فرصتی طلایی برای لاکهید مارتین در سایه جنگ و تغییر قراردادهای پنتاگون

🎯

مدیرعامل لاکهید مارتین، جیم تایکلت، فضای دفاعی کنونی را «فرصتی طلایی» برای این غول تسلیحاتی توصیف کرده است. عبارتی که به ندرت در گزارش درآمد شرکت‌های جنگی شنیده می‌شود.

با تشدید جنگ امریکا علیه ایران، افزایش درخواست بودجه ۱.۵ تریلیون دلاری از سوی دولت ترامپ برای پنتاگون، و تمایل رهبری وزارت جنگ برای بازسازی ساختار قراردادها، تایکلت معتقد است زمان بی‌نظیری برای رشد کسب‌وکار فرا رسیده است.

🤝 تغییر بزرگ: مدل قراردادهای تجاری

پنتاگون و لاکهید مارتین در حال حرکت به سمت «مدلی تجاری‌تر» برای سیستم‌های تسلیحاتی بزرگ هستند. در این رویکرد جدید، یک «عنصر بازیابی» به قراردادها اضافه شده که تضمین می‌کند در صورت تغییر نرخ تولید یا لغزش بودجه از سوی دولت، لاکهید مارتین بدون متحمل شدن ریسک مالی، غرامت دریافت خواهد کرد. این حفاظت، امنیت تولید را در شرایط جنگی به شدت افزایش می‌دهد.

⚡ جریان سریع قراردادهای جنگ ایران

از ابتدای درگیری، پنتاگون قراردادهای متعددی با لاکهید منعقد کرده است:

• ۴.۷ میلیارد دلار برای تسریع تولید موشک‌های رهگیر PAC-3

• ۱.۹ میلیارد دلار برای نگهداری هواپیماهای C-130J

همچنین توافقنامه‌های چندساله برای افزایش تولید مهمات، پاسخی مستقیم به نرخ مصرف در میدان نبرد خاورمیانه است.

📊 عملکرد مالی: درآمد پایدار، کاهش سود

درآمد سه ماهه اول ۲۰۲۶ معادل ۱۸ میلیارد دلار (تقریبا مثل سال قبل) بود، اما سود خالص به دلیل کاهش حجم برنامه‌های F-16 و برخی برنامه‌های طبقه‌بندی‌شده، با کاهش مواجه شد.

📈 چشم‌انداز سرمایه‌گذاری

سهام LMT امسال ۶.۶٪ رشد داشته. با وجود بودجه پیشنهادی ۱.۵ تریلیون دلاری برای پنتاگون (هنوز تصویب نشده)، لاکهید منتظر نمی‌ماند. قراردادها امضا شده، مدل جدید ریسک را کاهش داده و مدیرعامل این دوره را یک نقطه عطف نسلی می‌داند. سوال کلیدی برای سرمایه‌گذاران این است: آیا این ساختار تجاری جدید و هزینه‌های جنگی پایدار، به شتاب سودی منجر خواهد شد که هنوز در قیمت سهام بازتاب نیافته است؟




اول مه؛ فریاد زنجیرگُسل کارگران

سخن روز شماره ۱
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۶ آپریل ۲۰۲۶

آگوست اسپایس (August Spies)، کارگر شورشی که به دلیل پیکار با نظام سرمایه‌داری در آمریکا، در ۱۱ نوامبر ۱۸۸۷ در شیکاگو به چوبه دار آویخته شد، هنگام مرگ فریاد زد: 

«خاموشی مرگ من رساتر از آن بانگی است که می‌خواهید اکنون خفه‌اش کنید.» پیش‌بینی‌ای که درست از آب درآمد. بدین گونه، اول ماه مه – که در کنفرانس بزرگ جهانی کار در سال ۱۸۸۹ به روز تظاهرات جهانی کارگران دگرگون شد – هنوز زنده است و سالیان سال زنده خواهد ماند. صدای کارگران جهان امروز بسیار «رساتر از آن بانگ» خفه‌شده آگوست اسپایس و رفیقان هم‌رزمش است.

چرا اول ماه مه؟ آیا خواست‌های نخستین جنبش کارگری سال‌ها پیش برآورده نشده است؟ آیا برگزاری آیین اول ماه مه، کوششی بی‌ثمر از سوی اندیشه‌های درمانده برای زنده نگاه داشتن یک سنت کهنه و مرده نیست؟ آیا این روز بهانه‌ی ناشیانه‌ی «چپ‌گرا»یان دون‌کیشوتی برای جنگ با آسیاب بادی به نام «سرمایه‌داری» نیست؟

آیا به راستی اول ماه مه و جنبش کارگری امروز، فرای بازگویی شعارهای فرسوده‌ی دیروز، چیزی برای گفتن ندارد؟

رسانه‌های نیروهای «راست» همیشه با نیش و کنایه به این روز می‌نگرند و می‌کوشند چهره‌ای از آن را به نمایش بگذارند که گویی جشنی بی‌بار و بزمی بی‌پشتوانه‌ی سیاسی است. اما راستش این است که نویسندگان مزدبگیر طبقه‌های سوداگر سرمایه، باز هم از گردهمایی صدها هزار کارگر و رنجبر زیر پرچم‌های سرخ و با خواست‌های گوناگون سیاسی، دلگیر و هراسانند.

نیش‌وکنایه به اول ماه مه بخشی از راهبرد همیشگی آنان است؛ می‌کوشند طبقه‌ی کارگر را مرده نشان دهند و پیکار طبقاتی را ساخته‌ی ذهن بیمار «چپ‌گرا»یان بخوانند. سرمایه‌داران امروز می‌گویند نبرد طبقاتی مرده است و دیگر طبقه کارگر یک هستی عینی بیرونی ندارد. ولی راستش این است که جنبش کارگری آگاه، هیچ‌گاه به اندازه‌ی امروز نیازمند و ناگزیر نبوده است. رقابت کارگران برای ماندن در کار، اتحادیه‌های دروغین و زرد، و تازش نئولیبرالیسم به دستاوردهای تاریخی کارگران، هیچ‌کدام بدین گونه ژرف و فراگیر نبوده است.

اول ماه مه، روز اصلی تظاهرات جنبش کارگری است. کارگران در بیشتر جای‌های جهان، از این روز برای برجسته کردن رهایی سیاسی و خواست‌های صنفی بهره می‌برند. این روز هنوز نماد همبستگی همه‌ی رنجبران جهان برای زندگی بهتر است؛ کارگران در این روز، شمار بسیار و توان پنهان مبارزاتی خود را به نمایش می‌گذارند.

ریشه‌های خونین یک روز جهانی

در پایان سده‌ی نوزدهم در اروپا، کارگران در فرودست‌ترین لایه‌های جامعه جای داشتند. در ازای مزد اندک، ساعت‌های دراز روز کار می‌کردند. از همین رو، زندگانی آنان آکنده از بدبختی بود و در خانه‌های نمناک و نادرست زندگی می‌کردند. خواست اصلی آنان در سراسر جهان، روز کاری هشت‌ساعته بود. گروهی از سازمان‌های کارگری در ایالات متحده، برای رسیدن به هشت ساعت کار در روز، تظاهرات اول ماه مه ۱۸۸۶ را برپا کردند. در شیکاگو، پلیس به تظاهرکنندگان تاخت و با خشونتی بی‌همانند، شش کارگر را با گلوله کشت. چهار تن از آنان – مانند آگوست اسپایس، کارگر پیکارجو – به دار آویخته شدند و یکی دیگر در زندان خودکشی کرد.

سرمایه‌داری آمریکا گمان می‌کرد با چوبه دار و گلوله می‌تواند فریاد کارگران را خاموش کند، اما وارونه‌ی این پندارِ نادرست، آن فریاد تپنده و رساتر از گذشته شد. پیکار روزانه‌ی کارگران، سال‌های پیاپی، کارفرمایان بسیاری از کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری را وادار به پذیرش قانون کوتاه‌تر شدن زمان کار کرد. پس از جنگ جهانی یکم، روز کاری هشت‌ساعته در اروپا گسترش یافت. کارفرمایان که زیر فشار نرمش کرده بودند، خود را در چشم دیگران بخشنده و یاری‌دهنده‌ی کارگران جلوه دادند. ولی این فریفتنِ مردم دیری نپایید. قانون به گونه‌ای گسترده از سوی کارفرمایان نادیده گرفته شد و قانونگذاران نیز شوری برای پیاده کردنشان نداشتند و کارگران را در برابر ستم کارفرمایان تنها گذاشتند. از میان برداشتن عملیِ قانون هشت ساعت، به کارگران آموخت که نباید به کارفرمایان و قانونگذاران باور داشت؛ برای برگشت‌ناپذیر ساختن دستاوردها، باید سازمان‌یافته و یکپارچه باشند و خودشان پشتوانه‌ی پیاده‌سازی چنین قانونی گردند.

بیش از یک صد سال است که کارگران خواست‌های سیاسی و اقتصادی خود را وبال گردن طبقه‌های بهره‌کش کرده‌اند و در این راه به پیروزی‌های بزرگی نیز رسیده‌اند. به ویژه در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری، کارگران در درازنای سال‌ها به شرایط کاری بهتر و مزدهای بیشتر دست یافته‌اند. ولی امروز همه‌ی آن دستاوردها زیر تازش پیوسته‌ی نئولیبرال‌هاست و روز به روز واپس رانده می‌شود.

در بسیاری از کشورهای جهان، کارگران همچنان با ستم طبقاتی و زور می‌جنگند. نه طبقه‌ی کارگر و نه پیکار او برای زندگی بهتر، از میان نرفته و کهنه نشده است. اول ماه مه نشانه‌ی همبستگی جهانی کارگران و رنجبران با یکدیگر است.

کارگران جهان در یک نگاه

در جهان بیش از سه میلیارد کارگر زندگی می‌کنند. نزدیک به ۱۳۰ میلیون نفر از آنان کودک‌اند و ۱.۴ میلیارد نفر در پیشه‌های آسیب‌پذیر کار می‌کنند که با بیکاری، ناامنی شغلی و بی‌پشتوانگی اجتماعی روبرویند. در کشورهای در حال رشد، نیمی از کارگران در چنین شرایطی به سر می‌برند — و این شمار به زودی به هشتاد درصد خواهد رسید. در جنوب آسیا و جنوب صحرای آفریقا، نزدیک به دو سوم کارگران با درآمد روزانه‌ی کمتر از ۳.۱۰ دلار در ژرف‌ترین بدبختی زیست می‌کنند. حتا در اروپای ثروتمند، دستمزدهای واقعی در سال ۲۰۲۲ به میزان ۳.۷ درصد کاهش یافت و توان خرید مزدبگیران پیوسته افت کرده است (European Commission, 2023; OECD, 2024).

این کاهش توان خرید، تنها یک روی سکه است. روی دیگر، جایگزینی اندک اندک کارگران در چرخه‌ی تولید با ماشین‌هاست. این کاهش پیوسته‌ی توان خرید در اروپای ثروتمند، تنها یک سرنخ است؛ سرنخی که ما را به لایه‌ای ژرف‌تر از نظام سرمایه‌داری می‌رساند: لایه‌ای که در آن، ماشین‌ها و امروزه هوش مصنوعی، نه برای آسایش انسان، بل‌که برای بیرون راندن او از چرخه‌ی تولید به کار گرفته می‌شوند.

در نظام سرمایه‌داری، همان گونه که مارکس در «کاپیتال» به روشنی می‌گوید، یکی از پیامدهای مهم کاربرد ماشین از سوی سرمایه‌داری، بیرون ریختن شمار بسیاری از کارگران است. ماشین که جای انسان را می‌گیرد، هنگامی که در درون روابط تولید سرمایه‌داری به کار گرفته شود، به جای یاری به انسان و افزایش آسایش او، بر ضد انسان رنجبر بر می‌گردد. با به کار افتادن ماشین، هزاران انسان رنجبر کار خود را از دست می‌دهند و «بیکاره» می‌شوند.

پیامد کمدی- تراژیک این روند این است که در سراسر جهان، کسانی برای آموزش ماشین‌ها به کار گرفته می‌شوند؛ همان ماشین‌هایی که سرانجام پس از چند ماه و یا سال جای نیروی کار انسانی را می گیرند. کارگران آفریقایی در پرورش سامانه‌های هوش مصنوعی، مانند برچسب زدن و دسته‌بندی داده‌ها به کار شبانه‌روزی می‌پردازند تا الگوها بهتر شناخته شوند و هوش مصنوعی پاسخ‌های درست‌تری برای کاربران تهیه کند. این گونه کار، بخشی از فرآیندی است به نام «یادگیری تقویتی با بازخورد انسانی». در این روش، انسان‌ها پاسخ‌های ساخته‌شده به دست مدل‌ها را ارزیابی می‌کنند و با پاداش دادن به پاسخ‌های درخور یا درست کردن لغزش ها، به سامانه یاری می‌رسانند تا دریابد چه چیزی پاسخ خوب شمرده می‌شود. این پیشه‌ها از راه بسترهای جهانی آنلاین (DataAnnotation، Mercor) ، جایی که انسان‌های کارجو برای انجام کارهای کوتاه‌مدت با هم رقابت می‌کنند، فراهم می‌شوند. دستمزدها اندک است و کار می‌تواند بس فشرده باشد؛ بدان گونه که نیاز به تمرکز پیوسته و انجام تند کارها دارد.

در سال‌های گذشته، شرکت‌های بزرگ فناوری همزمان با سرمایه‌گذاری گسترده در هوش مصنوعی، به کاهش نیروی انسانی دست زده‌اند. برای نمونه، شرکت متا (فیسبوک) گفته است که نزدیک به ۸۰۰۰ کارمند – یعنی ۱۰ درصد نیروی کار خود – را بیرون خواهد کرد. این کار بخشی از دگرگونی راهبردی به سوی پرورش هرچه بیشتر هوش مصنوعی و افزایش بازدهی است. انسان‌ها به پیشرفت فناوری‌هایی یاری می‌رسانند که بسا در آینده، کار خودشان را خودکار کند.

اگرچه این گونه کار در بیشتر با آفریقا یا جنوب خاوری آسیا پیوند داشت، اکنون به گونه‌ای روزافزون در سراسر جهان گسترش یافته است. در کنار آن، نگرانی‌هایی درباره‌ی کارکردها، فشارهای روانی، و نیز رازداری داده‌ها افزایش یافته است. پیام اصلی روشن است: پشت هر فناوری پیشرفته، انسان‌هایی هستند که آن را می‌سازند. درک این ویژگی انسانی برای ارزشیابی راستین سودها و هزینه‌های هوش مصنوعی، نیازِ بنیادین است.

این تنها یکی از چهره‌های تازه‌ی بهره‌کشی است. چهره‌ی دیگر را باید در گسترش کارِ بنده‌وار (precariat) در دل اروپا جست. در کشورهای اتحادیه اروپا، کارِ بنده‌وار چنان دامنه دارد که گریبان یک سوم همه‌ی مزدبگیران را گرفته است. بهره‌کشان، پهنه‌ی بهره‌کشی را روزانه گسترش می‌دهند و شرایطی پدید آورده‌اند که حتا استادان دانشگاه را به بخشی از رنجبران اندیشه دگرگون کرده است. کارِ بنده‌وار به تندی گسترش می‌یابد و به گونه‌ای روزافزون، حتا در بنیادهای پژوهشی و علمی به کار گرفته می‌شود. برای نمونه، بسیاری از کسانی که همچون استادیار و پسادکترا در دانشگاه‌ها کار می‌کنند، زیر چنین شرایطی کار می‌کنند. این گونه پیشه‌ها حتا گونه‌های کهن و همیشگی اشتغال را نیز زیر نفوذ خود گرفته است. این وظیفه‌ی نیروهای کارگری است که این پرولتاریای اندیشه (روشنفکر تازه) را زیر شعارهای نئولیبرال‌ستیز سازماندهی کنند.

پیشه‌های ایمن و همیشگی روزبه روز به کارهای ناایمن و کوتاه‌مدت دگرگون می‌شوند. اگر مزدبگیران نتوانند توانایی کاری، دگرش‌پذیری پیوسته، و بازدهی خویش را نشان دهند، بی‌درنگ از رده‌ی مزدبگیران بیرون می‌افتند. بسیاری از نجاران، بنایان و دیگر گروه‌های پیشه‌ور، از قراردادهای همیشگی بیرون رانده می‌شوند و با قراردادهای مشاوره‌ای و تنها به هنگام نیاز به کار گرفته می‌شوند. این گروه، مزایایی چون حقوق بیکاری، حقوق زمان بیماری و بازنشستگی را از دست می‌دهند و باید خودشان آن را فراهم آورند.

شرکت‌های جهانیِ سودجو و پولدار چون آمازون (Amazon)، اوبر (Uber)، ایربی‌ان‌بی (Airbnb)) با درآمدهای افسانه‌ای، مزدبگیرانی دارند که حتا از کمترین مزایای یک کارگر در روزگار سرمایه‌داری نخستین هم بی‌بهره‌اند. این مزدبگیران مدرن، همواره با یکدیگر در رقابتند و نمی‌دانند همکارشان در کشوری دورتر، نیروی کار خود را به چه بهایی پیشنهاد می‌کنند و می‌فروشند.

دو سوم از مزدبگیران اروپایی شرکت جهانی پوشاک اچ اند ام (H&M) با قراردادهای ده ساعتی در هفته کار می‌کنند. کار نیمه‌وقت همراه با قراردادهای موقت گردن‌بار آنان می‌شود. همین شرکت کودکان ۱۴ ساله را در کشورهای «جهان سوم» با ۱۲ ساعت کار در روز، با مزد ناچیز و در شرایط بنده‌مانند به کار می‌گمارد.

یکی از شرکت‌های بزرگ سیمان جهان (FLSmidth) سال‌ها کارگران زیردست خود را در دهکده‌ای در قبرس، با نادانی از خطرهای مرگبار کار با آزبست نگه داشت. فرزندان کارگران با گرد و خاک آزبستی، بی هیچ فیلتر تنفسی، روزانه بازی می‌کردند. بسیاری از آن کارگران و فرزندانشان اکنون یا بیمارند، یا بر اثر سرطان شش از میان رفته‌اند.

شرکت فراملی مونسانتو (Monsanto) کارگران کم‌درآمد کشورهای «جهان سوم» را با نویدهای دروغین و مزدهای نادرست به کار می‌گیرد، سپس آنان را به ساعت‌ها کار دراز با دستمزد ناچیز و در شرایط بنده‌مانند، در کشتزارها وادار به کار می‌کند.

ایران؛ بهشت سرمایه‌داران، جهنم کارگران

شرایط کارگران کشور ما نیز از دیگر کارگران «جهان سوم» بهتر نیست. همه‌ی جناح‌های رژیم – که به آیین تازه‌ی نئولیبرالی خویش سوگند خورده و به درستی سیاست ریاضیِ دیکته شده‌ی آن، همچون آیه‌های قرآنی باور دارند – با همکاری شرکت‌های فراملی می‌کوشند تا رنجبران را بیشتر و بیشتر استثمار کنند. نئولیبرال‌های اسلامی با واگذاری دارایی‌های همگانی، یارانه‌گیری عملی و سپس برداشتن یارانه‌ها، تحمیل قراردادهای کوتاه‌مدت و زدودن مزایای شغلی، راه را برای دوستان جهانی سرمایه‌ی مالی می‌گشایند. کارگران ما هر روز با خطر اخراج و بیکاری و سرزنش رویارویند.

پس‌ماندن سطح مزدها از سطح تورم هزینه‌های زندگی، به دشواری گذران روزانه‌ی کارگران و خانواده‌هایشان انجامیده است. بر همین پایه، دارایی کلانی در دست گروهی اندک انباشته شده که نمود آن را می‌توان در گرانی خانه‌های بسیار زیبا، خودروهای چندصد میلیونی و ولخرجی‌های زندگی اشرافی‌شان دید. سخن گفتن درباره‌ی این ولخرجی‌ها، تنها برای شرم سرمایه‌داران نیست، بل‌که دنبال کردن اندیشه و دیدگاه مارکس درباره‌ی سازوکار شکاف طبقاتی در سرمایه‌داری است. تا از درون این شناخت علمی، به ناچاری پیوستگی جنبش کارگری برسیم. زیرا بدون جنبشی یکپارچه در رشته‌های گوناگون و در سراسر کشور، اهرم سازمانی انقلاب طبقه‌ی کارگر بر ضد نظام سرمایه‌داری، کارایی نخواهد داشت.

رژیم جمهوری اسلامی، یک رژیم کارگرستیز است. این رژیم خیلی زود چهره‌ی کارگرستیز خود را نمایان کرد. آقای خمینی در سخن، کارگران را دارنده‌ی کشور می‌دانست، ولی راه اقتصادی برگزیده‌ی او چیزی نبود جز سرمایه‌داری با رنگ و بوی اسلامی. پایمال کردن مردم‌سالاری راستین سیاسی و اقتصادی، راه را برای پیاده کردن دموکراسی به سود لایه‌های گوناگون بورژوازی سرمایه باز کرد.

نقدینگی چند صد میلیارد دلاری سرمایه‌داران، تنها با غارت مردم و دزدی از دارایی همگانی کشور شدنی شده است. این نقدینگی هنگفت بورژوازی که با دزدی به دست آمده، باید با کنش آزاد سرمایه‌ی مالی امپریالیستی در کشور بیشتر شود. این چنین همکاری با امپریالیسم، استقلال سیاسی-اقتصادی راستین کشور را بر باد داده است. اندک اندک حتا صنعت‌های کلیدی جامعه مانند صنعت نفت باید به دست این غارتگران بیفتد. برنامه‌ی واگذاری دارایی‌های همگانی، با پیاده کردن دستورهای نهادهای امپریالیستی برای آزادی بی‌چون و چرای سرمایه‌ی مالی امپریالیستی از بندهای قانونی انجام می‌شود. برنامه‌ی نهادهای مالی امپریالیستی مانند بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول، سازمان تجارت جهانی این است که تنها یک قانون باید در کشور فرمانروا باشد :قانون «آزادسازی اقتصادی» است. گام‌های کارگرستیز رژیم همچون پیمان کاری را باید در پیوند با این برنامه‌ی کلانِ ملی‌ستیز دید که به گونه‌ای عینی، استقلال اقتصادی و سیاسی کشور را از میان می‌برد.

سرکوب آزادی‌ها و حقوق قانونی کارگران، رنجبران روستا، زنان و مردان و جوانان و میهن‌دوستان، و پایمال کردن همه‌ی بندهای بخش «حقوق ملت» در قانون اساسی (در مرکز آن، اصل ۲۶ و ۲۷) از سوی حاکمیت سرمایه‌داری در سال‌های دراز گذشته، با هدفِ آفریدنِ شرایط چپاول مافیایی و رانت‌خوارانه به نفع مشتی سرمایه‌دار، انجام شده است. شرایطی که زمینه را برای زیر پا گذاشتنِ اصول ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی – که برای برپایی اقتصادی همگانی و مردمی، دستاورد انقلاب بزرگ بهمن ۱۳۵۷ بود – پدید آورد. اصل ۴۴ قانون اساسی با فرمان غیرقانونی آیت‌الله خامنه‌ای، بر باد داده شد. حاکمیت سرمایه‌داری با این «حکم حکومتی» زیربنایِ نیازمند برای نگاهداریِ استقلال اقتصادی کشور را شکست و از این راه، زمینه‌ی عینی برای نگاهداریِ استقلال سیاسی کشور را نابود ساخت.

سیاست «بازرگانی آزاد» و درهای باز برای ورود تولیدهای خارجی به کشور، به فروافتادن سطح تولید داخلی انجامیده است. «بازرگانی آزاد» در خدمتِ هدف‌های اقتصاد سرمایه‌داری جهانی، زیر نام «بازار آزاد جهانی» است. از این رو، سرشت ملی‌ستیزِ سیاست «بازرگانی آزاد» برای کشورهای پیرامونی، بر همه‌ی رنجبران و میهن‌دوستان آشکار است. آیت‌الله خامنه‌ای با برنامه‌هایی مانند «جهش تولید» و «مولدسازی» – که در عمل به معنای فروش یا واگذاری دارایی‌های همگانی به بخش خصوصی (به‌ویژه به بنگاه‌ها و شرکت‌های وابسته به نهادهای نظامی و امنیتی) بوده است – جاده‌بازکن اقتصاد نئولیبرالیستی در میهن ما بوده است.

هدف برنامه‌ی اقتصادی نئولیبرال آفریدنِ شرایط انباشت سود و سرمایه برای سرمایه‌ی مالی امپریالیستی است. پیاده‌سازی این برنامه‌ی امپریالیستی – که هدف آن دگرگون کردنِ اقتصاد کشورهای پیرامونی به اقتصادی وابسته و استعمارزده به سود سرمایه‌ی مالی جهانی است – از سوی رژیم دیکتاتوریِ ولایی، همچون بهترین گزینه پیشرفت اقتصادی کشور خوانده می‌شود. تجربه‌ی همه‌ی کشورهای پیرامونی در جهان نشان می‌دهد که سرمایه‌گذاری بیرونی تنها آن هنگام به پیشرفت اقتصادی-اجتماعیِ مردم‌سالارانه و به سود منافع ملی خواهد بود که در چارچوب برنامه‌ی اقتصادیِ ملی-دموکراتیک با چشم‌انداز سوسیالیستی انجام گردد.

راستگرایانِ درون و بیرون کشور می‌کوشند با برجسته‌سازی یک‌سویه‌ی شعارهای آزادی‌خواهانه و ضددیکتاتوری، شکاف طبقاتی را به فراموشی بسپارند و تنها با پیشنهاد جابه‌جاییِ حاکمیت سرمایه‌داری-اسلامی به سرمایه‌داری-شاهنشاهی مردم را خرسند کنند. آنان تا آنجا پیش می‌روند که آشکارا از بمباران ایران از سوی اسرائیل و آمریکا پشتیبانی می‌کنند و آتش بیگانگان را به جان مردم و میهن ما فرومی‌خوانند. پیروزی چنین گروه‌هایی نه‌تنها فشار بر کارگران و رنجبران را افزایش می‌دهد، بل‌که استقلال سیاسی ایران را نیز به خطر می‌اندازد و ایران را تکه‌پاره خواهد کرد. از این‌رو، پیکار طبقه‌ی کارگر علیه دیکتاتوری سرمایه‌داری- اسلامی و یورش امپریالیستی، هم وظیفه‌ای طبقاتی و هم میهنی است.

در چنین شرایطی است که پیکار برای آزادی‌ها و حقوق مردم‌سالارانه و قانونیِ مردم – و در مرکز آن، آزادی‌های اصل ۲۶ قانون اساسی، مانند برپاییِ آزادانه‌ی تشکل‌های مستقل کارگری – به یکی از آماج‌های اصلی مبارزاتی مردم دگرگون شده و خواستِ بهره‌مندی از آزادی‌های مردم‌سالارانه و حقوق قانونی، خواستی همگانی و فراگیر گشته است. بر همین پایه است که پاسداری کارگران و دیگر لایه‌های میهن‌دوست از آزادی‌ها و حقوق قانونی خود، پیکاری است در پاسداری از منافع همه‌ی جامعه و پاسداری و نگهبانی از منافع ملی ایران. پیکارهای کارگری، نبردی است ملی بر ضد گفت‌وگوهای پشت پرده و پنهان از مردم ایران، میان حاکمیت سرمایه‌داری در ایران و امپریالیسم جهانی.

جمهوری اسلامی نزدیک به چهار دهه کوشیده است که با ساختن سازمان‌های کارگری دروغین (زرد)، پیکار طبقه‌ی کارگر را از راه درست خود به در برده است. ولی جنبش کارگری در سال گذشته نشان داده است که هم در پهنا و هم در ژرفا گسترش می‌یابد و هر روز هدف‌های خود را دقیق‌تر از روز پیش شناسایی می‌کند و در راه آن گام برمی‌دارد. پیکار کارگران بر ضد پیمان کاری و بر ضد خصوصی‌سازی، پیکار کارگران برای مزد یکسان در برابر کار یکسان، پیکار آموزگاران و فرهنگ‌ورزان کشور برای آموزش رایگان، و پیکار بازنشستگان کشور بر ضد فشارهای اقتصادی، نشانه‌های برجسته‌ای از رویارویی طبقه‌ی کارگر با جمهوری اسلامی سرمایه‌داری است.

پیامدهای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی برای مردم کشور ما، افزایش بیکاری و تنگدستی کارگران و دیگر توده‌های رنج شهری و روستایی و لایه‌های میانی جامعه است. پاسخ به این شرایط ناگوار کنونی، برپایی تشکل‌های سراسری و همبستگی میان همه‌ی کارگران، رسمی و پیمانی، است. بدون این یکپارچگی، دولت و سرمایه‌داران می‌توانند بهره‌کشی را افزایش دهند. از این‌رو، پاسداری و توان‌بخشی یگانگی جنبش کارگری شرط پایه‌ای پیشبرد نبرد و دستیابی به دگرگونی‌های بنیادین در کشور است.

طبقه‌ی کارگر ایران – همه‌ی رنجبران دستی و اندیشه‌ای، چه زن و چه مرد، چه در تولید و چه در خدمات، آموزگار و پرستار – بار اصلی پاسداری از منافع ملی و پاسداری از یکپارچگی میهن را بر دوش می‌کشند. از این رو، طبقه‌ی کارگر و پیشاهنگانش باید در کارکردِ فرهنگی در روزگار «پیکار در سنگر»، دیدگاه آشکار و روشن خود را بپرورند، رشد دهند و پیش بگذارند. تنها از این راه است که طبقه‌ی کارگر می‌تواند فرهنگ جایگزینی را برای فرهنگ چیره پیش‌گزاری کند و آن را به اهرمی برای به سوی خود کشاندن نیروهای غیرپرولتری جنبش دگرگون سازد.

برای پیش‌گذاری این فرهنگ جایگزین، نخست باید ایدئولوژی فردگرایانه بورژوازی را به چالش کشید که می‌کوشد ستم سرمایه‌داری را طبیعی و ناگزیر جلوه دهد. فیدل کاسترو در اول ماه مه ۲۰۰۹ گفت: «می‌پندارند که می‌توانند ما را با این دروغ بفریبند که تنها چیز مهم در جهان، قانون‌های بازار و نظام سرمایه‌داری است.»

سازماندهی کنید

هنوز پس از بیش از یک سده، بسیاری از کارگران جهان در شرایط خطرناک و نادادگرایانه کار می‌کنند؛ نابرابری مزدی — به‌ویژه برای زنان و کوچندگان — پیوسته برجاست و در برخی کشورها پاسخ اعتصاب، گلوله است. شرکت‌های فراکشوری با بهره‌کشی از کارگران و چپاول سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی، دارایی‌های افسانه‌ای می‌اندوزند و حتا جنگ و ویرانی را به نام «رشد» و «مردم‌سالاری» درست می‌نمایانند. سوسیال‌دموکرات‌های شمال اروپا روبند از چهره برداشته‌اند و از راه‌های کارگری دور شده‌اند، به پشتیبانی آشکار از سرمایه‌داری روی آورده‌اند.

در رویارویی با این چیرگی، همبستگی جهانی و سازمان‌دهی به کارگران همچنان بایسته است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که بدون پیکاری سامان‌یافته نمی‌توان با نظام سرمایه‌داری — که بر بهره‌کشی و انباشت دارایی استوار است — رویارو شد. اگر بازوان توانای کارگران از کار بازایستند، چرخ این نظام از چرخش می‌افتد. جایگزین آن، سوسیالیسم است: سامانه‌ای که به جای انباشت دارایی در دست سرمایه‌داران، دارایی را همگانی می‌کند و به جای بهره‌کشی از نیروی کارگران، توان آنان را تکانه و موتور اصلی جامعه برای بهروزی همگان می‌سازد.

واژگونه تبلیغات بورژوازی، میدان اصلی نبرد میان کارگران کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری و کارگران کشورهای در حال رشد نیست؛ بل‌که کارگران در همه‌جای جهان به شیوه‌های گوناگون از سوی سرمایه‌داری مالی جهانی بهره‌کشی می‌شوند و در برابر طبقه‌های بهره‌کش، منافع مشترکی برای پیکار دارند. همه‌ی رنجبران جهان خود را برای بزرگداشت روز طبقه‌ی کارگر و برجسته‌سازی خواست‌های صنفی و سیاسی آماده می‌کنند. مدیران با دریافت یک میلیون دلار و پاداش‌های کلان، باز هم در پی پول بیشترند، همزمان مزد کارگران پیوسته زیر فشار است. خیابان‌های شمال اروپا – که تاج و ویترین آرایه‌ی سرمایه‌داری جهانی است – هر ماهه از کارگران اندیشه و کار دستی پر است که بر کاهش مزایای بازنشستگی زودهنگام، حقوق بیکاری، و افت کیفیت آموزش و بهداشت اعتراض می‌کنند. کارمندان دولتی و دانش‌آموزان و دانشجویان دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های همگانی، در تظاهرات انبوه و شکوهمند، در برابر سیاست‌های ریاضتی دولت‌های اروپا می‌ایستند. پیکار طبقاتی نه تنها نمرده، بل‌که بسیار هم تپنده است. نیاز به سازماندهی و ایستادگی، هیچ‌گاه به اندازه امروز برجسته نبوده است.

جو هیل (Joe Hill)، کارگر رزمنده نامدار و شورشی آوازخوان آمریکاییِ سوئدی‌تبار، پیش از آن که زیر گلوله‌های جوخه تیرباران فرو افتد، به دوستان و هم‌رزمانش نگاه کرد و گفت: «گریه نکنید. سازماندهی کنید.»

این پیام را شاعر بزرگ خلقی ما، ابوالقاسم لاهوتی، در یک بیت ساده اما ژرف چنین بازسروده است:

«چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است.»




چرخه تعدیل در سیلیکون ولی: از متا تا اسنپ

📉

🤖 موج تازه اخراج‌ها در متا 

در صنعت فناوری اطلاعات بار دیگر موجی از تعدیل‌های گسترده شکل گرفته است. این بار شرکت «متا» (که در روسیه فعالیتش ممنوع اعلام شده) در کانون توجهات قرار دارد؛ مدیریت این شرکت خود را برای تغییرات نیروی انسانی در ماه مه آماده می‌کند. طبق گزارش رویترز، ۱۰ درصد از کارکنان، یعنی حدود ۸ هزار متخصص، اخراج خواهند شد. اما مشکلات کارمندان به همین جا ختم نمی‌شود، زیرا مالکان در حال برنامه‌ریزی برای دور بعدی تعدیل در نیمه دوم ۲۰۲۶ هستند.

📊 تکرار بحران ۲۰۲۲، اما با شرایطی متفاوت 

این اخراج‌ها در نوع خود بی‌سابقه‌ترین خواهند بود، جز دوران ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۳ که بیش از ۲۰ هزار نفر اخراج شدند. آن زمان، سقوط سهام و شکست پیش‌بینی‌های درآمدی، شرایط را اقتصادی کرده بود. اما امروز برخلاف گذشته، شرکت از ثبات مالی برخوردار است. دلیل اصلی؟ رقابت فشرده با «آنتروپیک» و «اوپن‌ایآی» و نیاز به سرمایه برای توسعه ابرهوش مصنوعی.

🧠 منطق زاکربرگ: هوش مصنوعی جایگزین تیم‌های بزرگ 

مارک زاکربرگ اعتراف کرده که هوش مصنوعی کار چندین نفر را توسط یک متخصص انجام می‌دهد، و این «منطق انسانی» حذف نیروهاست. در همین حال، شرکت «اسنپ» نیز ۱۰۰۰ کارمند خود را اخراج و صدها موقعیت شغلی را لغو کرده است. مدیرعامل این شرکت می‌گوید عوامل هوشمند شرکتی تا ۶۵ درصد کدهای جدید را تولید می‌کنند.

⚠️ نگاه منتقدان: کوته‌بینی سودمحور 

اما منتقدان این «کوته‌بینی سودمحور» را محکوم کرده و می‌گویند به جای اخراج، باید نیروهای مستعد را به بخش‌های آینده‌دار منتقل کرد. به گزارش Layoffs.fyi، امسال نزدیک به ۷۳ هزار متخصص فناوری در سطح جهانی بیکار شده‌اند.

📌 در حالی که غول‌های فناوری برای حفظ برتری در رقابت هوش مصنوعی، کاهش نیرو را انتخاب می‌کنند، هزاران خانواده با پیامدهای انسانی این تصمیم‌ها روبه‌رو می‌شوند.




ادبیات تهدیداسرائیل: از«نجات مردم ایران» تابازگرداندن ایران به «عصرحجر»

🔴

❗اسرائیل که پیش‌تر ادعا می‌کرد برای «نجات مردم ایران» دست به حمله می‌زند، اکنون به‌صراحت از هدفی متفاوت سخن می‌گوید: بازگرداندن ایران به «عصر حجر» و دوران تاریک. این تغییر لحن، پرسش‌های جدی درباره نیت‌های واقعی و راهبردهای پشت پرده ایجاد کرده است.

⚔️ وزیر دفاع اسرائیل اعلام کرده که این کشور آماده ازسرگیری عملیات نظامی علیه ایران است و تنها منتظر چراغ سبز ایالات متحده می‌باشد. به گفته او، هدف از این اقدام، نابودی زیرساخت‌های کلیدی انرژی و اقتصاد ایران است؛ اقدامی که می‌تواند تبعات انسانی و منطقه‌ای گسترده‌ای به دنبال داشته باشد. چنین جنگی نه‌تنها میلیون‌ها غیرنظامی بی‌گناه را تحت تأثیر قرار می‌دهد، بلکه موجی از بی‌ثباتی، آوارگی و بحران‌های اقتصادی را در سراسر خاورمیانه شعله‌ور خواهد کرد. تحلیلگران هشدار می‌دهند که این رویارویی می‌تواند به سرعت به درگیری‌های پروکسی در لبنان، سوریه و یمن دامن بزند و زنجیره‌ای از خشونت‌های مهارناپذیر را کلید بزند. در چنین سناریویی، هیچ‌یک از طرف‌ها پیروز واقعی نخواهد بود و تنها آتش فقر، نفرت و هرج‌ومرج در منطقه باقی می‌ماند.

🧭 این اظهارات در حالی مطرح می‌شود که آمریکا آتش‌بس با تهران را به‌صورت نامحدود تمدید کرده تا فرصت برای توافق احتمالی فراهم شود. با این حال، هم‌زمان فشارها از طریق محاصره دریایی و تهدیدهای نظامی ادامه دارد، که نشان‌دهنده پیچیدگی و چندلایه بودن سیاست‌ها در این بحران است.

🗣️ از سوی دیگر، مقامات ایرانی تأکید کرده‌اند که برنامه هسته‌ای کشور اهداف غیرنظامی دارد و حاضر به توقف غنی‌سازی نیستند. آن‌ها ضمن رد خواسته‌های آمریکا، اعلام کرده‌اند که هم برای مذاکره و هم برای مقابله نظامی آمادگی دارند.

🌍 برخی تحلیلگران معتقدند آمریکا به‌دلیل نزدیکی به اسرائیل وارد این درگیری شده، در حالی که مقامات واشنگتن این ادعا را رد می‌کنند. هم‌زمان، تلاش‌های دیپلماتیک—از جمله مذاکرات غیرمستقیم—نشان می‌دهد که هنوز روزنه‌هایی برای کاهش تنش وجود دارد.




حمله آمریکا به ایران و بحران تنگه هرمز

🔥

🔥 در سال ۲۰۲۶، حملات هوایی آمریکا و اسرائیل به ایران آغازگر یکی از خطرناک‌ترین بحران‌های ژئوپلیتیکی دهه‌های اخیر شد؛ حملاتی که با هدف تضعیف رهبری و توان نظامی ایران انجام شد، اما به‌سرعت به یک بن‌بست استراتژیک تبدیل گردید. این درگیری نشان داد که حتی قدرت‌های بزرگ نیز در برابر جنگ‌های نامتقارن با چالش‌های جدی مواجه هستند.

⛽پس از این حملات، ایران به‌جای پاسخ مستقیم گسترده، تمرکز خود را بر اهرم حیاتی‌اش یعنی تنگه هرمز گذاشت؛ گذرگاهی که بخش بزرگی از نفت جهان از آن عبور می‌کند. با حمله به کشتی‌ها و ایجاد ناامنی در این مسیر، تهران توانست فشار قابل‌توجهی بر اقتصاد جهانی وارد کند و موازنه جنگ را تغییر دهد.

⚓در مقابل، دولت آمریکا با افزایش حضور نظامی و اعمال محاصره دریایی تلاش کرد کنترل اوضاع را به دست بگیرد. او حتی دستور داد هر قایقی که اقدام به مین‌گذاری کند هدف قرار گیرد، نشانه‌ای از تشدید تنش‌ها و خطر گسترش جنگ.

📉 با این حال، درگیری‌ها در دریا ادامه یافت و ایران با استفاده از قایق‌های تندرو و تاکتیک‌های نامتقارن، تهدیدی مداوم برای کشتیرانی ایجاد کرد. این وضعیت باعث افزایش قیمت نفت و نگرانی گسترده در بازارهای جهانی شد، در حالی که پاکسازی کامل مسیر ممکن است ماه‌ها زمان ببرد.

🌍 در نهایت، این بحران نشان می‌دهد که برتری نظامی لزوماً به معنای پیروزی سیاسی نیست. جنگی که با هدف نمایش قدرت آغاز شد، اکنون به عاملی برای بی‌ثباتی جهانی تبدیل شده و پرسش‌های جدی درباره آینده نظم بین‌المللی و نقش آمریکا در آن ایجاد کرده است.




پیامدهای جنگ‌های مدرن و تغییر نظم جهانی

🌍

🌍 در جهان امروز، جنگ‌ها تنها به میدان نبرد محدود نمی‌شوند، بلکه اثرات آن‌ها به سرعت به اقتصاد و سیاست جهانی سرایت می‌کند. درگیری‌های بزرگ می‌توانند زنجیره‌ای از بحران‌ها را ایجاد کنند که فراتر از مرزهای یک کشور گسترش می‌یابد و حتی کشورهایی را که مستقیماً درگیر نیستند نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد.

🚢 یکی از مهم‌ترین عوامل در این میان، مسیرهای حیاتی تجارت جهانی است. هرگونه اختلال در این مسیرها، به‌ویژه در نقاط استراتژیک، می‌تواند عرضه انرژی را مختل کرده و بازارهای جهانی را دچار شوک کند. چنین وضعیتی نشان می‌دهد که قدرت نظامی به تنهایی برای پیروزی کافی نیست و وابستگی متقابل کشورها بسیار تعیین‌کننده است.

🤝 همچنین، واکنش جامعه جهانی اهمیت زیادی دارد. اگر کشوری حمایت متحدان خود را از دست بدهد، حتی موفقیت‌های نظامی نیز نمی‌تواند جایگزین مشروعیت سیاسی شود. انزوای بین‌المللی می‌تواند فشارها را چند برابر کند و موقعیت آن کشور را به‌طور جدی تضعیف نماید.

💸 از سوی دیگر، جنگ‌های مدرن اغلب هزینه‌هایی ایجاد می‌کنند که پیش‌بینی آن‌ها دشوار است. این هزینه‌ها می‌تواند شامل بحران‌های اقتصادی، افزایش نارضایتی داخلی و کاهش اعتماد جهانی باشد، که همگی در درازمدت تأثیرات عمیقی بر جای می‌گذارند و روند توسعه کشورها را مختل می‌کنند.

🧭 در نهایت، به نظر می‌رسد جهان در حال حرکت به سوی نظمی جدید است؛ نظمی که در آن همکاری و دیپلماسی اهمیت بیشتری نسبت به قدرت نظامی پیدا کرده است. کشورهایی که این تغییر را درک نکنند، ممکن است با چالش‌های جدی در حفظ جایگاه خود مواجه شوند و فرصت‌های مهمی را از دست بدهند.




فاجعه‌های نظامی و افول امپراتوری‌ها

⚔️

⚔️در تاریخ جهان، بارها دیده شده که امپراتوری‌ها در لحظات ضعف به جای اصلاحات داخلی، به اقدامات نظامی پرریسک روی می‌آورند. این رفتار که برخی آن را «میکرومیلیتاریسم» می‌نامند، ناشی از تلاش برای بازگرداندن شکوه ازدست‌رفته است، اما اغلب نتیجه‌ای معکوس به همراه دارد.

🏛️نمونه بارز آن، آتن باستان است که در اوج جنگ‌های طولانی، تصمیم به حمله به سیسیل گرفت. این اقدام که قرار بود قدرتش را احیا کند، به شکستی فاجعه‌بار انجامید و زمینه‌ساز سقوط نهایی آن شد. چنین تصمیماتی نشان می‌دهد که چگونه محاسبات اشتباه می‌تواند یک قدرت بزرگ را به سرعت تضعیف کند.

⚓در قرون بعدی نیز همین الگو تکرار شد. پرتغال در مراکش و اسپانیا در شمال آفریقا، هر دو تلاش کردند از طریق جنگ، موقعیت خود را تثبیت کنند، اما نتیجه چیزی جز تلفات سنگین، فشار اقتصادی و بی‌ثباتی سیاسی نبود. این شکست‌ها نه‌تنها منابع را تحلیل برد، بلکه اعتبار بین‌المللی آن‌ها را نیز خدشه‌دار کرد.

👤 عامل مشترک در بسیاری از این بحران‌ها، نقش رهبران است. رهبرانی که تحت فشار افول، تصمیمات احساسی می‌گیرند و واقعیت‌های استراتژیک را نادیده می‌گیرند. این وضعیت اغلب باعث می‌شود که اشتباهات کوچک به بحران‌های بزرگ تبدیل شوند و حتی موفق‌ترین ساختارها را نیز از درون متلاشی کنند.

📉 در نهایت، تاریخ نشان می‌دهد که امپراتوری‌ها بیشتر از آنکه با حملات خارجی نابود شوند، با تصمیمات اشتباه خود دچار فروپاشی می‌شوند. جنگ‌های نسنجیده نه‌تنها مشکلات را حل نمی‌کنند، بلکه روند سقوط را تسریع کرده و ضعف‌های ساختاری را آشکار می‌سازند. این درس تاریخی همچنان برای جهان امروز نیز کاملاً قابل تأمل است.




جهان چندقطبی، نبرد با دیکتاتوری، پاسداری از میهن: در جستجوی جایگاهی مستقل برای ”چپ” ایران

مقاله ۵/۱۴۰۵
۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۳ آپریل ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

جهان در آستانه دگرگونی‌ای همگانی ایستاده است. سامان تک‌قطبی که پس از فروپاشی شوروی، آمریکا را یگانه ابرقدرت جهان ساخت، اکنون نشانه‌های فرسایش و واپیچش را از هر سو نمایان می‌کند. پیدایش هسته‌های تازه قدرت در شرق – به رهبری هند، برزیل، آفریقای جنوبی، چین و روسیه – و کوشش کشورهای پیرامونی برای گریز از زیر سایه سنگین واشنگتن، همگی نویدبخش جهانی چندقطبی است؛ جهانی که در آن یک قدرت یگانه نمی‌تواند برای کشورهای پیرامونی یک قانون و برای کشورهای مرکزی قانون دیگری بسازد تا سرکردگی خود و دوستانش را فراهم و پایدار کند.

ایران هم‌چون یکی از بازیگران کلیدی در غرب آسیا، ناگزیر در میانه این کشاکش جهانی جای گرفته است. همکاری ژئوپلیتیکی تهران با مسکو و پکن، هرچند نه بر پایه همانندی فکری یا ارزشی، بل‌که زاده دشمنی مشترک و ناگزیری راهبردی، فرصتی برای کاستن از فشار تحریم‌ها و بازتعریف جایگاه ایران در نظم آینده جهان است. اما در این میان، ”چپ” ایران و نیروهای هوادار طبقه کارگر در برابر دو راهی‌ای بزرگ ایستاده‌اند: از یک سو، نقش مثبت حاکمیت در برابر یورش بیگانگان و در پیدایش جهان چندقطبی، و از سوی دیگر، اقتصاد نئولیبرالیستی و سرشت دیکتاتوری آن. خطر بزرگ این است که ”چپ” یکی از این ویژگی‌ها را ببیند و تمرکز روی یکی را به بهانه دیگری رها کند. این نوشته می‌کوشد که گرفتار این دوگانگی نشود.

برای روشن شدن این پرسش که چگونه می‌توان هم‌زمان از نقش ژئوپلیتیکی ایران پشتیبانی کرد و از نبرد با ستم طبقاتی و دینی درون‌مرزی دست نکشید، ناگزیر باید به خود جنگ کنونی و جایگاه ایران در گذار تاریخی به جهان چندقطبی پرداخت. پیش از هر چیز، باید دید این همراهی راهبردی تهران با مسکو و پکن بر چه منطقی استوار است و چه تضادها و همسانی‌هایی در دل خود دارد.

نقش ژئوپلیتیکی جمهوری اسلامی

در سال‌های گذشته، نزدیکی روسیه، چین و ایران به یکی از مهم‌ترین چالش‌ها برای برتری غرب در سامان جهانی دگرگون شده است. از همکاری‌های نظامی در سوریه و فروش سامانه‌های پدافندی روسیه به ایران گرفته تا راهگذر ترابری شمال–جنوب و سرمایه‌گذاری‌های چین در زیرساخت‌ها و بندرهای ایران، این سه کشور گام‌هایی عملی برای کاستن از نفوذ آمریکا و هم‌پیمانانش برداشته‌اند. با این همه، فهم درست این همکاری نیازمند نگاهی واقع‌بینانه و دور از پیش‌داوری‌ها و آرزوپردازی است. حقیقتی ساده اما بنیادین در این است که دشمنی مشترک، همکاری می‌آفریند و نه برادری.

روسیه، چین و ایران برای ایستادگی در برابر برتری‌جویی غرب و به‌ویژه آمریکا، به یکدیگر نزدیک شده‌اند. اما این نزدیکی بر پایه دلبستگی به مردم‌سالاری، سوسیالیسم، انقلاب یا هر دستگاه فکری مشترک دیگری نیست. آنچه این سه کشور را به هم پیوند داده، احساس خطر مشترکی از سوی سامان جهانی زیر رهبری آمریکا است. تحریم‌های کشنده علیه ایران، گسترش ناتو در پیرامون روسیه، فشار برای مهار چین در آسیا و اقیانوس آرام و بازی با جنگ در تنگه تایوان، و کوشش برای جلوگیری از پیشرفت قدرت‌های نوخاسته، همگی زمینه‌هایی پدید آورده‌اند که این کشورها در برخی زمینه‌ها به هم نزدیک شوند. این همراهی بیش از آنکه از سر مهر باشد، زاده ناگزیری و سود مشترک است.

با همه گسترش همکاری‌ها، ساختار سیاسی، خواست‌های ملی و چشم‌اندازهای درازمدت این سه کشور یکسان نیست. روسیه در پی بازسازی جایگاه خود هم‌چون یک قدرت بزرگ و جلوگیری از گسترش ناتو به سوی مرزهای خود و در پیرامون تاریخی خویش است. از نگاه مسکو، به چالش کشیدن گسترش ناتو و جلوگیری از پس‌نشینی بیشتر در برابر غرب، بخشی پایه‌ای از سیاست برون‌مرزی آن کشور به شمار می‌رود.

چین راهبردی ژرف‌تر و درازمدت‌تر دنبال می‌کند. پکن بیش از آنکه در پی رویارویی نظامی باشد، به دنبال گسترش توان اقتصادی، پیشرفت فناوری و افزایش نفوذ جهانی خود است. برنامه کمربند و راه، نیاز چین به راه‌های بازرگانی زمینی، دسترسی پایدار به انرژی و پیوند دادن بازارهای آسیا، آفریقا و اروپا را بازتاب می‌دهد. رویکرد چین در بسیاری زمینه‌ها نرم‌تر و حساب‌شده‌تر از روسیه است و بیشتر از ابزارهای مالی، بازرگانی و فناورانه بهره می‌گیرد. هدف آن تنها درگیری با دشمنی ویژه نیست، بل‌که دستیابی به جایگاهی برتر در ساختار آینده جهان است.

ایران نیز منطق و نیازهای ویژه خود را دارد (برنامه لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی با هم یکسان نیست؛ دنبال‌تر به این شکاف خواهیم پرداخت). تهران زیر فشار تحریم‌ها و خطرهای بیرونی، بیش از هر چیز بر همسنگی منطقه‌ای، پاسبانی امنیت درونی، پرتوان کردن جایگاه خود در خاورمیانه و گشودن راه‌های اقتصادی تازه می‌اندیشد. همکاری با روسیه و چین برای ایران تنها یک گزینش سیاسی نیست، بل‌که یک ناگزیری و راهی برای کاهش فشار اقتصادی، دسترسی به بازارها، یافتن سرمایه و گسترش میدان مانور دیپلماتیک است. از این رو، هرچند این سه کشور گاه در یک سنگر دیده می‌شوند، انگیزه‌ها و هدف‌هایشان یکسان نیست.

از دیدگاه جهان‌بینی نیز میان آنان همانندی ژرفی دیده نمی‌شود. نه مسکو و نه پکن، با الگوی دینی فرمانروا بر ایران هم‌داستان نیستند. روسیه ساختاری ملی‌گرایانه و دولت‌محور دارد که در آن سرمایه‌داری دولتی با اقتصاد نئولیبرالیستی درهم آمیخته شده است و چین زیر رهبری حزب کمونیست، الگویی ویژه از دولت و اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده را دنبال می‌کند که خود آن را الگوی سوسیالیسم چینی می‌خواند. ایران نیز سامانه‌ای دینی با ویژگی‌های خود را دارد. بنابراین، همراهی این سه کشور را نباید به معنای یگانگی فکری یا ارزشی دانست.

یورش نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، جنگی همگانی و سرنوشت‌ساز برای ایران است. نتیجه این جنگ روشن می‌کند که ایران چه جایگاهی در ساختار آینده منطقه و جهان خواهد داشت. این جنگ نه یک نبرد بومی، بل‌که بخشی از یک دگرگونی تاریخی بزرگ‌تر است: جمهوری اسلامی در این جنگ با همه‌ی بالا و پایینی‌هایش، تاکنون به گذار از سامان تک‌قطبی که آمریکا در آن نیروی بی‌چالش بود، به سوی سامانی چندقطبی کمک کرده است.

جمهوری اسلامی چوبی به لای چرخ پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» انداخته است. به دلیل راهبرد جنگی جمهوری اسلامی، کشورهای عربی کرانه خلیج فارس تاکنون از پیوستن به جنگ علیه ایران خودداری کرده‌اند، چون هم از زیان‌های اقتصادی و امنیتی می‌ترسند و هم دریافته‌اند که همسنگی نیروها در منطقه در روند دگرگونی است.

پس از این بررسی از همکاری راهبردی ایران با روسیه و چین، و روشن شدن این نکته که همراهی آن‌ها نه بر پایه همانندی ارزشی، بل‌که بر پایه دشمنی مشترک و ناگزیری راهبردی است، باید به پرسش بنیادین دیگری پرداخت: نسبت این درگیری ژئوپلیتیکی با ضد دیکتاتوری درون مرزها چیست؟ آیا می‌توان همزمان از نقش ژئوپلیتیکی ایران پشتیبانی کرد و در برابر ستم طبقاتی و دینی حاکمیت ایستاد؟

درگیری ژئوپلیتیکی و نبرد طبقاتی

در نظام‌های سرمایه‌داری، نبرد طبقاتی موتور و تکانه تاریخ است. این نبرد – میان سرمایه‌دار و کارگر، ستمگر و ستمدیده، بهره‌کش و بهره‌کشیده – همان تضاد راستینی است که حل آن جامعه را ریشه‌ای دگرگون می‌کند. درگیری ژئوپلیتیکی در برابر این جوهر، دومین و برآمده از آن است. ژئوپلیتیک را می‌توان سیاست برون‌مرزی طبقه‌های فرمانروا دانست که می‌کوشند زمینه را برای انباشت سرمایه (دستیابی به ماده‌خام، نیروی کار ارزان، بازارها و راه‌های راهبردی) در خانه فراهم کنند. پس ژئوپلیتیک جلوه برون‌مرزی نبرد طبقاتی است که در پیوند و یا درگیری با دولت‌های دیگر خود را نمایان می‌کند.

فراموش نباید کرد که دولتی که سرتاسر سرسپرده واشنگتن نباشد، هنوز سرشتش ضدامپریالیستی نیست. بسیاری از دولت‌های ضدآمریکایی درون خود همان ساختارهای سرمایه‌داری، سرکوب و بهره‌کشی را بازسازی می‌کنند. ما بارها گفته‌ایم که پیکار ضدامپریالیستی در کشورهای پیرامونی، تنها با یک خط اقتصادی غیرسرمایه‌داری معنا پیدا می‌کند. هنگام بررسی همسنگی نیروهای جهانی و پیدایش جهان چندقطبی باید پذیرفت که دولتی که با سرکردگی جهانی آمریکا و اسرائیل می‌جنگد، نقش مثبتی در این روند بازی می‌کند. ولی این به این معنی نیست که طبقه کارگر و پیشاهنگانشان از خط مستقل طبقاتی دور شوند و تضاد طبقاتی و تضاد سیاسی در درون کشور را فراموش کنند و زیر پرچم بورژوازی انگلی جای خوش کنند.

برای همین پذیرش نقش مثبت ایستادگی جمهوری اسلامی در برابر نیروهای پرخاشگر امپریالیستی-صهیونیستی نباید به فراموشی سرکوب درون‌مرزی و ستم طبقاتی بینجامد. ضدامپریالیسم، یعنی پیکار با چیرگی جهانی سرمایه و دوری از رشد اقتصادی سرمایه‌داری در درون، نه هواداری از هر دولتی که با واشنگتن درگیر شده است.

تجربه ”چپ” جهانی بارها نشان داده است که فراموشی سرشت طبقاتی رژیم‌های بورژوازی هنگام جنگ‌های میهنی به سود طبقه کارگر نبوده است. گاهی دولت‌های بورژوازی زنده‌مانده از جنگ با استعمارگران، با دستاورد پیکاری و دستگاه امنیتی گسترش‌یافته، سرکوب را ژرف‌تر و سخت‌تر می‌کنند.

برای گریز از این کژراهه، باید پرسید: نسبت میان این «درگیری ژئوپلیتیکی» با «نبرد طبقاتی» درون مرزها چیست؟ آیا این دو در تضادند یا می‌توان آن‌ها را همزمان پیش برد؟

پس از پیش‌گذاری این پرسش، روشن شد که نمی‌توان به سادگی از کنار سرشت طبقاتی و دیکتاتوری حاکمیت، حتا هنگام دفاع از میهن در برابر یورش بیرونی گذشت. اما برای پاسخ به این پرسش که این حاکمیت خود از چه لایه‌ها و تضادهایی تشکیل شده است – و چرا جمهوری اسلامی همزمان هم در برابر غرب می‌ایستد و هم در درون ستم طبقاتی را بازتولید می‌کند – ناگزیر باید به کالبدشکافی طبقاتی حاکمیت پرداخت.

تحلیل طبقاتی حاکمیت جمهوری اسلامی

قدرت در ایران شبکه‌ای درهم‌تنیده از چهار لایه بورژوازی است که هر یک منافع اقتصادی و جایگاه خود را دنبال می‌کند:

۱. بورژوازی نظامی (سپاه و نهادهای امنیتی): هسته نیرومند حاکمیت. این لایه از بورژوازی، کنترل گسترده‌ای بر صنعت‌های کلیدی و سرچشمه‌های اصلی اقتصاد دارد: از نفت، گاز، پتروشیمی، فولاد، مس و سیمان گرفته تا بنیادهای مالی چون قرارگاه خاتم‌الانبیاء، بنیاد تعاون سپاه و بنیاد مستضعفان. افزون بر این، بندرهای راهبردی و راه‌های ترابری شمال–جنوب و بازار واردات، صادرات و حتا قاچاق سازمان‌یافته را در دست دارد. پروژه‌های بزرگ عمرانی و زیرساختی – از سدسازی و مترو گرفته تا بزرگراه‌ها و نیروگاه‌ها – بدون پیوند با این لایه از بورژوازی به جایی نمی‌رسد. نفوذ آن به سامانه بانکی و مؤسسات مالی قرض‌الحسنه (مانند مؤسسه اعتباری ثامن، بانک انصار و بانک مهر اقتصاد) رسیده و شرکت‌های فناوری اطلاعات و ارتباطات مانند همراه اول و زیرساخت را نیز کنترل می‌کند. حتا بخش داروسازی و بهداشت (شرکت دارویی رازی، داروسازی کوثر و بیمارستان‌های نظامی) در دست این لایه است، همان گونه که شبکه‌های قاچاق سوخت، خودرو، ارز و کالاهای لوکس نیز در دستان همین لایه جابه‌جا می‌شود. رسانه‌هایی همچون خبرگزاری فارس، خبرگزاری تسنیم، روزنامه جوان و مؤسسه فرهنگی و هنری صبا نیز زیر چتر این لایه جای دارند. منافع این لایه در «نه جنگ، نه صلح»، تنش‌آفرینی و اقتصاد بسته است. از گفتمان ضدغربی برای نگهداشت پایگاه اجتماعی خود سود می‌جوید و هرگز نمی‌خواهد سرسپرده آمریکا شود.

۲. بورژوازی بازرگانی (بازار سنتی، شبکه‌های دادوستد با شرق): این لایه از بورژوازی که ریشه در بازار سنتی ایران و شبکه‌های کهن دادوستد با شرق دارد، زیر بار سنگین تحریم، تن به پیوندی ناگزیر با چین و روسیه داده است. در سایه همین تحریم‌هاست که بازرگانی پنهان و قاچاق سازمان‌یافته – از سوخت و خودرو تا ارز و کالاهای لوکس – را در دست گرفته و از رهگذر آن، سودهای کلان را بدون بازرسی و پاسخگویی به جیب خود می‌راند. پیوند تنگاتنگ این لایه با بورژوازی نظامی، آن را به هم‌پیمانی استوار برای نظام حاکم دگرگون کرده است؛ هم‌پیمانی که هم‌زمان، از شکاف‌ها و ناهماهنگی‌های درونی نیز بی‌بهره نیست.

۳. بورژوازی بوروکراتیک (کارگزاران دولتی، فن‌سالاران): این لایه از بورژوازی که دربرگیرنده کارگزاران بلندپایه دولتی و فن‌سالاران اقتصادی می‌شود، بزرگترین بهره‌برنده از رانت و خصوصی‌سازی سه‌دهه‌ی گذشته بوده است. در سایه تصمیم‌گیری‌های پشت درهای بسته، دارایی‌های ملی را به نفع خود و نزدیکانشان مصادره کرده‌اند و با تکیه بر جایگاهشان در نهادهای برنامه‌ریزی و اجرایی، زمینه را برای انباشت سرمایه در کوتاه‌ترین زمان فراهم ساخته‌اند. وارونه دو لایه‌ی دیگر، این گروه گرایش آشکاری به غرب دارد و خواهان پیوند با اقتصاد جهانی، کاهش تنش و برداشتن تحریم‌هاست، زیرا از این رهگذر است که می‌تواند سرمایه‌های انباشته‌شده را در بازارهای جهانی به گردش درآورد و شبکه‌های دارایی خود را فراتر از مرزها گسترش دهد.

۴. بورژوازی مالی (بانک‌ها، صندوق‌های سرمایه‌گذاری): این لایه که دربرگیرنده بانکداران بزرگ، مدیران صندوق‌های سرمایه‌گذاری و کنشگران بازار پول می‌شود، بیش از هر لایه‌ی دیگری از برداشتن تحریم‌ها سود می‌برد. انباشت سرمایه در این بخش، به گشوده شدن قفل سامانه‌های مالی جهانی وابسته است؛ از این رو، بورژوازی مالی خواهان پیوستن ایران به سامانه‌ی مالی جهانی (سوئیفت، بانک‌های مرکزی اروپایی و بازارهای بین‌المللی) و کاهش هرچه بیشتر تنش‌های سیاسی و اقتصادی با غرب است. در تضاد آشکار با بورژوازی نظامی که از اقتصاد بسته و تنش‌آفرینی سود می‌برد، این لایه نیازمند صلح و گشایش اقتصادی است تا سرمایه‌های سرگردان خود را به جریان اندازد و به سودهای کلان در بازار جهانی دست یابد.

این لایه‌ها در پاسبانی از نئولیبرالیسم و سرکوب جنبش‌های کارگری هم‌داستان‌اند، اما در پیوند با غرب یا شرق با هم درگیرند. نقش بورژوازی نظامی در حاکمیت پررنگ‌تر شده، ولی همه‌ی این لایه‌ها برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود همچون گردانی یگانه کنش می‌کنند.

برای درک ریشه‌های بحران، باید به سیاست‌های نئولیبرالی سه‌دهه گذشته بازگشت. گوهر خیزش‌های مردمی، هرچند با برانگیزنده‌های سیاسی یا فرهنگی، در ژرفا دشواری‌های اقتصادی و زندگی روزمره مانند تورم، زدودن یارانه‌ها، خصوصی‌سازی خدمات همگانی، ناایمنی کار و افت توان خرید است. همه لایه‌های بورژوازی انگلی (دیوان‌سالاری، مالی، بازرگانی، نظامی) در این راه هم‌داستان بوده‌اند و هستند. بورژوازی انگلی جنگلی از غارتگران و درندگان را پدید آورده است. در این جنگل، سخت‌دل‌ترین، بی‌شرم‌ترین و ناشایست‌ترین انسان‌ها در بالاترین جایگاه‌های اجتماعی نشسته‌اند و توده کار و رنج را از هر نقشی در سرنوشت خود بی‌بهره کرده‌اند. مشتی تبهکار، میلیاردها دلار از سرمایه‌های ملی را بدون هیچ شرم و پاسخگویی در بازارهای مالی منطقه، بورس‌های لندن و نیویورک، و دادوستدهای کریپتو به باد داده‌اند و یا در کاخ‌ها و ویلاهاشان در سراسر جهان سرمایه‌گذاری کرده‌اند.

پس از این کالبدشکافی چهارلایه از بورژوازی حاکم، پرسشی بنیادین خود را پیش می‌کشد: با این همه سرکوب، نابرابری و شکاف طبقاتی، چه چیزی از فروپاشی این ساختار جلوگیری کرده است؟ چرا رژیم با همه‌ی بحران‌های پی‌درپی و یورش هم‌سوی امپریالیستی-صهیونیستی، همچنان پابرجاست؟

چرا جمهوری اسلامی فرو نپاشیده است؟

چرا بسیاری از ارزیابی‌ها درباره فروپاشی جمهوری اسلامی نادرست از آب درآمد؟ برخی از اپوزیسیون راست و شماری از کارشناسان بیرونی باور داشتند فشارهای گوناگون، بمباران زیرساختارها و ترور رهبران جمهوری اسلامی می‌تواند در کوتاه‌مدت ساختار حاکمیت را از هم بپاشد. اما واقعیت میدانی نشان داد این برداشت، ساده‌سازی بیش از اندازه پیچیدگی‌های درونی جامعه و حکومت ایران بوده است.

برجسته‌ترین دلیل، نبود شرایط ذهنی شایسته است. تحریم‌ها بحران‌های ساختاری را ژرف‌تر کرده‌اند، اما ریشه بحران‌ها را باید در سیاست‌های نئولیبرالی خود حاکمیت و روبنای دینی جست. بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی با پذیرش نئولیبرالیسم، یک «جمهوری اسلامی سرمایه‌داری» درنده و ددمنش با رنگ و بوی دینی ساخته است. مردم ترسی از مرگ ندارند، اما پراکنده‌اند، رهبری سازمان‌یافته و باورمند ندارند. نبرد طبقاتی در ایران آشکار شده؛ جنبش هم‌زمان آزادی‌خواهانه و طبقاتی است.

ولی به دلیل نبود شرایط شایسته ذهنی (پراکندگی ”چپ”) هنوز پیوندی ارگانیک میان این دو پهنه جنبش آفریده نشده است و به این دلیل جدایی و سستی، از توان درونی جنبش کاسته است. کارگران تا یک ”چپ” یکدست و هماهنگ نبینند به دنبال واژگونی رژیم نیستند. آنان از رهبران غرب‌گرا و هوادار نئولیبرالیسم بیزارند، ولی به درستی نمی‌خواهند میهن به سرنوشت لیبی، عراق، سوریه یا افغانستان دچار شود. آنان چشم به راه یک رهبری راستین، برنامه‌دار و متحد هواداران طبقه کارگر هستند، تا بتواند رهبری نبرد آزادی‌خواهانه و عدالت‌خواهانه را در دست گیرد.

یکی از دلیل اصلی دیگر، نادیده گرفتن ماهیت ساختار قدرت در جمهوری اسلامی بود. این حاکمیت دربرگیرنده تنها یک دولت نیست. دولت برایند سازش میان لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی است. بورژوازی نظامی شبکه‌های چندلایه از نهادهای سیاسی، امنیتی، نظامی، اقتصادی و ایدئولوژیک را در کنار دولت رسمی ساخته است. بورژوازی نظامی دهه‌ها بحران‌های درونی و بیرونی را با شایستگی رهبری کرده است و از هر بحرانی با سازوکارهای تازه گذر کرده و تجربه نوینی به دست آورده است.

ساختار طبقاتی حاکمیت جمهوری اسلامی مانند ونزوئلا نیست. در ونزوئلا لایه‌های برتر بورژوازی انگلی دربرگیرنده بورژوازی بوروکراتیک، مالی و تجاری است که منافع همه‌شان با همکاری با آمریکا فراهم می‌شود. در ونزوئلا ارتش بخشی از دستگاه سیاسی و روبنایی کشور است. در جمهوری اسلامی دستگاه نظامی و امنیتی لایه‌ای از بورژوازی انگلی است که خود را هم‌چون یک لایه برتر طبقه بورژوازی انگلی استوار و پایدار کرده است. در جمهوری اسلامی اگر چه که منافع بورژوازی بوروکراتیک، مالی و حتا تا اندازه‌ای تجاری با منافع غرب در تضاد نیست، ولی برای بورژوازی نظامی سرسپردگی به غرب، برابر با مرگ است.

پایگاه اجتماعی بورژوازی نظامی بر نیروهای پایینی و میانی مذهبی شهر و روستا استوار است. این لایه‌ها به دلیل پیوند تنگاتنگ با این لایه بورژوازی، زیر ضربه سخت دشواری‌های اقتصادی خرد نشده‌اند و با باور ایدئولوژیک ضدغربی خود، سازش این لایه بورژوازی با غرب را سخت‌تر کرده‌اند. هرچند بخش بزرگی از مردم از شرایط سیاسی و اقتصادی ناخرسندند، اما این لایه‌ها برای نگهداشت نظام هزینه می‌دهند. این لایه‌های اجتماعی فراهم‌کننده نیروها و کادرهای جوان به بورژوازی نظامی هستند. افزون بر این، محسن رضایی چندین بار گفته است که ایران تنها در بخشی صنعتی شده است که نظامی است. تحریم‌های گسترده و دراز، بخش‌هایی از صنعت دفاعی، فناوری و زیرساخت‌های برجسته را با توانایی درونی پیشرفت داده است و این لایه را بیش از پیش توانمندتر کرده است.

اما این پایایی و فرونریختنی، به هیچ روی به معنای پیآمد بی‌دگرگونیِ شرایط کنونی نیست. جنگ کنونی، چه با پیروزی چاره‌جویی پایان یابد و چه با بن‌بست روبرو شود، ساختار حکومت و پیوند آن با جامعه را دگرگون خواهد کرد. پرسش این است: در مرحله پس از جنگ، چه سرنوشتی در انتظار حکومت و چه آینده‌ای در برابر اپوزیسیون خواهد بود؟

آینده حاکمیت پس از جنگ

در گفت‌وگوهای کنونی جمهوری اسلامی با آمریکا، بورژوازی نظامی نقش برجسته‌ای بازی می‌کند. ناهماهنگی میان گروه کاردان (به سرکردگی قالیباف) و گروه تندروی اندیشه‌ای (پایداری) بیشتر «روش‌ورزانه» (تاکتیکی) است تا «استراتژیک». هر دو دسته ریشه در درون نهادهای امنیتی و بورژوازی نظامی دارند و هدف آن‌ها در مورد نگهداری نظام، ایستادگی در برابر فشار بیرونی و استوارسازی امنیت ملی – یکی است. آنچه آن‌ها را از هم جدا می‌کند، نه چرخش در مورد چشم‌انداز، بل‌که «ابزارها و راهکارها»ست: گروه قالیباف، چانه‌زنی را ابزاری در کنار نیروی جنگی می‌بیند و نرمش به‌هنگام را روا می‌دارد، ولی گروه پایداری هر گونه کوتاه‌آمدن را حتا در چارچوب روش و تاکتیکی، نشانه‌ی درماندگی و سرسپردگی بازمی‌نماید. تازترین درگیری بر سر بازگشایی تنگه‌ی هرمز نیز بیش از آنکه نشانه‌ی «شکاف ساختاری» باشد، نمایانگر این ناهماهنگی‌ها، و بازتاب «تنگنای فزاینده» ایران در رویارویی با فشار ترامپ و پایگاه اجتماعی خودش است. به دیگر سخن، ایران دچار دوگانگی راهبردی (چشم‌اندازانه) نیست، اما در پیاده‌سازی و روایت‌سازی، میان روش کاردانانه و فشار ایدئولوژیک دست و پا می‌زند.

یادآوری شود که بخشی از پیروزی ایران در برابر یورش امپریالیستی-صهیونیستی به دلیل پشتیبانی و به خیابان آمدن این پایگاه اجتماعی ضدامپریالیستی است. فراموش هم نشود که در دور دوم انتخابات، قالیباف از هواداران خود خواست که به جلیلی رأی دهند و این پایگاه اجتماعی نزدیک به ۱۴ میلیون رأی برای جلیلی فراهم کرد.

اگر جنگ سرانجام از راه گفت‌وگو و بر پایه همسنگی تازه نیروها پایان یابد، ایران گام به مرحله‌ای دیگر خواهد شد. جمهوری اسلامی اگر زنده بماند، خواهد کوشید این دوره را، هم‌چون پیروزی در پاسداری از یکپارچگی سرزمینی و شکست فشار بیرونی، روایت کند. چنین روایتی می‌تواند به افزایش خودباوری حاکمیت و حتا بهره‌گیری از احساسات میهنی انجامد. اگر هم‌زمان بخشی از تحریم و فشار اقتصادی کاهش یابد، حکومت ابزار بیشتری برای مدیریت ناخرسندی اجتماعی خواهد داشت. ولی تاکنون هیچ لایه‌ای در حاکمیت کنونی خواستی و یا توانی برای دوری از اقتصاد نئولیبرالیستی — که ریشه‌ی بسیاری از دشواری‌های اقتصادی در آن نهفته است — از خود نشان نداده است. بدین گونه، حتا یک جمهوری اسلامی پیروزمند با همان چالش‌های اقتصادی گذشته روبرو است که برای گریز از آن‌ها، هیچ راه حلی ندارد.

ناخرسندی ژرف اجتماعی، بی‌باوری گسترده، دشواری‌های اقتصادی، ستم دینی، سرکوب سیاسی، پوسیدگی ساختاری و شکاف حکومت و جامعه همچنان پابرجا خواهند ماند. انباشت خشم و بیزاری اجتماعی با پایان جنگ از میان نمی‌رود؛ تنها برای زمان کوتاهی زیر سایه چیرگی امنیتی پنهان می‌ماند.

پس از این واکاوی از آینده حاکمیت در مرحله پس از جنگ، اکنون باید به پرسشی سرنوشت‌ساز پرداخت: در این گذرگاه دشوار، وظیفه ”چپ” و طبقه کارگر چیست؟ چگونه می‌توان هم از مرزها در برابر یورش بیگانه پاسداری کرد و هم در برابر ستم طبقاتی و دینی درون مرزها ایستاد؟ آیا این دو جبهه ناسازگارند یا می‌توان آن‌ها را همزمان پیش برد؟

چه باید کرد؟

نباید با طبقاتی خواندن مفهوم میهن، وظیفه دفاع از میهن را دست کم گرفت. این حقیقتی آشکار است که طبقه کارگر در لیبی و عراق توانایی سازماندهی و بسیج خود را پس از فروپاشی میهن از دست داده است.

جنگ، بی‌گمان دشمن منافع طبقه کارگر است، زیرا کارخانه‌ها را ویران می‌کند، سرمایه را نابود می‌سازد، بیکاری و تهیدستی را بی‌شمار می‌کند و توان سازماندهی و پیکار برای حقوق را از کارگران کاهش می‌دهد. بدون یک میهن یکپارچه، اقتصادی نمی‌ماند که در آن طبقه کارگر بتواند زندگی کند. از این رو، دفاع از کشور، دفاع از بستر مادی جنبش کارگری در آینده است. نگاهبانی از مرزها، زمینه‌ساز و پیش‌شرط پیکار طبقاتی است. بدون حاکمیت ملی و تمامیت ارضی، نبرد طبقاتی شدنی نیست. کشوری که زیر بمباران، تحریم یا یورش است، نمی‌تواند اتحادیه، رفاه همگانی یا توان کارگری بسازد. نخستین شرط نبرد طبقاتی، کمترین استقلال ملی است. کارگر فلسطینی زیر بمباران روزانه نمی‌تواند با سرمایه فلسطینی و اسرائیلی بجنگد. شرایط کارگر ایرانی برای سازماندهی و پدید آوردن سندیکا زیر بمباران و فشار بیشینه تحریم‌ها بدتر از پیش می‌شود.

“چپی” که می‌گوید «کارگران کشوری ندارند» یا «میهن طبقاتی است» بی آنکه بفهمد چرا کشورهایی مانند ایران، روسیه و چین در برابر پرخاشگری غرب می‌ایستند، نه تنها در اندیشه سست است، بل‌که در میدان نبرد، توان سیاسی جنوب جهانی را برای ایستادگی در برابر غرب سست می‌کند. تاریخ ۵۰۰ ساله استعمار، برده‌داری، ”چپ”اول، کودتا، تحریم و اشغال نظامی از سوی غرب (اروپا، ژاپن و آمریکا) بر جنوب جهانی، یک حقیقت تاریخی است، نه یک «دیدگاه» ژئوپلیتیکی. از ”چپ”اول آمریکا تا جنگ تریاک در چین، از سرنگونی مصدق در ایران (۱۳۳۲) تا نسل‌کشی ویتنام و نابودی لیبی و سوریه – سرمایه غربی روی بهره‌کشی ددمنشانه از جنوب جهانی انباشته شده است. لنین نیز نقش کشورهای متروپول و پیرامونی را یکسان نمی‌دانست و کشورهای استعماری چیره‌جو را از کشورهای مستعمره زیر ستم جدا می‌کرد.

بورژوازی بومی در کشورهای پیرامونی و نیمه‌استعماری، به ویژه لایه ملی آن، با بورژوازی امپریالیستی مرکز یکی نیست. این بورژوازی بومی، هرچند بنیادی در چارچوب مالکیت فردی بر ابزار تولید و انباشت سرمایه کار و کنش می‌کند، اما به دلیل جایگاه ساختاری خود در سامانه جهانی، ناگزیر به گونه‌ای ایستادگی در برابر ”چپ”اول بیرونی دست می‌زند. کشوری که در برابر چیرگی غرب پایمردی می‌کند، از پهنه ملی خود هم‌چون پناهگاهی نسبی در برابر تاراج امپریالیستی پاسداری می‌کند. این پهنه اگرچه ناهمگن و در درون‌ساختار سرمایه‌داری جای دارد، اما می‌تواند تا اندازه‌ای از تاراج بی‌پرده امپریالیسم بکاهد و زمینه‌هایی برای گسترش نیروهای تولیدی و حتا طبقه کارگر ملی پدید آورد.

با این همه، نمی‌توان به این دلیل، ستم طبقاتی و دیکتاتوری را در درون مرزها به فراموشی سپرد. می‌توان و باید در برابر پرخاشگری آمریکا و اسرائیل ایستادگی کرد؛ از مرزها و تمامیت ارضی میهن دفاع کرد، بدون این که طبقه کارگر و ”چپ” را سرسپرده حاکمیت سرکوب‌گر درونی کرد.

حاکمیت جمهوری اسلامی نه تنها سوسیالیستی نیست، بل‌که ددمنشانه از کارگر خود بهره‌کشی می‌کشد. اما در برابر ترورها، بمباران‌ها و سرسپردگی سراسری به آمریکا و اسرائیل پایداری می‌کند. اگر ایران فروپاشد، کارگر ایرانی به جای آزادی، یا هرج و مرج (به سان لیبی) یا بندگی غرب (به سان عراق) روبرو خواهد شد. پس کارگر ایران همزمان هم باید از تمامیت ارضی پشتیبانی کند، هم با سرمایه‌دار خود برای دستمزد و حقوق و دموکراسی بجنگد.

طبقه کارگر باید همزمان در سه جبهه بجنگد:

جبهه‌ی نخست (نبرد طبقاتی): علیه بورژوازی انگلی، علیه اقتصاد نئولیبرالیستی — برای دستمزد، شرایط کاری بهتر، کاهش ساعت کار، همبستگی همگانی، سندیکا و اتحادیه‌های کارگری مستقل.

جبهه‌ی دوم (پایداری در برابر یورش بیرونی): علیه امپریالیسم غربی — علیه تحریم، جنگ، کودتا، هژمونی دلار و گسترش ناتو.

جبهه‌ی سوم (نبرد ضد دیکتاتوری): علیه نظام دینیِ حاکم — برای جدا کردن دین از سیاست، پایان سرکوب سیاسی، آزادی سخن و راهپیمایی، حق اعتراض و تعیین سرنوشت، و برپایی دموکراسیِ سکولار و کارگری، پایان ستم به زنان، دگراندیشان، دگرباشان و خلق‌های زیر ستم.

این سه جبهه نه جدا از هم، که در هم تنیده‌اند. امپریالیسم غربی با پشتیبانی از دیکتاتوری‌های وابسته، کارگر جنوب جهانی را خرد می‌کند. بورژوازی بومی، هم سرمایه را می‌رباید و هم دیکتاتوری را بازتولید می‌کند. و دیکتاتوری دینی، با سرکوب هر صدای مستقل، توان سازماندهی و همبستگی کارگران را نابود می‌نماید. ”چپ” و طبقه کارگر می‌تواند و باید همزمان در هر سه جبهه بجنگد: با سرمایه‌دار خود بر سر سفره‌ی حقوق و کار، با یورش بیگانه بر سر تمامیت ارضی میهن، و با دیکتاتور بر سر آزادی و دموکراسی.

پاسبانی از استقلال طبقاتی ”چپ” هم‌زمان به معنای همراهی با نیروهای برانداز امپریالیستی نیست. در شرایط کنونی همسنگی نیروها، واژگونی جمهوری اسلامی تنها به سود نیروهای هوادار امپریالیسم است. اگر ”چپ” هستیم دست کم باید بدانیم که شرایط ذهنی برای انقلاب آماده نیست.

پشتیبانی از یورش بیگانگان به باور مردم به نیروهای راست و هوادار رضا پهلوی آسیب جدی دیده است. در برابر آن، ”چپ” اگر متحد می‌بود و با برنامه‌ای مشترک پای به میدان نبرد می‌گذاشت، می‌توانست رهبری جنبش آینده را به دست گیرد. ولی شوربختانه این گونه نیست. ”چپ”ی که نتوانست و نخواست شرایط ذهنی شایسته برای انقلاب را با یگانگی خود فراهم کند، دست کم نباید مردم را بدون آماده بودن این شرایط به رودررویی جنگجویانه با رژیم فراخواند. در این شرایط، روش‌های نافرمانی مدنی، صنفی، اعتراض‌های گسترده و همبستگی اجتماعی، بخت بهتری برای دگرگونی پدید می‌آورند. زمانی می‌توان مردم را برای سرنگونی به خیابان‌ها فراخواند که طبقه کارگر با باور به برنامه سیاسی یک ”چپ” یگانه، به رهبری پیشگامانش، با اعتصاب‌های گسترده و گامی کوشا و کنشگر، همسنگی نیروهای جنبش را به سود نیروهای بالنده دگرگون کند.

جنبش «زن، زندگی، آزادی» توانست بدون درخواست بمباران میهن از سوی ترامپ و نتانیاهو، شکاف‌های ژرف اجتماعی و سیاسی را آشکار کند و دستاوردهای فرهنگی و سیاسی مهمی به دست آورد. این جنبش با این که با سرکوب روبه‌رو شد، اما تجربه آن نشان داد دگرگونی در ایران بیش از هر چیز از درون جامعه و از راه سازماندهی مردم می‌گذرد. برای همین ما با جنبش‌های مدنی و صنفی روبرو خواهیم شد که در درون جامعه بر می‌خیزند و سازماندهی مستقل می‌یابند.

برای نیروهای ”چپ” و مردم‌خواه، دوره پس از جنگ می‌تواند زمان بازاندیشی باشد. شکست راهبردهای وابسته به نیروهای بیرونی، فرصتی می‌دهد تا بار دیگر با بررسی همسنگی نیروهای در میدان، به دنبال سازماندهی و بسیج مردم بر پایه خواست‌هایی مانند آزادی، دادگری اجتماعی، برابری، حقوق زنان، حقوق کارگران و ارجمندی انسانی بروند. اگر این نیروها بتوانند با جامعه راستین پیوند کنند، از رویاهای پندارگونه پرهیز کنند، زبانی شایسته برای بیان خواست‌های مردم بیابند و در راه سازماندهی مردم گام بردارند، می‌توانند در دگرگونی‌های آینده نقشی کارآمد بازی کنند.

این‌ها راهبردها و رهنمودهایی بود برای امروز و فردای جنبش ”چپ” در ایران. اما پرسشی که در سراسر این نوشته چون زنجیری مرواریدهای همه بخش‌ها را به هم پیوند داد، این بود: چرا ”چپ” ایران نمی‌تواند و نباید میان دو جبهه – دفاع از میهن و نبرد طبقاتی – یکی را برگزیند؟ بخش پایانی پاسخی روشن به این پرسش بنیادین می‌دهد و آنچه را تاکنون گفته شد در هم می‌آمیزد.

پایان سخن

جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، آزمونی تاریخی برای نیروهای ”چپ” و طبقه کارگر ایران است. در یک سو، جهان چندقطبی در روند زایش است و ایران هم‌چون کشوری که در برابر پرخاشگری غرب ایستادگی می‌کند – هرچند با سرشتی سرمایه‌دار و سرکوب‌گر – نقشی برجسته در کاهش هژمونی جهانی سرمایه غربی دارد. پایداری در برابر یورش غرب، به خودی خود سرکردگی تاریخی غرب را کم‌توان می‌کند. حتا پایداری بورژوازی انگلی، هژمونی جهانی سرمایه غربی را سست می‌سازد.

در سوی دیگر، طبقه فرمانروای ایران، این بورژوازی چهارلایه، در سایه همین جنگ نه تنها از بازتوزیع دارایی و عدالت اجتماعی دست کشیده، بل‌که شرایط جنگی را به فرصتی برای کوبیدن بر دستمزد کارگران، بیکارسازی گسترده و بازگرداندن بهشت خوشگذرانی پیشین خود دگرگون کرده است. بورژوازی انگلی جنگلی از غارتگران و درندگان را پدید آورده که در آن میلیاردها دلار سرمایه ملی در بازارهای لندن، نیویورک و دبی به باد داده می‌شود، هم‌زمان توده کار و رنج از تعیین سرنوشت خود بی‌بهره مانده است.

نتیجه آن که ”چپ” ایران نمی‌تواند و نباید میان دو جبهه یکی را برگزیند: نه سرسپردگی به حاکمیت سرمایه‌دار به بهانه دفاع از میهن، و نه همکاری با پروژه برانداز امپریالیستی به نام نبرد طبقاتی و ضددیکتاتوری. استقلال طبقاتی ”چپ” یعنی پشتیبانی از پایداری در برابر یورش بیرونی، بی‌آنکه از نبرد با سرکوب درونی و ستم طبقاتی دست بکشد.

دفاع از مرزها، دفاع از بستر مادی مبارزه طبقاتی است. همان‌گونه که کارگر فلسطینی زیر بمباران نمی‌تواند اتحادیه بسازد، کارگر ایرانی نیز بدون یک میهن یکپارچه و مستقل توان سازماندهی و پیکار برای حقوق خود را از دست می‌دهد. اما این پاسداری از میهن، هرگز به معنای چشم‌پوشی از سرشت طبقاتی حاکمیت نیست. آینده ایران وابسته به توانایی طبقه کارگر در هم‌زمانی این دو نبرد است: نبرد با سرمایه‌دار خود برای سندیکا، دوری از شرایط کاری نئولیبرالیستی، دستمزد، دموکراسی و آزادی، و نبرد با امپریالیسم غربی برای تمامیت ارضی و استقلال ملی.

پیروزی این راه، نه در فراموشی یکی به سود دیگری، بل‌که در یگانگی دیالکتیکی آن دو نهفته است. اگر ”چپ” امروز نتواند این دیدگاه و جایگاه مستقل را بسازد، فردا نه تنها در برابر بورژوازی انگلی، که در برابر تاریخ نیز پاسخگو خواهد بود. جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان داد که دگرگونی از درون جامعه می‌گذرد، نه از راه بمباران و نه از راه سرسپردگی. اکنون زمان آن رسیده که ”چپ” ایران با بازاندیشی در راهبرد خود، سازماندهی مردمی، همبستگی صنفی و نافرمانی مدنی را در پیش گیرد و همزمان از مرزهای میهن در برابر یورش امپریالیستی پاسداری کند. تنها از این راه است که می‌توان بهار آزادی و عدالت را بر زمینی یکپارچه و مستقل گستراند.