فساد، رانت و بورژوازی در قدرت: وقتی دزد، دزدگیر می‌شود

🏛️
🔴 فساد ساختاری
به گزارش اقتصاد نیوز رئیس قوه قضائیه، تصویری از گستردگی و زنجیره‌ای بودن فساد در جمهوری اسلامی ارائه می‌کند. او می‌گوید فساد می‌تواند از حوزه اخلاقی به اقتصاد و سپس سیاست، امنیت و فرهنگ سرایت کند و بیش از ۲۰۰ منشأ فساد شناسایی شده است. از بانک‌های خصوصی و کارت‌های بازرگانی تا زمین‌خواری، تغییر کاربری، گمرک، تخصیص ارز و ورود و خروج کالا، مجموعه‌ای از گلوگاه‌های فسادزا مطرح شده‌اند.
🧾 دزدگیر شدنِ یکی از سران
وقتی رئیس قوه قضائیه یکی از چهره‌های بلندپایه‌ای که سال‌ها در ساختار قدرت حضور داشته، از مبارزه با فساد سخن می‌گوید، یک تناقض سیاسی آشکار شکل می‌گیرد: ساختاری که خود باید درباره عملکرد اقتصادی‌اش پاسخگو باشد، در جایگاه مبارزه با فساد قرار گرفته است. بنابراین مسئله را نمی‌توان فقط به چند فرد متخلف محدود کرد؛ باید درباره ساختاری پرسید که امکان شکل‌گیری رانت و مصونیت را فراهم می‌کند.
💰 اقتصاد رانتی و خصوصی‌سازی
فساد گسترده رابطه مستقیمی با اقتصاد غیرشفاف رانتی و خصوصی‌سازی‌ها دارد. هنگامی که منابع عمومی، زمین، ارز، اعتبارات بانکی، شرکت‌ها و امتیازات اقتصادی در اختیار شبکه‌های نزدیک به قدرت قرار می‌گیرد، فساد یک استثنا نیست؛ بخشی از سازوکار اقتصادی و توزیع ثروت است.
⚖️ برخورد با افراد
محاکمه چند وزیر یا مدیر، هرچند ضروری باشد، به‌تنهایی ریشه فساد را از بین نمی‌برد. اگر همان مناسباتی که رانت تولید می‌کنند باقی بمانند، افراد دیگری جای افراد قبلی را خواهند گرفت و چرخه فساد ادامه پیدا خواهد کرد.
🔴 بورژوازی در قدرت
مسئله اساسی، شکل‌گیری و تثبیت یک بورژوازی انگلی در پیوند با ساختار قدرت است؛ گروه‌هایی که ثروت و موقعیت اقتصادی آنان از دسترسی به قدرت، امتیاز، انحصار، منابع عمومی و روابط سیاسی تغذیه می‌شود. تنها با برکناری این بورژوازی انگلی از مراکز قدرت و اقتصادی می‌توان به مبارزه جدی و پایدار با فساد امیدوار بود.




حاکمیت استعمارستیز و مردم‌کُش؛ «چپ» چه باید بکند؟

مقاله ۲۴/۱۴۰۵
۲۰ شهریور ۱۴۰۵، ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

در روزگارِ دشوارِ کنونی، که ایران با سه گونه گرفتاریِ همزمان دست‌به‌گریبان است – خطر یورش دوباره بیگانگان، بحرانِ اقتصادی و سرکوبِ درونی – «چپ»ِ ایران و جهان با پرسشی سرنوشت‌ساز روبه‌روست: در برابر حاکمیتی که هم در برابر زورگویی امریکا ایستاده و هم ساختار درونی سرکوبگر و سرمایه‌داری نئولیبرالیستی-رانتی دارد، چه باید کرد؟ دو نوشتاری که در اینجا به بررسی‌شان می‌نشینیم – یکی از رفیق «عباد عموزاد» («چپ رهایی‌بخش») به نام «چرا رژیم ولایت فقیه را نمی‌توان نیروی ضدامپریالیستی دانست؟» و دیگری از رفیق «محمد حقیقت» («چپ ضدامپریالیست») به نام «چپ جهانی و مسئلۀ تضاد اصلی» – هر دو در چارچوبِ مارکسیستی نوشته شده‌اند، اما گرایش به دو سویِ گوناگون «چپ» دارند.

نگارنده، این دو نویسنده را نمایندگانِ روشن‌اندیش و واقع‌بین در درونِ دو دیدگاهِ یادشده می‌داند. «عموزاد» و «حقیقت»، با همه‌ی ناهمسانی‌هایی که در این نوشتار به آن‌ها خواهیم پرداخت، در جایی ایستاده‌اند که هنوز می‌توان از آن به گفت‌وگو و هم‌اندیشی اندیشید. از این رو، بررسیِ این دو نوشتار را می‌توان کوششی برای گشودنِ راهی میانِ دو قطبِ متضاد دانست؛ راهی که شاید به هم‌گراییِ بیشترِ «چپ» در روزگارِ دشوارِ کنونی بینجامد.

بگذارید در آغاز بگوییم که نگارنده نام‌هایی مانند «چپ ضدامپریالیست» و «چپ رهایی‌بخش» را درست نمی‌داند. «چپ» هم ضدامپریالیست و هم رهایی‌بخش است. افزون بر این، این‌گونه برچسب‌ها بیشتر جدایی‌افکن است، آن هم در زمانی که «چپ» در رویارویی با دشمنان بی‌شمار مردم، بیش از پیش به هم‌گرایی، هم‌افزایی، هم‌اندیشی و همکاری نیاز دارد.

این نوشتار با نگرشی دیالکتیکی، نخست همسانی‌ها و ناهمسانی‌های این دو مقاله را می‌کاود، سپس به نقدِ یک‌سویه‌نگریِ هر یک می‌پردازد و در پایان، دیدگاهی فراگیر پیش می‌نهد که هم‌زمان به ستیز با امپریالیسم، ساختارِ طبقاتیِ دولت، و نقشِ تاریخیِ طبقه‌ی کارگر بنگرد. این بررسی، کوششی است برای رسیدن به راهبردی طبقاتی و مستقل در برابر دشوارترین چالشِ سیاسیِ روزگار ما.

همسانی‌های این دو دیدگاه

با این که این دو مقاله ریشه در دو دیدگاه گوناگون در «چپ»ِ امروز دارند، همسانی‌های چشمگیری میانشان دیده می‌شود که می‌تواند زمینه‌ی گفت‌وگو و هم‌فهمی را فراهم آورد.

نخستین و مهم‌ترین همسانی، پذیرشِ واقعیت ستیزِ جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل است. هر دو مقاله به روشنی می‌گویند که این ستیز را نمی‌توان به «نمایش» یا «توطئه» فروکاست. «عموزاد» می‌نویسد که تحریم‌ها، فشارِ اقتصادی، خطر نظامی و دست‌اندازی‌های بیرونی، پیامدهای راستینی بر جامعه‌ی ایران داشته‌اند و نپذیرفتن این واقعیت، علمی نیست. «حقیقت» نیز یورش آمریکا و اسرائیل به ایران را کاری جنایت‌کارانه می‌خواند و از توانِ ایران در ضربه زدن به یورش‌گران سخن می‌گوید. هر دو از این نقطه، به‌سانِ پیش‌فرضی تحلیلی و ناگزیر بهره می‌جویند.

دومین همسانی، نقدِ دوگانه‌سازیِ «یا دولت یا آمریکا» است. هر دو مقاله تا اندازه‌ای از آن دامِ تحلیلیِ که نیروهای مخالف را به گزینشِ میانِ دفاع از جمهوری اسلامی یا همسویی با آمریکا وادار می‌کند، دوری می‌جویند. «عموزاد» رک و راست می‌گوید که نیروهای دموکراتیک باید بتوانند دو حقیقت را هم‌زمان ببینند: قدرت‌های امپریالیستی می‌توانند بر زیانِ مردم ایران عمل کنند و جمهوری اسلامی نیز می‌تواند بر زیانِ همان مردم عمل کند. «حقیقت» هرچند بیشتر درباره‌ی دفاع ایران در برابر یورش‌گران سخن می‌گوید، اما در پایانِ نوشتار می‌پذیرد که هیچ کاستی یا ناخشنودیِ درونی نمی‌تواند بهانه‌ای برای یورش بیگانگان باشد و به‌گونه‌ای غیرمستقیم، کاستی‌های درونی را می‌پذیرد. این همسانی نشان می‌دهد که هر دو نویسنده از آن منطقِ «دشمنِ دشمنِ من، دوستِ من است» دوری گرفته‌اند، هرچند با جهت‌گیریِ ناهمسان.

سومین همسانی، بهره‌گیری از چهارچوبِ مفهومیِ مارکسیستی است. هر دو مقاله از واژگان و مفاهیم مارکسیستی بهره می‌برند. «عموزاد» از مفاهیمِ آلتوسری مانند فراتعیین، صورت‌بندی اجتماعی، مناسباتِ تولید، انباشتِ سرمایه و سرمایه‌داریِ سیاسی بهره می‌گیرد. «حقیقت» نیز از مفاهیمِ امپریالیسم و تضادِ اصلی سخن می‌گوید. این همسانی نشان می‌دهد که هر دو مقاله خود را در سنتِ «چپ» و مارکسیستی می‌شناسانند و از گروه‌های لیبرال یا نگهدارنده‌ی شرایط کنونی دورند، هرچند در کاربستِ این مفاهیم با یکدیگر ناهمسانیِ جدی دارند.

چهارمین همسانی، پافشاری بر «استقلال» به‌سانِ ارزشی سیاسیِ بنیادین است، هرچند درون‌مایه آن ناهمسان است. «عموزاد» میانِ استقلالِ دولت و رهاییِ اجتماعی جدایی می‌اندازد و بر این باور است که استقلالِ دولتی، اگر با افزایشِ توانِ جامعه برای سرنوشت‌سازی همراه نباشد، ناتوان و حتا سرکوبگر است. «حقیقت» اما بر استقلالِ ملی و نگهداشتِ یکپارچگیِ سرزمینی در برابرِ یورش بیرونی پافشاری دارد و آن را پیش‌شرطِ هر دگرگونیِ اجتماعی می‌داند. با همه‌ی ناهمسانی در تعریف، هر دو مقاله «استقلال» را از والاترین ارزش‌های سیاسی می‌شمارند.

پنجمین همسانی، هر دو، دلبسته‌ی ایران و نگرانِ سرنوشتِ مردم هستند، اما هر یک، «ایران» را به‌گونه‌ای دیگر می‌بیند و برایِ نجاتِ آن، راهی دیگر پیش می‌گیرد. هر دو، میهن‌دوست‌اند، اما میهن‌دوستیِ آن‌ها در پاسخ به این پرسش از هم جدا می‌شود: «آیا می‌توان هم‌زمان از میهن دفاع کرد و حاکمیت را نقد کرد؟» «عموزاد» پاسخ می‌دهد «آری» و «حقیقت» پاسخ می‌دهد «نه، تا پس از جنگ». اما مفهومِ خودِ «جنگ» نیز چندان روشن نیست.

در نوشته‌های «عموزاد» و «حقیقت» نشانه‌هایی، اگر چه کوچک، درباره‌ی درک دیدگاه همدیگر دیده می‌شود. این دو نوشته را می‌توان دو گرایش ملایم در درون «چپ رهایی‌بخش» و «چپ ضدامپریالیست» دانست که می‌تواند درهای گفت‌وگو میان این دو گردان را بگشاید.

ناهمسانی‌هایِ این دو دیدگاه

همسانی‌های یادشده، خودِ زمینه‌ی گفت‌وگو را فراهم می‌آورند و نباید آن‌ها را ناچیز شمرد. با این همه، ناهمسانی‌ها چندان ژرفند که می‌توان از دو نگاه بسیار ناهمگون با هم در «چپ»ِ امروز سخن گفت.

مقاله‌ی «عموزاد» لحنی دانشورانه، تحلیلی و تا اندازه‌ای بی‌سوگیرانه دارد. نویسنده با مخالفانِ گفت‌وگو می‌کند و می‌پذیرد که ستیزِ جمهوری اسلامی با آمریکا راستین است. او می‌کوشد با دلیل، دیدگاه خود را روشن کند و از دامِ دوگانه‌سازی بپرهیزد. لحنِ او دوستانه و آموزشی است، نه ستیز و دشمنی. مخالفان را «نیروهای دموکراتیک» می‌خواند و با آن‌ها هم‌دلی می‌کند.

اما مقاله‌ی «حقیقت» لحنی ستیزجویانه و دوقطبی‌ساز و نگاه «عاقل اندر سفیه» دارد. مخالفانِ نظری را به‌سانِ «تضعیف‌کنندگانِ جبهه» و «هم‌سویان با امپریالیسم» می‌نمایاند. زبانِ بسیج‌کننده و شعارگونه در سراسر آن به چشم می‌خورد؛ جمله‌هایی که برای برانگیختنِ احساسات ساخته شده‌اند، نه برای واکاوی. نبودِ جدایی میانِ حاکمیت و ملت در تحلیلِ او آشکار است. دفاع از ایران را با دفاع از جمهوری اسلامی یکی می‌گیرد و هرگونه جدایی میان «کشور» و «رژیم» را نادیده می‌گذارد.

مهم‌ترین ناهمسانی، برداشت از «مقاومت» و «رهایی» است. مقاله‌ی «عموزاد» میانِ مقاومت و رهایی جدایی می‌اندازد و دلیل می‌آورد که مقاومتِ دولتی، اگر با رهاییِ اجتماعی همراه نباشد، نمی‌تواند ضدامپریالیسمِ رهایی‌بخش باشد. او مفهومِ «مقاومتِ بی‌رهایی» را پیش می‌کشد. از این دیدگاه، یک دولت می‌تواند در برابر امپریالیسم بایستد اما هم‌زمان مناسباتِ بهره‌کشیِ درونی را باززایی کند. در برابر، مقاله‌ی «حقیقت» «مقاومت» را در درجه‌ی نخست به‌سانِ ایستادگی در برابرِ یورش‌گران بیرونی تعریف می‌کند و از هر نیرویی که در این جبهه می‌ایستد دفاع می‌کند. او در هنگام جنگ، شعله نقدِ درونی را خاموش می‌کند، زیرا حاکمیت را در برابر دشمنان کم‌توان خواهد کرد. بدین‌سان، یکی جامعه را محورِ رهایی می‌داند و دیگری دفاع از حاکمیت در برابرِ یورش‌گران، را درست می‌پندارد.

ناهمسانیِ دیگر در تحلیلِ «محورِ مقاومت» آشکار می‌شود. مقاله‌ی «عموزاد» از مفهومِ «ضدامپریالیسمِ دولتی» بهره‌گیری می‌کند و مقاومت را از بالا، زیر پرسش می‌برد. مقاله‌ی «حقیقت» اما به‌درازا از «محورِ مقاومت» دفاع می‌کند و آن را «واقعیتی مادی در موازنه‌ی قدرتِ منطقه» می‌نامد. تعریفِ امپریالیسم نیز جداگانه است: یکی آن را ساختاریِ جهانی می‌داند و دیگری آن را در عمل به‌سانِ «محورِ آمریکا، ناتو و صهیونیسم» تعریف می‌کند. سرانجام، نقشِ طبقه‌ی کارگر در این دو رویکرد ناهمسان است. در مقاله‌ی نخست، طبقه‌ی کارگر و جامعه به‌سانِ «سوژه‌ی رهایی» نقش دارند، اما در مقاله‌ی دوم، جامعه به‌سانِ یک جمع بی‌جنبش تصویر شده است که باید از آن دفاع کرد، نه به‌سانِ «کنشگرِ تاریخی».

نقدِ نوشته «عموزاد» و «چپِ رهایی‌بخش»

یکی از مهم‌ترین کاستی‌های نوشته «عموزاد»، نبودِ یک راهبردِ عملی و روشن است. «عموزاد» در نقدِ دولت بسیار تواناست، اما هنگامی که به پرسشِ «چه باید کرد؟» می‌رسد، همچنان در سطحِ انتزاعی می‌ماند. او می‌گوید که «نیروهای دموکراتیک باید از دوگانه‌ی دولت یا آمریکا عبور کنند»، اما روشن نمی‌کند که این نیروها چگونه باید سازماندهی شوند، چه سیاستی در برابر حاکمیت داشته باشند و هنگام یورش بیگانگان چه واکنشی باید نشان دهند. همین کمبود یک راهبردِ مایه آن می‌شود که مقاله‌ی او در سطحِ عملی، بی‌پناه بماند.

کاستیِ دیگر، نبود تحلیلِ از لایه‌های درونیِ حاکمیت است. «عموزاد» از «دولت» همچون یک نهاد یکپارچه سخن می‌گوید و به این پرسش‌های بنیانی نمی‌پردازد که «کدام دولت؟ کدام جناح؟ کدام لایه؟». او به بررسی نه همسانی‌های سیاست‌های دولت‌های گوناگون، از هاشمی تا خاتمی و از احمدی‌نژاد تا روحانی و رئیسی، نمی‌پردازد و در نتیجه «دولتِ جمهوری اسلامی» را با «حاکمیتِ جمهوری اسلامی» یکی می‌گیرد. این یکسان‌سازی، پیچیدگیِ ساختار قدرت و درگیری میان نیروها و گرایش‌های درونی آن را نادیده می‌گیرد.

افزون بر این، دولتِ هاشمی، که سازندگی را همراه با گشایشِ اقتصادی به غرب آغاز کرد، با دولتِ خاتمی که با «گفت‌وگویِ تمدن‌ها» به دنبالِ تنش‌زدایی بود، یکسان نیست؛ همان‌گونه که دولتِ روحانی، که برجام را با غرب به امضا رساند، با دولتِ رئیسی و سیاستِ «نگاه به شرق» ناهمسانی‌های مهمی داشت. سخن گفتن از «دولتِ جمهوری اسلامی» هم چون پدیده‌ای پایدار، با واقعیت هم‌خوانی ندارد. در همین چارچوب، «عموزاد» بررسیِ منافعِ طبقاتیِ لایه‌های گوناگون بورژوازی در درگیری با امپریالیسم را به فراموشی می‌سپارد. او نمی‌پرسد نیروهایی که با آمریکا درگیر هستند، برای چه می‌جنگند، جایگاهِ طبقاتیِ آن‌ها کجاست و از چه پایگاهِ اجتماعی‌ای برخوردارند. نادیده گرفتنِ این پرسش‌ها مایه آن می‌شود که تحلیلِ او بازتاب واقعیتِ پیچیده‌ی طبقاتیِ جمهوری اسلامی نباشد.

در دنباله این بخش، از نوشته «عموزاد» فراتر می‌رویم و به دیدگاه رادیکال « چپ‌های رهایی‌بخش» می‌نگریم. برخی از سازمان‌های «چپ»ِ چنین می‌گویند که چون جمهوری اسلامی حاکمیتی سرمایه‌دار و سرکوبگر است، «مقاومت» آن نمی‌تواند کمکی به جبهه جهانی ضدامپریالیستی باشد. این دلیل، هرچند در سطحِ نظری درست می‌نماید، اما در عمل به لغزشی راهبردی می‌انجامد.

نخست، نادیده گرفتنِ ناسازگاری‌های ناهم‌سو. در تحلیلِ مارکسیستی، تضادهای اجتماعی همه هم‌راستا نیستند. ستیزِ جمهوری اسلامی و آمریکا، ناسازگاریِ عینیِ ژئوپلیتیکی و اقتصادی است که می‌تواند در راهِ منافعِ طبقه‌ی کارگر جهانی به کار آید. این ستیز، هرچند «ضدامپریالیسمِ رهایی‌بخش» نیست، اما با ضربه زدن به منافع امپریالیسم فضایِ مانورِ طبقه‌ی کارگر جهانی را گسترش می‌دهد. نادیده گرفتنِ آن، به معنای واگذاریِ میدان به نیرومندترین نیرویِ امپریالیستیِ جهان است.

دوم، فروکاستنِ همه‌چیز به درگیری با حاکمیت جمهوری اسلامی. تمرکزِ یک‌سویه بر نقدِ حاکمیت درونی، از تحلیلِ امپریالیسم جهانیِ بازمی‌ماند و می‌تواند به جبهه‌ی ستیزنده با امپریالیسمِ آمریکایی ضربه زند. این همان دامی است که می‌تواند چنان رادیکال شود که نبرد با جمهوری اسلامی را تا به بی‌سوگری در برابرِ یورشگران بیگانه بکشاند.

سوم، یکسان‌انگاریِ روسیه، چین و جمهوری اسلامی با آمریکا. روسیه با آمریکا یکی نیست؛ چین با آمریکا یکی نیست؛ جمهوری اسلامی با آمریکا یکی نیست. جداییِ میانِ امپریالیسم جهانی با دولت‌هایِ درجه‌ی دوم که خود هدفِ زورگویی امپریالیستی هستند، برای هر تحلیلِ زمینی ناگزیر است. آمریکا در بالایِ شبکه‌ای جهانی از پایگاه‌های نظامی، چیرگی بر سامانه‌ی مالی، کنترل بر نهادهایِ بین‌المللی و چیرگیِ رسانه‌ای جای دارد. روسیه و جمهوری اسلامی، هرچند نظام سرمایه‌داری دارند، اما هیچ‌کدام از این شبکه‌ی چیرگی بهره‌ای ندارند. این جدایی، نه داوریِ اخلاقی، بل‌که واقعیتیِ عینیِ ژئوپلیتیکی و اقتصادی است.

نقشِ جمهوری اسلامی در ضربه زدن به جبهه‌ی امپریالیستیِ آمریکا و اسرائیل، نادیده‌گرفتنی نیست. جنگِ چهل‌روزه فراتر از یک درگیریِ نظامی بود و جایگاهِ آمریکا در منطقه را دگرگون کرد. یورشِ هم‌زمان امریکا و اسرائیل با چهار هدفِ اصلی انجام شد: نابودیِ تأسیساتِ هسته‌ای، از میان بردنِ توانِ موشکی، گسستنِ پیوند با محورِ مقاومت، و آفرینشِ زمینه برای دگرگونیِ رژیم. هیچ‌یک به سرانجام نرسید. شبکه‌ی موشکی و پهپادی پابرجا ماند و پایگاه‌هایِ منطقه‌ایِ آمریکا را هدف گرفت. راهبردِ «شوک و هراس» و محاصره‌ی دریایی نتوانستند نتیجه‌ای سرنوشت‌ساز به بار آورند. یورش زمینی به دلیلِ هزینه‌ی بالا کنار گذاشته شد.

آشکار شدنِ آسیب‌پذیریِ پایگاه‌های آمریکا، باور به چترِ امنیتیِ آن را در خلیجِ فارس سست کرد. کشورهایِ منطقه دریافتند که آمریکا پیش از هر چیز برای نگهداریِ نیروهایِ خود و سرکردگی خود می‌کوشد. پهپادها و موشک‌هایِ کم‌هزینه، سامانه‌هایِ دفاعیِ گران‌بها را زیر فشار گذاشتند. دگرگونیِ دکترینِ دفاعیِ ایران به «پاسخِ نامتقارن»، هزینه‌ی یورش را بالا برد. پروژه‌ی عادی‌سازیِ روابطِ عربستان با اسرائیل از روی میز برداشته شد و «پیمانِ دفاعیِ مکه» نشانه‌ای از کاهشِ انحصارِ امنیتیِ آمریکا بود. گسترشِ بازرگانی با ارزهایِ ملی، روندِ دلارزدایی را شتاب بخشید. آمریکا نتوانست ائتلافی گسترده بیافریند.

این کارکردِ عینیِ جمهوری اسلامی، هرچند به‌معنایِ پاک‌کردنِ گناهانِ این رژیم نیست، اما به‌معنایِ نادیده‌گرفتنِ آن در تحلیلِ راهبردی نیز نیست. از دیدگاهِ مارکسیستی، سنجشِ هر نیرویی نیازمندِ نگریستن به همه‌ی مناسباتِ آن است: هم مناسباتِ درونی با طبقه‌ی کارگر، و هم جایگاهِ آن در نظامِ امپریالیستیِ جهانی.

نقدِ نوشته‌ی «حقیقت» و «چپِ ضدامپریالیست»

هنگامی که «حقیقت» از «تضاد اصلی» در شرایط جنگی سخن می‌گوید، درک خود از جنگ را تعریف نمی‌کند. بگذارید با نگاهی کوتاه به تاریخ جنبش کارگری ببینیم که در چه شرایطی کمونیست‌ها کاربرد این تاکتیک را درست می‌دانستند.

بررسی دوران جنگ جهانی دوم نشان می‌دهد که برتری دادن به نبرد ضدامپریالیستی بر نبرد طبقاتی، یک تاکتیک عملگرایانه بود که کمینترن آن را برنامه‌ریزی کرده بود. در همه این کشورها، همکاری با نیروهای دیگر زمانی رخ داد که کشور در اشغال بیگانگان یا زیر فشار اشغال شدن بود. نمونه بارز آن یوگسلاوی است، جایی که تیتو، رهبر کمونیست پارتیزان‌ها، پیکار اصلی را نه علیه بورژوازی درون‌مرزی بلکه علیه اشغالگران فاشیست تعریف کرد و حتا با چرچیل، نماد امپریالیسم بریتانیا، متحد شد. در چین نیز، هنگامی که بخش‌های بزرگی از خاک چین زیر اشغال ژاپن بود، حزب کمونیست در سال ۱۹۳۵ سیاست «جبهه متحد ملی ضدژاپنی» را با بورژوازی ملی تصویب کرد. در فرانسه نیز، در شرایطی که کشور زیر اشغال آلمان نازی بود، حزب کمونیست با نیروهای گلیست متحد شد. در همه این نمونه‌ها، این یک چرخش تاکتیکی از «انقلاب طبقاتی» به «رستگاری ملی» بود. اما نکته مهم این است که نبرد طبقاتی هرگز رها نشد؛ بلکه پس از پایان نبرد علیه اشغالگران، بی‌درنگ از سر گرفته شد.

«حقیقت» از سازش طبقاتی در شرایط جنگی می‌گوید. ولی جنگ چیست؟ اگر جنگ، بمبارانِ شهرها از سویِ دشمنانِ بیرونی و اشغال کشور از سوی بیگانگان است، پاسخِ «حقیقت» می‌تواند به‌جا باشد؛ اما اگر جنگ، روزگاری است که دشمنان نقشه‌ها می‌کشند، اما آسمان از بمب‌افکن‌ها تهی است و خاکِ میهن از چکمه‌هایِ سربازانِ بیگانه – یعنی جنگی که هرگز پایان نمی‌یابد و همیشه «خطرِ بیرونی» در آن بهانه‌ای برای سرکوبِ داخلی است – آن‌گاه پاسخِ «عموزاد»، یعنی به چالش کشیدن «سرکوب داخلی»، به‌سانِ نیازی برجسته خودنمایی می‌کند.

افزون بر این، «چپِ ضدامپریالیست» نمی‌تواند به توده‌ها پاسخ دهد که چرا پس از پایانِ جنگ، به‌جای گشودنِ فضایِ سیاسی، جمهوری اسلامی سرکوب را افزایش بخشید. بازسازیِ نهادهایِ امنیتی و افزایشِ اعدام‌هایِ سیاسی نشان می‌دهد که حاکمیت، خطرهایِ بیرونی را نه فرصتی برای آشتی با مردم و سامان‌های سیاسی میهن‌دوست ولی مخالف، بل‌که ابزاری برای ماندگاریِ خود می‌داند. هرچه توانِ نظامیِ حکومت برجسته‌تر می‌شود، فشار بر آزادی‌هایِ مدنی در درون نیز افزایش می‌یابد. مخالفانِ سیاسی و خواست‌هایِ اجتماعی به «مسئله‌ی امنیتی» دگرگون می‌شوند. انجمن‌هایِ کارگری، کنشگرانِ حقوقِ زنان، روزنامه‌نگاران و جنبش‌هایِ دانشجویی، همگی با فشار روبه‌رو هستند. خواست‌هایِ صنفی و معیشتی گاهی با اتهاماتی مانند «خرابکاری» پاسخ داده می‌شوند. پیامد، جامعه‌ای است که در آن فضای آزادیِ انجمن، بیان و اعتراض بسته شده است.

افزایش و گسترش سرکوب، ترس، بازداشت و زندان، نشانگرِ شکافِ ژرفِ میانِ حاکمیت و جامعه است. اگر مردم پیروزیِ جنگ را از آنِ خود می‌دانستند، چنین سرکوبی بی‌دلیل بود. «انضباطِ پادگانی» فضایی آفریده که هر حرکتِ خودجوش با واکنشِ امنیتی روبه‌رو می‌شود. این شرایط، نه‌تنها ابزارِ کنترلِ سیاسی، بل‌که پیاده‌سازی سیاست‌هایِ اقتصادیِ نئولیبرالیستی پرهزینه – مانند آزادسازیِ قیمت‌ها و کاستن از خدماتِ همگانی – را بدونِ رویاروییِ جدی با مردم فراهم می‌کند.

«چپِ ضدامپریالیست» هیچ پاسخی برای این پرسش ندارد که سرمایه‌گذاریِ هنگفتِ برنامه‌ی هسته‌ای، چه تأثیری مثبتی بر توانِ دفاعیِ کشور داشته است. بگذارید در همین جا بگوییم، که داشتن سازکارهای انرژی اتمی در جهان حق همه‌ی کشورها، در میان آن‌ها ایران است. هیچ نهاد جهانی زیر کنترل امپریالیسم، و یا کشورهای امپریالیستی با زورگویی نباید درباره برنامه‌های تهیه انرژی دیگر کشورها تصمیم بگیرند. باز هم باید پذیرفت که حتا دستیابی به بمب اتمی به کشورها نیروی بازدارنده پرتوانی در برابر بیگانگان می‌دهد؛ نمونه روشن آن روسیه، اسرائیل و جمهوری خلق کره است.

با این همه، با نگاهی به رویدادهایِ چهار دهه‌ی گذشته و سرمایه‌گذاریِ هنگفتی که جمهوری اسلامی بر رویِ انرژیِ اتمی نهاده است، می‌توان به روشنی دید که این سیاستِ هسته‌ای، نه درست برنامه‌ریزی شده بود و نه درست پیاده شده است. تحلیلِ جنگِ کنونی به روشنی نشان می‌دهد که این سرمایه‌گذاریِ گران‌بها، حتا به کارِ دفاع از کشور در برابرِ یورشِ بیگانگان نیز نیامده است. آنچه کلیدِ پیروزیِ ایران در این جنگ شد، نه برنامه‌هایِ هسته‌ایِ پرهزینه، بل‌که پهپادها و موشک‌هایِ ارزان‌بها بود؛ ابزارهایی که با هزینه‌ای بسیار کمتر، بازدارندگیِ بسیار بیشتری آفریدند. تجربه جنگ کنونی آشکارا نشان داده است که به زیر بازرسی گرفتن رفت و آمد تنگه هرمز ابزار جنگی بهتر و کاراتر برای ایران بوده است.

این واقعیت، پرسشی بنیادین پیش می‌نهد: آیا دنبال کردن این راه پرهزینه، به‌راستی در راهِ منافعِ ملی و رهاییِ جامعه است، یا تنها به سودِ شبکه‌هایِ رانتی و انحصارگرانه‌ای است که از تحریم و تنش، نان و آب خود را می‌گیرند؟

هزینه‌هایِ برنامه‌ی هسته‌ای و تحریم‌هایِ برآمده از آن بر مردم، رویِ دیگرِ این سکه است. تحریم‌ها افزون بر فشارِ اقتصادی، زیرساخت‌هایِ برجسته کشور را فرسوده و ناتوان ساخته است. ارزشِ پولِ ملی افت کرد، تورم بالا رفت و هزینه‌ی زندگیِ خانواده‌هایِ کارگری چندین برابر شد. بسته‌شدنِ کارگاه‌ها به دلیلِ نبودِ موادِ اولیه و قطعِ ارتباطاتِ مالی، موجی از بی‌کاری آفرید. بیشترین فشار بر طبقه‌ی کارگر و گروه‌هایِ کم‌درآمد نشسته است. دستمزدها در برابرِ تورم، ارزشِ خود را از دست داده و پدیده‌ی «کارگرانِ فقیر» را گسترش داده است. افزایشِ بهایِ مسکن و اجاره‌بها، میلیون‌ها نفر را به حاشیه‌ی شهرها رانده و زنان، به‌ویژه سرپرستانِ خانوار، بیش از پیش به دره نداری انداخته شده‌اند. افزون بر این، هزینه‌ی نزدیک به دو تریلیون دلاریِ برنامه‌ی هسته‌ای و تحریم‌هایِ برآمده از آن، سرمایه‌ای را که می‌بایست برای بهداشت، آموزش، آبادانی و رفاهِ همگانی به کار برده شود، بر باد داده است. برنامه‌ی هسته‌ای، که می‌بایست ابزارِ بازدارندگی در برابر دشمنان باشد، بهانه‌ای برای فشار و سرکوب مخالفان شد. تصمیم‌گیری درباره‌ی این سیاست‌ها، بدون همه‌پرسی از مردم انجام شده و هزینه‌هایِ آن بر دوشِ مردمی نهاده شده که در تصمیم‌گیری نقشی نداشته‌اند.

این برنامه‌ها، شبکه‌های بزرگ رانتیِ وابسته به قدرت ساخته است که از انحصارِ ارزی و سوداگری بهره بردند. در سایه‌ی تحریم، شبکه‌ای از «تراستی‌ها» شکل گرفته که میلیاردها دلارِ درآمدِ نفت را از چرخه‌ی رسمی بیرون می‌کند. این شبکه از سه راه به بحران دامن می‌زند: فرارِ سرمایه، سودجویی از تحریم، و بحرانِ ارزی. برای بخشی از شبکه‌هایِ وابسته به قدرت، تحریم و جنگ نه خطر، بل‌که فرصتی برای انباشتِ دارایی است. افزون بر این، برنامه هسته‌ای یکی از مهم‌ترین  سازه‌های شکل‌گیری بورژوازی نظامی در جمهوری اسلامی بوده است.

رویکردِ دیالکتیکی؛ دیدنِ هر دو سویِ واقعیت دیدگاهِ اصلیِ درست

پیش از پرداختن به راهبردِ دیالکتیکی، باید به یک ناتوانیِ بنیادینِ مشترک در هر دو مقاله اشاره کرد: هر دو، تهی از تحلیلِ طبقاتیِ روشن از حاکمیتِ جمهوری اسلامی هستند. هیچ‌یک از دو مقاله به‌روشنی تعریف نمی‌کند که طبقه‌ی حاکم در جمهوری اسلامی چه کسانی هستند، مناسباتِ تولید چگونه سامان یافته، و طبقه‌ی کارگر چه نقشی در این سنجش دارد.

«عموزاد» نه‌تنها تحلیلی طبقاتی از حاکمیت جمهوری اسلامی ندارد، بلکه هنگامی که از دولت سخن می‌گوید، دولتِ جمهوری اسلامی را با حاکمیتِ جمهوری اسلامی یکی می‌بیند.

از سویِ دیگر، «حقیقت» با هوشیاری از هرگونه تحلیلِ طبقاتیِ حاکمیت پرهیز می‌کند. او هیچ‌گاه نمی‌پرسد که لایه‌هایی که با آمریکا و چیره‌خواهیِ غرب در جنگ هستند، برایِ چه این کار را می‌کنند. جایگاهِ طبقاتیِ آن‌ها کجاست؟ پایگاهِ اجتماعیِ آن‌ها کدام است؟ آیا این جنگ، جنگِ یک لایه ویژه بورژوازی با امپریالیسم است، یا جنگِ یک حاکمیت بورژوازی با دولتی دیگر سرمایه‌داری؟ پاسخ به این پرسش‌ها، چشم‌اندازِ تحلیل را دگرگون می‌سازد. نپرسیدنِ این پرسش‌ها، به معنایِ پذیرشِ بی‌نقدِ روایتِ رسمی از «مقاومت» است؛ روایتی که طبقه‌ی کارگر و منافعِ آن را در حاشیه می‌راند و مقاومت را به پروژه‌ای حاکمیتی فرو می‌کاهد.

هنگامی که از نقشِ جمهوری اسلامی سخن می‌گوییم، اگر آن را یکپارچه و همداستان بپنداریم، به کژرویی بزرگ دچار شده‌ایم. جمهوری اسلامی، در درونِ خود، لایه‌های گوناگونی از بورژوازی را در بر دارد. بورژوازیِ بوروکراتیک، که رهبریِ نهادهای دولتی را در دست دارد، برای نگه‌داشتِ قدرت و انباشتِ پول، به دادوستد با غرب وابسته است. بورژوازیِ مالی، که در نظامِ بانکی ریشه دارد، تحریم‌ها را بازدارنده‌ای بر سرِ انباشتِ سرمایه می‌داند و به نظامِ مالیِ جهانی نیازمند است.

بورژوازیِ نظامی، که فرماندهانِ سپاه و نهادهای امنیتی را در بر می‌گیرد، از راهِ شرکت‌هایِ اقتصادیِ وابسته، پروژه‌هایِ کلان را در دست دارد. قدرتِ این لایه، در گرویِ شرایطِ «نه صلح و نه جنگ» با غرب است و هرگونه سازش، انحصارِ اقتصادیِ آن‌ها را به خطر می‌اندازد. بسیجیان و پاسداران نیز با سیاستِ صدورِ انقلاب، نفوذی گسترده در اقتصاد یافته‌اند و جایگاهِ خود را وامدارِ تنش در منطقه می‌دانند. بورژوازیِ تجاری، که از دادوستد و دلالی سود می‌برد، به‌دلیلِ تحریم‌ها، ناگزیر به سویِ شرق (چین، روسیه، ترکیه) رانده شده است و برای دسترسی به مجوزها، ناچار به همکاری با نهادهایِ نظامی است.

پس، بورژوازیِ مالی و بوروکراتیک از تنش زیان می‌برند و خواهانِ کاهشِ آن هستند؛ اما بورژوازیِ نظامی و بخشی از بورژوازیِ تجاری، تنش را فرصتی برای انباشتِ بیشتر می‌دانند. این لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، با این‌که در پاسبانی از «نظام» هم‌دیدگاه هستند، ولی تضادِ منافع، سیاستِ خارجیِ جمهوری اسلامی را به میدانی از کشمکشِ درونیِ آن‌ها دگرگون کرده است.

در شرایط کنونی، راهبردِ درست را می‌توان در یک جمله کوتاه گفت: «نبردِ بی‌درنگ طبقاتی و دموکراتیک، دفاعِ بی‌دریغ از میهن». بی‌درنگ به این معناست که نبرد طبقاتی، پیکار برای دموکراسی و دادگریِ اجتماعی، و نقدِ ساختارهایِ بهره‌کشی و سرکوبِ درونی، هرگز نباید به‌دلیل «خطر بیرونی» به‌فراموشی سپرده نشود. همان‌گونه که «عموزاد» به‌درستی می‌گوید، همیشه خطر بیرونی خواهد بود و فراموشی نقد، به‌معنایِ واگذاریِ همیشگیِ جامعه به حاکمیت فرمانروا است. طبقه‌ی کارگر باید هم‌زمان با پاسداری از میهن، خواست‌هایِ خود را با همه‌ی توان پیش ببرد و از هرگونه کوششِ حاکمیت برایِ به‌چنگ‌آوردنِ «مقاومت» به سودِ منافعِ طبقاتیِ خود، باز ایستد.

ایران تنها کشوری نیست که با خطر بیرونی روبه‌روست. بورژوازیِ هندوستان به بهانه‌ی خطرِ پاکستان، طبقه‌ی کارگر را سرکوب می‌کند و در آن سویِ مرز، بورژوازیِ پاکستان نیز به بهانه‌ی خطرِ هندوستان، همین کار را با کارگرانِ خود می‌کند. در اسرائیل، صهیونیسم هرگونه مخالفت با سیاست‌هایِ نژادپرستانه‌ی خود را «ضدیهودی» می‌نامد تا دهانِ منتقدان را ببندد و سرکوب را به بهانه «دفاع از امنیت» درست بانگارند. در ترکیه، دولت به بهانه‌ی خطرِ کردها و «وحدتِ ملی»، هرگونه اعتراضِ کارگری و مدنی را خاموش می‌سازد و آزادیِ بیان را زیرِ چکمه‌ی «امنیتِ ملی» له می‌کند.

در مصر، حکومتِ نظامی به بهانه‌ی خطرِ «اخوان‌المسلمین» و «بی‌ثباتیِ منطقه»، زندانیانِ سیاسی را در سلول‌هایِ تاریکِ زندان‌ها می‌گنجاند. این نمونه‌ها که از هر نظامی هستند، همگی یک حقیقتِ تلخ را بازگو می‌کنند: دولت‌ها، همواره از «خطر بیرونی» بهانه‌ای می‌سازند برای سرکوبِ مخالفان. اگر «چپ» در هر کجا – چه در ایران، چه در هند، چه در ترکیه و چه در روسیه – این بهانه را بپذیرد، هیچ‌گاه جامعه به عدالت و آزادیِ درونی نخواهد رسید. پس نقدِ بی‌درنگ، نه یک شعارِ آرمان‌گرایانه، که یک نیازمندی تاریخی برای هر جنبشِ رهایی‌بخشی است که می‌خواهد از دامِ فرمانروایی بورژوازیِ بگریزد و به جایِ نبردِ در خدمتِ طبقه‌ای ویژه، به نبردی برای رهاییِ همگانی دگرگون شود.

دفاعِ بی‌دریغ به این معناست که ناسازگاری با حاکمیت، هرگز نباید به هم‌راهی یا بی‌سوگری در برابرِ دست‌اندازیِ بیرونی انجامد. طبقه‌ی کارگر باید از میهنِ خود به‌سانِ پهنه پیکار تاریخیِ خود پاسداری کند؛ چراکه چیرگیِ یک قدرتِ بیرونیِ زورگو، فضایِ پیکار را نه گسترش، بل‌که نابود می‌کند. این پاسداری، به‌معنایِ پذیرش سیاست حاکمیت نیست؛ بل‌که به‌معنایِ پاسداری از آینده میهن است.

دیدگاه سیاسیِ درست برای «چپ»، آفرینشِ یک جبهه‌ی همبسته‌ی طبقاتیِ مستقل است که از میهن در برابرِ دست‌اندازیِ بیرونی پاسداری کند، اما هرگز به دفاعِ از حاکمیت دگرگون نشود. برخی‌ها می‌پرسند، در شرایطی که «چپ» نه‌تنها ارتش که حتا سازمان‌های علنی در میهن ندارد، چگونه می‌توان این کارها را انجام داد؟ «چپ» برای دفاع از میهن، نیازی به ارتشِ خودش ندارد. دفاع از میهن، تنها نظامی نیست.

«چپ» باید در کنارِ مردمِ بمباران‌شده باشد. هنگامِ بمبارانِ یک شهر، «چپ» می‌تواند با امدادرسانیِ مستقل، پناه‌دهی، و اطلاع‌رسانیِ به مردم کمک کند. «چپ» می‌تواند از هویتِ ملی و تاریخیِ ایران در برابرِ برنامه‌های چندپاره کردن میهن از سوی امپریالیسم و صهیونیسم دفاع کند؛ دفاع از «میهن»، نه دفاع از «حاکمیت». در شرایطی که حزبِ سیاسیِ «چپ» ممنوع است، «چپ» می‌تواند در درونِ شوراهایِ کارگری، انجمن‌هایِ صنفی، و نهادهایِ مدنی به کنش بپردازد و از این راه، قدرتِ اجتماعیِ خود را بسازد. سازمان‌یابیِ صنفی، شبکه‌ای، رسانه‌ای و بین‌المللی، جایگزینِ حزبِ سرکوب‌شده می‌شود. این، همان خط مستقل طبقاتیِ راستین است که می‌تواند از دامِ هر دو رویکردِ یک‌سویه بگذرد و راهی به سویِ آینده‌ای دادگرانه‌تر بگشاید.

چنین رویکردی باید در چهار سطح به تحلیل بپردازد. در سطحِ نخست، تحلیلِ نظامِ جهانی و جایگاهِ ایران در آن ناگزیر است. آمریکا در بالای یک شبکه‌ی جهانی از پایگاه‌هایِ نظامی، چیرگی بر سامانه‌ی مالی، کنترل بر نهادهایِ بین‌المللی و چیرگیِ رسانه‌ای جای دارد. جداییِ میانِ یک دولتِ چیره‌خواه جهانی با دولت‌هایِ درجه‌ی دوم یا سومِ سرمایه‌داری که خود به هر دلیلی زیر ضربه غرب هستند، برای هر تحلیلِ زمینی و واقعی، ناگزیر است. در سطحِ دوم، تحلیلِ ساختارِ طبقاتیِ درونی جای می‌گیرد. جمهوری اسلامی حاکمیتی بورژوازی با اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی و ضدکارگریِ سرکوبگر است که مناسباتِ بهره‌کشی را باززایی می‌کند. تحلیلِ طبقاتیِ روشن از جامعه‌ی ایران ناگزیر است: طبقه‌ی حاکم چه کسانی هستند؟ مناسباتِ تولید چگونه سامان یافته؟ طبقه‌ی کارگر چه نقشی در این سنجش دارد؟ نبودِ این تحلیل، مایه آن می‌شود که هر دو مقاله، در سطحِ انتزاعی بمانند. در سطحِ سوم، تحلیلِ کنشگریِ تاریخیِ طبقه‌ی کارگر جای دارد. طبقه‌ی کارگر و جامعه به‌سانِ «سوژه‌ی رهایی» باید در مرکزِ تحلیل جای گیرند، نه به‌سانِ «ابژه‌ی دفاع». پیکار آزادی‌خواهی و نبرد طبقاتی هرگز نباید فراموش شود. در سطحِ چهارم، باید پاسخ داد که راهبردِ عملی در روزگارِ کنونی چیست و بر چه محورهایِ گوناگونی استوار است؟

پایان سخن

در یک سوی، «چپِ رهایی‌بخش» بیشتر بر نبرد با جمهوری اسلامی و خودسازمان‌دهیِ طبقه‌های فرودست چنگ می‌زند. در سویِ دیگر، «چپِ ضدامپریالیستی» از حاکمیت در برابرِ خطر بیرونی پشتیبانی می‌کند و نبرد طبقاتی را به‌فراموشی می‌سپارد. این دو رویکرد، دو قطبِ اصلیِ ستیزِ کنونی در «چپ» را می‌نمایانند؛ یکی به بی‌سوگری در برابرِ یورش بیگانگان نزدیک می‌شود و دیگری به دفاعِ بی‌نقد از حاکمیت.

بزرگترین ناتوانیِ هر دو رویکرد، نبودِ تحلیلِ طبقاتیِ روشن از جامعه‌ی ایران است. طبقه‌ی کارگر به‌سانِ سوژه‌ی اصلیِ رهایی باید در مرکزِ تحلیل جای گیرد. این، همان خط طبقاتیِ راستینِ مستقل است که می‌تواند از دامِ هر دو رویکرد بگذرد و راهی به سویِ آینده‌ای دادگرانه‌تر بگشاید.

راهبردِ درست، آمیخته‌ای از هر دو است: نبرد طبقاتی هرگز نباید به‌دلیلِ خطر بیرونی فراموش شود، اما ناسازگاری با جمهوری اسلامی هرگز نباید به هم‌راهی با امپریالیسم انجامد. «چپ» باید جبهه‌ای مستقل بیافریند که هم از میهن پاسداری کند، هم نبرد طبقاتی و پیکار دموکراتیک را بی‌درنگ پیش برد، هم از کارکردِ عینیِ جمهوری اسلامی در سست‌کردنِ امپریالیسم بهره ببرد، و هم میانِ پاسداری از میهن و پاسداری از حاکمیت جدایی بگذارد.

با این که ناهمسانی‌های این دو دیدگاه، هیچ‌گاه از میان برداشته نخواهد شد، اما می‌توان امید داشت که کسانی مانند «عموزاد» و «حقیقت»، راهِ گفت‌وگو میان هوادارانِ این دو دیدگاه را برای درکِ بهترِ اندیشه‌هایِ دیگری بگشایند.

نوشته‌های کمکی

چپ جهانی و مسئلۀ تضاد اصلی

چرا رژیم ولایت فقیه را نمی‌توان نیروی ضدامپریالیستی دانست؟




سوءاستفاده از مراسم خاکسپاری پادشاه نروژ برای برنامه‌ریزی جنگی!

⚰️
ولادیمیر زلنسکی، رئیس‌جمهور اوکراین، در مراسم خاکسپاری هارالد پنجم، پادشاه نروژ شرکت کرد، اما ظاهراً هدف اصلی او ادای احترام نبود! دولت نروژ تأیید کرده که زلنسکی و نخست‌وزیر نروژ، یوناس گار استوره، در حاشیه این مراسم با نمایندگان صنایع دفاعی اروپا دیدار و درباره توسعه سامانه ضدموشکی FREYJA گفت‌وگو کرده‌اند.
🛡️ همکاری نظامی عمیق؛ از کمک تسلیحاتی تا تولید مشترک موشک
نروژ دیگر فقط به اوکراین سلاح نمی‌دهد. این کشور در اوت ۲۰۲۶ یک مشارکت استراتژیک با اوکراین امضا کرده که هدف آن «همکاری نزدیک‌تر و بلندمدت‌تر» برای تقویت توان دفاعی هر دو کشور است. پروژه FREYJA فراتر از کمک‌های معمولی است؛ نروژ همراه با اوکراین و هشت کشور اروپایی، روی توسعه سامانه ضدموشکی مشترک کار می‌کنند
🔧 نقش کلیدی نروژ و شرکت کنگسبرگ در پروژه FREYJA
شرکت معروف نروژی، کنگسبرگ دیفنس اند آیروسپیس، به‌عنوان یکی از بازیگران اصلی این پروژه، روی سامانه فرماندهی و کنترل و یکپارچه‌سازی سیستم‌ها کار می‌کند. قرار است از سامانه NASAMS (که نروژ در آن تخصص دارد) به‌عنوان پایه استفاده شود و موشک FREYJA روی آن سوار شود. شرکت‌های بزرگی از آلمان، فرانسه، سوئد، ایتالیا و دانمارک نیز در این پروژه مشارکت دارند. زلنسکی در سفر به نروژ، جلسات برنامه‌ریزی‌شده‌ای با نمایندگان این شرکت‌ها داشته است.
🧨 رسوایی فساد مالی؛ شرکت اوکراینی پروژه به مافیا وصل است!
در قلب پروژه FREYJA، شرکت اوکراینی Fire Point قرار دارد که مسئولیت اصلی توسعه موشک را بر عهده دارد. اما این شرکت درگیر یک رسوایی بزرگ فساد است. افشاگری‌های اخیر نشان می‌دهد که تیمور میندیک، شریک تجاری سابق زلنسکی و یکی از چهره‌های کلیدی در عملیات «میداس»، با وزیر دفاع سابق اوکراین درباره این شرکت صحبت کرده و طوری از آن یاد کرده که انگار خودش مالک واقعی آن است!




اقتصاد نئولیبرالیستی و زمین بازی روسیه، برضد محرومان و کارگران

🏫 منبع: روزنامه پراودا
دو سال پیش، فرماندار استان اسمولنسک روسیه، واسیلی آنوخین (عضو حزب روسیه متحد)، دستور انحلال مدرسه‌ای را امضا کرد که ویژه کودکان نیازمند درمان طولانی‌مدت بود. معلمان، والدین و خود کودکان یک سال اعتراض کردند، اما سرانجام شهریور سال گذشته مدرسه تعطیل شد و بچه‌ها به اجبار به مدارس دیگر منتقل شدند. حدس مردم این بود که زمین ۵ هکتاری مدرسه در جنگل کاج، با تمام تأسیسات و زیرساخت‌های آماده، برای ساخت‌وساز تجاری تصرف شده است. اما خبرنگار روزنامه «پراودا» به محل رفت و دید که هیچ فعالیت عمرانی‌ای در کار نیست؛ درها قفل است، چراغ‌ها روشن است، اما نه خبری از نگهبان است و نه کارگر. سوال اینجاست: اگر زمین قرار بود به درد کسی بخورد، چرا یک سال است رها شده؟ و اگر نه، چرا کودکان بیمار نباید الان آنجا درس بخوانند و درمان شوند؟
⛏️ بدهی نیم‌میلیارد دلاری به معدنچیان؛ مدیران پاداش‌های میلیونی گرفتند!
در منطقه کمروو روسیه، بیش از ۱۷۰۰ معدنچی از ماه اکتبر سال گذشته حقوق خود را دریافت نکرده‌اند. بدهی شرکت زغال‌سنگ «سورنی کوزباس» به کارگران از نیم‌میلیارد روبل عبور کرده است. در حالی که خانواده معدنچیان روزگار سختی می‌گذرانند و شرکت در آستانه ورشکستگی است (بدهی ۱۳.۵ میلیارد روبلی)، مدیران ارشد شرکت طی سه سال حدود ۴۰۰ میلیون روبل پاداش گرفته‌اند؛ از ۵ تا ۱۰۵ میلیون روبل برای هر نفر! مدیرعامل شرکت که خودش عضو شورای شهر از حزب روسیه متحد است، به عمد حقوق کارگران را پرداخت نکرده و پول را به شرکت‌های زیرمجموعه خود منتقل کرده است. پرونده‌اش به جرم ۵۶۰ میلیون روبل کلاهبرداری باز شده، اما فقط بخشی از اموالش توقیف شده و خودش هم آزاد است. جالب اینکه این شخص صاحب یک مجموعه تفریحی لاکچری در جنگل است که یک شب اقامت در آن، برابر با نیمی از حقوق ماهانه یک معدنچی است!




اقتصاد در بن بست؛ معلمی با حقوق زیر ۱۰۰ دلار در کنار دلار ۲۳۳ هزار تومانی!

📉
⚖️روزگار عجیبی است؛ آیا حقوق ۲۰ میلیونی معلمان شرم آور نیست؟ به گفته اقتصادنیوز فیش حقوقی معلمی با مدرک کارشناسی ارشد نشان میدهد که دریافتی ماهانه اش به کمتر از ۱۰۰ دلار رسیده است. بله، در شرایطی که دلار سقف تاریخی ۲۳۳ هزار تومان را فتح کرده، معلمی که ۲۴ ساعته با موبایل شخصی اش برای دانش آموزان رفع اشکال میکند، نمیتواند حتی یک دستگاه گوشی میان رده بخرد. این همان شکاف طبقاتی است که هر روز عمیق تر میشود؛ عدهای با چند صباحی نوسان گیری در بازار ارز، ثروت یک نسل را یکشبه به جیب میزنند و عده ای دیگر با تمام وجود برای نان شب تقلا میکنند.
💥 رکوردشکنی دلار و طلا؛ تورم مهارناپذیر و سیاستی که درمانده است
اقتصادنیوز: دلار امروز با ورود به کانال ۲۳۰ هزار تومان و ثبت نرخ ۲۳۳ هزار و ۴۳۰ تومان، رکورد تاریخی جدیدی به جا گذاشت. یورو و درهم نیز سقف شکستند. طلای ۱۸ عیار به ۲۴ میلیون و ۱۳۰ هزار تومان رسید و سکه امامی کانال ۲۴۰ میلیون تومانی را فتح کرد. تشدید تنش های نظامی میان ایران و آمریکا، حمله به نفتکش ها و پاسخ موشکی سپاه، بازارها را به مسیر صعودی هدایت کرده است. این یعنی سفره مردم روز به روز کوچکتر و کوچکتر میشود.
⚖️ شکاف طبقاتی؛ معیشت فداکاران در برابر سوداگران بی مدارا
در کشوری که معلم با ۲۰ میلیون تومان باید زندگی کند و دلار ۲۳۳ هزار تومانی هر روز قدرت خرید او را می بلعد، دیگر نمیتوان از عدالت اقتصادی سخن گفت. کلاس های ۴۰ نفره، مشکلات حنجره معلمان، دورکاری بدون امکانات و حقوقی که حتی به اندازه یک سوم حداقل دستمزد جهانی هم نیست، تصویر روشنی از یک اقتصاد ورشکسته است. این همان شکاف طبقاتی است که حاکمیت جمهوری اسلامی آفریده و تنها راه درمان هم رفتن آنهاست.




جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران؛ از جنگ هسته‌ای تا رویارویی بر سر نظم جهانی

نگارش و تدوین: احسان منبع: سایت اشتراک

از شکست دیپلماسی و حملهٔ ۲۸ فوریه تا جنگ فرسایشی، بحران انرژی و رویارویی بر سر آیندهٔ خاورمیانه

۲۸ فوریه ۲۰۲۶ ــ ۵ سپتامبر ۲۰۲۶

جنگی که قرار بود کوتاه باشد، طولانی شد!

جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد؛ جنگی که در ابتدا در چارچوب مقابله با برنامه هسته‌ای ایران و آنچه واشنگتن «تهدید ایران» می‌نامید تعریف شد، اما در فاصله چند ماه به یکی از گسترده‌ترین بحران‌های ژئوپلیتیکی خاورمیانه در سال‌های اخیر تبدیل شد.

تنها دو روز پیش از آغاز عملیات نظامی، آخرین دور مذاکرات ایران و آمریکا در ژنو به پایان رسیده بود. به این ترتیب، فاصله میان شکست دیپلماسی و آغاز جنگ به چند روز کاهش یافت. رویترز نیز آغاز حمله اسرائیل در ۲۸ فوریه و ورود مستقیم آمریکا به عملیات را گزارش کرده است.

با اینکه  تهران آمادگی خود را برای توقف غنی‌سازی و پذیرش نظارت آژانس بین‌المللی انرژی اتمی اعلام کرده بود، اما با نابودی کامل زیرساخت هسته‌ای خود مخالفت داشت؛ در مقابل، واشنگتن بر «صفر شدن هسته‌ای» اصرار می‌کرد.

در این چارچوب، جنگ را نمی‌توان صرفاً ادامه اختلاف بر سر پرونده هسته‌ای دانست. اختلاف بر سر برنامه هسته‌ای به نقطه ورود یک رویارویی بزرگ‌تر تبدیل شد؛ رویارویی‌ای که اکنون موضوعاتی چون امنیت انرژی، حضور نظامی آمریکا در منطقه، جایگاه اسرائیل، نقش ایران و آینده نظم جهانی را نیز دربر گرفته است.

ضربه نخست؛ حذف رهبری ایران و آزمون فروپاشی سیاسی

یکی از مهم‌ترین تحولات نخستین روز جنگ، هدف قرار گرفتن رأس ساختار سیاسی جمهوری اسلامی ایران بود.

آیت‌الله علی خامنه‌ای در حملات ۲۸ فوریه کشته شد و مرگ او در اول مارس از سوی رسانه‌های رسمی ایران تأیید شد. این رخداد از نظر سیاسی اهمیت بسیار بیشتری از یک عملیات نظامی معمولی داشت. هدف قرار گرفتن رهبر جمهوری اسلامی ایران نشان می‌داد که عملیات آمریکا و اسرائیل فقط به دنبال نابودی یا تضعیف تأسیسات هسته‌ای نیست، بلکه تغییر موازنه سیاسی در داخل ایران نیز بخشی از معادله جنگ است.

اما یک پرسش مهم خیلی زود مطرح شد:

آیا حذف رهبران می‌تواند به فروپاشی یک نظام سیاسی منجر شود؟

پاسخ اولیه تحولات جنگ منفی بود. ساختارهای حکومتی ایران ادامه فعالیت دادند و تلاش شد نشان داده شود که جمهوری اسلامی صرفاً متکی به یک فرد نیست و شبکه‌ای از نهادهای سیاسی، امنیتی و اقتصادی توانایی ادامه کار را دارد.

همین مسئله بعدها به یکی از محورهای اصلی جنگ تبدیل شد: واشنگتن و تل‌آویو بر فشار حداکثری و ضربه به ساختار قدرت تکیه کردند، در حالی که تهران تلاش کرد جنگ را به آزمونی برای بقای ساختار سیاسی تبدیل کند.

«وعده صادق ۴»؛ پاسخ ایران و آغاز جنگ منطقه‌ای

پاسخ ایران به حملات آمریکا و اسرائیل، سریع و گسترده بود.

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی عملیات «وعده صادق ۴» را اعلام کرد و اهداف نظامی آمریکا و اسرائیل در بحرین، اردن، قطر، کویت، امارات متحده عربی و عربستان سعودی را مورد حمله قرار داد.

اهمیت این حملات در یک نکته نهفته بود: جنگ دیگر فقط میان ایران، اسرائیل و آمریکا نبود.

پایگاه‌های آمریکا در کشورهای عربی به بخشی از میدان جنگ تبدیل شدند و کشورهای میزبان این پایگاه‌ها عملاً با یک معضل امنیتی جدید روبه‌رو شدند؛ آنها از یک سو متحد آمریکا هستند و از سوی دیگر نمی‌خواهند خاکشان به سکوی حمله علیه ایران تبدیل شود.

این وضعیت یکی از دشوارترین معادلات کشورهای عربی خلیج فارس را شکل داد: حمایت امنیتی از آمریکا، بدون تبدیل شدن به طرف مستقیم جنگ با ایران.

میناب؛ چهره واقعی جنگ

در میان انبوه اخبار مربوط به موشک‌ها، سامانه‌های پدافندی و اهداف استراتژیک، فاجعه میناب یکی از تکان‌دهنده‌ترین ابعاد انسانی جنگ را آشکار کرد.

در ۲۸ فوریه یک مدرسه ابتدایی دخترانه در میناب هدف حمله قرار گرفت و بین ۱۶۸ تا ۱۷۵ دانش‌آموز و شماری از معلمان کشته شدند.

اهمیت این حادثه تنها در شمار قربانیان آن نیست. حمله به مدرسه نشان داد که جنگ‌های مدرن، حتی با وجود تسلیحات دقیق و سامانه‌های پیشرفته اطلاعاتی، می‌توانند پیامدهای فاجعه‌باری برای غیرنظامیان داشته باشند.

رویترز نیز در سپتامبر گزارش داد که یک حمله دیگر در جنوب ایران در نزدیکی یک مراسم عروسی، با مهمات آمریکایی انجام شده و چهار نفر، از جمله یک کودک، کشته شدند. رویترز این حادثه را در کنار حمله فوریه به مدرسه میناب قرار داده است.

در نتیجه، مسئله تلفات غیرنظامیان از یک موضوع فرعی به یکی از مهم‌ترین شاخص‌های ارزیابی جنگ تبدیل شده است.

از حمله متقابل تا جنگ فرسایشی

ایران در ادامه جنگ، راهبرد خود را تغییر داد. نیروهای مسلح جمهوری اسلامی اعلام کردند که حملات دیگر صرفاً واکنشی نخواهد بود و به شکل مستمر ادامه خواهد یافت.

این تغییر راهبرد، جنگ را وارد مرحله‌ای تازه کرد: مرحله فرسایش متقابل.

آمریکا دارای برتری عظیم در نیروی هوایی، اطلاعات، ماهواره، لجستیک و تسلیحات دقیق است؛ ایران در مقابل، از مزیت جغرافیایی، توان موشکی و پهپادی، شبکه نیروهای متحد منطقه‌ای و مهم‌تر از همه امکان ایجاد اختلال در مسیرهای انرژی برخوردار است.

بنابراین، جنگ به تدریج از یک نبرد برای نابودی سریع توان نظامی ایران به رقابتی بر سر این سؤال تبدیل شد که کدام طرف توان تحمل هزینه‌های طولانی‌مدت را بیشتر دارد؟

موشک در برابر فناوری

جنگ ایران و آمریکا به یکی از مهم‌ترین میدان‌های آزمایش فناوری نظامی در جهان تبدیل شده است.

ایران موشک‌های بالستیک، موشک‌های هایپرسونیک و پهپادها را به‌عنوان ابزار اصلی بازدارندگی خود به کار گرفت و از موشک‌هایی مانند فتاح، خیبرشکن، عماد، قدر و خرمشهر-۴ نام برد.

آمریکا نیز از موشک‌های دقیق‌زن، پهپادهای جدید و سامانه‌های اطلاعاتی مبتنی بر هوش مصنوعی استفاده کرد.

اما اهمیت این رقابت فقط نظامی نیست.

این جنگ نشان می‌دهد که جنگ‌های آینده احتمالاً ترکیبی از موشک‌های دوربرد، پهپادهای ارزان‌قیمت، هوش مصنوعی، جنگ الکترونیک، ماهواره‌ها و حملات سایبری خواهند بود.

ایران تلاش می‌کند با تسلیحات نسبتاً ارزان‌تر، هزینه‌های سنگین‌تری به طرف مقابل تحمیل کند؛ آمریکا نیز با تکیه بر فناوری و برتری اطلاعاتی می‌کوشد هزینه حملات ایران را افزایش دهد.

در چنین جنگی، پیروزی الزاماً به معنای نابودی کامل توان نظامی طرف مقابل نیست؛ گاهی پیروز کسی است که بتواند با هزینه کمتر، هزینه بیشتری بر دشمن تحمیل کند.

تنگه هرمز؛ برگ برنده تهران

اگر یک نقطه جغرافیایی بیش از هر نقطه دیگر اهمیت جنگ را به اقتصاد جهانی پیوند زده باشد، آن نقطه تنگه هرمز است.

ایران بارها اعلام کرده است که کنترل و امنیت عبور از این آبراه را بخشی از حقوق و حاکمیت خود می‌داند. هم‌زمان، تشدید درگیری موجب کاهش شدید عبور نفتکش‌ها از این مسیر شد.

اهمیت هرمز در این است که بخش بزرگی از نفت و گاز خلیج فارس از آن عبور می‌کند. آژانس بین‌المللی انرژی گزارش داده است که جریان نفت از این تنگه که پیش از جنگ حدود ۲۰ میلیون بشکه در روز بود، در ماه‌های مارس تا مه به‌طور متوسط به حدود ۲٫۷ میلیون بشکه در روز کاهش یافت.

این ارقام نشان می‌دهد که هرمز فقط یک موضوع منطقه‌ای نیست؛ بلکه یک گلوگاه راهبردی اقتصاد جهانی است.

به همین دلیل، جنگ به‌سرعت از میدان‌های نظامی به بازارهای انرژی منتقل شد.

نفت؛ سلاحی که مرز ندارد

اختلال در تردد نفتکش‌ها، افزایش حق بیمه جنگی و نگرانی درباره امنیت مسیرهای انرژی، بازار جهانی نفت را تحت تأثیر قرار داد.

رویترز در سپتامبر گزارش داد که در پی تشدید درگیری، قیمت برنت در مقطعی به حدود ۹۶ دلار رسید و عبور کشتی‌ها از تنگه هرمز به‌شدت کاهش یافت.

اما اهمیت مسئله تنها در قیمت نفت نیست.

افزایش قیمت انرژی به معنای افزایش هزینه حمل‌ونقل، تولید، مواد غذایی و کالاهای صنعتی است. در نتیجه، جنگی که هزاران کیلومتر دورتر از اروپا و شرق آسیا رخ می‌دهد، می‌تواند به تورم در این مناطق منجر شود.

رویترز در ماه مارس نیز گزارش داده بود که جنگ، کسب‌وکارهای جهان را با افزایش هزینه انرژی و اختلال در مسیرهای تجارت جهانی مواجه کرده است.

از این منظر، تنگه هرمز به یکی از مهم‌ترین اهرم‌های ژئوپلیتیکی ایران تبدیل شده است.

چین، روسیه و اروپا؛ جنگ چگونه نظم جهانی را تغییر می‌دهد؟

یکی از مهم‌ترین پیامدهای جنگ، تأثیر آن بر روابط میان قدرت‌های بزرگ است.

روسیه از ابتدا موضعی مخالف عملیات نظامی علیه ایران اتخاذ کرد و خواستار توقف جنگ و بازگشت به مسیر سیاسی شد. در سوی دیگر، چین نیز به دلیل وابستگی شدید اقتصاد آسیا به انرژی خلیج فارس، نمی‌تواند نسبت به ادامه جنگ بی‌تفاوت باشد.

گزارش‌های رویترز نشان می‌دهد که چین در ماه‌های پس از آغاز جنگ، نقش مهمی در سازگاری بازار نفت آسیا با کاهش عرضه خاورمیانه پیدا کرده است.

از سوی دیگر، در اروپا نیز مواضع یکدستی وجود نداشته است. اسپانیا و ایتالیا مواضع محتاطانه‌تری نسبت به جنگ اتخاذ کرده‌اند و اختلافات میان واشنگتن و برخی متحدان اروپایی آن آشکار شده است.

این وضعیت می‌تواند یکی از آثار بلندمدت جنگ باشد: کاهش توان آمریکا برای ایجاد اجماع میان متحدان غربی درباره مداخلات نظامی.

هزینه جنگ برای آمریکا

برتری نظامی آمریکا به معنای هزینه پایین جنگ نیست.

اسپوتنیک هزینه هفته نخست عملیات آمریکا را دست‌کم ۱۱٫۳ میلیارد دلار برآورد کرده و از احتمال درخواست ۵۰ میلیارد دلار اعتبار اضافی از کنگره سخن می‌گوید.

اما جنگی که ماه‌ها ادامه یافته، اکنون مسئله هزینه را به یک بحران سیاسی داخلی نیز تبدیل کرده است.

هرچه جنگ طولانی‌تر شود، فشار بر بودجه آمریکا بیشتر خواهد شد و دولت ناچار خواهد بود توضیح دهد که دستاورد استراتژیک این هزینه‌ها چیست.

این همان نقطه‌ای است که برتری نظامی می‌تواند به یک معضل سیاسی تبدیل شود.

ایران؛ اقتصاد زیر فشار، ساختار سیاسی پابرجا

تحریم، حملات نظامی، کاهش صادرات نفت و اختلال در تجارت، فشار شدیدی بر اقتصاد ایران وارد کرده است.

با این حال، گزارش‌های تحلیلی رویترز در اواخر اوت نشان می‌دهد که پس از شش ماه جنگ، ایران همچنان ساختار سیاسی خود را حفظ کرده و جنگ به یک بن‌بست پرهزینه تبدیل شده است.

این تحول اهمیت زیادی دارد.

هدف اولیه عملیات، در کنار موضوع هسته‌ای، تضعیف توان نظامی و سیاسی ایران بود. اما اگر یک جنگ طولانی نتواند ساختار سیاسی هدف را فروبپاشد، در آن صورت هزینه جنگ برای مهاجم نیز افزایش می‌یابد.

از همین‌جاست که جنگ فرسایشی آغاز می‌شود: هر دو طرف می‌توانند ادعا کنند که هنوز شکست نخورده‌اند، اما هر دو هزینه سنگینی می‌پردازند.

شش ماه بعد؛ جنگ به بن‌بست رسیده است

تا پایان اوت و آغاز سپتامبر، نشانه‌های روشنی از تبدیل جنگ به یک رویارویی فرسایشی دیده می‌شود.

رویترز در ۲۷ اوت نوشت که پس از شش ماه، جنگ به یک «بن‌بست پرهزینه» تبدیل شده است؛ نه ایران حاضر به پذیرش خواسته‌های آمریکا است و نه واشنگتن نشانه‌ای از عقب‌نشینی کامل نشان می‌دهد.

در همین حال، تنگه هرمز همچنان در مرکز بحران قرار دارد. گزارش دیگری از رویترز در ۲۶ اوت جنگ را نوعی «جنگ فرسایشی بر سر انرژی» توصیف کرد که در آن کنترل جریان نفت و گاز به یکی از محورهای اصلی رویارویی تبدیل شده است.

این تحول اهمیت استراتژیک دارد: جنگی که با هدف نابودی توان هسته‌ای ایران آغاز شد، اکنون تا حد زیادی به جنگی بر سر توان بقا، انرژی و زمان تبدیل شده است.

سپتامبر؛ بازگشت تشدید نظامی

در نخستین روزهای سپتامبر، جنگ دوباره وارد مرحله تشدید شد.

رویترز در اول و دوم سپتامبر از حملات جدید آمریکا به تأسیسات سپاه پاسداران، پدافند هوایی، رادارها و مراکز ارتباطی ایران و پاسخ موشکی و پهپادی تهران به پایگاه‌های آمریکا در اردن، بحرین و عراق خبر داد.

در ۵ سپتامبر نیز آمریکا حملاتی علیه سه نفتکش ایرانی، از جمله یک نفتکش در نزدیکی جزیره خارک، انجام داد؛ اقدامی که در واکنش به حمله موشکی سپاه پاسداران به دو شناور آمریکایی اعلام شد.

این تحولات نشان می‌دهد که جنگ هنوز وارد مرحله حل‌وفصل نشده و حتی پس از تلاش‌های دیپلماتیک و آتش‌بس‌های موقت، امکان بازگشت سریع به چرخه حمله و تلافی وجود دارد.

جنگ بر سر چیست؟

اکنون، پس از بیش از شش ماه جنگ، دشوار است که این منازعه را صرفاً «جنگ بر سر برنامه هسته‌ای ایران» نامید.

پرونده هسته‌ای همچنان یکی از عوامل اصلی بحران است، اما جنگ اکنون چندین لایه پیدا کرده است:

لایه نخست، هسته‌ای است: آینده برنامه هسته‌ای و سطح غنی‌سازی ایران.

لایه دوم، امنیتی است: توان موشکی و پهپادی ایران و حضور نظامی آمریکا در منطقه.

لایه سوم، منطقه‌ای است: آینده لبنان، عراق، کشورهای خلیج فارس و جایگاه اسرائیل.

لایه چهارم، اقتصادی است: نفت، گاز، تنگه هرمز و امنیت تجارت جهانی.

لایه پنجم، ژئوپلیتیکی است: رقابت آمریکا با روسیه و چین و آینده نظم بین‌المللی.

و سرانجام، لایه ششم، سیاسی است: اینکه آیا جنگ می‌تواند ساختار سیاسی ایران را تغییر دهد یا برعکس، موجب افزایش انسجام داخلی و تقویت گفتمان مقاومت شود.

آیا جنگ می‌تواند نظم خاورمیانه را تغییر دهد؟

مهم‌ترین پرسش امروز دیگر این نیست که «چه کسی چند موشک بیشتر شلیک کرده است»

پرسش اصلی این است که پس از پایان جنگ، توازن قدرت در خاورمیانه چگونه خواهد بود؟

اگر ایران بتواند ساختار سیاسی و ظرفیت موشکی خود را حفظ کند، حتی در شرایط خسارت سنگین، ادعای شکست راهبرد «فشار حداکثری» آمریکا تقویت خواهد شد.

اگر آمریکا بتواند توان نظامی و هسته‌ای ایران را به‌طور پایدار محدود کند، موازنه قدرت منطقه‌ای به نفع واشنگتن و اسرائیل تغییر خواهد کرد.

اما اگر هیچ‌یک از طرفین نتواند دیگری را وادار به پذیرش خواسته‌های خود کند، نتیجه محتمل‌تر چیزی شبیه صلح پس از فرسایش خواهد بود؛ یعنی توافقی که نه پیروزی کامل یک طرف، بلکه پذیرش محدودیت‌های متقابل را به همراه داشته باشد.

از جنگ ایران تا بحران نظم جهانی

جنگ کنونی یک واقعیت مهم را آشکار کرده است: امنیت خاورمیانه دیگر مسئله‌ای جدا از اقتصاد و سیاست جهانی نیست.

تنگه هرمز می‌تواند قیمت انرژی در آسیا و اروپا را تغییر دهد؛ جنگ ایران می‌تواند روابط آمریکا و اروپا را تحت فشار قرار دهد؛ تحولات منطقه می‌تواند نقش روسیه و چین را افزایش دهد و بحران انرژی می‌تواند مسیرهای جدید تجارت جهانی را فعال کند.

از همین رو، جنگ ایران را می‌توان یکی از آزمون‌های مهم گذار از نظم تک‌قطبی به نظم چندقطبی دانست.

قدرت آمریکا همچنان بسیار بزرگ است، اما توانایی واشنگتن برای حل بحران صرفاً با ابزار نظامی با محدودیت‌هایی روبه‌رو شده است. در مقابل، ایران نشان داده است که حتی زیر فشار شدید نظامی و اقتصادی می‌تواند جنگ را به عرصه‌ای فرسایشی تبدیل کند که هزینه‌های آن فقط متوجه تهران نیست.

روسیه و چین نیز از این بحران صرفاً به‌عنوان یک مسئله منطقه‌ای عبور نمی‌کنند؛ زیرا امنیت انرژی، تجارت و توازن قدرت جهانی مستقیماً به سرنوشت این جنگ وابسته شده است.

نتیجه‌گیری؛ جنگی بدون پیروز روشن

جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران با شعار مقابله با تهدید هسته‌ای آغاز شد، اما اکنون به جنگی چندلایه تبدیل شده است که از مرزهای ایران و اسرائیل بسیار فراتر رفته است.

در این جنگ، موشک‌ها تنها ابزار نبرد نیستند؛ انرژی، تجارت، تحریم، فناوری، دیپلماسی و حتی زمان نیز به سلاح تبدیل شده‌اند.

آمریکا از برتری هوایی، فناوری و توان اقتصادی عظیم برخوردار است. ایران در مقابل از توان موشکی و پهپادی، عمق جغرافیایی، شبکه متحدان منطقه‌ای و امکان تأثیرگذاری بر مسیرهای انرژی برخوردار است.

هیچ‌یک از این دو مجموعه توانایی به‌سادگی دیگری را از میدان خارج نمی‌کند.

به همین دلیل، خطر اصلی جنگ در مرحله کنونی نه الزاماً یک پیروزی سریع برای یکی از طرفین، بلکه تداوم یک جنگ فرسایشی و غیرقابل‌کنترل است؛ جنگی که می‌تواند هزینه‌های انسانی و اقتصادی آن را برای کل منطقه و حتی اقتصاد جهانی افزایش دهد.

شش ماه پس از آغاز جنگ، یک واقعیت بیش از پیش آشکار شده است:

جنگی که قرار بود مسئله هسته‌ای ایران را حل کند، اکنون خود به مسئله‌ای برای امنیت خاورمیانه و اقتصاد جهان تبدیل شده است.

و پرسش نهایی همچنان باقی است:

آیا این جنگ سرانجام به تغییر نظم خاورمیانه منجر خواهد شد، یا آنکه هزینه‌های آن همه طرف‌ها را دوباره به میز مذاکره بازخواهد گرداند؟

منابع اصلی خبری و بین‌المللی:

ـ1.رویتر — آغاز حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران، ۲۸ فوریه ۲۰۲۶
عنوان اصلی: US and Israel launch “pre-emptive” attack against Iran
Reuters — US and Israel launch “pre-emptive” attack against Iran

«ـ2.رویتر — جزئیات آغاز عملیات نظامی آمریکا و عملیات «خشم حماسی
عنوان اصلی: Top U.S. general outlines initial timeline of U.S. military operation in Iran
Reuters — Top U.S. general outlines initial timeline of U.S. military operation in Iran

ـ3.رویتر — گزارش جنگ و کشته شدن رهبر ایران
عنوان اصلی: US-Israeli strikes kill Khamenei and Iranian retaliation
Reuters — US-Israeli strikes kill Khamenei and Iranian retaliation

ـ4.رویتر — پیامدهای جنگ برای اقتصاد و تجارت جهانی
عنوان اصلی: How US-Israeli war on Iran is upending global business
Reuters — How US-Israeli war on Iran is upending global business

ـ5.رویتر — مواضع طرفین درباره آینده جنگ و مذاکرات
عنوان اصلی: What does each side in the Iran war say it would accept for a deal?
Reuters — What does each side in the Iran war say it would accept for a deal?

منابع انرژی و هسته‌ای:

ـ6.آژانس بین‌المللی انرژی اتمی — گزارش اجرای توافق پادمان و راستی‌آزمایی در ایران
عنوان اصلی: Implementation of the NPT Safeguards Agreement and Verification in Iran
IAEA — Implementation of the NPT Safeguards Agreement and Verification in Iran

ـ7.آژانس بین‌المللی انرژی — پیامدهای جنگ بر جریان نفت از تنگه هرمز
عنوان اصلی: How global oil supplies have readjusted to help fill the huge gap left by the Strait of Hormuz shock
IEA — How global oil supplies have readjusted to help fill the huge gap left by the Strait of Hormuz shock

منابع تکمیلی و تحولات اخیر:

ـ8.رویتر — بن‌بست شش‌ماهه جنگ و فشار بر اقتصاد ایران
عنوان اصلی: After six months, the Iran war has reached its endgame
Reuters — After six months, the Iran war has reached its endgame

ـ9.رویتر — جنگ فرسایشی بر سر انرژی و تنگه هرمز
عنوان اصلی: US-Iran war sinks into energy trench warfare six months on
Reuters — US-Iran war sinks into energy trench warfare six months on

ـ10.رویتر — تشدید درگیری در آغاز سپتامبر ۲۰۲۶
عنوان اصلی: US launches new strikes on Iran and Tehran hits back in widening conflict
Reuters — US launches new strikes on Iran and Tehran hits back in widening conflict

ـ11.رویتر — حمله آمریکا به نفتکش‌های ایرانی در ۵ سپتامبر ۲۰۲۶
عنوان اصلی: US strikes three Iranian oil tankers after IRGC attack on American naval ships
Reuters — US strikes three Iranian oil tankers after IRGC attack on American naval ships

ـ12.اسپوتنیک فارسی — منبع پایه مقاله
شامل خط زمانی جنگ، عملیات نظامی، تلفات، پیامدهای اقتصادی و تحولات منطقه‌ای.




به یاد قهرمانانِ دست‌بسته در سلاخ‌خانه‌های ۱۳۶۷

ترانۀ مرا ببوس را مردم به افسران اعدامی حزب تودۀ ایران، در کودتای 28 مرداد سال 1332  نسبت داده اند. و هیچ سندی آن را تغییر نداده است. سراسر تاریخ ترانه سرایی و آواز ایران، چیزی جز ترانه های عاشقانه نیست.
ولی همخوانی این ترانه، با درد مردم، فاجعه کودتا، و اعدام افسران ، همان چیزی بوده که آن را به نبض تپندۀ درد و کودتا در سال 1332، تبدیل کرده است. همانطوریکه سرود های ویکتور خارا، با درد کودتا در شیلی، کشتار در ورزشگاه سانتیاگو، و مقاومت آلنده گره خورده است، این ترانۀ عاشقانۀ جانسوز نیز، مهر مردم ، بر پیشانی دوران کودتای سال 1332 است.                                     
فرح نوتاش                                                        16 شهریور = 07.09.2026
مرا ببوس، مرا ببوس
بر گرفته از گوگل فارسی

منبع: https://www.iranian-fedaii.de

 برای آخرين بار، تو را خدانگهدار که مي روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت . . .

سال ها در بازار تهران (سرای بلورفروش ها)کسب و کار مختصری داشت. قدی بلند و مویی سفيد. آرام و شمرده صحبت می کرد، حتی با مشتری های سمجی که برای بلور خريدن هم چانه می زدند چنان آرام سخن می گفت، که گویی می ترسد بلورها تاب قال و مقال را نيآورده و از روی رف ها سقوط کنند.
مغازه اش دربازار سنتی تهران نه بزرگ بود و نه کوچک. تحمل آنهايی را که يادش بودند و به ديدارش می آمدند بيشتر داشت تا مشتری ها را.
حسن گل نراقی خواننده ای غير حرفه ای اما اهل ذوق بود. در سال های پس از کودتای۲۸ مرداد که بسیاری دور هم به غم خواری و تسلای آوار کودتا جمع می شدند، ترانه ای را که حيدر رقابی سروده بود خواند. با همين ترانه نامش در ليست خوانندگان ايران قرار گرفت. خودش می گفت: «به تشويق دوستان ترانه ديگری هم خواندم، اما خيلی زود تصميم گرفتم کنار بکشم. صدای من با مراببوس بايد در خاطرها می ماند. از بچگی عشق کوزه گری و بلور سازی داشتم. رسيدم به سرای بلورفروش ها. هيچکس در اين سرای بی کسی نمی داند من کيستم و مراببوس چيست!»

در سال های بعد از کودتای ۲۸ مرداد، بسياری از شنوندگان ترانه غمگين و درعين حال شورانگيز مرا ببوس، بر اين تصور بودند که شعر اين ترانه را سرهنگ ژاندارمرى عزت الله سيامک از رهبران سازمان نظامی حزب توده ايران، پيش از اعدام در۲۷ مهر ماه ۱۳۳۳  در زندان و در وصف سرنوشت غم انگیز افسرانی که اعدام می شدند، سروده است. عده ای دیگر هم فکر می کردند اين ترانه را سرهنگ دوم توپخانه محمدعلى مبشری عضو ديگر رهبری این سازمان در وصف سيامک سروده است. به دنبال این شايعه بود که سرانجام مطبوعات به اشاره ساواک نوشتند، سراينده ترانه عاشقانه مراببوس شاعری به نام حيدررقابی است نه سرهنگان حزب توده.

همین افشاگری باعث شد،گذر شاعر و خواننده  این ترانه به زندان تيمور بختيار و سازمان ساواک کشیده شود. شاعر ترانه مرا ببوس «حيدر رقابی» از دوستداران مصدق بود که بعد از کودتای ۱۳۳۲ اين ترانه را سرود. عده اي بر اين اعتقاد هستند که انگيزه حقیقی سرودن اين ترانه «گروه افسران» بود که همگی بعد از کودتای سياه۳۲ تيرباران شدند و آهنگساز اين ترانه نیز «مجيد وفادار» است.
درسال های پس از کودتا؛ گل نراقی نيز چند بار به ساواک احضار شد تا بگويد با چه انگيزه ای مراببوس را خوانده است:« هر بار توانستم بازجوها را قانع کنم که اين ترانه را فقط به دليل زيبایی عاشقانه آن خوانده و اساسا خواننده حرفه ای نيستم. يک بار خواندم و ديگر هم نمی خوانم.» همين بازجویی ها را حيدر رقابی هم پس داد. انکار او دشوار تر از گل نراقی بود، زيرا پس از کودتا مدتی زندانی بود و پرونده سياسی داشت.

حيدر رقابى با تخلص «هاله» نخستين بار شعر مرا ببوس را در مجموعه «آسمان اشك» در سا۱۳۲۹ به چاپ رساند. عبدالرحيم جعفرى، مدير وقت انتشارات اميركبير و ناشر كتاب فوق مى گويد: «اوايل سال ۱۳۲۹ در كوران مبارزات مردم و دولت و احزاب چپ و راست با جوان پرشورى آشنا شدم به نام حيدرعلى رقابى متخلص به «هاله»، از خويشان بيژن ترقى مدير كتاب فروشى خيام بود. ملى گرايى بود شوريده و شيفته دكتر محمد مصدق. جوانى بود فروتن و مومن و معتقد و در مبارزات ملى سخت فعال.دفتر شعرى داشت كه آن را در هزار نسخه به نام «آسمان اشك» چاپ كردم. در اين دفتر قطعه شعرى بود با عنوان«مرا ببوس» كه بعد ها مجيد وفادار، ويولنيست معروف براى اين شعر آهنگى ساخت و پرويز ياحقى با ويولن و حسن گل نراقى با صداى مخملى خود در راديو ايران آن را اجرا كردند كه اقبال عام يافت و برحسب خواهش شنوندگان به دفعات از راديو ايران پخش شد.»

اما حقیقت این است که ماجرای ساخت این ترانه به هیچ وجه به کودتا ربطی نداشته است، شاید شاعر آن را تحت تاثیر وقایع سیاسی روز سروده باشد اما آهنگ این ترانه برای موسیقی متن یک فیلم سینمایی ساخته شد .. مجيد وفادار آهنگساز اين ترانه، ماجرا را در مصاحبهاي در شماره ۱۴۱۸ هفته نامه تهران مصور مورخ ۱۱ آذر ماه۱۳۴۹ چنين شرح ميدهد:«… در اين دوره من گاه گاهي براي فيلمها هم آهنگ ميساختم. يادم ميآيد يكي از اين فيلمها «اتهام» نام داشت. تهيه كنندگان فيلم از من يك آهنگ نو خواستند و من براي اين فيلم آهنگي ساختم كه بعدها به نام «مرا ببوس» معروف شد … به ياد ميآورم روزهايي را كه اين آهنگ سر زبانها افتاده بود و داستانهايي را كه براي آن ساخته بودند. اين آهنگ شايد نقطه عطف موسيقي جاز ايران بود. چرا كه بعد از آن خوانندههاي ديگري به راديو آمدند و موسيقي جاز نضج پيدا كرد… شعر اين آهنگ از حيدر رقابي «هاله» بود كه متاسفانه در ايران نماند و براي هميشه بار سفر بست و به آمريكا رفت…»

ترانه «مرا ببوس» براي فيلم «اتهام» ساخته شاپور ياسمي كه در ارديبهشت ماه سال۱۳۳۵ روي پرده رفت، ساخته شد و در يكي از صحنههاي فيلم توسط خواننده نه چندان معروفی به نام «پروانه» (ترانه شب های تهران هم از اوست و به اشتباه به مادر خاطره پروانه نسبت داده می شود) و با لبخواني ژاله علو خوانده شد.
در آن فيلم ژاله علو نقش زني را داشت كه سزاي خيانت شوهر سابقش را داده و پس از كش و قوس داستاني، سرانجام خود را به پليس معرفي كرده بود.. در صحنه فوق كه با دختر كوچكش وداع ميكند و به سوي زندان و مجازات روانه ميشود، این ترانه را ميخواند.

ژاله علو در باره این ترانه گفت:« خانم پروانه خواننده ترک زبانی بود که آن روز ها با ترانه «آن بام بلند» معروف شد و در فیلم اتهام که من به اتفاق ناصر ملک مطیعی در آن ایفای نقش می کردم، به جای من خواند. من در شب جدایی با دختر کوچکم این ترانه را در متن فیلم لب خوانی می کردم.
 فکر نمی کنم هاله شاعر این ترانه آن را با انگیزه سیاسی و یا برای کودتای ۲۸ مرداد سروده باشد. شنیده ام که آن را برای نامزدش و زمانی که می خواسته ایران را ترک کند سروده است. در هر حال فیلم مخاطبان خاصی داشت و با وجودی که مراببوس اثر خوبی شده بود بعد از اکران فیلم چندان به محبوبیت نرسید. چند سال بعد وقتی که  گل نراقی خواننده خوش صدا و با احساس دوباره آن را اجرا کرد و کار از رادیو پخش شد، برسر زبان ها افتاد و در واقع گل نراقی آن را ماندگار کرد.»

علو همچنین درباره داستان این ترانه گفت: «یکی از دلایلی هم که مردم به این ترانه و شنیدن آن راغب شدند، شایعاتی بود که آن را به کودتای ۲۸ مرداد و اعدام سرهنگان حزب توده مربوط می کرد.. با وجودی که کذب بودن این داستان ها ثابت شده است، هنوز مردم با شنیدن آن به یاد آن سال ها و وقایع سیاسی آن می افتند.در واقع اگر بخواهیم از این ترانه به عنوان یک ترانه ماندگار یاد کنیم، نمی توانیم آن را از این شایعات جدا کنیم.» 
با اكران فيلم مذكور در خرداد ۱۳۳۵، این ترانه چندان مطرح نشد، اما آهنگ و شعرش بسيار مورد توجه موسيقي دانها از جمله پرويز ياحقي قرار گرفت.

پوران وفادار، برادر زاده آهنگساز این ترانه، که خودش هم دستی در موسیقی داشت و یکی دو سالی از خوانندگان رادیو بود، در تماسی که با او داشتیم درباره خاطرات خود از این ترانه گفت: «هاله شاعر این ترانه به دلیل فعالیت های سیاسی و طرفداری از ملی گراها تحت تعقیب بود و می خواست از کشور خارج شود.عمویم شعر نیمه کاره ای از او داشت که می خواست برایش آهنگی بسازد. شبی که به دیدار عمویم آمده بود تا خداحافظی کند عمویم او را به داخل خانه می کشاند و از او می خواهد که این ترانه نیمه کاره را تمام کند.. او هم که تحت جدایی از نامزدش و وطنش بود این ترانه را به تمام می کند. اما دیگر آن شب نمی تواند تهران را ترک کند و شب را همان جا می گذراند. هفته بعد با کمک دوستان و خانواده از تهران خارج و به سمت آلمان حرکت می کند.»

او ادامه می دهد:« حدود یک سال بعد از اکران فیلم این ترانه از رادیو با صدای گل نراقی پخش شد. به نوعی من مسبب آن بودم. موقع ساخت قطعه ها گاهی من هم با قطعه می خواندم. من هم آن را می خواندم. یک روز در یک میهمانی خصوصی که آقای گل نراقی هم آنجا حضور داشت به اصرار دوستان این ترانه را خواندم. آن شب چند بار به خواست حاضران این ترانه اجرا شد. گل نراقی هم از آن خیلی استقبال کرد.
فردای آن روز، خانم صاحب خانه پیش من آمد و به اصرار شعر مرا ببوس را خواست. هر چه گفتم که این شعر هنوز جایی خوانده نشده و من نمی توانم آن را بدون اجازه به شما بدهم قبول نکرد و دلیل آورد که ما که خواننده نیستیم فقط می خواهیم شعر را داشته باشیم. من هم شعر را دادم. همان جمعه داشتم رادیو گوش می دادم که شنیدم مجری رادیو می گوید ترانه ای پخش می کنیم و نام شاعر و آهنگساز آن را به مسابقه می گذاریم. وقتی گل نراقی شروع کرد به خواندن سر جایم خشک شدم. نمی دانید چه حالی شدم، چون نمی دانستم جواب عمویم را چه بدهم؟! بعد از تمام شدن ترانه عمویم زنگ زد و پرسید که تو این کار را به کسی دادی؟ من انکار کردم. اما هفته بعد آن، اسم گل نراقی که خواننده آن بود فاش شد. او هم در مصاحبه ای که در اطلاعات هفتگی انجام داده بود، گفت که این ترانه را برادر زاده آقای وفادار به من داده است. عمویم خیلی از دستم ناراحت شد و گفت که دیگر هیچ کاری را به من نشان نخواهد داد».

اما ماجرا طور دیگری هم نقل شده است، پرويز خطيبى، نویسنده کتاب «در جست و جوی صبح» درباره ضبط مرا ببوس در رادیو توسط گل نراقی مى گويد: «… دو، سه سال پس از اعدام افسران وابسته به حزب توده، آهنگ و شعر مرا ببوس در ذهن بسيارى از همكاران مجيد مانده بود، از جمله پرويز ياحقى كه آن را به شدت دوست مى داشت. يك روز كه اعضاى اركستر بزرگ راديو در استوديو شماره ۸ جمع شده بودند و انتظار روح الله خالقى را مى كشيدند، حسن گل نراقى به ديدار پرويز ياحقى آمد. حسن فرزند يكى از تجار معتبر بازار بود كه با اكثر هنرمندان دوستى و رفاقت داشت… به هر حال وقتى گل نراقى سراغ ياحقى را مى گيرد، او را به استوديو راهنمايى مى كنند، در آنجا پرويز ياحقى با ويولن و يكى از نوازندگان با پيانو مشغول نواختن آهنگ مرا ببوس بودند.

پرويز كه چشمش به گل نراقى مى افتد، مى گويد: به اين آهنگ گوش بده، گل نراقى يكى دو بار به آهنگ گوش مى دهد و آن را زير لب زمزمه مى كند و در اين ضمن مسئول ضبط برنامه موسيقى كه پشت دستگاه نشسته بود، دستگاه را به راه مى اندازد و اين قطعه را بى آنكه كسى متوجه شود، ضبط مى كند. گل نراقى به دنبال كار خودش مى رود و مسئول ضبط نوار ضبط شده را از طريق رئيس وقت راديو براى معينيان سرپرست انتشارات راديو مى فرستد. وقتى معينيان و ساير مسئولان به نوار گوش مى دهند، تصميم مى گيرند كه آن را پخش كنند و ماجرا را با پرويز ياحقى در ميان مى گذارند. پرويز مى گويد، اين كار براى گل نراقى گران تمام مى شود، زيرا او از يك خانواده سرشناس مذهبى است و پدرش با كار هاى هنرى به شدت مخالف است. قرار مى شود گل نراقى را به اداره راديو دعوت كنند و موضوع را با خودش در ميان بگذارند. گل نراقى مى آيد و گفته هاى پرويز ياحقى را تاييد مى كند ولى به علت اصرار دوستان قبول مى كند نوار بدون ذكر نام و با نام مستعار «خواننده ناشناس» پخش شود.

به هر حال ترانه اي كه آن روز تابستاني با ويلن پرويز ياحقي توسط حسن گلنراقي خوانده شد و بدون اطلاع وي ضبط گرديد، بارها و بارها پخش شد و روي نوار دست به دست گشت تا به عنوان ترانه اي ماندگار در تاريخ موسيقي ايران بماند.
فرار حيدر رقابى و سكوت گل نراقى زمينه مساعدى را فراهم آورد تا تقارن پخش اين ترانه از راديو با اعدام نخستين گروه افسران، اين شايعه كه عوامل توده اى آن را به راه انداخته بودند به باور جامعه بنشیند. گفته مى شد: سرهنگ سيامك و يا سرهنگ مبشرى…. هنگام وداع با خانواده و قبل از رفتن به مقابل جوخه اعدام مرا ببوس را سروده است. در حقيقت هم شعر جنبه هاى انقلابى داشت و كلمات آن قابل تفسير بود و مردم شعر را براى ديگران مى خواندند و داستان ها مى ساختند، در حالى كه گل نراقى مات و مبهوت مانده بود و نمى دانست چه كند سرانجام، با پيگيرى «مجيد دوامى» سردبير مجله «روشنفكر» و چاپ عكس او بر روى مجله ،مشخص شد خواننده این ترانه چه کسی است، اما  هنوز در آن سال ها شاعر اين شعر را كمتر كسى مى شناخت..

گل نراقی فرزند يكي از تجار معتبر بازار بود و اگر چه صدايي گرم و گيرا داشت و در محافل دوستانه ميخواند ولي به لحاظ موقعيت خانوادگي هرگز نميتوانست به عنوان خواننده راديو معرفي شود.بعد از مدتی خانواده گل نراقي متوجه ماجرا شدند و از آن پس او دیگر ترانه ای نخواند. البته گفته می شود كه گل نراقي در فيلمی از زبان یک دانشجوي دانشگاه كه دل و قلوه فروشي ميكند ترانه «دل دارم، قلوه دارم، جگر و …» را خوانده است.

دم و دستگاه کودتا که تاب افسانه مراببوس را نداشت و می دانست زمزمه مراببوس اجازه نمی دهد دهه ۳۰ فراموش شود، ابتدا پخش آن را از راديو ممنوع کرد. از اين مرحله به بعد این ترانه سينه به سينه به نسل بعد از۲۸ مرداد که خود شاهد وقايع آن نبودند منتقل و به ترانه ای مردمی تبديل شد. حتی صفحه۴۵ دور و کوچک آن نيز ناياب شده بود و اين خود مانند هر ممنوعه ديگری بيشتر مشوق نسل بعد از کودتا بود تا آن را پيدا و گوش کنند. این صفحه نه تنها ناياب شده بود، بلکه اگر برای دستگيری کسی وارد خانه او می شدند و صفحه مراببوس را پيدا می کردند آن را به عنوان مدرک جرم سياسی با خود می بردند تا ضميمه پرونده سياسی او شود.

چند سال بعد نیز دستگاه تبليغاتی دربار، به انگيزه عاشقانه جلوه دادن مراببوس و نفی هويت سياسی آن، اجازه داد چند خواننده روز ايران قسمت اول اين ترانه، که عاشقانه جلوه می کرد را بخوانند، اما قسمت دوم ترانه که مربوط به سحرگاه تيرباران بود همچنان درمحاق سانسور ماند.اما این کار چیزی را عوض نکرد و حتی خوانندگان حرفه ای و مشهور روز هم نتوانستند اجرایی به دلنشينی و خاطره انگيزی گل نراقی از اين ترانه ارایه دهند.
گل نراقی در مهر ماه سال ۱۳۷۲ گرفتار فراموشى و تومور مغزى شد و به رغم تلاش پزشكان، تسليم مرگ شد و به همراه ترانه اش، براى هميشه به ابديت پيوست و جاودان شد. گل نراقى هرگز ازدواج نكرد، بخشى از اموال زنده یاد گل نراقى، به صورت موقوفه در اختيار آسايشگاه معلولين و سالمندان كهريزك قرار گرفت و ساختمان اهدايى آنان در ابتداى خيابان بهار شيراز، منشعب از ميدان هفتم تير، قرار دارد.  آنها هر دو رفتند، اما ترانه ای را از خود به يادگار گذاشتند که تا زندان و اعدام هست، ياد آنها نيز زنده است.

حيدررقابی که پس از وقایع کودتای ۲۸ مرداد و وقایع بعد از آن ناچار کشور را ترک کرده و به آلمان مهاجرت کرده بود، سرانجام پس از پیروزی «انقلاب اسلامی» و بعد از ربع قرن سکوت درغرب و تبعید اجباری به وطن بازگشت. او با این امید به ایران آمد که بتواند خدمات سیاسی و اجتماعی اش را از سر بگیرد اما چندان توجهی به او نشد. سرانجام گرفتار بیماری سرطان شد و در سال پايان دهه۱۳۶۰ چشم بر جهان فرو بست. پیکر او را در ابن بابویه در کنار مزار دهخدا و تختی به خاک سپردند.

متن کامل این ترانه به این شرح است:

مرا ببوس، مرا ببوس
برای آخرين بار، تو را خدا نگهدار که مي روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت
در ميان توفان هم پيمان با قايقران ها
گذشته از جان بايد بگذشت از توفان ها
به نيمه شب ها دارم با يارم پيمان ها
که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها
شب سيه سفر کنم، ز تيره ره گذر کنم
نگرتو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من ميفکن
دختر زيبا امشب بر تو مهمانم، در پيش تو مي مانم، تا سر بگذاری بر سر من
دختر زيبا از برق نگاه تو، اشگ بي گناه تو، روشن گردد يک
امشب من
ستاره مرد سپيده دم، به رسم يک اشاره، نهاده ديده برهم،
ميان پرنيان غنوده بود.
در آخرين نگاهش نگاه بي گناهش، سرود واپسين سروده بود.
بين که من از اين پس دل در راه ديگر دارم.
به راه ديگر شوری ديگر در سر دارم
به صبح روشن بايد از آن دل بردارم، که عهد خونين با صبحی
روشن تر دارم…. ها
مراببوس
اين بوسه وداع
بوی خون می دهد

متنی که باصدای زنده یاد گل نراقی خوانده شده است:

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

برای شنیدن ترانه مراببوس با صدای گل نراقی:

این قسمت را فشار دهید




پیش بینی توسعه شتابان کشورهای شرقی در کتاب «جهانی شدن و سرنوشت بشریت»

برگردان: م. چابکی منبع : سایت اشتراک

یوری آفونینپیش بینی توسعه شتابان کشورهای شرقی در کتاب «جهانی شدن و سرنوشت بشریت»

نوشته: گنادی زیوگانف / برگردان: م. چابکی

یوری آفونین، معاون اول رئیس کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه در برنامه «۶۰ دقیقه» از کانال تلویزیونی «روسیه-۱» سخنرانی کرد.

یکی از موضوعات اصلی بحث، اجلاس سازمان همکاری شانگهای بود که در قرقیزستان با حضور ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه ودیگرسران کشورهای عضو برگزارشد.

یوری آفونین خاطرنشان نمود که سازمان همکاری شانگهای اکنون یکی از مهمترین ساختارها در جهان چند قطبی است و اجلاس‌های آن محل اصلی سیاست جهانی است، جایکه رهبران کشورهای پیشرو با هم ملاقات می‌کنند. رشد قدرت و نفوذ این سازمان به وضوح با پویایی توسعه اقتصادی آن نشان داده می‌شود:

در حالیکه در سال تأسیس آن، تولید ناخالص داخلی ترکیبی سازمان همکاری شانگهای، تعدیل شده بر اساس برابری قدرت خرید، تنها 10٪ از کل جهان بود، 25 سال بعد، به 36٪ افزایش یافته است. در مقابل، سهم گروه 7 در این سال‌ها از 44٪ به 29٪ کاهش یافته است. این نشان می‌دهد که مرکز توسعه اقتصادی و سیاسی به طور پیوسته به سمت شرق در حال تغییر است، همانطور که تقریباً یک ربع قرن پیش توسط گنادی زیوگانف، رهبر حزب کمونیست، در اثر خود با عنوان «جهانی شدن و سرنوشت بشریت» پیش‌بینی شده بود.

یوری ویاچسلاوویچ، شرکت آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد، این اجلاس را یک تحول مثبت دانست.

واضح است که کشورهای عضو سازمان همکاری شانگهای قصد دارند برای احیای اقتدار و نقش سازمان ملل در جهان تلاش کنند، در حالیکه کشورهای غربی اساساً در ده سال گذشته در حال کنار گذاشتن سازمان ملل بوده‌اند. با این حال، برای اینکه سازمان ملل متحد نفوذ خود را بازیابد، باید به طور اساسی اصلاح شود.

پیش از این اجلاس،« سرگئی ریابکوف»، معاون وزیر امور خارجه روسیه، اظهار داشت که کشورهای عضو سازمان همکاری شانگهای و بریکس نه تنها به دنبال اصلاحات جامع سازمان ملل، بلکه به دنبال اصلاح نهادهای برتون وودز نیز خواهند بود و آنها را با تعادل واقعی قدرت اقتصادی جهانی هماهنگ خواهند کرد. معاون اول رئیس کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه خاطرنشان کرد: این یک بیانیه بسیار مهم است. بازنگری در نهادهای «برتون وودز» به معنای از بین بردن سلطه دلار است. در دهه 1990، زمانی که دار و دسته یلتسین در حال ایجاد اختلال و تغییر شکل اقتصاد روسیه بودند، دلار یک «گاو مقدس» محسوب می‌شد، اما امروز، مقامات عالی رتبه دولتی در مورد پایان دادن به سلطه جهانی آن صحبت می‌کنند.

یوری آفونین، دیدار پوتین، رئیس جمهور روسیه و شی جین پینگ، رئیس جمهور چین را یکی از رویدادهای کلیدی مجمع سازمان همکاری شانگهای خواند.

دستور کار این دیدار شامل بحث در مورد تقویت همکاری اقتصادی و مشارکت استراتژیک بین کشورهای ما و همچنین برنامه‌هایی برای اجرای پروژه عظیم «قدرت سیبری ۲» است. او تأکید کرد که تعمیق همکاری با چین سوسیالیستی برای روسیه جهت مقابله موفقیت‌آمیز با تجاوز ترکیبی امپریالیسم غرب و تضمین جایگاه خود در جهان چندقطبی ضروری است.

یوری ویاچسلاوویچ گفت، برخلاف فرآیندهای ادغام کشورهای عضو سازمان همکاری شانگهای، غرب فقط جنگ، ترور، تحریم و سایر ویرانی‌ها را تولید می‌کند. ترامپ در حال آماده شدن برای انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره است و برای نشان دادن برخی موفقیت‌ها به رأی‌دهندگانش، به این موضوع می‌بالد که ایالات متحده به طور کامل به تولید نفت ونزوئلا دسترسی پیدا خواهد کرد، البته این بدبینی حیرت‌انگیزی است:

تمام صحبت‌ها در مورد آزادی و دموکراسی، همانطور که اتهامات مربوط به سازماندهی قاچاق مواد مخدر توسط ونزوئلایی‌ها فراموش شده است، به رأی‌دهندگان به عنوان دستاورد اصلی‌شان، تصرف منابع خارجی ارائه می‌شود. این عملاً یک اعتراف است: بله، ما یک حمله تروریستی را برای ربودن رئیس جمهور یک کشور مستقل ترتیب دادیم تا به نفت آن دست یابیم.

معاون اول رئیس کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه خاطرنشان کرد که اوضاع با ایران به راحتی پیش نرفت و بعید است که اکنون نیز به این شکل پیش برود، اما هدف بدون شک یکی بود:

کاوش در ذخایر منابع دیگران. و چنین حرکات عجیب و غریبی مانند تغییر نام «انتاریو»، (پرجمعیت ‌ترین و ثروتمندترین استان کانادا است که در مرکز این کشور قرار دارد– م) جسارت محض و نمایشی از «قدرت مطلق» یک فرد است. با این حال، خواهیم دید که رأی‌دهنده آمریکایی عادی چگونه تمام این ماجراجویی‌ها و ماجراجویی‌های ترامپی را ارزیابی خواهد کرد – به هر حال، آنها نه به نقشه جهان، بلکه به قیمت پمپ بنزین نگاه می‌کنند و این جای خوشحالی نیست.

یوری آفونین گفت، در اروپا، وضعیت حتی پیچیده‌تر است:

سیاست‌های ضد ملی رهبران اروپایی ناگزیر به تغییر ساختار نظام‌های سیاسی منجر می‌شود. امتناع اتحادیه اروپا از همکاری با روسیه منجر به افزایش قیمت انرژی، تورم و توقف رشد اقتصادی شده است. اروپایی‌های عادی دیگر نمی‌خواهند با رفاه خود هزینه حمایت از نازی‌های کیف را بپردازند. جامعه در حال قطبی شدن است: نیروهای حاکم میانه‌رو در حال از دست دادن حمایت خود هستند، در حالی که راست و چپ در حال قوی‌تر شدن هستند. این امر به راحتی در مثال حزب راست‌گرای آلمانی «آلترناتیو برای آلمان» دیده می‌شود که در پنج سال گذشته تقریباً پایگاه رأی‌دهندگان خود را سه برابر کرده است: از 10٪ در سال 2021 به 28-29٪ در حال حاضر. حمایت از احزاب چپ‌گرا نیز در حال افزایش است. جالب اینجاست که هم راست و هم چپ بر لزوم توقف تغذیه نازی‌ها و بازگشت به همکاری با روسیه توافق دارند. شولتز و مهرز هنوز مقاومت می‌کنند، اما روزهایشان به شماره افتاده است – آنها به زودی خود را در اقلیت خواهند یافت.

خلاصه کلام:

یوری ویاچسلاوویچ گفت: چندقطبی بودن یک سیاست امیدوارکننده و صلح‌آمیز است و ناگزیر بر توسعه‌طلبی امپریالیستی غرب غلبه خواهد کرد. با حمله به رژیم فاشیستی در کیف، ما پیوسته این پیروزی را نزدیک‌تر می‌کنیم.

برگرفته از کانال «خط سرخ» خبری حزب کمونیست فدراسیون روسیه

م. چابکی: 14 شهریور1405 برابر با 5 سپتامبر 2026

لینگ منبع:

https://www.rline.tv/news/2026-09-04-yuriy-afonin-operezhayushchee-razvitie-stran-vostoka-bylo-predskazano-v-knige-gennadiya-zyuganova-gl