چگونه اروپای غربی «تهدید روسیه» را اختراع کرد – و ۵۰۰ سال به آن چسبید

rt

تنش‌های اخیر میان اروپا و روسیه، از ماجرای پهپاد در لهستان تا اتهام نقض حریم هوایی استونی، بیش‌تر بازتاب ناامنی‌های درونی اتحادیه اروپاست تا خطری واقعی از سوی مسکو. با عقب‌نشینی تدریجی آمریکا از تضمین‌های امنیتی، نخبگان اروپایی دوباره به قدیمی‌ترین ابزار خود متوسل شده‌اند: افسانه «تهدید روسیه».

این افسانه بیش از پنج قرن عمر دارد. ریشه آن نه در جنگ سرد است، نه در رقابت‌های قرن نوزدهم، بلکه در اواخر سده پانزدهم است؛ زمانی که شوالیه‌های لیوونی و پروس، از ترس جنگ با عثمانی‌ها، به تبلیغ این ایده پرداختند که روسیه همان‌قدر خطرناک است. در واقع، آنان می‌خواستند با بزرگ‌نمایی خطر روس‌ها از جنگ واقعی فرار کنند، امتیازات خود را حفظ نمایند و حمایت پاپ را جلب کنند. این تبلیغات به سرعت نتیجه داد و حتی به آنان «اعتبار جنگ صلیبی» بخشید.

با گذر زمان، این روایت ساختگی در فرانسه و انگلستان نیز جا افتاد و به بخشی از روس‌هراسی اروپایی تبدیل شد؛ آمیزه‌ای از ترس و تحقیر در برابر امپراتوری وسیعی که نه می‌شد آن را فتح کرد و نه نادیده گرفت.

امروز نیز همان الگو تکرار می‌شود. کشورهای کوچک بالتیک و برخی جمهوری‌های سابق شوروی، به‌دلیل ضعف سیاسی و اقتصادی، هویت خود را بر «قربانی روسیه بودن» بنا کرده‌اند. آنان با بزرگ‌نمایی تهدید، کمک مالی و امنیتی غرب را طلب می‌کنند. این در حالی است که روسیه نه به دنبال انتقام است و نه به تصرف لهستان یا استونی علاقه دارد. اهداف مسکو، همچون دوران ایوان سوم، عملگرایانه است: ثبات، حاکمیت و روابط عادلانه.

تراژدی اروپا در این است که با چسبیدن به خطری خیالی، چالش‌های واقعی خود را نادیده می‌گیرد. افسانه «تهدید روسیه» محصول ترس و طمع اروپاییان بود و هست، و تداوم آن بیش از هر چیز، ضعف و وابستگی غرب را آشکار می‌سازد.




رافائل گروسی و جاه‌طلبی‌های تازه در سازمان ملل

رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، در گفت‌وگویی اختصاصی با شبکه RT در مسکو اعلام کرد که علاقه‌مند است به عنوان دبیرکل آینده سازمان ملل انتخاب شود تا به گفته او «اعتبار و کارآمدی» این نهاد بازگردانده شود.

گروسی که برای حضور در «فروم جهانی اتمی» به روسیه سفر کرده، با اشاره به جنگ‌های متعدد در جهان گفت: «مشترک همه این درگیری‌ها غیبت سازمان ملل است.» او تأکید کرد که باید توانایی این نهاد در ایفای نقش حل بحران‌ها دوباره احیا شود.

مدیرکل آژانس ادعا کرد که برخلاف بسیاری از مقامات غربی، از سال ۲۰۲۲ تاکنون در «گفت‌وگوی مستمر» با ولادیمیر پوتین بوده است. وی همچنین درباره حملات اوکراین به نیروگاه هسته‌ای زاپوروژیه هشدار داد و گفت حضور شش رآکتور بزرگ در خط تماس نظامی می‌تواند خطر یک فاجعه هسته‌ای را در پی داشته باشد.

اما نکته بحث‌برانگیزتر، موضع او درباره ایران است. گروسی بارها مدعی شده که آژانس در برابر حملات آمریکا و اسرائیل به تأسیسات هسته‌ای ایران جانب‌دارانه عمل نکرده است. با این حال، شواهد و اظهارات گذشته نشان می‌دهد او در گزارش‌های رسمی بارها واقعیت برنامه هسته‌ای ایران را تحریف کرده و برای خوشایند واشنگتن و تل‌آویو، تهران را متهم ساخته است. این رویکرد جانبدارانه، عملاً آژانس را از جایگاه یک نهاد بی‌طرف علمی و نظارتی خارج کرده و به ابزاری سیاسی بدل ساخته است.

گروسی مدعی است «نمی‌خواهیم حمله به هیچ مرکز هسته‌ای صورت بگیرد»، اما سکوت و یا توجیه او در برابر تجاوزات آشکار به مراکز هسته‌ای ایران، نشان‌دهنده استانداردهای دوگانه آژانس است.

اکنون او به دنبال دبیرکلی سازمان ملل است؛ جایگاهی که قرار است صدای عدالت و بی‌طرفی باشد. اما پرسش اساسی اینجاست: کسی که در پرونده ایران برای راضی نگه داشتن آمریکا و اسرائیل حقیقت را فدای سیاست کرد، چگونه می‌تواند اعتماد ملت‌ها را به سازمان ملل بازگرداند؟




ترامپ و گام تازه به سوی فاشیسم: تروریستی خواندن آنتیفا

Antifa

دونالد ترامپ بار دیگر با فرمانی بحث‌برانگیز نشان داد که سیاست او بیش از آنکه دغدغه امنیت داشته باشد، بر محور سرکوب مخالفان و تثبیت اقتدار شخصی‌اش می‌چرخد. او در این فرمان جنبش آنتیفا را «سازمان تروریستی داخلی» معرفی کرد؛ حرکتی که به باور بسیاری از تحلیلگران، گامی دیگر در مسیر تبدیل دولت آمریکا به ساختاری شبه‌فاشیستی است.

ترامپ در متن فرمان خود آنتیفا را آنارشیستی و خشونت‌طلب توصیف می‌کند، اما نادیده می‌گیرد که این شبکه نه یک سازمان منسجم، بلکه مجموعه‌ای از گروه‌های محلی ضد‌نژادپرستی است که سال‌ها علیه برتری‌طلبی سفیدپوستان و خشونت پلیس فعالیت کرده‌اند. به جای پرداختن به ریشه‌های تبعیض نژادی و خشونت ساختاری، کاخ سفید معترضان را «تروریست» می‌خواند تا مشروعیت اعتراضات مدنی را نابود کند.

در حالی که شواهد محدود از برخی درگیری‌های خیابانی وجود دارد، دولت این رخدادها را بهانه کرده تا فضای امنیتی را تشدید کند و آزادی بیان، تجمع و مخالفت سیاسی را زیر ضرب ببرد. منتقدان هشدار می‌دهند این فرمان عملاً دست دولت را برای تعقیب هر صدای مخالف به بهانه «وابستگی به آنتیفا» باز می‌گذارد؛ همان الگویی که رژیم‌های اقتدارگرا و فاشیستی در قرن بیستم به کار می‌بردند.

ترامپ در بیانیه‌ای آنتیفا را «بیماری چپ رادیکال» نامید، اما بسیاری این سخنان را پرده‌ای برای پوشاندن شکست‌های داخلی او در مهار بحران‌های اجتماعی، اقتصادی و نژادی می‌دانند. واقعیت این است که حمله به آنتیفا بیش از آنکه به امنیت آمریکایی‌ها کمک کند، تلاشی است برای خاموش کردن جنبش‌هایی که بر عدالت اجتماعی و برابری نژادی پافشاری می‌کنند.

تصویری که از دل این تصمیم بیرون می‌آید روشن است: رئیس‌جمهوری که به جای پاسخ به مطالبات مردم، راه سرکوب، برچسب‌زنی و تولید دشمن داخلی را برگزیده است؛ رویکردی که خطر لغزیدن آمریکا به سوی فاشیسم را بیش از هر زمان دیگری برجسته می‌سازد.




 سارکوزی؛ محکوم در پاریس، اما جنایتکار بی‌محاکمه در لیبی

نیکولا سارکوزی، رئیس‌جمهور پیشین فرانسه، به دلیل تخلفات مالی در کارزار انتخاباتی سال ۲۰۰۷ خود به پنج سال زندان محکوم شد؛ حکمی که در تاریخ سیاسی فرانسه بی‌سابقه است. دادگاه او را به دریافت کمک‌های غیرقانونی و پنهان‌کاری درباره منابع مالی از معمر قذافی، رهبر فقید لیبی، متهم کرد.

اما این محکومیت تنها بخش کوچکی از حقیقت را پوشش می‌دهد. جنایت اصلی سارکوزی نه در صندوق‌های مالی پنهان، بلکه در خیابان‌های طرابلس و بنغازی رخ داد؛ جایی که تصمیم او برای کشاندن فرانسه و سپس ناتو به جنگ سال ۲۰۱۱، لیبی را به ورطه نابودی کشاند.

به بهانه «مداخله بشردوستانه»، جنگی به راه افتاد که زیرساخت‌ها و نهادهای دولتی لیبی را منهدم کرد. چهارده سال بعد، این کشور همچنان در آشوب دست‌وپا می‌زند. گروه‌های تروریستی در خلأ قدرت رشد کردند، مهاجرت گسترده به مدیترانه شدت گرفت و ثبات منطقه ساحل و صحرای آفریقا به کلی از بین رفت. به گفته کارشناسان، نیم‌میلیون نفر قربانی مستقیم و غیرمستقیم این ماجراجویی شدند.

دادگاه فرانسه می‌تواند بابت یوروهای آلوده سارکوزی را مجازات کند، اما خون‌های ریخته‌شده در لیبی بی‌حساب می‌ماند. بسیاری بر این باورند که سرویس‌های اطلاعاتی فرانسه در قتل قذافی نیز نقش داشتند تا ارتباط کمک‌های مالی او به سارکوزی مخفی بماند. این خیانت نه تنها لیبی، بلکه تمام آفریقا را درگیر موجی از بی‌اعتمادی به غرب کرد.

از مالی و نیجر تا بورکینافاسو، احساسات ضدفرانسوی به‌طور بی‌سابقه‌ای افزایش یافته است. در مجمع عمومی سازمان ملل ۲۰۲۳، وزیر خارجه مالی تأکید کرد که مداخله در لیبی برخلاف نظر رهبران آفریقا بود و پیامدهای آن منطقه را برای همیشه بی‌ثبات ساخت.

محکومیت سارکوزی در پاریس نمادی از عدالت گزینشی است: پول‌های غیرقانونی پیگیری می‌شوند، اما ویرانی یک کشور و نیم‌میلیون جان از دست رفته همچنان بی‌پاسخ مانده‌اند.




نیاز اتحاد “چپ” برای استقلال، آزادی، عدالت اجتماعی!
به‌بهانه‌ی ۱۰-مهر سالگرد بنیان گذاری حزب توده‌ی ایران!

سخن روز شماره ۴
۵ مهر ۱۴۰۴، ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۵

ریشه‌های جنبش «چپ» برابری‌خواه و آزادی‌خواه در ایران به روزگار مشروطیت بازمی‌گردد؛ زمانی که جامعه‌ی فرسوده و فئودالی ایران با انقلاب مشروطه، نیروهای روشن‌اندیش و پیشرو را در خود پرورد. ستارخان و دیگر پیشگامان مشروطه نشان دادند که در ژرفای جامعه‌ی ایران توان انقلابی بزرگی نهفته است و ویژگی‌هایی چون دلاوری، جانبازی و پایمردی در راه آزادی، در بستر تاریخی این سرزمین ریشه می‌دواند.

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و نفوذ اندیشه‌های سوسیالیستی در ایران، نیروی تازه‌ای به جنبش آزادی‌خواهی و طبقه‌ی کارگر نوپای آن بخشید و حزب کمونیست ایران، پیشقراول نبرد طبقاتی، پا به پهنه‌ی نبرد نهاد. بزرگانی چون حیدر عمواوغلی، آوتیس سلطان‌زاده، احسان‌الله‌خان دوستدار و دیگران، دلیرانه گام در میدان رزم گذاشتند. ‌حتا پس از شکست انقلاب گیلان و سرکوب‌های خونین رهبران کمونیست، آتش پیکارهای «چپ» به خاموشی نگرایید و تجربه‌ها و روش‌های سازمان‌دهی آنان، توشه‌بار نسل‌های پسین «چپ» شد.

پس از فروریزی دودمان قاجار و برآمدن رضاخان، نیروهای «چپ» همچنان استوار ماندند و در برابر خودکامگی، زورگویی و سرکوب نظامی او ایستادگی کردند. این دوره نشان داد که تنها سازمان‌هایی با آرمان‌های ریشه‌ای و سامان‌یافته می‌توانند در برابر سرکوب پایداری کنند.

چهره‌هایی مانند دکتر تقی ارانی و یارانش با پراکندن اندیشه‌های مادی‌گرایانه و آموزش نسل جوان آگاه، زمینه را برای زایش نهادهای «چپ» و کنش‌های پس از آن فراهم آوردند. حزب توده‌ی ایران، پس از گریز شرم‌آور رضاخان در سال ۱۳۲۰، پایه‌گذاری شد و برای نخستین بار گروهی از روشن‌اندیشان و رهجویان آزادی‌خواه بر آن شدند تا رنجبران و تهی‌دستان کشور را سامان‌دهی و گرد هم آورند.

آنان نه در جست‌وجوی پول و جایگاه بودند، بلکه آگاهانه برگزیدند که همه‌ی توان خود را برای بهبودی زندگی مردم و پیکار با بی‌عدالتی و ستم به کار گیرند.

فرمانروایان خودکامه و سرداران ستمگر، سده‌ها بود که فرزندان سخت‌کوش این سرزمین را به پرتگاه نابودی کشاندند. ستم و نابرابری بیداد می‌کرد و گلوگاه نسل‌های پیاپی در چنگال بی‌عدالتی فشرده می‌شد. ابری تیره بر آسمان میهن ما سایه افکنده بود و نداری و تنگدستی، زندگی مردم را در تاریکی فرو برده بود.

هر گام کوچک به سوی بهبودی، با سنگدلی بی‌اندازه‌ای روبه‌رو می‌شد و دارایی ناچیز مردم به یغما می‌رفت. هرگاه دستی به امید آزادی برمی‌خاست، شمشیرهای خونین آن را می‌بریدند و امید را از دل‌ها می‌ربودند. آزادی و دادگری هرگز میدان ریشه‌دواندن نمی‌یافت و هر غنچه‌ی امیدی، پیش از شکفتن پژمرده می‌شد. آرزوی پرواز هر جوجه‌ای، پیش از آنکه بال بگیرد، با خواری خاموش می‌گشت.

در روزگاری که خون پاکِ جوانان بر زمین می‌چکید و فریاد بی‌گناهی ستمدیدگان آسمان را می‌شکافت، نوری از دل همین خاک برخاست. نوزادی چشم به جهان گشود که نام و نشانش با «توده» درهم تنیده بود؛ نه زاده‌ی افسانه‌ها و نه فرودآمده از آسمان‌های دور، بلکه برآمده از زمین خشکیده‌ی رنج، از میان مردم اندوه‌کشیده و اندیشمند، و از ژرفای اندیشمندان رنجمند.

بر لبانش زمزمه‌ی دردهای سالیان روان بود و دستانش آماده‌ی مرهم نهادن بر زخم‌های چرکینِ دیرسال. او فریاد برآورد: آسمان را رها کنید و زمین را به تاریکی مسپارید! راه آزادی بسته نیست! و این فریاد، نخستین پرتو روشنایی در دل شب‌های سترگ و تاریک بود.

در روزگاری که فرمانروایان تاریک‌اندیش، زیبایی و شادی را ممنوع می‌کردند، شور زندگی را برنمی‌تافتند و رنگ‌ها، عطرها و آوازها را خطری برای خود می‌پنداشتند، جوانان توده‌ای گام در راهی دشوار نهادند. آنان می‌دیدند که چگونه گل‌های سرخ در زندان‌ها پژمرده می‌شوند و سر سروهای آزاده بر زمین می‌افتد و دشت‌ها به‌جای عطر شکوفه‌ها، بوی خون می‌دهند.

با این همه، هرگز امید را رها نکردند و در برابر ستمگران ایستادگی کردند. زخم و آوارگی هم‌زاد راهشان شد، اما مهر به مردم و آتش آرمان‌هایشان چراغی بی‌پایان بود که آنان را در تاریک‌ترین شب‌ها به پیش می‌راند.

آنان به‌خوبی آگاه بودند که خردِ تنها راه به دگرگونی نمی‌برد و تنها با «وحدت و تشکیلات» می‌توان به رهایی رسید. با بی‌باکی افسانه‌وار پا در گذرگاه ناپیموده نهادند، جایی که در پایان دالان تاریک و دراز، مرگ در کمین آنان بود. اما آرمان جهانیِ تهی از ستم و بهره‌کشی، چونان مشعلی فروزان راهشان را روشن می‌کرد. آنان نشان دادند که آزادی، برابری و عشق به مردم، گران‌بهاترین سرمایه‌ی یک خلق است.

در این راه، توده‌ای‌ها همیشه با مردم بودند، از دل مردم برخاستند و گام‌هایشان را با توان و آرزوی توده‌ها همسو کردند. هنر و فرهنگ را از دست نخبگان رها کردند، غزل، موسیقی، داستان و نمایش را به درون مردم بردند و نشان دادند که زیبایی و آزادی حق همه است. در زمانه‌ای که انسان گرگِ انسان بود و زشتی بر زندگی فرمان می‌راند، توده‌ای‌ها سخن از نان و زیبایی برای همه می‌گفتند.

اما راه از پیش‌ساخته‌ای برای رسیدن به آن آرمان‌شهر زیبا و دلکش برای پیمودن نبود. هر راهی، هر گذرگاهی می‌بایست از بن ساخته می‌شد. راه، پر از پیچ‌وخم، خارستان و سنگلاخ بود و از میان رودخانه‌های خروشان می‌گذشت. با این همه پا در راه نهادند و چه‌بارها به کژراهه رفتند. دوست را گاهی دیر شناختند و دشمن را گاهی خرد شمردند، اما هرگز از جنبش بازنایستادند.

با این همه، راهشان هیچ‌گاه پاداش اقتصادی برایشان نداشت؛ بلکه زندان، شکنجه و تیرباران، همنشین همیشگی‌شان شد.

کشتار ددمنشانه‌ی آزادی‌خواهان پس از ۲۸ مرداد، ریشه‌های امید مردم را خشکاند و شعله‌ی آزادی را برای بیش از دو دهه خاکستر کرد. پس از آن روزگار سیاه شد و غم و تیرگی سراسر میهن را فرا گرفت. شب‌های پس از ۲۸ مرداد چنان تاریک بود که ‌حتا ستارگان بزرگ در آسمان رنگ می‌باختند و کوچک‌ترین نوای آزادی با پاسخ‌های خونین روبه‌رو می‌شد. زندان‌ها لبریز از جوانان دانا و کنجکاو بود و دستگاه محمدرضا پر از چاپلوسان و کاسه‌لیسان تهی‌مغز.

این رزمندگان، انسان‌هایی واقعی بودند؛ کسانی که درخششی ستایش‌برانگیز در تلاش برای آزادی و عدالت داشتند و در کنار آن، لغزش‌ها، کاستی‌ها و گاه کژروی‌هایی بزرگ. مانند همه‌ی انسان‌ها، بدون ترس، خستگی یا کم‌توانی نبودند. رومن رولان می‌گوید: «قهرمان کسی است که آنچه را که می‌تواند انجام می‌دهد.»

این رزمندگان واقعی کسانی بودند که با همه‌ی کاستی‌های انسانی خود، با همه‌ی توان، گام در راه عدالت، آزادی و بهروزی هم‌گنان برداشتند. بسیاری از آنان جان، این بزرگ‌ترین سرمایه‌ی زندگی خود، را در راه مردم، به‌ویژه رنجبران، فدا کردند؛ برخی زیر شکنجه تاب آوردند و سرافراز ایستادند، برخی ناچار به خاموشی شدند و برخی به دشمن پیوستند.

زندان، خاموشی و تنهایی، هرچند توان‌فرسا، نتوانست روان سرفرازان را به بند بکشَد. توده‌ای‌هایی که زنده ماندند و از هفت‌خوان شکنجه سیاوش‌وار با سرفرازی گذشتند، با اندیشه‌ای پرتوان و دلی روئین، بال‌های آرمانشان را نیرومند کردند و در چارچوب تنگ زندان نیز پرواز کردند؛ شب‌ها با ستارگان هم‌نشین شدند و داستان‌ها، صداها و یاد آزادگان را زنده نگه داشتند و همراه با قهرمانان افسانه‌ای، با افراسیاب زمانه نبرد کردند. آنان از مرگ ترسی نداشتند و آرمانشان ساختن آینده‌ای درخشان و انسانی برای فرزندان میهن بود. فریاد آزادی و عدالت، تنها مرهم زخم‌هایشان بود. آنان در دل زندان، آزاد و تابنده بودند و راز جاودانگی‌شان باور به پیروزی راستی بر کژی و نور بر تاریکی بود.

با هر سرو آزاد که فرو افتاد، رودخانه‌ی نبرد برای آزادی خروشان‌تر شد. هر رفیق از دست رفته، نه پایان، بلکه چراغی بود که راه را روشن می‌کرد؛ هر قطره‌ی خون، نوری بود بر راه آزادی. آنان دریافتند که هر زخمی که بر تن خورده‌اند و هر قطره‌ی اشکی که ریخته‌اند، خشت‌هایی بوده‌اند در شالوده‌ی فردایی روشن. آنان دریافتند که رزم، افسانه نیست؛ واقعیتی زنده و تپنده است که رنج امروز را به امید فردا می‌دوزد. باوری استوار داشتند که تاریخ، سرانجام دروازه‌های دژهای ستم را خواهد گشود و خورشید عدالت، با لبخندی گرم و پیروزمند، بر فراز آسمان زمان خواهد درخشید.

بهمن آمد و با فریاد تندرآسای خویش، خواب را از چشمان سپیدجامگان ستمگر ربود. روزگار ستم به سر آمد و چهره‌ی آسمان میهن، بار دیگر از ابرهای تاریکی زدوده شد. انقلاب، شمع آرزوها را در دل‌ها برافروخت و نسیم تازه‌ای از امید در کالبد میهن روان ساخت. آنان، دسته‌دسته، از پشت میله‌های زندان و از شهرهای دور کوچ بازگشتند و با دستانی پرامید، دگربار چرخ زندگی را به جنبش درآوردند تا ویرانه‌ها را آباد سازند.

ولی دریغ و افسوس که کبوتر آزادی، در هوای کُشنده‌ی واپسگرایی، از پرواز بازماند و بر خاک افتاد. رویاهای شیرین، دود شدند و به آسمان رفتند. بورژوازی آزمند، با همدستی و پشتیبانی بی‌چون‌وچرای آقای خمینی، پیکر انقلاب بزرگ ما را در هم شکست و آزادگان را یک‌به‌یک، بار دیگر به سیاهچال‌ها بازگرداند.

پس از آن ضربه‌ی کمرشکن جمهوری اسلامی به پیکر حزب، جهان توده‌ای‌ها در تاریکی فرو رفت. دل‌ها خرد شد و ناله‌ای بی‌صدا از سینه‌ها برآمد. گویی نه تنها بال‌های پروازمان، که ستون‌های باورمان را در هم شکستند و ما را، بی‌پناه و سرگشته، در میانِ توفانی از سردرگمی رها کردند. جهانِ پس از شکست، جهانی وارونه بود. در دل شب‌های بی‌ستاره و بی‌امید، رفیقان یکی پس از دیگری، همچون چراغ‌پاره‌هایی که بادی سهمگین خاموششان کند، به خاموشی گراییدند.

پس از سی سال، داستان روزهای پس از کودتا، در پستوهای تاریک زندان‌های جمهوری اسلامی بازگو شد؛ روایتی از تاب‌آوردن‌ها و درهم‌شکستن‌ها. برخی، چون کوه، زیر شکنجه ایستادند و سرافراز ماندند. برخی، به ناچار، به خاموشی فرو رفتند و برخی نیز بودند که در تاریکی، به سپیده‌دم دروغین دشمن پیوستند.

برخی در کنج سلول‌های سرد، و برخی در بی‌هدفی کوچِ ناگزیر تنها ماندند و ما، در میان آوار آرزوهای فروپاشیده، گیج، بی‌پناه و بی‌راه مانده بودیم. شب‌ها، در خاموشی سنگین تاریکی، اشک‌های خاموشمان روان می‌شد و روزها، با پرسش‌های بی‌پاسخ هزارساله‌ای که چون خوره به جانمان افتاده بود، دست‌وپنجه نرم می‌کردیم. گویی همه‌ی جهان به ما پشت کرده بود؛ همه‌ی راه‌ها به بن‌بست رسیده، هر تلاشی نقش بر آب گشته و هر امیدی، چون پر کاهی در تندباد سرنوشت، ناپدید شده بود.

سال‌ها سپری شد، اما زخم‌ها هنوز کهنه نشده بود. آینه‌ها غبارگرفته بودند و اشک‌های شبانگاهان، تنها همدمِ تنهایی‌مان. اما در ژرفای تاریکی، اخگری کوچک از آتشِ امید زنده ماند؛ عشقی که ما را دوباره به راه فرامی‌خواند. در همان ویرانه‌های دل، عشق به مردم و امید به آزادی جانسخت زنده ماند؛ عشقی که همچون ققنوس، هر بار از دل خاکسترها سر برمی‌آورد و با بال‌هایی گشوده، پروازی نو را آغاز می‌کند.

خواست دشمن، پایان داستان ما و خاموشی همیشگی آوازمان بود؛ ولی هر رفیق جان‌باخته، نه یک پایان، که سرآغاز فصلی نوین شد. خون آنان، رود خروشانی در راه تاریخ گردید و یادبودشان، پژواکی که در طلوع هر روز پدیدار می‌شود. هر رفیق ازدست‌رفته، ستاره‌ای شد بر تارک آسمان تاریک ما که راه را نشانمان داد و مایه‌ی امیدی شد که هیچ‌گاه به خاموشی نمی‌گراید. هر شکست، اگرچه بال‌هایمان را شکست، اما نتوانست آرزوی پرواز را از جانمان برباید. هر اشک، پیمانی تازه برای نبرد بود و هر زخم، درسی ژرف و چراغی فراروی آینده. هر قطره‌ی اشک، نه نماد نومیدی، که سوگندی دیگر برای فردایی روشن‌تر بود.

در ژرفای زندان‌ها و دل تنهاییِ تبعید، در گذرگاه‌های تاریک و میدان‌های خونین، سرودی نو سروده شد؛ سرودی که از دل‌های سوخته‌ی ما برآمد و در طنین تاریخ جاودانه شد.

ما به این باور رسیدیم که روزی که دل‌ها دوباره چون آیینه‌ای روشن گردند، خورشید دادگری پیروزمندانه خواهد درخشید. هر شکست، هر زندان و هر ضربه‌ی پیاپی، نه ما را درهم شکست و نه شعله‌ی مهر را در سینه‌هایمان خاموش کرد؛ بلکه موجی از یک چکامه‌ی اسطوره‌ای شد که در دل تاریک‌ترین شب‌ها زمزمه می‌کند: «هنوز برپاییم، هنوز در پروازیم، هنوز امید، در پایان، زنده است.»

و این‌گونه بود که ایستادیم؛ با دلی سوخته ولی سرشار از آرزو، با بال‌هایی شکسته اما با شور اوج دوباره. چرا که باور داشتیم که اگرچه جهان اکنون تاریک است، برآمدن روز آزادی نزدیک است و خورشید دادگری، با لبخندی پیروزمند، کمان آسمان را در نور خواهد پیچید.

این سرگذشت، یک افسانه نیست؛ حقیقتی زنده و روان است که سرنوشت تاریخی ما را برمی‌شمارد. رزم توده‌ای‌ها، چکامه‌ی زنده و تپنده است؛ داستان رنجی است که با امید گره خورده و پیوندی ناگسستنی با همه‌ی آزادی‌خواهان جهان دارد.

تاریخ حزب توده‌ی ایران تنها داستان سرگذشت یک حزب سیاسی نیست، بلکه آیینه‌ی زنده و گویای پیکار نسل‌های پیاپی ”چپ” در این سرزمین است و از این رو، این تاریخ از آنِ همه‌ی نیروهای ”چپ” ایران است. این تاریخ، تاریخ جنبش ”چپ” ایران است. دستاوردها، پیروزی‌ها، جانبازی‌ها، شکست‌ها، کژروی‌ها، تجربه‌ها و اندیشه‌های این حزب، سرمایه‌ای مشترک برای همه‌ی ”چپ” است.

این راه پرخار اما سرفراز، گواهی است پایدار بر جاودانگی آرمانی که هرگز در دل تاریکی‌ها به خاموشی نگرایید. از دل همین خاکسترها بود که هر بار جوانه‌های نوین پیکار سر برآوردند و رشته‌ی پیوند نسل‌ها را استوار نگه داشتند. این تاریخ پرفرازونشیب، با همه‌ی رنج‌ها و پیروزی‌ها، با همه‌ی تجربه‌های تلخ و شیرین خود، نه تنها یادآور پایداری و جانبازی‌های گذشته، بلکه سرمایه‌ای بی‌همتا و چراغ راه آینده‌ است. آینده‌ای  که در آن اتحاد و همبستگی نیروهای ”چپ” می‌تواند بار دیگر آرمان آزادی و برابری را به پیش برد. اینک وظیفه‌ی تاریخی ما گرد هم آوردن همه‌ی نیروهای ”چپ” و پیشرو در زیر پرچم نبرد با دستگاه ولایی- سرمایه‌داری و بیگانگان پرخاشگر است.

یکی از دستاوردهای حزب توده‌ی ایران پافشاری بر «وحدت و تشکیلات» است. اکنون، در شرایط حساس میهن ما، خطر بزرگی از سوی جمهوری اسلامی و نیروهای راستگرای درون و برون آن، و همچنین از سوی هواداران راستگرای امپریالیست، خواب را از چشمان ما ربوده است. در چنین زمانی، تلاش برای اتحاد، وظیفه‌ای سنگین و برجسته برای نیروهای ”چپ” می‌شود.

بی‌گمان، نیروهای ”چپ” به پشتوانه‌ی شعارهای راستین و تاریخی خود در زمینه‌ی داد اجتماعی، اقتصاد خودبنیاد ملی، پیکار با چیرگی‌جویی بیگانگان و جانبازی در راه آزادی، از جایگاه ارزشمند در میان توده‌ها برخوردارند. این گنجینه اگرچه گران‌بها و ژرف است، اما افسوس که به دلیل پراکندگی و چنددستگی، هنوز نتوانسته است پایگاه طبقاتی ”چپ” را در جامعه استوار سازد و گسترش دهد. تجربه‌ی تاریخ به ما می‌آموزد که تنها از راه یگانگی و همبستگی می‌توان بر دشمنان درونی و برونی چیره شد و آرمان‌های برابری و آزادی را به کرسی نشاند.

در این شرایط حساس و بحرانی، نیاز است که همه‌ی سازمان‌های ”چپ” که خواستار برچیدن نظام سرمایه‌داری-دینی هستند و همزمان، با هرگونه چیرگی‌جویی بیگانگان بر میهن ما سر ناسازگاری دارند، در یک جبهه‌ی متحد و ضددیکتاتوری گرد هم آیند. گذاشتن هر شرط دیگری برای همکاری، نه تنها سودی در بر نخواهد داشت، بلکه ضربه‌ای سهمگین به یکپارچگی ”چپ” خواهد زد. تاریخ پیکارهای ”چپ” ایران، از جنبش مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷ و سال‌های پس از آن، به ما آموخته است که پراکندگی و درگیری‌های درونی هیچ پیروزی به ارمغان نیاورده و تنها به توانایی دشمنان آزادی و برابری افزوده است.

امروز، برای پاسداری از آرمان‌ها، پاسداشت دستاوردهای تاریخی و نجات ایران و مردم ستمدیده، همبستگی ”چپ” یک نیاز تاریخی است. این همبستگی تنها یک گزینش راهبردی نیست، بلکه یک وظیفه‌ی اخلاقی و تاریخی است که باید بی‌درنگ، با بینش و شور، انجام شود.

”چپ”-ها، به پاس خون‌های ریخته‌شده، پیکارها و جان‌فشانی‌های نسل‌های گذشته، وظیفه دارند که این همگامی و هم‌اندیشی را ابزار پایه‌گذاری داد اجتماعی، آزادی و استقلال ملی کنند. اکنون زمان آن رسیده است که همه‌ی نیروهای ”چپ”، با پافشاری بر انبوه نکته‌های هم‌سویی که در میانشان هست، در یک جبهه‌ی متحد و نیرومند، برای مردم و میهن خود، برای کارگران و رنجبران، برای زنان و کودکان، برای دگراندیشان و دگرباشان، در برابر دشمنان ایستادگی کنند.

بی‌گمان، هیچ نیرویی یارای خاموش کردن امیدی را ندارد که با خون و رنج آبیاری شده است. با هر پرکشیدن، با هر فریاد، فردایی تابناک‌تر ساخته می‌شود و تاریخ گواهی خواهد داد که ما نه تنها پا در میدان رنج نهادیم، که مشعل آزادی را برای همه برافروختیم.”چپ” خواهان گشودنِ درهایی است که بر روی آرمان‌های انسانی بسته شده‌اند. آرمانِ ”چپ”، آفرینشِ آینده‌ای تابناک و سرشار از دادگری برای همه‌ی فرزندان این سرزمین است.

ولی تنها هنگامی این کار شدنی است که ما با گردانی یگانه و با همکاری پای به میدان نبرد بگذاریم. پس اگر ”چپ” دلداده‌ی آزادی، برابری و زندگیِ شایسته‌ی انسان‌هاست، باید هم‌گام و هم‌صدا با هم دیگر پیش رود. این راه آسان نیست؛ اما با همدلی و پشتیبانی همگانی، بخت پیروزی فزونی می‌یابد.

آری، ما ”چپ”-ها از قبیله‌ی سوختگانیم؛ دردمان یکی است و تنها با همدلی و هم‌آوازی می‌توان بر تاریکی چیره شد.




از توبره و آخور خوردن ترکیه؛ ترکیه در آستانه معامله بزرگ با آمریکا 

سفر اخیر رجب طیب اردوغان به واشنگتن و دیدارش با دونالد ترامپ، تنها یک دیدار سیاسی معمولی نبود. پشت پرده این دیدار، دو پرونده کلیدی برای آینده ترکیه و جایگاه ژئوپلیتیکی‌اش نهفته است: عناصر کمیاب خاکی و انرژی هسته‌ای.

طبق گزارش رسانه‌های ترکیه‌ای، آمریکا به شدت علاقه‌مند به ذخایر عظیم عناصر کمیاب خاکی در استان «اسکی‌شهر» است. این عناصر که در صنایع دفاعی، فضایی و فناوری‌های نو مانند انرژی پاک کاربرد حیاتی دارند، سال‌ها در انحصار چین بوده‌اند. حالا واشنگتن می‌خواهد با کمک آنکارا، وابستگی خود به پکن را کاهش دهد. به همین دلیل برخی تحلیلگران این سفر را آغاز «جبهه تازه آمریکا علیه چین» در خاک ترکیه می‌دانند.

اما این تنها بخش ماجرا نیست. ترکیه و آمریکا هم‌زمان توافقی راهبردی در زمینه همکاری هسته‌ای غیرنظامی امضا کردند. این توافق با هدف ساخت نیروگاه‌های هسته‌ای جدید و توسعه راکتورهای مدولار کوچک (SMR) طراحی شده است؛ اقدامی که می‌تواند ترکیه را در مسیر کاهش وابستگی به گاز طبیعی وارداتی قرار دهد.

ترکیه پیش‌تر با روسیه پروژه نیروگاه هسته‌ای آک‌کویو را آغاز کرده و حالا با ورود آمریکا، عملاً به بازیگری چندجانبه در عرصه انرژی هسته‌ای تبدیل می‌شود. این حرکت نه تنها تنوع منابع انرژی ترکیه را تضمین می‌کند، بلکه جایگاه این کشور را در رقابت قدرت‌های بزرگ ارتقا می‌دهد.

ترامپ نیز در کاخ سفید تأکید کرد که در صورت موفق بودن مذاکرات، تحریم‌های ترکیه فوراً لغو می‌شود و فروش جنگنده‌های اف-۱۶ و اف-۳۵ نیز دوباره روی میز قرار خواهد گرفت.

به نظر می‌رسد آنکارا با هوشمندی، در حال استفاده از رقابت قدرت‌های جهانی است تا هم در حوزه انرژی و هم صنایع دفاعی، دست بالا را به دست آورد. ترکیه این‌بار نه تنها میان شرق و غرب، بلکه میان چین، روسیه و آمریکا بازیگری فعال را برگزیده است.




استخدام جاسوسان ضدروسی توسط سرویس جاسوسی انگلیس (MI6)  در ترکیه

نشست اخیر ریچارد مور، رئیس سابق سرویس جاسوسی انگلیس (MI6) در استانبول، موجی از واکنش‌های تند در میان تحلیلگران ترکیه‌ای به‌پا کرده است. مور که پس از پنج سال ریاست بر MI6 حالا به عنوان معاون مشاور امنیت ملی بریتانیا فعالیت می‌کند، در جمع خبرنگاران ترک و خارجی، سخنانی بر زبان آورد که از دید بسیاری، نه تنها غیرمعمول بلکه تحریک‌آمیز و ضد امنیت ملی ترکیه بود.

او آشکارا از خبرنگاران و حتی شهروندان روسی مقیم ترکیه خواست تا در همکاری با لندن، علیه روسیه فعالیت جاسوسی کنند. مور با نام‌گذاری استانبول به عنوان “اتاق تاریک”، آن را مرکز عملیات سایبری ضد روسیه معرفی کرد؛ اقدامی که تحلیلگران آن را دخالت مستقیم در حاکمیت ترکیه و نادیده گرفتن جایگاه دیپلماتیک این کشور دانستند.

واکنش‌ها در رسانه‌های نزدیک به حزب اردوغان نیز تند بود. روزنامه ینی شفق این اقدام را «شکل جدید امپریالیسم در لباس کار اطلاعاتی» خواند. برخی تحلیلگران مانند صباح‌الدین اُنکیبار نیز از دولت اردوغان پرسیدند: اگر چنین نشست تحریک‌آمیزی در تهران یا مسکو علیه ترکیه برگزار می‌شد، واکنش آنکارا چه بود؟

چهره‌های رسانه‌ای مانند برچین ییناچ، که به نشست دعوت شده بودند اما حضور نیافتند، با صراحت اعلام کردند: سخنان مور امنیت خبرنگاران ترک را به خطر انداخته است، چرا که هر ارتباطی با سفارت انگلیس می‌تواند به برچسب جاسوسی ختم شود.

مور در سخنانش تلاش کرد ترکیه را بار دیگر به‌عنوان متحد محوری ناتو به غرب نزدیک کند، اما بسیاری این حرکت را تلاش آشکار برای تغییر توازن ژئوپلیتیکی آنکارا میان ناتو و شرکای اوراسیایی‌اش می‌دانند.

نتیجه روشن است: اظهارات مور تنها یک کنفرانس ساده نبود، بلکه پیامی ژئوپلیتیک به ترکیه بود؛ پیامی که می‌تواند روابط آنکارا با شرق و غرب را دستخوش تغییرات عمیق کند.




سایه پهپادها: سیاست خارجی آمریکا و هزینه‌های پنهان جنگ بی‌پایان

پهپادها دیگر صرفاً ابزار نظامی نیستند؛ آن‌ها تبدیل به نمادی از تحققِ ایده «جنگ بدون هزینه برای طرف مهاجم» شده‌اند. هر حملهٔ هوایی با فشار یک دکمه، زنجیره‌ای از پیامدهای انسانی و اجتماعی به‌جا می‌گذارد: خانواده‌هایی که عزادار می‌مانند، کودکانِ محرومی از تحصیل، و جوامعی که زیر سایهٔ دائمی اضطراب زندگی می‌کنند. وقتی ادعا می‌شود این حملات «دقیق» هستند اما پژوهش‌ها و افشاگری‌ها نشان می‌دهد درصد بالایی از قربانیان غیرنظامی‌اند، باید پرسید چه کسی پاسخگوست؟ پاسخگویی بین‌المللی، شفافیت دربارهٔ معیارهای هدف‌گذاری و امکان تحقیقات مستقل برای هر حمله باید جزو حداقل‌های حقوق بشری باشد. اگر جامعهٔ جهانی اجازه دهد فناوری بدون قید و شرط در خدمت مرگ قرار گیرد، پی‌آمدهای اخلاقی و امنیتی آن دیر یا زود گریبان همه را خواهد گرفت.

در چارچوب سیاست خارجی آمریکا، پهپادها به ابزاری بدل شده‌اند که هم هزینه سیاسی جنگ را پایین می‌آورد و هم تصویر «قدرت هوشمند» را القا می‌کند. رؤسای‌جمهور با استفاده از این سلاح‌ها می‌توانند بدون اعلام جنگ رسمی، عملیات مرگ‌بار را در کشورهایی دوردست اجرا کنند. این استراتژی، از یک‌سو با شعار «مبارزه با تروریسم» توجیه می‌شود و از سوی دیگر پرسش‌های عمیق اخلاقی و حقوقی را برمی‌انگیزد: آیا سیاست خارجی می‌تواند بر پایه حذف فیزیکی مخالفان و گسترش ترس شکل گیرد؟ چنین رویکردی نه‌تنها مشروعیت بین‌المللی آمریکا را تضعیف می‌کند، بلکه می‌تواند خشونت و افراط‌گرایی را بازتولید کرده و امنیت بلندمدت را به خطر اندازد.

پیشرفت‌های فناوری نظامی راه را برای نسل جدیدی از سلاح‌ها هموار کرده است: پهپادهای خودمختار، سیستم‌های کوچکِ انتحاری قابل حمل و شبکه‌های نظارتی فراگیر. باید روی دیپلماسی، بازسازی جوامع آسیب‌دیده و ایجاد سازوکارهای جبران خسارت تمرکز کرد تا از بازتولید خشونت و نفرت جلوگیری شود. ولی امریکا نه تنها با این شیوه مخالفتی ندارد بلکه به اساس سیاست خارجی آن تبدیل شده است.