کمیسیون اروپا سالها است که کشورهای عضو را به تحمیل اجرای سیاستهای ریاضتی وادار می کند. همزمان این کشورها را مجبور به کاهش مالیات بر درآمدهای میلیونی و کاهش هزینه های اجتماعی کرده است. ولی کاهش مالیات میلیونرها هرگز به آفرینش موقعیت شغلهای جدید نیانجامید و کاهش بودجه اجتماعی قدرت خرید مردم را نیز کم کرده است و در نتیجه آهنگ رشد اقتصادی کاهش یافته است.
چرخه باطل انتخاب بین بد و بدتر!نفی ارتباط دیالکتیکی روبنا با زیربنا!
دوره جدید: مقاله شماره: ۱۶ (۲۲ اردیبهشت ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
مقدمه
جمهوری اسلامی مانند شناگر خسته یی می ماند که دگر نایی در بازوان خود برای ماندن روی آب ندارد و به همین دلیل برای غرق نشدن در دریای توفانی مشکلات چنگ به هر پر کاهی می اندازد. بدین گونه این شناگر مفلوک در آخرین تشنج مرگ با ناله های جگرسوز خود، با پررویی از مردم میخواهد که برای نجاتش با دو کف دست آب دریا را معجزه وار تهی کنند.
سران مختلف رژیم بار دیگر بر طبل ناهنجار شرکت در “انتخابات” می کوبند. همه جناح ها با وجود تفاوتهای کوچک و بزرگ خود را ملتزم به “ولایت فقیه” و اطاعت از “رهبری” میدانند و به خاطر اشتراک منافع در حفظ نظام متحدن مردم را به شرکت “پرشور” در انتخابات فرا میخوانند.
یک هفته به انتخابات ریاست جمهوری مانده است و بازهم بحث انتخاب “بد” در مقابل “بدتر” بسیار داغ است. توصیه کنندگان “بد” به نجات غریق ساحل نشسته یی می مانند که با بی اعتنایی از گرسنگان خشکی نشین در حال مرگ می گذرند و طناب بر کمر برای نجات “جانی مردم” دل به دریا می زنند و جان به خطر می اندازند تا با سرنوشت او پیوند خورند.
این رسولان “امید و تدبیر” انقدر بلندای خواستهای شان کوتاه، رویای آینده شان بی رنگ، باور به تغییرشان سست، و انتظارات و توقعات شان متین است که حتا انسان خوش نیت و خوش نامی چون نویسنده بزرگ ما، دولت آبادی برای مدلل کردن رای دادن به آقای روحانی، بسته نشدن روزنامه های رژیم را در دوران ریاست جمهوری ایشان کافی می داند.
چه خوشبختند مستبدانی که چنین روشنفکرانی قانع و “واقع بین” دارند! بدون شک شاه اگر امروز زنده می بود به “سربازان امام زمان” برای تربیت موفق آمیز این “واقع بینان” غبطه می خورد.
خوش باوران اینطور وانمود می کنند که آقای روحانی مورد غضب ولایت فقیه قرار گرفته است و برای جلوگیری از رئیس جمهور شدن مظنون به قتلی همچون “رئيسی” ما ناگزیر باید به روحانی رای بدهیم. این دسته با همراهی جناح اصلاح طلب رژیم مردم را با آمدن “رئيسی” می ترسانند ولی فراموش می کنند که فرد مظنون به جنایت دیگری وزیر دادگستری دولت آقای روحانی است. در ثانی آقای روحانی به عنوان کسی که سال ها محرم راز و مشاور امنیتی ولی فقیه بوده است نمی تواند به ناگهان مورد بی مهری رهبری قرار گیرد.
این نیرنگ جزوی از برنامه مهندسی انتخابات است که توده ها را با ترس دادن از مترسک “رئیسی” ترغیب کنند که به روحانی رای بدهند. تا پس از اين بازی رژیم بتواند با ارائه ارقام شرکت کنندگان برای خود مشروعیت عمومی در سطح کشور و جهان کسب کند. آخر چند بار آزموده را آزمودن؟
این حکومت که بقول جورج اورول “استبداد” را “آزادی”، “بحران” را “رشد”، “زندان” را “دانشگاه” می نامد نمایش کمدی “انتصابات” را نیز “انتخابات” میخواند. اگر بخواهیم کمی عادلانه تر قضاوت کنیم باید این عمل را “انتخاب” میان “منتصبین” نام گزاری کنیم.
“منتصبینی” که در طول زندگی سیاسی اجتماعی خود با موفقیت از صافی گوناگون رژیم همچون نظارت “استصوابی”، “شورای نگهبان”، “تشخیص مصلحت”، “مجلس خبرگان”، “شورای امنیت ملی” و غیره گذر کرده اند تا که امروز با امید به “رحمت الهی” و الطاف “مقام معظم رهبری” وارد منجلاب جدیدی از زندگی سیاسی گندآلود خود شوند. اینگونه است که تنها افراد مورد توافق و اطمینان طبقه های حاکم می توانند از این غربالگرها ی گوناگون جان سالم بدر ببرند.
حکومت جمهوری اسلامی حتا احترامی برای نظام “انتصاباتی” خود قائل نیست و اگر کسی از میان “منتصبینی” که مورد مهر کمتر “رهبری” است مورد مهر بیشتر “مردمی” قرار گیرد، حکومت با پررویی حق مسلم خود میداند که برای “هدایت” مردم دست به کودتا بزند و نتایج انتخابات را دستکاری کند.
آیا تاکنون شخص دیگری از صندوق های رای بدون توافق طبقه های حاکم بیرون آمده است؟ اخیرن آقای توکلی وزیر کار دوران جنگ و نماینده “دائمی” مجلس اعتراف کرده است که حتا در دوران رفسنجانی هم در نتیجه انتخابات تقلب شده است.
گيجی در برابر ترفندهای رژيم ديكتاتوری ولايی ناخواسته جای مُهر خود را بر نظر و عملكرد نيروهای ترقی خواه، حتا آن جا كه آن ها تفاوت ميان “رئيسی” و “روحانی” را در شيوه عملكرد آن ها به درستی شناخته و نشان می دهند، باقی می گذارد.
کسانی با وجود اذعان به مهندسی بودن انتخابات و آگاهی به قدرت بلامنازع شورای نگهبان در انتخاب نامزدها و نظارت کامل دیگر ارگان های ولایتی بر تمام مراحل و اجزاء انتخابات، این طور استدلال و توجیه می کنند که برای تضعیف ولایت فقیه رای به نامزدی که از حمایت کامل او برخوردار نیست، در حال حاضر کاری است انقلابی.
آنها بكارگيری سركوب و خشونت های هر چه عريان تر رژيم ديكتاتوری را در صورت رياست جمهوری “رئيسی” و شيوه “سر را با پنبه بريدن”، کنونی رياست جمهوری “روحانی” را بدرستی ارزيابی می كنند. اما پايه ی اين ارزيابی تنها در ارتباط با سياست خارجی رژيم قرار دارد.
گرچه بررسی های پيش پراهميت است و بايد به آن ها نيز پرداخت، اما علت اصلی برای گرفتاری در بند ترفندها، ناشی از نداشتن تحليل سياسی بر پايه تحليل اقتصادی از نيروهاست. ديرتر اين نكته شكافته خواهد شد. در اين جا اين نكته بايد برجسته شود كه اگر نيروهای ترقی خواه، همانطور كه حزب توده ايران در دوران طولانی نبرد چندين دهه ی خود در مبارزه ی طبقاتی به ما آموخته است، رژيم ديكتاتوری ولايت فقيه را به عنوان شكل حكومتی نظام سرمايه داری وابسته به اقتصاد امپرياليستی درك و برای زحمتكشان توضيح دهند، دیگر به این آسانی در بند ترفندهای رژيم ديكتاتوری نخواهند افتاد. ديگر فراموش نمی شود كه سياست خارجی رژيم ديكتاتوری نيز تابعی است از “اقتصاد سياسی” حاكم!
تجربه تاریخی
بدون شک مبارزان راه آزادی و عدالت اجتماعی در کشور ما در رویارویی با این گونه معضلات تنها نبوده و نخواهند بود .از آنجایی که رای دادن به آقای روحانی همانند اتحاد (حتا تاکتیکی یا موقتی) با نیروهای طرفدار اوست، جا دارد که ما مثل همیشه تحلیل سیاست ها را در بستر تاریخی آن بررسی کنیم.
برجسته ترین اتحادهای اجتماعی میان هواداران سوسیالیسم علمی و دیگر نیروها در دوران جنگ جهانی دوم در اروپا صورت گرفته است که کمونیست ها بعد از یک دوره کوتاه “چپ روی” به اهمیت این گونه اتحادها در مبارزه علیه فاشیسم پی بردند. بهر حال بررسی تاریخی به وضوح نشان می دهد که اولن در هیچ کشور اروپایی اتحادی بین کمونیست ها و نیروهای درونی و برونی دستگاه دولتی فاشیسم حتا به منظور تضعیف آن برقرار نشده است. دومن اینکه حتا اتحادهای موفق ضد فاشيستی در فرانسه و ايتاليا به سرعت مورد بی مهری و برخورد دشمنانه نيروهای بورژوازی (که هرگز مواضع طبقاتی خود را ترك نكرده بودند) قرار گرفته است.
تجربه پس از انقلاب بهمن ٥٧ ميهن ما نيز در همين سو قرار دارد. یكی از هدف های عمده كوشش جانبازانه توده ای ها و رهبران و كادرهای آن پس از پيروزی انقلاب بهمن استوار بر ضرورت ايجاد پايگاه اجتماعی وسيع ميان كارگران و زحمتکشان بود كه می بايستی به قيمت سنگينی ايجاد شود، تا تعميق انقلاب به سطح اقتصادی- اجتماعی ممكن گردد. و بدین ترتیب خطر شمشير داموكلس از فراز سر گردان پيشاهنگ طبقه كارگر به ذباله دان تاريخ انداخته شود.
نمونه تاریخی دیگری که بارها به زبان آورده می شود، اتحاد اجتماعی در آفریقای جنوبی علیه رژیم نژادپرست آپارتاید است. دوستانی که با تاکید بر این نکته پشتیبانی تاکتیکی از بخشی از رژیم را توجیه میکنند، به طور عمد و یا غیرعمد یک پیش شرط بسیار مهم را به فراموشی می سپارند. اگر نیروهای سوسیالیستی در آفریقای جنوبی موفق شدند که اتحاد اجتماعی بزرگی با عضویت بخش قابل توجه یی از رژیم آپارتاید تشکیل دهند، این نه به خاطر دنباله روی از این نیروها و یا امید بستن به آن ها بود، بلکه به خاطر کار سندیکایی و سازماندهی اجتماعی موفق نیروهای سوسیالیستی در متن جامعه بود كه توانست بخشی از نیروهای آپارتاید را برای زنده ماندن و فرار از مجازات مجبور به پیوستن به جنبش اجتماعی کند و نه بر عکس. نیروهای سوسیالیستی با سازماندهی اعتراضات روزانه در مراکز سندیکایی و کارگری، دانشجویی و دانش آموزی و در محلات فقیرنشین عملن آپارتاید را فلج کرده بودند و بخش “عاقل” آپارتاید چاره یی جز پذيرفتن خواست ها ی قانونی و پیوستن به جنبش نداشت. بنابراین نیروهای سوسیالیستی با کمال قدرت و آگاهی به این اتحاد خوش آمد گفتند و نه در حالت ضعف و ناچاری.
تجربه تاریخی دیگری که ذکر آن در اینجا مهم است بر می گردد به تجربه حزب توده ايران در دوران شاه و قبل از انقلاب. در این دوره با تمام سعی نیروهای سازشکار همچون نهضت آزادی و دیگر دسته های جبهه ملی برای اقناع حزب و کوتاه آمدن در برابر رژیم شاه، حزب شرایط سخت کار اجتماعی و سازماندهی در دوران شاه را دلیلی برای تعطیل کردن مبارزه سوسیالیستی ندانست. در این دوره جبهه ضد دیکتاتوری بخشی از برنامه حداقل کارگری و مبارزه سوسیالیستی حزب بوده است، نه قبل از آن و یا مهم تر از آن. این سیاست، یعنی تلفیق ابتکاری و خلاق از کار دموکراتیک و سوسیالیستی، عمده ترين عملكرد سياسی و نظری حزب طبقه کارگر را در تمام اين دوران تشكيل می دهد.
تحلیل طبقاتی کجاست؟
این طور به نظر می رسد که تبلیغ کنندگان انتخاب “بد” با غلو کردن از نقش روبنا، به دلیل های مختلف ساختار زیربنایی بیمار سرمایه داری را در کشور ما یا بی اهمیت جلوه می دهند و یا انتخاب “بد” را از بزرگترین و مهم ترین وظیفه خود می دانند. بدین ترتیب چندین بحث مختلف در سطح مختلف با هم، همچون اش شله قلمکار قاطی می شود. مسائلی چون تضاد روز و تضاد اصلی و ارتباط آن ها با هم در لحظه کنونی؛ روبنا و زیربنا و ارتباط آن ها با هم، همه به فراموشی سپرده می شود. به همین خاطر پرسش های بی شماری بی پاسخ می ماند.
آیا انتخاب “بد” به جای “بدتر”، منافع کوتاه و دراز مدت زحمتکشان را برآورده خواهد کرد؟ آیا خط اصلی و سمتگیری کلی اقتصادی رژیم با تمام رئیس جمهور عوض کردن ها ذره یی تغییر کرده است؟ آیا فرق تحلیل سیاسی ما با دیگران غرق نشدن در ظواهر و تغییرات روبنایی نیست؟ آیا گوهر تاج موضع گیری های سیاسی ما بر سر تحلیل طبقاتی قرار ندارد؟
ما فقط موقعی میتوانیم درستی سیاست اتحاد با نیروهای طرفدار آقای روحانی و رای دادن به او را بررسی کنیم که بدانیم آقای روحانی نماینده چه طبقه و یا طبقاتی در حاکمیت است؟ چنین ارزیابی روشنی از طرف هیچ یک از طرفداران رای به روحانی دیده نمی شود؟ آیا آنها که رای دادن به او را از منظر “چپ” تبلیغ میکنند او را نماینده بورژوازی ملی و ارزش افزا می دانند؟ اگر اینگونه است ما باید بتوانیم که نتیجه آنرا در حمایت و افزایش تولید کالاهای صنعتی داخلی و اشتغالزا و به طبع انعکاس و بازتاب آنرا در تولید ناخالص ملی ببینیم. در حالی که حقیقت اینستکه حتا خود دولت جرأت چنین ادعای را ندارد.
اگر اینگونه می بود دولت می بایست خط اقتصادی متضاد نئولیبرالیستی را در پیش بگیرد و دنبال کند. ولی اگر ما گوشه چشمی به مسائل زیربنایی بیاندازیم، حتا نگاهی سطحی و گذرا، نشانگر آن است که خصوصی سازی گسترده از برنامه های نوليبرالی تمام جناح های حکومتی و دولت های گوناگون بوده است.
بنابراین اگر آقای روحانی نماینده بورژوازی ملی در حاکمیت نیست پس سوال بجا اینستکه آیا خاستگاه طبقاتی ایشان میتواند فرا طبقه های انگلی بورژوازی تجاری و بوروکرات حاکم باشد؟ سوال بعدی اینستکه چه طبقه هایی از سیاست های اقتصادی نئولیبرال دولت سود می برند و چه ارگانهای روبنایی چالش های حقوقی و اداری این سیاست را حل می کنند؟
با اینکه هر دو جناح مسائل اقتصادی را مرکز برنامه های تبلیغاتی خود قرار داده اند ولی دارویی که برای برون رفت از بحران اقتصادی تجویز می کنند همان ادامه سیاست نئولیبرالی مبنی بر ریاضت اقتصادی برای توده های محروم و هموار کردن جاده ورود سرمایه های جهانی به کشور ما است. باید به خاطر داشت که اصلاح طلبان هنوز با خشم و حسادت دولت احمدی نژاد را متهم می کنند که فکر ناب از بین بردن یارانه را از آنها دزدیده است، و با افتخار این فاجعه اجتماعی را از نظرات و برنامه های دولت آقای خاتمی می دانند.
آیا می توان روبنای ولایت فقیهی رژیم را از زیر بنای نئولیبرالیستی آن جدا کرد؟
بدین ترتیب برای درک نقش مخرب روبنایی ولایت فقیه باید به روشنگری ارتباط آن با طبقه های انگلی پرداخت. واقعیت این استکه شكل حكومتی ولایت فقیهی برای نظام سرمایه داری در ایران تا کنون روبنای مرجح طبقه های انگلی برای تحميل برنامه های استثمار و ریاضتِ نسخه پیچیده شده امپرياليسم بوده است. تنها می توان یادآور شد که چطور این روبنا به طبقه های انگلی کمک کرده است که اصل های مترقی قانون اساسی را با یک چرخش قلم ولایت فقیه و به نفع این طبقه ها حذف کند.
بسختی می توان تصور کرد که طبقه های بوروکراتیک و تجاری حاکم، تحميل و زمینه سازی اقتصاد لیبرالی را می توانستند به این راحتی بدون کمک سخنگوی خود، ولایت فقیه، انجام دهند. برنامه هایی که علاوه بر ضدمردمی بودن، ضدملی نیز هست و به وابستگی نومستعمره ای به اقتصاد جهانی شده ی امپرياليستی کمک می کند.
حقیقت این است که زمام امور کشور و مدیریت ثروت مالی و معنوی مردم ما در گرو آزمندانه ترین، سفاکترین، فاسدترین و مرتجعترین انسان ها است.
بورژوازی انگلی کشور ما همسو با بورژوازی جهانی با درگیر کردن مردم به جنگ زرگری میان طبقه های حاکم بر سر “دموکراسی”، سنگری برای پوشش قانونی دادن به حمله خود علیه منافع زحمتکشان ساخته است. آن ها از یک سو سنگ رشد اقتصادی را بر سینه میزند و مردم را با قول زندگی بهتر فریب می دهند و از سوی دیگر، خون زحمتكشان را می مكند.
نظام سرمایه داری حاکم بر ایران همسو با نظام های سرمایه داری جهان، تامین امنیت و سودجویی یک مشت انسانهای مفتخوار و فاسد را به منافع و زندگی اکثریت مردم ترجیح می دهد. چهره کریه این عجوزه دهشت انگیر حتا زیر هزاران کیلو مواد بزک و آرایش و صورتک زیبای دموکراسی قابل رویت است و با سفیدهمالی نمیتوان آنرا پنهان کرد. و تجربه نشان داده است که امید بستن به این که مدیریت این نظام استثماری به دست چه گروه و دسته یی خواهد افتاد امیدی است عقیم و نتیجه یی به جز خاک بر چشم مردم پاشیدن ندارد. ترقی خواهانی که اغفال بند بازی های رژیم شده اند باید در مقابل آنان که تاوان آزمندی حاکمان سرمایه را روزانه می دهند و شب ها بعد از ایستادن در صف دراز بیکاران با دست خالی بر می گردند و در میان زباله ها شام می جویند و از فاضلاب آب می نوشند، پاسخی مستدل برای پشتیبانی از بخشی از رژیم (حالا به هر دلیل) ارائه بدهند. زحمتکشان ما نه تنها از روزنه های کوچک آزادی که این دسته یا آن دسته زیر فشار مردم مجبور به ایجادآن شد، بهره یی نگرفته اند، و از شیرینی ادعایی رشد اقتصادی چیزی نچشیده اند، بلکه طعم تلخ استثمار، ونابرابری را همواره در دهان حس می کنند.
سرمایه گزاری کردن به روی دموکراسی خواهی بخشی از حاکمیت نه نتها ما را به بی عملی وادار می کند، بلکه ما با استفاده از وجهه سیاسی خود به تطهیر رسوایی مجموعه رژیم در مقابل توده ها می پردازیم. به علاوه تجربه ترکیه به روشنی نشان داد که هم دموکراسی و هم رشد اقتصادی بدون جابجایی طبقاتی در ساختار اقتصادی جامعه بسیار شکننده است.
چه باید کرد؟
سلطه گران در جامعه های عقبمانده همیشه تلاش کرده اند که با تبلیغات، حیله و نیرنگ مردم را به صحنه انتخابات بکشانند تا زشتی استبداد را با لباس زیبا ولی عاریتی دموکراسی بپوشانند.
بسیاری به غلط تحریم انتخابات را با “بی عملی” برابر می دانند. ولی خنثا کردن حربه “انتصابی” رژیم، یعنی مبارزه با خدعه و نیرنگ طبقه های غارتگر که با شعارهای به ظاهر زیبا و ترس دادن مردم از “بدترها” آنها را به صندوق های رای می کشانند تا به دزدی و رانت خواری و جباری خود مشروعیت قانونی بدهند. مبارزه با این فریب کاری نه تنها “بی عملی” نیست بلکه عملی است انقلابی. آیا اعتراضی پر خروش تر، پر نواتر و کم هزینه تر از تحریم در تاریخ دیکتاتوری های آزادی نما نشان داریم؟ تصور کنید که جنبش ازادی خواهی به چه اعتماد بنفسی خواهد رسید وقتی که همه دریابند که اکثریت مردم انتخابات را تحریم و مهر فوتی را در شناسنامه این رژیم درج کرده اند؟ حتا اگر هدف اصلاح رژیم باشد آیا تصور نمی کنید که گوش ستمگران برای شنیدن صدای انقلاب مردم تیز تر میشود وقتی که دریابند که با همه وعده و وعید دروعین و ترفندهای کهنه و نو و مردم را از لولوی سر خرمن ترساندن نتوانسته اند مردم را اغفال کنند؟
یاداوری این نکته ضروری است که تحریم به معنای عدم استفاده انقلابیون از فضای انتخاباتی نیست. باید از فضای انتخاباتی استفاده کرد و با روشنگری در باره خط اقتصادی اسلامی-نئولیبرالی تمامی “نظام” جمهوری اسلامی به تشریح و باز کردن اقتصاد سیاسی مرحله ملی و دموکراتیک- اقتصاد مخلوط از بخش عمومی- دموکراتیک، تعاونی ها و بخش خصوصی تولیدگر و اشتغال زا- و توصیف برتری آن پرداخت.
به بیان دیگر باید به زحمتکشان و دیگر نیروهای اجتماعی همگام با سیاست تغییر توضیح داد که راه حل جامعه ما بروی محور اهداف ملی و دمکراتیک می چرخد. باید توضیح داد که علاوه بر زحمتکشان، نیروهای اجتماعی و طبقه های گوناگونی دیگری از جمله بورژوازی ملی در این مرحله نقش برجسته خواهند داشت. باید به دیگر طبقه های متحد اطمینان داد که روند مبارزه برای به ثمر رساندن اهداف ملی و دموکراتیک یک روند قناعی است نه مجابی. آزادی های سیاسی بدون قید و شرط تنها تضمین کننده تحقق مسالمت آمیز این اهداف است.
همزمان باید با قاطعیت و صراحت گفت که در اتحادهای اجتماعی برای تحقق این امر جایی برای بخش های انگلی بورژوازی، یعنی بورژوازی تجاری و بوروکراتیک (اداری) نیست.
این بعید نیست که هم اکنون و یا در آینده نزدیک بورژوازی بوروکراتیک به این نتیجه رسیده باشد که روبنای ولایت فقیهی با نیازهای مدرن او در تضاد است و در نهایت باید از آن خلاصی یافت. ولی تا زمانی که کسی را بهتر از ولایت فقیه برای حفاظت از منافع طبقاتی خود پیدا نکند، دست به خودکشی سیاسی نمی زند. اگر حتا این نیت درست باشد و بوروکرات ها می خواهند ولایت فقیه را کنار بزنند، تصور این که می توان با مصون نگه داشتن خط اقتصاد نئولیبرالی رژیم، به ولایت فقیه ضربه زد، تصوری است غیر طبقاتی و غیر مارکسیستی.
بقول رفیق بهزادی “هر اتحادی باید هدفش پیش برد امر انقلاب در لحظه ی معین باشد”. باید از خود پرسید چه هدفهای انقلابی با رای دادن به آقای روحانی و اتحاد با طرفداران او پیش برده میشود؟
نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/360
ديالكتيك عين و ذهن يا “پديدارشناسي” ايده آليستي؟پاسخی به رفیق عزيز ابی!
دوره جدید: مقاله شماره: ۱۵ (۲۰ اردیبهشت ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
ممنون براي پرسش درباره ي “پديدار شناسي” كه باري ديگر نيز مطرح شده بود و امكان پرداختن به آن متاسفانه ايجاد نشد.
در اصل در مقوله ي “پديدار شناسي” مساله رابطه “عين و ذهن”مطرح است. در حالي كه انديشه ي ماترياليستي به پرسش اصلي فلسفه پاسخي روشن و صريح مي دهد و بود ماده را مقدم بر ذهن مي داند، انديشه ايده آليستي چنين نمي انديشد. تاريخ رشد پرنوسان گذار تئوري شناخت نزد ايده آليسم ذهني به عيني، با برداشت ديالكتيكي فردريش هگل در تئوري شناخت به پايان ناقصي دست مي يابد كه مي بايستي توسط بانيان سوسياليسم علمي بر پاهاي ماترياليستي قرار داده شده و نقطه ي پايان به اين «اديسه» ذهن گرايانه در درك چگونگي شناخت از پديده ها گذاشته شود.
بررسي رابطه عين و ذهن در آثار زنده ياد رفيق احسان طبري (جهان بيني ها …، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي و همچنين درباره انسان وجامعه انساني) جاي وسيع و پرمايه دارد. اشعار زندان آموزگار چند نسل از توده اي ها اين نكته را از جوانب مختلف در استعاره هاي شكوهمند و اعجاب انگيزي مورد توجه قرار مي دهد. به برخي از آن ها در “ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري” اشاره شده است. همچنين در كتاب “تاريخ و ديالكتيك” توسط لئو كفلر اين رابطه نشان داده مي شود.
لنين در اثر “ماترياليسم و امپيريوكريتيتيسم” نيز به طور وسيع به آن مي پردازد.
گئورگ كلاوس و مانفرد بوّر (Georg Klaus, Manfred Buhr) در “Woerterbuch فلسفي” و اخيراً (٢٠١٥) آلفرد كوزينگAlfred Kosing در “Woerterbuch ماركسيستي فلسفه” به اين مساله پرداخته اند.
ترجمه ي كتاب “تاريخ و ديالكتيك” – ازجمله در بخش توضيحات مترجم – و كتاب “ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري” مي تواند بدون ترديد براي درك مساله “پديدار شناسي” به مثابه “تئوري شناخت” و هم به مثابه برداشت فلسفه ايده آليستي كمك باشد. هر دو كتاب در آدرس جديد توده اي ها قابل دسترسي است.
در ارتباط با نظرات هگل در ارتباط با “فنومنولوژي روح” در كتاب “تاريخ و ديالكتيك” به طور مفصل توضيح داده شده است. در اين سطور به آن پرداخته نمي شود، همان طور كه به بخش مثبت نظرات هوسل در ارتباط با مقوله ي پسيكولوژيسم Psychologismus. در ارتباط با نظرات هوسل – و به ويژه شاگردان او – كه جريان فلسفي آغاز قرن بيستم تاريخ اروپايي در آلمان را تشكيل مي دهد كه بر نظرات فلسفي در فرانسه نيز تاثير بسيار دارد، و كوششي است به منظور رودرروي با انديشه فلسفه ماركسيستي در دوران امپرياليسم، توضيحاتي كوتاه مبتني بر نظرات كوزنيگ و بوّر ارايه مي شود.
هوسل با طرح نظرات خود درباره ي “پديدار شناسي” در آغاز قرن بيستم تاريخ اروپايي مي كوشد تئوري شناخت ماركسيستي را كه مبتني بر ماترياليسم است، به دوران انديشه ايده آليستي ذهنگرا بازگرداند. هدف او از اين كوشش به اصطلاح «خنثي نمودن تضاد ميان ماترياليسم و آيده آليسم»، به سخني ديگر ميان هستي مادي و آگاهي است. او مي كوشد “تضاد و وحدت ميان عين و ذهن” را «خنثي» سازد.
«هوسل مي كوشد مبناي انديشه ي فلسفي را (در ظاهر در برخورد به سوبيكتويسم حاكم) به “چيز”، به واقعيت عيني برگرداند و فلسفه را به علمي مبتني بر اصولِ گويا قابل كنترل و قابل بازتوليد بدل سازد. باوجود اين، و عليرغم ادعاي داشتن موضع انتقادي نسبت به سوبكتيويسم، بازگشت او به واقعيت پا نمي گيرد و در چهارچوب سوبيكتيويسم ايده آليستي باقي مي ماند. آن چه كه او عليه سوبيكتيويسم مطرح مي سازد، تنها نگرش ديگري است به مضمون آگاهي كه مي كوشد آن را به كمك اسلوب تئوري شناخت پديدار شناسي ايده آليستي توصيف كند. آن چه در جمع بندي از نظرات او به دست مي آيد، باور به يك عينيت ظاهري است[عينيتي كه از طريق “نظاره ي ظاهر بين” به “چيز”ها حاصل مي شود]. در اين نگرش ها، “چيز”ها آن چيزي باقي مي ماند كه در هر برداشت ايده آليسم ذهن گرا باقي مي ماند: مضمون برداشت ذهن! [در انديشه ي ايده آليستي هگل، اوج درجه بندي شده ي اين مضمون ذهن- آگاهي، رسيدن به خدا تعبير مي شود!]
محتواي اصلي اسلوب پديدار شناسيِ هوسل در نگرش “ناب” [به اصطلاح در شرايط آزمايشگاهي] به مضمون خلاصه مي شود. به اين منظور بايد همه روابط عيني- واقعي “چيز”ها «كنار گذاشته» شود. بر اين پايه، شناخت مضمون “چيز” در انديشه- ذهن، به طور بل بدآهه عملي مي گردد. به سخني ديگر، شناخت در وحله ي نخست مبتني نيست بر واقعيت عيني، بلكه بر قدرت و توانايي آگاهي.» (كوزينگ، ص ٥٥١)
«با توجه به آن چه برشمرده شد، طبيعي است كه چنين اسلوبي از اين پيش شرط برخوردار است كه واقعيت عيني فاقد استقلال بوده، و شناخت آن ناشي از توانايي ذهن است.» (مانفرد بور، ص ٤١٧) [بدين ترتيب پرسش اول فلسفه با پذيرش تقدم ذهن به عين پاسخ داده مي شود!]
همان طور كه اشاره شد، نكته اصلي در اسلوب پديدار شناسي ايده آليستي «نظاره به مضمون» توسط ذهن است، «نه آن گونه كه “چيز” در خارج از آگاهي- ذهن وجود دارد [– عينيت ماترياليستي مستقل از ذهن -]. بلكه ضرورت دخالت دادن واقعيت “چيز” در ارزيابي آگاهي از آن توسط هوسل، در سطح يك خواست عام باقي مي ماند.» (مانفرد بور، همانجا).
در انديشه ماركسيستي، رابطه عين و ذهن در ارتباط بي واسطه قرار دارد با پراتيك (اجتماعي). در برخي از گفتگوها من گام برداشتن در يك غار تاريك و ناهموار را براي توضيح رابطه ي ديالكتيكي (جدايي و وحدت) ميان عين و ذهن به كار برده ام. كوشش براي شناخت وضع عيني محل جديد در تاريكي به كمك همه حواس، از پشتيباني تجربه ي گذشته كه در ذهن به عينيت بدل شده است، عملي مي گردد. به نوبه خود، ذهنيت تازه به دست آمده از وضع محل،پل است براي درك شرايط عيني جديد.
بدين ترتيب “پديدار شناسي” ماترياليستي با اهرم “تجربه” (اجتماعي)، به شناخت كليت كه واقعيت است نايل مي گردد.
درك رابطه ديالكتيكي ميان تبديل شدن عينيت به ذهنيت و ذهنيت به شناخت عيني از واقعيت، تنها با پذيرش مقدم بودن عينيت در پرسش نخست فلسفه ممكن است. اين پيش شرط، پيش شرط اجتناب ناپذير در بررسي ها است.
نگاه شود ازجمله به زيرنويس شماره ٣ در مقاله ي “تاريخ، تاريخ اقتصاد سياسي است”. در آنجا “منافع طبقاتي و ايدئولوژي” با تكيه به نظرات طرح شده توسط لئو كفلر در بخش هفتم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” توضيح داده شده است. در آن رابطه عين و ذهن در اين زمينه مورد بررسي موشكافانه اي قرار گرفته است.
نشانی اینترنتی این مقاله:https://tudehiha.org/fa/390
………………………………………………………………..
رفیق ابی، لطفا موضوع مشخص بحث های مطرح را برایمان بنویسید و به طور مشخص سخنان شرکت کنندگان در بحث ها را نقل کنید: دقیقا چه می گویند؟
.
ماموریت سری در فضا!
هواپیما مرموز و بدون سرنشین آمریکا پس از دو سال جاسوسی در فضا روز ۷ام ماه مه به زمین نشست.
بجز افراد مورد اعتماد وزارت جنگ آمریکا هیچ کس دیگری نمی داند که این کشتی فضایی به مدت دو سال در فضا مشغول چه کاری بوده است. ولی ناظران نظامی و سیاسی معتقدند که فعالیتهای جاسوسی معمولن از کارهای اصلی چنین ماموریت هایی است که به شدت از چشم افکار عمومی پنهان نگه داشته می شود.

حتا ستاره شناسان، فضانوردان و دیگر دانشمندان فضایی نمی دانند که این هیولا سخت افزار فلزی پنج تنی و تمامن خودکار که نه متر طول و تقریبن سه متر ارتفاع دارد در بالای سر همه زمینیان سرگرم چه کاری است.
برخی از ناظران میگویند که آمریکا با این هواپیمای فضایی در حال آزمایش تجهیزات نظارت و جاسوسی در فضا است و در این حال با سخت افزارو نرم افزارهای پیچیده بر کار ماهواره های دیگر کشورها نظارت می کند.
مسولیت تحقیقات و آزمایش های فنی این هیولا که سالها در دست ناسا ( NASA) بوده است به وزارت جنگ آمریکا منتقل شده است و با اشاره به این موضوع بعضی از کارشناسان نظامی بی طرف حتا هراس از این دارند که این هواپیمای فضایی در واقع یک بمب افکن فضایی باشد.
درس آموزی از انتخابات ریاست جمهوری فرانسه! سوسیالیسم تنها داروی درمان سرطان “راست افراطی”!
دوره جدید: مقاله شماره: ۱۴ (۱۸ اردیبهشت ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

مقدمه
انتخابات کمدی-تراژیک ریاست جمهوری فرانسه با انتخاب “بد” به پایان رسیده است. بورژوازی با خشنودی به مردم اطمینان می دهد که خطر رفع شده است و آنها می توانند به آرامی به زندگی مصرفی خود باز گردند.
ولی آیا اینطور است؟
“راست افراطی” سایه شوم خود را در اروپا می گستراند. شبح “راست” عوام فریب چتر سیاه خود را بر فرازآسمان دانمارک، هلند و فرانسه بطور فزاینده ای پهن کرده است و تعداد نمایندگان ” راست” پوپولیستی در آخرین رای گیری پارلمانی در دانمارک و هلند، به تقریبن دوبرابر اندازه قبلی رسیدند و در فرانسه نامزد آن ها در انتخابات ریاست جمهوری پنج برابر دوره قبلی رای آورده است.
پديده ای كه به ويژه در اتحاديه اروپا خود را می نمايد و بايد آن را براي درك شرايط مبارزه ی طبقه كارگر عليه نظام سرمايه داری مورد توجه ويژه قرار داد، اين امر است كه سرمايه داری آلمان امپرياليستی توانست به كمك رهبران راستگرای حزب سوسيال دموكرات اين كشور، شرايط مخارج توليد را با “برنامه ٢٠١٠ شورودر” تقليل دهد و دستمزدها را هنوز در سطح پایین سال ١٩٧٠ نگه دارد. با رشد سريع نيروهای مولده در اين كشور در همين دوران، توليد صنعتی در آلمان همچنان مانند گذشته از كيفيت بالایی برخوردار است كه در كنار تقليل مخارج توليد در سطح كشورهای در حال رشد، برتری چشم گير سرمايه مالی آلمانی را نسبت به كشورهای ديگر اروپايی ايجاد كرده است. برتری سرمايه مالی آلمانی در اروپا عملن موجب واکنش های مختلف از طرف کشورهای دیگر شده است؛ بخش هايی از بورژوازی اروپا– مانند سرمايه داران بريتانيايی – ادامه اين وضع را به سود خود نمي داند و خروج از اتحاديه اروپايی را عملی ساختند. بخشی ديگر از بورژوازی اروپا– مانند سرمايه داران يونان– تسليم شدند، برخی ديگر مقاومت مي كنند. مقاومت در پرتغال، مقاومتی از “چپ” است كه در آن حزب كمونيست پرتغال نقش تعيين كننده ايفا می سازد. مقاومت در برخی ديگر از كشورها – ايتاليا، فرانسه و … – مقاومتی از “راست” است با اين اميد واهی بتوانند خود را به عرابه سرمايه مالی امپرياليسم آلمان متصل ساخته و از آن به سود خود بهره برند.
نیروهای عوام فریب “راست” موفق شدند با بهره برداری از ریاضت کشی نئولیبرالی و جهانی شدن سرمایه آن دسته از مردمانی را که عواقب وحشتناک این سیاست ها را بدوش می کشند و بی عدالتی، ناامنی شغلی و آزمندی نخبگان مالی و سیاسی را روزانه حس می کنند زیر چتر سیاسی خود علیه “از ما بهتران” متحد کنند.
بحران اقتصادی سرمایه داری و در نتیجه کاهش گسترده بودجه خدمات رفاهی، اقتصاد کشورهای اروپایی را به طور مشهودی دوگانه کرده است. از یک طرف ما بنگاه های مختلف مالی و بانکی و شرکت های فن آوری مدرن داریم که از این تمایلات حداکثر بهره ورداری را کرده و می کنند. و از طرف دیگر ما با کارگرانی روبرو هستیم که به خاطر انتقال مراکز تولیدی شان به کشورهای “جهان سوم” و یا به خاطر عدم مهارت کافی، کار خود را از دست داده و به ارتش عظیم بیکاران پیوسته اند. فاکت های بیشماری نشانگر این است که سرمایه داری مالی جهانی از این تقسیم کار بسیار راضی است. تقسیم کاری که رشد ارزش اضافی صنعتی را در کشورهای “جهان سوم” با نیروی کار ارزان برای سرمايه مالی و شركت های فراملی امپرياليستی به بیشترین می رساند و در این حال با پایین نگه داشتن دستمزدها در اروپا به گسترش بخش سود آور خدمات می پردازد.
شکاف روزافزون میان “از ما بهتران” و توده های عادی، مردم اروپا را برای دریافت پیام های عوام فریبانه آماده کرده است. یادمان باشد که رسانه های بورژوازی اروپا به آن ها اجازه می دهند که در صفحه های مختلف روزنامه ها و برنامه های گوناگون تلویزیونی راه حل گمراه کننده و تقلیل گرایانه خود را برای سیاست های فاجعه بار نئولیبرالی عرضه کنند. راه حلی که نه تنها سرمایه داری را زیر سوال نمی برد، بلکه با نشانی عوضی دادن به مردم عادی در واقع سرمایه داری را از زیر ضربه خارج می کند. بورژوازی نه تنها علاقه یی برای مبارزه واقعی علیه “راست افراطی” نشان نمی دهد، بلکه به دوستان افراطی خود برای کژراهه کشاندن جنبش ضد سرمایه داری احتیاج دارد. از نمونه بارز این امتناع می توان از خودداری دادگاه عالی آلمان از ممنوع کردن سازمان های فاشیستی نام برد.
اين پديده ويژه در اروپا و همچنين ايالات متحده آمريكا مورد سواستفاده ی جريان های “راست افراطی” قرار گرفته است. مضمون آن، چنانچه در ارتباط با بيكاری، پديده ی انسانی مهاجران و سياست رياضت كشی نيز نشان داده شد، مضمونی راست و ضد كارگری است.
بورژوازی با بال و پر دادن به نیروهای “راست افراطی” و مجال پرواز دادن به اندیشه های آن ها به سه هدف خود همزمان می رسد. هدف اول این است که سرمایه داری را از زیر ضربه خا رج کند و هدف دوم این است که زیر پای سوسیال دموکراسی را، که نقش تاریخی خود را به عنوان سوپاپ اجتماعی از دست داده است، خالی کند. و در نهایت وقتی که ترس از افراط گرایی نیروهای “راست” بخشی از مردم را نگران کرده است، بورژوازی آن ها را متقاعد می کند که بهتر است برای جلوگیری از “بدتر راست افراطی” به “بد” بورژوازی مالی رای دهند. کاری که جمهوری اسلامی با موفقیت به سال های طولانی انجام داده است.
بورژوازی اروپا از یک طرف برای پایین نگه داشتن سطح دستمزدها و جوانگرایی جمعیت به بخشی از مهاجران اجازه ورود می دهد و از یک طرف دیگر از طریق عوام فریبان “راست” ریشه تمام مشکلات اقتصادی را به مهاجران نسبت می دهد.
بدین ترتیب بورژوازی موفق شد که نارضایتی اقتصادی دسته بزرگی از مردم اروپا را زیر نام “برخورد با مهاجران” و “مبارزه با استکبار نخبگان” از مسیر مترقی آن منحرف و در بسته بندی های ارتجاعی سازماندهی کند. یکی از دلیل های اصلی سازمانگری و جهت دهی سیاسی “راست افراطی” تامین منافع بانفوذ سرمایه داری بوده است و بورژوازی از همان آغاز عمیقن در شکل گیری این گروه ها درگیر بوده است.
پاسخ سوسیال دموکراسی
چقدر دردناک و غم انگیز است که بخش بزرگی از خشم و فریاد ناامیدی انباشته شده توده ها از واگذاری ثروت ملی به بانکداران آزمند به جای سازماندهی در جنبش های مترقی در صندوق های رای “راست افراطی” محبوس و خفه شده است. موفقیت های سیاسی “راست افراطی” اجتناب ناپذیر نبوده است و نیست. رهبران اتحادیه ها و رهبران جنبش های دیگر، که اکثرن آلوده تفکرهای سوسیال دموکراسی هستند، نخواستند توده ها را با اشکال رادیکال و ریشه یی حل همیشگی بحران های اقتصادی نظام سرمایه داری آشنا کنند. بدون شک بخش بزرگی از بار این “گناه کبیره” را سوسیال دموکرات ها بر دوش می کشند.
شبح “راست افراطی” همه احزاب “چپ” و به ویژه جناح “راست” آن ، سوسیال دموکرات ها را به چالش عجیبی کشانده است، چالشی که به باتلاقی می ماند که با هر تلاش سوسیال دموکرات ها برای نجات، آن ها را بیشتر به عمق منجلاب می کشاند.
آن ها بیش از آنکه نگران عواقب وحشتناک پیروزی احتمالی “راست افراطی” برای زحمتکشان و مهاجران باشند، نگران از دست دادن مراکز کلیدی قدرت هستند كه با پيروزی نيروهای چپ انقلابی عملی مي شود. رای ندادن با ملانشون در فرانسه، مخالفت با كربی و ساندرز در انگلستان و آمریکا و نمونه های ديگر نشان اين نگرانی است.
چالش جلوگیری از رشد “راست افراطی” از موضع “راست” موهای رهبران سوسیال دموکرات را سفید کرده و آن ها را به زخم معده دچار کرده است. موج غول آسای پوپولیسم “راست” ضربه سنگینی به سوسیال دموکرات ها وارد کرده است به طوری که در بسیاری از کشورها آن ها جایگاه بلامنازع خود را به عنوان بزرگترین حزب از دست دادند. کوچک شدن این احزاب نسبت به گذشته و کاهش حمایت انتخاباتی مردم از آن ها، به حاکمیت رسیدن این احزاب را بسیار سخت کرده است.
سوسیال دموکرات ها با کاهلی فکری و دفاع از نئولیبرالیسم، گروه های بسیاری از حمایت کننده گان طبیعی خود را به “راست افراطی” باختند. رشد “راست افراطی” به حدی است که بسیاری از احزاب سوسیال دمکرات اروپا را در معرض نابودی کامل و فروپاشی سیاسی واقعی قرار داده است. پوپولیسم “راست” با موفقیت قادر شده است که با انتقاد از سیاست های نئولیبرالی سوسیال دموکرات ها، آن ها را به خیانت به مردم عادی متهم کند. “راست افراطی” درست به روی خصلت های مورد ستایشی همچون برابری، همبستگی و اتحاد انگشت گذاشته است که از لحاظ تاریخی جزو شعارهای اصلی احزاب سوسیال دموکرات بوده است.
سوسیال دموکرات ها برای مقابله با این چالش مانند مورچگان آب به لانه گیج و مبهوت به هر طرفی می دوند. تلاش سوسیال دموکراسی در این است که با پیشدستی گرفتن از راست های افراطی در شیپور “برخورد با مهاجران” بدمد و آب رفته را به جوی باز گرداند بدون اینکه به نهادهای بنیادی سرمایه داری ضربه یی وارد شود. جواب سوسیال دموکرات ها در مقابله با “راست افراطی” متشکل از معجونی از شراب قدیمی کینزی در شیشه های نو با اتیکت “ضد خارجی” است.
به طور مثال رهبر سوسیال دموکراسی دانمارک، این قلعه و دژ قدیمی سوسیال دموکرات ها، می گوید که به خاطر بیماری کنونی سرمایه داری قرارداد اجتماعی میان طبقه های مختلف که موجب آشتی سرمایه داری و عدالت اجتماعی در این کشورها بوده است از بین رفته است. باید به این حقیقت این را اضافه کرد که در این کشورها در ده های اخیر حق و حقوق سرمایه به مراتب بیشتر از حق و حقوق مردم رعایت شده است. جواب سوسیال دموکرات ها برای توقف رشد “راست افراطی” این است که رشد اقتصادی را از طریق بالا بردن شایستگی نیروی کار افزایش دهد ودر بخش تحقیقات علمی بیشتر سرمایه گزاری کند، بخش دولتی را بهتر سازماندهی و سیاست مهاجرتی مرزهای بسته را تا حد امکان اجرا کند.
این جواب بدون آنکه بخواهد و یا بتواند ساختارها و سازه های (مکانیزم) سرمایه داری را به چالش بکشاند، همان سیاست های قبلی اقتصادی کینزی را با چاشنی جدید “ضد خارجی” ادامه می دهد. با تدوین این سیاست سوسیال دموکراسی اصلن به زحمتکشان جواب نمی دهد که چرا کارخانه ها، مرکزهای تولیدی از اروپا نقل مکان می کنند؟ این سیاست اصلن به زحمتکشان جواب نمی دهد که چرا سیاست مداران اروپا از بازنشستگی و حقوق بیکاری زحمتکشان می دزدند تا به مدیران بانک پاداش هنگفت بدهند؟ این سیاست اصلن به زحمتکشان جواب نمی دهد که دلیل اصلی مهاجرت و سیل پناهندگی چیست؟ این سیاست اصلن به زحمتکشان جواب نمی دهد که چرا سیاستمداران اروپا در نقطه هایی که بیش از ۵۰۰۰ کیلومتر با مرزهای آن ها فاصله دارد جنگ افروزی می کنند؟
این یک حقیقت ثابت شده است که تمام دولت های اروپا بدون توجه به اینکه چه حزبی مدیریت آن را به عهده خود دارد، مدافع سرسخت منافع سرمایه داری هستند. تقریبن تمام این کشورها کم و زیاد در جنگ های داخلی و منطقه یی آفریقا خاورمیانه درگیر هستند و نقشی امپریالیستی و خرابکارانه دارند. همگی این دولت ها با شتاب و اشتیاق و با تمام ابزار مالی دولتی به نجات اختلاس گران و عاملان بحران اقتصادی کنونی یعنی بانک ها و مرکزهای پرقدرت مالی پرداختند، ولی از دادن کوچکترین کمک به دهقانان ورشکست شده خود داری کردند و از حقوق بیکاری بیکاران و از وقت نگه داری سالمندان ربودند تا دوستان بانکی خودشان را خوشنود کنند.
تمام این سیاست ها که موجب ریاضت کشی توده های محروم و رانت خواری دوستان فربه دولتمردان شده است، زمین پرباری را برای رشد علف هرزی نیروهای دست راستی در اروپا شخم زد. با حمایت سخاوتمندانه بخش های طبقه حاکمه، نیروهای سیاسی “راست” توانستند همچو زالویی با مکیدن خون از بدن زخمی زحمتکشان خود را چاق تر کنند.
پاسخ سوسیالیستی
تردیدی نیست که رشد “راست افراطی” نشانه ای از ناآرامی های عمیق در جامعه اروپا است که با بحران اقتصادی سرمایه داری عمیق تر شده است.
نژاد پرستی، پوپولیسم راست، و فاشیسم محصولات یک جامعه سرمایه داری بحران زده، تضادهای شدید طبقاتی و حفظ منافع طبقات حاکم صاحبان سرمایه هستند. نژادپرستی با سپر بلا ساختن گروه های اجتماعی تحت ستم از جمله مهاجران، مسلمانان، و یا گروه های دیگر شوربخت در خدمت مستقیم به نظام سرمایه داری در به انحراف کشاندن ذهن مردم از مشکلات اجتماعی واقعی و عوامل آن است. بدین ترتیب نژادپرستی با تفرقه انداختن در صف های گروه های محروم جامعه همچون کارگران روزمزد، محرومان اجتماعی، ناتوانان جسمی و روانی، رنگ پوستان، و بازنشستگان شکاف عمیقی در نیروهای تاثیر گزار و تغییر خواه ایجاد می کند.
“راست افراطی” تشکیل شده از آش شل و قلمکاری است که انواع احساسات نژادپرستانه و ارتجاعی، همراه با دستور کار پنهانی ضد کارگری را در خود مخفی کرده است. این احتمال وجود دارد که با تعمیق بحران اقتصادی و اجتماعی سرمایه داری این نیروها ماسک را دریده و جسارت آن را بیابند که با تحمیق گرایی، بخشی از”مردم” را به حمله بدنی بر علیه اتحادیه ها، بیکاران، آوارگان و خارجیان ترغیب و تشویق کنند.
یادمان باشد که فاشیسم همیشه در زمان بحران های اقتصادی، با همراهی اولیه بورژوازی و با نشانی دادن عوضی ریشه بحران رشد کرده است. فاشیسم یک شیوه خاص بورژوایی برای به انحراف کشیدن و درهم شکستن جنبش مترقی ضد سرمایه داری با استفاده از خشونت آشکار است. خشونتی که با ایجاد یک رژیم تمامن مستبد منجر به اختناق و فشار بر علیه اقلیت ها و اتحادیه های کارگری به خاطر تامین منافع درازمدت سرمایه می شود. خرده بورژوازی برای حفظ موقعیت خود، زمانی که پرولتاریا برای کشش او بطرف خود به اندازه کافی قوی نیست، اشتیاق زیادی به همکاری با نیروهای راست بورژوازی برای خرد کردن نیروی پرولتاریا دارد تا از این طریق از تغار شکسته ماست بورژوازی به کام کاسه لیسی خود برسد.
بنابر این از منظر تاریخی بستر کنونی طلوع “راست افراطی” چندان با وضعیت ظهور فاشیسم در قرن گذشته متفاوت نیست. عامل عینی آن فروپاشی نظام اقتصادی سرمایه داری به علت بحران اقتصادی و از دست رفتن موقعیت اجتماعی برخی از طبقه ها به ویژه خرده بورژوازی است. و از مهمترین عامل ذهنی آن می توان ازنبود یک گردان جانشینی (آلترناتیو) سوسیالیستی برای سازماندهی اعتراض های مردم محروم یاد کرد.
اتحادیه های کارگری و جنبش های مردمی بدون اعتراض جدی و گسترده بر علیه غنی سازی بانک ها راه را بدون ممانعت برای “راست افراطی” باز گذاشته اند. اتحادیه های کارگری زیر رهبری سوسیال دموکرات های اصلاح طلب، با عدم ایجاد یک قطب قوی و مستقل ضد سرمایه داری، توده های به جان آمده را به آغوش “راست افراطی” سوق داده و می دهند. ظهور فاشیسم در اروپا در قرن گذشته نشانه بارز این است که وقتی زحمتکشان برنامه مستقل ضد بحران در از یک قطب قوی مترقی نمی بینند به قطب سیاسی قوی فاشیستی جذب می شوند.
تنها راه شکست “راست افراطی” راه مبارزه ضد سرمایه داری با افق و برنامه سوسیالیستی است
برای جذب توده های معترض به یک قطب نیرومند نبرد طبقاتی نیاز است که نخست کارگران و دیگر زحمتکشان را قانع کند که برای خلاصی از بحران های اقتصادی سرمایه داری با هم همسنگر هستند و سپس سازماندهی انقلابی مبارزات را به دست گیرد.
اين وظيفه روز نه تنها در كشورهای اروپايی، كه در ايران نيز از اصوليت برخوردار است. بدون تجهيز و سازماندهی طبقه كارگر، كه بدون پرچم جانشين “اقتصاد سياسی” مرحله ملی- دموكراتيك انقلاب ناممكن است، هم سنگر بودن زحمتكشان و نيروهای ملي ناممكن بوده و سازماندهی انقلابی مبارزه عليه ديكتاتوری و نظام سرمايه داری به سرانجام نمی رسد.
در برخورد با “راست افراطی”، انقلابیون به هیچ وجه نباید به فکر رقابت با عقب ماندگی و عوام فریبی آن ها بیافتند و برای خنثا کردن رشد شان از نژادپرستی، و دشمنی با مهاجران پیش دستی کنند. مقابله با “راست افراطی” و عوام فریب با ایجاد یک “چپ” پوپولیستی که بر ضد مسلمانان تبلیغ می کند و به دفاع از پرولتاریا محلی در مقابل کارگران مهاجر می پردازد حل نمی شود. بلکه این جریان فکری عقب افتاده و بیمار را تقویت می کند.
ایجاد یک برنامه جانشینی (الترناتیو) انقلابی در مقابله با رشد “راست افراطی” فقط با تشکل همه ستم دیدگان در یک صف واحد ضد سرمایه داری ممکن است نه با همزبانی با “راست افراطی”.
باید با دقت به تحلیل پایگاه اجتماعی این گروه ها پرداخت و عناصر زحمتکش و ضد سرمایه داری آنرا از لومپن ها و عوامل پنهانی بورژوازی جدا کرد.
باید خصلت های ضد سرمایه داری و ضد نخبگان مالی و اداری بورژوازی را در این جنبش تقویت کرد و با صبر و حوصله به توضیح سازه های (مکانیزم های) بحران اقتصادی، این زحمتکشان را از بیگانه هراسی به دور کرد. تنها راه به چالش کشاندن “راست افراطی” مواجه کردن آن با تناقص های ذاتی سرمایه داری است. باید آن ها را ناگزیر کرد تا به پرسش های کلیدی در مورد جنگ طلبی، استثمار، و استعمار بدون هر گونه طفره روی پاسخ های صریح بدهند. پاسخ بدهند که بعد از بیرون کردن خارجی ها از کشورشان خط اقتصادی و اجتماعی آن ها برای رهایی از بحران های اقتصادی سرمایه داری چیست؟
به عنوان یک مارکسیست ما می دانیم که تنها راه رهایی بشر از یوغ سرمایه، لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید بزرگ اجتماعي و تقسیم اجتماعی ارزش اضافی تولید شده در جامعه است. بنابراین رهنوردی در هر جاده دیگری ما را به بی راهه و کژراهه می کشاند.
این درست است که مبارزه طبقاتی مشهودی در این کشورها دیده نمی شود، این هم درست است که سرمایه داری هنوز از ابزار گوناگون و قدرت مندی برای توقف جنبش در دست خود دارد، ولی همزمان نباید فراموش کرد که بخش بسیار عظیمی از مردم جهان ناراضی از نظام سرمایه داری و عملکردهای ناعادلانه آن هستند و به این نتیجه رسیده اند که این نظام توانایی خود را برای حل مشکلات به نفع عموم مردم از دست داده است. این واقعیت نشان می دهد که نیروی بالقوه بزرگی برای انقلابی های شکیبا و خیره سر در میان توده های محروم وجود دارد که در هر لحظه می تواند انرژی نهفته درون خود را آزاد کرده و سیلاب عظیمی را درجریان بیاندازد که کاخ های زر بکوبد و آثار ظلم و ستم از زمین بشوید.
هنوز درخت اندیشه برابری انسان ها از چنان ریشه ژرف و گسترده یی در زمین دل انسانی بر خوردار است که حتا طرفداران سینه چاک و بی پروا بورژوازی جرات آن را ندارند که تیشه آشکار به ریشه این درخت تنومند بزنند.
شکی نیست که بورژوازی با در دست داشتن تمام ابزار رسانه یی کار انقلابی در میان توده ها را بسیار سخت کرده است. اگر هم صدای ما به زحمتکشان برسد و آن ها ندای ما را بشنوند، رسانه های بورژوازی با آوردن دوستان جامعه شناس و روان شناس خود از ما تصویری افسرده، تنها، مراق، مضطرب، یاغی، و پرخاشگر نشان می دهند و بدین ترتیب نیش کلام مان را می کشند و برّایی برهان ما را کند می کنند.
بنابراین سخن در این نیست که این مبارزه کاری است صعب و دشوار، همچون شنا علیه مسیر بی رحم آب،صعود بر تن شیب دار و لغزان کوه، راهیابی در تاریکی سنگین شب، آب یابی در کویر پر سرآب بدون آب.
صحبت بر این است که ما چاره دیگری جز مبارزه نداریم. برای نجات بشریت، برای هوای پاک، روییدن گیاه در خاک، بوییدن گلاب، چشمه آب، دیدن ماهی تالاب، نیلوفر مرداب، پرواز عقاب، انگور تاک، نوشیدن شراب، انسانی ناب، مردمان بی باک، اسبان چالاک، برای انسانی کردن انسان، آزادی مردان و زنان، سیری شکم کودکان، آسودگی زحمتکشان، آزردگی استثمارگران، بیرون راندن استعمارگران، چاره دیگری نداریم.
باید از تجربه های تاریخی همه آزادیخواهان و رزمندگان در این نبرد بهره بگیریم. باید از ابتکار تمام بشریت برای سازماندهی این مقاومت استفاده کنیم.
ما باید با شجاعت و صراحت به سر بورژوازی فریاد کشیم که:
اين جنبش را اگر هزاران بار نيز در خون مدفون سازيد، مانند سمندر رستاخيز میکند و نخواهيد توانست سرانجام نابود کنيد (ا.ط ).
نشانی اینترنتی مقاله :https://tudehiha.org/fa/354
خبرهای کوتاه!
اول ماه مه در کوبا
در روز 1 مه، هاوانا میزبان بیش از 1600 مهمان از 86 کشور بوده است.
سخنرانان مختلف در میدان انقلاب که بطور کامل پر از جمعیت بود، تاکید کردند که ایالات متحده باید به محاصره اقتصادی کوبا پایان دهد و پایگاه نظامی خود را در منطقه گوانتانامو که ایالات متحده آنرا برای بیش از 100 سال اشغال کرده است را ترک کند.
سخنرانان همچنین از مبارزه نیکلاس مادورو، رئیس جمهور ونزوئلا، بر علیه فشار نیروهای جناح راست دفاع کرده اند.
اول ماه مه در ونزوئلا
رئیس جمهور ونزوئلا در سخنرانی اول ماه مه خود گفت که برای یافتن راه حل مشکلات داخلی کشور در صدد تشکیل یک مجلس مؤسسان است. رئيس جمهور، بر طبق بندهای 347 و 348 قانون اساسی فعلی، این حق را دارد که مجمعی برای تدوین قانون اساسی جدید تشکیل دهد تا قانون اساسی تدوین شده را برای تصویب به همه پرسی بگذارد.
برای تحقق این امر رئيس جمهور موظف استکه یا حمایت دو سوم مجلس شورای ملی را به خود جلب کند و یا از حمایت دو سوم از اعضای منتخب شوراهای شهر و روستا برخوردار شود و همچنین رئیس جمهور برای تشکیل مجلس مؤسسان به گرد آوری امضای 15 درصد از کل رای دهندگان ثبت نام شده نیاز دارد.
اول ماه مه در ایتالیا
کمونیست ایتالیایی با تظاهرات ضد سرمایه داری خود در رم تلاش کردند تا روز اول ماه مه را با شعارهای خروج ایتالیا از اتحادیه اروپا و حمایت از انقلابیون ونزوئلا هر چه بیشتر سیاسی کنند.
نظر سنجی های مختلف نشان میدهد که در صورت همه پرسی حزبهای مخالف و منتقد اتحادیه اروپا اکثریت آرا را بدست خواهند آورد.
کمونیست ها همچنین تاکید کردند که بعد از خیانت آشکار سوسیال دموکراتها به منافع طبقه کارگر، تقویت وحدت میان صفوف پراکنده کمونیست ها بیش از هر وقت دیگر ضروری است.
جلسه لابی گران صنعت هسته ای
دوشنبه روز 8 ماه مه، لابی گران صنعت هسته ای برای ترویج برنامه و نوسازی سلاح های هسته ای آمریکا جلسه دارند. لازم به ذکر است که بودجه تصویب شده برای این نوسازی مبلغ نجومی 1000 میلیارد دلار است.
آمریکا که عملن بعد از سال 2002 یک سیاست هسته ای خطرناک را دنبال کرده است که به آن اجازه آغاز حمله هسته ای به دیگر کشورها را میدهد در حال حاضر، بخاطر پیشرفت های تکنینکی خود در زمینه سپر موشکی آمریکا، به این توهم خطرناک رسیده است که در صورت ضد حمله تلافی جویانه از طرف دیگران امکان دفاع از خود را دارد.
با گسترش این توهم ژنرالهای آمریکایی همراه با همکاران نزدیک لابی گران صنعت هسته ای خود موفق شده اند که تکنولوژی سپر موشکی را با دریافت مبلغ هنگفتی به لهستان، جمهوری چک، و کره جنوبی بفروشند.
سیاستمداران جنایتکار این کشورها و ژنرال های ناتو و واشنگتن فکر می کنند که در آینده بسیار نزدیک می توانند به دشمنان خود بدون ترس از انتقام با سلاح های هسته ای مدرن حمله کنند.
نشانی اینترنتی خبر:https://tudehiha.org/fa/348
تاريخ، تاريخ “اقتصاد سياسي” در هر دوران است! نه آن تاريخ متكي به «يادمانده ها»!
دوره جدید: مقاله شماره: ۱۳ (۱۶ اردیبهشت ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
پاسخ هاي پرمحتوا و آموزنده يرواند آبراهاميان به پرسش هاي برخي از استادان تاريخ معاصر بورژوازي كه توسط آقای اسکندر صادقی بروجردی طرح شده اند و در ارتباط قرار دارند با برداشت ماركسيستي از تاريخ، مصاحبه انجام شده را به نگرشي كامل از ديد يك تاريخ نگار متخصص و جانبدارِ ماركسيست بدل ساخته است كه نمي توان و نبايد به آن كلمه اي افزود و يا از آن كاست.
وظيفه ي اين سطور كه نويسنده ي آن متاسفانه تاريخ دان متخصص نيست، بلكه به بيان آبراهاميان، «در درجه اول يك فعال سياسي» است، نشان دادن تفاوت ميان برداشت از سطح وقايع در جامعه، يا “وقايع نگاريِ” بورژوآمابانه از يك سو، و توصيف شيوه ي ماركسيستي- توده اي است براي درك مضمون “وقايع” كه آبراهاميان نيز به آن اشاره مي كند. درك مضمون وقايع به كمك علم «ماترياليسم تاريخي»، علت اصلي “وقايع” را قابل شناخت ساخته و روند رشد تاريخ جامعه ي انساني را در طول هزاره ها تفهيم مي كند.
تكيه به داده، فاكت، اسناد، و …، آن هنگام كه همه جانبه، وسيع، بي طرفانه گرد آورده شده است و با اسلوب علمي در تحقيقات پايه- ميداني قرار داشته دارد، زمينه لازم را براي تحليل مضمون “وقايع” ارايه مي دهد. اين داده ها آن طور كه يك دانشمند تاريخ دان پايبند به اسلوب علميِ پژوهش تاريخي ارايه مي دهد – بايد انتظار داشت كه ارايه دهد -، پيش شرط است براي بررسي مضمون وقايع. با عملي شدن اين وظيفه، به قول فردريش انگلس، تازه مي تواند «كار تحقيقاتي اصلي» به منظور درك مضمونِ وقايع آغاز گردد.
براي نمونه مي توان براي درك جايگاه علم تاريخ نگاري بورژوايي و ماركسيستي در انديشه ي توده اي، دو ابرازنظر را مورد بررسي قرار داد كه به يك نكته از مصاحبه آبراهاميان ابراز شده است (اخبار روز ٣ ارديبهشت ٩٦http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=59511). در آنجا بانو “ناهيد”، با عنوان «آقاي نادري، اسناد خلاف يادمانده هاي شما شهادت مي دهد»، موضع حزب توده ايران را از سه سند حزبي ارايه مي دهد. در اين سندها، ضرورت پايان دادن به جنگ و نيفتادن در دام ترفند امپرياليستي براي كشاندن ارتش ايران به درون خاك عراق پس از آزادي خرمشهر با صراحت و قاطعيت هشدار داده مي شود و توطئه امپرياليستي افشا مي شود كه مي خواهد جنگ ايران و عراق را به جنگي فرسايشي بدل سازد. اين سه سند «١٢ روز پس از فتح خرمشهر (٣ خرداد ١٣٦١)»، «٤٠ روز بعد از فتح خرمشهر …» و «٦ شهريور» همان سال انتشار يافته است. نقل قول نهايي از پرسش و پاسخ نورالدين كيانوري، دبير اول حزب توده ايران، پاسخ به «واكنش دفتر سياسي حزب ج. ا.، ٣١ مرداد ١٣٦١ است به موضع گيري ها حزب و سازمان اكثريت پيرامون جنگ …» (٧ ارديبهشت ٩٦ همانجا).
اما نه آن تاريخ نگاري متكي به «يادمانده ها» و نه اسناد ارايه شده توسط ناهيد، به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه مواضع متفاوت حزب توده ايران و حزب ج. ا. نسبت به ادامه جنگ پس از آزادي خرمشهر چه هدفي را دنبال مي كند؟ مضمون رو در رويي نظرها، مضمون «نبرد طبقاتي» در جريان پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ در اين مرحله، داراي چه سرشت است؟ تفاوت دو سرشت در جهت تحقق بخشيدن به چه هدف هايي عمل مي كند؟
مي دانيم كه هدف انقلاب بهمن بزرگ مردم ايران پايان دادن به ديكتاتوري، برقراري آزادي هاي دموكراتيك و قانوني و حفظ استقلال ميهن است! سرشت ملي- دموكراتيك انقلاب از چنين ريشه سيرآب مي شود. اين هدف هاي دموكراتيك و ملي مي توانست با برقراري “جبهه مشترك خلق” و با برپايي يك “اقتصاد سياسي” ملي- دموكراتيك تحقق يابد. هدفي كه به وابستگي اقتصادي- سياسي- فرهنگي ايران انقلابي به نظام سرمايه داري امپرياليستي پايان مي داد و ايران را به مرحله بالاتري از رشد تاريخي- اجتماعي مي رساند.
به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، و تنها با شناخت و پايبندي به علم “ماترياليسم تاريخي” قابل دسترسي است، اين نكته است كه كليت تاريخ ايران و وقايع و موضع گيري شركت كنندگان در آن در اين دوران تنها هنگامي قابل شناخت و درك مي شود و نقش شركت كنندگان در انقلاب بهمن و نبرد طبقاتي پس از آن تفهيم مي گردد، هنگامي كه فاكت و داده هاي مسلم و دقيق و مستند و همه جانبه در روند مبارزه براي تحقق هدف ملي- دموكراتيك انقلاب بهمن و يا نابودي آن، با بياني ديگر، براي مبارزه براي برقراري “اقتصاد سياسي” ملي- دموكراتيك و يا بازگشتِ “اقتصاد سياسي” سرمايه دارانه با عنوان پرطمطراق “اقتصاد اسلامي” قرار داده شود.
تفاوت اساسي در دو اسلوب تاريخ نگاري در مضمون دو شيوه آن نهفته است. در حالي كه علم تاريخ نگاري بورژوايي به گفته احسان طبري “ميكرو پروسه ها” را مورد بررسي قرار مي دهد، «ماترياليسم تاريخي» فاکت های معمولی و اتفاقات روزانه و به ظاهر جداگانه را در ارتباط با روند كلان تغييرات تاريخي قرار می دهد و علل تحقق آن را قابل شناخت و درك مي سازد. (که خرد از کلان و کلان از خرد برخیزد. ا.ط )
اين علل شكل و مضمون بازتوليد هستي، به سخني ديگر، شكل و مضمون “اقتصاد سياسي” حاكم را در مرحله مورد بررسي قابل شناخت و درك مي كند.
كوشش براي در برابر هم قرار دادن اين دو علم توسط مدافعان سرمايه داري كه با هدف نفي علم «ماترياليسم تاريخي» انجام مي شود، كوشش ناموفقي است، كه به گفته آبراهاميان، از «ماركسيسم مبتذل» كه خود ارايه مي دهد، بهره مي گيرد و نه از اسناد و مطبوعات جا افتاده ي ماركسيستي- توده اي. اين كوشش حتي آن هنگام هم عريان و افشا مي شود، هنگامي كه براي نمونه توسط بانو “ناهيد” تنها بخشي از فهرست نام كتاب هايي از انديشمند ايراني احسان طبري ارايه مي شود. در اين آثار احسان طبري انديشه فلسفي، بررسي هاي تاريخ انديشه و مبارزه مردم ايران، هنر، استه تيك، شعر و و و …، را در سطح علوم متفاوت انساني مطرح مي سازد و جايگاه والاي فرهنگي خود را به اثبات مي رساند.
احسان طبري كه بر ضرورت پايبندي به بي طرفي علمي هنگام «فاكتوگرافي» پاي مي فشارد (نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول)، سرشت مبارزه جويانه و ترقي خواهانه ي جانبداري «ماترياليسم تاريخي» را ترسيم كرده و مستدل مي سازد. «به رنج هاتان، به دردهاتان، به خانه هاي سرد و حقيرتان، به دست هاي از فقر بسته تان، به گناه بي گناه كودكان يتيم تان، و اشك هاي پنهان و آشكار همسران تان، بي تفاوت نخواهم زيست …» (پيمان، شعر زندان).
برخلاف تاريخ نگاري بورژوايي كه جانبداري خود را پنهان مي كند، «ماترياليسم تاريخي» چنين نمي كند. براي نمونه سرشت جانبدارانه «ماترياليسم تاريخي» ضرورت ايجاد شدن “مذهب” و گذار آن از چند خدايي به تك خدايي را در گذشته تاريخي جامعه انساني نشان مي دهد و از ضرورت آن دفاع مي كند. انگلس از «انقلاب اسلامي» در ١٤٠٠ سال پيش سخن مي گويد. در عين حال نقش ارتجاعي “مذهب” در دوران كنوني را افشا مي سازد.
«ماترياليسم تاريخي» يك علم است كه موضوع بررسي آن، چگونگي بازتوليد هستي اجتماعي در دوران معين است. به سخني ديگر، درك “اقتصاد سياسي” حاكم بر جامعه در لحظه ي تاريخي است. اين علم را مي توان و بايد از منابع اصلي آن آموخت.
توجه تاريخ نگاري بورژوايي، معطوف است به بررسي فعل و انفعالات در جامعه كه به منظور تحقق بخشيدن به “اقتصاد سياسي” حاكم در لحظه ي تاريخي تحقق مي يابد. اين تاريخ نگاري بورژوآمابانه عمدتاً محدود به توصيف جنگ ها است. به طور جنبي به بررسي برخي از علل جنگ ها و وقايع ديگر مي پردازد.
بررسي علل تغيير ساختار و عملكرد جامعه بشري به دنبال رشد نيروهاي مولده و به دنبال بغرنج تر شدن روابط اجتماعي در طول زمان به وجود مي آيد، طيفي وسيع از عوامل را در برمي گيرد. طيفي كه عمدتا در ارتباط قرار دارد با روابط روبنايي در جامعه. فرهنگ، مذهب و در كليت آن نقش مدنيت و تمدني در دوران سرمايه داري.
براي انديشه ي ماركسيستي- توده اي اين فعل و انفعال ها در روابط روبنايي، به قول “مانيفست حزب كمونيست”، «تاريخ نبرد طبقاتي» را در جامعه قابل شناخت و درك مي سازد. در اين نبرد، نقش فرهنگ، مذهب، سنت و آداب و شرايط اقليمي و غيره موثر است. به گفته زنده ياد احسان طبري، «هر دوران رنگ خود را دارد»!
“ماركسيسم مبتذلي” كه مورد سواستفاده قرار مي گيرد تا نشان داده شود كه گويا انديشه ماركسيستي، ريشه ي علمي ندارد، به اشكال متفاوتي مدعي است كه ماركسيسم به عوامل روبنايي براي رشد جامعه بشري بي توجه است. اين ادعا نادرست است. فردریش انگلس در ارتباط با مواضع مارکس و خودش در ارتباط با «زیربنا» به پاسخ به اين ادعا ها در نامه ای به ژوزف بلوخ (21 سپتامبر 1890) می نویسد: «این که برخی از جوان ترها بیش تر بر سهم بخش اقتصادی [نظرات ما] تاکید می کنند، …، تا اندازه ای مارکس و من مقصر هستیم. ما ناگزیر بودیم در برابر مخالفان، این بخش را که آن ها نفی می کردند، برجسته سازیم، در حالی که همواره زمان، و شرایط و موقعیت، به نحوی نبود که جایگاه بخش های دیگر زندگی اجتماعی و تاثیرات متقابل آن ها را، چنان که شایسته ی آن هاست، توضیح دهیم. … برپايهء درك ماترياليستيِ تاريخ، توليد و بازتوليد [نيازهاي اوليهء] زندگي، نهايتاً مسالهء اصلي تاريخ است، هيچ گاه، نه ماركس و نه من، بيش از اين مدعايي داشته ايم. … بخش اقتصادي جامعه، پايه و اساس زيربنا را تشكيل مي دهد، اما مسائل و عوامل متعددي از روبنا، بر اشكال سياسي نبرد طبقاتي و نتايج آن تاثير مي گذارد. … انعكاس نبرد اجتماعي در ذهن شركت كنندگان در آن، نظريه هاي سياسي، حقوقي، فلسفي، نظريات مذهبي و آموزش هاي جزم گرايانهء ناشي از آن ها، تاثيرات خود را اعمال مي كند؛ بر نيروهاي اجتماعي موثر واقع مي شود و شرايط و اشكال نبرد را تعيين مي كند … [و] بر روند اصلي برخوردهاي اقتصادي موثر واقع مي شود. …
انسان تاريخ خود را خود مي سازد، البته تحت شرايط و پيش شرط هاي معين. در ميان اين شرايط، عوامل اقتصادي عمده است. اما عوامل سياسي و غيره، حتي سنت هاي جاافتاده در ذهن انسان ها نيز – اگر چه نه به صورت عمده -، در اين روند نقش ايفا مي كند. …
حتي اگر ماهيت مادي زندگي، محرك “آغازين” باشد، بدان معنا نيست كه بخش هاي معنوي، به مثابه محرك هاي ثانوي بر روندها تاثير ندارد … برداشت [ماترياليستي] ما از تاريخ، تنها يك راهنما براي بررسي است و نه يك اهرم ساختاري، چنان كه طرفداان هگل مي پندارند. … بايد شرايط وجودي صورتبندي هاي اقتصادي- اجتماعي گوناگون، جز به جز، مورد كنكاش قرار گيرد، تا بتوان از اين طريق [جمع آوري اسناد و داده هاي مستند]، از وضع سياسي، حقوق فردي، استه تيك، فلسفي، مذهبي و … حاكم بر آن ها با خبر شد و به نقش آن در زندگي اجتماعي آگاهي يافت. در اين زمينه تاكنون گام هاي اندكي برداشته شده است …» (فردريش انگلس در نامه ي ديگري به كنراد اشميت، ٥ اوت ١٨٩٠). (٣)
از نظر فلسفي ما با مساله رابطه ميان عين و ذهن و نقش فعال ايدئولوژي در آن روبرو هستيم. در اين ارتباط مي توان به مقاله ي ٣٤ سال ١٣٩٤ در توده اي ها مراجعه نمود كه بزودي باري ديگر در دسترس خواهد بود. به صورت زيرنويس، برخي از نكات طرح شده در آن مقاله ارايه مي شود. (٣)
نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/342
———————————————————————
١- آقای نادری اسناد خلاف یادمانده های شما شهادت می دهند
آقای نادری می پرسید: «آیا حزب توده و اکثریت درست از زمانی که ایران پس از رفتن به داخل خاک عراق به مخالفت برخواستند». پاسخ شما بدون هیچ درنگی بله است!
بر پایه این اسناد که خوشبختانه در دسترس هستند:
نورالدین کیانوری بتاریخ ۱۵ خرداد ۱۳۶۱ یعنی ۱۲ روز بعد از فتح خرمشهر در پرسش و پاسخ آن روز به حاکمیت چنین هشدار داد: «به نظر ما در مرحله کنونی آمریکا با تمام قوا مخالف پایان یافتن جنگ است و … ما امیدوار هستیم که حاکمیت جمهوری اسلامی ایران با در نظرگرفتن تمام ابعاد توطئه ای که آمریکا الان در کار تدارک آن است، سیاست دقیق خود را تنظیم کند».
نورالدین کیانوری بتاریخ ۱۲ تیر ماه ۱۳۶۱ یعنی ۴۰ روز بعد از فتح خرمشهر: «نقشه امپریالیسم این است که در صورت ورود ارتش ایران به خاک عراق، با دادن همه کمک ها و امکانات به عراق … یک جنگ فرسایشی طولانی را به ما تحمیل کند…. به این ترتیب ما در این باره فقط می توانیم آن چیزی را که تا بحال گفته ایم، تکرار کنیم که: توطئه بسیار خطرناک و دامنه داری در برابر ما در شرف تکوین است.»
روزنامه جمهوری اسلامی بتاریخ ۳۱ مرداد ۱۳۶۱ واکنش دفتر سیاسی حزب ج. ا. به موضع گیری های حزب و سازمان اکثریت پیرامون جنگ را منتشر کرد که در آن آمده بود: «حزب توده و سازمان فداییان اکثریت در پیروی از سیاست های شوروی برای آتیه و زمینه سازی برای آن، به دو جنبه مسئله توجه کرده و سعی دارند تا با گسترش تبلیغات و بزرگ نشان دادن رنج ها و ضررها و خساراتی که امت مسلمان در طی این مدت ۲۰ ماه گذشته تحمل کرده اند، از ورود نیروهای ما به خاک عراق جلوگیری کنند». و نورالدین کیانوری در پرسش و پاسخ ۶ شهریور ۱۳۶۱ به آن حزب چنین پاسخ می دهد: « … سئوالی که در این جا مطرح می شود، این است که چرا دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی به انتشار این تحلیل رسمی پرداخته است؟ … به نظر من، هشدارهای حزب ما در محافل سیاسی و در داخل حزب جمهوری اسلامی مطرح شده و برای خنثی کردن این هشدار با اهمیت حزب توده ایران، دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی مجبور شده است که فقط به یک مقاله نپردازد و خودش به میدان بیاید و تحلیل بدهد. ولی دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی به نظر حزب ما کوچک ترین پاسخی نداده است. ما چه گفته ایم؟ ما گفته ایم که امپریالیسم آمریکا هدفش این است که نیروهای ما را به داخل خاک عراق بکشاند و ما را درگیر یک جنگ فرسایشی بنماید. و ما این جریان را توطئه بسیارخطرناک و دامنه داری در برابر جمهوری اسلامی دانسته ایم و خواسته ایم که مسئولان با واقع بینی با آن روبرو بشوند. این حرفی است که حزب توده ایران زده. چرا به این جواب نداده اید؟ کدام یک از جملات و کلمات این ارزیابی نادرست است؟ مگر نه این است که در چند هفته ای که از ورود نیروهای مسلح ایران به داخل خاک عراق گذشته است، درستی این ارزیابی صد در صد تایید شده است؟…»
٢- پیشگفتار، جامعه مدنی و آگاهی پسامدرن، توماس مچر، ترجمه فرهاد بامداد، انتشارات پیلا تهران 1384، ص 14 به بعد.
٣- در سطور زير ديالكتيك “منافع طبقاتي و ايدئولوژي” با تكيه به نظرات طرح شده توسط لئو كفلر در بخش هفتم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” توضيح داده مي شود. توضيحاتي كه مي تواند كمك باشد براي درك مشخص تاثير متقابل ميان مناسبات عيني در شيوه ي توليد مرحله تاريخي و برداشت ذهني انسان از آن ها. بحثي كه در ارتباط قرار دارد با رابطه “عين و ذهن”. به سخني ديگر، در ارتباط قرار دارد با درك روند پرتضاد و بغرنجي كه «گره ي ديالكتيكيِ تو در توي گذار و تبديل شدن ضروري عينيت به ذهنيت و برعكس» (كفلر) را نزد انسان قابل شناخت مي سازد. رابطه ي كه ضمن بغرنج بودن، در عين حال رابطه اي بلندپروازانه و پرمدعا است. انسان براي درك آن چاره اي جز مطالعه عميق و همه جانبه رابطه ي ميان منافع طبقاتي و ايدئولوژي ندارد. …
ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي
به طور مشخص، ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي به چه معناست؟ آيا مي توان به طور ساده اين دو را بر هم منطبق ارزيابي نمود؟ آيا مضمون منافع طبقاتي، يك به يك در ايدئولوژي بازتاب مي يابد، و يا اين بازتاب روندي بغرج تر از انعكاس ساده ي ظاهرامر را در ذهن توده ها تشكيل مي دهد؟ كفلر به اين پرسش ها پاسخ مي دهد و در مخالفت با «برقراري تساوي مكانيكي ميان “عامل” اقتصادي و ايدئولوژي» (ص٢٠٥) … مي نويسد: «اول، منافع طبقاتي خود بخشي است از قلمروي ايدئولوژي. از اين روست كه اين منافع مي تواند ساختار به شدت بغرنجي را تشكيل دهد. اغلب به اين صورت كه آن چه به اصطلاح منافع را تشكيل مي دهد، نبايد هميشه با منافع عيني طبقه در انطباق و يكسان باشد؛ در چنين وضعي، كدام يك از منافع براي شكل مشخص ايدئولوژي تعيين كننده است، منافع واقعي [عيني] و يا تصور شده؟ [حزب دموكرات آلمان تصويب بودجه جنگ اول جهاني را در مجلس آلمان در آستانه ي آغاز جنگ مطابق با منافع طبقاتي طبقه كارگر آلمان پنداشت! – در […] همه جا از ف ع] و دوم، به خاطر آن كه شرايط عيني هنوز با منافع طبقاتي در انطباق در نيامده اند و يا ديگر با آن منطبق نيستند، ايدئولوژي در موارد بي شماري به صورت كاملاً متضاد با منافع طبقاتي بروز مي كند. مثلاً زير فشار شرايط عيني كه انقلاب بورژوازي را به مساله روز تبديل مي ساخت، ايدئولوژي پرولتاريا، توسط نمايندگان “پرشور و حرارت” آن در انقلاب فرانسه [كمون پاريس]، در جهت آنارشيسم رشد كرد. امري كه به هيچ وجه در انطباق نيست با منافع طبقه كارگر. اما اگر گفته شود كه ايجاد شدن چنين ايدئولوژي اي در آن دوران با منافع طبقه پرولتاريا در انطباق بوده است، آنوقت منافع طبقاتي بر پايه ي ايده آليستي و از درون برداشت ايدئولوژيك استخراج و ناشي از آن تعريف و توجيه مي شود و نه از آنكه ايدئولوژي ناشي از منافع طبقاتي است؛ طبقه پرولتاريا در آن دوران [انقلاب كمون] معتقد به آنارشي بود، پس گويا آنارشي انطباق داشت با منافع طبقاتيِ پرولتاريا!» (ص ٢٠٤) …
پاسخ به پرسش پيش تنها با درك چگونگي انعكاس هستي اجتماعي در آگاهي ممكن است، كه روندي بغرنج را تشكيل مي دهد و درك آن را بايد دركي پرمدعا ارزيابي نمود.كفلر علت اين بغرنجي را در چند لايگي و پر سويه بودن “ايدئولوژي” ارزيابي مي كند. او براي نمونه نشان مي دهد كه بورژوازي انقلابي قرن ١٦ تا ١٨ در انگلستان و فرانسه، در عين حال داراي خصوصيت «فردگرا» نيز است. او مي پرسد، براي ارزيابي ايدئولوژي بورژوازي در اين دوران كدام سرشت او را بايد محك ارزيابي قرار داد؟ انقلابي بودن و يا فردگرا بودن؟ او نشان مي دهد كه اين بورژوازي انقلابي نه در انقلاب انگلستان و نه در فرانسه با اعطاي حق راي به «بي چيزانِ» غيرمالك كه «عوام الناس» مي نامد، از اين رو موافقت داشت، زير گويا نگران است كه آن ها راي خود را به ارباب فئودال كه به آن وابسته بودند، در صندوق بريزند، اما «به اين نكته فكر نشده است كه حق راي را از اشراف سلب كنند»؟ علت اين امر را كفلر در «ريشه عميق اين نظر در آگاهي بورژوازي»، مي داند «كه از درون روابط مالكيتي، سرمايه داري برمي خيزد و در ارتباط با ترس مشخص بورژوازي از خطري است كه از راي اكثريت بي چيزان و افراد فاقد مالكيت عليه مالكيتش احساس مي كند.» به سخني ديگر، در حالي كه انطباق عيني “ايدئولوژي” بر منافع طبقاتي بورژوازي برقرار و براي انديشه ديالكتيكي قابل شناخت است، همان طور كه كفلر مورد تاكيد قرار مي دهد، هيچ استدلال ديگري جز وابستگي «بي چيزان» به فئودال ها در منابع تاريخي آن دوران مطرح نمي شود.
درك بغرنجي ساختمان تاريخي كه انسان در لحظه حاضر دست به كار آن است، براي نمونه در ايران سال ١٣٩٥، در اين امر نهفته است كه بايد بتواند – با بهره گيري از انديشه بانيان سوسياليسم و اسلوب ماترياليست ديالكتيكي كشف شده توسط آن ها – «گره ي ديالكتيكي تو در توي گذار و تبديل شدن ضروري عينيت به ذهنيت و برعكس را» نزد طبقه كارگر و متحدان آن در اين مرحله بگشايد و «ساختار آن را بشناساند». زيرا، آن طور كه كفلر مي نويسد: «انسان كه تاريخ زندگي خود را در جريان كار بر پايه شرايط و اوضاع و احوال “موجود” كه مستقل از اوست، از اين طريق “مي سازد” كه با انسان هاي ديگر در ارتباط قرار مي گيرد – ارتباطي كه چگونگي آن ضرورتاً بر پايه ي سطح رشد نيروهاي مولده تعيين مي شود -؛ … [اما در روند ساختن تاريخ] انعكاس مناسبات عيني در ذهن انسان به نحوي ويژه تحقق مي يابد كه ضرورتاً توسط اين مناسبات [ميان انسان ها] تعيين مي شود؛ عينيت تحت چنين شرايطي به ذهنيت راه مي يابد و به آن تبديل مي شود (فرجام مي يابد). همان طور كه نشان داديم، البته عينيت به ذهنيت آن هنگام راه مي يابد، پس از آن كه ذهنيت در جريان كار [عملكرد] به عينيت تبديل شده و فرجام عيني يافته بوده است. اما اين ذهنيت تنها ذهنيت محدود به انديشه ي روشنفكرانه نيست، بلكه از آن جا كه ذهن نقش [فعالِ] عملكردي در روند [كار، ساختن تاريخ و غيره] ايفا مي كند، ذهن، لحظه و جنبه اي از پراتيك هستي، يعني شكل مشخص ذهنيت و معنويت انسان را هم تشكيل مي دهد. از آن جا كه ايدئولوژي همان قدر يك لحظه و جنبه ي ضروري در جريان روندِ برپاداشتن تاريخ است، همان گونه كه جنبه هاي ديگر هستي نيز تاريخ را تشكيل مي دهد، عملكرد انسان كه خود را توليدي ناشي از ايدئولوژي مي نمايد، يعني عملكردي است كه بر پايه موازين ايدئولوژيك تظاهر مي كند، از اين رو، به همان معنا نيز بخشي از تاريخ “شيء شده” و عينيت يافته و واقعي و عيني (واقعيت در برابر gegenständlich) هستيِ اجتماعي را تشكيل مي دهد، نكته اي كه براي هر شكلي از عملكرد صادق است. …
خصوصی سازی بازهم فاجعه آفرید! افزایش سوانح کار، پیامد مقررات زدایی و خصوصی سازی برای کارگران
از سایت حزب تودۀ ایران:13 ارديبهشت ، 1396
