کشاورزان اصفهان: قیام رعیت نزدیک است! 

اِعمال سیاست اقتصادی تهی از مضمون مردمی و ملی توسط نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی به ابزار ایجاد تناقضات میان مردم بدل می شود. این بزرگ ترین خطر برای تهدید تمامیت ارضی ایران و حق حاکمیت ملی مردم است. تنها با پایان بخشیدن به سیاست وارداتی و دیکته سازمان های مالی امپریالیستی و جانشین ساختن آن با یک برنامه اقتصاد ملی متکی بر منافع کلیت مردم میهن ما و خلق های آن می توان به خواست های مردمی و ملی دست یابیم.
تنها برنامه ی مبتنی بر اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک راه خروج از بحران اقتصادی- اجتماعی حاکم را هموار می سازد.
توده ای ها

• گروه پرشماری از کشاورزان ورزنه اصفهان در اعتراض به سیاست‌های آبی دولت حسن روحانی جمعه ۱۸ اسفند دست به تظاهرات زدند و با یگان های ویژه ضدشورش درگیر شدند …

 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ۱۹ اسفند ۱٣۹۶ –  ۱۰ مارس ۲۰۱٨

 


گروه پرشماری از کشاورزان ورزنه اصفهان در اعتراض به سیاست‌های آبی دولت حسن روحانی جمعه ۱۸ اسفند دست به تظاهرات زدند. کشاورزان اصفهانی با سر دادن شعارهایی دولت حسن روحانی را به دروغگویی متهم کرده بودند. کشاورزان معترض که مهم‌ترین خواسته‌شان سهم حق‌آبه اصفهان است، به سوی تأسیسات انتقال آب به یزد حرکت کردند که یگان‌های ضد شورش با آن‌ها درگیر شدند. آن‌ها که مسئولان را «بی‌غیرت» می‌خواندند هشدار می‌دادند که «قیام رعیت» نزدیک است.

خبرگزاری جمهوی اسلامی کشاورزان معترض ورزنه اصفهان را متهم کرده است که قصد تخریب تأسیسات انتقال آب به یزد را داشتند. ایرنا گزارش می‌دهد که یگان ویژه ضد شورش و نیروهای انتظامی با پرتاب گاز اشک‌آور کشاورزان معترض را متفرق کردند.

خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی تعداد مجروحان را چهار الی پنج نفر اعلام کرده است. از تعداد دقیق مجروحان اطلاعی در دست نیست.

در فیلم‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی از راهپیمایی کشاورزان به سوی تأسیسات انتقال آب به یزد منتشر شده، تعداد پرشماری از کشاورزان معترض دیده می‌شوند که با سر دادن شعارهایی مسئولان را «بی‌غیرت» می‌خوانند و به آن‌ها هشدار می‌دهند که «قیام رعیت» نزدیک است.

به گزارش زمانه بر اساس تصاویر و گزارش‌های تأیید نشده در شبکه‌های اجتماعی درگیری یگان ویژه با کشاورزان معترض تا ساعتی از شب ادامه داشت. سرانجام یگان ویژه ناگزیر به عقب‌نشینی شد. کشاورزان لاستیک آتش زده بودند و با سنگ و چوب در صدد مقابله با نیروهای یگان ویژه برآمده بودند.

کشاورزان از ۲۵ روز پیش تاکنون با تظاهرات مسالمت‌آمیزی به انتقال آب زاینده‌رود از استان اصفهان به استان یزد معترض بودند. ۳۵۰ هزار نفر در شرق استان اصفهان از طریق کشاورزی گذران می‌کنند. انتقال ۴۰۰ میلیون متر مکعب آب از حق‌آبه استان اصفهان به یزد، زندگی آن‌ها را به خطر انداخته است. در سال ۹۵ مسئولان استان اصفهان به کشاورزان قول داده بودند که ۲۰۰ میلیون متر مکعب از آب پشت سدها را به کشاورزی در شرق اصفهان اختصاص دهند اما به این وعده عمل نکردند. در همان سال گروهی از کشاورزان اصفهانی لوله انتقال آب به استان یزد را شکستند.

محمود حسینی که در فاصله بین سال‌های ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۴ استاندار اصفهان بود، سال گذشته درباره بیکاری کشاورزان ساکن شرق اصفهان به خبرگزاری کار ایران (ایلنا) گفته بود:

«در شرق اصفهان که ۳۰۰ هزار تن جمعیت دارد، بالغ بر ۵۰ هزار کشاورز به علت کم‌آبی زاینده رود بیکار شده‌اند و آنها هم که بیکار نشده‌اند، درآمدهای‌شان کاهش یافته است.»

مهاجرت از روستا به شهرها یکی از پیامدهای بحران کم‌آبی در شرق اصفهان در اثر انتقال آب به یزد است. یکی از کشاورزانی که از روی خاک کنده شده به ایلنا گفته بود:‌

«زمین داشتم، رعیت بودم، پدرم هم کشاورز بود، زمین هم کم و بیش زندگی ما را می‌گذراند. آب که کم شد، دیگر به ما آب نرسید، مجبور شدیم به شهر بیاییم. فکر می‌کردم بهتر می‌شود، اینجا هر روز هشتم گرو ۹ است.»

وزارت نیرو سال گذشته برای حل این بحران کارگروهی به نام کارگروه «ملی سازگاری با کم آبی» تشکیل داد. سامان دهی رودخانه زاینده رود، جایگزینی کشت‌های صنعتی به گلخانه‌ای، اجرای پروژه‌های فنی برای برداشت از زاینده‌رود، جایگزینی پساب در مصرف کشاورزی و صنعت و طرح‌های اضطراری تامین آب در دستور این کارگروه قرار گرفت که تاکنون به جایی نرسیده است.




برگزاری تجمع اعتراضی حق ماست 

• برگزارکنندگان تجمع هشت مارس، در متنی که با امضای «فراخوان تجمع ۸ مارس» منتشر کرده اند، ضمن گزارشی از اقدامات سرگوبگرانه ی روز گذشته ی نیروهای امنیتی برگزاری تجمع اعتراضی را حق خود دانسته اند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۱٨ اسفند ۱٣۹۶ –  ۹ مارس ۲۰۱٨

 


تجمع خانواده ها در برابر بازداشتگاه وزرا

حدود ده نفر از بازداشت شدگان تجمع های اعتراضی روز گذشته در تهران آزاد شده اند و تعداد بیشتری هنوز در بازداشت هستند. جمعی از خانواده های بازداشت شدگان شب گذشته در برابر پلیس امنیت وزرا حضور یافته و خواهان آزادی بستگان خود شدند.
بازداشت بنفشه جمالی، زهره اسدپور، پرستو الهیاری، آزاده بهکیش، آذر گیلانی، پیمان چهرازی، علی سالم و بهار اصلانی، جواد عباسی توللی، سودابه رخش، شهلا انتصاری، کاوه رستم‌خانی قطعی شده است. علی سالم به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته است.

برگزارکنندگان تجمع هشت مارس زنان در تهران، در متنی که با امضای «فراخوان تجمع ٨ مارس» منتشر کرده اند، ضمن گزارشی از اقدامات سرگوبگرانه ی روز گذشته ی نیروهای امنیتی برگزاری تجمع اعتراضی را حق خود دانسته اند.
در این بیانیه آمده است:

حتی در روز هشت مارس هم صدای اعتراض زنان تحمل نشد! و همچون سال های گذشته سرکوب برابری
خواهان در دستور کار قرار گرفت.
طبق قرار اعلام شده درفراخوان زنان و مردان برابری خواه، امروز ۱۷ اسفند (۸ مارس ) تعداد کثیری از زنان و مردان در خیابان آزادی مقابل وزارت کار به مناسبت روز جهانی زن حضور یافتند تا با اعتراض به نابرابری، بی‌عدالتی و شرایط نامساعد زنان به ویژه در بازار کار، نارضایتی و اعتراض خود را به وضعیت ناگوار زنان و پایمال شدن حقوق انسانی و اجتماعی‌شان اعلام کنند.
بسیاری از تجمع‌کنندگان قبل از رسیدن به محل تجمع با ضرب و شتم و خشونت نیروهای انتظامی، لباس شخصی‌ها و موتورسواران مواجه و پراکنده شدند.
برابری‌خواهان سعی کردند که علیرغم خشونت نیروهای امنیتی، چند تجمع کوچکتر در گوشه و کنار ترتیب دهند و با در دست گرفتن پلاکاردهای گوناگون سرود بخوانند و‌ شعار سر دهند. آنها شعار می دادند:

حق ما برابری کار تو ستمگری
آزادی برابری عدالت جنستی
نان کار آزادی
زنان کار آزادی
پوشش اختیاری
نترسین نترسین ما همه با هم هستیم

اما سرکوب و خشونت ماموران به حدی بود که در همان لحظات اولیه ۸۵ نفر را بازداشت کردند. ۵۹ نفر زن و ۲۵ نفر مرد و آنها را با ضرب و شتم به ون‌های نیروی انتظامی منتقل کردند.

دستگیرشدگان تجمع هشت مارس ابتدا به پلیس امنیت در خیابان گیشا و سپس به بازداشتگاه وزرا منتقل شدند. تعداد زیادی از اعضای خانواده و دوستان دستگیرشدگان با تجمع در مقابل پلیس امنیت وزرا خواهان آزادی بازداشت شدگان شدند. حدود ساعت ۱۱ شب ۱۷ اسفند حدود ۱۰ نفر از بازداشتی ها را آزاد کردند اما مجددا سعی کردند خانواده‌ها را متفرق کنند. گویا قصد دارند فعالان یا کسانی را که سابقه قعالیت کیفری دارند در بازداشت نگه دارند.

تا کنون در فهرست بازداشتی‌های تجمع مقابل وزارت کار که به بازداشتگاه وزرا منتقل شده‌اند، بازداشت شهلا انتصاری فعال حقوق زنان ‌ و فعال اجتماعی، زهره اسدپور، بنفشه جمالی، پرستو الهیاری، آزاده بهکیش، آذر گیلانی، پیمان چهرازی، علی سالم، بهار اصلانی، جواد عباسی توللی، سودابه رخش و کاوه رستم‌خانی تایید شده است. علی سالم روزنامه نگار به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفته است.

ما ضمن محکوم کردن ضرب و شتم و دستگیری زنان و مردان برابری خواه در تجمع مسالمت آمیز هشت مارس، خواهان آزادی فوری و بی‌قید و شرط دستگیرشدگان هستیم. اعلام می‌کنیم که اعتراض حق همه ماست و برگزاری آزادانه روز جهانی زن (۸ مارس) از حقوق ابتدایی زنان است.

قطعنامه ی تجمع ٨ مارس، روز جهانی زن

از خاکستر زنان مبارز سوخته در آتش طمع و قساوت سرمایه‌داری و مردسالاری در هشتم مارس ۱۹۰۸ ققنوسی جان گرفت که از صد و ده سال پیش تاکنون بر فراز جهان در پرواز است و الهام‌بخش مبارزات زنان به جان آمده از ستم جنسیتی و نابرابری طبقاتی شده است.
ما جمعی از زنان در هفدهم اسفند و مقارن با روز جهانی زن، با بزرگداشت یاد و خاطره زنان مبارزی که از انقلاب مشروطیت تاکنون برای احقاق حقوق خود از پای ننشسته‌اند، گرد هم آمده‌ایم تا نارضایتی و اعتراض خود را به وضعیت ناگوار و رو به قهقرای زنان و پایمال شدن حقوق انسانی و اجتماعی‌مان اعلام نماییم و بار دیگر مطالبات نادیده گرفته شده و بر زمین مانده‌مان را در فضای عمومی جامعه یادآوری کنیم.

با گذشت چهار دهه از انقلاب ۵۷ که با مشارکت و حضور زنان در صفوف انقلابیون و برای دست یافتن به زندگی انسانی و برابر به ثمر نشست، اکنون شاهد آن هستیم که نه تنها رویاها و امیدهای زنان محقق نشده، بلکه وضعیتی رقم خورده است که بارزترین مشخصه‌اش فقدان حقوق اجتماعی، وابستگی اقتصادی و انزوای سیاسی زنان است.

ایدئولوژی حاکم و دستگاه‌های تبلیغاتی آن با توسل به آموزه‌های مردسالاری با تمام قوا در مقابل مطالبات و خواست‌های زنان قد علم کرده و خانه‌نشینی، انزوا، فرودستی و پست‌ترین مراتب اجتماعی را به زنان تحمیل نموده‌اند و در مقابل با اعتراض و حق خواهی زنان به شدیدترین وجه برخورد شده و پاسخ این حق خواهیها ، خشونت، بازداشت و زندان بوده است.

یکی از تبعیض‌آمیزترین مصادیق ستم بر زنان، ستم جنسیتی در حوزه اشتغال و کار بوده است که منجر به تشدید نابرابری، فرودستی و فقر زنان شده است.
اکنون در شرایطی هستیم که نرخ مشارکت اقتصادی زنان به ۱۵٫۹ درصد محدود مانده؛ بیست میلیون زن خانه‌دار عملاً در چهاردیواری خانه‌ها محبوس و سه میلیون نفر زن تحصیلکرده لیسانس و بالاتر از یافتن شغل سرخورده و از شمول بیکاران خارج شده‌اند. در چنین شرایطی محرومیت و طرد زنان از اشتغال و استخدام رسمی در دستگاه‌های دولتی ادامه دارد؛ زنان به‌طور برنامه‌ریزی شده و عامدانه از بازار کار و اشتغال حذف و طرد می‌شوند و وضعیت شغلی‌شان بیش از پیش ناپایدار و نامطمئن می‌شود. زنانی که بنا به‌ضرورت و نیاز به کار در بخش خصوصی مشغول به کار شده‌اند، با دستمزد ناچیز و بدون بیمه و هر نوع مزیت شغلی و در فقدان حمایت قانونی تحت ستمکارانه‌ترین نوع بهره‌کشی و استثمار قرار گرفته‌اند و راه ترقی شغلی بر زنان بسته شده است.

در شرایطی که هیچ‌گونه تدبیر و امیدی برای اشتغال زنان وجود ندارد، زنان عمدتا و به ناچار نیروی کار مشاغل غیررسمی را تشکیل می‌دهند و با اشتغال در کارگاه‌های کوچک و یا دستفروشی و … از حداقل‌های قانون کار نیز بی‌بهره‌اند. این زنان در معرض انواع آسیب‌ها و آزارهای جنسی قرار دارند و نه تنها قانون آنها را نادیده گرفته بلکه هر از گاه مورد تعقیب و آزار ماموران قانون، همچون مأموران شهرداری قرار می‌گیرند. زنان روستایی و کشاورز با وجود نقش برجسته‌ای که در تولید دارند و بخش بزرگی از کارگران کشاورزی را تشکیل می‌دهند از اولیه‌ترین حقوق کار بی‌بهره و محروم‌اند. در این میان زنان مهاجر به عنوان مطرودان و محذوفان و فراموش‌شدگان جامعه، ستمی به‌مراتب بیشتر و عمیق‌تر را تجربه می‌کنند.
ما حاضران در این تجمع برای بهبود وضعیت زنان و در راستای تلاش برای پایان دادن به ستم جنسیتی مطالباتمان را به این شرح اعلام می‌کنیم و خواستار همبستگی خواهرانه تمام زنان رهایی
طلب و عدالت‌خواه برای پیشبرد این مطالبات حداقلی هستیم:

۱- رفع تبعیض جنسیتی در حوزه کار و اشتغال، فراهم شدن زمینه حضور زنان در تمام مشاغل بدون هیچ استثناء و اغماض و حذف تمام موانع جنسیتی در استخدام زنان در دستگاه‌های دولتی و غیردولتی، برقراری بیمه بیکاری مکفی برای همه زنان بیکار و خانه دار و برخورداری زنان خانه دار از حقوق بازنشستگی و از کار افتادگی

۲- پرداخت دستمزد برابر با مردان به همه زنان در رده های شغلی مشابه

۳- افزایش حداقل دستمزد زنان کارگر بر اساس سبد معیشت خانواده

۴- لغو قراردادهای موقت کار و تبدیل همه آنها به قرارداد دائم، نظارت بر بازار کار بخش خصوصی برای اعاده حقوق زنان و تأمین شرایط کار منصفانه با بیمه، مزایای شغلی و مرخصی

۵- ملزم کردن کارفرمایان بخش خصوصی به اعطای حق مرخصی زایمان به زنان و تضمین بازگشت زنان به کار پس از پایان دوره مرخصی زایمان

۶- فراهم کردن تسهیلات لازم برای مادران شاغل و خانه دار همانند احداث مهدکودک های رایگان در محل کار و زندگی یا پرداخت هزینه ثبت‌نام کودکان در مهدکودک

۷- فراهم کردن زمینه رسیدگی به شکایات زنان شاغل اعم از کارگر ، پرستار، معلم و … برای رسیدگی به حقوق از دست رفته‌شان در مراجع قانونی و قضایی

۸- حمایت قانونی از زنان کشاورز، تأمین امنیت شغلی و بیمه برای آن‌ها و ملزم کردن کردن کارفرمایان به انعقاد قرارداد با زنان کارگر بخش کشاورزی

۹- به رسمیت شناختن حق ایجاد تشکل‌های کارگری و صنفی برای زنان و مردان

۱۰- حذف سهمیه‌های جنسیتی پذیرش دانشجو در دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی و پایان دادن به تفکیک جنسیتی در فضاهای آموزشی

۱۱- حذف موانع ورود زنان واجدالشرایط به هیئت علمی دانشگاه‌ها.

۱۲- پایان دادن به طرح‌های استثمار کننده نیروی کار جوان و آسیب‌زننده به شرایط کارگران و مزدبگیران نظیر طرح کارورزی.

۱۳- پایان دادن به سیاست اجباری افزایش جمعیت و اعمال فشار بر زنان و محروم کردنشان از حقوق اجتماعی به بهانه اولویت دادن به نقش مادری برخورداری و دسترسی همه زنان به همه روش‌های پیشگیری از بارداری، و حق پایان دادن داوطلبانه به بارداری.

۱۴- تصویب حقوق برابر در قوانین مربوط به ازدواج، طلاق،‌ خروج از کشور، تابعیت، ولایت و حضانت بر فرزند، ارث، دیه، شهادت، لغو چندهمسری، تغییر سن مسئولیت کیفری و سن ازدواج دختران و پسران به ۱۸ سال

۱۵- رفع هر نوع تبعیض قومیتی از زنان مهاجر

۱۶- تصویب قوانین حمایتی در زمینه منع خشونت خانوادگی، آزار خیابانی و آزار جنسی در محیط کار و ایجاد خانه های امن برای زنان قربانی خشونت خانوادگی

۱۷- به رسمیت شناختن حق انتخاب پوشش که حق بدیهی و از مطالبات امروز زنان است و جلوگیری از هر نوع برخورد خشونت‌آمیز با معترضان به حجاب اجباری و مجرم شناختن آن‌ها

۱۸- مبارزه با باورها و فرهنگ و سنت‌های زن ستیر در اجتماع، محل کار، خانواده، رسانه، مراکز آموزشی و …

۱۹- جرم‌زدایی از فعالیت‌های جنبش زنان ایران و اجازه فعالیت‌های آزادانه به کنشگران حقوق زنان برای پیگیری مطالبات و حقوق از دست رفته

۲۰- به رسمیت شناختن و پایبندی حکومت به آزادی بیان، اندیشه، رسانه، برگزاری تجمع و تظاهرات و آزادی بی قید و شرط تمام کسانی که به جرم فعالیت‌های اجتماعی، سیاسی و صنفی دستگیر شده اند

۲۱- ریشه کن کردن فقر، فحشا، اعتیاد و تامین بودجه وسرمایه گذاری واقعی برای رفع مشکلات محیط زیست از جمله آلودگی هوا




به بهانه انتشار سند بزرگداشتِ هفتاد و ششمین سالگردِ بنیادگذاریِ حزب توده ایران
نویسنده: امید

 

نویسنده: امید

 

تاریخ: 17 اسفند 1396

 

انتشارات حزب توده ایران به تازگی در صفحه نخست سایت خود، از سندی 36 صفحه ای با تاریخ بهمن ماه 1396 رونمایی کرده است با عنوانِ مطّولِ فرازهایی از هفتاد و شش سال سیر تکاملی دیدگاه ها و برنامه های حزب توده ایران در روند مبارزه برای تغییرهای بنیادین و دموکراتیک در ایران. تهیه و انتشار چنین سندی، آن هم پنج ماه پس از صدور اعلامیه  کمیته مرکزی  بهمین مناسبت که در نامه مردم شماره 1035 انتشار یافته بود، در نوع خود بدیع است چرا که در سال گذشته کمیته مرکزی علاوه بر اعلامیه سالانه خود، سند مشابهی را نیز تهیه وهر دوی آنها را بطور هم زمان و نه با فاصله ای چندماهه، در نامه مردم شماره1009 منتشر کرده بود.  البته بخش عمده محتوای سند مذکور پس از تغییر مقدمه و موخره و برخی کسر و اضافات درمتن ، باز انتشار همان سند 23صفحه ای است که 5 سال پیش با عنوان  “فرازهایی از هفت دهه سیر تکاملی دیدگاه ها و برنامه های حزب” و “به مناسبت سالروز هجوم غیرقانونی و جنایتکارانه رژیم ولایی به حزب توده ایران” در بهمن ماه سال1391 انتشار یافته بود که استفاده از یک متن واحد برای دو مناسبت به کلی متفاوت در نشریات یا سازمانها اصولا کاری معمول نبوده و نمی باشد؛ مگربه سببِ فقد یا کمبود تحریریه ای توانمند و کارآزموده که درنهایت نیز، به تنزلِ سطحِ کیفی و اعتبار آن نشریه یا مجموعه درنگاه خوانندگان می انجامد.

از سویی دیگر، بررسی ها نشان می دهد که تا سال1394،هرساله و در آستانه تاریخِ سالگردِ تاسیسِ حزب(10مهر)،  صرفا به صدور اعلامیه ای به همین مناسبت و با امضای کمیته مرکزی حزب  اکتفا و در نامه مردم(ارگان مرکزی حزب) منتشر می شده است. 

دلیل انتشار جداگانه سند مزبوردر سایت رسمی حزب نیز که قصد داریم در این مقال و از سرِ صدق و نگرانی، به برخی ایرادات شکلی و ماهوی آن اشاره کنیم، قطعا حجیم بودن و میسر نبودن چاپ متن کامل آن درصفحات محدود نامه مردم همچون سال گذشته بوده است اما دلایل نشرِ دیرهنگامِ چنین سندی با چونان مناسبتی (انتشار در بهمن ماه بجای مهر که ماه تاسیس حزب بوده)، البته خود جای پرسش دارد که با ادامه مطلب شاید به پاسخ آن هم برسیم. با همه این احوال، مطالعه دقیق سند مورد بحث را (که بهر روی آخرین دیدگاههای رسمی حزب توده ایران در 11سرفصل محسوب میگردد)، به همه رفقا توصیه نموده و در ادامه، نکاتی را در بابِ  نقدِ سندِ منتشره، فهرست وار تقدیم نموده و بررسی محتوایی و ارزیابیِ کلیتِ سند را به خوانندگان و رفقایی وا می نهیم که از دانش تئوریک کافی و جایگاه شایسته تری برای این امرِ ضرور برخوردار میباشند.   

 

بخش نخست

 

سندِ “فرازهایی از هفتاد و شش سال…” اگر پایان بندیِ غیر متعارف و رها شده ای (به شرح بند بعدی) دارد، اما آغازی طوفانی دارد! سند درهمان ابتدا و درسطر اول به خواننده می گوید: “حزب توده ایران در مهرماه 1395 هفتاد وششمین سالگرد فعالیت خود را … آغاز می کند.” هرچند منظور سند نه سالگرد که “سال” بوده، اما خواننده با مطالعه کامل متن در می یابد که تاریخ شروع به نگارشِ سند احتمالا مهر1395 و حتی قبل از آن بوده که بدلایلی نامشخص، یکسال ونیم دیرتر و در مقطع و ماهی نا مربوط به عنوان سند- دربهمن 1396- انتشار یافته است. دلیل دیگری که به این استنتاج قوت می بخشد؛ اینکه درتمام طول وعرض متن سند، ردّ و نشانی از رویدادهای مهم یکسال و نیم اخیرکشور نظیر انتخابات مجلس در سال95، انتخابات ریاست جمهوری در خرداد96 و به ویژه خیزشِ مردمیِ اخیر در دیماه جاری و فضای عمومی کشور درلحظات سرنوشت ساز و سریعا متحولِ کنونی در آن مشاهده نمی کنیم. از مقطع حساسی سخن می گوییم که خیزش و خروش اعتراضی مردم (در شرایطی که پیکانِ تیزِ همه حملات و انتقادات –  ازشعارهای مطرح شده در تظاهراتِ خیابانی گرفته تا پیشنهادات از چپ و راست درخصوص ضرورت رفراندوم و نامه غیر منتظره احمدی نژاد وغیره… –، که همگی راس نظام را نشانه رفته اند)، ولیِ مطلقهِ فقیه را واداشته تا همچون سَلَفِ شاهنشاهی اش بر پرده رسانه عمومی ظاهر شده و بالاخره درپایان دهه چهارم انقلاب، بگوید صدای اعتراضات را شنیده و ازمردم به خاطر عدم تحقق عدالت عذرخواهی کند و این دستاورد را نباید ناچیز شمرد!

نگارندگان سند در همان سطور نخست، هم چنین صلاح دیده اند که ادایِ دینی هم داشته باشند نسبت به “تلاشِ فراوانِ رفقای جان به در برده از زیرِ تیغِ تاریک اندیشان به رهبری رفیق علی خاوری” به خاطر دفع “خطرِ نابودیِ وجودِ مادّی و نظریِ حزب” و گرفتن این نتیجه بلافصل که “حزبِ ما اکنون وجود دارد و ازجمله سازمان یافته ترین و فعال ترین نیروهای سیاسی مطرح کشورمان در مبارزه جنبش مردمی با دیکتاتوری ولایی است.”

تردیدی نیست که حزب توده ایران قدیمی ترین و پرتجربه ترین سازمانِ سیاسیِ میهن ما محسوب میگردد، اما اینکه رهبریِ جدیدِ حزب پس از یورش ها و سپس طوفانِ ویرانگرِ فروپاشیِ شوروی در حد ممکن و یا مطلوب توانسته باشد همه اختلافات درون حزبی را با کمترین ریزش ها و گسست ها مدیریت کرده و اکثریتِ توده های حزبیِ پراکنده را به نحوی مطلوب سازماندهی و گردآوری کند واکنون نیز بتواند حزب توده ایران را درصف “سازمان یافته ترین و فعال ترین نیروهای سیاسی مطرح کشور” معرفی کند، نیاز به ارزیابیِ جداگانه بحث و تامل فراوان دارد که از حوصله این بحث خارج است.

باید توجه داشت، عدمِ انسجامِ تشکیلاتیِ توده ایها درحال حاضر که در دوران نضج و پیشرویِ جنبشِ انقلابی بسر می بریم، واقعیت و معضلی است بس مهم و غیر قابل کتمان امّا قابل حل، که نیازمندِ اراده جدی و تلاشِ همگانی همه توده ایهاست؛ امّا این را هم باید بدانیم که این انسجام و وحدت نظر، فقط زمانی میتواند شکلِ عینی به خود بگیرد که همه توده ایهای وفادار به ایدئولوژی و سنن تاریخیِ حزب، بر حولِ محورِ انسجام در اندیشگیِ سیاسی و خط مشیِ روشن از طرف رهبری حزب گِردِ هم آمده باشند و نه در خلاء و در اذهان توده ایها. وقتی نقش مجموعه رهبری کنونی حزب پس از یورشها به قول صادقانه  خود رفیقِ نازنین -علی خاوری- دراین حدِ ممکن و مقدور بوده که “نگذارد شمعِ لرزانِ حزب در اثرِ وزشِ توفانهایِ سهمگین به خاموشی بگراید”، شاید نتوان و  نباید انتظاری ذهن گرایانه از عملکردِ رهبری فعلی حزب داشت چراکه میدانیم معمولا بین “ممکنِ عینی” و “مطلوبِ ذهنی ” فاصله بسیار است و ما هم ایده آلیست نیستیم.

بی تردید، همه توده ایهای معتقد در درون و بیرون کشور، هم چنان امیدوار و در تلاشند تا حزب باردیگر- همچون سالهای 57-61، “تاثیرگذارترین و فعال ترین نیرو” در بطن و متن صحنه تحولات سیاسی داخل کشور باشد اما، آمال و آرزوها را نمی توان به جای واقعیات نشاند. برای کسب جایگاه شایسته “سازمان یافته ترین و فعال ترین نیروی سیاسی“،  تنها کاغذ و قلم و شعار کافی نیست؛ بلکه سعه صدر و دودِ چراغ و سینه ی سوخته، توام با تلاشِ پیگیر و برخوردِ رفیقانه با همه نیروهای پراکنده ی منتقد و غیرمنتقدِ بیرون از تشکیلات حزبی نیز لازم است.

به قول صائب تبریزی: رهرو چون سیل می باید که بر دریا زند/ پیشِ پایِ خویش دیدن راهِ ما را دور کرد

 

بخش دوم

 

در صفحه پایانیِ سند “فرازهایی از هفتاد و شش سال…” که به ظاهر قرار بوده مطلب با نقل جمله ای از برنامه مصوب کنگره ششم حزب ادامه و یا پایان یابد، جمله اخیر بصورت ناقص (بدون کامل کردن فعل) و بدون رعایتِ نشانه گذاری (بستن جمله نقل شده از سند کنگره با گیومه) و حتی بدون امضا و شعارهای معمولِ پایانی به حال خود رها شده و برای خواننده معلوم نیست که آیا سند با این پایان بندیِ غیر حرفه ای و نا متعارف به پایان خود رسیده و یا در اثر بی توجهی و (عجله برای انتشار دیرهنگام!)، پاراگرافِ نهایی بطور کامل تایپ و بسته نشده که حالت اخیر بیشتر محتمل است. چنین سهل انگاری هایی البته که قابل پیشگیری است زیرا بدیهی ترین کارِ لازم برای یک نوشته پیش از چاپ، ویراستاری شکلی و محتواییِ به منظور رعایتِ درست نویسی و به قاعده نویسی و کنترلِ نهایی و سپس انتشار آن است که بروز و جلوه چنین خطاهایی در اسنادِ رسمی نزد خوانندگان؛ با اتکاء به تجربیاتِ گرانسنگِ حزب در عرصه فعالیتهای تبلیغاتی و مطبوعاتی و انتشاراتی، شایایِ تاریخِ غنی و گذشته پرافتخارِ حزبِ توده ای ما نیست.

این گونه سهل انگاری و بی دقتی ها در اسناد و انتشارات حزبی و نامه مردم به ویژه پس از یورش ها متاسفانه مسبوق به سابقه بوده و درهمین ارتباط، بیان نمونه ای دیگر در باره زندگینامه شهدایِ به خون خفته حزب خالی از فایده نیست:

درکتابِ ارزشمندِ “شهیدان توده ای” که در سال1381 توسط حزب انتشار یافته، برحسبِ ظاهر قرار بر این بوده که زندگینامه رهبران و کادرها و اعضای قربانی حزب در سالهای فاجعه ملی (از مرداد61 تا مهر67) در آن مجموعه گنجانده شود اما با حیرت و تاسف مشاهده می کنیم که جایِ زندگینامه شهدای ارزشمندی از اعضای کمیته مرکزی و کادرهای برجسته و نظامیِ حزب خالی است. از جمله :

مهدی کیهان(1302-1367) – عضو کمیته مرکزی و سندیکالیست و محققِ برجسته حزب که جسم شکنجه شده او را در تابستان67 در شوفاژخانه زندان اوین حلق آویز کردند.

هدایت الله معلم – عضو کمیته مرکزی و سندیکالیستِ نامدارِ حزب (که در یورش دوم دستگیر و شکنجه و در تابستان 67 اعدام شد).

اصغر محبوب(1325-1367) – از کادرهای برجسته عضو شعبه کل تبلیغات که در یورش دوم بهمراه همسرش دستگیر وسپس در سال67 اعدام شد. رفیقی که در مرحله یورش اول نیز بازداشت ولی همان روز17بهمن61 بهمراه رفقایی چون سیاوش کسرایی آزاد شده بود)، و یا رفقایی از تشکیلات نظامی نظیر حسن معقول و برخی دیگر که در سالهای موسوم به “فاجعه ملی” ناجوانمردانه به جوخه اعدام سپرده شدند…

در حدِ اطلاعاتِ موجود، از رفقای مذکور چه درگذشته و چه در ایام و سالهایِ شکنجه وشهادت، هیچ گونه سابقه ی دشمنی یا خصومتِ شخصی نسبت به رفقایی که بعد از یورش ها، متولیِ سکانِ رهبری حزب بوده اند (رفقا صفری، خاوری، لاهرودی) وجود نداشته که بتواند دلیلِ احتمالی حذف زندگینامه آنان از مجموعه ارزشمند “شهیدان توده ای” قلمداد شود. نمونه ای از این دست و به طور مشخص از زمان پورش به حزب، رفتارِ کین آلود ازسوی رفیق فقید حمید صفری نسبت به شخصیت و نقش و جایگاه رفیق فقید کیانوری بوده و تا جایی پیش رفته که تا کنون درقبال نامه کیانوری به خامنه ای(1) درخصوص آزار و شکنجه های دژخیمان نسبت به خود و اعضای خانواده و سایر اعضای رهبری وقت و کادرهای در بندِ حزب، با هدفِ گرفتنِ اعترافِ دروغین برای اتهامِ ساختگیِ”کودتایِ حزب”، بدلالیلی نامعلوم سکوت اختیار شده است. هر توده ای بی طرفی که آن نامه را مطالعه کرده، حتما از خود از پرسیده است که چرا نامه افشاگرانه مزبور به عنوان یکی از اسناد مهم و معتبرِ حزبی در سایت رسمی متعلق به حزب انتشار نیافته و نمی یابد؟ ادامه آثارِ رفتارِ خصمانه یک فرد نسبت به دبیرکل و رهبر سابق حزب با هر گله و انتقادِ وارد یا ناواردی که به عملکردشان داشته باشیم، قطعا زیبنده روش و منشِ اخلاقی و سننِ انقلابیِ یک حزبِ معتقد به مبانی مارکسیسم- لنینیسم در برخورد نسبت به تاریخ و شخصیت و جایگاهِ رهبرانِ گذشته حزب نیست.

لازم به یادآوری است که کتاب ارزشمندِ “شهیدان توده ای” درسال 1381(یعنی 14سال بعد از فاجعه کشتار تابستان67) توسط انتشارات حزب تهیه و منتشر شده و نمیتوان عجله برای انتشار کتاب را برای توجیه لغزش هایی از این دست، یعنی  از قلم انداختن یا افتادنِ زندگینامه برخی اعضای کمیته مرکزی و کادرهای قربانی شده حزب در فاجعه ملی از کتاب مزبور قائل شد.

 

بخش سوم

 

در آغاز برخی پاراگرافهای سند “فرازهایی از هفتاد و شش سال…” خواننده با خلقِ عبارتِ عجیبِ “حزب ما توده ایران” و به کارگیری چند باره آن ازجمله درصفحه19 روبه رو می شود که ظاهرا با هدفِ عدم تکرارِ یک واژه در یک عبارت (واژه “حزب” در عبارت رایج “حزب ما حزب توده ایران”) صورت گرفته است. نگارنده سند در واقع با نتیجه گیریِ غلط از یک حکمِ درست گرامری و قایل نشدن استثناء برای آن، کلمه “حزب” را از جلوی نام “توده ایران” حذف نموده که در نوع خود، ابداعی شاذّ و نچسب است و این در حالی است که متفکران و نویسندگان و بزرگانِ حزب از ارانی تا طبری، در کلیه آثار خود هرگز تن به چنین ابداعاتِ ادبی و بیگانه با “ادبیاتِ توده ای” نداده و به عکس، خود از تکامل دهندگانِ ادبیاتِ معاصر در حیطه زبان و ادبِ پارسی بوده اند.

کیست که نداند خلقِ واژهای هایی نو از قبیلِ: نَماد، دَستاوَرد، دِگراندیش، چونان، چَکامه، تاریک اندیش و دهها واژه نوینی که اکنون دیگر سالهاست در ادبیاتِ فارسی کاملا جاافتاده و از طرف عموم اهلِ قلم بکار گرفته میشود، محصولِ توان و دانشِ ژرفِ ادبیِ و تاثیرِ فرهنگیِ خدماتِ فنا ناپذیرِ رفیقِ زنده یاد، احسان طبری در جامعه بوده و صد حیف و هزار افسوس که بعداز 76سال از تاسیسِ حزب و در غیابِ آن بزرگان و نام آورانِ فقید، سرنوشتِ نشریات و اسنادِ حزبی به لحاظِ ویراستاری بخواهد به چنین ورطه نازلی سوق یابد و مایه شرمندگی توده ایها در نزد اهلِ قلم و ادبِ کشورگردد.

از دیگر عناوین و عباراتِ نامانوسِ بکار گرفته شده در سند، عناوبنِ گمراه کننده و غیر طبقاتی نظیر” اسلام گرایان”، “اسلام گرایانِ حاکم “، “اعتقادهایِ اسلام گرایانه”(ازجمله درصفحات15 و33 و35 سند)، درباره نیروهایِ مذهبیِ حاکم برکشوراست و گویا هنوز آفتِ یکپارچه انگاشتنِ نیروهایِ سیاسی و اجتماعیِ معتقد به مبانیِ دینِ اسلام و روحانیت، گریبانِ رفقای مجموعه رهبریِ حزب ما را رها نکرده است! ملاکِ صحیح و علمی برای تشخیص و تفکیک دوستان ودشمنانِ انقلاب و دربین نیروهای سیاسی جامعه  نه مرزِ بین اسلام و کفر، اسلام گرایان و غیر اسلام گرایان یا نیروهایِ مذهبی و غیر مذهبی، که گرایش و صف بندی طبقاتی میان آنهاست. مرز واقعی که در تحولات سیاسی نقش آفرینی می کند، همواره بین انقلاب است و ضدّ انقلاب، بین خلق است و ضدّ خلق. اگر با این متر و معیار غلط، همه نیروهای سیاسیِ معتقد به مبانیِ دینِ اسلام در جرگه مبارزان و کنشگرانِ مذهبی ، اعم از نیروهای اصلاح طلب،  ملی- مذهبی،  سکولارهای مذهبی و پیروانِ وسیع و میلیونیِ آنان را نادیده بگیریم و آنها را خواسته یا ناخواسته تحتِ عنوانِ غیرعلمی و غیرطبقاتیِ “اسلام گرایان” طبقه بندی و کنار بگذاریم، براستی دیگر برای تشکیل “جبهه واحد ضد دیکتاتوری” که شعارِ مرحله ای و درستِ حزب است، نیرویی باقی نخواهد ماند و به مصداقِ تکیه کلامِ همیشگیِ خودِ رفیق خاوری: “علی می ماند و حوضش”!

در همین ارتباط، رفیق طبری پس از پیروزی انقلاب بهمن57 طی مقالات فراوانی ازجمله در مجلات دنیا، مسائل بین المللی، صلح و سوسیالیسم و نامه مردم درخصوص “پایگاه طبقاتیِ مبارزانِ مذهبیِ ایران”، بارها و بارها و به درستی توضیح داده بودکه : “مسلمانانِ ایران (بخوان اسلام گرایان) مانند همه کشورهای دیگر، به دلیلِ تعلق شان به طبقات و اقشارِ مختلفِ اجتماعی و علائق و منافعِ متضادِ طبقاتی، نظر واحدی در ارتباط با مشکلات و اهدافِ انقلاب ندارند. همین تعلقاتِ طبقاتی، در سازمان ها و گروه های اسلامی و موضع گیری های آنها نیز قابل تشخیص است.”(مجله صلح وسوسیالیسم، دسامبر1982)

بنابراین درحالی که اکثریتِ مطلقِ زحمتکشانِ شهر و روستا و اقشار وسیعِ خرده بورژوازی و حتی بورژوازی ملی و صنعتی و سنتی و بازاریانِ معتقدِ به اسلام و نمایندگان سیاسی آنها از دیدگاه نگارنده سند مورد بحث “اسلام گرا” هستند، منطقی نیست که از حالا بیاییم با دست خودمان (خواسته یا ناخواسته)، همه توده ایها و نیروهای چپ و مترقی و سکولار وجمهوریخواه ومشروطه خواهِ و الخ …  یعنی کلِ نیروهایِ غیرمذهبی جامعه را درمقابلِ “اسلام گرایان” (بخوان اکثریتِ مسلمانانِ جامعه) قراردهیم و همزمان هم از آنها بخواهیم حولِ شعار “تشکیلِ جبهه واحد ضدِ دیکتاتوری برای طردِ ولایت فقیه” با حزبِ ما متحد شوند!

به نظر ما با توجه به اصلِ لنینیِ سانترالیسم – دمکراتیک، تنوعِ دیدگاه ها و گونه گونیِ نظرات در بین توده ایها و اساسا در یک حزبِ منسجمِ سیاسی؛ امری مفید و قانونمند، و کاملا  ضرور و لازم و طبیعی و مفید است و لذا رهبری فعلی حزب، بیش و پیش از طرحِ شعار و پاگیریِ”جبهه واحدِ ضدّ دیکتاتوری” و در قدم اول، باید بتواند و یا توانسته باشد با بهره گیری از تمام ظرفیت ها و توانمندیهایِ گردان های توده ای موجود در داخل و خارج کشور، و ازجمله رفقای توده ای که حول سایتها و نشریات توده ای وزین نظیر مهر ، راه توده و توده ایها و غیره… گرد آمده اند؛ بی وقفه درمسیرِ دست یابی به وحدت و انسجامِ تشکیلاتیِ ضرور وحیاتیِ همه توده ایها بکوشد و با هیچ بهانه ای، هیچ توده ای معتقد یا منتقدی را ازاین دایره به خارج نراند. به قول سعدی: دشمنِ حلقه به گوش ار ننوازی برود/ لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش

 

بخش چهارم

 

دربخش مبارزه حزب با برنامه های تعدیلِ اقتصادی رژیمِ ولایت فقیه ازصفحه 20 سند “فرازهایی از هفتاد و شش سال…”، به “ادعاهای سازندگیِ رفسنجانی و “دگرگون سازیِ”خاتمی در عرصه اقتصادی” اشاره شده که باید گفت از سوی محمد خاتمی یک چنین ادعایی هرگز در تبلیغات ایام کاندیداتوری و سالهای ریاست جمهوری مطرح نبوده و از زبان ایشان شنیده نشده است بلکه خاتمی و اصلاح طلبانِ حامی وی از ابتدا با شعارِ“توسعه سیاسی” پا به میدان گذاشتند و انصافا توانستند تا حدودِ چشمگیر وموثری فضایِ سیاسیِ جامعه را باز کنند که آثار آن هنوز مشهود است. و در ادامه سند گفته می شود: “جناحِ نوپایِ اعتدالگرا (یعنی دولت تدبیر و امید حسن روحانی)… به عنوان نماینده بخش پرقدرت و با نفوذِ سرمایه داریِ نولیبرال… برخاسته از لایه های  بورژوازیِ بوروکراتیک …و نمایندگانِ سیاسیِ لایه های فوقانیِ بورژوازی به خوبی می دانند که “دوامِ برجام” برای تخفیف وسرانجام تعلیق تحریم ها امری حیاتی است… و فقط از راه پیوند استوار با مدار سرمایه داری مالی جهانی.. می توانند در راه تخفیفِ بحرانِ داخلی عمل کنند.”

پرسشی که برای مخاطب سند مطرح می شود اینکه حالا با فرضِ صحیح بودن این مفروضات، نظر و رهنمودِ حزب در باره آثارو تبعاتِ دوام یا لغوِ اجرایِ توافق هسته ایران به مثابه سندی بین المللی چیست؟ آیا  “دوامِ برجام” (که اکنون با دشواری هایی جدی روبرو شده)، با تبعاتِ مثبتی چون “لغو تحریم ها و تخفیف در بحران های داخلی” و رکود اقتصادی و زدودن خطر جنگ و غیره…، برای توده های کار و زحمت “امری حیاتی” محسوب نمی شود؟ اکثریتِ مردم ایران اگر در راه مبارزه ی انقلابی برای صلح و آزادی و پیشرفت از تلاش و ایستادگیِ دولتِ اعتدالگرایِ روحانی برای حفظ و اجرایِ برجام حمایت کنند، به همدستی با “لایه های فوقانی بورژوازیِ تجاری و بوروکراتیک” متهم نخواهند شد؟ کارگران و زحمتکشان شهر وروستا که کمرشان در زیرِ بارِ سالها تحریم های ظالمانه خم شده، باید همین طور شاهد و ناظر تلاشهایِ توسعه طلبانه آمریکا و اسرائیل و اذنابشان در منطقه و هم دستانِ جناحِ اصولگرا و ارتجاعیونِ حامی آنها در داخل برای لغو برجام  و وخیم تر شدنِ اوضاع تا حدِ امکانِ وقوعِ جنگی دیگر در خاورمیانه باشند؟ ایجادِ بی تفاوتی و یا سوق دادنِ جامعه به سوی ویران تر شدنِ اقتصاد و تباهیِ زیرساخت های کشور که می شود همان تئوری امام زمانی و این نظریه غیرعلمی و حجتیه ای که: اوضاعِ ایران و جهان هرچه بدتر، ظهورِ آقا امامِ زمان نزدیک تر!

درعالمِ سیاست همیشه گفته می شود که باید به گونه ای عمل کنیم تا بیشتر عقل را بشورانیم و نه احساسات را. باید به مردم گفت و نوشت و تاکید کرد که حفظ و اجرای تمام و کمال توافق هسته ای (برجام) قطعا به سود زندگی زحمتکشان و بهبود فضای سیاسی و اعتلای جنبش انقلابی خواهد بود و در این زمینه نباید با رهبری کژاندیشِ سازمان مجاهدینِ خلق، به مثابه جاده صاف کنِ سیاستهای تجاوزگرانه امپریالیسم آمریکا و نتانیاهو و ترامپ و متحدان وحامیان مرتجعش همگام و هم صدا شد.

 

بخش پنجم     

 

درخصوص ارزیابی سند “فرازهایی از هفتاد و شش سال…” از عملکرد و خطاهایِ رهبریِ گذشته حزب(درصفحه14سند)، بیان جملاتی از این قبیل که “برخوردِ انتزاعی ومنفعلانه نیروهای چپ، ازجمله حزب توده ایران به لزومِ ایجاد ودفاع ازمولفه های آزادیهایِ دمکراتیک… هزینه های کلانی را به این نیروها تحمیل کرد”، و یا “ارزیابی رهبری حزب از نوع جهان بینی، ظرفیت و نیروی ترقی خواهانه بالقوه روحانیت انقلابی و جریاناتِ اسلامی به رهبری آیت الله خمینی به منظور برپاییِ اتحادهایِ ملی در راستای گذار به مرحله ملی-دمکراتیک خطا بود، و یا این نگاه که ” ارزیابیِ خوش بینانه ی حزب از توان و ظرفیتِ انقلابی و مردم گرایی مجموعهِ لایه هایِ روحانیت با درکِ درستِ ماتریالیسمِ تاریخی همخوان نبود”، ویا “معرفی قشرِ روحانیتِ سیاسی در مقام دموکرات های انقلابی خطایی پایه ای بود که منشاء موضع گیری های سیاسی سوال برانگیز بعدی و برخی سیاست های کلیدی نادرست از سوی رهبریِ حزب توده ایران شد”، برای توضیح همه علل یورش ها و شکستِ انقلابِ بهمن57 کافی و رسا نیست.

رهبریِ حزب در برنامه مصوب سال1354 خود و سالها پیش از انتخاب رفیق کیانوری به عنوان دبیراول به جای رفیق فقید ایرج اسکندری، با درک و تحلیلی درست و دیالکتیکی از بطن تحولات جامعه و تجارب و آموزه های ماتریالیسمِ تاریخی،  تکلیفِ خودرا با جنبشِ انقلابیِ توده های مذهبی در درون کشور روشن کرده بود.

رفیق طبری درهمین ارتباط  بود که بعد از پیروزی انقلاب بهمن57 چنین نوشت: “درعصرِ ما، درکشورهای مشرق زمین، مذهب همچنان نقش آفرین است و روحانیون از رده های بالا و  پایین که نسبت به سرنوشتِ خلقشان بی تفاوت نیستند، در نبردِ سیاسی- اجتماعی توده های مردم شرکت می کنند… تجربه جنبش های آزادیبخش در عصرِ جدید نشان میدهد که در کشورهایی که در آنها مذهب بیانگر ایدئولوژی توده های مردم است، نبردِ رهائی بخشِ اجتماعی و ملی در شکلِ مذهبی و حتی تحت شعارهایِ مذهبی نمود می کند…. مذهب در بعضی کشورها ایدئولوژی نبرد طبقاتی را تشکیل میدهد و در مواردی بعنوان جهان بینیِ نیروهای انقلابی عمل می کند… طبیعی است که تحت چنین شرایطی، وظایفِ سنگینی بر عهده حزب توده ایران است. این وضعیت پیچیده و واقعا موجود در ایران از حزب ما طلب می کند تا با خلاقیت و تمرکزِ حواسِ بیشتر و بیشتری وقایع و اتفاقات را ببیند و دنبال کند؛ آنها را درک و تفسیر کند، صبور باشد و کنترل خود را از دست ندهد. سردرگم نشود و درک کند که تعمیق انقلاب بدون جذبِ اقشارِ بینابینیِ جامعه ممکن نیست…”- مجله صلح وسوسیالیسم، دسامبر1982(تاکیدها از ماست)

رهبری فعلی حزب که پس از یورش ها به درستی به پیشنهادِ خصمانه رفیق فقید صفری برای خائن اعلام کردن طبری وکیانوری تن نداد و تا امروز مسیری طولانی و پر فراز و نشیب را در جهت حفظ و بازسازی حزب پیموده، لازم است یکبار برای همیشه تکلیف خود را برای توده ایهایِ معتقد به کلیت خط مشی سیاسی و مجموعه عملکردِ رهبری حزب در سالهای 57 تا 62 روشن نماید و به طور صریح نیز اعلام کند و بگوید که رهبری وقت حزب به لحاظ خط مشی سیاسی مصوب حزب (به جز تاخیر در امر مهم بازسازی تشکیلات و نیروها و حفظ بخشی از رهبری از دستبرد و یورش ارتجاع ) باید چه سیاست دیگری را درپیش می گرفت که لااقل خودشان، آنچنان قربانی سرکوب و کشتارِ بیرحمانه از طرف ارتجاع نمی شدند؟

این که نگارنده سند “فرازهایی از هفتاد و شش سال…” می نویسد: ” آیت الله خمینی با خدعه گری و سوء استفاده از ایمانِ مذهبی مردم… و با حمایتِ بی چون و چرایِ بخش وسیعی از توده ها این فرصتِ بسیار مغتنم را به اسلام گرایان حاکم داد تا اهرم اصلیِ ترمز کردن انقلاب و مهار و عقیم کردن آن در سطحِ سیاسی را به دست گیرند”، به فرض صحیح دانستن این گزاره، این گونه ارزیابی ها چه مشکلی را حل می کند و اگر “جبهه متحد خلق” به دلیل “حمایت بی چون و چرای بخش وسیعی از توده ها از آیت الله خمینی”(به زعم نگارندگان سند) شکل نگرفت، این امر چه خطایی را متوجه رهبری وقت حزب می نماید؟

رفیق کیانوری پنج ماه پیش از آغازِ یورش به حزب، در مصاحبه با رفقای فدایی(اکثریت) با عنوان “حکم تاریخ به پیش می رود” (شهریور1361) گویا در پاسخ به سوالاتی از همین دست بود که گفته بود:

“نبردِ اجتماعی یک روندِ تاریخی است و ما نمی توانیم به خواست و بی حوصلگیِ خودمان آنرا تغییر بدهیم. این تجربه تاریخی لازم دارد و این تجربه اندوزیِ همرزمانِ مذهبیِ ما می تواند گاهی اوقات برای ما مبارزانِ راستینِ  پیروِ مارکسیسم – لنینیسم با روشهایِ دردناک توام شود و برای خودِ تجربه اندوزان، شکست های دردآور به بار بیاورد. همه این احتمالات در مقابل ما قرار دارد. به این ترتیب راهی که ما در پیشِ رو داریم جاده آسفالته نیست. جبهه متحدِ خلقِ ما، جبهه ای است که از یک راه فوق العاده پرتلاتم می گذرد. ما که در این راه حرکت می کنیم باید بدانیم که در این راه ممکن است دچار طوفان هایِ سخت هم بشویم و مسلما پیچ و خم ها، فرازو نشیب ها، بیغوله هایِ خطرناک و از آن جمله زندان و چیزهای دیگر در مقابل ما باشد ولی ما از این راه عبور خواهیم کرد… ما با خوش بینیِ تاریخی به این راه نگاه می کنیم.” (تاکیدها از ماست)

جای بسیار خوشوقتی است که نگارندگان سندِ مذکور برخلافی سندِ مشابه سالِ گذشته که مجموعه رهبریِ وقتِ حزب درمقطع دوره  57-62 را متهم به “تاییدِ ضمنیِ اصلِ ولایتِ فقیه” کرده بودند، اکنون به درستی می نویسند: “برخلافِ برخی تحلیل هایِ ساده انگارانه یا اتهام هایی مغرضانه یا اغراق گویی ها، ارزیابیِ اشتباهِ حزب توده ایران در مرحله نخستِ انقلابِ بهمن57 از توان و محتوایِ خطِ امام  نبود که عاملِ انحراف و شکستِ انقلاب شد، اما این اشتباه می توانست حزب توده ایران را در برابرِ سرکوبِ ددمنشانه بعدی هشیارتر بدارد و از شدتِ ضربه ها بکاهد.”

کیانوری در دوران زندان خانگی، در رساله تحلیلی خود درسال1373 برای امروز ما بود که نوشت: “برای ما اين اميد وجود دارد كه بتوانيم ارتجاع را درچارچوبِ نظامِ موجود به عقب برانيم. چنين امكانى به عنوانِ يك امكان وجود دارد. وجود ايـن امكـان از ماهـيتِ رژيـم ناشى نـمى شـود، بلـكه از واقـعيتِ انقلاب، مقاومتِ خلق و جنبشِ توده ها سرچشمه می گيرد. بنابرايـن، براى مبارزه با حاكـميت اين طبقه، مـنتظر فردا، منـتظرِ طردِ رژيـم، نبايد شـد. بايد همـين امروز، بـراساسِ تضادِ مـنافع آن بـا منافع اكثريتِ مطلقِ مردم، در كنار هر جنبشِ انقلابى قرار گرفت كه حاضر است با آن به مقابله بپردازد. بايد ماهيتِ سياه واقعىِ حاكميت آن را، چهره ریاکارانه و دستانِ خـون آلودِ آن را، در مقابـلِ همگـان به نمايش گذاشـت. بايد آن را به عقب نشيـنى وادار كرد. براى اين كار، امروز در جامعه ما امكاناتِ واقـعى وجود دارد. فردا هيچ چيز معلوم نيست.”

هر توده ای ممکن است با بخشی هایی از نقطه نظرات دبیر اول سابق حزب موافق و یا مخالف باشد امّا پیش و بیش از بها دادن به “ارزیابیِ خوش بینانه” رهبری وفت حزب  درمقابل حکومت، باید  برای تاخیرِ رهبری وقتِ حزب درعملیاتی کردن طرحِ بازنگریِ تشکیلات و سازمانهایِ حزبی متناسب با فضای بسته پیش از یورش ها، و همچنین ضرورتِ انتقالِ هرچه سریعتر بخشی از رهبری وقت حزب به خارج از کشور نقش و اهمیت بیشتر را قایل شد که بحث و طرح آن ماهها پیش تهیه شده و در حال اجرا بود اما شوربختانه و طبق پیش بینی های علمی رفیق کیانوری، حزبِ ما  در “راه غیر آسفالته جبههِ متحدِ خلق دچار طوفانهای سخت و زندان و چیزهای دیگر…” شد. فاجعه ی ضربه به حزب و “کابوسِ تبر” از راه رسید  و یورشِ واپس گرایانِ بد سِگال و ارتجاعِ کژاندیش، امان و فرصت عقب نشینی و بازسازی نیروها در موقع مناسب را از کفِ حزب ربودند… به هر روی باید باور داشت که انسان ممکن است در مسیر مبارزه از پا بیافتد و یا  مجبور به عقب نشینی شود، امّا شکست نمی خورد. به قول شاعرِ توده ها، سیاوش کسرایی: “خو گر به راه رفتن و برخاستن شود/ دستِ شکسته بار دگر پتک زن شود.”  

درمقدمه کتاب “پیرِ ما چگونه رفت؟” که به مناسبت سومین سالگرد درگذشت رفیق کیانوری توسط نشر اخگر در پاییزِ سال1381 انتشار یافته بود، آمده است: “ما به عنوان بخشى از سربـازانِ جبهـه اى كه بى تـرديد کیانوری يكـى از تواناتـرين، جسـورترين و كم نظيرترين فرماندهان آن بـود، با چشمانى اشك آلود، فقط به سوگِ  درگذشتِ او ننشسته ايم، بل، لباسِ جنگ بر تن و سلاحِ  نبرد بر دوش، درجبهه رزمِ خلق ايستاده ايم و يقين داريم كه سيلِ خروشانِ روشنگرى و تحولى كه در سرزمين ما  در كـار است، نيروىِ عظيمى را به حقانيتِ راهِ ما سوق خواهد داد، و خواهيم توانست، دست در دست يكديگر، به آرمانهاى والا و انسانىِ  رفيق كيا و ديگر قهرمانانِ ميهنمان جامه عمل بپوشانیم!”

بی هیچ تردیدی، همه توده ایها در داخل و خارج از کشور(ازجمله راقم  این سطور در داخل میهن)، ضمن تاکید بر اصلِ موجودیتِ حزب، در این خوش بینیِ علمی، خود را با نگارندگانِ سندِ “فرازهایی از هفتاد و شش سال سیر تکاملی دیدگاه ها و برنامه های حزب توده ایران در روند مبارزه برای تغییرهای بنیادین و دموکراتیک در ایران” شریک میدانند که به درستی می نویسند:

“در آینده نسلی دیگر از رفقایِ توده ای در بزرگداشتِ یک صدمین سالگردِ آغازِ فعالیتِ حزب در جامعه ای فعالیت خواهند کرد که عدالتِ اجتماعی به محورِ برنامه های اقتصادیِ جامعه تبدیل شده و دموکراسی و آزادی در آن نهادینه شده است…” و دور نیست “روزی که توده ایها، همراه با دیگر نیروهایِ ترقی خواهِ کشور، با ابتکارِعمل و خلاقیت خواهند توانست زمینه ی گذارِ جامعه را به سوی سوسیالیسم فراهم سازند…”

که این،  به قول رفیقِ فقید احسان طبری، “بایایِ تاریخ” است.

 

———————————————————————————————

 

  • – متن کامل نامه رفیق نورالدین کیانوری به خامنه ای به تاریخ بهمن1368 به تازگی در کتاب ارزنده زندان در ایران- جایی که نه خدا هست نه قانون- به شهادت 50 نامه از زندانیان دهه 60 تا 90 (چاپ اول: واشنگتن2017) توسط آموزشکده توانا منتشر شده است. چندی پیش یکی از دوستانِ مبارزِغیر توده ای که کتاب مزبور را مطالعه کرده می گفت: بعداز خواندن نامه کیانوری و مقایسه آن با نامه های دیگرِ کتاب، تازه فهمیدم که این … ها (به تعبیر ایشان) در آن سالها، چه رفتار وحشیانه ای به خصوص با توده ایهای در خط مردم و انقلاب داشته اند که با هیچ کدام از مخالفان، حتی با مجاهدین خلق هم چنان رفتاری را نداشتند…

 

پایان مطلب




باز هم لنین؛ دوباره «انقلاب اکتبر» 

ناصر زرافشان

• گمان‌ نمی‌کنم من و بسیاری دیگر به هیچ یک از این دو نسل فرضی که دکتر مالجو مطرح می کند تعلق داشته باشیم. تا جایی که به خود من مربوط می‌شود ضمن اعتقاد به آرمای والای لنین و انقلاب اکتبر نه سر سپرده و شیفته ی مطلق «سوسیالیسم واقعاً موجود» نیمه ی دوم سده ی بیستم بوده ام و نه فارغ از دغدغه ی «چرا فرو پاشید». به عکس، «چرایی فروپاشی» طی ۲۵ سال گذشته یکی از دغدغه‌‌های اصلی من و بسیاری از امثال من هم بوده است …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ۱۶ اسفند ۱٣۹۶ –  ۷ مارس ۲۰۱٨

 


… در ادامه ی گفتگو با دکتر محمد مالجو درباره ی انقلاب اکتبر*، اکنون در این بخش دوم گفتگو با‌ اندکی تأخیر به بررسی مسائلی می‌پردازیم که ایشان در بخش دوم نوشته ی خود مطرح کرده‌اند. دلیل این تأخیر حوادث دی ماه گذشته بود که به طور طبیعی مرکز ثقل توجهات و بحث‌ها را به آن رویدادها منتقل کرد.
دکتر مالجو گفتار خود را با توصیف دو نسل شروع می‌کند که دغدغه ی اولی چگونگی تحکیم و اعتلای سوسیالیسم واقعاً موجود سده ی بیستمی و دغدغه ی دومی «چرایی فروپاشی» آن بوده است و دو زاویه ی دید متفاوت به انقلاب اکتبر را ناشی از «دو نوع متفاوت از تجربه‌‌های زیسته ی» این دو نسل می‌داند. اما گمان‌ نمی‌کنم من و بسیاری دیگر به هیچ یک از این دو نسل فرضی تعلق داشته باشیم. تا جایی که به خود من مربوط می‌شود ضمن اعتقاد به آرمای والای لنین و انقلاب اکتبر نه سر سپرده و شیفته ی مطلق «سوسیالیسم واقعاً موجود» نیمه ی دوم سده ی بیستم بوده ام و نه فارغ از دغدغه ی «چرا فرو پاشید». به عکس، «چرایی فروپاشی» طی 25 سال گذشته یکی از دغدغه‌‌های اصلی من و بسیاری از امثال من هم بوده است. پس باید منشأ این «دو زاویه دید» را در جای دیگری جستجو کرد. شاید این تفاوت، نتیجه ی نگاه از مواضع طبقاتی متفاوت با منافع و هدف‌‌های اجتماعی و سیاسی متفاوت باشد. مگر لنین و مارتوف هم به دو نسل متفاوت تعلق داشتند که دو تلقی متفاوت از موضوع ارائه می‌کنند؟ مگر کائوتسکی و مارتوف هم از نسل پس از فروپاشی و صاحب تجربه نسل جدید بودند که دیدگاهی متفاوت با بلشویک‌ها داشتند؟ پس ریشه ی این دو نگاه متفاوت در جای دیگری است که در سطور بعد به بحث درباره ی آنها بر خواهم گشت اما در هر حال مسئله «فروپاشی شوروی» خارج از این بحث قرار می‌گیرد که آیا انقلاب اکتبر ثمره ی نهایی چند دهه مبارزه ی انقلابی مردم روسیه بوده است یا «کودتایی بر ضد دولت کرنسکی که بلشویک‌ها به روسیه تحمیل کرده‌اند». به عبارت دیگر «چرایی فروپاشی شوروی» چندان به چگونگی پیروزی این انقلاب در «مقطع» پیروزی آن مربوط‌ نمی‌شود. پاسخ این سوال را بیشتر باید در سیر تحول بعدی آن و تحولات هفتاد ساله‌‌ای که پس از این پیروزی از سر گذراند و رویدادهای داخلی و خارجی این هفتاد ساله جستجو کرد که بحثی جداگانه است.
پس بیایید به جای دور شدن از موضوع اصلی بحث و گسترش گفتگو به حواشی آن بر روی بحث اصلی و قبلی خود متمرکز شویم و آن را روشن‌تر واکاوی کنیم تا بتوانیم به یک جمع بندی مشخص و روشن برسیم.
دکتر مالجو گفتار خود پیرامون اصل موضوع را با نقل قول‌‌های سه گروه متفاوت از «شخصیت‌‌های تاریخی و تاریخ نگاران انقلاب روسیه که از این اصطلاح استفاده کرده‌اند» آغاز و توضیح می‌دهد که دسته اول برخی چهره‌‌های مارکسیست معاصر رویداد اکتبر مانند پلخانوف، مارتوف و کائوتسکی، دسته دوم خصم آشتی ناپذیر چپ یعنی مورخان لیبرال راست‌گرا و دسته سوم تاریخ نگاران اجتماعی انقلاب‌‌های روسیه در دهه ی 1970 مانند اَلَن وایلدمن، الکساندر رابینوویچ و رابرت سرویس هستند و خلاصه ی نظرات هر سه گروه را توضیح می‌دهد اما اضافه می‌کند که «من در استفاده از اصطلاح کودتا برای رویداد اکتبر متأثر از این دسته (اخیر) از تاریخ نگاران اجتماعی انقلاب‌‌های روسیه بوده ام و هستم» و روایت دو گروه دیگر مورد نظر او نبوده است.
من از مالجوی عزیز به سهم خود سپاسگزارم که از اظهارنظر پیشین خود درباره ی «کودتایی که بلشویک‌ها بر ضد دولت گرنسکی کردند» با توضیحات نسبتاً تفصیلی رفع ابهام کرد تا هم ماهیت بسیاری از کسان دیگری که از «کودتای بلشویک‌ها» نام برده‌اند برملا شود، و هم تصویر و فضای بحث روشن‌تر شود.
تکلیف ما با «مورخان» لیبرال راست‌گرا و ضدکمونیست روشن‌تر از بقیه است. چیزی طبیعی‌تر از این نیست که لنین مخالفان و بالاتر از آن دشمنانی داشته باشد. زیرا در جامعه ی همستیز، طبقاتی منافع و هستی خود را به قیمت محرومیت و نیستی طبقات دیگر تأمین می‌کنند. تا به کنه این موضوع پی نبرده باشیم، شناخت ماهیت و اساس این مخالفت‌ها، این دشمنی‌ها و این مواضع متفاوت برایمان روشن نخواهد شد. برای داوری درباره ی درستی یا نادرستی این نظرهای گوناگون هیچ گونه نظام واحدی از معیارها و ضوابط ثابت و استاندارد فرا طبقاتی وجود ندارد و جز طبقات و منافع گوناگون طبقاتی هیچ کلیدی‌ نمی‌تواند این گره را باز و قابل فهم سازد. اما سرمایه‌داری – و دستگاه فکری آن لیبرالیسم – از زمانی که در جریان بی وقفه ی تاریخ به «مشروطه» خود رسید و سلطه ی خود را تحکیم کرد همواره کوشیده است خصلت جانبدارانه ی خود را انکار کند، نظام خود را پایان تاریخ و ابدی، و ارزش داوری‌‌های خود را «ورای طبقات» معرفی و به عنوان تنها مفاهیم «انسانگرایانه و کلی که شامل همگان می‌شود» جا بیندازد.
کسی توقع ندارد بورژوازی برای لنین و بلشویک‌ها دست بزند. هسته ی اصلی و لب معنای انقلاب، کوتاه کردن دست استثمارگران از قدرت و پایان دادن به باج‌گیری طبقات بهره‌خوار از مردم و جامعه است. انقلاب به معنای محروم کردن کسانی از قدرت است که طی قرون و هزاره‌‌های متمادی مردم را از قدرت و حق تصمیم گیری در مورد سرنوشت خود محروم کرده‌اند، ساقط کردن نظام آنها است از قدرت، و از وسایل و اسباب بهره کشی از اکثریت تحت استثمار، در عین اینکه آنان و فرزندان آنان هم اگر بخواهند می‌توانند در سلک مردم از همه ی حقوق دیگران برخوردار و در قدرت مردم شریک شوند، اما در سلک مردم و مانند همه ی مردم. چنین هدفی در یک مراسم جشن و با تعارف تأمین‌ نمی‌شود. بنابراین اگر کسی بخواهد راجع به انقلاب اکتبر چیزی دریابد، ‌نمی‌تواند به فتوای امثال ریچارد پایپس اعتنا کند.
اما پیش از ورود به بحث درباره ی دو گروه دیگر یعنی به قول دکتر مالجو «برخی چهره‌‌های مارکسیست معاصر رویداد اکتبر مانند پلخانوف، مارتوف و کائوتسکی» از یکسو و «تاریخ نگاران اجتماعی انقلاب‌‌های روسیه در دهه ی 1970» مانند الن وایلدمن، الکساندر رابینوویچ و رابرت سرویس از سوی دیگر، دو سوال در زمینه ی شکل و روش انجام این بحث از سوی دکتر مالجو دارم:

1- چرا همه حق دارند درباره ی انقلاب اکتبر اظهارنظر و داوری کنند جز کسانی که خود مستقیماً آن را خلق کرده‌اند؟ چگونه می‌توان نظرات کسانی را که مستقیماً در ساختن تاریخ مشارکت و دخالت داشته‌اند، شرح رویدادها را از زبان کسانی که خود به وجود آورنده ی آن رویدادها بوده‌اند بی ارزش تلقی کرد، اما روایات دسته دوم و سوم راویانی را که فقط درباره ی آن رویدادها حرف می‌زنند، وحی منزل تلقی کرد؟ دکتر مالجو «تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی را که به کوشش کمیسیونی در کمیته ی مرکزی حزب بلشویک یعنی در واقع به وسیله ی نسل اول بلشویک‌‌های هم عصر انقلاب که نقش آفرینان اصلی و شهود عینی انقلاب اکتبر بوده‌اند «فرموده نگاری» می‌نامد و «گرایش‌‌های لنینستی و تروتسکیستی و استالینیستی» را تحریف و تاریخ سازی جانبدارانه می‌خواند، اما نظرات مورخین بریتانیایی «تاریخ از پایین» را یکسره عاری از نگرش طبیعی طبقاتی آنها و آن را ورای هرگونه بحث و تردید می‌داند. گویی دکتر مالجو انقلاب اکتبری را می‌شناسد که لنین، استالین و تروتسکی در آن هیچ کاره بوده‌اند و فقط تاریخ نگاران بریتانیایی 50 سال بعد باید درباره ی آن حرف بزنند.
2- چرا برای یافتن پاسخ پرسش خود فقط باید «مع الواسطه» و فقط با تکیه بر اظهارنظر دیگران جستجو کرد؟ و چرا باید فقط به فتوای امثال مارتوف و کائوتسکی که مصداق ضرب المثل معروف «انتخاب جرجیس از میان همه ی پیغمبران» است، یا اظهارنظر مورخان لیبرال راست گرا استناد کرد و یا باید جواب را فقط از زبان تاریخ نگاران بریتانیایی دهه ی 1970 شنید؟ موضوع اصلی بحث نقل فتوا‌‌های این و آن درباره ی انقلاب اکتبر نیست، موضوع بحث بررسی خود انقلاب اکتبر است. آیا‌ نمی‌توان با بررسی مستقیم در خود رویداد و تأمل در آن به دریافت مستقل و روشن تری رسید؟ این را درک می‌کنم که مورخان گوناگون به شیوه ی تفصیلی و تخصصی موضوع را واکاویده‌اند و لابد اسناد و مدارک انبوهی را در جریان پژوهش خود بررسی کرده‌اند که ما یا مجال این کار را نداریم یا اصولاً به همه ی آن سوابق و مستندات دسترسی نداریم. اما این مورخان هم ایدئولوژی و مواضع طبقاتی و ارزشداوری‌‌های خود را دارند و کار آنان نافی این حق نیست که ما هم خود بدون واسطه و در حد اسناد و سوابقی که در دسترس داریم آن را واکاویم.

در روش بحث دکتر مالجو به قول فقها، وجه «منقول» بحث موجود اما وجه «معقول» آن مفقود است و تازه «نقل» هم فقط از آنانی می‌شود که به دلایل روشن نسبت به انقلاب اکتبر موضع مخالف دارند. می‌گویند در یکی از مدارس کلیسایی در قرون وسطی بین طلاب مسیحی درباره ی تعداد دندان‌‌های اسب بحثی در گرفته بود. هر یک با نقل قولی از یکی از متون و منابع مذهبی و استناد به آن، در این باره نظری ابراز می‌کرد. راهب جوانی که ذهنی واقع گرا داشت به آنان پیشنهاد کرد که به جای این همه بحث منقول بروند اسبی را بیاورند و دندان‌‌های آن را بشمارند. اهل مدرسه برآشفتند و این راهب جوان را به علت سستی اعتقاد او به متون مقدس از مدرسه اخراج کردند. از این گذشته اگر منبعی که از آن نقل قول می‌شود خود بی‌ارزش و اعتبار باشد تکلیف چیست؟ از امثال کائوتسکی و پلخانف به عنوان فعالان سیاسی حرفه‌‌ای یا امثال رابینوویچ و وایلدمن به عنوان مورخین حرفه‌‌ای که بگذریم، مگر به اظهارنظر هر روان پریش بی مایه‌‌ای در مورد شخصیتی از قماش لنین می‌توان اعتنا کرد؟
این اسکولاستیسم افراطی ما را به انگاره هایی ذهنی و انتزاعی از موضوع می‌کشاند که بنا به ماهیت خود، جدا از واقعیت و به شکل سلیقه‌‌ای قابل تفسیر و تعبیراند. اما در بررسی عینی واقعیت اینگونه تحریفات سلیقه‌‌ای راه ندارند. از سوی دیگر آنچه در سال 1917 در روسیه روی می‌دهد یک کل به هم پیوسته است که حوادث و اجزاء سازنده ی آن علت و معلول یکدیگرند، از این رو باید کلیت ماجرا را با هم و در ارتباط و پیوستگی اجزاء آن با یکدیگر در نظر گرفت. به عبارت دیگر انقلاب روسیه را باید در واقعیت و در کلیت آن بررسی کرد.‌ نمی‌توان یک حادثه – مثلاً تسخیر کاخ زمستانی – را گرفت، آن را از کلیت رویداد تاریخی عظیمی که در روسیه ی آن روز در جریان است جدا کرد و به آن عنوان «کودتا» داد. وقتی این کلیت را مدنظر قرار دهیم، تسخیر کاخ زمستانی جزئی لاینفک از آن است. هر انقلاب اجتماعی معمولاً با یک بحران سیاسی آغاز می‌شود که در ادامه و با تشدید آن، به یک «وضعیت انقلابی» تبدیل می‌شود، اما هر قدر ریشه‌‌های اقتصادی و اجتماعی این وضعیت انقلابی عمیق باشد، و هر قدر ادامه یابد و هر‌اندازه این وضعیت انقلابی حاد باشد باز هم خود به خود به سرنگونی رژیم کهنه و جایگزینی نظامی نو منتهی‌نمی‌شود. این درد زایمانی است که باید ظرف مدت معقولی به «خود زایمان» منجر شود و اگر نشود، تداوم این درد به حمل و مادر هر دو آسیب می‌رساند و حتی ممکن است به مرگ آنها منجر شود. انقلاب البته خلق الساعه نیست و نتیجه ی یک روند طولانی و عمیق اقتصادی و اجتماعی است، اما هر قدر هم این ریشه ها، تضادها و علل بلند مدت اقتصادی و اجتماعی عمیق و بحران سیاسی و و ضعیت انقلابی حاصل از آنها نیز هر قدر ریشه دار و گسترده باشد، بدون یک لحظه ی زایمان، بدون آن لحظه ی سرنگونی نظام سیاسی پیشین و قبضه کردن قدرت از سوی طبقه ی انقلابی به فرجام‌ نمی‌رسد و به عبارت دیگر درد زایمان جامعه‌‌ای که آبستن تحول است، بالاخره باید به خود زایمان منتهی شود. فقط کسانی می‌توانند این لحظه ی «زایمان» را کودتا بنامند که یا با نظریه ی انقلاب اجتماعی و چگونگی آن آشنا نباشند یا اصولاً به انقلاب معتقد نبوده و در برابر آن موضع مخالف داشته باشند. «هر وضعیت انقلابی هم به یک انقلاب منجر‌ نمی‌شود. انقلاب فقط از وضعیتی زاده می‌شود که در آن، تغییرات عینی یاد شده ی بالا، با یک تغییر عامل ذهنی هم همراه باشند که این تغییر عامل ذهنی به معنای توانایی طبقه ی انقلابی برای اقدام به عمل توده‌‌ای قدرتمندی است که بتواند حکومت گذشته را در هم شکند (یا مختل سازد)، زیرا حکومت گذشته هیچ گاه، حتی در یک دوره ی بحران هم، اگر سرنگون نشود، خود “سقوط” نخواهد کرد» (1) تسخیر کاخ زمستانی چنین لحظه‌‌ای در انقلاب اکتبر است.

اما به سراغ گروه دومی برویم که دکتر مالجو از آنان نقل قول می‌کند:
دکتر مالجو از «برخی شخصیت‌‌های مارکسیست معاصر رویداد اکتبر» به ویژه منشویک‌‌های روسیه و یولی مارتف نقل می‌کند که در دومین کنگره ی سراسری شوراها، در قالب قطعنامه ی منشویک‌ها تأکید می‌کرد «چون بیم آن می‌رود این کودتا مسبب خونریزی و جنگ داخلی و پیروزی ضد انقلاب شود… جناح منشویک‌ها پیشنهاد می‌کند که کنگره درباره ی ضرورت حل مسالمت آمیز بحران کنونی از راه تشکیل دولتی کاملاً دموکراتیک یک قطعنامه به تصویب برساند…» و نیز از کارل کائوتسکی نقل می‌کند که «انقلاب روسیه را زود هنگام می‌دانست کما اینکه می‌گفت روسیه هنوز چندان پیشرفته‌تر از زمان کاترین دوم نیست».
پیشنهاد منشویک‌ها به دومین کنگره ی سراسری شوراها (که البته کنگره ی مزبور هم اعتنایی به آن نکرد) ترفندی بود که «دموکرات»‌‌های هم پیمان بورژوازی پس از بی اثر شدن همه ی دشمنی‌ها به آن متوسل شده بودند تا با ترساندن مردم از خونریزی، جنگ داخلی و پیروزی ضدانقلاب آنان را متوقف سازند. این پیشنهادی بود که برای فرار از شکست در آخرین لحظه از روند ممتد تحولاتی مطرح می‌شود که بین انقلاب فوریه و انقلاب اکتبر روی می‌دهد و بدون توجه به کلیت آن روند و حوادث پیش و پس از آن هیچگونه معنا و دلالتی ندارد. از اینرو نه فقط برای آگاهی از ماهیت و جایگاه این پیشنهاد، بلکه علاوه بر این، برای ارزیابی اظهارنظر کائوتسکی که در بالا بیان شد و نیز برای ارزیابی نظرات تاریخ نگاران اجتماعی انقلاب روسیه و اساساً تمامی مسائل مطرح در این گفتگو آگاهی از حوادث هشت ماهه ی متلاطم بین فوریه تا اکتبر 1917 ضروری ترین شرط است. برای شناخت و داوری درباره ی واقعیت، هیچ منبعی مطمئن‌تر از خود واقعیت و هیچ روشی معتبر‌تر از بررسی خود واقعیت نیست. از این رو برای روشن‌تر شدن ذهن خوانندگانی که ممکن است از سیر تحولات این هشت ماهه آگاهی کافی نداشته باشند ناگزیرم سیر تحولات این دوره را فهرست وار مرور کنم تا در پرتو آن ارزیابی داوری‌ها و نظراتی که نقل شده است نیز آسان‌تر شود.
دولت موقت از همان ابتدا مخالف سقوط کامل تزاریسم بود و تلاش هایی هم برای جانشینی برادر تزار – میخائیل رومانوف – به جای او به عمل آورد که با شکست مواجه شد. ملاکان و ‌سرمایه‌دارانی که زمام امور دولت موقت را در دست داشتند، به خاطر املاک و سرمایه‌‌های خود، از مردم و جنبش آنان بیش از رژیم تزاری وحشت داشتند. از این رو تلاش می‌کردند چرخی را که به حرکت درآمده بود، در حد خواسته‌ها و منافع ملاکان بورژوا شده ی روس متوقف سازند، و حاضر نبودند به خواسته‌‌های مردم تن دهند اما مردم هم برای نان، صلح و زمین به پا خاسته و تزار را سرنگون کرده بودند و برای تحقق خواسته‌‌های خود می‌جنگیدند. دولت موقت برای تأمین معیشت مردم باید با ملاکان، کولاک‌‌های محتکر و فروشندگان عمده ی غله در افتد و غله را از آنان بگیرد اما خود، نماینده ی این ملاکین و کولاک‌ها و وابسته به آنان بود. صلح را ‌نمی‌خواست زیرا با متفقین (امپریالیست‌‌های بریتانیایی و فرانسوی) هم پیمان و با سیاست‌‌های آنان همسو بود و سودای تصرف استانبول، بغازها و گالیسیا را در سر می‌پروراند. با واگذاری زمین به دهقانان نیز مخالف بود زیرا گردانندگان اصلی دولت موقت ملاکان و ‌سرمایه‌داران بودند. در یک کلام تضاد دولت موقت با مردم تضاد طبقاتی، تضاد ملاکان بورژوا شده با کارگران، دهقانان و سربازان بود.
به تدریج که ماهیت و عملکرد دولت موقت برای توده ی مردم روشن‌تر می‌شد، همانطور که تاریخ نگاران مورد بحث نیز توضیح داده‌اند، از یک سو هر روز آشکارتر می‌شد که حاکمیت دوگانه ی دولت موقت و شوراها در کنار یکدیگر قابل دوام نیست و سرانجام یکی از این دو باید دیگری را از صحنه خارج کند و از سوی دیگر سازشکاری و دفع‌الوقت اس‌آرها و منشویک‌ها روز به روز آنها را منزوی‌تر می‌ساخت و اکثریت بزرگی از کارگران پتروگراد و سربازان و ملوانان جذب بلشویک‌ها و سیاست‌‌های آنان می‌شدند.
پس از انقلاب فوریه حزب بلشویک از حالت مخفی به در آمده و با فعالیت علنی به سرعت رشد و گسترش یافته بود. انقلاب فوریه در حد خواسته‌‌های سرمایه‌داری روسیه بود و حتی از آن هم فراتر می‌رفت؛ اما طبیعی بود که حزب بلشویک به عنوان حزب طبقه کارگر ‌نمی‌توانست در حد خواسته‌‌های بورژوا–دموکراتیک متوقف شود. چنین چیزی آن را به زائده و دنباله ی احزاب بورژوایی تبدیل و پشت سر آنان قرار می‌داد و در جکم مرگ آن بود.
روز 16 آوریل 1917، لنین که در تبعید بود به روسیه بازگشت و تزهای معروف آوریل خود را که خط مشی مشخصی را برای دوره ی بعد از انقلاب فوریه به حزب می‌داد، مطرح ساخت.
در همین روزها یادداشتی هم که میلیوکوف، وزیر امور خارجه ی دولت موقت برای متفقین در زمینه ی عزم دولت موقت برای ادامه ی جنگ در کنار متفقین فرستاده بود افشاء شد و طوفانی از خشم و نارضایی مردم را علیه دولت موقت برانگیخت. اعتراضات و تظاهرات روزهای بیستم و بیست و یکم آوریل که بلشویک‌ها نیز در آن فعال بودند دولت موقت را مجبور به برکناری میلیوکوف و گوچکوف کرد. بیست و ششم آوریل کنفرانس سراسری حزب بلشویک با شرکت نمایندگان هشتاد هزار نفر عضو این حزب تشکیل شد و متفقاً گزارش لنین را که بسط تزهای آوریل او بود تأیید و در مورد صلح، واگذاری قدرت به شوراها، مسئله ی ارضی و مشی آینده ی حزب تصمیمات روشنی اتخاذ کرد.
در ماه ژوئن، به مناسبت تشکیل نخستین کنگره ی شوراها، کارگران برای ارائه ی خواسته‌‌های خود به کنگره ی شوراها، در پتروگراد دست به تظاهراتی زدند که حدود چهارصد هزار نفر با شعارهای «مرگ بر جنگ»، «مرگ بر ده نفر وزیر سرمایه دار»، «همه قدرت به شوراها» در آن شرکت داشتند. این تظاهرات قدرت حزب بلشویک و رشد آن را به رخ دولت موقت کشید. ولی بلشویک‌ها هنوز، به شرحی که در سطور آینده بیان و دلایل آن ارائه خواهد شد به هیچ روی خواهان رویارویی مسلحانه نبودند اما بر خواسته‌‌های خود به شیوه ی مسالمت آمیز پافشاری می‌کردند.
رویداد دیگری که در همین روزها بحران دولت موقت را بسیار تشدید کرد، شکست تعرض تازه‌‌ای بود که دولت موقت به امید تجدید تسلط و حل مشکلات خود، در جبهه به آن دست زد. دولت موقت حساب کرده بود که برای قدرت نمایی و به دست گرفتن قدرت و سرکوبی شوراها و خرد کردن حزب بلشویک تعرض تازه‌‌ای را در جبهه سازمان دهد. اما شکست این تعرض و پخش شدن خبر آن در پایتخت مردم را به خروش آورد. معلوم شد کمیته ی اجرائیه ی مرکزی شوراها و شورای پتروگراد هم نخواسته یا نتوانسته‌اند جلو این اقدام دولت موقت را بگیرند. تظاهرات و اعتراضات خودجوش کارگران و سربازان پتروگراد به سرعت گسترش یافت. حزب بلشویک هنوز هم با حرکت مسلح مخالف بود، زیرا می‌دانست ارتش و دیگر ایالات روسیه هنوز برای پشتیبانی پتروگراد آمادگی ندارند و چنین حرکتی بهانه لازم برای سرکوبی نیروهای انقلاب را به دست ضدانقلاب خواهد داد، اما در این اعتراضات شرکت کرد تا آنها را به مسیر مسالمت آمیز هدایت کند. تظاهرات کنندگان به سوی کمیته ی اجرائیه مرکزی شوراها و شورای پتروگراد روانه شدند و از آنها خواستند حاکمیت را به دست گرفته و به جنگ خاتمه دهد. اما دسته هایی از دانشجویان دانشکده افسری و واحدهایی از افسران ارتش به روی جمعیت آتش گشودند و بسیاری از کارگران و سربازان را به خاک و خون کشیدند. «منشویک‌ها و اس‌آر‌ها که خود با بورژوازی و ژنرال‌‌های گارد سفید همدست شده و تظاهرات کارگران و سربازان را سرکوب کرده بودند به حزب بلشویک هجوم آوردند. ساختمان اداره ی روزنامه «پراودا» ویران شد. روزنامه‌‌های «پراودا»، «سالداتسکایا پراودا» و بسیاری از روزنامه‌‌های بلشویکی دیگر توقیف شد. کارگری به نام واینوف فقط برای اینکه ورقه «لیستک پراودی» می‌فروخت به دست دانشجویان دانشکده ی افسری کشته شد. خلع سلاح دسته‌‌های گارد سرخ را آغاز کردند. واحدهای انقلابی پادگان پتروگراد را از پایتخت بیرون برده و به جبهه فرستادند. در پشت جبهه‌ها و در جبهه‌ها بسیاری بازداشت و اعدام شدند. هفتم ژوئیه حکم بازداشت لنین هم صادر شد. بسیاری از کارکنان عمده ی حزب بلشویک بازداشت شدند. چاپخانه «ترود» که در آنجا نشریات بلشویک چاپ می‌شد را غارت کردند» (2) به این ترتیب تعرض برای سرکوبی انقلاب را ابتدا دولت موقت، نماینده ی سیاسی ملاکان، ‌سرمایه‌داران و اپورتونیسم خرده بورژوایی که با آنان ائتلاف کرده بود، آغاز کرد. معلوم بود که آنان ماشین برخورد و سرکوب را به راه‌ انداخته‌اند. بلشویک‌ها ناگزیر به تغییر تاکتیک شدند و دوباره به فعالیت مخفی روی آوردند. در روسیه، بر خلاف دیگر کشورهای سرمایه‌داری، انقلاب بورژوا-دموکراتیک فوریه هم، نه با نیروی بورژوازی بلکه به وسیله ی کارگران، دهقانان و سربازان به ثمر نشسته بود اما پنج ماه پس از این انقلاب، رادیکال ترین نیروی انقلاب مجبور شده بود دوباره به فعالیت مخفی روی آورد و لنین را نیز مخفی کند. کسانی که بر سرنوشت دولت موقت در انقلاب اکتبر اشک تمساح می‌ریزند به جا است در سیر این تحولات نیز تأمل کنند. کنگره ی ششم حزب بلشویک در چنین شرایطی مخفیانه برگزار شد. دولت موقت هم که به نیروی کارگران، سربازان و دهقانان به قدرت رسیده بود، اکنون سرگرم خلع سلاح و تار و مار کردن همان نیروهایی بود که آن را به قدرت رسانده بودند. کنگره ی ششم آماده شدن برای قیام مسلحانه را در دستور کار حزب قرار داد.
آخرین تلاشی که در همین اوان برای درهم شکستن انقلاب صورت گرفت طرح کودتای ژنرال کورنیلوف، فرمانده کل قوا، برای اعزام نیرو به پتروگراد، انحلال شوراها و برقراری حکومت نظامی بود. او در روز 25 اوت سپاه سوم سواره نظام را به قول خود «برای نجات میهن» به سوی پتروگراد اعزام کرد (چقدر این اصطلاح را از زبان ژنرال‌‌های کودتاچی دست راستی و وابسته به بیگانه به ویژه در دوره ی پس از جنگ، در کودتاهای آنان علیه جنبش‌‌های مردمی شنیده ایم). حزب بلشویک در برابر شورش کوزنیلوف کارگران و سربازان را به مقاومت مسلحانه فرا خواند و با بسیج گارد سرخ و واحدهای انقلابی ارتش پتروگراد و مسلح ساختن اتحادیه‌‌های کارگری و ملوانان مسلح کرونشتاد، دفاع از پتروگراد را سازمان داد و توطئه کورنیلوف را خنثی کرد. ضد انقلاب راست چنان خیز برداشته بود که حتی گرنسکی هم از بیم آن که دولت و قدرت او در واکنش مردم به باد رود راه خود را از کورنیلوف جدا کرد و برای دفع خطر کورنیلوف به سمت بلشویک‌ها متمایل شد، اما دیگر دیر شده بود. شورش کورنیلوف و سرکوب آن به وسیله ی بلشویک‌ها از یک سو صف بندی و عملکرد نیروها را برای مردم به ویژه برای دهقانان روشن‌تر کرد و هواداری از بلشویک‌ها را در میان آنان افزایش داد و از سوی دیگر موجب انشعاب و تزلزل در صفوف منشویک‌ها و ‌اس‌آرها شد. دهقانان جسارت بیشتری یافته بودند و هر روز زمین‌‌های بیشتری را از چنگ ملاکان به در آورده و مشغول شخم و کشت بر روی آنها می‌شدند. اکنون بلشویک‌ها در شوراهای هر دو پایتخت یعنی مسکو و پتروگراد اکثریت یافته بودند و عملاً عملکرد حاکمیت و دولت را داشتند. زمان انتقال قطعی قدرت به شوراها فرا رسیده بود. روز دهم اکتبر 1917 کمیته مرکزی حزب بلشویک در یک جلسه ی تاریخی برای مقابله با تهاجم ضدانقلاب که از هر سو در جریان بود، قیام مسلحانه و انتقال قطعی قدرت به شوراها را در دستور کار قرار داد و در شرایطی که توطئه دوم کورنیلوف یعنی بیرون بردن ارتش از پتروگراد و آوردن نیروهای قزاق به این شهر و محاصره ی مینسک در حال شکل گیری بود و «اتحادیه افسران» به سرعت گردان‌‌های تهاجمی خود را برای سرکوب انقلابیون آماده می‌کرد و حکومت گرنسکی هم برای جلوگیری از قیام در پتروگراد، طرح انتقال دولت از پتروگراد به مسکو و تسلیم این شهر به آلمانی‌ها را در سر می‌پروراند و منشویک‌ها و ‌اس‌آرها هم برای رویارویی با بلشویک‌ها «شورای موقت جمهوری» تشکیل می‌دادند و دولت موقت هم برنامه ریزی کرده بود یک روز پیش از افتتاح کنگره ی دوم شوراها به اسمولنی اقامتگاه کمیته ی مرکزی حزب بلشویک حمله کرده و کار را تمام کند، در چنین شرایطی بلشویک‌ها و نیروهای مردمی هوادار آنها ناگزیر خود را برای قیام مسلحانه آماده کردند. سپیده دم روز بیست و چهار اکتبر که گرنسکی تعرض خود را آغاز و زره پوش‌ها را برای اشغال اداره ی روزنامه ی «رابوچی پوت» و چاپخانه بلشویک‌ها فرستاد، قیام آغاز شد بلشویک‌ها زره پوش‌ها را عقب راندند و شماره ی آن روز روزنامه با شعار «سرنگون باد دولت موقت» منتشر شد. زد و خورد در طول روز جریان داشت و در تمام طول شب نیز نیروهای گارد سرخ و واحدهای انقلابی ارتش از اسمولنی برای محاصره ی کاخ زمستانی که دولت موقت در زیر پوشش دفاعی دانشجویان دانشکده افسری و گردان‌‌های تهاجمی به آنجا گریخته بود، اعزام می‌شدند. روز بیست و پنج اکتبر وزارتخانه ها، تلگراف خانه، ایستگاه راه آهن، بانک‌ها و سایر موسسات عمومی به تصرف بلشویک‌ها و مردم درآمد و شب بیست و شش اکتبر کارگران، سربازان و ملوانان انقلابی کاخ زمستانی را تصرف و دولت موقت را بازداشت کردند. لابد آنان که قیام مسلحانه ی اکتبر را که نقطه ی اوج و نتیجه این هفت ماهه ی متلاطم و مبارزه ی سرسختانه ی طبقاتی کارگران، دهقانان ، سربازان و حزب بلشویک با بورژوازی و اپورتونیسم خرده بورژوایی پس از سقوط تزار بود «کودتا» می‌نامند، انتظار داشته‌اند لنین و بلشویک‌ها در آن شرایط که «زمنجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارید» دست روی دست بگذارند تا بورژوازی و ژنرال‌ها و دولت موقت آن، آنان را سلاخی کنند.
در روسیه – بر خلاف انقلابات بورژوا دموکراتیک در کشورهای غربی – این بورژوازی نبود که رژیم استبدادی تزاری را سرنگون کرد. این کار را کارگران، سربازان و دهقانان کردند. اما ملاکان بورژوا شده ی روس می‌کوشیدند انقلابی را که آغاز شده بود در دایره ی محدودی که متناسب با خواست ها، منافع و قدرت خود آنان بود «جمع کنند». منشویک‌ها و ‌اس‌آرها هم پس از انقلاب فوریه دست در دست بورژوازی گذاردند، با دولت موقت آن ائتلاف کردند و آنچه در توان داشتند در مخالفت با بلشویک‌ها و متوقف کردن مردم به عمل آوردند. اما زمانی که مردم از آنها روی گردان شدند و در شوراهای پتروگراد و مسکو اکثریت خود را از دست دادند، وقتی دریافتند در مبارزه‌‌ای که خود آن را همراه بورژوازی علیه بلشویک‌ها آغاز کرده بودند تاب مقاومت ندارند، پیشنهاد «حل مسالمت آمیز بحران» را «از راه تشکیل دولتی کاملاً دموکراتیک» دادند. اما آنچه جریان داشت «بحران» نبود، مبارزه ی طبقاتی بود و زمان شروع آن را هم آنان خود انتخاب و به بلشویک‌ها تحمیل کرده بودند.
اکنون بیایید به روی دیگر سکه نگاهی بیندازیم و ببینیم پیش از رویدادهای ماه اکتبر موضع بلشویک‌ها در زمینه ی همکاری با منشویک‌ها و ‌اس‌آرها و روابط آینده شان با آنان و انتظار آنان از این احزاب خرده بورژوایی چه بود؟
لنین در مقاله ی «انقلاب روسیه و جنگ داخلی» که در تاریخ 16 سپتامبر 1917 در شماره ی 12 روزنامه ی «رابوچی پوت» منتشر شده می‌نویسد: «اتحاد کادت‌ها با ‌اس‌آرها و منشویک‌ها علیه بلشویک ها، یعنی علیه پرولتاریای انقلابی، در عمل به مدت چند ماه امتحان شده است. این اتحادِ پیروان کورنیلوف که موقتاً چهره پنهان کرده بودند با «دموکرات ها»، در عمل بلشویک‌ها را تقویت کرد نه تضعیف، و منجر به فروپاشی آن «اتحاد» و تقویت اپوزیسیون چپ در میان منشویک‌ها شده است. اما اتحاد بلشویک‌ها با ‌اس‌آرها و منشویک‌ها بر علیه کادت ها، بر علیه بورژوازی، هنوز امتحان نشده است یا اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم یک چنین اتحادی فقط در یک جبهه و فقط برای پنج روز از 26 تا 31 اوت امتحان شده است، یعنی دوره ی شورش کورنیلوف، و این اتحاد در آن زمان، پیروزی‌‌ای را بر ضد انقلاب با سهولتی که در هیچ انقلاب دیگری تاکنون به دست نیامده، به ثبت رساند … اگر یک درس در زمینه ی انقلاب وجود داشته باشد که مطلقاً در آن چون و چرایی وجود نداشته باشد، درسی که واقعیات به طور کامل آن را به اثبات رسانده باشد، آن درس این است که فقط اتحادی از بلشویک‌ها با ‌اس‌آرها و منشویک ها، فقط انتقال فوری همه ی قدرت به شوراها می‌توانست جنگ داخلی در روسیه را غیرممکن سازد، زیرا یک چنین جنگ داخلی که به وسیله ی بورژوازی علیه یک چنین اتحادی – علیه شوراهای کارگران، سربازان و دهقانان آغاز می‌شد، غیر قابل تصور بود. یک چنین <جنگی> حتی تا پایان نخستین نبرد هم طول‌ نمی‌کشید؛ بورژوازی، برای دومین بار از زمان شورش کورنیلوف، دیگر حتی قادر‌ نمی‌بود لشکر وحشی یا به تعداد قبلی واحدهای قزاق را علیه حکومت شوروی به حرکت درآورد.
رشد و تکامل مسالمت آمیز هر انقلاب، اگر به طور کلی صحبت کنیم، فوق العاده کمیاب و دشوار است، زیرا انقلاب تشدید حادترین تضادهای طبقاتی به حداکثر آن است؛ اما در یک کشور دهقانی، در زمانی که اتحادی بین پرولتاریا یا دهقانان بتواند به مردمی که ناعادلانه ترین و جنایتکارانه ترین جنگ آنان را فرسوده است صلح بدهد، وقتی این اتحاد بتواند همه زمین‌ها را به دهقانان بدهد، در این کشور در این لحظه ی استثنایی تاریخ رشد و تکامل صلح آمیز انقلاب – اگر همه ی قدرت به شوراها انتقال یابد – ممکن و محتمل است.
مبارزه ی احزاب بر سر قدرت سیاسی اگر شوراها کاملاً دموکراتیک شوند می‌تواند در درون شوراها به شکل مسالمت آمیز پیش رود…» (3)
یا در مورد دیگری در مقاله ی «درباره ی سازش» که بین روزهای اول تا سوم سپتامبر 1917 منتشر شده است، ضمن بحث پیرامون پیشنهاد سازشی به احزاب خرده بورژوایی و دموکراتیک «حاکمه» یعنی ‌اس‌آرها و منشویک‌ها می‌نویسد: «حالا و فقط حالا، شاید فقط ظرف تنها چند روز، یا یک یا دو هفته یک چنین حکومتی بتواند تشکیل شود و به طریقی کاملاً مسالمت آمیز تحکیم یابد. به قوی ترین احتمال چنین حکومتی می‌تواند پیشرفت مسالمت آمیز تمامی انقلاب روسیه را تأمین کند و فرصت‌‌های استثنایی خوبی را برای اینکه جنبش جهانی گام‌‌های بلندی به سوی صلح و پیروزی سوسیالیسم بردارد فراهم سازد. به عقیده ی من بلشویک‌ها که هوادار انقلاب جهانی و روش‌‌های انقلابی هستند می‌توانند و باید فقط به خاطر رشد و تکامل مسالمت آمیز انقلاب به این سازش رضایت دهند. این فرصتی است که در تاریخ فوق العاده کمیاب و فوق العاده هم ارزشمند است. فرصتی که طی هر مدت مدیدی فقط یک بار پیش می‌آید» (4) اما او در پی نوشتی بر این مقاله که دو روز بعد نوشته شده است تأکید می‌کند که: «شاید آن چند روز معدودی که در آن رشد و تکامل مسالمت آمیز هنوز ممکن بود هم گذشته باشد». (5)
با تأمل در آنچه فوقاً نقل شد و مقایسه ی مواضع لنین و بلشویک‌ها با مواضع و عملکرد دولت موقت از یک سو و منشویک‌ها و ‌اس‌آرها از سوی دیگر به روشنی این نتیجه به دست می‌آید که آنچه در اکتبر 1917 روی می‌دهد قیام مسلحانه‌‌ای است که به عنوان تنها راه ممکن برای حفظ انقلاب باقی مانده است. ملاکان، بورژوازی و احزاب «سوسیالیست»ی که در دولت موقت دست در دست آنها گذارده بودند، با پیش گرفتن سیاست سرکوب و تار و مار کردن نیروهای انقلاب، همه ی راه‌‌های ممکن دیگر برای حرکت مسالمت آمیز به سوی اهداف انقلاب را بسته بودند. قیام مسلحانه ی بلشویک ها، کارگران، سربازان و دهقانان در اکتبر 1917، انتخاب یکجانبه ی آنان نبود؛ اقدامی بود که سیر تحول رویدادها آن را ایجاب و ضروری ساخته بود.
به این ترتیب می‌بینیم که وقتی مارتوف و منشویک‌ها کارگران را از «پیروزی ضد انقلاب» می‌ترساندند، در واقع ترس از سرنوشت خود را در پس این مصلحت‌اندیشی‌ها پنهان می‌ساختند. هراس واقعی آنان از رادیکال‌تر شدن جنبش انقلابی و به قدرت رسیدن بلشویک‌ها بود. برخورد نمایندگان خرده بورژوازی که هرگز به طور جدی به سرنگونی قطعی قدرت گذشته فکر نکرده بودند و به آن باور نداشتند چنین بود، به ویژه خرده بورژازی که ماهیتی بینابینی دارد و بنا به سرشت ذاتی اش متولی انقلاب نبود و تمام قد و با همه ی توان خود پای آن‌ نمی‌ایستاد. بلشویک‌ها بورژوازی را از قدرت به زیر کشیدند و ضدانقلاب هم توان حرکت موثری را در آن شرایط نداشت. این به روشنی ثابت می‌کند که مارتوف و منشویک‌ها واقعاً نگران پیروزی ضدانقلاب نبودند، نگران خارج شدن قدرت سیاسی از دست خودشان بودند. از همان وقتی که رهبران اس. ار.و منشویک، در کمیته ی اجرائیه شورای نمایندگان کارگران و سربازان، بدون اطلاع شورای نمایندگان و پنهان از بلشویک‌ها حاکمیت را به بورژوازی واگذار کردند، کار تشکیل دولت بورژوایی به انجام و اتمام رسیده بود. اما مردم رهبری تیزبین و کارکشته به نام لنین داشتند که در میان رهبران زد و بند کار بورژوازی روسیه و ملاکان بورژوا شده، کسی در حد و‌ اندازه ی او وجود نداشت، و درکنار حکومت بورژوازی روس هم که در قالب دولت موقت تجسم عینی یافته بود، حکومت کارگران، دهقانان و سربازان را در قالب شورای نمایندگان کارگران و سربازان وجود داشتند و همین‌ها مانع تحمیل سلطه ی بورژوازی به روسیه شد. به این ترتیب با انقلاب فوریه تزاریسم سرنگون شد، اما با انقلاب اکتبر نظمی که بورژوازی روس با الهام از سیاست جهانی بورژوازی انگلیس و فرانسه خواب آن را برای روسیه دیده بود، بر باد رفت. مورخین بورژوا و خرده بورژوا حق دارند برای دولت موقت اشک تمساح بریزند و برای انقلاب اکتبر «وجه کودتایی» قائل شوند. چگونه است که مارتوف و منشویک‌ها که در قطعنامه ی پیشنهادی، از «حل مسالمت آمیز بحران» گفتگو می‌کنند، در انقلاب قهرآمیز فوریه که استبداد تزاری را سرنگون و آنها را وارد قدرت ساخت، هوادار «حل مسالمت آمیز بحران» نبودند و آن سرنگونی را کودتا ‌نمی‌دانستند، اما در سرنگونی حکومت بورژوازی روس به دست مردم هوادار «حل مسالمت آمیز بحران» می‌شوند و به آن عنوان کودتا می‌دهند؟
این یک بحث لغوی نیست زیرا هیچگونه تعریف منجز و دقیقی از کودتا وجود ندارد تا بر مبنای آن بتوان گفت کدام رویداد کودتا است و کدام یک نیست. از این رو باید موضوع را ماهیتی بررسی کرد. این یک بحث جدی‌تر نظری است که امثال کائوتسکی یا شکست یافتگان اتقلاب روسیه آن را در پس اینگونه تعرضات کلامی به لنین و بلشویک‌ها پنهان می‌دارند. برای آن که موضوع کاملاً روشن شود باید به چند پرسش ماهیتی و مهم به شرح زیر جواب داد:

1- آیا اصولاً اپورتونیسم راست خرده بورژوائی به انقلاب سوسیالیستی و آرمان مارکس اعتقاد جدی داشت یا نه؟
2- نقش آگاهانه انسانی و عامل ذهنی در انقلاب و به عبارت دیگر رابطه ی عوامل عینی و ذهنی در انقلاب چیست؟
3- مبنای ادامه و ارتقاء انقلاب بورژوا دموکراتیک فوریه به انقلاب سوسیالیستی اکتبر چه بود؟
4- آیا طبقه ی کارگر و دهقانان همچنان که در انقلابات بورژوا – دموکراتیک پیشین، برای اجرای سیاست‌‌های بورژازی، پیاده نظام و آلت دست آن بوده‌اند، همیشه محکوم به ایفای همین نقش هستند یا می‌توانند چشم‌انداز اجتماعی و سازمان سیاسی مستقل خود را داشته باشند؟ این نکات نیازمند توضیح بیشتری است:

1) کائوتسکی، ‌اس‌آرها و منشویک‌‌های روسیه و همه ی اپورتونیست‌‌های دیگر به این دلیل انقلاب اکتبر را تخطئه می‌کردند که اصولاً به انقلاب سوسیالیستی، نقش قهر در تاریخ و مفاهیمی که مبارزه ی طبقاتی و دیکتاتوری پرولتاریا در‌ اندیشه ی مارکسیستی دارد، اعتقاد جدی نداشتند و پیش از انقلاب اکتبر هم آنچه از دستشان بر می‌آِمد برای سرکوبی و از میان برداشتن بلشویک‌ها کردند، اما خود هر روز منزوی‌تر شدند، و برای شناختن ماهیت این مخالف خوانی‌ها باید‌ اندکی به عقب برگشت.
سوسیالیست‌‌های تخیلی به رغم نقد ارزشمندی که برای زمان خود از جامعه ی سرمایه‌داری به عمل آوردند و سهم بسیاری که در پیشبرد‌ اندیشه اجتماعی داشتند، تصور می‌کردند با رشد آگاهی و اعتلای خرد انسانی جامعه ی سرمایه‌داری می‌تواند خود به خود به «عصر طلایی» سن سیمون برسد، آنان معتقد بودند با ترویج و پخش‌ اندیشه‌‌های سوسیالیستی می‌توان طبقات اجتماعی را با هم آشتی داد و از طریق اصلاح نظام سرمایه‌داری، بدون مبارزه ی سیاسی به سوسیالیسم رسید، زیرا قادر به تحلیل ماهیت استثمار سرمایه‌داری به شیوه ی علمی نبودند و نوع ساختار اجتماعی را که اقتصاد سرمایه‌داری تولید می‌کند درک‌ نمی‌کردند. بنابر این اعتقادی به این نداشتند که طبقه ی کارگر برای به وجود آوردن یک نظام اجتماعی نوین باید ساختار اجتماعی جامعه ی استثماری را در هم شکند، حتی مایل بودند ‌سرمایه‌داران را هم حفظ و آنان را به جامعه ی تازه ی خود منتقل سازند و از آمیزش کارگران با ‌سرمایه‌داران بحث می‌کردند. مارکس با تحلیل ساخت و کار اقتصاد سرمایه‌داری و روند انباشت سرمایه نشان داد که تصورات سوسیالیست‌‌های تخیلی راجع به عصر طلایی شان و چگونگی پدید آمدن آن، رویا پروری است. او و انگلس در مانیفیست اعلام می‌کنند که: «نظام‌‌های تخیلی مطرح شده به وسیله ی سن سیمون، فوریه، اون و دیگران، تصویری تخیلی از جامعه ی آینده بود». (6)
اما اگر انگاره ی تخیلی این سوسیالیست‌ها، پیش از مارکس و پیش از تحلیلی که او از جامعه ی سرمایه‌داری و مسیر رشد و تکامل آن به عمل آورد، صرفاً ناشی از عدم شناخت آنان از ساختار و عملکرد روندهای ذاتی سرمایه‌داری، و بنابراین برخاسته از خوش‌بینی‌شان نسبت به آینده و منویات انسانی آنان بود، انکار آگاهانه ی قانونمندی‌‌های بررسی شده ی این نظام و موضع گیری‌‌های خصمانه یا تحریف کننده ی جریان‌‌های بورژوا لیبرال و خرده بورژوایی پس از مارکس، منشائی جز منافع و مواضع طبقاتی آنان ندارد. از سوی دیگر طبقه ی کارگر پیش از آنکه هویت و جایگاه واقعی خود را در تاریخ بشناسد و سازمان سیاسی مستقل خود را پدید آورد، در تحولات اجتماعی همواره پیاده نظام و آلت دست بورژوازی و خرده بورژوازی بود. در دوره‌‌ای که کمونیسم علمی در حال شکل گیری و پیدایش بود و پیش از آن، رهبران بورژوالیبرال که به دنبال تقویت و گسترش نفوذ بورژوازی در طبقه کارگر و تبدیل این طبقه به نیروی میدانی و مطیع خود بودند انواع مصلحت‌اندیشی‌ها و‌اندرزها را به کارگران می‌دادند. نمایندگان جریان‌‌های مختلف خرده بورژوازی هم در سال‌‌های دهه‌‌های 1820 و 1830 سعی در تحلیل بردن طبقه کارگر در توده عمومی «مردم» داشتند. اما کارگران در جریان مبارزات خونین اجتماعی و سیاسی خود و با حمام‌‌های خونی که بورژوازی از آنان به راه‌ انداخت، ماهیت واقعی نیات خیر بورژوازی را شناختند و در جریان عملی مبارزات خود (مانند رویدادهای سال 1848 و کمون پاریس) به واقعیت عملی نسخه هایی که برای آنان می‌نوشتند، پی بردند. در بنیان گذاری کمونیسم علمی، مارکس و انگلس همانطور که با تیغ تشریح علمی بند از بند مکانیسم تولید و استثمار سرمایه‌داری جدا کردند و بر مواعظ فریب آمیز بورژوازی که تا آن زمان رواج داشت داغ باطل زدند، به همین گونه نظرات گوناگون خرده بورژوائی و تذبذب آن بین انقلابی گری عامیانه از یک سو و فرصت طلبی و دنباله روی آن از بورژوازی را از سوی دیگر، تشریح و با ترسیم راه مستقل مبارزه ی طبقه ی کارگر، زمینه پیدایش حزب سیاسی مستقل این طبقه را نیز فراهم آوردند. پیش از آن طبقه ی کارگر به فرقه‌‌های سوسیالیستی و نیمه سوسیالیستی پراکنده و گوناگونی تقسیم و تکه تکه شده بود که غالباً منشأ خرده بورژوائی داشتند. اکنون برای نخستین بار پرچمی برافراشته شده بود که نه از کارگران یک کشور بلکه از کارگران همه ی کشورهای سراسر جهان دعوت می‌کرد که با هم متحد و یکی شوند. چنین چیزی هیچ گاه در تاریخ گذشته استثمارشدگان سابقه نداشت. همه ی جنبش‌‌های دهقانی پیش از این شورش هایی محلی و محدود به این یا آن منطقه و حداکثر مربوط به این یا آن کشور خاص بود. حتی جنبش‌‌های کارگری پیش از این نیز شکل محلی ومحدود داشت. اما اکنون کارگران همه ی کشورهای جهان مخاطب این فراخوان بودند. این نقطه عطف بنیادینی در تاریخ جهان و دارای آثاری عمیق بود زیرا مثلاً در زمینه جنگ و صلح، اگر کارگران همه ی کشورها متحد بودند، در جنگ بین امپریالیست‌‌های کشورهای مختلف و به خاطر آنها یکدیگر را‌ نمی‌کشتند، همانطور که کنگره ی بین‌المللی (1910) انترناسیونال دوم در کپنهاگ و کنگره بین المللی 1912 انترناسیونال دوم رأی دادن علیه اعتبارات جنگی در پارلمان‌‌های ملی را توصیه و تیراندازی کارگران کشورهای مختلف به سوی یکدیگر را برای افزایش سود ‌سرمایه‌داران خیانت اعلام کرده بودند؛ و کسانی مانند کائوتسکی و دیگران که پس از شروع جنگ پشت سر دولت‌‌های امپریالیست خودی قرار گرفته و از جنگ حمایت کردند به این ترتیب به شعار مارکس خیانت کرده بودند. اینجا است که دادن عنوان «برخی شخصیت‌‌های مارکسیست معاصر رویداد اکتبر» در نوشته دکتر مالجو به کائوتسکی قابل تأمل و سوال برانگیز است. به هر حال، در نتیجه اقتدار بی چون و چرای مارکس و انگلس در عرصه‍ی‌اندیشه‍ی اجتماعی، پس از آنان نظرات بورژوائی و خرده بورژوائی در پوششی تازه و با برچسب‌‌های مارکسیستی به میدان آورده شد. کسانی فاش و آشکار از استثمار سرمایه‌داری و نابرابری‌‌های اجتماعی دفاع می‌کنند. اینان در سایه ی این نظام از منافع کلان و موقعیت ممتاز برخوردارند و می‌دانند که بقای این منافع و موقعیت آنان، بقای منافع کلان و ثروت‌ها و سرمایه‌‌های نجومی آنان، در گرو حفظ این نظام است. آنان دشمنان ذاتی مارکسیسم‌اند و تکلیف با آنها روشن است. اما گروهی هم هستند که در دشمنی خود علیه مارکسیسم خود را در پشت مارکسیسم و عبارت پردازی‌‌های چپ پنهان می‌کنند. اینان مارکس را مستقیماً و علناً هدف‌ نمی‌گیرند، بلکه با حفظ نام مارکس و مارکسیسم به دنبال تهی ساختن محتوای آن و به قول لنین به دنبال تبدیل مارکس به یک امامزاده ی بی خاصیت و معمولی در حد صدها نفر از نویسندگان بازاری بورژوازی هستند. این گروه به ویژه با دکترین روند تاریخی واحد و سراسری جهان و هدف نهایی مبارزه ی طبقه کارگر دشمنی دارند. آبشخور فکری اکثر آنان هم برنشتاین است. برنشتاین به دنبال این بود که دکترین هدف نهایی مبارزه ی طبقه کارگر را از مارکسیسم بزداید و به قول خود، مارکسیسم را از این نظریه ی «رها سازد». اما این تلاش‌ها در زمان خود او توفیقی حاصل نکرد. اما دکترین هدف نهایی مبارزه ی طبقه ی کارگر، نظریه‌‌ای است که مستقیماً از تحلیل و روند تکامل تاریخ و قوانین حاکم بر آن نتیجه گیری شده است. از نشانه‌‌های بارز این جریان، ضد لنینی بودن آن است زیرا این پروژه قبلاً یک بار با ظهور لنین و انقلاب روسیه «سوخته» و بی اثر شده است. اما پس از سرکوب کمون پاریس تا انقلاب 1905 روسیه و به ویژه در دوره ی پس از خاموشی انگلس تا شعله ور شدن دوباره آتش انقلاب در روسیه، همانطور که در بخش اول این گفتگو اشاره شد، بازار این نظرات اپورتونیستی داغ‌تر شده بود. کائوتسکی شاخص ترین نماینده همین اپورتونیسم است. فروپاشی بین الملل دوم نتیجه همین اپورتونیسم و خیانت سران آن به آرمان کارگران بود که با شروع جنگ، هر یک پشت سر بورژوازی خودی در کشورشان قرار گرفتند. لنین و حزب بلشویک تنها حزبی بود که پیگیر علیه جنگ امپریالیستی مبارزه کرد.«…جنبه ی نسبتاً “مسالمت آمیز” دوران بین سال‌‌های 1871 تا 1914، اپورتونیسم را ابتدا به مثابه ی یک حالت روحی، سپس به مثابه یک خط مشی و بالاخره به مثابه یک گروه یا قشر بوروکراسی کارگری و یا رفیقان نیمه راه خرده بورژوا پرورش داد. این عناصر‌ نمی‌توانستند جنبش کارگری را تابع خود سازند جز از این راه که هدف‌‌های انقلابی و تاکتیک انقلابی را در گفتار قبول کنند. آنها ‌نمی‌توانستند اعتماد توده را به خود جلب کنند جز از این راه که سوگند یاد کنند که گویا کلیه ی کارهای «مسالمت آمیز» فقط تدارکی برای انقلاب پرولتاریایی است. این تضاد، ملی بود که می‌بایست وقتی سرباز کند و سر هم باز کرد. تمام موضوع بر سر این است که آیا باید مثل کائوتسکی و شرکاء سعی کرد چرک این دمل را به نام «وحدت» (وحدت با چرک) مجدداً وارد پیکر جنبش کرد – یا این که به منظور کمک به شفای کامل پیکر جنبش کارگری، باید این چرک را حتی المقدور سریع‌تر و با مواظبت بیشتری به وسیله ی یک عمل جراحی، علی رغم درد موقتی شدیدی که از این عمل ناشی است، از پیکر آن خارج کرد. خیانت به سوسیالیسم از طرف کسانی که به اعتبارات جنگی رأی دادند، در کابینه شرکت کردند و از ایده ی دفاع از میهن در سال 15-1914 حمایت کردند، آشکار است …» (7) بستر و محیط زیست و رشد این اپورتونیسم در جنبش هم تمایلات خرده بورژوایی است. لنین توضیح می‌دهد که انقلاب سوسیالیستی فوران مبارزه ی توده‌‌ای از سوی همه و همه ی عناصر تحت ستم و ناراضی است که «به طور اجتناب ناپذیر لایه‌‌های خرده بورژوازی و کارگران عقب مانده هم در این مبارزه شرکت خواهند داشت – بدون چنین مشارکتی مبارزه ی توده‌‌ای غیر ممکن است، بدون چنین مبارزه‌‌ای هیچ انقلابی ممکن نیست – و درست به همین‌اندازه هم اجتناب ناپذیر است که آنها پیشداوری‌ها و خیال پردازی‌‌های ارتجاعی خود و ضعف‌ها و اشتباهات خود را هم به درون جنبش بیاورند. اما از جهت عینی آنان سرمایه را مورد تعرض قرار می‌دهند و پیشاهنگ انقلاب که دارای آگاهی طبقاتی است – یعنی پرولتاریای پیشرفته – با درک این حقیقت عینیِ یک مبارزه ی توده‌‌ای مرکب از عناصر جور واجور، و ناهماهنگ، یک مبارزه ی مختلط و در ظاهر تکه تکه، قادر خواهد بود آن را متحد ساخته رهبری کند، قدرت را به دست آورد … و سایر اقدامات آمرانه‌‌ای را به انجام رساند که چکیده ی آنها در کلیت خود سرنگونی بورژوازی و پیروزی سوسیالیسم می‌شود، پیروزی‌‌ای که با این حال، به هیچ روی‌ نمی‌تواند فوراً خود را از تفاله‌‌های خرده بورژوایی (پاک) و رها سازد» (8)

2) انقلاب رویدادی نیست که خود به خود اتفاق افتد. تحول اجتماعی به طور کلی نتیجه نهایی تاثیرات در هم تنیده و پیچیده ی هر دو عامل عینی و ذهنی است. ضمناً انقلاب، مجلس مهمانی، سان و رژه رسمی یا هیچ گونه مراسم تشریفاتی دیگری نیست که طبق آیین نامه ی ثابت و مشخص عملی شود. انقلاب، اقدامی از جنس سرنگون سازی و در صورت لزوم اعمال قهر است و اعمال قهر سازمان یافته هم معقول‌تر از شورش و قهر کور است. کسانی که مفهوم انقلاب اجتماعی را درک کرده باشند و به قیام مسلحانه ی اکتبر در پتروگراد، نه بعنوان یک رویداد جدا از کل حوادث، بلکه به عنوان دنباله و نتیجه ی مجموعه ی حوادث و تلاطمات بین ماه‌‌های فوریه و اکتبر بنگرند – که زمینه ی قیام مسلحانه ی اکتبر و این قیام هم جزء لاینفک آنها است- کسانی که رویدادها را در کلیت، پیوستگی و واقعیت آنها مدنظر قرار دهند، انقلاب اکتبر را «کودتا»‌ نمی‌نامند. بورژوازی، اذعان به جریان عینی تکامل تاریخ و پذیرش آن را به معنای انکار نقش فعالیت آگاهانه ی افراد انسان تفسیر می‌کرد. اما این خود مارکس است که در تزهایی درباره ی فوئر باخ این تلقی را مهمترین نقص ماتریالیسم متافیزیکی و مکانیکی بورژوائی می‌داند. از سوی دیگر نیز، نظریه پردازان بورژوایی و خرده بورژوایی اذعان به نقش و اهمیت فعالیت آگاهانه و خلاقانه انسان در جریان تاریخ را به معنای انکار قانونمندی‌‌های عینی و اراده گرایی و امثال اینها تفسیر می‌کردند. اما باز هم این خود مارکس است که می‌گوید: «… این دقیقاً مزیت این جریان نوین است که ما آینده ی جهان را به طور جزمی پیش‌بینی ‌نمی‌کنیم، بلکه تنها می‌خواهیم جهان نوین را از طریق نقد جهان کهن بیابیم» (9) کشف جهان نوین از طریق نقد جهان کهن یعنی کشف آن نیروهایی در جهان کهن، که می‌توانند این جهان را تغییر دهند و در تعیین شکل آینده ی آن دخیل باشند. و این عملکردی است انسانی و ذهنی، زیرا کشف این نیروهایی که حامل قدرت تغییر هستند فقط برای نفس این کشف، برای شناخت نظری و تفسیر جهان نیست، برای تغییر جهان است. باز هم این مارکس است که می‌گوید: «برای الغاء انگاره ی مالکیت خصوصی، انگاره ی کمونیسم کاملاً کافی است؛ اما الغاء واقعیت عملی مالکیت خصوصی، اقدام واقعی و عملی کمونیستی را می‌طلبد.» (10) این رویکرد، با آن رویکردی که پیشاپیش یک نظریه ی عام را فرا روی خود قرار می‌دهد و تحت هر شرایطی – حتی اگر مشکلات و مغایرت‌‌های عملی هم با آن نظریه وجود داشته باشد – از آن پیروی می‌کند، مغایرت دارد. این اتوپیایی است فاقد روح و زندگی، فاقد انرژی انقلابی. دیالکتیک زندگی، مبارزه ی عملی و نظریه ی انقلابی که اجزاء لاینفک تفکر و عمل مارکسیستی هستند عمیقاً با این گونه جزم‌اندیشی‌ها بیگانه‌اند. تطبیق چگونگی عملکرد قانونمندی‌‌های عینی و عام با شرایط ویژه و مشخص هر مورد خاص به همین معنی است و تنها لنین و لنینیسم بود که با انقلاب روسیه از این زاویه برخورد می‌کرد. تازه این در فرضی است که انگاره ی جزمی «رشد تاریخی» سرمایه‌داری و تبدیل شدن آن به سوسیالیسم به عنوان یک «ضرورت طبیعی» به عنوان توجیهی برای بی عملی و فرصت طلبی‌‌های سیاسی مورد استفاده قرار نگیرد. اما در تاریخ جنبش چپ دستاویز جزم‌اندیشانه‌‌ای که مدعی است عملی کردن و به انجام رساندن انقلاب، کار افراد انسان نیست و انقلاب‌ها به خودی خود روی می‌دهند همواره بهانه اپورتونیست‌ها برای توجیه فرصت طلبی آنها بوده است. این کالای قاچاق، همانطور که در بخش اول این گفتگو اشاره شد، در سال‌‌های پس از شکست کمون پاریس تا انقلاب 1905 روسیه و به خصوص پس از خاموشی انگلس، از سوی اپورتونیست‌‌های بین الملل دوم (همان کائوتسکی مرتد و شرکای او) به جنبش وارد شد. لنین همین توهم را در رساله ی خود پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشت خویش به مسخره می‌گیرد آنجا که می‌گوید: «آنگاه ارتشی در جایی به صف می‌شود و می‌گوید <ما خواهان سوسیالیسم هستیم > و ارتش دیگری در جای دیگری به صف می‌شود و می‌گوید <ما خواهان امپریالسیم هستیم> و این یک انقلاب اجتماعی خواهد بود!» (11)

3) موضع لنین و بلشویک‌ها در برابر منشویک‌ها و ‌اس‌آرها و راجع به انقلاب بورژوا دموکراتیک و ارتقاء آن به انقلاب سوسیالیستی، موضعی خلق الساعه نبود که در همان سال 1917 و پس از انقلاب فوریه اتخاذ شده باشد تا بتوان حرکت بر مبنای آن را «کودتا» نامید، بلکه خط مشی بلندمدت آنها و مبتنی بر بحث و نظری بود که از سال‌ها پیش مطرح شده و مورد بحث قرار گرفته و در دستور کار بلشویک‌ها و نیروهای هوادار آنان بود. این بحث مبتنی بر تحلیلی بود که لنین پس از چند دهه بررسی ساختار اقتصادی و اجتماعی روسیه به آن رسیده بود و اساساً آرمان و هدف اصلی حزب بلشویک که از ابتدا به منظور تحقق آن تشکیل شده و مبارزه کرده بود و مأموریت تاریخی اصلی این حزب، یک انقلاب سوسیالیستی بود نه یک انقلاب بورژوا دموکراتیک و به همین دلیل هم انقلاب دوم یعنی اکتبر تحولی از پیش‌ اندیشیده و مبتنی بر تحلیل طبقاتی و برنامه ی دراز مدت بلشویک‌ها بود. چنین حرکتی نامش کودتا نیست و منشویک‌ها هم صرفاً از موضع مخالفت دیرینه و طبقاتی خود با بلشویک‌ها به آن انگ «کودتا» می‌زدند. لنین بر مبنای ویژگی‌‌های تازه ی جنبش‌‌های دموکراتیک و مشخصات انقلاب‌‌های بورژوا – دموکراتیک در دوره ی امپریالیسم، و سرکردگی طبقه ی کارگر در این انقلاب‌ها نه سرکردگی بورژوازی، این نظریه را فرموله کرد که چون در عصر جدید با رشد و تکامل سرمایه‌داری طبقه ی کارگر نیز رشد کرده و تکامل یافته است، اگر در یک انقلاب بورژوا- دموکراتیک در عصر امپریالیسم، بر خلاف سده ی نوزدهم که سلسله جنبان اینگونه انقلاب‌ها بورژوازی بود، در یک نظام استبدادی مانند روسیه تزاری، نیروی محرکه ی انقلاب بورژوا دموکراتیک طبقه ی کارگر و دهقانان باشند، می‌توان با بنا کردن سازمان سیاسی جامعه در خطوطی تازه، این انقلاب بورژوا دموکراتیک را به یک انقلاب سوسیالیستی ارتقاء داد. او در همان سال 1902 یعنی پانزده سال پیش از انقلاب اکتبر می‌نویسد: «تاریخ، اکنون ما را با یک وظیفه ی فوری رو به رو ساخته است که انقلابی ترین همه ی وظایف فوری‌‌ای است که پرولتاریای یک کشور ممکن است با آن رو به رو شود. انجام این وظیفه یعنی در هم شکستن قدرتمندترین بدنه ی ارتجاع، آن هم نه تنها ارتجاع اروپا بلکه (اکنون می‌توان گفت) ارتجاع آسیا، پرولتاریای روسیه را به پیشاهنگ پرولتاریای انقلابی بین المللی تبدیل می‌کند» (12) به این ترتیب لنینیسم، پانزده سال پیش از انقلاب اکتبر معتقد بوده است آن نیروی اجتماعی که تاریخ وظیفه ی سرنگونی نظام تزاری را به عهده او گذارده، طبقه کارگر است نه بورژوازی روسیه. در همین زمینه در سال 1916 در رساله ی حق ملل در تعیین سرنوشت خویش می‌نویسد: «… از لحاظ عینی جنبشی توده‌‌ای وجود داشت که پشت تزاریسم را می‌شکست و راه را برای دموکراسی هموار می‌کرد، به همین دلیل هم کارگرانی که آگاهی طبقاتی داشتند آن را رهبری کردند» (13) این واقعیت مورد تأیید همه ی مورخین انقلاب اکتبر از هر تیره و طبقه‌‌ای است که در انقلاب بورژوا – دموکراتیک فوریه هم این کارگران، دهقانان و سربازان بودند که رژیم تزار را سرنگون کردند. بورژوازی روس توان چنین کاری را نداشت. خود لنین نقش آفرین اصلی و معمار این انقلاب هم می‌نویسد: «انقلاب را پرولتاریا انجام داد، او قهرمانی بروز داد، خون خود را نثار کرد و وسیع ترین توده‌‌های زحمتکش و تهیدست ترین مردم را به دنبال خود کشید…» (14)

4) این نکته‍ی مهمی است که در انقلاب روسیه، بر خلاف انقلابات بورژوا دموکراتیک کشورهای اروپایی، بورژوازی رهبری و کنترل کارگران را نداشته است. بر عکس طبقه ی کارگر با حزب و رهبرانی به مراتب قوی‌تر از نمایندگان بورژوازی روسیه، دهقانان را نیز جلب و با خود همراه ساخته است. اگر این تفاوت درک شود بسیاری از مسائل و موضع گیری‌‌های نیروهای سیاسی در انقلاب روسیه آسان‌تر درک خواهد شد. دوره ی بین سال‌‌های 1789 تا 1871 که طی آن جامعه ی بورژوایی داشت خود را از شر فئودالیسم رها می‌کرد با دوره ی پس از کمون پاریس تفاوت دارد. در آن دوره انرژی انقلابی توده‌‌های مردم به انقلاب بورژوایی نیرو و چشم‌انداز می‌بخشید و به آن کمک می‌کرد تا به حکومت فئودال‌ها پایان دهد. اما زحمتشکان در آن دوره هنوز‌ نمی‌توانستند یک سازمان سیاسی قابل که مختص خود آنان باشد، یعنی یک حزب مقتدر و متکی به خود به وجود آورند که بتواند آنان را در طول مسیری که نظریه ی انقلابی علمی آن را روشن کرده بود، رهبری کند. بورژوازی هم از هر طریقی تلاش می‌کرد که از آزاد شدن هر گونه انرژی انقلابی توده‌‌ای جلوگیری کرده، این انرژی را محدود و مردم را آرام و زیر کنترل خود نگاه دارد. برای رسیدن به این هدف حتی در مقطعی وارد اتحادهایی با امرای فئودال هم شد. اما از 1871 به بعد دوره ی قبلی یعنی دوره ی بین سال‌‌های 1789 تا کمون پاریس و آرمان‌ها و شعارهای آن دیگر کم کم به تاریخ سپرده شد. پس از کمون پاریس از یک سو دوره ی انحطاط و فسادِ پس از بلوغ سرمایه‌داری، یعنی دوره ی تسلط ارتجاعی ترین سرمایه‌‌های انحصاری فرا رسیده بود و از سوی دیگر طبقه ی تازه وارد به عرصه ی تاریخ، یعنی طبقه ی کارگر، که انرژی انقلابی آن در حال رشد بود، نیروهای خود را فراخوانده و آنها را گردآوری می‌کرد. پیش‌تر اشاره شد که پیش از پیدایش حزب سیاسی طبقه ی کارگر، این طبقه به فرقه‌‌های سوسیالیستی و نیمه سوسیالیستی رنگارنگ و پراکنده‌‌ای تقسیم شده بود که نظریات و گرایش‌‌های خرده بورژوائی گوناگونی در میان آنان اشاعه داشت. فرا رسیدن دوره‍ی نوین مورد بحث با دو رویداد بزرگ مشخص می‌شود: یکی پیدایش کمونیسم علمی و دیگری تشکیل سازمان سیاسی مستقل طبقه‍ی کارگر. جنبشی که بر پرچم آن کارگران سراسر جهان به اتحاد دعوت شده بودند، در تاریخ سابقه نداشت. این نخستین بار بود که استثمارشدگان در سطح تمامی جهان همه‍ی همزنجیران خود را به اتحاد فرا می‌خواندند. پیش از آن همه ی جنبش‌‌های اجتماعی، چه جنبش‌‌های دهقانی عهد فئودال و چه جنبش‌‌های کارگری اولیه، محلی و محدود به یک منطقه یا حداکثر یک کشور می‌شد. اما اکنون این طبقه به یک نظریه علمی تکامل اجتماعی مجهز شده بود که که جایگاه این طبقه را در روند تاریخ و راه اقدام انقلابی آن را نشان می‌داد و منافع مشترک کارگران در سطح جهان را مبنای خط مشی و سیاست خود قرار داده بود. از جمله مسائل پیچیده‌‌ای که طبقه ی کارگر طی نزدیک به یک قرن پیش از انقلاب اکتبر با آنها روبه رو بود این بود که این طبقه در صحنه ی سیاسی چگونه باید عمل کند؟ چه شکل‌ها و روش‌‌های مبارزه‌‌ای را باید به کار برد؟ هدف‌‌های مرحله‌‌ای و نهایی آن در مبارزه ‌‌ای که آغاز کرده است چیست؟ هیچ یک از این پرسش‌ها جواب حاضر و آماده‌‌ای نداشت و این طبقه بایستی با هزینه ی سنگین و در جریان مبارزات خونین خود، به ویژه از مقطع 1848 به بعد، پاسخ آن را بیابد. بدیهی است تعیین این روش‌ها و هدف‌ها ذاتاً خارج از صلاحیت مورخان و مفسران است. کمون پاریس برای نخستین بار نشان داد که قدرت دولت می‌تواند و باید به طبقه ی کارگر منتقل شود و انرژی انقلابی پرولتاریا اگر شرایط لازم برای بروز آن و یک نظریه ی انقلابی برای هدایت آن وجود داشته باشد، نیروی خلاق بزرگی است. در این میانه موقعیت خرده بورژوازی که به طور سنتی و تا آن زمان در تحولات اجتماعی دنباله رو بورژوازی بود و با توجه به سرشت «دوزیست» و مذبذب آن، پیچیده‌تر شده بود. ریشه ی اپورتونیسمی هم که بین الملل دوم را به تباهی کشاند و منشویک‌ها و ‌اس‌آرها دنباله و بازمانده ی روسی آن بودند را باید در این شرایط جستجو کرد. برای خرده بورژوازی پذیرش رهبری طبقه ی کارگر آسان نبود. فردریک انگلس در 18 ژانویه سال 1893 در نامه‌‌ای به زورگه درباره ی فابین‌‌های انگلیسی می‌نویسد: «اینها باند جاه طلبی هستند که فهمشان برای درک ناگزیری انقلاب اجتماعی کافی است ولی به هیچ وجه مایل نیستند در مورد انجام این کار عظیم منحصراً به پرولتاریا که هنوز نضج نیافته است اعتماد کنند… پرنسیب اساسی آنها خوف از انقلاب است» (15) اما در انقلاب روسیه حزب سیاسی طبقه کارگر قوی ترین و جدی ترین نیروی سیاسی حاضر در صحنه بود. بورژوازی و خرده بورژوازی دیگر‌ نمی‌توانستند در تحرکات سیاسی و اجتماعی خود از کارگران به عنوان پیاده نظام و آلت دست خود استفاده کنند. جایگاه و نقش طبقه ی کارگر در انقلاب روسیه با نقش و جایگاه این طبقه در انقلابات بورژوا دموکراتیک کشورهای اروپایی از دو جهت تفاوت داشت: یکی اینکه اکنون طبقه ی کارگر سازمان سیاسی مستقل و هدف‌‌های استراتژیک خاص خود را داشت و دیگر پیاده نظام بورژوازی و خرده بورژوازی نبود و دیگر اینکه بر خلاف گذشته که به علت ضعف و پراکندگی طبقه ی کارگر، توده‌‌های دهقانی همواره دنباله رو بورژوازی بوده‌اند که آنها را در جهت منافع طبقاتی خود اداره و رهبری می‌کرد، این بار طبقه ی کارگر و حزب آن، دهقانان را جذب کرده و مانع آن شده بودند که آنان به نیروی میدانی سیاست‌‌های بورژوائی تبدیل شوند. اتحاد بین کارگران و دهقانان در پیروزی انقلاب اکتبر عامل پر اهمیتی بود و این به مذاق بورژوازی و خرده بورژوازی خوش‌نمی‌آمد. این عامل مهمی در موضع گیری‌‌های احزاب خرده بورژوایی علیه بلشویک‌ها در انقلاب روسیه بود.

اما در زمینه ی نظرات تاریخ نگاران اجتماعی انقلاب روسیه چند نکته به شرح زیر قابل تذکر است:
اولاً- رابینوویچ یا وایلدمن هرگز نگفته‌اند «انقلاب اکتبر کودتایی بود که بلشویک‌ها به روسیه تحمیل کردند». آنان نه چنین اظهاراتی کرده‌اند و نه اگر کلیت پژوهش هایشان را بررسی کنیم، چنین نگاهی به انقلاب اکتبر دارند. به عکس چکیده ی کتاب اصلی رابینوویچ «بلشویک‌ها به قدرت می‌رسند» و تأکید عمده ی او در این کتاب بر حمایت وسیع توده‌‌ای از برنامه‌‌های بلشویک‌ها در زمینه ی «صلح، زمین و نان» و انتقال قدرت به شوراها» و تحمل عقاید و نظرات گوناگون در حزب بلشویک است که او آنها را دلایل اصلی موفقیت بلشویک‌ها در دست یابی به قدرت می‌داند. به این ترتیب نظری که رابینوویچ در کلیت کتاب «بلشویک‌ها به قدرت می‌رسند» می‌پروراند، درست نقطه مقابل مفهوم کودتا است و در چند مورد معدود هم که او واژه ی «کودتا» را به کار می‌برد از تأمل در کلیت متن کاملاً پیدا است «اعمال قهر سازمان یافته» بلشویک‌ها در تسخیر کاخ زمستانی مورد نظر او است. حتی عنوان دوم کتاب او هم «انقلاب 1917 در پتروگراد» است.
اگر رابینوویچ تحقیقات و نظری هم در این باب دارد که چرا و چگونه حزب بلشویک پس از انقلاب اکتبر به یکی از سانترالیزه ترین سازمان‌‌های سیاسی در تاریخ مدرن تبدیل شد، این تحقیقات و این نظر مربوط به کتاب بعدی او «بلشویک‌ها در قدرت» است که دربارِه ی تحولات پس از انقلاب اکتبر 1917 بحث می‌کند و ربطی به ماهیت و چگونگی وقوع انقلاب اکتبر ندارد.
اما این اظهارنظر دکتر مالجو که «انقلاب اکتبر کودتایی بر ضد دولت گرنسکی بود که بلشویک‌ها به روسیه تحمیل کردند» با نظر مورخان «تاریخ از پایین» هم چندان‌ نمی‌خواند و کاملاً پیدا است که از یک موضع سیاسی ضد لنینی و ضد بلشویکی ادا شده است.
ثانیاً- (به نقل از دکتر مالجو) رابینوویچ می‌گوید انقلاب اکتبر را «نمی توان چنان که باید و شاید یا فقط کودتای نظامی توصیف کرد یا فقط قیام مردمی … انقلاب اکتبر عناصری از هر دو را در برداشت» اما توضیح‌ نمی‌دهد که به چه دلیل او برای انقلاب اکتبر «وجه کودتایی» هم قائل است. فرازی را که چکیده ی نظر او در این باره است (به نقل از دکتر مالجو) با هم می‌خوانیم: «ریشه‌‌های انقلاب اکتبر را باید هم در خاص بودگی‌‌های توسعه ی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی روسیه ی پیشاانقلابی یافت و هم در بحران‌‌های زمان جنگ در روسیه. دو سطح را باید از هم متمایز کرد. از سطح اول بیاغازیم که بازتاب خصلت انقلابی اکتبر است. انقلاب اکتبر نقطه ی اوج منازعه‍ ی سیاسی طویل المدتی بود بین دو طرف: از سویی طیف رو به گسترش گروه‌‌های سوسیالیستی که مستظهر بودند به حمایت اکثریت بزرگی از کارگران پتروگراد و سربازان و ملاحان ناراضی از نتایج انقلاب فوریه، از دیگر سو نیز ائتلاف هر دم منزوی‌تر سوسیالیست‌‌های میانه رو و لیبرال‌ها که زمام دولت موقت را در دست داشتند و در کنار سویت‌ها قدرت دوگانه را در حد فاصل فوریه تا اکتبر رقم زده بودند. به برگزاری دومین کنگره ی سراسری ساویت‌ها در بیست و پنجم اکتبر که می‌رسیم پیروزی نسبتاً مسالمت آمیز طرف اول بر طرف دوم تقریباً تحقق یافته بود. اما سطح دوم است که خصلت کودتایی رویداد اکتبر را انعکاس می‌دهد. چطور؟ رویداد اکتبر در وهله ی اول بازتاب منازعه‌‌ای بود درون تیم رهبری بلشویک‌ها میان دو نیرو: یکم، مدافعان دولت منحصراً سوسیالیسیتی چند حزبی که روسیه را به سوی تشکیل مجلس موسسانی هدایت کند که در آن سوسیالیست‌ها صدای غالب بودند؛ و دوم، طرفداران لنین که نهایتاً اقدام انقلابی قهرآمیز را در حکم بهترین شیوه ی کلید زدن مسیر انقلابی اولترا رادیکال مستقلانه در روسیه به کار بستند تا وقوع انقلاب‌‌های سوسیالیستی در خارج را برانگیزند. تسخیر کاخ زمستانی به دست بلشویک‌ها بر طبق اراده ی دومی‌ها بازتاب وجه کودتایی اقدامشان در اکتبر بود».
اگر با تأمل و دقت کافی بر اظهار نظر بالا مکث کنیم، در نظر رابینوویچ، بیش از دو دلیل تلویحی برای نسبت دادن «یک وجه کودتایی» به انقلاب اکتبر، در این اظهارنظر‌ نمی‌توان یافت:
از آنجا که رابینوویچ ضمن بحث درباره ی خصلت انقلابی اکتبر از «پیروزی نسبتاً مسالمت آمیز» طرف اول بر طرف دوم، و در مقابل ضمن بحث درباره ی وجه کودتایی اکتبر از «اقدام انقلابی قهر آمیز» گفتگو می‌کند، چنین استنباط می‌شود که او «قهر سازمان یافته» را وجه کودتایی انقلاب اکتبر می‌داند؛ اگر چه همین عبارت «اقدام انقلابی قهرآمیز» که خود او به کار می‌برد، مخالف مفهومی کودتا است. از زاویه‌‌ای دیگر هم او از «منازعه‌‌ای درون تیم رهبری بلشویک ها» گفتگو می‌کند و این که نهایتاً طرفداران لنین، در مخالفت با «مدافعان دولت منحصراً سوسیالیستی چند حزبی» که می‌خواستند مجلس موسسان تشکیل دهند، دست به اقدام انقلابی قهرآمیز زدند. از این زاویه هم می‌توان نتیجه گیری کرد که مخالفت اکثریت قاطع رهبری حزب با زینوویف و کامنف به مذاق رابینوویچ خوش نیامده و اقدامات طرفداران لنین را «وجه کودتایی» انقلاب اکتبر تلقی می‌کند که در این حالت موضع ایدئولوژیک او در هواداری از خط زینوویف و کامنف آشکار می‌شود.
به این ترتیب دو برداشت – و فقط دو برداشت – از نوشته رابینوویچ ممکن است: یا «اقدام انقلابی قهرآمیز» (در مقابل مسالمت آمیز) و یا غلبه ی طرفداران لنین (در مقابل مدافعان دولت منحصراً سوسیالیستی چند حزبی) باید از نظر رابینوویچ مضمون «وجه کودتایی» انقلاب اکتبر باشد! اما مخالفت با خط زینوویف و کامنف – که ضمناً با خیانت به حزب خود تصمیم کمیته ی مرکزی آن به قیام مسلحانه را در برابر دولت موقت لو دادند – از سوی اکثریت ابراز شده بود و به عکس تصور رابینوویچ اگر این دو – که نتوانسته بودند نظر اکثریت را جلب کنند – با توسل به زور یا غافلگیرانه علیه هواداران لنین اقدامی کرده بودند، این عمل بیشتر در خور وصف کودتا بود. در کجای جهان اقدام در اجرای تصمیم اکثریتی که به طور علنی اتخاذ شده است کودتا است؟‌‌ ای کاش می‌شد از رابینوویچ سوال کرد که اگر «منازعه‌‌ای میان تیم رهبری بلشویک ها» وجود نداشت و هر دو جناحی که او ذکر می‌کند در برابر دولت موقت که آغازگر رویارویی و سرکوب بود، دست به قیام مسلحانه می‌زدند، آیا باز هم این اقدام آنان را دارای «وجه کودتایی» می‌دانست یا نه؟
به ترتیبی که گفته شد به هیچ یک از معانی و تعابیر این کلمه کودتایی در کار نیست و این جاست که روشن می‌شود رابینوویچ و دیگر «مورخان اجتماعی» هم که خود متفقاً قیام مردمی و هواداری کارگران، دهقانان و ملوانان را از بلشویک‌ها تأیید می‌کنند، مالاً بر مبنای نگرش طبقاتی و ایدئولوژیک خود در این زمینه برخورد کرده‌اند و مشکل اصلی آنان و «چپ» هایی از سلک آنان، بی اعتقادی آنان به نگرش انقلابی و مبانی نظری و آموزه‌ها و تجارب آن و مقوله ی قهر و نقش و جایگاه آن در تحولات اجتماعی تاریخی و بیگانگی آنان با این نگرش است.
ثالثاً- رابینوویچ یک استاد دانشگاه در رشته ی تاریخ – البته استادی صاحب اعتبار و محترم – در دانشگاه‌‌های امریکا است نه یک انقلابی. او در انگلستان متولد و در دانشگاه‌‌های امریکا تحصیل و تدریس کرده و به هر حال با سنت آکادمیک از نوع آنگلوساکسونی آن بزرگ شده و پرورش یافته است؛ از این رو طرز تلقی و برخورد او با انقلابی مانند انقلاب اکتبر، اگر چه در بیان کم و کیف این رویداد، متکی بر روایت‌‌های تجربی گسترده و معتبر است، اما در مقام ارزشداوری نسبت به این رویداد، مستقل از خاستگاه اجتماعی و طبقاتی او نیست و از آنجا که در جامعه شناسی سیاسی هم معیار و تعریف منجزی از کودتا وجود ندارد تا بر اساس آن بتوان گفت چه حرکتی کودتا است و چه حرکتی کودتا نیست، از این رو همیشه جا برای تلقی‌‌های ذهنی و شخصی وجود دارد. دکتر مالجو طوری از تاریخ نگاران اجتماعی انقلاب‌‌های روسیه در دهه ی 1970 و «پژوهش‌‌های تاریخی ژرف آنها همراه با شیوه‌‌های تحلیلی برگرفته از جامعه شناسی و علم اقتصاد و علم سیاست» گفتگو می‌کند که گویی این گروه از مورخان در خلاء، در یک فضای غیرطبقاتی و خارج از این جهان زندگی می‌کنند و آثار آنان هم در چنین فضایی به وجود آمده است. آن کس که گفته است این شعور افراد انسانی نیست که هستی آنها را تعیین می‌کند، بلکه به عکس این هستی اجتماعی شان است که شعور آنان را ایجاب و تعیین می‌کند» لنین نیست، بلکه همان مارکسی است که شما می‌گویید «میراثی که از او به تمام بشریت رسیده است بس عظیم‌تر از آن است که همه اش را سه گرایش ولو متفاوت لنینیسم، تروتسکیسم و استالینیسم با تبانی بالا بکشند»! این شعور اجتماعی، و از جمله روانشناسی و طرز تلقی افراد و طبقات نسبت به رویدادها، چه از لحاظ منشاء و چه از لحاظ مضمون، خواه و ناخواه تابع موقعیت اجتماعی و طبقاتی آنها است. این طرز تلقی ها، توهمات و داوری ها‌ نمی‌توانند خارج از بستر و تکیه گاه مادی خود، یعنی در خارج از هستی انسانی تبلور یافته و وجود داشته باشند و در آنها هیچ عنصری از یک جنس فرا اجتماعی و ایدآلیستی وجود ندارد که ورای روابط اجتماعی و منتزع از آن و شرایط آن قرار داشته و از عالم لاهوت بر آن روابط و رویدادها اشراف و نظارت داشته باشد. الن وایلدمن، الکساندر رابینوویچ و رابرت سرویس هم در مواردی که قضاوت غیرعینی و شخصی می‌کنند و به طور کلی مجموع نظرگاه ها، طرز تلقی‌ها و گرایش‌‌های آنان هم زیر تأثیر اوضاع و احوال اجتماعی و روابط طبقاتی آنان، آموزش‌‌های قبلی آنان و حتی منش شخصی آنان تبلور یافته است. داوری‌ها و تلقی‌‌های هیچ کس قائم به خود و مستقل از محیط طبقاتی و ایدئولوژیک او نیست. خلاصه عرصه ی پژوهش تجریدی ناب وجود خارجی ندارد. از سوی دیگر راجع به آن «جامعه شناسی و علم اقتصاد و علم سیاست» ی هم که دکتر مالجو با چنین ایمان غرورآمیزی از آنها یاد می‌کند و پژوهش‌‌های تاریخی ژرف تاریخ نگاران یاد شده را برگرفته از آنها می‌داند، دکتر مالجو خود بهتر از من می‌داند که هنوز حتی راجع به نظریه‌‌های بنیادی این علوم هم اتفاق و اجماعی وجود ندارد و درباره ی جنبه ی طبقاتی و جانبداری در آنها هزار حرف و حدیث هست.
انگاره‌ها و طرز تلقی‌‌های اجتماعی، بیان ذهنی منافع عینی افراد انسان هستند. روزی که آنها دیگر با منافع واقعی طبقات و گروه‌‌های اجتماعی هماهنگی و تناسبی نداشته باشند، وزن و اهمیت اولیه ی خود را از دست می‌دهند و جای خود را به انگاره‌ها و طرز تلقی‌‌های تازه‌‌ای می‌دهند که با منافع آن لحظه تناسب و سازگاری بیشتری داشته باشند. در یک جامعه ی طبقاتی مبارزه ی ایدئولوژیک هر قدر هم خصلت تجریدی و پوشیده و پنهان داشته باشد، باز هم نمایانگر نوعی برخورد منافع متضاد طبقات مخالف با یکدیگر است. پنداشت‌ها همیشه «نیازها، منافع، گرایش‌ها و سلیقه‌‌های این یا آن طبقه ی اجتماعی» را بیان می‌کنند. باز هم این خود مارکس است که می‌گوید «انگاره» وقتی که از «منفعت» جدا شود، همیشه در خطر قرار می‌گیرد.
بین دانش عینی و انگاشت هایی که موضع ذهنی فرد را نسبت به واقعیت ابراز و بیان می‌کنند روابط پیچیده و گوناگونی برقرار می‌شود. تجزیه و تحلیل تفصیلی این روابط از حوصله ی گفتگوی کنونی خارج است. من در اینجا فقط بر روی مهمترین رابطه ی این دو، یعنی رابطه ی بین شناخت و ایدئولوژی که شکل مشخص بیان کنشگر اجتماعی است و بر آن تأکید دارد و نقش بسیار گسترده‌‌ای را در جامعه ی معاصر ایفا می‌کند مکث می‌کنم: شناخت و ایدئولوژی هر دو از منفعت اجتماعی زاده می‌شوند زیرا شناخت علمی هم در جاهایی حاصل می‌شود که کاربردی به سود انسان داشته باشد. اما منشأ ایدئولوژی هم منفعت اجتماعی به گونه ی دیگری است و ماهیت آن را منفعت اجتماعی که حفظ یا تغییر روابط اجتماعی موجود را مطمح نظر دارد تعیین می‌کند. در زندگی واقعی این دو گرایش چنان تنگاتنگ در هم تنیده‌اند و در هم تداخل می‌کنند که جدا کردن و تمیز آنها از یکدیگر جز با توسل به تحلیل تئوریک به صورت تجریدی ممکن نیست. این ایدئولوژی در تفسیری که از رویدادی اجتماعی به عمل می‌آید و در راه حل هایی که برای مسائل و وظایف اجتماعی ارائه می‌شود، تجلی پیدا می‌کند و دانشگاه‌ها و بنیادهای تحقیقاتی هم امروزه از مهمترین بسترهای تدوین و ابلاغ آن به جامعه است.
رابعاً- انقلاب از جنس حرف نیست، از جنس عمل است. از این رو کسانی که فقط حرف می‌زنند و تفسیر می‌کنند،‌ نمی‌دانند انقلاب چیست. کسانی تاریخ را می‌سازند، کسانی هم راجع به آنچه آنان کرده‌اند حرف می‌زنند. انقلاب اکتبر را لنین و بلشویک‌ها و کارگران روسیه عملی ساختند. آنان تاریخ سازند. اما مورخان و مفسران راجع به این تاریخ بحث و تفسیر می‌کنند. این تفاوت کوچکی نیست، تفاوت میان دو دنیای مختلف است که در دومی یک باره تمامی پراتیک زنده ی انسان هم حضور می‌یابد، دخالت و نقش پیدا می‌کند. نسبت همه ی این مورخان و مفسران به کسانی مانند لنین و بلشویک‌ها مثل نسبت مارکس است به همه ی فلاسفه ی پیش از او. چنان که او خود می‌گوید «فلاسفه تا کنون جز تفسیر جهان به شیوه‌‌های گوناگون کاری نکرده‌اند، لیکن برای ما تغییر آن مطرح است»، و دنیای تغییر با دنیای تفسیر تفاوت بسیاری دارد و طبعاً معیارهای آنان برای نگرش به جهان و تحولات آن نیز با هم تفاوت بسیار دارد. لنین یک استاد دانشگاه بورژوا یا خرده بورژوا نیست که در جای گرم و نرمی نشسته باشد و راجع به انقلاباتی که در جهان روی داده است تفسیر‌‌های موافق یا مخالف کرده باشد. او با تکیه بر دانش نظری عمیق و عمل و تجربه ی انقلابی گسترده و چند ده ساله ی خود، هم نظریه انقلاب اجتماعی را رشد و تکامل بخشیده و هم آن را عملی ساخته است. او معمار و سازنده ی بنایی است که مفسران و منتقدان نظری او از کار گذاردن یک آجر آن عاجزند و این رو‌ نمی‌توانند با در نظر گرفتن همه ی آنچه که در دنیای پراتیک دخیل و درکار است و باید درنظر گرفته شود، داوری کنند. نقش مفسران و منتقدان نظری در برابر تاریخ سازانی چون لنین و بلشویک‌ها بی شباهت به نقش «خواجگان حرمسراها» نیست. می‌گویند خواجگان حرمسراهای عهد فئودال از نقاط ضعف و حساسیت‌‌های زنان و مردان خیلی خوب اطلاع داشتند تا آنجا که در این باب به زنان در مورد حساسیت‌‌های مردان و به مردان در مورد نقاط ضعف و حساسیت‌‌های زنان آموزش می‌دادند اما با این همه خود از انجام اصل عمل عاجز بودند و از این رو شناخت واقعی و درستی از ماهیت آن نداشتند. مارکس می‌گوید: «برای الغاء انگاره ی مالکیت خصوصی، انگاره ی کمونیسم کاملاً کافی است اما الغاء واقعیت عملی مالکیت خصوصی، اقدام واقعی و عملی کمونیستی را می‌طلبد». تأمل در معنای این گفته ی داهیانه، تفاوت عظیم میان دو دنیایی را که بین بانیان انقلاب اکتبر و مورخین و مفسرین آن وجود دارد به خوبی روشن می‌کند. صد سال بحث مدرسه‌‌ای در ستایش یا نکوهش آنچه این تاریخ سازان انجام دادند تأثیر یک روز کار عملی آنان برای تغییر جهان را ندارد.

کلام آخر اینکه کمرنگ شدن آموزه‌‌های انقلابی چپ و در نتیجه تضعیف نگرش انقلابی آن و عقب نشینی چپ به مواضع نولیبرالی و خرده بورژوایی به خصوص پس از فروپاشی بلوک شوروی و یکه تازی لیبرالیسم نو یکی از علل اصلی میدان داری بیماران جنسی از قبیل ترامپ و سر بلند کردن مجدد موجوداتی مانند برلوسکونی در جوامع غربی و بنیادگرایی‌‌های توحش آمیز و خرافه پرست دینی در جوامع شرقی است. مردم این جوامع در برابر تشدید فواصل طبقاتی و انباشت و تراکم روزافزون سرمایه و خرابی روزافزون زندگی زحمت کشان که نتیجه ی مستقیم اجرای سیاست‌‌های نولیبرالی است واکنش نشان می‌دهند و به علت غیبت چپ انقلابی و عقب نشینی نیروهای چپ سابق به مواضع لیبرالی، امثال ترامپ و برلوسکونی بر این امواج نارضایی سوار می‌شوند و به قدرت می‌رسند. غیاب چپ انقلابی یکی از دلایل اصلی حاکم شدن شرایط فاجعه‌بار کنونی بر جهان است.

1 V.I. Lenin,Collected Works, vol.21,p.214
2 تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی – صفحات 17-316
3 V.I. Lenin,Collected Works, vol 26,p36
4 Ibid,vol 25,pp.310-11
5 Ibid,p.314
6 کارل مارکس و فردریک انگلس، مانیفیست حزب کمونیست
7 و.ا.لنین، مجموعه ی آثار و مقالات، ترجمه محمد پور، ص 387 در مقاله ی «اپورتونیسم و ورشکستگی انترناسیونال دوم»
8 V.I. Lenin,Collected Works, vol.22,p.356                                                                                        بحث درباره ی حق تعیین سرنوشت، قسمت دهم (شورش 1916) ایرلند
9 K.Marx and F.Engels, Selected Works, vol3,p.141
10 K.Marx Economic and philosophic Manuscripts of 1844,Moscow,1974,p.108
11 V.I. Lenin,Collected Works, vol 22,pp.355-56                                                                         بحث درباره ی حق تعیین سرنوشت، قسمت دهم (شورش 1916) ایرلند
12 Ibid,vol.5,p.373
13 Ibid,vol22.p.356 در مقاله ی بحث درباره ی حق تعیین سرنوشت، قسمت دهم (شورش 1916) ایرلند
14 Ibid,20,pp.23-4
15 K.Marx and F.Engels Selected Works in 3 vols,vol 3, p.390 نامه به زورگه

www.akhbar-rooz.com

www.akhbar-rooz.com

www.akhbar-rooz.com

naser-zarafshan.com

منبع: http://naser-zarafshan.com




«نه تهدید، نه زندان، دیگه فایده نداره» 

موج اعتصابات کارگری گسترش می یابد 

• علیرغم تهدید و بازداشت جمعی از فعالین کارگری، موج اعتصابات کارگری در نقاط مختلف کشور ادامه دارد و دامنه ی بیشتری می گیرد …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۱۵ اسفند ۱٣۹۶ –  ۶ مارس ۲۰۱٨

 


علیرغم تهدید و بازداشت جمعی از فعالین کارگری، موج اعتصابات کارگری در نقاط مختلف کشور ادامه دارد و دامنه ی بیشتری می گیرد.

چهاردهمین روز اعتصاب کارگران گروه ملی صنعتی فواد آهوا – بازداشتی ها آزاد شدند
کارگران گروه ملی صنعتی فولاد اهواز چهاردهمین روز اعتصاب خود ر ا با تجمع اعتراضی در مقابل استانداری خوزستان ادامه دادند. همکاران بازداشت شده ی آنان امروز با قرار وثیقه های ۵۰ میلیون تومانی آزاد شدند و به کارگران اعتصابی پیوستند.

به گزارش اتحادیه ی آزاد کارگران ایران، کارگران گروه ملی صنعتی فولاد اهواز در چهاردهمین روز اعتصاب، تجمعات متحدانه ی خود را در مقابل استانداری خوزستان ادامه دادند و همزمان جمع دیگری از آنان به همراه خانواده های کارگران بازداشتی برای استقبال از همکاران خود که با کفالت آزاد شدند در مقابل زندان مرکزی اهواز حضور پیدا کردند.
در پی بازداشت نه نفر از کارگران گروه ملی صنعتی فولاد اهواز در شب پنج شنبه هفته گذشته، تجمعات کارگران این مجتمع بزرگ صنعتی در مقابل استانداری خوزستان با شرکت بسیار گسترده کارگران انجام شده است، بطوری که بنا بر اظهار کارگران، تجمع چند روز گذشته بویژه تجمع روز گذشته و امروز آنان در مقابل استانداری خوزستان بی نظیر بوده است.
بنا بر این گزارش در پی تجمع امروز کارگران گروه ملی صنعتی فولاد اهواز در مقابل استانداری خوزستان، فرماندار اهواز به همراه فرمانده انتظامی این شهر در جمع کارگران حاضر شدند و طی سخنانی اعلام کردند در روزهای آینده مطالبات آنان پرداخت خواهد شد و با این وعده ها خواهان توقف اعتصاب و تجمعات اعتراضی آنها شدند. اما کارگران بطور متحدانه و یکصدائی اعلام کردند تا زمان پرداخت مطالبات خود و آزادی همکارانشان به اعتصاب و تجمعات اعتراضی ادامه خواهند داد.
تجمع متحدانه ی امروز کارگران گروه ملی صنعتی فولاد اهواز در مقابل استانداری خوزستان در حالی برگزار شد که از صبح امروز روند آزادی کارگران بازداشتی این مجتمع صنعتی با قبول قرار کفالت آغاز شده است.

سومین رو اعتصاب متحدانه در نیشکر هفته تپه
امروز سه شنبه ۱۵ اسفند ماه ، کارگران شرکت نیشکر هفت تپه در سومین روز اعتصاب خود با در دست داشتن پلاکاردهایی دست به تجمع اعتراضی در محوطه شرکت زدند.

بنا بر گزارشهای ارسالی کارگران شرکت نیشکر هفت تپه به اتحادیه آزاد کارگران ایران، کارگران بر روی بنرهایی نوشته بودند: “ما کارگران هفته تپه گرسنه ایم گرسنه” و ” ما کارگران هفته تپه خانواده هایمان نیاز به پول دارند”
در پی این تجمع متحدانه از سوی کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، اسماعیل بخشی یکی از نماینده های کارگران طی سخنان پرشوری با یاد آوری تعهدات کارفرما از قبیل بروز رسانی حقوقها، اصلاح فرم قراردادها، برچیده شدن شرکت پیمانکاری اقبالی، قراردادای شدن کارگران روز مزد و…، که در پی اعتصاب شش روزه کارگران در آذر ماه سالجاری کارفرمای شرکت، فرماندار و مسئولین اداره کار شوش وعده تحقق آنها را داده بودند بر تحقق خواستهای کارگران تاکید کرد و در ادامه اعلام داشت: تحقق خواستهای ما نیازی به مذاکره ندارد و این فقط جهانگیری معاون رئیس جمهور است که به عنوان مسئول واگذاری شرکت به بخش خصوصی باید بیاید و پاسخگوی ما کارگران باشد. او همچنین با اشاره به اختلافات میان سهامداران شرکت و عدم توانمندی آنان در اداره شرکت بدلیل عدم آشنائی آنان با صنعت نیشکر، بر توانمندی کارگران برای اداره شرکت تاکید گذاشت.
بنا بر این گزارش حین سخنرانی اسماعیل بخشی نیروهای انتظامی حاضر در محل تلاش کردند مانع سخنرانی او شوند اما با سر دادن شعارهایی از سوی کارگران از این اقدام خود صرف نظر کردند.
همچنین امروز در پی تداوم اعتصاب و تجمع اعتراضی کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، تعدادی زیادی از کارگران از جمله حسن الکثیر، امیر الکثیر، مجید امیری، محمد خنیفر و ٨ نفر دیگر از کارگران از طریق تماس تلفنی به اداره اطلاعات شوش احضار شده اند. پیش تر اسماعیل بخشی، کرامت پام، رمضان علیپور و رحیم بسحاق از فعالین کارگری و اعضای سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه نیز به شعبه سوم دادیاری دادگستری شوش احضار شده اند.
بر اساس برخی خبرهای تایید نشده، در پی تداوم اعتراضات کارگری در شرکت نیشکر هفت تپه و اختلافات میان سهامداران شرکت، بسیاری از مدیران این مجتمع بزرگ کشت و صنعت در حال استعفا هستند و تصویر استعفای درخشانی مدیرکارخانه در بین کارگران پخش شده است.
بنابر اخرین گزارشها در پی تجمع اعتراضی کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، جز احضار تعدادی زیادی از کارگران به اداره اطلاعات شوش، هیچکس پاسخگوی مطالبات بر حق آنان نشد.
کارگران شرکت نیشکر هفت تپه در شرایطی که کمتر از دو هفته به پایان سال باقی مانده است حقوق ماههای دی و بهمن خود را دریافت نکرده اند و هیچ وعده ای نیز از سوی کارفرما برای پرداخت حقوق این ماهها و حقوق اسفند و عیدی و پاداش کارگران داده نشده است و علاوه بر اینها هیچ اقدامی از سوی کارفرما و مسئولین شهرستان شوش برای تحقق دیگر خواستهای آنان که پیش تر در پی اعتصاب شش روز آنها در آذر ماه سالجاری به این کارگران داده شده بود انجام نشده است.
فیلم تجمع کارگران شرکت نیشکر هفت تپه و سخنرانی اسماعیل بخشی از نماینده های آنان بر روی کانال تلگرامی اخبار روز قابل مشاهده است.

حرکت اعتراضی زنان مالباخته در رشت با چسب زدن بر دهانهایشان

مالباختگان موسسه کاسپین رشت شعبه گلسار در یک حرکت اعتراضی اقدام به چسب زدن دهانهایشان کردند.
روز سه شنبه ۱۵ اسفند ماه ۹۶ جمعی از غارت شدگان کاسپین در رشت در مقابل شعبه گلسار این شهر در اعتراض به غارت اموالشان تجمع اعتراضی برگزار کردند. انها دریک اقدام اعتراضی دهانهای خود را با چسب بستند.

/b>اعتصاب کارگران شرکت کیسون در عسلویه
روز سه‌شنبه ۱۵ اسفندماه ۹۶ کارگران شرکت کیسون در عسلویه در اعتراض به عدم پرداخت ۶ماه حقوق‌شان دست از کار کشیده و اعتصاب کردند.
ویدئوی اعتصاب کارگران را در کانال تلگرامی اخبار روز ببیند.

تجمع اعتراضی کوره داران با شعار مرگ بر نون حلال
کوره داران در مقابل فرمانداری جهرم با شعار طعنه آمیز مرگ بر نون حلال دست به تجمع اعتراضی زدند.
کارگران همچنین شعار می دهند: مرگ بر کارگر درود بر ستمگر

بازداشت زن و مرد کفن پوش در مقابل بنیاد شهید 
روز دوشنبه ۱۴ اسفند؛ زن و مردی که برای اعتراض در برابر غصب و فروش ملکشان از سوی بنیاد شهید در مقابل ساختمان این بنیاد در خیابان طالقانی تهران کفن پوش شده بودند و یک بنر اعتراضی در دست داشتند توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده و به مکان نامعلومی منتقل شدند.

تجمع کارگزاران صندوق بیمه کشاورزی در تهران
صبح امروز (پانزدهم اسفند) بیش از صد نفر از کارگزاران صندوق بیمه کشاورزی سراسر کشور به تهران آمدند و مقابل صندوق بیمه کشاورزی تجمع کردند.
معترضان می‌گویند: مدتهاست طرح جذب ما، در انتظار طرح در صحن علنی مجلس مانده‌است و اکنون که بررسی لایحه بودجه در مجلس به پایان رسیده، بازهم وعده مطرح شدن طرح به سرانجام نرسیده است.
شرکت‌کنندگان در تجمع، همچنین از زمزمه‌هایی که مبنی بر ایجاد شرکت‌های خصوصی در سراسر کشور برای جذب کارگزاران شنیده می‌شود، ابراز نگرانی کرده و گفتند: در طرح جذب، تصریح شده که ما باید جذب بدنه دولت شویم و از مسئولان می‌خواهیم ما را به اجبار به دامان شرکت‌های خصوصی نیندازند.
به گفته آنها، استخدام در شرکت‌های خصوصی، منافع صنفی کارگزاران را تامین نمی‌کند.
معترضان می‌گویند: پس از خاتمه تجمع امروز به مجلس شورای اسلامی می‌رویم تا از نمایندگان بخواهیم هرچه سریعتر طرح جذب را در صحن علنی مطرح کنند.

اعتصاب کارگران صنعت نفت و گاز در جنوب ایران
بنا‌ به گزارشات دریافتی روز دوشنبه ۱۴اسفند بیش از صد تن از کارگران شرکت یوتاتک از صنایع نفت و گاز جنوب ایران در بوشهر در اعتراض به   پرداخت نشدن حقالزحمه‌های خود که بین یک تا ۷میلیون تومان برای هر کارگر است اقدام به اعتصاب کردند. کارگران تهدید کردند که در صورت   پرداخت نشدن حق الزحمه به اعتصاب خود ادامه خواهند داد.
بنا‌ به این گزارش این کارگران زحمتکش مستمراً از طرف کارفرما تهدید به اخراج و دستگیری می‌شوند. کارگران نسبت به دیرکرد در پرداخت دستمزدها و وضعیت خوابگاهها و خدماتی که فاقد حداقل‌های ضروری است اعتراض دارند.

* منبع گزارش ها: اتحادیه ی آزاد کارگران ایران




برداشت ماركسیستی- توده ای از وحدت تئوری و پراتیك

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰۹ (۱۵ اسفند ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

تبلور وحدت تئوری و پراتیك در گزارش هیئت سیاسی به چهارمین نشست كمیته مركزی حزب توده ایران بهمن ١٣٩٦

 

ماركس در تز سوم فویرباخ تغییر شرایط حاكم در جهان را كه در تز یازدهم وظیفه ی فیلسوف اعلام می كند، شامل تغییر اندیشه و كاركرد- پراتیك خود انسان نیز می داند.

تغییری كه در كاركرد- در «پراتیك انقلابی» انسان تاریخی تجلی می یابد.

به بیانی دیگر، بانیان سوسیالیسم علمی میان تغییر شرایط محیط پیرامون و تغییر ذهنیت و كاركرد انسان یك وحدت قایلند، آن را یك ”كلیت“ تقسیم ناپذیر ارزیابی می كنند: طبق «آموزش ماتریالیستی .. افراد محصولات اوضاع و احوال و تربیتند ..  اوضاع و احوال [ی كه] همانا به وسیله افراد تغییر می یابد و لذا خودِ مربی را باید تربیت كرد.»

به گفته آن ها همانجا، «تربیت مربی» یك انتزاع توخالی نیست. داری مضمونی شفاف و صریح است. این مضمون از دو بخش تشكیل می شود، یكـی، رابطه میان «تغییر اوضاع و فعالیت انسان»؛ و دیگـری، سرشت «انقلابی»- ترقی خواهانه ی  این «فعالیت انسان». سرشتی كه در شرایط حاكمِ پیرامون و هم در ذهن انسانِ فاعلِ تاریخی حكمفرماست، باید حكفرما شود تا تغییر ممكن گردد: «.. تطابق تغییر اوضاع و فعالیت انسانی می تواند فقط به مثابه پراتیك انقلابی بررسی گردد و تعقلاً درك شود.» (ترجمه زنده یاد محمد پورهرمزان).

در این بیان، رابطه عین و ذهن در هستی اجتماعی نشان داده می شود. رابطه ای كه به كمك تئوری شناختِ دیالكتیك ماتریالیستی تعریف شده است: روند شناخت با بازتاب وضع مشخص ماتریالیستی واقعیت در ذهن توسط ارگان های حسی آغاز می شود. داده ها، آمار و شواهد جمع آوری و دسته بندی می شود. سپس مرحله تئوریك كاركرد اندیشه فرا می رسد. در این مرحله ی شناخت، از طریق درك مضمون همه جانبه ی داده ها، ساختاری ذهنی از واقعیت در اندیشه برپا می شود. این یك ساختار ”مجرد“ است كه از ”تفكر تجریدی“ درباره ی ”داده“ها ایجاد می شود. ساختاری كه از بررسی (تجزیه و تحلیل) ”خواص و كیفیات و مناسبات درونی و بیرونی داده ها“ به دست می آید.

مرحله ی نهایی شناخت بازگشت از ساختار انتزاعی ایجاد شده در ذهن است كه دیگر توخالی نیست. بلكه همه ی سویه های پدیده را دریافته و در بر می گیرد. رابطه میان شكل و مضمون، علت و معلول، ضرورت و امكان وغیره رابطه ای درك شده است كه معرفت به ”كلیت“ پدیده را ممكن می سازد. این بازگشت از این رو اجتناب ناپذیر است، زیرا تنها در پراتیك، درستی ساختار ذهنی مورد تایید قرار می گیرد. وحدت عین و ذهن برقرار می شود.

بدین ترتیب، حركت ذهنی اندیشه كه از واقعیت ماتریالیستی داده ها به سوی انتزاع مجرد به منظور برپایی ساختار ذهنی از واقعیت در اندیشه حركت كرده بود، اكنون به واقعیت ”مشخصِ“ ماتریالیستی واقعیت- پدیده با این دستاورد بازمی گردد كه برای «پراتیك انقلابی» رهنمون و پیشنهاد به همراه آورده است.

با حركت ذهن تئوریك از داده های ”مشخص“ به سوی تجرید ”انتزاعی“ و بازگشت آن به ”مشخص“ درك شده ـ شرایط حاكم بر ایران -، روند تجزیه و تحلیل پایان می یابد و مرحله ی پراتیك آغاز می گردد.

با چنین سیری است كه اندیشه حلقه ی نگرش ماركسیستی را به واقعیت- پدیده به سرانجام و به ثمر می رساند و با دستی پر آینده را ترسیم می كند و برای تحقق آن به «پراتیك انقلابی»، یعنی به پراتیك برای تغییر ترقی خواهانه شرایط حاكم می پردازد، می تواند بپردازد.

بدون بسته شدن حلقه ی ”گذشته، حال و آینده“ در روند تجزیه و تحلیلِ ماركسیستی- توده ای، وظیفه ای كه در برابر اندیشه ی انقلابی، در برابر حزب انقلابی طبقه كارگر ایران در لحظه ی تاریخی قرار دارد، بی نتیجه می ماند. زیرا رهنمود ماتریالیستی برای پراتیك زاییده نمی شود. اندیشه نازا باقی می ماند.

با این مقدمه ببینیم گزارش هیئت سیاسی كمیته ی مركزی حزب توده ایران به چهارمین نشست، بهمن ماه ١٣٩٦ با چه ارمغانی از سیر در «بررسی كوتاه از اوضاع اجتماعی- اقتصادی كشور» بازگشته است.

 

١- فاكتوگرافی

در بخش ارایه داده ها، آمار، نظر و اعترافات سردمداران حاكمیت نظام سرمایه داری كه به كمك آن «ورشكستگی اقتصادی، فقر، محرومیت، فساد و ظلم بی سابقه در جمهوری اسلامی» توصیف می گردد، گزارش سنگ تمام می گذارد. بدین ترتیب اندیشه تحلیلگر گام نخست را برای سیر حركت تحلیلی از ”مشخص“ كه ”یكپارچگی پدیده را با تمام روابط و مناسبات گوناگونش“ قابل شناخت می سازد، با موفقیت آغاز می كند.

این داده ها و نتایج اقتصادی- اجتماعی آن ها به طور عمده شناخته شده و تكراری هستند. گزارش از این رو چنین آغاز می شود: «ما [حزب توده ایران] در بررسی های متناوب، به [واقعیت- پدیده] بحران عمیق و فراینده اقتصادی كشور و تبعات مخرب اجتماعی آن پرداخته ایم [است].» آمار «اختلاس» و دزدی های سران نظام، «روحانیت حاكم و سه قوه اجرایی، مقننه و قضایی كشور»، كه ارایه می شود، تكاندهنده است و قله ی این فاكتوگرافی موفق را تشكیل می دهد.

 

٢- مرحله تجرید انتزاع ذهنی

ساختار تجریدی برپا شده در ذهن كه انعكاس واقعیت پدیده ماتریالیستی در ذهن است، گام دوم را در تحلیل شرایط حاكم در جامعه تشكیل می دهد كه دیگر شرایطی درك شده است و انتزاع توخالی ای را تشكیل نمی دهد. در این گام بدون تردید در شناخت «پایان یك مرحلهء تاریخی و شكست نظریه اصلاح پذیری رژیم ولایت فقیه [و امكان] استحالهء ..» آن، به قله ی نظرگیر در تحلیل دست می یابد. واقع بینانه بودن این ارزیابی با ارایه داده های چندی، باری دیگر به ثبوت رسانده می شود.

در این روند، و با توانایی، لایه بندی میان نیروها در حاكمیت ترسیم می شود. همچنین بر روی متحدان بالقوه برای جنبش كارگری در میان آن ها انگشت گذاشته می شود كه می توانند در كنار حزب توده ایران نبرد علیه دیكتاتوری را در ”جبهه ضد دیكتاتوری“ به پیش برند. بررسی موفق از مضمون نامه مهدی كروبی از زندان به خامنه ای را می توان به عنوان نمونه ی موفقی در این زمینه ارزیابی نمود. برجسته كردن تودهنی زدنِ به جا و محقانه ی كروبی به «مجیز گویانی همچون عبدی، جلایی پور و تاج زاده كه مردم را به حفظ ”نظام“ دعوت می كنند»، نشان آغاز مرحله ی افشاگری نسبت به تسلیم طلبان و استحاله جویان است كه در انطباق است با رشد و تعمیق نبرد طبقاتی در جامعه كه در مبارزات اعتصابی و اعتراضی كارگران و یورش روزهای دی ماه مردم به مواضع ارتجاع حاكم تجلی می یابد.

ترسیم انتزاع تجریدی از ساختار شرایط حاكم در ایرانِ جمهوری اسلامی نقطه ی گرهی و مركزی را در گزارش هیئت سیاسی به نشست كمیته مركزی تشكیل می دهد. زیرا بی واسطه روند ماتریالیستی نبرد طبقاتی در ایران را قابل شناخت می سازد كه در سطح جستجوی پراتیك های انقلابی ارتقا یافته است و «دنبال راهكارهای جدی» می گردد.

به درستی در گزارش تعمیق نبرد طبقاتی در ایران به معنای «پایان» یك «دوران» اعلام می شود: «نتیجه گیری ما [حزب توده ایران] این است كه دوران سیاست بازی های اصلاح طلبان حكومتی .. به پایان رسیده است و بخش های هرچه بیشتری از مردم، به ویژه توده های كار و زحمت، دنبال راهكارهای جدی برای حل معضل های گسترده اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه اند.»

بدون تردید واقعیت «پایان دوران» كه گزارش اعلام می دارد، ازجمله در این امر تجلی می یابد كه كارگران اعتصابی پیوند میان امكان تحقق یافتن خواست های صنفی خود را با ضرورت گذار از سیاست اقتصادی رژیم سرمایه داری دریافته اند. دریافته اند كه تنها با گذار انقلابی از سلطه ی حاكمیت نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی، می توانند به حقوق صنفی خود دست یابند. دریافته اند كه رژیم دیكتاتوری ولایی، ابزار اِعمال نبرد طبقاتی از ”بالا“ است كه به منظور تحمیل سیاست وارداتی امپریالیسم خواسته شلاق سركوب خود را فرود می آورد. خواست پایان دادن به خصوصی سازی های ثروت های مردم و پایان بخشیدن به قراردادهای غیررسمی كه بیان آگاهی از نقش خرابكارانه و ضد كارگری اقتصاد سیاسی دیكته شده ی امپریالیستی نزد طبقه كارگر ایران است، تجلی این شناخت آگاهانه نزد زحمتكشان است.

 

٣- مرحله بازگشت از تجرید انتزاعی به واقعیت ”مشخص“

روند شناخت دیالكتیكی واقعیت- پدیده كه یك روند فعال و هدفمند است، وظیفه ی تغییر واقعیت- پدیده را به عهده دارد، آن طور كه ماركس آن را در تز یازدهم فویرباخ تشریح می كند. از این رو باید ساختار تجریدی در ذهن از واقعیت، حتی المقدور كلیت ساختار و كاركرد، مضمون و ماهیت پدیده- واقعیت را قابل شناخت سازد. هر چقدر این ساختار انتزاعی دقیق تر است، به همان نسبت شناخت واقعیت موفق تر به ثمر می رسد.

این كوشش به ویژه آن هنگام اهمیت خود را بروز می دهد كه زمان نتیجه گیری از كلیت ترسیم شده برای كاركرد- «پراتیك انقلابی» فرامی رسد كه ماركس در تز سوم برمی شمرد كه پیش تر بیان شد. این «پراتیك انقلابی» در گزارش هیئت سیاسی كمیته مركزی كه به آن اشاره شد، چنین بیان می شود: یافتن «راهكارهای جدی برای حل معضل های گسترده اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه»!

از این رو باید برای نكته بعدی كه در گزارش ذكر می شود، اهمیت ویژه قایل شد. زیرا حلقه ی واسط میان ساختار انتزاعی و «پراتیك انقلابی» است، در واقع بازگشت از انتزاع به واقعیت مشخص در اندیشه است و مرحله سوم تجزیه و تحلیل ماركسیستی را تشكیل می دهد كه برپایه آن تاكتیك ها برای لحظه مسخص تاریخی بیرون كشیده و تعیین می شود.

 

«معضل آلترناتیو در شرایط كنونی»

ترسیم و توصیف وظیفه ی تعیین تاكتیك های روز را گزارش هیئت سیاسی به درستی با مشكلی همراه می بیند و آن را مطرح می سازد. گزارش آن را «معضل آلترناتیو در شرایط كنونی» می نامد: «معضل اساسی جنبش اعتراضی و مردمی توده ها در شرایط كنونی نبود جایگزینی سازمان یافته و مردمی در مقابل رژیم استبدادی است.» به عبارت دیگر، نبود وجود گردان سازمان یافته طبقه ی كارگر در نبرد علیه رژیم استبدادی كه گزارش نشان می دهد، «معضل اساسی را در شرایط كنونی» تشكیل می دهد.

بدین ترتیب می توان دریافت كه ما با دو نوع معضل روبرو هستیم. یكی «معضل های گسترده اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه» كه پیش تر در گزارش ذكر می شود. و اكنون «معضل» نبود وجود گردان «سازمان یافته در نبرد علیه رژیم استبدادی» كه ستون فقرات آن سازمان كارگری سراسری است.

معضل اول، ”مضمونِ“ معضل را در هستی اجتماعی در ایران تشكیل می دهد. معضل دوم، ”شكل“ دستیابی به راهكار را نشكیل می دهد كه باید به منظور حل معضل مضمونی به كار گرفت.

بدین ترتیب، دو معضل بهم پیوسته، «معضل» مضمون و شكل، در شرایط حاكم بر نبرد طبقاتی در جامعه حكفرماست.

آیا تحقق بخشیدن به مضمون و شكل دو معضل یك روند واحد را تشكیل می دهد؟ چه رابطه ای میان راهكار برای حل این دو معضل وجود دارد؟ باید دو راهكار جدا از هم و گام به گام را جستجو نمود؟ و یا می توان پذیرفت كه راهكاری كه معضل مضمون را برطرف می سازد، به یافتنِ شكل ضروری برای حل معضل شكل نیز دست خواهد یافت؟!

به سخنی دیگر، «معضل» مضمونی، نقش تعیین كننده در نبرد طبقاتی ایفا می كند و لذا برنامه برای حل آن، از اولویت و مبرمیت برخوردار است. آیا گزارش هیئت سیاسی به چهارمین نشست كمیته مركزی رابطه ی دیالكتیكی میان این دو معضل را نشان می دهد و پیشنهادی برای حل آن ارایه می دهد؟

در سطور زیر خواهیم دید كه متاسفانه چنین نیست. بحث در گزارش به مساله پراهمیت حل «معضل» شكل محدود می شود. محدودیتی كه موجب می شود كه گزارش نتواند هیچ پیشنهاد مشخصی برای برطرف ساختن «معضل» شكل نیز ارایه دهد.

 

«تقویت جنبش سراسری ضد دیكتاتوری»

اشاره به مساله حل «معضلِ» شكل سازمان دهی جنبش كارگری كه گزارش مطرح می سازد، در ارتباط با «تقویت جنبش سراسری ضد دیكتاتوری» مطرح می گردد. بررسی «معضل» شكل به طور مستقل در گزارش مورد مطالعه و ابرازنظر قرار نمی گیرد، گرچه گزارش به درستی بر اهمیت وجود گردان سازمان یافته ی طبقه كارگر برای پیروزی مبارزه ی مردم اشاره دارد و ضرورت آن را به اثبات می رساند.

در پایان ص ٧،  در تنها مكان در گزارش كه بر ضرورت حل مساله ی «معضلِ» شكل جنبش پراهمیت طبقه كارگر تاكید می شود، رهنمون و پیشنهاد مشخص برای این وظیفه مطرح نمی گردد. بلكه بیانی عام، جایگزین ارایه «پراتیك انقلابی» را در این زمینه اشغال می كند! آن جا چنین آمده است: «با انسجام بخشیدن به جنبش كارگری- سندیكایی و برخوردار شدنِ زحمتكشان از حق برپایی سندیكاهای مستقل خویش، نقش جنبش كارگری در صحنه سیاسی كشور و میزان تأثیرگذاری آن بر تحولات جاری آن و مبارزه در راه تامین آزادی ها، عدالت اجتماعی و استقلال ملی افزایش خواهد یافت»!

سخن با اغماض هایی درست است. با حضور و «انسجام جنبش كارگری- سندیكایی.. میزان تاثیر گذاری .. افزایش خواهد یافت». ما با چنین «تاثیر گذاری» در همه ی كشورهای سرمایه داری ”دمكرات“ كم و بی روبرو هستیم. اما آیا شرایط «تغییرات بنیادین» كه ششمین كنگره ی حزب توده ایران خواستار آن است، با فعالیت آزاد سندیكا ها تحقق خواهد یافت؟ پاسخ ماركس صراحت دارد. نگرش محقانه و تردید آمیز ماركس نسبت به نقش سندیكاها كه آن ها را «كانون مقاومت علیه زورگویی سرمایه» می نامد، ناشی از این برداشت است كه چنین اندیشه ای با مطلق سازی این نقش، خواسته و یا ناخواسته، نفس حركت انقلابی برای تغییر شرایط را به مثابه «تغییرات بنیادین» در ایران مخدوش می سازد و دسترسی به آن را ناممكن می كند.

ماركس در دنبال سخن پیش در باره ی «كانون مقاومت علیه زورگویی سرمایه» هشدار می دهد كه سندیكاها دستیابی به هدف مبارزه با زورگویی سرمایه را به كلی بر باد می دهد، «به محض آن كه فعالیت خود را به آن محدود سازد، [و تنها] در یك ”جنگ خرد“ [نبرد برای خواست های دمكراتیك]، علیه شرایط نظام حاكم برزمد، به جای آن كه همزمان برای تغییر [انقلابی] آن بكوشد.» (كارل ماركس، دستمزد، قیمت، ارزش – به نقل از مقاله ی ”دزدی ساعات كار دیگران“، جهان جوان ٢ مارس ٢٠١٨)

بازگردیم به ادامه ی بررسی گزارش.

متاسفانه روند بازگشت به واقعیتِ ”مشخص“ كه در تجزیه و تحلیل تدارك شناخت آن و درك شرایط و كمبودهای آن به منظور حل «معضل آلترناتیو در شرایط كنونی» آماده شده بود، به ناگهانی قطع می شود. انگار جستجوی «راهكارهای جدی [مضمونی] برای حل معضل های گسترده اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه» به ثمر و نتیجه رسیده است.

یادآور شود، گزارش با حركت از داده های ”مشخص“ در آغاز خود، به برپایی تجریدی از ساختارِ شرایط اقتصادی- اجتماعی حاكم فرارویید و اكنون روند بازگشت به شرایط ”مشخص“ برای ارایه ی «پراتیك انقلابی» به منظور  تحقق بخشیدن به «راهكارهای جدی » را در برابر خود دارد، كه منظور ماركس را در بیان پیش از ”دستمزد و ..“ در ارتباط با شرایط كنونی ایران تشكیل می دهد.

گزارش با تكیه به مبارزات كارگری در سال گذشته، اهمیت آن را برای به عقب راندن رژیم دیكتاتوری برجسته ساخته و می نویسد: «تجربه ده ها اعتراض و تحصن كارگری در سال گذشته نشان داده است كه رژیم تنها هنگامی عقب نشسته و به خواست های كارگران تن داده است كه كارگران واحدهای تولیدی در صف واحد و سازمان یافته دست به اعتراض زده اند.»

به بیانی دیگر، لحظه ی نهایی برای موضع گیری ”مشخص“ و ذكر تاكتیك های ”مشخص“ و ارایه راهكارهای عملی و «جدی [مضمونی] برای حل معضل های گسترده اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه». گزارش به این منظور ایجاد ساختن «صف واحد و سازمان یافته» طبقه كارگر را ضروری اعلام می كند. خواننده انتظار دریافت رهنمود و فراخوان در این باره را دارد كه چگونه و با كدام شعار، رهنمون و تاكتیك های انقلابی می توان به این هدف دست یافت؟!

عنوان «ضرورت سازماندهی جنبش های اجتماعی»، گرچه به طور مستقیم صحنه نبرد طبقه كارگر ایران را مورد خطاب قرار نمی دهد كه حزب توده ایران نماینده ی آن است، بلكه، مساله سازماندهی جنبش های اجتماعی را در عامیـت آن مورد خطاب قرار می دهد. با وجود این، می توان این لغزش را در شكل پذیرفت و از آن گذشت. اما آیا برای دنبال كردن پروسواس رشته ی تجزیه تحلیل ماركسیستی- توده ای كه آغاز شده بود، برخورد عام به «ضرورت سازماندهی جنبش های اجتماعی» كمك است؟ آیا كمك است برای شناخت راهكار به منظور «حل معضل های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه»؟ ببینیم در ادامه سخن، حركت اندیشه چگونه ترسیم شده است و چرا كمك نیست!

بدون هیچ نیاز برای و حفظ و تداوم منطق روند گزارش هیئت سیاسی كه از متانت ضروری تا این لحظه برخوردار است، و بدون كوچكترین گام برای تداوم بازگشت اندیشه تحلیل گر از ساختار برپا داشته ی انتزاعی از شرایط حاكم به طرح تاكتیك ها برای «پراتیك انقلابی» كه ماركس آن را در تز سوم فوریرباخ ترسیم می كند، گزارش در ادامه خود به توصیف «امكانات اصلاح طلبان» در گذشته و نقد به جا و درست از اشتباه های «دولت هشت سالة اصلاحات» می پردازد و نادرستی نقش اصلاح طلبان را با شعارهای مردم درباره ی «اصلاح طلب اصول گرا، دیگر تمومه ماجرا» برمی شمرد.

به سخنی دیگر، اندیشه بدون نیاز خاصی به مرحله فاكتوگرافی در گزارش باز می گردد. این بازگشت، از استه تیك دیالكتیكی برخوردار نیست، و می توانست با اغماض از آن گذشت، چنانچه اندیشه ی تحلیل گر در گزارش، دیرتر رشته سخن پیش خود را برمی داشت و نتیجه گیری از تحلیل خود را به ثمر و سرانجام می رساند. چنین نمی شود! تا پایان گزارش این رشته دوباره برداشته نمی شود و مرحله سوم از شناخت دیالكتیكی كه می تواند و باید به «پراتیك انقلابی» به منظور تحقق بخشیدن به «راهكارهای جدی» برای حل «معضل های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه» فراروید، از نفس می افتد. سیر اندیشه با دست خالی از سفر خود بازمی گردد – حتی در لحظه ای كه خواستار چاره اندیشی است: «باید چاره ای اندیشید» -، و در حالی كه گزارش به  «نبود آلترناتیو» برای مضمون مبارزات جنبش اذعان دارد.

 

«باید چاره ای اندیشید»!

این «چاره» را گزارش در بخش بلافاصله ی بعدی خود توضیح می دهد. گزارش آن را به درستی به مثابه ضرورتی ارزیابی می كند كه تنها با ایجاد شدن و «سازماندن یافتن .. اعتراض كارگران واحدهای تولیدی در صفی واحد» تحقق خواهد یافت و مبارزه با موفقیت رو خواهد شد. ضرورت ایجاد شدن «صف واحد» به منظور غلبه بر تناسب نامتناسب نیرو به سود ارتجاع، با بیان تجربه ها در مصاف رودررو با دشمن طبقاتی در گذشته به اثبات رسانده می شود.

بدون تردید اندیشیدن درباره ی اهمیت جنبش كارگری كه به آن اشاره شد، به جا و مورد تایید است. اما طرح مجدد آن در این لحظه از تحلیل برای نشان دادن تاكتیك برای «پراتیك انقلابی» برای كلیت جنبش و برطرف ساخت معضل ”مضمونی“ كمك است؟

گرچه پاسخ آری است، اما با توجه به طرح مشخص انجام شده برای «معضل» (ضرورت سازماندهی جنبش كارگری، بدون ارایه ی نظر درباره ی برنامه برای تحقق بخشیدن به آن)، راهكار تنها در سطح ”شكل“ ارایه می شود و نه در ارتباط با ”مضمون“ معضل. بدون ارتباط ”شكل“ با ”مضمون“، طرحِ پراهمیت سازماندهی طبقه كارگر برای جستجوی راهكار كمك نیست. دیرتر خواهیم دید كه اندیشه را به انحراف هم می كشاند.

مطلب را بشكافیم. ارزیابی واقع بینانه از نقش جنبش متحد و سراسری كارگری در نبرد طبقاتی علیه دیكتاتوری، اما بدون ارتباط با ”كلیت“ شرایط حاكم بر ایران، چنین خلاصه می شود: با «اعتراض خیابانی [به تنهایی] و بدون فلج كردن چرخ های اقتصادی- سیاسی و ارائة جایگزینی مردمی و دمكراتیك نمی توان رژیم استبدادی را به عقب نشینی واداشت و به شكست كشاند.»

همانجا نقش راهبردی طبقه كارگر و مبارزات آن در نبرد عمومی طبقات ضد دیكتاتوری به منظور «به شكست كشاند رژیم دیكتاتوری» برجسته می شود و به عنوان ستون فقرات جنبش ارزیابی می گردد. نقش انقلابی طبقه ی كارگر چنین برجسته می شود: «خصوصاً طبقه كارگر»! خاطرنشان كردن نقش طبقه كارگر چنین بیان می شود: «به عبارت روشن تر، بدون حضور نیرومند، هماهنگ و سازمان یافتة دیگر لایه ها  و طبقه های اجتماعی [در جنبش آزادی خواهی]، خصوصاً طبقه كارگر و لایه های مختلف زحمتكشان، كارمندان و دیگر نیروهایی كه توان مختل كردن چرخ اقتصادی- سیاسی حاكمیت را دارند .. نمی توان رژیم  استبدادی را به عقب نشینی واداشت و به شكست كشاند».

در این بیان ارتباط مضمونی نقش طبقه كارگر با ”كلیت“ نبرد طبقاتی در جامعه برقرار نمی گردد.

برای نمونه توضیح داده نمی شود كه چرا مبارزه ی طبقه كارگر برای خواست های قانونی و دمكراتیك خود، دفاع از منافع كل جامعه، دفاع از منافع ملی ایران است!!؟

چرا مبارزه برای بازگشت خصوصی سازی ها، حذف قراردادهای غیررسمی، مبارزه ای ملی- ضد امپریالیستی است. شاید طرح چنین نظراتی اكنون، سخن را به دراز بكشاند و از این رو كمك نباشد. اما، طرح نشدن آن به منظور جلوگیری از طول سخن انجام نمی شود. خواهیم دید كه این گره، آغاز انحراف اندیشه در حفظ منطق حاكم بر گزارش را تشكیل می دهد.

یادآوری شود كه گزارش هنوز در مرحله نتیجه گیری برای پیشبرد انقلابی مبارزه و بیرون آوردن و ارایه راه كارهای مشخص برای نبرد «برای حل معضل های گسترده اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه» است! امری كه تنها با پاسخ به این پرسش كه خود مطرح ساخته است ممكن می گردد و سیر اندیشه ی پژوهشگر به هدف خود دست می یابد. زیرا «پراتیك انقلابی» را متجلی می سازد.

ناتوانی در این زمینه كه در زیر نشان داده خواهد شد، ناشی از نبود وحدت میان تئوری و پراتیك در اندیشه ی حاكم است. نبودی كه نفی كننده ی هدف تغییر بنیادین جامعه از كار در می آید كه مصوبه ی ششمین كنگره ی حزب توده ایران در سال ١٣٩١ است.  سرشت انقلابی كه در «پراتیك انقلابی» تجلی می یابد كه ماركس برای اندیشه ماتریالیستی خواستار است، تنها با ایجاد این وحدت در اندیشه و عمل تحقق پذیر است.

ما خواهیم دید كه پیشنهادهای جریان های دیگر مانند كوشش فعالان ”سازمان فدائیان خلق (اكثریت)، اتحاد فدائیان خلق طرفدار وحدت چپ و كنشگران چپ“ و یا  كوشش احمد پورمندی برای ”ایجاد حزب سوسیال دمكرات“ نیز وحدت میان اندیشه- تئوری و پراتیك را برنمی تابد و لذا در سطح حفظ نظام سرمایه داری ”دمكراتیك“ باقی می ماند و منجمد می شود، بدون آن كه توانسته باشد ”امكان“ برپایی یك نظام ”سرمایه داری دمكراتیك“ را در شرایط كنونی سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی در جهان به ثبوت رسانده باشد. و یا قادر باشد توانایی بورژوازی داخلی را برای برپایی چنین ساختار اقتصادی- اجتماعی به اثبات رسانده باشد. آن ها ده ها سال است كه ”انتزاعی توخالی“ را به جای برنامه جایگزین برای مبارزه به منظور گذشت از نظام دیكتاتوری ارایه می دهند. حزب توده ایران به شهادت مصوبات ششمین كنگره خود چنین نمی كند. حزب توده ایران نمی تواند چنین بكند. زیرا مسلح به تئوری ماتریالیسم تاریخی و دیالكتیك ماتریالیستی به مثابه اسلوب شناخت است!

دفاع از این گنجینه، رستاخیزی چنان گران بها است كه هر بانگ الكنی را هم به فریادی با سرشت پایبندی به ”ضرورت تاریخی“ بدل می سازد. بانگ  برای «راه یافتن به ده» را مستدل می سازد. سراغ «كدخدا گرفتن» را به عنوان نشان جسارت ناشی از استه تیك «زیبا و والا» به ثبوت می رساند كه زنده یاد طبری می آموزاند. هنگامی كه باید برای تحقق آن چه كه زمان تحقق آن فرا رسیده است، كوشید، كوشش با وارستگی ”استه تیك زیبا و والا“ همراه است حتی اگر در شرایط كنونی به ثمر نرسد و هیچ گاه در باز نشود.

پاسخ مسئولانه به ”استه تیك مقوله ی ضروری و تاریخی“، مساله ی مركزی را تشكیل می دهد. فریاد كننده گذراست، فرصت فریاد او محدود است، اما طنین فریاد گذرا نیست! مسئولیت هر فرد در درون یا خارج از سازمان حزبی امـروز به منظور تحقق بخشیدن به این ضرورت تاریخی در هر سطح مسئولیت و در هر صحنه از نبرد طبقاتی پایانی ندارد. …..  این گریز ناگزیر به ابرازنظر ”بابا“یی به توده ای ها را بگذاریم و بگذریم به سوی اصل بحث.

 

ضرورت «سازماندهی جنبش های اجتماعی»

این زیر عنوانِ به جا و مورد تایید در گزارش هیئت سیاسی به چهارمین نشست كمیته مركزی در هماهنگی كامل است با نتیجه گیری از شرایط مستولی بر ایران. نتیجه گیری ای كه ساختار انتزاعی در گزارش را در ذهن درباره ی شرایط در ایران امروز به درستی بازتاب می دهد. با وجود این، متن گزارش فاقد برنامه و «جایگزین» ضروری برای تحقق بخشیدن به وظیفه ای است كه خود مطرح می سازد. در هیچ سطری چگونگی و مضمون رهنمودی ارایه نمی شود كه پاسخی است ”ضروری- تاریخی“ به وظیفه در برابر گزارش هیئت سیاسی. تا به آخر هم گزارش به بیان چنین پاسخی نمی پردازد. بررسی را ادامه دهیم.

در سطر بعد از عنوان، متاسفانه سخن به مرحله ”فاكتوگرافی“ بازمی گردد و شرایط تغییر یافته ی «پیكار طبقاتی» را در ایران بار دیگر توضیح می دهد و «نارضایتی توده ها و آمادگی شان برای به چالش طلبیدن رژیم ولایت فقیه» را به عنوان «خطوط اصلی نقش این سیما (پیكار طبقاتی)» توضیح می دهد. مقدمه ای شایسته برای ارایه رهنمود و فراخوان!

بحث اما به این قله دست نمی یابد. در عوض، ارایه فاكت ها «به گزارش خبرگزاری ایرنا» فرامی روید. حتی در پارگراف بعدی كه به توضیح جنبش كارگری می پردازد، تنها به توصیف مجدد «مشكل اساسی در اعتراض ها و اعتصاب های كارگری ..» پرداخته می شود. در عمل و به طور ناآگاه انگار ساختار ذهنی ایجاد شده بر باد ترسیم شده است! در گزارش توصیف بخشی از حقیقت، جایگزین ”كلیت“ واقعیت می گردد!

نكته ی عمده در توصیف وضع جنبش كارگری در گزارش هیئت سیاسی به چهارمین نشست كمیته ی مركزی، توضیح در این باره است كه معضل اصلی «نبودِ تشكل های مستقل كارگری» است كه همراه است با «زیر پا گذاشتن مقاوله نامه های پایهء سازمان جهانی كار از سوی كارفرمایان و خود دولت [كه] ازجمله معضل هایی جدی بوده اند و فعالان جنبش كارگری برای مقابله با آن ها در تلاش بوده اند.»

بحث از شرایط «اقتصادی، اجتماعی ، سیاسی» حاكم بر ایران كه ”كلیت“ «پیكار طبقاتی» را در جامعه ایران در لحظه تاریخی كنونی تشكیل می دهد، به بخش عمده ی آن كه «پیكار طبقاتی» آگاهانه گردان های طبقه كارگر است، كشانده و محدود می شود. سواستفاده «”خانهء كارگر“ و ”انجمن های اسلامی كار“» برجسته و خاطر نشان می گردد.

دو نكته پیش گفته، یكی توصیف «نبودِ تشكل های مستقل كارگری» و دیگری، «زیر پا گذاشتن مقاوله نامه های پایهء سازمان جهانی كار ..»، به سنگ زیربنای بحث و ادامه آن بدل می گردد. بدین ترتیب با یك جمله ی بینابینی كه دارای مضمونی درست و به جاست، «وظیفهء امروز» تغییر می یابد.

یادآور شود كه بحث در گزارش هیئت سیاسی، بحث درباره ی ”كلیت“ شرایط حاكم بر ایران و جستجوی راه خروج است. خروجی كه گرچه بدون تجهیز و سازماندهی جنبش كارگری به مثابه ستون فقرات نبرد طبقاتی ناممكن است. باوجود این، رشته ی اندیشه ی تحلیل گر در جستجوی ”مضمون“ وظیفه است برای جنبش مردمی و «پراتیك انقلابی» برای دسترسی به هدف تغییر بنیادین شرایط حاكم بر ایران.

محدود ساختن این بحث به بحث درباره ی ”جنبش كارگری، معضل ها و نیازهای آن“ در گزارش هیئت سیاسی، دنبال كردن غیرمستدل رشته ی دیگری است در اندیشه ی مبارزجویانه ی حزب طبقه كارگر، كه باید هم در جای خود مورد بررسی قرار گیردد. اما چنین انحرافی در روند تحلیلِ آ‎از شده و رشد یافته مجاز نیست. چنین انحرافی در اندیشه ی تحلیل گر ترك مسیر مورد بررسی و تحلیل است. تكرار مجدد ترفند های رژیم و ”خانه كارگر“  و توضیح هدف آن، بحث را به درازا و بیهودگی می كشاند. ??

 

«خواست های بی درنگ»؟

اگر اندیشه ی تحلیل گر باوجود این سیرهای جنبی به اصل مطلب بازگردد، تنها با كمبود در شكل بیان روبرو است. اما وضع چنین نیست. در ادامه در گزارش چنین اضافه می شود: «وظیفه امروز ما [حزب توده ایران، حزب طبقه كارگر ایران كارگران؟ مردم ایران؟ و و و؟] و همهء نیروهای مردمی و آزادیخواه، دفاع از مبارزات مردم و خواست های ملموس و بی درنگ [؟] نیروهای اجتماعی در عرصه های گوناگون است. ..».

چرا تنها خواست های ملموس و بی درنگ؟ چرا «پیوند» میان مبارزه دمكراتیك و سیاسی نباید مطرح و مورد دفاع قرار گیرد كه در ششمین كنگره ی حزب توده ایران به مثابه اهرم حل «معضل اصلی» به تصویب رسیده است و اكنون جنبش اعتصابی كارگری نیز آن را شناخته و طرح می كند؟

«دفاع»؟ و یا شركت در مبارزه؟ «دفاع از .. خواست های ملموس و بی درنگ»؟

آیا دست یابی به خواست های دمكراتیك روز و «بی درنگ»، به سخنی دیگر،  یافتن پاسخ برای خواست های دمكراتیك و آزادی های قانونی، بدون گذار از دیكتاتوری ممكن است؟

به نظر حزب توده ایران و برخلاف پنداشت استحاله پذیری رژیم توسط اصلاح طلبان، دست یافتن به خواست های دمكراتیك در شرایط حاكم ممكن نیست. لذا خواست های «بی درنگ» كه طرح آن ها از مبرمیت تام برخوردار است، تاكتیكی است كه تنها در «پیوند» با خواست سیاسی به منظور در اختیار گرفتن قدرت سیاسی توسط نمایندگان واقعی مردم، تحقق پذیر است.

صلابت تئوریك این نظر در مصوبه ششمین كنگره ی حزب توده ایران به اثبات رسیده است. نمی توان «دفاع از  خواست های ملموس و بی درنگ» را به تنهایی و به جای ”مضمون“ خواست سیاسی و اقتصادی «جایگزین مردمی» كه «نبود» آن «معضل اصلی» اعلام شد، «وظیفه ی روز» دانست؟ این طور نیست؟

این كه اندیشه می خواهد حركت جنبش را به مبارزه برای «خواست های ملموس و بی درنگ» محدود سازد و اندیشه را به سطح اندیشه فعالان فدایی و سوسیال دمكرات پیش گفته محدود نماید، در ادامه متن قابل شناخت است: وظیفه «دفاع از مبارزات مردم و خواست های ملموس و بی درنگ نیروهای اجتماعی در عرصه های گوناگون است. برای نمونه، شعارهای: مبارزه با قراردادهای موقت و خواستار شدن لغو آن ها؛ احیا و گسترش سندیكاهای مستقل كارگری؛ تنظیم عادلانه دستمزدها متناسب با رشد تورم؛ ازجمله خواست های بی درنگ و روز كارگران و زحمتكشان میهن ماست.»

فراموش نشود، اندیشه برای ارایه راهكار و تاكتیك برای «پراتیك انقلابی» در گزارش هیئت سیاسی به تحلیل شرایط حاكم بر ایران پرداخته است، به منظور ایجاد شرایط برای فرازمندی جامعه ایرانی در مرحله ملی- دمكراتیك انقلاب كه مصوبه ششمین كنگره ی حزب توده ایران را تشكیل می دهد.

اما اندیشه به سطح مبارزه ی «روز و ملموس و بی درنگ» باز می گردد كه برای نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی نیز قابل تحمل است! مگر در یونان چه می گذرد؟ كارگران سازمان های صنفی و سیاسی خود را دارا هستند، خواست های ملموس و بی درنگ خود را مطرح می سازند و برای آن به اعتصاب و تظاهرات دست می زنند. سیریزا هم به وظیفه ی خود عمل می كند.

اندیشه ای كه شرایط در ایران را مشابه یونان و یا كشورهای دیگر می پندارد، به طور آشكار و یا پنهان به استحاله رژیم دل بسته است، لذا نمی تواند پایبند به هدف «تغییرات بنیادین» برای ایران باشد كه ششمین كنگره ی حزب توده ایران در سال ١٣٩١ خواستار آن است. چنین اندیشه ای به «پیوند» میان مقوله ”آزادی و عدالت اجتماعی“ باور ندارد. بی جهت هم نیست كه توپی را كه برای نمونه فرشاد مومنی به عنوان اندیشه پرداز ”اسلام انقلابی“ در كتاب خود به صحنه آورده است، نمی پذیرد و آن را به مثابه یكی از نشان های ماتریالیستی رشد و تعمیق «پیكار طبقاتی» در ایران مطرح نمی سازد و به بازی نمی گیرد.

كلمه ای در باره ی سطح تئوریك آگاهی اجتماعی در ایران كه با كتاب مومنی جای خود را بازكرده است، در گزارش وجود ندارد. چگونه می تواند گزارش هیئت سیاسی كمیته مركزی به چهارمین نشست خود پس از ششمین كنگره ی حزب به بحث طرح شده در كتاب مومنی بپردازد، بدون آن كه موضعی در برابر آن مطرح كند؟ سكوت ریشه در خالی بودن دست در این زمینه است؟ علت آن چیست؟ با كدام استدلال می توان سكوت حزب طبقه ی كارگر ایران را درباره ی اقتصاد سیاسی مورد نیاز كشور در گزارش هیئت سیاسی به نشست كمیته مركزی توجیه نمود؟

در بخش دوم این نوشتار به مساله ی «برنامه جایگزین برای حل معضل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی» بازمی گردم. برنامه ای كه طرح آن در نشستی كه از طرف رفیق عزیز آرش وجدانی و به دعوت از طرف كمیته مركزی حزب توده ایران انجام شده است، به عنوان موضوع بحث به نشست ارایه خواهد شد.

در اینجا تنها اشاره شود كه این برنامه ی جایگزین، جز برنامه برای اقتصاد ملی ایران در مرحله ی ملی- دمكراتیك فرازمندی جامعه نیست كه تعریف آن دستاورد بزرگ ششمین كنگره حزب توده ایران در سال ١٣٩١ را تشكیل می دهد.

برای تحقق بخشیدن به آن باید در تایید نظر طرح شده در گزارش هیئت سیاسی به چهارمین نشست كمیته مركزی پس از كنگره ی ششم حزب توده ایران، سازماندهی طبقه كارگر را در تشكیلاتی سراسری و آزاد به ثمر رساند و جنبش های اجتماعی از قبیل زنان و جوانان را با شركتِ فعالِ عملی- تبلیغاتی- روشنگرانه و همچنین نظری- تئوریك و راهبردی حزب طبقه كارگر ایران تقویت نمود.

این تقویت و پشتیبانی و شركت در مبارزه ی دمكراتیك باید با نشان دادن ارتباط و «پیوند» مبارزه ی دمكراتیك و سوسیالیستی برای همه ی لایه های میهن دوست، و در مركز آن طبقه كارگر ایران عملی گردد كه مصوبه ششمین كنگره ی حزب توده ایران را در سال ١٣٩١ تشكیل می دهد.

در عین حال باید تاكتیك برای «پراتیك انقلابی» را به منظور گذار از دیكتاتوری  – مبارزه برای آزادی -، در ارتباط با تحقق بخشیدن به اقتصاد سیاسی ملی- دمكراتیك، مردمی- ضد امپریالیستی سازمان داد. باید اندیشه ای را كه فرشاد مومنی با توانایی پرورانده است كه «آزادی میوه شیرین عدالت اجتماعی» است، با ارایه و استدلال برای اقتصاد سیاسی مردمی- دمكراتیك و ملی به عنوان اهرم تاریخی برای گذار از نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی گره زد. باید نشان دادن كه دسترسی به این هدف تنها در چارچوب چنین اقتصاد سیاسی و با شركت نمایندگان طبقه كارگر ممكن خواهد شد.

 

مساله ی هژمونی

توجه ی ویژه به تجهیز و سازماندهی طبقه ی كارگر و مبارزات دمكراتیك آن برای به عقب راندن ارتجاع حاكم كه گزارش به درستی برجسته می سازد، انكار ناپذیر است. بدون تردید توجه ی حزب طبقه كارگر به این صحنه از نبرد طبقاتی برای پاسخ به پرسش درباره ی ”هژمونی“ طبقه كارگر در ”جبهه ضد دیكتاتوری“ و هم در ”جبهه متحد خلق“ برای باز و نوسازی هستی اقتصادی- اجتماعی جامعه ایران در مرحله ملی- دمكراتیك انقلاب، از پراهمیت ترین وظایف روز است. شرایط سال «٥٦- ٥٥ در ایران» برقرار است. باید به تحقق بخشیدن به این وظیفه امروز پرداخت، فردا دیر است!

این وظیفه ی تاریخی را نمی توان تنها با سازمان دادن و مبارزه برای خواست های دمكراتیك و «بی درنگ» به ثمر رساند. باید پیوند آن را با وظیفه سوسیالیستی طبقه كارگر و حزب آن بر قرار نمود. به سخنی دیگر باید وحدت میان حل «معضل» شكل سازماندهی طبقه كارگر و مبارزات آن را با برنامه برای تحقق بخشیدن به ”مضمون“ ضروری- تاریخی مرحله ی فرازمندی ملی- دمكراتیك جامعه ایران برقرار و برای توده ها قابل درك نمود.

بدون هژمونی اندیشه ی سوسیالیستی، تحقق بخشیدن به «آزادی به مثابه میوه ی عدالت اجتماعی» ناممكن است.

اندیشه ای كه دوران كنونی را به عنوان دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم ارزیابی نمی كند، ضرورت پیوند میان مبارزه ی دمكراتیك و سوسیالیستی را در نمی یابد. این اندیشه نمی تواند در ذهن خود به این نتیجه برسد كه مبارزه برای وظایف و هدف های سوسیالیستی در مرحله كنونی ایران، یعنی مبارزه برای یك اقتصاد سیاسی ملی- دمكراتیك، همزمان تنها اهرم برای تحقق بخشیدن به خواست های دمكراتیك توده ها است.

بی جهت هم نیست كه درك مبارزه برای رهایی زن، مبارزه برای حفظ محیط زیست، مبارزه برای دیگر نیازهای جامعه انسانی و گونه انسان در ارتباط مستقیم با مساله ی گذار از نظام سرمایه داری قرار دارد (در جهان و در ایران هم). مبارزه ی نظری- روشنگرانه در این زمینه در ایران و جهان وظیفه روز نیروهای ترقی خواه است.

بدون تردید باید بحث درباره ”دوران گذار“ نیز در نشستی كه كمیته مركزی حزب توده ایران برای برگزاری آن دعوت به عمل آورده است، یكی از موضوع های گفتگو و تبادل نظر را تشكیل دهد.

همه ی این وظایف ضروری- تاریخی، متكی است و منطبق است با مصوبات ششمین كنگره ی حزب توده ایران كه در گزارش هیئت سیاسی به چهارمین نشست كمیته مركزی حتی با یك اشاره هم جایی نمی یابد!!؟

نباید فراموش كرد كه ارایه برنامه برای اقتصادملی مردمی، دمكراتیك و در خدمت حفظ منافع ملی مهم ترین عرصه و افراشته ترین پرچم را برای تجهیز طبقه كارگر و دیگر لایه های میهن دوست در «پیكار طبقاتی» جاری تشكیل می دهد. طرح آن گره گشای رفع معضل برای سازماندهی سراسری طبقه كارگر، همبستگی گردان های مختلف طبقه كارگر،  و مبارزات آن به مثابه مبارزات تعیین كننده برای تغییرات بنیادین كه ششمین كنگره حزب توده ایران به تصویب رسانده نیز است.

باید میان ضرورت طرح برنامه ی جایگزین ملی- دمكراتیك برای مرحله كنونی فرازمندی جامعه از یك سو، و شرایط و زمان تحقق یافتن این برنامه از سوی دیگر، تفاوت قایل شد. طرح چنین برنامه ”شكل“ ارایه مضمون «پراتیك انقلابی» را تشكیل می دهد. تنها با طرح چنین برنامه ای مرحله مبارزه ی پیگیر برای تحقق بخشیدن به ”مضمون“ برنامه آغاز خواهد شد و «پراتیك انقلابی» امكان تحقق و تاثیر خواهد یافت. لذا پیش شرط برای ایجاد شدن شرایط و رسیدن زمان برای تحقق برنامه، طرح شفاف و صریح آن در جامعه و تبلیغ روشنگری برای درستی و ضرورت آن است.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5093




اعلامیۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران به مناسبت روز جهانی زن!

پیروز باد مبارزهٔ زنان آگاه و دلیر میهن بر ضد سرکوب ضدانسانی و خشن حقوق‌شان، برای دستیابی به برابری جنسیتی، و رهایی از زنجیرهای اندیشه‌های قرون‌وسطایی رژیم ولایت فقیه!

 

زنان مبارز و آگاه میهن!

هفدهم اسفندماه (هشتم مارس)، روز جهانی زن، روز ارج‌گذاری بر بیش از یک سده مبارزهٔ قهرمانانهٔ زنان جهان برای دست‌یابی به حقوق برابر با مردان و رهایی از ستم طبقاتی، بار دیگر فرا می‌رسد. بزرگداشت روز جهانی زن، که امروز برخلاف تمایل سرمایه‌داری جهانی در بسیاری از کشورهای جهان جشن گرفته می‌شود، دستاورد بزرگ زنان مبارز و قهرمان با اندیشه‌های سوسیالیستی در جهان است. این زنان بر این حقیقت باور داشتند که در جهان مردسالار سدهٔ های گذشته می‌توان و باید برای جهانی دیگر مبارزه کرد.

نام‌گذاری هشتم مارس به‌‌منزلهٔ روز جهانی زن و سپس برگزاری گرامی‌داشت این روز، با تصمیم دومین کنفرانس بین‌المللی سوسیالیست‌ها در سال ۱۹۱۰، در دانمارک، و به‌پیشنهاد کلارا زتکین، کمونیست نامدار آلمانی، انجام شد. این روز را در گرامی‌داشت خاطرهٔ زنان کارگر قهرمان کارگاه‌های پارچه‌بافی و لباس‌دوزی نیویورک، که به‌دلیل اعتصاب و پایداری‌ بر خواست‌شان برای افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار با گلوله‌های پلیس این کشور به خاک و خون کشیده شده بودند، به‌نام روز جهانی زن نام‌گذاری کردند. نکتهٔ ‌تأمل‌برانگیز اینکه، سرمایه‌داری جهانی سال‌های سال از پذیرفتن این روز به‌منزلهٔ روز جهانی زن خودداری می‌کرد. در پی مبارزهٔ نیروهای مدافع سیوسالیسم، خصوصاً زنان ترقی‌خواه و پیشرو در سراسر جهان، سرانجام در ۱۹۷۵ سازمان ملل متحد این سال را سال بین‌المللی زنان اعلام کرد و دو سال پس از آن، یعنی در ۱۹۷۷، یونسکو روز ۸ مارس را روز جهانی زن اعلام کرد و به‌رسمیت شناخت.

مبارزات قهرمانانهٔ زنان در یک سدهٔ اخیر، چهرهٔ جهان ما را به‌گونه‌ای بازگشت‌ناپذیر تغییر داده است. از اروپا تا آمریکای مرکزی و لاتین، از آسیا تا آفریقا، مبارزهٔ پیگیر زنان دستاوردهایی مهم به‌همراه داشته است که از آن جمله‌اند: حق شرکت در حیات سیاسی جوامع گوناگون- یعنی حق انتخاب شدن و انتخاب کردن- تغییر قوانین ارتجاعی در زمینهٔ حقوق زنان در عرصه‌های گوناگون اجتماعی، و برداشتن گام‌هایی مؤثر در مسیر کسب برابری حقوق کامل در عرصه‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی با مردان. اما واقعیت امر این است که هنوز تا دستیابی کامل به برابری جنسیتی و رهایی زنان از ستم طبقاتی- جنسی در تمامی جهان، راهی بس دراز از مبارزه و تلاش باقی است که باید همه نیروهای مترقی جهان آن را در صفی مشترک به ‌پیش طی کنند.

 

زنان مبارز ایران!

امسال مصادف با نودوپنجمین سالگرد برگزاری روز جهانی زن در ایران  است. نودوپنج سال پیش، جشن روز جهانی زن برای نخستین بار در ۱۷ اسفندماه ۱۳۰۱ خورشیدی، به‌ابتکار زنان پیشرو میهن‌مان، در شهر رشت برگزار شد. از آن روز تا امروز، جنبش حق‌طلبانه زنان ایران راه دراز و پرفرازونشیبی را پیموده است. مبارزهٔ زنان پیشرو میهن ما، همگام با مبارزهٔ زنان و نیروهای ترقی‌خواه در جهان، با بردن آگاهی به درون جامعهٔ به‌شدت عقب‌ماندهٔ ایران آن روز،‌ چهرهٔ کشور را دگرگون کرد و تحقق پیدا کردن حقوق اوّلیه‌ای همچون حق شرکت زنان در حیات سیاسی کشور، در روند پیشرفت اجتماعی‌مان اثری ژرف بر جای گذاشت. تاریخ معاصر میهن‌مان نمودار زنده‌ و گویای مبارزات تحسین‌برانگیز زنان ایران در مقطع‌های زمانی‌ای تعیین‌کننده‌ است. شرکت پرشور زن ایرانی در بزنگاه‌هایی همچون انقلاب مشروطیت، جنبش تنباکو، جنبش ملّی شدن صنعت نفت کشور، مبارزات انقلابی برضد رژیم دیکتاتوری شاه و نقش‌آفرینی زنان در به‌پیروزی رساندن انقلاب بهمن ۵۷، انکارناپذیر است.

امسال در شرایطی به استقبال روز جهانی زن در ایران می‌رویم که با وجود گذشت ۳۹ سال از پیروزی انقلاب بهمن ۵۷،‌ که زنان در پیروزی آن نقشی اساسی و چشمگیر داشتند، خواست‌های جنبش زنان و آرزوهای زنان میهن ما از سوی حاکمان کنونی و خائنان به آرمان‌های انقلاب بهمن زیر پا لگدمال شده است. واقعیت امر این است که از همان نخستین سال پس از پیروزی انقلاب، به حقوق زنان در عرصه‌های گوناگون تهاجمی گسترده‌ شد و ازجمله قانون قصاص، حجاب اجباری و محدود کردن دیگر حقوق اجتماعی زنان از سوی مرتجعان نو دولت حاکم بر جامعه تحمیل شد و چندی نگذشت که به تمامی قوانین قضایی کشور تسری پیدا کرد و در آن‌ها نهادینه شد. حکومت جمهوری‌اسلامی ایران در چشم جهانیان نیز کارنامه‌یی سیاه از زن‌ستیزی دارد. در گزارش مقدماتی‌ای که آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد، در اسفندماه ۱۳۹۶،‌ در ژنو،‌ دربارهٔ وضعیت حقوق بشر در ایران ارائه داد، ضمن ابراز نگرانی از ادامهٔ سرکوب آزادی‌، روزنامه‌نگاران، معترضان به رژیم و همچنین سرکوب حقوق اقلیت‌های ملی و مذهبی، لغو قوانین تبعیض‌آمیز درمورد زنان ازجمله در عرصهٔ اشتغال، ازدواج و طلاق را خواهان شد. بانکی‌مون،‌ دبیرکل پیشین سازمان ملل نیز، در  مهرماه ۱۳۹۴، ضمن محکوم کردن قوانین و مقرراتی که به اِعمال تبعیض جنسیتی درمورد زنان و افزایش میزان ارتکاب خشونت بر ضد زنان در کشور ایران منجر می‌شود، شماری از قوانین زن‌ستیزانه رژیم ولایت فقیه را این‌گونه برشمرده بود: مفاد قانون مجازات اسلامی در مورد شهادت زنان و میزان دیهٔ زنان، مفاد قانون مدنی درخصوص جواز ازدواج دختران سیزده سال، و قانون حمایت از خانواده که ازدواج موقت و ازدواج مجدد را جایز دانسته است. در ابراز نگرانی دبیرکل سازمان ملل همچنین به لایحهٔ فرزندخواندگی اشاره شده است که به موجب آن ازدواج مرد با فرزندخوانده جایز دانسته شده است. ایشان این امر را نقض حقوق کودکان و نقض تعهدات دولت ایران بنا بر کنوانسیون حقوق کودک اعلام کرده بود.

 

زنان مبارز و آگاه!

از طول عمر دولت روحانی، نزدیک به پنج سال می‌گذرد و این دولت همچون دولت‌های قبلیِ مورد تأیید رژیم ولایت فقیه، برخلاف همهٔ قول‌های دروغ داده شده‌اش،‌ نه‌فقط گامی در راه تحقق خواست‌های زنان محروم میهن ما بر نداشته است، بلکه فشارهای اقتصادی، خصوصاً بر زنان کارگر و زحمتکش و فشارهای اجتماعی- سیاسی بر فعالان جنبش زنان ادامه یافته است و کارزار واپسگرایانه‌ای برای محدود کردن هرچه بیشتر حضور و فعالیت‌های اجتماعی زنان همچنان ادامه دارد. خیزش دلاورانه مردم در هشتاد شهر کشور در دی‌ماه ۹۶، که زنان در آن حضور فعال داشتند، و سرکوب خشن و خونین آن از سوی دستگاه‌های سرکوب رژیم، دستگیری هزاران تن از مردم معترض و کشتن شماری از شهروندان میهن ما (چه در جریان اعتراض‌ها و چه در شکنجه‌گاه‌های رژیم) که تنها جرمشان اعتراض به فقر و محرومیت توان‌فرسای اقتصادی، ظلم و فساد دستگاه‌های حاکم و ادامه جو خفقان در کشور بود، بار دیگر نشان داد که بدون طرد رژیم ولایت فقیه از نظام سیاسی کشور نمی‌توان به تغییری اساسی در شیوهٔ حکومت‌داری در ایران امیدوار بود.

نشست کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، در بهمن‌ماه امسال، ضمن ارزیابی شرایط کشور و اوج‌گیری جنبش نارضایتی توده‌ها و در کنار آن، بحران فزاینده حاکمیت و ضرورت سازمان‌دهی جنبش‌های اجتماعی، به‌این جمع‌بندی مهم رسید که: مبارزات زنان ایران در دو دههٔ اخیر درخشان‌ترین صحنه‌های مبارزهٔ جنبش‌های اجتماعی را در میهن ما پدید آورده است. پیکار بر ضد ستم مضاعف طبقاتی و جنسیتی، که با وجود همه سرکوبگری‌های رژیم و خشونتی که بر ضد زنان مبارز اعمال شده است همچنان ادامه دارد، بسیار مؤثر و تحسین‌برانگیز بوده است. اجرای برنامه‌های اقتصادی-اجتماعی مخرب رژیم در این سال‌ها- در کنار اعمال سیاست‌های خشن و زن‌ستیزانه رژیم ولایت فقیه- بر زندگی زنان زحمتکش، زنان کارگر، پرستار، آموزگار و کارمند، یعنی زنانی که زندگی‌شان تجسم رنج بردن از ستم مضاعف طبقاتی و تبعیض جنسیتی بوده، اثرهایی دهشتناک داشته‌اند.

در پی جنبش اعتراضی توده‌ها در دی ماه ۹۶، در هفته‌های اخیر حرکت‌های اعتراضی زنان دلیر میهن‌مان بر ضد حجاب اجباری را شاهد بوده‌ایم که بی‌شک حرکتی ستودنی است و وظیفهٔ همهٔ نیروهای مترقی و آزادی‌خواه کشور حمایت از این خواست برحق زنان است. زنان میهن ما در سال‌های اخیر برای تحقق حقوق پایمال شده‌شان در عرصه‌های مهمی پای در راه مبارزه نهاده‌اند که این کارزارها ازجمله عبارت‌اند از: مبارزه بر ضد حجاب اجباری، لایحهٔ قصاص، لایحهٔ ضد خانواده با نام بی‌مسمای “لایحهٔ حمایت از خانواده”، کودک‌آزاری در رابطه با ازدواج دختران کم‌سال زیر لوای قوانین قرون‌وسطایی، جداسازی جنسیتی آموزش و خدمات بهداشتی. علاوه‌براین، عرصهٔ دیگر مبارزهٔ زنان کشور تلاش برای رسیدن به برابری حقوق زن و مرد، دستمزد مساوی در برابر کار مساوی برای زنان کارگر و شاغل، بهره‌مند شدن از خدمات بهداشتی به‌ویژه برای زنان لایه‌های محروم جامعه است. برپایی کارزارهای منع خشونت- مخصوصاً در آذرماه امسال که هم‌زمان با کارزار جهانی منع خشونت بر ضد زنان در سراسر جهان بود- از نمونه‌های اخیر و جالب مبارزه دلیرانه زنان بر ضد واپس‌ماندگی اجتماعی و استبداد تاریک‌اندیش حاکم بر میهن ماست.

زنان آگاه و مبارز!

کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران ضمن شادباش فرارسیدن روز جهانی زن، روز تجدیدعهد با آرمان‌های والای مبارزه برای تحقق برابری جنسیتی زنان و مردان، بار دیگر بر این اعتقاد خود تأکید می‌ورزد که آزادی هر جامعه‌یی درگرو آزادی زنان آن جامعه است، و ازاین‌روی، حمایت از پیکار شما و شرکت فعال در مبارزه و تلاش برحق شما در راه دست یافتن به خواست‌های برابری‌خواهانه و لغو هرنوع ستم جنسیتی، وظیفهٔ اساسی و انقلابی هر مبارز آزادی‌خواه است. حزب تودهٔ ایران که نخستین سازمان سیاسی کشور بوده است که در راه تحقق حقوق زنان در ایران پیکار و تلاش کرده است و در طول هفتادوشش سال گذشته شمار زیادی از پیکارگران توده‌ای ازجمله رفقای قهرمانی همچون فاطمهٔ مدرسی (سیمین فردین) در این راه جان‌شان را در شکنجه‌گاه‌های رژیم ولایی از دست دادند، همچنان پایدار و پیگیر در راه تحقق حقوق پایمال‌شده زنان خواهد رزمید و از هیچ تلاشی فروگذار نخواهد کرد. جنبش زنان ایران، به‌رغم همهٔ سرکوب‌ها و همهٔ تلاش‌های مرتجعان حاکم، همچنان در پیکار خود پیگیر بوده است و خواهد بود، و دیر نیست آن روزی که راه برای تحقق حقوق برحق زنان میهن ما و استقرار آزادی و عدالت اجتماعی گشوده شود. مبارزهٔ مشترک و سازمان‌یافتهٔ همهٔ گردان‌های اجتماعی و نیروهای مدافع آزادی گامی اساسی در راه پیشبُرد این مهم تاریخی است.

 

درود به زندانیان زن مبارزی که در زندان‌های قرون‌وسطایی رژیم به پیکار دلیرانهٔ خود ادامه می‌دهند!
پیروز باد جنبش زنان ایران و جهان برای برابری حقوق و پایان ستم جنسیتی!

 

کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران

۱۲ اسفندماه ۱۳۹۶

به نقل از «نامه مردم» شماره ۱۰۴۶، ۱۴ اسفند ماه ۱۳۹۶




گزارش بازداشت وحشیانه ی یک معلم 

گزارش بازداشت وحشیانه ی یک معلم 

• محمد حبیبی عضو کانون صنفی معلمان را در کلاس درس در برابر دانش آموزان با پاشاندن اسپری فلفل؛ کشیدن اسلحه و ایراد ضرب و شتم بازداشت کردند. فعالین صنفی و تشکل های فرهنگیان اعتراض می کنند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۱٣ اسفند ۱٣۹۶ –  ۴ مارس ۲۰۱٨

 


دستگیری محمد حبیبی عضو کانون صنفی معلمان در سر کلاس درس که با ضرب و شتم او همراه بوده است، واکنش اعتراضی تشکل های فرهنگی را به دنبال داشته است. برخی از بیانیه های اعتراضی را که به این مناسبت منتشر شده اند، در ادامه می خوانید:

انجمن صنفی معلمان کردستان- سقز
به نام خداوند جان و خرد
گرت امروز سوی ظلم میل است / بدان کان میل فردا چاه ویل است
همکاران فرهیخته، دانش آموزان عزیز و مردم فهیم؛
بار دیگر برای ساکت کردن صداهای حق طلبانه‌ و عدالت‌خواهانه‌ی معلمان، قانون به شکلی کریه زیر پا نهاده شد. بار دیگر حقوق شهروندی و کرامت انسانی را به سخره گرفتند و جور دیگری معنایش کردند. این بار قرعه را به نام محمد حبیبی زدند. عده‌ای لباس شخصی حرمت معلم و تعلیم و تربیت را باز هم نگه نداشتند تا معلمی متین، خوشنام، صاحب اندیشه و دلسوز را که تمام تلاشش جز در راه اعتلای عدالت و آزادی و کاستن از رنج همکاران و دانش آموزان نبوده، به بدترین وجه ممکن در مقابل دیدگان همگان به بند کشند. محمد حبیبی نه مفسد اقتصادیست، نه تروریست و نه زمینخوار! جاسوس و عامل بیگانه هم نیست! در اختلاسهای میلیاردی هم دستی ندارد! آقازاده هم نیست که لقمه از گلوی بیچارگان و تهیدستان ربوده و خرج تحصیلاتش در سواحل کشورهای اروپایی کرده باشد! او فقط یک معلم-روزنامه نگار و فعال در صنفش است. و البته عاشق کار و دانش‌آموزانش. تنها به این جرم بود که چنین بر سرش آوار شدند و در پیش چشمان دانش‌آموزان و همکارانش، با ضرب و شتم، اسپری فلفل و اسلحه کشیدن؛ از حفظ کرامت انسانی و حرمت معلمی و حرمت شغل پیامبران عاجز و مستاصل ماندند.
شیوه‌ دستگیری محمد حبیبی بدون شک در تاریخ فعالیتهای صنفی فرهنگیان ماندگار خواهد شد و لکه‌ی سیاهی برکارنامه‌ی مجریان و مسئولان این اقدام بر جای خواهدگذاشت. اما تا آن زمان دانش‌آموزان و همکاران و مردم حق‌گو فریادی مستدام خواهند داشت که:
شرم بر آن صاحب دستی که با اسپری فلفل چشمانش را سوزاند! شرم بر آن صاحب دستی که اسلحه بر سرش گذاشت! و شرم بر آن فکری که سیاهگونه چنین فرمان می دهد و می خواهد هیچکس جز مانند او نیندیشد و همه را یک شکل و یک اندازه می خواهد!

همکاران فرهیخته، دانش آموزان عزیز و مردم فهیم؛
انجمن صنفی معلمان کردستان-سقز همصدا با تمام تشکلهای صنفی کشور ضمن محکوم کردن این اقدام غیرقانونی و غیرانسانی، خواستار آزادی بدون قید و شرط محمد حبیبی و محاکمه قانون شکنان بازداشت ایشان است.

انجمن صنفی معلمان کردستان-سقز
سیزدهم اسفندماه یک هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی

بیانیه محمود بهشتی لنگرودی و اسماعیل عبدی در خصوص بازداشت محمدحبیبی

به نام خداوند جان و خرد
خبر کوتاه بود و دردناک، به گفته‌ی خانم خدیجه پاک‌ضمیر، همسر آقای محمد حبیبی، ظهر روز شنبه ۱۲/۱۲/۹۶ ماموران امنیتی با حضور در مقابل مدرسه‌ی ایشان و در مقابل چشمان حیرت‌زده و نگران دانش‌آموزانش؛ با ضرب‌وشتم و استفاده از اسپری فلفل، وی را بازداشت؛ و پس از انتقال به منزل و تفتیش آنجا در مقابل همسرش و همسایگانی که در اثر سروصدا جمع شده و نظاره‌گر ماجرا بودند با دست بند به اوین منتقل کردند.
متاسفانه مشابه این اتفاق را درگذشته در ارتباط با برخی همکاران به‌ویژه فعالان صنفی معلمان شاهد بوده‌ایم استفاده از دستبند و پابند و برخوردهای خشونت‌آمیز با برخی همکاران آن‌هم در انظار عمومی به‌واسطه‌ی سکوت مسوولان کم‌کم به رویه‌ای عادی تبدیل‌شده است.
آری اینجا ایران است کشوری که مسوولانش معلمی را شغل انبیا می‌خواند و از شأن و جایگاه و مقام و منزلت او سخن می‌گویند اما در برابر بی‌حرمتی به جایگاه و مقام او و برخوردهای دور از شانی که صورت گرفته و می‌گیرد واکنشی درخور نشان نمی‌دهند.
اینجا ایران است کشوری که مسوولانش پیوسته از شرایط حساس کنونی دم می‌زنند و مردم را در برابر ناملایمات و کمبودها و بدعهدی‌ها به صبوری و خویشتن‌داری دعوت می‌کنند؛ اما خودشان در برخورد با مردم مصالح ملی و شرایط حساس کنونی را به‌کلی از یاد می‌برند و با اعمال نسنجیده و ناشیانه بحران‌آفرینی می‌کنند.
اینجا ایران است کشوری که مسوولانش خود را در برابر تمامی ملت‌های دنیا مسوول می‌دانند اما در برابر تبعیض‌ها و بی‌عدالتی‌هایی که در کشور خودشان و نسبت به مردم خودشان روا داشته می‌شود سکوت اختیار می‌کنند.
اینجا ایران است کشوری که مجازات آقای مرتضوی، دادستان وقت تهران؛ که جرمش معاونت در قتل بوده است به دو سال حبس تقلیل یافته اما برخی معلمان به‌صرف شرکت در تجمعات مسالمت‌آمیز آن‌هم برای پیگیری حقوق قانونی و صنفی خود به مجازات‌هایی به‌مراتب سنگین‌تر محکوم می‌شوند.
اینجا ایران است کشوری که رییس‌جمهور آن در شعار از حقوق شهروندی، اعتراضات مسالمت‌آمیز و تشکل‌های قانونی حمایت می‌کند اما در عمل با سکوت در برابر متعرضین به این حقوق خط بطلان بر تمام شعارها و ادعاهای خویش کشیده و از عمل به وظیفه‌ای که قانون اساسی بر عهده‌اش گذاشته سر باز می‌زند.
اینجا ایران است. ایران ما، ایران شما، ایران مردمی که متاسفانه به تبعیض‌ها و بی‌عدالتی‌ها عادت کردند، ایران مردمی که مصیبت‌ها و خبرهای ناگوار خو گرفته‌اند، ایران مردمی که خشونت‌ها را پذیرفتند.
محمد حبیبی معلمی ساده است. بی‌سلاح و بی‌دفاع، او را در حالی با برخوردهای نامناسب دستگیر می‌کنند که غارتگران بیت‌المال ازجمله در صندوق ذخیره فرهنگیان که اختلاسی بیش از ۱۳ هزار میلیارد تومان را به نام خود ثبت کردند آزادانه در کشور جولان می‌دهند.
به‌راستی آیا از زمان خاتمه دادن به این‌گونه برخوردهای غیرقانونی، تبعیض‌آمیز و ناعادلانه فرانرسیده است؟ متاسفانه مردم و مسوولان ما دیر از خواب برمی‌خیزند و شاید زمانی بیدار شوند که دیگر راهی برای بازگشت نمانده باشد.

محمود بهشتی لنگرودی و اسماعیل عبدی از زندان اوین
۱۳۹۶/۱۲/۱۳

انجمن صنفی فرهنگیان خراسان شمالی
‍ گزارش یک برخورد زشت و ناپسند با یک معلم و موضع انجمن صنفی فرهنگیان خراسان شمالی

بنام خداوند جان و خرد
محمد حبیبی فرهنگی عضو کانون صنفی معلمان تهران و شورای هماهنگی فرهنگیان به شیوه ی زشت و خشنی بازداشت شد.
انجمن صنفی فرهنگیان خراسان شمالی ضمن محکوم کردن برخوردهای قهری با کنشگران صنفی، مدنی و اعضای تشکلهای صنفی، از هرگونه رفتار خشونت آمیزی اعلام انزجار میکند.
روز ۱۲ اسفند ماه ۱٣۹۶ محمد حبیبی در هنگام تعطیل شدن کلاس و خروج از مدرسه به شکل وحشتناکی بازداشت میگردد.
ایشان در جلو دانش آموزان و همکاران در مکانی که مختص پرورش و آموزش دانش شاگردانش هست مورد ضرب و شتم قرار میگیرد. افرادی که خود را مامور سپاه ثارالله معرفی میکنند با افشاندن اسپری فلفل به صورت ایشان و کتک کاری اقدام به بازداشتش میکنند.
طبق گفته بانو خدیجه پاک ضمیر همسر جناب حبیبی، ماموران که قصد تفتیش منزل را نیز داشته اند در برابر مقاومت جناب حبیبی مبنی بر تحمل ماموران تا تعطیل شدن من و حضورم در منزل در هنگام بازدید و تفتیش، اقدام به اجبار و زورگویی کرده و ایشان را با کتک کاری و زدن اسپری فلفل به صورت، سوار خودرو کرده و به اتفاق هفت مامور روانه ی منزل میشوند.
در محل مجتمع مسکونی نیز جناب حبیبی مقاومت کرده که باید همسرم یا کسی دیگر در حین تفتیش منزل حضور داشته باشد و متاسفانه ماموران ضمن ضرب و شتم چندباره ی ایشان، به رویش اسلحه میکشند و از ایشان میخواهند که درب آپارتمان را بازکند. همسایگان از ترس درگیری و نزاع شخصی با ماموران انتظامی (پلیس ۱۱۰) تماس میگیرند.
بانو پاک ضمیر میفرمایند طبق روال هر روز ساعت حدود ۱۴ به منزل رسیدم که با افرادی لباس شخصی در منزل به هم ریخته ام مواجه شدم و با دیدن جناب حبیبی با چشمانی سرخ، چون کاسه ی خون و صورتی برافروخته و ورم کرده بخاطر اسپری و ضرب و شتم، جاخوردم و ازین اوضاع وحشت کردم.
پس از جویا شدن دلیل و موضوع، آقایان برگه ای را نشان دادندکه از طرف سپاه ثارالله مامور هستند.
همسرم نیز از شیوه ی برخورد ماموران شکایت کردند که ایشان با زور و کتک و اسلحه در منزل را باز کرده اند و حتی تحمل نکرده اند که شما برسید.
ماموران نیز بدون هیچ ابایی اظهارات همسرم را تایید میکردند.
در نهایت گوشی، تبلت، لب تاب، دفاتر یادداشتی و برخی کتب جناب حبیبی را جمع کرده وبا خود بردند و فرمودند یکی دو روز دیگر از بازپرسی بند دو الف زندان اوین خبر ایشان را بگیرید.
همسر جناب حبیبی این برخورد را غیر انسانی و غیر قانونی میدانند و ازینکه با یک فرهنگی چنین برخورد زشتی کرده اند گله و شکایت داشته و دارند.
انجمن صنفی فرهنگیان خراسان شمالی اینگونه برخوردهای خشونت آمیز را که باعث ایجاد رعب و وحشت در جامعه میشود محکوم میکند.
اینگونه رفتار از سوی هیچ کس وهیچ ارگانی پسندیده نیست و هدفی جز ترساندن معترضان ندارد وگرنه اخطار و اظهار جناب حبیبی که کارمند دولت میباشد کاری بس آسان و ممکن بوده است.
آنهایی که دم از حقوق شهروندی میزنند کجایند که ببینند در پیشگاه انظار عمومی در مقابل دیدگان دانش آموزان و فرهنگیان چگونه جایگاه و اعتبار و عزت معلمی را لگدمال کردند.
محمد حبیبی یک معلم آزاد اندیش و راست کردار هستند، کنشگری خستگی ناپذیر در عرصه ی صنفی فرهنگیان، برای فراخواندن ایشان به دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی حتی یک تلفن ساده نزده و یا اخطار خالی هم نداده اند، با این توصیف سپاه ثارالله چرا و چگونه به خود اجازه میدهد با معلمان پاکدشت جامعه اینگونه هنجار شکنانه برخورد کنند. مگر سهم آنها نسبت به معلمان در نظام و کشور چند چند است که تاکنون چندین نفر از بهترین معلمان کشور را با اتهامهای واهی به محکمه اجباری فرستاده اند و برخی از آنها را زندانی کرده و حتی از کار محروم کرده اند!!!!
چرا باید با اینگونه برخوردهای ناشایست و دور از شان روحیه و عزت معلمان را خدشه دار کرده و هزینه های اجتماعی و فرهنگی برای جامعه و حاکمیت بتراشند؟
از یک یک دست اندرکاران، ریاست جمهوری، وزارت آموزش و پرورش، دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی و دستگاههای قضایی به جد خواهان پیگیری اینگونه هتک حرمت‌ها از جامعه ی فرهنگی میباشیم و از آنها میخواهیم هر چه سریعتر نسبت به رفع بازداشت محمد حبیبی و دلجویی از خانواده ی بزرگ فرهنگیان اقدام کنند و همچنین معلمان فرهنگ ساز و دلسوزی که بخاطر کنشهای صنفی شان در زندانند، آزاد کنید. اسماعیل عبدی، محمود بهشتی، محسن عمرانی و, مختار اسدی از جمله معلمان زندانی صنفی میباشند که به جرم ناکرده اسیر بند زندان شده اند.
ما خواهان آزادی فرهنگیان زندانی هستیم.

انجمن صنفی فرهنگیان خراسان شمالی – ۱٣ اسفند ۹۶

بیانیه ی انجمن صنفی معلمان کردستان-مریوان در محکومیت ضرب و شتم و دستگیری محمد حبیبی

معلمان،دانش اموزان،فعالین کارگری و اجتماعی و مردم حق طلب ایران:
محمد حبیبی عضوهیئت مدیره ی کانون صنفی معلمان تهران،فعال صنفی و رسانه ای روز شنبه دوازدهم اسفندماه در زمان تدریس و در محل کار با ضربات اسلحه و پاشیدن مستقیم اسپری بر چشمانش، در حضور همکاران و شاگردانش مورد حمله و ضرب وشتم قرار گرفته و سپس به مکان نامعلومی انتقال داده شد.
در سال های اخیر سیکل تکراری حمله و تعرض به فعالین تمام عرصه ها منطق مسلط تمام دولت ها بوده و برای همه ی فعالین صنفی و جامعه ی معلمین ثابت شده که تنها راه عبور از این وضعیت انسجام و تشکل در ابعادی وسیع تر و قوی تر است.
دولت های پی درپی با شعارهای رنگارنگ و عوام فریبانه برای جامعه ی آموزش و پرورش ارمغانی بجز ارعاب و سرکوب نداشته اند و تاکنون در برابر مطالبه گری و حق طلبی تشکل های قانونی صنفی موضعی بجز خشونت و سرکوب نداشته اند.
انجمن صنفی معلمان کردستان -مریوان ضمن محکوم کردن شدید تعرض به فعالین صنفی وتاکید برحق تشکل یابی مستقل معلمان خواستار آزادی فوری و بدون قیدو شرط محمد حبیبی معلم دلسوز و متعهد بوده و اعلام می دارد که مسئولیت هرگونه خطری که متوجه این فعالی صنفی گردد برعهده ی حاکمیت و بانیان چنین تعدی هایی می باشد

“انجمن صنفی معلمان کردستان-مریوان
دوازدهم اسفندماه نود و شش