پادزهرِ زهر “بد و بدتر”؟
«رفرم هاي بنيادين در جهت گذار به مرحلهء دموكراتيك»؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۵ ( ۱۹ فروردین ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

در پايان مقاله ي “سناريوهاي گوناگون رژيم ولايت فقيه براي مهندسي انتخابات رياست جمهوري” (نامه مردم ١٠٣٢، ١٣ فروردين ١٣٩٦) به درستي اين نتيجه گيري اعلام مي شود «كه گزينش رئيس جمهور آينده به هيچ وجه تابع راي مردم نخواهد بود. بنابراين خواست هاي اقتصادي مردم و مطالبات سياسي و اجتماعي جامعه در دوره دوازدهم رياست جمهوري نيز بي جواب خواهد ماند. … در نتيجه گيري اي كلي مي توان به درستي به اين نكته اشاره كرد كه رژيم ولايت فقيه به سوي بحران هاي فزاينده خطرناكي پيش مي رود. … در هر انتخابات رياست جمهوري رويكردهاي سران ديكتاتوري حاكم براي حل بحران ها و گزينه هاي فرا روي آنان محدودتر مي شود [؟!]، زيرا تضاد بنيادين مردم با حاكميت ولايت فقيه [يعني با روبناي نظام سرمايه داري!]، تضادي است آشتي ناپذير  … حل تضاد (صرفنظر از فرد انتخاب شده براي رياست جمهوري) [گزينش رئيس جمهور توسط رژيم ولايت فقيه به منظور حل تضاد با مردم است؟] …

ممكن نيست. تضاد مردم با استبداد ديني تنها يك راه حل دارد و آن طرد بي قيد و شرط حاكميت ولايت فقيه است تا بتوان بسترهاي لازم در مسير انجام رفرم هاي بنيادين در جهت گذار به مرحله دموكراتيك [مرحله ملي- دموكراتيك؟!] را فراهم كرد.»

آيا تضاد مردم با زيربناي نظام سرمايه داري وابسته، تضادي آشتي پذير است؟!

نظر و تزهاي مطرح شده در سطور نقل شده از مقاله ي نامه مردم پرسش هاي بسياري را مطرح مي سازد كه بررسي همه آن ها هدف اين سطور نيست. براي نمونه مي توان اما در ارتباط با تز درست آشتي ناپذير بودن تضاد مردم با روبناي حاكميت، تضاد مردم با ديكتاتوري ولايي، اين پرسش را درباره زيربناي اقتصادي نيز مطرح ساخت كه در مقاله از كنار آن با سكوت گذشته شده است! آيا تضاد مردم با اقتصاد سياسي وابسته به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي، تضادي آشتي پذير است؟ مقاله ظـاهـراً چنين اعتقادي دارد. زيرا ايجاد شدن «بسترهاي لازم در مسير انجام رفرم هاي بنيادين» را تنها با تغيير روبناي رژيم، با «طرد بي قيد و شرط حاكميت ولايت فقيه» در ارتباط قرار مي دهد و درباره زيربناي نظام سرمايه داري حاكم، كه روبنا، يعني ديكتاتوري ولايي در خدمت اجراي آن قرار دارد، سخني گفته نمي شود!

در مواضع طرح شده در مقاله ي نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران، مصوبه هاي پراهميت ششمين كنگره حزب طبقه كارگر ايران نقض شده است:

١- تعريف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، به تعريف «مرحله دموكراتيك» بدل شده است. اين يك عقب نشيني كيفي در برابر طبقات حاكم، در برابر لايه هاي سرمايه داران است كه سياست رسمي خود را اجراي برنامه “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” اعلام كرده اند كه توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي ديكته شده است. اجراي اين سياست ضد مردمي و ضد ملي كه براي تحميل آن رژيم ديكتاتوري داعشي به مردم ضروري شده است، علت تحقق نيافتن «خواست هاي اقتصادي مردم و مطالبات سياسي و اجتماعي جامعه» است كه مقاله آن را در ارتباط با بي تفاوت بودن انتخاب كدام رئيس جمهورها خاطرنشان مي سازد.‏

اين تز نادرست پذيرفتن غيرمستدل امكان بازگشت به انقلاب “بورژوا دموكراتيك” براي ميهن ما در دوراني است كه هيچ اقتصاد “ملي” جز در نبرد روزانه با سيطره اقتصاد سياسي امپرياليستي، امكان حيات ندارد! «پذيرفته شدن همزيستي رژيم ولايت فقيه با “هژموني” آمريكا» كه مقاله آن را تنها شرط براي بقاي رژيم اعلام مي كند، ناشي از پايان امكان رشد اقتصاد سياسي سرمايه داري مستقل در جهان امروزي است! انقلاب هاي ملي- دموكراتيك، مانند انقلاب بهمن ٥٧ ايران، همان طور در چين، در كوبا، در ونزوئلا و … تنها آن هنگام قادر به ادامه حيات و رشد هستند، كه رابطه ميان “آزادي و عدالت اجتماعي” را در هر لحظه تاريخي، به سخني ديگر وظايف دموكراتيك- مردمي و ملي- ضد امپرياليستي خود را با هوشمندي و درآيت برقرار ساخته و به پيش ببردند!؛

٢- پيوند ميان خواست “آزادي” و “عدالت اجتماعي” در مقاله نفي شده است. از اين طريق، مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران نفي شده است. در مقاله ادعا مي شود كه گويا “آزادي” و “عدالت اجتماعي” مرحله هايي جدا از يكديگر و يكي پس از ديگري هستند؛

٣- با نفي پيوند ميان “آزادي” و “عدالت اجتماعي”، به طور قانونمند، پيوند مبارزه ي “دموكراتيك” و “سياسي- طبقاتي- سوسياليستي”، يكي ديگر از مصوبات ششمين كنگره ي حزب توده ايران در سال ١٣٩١ نقض شده است. مسكوت گذاشتن مبارزه ي طبقاتي، مبارزه عليه نظام سرمايه داري، به سخني ديگر مبارزه ي كمونيستي، در نفي ارتباط ديالكتيكي ميان مبارزه ي دموكراتيك و سياسي- سوسياليستي ريشه داشته و با اين توهم همراه است كه گويا  سرنگوني ديكتاتوري يك روند انقلابي نيست. بلكه مي توان آن را به تنهايي در اتحادهاي اجتماعي و نهايتاً در “جبهه ضد ديكتاتوري” با لايه هايي تا درون حاكميت تحقق بخشيد، بدون آن كه زمينه برپايي جبهه را از طريق تجهيز و سازمان دهي طبقه كارگر ايجاد شده باشد. با چنين برداشتي، مبارزه براي ايجاد شدن اتحادهاي اجتماعي مطلق شده است و مبارزه ي طبقاتي نفي مي شود. برداشتي كه تنها به معناي دنباله روي از اين يا آن لايه سرمايه داران است.

انطباق اين تز نادرست با نظرات “راه توده”، “عدالت”، “مهر” و ديگران وحشت انگيز است؛

بحث هاي مطرح در حزب كمونيست بريتانيا، پرتغال، لوكزامبورگ، هلند و به ويژه در حزب كمونيست آلمان، گرچه براي شرايطي متفاوت از در ايران جريان دارد، نشان مي دهد كه احزاب كارگري و كمونيستي پيوند ميان مبارزه ي دموكراتيك و سوسياليستي را ضروري مي دانند. مبارزه ي دمكراتيك عليه اقتصاد نوليبرال، بدون مبارزه عليه اقتصاد سرمايه دارانه با موفقيت از اين رو روبرو نخواهد شد، زيرا برنامه “خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي” در مرحله كنوني، شكل تظاهر اقتصاد نظام سرمايه دارانه را تشكيل مي دهد!

از اين رو، روي ديگر مبارزه با اقتصاد نوليبرال، مبارزه براي شناخت و درك اقتصاد جايگزين، اقتصاد سوسياليستي است! برجسته ساختن انساني بودن و با حفظ محيط زيست هم نوا بودن اقتصاد سوسياليستي و توضيح آن براي طبقه كارگر و ديگر لايه هاي اجتماعي  – در مورد ايران اقتصاد سياسي ملي- دموكراتيك -، كمك كننده براي برپايي اتحادهاي اجتماعي توده اي و «گسترده» است («جبهه گسترده ي ضد ديكتاتوري») و نه مانع ايجاد شدن آن!

از آن جا كه اين بحث ها در احزاب كارگري و كمونيستي در چند مقاله پيش توضيح داده شده است، و در ارتباط با بحث هاي در جريان در حزب كمونيست آلمان نيز به طور وسيع به آن پرداخته شده است (كه به علت يورش سيبري انتشار آن ها قطع و ناتمام ماند)، به آن ها مراجعه داده مي شود و مطالعه آن ها توصيه مي شود. مقاله ها در ارتباط با بحث در حزب كمونيست آلمان دوباره منتشر خواهد شد.

 

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/180




بهار آمد!
آفتاب امید در زمستان یاس!

دوره جدید: مقاله شماره: ۴ ( ۱۶ فروردین ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

بهار آمد ولی یوز پلنگ سمنان غزالی برای شکار ندارد. چرا که صیادان سرمایه غزال ها را نه از گرسنگی، بلکه برای تفریح و تفنن کشته اند. بهار آمد ولی کنامی برای مخفی شدن پلنگ در جنگل گلستان نیافریده است. بهار آمد ولی ماهی خاویار، این مروارید سیاه دارد از آلودگی در دریای مازندران خفه می شود و برای ادامه نسل خود دیگر تخم نمی گذارد. بهار آمد ولی پرندگان مهاجر با یاد بال زخمی سال گذشته به دشتها، نیزارها و جنگل ها برنگشته اند.

بهار آمد ولی آبی برای میگوی آرتمیا در حال مرگ به دریاچه ارومیه سرازیر و سفره غذایی برای فلامینگوها پهن نکرده است.  بهار آمد ولی گل‌های تالاب انزلی توان باز شدن ندارند و مرداب ها به جای نيلوفرهای زيبا و برگه‌های گل لوتوس غرق فاضلاب شده اند. بهار آمد ولی حواصیل گردن دراز ارغوانی و حواصیل دم کوتاه زرد اشتیاقی برای بازگشت ندارند. بهار آمد ولی ماهیگیران انزلی نشانی از بازیگوشی های نوزادان اردک ماهی در مرداب ها نمی بینند.

بهار آمد ولی بسیاری از شالیکاران  شمال زمینی برای آماده کردن کشت برنج ندارند. بهار آمد ولی چوپانان بلوچ به جز سوختگی پوست و ضربات کور کننده خرده ریزهای شن به چشم چیزی نصیبشان نیست. بهار آمد ولی پسربچه عرب خوزستان که زبان مادر از یاد برده است و زیر پای خود طلای سیاه دارد، نان هسته خرما با چاشنی ریزگردها می خورد. بهار آمد ولی جز گلوله نیروهای انتظامی هدیه ای به كولبران کردستان نداده است.

بهار آمد ولی شش های سیاه کارگران معدن کرمان را از هوای تازه پر نکرده است. بهار آمد ولی مرحم شفابخشی برای تسکین زخم دست کارگر ساختمانی افغانی به همراه خود نیاورده است. بهار آمد ولی شیری در پستان های خشکیده زنان کارگر برای نوزادانشان نریخته است. بهار آمد ولی نان را از دست کودک خیابانی دزدیده است تا خرج جراحی بینی آقازادگان کند. بهار آمد ولی هنوز زنان ما زندانی حجاب هستند و باید زیبایی شان را به دلیل چشم چرانی و  بدچشمی دینداران ناپاک بپوشانند.

بهار آمد ولی برابری که هیچ، حتا برادری را نیز از بین برده است. بهار آمد ولی پول را به جای مهر مادر، کینه را به جای عشق در سینه برادران کاشته است.

بهار آمد ولی کارگر کارخانه در مقابل فرزندان خود همچنان شرمگین قول شکنی سال پیش است. بهار آمد ولی مهندس بیکار از ترس گرسنگی و آوارگی از حق تکاملی خود برای تولید مثل می گذرد و در بستر به جای همسر در کنار فرمول های بیجان ریاضی می خوابد.

بهار آمد ولی مردم ما هنوز در گروگان سفاکانی هستند که به روی آزادی، عدالت اجتماعی و استقلال شمشیر کشیدند و هم پیمان با نو استعمارگران، میهن را برای مقاصد رذیلانه خود به صلیب کشیده اند.

بهار آمد ولی چلچلان آزادی هنوز در بندند و پای به زنجیر، نای پرواز ندارند. بهار آمد ولی صدای هجوم کرکسان شوم، آواز ضعیف بلبلان باغچه را خفه کرده است.

بهار آمد ولی هنوز هم گل های آرزوهای جوان بسیاری نشکفته می پژمرند و توي دشت سینه پرپر می شوند. بهار آمد و باز هم پرستوهای مهاجر به میهن برنگشته اند.

بهار آمد ولی بسیاری از ما به جای امید به روشنی آینده با احساس گناه و شرم  به گذشته نگاه می کنیم و  کام تاریکی، ما را در خود فرو برده است. بهار آمد و ما هنوز سایه دوستان جانباخته خود را تعقیب می کنیم و رویای انقلاب را با اتکا به دلاوری های آنان در سر می پرورانیم.

با این همه من خوشبین هستم و

امیدِ فعال و مبارزه جو زنده است

چرا؟ برای این که نمی توان باور داشت که حدود ۱۴ میلیارد سال تکامل ماده و خلق شعور انسانی برای زراندوزی آزمندان بوده است. نمی توان باور داشت  که مشعل آزادی برای همیشه خاموش شده است. نمی توان باور داشت که سپیده دم رهایی از یوغ سرمایه هرگز فرا نخواهد رسید.

نمی توان باور داشت به آن چه که کذابان می گویند که گویا شب جاودانی شده است و زمین از چرخش همیشگی ایستاده است.

اگر هم چنین مي بود، باز هم جای امیدواری است. چرا که ما می توانیم به جای صدقه گرفتن و چشم امید بستن به چرخش زمین بهاری، بهاری جاودان با دست های توانای انسان ها  پدید آوریم.

تا زمانی که تنها یک دل به جای پول به انسان عشق می ورزد.  تا زمانی که تنها یک بینی بوی بنفشه را به یاد دارد. تا زمانی که تنها یک جفت چشم پرواز پرستو را به خاطر دارد. تا زمانی که تنها یک نفر نان سفره خود را تقسیم می کند.

جای امیدواری است.

آری! تا زمانی که فرزندان آزادی در مقابل استثمار و ستم ایستاده اند، امید است.  تا زمانی که اندکی از ما در میان توفان سهمگین، زیر رگبار گلوله ستمگران از کنار کلبه های ستمدیدگان بی تفاوت نمی گذریم و صدای رنجورشان را نشنیده نمیگیریم، امید زنده است.

تا زمانی که چند تایی از ما برای شرکت در جشن و سرور به پای بوسی جباران شکم فربه  به کاخ های ظلم نمی رود. و تا زمانی که بخش کوچکی از ما همراه فقیران کوخه نشین برای نان شب مبارزه می کند، امید  زنده است. تا زمانی که ما همراه ناله های گرسنه کودکان امروز، صدای توپ های رزمی پدرشان را در میدان نبرد فردا می شنویم، امید زنده است.

آیا این کلمات محصول ترشحات ذهن پیری است که در خلوت تنهایی از “دنیای واقعی” بریده است و توان پیوند و همسازی با ” جهانی شدن” را ندارد؟ آیا این واژه ها هذیان های دلمرده یی است که در زمستان سرد عمر کنار شومینه ی گرم اتاق نشیمن رویای عشق و نیروی جوانی در سر می پروراند؟ و آیا این سخنان سرخورده، نشان شورشی شکست خورده است که به جای قرص آرامش بخش، با خیال انقلاب، خود را به خواب می سپارد؟

شاید!

ولی آنها که امیدواران را بخاطر “خوش خیالی” سرزنش می کنند آیا خود بجز میوه ی تلخ یأس چیزی برای هدیه به دگران در چنته دارند؟ آیا پند دیگری بجز در دلتنگی نشستن خاموش دارند؟ اما

چه سود از به دلتنگی نشستن خاموش

ای سنگ!

صخره!

فرو ريز تا آواری باشی …

حتی به آهی دشمن را بشكن! …

و آنان که دائمن پتک “واقع گرایی”  را بر سر تغییر خواهان امیدوار فرود می آورند، آیا خود پیام دگری بجز تسلیم دارند؟

آلترناتیو “واقع گرایان” برای عاشقان، دل شوریدگان و زحمتکشان چیست؟

باور کنیم که گل دیگر نمی شکفد؟ باور کنیم دشت بدون پروانه را؟ باور کنیم نبود همیشگی یوز پلنگ را؟ باور کنیم فقدان پرواز شاهین را بر فراز سرمان؟ باور کنیم جاودانگی شکمان گرسنه کودکان جهان را؟ باور کنیم که میلیاردها دست های پینه بسته فقط برای عیش و نوش شماری اندک میلیاردها کالا آفریده اند؟ باور کنیم مرگ “اشخاص” را به خاطر “اشیا”؟ باور کنیم که نظام بهره کشی ابدی و سعادت بشری دست نیافتنی و اختراع ذهن مجنونان شبگرد است؟

“نه، نه من این یقین را باور نمی کنم. نفرین برین دروغ، دروغ هراسناك”

آری! در این دورانی که روزها همه باران و زمستان است، دیدن خورشید پنهان شده پشت ابرهای سیاه و غلیظ برایم دشوار است ولی می دانم که هست و چهره خندان و درخشانش را به یاد دارم و هنوز هم هنگام لرزش تن در سوز سرمای جانگداز، گرمای نفس های عاشق رفقا و نسیم ولرم بهار دور دست را حس می کنم.

” این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی گمان

سر می زند جایی و خورشید می شود”

من نه در حالت چرت وغنودگی در فضای سنگین و بی هوای اتاق، بلکه در هوشیاری و هنگام  قدم زدن در خیابان های سرد، مه گرفته و غمگین امیدوارم.  با امید زنده ام و به آن باور دارم. ” صد بار یاس زهر مرا می کشد گر پادزهر من نمی شدی امید”. با آفتاب امید نهال نحیف آرزو را چون سرو بلندی پرتوان می کنم.

ولی اگر قرار نباشد که آرزوهایمان به پندارهای پوچ خیال پرستان دیوانه تشبیه شود، باید برای آوردن بهاری انسانی و دلکش تلاش کنیم. باید در مقابل صدای ناخراش شیپور حمله حافظان “سرمایه”، ما سمفونی دلنشین مقاومت و شورش گردان “کار” را سازماندهی کنیم.  همنوازی را جانشین تکنوازی کنیم و تاری همنواخت و هماهنگ بنوازیم و متحد و متشکل شویم. بدون تردید آرزوها و هدف های مان به ثمر می رسند.

 

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/175

 




زنده با لنين

در انتخابات رياست جمهوري در اكوادور، نماينده “اتحاد چپ”، لنين مورنو با احراز بيش از ٥١ درصد آرا به عنوان رئيس جمهور جديد انتخاب شد. او در مبارزات انتخاباتي با دفاع از برنامه “انقلاب مردمي” كه رئيس جمهور قبلي كورئرا آغازگر آن است، تعهد نمود راه تغييرات به سود ارتقاي عدالت اجتماعي ادامه دهد. آن طور كه معاون رئيس جمهور، يورگئه گلاس اظهار داشت، تحقق بخشيدن به اين تغييرات اما ساده نخواهد بود. نبايد فراموش كرد كه نماينده طبقات و لايه هاي فوقاني كشور، و نماينده آن ها براي رياست جمهوري، بانكدار ميليونر، راي نزديك به نيمي از مردم را به دست آورد. آن ها خواستار بازگشت به برنامه نوليبرال اند. برنامه اي كه در ٣٠ سپتامبر ٢٠١٠ توسط كودتاچيان نيز دنبال مي شد كه عليه كورئرا دست به كودتايي ناموفق زدند.

ارتقاي سطح عدالت اجتماعي در انقلاب “ملي- دموكراتيك” روندي پرسويه و بغرنج است كه هر كشوري بايد آن را بر مبناي شرايط مشخص خود سازمان دهد. رشد و توسعه اقتصادي و اجتماعي كه بايد به طور هشيارانه در ارتباط با لايه هاي ذينفع در كشور سازمان داده شود، در عين حال بايد پيش رفت روند انقلابي را تضمين كند. براي نمونه در اكوادور، بخش هايي از كودتاچيان كماكان داراي شركت هاي اقتصادي بزرگ و پرنفوذ و رسانه هاي گروهي خصوصي هستند كه هشتاد درصد ارتباط و خبر رساني را در كشور كنترل مي كند.

«اقدامان اجتماعي براي ارتقاي سطح عدالت اجتماعي تنها قادر به حفظ “انقلاب مردمي” نيست. به ويژه آن كه بر خلاف وضع در ونزدوئلا ارتش نيروي بازدارنده كودتاي جديد نيست. از اين رو اگر مورنو نمي خواهد كه با خطر دوباره ي كودتا روبرو و به سرنوشت رئيس جمهورهاي انتخاب شده و با كودتا كنار گذاشته شده در هندوراس (مانوئل سلا يا)، پاراگوئه (فرنادو اوگو) و برزيل (ديلما يوسف) گردد، بايد بتواند به گروه هاي اجتماعي و سنديكاها تكيه كند. او بايد نيروهاي ترقي خواه را براي تغييرات انقلاب تجهيز كرده و سازمان دهد.» (جهان جوان،٤ آوريل٢٠١٧)

 




پيـام مقـاله چيست؟
حل متضاد ها به سود ترقي خواهي؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۳ ( ۱۵ فروردین ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

مقاله ي «معضل گزينش و تمكين به “نمايندهء خدا بر زمين” در “حكومت اسلامي”» (نامه مردم، ١٠٣١، ٣٠ اسفند ١٣٩٥) از سير انديشه در نبرد طبقاتي در ايران با چه پيامي بازگشته است؟

١- يك پيام در ارتباط قرار دارد با «كمك براي استمرار استبداد در ميهن ما»!

اين پيام را مقاله چنين مستدل مي سازد: «فاجعه بار اين كه براي بخش هايي از سياست ورزان و فعالان سياسي مدعي آزادي خواهي، كه در خلال ٨ سال گذشته مطيع ولي فقيه شده اند، اكنون گفتمان ضرورت مماشات با ولي فقيه  -طبيعاً در مقام “حاكم مطلق” كشور –  به گفتمان و سياستي پايه اي و ثبات يافته تبديل شده است. به عبارت ديگر اين سياست ورزان و فعالان سياسي در قرن بيست و يكم ادامه حاكميت “نماينده ي خدا بر روي زمين” را پذيرفته اند. اين چيزي نيست به غير از كمك به استمرار استبداد در ميهن ما».

به سخني ديگر، آيا اگر «سياست ورزان و فعالان سياسي در قرن بيست و يكم ادامه حاكميت “نماينده ي خدا بر روي زمين” را» نپذيرند، تضاد ميان حاكميت ديكتاتوري و منافع دموكراتيك و ملي مردم قابل حل است؟ و يا با بياني

ديگر كه همين معنا را مي رساند، تضاد ميان “شكل” حاكميت ديكتاتوري و “مضمون” وابستگي نظام اقتصادي سرمايه داري حاكم به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي با تصحيح عملكرد اين «سياست ورزان و فعالان سياسي» پايان مي يابد؟

“شكل” مذهبي- ارتجاعي و عتيقه اي حاكميت نظام سرمايه داري وابسته (“نماينده ي خدا بر روي زمين”) در اين “پيام” مطلق شده است. “مضمون” ارتجاعي و ضد مردمي و ضد ملي نظام سرمايه داري حاكم اصلاً طرح نمي گردد!

استدلالي درباره ي بي پايه و اساس بودن “آگاهي كاذبِ” ايدئولوژي طبقات حاكم ارايه نمي گردد. نبرد فرهنگي- روشنگرانه، به قول گرامشي “نبرد در سنگر” جايي در پيام نمي يابد. توده هاي زحمتكش كه زير سلطه هژموني ايدئولوژي ارتجاعي مذهب قرون وسطي قرار دارند، با مضمون توضيح داده نشده و مبهمِ «قرن بيست و يكم» تنها گذاشته مي شوند.

٢- پيام ديگر «تعيين كننده» بودن «تصميم همين ولي فقيه كنوني، علي خامنه اي»  است «براي گزينش “نماينده” بعدي “خدا بر زمين”»! نبايد گرفتار «ظاهر امر» شد كه گويا «قرار است در “مجلس خبرگان” و به وسيلهء راي افرادي فرتوت و واپس گرا مانند احمد جنتي همراه با جلاداني چون محمد ريشهري و دُري نجف آبادي (عاملان كشتار ٦٧ و قتل هاي زنجيره اي) “ولي فقيه” بعدي انتخاب شود».

به سخني ديگر، آيا اگر در «”مجلس خبرگان” و به وسيلهء راي افرادي فرتوت و واپس گرا» “نماينده بعدي خدا بر روي زمين” انتخاب مي شد، تضاد ميان حاكميت ديكتاتوري و منافع دموكراتيك و ملي مردم پايان مي يافت؟  با بياني ديگر كه همين معنا را مي رساند، تضاد ميان “شكل” حاكميت ديكتاتوري و مضمون وابستگي نظام اقتصادي سرمايه داري حاكم به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي مي تواند با عملكرد افراد توانا در “مجلس خبرگان” پايان يابد؟ در اين پيام نيز “شكلِ” تعيين “نماينده ي خدا بر روي زمين” مطلق شده است، و “مضمون” ارتجاعي نظام سرمايه داري حاكم، تحت تاثير مطلق سازي ذهني “شكل” آن، به كلي «گم مي شود» (اط)!

شناختِ تضادهاي طبقاتي در جامعه، راه تغييرات ترقي خواهانه را مي گشايد!

اين برداشت درست است كه يافتن تضادها در شرايط حاكم نظام و افشاي آن ها، ضروري است. اين برداشت درست است كه چنين شيوه اي مي تواند نقش اهرم ارتقاي آگاهي طبقاتي را در جامعه ايفا كند. اين برداشت ماركسيستي- توده اي اما آن زمان به مفهوم پيش گفته موثر خواهد بود كه تضادهايي را افشا سازد كه برطرف شدن آن ها رشد ترقي خواهانه جامعه را تقويت مي كند. در هر دو پيامِ مقاله، ما با تضادهايي با چنين سرشتي روبرو نيستيم.

نه موضع «سياست ورزان و برخي از فعالان سياسي مدعي آزادي خواهي» كه «تبلور نهايي آن ظهور جناح “اعتدال گرايي”» است، كه مقاله به حق سرشت ارتجاعي و عقب مانده آن را افشا مي كند، و نه انتخاب “نماينده خدا بر روي زمين” توسط علي خامنه اي و يا توسط «افراد فرتوت و واپس گرا»، رشد ترقي خواهانه جامعه را تقويت نمي كند. همه عوامل، بازدارنده چنين رشدي هستند. همه عوامل در خدمت حفظ نظام و استمرار هژموني ايدئولوژي آنند.

هيچ يك از پيام ها نقشي در ارتقاي آگاهي اجتماعي توده ها نيز ايفا نمي كند. برعكس، با منحرف ساختن توجه توده ها به “امكان”هايي كه همگي در صغرا و كبراهاي مقاله در پشت «ظـاهـر امري» افشاگرانه پنهان شده اند، توجه توده ها را امّا از نگرش و انديشيدن به روند انقلابيِ در جريان در جامعه به منظور حذف ديكتاتوري، منحرف مي سازد. ضرورت بحث و توضيح روند انقلابي جايي در پيام ها نمي يابد. عملكرد و تظاهر مقاومت جانانه زحمتكشان در برابر رژيم تروريستيِ دولتي- قضايي- امنيتي ولايت فقيه  – بازنگشتن به زندان، “قطره قطره مردن” زندانيان سياسي در اعتصاب هاي غذا و … –  و تاثير انقلابي آن بر روي آگاهي توده هاي زحمت جايي در پيام ها ندارد. سخني از وضعيت وخيم جسمي زنداني سياسي هنگامه شهيدي در بند ٢٠٩ زندان اوين در بيست و چهارمين روز اعتصاب غذاي خود و يا ديگر مبارزان زنداني در اعتصاب غذا و همچنین دستگیری فعالان کارگری سعید یوزی، پیام شکیبا و محمد رضا آهنگر و دیگران در آستانه سال نو به عنوان نشان نمادین نبرد انقلابی زحمتکشان در پیام مطرح نمی شود.

تضاد ميان منافع مردم ميهن ما و “شكل” و “مضمون” حاكميت نظام سرمايه داري، تضاد روز و اصلي را در جامعه ايراني تشكيل مي دهد. به سخني ديگر، تضاد ميان منافع توده هاي زحمتكش ميليوني و روبنا و زيربناي نظام سرمايه داري حاكم، تضادي است كه حل انقلابي آن به سود رشد ترقي خواهانه و آزادي طلبانه- عدالت جويانه و ملي- ضد امپرياليستي مردم ميهن ما است. حل انقلابي اين تضاد، تنها راه گذار از ديكتاتوري و وابستگي اقتصادي- سياسي- نظامي و … به امپرياليسم است. تجربه انقلاب بهمن و شكست آن، اين آموزش را مورد تائيد قرار مي دهد.

البته نبايد سخنان پيش را به اين معنا درك نمود كه گويا مي توان، تضاد ميان لايه هاي حاكميت را در نظام سرمايه داري وابسته از مد نظر دور داشت و از آن ها براي ايجاد شكاف در حاكميت بهره نگرفت. بدون ترديد اين وظيفه در برابر حزب طبقه كارگر همچنان قرار دارد و بايد به آن عمل شود. لذا قطع چنين مقاله ها در ارگان مركزي حزب توده ايران توصيه نمي شود. آن چه ضروري به نظر مي رسد، توجه به تناسب كمّي طرح اين تضادها است نسبت به طرح تضادهايي كه با نشان دادن تضاد طبقاتي در جامعه ميان حاكمان و محكومان، به روند رشد ترقي خواهانه در جامعه كمك مي كند. نشان دادن اين تضادها ضروري است! همان طور كه قابل شناخت است، اين تناسب ضروري در اين مقاله و مقاله هاي مشابه رعايت نمي شود!

به گفته ي شاعر توده اي، زنده ياد سياوش كسرايي، «خو، گير راه رفتن و برخاستن شود، دست شكسته بار دگر پتك زن شود …» (“… هيجده هزارمين”، در دفتر “به سرخي آتش و به طعم دود”).

 

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/163

 




دادگاه عالي آلمان با ممنوعيت حزب نونازي مخالفت كرد!

آموزش از اين حكم براي درك برنامه ي پاره پاره كردن حزب توده ايران!

دادگاه عالي آلمان در كالسروهه براي دومين بار به ممنوعيت فعاليت حزب نونازي ها راي نداد. بار اول حدود ده سال پيش، همين دادگاه با اين “استدلال” ممنوعيت اين حزب را رد كرد، زيرا ٧٠درصد اعضاي رهبري اين حزب را ماموران سازمان هاي امنيتي رژيم حاكم تشكيل مي دهند. دادگاه اقدامات تبه كارانه اين حزب فاشيستي را در آن سال ها، پيامد تاثير و عملكرد اين ماموران اعلام و بر اين پايه با ممنوعيت آن مخالفت نمود.

به عبارت ديگر، حاكميت نظام امپرياليستي در آلمان براي حفظ سلطه ي خود به وجود جريان فاشيستي با عملكردهاي تحريك آميز و تبه كارانه توسط آن در اين كشور نياز دارد. وجود و فعاليت نازي ها را حاكميت براي حفظ سلطه خود و اِعمال “نبرد طبقاتي” از بالا ضروري ارزيابي مي كند.

“استدلال” حكم دوم كه در ژانويه ٢٠١٧ در مخالفت با ممنوعيت اين حزب از طرف دادگاه عالي آلمان اعلام شد، درك تاكتيك هاي نبرد طبقاتي از بالا را آسان تر مي سازد. دادگاه با ممنوعيت  اين حزب از اين رو مخالفت نمود، زيرا اكنون كه ماموران دولتي- امنيتي ديگر در آن “فعاليت” نمي كنند و به خرابكاري دست نمي زنند، اين حزب به نيرويي قابل اغماضي تبديل شده است و ممنوعيت فعاليت آن غيرضروري است! به سخني ديگر، بايد  آن را براي روز مبادا، زنده نگاه داشت!

پاره پاره كردن حزب توده ايران!

با شناخت شيوه هاي ارتجاع آلمان براي حفظ سلطه خود، ترديدي نبايد داشت كه انواع چنين نسخه هايي به منظور پاره پاره كردن حزب توده ايران و تداوم ممانعت از فعاليت قانوني آن نيز توسط ارتجاع داخلي و خارجي به مورد اجرا گذاشته مي شود. سيامك حيدري در “نگاهي به سياست رسانه اي رژيم در غرب” (اخبار روز ٢٢ دي ١٣٩٥) به برخي از اين شيوه ها اشاره دارد. او آن را «وظيفه تطهير چهره رژيم» مي نامد.

تقسيم جنبش توده اي به گروهي كه دنباله روي اين يا آن لايه بورژوازي است، مانند “راه توده”، “عدالت”، اولي در طيف   “پوپوليسم راست” و دومي با ظاهر “پوپوليسم چپ”، و گروه ديگر كه از آن در “آب نمك براي روز مبادا” نگهداري مي شود، و …، چرا نبايد بخشي از اين شيوه هاي نبرد طبقاتي از بالا باشد؟

هنگامي كه نه “راه توده”، نه “عدالت” و يا “مهر” حاضرند استدلالي براي علت ضرورت وجود خود ارايه دهند، كه نمي توانند ارايه دهند، كه پرسش در اين زمينه را بي جواب مي گذارند، چرا نبايد بياد “استدلال” دادگاه عالي آلمان  افتاد؟

بدون ترديد، يكي از عام ترين ابزارها و به اصطلاح “استدلال”هاي ارتجاع براي “اقناي” نيروهاي صادق در همه جريان هاي توده اي، براي تن دادن به ضرورت پاره پاره بودن حزب توده ايران، اين ابزار و شيوه ي تبهكارانه است كه به همه گروه ها مي گويند: «اگر شما به سياست كنوني خود ادامه دهيد، آن هنگام كه ما تصميم بگيريم كه حزب توده ايران در ايران فعاليت قانوني داشته باشد، با فعاليت شما موافقت خواهيم نمود!»

به كمك اين “وعدي سرخرمن”، يعني با ايجاد “محضورات” از يك سو و “تسهيلات” براي رفت و آمد ميان ايران و خارج از كشور، كه براي افرادي از سوي ديگر عملي مي شود، گروه هاي مختلف جنبش توده اي را به تن دادن به شروط تعيين شده قانع مي سازند.

آيا نمي تواند محدود ساختن مبارزه ي تبليغاتي در سطح توصيف وضع و سكوت در باره ي شرايط تغيير وضع حاكم و چگونگي تغيير سلطه بلامنازع هژموني ارتجاع نيز يكي از اين شيوه ها باشد؟ بايد به نوشته هاي جريان هاي مختلف مراجعه كرد، تا به  راحتي محدوديت به  توصيف وضع را در مقاله ها بازشناخت.

محدود بودن تبليغات عليه رژيم به توصيف وضع، از يك سو در انطباق است با ايجاد فتنه گري توسط ماموران نفوذي آن ها در گروه هاي توده اي كه دادگاه عالي آلمان مشابه آن را ده سال پيش بهانه براي نپذيرفتن ضرورت غيرقانوني كردن فعاليت حزب نونازي ها به كار گرفت. و از سوي ديگر، در انطباق است با كم اثر ساختن تبليغات جنبش توده اي به منظور سازماندهي انقلابي گذر از ديكتاتوري!

–        ايجاد توهم در اين باره كه گويا  – بر خلاف دوران شاه و تجربه انقلاب بهمن – گذر از ديكتاتوري ولايي بدون انقلاب اجتماعي ممكن است، آن طور كه “راه توده” آن را در «سرمقاله» (شماره ٥٨٣) رسماً تبليغ مي كند؛

–        ايجاد اين توهم كه گويا بدون سازماندهي طبقه كارگر و نزديك ترين متحدان آن، جلب نيروهاي بينابيني به جبهه گسترده ي ضد ديكتاتوري ممكن است  – كه تنها “راه توده” در آن سهيم نيست –؛

–        ايجاد اين توهم كه مي توان از طبقه كارگر انتظار داشت عليه “اقتصاد سياسي” نوليبرال مبارزه كند، بدون آن كه بداند چه چيزي را بايد جايگزين آن سازد؟!، بدون آن كه بداند بايد از چه “اقتصاد سياسي” دفاع كند، و خواستار آن باشد، به

معناي خلع سلاح طبقه كارگر در نبرد براي گذر از حاكميت ديكتاتوري نظام سرمايه داري كنوني نيست؟!

–        ايجاد اين توهم نزد طبقه كارگر كه بدون دفاع از مالكيت عمومي- دموكراتيك مردم بر ثروت هاي كشور كه در اصل هاي اقتصادي قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن تثبيت شده است، مي تواند از منافع خود دفاع كند؛

–        ايجاد اين توهم نزد طبقه كارگر كه بدون نبرد نظري- ايدئولوژيك عليه “اقتصاد سياسي” خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي امپرياليستي، مي تواند از حقوق قانوني خود دفاع كند، ازجمله براي حفظ “قانون كار” كه مورد يورش ارتجاع

قرار گرفته است، از حداقل دستمزد كافي كه اكنون زير يك پنجم سطح فقر است، مبارزه براي حفظ بيمه هاي اجتماعي كه مورد دستبرد حاكميت سرمايه داري قرار گرفته، مبارزه عليه زمان كار روزانه ١٤ تا ١٦ ساعته وغيره وغيره. اين ها

شيوه هايي است براي كم اثر كردن تبليغ انقلابي به منظور سازماندهي طبقه كارگر. طبقه اي كه مبارزه ي آن ستون فقرات را در مبارزه ي جبهه گسترده ي ضد ديكتاتوري داراست. آيا نبايد همه اين شيويه ها را در خدمت تبديل ساختن مبارزه

ي طبقه كارگر به «مبارزه ي قابل اغماض»ي ارزيابي نمود كه بر پايه آن، دادگاه عالي آلمان ممنوعيت فعاليت حزب نازي ها را غيرضروري اعلام نمود؟!

 عنواني كه مي توان براي همه اين شيوه ها انتخاب نمود، نفي ضرورت پايبندي توده اي ها به سياست مستقل طبقاتي توسط حزب طبقه كارگر و پيروي از خط مشي انقلابي حزب توده ايران است!

خط مشي كه مشخصه آن، مبارزه براي تغيير ترقي خواهانه- سوسياليستي بر پايه “برنامه حداقل كارگري” حزب توده ايران است كه زنده ياد ف. م. جوانشير، دبير كميته مركز حزب توده ايران، در كتاب “سيماي مردمي حزب توده ايران” برمي شمرد!

 




زنگ پایان اصلاحات حکومتی نواخته شده است!

رفیق ابی می نویسد:

مرگ نا به هنگام آقای اکبر هاشمی رفسنجانی نابغه وپدرخوانده اصلاح طلبان زنگ پایان اصلاحات حکومتی را به صدا درآورد. نابغه ای که نوک تبز حمله اصلاحات در آغاز علیه خود او بود. او بادرایتی هوشمندانه توانست پس از مدتی سکان رهبری اصلاحات حکومتی را به دست آورد. و از این طریق پایگاه اجتماعی خود و کارگزاران ورشکسته سازندگی را گسترش دهد. اصلاح طلبان حکومتی در آغاز با مطرح نمودن تمایلات دمکراسی خواهانه اقشار میانی وتحصیل کردگان شهری توانست این بخش از جمعیت شهرها رابه طرفداری از خود به میدان آورد.

جمعیتی که از تبعیض ها وعمل کرد غیر دمکراتیک حکومت هشت ساله اکبر شاه یا بهتر بگوییم عالی جناب سرخ پوش به ستوه آمده و او را عامل اختلاف طبقاطی ایجاد شده در جامعه وعامل اصلی قتل های زنجیره ای و کشتار زندانیان سیاسی سال ۶۷ می دانستند. انتخابات دوم خرداد ۷۶ برگ زرینی از همبستگی مردم را در تاریخ حرکت های دمکراتیک ملت ایران به نمایش گزارد. اصلاح طلبان حکومتی با بی عملی و حرکت به سمت تقسیم قدرت وشراکت در آن نتوانستند با نزدیک شدن به لایه های پایینی جامه و پیوند با آن خواستهای دمکراتیک جنبش را ارتقا داده و آن را نهادینه نمایند.

گرفتن ریاست جمهوری . اکثریت مجلس وشورای شهر تهران نهایت خواسته های آنان بود که محقق شد. ترس از تکیه به مردم و رادیکال شدن جنبش آنان را به سمت سازش با جناح مخالف سوق داد. شعار اجرای قانون اساسی در حرف باقی ماند. نقض اصل ۴۴ قانون اساسی از طرف رهبر نه تنها با سکوت آنان برگزار گردید بلکه خود رفته رفته به هواداران سینه چاک خصوصی سازی ومبلغان نو لیبرال اقتصادی مبدل گردیدند. آنان با سکوت خود درمقابل نقض قوانین مترقی قانون اساسی از قبیل حق داشتن شغل .مسکن بهداشت ودرمان . آموزش رایگان تا سطح دانشگاهی برای همه و اصلاح قانون ضذ کارگری از طرف دولت های خودی و غیر خودی عملن از مردم فاصله گرفته وبه سهیم شدن در قدرت با اصول گرایان رضایت دادند.

تقلب انتخاباتی سال ۸۸ خود بینی وقدرت طلبی جناح های حکومتی وعدم شناخت آنان از شرایط تاریخی ومنطقه ای که می رفت به ضایعه ای درد ناک برای مردم ایران مبدل گردد. را به اثبات رسانید. اصلاح طلبان به رسالتی که تاریخ به عهده آنان گزارده بود عمل نکرده و از این طریق جنبش دمکراتیک مردم ایران را به هرز برده و دو دستی آن را به طبقه طرف دار قدرت و ثروت و نماینده سیاسی آن گارگزاران سازندگی و نو لیبرالیسم اقتصادی تقدیم نمودند. طرح آشتی ملی از سوی اصلاح طلبان گدایی زبونانه شرکت در قدرت حکومتی است که سیر انحطات این جناح حکومتی را التیام نخواهد بخشید. طبقه کارگر. معلمان . پرستاران . بازنشستگان و دیگر حقوق بگیران وزحمت کشان شهر و روستا با اعتراضات و اعتصابات برحق خود جهت ایجاد تشکیلات مستقل صنفی . مبارزه با لایحه ضد کارگری دولت تدبیر وامید.

افزایش دست مزد . حقوق های عقب افتاده . رفع تبعیض .مخالفت باخصوصی سازی کارخانه های خود . ومبارزه با فساد وگرانی . و اجرای بندهای قانون اساسی که حقوق اقشار محروم را تضمین می کند. مدت هاست که از اصلاح طلبان عبور کرده و دور تازه ای از جنبش دمکراتیک و عدالت طلبانه را آغاز نموده اند.

بجاست که روشنفکران . تحصیل کردگان روزنامه نگاران ودیگر اقشار فرهیخته جامعه از حقوق حقه این زحمت کشان دفاع نموده وجنبش دمکراتیک وعدالت محور آغاز شده را اعتلا بخشند.

 




سیاوش کسرایی برای رحمان هاتفی اندیشمند دلاور و جان باخته ی توده ای

به سرخی آتش، به طعم دود

آموزش فلسفه علمی- طبری

اقتصاد سیاسی- جوانشیر

حماسه نبرد انسان: دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری- فرهاد عاصمی

تاريخ و ديالكتيك: لئو كفلر – برگردان: فرهاد عاصمى

برنامه اقتصاد ملی- فرهاد عاصمی

 

 




حمله سيبري به توده اي ها!
لـه لـه و تنفس!

دوره جدید: مقاله شماره: ۲ ( ۱٣ فروردين ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

شاعر توده اي، زنده ياد سياوش كسرايي در قطعه “له له و تنفس” در دفترِ “به سرخي آتش، به طعم دود” مضمونِ نبرد طبقاتي را در ميهن ما ايرانيان در قالب واژه ها قابل شناخت مي سازد: «در زير پاشنه ي هر در، در پشت هر مفّـر، من له له سگان مفتش را، پي جوي و هرزه پوي، احساس مي كنم … مي بينم آشكار اين پوزه هاي وحشت را، له له زنان و هار. آنگاه از ميان صداهاي گونه گونِ اين له له، آن تنفّس هر دم بلندتر … تا آستان قلبم بي تاب نزديك مي شوند …».

در اثر اخيرش با عنوان “نبرد طبقاتي”، فيلسوف ايتاليايي دومينيكو لوزوردو تاريخ نبرد طبقاتي را از آغاز آن تا به امروز مورد بررسي پژوهشگرانه قرار مي دهد و مضمون كتاب را “يك بررسي تاريخي سياسي و فلسفي” مي نامد. او نشان مي دهد كه اين نبرد ميان طبقات با اولين ضد انقلاب عليه موقعيت اجتماعي زن عملي شد. اشكال استعماري، برده دارانه، برتري جويانه- فاشيستي، پوپوليستي و … با نمونه هاي تاريخي چهارصد صفحه كتاب را به مجموعه پر ارزشي بدل مي سازند كه ضرورت مطالعه آن براي نبرد امروز در ايران نيز انكار ناپذير است.

مطالعه كتاب را متاسفانه هنوز به پايان نرسانده ام، اما ترديد ندارم كه يكي از اشكال جديد نبرد طبقاتي در دوران كنوني، كه ادامه كوشش همه جانبه طبقات حاكم است براي سلب حق بيان نظر و عقيده طبقه كارگر و متحدان آن تشديد شده است. حمله سيبري به امكان ابرازنظر زحمتكشان و دفاع از منافع آن ها تظاهر “نبرد طبقاتي از بالا”ست كه در آن «لـه لـه سگان مفتشِ پي جوي و هرزه پوي» انكار ناپذير است. بايد با «تنفس» آرام و پيگير به دفع يورش طبقاتي ادامه داد!

 براي چندمين بار صفحه توده اي ها مورد حمله سيبري قرار گفت كه اين بار از همه سهمگين تر و خطرناك تر است. گرچه تعمييرات با موفقيت روبروست، اما پايان نيافته و خطر نيز برطرف نشده است. از اين روست كه تمنا از مبارزان براي شركت در نبرد و تقويت توده اي ها، يك خواست فردي و انتظار شخصي نيست، بلكه بخش است از ضرورت تداوم نبرد طبقاتي عليه دشمن طبقاتي.

در توده اي ها نه با سكوت انتقادي و يا تائيدآميز، كه با شركت فعال در ابرازنظر بايد شركت نمود. بايد درباره ي تضاد روز در ايران، موضعي طبقاتي از ديدگاه منافع طبقه كارگر را توضيح داد و مستدل ساخت. پرسش مركزي اين پرسش است كه آيا مي توان از شرايط حاكم ديكتاتوري گذشت، بدون آن كه نظام سرمايه داري حاكم را مورد پرسش قرار داد و ضرورت گذار از آن را مستدل ساخت، يا خير؟

اين كه براي اين گذار به اتحادهاي اجتماعي تا درون لايه هايي از طبقات حاكم نياز است، ترديدي روا نيست. پرسش اما اين پرسش است كه آيا بايد به خاطر برپايي اين اتحادها، از مبارزه ي ضد سرمايه داري صرفنظر نمود؟ آيا چنين صرفنظر كردني، به معناي مطلق نمودن مبارزه ي اتحادي، به معناي دنباله روي از اين يا آن لايه طبقات حاكم نخواهد بود؟ و يا آيا براي گذار از ديكتاتوري بايد اتحادهاي كوچك روزانه را بر سر مساله ها و تضادهاي روزانه ناشي از سياست اقتصادي- اجتماعي حاكم از “چپ” سازمان داد؟ آيا اتحاد با نزديك ترين متحدان طبقه كارگر، گام نخست است، و يا كوشش براي يافتن زبان مشترك با لايه هاي “اصلاح طلب” و …؟

ابرازنظر هر رفيق در اين زمينه پراهميت است. اين نكته را آموزگار توده اي، زنده ياد احسان طبري با صفت «صداقت» توصيف مي كند: «صداقت در آن است كه هر كَس در عصارء خود با عشق به تبار انساني خويش بجوشد: “كه از آن دست كه پروردم، مي روم”» (ديباچه، با پچپچه پائيز”). او جسارت و صداقت براي بيان نظر و موضع خود را از اين رو ضروري مي داند، زيرا «محتوا و مضمون است كه ماهيت مي سازد. … آنچه در اين ميان اصل است، اينست كه جوهر سخن چيست و يا لااقل چه پلكاني را، ولو ناشيانه و نا هموار، براي عروج قريحه هاي راستين ديگر ساخته است. اگر چون “شاپور نقاش” در “خسرو و شيرين” نظامي، نگارگر چيره دستي نبود، لااقل فرهاد كوهكني باشد، با نهيب احساسي بي شائبه و سالوس، در اين كوه ساران سنگيده و بي قلب جهان سرمايه، و ما ايرانيان عاطفهء و رنج خود را نمي پوشانيم، از تندي و تيزي احساسي كه در ماست.» (همانجا)

 

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/119