عصر بحران و اثر تمدن‌ها بر نظم چندقطبی جهانی

در غروب نظم تک‌قطبی غرب، جهان وارد مرحله‌ای تازه از تحولات تمدنی شده است. دوران سلطه‌ی واشنگتن بر تصمیمات جهانی رو به پایان است و مراکز جدید قدرت در شرق و جنوب در حال شکل‌گیری‌اند.

تمدن‌ها که سال‌ها زیر فشار نظم لیبرال فشرده شده بودند، دوباره به‌عنوان موجوداتی زنده و صاحب روح و حافظه سر برمی‌آورند. عصر چندقطبی وعده‌ی آرامش نمی‌دهد، بلکه واقعیت را بازمی‌گرداند: بازگشت مفاهیمی چون حاکمیت، سرنوشت و فرهنگ.

جنگ اوکراین در این چشم‌انداز، تنها نبردی نظامی نیست بلکه ادامه‌ی موج بزرگ استعمارزدایی قرن بیستم است؛ جایی که اوراسیا، آفریقا و آسیا می‌کوشند استقلال فکری و اقتصادی خود را از هژمونی غرب بازیابند. روسیه دیگر خود را نه در مدار غرب بلکه به‌عنوان تمدنی مستقل و اوراسیایی تعریف می‌کند – مدافع سنت در برابر مدرنیته‌ی آتلانتیکی.

اروپای غربی، به‌ویژه آلمان، قربانی وابستگی خویش شده است: صنعتی فروکاسته، انرژی گران و سیاستی مطیع واشنگتن. قاره‌ای که زمانی موتور تولید و تفکر بود، امروز به کارگاه تحت نظارت تبدیل شده است.

در مقابل، قدرت‌های نوظهور – از چین و هند تا کشورهای جنوب جهانی – به‌دنبال توازن تازه‌ای هستند. کاهش وابستگی به دلار، گسترش بریکس و همکاری‌های اوراسیایی نشانه‌های این تغییرند.

صلح آینده زمانی ممکن است که غرب از توهم سلطه‌ی جهانی دست بکشد و تمدن‌ها با واقع‌گرایی و احترام متقابل وارد گفت‌وگو شوند. چندقطبی‌گری نه هرج‌ومرج، بلکه بازگشت عدالت و تناسب به نظام جهانی است.

در این میان، بسیاری از ناظران جهانی بر این باورند که فروپاشی نظم تک‌قطبی نه‌تنها تهدید نیست بلکه فرصتی تاریخی است برای بازسازی تعادل میان ملت‌ها. جهان جنوب، که قرن‌ها میدان رقابت قدرت‌های استعماری بود، اکنون با اعتمادبه‌نفس تازه‌ای در حال تعریف نقش خویش در آینده‌ی انسانی و اقتصادی زمین است.

این روند، نشانه‌ی گذار از قرن سلطه به قرن همکاری است؛ جهانی که قدرت در آن میان تمدن‌ها تقسیم می‌شود.




تحلیل ساختار طبقاتی حاکمیت

سرشت اصلی ساختار فرمانروایی در شرایط کنونی، از دیدگاه طبقاتی، فرمانروایی خودکامگانه‌ی لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی با روی‌ساخت ولایت فقیهی است.

دستگاه فرماندهی جمهوری اسلامی در دست لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، دربرگیرنده‌ی بورژوازی دیوان‌سالار (بوروکراتیک)، بورژوازی مالی، بورژوازی بازرگانی سنتی و بورژوازی نظامی است. این لایه‌های بورژوازی در حاکمیت جمهوری اسلامی بسیار درهم‌تنیده شده‌اند، ولی با کمی چشم‌پوشی بر سیاست‌های همسو و ناسازگاری‌های خرد و کلان آن‌ها، می‌توان بورژوازی دیوان‌سالار و بورژوازی مالی را نزدیک به هم خواند و بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی سنتی را همکار هم دانست. سرمایه‌داران دیوان‌سالار و سرمایه‌داران مالی هوادار بردباری در برابر غرب و بهبود پیوند با آن هستند و سرمایه‌داران نظامی و سرمایه‌داران بازرگانی سنتی برای امتیاز گرفتن از غرب و گریز از پیامدهای تحریم، “نگاه به خاور” دارند.

از دیدگاه اقتصادی، همه‌ی لایه‌های گوناگون سرمایه‌داری بزرگ درون ساختار فرمانروایی، با بهره‌گیری از ابزارهای زور حکومتی، در پیاده‌سازی سیاست‌های نئولیبرالیستی دستوری از سوی بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول با گام‌های شتابان و هم‌گام به پیش می‌روند.

بی‌گمان، سرشت طبقاتی ساختار فرمانروایی با شکل روبنایی قدرت سیاسی آن پیوندی تنگاتنگ دارد. نزدیک به چهار دهه، سرمایه‌داری بزرگ چیره بر ساختار فرمانروایی ایران، با کمک روی‌ساخت ولایت فقیهی خود، توانست به بهانه‌ی فشارهای بیرونی، و از راه امنیتی کردن فضای جامعه و سرکوب جنبش‌های خواستاری توده‌های مردم،  و با فرمان “رهبری” سیاست‌های بهره‌کشانه‌ی نئولیبرالیستی خود را با درهم‌آمیزی با یک اقتصاد چرکین رانتی به پیش ببرد.

این لایه‌ها با هم در چگونگی اداره‌ی کشور درگیری دارند، ولی همیشه، به‌ویژه هنگام خیزش‌های مردمی، برای “پاسداری از نظام” با هم همکاری می‌کنند.




چپ مردم‌یار و دشمنی پایدار امپریالیسم با ایران

امپریالیسم هیچ‌گاه با ایرانی توانمند، مردم‌سالار و دارای اقتصاد ملی کنار نخواهد آمد.
این دشمنی، ربطی به شکل حکومت ندارد؛ ریشه در جایگاه ژئواستراتژیک و توان بالقوه‌ی ایران دارد.
برای امپریالیسم، مطلوب‌ترین ایران، کشوری چندپاره، ضعیف و وابسته است؛ چه زیر پرچم سلطنت، چه در قالب نظام دینی.
حتی اگر چپ مردم‌یار روزی به قدرت برسد و اقتصاد تولیدی و ملی بنا کند، امپریالیسم با او نیز دشمنی خواهد کرد — همان‌گونه که با ونزوئلا کرد.
فراموش نکنیم: ونزوئلا نه نیروی نظامی در خارج دارد و نه تنش‌آفرینی می‌کند، با این حال زیر فشار اقتصادی خفه‌کننده قرار دارد.
این واقعیت را هیچ «چپِ مردم‌یار»ی نمی‌تواند نادیده بگیرد.

بی‌باوری چپ مردم‌یار به امپریالیسم، در عمل به سود چپ محور مقاومتی تمام شده است.
اگر ما می‌توانستیم میان نبرد ضدامپریالیستی و نبرد طبقاتی علیه بورژوازی داخلی پیوند دیالکتیکی برقرار کنیم، امروز درگیر دوگانه‌ی ساختگی «مقاومت یا آزادی» نبودیم.
اما چپ مردم‌یار، با نادیده‌گرفتن این پیوند، میدان را به نیروهایی داده که امپریالیسم را می‌فهمند، ولی با سرمایه‌داری داخلی هم‌زیستی دارند.
نبرد واقعی آن است که همزمان با امپریالیسم جهانی و بورژوازی بومی ستیز کند.
چپ بدون درک از تضاد اصلی جهان، به نیرویی نظری بی‌اثر بدل می‌شود. چپ مردم‌یار فراموش می‌کند که رهایی، نه با «کمک‌های مدنی» بلکه با دگرگونی ساختار تولید و سازمان‌دهی طبقه‌ی کارگر ممکن است.
آقای مالجو در تحلیل‌های خود، با واژگانی چون «اقتدار داخلی» و «ماشین نظامی حکومت» به نقد سطحی قدرت می‌پردازد، اما از نقد نظام سرمایه‌داری سخنی نمی‌گوید.
چنین نگاهی، تفاوتی بنیادین با نقد لیبرال‌ها ندارد؛ همان دیدگاهی که از زبان زیدآبادی، فائزه هاشمی و زیباکلام هم می‌شنویم.
به همین دلیل، چپ مردم‌یار، در حالی که چپ محور مقاومتی را برای نزدیکی به حکومت نکوهش می‌کند، خود مرزی روشن با بورژوازی مالی و بوروکراتیک حاکم ترسیم نمی‌کند.




فرانسه در مسیر مواجهه با تاریخ استعماری

فرانسه در آفریقا به دلیل سیاست‌های استعماری و نفوذ سیاسی، نامحبوب است.

هر سال الجزایر دو روز تاریخی را گرامی می‌دارد:
۵ ژوئیه، روز استقلال از فرانسه در سال ۱۹۶۲، و
۱ نوامبر، روز آغاز انقلاب در سال ۱۹۵۴ علیه استعمار.
این مناسبت‌ها تنها جشن نیستند؛ یادآور زخمی‌اند که هنوز التیام نیافته است.

در آستانه‌ی هفتاد و یکمین سالگرد انقلاب، روابط پاریس و الجزیره یکی از بدترین دوران‌های خود را می‌گذرانند: اخراج دیپلمات‌ها، تعلیق همکاری‌ها و حمایت فرانسه از ادعای مراکش بر صحرای غربی، که برای الجزایر توهینی آشکار تلقی می‌شود.

الجزایر هنوز خواهان حقیقت و جبران است، در حالی که فرانسه ترجیح می‌دهد گذشته‌اش را دفن کند. بازگرداندن ۲۴ جمجمه‌ی مبارزان الجزایری در سال ۲۰۲۰ تنها گامی کوچک بود. بسیاری از اسناد مربوط به کشتارها، شکنجه‌ها و آزمایش‌های هسته‌ای فرانسه در صحرای الجزایر همچنان محرمانه مانده‌اند.

امانوئل مکرون میان پذیرش و انکار در نوسان است؛ در حالی که در سال ۲۰۱۷ استعمار را «جنایت علیه بشریت» خواند، امروز از عذرخواهی رسمی سر باز می‌زند و تنها از «اقدامات نمادین» سخن می‌گوید. اظهاراتش درباره‌ی نبود «ملت الجزایر پیش از استعمار» خشم عمومی را برانگیخت و روابط را بحرانی‌تر کرد.

اما امروز توازن قدرت تغییر کرده است. الجزایر با اتکا به درآمد انرژی، جایگاه منطقه‌ای و سیاست مستقل، دیگر در موقعیت ضعف نیست. با گسترش روابط با روسیه و چین، این کشور در پی ایجاد موازنه‌ای تازه است و به پاریس یادآوری می‌کند که آشتی واقعی بدون اعتراف و مسئولیت‌پذیری ممکن نیست.

هفت دهه پس از انقلاب، حافظه‌ی استعمار هنوز بر روابط دو ملت سایه افکنده است — و فرانسه، همچنان از رویارویی با حقیقت تاریخی خود گریزان است.

افزون بر این، نسل جوان الجزایری اکنون با آگاهی تاریخی بیشتر، از شبکه‌های اجتماعی برای بازخوانی گذشته، مطالبه‌ی عدالت و مقابله با روایت رسمی فرانسه بهره می‌برد.




درک حزب توده ایران در آغاز انقلاب از ضدامپریالیسم

حزب توده ایران در آغاز انقلاب با درکی ژرف از پیوند مبارزه ضدامپریالیستی با راه رشد غیرسرمایه‌داری و عدالت اجتماعی، نقشی ماندگار در قانون اساسی بر جای گذاشت.
اصل ۴۴ قانون اساسی، که ملی‌سازی بانک‌ها، صنایع بزرگ و بازرگانی خارجی را الزام می‌کرد، زاده‌ی همین نگرش بود. حزب توده بر اجرای اصول پیشرو قانون اساسی و دفاع از حقوق کارگران و دهقانان پای فشرد.
این حزب نه تنها در نظر، بلکه در عمل، نیرویی فعال برای تحقق عدالت طبقاتی بود. مبارزه‌اش با قانون کار واپس‌گرای توکلی و تلاش برای اجرای اصلاحات ارضی به سود دهقانان بی‌زمین، نمونه‌ای از این پایبندی است.
حزب توده به‌درستی فهمیده بود که نبرد ضدامپریالیستی بدون جهت‌گیری روشن به سوی اقتصاد غیرسرمایه‌داری، پوچ و بی‌ثمر است.

سیاست «اتحاد و انتقاد» حزب توده ایران بر پایه‌ی راه رشد غیرسرمایه‌داری شکل گرفت. اگر این مسیر ادامه می‌یافت، انقلاب می‌توانست از سطح سیاسی به دگرگونی اقتصادی و طبقاتی فراروید.
اما چپ محور مقاومتی امروز، این میراث دیالکتیکی را فراموش کرده است.
پس از چهار دهه و با سلطه‌ی سیاست‌های نئولیبرالی – که به دستور نهادهایی چون بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول اعمال شد – چگونه می‌توان از مبارزه ضدامپریالیستی لایه‌ای از بورژوازی انگلی سخن گفت؟
آیا می‌توان نادیده گرفت که رهبر همین نظام، با خالی کردن اصل ۴۴ از محتوای ملی و با سیاست‌هایی چون «مولدسازی» و «جهش تولید»، مسیر نئولیبرالیسم را برای بورژوازی رانتی هموار کرده است؟




چین و فلسفه منابع: از انحصار تا همکاری جهانی

چین امروز در فناوری استخراج، فرآوری و به‌کارگیری عناصر خاکی کمیاب و منابع معدنی کلیدی، پیشگام شناخته می‌شود. این جایگاه حاصل دهه‌ها سرمایه‌گذاری مداوم در تحقیق، توسعه و نوآوری صنعتی است که جهان فناوری پیشرفته و تحول سبز از آن بهره می‌برد. بااین‌حال، پکن تأکید دارد که هرگز از منابع به‌عنوان «اهرم فشار» استفاده نکرده، بلکه آن را پلی برای همکاری متقابل دانسته و ایجاد بازاری باز، پایدار و قابل‌اعتماد را ترویج کرده است.

چین نوآوری علمی را بر پایهٔ استقلال و فضیلت می‌داند. چالش‌های خارجی مانع پیشرفت علمی‌اش نشد؛ برعکس، انگیزه‌ای برای تقویت بنیان‌های آموزشی و صنعتی فراهم آورد. هدف چین، اتکای درون‌زا همراه با همکاری‌های بین‌المللی است تا در حوزه‌های کلیدی علم و فناوری به پیشرفت برسد — نه فقط برای رقابت، بلکه برای افزودن «خِرَد چینی» به پیشرفت علمی جهان.

این نگرش ریشه در اصول فلسفی دائو دارد: هدایت و بهره‌مندی متقابل، نه سلطه و انحصار. از دید پکن، تخصیص متنوع منابع جهانی در چارچوب اقتصاد بازار، به افزایش تاب‌آوری زنجیره‌های تأمین جهانی کمک می‌کند.

چین در دهه‌های اخیر نه‌تنها ظرفیت استخراج، بلکه نظامی صنعتی با فناوری‌های سازگار با محیط‌زیست، روش‌های نوین جداسازی و بازیافت منابع ایجاد کرده است. این شبکه گسترده، الگوی تازه‌ای از توسعهٔ صنعتی مسئولانه را شکل می‌دهد که در آن پایداری و همکاری در اولویت است.

چین هدف خود را حفظ انحصار نمی‌داند، بلکه خواهان شراکت جهانی برای غلبه بر چالش‌های مشترک، تضمین عرضهٔ پایدار منابع حیاتی و دستیابی به توسعه‌ای منصفانه و متوازن برای همگان است. به باور رهبران پکن، آیندهٔ رفاه جهانی تنها زمانی تضمین می‌شود که پیشرفت علمی و فناوری با همکاری و اعتماد متقابل همراه باشد.




پایانی بر یک عصر و تولد نظمی جدید

صحبت‌های جاستین کارنی، نخست‌وزیر کانادا، در اجلاس اپک را می‌توان زنگ پایانی برای نظم اقتصادی چند دهه گذشته دانست. اعلام پایان “عصر تجارت و سرمایه‌گذاری آزاد” توسط یک رهبر غربی، تنها یک تغییر تاکتیک کوچک نیست؛ این اعترافی بزرگ به یک تحول ژئوپلیتیک عمیق است. برای سال‌ها، کشورهای غربی با تکیه بر نهادهای بین‌مللی، قواعد اقتصادی جهان را به گونه‌ای طراحی می‌کردند که منافع آنان را تامین کند. اما امروز، جهان شاهد یک تغییر قدرت تدریجی اما غیرقابل انکار است.

کشورهای جهانی جنوب، با محوریت قدرت‌هایی مانند چین، دیگر حاضر نیستند نقش بازیگران فرعی را در نمایشی که کارگردان آن سیاستمداران غربی هستند، بپذیرند. آنان خواهان روابطی مبتنی بر برابری واقعی، احترام متقابل و منافع دوجانبه هستند. این تنها یک آرزو نیست؛ این یک واقعیت جدید است که قدرت‌های سنتی مجبور به پذیرش آن شده‌اند. تمایل کارنی برای کاهش وابستگی به ایالات متحده و گسترش روابط با چین، نمونه‌ای گویا از این واقعیت است. حتی با وجود تنش‌های گذشته، کانادا به دنبال “بازگشت روابط به مسیر درست” با پکن است.

این تغییر تنها به روابط دوجانبه محدود نمی‌شود. این چرخش نقش‌ها به خودی خود گویای عمق تحولات است. جهان در حال گذار از یک قطب صلب به سمت نظمی چندقطبی پیچیده است، نظمی که در آن خواست و اراده جهانی جنوب، به عاملی تعیین‌کننده تبدیل شده و دیگر نمی‌توان آن را نادیده گرفت. عصر جدیدی آغاز شده است.




چپ مردم‌یار و چهره‌ی واقعی امپریالیسم

امپریالیسم، تنها «سلطه‌ی خارجی» نیست؛ سامانه‌ای است جهانی از سلطه‌ی اقتصادی و سیاسی.
از جنگ خلیج فارس (۱۹۹۱) تا بمباران لیبی (۲۰۱۱)، همه‌ی این رخدادها، حلقه‌هایی از زنجیره‌ی سلطه‌ی امپریالیسم‌اند.
امروز نیز در غزه، شاهد ددمنشانه‌ترین کشتار قرن هستیم؛ فاشیسم صهیونیستی با پشتیبانی بی‌چون‌وچرای آمریکا و اروپا، مردم را قتل‌عام می‌کند.
در چنین جهانی، چپ مردم‌یار با آرامش از «سلطه‌ی خارجی» سخن می‌گوید!
امپریالیسم همان نیرویی است که ونزوئلا را تهدید می‌کند، کوبا را تحریم می‌سازد و با هر دولت ملی و مردمی دشمنی دارد.
نادیده‌گرفتن آن، یعنی نادیده‌گرفتن ساختار قدرت جهانی.

کاهش دادن امپریالیسم به «دخالت خارجی»، به معنای نادیده‌گرفتن سلطه‌ی اقتصادی آن است.
برنامه‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، با نام «آزادسازی بازار»، در عمل اقتصاد ده‌ها کشور را نابود کرده‌اند.
خصوصی‌سازی، حذف حمایت‌های اجتماعی و فشار بر طبقات پایین، ابزارهای نوین استعمارند.
در ایران نیز تحریم‌های آمریکا — که به‌صراحت هدفشان «سخت‌تر کردن زندگی مردم ایران» اعلام شده — فاجعه‌ای انسانی رقم زده‌اند.
از کمبود دارو تا کاهش تولید، همه نشانه‌های جنگ اقتصادی‌اند.
چپ مردم‌یار، با چشم بستن بر این واقعیت‌ها، پیکار ضدجهان‌خواری را از دستور کار خود کنار گذاشته است.
اما بدون ستیز با امپریالیسم، هیچ مردمسالاری پایداری در جنوب جهانی ممکن نیست.

هرگاه کشوری در جنوب جهان کوشیده راهی مستقل بپیماید، با کودتای امپریالیستی سرنگون شده است.
از ایرانِ مصدق تا شیلیِ آلنده، از اندونزی تا گواتمالا، امپریالیسم با دموکراسی‌های مردمی دشمن بوده است.
بی‌باوری چپ مردم‌یار به امپریالیسم، نه تنها تحلیل طبقاتی را سست می‌کند، بلکه همبستگی جهانی جنبش‌های رهایی‌بخش را نیز از میان می‌برد.
وقتی مبارزه‌ی خود را از زمینه‌ی جهانی‌اش جدا کنیم، پشتیبانی بین‌المللی طبقه‌ی کارگر را از دست می‌دهیم.
امروز بیش از هر زمان دیگر، به درکی علمی و تاریخی از امپریالیسم نیاز داریم؛ درکی که بداند سلطه‌ی مالی و تکنولوژیک غرب ادامه‌ی همان استعمار کهن است.