صف مستقل طبقه ي كارگر در برابر پوپوليسمِ “چپ” و راست!
سياست روشنگرانه- تبليغي حزب طبقه كارگر ايران

دوره جدید: مقاله شماره: ۳۲ (۱۸ تیر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

رفقاي عزيز ابي و محسن در ابرازنظرهاي خود دو نكته ي پراهميت را مطرح مي سازند كه معضل مشترك احزاب كارگري در جهان، ازجمله معضل در برابر حزب توده ايران در شرايط كنوني سلطه نئوليبراليسم است. (١)

١- چرا زحمتكشان كه زير فشار استثمار نئوليبرالي هر روز بيش تر در مرداب فقر و فلاكت فرومي روند، داوطلبانه راي خود را براي پيروزي استثمارگران نئوليبرال به صندوق ها مي ريزند و يا با شركت نكردن در انتخابات‏ راه پيروزي آن ها را سنگفرش مي كنند؟ تنها ٤٣درصد واجدين حق راي در انتخابات رياست جمهوري اخير در فرانسه شركت كردند.

٢- چرا نيروهاي خواستار ترقيِ دموكراتيكِ اجتماعي، نه تنها نزد “اصلاح طلبان”، بلكه همچنين نزد نيروي “چپ” تا درون احزاب كمونيستِ انقلابي نمي توانند به آساني به تجهيز زحمتكشان عليه اقتصاد سياسي نئوليبراليسم نايل گردند؟

وظيفه ي سطور زير، بررسي علل ذهني و عيني اين روند عجيب و به ظاهر غيرقابل درك است. هدف بررسي، يافتن پاسخ به پرسش درباره ي چگونگي عملكرد سياسي- نظري ضروري عليه وضع حاكم در ايران است.

به سخني ديگر، فعاليت روشنگرانه- تبليغي حزب طبقه كارگر ايران از چه عنصرهاي عمده تشكيل شده است؟ چگونه بايد آن را سازمان داد؟

مي توان برقرار شدن “سلطه ي ايدئولوژي طبقات حاكم را به مثابه ايدئولوژي حاكم بر جامعه” عامل اصلي ايجاد شدن وضع كنوني ارزيابي نمود. اما برقراري چنين سلطه ي ايدئولوژيكي بر انديشه ي طبقات و لايه هاي متفاوت ترقي خواه چگونه ممكن شده است؟ مكانيسم “ذهني” و “عيني” برقراري اين سلطه چيست؟

براي ايجاد شدن چنين شرايط دهشتناك مي توان طيفي از دلايل عيني و ذهني را برشمرد. دلايل عام و خاص را مطرح نمود. براي نمونه، رفيق عزيز ابي برخي از اين علل را برمي شمرد: «نبود و ضعف جنبش طبقه كارگر، نبود بورژوازي ملي مستقل …» باعث شد كه «توده شكل گرفته انتخاباتي كه از ديكتاتوري مذهبي، نبود آزادي هاي اجتماعي، اختلاف فاحش طبقاتي، فساد اداري، رانت و تبعيض به ستوه آمده است، حداقلِ خواست خود را بر از ميدان به در كردن اصول گرايان قرار دهد … تعدادي از كارگران را ديدم كه با شناخت از لايحه ضد كارگري دولت روحاني به او راي دادند.» بخش بزرگي از طيف اصلاح طلبان، آن طور كه رفيق محسن نيز در ابرازنظر خود برجسته مي سازد از «كارگر يدي تا سرمايه دار» تشكيل مي شود.

بدين ترتيب مي توان اين نتيجه گيري را مورد تائيد قرار داد كه طيف خواستاران تغييرات در ايران از «كارگر يدي تا سرمايه دار» تشكيل مي شود. به سخني ديگر طيف “اصلاح طلبي” در جامعه ايران كنوني، پديده اي “فراطبقاتي” را تشكيل مي دهد كه به اين معناست كه پايگاه اجتماعي گسست انقلابي با شرايط حاكم در جامعه ي ايراني وجود دارد. واقعيتي كه به مساله “وحدت ديالكتيكيِ منافع طبقات و لايه هاي فوق در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب” بازمي گردد. امري كه در برخي از مقاله ها در مجموعه مقالات درباره ي “اقتصاد سياسي” ملي- دموكراتيك انتشار يافته در توده اي ها مورد بررسي قرار گرفته است. در اين زمينه باز هم سخن گفته خواهد شد. لازم به تاكيد است كه هنگامي كه از طيف “اصلاح طلبي” سخن مي رانيم، سخن به اين معنا نيست كه گويا نظام سرمايه داراي وابسته و شكل ديكتاتوري حاكميت آن استحاله پذير است! در اين زمينه در مقاله ي پيش با عنوان “انقلاب ملي- دموكراتيك – مضمون نبرد رهايي بخش كنوني در ايران …” (مقاله ي٩٦/٣١ https://tudehiha.org/fa/3845) استدلال شد و علاقمندان به آن جا مراجعه داده مي شوند.

به بررسي مشخص موارد خاص علل سلطه ي ايدئولوژيك طبقات حاكم در ايران بازمي گردم. شناخت اين علل براي مبارزه ي روزانه توده اي ها در شرايط نبرد طبقاتي كنوني در كشور پراهميت است. به آن پيش تر هم پرداخته شده است. براي درك شرايط در ايران، شناخت و درك ريشه ايجاد شدن سلطه ايدئولوژي طبقات حاكم در شرايط سلطه استثمار نئوليبرالي در جهان پر اهميت است. بايد شرايط سلطه ي استثمار نئوليبرالي در مرحله افول نظام سرمايه داري را همه جانبه مورد بررسي قرار داد تا دلايل “عام” اين سلطه را دريافت. رفيق عزيز سيامك بخش هاي عمده اي از اين دلايل را در مقاله ي “دولت نئوليبرال آقاي روحاني و جبهه متحد خلق …” (مقاله ي شماره ٩٦/٣٠   https://tudehiha.org/fa/3834) به طور بسيار شفاف و مستدل مطرح مي سازد و توضيح مي دهد.

عملكرد نظري و سياسي نئوليبراليسم به منظور برقراري سلطه ي ايدئولوژي خود

دو ترفند مشخص، ابزار كاركرد ايدئولوژيك و اقتصادي نئوليبراليسم است:

١- ترفند نخست، ايجاد اين توهم و باور غيرمستدل نزد طبقه ي كارگر و ديگر زحمتكشان است كه گويا بيكار بودن و دچار فقر و محروميت شدن پديده اي فردي است!

در «جهان آدميان» (عليرضا كفايي) (٢) گويا آن هايي با موفقيت روبرو مي شوند كه دانش و تخصص خود را مداوم بالا ببرند. هشيارانه از امكانات موجود براي بهبود زندگي خود استفاده كنند. پس اگر بيكار و فقير هستيم، خود مسئوليم!!

٢- ترفند دوم، “آزاد سازي اقتصاد” است از همه بندهاي قانوني كه شرايط اخراج زحمتكشان را “محدود” مي كند. از طريق دسته بندي كردن “نيروي كار” در گروه هاي متفاوت در سراسر جهان، نئوليبراليسم توانسته است همبستگي ميان فروشندگان نيروي كار (زحمتكشان) را به رقابت ميان آن ها بدل نمايد.

در آلمان امپرياليستي اين دسته بندي تشكيل مي شود از “هسته ي مركزي كارگران با قرارداد جمعي”، “كارگران قراردادي” و “كارگران اجاره اي” كه تا حد اجاره ي چند ساعته بر حسب نياز كارفرما به كار فراخوانده مي شوند. تفاوت سطح درآمد يك كارگر با قرارداد دايم در شركت “ولكس واگن” با مزايا حدوداً دو و نيم برابر درآمد گروه “كارگر اجاره اي” است براي كار مشابه در اين كنسرن. (٣)

متاسفانه از آمار مشابه در ايران اطلاعي در اختيار نيست، اما به طور قطع در كشوري كه ٨٥ درصد اشتغال ها موقتي، سفيد امضا و بر پايه ضد انساني “اجاره” تشكيل مي شود، شرايط شغلي زحمتكشان وحشتناك تر و غيرانساني تر است.

يك نمونه شايد كافي نباشد براي ترسيم همه جانبه ي ترفند نظام سرمايه داري دوران افول در موفقيت به تحميل برداشت و القاي ايدئولوژي خود به زحمتكشان كه اگر بيكارند، گناهكار خودشان هستند. اما توسعه “معلم خصوصي” و يا گرم شدن بازار “مدارس خصوصي” در ايران، نشان پذيرش اين سلطه ي ايدئولوژيك از طرف مردم است.

روند خصوصي سازي آموزش تنها در ايران ديده نمي شود. آلمان امپرياليستي هم دچار آن است. كمبود آموزگار و تشديد فشار بر آموزگارهاي شاغل با اعتراض آن ها روبروست. «آموزگاران برلين نسبت با تشديد بار فشار كار اعتراض مي كنند … خيلي زود تعداد ساعات اشتغال به ده تا يازده ساعت مي رسد.» (٤)

حزب دمكرات مسيحي آلمان ديروز برنامه انتخاباتي خود را منتشر ساخت. يكي از ادعاها در اين برنامه، پايان دادن به بيكاري در آلمان تا سال ٢٠٢٥ است. فردي در تيوتر مي پرسد كه آيا منظورتان آن است كه من بايد سه شغل كوچك (minijob) داشته باشم؟ دبيركل حزب دمكرات مسيحي بلافاصله در چهارم جولاي ٢٠١٧ در پاسخ نوشت: «نه آن هنگام كه شما چيز به درد بخوري آموخته باشيد!»

بدين ترتيب به طور عمده دو پديده ي انتقال مسئوليت بازتوليد هستي فرد، بر دوش فرد انسان و تبديل “الزامات جهاني” به مثابه “مشيت الهي” كه گويا مسئوليت آن متوجه نيروهاي نشناخته ي «ساحر و قاهر طبيعي» (اط) و نه نظام سرمايه داري امپرياليستي است، نظام نئوليبرال را قادر ساخته است، به زحمتكشان انديشه ي به روز شده ي حاكم در دوران برده داري- فئوداليسم را القا كرده، آن را قابل پذيرش سازد. اين ايدئولوژي ضد انساني توانسته است اين واقعيت را پنهان و از ديد ذهن بخش بزرگي از مردم زير فشار دور نگه دارد كه مسئوليت فقر و فلاكت به عهده ي نظام سرمايه داري است.

نظام سرمايه داري امكان زندگي در شرايط “اقتصاد دوران طبيعي” را براي انسان نابود ساخته است! در شرايط سلطه ي اين نظام استثمارگر، انسانِ سلب مالكيت شده و فاقد ابزار توليد نمي تواند مانند گذشته هاي تاريخي دور، بازتوليد هستي خود را تامين كند. در نظام سرمايه داري، سلب مالكيت شدگان كه فاقد ابزار توليد شده اند، تنها امكان فروش نيروي كار خود را دارند و بايد آن را در “بازار كار” عرضه كنند.

نظام اقتصادي حاكم و حاكميت آن، در برابر شهروندان خود مسئوليت تامين شرايط انساني كار و بازتوليد هستي انسان را به عهده دارد. نئوليبراليسم مي خواهد اين مسئوليت را با حفظ و تشديد استثمار نيروي كار انسان از خود دور و آن را به دوش فرد زحمتكش قرار دهد. “مدل پايه ريزي شركت هاي تك نفره” نشان اين امر است. تبليغ مي كنند كه هر فرد مي تواند با تخصص خود وارد بازار كار شود. به شرط آن كه هرچه ارزان تر و سريع تر “پروژه”هاي كنسرن ها را عملي سازد! در بخش صنعت ديژيتال، و به ويژه توليد “نرم افزار”‌ اين مدل اقتصادي در ابتدا توسعه يافت، ولي اكنون فروپاشيده است. شدت استثمار نيروي كار فرد توسط خود او و تقليل داوطلبانه سطح دستمزد توسط فرد صاحب “شركت تك نفره”، علت محدوديت حيطه اين مدل اقتصادي است.

تقليل و نابودي وظايف اجتماعي حاكميت سرمايه داري به كمك ترفندهاي پيش گفته، و همچنين تداوم “خصوصي سازي اقتصادي” كه بخش هاي تامين نيازهاي اوليه انسان را هدف قرار داده است، روندي پايان ناپذير تا ايجاد فاجعه تمام بشري خواهد بود، اگر زحمتكشان عليه آن قيام نكنند!

بايد به اين توهم پايان داد، ازجمله در ايران، كه گويا كسي كه مي تواند تنها نيروي كار خود را براي فروش به بازار عرضه كند، مي تواند با سر سپردن به ايدئولوژي استثمارگران و اجراي فرامين نظريه پردازان نظام غارتگر، “جايي” در شان شخصيت انسان براي خود و فرزندانش در اين نظام دست و پا كند!

استقلال سياست طبقاتي طبقه كارگر و حزب آن، حزب توده ايران، ريشه در انطباق ارزيابي فوق با شرايط عيني نبرد طبقاتي در ايران و جهان دارد! دست يافتن به سياست مستقل حزب طبقه كارگر – به گفته زنده ياد جوانشير «برنامه حداقل كارگري» -، از طريق تعيين متضادها در نبرد طبقاتي لحظه تاريخي ممكن مي گردد. (٥)

 

بايد به اين توهم پايان داد كه با تن دادن به شرايط سلطه ي حاكميت اين نظام، گويا فشار آن بر فرد تقليل خواهد يافت و يا حتي توازني در سطحي نازل تر براي بازتوليد هستي انسان زحمتكش ايجاد خواهد شد! به عبارت ديگر، تنزل دستمزد و نابودي حقوق دموكراتيك زحمتكشان در نظام سرمايه داري دوران افول پاياني نخواهد يافت!

انتقال شناخت از اين واقعيت به طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان يدي و فكري و هم لايه هاي مياني جامعه، سرمايه داران و خرده بورژوازي ميهن دوست وظيفه مبارزان را در شرايط كنوني تشكيل مي دهد. با انتقال چنين شناختي، امكان تجهيز و سازماندهي نيروهاي مردمي و دموكراتيك در طيف “اصلاح طلب” در جامعه ممكن خواهد شد.

برخي از علل “خاص” در جامعه ايراني براي سلطه هژموني ايدئولوژي طبقات حاكم

با شناخت برخي از علل “عام” براي برقراري سلطه ي ايدئولوژي طبقات حاكم بر جامعه، مي توان اكنون به بررسي برخي از علل “خاص” در ايران پرداخت و آن ها را شناخت و درك كرد. وظيفه ي تنظيم برنامه حمله ي متقابل روشنگرانه- تبليغي، به گفته گرامشي “نبرد در سنگر”، به مثابه پيش شرط پيروزي مادي بر ديكتاتوري و نظام سرمايه داري براي زحمتكشان و نيروهاي ميهن دوست، انكارناپذير است.

نه تنها نزد زحمتكشان، بلكه تا درون لايه هاي اصلاح طلبِ سرمايه داران ملي و ميهن دوست مي تواند و بايد اين شناخت حاكم شود كه تنها در شرايط نبردي يك پارچه عليه سلطه ي اقتصاد امپرياليستي، عليه منافع آن ها و براي حفظ استقلال و حاكميت ملي ايران، پيروزي تامين خواهد شد. به اين منظور ايران به اتحادي وسيع و “فراطبقاتي” از لايه و طبقات اجتماعي ميهن دوست براي يك دوران طولانيِ تاريخي نياز دارد. برپايي “جبهه متحد خلق” كه حزب توده ايران آن را بعد از پيروزي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما طرح نمود، چنين هدفي را دنبال مي كرد و مي كند.

قراردادي كه ديروز در تهران ميان شركت ملي نفت ايران با “توتال” منعقد شد كه در آن اين كنسرنِ كشور امپرياليستي فرانسه اكثريت سهام را داراست (١ر٥٠ درصد) و ايران تنها ٩ر١٩ درصد سهم دارد، گام فاجعه باري براي استقلال اقتصادي ايران در مهم ترين رشته صنعتي در ايران است. چنين فاجعه اي را دولت حسن روحاني گشودن درها به روي “سرمايه گذاري خارجي” مي نامد. اين قرارداد اما به طور عيني در جهت برباد دادن استقلال اقتصادي- سياسي ايرانِ جمهوري اسلامي است! در اين گام، دست دولت روحاني در دست “ولي فقيه” است. به كشمكش هاي ميان آن ها پر بها ندهيم.

موضع حزب توده ايران عليه سياست برباد ده “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” در مقاله اي موفق و از نظر استدلالي توانمند با عنوان «تاملي بر نوشتار “حزب توده ايران و مساله انتخابات”- شعار “جبهه متحد ضد ديكتاتوري” منافاتي با عدم حمايت از اصلاح طلبان نئوليبرال ندارد» مطرح و توضيح داده شده است كه در نويدنو انتشار يافت (٩٦ر٣ر٣١).

اين موضع دقيق و قابل تائيد، به هيچ وجه موضع «تحريم انتخابات» نيست! آن هايي كه در نوشته هاي خود چنين ادعايي را مطرح مي كنند، محق نيستند. «تحريم انتخابات» شيوه ي نبرد انقلابي عليه حاكميتي است كه مي خواهد در شرايط انفجار انقلابي، راه رشد روند انقلابي را در جامعه از طريق ايجاد فضاي به اصطلاح “دموكراتيك” براي انتخابات مسدود و يا حداقل محدود سازد. شرايط بحراني حاكم در ايران هنوز به مرحله انفجار انقلابي نرسيده است تا شيوه ي نبرد «تحريم انتخابات» واقع بينانه و موثر باشد. ديكتاتوري حاكم به عنوان نماينده ي نظام سرمايه داري وابسته در ايران و همه اعوان و انصار رنگارنگ آن در حاكميت برنامه ايجاد فضاي دمكراتيك را در جامعه دنبال نمي كند. حزب توده ايران به درستي چنين ارزيابي اي از وضع در ايران ندارد.

آن ها كه موضع حزب توده ايران را در ارتباط با انتخابات مطالعه كرده اند مي دانند كه موضع حزب طبقه كارگر عليه پنداشتي استدلال مي كند كه مي خواهد به توده هاي بقبولاند با انتخاب روحاني، شرايط اقتصادي- اجتماعي تغيير خواهد كرد و بهبودي حاصل خواهد كرد؛ گويا راه استحاله ديكتاتوري گشوده خواهد شد و يا گشوده خواهد ماند!  گويا انتخاب روحاني به معناي زدن “بندي” به دست و پاي ديكتاتوري است! چنين ارزيابي، ازجمله با توجه به انعقاد قرارداد پيش گفته با “توتال” بي پايه و اساس است. تشديد استثمار و غارت منابع ملي نتيجه چنين “سرمايه گذاري”ها است كه همراه است با ادامه ضربه شلاق بر پشت زحمتكشان كه دستمزد عقب افتاده خود را طلب مي كنند و از گرسنگي به تنگ آمده اند!

از ديدگاه تغيير شرايط در ايران، راي دادن و يا راي ندادن به روحاني، به كلي بي تفاوت است. حزب توده ايران كه عليه شرايط اقتصادي- اجتماعي حاكم مي رزمد، نمي تواند به اين توهم دامن زند كه با “انتخابات” مي توان شرايط استحاله ي رژيم ديكتاتوري بهبود و وابستگي نظام سرمايه داري را در ايران به اقتصاد سياسي امپرياليستي پايان بخشيد. آن طور كه جريان هاي انحرافي كه خود را “چپ” و حتي “توده اي” مي نمايند، مدعي هستند!

شناخت فوق اما به اين معنا نيست كه اقدام كارگراني كه با وجود «شناخت از لايحه ضد كارگري دولت روحاني به او راي دادند»، نادرست است.

بلكه به اين معناست كه بايد «قدرت و اراده توده ها» (رفيق ابي) را در جهت تغيير انقلابي نظام سرمايه داري متوجه نمود. به منظور بررسي ضرورت اقدام پيش گفته ي كارگران در راي دادن به روحاني، بايد پيش تر به اين پرسش پاسخ داد كه شركت مهندسي شده رئيسي در انتخابات رياست جمهوري، به معناي خواست حاكميت براي انتخاب رئيسي به عنوان رياست جمهور بود، يا به علت وارد كردن او به صحنه علني جامعه براي اهدافي ديگر در آينده؟!

حضور رئيسي در صحنه ي علني جامعه، هدف دامن زدن به پوپوليسم “چپ” را دنبال مي كرد. آن طور كه احمد نژاد به آن عمل كرد. پس از دوره هشت ساله ي خاتمي كه در آن سياست نئوليبراليسم متاسفانه ادامه يافت و درّه ي فقر و ثروت فراخ تر و عميق تر شد، به كار گرفتن ابزار پوپوليسم “چپ” براي حاكميت صلاح بود. وجود چنين صلاح ديدي را نمي توان براي نظام حاكم در شرايط كنوني در جهان و منطقه مورد تاييد قرار داد، گرچه روند اجراي نسخه نئوليبرال تداوم يافت. به نظر مي رسد كه تكرار پوپوليسم “چپ”گرا با انتخاب رئيسي در انديشه ي “مهندسي انتخابات” در شرايط كنوني نمي توانست به صلاح بقاي رژيم باشد. شواهدي در اين زمينه مي توان ذكر نمود.

بدين ترتيب، كشف جبهه «تحريم انتخابات» توسط جريان هايي از قبيل “راه توده” دروغين و “مهر” و ديگران و قرار دادن حزب توده ايران در مركز آن، هدف ديگري را دنبال مي كند. هدف اين جريان ها نخ نما اینستکه آن ها مي خواهند روند تحكيم سياست مستقل حزب توده ايران را در برابر لايه هاي نئوليبرالِ حاكم متزلزل كرده و مانع از ايجاد يك پارچگي مبارزه جويانه در نبرد طبقاتي حزب توده ايران گردند.

به طور مجزا بازهم در اين زمينه سخن خواهد رفت. اما تا آن هنگام كه اين جريان هاي انحرافي به اين پرسش ساده پاسخ نداده اند كه بارها مطرح شده است، بايد سخنان آن ها را اجراي سناريويي تنظيم شده در “اطاق هاي فكر” ارزيابي نمود. اين پرسش چنين است: آيا حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران بايد از استقلال سياست طبقاتي خود برخوردار باشد يا خير؟ مضمون اين سياست در شرايط كنوني چيست؟!

روشنگري و برنامه تبليغي حزب طبقه كارگر در دوران كنوني داراي چه مضموني است، بايد چه مضموني دارا باشد؟ به اين پرسش مي توان آن هنگام پاسخي واقع بينانه و انقلابي داد، هنگامي كه شرايط عيني و ذهني حاكم در ايران در «متن نبرد طبقاتي جاري در جامعه» قرار داده شود!  سويه هايي از اين شرايط در سطور پيش و در مقاله هاي ديگر مورد توجه قرار گرفته است. (٥)

«متن نبرد طبقاتي جاري در جامعه» در ايرانِ جمهوري اسلامي به طور مشخص به چه معناست؟

به اين معناست كه طبقه و لايه هاي حاكم تداوم سلطه ي خود را در گروي ايجاد آن سطح از وابستگي ايران به اقتصاد امپرياليستي مي دانند كه به آن نامي جز وابستگي نواستعماري نمي توان داد. تنها چنين وابستگي از نوع كره ي جنوبي، عربستان سعودي و … براي امپرياليسم قابل قبول است. (چنين سياستي اما تضميني براي رژيم ولايي نخواهد بود!)

به سخني ديگر، يك عنصر عمده در متن نبرد طبقاتي جاري در ايران، سياست ضد ملي نظام سرمايه داري و رژيم ديكتاتوري نماينده آن است. به منظور تعميق تاثير اين عنصر، نظام حاكم بايد به اجراي نسخه ي نئوليبرال امپرياليستي ادامه دهد!

عنصر ديگر، تشديد شدت استثمار سرمايه دارانه نيروي كار زحمتكشان و تعميق فلاكت و بي حقي آن ها است. اين عنصر ضد دموكراتيك- ضد كارگري، عليه منافع وسيع ترين لايه هاي مياني جامعه نيز عمل مي كند. عنصر پايمال كننده حقوق و آزادي هاي فردي و اجتماعي همه ي خلق هاي سرزمين ما است! اين واقعيت، سوي ديگر «متن نبرد طبقاتي جاري در جامعه» را تشكيل مي دهد.

وحدت گذار انقلابي از ديكتاتوري و نظام سرمايه داري در شرايط كنوني كه روي ديگر وحدت منافع طبقه كارگر را با منافع ديگر لايه هاي ميهن دوست تشكيل مي دهد، تنها در «متن نبرد طبقاتي جاري در جامعه»  قابل شناخت و درك است كه به طور عمده از اِعمال خشن نبرد طبقاتي از “بالا” تبلور مي يابد. ضرورت مبارزه ي مشترك همه ميهن دوستان در حفظ استقلال و حق حاكميت ملي، ملات تاريخي عليه نبرد طبقاتي از “بالا” را در اين روند تشكيل مي دهد! 

در ايران و هم در جهان، سرمايه داري نئوليبرال مساله اصلي، يعني مساله ي “مالكيت” را به مركز نبرد طبقاتي منتقل ساخته است! خواستار خصوصي سازي همه نيازهاي اوليه و اصلي جامعه است با هدف «پول سازي» براي سرمايه سوداگري كه در جستجوي سود در جهان پرسه مي زند.

در برابر اين نبرد طبقاتي از “بالا”، بايد نبرد طبقاتي از “پايين” را به پيش برد كه در مركز آن نيز طرح “مالكيت” زحمتكشان و لايه هاي ميهن دوست قرار دارد. “مالكيتِ” دمكراتيكِ عمومي خلق كه تنها آن هنگام تحقق پذير است كه جايگزين دموكراتيك و ملي براي نسخه نئوليبرال امپرياليستي را مطرح ساخته و ضرورت تحقق بخشيدن به آن را براي زحمتكشان و ديگر لايه هاي ميهن دوست تا درون اصلاح طلبان توضيح داده و قابل درك سازد.

روشنگري در اطراف “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران و ارايه برنامه جايگزين براي اقتصاد ملي در برابر نسخه ي امپرياليستي، وظيفه روز توده اي ها در برابر پرسش هاي زحمتكشان و ديگر لايه هاي ميهن دوست است. بايد وقايع روز را در متن چنين نبرد طبقاتي براي آن ها توضيح داد و ارتباط مضموني موارد خاص روز را با زيربناي ملي- دموكراتيك مرحله انقلاب قابل شناخت و درك نمود. روندي طولاني و نه آسان!

نشانی اینترنتی این مقاله:https://tudehiha.org/fa/3860

 

…………………………………………………

١- متن ابرازنظرها.

رفيق محسن مي نويسد: با درود فراوان به رفقاي با دانش و گرامي. اصلاح طلبان از طيف هاي مختلف هستند. از كارگر يدي تا سرمايه دار. از اين رو براي توجيه آن ها نياز به توضيح بيش تري داريم. لطفن راهنمايي فرماييد. پاينده و استوار باشيد … بدرود.

……..

رفيق ابي مي نويسد: با درود و سلام به همه توده اي هاي غيور و عرض خسته نباشي به رفقاي دانشمندمان فرهاد عزيز و سيامك گرامي. ضمن تاييد نظرات رفيق فرهاد مي خواستم اضافه كنم كه بين اصلاح طلبان و توده شكل گرفته در انتخابات تفاوت از زمين تا آسمان است. طبيعي است در نبود و ضعف جنبش طبقه كارگر و يك بورژوازي ملي مستقل، جناح نوليبرال وطني سكان داري اصلاح طلبي جنبش مردمي را از آن خود نمايد. توده شكل گرفته انتخاباتي كه از ديكتاتوري مذهبي، نبود آزادي هاي اجتماعي، اختلافات فاحش طبقاتي، فساد اداري، رانت و تبعيض به ستوه آمده بود، خواست حداقل خود را بر از ميان به در كردن اصول گرايان قرار داد. البته با هر قيمتي (تعدادي از كارگران را ديدم كه با شناخت از لايحه ضد كارگري دولت روحاني به او راي دادند) و بدين شكل بود كه اعتداليون و اصلاح طلبان حكومتي با اقبال مواجه شدند. من اين را قدرت و اراده توده ها ارزيابي مي كنم، نه زور و توانايي برادران كامياب كه بر كرسي رياست تكيه داده اند. اگر دقت كنيد، ما در دور اول انتخابات احمدي نژاد كه كاملن براي مردم ناشناخته بود هم شاهد شكل گيري توده انتخاباتي عليه جناح هاي رقيب بوديم. منتها با اين تفاوت كه گروه هاي اجتماعي و كانال هاي تلگرام نقش حزبي منسجم را عهده دار شدند. در برخورد با اصلاح طلبان و توده ها به نظر من بايد اولن- جريان هاي اصلاح طلب را از هم تفكيك كرده، برنامه سياسي و اقتصادي آن ها را نقد و در معرض عموم قرار داد. با جريان هاي ملي و داراي گرايشات دموكراتيك به سياست اتحاد و انتقاد بپردازيم. جناح نوليبرال و انحصار طلب را افشا و طرد نمود. دومن- با تشكل صف مستقل طبقه كارگر به روشنگري توده ها همت گمارد.

برفراز باد پرچم پر افتخار حزب توده ايران!

….

ارسال آدرس الكترونيكي نوشته هايي در ايران كه بررسي آن ها ضروري به نظر مي رسد براي توده اي ها، كمك بزرگي براي انجام وظيفه اي كه رفيق ابي تعيين كرده خواهد بود. فرهاد

٢- نگاه شود به مقاله ي “جايگزيني كه مي خواهيم، به جاي آنچه نمي خواهيم” خرداد ٩٦

٣- ورنر زپمان، در جلسه ي كنفرانس “انديشه و پراتيك انقلابي در دوران هاي قهقرايي”، هامبورگ، جهان جوان سوم جولاي ٢٠١٧

٤- جهان جوان ٤ جون ٢٠١٧

٥- جريان “مهر” در مقاله هنوز پايان نيافته اي مي خواهد مكانيسم تعيين سياست مستقل حزب توده ايران را تعيين كند. در بخش اول، خواننده تنها با توصيفي از وصع در ايران از ديدگاه «هيئت تحريريه» اين جريان با اطلاع مي شود. آيا در بخش دوم، گفته ها از موضع نبرد طبقاتي جاري در ايران مورد بررسي قرار خواهد گرفت، يا “بررسي” كماكان در سطح جريان ها (واقعيت امر) باقي خواهد ماند؟ خواهيم ديد!

 

 

 

 




انقلاب ملي- دموكراتيك، مضمون نبرد رهايي بخش كنوني در ايران!
برنامه حداقل كارگري – جمع بندي از بحث ها!

دوره جدید: مقاله شماره: ۳۱ (۱۳ تیر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

موضع روشن و قاطع رفيق عزيز ابي را در ابرازنظر نسبت به مقاله ي اخير رفيق عزيز سيامك با عنوان “ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است”، من بسيار جدي و اطمينان بخش و دريافت آن را “روز خوبي” ارزيابي مي كنم. لوئي آرمسترانگ، چنين روزي را در آواز زيباي “جاز”ي ««وه، چه روز زيبايي!» مي نامد.

فرصت داشتن براي شنيدن خبر پايبندي همه ي توده اي ها به تماميت حزب توده ايران، نفي هر كوشش براي حزب سازي و مبارزه براي تقويت يك پارچگي حزب طبقه كارگر، همانند فرصت د اشتن است، آينده را از جايگاهي ديدن كه زنده ياد احسان طبري آن را در شعر زندانش با عنوان “به آن كس كه به او مي انديشم”، «كاكل بلند كوه ها، كه اولين تماشاگر سپيده دمانند، و اولين آشيانه زميني اشعه خورشيد» (١) مي نامد. فرصتي كه براي يافتن آن «مي توان از جان گذشت» (ه ا سايه).

«مي توان از جان گذشت»، تنها بازتاب يك احساس عاطفي نيست! بيان نبرد طبقاتي جاري در ايران است.

رفيقِ زنده ياد جوانشير كه نظر حزب توده ايران را در مورد حياتي بودن حفظ يك پارچگي حزب در جزوه ي باليني همه تود اي ها با عنوان “سيماي مردمي حزب توده ايران” بيان مي كند، آن را مبارزه عليه كوشش ارتجاع براي پاره پاره كردن حزب توده ايران مي نامد! او مي نويسد كه اين ترفند با ايجاد بخش «قانوني» و بخش «غيرقانوني» براي جنبش كارگري پا مي گيرد. در بخش علني انواع جريان هاي «راستِ» كارگري تقويت مي شود تا از آ‎ن ها بتواند براي تحريف و بي اعتبار ساختن بخش «انقلابيِ» جنبش كارگري استفاده ي ابزاري كرد. از اين رو مبارزه براي به كرسي نشاندن حق فعاليت قانوني حزب توده ايران، تنها دفاع از يك “حق” نيست، بلكه تبلور نبرد طبقاتي در جامعه است.

آن ها مي خواهند با اين ابزار ترفند گونه و نخ نما شده، «برنامه حداقل كارگري» حزب توده ايران را مورد يورش قرار دهند كه قله انديشه ماركسيستي است كه در آن پيوند مبارزه ي دمكراتيك و سياسي- طبقاتي برقرار است.

مبارزه ي هشيارانه و انقلابي اي كه براي تحقق بخشيدن به آن، ضرورت تجهيز طبقه كارگر و متحدان نزديك و دور آن در نبردي اتحادي در جامعه، با مبارزه براي روشنگري درباره ي دورنماي آزادي بخشِ گذار از نظام استثمارگر سرمايه داري و دستيابي به نظام سوسياليستي- كمونيستي به وحدت رسيده است.

آن ها مي خواهند هژموني مضمون نبرد طبقاتي آزادي بخش مردمي- دمكراتيك و مبارزه ي ملي- ضد امپرياليستي- ضد سرمايه داري را كه «تنها در يد طبقه كارگر» (جوانرود) انقلابي است، از اين طريق بي اعتبار سازند كه از “راست ترين” مواضع بورژوازي تسليم طلبِ مجري اقتصاد سياسي امپرياليستي دفاع كنند. وظيفه در برابر اين ترفند ارتجاع، دفاع از مواضع ترقي خواهانه “چپ ترين” لايه هاي بورژوازي ملي و ميهن دوست است!

وظيفه سطور زير جمع بندي مثبت از بحث هايي است كه به ويژه در سال ٩٦ در مقاله هاي متعددي كه در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران، نويدنو و در توده اي ها انتشار يافته. به اين منظور در ابتدا نگاهي به مبارزه ي رهايي بخش در كشورهاي متروپل سرمايه داري ضروري است. سپس به بررسي وضع در كشورهاي پيراموني، و در مركز آن ايرانِ جمهوري اسلامي مي پردازيم.

١- نبرد طبقاتي در كشورهاي متروپل سرمايه داري

به طور مشخص مي خواهم با اشاره ي كوتاهي به نبرد در جريان به ويژه در بريتانياي كبير كه انعكاس آن را مي توان در روزنامه ارگان حزب كمونيست اين كشور “مورنيگ استار” دنبال كرد، بررسي گذرايي از روند نبرد طبقاتي در اين كشور مطرح سازم. نبردي كه بازتاب آن را در نامه مردم مي توان دنبال كرد. انتقال مواضع نيروهاي انقلابي در كشورهاي ديگر از قبيل برزيل، ونزوئلا و همچنين در كوباي سوسياليستي و جمهوري خلق چين مي تواند كمك باشد براي درك نبرد طبقاتي در جهان در كليت خود. اين تجربه ها بدون شك كمك تكميلي بزرگي براي انتقال آموزش هايي از نبرد طبقاتي در جهان به شرايط ايران خواهد بود.

پيروزي مرحله اي جنبش تحت رهبري “كوربين” در بريتانيا كه مديون تحرك جديد و پرتوان جنبش پرسابقه طبقه كارگر انگلستان و تحرك جديد جوانان است، بايد در مركز نگرش به وضع در اين كشور قرار داشته باشد. نتيجه گيري طبقه كارگر مبارزه جوي اين كشور مبني بر اين كه يورش نئوليبرال با يورش به سنديكاهاي كارگري و نابودي دستاوردهاي مبارزه ي دموكراتيك ساليان دراز و مبارزه ي سوسياليستي براي دستيابي به حقوق اجتماعي آغاز شد، اكنون براي جنبش جوانان آموزنده است. جوانان رابطه و وحدت سركوب جنبش كارگري كشورشان و دورنماي فاجعه بار زندگي خود را دريافته اند.

براي تثبيت هر دو مبارزه، آن طور كه مورنينگ استار اين نبرد را ازجمله در حزب كارگر انگلستان به رهبري كوربين دنبال كرده و بازتاب مي دهد، تنها از طريق تثبيت دستاوردها به كمك سازماندهي توده ها در سازمان هاي صنفي و سياسي ممكن خواهد شد. جنبش اپوزيسيون عليه مونوپول ها و به ويژه عليه هژموني سلطه سرمايه مالي- بانك ها «در خيابان»، بايد به تقويت مادي و معنوي سازمان هاي صنفي- سياسي- انقلابي كارگري فرارويد. اين روند محك حركت به جلو و تضمين دستاوردها است. ارتقاي اعضاي و روآوردن هواداران به سوي حزب كمونيست انگلستان نشاني از اين امر در نبرد طبقاتي جاري در اين كشور است!

ما با همين وضع در كشور امپرياليستي فرانسه روبرو هستيم. در اين كشور با خيانت رهبر ي حزب سوسياليست پيروزي قطعي جريان مدافع ملانشون در انتخابات رياست جمهوري بر باد داده شد. بيست درصد آراي داده شده به اين جريان انقلابي مورد تائيد حزب كمونيست فرانسه، مي توانست با آراي ٧ درصدي به كانديدايِ “چپ” سوسياليست، ژان لوك بلانشون را به نفر اول در دور اول انتخابات رياست جمهوري بدل سازد. او اكنون در پارلمان جديد رياست فراكسيون چپ را داراست و اظهار داشته است كه به كمك جنبشِ «در خيابان» و تا آخرين نفس «از هر متر از دستاوردهاي اجتماعي دفاع خواهد كرد»! محك اين مبارزه نيز درجه توسعه تعداد اعضا و هواداران سازمان يافته آن است.

برزيل نيز با وضع مشابهه اي روبرو است. توطئه كودتايي حذف رئيس جمهور منتخب مردم، يوسوف، و كوشش براي اقدام قضايي و زنداني كردن “لولو” به اتهامات واهي، تنها هنگامي بي اثر خواهد شد، كه بازگشت آگاهي اجتماعي از سرشت ضد دمكراتيك و قهقرايي ادعاهاي “دمكراسي” خواهي جريان هاي راست، در سازماندهي مبارزه براي ترقي خواهي اجتماعي به كار گرفته شود و در پيروزي هاي آينده با اقدام ها مشخص قانوني تثبيت گردد.

دستيابي به پيروزي هاي اجتماعي و رفاهي در ونزوئلا و بوليوي و … بايد با اين آگاهي اجتماعي همراه باشد، كه زحمتكشان بايد از آن ها دفاع كنند. بايد نزد زحمتكشان دستاورهاي اجتماعي به عنوان ارزش هاي در خطر درك شود كه براي تثبيت آن مبارزه ي انقلابي مداوم ضروري است.

مبارزه ي انقلابي براي ارتقاي سطح آگاهي و حفظ و توسعه آن، بايد ضمن اجراي تغييرات اجتماعي ضروري به منظور ارتقاي “عدالت اجتماعي”، با تغييرات اقتصادي- زيربنايي در جهت محدود ساختن عملي هژموني نظام سرمايه داري تكميل گردد. در ونزوئلا گرانيِ سالانه ٨ر٤٧ به ٢٧ در صد، بيكاري از ٦ر١٠ به ٥ر٥، فقر شديد از ٨ر١٠ به ٤ر٥ تقليل داده شد. مخارج عمومي- دولتي براي بهبود شرايط اجتماعي از ٣ر١١ به ٢ر٢٩ ارتقا يافت، دريافت كنندگان حقوق بازنشستگي از ٣٧٤٠٠٠ به ٢ مليون ٥٨٤ هزار و ٣٥٨ نفر (٥٦٨ درصد) و تعداد دانشجويان جديد از ٦ر١٧ به ٧ر٤٧ درصد ارتقا يافت. اما فعاليت هاي عملي عليه هژموني نظام سرمايه داري ازجمله از طريق قرار دادن بخش بازرگاني خارجي و بزرگ داخلي تحت نظارت عمومي- دموكراتيك به طور پيگير عملي نشد و اكنون قرار است با قانون اساسي جديد عملي گردد. (اوتست، ارگان حزب كمونيست آلمان، ٢٩ جون ٢٠١٧)

در ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن، اين چنين دستاوردها به طور خلاصه از اين رو تحقق نيافت، زيرا تناسب قواي حاكم تحقق يافتن آن را مانع شد. شعار و خواست ضروريِ مردمي و ملي درباره ي ضرورت برپايي “جبهه متحده خلق” كه حزب توده ايران اعلام نمود، با يورش ددمنشانه ارتجاع به حزب توده ايران و ديگر نيروهاي ترقي خواه به پايان ظفرمند تاريخي- ضروري خود نايل نشد. وظيفه اي كه وظيفه ي روز را تشكيل مي دهد و به آن در زير پرداخته مي شود.

آموختن از تجارب كشورهاي ديگر، به معناي انتقال يك به يك خواست و يا شيوه ي مبارزه آن ها به كشور خود نيست. هر كشوري بايد با توجه به شرايط مشخص حاكم بر كشور خود و توجه به شرايط جهاني و منطقه به انتقال- “ترجمه”ي اين تجارب براي عملكرد سياسي- نظري خود بپردازد. اما برخي از تجارب ارزش عام دارند.

براي نمونه در جمهوري خلق چين، حزب كمونيست توانسته است «با سياست جديد خود از سال ١٩٧٨، كشور را بر روي بازرگاني با اقتصاد جهاني بگشايد، بدون آن كه استقلال اقتصادي خود را بر باد دهد. سرمايه داران را به كشورش براي سرمايه گذاري راه دهد، بدون آن كه در هيچ مورديبلنداي مواضع اقتصاد سياسيِ اقتصاد ملي خود را بر باد دهد.» (اوتست، ٩ جون ٢٠١٧)

چنين سياستي شركت در “جهاني شدن اقتصاد” است، اما از جنس و سرشتي ديگر از آن چه كه اصلاح طلبان در ايران به مورد اجرا گذاشته اند. اين دولت ها و شخصيت ها، دولت هاي مجري برنامه “اقتصاد سياسي اسلامي” اند كه با راي غيرقانوني خامنه اي در نقض اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي به مردم ميهن ما تحميل شد. آن ها مجري نسخه نوليبراليسم امپرياليستيِ “خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي” هستند كه با حكم غيرقانوني خامنه اي كه مردم ميهن ما براي تصويب آن بايد به همه پرسي فراخوانده مي شدند، به “برنامه رسمي دولتي” براي «جمهوري اسلامي ايران» بدل شده است. برنامه ضد ملي اي كه استقلال اقتصادي ايران و به تبع آن استقلال سياسي كشور را بر باد داده و ايران را به كشور نيمه مستعمره ي سلطه ي سرمايه مالي امپرياليستي بدل نموده است. تصوري خام و پنداري غيرواقع بينانه است كه گويا مي توان در شرايط وابستگي اقتصادي به نظام “جهاني شده امپرياليستي” با اقدامات نظامي از تماميت ارضي و حق حاكميت خلق هاي سوريه و يا مردم لبنان، فلسطين و به ويژه ميهن همه ي ايرانيان دفاع نمود!

بدون ترديد تجربه ي در جريان در چين پايان نيافته است و روند رشد آن هميشه شفاف و آرامش بخش نيست. اين امر با نگراني هايي در جنبش كمونيستي در جهان روبروست كه در كنار مواضع تائيد آميز مطرح مي شود. براي نمونه هلموت پترز، نظريه پرداز ماركسيست آلماني تقليل پيگير درصد عضويت كارگران را در حزب كمونيست اين كشور براي پايان كار اين تجربه منفي ارزيابي مي كند. اين درحالي است كه رهبري حزب كمونيست چين شركت سرمايه داران در حزب كمونيست را مجاز كرده است. رهبري حزب اين اقدام را براي ايجاد فضا براي طرح و شناخت خواست هاي آن ها و در عين حال كنترل خواست ها ضروري مي داند.

در كتابي كه در دست مطالعه دارم با عنوان “راه رشد چيني” كه نويسنده ي آن تئودور برگمان، انديشه پرداز ديگر ماركسيست آلماني است كه بارها و به طور طولاني به چين سفر كرده و در آن اقامت مطالعاتي داشته، با نظر پترز موافق نيست. رشد تعداد زحمتكشان در فعاليت قانون گذاري در مجلس اين كشور كه پيش از تصويب قرارها در مجلس با بحث هاي بسياري در محل كار و زندگي مردم در روستا و شهرها همراه است، در رشد عملي و همزمان آزادي ها و حقوقِ دموكراتيك مثبت ارزيابي مي شود. برگمان با نگراني پترز و ديگران موافق نيست. در اين كتاب آمار بسياري ذكر مي شود كه انتقال آن به اين سطور سخن را به درازا مي كشاند. در اين سطور تنها اين نكته ذكر شود كه روند گذار از توليد روستايي به صنعتي در آلمان امپرياليستي صد سال به طول انجاميد و با انقلاب ها و جنگ ها همراه بود. انقلاب ١٨٤٨، ١٨٧١ و پيش تر جنگ سي ساله كه ميانه راه انقلاب ارتداعيِ مذهبيِ “پروتستاتيسم” و انقلابات دهقاني پيش گفته است، تاريخچه ي دردناك راه صنعتي شدن آلمان امپرياليستي را سنگفرش مي كند!

اين در حالي است كه روند گذار از اقتصاد روستايي به صنعتي در چين كه به جز دوران “انقلاب فرهنگي” در سال هاي پيش از تغييرات سال ١٩٧٨، در آرامش و با حل مسالمت آميز تضادها عملي شد. «تعداد خانوارهاي دهقاني از سال ١٩٦٦ تا سال ٢٠٠٠ از ٥ر٥٥ به ٩٠ر٤٦ درصد كاهش يافت (٢ر١٩ درصد).

تعداد تراكتورهاي كوچك (به ميليون) از ١٢٦٤٤ در سال ٢٠١٠  به ١٧٢٩٨ در سال ٢٠١٤ ارتقا يافت. در همين سال ها تعداد تراكتورهاي بزرگ (به مليون) از ١٤٠٠ به ٨٨٩٦ ارتقا يافت». (همانجا، ص ٣٧ تا ٣٩).

نمونه ي رشد سنديكاهاي كارگري از پايين، در عين حفظ ساختار سنديكاي قديمي، نمونه ي ديگري در رشد “دمكراسي و حقوق بشر” در «راه رشد چيني» است كه مورد دفاع رهبري حزب و ارگان هاي رسمي سنديكايي قرار دارد. تصويب قوانين براي تثبيت دستاوردهاي مبارزات اين سنديكاهاي جديد در كشور شبه قارّه اي چين (وسعت آن بيش از سه براي مجموعه قاره اروپا است!) ايجاد پيوند مداوم ميان رشد “آزادي هاي دمكراتيك و حقوق دمكراتيك زحمتكشان” است.

مبارزه براي دستيابي به “عدالت اجتماعي” و رشد گام به گام آن توسط زحمتكشان به عنوان ارزش هاي پراهميتي درك مي شود كه از “آسمان نازل” نمي شود. پيش شرط آن اما انقلاب سوسياليستي و برقراري هژموني راه رشد ملي- دمكراتيك- سوسياليستي در شرايط مشخص كشور بزرگ چين با جمعيت قريب به يك و نيم ميلياردي است.

روند درك مالكيت سوسياليستي بر ابزار بزرگ توليد و حفظ بلنداي اقتصاد در خدمت استقلال اقتصادي كشورِ سوسياليستي توسط زحمتكشان گام به گام با درك مبارزه براي حفظ آن رشد مي كند. بي علت هم نيست كه به اصطلاح “آزادي خواهان و مدافعان حقوق بشر” مورد علاقه كشورهاي امپرياليستي، افراد معدودي باقي مي ماند كه همگي با دريافت “جايزه نويل” سرافراز مي شوند، اما هنگامي كه به غرب نقل مكان مي كنند، مانند “اي اي” به كار آن ها نمي خورند و دردي را از دردهاي امپرياليست ها نمي كاهند.

در كوباي سوسياليستي ما با وضع مشابه اي روبرو هستيم. در نوشتاري ديگر خبر از مصوبه هاي اخير مجلس اين كشور در باره تغييرات اقتصادي داده شد كه همگي مدافع حفظ استقلال ملي و حفظ اقتصاد سياسي سوسياليستي كوبا هستند. واكنش ترامپ نسبت به تغيير سياست آمريكا نسبت به كوبا در پايان زمامداري اوباما، نشان درك بي تاثيري تغييرات اوباما در ممانعت كردن از رشد روند پيروزي سوسياليسم در اين كشور است. واكنش ترامپ نشان موضع قاطع حزب كمونيست و مردم كوبا در دفاع از استقلال و حق حاكميت كشور سوسياليستي خود است!

كنگره ي اخير حزب كمونيست اوروگوئه كه نامه مردم به تفصيل از آن خبر داد و تكرار آن در اين سطور ضروري نيست، مبارزه در كشورش را مبارزه اي محدود به مبارزه با نيروهاي راستگرا و محافظه كار ارزيابي نمي كند، بلكه آن را در كليت روند تاريخي حاكم بر جامعه خود قرار مي دهد. نبردي كه به طور روزانه و در پيوند ميان مبارزه ي دمكراتيك و سوسياليستي تحقق مي يابد. مبارزه اي كه حزب توده ايران آن را «برنامه حداقل كارگري» مي نامد!

اين نبردي است: «به منظور به دست آوردن هژمونيِ [انديشه ترقي خواهانه ي دموكراتيك- مردمي و رهايي بخش- ملي]، كه با هدف دست يافتن به قدرت سياسي!» عملي مي گردد. اين «برنامه حداقل كارگري»، همان طور كه اشاره شد، نبردي است «براي توسعه دمكراسي، كه با دستاوردهاي روزانه براي تحقق بخشيدن به خواست هاي دمكراتيك [طبقه كارگر و ديگر لايه هاي ميهن دوست] به پيش رانده مي شود. با هدف گيري براي تحقق بخشيدن به جامعه سوسياليستي». (حزب كمونيست اروگوئه)

چنين موضع نظري و مبارزه ي روزانه مبتني بر آن كه تجربه روز را در كشور كوچك ميان برزيل وآرژانتين، در  اورگويه تشكيل مي دهد است كه مي توان آن را بي دغدغه به هر كشور ديگر نيز تسري داد، ازجمله به شرايط حاكم در ايران.

٢- برنامه حداقل كارگري، طرح اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب!

همان طور كه ذكر شد، موضع روشن و قاطع رفيق عزيز ابي را در ابرازنظر نسبت به مقاله ي “ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است”، من بسيار جدي و اطمينان بخش ارزيابي مي كنم. در پاسخ به ابرازنظر نوشتم كه شرط پيگير بودن اين آرامش دروني براي توده اي ها تداوم گفت و گو ميان آن ها براي يافتن مناسب ترين و واقع بين ترين سياست، واقع بين ترين «برنامه حداقل كارگري» است.

روندي كه سخت كُند و پرتضاريس پيش مي رود. اين مشكل قابل حل است و حل آن ضروري است، زيرا تنها محك عيني براي جدا كردن سره از ناسره و «سناريو» دشمنانه از تفاوت برداشت ها است. اين تفاوت ها اغلب ناشي از مطلق گرايي زاويه ديد خود نزد اين يا آن رفيق توده اي نسبت به پديده ها است كه برخي ها دچار آنند. تفاوت در برداشت ها را تنها در بحث و گفت و گوي جدي و پيگير مي توان بر طرف ساخت. گامي كه از طرف برخي از رفقا برداشته شده، براي نمونه توسط رفيق آرش وجداني، رفيق مزدك و اخيراً رفيق “سهند”. اين روند پراهميت بايد ادامه يابد. بايد استدلال ها مطرح گردد و مورد بررسي و پژوهشي جمعي قرار گيرد. هيچ راه علمي ديگر جز تداوم گفت و گوهاي مبتني بر انديشه ماركسيست- توده اي وجود ندارد.

بايد بر «چسبندگي گذشته» به قول رفيق طبري غلبه نمود. بايد به نقش عنصر آگاه در دوران هاي غيرانقلابي براي گذار از “گيـر”ها، بايد به انديشه ي ايدئولوژيكي مستدلِ ماترياليسم تاريخي و اسلوب ديالكتيكي ماترياليستي باور و اطمينان داشت و براي آن ارزشي بيش از عنصر خود بخودي را پذيرفت.

ديالكتيك “تاريخي- ضروري” چنين حاكم مي كند كه در دوران هاي غلبه سلطه ارتجاع، جانفشاني و فداكاري يكي از شرط ها براي گذار از سختي هاست. نقش عنصر آگاه در اين ديالكتيك، ضرورتي همانند ضرورت جانفشاني و فداكاري اوست.

آزادي زندانيان سياسي، روندي انقلابي!

به عللي كه توضيح آن سخن را به دراز مي كشاند، مايلم ادامه بحث درباره ي ضرورت طرح اقتصاد سياسي مرحلي ملي- دموكراتيك انقلاب را نه با توده اي ها، بلكه با “سعيد پرسا” آغاز كنم كه مقاله ي شايسته ي توجهي در “كلمه” امروز از او خواندم و لذت بردم و در عين حال باز هم بيش تر به ضرورت توجه به ظرافت بحث دست يافتم.

من او را كه شخصاً نمي شناسم، با توجه به مضمون نوشتارش يكي از “اصلاح طلباني” ارزيابي مي كنم كه بلاترديد مي تواند يكي از متحدان حزب طبقه كارگر در نبرد آزادي بخش در پيش باشد، گرچه او ظاهراً با مواضع توده اي موافق نيست. او به نادرست «رهبر توده اي» را متهم مي كند كه گويا مي خواهد «چيزي بگويد بنا بر خواست خود و ديگران را تهييج كند به انجام آن خواست.»

مقاله سعيد پرسا به هيچ وجه خالي از پيشنهادِ به جا و مبارزه جويانه براي مردم نيست. بهيچ وجه از «تهييج» ضروري مردم براي «بسيج» و سازماندهي آن ها از طريق «مجازي» و «ورزش گروهي، كار تيمي هنري، كار مجازي خانوادگي و دوستان و …» كوتاهي نمي كند. در غير اين صورت نوشتارش ارزش مركب و كاغذي را نداشت كه بر روي آن نوشته شده بود.

پيشنهاد او براي سازماندهي مبارزه، بخش پراهميت  ذهن و وضع روحي توده ها را به درستي پراهميت ارزيابي مي كند. او خواستار زنده نگه داشتن «اميد» نزد آن ها مي شود. اين دريچه احساسي را براي حركت مبارزاتي آن ها به درستي پراهميت ارزيابي مي كند. براي او «اميد» است كه «آن ها به آني كه در بسته اي سياسي و اجتماعي كنار هم قرار مي گيرند، كليد واژه ي مير حسين موسوي در خاطرشان زنده مي شود. اين گره خوردگي تجمع و نام مير حسين موسوي» را نزد توده ها او «بي دليل نمي داند». او آن را به درستي «اعلام خود بخودي از نهاد اميد»ي مي داند كه مبارزه ي مير حسين موسوي، خانم زهرا رهنورد و مهدي كروبي «در دل مردم كاشته اند»!

براي سعيد پرسا، «اميد، [امري] توصيه اي نيست، بايد ساخته شود. و ساخته نمي شود جز به تصوري از آينده؛ به نقصاني در اكنون و احتمال رفع آن در بعد.» بدين ترتيب او نيز مانند توده اي ها و آن طور كه يك «رهبر توده اي» نيز پيشنهاد مي كند، سخن مي راند. رهبر توده اي هم بر پايه آموزش از گذشته و نتيجه گيري از آن براي تغيير شرايط حاكم است كه به طرح ريزي براي آينده مي پردازد. لذا انتقاد او به «رهبر توده اي» انتقادي پيگير و پرمضمون نيست!

شايد تصور مي شود كه فاصله گرفتن از توده اي ها امان مي آورد؛ شايد واقعاً برداشتي معيوب از نظر و عملكرد «رهبر توده اي» در ذهن حاكم است؛ شايد نمي توان گردن ذهن خود را از پنجه موضع ضد توده اي آزاد نمود و هنوز نياز به تجربه شخصي وجود دارد. شايد …؛ بهر جهت وظيفه ي توده اي ها در ارتباط با متحدان صديق نبردهاي آينده، روشنگري و توضيح صبورانه و دوستانه انديشه و عملكرد انقلابي خود است. كوشش زير چنين وظيفه اي به عهده دارد.

احسان طبري در “با پچپچه ي پاييز” (٣) «اميد» را تكانه ي «زايش رويداد» مي نامد: «در اين شب بنفش كه از سينهء، آه روشن اميد بر مي خيزد. … تا بامداد چشم به راه زايش يك رويدادم.»

گرچه سعيد پرسا، همان طور كه گفته شد، حركت انقلابي توده ها را درمي يابد و توصيف مي كند: «آن ها به آني كه در بسته اي سياسي و اجتماعي كنار هم قرار مي گيرند»، به حركت براي تغيير شرايط روي مي آورند. اما او اين حركت احساسي را «اعلام خود بخودي [ناشي] از نهاد اميد» مي داند، كه برداشتي درست است، ولي براي يافتن راه تغيير كافي نيست.

«اميد» تكانه نخست براي «زايش رويداد» است كه نياز به حركت تكميليِ «آگانه ي» مستدل و عقلايي دارد. بايد شناخت و عملكرد سياسي- تاريخي از مرحله احساسي به مرحله ي تعقل مبتني بر تئوري شناخت ماركسيستي رشد كند. تنها در رشد روند پيش كه در آن عنصر «خود بخودي» و عنصر «آگاه» نزد نيروي نو و ترقي خواه به وحدت در بيان نظر و عملكرد- پراتيك براي تغيير شرايط كنوني مي رسند، مي تواند كوشش مبارزه جويانه نيروي نو به ثمر و به سرانجام تاريخي- ضروري دست يابد. پرسا پيشنهادي مشخص براي تغيير شرايط كنوني ارايه نمي كند و در اين زمينه پيگير نيست.

برخلاف او، طبري «اميد» را تنها نمي گذارد. همانجا در “با پچپچه پاييز” (٩) روند آگاهانه را براي تغيير، براي «تصور از آينده» را كه پرسا برمي شمرد، ولي ترسيم و مستدل نمي كند، چنين بيان مي كند: «دروازهء شهرهاي ناگشوده را بگشايم!»

 

حزب توده ايران براي گشودن دروازه شهرها تصور و پيشنهاد مشخص دارد. انتقال آن و از اين طريق ارتقاي سطح آگاهيِ عقلايي- طبقاتي توده ها، تنها نگذاشتن «اميد» مردم و به اهتزاز درآوردن پرچم مبارزه ي انقلابي ضروري در شرايط كنوني براي ايجاد شرايط ذهني لازم براي تغيير در ايران است! مطلب را بشكافيم:

اول- روند گذار از ديكتاتوري، روندي انقلابي است! روند فعال و هشيارانه است كه بايد تدارك شود.

دوم- اين روند از اين رو يك روند انقلابي است، زيرا ديكتاتوري حاكم قادر به عقب نشيني در برابر خواست هاي قانوني مردم نيست. براي نمونه نمي تواند به حصر غيرقانوني موسوي ها و كروبي پايان دهد، زيرا اين آغاز پايان سيطره و سلطه او خواهد بود! آغاز بهمني خواهد بود كه نگه داشتن آن براي ديكتاتوري ديگر ممكن نيست.از اين رو آزادي همه زندانيان سياسي، جز با تدارك انقلابي حذف ديكتاتوري، همان طور كه در دوران سلطنت عملي شد، ناممكن است!

سوم- حذف ديكتاتوري و گذار از اقتصادي سياسي وابسته به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي به يك روند واحد تبديل شده است. به سخني ديگر، تضاد عمده (روز) و تضاد اصلي (پاسخ به راه رشد اقتصادي- اجتماعي مردمي و ملي) در جامعه ايران كنوني به وحدت رسيده اند. به سخني ديگر كه همين معنا مي رساند، برپايي شرايط فرازمندي جامعه ايراني بر پايه اقتصاد سياسي ملي- دموكراتيك، بدون گذار انقلابي از ديكتاتوري ممكن نيست.

اين به اين معنا نيست كه بايد وحدتي مكانيكي- ايدئولوژيك براي روند واحد حذف ديكتاتوري و گذار از اقتصاد سياسي وابسته به اقتصاد امپرياليستي متصور شد. اين وحدتي ديالكتيكي است، زيرا بدون سلطه ديكتاتوري، اِعمال اقتصاد سياسي سرمايه داري در فاز نوليبرال استثمار نيروي كار، كه آن را در «جمهوري اسلامي ايران»، “اقتصاد سياسي اسلامي” مي نامند، ممكن نيست، و برعكس، اجراي اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك بدون حذف ديكتاتوري نا ممكن است.

در ايرانِ جمهوري اسلامي، در سرزمين همه خلق هاي ايران، بدون زخم شلاق بر پشت زحمتكشان، بدون حكم زندان براي خواست دريافت دستمزد عقب افتاده با عنوان تبليغ و قيام عليه «نظام»، اجراي برنامه امپرياليستي “خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي” ممكن نيست.

اجراي چنين برنامه اي در شرايط وجود آزادي هاي دموكراتيك در برابر سد مقاومت زحمتكشان با شكست روبرو خواهد شد. از اين رو اميد بستن به سنديكاهاي دولتي، اميدي واهي است.  وظيفه ي برنامه “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” حل مساله عمده “مالكيت” است به شكل نيمه فئودالي- نيمه سرمايه داري به سود “يك درصدي”ها و عليه منافع “نود و نه درصدي”ها!

چهارم- وحدت ميان تضاد روز و تضاد اصلي در ايران، ضرورت توسعه ي پايگاه اجتماعي را براي تغيير انقلابي در جامعه مستدل مي سازد. شعار “آزادي هاي دموكراتيك” و حذف ديكتاتوري، تنها آن هنگام به نيروي تجهيز زحمتكشان رشد خواهد كرد كه با خواست تامين “حقوق دمكراتيك” براي آن ها و ديگر لايه هاي محروم جامعه همراه باشد. به سخني ديگر وحدت مبارزه براي آزادي هاي دموكراتيكِ قانونيِ فردي و اجتماعي و حقوق دموكراتيك توده ها، پيامد وحدت ديالكتيكي تضاد روز و اصلي در جامعه است.

پنجم- برنامه برخاسته از اين وحدت را حزب توده ايران «برنامه حداقل كارگري» خود ارزيابي و اعلام مي كند كه در ششمين كنگره آن (١٣٩١) به تصويب رسيده است. تنظيم برنامه ي مشخص بر پايه اين مصوبات براي تجهيز و سازماندهي زحمتكشان و ديگر لايه هاي محروم جامعه از ضرورتي مبرم برخوردار است.

ششم- با توجه به برداشت بخش عمده ي اصلاح طلبان كه تصور واقع بينانه اي براي ناممكن بودن نوسازي جامعه ايراني در شرايط سلطه اقتصاد سياسي امپرياليستي ندارند، وظيفه اصلي تنظيم چنين برنامه اي به عهده ي حزب طبقه كارگر ايران، حزب توده ايران است.

هفتم- ارايه ي “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب كه در هسته مركزي آن دفاع از اصل هاي ٤٤ و ٤٣ و بخش هاي عمده ي از اصل ٢٦ قانون اساسي است، مي تواند به پرچم مبارزه براي حذف انقلابي ديكتاتوري و گذار از اقتصاد سياسي ضد ملي كنوني بدل گردد. در اين روند انقلابي است كه مواضع نيروي هاي صادق و ترقي خواه و ميهن دوست در ميان اصلاح طلبان تقويت خواهد شد و مبارزه عليه مواضع راست و متزلزل و خواستار اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي با موفقيت به پيش برده خواهد شد.

بايد اميدوار بود كه رفقاي توده ي و علاقمندان ديگر با شركت در بحث و گفت و گو، در ارايه سهم خود براي تدقيق و تصحيح نظرات، سخاوت به خرج دهند.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/3845

…………………….

 

به آنكس كه به او مي اندیشم

 

محبوب من!
نگاهم را حريصانه، بر روزن تنگ خاطره ها،
كه هر روز تنگتر مى شود،
مى دوزم.
در رنگِ افقهاىِ دور، در سراشيبِ تندِ فروافتادنِ يك شب بلند، در كاكلِ بلند كوهها،
كه اولين تماشاگرِ سپيده دمانند، و اولين آشيانهء زمينىِ خورشيد،
در پيوستِ بى گسستِ تحفهء تكرار، با تنِ خاكِ سراپا ايثار، در روندِ جارىِ رود، پيوسته ترا
مى پويم.
***
گاه با خود مى گويم:
اين در، براى هميشه بسته خواهد ماند؟ «
و هيچگاه گشوده نخواهد شد؟
و ياخته هاىِ زمين، در انجمادِ اين برفِ سنگين، عقيم خواهد گشت؟
مگر مورچگان در دهليزِ نمناك و تيره زمين، توشه اى ابدى اندوخته اند؟
آه … اگر درختان برهنهء توسكا، پوششِ سبزِ حيات را، در حجمِ بلندِ ذهن خود، به
نسيان جاويد بسپرند!
و دودكشِ علم شده بر فرقِ خانه ها، على الدوام از كار بماند!
زخم هايم را، دردهايم را، با كدامين مرهم التيام بخشم؟
سمندِ سركشِ آرزوهاىِ دور و نزديك را، با كدامين كمند در بند كشم؟
چگونه بر آتش جانسوزِ درونم، خاكستر سردِ مردگان را بپاشم؟
ترانه هايم را، و زمزمه هاى خلوت دلم را، براى كه بخوانم؟
»؟ ترانه هايم را، براى كه بخوانم
***
نه! محبوب من!
هرگز چنين نبود، من، آموختهام اين را، تو نيز بدان، كه بى گمان، زمان، د ق الباب خواهد
كرد، تاريخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشيد با لبخندى گرم، انحناىِ آسمان را عاشقانه
خواهد پيمود، و آنگاه بهار، مرهمى سبز، بر زخم هايمان خواهد گذاشت.



دولت نئولیبرال آقای روحانی و جبهه متحد خلق!
چون و چرایی در باره نئولیبرالیسم و پیامدهای آن!

دوره جدید: مقاله شماره: ۳۰ (۱۱ تیر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 مقدمه

بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی نیروهای هار سرمایه داری زمان را برای ضد  حمله به دستاوردهای مبارزاتی زحمتکشان در سراسر جهان مناسب دیدند و نسخه ی نئولیبرالیسم را زیر قبای جهانی سازی جایگزین شکل قبلی بهره کشی کردند.

تئوریسین های نئولیبرالیسم با اتکا به جهانی شدن اقتصاد (globalisation) این گونه ادعا می کنند که اجرای نسخه ی نئولیبرالیسم، همچون “جهانی شدن”، یک روند ناگزیر است که راه فراری از آن نیست.

 نئولیبرالیسم موفق شد ​​با تکیه به شرايط سلطه ی جهانی سازی اقتصاد امپرياليستی هر گونه مقاومت در برابر این مکتب اقتصادی را از بین ببرد. به نظر آن ها هیچ کس نمی تواند جلوی حرکت طبیعی و قانونمند جامعه جهانی را بسوی جهانی شدن و نئولیبرالیسم بگیرد. البته این فقط مربوط به سرمایه، کالا و نیروی کار مستشاری کشورهای سرمایه داری پیشرفته است. و گرنه ورود نیروی کار و کالا از کشورهای موسوم به در حال رشد به  کشورهای سرمایه داری پیشرفته ممنوع است. آن ها حاضرند که جوانان آفریقایی درآبهای پیرامون اروپا غرق بشوند، ولی پایشان به عنوان نیروی کار در دوران جهانی شدن اقتصاد به زمین های اروپا نرسد.

نئولیبرالیسم، بدون توجه به نیازهای جامعه، منافع خود و نیازهای انباشت سرمایه را بالاتر از هر چیز دیگر می داند، و به همین خاطر به دیکته کردن سیاستی  پرداخته که منافع طبقاتی آن را تضمین کند.

سرمایه جهانی از  بیکاری به عنوان یک ابزار موثر برای فشار بر سطح دستمزدها و  پایین نگه داشتن سیستماتیک آن استفاده کرده است.همزمان با از بین بردن رفاه عمومی، پوشش سلطه جويانه و فاشيست مآبانه اجتماعی خود را بر گردان  بیکاران برای به کار گرفتن ارزان نيروی كار آن ها در ارتش سودآور، همیشه آماده نگه می دارد.

ده ها میلیون مشاغل تولیدی در اروپا و ایالات متحده از بین رفته است، چون که بسیاری از مراکز صنعتی و تولیدی برای بهره کشی از نیروی کار ارزان کشورهای جهان سوم، کارهای تولیدی ساده را كه به نيروی كار بی و يا كم آموزش نياز دارد، به این کشورها انتقال داده اند.

از زمانی که بختک نئولیبرالیسم سایه شوم خود را در کشورهای جهان گسترانده است، ناداری، بیماری و مرگ را همچون طاعون سیاه میان زحمتکشان پخش کرد.

محققان دانشگاه کلمبیا در نیویورک که به بررسی پیامدهای سالیان دراز سیاست های نئولیبرالیستی پرداختند، به این تخمین رسیدند که تنها در سال ۲۰۰۰ تاريخ اروپايی نزدیک به یک میلیون آمریکایی به خاطر عوامل اجتماعی همچون فقر و نابرابری و کم درآمدی، زندگی خود را از دست دادند. برخی از ناظران اقتصادی قربانی های سیاست نئولیبرالیستی دولت یلستین در روسیه را بیشتر از کشته شدگان جنگ جهانی دوم می دانند.

خط اقتصادی نئولیبرالی کشور ما

با همه این شواهد اما وقتی از خط اقتصادی نئولیبرالی کشور ما سخن گفته می شود، پرسش های بسیاری ذهن ها را به خود مشغول می کند. برخی از  سوال های  ژرف نشان دهنده این است که ما وظیفه روشنگری خود را با کارآمدی شایسته (به نحو احسن) انجام نداده ایم. هنوز مقوله نئولیبرالیسم و تاریخ آن برای بسیاری نا شناخته است. هنوز برای خیلی ها  نئولیبرالیسم یک شکل اقتصادی شدنی (ممکن) در کشورهای بسیار پیشرفته سرمایه داری است. هنوز هستند کسانی که نمی دانند که وقتی که ما صحبت از خط اقتصادی نئولیبرالی دولت آقای روحانی می کنیم دقیقن منظور ما چیست.

 در این نوشته تلاش می شود که تا به پرسش های بالا پاسخ داده شود. نخست مکتب های اقتصادی اصلی سرمایه داری پیش از نئولیبرالیسم مرور می شود (در این نوشته از مرور اقتصاد کینزی خودداری شده). پس از آن، نشانه های کلی یک اقتصاد نئولیبرالیستی بررسی میشود. سپس با تحلیل سیاست اقتصادی دولت کنونی میهن مان اين نكته بررسی می شود که آیا سياست اقتصادی دولت كنونی با اقتصاد نئولیبرالیستی همخوانی دارد؟ در پایان بحث می شود که آیا طبقه ها و نیروهای اجتماعی که به دنبال تحقق یک اقتصاد نئولیبرالی در کشور ما هستند، می توانند در جبهه متحد خلق برای آزادی و مبارزه ضد امپریالیستی شرکت کنند؟

نخست  گذاری کوتاه داشته باشیم به نقش اقتصاد مبتنی بر سیاست موازنه بازرگانی  (mercantilism)

افکار و ایده های مرکانتیلیسم در یک دوره از اواسط  ۱۴۰۰ تا ۱۷۰۰ تاريخ اروپايی به خط اقتصادی کشورهای تازه صنعتی شده بدل شد.

هدف اصلی مرکانتیلیسم این بود که با ایجاد مازاد تراز پرداخت ها توسط تجارت، برای تامین هزینه جنگ های استعماری و زندگی اشرافی و غیره درآمد تامین کند. مرکانتیلیست ها سعی کردند که با تقویت صادرات و محدود کردن واردات و با اِعمال تعرفه های بالا بر واردات،مازاد تراز پرداخت تجاری برقرار کنند.

مرکانتیلیسم با تجارت آزاد بین کشورها مخالف بود. مگر آن که تجارت در مورد کالایی بود که خود تولید می کرد. آن ها معتقد بودند که رقابت خارجی چوب لای چرخ تولید صنعت داخلی خواهد گذاشت. کالاهای خارجی می بایست برای ورود به بازار داخلی با تعرفه ها و یا دادن حق انحصاری برای تولید داخلی با مشکل روبرو می شدند. به زبان ساده تر هدف آن ها این بود تا صادرات کشورشان را  به مراتب بیشتر از واردات آن کنند.

مرکانتیلیسم همچنین اعتقاد به این داشت که ثروت  یک کشور بستگی به ذخایر طلای دولت دارد. ذخیره طلا در خزانه داری که به توانایی برای تامین مالی زندگی تجملی فرادستان (طبقات بالا) و جنگ استعماری کمک می کرد، از اهداف اولیه طرفداران این مکتب اقتصادی بود.

هر چند که زمان فرمانروایی مرکانتیلیسم  در اروپا بین ۱۴۰۰ تا ۱۷۰۰ میلادی  بود و حرف اول را در اروپا می زد. اما برخی از سیاستمداران کنونی هنوز این شیوه اقتصادی را به کار می گیرند. به عنوان مثال اتحادیه اروپا، با تجویز تعرفه ۵۵ درصدی از واردات پولاد ارزان چینی جلوگیری می کند، تا تولیدکنندگان  پولاد اروپایی در رقابت ناتوان نشوند. یا وقتی که رئیس جمهور ترامپ از حمایت از تولید داخلی می گوید، وقتی که او از موازنه منفی بازرگانی با چین و آلمان شکوه می کند، روی هم رفته تلاش می کند که مرکانتیلیسم را به جای شیوه های اقتصادی مترقی تر همچون اقتصاد کینزی جایگزن نئولیبرالیسم بدنام کند.

کوتاه سخن، آماج ها و نشانگاه های اصلی مرکانتیلیسم را می توان به شکل زیر چکیده کرد:

  • نیل رسیدن به مازاد تراز پرداخت در بازرگانی خارجی با جاتنگ کردن(محدود کردن) واردات و پشتیبانی از کسب و کار داخلی برای تضمین توان هم آوری (رقابت) در برابر کالاهای بیگانه.

  • اندوختن طلای برای نشان دادن دارایی و توانگری ملی.

 لیبرالیسم کلاسیک the classical liberalism

آدام اسمیت (Adam Smith) یکی از اولین اقتصاددانان واقعی و پدر ایدئولوژی سیاسی لیبرالیسم بود. آدام اسمیت همچنین یکی از اولین کسانی بود که ثروت ملی یک کشور را فقط به تولید آن وابسته دانست نه به ذخیره طلای آن.

اسمیت معتقد بود که برای افزایش ثروت کشور باید به تقسیم کار و تخصص سازی در تولید پرداخت. کارگر ها باید به جای صرف وقت و درگیر شدن در تمام بخش های تولید یک کالا وقت خود را صرف یک قسمت کوچک این کار بکنند تا با تکرار این عمل، در رشته خود ویژه کار (متخصص)  شوند و بتوانند هر روز بهتر و با بهره ورداری بیش تر تولید کنند، بنابراین، کارگر در نهایت تنها با انجام عملیات بسیار ساده در کار خود استاد می شود. افزایش ثروت ملی علاوه بر تقسیم کار و کار تخصصی نیاز به یک بازار بزرگ دارد که شرکت ها بتوانند در آن با آزادی کالاهای خود را به فروش برسانند و با هم رقابت و داد و ستد کنند.

لیبرال کلاسیک می خواهد که تقسیم کار، تخصص و بازار آزاد در سطح جامعه جهانی نیز به کار گرفته شود تا هر کشوری بتواند با تولید کالایی ارزان و با کیفیت که با ذخایر طبیعی و شرایط اجتماعی- اقتصادی آن مناسب است بپردازد. پس از آن کشورهای مختلف در بازار آزاد بدون مالیات و تعرفه ها با هم به مبادله کالا که هر کدام با تخصص به قیمت ارزان تولید کرده اند می پردازند. بازار آزاد به معنای تجارت جهانی آزاد است که در آن همه کشورها از برتری های (مزایا) آن به یکسان بهره مند خواهند شد.

تجارت آزاد بخش مهمی از این لیبرالیسم کلاسیک است. به نظر لیبرال های کلاسیک، رقابت آزاد بین شرکت ها خود به خود به توازن و قیمت گزاری کالا در بازار خواهد انجامید. چراکه رقابت فشرده رقیب های درگیر را وادار می کند که قیمت کالای خود را از یک اندازه مشخصی بالاتر نبرند.  آدام اسمیت فکر می کرد که رقابت آزاد و مالکیت خصوصی در نهایت منجر به آن می شود که شرکت ها تلاش کنند تا  محصولات با کیفیت بالا تولید کنند تا بتوانند آن را با بهترین قیمت بفروشند. بنابراین آدام اسمیت بر این باور بود که بازار، خودگردان و خود تنظیم گر قیمت و عرضه کالا است. بازار توسط یک “دست نامرئی” هدایت می شود که در آن  عرضه کالا و تقاضای خرید موجب می شود که قیمت ها  معقول باشند.  بدین ترتیب هنگامی که مردم بر پایه منافع شخصی خود عمل می کنند، نتیجه آن به نفع جامعه نیز هست.

کوتاه سخن، آماج ها و نشانگاه های اصلی اقتصاد لیبرال کلاسیک  را می توان به شکل زیر چکیده کرد:

  • سرچشمه (منبع) اصلی دارایی کشور تولید ملی است.

  • رقابت آزاد و مالکیت خصوصی از اصول بنیادی هستند.

  • دولت باید تا آنجا که ممکن است بازار را به حال خود رها کند و از دخالت بپرهیزد و تنها مراقب باشد تا بازار به کار خود بپردازد. وظیفه دولت بدین ترتیب این است که با بخشی کوچک اداری متشکل از قوه قضائیه، دادگاه ها، پلیس، جاده ها، و غیره از مالکیت خصوصی حفاظت کند و بازدارنده های (موانع) کاری بازار آزاد را از بین ببرد.

پول گرایی و نئولیبرالیسم  (monetarism and neoliberalism)

در سال های بین ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی، یک مکتب جدید اقتصادی بنام مکتب پول گرایی (Monetarism) به رهبری استاد اقتصاد آمریکایی به نام میلتون فریدمن اظهار وجود کرد.

باور اصلی پول گرایان بر این بود که نیروهای بازار آزاد به عنوان نیروی محرک به خودی خود تعادل اشتغال کامل و تولید بهینه (حالت مطلوب) را  تنظیم خواهد کرد. اساس مرکزی مکتب پول گرایی همچنان رقابت آزاد، مالکیت خصوصی و مکانیزم بازار و قدرت «دست نامرئی» آن است.

تئوری گردش پول در دوران اولین بحران نفت خیلی محبوبیت یافت. مکتب پول گرایی معتقد است که بسیاری از فراز و نشیب ها در اقتصاد را می توان با تغییرات نامطلوب در عرضه پول توضیح داد. به نظر این مکتب دلیل اصلی بحران های اقتصادی را باید در سیاست پولی نادرست بانک مرکزی پیدا کرد. عرضه بیش از حد پول در گردش موجب افزایش ناگهانی تولید می شود که به نوبه خود منجر به افزایش تورم می گردد. بنابراین به نظر این مکتب، دلیل اصلی تورم صرفا به افزایش بیش از حد تولید مربوط است.

مکتب پول گرایی معتقد است که نرخ بیکاری نباید زیر ۵ درصد بیاید. چرا که کارگران می توانند از کمبود نیروی کار “سو استفاده” کنند و دستمزدها را بالا ببرند که در این صورت، قدرت رقابت شرکت ها تضعیف خواهد شد. اگر کشوری دارای بازار کار انعطاف ناپذیر باشد،شرکت ها هنگام رشد تمایلی به استخدام افراد ندارند. چرا که اخراج این افراد با اتحادیه های کارگری قوی در زمان رکود غیر ممکن است. همچنین سیستم پوشش و بیمه بیکاری باید به گونه ای باشد که انگیزه بیکاران را برای یافتن کار از بین نبرد.

 پول گرایی از الهام گران اصلی و پیشرو نئولیبرالیسم است.


نئولیبرالیسم

پیش از بازکردن اندیشه نئولیبرالیسم می خواهم تاکید کنم که بین نئولیبرالیسم و نولیبرالیسم  فرق است (حتا خود نگارنده هم گاه گاهی از سهل انگاری و سرسری واژه نولیبرالیسم را بجای نئولیبرالیسم می نویسد). نولیبرالیسم به جمع بندی فکری لیبرالی گفته می شود که کمی خصلت اجتماعی هم دارد و گاهی به لیبرالیسم اجتماعی معروف است.

تلاش لیبرالیسم کلاسیک بر این بود که بازار آزاد را با حاکمیت سیاسی مستقل آشتی دهد. به نظر لیبرالیسم در بازار و جامعه مدنی پویایی ذاتی و طبیعی برای خود گردانی و خود تنظیمی وجود دارد. بنابراین مداخله دولت در این حوزه ها تنها می تواند اثرات ناخواسته و منفی ایجاد کند.

برای لیبرال های قدیمی کنترل به معنای گسترش و تقویت آزادی فردی خصوصی بود که با سازکارهای (مکانیسم) “طبیعی” خود به افراد انگیزه می دهد تا به طور عقلانی منافع خود را در نظر گیرند و بدین ترتیب به بازار کمک کنند که با بهینگی مطابق با ماهیت خود عمل کند.

مکانیسم خودگردان بازار به تولید محصولات مورد نیاز جامعه می انجامد. وظیفه اصلی حاکمیت سیاسی در ایجاد و تقویت شرایط مناسب آزادی بازار است.

نئولیبرالیسم از این هم فراتر می رود و هرچند که نقش دولت را در تضمین آزادی بازار مرکزی می داند. اما مرکز تفکر آن این است که چگونه می توان یک دولت مشروع بر اساس آزادی اقتصادی و بازار ایجاد کرد. بدین ترتیب نقش حمایت دولت از بازار سر وته می شود و این بازار است که باید به دولت مشروعیت بدهد.

در سیاست های نئولیبرالی سوال این است که چگونه رقابت بهینه سازی شده بازار می تواند به عنوان یک اصل نه تنها برای محدود کردن دخالت دولت، بلکه به عنوان یک منطق برای اداره خود دولت به کار گرفته شود.

به زبان ساده تر خود دولت نیز باید با مکانیسم بازار هدایت و کنترل شود. تمام وظایف دولتی باید به حراج گذاشته شود تا ارزان ترین و بهترین تهیه کننده این خدمات انتخاب شوند.

نئولیبرالیسم بر خلاف لیبرالیسم کلاسیک، با رها کردن بازار و اعتماد به پویایی طبیعی آن مخالف است و معتقد است که وظیفه دولت نئولیبرال ایجاد و حفظ بهترین شرایط ممکن برای شکوفایی بازار است. نئولیبرالیسم بدون تعارف این اصل مارکسیستی را تایید می کند که”دولت نماينده ی طبقات حاكم است”. به سخنی ديگر، کار ویژه ی دولت سرمایه داری ایجاد شرایط حقوقی، نهادی و فرهنگی مناسب برای تقویت روحیه و ترویج رقابت بین پیمانکاران و شرکت های نظام سرمایه داری است. دولت نباید بازار را به حال خود رها کند. بلکه باید از روبنای مناسب اقتصاد بازار پشتیبانی کند و آن را تا آن اندازه گسترش دهد تا دیگر موانع رشد رقابتی بازار را از بین ببرد.

با به قدرت رسیدن ریگان در امریکا و تاچر در بریتانیا در اوایل ۱۹۸۰ میلادی لیبرالیسم کلاسیک خود را با چهره یی نو و کم شناخته در قالب نئولیبرالیسم  به زندگی بازگرداند. مجمع جهانی اقتصاد در داووس مرکز احیای این نظریه اقتصادی شد که سیاست های آن زیر نام “اجماع واشنگتن” اجرا شد.

 از دیگر سینه چاکان و اجرا کنندگان این سیاست نئولیبرالیسم می توان از بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، سازمان تجارت جهانی(WTO)، بانک مرکزی امریکا (Federal Reserve) و بانک مرکزی اروپا نام برد. خانم مارگرت تاچر بریتانیا را با سیاست های نئولیبرالستی خود به خاک و خون کشاند: کاهش مالیات عظیم برای ثروتمندان، خرد کردن اتحادیه های کارگری، رفع محدودیت برای سرمایه، خصوصی سازی، برون سپاری و رقابت خصوصی در بخش خدمات عمومی، ترغیب خصلت خرده بورژوازی و مصرف گرایی در جامعه گوشه یی از عمل های سیاسی او برای درهم شکستن جامعه رفاه و تقویت خصلت فردگرایی بوده است.

به اعتقاد نئولیبرالیست، دولت در کارهای اقتصادی بسیار ضعیف و غیرموثراست، در حالی که شرکت های خصوصی  به منظور دستیابی به بهره وری بالاتر و کسب ارزش بیش تر برای پول خود، موثرتر و کارسازتر هستند. بنابراین باید تمام کارهای اقتصادی و خدماتی دولت را تا آنجا که ممکن است از دست دولت خارج کرد و بدست شرکت های خصوصی سپرد.

در ايدئولوژی نئوليبراليسم بازتوليد زندگی با فعاليت اقتصادی انسان، به سطح پول سازی تنزل داده می شود و از مضمون انسانی تهی می گردد. حفظ شخصيت انسان، ديگر كانون انديشه و كوشش برای بازتوليد بقای انسان و گونه ی انسانی نيست. پول سازی جای آن را گرفته.

سرشت ضد انسانی نئوليبراليسم می خواهد روند روشنگرانه و آزادی بخش رشد هموزاپينس به هموزاپينس زاپينس را به عقب برگرداند. انسان هوشمندی كه قريب به ٢٠٠ هزارسال پيش از زندگی حيوانی جدا شد (همو زاپينس) و گام به گام روند «مردمش» (اط) را طی می كند (همو زاپينس زاپينس)، بايستی بنا به خواست ايدئولوژی نئوليبراليسم و مداحان آن، راه قهقهرايی به سوی بربريت را طی كند.

برای گذار از انسان دوستی دوران روشنگری بورژوازی انقلابی، ايدئولوژی تا مغز استخوان ارتجاعی نئوليبراليسمِ بورژوازی دوران “جهانی سازي” می خواهد جامعه مدرن انسانی را به دوران پسامدرن  گذار از فرهنگ هومانيستی (ترانس هومانيسم transhumanism) بكشاند. اين تدارك روز محشر (Apokylips) است! “داروينيسم اجتماعي”، بنا به خواست اين ايدئولوژی ارتجاعی و ضد انسانی بايستی جايگزين سرشت هومانيستی انسان دوستی و تساوی حقوق ميان انسان گردد.

نئولیبرالیسم به شدت طرفدار و مروج سیاست های ضد اخلاقی و ضد اجتماعی است. بدین ترتیب نئولیبرالیسم ترغیب کننده:

– خود سودجویی و فردگرایی؛

– جداسازی اصول اخلاقی و امور اقتصادی؛

– جا زدن سودافزایی به عنوان عقلانیت اقتصادی؛

– رقابت به عنوان نیروی محرکه ضروری و اصلی برای رشد و پیشرفت؛

– تخصص و جایگزینی یک اقتصاد معیشتی با تجارت خارجی سودآور؛

– ممنوعیت دخالت بخش عمومی- دموکراتیک (دولت) در برابر مکانیسم  بازار است.

آن هنگام كه اوضاع بر وقف مراد نئولیبرالیسم باشد دخالت در حفظ قوانين به نفع خود را خواستار است. نفوذ آن را در همه بخش های اقتصاد، جامعه، زندگی خصوصی لازم و ضروری می داند.

چون اصل برای نئولیبرالیسم سودآفرینی است، آن ها نه تنها ابایی از دست زدن به کارهای غیر تولیدی ندارند، بلکه چون می خواهند که سودافزایی در کوتاه ترین زمان ممکن رخ دهد و این کار مسلمن در چرخه تولید صنعتی کالا غیر ممکن است، پس ترجیحا، می خواهند از طریق خرید و فروش اوراق بهادار و سهام بازی به این سودافزایی نائل شوند.

به ظاهر نئولیبرالیسم خواهان بازی برابر و یکسان برای همه وارد شدگان به بازار است. ولی این زمین بازی هیچ گونه موانع قانونی، اجتماعی، زیست محیطی، فرهنگی و ملی را بر نمی تابد. و در نتیجه، رقابت اقتصادی در بازارهای آزاد بدون هیچ کنترل اجتماعی بر طبق قواعدی انجام می گیرد که برای تامین منافع بازیکنان بزرگ (شرکت ها فراملی) تنظیم شده است. استدلال “منطقی” نئولیبرالیسم برای تامین منافع شرکت ها بزرگ بر این است که  سود آن ها به معنای رفاه و آسایش عمومی و ایجاد فرصت شغلی می باشد.

هدف نهایی نئولیبرالیسم در رابطه با کشورهایی نظیر کشور ما، از بین بردن حاکمیت ملی و تحمیل نسخه ی نئولیبرالیسم است: برای رسیدن به این هدف ها نقشه های زیر به دقت به انجام می رسد:

  • خصوصی سازی گسترده و به دست گرفتن کنترل شرکت های بزرگ و مراکز صنعتی سودآور؛

  • غارت منابع طبیعی زیر عنوان بازار آزاد و آزاد سازی اقتصاد؛

  • تجویز مرگبار سیاست تعدیل و اقدامات ریاضت اقتصادی؛

  • لغو برنامه های اجتماعی از جمله بازنشستگی و بیمه بهداشتی و خصوصی سازی دستگاه آموزشی از جمله دانشگاه ها؛

  • حذف تعرفه ها برای بازرگانی خارجی و تامین و تضمین ورود و خروج بلا مانع سرمایه؛

  • فروپاشی تنظیم دستمزدها؛ لغو قردادهای جمعی و از بین بردن اتحادیه های کارگری؛ تبلیغ و ترویج قراردادهای موقتی و پاره وقتی؛

  • تشدید استثمار زحمتکشان برای تولید کالا های ارزان در رشته های غیر صنعت بنیادی و پایه یی؛

 نئولیبرالیسم و عملکرد تاریخی آن

برخی از دوستان صادق بر این باورند که نئولیبرالیسم برای رسیدن به دموکراسی واجب و لازم است. آن ها با قبول کردن نابرابری ها و بی عدالتی های اقتصادی نئولیبرالی، آن را برای فراهم کردن رشد آزادی و دموکراسی ضروری می دانند. به این دوستان توصیه می شود که یک بار دیگر تجربه شیلی را در دوران سلطه ی كودتای نظامی مطالعه کنند تا ببینند که پایبندی نئولیبرالیسم به دموکراسی تا چه اندازه است. بهتر است در زیر مرور کوتاهی در این باره داشته باشیم.

کیسینجر که در رک گویی معروف بود، با صراحت  گفت: “من نمی فهمم چرا ما باید به خاطر بی مسئولیتی مردم شیلی کشورشان را به کمونیسم بسپاریم. این مسائل برای رای دهندگان شیلی مهم تر از آن است که بتوان تصمیمش را به عهده آن ها گذاشت.”

برای نیروهای مترقی ایران درس آموز است که نیروهای مترقی شیلی هم دیکتاتوری و هم نئولیبرالیسم را با هم رد کردند. مردم شیلی از دهه های سلطه ی سیاست نئولیبرالی فاسد خود را رها کردند و برای اولین بار در بیش از چهار دهه، راه ضد نئولیبرالی را درپیش گرفتند.

پس از کودتا در شیلی نئولیبرالیست ها به رهبری علمی فریدمن و رهبری سیاسی- نظامی کسینجر فرصتی یافتند تا رویای سیاست اقتصاد نئولیبرالی را بدون درد سر به اجرا گذارند. فریدمن در اقتصاد شیلی یک ناظر بی طرف نبود. او و سایر اقتصاددانان شیکاگو بسیاری از مشاوران اقتصادی دیکتاتوری شیلی را آموزش داده بودند. آن ها سیاست اقتصادی شیلی را بر پایه “قانون زدایی و خصوصی سازی”، از جمله ازبین بردن سیستم های بازنشستگی تحت کنترل دولت، خصوصی سازی صنایع دولتی و بانک های دولتی  و البته، با کاهش مالیات شرکت های فراملی پایه گزاری کردند. نئولیبرالیست های آمریکایی که در کشور خود ایالات متحده موفق نشدند نقشه های خود را اجرا کنند، در شيلی در مدت کوتاهی تمام رشته های اصلی اقتصاد را از کنترل دولتی خارج کردند و به اقتصاد “بازار آزاد” سپردند.

نئولیبرالیست ها با پشتیبانی تبلیغی- رسانه یی و مالی- نظامی امپریالیسم امریکا شیلی را به عنوان استثنائی بزرگ برای مبارزه طولانی و دشوار آمریکای لاتین علیه عقب ماندگی و بی ثباتی اقتصادی به تصویر کشیده اند. در سال ۱۹۸۲، میلتون فریدمن، این اقتصاددان نئولیبرال دانشگاه شیکاگو ، سیاست های بازارگرای دیکتاتوری نظامی ژنرال پینوشه را “معجزه اقتصادی” اعلام کرد.

ولی واقعیت  چیست؟

چند هفته پس از کودتا قیمت نان یک شبه  ۲۶۴ درصد افزایش یافت. در کمتر از یک سال، قیمت نان در شیلی ۳۶ برابر شد.

در حالی که قیمت مواد غذایی به سرعت در حال افزایش بود، دستمزدها برای تامین ثبات اقتصادی و جلوگیری از تورم به دستور اقتصاددانان شیکاگویایی منجمد شده بودند. در نتیجه هشتاد و پنج درصد از جمعیت شیلی زیر خط فقر زندگی می کردند.

از طریق دستکاری قیمت ها، دستمزد و نرخ بهره، زندگی مردم تخریب شد؛ کل اقتصاد ملی بی ثبات شد. بر عکس آن چه که نئولیبرالیسم ادعا می کند، اصلاحات اقتصادی خنثی وجود ندارد. بلکه چنين “اصلاحات” تاثیرات عمیق بر تحولات اجتماعی و سیاسی و فقیرسازی اکثر مردم و نابرابری در جامعه دارد که هنوز از پیامدهای آن بدن زخمی جامعه شیلی چرکین است. چنين تجربه ای در برابر چشم ما در ايران نيز در شرايط اجرای اين نسخه امپرياليستی تحقق يافته است.

هرچند که مردم شیلی هم به دیکتاتوری پینوشه و هم به اقتصاد نئولیبرالی”نه” محکمی گفته اند، ولی نقشه نئولیبرالیست های امپریالیستی برای تسلط اقتصادی بر کشورهای دیگر و از بین بردن زندگی اقتصادی آن ها از همان سیاست های پیشین پیروی می کند.

برای امپریالیست ها اقتصاد کلان و جغرافیای سیاسی (Macro-Economics and Geopolitics) با هم در هم آمیخته اند. جنگ های امپریالیستی را باید در پیوند آن برای تخریب اقتصادی ملت ها شناخت. در افغانستان، عراق، سوریه و لیبی جنایت علیه بشریت و نسل کشی اقتصادی اِعمال می شود تا با دست مهربان بانک جهانی و آغوش باز صندوق بین المللی پول، راه تحمیل اقتصاد نئولیبرالیستی هموار شود و ادامه غارت ملی این کشورها با  بی ثبات سازی و خرابکاری اقتصاد ملی تضمین شود.

صندوق بین المللی پول با اهرم شرایط سخت برای پرداخت بدهی ها، فقر بیشتر مردم این کشورها را طراحی و مهندسی می کند. قیمت مواد غذایی و انرژی عمدتن با استفاده از تجارت سوداگرانه در دفترهای بورس اوراق بهادار شیکاگو و نیویورک دستکاری می شود. کاهش ارزش پول کشورهایی که راه نئولیبرالیسم را رد می کنند با بورس بازی ها در بازارهای ارز خارجی انجام می گیرد.

دولت روحانی و نئولیبرالیسم

نخست همان طور که در بخش مرور تجربه شیلی نشان داده شد، اجرای سیاست اقتصادی نئولیبرالیستی در یک کشور، چندان به رشد صنعتی آن وابسته نیست. حتا می توان گفت که برعکس نئولیبرالیست ها در کشورهای معروف به “جهان سوم” از موفقیت بیش تری برای تحقق اهداف شوم خود برخوردار بوده اند. دلیلش هم روشن است اول این که عدم وجود صنایع قوی بنیادی این کشورها را برای ورود کالاهای وارداتیِ افعی های فراملی بدون رقابت، همچون طمعه آرامی آماده بلعیدن می کند و دوم این که این کشورها به دلیل عقب افتادگی صنعتی از یک طبقه کارگر متشکل و اتحادیه های نیرومند که بتواند در مقابل سیاست های فاجعه بار نئولیبرالیستی بایستد، بی بهره هستند. و سوم این که بدون آزادی و شفافیت اداری و سیاسی می توان رهبران این کشورها را راحت تر برای اجرای این سیاست ها مرعوب و یا مخلص کرد.

 دولت آقای روحانی بارها از جمله در اجلاس داووس به صراحت اعلام کرد که درهای اقتصاد ایران به روی جهان باز است و از شرکت های فراملی خواست که برای سرمایه گذاری به ایران بیایند.

بورژوازی بوروکراتیک تلاش می کند که از زیر تحریم بیرون بیاید و هر چه تندتر خود را با سرمایه امپریالیستی خارجی پیوند دهد. برای جلب اعتماد دوستان خود به سیاست تعدیل و ریاضت اقتصادی نیاز دارد. نسخه پیچده شده توسط بنگاه های مالی نئولیبرالی برای همه کشورها همسان است. باید دولت های درخواست دهنده عضویت در بازار جهانی، امنیت و سوددهی سرمایه خارجی را تضمین کنند. برای این کار باید هر نوع مانعی برای ورود و خروج بی درد سر سرمایه خارجی برداشته شود. باید از هر نوع مالیات بر سود باد آورده این شرکت ها خود داری کرد. باید بازار به شرایط کاملن بی بند و بار خود برگردد،  یارانه ها حذف شود، بهای مواد سوخت در بازار آزاد تعیین شود، باید نیروی کار ارزان در دسترس باشد، اتحادیه های کارگری ضعیف باشد،  قوانین کار به نفع سرمایه باشد.

منابع انرژی نفت و گاز و صنایع بزرگ زیر بنائی صنعت ذوب آهن، فاضلاب و برق و آب، شرکت های هوائی و دریائی سود آور، همه این ها باید با خصوصی سازی و با تلفیق سرمایه ایرانی و امپریالیستی اداره شود.

حفاظت و مراقبت محیط زیست باید تابع منافع سرمایه شود (سياست ترامپ!). نظم و انضباط کارگران در کارخانه ها باید تضمین شود. اکثر رشته های تحصیلی باید خصوصی شود تا فرزندان زحمتکشان به آن راه نیابند.

همه این کارها یا توسط دولت های گذشته و حال انجام شده است و یا در حال انجام است.  تمام دولت های جمهوری اسلامی بعد از جنگ با آهنگ شتاب گوناگون در تحقق اقتصاد لیبرالی در کشور تلاش کرده اند. سیاست تعدیل اقتصادی، خصوصی سازی پیوسته صنایع کلیدی و خدماتی سود آور، کاهش خدمات اجتماعی و برون سپاری خدمات بهداشتی و آموزش و پرورش موجب قطبی شدن و نابرابری شدید جامعه شده است که از نشانه های بارز هر جامعه نئولیبرالیستی است. افزایش قرارداد های موقت، از بین بردن شغل های دائمی، قانون کارگر ضعیف و دست و بال سرمایه را برای استثمار وحشیانه باز گذاشتن از نشانه های دیگر یک اقتصاد نئولیبرالیستی است.

نئولیبرالیسم موفق شده است که علم اقتصاد را از بار علمی آن تهی کند و آن را به یک مکتب مذهب مانند با قواعد تغییرناپذیر و بدون ارتباط با زندگی مردم عادی تنظیم کند. اقتصاد دانان کلاسیک، کار‌ را مبنای ارزش می دانستند. ولی بر طبق نظریه کلیدی نئولیبرال ها مبنای ارزش کالا مطلوبیت آن برای مصرف کننده است. با این نظریه تضادهای طبقاتی نهفته در کالا و ارزش اضافی گنجیده در آن نادیدنی میشود. یکی از پیامد ها و راهنمای اقتصاد نئولیبرالی جدا کردن خرید و فروش بازار  سهام از اقتصاد واقعی است. و ایران در این زمينه از جایگاه منفی مهمی برخوردار است. مثلن در زمانی که رشد  اقتصاد در چند سال گذشته همیشه منفی بوده است، بازار سهام از رشد انگلی قابل توجه بیش از صد درصد برخوردار بوده است. سرمایه داران مالی میهنی برای انباشته کردن هر چه بیشتر و تضمین این رونق بادآورده به اتصال با بازار جهانی مالی نیاز دارند.

اگر این راه ادامه پیدا کند، آینده ایران را به روشنی می توان در حال کشورهایی چون اندونزی، فلیپین، بنگلادش، عربستان سعودی و امارات متحده عربی، و غیره دید. بورژوازی بوروکراتیک چنان از آینده خود در هراس است که بدون هیچ برنامه و دوراندیشی سیاسی حاضر به دادن هر امتیازی برای وابستگی است.

 بسیاری زیرکانه می کوشند که سیاست اقتصادی روحانی را با جمهوری خلق چین بعد از مائو مقایسه کنند و بدین ترتیب با تطهیر این سیاست برای روحانی مشروعیت کسب کنند. ولی کسی که درهای ایران را بدون نگهبان و دربان برای غارت سرمایه امپریالیستی این چنین باز کرده است، بیش تر به رهبران دلباخته و فریب خورده سرمایه داری اروپای شرقی می ماند تا رهبران دوراندیش چین. برای نمونه در جمهوری خلق چين، حزب كمونيست توانسته است با سياست جديد خود از سال ١٩٧٨، كشور را بر روی بازرگانی با اقتصاد جهانی بگشايد، بدون آن كه استقلال اقتصادی خود را بر باد دهد. سرمايه داران را به كشورش برای سرمايه گذاری راه دهد، بدون آن كه در هيچ موردی بلندای مواضع اقتصاد سياسی اقتصاد ملی خود را بر باد دهد.

جمهوری خلق چین بعد از مائو به دست چینی سرمایه خارجی پرداخت و آن را تنها در زمینه تولید و با هزاران شرط و شروط  قبول کرده است. چینی ها بخشی از سرمایه خارجی را متعهد کردند که به ورود تکنولوژی جدید به چین کمک کند. و چین همزمان به جای خصوصی سازی بی دروپيكر مورد نظر امپرياليسم، به شدت از صنایع داخلی خود حتا در بخش های غیر سود آور محافظت کرد. درهای بازرگانی کشور را برای ورود بی رویه کالاهای غربی باز نکرد و اجازه ورود سرمایه خارجی را به بخش خدمات و بانکی كلان نداد. این به خاطر این است که چین در تعمیق اهداف اقتصادی ملی- دموکراتیک به عنوان پیش مرحله سوسیالیسم گام بر می دارد. ولی جمهوری اسلامی یورتمه زنان به وابستگی و تنیدگی با سرمایه امپریالیستی گام بر می دارد.

سیاست گشایش درها برای واردات موجب روان شدن سیل محصولات خارجی به بازار ایران شده است که تولیدکنندگان داخلی کوچک و نیمه بزرگ را خفه کرده است. این در حالی است که کالاهای وارداتی دو دسته هستند. یکی برای بخش نادار جامعه و یکی برای بخش فرادست جامعه. در هر دو مورد این واردات زیان بیشماری به اقتصاد کشور زده است. برای ناداران جامعه  کالاهایی وارد می شود که اولن کالاهای مشابه ایرانی آن وجود دارد و دومن این که از کیفیت بسیار نامرغوب برخوردار است. واردات کالاهای لوکس برای فرادستان اصلن از لحاظ اقتصادی قابل دفاع نیست.

 محور یکی از بحث های کلیدی با “راه توده” هم همین است. ما باید مانند یک فرمول ریاضی مشخص کنیم که جناح ها و دسته های مختلف موجود در ساختار جمهوری اسلامی باید دارای چه خصوصیات سیاسی و اقتصادی و طبقاتی باشند تا بعنوان متحد ما در سرنگونی ولایت فقیه به حساب آورده شوند. چنین فرمولی را حزب توده ایران سال ها پیش با تنظیم برنامه های مرحله ملی- دموکراتیک  وترسیم کلی اقتصاد سیاسی آن به رایگان به ما واگذار کرده است.

دولت روحانی به عنوان بخش سیاسی بورژوازی بوروکراتیک، بورژوازی ملی را با پوزه به زمین سخت و سرد غلتاند. گزارش های اقتصادی خود رژیم نشان از بسته شدن ۱۵۰۰۰ واحد های تولیدی بزرگ و کوچک دارد. آیا نمایندگان چنین طبقه یی با سیاست خانمان براندازی که نه تنها زحمتکشان میهن را بلکه حتا بورژوازی ملی را نابود کرده است، می توانند بخشی از نیروهای متحد ما باشند؟

دولت روحانی آماده است که برای تضمین امکان خرید کالاهای وارداتی از سرمایه خارجی وام بگیرد. قابل ذکر است که بنگاه های مالی و شرکت های بیمه جهانی برای پرداخت وام باید اعتبارگیری دولت را رصد بندی کنند و در این راه شرایطی باید برآورده شود که جز سر سپردگی نیست. دولت روحانی برای پرداخت بدهی های دولتی نیز به سرسپردگی در برابر سرمایه امپریالیستی تن در داده است.

مکتب نئولیبرالیسم موفق شده است که رهبران کشورهای سرمایه داری عقب افتاده از جمله دولت روحانی را متقاعد کند که پیوند با سرمایه خارجی و تنیدن بی‌قید و شرط در نظام مالی جهان تنها راه حل رکود اقتصادی و از بین بردن فقر در جامعه است. مکتب نئولیبرالیسم به این رهبران قبولاند که مشقت اقتصادی این سیاست و گرسنگی و بدبختی مردم موقتی است و پس از مدتی از لوله های اقتصاد کشور شیر و عسل جاری خواهد شد.

 پرفسور هان جون چانگ (han- joon-chang)  اقتصاد دان کره ای مقیم انگلیس با تکیه به آمار تاریخی ثابت می کند که هیچ یک، تاکید می کنم، هیچ یک از کشورهای قدرتمند اقتصادی جهان که سنگ تجارت آزاد را به سینه می زنند در دوران شکل گیری پایه های اقتصادی کشور خود به این اصل خود پایبند نبوده اند كه هیچ، بلکه با چنگ و دندان برای حفاظت از تولید داخلی از ورود هر گونه کالای خارجی به کشور جلوگیری کردند. همه این کشورها در آغاز از سیاست بازرگانی بسته (mercantilism) پیروی کرده که بر حسب آن از تجارت محصولات ی که خود نمی توانستند تولید کنند خودداری می کردند.

جمع بندی

دیدیم که کشورهای صنعتی پیشرفته کنونی نزدیک به سه قرن به طور مستمر از اقتصاد سیاسی مرکانتیلیسم برای حفاظت از صنعت نوپای خود و دورنگه داشتن کشورهای رقیب از بازار داخلی استفاده کرده بودند.

نئولیبرالیسم بدترین و وحشیانه ترین شکل سرمایه داری است که نه تنها به تولید به  عنوان منبع ارزش و ثروت اعتقادی ندارد، بلکه  سودافزایی را بطور آشکار هدف اصلی خود می داند. راحت ترین و سریع ترین راه این سود اندوزی خرید- فروش اوراق بهادار و بازی در بازار سهام است.

نشان دادیم که برای نئولیبرالیسم نه تنها دموکراسی مقدس نیست، بلکه در آنجا که سخن از تضمین منافع سرمایه مالی جهانی است حتا میتواند دوست و راهنما مستبدان باشد.

با همانندی (مقایسه) اهداف نئولیبرالیسم و سیاست های اقتصادی جمهوری اسلامی نشان داده ایم که همه دولت های پس از جنگ عراق عليه ايران کم و زیاد در این راه گام برداشتند. و اکنون بورژوازی بوروکرات نئولیبرال نجات خود را در هر چه غرق شدن در دریای پرآشوب سرمایه مالی جهانی می بیند. در پایان بحثی داشتیم در باره اینکه آیا بورژوازی بوروکرات نئولیبرالی که نان  زحمتکشان را می دزدد و درمراکز تولیدی بورژوازی ملی را قفل می کند و از ولایت فقیه برای انجام سیاست های نئولیبرالی و حذف اصول مترقی قانون اساسی سود می جوید و کشور را هر روز بیش تر به سرمایه جهانی به قیمت پشیزی می فروشد، می تواند در جبهه ضد استبدادی و ضد امپریالیستی و جویای عدالت اجتماعی جایی داشته باشد.

   منابع

David Harvey: a brief history of neoliberalism
Naomi Klein: The Shock Doctrine
Ha-joon Chang: 23 things they don’t tell you about capitalism

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/3834




“تحليلي آكادميك”، تهي از مضموني ماركسيستي- توده اي!
“جوانرود” پيوندِ مبارزه ي دمكراتيك و سوسياليستي را نفي مي كند!

دوره جدید: مقاله شماره: ۲۹(۴ تیر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

برخلاف “راه توده”ي دروغين كه “سرمقاله”هايش جنجالي و ژورناليستي است، رفيق جوانرود به ظاهر علمي- آكادميك بررسي هاي خود توجه دارد. به نظم انديشه آكادميك پايبند است. باوجود اين، بررسي هاي او مانند مقاله هاي “راه توده” تهي از مضمون ماركسيستي- توده اي است! تازه ترين نمونه، مقاله ي “حزب توده ايران و مساله انتخابات” است. در اين مقاله باموشكافي “آكادميك” مصوبه هاي ششمين كنگره ي حزب توده ايران از سال ١٣٩١ مورد انتقاد قرار مي گيرد. پنج سال پس از برگزاري كنگره!

اين انتقاد متوجه تعريف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب و ضرورت برپايي جبهه گسترده ي ضد ديكتاتوري نمي شود. اين مصوبه ها مورد تائيد قرار مي گيرد. انتقاد متوجه تز خود ساخته اي است كه رفيق جوانرود آن را خلق و طرح مي كند. اين تز حزب توده ايران را متهم مي كند كه گويا مي خواهد «اصلاح طلبان كه خود طيف گسترده اي از سرمايه داري كوچك و متوسط و خرده بورژوازي و لايه هاي بينابيني را تشكيل مي دهند، و چه بسا با تعريف عدالت اجتماعي به معناي برنامه [حزب] هم موافق باشند، از اين جبهه خارج باشند؟» (ص ٧).

كليت، حقيقت است! (هگل)

بايد اذعان داشت كه مقاله با پرسش هايي مي كوشد تز خود را مستدل سازد. به آن در زير پرداخته خواهد شد. اما اين پرسش ها معلول و تهي از انديشه ي ماركسيستي- توده اي است. پرسش ها از اين رو از مضمون ماركسيستي- توده اي تهي اند، زيرا رابطه حزب توده ايران را با “اصلاح طلبان” در چارچوب “كليت” نظام حاكم سرمايه داري در ايران مطرح نمي سازد!

موضع دفاع از “اقتصاد سياسي” نوليبرال ديكته شده توسط امپرياليسم از طرف “اصلاح طلبان”ي كه مورد دفاع جوانرود قرار دارند، اصلاً در تحليل او طرح نمي شود. نگرش به “اقتصاد سياسي” مورد تائيد اصلاح طلبان كه اجراي چند دهه ي آن جامعه را با بحران عميق اقتصادي- اجتماعي دست بگريبان ساخته، درّه فقر و ثروت را تعميق بخشيده، در بررسي “آكادميك” هشت صفحه اي و در استدلال يك سويه به سود تزِ اثبات نشده، به كلي «گم» (اط) مي شود! حزب توده ايران مورد انتقاد قرار مي گيرد كه گويا نسبت به اصلاح طلبان موضعي منفي داراست. اما موضع ضد توده اي هيچ يك از اصلاح طلبان، نقشي در استدلال جوانرود ايفا نمي كند!

مضمون “جبهه گسترده ي ضد ديكتاتوري” كه زنده ياد منوچهر بهزادي، دبير كميته مركزي حزب توده ايران در پيش از انقلاب بهمن مطرح نمود و در آن ضرورت پيوند مبارزه ي ضد ديكتاتوري را با مبارزه ي ضد امپرياليستي به اثبات رساند (١)، از اين طريق نقض مي شود، كه درباره ي آن سكوت مطلق برقرار است!

تز انتقادي به سياست حزب توده ايران در برخورد به اصلاح طلبان به بررسي استبداد محدود مي ماند و در نتيجه در سطح مي غلطد: «رفقا به اين سئوال پاسخ دهند كه اگر اصلاح طلبان در جبهه واحد ضد ديكتاتوري مي گنجند، پس چرا به همكاري  با آنها [بخوان دنباله روي از آن ها] در اين جبهه همت گذاشته نمي شود و برعكس به آن ها حمله مي شود؟»

مي دانيم كه در انديشه ي “آكادميكِ” غيرماركسيستي- غيرتوده اي، هيچ گاه شرايط زيربناي جامعه طرح نمي شود.  نقش آن در ارزيابي از شرايط حاكم نقشي ايفا نمي كند! ارزيابي رفيق جوانرود در اين زمينه استثنا نيست! براي او بررسي از موضعِ اصلاح طلبان، به “آزادي خواهي” آن ها محدود مي ماند. اين واقعيت كه آن ها، مانند ديكتاتوري حاكم، مجري برنامه ي امپرياليستي “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” در ايران هستند، در ارزيابي ازآن ها نقشي ندارد! به سخني ديگر، رفيق جوانرود نمي خواهد رابطه ميان پذيرفتن برنامه امپرياليستي توسط كليت نظام و ضرورت برقراري سلطه ي ديكتاتوري را در ايران، حتي در ذهن خود به ثمر برساند، چه رسد آن را براي توده ها توضيح دهد! به بيان ديگري كه همين معنا را مي رساند، رفيق جوانرود رابطه ميان زيربنا و روبناي جامعه،كليتيِ كه حقيقت است را به فراموشي مي سپارد!

لذا تحليل او، تحليلي مبتني بر ماترياليسم تاريخي و اسلوب ديالكتيك ماترياليستي نيست.

پيوند ميان مبارزه ي دموكراتيك و سوسياليستي!

اضافه بر آن، بررسي غيرماركسيستي- غيرتوده اي از اين حسن برخوردار است كه نيازي هم ندارد، اصلاً پرسش درباره ي ضرورت پيوند ميان مبارزه ي دموكراتيك و سوسياليستي حزب طبقه كارگر را مطرح سازد، چه رسد به پاسخ دادن به آن! زنده ياد جوانشير، دبير كميته مركزي حزب توده ايران در جزوه ي باليني همه ي توده اي ها، اين پيوند را توصيف مي كند، ضرورت پايبندي به آن را به عنوان محك سياست انقلابي حزب توده ايران به اثبات مي رساند و نشان مي دهد كه خط فاصل ميان خط مشي انقلابي حزب توده ايران و همه ديگر مبارزان چپ و در ظاهر “چپ”، پايبندي عملي- نظري به اين پيوند است!

او اين پيوند را «برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران» مي نامد!

رفيق جوانرود كه نامستعاري شبيه رفيق جوانشير بر خود نهاده است، در اين زمينه سكوت مي كند! استدلال “آكادميك” در سطح مي غلطد! رابطه ي ديالكتيكي ميان “آزادي هاي دموكراتيك” و “حقوق دموكراتيك” در جامعه اصلاً طرح نمي شود. درحالي كه تنها توده اي ها هستند كه مي توانند و بايد آن را در جامعه طرح كرده، درباره ي آن روشنگري نموده و از اين طريق سطح آگاهي طبقه كارگر و ديگر لايه هاي اجتماعي را بالا برده و صيقل دهند!

«مخالفت جريان اصلاح طلبي با استبداد ولايي»، بدون هيچ شرط و اما مورد پشتيباني حزب توده ايران است و توده اي ها از اين موضع آن ها بسيار خوشحال و خشنود هستند. اما حزب طبقه كارگر ايران و همه هواداران حزب مي دانند كه بدون تغيير شرايط زيربناي جامعه، حذف ديكتاتوري روندي پيگير از كار در نمي آيد. تجربه انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما و “بهار عربي” در تائيد اين برداشتِ واقع بينانه است! لذا مبارزه ي روشنگرانه و تبليغي براي ضرورت تغيير زيربناي سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي و طرح جايگزين ملي- دموكراتيك براي آن، مبارزه اي براي تقويت روند حذف ديكتاتوري ولايي است! هيچ نيروي ديگري قادر به چنين روشنگري در جامعه نيست، جز حزب طبقه كارگر و توده اي ها!

جوانرود مي خواهد اين وظيفه را از وظيفه هاي حزب توده ايران حذف كند. وظيفه ي ايجاد پيوند ميان مبارزه ي دمكراتيك و سوسياليستي حزب توده ايران را نادرست و حتي مضر بنمايد! وظيفه اي كه رفيق جوانشير درستي و ضرورت آن را با ظرافت علم ماترياليسم تاريخي و با اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي نشان داده است!

البته، البته رفيق جوانرود با تعريف حزب توده ايران از «عدالت اجتماعي» موافقت كامل دارد كه در «بندهاي درخشان» مصوبه هاي ششمين كنگره ي حزب توده ايران به تصويب رسيده است: «… استقرار آزادي، استقلال، صلح و عدالت اجتماعي … [يعني] حركت به سمت عملي كردن عدالت اجتماعي: يعني گسستن زنجيرهاي فقر، عقب مادگي و بي عدالتي»! او با اين «بندهاي درخشان» مانند بسياري، از جمله “راه توده”ي دروغين در زبان موافق است! كي موافق نيست! اما مانند “راه توده” معتقد است كه اين موافقت را فعلاً بايد در كشوي ميز گذاشت و مطرح نكرد، تا «اصلاح طلبان از اين جبهه خارج نباشند»!

«دو هدفي كه وظايف كاملا جداگانه اي را دنبال مي كنند»؟!

ناگفته نماند كه هيئت «تحريريه صفحه مهر» در پيش گفتار كوتاه خود از “راست” به انتقاد به موضع رفيق جوانرود مي پردازد. اين جريان كه خود را “توده اي” مي نمايد، آن طور كه مي نويسد، دربست موافق «راي به حسن روحاني» در انتخاب اخير بوده است و خواستار «بررسي وسيع تر… موضع نيروهاي چپ نسبت به مساله انتخابات در جمهوري اسلامي ايران [!]» است. به نظر آن ها بايستي در اين بحث جاي نيروهاي چپ در ابدي ساختن بقاي «جمهوري اسلامي ايران» روشن و تعيين شود! آن ها اصلاً بحث درباره ي گذار از نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي را ضروري نمي دانند و برنمي تابند!

رفيق جوانرود ظاهراً در برخورد با نظرات «هيئت تحريريه ي صفحه ي مهر» انتشار مقاله خود را ضروري دانسته است. لذا مي توان تفاهمي نسبي با كوشش او در نبرد درون سازماني اش داشت، اما شيوه ي طرح و اسلوب بررسي او قابل دفاع نيست. زيرا تهي از انديشه ي ماركسيستي- توده اي است!

علم جامعه شناسي بورژواي تنها تقسيم مي كند!

ببينيم رفيق جوانرود كه نام مستعار انتخابي اش قاعدتاً به رودي برمي گردد كه در بلنداي كوه جريان دارد و لذا “تند و تيز” است، درباره ي رابطه ديالكتيكي ميان مبارزه ي دموكراتيك- اتحادي و مبارزه ي سياسي- سوسياليستي در جامعه چه مي گويد؟!

او به طور ساده اين دو مبارزه را در برابر هم قرار مي دهد كه گويا مرحله هاي جدا از هم و يكي پس از ديگري را تشكيل مي دهد! او در بررسي “آكادميك” خود اين موضع را با پرسش زير آغاز مي كند: «چه ضرورتي داشت كه در برنامه [حزب توده ايران] دو هدف كلان … به طور همزمان اعلان [م] شود؟ دو هدفي كه وظايف كاملاً جداگانه اي را دنبال مي كنند.»

مي دانيم كه علم، براي شناخت پديده، آن را به جزهاي آن تقسيم كرده و جزها را تك به تك مورد توجه قرار مي دهد! لنين مي گويد براي درك “حركت و تغيير”، بايد حركت را نگه داشت. خط را بايد به جزهاي آن، به نقطه ها تقسيم كرد. هنگامي كه درخت جديدي مورد بررسي قرار مي گيرد، تا جايگاه بيولوژيكي آن در طبيعت تعيين شود، علم گياه شناسي برگ، شاخه، پوست، تنه، و … را تك تك مورد توجه و بررسي قرار مي دهد. با رشد دانش ژنتيكي چنين بررسي توسعه يافته و دقيق تر شده است.

هنگامي كه اين مرحله تحقيقاتي عملي شد، آن وقت علم “جدي”، اجزا را در ارتباط قرار مي دهد و رابطه ميان آن ها، نحوي بده و بستان و يا سوخت و ساز آن ها را ميان خود و با محيط پيرامون بررسي مي كند و نهايتاً به نتيجه گيري درباره ي “كليت” درخت مي پردازد و آن را در ردّه، گونه و … خاصي قرار مي دهد. (٢)

علم بورژوازي به اين اسلوب تجزيه و تحليل در علوم دقيقه پايبند است، اما مي دانيم كه كه همان طور كه “جن از بسم الله” فرار مي كند، دانشمندان جامعه شناس بورژوازي نيز از ايجاد رابطه ميان «دو هدف كلان» اجتماعي سر باز مي زنند و با وحشت فرياد مي زنند كه «چه ضرورتي براي اعلان همزمان» آن ها وجود دارد!؟ آن ها كه علم ديالكتيكي ماترياليستي را براي ارزيابي شرايط اجتماعي و درك وظايف روز جنبش كارگري و ميهن دوست بودار و چندش آور ارزيابي مي كنند، با سكوت از كنار آن مي گذرند.

آن ها با اين پرسش كه آيا مگر اين طور نيست كه «طرد رژيم ولايت فقيه كه كاملاً مرحله مبرمي است … وظيفه درهم شكستن استبداد و ديكتاتوري و دموكراتيزه كردن عرصه سياسي كشور [را] … عهده دار» است؟ كه «در اشكال مختلف متصوره ممكن است» تحقق يابد، آن را از “كليت” نبرد طبقاتي در ايران و جهان جدا مي كنند؟! نمايندگان علم جامعه شناسي بورژوازي در چنين مواقعي درباره ي «اشكال مختلف متصوره» مانند انقلاب بهمن، “بهار عربي” و امثال آن سكوت مي كنند؟! آن ها نمونه ي يوگسلاوي پاره پاره شده وجنگ داخلي در سوريه را كه انواعي از اين «اشكال مختلف متصوره ي ممكن» است، مسكوت مي گذارند! انگار وقايع سال گذشته در برزيل و وقايع توطئه گرانه در جريان در ونزوئلا جز اين «اشكال» نيست؟

براي آن ها، «درهم شكستن استبداد و ديكتاتوري و دموكراتيزه كردن عرصه سياسي كشور» در ايران  – هيئت تحريريه صفحه “مهر” آن را «جمهوري اسلامي ايران» مي نامد -، كوچك ترين رابطه اي با پايان بخشيدن به سياست نواستعماري “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” ديكته شده توسط امپرياليسم و منافع مجريان اين برنامه در ايران ندارد، چنين رابطه اي براي آن ها غيرقابل تصور است! از اين رو نيز «طرح همزمان … [جبهه ضد ديكتاتوري و] انقلاب ملي- دموكراتيك» را مضر مي دانند! زيرا انقلاب ملي- دموكراتيك گويا وظيفه اي به كلي متفاوت به عهده دارد. وظيفه اي غيرواقع بينانه و غيرتاريخي، كه عبارت است از «زدودن فقر و عقب ماندگي براي اكثريت مردم ايران»! از اين رو رفيق جوانرود گنجاندن اين دو وظيفه را در يك مصوبه كنگره ي ششم حزب توده ايران نادرست ارزيابي مي كند! زيرا گويا طرح همزمان «دو هدف استراتژيك بسيار كلان … به نفع استبداد رژيم ولايت فقيه تمام» مي شود!

خطر «به نفع استبداد رژيم ولايت فقيه تمام شدن» از اين رو وجود دارد، زيرا گويا “انقلاب ملي- دموكراتيك” تنها توسط «نيروهاي ترقي خواه و عدالت خواهِ طرفدار زحمتكشان دنبال» مي شود! با يك چرخش قلم، نقش بزرگ و تاريخي «طيف گسترده اي از سرمايه داري كوچك و متوسط و خرده بورژوازي و لايه هاي بينابيني» در انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما نفي مي شود! ظاهرا هيچ ككي هم كسي را نمي گزد كه در دو سطر پيش تر، حذف اين لايه هاي به عنوان تهمت عليه سياست انقلابي حزب توده ايران مطرح شده است!

قطعاً «هيئت تحريريه صفحه “مهر”» انتقادي در اين زمينه به رفيق جوانرود ندارد! اين طور نيست؟!

وحدت ديالكتيكي منافع طبقه ي كارگر و لايه هاي ميهن دوست در انقلاب ملي- دموكراتيك

هنگامي كه رفيق جوانرود مي نويسد: «تحقق انقلاب ملي- دموكراتيك در يد قدرت جبهه جنبش كارگري و كمونيستي است»، “حقيقت” را از پشت شيشه ي پنجره اي توصيف مي كند كه بر آن باران مي بارد. او “حقيقت” را تحريف مي كند! او “حقيقت” را در ظرافت واقعي آن نشان نمي دهد!

او رابطه ميان مساله “هژموني انديشه ي ملي- دموكراتيكِ” فرازمندي جامعه را كه «در يد قدرت جنبش كارگري» است، با “منافع تاريخي كل جامعه” در شرايط سلطه نظام امپرياليستي نواستعماري در جهان درك نكرده، نفي مي كند!

اين درست است كه تنها انديشه مسلح به علم ماترياليسم تاريخي قادر است ضرورت برقراري هژموني انديشه ي ملي- دموكراتيك را به عنوان “مضمون نبرد رهايي بخش” عليه سلطه ي امپرياليسم در دوران كنونيِ تناسب قوا در جهان تا ظريف ترين سويه هاي آن درك كند و توضيح دهد و اين «در يد» حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران است.

در عين حال اين نكته نيز درست است كه حزب توده ايران تنها زماني قادر به انجام وظيفه ي خطير و تاريخي خود خواهد بود كه از توانايي ارايه آن «برنامه حداقل كارگري» برخوردار باشد كه وحدت منافع طبقه كارگر و لايه هاي ميهن دوست بورژوازي ملي و خرده بورژوازي را در روند فرازمندي اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي ايران تامين مي كند!

احزاب كارگري و كمونيستي از تجارب گذشته در ارتباط با دو نكته ذكر شده  بسيار آموخته اند. روند فرازمندي كنوني در جمهوري خلق چين و يا كوباي سوسياليستي و …، آموزش پيگير از اين تجارب است!

پبشنهاد حزب توده ايران در پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ درباره ي برپايي “جبهه متحد خلق” نشان هشياري و توانمندي حزب توده ايران و دانشمندان و رهبران ماركسيست- لنينيست آن براي به ثمر رساندن انديشه ي ماركسيستي- توده اي ذكر شده و به سرانجام رساندن انقلاب بزرگ بهمن مردم ميهن ما است! تكيه ي حزب توده ها به اين گنجينه سرشار نظري- عملكردي حزب طبقه كارگر ايران سرمايه ي معنوي بزرگي است كه بايد آن را دقيقاً شناخت، تا توانست آن را رشد داد و به شرايط كنوني منطبق نمود!

رابطه ي ديالكتيكي ميان منافع طبقه كارگر و منافع كل لايه هاي ميهن دوست در جامعه بايد توسط توده اي ها همان قدر عميقاً درك شود كه توسط نيروهاي بورژوازي و خرده بورژوازي ملي و ميهن دوست بايد درك شود. اين واقعيت درك شود كه بدون ايجاد “جبهه متحد خلق”، آن طور كه حزب توده ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن مطرح كرد، حفظ استقلال و حاكميت ملي ايران و هم رشد موزون اقتصادي- اجتماعي مستقل كشور تحقق نخواهد يافت. چنين فرازمندي و شكوفايي تنها هنگامي ممكن خواهد شد كه در آن، رشد نسبي “عدالت اجتماعي” و حفظ “آزادي هاي فردي و اجتماعي قانوني- دموكراتيك” به وحدت رسيده و گام به گام پيش مي رود.

رفيق عزيز ابي در ابرازنظر به مقاله ي اخير رفيق عزيز سيامك با عنوان “ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است” به درستي به توان طيف اصلاح طلبان در تحقق بخشيدن به هدف هاي ملي- دموكراتيك انقلاب (بهمن) اشاره مي كند. او با اين اشاره يِ هشيارانه در واقع مضمون رابطه ميان حزب توده ايران- جنبش توده اي را با اصلاح طلبان نيز بيان مي كند: در مبارزه ي روشنگرانه و تبليغي، بايد از مترقي ترين مواضع نزد اين لايه هاي دفاع و مواضع “راست” را مورد انتقاد قرار داد! اين عمده ترين شيوه ي برپايي “جبه متحد خلق” است!

انقلاب ملي- دموكراتيك تنها جايگزين دموكراتيك- مردمي و ملي- ضد امپرياليستي!

وحدت منافع طبقه كارگر و بورژوازي ميهن دوست و به ويژه لايه هاي خرده بورژوازي شهري و روستا در مرحله ملي دمكراتيك فرازمندي جامعه ترديد ناپذير است. در اين زمينه در توده اي ها نوشتارهاي بسياري مطرح شده است. هيچ انتقاد مشخصي به نظرات طرح شده ديده نشده است! علاقمندان مي توانند به كتاب مقاله هاي اقتصادي در توده اي ها نيز مراجعه كنند كه به صورت پ د اف انتشار يافته است.

وحدت منافع پيش گفته از واقعيت كليت شرايط جهاني نتيجه مي شود كه تحت شرايط آن، راه رشد ملي در چارچوب يك نظام سرمايه داري در جهان كنوني وجود ندارد! مضمون نبرد رهايي بخش دوران كنوني، از پيوند جدايي ناپذير ميان “آزادي” و “عدالت اجتماعي” تشكيل مي شود كه در مصوبات ششمين كنگره حزب توده ايران به تصويب رسيده است.

نادرستي تز وجود “اردوگاه قدرتمند سوسياليستي” براي ايجاد شدن امكان راه رشد ملي- دموكراتيك همان قدر قطعي است، كه تز تحقق بخشيدن به فرازمندي ملي- دموكراتيك تنها توسط «كمونيست ها» ممكن است، تحريف واقعيت و نادرست است!

راه رشد ملي- دموكراتيك در هر كشوري بايد بر پايه شرايط مشخص تاريخي آن كشور تعريف و تنظيم شود. هنگام كوشش براي تنظيم چنين برنامه ي اقتصاد ملي، بايد با نرمش كامل عمل كرد، در عين حال با قاطعيت در حفظ جهت گيري آن پاي فشرد.

بايد در برابر طرح “مالكيت بي بندوبار خصوصي” بر ابزار عمده ي توليد اجتماعي، ضرورت دفاع از “مالكيت عمومي- دموكراتيك” بر بخش هاي عمده ي اقتصاد كشور، به ويژه در عرصه نيازهاي اوليه مردم، توضيح داده شود. بايد نقش بخش عمومي- دموكراتيك انقلاب را در حفظ منافع بورژوازي و خرده بورژوازي ملي و ميهن دوست در برابر تجاوزات امپرياليسم و سرمايه مالي آن براي آن ها تفهيم نمود. و … وظيفه هايي كه حزب توده ايران تنها حزبي است كه به انجام آن موظف و تواناست!

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/3821

……………………………………

١- نگاه شود به مقاله پنجمين مقاله ي منتشر شده در توده اي ها در شهريور سال ١٣٨٧ با عنوان “جبهه ضد ديكتاتوري، شعاري امروزين؟” …

٢- نگاه شود به بخش پنجم در كتاب “تاريخ و ديالكتيك”، اثر لئو كفلر در توده اي ها.




تاملی بر نوشتار«حزب توده ایران و مساله انتخابات »

از “نوید نو” تاریخ 31/03/96
 
نوشته آقای جوانرود با عنوان “حزب توده ایران و مساله انتخابات ” [1]بر اساس استدلال هایی پیرامون محورهای زیر  درخواست تجدید نظر در رویکردهای استراتژیک و تاکتیکی حزب توده ایران را مطرح می کند:
–   ارزیابی نادرست از شرایط اجتماعی و سیاسی ایران در سال 91 و متعاقب آن جهت گیری نادرست مبنی بر عدم شرکت در انتخابات
–      عدم همراهی با مردم و شریک شدن در پیروزی آنها در پیروزی انتخاباتی بر دیکتاتور
–      ارزیابی نادرست از اینکه روحانی کاندیدای ولی فقیه است.
–   کنار گذاشتن «استفاده ماهرانه از هر روزنه و شکاف در حاکمیت ـ با پایبندی به خواست و منافع مردم » به عنوان بخشی از برنامه حزب
–      بیرون راندن اصلاح طلبان با پایگاه وسیع مردمی از جبهه واحد ضددیکتاتوری
–   تناقض نظری در «برپایی یک جبهه وسیع مردمی ‌و ضداستبدادی» و «روی کار آمدن یک دولت ائتلافِ ملی» با جهت گیری ضد سرمایه داری برای «طرد رژیم ولایت فقیه»
–      عدم تشخیص تضاد عمده از غیر عمده در فضای سیاسی و اجتماعی کشور
–   اشتباه “در تعیین سمت‌گیری مرحله انقلاب ملی دمکراتیک با تاکید برنامه بر مخالفت با هر شکل از سرمایه‌داری که عملا بر خصلت ضدسرمایه‌داری انقلاب ملی دمکراتیک تاکید می‌ورزد …”
این نوشته بارها از عبارات و جملاتی استفاده نموده است که بازتاب دغدغه نویسنده در مورد عدم همراهی حزب توده ایران با اصلاح طلبان حکومتی و باصطلاح بورژوازی ملی و… است اما در سرتاسر آن نشانی از ضرورت تمرکز بر سازمانیابی طبقه کارگر و زحمتکشان به عنوان بنیان اجتماعی یک تحول واقعی و یک حاکمیت آلترناتیو  ملی و دموکراتیک مشاهده نمی گردد و در همین راستا هیچ درخواستی نیز برای  همگرایی و نزدیکی و اتحاد عمل نیروهای اجتماعی و سیاسی که دارای پتانسیل واقعی حضور در جبهه متحد ضد دیکتاتوری اند، یعنی نیروهای اجتماعی و سیاسی نزدیک به طبقه کارگر و زحمتکشان که از آبشخورهای حکومتی تغذیه نمی کنند، مطرح نمی گردد.
و اینک مروری بر برخی از استدلال های ارائه شده در مقاله:
  • در مجموعه این نوشته تلاش شده است تا از یک سو نشان داده شود که برنامه حزب  در سال 91 تحت تاثیر سرکوب 88 قادر به ارزیابی درستی از شرایط اجتماعی و سیاسی ایران و پیش بینی فرصت های مبارزه پارلمانی سال های بعد نشد و از این رو آن را از دستور کار خارج نمود.[2]
 اینکه حاکمیت جمهوری اسلامی بر اساس الزامات قانون اساسی خود ناگزیر است هرجند سال یک بار نمایشی به نام انتخابات را برگزار نماید چیزی نیست که نیاز به هوشمندی خاصی برای پیش بینی داشته باشد. مهم ماهیت آن چیزی است که به نام انتخابات برگزار می گردد. و بر اساس دلایل و شواهد فراوان انتخابات های برگزار شده پس از سال 88 با توجه به چالش ایجاد شده در آن با مهندسی بسیار  دقیق تر از گذشته برگزار می شوند. نمایندگان واقعی توده های مردم ، احزاب و جریانات سیاسی نه تنها حق کاندیداتوری ندارند، بلکه حتی در صورت برخورداری از شانس مشارکت در انتخابات و پیروزی در آن در ساختار بسته حاکمیت و انحصار ایجاد شده توسط هسته سخت قدرت، قادر به پیش بردن برنامه های مردمی و دموکراتیک نبوده و نیستند. این را تجربه دو دهه جنبش اصلاح طلبی نیز نشان داده است. بعلاوه در انتخابات ریاست جمهوری اخیر اساساً کارگران و زحمتکشان فاقد کاندیدا بوده و هیچ یک از کاندیداها علی رغم اختلافاتی که با هم داشتند، منافع توده های مردم را نمایندگی نمی کردند. آنچه به عنوان شرکت در انتخابات و پارلمان و… در تاریخ جنبش چپ مطرح است، قابل مقایسه با نمایشی به نام انتخابات در ایران تحت حاکمیت ولایت فقیه نیست.
با روی کار آمدن روحانی در سال 92 و انتخابات مجلس بعد از آن در سال 94 حاکمیت کوشید تا با کمترین هزینه بر بحران مشروعیت خود که در سال 88 ایجاد شده بود ، فائق آید و در این راستا تلاش کرد تا بدون دادن هر گونه امتیاز واقعی به نیروهای خواهان تحولات دموکراتیک و با ایجاد توهم در مردم ، آنها را به پای صندوق های رای بکشاند تا به قول خود رای سلبی بدهند. اتاق فکر حاکمیت آگاهانه و با هوشمندی نسبت به طراحی و مهندسی انتخابات به گونه ای عمل می کند تا دو هدف را همزمان تحقق بخشد. از یک طرف  بخش قابل توجهی از مردم ناراضی را به پای صندوق های رای بکشاند و از طرف دیگر از میان کاندیداهای تایید صلاحیت شده که اساسا مورد تایید ولی فقیه هستند، یک نفر را به عنوان رئیس جمهور بپذیرد. با توجه به باور  خود نویسنده مبنی بر اینکه ” منویات روحانی برای حفظ نظام جمهوری اسلامی، مد نظر سران اصلی نظام و خامنه‌ای هم هست”، درک سناریوهای انتخاباتی حاکمیت در چارچوب این مهندسی نباید برای ایشان چندان دشوار باشد. در چنین شرایطی است که حزب توده ایران شرکت در انتخابات مهندسی شده و غیر دموکراتیک و بدون مشارکت نمایندگان واقعی مردم را نه تنها کار درستی نمی داند بلکه آن را دامن زدن به توهمی می داند که حاکمیت علاقمند است تا مردم را در آن نگه دارد. بویژه آنکه اختیارات رئیس جمهور بر اساس تحربه در شرایط عدم سازگاری با ولایت فقیه به حداقل ممکن و به قول خاتمی تدارکاتچی کاهش نیز می یابد.
  • از این رو آنچه که همراهی با رای مردم از طریق شرکت در انتخابات و رای دادن به دولت نئولیبرال روحانی دانسته شده است، هیچ تعریفی در سیاست ها و برنامه های حزب توده ایران به عنوان یک حزب سیاسی با هفتاد و پنج سال تجربه ندارد. چراکه بر خلاف نظر نویسنده مقاله بر این باور نیست که با پیروزی روحانی در انتخابات ، دیکتاتوری به عقب رانده شده است. اتفاقاً اتاق فکر دیکتاتوری خوب می داند که برای تداوم حاکمیت خود و کسب مشروعیت ظاهری آن ناگزیر به تن دادن به دوگانه ای به نام اصلاح طلب و اصول گراست (و شاید سه گانه ای که دارو دسته احمدی نژاد هم در آن بازی داده شوند.)
تنها کسانی که کنش سیاسی را تنها در چارچوب رفتارهای انتخاباتی چند سال یک بار در دایره تنگ تعیین شده توسط دیکتاتوری جستجو می کنند، ممکن است تصور کند که عدم شرکت در انتخابات به معنی عدم همراهی با مردم و ترک مبارزه سیاسی است . راه گشایش فضای سیاسی کشور از انتخابات مهندسی شده دیکتاتوری نمی گذرد. بر این اساس پیش شرط مشارکت در یک انتخاباتی که از شانس تاثیر گذاری بر توازن قوای سیاسی برخوردار باشد، یک توازن قوای اجتماعی است که بتواند در نتیجه مبارزات مدنی مردم در قالب یک آلترناتیو ملی و مردمی ، دموکراتیک ، آزادی خواه و صلح دوست برآمد پیدا کند. این از مسیر تقویت مبارزات صنفی و مدنی و دموکراتیک در بدنه اجتماع می گذرد. بنا براین تنها همراهی با توده های مردم آگاه و جنبش های دموکراتیک و ترقی خواهانه آنها و پیشگامی آنهاست که  برای کمونیست ها دارای اهمیت است ، نه همراهی با هر حرکت متاثر از توهمات اصلاح طلبانه و مهندسی شده از سوی دیکتاتوری.
آقای جوان رود شاید جوان باشند و انتخابات های متعدد با نرخ های مشارکت بالاتر از انتخابات ریاست جمهوری اخیر را در سال های اول انقلاب برای رسمیت دادن به حاکمیت جمهوری اسلامی ، قانون اساسی آن  و… تجربه نکرده باشند. اما درک این نکته نباید دشوار باشد که هر گونه همراهی با هر بخشی از مردم در هر شرایطی برای کمونیست ها ممکن است در بردارنده افتخار نباشد. حزب ترجیح می دهد به جای این همراهی مهندسی شده از سوی حاکمیت به وظیفه تاریخی و سیاسی خود در راستای تعمیق آگاهی طبقاتی  و اقدامات لازم جهت شکل دادن به آلترناتیو مستقل مردمی عمل کند که تنها راه مردمی و دموکراتیک خروج از انسداد سیاسی موجود است.
  • ولایت فقیه حضور تعدادی از کاندیداها در رقابت انتخاباتی ریاست جمهوری را مورد تایید قرار داد که روحانی هم یکی از آنها بود. ولی فقیه در هر یک از آنها مزیت هایی را نسبت به  دیگری قائل بود که در صورت برنده شدن در انتخابات می توانست مورد استفاده او قرار گیرد. (البته از میرسلیم و هاشمی طبا که بگذریم .) او خوب می دانست علی رغم همه شعارهای دوران انتخابات روحانی در ارتباط با حقوق شهروندی و … از فردای پیروزی در انتخابات و نشستن دوباره بر کرسی ریاست جمهوری ، آقای روحانی نیز اساساً ناگزیر است در همان چارچوبی عمل کند که هسته سخت قدرت برایش تعیین می نماید( که در غیر این صورت عملا زمین گیر خواهد شد ). اما مزیت آقای روحانی نسبت به سایر کاندیداها این بود که با ادعاهای اصلاح طلبانه می توانست توده های مردمی را به پای صندوق رای بکشاند که دیگران از توانایی آن به اندازه ایشان برخوردار نبودند. ولی فقیه با ترکیب کاندیداها عملا وارد بازی برد – بردی شد که برایش مزیت های متعددی داشت. نباید از یاد برد که روحانی می تواند به عنوان عامل کنترل فشارهای اجتماعی داخلی و خارجی عمل کند . و بدیهی است که کسی می تواند چنین نقشی را بازی کند که مرزبندی هایی هم با رهبری داشته باشد . و ساده اندیشی است که تصور شود اتاق فکر هسته سخت قدرت این چیزها را نمی فهمد. مهم این است که او را قابل مدیریت در چارچوب برنامه کلان خود ارزیابی کرده اند و هر از چندگاه نیز ولی فقیه می تواند با توصیه به تمرکز بر مسائل اقتصادی و ایجاد اشتغال و انداختن گناه به گردن دولت روحانی که چشم امیدش به سرمایه گذاری خارجی و … است، خود را طرفدار معیشت مردم و استقلال و ضد امپریالیست بنمایاند. از این منظر به صراحت می توان گفت که آقای روحانی علی رغم برخی مرزبندی ها و شعارهای انتخاباتی پر سر و صدا می توانست کاندیدای مد نظر ولی فقیه هم بوده باشد. مخصوصاٌ آنکه همانگونه که در مقاله نیز آمده است ” منویات روحانی برای حفظ نظام جمهوری اسلامی، مد نظر سران اصلی نظام و خامنه‌ای هم هست”. در این صورت باید از نویسنده پرسید آیا طرد ولایت فقیه را در چارچوب حفظ نظام موجود امکانپذیر می داند؟ اگر پاسخ به این سوال مثبت باشد که باید سناریو و جزئیات آن ارائه شود و اگر پاسخ منفی باشد، به همان جهتی هدایت خواهیم شد که حزب توده ایران در برنامه خود تحت عنوان “جبهه واحد ضد دیکتاتوری ” مورد توجه قرار داده است.
  • آنچه با نقل قول «استفاده ماهرانه از هر روزنه و شکاف در حاکمیت ـ با پایبندی به خواست و منافع مردم » مورد نقد قرار گرفته است، جای تعجب دارد. نویسنده اشکالی بر ساختار کلی این جهت گیری مطرح نکرده است. اما معتقد است که حزب توده ایران با عدم مشارکت در انتخابات ، از انجام وظیفه خود  در “استفاده ماهرانه از هر روزنه و شکاف” بازمانده است. مشخص نیست چرا نویسنده مقاله چشم خود را بر روی بخش دوم جمله که  قید “پایبندی به خواست و منافع مردم” را بر بخش اول جمله نهاده است می بندد.   این همان خطای بزرگی است که بخش های بزرگی از  اصلاح طلبان حکومتی گرفتار آن شدند و اصلاحات 76 را به شیر بی یال و دم و اشکمی تبدیل نمودند که اینک در برابر ماست.  نکته بعد اینکه چرا نویسنده مفاله فکر می کند که «استفاده ماهرانه از هر روزنه و شکاف در حاکمیت»  ضرورتاً به معنای دفاع از یک جناح از حاکمیت در برابر دیگری است. چرا نباید بتوان بر محور همین اختلافات و افشاگری های متقابل ، دست به افشاگری و آگاه نمودن مردم زد؟ اتفاقاً در چنین شرایطی که جناح های اصول گرا و نولیبرال حکومتی همدیگر را مورد نقد قرار می دهند، به چالش با هم کشیده می شوند ، فسادهای متقابل را افشا می کنند و … بهترین فرصت برای شکل دادن به آلترناتیو مستقل مردمی ، دموکراتیک، ملی ،آزادی خواه و خواهان عدالت اجتماعی است چرا که توده های مردم از این فرصت برخوردار می شوند تا متوجه شوند که هیچ یک از جناح ها از قابلیت و اراده و توانایی پاسخگویی به مطالبات آنها برخوردار نیستند.
  • نوشته اند ” اگر اصلاح‌طلبان در جبهه واحد ضددیکتاتوری می‌گنجند پس چرا به همکاری با آنها در این جبهه همت گماشته نمی‌شود و برعکس به آنها حمله می‌شود؟ و اگر در جبهه نمی‌گنجند، چرا برنامه جبهه را چنان  تعریف کرده است که همه مخالفان استبداد ولایت فقیه در آن بگنجند؟”
پاسخ روشن این است که با توجه به تعریفی که از جبهه واحد ضد دیکتاتوری ارائه شده است، بخش قابل توجهی از اصلاح طلبان بویژه نوع حکومتی آنها که از منافع و رانتهای حکومتی ارتزاق می کنند و منافع خود را در این ساختار فاسد و نه در طرد آن جستجو می کنند ، اساسا جایی در جبهه واحد ضد دیکتاتوری نمی توانند داشته باشند. بخش هایی از بدنه اجتماعی و یا معدود جریانات سیاسی اصلاح طلب که از حاکمیت و منافع مرتبط با آن ارتزاق نمی کنند و بواقع حامل گرایشات اصیل اصلاح طلبانه و دموکراسی خواهانه و عدالتخواهانه هستند، در صورت به رسمیت شناختن نیروهای چپ و آمادگی برای توافق با آنها بر سر تاکتیک های مبارزاتی برای طرد ولایت فقیه ، در این جبهه جای خواهند داشت[3]. تنها انتساب عنوان اصلاح طلب به برخی شخصیت ها و جریانات، هیچ سهم و جایگاهی برای آنها در جبهه واحد ضد دیکتاتوری باز نمی کند. این جبهه کلوپ تسهیم منافع حکومتی در بین نیروهای سیاسی در جستجوی رانت و قدرت نیست. اینجا قرار است ستاد مشترک مبارزه برای براندازی ولایت فقیه باشد. نویسنده مقاله که از حق آنها برای حضور در این جبهه دفاع می کند، بهتر است  از نیروهایی سیاسی چون آقای روحانی و مدافعان رای دادن به ایشان بپرسند که آیا علاقمند به حضور در چنین جبهه ای هستند؟ حتی لازم نیست بپرسند.  خودشان فکر کنید ببینید آیا آنها دارای پتانسیل همکاری با حزب توده ایران در چنین جبهه ای هستند؟
آن بخش از نیروهای اصلاح طلب راستین که دغدغه استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی و دموکراسی دارند، با عملکرد خود و بدون وکالت نویسنده مقاله جای خود را در جبهه واحد ضد دیکتاتوری و آلترناتیو مستقل مردمی پیدا می کنند.
  • مسئله اساسی این است که آیا دستیابی به خواستهای حداقل دموکراتیک  بدون طرد ولایت فقیه ممکن است؟ پاسخ درست به این سوال است که استراتژی و تاکتیک را مشخص می کند. پاسخ حزب به این سوال منفی است. به همین دلیل نیز نیاز به آلتر ناتیو مستقل مردمی است که باید از توده های ناراضی از دو جناح که سهم خود را در حاکمیت طلب می کنند، شکل بگیرد. جمهوری اسلامی سالهاست که می خواهد مانند تاچر به جامعه این باور را القا نماید که هیچ آلترناتیو دیگری ممکن نیست و شما مجبور به کنشگری در دایره بسته ای هستید که توسط حکومت مدیریت می شود و دارای هیچ ظرفیت دموکراتیک و اصلاح طلبانه واقعی هم نیست. [4]کارنامه دو دهه اصلاحات نیز این را به خوبی نشان می دهد. بدون طرد و یا محدود نمودن هسته سخت قدرت هیچ اصلاحی در امور نمی تواند رخ دهد. این حقیقتی است که حاکمیت مایل نیست تا مردم به آن پی ببرند و اگر مردم آن را بفهمند ، این آگاهی می تواند تبدیل به نیرویی مادی گردد که  به قول مارکس قادر به دگرگونی جهانی خواهد بود.  آنگاه می توان از “بصیرت و هشیاری مردم” سخن گفت و بار اصلی این تغییر نگاه بر دوش فعالان چپ است.
  • آنچه شما از انقلاب ملی دموکراتیک مبنی بر ظرفیت های ترقی خواهانه و دموکراتیک سرمایه داری ملی برداشت نموده اید، بسیار دور از واقعیت اجتماعی و عملکرد  این بخش در ساختار اقتصادی جامعه ماست. اساسا در عصر جهانی سازی و نئولیبرالیسم خیالبافی است اگر کسی چه در ایران و چه در هر جای دیگر جهان از موجودی به نام بورژوازی ملی انتظار داشته باشد در انقلاب ملی و  دموکراتیک مشارکت کند، تا چه رسد به رهبری آن. این مسئله در کشورهای نفتی با شدت بیشتری نیز مطرح است. آخرین بروز و ظهور سیاسی آن را باید در جنبش ملی شدن نفت در ایران مورد بررسی قرار داد. بورژوازی در این ساختار عمیقا فاسد،  بشدت رانت جو، فرصت طلب و در صدد ارتزاق از منابع دولتی از یک سو و اتصال به سرمایه داری جهانی و ایفای نقش در تقسیم کار بین المللی است و برای برخورداری از این فرصت ها به هر بند وبستی تن می دهد. و از این منظر اساساً فاقد نقش ترقی خواهانه است. آنها با دیکتاتوری ولایت فقیه هم مشکل اساسی ندارند. انقلاب ملی دموکراتیک در دوران نئولیبرالیسم و جهانی سازی نمی تواند دارای جهت گیری بورژوایی باشد. آنچه شما آن را در مفهوم انقلاب ملی دموکراتیک برنامه حزب توده ایران جستجو می کنید، انقلاب بورژوا دموکراتنیک دوران مشروطیت است و مدتهاست که زمان آن سپری شده است.
  • در مقاله آمده است “مردم نیز با شرکت در انتخابات، روحانی نامزد اصلاح‌طلبان را پیروز انتخابات کرده و تا حد قابل‌توجهی نمایندگان اصلاح‌طلب را وارد مجلس و شوراها کرده‌اند.”و ” اصلاح‌طلبان، یعنی نیروهایی که در جامعه پایگاهی جدی و قابل توجه دارند، و برای دمکراتیزاسیون جامعه مبارزه می‌کنند” ، چرا مورد حمایت حزب توده ایران قرار نمی گیرند؟
حزب توده ایران مدافع پی گیر اصلاح طلب های واقعی است . این را در عمل و گفتار خود اثبات کرده است . اما باید از ایشان پرسید تعریف شما از اصلاح طلب چیست؟ اصلاح طلبان کیانند؟ کدام احزاب؟ کدام شخصیت ها؟ کدام جریانات اجتماعی؟ اگر منظور شما طیف گسترده همه افرادی است که در هر انتخابات به کاندیداهایی چون روحانی منتسب به اصلاح طلبان که اساسا مورد تایید خاتمی هم قرار می گیرد، رای می دهند، این طیف تنوع زیادی دارد. آیا با همه بخش های آن قرار است اتحاد عمل صورت گیرد؟ کدام بخش از این باصطلاح اصلاح طلبان حزب توده ایران را به رسمیت می شناسند؟ نگاهی به این نمایندگان اصلاح طلبی طی دو دهه در کشور بیاندازید. ببینید با کدام نمایندگان ، کدام خواست ها و شعارها (فشار از پایین و چانه زنی در بالا) شروع شد و طی دو دهه سرکوب از سوی حاکمیت و مدارا و به قول خودشان اعتماد سازی با حاکمیت از سوی آنها چه چیزی به نام اصلاحات به جز در شعارهای هنگام انتخابات باقی مانده است. حزب توده ایران رای دادن به رئیس جمهوری که به قاتلینی چون رئیسی در کابینه خود پست وزارت می دهد، را در چارچوب جبهه متحد ضد دیکتاتوری خود ارزیابی نمی کند چرا که بر اساس تعریف جبهه واحد ضد دیکتاتوری که  در این  نوشته  نیز نقل شده است،  “جبهه واحد ضددیکتاتوری، کلیه آن حزب‌ها، سازمان‌ها، نیروها، و شخصیت‌های مترقی و آزادی‌خواه کشور را دربرمی‌گیرد که در راه طرد رژیم ولایت فقیه مبارزه می‌کنند، و هدف‌شان استقرار آزادی، استقلال، صلح، و عدالت اجتماعی است. جبهه واحد در مقام ستاد مشترک توده‌ها در مبارزه بر ضدِ استبداد، با توجه به شرایط و روند تحول‌ها، تاکتیک‌های مبارزه را بر اساس توافق مشترک نیروهای شرکت‌کننده در آن، تعیین می‌کند” . این نگاه بر اساس ایدئولوژی مارکسیسم– لنینیسم و نزدیک به چهاردهه مبارزه سیاسی پرهزینه در جمهوری اسلامی ایران حاصل شده است و در پشت سر خود خطاها و لغزش هایی چون ارزیابی روحانیت به قدرت رسیده در ایران را به عنوان “دموکرات انقلابی” شاهد بوده است که شاید آقای جوان رود آن را تجربه نکرده باشند.
 با این روندی که مشاهده می گردد، باید دید که مهندسی حاکمیت کدام گزینه ها را در سال های پیش رو به عنوان نماینده اصلاحات در برابر مردم قرار می دهد تا بخاطر ترس از طرف مقابلش به او رای دهند. اما نمی توان منکر این حقیقت شد که بخش هایی صادق و پایبند از اصلاح طلبان پایبند به آرمان های اولیه اصلاح طلبی که به نوعی در بیانیه های موسوی بازتاب یافته است، حامل گرایشات واقعا دموکراتیک ومردمی و ملی  هستند که حاکمیت در هیچ انتخاباتی به آنها فرصت عرض اندام نمی دهد و بخش پذیرفته شده  اصلاح طلبان از سوی جکومت نیز با وقاحت تمام برخی از نمایندگان آنها را در همین انتخابات 96 از لیست کاندیداهای شورای شهر حذف نمودند. این دوستان اگر در جستجوی آینده سیاسی برای خود و منافع اجتماعی خود هستند، ناگزیر از قطع امید از جناح های حاکمیت و روی آوردن به سیاست های رادیکال آلترناتیو مستقل مردمی اند که منافع خود را نه در این ساختار بلکه در پیوند و نزدیکی با فراکسیون ملی، دموکراسی خواه و آزادی خواه و عدالت طلب و تغییرات اساسی با هدف طرد ولایت فقیه دنبال کنند.
  • نویسنده برنامه انقلاب ملی دموکراتیک حزب را با «برپایی یک جبهه وسیع مردمی ‌و ضداستبدادی» و «روی کار آمدن یک دولت ائتلافِ ملی» برای «طرد رژیم ولایت فقیه» در تناقض می بینید. و آن را ناسازگار با عمده و غیرعمده کردن تضادها می بینید.
آیا نویسنده مقاله به مفهوم دقیق عبارات مورد نقد خود توجه نموده است؟ تنها کسانی ممکن است بین ” برپایی یک جبهه وسیع مردمی و ضد استبدادی ” و روی کار آمدن یک دولت ائتلاف ملی ” برای طرد “رژیم ولایت فقیه” تناقض ببینند که یا معنی جبهه مردمی و ضد استبدادی را نمی دانند یا معنای دولت ائتلاف ملی را .
اما از آنجا که با نقل قول از برنامه حزب مبنی بر ” جبهه واحد در مقام ستاد مشترک توده‌ها در مبارزه بر ضدِ استبداد، با توجه به شرایط و روند تحول‌ها، تاکتیک‌های مبارزه را بر اساس توافق مشترک نیروهای شرکت‌کننده در آن، تعیین می‌کند” مفهوم آن روشن شده است، اصرار بر این کج فهمی فاقد توجیه است. چه عنصری از این تعریف را می توان در اصلاح طلبانی چون روحانی و امثالهم که اینگونه سنگ آن را به سینه می زنند، جستجو نمود؟ کدام “ستاد مشترک توده ها” و کدام “توافق مشترک” نیروهای شرکت کننده در جبهه برای تاکتیک های مبارزه را با این باصطلاح اصلا طلبان می توان دنبال نمود؟  آیا آنها هیچ تصوری از این مفاهیم دارند؟ آیا اصلا نیروهای چپ را به رسمیت می شناسند؟ چرا باید آنها را به عنوان نیروهای ضد دیکتاتوری پذیرفت؟ آیا مفهوم جبهه متحد ضد دیکتاتوری که نویسنده مقاله دنبال می کند، محدود به رای دادن نیروهای چپ به این اصلاح طلبان بدون هیچگونه توافقی نخواهد شد؟ آیا آنها که رای دادند، توانستند مثلاً عدم دادن پست وزارت به پور محمدی قاتل را در کابینه بعدی به رئیس جمهور اصلاح طلبشان بقبولانند ؟ ….
همانطور که در مقاله نقل شده است ، در واقع ” جبهه واحد ضددیکتاتوری، کلیه آن حزب‌ها، سازمان‌ها، نیروها، و شخصیت‌های مترقی و آزادی‌خواه کشور را دربرمی‌گیرد که در راه طرد رژیم ولایت فقیه مبارزه می‌کنند، و هدف‌شان استقرار آزادی، استقلال، صلح، و عدالت اجتماعی است.” چگونه می توان روحانی و دارو دسته اش را در چنین جبهه ای تصور نمود؟
آنچه که از تضاد عمده و غیر عمده نیز به آن اشاره شده است، ناشی از درکی سطحی و نادرست از این مفهوم فلسفی است که چنانچه قرار باشد برسیاق آن طی طریق گردد، باید همواره با درگیر شدن در این باصطلاح عمده ها از نظر ایشان، مبارزه طبقاتی و انقلاب اجتماعی را تا اطلاع ثانوی تعطیل نمود. چرا که حاکمیت و فضای سیاسی کشور با جناح های مختلف قدرت و سهم طلبی آنها قرار نیست این چالش را تعطیل کنند. همین نگاه فلسفی نادرست به عمده و غیر عمده و اصلاح و انقلاب است که  کارنامه سوسیال دموکراسی اروپا و برخی احزاب چپ کمونیست اروپایی  را در قالب اروکمونیسم از خود بر جای گذاشته است. برخی از احزاب چپ با استدلال هایی از این نوع همواره توانستند با آنهایی که در سمت راستشان بودند، خوب نزدیک شوند اما هیچ استعدادی در پیوند با جریانات اجتماعی و سیاسی موجود در سمت چپ خود نداشتند و هیچگاه نتوانستند به آن ها نزدیک شوند. البته راست نیز فقط از نیروی آنها استفاده کرد و هیچ سهم و جایگاه مهمی را به آنها تخصیص نداد . نتیجه اش به آبروی برباد رفته این احزاب و نابودی توان کنشگری سیاسی انقلابی آنها انجامید. هدف جدی حزب توده ایران برای طرد ولایت فقیه می طلبد که متحدان خود را در آن نیروهای اجتماعی و سیاسی دنبال نماید که منافع آنها در تداوم حاکمیت و این ساختار فاسد نباشد. و بدین ترتیب آنچه که متحدان شما را مشخص می کند، هدف شماست. این هدف ها هستند که استراتژی و تاکتیک ها را روشن می کنند. مشخص نیست نویسنده مقاله که تا این حد نگران عدم همراهی با  اصلاح طلبان حکومتی از سوی حزب توده ایران است، چرا هیچگونه ابراز نگرانی بابت عدم همراهی با  جریانات رادیکال اجتماعی و سیاسی که دارای پتانسیل قرار گرفتن در جبهه واحد ضد دیکتاتوری هستند، از ایشان مشاهده نمی گردد؟
  • حزب توده ایران به مدد انسجام نظری و تجربه 75 ساله خود نمی تواند خام اندیشانه اصلاح طلبان حکومتی را در جبهه واحد ضد دیکتاتوری قرار دهد. . حزب با برنامه ای روشن، علمی و مبتنی بر تجارب جهانی و ملی با شهامت و واقع بینی انقلابی (و نه رفورمیستی) در چارچوب تحلیل مشخص از وضعیت مشخص از روندهای اجتماعی و سیاسی جامعه ایران و برنامه ریزی فعالیت های دموکراتیک و انقلابی در جامعه اقدام نموده است و روند تحولات نیز موید درستی بسیاری از پیش بینی های حزب تا کنون بوده است. آنچه حزب توده ایران را طی 75 سال گذشته حفظ نموده و به عنوان ریشه دارترین جریان سیاسی مدافع کارگران و زحمتکشان زنده و سرافراز نگه داشته است، نه انحلال طلبی بورژوایی و خرده بورژوایی و … بلکه رادیکالیسم و واقع بینی انقلابی آن و همراهی با توده های کارگران و زحمتکشان آگاه جامعه بوده است. بگذارید عده ای بکوشند تا محبوبت خود را از راه های دیگر بجویند و راه خود را از راه توده های آگاه جداکنند.

نوید نو

31/03/96

 

[1] – http://10mehr.com/maghaleh/28031396/2709

[2] – علاقمندان می توانند به برنامه حزب توده ایران در این آدرس مراجعه کنند : برنامه حزب توده ایران (مصوب کنگره ششم بهمن 1391)

[3] – در اینجا لازم می دانیم برای نشان دادن جدایی اصلاح طلبان از توده های زحمتکش به ارزیابی آقای حجاریان از همین انتخابات اخیر اشاره کنیم که می نویسد :« رأي پايتخت: از شمال به جنوب پايتخت که حرکت مي‌کنيم، نسبت آراي روحاني به رئيسي از هفت به يک آغاز، در مرکز شهر چهار به يک رسيده و در حاشيه شهر يک به يک شده است. اين تغيير نشان‌دهنده فضاي نابرابر شهري و آثار و عوارض حاشيه‌نشيني است. علاوه بر اين هرچه به سمت جنوب حرکت مي‌کنيم تعداد آراي مأخوذه کمتر شده يعني مشارکت پايين ‌آمده است.» شرق 30خرداد 1396

[4] – در جریان انتخابات اخیر هیچ نیرویی به اندازه حزب توده ایران به تحلیل اصلاح طلبان و سخن گفتن با آنان نپرداخته است . علاقمندان می توانند به این آدرس ها مراجعه کنند

:




استدلال نظري در خدمت هدف سياسي!
درك “راه توده” از ترقي تاريخي، مكانيكي و مذهبي است!

دوره جدید: مقاله شماره: ۲۷(۱ تیر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

در نوشتار پيش با عنوان “راه توده” مخالف سياست مستقل طبقاتي حزب توده ايران است (١)، گفته شد كه «عاشقان مشي توده»ي در اين جريان سوسيال دموكرات راستگرا، سياست حزب را «نه در آن زمان و نه امروز درك كرده اند»! و اضافه شده بود كه به كار بردن واژه ي درك نكردن، براي آن ها كه «در ظاهر مدعي دفاع از “مشي حزب” هستند» نادرست است، آن ها مي خواهند «خط مشي انقلابي و سياست مستقل حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران را كه خوب هم درك كرده اند از محتواي خالي كنند»!

با مطالعه «پاسخ هاي راه توده» به «پيام هاي خوانندگان» (٢)، “شاهدي از آسمان” رسيد كه ريشه ي نظری «درك نكردن» سياست علمي حزب توده ايران را توسط اين مدعيان كه مي خواهند پرچمدار “مشي توده ي” باشند، افشا و برملا مي سازد. انديشه ي تئوريك اين جريان انحرافي در سطح ايده آليستيِ مذهب گرا قرار دارد.

سطح شناخت اين جريان كه به دروغ نام “راه توده” را يدك مي كشد، از فلسفه و تئوريِ شناختِ ماركسيستي- توده اي در سطح ايده آليسم ذهن گرا قرار دارد. گرچه نوساناتي ميان ذهن گرايي و عين گرايي در نظرات آن ها ديده مي شود، انديشه ي ذهن گرای ايده آليستي نقش تعيين كننده را نزد آن ها ايفا مي كند، آن طور كه عقب افتاده ترين نمايندگان انديشه مذهبي آن را تبليغ مي كنند.

مذهب ارتجاعي، هدف زندگي را دستيابي به “آرمانی” اعلام مي كند كه نهايتاً محتوم و جبري است و بهشت یا دوزخ نقطه ي پاياني آن را تشكيل مي دهد. جريان انحرافي “راه توده”، همان طور که در زیر نشان داده خواهد شد، نيز روند تاريخي رشد اجتماعي را روندي محتوم و جبري مي پندارد . براي آن مانند انديشه ي مذهبي هدفي از پيش تعيين شده (تلئولوژي) قايل است!

عجيب هم نيست كه چنين انديشه اي، به قول لنين در برخورد انتقادی به سوسیال دمکرات ها، به توده اي ها توصيه كند كه “در كوپه به انتظار رسیدن قطار به ايستگاه سوسياليسم- كمونيسم بنشيند”! به نظر اين جريان كه به پرسش درباره ي امكانِ «رسيدن به سوسياليسم و كمونيسم از سرمايه داري» به علاقمندی «پاسخ» مي دهد، دستيابي به سوسياليسم را هدفي گويا از پيش تعيين شده اعلام مي كند كه با “پايان رمق سرمايه داري” تحقق خواهد يافت! در چنين مرحله اي گويا قطار به ايستگاه سوسياليسم وارد مي شود!! هنگامي كه نظام سرمايه داري به پايان رمق خود رسيده است، زمان «آغاز سوسياليسم و كمونيسم» است! پاسخ سه سطري به علاقمند پرسش کننده در كل طول خود چنين است: «نخست اين كه سوسياليسم و كمونيسم ادامه سرمايه داري اند. يعني وقتي نظام سرمايه داري به اوج تضادهاي دروني خود رسيد و ديگر امكان ادامه حيات به شيوه گذشته را نداشت، سوسياليسم و كمونيسم آغاز مي شود»!

انديشه ي ذهن گراي ايده آليستي، “سوسياليسم” را به عنوان امكاني كه بايد براي تحقق آن رزميد نفي مي كند. نفي مكانيكيِ نقش عنصر آگاه و مبارزه جو در روند برپايي سوسياليسم نزد اين انديشه ي ذهن گرا آنجا تبلور مي يابد كه اين روندِ فعالِ انقلابي را امري محتوم و از پيش تعيين شده اعلام مي كند. براي آغاز گذار، محك تـه كشيدن رمق سرمايه داري تعيين مي شود: «دیگر امکان حیات … نداشت»! 

واقعه اي كه گويا به طور خودبخود تحقق مي يابد! گذار از سرمايه داري را «آغاز سوسياليسم و كمونيسم» مي نامد كه گويا به تكميل شدن روند فرازمندي جامعه ي انساني مي انجامد و به هدف نهايي دست مي يابد! همان طور كه انسان به بهشت دست مي يابد!

شرط تحقق اين “جبر تاريخي”، پايان رمق سرمايه داري است كه گويا در «اوج تضادهاي دروني خود، ديگر امكان ادامه حيات» ندارد! بدين ترتيب نه به مبارزه نياز است و نه به آرمانِ ترقي خواهانه و رهايي بخش براي ايجاد پايه هاي تساوي حقوق انسان و پايان بخشيدن به استثمار انسان از انسان!  بايد “صبر و حوصله” پيشه كرد: و بدین ترتیب، اوج انديشه ي ارتجاعيِ مذهبي نزد راه توده” خود مي نمايد!

عجيب نيست كه نزد چنين انديشه ي ذهن گرا، عنصر مبارزه ي رهايي بخش انسان براي تساوي حقوق«گم» شود (طبري). سرشت مبارزه جويانه نيروي نو به ابزار انطباق پوزيتويستي سياستي كه مي خواهد به حزب طبقه كارگر ايران تحميل كند، بدل و از اين طريق مثله و معلول گردد.

عجيب نيست كه اين جريان ضد سياست انقلابي حزب توده ايران به طور مداوم در شيپور “تسليم، شكستن، تواب و گاليله” شدن انديشمندان انقلابي حزب توده ايران بدمد!

عجيب نيست كه ارتجاع به آن اجازه دهد در ذهن خود، تدارك «دفتر و مركز و ساختمان در تهران» ببيند و با تردستي چنين امكاني را «كه ما هم در انتظار آن روز و آن شرايط هستيم» در پاسخ به خوانندگان تبليغ كند! به سخني ديگر، امكاني را كه بايد با نبرد انقلابي ايجاد نمود، «انتظار»ي قابل توجيه در شرایط حاکم بنماید، زیرا گویا دیکتاتوری استحاله پذیر است!

در برابر اين تسليم طلبيِ تجديدنظر طلبانه در انديشه انقلابي حزب توده ايران، زنده ياد احسان طبري، آموزگار چند نسل از توده اي ها در شعر زندان خود با عنوان “فرسايش در خزان”، روند مبارزه جويانه و دردناك کوشش نيروي نو را در طول زمان براي تغيير و فرازمندي تاريخي جامعه در زيباترين و شكوهمندترين واژه ها و استعاره ها ترسيم مي كند: «روزگاري گذشت بر ما دراز، سراسر رمز و راز، زمين چرخان بود و خورشيد تابان … و ما آب در هاون كوفتيم ساليان … اسپارتاكوس از رُم برخاست، با برده هاي بي شمار، بهر كارزار. كاوه آهنين پرچم چرمين بر افراشت، صف صف بياراست، فاعلين زمين را …»! *

آيا عجيب است كه انديشه تسليم طلب و تجديد نظر خواه “علي خدايي” كه در زمان مسئوليت سازماني او در افغانستان اين اشعار از آرشيو حزب توده ايران دزديده شده است، از انتشار آن ها در “راه توده” دروغين سر باز زند؟

 اين مقدمه را مي توان بيش تر توسعه داد. بهتر اما آن است با بررسي مشخص «پاسخ»ها به علاقمندن، نشان دهيم كه حرف به گراف نزده ايم.

خود افشاگريِ پاسخ ها

١- رفيق امير كه «شرايط سخت مملكت» را  روي پوست و گوشت خود احساس مي كند، نياز به تجهيز و سازماندهي مبارزان را براي مقابله و تغيير اين شرايط ضروري می داند. اين رفيق چنين سازماندهي را براي تقويت جنبش توده اي و امكان تاثير گذاري آن براي تغيير شرايط، شيوه ي «بهتر» ارزیابی می کند: «آيا وقتش نرسيده كه در اين شرايط سختِ مملكت كار تشكيلاتي كرد تا شرايط سخت بهتر بشود. هم خودمان پربارتر شويم و هم بهتر تاثير گذار باشيم؟»

“راه توده”ي دروغين در پاسخ به رفيق امير، او را با تَه مزه ي استهزاآميزِ لحن، «دوست نازنين» خطاب كرده و به رفيق مبارز و نگران «شرايط سخت»ي كه مي خواهد آن را تغيير دهد، به جاي پاسخي درخور، متلك وار پرسش متقابل را حواله مي كند: «بايد مشخص كنيد كه تعريف شما از كار تشكيلاتي چيست؟»

نكته را دقيق تر بررسي كنيم. آيا رهبري حزب توده ايران به رفقاي سازمان نويد كه از ايران براي ديدار رهبري آمدند، مانند رفيق زنده ياد فاطمه مدرسي (سیمین) پاسخ نداد كه «عدم تمركز كامل در ايران و تلفيق مبارزه ي سازمان داخل و خارج از كشور حزب» وظيفه ي سازماني امروز است!؟

آيا شايسته نيست به رفيقي كه با چنين پرسشي خود را به خطر مي اندازد، برخوردي جدي به عمل آيد؟ گفته شود كه هر رفيق و كوچك ترين گروه هوادار در ايران مسئوليت حفاظت امنيتي از خود را داراست. بايد، آن هنگام كه نياز به تماس با مركزيت حزب در خارج از كشور دارد، ازجمله از طريق اينترنت، با احساس چنين مسئوليتي اقدام كند؟ آيا نبايد ذكر شود كه سازماندهي گروه ها در محل كار و زندگي بايد در ارتباط با شرايط خاص محل و توجه به مساله امنيتي عملي گردد و امثال چنين توصیه ها از تجربه گذشته حزب طبقه كارگر ایران؟

شايد پنداشته شود كه من براي تخريب “راه توده” مته به خشخاش مي گذارم! اين طور نيست!

“راه توده”ي دروغين مي خواهد به جاي به كار بردن شيوه ي متداول در حزب توده ايران، انديشه ي برنشتين را در پاسخش جا بندازد كه “مبارزه همه چيز و هدف هيچ چيز است!”

در پرسش بعدي به رفيق مهيار پشتيار، موضع برنشتيني با صراحت مطرح شده است: «ما معتقديم فعلا بايد جنبشِ تغييرات [توسط لايه هايي از اصلاح طلبان كه حسن روحاني نماينده كنوني آن است] را تقويت كرد وگام به گام و مطابق امكانات و توان مردم به پيش برد»!

“راه توده” كه بحث نظري را در خدمت سياست انحرافي روز خود قرار مي دهد و در ارتباط با «تحولات سوسياليستي» كه مي تواند گويا با استحاله سرمايه داري تحقق يابد، ابرازنظر مي كند، مي گويد: «شايد هم حركتي گام به گام [در نظام سرمايه داري تحقق يابد و] منجر به تحولات سوسياليستي … بشود»، مي گويد «بايد ديد چه مي شود»!؟

شيوه ي تبديل تئوري به ابزار تاكتيكي براي مقاصد روز در مقاله ي ديگري در ارتباط با مواضع ماركسيست مجاري جورج لوکاش نكاتي ذكر شده است. او نشان مي دهد كه چگونه در دروان استالين، چنين شيوه ي ضد ماركسيستي به ديكتاتوري فردي انجاميد. توضيح بيش تر در اين زمينه سخن را به درازا مي كشاند. هدف اين سطور اشاره به شيوه ي برنشتیني در «پاسخِ» “راه توده” است كه هدف را به آنچه كه «مي شود» وابسته و محدود مي كند: «بايد ديد چه مي شود»!!؟ بدين ترتيب، هدف و برنامه ي آگاهانه ي عنصر انقلابي نفي و عنصر خودبخوي مطلق مي شود!

٢- برش انقلابي- كيفي ميان دو نظام سرمايه داري و سوسياليسم

انديشه ي تئوريك- شناختيِ تجديدنظر طلب در “راه توده”، در پاسخ به رفيق تازه به جنبش جلب شده كه با اين پرسش روبروست كه اصلاً «آيا از سرمايه داري ميتوان به سوسياليسم و كمونيسم رسيد؟»، پاسخي مي دهد كه برنشتين و ديگر سوسيال دموكرات هاي راستگر مي دهند: هنگامي كه نظام سرمايه داري به پايان رمق خود رسيده است! زمان «آغاز سوسياليسم و كمونيسم» گويا زمان پايان رمق سرمايه داري است! پاسخ سه سطري در كل طول خود چنين است: «نخست اين كه سوسياليسم و كمونيسم ادامه [؟] سرمايه داري اند. يعني وقتي نظام سرمايه داري به اوج تضادهاي دروني خود رسيد و ديگر امكان ادامه حيات به شيوه گذشته را نداشت [و رمق آن پايان يافت]، سوسياليسم و كمونيسم آغاز مي شود»!

عجيب نيست كه انديشه اي كه اميد به استحاله ي نظام سرمايه داري بسته است، برش انقلابي- كيفي ميان دو نظام سرمايه داري و سوسياليسم را درك نكند. و یا آن را آگاهانه نفی کند! براي او اين تحول انقلابي به مثابه ي مضمون تحول مطرح نيست. براي انديشه ظاهربين نظاره گر، شكل عمده است و نه مضمون: گذار از سرمايه داري يا «با يك انقلاب خونين همراه خواهد بود و يا يك جنگ داخلي و يا جنگ جهاني … ما نمي توانيم پيش بيني كنيم. شايد هم حركتي گام به گام منجر به تحولات سوسياليستي … بشود …»!

كند ذهن های فراموشکار در سرمقاله های “راه تود” انتخاب ترامپ را به عنوان انقلاب در جهان پنداشتند و آن را «فرصت» اعلام کردند! آن ها در «سرمقاله»های خود از هم پياله شدن ترامپ و پوتين سخن راندند. آن ها «فرصت» ایجاد شده به دنبال تشدید تضاد میان گروه های امپریالیستی را فرصتی برای تشدید مبارزه ی ضد امپریالیستی نمی دانند، بلکه آن را ابزاری برای چانه زدن «دیپلوماتیک» دولت روحانی با امپریالیسم اعلام می کنند! آن ها هدف تشدید تهدید، ازجمله تهدید نظامی امپریالیسم را علیه ایران، تاکتیک امپریالیسم برای تعمیق وابستگی ایران به اقتصاد جهانی امپریالیستی ارزیابی نمی کنند! آن ها این خطر را اهرم تجهیز و سازماندهی توده ها علیه تجاوزگری امپریالیسم و متحدان داخلی مجری برنامه “خصوصی سازی و آزادی سازی اقتصادی”  نمی دانند! (٣)

آری، این کند ذهن های فراموشکار در عوض، پيروي از همه «تفسير رويدادها»ی خود را به توده اي ها و همه هواداران حزب توده ايران توصيه کرده و آن را به عنوان  «مهم ترين كار تشكيلاتي» در شرایط کنونی در ایران قلمداد می سازند: «مهم تفسير رويدادهاست كه ما با نگاه و مشي توده اي خود هرگز از آن غافل نبوده ايم … امروز پخش نظرات درست مهم ترين كار تشكيلاتي است»!

خطر “راه توده”ی دروغین برای مبارزه ی توده ای ها، در شعور و توانایی نظری- سیاسی آن ریشه ندارد. خطر و تهدید، ریشه در روابط غیرشفاف و پرسش برانگیز آن با برخی محافل داخل و خارج دارد!

فرسایش در خزان از شعرهای زندان طبری با دکلمه

 

نشانی اینترنتی این مقاله:https://tudehiha.org/fa/3798

……………………………………………………………..

١- سياست مستقلِ طبقاتيِ حزب توی ده ايران ديروز، امروز! “راه توده” مخالف سیاست مستقل طبقاتیِ حزب توده ایران است!https://tudehiha.org/fa/3779

٢-  “راه توده” شماره ٦٠١، ١٨ خرداد ٩٦

٣-  “راه توده” شماره ٥٩١، ١٩ اسفند ٩٥

4- ناگفته نماند: رفقایی بخشی از “یادمانده های”4- علی خدایی را برای اطلاع من ارسال کرده اند که بازمی گردد به ارزیابی او از ناصر صحافی. در مقاله ی پیشین موضع او درباره ی علی خدایی طرح شد. علی خدایی در «یادمانده های» خود در باره صحافی و احمدی می نویسد: «بهر حال آقای احمدی بعد از چند سال رفت به یک مسیر دیگری و تقابل با حزب را پیشه کرد. دیگری ناخدا ناصر صحافی بود … که او هم بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و اردوگاه سوسیالیسم [بخوان پیروزی ضد انقلاب] رفت به سوئد و اعلام برائت از حزب کرد و حالا هم یک پایش در ایران و یک پایش در سوئد است و زندگی اش را می کند.»

 




فرسایش در خزان
شعر زندان طبری

 

دوره جدید: مقاله شماره: ۲۸(۱ تیر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– ادبی

فرسایش در خزان

روزگارى گذشت بر ما، دراز، سراسر، رمز و راز، پر نشيب و فراز.

زمين چرخان بود و خورشيد تابان.

زمان در د ورانِ ابدىِ خويش، غلتان.

نبات بسامان بود، و رودها روان، بادها همچنان وزان، بلبلان نغمه خوان، گل ها الوان،

و ما، آب در هاون كوفتيم ساليان.

آسمان را شيار مى زديم و زمين را به آيش رها.

قرنها در پى آب تيره گون خضر، دويديم به سر و به پا.

پياله هاى تهى در دستهامان در گردش بود،

و به صداى سفالينشان دل خوش بوديم.

فضاى سنگين زمان، جز ناله غمگنانه مان، جز نعره هاى خوف انگيز جبا ران، در خود

نداشت،

و گرده هامان، جز يوغ صاحبان زر، نمى شناخت،

و عضلاتمان تجربه كرده بود، سال ها تازيانه رنج را،

و معتاد بود.

چشم ها غرقه در گودال تشويش بود،

و قلبها در سينه ها ريش ريش.

از پهنهء كبود دريا، جز غرقگى نصيبمان نبود،

و از تابشِ امواجِ درخشان و طلائى خورشيد، جز تيرگى چهره هامان.

***

بسيط زمين در پهنهء آرزوهامان تنگ بود.

چشم در آسمان دوختيم، آتش افسانه هاى شيرين را برافروختيم، هركول را برافراشتيم،

برگى پشتش را به خاك كشاند.

آشيل را كاشتيم،

نقصان در ريشه داشت.

اسفنديار را روئين ساختيم،

تير زمانش دو چشم، بى امان دوخت.

فرياد برآورديم،

رنج هامان را به يادها سپرديم،

چو ابرها در بهار، گريستيم زار زار.

اسپارتاكوس از رُ م برخاست، با برده هاى بى شمار، بهر كارزار.

كاوه آهنين، پرچم چرمين برافراشت، صف در صف بياراست، فاعلان زمين را،

ليك، خدعه در كف جباران بود و زمانشان بكام،

و ما را، بهره خون بود.

***

زمين همچنان مى گرديد

و باد در وزش خويش مدام.

و دو همزاد، روز و شب، از مادر زمان در زايش، گام به گام.

و جهان، در حسرت مسيح مى سوخت.

***

تو آمدى، نه از فراز، كه از فرود،

از زمين، نه آسمان،

نه زان منظرى كه قرنها چشم گشاده بوديم به انتظار.

آمدى، عاشقانه آمدى،

بر لبانت زمزمهء دردهامان جارى بود، در دستانت، مرهم زخم كهنه ساليان.

فرياد برآوردى:

آسمان را به آيش رها كنيد! «

زمين را به موران وامگذاريد!

اى باد بدستان! …

طوفان، در دستتان خانه دارد،

زمين، بر دو عمودتان استوار است،

خورشيد، از نگاهتان مى زايد،

ابرهاى تيره را در سينه هاتان محبوس مكنيد!

.» شهد شيرين زمان به كامتان است

***

دست افشانديم، پاى كوبيديم، چشم گشاديم

و فرياد برآورديم.

و بدين سان، پرواز را خواندى، پرنده را پراندى، جهل را رماندى، عقل را چماندى،

و ما را از لجنزارِ متعفنِ مردابِ لاقيدى، بسانِ بطانِ آبىِ بى باك، پراندى،

در بحر خروشان، ميان پيچش امواج جوشان، بنشاندى، القصه، مرا، در سرزمين خرم،

هستى نماياندى.

***

كنونت، ياد مى آريم، كنونت، پاس مى داريم، سرودى، رفتن ره را، نمودى، پرش و چه

را.

***

كنون، از ماست، پريدن،

كنون، برماست، بگذشتن.

نشانی اینترنتی:https://tudehiha.org/fa/3802




میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است!
“راه توده” خواستار تسلیمِ توده ای هاست!

 دوره جدید: مقاله شماره: ۲۶(۲۷ خرداد ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

دست هایی مرموز و زبان هایی پر نیش با نیتی ناپاک در قلب و نقشه های شوم در مغز به کار گرفته شده اند تا توده یی ها را از تمرکز به روی مبارزه اصلی به دور کنند.

تاریک خانه های امنیتی با طرح حساب شده و اجرای مهندسی اين برنامه توسط قلم به دستان مزد بگیر  و خود شیفتگان ناآگاه در صحنه نبرد، در حال  زنده کردن مردگانی هستند که سال ها در کشوی سردخانه برای “آلترناتیو سازی” نگهداری شده اند.

از چند هفته مانده به انتخابات تا به کنون به ناگهان و در زمان کوتاهی صفحات اینترنتی، یوتوپی و رسانه های اجتماعی پر شد از گنده گویی ها علیه و در دفاعیه های آتشین بر له شخص گمنام تازه نامدار شده.

دست هایی با کارگردانی حرفه ای همچون تلویزیون واقع‌نما (Reality show) بخش‌هایی از زندگی یک آدم‌ معمولی را به صحنه عمومی کشاندند و در صددند که او را به عنوان یک هنرپیشه و ستاره واقع‌نما  (Reality star) به مردم معرفی کنند.

کارگردانان این برنامه با وارد کردن مردم عادی، اعضای پیشین، و یا خاطره نویسان خود دلباخته در حال اجرای سناریو از پیش نوشته ای هستند که هدفش در بهترین حالت، سرگرم‌سازی افکار عمومی به مسائل فرعی و عقیم ساختن باروری تفکر اعضای حزب توده ايران است.

ولی هدف نهایی به نظر من زمینه سازی برای ایجاد یک حزبِ “دست آموز” برای طبقه کارگر ايران است. این ‌که این “دزدان هویت” كه به طور حرفه یی عمل می كنند تا چه‌ مقدار در اجرای برنامه  پلید و ژیژ خود موفقیت کسب کنند بستگی دارد به هشیاری ما.

نقشه این است که با زدودن و یا کمرنگ کردن خصلت پرولتری حزب توده ایران، آن را به یک باشگاه، دانشگاه و کافه مارکسيستی و لنينستی تبدیل کنند که اعضای آن در فضای دودی بحث های مجرد برای افتخارات گذشته حزب دست می زنند و برای جانباختگان آن  اشک می ریزند. می خواهند که حزب یک امامزاده مقدس باشد نه بیرق پیکار کارگران. می خواهند که حزب شاخه مارکسیستی اصلاح طلبان شود. بدون تردید چنین حزب بی نیش و زهر برای بورژوازی بوروکرات که برای نجات خود راه نئولیبرالیستی در پیش گرفته است، بسیار سودمند است. وجود چنین حزبی برای تقویت ژست دموکرات بودن بورژوازی بوروکرات مفید است و علاوه بر آن، گنده گویی های “ضد امپریالیستی” چنین حزبی میتواند برای امتیاز گیری از همدستان سرمایه مالی جهانی برای بوروکرات های نئولیبرال پر منفعت شود. چنين تجربه ی منفی حزب كمونيست با پايان تلخ آن، برای نمونه در سوريه عملی شد.

بی شک شمار آن هایی که بی ریا از هر دو سو درگیر در این جنگ گمراهی و کژراهی شده اند و نادانسته به عنوان سیاه لشگر در این نمایش امنیتی شرکت کرده اند زیاد است. ولی نخ های پشت پرده این نمایش در دست  کسانی است که از چاپلوسی، کاسه لیسی، زبونی و روباه‌صفتی برخی از اشخاص بهره می گیرند. بسیاری از این ها ادعاهای بزرگ و وجدان های کوچک دارند. سخن های کذب و دروغین فراوان می گویند و مقام دوستی و خود عاشقی، آن ها را در برابر ستایش و پیشنهاد دشمنان ملایم و سست می کند. بدین گونه وجدان ها آلوده می شود. خواسته های بر حق زدوده و قربانی نام ها بزرگ می شود. میل به رزمندگی کوچک، درهای دروغين ترقی گشوده می شود. پنجره های همبستگی انسانی بسته می شود. هشیاری به چرت زدگی کاهش می یابد و بیداری جای خود را به خواب سنگین می دهد.

مرده های سیاسی اگر از سر صداقت مرده نیستند، بهتر است که مرده باقی بمانند. چرا که جان دهندگان شان می خواهند از اشباح شان برای سرکوب جنبش سود جویند. می خواهند با این ترفند ها حزب توده ها را از مضمون غنی طبقاتی و بار مبارزه‌جویانه و انقلابی آن تهی سازند.

دست هایی در کارند که ما را با در گیر کردن در باره زندگی سیاسی و خصوصی “یک فرد”، او را بزرگ کنند و اندیشه ما را از مبارزه به بی راهه بکشانند. میهن ما در آتش گرسنگی، جنگ عليه مردم، جنایت و جهالت می‌سوزد. در این دوزخ سوزان آن ها از ما می خواهند همچو شترمرغی سر توی بوته پنهان کرده و چشم بر آتشی که دامنگیر مردم شده است ببندیم. صدای ناله  تیره‌روزان و ستمدیدگان جامعه را بشنویم، ولی گوش ها را به ناشنوایی بزنیم. ولی به جایش، وقت خود را صرف خواندن داستان های پر هیجان جاسوسی کنیم. برماست تا درفش کاویانی عدالت‌خواهی را سربلند و پرچم آزادی خواهی را در اهتزاز نگه داریم. تا حقوق دزیده مردم را همراه مردم و با اتکا بر بازوان و خردمان باز پس گیریم.

مبارزه برای تحقق انقلاب ملی-دمکراتیک وظیفه اصلی ماست

 اگر قرار است که نظراتِ جریانی و یا فردی را به چالش بکشیم، باید نقطه آغاز و پایان ما اهداف ملی- دمکراتیک باشد. دقیقن به خاطر این که حزب توده ایران موفق شده است که این اهداف را در راس برنامه خود قرار دهد و به پیروزی های سیاسی مهمی برسد، این هیاهوی ها براه افتاده است.

صحبت بر این است که دو بال عقاب رزم حزب توده ها برای پرواز پر توان شده است. همکاری دیالکتیکی این دو بال برای توده ها نمایان و آشکار شده است. مبارزه برای طرد ولایت فقیه و مبارزه علیه راه اقتصادی سرمایه داری نئولیبرالی و ضد امپریالیستی دست در دست هم در حال حرکتند. تلفیق مبارزه دمکراتیک و وظایف سوسیالیستی به شکل اعلایی توسط حزب طبقه کارگر انجام می شود. این عقاب در اوج آسمان با دیدی تیز به شکار جوندگانی می رود که با دزدیدن حاصل رنج و کار زحمت کشان عیش و معاش می کنند.

 پیشنهاد من به همه درگیران صادق این نمایش این است که توان اندیشه و نیروی بازوان خود را در راه اجرای وظیفه دوگانه حزب بگذارند. و در این راه با الماس برهان شیشه اندیشه های نادرست را ببرند و فردها را به داستان بافی هایشان وا گذارند.

در مجموع می توان بحث با “راه توده” را در یک اصل خلاصه کرد. محور اصلی بحث، توضيح وظیفه حزب طبقه کارگر در اين باره است که “راه توده” با مقلوب وتقلیل سیاست دوران انقلاب حزب و ارايه آن در بسته بندی های رومانتیکی و عاطفی، آن را از مضمون تاريخی تهی می سازد، تا بتواند آن را به مثابه قالبی تهی از هدف های طبقاتی زحمتكشان به زمان حاضر تعمیم دهد.

بیایید با هم به بررسی همخوانی ادعایی سیاست کنونی “راه توده” با سیاست دوران انقلاب حزب بپردازم. پس از آن راجع به وظیفه حزب طبقه کارگر در دوران غیر انقلابی بحثی داشته باشیم. و در پایان راه نجات از استبداد و استثمار را کاوش کنیم.

 آیا نبرد “که بر که” ادعایی “راه توده” همان  سیاست دوران انقلاب حزب است؟

 رهبری انقلاب ايران با وجود نقش اصلی طبقه کارگر در انقلاب، به علت ضعف كمّی نسبی نمايندگان سياسی این طبقه در انقلاب، به دست آقای خمينی افتاد. ولی موج ضد امپریالیستی و عدالت خواهی جنبش سردمداران جدید را مجبور به حمايت از شعار آزادی و عدالتاجتماعی کرد.

حزب از اهداف ملی و دموکراتيک انقلاب که در راه حل تضاد اصلی مرحله رشد جامعه ايرانی گام جدی بر می داشت، حمايت می کرد. در مجموع حزب از خط اقتصادی قانون اساسی که سمت روشن ملی داشت خشنود بود. اما بورژوازی تجاری با سو استفاده از شرايط جنگی و حمایت ولی فقیه موفق شد که سمت اقتصادی کشور را از مسیری که انقلاب بهمن مشخص کرده بود خارج کند و مانع ارتقا اهداف سیاسی انقلاب به اهداف اقتصادی- اجتماعی بشود. حمله به حزب توده ایران دقیقن برای تکمیل این برنامه بوده است. یعنی آغاز مرحله ی شکست اهداف ملی- دموکراتیک انقلاب از آنجا بوده است.

تمرکز اصلی حزب بر بنیانی و برگشت ناپذیر کردن گام های ترقی خواهانه اقتصادی و اجتماعی در قانون اساسی، به معنای تقویت راه رشد غیر سرمایه داری بوده است. رفیق های جانباخته رهبری ما به شدت جانبدار برداشت طبقاتی از نبرد روز در ايران بوده اند و به خط اقتصادی انقلاب حساس. آن ها هر گرایشی و هر واژه یی که از رهبری انقلاب بهمن به نفع زحمتکشان دیده بودند، بی درنگ آن را به میان مردم بردند تا سخن ها به نیروی مادی ترادیسی (مبدل) شود و به ریشه گرفتن درخت اهداف ملی-دموکراتیک کمک کند. این رفیق های مهربان ما در برخورد با دشمن طبقاتی سخت گیر و بی گذشت بوده اند. آن ها با شمشیر قلم به هر گام لیبرالی در اقتصاد با دلاوری تاختند. چگونه می توان کرنش و تسلیم “راه توده” را در برابر اقتصاد نئولیبرالی با مبارزه شجاعانه آن رفیقان همانندی (مقایسه) کرد؟

کسانی که با تکیه بر سیاست درست ۳۵ سال پیش حزب در پشتیبانی از این اهداف، از پشتیبانی جناحی از حاکميت جمهوری اسلامی فعلی دفاع می کنند، در بهترين حالت، ساده انديش هستند و در سطح می غلطند. آخر تا چه زمان باید منتظر نتیجه بازی “که بر که” شد؟ تعميم آن مفاهيم به شرايط تغيير يافته ۳۵ سال بعد مضحک و تقليل گرانه است. جمهوری اسلامی در مجموعه خود با سرعت نور به سمت اجرای سیاست های وحشی ترین شکل سرمایه داری،  یعنی نئولیبرالی پیش می رود و برای نجات جان بی ارزش خود هر روز خود را بیش تر به آغوش سرمایه جهانی می اندازد.

چرخش آشکار اقتصادی جمهوری اسلامی به سمت سرمایه داری نئولیبرال در دوران “سازندگی” دولت هاشمی رفسنجانی شروع شد و دولت های “اصلاحات” آقای خاتمی در هشت سال به این سیاست ضد مردمی و ضد ملی دامن زد. زمینه برای نقض غيرقانونی قانون اساسی با “حكم حكومتي” خامنه ای آماده و اعلام برنامه ی نئولیبرال به عنوان برنامه ی رسمی دولتی به عهده ی راست افراطی و فردعوام گرایی چون احمدی نژاد قرار داده شد. اكنون روحانی مجری برنامه ضد مردمی و ضد ملی “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادي” است!

 تاکنون شکل حکومتی ولایت فقیهی برای نظام سرمایه داری عقب افتاده ایران و طبقه های بوروکراتیک و تجاری حاکم انگلی شکل برتر اقتدار حاکمیت بود. ولی به نظر من این احتمال وجود دارد که با شکاف میان طبقه های بوروکراتیک و تجاری و نئولیبرال شدن بورژوازی بوروکراتیک، این طبقه برای اجرای وابستگی نومستعمره ای به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی و تنیده شدن در نظام مدرن سرمایه مالی، ولایت فقیه در شكل سنتی آن را مانع خود ببیند و در فکر مدرنیزه کردن آن به شکل شورای رهبری بر آید.

بهترين نمونه ی حاكميت دست نشانده در ايران برای امپرياليسم، نوع عربستان سعودی آن است. ولايت فقيه در ايران كه زير فشار تجربه ی تاريخی انقلاب بهمن نمی تواند به اين نقش بازگردد، كمك كافی برای برنامه امپرياليستی برای تحقق بخشيدن به “نقشه خاورميانه بزرگ” نيست. لايه های بوروكراتيك و تجاری سرمايه داری در ايران اين نكته را درك كرده اند. لذا نه موضع گيری اين جريان ها عليه “ولايت فقيه سنتي” از جايگاه ترقی خواهی انجام می گيرد، و نه غرولند “ولايت فقيه” عليه امپرياليسم!

 ولی پرسش این است که آیا بود (وجود) این ناهمسازی ها پشیبانی از یکی از این طبقه های انگلی را می تواند توجیه کند؟ آیا سیاست دفاع مستمر از “اصلاح طلبان” قدیمی و “اعتدالگرایان” نو منافع کوتاه و دراز مدت زحمتکشان را برآورده خواهد کرد؟ آیا  “راه توده” با پشتیبانی دلاورانه و عاشقانه و دائمی خود از یک جناح رژیم توانست ذره یی از سمتگیری کلی اقتصادی سرمایه داری نئولیبرالی رژیم بکاهد؟ “راه توده” هنوز به ما یک پاسخ رک و راست در باره این که در چه زمانی و در چه شرایطی ما باید به این چرخش بیهوده پایان دهیم بدهکار است؟ ناتوانی “راه توده” در ارايه پاسخ، ريشه ی عينی دارد. پايان دادن به رژيم نئوليبرالی و ديكتاتوری در خدمت اجرای آن، روندی انقلابی و نه اصلاحی است! تحقق بخشيدن به آن وظيفه توده ها است!

 آقای روحانی به نظر من نماینده بورژوازی بوروکراتیک تازه نئولیبرال شده است. ایشان نماینده بورژوازی ملی نیست که در آن صورت، از تولید داخلی حمایت می شد و افزایش می یافت و اقتصاد کشور با سرمایه مالی جهانی تنیده نمی شد. “راه توده” از پاسخ به سوال ساده که آیا خاستگاه طبقاتی آقای روحانی چیست و ایشان نماینده چه طبقه و یا طبقاتی در حاکمیت است عاجز است؟

نباید دفاع اندیشمندانه و صادقانه از اهداف ملی و دمکراتيک انقلاب را با تسلیم طلبی در برابر ولایت فقیه و يا پشتيبانی از سرمایه داری نئولیبرالی همسان  پنداشت. انتقال و انطباق “مکانیکی” شرایط گذشته به دوران كنونی درست نيست. انتقال و انطباق “مکانیکی” شرايط مبارزه آن دوران كه حزب توده ایران با نبردِ جانفشانانه و انقلابی برای تعمیق انقلاب می رزميد، به شرایط حال که شکست نهایی انقلاب ملی- دموکراتیک به مرحله تغییرات اجتماعی – اقتصادی مسلم شده است، درست نیست.

بحث در مورد شکست ارتقای مرحله سیاسی انقلاب به مرحله اقتصادی اجتماعی قبل از ضربه به حزب شروع شده بود[i] و وجود این بحث در رهبری حزب از دلایل اصلی این حمله بوده است. بنابراين تغییر سیاست حزب بعد از شکست اهداف انقلاب ادامه منطقی سياست دفاع از اهداف ملی و دموکراتيک بود، نه یک واکنش عصبی.

پرسش درست اما این است که آیا این تغییر سیاست می توانست بیش تر مورد بحث گسترده  توده های حزبی قرار گیرد؟ آیا این تغییر سیاست می توانست بهتر اجرا شود؟ پاسخ به هر دو پرسش مثبت است. این سیاست می توانست آرام آرام و با احترام به روانشناسی توده های حزبی انجام گیرد. و بدون شک اگر چنین می شد، جلوی خیلی از شکاف ها در جنبش توده یی ها گرفته می شد.

وظیفه حزب طبقه کارگر

به ضم برخی ها چون شرايط مناسب ذهنی برای انقلاب وجود ندارد، می توان دست به هر سازشی زد. به فرض درستی این ادعا، انگار اینکه فراهم کردن شرايط ذهنی جزو وظایف انقلابی نیست. توانایی و رزمندگی ايدئولوژی مارکسيستی تنها در انعکاس درست واقعيت های موجود نيست، بلکه مستدل ساختن ضرورت نبرد انقلابی برای تغيير اين واقعيت ها به نفع زحمتکشان است. با دور شدن از خصلت طبقاتی، حزب توان دگرگون کردن جامعه را از دست می دهد و مانند آونگی میان تسلیم طلبی و اصلاح طلبی دائمن در نوسان است.

یکی از وظایف اصلی حزبِ آگاهِ پيشآهنگِ طبقه کارگر با سیاست مستقل خود، فراهم کردن شرايط ذهنی انقلاب است. و بخش اصلی این وظيفه آماده کردن توده های زحمتکش برای شرکت در مبارزه طبقاتی است. و مهم ترين اشکال مبارزه طبقاتی، مبارزه اقتصادی، سياسی و ايدئولوژيک است. مبارزه ايدئولوژيک علیه خصوصی سازی و سیاست های اقتصادی سرمايه داری نئوليبرالی جزو وظايف ما برای ايجاد شرايط ذهنی انقلاب، و  پيوند زدن شرايط عينی با برنامه حزب است. “راه توده” تا چه اندازه به این وظیفه عمل کرده است؟

طبقه کارگر به خاطر نقش خود در شیوه تولید سرمایه داری شناخت حسی از بربریت این نظام دارد، با گرسنگی آشنا است، سایش استخوانها را زیر بار سنگین کار حس می کند، ولی برای ارتقا این شناخت به آگاهی طبقاتی  به آموزش ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیکی نیاز دارد که حزب طبقه کارگر بايد به او بیاموزد. می توان برای آن هایی که از روی صداقت می خواهند این وظیفه حزب طبقه کارگر را کمرنگ کنند مثالی آورد. طبقه کارگر به بـنّایی می ماند که در حال چیدن آجر ساختمان سرمایه داری است. ولی برای ساختمان سوسیالیسم ما به یک مهندس ساختمانی نیاز داریم که از دانش مواد، هندسه و زمین شناسی بر خوردار باشد. مانند هر دانش دیگری این باید آموخته شود،  با قناعت کردن به تجربیات عملی روزانه تنها می توان بـنّایی بهتر شد. این وظیفه حزب طبقه کارگر است که بـنّا را با آموزش مهندس کند. و این طبقه بنا بر تجربیات عملی خود به تندی و با موفقیت به مهندس توانایی بدل خواهد شد.

وظیفه انقلابی هر حزب طبقه کارگر از جمله حزب توده ایران مبارزه دموکراتیک و ایجاد اتحادهای اجتماعی در راستای حل تضاد عمده روز و مبارزه برای سوسیالیسم با مضمون نبرد طبقاتی (گام در راه حل تضاد اصلی) است که به جای غرق شدن در ظاهر پدیده ها از پیامد مواضع ضد منافع زحمتکشانِ یدی و فکری جناح های مخالف سخن می گوید. اين تلفيق اهداف دموکراتيک و سوسياليستی است.

ادعای این که ما فعلن نیروی خود را صرف حل تضاد عمده روبنایی بکنیم و تضاد اصلی را به حال خود رها کنیم، دست کم رابطه دیالکتیکی این دو را از یاد می برد. (از این بگذریم که حتا اگر به حل تضاد عمده با استبداد بسنده کنیم، راه حل آن طرفداری دائمی از یک جناح نیست. جمهوری اسلامی می تواند تا بی نهایت این بازی را تکرار کند. همچو حزب جمهوری خواه و دمکرات در امریکا و حزب کارگر و محافظه کار در انگلیس).

مبارزه برای دستیابی به دموکراسی و مبارزه برای عملی کردن سوسیالیسم جدا از هم نیست. نبودن زمینه ذهنی انقلاب یا نبودن زمنیه عینی انقلاب به معنای تعطیل کردن یکی از این ها نیست. آن هایی که با دستکش های مخملی می خواهند جامعه را دگرگون کنند از هر گونه سختی برای ایجاد شرایط ذهنی به وحشت می افتند و دست به سازش می زنند.

 مبارزه برای دموکراسی با مبارزه برای سوسیالیسم در تناقض نیست، هم جنس است! هیچکدام پیش شرط دیگری نیست. و از طرف دیگر محدود کردن دموکراسی در یک چارچوب کوچک آزادی چند روزنامه با معنای واقعی و اصلی آن در تضاد است. ما همچنین باید جرات به چالش  کشاندن دموکراسی بورژوازی را داشته باشیم و باید بگوییم که دموکراسی همه جانبه ی´تنها در سوسیالیسم ممکن است. نمی توان نسبت به غارت منابع ملی و استثمار زحمتکشان بی تفاوت بود و به انتشار روزنامه “آزاری سهام” به عنوان نمادی از آزادی راضی بود. دموکراسی واقعی به هیچ وجه همزاد بورژوازی و یا یکی از خصلت های آن نیست. احترام نظام های گوناگون سرمایه داری برای دموکراسی در نقاط مختلف جهان به خاطر مبارزه طبقه کارگر و دیگر نیروهای ترقی خواه است.

بورژوازی همواره بی درد سرترین شکل حکومتی را برای مدیریت جامعه و تضمین انباشت سود را در وضعیت مشخص اجرا می کند.

با این که برای بورژوازی شکل حکومت فرقی ندارد، ولی مسلم است که طبقه کارگر برای رشد و تحقق مطالبات بر حق خود بیش تر به شکل دموکراسی نظام سرمایه داری علاقه دارد. ولی این دموکراسی دادنی نیست. گرفتنی است. نمونه سال های اخیر کشورهای جهان نشان می دهد که هر گاه بورژوازی طبقه کارگر، اتحادیه های کارگری و نمایندگان سیاسی آن را ضعیف می بیند به همه دستاوردهای گذشته حمله می کند و هیچ شرمی از جاتنگ کردن (محدود کردن) آزادی ها ندارد.

مبارزه برای دموکراسی بدون چشم انداز سوسیالیستی ما را در سطح نگه می دارد و مانع شناخت تفاوت برداشت ما از دمكراسی و برداشت بورژوازی می شود. ما باید درک مردمی خود را از مفهوم دموکراسی که آن را در پیوند تنگاتنگ با حقوق دموکراتیک توده های محروم و مبارزه ضدانحصاری و ضدامپریالیستی قرار می دهد، به میان مردم ببریم. چه سود از مقاله چند روزنامه وقتی خط اقتصاد کشور توسط بورژوازی وابسته و سرمایه ی انحصاری فراملی تعیین می شود. مبارزه ضد استبدادی با مبارزه در راه عدالت اجتماعی پيوند ناگسستنی دارد. نمی توان مدیریت سیاسی جامعه را بدون جابجایی طبقاتی و تغییرات اقتصادی- اجتماعی دموکراتیزه کرد. تجربه انقلاب بهمن بار دیگر به ما نشان داد که حتا تغییرهای بزرگ سیاسی بدون دگرگونی اقتصادی- اجتماعی جدی در عمق جامعه، ناپایدار و شکستنی است.

راه توده” می خواهد مقوله آزادی و عدالت اجتماعی را از هم جدا کند و ما را مجاب سازد که برای رسیدن به آزادی راه چاره دیگری به جز همگام شدن با بخشی از نیروهای رژیم و زانو زدن در پیشگاه مقدس اقتصاد نئولیبرالی نداریم. انگار این یک جبر تاریخی است. گویا چون شرایط انقلابی آماده نیست، پس ما باید به این سرسپردگی طبقاتی تن در دهیم.

و در آن جایی که “راه توده” با خط انقلابی و طبقاتی حزب برخورد می کند، ما را به مخالفت با اصلاحات و چپگرایی متهم می کند. و با این عمل خط مرز میان سیاست دنباله روی و تسلیم را با خط مستقل طبقاتی حزب طبقه كارگر برای اتحاد آگاهانه و حساب شده با دیگر لایه های اجتماعی در جبهه ضد دیکتاتوری مخدوش می کند. تجربه نشان داده است که این نه حزب توده ایران و دیگر نیروهای سوسیالیستی بلکه خود استبداد ولایت فقیه است که گذار به دموکراسی را از طریق اصلاحات بسته است.  دستگاه سرکوب به سر زنان روسری برداشته توسری  و هم به بدن کارگران اعتصابگر شلاق می زند. استبداد و سیاست اقتصادی ضد مردمی و ضد ملی دست در دست هم داده اند.

“راه توده” ولی با توصیف شیوا و خبرنگارانه ساختمان ها می خواهد طبقه کارگر و طرفدارانشان را تا ابد در سطح شناخت حسی یک بنّا نگاه دارد و وظیفه مهندسی جامعه را به عهده دوستان “اعتدالگرا” خود بسپارد ؛ اميد به استحاله رژیم بسته است. اين،سرابی بیش نیست، امید به آن حبابی بیش نیست. بهتر آن می بود که “راه توده”، مانند آقای بابك امير خسروی، به جای این همه خوش زبانی های پیجیده، خود را به صراحت سوسیال دمکرات می نامید.

 ملی- دمکراتیک

 تجربه تمام کشورهای جهان که در راه رشد غیر سرمایه داری قدم گذاشته اند نشان می دهد که نمی توان با یک جهش از سرمایه داری وارد سوسیالیسم شد. یک مرحله بینابینی برای ساختن زیربنا سوسیالیستی و زدودن سم مرگ زای  فردگرایی سرمایه داری در آگاهی مردم و آماده کردن آن ها به جمع گرایی لازم و ضروری است. هر کشوری بايد با توجه به اندازه رشد سرمایه داری و شکل قبلی مدیریت آن و باشناخت تاریخ خود، احترام به فرهنگ مردم و روحیات و روانشناسی آن ها، راه ویژه بینابینی خود را برای رسیدن به سوسیالیسم بیابد.

هیچ راهی به جز راه رشد غیرسرمایه داری نمی تواند عدالت اجتماعی و هم آزادی را تامین کند.

  راه حل جامعه ما بروی محور اهداف ملی و دمکراتیک می چرخد. هم اکنون تضاد روز و عمده (تضاد مردم با دیکتاتوری) با تضاد اصلی (تضاد زحمتکشان با شیوه تولید سرمایه داری) به همتنیده شده است .راه رشد ملی- دمکراتیک با تلاش برای حل این تضادها می تواند آزادی های سیاسی، حقوق دموکراتیک، عدالت اجتماعی و استقلال را تضمین کند.

اتحاد با نیروهای اجتماعی دیگر برای تحقق این اهداف ضروری و لازم است. ولی زمانی مفید است که حزب خط طبقاتی خود را حفظ کند و از موضع قدرت به روشنگری در باره ی آن بپردازد. در این راه سازش با نیروهای اجتماعی مترقی جایز است. ولی هرگز ننگ سکوت در برابر سمت گیری اقتصادی سرمایه داری و معامله‌گری را نباید پذیرفت. این ائتلاف‌ها فقط وقتی می‌توانند به سود پیشبُرد مبارزه باشند که بقول رفیق بهزادی ” هدفش پیش برد امر انقلاب در لحظه ی معین باشد”. همزمان باید با قاطعیت و صراحت گفت که در اتحادهای اجتماعی برای تحقق این امر جایی برای بخش های انگلی بورژوازی، یعنی بورژوازی تجاری و بوروکراتیک (اداری) وجود ندارد.

ولی “راه توده” همواره با قرار دادن ژورنالیستی جناح خامنه ای در مقابل  جناح “اعتدالگرا”، می كوشد آگاهی توده ای ها را در سطح نگه دارد. عجيب هم نيست كه از هر بحثی در باره سیاست اقتصاد نولیبرالی جناح های رژیم سر باز می زند. “راه توده” با طرح و توصیف ظاهری “شکلِ” رویدادها و پدیده ها، “مضمون” آن را پنهان می کند. و توده یی ها را در زندان شناخت راحت حسی محبوس می کند. و در این راه تا آنجا پیش می رود که “غسل تعمید” را برای شوییدن گناه های شعار “طرد ولایت فقیه” و برای خرسند کردن “متحدان” “اعتدال گرای”  خود  لازم و ضروری می بيند. این سیاست، سیاست اتحاد “در پیشبرد امر انقلاب” نیست. تسلیم طلبی محض است.

می توان اینگونه برداشت کرد که “راه توده” در نهان مرحله انقلاب ایران را از “مرحله ملی- دموکراتیک” به مرحله “بورژوا- دموکراتیک” که در آن هم جبهه شدن با “بورژوا- لیبرال” جایز است، تقلیل داده است. آنچه نگارنده را به سیاه کردن این ورق ها وا می دارد، همین دورویی است که “راه توده” به طور همیشگی به عنوان “راهنما” روشن می كند و در ظاهر به چپ می زند، ولی به راست می پیچد. عدم درک بنیادی بودن اقتصاد سیاسی موجب می شود که جریان هایی مانند “راه توده” و “عدالت” و ديگران با دیدن برگ های بیشمار درخت، عظمت و بزرگی جنگل را فراموش کنند و بدین گونه با بزرگ کردن و غرق شدن در اختلاف های جزیی جناح ها، خط کلی اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی را به فراموشی سپارند. این کمبودی است که آن ها را وا می دارد که گاهی برای رفسنجانی کف بزنند و گاهی برای احمدی نژاد هورا بکشند. یک بار برای همیشه باید بادکنک ادعایی  “راه توده” مبنی بر امکان مبارزه واقعی ضددیکتاتوری و ضدامپریالیستی بدون مبارزه علیه سیاست نواستعماری نولیبرالِ امپریالیستی رژیم را ترکاند.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:https://tudehiha.org/fa/3789

 

[i] نگارنده این برداشت را یکبار در یک جلسه کوچک از زبان رفیق پورهرمزان چند هفته قبل از دستگیری ایشان شنیده است. بار دوم  همین برداشت را از زبان یک عضو هئیت سیاسی چند هفته قبل از دستگیری اول شنیده است.