انتخاب بین طاعون و وبا در امریکا! کمدی انتخابات و تراژدی درماندگی!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ٧۴  (٢٧ آبان)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوریک

رفیق سیامک می نویسد:

مقدمه

به بهانه و با تکیه به اتفاقات انتخابات امریکا موضوع اصلی و تمرکز این مقاله بروی ایجاد “خط سوم” و زیر سوال بردن سیاست انتخاب میان “بد و بدتر” است. ولی برای رسیدن به درک درست این موضوع مجبوریم که گذری کوتاه به انتخابات اخیر ریاست جمهوری امریکا بزنیم.

توجه به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به چند دلیل برای طرفداران سوسیالسیم علمی میهن ما مهم است.

١-  انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا به عنوان تنها ابر قدرت نظامی جهان با تاریخی پرخاشگر و متجاوز نمی تواند برای مردمان کشوری که خاك، جان و مال همسایگان آن زیر چکمه های نظامیان متجاوز لگدمال و له می شوند و خود نیز زیر خطر دائمی حمله نظامی است بی تاثیر باشد.

٢-  انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا به عنوان یکی از “مهدهای دموکراسیِ” بورژوازی نمی تواند برای طرفداران سوسیالسیم علمی مهم نباشد. باید مطالعه کرد که چطور بورژوازی موفق می شود با صورتک آزادی بر چهره، با آزادی کامل، خون از گلوی زحمتکشان بمکد؟ و آن ها را دائما با درگیر کردن در دور باطل انتخاب بین طاعون و وبا از لحاظ سیاسی عقیم کند و افق آزادی واقعی را کور.

٣- “چپ”های آمریکا نیز مانند “چپ”های ایران دائما در چرخه انتخاب میان “بد و بدتر” گیج و مات هستند. هر چند که “چپ”های آمریکا بر عکس ما در کشور خود از آزادی بیان و تشکل برخوردار هستند، با این حال مطالعه منطق  انتخاب میان “بد و بدتر” در عمل برایمان می تواند مفید باشد.

بررسی نتیجه انتخابات

انتخاب امسال میان “بد” جنگ طلب و دوست نزدیک صنایع نظامی و موسسات بزرگ مالی و نئولیبرال هیلاری کلینتون، و ” بدتر”، میلیاردر و نماینده پوپولیست شرکتهای ساختمانی و صنایع انرژی فسیلی جناح هار راست دونالد ترامپ بوده است. ترامپ تغییر آب و هوا را منکر است، و می خواهد ۱۱ میلیون مکزیکی را از امریکا اخراج، و مسلمانان را از ورود به امریکا ممنوع کند، و مالیات بر ثروتمندان را کاهش بدهد.

دقیقا به خاطر این نظرات شبه فاشیستی ضد خارجی (xenophobia) و انکار تغییرات اقلیمی ترامپ، بسیاری از افراد مترقی به کلینتون رای داده اند. در مقابل ترقی خواهان دیگری با توجه به روابط هیلاری کلینتون با وال استریت، پشتیبانی او از تجارت آزاد و عدم مداخله دولت، و فساد عمومی در بنیاد کمک های مالی کلینتون، از خود می پرسیدند که آیا این درست است که برای متوقف کردن دونالد ترامپ ضد خارجی، ضد اتحادیه، گزافه گو، غیر قابل اعتماد و  دهن دریده به کلینتون جنگ طلب و نماینده موسسات مالی رای داد؟

رای دهندگان ترقی خواه با احساس این وضعیت دشوار و روبرو شدن با یک معمای غیر قابل حل در انتها  به دو راهی انتخاب بین “بد و بدتر” رسیدند. برای بسیاری از رای دهندگان هر دوی نامزدان “بد” بوده اند. اکثریت رای دهندگان نه به کلینتون و نه به ترامپ اعتماد داشتند و دارند. دو سوم رای دهندگان هر دو را ناصادق و غیر قابل اطمینان می دانستند و می دانند. بدون توجه به نظر و وضعیت دشواری که دودلان و دیر تصمیم گیران با آن روبرو بودند، یک نکته ولی همیشه و بر همه روشن و واضح بود، و آن این که یکی از این دو تا “بد” و “بدتر” رییس جمهور می شود.

انتخابات امریکا یک بار دیگر ثابت کرد که دموکراسی بورژوازی جز صورتکی فرشته نما برای پوشاندن چهره وحشی و استثمارگر طبقات بورژوازی نیست. طبقات بورژوازی با زیرکی بی نظیری توده ها را با سرگرم کردن در این کمدی از جستجو برای راه یابی و خلاص شدن از نظام بهره کشی باز میدارند. توده ها به حق برای رفع از بیکاری و گرسنگی آرزوهای و خواستهای  خود را انقدر کوچک میکنند تا از روزنه ی کوچکی که سرمایه داری برای آنها باز گذاشته است بتواند بگذرد. و هر بار خوره ناامیدی و یاس آنها را از درون میجوید و به سرخوردگی آنها میافزاید.

در اینجا ما سعی میکنیم که با اشاره و ارجاع به انتخابات اخیر امریکا با نگاه دیالکتیکی به ظاهر قضایا کنه و ماهیت درونی آنرا افشا کنیم. ما سعی میکنیم که با اشاره و آوردن مثال از این مسئله مشخص و با استفاده از پیوند دادن آن به مقولات  تجریدی به درون پدیده دموکراسی بورژوازی و انتخاب بین “بد و بدتر” نظری بیاندازیم و بیهودگی آنرا برملا کنیم.

ولی چرا بر خلاف انتظار بسیاری کلید کاخ سفید به دست ترامپ رسید؟

در واقع تجزیه و تحلیل اولیه نشان میدهد که اکثریت رای دهندگان ترامپ نه متعصب مسیحی و نه از نژادپرستهای قسم خورده بوده اند. بیشتر آنها از کارگران و کارمندان بخش خصوصی و یا دولتی بوده اند. تحقیقات اولیه نشان میدهد که رای افرادی که درآمد خانوادگی کمتر از ۵۰۰۰۰ دلار سالانه داشتند به دموکراتها کاهش ۱۱ درصدی داشته است. مردمان فقیر و از لایه پایینی طبقه متوسط در این انتخابات نسبت به انتخابات گذشته بیشتر به جمهوری خواهان رای دادند. بخصوص اعضای اتحادیه ها نسبت به گذشته  به طور چشمگیری به دموکرات ها پشت کردند.

رای دهندگان به ترامپ از وضع موجود منزجر بوده اند و هستند. افرادی هستند که از عدم پوشش بیمه بهداشتی، قیمت دارو ها و از دست دادن شغل ناراضی بودند و هستند. و چون “چپ” به دلایل زیاد عینی و ذهنی موفق نشد که به این اعتراضات خصلت ضد سرمایه داری بدهد و آلترناتیو و نظام جانشین سرمایه داری را برای مردم توضیح دهد، مردم که به حق مسبب بخش بزرگی از بدبختیها خود را بوروکراتهای حزب دموکرات می دانستند به شعارهای پوپولیستی ترامپ باور کردند و به او رای دادند.

نتیجه این انتخابات چیزی جز عصیان و شورش لایه پایینی طبقه متوسط و کارگران و بیکاران بر علیه جهانی شدنی که فقط بنفع شرکتهای فراملیتی و نخبگان اداری شان در دفترهای آسمان خراشهای کلان شهرها و فراشهرها تمام شده است نیست.

با مرزهای باز، تجارت آزاد و ادغامهای اقتصادی شرکت های بزرگ مالی و فراملیتی به بازارهای بیشتر و بزرگتر و به نیروی کار ارزانتر دسترسی می یابند، و مصرف کنندگان پول کمتری برای کالاهای مصرفی می پردازند. ولی در این روند جهانی سازی که بورژوازی جهانی آنرا در بسته بندیهای زرین و فریبا به عنوان نجات بشر عرضه میکند بازندگان زیادی وجود دارد. شرکتهای تولیدی داخلی کوچک که قدرت رقابت با تحرک سازمانی و ساختاری و بنیه مالی شرکتهای بزرگ فراملیتی را ندارند زیر چرخ ماشین همیشه در حرکت جهانی سازی خرد می شوند و یا ورشکست و یا مجبور به انتقال به کشورهای با نیروی کار ارزان می شوند در هر صورت کارگران و کارمندان این مراکز تولیدی کوچک بازنده اصلی هستند. بخصوص کارگران غیر متخصص و با تحصیلات کم قربانی بزرگ کشتارگاه جهانی سازی هستند.

بنظر من ترامپ موفق شد که منادی و بلندگوی این اعتراض شود. ترامپ خود را در مقابل نخبگان و برتران و در کنار مردم و برای مردم و همراه مردم معرفی کرد و قول داد که در جیب کسی نباشد و مستقل عمل کند و با “بالاتران” و “مفسدان مالی” مبارزه کند. او موفق شد که با ساده سازی مسائل بغرنج و پیجیده آنها را بطور روشن دسته بندی کند و قول های زیر را برای بهبود شرایط زندگی قربانیان نئولیبرالیسم تدوین کند.

١- ترامپ قول داد که از انتقال کارخانه ها و شرکت های تولیدی به کشورهای با نیروی کار ارزان جلوگیری کند.

٢- ترامپ قول داد که با سرمایه گذاری در زیرساختارهای اجتماعی و اقتصادی موقعیت شغلی ایجاد کند.

٣-  ترامپ قول داد که با بیرون کردن کارگران مهاجر مشاغل آن ها را به آمریکایی ها بیکار برگرداند

٤-  ترامپ قول داد که با مبارزه با طرفداران محیط زیست دسترسی به منابع انرژی ارزان و فسیلی را همچنان تامین کند.

٥- ترامپ قول داد که با روسیه تشنج زدایی کند و از نقش آمریکا به عنوان پلیس جهانی بکاهد و ناتو را تا حد ممکن به حال خود رها  کند

٦- ترامپ قول داد که با جلوگیری بی رویه از ورود مسلمانان به آمریکا امنیت را به شهرهای آمریکا برگرداند.

کسانی که رنج میبرند و فکر میکنند میدانند و حس میکنند که جامعه سرمایه داری امریکا بیمار است ولی بورژوازی دائما با دادن اطلاعات غلط انها را از تشخیص درست بیماری دور نگه می دارد. و این تسلسل باطل همچنان ادامه دارد و بسیاری از آنها که فکر میکنند و رنج میبرند و نام بیماری و درمان ان را میدانند به تجویز داروهای مسکن بسنده میکنند. “واقع گرایی” “چپ” و عقب نشینی آرام آرام ولی دائمی در مقابل تهاجم بورژوازی و تلاش برای همراه شدن با “مسیر آب”  و تکیه به “بد” در مقابل “بدتر” به “راست” فرصت طلب و پوپولیست این شانس را داده است که با تقلید از شعارهای کلیدی “چپ”  و با قول بهتر کردن شرایط زندگی  کارگران   طبقه کارگر را در تشخیص دادن دوستان واقعی خود گمراه و تفاوت بین “چپ” و “راست” فرصت طلب و پوپولیست را سختر کند. کمتر کسی در “چپ” گفت که تا نظام بهره کشی پا برجاست جامعه بیمار خواهد ماند و کمتر کسی گفت که فقط سوسیالیسم درمانگر این جامعه بیمار است.

هم جمهوری خواهان و هم دموکراتها سعی میکنند که پیام مردم امریکا را وارونه جلوه دهند و ما را مثل همیشه با غرق کردن در سیلاب تحلیلهای سطحی از یافتن حقیقت بدور کنند. تفسیر نتایج انتخابات امریکا و پیام مردم امریکا نمیتواند چیزی بجز نوید آغاز پایان سروری امپریالیسم امریکا باشد. پیام درماندگی نظام سرمایه داری است در حل مشکلات اساسی و کلیدی مردم. سرمایه داری با وارد شدن به مرحله جهانی شدن مالی همزمان قدرت حل حتا موقتی بی کاری و نابرابری اجتماعی را از دست داده است. بیکاران در دوران ماقبل جهانی شدن حداقل بعنوان ارتش ذخیره کار و بامید رشد اقتصادی تا حدودی قابل احترام و مورد استفاده بودند ولی عملا این نقش را با جهانی شدن سرمایه از دست دادند.

نتایج انتخابات بطور روشنی فاش میکند که جامعه امریکا نیاز مبرمی به ارائه راه حلهای رادیکال از طرف “چپ” رادیکال دارد. “چپی” که بتواند با تاکید به سیاست عدالت اقتصادی و  دموکراسی اجتماعی تصویری روشن از یک آلترناتیو سوسیالیستی با خصلت دموکراتیک به مردم امریکا ارائه دهد. تفسیر “چپ” ها از انتخابات باید بر این اساس و از این منظر باشد وگرنه  به گمراهه و کژراهه میفتند.

یادمان باشد که اگر چه اساس ايدئولوژيک جمهوری خواهان معجونی از نئولیبرالیسم و محافظه کاری است ولی ترامپ در تمام دوره انتخابات دائما از نتایج فاجع بار  نئولیبرالیسم و جهانی شدن سرمایه انتقاد کرد. ترامپ مخالف توافقنامه تجارت آزاد (TPP)، توافقنامه تجارت آزاد موافقتنامه تجارت آزاد آمریکا شمالی (NAFTA)،  تجارت و مشارکت سرمایه گذاری سرا آتلانتیک(TTIP) است.

ترامپ در جریان انتخابات با زرنگی از وارد شدن به جزییات خودداری کرد و با جمله بندیهای کلی و غیر الزامی فقط ترسیم کلی از آنچه که میخواهد برای بیکاران و کارگران بکند ارائه داده است. حتا اگر خود ترامپ به این حرفهای خود باور داشته باشد این از کژفهمی و ساده نگری اوست از روابط طبقاتی در امریکا و پیوند فرامرزی طبقات بورژوازی جهان. شرکت های نظامی، بانک های بزرگ، موسسات مالی هیچ وقت به او اجازه نمیدهند که منافع آنها را بخطر بیاندازد. نمونه اش افشا کمک مالی شرکتهای فراملیتی آلمانی تبار به هزینه های انتخاباتی ترامپ است. تردیدی نیست که او در عمل زحمتکشانی را که به او رای داده اند را مایوس خواهد کرد چرا که اول اینکه قدرت او در برابر شرکتهای فراملیتی، بانکهای بزرگ و صنایع نظامی بسیار ناچیز و کوچک است. دوم اینکه او طرحی و اراده ای برای تغییر نظام سرمایه داری ندارد. بنابراین وقتی که زهر یاس زحمتکشان را به سرخودگی و افلیج عملی میکشاند “چپ”های رادیکال باید با پادزهر سوسیالیستی وارد میدان شوند و زحمتکشان را از این شنزار کویر مارالود نجات دهند.

با وجود شواهد بالا ولی بورکراتهای حزب دموکرات که بجای لذت بردن از نشئگی پیروزی انتخابات به زجر خماری شب انتخابات دچار شدند فورا انگشت اتهام به سوی “چپ”هایی که با عدم باور به انتخاب بین “بد و بدتر” به “بد” رای نداده اند  نشانه گرفتند. آنها اینطور وانمود میکنند که اگر نامزد دموکراتها انتخاب میشد وضعیت و شرایط زندگی زحمتکشان بهتر میشد ؛ جهان به صلح نزدیکتر میشد؛ و از وقوع فاجعه تغییرات جوی و اقلیمی اجتناب میشد.

در زیر اول ما نشان میدهیم که این ادعا پوچ است. بعد ما نشان میدهیم که سیستم دو حزبی امریکا مستلزمآتی ایجاد میکند که یک جریان مترقی نمیتواند به ان تن در دهد. بنابراین یک سیاست مستقل غیر پارلمانی ممکن و ضروری است. پس از ان ما با اشاره به وقایع تاریخی و تحلیل استدلال “بد” انتخاب کنان نشان میدهیم که این یک سیاست پربار، پایدار و راهگشا و حل کننده چالشهایی که جوامع طبقاتی با ان مواجه هستند نیست.

بد و بدتر

مولوی:

“يار بد مار است هين بگريز از او    تا نريزد بر تو، زهر آن زشت خو”

از اواسط سال ها ی ۳۰ میلادی تا کنون احزاب سوسیالیست و مترقی حمایت خود را از دموکرات های طرفدار سرمایه داری، به دلیل انتخاب “بد” میان  “بد و بدتر” توجیه کرده اند. و رهبران بوروکرات حزب بورژوازی دموکرات از این گرایش بیشترین سو استفاده تبلیغی را کرده اند. آن ها هیچ نگرانی از “بد” خواندن کلینتون تا آنجا که به انتخاب او در برابر “بدتر” می توانست کمک کند نداشتند.

برای آنکه ثابت کنیم که در سیاست های کلان اقتصادی و امپریالیستی بین این دو حزب بورژوازی فرق چندانی نیست، ما فرض را بر این می گذاریم و باور داریم به این که ترامپ هر “آنچه که می گویند هست”. ولی مایلیم بررسی كنیم که آیا کلینتون “به آنچه که می گویند هست؟” و یا بود؟

رهبران بوروکرات حزب بورژوازی دموکرات به عمد نقش داخلی پهنه و زمینه قدرت رییس جمهور را وسیع تر و عمیق تر از آنچه هست  نشان داده بودند، تا شکاکان و دودلان را به رای ندادن به ترامپ راضی کنند. ولی در واقع نقش فرمانداران ایالات در زندگی روزمره آمریکایی ها از نقش رئیس جمهور به مراتب بالاتر است.

هر چند که رئیس جمهور آمریکا قوی ترین و پرقدرت ترین فرد جهان، رهبر جهان آزاد، رهبر تنها ابرقدرت جهان است. ولی برای آمریکایی ها نقش نمادین رئیس جمهور بالاتر از نقش واقعی آن است. در ایالات متحده سیاست های مربوط به مالیات مستقیم  و غیر مستقیم در سطح دولت های ایالتی تنظیم می شود. کالج ها و مدارس،  برخی از دانشگاه ها در سطح دولت ایالتی و یا در سطح شهری سازمان یافته می شود. آنچه که رئیس جمهور را از لحاظ قدرت متمایز می کند، قدرت او در تعیین سیاست خارجی است. تحلیل و حل و فصل مسائل جنگی و دفاعی و نظارت بر FBI ، بالا و پایین آوردن ارزش پولی و تعیین سرنوشت و چگونگی رفتار با مهاجران در اختیار رئیس جمهور  است.

بر خلاف ترامپ و بسیاری از نامزدهای رئیس جمهوری دموکرات که سابقه سیاسی در سطح ملی و جهانی نداشته و ندارند و می توانند با برنامه های ظاهرا مترقی وارد این کارزار انتخاباتی بشوند. کلینتون از امتیاز ناشناس بودن برخوردار نبوده و نیست او در طول ۸ سال رئیس جمهوری  کلینتون و ۸ سال رئیس جمهوری اوباما که در ۴ سال اول آن به عنوان یکجنگ طلب معروف شد، در تصمیم های سیاسی دخالت مستقیم و غیر مستقیم داشته است.

در بعضی از زمینه ها  نظرات هیلاری ممکن بود حتی بدتر باشد. در زیر ما به موشکافی کوتاه نظرات او و حزب دمکرات در زمینه های مختلف می پردازیم.

جنگ

نظامی گری و جنگ طلبی  حزب دموکرات در خارج از مرزهای کشور نیز تاریخی طولانی و  ثبت شده دارد. ادامه جنگ در افغانستان، اشغال لیبی، بی ثباتی در سوریه، جنگ طلبی علیه روسیه، زیرپا گذاشتن حقوق زندانیان در گوانتانامو، و حملات جنایتکارانه با هواپیماهای بدون سرنشین DORNE  در کشورهای متعدد، از آن جمله است. کمتر کسی است که بداند که بودجه پنتاگون در دوره اول رئيس جمهور اوباما  بیشتر از چهار سال اول  جورج دبلیو بوش بوده است.

علاوه بر آن کلینتون مدافع سیاست های هشت سال گذشته اوباما بوده است. ولی حتا جنگ طلب تر از اوباما است. اوباما یکی از اشتباهات بزرگ خود را درگیری در لیبی می داند که کلینتون به عنوان وزر خارجه معمار اصلی اين تجاوز بود.

او یک حامی جانانه و کورکورانه از جنایات جنگی اسرائیل در فلسطین و جاهای دیگر نیز هست، از حمله به کشورهای مسلمان، و اشغال آن ها ابایی نداشت.

یکی از اهرم هایی که حزب دموکرات بر علیه ترامپ استفاده کرد، ترساندن مردم از آمادگی به کار بردن سلاح اتمی توسط او بوده است. ولی بیل کلینتون رئیس جمهور دموکرات سابق و همسر خانم کلینتون فرصت تاریخی خلع سلاح اتمی را بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی در سال های ۹۰ میلادی نه تنها از دست داد، بلکه با آن فعالانه مخالفت کرد. این بیل کلینتون بود که بر خلاف قولی که ریگان به گورباچف برای عدم گسترش ناتو داده بود، ناتو را تا مرز روسیه گسترش داد. باز هم این بیل کلینتون بود که یوگسلاوی و افغانستان را بمباران کرد و “سیاست دخالت نظامی انسانی” را اختراع و اجرا کرد. علاوه بر آن هیلاری کلینتون هیچ اعتراضی به گسترش تریلیون دلاری برنامه نوسازی هسته ای اوباما نکرد.

محیط زیست

ترامپ منکر تغییرات اقلیم و جوی توسط بشر است و در این رابطه می خواهد به استفاده منابع فسیلی انرژی ادامه بدهد.

ولی آنچه که کمتر کسی می داند این است که حزب دموکرات در جلسه اخیر خود هر نوع پیشنهادی را برای دور شدن آمریکا از مصرف سوخت های فسیلی برای نجات محیط زیست رد کرد.

هیلاری کلینتون هیچ علاقه و نقشه برای نجات جهان از تهدید اتمی و تغییر جوی نداشته است و ندارد. کلینتون در زمانی که وزیر امور خارجه بود، از خط لوله نفتی کیستون(Keystone XL) که مضر محیط زیست است، پشتیبانی کرد (هر چند که در دوران انتخابات زیر فشار سندرز مجبور شد که این حمایت را کمرنگتر کند).

حقوق کارگران و زحمتکشان

یکی از هدف های ترامپ تضعیف نفوذ از پیش ضعیف شده اتحادیه ها در محلات کاری است.

ولی بیل کلینتون نامزد حزب دموکرات  درسال های ۹۰ میلادی تحت نفوذ (NAFTA) با انتقال بسیار از کارخانه ها و مراکز تولیدی به مکزیک، حدود یک ملیون کارگر و کارمند را بیکار کرد. هیلاری کلینتون هم موافق معاملات تجاری آزاد، مانند NAFTA و  TIPP بود.

همچنین حمایت هیلاری کلینتون از همکاری ترانس پاسیفیک (Trans-Pacific Partnership) برای تامین منافع سرمایه گذاران شرکت های بزرگ چند ملیتی هیچ تردیدی بجا نمیگذارد که اگر او رییس جمهور می شد کارخانه ها و مراکز تولیدی بیشتری به کشورهای مجاور با نیروی کار ارزان و بدون حق تشکل كارگران، انتقال داده می شد.

علاوه بر آن دموکرات ها با وجود قول دادن در دوران انتخابات دولت اوباما هیچ تلاشی برای تصویب قانون (EFCA)  لایحه یی که حقوق تشکل کارگران را با شروط فراوان تا حدی تضمین می کرد و  امکان جریمه کردن کارفرمایانی را که علیه کارگران عضو اتحادیه تبعیض قائل می شوند را می داد، نکردند.

حزب دموکرات می توانست قانون حداقل دستمزد ۱۱ $ را به تصویب برساند. اما این قانون نیز برای نمایندگان دموکرات دو مجلس از اولویت بر خوردار نبود.

جای تعجب نیست که خانم کلینتون حتا زمانی که مجبور می شد برای راضی کردن جناح “چپ” حزب دموکرات از حقوق اجتماعی صحبت کند، با نام بردن از حقوق کودکان و زنان و با کاربرد جملات کلی بدون محتوای طبقاتی بسنده می کرد.

 نابرابری

در دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون نابرابری اجتماعی و اقتصادی به طور چشم گیری در آمریکا  رشد کرد. در این دوران ثروت یک در صد ثروتمندان جامعه افزایش ۱۵۰ در صدی داشت. زیر عنوان  “مبارزه با مواد مخدر” جوانان سیاه پوست به طور نامتناسبی در مقایسه با سفید پوستان مصرف کننده مواد مخدر به زندان ها انداخته شدند و خانواده های سیاه پوست بسیاری با از دست دادن سرپرستان خود فقیر تر شدند. فقط در سال ۲۰۱۵ در دوره دوم ریاست جمهوری اوباما پلیس ۱۰۲ سیاه پوست غیر مسلح را کشت. این رقم تقریبا برابر با۴۰ درصد از کشتگان توسط پلیس است، هر چند که سیاه پوستان فقط تقریبا ۱۳ در صد افراد جامعه را تشکیل  می دهند.

نابرابری در دوران ریاست جمهوری اوباما از تمام قرن گذشته بالا تر بوده است. به گفته اقتصاددان امانوئل سائز، بین سال های و ۲۰۰۹ و ۲۰۱۲، ۹۵ درصد از درآمد به دست آمده در کشور، نسیب یک درصد ثروتمند شد. خانواده متوسط آمریکایی ولی بین سال های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۴ شش درصد فقیرتر شد.

 خط مستقل “سوم” پارلمانی یا مردمی

دموکراسی بورژوازی به ظاهر بر ایده یک رای- برای-هر نفر استوار است ولی در واقع این دلارهاست که تعیین کننده میزان رای است. بورژوازی با مصرف میلیاردها دلار و با تسلط بر رسانه های گروهی و با اجیر کردن “دانشمندان” علم آمار، سیاست و تبلیغات و روانشناسی و جامعه شناسی  کنترل نسبتا کامل آنچه را که از صندوق رای بیرون خواهد آمد را دارد. نظام انتخاباتی امریکا طراحی شده است تا از ورود جدی “خط سومی ها” به میدان مبارزه  پارلمانی جلوگیری کند.

نظام انتخابات آمریکا به طوری طراحی شده است که به احزاب خارج از حوزه اصلی طرفداران سرمایه داری میدان نمی دهد. کل نظام انتخاباتی بر محور و برای تقویت نظام دو حزبی ساخته و پرداخته شده است. یک مثال واضح می تواند برای درک و نشان دادن بطالت، پوچی، و بی اعتباری این سیستم  به ما کمک کند. به طور مثال حزب سوسیال دموکرات سوئد در انتخابات گذشته کمی بیش از ۳۰ در صد رای بدست آورد. اگر سیستم انتخاباتی سوئد مانند آمریکا می بود، می بایست حدود ۸۰ درصد صندلی نمایندگی مجلس به این حزب تعلق میگرفت!

نظام دو حزبی چنان نهادینه شده است که حتا خبرنگاران روزنامه ها و کانال های رادیویی و تلویزیونی نیازی به انعکاس نظرت احزاب دیگر را نمی بینند. چرا که بختی برای بردن انتخابات ندارند؟

بعلت قوانین ناعادلانه مناظره های ریاست جمهوری نامزد حزب ثالث باید برای دعوت شدن به مناظره از حمایت ۱۵ درصد از مردم بر خوردار باشد. قابل توجه است که بررسی حمایت۱۵  درصدی بعهده همان کانال های تلویزیونی و دستگاه هاي آماری نامزدهای دموکرات و جمهوری خواهان است.

در مقایسه با وضع نامزدهای دموکرات و جمهوری خواه، قوانین محدود کننده احزاب “مزاحم” به طور غیر دموکراتیک، نامزدهای احزاب ثالث در انتخابات را مجبور  به جمع آوری امضای تعداد بیش تری از واجدان شرایط رأی می کند.

هزینه شرکت در انتخابات از طرف احزاب ثالث بحدی است که بودجه بسیاری از نامزدهای این احزاب همان روزهای نخست پایان می یابد. در صورتی که نامزدهای دموکرات و جمهوری خواه از دست و دلبازی دوستان ثروتمند موسسات مالی و شرکت های نظامی- جنگی تا آخرین لحظه بهره مند هستند.

ولی با همه این وجود امکان تشکیل خط “سوم” پارلمانی وجود داشت هر چند که  شرایط تحقق این امکان بسیار سخت  بود.

برنی سندرز با بیان رنج طبقه کارگر و زحمتکشان از بحران مالی و غنی تر شدن ثروتمندان در دوره رقابت برای نامزدی حزب موجب ترس و وحشت در  دستگاه اداری حزب و امید و آرزو در بدنه مردمی حزب شد. دستگاه اداری و پر قدرت حزب دموکرات در مقابل یک چالش شگفت انگیز ایستاده بود. و بهمین دلیل بعد از افشای حمایت پنهانی اداری و مالی رهبری بوروکرات حزب دموکرات از نامزدی خانم کلینتون بسیاری از مترقیان امیدوار  بودند که سندرز به سمبل “جریان سوم” بدل شود. ولی متاسفانه اینطور نشد.

مترقیان مایل بودند که به نامزد “حزب سبز” که از احزاب سبز اروپا “چپ”تر است رای بدهند. و بهمین خاطر این فعالان مدنی و گروه های کوچک سوسیالیستی از سندرز بخاطر طرفداری از کلینتون دلگیر بودند و هستند.

خانم جیل ستین، (Jill Stein) نامزد “حزب سبز” نیز خیلی تلاش کرد که تا سندرز را متقاعد به یک برنامه کار (platform) مشترک کند. ولی موفق نشد بر مصلحت گرایی (pragmatism) سندرز غلبه کند. سندرز که بختی برای پیروزی خانم ستین نمی دید، معتقد بود که با ریختن آرای خود به صندوق کلینتون میتوانست  سیاست او را به “چپ” بکشاند. سبز”های آمریکا هر چند که نامی از سوسیالیسم نمی آورند خود را ضد سرمایه داری می دانند و اتحاد با سوسیالیست ها را قبول دارند. ولی بزرگترین نقطه ضعف “سبز”ها عدم اعتقاد و توانایی  سازماندهی توده ای و تشکیلاتی است. بنابراین حتا اگر این امر به وقوع می پیوست “سبز”ها کار بزرگتری بجز وصله کردن لاستیک پنچرشده نظام سرمایه داری نمی توانستند انجام بدهند.

می توان علاوه بر ایجاد تشکیلات کارگری و صنفی، انجمن های مدنی و اجتماعی با مبارزه متشکل به قانون گذاران فشار آورد تا با تغییر نظام انتخاباتی به یک سیستم نمایندگی تناسبی تعداد معینی از صندلی های مجلس را نسیب احزاب ثالث کند.

ولی احتمال این تغییر بسیار کم است بجای ان باید ترقی خواهان اعتقاد به نظام پارلمانی را کمتر و اعتماد به مردم و سازماندهی توده ای را بیشتر کنند. بهمین خاطر “چپ” رادیکال  استدلال می کرد و می کند که می توان با اتحاد گسترده طرفداران سوسیالیست ها و با ایجاد حزب مستقل کارگران با سیاست مستقل کارگری، به سیاست تراژیک انتخاب بین “بد و بدتر” در کمدی انتخابات ریاست جمهوری پایان داد.

بنا بر این کار درستی که ترقی خواهان می توانند و باید انجام بدهند، سازماندهی مردم علیه کل سیاست های سرمایه داری با ایجاد جبهه گسترده مستقل و تشکیل “راه سوم” است.

بحران و رکود اقتصادی طولانی مدت کنونی روحیه مقاومت و مبارزه را برای گسست از نظام دو حزبی بورژوازی را در میان مخالفان جدی سرمایه داری و طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان  تقویت کرده است. روشنفکران “چپ” با چشم عقل خود دیدند و  زحمتکشان با شکم گرسنه خود حس کردند که راه حل دموکرات ها و جمهوری خواهان برای برون رفت از بحران کنونی نظام سرمایه داری در چارچوب کلی خود یکسان و مشابه است. هر دو حزب سرمایه داری بیش تر نگران منافع دوستان خود در صنایع نظامی، غذایی، دارویی و موسسات مالی و بانکی هستند تا بیکاری کارگران و گرسنگی ناداران.

به خصوص رهبران  بوروکرات اتحادیه های کارگری با پشتیبانی طولانی و بدون قید و شرط از حزب دموکرات طرفدار سرمایه داری، با خیانت به منافع کارگران و زحمتکشان از ایجاد یک حزب مستقل کارگری جلوگیری کرده اند. این تسلیم طلبی در میان گروه های اجتماعی مترقی و تشکیلات فمینیست ها، سیاهان و آمریکالاتینی ها  نیز دیده شد و می شود. این گروه ها نیز تخم مرغ خود را در سبد سیاست گندیده دموکرات ها گذاشتند.

چند نمونه از تاریخ

مطالعه  تاریخ نشان میدهد که حتا در آنجا که ترقیخواهان برای جلوگیری از قدرت گرفتن نازیسم و جنگ طلبان به انتخاب “بد” تن در داده اند و از  این انتخاب راضی بوده اند اینکار ضرورتا و لزوما موجب توقف نازیسم و جنگ طلبی نشد.

در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۳۲  آلمان اکثر مردم مترقی توافق داشتند که هیتلر از هیندنبورگ به مراتب بدتر است. سیاست SPD (حزب سوسیال دموکرات)  بر این بود که برای جلوگیری از قدرت گرفتن هیتلر باید به هیندنبورگ رای داد. در نتیجه هیندنبورگ انتخابات  را با  ۵۳ درصد آرا برد. و  SPD فکر می کرد که خطر فاشیسم بر طرف شد.

ولی هیندنبورگ در یک تصمیم سرنوشت ساز و در نتیجه یک معامله سیاسی در ژانویه سال ۱۹۳۳ آدولف هیتلر را به عنوان صدراعظم منصوب کرد. بعد از دو ماه هیتلر هیندنبورگ را مجبور کرد که تا به رهبران نازی ها قدرت و اختیارات دیکتاتوری بدهد.

در انتخابات ۱۹۶۴، لیندون جانسون (Lyndon Johnson) وعده داده بود که به دخالت ایالات متحده در ویتنام پایان دهد، در حالی که گلدواتر (Goldwater) از ادامه جنگ و حمایت از جنگ طلبان صحبت می کرد. بسیاری از “چپ”های ضد جنگ که باور به راه سوم و سازماندهی اعتراضات مردمی نداشتند، برای جلوگیری از رئیس جمهور شدن گلدواتر جنگ طلب به جانسون رای دادند و او انتخاب شد. یکی از اولین اقدامات سیاست خارجی آقای جانسون گسترش جنگ به طور چشم گیری علیه مردم مبارز و جنبش ضد استعماری ویتنام بود. این یعنی عدم درک زیر بنای طبقاتی این دو حزب طرفدار سرمایه داری و عدم درک خصلت امپریالیستی نظام سرمایه داری آمریکا. همان طور که تاریخ نشان داد عاقبت نیکسون یک رییس جمهور جمهوری خواه زیر فشار دائمی و روزانه مردم آمریکا مجبور به امضا قرارداد صلح با ویتنام شد.

دلایل مدافعان انتخاب “بد”

مطالعه و تحلیل استدلال “بد” انتخاب کنان بویژه برای ما ایرانیان که دائم با معضل انتخاب بین وبا و طاعون درگیریم واجب و ضروری است. یکی از مهم ترین استدلال طرفداران سیاست انتخاب “بد” این است که تحریم کننده شرکت در انتخابات مانند تماشاگریست که در زمین بازی نیست و در برد و باخت هیچ نقشی ندارد. این استدلال زمین بازی را به “ورزشگاه” مهندسی شده قدرت مندان محدود میکند و جهان بزرگ و پر تلاتوی و پر جنب و جوش خارج از “ورزشگاه” را نمی بیند و یا به ان باور ندارد. با برجسته کردن نقش چند بازیکن برچین شده نقش بزرگ توده های ملیونی را از یاد میبرد.

یکی دیگر از استدلال طرفداران سیاست انتخاب “بد” این است که رای دادن به احزاب ثالث که شانس پیروزی ندارند، “به هدر رفتن” رای است.

واقعیت این است که رای دادن به یک شخص ثالثی که ممکن است از اکثریت برخوردار نشود، هدر دادن رای نیست. اما باید گفت که رای غیراصولی دادن، به هدر رفتن رای است نه رای دادن به یک شخص ثالث.

هدف رای گیری فرصتی است برای رای دهنده تا نظر خود را در باره چگونگی اداره کشور به نمایش بگذارد. اگر این رای دهنده همیشه برای جلوگیری از قدرت گرفتن “بدتر” به “بد” رای بدهد، هیچ وقت قادر نخواهد شد که نظر واقعی خود را بیان کند. چون که همیشه در چرخش دور باطل جلوگیری از قدرت گرفتن “بدتر” در مقابل “بد” درگیر است.

وقتیکه این شخص رای خود را بر خلاف  باورهای شخصی و سیاسی خود به صندوق “بد” انداخت همزمان اعتقاد به تغییر اوضاع را هم از دست میدهد. و همچنین به حزب “بد” یک نشان و علامت تسلیم شدن میفرستد. تا “قیامت” در تله حزب “بد” اسیر و گرفتار است چرا که حزب “بد”  میداند که او همیشه برای جلوگیری از “بدتر” به او رای میدهد. و مزید بر ان حزب “بد” دلیلی برای تغییر سیاست خود نمی بیند. فقط تا آنجا تلاش می کند که یک کمی از “”بدتر” “کم بدتر” باشد.

همزمان این شخص با قبول و تن دادن به قوانین بازی هیچ وقت توانایی و شوق تغییر آن را نیز نمی یابد. از این رو رای دادن به “بد”، پیام “بدی” به “بد” و دیگران می فرستد. پیام تسلیم و عدم باور به تغییر، پیام سازش دائمی بدون افق. با این کار او به حفظ وضعیتی کمک می کند که می گوید و مدعی است که از آن متنفر است!

در ثانی اگر ما پیش فرض هدر رفتن رای را قبول کنیم بنابراین رای دادن به نامزد بازنده هم به نوعی هدر دادن رای است. اگر سنجش های انتخاباتی بخت یک نامزد را میان دو نامزد کمتر ارزیابی کنند، پس رای دادن به نامزدی که بخت برندگی او کم است، هدر دادن رای است.

با این استدلال وارد شدن سندرز در رقابت برای نامزدی حزب دموکرات هم بیهوده بود. ولی ما می دانیم که بیهوده نبود و این کار به پرچم ابراز احساسات اعتراضی بسیاری بر علیه نارسایی سیاست های “راست” موجود حزب دموکرات تبدیل شد.

استدلال سوم طرفداران انتخاب “بد” مربوط به نتیجه انتخابات است که در صورتی که “چپ”ها به “بد” رای ندهند و “بدتر” برنده شود، مسئوليت به قدرت رسیدن “بدتر” به دوش “چپ” است. بسیاری از دموکرات ها از همین الان شروع به شستن گناهان خود کرده اند و شکست نامزدشان را دلیل سیاست “خط سوم” بعضی از “چپ”ها می دانند. باید تاکید کرد که پیش بینی همه جانبه اثرات  یک انتخاب و یا یک عمل و سبک و سنگین کردن نتیجه آن در مقابل هم غیر ممکن است.

ولی این پیامدگرایی  (Consequentialism) استاندارد ناقص و غیر کاربردی است. به ویژه این که پیامدگرایان دائما لحظه ای، مقطعی ای و کوتاه مدت فکر می کنند. و هیچ وقت حاضر نیستند که موضوع اصلی بحث متمرکز به روی پیامدهای دراز مدت انتخاب همیشگی “بدها” شود.

اگر فقط به پیامد (consequence) عمل فکر کنیم، این به این معنا است که عمل های نادرست که می تواند ما را برای رسیدن به نتیجه مورد نظر ما کمک کند، قابل توجیه است. یعنی هدف وسیله را توجیه می کند. اگر هدف های والا و درست، توجیه کننده کاربرد وسیله نادرست نیست، پس چرا این کار در هنگام رای دادن درست است؟

بعلاوه اگر ما پیش فرض این استدلال را قبول کنیم پس حق ماست که به کسانی که به آقای روحانی رای داده اند بگوییم که آنها در جرم او برای گماردن جنایتکاری چون حجت الاسلام پورمحمدی -که به ارتکاب  جنایت خود افتخار میکند- به سمت وزیر دادگستری شریک هستند.

هنگامی که طرفداران انتخاب “بد” از “چپ”ها می خواهند که میان “بد و بدتر” “چپ”ها بنفع “بد” کنار بروند و مانع پیروزی  “بد” نشوند. باید از خود آن ها پرسید که آیا  این سیاست ارعاب که از “چپ”ها می خواهد مطیعانه عمل کنند، تاکنون نتیجه ای به جز آن چیزی که خودشان برای جلوگیری از آن به “بد” رای داده اند نسیب آن ها کرده است؟

اگر ما همیشه به تکرار انتخاب بین “بد و بدتر” بسنده کنیم، چیزی هم بیش از آن که تاکنون نسیب ما شده است به دست نمی آوریم. به عبارت دیگر، اگر ما خواهان تغییر هستیم، پس باید اول بكوشيم، درك كنيم كه بايد كدام شرايط را در عملكرد خود ايجاد سازيم، و سپس به آماده کردن شرایط عینی و ذهنی این تغییر بپردازیم.

در خاتمه باید اضافه کرد که وقتی که بحث های اجتماعی- اقتصادی، سیاسی و فلسفی  در نهایت به بحث  انتخاب “بد” در مقابل “بدتر” تقلیل مییابد و ختم می شود، دیگر اصلاً  چه لزومی به تفکر به روی مقولاتی چون “استثمار”، “امپریالیسم” و غیره وجود دارد؟ آیا ما با انتخاب همیشگی و ابدی “بد” مشروعیت وجودی خود و اعتبار سیاسی خود را در میان توده ها از دست نمی دهیم؟

نتيجـه

بورژوازی براوردن و عملی کردن تمایلات، آرزوها، شهوات و خواستهای فردی را “باارزش” میداند حتا اگر با مصالحات عمومی در تضاد باشد. فردگرایی که بقول مارکس با خودخواهی یک فرد متفاوت است در مرکز دایره نظریه اجتماعی بورژوازی است. و این مرکزیت فردیت که بورژوازی با پررویی به نظام بیولوژیکی انسان مرتبط میکند و  با این که آنرا به قبای زیبای اخلاق تزیین میکند در واقع دلایل اقتصادی و اجتماعی دارد و برای پوشیدن چهره زشت نظام بهره کشی  و تامین منافع طبقات فوقانی است. مطالعه تاریخ ولی به ما نشان میدهد که فرد همیشه عضو یک گروه بزرگتر از خود بوده است. دوران پیش از تاریخ مدرن بشری و قبل از شیوه تولید سرمایه داری نشانگر نقش خانواده و قبیله بعنوان واسطه حس و شناخت فرد از خود بوده است. بنابراین ادعا بیولوژیک بودن فردگرایی هم ادعایی ست پوچ. فقط با ظهور سرمایه داری است که فردیت به منظور رسیدن به اهداف شخصی خود، به عنوان ضرورت خارجی در مقابل روابط اجتماعی بین مردم قرار میگیرد.

بنا براین در جهانی که بخاطر این فردگرایی از شکاف طبقاتی عمیق و نابرابری اجتماعی ناعادلانه گسترده  رنج می برد، صحبت از دموکراسیِ فرا طبقاتی بی معنی است. تا زمانی که جامعه طبقاتی پا بر جاست دموکراسی در کلیت آن در خدمت تامین منافع و اهداف طبقات حاکم آن است. بنابراین حداقل کسانی که ادعای مارکسیست بودن دارند، باید بدون کم بها دادن به ارزش وجود دموکراسی بورژوازی در جامعه و مبارزات پارلمانی از محدودیت ها و نابسنده بودن و کم ظرفیتی قابلیت کشش آن آگاه باشند و تمام سیاست های روز و آینده خود را بروی ارابه خر لنگ دموکراسی بورژوازی سوار نکنند. باید یادمان باشد که دستگاه اداری و دولتی با وجود استقلال نسبی در تعیین سیاست های اقتصادی- اجتماعی کلان زیر نفوذ طبقات حاکم بورژوازی است. و در نهایت در این زمینه ها این سیستم است که رییس جمهور را رهبری می کند و نه بر عکس.

چشم انداز و انتظار تغییر مثبت، اگر نام رییس جمهور بجای ترامپ کلینتون بود وجود نداشت. تصور اینکه ترامپ (و یا خانم کلینتون اگر رییس جمهور میشد) بتواند مستقل و بدون نفوذ و دخالت بورژوازی نظامی، تجاری، مالی، بورژوازی بخش انرژی  و نمایندگان و دست نشاندگان اداری شان همچون پنتاگون، سیا، وال ستریت، بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول، اتحادیه کارفرمایان و غیره عمل کند تصوری است غیر واقعی و غیر علمی.

شرکت به نفع یک حزب بورژوازی  در انتخابات طراحی شده و غیر عادلانه‌ که با حیله گری تمام عیار و با اتکا به کمک های مالی و رسانه ای بر ضد زحمتکشان هدایت می شود، بنفع جنبش نیست. ورود به صحنه چنین بازی ای، به آن رسمیّت و مشروعیت می دهد، بدون آن که کوچک ترین شانسی‌ برای تغییر اوضاع وجود داشته باشد.

این طور تلقین می شود که ترقی خواهان چاره ای جز انتخاب میان “بد” و “بدتر” ندارند. بدین ترتیب طبقات بورژوازی ترقی خواهان را وا می دارند که جز صحنه بازی محدود انتخاباتی آن ها امکان دیگری را نبینند. نباید دائماً تلقین و تبلیغ کرد که راه حل دیگری به جز وارد شدن به بازی باطل و بی‌ پایان انتخاب میا‌‌ن “بد” و “بدتر” وجود ندارد!

طبقات حاکم با علم به این موضوع، صحنه بازی را کوچک تر و ورود به آن را سخت تر می کنند و قوانین آن را به نفع خود دائما تغییر می دهند. بدین ترتیب، آن ها ترقی خواهانی را که به این بازی تن در می دهند مجبور به تقلیل سطح مطالبات به حد مجاز می کنند. راه این نیست که دائماً سطح مطالبات مردم را به حدی که مجاز است تقلیل داد. نتیجه ی این بی اعتقادی به نیروی مردمی و جنبش های توده ای بی‌ عملی و حفاظت کلی از نظام سرمایه داری است.

یک فرد مترقی نباید خود را در محدوده تنگ انتخاب میان “بد” و “بدتر” محبوس کند، چون که این انتخابی بدون افقِ واضح است.

برعکس تاریخ انتخاباتی جهان ثابت می کند که رای دادن به حزب ثالث دو حزب غالب را مجبور به انطباق و وفق دادن به شرایط می کند. آن ها برنامه ها و سیاست های خود را در دور بعدی به منظور جلب آرایی که به حزب ثالث داده شد، تغییر می دهند و این کار در مجموع موجب رادیکالتر شدن احزاب میانه می شود.

حزب دموکرات آمریکا بجای درون نگری و بازبینی در سیاست راستگرای خود همراه با از خود سؤال و انتقاد کردن، بار اصلی شکست خود را می خواهد بدوش “چپ”هایی بگذارد که به کلینتون رای نداده اند. و حزب دموکرات این طور وانمود می کند که “چپ”ها با این کار خود به منافع زحمتکشان ضربه زده اند. ولی شواهد کمی  در دهه های اخیر نشان دهنده اولویت دادن فقرا و کمک به توده های محروم و زحمتکش در برنامه های اجرا شده و عملی حزب  دموکرات دیده می شود. بر خلاف ادعای بوروکرات های حزب دموکرات  فقط ایجاد یک خط مستقل و تدارک و سازماندهی  یک قیام عظیم مردمی می تواند اوضاع اسفبار زحمتکشان را تغییر دهد. بوروکرات ها و ثروت و نام جویان حزب دموکرات هرگز متعهد به کمک به فقرا و زحمتکشان نبوده و نیستند.

انتقال مشاغل، کاهش مشاغل، از بین بردن محیط زیست، فروش تصمیمات سیاسی- مالی به وال استریت، رشد زندان ها،  حمله به حقوق بشری شهروندان و مهاجران و پناهندگان، کشتن شهروندان سیاه پوست، عدم معالجه زحمتکشان بیمار به خاطر فقر؛ دقیقا برای جلوگیری از همه این اتفاقات بود که مترقیان آمریکایی را در دوره گذشته واداشت تا به آقای اوباما رای دهند. ولی “پاداش” این تصمیم دقیقا اجرای همان اتفاقات توسط آقای اوباما بود. انگار اوباما برای تشکر از زحمتکشان برای اعطا کلید کاخ سفید به خود اجرای برنامه ضد زحمتکشان را واجب دید. این سرنوشت نسیب  مترقیان و زحمتکشان آمریکا شد، چرا که آنها اختیار خود را در کف دست “بد”ها گذاشتند و به “بد”ها اجازه  دادند که سخنگوی شان باشند. اوباما مي رود، ٥٠ سال محا صره اقتصادي كوبا باقي است، اوباما مي رود، زندان گونتانو باقي است و بخشي از سرزمين كوبا زير سلطه استعماري آمريكا، اوباما مي رود، بنِ هلن در زندان است و دچار بيماري سرطان سينه، مانين زير فشار شرايط وحشتناك زندان انفرادي دو بار دست به خودكشي زده است، ابوجمال با بيماري ويروس كبد كه در زندان دچار شده است، دست بگريبان است، آسانش زنداني است و و و.

“چپ” بجای مصرف کردن انرژی برای انتخاب یک دموکرات بهتر از هیلاری باید به سازماندهی جنبش مردمی و تمرکز به کارهای غیر پارلمانی فکر کند. باید با قوی کردن دموکراسی مستقیم، دموکراسی انتخابی را که به نمایندگان برای مدت تقریبا زیادی اعطا می شود زیر سوال برد.

باید با احترام به دموکراسی موجود توضیح داد که این دموکراسی ناقص است دموکراسی وقتی ارزشمند است که شامل حقوق دموکراتیک نیز بشود، حق کار، حق مسکن، حق بهداشت، حق آموزش، حق تعیین سرنوشت در محل کار با ایجاد دموکراسی اقتصادی و دموکراسی مستقیم در محلات کاری. سندیکاها واتحادیه های سالم بخش کوچکی از اینکار را انجام می دهند ولی این اصلا کافی نیست. نهاد دموکراسی وقتی معنادار است که گستره ان تمام عرصه جامعه بخصوص عرصه اقتصادی را شامل شود.

تنها ایجاد یک اتحاد گسترده “چپ” با برپایی سیاست مستقل زحمتکشان و تمرکز به تقویت اعتراضی جنبش از پایین می تواند تا کمی نجات بخش وضع موجود و مرهم زخم های عمیق و باز بی چیزان باشد. فقط آگاهی‌ دادن و متشکل کردن و سازمان دادن اعتراضات مردم استکه می تواند نجات بخش باشد. باید دوباره دوران پر جنب و جوش جنبش کارگری بر علیه استثمار را زنده کرد.

باید زحمتکشان را حول مسائل روزانه ای که فکر آنها را مشغول کرده است سازماندهی داد و همزمان ارتباط این مسائل و مشکلات را با نظام سرمایه داری روشن کرد. باید با پیروزی در مبارزات انی و حل مشکلات روز ترکیب و پیوند دیالکتیکی ان را با مبارزه درازمدت برای سرنگونی نظام سرمایه داری نشان داد.

باید با شنا کردن بر خلاف جریان آب و با اصرار بر براورده شدن آرزوهای “رویایی” به همه توضیح داد که میتوان و باید کار و نان و وقت آزاد را  بر حسب توان و نیاز توزیع و تقسیم کرد. باید توضیح داد که رشد و شکوفایی ما به طور مستقیم بستگی به این دارد که چه شکلی و چه نوعی از جامعه با چگونه روابط  اجتماعی و اقتصادی و سیاسی منجر به شکوفایی جمعی می شود.

باید با مطالعه و تجزیه و تحلیل دستاوردها و نارسایی های عملی تاریخ سوسیالیسم چالش های گوناگون را حل کنیم.

اما باید طریق برنامه ریزی درست و پیاده سازی غیر بوروکراتیک آنرا یاد بگیریم . امکان تکامل سیستم تخصصی تولید و توزیع  چطور میتواند با مصرف حداقل بوروکراسی و امکان حداقل تقلب انجام شود؟  چطور دموکراسی مستقیم در تعاونیهای کوچک را با دموکراسی انتخاباتی کلان ترکیب و مخلوط کنیم؟ چطور حفظ تنوع و گوناگونی انسانها را با عدم مازاد تولید ترکیب کنیم؟ چطور برنامه ریزان را از خطر بزرگ بوروکرات شدن نجات بدهیم؟ اینها چالشهایی بود که ما میدانیم که سوسیالیسم موجود گذشته و کنونی با ان درگیر بوده و هست.

باید با مطالعه تجربه چین و ویتنام توازن  و کاربرد درست بازار سوسیالستی را پیدا کنیم.  وقت پیدا کردن راههای چاره فقط باید یک دگم و “بایستهای ثابت” وجود داشته باشد. هر راه حلی و هر آنچه که میتواند منجر به جهانی بدون استثمار و تامین کننده سعادت کل بشر بشود مفید است.

در پایان باید اضافه کرد که تحقق هیچ یک از وظایف والای ذکر شده کار آسانی نیست. نبرد ما با تسلط کامل بورژوازی بر ارتباطات جمعی  و امکانات مالی و نظامی بیکران ان با مقایسه با امکانات قلیل ما به ظاهر به مبارزه عبث و مالیخویایی دون کیشوت برعلیه آسیاب های بادی میماند. ولی حرف آخر با توده هاست. باور کنیم این حقیقت را. میتوان چند صباحی چند نفر را تحمیق کرد ولی نمیتوان برای همیشه همه کس را گول زد.

 

 




مضمون لنيني اصل “مركزيت دموكراتيك” در اساسنامه حزب توده ايران!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ٧٣  (٢۵ آبان)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوریک

در ابرازنظري انتقادي رفيق آرش وجداني نكته ي پراهميتي را مطرح ساخته است. نكته ي پراهميتي كه بي اهميت است، كدام “آرش” آن را مطرح ساخته، شناخت مضمون آن عمده است!

شناخت «انديشكده» آن، شناختِ مضموني كه اين انديشكده ها توليد مي كنند و انگيزه ي آن ها براي توليد آن، نكته ي عمده است! شناخت سناريوهاي نهفته در پس اين مضمون ها كه با زبان تزيني و پرطمطراقِ «حضرتعالي»، ارايه مي شود، عمده است.

رفيق گرامي آرش وجداني در ابرازنظرِ انتقادي خود، در حالي كه به درستي «دوباره اعلام» مي كند «كه ما خود را مخاطب بحث تان با حزب توده ايران نمي دانيم» – چنين ادعايي هيچ گاه از طرف من مطرح نشده است! -، اما ضروري مي داند برجسته سازد كه «اكثريت تحريريه ما هم به اتفاق، ديدگاه شما را درست ارزيابي نمي كنند.»

پيش تر به اين نكته پرداخته شده است و نيازي براي پرداختن بيش نيست. *

وظيفه ي سطور زير، وظيفه اي ديگر است. وظيفه ي نشان دادن برداشت غير لنيني از مفهوم «اكثريت» و از مضمون علمي- انقلابي اصل “مركزيت دموكراتيك” در اساسنامه حزب توده ايران است!

برداشت غيرلنيني نزد يك گروه كه خود را “چپ” مي داند، و «خط حركتي» خود را به طور مستقل، خود تعيين مي كند، به يك فاجعه در سطح اجتماعي آن هنگام تبديل مي شود كه همه گير شود. از اين نوع “چپ” بسيار مي توان يافت كه سال ها سرگردان پاي مي كوبند، وحركتي را ايجاد نمي سازند. حزب توده ايران به اين گونه “چپ” در گذشته بسيار آموخته و گام برداشتن علمي- انقلابي را آموزانده كه بايد ادامه داد، كه وظيفه روز است. اين سطور، چنين وظيفه اي را هم براي خود قايل است. اما بحث و وظيفه اصلي اين سطور، وظيفه اي ديگر است كه در زير طرح مي شود.

اينجا تنها خطاب به رفيق گرامي آرش وجداني و «اكثريت»ي كه از آن در هيئت تحريريه نويدنو سخن مي گويد و با سربلندي از حق تعيين سياست مستقل “آن” دفاع مي كند، در باره ي  نمونه اي كه ذكر كرده در برخورد به «ترجمه»ي رفيق هاتف رحماني كه من متاسفانه نمي شناسم و نخوانده ام، تنها خاطر نشان شود كه تصور ايشان حتي براي يك سازمان “چپ” غيرتوده اي نيز در اين «كوه ساران سنگيده و بي قلب جهان سرمايه» (ا ط، ديباچه، “با پچپچهء پاييز”) يك فاجعه است!

رفيق گرامي آرش وجداني با كارت برنده ي «اكثريت» در دست و در حالي كه محجوبانه مي نويسد «اطمينان داريم كه حقيقت تنها نزد ما نيست»، برتري جويانه حق «اكثريت» را مطلق مي سازد و مي نويسد كه «چنان چه در همين اواخر نوشتاري از رفيق هاتف رحماني به تاييد جمع نرسيد و در نويدنو منتشر نشد (ايشان ترجمه ي [!] خود را در وبلاگ شخصي منتشر كردند)»!

مضمون لنينيِ اصل “مركزيت دموكراتيك” در اساسنامه حزب توده ايران!

با اين سير انديشه كه ضروري بود، بازگرديم به بحث اصلي به منظور نشان دادن اين واقعيت كه همين برداشت از مفهوم «اكثريت» و اصل “مركزيت دموكراتيك در اساسنامه حزب توده ايران” در «سند كميته مركزي حزب توده ايران به مناسبت ٧٥مين سالگرد تاسيس حزب توده ايران» بازتاب يافته است و در نطق تزيني رفيق گرامي محمد اميدوار در باره «تقويت صفوف حزب … [و] انسجام سازماني آن … بر پايه اصل مركزيت دموكراتيك» تكرار مي شود. و با اين برداشت غيرلنيني، «اعتقادِ عميق به حقوق اعضا و هواداران براي بيان آزاد نظرهايشان در ساختارهاي حزبي و حق انكارناپذير آن ها در تعيين سياست و برنامه مبارزاتي حزب …» را كه در ظاهر نويد مي دهد، به سخره مي گيرد!

نشان دهيم، كه سخن «آن نيست كه مي نمايد!» و اين يك فاجعه بزرگ و جدي است كه بايد به آن بيش از اين پرداخت!

اصل لنينيِ “مركزيتِ دموكراتيك” در اساسنامه حزب توده ايران كه مضمون انديشه ي رهبر انقلاب بزرگ اكتبر كه در آن نحوه ي تدارك نظري بندي و سازماني نبرد براي به صدا درآوردن ناقوس دوران تاريخيِ گذار از نظام سرمايه داري به سوسياليسم تجلي مي يابد، از جنسي ديگر، از جنس انديشه ي “غولان” است كه بايد عمق و كيفيت آن را درك نمود، «تا ناچيزي استخر غوكان را دريابيم» (اط، همانجا)، انديشه ي “غولاني” كه «در كاكل بلند كوه ها، كه اولين تماشاگر سپيده دمانند، و اولين آشيانهء زميني اشعه خورشيد» بازتاب مي يابد! (اط، “به آن كس كه به او مي انديشم”، شعر زندان)!

انديشه “غولان” را نمي توان «در قاب … خشكيده چون نعش بر ديوار …» آويخت، بايد آن را «هر پگاه بر چهره مي زنم چون آب، تا برجهاندم از خواب …» (اط، “اخگران اسفند”- به ياد شهداي ٧ اسفند، شعر زندان)!

كمي بر مضمون اين اصل پراهميت لنيني در اساسنامه حزب توده ايران و ديگر احزاب ماركسيست- لنينيستي و مدافعان انديشه ترقي اجتماعي تامل كنيم و با هم بيانديشيم. اين بحثي پراهميت براي توده اي هاست! چگونگي عملكردي را قابل شناخت مي سازد، كه به كمك آن مي خواهند حزب توده ايران را از انديشه انقلابي تهي سازند! مبارزه عليه چنين برنامه و سناريو، وظيفه روز توده اي هاست كه بايد آن را سازمان داد! تسليم فشار و رعب نشد! اين امر به ويژه در اين روز ها كه كمونيست ها ٩٩ سالگي انقلاب بزرگ و دوران ساز اكتبر را جشن مي گيرند، يك ضرورت تاريخي است!

بررسي اين اصل لنيني را مي توان از ديدگاه تئوريك و فلسفي مورد توجه قرار داد و هم از منظر عملي به آن نگريست. در اين سطور مايلم، گام دوم را، گام عملي را از اين رو پيش كشم و سپس به توضيح تئوريك انديشه بپردازم، زيرا عملكرد رهبر انقلاب اكتبر در هفته ها و روزهاي كه بانگ ناقوس ها براي دوران گذار از نظام سرمايه داري به سوسياليسم نواخته شد، گام هاي مشخص و شفافي بود كه مي توان به آساني دنبال كرد و از آن ها آموخت.

در سخت ترين شرايط سركوب و خفقان تزاري، نشست مداوم كميته مركزي حزب بلشويكي و بررسي لحظه هاي تغيير شرايط هيچ گاه قطع نشد! تعيين زمان غرش تير توپ “آورورآ”، در چنين شرايط تعيين شد! نمونه ي توده اي اين تجربه ي موفق در هفته ها و روزهاي پيش از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ ايران را مي توان در دنيـاهاي جلد سفيدي لحظه به لحظه دنبال كرد، كه نشان يكپارچگي ارزيابي حزب توده ايران و رهبري خارج و داخل نبرد از شرايط تغيير يابنده انقلابي در ايران آن روز است، و جان مايه ظهور يك رهبري جمعي انقلابي- علمي است كه آگاهانه مسكوت گذاشته مي شود و پاره پاره كردن آن پيگيرانه دنبال مي گردد! به اين نكته در بحث هاي مطرح در برابر جنبش توده اي باز خواهم گشت!

عكس هاي زيادي از لنين وجود ندارد. … من عكسي نمي شناسم كه او را در اين روز نشان دهد كه بود چنين عكسي، عحيب هم مي بود. اما اگر عكسي وجود مي داشت … آن شور «بي شائبه و سالوس» را (اط) به نمايش مي گذاشت كه در چند عكس موجود از او هنگام سخن گفتن و بحث وجود دارد: زنده، پرهيجان، سازنده و ….

ويژگي هايي كه مضمون اصل مركزيتِ دموكراتيك را در حزب طبقه كارگر قابل شناخت مي سازد كه مي خواهد جامعه را نوسازي، انساني كند. “طرحي نو دراندازد”! در اين بحث ها «اكثريتي» در «قاب … خشكيده چون نعش بر ديوار» وجود ندارد كه خود را حاكم مطلق بپندارد و اعلام كند!

در اين اصل لنيني همه چيز در حركت است! زيرا سكون مرگ سياسي است! زيرا هستي ماترياليستي، يك روند در جريان از گذشته به حال و آينده است! ايست ندارد كه بتوان اين يا آن “آرش” بر كرسي آن بيارامد و آن را «كرسي رهبري» اعلام كند! نگه داشتن لحظه،تنهـا به منظور عكس برداري از لحظه، كه براي درك حركت ضروري است، براي درك ضرورت حركت انديشه به آن نياز است! انديشه ي ديالكتيكي براي درك حركت، به سكون احتياج دارد! زيرا در سكون لحظه، چكيده ي حركت را بيان كند، تا در عمل، درستي آن را دريابد! مصوبه هاي حزبي، چنين وظيفه اي دارند.

حركت پرشور انديشه ي انقلابي در حزب طبقه كارگر، به طور مداوم همراه واقعيتِ در حال تغيير، گام بر مي دارد، حركتي كه تعطيل بردار نيست، «اكثريتي» ندارد كه به خواهد آن را محل استراحتگاه خود بپندارد، زيرا اصلي است ماترياليسم ديالكتيكي و نه متافيزيكي! بايد ميان پراتيك انقلابي براي عملكرد به مصوبه حزبي و حركت انديشه در حين عملكرد، جدايي مصنوعي ايجاد نكرد. اين يا آن را مطلق نكرد. در مقابل هم قرار نداد. بايد هميشه رابطه ديالكتيكي ميان آن ها را مد نظر داشت و آن را محك درستي و يا نادرستي مصوبه در عمل دانست.

آن ها كه مي خواهند اين اصل لنيني را آن طور كه در «سند …» «چون نعش بر ديوار» بكوبند، مي خواهند سكون را، با مضمون “ثبات” ابدي سازند! مي خواهند شورِ حركت زندگي را به سود منافع خرد خود به بند كشند!

تردستي ژورناليستي «اكثريت» كه مي خواهد نزديكي و همنوايي انديشه خود را براي «نوسازي ماركسيسم»، براي «خوانش جديد از ماركس» در لفاف «خط حركتي مستقل خود» بپوشاند، با بازانتشار مقاله هاي افشاگرانه عليه نظرات شيدان وثيق در نويدنو مخالفت مي كند. به دلداريِ دلسوزانه و «دوستانه» مي پردازد و از من خواستار مي شود كه لطفاً آرام بگيرم. «… پاسخ شما در اخبار روز كه مخاطبان آن اصلاً به هيچ وجه با مراجعه كنندهاي نويدنو قابل قياس نيستند‏ منتشر و در معرض ديد افراد بسيار گسترده تر از مراجعين نويدنو قرار گرفت. … [بي انصاف!] ما مقاله ي آقاي وثيق را منتشر نكرده بوديم …»!

آري، ترفند ژورناليستي تنها ابزار “راه توده” نيست، گرچه آن را خوب آموخته است!  ابزاري كه شكل و ظاهر امر را مي آرايد و آن را پرطمطراق مي پروراند، تا مضمون را پنهان سازد، آن را «گم كند»! (اط).

هنگامي كه «اكثريت» خود را مطلق العنان و حاكم مي پندارد و چنين عمل مي كند، چه آن هنگام كه «ترجمه»ي اي را كه من نمي شناسم، منتشر نمي سازد، و مقاله هاي افشاگرانه را عليه نظرات انحرافي وثيق ها، سپيداري ها منتشر نمي كند، با سكوت در باره مضمون آن چه منتشر نمي كند، به طور عملي اين نظرات انحرافي را مورد تائيد قرار مي دهد. نه شيدان وثيق و نه احمد سپيداري، نه در اخبار روز و نه در نويدنو، تاكنون پاسخي به انتقادها نداده اند. سكوت كرده اند! آيا شباهت اسلوب ها پرسش برانگيز براي «اكثريت»ها نيست؟!

ابزار «اكثريتِ» غيرلنيني، به ابزار سكون و “ثباتي” دروغين بدل مي شود كه عليه انديشه ي انقلابي، عليه تغيير شرايط وارد صحنه نبرد طبقاتي- ايدئولوژيك مي گردد. هدف آن ابدي ساختن سلطه ي بلامنازع ارتجاع است. ارتجاع به آن براي به كوره راه كشاندن “چپ” سرگردان و غيرماركسيستي، همانند نياز به هوا، نياز دارد! فرار نمايندگان رنگارنگ اين «اكثريت»هاي غير و ضدلنيني از بحث هاي مشخص و پناه بردنشان به عام گويي و نطق هاي تزيني، فراري اسلوبي است! نظم دارد، انديشيده شده است. دستاورد «انديشكده»هاي پرنفوذ نظام سرمايه داري امپرياليستي «در اين كوه ساران سنگيده و بي قلب جهان سرمايه» است!

چنين «اكثريت»ها هستند كه درّ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران را بر روي انديشه انقلابي مي بندند. اساسنامه حزب توده ايران را با خشونت “ولايت فقيه”گونه پايمال مي كنند و آن را در بسته بندي پايبندي به «اصل لنيني نظربندي علمي- انقلابي در مركزيت دموكراتيك» به معرض فروش مي گذارند. كالاي كاذب انديشه ي “بازاريابي سياسي” را مي خواهند در حزب طبقه كارگر ايران جايگزين انديشه دموكراتيكِ لنين براي جستجوي مداوم راه هاي تغيير شرايط نامساعد به خدمت بگيرند!

برنامه ي “تسخيرِ دژِ گردانِ آگاهِ طبقه كارگر، حزب طبقاتي كارگري از درون” را در مورد حزب كمونيست اتحاد شوروي، خانم سارا واگن كنشت، ماركسيست آلماني كه پدري ايراني دارد، در تز دكتراي خود به طور موشكافانه مورد پژوهش قرار داده و به كمك اسناد بسياري افشا كرده است. من بارها از كتب او نقل كرده ام. “تقويت راست ترين مواضع، همراه با تشديد فشار همه جانبه عليه انديشه انقلابي، حفظ مداوم توپخانه تبليغات عليه آن و …”! اين است استراتژي دشمن طبقاتي عليه انديشه ي انقلابي! ابزار «اكثريتِ» غير و ضدلنيني تا به توپ بستن “دوما”، طيف اسلوب اين “برنامه تسخير حزب كارگري از درون” را تشكيل مي دهد!

چنين است شرايط واقعي نبرد توده اي ها با خطري كه «اين جوان خونين» را، سلامت حزب توده ايران را تهديد مي كند و رفيق عزيز محمود رفعت آن را در نظرش مطرح ساخت. **

هيچ توده اي نمي تواند و نبايستي در برابر اين شرايط بي تفاوت بماند! بايد براي ايجاد شفافيت در اين شرايط آگاهانه و هدفمند و به طور جمعي كوشيد. هر توده اي مبتني براي شرايط حاكم بر زندگي اش، سكوت و بي تفاوتي شايسته نيست! «چگونه مي توان بي تفاوت زيستن؟» (اط»

طبري در شعر “پيغام” (تقديم به كودكان ميهنم) كه در زندان سروده است، به توده اي ها و نسل هاي آينده توده اي ها مي گويد: «… بشنو اينك دو كلام، رَسني بافت كنم، گر تو باشي با من، مايه اش يافت كنم، تار و پودش زنده، تا بيدادگران، نكنندش پنبه. هديه اي بهر زمان، تار تدبير كهن، بزند حلقه به آن، بكشد دار به دار، بهر آزادي گل، بزند سنگ به خار، تا كند غير فرار، اي كه ميلادت خوش، برسد جفت به يار، باش با گل همراز، همچو درياي خزر، عمر تو باد دراز.»

 پاسخ انديشه انقلابي، پاسخي ديگر است!

زنده ياد احسان طبري در شعر ديگر زندانش با عنوان “پيمان” (به آنان كه مي رنج مي كشند)، پاسخ انديشه ي انقلابي را ترسيم مي كند: «بي تفاوت نخواهم زيست، به رنج هاتان، به دردهاتان، به خانه هاي سرد و حقيرتان، به دست هاي از فقر بسته تان، به گناه بي گناه كودكان يتيم تان، بي تفاوت نخواهم زيست، به شادي اندكتان، بي تفاوت نخواهم زيست … به رنج هاتان سوگند، به زخم هاتان سوگند، سوگند به خانه هاي سرد و حقيرتان، سوگند به كودكان تان، كه به تكه ناني شاد مي شوند، سوگند به آرزوي پاك تان، من هرگز بي تفاوت نخواهم زيست»!

رفيق گرامي محمد اميدوار!

آخرين تقاضاي من براي شركت در حوزه ي حزبي مورخ ٦ آبان ٩٥، تاكنون بي پاسخ مانده است!

شركت در حوزه حزبي حق اساسنامه اي من است. موضع خود را لطفاً روشن سازيد و اطلاع دهيد كه طبق كدام اصل اساسنامه ي حزب توده ايران، شما و ديگر مسئولان حزبي، مجازيد اين حق را به طور پيگير پايمال كنيد و پاسخگو نباشيد؟

پايمال كردن حقي كه ٢٦ سال پيش در جلسه اي آغاز شد كه در شهر كلن آلمان برگزار گشت و شما مسئول برگزاري آن بوديد. جلسه اي كه در آن، تدارك برگزاري كنگره سوم حزب توده ايران عملي شد. از من، در مسئوليت عضو كميته مركزي حزب توده ايران، دعوت به عمل نيامد. زمان و آدرس نشست مخفي نگاه داشته شد. اين در حالي است كه طبق اساسنامه حزب توده ايران، برگزاري كنگره هاي حزب وظيفه اعضاي كميته مركزي آن است.

٢٦ سال است كه شما و ديگر مسئولان پيگيرانه به پايمال كردن حق قانوني من ادامه مي دهيد كه هيچ معنايي ديگر ندارد، جز پايمال نمودن اساسنامه حزب توده ايران!

بياد داريد كه من هنگامي به محل نشست رسيدم كه دقايق پاياني آن فرا رسيده بود. تنها و آخرين جمله ي “ديپلوماتيك”گونه كه شما خطاب به من ٢٦ سال پيش در زير زمين محل نشست در كلن اظهار داشتيد، اين جمله است كه گفتيد: «شما مي دانيد كه من، براي شما احترام قايلم!»

لطفا تصميم و موضع خود را تا پايان آبان ماه ١٣٩٥ به طور رسمي به اطلاع من برسانيد!

علاوه بر اين تقاضا، تقاضا دارم امكان ملاقات من را با رفيق عزيز علي خاوري در كوتاه زمان ايجاد سازيد. موافقت  اصولي خود را با اين ملاقات، لطفاً تا پايان ماه آبان ماه ١٣٩٥ اطلاع دهيد.

خواست من براي ملاقات با رفيق خاوري تنها يك خواست احساسي و عاطفي نيست. سياسي و حقوقي هم است. من در كنار رفيق خاوري، تنها مسئول حزبي هستم كه رهبري وقت حزب براي سازماندهي مبارزه ي حزب توده ايران در خارج از كشور، به خارج گسيل داشت.

من در برابر اين وظيفه ي حزبي خود را مسئول مي دانم.




اسلوب پژوهش ماركسيستي از تاريخ!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ٧٢  (٢٣ آبان)
واژه ی راهنما: سیاسی تئوریک

این نوشته کمک به آموختن اسلوب بررسی مشخص از هر پدیده روزمره است. کمکی که راه بازگشت به انتزاع اندیشه ی دیالکتیکی را برای آموزنده خواستار از پدیده ی مشخص می گشاید.

موضوع مقاله ي “گفتن بخشي از حقيقت، حقيقت نيست”، بحث در باره اسلوب كار تحقيقات تاريخي است! اسلوبي كه مبتني است بر جامعه شناسي ماركسيستي- توده اي كه به نوبه خود، برپايه برداشت از ماترياليسم تاريخي و ديالكتيكي قرار دارد. اجازه دهيد بررسي مشخص اسلوب ماركسيستي را به كمك ابرازنظر رفیق محسن انجام دهم، تا بحثي عام از كار در نيايد. اضافه كنم كه حق طرح پرسش هميشه و براي همه وجود دارد و بايد از ابرازنظر خوشحال بود تا روشنايي بتابد! به نوبه خود از این رفیق براي طرح پرسش تشكر مي كنم.

ایشان مي نويسد: «… تحليلي با منطق پويا و با نود درصد نظرات ايشان در اين مقاله موافقم و نقد شما را برنمي تابم- شرح بيشتر بيان كنيد …».

بدين ترتيب، انديشه ي طرح شد، در سطحي عام قرار دارد. نه آن جا كه موافق است، موضع استدلالي دارد و نه آن جا كه به طور انتقادي، خواستار شرح بيش تر مي شود. به سخني ديگر، انديشه در سطح روزن نخست نگرش به واقعيت، در سطح روزن موضع “برداشت احساسي” در روند شناخت از واقعيت، از حركت باز مي ايستد. تنبل است. به آن چه دركش آسان است، مي چسبد! وضعي كه از ديدگاه رشد ماده ي زنده، در سطحي ديگر، نزد گياه و جانور نيز وجود دارد. اين روزن اوليه، اين گام نخستِ “شناخت” ضروري است، كه بدون آن، حركت انديشه ناممكن است. اين «تكانه» (اط) حركت انديشه انديشمند است!

گام دوم، انعكاس بازتاب برداشت اوليه ي احساسي، در ذهن انسان است. امري كه نه تنها انسان، بلكه بسياري از جانوران، ازجمله پريمات ها در سطحي معين انجام مي دهند. اين گام دوم از اين رو ضروري است، زيرا انديشه را بر آن مي دارد، به واكنش موقت در برابر برداشت احساسي بپردازد. فرار كند، جا خالي كند و غيره. گام سوم، كه انعكاس نتيجه گيري موقت و گذرايي لحظه را باري ديگر در ذهن انسان ممكن مي سازد، آن هنگام به اوج منطق ماترياليست ديالكتيكي ارتقا مي يابد – هدفي كه به عنوان يك توده اي بايد دنبال نمود -، كه وقايع تاريخي را در متن “اقتصاد سياسي” مرحله ي ماترياليسم تاريخي رشد جامعه در هر دوران قرار دهد. امري كه رابطه ديالكتيكي ميان عين و ذهن و جايگاه هر كدام را در عملكرد انسان در اين دوران مورد توجه قرار مي دهد.

تنها با چنين اسلوب ديالكتيكي است كه واقعيت همه جانبه شناخته و حقيقت تاريخي درك ميشود. مضمون وقايع شناخته و درك مي شود. “حقيقت”ي كه ديگر، ديدگاه فرد را منعكس نمي سازد كه مي تواند عنصرها و سويه هاي بسيار پراهميت را شناخته و بيان كرده باشد. بلكه “حقيقت”ي است ماترياليستي، قابل بازتوليد و غيره.

در كتاب “تاريخ و ديالكتيك” كه این رفیق نیز ظاهراً در دست مطالعه دارند و آن را مثبت ارزيابي كرده اند ، لئو كفلر، برداشت انگلس را در مورد تاريخ نويسي “علمي” بورژوامآبانه برمي شمرد. انگلس به كمك نمونه ي “انديشه كمونيستي جنبش دهقاني در منطقه مونتسر آلمان” در قرن ١٥- ١٦ تاريخ اروپايي، نشان مي دهد و برجسته مي سازد كه آن چه به عنوان “تحقيقات”، گاهي پرطمطراق مطرح مي شود، هيچ چيز بيش تر از برشمردن “اسناد و داده ها نيست!” كار مقدماتي اي كه اگر كامل باشد، و هرچه بيش تر كامل باشد، پيش شرطِ موفق تري را براي ارايه تحليلي علمي از وقايع تشكيل مي دهد. انگلس در جملاتي كوتاه، “مضمون” و “حقيقتِ” نظرات كمونيستي خرده بورژوايي دهقاني را در اين دوره قابل شناخت مي سازد. تصوراتي كه خود به نوبه خود، بازتاب خيال گونه انسان زميني اي است براي دست يابي به “آرمان شهري” كه آن را در طول تاريخ در انديشه ي مذهبي جستجو نمود و هميشه سيمايي ارتدادي و اعتراض يافت ازجمله در همين جريان “پروتستانتيسم” عليه مذهب كليساي كاتوليك حاكم.

ارزش كار تحقيقاتي فرد مورد نظر محسن گرامی، با مقاله بسيار پرتوان رفيق عزيز سيامك، تقليل نيافته است. عليل بودن آن در نشان دادن تاريخ مبارزات حزب توده ايران، ازجمله و به ويژه در بخش مبارزه ي نظري- تئوريك كه تنها توسط حزبِ طبقه كارگر ايران انجام شده است، نشان داده و به اثبات رسانده شده است، تا “حقيقت، به مثابه كليت” (هگل) درك شود. كار عظيمِ نظري- تئوريكي كه نه تنها در سطح ايران، بلكه منطقه توسط دانشمندان، نويسندگان و مترجمان توده اي نقشي پربار ايفا كرده و مي كند. اين دستاورد تاريخي را بايد نشان داد و از آن حفاظت نمود. اين سرمايه معنوي توده اي ها و مبارزه ي جانفشانانه و خونين حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در نبرد طبقاتي سخت است!

ضعف اسلوبي نوشتار مورد نظر محسن گرامی كه راه به “راه توده” يافته است، تنها نمونه نيست! در «سند كميته مركزي حزب توده ايران به مناسبت ٧٥مين سالگرد تاسيس حزب توده ايران» كه در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران انتشار يافته، آن هنگام كه به درستي نظرات زنده ياد مهندس سحابي درباره فعاليت مطبوعاتي حزب توده ايران برشمرده مي شود، ما با پديده ي مشابه روبرو هستيم. مهندس سحابي كه به توصيف نقش «ترجمه» آثار ماركسيستي توسط مبارزان و مترجمان حزب توده ايران وظيفه خود را پايان يافته، ارزيابي مي كند، به واقعيت از «روزني تنگ» (اط) مي نگرد. نقل آن به «سند …»، كه مي توانست و مي بايستي نقش يك “چاشني” را در توضيح همه جانبه “واقعيت” در مواضع حزب توده ايران ايفا سازد، با قناعت غير مستدل «سند …» در نشان دادن كار تاريخي و نبرد فرهنگي- نظري- تئوريك حزب طبقه كارگر، به موضعي معلول و ناتوان در انجام وطيفه ي حزبي بدل شد. كار عظيمِ نظري- تئوريكي كه نه تنها در سطح ايران، بلكه در سطح منطقه نقشي پربار ايفا كرده و مي كند.

به اين نكته در ادامه بررسي “مضمون بحث هاي مطرح در برابر جنبش توده اي در شرايط كنوني!” بيش تر پرداخته خواهد شد.

مطالعه دقيق بخش بررسي علمي از وقايع تاريخي را از كتاب “تاريخ و ديالكتيك” به همه توده اي ها توصيه مي كنم. من شخصاً از اين كتاب بسيار آموختم. راهنمايي لئو كفلر، فيلسوف ماركسيستي كه سرگذشت شخصي سختي داشت، براي “تحليل مشخص از وضع مشخص”، آموزنده و در اوج توانايي است.

 




مضمون بحث هاي مطرح در برابر جنبش توده اي در شرايط كنوني! (١) بازگشت به اسلوب ماركسيستي- توده اي!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٧١  (٢٠ آبان)
واژه ي راهنما: سياسي. تئوريك. «در باره وحدت حزب»!
 
دو صد گفته، چو نيم كردار نيست!

سند كميته مركزي حزب توده ايران به مناسبت ٧٥مين سالگرد تاسيس حزب كه داراي فرازهاي بسيار است، در عين حال با گره هاي نگشوده نظري و عملكردي اي روبروست كه براي ادامه كاري انقلابي مبارزه ي حزب طبقه ي كارگر ايران در شرايط سخت كنونيِ نبرد طبقاتي در ايران، گشودن آن ها اجتناب ناپذير است. وظيفه ي اين سطور شركت در اين  بحث و گفتگوي ضروري است. ظاهراً ايجاد شدنِ شرايط يك “ديالوگ” باز و رفيقانه و سازنده به منظور تغيير انقلابي شرايط حاكم بر ايران نزد برخي از مسئولان حزبي هنوز نياز به زمان دارد. متاسفانه درخواست مجدد من براي شركت در حوزه ي حزبي به تاريخ ٦ آبان خطاب به رفيق گرامي محمد اميدوار تاكنون با پاسخ مثبت روبرو نشده است. بيش از آن، بر خلاف گذشته كه دبيرخانه حزب دريافت نامه ها را با بياني محبت آميز اعلام مي كرد نيز قطع شده است.

در نوشتاري كه خطاب به رفيق اميدوار و ديگر اعضاي كميته مركزي حزب توده ايران نگاشتم، «سند …» را «به مثابه يك ارزيابي ماترياليستي از هستي كنوني نبرد حزب طبقه كارگر براي گذار از ديكتاتوري و به ثمر رساندن مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران!» ارزيابي كرده و ضمن مورد تائيد قرار دادن فرازهاي آن، نكته هايي به صورت انتقادي مورد بررسي قرار گرفته است. تاكنون حتي دريافت نوشتار مورخ ٨ آبان ٩٥، اعلام هم نشده است.

اكنون ضروري به نظر مي رسد، كه بخش هاي مضمون نگاشته ي ارسال شده با تفصيلي بيش تر، و در بحثي وسيع تر مطرح شود، تا شايد كمك باشد براي گشودن گره هايي كه در برابر رشد كمّي و كيفي مبارزه ي انقلابي حزب توده ايران در شرايط كنوني به چشم مي خورد. در اين سطور بخش نخست طرح مي گردد.

١- «دربارهء وحدت حزب»

در بند ٢١ «سند كميته مركزي حزب توده ايران به مناسبت ٧٥مين سالگرد تاسيس حزب توده ايران» با عنوان «دربارهء وحدت حزب» مساله پراهميت «تقويت صفوف حزب» و «انسجام سازماني آن … بر پايه اصل مركزيت دموكراتيك و اعتقاد عميق به حقوق اعضا و هواداران حزب براي بيان آزاد نظرهايشان در ساختارهاي حزبي و حق انكارناپذير آن ها در تعيين سياست و برنامه مبارزاتي حزب …» با شفافيت برجسته مي شود، كه بايد آن را يكي از كليدي ترين فرازهاي پراهميت سند براي رشد شرايط نبرد طبقاتي در ايران ارزيابي نمود.

بيش از اين، اين بند، هشيارارانهِ دورنمايي را ترسيم مي كند و راهِ عملِ پيگيرانه به آن را مي گشايد، كه همان طور كه سند اشاره دارد، به «ارتقا»ي سطح نظري- سياسي و «انسجام سازماني … در تعيين سياست و برنامهء مبارزاتي حزب … كه راز ماندگاري حزب در ٧٥ سال گذشته» بوده است، كمك كمّي و كيفي شايسته اي خواهد نمود: «حزب توده ايران متعلق به همه كساني است كه به وظيفه تاريخي حزب طبقه كارگر، و [به] آرمان ها و برنامهء حزب باورمندند. حزب ما مشتاقانه اميد به بازگشت و فعاليت همهء رفقا و رزمندگان راه طبقه كارگر [را] دارد كه در دهه هاي اخير  و به ويژه پس از ضربه ددمنشانه به حزب در دهه ٦٠، به دليل دشواري هاي پيش آمده از مبارزه در صحنهء سياست ايران با همراهي با تشكيلات حزبي دور مانده اند. حزب ما به همه وفاداران به آرمان هاي طبقه كارگر نياز دارد تا بتواند هرچه قدرتمندانه تر پرچم پرافتخار حزب اراني ها، روزبه ها، رحمان هاتفي ها، و فاطمه مدرسي ها را برافراشته نگه دارد. آغوش حزب توده ايران براي همهء كساني كه اساسنامه و برنامه مبارزاتي حزب توده ايران را در راه طرد رژيم ولايت فقيه و پايان دادن به استبداد در كشور مي پذيرند باز است. حزب توده ايران خانهء تمام كساني است كه جز پيروزي طبقه كارگر و زحمتكشان و رهايي ميهن از بندهاي استبداد قرون وسطايي و استقرار سوسياليسم آرزو و انديشهء ديگري ندارند. قدرت ما در وحدت ماست.»

مواضع شفاف طرح شده و دعوت صميميانه از توده اي ها ترديدي باقي نمي گذار كه «آتش ققنوس بجاست» (اط) و ققنوسِ به پرواز در آمده باري ديگر اوج ها را تجربه مي كند و به ياران هوشمند و فداكار نياز دارد. توده اي ها “جمع سيمرغ”، نشان يك پارچگيِ نظري- سازماني و وحدت هويت تاريخي سيمرغ اند!

سطور پيش، بخش نخست نامه اي بود كه در ٦ آبان ٩٥ خطاب به رفيق گرامي محمد اميد.ار و ديگر رفقاي عضو كميته مركزي حزب توده ايران به منظور  شركت در حوزه حزبي ارسال شد. پاسخ به اين نامه تاكنون سكوت پرسش برانگيزي است كه انگيزه ي آن را بايد شناخت، تا توانست براي تغيير شرايط مبارزه ي درون حزبي به نتايج ضروري در جهت حفظ منافع طبقاتي زحمتكشان دست يافت. اما ارزيابي در سط.ر زير، كه تنها مي تواند بر شواهدي محدود استوار باشد‏‏، با خطر گرفتار آمدن در حدس و گمان روبروست و لذا بايد با توجه خاص و پروسواس در اين زمينه‏ به آن پرداخت.

به اين منظور بايد از اسلوبي بهره برد كه ماركس در “كاپيتال” انجام مي دهد و مي آموزاند. او از پرسشي ساده كه “كالا” چيست آ‎غاز مي كند و به يك پرسش تاريخي كه ارسطور آغازگر طرح آن بود و تنها با ماركس پاسخ نهايي خود را يافت، ساختار و عملكرد نظام سرمايه داري را شفاف و قابل شناخت و درك مي سازد و تنها راه خروج را از بن بست، يعني پايان بخشيدن به استثمار انسان از انسان و تقسيم جامه به طبقات به اثبات مي رساند: اسلوب ماترياليسم ديالكتيك كه مضمون را قابل شناخت و درك مي سازد!

در مورد بحث كنوني ما نيز اين پرسش، پرسشي ساده است!

قتل عام رهبران حزب توده ايران تنها يك انتقام شخصي نبود، هدفي را دنبال مي كرد و مي كند‏ كه وظيفه تعيين شده براي آن توسط ارتجاع داخلي و حاميان امپرياليستي اش، قطع روند رشد انديشه ماركسيستي- توده اي در ايران – و به طريق اولي در همه ي كشورها – است، تا به خيال خود، نظام سرمايه داري را ابدي سازند! چرا بايد اين پرسش عجيب به نظر برسد كه نسخه اي را كه در انگلستان نيز به مورد اجرا گذاشته و در سپتامبر همين سال ٢٠١٦ عليه “كروبي” براي بار دوم به كار گرفتند، تا او را از رياست حزب طبقه كارگر به طور مكانيكي حذف كنند، براي حذف انديشه ي انقلابي- علمي  در حزب توده ايران توصيه نكنند؟ مگر در انگلستان بخش راست رهبري حزب كارگر اين كشور، فعالين سنديكايي را گروه گروه از حق شركت در انتخاب رئيس حزب حذف نكرد؟ توني بلير كه بازگشت خود را به سياست فعال اعلام كرده است، علت را خطر پاقرص كردن جريان “کوربن” مي داند كه آن را «تژادي» ناميده است!

با طرح پرسش ساده ي پيش، آيا آن چه در بند ٢١ «سند …» طرح شده است و ظاهري آراسته و منطقي را به نمايش مي گذارد، ولي در عملكرد راهي ديگر را دنبال مي كند، چيزي ديگر جز يك مضمون “تـزيينـي” داراست؟ مضموني كه با سخناني عام، و با زباني پرطمطراق، اصول خدشه ناپذير اساسنامه حزب توده ايران را مطرح مي سازد، تا در پشت صحنه آن، آن هنگام كه بايد به آن پرسش، پاسخي  دقيق و مشخص و روز داده شود كه چگونه بايد اين اصل را در شرايط مشخص كنوني تحكيم بخشيد، با گمان خود، پاسخ را با سكوت برگزار گرداند! صحبت بر سر اين نيست كه اساسنامه حزب توده ايران چه مي گويد. اين شناخته شده است. پرسش آن است كه راه بر سر حضور فعالِ انديشه انقلابي در درون حزب توده ايران مسدود شده است و كوشش مي شود آن را ابدي سازند! انگيزه ي اين كوشش چيست؟ «تعلق همه كساني كه به وظيفه تاريخي حزب طبقه كارگر، و آرمان ها و برنامهء حزب باورمندند» به يك شوخي زشت بدل مي شود، هنگامي كه “ولايت فقيه”گونه خط كش تعيين اين بارومندي نه در بحث گفتگو و جدل فكري- روشنفكرانه دنبال شود، بلكه در محافل نشناخته اي كه خود را پاسخگو نمي دانند تعيين گردد!

به منظور اِعمال خشن و “ولايت فقيه”گونه چنين سياستي است كه ديگرِ اعضاي حزب بر حذر شده اند، سلام خصوصي انديشه انقلابي را هم پاسخ دهند! در حالي كه رفيق عزيز علي خاوري از امكان هر ملاقات با من منع شده است، رفيق گرامي احمد سپيداري مجاز است سه شبانه روز بكوشد از او فيلم بگيرد و رفيق خاوري به آن تن نمي دهد. خواندن اين ماجرا در نويدنو، خاطره ي ديدن فيلمي را زنده مي كند كه از زنده ياد مريم فيروز گرفته شد است و بي بي سي آن را پخش نمود. فيلمي كه سازماندهي انجام آن را “راه توده”  به حساب “رفقاي خود” گذاشته است و آن را دستاورد خود مي داند. در اين فيلم، موضع و برخورد شفاف زنده ياد مريم فيروز غيرقابل انكار است. اين رفيق افراد را در اين سناريو، محافظان خود ارزيابي و با آن ها برخوردي شايسته نشان مي دهد كه گرفتار سلطه ي آنان است. اگر “راه توده” عكس زنده ياد كيانوري، مريم فيروز و شهرياري را كه به ديدارشان رفته است انتشار مي دهد، تا سيماي داعشي رژيم ولايت فقيه را تلطيف كند، آيا بستن راه ديدار رفيق عزيز علي خاوري بر روي من در چندين سال گذشته، با اين هدف انجام نمي شود كه ادعا شود كه او در جلسات خصوصي چنين و چنان گفته است؟! و آن وقت، اين سخنان را كه از جمله رفيق گرامي س سياوش مطرح مي كند، جايگزين اسناد حزبي نموده كه تنها بر پايه آن ها بايد تاريخ مبارزات حزب توده ايران را نگاشت؟

سندي كه رفيق عزيز علي خاوري چند سال پيش نگاشت و از طريق فاكس منزل خود برايم ارسال نمود را منتشر خواهم كرد. اين يك سند حزبي است كه بايد علني گردد. موضوع، گفتگويي است كه حضوراً در برلين داشتيم در باره بازگشت من به فعاليت درون حزبي. از آن چه همانجا نوشتم، راضي نبود. پيشنهاد كردم، او بنويسد. موافقت كرد، زمان خواست. من مي بايستي بازمي گشتم و رفيق خاوري متن را تهيه و در روزهاي آينده ازطريق فاكس از منزلش ارسال داشت. من آن را تائيد و امضاء كردم. چندي بعد، در صحبت تلفني ديگر، اظهار داشت «رفقا آن را كافي نمي دانند»! اما «رفقا …»، چه مي خواهند را هم نگفتند و هنوز هم نمي گويند! از اين تاريخ، امكان تماس مستقيم من با رفيق خاوري نيز قطع شد. در آن ديدار آخري، هنوز عينكي را كه من در سال ١٩٨٣ براي اين رفيق تهيه ديده بودم و دسته ي آن فنري بود و ديگر «به شقيقه ها فشار نمي آورد» كه با خشنودي بيان شد، برچشم داشت.

اگر از فرهاد عاصمي صحبت مي شود، منظور شخص او نيست و هدف دفاع از او نيست. هر مبارزِ باورمند و پايبند به آگاهي و ارزيابي منطقي ماركسيستي- توده اي خود كه جانبدار “قشون زحمتكشان” است، به وظيفه خود آن چنان عمل مي كند كه آموخته و مي تواند. صحبت بر سر دفاع از مصالح عاليه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران است كه هيچ توده اي مجاز در گذشت غيرمستدل در دفاع آن نيست! اين منافع محك باورمندي است! چشم بستن به اين محك، به ويژه در شرايط سختِ مبارزه ي كنوني كه تناسب قوا ميان انديشه ي راستگرا و انقلابي نامساعد است، گذشتي غيرمستدل است. مسئوليت تصميم گيري به عهده ي هر رفيق است كه بايد برپايه شرايط حاكم بر هستي خود اتخاذ كند. اما در اين كه بايد با استفاده از همه امكان و اشكال براي تحقق بخشيدن به «محك باورمندي» عمل كند، ترديدي هم روا نيست!

همان طور كه اشاره شد، بررسي انگيزه ي نگارش مقاله هاي “تـزيينـي” بدون اطلاع از داده هاي وسيع، با بار خطر دچار شدن به اشتباه حدس و گمان آبستن است. خطري كه بدون ترديد، آن چه را كه در سطور پيش نوشتم نيز تهديد مي كند. اما، در برابر، پيگيري مصممانه ي رفقاي مسئولي كه مي توانند و بايد با توضيح روشنگرانه صحنه بحث را شفاف سازند، و نمي سازند، قرار دارد! اين طور نيست رفيق گرامي محمد اميدوار؟ شما كه سخنگوي حزب توده ايران هستيد، پاسخ مشخص تان به اين سكوت پرسش برانگيز چيست كه نمي خواهيد بشكنيد؟

آيا نبايد ريشه اين انگيزه را در سفري جستجو نمود كه رفيق زنده ياد حميد صفري، عليرغم مخالفت رفيق عزيز خاوري در سال ١٩٩٠ به ايالات متحده ي آمريكا انجام داد، در حالي كه مسئول شناخته شده ي حزب توده ايران و دبير دوم كميته مركز حزب بود؟ سفري كه از برلن دمكراتيك انجام شد، با كدام گذرنامه، با كدام ويزا؟ ارمغانش اما خواست “حذف انديشه ماركسيسم- لنينيسم” از برنامه حزب توده ايران بود! سوقاطي كه به همت توده اي ها در سومين كنگره حزب طبقه كارگر دفع شد.

در ادامه همين نوشتار، در آن بندي كه تعريفِ «سند …» از “اقتصاد سياسي” فرا مي رسد، پيشنهادي در «سند …» مطرح مي شود كه شايان توجه و بررسي دقيق است. در اين پيشنهاد كه گويا بايد نقش جايگزين را براي “اقتصاد سياسيِ” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب تشكيل دهد، كه تعريف ششمين كنگره حزب توده ايران از مرحله كنوني رشد جامعه ايراني است، شرايطي برشمرده مي شود كه به طور قانونمند يك راه رشد سرمايه داري به اصطلاح “دموكراتيك” را القا مي كند. بررسي موشكافانه اين پيشنهاد كمك خواهد بود براي نشان دادن اين واقعيت كه پيشنهاد نه تنها قادر به ايجاد جبهه ضد ديكتاتوري نيست، بلكه خواسته يا ناخواسته هدف حذف ايدئولوژي علمي از برنامه حزب توده ايران دنبال مي كند. كوششي كه نهايتاً ابدي ساختن تداوم نظام سرمايه داري را در ايران هدف قرار داده است! نظامي كه در آن، همان طور كه در برابر چشمان آگاه در جريان است، براي كشور تركيه «جنگ داخلي» را تدارك مي بيند كه يكي از رهبران حزب زير فشار دموكراتيك خلق كرد ديروز به آن اشاره داشت. دشمن امپرياليستي در تدارك برپايي چنين جنگ داخلي در ايران است. سكوت و مقاومت در برابر حل مساله «وحدت در حزب توده ايران» از چنين ابعادي نيز برخوردار است كه نمي توان ساده دلانه از كنار آن گذشت و در باره اش سخن نگفت!

در كدام آنديشكده اي چنين سناريوهايي تنظيم مي شود، بي اهميت است، شناخت آن عمده است! اين كه نوشته هاي افشاگرانه عليه مواضع ضدتوده اي- ضدكمونيستي افرادي مانند شيدان وثيق در نويدنو كه ايدئولوژي زدايي را تبليغ مي كنند و عناصر سناريوها را ناخواسته برملا مي سازند، پرسش برانگيز نيست؟! با وجود درخواست من براي باز انتشار سه مقاله ي افشاگرانه عليه مواضع اين فرد، در نويدنو با تمنا موافقت نكرد! توضيحي هم نداد كه چرا ضرورتي براي بازانتشار نمي يابد!

ضرورت حفظ استقلال سياست حزب توده ايران در مساله «وحدت حزب»، ضرورتِ بلورين بودنِ شفافي اين سياست انكارناپذير است، تا به جاي حدس و گمان، واقعيت ملموس قابل شناخت گردد و براي توده اي ها به اين پرسش پاسخ دهد، و مضمون آن را قابل فهم سازد كه چرا راه شركت انديشه انقلابي براي مبارزه ي درون حزبي سد مي شود؟امري كه كوشش و دستاورد رفقاي داخل و خارج را در حفظ تداوم مبارزه ي حزب توده ايران به خطر مي اندازد كه در دوران دشوار دو دهه گذشتهِ با موفقيت عملي ساخته اند. اكنون در برابر مشكلاتي كه در برابر مبارزه قرار دارد، حاضر به طرح مواضع خود و مستدل ساختن آن نيست؟ سياستي كه عجيب مي نمايد! و اين سناريو را القا مي كند كه هدف آن، ايجاد شرايطادامه ي كار يك حزب توده ايران بي خطر براي دشمن طبقاتي است!

انتقاد حزب كمونيست ونزوئلا كه دور روز پيش در مطبوعات انتشار يافت (جوان جهان، ٧ نوامبر)، تنها حزبي كه از انقلاب ونزوئلا با همه توان دفاع مي كند و تنها حامي جدي دولت نيكلاس مادورو است، آن است كه چرا او كه براي حل مساله هاي مطرح با راست به مذاكره مي نشيند كه اقدامي درست و مورد تائيد است، تاكنون حاضر به چنين گفتگوها با متحدان اصلي براي حفظ انقلاب در جامعه نيست؟ امري كه يكي از ريشه هاي ناتواني در تجهيز توده ها در انتخابات گذشته بود كه با پيروزي راست تمام شد كه برنامه اش كشاندنانقلاب به ورطه جنگ داخلي است! رفيق گرامي محمد اميدوار، آيا وضع در ايران به نحوي ديگر است؟

مساله ي «وحدت حزب» و تحكيم مداوم آن را در نظر و عمل بايد در لبه پرتگاه بربريتِ امپرياليستي سازمان داد! سازمان دادن راهي كه هنوز در سطح يك امكان است و نه سرنوشت! به اين منظور بايد راه هاي اين تحكيم را روزانه جستجو نمود و به ثمر رساند و نه با نطق هاي تزيني! اين طور نيست رفيق گرامي اميدوار؟!

دّر حزب توده ايران را به طور مكانيكي در برابر انديشه انقلابي بستن، نه راه است و نه ممكن! بايد آن را گشود و در خدمت مصالح عاليه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران به كار گرفت! كوشش براي برقراري هژموني انديشهِ انقلابي- علمي طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، و نقش رهايي بخش در برابر نفوذ امپرياليسم ايفا ساخته و تنها سد ممكن در برابر آن است، ضروري است. اين ضرورت از سرشت “اقتصاد سياسيِ” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران ناشي مي شود، كه ترديد نيست، كه يك مرحله كامل فرازمندي جامعه انساني را به سوي جامعه بي طبقه تشكيل مي دهد. بايد آن را آموخت و گام به گام تحقق بخشيد، تا بتوان خطر سلطه بربريت امپرياليستي را مصمصانهِ برطرف ساخت!

مساله ي «وحدت حزب» را نمي توان با مقاله و سخنراني هاي تزييني حل و فصل نمود. بايد با شفافيت و به طور باز مساله هاي مطرح را مورد بررسي قرار داد و پاسخ هاي اقناع كننده براي مبارزان توده اي ارايه تا با تحكيم واقعي وحدت نظري و سازماني حزب طبقه كارگر، راه دشوار مبارزه ي طبقاتي هموار تر گردد. آيا اين طور نيست، رفيق گرامي محمد اميدوار؟

پيش تر نوشتم كه لابد گزارشي از سفر به آمريكا توسط رفيق حميد صفري نگاشته شده است و در آرشيو حزب توده ايران ثبت است. دريافت چنين گزارش ها از مسولان حزبي يك وظيفه ترديد ناپذير است كه به مرز افراد ختم نمي شود. زيرا تاريخ مبارزات حزب طبقه كارگر بايد بر پايه داده هاي شفاف تنظيم شود و نه از افاه و شايعات مذهب گونه. از اين رو نيز هنگام سفر رفيق علي عمويي به خارج از كشور من خواستار دريافت چنين گزارشي از او توسط رهبري حزب بودم كه دستم به جايي نرسيد. اين نكته را خودم به اين رفيق گوشزد نمودم و باري ديگر ضرورت آن را گوشزد كردم و اكنون نيز مايلم با صراحت و مصرانه از اين رفيق تقاضا كنم كه اگر تاكنون انجام نشده است، انجام دهد و آن را براي آينده باقي بگذارد. گزارشي دقيق و در سطح يك عضو وقت هيئت سياسي كميته مركزي حزب توده ايران از همه آن چه در زندان و خارج از زندان گذشت و او از آن با خبر است. اين وظيفه اي است كه اين رفيق تنها به خود و حيثيت سياسي خود مديون نيست كه به قول زنده ياد منوچهر بهزادي تنها پس از مرگ يك مبارز، حكم نهايي در باره اش داده خواهد شد.  رفيق عمويي اين دين را تنهـا نسبت به همرزمان ٢٥ سال زندانش در زمان شاه نيز مديون نيست. همرزمان افسري كه به قول زنده ياد جوانشير، بعد از ٢٥ سال زندان به دست انقلاب بزرگ مردم ميهن از زندان آزاد شدند و با ادامه راه مبارزاتي خود به پديده اي در سطح تاريخ جهاني بدل و به ستاره اي ابدي تبديل شدند. او اين دين را در برابر تاريخ مبارزات جانفشانانه ي و جنبش عظيم توده اي داراست كه سنگفرش خونين نبردهاي طبقاتي سال هاي گذشته را رنگين كرده اند و بايد آن را براي مبارزه ي نسل هاي آينده حفظ نمود!

«به بانگ قاشقك ها دل خوش نباشيم! دروازهء شهرهاي ناگشوده را بگشايم!» (ا ط، “با پچپچهء پاييز”).




گفتن بخشی از حقیقت، حقیقت نیست! مولوی: “هرکسی از ظن خود شد یار من”

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٧٠ (١٤ آبان)
واژه راهنما: تئوريك- سياسي

ترفندهاي ژورناليستي. حذف عمده و طرح غيرعمده به عنوان جايگزين. مبارزه ي طبقاتي: مبارزه ي اقتصادي، سياسي، ايدئولوژيك! سيما و سرستي اسلام سياسي حاكم بر ايران! حزب توده ايران مدافع اهداف ملي- دموكراتيك انقلاب بهمن.

هم خوانی و هوخوانی نظری راه توده  و مهر و عدالت و جریان های دیگر را باید برجسته کرد و گفت که ریشه مشترک آن در سطور زیر نشان داده می شود.

رفيق سيامك مي نويسد:

یکی از فوت و فن ها و ترفندهای خبرنگاری این است که از همان آغاز مقاله خواننده را متقاعد کند که در کنار او ایستاده است. یعنی خبرنگار این حس را در خواننده ایجاد می کند که در این موضوع مشخص، با هم در یک جبهه قرار دارند و هم موضع هستند.
این ترفند معمول خواننده منتقد را وامیدارد تا گارد دفاعی خود را پایین بیاورد. خبرنگار “موفق” وقتی از موفقیت این کار در سطرهای آغازین مطمئن می شود، آرام آرام و با زبان و انشایی که خواننده با آن مانوس است، منظور و پیام اصلی خود را در مقاله “نشت” می دهد.
یکی از دیگر ترفندهای مکمل و معمولی برای کشاندن خواننده به طرف خود، کاربردهای فراوان جملات مجهولی است که با عدم استفاده فاعل در آن این طور به خواننده تلقین می شود که ما با یک فاکت و اتفاق بلامنازع تاریخی روبرو هستیم، نه با نظر یک نویسنده در مورد یک پدیده تاریخی.

می توان مقاله “هیچ حکومتی نمی تواند تجربه تاریخی یک ملت را حذف کند” كه آقای دکتر سروش سهرابی نگاشته است (”راه توده“شماره ٥٧٢، ٢٩ مهر ٩٥)، را از این دسته خواند. نویسنده مقاله با انتخاب تیتری با مضمون و هماهنگ با هدف خود از همان آغاز خواننده توده ای را از لحاظ عاطفی به طرف خود می کشاند. و این کشش با برجسته کردن شیوا و توصیف بخشی از حقیقت تا آخر مقاله ادامه می یابد. در این شکی نیست که مخاطب نویسنده توده ای ها هستند، به خصوص آن توده ای هایی که خوف آن دارند که مرهم گذشت زمان، موجب التیام زخم تازیانه شکنجه گران بر پشت شان شده باشد! و مبادا ارتجاع موفق به فراموشیِ سپردن حزب توده ایران شده باشد.
نویسنده با تردستی تمام و با انتخاب جملات علمی- عینی (objective language ) این طور وانمود می کند که مقاله توسط یک مورخ صادق غیر توده ای نوشته شده است. و بدین ترتیب جملات او بیشتر به دل خواننده توده ای که از بیعدالتی محققان در بررسی تاریخ حزب شکایت دارد می نشیند.
و در واقع هم اگر چنین بود و این مقاله توسطِ یک نویسنده غیر مارکسیست و دوست حزب نوشته شده بود، ما می توانستم با بررسی نکات با ارزش و جالب آن بسنده کنیم و از آن لذت ببریم. به ویژه آن که نویسنده آن به درستی از حزب توده ایران به عنوان وارث جنبش های اجتماعی گذشته یاد می کند و با احترام از جنبه های ملی و آزادی خواهی حزب صحبت می کند. ولی چون این مقاله در یک نشریه یی با ادعای مارکسیستی منتشر شده است و خود نشریه نیز توضیحی در باره غیر مارکسیست بودن نویسنده آن نمی دهد، ما ناگزیر باید با منطق دیالکتیکی- مارکسیستی آن را نقد کنیم.

نویسنده با وجود بهره برداری موفق از فاکت های تاریخی نه تنها احتیاجی به بررسی دیالکتیکی- مارکسیستی تولد حزب نمی بیند، بلکه تلاش می کند که این جنبه را تا حد ممکن کمرنگ کند.
تلاش نویسنده این است که به ما بقبولاند که ظهور حزب توده ایران پیوند و ارتباطی با گسترش جهانی ایدولوژی مترقی مارکسیسم ندارد، بلکه ادامه جنبش های اجتماعی در ایران است. یعنی با گفتن بخشی از حقیقت بخش مهم دیگر آن را از چشم خواننده پنهان نگاه می دارد و یا بی اهمیت جلوه می دهد. سوال اما این است که چرا نویسنده ای که با چیره دستی و با زبانی صمیمی، فصیح و قابل فهم و با اتکا به روند تاریخی به تحلیل راز ماندگاری حزب توده ایران می پردازد، این نکته مهم را به فراموشی می سپارد؟

نویسنده با یک چرخش قلم آشنایی دکتر ارانی با افکار مارکسیستی در آلمان و سپس کوشش او برای انتشار این افکار برای سازماندهی مبارزه با ستم طبقاتی و عقب ماندگی فرهنگی- اجتماعی که ارتباط مستقیم با آغاز رشد ناهمگون تولید سرمایه داری و شکل گیری طبقه کارگر در ايران دارد، نقش تعيين كننده انديشه ي ماركسيستي و جامعه شناسي علمي را از تاریخ حزب حذف می کند.
یعنی با به کار بردن جملات بدیهی و واضح در باره بخشی از دلایل تولد و موفقیت حزب توده ایران، بخش مهمی از مبارزات آغازین حزب حذف می شود. بدین ترتیب مقاله نشان می دهد که حزب توده ایران به عنوان ادامه دهنده جنبش های اجتماعی در نبرد ضد استعماری و برای آزادی از همان آغاز شرکت دارد، ولی نویسنده اشاره ای به آغاز مبارزه طبقاتی جدی زحمتکشان علیه استثمارگران نمی کند. با همه این تعاریف و تمجید، تحلیل تولد حزب توده ایران نه به شرا یط عینی کشور، یعنی آغاز رشد سرمایه داری و طبقۀ کارگر در کشور ما و نه به شرایط ذهنی یعنی وجود ایدئولوژی علمی و انقلابی مارکسیسم- لنینیسم پیوند می خورد. این دو عامل موثر در تاسیس حزب که با هم پیوند دیالکتیکی دارند به عمد و یا به سهو فراموش می شود.

اما آن چه که مسلم است اینست  که چون جامعه ي ایران با همه ویژگی‌ها و عقب‌ماندگی ها پا در راه نظام سرمایه‌داری می گذارد، ضرورت تاریخی منجر به ایجاد حزبی مي گردد که بتواند این نظام را تحلیل و طبقات انقلابی را برای دگرگون‌سازی و پیشرفت جامعه  متشکل کند.
هدف تاسیس حزب تودۀ ایران همزمان با مبارزه بر علیه فاشیسم و تحقق آزادی برای مبارزه در راه حقوق کارگران و دیگر زحمتکشان و برای ایجاد جامعه‌ای‌ نوین بدون قید و بندهای استثماری نیز بوده است. این تلفیق اهداف دموکراتیک و سوسیالیستی از همان آغاز به شناسنامه و DNA حزب تبدیل می شود و همچنان چنين است.
اگر حزب توده ایران وارث حزب کمونیست ایران است، بنابراین، وارث اهداف این حزب از جمله تلاش برای تشکل و رهبری طبقه ي کارگر در جامعه نیز هست. چرا نویسنده مقاله از جنبش های اجتماعی و آزادیخواهی می نویسد، ولی یا چیزی راجع به مبارزات کارگری نمی نویسد و یا آن را کمرنگ جلوه می دهد؟
آیا با زدودن اندیشه مارکسیستی و لنینستی از جوهر حزب توده ایران و کمرنگ کردن خصلت پرولتری آن، حزب به یک جریان اصلاح طلب تبدیل نمی شود؟ برای چه و برای که بایگانی کردن این ویژگی های حزب در زیرزمین کتابخانه تاریخ انجام می شود؟

بجای کاربرد شیوه دیالکتیکی- مارکسیستی، نویسنده با استفاده از احساسات ناسیونالیستی و ملی این طور وانمود می کند که مفاهیم و مقولاتی که میوه درخت اندیشه و نتیجه خرد جمعی مارکسیست ها در سطح جهان است، فقط حاصل تفکرات ” ناب” ایرانی است. حتا نویسنده ایده های مرتبط به راه رشد غیر سرمایه داری را به حساب ابتکار سلطانزاده می گذارد و این ایده را از بستر تکامل و همبستگی جهانی و تبادل نظر و افکار کمونیست ها جدا می سازد. بدین ترتیب نویسنده رابطه دیالکتیکی میان احزاب کمونیستی برادر را از قلم می اندازد. بدون شک مانند همه احزاب برادر حزب توده ایران هم از تجربیات جهانی دیگر احزاب بهره برده است و هم به نوبه خود به آن تجربیات افزوده است.
نویسنده این طور تلقین می کند که مارکسیست های اولیه ایرانی قبل از این که مارکسیست باشند، ملی بوده اند و در ضمن از مارکسیست های دیگر جهان برتر. و در ادامه این خصلت ملی آن ها در مقابل خصلت مارکسیستی قرار داده می شود که گویا با جزمی بودن، جوابگوی مسائل پیچیده درون یک کشور نیست.
با درک مکانیکی از ایدئولوژی، این طور وانمود می شود که ایدئولوژی به عنوان روبنا نه تنها هیچ نقشی مهمی در زندگی اقتصادی جامعه و یا در تغییرات انقلابی ندارد، بلکه حتا می تواند نقش بازدارنده داشته باشد. و یک حزب می تواند با تکیه به تاریخ خود بدون یک ایدئولوژی مترقی در جامعه خود تاثیرات عمیق و مثبت بگذارد.

ايدئولوژي مارکسیستی اما با وجود مقولات و مفاهیم جهانی، عمومی، همگانی و فراگیر همواره از نرمش و انعطاف پذیری کافی برخوردار بوده است تا بتواند به خصوصیات، حالات ویژه و خاص محلی جواب بدهد. نیازی نیست که ايدئولوژي مارکسیستی را محدود کننده دید و در تضاد با ویژگی های ملی ومحلی معرفی کرد.
ايدئولوژي مارکسیستی هم تحلیل کننده وضعیت و احوال اکنون و هم نشان دهنده راه آینده است. یعنی توانایی ايدئولوژي مارکسیستی تنها در انعکاس درست واقعیت های موجود نیست، بلکه همزمان راهکرد تغییر این واقعیت را به نفع زحمتکشان نشان می دهد. با ايدئولوژي زدایی، حزب این توان را از دست می دهد و به برده واقعیت کنونی تبدیل می شود و در زندان لحظه می ماند و افق آینده را از دست می دهد و به سرگردانی بیابانگردی بدون قطب نما دچار می شود.

حزب کمونیست برای فراتر رفتن ازسطح ظاهر پدیده ها، هم به بار نظری احتیاج دارد و هم به تجربه عملی، هم به دیدن واقعیت پدیده ها احتیاج دارد و هم به بررسی انتزاعی و مجردِ آن ها، هم با تکیه به تاریخ خود به نگاه به گذشته تکاملی پدیده ها احتیاج دارد و هم به تحلیل مشخص حال آن و هم به مسیر و روند راه آینده تکاملی آن. وحدت تئوری و پراتیک (نظریه و عمل) به این معنا است که با غلبه بر تحلیل سطحی و فراتر رفتن از دیدن ظاهر پدیده ها بتوانیم به کُنه و ماهیت ذاتی و درونی پدیده ها دست یابیم. و حزب توده ایران بدون تسلط و کاربرد خلاق مارکسیسم- لنینیسم نمی توانست به تحلیل درست اوضاع و تشکل زحمتکشان برای بهبودی شرایط زندگی بپردازد. بر این اساس نباید از اهمیت ایدئولوژی در کلیت مبارزه طبقاتی، از جمله مبارزات اقتصادی و سیاسی غافل بود.
می توان به این شک رسید که نویسنده این ایدئولوژی زدایی را برای خرسند کردن بخشی از “متحدان” لازم و ضروری می بیند.

ولی باید توجه داشت که به منظور آماده کردن توده‌‌ها برای انقلاب، فقط وجود شرایط مناسب عینی کافی‌ نیست. شرایط ذهنی‌ نیز باید آماده باشد. مهم ترین عامل ذهنی، وجود یک حزبِ آگاهِ پیش آهنگِ طبقه کارگر است. بخش اصلی وظیفه حزب طبقه کارگر برای آماده کردن شرایط ذهنی‌ انقلاب مربوط می شود به آماده کردن توده های زحمتکش برای شرکت در مبارزه طبقاتی از طریق سازماندهی آن ها در تشکیلات کارگری برای اعتراضات اقتصادی، آموزش سیاسی و آماده کردن تئوریک برای به دست گرفتن اهرم های قدرت جامعه و مبارزه ایدئولوژیک با افکار بورژوازی و خرده بورژوازی. بنابراین، مهم ترین اشکال مبارزه طبقاتی، مبارزه اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک است.

هدف مبارزه ایدئولوژیک در خارج از جنبش، ایدئولوژی بورژوازی است که تبلیغ کننده راه رشد سرمایه داری و طرفدار مالکیت خصوصی سرمایه و بر ابزار تولید و خواستار استثمار فرد از فرد است. بنابراین، مبارزه ایدئولوژیک جزو وظایف ما برای ایجاد شرایط ذهنی انقلاب، یعنی‌ پیوند دادن شرایط عینی با برنامه حداقل كارگري حزب است. بدون تکیه کردن و تسلط بر یک ایدئولوژی مترقی جهان شمول چطور می توان با عواقب جهانی سازی سرمایه و ایدئولوژی نئولیبرالی مبارزه کرد؟
نویسنده اما به جای تاکید بر مبارزه طبقاتی، تلاش می کنند که مقولات غیر طبقاتی همچون غرب گرایی- شرقگرایی را جانشین اضداد طبقاتی آن، یعنی روشنفکران بورژوازی- روشنفکران پرولتاریایی کند. هرچند که دسته بندی کردن بعضی از مسائل به غربی- شرقی می تواند در بعضی از موارد توضیح گر ظاهریِ برخی چالش ها باشد، ولی در برابر تحلیل های طبقاتی و زیرساختاری اقتصادی (شیوه تولید، نیروهای مولده) در باره تضاد عمده و اصلی، توان توضیحی بسیار اندکی دارد. بنابراین در دسته بندی جهانی نیروها ما در کنار دیگر زحمتکشان جهان هستیم و نه در کنار بورژوازی تجاری و بوروکراتیک شرقی- وطنی.

***

برجسته کردن نقش سلیمان میرزا به عنوان یک مسلمان نیز از طرف نویسنده نمی تواند اتفاقی باشد. نویسنده این طور وانمود می کند که نقش مذهبی ها در حزب توده ایران یک پدیده یگانه و منحصر به فرد این حزب است. غافل از این که احترام کمونسیت ها به مذهب و نقش مذهبی هایی که برنامه و اساسنامه این احزاب را می پذیرند، ربطی به وجود افراد خوشنام و درستکار مذهبی ندارد، بلکه نشأت از سرشت طبقاتی ایدئولوژیک این احزاب گرفته است. و گرنه چه طور می توان موفقیت حزب کمونیست ایتالیا را در یک کشور کاتولیک آن هم حدود یک ربع قرن پیش از تولد حزب ما توضیح داد.
بر خلاف آنچه که دکتر سهرابی ادعا می کند، در سال های ۲۰ میلادی کمینترن یک سیاست بسیار درست را در برابر جنبش های اسلامی توصیه کرد. استدلال کمینترن براین بود که مارکسیست ها هرگز نباید اسلام گرایان را دشمن دائمی و کینه توز خود قلمداد کنند و همزمان مارکسیست ها هرگز نباید بدون نظر غیرانتقادی از اسلام گرایان حمایت کنند. در عوض، کمینترن با توصیه یک رویکرد مارکسیستی معتقد بود که این گروه ها را باید بر اساس اقدامات مشخص در وضعیت مشخص و در متن تاریخی آن تجزیه و تحلیل کرد.

هر چند که در تحلیل جنبش های اسلامی تمرکز به روی نیروهای اجتماعی و سمتگیری اقتصادی آن به جنبه های ایدئولوژیک آن برتری دارد. ولی نباید رابطه دیالکتیکی سمتگیری اقتصادی- اجتماعی یک جنبش را با روبنای ایدئولوژیک آن نادیده گرفت. تفکر ایدئولوژیک رهبران این جنبش و درک آن ها از زیرساختارهای اقتصادی- اجتماعی جامعه نمی تواند در ارتقا گرفتن اهداف جنبش از سیاسی به تغییرات اقتصادی و اجتماعی و تثبیت آن بی تاثیر باشد. بطور مثال در حالی که اسلام عرفات و ناصر جنبه سکولار و شبه سوسیالیستی قوی داشت، اسلام آیت الله خمینی از همان نخست جنبه های ضد سکولاری و ضد سوسیالیستی بسیاری داشت. از جمله می توان از دفاع آیت الله خمینی از لایحه قصاص، عدم جدایی دین از نهادهای مدنی، حقوقی و دولتی نام برد.

همان طور که تجربه نشان داده است، درک اسلام سیاسی از مقولاتی چون امپریالیسم و عدالت اجتماعی درکی است سطحی و گاهی ارتجاعی و در آنجا که سخن از آزادی های گروه ها ی مخالف در ابراز نظر طرح می شود، درک اسلام سیاسی حتا می تواند بسیار ارتجاعی باشد. اسلام سیاسی حتا تعریف می کند که چگونه می توان و باید با کافران برخورد فیزیکی کرد.
منطق معمولی علمی به ما حکم می کند که اگر ما با دو حکم متضاد روبرو هستیم، حداقل یکی از آن ها نادرست است. اما منطق اسلامی در بسیاری از احکام خود دوگانه است؛ سعی حزب توده ایران بر این بود که با توجه به توازن قوا به تقویت تعبیر مترقی از احکام دوگانه اسلام و برجسته کردن آن، انقلاب را در راستای اجرای اهداف ملی و دموکراتیک هدایت کند.
بنابراین اگر حزب توده ایران در مقابل جنبه های ارتجاعی پایه های ایدئولوژیک جمهوری اسلامی در اوایل انقلاب مخالفت جدی تر و موضع محکم تری نگرفت، این بدلیل عدم درک رهبران حزب از خطرناک بودن این نظرات ارتجاعی نبوده است. بلکه این عمل چکیده و جمع بندی بررسی دیالکتیکی توازن قدرت نیروهای سیاسی و اساسی بودن سمتگیری مترقی اقتصادی و ملی انقلاب در آن لحظه بوده است.
این طور به نظر می رسد که نویسنده آگاهانه و با بازی با احساسات رفقای توده ای می خواهد دفاع کنونی از یک جناح رژیم را تئوریزه کند و این کار را به تاریخ حزب توده ایران پیوند بزند.

اما مارکسیست ها در تحلیل اسلام سیاسی نباید روند تاریخی ایجاد آن را فراموش کنند. در دوران جنگ سرد، ایالات متحده به ناسیونالیسم رادیکال و کمونیسم به عنوان تهدید مبرم بر علیه منافع خود نگاه می کرد.
قدرت های امپریالیستی (به ویژه در ایالات متحده) نقش فعالی در حمایت و ترویج گروه های اسلام گرا به عنوان سدی در برابر ناسیونالیسم سکولار و “چپ” بازی کردند. پس ازآن که واشنگتن و لندن از خریدن ناصر و مصدق نا امید شدند. همراه با اجرای کودتا و تقویت دیکتاتوری به گروه های اسلامی پر و بال دادند. در مصر اخوان المسلمین و در ایران امثال کاشانی، کوفی، فلسفی و حتا مکارم ها با حمایت و یا چشم پوشی حکومت میدان گرفتند.

واقعیت این است که ایالات متحده و بریتانیا نقش فعالی در تقویت اسلام سیاسی به عنوان جایگزینی برای ناسیونالیسم سکولار و عدالت طلبی اجتماعی “چپ” بازی کرده اند و همچنان مي كنند. مداخله مداوم و سلطه امپریالیستی در کشورهای اسلامی بدون تضعیف نیروهای سکولار ملی و مختلف “چپ” امکان پذیر نبوده است. و این تضعیف موجب ایجاد یک خلاء ایدئولوژیکی شد که اسلام سیاسی با گرایش های مختلف قادر به اشغال آن گشت. فشارهای سیاسی بر روی نیروهای “چپ” و ملی همراه با بحران های اقتصادی و تشدید اختلاف طبقاتی موجب تقویت اسلامگرایان شد که از لحاظ تشکیلاتی امکان سازماندهی در مسجد ها را داشته اند و با ایجاد شبکه های خیریه امکان متقاعد کردن مردم را نیز.
انقلاب ایران محصول نارضایتی عمیق در میان کارگران، دهقانان، دانشجویان، و بازاریان علیه شاه و حمایت کننده اصلی آن، ایالات متحده بود. “چپ” ها نقش مهمی در انقلاب داشتند و طبقه کارگر ایران، به ویژه کارگران نفت، ضربه نهایی و کشنده را به رژیم شاه وارد کردند. با این وجود طبقه کارگر همراه با نمایندگان سیاسی “چپ” خود به دلایل مختلف ذکر شده موفق به بدست گرفتن رهبری جنبش نشد. و رهبری انقلاب به دست آقای خمینی افتاد که زیر نفوذ معنوی “چپ” مجبور به حمایت خود از شعار آزادی و عدالت اجتماعی شد که همزمان موجب وسیع تر شدن پایگاه اجتماعی او گشت.

حزب از اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب که در راه حل تضاد اصلی مرحله رشد جامعه ايراني گام جدی بر می داشت، حمایت می کرد. در قانون اساسی بندهایی نظیر ملی کردن تجارت خارجی، بانک ها، صنایع کلیدی، و طرح بند ج و دال، اخراج مستشاران نظامی خارجی، اصل ۴۳ (تضمین حق مسکن، خوراک، پوشاک، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و اشتغال کامل)، و اصل ۴۴ (نظام اقتصادی استوار بر پایه سه بخش دولتی – عمومی- دموکراتیک، تعاونی و خصوصی) گنجانده شده بود.
اما آقای خمینی با سو استفاده از شرایط جنگی و “چپ” روی بعضی از گروه های سیاسی، کم کم با همراهی دوستان بازاری نسخه فقهی خود را از اسلام شیعه در مرکز قدرت قرار داد و همه تفسیرهای دیگر را به حاشیه راند.
سواستفاده از سیاست درست لحظه ای آن زمان حزب برای دفاع از دستاوردهای انقلاب برای اثبات درستی حمایت جناحی از حاكميت جمهوری اسلامی فعلی در بهترین حالت مضحک و تقلیل گرانه است. سال هاست که جمهوری اسلامی از این اهداف نه‌ تنها دست برداشته است، بلکه از آن فاصله گرفته و در جهت مخالف آن در حرکت است. تعمیم آن مفاهیم به شرایط تغییر یافته طبقات حاکم بر جامعه فعلی نه تنها مارکسیستی نیست، بلکه حتا از منطق معمولی نیز به دور است. با این کار بحث دفاع حزب از انقلاب از مسیر اصلی آن که دفاع از اهداف ملی و دمکراتیک انقلاب است خارج می شود و به دفاع از آیت الله خمینی و انصار او تقلیل می یابد.

نویسنده در سطرهای پایانی مقاله سرپوشیده و مستور جای علت و معلول را عوض می کند و می گوید معیار موفقیت خط و مشی حزب در دفاع از انقلاب را با قربانی شدن توده ای ها نمی توان سنجید. به زبانی دیگر نویسنده این طور تلقین می کند که عدم پشتیبانی حزب توده ایران از “اصلاح طلبان” رژیم ولایت فقیه به علت قربانی شدن توده ای ها در دهه شصت است.
در حالیکه ما می دانیم که قربانی شدن توده ای ها پیامد شکست انقلاب و به دلیل راضی کردن دوستان امپریالیستی ضد انقلاب بوده است. و چون حزب شکست فرارویی اهداف انقلاب از مرحله سیاسی به مرحله اقتصادی- اجتماعی را به درستی و به موقع تشخیص داده بود، قربانی شد و نه برعکس. بنابراین شعار طرد رژیم ولایت فقیه بعد از شکست اهداف انقلاب ادامه منطقی سیاست دفاع از اهداف ملی و دموکراتیک است نه نتیجه قربانی شدن توده ای ها!




نکته های کلیدی در لحظه کنونی گفتگوي سیامک با رفیق عاصمی

گفتگوي سیامک با رفیق عاصمی

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٦٩ (١١ آبان)
واژه ي راهنما: سياسي- تئوريك

حق با شماست، پرسش ها در شرايط كنون كليدي هستند. پرسش شما در باره «حرص و جوش، منبع نيرو و …» در عين حال، پرسشي مهربان است!

* رفیق، شما در نوشته هایتان خیلی از اهداف “ملی و دموکراتیک ” می نویسید. این مفهوم در چه زمانی و برای تحلیل چه وضعیت مشخصی و برای تکامل چه بخش ایدئولوژیک  وارد ادبیات حزبی شده است ؟

* یکی از تاکید های مکرر شما بر می گردد به مبارزه ی روشنگرانه- تبلیغی و تلفیق وظایف “دموکراتیک و سوسیالیستی” در این مورد. لطفا توضیح بدهید که دقیقا منظور شما چیست؟ چرا نبايد برای کمک به ایجاد جنبش های وسیع اجتماعی، جنبه دموکراتیک تبلیغاتی را برجسته تر کرد؟ آیا می توانید به تحلیل نمونه هایی بپردازید که در این تلفیق در کار  روشنگرانه- تبلیغی موفق بوده است؟

* چه چیزی موجب نگرانی شما از رشد نظرات سوسیال دموکراسی در حزب توده ایران شده است؟ و اگر اکثریت حزب تصمیم به تعویض ایدئولوژی بگیرد، آیا  ما باید خودمان را در مقابل این اکثریت قرار دهیم  و دموکراسی را قبول نکنیم؟

* به چه دلیل نباید ایدولوژی حزب همگام با تغییر جهان تغییر نکند؟ منظور من جهانی شدن سرمایه است. در همین مورد نظر شما اصلاً در باره ” جهانی شدن سرمایه” چیست؟ اين پديده تا چه درجه و در چه زمينه هايي مي تواند توجيه گر خواست براي تغيير ايدولوژيك احزاب كارگري باشد؟

* سوال بعدی در باره عدم اتحاد میان مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی است. چون در میان کاربران کلمه “چپ” در باره معنای آن اتفاق نظر نیست. من عنوان مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی را مصرف می کنم که معنای آن باریک تر و دقیق تر است. یعنی ما در وهله اول با آن هایی که به سازمانگری اعتقاد ندارند و تشکیلات را مفید نمی دانند و با آن هایی که امکان تغییر انقلابی نظام سرمایه داری را رد کرده اند کاری نداریم و سوال را مشخص تر و باریک تر و  محدود به گروه ها ی  مارکسیستی تشکیلاتی انقلابی می کنیم. به نظر شما چه عواملی موجب عدم اتحاد مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی است؟ و وظیفه ما در این مورد چیست؟

* شما از پراکندگی نیروهای حزبی هم ابراز نگرانی می کنید. چطور می توان وحدت توده یی ها را ممکن کرد؟ به نظر شما چه افرادی و با چه نظراتی قابل جذب هستند، بدون آنکه روی خط انقلابی و ایدولوژیک حزب معامله شود؟

* شما سال ها در ۹۵ شماره سردبیر و نویسنده “راه توده” بوده اید. هدف اولیه شما از این همکاری چه بوده است و  چه مسئله سیاسی موجب قطع رابطه شما با این نشریه شده است؟

* شما نوشته اید که کنگره سوم و رهبری منتخب آن را و همچنین اسناد کنگره ششم را قبول دارید و همچنین برای موثر بودن و تبادل نظر و کمک به کارهای روزانه، شما تقاضای عضو بودن در حزب را کرده اید. به نظر شما چرا به  تقاضای شما جوابی داده نشده است؟ چرا بعضی از رفقا شما را در مقابل اهداف حزب می بینند؟

* به نظر شما روند تغيير سياست حزب بعد از ضربه چگونه بوده است؟

* شما یکی از دلایل علنی نوشتن نارسایی برخی از مقالات “نامه مردم ” را عدم عضویت در حوزه دانسته اید. اگر امکان عضویت در حوزهمي داشتيد، این انتقادات را چگونه مطرح می کردید؟ سرنوشت “توده یی ها” چه می شد؟

* شما با سن بالا و با وجود بیماری به شکل شگفت انگیزی فعال هستید. حالا که خودتان ادعای بعضی ها را برای پیوستن به رهبری حزب رد کرده اید، هدف شما از این همه حرص و جوش چیست؟ منبع نیروی شما چیست؟ چه چیزی شما را وامیدارد که در صحنه باشید؟

***

حق با شماست، پرسش ها در شرايط كنون كليدي هستند.

يك پرسش در عين حال، پرسشي مهربان است!

تصور مي كنم پاسخ زنده ياد احسان طبري به اين پرسش، در حالي كه نگاه مهربانش در لبخندي ناگشوده مهربان تر مي شود، «بيگاري داوطلبانه» بود كه در “از ديدار خويشتن” به كار برده است.

اين پرسش مرا بلافاصله به فضاي روحي- عاطفي اي برد كه مطالعه دو اثر آخريِ او كه در ايران پس از انقلاب نگاشت (در باره ي انسان و جامعه انساني، و جلد دوم نوشته هاي فلسفي)، در ذهن من ايجاد شد. آثاري كه در جاي جاي خود، با انواع توصيه ها براي بررسي و پژوهش هاي مشخصي مملو است و نمادي مادي از انديشه جستجوگرِ رفيقي است كه همه جا حضور دارد و بايد خاطره و آموزش هايش را آويزه ي گوش نمود …

«اي پنهان آشكار! يادت را هرگز در صندوق خانهء قلبم پنهان نخواهم داشت، يادت را در قاب نخواهم گرفت، خشكيده چون نعش بر ديوار، يا چون يك اتفاق ناگوار، براي روز مبادا، در دفتر خواطراتم نخواهم نگاشت …»!

اين پرسش مهربان، اوج جنايت تاريخي اي را برملا مي سازد كه «حكومت اوباشان» (زنده ياد نورالدين كيانوري) عليه فرهنگ و دانش ميهن ما اِعمال نمود و يكي از متفكرترين و پرسويه ترين شخصيت هاي ماركسيستي- توده اي را در فرهنگ ديرسال ما ايرانيان، در قله توانايي معنوي زجركش كرد.

در “گذر از رنج ها”، لئو تولستوي از ديد روشنفكران بورژوازي و خرده بورژوازي، هنگامي كه “فرصت” ها براي آن ها به ظاهر به پايان مي رسد، پاسخي فردي، ياس آميز مي دهد، «همه چيز از دست رفت!» براي مبارز ماركسيست- توده اي ها چنين نيست … پاسخ از درون نياز براي ادامه حركتي زاييده مي شود كه براي ادامه ي كار و مبارزه، به منظور بناي جامعه ي انساني آزاد، برپايي جامعه سوسياليستي- كمونيستي  بايد به آن پرداخت.

طبري، اين نياز را پس از بازگشت به ميهن، در غالب واژه ها مي ريزد: «ميهن، در اين حالت براي من تماماً يك “تجليِ فلسفي”ِ اجرايِ وظايف بشريِ خود در اين گوشه ي جهان بود كه به من تعلق دارد و دستِ بي رحمي كه مرا از آن رانده بود، اينك به دستِ تواناي مردم، كوتاه شده بود و مرا به آنان بازگرداننده بود.

درود بر تو اي دماوند! هنوز آنجا با تاجِ سپيدِ خود ايستاده اي! اي فرشته ي صدفين كه هزاره ها تماشاگرِ جنبشِ ماده ي جان دار و بي جان در دو سوي خود بوده اي و هستي، در آن سو، خزر مي خروشد و در اين سو كه كويرِ شنگرفي خفته است …».

با اين سخن، طبري به نوشته هاي بسياري بازمي گردد كه در باره ي گذرايي زندگي فردي و تداوم هستي، و در باره هدف زندگي در “نوشته هاي فلسفي …” نگاشته است … او اين تداوم هستي انسان را در شعر زندانش با عنوان “پيغام” كه «تقديم به كودكان ميهنم»، زير عنوان آن است، چنين ترسيم مي كند:

«دارمت  يك پيغام، اي گل نورسته- كه به گويم فرجام، ابتدا بر تو سلام، از من و هم رزمان، بشنو اينك دو كلام.

رسني بافت كنم، گر توباشي با من، مايه اش يافت كنم. تار و پودش زندهء تا كه بيدادگران، نكنندش پنبه. هديه اي بهر زمان، تار تدبير كهن، بزند حلقه به آن، بكشد دار به دار، بهر آزادي گل، بزند سنگ به خار، تا كند غير فرار.

اي كه ميلادت خوش، برسد جفت به يار، باشد با گل همراز، همچو درياي خزر، عمر تو باد دراز.»

اين پرسش اكنون در برابرما توده اي ها و همه ي آن مبارزاني كه خود را نسبت به انديشه و راه حزب توده ها متعهد مي داند و به پيمان خود پايبندند، مطرح است. پرسش ساده است!

چگونه مي توان به توطئه ي دشمن طبقاتي در ايران و جهان پايان داد كه خواست با پاره پاره كردن حزب توده ايران و نابودي فيزيكي رهبران و مبارزان و كوشش براي نابودي معنوي دستاوردهاي علمي- انقلابي آن، روند ترقي خواهي انقلابي را در ايران نابود سازد؟

در برابر اين ترفند جدايي خواهِ دشمن طبقاتي، بايد شيوه ي انقلابي مبارزه ي جمعي را قرار داد!

دشمن مي خواهد از تنگ نظري بهره گيرد، القا كند كه گويا منافع خردِ فردي، پراهميت است!

توده اي ها به جاي گفتگو و نزديكي، در وحشت از هم گرفتار بماند! گفتگو را قطع كنند، به پويه ي خود ساخته فردي  بخزند!

متضاد ديالكتيكي عليه اين  سياست ارتجاع، پايان دادنِ قاطع و آگاهانه و هدفمندانه به اين وضع دهشتناك و پرسش برانگيز تحميل شده است!

جلسه ي علني و از پيش اعلام شده در وين در آخر هفته ي گذشته كه به علت شخصي نتوانستم در آن شركت كنم، گام پراهميتي در اين سو است كه نشان هشياري مسئولان حزبي براي گشودن راه است و بايد از آن ها باري ديگر تشكر كرد.

شركت همه ي آن هايي كه خواستار تعيين مستقل استقلال سياستِ حزب طبقه كارگر هستند. بيش از اين، آن هايي كه ترديد ندارند كه مي توان تنها با تعيين سياست مستقل حزب طبقه كارگر در خدمت به وظايف روز و آينده زحمتكشان و همه خلق به اين مبارزه عمل نمود، به منافع كل خلق پاسخ در خور و شايسته داد، پاسخي است كه مي توان به پرسش براي ضرورت وسعت شركت مبارزاني داد كه مي توانند و بايد در جنبش توده اي، به گفته رفيق زنده ياد كيانوري، با “دادن يك تومن تا جان” شركت كنند!

البته بايد پرسش هاي بسياري، ازجمله در باره ي عملكردهاي گذشته، به ويژه در بخش هاي خاص پاسخ هاي ضروري بيابد. اما عمده، حفظ استقلال سياست حزب طبقه كارگر است كه بايد مبتني بر انديشه ي علمي- انقلابي ماركسيستي- توده اي و با اسلوب ماترياليست ديالكتيكي قرار داشته و مي تواند به همه پرسش هاي ديگر، ازجمله در ارتباط با اتحادهاي اجتماعي، تناسب مبارزات دموكراتيك- سوسياليستيِ لحظه و امثال آن، به طور واقع بينانه، جسورانه، انقلابي، و در عين حال گام به گام پاسخ دهد.

جهاني سازي امپرياليستي هدف بازگشت جهان را به نظام فئوداليسم، به نظام برده داري “پسامدرن” دنبال مي كند. ديگر به “مشيت الهي” و نه به “الزامات جهاني” براي دستيابي به هدف خود، نياز دارد. سيطره خود را بيش از اين به پيش برده است. با “قوانين بازار آزاد”، وجب به وجب سرزمين ها را به مالكيت خود در مي آورد! “مي خرد”، نه تنها اشياي منتقول را كه جان ها را!

«هومان كاپيتال» كه مي خرد، متعلق به اوست. شرط آن، ارزان ترين بودن، پربازده ترين بودن است. اين كاسبكار سنگ دل تنها ارزان ترين ها را مي خرد! انسانِ دربند، انساني كه بايد “جان و توانايي” خود را در بازار عرضه كند، تا زنده بماند، بايد آن را آن چنان “مناسب” و ارزان عرضه كند، كه اصلاً قابل خريدار شدن بشود.

«آخرين بار شما كي يك خودكار خريده ايد؟» خودكار را ديگر نمي خرند، هديه مي كنند، در دسترس قرار مي دهند، دوران توليد ديژيتال- چاپ سه بعدي آن را ممكن ساخته است.

چنين است، سرنوشت انساني كه در نبرد عليه سلطه بلامنازع سرمايه مالي امپرياليستي، جهت يابي را در جهان “ديژيتال پسامدرن” از دست دهد.

در برابر چنين وضعي، ماركسيست- توده اي ها، بيش از اين، ما ايرانيان چه بايد قرار دهيم؟

“اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب كه متاسفانه همه ابعادش را نمي شناسيم و بايد به طور مداوم و پيگير، براي شناخت آن بكوشيم!

به نظر من در شرايط كنوني اين اهرم، تنها جايگزين واقعي و انقلابي عليه سيطره ي سرمايه مالي امپرياليستي در اختيار مبارزان است، زيرا سرشت مردمي- دموكراتيك و آزادي خواه هستي مادي و معنوي جامعه ايراني را در ارتباط تنگاتنگ با منافع ملي خلق هاي سرزمين ما ايرانيان با شفافيت قابل شناخت و درك مي سازد!

اقتصاد ملي- دموكراتيك از اين رو پادزهري واقعي است، زيرا هر سه عنصر ضروري سرشت مردمي، انقلابي و ميهن دوستانه را در خود متمركز مي سازد. آزادي و عدالت اجتماعي را بلافاصله از اين طريق به صحنه ي نبرد روز  منتقل مي كند، زيرا انسان زحمتكش و ميهن دوست را در جهت سازماندهي نظري و عملكردي آن راهنما مي شود. وحدت منافع لايه ها و طبقات ذينفع را در نبرد عليه سيطره سرمايه مالي امپرياليستي قابل شناخت مي سازد. اين هدف ها تجهيز كننده اند، زيرا تضاد اصلي ميان زحمتكشان و ميهن دوستان را با سياست امپرياليستي به منظور به توبره كشيدنِ وجب به وجب ميهن و خريدن و “خصوصي سازي” آن برملا مي سازد و عليه ي“خصوصي سازي” اي قدعلم مي كند، كه تنها يك بار با فروش “آينه شمعدان نقره ي عروس” ممكن است!

نگران انديشه هاي سوسيال دموكرات نيستم، نگران انديشه نيستم كه مي توان و ضروري است در باره آن صحبت و بحث كرد. نگران اسلوب كار و شيوه اي هستم، كه خواسته يا ناخواسته، هم سو است با برنامه يورش ارتجاع به حزب توده ايران. هم سويي اي كه در عمل، مانع پايان بخشيدن آگاهانه، رزمجويانه، رفيقانه ي توده اي ها به اين ترفند حيله گرانه دشمن طبقاتي است!

به جاي گفتن در باره ي يكديگر، با هم به گفتگو بنشينيم!

“هفت جفت چكمه و عصاي آهنين” را آماده سازيم!

***

با اين مقدمه، به طور مشخص تر به پرسش ها بپردازيم.

* رفیق، شما در نوشته هایتان خیلی از اهداف “ملی و دموکراتیک ” می نویسید. این مفهوم در چه زمانی و برای تحلیل چه وضعیتِ مشخصی و برای تکامل چه بخش ایدئولوژیک  وارد ادبیات حزبی شده است ؟

دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم در برابر بشريت ترقي خواه قرار دارد! بايد راه هاي عملي براي اين گذار را هر خلقي با توجه به شرايط عيني و ذهني در برابر خود، جستجو كند. اين به معناي نفي قوانين عام فرازمندي هستي اقتصادي- اجتماعي نيست! بررسي و بحث خاصي است كه بايد به طور مشخص انجام و به مفهوم حركت و تغيير مداوم درك گردد. روند گذار به سوسياليسم كه در آغاز به نظر سهل تر مي آمد، در عمل بغرنجي خود را هر روز بيش تر نشان مي دهد. بغرنجي اي كه در شرايط سلطه سرمايه بر جهان، پيچيده تر است. اين روزها ونزوئلا نمونه جالبي براي درك اين روند بغرنج را تشكيل مي دهد و نياز به راه حلي هوشمندانه دارد. اين راه حل هوشمندانه، ضمن دفاع قاطع از منافع لحظه و آينده ي زحمتكشان و منافع ملي در برابر فشار امپرياليستي كه تنها با تجهيز توده ها از طريق انتقال آگاهي طبقاتي به آن ها قابل دسترسي است، بايد عنصر پراهميت اتحادهاي دموكراتيكِ خرد با لايه هاي ديگر اجتماعي خرده بورژوازي را از اين طريق توسعه دهد كه براي آن ها نيز رابطه نياز امروز را با نياز فرداي آن ها قابل درك سازد،دورنماي جامعه ي آزاد انسانيِ سوسياليستي- كمونيستي را با طرح پرسش “چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟” ترسيم و به عنوان تنها جايگزين ممكن در برابر روز محشر (آپوكاليپسي) برپاييِ بربريتِ ناشي از پيروزي بلامنازع گروه يك “درصدي”ها بر “نودونه درصدي”ها قابل درك سازد. كاري دشوار كه بدون ترديد در سطح جهاني هم بدون عقب گردها نخواهد بود.

اهميت توجه به تاثير برپايي اتحادهاي دموكراتيك با لايه هاي مياني پيش گفته در جامعه، و كوشش هشيارانه براي بهره گيري از تكنيك هاي جديد برقراري تماس با اين لايه ها، به معناي نفي اهميت فعاليت دموكراتيك- صنفيِ سنتي به ويژه در ارتباط با خواست ها قانوني طبقه كارگر، زنان، جوانان، دانشجويان و … نيست. اين ها همه يك مجموعه به هم پيوسته را در نبرد دموكراتيك در جامعه تشكيل مي دهد. در همه اين مبارزات بايد رابطه آن ها با هدف سوسياليستي، با هدف رهايي بخش گذار از سرمايه داري حفظ شود.

فيلسوف ايتاليايي دومينكو لوزوردو، در اثر اخيرش با عنوان “نبرد طبقاتي يا تكرار گذشته” كه خبر انتشار آن به زبان آلماني و يك بخش آن انتشار يافت (جهان جوان،٣٠ اكتبر ٢٠١٦)، دقيقاً نقش رابطه خواست هاي دموكراتيك و سوسياليستي را از كمون پاريس تا تاكنون مورد پژوهش قرار داده است. به طور قطع اين كتاب بسيار خواندني و آموزنده است. در اين بخشي كه مطالعه كردم، لوزوردو كم توجهي به چندلايگي مبارزه ي طبقاتي را به ويژه در جنبش كارگري نشان مي دهد و خطر محدود ساختن حقوق دموكراتيك طبقه كارگر را به تنها موضوع در نبرد طبقاتي، نادرست ارزيابي مي كند كه نهايتاً به آشتي طبقاتي در تمام سطوح در هستي اجتماعي منجر مي شود.

مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه و “اقتصاد سياسي” آن را مي توان بازتاب شرايط دوران گذار بغرنج از صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري به سوسياليسم ارزيابي نمود كه پس از پيروزي انقلاب اكتبر ١٩١٧ روسيه رخ نشان داد و گام به گام بغرنجي آن شناخته و قابل درك مي گردد. سياست لنيني “نپ” را مي توان سرآغاز اين روند دانست.

 یکی از تاکید های مکرر شما بر می گردد به مبارزه ی روشنگرانه- تبلیغی و تلفیق وظایف “دموکراتیک و سوسیالیستی” در این مورد. لطفا توضیح بدهید که دقیقا منظور شما چیست؟ چرا نبايد برای کمک به ایجاد جنبش های وسیع اجتماعی، جنبه دموکراتیک تبلیغاتی را برجسته تر کرد؟ آیا می توانید به تحلیل نمونه هایی بپردازید که در این تلفیق در کار  روشنگرانه- تبلیغی موفق بوده است؟

رشد مبارزه ي دموكراتيك به سوسياليستي قانونمند است. زنده ياد ف م جوانشير موشكافانه اين نكته را در “سيماي مردمي حزب توده ايران” توصيف و ترسيم مي كند و مستدل مي سازد. هم آن جا، موفقيت حزب توده ايران را در اين زمينه، برمي شمرد كه در نبرد عليه انديشه چپ و راست روانه سال هاي بيست ايجاد شد. «برنامه هاي ما، با اين كه شعار هاي عام دموكراتيك داشت، هرگز برنامه يك حزب يا جريان بورژوائي نبود. برنامه حداقل كارگري بود. برنامه اي بود كه وظايف سوسياليستي و دموكراتيك را به طور گسست ناپذير … به هم پيوند مي داد و جنبش دموكراتيك و ضد امپرياليستي عموم خلق را به جلو، به سوي نبرد با سرمايه داري، به سوي سمت گيري سوسياليستي هدايت مي كرد.»

تشديد مبارزه ي دموكراتيك، تشديد مبارزه ي سوسياليستي است! در شرايط سلطه ي بلامنازع كنونيِ رژيم ولايت فقيه، اوليه ترين و ساده ترين خواست هاي زحمتكشان ضرورتاً به سطح خواست سياسي رشد مي يابد كه تحقق آن با پايان بخشيدن به ديكتاتوري گره خورده است! دريافت دستمزد عقب افتاده، بدون پايان بخشيدن به ترور دولتي- قضايي رژيم ولايت فقيه ديگر ممكن نيست!

بازتاب اين نبرد روزانه ي زحمتكشان را زنده ياد منوچهر بهزادي براي نمونه در شماره ٣٦٠ نامه مردم (٢٦ مهر ١٣٥٩) كه در تهران انتشار داد، توصيه مي كند و مي آموزد و مركزي ترين وظيفه مبارزه ي دموكراتيك را در لحظه ي كنوني تشكيل مي دهد! سخن و درد مردم را از زبان آن ها بازتاب دهيم!

مشگل براي درك رابطه ي ديالكتيكي ميان مبارزه ي دموكراتيك و سوسياليستي براي انديشه غيرديالكتيكي، آن هنگام ايجاد مي شود كه مبارزه ي دموكراتيك و سوسياليستي را در برابر هم قرار مي دهد، رابطه آن را نمي بيند، وحدت آن را در ذهن خود به ثمر نمي رساند!

چگونه مي توان مضمونِ شخصيت “انسان” را دريافت، اما، تن و جان ش را در برابر هم قرار داد؟ رابطه و وحدت روح و تن را درك نكرد؟ انديشه ي ايده آليستيِ ذهن و عين گرا هزاران سال به عبث در جستجوي پاسخ به اين پرسش بود. انسان را به ارج خدايي رساند، و هم او را بازيچه قدرت خداوندي پنداشت، بدون آن كه بتواند هيچ گاه رابطه و وحدت دو  مقوله و پديده ذهن و عين را درك كند! سردرگمي هزاران ساله ي انديشه انسان پيامد ناتواني در درك اين رابطهِ ديالكتيكي ميان عين و ذهن، ميان تن و جان بود … نشان دادن اين دستاورد انديشه بانيان سوسياليسم علمي، ماركس- انگلس از اين رو احتناب ناپذير است، زيرا در آن، اصل قانونمند براي شناخت رابطه ي مبارزه يِ دموكراتيك و سوسياليستي و درك وحدت آن نيز شناخته مي شود!

انديشه ماركسيستي- توده اي هيچ گاه دو طرف متضاد را در برابر هم قرار نمي دهد، تا هاج و واج به اين سو و آن سو بنگرد! رابطه آن را در هر لحظه تاريخي جستجو مي كند، تا شكل و مضمون وحدت لحظه تاريخي دو متضاد را بشناسد و آن را براي انجام وظيفه روزبه منظور تغيير شرايط حاكم به كار گيرد!

در اين روند، همان طور كه در ارتباط با پرسش پيش اشاره شد، يافتن اشكال مشخص اتحادهاي دموكراتيك اجتماعي ميان لايه هاي مختلف از پراهميت ترين وظايف است. دشمن طبقاتي مي كوشد به منظور “بازاريابي سياسي”، محتواي دموكراتيك اين اتحادهاي اجتماعي را، به سخني ديگر، مي كوشد جهت گيري رهايي بخش اين محتوا را از اين طريق نفي و «گم»كند، كه آن را از روند رهايي بخشِ سوسياليستي- كمونيستي رشد جامعه بشري جدا سازد. با مطلق سازي “دموكراسي”، مضمون سوسياليستي و لذا رهايي بخش آن را براي جامعه انساني نفي كند. عليه اين كوشش دشمن طبقاتي بايد موضع گرفت و آن را برملا و افشا نمود، و نه عليه توسعه “دموكراسي”!

* چه چیزی موجب نگرانی شما از رشد نظرات سوسیال دموکراسی در حزب توده ایران شده است؟ و اگر اکثریت حزب تصمیم به تعویض ایدئولوژی بگیرد، آیا  ما باید خودمان را در مقابل این اکثریت قرار دهیم  و دموکراسی را قبول نکنیم؟

نه نظرات، كه شيوه و اسلوب عملكرد، نگراني زاست! مقاله ي شما، رفيق عزيز سيامك، “نوگرايي، يا نفي گرايي” كه مطالعه آن براي من بسيار لذت بخش و آموزنده بود، جنبه هاي عمده ي اسلوبي را نشان مي دهد، كه توسط دشمن آگاهِ طبقاتي در سطح “علمي” به كار گرفته مي شود و بايد در باره آن هشدار داد.

چند شب پيش (١٩ اكتبر ٢٠١٦) مقاله ي جالبي را در “جهان جوان” مطالعه كردم كه دقيقاِ به بررسي تاريخي نوسانات انديشه سوسيال دموكرات در آلمان ميان سال هاي ١٨٨٣ – قانون ضد سوسياليست – تا نظرات كاتوتسكي عليه انقلاب اكتبر پرداخته است. هيچ گاه مضمون نظرات نگراني آور نبود. تلاطم، پستي، بلندي، جهش ها، عقب نشيني ها ناشي از فقدان يك سياست مستقل انقلابي نزد طيف سوسيال دموكرات، سياست انقلابي را مورد تهديد قرار داد و همه جا مشگل زا و نارفيقانه از كار درآمد. البته نمي توان با راي “اكثريت”، انديشه انقلابي- علمي را كنار گذاشت!

جورج لوكاش، فيلسوف ماركسيست مجاري در بحث در باره “سكتاريسمِ” حاكم شده در دوران استالين، نسبت به خطري هشدار مي دهد كه هنگام بررسي پديده ها مي تواند به عنصر تعيين كننده براي انحراف در ارزيابي تبديل شود. اين خطري است ناشي از عملكرد بر پايه نياز تاكتيكي لحظه. لوكاش آن را «يك سرشت نمونه وار براي سكتاريسم» ارزيابي مي كند. از اين طريق، «تاكتيك به لحظه تعيين كننده بدل مي شود كه استراتژي و تئوري را پوشش مي دهد.» (“نبرد براي ترقي خواهي و واكنش آن در فرهنگ امروزي”، جهان جوان، ٢٣ اكتبر ٢٠١٦).

توضيح نظر لوكاش در اين سطور از اين رو ضروري است، زيرا اهميت توجه به اسلوب بررسي را نشان مي دهد. براي نمونه، در بند ١٤، «سند كميته مركزي حزب توده ايران به مناسبت ٧٥مين سالگرد تاسيس حزب توده ايران»، نكته اي در اوج توانايي تئوريك و سياسي توضيح داده شده است كه نگرش به آن در اين گفتگوي ما كمك است. در اين بند از «سند …»، علل ماترياليستي و ذهني براي پذيرش «آيت الله خميني به عنوان رهبر انقلاب» توسط «اكثريت مردم و همه نيروهاي سياسي  سابقه دار، ….» بازتاب مي يابد كه همراه است با «سال هاي طولانيِ سركوب خونين رژيم شاه».

بيش از اين. در اين بيان موجز، قطب متضاد ديالكتيكي نيز برجسته مي شود كه اين پذيرش عمومي انعكاس آن است: زيرا «آيت خميني … قول طرد ديكتاتوري و استقرار آزادي و عدالت اجتماعي- اقتصادي» را داده و با اين تعهد، به نياز ماترياليستي هستي جامعه ايراني پاسخي تاريخي ارايه كرده بود.

در همين بند نيز با نقل از «نامه سرگشاده ي كميته مركزي  وقت حزب درباره قانون اساسي و تدوين متمم آن به تاريخ ٣ آذرماه ١٣٥٨ … نگراني ناشي از اصول مربوط به مبناي حاكميت و ِاعمال آن» بازتاب مي يابد و خطر ناشي از اصل “ولايت فقيه” از نامه سرگشاده نقل مي شود: «حاكميت فردي جايگزين حاكميت خلق گردد؟»

در چنين اوج توانايي توضيح سياسي- تئوريكِ ماترياليستي – و نه ذهنگرايانه، دلبخواهي، تاكتيكي و … – از شرايط حاكم آن روزي بر ايران و انقلاب در «سند …»، يك جمله از «نامه سرگشاده ي رهبري وقت حزب توده ايران» منتقل نمي شود، كه توجه به اهميت سكوت در باره ي آن، ضروري است. جمله ي تعيين كنند در نامه سرگشاده كه نقل نمي شود، خواست برگزاري متمم قانون اساسي و حذف اصل ولايت فقيه در آن است. اين جمله نشان مي دهد كه آن هنگام كه در شرايط تناسب قواي حاكم از يك سو و حفظ اصل هاي ترقي خواهانه اقتصادي- اجتماعي در قانون اساسي برآمده از دل انقلاب بزرگ مردم ميهن ما ضرورت قطعي يافته بود و حزب توده ها بايد با “آري!” مردم همراه باشد، دورنما و راه خروج از خطر احتمالي توسط رهبري حزب توده ايران در مهم ترين ابعاد آن شناخته، درك و با صراحت بيان شده است. «پذيرش ضمني اصل “ولايت فقيه” در زمان رهبري شخص آيت الله خميني» كه «سند …» به درستي مطرح مي سازد، بيش از آن كه «كاستي» ذهني باشد، پيامد شرايط تاريخي حاكم است كه مي تواند و بايد در ارزيابي مورد توجه قرار گيرد، تا ارزيابي را در اوج توانايي آن در همه سطوح حفظ كند، زيرا ما با يك “تراژدي” ناشي از شرايط تاريخي روبرو هستيم  و نه با يك «كاستي» غيرمستدل كه بررسي همه سويه هاي آن در «سند …» بازتاب ضروري نمي يابد. – (مفهوم تراژدي تاريخي را زنده ياد رفيق جوانشير در “حماسه داد” در ارتباط با مرگ سهراب توضيح مي دهد. مرگ سهراب تژادي پايان دوران «پهلوانان» است. در “هاملت” اثر شكسپير، تراژدي ناشي از نارسي شرايط تاريخي است)-.

اين سخن به اين معنا نيست كه شكل بيان و توضيحات نمي توانسته است آن هنگام در نامه سرگشاده دقيق تر و … انجام شود يا خير! بلكه بايد مضمون «كاستي» را در چگونگيِ ماترياليستي شرايط نامساعد حاكم جستجو نمود، تا ارزيابي موفق «سند …» در توضيح علل ماترياليستي تبديل شدن آيت الله خميني به رهبر بلامنازع انقلاب، در بررسي از علل «كاستي» نيز هم چنان ماترياليستي باقي بماند. تكرار پيگير چنين «كاستي»ها در هر سند و مقاله كمك نيست. آيا زمان انتقال «كاستي» كه نسبي بودن ارزش آن را خود «سند …» نيز با ذكر «پذيرش ضمني» در سخن خود نشان داده است،  به يك بررسي كلي تاريخي از اين دوران فرا خواهد رويد؟

كدام ضرورت براي به كار بردن جمله «پذيرش ضمني اصل “ولايت فقيه” در زمان رهبري شخص آيت الله خميني» به عنوان «كاستي» در «سند …» وجود دارد، جز نياز غيرمستدلِ “تاكتيكي”؟ تا بتوان با بياني عام در اين «سند …» و نوشتارهاي مشابه آن، از «برخي كاستي ها در سياست ما پس از انقلاب» سخن گفت، بدون آن كه امكان بررسي مشخص و همه جانبه آن در «سند …» وجود دارد؟ اسلوبي كه “تاكتيك” را بر استراتژي و تئوري پرتوان «سند …» حاضر تحميل مي كند!؟ با تبديل نمودن “تاكتيك” به عنصر عمده و پوشاندن آن بر تحليل ماترياليست ديالكتيكي هستي مادي لحظه نبرد كه در «سند …» با توانايي برشمرده شده است، واقعيت خدشه دار شده، و “حقيقت” شناخته نمي شود. تحليل به سطح ذهن گرايي ريزش مي كند. اسلوب بررسي ديالكتيكي زيرا پا گذاشته مي شود، و اين، نگراني زاست!

“تاكتيك”، سلطه ي روزمرگي خود را بر انديشه ي علمي و استراتژي تاريخي مبتني بر آن مي گسترد و نماد و ستاره را در دورنما در ابهام قرار مي دهد. سكتاريسم از راست كه همان مطلق سازي پراتيك ممكن است، و “پراگماتيسم” ناب است، جا باز مي كند و اين خطر را به وجود مي آورد كه اگر با آن برخوردي قاطع و آگاهانه نشود، گام به گام «ماركسيسم- لنينيسم» را كه «سند …» به درستي بر حفظ آن به عنوان انديشه ي راهبردي حزب توده ايران پاي مي فشرد، از جايگاه ضروري در انديشه حزب طبقه كارگر ايران برخوردار نشده و «گم» شود.

به چه دلیل نباید ایدولوژی حزب همگام با تغییر جهان تغییر نکند؟ منظور من جهانی شدن سرمایه است. در همین مورد نظر شما اصلاً در باره ” جهانی شدن سرمایه” چیست؟ اين پديده تا چه درجه و در چه زمينه هايي مي تواند توجيه گر خواست براي تغيير ايدولوژيك احزاب كارگري باشد؟

هيچ چيز ثابت نمي ماند، همه چيز در حركت و تغيير است. اين، تنها “اصل مطلق” است! آن چه نبايد در بحث كنوني تغيير كند، دستاورد تئوري شناخت ماترياليست ديالكتيكي است كه مضمون تغيير يابنده هستي را در شرايط جديد قابل شناخت مي سازد! همان طور كه اشاره شد، نمي توان با راي “اكثريت” اسلوب انديشه علمي را كنار گذاشت!

اشاره شد. جهاني شدن سرمايه، بازگشت به نظام فئوداليسم، بازگشت به نظام برده داري است كه در آن حاكمان حتي ديگر به “مشيت الهي” نيز نياز ندارد! آن ها همه چيز را، مادي و معنوي، با “ثروت” به چنگ آورده، در “بازار آزاد”ي كه قواعدش را با بندهاي قراردادهاي تجاري به دست و پاي انسان و جوامع بسته اند، “خريده اند”! به مالكيت و تصاحب خود در مي آورند!

در برابر اين “اقتصاد سياسي” ضدانساني بايد “اقتصاد سياسي” ملي- دموكراتيك را قرار داد. ما در اين صحنه نيز  با يك روند ديالكتيكي روبرو هستيم. نبرد عليه ايدئولوژي نوليبراليسم و نبرد براي اقتصاد ملي- مردمي- ضد امپرياليستي از وحدت برخوردار است!

سوال بعدی در باره عدم اتحاد میان مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی است. چون در میان کاربران در باره معنای کلمه “چپ” اتفاق نظر نیست. من عنوان مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی را مصرف می کنم که معنای آن باریک تر و دقیق تر است. یعنی ما در وهله اول با آن هایی که به سازمانگری اعتقاد ندارند و تشکیلات را مفید نمی دانند و با آن هایی که امکان تغییر انقلابی نظام سرمایه داری را رد کرده اند کاری نداریم و سوال را مشخص تر و باریک تر و  محدود به گروه ها ی  مارکسیستی تشکیلاتی انقلابی می کنیم. به نظر شما چه عواملی موجب عدم اتحاد مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی است؟ و وظیفه ما در این مورد چیست؟

اشاره شد كه نقطه ي گرهي، مرز و محك، اين پرسش است كه آيا حزب طبقه كارگر بايد سياست مستقل طبقاتي را دنبال كند و يا خير، كه جواب مثبت است. اين سياست مستقل بر چه سنگ بناي نظري- عملكردي قرار دارد؟ اسلوب مشتركِ خدشه ناپذير براي دسترسي به اين هدف، كدام اسلوب است؟

در واقع با پاسخ به اين پرسش ها، پاسخ ماركسيستي- توده اي به پرسش در باره مشكلات اتحاد ماركسيست هاي تشكيلاتي انقلابي شفاف تر مي گردد و همچنين راه عملي برون رفت از آن درك مي شود.

شما از پراکندگی نیروهای حزبی هم ابراز نگرانی می کنید. چطور می توان وحدت توده یی ها را ممکن کرد؟ به نظر شما چه افرادی و با چه نظراتی قابل جذب هستند، بدون آنکه روی خط انقلابی و ایدولوژیک حزب معامله شود؟

واقعيت آن است كه در سال هاي اخير توان چشم گيري در صحنه ي مبارزه ي روشنگرانه- تبليغي در دامن حزب توده ايران پرورش يافته است. اگر نبايد سرسوزني اين توان به هرز رود، بايد آگاهانه آن را در آن جهت سوق داد كه صحنه بزرگ ترين نيازهاي مبارزه ي نظري- سياسي- دموكراتيك حزب طبقه كارگر ايران در آن سو قرار دارد. آن وقت پراكندگي جمع خواهد شد، وحدت نظري و سازماني توده اي بيش از اكنون تامين خواهد شد … بدون آن كه خط مشي انقلابي حزب تهديد گردد.

شما سال ها در ۹۵ شماره سردبیر و نویسنده “راه توده” بوده اید. هدف اولیه شما از این همکاری چه بوده است و  چه مسئله سیاسی موجب قطع رابطه شما با این نشریه شده است؟ 

شايد بتوان و از نظر تاريخي ضروري باشد كه پرسش را كمي تدقيق نمود. انتشار راه توده دوره ي اول كه پيش از يورش ها به حزب تدارك ديده شده بود و بعد از يورش ها، در صد شماره به طور منظم به صورت هفتگي به همت گروهي از مبارزان انتشار يافت، نشريه جايگزيني براي نبود “نامه مردم” در آن دوران است. در اين دوره، نشريه، يك نشريه ي حزبي است كه ازجمله براي سازماندهي آن، رهبري وقت حزب مسئوليت سازمان هاي خارج از كشور  – بجز كشورهاي سوسياليستي – را به من واگذار نمود و من با دستور حزبي  – همان طور كه رفيق عزيز علي خاوري –  به خارج از كشور گسيل شدم. من براي انجام وظيفه ي حزبي گسيل شدم و زنده ماندنم را مديون اين تصميم مي دانم. (موفقيتِ فعاليت رفقاي هيئت تحريريه ي دوره اول راه توده كه با تجربه ي مبارزاتي سال هاي پس انقلاب به مهاجرت آمده و آن هايي كه در خارج مقيم بودند، به سرعت از رشد كيفي برخوردار شد. بحث در باره اوضاع روز در ايران، نگارش، تصحيح، نوشتن مقاله ها، تنظيم صفحه ها به طور جمعي در سه روز و دو شب انجام مي شد و صبح روز سوم نشريه در فرانكفورت / آلمان به چاپ مي رسيد. متاسفانه شرايط رشد اين كانون موفق در سال هاي بعد به وجود نيامد و پراكندگي چيره شد.)

انتشار دوره ي دوم راه توده از ضرورتي كم تر برخوردار نبود. بايد به علل نظري، سياسي، اقتصادي، اجتماعي، وغيره اي كه به پيروزي ضد انقلاب در يك رشته از كشورهاي سوسياليستي انجاميد بود، پرداخت. اين وظيفه حزب توده ايران نيز همان قدر بود و هست، كه وظيفه احزاب ديگر كارگري است. خوني كه از حزب ما بر باد رفته بود، كار را دو چندان سخت مي كرد. لزوم آن را نه نفي، بلكه با شدت نشان مي داد. اين يك وظيفه ي حزبي بود! رهبري وقت حزب من را براي انجام چنين وظيفه اي به خارج از كشور گسيل نكرده بود. چگونه مي توان توده اي بود، و اين وظيفه را در برابر خود نديد؟ چگونه مي توان آموزش از حزب توده ايران را تنها «براي يك روز مبادا، در دفتر خاطرات» نگاشت؟

بدون ترديد، چنانچه روند ضروري اي كه متاسفانه طي نشد و به قطع رابطه سازماني من در جريان تدارك كنگره سوم انجاميد، راه اساسنامه اي و قانونمند خود را در درون حزب مي يافت، و من كماكان جايي در سازمان حزبي مي داشتم، بسياري از پرسش ها كه هنوز هم به آن دامن زده مي شود، اصلاً پيش نمي آمد. ترديدهايي كه از آن سخن گفتيد، براي برخي از رفقا ايحاد نمي شد. ترديدي ندارم كه چنين مي شد.

انتشار دوره دوم راه توده را من مي بايستي در شرايط سخت و دست تنگي آغاز مي كردم كه همزمان شد با جنگ خصوصي سي ساله اي كه با آن در گريبانم. از اين وضع سواستفاده شد، اما هدف را نمي توانستند منحرف سازند. “اختلاف نظر سياسي” دليل دزدي و حيله گري نبود. برنامه بود.

شما نوشته اید که کنگره سوم و رهبری منتخب آن را و همچنین اسناد کنگره ششم را قبول دارید و همچنین برای موثر بودن و تبادل نظر و کمک به کارهای روزانه، شما تقاضای عضو بودن در حزب را کرده ایدبه نظر شما چرا به تقاضای شما جوابی داده نشده است؟ چرا بعضی از رفقا شما را در مقابل اهداف حزب می بینند؟

به نظر شما روند تغيير سياست حزب بعد از ضربه چگونه بوده است؟

هر دو پرسش، پر سويه اي است كه پاسخي ساده ندارد. براي درك بغرنجي ايجاد شده، بايد به بررسيِ روند تاريخي اي بازگشت و آن را از جهات متفاوت روشن ساخت، كه باز مي گردد، به سياست انقلابي حزب در ايران، علل يورش به حزب، و سياستي كه با پلنوم هيجدهم در حزب مستقر شد.

مي دانيم كه يورش به حزب توده ايران به علت موفقيت سياست علمي- انقلابي آن بود. ارزيابي همه جانبه اين واقعيت موفق تاريخي نيز بدون پايبندي به اسلوب ماركسيستي- توده اي ممكن نيست. آيا اسلوب به كار گرفته شده توسط حزب توده ايران در سال هاي بعد از انقلاب درست بود؟ پاسخ بي ترديد مثبت است!

حتي آن جا هم كه بتوان نادرستي سياست حزب را در ايران پس از پيروزي انقلاب به اثبات رساند، حتي آن جا كه بتوان درستي سياست مصوبه پلنوم هيجدهم را به اثبات رساند، سكاندار كشتيِ گرفتار آمده در توفان، نمي تواند از اين لحظه به آن لحظه و به طور مكانيكي  جهت جا افتاده يِ حركت كشتي را ١٨٠ درجه تغيير دهد، و كشتي با بحران شديدتر روبرو نگرد!

در پلنوم هيجدهم گذار از يك سياست به سياست ديگرحزب توده ايران بدون مقدمه و بحث ضروري انجام شد. من يكي از سه عضو كميسيون تنظيم سند پلنوم بودم. در روز دوم كه كميسون اولين جلسه خود را برگزار نمود، زنده ياد رفيق حميد صفري سندي كه از پيش تنظيم شده بود، و بدون ترديد رفقاي شايسته اي نيز در تنظيم آن شركت داشتند، بر روي ميز گذاشت. اين سند به طور برشي با سياستيِ قطع رابطه ي مكانيكي نمود كه پيامد سركوب حزب بود و نه زاييده شدن آن از درون بحثي طولاني، جمعي و مستدل در يك دوران پرشور انقلابي!

اين برشي مكانيكي بود با سياستي كه در طول چند سال با موفقيت به مورد اجرا گذاشته شده بود و مضمون آن از طرف توده هاي حزبي هضم فكري شده بود. وحدت نظري و يك پارچگي سازماني حزب بر پايه انديشه جمعي اي ايجاد شده بود كه در تنظيم آن، رهبران به ايران بازگشته و آن هاي كه در ايران در همين سال ها با گام هاي غولاسا به اين جمع پيوسته بودند، عملي شده بود. تجربه و دانش انقلابي انباشته شده ماركسيستي- انقلابي و كيفيت رهبري جمعي در حزب ما در اين لحظه ي تاريخي از وضع استثايي برخوردار شده بود.اين امر نه تنها در سطح حزب توده ايران يكتاست، بلكه در مقياس جهاني نمونه هاي بسيار ندارد.

مشكل درك خطر تغيير چنين سياست جاافتاده كه در پلنوم هيجدهم به طور مكانيكي با بلند كردن دست گويا حل شد، در وحله اول، مشكلاسلوب كار است كه هيچ گاه نمي تواند بلند پروازنه از اين رو باشد، زيرا “كليت را به عنوان حقيقت” مورد توجه قرار نمي دهد!

اين اسلوب نارسا و غيرديالكتيكي در دوره ي بعدي، راه حل ها غير سنتي سازماندهي هستي حزبي را در حزب طبقه كارگر به آن تحميل نمود. در حالي كه همه، از جوان ترين تا قديمي ترين رفيق كه به مهاجرت آمده بود، و همچنين آن ها كه در خارج زير ضربه مستقيم قرار نگرفته بودند، مي بايستي در شرايط نوين ايجاد شده، خود و جايگاه خود را در درون حزب و جهان تغيير يافته از نو بيابند بيابند، آن طور كه رهبراني با سرشت و كيفيت بهزادي ها، جوانشيرها، دانش ها و ديگران در طول دو دهه يافتند، تحت تاثير اسلوب نادرست ممكن نشد. برعكس، افراد براي دريافت پاسخ مثبت به نياز “تاكتيكيِ”  سياست جديد، گروه گروه بالا كشيده شدند، و فرود آمدند، و هيچ يك از آن ها نماند! اسلوب نارسا و غير ديالكتيكي!

تكرار اين نكته تنها براي ثبت آن است. حزب بحران را پشت سر گذاشته است و بايد با شفافيت و قاطعيت به راه خود ادامه دهد. حذف فيزيكي رهبري حزب به دنبال يورش ها، با تغيير مكانيكي سياستي همراه شد كه نمي توانست بدون پيامدهاي منفي براي مبارزه ي توده اي ها باشد. اين نكته ها، همان طور كه اشاره شد، نكته هاي تاريخي هستند، بايد به موقع و توسط كارشناسانِ متخصص و توسط ارگان هاي مسئوليت دار حزبي مورد بررسي قرار گيرد. اهميت لحظه ي كنوني در اين واقعيت نهفته است كه رهبري كنوني حزب بحران ايجاد شده را در عمده ترين صحنه ها پشت سر گذاشته است و بايد مديون آن بود و در كنارش قرار داشت، تا روند آغاز شده به پيروزي نهايي دست يابد!

بايد از اسلوبي كه تنها به خرده كاري ها مي پردازد، و تنها صداي «قاشقك ها» را مي شنود، دوري كرد!

شما یکی از دلایل علنی نوشتن نارسایی برخی از مقالات “نامه مردم ” را عدم عضویت در حوزه دانسته اید. اگر امکان عضویت در حوزهمي داشتيد، این انتقادات را چگونه مطرح می کردید؟ سرنوشت “توده یی ها” چه می شد؟

انتقادات را با قاطعيت نظري- تئوريك- سياسي، و بدون هر ملاحظه كاري مطرح مي كردم. زيرا، انتقاد براي بهبود كار و نه نفي كوشش پربار مسئولان است.

اما آن چه به سرنوشت نشريه ي توده اي ها بازمي گردد، البته تصميم گيري، مسئولانه و جمعي است كه بايد ارگان مربوط سازمان حزبي به آن نايل شود. امري كه پيش تر بايد با بررسي در باره ي نياز و امكانات حزب در برخورداري از مطبوعات كمكي براي فعاليت روشنگرانه- تبليغي به نتيجه گيري رسيده باشد و …

شما با سن بالا و با وجود بیماری به شکل شگفت انگیزی فعال هستید. حالا که خودتان ادعای بعضی ها را برای پیوستن به رهبری حزب رد کرده اید، هدف شما از این همه حرص و جوش چیست؟ منبع نیروی شما چیست؟ چه چیزی شما را وامیدارد که در صحنه باشید؟

پيش تر اشاره شد، پاسخ تنها وجه دروني هستي فرد، نياز دروني نيست.

تا آن جا كه من توانستم سويه هاي متفاوتي از كوشش ماركسيست ها را براي رشد انديشه ماركسيستي دنبال كنم، چندين سال است كه ازجمله اين بحث شايان توجهي ميان ماركسيست ها در اين باره جريان دارد، كه آيا رابطه ميان عين و ذهن از ابعاد ديگري نيز برخوردار است كه هنوز به اندازه ي كافي شناخته و تئوريتيزه نشده باشد؟ پرسشي كه ازجمله فيلسوفِ ماركسيست آلماني هانس هينس هولس چند سال پيش مطرح نمود، و توماس ميچر اكنون آن را با پيگيري دنبال مي كند و مي كوشد پرسش را با تكيه با آثار ماركس- انگلس نئوريزه كند.

مرز اين بحث ها آن چنان فراخ است كه تا طرح و جستجوي رابطه ي ديالكتيكي “متافيزيك” و “ماترياليسم” مي رسد. مطالعه در اين زمينه مرا جلب مي كند و تا آنجا كه مي توانم به آن مي پردازم. شايد اين نكته نقشي داشته باشد «در حرص و جوش چیست؟ منبع نیروی شما چیست؟ چه چیزی شما را وامیدارد که در صحنه باشید؟»

تكرار كنم. سياست علمي- انقلابي حزب در پس از پيروزي انقلاب نادرست نبود و شكست نخورد. حزب درست به علت موفقيت اين سياست توسط ارتجاع داخلي و در همكاري نزديك آن با ارتجاع جهاني سركوب شد. اين دو نكته را بايد سختگيرانه از يكديگر متمايز داشت. هرچه هم در اين زمينه هنوز گفتني باشد، چنين بررسي اي اكنون يك بررسي تاريخي است كه تنها بايد به منظور آموزش از فرازها و نشيب ها براي مبارزه ي آينده درك گردد. پراهميت آن است كه اكنون رهبري حزب توده ايران با سخت كوشي و با پيگيري و با ارايه تعريف علمي از مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، بحران را نه تنها پشت سر گذاشته است، بلكه به بيان زنده ياد طبري، «آتش ققنوس به جاست»، ققنوس دوباره به پرواز درآمده است و كار و فعاليت توده اي ها بايد در اين نقطه به كانوني جديد، زنده، پابرجا و رشد يابنده بدل شود، گره هاي كار را يكي بعد از ديگري بگشايد و نبرد طبقاتي را در ايران و جهان به پيش ببرد.

اين وظيفه در سطح ملي و هم جهاني، سرنوشت نيست! يك امكان است. امكان ديگر، بربريت است! روز محشر است!

بايد براي انجام وظيفه در چنين سطح و كيفيتي آماده تر شد.

 




نامه ي سرگشاده به رفقا!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۸ (۱ آبان)
واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

 

حزب توده ايران، گردانِ آگاه، پيشآهنگ و سازمان يافته طبقه كارگر ايران است كه به ادامه سنت حزب كمونيست ايران و اجتماعيون عاميون هفتادوپنج سال پيش به همت مبارزان ماركسيست- توده اي، زنده ياد دكتر تقي اراني ها پايه گذاري شد تا با تخريب نظام عقب افتاده و ارتجاعي حاكم باز و نوسازي سوسياليستي جامعه ايراني را سازمان دهد و آن را برپا سازد.

چنين برنامه انسان و ميهن دوستانه به “غولان” انديشه و عمل نياز دارد، كه به شهادت نبردِ خونين چندين دهه ي مبارزان توده اي، حزب توده ايران نمونه هاي بسياري از چنين اوج توانايي را همراه با خصايل انساني- انقلابي- علمي به ميهن ما همه ايرانيان هديه نمود.

سويه هايي از هدفِ “غولان” را  زنده ياد احسان طبري در “با پچپچه پاييز” با بيان «به دريا برويم تا ناچيزي استخر غوكان را دريابيم! به ستيغ برآييم تا تپه هاي گژن پوش را رها كنيم! نغمهء خورشيد در مدارها بشنويم تا به بانگ قاشقك ها دل خوش نباشيم! دروازه ي شهر هاي ناگشوده را بگشاييم!” ترسيم مي كند!

اين استاد نغمه سرا، در “به آن كس كه به او مي انديشم” (شعر زندان)، جايگاه شكوهمند- آسمانيِ همين مضمون را در  استعاره ي پرمعنا و استه تيك «كاكل بلند كوها، كه اولين تماشاگر سپيده دمانند، و اولين آشيانهء زميني اشعهء خورشيد”، قرار مي دهد كه مي تواند و بايد معياري براي همه مبارزان راه آزادي بشر باشد كه با «پيامي سهمناك» به صحنه نبرد طبقاتي به سود زحمتكشان گام نهاده اند و بانگ مي زنند: «من در دكانچهء نزول خواري شما نخواهم نشست. اين سفرهء پولك و عروسك ها را به باد دهيد! با دلي مالامال از آتش و خون آمده ام. پيامي سهمناك دارم تا همهء ابعاد واژوگون شوند. همه ء خوار شدگان بالا بيفزايند. …» (همانجا، با پچپچه پاييز).

براي بازسازيِ دموكراتيك- مردمي و ملي- ضدامپرياليستي جامعه و برپايي جامعه ي آزاد از استثمار انسان از انسان، گردان متشكل آگاه از اين رو بايد در چنين اوج روحي- معنوي- علمي- انقلابي باشد، زيرا بايد دل و روح توده ها را به دست آورد، شناخت و آگاهي را براي آن ها به ارمغان آورد، تا از “انسان سركوب و تحقير شده” به «فرد آزاد و صاحب شخصيتي» بدل گردد، كه به گفته ماركس پيش شرط «آزادي جامعه انساني» است!

چنين گردان متشكل آگاه بايد به منظور بازسازيِ دموكراتيك- مردمي و ملي- ضدامپرياليستي جامعه و برپايي جامعه آزاد از استثمار انسان از انسان، از اساسنامه و برنامه اي متناسب برخوردار و به آن پايبند باشد.

اين دو سند، نشان صداقت و پايبندي به سخن و برنامه اي است كه خدشه دار ساختن آن، جز نفي عملي ادعاهاي حق طلبانه و رهايي بخش براي انسان نيست!

آزادي بيان و ابراز آزاد عقيده و نظر را بايد به مثابه حق انساني در جامعه ي همبسته انسان ها، در حزب طبقه كارگر، و هم در كل جامعه، ارزيابي و در عمل پايبندي به آن را به اثبات رساند.

نظر مي تواند درست و يا نادرست باشد، ارزيابي اي موفق يا ناموفق، اما نمي تواند نزد نيروهاي ترقي خواه، ابزار تحقير، سركوب، پرونده سازي، زندان و قتل باشد، چه آن وقت، مرز ميان دو سوي صحنه نبرد طبقاتي ناروشن و خدشه دار مي گردد.

در اساسنامه حزب توده ايران، براي حل و فصل وظايف، اشكال لازم سازماني- حقوقي در نظر گرفته شده است. مانند “كميسيون تفتيش”، “كميسيون مالي” و امثال آن. ظبط و ثبت اسناد حزبي، گزارش دهي و انتقاد و انتقاد از خود، تنظيم صورت جلسه ها و …، بخشي است از اين امور اساسنامه اي در حزب طبقه كارگر كه سنديت داشته و زمينه بررسي تاريخي و شناخت علمي از پديده ها را ايجاد مي سازد كه در گذرِ فرازها و فرودها رنگ باخته اند. ارزيابي بي طرفانه از آن ها را ممكن مي سازد. صحبت هاي “خصوصي”، “عمومي”، در اين “جلسه”، “كوچه و بازار” و …، جايي در اين زمينه فعاليت انقلابي- علمي حزب توده ايران ندارد.

نگرش “غولان”، نگرشي «نيم نگاهيِ» برتري جويانه نيست. نگرش از درون «روزني تنگ» به پديده ها نيست. نگرشي همه جانبه، مسئولانه است،زيرا “مضمون” را جستجو مي كند، حتي آن جا كه بيان به سختي معلول و نارسا است!

“غولان” از اين رو به اين اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي براي گذر از شناخت ظاهر امر به باطن و شناخت مضمونِ پديده ها نياز دارند، زيرا تئوري شناخت نزد انساني كه به گفته طبري، “تنها كمي بيش از يك بوزينه درك مي كرد”، راهي سخت و ناهموار را در طول هزاران سال پيمود، تا با دست يابي به اين اسلوب، به سردرگمي نظري خود پايان دهد، روند “مردمش” را به سرانجام و به ثمر برساند.

زنده ياد رفيق احسان طبري، دبير كميته مركزي حزب توده ايران و آموزگار چند نسل از توده اي ها در اثرش “چهره ي يك انسان انقلابي (برخي مسائل اخلاقي و انسان شناسي) زمينه معنوي- روحي مسائل و پديده هايي را ترسيم مي كند كه به مثابه “جان مايه ي معنوي” اساسنامه حزب طبقه كارگر آموختني است و مطالعه چند باره ي آن را براي همه توده اي ها اجتناب ناپذير مي سازد!

برخي از زيرعنوان ها از اين اثر، براي پايان به اين سطور كافي است:

١- دوران انقلابي، انسان انقلابي مي طلبد؛

٢- انسان انقلابي به بينش انقلابي نيازمند است؛

٣- انقلابي بودن، تنها بينش نيست، عمل است؛

٤- كدكس صفات انقلابي؛

٥- ايثار؛

٦- فرد انقلابي و خانواده؛

٧ – فرد انقلابي و دوست و دشمن؛

٨- فرد انقلابي در بحث و داوري؛

٩- فرد انقلابي و خودآموزي و خود نقادي؛

و …

فرهاد عاصمي




نوگرایی یا نفی گرایی؟ نوگرایی بر چه اساس؟

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۷ (۲۸ مهر)
واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

مقدمه

مولوی: “هر نفس نو می شود دنیا و ما    بی خبر از نو شدن اندر بقا”

تلاش های نوگرایی همواره همراه و همزاد ايدئولوژي و جنبش مارکسیستی از آغاز شکل گیری آن بوده است. درکی که ما از سوسیالیسم داریم دائما در ارتباط با عمل و پراتیک زندگی تغییر می کند و در حال تکامل است. جهان بینی مارکسیستی چیزی جز نظرات منسجم برای تفسیر و تغییرِ جهان، محیط طبیعی و اجتماعی- اقتصادی در راه سعادت بشری و “انسانی کردن انسان” نیست!

هستند هنوز بسیاری که با درک غیر علمی، غیر دیالکتیکی، غیر منعطف، جزم گرا و خشک از مارکسیسم،  مارکسیسم را به دین و مذهب مورد پرستش بدل کرده اند تا یک ايدئولوژي پویا، برّا و کارّا برای رهایی دربندان استثمار و استعمار. مسلم است که مارکسیسم شامل یک سری قواعد و احکام منجمد، جزمی و جبری نیست. درکی مکانیکی، متافیزیکی، دوالیسمی “دویی”، قادر به دیدن رابطه دیالکتیکی مارکسیستی پدیده ها نیست.

چنین برداشت به کلی با روح طراوت بخش، کنجکاو، جستجوگر و انسانی مارکسیسم که برای نجات بشر از هر نوع بند عینی و ذهنی میکوشد بیگانه است. فلسفه علمی مارکسیسم یعنی ترکیب دیالکتیکی علم و فلسفه. صفت علمی بودن ان فقط برای خالی بودن عریضه نیست، بلکه تاکید به خصلت علمی آن و جدا شدن و فاصله گرفتن از انواع دیگر سوسیالیسم مثل تخیلی، ذهنی، مذهبی، ملی و غیر علمی است. مارکسیسم دائما با تکاملِ علم و تنظیم و انسجام دیالکتیکی نتایج شاخه های مختلف علوم خود را همچون یک جهان بینی واحد تکامل می دهد. مارکسیسم با رشد علم، رشد و تکامل می یابد و مدام در حال تغییر است. و حتا با  استفاده از تجربیات تاریخی و اسلوب دیالکتیکیِ خود به تکمیل علم در جاهایی که علم هنوز نظر قطعی نداده است کمک می کند.

هیچ کسی نمی تواند نقش مارکسیسم را در تکامل شاخه های جدید علوم همچون اقتصاد، روانشناسی، فرهنگ شناسی، جامعه شناسی، زبانشناسی و فلسفه و غیره انکار کند

بدین ترتیب یک مارکسیست متشكل انقلابی به ایدئولوژی به عنوان یک سری قوانین دگم و خشک نگاه نمی کند. او ایدئولوژی را نه برای تزیین محافل زیبا خود، بلکه برای نجات بشر از بندهای استثماری و استعماری می خواهد. این هدف او را وامیدارد که  از تقدس و پرستش ایدئولوژی دوری کند و به فکر پویایی و کارایی آن در عمل باشد.

بنابراین مسلم است که یک مارکسیست واقعی به عوامل خارج از ايدئولوژي خود بی تفاوت نیست.

عواملی خارجی که موجب عکس العمل یک نظام فکری می شود

عوامل خارجی تاثیر گزار

هر چند که یک نظام فکری با یک موجود و ارگانیزم بیولوژیک زنده تفاوت دارد، ولی می توان برای فهم بهتر این مطلب از این مقایسه و قرینه سازی (analogy) استفاده آموزشی کرد.

هر سیستم و نظام فکری برای ادامه حیات خود احتیاج دارد که خود را با شرایط خارج از سیستم وفق بدهد. جهان خارج دائما در حال تغییر و تحول است. و اگر سیستم ها و نظام های فکری لزوم انطباق دادن خود را با شرایط جدید نفی کنند و یا دیر متوجه این نیاز بشوند عواقب واثرات ان غیر قابل  پیشبینی است.

سیستم و نظام فکری باید توانایی واکنش مناسب در برابر دخالت یا “مزاحمت” هر عامل خارجی را به اشکال مختلف داشته باشد.

عوامل خارجی را میتوان به چهار دسته عمده تقسیم کرد

۱  عواملی که سیستم و نظام فکری به وجود ان مثل انسان به هوا احتیاج دارد. سیستم باید به جذب این عوامل بدون قید و شرط و ملاحظه اقدام کند. در این مورد مشخص که نوشته ما در باره نظام فکری و جهان بینی مارکسیسم است، می توان از نقش مهم ارتباط دائمی مارکسیست ها با توده های زحمتکش و  آگاه شدن از رنج ها و نگرانی های آن ها یاد کرد (شکل و چگونگی این ارتباط می تواند متفاوت باشد). یا همان طور که ارانی  گفت: “اگر مردم را نشناسيم، راه رخنه در روح آن ها را نخواهيم يافت و كوشش ما به هرز خواهد رفت”. نبود و یا کاهش کیفیت این ارتباط بدون شک بر پویایی و زنده بودن احزاب انقلابی مارکسیستی مانند انسان مریضی که به کم خونی دچار است تاثیر می گذارد. حزب انقلابی بدون ارتباط با توده ها را می توان به سربازی تشبیه کرد که با از دست دادن دست ها، شنوایی و بینایی خود در جنگ جهانی دوم، درک خود از دنیای بیرونی را مانند خواندن یک رمان می دانست. مسلم است که یک رمان با همه جذابیت و توصیف دقیق واقعیت، با خود واقعیت یکسان نیست.

۲-  این دسته از عوامل برای حیات سیستم و نظام فکری لزوم فوری ندارد، ولی در دراز مدت نظام فکری نمی تواند بدون آن ها به حیات خود ادامه بدهد.  نظام فکری باید بتواند نکات مفید این عوامل را بعد از تجزیه و تحلیل جذب و باقی مانده آن را دفع کند. وقتی ما از نظام فکری و جهان بینی مارکسیسم صحبت می کنیم، این می تواند استفاده خلاق و انتقادی از آخرین دستاوردها و نتایج علمی باشد. چون در حال حاضر قسمت اعظم علم تحقیقی و پژوهشی زیر نظر مستقیم امپریالیست ها صورت می گیرد، باید به دقت جنبه های ایدآلیستی و غیر دیالکتیکی را که عموماً برای توجیه سیستم بهره کشی است، بدور انداخت و هسته درست آن را مورد استفاده قرار داد. همان طور که مارکس با استفاده خلاق از دیالکتیک هگل و ماتریالیسم فويرباخ به کاربرد و به طور درست آن را در دسترس ما قرار داد. ما هم با تکیه به علم و دور انداختن پوسته خرافی و بورژوازی آن باید دائما از آخرین نتایج علمی برای تکامل ايدئولوژي مارکسیسم استفاده کنیم.

۳  عواملی که سیستم و نظام فکری نباید وجود آن ها را نفی کند، بلکه باید با اذعان به موجودیت آن ها خود را برای دفاع در مقابل حمله آن ها آماده کند.

هدف این عواملِ آشتی ناپذیر “انتاگونیستی”، منهدم کردن و از بین بردن سیستم است

وقتی ما از نظام فکری و جهان بینی مارکسیسم صحبت می کنیم، مي توانيم از نمودهای این تلاش دشمنانه، از تلاش امپریالیست ها برای نابودی فیزیکی کمونیست ها و یا از طرف دوستان دانشگاهی شان سخن گفته كه به صورت فکری و در عمل، و به شکل مبارزه ایدئولوژیک مي كوشند به هدف تضعیف نظام فکری مارکسیسم دست يابند.

٤- بخش چهارم مربوط به آن دسته عواملی می شود که ارادی نیست. یا حداقل اراده آن در دست یک نفر و یا یک گروه نیست. تغییر شرایط محیط زیستی، اجتماعی- اقتصادی از این دسته هستند. طبیعی است وقتی  که یک ايدئولوژي ادعاي انعکاس منسجم تضادهای عینی (شکلی و مضمونی) در جامعه را دارد، باید به تغییرات این تضاد در هر سطحی  عکس العمل متناسبی بدون کندی و بدون شتاب بی حساب از خود نشان بدهد. این همان انطباق و سازگاری با محیط پیرامون خود است که با نفی فرق اساسی دارد.  به قول مولوی، “نه چنان مرگی که در گوری روی    “‌مرگِ تبديلی‌” که در نوری روی”.

انطباق یعنی حفظ کلی سیستم، ولی تکامل دادن اجزایی که بتواند به تغییر محیط جواب بدهد و پایین آوردن حساسیت اجزایی که با تغییر محیط مانند گذشته لزوم به آن نیست.

با توجه به علم و آگاهی از این عوامل تاثیرگزار، گروه های مختلف سعی کرده اند که به این “تحریکات” و “مزاحمات” برونی جواب مناسب بدهند. در زیر به فهرست این گروه ها و بررسی تلاششان برای سازگاری ایدئولوژیک با تغییر محیط می پردازیم.

گروه های مختلف تغییرخواه

مولوی: “نوبت کهنه فروشان درگذشت    نوفروشانیم و این بازار ماست”

تاریخ به ما نشان داده است که در مجموع  سه دسته “نو فروشان” عموماً سعی می کنند که ایدئولوژی مارکسیسم را به بهانه  تغییر محیط،  ولی برای توجیه تسلیم طلبی خود و یا برای “محبوب” کردن دانشگاهی و “آکادمیک” مارکسیسم و یا برای دفاع از منافع طبقات بهره کش تغییر دهند.

گروه اول شامل سوسیال دموکرات هایی است که خیلی زود با خیالی و بیهوده خواندن نیاز به انقلاب سیاسی- اجتماعی برای تغییر نظام سرمایه داری، می خواستند مارکسیسم را در جهت دیگری سوق بدهند. این گروه در طول تاریخ نسبتاً کوتاه جنبش کارگری همواره تغییرات را در هر مرحله نه برای تکامل مارکسیسم، بلکه برای دوری از اهداف اولیه آن خواسته است و عملی کرده است.

به مدت زمان نسبتا طولانی این گروه در مجموع به دلایل بسیاری از شرایط مناسب رشد برخوردار بوده است. ولی آهنگ رشد این گروه در لحظه حاضر منفی است.هر چند که کم نبودند افرادی که با دیدن ظاهر پدیده ها بعد پيروزي ضد انقلاب در اردوگاه سوسیالیسم موجود، سوسیال دموکراسی را فرشته نجات بشر خطاب کردند و رشد غیر قابل اجتناب و نا محدود آنرا پیشبینی می کردند.

 گروه دوم دانشگاهیانی هستند که سعی کردند که مارکسیسم را نه به یک فلسفه تغییر، بلکه به یک فلسفه تفسیر تبدیل کنند. البته بدون به دور ریختن همه کارهای آن ها باید اضافه کرد که این دانشگاهیان  خود را ملزم به استفاده از مفاهیم بنیانی و بنیادی مارکسیستی در تحلیل از پدیده ها  نمی بینند و به خوانندگان خود این طور تلقین می کنند که مفاهیم مارکسیستی کاربرد روز در جامعه مدرن ندارد و آن ها را باید با مفاهیم جدید عوض و تکمیل کرد. با وجود تایید و تمجید از بعضی از کارهای مفید و شایسته این گروه باید گفت که این گروه با جمع شدن در محافل دانشگاهی به دور از ارتباط با توده های زحمتکش و با غرق شدن در مسائل جزیی و یا بسیار مجرد و تفاوت قائل شدن میان مارکس جوان و مارکس پیر، مارکس فیلسوف و مارکس انقلابی در مجموع کار مهمی در تکامل مارکسیسم نکرده است. و حتا آنجا که تلاش این گروه به یک مکتب شناخته شده مانند “مکتب فرانکفورت”  انجامید نفوذ آن از محافل محدود دانشگاهی تجاوز نکرد. و اصلا قابل مقایسه با مارکسیسم  به عنوان ایدئولوژی انقلابی زحمتکشان نیست.

حتا بودند در میان آنها کسانی که پنهانی و يا با مخفی کاری و یا با شلوغ کاری تئوریک حذف وظیفه نبرد طبقاتی مارکسیسم را در دستور برنامه خود داشتند و  هنوز هم  دارند. این افراد  می خواهند کمر مقاومتِ زحمتکشان و همبستگی طبقاتی شان را بشکنند و آن ها را از مارکسیسم انقلابی به عنوان وسیله برای رهایی خود محروم کنند.

نتیجه عملی کار فکری این گروه آن می شود که مارکسیستهای کنونی خواستار تغییر جامعه کم کم پیوند و ارتباط خود را با فرهنگ و زبان مارکسیستی از دست می دهند. این گروه در عمل این مفاهیم را از فرهنگ و زبان مشترک ما میزداید و جای آن ها را با مفاهیم غیرطبقاتی، زرین و رنگارنگ “بی خطر” پر می کند. مارکسیستی که دلیری مبارزان و زبان دانشمندان گذشته  خود را نتواند بفهمد، به مارکسیستی “بی خطر” تبدیل می شود.

دسته سوم طبقات بورژوازی و روشنفکران آن است. آن ها همیشه با علاقه عجیبی و اشتیاقي خستگی ناپذیر سعی می کنند تا مارکسیست ها را به “راه راست” هدایت کنند. آن ها دائما ما را نصیحت می کنند که از خودکشی حتمی سیاسی- ایدئولوژیک خودداری کنیم. آن ها ما را دعوت می کنند که واقعیت را آن طور که هست ببینیم و نه آن طور که می تواند باشد. آن ها از ما می خواهند که در چارچوب واقعیت موجود عمل کنیم و دست از خیال پردازی و توهم بر داریم.

آن ها خیرت را تا به آنجا رسانده اند که با اشک تمساح ما را برای عدم انجام این کار به خیانت به زحمتکشان متهم می کنند.  چرا که ما می بایست بفهمیم که یک دولت دموکرات از یک دولت جمهوری خواه در آمریکا و یک دولت کارگر از یک دولت محافظه کار در انگلیس بهتر است. تردیدی نیست که دولت دموکرات از جمهوری خواه  و دولت کارگر از محافظه کار در کل و بطور نسبی کم ضررتر است، ولی این آقایان غافل از این هستند که افکار مارکسیست ها پروازش “از پر مگس” بلندتر و والاتر است و از ان  فراتر می رود. مارکسیست ها خود را در سلول لحظه زندانی نمی کنند و امکان و احتمال امروز را می بینند که می تواند در شرایط خاص و مطلوب ذهنی و عینی به واقعیت فردا تبدیل شود. بنگاه های نظری و آکادمیکِ سرمایه داری دائماً به اشکال مختلف از جمله با تائید آکادمیک مارکسیسم، بخش انقلابی آن را زیر عنوان مدرنیزه کردن مارکسیسم حذف می کنند. طبقات بورژوازی هیچ مسئله ای با مارکسیسم فلسفه ای بدون بار انقلابی آن ندارند. حتا آن ها هم از ماتریالیسم و هم از دیالکتیک می توانند در شرایط مختلف به نفع خود بهره ببرند. مسله اصلی آن ها ماتریالیسم تاریخی است که محتوم به زوال رفتن نظام سرمایه داری را ثابت می کند.

شاید خواننده کنجکاو با خواندن تلاش های ناموفق گروه های مذکور برای “تغییر” مارکسیسم  به این سوال برسد که پس چه کسی و چگونه باید وظیفه تکامل مارکسیسم را بعهده بگیرد؟ در زیر ما به جستجو جواب به این سوال مهم و فهرست کردن بعضی از چالش ها ی مهم روبروی مارکسیست ها می پردازیم.

چه کسی وظیفه تکامل مارکسیسم را بعهده دارد؟

مولوی:
“شب چنين با روز اندر اعنتاق                   مختلف در صورت اما اتفاق
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند       ليک هر دو يک حقيقت مي تنند
هر يکي خواهان دگر را همچو خويش      از پي تکميل فعل و کار خويش”

مسلم است که وقتی جهان اطراف ما تغییر می کند، تعبیر ما، تفسیر ما و راه های تغییر جهان نیز قاعدتا باید تغییر کند. هر چند دیدن و فهمیدن این کار به ظاهر سهل و آسان می نماید، ولی در عمل کاریست صعب و دشوار.

باید گفت که تکامل مارکسیسم بدون وقفه و دائما بعد از مرگ مارکس در جریان بوده و هست. علاوه بر این، بعد از مرگ مارکس بسیاری از مفاهیم جدید به مفاهیم بنیادی مارکسیسم اضافه شده است. احزاب کمونیست و کارگری به هنگام تحلیل و تجزیه اوضاع برای برنامه ریزی عمل در میدان مبارزه طبقاتی بارها به لزوم ابزارهای تکمیلی برای پوست کردن لایه های برونی پدیده ها پی برده اند و در این روند و با توجه به دیالکتیک تئوری و عمل آن ها همواره نکته و ابزار جدیدی به جعبه ابزار تئوریک مارکسیسم اضافه کرده اند. می توان از جمله از کشف مرحله امپریالیسم، اقتصاد نپ، صنعتی سازی، مسئله ملی، جنبش ضد فاشیستی، جنبش آزادیبخش،  راه رشد غیرسرمایه داری، انقلاب ملی و دموکراتیک  وغیره یاد کرد.

بعضی ها با ساده نگری و تقلیل گرایانه به روی ما فریاد می زنند که شما که تغییر جهان و واقعیت های خارجی را می بینید، چرا با تغییر ايدئولوژيک، خود را برای برخورد با جهان نوین آماده نمی کنید؟! 
برای بعضیهای دیگر هم خود نوگرایی  هدف است. آنها نوگرایی صوری را برای فرار از ملالت میخواهند. به قول  مولوی، “هر زمان نو صورتی و نو جمال    تا ز نو دیدن فرو میرد ملال” . آنها برای فرار از کار ” ملال آور” مطالعات و تفکرات عمیق، صورتک نوگرایی به چهره میزنند و با ان “کاهلی ذهنی” خود را می پوشانند.

اول از همه این که آن واقعیتی که ما با حس خود و دماغ ابتدایی درک می کنیم، به ندرت همان است که در کُنه پدیده ها مخفی شده است. بقول مارکس: “اگر ظاهر اشیا با باطن آنها یکسان بود، دیگر لزومی به علم نبود”. پس برای دیدن باطن پدیده ها اول باید آنها را شکافت و پوسته ها و لایه های بیرونی را تراشید تا به باطن آن دست یا فت. و این کار ساده ای نیست و فقط با تسلط به تئوری و اسلوب دیالکتیکی مارکسیستی می توان این کار را با موفقیت اجرا کرد. ما نمی توانیم بدون تئوری وارد عمل شویم، بدون این که بدانیم که چه چیز و برای چه باید تغییر کند. این هم درست نیست که ما تا ابد در بحث های تئوریک غرق شویم و میدان عمل را رها کنیم. کار درست این است که در جریان عمل، تئوری را بارورتر و کارایی آن را موثرتر کنیم. این یک فرایند تکرار شونده دائمی و در ذات خود پایان ناپذیر است. عمل کردن بدون پایه های تئوریک مطمئن و قابل اطمینان همان قدر نادرست است که  تئوری بافی بی سرانجام بدون وارد شدن به میدان عمل. این دو در یک رابطه دیالکتیکی مکمل و محک درستی همدیگر هستند.

دوم، ما بدون ارزیابی و روشن کردن جایگاه خود نمی توانیم  به تحلیل عجولانه و سطحی پدیده ها دست بزنیم. یکی از دستاوردهای بزرگ “کوانتا فیزیک” در این است که به ما نشان داده است که دیدن واقعیت پدیده ها به موقعیت شخص ناظر و زمینه عینی و ذهنی او و ابزار مورد استفاده، رابطه و وابستگی دارد. بنابرین ما باید بدانیم که در کجا ایستاده ایم  و چگونه و با چه ابزاری به مشاهده واقعیت خارجی میپردازیم؟

اگر قطب نمای ما به سمت ستاره زحمتکشان میزان نشود، ما به بیراهه می افتیم. این حرف فقط یک شعار بی محتوا نیست.بلکه تنها راهنمای جستجوگر  طرفدار زحمتکشان در کویر غبار آلود و خشک و عاری از گیاه سرمایه داری است. تفاوت مارکسیست های متشكل انقلابیِ خلاق با “مارکسیست های معمولی”  در مد نظر داشتن منافع حال و آینده طبقات زحمتکش است. و تنها جایگاهی که آن ها برای خود در نبرد طبقات می بینند، در “قشون زحمتکشان” است. ما باید دقیقا بدانیم که در کجا ایستاده ایم و راه به کجا داریم، مقصد ما چیست؟

بنا بر این تکامل ايدئولوژي نمی تواند در محفل های دانشگاهی، خانه های تیمی و یا در اتاق های مطالعاتی انجام گیرد. این تکامل باید در پیوند دائمی با توده ها و در جریان عمل صورت گیرد. یک مارکسیست تشکیلاتی انقلابیِ مانند یک طبیب سرطان می ماند که با مطالعه به تغییر دائمی شکل برونی سلول های سرطانی، محتوا مشترک آن ها را از یاد نمی برد و به موثر بودن دوا و دارو جدید بدون آزمایش ها و بدون ارتباط نزدیک با مریضان و عکس العمل شان  باور ندارد.

بنابراین باید در میدان عمل فهمید که چه قسمت از پدیده مورد  مطالعه ما تغییر کرده است و برای شناخت چگونگی این تغییر به چه ابزار جدیدی نیاز است.

با توجه و رعایت شرایط بالا می توان چالش هایی را که مارکسیست ها با آن روبرو هستند، شناسایی و در باره آن ها با تشکیل سمینارها، بحث های درونی و تبادل نظر و بهره گیری از محققان مارکسیست و صاحب نظر گفتگو کرد و بدین طریق به تکامل مارکسیسم کمک کرد.

نکات چالشی مطروحه و عاجل

به نظر نگارنده این چالش ها را می توان به سه دسته عمده تقسیم کرد.

۱  تکامل تئوری برای تدقیق تحلیل مشخص  از وضیعت مشخص

وقتی از تغییر سرمایه داری کنونی نسبت به گذشته صحبت می کنیم، باید مشخص کنیم که این تغییر در چیست؟ آیا این تغییر یک تغییر شکلی و ظاهری است؟ آیا این تغییر یک تغییر باطنی و ماهوی است؟ اگر ماهوی است چه نمود های ظاهری ما را به این نتیجه می رساند؟ آیا خصلت استثماری و استعماری سرمایه داری تغییر کرده است؟ آیا شکل استثماری سرمایه داری تغییر کرده است؟

روند جهانی سازی امپریالیستی تحت رهبری سرمایه مالی با ایجاد بحران های اقتصادی تا حدودی موفق شده است که تضاد طبقاتی را به تضاد میان زحمتکشان کشورهای سرمایه داری پیشرفته و خلق های زیر ستم در کشورهای “جهان سوم” تبدیل کند. در کشورهای سرمایه داری پیشرفته هم این  روند جهانی سازی امپریالیستی زحمتکشان این کشورها را با رقابت از امکانات محدود شغلی باقی مانده به جان هم انداخته است.

سیاست ما در این مورد چیست؟ چگونه می توانیم این هدف های ویرانگر را برای خلق های زیر ستم و زحمتکشان کشورهای سرمایه داری پیشرفته توضیح دهیم و آن ها را علیه دشمن مشرک متحد سازیم؟ تعریف امروزی طبقه کارگر چیست و شامل چه کسانی می شود؟ سوسیالیسم آینده مورد نظر ما چه نوع سوسیالیسمی است؟ با سوسیالیسم های گذشته در چه نکات وجه مشترک و در چه نکات تفاوت دارد؟

۲ تکامل شیوه عمل برای سازگاری ان با  وضیعت موجود

برای مبارزه عملی روزانه و دراز مدت علیه سرمایه داری به چه شیوه های جدید می توان تکیه کرد؟ آیا با توجه به جهانی شدن سرمایه داری، پیروزی سوسیالیسم در یک کشور ممکن است؟ آیا هنوز انقلاب به معنای قدیمی آن می تواند مورد استفاده قرار گیرد؟ آیا با توجه به “اختگی” مبارزه پارلمانی، می توان به آن بسنده کرد؟ آیا می توان به جنبش های اجتماعی تکیه و اعتماد کرد؟ تا چه حد و چگونه؟ متحدان ما در این مرحله چه طبقاتی هستند؟ آیا به اتحادیه های کارگری می توان مانند گذشته اعتماد کرد؟ چطور می توانیم از چپ روی و راست روی در عمل بر حذر بمانیم؟ به اتحادهای اجتماعی و عناصر خود بخودی جنبش چقدر بها بدهیم؟ دیالکتیک “عناصر خود بخودی” و”عناصر آگاهانه” را در عمل چگونه انجام بدهیم؟ دیالکتیک وظایف دموکراتیک و وظایف سوسیالیستی را در عمل چگونه نشان بدهیم؟   

٣  تکامل تکنیک و مهارت در “اطلاع رسانی” و انتقال تحلیل ما از اوضاع و برنامه ما برای عمل به توده ها

در اینجا برای سهل کردن فهم مطلب ما چالش ها را در سه قسمت جداگانه بررسی می کنیم، بدون آن که ارتباط دیالکتیکی آن ها را نفی کنیم. بقول انقلابی بزرگ کمونیست چه گوارا  “واژه هایی که با عمل مادییت پیدا نکنند، مهم نیستند”. این جمله کوتاه چکیده رابطه دیالکتیکی تئوری و عمل است. به نظر نگارنده وقتی که ما از جان دادن به فکرها و ایده های مرده و بی حرکت در ذهن و یا کتاب ها و مادی شدن آنها صحبت می کنیم، این رابطه دیالکتیکی مثلثی است که زاویه سوم آنرا “آگاهی” و “اطلاع رسانی” و یا بطور جامع تر به زبان فرنگی ها (communication ) تشکیل می دهد. یا به زبان ساده تر جملات زیبای ما برای طبقات استثمارگر پوچ و بی خطر است مگر این که ما با در بین مردم رواج دادن این فکرها آن ها را به نیروی استثمارگر ستیز مادی و بلامنازع تبدیل کنیم.

واقعیت این است که نظام های سرمایه داری کنونی جهان از دسترسی توده ها به اطلاعات مانند گذشته جلوگیری نمی کنند. بلکه تاکتیکشان این است که توده ها را با “بمباران های اطلاعاتی”، “گیج” کنند. با توجه به این واقعیت تبلیغات سیاسی و انتقال اطلاعاتی، سياست ما نمی تواند مانند گذشته موثر و مفید باشد.

بنابراین به چه شیوه جدیدی و چگونه می توان تحلیل، اهداف و برنامه عملی ما برای تغییر اوضاع را به توده ها رساند؟ چگونه ما می توانیم پیام خود را در میان سیلی از تبلیغات تجاری، و توفانی از روزنامه های سطحی رایگان و غیره به توده ها برسانیم؟ آیا می توان به رسانه های اجتماعی و دیجیتالی اعتماد کرد؟ تا چه حد و در چه زمینه و موارد؟ آیا برگشت به شیوه تماس شخصی و فردی می تواند موثر باشد؟ چطور می توانیم به افشا و روشنگری پدیده ها بپردازیم  که با کار خبرنگار معمولی که به افشای ظاهر و روبنای پدیده ها با اتکا ارقام راضی است، تفاوت داشته باشد؟ چطور می توانیم به افشا و روشنگری پدیده ها بپردازیم  که با برخورد انتزاعی و مجرد با پدیده ها، و گفتن حرف های قلمبه و سلمبه روشنفکرِ کافه نشین تفاوت داشته باشد؟ چطور می توانیم با استفاده از اسلوب دیالکتیکی بین وضعیت مشخص و مفاهیم مجرد رابطه بزنیم؟ چطور می توانیم دموکراسی خواهی سوسیالیسم را برجسته کنیم؟ (مقوله ي دموکراسی، متاسفانه به دلایل گوناگون تاریخی و درک جزمی از مارکسیسم آن طور که شایسته این ايدئولوژي عدالتخواه و دموکراتیک بوده است نتوانست در کشورهای سوسیالیستی سابق پا بگیرد. و بدون شک، بدون آن که لازم باشد این عامل را  در مقابل عوامل عینی بیش از حد بزرگ کرد، می توان گفت که بزرگترین عامل ذهنی پيروزي ضدانقلاب در این کشورها بوده است).

باید با مطالعه دقیق دستاوردهای علوم تربیتی، آموزشی و علم ارتباطات و انتقال یاد بگیریم که چگونه با پیوند دائمی وضعیت مشخص با مفاهیم مجرد، باطن و ماهیت درونی پدیده ها را آشکار کنیم. یا به قول مولوی، “آن چنانش شرح کن اندر کلام    
که از آن بهره بيابد عقل عام”.

 نتیجه

عوامل و شرایط مختلف جرقه تکامل ایدئولوژیک را می زنند و ابتکارات بسیاری را وارد عمل می کنند. مهمترین این عوامل تغییر محیط (زیستی، اجتماعی، اقتصادی) است. ایدئولوژیی که ادعای عینی بودن و ماتریالیسم بودن را دارد، نمی تواند نسبت به این تغییرات بی تفاوت بماند. ولی شیوه عمل فرق می کند. در حالی که دشمنان و دوستان تجدیدنظرطلب و یا نادان آگاهانه و یا ناآگاهانه به دنبال نفی کلی مارکسیسم می روند، شیوه  مارکسیست هایِ انقلابی، تشکیلاتی و خلاق در برخورد با تغییرات محیط فرق می کند. این دسته همیشه از دستاوردهای علم استفاده انقلابی کرده است و مارکسیسم را در مقابل  تغییر محیط آن طور که در عمل نیاز آن ثابت شده است تکامل داده است. بدون آنکه آن را از مفاهیم طبقاتی و خصلت انقلابی آن جدا کند. این کاری است صعب، ولی مشخص کردن موقعیت و جایگاه و خاستگاه طبقاتی ما قبل از وارد شدن به عمل، کار این تکامل انقلابی را نه چندان راحت تر، بلکه مطمئنا  از نفی گرایی جدا می کند. 

باید با عکس العمل سریع  ولی با بردباری و صبوری تئوریک تغییرات بنیادی را شناسایی و  دسته بندی کرد و  پس از آن، آن ها را در سمینارهای علمی، کلاس های درسی و  حوزه های حزبی به بحث، گفتگو و بررسی گذاشت.

در این بحث ها باید با هر تلاشی برای تطهیر نظام سرمایه داری و تغییر جایگاه طبقاتی ما مبارزه جدی کرد. ما معتقدیم که نبردی آشتی ناپذیر بین طبقات استثمارگر و دیگر طبقات در جریان است و جایگاه ما در این نبرد میان  زحمتکشان و فرومایگان جهان  است!

سیامک