«زن در دیار ما از نو متولد می شود»!

«زن در دیار ما از نو متولد می شود»!

چارقد برازنده ی سر حاکمان زن ستیز است!

نگران نباشیم. انقلاب در راه است و زنان، محروم ترین ها در ایران، یکی از تکانه های اصلیِ هستند.

زیرا حق دارند و خواستی ترقی خواهانه را دنبال می کنند! می خواهند به عقب افتادگی تاریخی جامعه ایرانی پایان دهند. عقب افتادگی ای که به ابزار سودورزی و زراندوزی طبقات حاکم بدل شده است.

طبقاتی که با اندیشه ی مذهب ارتجاعی نه تنها رشد مدنی جامعه را به خطر انداخته اند. بلکه با اجرای سیاست اقتصادی دیکته شده توسط امپریالیسم، وحدت و همبستگی مردم میهن ما را در برابر خطر امپریالیسم برای تجزیه ایران، مورد تهدید قرار داده اند.

همبستگی با زنان مبارز، شرکت در تظاهرات آنان و دفاع از آنان است که بر «بلندای» نبردِ تاریخی می ایستند!

مادر بگو! که در تارکِ این خانهء خراب

گل های آتشین

در باغ دامن تو چسان رشد می کنند؟!

این خواهر و برادر من، آیا

شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند؟

سیاوش کسرایی، شاعر توده ها
فرهاد عاصمی

 

تکثیر دختر خیابان انقلاب 

• اعتراض به حجاب اجباری در ایران شکل آشکارتری به خود گرفته است. امروز زنان و دختران دیگری در خیابان های تهران به نشانه ی اعتراض به حجاب اجباری، روسری های خود را از سر برداشته اند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۹ بهمن ۱٣۹۶ –  ۲۹ ژانويه ۲۰۱٨

 





«سياست رهايی خواهي»، جايگزين نبرد طبقاتي؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۹۹ (۸ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

در اخبار روز مقاله ی نظريه پردازِ فعال و پركار، شيدان وثيق با عنوان «بازانديشی سياست ..» انتشار يافته كه بسيار آموزنده است (٢٧ دی ١٣٩٦ – ١٧ ژانويه ٢٠١٨).در اين مقاله وثيق برداشت خود از «مبارزه ی رهايی خواهي» و شيوه ی تحقق بخشيدن به آن را توصيف می كند. مبارزه رهايی خواه، «مبارزه برای حياتی و جهاني ديگر، بدون ستم و سلطه ی خودكامگي، سرمايه داري، دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاری ..» تعريف می شود.

وظيفه سطور زير عمدتاً پرداختن به مضمون نظرات مطرح شده نيست، گرچه برخی از آن ها مورد توجه قرار خواهد گرفت. وظيفه، نشان دادن اسلوب كاركرد انديشه در مقاله است.

اهميت پرداختن به اسلوب به كار گرفته شده، ناشی از اين امر است كه اسلوب های غيرعلمی خطر انحراف از شناختِ پديده، در موردمشخص اين سطور، از نبرد طبقاتی در جامعه را به عنوان نيروی محركه تغييرات در جامعه تشديد می كند و آن را به بيراهه می كشاند. ايجاد چنين انحرافي، هدف اعلام شده در مقاله نيز است: «مبارزه ی رهايی بخش .. از تاكتيك ها و استراتژی های كلاسيك و منسوخ .. پيروينمی كند .. جنبشی در جست و جوی شيوه های نوين مبارزه و مقاومت ..» است!

برای دستيابی به اين هدف كه سرشت انحرافی آن می تواند در نگاه اول ناشناخته بماند، انديشه در مقاله، مضمون مورد نظر خود را در پوششی مبارزه جويانه، به بيانی ديگر با ظاهری منطقی ارايه می دهد. اين “منطق” اما به شدت غيرعقلايی بسته بندی شده است. با نگاه دقيق تر اين بسته ی غيرعقلايی قا بل گشودن است. امری كه اين نكته را قابل شناخت می سازد كه مبارزه برای «حياتی و جهانی ديگر» در مقاله، از اين رو انحرافی است، زيرا از محتوای تاريخی مبارزه واقعي- ماترياليستی در ايران و جهان تهی شده است.

با تخليه ی مضمون از محتوای تاريخي، كه مطرح نشدن ريشه ی علّـی پديده، مطرح نشدن رابطه ديالكتيكی “علت و معلول”است. به سخنی ديگر، حذف صورت مساله است: پرسش درباره ی علت علّـی به وجود آمدن پديده ها حذف و پاسخ به آن در عمل نفی می شود.

 

بدون شناخت علت علّی پديدار شدن پديده ها، مبارزه با پديده در سطح می ماند و می تواند به سهولت به انحراف كشيده شده و بی و كم اثر گردد. به سخنی ديگر، در اين انديشه پرسش درباره علت «ستم و خودكامگي» نيازی به پاسخ ندارد. مضمون «دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاري»، به مضمون شرايطی تبديل ميشود كه انگار در خلا برقرار و حاكم است و هدف خاصی را جز “خدمت به حفظ بودگی خود و تداوم آن” دنبال نمی كند!

رابطه ی تاريخی پديده های برشمرده شده در مقاله با نظام طبقاتي، كه «سرمايه داري» نماينده ی آن در دوران كنونی است، محو می شود. مبارزه عليه «ستم و خودكامگي، دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاري» كه مبارزه ای به جا و شايسته است، و پرداختن به آن از ضرورت عينی برخوردار است، به جای «مبارزه عليه سرمايه داري» مورد پذيرش قرار می گيرد. ديگر جامعه ی طبقاتي، در شرايط كنونی نظام سرمايه داری نيست كه تحميل شرايط آن توسط طبقات حاكم به طبقات محكوم به «دولت سالاري، دين سالاری و مردسالاري» نياز دارد!؟

نظم علمی سيستم و زيرسيستم ها در «سياست رهايی خواهي» در مقاله در پشت پرده ی ضخيمی از “شناخت” غيرعلمی از واقعيتِ سرشت طبقاتی جامعه پوشيده می شود و از اين طريق حقانيت “حقيقت” ضرورت مبارزه با علت علّی «ستم و خودكامگي، دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاري»، يعنی نظام «سرمايه داري» پنهان و “محو” می گردد.

شكستن سازمند (استروكتوريزه شده ي) سيستم علمي، نفی صميميت و اصوليت پژوهش علمی است. انديشه ی عقلايی كه در نبردی سهمگين در دوران روشنگری به شناخت اين اصوليت دست يافت، مجاز نيست با سهل انگاری آن را از كف دهد!

 

 

 

از ديدگاه تئوری شناخت علمي، تفاوت ميان شكل و مضمون در پديده در انديشه ی مقاله حذف می گردد. از اين طريق جايگاه آن ها در سيستم انديشه ی علمی مخدوش می شود. «دولت سالاري، دين سالاري، مرد سالاري» كه اشكال بروز و تبلور جامعه طبقاتي، اكنون نظام سرمايه داری اند، در مقاله با مضمون سرمايه داری هم طراز مطرح می گردد. از اين طريق توجه ضروری به مساله مالكيت سرمايه داری بر ابزار توليد عمده ی اجتماعی از مد نظر دور می ماند. درك نمی شود كه به منظور سلب مالكيت از طبقات محكوم است كه طبقات حاكم در طول تاريخ به زن ستيزي، مردسالاری و دولت سركوبگر نياز دارد. رابطه ديكتاتوری ولايی و سلطه ی اقتصاد سياسی حاكم در نظام سرمايه داری وابسته در ايرانِ جمهوری اسلامی در پرده قرار می گيرد.

انحرافِ شناخت از ديالكتيكِ “شكل و مضمون”، و “علت و معلول” پيامد چنين برخورد غيرعلمی در مقاله است.

دوران چهارهزارساله ی گذار از جامعه بی طبقه به طبقاتي

می دانيم كه با آغاز دوران سنگ نو در ١٢ هزار سال پيش، روند نابودی جامعه كمونيستی كهن و پديدار شدن جامعه برده داری آغاز شد، گذاری كه يك دوران چهارهزارساله را در بر می گيرد. در اين دوران با اولين ضدانقلاب عليه زن، زن از جايگاه “طبيعي” مركزی خود در خانواده به عنوان مادر و بازتوليد كننده هستي، به زير كشانده شد. انديشه ی مذهبی اهرم ايدئولوژيك زن ستيزی است (در همه ی دين ها نزد همه ی قوم ها) كه با جايگزين ساختن باورهای ايجاد شده در طول ده ها هزارسال نزد گونه ی انسان مدرن (هموزاپينس)، ازجمله با جايگزين ساختن “خدای مردانه” به جای “خدای كهن اوليه” كه زن است، شرايط ذهنی گذار از جامعه بی طبقه به جامعه طبقاتی ايجاد می شود. در طول دوران ٤ هزار سال، پايه ريزی اولين نظام مبتنی بر شيوه ی توليد برده داری تحقق يافت. با پايه ريزی اولين دولت سومرايی نزد اقوام آريايی زبان در كوه های زاگروس و در سرچشمه دو رود دجله و فرات اولين دولت برده دار – و ديرتر در بابل – پا به عرصه وجودگذاشت و زن (و كودك) به «اولين برده» (ماركس) در جهان بدل گشت (عبداله اوچالان، وآرثان گيلگامش) *.

مذهب، انديشه ايدئولوژيك ضروری برای كاركرد جامعه ی طبقاتی برده داری و دولت آن است كه جهش بزرگی در تاريخ رشد جامعه انسانی را تشكيل می دهد. توضيح ضرورت تاريخی ايجاد شدن آن وظيفه ی اين سطور نيست. وظيفه، توضيح روند و علت پديدار شدن زن ستيزی و مردسالاری به مثابه شكل تبلور جامعه طبقاتی نزد قوم ها با ريشه زبان آريايی است.

اولين ضد انقلاب در تاريخ از آن جا ضروری شد كه زن در آغاز دوران سنگ نو، فرهنگ توليد كشاورزی را آموخت و به مورد اجرا گذاشت. توليد مواد خوراكی توسط زن در كناره ی آب راه ها با شيوه ی توليد كشاورزي، زن را در موقعيت اقتصادی مستحكم تری در خانوار قرار داد كه تعداد افراد آن با تامين مواد خوراكی رو به فزونی گذاشته است. زن از اين طريق، ضمن در اختيار داشتن موقعيت ممتاز مادر در خانواده كه تعداد افراد آن در آغاز اين دوران حدود ده نفر است، از موضعيت اقتصادی برتر نيز برخوردار شد.

مرد كه در تقسيم طبيعی كار در خانواده به طور عمده يك شكارچی بود، با ايجاد شدن فرهنگ توليد كشاورزی توسط زن، در نقشی ضعيف تر قرار گرفت و كاركرداقتصادی او برای تامين نيازهای خوراك خانواده نقشی اتفاقی تر پيدا نمود. با كشف تكنيك شخم و به ويژه با رام كردم گاو كه توسط مرد انجام شد، مرد به جايگاه مركزی درتوليد دست يافت. اكنون و با رشد بزرگ نيروهای مولده در خانوارها، شرايط عينی برای گذار از نظام مادرشاهی به پدرشاهی ايجاد شده.

بدون شناخت تاريخ پايه ريزی جامعه طبقاتی در جامعه انساني، جايگاه تاريخی «ستم و خودكامگي، دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاري» در جامعه انسانی درك نميشود. ديالكتيك ميان شكل بروز جامعه طبقاتی و علت علّی پديده های برشمرده شده توسط انديشه ی «مبارزه ی رهايی خواهي» در جايگاه علمی ضرور قرار نمی گيرد. تشحيص داده نمی شود كه چنين برداشت غيرعلمی كه بايد آن را برداشتی غيرعقلايی (irrationell) ارزيابی نمود، چه هدفی را دنبال می كند. اين برداشت غيرعقلايي، بدون منطق نيست. دارای منطقی است كه در مقاله آن جا با سهولت قابل شناخت است، هنگامی كه ديگر مبارزه عليه نظام سرمايه داری هدف اصلی وانگيزه ی عمده ی «مبارزه ی رهايی خواهي» را تشكيل نمی دهد. بی علت هم نيست كه در تمام هشت صفحه مقاله حتی يك سطر هم درباره ی مبارزه ی مشخص با «سرمايه داري» سخنی مطرح نمی گردد. ازجمله آن هنگام كه مقاله، يورش روزهای دی ماه ٩٦ را در ايران به عنوان جنبش رهايی خواهانه اعلام می كند، اما درباره ی علت بحران اقتصادي- اجتماعي- فرهنگی حاكم بر ايران كه انگيزه ی جنبش است، كلمه ای بر زبان نمی آورد كه عليه نظام سرمايه داری حاكم متوجه باشد!

مقاله كه به ايجاد رابطه ميان نظرات طرح شده و «جنبش های ميدانی سال های گذشته» علاقمند است، «خيزش جوانان و تهيدستان ايران در دی ماه ٩٦ را .. [جنبشي]رهايی خواهانه [می نامد] كه دست به مقابله با ستم و سلطه ی دين سالاري، خودكامگی و بی عدالتی برای كسب آزادی و زندگی بهتر» زده است. از نظام سرمايه داری درايران، از اقتصاد سياسی “خصوصی سازی و آزادی سازی اقتصادي” كه توسط امپرياليسم ديكته شده است و رژيم ديكتاتوری ولايی آن را با حكم غيرقانونی “رهبر”، يعنی با ابزار سلطه «دين سالاري» به برنامه رسمی برای دولت های ايران بدل نموده است كه در شكل «دولت سالاري» توسط تمام دولت های سی سال اخير به مورد اجراگذاشته شده است، سخنی به ميان نمی آيد. گفته نمی شود كه ارتجاعی ترين «دين سالاري» داعش گونه كه به ابزار ستمگری و «خودكامگي» در نظام سرمايه داری بدل شده است، به منظور و با هدف تحميل اين برنامه ضد مردمی و ضد ملی به مردم ميهن ما عمل می كند. در مقاله ی ٨ صفحه ای نه جمله و سطري، بلكه حتی واژه ای عليه نظام سرمايه داری ديده نمی شود!

 

مقاله، همان طور كه اشاره شد، «خيزش جوانان و تهی دستان ايران در دی ماه ٩٦ را .. [جنبشي] رهايی خواهانه [می نامد] كه دست به مقابله با ستم و سلطه ی دين سالاري، خودكامگی و بی عدالتی برای كسب آزادی و زندگی بهتر» زده است. بدون ترديد مبارزه با اين ويژگی های برشمرده شده ی پيش در يورش روزهای دی ماه ٩٦ واقعيت است. اما كليت واقعيت برای شناخت “حقيقت” نيست كه سرشت يورش «جوانان و تهی دستان» را تشكيل می دهد!؟

اين حقيقت تنها هنگامی قابل شناخت می گردد كه علت پديدار شدن آن در پشت ظاهر ديكتاتوری جستجو گردد و شناخته شود! ديرتر خواهيم ديد كه اين انديشه، درست برای مبهم نگه داشتن اين مضمون، ناممكن ساختن شناخت علت علّی ديكتاتوری در ايران در جست و جوی اشكال مبارزه ی جديد است!

 

اكنون چندين سال است كه اعتراض ها و اعتصاب های كارگری و ديگر لايه های زير فشار از قبيل معلمان، پرستاران و ديگر گروه ها در ايران از رشدی چشم گير برخوردار است. اعتصاب های كارگری در سراسر ايران به چشم می خورد. نپكو، و از ٢٣ آذر ٩٦ در هفت تپه اعتصاب كارگران مجتمع نيشكر ادامه دارد. اين مبارزات اعتصابی كه نشان ژرفش نبرد طبقاتی در جامعه است، اكنون با يورش مردان نقابدار مسلح به رهبران كارگران به مرحله ی جديد تعميق يافته است. در مقاله اين واقعيات عينی به مبارزه عليه «ستم و سلطه ی دين سالاري، خودكامگی و بی عدالتي» محدود می شود و محتوای مبارزه ی طبقاتی مسكوت گذاشته می شود.

خوانش جديد ماركس

اسلوب غيرعقلانی برشمرده شده در ارزيابي، می تواند پيامد سردرگمی ناشی از بی توجهی به روند تاريخی پيش گفته در پديدار شدن جامعه طبقاتی باشد. يعنی سردرگمی ای باشد ناشی از بی اطلاعي. آن هنگام اما غيرعقلانيت به اسلوب و منطق ويژه تبديل می شود، آن هنگام كه هدف معيني، هدف ايدئولوژيك معينی را دنبال می كند.

در چنين وضعی ديگر ما با يك برخورد غيرعقلايی روبرو نيستيم، بلكه با هدف ايدئولوژيكی روبرو هستيم كه هدفی روشن و تعريف شده را دنبال می كند. هدفی كه ميكوشد با در پرده قرار دادن سرشت ژرف يابنده ی نبرد طبقاتی در جامعه، حفظ شرايط حاكم را تامين كند. به سخنی ديگر اسلوبی پوزيتويستی راتشكيل می دهد!

كوشش برای انحراف مبارزه ی طبقاتی با اسلوب متين و گام به گام انقلابی كه تجهيز و سازماندهی توده های زحمت را دنبال می كند و عليه علت علّی پديده ها به رزمی جانفشانانه دست می زند، در جهت مبارزه عليه «دين سالاري، مردسالاری و دولت سالاري» كه برای آن، «در جست و جوی شيوه های نوين مبارزه و مقاومت» است،محدود می شود!

تكرار شود مبارزه عليه ديكتاتوری در ايران امروز، وظيفه ی عاجل همه نيروهای مردمی و ملی و ميهن دوست است. در اين ترديدی نيست. اما اين مبارزه بدون مبارز عليه اقتصاد سياسی نظام سرمايه داری وابسته به اقتصادی جهانی شده ی امپرياليستي، تنها تعويض حاكمان سركوبگر و مردسالار و دين سالار با انواع ديگر آن است.

همان طور كه اشاره شد، اين هدفی است كه در مقاله با صراحت اعلام شده است: «مبارزه ی رهايی بخش .. از تاكتيك ها و استراتژی های كلاسيك و منسوخ .. پيروی نميكند .. در جست و جوی شيوه های نوين مبارزه و مقاومت» است!

استفاده نكردن «از تاكتيك و استراتژی های كلاسيك» كه گويا «منسوخ» هم هستند، اما پيگير نيست! هدف مشخصی را دنبال می كند كه همان تهی ساختن انديشه ی ماركسيستي- توده ای از سرشت انقلابی آن است. برنامه ای كه هدف جريان “خوانش جديد ماركس” است!

 

اين خوانش خود را “ماركسي” می نامد تا تفاوت انديشه خود را از برداشت “ماركسيسم” نشان دهد و برجسته سازد. عنوان “ماركسيسم” برای انديشه ی بانيان سوسياليسم علمي، بيانی علمی است برای نشان دادن يك سيستم كامل نظري- فلسفي، شناختي- تاريخی كه مبتنی است بر انديشه ماترياليستي.برداشت علمی ای كه پايبند به اسلوب شناخت ديالكتيكِ ماترياليستی است.

با نفی تز اول درباره ی فويرباخ نزد ماركس، انديشه ی در پس «سياست رهايی خواهي» در مقاله، هستی اجتماعی را از مضمون ماترياليستي- عينی آن تهی می سازد. ايننكته تنها از ديدگاه نظری انجام نمی شود، بلكه همچنين از طريق مسكوت گذاشتن مبارزات كارگری و به ويژه مسكوت گذاشتن خواست انقلابی اعتصاب كارگران در هفتتپه و كاغذ پارس در شوش برای پايان دادن به خصوصی سازی و پايان دادن به قراردادهای غير رسمي، از محتوای تاريخی تهی می شود. اين خواست كهدر مبارزات كنونی در ايران با استفاده «از تاكتيك و استراتژی های كلاسيك» مطرح شده است كه ابداً «منسوخ» هم نيست، بيان ماترياليستی مورد نظر ماركس را در تزاول فويرباخ تشكيل می دهد.

آن ها فويرباخ را مورد انتقاد قرار می دهند، زيرا «فعاليت حسی انساني، يعنی پراتيك» آن را مورد توجه قرار نمی دهد كه بيان نقش فعال انسان تاريخی است، بيان «سوبژكت» بودن او در هستی واقعی است!

بانيان سوسياليسم علمي، «همه مكاتب ماترياليستی قديمي» را در اين تز به خاطر شيوه ی ظاهر نگر آن مورد انتقاد قرار می دهند، زيرا آن ها «شيئي، واقعيت، حسيات[را] تنها به صورت ابژه، يا به صورت مشاهده در نظر» می گيرند. «پراتيك فقط در شكل ناپاك و يهودائی بروز آن در نظر گرفته می شود. و .. به معنای فعاليت”انقلابي” و “پراتيكي- انتقادي”» درك نمی شود.

با چنين نگرش ظاهربين است كه «سياست رهايی خواهي» كه مضمون تاريخی پديده را در ذهن خود بر باد داده است، بدون ارايه هر استدلال در ضرورت نفی «تاكتيك واستراتژی های كلاسيك»، هم خود را برای «جست و جوی شيوه های نوين مبارزه و مقاومت» به كار می گيرد. افسانه به عنصر استدلالی در انديشه غير عقلايی بدل ميشود و با «منسوخ» اعلام نمودن «شيوه های شنتي» گويا به نوپردازی از مبارزه ی ضروری برای جامعه «آزاد انساني» روی می آورد.

 

مضمون برخی از مواضع

به اين منظور در اطاق های فكر اين جريان با پيگيري، اسلوبی برای نگرش به واقعيت تنظيم و در مقاله ها ارايه می شود كه هدف نهايی همه ی آن ها، نفی نبردطبقاتی و جايگزين ساختن آن با انواع نظرات است. نظراتی كه بخشی از واقعيت را مطرح سازد و می پروراند، تا كليت حقيقت را پرده پوشی سازد. «سياست رهايی خواهي» يكی از اين كوشش ها است.

به منظور اين پرده پوشی و مخدوش كردن مضمون مبارزه در ايران است كه استفاده از “افسانه” همان قدر برای اين انديشه مجاز است، كه استفاده تهی ازمضمون از مطالب “مانيفست كمونيستي” مجاز است. آن جا كه از اثر ماركس- انگلس نكته ای نقل می شود، می توان پديده ی نقل تهی از مضمون مورد نظر بانيان سوسياليسم علمی را در مقاله با شفافيت بازشناخت. در صفحه ٤ مقاله، «فرمول داهيانه مانيفست» برای برپايی «جامعه مشاركتی آزاد انسان ها» به خدمت گرفته می شود.

اين استفاده از سر دوستی با انديشه بانيان سوسياليسم علمی نيست! ابداً نيست! زيرا مضمون «فرمول داهيانه» از محتوای تاريخی آن تهی ميشود. انديشه ی ماترياليستی در مانيفست كمونيستی كه بيان مضمون “ماترياليسم تاريخي” مورد نظر ماركس و انگلس است، ازجمله آن طور كه در تز اول درباره ی فويرباخ ترسيم می شود، به سطح انديشه ی مذهبی تنزل داده می شود كه گويا هدفی از پيش را دنبال می كند: «انديشيدن در باره ی محو دولت و امحای آن، يعنی بازهم ساده تر گوييم برای جامعه ی مشاركتی آزاد انسان ها» كه مضمون «سياست رهايی خواهي» را تشكيل می دهد، «بدون تحقق هدف نهايی telos تاريخی به همان اندازه ناممكن است كه نمی توان در باره ی تحقق تاريخی آن .. (در كمونيسم) صحبتی به ميان آورد». پيش تر گفته شده بود كه برای اين مضمون تاريخی مورد نظرماركس و انگلس در مانيفست كمونيستي، يعنی برای برپايی «كمونيسم»، بايد «اكنون و امروز» مبارزه كرد!! چه چپ روی ناب و در عين حال «ناپاك و يهودائي» توسط انديشه ی پوزيتويستي!؟

ماركس در “ايدئولوژی آلماني” می گويد، «كمونيسم برای ما يك وضع خاص، يك ايده آل نيست كه بايد واقعيت طبق الگوی آن ايجاد شود. ما كمونيسم را جنبش واقعی [ماترساليستی تعريف شده در تز اول فويرباخ] می ناميم كه شرايط كنونی را تغيير و رشد می دهد [تكيه از نگارنده]. شرايط [مبارزه ي]اين جنبش از درون پيش شرط های موجود كنونی بيرون می آيد.»

به سخنی ديگر، جنبش كمونيستي، جنبش برای تغيير شرايط حاكم بر جامعه سرمايه داری است كه در چارچوب «پراتيك مبتنی بر حسيات سوبژكت تاريخي» در نبردطبقاتی واقعاً موجود- ماترياليستی به پيش می رود! «سياست رهايی خواهي» هدف نهايی از پيش تعيين شده ی كه در سطح انديشه ی مذهبی “بهشت و دوزخ” قرار دارد،در مقاله، به عنوان «مبارزه برای حياتی و جهانی ديگر – اكنون و امروز-»، مطرح می شود. مبارزه عليه نظام طبقاتی سرمايه داری در «هدف نهايی telos تاريخي»،به مبارزه ای نسبی تبديل شده است. ديگر راه دستيابی به جامعه مشترك انسان های آزاد براندازی جامعه طبقاتی نيست كه در آن شرايط برای نبود «ستم وسلطه ی خودكامگي، دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاری ..» ايجاد شده است!؟

 

آنارشيسم حاكم بر انديشه پوزيتويستی كه در تز «مبارزه ی اكنون و امروز برای جامعه كمونيستي» در مقاله تبلور می يابد كه مبارزه ای است مبرم و نه «برای آينده ايدور و موهوم .. تحقق آن مرحله پذير نيست .. مبارزه ای در اين جا و از حالا .. برای رهايش امروز ..»، نهايتاً به دفاع از تز برنيشتن كه مبارزه همه چيز است، هدف هيچ چيز فرا می رويد.

در صفحه ٧ مقاله از «بينشي» سخن به ميان آورده می شود كه «”سياست” را “امر مشترك” همگان .. تعريف می كند، چون دخالت گری برابرانه، مستقيم و آزاد همگان،كه ناگزير “دمكراسی مستقيم” [است] .. چون مشاركت و مداخله بسياران multitude ..، چون حيات مشترك و برون از سلطه انسان ها در آزادی فردی و جمعي، در چندانی و چندگانگي، اختلاف ها و اتحادها [كه] نام ديگر برابري، “مشاركت آزاد انسان ها” اين جا و حالا» است مطرح می شود.

انديشه ی شلوغ كه بارهای غيرضرور آن حذف شد تا درك مضمون آن آسان تر شود، بيان يك برداشت آنارشيستی بی بندو بار را قابل شناخت می سازدكه گويا غيرعقلايی هم است. در واقعيت اما چنين نيست. انديشه ی هدفمند، القای ايدئولوژی برينشتينی را در ذهن خواننده تدارك ميبيند كه در جمله بلافاصله بعدی تظاهر می كند: «.. اختلاف ها و اتحادها [كه] نام ديگر برابري، “مشاركت آزاد انسان ها” اين جا و حالا [است]. در چنين دنيايي، سياست يعنی جنبش مداوم و حی و حاضر تغيير، بدون مبدا و بدون پايان، يعنی جنبش ضد سلطه مالكيت، سرمايه، دولت، حزب- دولت، مذهب و.. »!

 

اشاره شد كه انديشه حاكم بر «سياست رهايی خواهي» از “افسانه” برای توجيه مواضع خود بهره می گيرد. يك نمونه آن پرداختن واژه «استالينيسم» (ص ٧) است. درحالی كه همين انديشه در مقاله از به كار بردن واژه ی “ماركسيسم” دوری می جويد و “خوانش جديد ماركس” را «ماركسي» (ص ٧) می نامد، تا وجود يك سيستم فكري را نزد بانيان سوسياليسم علمی انكار كند، اشتباه های سنگين دوره ی استالين را به يك سيستم ارتقا می دهد و آن را «استالينيسم» می نامد.هدف، يكی دانستن «حزب لنينی و حزب نازي» است، برای «استالينيسم» و فاشيسم مضمون واحدی القا كردن است.

اشتباه های سنگين دوران استالين كه انديشه ی ماركسيستي- توده ای از آن آموخته است تا از تكرار آن جلوگيری كند، عمدتاً در عدم درك آزادی های بورژوازی به عنوان دستاورد تاريخی بشری تجلی يافت. بر پايه ناتوانی از شناخت سرشت اين آزادی ها در دوران استالين، امكان رشد آن ها به آزادی های سوسياليستی ناممكن گشت. صدمات ناشی از آن، ناتوانی جامعه بود، به هنگام، با بحث آزاد درباره ی اقتصاد سياسی در اين دوران، درباره ی “مدل شوروي”، به اصلاحات ضرور در آن دست يابد.

درس های لازم از اين اشتباه توسط چپ انقلابی آموخته شده است. اقتصاد سياسی مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب كه در هر كشور خاص آن كشور است كه تنها بر پايه شرايط مشخص تاريخی حاكم بر آن كشور قابل تنظيم است و با موفقيت می تواند به كار گرفته شود، دستاورد آموزش از اشتباه درباره ی “مدل شوروي” است كه گويا مدلی همگانی و ابدی و يكتا تلقی شد.

اما اشتباه ها در دوران استالين، كه سويه ديگر آن بی تجربگی و سطح توان ذهني- علمی نيروی نو را در اين دوران نشان می دهد، با هدف انسان دوستانه ودر جريان برپايی جامعه ی سوسياليستی و بی طبقه پديدار شد. يكی شمردن اين كوشش بزرگ بشريت ترقی خواه با حاكميت فاشيسم و نازيسم در خدمت حفظ نظام سرمايه داري، تكرار سياه ترين “افسانه” ساخته شده در اطاق های فكر امپرياليسم است. يكی دانستن «استالينيسم»و فاشيسم، «حزب لنينی و حرب نازي» (ص ٥) كوششی برای ابدی ساختن سلطه ی جامعه طبقاتي، جامعه سرمايه داری دوران افول است كه روزانه در ژرفای تعميق يابنده بحران اقتصادي- اجتماعي- فرهنگی فرو می رود و برای نجات از آن جنگ را به ابزار روزانه سلطه خود تبديل كرده است.

گفتی هنوز درباره ی نظرات طرح شده در مقاله ی “بازانديشی سياست” بيش از اين است. طرح آن در اين لحظه ضروری به نظر نمی رسد. شايد نظريه پرداز صلاح تداوم گفت و گوی انتقادی را مورد تاييد قرار دهد و با ادامه بحث، راه را بگشايد.

…………

*زنده ياد احسان طبری در سال ١٣٥٨ در “برخی مشخصات فرهنگ در تاريخ كشور ما”، «فرهنگ مادی و معنوی (كولتور) بسيار كهنسال كشور ما» را «به ماقبلآريائی و پس از آمدن آرياها به قلات ايران تقسيم» می كند. او سه موج را در جربان مهاجرت آريايی زبان ها به ايران ذكر می كند.




 برنامه برای اقتصاد ملی ایران

آقای آصفی می پرسند:

«مهم‌تر آن است که بتوانند گروه مرجعی باشند [آن ها که خواستار تغییر هستند] که جامعه به برنامه‌های آنان توجه داشته باشد. این هم مسیری دارد که نخستین قدم داشتن یک مدل حداقلی یا برنامه حداقلی برای جامعه است. برنامه حداقلی که جامعه احساس کند وقتی به خیابان می‌آید درباره آن برنامه‌ها و مطالبات شعار بدهد.
آیا منتقدان و گروه‌های مخالف به‌عنوان گروه مرجع برای برون‌رفت جامعه از بحران‌های فراگیر برنامه راهبردی دارند و می‌توانند ‌قدمی نزدیک‌تر به سمت درک جهان امروز بردارند؟ آیا از شخصیت‌ها و نیروهای ملی-دموکراتیک که از آن‌ها می‌توان برنامه حداقلی اقتباس کرد، درک و شناختی دارند؟»
آری، پاسخ مثبت است! اجازه دهید سمیناری در این زمینه به پا کنیم، تا دریابیم که بسیار موفق و خوشحال از آن بیرون خواهیم آمد! تراژدی نبروهای ضددیکتاتوری، ناتوانی برای ارایه برنامه اقتصاد ملی بر پایه منافع زحمتکشان و همه لایه های زیر فشار نیست. کتاب ارزشمند فرشاد مومنی (عدالت اجتماعی، آزادی و توسعه در ایران امروز) و نقد سازنده ی نگارنده را بر آن که در صفحه توده ای ها انتشار دادم مطالعه کنید (نگاهی به کتاب “عدالت اجتماعی، آزادی و توسعه در ایران امروز https://tudehiha.org/fa/۴۷۲۳). تمام ابزار کار برای تنظیم یک برنامه مردمی- دمکراتیک و ملی برای اقتصاد ملی ایران در آن وجود دارد.
تراژدی ای که نیروهای ترقی و آزادی خواه میهن ما در دوران کنونی با آن روبرو هستند، ناتوانی آن ها در ایجاد شرایط گفتگو برای یک اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک برای ایران است.
این گوی و این میدان! بپاخیزیم! بیش از حد بر صلیب میخکوب مان کرده اند!




عفوبین الملل: حجاب اجباری خشونت آمیز، تبعیض آمیز و تحقیرآمیز است 
زن معترض به حجاب اجباری را آزاد کنید! 

منبع اصلی:

https://www.amnesty.org/en/documents/mde13/7783/2018/en

 


عفو بین‌الملل با انتشار گزارشی خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط زنی شد که به خاطر انجام یک عمل اعتراضی مسالمت‌آمیز علیه حجاب اجباری در تاریخ ۲۷ دسامبر در تهران بازداشت شد. عفو بین الملل با تاکید بر این موضوع که حجاب اجباری تبعیض آمیز و تحقیرآمیز است گفت که مقامات ایران باید به آزار و تعقیب قضایی زنانی که صدایشان را علیه حجاب اجباری بلند می‌کنند خاتمه دهند و حجاب اجباری را لغو کنند. عفو بین الملل یادآوری کرد که حجاب اجباری حقوق متعدد زنان در ایران را در چند دهه گذشته نقض کرده است. این حقوق شامل حق آزادی عقیده و مذهب، حق آزادی بیان و حق محافظت در برابر تبعیض، دستگیری و بازداشت خودسرانه، شکنجه و دیگر رفتارها و مجازات‌های بیرحمانه، غیرانسانی و تحقیرآمیز می‌شوند.
عفو بین الملل اطلاع یافته که در روز ۲۷ دسامبر یک زن جوان دیگر نیز که در حدود ۱۸ سال سن دارد در ارتباط با اعتراض به حجاب اجباری در تهران دستگیر شده است و هم اکنون در زندان قرچک به سر می‌برد.
به گفته عفو بین الملل این دستگیری‌ها ظاهرا بخشی از یک جریان گسترده‌تر سرکوب علیه زنانی است که حجاب اجباری را از طریق مسالمت آمیز از جمله با شرکت و حمایت از کمپین چهارشنبه‌های سفید به چالش می‌کشند. عفو بین الملل نسبت به بازداشت، احضار و بازجویی، محاکمه و زندانی کردن این زنان اعلام نگرانی کرده است. این سازمان در همین رابطه به جزییات وضعیت مدافع حقوق زنان شیما بابایی اشاره کرده است که در مرداد ماه سال ۱۳۹۶ از سوی پلیس امنیت اخلاقی تهران مورد احضار و بازجویی قرار گرفت و هم اکنون در خطر محاکمه و مجازات کیفری قرار دارد.

توقف‌ زنان در خیابان، استفاده از الفاظ توهین آمیز و تهدیدآمیز، دستور به جلو کشیدن روسری، دادن دستمال برای پاک کردن آرایش در مقابل ماموران، هل دادن و کشیدن دست، زدن سیلی و ضرب و شتم و پرتاب وحشیانه‌‌ی زنان به داخل ماشین‌های پلیس از جمله نمونه‌های آزار و خشونت فیزیکی است که عفو بین الملل در بیانیه خود به آن اشاره کرده است. این سازمان حقوق بشری اعلام کرده که این اعمال مصداق شکنجه و رفتارهای بیرحمانه، غیرانسانی و تحقیرآمیز هستند که در قوانین بین الملل مطلقا ممنوع شده‌ است.
ممنوعیت ورود زنان به اماکن عمومی همچون فرودگاهها، دانشگاه‌ها، مراکز تفریحی، بیمارستان‌ها و ادارات دولتی و اخراج زنان از دانشگاه یا محل کار به دلایل خودسرانه‌ایی همچون بیرون بودن مو از زیر روسری، آرایش «غلیظ» و یا پوشیدن شلوار کوتاه، تنگ یا رنگین از دیگر مواردی است که عفو بین الملل در گزارش خود به آن اشاره کرده است.

عفو بین الملل اعلام کرده است که مقامات ایران باید فورا ماده 638 قانون مجازات اسلامی و دیگر مقررات تحقیرآمیز و تبعیض آمیزی که حضور بدون روسری زنان در اماکن عمومی را ممنوع می‌کند لغو کنند.
اصل عدم تبعیض یکی از اصول پایه‌ایی قوانین بین المللی حقوق بشر است و در میثاق بین المللی حقوق سیاسی و مدنی که ایران هم آن را امضا کرده تضمین شده است. حکومت‌ها مجاز نیستند که زنان را ملزم به داشتن یا نداشتن یک نوع خاص از پوشش کنند. اجبار به رعایت یک نوع پوشش خاص مذهبی و فرهنگی ناقض حق آزادی عقیده و مذهب و حق آزادی بیان زنان است. زنان باید این آزادی را داشته باشند که در مورد پوشیدن یا نپوشیدن لباس‌ها و نمادهای مذهبی بر اساس باورهای شخصی خود تصمیم بگیرند.

به گزارش خبرگزاری ها، دی‌ماه گذشته همزمان با شروع اعتراضات سراسری در ایران، زنی در خیابان انقلاب تهران روسری سفید خود را بر سر چوبی آویخت و بر بالای بلندی، به حجاب اجباری اعتراض کرد. تصویر این زن جوان، به سرعت به نمادی برای اعتراض به پوشش اجباری در ایران تبدیل شد و در اعتراضات سراسری ایران هم مورد استفاده قرار گرفت اما از سرنوشت او اطلاعی در دست نبود. چند روز پس از انتشار عکس‌ها و فیلم‌های او برخی از شاهدان حاضر در صحنه اعلام کردند که این دختر در همان محل دستگیر شده است.

روز یکشنبه اول بهمن نسرین ستوده، وکیل دادگستری در فیس بوک خود نوشت: «امروز من و رضا به همان محلی رفتیم که دختر خیابان انقلاب با پرچم سفیدش بر بلندایی ایستاده بود، رفتیم تا از وضعیت‌اش مطلع شویم. تحقیق محلی ثابت کرد که دختر جوانی که هنوز نامش را نمی‌دانیم، همان روز بازداشت شده است.»

هویت زن شجاع خیابان انقلاب

نیلوفرغلامی یکی از کاربران شبکه های اجتماعی نوشته است هویت زن شجاع خیابان انقلاب مشخص شد. نامش «ویدا موحد» است و اکنون در بازداشت به سر می‌برد. غلامی در فیس بوک خود عکسی از ویدا موحد همراه با فرزندش منتشر کرده است.




بدون حذف کاملِ حاکمیت ولایت فقیه، آزادی در ایران ممکن نیست

 به نقل از «نامه مردم» شماره ۱۰۴۳، ۲ بهمن ماه ۱۳۹۶

 

 

تظاهرات وسیع تودهٔ مردم ستمدیده در دی‌ماه ۹۶، نشان داده است که پروژهٔ جناح‌های حکومتی مبتنی بر بیرون نگه‌داشتن مردم از کنش‌ها ‌و واکنش‌های سیاسی و معادله‌های تعیین‌کنندهٔ آیندهٔ کشور، نتوانسته است برای حکومت نتیجهٔ لازم مطلوب را به‌همراه آوَرَد و این پروژه بی‌ثمر بوده است. برخلافِ تلاش‌های فراوان اصحاب قدرت در رژیم حاکم- در صدر آنان علی خامنه‌ای- و نیز همکاریِ تنگاتنگ مجموع جناح‌های تشکیل‌دهندهٔ “نظام” و پادوهایش در خارج از کشور، تمام شواهد از سطح گستردهٔ‌ نارضایتی‌ها از وضع موجود و رویگردانی از انتخاب بین “بد و بدتر” حکایت دارند. اقدام‌هایی مانند گرم کردن تنور انتخابات‌های مهندسی‌شده و انواع و اقسام تئوری‌بافی‌ها مبنی بر ناگزیریِ سازش با دیکتاتوری حاکم و همچنین القای این دروغ که بی‌عدالتی و نابرابری‌ها تنها به‌دلیل فساد اقتصادی است، همگی، در بین قشرها و طبقه‌های اجتماعی گونه گون با بی‌اعتمادی و شکست مواجه شده‌اند.

 

از چندماه گذشته به این طرف آشکار شده بود که اجرایی شدن وعده‌های انتخاباتی حسن روحانی در مورد بهبود وضعیت اقتصادی تودهٔ مردم به‌وسیلهٔ  دولت دوازدهم رژیم و همین‌طور نیز ثمربخشی سخنوری‌های پرآب‌وتاب رئیس جمهور دربارهٔ لزوم آزادی‌‌ها در عرصهٔ زندگی واقعی امکان‌پذیر نیستند. مردم به‌خوبی درک کرده‌اند که آن شعار سردادن‌ها و افشاگری کردن‌های شش “رجل اصلحِ” مورد تائیدِ شورای نگهبانِ “نظام” در مناظره‌ها، فقط و فقط به‌منظور گرم کردن تنور انتخابات و رقابت‌های جناحی عنوان می‌شده‌اند.

هرچند روی دادن این‌چنین تظاهرات و اعتراض‌های وسیع تودهٔ مردم جان به‌لب رسیده و زمان وقوع آن ‌پیش‌بینی شدنی نبود و حتی خود رژیم حاکم که همیشه حاضر یراقِ تهاجم به مردم است را هم غافل‌گیر کرد، اما با توجه به وضعیت لایه‌ها و طبقه‌های مرتبط با ‌کار و تولید، خروش اعتراضی این زحمتکشان محروم برای نیروهای مبارز و ترقی‌خواه بعید نمی‌نمود و تعجب بر‌انگیز نبود. برای مثال، حزب ما، چند روز پیش از شروع اعتراض‌های وسیع دی‌ماه، با درنظر گرفتن “اقتصاد سیاسی” کشور و به‌ویژه باتوجه به مطالبات عمدهٔ همیشگی مردم، در این رابطه نوشت: “هرنوع ارزیابی‌ای واقع‌بینانه در مورد شرایط کنونی کشورمان- که می‌باید موردتوجه همه نیروهای تحول‌طلب چه مارکسیست یا غیر مارکسیست قرار گیرد- به این نتیجهٔ بدیهی می‌رسد که: موجِ دامنه‌دار نارضایتی مردم از وضع موجود درحال گسترش و خیزش است و فشارهای دائمی و فزاینده و کمرشکن اقتصادی، نبودِ امنیت شغلی و بیکاریِ مزمن میلیون‌ها نفر را به ورطهٔ فقر و هلاکت کشانده است و همچنان می‌کشاند”  [“نامهٔ مردم”، شمارهٔ ۱۰۴۱، ۴ دی‌ماه ۱۳۹۶].

خوشبختانه شماری از تحلیل‌گران و فعالان سیاسی تحول‌طلب به اهمیتِ وخیم‌تر شدن دائمی وضعیت معیشتی توده‌های مرتبط با ‌کار و زحمت و تولید- یعنی اکثریت مردم- و به‌ویژه رابطهٔ آن با سرکوب آزادی‌های سیاسی و صنفی به‌خوبی و به‌درستی پی برده‌اند. همین‌طور مردم به نقش حکومت ولایت ‌فقیه در حکم محور اصلی چرخش اوضاع کشور که “اقتصاد سیاسی”ای ناعادلانه را به سیاست سرکوب آزادی‌ها پیوند می‌زند به‌روشنی پی برده‌اند. خیزش و اعتراض‌های مردم جان به‌لب رسیده در دی‌ماه ۱۳۹۶، به‌وضوح نشان داد که ماهیتِ “نظام” و به‌ویژه اختیارات “مقام ولی فقیه”، همچون سازوکارهایی ضد مردمی، نزد بخش‌هایی وسیع از مردم- آن‌هم آن بخش‌هایی از فرودستان که رژیم حاکم تا به‌حال از جانب آنان خطری احساس نمی‌کرد- در هیئت دیکتاتوری‌ای تغییرناپذیر نمایان شده است.

در سال ۱۳۵۸ با وارد کردن “اصل پنجم” مبنی بر “ولایت امر… فقیه عادل” در قانون اساسی و سپس در بازنگری  قانون اساسی در سال ۱۳۶۸ با اضافه کردن “ولایت مطلقهٔ امر” این فقیه در “اصل پنجاه‌وهفتم” و تصویب آن، “مقام ولایت فقیه” را بیش از پیش به اهرمی استوار در راستای “تداوم استبداد” از طریق دخالت دین در سیاست بر مبنای ارتجاعی‌ترین نظریه‌های “اسلام سیاسی” تبدیل کرد. “مقام ولایت فقیه”، در سیر منتهی به ‌شکستِ هدف‌های انقلاب مردمی ۱۳۵۷ و جلوگیری از حرکت روند انقلاب به سوی عرصهٔ تغییرهای اقتصادی و اجتماعی عاملی تعیین کننده‌ بود. به‌عبارتی، در عمل، دیکتاتوری سلطنتی در کالبد دیکتاتوری‌ای دینی بازتولید شد و با نمادی با ‌نام “جمهوری اسلامی”، دستگاهِ ولایت مطلقه جایگزینِ حاکمیت مطلقهٔ شاهنشاهی گشت. تا به‌حال دستگاه ولایت مطلقه به‌وسیلهٔ شورای نگهبان به‌صورتی بسیار مؤثر توانسته است از شکل گرفتن یک “حکومت جمهوری” جلوگیری کند و شرکت جستن آزادانهٔ مردم، نیروها و شخصیت‌های ملی و آزادی‌خواه در تعیین سرنوشت میهن را به‌طور کامل امکان‌ناپذیر کرده است.

باید یادآور شد، یکی از عامل‌های موفقیت حاکمیت مطلقهٔ ولایت فقیه این بوده است که در هنگامهٔ نمایش‌های انتخاباتی، برخی شخصیت‌ها و جریان‌های سیاسی مطرح با انواع توجیهات، نقش و دخالت مستقیم ولایت فقیه در مهندسی کردن انتخابات را انکار می‌کنند و در عمل به نظارت استصوابی شورای نگهبان مشروعیت می‌دهند. برای مثال، در بازهٔ زمانی مصادف با کارزار انتخابات مجلس نهم در اسفندماه ۱۳۹۰، به‌هدف رد کردن فراخوان‌های خدعه‌گرانهٔ علی خامنه‌ای به “وحدت” و شرکتِ مردم در انتخابات، بین طیف چشمگیری از نیروها و فعالان سیاسی و اجتماعی اتحاد نظری و عملی‌ای مؤثر به‌سرعت درحال تکوین بود. در این بازهٔ زمانی، یعنی هفتهٔ پیش از برگزاری انتخابات ۱۳۹۰ در واکنشی اعتراضی به نقش علی خامنه‌ای و ارکان “نظام” در سرکوب خونین ۱۳۸۸ جنبش سبز و حصر رهبرانش، بخشی عمده‌ از بدنه و حتی شماری از نخبه‌ها و تحلیلگران جریان اصلاح‌طلبی نیز در صف مخالفان حاکمیت ولی فقیه و تحریمِ این نمایش انتخاباتی قرار گرفته بودند. همین‌طور نیز در سطح جامعه، ‌همراه با انزجار از ولی فقیه و احمدی‌نژاد، فهرست نامزدهای مورد تائید شورای نگهبان برای مجلس نهم با بی‌محلی کامل و تمسخر عموم روبرو شده بود. واقعیت امر این است که، حضور غیرمنتظرهٔ محمد خاتمی در پای صندوق رأی حوزهٔ انتخابیهٔ دماوند و رأی دادن او موجب سردرگمی بدنهٔ اصلاح‌طلبان شد. این حرکت قهقرایی تا کنون به حاشیه رانده شدن “اصلاح‌طلبان مبارز” منجر شده است. همان‌طور که حزب ما در آن برههٔ زمانی در این‌باره هشدار داد، این حرکت خاتمی احیا شدن فرایندهای تمکین به “رهبری”، و تشدید جوِ “خودی و غیرخودی” به‌هدف “حفظ نظام” را در بر داشت که در مرحلهٔ بعدی و به‌ظهور رساندن  پدیدهٔ حسن روحانی و اعتدالگرایی- اصلاح‌طلبی روندِ تطهیر “مقام ولایت فقیه” را در پی آورد. به‌هرحال، فرصتی بسیار پراهمیت و مغتنم به‌منظور تقویتِ جنبش مردمی و مبارزه با استبداد و عقب راندن دیکتاتوری ولایی از دست رفت.

شرایط کنونی نشان می‌دهند که بار دیگر ذهنیتی بسیار قوی در سطح جامعه و بین نیروها و فعالان سیاسی تحول‌طلب به‌منظور گذر از استبداد ولایت فقیه به سوی آزادی‌خواهی و عدالت اجتماعی درحال نضج است. بدیهی است که شخص علی خامنه‌ای، و مهم‌تر، شأن و حیثیت او در مقام “رهبر” سیاسی و ولی فقیه در سطح جامعه، به‌طور چشمگیر آماج آشکار خشم وخروش اعتراضی‌ مردم قرار گرفت، بی‌اعتبارتر شد و از پیش بیشتر فرو ریخت. توجه‌برانگیز اینکه، حالا این تودهٔ مردم ساکن مناطق و شهرستان‌های سنتی و مذهبی‌اند که علی خامنه‌ای را در رأس “نظام” دیکتاتوری دینی مسئول اصلی سرکوب‌ها و بی‌عدالتی اقتصادی می‌دانند. آن دسته از تحلیلگران و شخصیت‌های سیاسی‌ای که تا کنون هشدار می‌دادند که همین “تودهٔ مردم” در شهرهای کوچک به‌دلیل ایمان مذهبی‌شان به “ولی فقیه” او را مرجعی دینی و “رهبر” می‌دانند و به‌این دلیل از او تمکین می‌کنند، معلوم شده است که سخت در اشتباه بوده‌اند و درعمل تَوَهم‌پراکنی می‌کرده‌اند و می‌کنند. این نخبه‌های همیشه در اشتباه، هرنوع مقاومت در برابر “رهبری” را حرکتی “نابخردانه”، “تندروی” و “انقلاب گری”ای خطرناک دانسته‌اند و مدعی اصلاح کردن “نظام” بوده‌اند، این نخبگان- در حقیقت و در عمل- رویاروی مبارزهٔ جنبش مردمی با دیکتاتوری ولایت فقیه قد عَلَم کرده‌اند. از آنانی که با انواع و اقسام تئوری‌بافی‌ها درحمایت از کاروان اعتدالگرایی-اصلاح‌طلبی رو در رویِ مبارزهٔ مردم بر ضد دیکتاتوری ولایی مانع‌تراشی ‌کرده‌اند، می‌کنند و خیزش اعتراضی مردم در دی‌ماه ۹۶ به سیاست‌ها و ادارهٔ اقتصاد کشور را “شورش کور” و “اغتشاشات” نامیده‌اند و می‌نامند، باید پرسید: آیا تا این حد از ذهنیت جامعه و نظر “تودهٔ مردم” دربارهٔ “نظام” بی‌خبرید یا اینکه به شکلی از نعمت‌های وضع موجود زیر سایهٔ رژیم ولایت فقیه (البته با کمی “اصلاحات”) بهره‌مند و برخوردارید؟ یا شاید هم، در بدترین حالت، در مقام مهره‌هایی ریز و درشت از سوی دستگاه امنیتی- تبلیغاتی رژیم به‌هدف “تداوم نظام” اجیرید؟

دربارهٔ توهم‌پراکنی اصلاح‌طلبان حکومتی پیرامون تئوری اصلاح‌پذیر بودن “نظام” در زیر سایه ولی فقیه، گفته‌های اخیر ابوالفضل قدیانی- یکی از مبارزان استوار ضدِ استبداد- ‌توجه‌برانگیز است: “بر اساس این فهم از فعالیت سیاسی این باور ساده‌لوحانه موجه جلوه داده شده که آقای خامنه‌ای نشسته است که مصلحین، او و دستگاه استبدادی‌اش را اصلاح کنند. این فهم از این نکته غافل است که مستبد امروز ایران مدعی اصلاح جهان است؛ حال چگونه ممکن است که در زمان انفعال بخش اعظم اصلاح‌طلبان، او به خواسته‌های ملت تن دردهد و از فساد دستگاه و شدت سرکوب سازمان‌های امنیتی وابسته‌اش اندکی بکاهد؟”  [ابوالفضل قدیانی، اعلامیهٔ ۲۳ دی‌ماهِ ۱۳۹۶].

هر کس که در ایران زندگی می‌کند و با دیدی آگاهانه به مسئله‌های سیاسی و وضعیت توده‌های مردم می‌نگرد، به‌خوبی این را درمی‌یابد که دیگر از طریق انواع و اقسام تئوری‌بافی‌های روشنفکرمآبانه نمی‌توان به این تَوَهم دامن زد که روبنای سیاسی و جناح‌های درون آن- یعنی “نظام”- جز دیکتاتوری‌ای خدمتگزار منافع کلان ثروتمندان چیزی دیگر است. مهم‌تر اینکه، این واقعیت را نمی‌توان انکار کرد که مادامی که “اصل پنجم قانون اساسی”- اصلی که حاکمیت مطلق ولایت فقیه را بر مردم تحمیل می‌کند– هیچ دولتی نمی‌تواند رفورم‌هایی اساسی و پایدار به‌نفع مردم انجام دهد. این واقعیت به‌صورتی کاملاً ملموس در دورهٔ ۸ ساله اصلاح‌طلبی و در دورهٔ جاری ریاست جمهوری حسن روحانی تجربه شده است و از این گفتهٔ مصطفی تاج‌زاده نیز می‌توان آن را استنتاج کرد: “آقای روحانی کف مطالبات ما را نمایندگی می‌کند. سقف مطالباتمان خیلی بالاتر است” [!]. البته، درواقعیت امر، مصطفی تاج‌زاده با این گفته‌ تلاش می‌کند با سیلی همچنان صورتش را سرخ نگه دارد. اما او و نظریه‌پردازانی چو او، که اکنون همهٔ تئوری‌‌های‌شان بی‌محتوا شده‌اند، هنوز نه پذیرش حتی از دیدن این واقعیت مسلم می‌گریزند که “آقای روحانی” و اطرافیانش (در مقام نمایندگان سیاسی منافع عظیم بخش پرنفوذی از “بورژوازی مدرن نولیبرال” در “نظام”) هیچ‌گاه پای‌شان را از دادن وعده‌های سرخرمن و یا رفورم‌های سطحی فراتر نمی‌‌گذارند، زیرا در این صورت منافع کلان اقتصادی این نولیبرال‌های غنوده در آغوش نظام را به‌خطر خواهند انداخت، که چنین امری با مأموریت‌شان در تناقض است.

تجربه نشان داده است که: ذهنیت بخش عمدهٔ رهبری جناح اصلاح‌طلبان و شماری از نظریه‌پردازان مطرح در آن، و علاوه بر اینان، برخی نیز در بین صف‌های اپوزیسیون، به‌جز “حفظِ نظام”، از تشخیص، دفاع و مبارزهٔ قاطع در راه دموکراسی، عدالت اجتماعی، حق حاکمیت ملی خالی بوده است و از قرار معلوم خواهد بود. اینان، در طول یک دههٔ گذشته، هر بار که سطح مبارزهٔ جنبش مردمی و توان عملی آن به مرحله‌یی سرنوشت‌ساز اعتلا پیدا کرده است، بر پایهٔ تهی بودن ذهنیت‌شان از مبارزه برای دموکراسی، عدالت اجتماعی، حق حاکمیت ملی، عامدانه جنبش مردمی را به‌نفع دیکتاتوری فلج کرده‌اند و هنوز هم از سوی آنان (و برخی تئوری‌بافان و دنباله‌روهای‌شان در خارج از کشور) چنین رویکردی پی گرفته می‌شود.

تظاهرات و خیزش اعتراضی توده مردم در دی‌ماه ۹۶، به‌روشنی نشان داد که جامعه و کشور ما تحول‌هایی جدی و تعیین‌کننده‌ بر سر راه خود دارد. نکتهٔ مهم این است که، اعتبار سیاسی و دینی دستگاه ولایت فقیه (به‌ویژه شخص علی خامنه‌ای) و همچنین و مهم‌تر اینکه مشروعیت اصل‌های “پنجم” و “هفتادپنجم” قانون اساسی مبنی بر حاکمیت مطلق ولایت امرِ ولی فقیه هرچه بیشتر زیر سؤال رفته‌اند و اکنون در یکی از ضعیف‌ترین و شکننده‌ترین موقعیت‌های تاریخی‌شان قرار دارند. انتشار اخیر ویدیوهای مرتبط با نحوهٔ به‌قدرت رسیدن علی خامنه‌ای در سال ۱۳۶۸ به‌وسیلهٔ هاشمی رفسنجانی در مقام سازمان دهندهٔ اِجماع مجلس ارتجاعی خبرگان، نشانگر ناگزیر بودن طردِ رژیم ولایت فقیه  است.

بار دیگر، فرصتی ارزشمند در راستای اتحادِ عمل واقعی و مؤثر بین نیروها و فعالان سیاسیِ تحول‌طلب در راستای تعمیق و گسترش مبارزه و نیز برداشتن نخستین قدم به سوی دگرگون‌سازی حکومت در میهن‌مان از: دیکتاتوری دینی به جمهوری دموکراتیک، فراهم شده است، یا به‌عبارتی، تلاش برای دست یافتن به جمهوری‌ای دموکراتیک که ‌همراه با تمرکززدایی از هستهٔ قدرت سیاسی در آن، رئیس جمهور همچون مقام نخست کشور با رأی مردم انتخاب شود و سران سه قوه به دیکتاتورهایی مانند “نماینده خدا بر زمین” و یا “پادشاه” پاسخگو نباشند. مسلم است در گذر از این مسیر دشوار، تحول‌هایی ‌پیش‌بینی‌نشدنی درپیشِ رو داریم. بااینهمه، قاطعانه و بنا بر تجربه و خرد، از این واقعیت می‌توان سخن گفت که: قدم نخست در این مسیر قدمی است ناگزیر و تعیین‌کننده، و آن، قدمی است که با عملی کردن شعار حذفِ حاکمیت ولایت فقیه از از نظام سیاسی کشور آغاز می‌گردد. ضرورت لحظه ایجاب می‌کند که بدون عذر و دلیل آوردن و بی‌تصمیمی به بهانه‌هایی واهی و غیرمعقول مانند: امکان “اصلاح” شدن نظام و دیکتاتور یا هراس‌افکنی کردن در مورد “سوریه‌ای شدن ایران” یا وقوع “انقلاب خونین”، در راه کنار زدن کامل حاکمیتِ “اسلام سیاسی”، یعنی جدایی کاملِ سیاست از دین، و استقرار حکومتی مبتنی بر حاکمیت مردم دست به دست یکدیگر دهیم.

 




علل تداوم سلطه ي نظام سرمايه داري باوجود ژرفش بحرانِ آن؟
وضع در ايران چگونه است؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۹۸ (۴ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

فيلسوف ماركسيست ايتاليايي، دومينكو لوزوردو، در كتابي با عنوان “هنگامي كه چپ حضور ندارد”، به بررسي علل تداوم سلطه امپرياليسم در جهان مي پردازد. او اين پرسش را مطرح مي كند كه چرا حفظ اين سلطه، با وجود بحران تعميق يابنده ي اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي حاكم بر كشورهاي سرمايه داري، براي امپرياليسم ممكن شده است؟

لوزورده در بخشي از كتاب تداوم اين سلطه را در ارتباط با حفظ هژمونيِ انديشه- ايدئولوژي نظام فرتوت سرمايه داري مورد بررسي قرار مي دهد.

اهميت بررسي اين بخش از كتاب در ارتباط با وضع حاكميت سرمايه داري وابسته در ايران آموزنده است. زيرا ايران نيز در بحران تعميق يابنده ي اقتصادي- اجتماعي-فرهنگي فرو رفته است. باوجود اين نظام سرمايه داري حاكم توانسته است سلطه حاكميت داعش گونه ي خود را در ايران حفظ كند.

بدون ترديد جنبش و يورش انقلابي در روزهاي دي ماه ١٣٩٦ در ايران ضربه هاي سختي بر اين هژموني وارد نموده و درزهايي را در آن ايجاد كرده است كه در جمله”ترس از رژيم ديكتاتوري در جامعه شكسته” تبلور مي يابد. مبارزات اين روزها، بازتابي است از واقعيت عيني- ماترياليستي نهفته در جمله ي فوق كه در سخنان بسياري،ازجمله دانشجويان مذهبي تبلور يافته. با وجود اين، اين پرسش مطرح است كه به كمك كدام مكانيسم، از طريق حفظ كدام روابط، رژيم قادر است يورش ها را هنوز خنثي ساخته و به نفس كشيدن ادامه دهد و يا حتي مواضع مورد يورش را به سود منافع خود باز توليد كند؟

لوزورده در ارتباط با كاركرد امپرياليسم، به نقش دستگاه عظيم سركوب نظامي آن و ديگر ابزارها از اين قبيل كه در اختيار دارد، اشاره مي كند كه مي توان آن را براي دستگاه امنيتي- و به ويژه قضايي رژيم ولايي نيز قايل شد. فيلسوف معاصر ايتاليايي در اين بخش از كتاب به بررسي علل نظري- ايدئولوژيك- فرهنگي تداوم سلطه حاكميت امپرياليسم در جهان مي پردازد.

بررسي اين بخش از كتاب لوزورده و انتقال ديالكتيكي نظرات او به شرايط حاكم بر ايران چه مي آموزد؟ پرداختن به اين نكته وظيفه سطور زير است كه در ارتباط قراردارد با علل نظري- ايدئولوژيك- فرهنگي اي كه به تداوم سلطه رژيم ولايي در ايران انجاميده است. (اين بخش از كتاب در اوراق ماركسيستي ٢٠١٧/٦ انتشار يافته).

به طور مشخص پاسخ به اين پرسش وظيفه ي اين سطور است كه كدام مكانيسم، كدام زمينه ي نظري- ايدئولوژيكيرا نظام سرمايه داري و حاكميت رژيم ديكتاتوري ولايي به خدمت گرفته است كه آن را قادر نموده است به توده ها القا كند، كه تنها جايگزين ممكن براي حفظ حق حاكميت ملي ايران و تماميت ارضي آن، رژيم ديكتاتوري ولايي است؟ در حالي كه اين رژيم با سياست اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي ارتجاعي و ضد دمكراتيك- ضد مردمي خود، شرايط وابستگي نواستعماري تعميق يابنده ميهن همه ي ايرانيان را به اقتصاد سياسي امپرياليستي ايجاد كرده است؟ گامي كه با نابودي حق حاكميت ملي ايران، به عنصري خطرناك براي حفظ تماميت ارضي كشور تاريخي ايرانيان بدل شده است.

لوزورده به پرسش در ارتباط با سلطه امپرياليسم در جهان حتي در عنوان كتاب خود پاسخ مي دهد و علت آن را حضور نداشتن موثر و تعيين كننده ي نيروي چپ در صحنه اعلام مي كند: “هنگامي كه چپ حضور ندارد”!

در زير عنوان كتاب، او وضع ناشي از نبود موثر مبارزاتي چپ را علت ايجاد شدن شرايط به وجود آمدن جامعه اي مي داند كه آن را “جامعه پر سرو صدا، بحران و جنگ” Spektakel مي نامد.

 

آيا نمي توان همين وضع را در ايران نيز يافت؟ آيا وجود و عملكرد انواع گروه هاي اصول گرا، ذوب در ولايت، اصلاح طلب، اصلاح طلب اين و آنچناني و و و؟ آيا بازي هاي “مهندسي انتخاباتي”، نقش “شوراي نگهبان”، “مجمع ..”، “مجلس خبرگان”، “نماز جمعه” و ..؛ در كنار عملكرد بي محاباي گروه هايسركوبِ رنگارنگ، دستگاه هاي امنيتي رسمي و غيررسمي و بالاخره سازمان قضايي شلاق به دست و كليد زندان به كمر، وجود «جامعه بحران و جنگ»را در ايران تداعي نمي كند؟ آيا ما با علايم جنگ طبقاتي حاكمان عليه محكومان در ايران روبرو نيستم؟ آيا بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم نشان نبرد طبقاتي از “بالا” و به سود لايه هاي بورژوازي فربه شده ي سوداگر عليه منافع وسيع ترين توده ي محروم نيست؟ آيا نظام سرمايه داري حاكم با شيوه ي سركوب جنگي، مساله”مالكيت” را به سود خود و عليه منافع نسل كنوني و نسل هاي آينده مردم ميهن ما حل نمي كند؟

 

لوزوردو ارتباط سلطه نظري- ايدئولوژيكي- فرهنگي امپرياليسم را در دوران كنوني با پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي نفي مي كند كه برخي ها مطرح مي سازند. بهاين منظور او به نقل نظر ماركس و انگلس از “ايدئولوژي آلماني” مي پردازد كه به بررسي شرايط قرن نوزدهم در اروپا بازمي گردد. او نشان مي دهد كه سلطه ي فرهنگي امپرياليسم ناشي از عملكرد او در هر دوران و ناشي از چگونگي پاسخ نيروي نو به آن است. نقل نظر ماركس- انگلس از “ايدئولوژي آلماني” به ثبوت مي رساندكه برقراري اين سلطه، ارتباطي با انقلاب اكتبر چند دهه بعد ندارد. او ايجاد ارتباط ميان سلطه فرهنگي امپرياليسم را نزد نظريات اين چناني نادرست مي داند كه برخي هامي خواهند القا كنند و علل وضع نابسامان كنوني در جهان را ناشي از انقلاب اكتبر بدانند كه گويا نارس و كودتايي و غيره تحقق يافته، و با شكست محتوم خود، گويا شرايط برتري امپرياليسم و بحران كنوني را باعث شده است.

 

نظرات آقاي مالجو و ديگر خواستاران حركت گام به گام كه انقلاب اكتبر را مورد شماتت قرار مي دهند كه به انقلاب فوريه ١٩١٧ روسيه امكان رشد “طبيعي” آن را نداد،يكي از اين نمونه نظرهاست. در مصاحبه ي اخير خود با “اعتماد” كه در اين صفحه نيز بازتوليد شد، آقاي مالجو پيشنهادهاي مشخصي را براي اقتصاد ملي و دموكراتيك براي ايران ارايه مي دهد كه آغازي به جا و شايسته براي تنظيم يك برنامه اقتصاد ملي براي ايران است. به جا بودن اين پيشنهادها اما به معناي ضروري نبودن گذار ازسلطه ي ديكتاتوري نيست. گذاري كه تنها از طريق تصاحب قدرت سياسي در جامعه، و نه از طريق استحاله رژيم ديكتاتوري ممكن است. امري كه به نوبه خود، گامي انقلابي است، صرفنظر از شكل تحقق آن.

از اين رو نمي توان از درست و به جا بودن پيشنهادها براي اقتصاد ملي ايران با سرشتي مردمي- دمكراتيك و ملي، به اين نتيجه گيري نايل شد كه حركت گام به گام درجامعه از طريق استحاله ي رژيم ديكتاتوري، راه “طبيعي” تغييرات بنيادين در ايران است و مردم بايد در انتظار تحقق آن در آينده اي نامعلوم به سلطه ايدئولوژيك- فرهنگي نظام سرمايه داري حاكم تن دهند.

اضافه شود كه منظور از توضيح هاي نظري پيش، نسبت دادن پذيرش استحاله پذيري رژيم ديكتاتوري در ايران توسط مالجو نيست كه در مصاحبه ي خود مي گويد:قدرتمندان فقط به خاطر در قدرت بودن و مركز توجه رسانه ها بودن، از ٣٠ درصد راي برخوردار هستند. او با اين سخن خود ابزاري را برملا مي سازد كه لودورزو نيزدر كتاب خود برجسته نموده است. در عين حال اين توضيح ها نشان مي دهد كه بايد با صراحت استحاله پذيري رژيم ولايي را نفي نمود.

به بياني ديگر، نمي توان درستي پيشنهادها را تاييدي براي اين تز دانست كه از آن جا كه گويا «پس از هر انقلابي، شرايط ارتجاعي بازتوليد مي شود»، تنها راه رشد اجتماعي را رشد گام به گام پذيرفت. برداشتي كه به معناي پذيرفتن استحاله پذيري رژيم ديكتاتوري ولايي است. اين برداشت از اين پنداشت ناشي مي شود كه گويا مي توان اراده گرايانه حركت رشد اجتماعي را به رشد گام به گام محدود ساخت. يورش رشد يابنده ي انقلابي در ايران در اين روزها چنين برداشتي را نه تنها مورد تاييد قرار نمي دهد، بلكه نادرستي آن را به ثبوت مي رساند.

اين نتيجه گيري پراهميت اهرم پرتواني است در نبرد در سنگر عليه سيطره ي بلامنازع هژموني طبقات حاكم در نظام سرمايه داري. انتقال اين نتيجه گيري به طبقه كارگرو ديگر توده هاي مبارزه وظيفه پراهميت در برابر نيروي چپ و در مركز آن حزب طبقه كارگر ايران است. عمل به آن، به معناي حضور فعال نيروي چپ انقلابي در نبرد طبقاتي است كه لوزورده طلب مي كند.

انديشه سوسيال دمكرات با اختلاط دو پديده ي “رشد” و “در دست گيري قدرت سياسي”، پيوند ميان رشد گام به گامِ جامعه و به دست گرفتن قدرت براي ايجاد ساختن شرايط رشد گام به گام را به مثابه دو روند نمي بيند كه لازم و ملزوم يكديگر هستند.

تجربه نشان داده است كه رشد بايد گام به گام باشد. ولي در دست گرفتن قدرت براي ايجاد شرايط چنين رشدي، كه از سرشت بنيادين برخوردار است، صرفنظر از شكل مسالمت آميز (انتخاب آزاد) و يا غيرمسالمت آميز آن كه بسته به شرايط است، مي تواند تنها گامي انقلابي باشد.

اين انديشه، ديالكتيك “انقلاب و رفرم” را در ذهن خود به ثمر نمي رساند. ازجمله آن طور كه لنين در مقاله ي “ماركسيسم و رفرميسم” از سال ١٩١٣ توضيح مي دهد و ميگويد كه «رفرم در خدمت تحقق انقلاب» است! (نگاه شود به نويدنو ٢٣ دي ١٣٩٦ http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-933-96-421-961022.htm).

 

همان طور كه اشاره شد، لوزوردو با نقل قول از ماركس- انگلس از وقايع قرن نوزدهم، همان طور كه نظر نقل شده ي لنين در پيش از انقلاب اكتبر در آغاز قرن بيستم نيز با آن هم خواني دارد، نشان مي دهد كه علت وجود و تداوم سلطه نظري- ايدئولوژيك- فرهنگي امپرياليسم در دوران كنوني، پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي نيست،بلكه بايد علت آن را توانايي امپرياليسم در حفظ سيطره نظري- ايدئولوژيك- فرهنگي خود دانست.

 

به سخني ديگر، بايد علت حفظ سيطره ي امپرياليسم را در اين واقعيت جستجو نمود كه نيروي چپ نتوانسته است در “نبرد در سنگر” به وظايف تاريخي خود عمل كند. نتوانسته است از واقعيت وجود بحران ژرف شونده ي اقتصادي- اجتماعي در نظام سرمايه داري براي تفهيم موضع نظري-ايدئولوژيكي خود بهره گيرد. امري كه بايد آن را ناشي از فقدان نظر منسجم، فقدان سياست مستقل طبقاتي نزد نيروي چپ ارزيابي نمود. و آن جا كه نظر مستقل نزد نيروي چپ وجود دارد، علت برتري موقعيت طبقات حاكم را بايد ناتواني نيروي چپ در طرح موثر مواضع خود عليه «ايدئولوژي طبقات حاكم» ارزيابي نمود. آيا ما با چنين وضعي در ايران نيز روبرو نيستيم؟

 

در ابتدا ببينيم ماركس- انگلس اين نكته را در “ايدئولوژي آلماني” چگونه مطرح مي سازند:

«انديشه طبقات حاكم در هر دوراني، انديشه ي حاكم را تشكيل مي دهد. اين به اين معناست كه طبقات حاكم، آن ها كه قدرت مادي حاكم را در اختيار دارند، همان هايي هستند كه سلطه روحي [- ايدئولوژيك] خود را برقرار ساخته اند. طبقه اي كه داراي اهرم هاي توليد مادي است، هم زمان صاحبان اهرم هاي توليد ذهنيت در جامعه نيز است. لذا انديشه آن طبقات كه فاقد اهرم هاي توليد مادي است، زير سلطه انديشه طبقات حاكم قرار دارد.» (كليات، جلد ٣، ص ٤٦، ١٩٥٥)

غيرقانوني كردن فعاليت آزاد احزاب، در راس آن حزب طبقه كارگر، سازمان هاي صنفي آزاد و مستقل، نشريات آزاد از سانسور و .. در ايرانِ جمهوري اسلامي، كه بااشكال متفاوت در كشورهاي سرمايه داري و امپرياليستي نيز برقرار است، ابزارهاي در اختيار طبقات حاكم است براي نابودي امكان توليد انديشه و فرهنگ نيروي نو در جامعه.

برقراري اين شيوه در نظام ديكتاتوري در ايران از طريق سركوب- فشار امنيتي- قضايي اِعمال مي شود. به كار گرفتن همه جانبه ي امكان هاي جديد و الكترونيكي ابرازنظر عليه نيروي نو توسط حاكميت و محدود ساختن اين امكان ها براي توده ها توسط حاكميت، روي ديگر همين سكه را تشكيل مي دهد. لوزورده، به وسعت تاثير كمّي و كيفيت اِعمال اين ابزارها را در كشورهاي سرمايه داري در كتاب خود توصيف مي كند.

 

او سپس توجه را به شيوه طبقات حاكم براي تحت تاثير و فشار روحي قرار دادن توده ها جلب كرده و نشان مي دهد كه آن ها با تكرار نظرات خود با اسلوب«تبليغ اقتصادي»-گونه، برقراري و حفظ سلطه ي انديشه ي خود را دنبال مي كنند. در ايران نيز ما با چنين وضعي روبرو هستيم. بايد به نطق ها در مجلس، نمازهاي جمعه و به نوشته هاي روزنامه ها مراجعه نمود. در همه ي اين نمونه ها ما در كنار بازتاب آن چه لوزوردو آن را “جامعه پر سر و صدا، بحران و جنگ”(Spektakel ) مي نامد، با يك تبليغ اقتصادي- گونه روبرو هستيم كه وظيفه ي آن توجيه ديكتاتوري ولايي است!

اين توجيه از اين طريق اِعمال مي شود كه “حاكميتِ نماينده ي خدا بر روي زمين”، به عنوان تنها جايگزين ممكن براي حفظ منافع و حق حاكميت ملي ايران و تضمين تماميت ارضي آن اعلام مي شود!

اين در حالي است كه اجراي سياست وارداتي امپرياليستي، يعني سياست خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي توسط كليت نظام، علت اصلي ايجاد شدن وژرفش بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ميهن ما را تشكيل مي دهد. به اين امر همه نظريه پردازان مذهبي ميهن دوست و استادان ايراني واقع بين در دانشگاه ها در داخل و خارج ايران نيز اذعان دارند.

 

تكرار «تبليغ- اقتصادي- گونه» اين نظرات و اِعمال سركوب امنيتي- قضايي توده ها، كه هم زمان با ناممكن ساختن ابرازنظر و روشنگري به سود مردم در ايران اِعمال مي گردد، پيش شرط برقراري پذيرش روحي ادعاهاي پيش گفته را نزد توده ها تشكيل مي دهد كه زير فشار يورش انقلابي توده ها در اين روزها و در آينده در حال فرريزي است. فروريزي اي كه اما خود به خود تحقق نخواهد يافت، بلكه به انديشه و كاركرد آگاهانه نيروي نو نيازاست. تنها كاركرد آگاهانه و هشيارانه ي سازمان داده شده مانع آن خواهد بود كه فروريزي شرايط سلطه طبقات حاكم همانند آبي سرگردان در خاك فرو نرفته و به هدر نرود. و يا هنگام پيروزي تاراج نگردد، و بار ديگر، به تجربه ي تلخي كه توده ها هنوز تاوان آن را مي پردازند بدل نشود!

تنها سازماندهي آگاهانه ي نبرد مشترك، جريان پرتوان را براي گشايش راه رشد ترقي خواهانه جامعه ايراني تشكيل مي دهد. تنها چنين نيروي مشترك آگاه قادر است خطرات ناشي از هدف امپرياليسم را براي تجزيه ايران و نابودي تماميت ارضي كشور دفع كند!

 

تبليغ جايگزين ناپذير بودن رژيم ديكتاتوري براي حفظ حق حاكميت ملي ايران و حفظ تماميت ارضي كشور اكنون يكي از ابرازهاي عمده ي تداوم سلطه ايدئولوژيك وفرهنگ كنوني طبقات حاكم در ايران است كه تحت تاثير قدرت مادي طبقات حاكم ايجاد شده است. مبارزه با آن، تنها از طريق نشان دادن علل اصلي بحران، به بياني ديگر،نشان دادن پيامدهاي اقتصاد سياسي ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي (بانك جهاني و ..) ممكن است.

در اين روند طرح جايگزينِ مردمي- دمكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي براي اقتصاد سياسي ديكته شده توسط امپرياليسم تعيين كننده است. بدون ارايه چنين طرحي، جنبش رشد يابنده ي اعتصابي- اعتراضيِ طبقه گارگر و توده هاي محروم بدون پرچم و هدف مشخص خواهد ماند.

 

عقب افتادگي فرهنگي، و مبارزه براي رهايي از بندهاي مذهب ارتجاعي، بخش جدايي ناپذير عقب افتادگي اقتصادي و مبارزه براي رهايي از سلطه نظام سرمايه داري وابسته است، عقب افتادگي اي كه نيمي از مردم ميهن ما را به انسان هاي درجه دو بدل ساخته است و مي خواهد زنان را دوباره به آشپزخانه ها تبعيد كند، و زحمتكشان وطبقه ي كارگر را به بردگان روزمزدي بدل سازد كه به جاي دستمزد عادلانه، حتي به جاي دستمزد عقب افتاده ي ناعادلانه، زير فشار و ضربه شلاق و زندان و مرگ به سلطه ي فرهنگي آن تن بدهند.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4812

 




اعتصاب کارگران گروه ملی فولاد اهواز 

همه ي توان در خدمت همبستگي با مبارزات كارگري!

خبر اعتصاب كارگران گروه ملي فولاد اهواز، پس از اعتصاب كاغذ پارس در شوش، نيشكر هفت تپه، نپكو و ديگر اعتراض ها و اعتصاب هاي پراكنده در ماه هاي اخيربدون ترديد نشان ژرفش نبرد طبقاتي در ايران و تبلور تغيير تدريجي شرايط اين نبرد است.

رشد متين و گام به گام مبارزات اعتصابي بر پايه خواست هاي واقع بينانه و مطالباتي از يك سو، و پيوند آن با خواست هاي سياسي در جهت حفظ منافع كل جامعه، يعنيعليه سياست خصوصي سازي و آزاد سازي ديكته شده توسط امپرياليسم از سوي ديگر، بيان سطح آگاهي طبقاتي– سياسي غرورآفرين مبارزان كارگري است.

خواست هاي تند و “چپ روانه” اينجا و آنجا در عين حال هشدار دهنده هستنداين هشدار متوجه آن هايي است كه به وظيفه تاريخي خود عمل نمي كنندوظيفه اي كهعبارت است از ارايه يك پيشنهاد براي اقتصاد سياسي جايگزين در برابر اقتصاد سياسي نئوليبرال امپرياليستي.

پاسخگويي حزب طبقه كارگر ايران به اين نياز استراتژيك جنبش كارگري و آزادي– رهايي خواهي در ايران به عمده ترين مساله روز در جنبش مبارزاتي كنوني بدل شدهاستدر كنار اين وظيفه ي عمده، وظيفه ي تاكتيكي ايجاد همبستگي با مبارزات قرار دارد.

ايجاد جو همبستگي با مبارزات كارگر در جامعه از طريق انتشار اخبار مبارزات از مبرميت درجه اول برخوردار استنقش مخبران و روزنامه نگاران ميهن دوست دراين زمينه نقشي بزرگ و پرتوان استبه منظور انجام اين وظيفه بايد همه نيرو را تجهيز نمود و به كار گرفتانجام بهينه ي اين وظيفه كمك است براي تقويت جوهمبستگي با جنبش كارگرينياز به ارايه تحليل دقيق از مبارزات اهرم ايجاد ساختن چنين جو در ايران است.

در تحليل ها بايد اهميت اعلام همبستگي با مبارزات كارگري توسط كارگران و كاركنان واحدهاي ديگر، سازمان هاي دمكراتيك و مدني و .. برجسته گرددبراي نمونهاعلام همبستگي سازمان هاي دانشجويي، زنان، و .. از مبارزات مشخص كارگري و خواست هاي آن ها براي ايجاد شدن همبستگي در سراسر جامعه سودمند است.

 

اعتصاب کارگران گروه ملی فولاد اهواز 

اتحادیه آزاد کارگران ایران: کارگران گروه ملی فولاد اهواز در اعتراض به سه ماه عدم پرداخت حقوق خود امروز سه شنبه سوم بهمن دست به اعتصاب زده و کلیه خطوط تولیدی کارخانجات را متوقف کردند.

مدیریت این شرکت شخصی که خود را مالک و سهامدار جدید شرکت معرفی کرده است و امروز در شرکت حضور نداشت در اقدامی بی سابقه و توهین آمیز امروز بعدازظهر پس از سه ماه بی حقوقی پرسنل، تنها چهل درصد از حقوق آبان ماه را به حساب کارگران این شرکت واریز کرد که این مسئله باعث نارضایتی بیشتر کارگران و مصمم شدن آنان برای ادامه اعتصاب و اعتراض تا احقاق حق خود شد.

طبق خبرهای ارسالی به اتحادیه آزاد کارگران ایران، کارگران گروه ملی فولاد اهواز اعلام مینمایند در شرایط سخت معیشتی و اقتصادی موجود این اقدام نوظهور در پرداخت بخش کوچکی از مطالبات حقوقی؛ دهن کجی به پرسنل محسوب میشود و نشان دهنده عمق بی توجهی و بی تفاوتی مسئولین شرکت به وضع معیشت کارکنان است.




زن معترض خیابان انقلاب در بازداشت است 

• نسرین ستوده، وکیل دادگستری خبر داد زن معترض خیابان انقلاب در بازداشت است. ستوده و رضا خندان امروز در محلی که دختر معترض به حجاب ایستاده و روسری خود را به اهتزاز درآورده بود، حاضر شدند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۲ بهمن ۱٣۹۶ –  ۲۲ ژانويه ۲۰۱٨

 


نسرین ستوده، وکیل دادگستری خبر داد زن معترض خیابان انقلاب در بازداشت است. نسرین ستوده و رضا خندان امروز در محلی که دختر معترض به حجاب ایستاده و روسری خود را به اهتزاز درآورده بود، حاضر شدند.

به گزارش خبرگزاری ها، دی‌ماه گذشته همزمان با شروع اعتراضات سراسری در ایران، زنی در خیابان انقلاب تهران روسری سفید خود را بر سر چوبی آویخت و بر بالای بلندی، به حجاب اجباری اعتراض کرد. تصویر این زن جوان، به سرعت به نمادی برای اعتراض به پوشش اجباری در ایران تبدیل شد و در اعتراضات سراسری ایران هم مورد استفاده قرار گرفت اما از سرنوشت او اطلاعی در دست نبود. چند روز پس از انتشار عکس‌ها و فیلم‌های او برخی از شاهدان حاضر در صحنه اعلام کردند که این دختر در همان محل دستگیر شده است.

نسرین ستوده، وکیل دادگستری در فیس بوک خود نوشته است: «امروز من و رضا به همان محلی رفتیم که دختر خیابان انقلاب با پرچم سفیدش بر بلندایی ایستاده بود، رفتیم تا از وضعیت‌اش مطلع شویم. تحقیق محلی ثابت کرد که دختر جوانی که هنوز نامش را نمی‌دانیم، همان روز بازداشت شده است.»

به نوشته نسرین ستوده، او بعد از بازداشت مدت کوتاهی آزاد شده و دوباره بازداشت شده است. بنا بر تحقیقاتی که این حقوق دان و وکیل دادگستری انجام داده، «دختر خیابان انقلاب» کودک ۱۹ ماهه‌ای دارد و ۳۱ ساله است. همچنین، گفته شده که او پس از بازداشت به کلانتری ۱۴۸ خیابان انقلاب منتقل شده و سپس پرونده‌اش به دادسرای خیابان خارک رفته است، دادسرایی که فعلا به خیابان شیرودی در مفتح منتقل شده است.

نسرین ستوده تاکید کرده که حفظ حقوق او و حفظ جانش با مقامات قضایی و بازداشت کنندگان است.