خموشی ظاهری جامعه و تنفس گرم و پر آشوب بهار!
خوشهء شکستهء انگور سرخ!

 

دوره جدید: مقاله شماره: ۱ ( ۱٣ فروردين ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

«شعر متعّهد انقلابی فارسی» که زنده یاد احسان طبری آن را ویژگی دفتر سروده های زنده یاد سیاوش کسرایی می نامد که با نام مستعار شبان بزرگ امید در سال 1355 توسط حزب توده ایران انتشار یافت، گرچه چند لایه است و در آن لحظاتی نیز وجود دارد «که خموشی ظاهری جامعه» شاعر توده ای را رنج می دهد، اما تنفس گرم و پر آشوب بهار که در «دلاوری دختران و پسران عدالتخواهی که جان خود را فِدیهء آرمان خویش می سازند، خاکستر باریک خستگی را از قلب پیوسته فروزان شاعر پس می زند». شاعر توده ای تضاد حاکم بر جامعه خفقان زده ی شاهنشاهی [و اکنون ولایی] را در «له لهِ سگان مفتّش با پوزه های عَفِن و جوینده، و تنفّسِ گرم و پر آشوب و وعده خیز دریا و بهار، یعنی جنبش رهائی مردم، توصیف می کند.»

 آیا می توان سردرگمی مردم را در هزاران غم خُرد روزانه، تنها با خوشهء شکستهء انگور سرخ پاسخ داد؟

این پرسشی است که شاعر توده ای، زنده یاد سیاوش کسرایی آن را در قطعهء “تولد” در «چهرهء یکی از جانبازان، این بار، یک دختر جوان» ترسیم می کند که «به نظر شاعر … این دختر با مرگ دلاورانهء خویش، زن را در دیار ما از نو متولد می کند، زنی که در رزم با دشمن، مانند خوشهء شکستهء انگور سرخ، مانند درخت خون فرو می افتد و عابران سردرگم هزار غم خُرد، … آرام سوی خانه و کاشانه می روند …».

«تنهائی مرگ او در میان مردمی که سردرگمِ هزار غم خُرد هستند»، تضاد میان «خموشی ظاهری جامعه و تنفس گرم و پر آشوب بهار» را در آن سال هاي سياه باری دیگر قابل شناخت می سازد که در انفجار انقلاب بهمن 57 مردم میهن ما به ثمر نشست. و اين روزها، با مقاومتِ اعتراضي- اعتصابيِ دليرانه ي زحمتكشان در برابر تروريسم دولتي- قضايي- امنيتي و پايداري جانبازانه ي زندانيان سياسي با “قطره قطره مردن” در اعتصاب هاي غذا تداعي مي شود.

زنده یاد احسان طبری می گوید تدارک انقلاب را «نباید در جایی دور جست. [شاعر] آن را در قطعهء “18 هزارمین”، که ارمغان به یاران زندانی است، و در آن تخیل و ژرفای فلسفی گلاویز همند» ترسیم کرده است.

… ببین …

اینک شهید هجده هزارم که داد سر،

صبر هزار ساله ات آخر نشد تمام؟

چرمینه کی علم کنی، ای پیر! ای پدر!

و خود از زبان “کاوهء انقلاب”، “کاوهء پیر تاریخ” پاسخ می دهد:

با من بدار حوصله! با من خطر بورز!

تیمار کن! که این “فلجِ موت” تن شود

سستی فرونهد، کندی رها کند

خو، گر به راه رفتن و برخاستن شود،

دست شکسته بار دگر پتک زن شود.

آری، چنین است شگرد زمانه: با من بدار حوصله! با من خطر بورز! شکیب، بدون نبرد تسلیم است. نبرد بدون شکیب حادثه جویی است. بر “فلجِ موت” یا نشیب جنبش تنها با ایستادگیِ سرسخت و تدبیر خردمندانه می توان غلبه کرد، تا دست شکسته بار دگر پتک زن شود. آئین نبرد را باید همه سویه فرا گرفت. نباید در این گردباد خاک آلود مانند شاخه ای ترد شکست، بلکه باید مانند درختی ریشه دار ایستاد.» (ا ط همانجا)

 له له و تنفس

خوابم نمی برد

گوشم فرودگاه صداهای بی صدا ست.

باور نمی کنی

امّا

من پچ پچ غمین تصاویر عشق را

– محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها –

پیوسته باز می شنوم در درون شب.

من رویش گیاه و رشد نهالان،

پرواز ابرها، تولّد باران،

تخمیرهای ساکت و جادوئی زمین،

من نبض خلق را

از راه گوش می شنوم، آری

همواره من تنفس دریای زنده را

تشخیص می دهم.

باور نمی کنی

امّا

در زیر پاشنه ی هر در،

در پشت هر مفّر،

من له له سگان مفتش را

پی جوی و هرزه پوی

احساس می کنم.

حتّی

از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق:

نان و گل و سلامت و آزادی،

می بینم آشکار

این پوزه های وحشت را

له له زنان و هار.

آنگاه از میان صداهای گونه گون،

این له له، آن تنفّس

هر دم بلندتر

بنهفته هر صدائی دیگر

تا آستان قلبم بی تاب

نزدیک می شوند

نزدیک می شوند و خوابم نمی برد.

شقـایـق

فریاد سرخ فام بهارانم

سرکش

گرمای قلب خاک

گیرانده شبچراغ پریشانم.

فریاد سرخ فام بهارانم

برخاسته ز سنگ

با من مگو ز حادثه، می دانم

آری که دیر نمی مانم

امّا بهر بهار سرودم را

چون ردّ خون آهوی مجروح

بر هر ستیغ سهم می افشانم

آنگاه عطر تلخ جوانم را

با بال بادهای مهاجم

تا ذهن دشت های گمشده می رانم.

(7 اسفند 1354)

سالیان درازي به صلیب کشیدندمان. خو، گر به راه رفتن و برخاستن شود، دست شکسته بار دگر پتک زن شود.

نشانی اینترنتی مقاله:33/https://tudehiha.org/fa




هدف ما

“توده ایها” می خواهد مرکز جمع آوری توده ایها باشد. مرکزی که با ایجاد محیط برای بحث آزاد و روشنگر در چارچوب احترام به برنامه و اساسنامه حزب میتواند در راستای تبادل نظر با آفرینش نظرات مشترک در مسائل اصلی و عمده به وحدت نهایی میان هواداران حزب کمک کند.
“توده ایها” نمی خواهد و مدعی نیست که جانشین حزب است. همچنین “توده ایها” خود را در معارضه با حزب توده ایران نمی بیند. ولی ما معتقدیم که بحث آزاد با احترام متقابل  تنها راه مبارزه با دسیسه های دشمن در مورد پاره پاره کردن حزب است.
برای انجام وظیفه و موفقیت در این راه ما به کمک رفقایی در ایران که با مسائل کارگری آشنا دارند احتیاج مبرم داریم. نظر ما این استکه از بار مطالب “روشنفکری” “توده ایها” کمی بکاهیم و به بار کارگری ان بیافزاییم.
پراکندگی توده ایها دلایل مختلفی دارد که از حوصله این نوشته خارج است ولی آنچه که مسلم است همه ما به نوبه خود در این پراکندگی به نوعی “شریک جرم” هستیم. در این میان اما مسولیت مسوولین فعلی حزب توده ایران را نیز نباید از یاد برد. این رفقا هر چند با تکرار همیشگی جملاتی  نظیر ” حزب توده ایران متعلق به همه کسانی است که به وظیفه تاریخی حزب طبقه کارگر، و [به] آرمان ها و برنامهء حزب باورمندند….  حزب ما به همه وفاداران به آرمان های طبقه کارگر نیاز دارد” اینطور وانمود میکنند که “حزب توده ایران خانهء تمام کسانی است که جز پیروزی طبقه کارگر و زحمتکشان و رهایی میهن از بندهای استبداد قرون وسطایی و استقرار سوسیالیسم آرزو و اندیشهء دیگری ندارند. قدرت ما در وحدت ماست” ولی در عمل درهای حوزه های حزبی را برای رفقایی که به شهادت تاریخ “جز پیروزی طبقه کارگر و زحمتکشان […] و استقرار سوسیالیسم آرزو و اندیشهء دیگری ندارند” می بندند و با این عمل بار بزرگی از “گناه” این پراکندگی را بر دوش میکشند.
“خط قرمز” شرایط عضویت در حوزه نه بر حسب وفاداری به برنامه و اساسنامه حزب بلکه بر پایه تبعیض کشیده شده است.  بقول جورج اوول “همه با هم برابرند. ولی بعضی ها از دیگران برابرترند”.

 

از دوستان و هواداران حزب و دیگر نیروهای کارگری و سوسیالیستی خواهشمندیم که آدرس الکترونیکی مقاله ها و یا اخبار در رسانه ها و خبرگزاری ها در ایران که هواداران سوسیالیسم بررسی انتقادی آن ها را پر اهمیت ارزیابی می کنند، زیر عنوان ابراز نظر برایمان بفرستند. برای فرستادن اظهار نظر لزومی نیست که خوانندگان از ایمیل حقیقی خود استفاده کنند.

 




فرياد اي رفيقان، فرياد!

 

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۱۰۴ ( ۲۳ اسفند)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

ديالكتيك دو شعر

 

در بزرگداشت مبارزه جويانه ي خاطره ي “شهداي ٧ اسفند”، نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران سي و سومين سالگرد جنايت رژيم ولايي را محكوم مي كند (شماره ١٠٢٠). جنايتي كه «با راي بيدادگاه نظامي رژيم، به رياست محمد ريشهري، و تاييد خميني، رفسنجاني و خامنه اي» عملي شد.

بزرگداشت خطاب «به طلايه داران صبح اميد: ناخدا افضلي و ياران»، آن ها را «آذين بند درفش مبارزه مردم ايران» مي داند در نبرد عليه «استبداد، ارتجاع و امپرياليسم، براي عدالت اجتماعي، آزادي، استقلال، صلح و طرد رژيم ولايت فقيه» و خاطرنشان مي سازد كه «رفقاي قهرمان حزب … جان و هستي سوزان خود را نثار مبارزه در راه خوشبختي انسان ساختند. … حزب ما به داشتن چنين فرزندان فداكار، فروتن و ايثارگر به خود مي بالد! ياد آنان جاوانه و راهشان پر رهرو باد!»

بزرگداشت در پايان، شعر زيباي ه. ا. سايه را كه در آن مضمون نثار كردن «جان و هستي سوزان در راه خوشيختي انسان» در ترسيمي استه تيك توصيف مي شود، نقل مي كند كه راه «زندگي را زندگي بخشيدن» مي آموزد: «زندگي زيباست، اي زيبا پسند، … آن چنان زيباست اين بي بازگشت، كز برايش مي توان از جان گذشت» (2)

شعر «نقش خون … شقايق رسته در دامن دشت» را «سرگذشت مشت گره شد[ه]، مشت من»، سرگذشت زخم «پشت من» ترسيم مي كند، «هر كجا فرياد آزادي، منم»!

توصيف زيباي نبرد «در راه خوشبختي انسان»، توصيفي ايستاست. منفعل است. آن جا هم كه حركت در آن ترسيم مي شود، فداكارانه است، اما «بي بازگشت» است! راهگشا نيست! ترسيم صحنه ي ««خشكيده چون نعش بر ديوار» است!

توصيف منفعلِ نبرد «در راه خوشبختي انسان»، با روح مبارزه جويانه حاكم بر مضمون بزرگداشتِ نامه مردم كه قربانيان را «با سري افراشته و ايماني محكم» برمي شمرد، هم خواني ندارد.

«سرِ افراشته و ايمانِ محكم» در بزرگداشتِ نامه مردم، نشان ديالكتيك جفت “تاريخي و ضرورت” است … «منطق» چگونگي و شكل تحقق روند فرازمندي (رشدِ) هستي انسان و جامعه انساني را «در راه مبارزه براي خوشبختي انسان» قابل شناخت مي سازد! نشان مي دهد كه چگونه نيروي نو در نبرد سهمگين و در آغاز بدون دورنما، در طول زمان بر كهن غالب مي شود.

گذار انديشه از توصيف ظاهرِ وضع نزد سايه، به تصوير كليتِ جنبش فراگير هستي ي مبارزه جويانه ي بودِگي نيروي نو در سروده ي“اخگران اسفند” (به ياد شهداي ٧ اسفند) كه زنده ياد احسان طبري آن را در زندان جمهوري اسلامي سروده است، منطق «سرِ افراشته و ايمانِ محكم» را در بزرگداشت نامه مردم مستدل مي سازد.

طبري با گذار قاطع از توصيف منفعل و رضامند كه در شعر ه ا سايه تنها با ترسيم جاي مهرِ عملكردِ جنايتكارانه ي دشمن طبقاتي برشمرده مي شود، قله استه تيك بيان ديالكتيكِ نبرد تاريخي- طبقاتي، نبرد طبقاتي آگاهانه و منطق و ضرورت آن را قابل شناخت مي سازد: «يادت را در كوله بار زندگيم مي نهم …»! «يادرت را، هر پگاه بر چهره مي زنم، چون آب، تا برجهاندم از خواب، يادت را چون گِرده نان، بر سفرهء طعام خويش مي نهم هر روز …» (3)، كه «سر آن دارم كه غوغايي به راه اندازم» (با پچپچه پاييز،٨)، «دروازه شهرهاي ناگشوده را بگشايم!» ((همانجا، ٩).

يكي از نمونه هاي «شعر ناب» يا «نثر موزون شاعرانه»، نامي كه طبري به «دست افزار» مورد نيازش براي تصوير «باغي از عاطفه و انديشهِ» آگاهانه و خردمندانه ي ماركسيستي- توده اي خود داده است، در سروده ي “اخگران اسفند” خود مي نمايد. در اين شعر، طبري ديالكتيك پيش گفته را در تنگاتنگي با ديالكتيك “فرد و جمع” بيان مي كند. “اخگران اسفند” «به ياد شهداي ٧ اسفند» سروده شده، اما مضموني بسيار فراتر را در بر مي گيرد.

شناخت «برزگر پاك»، پايان «تنهائي»، برقراري وحدت ميان فرد و جمع و بيان روشن و صريح منطقِ ناسازگاري و «نساختن» با ايدئولوژي پسامدرن “اتوميزاسيون” انسان است كه مي كوشد فرد انسان را رقيب فرد ديگر القا، و منافع فردي انسان را در برابر منافع گونه انساني و در تضاد با منافع جمع قلمداد سازد،  …

طنين فرياد سياوش كسرايي در گوش ذهن مي كوبد:

فرياد اي رفيقان، فرياد!

مُردم از تنگ حوصلگي ها، دلـم گرفت!

 

«پايان تنهايي»، اوج روند “تاريخي” را در “كليت” آن ترسيم مي كند:

«در من روان شو! در عروق خون گرفته ام، بر زبان دوخته ام، بر قلب نفروخته ام. اي ماه، اي دليل راه، در اين شبان سياه، در اين خزان تباه، مرا بخواه، مرا بخواه!»

ناسازگاري و «نساختن»، نبردي “آگاهانه”، پيگير و هدفمند است با منطقِ نظريِ شفاف خود: «تو گنج رمز رنج هائي، تو چراغ روشن كومهء ذهن مائي، … آسمان در سنگيني جاذبه افكارت، بر خاك تيرهء زمين زانو زد، …»؛

با افشاي ناهنجاري هاي زميني در اين دورانِ سخت كه علت دور شدنت از برابر ديده ام است، «زمين در نهفت گل آرزويت خوار شد». اما پايبندي من به “منطقِ” روند تاريخي، پايان «تنهائي» است كه با پل آگاهانه ي نبرد رزمجويانه، زنجيره نبرد را مي بافد:

«اي پنهان آشكار! يادت را قاب نخواهم گرفت، خشكيده چون نعش بر ديوار، يا چون يك اتفاق ناگوار، براي يك روز مبادا، در دفتر خاطراتم نخواهم نگاشت.

يادت را مي نهم هر روز، در كيف مدرسه كودكان، در لابلاي اوراق سپيد دفترهايشان، چون گلبرگ هاي گل سرخ، مي نهم يادت را در ترنم عاشقانه باد، در بلنداي قامت شمشماد، در ني ني هر نگاه، در انعطاف هر گل و گياه، در جام خونين شقاق ها، در آزادگي جنگلان سرو، در پرش شورانگيز هر تذرو. …».

(بخش هايي به نقل از صفحات ٩٤- ٩٩ كتاب “ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري”، حماسه ي نبرد انسان در بند» (ISBN 978-91-88005-20-5) فرهاد عاصمي

………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..

١- سیاوش کسرایی، … به سرخی آتش، به طعم دود

2- ه ا سايه

آه مادر! پي گورم مگرد

نقش خود دارد نشان گور من

آن شقايق رسته در دامان دشت

گوش كن تا با تو گويد سرگذشت

هر كجا مشتي گره شد، مشت من

زخمي هر تازيانه، پشت من

هر كجا فرياد آزادي، منمم

من در اين فريادها دم مي زنم

عاشقان در خون خود غلطيده اند

زندگي را زندگي بخشيده اند

زندگي زيباست اي زيبا پسند

زنده انديشان به زيبائي رسند

آنچنان زيباست اين بي بازگشت

كه برايش مي توان از جان گذشت

3- احسان طبري، اخگران اسفند، به ياد شهداي ٧ اسفند

 اى برزگر بذرهاى پاك!

اى كشتكار بسيط خاك!

اى زنده جاويد در مغاك!

آن‏ زمان كه تو را شناختم، هيچ ‏گاه با تنهايى خويش نساختم.

تو گنج رمز رنج‏ هائى، تو چراغ روشن كومه ذهن مائى، خورشيد از فروغ جاودانى انديشه ‏هايت، به چاه سياه غرب درغلتيد.

آسمان در سنگينى جاذبه افكارت، بر خاك تيرهء زمين زانو زد، و زمين در نهفتِ گل آرزويت خوار شد.

اى پنهان آشكار!

يادت را هرگز در صندوق ‏خانه قلبم پنهان نخواهم داشت.

يادت را در قاب نخواهم گرفت، خشكيده چون نعش بر ديوار.

يا چون يك اتفاق ناگوار،

براى يك روز مبادا،

در دفتر خاطراتم نخواهم نگاشت.

يادت را مى نهم هر روز، در كيف مدرسه كودكان، در لابلاى اوراق سپيد دفترهايشان.

چون گلبرگ‏ هاى گل سرخ، مى نهم يادت را، در ترنم عاشقانه باد، در بلنداى قامت شمشاد، در نى نى هر نگاه، در انعطاف هر گل و گياه، در جام خونين شقايق ‏ها، در آزادگى جنگلان سرو، در پرش شورانگيز هر تذرو.

زمزمه مى كنم يادت را، در ذهن مادرى،

كه چگرگوشه ‏اش را خون ‏آلود به خاك سپرده است،

در خلوت آن دخترى،

كه در فراقت اشك‏ هاى بى حساب ريخت.

يادت را، در كوله‏ بار زندگيم مى نهم، چون دوره ‏گردى در كوى و برزن خلوت و خاموش روستاهاى غم‏گرفته.

آواز مى دهم يادت را، در تمركز انسانى شهرها.

منفجر مى كنم در آواز دسته جمعى دختران شاليكار،

كه تا زانو در گل فرو رفته‏ اند،

در معادن سياه ذغال شمال، در گنبدهاى نفتى جنوب، در كومهء سرد و حقير ايلات چادرنشين غرب، در صحارى بى برگ و پوشش شرق.

يادت را،

چون پيچكى، مى رويانم بر فراز ديوارهاى شهر، بر كابل ‏هاى زنگ خانه ‏ها، در انعكاس بى وقفه آينه ‏ها.

يادت را،

هر پگاه بر چهره مى زنم چون آب، تا برجهانَدم از خواب.

يادت را چون گِرده نان، بر سفره طعام خويش مى نهم هر روز، و هر روز در آينه يادت، گيسوان بلند معشوقم را شانه مى كنم.

من آب مى دهم، تشنگان دشت را آب مى دهم، رمز سراب مى دهم.

من عاشق بى خانه را، من بلبل آواره را، با تو جواب مى دهم.

من گنبد دوّار را، من كودك گهوارهِ را هم با تو تاب مى دهم.

***

در من روان شو!

در عروق خون گرفته‏ ام، بر زبان دوخته ‏ام، بر قلب نفروخته ‏ام.

اى ماه، اى دليل راه، در اين شبان سياه، در اين خزان تباه، مرا بخواه، مرا بخواه!




هشتم مارس، روز جهاني زن مبارك باد!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۱۰۳ ( ۱۶ اسفند)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

ترا انكار كردند، لطافت گلگونت را، اشك هاى چون خونت را، نگاه عاشقانه ات را، زيبائى

شاعرانه ات را.

سقف خانه هايت را كوتاه ساختند، بر دريچه هاى آرزويت گِل گرفتند، و آسمانِ خانه ات

هماره ابرى بود، و تو خورشيد را انتظار مى كشيدى.

***

دنيايت را باغچه اى نهادند، در حياط خلوت خانه ات،

كه با پرچين غمين تنهايى … محصور شده بود،

قلبِ خونينت را كاشتى، و زبان خاموش و شيرينت را، و رنج ها را، و قصه هاى بى پايان

حقارت ها را، و تو خورشيد را دردمندانه انتظار مى كشيدى.

***

آسمان بر تو حكم راند،

به كثرت باران هايش،

و ترا نيمه خواند.

زمين بر تو شوريد، و ترا انسانى حقير ناميد.

حاكمان و محكومان، توأمان بر تو حكم راندند.

همسرانت بر تو حكم راندند

و تو، مرهم دردهايشان بودى.

عاشقانت بر تو حكم راندند

آنانى كه نوازش دستانت را تمنا مى كردند،

فرزندانت بر تو حكم راندند

هم آنانى كه ديروز از پستان هايت شيره حيات مى مكيدند.

و آسمان گواه بود، و ماه و خورشيد گواه.

ترا در حرير پيچاندند، و تو هيچ نگفتى، و دردمندانه نگاه مى كردى مظهر خورشيد را.

تو را در سرير خواستند، و تو هيچ نگفتى، و نگاه مى كردى.

ترا چون تابلويى رنگين، بر ديوار سرد خانه ها آويختند، و تو هيچ نگفتى، و باز هم نگاه مى

كردى.

***

اگر مرا بر دار كردند، ترا خوار كردند.

اگر لبخند را از لبانم گرفتند، ترا هرگز لبخند نياموختند.

اگر بال هاى مرا شكستند، ترا هرگز پرنده نخواستند.

من زيستم، و تو زيستى شكيبا، در انتظار دراز و دردآور خورشيد. (٨ مارس، از شعرهای زندان احسان طبری)

نبرد به منظور برقراري تساوي حقوق زنان و آزادي زن، نبرد براي آزادي انسان به معناي عام است! نبرد براي گذار انقلابي از سرمايه داري و استثمار انسان از انسان است! نبرد براي برقراري جامعه ي سوسياليستي و كمونيستي است!

تابلوي تساوي حقوق زن در سرمايه داري سيمايي ديگر و دروغين دارد. نيلوفر رحماني، اولين زني است كه براي او نيروي هوايي افغانستان پس از سلطه طالبان در اين كشور، امكان آموزش خلباني را به وجود آورده است. اين “امكان” از اين رو به وجود آمد كه گويا هواپيماهاي ناتو هزاران تُن بمب “حقوق زنان” را بر سر دهكده ها و مردم بي پناهِ اين كشور ريختند … و ارتش آلمان، آن طور كه افسانه دولتي مدعي است، گويا از امنيت آلمان در هندوكش دفاع مي كند و تساوي حقوق زنان را در سطح جهاني بر پرچم خود حك كرده است!

نيلوفر رحماني در سال ٢٠١٥ براي آموزش خلباني به آمريكا گسيل شد. بانوي اول ايالات متحده آمريكا، ميشله اوباما، به او نشان “Women of Courage Award” اهدا نمود.  در پايان دسامبر ٢٠١٦ مي بايستي نيلوفر به افغانستان بازمي گشت. اما او تقاضاي پناهندگي سياسي از آمريكا كرد.

طالبان و محافظه كاران در خانواده، او را به قتل تهديد كرده اند. زيرا يك زن حق ندارد خلبان باشد. ماموران امنيتي افغاني او را به دروغ گويي متهم مي كنند. (اوتست ٣ مارس ٢٠١٧)

چنين است وضع امنيت و تساوي حقوق براي زنان در افغانستان به دنبال جنگ ناتو!

با توجه به تفاوت رشد مدني در جامعه ايران نسبت به افغانستان، وضع حقوق زنان ميهن ما ايران به مراتب اسفبار تر است.

نيمي از مردم ميهن ما كه با توانايي هاي دانش و هنر و مواضع ترقي خواهانه اجتماعي چشمگيرند، زير ارتجاعي ترين تصورات دوران قبيله اي- برده داريِ مذهب ارتجاعي رنج مي برند. نبرد براي تساوي حقوق زنان در ايران، نبرد انقلابي عليه ديكتاتوري متكي به تصورات مذهب ارتجاعي نيز است.

 

………………………………………………………………………………………………………………………………

منبع: حماسهء نبرد انسان: دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری، فرهاد عاصمی




ارتقا افشاگری به روشنگری و تلفیق ان با سازماندهی توده ها!

رفیق سیامک می نویسد:

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۱۰۲ ( ۱۵ اسفند)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

برای تشخیص وظیفه اصلی، ما مجبوریم که مروری کوتاه به شیوه های گوناگون زمامداران برای تحمیق توده ها و حفظ اقتدار حکومت داشته باشیم.

کاربران زبان فارسی متاسفانه بین افشاگری و روشنگری فرق چندانی قائل نمی شوند.

کشف و افشا حرکتهای پشت پرده حکمرانان ظالم و فرمانروایان خونخوار و نقشه های شوم شان برای پایمال کردن حق و حقوق مردم همیشه یکی از وظیفه های مهم مبارزان راه آزادی بوده است. روشنگری ولی تحلیل این حرکتهای پشت پرده با زره بین طبقاتی و قرار دادن آنها در بستر تاریخی و اجتماعی است. مثلن در زمان مارکس هر انسان با وجدانی مانند چالز دیکنز با  دیدن شرایط اسف بار زندگی کارگران و زحمتکشان به افشاگری می پرداخت و پرده از رازهای نهان میگشود و با دیدی قوی و زبانی فصیح به تصویر این رنجها می پرداخت. ولی فقط مارکس بود که با روشنگری این دردها و زخمها را در بستر تاریخی خود بررسی کرد و از ماهیت استثماری نظام سرمایه داری سخن گفت و با تکیه بر دیده ها و دیدنیها به اختراع و کاربرد مفاهیم تجریدی پرداخت و با آنها پیچیدگی روابط اجتماعی در این نظام را برایمان روشن کرد.

با این حال نباید نقش افشاگریها را در به جوش آوردن خشم مردم و در ایجاد وضعیت طغیانی دست کم گرفت. بطور مثال بعد از کودتای ۲۸ مرداد حتا یک افشاگری ساده در باره رفتار و کردار اشرافی و ولنگاری مالی و مصرفی دربار قدرت تهییج عجیبی داشت و مردم را بر علیه رژیم شاه بسیج میکرد. تمام تلاش دستگاه امنیتی رژیم شاه در این دوران بر این بود که توده ها را از آگاه شدن در باره فساد دربار باز دارد. خلقی که طعم تلخ ستم و فقر را چشیده بود منتظر جرقه یی بود که با ان مشعل رو به خاموشی آزادی را دوباره روشن کند.

در سطح جهانی نیز وضع به همینگونه بود. تمام سعی امپریالیسم امریکا بر این بود که شهروندان خود را از حقیقت آنچه که در ویتنام می گذرد بی خبر نگه دارد. وقتی که روزنامه نگاران شجاع و مترقی بدنهای مثله شده سربازان مرده آمریکایی را برای جامعه خود تصویر و ترسیم کردند، افکار عمومی امریکا به ناگاه تغییر جهت داد. مستدل کردن تجاوز به ویتنام برای حاکمیت امریکا از آنروز به بعد هر روز سختر شد. دانشجو، استاد، کارگر و کارمند روزانه در تظاهرات با شکوه بر علیه سیاستهای استعماری موضع گرفتند.

بعد از مدتی امریکا جنگ را باخت. اگر چه که مردم ویتنام برای رهایی سرزمین تحقیر شده و در بند خود از چنگال اشغال گران  قهرمانانه جنگیدند ولی امریکا نه در جبهه ها بلکه در میدان افشاگری، جنگ را باخت؛ نه در ویتنام بلکه در خیابانهای عادی امریکا. سلطه گران با همه ددمنشی خود نیاز دارند که برای پرخاشگری خود برهانهای اخلاقی بیابند، نیاز دارند که “گرگ” متجاوز را با لباس “بره” به توده ها بفروشند. هیچ دیکتاتوری، وهیچ استعمارگری نمی تواند بدون پوشاندن لباس اخلاق بر تن کردار کریه خود به رفتار خود ادامه بدهد.

پس از شکست امپریالیسم امریکا در جنگ ویتنام قدرتهای استعمارگر و استثمارگر خیلی زود با درسگیری از این تجارب توانستند با صیقل دادن افکار و شیوه اداری رومیان قدیم از جمله ماکیاول –  که یاد داده بود که چگونه میتوان با بکار بردن تفکر “هدف وسیله را توجیه میکند” به کسب و حفظ قدرت سیاسی رسید-  سلطه خود را تحکیم بخشند.

قدرت مندان و تشنگان ثروت به ویژه با ابداع “خود مدیریتی” و “روابط عمومی” وسایل موثر جدیدی را به جعبه ابزار سرکوب و نظارت خود افزودند.     

“خود مدیریتی” شیوه ای است که در ان حکومت گران با نظارت انضباطی جامعه، رفتار اجتماعی مردم را بنا به خواست خود تنظیم می کنند. مراکز قدرت از تمایل خود بخودی انسان به رفتار اخلاقی مکانیزمی (ساز و کاری) را ساختند که در ان مدیریت کنترل انسان را از طریق شرکت داوطلبانه خود او انجام میدهند. مکانیزمی که به مردم تادیب نفس و خود مدیریتی می آموزد و به آنها کمک می کند که در کمال آزادی و بدون اجبار قابل رویت بخشهای مهمی از زندگی خود را بر حسب خواست قدرت مندان اداره کنند.  شیفتگان قدرت با بهره برداری زیرکانه از فن آوری و استراتژی مدرن با سازماندهی و قالب بندی فضای عمل انسان، عمل اجتماعی او را به دلخواه خود شکل می دهند.

بنابراین تابع نظم و انضباط کردن توده ها به یک وسیله قوی و موثری برای مهار خشم آنها علیه حافظان نظام سرمایه تبدیل شده است. بجای کنترل فعال و دائمی توده ها حاکمان توانستند نظم و انضباط خاص را بطور منفعل به آنها انتقال دهند.

در این مورد میتوان به یک مثال کوچک اشاره کرد. فقط فکر کنید که چند درصد از مردمان جهان تمام رفتار و پندار و اطلاعات شخصی خود را داوطلبانه در کامپیوترهای عظیم بیگانه ضبط می کنند؟

بطور موازی سلطه گران و سیطره كنندگان یاد گرفتند که دستگاهی به اسم “روابط عمومی” بسازند که مسول تمام “ارتباطها” و “اطلاع رسانی” روزانه به مردم است. به زبانی دیگر یاد گرفتند که با کنترل منابع خبری و در دست گرفتن کامل کانالهای خبررسانی مردم را بهتر از سرنیزه مهار کنند. هر چقدر هم که مردم هوشمند باشند، بدون اتکا به اطلاعاتی که دریافت می کنند نمی توانند وقایع را  تجزیه و تحلیل کنند. با در دست داشتن منابع خبری و جریان اطلاعات، سرمایه داری موفق شده است که افکار مردم را جهت بدهد و باور و احساس آنها را در موارد گوناگون رهبری کند.

مدیریت و تنظیم رفتاری توده ها به مراتب آسانتر و کم هزینه تر از حکومت سرنیزه است.

به خاطر اهمیت و حساسیت این موضوع،  کنترل خبرهای رسیده به گوش مردم از بالاترین و مهمترین وظیفه های دستگاه های قدرت شده است. کنترل مردم از دست پلیس های خشن خارج شده و بدست بوروکراتهای تحصیل کرده دانشگاهی داده شده است. در اینجا بود که بهترین متخصصان روابط عمومی و اطلاع رسانی و ارتباطات جمعی با حقوق های هنگفت و با عنوانهای دهان پر کن شغلی، معمولن با چهره ای روباز و خندان و با لباس شسته و رفته و کراوات و یا پاپیون سفید به خدمت دستگاه استثمار و استعمار قرار گرفتند. این افراد بجای ژنرالهای خشن که فقط مسائل جنگی را خوب می فهمند به سوالهای جنگی جواب می دهند و مانند مارماهی لیزی  با ظرافت قابل تحسین از زیر هر سوال انتقادی در می روند.

با همین حقه شرکت Hill & Knowlton که از طرف دولت کویت و وزارت جنگ امریکا مسول اطلاع رسانی در جنگ اول خلیج بوده است با اجیر کردن یک هنرپیشه زن آنطور به جهانیان وانمود کرد که سربازان عراقی با دزدیدن نوزادان از بیمارستان انها را بقتل رساندند. بدین ترتیب افکار عمومی را بر ضد نیروهای عراقی شوراندند و زمینه حمله به عراق را چیدند.

شرکت متخصص روابط عمومی Ruder & Finn مسول اطلاع رسانی از طرف ناتو در دوران حمله نظامی به یوگسلاوی بوده است. این شرکت تصویر یک زندانی مجرم صربی را به عنوان اسیر نحیف مسلمان در زندان صرب ها به سراسر جهان فرستاد و موجب خشم افکار عمومی جهان بر علیه صرب ها شد. بدین ترتیب افکار عمومی را بر ضد جمهوری فدرال سوسیالیستی یوگسلاوی تحریک و جاده حمله نظامی به این کشور را هموار کردند.

کارمندان کرواتی “روابط عمومی” و “اطلاع رسانی” چیزهایی را که یک خبرنگار می بایست ببیند و یا مسائلی را که یک خبرنگار میبایست بشنود به دقت ردیف چینی و صحنه سازی می کنند. هیچ چیز نباید به عوامل تصادفی واگذار شود. با کنترل دقیق، برنامه ریزی شده و سناریو سازی خبرها آنها کنترل افکار عمومی را بدست می گیرند. یکی از این متخصصان روابط عمومی وزارت جنگ امریکا می گفت، مطلب مورد بحث را باید در سه مرحله بیان کرد.

۱- باید گفت که موضوع صحبت روز چیست؟

۲- سپس در باره ان موضوع  صحبت کرد و به سوالها جواب داد.

۳- در آخر یک جمعبندی از آنچه که گفته شد باید ارائه داد.

بدین ترتیب سه بار مغز بینندگان و شنوندگان را برای دریافت پیام خود آماده می کنند.

واقعیت اینست که اکنون با ورود جهان به عصر دیجیتالی و وجود رسانه های اجتماعی، کنترل منابع خبری برای قدرتمندان بسیار سخت شده است. آنها مجبور شدند که علاوه بر شیوه های کنترل قبلی، آشفته سازی در اطلاع رسانی را با دادن اطلاعات نادرست و اطلاعات بیش از حد نیز به آنها اضافه کنند.

برای درک موثر بودن و نقش مخرب اطلاعات بیش از حد میتوان از مثال زیر استفاده کرد.

در داستان “علی بابا و چهل دزد بغداد” دزدان برای شناسایی محل زندگی “علی بابا” بروی در خانه او علامت ضربدر می زنند. این علامت نشان دهنده اطلاعی برجسته ای بود ولی وقتی تمام درهای خانه های شهر با ضربدر علامت گزاری شد دیگر ضربدر روی در خانه “علی بابا” حامل هیچ اطلاعی نبود. اطلاعات بیش از حد، ارزش اطلاعاتی ضربدر روی در خانه “علی بابا” را به کلی از بین برد.

بعد از این مقدمه بلند در باره مدیریت رفتار و پندار مردم برای حفظ و تحکیم سلطه که سران جمهوری اسلامی نیز با دقت و زکاوت از ان نسخه برداری می کنند می توانیم وظیفه اصلی خود را با  توضیح و تحلیل شرایط موجود در کشور روشن کنیم.

وضعیت کنونی جمهوری اسلامی و وظیفه ما

دیگر روشن است که هدفهای انقلاب ملی و دموکراتیک بهمن به ثمر نرسیده است. از آنهمه وعده‌های چرب و رنگارنگ دوران انقلاب بجز بدن های استخوانی و شعارهای رنگ پریده روی دیوارها چیزی نسیب زحمتکشان  نشده است. تاجران دین با کمال وقاحت حتا به مقدسات خود خیانت کردند و به گله گرگان درنده پیوستند. این مکاران حرفه یی ثروت اندوزی خود را با توسل به آیه های قرانی توجیه می کنند.

خودکامگان مستبد بجای حل مسائل بی شمار و عاجل میهن مان هرآنچه باب میل شان است، بر مردم بی‌دفاع روا میدارند و کاخهای ظلم خود را با خون مردم مزین می کنند. هر طلوع آفتابی بجای شادی رعشه بر تن مردم می اندازد چونکه گزمگان شب برای طولانی کردن زندگی زالویی ضحاکان دین سبعانه فرزندان میهن را میدزدند و به بند و زنجیر میکشند. دولت مردان انحصارگر که با هزاران دوز و کلک بر گرده‌ زخمی ملت ما سوار شدند بجای پیش گرفتن آیین و شیوه مردم‌سالاری توده ها را مانند گاو شیردهی میدانند که فقط برای دوشیدن مفید هستند.

زحمتکشان میهن تحت شرایط مشقت‌باری با تحمل توهین و حقارت روزگار تیره‌ای را سپری می کنند. ظلمت بر زندگی شان سایه افکنده است، و جغد گرسنگی، بی کاری و دربدری هر لحظه حیات آنان را تهدید می‌کند.

این بی‌عدالتی ها و ستم ها را مردم حس و درک میکنند. اما ابزار قدرت در چنگال نامردمان تبهکاری است که برای افزودن به ثروت خود از تیره‌بخت کردن مردم و خون آلود کردن لاله های جوان وطن ابایی ندارند.

آنهایی هم که خود از گزند نیش عوامل رژیم مصون هستند و گرسنگی نمیکشند روزانه چهره های پریشان کودکان، دستان ترکیده کارگران ساختمانی و چشم های غمزده  زنان بیوه را می بینند.

سران چپاولگر و حیله‌گر جمهوری اسلامی با زیرکی شگفت انگیزی عده یی را با وعده های پوچ و دروغین بهشتی مغبون و عده یی دیگر را با رشوه دادن از اموال عمومی شریک جرم خود کرده اند و اکثریت مردم را با معجونی از سرنیزه، مدیریت رفتاری و با بمباران اطلاعاتی برای ادامه حیات ننگین خود “هدایت” می کنند و از هر نوع حرکت بارز اعتراضی باز نگه می دارند.

حال که همگان میدانند که سرکردگان زر و زور و تزویر با انتشار اخبار دروغ ما را فریب میدهند، و یا ما را در دریایی از خبرهای درست ولی بی محتوا غرق میکنند، و یا مغز ما را با نشان دادن دائمی تصویر گرسنگان و یا گزارش از فساد انقدر بمباران می کنند که ما به بی حسی دچار میشویم، چاره چیست؟ راه مبارزه کدام است؟

تجربه نشان می دهد که نه تنها رابطه مستقیمی بین تعداد خبرهای افشاگرانه و ندای اعتراضی مردم وجود ندارد بلکه وقتی حجم خبرها از ظرفیت تحلیلی مغز انسانی بیشتر می شود کیفیت تصمیم گیری انسانها کاهش می یابد. اطلاعات بیش از حد مردم را از لحاظ ذهنی خسته میکند و از توانایی واکنش مناسب آنها در برابر رخ دادها می کاهد.

اینرا هم باید اضافه کرد که دسترسی به منابع خبری جانشینی و درست وجود دارد و حتا نگاهی گذرا به روزنامه های رژیم نشانگر این است که خبرها در مورد اختلاس، فساد و ستم بطور گسترده یی در آنها انعکاس می یابد. و صحبت با مسافران تازه خارج شده از ایران نشان میدهد که مردم نیز بدرستی رژیم ولایت فقیه را ریشه همه ی بدبختی های خود می دانند.

در این حالت اگر اخبار افشاگرانه با ارائه برنامه مشخص و نشان دادن امکان جهانی بهتر به قله روشنگری صعود نکند ما را به فلج عملی دچار میکند و ناتوان و معلول به گوشه یی میراند. در این شرایط باید با ارائه و توضیح برنامه جانشینی، افشاگری را به روشنگری ارتقا داد و آنرا با سازماندهی مردم تلفیق و تکمیل کرد.

آنچه که کم است نه اخبار افشاگرانه بلکه باور مردم به یک نظام جانشینی پویا و پایدار است. آنچه که کم است نه اعتراض خاموش و تکصدایی بلکه سازماندهی و هماهنگی اعتراضات مردم است.

نیروهای سوسیالیستی و کارگری در کنار تلاش خود برای ایجاد اتحادهای اجتماعی با لايه های میانی و بورژوازی ملی برای هر چه گسترده کردن جنبش ضد دیکتاتوری باید به سازماندهی زحمتکشان فکری و یدی بویژه طبقه كارگر به عنوان یک نيروی موثر سياسی جامعه در مرحله ملی- دموكراتيك انقلاب بپردازند.  

بنابراین خبررسانی در باره مبارزه کارگران برای افزایش دستمزد، و لغو قراردادهای موقت و غیره،  باید با روشنگری ماهیت برنامه های کلان اقتصادی رژیم سرمایه داری همراه باشد. بدین ترتیب باید با استفاده از و با استناد به شرایط زندگی  کارگران و مبارزه شان برای بهبود سطح زندگی که با خواستها و مطالبات فوری همراه است، آموزش سیاسی را در میان این طبقه بالا دارد. این طبقه به علت موقعیت اجتماعی و اقتصادی خود در نظام تولیدی سرمایه داری  از ضریب هوش بالایی برای درک مسائل پیچیده نظام استثماری بر خوردار است. رنجبران برای رهایی از یوغ سرمایه چاره دیگری جز وحدت و تشکیلات ندارند. و عملی کردن این امر درست از وظیفه اصلی نیروهای سوسیالیستی و کارگری است.

باید تا آنجا که ممکن است به کارگران در سازماندهی اعتصاب ها کمک کرد و اعتصاب ها را با جنبشهای اجتماعی موجود در جامعه پیوند داد و مبارزه شان را هماهنگ کرد. تنها با هماهنگی این دو بال پرواز مبارزه است که پرنده آزادی و برابری می تواند اوج بگیرد و در قله آرزوهایمان بنشیند.




نبرد طبقاتي در خدمت برپايي اتحادهاي اجتماعي!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۱۰۱ ( ۹ اسفند)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

رفيق عزيز آرش وجداني

براي اشاره ي هوشمندانه و طرح انديشه باريك بينِ انتقادي متشكرم.

حق با شماست، اشاره به واژه «لاجرم» در مقاله نامه مردم، همان طور كه نوشته ايد: «ناظر به گذار خودبخودي اين تحول [فرايند گذار از ديكتاتوري] نيست». شما آن را بياني براي «تفكيك مرحله اي گذار [مي ناميد] كه ملي- دموكراتيك است و نه سوسياليستي».

با شما كاملا هم عقيده هستم كه«همه تلاش مقاله  [كه در بحث با اصلاح طلبان بسيار موفق وتواناست] بر آن است كه بر نقش عامل آگاه در اين گذار از ديكتاتوري تاكيد بگذار …». بدون ترديد با برجسته ساختن فرازهاي نوشته متين نامه مردم در بحث با متحدانِ اصلاح طلب در مقاله ي “اميد واهي” موافق هستيد و آن را تائيد مي كنيد. و همچنين تائيد مي كنيد كه اصلاح طلبان تنها يك گردان از «عامل آگاه» هستند كه در تحولات انقلابي آينده نقشي به عهده دارد. گردان اصلي را زحمتكشان يدي و فكري، طبقه كارگر ايران به عهده دارد، به ويژه هنگامي كه بايد از تكرار سرنوشت انقلاب بهمن ممانعت به عمل آيد.

 

رفيق عزيز، نكته ي باريكي را كه شما مطرح ساخته ايد، مورد توجه من در مقاله ي “اميد واهي” نيز بوده است. در آن جا اين ادعا مطرح نشده است كه گويا مقاله ي نامه مردم باور به گذار از ديكتاتوري به طور خودبخودي دارد. «چنين تناقضي در نوشته نامه مردم نيست …» با اين نظر شما موافقم. اگر بايد به تناقضي در مقاله اشاره داشت، عدم تناسب ميان كوشش براي ارتقاي سطح شناخت «عامل آگاه» نزد متحدان اصلاح طلب از يك سو و نزد طبقه كارگر از سوي ديگر است. در حالي كه در ارتباط با اصلاح طلبان به طور مستمر مقاله هاي موفق و مستدلي انتشار مي يابد. صحنه ي بحث در اطراف جايگاه نبرد طبقاتي طبقه كارگر در ارگان مركزي حزب توده ايران خالي است. اين كمبود در ارزيابي از روند رشد نبرد مطالباتي- سياسي طبقه كارگر ايران و هم تاثير آن بر روي برپايي اتحادهاي ضروري اجتماعي، ازجمله به منظور گذار از ديكتاتوري به چشم مي خورد.

مي دانيم كه احزاب كمونيست بسياري سرگرم بحث هاي فعال و زنده اي در باره ي هدف استراتژيك خود در مرحله كنوني و تعيين تاكتيك هاي متناسب با آن هستند. حزب كمونيست پرتغال، بريتانيا، يونان و آلمان از اين جمله اند. رئيس حزب كمونيست آلمان پاتيريك كوبلر اخيرا در سخناني به اين بحث پرداخت (اوتست، ٣ فوريه ٢٠١٧). او اظهار داشت: «تنها در جستجوي اتحاد با نيروهاي بورژوازي – عليه جريان پوپوليستي راست در آلمان – بودن و آن را برپايه ارزش هاي اخلاقي بورژوازي سازمان  دادن، يك “اشتباه اپورتونيستي از راست” است. تنها به نبرد خياباني انديشيدن، يك “اشتباه اپورتونيستي از چپ” است!»

معاون رئيس حزب كمونيست آلمان، هانس پتر برنر، دو روز پيش (٢٠ فوريه ٢٠١٧) در جهان جوان رساله اي در همين زمينه با عنوان “نگرش محدود” منتشر نمود. او در آن جا زمينه تئوريك رابطه ديالكتيكي ميان مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي با لايه هاي متفاوت بورژوازي را از يك سو، و با نبرد طبقاتي طبقه كارگر و حزب آن در جامعه از سوي ديگر را، به نقل از “مانيفست حزب كمونيست” و نظرات لنين ارايه مي دهد. او به نقل از مانيفست به خطري براي مبارزه ي حزب طبقه كارگر اشاره مي كند كه بي توجهي به رابطه ديالكتيكي ميان دو وظيفه با آن روبروست: «سازماندهي طبقه كارگر به مثابه يك طبقه» و از اين طريق تبديل شدن به نيروي موثر سياسي در جامعه مي تواند در اثر اين بي توجهي «منفجر گردد». نتيجه گيري ماركس- انگلس در مانيفست كمونيستي صريح و شفاف است. برنر آن را چنين نقل مي كند: «برپا ساختن وحدت طبقه كارگر – اتحاد در درون خود طبقه – در نبرد  براي منافع مشترك اقتصادي و سياسي شرط تعيين كننده است براي هر استراتژي كمونيستي!» ازجمله و به ويژه براي برپايي اتحادهاي اجتماعي به منظور گذار از  ديكتاتوري در ايران!

در اين زمينه نياز به بحث هاي فعال، سازنده، زنده و رفيقانه در حزب توده ايران انكارناپذير است!

 

در مقاله ي “اميد واهي” دو بار واژه «لاجرم» به كار گرفته و به جوانب نظري- سياسي در ارتباط با آن، پرداخته شده است:

١- بار نخست در بند ٣، كه عنوان آن نقل از مقاله ي نامه مردم است: «جامعه لاجرم به مرحله “ملي- دموكراتيك” وارد خواهد شد». اين عنوان با علامت سوال مورد پرسش قرار گرفته است.

در اين بخش كه عمدتاً بررسي اي نظري- سياسي است، بررسي تئوريك روند “جبري” در رشد جامعه، مورد توجه قرار دارد. انتقاد به خودي كه مي توان به آن اذعان داشت، عدم نفي شفاف اين امر توسط من است كه استفاده از واژه ي «لاجرم» از مقاله نامه مردم، به معناي اين ادعا نيست كه گويا نامه مردم گذار از ديكتاتوري را لاجرم و محتوم مي داند.

«وارد شدن لاجرم جامعه به مرحله ملي- دموكراتيك» در مقاله اما اين انديشه اي را تداعي مي كند كه گذار از ديكتاتوري گويا جامعه را به طور محتوم به “مرحله ملي- دموكراتيك” وارد مي سازد. تجربه “بهار عربي” و شكست انقلاب بهمن چنين امري را مورد تائيد قرار نمي دهد.

گذار به مرحله ملي- دموكراتيك يك امكان است كه بايد آگاهانه تدارك آن را ديد. ستون فقرات اين تدارك را تجهيز و سازماندهي طبقه كارگر تشكيل مي دهد كه پيش شرط برپايي اتحادهاي اجتماعي تا درون لايه هايي از حاكميت است. اين دو وظيفه در برابر هم قرار ندارند، بلكه از رابطه اي ديالكتيكي برخوردارند.

 

توضيح به جاي شما در ابرازنظر كه بيان پيش در مقاله ي نامه مردم با هدف براي ايجاد خط فاصل با نظر «بسياري در چپ [است كه] براين باورند كه انقلاب در مرحله سوسياليستي است» مي تواند كمك براي درك ريشه ي «سوءبرداشت» احتمالي باشد. بدون توضيح شما به سختي مي توان مضمون فاصله با نظر از “چپ” را در بيان دريافت.

 

درك همه جانبه ي روند رشد جامعه به عنوان يك امكان، نياز به برداشت مشترك نظري از ديالكتيك “جبر و اختيار” دارد. به گوشه هايي از اين ديالكتيك در ادامه مقاله ي “اميدي واهي” و در ارتباط مشخص با وظيفه ي كه در برابر حزب طبقه كارگر براي انتقال آگاهي طبقاتي به درون طبقه كارگر و جامعه قرار دارد، پرداخته شده است. آن جا نشان داده شد كه به ويژه اكنون كه تجربه هاي پيش گفته ي بهار عربي و انقلاب بهمن بر ضرورت تشديدِ عملكرد آگاهانه و هدفمند حزب طبقه كارگر تاكيد مي ورزد، مبارزه براي رشد آگاهي طبقاتي و درك آن توسط طبقه كارگر و متحدانش ضروري تر از هر زمان در برابر حزب طبقه كارگر قرار دارد. وظيفه اي كه تنها از عهدي حزب توده ايران برمي آيد. ريشه ي مبرميت اين وظيفه ناشي از تغييرات انقلابي پيش رو است.

 

آن چه كه مي توان با توجه به توضيحات شما در ابرازنظر باري ديگر برجسته ساخت، ضرورت “بررسي مشخص پديده ي مشخص” است كه موضوع بند ٤ مقاله من را نيز تشكيل مي دهد. بايد آن نيروهاي “چپ” را به طور مشخص آموزش داد و راهنمايي كرد كه مي پندارند، انقلاب سوسياليستي در دستور روز قرار دارد. بايد براي آن ها روشن ساخت كه مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب كه تعريف آن در ششمين كنگره حزب توده ايران مورد تائيد قرار گرفته است، چرا تنها جايگزين ممكن براي نبرد براي جامعه اي انساني- دموكراتيك و ملي- ضدامپرياليستي در شرايط كنوني در جهان است. ويژگي اين مرحله به عنوان يك مرحله ي طولاني و مستقل رشد جامعه و تفاوت مضموني آن با انقلاب سوسياليستي چيست؟ چرا مي توان آن را ديگر يك نظام سرمايه داري “دموكراتيك” ندانست، در عين حال كه نظام سوسياليستي نيز همان قدر نيست كه داراي جهت گيري ترقي خواهانه- سوسياليستي است. اين بحث هاي نظري- سياسي ضروري هستند، همچنين براي بحث با متحدان اصلاح طلب در مرحله سرنگوني ديكتاتوري كه روندي انقلابي است.

بايد اميدوار بود كه ضرورت بحث و بررسي مشخص پديده ي مشخص به شيوه قالب در فعاليت روشنگرانه- تبليغي تبديل گشته، و امكان شناخت مضمون پديده را از طريق بررسيِ انتقاديِ مشخص (ديالكتيك مشخص) براي توده ها ممكن سازد.

٢- در بند ٤ نيز به واژه ي «لاجرم» پرداخته شده است. اين بار با نقل كامل نظر مقاله ي نامه مردم و با طرح اين پرسش كه «چرا بايد اين گذار “لاجرم” به دموكراسي منجر شود؟»، شرايط امكان تحقق و تداوم دموكراسي مورد بررسي قرار گرفته است. بحث نظري- سياسي در اين بند نيز به عنوان اهرم براي نشان دادن ضرورت توجه به نقش طبقه كارگر براي گذار از ديكتاتوري بهره گرفته مي شود و نشان داده مي شود كه وظايف مشخصي در اين زمينه در برابر حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران قرار دارد!

 

رفيق عزيز آرش، با تفاهم براي محدود بودن «فرصت» براي پرداختن «به كل مقاله»، خوشحال مي شدم اگر مي توانستيد به اين پرسش پاسخ دهيد كه آيا طبقه كارگر نيز به عنوان نيروي عمده ي زير فشار و ستم طبقاتي در جامعه به حساب مي آيد؟ آيا طبقه كارگر مي تواند «نقش عامل آگاه در گذار از ديكتاتوري» را ايفا سازد؟ آيا در برابر اين طبقه نيز وظيفه بحث و گفتگو مانند با “اصلاح طلبان” وجود دارد و به آن عمل مي شود؟




اميدي واهـي!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۱۰۰ ( ۲ اسفند)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

١- اميدي واهي

نامه مردم در مقاله ي شايان توجه خود با عنوان «شكست انقلاب مردمي بهمن ١٣٥٧ تا “آشتي ملي”  اصلاح طلبان» به افشاي اميد واهي اي مي پردازد كه «بخش هايي عمده» از اصلاح طلبان در سر مي پرورانند و «دسته هايي [از آن ها] كه مرده ريگ “ديكتاتور پروري” رفسنجاني» را  در كفش ذهن با خود حمل مي كنند، پذيرش آن را به مردم تجويز مي كنند. پاسخ شفاف وصريح و سريعِ خامنه اي در نفي هر نوع امكان يك «آشتي ملي»، در تائيد ارزيابي مقاله نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران است. «شبان»، تسليم بلاشرط «رمه» را خواستار است. او به سكوت تائيدآميز در برابر «ولايت مطلقه» نياز دارد تا بتواند به تحميل “اقتصاد سياسي” ضد مردمي و ضد ملي ديكته شده ي توسط امپرياليسم به مردم ميهن ما ادامه دهد. او تسليمي را خواستار است كه به مبارزان فداكار و هوشمندي از قبيل وزير كشور دولت خاتمي، به مسئول روزنامه “سلام” و ديگران تحميل نمود. انتظار غيرقانوني- داعش گونه ي «عذرخواهي» او از سران در بند جنبش سبز، موسوي ها و كروبي نشان مقاومت جسورانه و انقلابي اين مبارزان است كه بايد همان قدر بزرگ داشت كه اعتصاب غذاي زندانيان سياسي را در بازداشتگاه هاي بيدادگران و مبارزه ي روزانه كارگران ايران را به عنوان نماد مقاومت انقلابي مردم ميهن ما بزرگ داشت كه براي دريافت دستمزد عقب افتاده خود شلاق مي خورند و به زندان روانه مي شوند.

در عين حال پاسخِ سريع و شفاف خامنه اي به در خواست تسليم طلبانه آن دسته از اصلاح طلبان كه هنوز دچار اين توهم هستند كه بايد از انبان مذهب ارتجاعي درس اخلاق به خامنه اي ياد بدهند، براي درك ضرورت پيشبرد مبارزه ي انقلابي توسط مبارزان آموزنده  است. همان طور كه نامه مردم مي نويسد، تسليم گراها دچار اين توهمند كه در «”گذار  از ديكتاتوري به مرحله دموكراتيك”» آن هنگام موفق خواهند بود كه به «پس رفت هاي فاحش و شرم آور» تن دهند.

درس هاي اخلاقي- مذهبي، ازجمله «رابطه شبان و رمه» متعلق به دوران قبيله- برده دارانه ي رشد جامعه بشري است. اين درس ها رابطه ميان رهبر خداگونه، “رهبر فرستاده و جانشين خدا بر روي زمين” را با “بردگان” و “رعايا” تعيين مي كند كه به آن ها به كمك القاي ايدئولوژي “مشيت الهي” تحميل مي شود. انتقال چنين برداشت عقب افتاده  به شرايط نظام سرمايه داري وابسته در ايرانِ جمهوري اسلامي، نشان توهمـي ذهنـگرايانـه است كه بايد آن را قوياً افشا نمود و بي پايه اساس بودن آن را نشان داد.

با توجه به توهم ذهنگرايانه حاكم بر اين دسته از اصلاح طلبانِ تسليم گرا، حزب طبقه كارگر ايران محق است براي جدا سازي آن ها از بقيه مبارزان اصلاح طلب بكوشد. زيرا سياست اين دسته از آنان به «سد كردن راه تغييرهاي بنيادي اقتصاد ايران» پس از انقلاب انجاميد، زيرا «انقلاب را از درون تهي و آن را وسيله يي براي بي حقوق كردن مردم و زراندوزي نخبگان حاكم تبديل كرد»، «آيا رفسنجاني تا لحظه آخر عمر در حال خدمت به “تداوم نظام” نبود، همو نبود كه اصرار داشت در هر شرايطي همواره حكم ولي فقيه بايد اجرا شود؟»

استدلال مقاله نامه مردم در ضرورت اين جداسازي و «ابراز نگراني» براي موضع اصلاح طلبان پيگير از اين رو به جاست، زيرا با «اضمحلال “جنبش اصلاح طلبي” …، زيرا با از دست رفتن يكي از نيروهاي مهم تشكيل دهندهء جنبش مردمي، كفه توازن نيرو – حداقل در كوتاه مدت  ناگزير به نفع استبداد سنگين تر خواهد شد.»

آنچه كه در سياست حزب طبقه كارگر تبلور مي يابد تا پاسخگوي نياز ايجاد جداسازي ميان دو دسته تسليم گرا و پيگير اصلاح طلبان باشد، تنها درس اخلاقي نيست، كه در پرسش هاي بسياري در مقاله مطرح مي گردد  – كه به منظور جلوگيري از طول سخن تكرار نشد -، برجسته ساختن علل واقعي شكست انقلاب بهمن عمده است: «سد كردن راه تغييرهاي بنيادي اقتصاد ايران» … «انقلاب را از درون تهي ساختن» و «زراندوزي نخبگان» كه براي اجراي آن، «بي حقوق كردن مردم» ضروري بود كه همانجا برجسته مي شود.

در شرايط كنوني، تضاد روز در ايران، تضاد طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان يدي و فكري، زنان و ميهن دوستان “با روبنا و هم با زيربناي” نظام سرمايه داري وابسته است كه مي كوشد خود را در پشت ايدئولوژي مذهبي ارتجاعي و عقب افتاده پنهان سازد. مبارزه با مذهب ارتجاعي ضروري است. اما نبايد فراموش نمود كه حتي با اصلاح طلبان پيگير نيز ما تنهـا بحثي بر سر مذهب نداريم، بلكه، استدلال عمده و اصلي حزب طبقه كارگر بر روي محور “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب قرار دارد.مرحله اي كه در آن مذهب و ديگر انديشه ها جايگاه قانوني خود را دارا هستند.

٢- سرمايه دار «ماسك» منافع سرمايه را بر چهره دارد! (ماركس)

مقاله ي نامه مردم به درستي نشان مي دهد كه منافع «بورژوازي تجاري» بر آن حكم مي كرد كه مانع «تغييرات انقلابي» بعد از انقلاب بهمن باشد، زيرا به قول ماركس “ماسك منافع سرمايه” حاكم را بر چهره داشت. اين انتقاد ماركس، توجيه سياست سرمايه داران نيست، بلكه تكرار هشداري است به مبارزان براي دچار نشدن به اين توهـم كه گويا از سرمايه  داران ميهن دوست و اصلاح طلبان واقعي مي توان اين انتظار را داشت كه خودبخود و به طور ناگهاني براي استقرار آن “اقتصاد سياسي”ي نكوشند كه مي پندارند در خدمت منافع  سرمايه آن ها قرار دارد. مگر در دوران هشت ساله دولت اصلاحات كه «هر ٩ روز يك بار … با بحران تراشيدن» روبرو شد، تداوم سياست “تعديل اقتصادي” عملي نگشت؟ مگر رژيم ديكتاتوري و همه دولت هاي آن، مجري برنامه نوليبرال امپرياليستي نيستند؟ مگر بخشي از پيگيرترين اصلاح طلبان نيز خواستار “توسعه و رشد” بر پايه نظام سرمايه داري نيستند؟ در اين زمينه نظريه پردازان آن ها در “اخبار روز” و انتشارات ديگر نظر مي دهند  – به برخي از آن ها پاسخ هايي در توده اي ها در “كتاب اقتصاد سياسي” انتشار يافت.

در روند انقلابي سرنگوني رژيم ديكتاتوري تنها اصلاح طلباني متحدان طبقه كارگر خواهند بود، كه عميقاً به پيوند مقوله “آزادي و عدالت اجتماعي” باور داشته باشند و آن را اهرم حفظ “منافع سرمايه” خود در اين مرحله ارزيابي كنند.

سخن طبقه كارگر و حزب آن بايد به طور عمده در جهت ارتقاي آگاهي طبقاتي اين لايه از سرمايه داران ميهن دوست باشد. از اين روست كه حزب توده ايران به طور مداوم، ازجمله در همين مقاله هشدار مي دهد: «٥- نمي توان در راه گذار به مرحله  دموكراتيك مبارزه كرد، اگر رابطه يي بسيار قوي و ارگانيك ميان فرايندِ برپايي دموكراسي و به وجود آوردن تغييرهايي بنيادي به منظور تدارك و توسعه مباني “عدالت اجتماعي” در نظر گرفته نشود.» نبايد فراموش نمود كه شكست «انقلاب مردمي ٥٧ … نيز [ريشه] در درك خطا [از] رابطه بسيار مهم و ارگانيك بين مباني “آزادي هاي دموكراتيك”، “عدالت اجتماعي” و مبارزه براي “حق حاكميت ملي” در برابر امپرياليسم» توسط مبارزان داشت.

بدين ترتيب، «رابطه بسيار مهم و ارگانيك» ميان تضاد روز و اصلي در جامعه كنوني در نظرات طرح شده در مقاله نامه مردم قابل شناخت مي شود. به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، در مقاله شايان توجه نامه مردم “تضاد  ميان طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان و متحدان ميهن دوست تا درون لايه هايي از حاكميت نظام سرمايه داري با ديكتاتوري  – تضاد با روبناي حاكميت نظام سرمايه داري –  و تضاد با اقتصاد سياسي اين نظام وابسته به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي  – تضاد با زيربناي حاكميت نظام سرمايه داري -” قابل شناخت و درك مي گردد.

در اين توضيحات مقاله نامه مردم “ماسك” منافع طبقه كارگر را كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، بر چهره ي ذهن خود دارد. بدين ترتيب قابل درك است كه با كدام استدلال مي توان پيگيرترين اصلاح طلبان را نيز قانع نمود كه ادامه “اقتصاد  سياسي” ديكته شده كه دولت هشت ساله ي اصلاحات نيز به آن پايند باقي ماند، به سود “منافع سرمايه داران ملي” در ايران در دوراني نيست كه اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي به ابزار برقراري سلطه حاكميت نواستعماري سرمايه مالي بدل شده است!

دوران رشد سرمايه داري “دموكراتيك” در تاريخ پايان يافته است! انتقال اين آگاهي طبقاتي به سرمايه داران ميهن دوست و اصلاح طلب از ضرورت اجتناب ناپذير برخوردار است!

“دوران، دوران گذار به سوسياليسم است! چگونه مي توان انتظار داشت كه سرمايه مالي امپرياليستي اي كه حتي كشورهاي پيراموني حيطه قدرت خود را به مستعمره هاي وابسته تبديل مي كند، استقلال سياسي و اقتصادي كشورهاي پيراموني را در جهان پذيرا باشد؟! آيا سرنوشت يونان، ايتاليا، پاره پاره هاي جمهوري سوسياليستي يوگسلاوي و … پاسخي قانع كننده به اين پرسش نيست و خطر نومستعمره شدن ايران را مورد تائيد قرار نمي دهد؟

از اين رو ترديد روا نيست كه بدون طرح و توضيح “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايران، نمي توان سرمايه داران ملي را به شركت در جبهه ضد ديكتاتوري جلب نمود. براي دسترسي به اين هدف بايد نشان داد كه مبارزه ي موفقيت آميز با «تهديد حق حاكميت ميهن ما از جانب سياست هاي امپرياليستي آمريكا …» تنها به كمك “اقتصاد سياسيِ” مردمي- دموكراتيك و ملي- ضدامپرياليستي اي قابل دستيابي است.  سياستي كه مضمون آن را گذار از زيربناي نظام سرمايه داري وابسته و گذار از شكل ديكتاتوري ولايي حاكم تشكيل مي دهد. پيوند ميان آزادي و عدالت اجتماعي را تنها با دفاع صريح و  شفاف از منافع طبقاتي طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، مي توان نشان داد. پيوندي كه هدف گذار انقلابي از ديكتاتوري را ممكن مي گرداند. اين يقين در اين امر ريشه دارد كه «تكيه بر نيروهاي مردمي و برپايي تشكل هاي مردمي»، كه نامه مردم به درستي ضرورت آن را گوشزد مي كند، بدون تحقق يافتن حق طبقه كارگر از حق داشتن سازمان هاي صنفي و سياسي- طبقاتي، ناممكن و ناكافي است. كودتاي انتخاباتي سال ١٣٨٨ از اين رو قادر به سركوب “جنبش سبز” شد، زيرا “جنبش سبز”‌ با جنبش كارگري تكميل نشد. زيرا “اقتصاد سياسي” امپرياليستي و ضرورت مبارزه عليه آن توسط مبارزان شناخته و درك نشد و با وجود جانفشاني هاي بسيار مبارزه به ثمر نرسيد. سرنوشت “بهار عربي” نيز جز اين نيست!

به سخني ديگر، دفاع صريح و شفاف از “اقتصاد سياسي” و يك برنامه ي اقتصاد ملي وظيفه ي روز مبارزان است كه پيروزي آن تنها با ايجاد شدن هژموني “منافع طبقاتي متحدان اين مرحله”  – طبقه كارگر و ديگر لايه هاي ميهن دوست تا برخي لايه هاي حاكميت نظام سرمايه داري – بر هستي اجتماعي ممكن مي گردد. شكست انقلاب بهمن ٥٧ نهايتاً به علت ايجاد نشدن اين هژموني تحقق يافت. هژموني اي كه براي درك آن بايد به مبارزه اي روشنگرانه- تبليغيِ وسيع و همه جانبه براي شناخت و درك “اقتصاد سياسيِ” مردمي- ملي توسط توده ها پرداخت. وظيفه اي كه انجام آن تنها از عهده حزب طبقه كارگر ايران، حزب توده ايران برمي آيد. هيچ طبقه ديگري، هيچ “سوبيكت تاريخي” ديگري، در برابر اين وظيفه تاريخي قرار ندارد!

٣– «جامعه لاجرم به مرحله “دموكراتيك ملي” وارد خواهد شد»؟

براي «گذار از ديكتاتوري»، بود «شرايط عيني» – كه مقاله نامه مردم به درستي برجسته مي سازد – همان قدر ترديدناپذير است كه در وجود اين شرايط در ايران امروز ترديدي نبايد داشت. مقاومت مصمم ديكتاتوري در سركوب هر جنبش مطالباتي- سياسيِ طبقات زير فشار و ادامه اجراي برنامه امپرياليستي “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” نشان وجود «شرايط عيني» براي گذار انقلابي جنبش مردمي- ملي از ديكتاتوري است.

وضع “شرايط ذهني” چگونه است؟ بي ترديد رشد مقاومت طبقه كارگر و اعتراض ها و اعتصابات مداوم واحدهاي متفاوت زحمتكشان يدي و فكري، مقاومت جانبازانه زندانيان سياسي با اعتصاب غذا، با “قطره قطره مردن” خود، پافشاري رهبران دربند جنبش سبز بر سر مواضع خود و علائم بي شمار نگراني “رهبر” از پا گرفتن نظرات مبارزان، به ويژه حزب توده ايران در دانشگاه ها و در ميان زحمتكشان، نشان رشد كمّي و كيفي “شرايط ذهني” سرنگوني انقلابي رژيم ديكتاتوري است.

اِعمال تروريسم دولتي- قضايي- امنيتي (سياست روبنايي رژيم) و اجراي خشونت آميز “اقتصاد سياسي” امپرياليستي (سياست زيربنايي رژيم سرمايه داري) تنها راه امكان گذار انقلابي را از اين موانع تاريخي براي مردم باز گذاشته است.

باوجود اين نمي توان به اين امر دلخوش نمود كه گذار از ديكتاتوري امري «لاجرم» و محتوم است كه به «وارد شدن جامعه به مرحله “دموكراتيك ملي”» خواهد انجاميد. چنين برداشتي روند خودبخودي را در رشد جامعه مطلق مي سازد. جنبش انقلابي را نفي مي كند. اميد واهي را در دل مبارزان مي كارد و آن ها را از فعاليت هدفمند و انقلابي دور مي سازد.

روند گذار از ديكتاتوري و دستيابي به هدف ملي- دموكراتيك، يك “امكان” است! براي تحقق آن بايد فعالانه و آگاهانه كوشيد و آن را تدارك ديد! در مقاله قبلي، “تنها حركت آگاهانه در مسير ضرورت تاريخي، امكان را به واقعيت مبدل مي كند”، رفيق عزيز سيامك جوانب عمده اي را از اين برداشت ماركسيستي- توده اي به كمك شعرهاي زنده ياد رفيق طبري قا بل شناخت ساخته است.

به اين منظور بايد ميان “شناخت فردي” از شرايط حاكم كه “آگاهي” فرد را تشكيل مي دهد و “آگاهي طبقاتي” تفاوت قايل شد. شناخت فردي از زاويه ديد هر فرد، از اين محدوديت برخوردار است كه بازتاب محدود از واقعيت است. شناختي كه تنها هنگامي مي  تواند بيان شناخت “عمومي در جامعه” باشد كه كليت واقعيت تاريخي را در برگيرد. چنين پديده اي نزد رهبران برجسته جنبش هاي تاريخي ديده شده است و موارد استثنا را در تاريخ تشكيل مي دهد. مي توان آن را در سازمان پيشاهنگ طبقه كارگر آموخت. به بيان فيلسوف معاصر آلماني هينس هولس، جمع عددي شناخت- آگاهيِ فردي، به معناي آگاهي “عمومي در جامعه” نيست! (ه ه هولس، “ما كمونيست ها”، ص ٨٧).

“آگاهي عمومي”، شناخت كليت شرايط لحظه تاريخيِ رشد اجتماعي است كه بايد آن را هر فرد درك كند. امري كه تنها به كمك حزب طبقاتي كارگران و در روندي سخت كوشانه ي آموزشي و روشنگرانه ممكن خواهد بود. نگارنده به طور مجزا دو بخش كتاب هولس را ترجمه و منتشر خواهد نمود تا خطرهاي كمبود مبارزه ي براي انتقال “آگاهي طبقاتي” به درون طبقه كارگر واضح تر گشته و روند تاريخي به عنوان روندي جبري و محتوم كه انديشه اي مذهبي است، درك نشود.

٤- بررسي مشخصِ پديده ي مشخص!

بحث درباره چگونگي ادامه مبارزه، يعني يافتن تاكتيك هاي ضروري براي دستيابي به هدف استراتژك گذار از ديكتاتوري در مرحله كنوني پايان نيافته است. مقاله نامه مردم اين كمبود را چنين توصيف مي كند: «… هنوز شماري از نظريه  پردازان و شخصيت هاي سياسي  – برخي با پيشينه اصلاح طلبي. برخي ديگر با كارنامه چپ –  نتوانسته اند درس هاي لازم را در مورد فرايند گذار كشورمان از مرحله استبدادي به مرحله دموكراتيك در عمل به كار گيرند. … [لذا] درجه درك و پايبندي اينان به فرايند مردمي كردن مبارزه زير سوال قرار دارد.»

در حالي كه مقاله نامه مردم به درستي به بررسي مشخصِ نظرات برخي از مبارزان «با پيشينه ي اصلاح طلبي» مي پردازد، برخورد انتقادي مشخصي با نظرات “چپ” و ايجاد جو گفتگوي متقابل با آن ها متاسفانه جايي در مقاله نمي يابد. انگار نيروهاي “چپ” نبايد لااقل مانند اصلاح طلبان توسط ارگان مركزي حزب توده ايران راهنمايي شوند و آموزش ببينند.

به طور عام مي تواند بند ٥ در «معيارهاي» مقاله براي دريافت نظر مقاله درباره ي «درجه درك شناسايي شخصيت، كنش گران و نيروهاي سياسي از تغيير بنيادي و پايبندي شان به اين تغيير» كمك باشد: «٥- نمي توان در راه گذار به مرحله دموكراتيك مبارزه كرد، اگر رابطه يي بسيار قوي و ارگانيك ميان فرايندِ برپايي دموكراسي و به وجود آوردن تغييرهايي بنيادي به منظور تدارك و توسعه مباني “عدالت اجتماعي” در نظر گرفته نشود.»

روي سخن اين بند به نظرات “چپ” ماركسيستي- توده اي نيست. مي توان به جرئت گفت كه صفحه توده اي ها از آغاز فعاليت در سال ١٣٨٧ مساله وحدت مقوله آزادي و عدالت اجتماعي را به طور پيگير و مشخص مطرح ساخته است و نشان داده است كه تحقق بخشيدن به عدالت اجتماعيِ نسبي تنها از طريق اجراي “اقتصاد سياسي” براي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ممكن خواهد بود (١).

گذار از ديكتاتوري ولايي، همچنان كه گذار از ديكتاتوري سلطنتي در انقلاب بهمن، يك روند انقلابي است كه حزب طبقه كارگر ايران بايد تدارك نظري و سازماني آن را در همه ابعاد آن بررسي كرده و توضيح داده و براي عملي ساختن آن بكوشد. محدود ساختن بحث تنها با اصلاح طلبان كه مي توانند «يكي از نيروهاي مهم تشكيل دهنده جنبش مردمي باشند»، آن طور كه مقاله ي نامه مردم به درستي برجسته مي سازد، كافي نيست. طبقه كارگر ايران نيروي اصلي و «تكانه» تحول انقلابي آينده در ايران است. گفتگو با اصلاح طلبان  توسط حزب طبقه كارگر آن هنگام نتيجه بخش خواهد بود كه “ماسك” منافع طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، بر چهره ي استدلال هاي حزب طبقه كارگر قرار داشته باشد. انتقال “آگاهي طبقاتي” به كارگران پيش شرط اين امر است.  بحث و گفتگو درباره چگونگي تاكتيك هاي مبارزاتي روز براي تحقق بخشيدن به هدف استراتژيك گذار از ديكتاتوري، همان طور كه مقاله ي نامه مردم نيز اذعان دارد، نياز مبرم جنبش انقلابي است.

هنگامي كه گفته مي شود، «برخي با كارنامه چپ –  نتوانسته اند درس هاي لازم را در مورد فرايند گذار كشورمان از مرحله استبدادي به مرحله دموكراتيك در عمل به كار گيرند»، آن وقت اين وظيفه در برابر نويسنده و گوينده نظر قرار مي گيرد كه «درس هاي لازم را» بياموزاند! آموزشي كه تنها با گفتگو و بحث مشخص و پاسخ به پرسش هاي مشخص ممكن مي گردد و نه با كلي و عام  گويي. چرا چنين نمي شود؟ آيا رفقايي كه با مقالات خود به راهنمايي اصلاح طلبان مي پردازند، در برابر توده اي ها و «كنشگران چپ» خود را مسئول نمي دانند؟

براي نمونه بحث بسيار جدي درباره ضرورت و چگونگي انتقال “آگاهي طبقاتي” به درون طبقه كارگر مطرح است. وظيفه اي كه در خدمت گذار انقلابي از ديكتاتوري و ممانعت كردن از تحقق يافتن “بهار عربي” است. به نظر رفيق نويسنده مقاله نامه مردم، گويا گذار از ديكتاتوري به طور محتوم و جبري به «مرحله “دموكراتيك ملي”» فرامي رويد: «به دليل شرايط عيني موجود در ايران، در فرايند گذار از ديكتاتوري، جامعه لاجـرم به مرحله “دموكراتيك ملي” وارد خواهد شد». آيا در كشورهاي عربي چنين شد؟ آيا نبايد در اين باره به  گفتگو نشست كه با مطلق ساختن وجود «شرايط عيني» در ايران براي گذار از ديكتاتوري،  چرا بايد اين گذار «ﻻجـرم» به دموكراسي منجر شود؟

سكوت درباره ضرورت و چگونگي تدارك و تجهيز “شرايط ذهني”، سكوت درباره ي ضرورت و چگونگي تجهيز و سازماندهي “عنصر ذهنيِ” طبقه كارگر و نيروهاي “چپ” براي گذار از ديكتاتوري، از نظر سياسي با خطر ايجاد شدن “بهار عربي” ديگري در ايران و شكست دوباره ي “انقلاب بهمن” روبرو نخواهد شد كه به اذعان مقاله، با همين كمبود روبرو بود؟ آيا نبايد در اين باره به گفتگو نشستكه براي ايجاد عنصر ذهني در گذار انقلابي از ديكتاتوري نقش طبقه كارگر چيست؟ و اگر اين نقش تعيين كننده است  – كه تجربه كودتاي انتخاباتي سال ٨٨ آن را باري ديگر به اثبات مي رساند -، چگونه بايد تجهيز و سازماندهي طبقه كارگر را به پيش برد؟ آيا پاسخ پرسش هاي مطرح، تائيد ضرورت انتقال “آگاهي طبقاتي” به درون طبقه كارگر نيست كه بايد با شركت فعال حزب طبقه كارگر در مبارزه ي روز طبقه كارگر عملي گردد؟ و پرسش هايي از اين قبيل.

فيلسوف آلماني به منظور نشان دادن اهميت فعاليت هدفمند و مستمر پيش آهنگ سازمان يافته طبقه براي انتقال آگاهي اجتماعي به درون طبقه كارگر، وجود چنين حزبي را پيش شرط اين انتقال مي داند. فعاليت نظري و عملي اي كه بايد در سازماندهي روزانه تحقق يابد (همانجا ص ٩٠).

١- نگاه شود ازجمله به مقاله ي شماره ٤، شهريور ١٣٨٧ در توده اي ها با عنوان “وحدت ديالكتيكي دموكراسي سياسي- اقتصادي در جامعه و استقلال سياسي- اقتصادي كشور” http://www.tudeh-iha.com/?p=259&lang=fa




تنها حرکت آگاهانه در مسیر ضرورت تاریخی امکان را به واقعیت مبدل می کند!

رفیق سیامک می نویسد:

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۹۹ (۲۷ بهمن)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

از زمانی که کمون اولیه جای خود را به جامعه پيچيده‌تر سپرد و ابزار و وسايل توليد اجتماعي متعلق به عده‌یی معدود گشت، استثمار انسان از انسان نیز شروع شد و طبقه های بهره کش از آن پس از هر وسیله یی برای تعمیق و پایداری سلطه طبقاتی خود استفاده کرده اند. بهره کشان با خلاقیت عجیبی در مراحل مختلف از شکل ها و روش های گوناگون برای تهدید و ترساندن مردم و ایجاد رعب و وحشت در جامعه بهره برداری نمودند. طیف وسیعی از ابزار زمینی و آسمانی برای تفهیم تغییر ناپذیری سرنوشت مردم به کار برده شد. و تحقیر و ضرب و شتم مردم همواره رمز استمرار تحکم و استبداد بوده است.

قرن ها تولید کنندگان نعمات مادی “در پى آب تيره گون خضر” با پای برهنه دویدند. و با “پياله هاى تهى در دست” و سفره های خالی از نان  بر زمین، نجات را در آسمان دیدند و برای تسکین شکم گرسنه و انتقام از ستمگران خدایان بسیار غنی و پرتوانی ساختند و شب های دراز را با درد دل با این خدایان به سحر آوردند.

“زمان در دوّرانِ ابدىِ خويش، غلتان” و زمین در چرخش همیشگی خود بود ولی فصل ها جز زمستان نبود و ارمغان دیگری سوای “چشم ها غرقه در گودال …، و قلب ها در سينه ها ريش ريش” برای رنجبران نداشت.

“فضاى سنگين زمان، جز ناله غمگنانه”ي زحمتکشان و “نعره هاى خوف انگيز جباّران، در خود نداشت”. شب طولانی بود و خواب کوتاه. روزها بلند، ولی “از تابشِ امواجِ درخشان و طلائى خورشيد، جز تيرگى چهره” و کوری چشم نصیب شان نبود. یوغ کار سنگین بود و گرده ها ضعیف و پشت ها  خمیده. تازیانه صاحبان انسان و مالکان زمین بسیار وحشتناک بود و قدرت تحمل درد عضلات کم. “بسيط زمين در پهنه آرزوها[] تنگ بود.”

با این همه توده های محروم و تهی دستان روزگار رویای رهایی و آزادی در سر، و آرزوی نان و آب در دل داشتند. و همواره در گردباد زمانه شعله کوچک شمع امید را در نهان خانه ی دل به دور از چشم گزمگان شب روشن نگه داشتند. ولی جاده آزادی پر نشیب و فراز، و سنگلاخی و نیزه زار بود و افق رهایی بسیار دور و آسمان تیره و تار. در این دوره بسیار “رویای نونهال نگشوده گل هنوز ننشسته در بهار” پژمرد و به خاک شد. ولی انسان ها تسلیم شرایط نشدند و قهرمانان آسمانی و زمینی، ذهنی و عینی بسیاری برای به حقیقت پیوستن رویا و بر آوردن آرزوی دل آفریدند.

اندیشمند بزرگ ما، احسان طبری در “فرسايش در خزان” ( شعرهای زندان)، دیالکتیک “سير خود بخودی و سير آگاهانه” را، امید و یاس را، طغیان و تسلیم را، رابطه ي ميان آسمان و زمین را در انديشه انسان دوران هاي گذشته بدين گونه با زیبایی واژه هاي شكوهمند و استه تيك بيان چکیده ي استادانه تصویر و توصیف می کند.

چشم در آسمان دوختيم، آتش افسانه هاى شيرين را

برافروختيم، هرکول را برافراشتيم،

برگى پشتش را به خاك کشاند.

آشيل را کاشتيم،

نقصان در ريشه داشت.

اسفنديار را روئين ساختيم،

تير زمانش دو چشم، بى امان دوخت.

فرياد برآورديم، رنج هامان را به يادها سپرديم، چو

ابرها در بهار، گريستيم زار زار.

اسپارتاکوس، از رم برخاست، با برده هاى بى شمار،

بهر کارزار.

کاوه آهنين، پرچم چرمين برافراشت، صف در صف

بياراست، فاعلان زمين را،

ليك، خدعه در کف جباران بود و زمانشان بكام، و ما

را، بهره، خون بود.

با این حال ستمگران با همه بربریت، وحشیگری، قساوت، خشونت، بی رحمی و قتل و قصابی  هرگز قادر نشدند که جلوی شورش تهی دستان و ستمدیدگان را برای همیشه بگیرند. بودند دلاوران بی پروایی که جان بر کف رهبری قیام توده ها را در مقابل ظالمان به دست گرفتند و به نبردی نابرابر پرداختند.

یکی از نمونه های برجسته آن، جنگجوي بی باک و برده رومی، اسپارتاکوس است که با سرداری ۷۰۰۰۰ برده بر ضد حکومت روم شورید و در زمان کوتاهی به پیروزی های بزرگی دست یافتت. اسپارتاکوس و یارانش می دانستند چه نمی خواهند. ولی از آنچه که می بایست می خواستند آگاه نبودند و عوامل عینی و ذهنی نیز به ماندگاری پیروزی آن ها کمک نکرد. با این حال نه دستگاه شکنجه و آزار رومیان  و نه عدم آگاهی اجتماعی پیشقراولان جنبش هیچ کدام نتوانست مانع سرکشی و تمرد بردگان شود. چرا که تن آدمی به ضربه شلاق هم نوع خود غریب است و شعور او وی را به فکر وا می دارد که در درستی و بلامنازع بودن شرایط موجود شک کند.

از شکست اجتناب ناپذیر اسپارتاکوس و یارانش در نبرد نابرابر و سرنوشت معصومانه شان بیش از دو هزاره گذشته است. ولی امیدواران سعادت بشری، آنان که جهانی دگر را هم ممکن و هم لازم می دانند، با همه نامرادی های روزگار دمی از مبارزه باز نیایستادند. مبارزان امروزی دیگر تنها نیستند و بر شانه های پهن تجربه اسپارتاکوس ها ایستاده اند. پشت به شلاق کشیده شان را حس می کنند،  با آزادی طلبی آن ها پیوند عاطفی دارند، شجاعت و دلیری آنها را تحسین می کنند،  از شکست شان غمگین می شوند، و در سوگ مرگشان اشک می ریزند. ولی به این بسنده نمی کنند. همزمان برای درس آموزی به مطالعه انباشته های مبارزاتی گران بهای آن ها می پردازند، دلیل پیروزی های زودگذر و شکست های تلخ را می شناسند.

مبارزان امروزی بر خلاف نیاکان و سلف شان به ماتریالیسم  تاریخی تسلط دارند. قانون مندی حرکت تکاملی اجتماعی- اقتصادی جامعه ها را با همه کج و معوج رفتن های احتمالی آن می شناسند. به اطلاعاتی دسترسی دارند که اگر هنوز خاکستر آتش عشق انسانی در دل ها کاملن سرد نشده است، آنها را ناگزیر به واکنش می کند.

اگر از دسته گرگان بهره کش و مزدبگیران اداری و نظامی آن بگذریم، آیا  از کسانی که رنج می برند و فکر می کنند و یا فکر می کنند و رنج می برند، کسی هست که بداند که نیمی از مردمان کره زمین زیبای ما گرسنه به رخت خواب می روند و هشت نفر از سردستگان این نظام درنده به اندازه اندوخته تمامی آن ها ثروت انباشته اند و به آن بی تفاوت باشد؟ آیا بی تفاوتی در جبهه یی که تا این اندازه قطبی و روشن است، قرار گرفتن در کنار گرگان نیست؟ آیا در چنین حالتی بی تفاوتی جایز است؟

رفیق جان باخته راه آزادی و اندیشمند ما، طبری در “پيمان” (شعرهای زندان)، حتا در سیاه چال زندان و در محاصره “بدسگالان مردمى آزار” و زیر رگبار تازیانه شلاق دژخیمان به این وظیفه آگاه بود و به سهم خود با جوهر قلم سینه سرد بی تفاوتی را نشانه گرفت و توضیح داد که چرا نمی توان بی تفاوت بود.

بى تفاوت نخواهم زيست، به رنج هاتان، به دردهاتان،

به خانه هاى سرد و حقيرتان، به دست هاى از فقر بسته تان،

به گناه بى گناه کودکان يتيمتان،

و اشك هاى پنهان و آشكار همسرانتان، من بى تفاوت نخواهم زيست.

به شادى اندکتان، بى تفاوت نخواهم زيست.

 

من در تفاوت تولد يافتم، در تفاوت زيستم، در تفاوت گريستم، و بى شك در تفاوت نيز خواهم مرد،

پس چگونه بى تفاوت بزيم؟

بی تفاوتی ما یعنی کند کردن روند حرکت تاریخ در راستای انجام و تحقق آنچه که ضرورت دارد.

برای فهم این موضوع ما نیاز به کاوش مقوله های دیالکتیکی “ضرورت و تصادف” داریم. مطالعه تاریخی تکامل فورماسیون های اقتصادی و اجتماعی به ما می آموزد که یک فورماسیون مشخص برای حل تضادی که در درون خود حمل می کند (در مورد نظام سرمایه داری تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید)، ضرورت می بیند که با نفی و دفع خصلت های میرا و بازدارنده خود، راه را برای یک فورماسیون جدید بگشاید. این ضرورت برخاسته از سرشت و ماهیت درونی پدیده سرمایه داری است. دیر و یا زود دانه سوسیالیسم با آب و خاک و خورشید فراهم شده از نیروی کار انسانی از شرایط مناسب رشد بر خوردار خواهد شد و به درختی تنومند بدل خواهد گشت. هر چند که فورماسیون سرمایه داری در درون خود باردار نطفه سوسیالیسم است، ولی بدون مامایی آگاهانه ما این زایش با غرق شدن در توفانی از حوادث ناگوار با مشکل بر می خورد. اگر ما آگاهانه به این دگردیسی کمک نکنیم حوادث تصادفی گوناگون می توانند سرعت این حرکت تکاملی را كند و یا حتا آنرا بطور موقت متوقف و یا به عقب برگردانند. عدم حرکت آگاهانه ما در به ثمر رساندن این ضرورت خواه نا خواه و چه ما بخواهیم و چه نخواهیم به برتری نقش تصادف ها در روند ها کمک می کند.

کند کردن روند تحقق ضرورت توسط این تصادف ها هر چند در مقایسه با تاریخ بشری کوتاه و گذرا است، ولی برای عمر چندین ساله ما دائمی می نمایند و ما را به این اوهام می رساند که وضعیت موجود با ثبات، پایدار و برای همیشه تغییرناپذیر است. جباران و زراندوزان و بهره کشان به این امر آگاهند و با اشاره به این موضوع  و با هزاران دوز و کلک ریشه های یاس و ناامیدی را در دل ما کلفت تر و گسترده تر می کنند.

ولی ماتریالیسم تاریخی به ما می آموزد که پیروزی موقت کنونی سرمایه داری یک ضرورت نیست، بلکه یک تصادف است. این تصادف، این حادثه، این توقف را نباید دلیل بر باروری، حقانیت سرمایه داری و حرکت آن در مسیر تاریخ و ضرورت تاریخی دانست. این تصادف ناگزیر و اجتناب ناپذیر نبوده و نیست. این نتیجه ضروری عدم حرکت ما در جهت انجام ضرورت تاریخی است، این نتیجه عدم باور ما به این ضرورت است، این نتیجه کرختی تن و کاهلی ذهنی ماست. این نتیجه ضروری عواملی است که به طور تصادفی جلوی شكوفايي ضرورت را گرفته است. حرکت آگاهانه ما در مسیر ضرورت می توانست و می تواند راه تحقق آنچه که ضرورت دارد را در میان انواع و اقسام تصادف ها بگشاید.

ضرورت گذار صورتبندی اقتصادی- اجتماعي سرمایه داری به سوسیالیسم، امکان نهفته موجود در این نظام است. این امکان فقط وقتی به واقعیت مبدل می شود که ما، تاریخ سازان واقعی جامعه بشری، با دست و مغز توانای خود آن را به واقعیت تبدیل کنیم. و گرنه این امکان نهفته مانند بذری می ماند که هرگز با دست توانای کشاورز در زمین بارور کاشته و پرداخته و آبیاری نشده است.

بنابراین بی تفاوتی گزینشی نیست که به انسانی کردن انسان و حرکت تکاملی تاریخ کمک کند. بی تفاوتی و تن در دادن به واقعیت موجود (سلطه بلا منازع سرمایه) یعنی نفی حرکت در مسیر انجام ضرورت تاریخی، یعنی عدم حرکت در بالفعل کردن نیروهای بالقوه موجود درپدیده ها. یعنی مجال پرواز دادن به عقاب تصادف برای تعقیب و کند کردن مسیر پرنده تکامل. یعنی کمک به نیروهای قهقرایی.

تسلیم وضعیت موجود شدن و “واقعیت پذیری” ما منجر به یک لاقیدی سیاسی (apolitisation) می شود که راه را برای نیروهای ترمزگر و واپسگرا هموار می کند. مسلمن این نیرو ها به این لاقیدی که ریشه در ناامیدی و مایوسی از اندیشه سوسیالیستی و عقب نشینی و زیر سوال رفتن آن دارد، دامن می زنند و آنرا به عناوین مختلف تشویق می کنند. تاریک خانه های تحقیقی و دانشگاهی بورژوازی، سوسیالیست های فکری را با درگیر کردن به مسائل فرعی، “حقوق بشری”، “محیط زیستی”، “فرهنگی” و “خیریه” از “قشون زحمتکشان” خارج و غیر فعال می کنند. هرچند که انجام همه این وظایف هم قابل ارج است و هم لازم ولی این فعالان با تزیین شکل ظاهری پدیده ها از تلاش برای تغییر ماهیت درونی و حل تضاد اصلی آن ها باز می مانند.

با این که بورژوازی بدین ترتیب موفق شده است که بخش عظیمی از نیروهای بالقوه سوسیالسیتی را خنثا و غیر سیاسی کند، نیروهای خود را بیش از پیش سیاسی و متشکل کرده است و با مطرح کردن عوام فریبانه شعارهای ما، توده ها را زیر پرچم خود گرد هم آورده است.

سال گذشته هیچ نیروی سوسیالیستی و کارگری مهم در بریتانیا باور نداشت که خروج از اتحادیه اروپا امکانی ست تحقق پذیر. بسیاری از این احزاب با “تسلیم واقع گرایانه” توده ها را به پذیرش وضعیت موجود و به اصلاح موسسات و نهادهای تصمیم گیری اتحادیه اروپا از درون دعوت می کردند. عدم باور آن ها به امکان بروز این امر موجب آن شد که خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا به رهبری بورژوازی انجام بگیرد. وظیفه یی که ضرورت تاریخی آن را بردوش نیروهای سوسیالستی گذاشته بود. ولی محبوس شدن در زندان واقعیت، مسحور شدن قدرت ظاهری سرمایه، و نداشتن بال پرواز اندیشه این نیروها را عقیم کرد و در حساس ترین لحظه از انجام مسولیت بزرگ تاریخی و اجتماعی خود باز داشت. واقع بین انقلابی نه واقعیت موجود را تغییر ناپذیر می داند و نه پندار ها و آرزوهای بلند پروازانه خود را جانشین واقعیت می کند. بلکه با تحلیل مشخص از وضعیت مشخص و با درک ماتریالیسم تاریخی پی می برد که مادر آبستن تاریخ چه جنینی را در بطن خود حمل می کند و بدین ترتیب در آمادگی شرایط مناسب زایمان تلاش می کند.

در طول تاریخ بشری میدان رویارویی “حق” با “باطل” هیچ وقت به اندازه امروز واضح و شفاف نبوده است. صف گرگان درنده استثمار و استعمار در یک طرف عرصه نبرد و “قشون زحمتکشان” و خلق های در بند در طرف دیگر آن. طرف سومی وجود ندارد. یا در کنار انگل هایی که با تغذیه از معده خالی تهی دستان زنده اند و زالو هایی فربه که خون از بدن نحیف زحمتکشان می مکند ایستاده ایم و یا در گردان آفریندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه. تماشاگری و گریز از صف خلق یعنی در عرصه پیکار کنار دشمن ایستادن. ما باید با صداقت و بدون بازی با الفاظ زیبا ولی بی محتوا مشخص کنیم که در کجا ایستاده ایم. این کار با محاسبات کاسب کارانه فرق می کند.

صحبت بر این نیست که همه ما با جانسپاری چگوارا زمان خود شویم، هیچ کس چنین انتظاری از ما ندارد. باور به ممکن بودن انسانی کردن انسان و قربانی افسونگری ددان انسان خوار نشدن، قدم اول است. قدم بعدی این است که هر کس بر حسب شجاعت، توان، وقت، موقعیت خانوادگی و وضع سلامتی خود می تواند گوشه کوچکی از کوله بار این مبارزه را بر دوش کشد. بدین ترتیب هر کس می تواند نقشی برازنده نام انسان برای خود در این قشون بیابد. هر چقدر هم این نقش کوچک باشد. ولی  انتخابی است فعال و تغییر گرا که حرکت تاریخ را هر چند به اندک به جلو می راند و با توصیف سطحی “فیلسوف های ظاهربین” از پدیده ها و بحث های بی سرانجام “کافه نشینان” تفاوت دارد.

«در شطی که آن جنبنده تاريخ است. مشو زان قطره ها کاندر لجن ها بر کران مانند. بشو امواج جوشانی که دائم در ميان مانند»!

……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………

منبع: حماسهء نبرد انسان: ديالکتيک شعرهای زندان احسان طبری، فرهاد عاصمي

ISBN 978-91-88005-20-5