گرایش وی به جریان چپ را چنین توضیح می‌دهد: «مریم فیروز را آشنائی با روشنفکران و برگزیدگان شهر، کوتاه مدتی بعد از سقوط رضاشاه و مرگ پدر، به جناح چپ متمایل کرد که در آن روزگار ضددرباری‏ترین جناح و در عین حال پیشروترین بود. پس وقتی که به خدمت پرولتاریا در آمد، از همه امکاناتی که به همه فرزندان متنعم فرمانفرما رسیده بود گذشت، خواهران و برادرانش در پست‌ها و موقعیت‌های معتبر ایران و جهان بودند، مریم که روزگاری لوموند به او شاهزاده سرخ لقب داده بود، نرمی و راحتی زندگی خانواده را بر خود حرام کرد، رفت تا جائی که این افتخار را نصیب خود کرد که اولین زنی بود که به خاطر فعالیت سیاسی از نظام پادشاهی حکم اعدام گرفت.»(11) 
او همراه دیگر همفکرانش اقدام به تأسیس سازمان جنسیتی زنان در کنار حزب توده نمود و با هم نشریه «بیداری ما» را منتشر کردند. فیروز در خصوص این نشریه مدعی می‌شود: «تنها خانمی که طبق ضوابط روز می‌توانست امتیاز نشریه‌ای را بگیرد خانم زهرا اسکندری بود که تحصیلاتی در سطح لیسانس داشت. از این رو ضمن مراجعه به وزارت فرهنگ مجوز انتشار نشریه بیداری ما را گرفتیم.» 
این سازمان جنسیتی خود را تشکیلاتی مستقل و دموکراتیک می‌دانست اما رویکرد عمده سیاسی این سازمان رنگ و بوی حزبی را بیشتر منتشر می‌کرد. وی دلیل تاسیس این سازمان را چنین توضیح می‌دهد: «این تشکیلات در سال 1322 توسط عده‌ای از زنان که وابسته به حزب توده ایران و یا از هوادران آن بودند تشکیل شد. هدف ما از ایجاد این سازمان متشکل کردن زنان برای فعالیت سیاسی و به خصوص برای مبارزه جهت بدست آوردن حقوق سیاسی اجتماعی و خانوادگی بود و بیش از همه حقوق خانوادگی و اجتماعی برای ما هدف اصلی بود.» (12) 
مریم فیروز در دومین کنگره حزب توده (ایران) در پنجم اردیبهشت 1327 به رغم مخالفت بخشی از رهبری حزب که با دیدگاهی سنتی به زنان نگاه می‌کردند یکی از 16 نفر اعضای مشاور کمیته مرکزی حزب توده (ایران) انتخاب شد.(13) پس از تأسیس فدراسیون بین‏المللی زنان اروپا، مریم فیروز به عنوان نماینده زنان ایران در آن شرکت کرد.
پس از سوء قصد نافرجام به جان محمدرضا پهلوی در بهمن سال 1327، حزب توده (ایران) منحل اعلام شد و با دستگیری پنج تن از سران حزب، از جمله کیانوری، مریم فیروز زندگی مخفی خود را آغاز کرد. پس از محاکمه سران حزب توده (ایران)، مریم فیروز نیز غیاباً محاکمه شد و ابتدا به حبس تأدیبی و سپس به حبس ابد محکوم شد.(14) مریم فیروز چند سال به زندگی مخفی در تهران پرداخت و کیانوری نیز پس از فرار از زندان در 1329 به او پیوست.
در سال 1335 یک سال پس از خروج مخفیانه کیانوری و اعزام او به شوروی، مریم نیز به شوروی فراخوانده شد. او مخفیانه از ایران خارج شد و پس از اقامتی کوتاه در ایتالیا به همسر خود و دیگر اعضای حزب پیوست. مدت اقامتش در آنجا یک سال و چند ماه به طول انجامید. سپس به همراه کیانوری به برلین مهاجرت کرد و در دانشگاه لایپزیک به تدریس زبان فرانسه مشغول شد: «وقتی به اروپا رفتم، تصدیقم را معادل لیسانس قبول کردند و برای مقطع دکترای زبان فرانسه بوسیله دو پرفسور امتحان شدم و بعد از پذیرش برای ادامه تحصیل در دانشگاه زبان فرانسه را تدریس می‌کردم.»(15) او همزمان به ادامه تحصیل در مقطع دکتری پرداخت و رساله خود را در مورد ولتر، دیدرو و منتسکیو نوشت. علاوه بر تحصیل و تدریس، فعالیت‌های حزبی نیز از برنامه‌های وی بود و به تهیه مطلب برای مجلات اروپایی و رادیو پیک ایران(16) مشغول بود.
مخالفین کیانوری در حزب توده (ایران) وی را متهم می‌کنند که نقش عمده‌ای در رشد فیروز در حزب توده (ایران) داشته است. کیانوری ضمن رد چنین ادعایی مدعی می‌شود: «او خودش روی کینه‌ای که به رضاخان داشت در ابتدا عضو حزب شد. مریم زن واقعاً شایسته‌ای بود. او از همان روز اول با یک گذشت فوق‌العاده، که برای من قابل تصور نیست، خدمت کرد. هر چه داشت تکه تکه فروخت و به حزب داد. در دوران زندگی مخفی، خرج مرکز حزب را، که خانه‌ای بود و در آن فروتن و بهرامی و مریم زندگی می‌کردند، تقریباً مریم می‌داد. در دوره‌ای که من در زندان بودم و بعد که بیرون آمدم تمام زندگی من را مریم اداره می‌کرد، چون من هیچ ثروتی نداشتم. در کنگره دوم حزب هیچ کس مریم را کاندید عضویت در کمیته مرکزی نکرد. وقتی که نام مریم به عنوان عضو مشاور کمیته مرکزی در آمد، خود من تعجب کردم. مریم با فعالیت و کار زیاد، با سخنرانی‌ها، خودش را نشان داده بود. محروم‌ترین و مظلوم‌ترین فرد در رهبری حزب مریم بود. پس از اینکه در کنگره دوم به مشاورت کمیته مرکزی انتخاب شد، ۱۵ سال این انتخاب را به رسمیت نشناختند. او را از دبیری تشکیلات زنان برداشتند. مریم زنی است که این همه مطلب نوشته است، تقریباً تمام مقالات مجله «بیداری ما» را او نوشته است. مریم در پلنوم شانزدهم عضو کمیته مرکزی شد. ما می‌خواستیم عده‌ای را به عضویت کمیته مرکزی انتخاب کنیم و باید اول از میان مشاورین انتخاب می‌کردیم. با سابقه ‌ترین عضو مشاور مریم بود، با آن همه گذشت و فداکاری. او هشت سال با چادر سیاه و کفش پاره و گیوه در این شهر تهران در سخت‏ترین شرایط پلیسی، کار مخفی کرده بود. واقعا محروم‌ترین فرد در حزب ما از همه نظر مریم بود. به او واقعاً بد کردند. از هیچ رذالتی در حق او کوتاهی نکردند.»(17) 
با ترور شاه در بهمن 1327 مریم فیروز زندگی مخفی را تجربه کرد و همزمان با محاکمه برخی از سران حزب به اتهام ترور محمدرضا پهلوی غیاباً به حبس ابد محکوم شد. در همین زمان اولین بیانیه سیاسی دوران مخفی سازمان زنان جهت تداوم فعالیت‏ها تا دستیابی به هدف‌های مبارزه صادر شد. سازمان زنان با سازماندهی زنان که عمدتا رویکردی صنفی-سیاسی داشت تا جنسیتی مبارزه خود را تا کودتای 28 مرداد 1332 ادامه داد. وی که دختردایی دکتر محمد مصدق بود، در جریان کودتاهای ۲۵ مرداد و ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، میان رهبری حزب توده (ایران) و «اندرونی» دکتر مصدق نقش «رابط» را ایفا کرده است.
پس از کودتا دورانی نسبتاً طولانی بصورت مخفیانه در ایران باقی ماند و در این مدت در کنار خسرو روزبه عضو رهبری سازمان افسران توده‌ای به فعالیت حزبی و بازسازی تشکیلات ضربه دیده از کودتا از یکسو و سرکشی و سرپرستی بسیاری از خانواده توده‌ای‌های دستگیر شده پرداخت. سپس از ایران خارج شده و دوران مهاجرت را ابتدا در اتحاد شوروی و سپس در آلمان دمکراتیک طی کرد. فدراسیون بین‏المللی زنان که در دهه 1340 در هلسینکی برگزار شد و نمایندگان زن ایران به نیابت از اشرف پهلوی در آن شرکت کرده بودند. مریم فیروز را بر آن داشت تا به افشاگری علیه ستم مضاعف زنان ایران علیه رژیم پهلوی بپردازد. مریم فیروز در مهاجرت به عنوان استاد زبان فرانسه تدریس می‌کرد و در آخرین سال‏های پیش از پیروزی انقلاب عضو کمیته مرکزی و مسئول زنان حزب بود.
پس از انقلاب اسلامی 1357 با همسرش کیانوری به ایران بازگشت و سازمانی موسوم به «تشکیلات دمکراتیک زنان ایران» را بنیان نهاد و دبیر کلی آن را پذیرفت. وی در پلنوم شانزدهم عضو کمیته مرکزی و در فروردین 1360 (پلننوم هفدهم) تنها زن عضو هیات سیاسی کمیته مرکز حزب توده (ایران) برگزیده شد. در پی آن نشریه «زنان جهان» را با سرمایه حزب توده (ایران) منتشر کرد که با دستگیری رهبران حزب توده و مریم فیروز فعالیت آنان متوقف شد.

از مریم فیروز کتاب‌هایی به نام «چهره‌های درخشان»(18)، «مادرنامه»(19) و «خاطرات مریم فیروز» چاپ شده است. وی روز 22 اسفند 1386 در تهران درگذشت و کمیته مرکزی حزبِ پیشینِ او، به مناسبت درگذشت مریم فیروز، طی اطلاعیه‌ای از وی تجلیل کرد و از وی به عنوان فردی که تا پایان عمر به اعتقادات خود وفادار ماند و نقش موثری در فعالیت‌ها و مبارزات حزبی و خصوصاً در عرصه تشکل، سازماندهی و آشنا کردن زنان با قوانین داشت، نام برد.


پانوشت‌ها:
1- مدرسه «ناموس» در سال 1326 ه‍. ق توسط خانم طوبی آزموده در خیابان فرمانفرما، نزدیک چهارراه حسن‌آباد تأسیس شد. وی که با شرایط روز آشنایی داشت با تدبیری جدید شروع به کار نمود. در ابتدا به تأسیس کلاس‌های اکابر برای بانوان اقدام نمود و سپس قرآن و تعالیم مذهبی و علم‌الحدیث را در دروس گنجانید و سالی یک‌بار در مدرسه مجالس روضه خوانی ترتیب داد و از اولیای شاگردان دعوت به عمل آورد و آیه‌هائی از قرآن کریم در جهت فراگیری علم و دانش به آنان گوشزد نمود. مدرسه ناموس بعدها به صورت یکی از مهم‌ترین و مجهزترین مدارس متوسطه تهران درآمد. (اولین مدارس دخترانه ایرانی، نیلوفر کسری، ماهنامه الکترونیکی تاریخ معاصر ایران)
2- مدرسه «ژاندارک» واقع در حد فاصل خیابان جمهوری، منوچهری، لاله‌زار و فردوسی است. مدرسه ژاندارک از جمله مدارسی است که فرانسوی‌ها در ایران تاسیس کرده‌اند. این مدرسه توسط دختران تارک دنیا برای تحصیل دختران ارمنی ایرانی تاسیس شد و در ابتدا به صورت دارالایتام اداره می‌شد. بنای مدرسه ژاندارک توسط نیکلای مارکوف، معمار روس، ساخته شده است. 
3- خاطرات مریم فیروز، موسسه تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه، اطلاعات،1387، ص16-17.
4- خاطرات،ص 25-26.
5- خاطرات کیانوری، انتشارات اطلاعات،1372،ص 201.
6- خاطرات، همان، ص 31.
7- حزب توده، از آغاز تا انقلاب اسلامی، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی،چاپ سوم، 1390،ص761.
8- حزب توده، همان ص 757. 
9- خاطرات، همان، ص32-33.
10- این سه زن: اشرف پهلوی، مریم فیروز، ایران تیمورتاش، مسعود بهنود، نشر علم، 1374.
11- http://www.sadeghhedayatonline.blogfa.com 
12- حزب توده، همان ص 759..
13- حزب توده، همان، ص 115.
14- خاطرات، ص 75.
15- خاطرات، همان، ص 25، 78.
16- رادیو پیک ایران ابتدا در برلین آغاز بکار کرد اما با توجه به بعد مسافت آلمان تا ایران امکان فعالیت در آنجا مقدور نبود، حزب تصمیم گرفت شهر صوفیه (پایتخت بلغارستان) را برای این کار تعیین کند. احسان طبری در کتاب خاطراتش کمک این کشور را چنین شرح می‌دهد: «حزب کمونیست بلغارستان کلیه وسائل براه انداختن رادیو را فراهم ساخت. بنای مخصوص و باغ مشجر و خدمتکاران ویژه و راننده و عضو رابط با کمیته مرکزی حزب کمونیست همه و همه آماده شد». (کژراهه، احسان طبری، امیرکبیر،1366،ص 214)
17- خاطرات کیانوری،همان، ص 203-204. 
18- این کتاب که از سوی «موسسه مطبوعاتی هنر پیشرو» انتشار یافته است، شرحی از فداکاری‌ها و حمایت‌ مردم عادی از افراد سیاسی تحت تعقیب حکومت کودتا است. نویسنده در کتابش از چهره‌های گمنام و درخشان قدردانی می‌کند .
19- داستان‌های ایرانی- قرن 14، از سوی تشکیلات «دموکراتیک زنان ایران» در سال 1358 در تهران انتشار یافته است.

محمود فاضلی




پارلمان اروپا خواهان آزادی فوری نسرین ستوده شد

• اعضای پارلمان اروپا قطعنامه ای را تصویب کردند که در آن با انتقاد از وضعیت حقوق بشر در ایران از مقامات این کشور خواستند تا درباره وضعیت حقوق بشر در این کشور پاسخگو باشند و فعالان حقوق بشر را آزاد کنند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۲٣ اسفند ۱٣۹۷ –  ۱۴ مارس ۲۰۱۹

اعضای پارلمان اروپا امروز (پنجشنبه پنج‌شنبه ۲۳ اسفند، ۱۴ مارس) در استراسبورگ فرانسه، قطعنامه ای را تصویب کردند که در آن با انتقاد از وضعیت حقوق بشر در ایران از مقامات این کشور خواستند تا درباره وضعیت حقوق بشر در این کشور پاسخگو باشند و فعالان حقوق بشر و روزنامه‌نگاران زندانی را آزاد کنند.

به گزارش بی بی سی در این قطعنامه همچنین از مقام های بلندپایه اروپایی خواسته شده که در مقابل نقض حقوق بشر ایران ساکت نباشند و از ابزارهای دیپلماتیک برای دفاع از مدافعان حقوق بشر استفاده کنند.
آزادی سایر فعالان حقوق بشر و زندانیان عقیدتی و روزنامه نگاران و پایان فشار و تعقیب قضایی خبرنگاران و خانواده‌هایشان از جمله کارکنان بی‌بی‌سی فارسی و همکاری با گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور حقوق بشر ایران از جمله دیگر خواسته‌های اعضای پارلمان اروپاست.

در این قطعنامه تاکید شده که مقامات ایران باید در همه شرایط اطمینان حاصل کنند که فعالان حقوق بشر، وکلا و روزنامه‌نگاران بدون تهدید، ارعاب و مانع تراشی میتوانند به وظیفه خود عمل کنند.
اعضای پارلمان اروپا در بند دوم قطعنامه خود خواستار آزادی بی قید و شرط نسرین ستوده، وکیل و فعال حقوق بشر زندانی در ایران شده و از صدور حکم سنگین برای او انتقاد کردند.

خانم ستوده عضو کانون مدافعان حقوق بشر است که دیگر اعضای آن چون نرگس محمدی، عبدالفتاح سلطانی و محمد سیف زاده نیز با برخوردهای سنگین قضایی روبرو بوده اند. او یکی از هفت وکیل حقوق بشری است که سال پیش بازداشت شدند.

در این قطعنامه ۱۶ بندی بر ضرورت تامین امنیت و سلامت زندانیان و دسترسی آنها به امکانات پزشکی و درمانی مناسب تاکید شده است.
پارلمان اروپا از اصلاح قانون مجازات محکومان مواد مخدر در ایران استقبال کرده اما از این کشور خواسته تا به سوی لغو کامل اعدام گام بردارد.

اعضای پارلمان اروپا همچنین خواهان انجام تحقیقات مستقل درباره مرگ کاووس سیدامامی در زندان و ادعاهای مطرح شده درباره شکنجه فعالان مدنی و محروم کردن زندانیان سیاسی از خدمات درمانی شدند.
آنا گومس، نماینده پارلمان اروپا در این‌باره گفت: “مرگ کاووس سید امامی ، فعال محیط زیست در زندان ، وحشتناک است ، وحشتناک. همینطور حکم زندان برای نسرین ستوده. و بسیاری دیگر در ایران. ما نمی توانیم این را تحمل کنیم. حکم نسرین ستوده بیش از هر چیز توهین به تمدن ایران است. ما این را تحمل نمی کنیم و فدریکا موگرینی باید صدایش را بلند کند “

از مقامات ایران همچنین خواسته شده که به بازداشت، محاکمه و آزار روزنامه نگاران، فعالان رسانه‌های اینترنتی و خانواده های آنها و همچنین سانسور اینترنت پایان دهند و شرایطی را فراهم کنند که اصل آزادی بیان بتواند در این کشور اجرا شود.
در قطعنامه پارلمان اروپا با اشاره به مشکلات و فشارها بر روزنامه نگاران، از جمله کارکنان بی‌بی‌سی فارسی آمده است: “دولت ایران با توسل به شیوه های گوناگون از جمله تحقیقات کیفری، مسدود کردن اموال، بازداشت خودسرانه، حبس، تجسس، ارعاب و همچنین پراکندن شایعات مجعول، کینه توزانه، و افتراآمیز به گونه‌ای پیگیر روزنامه نگاران از جمله کارکنان بخش فارسی بی بی سی را هدف قرار داده، و در حال حاضر دست‌کم هشت روزنامه نگار در ایران زندانی هستند.”

جودی کرتون، یک نماینده دیگر پارلمان اروپا در جلسه امروز بررسی این قطعنامه گفت: “مقام های ایران به گونه ای سیستماتیک ، کارکنان بی بی سی فارسی را هدف گرفته اند. همینطور کارکنان دیگر رسانه های اروپایی را. خانواده های آنها در ایران هم از این حمله‌ها در امان نبوده اند. در سال ۲۰۱۷ ، مقام های ایران صد و پنجاه و دو نفر از کارکنان بی بی سی فارسی را ناعادلانه ممنوع المعامله کردند. خانواده هایشان شاهد آزار ، بازداشت و ممنوع‌الخروجی بوده اند. همینطور می خواهم توجه تان را به تهمت های جنسی جلب کنم که به ویژه کارکنان زن بی بی سی را هدف گرفته اند. من از اتحادیه اروپا می خواهم که در مقابل این حملات به زنان و روزنامه نگاران اروپایی سکوت نکند. “
در قطعنامه پارلمان اروپا همچنین از مقامات ایران خواسته شده که با جاوید رحمان، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در امور ایران همکاری کنند و از جمله به او اجازه سفر به ایران را بدهند.

پارلمان اروپا از کشورهای عضو اتحادیه اروپا و موسسات اروپایی خواست که مساله بازداشت مدافعان حقوق بشر در ایران را با همتایان ایرانی خود و در نشست آتی حقوق بشر سازمان ملل در ژنو هم این مساله را مطرح کنند.
مساله شکنجه فعالان مدنی زندانی در ایرانی از دیگر موارد نگرانی اعضای پارلمان اروپا بوده است که دراین قطعنامه خواستار انجام تحقیقات مستقل درباره آن شده‌اند.

اعضای پارلمان اروپا همچنین از کشورهای دارای حضور دیپلماتیک در تهران می‌خواهد که با استفاده تمامی سازوکارهای پیش بینی شده در مقررات اتحادیه اروپا در زمینه دفاع از حقوق بشر، از جمله انتشار بیانیه‌های رسمی، ارسال یادداشت دیپلماتیک، زیر نظر داشتن روند محاکمات و بازدید از زندان‌ها از این اشخاص حمایت و حفاظت به عمل آورند. 
***

اتحادیه اروپا خواستار تجدیدنظر فوری در حکم نسرین ستوده شد 

• سخنگوی فدریکا موگرینی، روز سه شنبه ۲۱ اسفند در بیانیه‌ای صدور حکم «زندان و شلاق» برای نسرین ستوده، وکیل و فعال حقوق بشر، را تحولی «نگران کننده» خوانده و خواستار «تجدید نظر فوری» در این حکم شده است …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۲۱ اسفند ۱٣۹۷ –  ۱۲ مارس ۲۰۱۹

سخنگوی فدریکا موگرینی، مسئول سیاست خارجی اتحادیه ی اروپا، روز سه شنبه ۲۱ اسفند در بیانیه‌ای صدور حکم «زندان و شلاق» برای نسرین ستوده، وکیل و فعال حقوق بشر، را تحولی «نگران کننده» خوانده و خواستار «تجدید نظر فوری» در این حکم شده است.

به گزارش رادیو فردا، مایا کوتسیانچیچ، سخنگوی فدریکا موگرینی نوشته است: «محکومیت اخیر نسرین ستوده، وکیل حقوق بشری، به دست‌کم هفت سال زندان یک تحول نگران‌کننده است»
سخنگوی اتحادیه اروپا در بیانیه خود تصریح کرده است که نسرین ستوده، درفرایندی فاقد دادرسی عادلانه و با نقض ابتدایی ترین حقوق متهم به طور غیابی محاکمه و محکوم شده است.
در این بیانیه آمده است: اتحادیه اروپا انتظار دارد، در حکم صادره برای نسرین ستوده و همسرش رضا خندان، که در ژانویه گذشته به شش سال زندان محکوم شد، فورا تجدید نظر شود.
سخنگوی فدریکا موگرینی تاکید کرده است: اتحادیه اروپا همچنین انتظار دارد ایران حق رضا خندان و نسرین ستوده را برای تجدیدنظر خواهی در احکام خود رعایت کند و محترم بشمارد.

در همین زمینه، آنتونیو تایانی، رئیس پارلمان اروپا هم صدور حکم تازه برای نسرین ستوده را به شدت محکوم کرده است.
آنتونیو تایانی در توییتر نوشته است که نسرین ستوده زندگی خود را صرف دفاع از حقوق زنان و در مخالفت با مجازات اعدام سخن گفته است. پارلمان اتحادیه در کنار او می ایستد.




مبارزه ی فرهنگی و طبقاتی در مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب ایران
نگاهی به ظاهر و مضمون رساله ی فروغ اسدپور

مقاله ی شماره ۷۳/ ۱۳۹۷

۲۳ اسفند ۱۳۹۷ ۱۴ مارس ۲۰۱۹

بانو رفیق فروغ اسدپور خود را
یک «مارکسیست» اعلام
می کند. این رفیق در آغاز
رساله ای مدعی است که احسان طبری مارکسیسم
را درک نکرده است و «حتی
در بعضی موارد، درک تا مغز استخوان،
ناصادقی را از مارکسیسم به نمایش می
گذارد».

نگارنده که یک توده‌ای است،
مایل است در سطور زیر نگاهی به ظاهر و
مضمون رساله ی رفیق اسدپور بیاندازم.
زیرا رفیق اسدپور در صفحه ی۱۳
رساله ی خود مورد تأیید قرار می‌دهد که
«موضوع نمود و ظاهر، و
تفاوت آن با ذات و باطن، موضوع جالبی است».
این حکم دیالکتیک ماتریالیستی
در ارتباط با رساله ی رفیق گرامی اسدپور
نیز صدق می کند.

اسلوب بررسیِ معیوب

بانو
رفیق فروغ اسدپور در رساله ای با عنوان
٬٬چرا
چپ،
۱۷ اسفند ۵۷ زنان را در خیابان تنها
گذاشت٬٬،
به بررسی پراهمیتی برای نبرد امروز مردم
میهن ما پرداخته است که باید آن را ارج
نهاد (اخبار
روز ۱۵ اسفند، ۶ مارس ۲۰۱۹).
رفیق
اسدپور در جستجوی عللی است که می‌توان
آن‌ها
را
برای
ایجاد
شدن
شرایطی
مسئول
دانست
که به تداوم سلطه ی ارتجاع مذهبی در ایران
انجامیده است.
او
با طرح این پرسش که «زنان
کجای تاریخ کتبی و شفاهی ما جا دارند؟»،
سویه ی بس پراهمیتِ
ضرورتِ
شناخت
شرایط هستی زن ایرانی
را
برای ٬٬چپ٬٬ ایران مطرح می‌سازد (ص
۲، از این به بعد تنها شماره ی ص چاپ پانزده
صفحه ای
رساله ذکر می شود).
بی
تردید
بحث
درباره ی مضمون تساوی حقوق زن و
سازماندهی
مبارزه برای
آزادی
زن در شرایط کنونی ایران
وظیفه ی خطیری
را
در مبارزات کنونی مردم
میهن ما تشکیل می دهد.
امری
که به نوبه ی خود می‌توان و باید آن را
تکانه ی مهمی در پیشبرد نبرد طبقاتی کنونی
در ایران دانست.

تأکید
شود که مبارزه ی طبقاتی و فرهنگی علیه
سلطه ی مذهب ارتجاعی حاکم به منظور احقاق
حقوق
انسانی و مدنی زن که محروم ترین لایه
زحمتکشان میهن ما نیز است،
سویه ی پراهمیتی را در نبرد طبقاتی کنونی
در ایران تشکیل می دهد.
از
این رو باید مورد تأیید قرار داد که رفیق
اسدپور با انتشار رساله ی خود مساله ی
پراهمیتی
را برای دوران کنونی طرح نموده است که در
آن، شناخت
پیوند دیالکتیکی میان مبارزه فرهنگی و
طبقاتی در جامعه طبقاتی ایران
برای
ژرفش نبرد علیه دیکتاتوری و احق
اق
حقوق زنان انکارناپذیر است
.

رفیق
گرامی اسدپور
مایل است در
رساله ی خود
کمبودها و علل کمبودها
و نارسایی‌ها را در این نبردِ چپ
در گذشته نشان دهد.
خواستی
که به طور منطقی همراه است با طرح
راهکار عملی مورد نظر نظریه
پرداز برای طیف چپ ایران.
ولی
متاسفانه
سفره ی مقاله از طرح چنین برنامه‌ای بکلی
خالی است.
در
پانزده صفحه رساله چنین بحث
مضمونی
اصلاً مطرح نمی شود
.

مبارزه
ی فرهنگی و طبقاتی

به
نظر می رسد، علت این تهی بودن سفره انتقاد،
ناروشنی درباره ی مبارزه فرهنگی در جامعه
و ارتباط آن با مبارزه ی طبقاتی باشد.
در
این زمینه نیز رساله نکته‌ای را مطرح نمی
سازد.
ولی
تنها با پر بودن سفره،
به سخنی دیگر با
ارایه راهکاری مشخص، انتقاد
به سطح انتقاد دیالکتیکی فرامی روید
.
رفیق
اسدپور گرامی که خود را یک مارکسیست اعلام
می‌کند که
«مارکس
را خوانده است»
(۱)،
نمی‌تواند قانون دیالکتیکی ٬٬نفی در
نفی٬٬ را نشناسد.
تنها
پایبندی به اسلوب دیالکتیکی انتقاد است
که انتقاد را
از «سوزن
دوزی بی انتها»
(اط)
فراتر
ارتقا می دهد
و می‌تواند کمک باشد برای چپ ایران در
نبرد روز خود علیه سلطه
ی اندیشه ی مذهبی حاکم.

می‌دانیم
که مبارزه ی فرهنگی،

مبارزه‌ای روشنگرانه-
ترویجی
است در جامعه علیه برداشت‌ها و سنت و اداب
و رسومی که به «کاتگوری»
های
مورد پذیرش توده ها تبدیل شده‌است
(مارکس).
این
کاتگوری ها پیامد و ثمره ی سلطه ی ایدئولوژی
حاکمان است
که به ایدئولوژی حاکم بدل شده است.
ایدئولوژی
حاکمِ
طبقات حاکم، در خدمت حفظ شرایط صورتبندی
اقتصادی-
اجتماعی
حاکم قرار دارد.
لذا
مبارزه ی فرهنگی، آن طور که مارکس می گوید،
مبارزه‌ای
است برای
«نشان
دادن ریشه‌های زمینی
»
تصوراتی
که طبقات حاکم به آن
«لباس
آسمانی
»
پوشانده
ا
ند
و در طول زمان به برداشت‌های سنتی، اداب
و رسوم وغیره بدل شده
و
مورد پذیرش توده ها قرار گرفته

است
.
رفیق
اسدپور سهل انگارانه و تقلیل گرایانه،
نبرد بغرنج فرهنگی-
طبقاتی
مورد نظر مارکس را «نبردهای
ضد هژمونیک با مذهبی ها
»
می‌نامد
(۲).

بدون
تردید، مبارزه علیه «هژمونی
مذهب»
تنها
به معنای روشن ساختن ریشه
ی تاریخی ایجاد شدن و ضرورت ایجاد شدن
اندیشه مذهبی در برابر برداشت‌های میستیک،
جادویی و عرفانی انسان در دوران گذار از
جامعه ی کمونیستی کهن به نظام برده‌داری
است

که قریب به چهارهزار سال به طول انجامید.
این
مبارزه ی روشنگرانه امروز
با
وظیفه ی انتقال آگاهی درباره ی راهکار
«زمینی»
به
توده ها برای برپایی آن
شرایط آرمانی روبروست که باید جایگزین
باورهای «آسمانی»
گردد،
که در لباس باورهای مذهبی به «کاتگوری»های
پذیرفته شده در آمده است که به نوبه خود،
به ابزار برقراری و حفظ هژمونی طبقات حاکم
در جامعه ی طبقاتی بدل
گشته.

«هژمونی
مذهب»
در
روند برپایی صورتبندی اقتصادی-
اجتماعی
برده‌داری حاکم شد
که در دوران سنگ نو تحقق یافت که دوازده
هزار سال پیش آغاز شد.
با
ایجاد شدن اولین نظام برده دارانه در
منطقه
ی بین النهرین
توسط سومری ها، ایدئولوژی مذهبی به مثابه
ی ابزار برقراری سلطه ی نظام
مردسالار
برده
داری
پا گرفت.
ایدئولوژیِ
مذهبیِ
چند خدایی و دیرتر تک خدایی از این رو
ایدئولوژیی
زن ستیزانه
در همه ی مذهب ها است، زیرا برقراری نظام
برده‌داری تنها با اجرای یک ضد انقلاب
علیه موقعیت اقتصادی زن در تولید کشاورزی
ممکن می بود.

زن
با «انقلاب
کشاورزی»
در
همین منطقه ی بین
النهرین
در دوران مادرسالاری در جامعه کهنِ
کمونیستی، در
کنار موقعیت معنوی خود به
عنوان ٬٬مادر٬٬
در
مرکز
ثقل خانواده،
از موقعیت اقتصادی برجسته‌ای نیز
در
بازتولید هستی مادی
خانوار
برخوردار شده بود.
با
ایجاد شدن فرهنگ
شخم زدنِ
زمین، به ویژه پس از اهلی کردن گاو توسط
مرد، به
سخنی دیگر، با رشد نیروهای مولده،
شرایط مادی-
زیربنایی
سلطه
ی حاکمیت مردسالارانه در جامعه بدوی ایجاد
گشت.
بدین
ترتیب ضرورت
پدیدار شدن ایدئولوژی متناسب با زیربنای
مادی جدید ایجاد
شد.
مذهب
شکل بروز
ایدئولوژی جامعه
ی برده‌داری است که به گفته مارکس-
انگلس
«زن
را به اولین برده در تاریخ»
بدل
ساخت.
گذار
چهارهزار ساله ی از مادر سالاری به
پدرسالاری در تاریخ، صلح آمیز تحقق نیافت.
همان‌طور
که از اشعار همر نیز برمی آید، خدای مرد،
نبیره خدای اولیه که زن بود، مادر بزرگ
خود را به وضع سبعانه ای نابود ساخت.

بانو
سهیلا وحدتی در مقاله ی ٬٬حقوق و مجازات
زنان در قانون آشور میانه٬٬، همانقدر
موضع ضد زن ستیزِ
ایدئولوژی نظام برده‌داری را
در
گذشته نشان می‌دهد که خبر دو روز پیش که
مردان مذهبی اسرائیلی در اورشلیم مانع
دعاخوانی زنان در کنار دیوار مقدس شدند،
و
یا مخالفت کلیسای کاتولیک در به رسمیت
شناختن آخوند زن،
سرشت زن ستیزانه مذهب را در دوران
«لیبرالیسم»
حاکم
بر نظام سرمایه داری
نشان می‌دهد.

در
قانون آشور که در کتیبه های کشف شده نگاشته
شده است و بانو وحیدی آن را به فارسی
برگردانده، بریدن گوش و دماغ و نک پستان
زن توسط مرد و شوهر مجاز شناخته
می
شود.
در
ایران امروز
موضع ضد زنِ
مذهب
دوران قبیله‌ای و برده‌داری در
هزاروچهارصد
سال پیش،
ازجمله در این پدیده قابل شناخت می گردد
که
با حکم مذهبی،
بیست و یک سال زندان برای زن جوانی که
روسری اجباری را از سر برداشته
صادر می شود.
شرایط
عتیقه ای که برای باورمندان به سنت‌های
مذهبی،
به سطح «کاتگوری»
قابل
پذیرش اجتماعی
بدل
شده است.
سلطه
ی دیکتاتوری مذهبی ولایی «سایه
خدا بر روی زمین»
به
مردم میهن
ما
با
فشار
سلطه ی ایدئولوژی شرایط عتیقه ای قبیله‌ای
و
برده‌داری
تحمیل می
شود.
پشت
خونین کارگر خواستار دریافت دستمزد عقب
افتاده و پشت
زندانی سیاسی زیر ضربه‌های تازیانه که
واقعیت
روزانه را در ایران تشکیل می دهد،
با «حکم
مذهب»
زن
ستیز و
ضد انسانی
حاکم عملی
می گردد.
این
نمونه ها،
رابطه میان دو سوی
زن و انسان ستیزی
حکم مذهبی را در
ایرانِ جمهوری اسلامی
قابل شناخت می‌سازد که
برخی ها آن را به «اسلام
عزیز»
نسبت
می دهند.

از
این رو مبارزه ی فرهنگی برای شناختن این
روابط، مبارزه‌ای عاجل و ضروری است و چپ
ایران باید برای آن برنامه‌ای منسجم و
علمی داشته باشد.
باید
طیف مبارزه ی فرهنگی و طبقاتی فمینیستی
را در شرایط مشخص کنونی در ایران شناخت و
بر پایه آن برای
مبارزه ی فرهنگی
برنامه‌ریزی نمود.

دیالکتیک
رابطه و پیوند مبارزه ی فرهنگی و طبقاتی
امروز در ایران از
چنین ریشه ی ماتریالیسم تاریخی از هستیِ
جامعه ی طبقاتی سیرآب
می شود.
تنها
با شناخت دقیق آن توسط چپ و داشتن راهکاری
مشخص برای شرایط حاکم در
ایران به
منظور عمل به این
وظیفه روز،
که رفیق اسدپور به درستی بر ضرورت آن
پای می فشارد، موفقیت
در این زمینه ممکن خواهد
شد.

وظیفه
ی روز چپ ایران برای روشنگری درباره ی سنت
و باورهای مذهب حاکم که مضمون نبرد فرهنگی
چپ را تشکیل می دهد، تنها آن هنگام به
وظیفه‌ای مارکسیستی بدل می‌گردد و ارتقا
می‌یابد که رفیق اسدپور می طلبد، هنگامی
که ریشه ی رابطه میان شکل حاکمیت ارتجاعی-
مذهبی
و نیاز آن را به «سایه
خدا بر روی زمین»
برای
توده های مردم ایران روشن شود.

هنگامی
که
رابطه
ی شکل دیکتاتوری حاکمیت مذهبی

و شرایط
«زمینی»
حاکمیت
نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی
امپریالیستی
در
ایرانِ جمهوری اسلامی

برای توده های مردم و در مرکز آن زحمتکشان
یدی و فکری رو
شن
گردد که زنان در آن محروم ترین لایه ی زیر
فشار را تشکیل می دهند
.
در
این نبرد می توان
و باید از «آزادی
های بورژوازی و لیبرالی»
بهره
گرفت.
از
این روست که حزب توده ایران پیگیرترین
مدافع آزادی و دمکراسی در ایران بوده و
است.

اسلوب
بررسی

موضع
انتقادی من در ابرازنظر به رساله ی رفیق
اسدپور در اخبارروز که
همانجا و در صفحه ی توده‌ای ها انعکاس
یافت،
نبود ارایه اسلوب تعریف شده ی «چالاک
و هشیارِ»
(۷)
مارکسیستی
برای شناخت
و درک
تلفیق
مبارزه ی فرهنگی و طبقاتی در ایران
در
رساله
است
که امیدوارم
توسط رفیق
اسدپور

جبران شود
.
کمبودی
که با فقدان ارایه تعریف علمی از
دیدگاه مارکس
برای این
نبرد آغاز می گردد.

رفیق
اسدپور می‌کوشد این کمبود عمده را در
رساله خود از این طریق به اصطلاح جبران
کند،
که با طرح شلوغ نظرات
نظریه پردازان دیگر، راهی بگشاید
برای دفاع ضمنی
و خجولانه
از مواضع
«دمکراسی
بورژوایی و لییرالی»
(۱۱)
که
ارتباط مضمونی با موضع طرح شده در رساله
توسط نظریه پرداز ندارد.
کوشش
برای تبدیل مارکس به مدافع دمکراسی
بورژوایی، کوششی یک سویه، غیرتاریخی و
غیردیالکتیکی است.
آن
طور که رفیق اسدپور می گوید، «درک
تا مغز استخوان ناصادقی را از مارکسیسم
به نمایش می‌گذارد ..»
(۱).
به
این نکته پرداخته خواهد شد.

نبود
تعریف مارکسیستی برای بررسی مورد نظر
رساله در آغاز سخن،
دست هر روشن‌فکر «چالاک
و هشیار»
را
می گشاید با
جمع آوری برخی ٬٬سیتات٬٬ ها خواسته
و یا ناخواسته به
تار کردن آب
بپردازد،
تا به کمک آن،
نظر
مورد دلخواه خود را طرح و آن
را حتی برای
برخی اندیشه‌های انتقادی نیز قابل پذیرش
بنماید.
این
شیوه
ولی با این خطر نیز همراه است که نظراتی
که
در لفافه ی واژه‌ها و پرداخت ها بسته
بندی شده ارایه می
شود،
در
بررسی متمرکز و علمی
به
آسانی به عنوان برداشت های
،
نادرست
در
معر
ض
دید و اندیشه قرار گیرد
.
چنین
سرنوشت می تواند

به عنوان «درک
تا مغز استخوان ناصادقی ..»
به
نمایش گذاشته شود و یا به عنوان موضعی ضد
کمونیستی و توده‌ای ستیزانه برداشت شود.

در
این سطور بنا ندارم برخوردهای ناروا به
زنده یاد احسان طبری و نظرات او را نشان
دهم.
آن
را به فرصتی دیگر می گذارم.
ولی
یک
نکته‌
را
در رساله باید همین جا طرح
نمود که
در ارتباط با وظیفه نگارش کنونی قرار
دارد.
این
نکته تفاوت میان «نمود
و ظاهر»
است
که
رفیق فروغ اسدپور آن
را
در رساله ی خود مطرح ساخته است تا
«ذات
و باطن»
(۱۳)
نظر
خود را در پشت
آن قرار دهد.
«این
عمده کردن جهت غیرعمده حادثه و در پرده
گذاشتن ماهیت آن به حساب نمودها
و ظواهر است.»
(احسان
طبری، به نقل از ص ۱۳ رساله ی اسدپور).
این
نکته
از وزنی بالا برای درک نبرد طبقاتی کنونی
در ایران برخوردار است.

موضع
پوزیتویستی در تأیید مرحله ی انقلاب
٬٬بورژوا

دمکراتیک٬٬

در رساله
در لابلای گفته‌ها علیه این و آن نظر و
این یا آن نظریه پرداز، دو موضع شایسته ی
دقت مطرح می شود.

یکی
مخالفت با مرحله ی ملی

دمکراتیک
انقلاب ایران است؛

دیگری،
توصیه برای توجه به
«دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی
..
[
و]
دمکراسی
پارلمانی
»
توسط
چپ
است
(۱۱).

نظریه
پرداز در لفافه ی توضیح مواضع دیالکتیکی
مارکس در ارتباط با
روند ترقی اجتماعی

در بحث با «روبرت
اوئن»،
توصیه ی خود را در
دفاع از «آزادی
های بورژوازی و دمکراسی لیبرالی»
به
اصطلاح مستدل می سازد.
اسدپور
که مخالف نتیجه‌گیری ٬٬خاص٬٬ و ٬٬مشخص٬٬
برای پدیده روز بر پایه ی استدلال نهفته
در ٬٬عام٬٬ است و «٬٬توده
ای٬٬ها»
را
مورد انتقاد قرار می‌دهد که گویا دچار
آن هستند (۱۲)،
می‌کوشد از بحث جدا شده از متن تاریخی
میان مارکس و اوئن، برای شرایط مشخص نبرد
امروز ایران به نتیجه‌گیری بپردازد.
شیوه
ی نتیجه‌گیری
از عام برای توضیح ٬٬خاص٬٬، بدون تکمیل
شدن بلافاصله آن با شیوه ی بررسی شرایط
مشخص ٬٬خاص٬٬ و انطباق آن با اصل بیان شده
در ٬٬عام٬٬، شیوه ای
موفق و علمی نیست.

به
کار گیری دو شیوه ی
استنتاجی و قیاسی (ایندوکتیو
وددوکتیو)
لازم
و ملزوم یک دیگرند.
به
سخنی دیگر، هنگامی که نیاز به
بهره گرفتن از
دو اسلوب پیش گفته در استدلالی مبتنی بر
برداشت دیالکتیک ماتریالیستی برای
مستدل ساختن تز طرح شده
وجود دارد، تنها آن هنگام استدلال به سطح
ارزیابی مارکسیستی فرامی روید، که درستی
ارزیابی با نشان دادن نتیجه مشترک در هر
دو اسلوب ممکن باشد.
عامیت
اصولی اهمیت «دمکراسی
بورژوازی و لیبرالی»
در
شرایط مشخص تاریخ گذشته و شرایط کنونی در
ایران آن هنگام به اثبات می رسد، که بررسی
شرایط مشخص حاکم بر ایران در گذشته
و حال، اصلاً
امکان برقراری «دمکراسی
بورژوازی و لیبرالی»
را
به اثبات برساند.
چنین
استدلالی را رفیق اسدپور ارایه نمی‌دهد
و مدیون به خواننده باقی می ماند.

بدون
چنین بررسی مشخص که شیوه ی کارکرد حزب
توده ایران و
همه ی «توده
ای ها»
است
و
باید باشد
که زنده یاد احسان طبری استاد و آموزگار
بی تردید توده‌ای
ها و چپ ایران،
آن را در آثارش می آموزاند،
بررسی
به سطح بررسی مارکسیستی-
توده‌ای
ارتقا نمی یابد.

به
سخنی دیگر و به منظور بررسی مبتنی بر
دیالکتیکِ ماتریالیستی مورد نظر بانیان
سوسیالیسم علمی، باید هر نظریه پردازی
تز
خود را با
صراحت
مطرح ساخته، تعریف علمی آن را بیان نموده
و درستی آن را
مستدل سازد.
این
است شیوه و اسلوب کارکرد مارکسیستی در
نظریه پردازی.
رفیق
اسدپور نه تنها در بخش توضیح مبارزه فرهنگی
علیه
مواضع مذهب حاکم
به چنین شیوه ای پایبند نیست، بلکه در
ارتباط با طرح
و دفاع از «دمکراسی
بورژوازی و لیبرالی [و]
دمکراسی
پارلمانی»
که
در لفافه ی
طرح نظر و
هننگام انتقاد به دیگران، آن را
به صحنه بحث می اندازد
نیز، همین
ضعف اصولی را در نظریه پردازی به نمایش
می
گذارد.

روح
بحث مارکس با اوئن برمی‌گردد به نگرش
دیالکتیک ماتریالیستی به پدیده ی روند
پرتضاد و
پرتضاریس
رشد جامعه ی سرمایه داری.
انتقال
آن به ایران امروز و نتیجه‌گیری از آن
درباره
ی سیاست اعلام شده حزب توده ایران، اسلوبی
معیوب و غیردیالکتیکی است.
چنین
انتقاد به
تعریف
حزب توده ایران
از مرحله ملی-
دمکراتیک
انقلاب معسوب
و
نادرست
است.
حتی
به مثابه یک
٬٬تز کمکی نحیف٬٬ قادر
به اثبات گویا نادرستی بینش استراتژیک
حزب توده ایران از این مرحله ی رشد جامعه
ی ایرانی نیست.
به
سختی بتوان آن را «چالاک
و هوشیار»
(۷)
ارزیابی
نمود.

چنین
اسلوبی، اسلوب اسکولاستیکی
از نوع اسلوب کلیسای کاتولیک است.
زیرا
روح بررسی مارکس از «دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی ..
[و]
دمکراسی
پارلمانی»
که
بحثی «عام»
در
گفت و شنفت با اوئن
است، قابل انطباق به شرایط «خاص»
کنونی
در ایران در سال‌های پیش و ازجمله در
دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن نیست.
شرایط
حاکم
بر ایران را
باید به طور مشخص مورد بررسی قرار داد و
از آن به نتیجه‌گیری پرداخت.

همین
جا اشاره شود که شیوه ی نقل مطلب از
نوشته‌های طبری همه
جا بدون ذکر صفحه انجام می شود
.
این
شیوه با این خطر روبروست که فرد نقل کننده،
روح و مضمون اصلی بحث را منتقل نسازد
.
این
شیوه را کلیسای کاتولیک در دوران اوج
اسلوب اسکولاستیکی برای محکوم کردن انسان
ها در دادگاه های انگیزسیون به کار گرفته
است.
برای
نمونه در فیلمی درباره ی شرایط در اسپانیا
در دوران انقلاب کبیر فرانسه،
نشان داده شد که کلیسای کاتولیک
از
تأیید فرد در این باره که در مهمانی مشخصی
گوشت خوک نخورده است، او را به یهودی بودن
متهم می‌کند و برای اثبات این اتهام مورد
شکنجه قرار می دهد.

اسدپور
در توضیح ضرورت توجه به آزادی‌های سیاسی
لیبرالی و دمکراسی پارلمانی و اثبات درستی
نظر خود به استدلال مثبت از
تز طرح شده توسط خود
نمی پردازد.
درستی
تز خود را،
همانند ماموران انگیزسیون
به ثبوت نمی رساند.
بلکه،
همان‌طور که اشاره شد، بی توجهی همه ی
نظریه پردازان گذشته را به
«مدرنیته»،
دلیل
درستی نظر خود اعلام می کند
.

او
علت علّـی پدیدار شدن وضع کنونی، یعنی
وضع ناشی از سلطه ی دیکتاتوری مذهبی را
یک به یک
ناشی از اشتباه شخصیت‌های برشمرده شده
و به ویژه حزب توده ایران قلمداد می سازد!
او
به اثبات نمی‌رساند که حزب توده ایران
بایستی در شرایط مشخص حاکم در ۱۷ اسفند
۵۷ چه می‌کرده است تا انقلاب به شکست
کشانده نشود؟

مطلق
نمودن دفاع از حقوق زنان به مثابه مبارزه
برای ژرفش انقلاب سیاسی به انقلاب اقتصادی
در ایران در آن روزها، درغلطیدن در سطح
است.
مطلق
نمودن «نمود
و ظاهر»
است.
بی
توجهی مجرمانه است به «ذات
و باطن»
روند
در جریان در ایران در آن دوران
.

انقلاب
بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما تنها آن هنگام
می‌توانست دوام بیاورد و به پیروزی دست
یابد و حقوق زنان را به واقعیت قانونی و
فرهنگی در ایران بدل سازد،
هنگامی که شرایط ایجاد شده برای تعمیق
تغییرات اصلاحی در ایران می
توانست
برپایه ی تداوم یابد.
برای
دسترسی به این هدف، برپایی جبهه متحد خلق
که در آن طبقه کارگر نیز سهم محقانه ای در
هژمونی می داشت، ضروری
بود.
پیش
شرط برپا
شدن جبهه متحد خلق،
ازجمله
و لااقل
برقراری اتحاد عمل و یا بهتر وحدت چپ در
ایران بود که حزب توده ایران و سازمان
فداییان خلق دنبال می کردند.

مبارزه
ی عمده و کوشش عمده ی حزب توده ایران می
بایستی در سوی
کوشش برای تعمیق انقلاب سیاسی به اقتصادی-
اجتماعی
قرار می‌داشت و قرار داشت.
این
هدف استراتژیک حزب توده ایران، تنها سیاست
واقع‌بینانه و انقلابی بود که می بایستی
در شرایط نامساعد تناسب قوا در ایران به
سود رشد
ترقی خواهانه ایران،
تحقق یابد.
تحققی
که نیاز به مبارزه‌ای همه جانبه در
جامعه
داشت با مضمونی پراگماتیک و اصلاح طلبانه.
هیچ
استراتژی و تاکتیک دیگری در این دوران
وجود نداشت.

تناسب
قوای حاکم و توطئه های ارتجاع داخلی و
خارجی اما
امکان تغییر تناسب قوا را به سود انقلاب
ممکن نکرد.
سرگردانی
گروه‌های بسیاری از ٬٬چپ٬٬ در این دوران
بار منفی خود را به صحنه نبرد طبقاتی
انداخت.

این
مشکلات،
اما به معنای
نفی
ضرورت و
دستی
مبارزه
برای دستیابی به تغییر تناسب قوا
توسط
حزب توده ایران و سازمان فداییان خلق
ایران
(اکثریت)
در
آن دوران نبود
.

پیروزی
ارتجاع را نمی‌توان به عنوان نادرستی آن
استراتژی و تاکتیک ارزیابی نمود، همان‌طور
که نمی‌توان آن را به معنای درستی
استدلال درباره توجه به «آزادی
بورژوازی و لییرالی»
به
مثابه دوای درد اعلام نمود.
یورش
ارتجاع خارجی و داخلی به جنبش ترقی خواهی
چپ ایران در آن سال‌ها در تأیید درستی
سیاست استراتژیک و تاکتیکی ماست.

برای
اثبات نادرستی استراتژی و تاکتیک حزب
توده ایران در این دوران و
اثبات ضرورت
عمده کردن دفاع از «آزادی
های بورژوازی و لیبرالی»
در
شرایط آن لحظه ی تاریخی به
مثابه ی
راه نجاب انقلاب،
تنها اسلوب مارکسیستی برای بررسی انتقاد
به کارکرد انقلابی حزب توده ایران و سازمان
فداییان خلق ایران (اکثریت)
در
آن دوران است.

انتقادِ
ناروای
طرح شده
توسط
رفیق فروغ اسدپور به
حزب توده ایران،
در
تاریخ نبرد طبقاتی در ایران
متأسفانه تنها نیست!
به
این نکته باید به طور مجزا پرداخت.
اما
با توجه به وظیفه ی این سطور که بحث درباره
ی اسلوب بررسی تاریخی مارکسیستی
است، طرح نکته زیر برای شناخت شرایط حاکم
بر ایران در آن دوران و اکنون ضروری است.
ضروری
است برای تعیین هویت تاریخی نبرد طبقاتی
کنونی در ایران و ارایه راهکار انقلابی
برای خروج از بحران همه ی جانبه و فزاینده
حاکم بر آن.
ضروری
است برای پاسخ به این پرسش که آیا آن دوران
و اکنون، ایران در مرحله بورژوا-
دمکراتیک
و ملی-
دمکراتیک
انقلاب قرار داست و یا دارد.

ایران
اکنون (و
در آن دوران)
باید
بتواند به استقلال واقعی اقتصادی-
سیاسی-
فرهنگی
دست یابد.
این
پیش شرط برای
پیروزی انقلاب بورژوا-
دمکرایک
و ملی دمکراتیک یک
سان است.
در
طول لااقل صد سال اخیر، بورژوازی ایران
قادر به ایجاد پایه‌های مادی و معنوی
استقلال همه جانبه ی ایران نبوده است.
تجربه
ی چهل ساله در جمهوری اسلامی با نظام
سرمایه داری وابسته آن به اقتصاد جهانی
امپریالیستی، کوچک‌ترین روزنه ای را
برای بورژوازی کنونی و حاکم برای تأمین
استقلال همه جانبه ایران نشان نمی دهد.
وضع
سلطه ی احتمالی بورژوازی سکولار نیز جز
این نخواهد بود.
هیچ
استدلال قابلی در نفی ارزیابی فوق مطرح
نشده است.
نمی‌تواند
مطرح گردد.
شرایط
کنونی در جهان، منطقه و نزد بورژوازی
ایرانی چنین ارزیابی را به عنوان ارزیابی
واقع‌بینانه به ثبوت می رساند.

سلطه
ی نواستعماری امپریالیسم اکنون بر ایران
برقرار است و تشدید می شود.
از
این رو این امید پنداشت گونه که گویا
می‌توان در ایران با «آزادی
های بورژوازی و دمکراسی لیبرالی ..
دمکراسی
پارلمانی»
در
چارچوب یک انقلاب بورژوا-
دمکراتیک
به ٬٬آزادی و عدالت اجتماعی٬٬ دست یافت،
خیال پردازی غیرمستدل است.
موضعی
است پوزیتویستی در
خدمت حفظ شرایط
ادامه
حیات نظام سرمایه داری در
ایران
که در چنگال اقتصاد جهانی امپریالیستی
هر روز عمیق‌تر در مرداب وابستگی نواستعماری
فرومی
رود.

چپ
سرگردان در ایران این موضع را دنبال می
کند، زیرا همان‌طور که رفیق عزیز مبشری
می گوید، هنوز قادر به گذار از موضع ضد
کمونیستی نبوده است.
بر
این پایه است که چپ سرگردان ایران قادر و
مایل به بحث باز و شفاف و رفیقانه درباره
ی مرحله انقلاب ایران نیست.
بحثی
که می‌توان به دستیابی به برنامه حداقل
مشترک چپ بیانجامد و آن را به نیروی بدل
سازد که قادر است مهر خود را بر نبرد طبقاتی
جاری در ایران بزند.

بحث
جسورانه و رفیقانه درباره ی مرحله انقلاب
در ایران می‌تواند مضاعف بر آن دورنمای
استراتژیک و تاکتیک‌های ضروری را برای
مبارزان شفاف سازد.

حزب توده
ایران آماده برای چنین بحث رفیقانه و شفاف
است.

مفهوم
صورتبندی و فرماسیون نزد مارکس

برگردیم
به اسلوب کار بررسی در رساله ی مورد بحث.
رفیق
فروغ اسدپور، می
کوشد
موضع تأیید آمیز خود را از
«دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی ..
[و]
دمکراسی
پارلمانی»
در
ارتباط با شرایط پس از انقلاب بهمن ۵۷،
از این طریق مستدل سازد که از مارکس کمک
بگیرد.
چنین
شیوه ای در بحث میان مارکسیست ها متداول
و مجاز است.
به
این منظور اسدپور مفهوم
«فرماسیون»
را
به بحث وارد می‌کند

او
«انقلاب
۵۷»
را
به
درستی پیامد
مرحله ی طی نشده‌ و
نیم بندی
ارزیابی می‌کند که در
رشد اقتصادی-
اجتماعی
ایران حاکم
است.
او
این
«وجه
ناگذار»
را
با توجه به برداشت مارکس از مقوله ی
«فرماسیون»،
«فرماسیون
اقتصادی-
سیاسی-
اجتماعی
ایران ..»
(۱۳)
در
این مرحله توصیف و تعریف می کند.

باید
بیان نمود که رفیق اسدپور پیش تر توضیح
های وسیع‌تر و دقیق‌تر نیز از وضع اقتصادی-
اجتماعی-
فرهنگی
ایران ارایه کرده است و از وجود «یک
اقتصاد التقاطی»
(۳)
حاکم
بر ایران در
شب انقلاب بهمن سخن رانده است.
لذا
می‌توان توصیف و تعریف او را از شرایط
اقتصادی-
اجتماعی
ایران در
دوران انقلاب بهمن به عنوان «انقلاب
بهمن وجه ناگذرای فرماسیون اقتصادی-
سیاسی-
اجتماعی
ایران»
(۱۳)
پذیرفت.

طبق
این برداشت، ایران
در شرایطی قرار دارد که در آن، آن طور که
مارکس توضیح می دهد، شکل
ناب یک صورتبندی اقتصادی

اجتماعی
مشخص برقرار نیست
.
زیربنای
حاکم رشد موفق سرمایه داری را در ایران
تأمین نکرده
است، زیرا زیر سلطه ی نفوذ نواستعماری
اقتصاد سیاسی امپریالیستی قرار دارد.
در
روبنای جامعه نیز جای آزادی‌های بورژوازی
و دمکراسی پارلمانی خالی است.
در
چنین شرایطی، به گفته ی به جای رفیق اسدپور
پیامد انقلاب بهمن آن است که «استبداد
کهن را به جامعه ی دین پوشاند و آن را
٬٬تمامیت٬٬ بخشید»
(همانجا).

توضیح
بیش از این در این سطور درباره نظر مارکس
درباره ی تفاوت مفهوم
دو
مقوله ی صورتبندی اقتصادی-
اجتماعی
و فرماسیون که اخیراً در مقاله‌ای در
صفحه ی توده‌ای ها به
آن پرداخته شد، ضروری نیست.
تنها
گفته شود که برش و
شکاف میان
زیربنا و روبنا در
هستی کل
جامعه در ایران
در
این مرحله قابل شناخت است.
ایران
شرایط گذاری را می‌گذراند.
آن
را می‌توان با رفیق اسدپور «وجه
ناگذاری فرماسیون اقتصادی-
سیاسی-
اجتماعی
ایران»
بیان
نمود.

رفیق
اسدپور از وضع وجود شکاف در شرایط «اقتصادی-
سیاسی-
اجتماعی»
ایران
به این نتیجه‌گیری می‌رسد که چنانچه چپ
ایران و به ویژه حزب توده ایران به جای
تکیه بر ضرورت تعمیق انقلاب بهمن از مرحله
سیاسی به اقتصادی جانب «دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی ..
[و]
دمکراسی
پارلمانی»
را
می گرفت، گویا
موضع مارکس را مورد تأیید قرار می‌داد و
انقلاب را نجات می داد.
تاییدی
که به معنای پذیرش تعریف ٬٬بورژوا-
دمکراتیک٬٬
از انقلاب بهمن
است.

حزب
توده ایران ولی با ارایه تعریف مرحله ی
انقلاب به عنوان ملی-
دمکراتیک
و
خواستار جهت گیری سوسیالیستی برای اقتصاد
آن،
به نظر اسدپور،
گویا از موضع مارکس عدول کرده است.

رفیق
اسدپور معتقد
است که در سال ۵۷ توجه به سرشت ملی-
دمکراتیک
انقلاب غیرمجاز
و غیرمستدل است.
این
رفیق، طرح چنین تعریف را
دلیل تنها گذاشتن جنبش زنان در سال ۵۷
توسط حزب توده ایران می
داند، و نتیجه می‌گیرد که
گناه شکست انقلاب و ایجاد
شدن
«٬٬سال
صفر٬٬ برای زنان و آزادی‌های مدنی»
بر
گردن
حزب توده ایران قرار
دارد!
(۱۳)

«جای
زخم نبرد طبقاتی»
بر
بدن حزب توده ایران و توده‌ای ها از اتهام
های ناروا و نادرست بیش
از این هاست.
این
روزها که کتاب رفیق عزیز
رسول مهربان را با
عنوان گوشه‌های از تاریخ معاصر
ایران
باری دیگر مطالعه می کنم، بسیاری از جای
زخم های
نبرد طبقاتی با همه ی سوزشش
برایم زنده شد.
ازجمله
در ارتباط با جنبش ملی و دمکراتیک در
آذربایجان و کردستان ایران در سال ۱۳۲۴
که رفیق اسدپور گرامی آن را بزرگ می‌دارد
و در ارتباط با «حق
رأی زنان»
بر
قدمت کارکرد
«حکومت
ملی فرقه ی دمکرات»
در
ایجاد تساوی حقوق میان زنان و مردان در
ایران می نویسد:
«نخستین
بار حکومت ملی فرقه ی دمکرات در آذربایجان
بود که به سال ۱۳۲۴ حق رأی زنان را به رسمیت
شناخت ..»
(۲).

بدین
ترتیب قابل شناخت است که سفره ی حزب توده
ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران که فرقه ی
دمکرات آذربایجان و کردستان بخش‌های
جدایی ناپذیر آن را تشکیل می دهد، در
مبارزه برای «دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی ..»
آنقدرها
هم خالی نیست که ادعا می شود.

راهکار
انقلابی چیست؟

به
منظور چنین بررسی، یک بار دیگر یادآور
شود که ارزیابی
رفیق گرامی اسدپور از
راهکار ضروری،
با ابهام زیر روبروست که باید امیدوار
بود توسط او بر طرف گردد.

این
رفیق مرحله انقلاب ایران را مرحله بورژوا

دمکراتیک
ارزیابی می کند
.
ارایه
نکرده

تعریف مشخص او از مرحله انقلاب در
ایران و
دفاع بدون
استدلال
از «دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی ..
[و]
دمکراسی
پارلمانی»
به
مثابه یک امر مشخص برای شرایط ایران، چنین
ادعایی را توسط
من
مستدل می سازد.
امیدوارم
که ارزیابی من نادرست است و رفیق دانشمند
در ادامه نگارش آن را تصحیح کند.

ما
اکنون با چنین موضع غیرمستدلی در نظرات
بخش
هایی
از چپ ایران روبرو هستیم.
متأسفانه
این
مبارزان
استدلالی برای ارزیابی خود و ضرورت قناعت
چپ به چنین برداشت غیرواقع بینانه از
شرایط حاکم بر ایران
ارایه نمی دهد.
نمی‌تواند
هم بدهد.
زیرا،
همان‌طور که اشاره شد،
نمی‌تواند مستدل سازند
که در شرایط سلطه ی اقتصاد سیاسی امپریالیسم
در خدمت سرمایه مالی خود،آیا
اصلاً امکان رشد سرمایه داری با توجه به
«دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی
..»
در
جهان
، در
ایران
وجود
دارد
؟
«دمکراسی
پارلمانی»
در
کشورهای پیشرفته و امپریالیستی ناکارآمدی
خود را نشان داده است.
فرو
می ریزد.
آیا
دفاع از «دمکراسی
پارلمانی»
در
شرایط مشخص سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی
در جهان، واقع‌بینانه است؟ یا خواستی
ارتجاعی را تشکیل می‌دهد که
در تأیید شرایط حاکم مورد نظر امپریالیسم
در جهان است؟
رشد جریان های فاشیست در کشورهای سرمایه
داری چنین روندی را نشان نمی دهد؟

نتیجه
گیری

در
شرایط حاکم بر ایران، برداشت بورژوا-
دمکراتیک
از مرحله ی انقلاب داشتن، از این رو به
طور کلی نادرست است، زیرا سلطه ی مذهب
قرون وسطی و متعلق به دوران برده‌داری و
قبیله‌ای، همان‌طور که رفیق اسدپور نیز
به درستی برجسته می سازد، مانع اصلی
تغییرات در جامعه است.
گذار
از دیکتاتوری به مساله مبرم و حاد جامعه
ایرانی بدل شده است.
ایجاد
شرایط برای چنین گذاری نیاز به نبرد
طبقاتی-
فرهنگی
توامان دارد.
نبردی
که باید در طول آن تجهیز و سازماندهی
زحمتکشان یدی و فکری زیر شعارهای مشترک
برای گذار از دیکتاتوری عملی گردد.
نبردی
که بدون داشتن هویت و ارایه دورنمایی که
باید جایگزین شرایط کنونی گردد، نبردی
ناکارآمد خواهد بود و به گفته رفیق عزیز
ناصر زرافشان طبقات زحمتکش و محکوم را به
«دنباله
روی بورژوازی»
بدل
خواهد ساخت.

ارایه
ی چند
سطر از نوشتار بنت گیلوم که مقاله‌ای در
توصیف ٬٬راه تساوی حقوق٬٬ زنان در جمهوری
خلق
چین در شرایط کنونی نگاشته،
شاید
برای ادامه ی بحث ما نیز سودمند باشد.
می
دانیم
که
چین
دوران انقلاب ملی-
دمکراتیک
را می‌گذراند که حزب کمونیست
چین
آن را «سوسیالیسم
چینی»
نامیده
است.
گیلوم
ضمن ارایه آمار شرکت زنان در اقتصاد جمهوری
خلق چین، سطح برابر حقوق، امکان زنان برای
تحصیلات عالی وغیره و غیره، به قانون «یک
کودک»
که
در سال اخیر لغو شد نیز
اشاره دارد.
او
وجه مثبت این قانون را ازجمله در ارتقای
موقعیت زن در خانواده چینی برجسته می
سازد.
«اکنون
تنها دختر خانواده نقش شاهزاده خانمی را
ایفا می‌سازد که پیش تر تنها برای پسر در
خانواده مرسوم بود».
خانواده
ها، ازجمله دو پدر و مادر بزرگ نیز همه ی
امکان ها را برای تربیت و ترقی همه ی جانبه
ی «تنها
دختر»
به
خدمت می گیرند.

بدین
ترتیب سنت و برداشت گذشته از زن در این
کشور فرومی ریزد.
هنگامی
که از «همه
ی ما»
در
صحبت‌ها مطرح می گردد، «زنان
بخشی طبیعی و جداناپذیر برای چینی ها»
است.

(اوتست،
جمعه ۸ مارس ۲۰۱۹).

بدین
ترتیب، در جمهوری خلق چین فرهنگ نوینی در
حال پاگرفتن است که با تبدیل شدن آن به
«کاتگوری»های
پذیرفته شده توسط توده ی مردم
چین،
می‌تواند
بر پایه ی آن
دفاع از نبرد طبقاتی جاری در این کشور
برای استقرار سوسیالیسم و پایان بخشیدن
به استثمار انسان از انسان استوارتر
به پیش برده شود.
راهی
تاریخی و شاخص برای رشد مدنیت در این کشور
و در کشورهای دیگر.

باید
امیدوار بود که رفیق گرامی بانو فروغ
اسدپور با جسارت «چالاک
و هشیار»
خود
رشته ی بحث را بردارد و راه نزدیکی مواضع
را نرد چپ ایران بیش تر بگشاید.

هنوز
گفتنی درباره ی مضمون رساله رفیق گرامی
بسیار است که به فرصتی دیگر می سپارم.




لبـه تیـز مبارزه علیه کدام تضاد؟

سخن روز شماره: ۱۰۹ (۲۱ اسفند ۱٣۹۷)

پاسخ به این پرسش که لبه تیز مبارزه را باید علیه کدام تضاد در جامعه متوجه ساخت، تنها میان توده ای ها و در بحث ها در حزبِ شان مطرح نیست، بلکه میان احزاب کمونیستی و کارگری در اروپا نیز مساله روز است. در شهر مونتسر آلمان، اخیرا حزب کمونیست آلمان، حزب کار بلژیک، حزب کمونیست نوین هلند و حزب کمونیست لوکزامبورگ نشستی برگزار کردند. در آن به صورت میهمان حزب کار سویس نیز شرکت نمود.

بحث مرکزی در نشست، درباره ی تعیین وظایف مبارزاتی احزاب کارگری در اتحادیه اروپا است. گزارشی از این نشست در اوتست، ارگان حزب کمونیست آلمان (10 آوریل) و جهان جوان (14 آوریل 2017) انتشار یافت. ازجمله حزب کمونیست آلمان با توصیف چگونگی برقراری سلطه امپریالیسم آلمان در اتحادیه اروپایی، و حزب نوین کمونیست هلند  – در هماهنگی با دیگر احزاب شرکت کننده – روندی را افشا نمود که شیوه تجاوزگرانه یورش امپریالیسم آمریکایِ “ترامپ” را قابل شناخت می سازد.

همه نظرها در این امر توافق دارند که علت اساسی و مرکزی ایجاد سلطه ی امپریالیسم در توانایی آن برای «ایجاد شرایط تحمیل دیسیپلین به طبقه کارگر» قرار دارد. امپریالیسم قادر شد شرایط  تولید اجتماعی را به کمک برنامه ی نولیبرال “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی” آن چنان سازمان دهد که «دیسیپلین الزامات جهانی» مورد نظر خود را به عنوان یک امر گریزناپذیر، یک “مشیت الهی” به طبقه کارگر تحمیل کرده و آن را به عنوان ایدئولوژی حاکم بقبولاند. امری که تحت «تاثیر پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی، در سطح تمام اروپا بر آگاهی سیاسی طبقه کارگر،به شدت تاثیری منفی داشت».

این موفقیت از طریق نابودی احساس و نیاز همبستگی در طبقه کارگر در برابر نظام سرمایه داری ممکن شد، که به کمک ایجاد لایه بندی در صفوف زحمتکشان عملی گشت! آن را “آزاد سازی” سرمایه از بندهای قانونی و دستاوردهای طبقه کارگر نامیدند. این امر از این طریق عملی شد، که یک هسته ی مرکزی کارگران متخصص را با حفظ شرایط قراردادهای رسمی حفظ کردند. دیگر کارگران را به کارگران موقت و “اجاره ای” و امثال آن بدل نمودند. و به هسته ی مرکزی کارگران نیز به طور مداوم گفتند که اگر بهترین و ارزان ترین نباشید، تولید را به کشور بنگالدش و غیره منتقل خواهیم نمود!

این سیاست ضد کارگری و ضد انسانی را نظام سرمایه داری به دست احزاب «آزادی خواه استبداد پذیر» و تسلیم طلبِ سوسیال دموکرات تحقق بخشید. بلیر، شورودر و دیگران نام این عنصرهای خائن به منافع طبقه کارگر است.

پرسشی که اکنون با توجه به لایه بندی طبقه کارگر که ناشی از سیاست امپریالیستی نولیبرال است، در برابر ما قرار دارد، این پرسش است که «اکنون نه تنها باید رابطه میان گروه های سرمایه داری [مثلا میان “آزادی خواهان استحاله پذیر” با ولایت فقیه در ایران] را شناخت و آن را موضوع افشاگری و روشنگری و لبه تیز مبارزه ی نظری- سیاسی قرار داد، بلکه همچنین باید توضیح و روشنگری درباره ی تضاد میان “سرمایه و کار” را به عنوان لبه تیز مبارزه ی طبقاتی درک و توضیح داد!

وظیفه ی کمونیست ها در چنین شرایط چیست؟ کدام شیوه های مناسب تر را باید به کار گیریم تا با موفقیت سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر را ارتقا بخشیم؟» (حزب نوین کمونیست هلند)

لبه تیز مبارزه در ایران علیه کدام تضاد؟

این پرسش ها که در برابر احزاب کارگری و کمونیستی در اروپا و در ارتباط با سلطه سرمایه مالی امپریالیستی مطرح است، در ایران از چه ترکیب و ویژگی برخوردار است و خود را در کدام تضاد میان مردم و نظام سرمایه داری متبلور می سازد؟

در سه شماره ی متوالی، یعنی در شش هفته، سرمقاله ی نامه مردم  –  مقاله اخیر با عنوان «فروپاشی های نظریه پردازای ها و توّهم آفرینی ها …» (23فروردین 1396) –  در بحثی مستدل با اصلاح طلبان به آن ها می آموزد  که “استحاله رژیم ولایت فقیه” یک توّهم است و باید از آن گذشت. در مقاله ی اخیر اصلاح طلبان نام «آزادی خواهانِ استبدادپذیر» را یدک می کشند.

با مضمونِ افشاگری در مقاله علیه عقب افتاده ترین نیروها و لایه های موجود در حاکمیت می توان موافقت کامل داشت، اما نه با این برداشت که این افشاگری به طور مداوم تنها وظیفه ی حزب طبقه کارگر ایران، حزب توده ایران است که باید به طور متوالی مضمون سرمقاله های ارگان آن را تشکیل دهد؟! این طور نیست؟

اگر می بایستی «با موفقیت سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر را ارتقا بخشیم؟»، که احزاب کارگری در اروپا در نشست اخیر خود بر ضرورت آن انگشت می گذارند، وظیفه ی دیگری نیز در برابر حزب توده ایران و همه ی توده ای ها وجود ندارد؟ آیا طرح این پرسش که با چه شعار و افشاگری و روشنگری می توان و باید به ارتقای سطح آگاهی طبقاتی در ایران پرداخت، یک پرسش “چپ روانه” است، و یا کوشش برای جستجوی متضادی در جامعه کنونی ایران است که نبرد طبقاتی علیه رژیم دیکتاتوری ولایی را تعمیق می بخشد؟

اگر سرمقاله ی نامه مردم که در سطور پایانی خود به درستی «تضادهای موجود بین مردم با حاکمیتِ “نماینده ی خدا بر زمین” و “اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکمِ [بخوان سرمایه داری! را] در کشورمان» مطرح می سازد، آیا دچار چپ روی شده است؟ آیا هنگامی که سرمقاله تضادهای برشمرده را به عنوان تضاد طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان یدی و فکری با روبنای نظام (دیکتاتوری “نماینده ی خدا بر زمین”) و با «”اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکم [سرمایه داری]»، به عنوان تضاد با زیربنای نظام سرمایه داری بنامد، آیا دچار چپ روی شده است؟

پاسخ منفی است! اما به کاربردن اصطلاح های مارکسیستی- توده ای کمک است برای آن که اندیشه به گام بعدی وظیفه و عملکرد حزب طبقه کارگر بیاندیشد! وظیفه ای که در آن کوشش برای ارتقای سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر در مرکز توجه حزب آن قرار دارد؟! آیا سخن گفتن با “زبان” مارکسیستی- توده ای کمک خواهد بود برای اندیشیدن از منظر منافع طبقه کارگر به نبرد طبقاتی در ایران؟ و یا باید به کار بردن اصطلاح های مارکسیستی- توده ای را یک “چپ روی” ارزیابی نمود؟ (*)

سرمقاله نامه مردم در سطور پایانی، تضاد میان مردم و دیکتاتوری ولایی و تضاد میان منافع مردم و «”اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکمِ» و «برنامه های اقتصادی نولیبرالی به نفع ثروتمندان» را مطرح می سازد، که به آن اشاره شد. به سخنی دیگر، در حالی که سرمقاله وحدت تضاد عمده [تضاد با شکل دیکتاتوری حاکمیت] و تضاد اصلی [تضاد با “اقتصاد سیاسی” حاکم] را در هستی اجتماعی میهن ما و مردم آن شناخته و مطرح می سازد، شعار ضرورت حل دو تضاد روبنایی و زیربنایی را مطرح نمی کند. از این طریق، وظیفه ی کوشش برای ارتقای سطح آگاهی طبقه کارگر در نبرد طبقاتی «گم می شود» (اط). انگار اندیشه در مرداب نازایی کامل فرو می رود و به جای «گشودن دروازه های ناگشوده» (اط، با پچپچه پاییز)، یک بار دیگر گوشزد می کند که حل تضادها «هیچ گاه از مسیر تعویض رئیس جمهور بر طبق رهنمود “رهبر” و به وسیله ی “اقتصاد صدقه ای” …» نمی گذرد! سخنی که نادرست نیست، اما سقوط است از صغرا و کبراهای طرح شده در سرمقاه ی نامه مردم.

اندیشه ای که قادر به شناخت وحدت تضاد عمده و اصلی در شرایط کنونی در ایران شده است، به عبارت دیگر، اندیشه ی که به این شناخت دست یافته است که شکل دیکتاتوری حاکمیت نظام سرمایه داری و اجرای برنامه نولیبرال در ایران لازم و ملزوم یکدیگرند، به بیان دیگر که همین معنا را می رساند، اندیشه ی که شناخته و درک کرده است که اجرای برنامه ضد مردمی و ضد ملی “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی” در ایران بدون وجود دیکتاتوری ناممکن است، اما به جای طرح شعارگذار انقلابی از دیکتاتوری، خود و خواننده را باز و باز به بحث درباره ی “بازی مهندسی انتخابات” بازمی گرداند و اندیشه را با آن مشغول می کند، به وظیفه ی ارتقای سطح آگاهی طبقاتی طبقه کارگر و دیگر مردم زیر فشار کمک می کند؟! اگر پاسخ منفی است که هست، آن وقت عجیب هم نیست که سرمقاله یکی از «فعالیت های مهم و مشترک نیروهای مترقیِ آزادی خواه را در هفته های آینده، افشا کردن “آزادی خواهان استبدادپذیر”» بپندارد و اعلام کند، ونه تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر برای گذار از دیکتاتوری (همانجا، ص 2).

آیا اندیشه ای که قادر به شناخت وحدت تضاد عمده و اصلی در مرحله “انقلاب ملی- دموکراتیک” در ایران نایل شده است، اما به طرح “اقتصاد سیاسی” ملی- دموکراتیک نمی پردازد و آن را به عنوان جایگزین انقلابی برای اقتصاد سیاسی “اسلامی” و “اقتصاد صدقه ای” و نولیبرالِ امپریالیستی مستدل نمی سازد، دچار “راست روی” نمی شود؟

(*) ابوجمال، مبارزه آمریکایی در نوشتار کوتاهی که مضمون آن در بخش خبرهای صفحه توده ای ها انتشار یافت، نشان می دهد که استعمارگران با تحمیل زبان خود به بردگان دزدیده شده و مردم دیگر کشورهای مستعمره، سلطه ی ایدئولوژی خود را برقرار ساختند و آن را به ایدئولوژی حاکم بدل نمودند.




پیام سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه خطاب به کارگران هفت تپه

• سندیکای کارگران هفت تپه روز دوشنبه در پیامی خطاب به کارگران این شرکت آن ها را فرا خواند همراه با مادر اسماعیل بخشی مبارزه ی خود برای آزادی نماینده شان تشدید کنند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۲۰ اسفند ۱٣۹۷ –  ۱۱ مارس ۲۰۱۹

سندیکای کارگران هفت تپه روز دوشنبه در پیامی خطاب به کارگران این شرکت آن ها را فرا خواند همراه با مادر اسماعیل بخشی مبارزه ی خود را برای آزادی نماینده شان تشدید کنند.
در این پیام آمده است:

امروز دوشنبه، مادر اسماعیل بخشی در اعتراض به ادامه بازداشت فرزند عزیزش که نماینده کارگران و همچنین عضو سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه است در جمع شما در کارخانه حضور داشت.
امروز جمعی از کارگران که تقریبا ۱۵۰ نفر بودند در کمال دلسوزی از خواست این مادر فداکار حمایت کردند و امید دوباره ای به همگی بخشیدند.
مادر فداکار و رنج دیده اسماعیل، بعد از پیگیری های مکرر در مقابل دادگستری!؟ و عدم در یافت جواب از طرف مسئولین!! به این نتیجه رسید که چاره کار آنجا نیست، بلکه او باید به نیروی همکاران اسماعیل پشت ببندد.
به این دلیل مادر رنج دیده اسماعیل در کارخانه حضور پیدا کرد و تعدادی از کارگران که از حضور مادر اسماعیل خبردار شدند در کمال صداقت با او همراه شدند.

کارگران!
ما بار ها گفته ایم که باید به نیروی خود باور داشت، همانطور که بارها اسماعیل در جمع اعتصابات از آن سخن گفته است.
ادامه بازداشت اسماعیل باید پایان بپذیرد. اسماعیل نه مجرم است و نه متهم، اسماعیل نماینده کارگران است و برای دفاع از مطالبات کارگران، خود را به آب و آتش زده تا حق به حق دار برسد. 
باید بتوانیم با اعتراض های گسترده خواستار آزادی اسماعیل بشویم. 
اسماعیل هیج وقت تنها نبوده و تنها نیست، اسماعیل فریاد حق خواهی هزاران کارگر و خانواده کارگران هفت تپه و صدای میلیون ها کارگر و خانواده کارگری در ایران است.
او شعار نان کار آزادی را با شما بلند فریاد زد. او به صاحبان سرمایه گفت به این بیحقوقی ها پایان دهید. ما نان می خواهیم، ما آزادی میخواهیم که برای خواست نان، کسی ما را زندانی نکند و اعلام کرد کار می خواهیم، یعنی اینکه کسی حق ندارد امنیت شغلی ما را به خطر بیاندازد و ما را اخراج کند.

کارگران شریف و آگاه هفت تپه!
چشم امید مادر اسماعیل بخشی، به شماست که با اعتراض هم شرایط آزادی اسماعیل بخشی را فراهم کنیم و هم امنیت شغلی و دریافت حقوق های معوقه و دیگر مطالبات خود را در دست آوریم. 
اسماعیل بخشی، کارگر زندانی منتظر اقدام شماست. برای پایان دادن به ادامه بازداشت اسماعیل و برای اینکه هیچ کارگر معترض و حق خواهی بازداشت و زندانی نشود، باید به نیروی خود خواستار آزادی اسماعیل بخشی شویم.




راهکار انقلابیِ «سازماندهی و رهبری اعتراض ها»

سخن روز شماره: ۱۰۸ (۲۰ اسفند ۱٣۹۷)

مقاله ی افشاگرانه و در عین حال ترویجی-
روشنگرانه ی “کنکاشی در راهکارهای مبارزه برای تقویت نقش جنبش کارگری- سندیکایی در
لحظه کنونی“ (نامه مردم ۱۳ اسفند ۱۳۹۷) تبلوری است از توانایی اندیشمندان توده‌ای  برای رهبری جنبش انقلابی در «لحظه کنونی» در
ایران. صلابت نظری و استدلالی مقاله، مطالعه ی آن را به لذتی غرورآمیز بدل می سازد.

در این مقاله دو «راهکار» ارتجاعی و در خدمت
حفظ شرایط حاکم کنونی افشا می گردد. همانجا نشان داده می‌شود که «راهکار [دفاع]
صرفاً از جنبه صنفی و رفاهی جنبش اعتراضی کارگران ..» و «راهکار سازماندهی [طبقه
کارگر و مبارزات اعتراضی] از بالا»، کوشش های ارتجاعی هستند به منظور دفع «حضور
توده های کارگر در مبارزات جاری». هدف هر دو «راهکار»، تبدیل کردن «جنبش سندیکایی
موجود زحمتکشان و اعتراض های روبه گسترش کارگری به زاییده جناح ها حکومتی» است که
با هدف خدمت حفظ منافع آن‌ها و بقای حاکمیتشان عملی می گردد.

با چنین افشاگری و روشنگری پرتوان، مقاله در
ادامه به طرح «راهکار» انقلابی می پردازد. مقاله راهکار انقلابی را شفاف و با صراحت چنین ترسیم می کند: «در اوضاع حساس
کنونی مهم‌ترین مسأله در مبارزات کارگری و سندیکایی تکیه به توده های کارگر و
سازماندهی و رهبری اعتراض ها است.»

مقاله «تکیه به توده های کارگر» را برای
سازماندهی و رهبری اعتراض ها، در برابر کوشش راهکارهای ارتجاعی قرار می‌دهد. نکته‌ای
که تفاوت ماهوی میان راهکار ارتجاعی و انقلابی را قابل شناخت می سازد. سره
را از ناسره جدا می کند. تضاد اصلی میان سازمان های «زرد» و انقلابی را برجسته
می سازد.

این تضاد در این نکته متبلور می‌گردد که کوشش
راهکار ارتجاعی به گام های صدقه گونه و تشکیل «کمیته ها و صندوق ها و از این قبیل
امور» خلاصه می‌شود که همراه است با «بی توجهی به بدنه کارگری» و مبارزات و خواست
های آن. در حالی که راهکار انقلابی با تکیه به پدیده ی «حضور توده های کارگر در
مبارزات جاری»، آن را به عنوان خط سرخ در نبرد طبقاتی جاری برجسته می سازد.
به سخنی دیگر «پراتیک انقلابیِ» توده ها را (مارکس) در مرکزتوجه قرار می‌دهد و
نمونه ی «تجربه مبارزه کارگران شکر هفت تپه، پولاد اهواز، هپکو اراک، ماشین سازی
تبریز، تکنسین ها و کارگران فنی برق و توانیر و نیز فرهنگیان ..» را برای توصیف
روند برمی شمرد.

بدین ترتیب تضاد اصلی میان راهکار انقلابی و
ارتجاعی در قرار داشتن منافع طبقه کارگر در برابر منافع حاکمان برجسته می شود.
همان‌طور که مقاله نشان می دهد، راهکار ارتجاعی می‌کوشد مبارزات را در سطح «صنفی و
رفاهی» منجمد سازد. در حالی که در نبرد طبقاتی جاری در ایران «توده های کارگر» در
مبارزات اعتراضی- اعتصابی خود با هشیاری به «تلفیق خواست های سیاسی و صنفی
[پرداخته] و مخالفت در برابر اقدام های ضد کارگری رژیم» را به آماج های راهکار
انقلابی خود بدل ساخته اند. امری که ناشی از آگاهی طبقاتی رشد یافته زحمتکشان
ایران است. مبارزه ی هدفمند کارگران در ایران به ثبوت می رساند  که زحمتکشان یدی و فکری در ایران با شناخت
منافع طبقاتی خود به سطح طبقه کارگر ایران فرارویده اند.

مقاله به درستی از واقعیت بروز شخصیت و هویت
تاریخی طبقه کارگر ایران در مبارزات اخیر، به این نتیجه‌گیری به جا می‌رسد و آن را
برجسته می‌سازد که از اهمیت راهبردی برخوردار است. مقاله بر این پایه  بر ضرورت تقویت راهکار انقلابی پای می فشارد.

 در عین
حال مقاله با ارزیابی از سطح کمّی توسعه ی مبارزات، هشدار می‌دهد که باید «گام های
بلند و امیدوار کننده»را در مبارزات اعتراضی کنونی بیش از توان آن پربها نداد.
باید اما این گام ها را که نشان «میزان معینی از آمادگی در توده های کارگر در سطح
کارگاه ها و کارخانه ها» است، تقویت نمود «و در جهت قوام و تقویتش همه جانبه
مبارزه کرد». از این رو مقاله خواستار آن است «که باید راهکاری را برجسته و عمده
ساخت که تکیه به توده های وسیع کارگران و سازماندهی آنان محور و کانون اصلی آن
[راهکار] باشد».

مقاله با توجه به محدودیت «گام ها»ی مبارزاتی
تاکنون، و به منظور گذار از محدودیت آن ها، به درستی بر «اهمیت پیوند اعتراض های
پراکنده به یکدیگر» اشاره می کند و خاطر نشان می‌سازد که باید «در هر تجمع،
اعتصاب، تحصن و گردهمایی بر آن [سراسری شدن مبارزه] پافشاری کرد». به سخنی دیگر،
مقاله اهمیت همبستگی گردان های متفاوت کارگری را در مبارزات خواستار می گردد.

مقاله به درستی سراسری شدن مبارزه را در سطح
کشور به مثابه ی رشد کیفی مبارزات ارزیابی می کند. رشدی که با تبدیل شدن
شعار مرکزی خواست ها مبنی بر پایان بخشیدن به روند «خصوصی سازی زندگی اجتماعی» به
شعار سراسری، از مضمونی انقلابی برخوردار می‌گردد به منظور تغییرات بنیادین در
ایران.

این ارزیابی را مقاله به معنای روشنگری، ترویج
و تئوریزه کردن نظری موضع حزب توده ایران در این باره می داند که چرا مبارزه ی
دمکراتیک- مطالباتی و سیاسی- سوسیالیستی در جامعه ی طبقاتی از وحدتی جدایی ناپذیر
برخوردارند؟ چرا مبارزه ی پیگیر دمکراتیک الزاماً به مبارزه ی سوسیالیستی فرا می
روید؟

روند سراسری شدن مبارزه در ایران از طریق
«پیوند اعتراض های پراکنده به یکدیگر» و «تلفیق خواست های سیاسی و صنفی و مخالفت
در برابر اقدام های ضد کارگری رژیم» را مقاله دو وجه راهکار انقلابی ارزیابی می‌کند
که  به کمک آن می‌توان مبارزه را در شرایط کنونی در ایران به پیش برد و «بنیه
جنبش کارگری و توأم با آن بنیه جنبش ضد استبدادی را تقویت کرد». و به درستی اضافه
می کند: «سازماندهی اعتصاب ها، طرح شعارهای صحیح و منطبق با ظرفیت و توانِ جنبش،
وظیفه‌ای درنگ ناپذیر بوده و هست.»

بدون تردید مقاله با توانایی اشکال و ساختار
گذار از محدودیت «گام ها»ی مبارزاتی را نشان می دهد و ضرورت چنین گذاری  را در ایران با شفافیت ترسیم می‌کند و درستی آن
را به ثبوت می رساند. شناخت سه عنصر مبارزاتیِ پراهمیت در توصیف وضع، یعنی  «پیوند اعتراض های پراکنده به یکدیگر» و «تلفیق
خواست های سیاسی و صنفی و مخالفت در برابر اقدام های ضد کارگری رژیم» که در اجرای
اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی تظاهر می‌کند و عملی می شود، شناختی ضروری و کمک
کننده است برای توسعه ی نبرد طبقاتی در سطح جامعه که «فقط و فقط با مبارزه
متحد و متشکل و اتحادِ عمل فراگیر ..» می‌تواند به سلاح واقعی «مقاومت در برابر
یورش رژیم» تبدیل گردد و مؤثر واقع شود

.

پرسشی که مطرح است، این پرسش است که چرا باید
این «راهکار» انقلابی تنها در مبارزه علیه تصمیمات «شورای عالی کار برای
تعیین دستمزد ۹۸» به کار گرفته شود؟ که در پایان مقاله به صورت رهنمود طرح می گردد!

چرا باید مبارزه زحمتکشان که در شرایط کنونیِ
نبرد طبقاتی در ایران به سطح خواست گذار از «خصوصی سازی زندگی اجتماعی» فرارویده
است، با توجه به منطق درست راهکار انقلابی برشمرده شده توسط مقاله، تنها به مبارزه
برای تعیین «دستمزد ۹۸» محدود گردد؟ مگر 
تعیین «دستمزد» پنج بار زیر مرز فقر و فشار استثمارگرانه ی «مقررات زدایی»
که هدف آن نابودی حقوق قانونی و انسانی کارگران است، ابزار ایجاد شرایط «خصوصی
سازی زندگی اجتماعی» را در ایران تشکیل نمی دهد؟ مگر این شناخت برای کارگران از
طریق «پیوند میان خواست صنفی و سیاسی» ایجاد نشده است؟ چرا باید با محدود ساختن
«راهکار» انقلابی که از درون «پراتیک انقلابی» بخش فعال و مبارزه جوی کارگران
بیرون آمده و فرارویده است، به اهرم تجهیز طبقه ی کارگران ایران و ایجاد شرایط
خواست سراسری شدن مبارزه قرار نگیرد؟ مگر «تکیه به توده های کارگر [به منظور]
سازماندهی و رهبری اعتراض ها» به معنی حرکت اندیشه و عمل از خواست مشخص طرح شده
توسط آن‌ها نیست، به معنی «طرح شعارهای صحیح و منطبق با ظرفیت و توان جنبش، [که]
وظیفه درنگ ناپذیر است» نیست که مقاله به درستی در پایان خود طلب می کند.

چرا طرح خواست و «شعار» پایان دادن به‌ خصوصی سازی زندگی کمک به ایجاد همبستگی
کارگران در سراسر ایران نیست؟ همبستگی کارگران آیا در جهت جلب نیروهای بینابینی و
متحدان دورتر طبقه کارگر در نبرد ضد دیکتاتوری نخواهد بود؟

چرا باید نگران بود که طرح خواست کارگران علیه
«خصوصی سازی زندگی اجتماعی» که اکنون در مراکز تولیدی، فرهنگی، بازنشستگان، زنان و
دانشجویان و دیگر لایه‌های میهن دوست اجتماعی مطرح است و بازتاب آن را می‌توان در
همه ی مبارزات یافت، گویا زودرس و نادرست است؟ و نباید آن را به شعار مرکزی
و سراسری برای جنبش اعتراضی- اعتصابی بدل نمود؟

چرا می پنداریم که طرح خواست پایان بخشیدن به‌ خصوصی سازی زندگی اجتماعی به «تشدید شدن
مبارزه و به کارگیری سلاح اعتصاب» کمک نمی‌رساند و «راه تأمین منافع صنفی و سیاسی
کارگران و زحمتکشان» را نمی گشاید و 
«سازماندهی، اتحاد عمل، مبارزه با رژیم ولایت فقیه» که جمله ی پایانی مقاله
نظرگیر نامه مردم را تشکیل می دهد، پرتوان تر به پیش نمی راند؟

آیا حذف خواست پایان دادن به ‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی در مبارزات کنونی
در ایران، راهکار انقلابی را به راهکاری بدل نمی‌سازد که مانند دو راهکار ارتجاعی
توصیف شده در مقاله، راهکار حفظ شرایط حاکم از کار در آید؟

آیا بدون پیوند و تلفیق مبارزه ی ضد دیکتاتوری و ضد اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی، مبارزه ی توده های زحمتکش با خطر انحراف به سوی حفظ شرایط بازتولید دیکتاتوری با سیمایی دیگر پس از گذار از بن‌بست کنونی بدل نمی شود؟ که پیامد آن  حفظ نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی خواهد بود و با برباد رفتن استقلال اقتصادی- سیاسی ایران، کشور را به نومستعمره ی امپریالیسم بدل خواهد کرد

آیا استدلالی قابل طرح وجود دارد که نشان دهد و مستدل سازد که می توان بدون مبارزه برای برپایی جبهه متحد خلق، به هدف هایی که ما برای جبهه ضد دیکتاتوری قائل هستیم دست یافت؟!




بیانیۀ تشکیلات دموکراتیک زنان ایران: ۸ مارس روز همبستگی جهانی با مبارزات زنان فرخنده باد!

منتشر شده در – اسفند 17, 1397
۸ مارس (۱۷ اسفند) روز جهانی زن، روز تجدید عهد و همبستگی با مبارزات زنان، برای ساختن جهانی عاری از فقر، خشونت، تبعیض، بی عدالتی، و تخریب محیط زیست، بر همه زنان ایران مبارک باد. ۸ مارس فرخنده روزی که زنان در سراسر جهان، یک صدا با هم، ندای صلح و آزادی و عدالت جنسیتی و طبقاتی را به گوش جهانیان رسانده و خاطره شکوهمند جنبشی که توسط کلارا زتکین و دیگر فعالان جنبش کارگری و کمونیستی پی نهاده شد، را هر ساله در کشورهای خود و به اشکال مختلف گرامی می دارند.

بنا به اسناد تاریخی، کلارا زتکین مبارز برجسته و کمونیست نامدار آلمانی، در دومین کنفرانس جهانی زنان سوسیالیست در ۲۷ اوت ۱۹۱۰ در کپنهاگ با جدیت از پیشنهاد زنان سوسیالیست حمایت کرد و کنفرانس به پیشنهاد او و دیگر زنان سوسیالیست، به ویژه زنان حزب سوسیالیست آمریکا که در جنبش کارگری زنان آن کشور برای بدست اوردن حق رای زنان و بهبود وضع زندگی زنان کارگر (به ویژه پس از مبارزات خونین زنان کارگر نساجی آمریکا در سال۱۸۵۷ که در برخی منابع به آن اشاره شده است و مبارزات گسترده کارگری در این کشور در سال­های ۱۸۸۶ و ۱۸۸۷ میلادی) سرسختانه پیکار می کردند رای مثبت داد و در قطعنامه به طور روشن تصویب شد:

«زنان سوسیالیست در همه کشورها باید در توافق با سازمان های سیاسی و سندیکا های کارگران که با آگاهی و جانبداری طبقاتی فعالیت می کنند، هر سال در هر کشور، یک روز را به عنوان روز زنان، که در درجه نخست به تبلیغ برای حق رای زنان مساعدت کند، برگزار کنند. این در خواست باید در ارتباط با تمامی مسائل زنان و از دیدگاه سوسیالیستی تبیین شود. روز زنان باید جنبه جهانی داشته باشد و با دقت برنامه ریزی شود»

در سال ۱۹۱۱ روز جهانی زن در ۱۹ مارس در کشورهای دانمارک، آلمان، اتریش، مجارستان و سوئیس با شرکت مجموعا بیش از یک میلیون زن برگزار گردید. در وین ۳۰ هزار نفر و تنها در شهر برلین و حومه آن، ۴۲ جلسه زنان با بیش از ۴۵ هزار شرکت کننده برگزار شد. بنا به اسناد تاریخی در دوسلدورف هزاران زن دست به یک تظاهرات خیابانی زدند، چیزی که در آن زمان تازگی داشت. به این ترتیب این روز تاریخی، که دنیای کهنه و واپسگرای نگاه به زن – نه به عنوان انسانی با حقوق برابر بلکه به مثابه کالا- را به چالش می طلبد، در تاریخ مبارزاتی زنان با خطوطی زرین حک شد.

در سال ۱۹۱۷ تظاهرات زنان کارگر ، دهقان و تهی­دست در پتروگراد علیه گرسنگی و جنگ و تزاریسم و برای نان، صلح و آزادی بود. ۸ مارس ۱۹۱۷ پیش درآمدی برای سقوط تزاریسم و استقرار اولین کشور شوراها شد. در کنفرانس زنان انترناسیونال سوم کمونیستی، در سال ۱۹۲۱ در مسکو ، روز ۸ مارس به عنوان روز جهانی زن بتصویب رسید. کنفرانس، زنان سراسر دنیا را به گسترش مبارزه علیه نظم موجود و برای تحقق خواسته‌هایشان فرا خواند.

در آلمان اعتراض ‌های زنان که در برنامه‌ ها و مراسم روز جهانی زن ابراز می ‌شد، علاوه بر حق رای، علیه نابرابری در دستمزد، علیه سود دهی بیشتر و بیکاری روز افزون و برای صلح بود. برنامه های روز زن در سال های ۱۹۳۱ و ۱۹۳۲ درونمایه ای بر ضد جنگ و فاشیسم داشتند.

بنا به پیشنهاد فدراسیون دموکراتیک جهانی زنان ، سازمان ملل متحد سال ۱۹۷۵ را سال جهانی زن و دهه (۱۹۸۵ – ۱۹۷۵) را دهه “برنامه عمل جهانی” برای مبارزه علیه نابرابری، جلب همه زنان به‌ حیات اجتماعی و حفظ صلح اعلام کرد. در ۱۶ دسامبر ۱۹۷۷، مجمع عمومی سازمان ملل متحد از تمام کشورهای جهان خواست تا شرایط لازم را جهت رفع تبعیض بین زن ومرد و برابری اجتماعی و حقوقی را بین آن ها فراهم سازند.

برگزاری ۸ مارس در ایران

اولین جشن ۸ مارس در ایران توسط انجمن های اولیه زنان – که متاثر از حزب کمونیست ایران بودند- در سال ۱۹۲۲ در رشت و بعدها در بندر انزلی و دیگر شهرهای ایران توسط پیشگامان جنبش زنان ایران و در نشست ‌های کوچک آنان گرامی داشته شد.پس از بنیان‌ گذاری حزب توده ایران و نیز فعالیت پر ثمر اعضا و هواداران تشکیلات دمکراتیک زنان ایران با رهبری و مسئولیت زنده یاد مریم فیروز ، به ویژه در دوران‌ های کوتاه علنی چه در سال ‌های پیش از کودتا و یا در بهار کوتاه آزادی بعد از پیروزی انقلاب مردمی ۱۳۵۷، این روز هر چه با شکوهتر و با تظاهرات بزرگ خیابانی جشن گرفته می بیانیِتظاهرات خیابانی شرکت داشتند).

تشکیلات دمکراتیک زنان ایران، که در سال ۱۳۲۱ تاسیس شد، تاثیری کیفی بر سازماندهی مبارزات صنفی و سیاسی زنان و بالا بردن سطح آگاهی جنسیتی در درون جامعه برجای گذاشت. یکی از برنامه ‌های مبارزاتی تشکیلات زنان در آن سال ها، در کنار بهبود وضعیت زنان کارگر و زحمتکش، مبارزه برای بدست آوردن حق رای زنان بود. هر چند لایحه ای که فراکسیون حزب توده ایران، در سال ۱۳۲۲ به مجلس ارائه داد، با وجود همه تلاش‌ های اعضا و هواداران سازمان زنان ایران و پخش شب‌ نامه‌ها و گرفتن امضا از شخصیت ‌های برجسته کشور، در مجلس شورای ملی رای نیاورد. اما در نتیجه تلاش ‌های گستره و پیگیر تشکیلات دمکراتیک زنان و روشنگری در درون جامعه، سبب شد که رژیم ستم‌ شاهی در سال ۱۳۴۱ و با وجود مخالفت روحانیت ارتجاعی، به این خواست دیرین زنان ایران تمکین و به اصلاح قانون انتخابات گردن نهد.

اولین ۸ مارس باشکوه که هزاران زن و مرد در تهران و شهرستان ‌ها در آن شرکت داشتند، جشن های ۸ مارس سال ۵۷ پس از انقلاب مردمی ایران بود که نیروهای مترقی، سازمان‌ ها، و گروه‌ های مختلف زنان به پیشواز آن رفته و آن را با شکوه هرچه تمامتر برگزار کردند. بنا به گزارش ‌های آن زمان تنها در خیابان‌ های تهران حدود یک میلیون زن از گروه ‌ها و سازمان‌ های مختلف ۸ مارس را جشن گرفتند. در سال ۵۸ نیز هزاران نفر از اعضا و هواداران تشکیلات دمکراتیک زنان ایران در تهران و شهرستان‌ ها این روز فرخنده را در مجامع عمومی گرامی داشتند. به این ترتیب ۸ مارس بار دیگر با نیروی انقلاب به خیابان ‌ها باز گشت.

خمینی و روحانیت ارتجاعی نشسته بر امواج انقلاب، هراسان از نیروی عظیم زنان-که برای پیروزی انقلاب پا به میدان نهاده بودند- از همان ابتدا تلاش کردند تا این نیروی عظیم را مهار و دوباره به خانه ها باز گردانند. تحمیل حجاب اجباری و پاکسازی هزاران نفر از زنان شاغل به بهانه های مختلف از جمله به علت چپ بودن و یا نداشتن حجاب در کنار لغو دستاوردهای مبارزاتی آنان مانند لغو برخی از مواد قوانین مدنی که به نفع زنان تصحیح شده بود و مشروط کردن رعایت حقوق زنان به «موازین اسلامی» در قانون اساسی تازه تدوین شده، تعیین روزی دیگر به عنوان روز زن و … اولین اقدامات روحانیت ارتجاعی بود که سودای مصادره انقلاب و برپایی حاکمیت قرون وسطایی ولایت فقیهی را در سر می پروراند. جنگ تحمیلی نیز به این روند کمک شایانی کرد.

به این ترتیب ۸ مارس در برهه ‌ای بسیار کوتاه یعنی تا سال ۵۹ در سطحی بزرگ و در مکان ‌های عمومی برگزار شد. پس از تشدید سرکوب نیروهای سیاسی و شرکت کننده در انقلاب که از سال ۶۰ شروع شده بود و سرکوب و دستگیری اعضا و هواداران تشکیلات دمکراتیک زنان و سایر سازمان های مترقی در سال ۶۱ ، برگزاری جشن های ۸ مارس زنان مترقی، به خانه ها و محفل های خصوصی راه یافت اما هیچ ‌گاه این روز و آرمان های حق طلبانه آن به فراموشی سپرده نشد.

در سال های پس از سرکوب خونین دهه ۶۰، به ویژه بعد از جنبش ۲ خرداد ۷۶ که در نتیجه مبارزات توده‌ها اندک گشایشی در فضای سیاسی شکل گرفته بود، برگزاری ۸ مارس که تا آن زمان عمدتا در محفل های خصوصی جشن گرفته می ‌شد بنا به قول نوشین احمدی خراسانی «کم کم با اتصال این محفل ها به هم، نقطه اشتراک آن ها برگزاری ۸ مارس» تعیین شد. در طی این سال‌ها ۸ مارس با شرکت صدها نفر در خانهٴ کتاب، خانه هنرمندان، پارک لاله و پارک دانشجو، دانشگاه‌ها و مدارس عالی… جشن گرفته شد. به علاوه هم‌اندیشی‌ها و هم‌گرایی‌ها و کارزار‌های متعدد پا گرفت که به بردن آگاهی جنسیتی در جامعه ایران یاری فراوان رسانید.

پس از کودتای انتخاباتی سال ۱۳۸۸ولی فقیه و سرکوب جنبش مردمی، از جمله سرکوب فعالان زن، در دستور کار رژیم قرار گرفت و بار دیگر تهاجم به حقوق زنان در عرصه ‌های گوناگون آغاز شد. بسیاری از فعالان زن و کنشگران مدنی و اجتماعی راهی زندان‌ ها شدند و یا به مهاجرت اجباری روی آوردند.

موج سرکوب فعالان مدنی و زنان و تشدید جو امنیتی در دولت حسن روحانی، این کارگزار و مهره امنیتی نظام، نه تنها کمتر نشد بلکه با توهم پراکنی و دادن وعده‌ های توخالی در رابطه با «حقوق شهروندی» و بهبود وضعیت زنان و سایر مطالبات مردمی، با تشدید فشار به کنشگران زن و دیگر فعالان مدنی و دانشجویی به حاکم شدن بیشتر فضای امنیتی در جامعه یاری رساند. در عین حال با ادامه سیاست ‌های ضد مردمی اقتصادی در کنار سیاست های تبعیض آمیز جنسیتی و به خانه راندن زنان، به افزایش روزافزون نرخ بیکاری و گسترش فقر و دیگر ناهنجاری‌ های اجتماعی در میان آنان دامن زد. به علاوه اجرای سیاست افزایش جمعیت نظام (ولی فقیه) تحت نام «طرح جامع جمعیت و تعالی خانواده» که بیشترین قربانیان خود را از میان اقشار زنان محروم شهری و روستایی می گیرد، با عدم دسترسی زنان به خدمات بهداشت باروری در دستور کار دولت روحانی قرار گرفت و به اجرا در آمد.

در تمام این سال ها و به ویژه پس از کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸ ولی فقیه، سرکوب فعالان زن با فراز و نشیب فراوان هم چنان ادامه داشته و رژیم ولایت فقیه مانع هر گونه تغییر ولو اندک به نفع زنان شده است. آخرین نمونه آن، پس از رد لایحه پیوستن ایران به کنوانسیون منع تبعیض علیه زنان، رد لایحه بسیار تعدیل شده تامین امنیت زنان و ممنوعیت ازدواج کودکان است که سال‌ ها است در مجلس ایران خاک می خورد.

اما مبارزه زنان ایران به رغم همه سرکوب ‌ها و همه تلاش ‌های رژیم قرون وسطایی برای به خانه راندن و عدم تشکل یابی آنان، به پیکار خود در اشکال مختلف ادامه می دهند. زنان مبارز و پیشرو می‌ دانند که مبارزه در شرایط فعلی که فقر اقتصادی و تحریم‌های ناشی از سیاست‌های ضد مردمی رژیم- علاوه بر تبعیض و نابرابری – مشکلات فراوانی را به زنان محروم و اقشار متوسط جامعه تحمیل کرده است، در نتیجه اولویت دادن به کار در بین زنان طبقات محروم جامعه و تشکل یابی آنان، با تمام دشواری‌ها و پیدا کردن تاکتیک‌های مناسب در این رابطه، اهمیت ویژه دارد

زیرا که ارتجاع زن ستیز همیشه از آگاهی، تشکل یابی و مبارزه سازمان یافته زنان در هراس بوده و تجربه این سال ها نیز بخوبی این امر را نشان می دهد.

امروزه زنان کارگر و محروم کشور همراه با معلمان، پرستاران، زنان خانه دار، کارمندان، بازنشستگان و مالباختگانی که زیر بار فشار اقتصادی و تورم افسار گسیخته کمر خم کرده و به اعتراضات سیاسی و اقتصادی در خیابان ها روی آورده اند. آن ها نمونه های روشن شرکت فعال زنان در مبارزات ضد استبدادی کنونی در میهن ما هستند که پیکار آنان پایه‌های لرزان رژیم زن ستیز ولایت فقیه را به لرزه درآورده و می‌رود تا طومار رژیم استبدادی را در هم پیچد. تجربهٔ بیش از یک قرن پیکار پرشور زنان میهن ما نشان داده است که حضور پرتوان زنان در صفوف جنبش خلق و پیوند آن با سایر جنبش های مردمی است که راه پیروزی را هموار و در عین حال تنها با تحقق تغییرات بنیادی است که دستیابی به خواسته های برابرخواهانه و رفع ستم جنسیتی و محو هر گونه خشونت علیه زنان امکان پذیر می شود.

تشکیلات دموکراتیک زنان ایران ۱۷ اسفندماه ۱۳۹۷

سایت حزب تودۀ ایران