مبارزه ی روشنگرانه- تبلیغی در شرایط سلطه بلامنازع ایدئولوژی طبقات حاکم!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۵ (۲۵ مهر)
واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

رفیق عزیزی در ابرازنظری انتقادی و روشنگرانه در این باره که «اطلاق نسبت [نظری] به بلیر به رفیق نویسنده نامه مردم به ویژه در آن مقاله [ي منتشر شده در توده
اي ها (١)]، نه رواست و نه صائب»، گام کمکی بزرگی در جهت تفاهم میان توده ای ها به منظور تقویت روند گفتگوهای ضروری برداشته است. زیرا، آن طور که در ادامه توضیح خود خاطرنشان می سازد، هدف نگارش مقاله، از یک سو افشای مواضع «نیروهایی که فعال کارگری نامیده می شوند و مهره های محفل های دولتی و حکومتی در تشکل های کارگری دولت ساخته هستند …» است و از سوی دیگر، برملا ساختن «این واقعیت … که چالش ها و مشکلات کارگران نیز همراه با نگرانی های امنیتی نزد حکومتیان با حساسیت پیگیری می شود.»
رفیق عزیز همانجا به درستی می آموزاند که «دست یازی به بیان اثباتی، با توجه به رو در رویی ها و موضع گیری های منفی بهتر می تواند پاسخ دهد تا بیان سلبی».

1- این گوشزد رفیق توده ای را من آویزه ی گوش کردم. گوشزدِ به جایی که در عین حال پرده از هدف دشمن طبقاتی بر می دارد و نشان می دهد که حاکمیت با پایمال ساختن حق فعالیت آزاد حزب توده ایران، تقسیم جنبش را به «بخش علنی و مخفی» ازجمله از این رو دنبال می کند، که ارتباط میان دو بخش را تضعیف کرده و مبارزان را از یک دیگر دور و با مشکلات تفهیمی روبرو سازد. این نکته را رفیق زنده یاد ف م جوانشیر، دبیر کمیته مرکزی حزب توده ایران در جزوی بالینی همه توده ای ها، جزوه ی “سیمای مردمی حزب توده ایران” به وسعت توصیف می کند و راه خروج از آن را برمی شمرد.
راه خروج، توسعه و تعمیقِ گفتگوی انتقادی و سازنده میان مبارزان، تبادل نظر پیگیرانه و تامین شرایط بحث های پراهمیت و ضروری سیاسی- نظری است. امری که باید بیش از تاکنون به آن در حزب و میان توده ای ها پرداخت.

همان طور که من در بررسی مضمون مقاله ی پيش گفته ي رفیق نویسنده نامه مردم نیز اشاره کرده بودم، نگارش مقاله توسط من تنها با شناخت از مضمون مقاله ی کارگری در نامه مردم انجام شده است، و نه از شناخت شخصی نظرات نویسنده ی مقاله. این نکته ی منفی متاسفانه از این طریق نیز تشدید می شود، زیرا هیچ گاه به نامه های انتقادی پاسخی داده نشد و گفتگویی پا نگرفت. امید می رود با برگزاری نشست به مناسبت هفتادوپنجمین سالگرد پایه گذاری حزب توده ایران که پیش تر اعلام شد، شرایط مثبت و سازنده ی نوینی برای توسعه ي بحث وگفتگو ميان توده اي ها ایجاد شود و با تدارک شرایط به منظور انتشار نشریه تئوریک- سیاسی دنیا به سطح کیفی بالاتری ارتقا یابد.

2- در زمینه پرسش ها در باره شکل و مضمون مبارزه ی روشنگرانه و تبلیغی در دوران سلطه ی بلامنازع ایدئولوژی طبقات حاکم، مبارزان می توانند با دو وضع متفاوت روبرو باشند. اول- در شرایط کنترل و سانسور مستقیم محافل امنیتی در داخل ایران؛ دوم- در شرایط نبود کنترل و سانسور مستقیم و بلاواسطه در خارج از کشور.
بدیهی است که تحت شرایط اول، باید شکل و مضمون هایی برای مبارزه به کارگرفته شوند که ادامه کار را سخت تر و محدودتر نمی سازد. لنین در ارتباط با بحث مشابه ی در باره ی انتشار و پخش روزنامه ی ایسکرا به خطری اشاره می کند که مبارزان با آن روبرو بودند. آن ها مجبور بودند، با وجود حضور مامور مخفی دولتی، و بیش از آن، از طریق “کمک” یک جاسوس، پخش ایسکرا را انجام دهند که با خطر دستگیری مبارزان روبرو بود. لنین در تفهیم وضع برای مبارزان که حذف جاسوس را طلب می کردند، به این امر اشاره دارد که مامور شناخته شده مجبور است برای حفظ خود در سازمان حزبی، به سازش تن دهد، و شرایط پخش ایسکرا را با یک ضربه نابود نسازد. او ضرورت هشیاری و ابتکار مبارزان را علیه توطئه مامور دشمن، راه خروج و حفظ شرایط لازم برای پخش ایسکرا ارزیابی می کند که با ایجاد ارتباطات جدید و وسیع با کارگران همراه و موفقیت آمیز به پیش می رود.
در چنین شرایطیِ یافتن سازش های ضروری پراهمیت است، تا تداوم کار حفظ شود. در چنین شرایط، اسلوب «بیان اثباتی» حتی با ماموران و جاسوسان نفوذ کرده مثبت تر است. امری که در ارتباط با مبارزان همراه، همان طور که رفیق عزیز می آموزد، ضرورت قطعی دارد.

3- آن چه که اما در ارتباط قرار دارد با مبارزه ی روشنگرانه و تبلیغی حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران، به ویژه در بخش خارج از کشور علیه سلطه ی بلامنازع ارتجاع حاکم، وضع بکلی متفاوت است. نشان دادن مقاصد و ترفندهای دشمن طبقاتی در ارگان مرکزی حزب توده ایران می تواند وباید از قواعد دیگری پیروی کند که مایلم در سطور زیر از دیدگاه تئوریک و هم سیاسی به آن بپردازم.
زنده یاد احسان طبری، دبیر کمیته مرکزی حزب و آموزگار چند نسل از توده ای ها شیوه ی بیان نکته های مثبت و منفی را در مرحله سلطه ی بلامنازع ایدئولوژی دشمن طبقاتی در “نوشته های فلسفی …” نادرست می نامد، زیرا «مبارزه را لق می کند». او انتقاد را در این دوران، به مثابه اهرم مبارزه برای نابودی سلطه ی ایدئولوژیک طبقات حاکم ارزیابی می کند. مبارزه ي که باید مبتني بر منطق ديالكتيك ماترياليستي در شکل و مضمون خود، هم وزن عملکرد دشمن طبقاتی تحقق یابد. تنها در چنین شرایط، روند قطب بندی نظری و شناختی توده ها از تضادهای حاکم بر هستی اقتصادی- اجتماعی و شناخت شرایط به منظور تغییر شرایط ممکن می گردد و مبارزه در سطحی ضروری و با تاثیری پیگیر پا قرص می کند. بنابراین نقل و قول از دشمن طبقاتی که بیش از نیمی از یک مقاله را در بر میگیرد ” لق کردن ” مبارزه است و به همین دلیل درست و مجاز نیست.
از دیدگاه تئوریک، این شیوه ی مبارزه از این رو قابل فهم و درک است، زیرا همان طور که اشاره شد، مبارزه در مرحله نابودی ایدئولوژی دشمن طبقاتی، در مرحله نفی مطلق آن قرار دارد، و نه در مرحله نفی در نفی دیالکتیکی به منظور ارتقا دادن بخش های شایسته ی به مرحله ی بالاتر رشد اندیشه ی تئوریک و ایدئولوژیک.
دوگانگیِ «نابود ساختن و حفظ» در سرشت انتقادِ مارکسیستی را مارکس در دست خط های اقتصادی- فلسفی (بخش توسعه ی جلد اول کلیات آثار مارکس انگلس) و در ایدئولوژی آلمانی برمی شمرد (به نقل از توماس مچر، “انتقاد آگاهی اجتماعی”، ص 163 به بعد در ارتباط با مساله ی “آگاهی کاذب، سر به پا شدن و دیالکتیک ایدئولوژی”. ترجمه و اقتباس از اين رساله است).

ایدئولوژی ها، و هر چه رشد یافته تر و بغرنج تر، بیشتر – تظاهر و شکل بیان متضادهای دیالکتیکی در ساختار روابط و بهم تنیدگی های هستی هستند. عریان ساختن و حذف پوشش های کاذب از متضادها، شناخت و درک مضمون آن ها را ممکن می سازد. در سطور زیر به این نکته پرداخته خواهد شد.

«آگاهی کاذب، در کنار حقیقت تاریخی»
مارکس توضیح سرشت دوگانه ی نابودی و سازندگیِ – Dekonstruktion و Rekonstruktion – ایدئولوژی را با اسلوب اصولیِ انتقاد به ایدئولوژی طبقات حاکم، به ویژه در ارتباط با انتقاد به مذهب نشان می دهد. با این اسلوب، ضمن قابل شناخت شدن ضرورت ایجاد شدن سویه ی «حقیقت تاریخی» که در پا گرفتن مذهب در روند رشد نیروهای مولده و روابط تغییر یابنده ی اجتماعی که در تناسب منطقی، پا به پای رشد نیروهای مولده متبلور می شود، جنبه ی دیگر سرشت ایدئولوژی که «آگاهی کاذب» (“سر به پا ساختن”) پدیده است، همان طور که در زیر نشان داده شده، درک می شود.
این سویه دیگر مذهب را مارکس با نشان دادن «اجتناب ناپذیر بودن تحلیل پدیده ی متضاد در آگاهی انسان عملی می سازد که در آن “آگاهی کاذب و حقیقت تاریخی”در کنار یکدیگر قرار دارند.» (همانجا ص 167، به نقل از پتر بورگر و در ارتباط با نظر و. آدورنو).
مارکس نشان می دهد که اندیشه جستجوگر انسان در هزاره های گذشته، در وضعی قرار نداشته است، بتواند پدیده های نشناخته و بغرنج طبیعی و هر روز بغرنج تر شونده روابط اجتماعی را در روند رشد نیروهای مولده و تغییر و رشد روابط اجتماعی، که می بایستی برای توضیح و توجیه آن ها پاسخی بیابد، پاسخی جز بر پایه ذهنیت دوران خود بیابد. برای انسان آن دوران درک بازتاب واقعیت در ذهن نمی توانسته جز به مثابه ی «تکانه»ی اندیشه ی ذهن گرایانه خود درک شود. مجبور بوده است بپندارد که ذهن او و راه حلی که ارایه می دهد، جایگاه نخست را در شناخت او داراست. ایجاد شدن “تصویر سر به پا” نزد اندیشه ی ایده آلیست های ذهن گرا که در «شکل دوربین ابسکورا obscura تظاهر می کند»، پیامد این محدودیت تاریخی اندیشه ی ایده آلیستیِ ذهن و عین گرا است. و لذا باید آن را به عنوان «آگاهی کاذب، در کنار حقیقت تاریخی» درک نمود. (٢)
«آگاهی هیچ گاه نمی تواند چیز دیگری باشد، جز هستی آگاهانه، و هستی انسان، زندگی واقعی او را تشکیل می دهد» (مارکس- انگلس کلیات، جلد سوم، ص 26).
بدون این اسلوب ماتریالیست دیالکتیکی، انتقاد به مذهب، انتقادی است که تنها به سطح پدیده ی درک نشده می پردازد، آن طور که بورژوازی انقلابی دوران روشنگری انجام داد. از این رو، انتقاد بورژوازی انقلابی دوران روشنگری نتوانست و نمی توانست از مرز محکوم کردن روحانیون و حاکمان جابر عبور کند. در دوران ابن سینا- بیرونی و همچنین در دوران سلطنت ویکتوریا در انگلستان، و با وجود شرایط خفقان فئودالی و مذهب ارتجاعی است که تراژدی ها شکسپیر و یا نظرات باکون و در ایران جایگاه والای اندیشه اندیشمندان ایرانی به قله های مرتفع شناخت و درک از روابط زمان خود دست یافتند. امری که اما سرشت دوگانه ایدئولوژی را قابل شناخت نساخت كه محدودیت تاریخی این کوشش ها را نشان می دهد.
به سخني ديگر، نبرد براي انتقال آگاهي به توده ها در دوران هاي سلطه بلامنازع ايدئولوژي ارتجاعي‏ در طول تاريخ نه تنها تعطيل نشد و تعطيل بردار نيست، بلكه زير فشار شرايط حاكم، انديشمندان فعال تر به جستجو به منظور خروج از بن بست سلطه ارتجاع برآمدند كه وظيفه كنوني نيز است.
بايد باري ديگر به “جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي”، اثر آموزگار چند نسل از توده اي ها، زنده ياد احسان طبري مراجعه كرد و نقش شكوهمند اين نبرد را در شرايط تفوق قدرت ارتجاع در ذهن به ثمر رساند. نبردي كه با شهادت همراه بود.

تنها نمونه ی انتقاد مارکس به مذهب است که در کنار نشان دادن «درماندگی انسان»، سویه ی ارتدادی و معترض نبرد علیه درماندگی انسان را قابل شناخت می سازد و نقش رهایی بخش ارتداد ضد مذهبی را در طول تاریخ تفهیم کرده و قابل درک می کند.

چنین برخورد دیالکتیکی به پدیده ی مذهب و ایدئولوژی است که نهایتاَ راه شناخت ساختار دیالکتیکی ایدئولوژی را هموار ساخت و به مثابه دستاوردی ابدی، گنجینه ی تئوری شناخت ماتریالیست دیالکتیکی را به مثابه یک اسلوب خدشه ناپذیر علمی به اثبات رساند و انسان هوشمند را از همو زاپینس به همو زاپینس زاپینس بدل نمود.
از این روست که «در مرکز مفهوم دیالکتیکی ایدئولوژی، شناخت و درک یک ساختار کاذب- یک شناخت برعکس و جابجا و سر به پا شده قرار دارد» (همانجا ص 169).
گرچه در فلسفه ی ایرانی- عربی دوران ابن سینا، بیرونی و دیگران، آن طور که زنده یاد احسان طبری در “جنبش ها …” تصریح می کند، ایده آلیسم عین گرا توانست تحت تاثیر رشد نیروهای مولده و بغرنج تر شدن روابط اجتماعی در جامعه، کوشش هایی جّدی به منظور ارایه ی پاسخی دیگر به مساله تئوری شناخت دوران خود بدهد، اما نتوانست از محدودیتی گذر کند «که در قرار دادن آگاهی به مثابه “آگاهی فرد”، در جایگاه نخست» پنداشته و واقعیت عینی را در جایگاه دوم قرار دهد (همانجا ص 168).
آغاز نهایی گذار از فلسفه ایده آلیستی ذهن گرا به عین گرا تنها در دوران روشنگری بورژواری از قرون 16 به بعد در تاریخ اروپایی ممکن گشت که نماینده نخست آن فرانسیس باکون و نهایتاَ هگل هستند.
اما پاسخ نهایی در روند تئوری شناخت در باره ی درک ساختار پدیده ها، دستاورد عظیم بانیان سوسیالیسم علمی، مارکس وانگلس است، که با قرار دادن واقعیت از سر به پا، و با ایجاد رابطه میان ماتریالیسم فویرباخ و دیالکتیک ذهنی گرای هگل، بغرنج هزاران ساله ی اندیشه ی انسان را گشودند و یافتنِ پاسخ نهایی را ممکن و ساختار آن را قابل درک ساختند. از این رو «نکته نادرست در ایدئولوژی، غیرواقعی بودن ساده ی آن نیست، بلکه شکل نادرست و سر به پای برداشت از واقعیت در آن است» (همانجا ص169).

شناخت نهایی و دورانساز بانیان سوسیالیسم علمی که ایجاد شدن «آگاهی کاذب» را نزد انسان در شناخت از پدیده ها نشان می دهد و درک آن را ممکن می سازد، دستاوردی است که باید با انتقال پیگیر آن به درون اذهان توده ها و به ویژه به درون طبقه کارگر و نزدیک ترین متحدان آن، به مثابه شیوه های روشنگرانه- فرهنگی- تمدنی، علیه کوشش “علم بورژوازی” به كار گرفته شود.
“علم بورژوازي” برای «بازاریابی اقتصادی و سیاسی» و کوشش به محدود ساختن توان شناخت انسان در سطح روانشناختی، كه اولین روزن ذهن گرایانه در روند شناخت پدیده ها است، هميشه با هدف رشد ترقي خواهانه جامعه همراه نيست. بايد سره را از ناسره تشخيص داد.
از اين رو، به نظر مي آيد كه بحث نظري در اين سطور، براي بحث در اين باره نيز كمك خواهد بود. به اين نكته به طور مستقل پرداخته خواهد شد، تنها اشاره شود كه هدف رشته هاي بسياري از “علم بورژوازي” در دوران افول نظام غارتگر و سنگ دل سرمايه داري، به منظور حفظ شرايط حاكم و سلطه سرمايه مالي امپرياليستي جريان دارد كه رفيق سپيداري آن را در مصاحبه با نويدنو به درستي «بازاريابي اقتصادي و سياسي» مي نامد.- (٣).

4- با این سیر فلسفی- نظری که سخن را به دراز کشاند، اما برای درک شکل و مضمونِ وظیفه مقاله کنونی برای توضیح چگونگی نبرد علیه ایدئولوژی حاکم در مرحله سلطه بلامنازع آن ضروری و کمک کننده به نظر می رسد، به بحث اصلی بازگردیم.

در این سطور لازم به نظر می رسد یک نکته را مورد توجه قرار داد که می توان امیدوار بود، کمک باشد برای آغاز بحثی سازنده در باره ی «نوسازی مارکسیسم» و «شناخت تئوری های جدید و نحوه ی پذیرش آن ها». این نکته به ویژه از این منظر پراهمیت است که بتوان علت احتمالی اي را بازشناخت که چرا متاسفانه با وجود کوشش رفیق سپیداری و برخی دیگر از رفقا، اين بحث مهم تاکنون پا قرص نکرده است.

هسته ي مركزي- بخش پيراموني
«در بحث ایدئولوژیک، وظیفه نخست، تحلیل «هسته ی مرکزی ساختار ایدئولوژی و آگاهی است که در طول زمان بغرنج تر می شود. زیرا هسته ی مرکزی، بخش عمده ی تحلیل انتقادی از ایدئولوژی را در بر می گیرد. … نقطه ی برش و گره های اجزای آن است. به همان نسبت که یک ساختار ایدئولوژیک به کیفیت بالاترِ اندیشمندانه دست می یابد، می توان پذیرفت که به همان نسبت نبز از کیفیت چندلایه تر و کمپلس تر برخوردار شده و با بروز اختلاف در بیان اجزا، و نگرش متفاوت به زمینه ی اصلی «هسته ی مرکزی»، در ساختار و ترکیب ساختار خود روبرو می شود. امری که موجب بزرگ تر شدن تفات دیدگاه ها در بیان مطلب پیش می آید. – برای نمونه، فلسفه کلاسیک چینی، فلسفه یونانی، دوران شولاستیک، روشنگری و یا فلسفه کلاسیک آلمانی همگی ساختار بسته تری دارا هستند و به یک نتیجه گیری مشابه تر نایل می شوند. همین برداشت را می توان درباره ی وجود هماهنگی در فلسفه مدرن پذیرفت -، و آن را با توجه به اشکال برشمرده شده ی اختلاف دید اندیشمندان و تئوری ها قابل درک ساخت.
اشکال آگاهی بخشی از آنسمبل (مجموعه بهم بافته و تنیده) روابط اجتماعی هستند و این روابط را منعکس می سازند، بر روی آن تاثیر می گذارند، و هنگامی که موثرند، متفاوت و چند لایه می شوند. توسعه ی این روند تا به درون آگاهی فردی ادامه دارد و درک آن تنها از طریق درک آنسمبل برشمرده شده قابل دسترسی است.
نقطه برش و تقاطع میان اشکال آگاهی و بخش های دیگر آنسامبل (به ویژه عوامل زیربناییِ اقتصاد)، بخش “هسته ی مرکزی” را در ایدئولوژی تشکیل می دهد.هسته ی مرکزی را بازتولید می کند.
آن بخش هایی از ایدئولوژی که خارج از هسته مرکزی قرار دارد و به تفاوت دیدگاه ها می انجامد، نسبت به “هسته مرکزی” هماهنگی کم تری دارا است. زیرا میان آن ها و عوامل “هسته ی مرکزی” عوامل بیشتری نافذند که ناشی از بغرنجی اشکال آگاهی هستند (برای نمونه نزد هنرمندان). بخش های خارج از هسته ی مرکزی تا درون برداشت های روحیِ فرد ادامه دارد.
از این رو قابل درک است که تحلیل انتقادی “هسته ی مرکزی” در ساختار ایدئولوژی و به عبارت دیگر در آگاهی های بغرنج و چند لایه، اولین وظیفه ی تحلیل را در انتقاد مارکسیستی تشکیل می دهد.
بر این پایه است که تنها بعد از حل وظیفه ی نخست، می توان به بررسی اختلاف نظرهای ناهماهنگ احتمالی، و تنوع برداشت ها در بخش پیرامونی پرداخت. کسی که بخواهد گام دوم را پیش از گام اول بر دارد، به آسانی زمین را در زیر پای خود خالی می کند، درختان را می بیند، اما بود جنگل را در نمی یابد!» (توماس مچر، سرشت ناهماهنگ اشکال آگاهی، همانجا ص 169).

5- شکل و مضمون نبرد ایدئولوژیکِ طبقه کارگر و گروه سازمان یافته و متشکل آن در این مرحله، همان طور که اشاره شد، نبرد برای نابودی ایدئولوژی طبقات حاکم را دنبال می کند. در این مرحله، و به ویژه در صحنه ای که به طور نسبی خارج از سیطره ارتجاع و آزاد از سانسور اجباری در ایران قرار دارد، باید این نبرد از سرشتی به کلی دیگر برخوردار باشد.
با سخنان طولانی و نقل قول های خسته کننده ی نمایندگان رنگارنگ طبقات حاکم که هر روزه در رسانه های ارتجاع به طور وسیع ادامه دارد، نمی توان پاسخگوی وظیفه پیش رو، یعنی نابودن ساختن ایدئولوژی بلامنازع حاکم بود و به سلطه ی هژمونی بلامنازع و سرکوبگر ایدئولوژی طبقات حاکم پایانی انقلابی بخشید، و نبرد فرهنگی- تمدنی را که فیلسوف ایتالیایی، آنتونیو گرامشی در دفترهای زندانش بر می شمرد، و آن را ضرورتی اجتناب ناپذیر برای ایجاد شرایط برقراری هژمونی ایدئولوژیکی نیروهای ترقی خواه در جامعه ارزیابی می کند، به سرانجام و به ثمر رساند.
در این مرحله باید روشنگری و تبلیغ حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران، از اسلوبِ برخورد رو در رو و کوبنده بهره گیرد. باید فضای ایدئولوژیک مورد نظر ارتجاع را با آن چنان حدت و شدتی به صحنه نبرد طبقاتی در جامعه منتقل سازد، که در تناسب با شیوه های سرکوبگرانه ی شلاق، زندان و قتل زحمتکشان قرار داشته باشد.
حکم 16 سال زندان برای بانوی وکیل زنی که کودکان خردسالی در خانه دارد، آن چنان فاشیست مآبانه- داعشی است که «عنصر افشاگری» ساده برای پایان دادن به سیطره ی حاکمیت رژیم ولایت فقیه ناکافی و نارساست. عنصری که به درستی از یک سو «نگرانی های محفل های امنیتی نزد حکومتیان را» افشا می کند، اما از سوی دیگر، ضرورت تشدید نقش سرکوبگرانه ی این محافل را نزد آنان تقویت هم می کند! تشدید به کار بردن تخته شلاق، زندان، و قتل و آزار مبارزان در دوران اخیر، نشان این واقعیت است. اما روند نابودی سلطه ایدئولوژیک حاکمان خدشه ای نمی یابد!
نکته ای که باید در پایان با صراحت بیان شود، این نکته است، که به کار بردن چنین شیوه ای در ارگان مرکزی حزب توده ایران، آن هم در شرایطی که با پیگیری پرسش برانگیزی راه بحث و گفتگو میان توده ای با بی اعتنای و سکوتی برتری جویانه بسته است، بسیار عجیب می ماند.

6 – بدون تردید حق با رفیق عزیز منتقد است، هنگامی که می نویسد «باید بپذیریم که امروز تا حدی ناگزیریم [چه حدی، مرز کجاست، چه تعریفی دارد؟ ف ع] تفکیکی بین نوشتار های توصیفیِ وضعیت کارگران و نوشتار های نظری (تئوریک) روا بداریم. نوسازیِ [؟] چپ و ادبیات چپ [نوسازی شکل و یا مضمون؟ ف ع] بین کارگران کاری دشوار و زمان بر است و به اعتقاد من، حزب با درک همین نکته در همین راستا تلاش می کند.»

آن چه اما باید مورد توجه قرار گیرد، همان طور که اشاره شد، یافتن دیالکتیک شیوه ی کار علنی و غیرعلنی، در ایران و در خارج از کشور است.آن چه که می تواند به طور علنی و در ایران انتشار یابد، به طور قطع می تواند و باید ساختار و عملکردی متفاوت داشته باشد از آنچه که در ارگان مرکزی حزب توده ایران انتشار می یابد. در این امر تردیدی روا نیست، زیرا در غیر این صورت دشمن طبقاتی به هدف خود، یعنی نابودی دانشمندان و رهبران حزبی و ایجاد ممنوعیت غیرقانونی برای فعالیت آزاد حزب توده ایران دست یافته است. فعالیتی که به طور عمده و با موفقیت می تواند وظیفه بخش غیرعلنی و در خارج از کشور حزب طبقه کارگر بوده و توسط آن سازمان داده شود. نباید و نمی توان انتقال آگاهی نظری و سیاسی در باره ی جامعه شناسی علمی را به علت احتمالی «دشوار و زمان بر» بودن آن مورد توجه کافی، متناسب و تجهیز کننده قرار نداد.
همان طور که من در مقاله ی “به پيمان وفادار و جانبدار قشون زحمتكشان!” به رفیق گرامی س سیاوش نوشتم، در صدد هستم چگونگی بیان و استدلال در مقاله های کارگری را در بیش از 500 شماره ی روزنامه مردم که در ایران و در شرایط خاص نبرد طبقاتی علنی- نیمه علنی در آن دوران انتشار یافته است، لااقل در مورد تعدادی از آن ها، مورد بررسی قرار دهم، تا شاید کمکی برای درک ضرورت و چگونگی نبرد رو در رویِ امروز حزب توده ایران علیه سلطه هژمونی بلامنازع ارتجاع حاکم و ایدئولوژی ارتجاعی مذهبی آن باشد.

7- در نشریه جهان جوان، شنبه 8 اکتبر 2016 خبر بازگشت آقای بلیر به سیاست فعال حزب کارگر انگلستان انتشار یافت. بلیر که با دروغ و تزویر در کنار بوش پسر جنگ علیه عراق را به راه انداخت، اقدام خود را از این رو ضروری ارزیابی و توجیه می کند، زیرا قطب بندی ایجاد شده در انگلستان به دنبال یک جنگ اقتصادی 40 ساله توسط حاکمیت بورژوازی مالی علیه زحمتکشان این کشور، اشکالی جدید را در برخورد تضاد میان “کار و سرمایه” ایجاد و امکان های تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر را در این کشور توسعه داده است.
بررسی مشخص این پدیده و همچنین در آمریکا، می تواند کمک باشد در بحث در باره اشکال جدیدِ مبارزه طبقاتی، همچنین در ایران. آنچه که به ویژه در انگستان چشمگیر به نظر می رسد، کوشش همه جانبه مبارزان برای فعال و زنده کردن سندیکای کارگری و جلب نزدیک ترین متحدان طبقه کارگر حول محور منافع طبقاتيِ طبقه كارگر قرار دارد،که بی تردید نشان اشکال مبارزاتی کلاسیک را در جنبش کارگری و در نبرد طبقاتی تشکیل می دهد.
بازگردیم به خبر بازگشت آقای بلیر!
کوشش رهبر دو باره انتخاب شده ی حزب کارگر، کوربی به منظور بازگرداندن این حزب به صحنه نبرد اجتماعی به سود زحمتکشان – ظاهراَ باید برای بلیر و شورودر، صدراعظم سابق نولیبرال در آلمان، که با عنوان «رفیقِ رئیس ها» نامیده می شوند، از “وزنی در سطح بلشویسم ناب” برخوردار باشد، تا که او بتواند تعمیق تضاد میان کار و سرمایه را در انگستان (و کشورهای دیگر) یک «تراژدی» بنامد. او این بی شرمی طبقاتی را از این رو ضروری می داند که نگران آن است که انتخاب مجدد کوربی و پا قرص کردن شرایط جدید ادامه یابد!
همان طور که می بینیم، و می توانیم از آن بیاموزیم، طبقات حاکم با احساس خطر علیه سلطه بلامنازع هژمونی خود، بلافاصله واکنشی در سطح نابود ساختن روند جان گرفته و زنده شده اتخاذ می کنند. مبارزه ی طبقاتی از “بالا” در جهان سرمایه داری از یک چنین حدت و شدت و با هدف نابود ساختن جنبش اجتماعی حرکت می کند و
واکنش نشان می دهد. باید از دشمن طبقاتی آموخت!
——————————————————————————————————-
١- با عنوان “به پيمان وفادار و جانبدار قشون زحمتكشان!”
٢- دوربين ابسكورا‏ داري سوراخي كوچك به جاي عدسي است.
٣- شاید با ایجاد شدن شرایط بحث گفتگو میان توده ای ها که خواست و پیشنهاد پا نگرفته رفیق احمد سپیداری است، بتوان بیش تر در باره اشکال این نبرد و همچنین به منظور بهره بردن از دستاوردهای علمی کنونی، گام های موثرتری برداشت.




اگر من هم مجاز به پاسخ به پرسش ها باشم!

(مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۵ (۲۳ مهر
واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

در مصاحبه ای با نویدنو* در تاریخ 13 مهر 1394 که در روز4 اکتبر 2016 انتشار یافت، رفیق احمد سپیداری به پرسش ها از طرف نویدنو پاسخ می دهد. نکاتی از مواضع طرح شده در پاسخ ها، مورد تائید من نیز است. ازجمله «تعریف ها امری ذهنی و واقعیت موجود امری عینی ست. به همین دلیل تعریف ما وقتی دقیق تر اند که امر عینی را قلب نکنند» (ص 2). و یا نامیدن علت مشکلات «چپ ها در کشور ما»، در وحله اول عدم امکان بازیابی سیاسی «برای ارتباط فعال با پایگاه اجتماعی خود – زحمتکشان جامعه – و حضور فعال و تاثیرگذاری جدی بر رویدادهای سیاسی است». کمبود «ارتباط لازم و درگیر نبودن در فعالیت های توده ای و دموکراتیک، بستر و فضای ضرور برای پیوند یافتن مبارزات را فراهم نمی کند. آنجا که سرنوشت نیروها به هم پیوند می خورد …، [صحنه ی، ف ع] فعالیت های دموکراتیک اجتماعی است» (همانجا، ص 3) که باید آن ها را آگاهانه، و واقع بینانه تعیین نمود.
پرسش نوید نو که کُنه مضمون مطلب را مورد توجه قرار می دهد و در واقع بغرنجی “سیاست انقلابی را در دوران های غیرانقلابی” طرح می سازد، پرسشی است که در ادامه سخن در ص 4 طرح شده است: «نویدنو: از سخنان شما می شود دو نکته را استنباد کرد. اول تسلیم طلبی و دوم دور تسلسل. یعنی چون نمی شود کاری کرد، پس فعلا رهایش کنیم. و چون ارتباط نداریم، نمی توانیم کار کنیم، نمی توانیم اتحاد عمل داشته باشیم و چون اتحاد عمل نداریم، نمی توانیم نیروی لازم را برای کار داشته باشیم. این تصور کمی غم انگیز به نظر می رسد. در حالی که چپ، به ویژه چپ کمونیست یعنی بدیل، یعنی تنها نیرویی که می داند و باید بداند چه می خواهد. آیا برداشت من به نظر شما درست است؟»

نکته ی مرکزی پرسشِ نویدنو از دیدگاه تئوریک، طرح دیالکتیک رابطه میان وظیفه خاص اندیشه مارکسیستی- توده ای، یعنی وظیفه سوسیالیستی آن، با وظیفه دموکراتیک کمونیست ها و چگونگی شناخت ساختار و عملکرد برای پیوند میان آن هاست، که رفیق سپیداری به درستی آن را پیش تر برجسته ساخته است، اما پاسخ مشخصی برای آن اریه نمی دهد. و در نتیجه، احساس سلطه ی «غم انگیزی» را برای رفیق پرسش کننده ایجاد می سازد.
ریشه «غم انگیز بودن» وضع که در پرسش مطرح می شود را می توان در تحقق یافتن تژاژدی ای درک کرد، که همان طور که بیان شد، اکنون در ناتوانی برای تغییر واقع بینانه در شرایط به منظور «تحولات انقلابی» ایجاد شده است. «تحولات انقلابی» که حزب توده ایران خواستار آن است و آن را به مثابه ی تنها امکان برای خروج از بحران اقتصادی- اجتماعی جامعه ایرانی ارزیابی می کند. گذار از این تراژدی تنها با بررسی مشخص شرایط مشخص حاکم ممکن می گردد.
چنان چه چپ مارکسیستی نتواند، به پرسش در باره چگونگی ساختار و عملکرد «استراتژی انقلابی در دوران های غیرانقلابی»، پاسخی ماتریالیست دیالکتیکی بدهد، پایان تراژدی نامعلوم خواهد ماند.
به عبارت دیگر که همان معنا را می رساند، چنان چه جنبش توده ای نتواند رابطه دیالکتیکیِ ضروری را میان وظیفه ی طبقاتی تاریخی مشخص خود، که وظیفه ی سوسیالیستی نام دارد، و وظیفه عام دموکراتیکی بیابد که در طول تاریخ و اکنون در برابر نیروی ترقی خواه مطرح است، پایان تراژدی نامعلوم خواهد ماند.
دوران کنونی که دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم است، در طول تاریخ گذشته وجود نداشته است. در گذشته شرایطِِ عینی تاریخی و شرایط ذهنی برای شناخت از ضرورت گذار از جامعه طبقاتی به جامعه بی طبقه اصلاَ وجود نداشته است. بر خلاف گذشته، اکنون نیروی ترقی خواه می تواند با اسلوب شناخت مارکسیستی، به شناخت علمی- انقلابی برای گذار از نظام سرمایه داری دست یابد. به عبارت دیگر، به شناخت ضرورتِ گذار از جامعه طبقاتی و پایان بخشیدن به استثمار انسان از انسان به مثابه یک امکان آگاهی یافته است. بدین ترتیب برای اولین بار در طول تاریخ نیروی ترقی خواه در وضعی قرار گرفت که بتواند با اهرم آگاهانه برای تغییر انقلابی شرایط حاکم پاسخی علمی بدهد و روند رشد ترقی خواهانه و انقلابی جامعه را به پیش برده و به ثمر برساند.
رفیق سپیداری محق است که سیاست حزب کمونیست یونان را در شرایط کنونی، از این رو چپ روانه ارزیابی کند، زیرا این حزب، باوجود تجربه چشم گیر انقلابی در گذشته و مبارزه ی پیگیر کنونی، سیاست انقلابی خود را محدود به وظیفه سوسیالیستی حزب کرده است.
نیافتن رابطه ی دیالکتیکی میان وظیفه ی سوسیالیستی و دموکراتیک، که زنده یاد ف. م. جواتشیر، دبیر کمیته مرکزی حزب توده ایران و دانشمند توده ای آن را در اوج اندیشه ی انقلابی- علمی در جزوه ی بالینی همه توده ای ها، در “سیمای مردمی حزب توده ایران” ترسیم می کند و مستدل می سازد، پاشنه ی آشیل ضعف نسبی کنونی حزب و محدود بودن تاثیر آن بر شرایط است.
ناتوانی در شناخت همین رابطه دیالکتیکی میان دو وظیفه سوسیالیستی و دموکراتیک حزب طبقه کارگر می تواند از سوی دیگر، از این طریق به راست روی بیانجامد، که مبارزان مارکسیست- توده ای و حزبشان وظیفه پراهمیتِ دموکراتیک را در مبارزات اجتماعی، به منظور برپایی اتحادهای اجتماعی، برای شرایط و دورانی مطلق گرانه، تنها وظیفه حزب طبقه کارگر ارزیابی کنند.
ریشه این ناتوانی از دیدگاه تئوری شناخت، مطلق نمودن عنصر خودبخودی در برابر عنصر انقلابی- آگاهانه است در رابطه دیالکتیکی میان این دو متضاد تاریخی. به عبارت دیگر، مطلق نمودن تغییرات تدریجی- اصلاح طلبانه در برابر کوشش آگاهانه- انقلابی برای تغییر شرایط است.

تعریف، در آغاز هر بررسی علمی قرار دارد
دستاورد بزرگ کنگره ی ششم حزب توده ایران، اعلام مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب در ایران است. تعریفی که در تداوم برداشت حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران قرار دارد که در پلنوم شانزدهم و سپس هفدهم کمیته مرکزی مورد تصویب و تائید قرار گرفت. نشست هایی که در آن اندیشمندان انقلابی توده ای به طور دستجمعی شرکت داشته و ارزیابی علمی خود را مستدل ساخته اند. شرکت نسل قدیمی تر و جدیدتر مبارزان و اندیشمندان توده ای در ارایه تعریف مرحله ملی- دموکراتیک فرازمندی جامعه ایران، از نظر تاریخی، در شرایط استثنایی توانمندی علمی جنبش توده ای عملی شده است. در این امر تردیدی روا نیست. این امر اما نسل کنونی توده ای ها را از ارایه تعریف مستقل از مرحله رشد تاریخی و مستدل ساختن آن، نفی نمی کند. بر این پایه است که باید تعریف تصویب شده از مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب در ایران را، ارزیابیِ مستقل کنگره ششم حزب توده ایران را ارج نهاد و آن را دستاورد بزرگ مسئولان و رهبری کنونی حزب دانست.

مفهوم مضمون مقوله ي ”چپ“ در شرايط كنوني در ايران و جهان‏، نياز به شفافيت و ارایه ی تعریفی علمی داراست، اما مضمونی جديد نيست.
در حالي كه ”چپ“ غيرماركسيست، در دوران كنوني نيز، آن خط سرخي را دنبال مي كند که دستيابي به ”جامعه آرماني“اي مبهم و تعريف نشده هدف آن است، چپ مارکسیستی هدف دیگری را دنبال می کند که البته آن هم گام به گام قابل دسترسی است، اما از کیفیت دیگری برخودار و به طور دقیق تعریف شده است.
هدف و خط سرخي كه بشریت ترقی خواه می توانسته در همه دوران های جامعه طبقاتی پیش از صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری دنبال کند، تنها کوشش برای بهبودی نسبی در شرايط زندگي انسان در همه ی دوران ها بود که پیش تر به آن اشاره شد. به سخنی دیگر، بهبودِ شرایط زندگی هدف مبارزه ای بود که به نوبه ی خود، بیانی است برای مفهوم «نبرد طبقاتی» در طول تاریخ که بانیان سوسیالیسم علمی آن را در “مانیفست حزب کمونیست” بر می شمرند.
به سخنی دیگر که همین معنا را می رساند، هدفی که مضمون آن را می توان جستجوی ”جامعه آرماني“اي مبهم و تعريف نشده ارزیابی کرد.
در مقابل، ”چپ“ ماركسيستي- توده اي، براي دستيابي به هدف مبهم پيش گفته، راه حلی علمي ارایه می دهد که همان گذار از نظام طبقاتي است. چپ مارکسیستی خواستار برپايي جامعه بي طبقه و پايان يافتن استثمار انسان از انسان است كه منشاي همه نابساماني هاست.
همان طور که اشاره شد، وظیفه ی سوسیالیستیِ مارکسیست- توده ای ها از این رو به «نبرد طبقاتی» سرشتی نوین و انقلابی می بخشد، زیرا برای اولین بار در تاریخ بشریت ترقی خواه، خط سرخ نبرد برای بهبود شرایط زندگی روزمره ی توده ها را از محدودیت دموکراتیک رها می سازد و آن را به سطح سوسیالیستی ارتقا می دهد. دستیابی به هدف برپایی جامعه کمونیستیِ بی طبقه که تنها یک امکان تاریخی است، تنها با شناخت و ایجاد آگاهانه ی شرایط رشد عنصر ذهنی ممکن است. تنها با انتقال آگاهی طبقاتی به درون عنصر ذهنی ممکن می گردد. به عبارت دیگر، تنها با ایجاد رابطه ی دیالکتیکی میان عنصر عینی و عنصر ذهنی در نبرد مشخص روز طبقاتی ممکن می گردد که نهایتاَ به برپایی هدف جامعه تهی از استثمار انسان از انسان می انجامد و «همه ی شرایطی برمی افتد که انسان را به موجودی سرکوب و تحقیر شده تبدیل ساخته است» (مارکس).

رابطه دیالکتیکی میان دو مبارزه ی سوسیالیستی و دموکراتیک در ایران تنها زمانی می تواند برقرار گردد که توده ای ها وحزبشان بتوانند ضرورت پایبندی به این رابطه را برای دیگر نیروهای مبارز “چپ” و دیگر لایه های انسان دوست در جامعه قابل شناخت سازند! شناخت و درک این ضرورت علمی- انقلابی توسط توده ها را بانیان سوسیالیسم علمی تنها از طریق انتقال آگاهی ناشی از جامعه شناسی علمی ممکن می دانند. به سخنی دیگر، انتقال برداشت مارکسیستی- توده ای از ماتریالیسم تاریخی ممکنمی دانند که به مفهوم شناخت و درک “اقتصاد سیاسی” این مرحله است. این شناخت تنها به کمک اسلوب علمی ماتریالیست دیالکتیکی ممکن می گردد، که به معنای شناخت و درک مضمون “اقتصاد سیاسی” مرحله است!

پرسش نویدنو در باره «دور تسلسلِ … حزن انگیز» دقیقاً باز می گردد به هسته مضمون توضیح داده شده. به سخنی دیگر، بازمی گردد به مضمون بحث و گفتگوی مطرح میان توده ای ها در مرحله کنونی، که عبارت است از یافتن “استراتزی انقلابی در دوران های غیرانقلابی”. که بحثی مشخص و نه کلی گویی عام است.
امری که رفیق سپیداری با صراحت بر آن انگشت می گذارد و خواستار آن است و در ص 6 چنین بیان می شود: «و ما – چپ ها [صحبت از خاص و یا عام است؟ ف ع] – و در پیشاپیش ما احزاب، سازمان ها و بخش های متشکل از مبارزان مدافع حقوق کارگران و زحمتکشان، چاره ای نداریم، جز این که راهکار تامین نیروی لازم برای چرخش اوضاع سیاسی جامعه را تا به کرسی نشاندن یک بدیل مترقی بیابیم. اگر شرایط عینی را به کمک یک [یک ؟! ف ع] سوسیالیسم علمی که از برخوردهای راست روانه و چپ روانه به درستی فاصله می گیرد [که منظور برداشت ما از سوسیالیسم علمی است ف ع]، بشناسیم و بر بستر واقعیت جبری شرایط عینی [که می خواهیم آن را تغییر دهیم ف ع]، حدود اختیارات و محدودیت های تحرک خود را درک کنیم، راه روشن تر می شود و موفق تر عمل خواهیم کرد» (همانجا).
این بحث پراهمیت را رفیق سپیداری ازجمله با بررسی پرسش در باره ی شعار «انتخاب بین بد و برتر» با شفافیت قابل شناخت می سازد که «مدافعان سرمایه داری جهانی با تاکید ویژه ای بر علوم روانشناختی» از آن بهره می برند. امری که «مربوط به جمهوری اسلامی هم نیست. در کانادا همین شعار در انتخابات قبلی وسیعا بکار گرفته شد. این شعار هم اکنون در آمریکا چنان فراگیر بکار می رود که باور کردنی نیست.» (همانجا ص 7)

شناخت روانشناسانه از پدیده ها، نخستین مرحله شناخت انسان از آن هاست. کوشش «مدافعان سرمایه» برای محدود ساختن قدرت شناخت انسان در سطح روانشناسی، همان طور که رفیق سپیداری بر جسته می سازد، کوششی است که مدافعان نظام سرمایه داری به این منظور آن را به سطح علم بورژوازی ارتقا داده اند، و آن را برای «بازاریابی سیاسی و رفتار شناسی اقتصادی …» مردم به مورد اجرا می گذارند. به عبارت دیگر، یک “مدل اقتصادی” را تشکیل می دهد!
رفیق سپیداری محقانه به مارکسیست ها هشدار می دهد که برای «سازماندهی مبارزه وتبلیغ و ترویج اندیشه های مارکسیستی …» تنها تکیه به «تاکید ویژه بر مبارزه طبقاتی کافی [نی]ست. … باید توجه داشت مارکسیسم تنها وقتی فلسفهء علمی باقی می ماند که به آخرین دانش روز در همه زمینه ها مسلط باشد». امری که تاکیدی است مجدد و محقانه بر لزوم انتشار نشریه تئوریک و سیاسی حزب توده ایران، دنیا!

چگونه می توان ترفند روانشناختیِ شعار بازاریابی نظام سرمایه داری «بد و بدتر» را خنثی و شعار انقلابی را به توده ها تفهیم نمود؟
نخست به بررسی مضمون شعار «بد و برتر» بپردازیم و تعریفی علمی از آن ارایه دهیم.
اذعان ناخواسته ای که نظام های سرمایه داری در جمهوری اسلامی و یا کانادا و … آمریکا به آن اعتراف می کنند، که رفیق سپیداری آن را «باورنکردنی» ارزیابی می کند، اذعانی است که شناخت دقیق آن برای بحث ما در ارتباط با شرایط در نظام جمهوری اسلامی در ایران پراهمیت است. این اذعان ناخواسته ی حاکمیت، اذعان به این امر است که جمهوری اسلامی استحاله پذیر نیست! واقعیتی که حزب توده ایران در مقالات بسیاری در نامه مردم آن را نشان داده است و مستدل ساخته است.
اذعان دوم، اذعان حاکمیت نظام سرمایه دارانه در جمهوری اسلامی به وابستگی آن به اقتصاد جهانی امپریالیستی است که به طور آگاهانه و خواسته، از طرف همه لایه های آن با این شعار مطرح می شود و از طریقِ القای روانشناختی این نکته عملی می گردد، که گفته می شود: “مردم با پذیرش این شعار به وظیفه مذهبی خود عمل کنید و این باور را بپذیرید که استحاله ی وضع از این رو ناممکن است، زیرا این وضع یک “مشیت الهی است”. “مشیت الهی” ای که ولی فقیه مسلمین و جایگزین خداوند بر روی زمین آن را اعلام می کند. اعلامی که باید انسان به عنوان انسان مذهبی، به آن تن دهد!” این ترفند را نیز حزب توده ایران افشا و نادرستی آن را به اثبات رسانده و باید پیگیرانه و خلاقانه و مبارزه جویانه- روشنگرانه ادامه یابد!

حزب طبقه کارگر ایران، با توانایی و صلابت نظری این ترفند را به منظور حفظ و ابدی ساختن شرایط حاکم نظام سرمایه داری وابسته در ایرانِ جمهوری اسلامی، افشا ساخته است که هدف بی واسطه آن، توجیه بقای رژیم دیکتاتوری ولایی است، که به مثابه ی ابزار حفظ غارت و تشدید استثمار زحمتکشان یدی و فکری از طریق فشار پلیسی، امنیتی، جنسیتی بر زنان و … غیره عملی می گردد. القای شعار «بد و بدتر» توسط آن ها برای دسترسی به این هدف دنبال می شود. این هدف بی واسطه حاکمیت سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی، سلب حق دموکراتیک و قانونی مردم است در برخورداری از حق انتخاب آزاد، که از طریق «مهندسی انتخابات» به توده ها تحمیل می شود.
به سخنی دیگر که همین معنا را می رساند، شعار «بد و بدتر» که رفیق سپیداری شکل عملکردی آن را در صفحه 7 مصاحبه نشان می دهد که در افشای نقش «مشاوران سیاسی برنامه ریز انتخابات» توسط او عملی می شود، و به کمک استادان «بازاریابی سیاسی» به مورد اجرا گذاشته می شود، کوشش برای حفظ سطح آگاهی توده ها در سطح روانشناختی فردی و اجتماعی مورد نظر آن هاست.

بدین ترتیب، تعریف علمی و واقع بینانه از شعار «بد و بدتر»، شناخت مضمون آن به عنوان ابزار نفی امکان تغییر شرایط حاکم است. می خواهند به عبث به توده ها بقبولانند که تغییر شرایط عینی حاکم ممکن نیست و باید به آن تن داد!
جفت متضاد در رابطه دیالکتیکی میان این خواست رژیم ولایی و خواست توده های میلیونی در شرایط کنونی در ایران، کوشش آگاهانه- انقلابی برای تغییر شرایط است. به سخنی دیگر، جفت متضادی است که در تضاد طبقاتی با سلطه ی جابرانه و ضد مردمی و ضد دموکراتیک نظام سرمایه داری وابسته قرار دارد – که منافع ملی ایران را از طریق اجرای برنامه دیکته شده «خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی» – برباد می دهد، و لذا سیاستی ضد ملی است.
جفت متضاد کوشش انقلابی برای تغییر شرایط عینی حاکم است. قطب متضادی که می کوشد و باید مصمم تر و هدفمند تر بکوشد، تا عقب ماندن عنصر ذهنی انقلاب را از شرایط پخته شده عینی انقلاب برطرف سازد!
کوششی که در شعار حزب توده ایران برای تشکیل «جبهه ی وسیع ضد دیکتاتوری» بازتابی علمی و واقع بینانه یافته است! کوششی که در مضمون مبارزه ی دموکراتیک در جامعه تجلی می یابد و با هدف ایجاد وسیع ترین اتحادهای اجتماعی همراه است.
جبهه وسیع ضد دیکتاتوری که بنا به تعریف زنده یاد منوجهر بهزادی در مقاله ی سال 1354 و در دوران دیکتاتوری سلطنتی، اتحاد وسیعی است که “سر راست” طیف آن می تواند تا درون بخشی از لایه های حاکم نظام ادامه داشته باشد (1).

پرسشی که اکنون مطرح است، این است که دلیل کمبود سرعت وکیفیت رشد عنصر آگاه ذهنی و عقب ماندن آن از عنصر عینی چیست؟
چرا با وجود پخته شدن شرایط تغییر انقلابی نظام حاکم در ایران که در پدیده مصمم بودن رژیم حاکم برای حفظ هژمونی غیرقانونی خود و با شیوه های فاشیت مآبانه- داعشی دنبال می شود، عنصر ذهنی از تحرک کافی برخوردار نیست و حتی در مواردی به القای ایدئولوژی حاکم تن می دهد؟ در بررسی این نکته باید به علل عینی – فشار دیکتاتوری رژیم ولایی – همان قدر اندیشید، که باید به علل ذهنی ای اندیشید که ازجمله در شکل باورهای ذهنی- مذهبی توده مردم موثر است و به آسانی به صحنه وسیع تاثیر تبلیغات «بازار یابی سیاسی» بر روی روانشناسی فردی و اجتماعی فرا می روید و به ابزار موفقیت «علم بازاریابی» بورژوازی بدل شده است، که نه تنها در ایران، بلکه در کانادا و آمریکا بر قرار بوده و به گفته رفیق سپیداری «باور کردنی نیست»؟!

علت اصلی وضع کنونی، نبود و مطرح نشدن “اقتصاد سیاسی جایگزین” به عنوان مضمون پرچم نبرد طبقاتی- دموکراتیک است که باید به منظور گذار از اقتصاد سیاسی حاکم انجام شود!
زحمتکشان و توده های میلیونی با کمبودِ پرچم و شعار جایگزینی روبروهستند، در برابر برنامه اقتصاد سیاسیِ امپریالیستی. زحمتکشان و توده ها از این طریق دچار خلع سلاح می شوند، شده اند!
کمبودی که به طور عمده کمبودی است که در سیاست حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران تبلور می یابد! کمبودی که تنها “چپ” مارکسیستی قادر به بر طرف ساختن آن است! کمبودی که تفهیم آن تنها از عهده ی اندیشه ی مارکسیستی- توده ای در ایران بر می آید. کمبودی که بر طرف ساختن آن در وحله نخست، وظیفه ی حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران است، زیرا تنها چپ مارکسیستی قادر به انتقال آگاهی طبقاتی به مثابه «وظیفه برای تعییر شرایط و نه توصیف شرایط» باور دارد و آن را از بانیان سوسیالیسم علمی آموخته است!

به سخن دیگر، این پرسش مطرح است که اول- شکل عملکردی و مضمون سیاسی- نظری برای تغییر شرایط چیست و دوم- چگونه باید به آن دست یافت؟!
این نکته را می توان بدینگونه مطرح ساخت که همین معنا را می رساند، پرسش این است که چگونه باید این آگاهی مادی را به درون توده ها منتقل ساخت که هدف آن برپایی جبهه ضد دیکتاتوری است، در حالی که لایه های بسیاری از آن، به ویژه در “سر راست” طیف، نه تنها به آن اعتقادی ندارند، بلکه آن را علیه منافع خود می پندارند!

پاسخ ساده و مشخص است! پاسخی است که بلشویک ها نیز در روز یکشنبه سیاه به توده های مذهبی و ناآگاه دادند! پرسشی که همچنین با مقوله «بد و بدتر» در ایران پیوندی ارگانیک دارد!
ما باید ضمن توضیح و اثبات درستی “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب که “اقتصاد سیاسی خاصی” را تشکیل می دهد که سوسیالیستی نیست، اما دیگر یک اقتصاد سیاسی سرمایه دارانه نیز نیست، شناخت توده ها را از جوانب دموکراتیک- مردمی و ملی- ضد امپریالیستی اقتصاد سیاسی دوران ملی- دموکراتیک انقلاب بالا ببریم و پذیرش درستی آن را به اثبات برسانیم.
از سوی دیگر، همچنین قادر شویم، نادرستی باور توده ها را نسبت به امکان تغییر و حتی استحاله پذیری رژیم دیکتاتوری برای آن ها روشن سازیم. به این منظور باید چپ مارکسیستی به طور مدام در کنار توده ها قرار داشته و در اقدامات آن ها شرکت کند. شرکتی که اما باید همراه باشد با این توضیح که شرکت ما در فعالیت روزانه شما، از این شناخت ناشی می شود، که توده ها به حق برای دریافت نادرستی شعار «بد و برتر» و رهایی از بند «بازاریابی سیاسیِ» حاکمیت، به تجربه های ضروری نیاز دارند! پس ما در کنار شما در تجربه تان قرار داریم!
آن جا که ما اعتقاد راسخ خود را از استحاله ناپذیری بیان نکنیم، که حزب توده ایران انجام می دهد، دچار راست روی می شویم. و آن جا که در کنار توده ها قرار نمی گیریم، دچار چپ روی!
سیاست حزب کمونیست یونان از این رو چپ روانه است، که در مبارزه ی دموکراتیک در کنار مردم قرار ندارد. این سیاست از این رو چپ روانه است، زیرا وظیفه سوسیالیستی خود را مطلق می سازد. آن را در یک سوی صحنه نبرد طبقاتی قرار می دهد، و وظیفه دموکراتیک را در سوی دیگر صحنه قرار می دهد. و هاج و واج به این سو آن سویِ صحنه نبرد اجتماعی- طبقاتی می نگرد! این چپ روی ناشی است از عدم شناخت و درک رابطه دیالکتیکی میان وظیفه سوسیالیستی و دموکراتیک در عملکرد سیاسی خود است. نهایتاَ این چپ روی از این طریق به وجود می آید، زیرا حزب کمونیست یونان از نظر تئوریک به پرسش در باره ی رابطه دیالکتیکی میان وظیفه سوسیالیستی و دموکراتیک نمی پردازد و به آن پاسخ مارکسیستی نمی دهد!

در مورد میهن ما ایرانیان، آغاز مشخص برای ایجاد شدن مشکل سیاست مارکسیستی- توده ای در صحنه ی نبرد علیه «شعار بد و بدتر»، طرح نکردن شفاف و مستدل “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب ایران است، در حالی که تعریف از مرحله انقلاب را ارایه داده است! این راست روی تاثیر مثبت تصمیمات را خنثی می سازد.
این که باید برای دست یابی به افکار عمومی مردم و توده ها از کلیه ی امکان های توضیحی و ترویج کنونی استفاده کنیم، و با شناخت روانشناختی توده ها، ارتباط خود را با آن ها تعمیق بخشیم، که رفیق سپیداری به درستی برجسته می سازد، تردیدی روا نیست. این نکته اما پرداختن ضروری به شکل انجام وظیفه ای ما بازمی گردد.
در جریان یافتن اشکال درست در دوران کنونی، نباید از توجه به مضمون مارکسیستی- توده ای عملکرد خود غافل بمانیم. عملکردی که تنها به کم اسلوب پیش گفته ی شناخت و درک رابطه ی دیالکتیکی میان وظایف دوگانه و میان شکل و مضمون شناخته و درک می شود.
کمبود سیاست نظری- عملکردی حزب طبقه کارگر ایران که در اعلام و توضیح و تبلیغ برای “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب و جستجوی برنامه مشخص برای اقتصادملی تجلی می یابد، موجب می شود نتواند به امر پراهمیت برای ایجاد رابطه و تجهیز زحمتکشان دست یابد، آن را به ثمر برساند. از این طریق، رابطه ی سنتی معنوی و سازمانی و مبارزاتی با طبقه ی کارگر تضعیف شده است. و در عین حال این کمبود، امکان بحث و موضع گیری را از این طریق از حزب توده ایران سلب کرده است، که به پاسخ عمده در باره این که آیا بدون تجهیز زحمتکشان و نزدیک ترین متحدان طبقه کارگر، به اصطلاح با ایجاد شرایط فشار “از پایین”، اصلاَ می توان طیف متحدان را در سوی راست توسعه داد، و آن را تا به درون لایه هایی در حاکمیت نظام تسری داد یا خیر؟
امری که نهایتاَ به معنای ناتوانی در توسعه هژمونی معنوی- نظری طبقه کارگر، و ناتوانی در مبارزه ی موفق با ترفند «بازار یابی سیاسی» توسط راست و متحدان آن تجلی می یابد.

بدون ایجاد قطب بندی در جامعه از طریق ایجاد بحث در باره جایگزین مردمی- دموکراتیک و ملی برای اقتصاد سیاسی امپریالیستی، امکان توسعه ی پایگاه طبقاتی حزب طبقه کارگر ایران وجود ندارد. بدون ارایه “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک جایگزین، پرچم مبارزه برای برپایی جبهه وسیع ضد دیکتاتوری از “پایین” موثر واقع نخواهد شد. امری که اجباراَ به بحثی ناپیگیر و در طول زمان عبث در بده و بستان با راست از “بالا” محدود می ماند.
نبود بحث پیش گفته به منظور ایجاد فضای قطب بندی در جامعه، از این رو مضر است و به ایجاد رابطه دیالکتیکی میان دو متضاد دیالکتیکی منتهی نمی شود، زیرا توسعه آگاهی اجتماعی- طبقاتی را در هر دو سوی طیف چپ و راست ممکن نمی گرداند. حزب طبقه کار پایگاه تئوریک و برداشت علمی از ماتریالیسم تاریخی و اسلوب ماتریالیسم دیالکتیکی را در طول زمان از دست می دهد، آن را «گم» می کند و به چپ غیرمارکسیستی تبدیل می شود.
پیامد این وضع دنباله روی از این یا آن لایه ی بورژوازی خواهد بود که این روزها با نام «خوانش جدید از مارکس» به نفی ضرورت پیوند میان مبارزه سوسیالیستی و دموکراتیک، و نهایتاَ به نفی پیوند میان مضمون نبرد اجتماعی عام دموکراتیک و طبقاتی می پردازد، و شرکت تنگاتنگ در مبارزه ی دموکراتیک را در کنار توده ها مطلق می کند. از این طریق نوپردازیِ ضروری اندیشه مارکسیستی- توده ای قابل دستیابی نیست!
این به اصطلاح نوسازی، به استحاله اندیشه مارکسیستی- توده ای دهن باز می کند. “چپ” مارکسیستی- توده ای به چپ غیرمارکسیستی بدل می شود، که از یک سو حامل نبرد خط سرخ در طول تاریخ نبرد طبقاتی بوده است، اما از سوی دیگر، قابلیت علمی خود را برای تغییر انقلابی نظام سرمایه داری از کف می دهد و در انتظار «رسیدن قطار به ایستگاه سوسیالیسم، در کوپه قطار می نشیند» (لنین).
زنده یاد احسان طبری در “با پچپچه پاییز” (بخش نهم) و در شعر زندانش با عنوان “اکتبر”، جایگاه نظری- عملکردی چپ مارکسیستی را ترسیم می کند که مراجعه به آن لذت بخش و آموزنده است! «من در دکانچه نزول خواری شما نخواهم نشست»!
بدین ترتیب، ریشه ی این برداشت که چرا رابطه با توده ها محدود است، با مطلق ساختن پیشنهادِ ضرورت پرداختن به مبارزه ی دموکراتیک حل نمی شود، زیرا عنصر مبارزه ی تدریجی- اتفاقی در دیالکتیک رابطه ی مبارزه ی عنصر آگاهانه و عنصر خود بخودی، مطلق می گردد.
رفیق سپیدار محق است هنگامی خواستار تشدید مبارزه ی دموکراتیک توسط چپ مارکسیستی- توده ای به منظور برپایی اتحادهای وسیع اجتماعی برای اهداف متفاوت در مبارزه ی روزانه در جامعه می گردد. اما محق نیست، هنگامی که این خواستِ به جا را با نگرانی برای انتقال آگاهی طبقاتی به درون طبقه کارگر گره می زند، زیرا از این طریق عملا سیاست مستقل طبقاتی حزب طبقه کارگر تضعیف می گردد و حتی خطر نفی رابطه دیالکتیکی میان مبارزه ی دموکراتیک و سوسیالیستی به وجود می آید.
«بر بستر واقعیت جبری شرایط عینی، حدودِ اختیارات و محدودیت های تحرک خود را درک کنیم …» سخنی درست، اما عام است. قطعا منظور توصیف «شرایط عینی» نیست، بلکه تغییر آن است که مارکس می طلبد؟! اگر چنین است، پرسش آن است که به منظور تغییر شرایط باید رابطه دیالکتیکی وظایف سوسیالیستی و دموکراتیک خود در لحظه های تغییر یابنده «شرایط جبری عینی» به طور مشخص جستجو کرده و با عملکرد متناسب «حدودِ اختیارات و محدودیت های تحرک خود» را با هدف تغییر و توسعه ی آگاهانه و واقع بینانه شرایط محدود تعیین کنیم، یا در انتظار تغییر خود بخودی آن ها بنشینیم؟
این شفافیت برداشت نظری از این رو ضروری است، زیرا با تکیه ی نادرست بر روی وظایف سوسیالیستی، مانند حزب کمونیست یونان دچار چپ روی می گردیم، و با تکیه ی نادرست بر روی وظایف دموکراتیک، دچار راست روی. همان طور که قابل شناخت است، ما با بحثی عام روبرو نیستیم، بلکه در برابر “تحلیل مشخص از شرایط مشخص” قرار داریم که تنها اسلوب برای تعیین دقیقِ مضمون وظایف روز است و آن را قابل شناخت می سازد!

رفیق سپیداری که در پایان مصاحبه خود از پانگرفتن گفتگو و پژوهش دستجمعی در باره ی مسائل نظری و عملکرد توسط توده ای ها و به طور عام میان نیروهای ترقی خواه ابراز نارضایی می کند، اگر هنوز مایل است، می توان صحنه و شکل چنین گفتگوها را در سمینارهای علمی از نو تعیین و دو باره به آن پرداخت.
پیشنهاد می کنم برای آغاز گفتگو، مساله رابطه دیالکتیکی میان مبارزه دموکراتیک- اتحادی و مبارزه ی سوسیالیستی و چگونگی عملکرد برای پیوند این دو وظیفه، به عنوان موضوع مشخص گفتگوها، انتخاب شود.
متاسفانه به علل شخصی قادر به شرکت در جلسه ی سخنرانی رفیق گرامی محمد امیدوار در وین در روز 16 اکتبر نیستم. پرسش در باره تعریف مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب که در ششمین کنگره حزب توده ایران در سال 1391 به تصویب رسیده است، بدون پاسخ به “اقتصاد سیاسی خاص” آن، و تعریف یک برنامه مشخص اقتصاد ملی نمی تواند به شکوفایی لازم نایل گردد و به پرچم مبارزه برای گذار از دیکتاتوری بدل شود و موثر واقع گردد. ازجمله نمی تواند به رابطه دیالکتیکی میان مبارزه ی دموکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران پاسخی علمی داده و آن را به عنوان پرچم مبارزه برای گذار از دیکتاتوری تبدیل سازد. امری که به طور مشخص با موضوع پیشنهاد برای آغاز بحث میان توده ها در رابطه ای تنگاتنگ قرار دارد.
تنها با روشن شدن این رابطه دیالکتیکی، به نظر من، شکل و مضمون سیاست روشنگرانه و تبلیغی حزب توده ایران نیز شفافیت می یابد و اشکال مورد نظر رفیق سپیداری برای تقویت مبارزه ی دموکراتیک قابل شناخت و درک می گردد. باید امیدوار بود که رفیق گرامی امیدوار با بررسی این موضوع در زمان نشست به مناسبت هفتاد پنجمین سالگرد پایه گذاری حزب توده ایران، باب گفتگو را بگشاید.




تاریخ سوسیال دموکراسی از عروج تا زوال!

بخش دوم:

بسیاری از “چپ ها ” بعد از پیروزی کشورهای امپریالیستی در “جنگ سرد” امید خود را به باروری افکار سوسیالیستی از دست داده و چشم امید خود را بجایش به سوسیال دموکراسی دوخته بودند.

در بخش اول ما به بررسی زمینه های عینی و ذهنی تحقق افکار سوسیال دموکراسی در ایران پرداختیم. ما نشان دادیم که بدلایل مختلف از جمله پایان یافتن وظیفه سوسیال دموکراسی در جهان و رشد ناقص سرمایه داری و عدم وجود تشکیلات صنفی مستقل در کشور ما، تحقق این امر با واقعیات موجود همخوانی ندارد.

در بخش دوم ما تمرکز خود را روی بررسی چگونگی روند جدایی سوسیال دموکراسی از جنبش انقلابی طبقه کارگر قرار می دهیم. برای درک عمیق تر و مستدل کردن مطالب بیان شده مجبوریم تاریخ جنبش کارگری را به اختصار مرور کنیم.

 

انترناسیونال اول

در سال‌های قبل از تشکیل انترناسیونال اول، مارکس و انگلس پایه‌های سوسیالیسم علمی را بر اساس مطالعه تکامل تاریخ و تحلیل مبارزات طبقاتی گذاشته بودند. مارکس و  انگلس در سال ۱۸۴۸ در  “مانیفست حزب کمونیست” به این نتیجه رسیده بودند که وقتی سرمایه از مرزهای ملی گذشت و بین المللی شد، جنبش کارگری هم باید  بین المللی شود. آن ها به این نتیجه رسیده بودند که سرمایه داری یک نظام جهانی است که بر پایه یک تقسیم کار بین المللی و بازار جهانی بر قرار می شود و مبارزه طبقه کارگر در سراسر جهان بر علیه ستم های ناشی از این نظام، کم و بیش مشابه هم است. بنا براین خصلت سرمایه داری، مبارزه طبقه کارگر و جنبش به سوی سوسیالیسم یک جهت بین المللی دارد. شعار معروف، “کارگران همه کشورها متحد شوید!” نیز از همین جا نشات می گیرد.

بیش از ۱۵۰ سال پیش در  ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۴ در لندن انجمن بین المللی کارگران، انترناسیونال اول تاسیس شد. این اولین سازمان بین المللی پرولتاریا بود که راه را برای رشد سازمان‌های کارگری هموار کرد و منجربه گسترش جهانی ایده‌های مارکسیستی شد. در زمان قدرت خود این سازمان انقلابی لرزه و وحشت به تن طبقات فوقانی سراسر اروپا می انداخت.

در بین الملل اول افراد مختلفی از کشورهای مختلف و با عقاید مختلف سوسیالیستی و عدالت گرانه شرکت داشتند. انترناسیونال اول یک انجمن سیاسی و حرفه‌ای بین المللی متشکل از سازمان‌های کارگری،  سوسیالیست ها، کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها، کارگران و روشنفکران به نمایندگی از اتحادیه‌های کارگری بریتانیا و فرانسه و همچنین مهاجران آلمانی، لهستانی، ایتالیایی و مجارستان بود.

وقتی بین الملل اول تشکیل شد، مارکس یک پناهنده سیاسی در لندن بود که به عنوان روزنامه نگار مشغول کار و تحقیق بود. در این جلسه یک کمیته موقت برای تنظیم یک برنامه و اساسنامه برای سازمان بین المللی انتخاب شد. مارکس هم به عنوان یکی از این اعضای کمیته انتخاب شد. موقعیت اجتماعی و اقتصادی و قدرت روزافزان طبقه کارگر نیاز به چنین سازمانی بین المللی را به مسئله روز آن زمان بدل کرده بود. در آن زمان هنوز احزاب کارگری ملی در سطح کشور وجود نداشت و بهمین دلیل کمیته موقت با اتحادیه‌های کارگری در هر کشور همکاری نزدیک داشت. با در نظر گرفتن این حقایق بود که مارکس خود را درگیر سازماندهی و تشکیل انترناسیونال اول کرد. مارکس از این فرصت بزرگ تاریخی استفاده کرد تا با اراده‌ای پولادین و کار شبانه روزی نظر، ایده و تعهد پرشور خود به نقش انقلابی پرولتاریای جهانی را گسترش دهد.

در واقع شرکت مارکس در بین الملل اول این سازمان را از شکست و بی عملی نجات داد. مارکس از حداکثر مهارت‌های خود برای متحد کردن گروه‌های مختلف طبقه کارگر اروپا در یک ارتش واحد بین المللی استفاده کرد.

وظیفه اصلی مارکس در این مرحله حفظ خصلت کارگری سازمان در مقابل سیاستمداران سرمایه داری که به دنبال بهره برداری از جنبش برای مقاصد خود بودند، بود. در این دوران او به طور مداوم به تقویت هسته کارگری شورای عمومی تلاش می کرد.

بعد از مدتی بحث‌ها در مورد جنگ بین پروس و فرانسه که شش سال بعد از تاسیس انترناسیونال اول آغاز شد، اولین جرقه‌های اختلاف را در صفوف اعضای انترناسیونال اول روشن کرد. حزب سوسیال دموکرات آلمان به رهبری لاسال به ایجاد یک اتحاد تاکتیکی با اشراف محافظه کار و همچنین با بیسمارک صدراعظم پروس دست زد. این اتحاد موجب اعتراض جناح “مارکسیست” حزب به رهبری لیبکنشت شد.  لیبکنشت در سال ۱۸۶۹ همراه با مارکسیست دیگری بنام ببل، حزب کارگران سوسیال دموکرات آلمان را تاسیس کرد. نقطه اوج این اختلاف در زمان جنگ فرانسه و پروس در سال ۱۸۷۰ بود. حزب سوسیال دموکرات از بیسمارک در مقابل فرانسه حمایت کرد در صورتی که حزب کارگران سوسیال دموکرات این جنگ را امپریالیستی خواند و از حمایت از بیسمارک و یا فرانسه خودداری کرد.

پس از شکست فرانسه در جنگ، انقلاب در فرانسه آغاز شد و اعضای ارتش انقلابی همراه با انقلابیون طبقه کارگر کمون پاریس را  تاسیس کردند. کمون پاریس اعلان کرد که مخالف مالکیت خصوصی  نیست، بلکه برای ایجاد توزیع عادلانه کار خواهد کرد. متاسفانه در ترکیب سیاسی رهبری کمون که شامل حدود ۶۰ عضو بود، فقط چند نفر انترناسیونالیست تحت تاثیر مارکس وجود داشت. با این حال مارکس و انگلس همراه با  کمیته موقت انترناسیونال اول از کمون پاریس در سال ۱۸۷۱ به عنوان شکل جدیدی از دموکراسی مستقیم، جانانه دفاع، حمایت و استقبال کردند.

پس از فروپاشی کمون پاریس، مارکس از کمون پاریس به خاطر دستاوردهای آن ستایش کرد، و معتقد بود که به رغم تاثیرات طرفداران بورژوازی در آن، کمون پاریس یک مدل بسیار عالی از دیکتاتوری پرولتاریا را در عمل نشان داد. کمون پاریس با تکیه به یک دولت کارگری و  با حمایت گسترده توده‌ای موفق شد دستگاه دولت بورژوایی، بوروکراسی بزرگ، دستگاه نظامی، اجرایی، قضایی و قانونگذاری نهادها را متلاشی کند.

بعد از مدتی مارکس و شورای انترناسیونال بر علیه پیروان آنارشیسم پرودونی و بعدها  در مقابل آنارشیسم باکونینی موضع گرفتند. هسته مرکزی اختلاف و درگیری بین مارکس و آنارشیست ها به رهبری باکونین در باره نقش دولت در سوسیالیسم بود. باکونین هرگونه نقش دولت را در سوسیالیسم  رد می کرد. در حالیکه مارکس معتقد بود که کارگران بایست با تشکل در یک حزب  ابزار دولتی را بدست گرفته و از آن برای انجام یک انقلاب اجتماعی استفاده کنند. این موضع موجب پراکندگی و دسته بندی جدیدی در انترناسیونال اول شد. و در نهایت، این اختلافات در سال ۱۸۷۶منجربه انحلال انترنسیونال اول شد.

انترناسیونال دوم

انترناسیونال دوم بعد از مرگ مارکس در سال ۱۸۸۹ در پاریس و  به مناسبت صدمین سالگرد انقلاب فرانسه تاسیس شد. انترناسیونال دوم متشکل از احزاب سوسیال دمکرات در سطح ملی و کشوری از سراسر اروپا، آمریکا، آسیا و اقیانوسیه بود. البته این احزاب با احزابی که بعدا به این اسم معروف شده اند فرق داشتند. تمرکز اصلی انترناسیونال دوم بروی حمایت از مبارزه کارگران به خصوص برای حق برخورداری از هشت ساعت کار روزانه بود.

تا سال ۱۹۰۰ انترناسیونال دوم فقط به صورت کنگره‌های مختلف در شهرهای مختلف وجود داشت. اما در کنگره سال ۱۹۰۰ در پاریس تصمیم به ایجاد یک دفتر بین المللی سوسیالیست، مستقر در بروکسل گرفته شد.

دهه اول جنبش بین المللی کار (انترناسیونال) مصروف تصفیه آنارشیست ها از صفوف جنبش شد. هم زمان نوبت به مبارزه علیه تجدید نظر طلبی (رویزیونیسم) که ریشه در سوسیال دموکراسی آلمان داشت، در کنگره‌های سال ۱۹۰۰ در پاریس و ۱۹۰۴ در آمستردام و در هنگام بحث در باره  استراتژی و تاکتیک سوسیالیستی شدت گرفت.

در دهه قبل از جنگ جهانی اول جنبش بین المللی کار (انترناسیونال) در واقع به علت اختلافات نظر  بین سه جریان از هم پاشید. این سه جریان عبارت بودند از مارکسیست های انقلابی به رهبری  لنین و رزا لوکزامبورگ؛ مارکسیست میانه به رهبری کائوتسکی و اصلاح طلبان تجدید نظر طلب (رویزیونیست ها) به رهبری برنشتاین.

سوسیال دموکراسی مدرن بعد از این شکاف در داخل جنبش سوسیالیستی به وجود آمد. اختلاف اصلی بین کسانی بود که بر انقلاب سیاسی به عنوان پیش شرط برای دستیابی به اهداف سوسیالیستی اصرار داشتند و کسانی که ادعا می کردند که اصلاحات تدریجی بهترین راه ممکن برای رسیدن به  سوسیالیسم است.

تحولات عمده‌ای در سوسیال دموکراسی به رهبری برنشتاین به عنوان یک سوسیالیست طرفدار اصلاح طلبی بوجود آمد. بعدها برنشتاین نظریه ماتریالیسم تاریخ و روش دیالکتیکی مارکسیستی را رد کرد. برنشتاین مفهوم  “تضادهای طبقاتی آشتی ناپذیر” مارکسیسم را هم مورد انتقاد قرار داد. و معتقد بود که نابرابری اقتصادی بین طبقات بورژوازی و پرولتاریا به تدریج و از طریق اصلاحات قانونی و برنامه‌های توزیع عادلانه اقتصادی حذف خواهد شد. علاوه بر این، او معتقد بود که همکاری میان طبقات برای رسیدن به سوسیالیسم بسیار موثرتر از تضاد طبقاتی است. و با این نظر او به عنوان یکی از بنیان گذاران نظر “آشتی طبقاتی”  معروف شده است.

رزا لوکزامبورگ به نمایندگی از سوسیالیسم انقلابی، قاطعانه رویزیونیسم (تجدید نظرطلبی) و رفرمیسم (اصلاح طلبی) برنشتاین را رد و محکوم کرد.

او تاکید کرد که سوسیالیسم ی خارج از سوسیالیسم مارکسیستی نمی تواند وجود داشته باشد. او همچنین تاکید کرد که سوسیالیسم و مارکسیسم، مبارزه پرولتری برای رهایی و اهداف سوسیال دموکراسی با هم یکسان هستند.

در پیامد این درگیری ها، انگلس در سال  ۱۸۹۵ توضیح داد که استفاده تاکتیکی از سیاست های پارلمانی و انتخاباتی با اهداف سوسیالیستی درست است، ولی انقلاب کارگری را  به عنوان یک راه برای رسیدن به سوسیالیسم را نمی توان رد کرد.

در همان دوره به علت  نزدیک شدن جنگ جهانی اول، داشتن یک نظر مشترک در باره جنگ بین اعضای انترناسیونال دوم ضرورت حیاتی پیدا کرد. ولی متاسفانه تا بروز جنگ و با وجود بحث‌های شدید در کنگره سال ۱۹۰۷ در اشتوتگارت و سال ۱۹۱۰ در کپنهاگ این جنبش موفق به ارائه توافق بر اقدام مشترک نشد و این اختلاف عملا موجب فرو پاشی کامل انترناسیونال دوم شد.

اعضای ضد جنگ حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) از حمایت از دولت آلمان در جنگ خودداری کردند. در حالیکه اعضای ملی‌- رویزیونیستی  SPD از جنگ، با  استدلال اینکه آلمان “حق دفاع ارضی خود را” در برابر ”تجاوز استبداد تزاری” باید داشته باشد، دفاع کردند. خود برنشتاین به زودی( اکتبر ۱۹۱۴) به ارتکاب جرائم جنگی دولت آلمان متقاعد شده بود؛ و از آن تاریخ به بعد به یک موضع ضد جنگی رسیده بود. ولی جناح ملی‌- رویزیونیستی به حمایت از آلمان در جنگ ادامه داد.

هنگامی که انترناسیونال دوم در جنگ جهانی اول از بین رفت، مخالفان جنگ چندین بار در کنفرانس‌ها ی مختلف )زیمروالد سال ۱۹۱۵، کینتل سال ۱۹۱۶ و استکهلم سال ۱۹۱۷  (با هم ملاقات داشتند.

پیروزی انقلاب اکتبر و انترناسیونال سوم

بعد از پیروزی انقلاب اکتبر و بالا گرفتن اعتراضات مردمی، آلمان مجبور شد که از نقشه‌های جنگی خود بدور شود.

اکثر احزاب سوسیال دموکراسی اروپا به بهانه‌ها ی مختلف نه تنها از انقلاب اکتبر حمایت نکردند، بلکه در مقابل آن جبهه هم گرفتند.

به همین علت بعد از پیروزی انقلاب اکتبر در روسیه لنین در سال ۱۹۱۹ احزاب کمونیست را برای تاسیس انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) دعوت کرد. بدین ترتیب انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) معروف به انترناسیونال سوم  به عنوان یک مجتمع جهانی کمونیست‌ها مسول تصویب و اجراء سیاست مشترک شد.

چند سالی بعد از ان انترناسیونال سوسیالیستی کار (LSI)، در هامبورگ، آلمان در سال ۱۹۲۳ توسط احزاب اصلاح طلب سوسیال دموکرات تاسیس شد و شامل احزاب کمونیست تازه تشکیل شده در پی جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه نبود. در ماه مه سال ۱۹۲۳، احزاب سوسیال دموکرات سازمان  بین المللی خود را به عنوان ، کارگر و سوسیالیست بین المللی تاسیس کردند. در عمل  کار  انترناسیونال سوسیالیستی کار تحت تاثیر شکاف در جنبش کارگری بین المللی و داشتن نظرات مختلف در مقابل اهداف انترناسیونال سوم قرار گرفت.

با سقوط بازار سهام در سال ۱۹۲۹ در ایالات متحده اولین بحران اقتصاد جدی سرمایه داری  آغاز شد. این بحران خیلی زود در سطح جهان گسترش یافته و تبدیل به رکود بزرگ شد که عمیقا سیاستگذاری های اقتصادی را تحت تاثیر قرار داد.

این بحران بزرگ زمینه عینی رشد ایده‌های سوسیال دموکراسی را  در جهان فراهم کرد. دو راه پیش روی سیاستمداران بیش تر نبود. یا با ادامه سیا ست های رایج زمینه اعتراضات عمومی قوی می شد و مردم با تاثیر از ایده‌های بلشویکی به داغون کردن نظام سرمایه تشویق می شدند. و یا با میدان دادن به  ایده‌های سوسیال دموکراسی و با اجرای برنامه‌های اقتصادی که اقتصاددان کینز پیشنهاد می کرد، می توان با سرمایه گذاری قابل توجهی دولت در پروژه‌های زیربنایی اقتصادی برای مهار بیکاری و ایجاد کنترل بر جریان و گردش پول در جامعه و کنترل نسبی دولت بر اوضاع،  سرمایه داری را از مرگ محتوم نجات داد.

بدین ترتیب این پروژه با پیروزی سوسیال دموکراسی در اسکاندیناوی، به ویژه حزب سوسیال دموکرات سوئد (SAP) در سال ۱۹۲۰ شروع شد.  یک اقتصاد مختلط بدین گونه از ترکیب بهترین ابتکارات بخش خصوصی و چتر نجات و پوشش اجتماعی دولتی  و با کنترل دولتی بروی منابع طبیعی، موسسات بهداشتی و آموزشی و زیر بنایی پایه گزاری شد.

با این وجود چرخش به راست سوسیال دموکرات ها بدون وقفه ادامه داشته است. بدین ترتیب در سال های ۳۰ میلادی حزب سوسیال دموکرات آلمان (spd) حتا از مارکسیسم تجدید نظر طلبی نیز صرف نظر کرد و بطور رسمی  به سوی سوسیالیسم لیبرال رفت. وقتی که قدرت فاشیست در سال ۱۹۳۶ در اروپا به حد تهدید کننده‌ای خطرناک شد و فاشیست‌های اسپانیا یی جمهوری دولت منتخب را سرنگون کردند، سازمان  کارگر سوسیالیست بین الملل در حرف از جمهوری خواهان حمایت کرد. ولی در زمانی که کمونیست‌ها دسته دسته برای جنگیدن در کنار جمهوری خواهان وارد اسپانیا شدند و بسیاری از افراد مترقی به کمک های مالی و آذوقه‌ای پرداختند، سوسیال دموکراتها به رهبری  LSI (سازمان  کارگر سوسیالیست بین الملل) به هیچ اقدام عملی دست نزدند. در سال ۱۹۴۰ انترناسیونال سوسیالیستی کار بعلت بی عملی رسما منحل شد.

در پیامد این موضوع عدم نظر و عمل مشترک میان کمونیست ها و سوسیال دموکرات ها روزانه افزایش یافت. این  اختلافات  یکی از بزرگترین علتهای عدم همکاری و مبارزه مشترک توده ای بر علیه فاشیسم و نازیسم  قبل از جنگ جهانی دوم بود. صادقانه باید گفت  که انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) دچار چپ روی شد و از هر گونه همکاری با سوسیال دموکرات‌ها و احزاب ملی پرهیز کرد. ولی این سیاست با جدی شدن خطر جنگ در کنگره جهانی ۷ در سال ۱۹۳۵ تغییر کرد و به ایجاد جبهه‌های خلقی بر علیه فاشیسم منجر شد. در سال ۱۹۴۳ انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) منحل شد.

در سال ۱۹۴۷ کمینفرم تشکیل شد که در سال ۱۹۵۶ منحل شد. و  در سال ۱۹۵۱ انترناسیونال سوسیالیستی متشکل از احزاب سوسیالیست غیر کمونیست تاسیس شد.

پس از جنگ جهانی دوم

پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از احزاب سوسیال دموکرات اروپا با ایدئولوژی مارکسیسم کاملا قطع رابطه کردند و به جای مبارزه برای گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم، تمرکز اصلی خود را بروی اجرای سیاست های اصلاحی اجتماعی- اقتصادی قرار دادند.

در سال ۱۹۵۱ سوسیالیست بین المللی یک سازمان بین المللی به نمایندگی از سوسیال دموکراسی و سوسیالیسم دموکراتیک، در فرانکفورت  تاسیس شد. سوسیالیست بین المللی هم سرمایه داری و هم کمونیسم بلشویکی را محکوم کرد. ادعای سوسیال دموکرات ها این بود که بلشویک ها تفسیری خشک از  مارکسیسم دارند، که با روح انتقادی مارکسیسم در تناقض است. آنها معتقد بودند که کمونیست های روسیه با تمرکز و تاکید بروی تضاد طبقاتی، یک دیکتاتوری تاسیس می کنند!

اروپا غربی بعد از جنگ جهانی دوم برای جلوگیری از رشد ایده های سوسیالیستی مجبور شد که به ایده های سوسیال دموکراسی پر و بال بدهد. ظهور اقتصاد کینزی در جهان غرب در دوران جنگ سرد رشد سوسیال دموکراسی را تشدید کرد. دیگر برای طرفداران نظام سرمایه داری مسلم شده بود که اگر این نظام باید شانسی برای زنده ماندن در اروپا را داشته باشد، باید زیر پوشش سوسیال دمکراسی عمل کند.

هدف سرمایه داری برقراری نظامی بود که میبایست با ایجاد رفاه اجتماعی نسبی کمی از عواقب فاجعه آمیز بحران معمولی سرمایه داری بکاهد. نظامی که بتواند با ایجاد چتر نجات و پوشش اجتماعی عواقب بیکاری را مهار و بهداشت و آموزش را در سطح گسترده یی نسبتا همگانی کند. کشورهای اسکاندیناوی با عدم ضربه خوردن در دوران جنگ (دانمارک خود را تسلیم آلمان نازی کرده بود؛ سوئد بطور رسمی خنثا بود ولی اسناد جدید نشان از همکاری پنهانی با نازیست ها دارد؛ نروژ در کنار متحدین بود ولی در عمل وارد جنگ جدی نشد) و حفظ زیرساختار خود بهترین مکان برای اجرای پروژه سوسیال دمکراسی بودند.

پس از انتخابات سال ۱۹۴۵ بریتانیا، دولت حزب کارگر هم برای جلوگیری از “سوسیالیستی شدن” شرایط کشور بلافاصله مجبور به ملی کردن بخش های عمده اقتصادی شد. از سال ۱۹۴۵ تا سال ۱۹۵۱ دولت حزب کارگر بانک مرکزی انگلستان، استخراج زغال سنگ، حمل و نقل، برق، گاز، و آهن و فولاد را ملی کرد. همزمان آلمان نیز مشمول طرح کمک مارشال شد تا از ناآرامی های اجتماعی برانداز که پیامد تضاد طبقاتی است جلوگیری شود. حزب SPD در آلمان غربی در سال ۱۹۴۵ یک سیاست شبیه دولت حزب کارگر بریتانیا در ملی کردن صنایع کلیدی را تایید کرد.

کم کم احزاب سوسیال دموکرات با اعلام “فراطبقاتی” بودن خود از نمایندگی و مسولیت خود در برابر طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان دست کشیدند. آن ها  سیاست اصلاح سازی تدریجی سرمایه داری را جانشین سیاست انقلابی مارکسیستی برای از بین بردن نظام سرمایه داری کردند.

حزب سوسیال دموکرات آلمان در سال ۱۹۵۹ نه تنها مارکسیسم را از سوسیالیسم جدا کرد، بلکه حتا مدعی شد که سوسیالیسم ریشه در اخلاق مسیحی، انسان گرایی و فلسفه کلاسیک دارد نه مارکسیسم.

احزاب کمونیستی و سندیکاهای کارگری از خوف سرمایه داران از آشوب های اجتماعی متاثر از ایده های سوسیالیستی و از موقعیت پیش آمده که موجب میدان گرفتن سوسیال دمکراسی شد، برای بالا بردن سطح دستمزد کارگران و گسترش چتر نجات و پوشش اجتماعی به شکل هوشمندانه ای استفاده کردند. بدین ترتیب آن ها موفق شدند که با مبارزات هماهنگ، سازماندهی شده و با تکیه به اندیشه انقلابی مارکسیستی با وجود ضعف کمّی خود، به طور مستمر سرمایه داری را به عقب نشینی وادارند. حاصل این مبارزات ایجاد یک جامعه نسبتا رفاهی بود که بر پایه مالیات گیری مترقی پایه گزاری شد ه بود.

دولت های رفاهی تا سال ۱۹۷۹ کم و بیش بدون مزاحمت وجود داشتند. در سال ۱۹۷۹ دو سیاستمدار نئولیبرال و بشدت ضد کمونیست، ریگان و تاچر، در دو كشور از مهم ترین کشورهای سرمایه داری، آمریکا و انگلیس، قدرت را به دست گرفتند. این دو سیاستمدار اعتقاد عجیبی به شکست دادن اردوگاه سوسیالیسم داشتند و متنفر بودند از هر چیزی یا کسی و یا پدیده ای که بوی سوسیالیستی داشت. بلا فاصله آن ها به داغون کردن سندیکاها و اتحادیه های کارگری پرداختند و همه دستاوردهای دولت های رفاهی پیشین را بطور مستمر به عقب بر گرداندند.

تاچر و ریگان با هدف نابودی قدرت چانه زنی کارگران  و از بین بردن همبستگی ميان زحمتكشان به سركوب مداوم و وحشینانه اتحادیه ها و سنديكاها پرداختند. آنها به این ترتیب سنگ ها را بستند و سگ ها را رها کردند“.  زیر عنوان پر طمطراق “آزاد سازی اقتصادی” دست کارفرمایان را در استثمار بیشتر کاملا باز گذاشتند و سعی کردند با لغو قراردادهای دستجمعی و ایجاد قراردادهای موقتی در ميان كارگران رقابت ایجاد کنند و آنها را به “جان” همدیگر بیاندازند.

“راه سوم”

بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی، سوسیال دموکرات ها پروژه ای به نام  “راه سوم” را اختراع و افتتاح کردند. “راه سوم” رسما مبلغ سوسیالیسم اخلاقی، رفرمیسم و اصلاحات تدریجی، که شامل دفاع از  “انسانی کردن” سرمایه داری، ایجاد اقتصاد مختلط، کثرت گرایی سیاسی و دموکراسی لیبرال است.

سردمدار تئوریک “راه سوم” آقای گیدنز و سردمدار عملی سیاسی آن آقای بلیر بود. آن ها به قول خود مجبور بودند که بین یک اقتصاد مارکسیستی  جبرگرا با  سنت جمع گرایی و  «سوسیالیسم اخلاقی” بر اساس توزیع عادلانه ثروت یکی را انتخاب کنند. قابل توجه است که مارکس در زمان خود به طور دقیقی ثابت کرد که اگر توزیع عادلانه ثروت به مسئله کلیدی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نپردازد، بعد از مدتی به نقطه اول خود یعنی نابرابری اجتماعی بر می گردد.

حامیان “راه سوم” استدلال می کردند که “راه سوم” برای تطابق عملی سیاست های سوسیال دموکراسی به واقعیت های جهان مدرن، لازم و ضروری است. ولی در حقیقت و در نهایت نتیجه “راه سوم” چیزی به جز پذیرش سرمایه داری و به راست غلتیدن جدید سوسیال دموکرات ها نبود.

خوشبختانه در احزاب دیگر سوسیال دموکراسی اروپا بودند کسانی که از مخاطرات “راه سوم” به عنوان “گرگی در لباس میش” آگاهی یافتند. مانند آقای لافونتن رئیس سابق SPD آلمان که سیاست “راه سوم” را به عنوان یک سیاست نئولیبرالیسم محکوم کرد و حزب “چپ” را پایه گزاری کرد که در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۰۹ آلمان ۱۱ درصد آرا را به دست آورد.

سیاست های رفاه اجتماعی سوسیال دموکرات ها زیر عنوان “راه سوم” به دنبال حل مسائل ساختاری و اساسی سرمایه داری، مانند بحران های دوره ای، استثمار و از خود بیگانگی نبوده و نیست. در واقع می توان برنامه های و اهداف “راه سوم” را سرهم بندی و بسته بندی جدیدی برای گذار بی سر وصدا از ایده های و  برنامه های تعدیل اجتماعی برای جلوگیری از شورش عمومی به ایده های فردگرایانه نئولیبرالیسم دانست. به نوعی “راه سوم” هم دائما مشغول پنچرگیری ماشین پنچرشده نظام سرمایه داری است و هیچ وقت به فکر تعویض لاستیک و یا خود ماشین نبوده و نیست.

سوسیال دموکراسی و بحران اقتصادی کنونی سرمایه داری

سوسیال دموکراسی در سال های بحران اقتصادی دست بدست با نئولیبرالیسم، از حقوق اجتماعی زحمتکشان کم کرده است، تا ثروتمندان را ثروتمندتر کند.

بسیاری از دولتهای سوسیال دموکرات سیاست های خانمان برانداز نئولیبرالی را پذیرفته اند و اجرا کرده اند و همچنان می کنند. اکثر دولت های سوسیال دموکرات به خصوصی سازی بخش عمومی، مقررات زدایی و ایجاد بازار بدون کنترل رای داده اند.این دولتها بسیاری از موسسات سودده بخش عمومی را تماما و یا بخشا به شرکت های خصوصی فروخته اند. سوسیال دموکرات ها نه تنها سیستم اقتصادی‌- اجتماعی  سرمایه داری را به چالش نکشانده اند، بلکه در مقابل ضد حمله نئولیبرال ها بر علیه زحمتکشان تسلیم شده اند.

این دولتها نه تنها سعی نکرده اند که کنترل بانک ها، یکی از عوامل اصلی بحران را، بدست بگیرند، بلکه چندین در صد از تولید نا خالص ملی را صرف نجات بانک ها کردند.این در حالی است که بیکاری و سن بازنشستگی کارگران افزایش یافته است. همزمان کمک های اجتماعی به نیازمندان کاهش یافته است.

 

 نتیجه

هدف اولیه سوسیال دموکراسی در آغاز جانشین کردن مالکیت خصوصی با مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید بود.

اصلاح طلبان سوسیالیست، با رد کردن سیاست های انقلابی به نفع اصلاحات پارلمانی، احزاب سوسیال دموکرات امروزی را تاسیس کردند.

ایده اولیه ایدئولوژی سوسیال دموکراسی انتقال تدریجی سرمایه داری به سوسیالیسم بوده است.

ولی خیلی زود این ایده به یک ایدئولوژی سیاسی اصلاحاتی در چارچوب یک اقتصاد سرمایه داری و برای جلوگیری از انفجارات  اجتماعی را تقلیل یافت.

بعد از جنگ جهانی دوم طبقات بورژوازی از سوسیال دموکراسی برای محبوب کردن سرمایه داری و مقابله باافکار انقلابی استفاده کردند.

بنابراین در سال های ۶۰ و ۷۰ میلادی در اروپای غربی یک سیستم رفاهی نسبی در کشورهای زیر نظر سوسیال دموکراسی ایجاد شد. در این دوران کمونیست ها، بدون فراموش کردن هدف استراتژیک خود برای سرنگونی نظام بهره کشی، از همه اقدامات مترقی سوسیال دموکرات ها پشتیبان کردند.

با این وجود ولی دولت های سوسیال دموکراسی همواره بر اساس اقتصاد بازار اداره می شدند و می شوند.

در سال ۱۹۷۹ ریگان و تاچر متحدا دستور حمله به دستاورد های دولت های رفاهی سوسیال دموکراسی را صادر کردند.

بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی سابق، سرمایه داری دیگر ضرورتی برای حفظ رفاه اجتماعی پر هزینه در غرب اروپا ندید.

ضد حمله طبقه سرمایه دار بر علیه طبقه کارگر با تسلیم سوسیال دموکرات ها و رهبری سوسیال دموکرات اتحادیه هاي كارگري  مواجه شده است.

سوسیال دموکرات ها با نئولیبرال ها در دامن زدن بحران کنونی سرمایه داری شریک هستند.

سوسیال دموکرات ها همراه با نئولیبرال چندین در صد از تولید نا خالص ملی را صرف نجات بانک ها کردند.

سوسیال دموکراسی به بهانه نجات از بحران اقتصادی کنونی  خصوصی سازی، مقررات زدایی و ایجاد بازار بدون کنترل را، زیر عنوان “اصلاحات” اجرا کرده است و می کند.

سوسیال دموکرات ها هیچ وقت اهداف امپریالیستی جنگهای اشغالگر را درک نکردند. بدین ترتیب بسیاری از آنها از بیسمارک در مقابل فرانسه،  از آلمان در جنگ جهانی اول، از اشغال افغانستان، عراق و لیبی حمایت کردند.

سوسیال دموکراسی مخلوق وضیعت خاص در شرایطی خاص و در زمانی خاص بوده است. و چون این عوامل تغییر کرده است، وظیفه تاریخی سوسیال دموکراسی به پایان رسیده است.

اگر حتا رشد اقتصادی دیگری به وقوع بپیوندد، به شکوفایی دوباره اندیشه های سوسیال دمکراسی دیگر نخواهد انجامید. تنها ترس از یک جنبش قوی سراسری، سازمان یافته و جهانی  ضد سرمایه داری ممکن است بتواند سوسیال دموکراسی را دوباره برای طبقات بورژوازی جذاب کند.

وگرنه “آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت”. 

 

سیامک

منابع

Giddens, A. (1998) The third way: the renewal of social democracy

Moschonas, G. (2002) In the name of social democracy: the great transformation, 1945 to the present

Schmidt, I. (2016) The three worlds of social democracy: a global view

https://www.marxists.org

 




به پيمان وفادار و جانبدار قشون زحمتكشان!

در نويدنو «مطلب دريافتي»اي از س. سياوش انتشار يافته است با عنوان «از سفسطه تا ماكياواليسم – سير و سياحتي در سايت “توده اي ها” و عملكرد مسئول آن» (١٣٩٥/٠٧/٠٧)

 

١- رفيق گرامي س. سياوش از آغاز توضيحات انتقادي خود، ناخواسته، به اين واقعيت اذعان دارد كه نياز به بحث و گفتگو ميان توده اي ها وجود دارد. اين نياز مي تواند تنها با ايجاد شرايط دموكراتيك و رفيقانه تحقق يابد . پاسخ درخور و شايسته خود را بيابد. متاسفانه رفيق سياوش نيز مانند برخي از منتقدان پيش تر قادر به ايجاد اين شرايط نيست. در واقع هم مسئولان حزب توده ايران مي بايستي چنين شرايطي را ايجاد مي كردند. شايد بتوان اميدوار بود كه جشن هفتاد و پنجمين سالگرد پايه گذاري حزب توده ايران در ١٦ اكتبر ٢٠١٦ در وين آغازي موفق در اين زمينه باشد.

٢- «با بوي مضمون چنين خويشاونديِ نظري- ايدئولوژيك و اسلوب عملكردي در سطور بعدي بيش تر آشنا خواهيم شد!» كه تنها جمله ي نقل قول شده از مقاله ي من با عنوان “بازتاب هستي اجتماعي در آگاهي، «سياست و خط مشي» توني بلير و بازتاب آن در ذهن نويسنده ي مقاله نامه مردم” (١) است. در موضع انتقادي، رفيق سياوش اصلاً به بحث اصلي در مقاله پرداخته نمي شود. مساله اصلي در مقاله من، «داماد و عروس» توني بلير بودن اين يا آن نويسنده در نامه مردم نيست كه رفيق سياوش برجسته مي سازد، بلكه نكته اصلي نشان دادن اسلوبي است كه ماركس آن را «كالايي شدن روابط اجتماعي» مي نامد. در آن مقاله نشان داده شده است كه نويسنده مقاله ي كارگري، آگاهانه و يا ناآگاهانه مقاله را آن چنان نگاشته است كه مقاله كارگري را در نامه مردم به ابزار ايجاد ابهام در شناخت روابط اجتماعي حاكم به سود سرمايه و نه روشنگري براي زحمتكشان بدل ساخته است. نويسنده به جاي طرح مواضع حزب توده ايران، در بيست سطر از ٣٣ سطر مقاله نظرات فعال دولتي را بازگو مي كند كه هدف او توجيه بيكاري، فقر و … كارگر ايراني است. ايزدخواه اين هدف را از اين طريق دنبال مي كند كه بحران ناشي از اجراي نسخه اقتصاد نوليبرال امپرياليستي را در ايران، پيامد “الزامات جهاني” نظام سرمايه داري مي نمايد. از اين طريق، او علت بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم در ايران را در ابهام قرار مي دهد كه مضمون سياست ضد كارگري- دموكراتيك و ضد مليِ حاكميت نظام سرمايه داري در ايران است! علتي كه ناشي از سلطه روابط اقتصادي- اجتماعي در نظام سرمايه داري حاكم در ايران است.

رفيق عزيزي در ابرازنظري ديگر، در دفاع از هدف روشنگرانه ي مقاله كارگري در نامه مردم كه «افشاي يكي از “فعالين كارگري” حاكميت است»، نكات آموزنده و شايسته ي توجهي نگاشته است كه به آن به طور مجزا پرداخته خواهد شد. متاسفانه نوشتار رفيق گرامي س. سياوش فاقد هرنوع بررسيِ سياسي- نظري از مضمون مقاله من است. شيوه اي كه ظاهراً ادامه شيوه ي رفقاي ديگر از قبيل اخگر مهرداد و رزمين مهرگان است.

٣- اين كه رفيق گرامي س. سياوش كلمه اي در باره ي مساله اصلي مقاله من ننوشته و بيان نكرده است، نشان مي دهد كه او مساله اصلي و مضمون مقالهمن را يا درك نكرده است و يا عامداً از طرح آن چشم پوشيده، زيرا قادر به ارايه ي استدلالي عليه ارزيابي طرح شده در مقاله من نيست. نكته اي كه نياز به بحث و گفتگو را ميان توده اي ها دو چندان برجسته مي سازد.

٤- كمبود منطق استدلالي خود را رفيق گرامي سياوش مي كوشد با طرح چند باره ي پرونده اي به اصطلاح صاف و صوف كند كه در ارتباط با مسئوليت نگارنده براي ٩٥ شماره ي نخست دوره ي دوم راه توده تنظيم شده است.

٥- اين رفيق در اين ارتباط، مانند رفقاي پيش، همه جا محق نيست. او آن جا محق است كه اين يا آن بيان و نظر در راه توده، نادرست و يا ناموفق ارايه و طرح شده است. من قصد دفاع از اشتباه هاي احتمالي را ندارم. اين نكته را در نامه هايي به شخص رفيق گرامي محمد اميدوار نيز نوشته و خاطرنشان ساخته ام.

اما پرونده ي تشكيل شده كه از يك رديف نقل قول هاي اغلب يك تا يك و نيم سطري تشكيل شده است، نه كليت بحث هاي مطرح را قابل شناخت و درك مي سازد، و نه پاسخي است به نياز امروز توده اي ها به بحث و گفتگو.

با چنين “سيتات”ها در دوران استالين نيز تعدادي از كمونيست هاي صادق اعدام شدند و به زندان بازداشتگاه فرستاده شدند. ادامه ي چنين پرونده سازي و انتشار گه گاه آن كمك نيست. برگزاري يك جلسه مسئوليت دار ضروري است كه در آن رفقاي قضاوت كننده، با حضور من به كليت “اتهامات” پرداخته و نظر نهايي را در باره “اشتباه”هاي احتمالي بدهند. چنين شيوه اي، شيوه اي است كه در اساسنامه حزب توده ايران براي رسيدگي به عملكرد اعضاي حزب پيش بيني شده است. چنين شيوه اي در اساسنامه حزب، به ويژه براي رسيدگي به “اتهامات” اعضاي كميته مركزي در نظر گرفته شده است. لطفاً رفيق گرامي س. سياوش با مراجعه به اساسنامه حزب توده ايران، وجود بند اساسنامه ذكر شده را مورد تائيد قرار دهد!

ضروري است اضافه كنم كه تنها بهره گيري از پيشنهاد سازنده و مسئولانه ي رفيق عزيز سيامك و در فضايي رفيقانه و دموكراتيك مي توان اشتباه هاي احتمالي را نشان داد و به سود دسته كردن نيروي توده اي ها براي نبرد سخت امروز، از آن ها آموخت.

٦- صرفنظر از ارزش معنوي- اخلاقي پرونده  سازي به مثابه يك اسلوب، و پيراهن عثمان ساختن هرازگاهي آن، چنين اسلوبي به طور مشخص و با توجه به تاريخ واقعي وقايع، شيوه ي موفقي براي اثبات اين ادعا نيست كه گويا مي توان بر اين پايه عملكرد انسان ها را «در دوره هاي گوناگون» شناخت و درك كرد، كه رفيق سياوش مدعي است و مي خواهد آن را براي شناخت عملكرد من به كار گيرد. به اين نكته بازمي گردم. مايلم در اين جا تنها اين نكته را برجسته سازم، كه هنگامي كه ادعا مي شود در طول ٣٠ سال «تلاش عاصمي براي رسيدن به كرسي رهبري حزب است … كه با هشياري رهبري ناكام مانده است» (ص ٥ نوشتار)، ارزيابيِ نادرست و غير مستدلي بيان مي گردد و بيان غيرمسئولانه اي ارايه مي شود.

اين درست است كه عضو رهبري حزب توده ايران بودن، نشان توانمندي خاص و ثبات در نظر و عمل فرد است، اما چنين خصوصيتي يك امتياز فردي نيست. رهبري حزب توده ايران و يا شركت در ساختار رهبري حزب طبقه كارگر، وظيفه اي جمعي است. وظيفه اي كه زندگي نشان مي دهد پيامد و دستمزد آن عمدتاً زندان و مرگ و اعدام است!

من در طول تاريخ زندگي سياسي ام، بدون ترديد رفيق پايبند به پيمان و جانبدار قشون زحمتكشان بوده و هستم. چنين ويژگي البته من را و هيچ كس را از اشتباد برّي نمي دارد. پراهميت آن است كه به قول زنده ياد رفيق احسان طبري، آموزگار چند نسل از توده اي ها در شعر “پيمان”، «بي تفاوت» نگشتن: «بگذار مرا گستاخ بخوانند، بگذار مرا شرير و خام پندار بنامند، من به كارها، از خرد و كلان، بي تفاوت نخواهم گشت، كه كلان از خرد مي خيزد، وز اندك بي شمار.» (٢) به همين علت نيز بر ضرورت آموزش و خودآموزي كه از آموزگان حزبي فراگرفته ام، پايبندم و آن را به همه رفقاي توده اي توصيه مي كنم. بايد هر توده اي به طور مداوم لااقل دو كتاب در دست مطالعه داشته باشد و به قول رفيق طبري براي «اجتهاد» در رشته هاي تخصصي مورد علاقه اش بكوشد. امري كه البته بايد توسط بخش آموزش حزب توده ايران نيز سازماندهي گردد.

آيا چنين ويژگي ها فرد را به خصوصياتي مزين مي كند كه بتواند مسئوليت هاي حزبي را به عهده بگيرد يا خير، تشخيصي است كه رفقاي حزبي بايد به آن پاسخ بدهند و نه خود فرد. تنها در چنين شرايطي زمينه عيني و ذهني رهبري جمعي در حزب توده ايران در آن سطحي ايجاد مي شود و تداوم مي يابد كه مبارزه ي سخت طبقاتي به آن نياز دارد.

اضافه كنم كه اگر هم ادعاي رفيق سياوش با علائم و شواهدي در گذشته همراه بوده است كه او را برآن داشته مدعي شود كه من خواستار دست يابي «بر كرسي رهبري» بوده ام، مي توان اين رفيق و ديگر رفقاي احتمالي را مطمئن سازم كه چنين بلندپروازي اي اكنون در ذهنم وجود ندارد. با توجه به وضع بيماري، چنين فرصتي در انتظار نيست. كرسي رهبري حزب را بايد نسل جوانِ انقلابي به دوش كشد. اين وظيفه اي خطير، پرمسئوليت و همچنين شكوهمند است!

٧- رفيق گرامي س. سياوش، شما جاي علت و معلول را عوض كرده ايد كه ريشه ي برداشت نادرست شما و ايجاد شدن وضع كنوني است. طبق اساسنامه حزب توده ايران، برگزاري كنگره ي حزبي وظيفه اعضاي كميته مركزي حزب است و نه وظيفه يك كميته كه در اساسنامه حزب پيش بيني نشده است. وضع كنوني كه شما تاريخ آن را سي ساله مي ناميد، اين وضع است كه يك كميته ي غيراساسنامه اي، با نقض حق عضويت من و برخي ديگر از اعضاي كميته مركزي حزب، نه تنها سازماندهي و برگزاري كنگره سوم حزب را عهده دار شد، بلكه حق شركت من را به عنوان عضو كميته مركزي حزب در آن حتي به عنوان ناظر نقض نمود.

اگر شما مانند برخي ديگر از رفقا از سني برخوردار نيستيد كه از واقعه با خبر باشيد، مي توانيد از رفيق گرامي محمد اميدوار، سخنگوي حزب توده ايران، جوياي امر شويد. به رفيق اميدوار مسئوليت برگزاري جلسه ي غير اساسنامه اي براي تدارك كنگره سوم حزب محول شده بود و او رئيس جلسه اي در برلن/ آلمان بود كه من به طور غيرمترقبه و دعوت نشده در آن حضور به هم رساندم.

مواضع جمع آوري شده در پرونده اي كه شما در نامه خود مطرح مي سازيد، نمي تواند علت تصميمي باشد كه به قول شما ٣٠ سال پيش رهبري حزب اتخاذ نمود و با آن نقض حق اساسنامه اي من را توجيه كرد و مي كند. زيرا تاريخ انتشار راه توده دوره دوم تا شماره ي ٩٥ كه به مسئوليت من انتشار يافت، لااقل دو سال بعد از برگزاري كنگره سوم حزب توده ايران آغاز شد. انتشار  رساله ي كيانوري و اشاره به كتاب خاطرات او در شماره هاي ٢٤ و ٢٥ راه توده حتي به زماني ديرتر، بيش از دو سال ديرتر، باز مي گردد. لذا پرونده سازي، از نظر تاريخي نيز پرونده سازي موفقي نيست.

با توجه به اين واقعيت هاي زماني،  شما به ناروا به من تهمت سفسطه گرايي و ماكياواليسم وارد مي كنيد.

علت ممانعت از شركت من در كنگره حزبي، برنامه اي است كه ارمغان سفر غيرمجاز زنده ياد رفيق حميد صفري به ايالات متحده ي آمريكا ست كه مابين برگزاري پلنوم سال ٦٩ و برگزاري گنگره سوم حزب توده ايران انجام شد. پلنوم سال ٦٩ به پيشنهاد من سازمان داده شد و سازماندهي آن را من و رفقاي برلن غربي به عهده داشتند. بخشي از مخارج آن را من پرداختم.

سفر غيرمجاز رفيق صفري به آمريكا كه مورد مخالفت رفيق عزيز علي خاوري قرار داشت، با حذف انديشه ي ماركسيسم- لنينيسم از برنامه حزب توده ايران همراه بود. من يكي از مخالفان جدي اين پيشنهاد بودم و بعد از با خبر شدن از آن، به طور كتبي و با صراحت و به صورت علني عليه اين برنامه موضع گرفتم.

علت نقض حق اساسنامه اي من براي شركت در كنگره سوم حزب توده ايران، جانبداري محقانه و وظيفه مندانه ي توده اي در دفاع از اساسنامه و برنامه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران است كه شما را واداشته است مرا متهم به آن كنيد كه گويا «خواستار احراز كرسي رهبري حزب توده ايران» بوده ام و كوشيده ام با سفسطه گري و به شيوه ماكياواليستي به هدف خود دست يابم! شما من را متهم به شيوه اي مي كنيد كه ديگراني به طور عيني به آن عمل كرده اند!شما به منظور اثبات تز ادعايي خود و اثبات اتهامي كه نارفيقانه مي زنيد، حتي به ذكر يك جمله نيز نمي پردازيد!

قطعاً در سندي كه در آرشيو حزب توده ايران وجود دارد، گزارشي حفظ شده است كه هنوز علي خدايي آن را به رهبري حزب ارايه نكرده است! گزارشي كه در آن اين نكته ذكر شده است كه عضو شناخته شده ي كميته مركزي حزب توده ايران و دبير دوم آن، پس از پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي و آلمان دموكراتيك، با كدام پاسپورت و ويزا از محل اقامت طولاني مدت خود در برلن دموكراتيك به ايالات متحده آمريكا سفر كرد، در كدام نشست ها شركت داشت، و با چه كساني و در باره ي چه موضوع هايي به مذاكره پرداخت؟

آيا نسخه حذف انديشه ماركسيسي- لنينيستي از برنامه حزب توده ايران در اين نشست ها پيچيده شد و يا توسط «انديشكده»ي تدارك ديده شده است؟ نسخه اي كه شركت كنندگان در كنگره سوم حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران آن را به تصويب نرساندند و از اين طريق به وظيفه تاريخي و پرافتخار خود صحه گذاشتند!

٨- حقانيت وجودي و نقش تاريخي كنگره سوم حزب توده ايران و رهبري منتخب آن با همين يك تصميم، يعني زدن دست رد به سينه پيشنهاد براي حذف انديشه ماركسيسم- لنينيسم از برنامه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، به اثبات رسيده است و مورد تائيد همه توده اي هاي صادق قرار دارد. مصوبه هاي تاريخي كنگره سوم و رهبري منتخب آن از روز نخست مورد تائيد من بوده و است.

اعتراض به نقض حق اساسنامه اي من به عنوان عضو كميته مركزي حزب، كه به قوت خود باقي است، اعتراض به نقض اساسنامه حزب توده ايران است! دفاع من از حق و مسئوليت سازماني خود، دفاع از از حق و مسئوليت يك عضو كميته مركزي حزب تودهايران است! گرچه من مصوبات كنگره سوم را به رسميت شناختم، ديگر امكان شركت در حوزه ي حزبي در كلن/ آلمان را نيافتم كه عضو آن بودم.

انتشار راه توده دوره ي دوم بيش از دو سال بعد از برگزاري كنگره سوم حزب عملي شد. پيش از آغاز انتشار، من به ملاقات رفيق عزيز خاوري رفتم و خبر انتشار آن را مطرح ساخته و ضرورت آن را مستدل نمودم. به نظر من، شرايط جهان و ايران، وجود نشريه اي را ضروري مي ساخت كه در آن مساله هاي نظري و سياسي مطرح گردد. به ويژه آن كه انتشار دنيا نامطمئن و بالاخره قطع شد.

رفيق خاوري با انتشار راه توده مخالفت نكردند. تنها اضافه نمودند «ببينيم چه از كار در مي آيد»! و هنگامي كه از شركت علي خدايي در نشريه با خبر شدند، اظهار داشتند كه «خدايي سرت كلاه خواهد گذاشت»!

٩- رفيق س. سياوش شما محقيد وقتي مي نويسيد كه نبايد در هر مقاله درس نامه هاي ماركسيستي را درج نمود. من هم چنين امري را طلب نمي كنم! آن چه كه مي گويم و به آن در نوشته هاي ديگري نيز اشاره دارم، اين نكته است كه بايد مقاله هاي روشنگرانه- تبليغي با روح ماترياليستي و با اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي نگاشته شود. ماركس در “كاپيتال” نه به توضيح درس نامه هاي ماترياليسم تاريخي مي پردازد و نه اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي را توضيح مي دهد. اما در همه صفحات اين اثر داهيانه، ماركس اسلوب بررسي بر پايه انديشه و اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي را به كار مي برد. اثر بر پايه اين اسلوب پرداخته شده است و قادر است مضمون نظام سرمايه داري را براي خواننده قابل شناخت سازد!

هنگامي كه در يك مقاله ي ٣٣ سطري، بيست سطر نقل قول مستقيم از بيان و نظرات “ايزدخواه” ارايه مي شود، ديگر نه جايي براي ارايه مصوبات حزب توده ايران باقي مي ماند و نه نشاني از اسلوب ماترياليست ديالكتيكي يافت مي شود تا “مضمون” نظرات انحرافي را بنماياند. نظرياتي كه آن چنان انحرافي و هدفمند هستند كه رفيق نويسنده مقاله ي كارگري را بر آن مي دارد، از خواننده براي نقل آن ها عذر خواهي كند.

تنها با انتقال اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي است كه جامعه شناسي علمي، ماركسيسم- لنينيسم، به اهرم آموزش و انتقال آگاهي طبقاتي تبديل مي شود و نه با انتقال نظرات «خوانش جديد از ماركس» كه در مقاله ديروز در توده اي ها نشان داده شد (٣).

زنده ياد احسان طبري در شعر “اخگران اسفند، به ياد شهيدان ٧ اسفند” (٢، همانجا)، مضمون وظيفه ي انتقال آگاهي طبقاتي را به درون لايه هاي زحمتكشان و شيوه ي ماركسيستي انتقال آن را با زيباترين، شورانگيزترين و شكوهمند ترين استعاره ها ترسيم مي كند. احسان طبري خطاب به «اي پنهان آشكار!»، اين گونه وظيفه ماركسيستي- توده اي را برمي شمرد: «يادت را هرگز در صندوق خانهء قلبم پنهان نخواهم داشت، يادت را در قاب نخواهم گرفت خشكيده چون نعش بر ديوار، يا چون يك اتفاق ناگوار، براي يك روز مبادا، در دفتر خاطراتم نخواهم نگاشت.»

او سپس و بلافاصله آن شيوه اي را كه بايد به آن عمل نمود و مي توان آن را در مقاله هاي كارگري در بيش از ٥٠٠ شماره نامه مردم در ايران آموخت، چنين ترسيم مي كند: «يادت را مي نهم هر روز، در كيف مدرسه كودكان، در لابلاي اوراق سپيد دفترهايشان، چون گلبرگ هاي گل سرخ، مي نهم يادت را در ترنم عاشقانه باد، در بلنداي قامت شمشاد، در ني ني هر نگاه، در جام خونين شقاق ها، در انعطاف هر گل و گياه، در آزادگي جنگلان سرو، در پرش شورانگيز هر تذرو. زمزمه مي كنم يادت را، در ذهن مادري كه جگرگوشه اش را خونين به خاك سپرده است، در خلوت آن دختري كه در فراقت، اشك هاي بي حساب ريخت.

يادت را در كوله بار زندگيم مي نهم چون دوره گردي در كوي و برزن خلوت و خاموش روستاهاي غم گرفته.

آواز مي دهم يادت را، در تمركز انساني شهرها، منفجر مي كنم در آواز دسته جمعي دختران شاليكار – كه تا زانو در گل فرو رفته اند، در معادن سياه ذغال شمال، در گنبدهاي نفتي جنوب، در كومهء سود و حقير ايلات چادرنشين غرب، در صحاري بي برگ و پوشش دشت هاي شرق.

يادت را، چون پيچكي مي رويانم، بر فراز ديوارهاي شهر، بر كابل هاي زنگ خانه ها، در انعكاس بي وقفهء آينه ها.

يادت را هر پگاه بر چهره مي زنم چون آب، تا برجهاندم ز خواب.

يادت را چون گردهء نان، بر سر سفرهء طعام خويش مي نهم هر روز، و هر روز در آينهء يادت، گيسوان بلند معشوقم را شانه مي كنم، من آب مي دهم، آب مي دهم، تشنگان دشت را آب مي دهم، رمز سراب مي دهم.

من گنبد دوار را، من كودك گهواره را هم با تو تاب مي دهم. …».

 

پيشنهاد شما از مقاله هاي كارگري در بيش از ٥٠٠ شماره نامه مردم در ايران بياموزيم را مورد استقبال قرار مي دهم. شما محقديد، بايد ديد در آن دوران اين مقاله ها چگونه مضمون انديشه ماركسيستي- لنينيستي را به درون طبقه كارگر انتقال دادند، بدون آن كه به درس نامه تبديل شده باشند. اين ارثيه رفيق زنده ياد منوچهر بهزادي را سرمشق قرار دهيم. خوشحال مي شد اگر شما مي توانستيد در اين زمينه كمك و همكاري توده اي باشيد. اجازه دهيد، با يكديگر اين مقالات را از نامه مردم نقل كرده و مورد بهره برداري و آموزش براي مبارزه ي امروزمان قرار دهيم.

١٠– در ارتباط با رساله ي زنده ياد رفيق كيانوري از سال ١٣٧٣، من ازجمله در مقاله اندیشه سوسیال دموکرات و بحث سیاسی (١)، نگاهی روشنگرانه به مقاله مهرداد اخگر در صدای مردم!، نكته هاي اصلي را مورد توجه قرار داده ام و شما و علاقمندانِ ديگر مي توانند به آن مراجعه كنند.  تنها آن چه تكرار كوتاه آن ضروري است، اين نكته است كه در آن رساله ي از سال ١٣٧٣، رفيق كيانوري از يك پارچگي و هويت انقلابي حزب توده ايران دفاع مي كند، با هر نوع جدايي از حزب و نفي رهبري رسمي آن مخالفت مي كند، دوران انتشار راه توده را محدود و نقش آن را نقشي گذرا اعلام مي كند، و …

درستي ارزيابي او از شرايط حاكم بر ايران در سال ١٣٧٣، با ارزيابي حزب توده ايران از انتخابات دوم خرداد ٧٦ و ناميدن آن به عنوان «حماسه ي ملي»، بلاترديد است. اين انتخابات نشان داد كه نظر او واقع بينانه است كه در آن تاريخ هنوز، و با وجود سركوب حزب توده ايران، انقلاب همه توان خود را از دست نداده است. خواست حفظ هر گوشه از امكان ها توسط انقلابيون كه عمدتا نيروهاي مذهبي از قبيل خاتمي مورد خطاب او هستند، ضروري است. اين ارزيابي اما با وقايع سال هاي اخير و به ويژه ادامه سياست ضد ملي و ضد دموكراتيك نوليبرال امپرياليستي توسط كليت حاكميت نظام سرمايه داري در ايران ديگر حقانيت خود را از دست داده است. برخلاف پنداشت جريان هاي انحرافي از قبيل “راه توده”، “عدالت”، “مهر” و ديگران، انقلاب شكست خورده است و استحاله رژيم ممكن نيست. لذا شعار سرنگوني رژيم استبدادي ولايت فقيه، شعاري واقع بينانه و تنها راه خروج انقلابي از سلطه ارتجاع حاكم است كه حزب توده ايران براي تحقق بخشيدن به آن مبارزه مي كند.

دفاع من از مصوبات كنگره ششم حزب توده ايران، برخلاف پنداشت شما، مستدل است و در تائيد خط مشي انقلابي حزب طبقه كارگر ايران قرار دارد. هر تفسير ديگري از مواضع سياسي- نظري من، تفسير غيرمستدل و مغرضانه است كه آگاهانه و يا ناآگاهانه به خدشه دار شدن مضمون خط مشي انقلابي حزب توده ايران منجر مي گردد. شما، همانند ديگر منتقدان، تاكنون حتي يك جمله براي نشان دادن نادرست بودن ارزيابي من از مصوبات ششمين كنگره حزب توده ايران و در دفاع از خط مشي انقلابي حزب طبقه كارگر ارايه نداده ايد، ازجمله در همين نوشتار كنوني تان. بايد سياست روشنگرانه- ترويجي و تبليغي حزب توده ايران را بر پايه مصوبات كنگره ششم استوار نمود. بايد تعريف مرحله ملي- موكراتيك انقلاب را براي توده ها توضيح داد، بايد “اقتصاد سياسي” اين مرحله را به عنوان تنها اقتصاد سياسي مردمي- دموكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي براي توده ها قابل شناخت ساخت و آن را تفهيم نمود.

١١- نكته ي آخري كه مايلم ذكر كنم، اين تمنا ست كه شما، رفيق گرامي س. سياوش، با پذيرش مسئوليت از طرف من، در برابر همه رفقايي كه انتظار دارند، متعهد شويد كه من خواستار «احراز كرسي رهبري حزب» نيستم. اما خواستار شركت در مبارزه و هستي قشون زحمتكشان هستم. تنها وظيفه اي كه براي خود قايل هستم، كوشش در جهت تفهيم خط مشي انقلابي حزب توده ايران و كمك به برپايي جبهه ضد ديكتاتوري با شركت و تجهيز زحمتكشان به عنوان ستون فقرات جبهه ضد ديكتاتور ي هستم. سياست تبليغي- روشنگرانه حزب بايد بر اين پايه تنظيم و عملي گردد.

———————————————————————————————————————————————————————

١- سیاست و خط مشی» تونی بلیر و بازتاب آن در ذهن نویسنده ی مقاله نامه مردم!
مقاله شماره ۵۴ شهریور ٩٥، http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2866

٢- احسان طبري، “پيمان”، شعر زندان، در كتاب “ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري”، ISBN 978-71-88005-70-5

٣- نگاه شود به «خوانش جدید مارکس» جای در نامه مردم ندارد، معجون قدیمی در قالبی جدید!  http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2887

٤- مقاله ي شماره ٤٨، دي ١٣٩٤، با عنوان عنوان اندیشه سوسیال دموکرات و بحث سیاسی (١) http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2638  و مقاله ي شماره ٥٠، بهمن ٩٤ با عنوان اندیشه سوسیال دموکرات و بحث سیاسی (٢)،http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2643

 




سوسیال دموکراسی در ایران، بهشت موعود یا سراب؟

 

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۲ (۱۳ مهر)

واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

بخش اول:

مقدمه

حافظ: “ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی”.

اولین برخورد و تجربه هم میهنان ما با سیستم رفاه نسبی اجتماعی در کشورهایی که سنت طولانی سوسیال دموکراسی در آن بر قرار بوده است، معمولا به ملاقاتی دل انگیز و فریبا تبدیل شده است.

میهن “ستم و سرمایه” زده ما با افسار گسیخته اسب وحشی و یکه تازه “سرمایه”، چهره دلپذیری از سرمایه داری به ما نشان نداده و نمی دهد. ملاقات “آن هایی که رنج می برند و فکر می کند، همراه با آن هایی که فکر می کنند و رنج می برند” با این نظام همواره مهر و نشان مرگ را همراه خود داشته است. چندان کمرها که خم گشت،  چندان قلب ها که شکست، چندان شکم ها که گرسنه ماند، چندان زنانی که در جوانی بیوه شدند، چندان کودکانی که کودکی را در کنار کوره آجرپزی گذراندند و اشک ریختند، چندان لاله‌ها که از خون شیفتگان آزادی و عدالت اجتماعی دمیده شد تا “موجودات از خود راضی” به راحتی و با بی‌وجدانی تمام بتوانند از “پشيزِ گدایِ روستايی” بدزدند و “بر ميلياردهای خود” بيفزايند.

ما در کشوری زاده شده و زندگی می کنیم که “به خاطرِ اشياء، اشخاص را نابود” می کنند. به ما یاد داده اند که برای زنده ماندن و رسیدن به طبقات بالایی هرم “با همنوع خود با زهرِ کين، با سربِ داغ، با سخنِ حيله برخورد” کنيم.

بنا براین جای تعجب نیست هنگامی که ما از طریق مشاهدات و یا مطالعات با سیستمی که هنوز عاطفه انسانی خود را به کلی از دست نداده است و هنوز گوشه چشمی به عدالت اجتماعی دارد مواجه می شویم، مجذوب این افسونگر زیبا می شویم و می خواهیم آن را به کشورمان ارمغان بدهیم.

ولی سوال اصلی در این است که آیا این کار ممکن است؟ آیا این افسونگر زیبا به همان اندازه که ما می بینیم و خیال می کنیم خوشگل، قشنگ و ملوس است؟

آیا موجودیت این افسونگر زیبا دراسکاندیناوی  با چهره دلربا، فریبنده، جذاب و دلکش بدون وجود ساحره دو قلو خود با سیمای خشن، مخوف، شنیع و بزک نکرده و قیافه زشت، کریه، موهن و ماسک نزده در کشور ما ممکن است؟ آیا این دو خواهر با همه ناهمگونی ظاهری از مادر و پدری  مشترک زاده نشده اند؟ آیا نام خانوادگی هر دو‌شان “سرمایه داری” نیست؟

برای یافتن جواب سوال ما مرور تاریخ ضروری است.

خلاصه تاریخ سوسیال دموکراسی از عروج تا زوال

طبری: “واقعیت هر چیز را باید در تاریخ و سرگذشت آن چیز جستجو کرد”.

هدف اولیه سوسیال دموکراسی در آغاز جانشین کردن مالکیت خصوصی با مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید بود. خیلی زود مارکسیسم به عنوان مبنای نظری رسمی اولین حزب سوسیال دموکرات اروپا، یعنی حزب کارگران سوسیال دموکرات آلمان پذیرفته شد. ولی در اوایل قرن ۲۰،  سیاستمدار سوسیال دموکرات آلمانی برنشتاین ایدولوژی انقلابی و ماتریالیستی  مارکسیسم را رد کرد و معتقد بود که سوسیالیسم باید با استدلال های اخلاقی و معنوی و با اصلاحات قانونی و تدریجی حاصل شود. تحت تأثیر نظرات تجدیدی و اصلاحی برنشتاین، اصلاح طلبان سوسیالیست از سوسیالیست های انقلابی در انترناسیونال دوم جدا شدند. و بدین ترتیب اصلاح طلبان سوسیالیست، با رد کردن سیاست های انقلابی به نفع اصلاحات پارلمانی، احزاب سوسیال دموکرات امروزی را تاسیس کردند.

ایده اولیه ایدئولوژی سوسیال دموکراسی انتقال صلح آمیز و تدریجی سرمایه داری به سوسیالیسم بوده است. ولی خیلی زود این ایده به تلاش برای ایجاد یک نظام بینابینی میان سرمایه داری و سوسیالیسم تبدیل شد. بدین ترتیب سوسیال دموکراسی مدرن با هدف مهار نابرابری، کم کردن ظلم و ستم به گروه‌های محروم و فقیر وارد میدان سیاست شد .وآرام آرام به یک ایدئولوژی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی تبدیل شد که مي خواهد با مداخلات اقتصادی و اجتماعی دولت برای توزیع عادلانه ثروت، نابرابری اجتماعی را در چارچوب یک اقتصاد سرمایه داری کم تر کند و بدین ترتیب امکان انفجارات  اجتماعی را تخفیف دهد.

به خاطر همین، قبل از بحران اقتصادی کنونی سرمایه داری، سوسیال دموکرات ها معتقد به پشتیبانی از خدمات اجتماعی عمومی رایگان یا ارزان، در زمینه مراقبت از سالمندان، مراقبت از کودکان، آموزش و پرورش، بهداشت و درمان، و تامین بیمه بی‌کاری بودند.

همزمان  باید خاطر نشان کرد که دولت های سوسیال دموکراسی همواره بر اساس اقتصاد بازار اداره می شدند. نظام اقتصادی‌- اجتماعی این کشورها هیچ وقت بر اساس مالکیت عمومی بر وسایل تولید، کنترل و مدیریت  کارگران بر شرایط کار خود، برابری اجتماعی  و یا تنظیم یک برنامه دموکراتیک  برای شیوه تولید استوار نبوده است.

با این حال، در سال های ۶۰ و ۷۰ میلادی به لطف رونق اقتصادی سرمایه داری به علت سیاست های استعماری و تسخیر بازار کالای کشورهای “جهان سوم” و قوت جنبش طبقه کارگر در کشورهای پیشرفته، و وجود اردوگاه سوسياليسم، یک سیستم رفاهی نسبی در کشورهای زیر نظر سوسیال دموکراسی ایجاد شد. در واقع رفاه در غرب اروپا به عنوان ابزاری برای محبوب کردن سرمایه داری وحمایت عمومی از آن در مقابله و مسابقه با اردوگاه سوسیالیسم  اجرا شده بود.

در این کشورها رفاه نسبی اجتماعی همگانی با استفاده از امکانات عمومی (از طریق پرداخت مالیات) سیستم آموزش و پرورش  و مراقبت‌های بهداشتی به شدت توسعه یافته با پوشش بیمه‌ای رایگان، حقوق  بازنشستگی، سیستم مراقبت از کودکان و سالمندان، و بسیاری دیگر از مزایای اجتماعی برای مردم ایجاد شد.

بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی سابق، سرمایه داری به این نتیجه رسید که رفاه اجتماعی پر هزینه در غرب اروپا دیگر ضروری نیست و می توان با خصوصی کردن خدمات و موسسات عمومی و دولتی به بازار سودآور جدیدی دست یافت. بنابراین دیگر نظام سرمایه داری نیازی به “باج” دادن به کارگران زیر نظر دولت های سوسیال دمکراسی ندارد. اکثر این دولت ها مدت هاست که با خصوصی سازی، مقررات زدایی و ایجاد بازار بدون کنترل، سرمایه داری هار را زیر عنوان ” اصلاحات”، ولی تحت تاثیر نئولیبرالیسم وارد کشور خود کردند.

به بهانه نجات از بحران اقتصادی کنونی در بسیاری از کشورها با سنت سوسیال دموکراسی خرابکاری های نئولیبرالی عمیق تر و گسترده تر از ایالات متحده اجرا شده است و می شود. بسیاری از این کشورها به آزمایشگاه ایده‌های نئولیبرالی برای خصوصی سازی گسترده تبدیل شده اند. مالکیت خصوصی در این کشورها در بسیاری از زمینه ها، در مقایسه با امریکا گسترده تر است. مدارس جدید، سیستم مخابرات، راه و ترابری، خانه‌های سالمندان، راه آهن، سیستم تامین انرژی، بیمارستان ها و مراکز بهداشتی و سیستم مترو و غیره تماما و یا بخشا زیر نظر بخش خصوصی اداره می شود.

ضد حمله طبقه سرمایه دار بر علیه طبقه کارگر با تسلیم سوسیال دموکرات ها و رهبری سوسیال دموکرات اتحادیه هاي كارگري  مواجه شده است. بنا بر این بار دیگر ثابت شد که سوسیال دموکرات ها هیچ وقت واقعا قصد نداشتند تا سرمایه داری و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و نابرابری اقتصادی‌- اجتماعی را به چالش بکشند.

در دوره “طلایی” سرمایه داری، اتحادیه‌های کارگری این کشورها با حق مذاکره در مورد دستمزد کارگران به طور پیوسته تامین کننده افزایش سالانه دستمزد و  تا حد ممکن ایجاد مشاغل جدید برای کارگران بودند. وظیفه این اتحادیه‌ها در عوض، ایجاد فضای عمومی بی‌تنش در محل های کار بود. به همین خاطر همکاری و آشتي طبقاتی به عنوان یک تاکتیک “برد-‌ برد“ تبلیغ و حمایت می شد.

مذاکره عمومی مدت هاست که در این کشورها کفن و دفن شده است. به جایش امروز، اتحادیه‌ها در مذاکره مستقیم با کارفرمایان طرف خود، تنها تضمین کننده حداقل دستمزد برای کارگران هستند. در بسیاری از موسسات خصوصی افزایش نهایی دستمزد بستگی به مذاکره فردی با محل کار دارد. بدین ترتیب قدرت چانه زنی دسته جمعی با مذاکره متمرکز و سازماندهی شده جای خود را به مذاکرات فردی بر اساس پاداش، لیاقت، وفاداری و وظیفه شناسی زحمتکشان در برابر کارفرما خود داده است. با این کار نه تنها قدرت چانه زنی کارگران پایین آمده است، بلکه کارگران بخش های مختلف صنعتی و حتا کارگران یک کارخانه در برابر هم قرار گرفته اند.

سالانه بخشی از محتوای مترقی قانون کار در این کشورها از آن حذف می شود و جای خود را به تبصره‌ها و ماده‌های ارتجاعی  می دهد. حق اعتصاب کارگران در این کشورها هر سال محدودتر  و جریمه آن در صورت نقص قوانین اعتصابی سنگین تر  می شود.

سوسیال دموکرات ها در این سال ها اتحادیه‌های کارگری را به محل شغل های با درآمد و آینده دار برای دوستان بوروکرات دانشگاه دیده خود تبدیل کرده اند. افرادی در رهبری این اتحادیه‌ها قرار دارند که به راحتی زیر تهدید‌ها و شانتاژ‌های کارفرمایان جاخالی می کنند و اعتقادی به مبارزه طبقاتی و یا حداقل مبارزه برای بهبود شرایط زندگی کارگران ندارند. آن ها با کم کردن نفوذ اعضای خود در تصمیمات اجرایی، بیش تر نگران بالا رفتن از نردبان ترقی شغلی هستند تا حفظ منافع اعضای خود. بسیاری از این افراد بعد از مدتی کار در اتحادیه‌ها بدون هیچ شرم و خجالتی استخدام اتحادیه کارفرمایان می شوند.

سوسیال دموکرات ها با نئولیبرال ها در مقررات زدایی از بازار سرمایه و بخش مالی و ایجاد بازار پول داخلی و رونق دادن سریع و بیش از حد فرهنگ وامی و اعتباری، در دامن زدن بحران کنونی سرمایه داری شریک هستند. وقتی که نتیجه این کار افزایش بدون کنترل قیمت اموال ملکی  شد و بانک ها از وام های بر نگشته زیان های زیادی دیدند و در نهایت بسیاری از آن ها  ورشکست شدند. باز سوسیال دموکرات ها همراه با نئولیبرال ها آماده کمک بودند و با ابتکارات عجیبی از جیب مردم عادی پول دزدیدند و به صندوق بی‌ته بانک ها واریز کردند تا آن ها را از سقوط حتمی نجات دهند. این دولتها چندین در صد از تولید نا خالص ملی را صرف نجات بانک ها کردند.

این در حالی است که بیکاری و قراردادهای موقتی افزایش یافته است. مدت حق بر خوداری از حقوق بیکاری کاهش یافته است. کمک‌های دانشگاهی به دانشجویان هم از نظر مدت و هم از نظر مبلغ کاهش یافته است. سن بازنشستگی کارگران و زحمتکشان افزایش یافته است. کمک به والدین کودکان معلول ذهنی و جسمی کاهش یافته است.

اگر حتارشد اقتصادی دیگری به وقوع بپیوندد، به بهبود شرایط زندگی زحمتکشان و یا امنیت شغلی دیگر نخواهد انجامید. “آب رفته دیگر به جوی باز نخواهد گشت”. شرکت های فراملیتی در کشورهای پیشرفته تمام رشته‌های تولیدی قابل انتقال را به کشورهای با نیروهای کار ارزان منتقل کرده‌اند. در این حال در بخش های غیر منقول مانند بخش ساختمانی و مواظبت و پرستاری  از سالمندان  از مهاجران برای پایین نگاه داشتن دستمزد استفاده می کنند.

 

نتیجه کوتاه

سعدی: “تشنه مسکین آب پندارد سراب”.

من هر چند که با فکر هدیه دادن این افسونگر زیبا به میهنمان پیوند عاطفی دارم، ولی می دانم که این کار به دلایل زیادی شدنی نیست. اول از همه باید گفت که این افسونگر زیبا جوان ما مدت هاست که به عجوزه پیری بدل شده است که توان نفس کشیدن ندارد. رد پای زیبایی افسونگر گذشته‌اش را فقط می توان در عکس های آویزان شده روی دیوار موزه ها دید و یا در کتاب های تاریخ خواند.

سوسیال دموکراسی مخلوق وضیعت خاص در شرایطی خاص و در زمانی خاص بوده است. سوسیال دموکراسی در دوران شکوفایی اندیشه‌های سوسیالیستی، در کشورهای صنعتی پیشرفته با اتحادیه‌ها و سندیکاهای قوی و پر قدرت به عنوان دژ محکمی در برابر سیل بر انداز افکار انقلابی ایجاد شد. و چون این عوامل تغییر کرده است، وظیفه تاریخی که سوسیال دموکراسی به نیابت از جناح هار سرمایه داری به عهده داشته است به پایان رسیده است. موجودیت و مشروعیت این افکار حتا در کشورهای اسکاندیناوی، محل تولد آن، زیر سوال رفته است. و فقط بقایای غمگینی از آن مانده است که نشانگر روزهای عظمت آن است. اکنون کار دیگری به جز دسته گل گذاشتن به روی قبر این مرده و ادای احترام از دست ما بر نمی آید.

سوسیال دموکراسی در سال های بحران اقتصادی دست بدست با نئولیبرالیسم، قدم به قدم، آرام آرام، اندک اندک زیر نام پر طمطراق و زرق و برق دار “اصلاحات” از حقوق اجتماعی زحمتکشان، بیکاران و بی‌چیزان کم کرد، تا یک در صد ثروتمند را ثروتمندتر کند. از جیب ناداران دزدید تا از مالیات ثروتمندان بکاهد.

بنابراین طرفداران میهنی این افکار با همه صداقت و میهن دوستی که داشته باشند،  “آب در هاون” می کوبند.  این افکار ایجادگر بهشت برین در کشور ما و راه بهشت موعود نیست،  بلکه نوزاد مرده ای ست که قبل از تولد در رحم مادر مرده است.

در دوران جولان نئولیبرالیسم و در کشوری  مثل  کشور ما که حتا سرمایه داری ناقص، عاجز، ذلیل و معلول در آن اجازه رشد نیافته است و تقریبا تمام کالاهای مورد نیاز مردم وارداتی است، در کشوری که در آن نه تنها سندیکای مستقلی وجود ندارد، بلکه گلوی کارگری را که برای نان فریاد می کند می برند، افکار سوسیال دموکراسی به سراب می ماند تا به یک راه بهشتی. این یک رویای خوشی است که زمینه تحقق در کشور ما را ندارد. به دوستانی که هنوز بر این باورند با کمال تاسف باید گفت که فقط دو راه در جلومان قرار دارد.

راه رشد سرمایه داری که فقط با توسل و تکیه به سرمایه وارداتی ممکن است. با عواقب نابودي بقاياي استقلال اقتصادي- سياسي كشور و تبديل آن به نيمه مستعمره ي سرمايه مالي امپرياليستي.

شرایط ورود این سرمایه عدم وجود سندیکاها، عدم وجود قانون کار مترقی، عدم وجود بیمه‌های اجتماعی، عدم وجود قرار داد‌های دسته جمعی، عدم وجود حداقل دستمزد، عدم وجود شرایط امن کاری، عدم پرداخت مالیات، عدم پرداخت یارانه و در یک کلام عدم وجود حقوق های اجتماعی که دولت های سوسیال دموکرات در گذشته تضمین کننده آن بودند، است. بنابراین، شرایط سرمایه گذاری این شرکت های فراملیتی کاملا روشن است. آن ها خواهان ساعات کاری طولانی روزانه، عدم وجود تشکیلات کارگری، شرایط ایمنی برده مانند، بدون بیمه و با دستمزد کم هستند. به محض اینکه شرایط استثمار زحمتکشان در ايران سخت شود، آن ها دوباره کوچ کشی می کنند. بنابراین راه رشد سرمایه داری تنها ما را به کشوری نو مستعمره تبدیل می کند. منافع ملی ما حکم می کند که راه دیگری به جز راه رشد سرمایه داری در پیش گیریم.

راه دیگر پا گذاشتن به راه ملی و دموکراتیک است که هر چند که راه سوسیالیستی نیست، ولی با راه سرمایه داری هم فاصله دارد. فقط وجود یک اقتصاد قوی عمومی- دموکراتیک، بورژوازی ملی سالم و مورد حمایت و بخش توسعه یافته تعاونی است که می تواند تضمین کننده استقلال کشور و تامین کننده نسبی منافع زحمتکشان باشد. (در كنگره ي اخير حزب كارگر انگلستان در ماه سپتامبر امسال، يكي از عمده ترين خواست هاي كوربي، رئيس با ٦٢ درصد آرا انتخاب شده حزب، و وزير احتمالي اقتصاد آن براي تحقق بخشيدن به ”سوسياليسم قرن بيست و يكم“، تقويت تعاوني هاست!)

فقط با ایجاد دستگاه اداری و روبنایی شفاف، با برنامه ریزی دقیق کوتاه و بلند مدت، با شفافیت در تصمیم گیری استراتژیک، دموکراتیزه کردن انتخاب مدیران و حسابداران می توان از رشد فساد داخلی که زمینه ساز نفوذ امپریالیسم است، تا حدی مانع شد.

راه سومی وجود ندارد. راه سوم سرابی بیش نیست، حبابی بیش نیست، درختی ست بدون ریشه، شقایقی ست بدون بیشه، فردی است بدون پیشه، تاریخی ست بدون پیشینه.

اگر هنوز قلب مان برای زحمتکشان و استقلال میهن مان می تپد و اگر نمی خواهیم که جزو”راهزنان و یا توبره کشان“ باشیم،  باید آستین ها را بالا بزنیم و گام در راه تحقق اهداف ملی و دموکراتیک  بگذاریم. حتما و مسلما این کاری است صعب و سخت، ولی مطمناً ممکن و شدنی است.

 برای درک عمیق تر و مستدل کردن مطالب بیان شده مجبوریم تاریخ جنبش کارگری را به اختصار مرور کنیم. بخش دوم بزودی منتشر میشود.

سیامک




سالگرد تأسیس حزب تودهٔ ایران ﻓﺮﺧﻨﺪه ﺑﺎد!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۱ (۲ ۱ مهر)

واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

 

هفتاد و پنجمین سالگرد تأسیس حزب تودهٔ ایران، حزب طبقه کارگر و زحمتکشان، به زحمتکشان، اعضا، هواداران و دوستان حزب شادباش باد!

نثر موزون زیر چکیده ای است از سرگذشت حزب زحمتکشان با گلچینی از شعرهای زندان اندیشمند بزرگ زحمتکشان طبری.

 

 

کنونت، ياد مى آريم، کنونت، پاس مى داريم

***

روزگارى گذشت بر ما، دراز، سراسر، رمز و راز، پر

نشيب و فراز.

آسمان را شيار مى زديم و زمين را به آيش رها.

فضاى سنگين زمان، جز ناله غمگنانه مان، جز نعره هاى

خوف انگيز جباّران، در خود نداشت، و گرده هامان، جز

يوغ صاحبان زر، نمى شناخت

***

تو آمدى، نه از فراز، که از فرود، از زمين، نه

آسمان، نه زان منظرى که قرن ها چشم گشاده بوديم به

انتظار.

آمدى، عاشقانه آمدى، بر لبانت زمزمه دردهامان جارى

بود، در دستانت، مرهم زخم کهنه ساليان.

فرياد برآوردى:

آسمان را به آيش رها آنيد!

زمين را به موران وامگذاريد!

***

پرواز را خواندى، پرنده را پراندى، جهل

را رماندى، عقل را چماندى، و ما را از لجن زارِ متعفنِ

مردابِ لاقيدى، بسانِ بطانِ آبىِ بى باك، پراندى،

در بحر خروشان، ميان پيچش امواج جوشان، بنشاندى

***

اى برزگر بذرهاى پاك!

اى کشتكار بسيط خاك!

اى زندهء جاويد در مغاك!

آن زمان که تو را شناختم، هيچ گاه با تنهايى خويش

نساختم.

تو گنج رمز رنجهایی، تو چراغ روشن کومه ذهن مائى،

خورشيد از فروغ جاودانى انديشه هايت، به چاه سياه

غرب درغلتيد.

***

قلب ها پر کن ز کين، دشمن نشسته در کمين!

ترا مهجور، ترا بى شور، ترا در گور مى خواهند.

ترا با صد هزاران زخمِ بر پيكر، بسانِ رستمِ دستان،

که بگذشته است از هفت خوان بدمستان،

به چاهِ حيله شغاد مى خواهند.

***

عاشقانت، آه …

آنان که جامِ عشق را لاجرعه نوشيدند، آنان که در

راهت، مردانه کوشيدند، آنان که چون پروانه اى در

گرد شمعت، بى باك شوريدند، جوشنِ خونينِ رزمت را،

جانانه پوشيدند.

چونان تك چشمة جوشانِ تاريخ، بى ذرّه اى ترديد،

جوشيدند، بسانِ حيدرِ ميدان، بسانِ خسروِ مردان،

خروشيدند.

***

محبوب من!

من، آموخته ام اين را،

تاريخ

فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشيد با لبخندى گرم،

انحناىِ آسمان را عاشقانه خواهد پيمود، و آنگاه

بهار، مرهمى سبز، بر زخم هايمان خواهد گذاشت.

***

هديه خواهم داد ترا، گل آينه هاى مشت شد ه ام را،

ياد شاد پايمردى مردان را و نفرت از خوارى

فرومايگان را.

***

کنونت، ياد مى آريم، کنونت، پاس مى داريم




«خوانش جديد ماركس» جاي در نامه مردم ندارد! معجون قديمي در قالبي جديد!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٦٠ (٩ مهر)

واژه راهنما: تئوريك. سياسي

مي خواهند كمر مقاومتِ زحمتكشان و همبستگي طبقاتي را نزد پرولتاريا نابود سازند. سازماندهي موفق مبارزه نياز به آموزش انقلابي ماركسيستي دارد. شرايط نفوذ برداشت انحرافي به ارگان مركزي حزب توده ايران بايد روشن گردد. آيا ناتواني در حذف ماركسيسم- لنينيسم از برنامه حزب توده ايران راهي ديگر را دنبال مي كند؟

 

تحت عنوان ”جهاني شدن سرمايه و طبقه كارگر“ مقاله اي در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران انتشار يافته (شماره ١٠٠٨، ٢٩ شهريور ١٣٩٥) (١) كه به آن به طور مختصر در مقاله ي ”مارکسیسم اندیشه ای انتقادی! «شرايط فعلي» پديده اي مرموز؟“ (٢) در توده اي ها اشاره شد.

اين مقاله كه ظاهراً ترجمه، اقتباس و … از مقاله اي است كه منبع آن در نامه مردم ذكر نشده است، با صراحت و بدون هر گونه پرده پوشي موضع جريان انحرافي اي را مطرح مي سازد كه آن را مدافعانش «خوانش جديد از ماركس» مي نامند.

همان طور كه در مقاله ي در توده اي ها اشاره شده بود، برنامه اين جريان سوسيال دموكرات راست كه مي توان آن را همان «سياست و خط مشي» بليرگونه ناميد كه در نشست اخير كميته مركزي حزب توده ايران (تيرماه ٩٥) افشا شد، حذف انديشه و اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي از جامعه شناسي علمي، از جامعه شناسي ماركسيستي- توده اي است. (٣). به اين منظور اين انديشه ي انحرافي مي كوشد انديشه ي بانيان سوسياليسم و در راس آن كارل ماركس را به دو جزء تقسيم كند:

  • ماركس انقلابي و انديشه نبرد طبقاتي را به فراموشي بسپارد؛
  • ماركس دانشمند را به عنوان يك آكادميسين به موزه بفرستد!

بنگاه هاي نظري و آكادميكِ سرمايه داري دائماً به اشكال مختلف به مقابله با تفكر سوسياليستي مي پردازند. آن ها براي رسيدن به اين هدف از شيوه هاي متنوع استفاده مي كنند. در حالي كه اين بنگاه ها در هنگام ”تبادل نظر“ با افراد مترقي و غيرماركسيست بدون پروا تئوري انقلابيِ ماركسيستي را به طور مستقيم زير حمله و با انواع نام هاي ”سنتي“ و ”گذشته“ و غيره مورد پرسش قرار مي دهند، تاكتيك هايشان در برخورد با ماركسيست هاي انقلابي موذيانه و مزورانه تر است. در اين برخوردها، آن ها سعي مي كنند كه با تائيد ”بخش غير خطرناك“ ماركسيسم، بخش انقلابي آن را زير عنوان مدرنيزه كردن ماركسيسم به كلي از مفهوم انقلابي آن تهي كنند، و جامعيت و اعتبار آن را زير سوال ببرند.

اين جريان انحرافي كه يكي از نمايندگان آن در منابع فارسي زبان، شيدان وثيق است كه گه گاهي در ”اخبار روز“ نظرات خود را مطرح مي سازد، مي كوشد زبان ماركسيستي را از اين طريق نابود سازد كه براي نمونه از ”ماركسيسم“ صحبت نمي كند، بلكه از واژه ي ”ماركسي“ استفاده مي كند، تا زبان مورد نظرش جا بيفتد. (٤) مثلا، همان طور كه در مقاله در نامه مردم به كار گرفته شده است، از «اقتصاد ماركسي» سخن مي راند و آن جا كه نويسنده مقاله مي خواهد از ”اقتصاد ماركسيستي“ صحبت كند، آن را چنين بيان مي كند: «با به كار گيري مقوله هاي اقتصاد ماركسي، اين بحث مي تواند درست تر در گزاره هايي كه مي آيد، بيان شود: …».

نقش تخريب زبان ماركسيستي كه بر پايه موازين علمي از ساختار پيشرفته و پا قرص كرده ي كنوني برخوردار شده است، ظاهر امر است كه با وجود اين نشان مي دهد، كه ماركسيست ها بايد به زبان و اصطلاح هاي جا افتاده زبان خود نيز حساسيت نشان دهند. مساله اصلي، تهي ساختن انديشه ي ماركسيستي- توده اي از مضمون ماترياليست تاريخي و ماترياليسم ديالكتيكي است. آن ها مي كوشند انديشه بانيان سوسياليسم را از درون بجوند و نابود سازند. اين شيوه را مي خواهند جايگزين اعلام رسمي حذف انديشه بانيان سوسياليسم علمي از موازين ايدئولوژيك حزب طبقه كارگر سازند.

 

روند برشمرده شده ي ضدمنافع طبقه كارگر و در خدمت نبرد طبقاتي از ”بالا“ را مي توان به راحتي و شفافي در مضمون مقاله ”جهاني شدن سرمايه و طبقه كارگر“ در نامه مردم بازشناخت و دريافت. وظيفه سطور كنوني، كالبد شكافي اين برنامه و قابل شناخت ساختن آن است!

١- مقاله چه مي گويد؟

مقاله در آغاز با سخناني پرطمطراق اين احساس را در خواننده ايجاد مي سازد كه گويا از موضعي ”چپ“ و همچنين از موضع اقتصاددانان غيرچپ از نوع ”پل ساميولسون“، عليه روند جهاني سازي امپرياليستي موضع مي گيرد. نويسنده مي كوشد چنين القا كند كه حتي اقتصاددانان غيرچپ نيز «از همان آغاز نادرستي» پديده «جهاني شده سرمايه داري» را شناخته و آن را به مثابه پديده اي افشا شده مورد بررسي قرار داده و عليه آن استدلال نموده اند. اما اين جمله آغازين در مقاله، به قول ژورناليست ها تنها يك ”استارت“ است. ”استارت“ي است به منظور منحرف ساختن توجه خواننده هشيار از مساله اصلي و جلب آن به مساله ي غيرعمده! مساله را بشكافيم!

 

هدف جهاني سازي، تشديد استثمار نيروي كار!

روند جهاني سازي امپرياليستي كه در چهار دهه اخير تحت هژموني سرمايه مالي امپرياليستي اِعمال مي شود، و ”جنگ اقتصادي“ را در سطح جهان به زحمتكشان و خلق هاي زير ستم در كشورهاي پيراموني و همچنين در كشورهاي متروپل سرمايه داري تحميل نموده است، تحميل نبرد طبقاتي از ”بالا“ به زحمتكشان است توسط سرمايه مالي امپرياليستي! هدف آن تقسيم ثروت از ”پايين“ به ”بالا“ است كه با ايجاد فقر تشديد يابنده ي ٩٩ درصد از مردم و ثروتمند تر شدن يك درصدي فوقاني جامعه همراه بوده است.

اين سياست ضد انساني تحت شرايط فاشيستي- نظامي و هم چنين با ابزارهاي به اصطلاح ”دموكراتيك“ به زحمتكشان و مردم جهان ‌تحميل مي شود. آغاز اين روند با برنامه تاچريسم، با سركوب اعتصابات كارگري در انگلستان رغم خورد و «قطره قطره مردن» بابي ساندر، مبارز ايرلندي را در تاريخ مبارزات زحمتكشان به خاطره ي تاريخ سپرد.

انعكاس چنين تشديد نبرد طبقاتي در ايران، اين واقعيت است كه كارگران ايراني براي دريافت دستمزد عقب افتاده ي خود به تخته شلاق بسته مي شوند و مبارزي همانند رفيق اصغر عظيم زاده بايد «قطره قطره مردن» را به اهرم مبارزه و نبرد جان بازانه خود بدل سازد، تا پاسخي شايسته و در خور به نبرد طبقاتي از ”بالا“ در شرايط تفوق قدرت ارتجاع و حاكميت سرمايه مالي و متحدان داخلي آن داده باشد!

 

تشخيص سرشت تشديد نبرد طبقاتي، تشخيص تشديد تضاد ميان ”كار و سرمايه“ در روند جهاني سازي امپرياليستي است. اين تشخيص علمي- طبقاتي، هسته ماركسيستي- تود اي را در نبرد طبقاتي در نظام سرمايه داري در جهان و ايران امروز تشكيل مي دهد.

تشخيص سرشت تشديد نبرد طبقاتي به دنبال برقراري هژموني سرمايه مالي امپرياليستي در جهان و ايران، تشخيص دو قطب تضاد اصلي را در دوران كنوني تشكيل مي دهد. قطب سرمايه مي كوشد با ابزار ”جهاني سازي“ كه آن را ”الزامات جهاني“ مي نامد و آن را به مثابه يك ”مشيت الهي“، سرنوشتي محتوم براي زحمتكشان قلمداد مي سازد، كمر مقاومت طبقه كارگر را در مبارزه ي طبقاتي بشكند!

كمر مقاومت زحمتكشان را از اين طريق بشكند كه همبستگي طبقاتي را نزد پرولتاريا نابود سازد!

سركوب سنديكاها كه تاچريسم در انگلستان آغاز كرد، همان قدر با هدف نابودي همبستگي ميان زحمتكشان انجام شد كه ”آزاد سازي اقتصادي“ و لغو و نابودي قراردادهاي دستجمعي كار، تحميل قراردادهاي سفيد امضا، اجاره داري نيروي كار و ده ها ترفند ديگر، به منظور نابودي همبستگي ميان كارگران و ايجاد ناتواني براي مقاومت در برابر فشار سرمايه دنبال مي شود. تهديد به انتقال فرصت هاي توليدي- شغلي به كشورهاي با نيروي كار ارزان، ابزار جنايتكارانه ي ديگري را در خدمت جهاني سازي امپرياليستي تشكيل مي دهد كه از آن به وسعت سواستفاده مي شود!

 

تنها با تشخيص دو قطب تضادِ تشديد شده ميان كار و سرمايه، يعني تضاد تشديد شده ميان زحمتكشان و سرمايه داران و پيامد ضد كارگري- ضد انساني تشديد استثمار طبقه كارگر است كه پرولتارياي انقلابي مي تواند آگاهانه به وظيفه روز خود در مقابل يورش نبرد طبقاتي از ”بالا“ عمل كرده و در برابر آن آگاهانه و هدفمند به مباره بپا خيزد.

تنها با چنين شناخت پر اهميتي، مبارزه ي جمعي و مقاومت جان بازانه و فراگير و بهم پيوسته صنفي- سياسي طبقه ي پرولتاري ممكن خواهد شد و همبستگي پرولتاريايي دو باره زنده خواهد گشت! بدون چنين شناخت آگاهانه ي از شرايط نبرد طبقاتي، بدون شناخت آموزش انقلابي ماركسيستي- توده اي سازماندهي موفق مبارزه ناممكن است!

اين است وظيفه ي روز حزب طبقه كارگر براي انتقال شناخت و آگاهي طبقاتي به درون طبقه كارگر!

 

٢- ”جهاني شدن سرمايه داري و طبقه كارگر“ كدام هدف را دنبال مي كند؟

مقاله ي «خوانش جديد از ماركس» به جاي ترسيم و توصيف و قابل شناخت ساختن نكته هاي پيش، و پس از جمله پرطمطراق ”استارت“ مي نويسد: «استدلال آناني كه جهاني سازي را نادرست مي دانستند، بسيار ساده بود: اگر سامانهء (سيستم) اقتصادي دنيا اجازه واردات فراورده هاي چيني يا هندي به ايالات متحده را بدهد، آن گاه اين اقدام به ناچار دستمزد كارگران آمريكايي را آسيب پذير خواهد كرد، …».

بحث بي محتوا از منظر نبرد طبقاتي به ويژه در جهان امروز در مقاله كارگري در نامه مردم چنين ادامه مي يابد: «اين بحث [صدمه خوردن كارگر آمريكايي … ف ع] را به گونه يي ديگر مي توان مطرح كرد: نظر به اينكه حركت آزادِ فراورده ها و سرمايه در جهان [كه بيان فيتيش و كالايي شده روابط اجتماعي ديكته شده توسط سرمايه مالي امپرياليستي است كه در مقاله كارگري مسكوت گذاشته شده است ف ع و] افزايشِ رقابت بين كارگران كشورهاي گوناگون را موجب مي شود، [لااقل اين حُسن را نيز ايجاد مي كند! ف ع كه] مي توان گفت كه تا اندازه اي به از بين بردنِ ناهمسانيِ دستمزدها در كشورهاي خواهد انجاميد كه در نتيجه، تا اندازه اي به معناي افزايش دستمزدهاي واقعي كارگران جهان سوم است» [پس، هورا! هورا! زنده باد جهاني سازي! ف ع]!!

گرچه ادامه نقل اين تبليغات سردمداران ماسك دارِ مدافع سرمايه در اين سطور توهيني به خواننده ي توده اي است، بايد اشاره كنم كه مقاله «خوانش جديد از ماركس» تا پايان بر اين پايه بنا شده است كه اصل ”مهندسي اجتماعي“ را به خواننده تفهيم كند. هدف توجيه ”بدي“ ها با ”حسن“ها است. اين توجيه، ارتباطي با درك رابطه ديالكتيكي ميان پديده ها ندارد. هدف شيوه ي ”مهندسي اجتماعي“، كه بايد آن را شناخت، كوششي است براي در پرده نگاه داشتن مضمون تضاد ميان كار و سرمايه. هدف «لق» كردن مبارزه است!

مايلم تنها به بيان يك نمونه ديگر اكتفا كنم كه در ارتباط قرار دارد با آن چه نويسنده «اقتصاد ماركسي» مي نامد. مايلم به كمك اين نمونه، ترفند توجيه اصل ”مهندسي اجتماعي“ را شفاف تر سازم كه ابزار به اصطلاح استدلال نويسنده مقاله است. در ادامه در مقاله چنين آمده است:

«با به كارگيري مقوله هاي اقتصاد ماركسي، اين بحث مي تواند درست تر در گزاره يي كه مي آيد بيان شود: جهاني شدن با جابه جاييِ كنش هاي اقتصادي از كشورهاي پيش رفته به جهان سوم، در حالي به كاسته شدن نيروي كار ذخيره شده در كشورهاي جهان سوم (به خاطر دستمزدهاي پايين در اين كشورها) مي انجامد، به افزوده شدن نيروي كار ذخيره شده [بخوان بيكاري! ف ع] در كشورهاي پيشرفته منجر خواهد شد … به كاستن از ناهمسانيِ كارگران (به لحاظِ مزد) در كشورهاي پيش رفته و كشورهاي كم تر توسعه يافته در جهان خواهد انجاميد. …». آري اين است ترازوي كم و زياد و خوب و بد براي توجيه ”مهندسي اجتماعي“!

 

اين كه محتواي مقاله ”جهاني شدن سرمايه و طبقه كارگر“ از انبوهي نكته هاي غيره عمده، درست و نادرست، واقعي و نيمه واقعي به هم بافته شده است، نكته مركزي نيست. همان طور كه اشاره شد، مي خواهند انديشه ماركسيستي- توده اي را بي سروصدا به خاك بسپارن!

سواستفاده از واژگان «اقتصاد ماركسي»، تنها كوشش براي نابودي زبان ماركسيستي- توده اي نيست! چنين تركيبي از واژگان در زبان ماركسيستي اصلاً وجود ندارد. ماركسيسم از ”انتقاد اقتصاد سياسي“ سخن مي راند كه به معناي قابل شناخت ساختن مرحله مشخص رشد ماترياليسم- تاريخي جامعه و ساختار اقتصادي- اجتماعي آن است!

براي نمونه، اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، بيان اين واقعيت است كه ما در مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك با ”اقتصاد سياسي“ اي سرو كار داريم كه اقتصاد سياسي سوسياليستي نيست، اما ديگر اقتصاد سياسي نظام سرمايه داري نيز نيست! اين مضمون كه همان درك ماترياليسم تاريخي از مرحله رشد جامعه است را مي خواهد «خوانش جديد از ماركس» با ترفند به كار بردن و تحميل زبان و اصطلاحات خود از ما توده اي ها بگيرد!

انديشه انحرافي  «خوانش جديد از ماركس» كه همان «خط مشي و سياست» بليرگونه است مي خواهد مضمون انديشه ماركسيستي- لنينيستي را از ذهن توده اي ها بزدايد. از اين رو نيز است كه بايد به افشاگري سند مصوب نشست اخير كميته مركزي حزب توده ايران آفرين گفت كه اين خط مشي را افشا و رسوا ساخته است!

 

بدين ترتيب، مساله مركزي اين نكته است كه تحت چه شرايطي، چنين برداشت انحرافي به ارگان مركزي حزب توده ايران راه يافته است؟ آيا پيش از انتشار چنين مقاله ي انحرافي، بحث هايي در حزب جريان داشته است؟ آيا در سمينارهاي علمي، ضرورت چنين تغيير و راه گشايي براي موضع انحرافي مورد بررسي قرار گرفته است؟ آيا اعضاي كميته مركزي حزب توده ايران آگاهانه از اين امر با خبر هستند كه جرياني به نام آن ها، نظرات بليرگونه را در ارگان مركزي حزب مطرح مي سازد؟ و يا اين روند، با ظرافت و با گام هايي كه جورابي پشمين به پا دارد، بدون سروصدا به جويدن انديشه و مواضع ماركسيستي- توده اي در درون حزب توده ايران پرداخته است؟

آيا مصوبه ي تاريخي كنگره سوم حزب توده ايران در حفظ ايدئولوژي ماركسيستي- لنينيستي در برنامه حزب بايد اكنون با گام هاي بي سروصدا و نامرعي خنثي گردد و از برنامه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران انديشه بانيان سوسياليسم علمي حذف گردد؟

 

خوشبختانه رفيق گرامي محمد اميدوار در روز ١٦ اكتبر ٢٠١٦ در جلسه سخنراني به مناسبت ٧٥ مين سالگرد پايه گذاري حزب توده ايران و جلسه پرسش و پاسخ در وين/ اتريش شركت خواهد كرد. خوشبختانه خبر اين نشست به موقع به طور رسمي در صداي مردم انتشار يافته است. بدين ترتيب اين رفيق گرامي مي تواند پرسش هاي مطرح شده را مورد بررسي قرار دهد.

نگارنده مايل است كه اگر هنوز فرصت داشته باشد و وضع جسمي اجازه دهد، در جلسه در وين شركت كند. بهر جهت طرح پرسش هاي پراهميت ديگري نيز در اين نشست ضروري است. عمده ترين آن ارايه تعريف براي ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران است.

مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب كه تعريف حزب توده ايران از مرحله فرازمندي جامعه ايراني است، مورد تائيد ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ قرار گرفته است.

اين نكته ي پراهميت است كه بايد با شفافيت به آن پاسخ داد كه با توجه به تعريف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب و اقتصاد سياسي اين مرحله، بايد مبارزه ي روشنگرانه- تبليغي حزب توده ايران در چه سطح و با توجه به كدام الويت ها سازمان داده شود؟ امري كه سد راه نفوذ انديشه هاي انحرافي به درون حزب نيز خواهد بود.

١- ”جهاني شدن سرمايه و طبقه كارگر“ مقاله اي در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران انتشار يافته (شماره ١٠٠٨، ٢٩ شهريور ١٣٩٥) http://www.tudehpartyiran.org/2013-12.03.22.37.25/3298.2016-0

٢- ”مارکسیسم اندیشه ای انتقادی! «شرايط فعلي» پديده اي مرموز؟“ http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2880

٣-  در اين سند، ضديت نيروهاي راست با روند بازسازي در حزب كارگر انگلستان تحت رياست جرمي كوربي نشان داده شد كه با پيروزي ٦٢ درصدي او در انتخاب مجدد رياست حزب در ماه سپتامبر ٢٠١٦ از بُعدي پراهميت برخوردار است.

٤- نگاه شود به مقاله ي  ”بازگشت به مارکس“، مضمون ”ماتریالیسم تاریخی“ را تحریف می کند! در توده اي ها شماره ٢٦ خرداد ٩٥ http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2783  و اسب ترویا، نسخه ”آزاد سازی“ مبارزه، مبارزه همه چیز، هدف هیچ چیز در توده اي ها شماره ٢٧ تير ٩٥ http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2785 و نفی مبارزه طبقاتی به سود کیست؟ ”اقتصاد سیاسی“، مضمون علم ماتریالیسم تاریخی! اسلوب ”دیالکتیک نفی“ نارساست! در توده اي ها شماره ٢٩ تير ٩٥ http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2795  و مقاله ي لوبی یسم یا نبرد طبقاتی، محک کدامست؟ اصل مهم قبول ناهمگونی و احترام به نظرات در توده اي ها شماره ٣١ تير ٩٥ http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2799. بحث ها در اطراف ابرازنظرها و در زيرنويس ها نيز به موضع مطرح مي پردازد.




مارکسیسم اندیشه ای انتقادی! «شرايط فعلي» پديده اي مرموز؟

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٥٩ (٣ مهر)

واژه راهنما: تئوريك. سياسي

دستاورد بزرگ علمي- انقلابي حزب توده ايران. ضرورت تغيير سیاست تبلیغی- روشنگرانه ی حزب توده ايران. واكنشي كوتاه به سه مقاله نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران در شماره ي ١٠٠٨، ٢٩ شهريور ١٣٠٥

 

رفیق گرامی ”مم قاسم“

بلافاصله پس از آن که نوشتار قبلی که در گفتگو با شما نگاشتم انتشار یافت، برایم این نکته روشن بود که نیاز به گفته گو با شما و رفقایی که مانند شما كه «شرایط فعلی» را پدیده ای گویا مرموز ارزیابی می کنند که حزب توده ایران با سرگشتگی در برابر آن قرار دارد، پایان نیافته است.

نیاز به گفتگو با شما، برای یافتن راه حلی شفاف و مبارزه جویانه و واقع بینانه بر پایه مواضع مصوبات ششمین کنگره ی حزب توده ایران به منظور تغییر «شرایط فعلی» وجود دارد. به این منظور در ابتدا چند نکته ی نظری را مطرح مي سازم.

 

موضع انتقادی اندیشه مارکسیستی- توده ای

پایه تئوریک موضع انتقادیِ مارکسیسم در “شک اسلوبی” آن قرار دارد. زمینه ی تئوریک شک اسلوبی نزد جامعه شناسی علمی، آگاهي بر اين واقعيت است كه شناخت انسان از پدیده ها، شناختي نسبی است. نسبي بودن شناخت انسان، يك پدیده ی تاریخی است، پدیده ای گذرایی است و باید باشد. در غیر این صورت، اندیشه ثبات و سکون را مطلق ساخته، راه توسعه شناخت انسان را محدود و مسدود کرده و اصل نسبیتِ شناخت را نفی نموده و به طور عملی به اندیشه ای غیر دیالکتیکی بدل می شود. اندیشه ی غیردیالکتیکی که طیف آن وسیع نیست. اندیشه ی مکانیکی و دوآلیستی (دیالکتیک عامیانه یا قدیمی) دو سوی آن را تشکیل می دهد.

خطر موضعی که انتقاد به این یا آن جنبه از سیاست حزب توده ایران را که در چارچوب مبارزه ی درون حزبی مطرح نشده است، موضعي «ضد حزب توده ایران» ارزیابی می کند، در این امر نهفته است که کلیه ی نظرات تئوریک پیش گفته را از مد نظر دور می دارد. این بی توجهی به ویژه آن زمان شکلی خشن و مکانیکی می یابد، هنگامی که وجود شرایط طرح انتقاد در درون ساختار حزب به طور عینی محدود بوده و یا اصلاَ وجود نداشته باشد.

خطر موضع پیش گفته نزد برخی از رفقای حزبی از این رو خطری جدی است، زیرا آن ها را بر آن می دارد بررسی “مضمون” موضع انتقادی را در ذهن خود از ابتدا از این رو نفی کنند، زیرا با پذیرش رابطه ای مبهم (به گفته مارکس «فتیش و کالا شده»، اصل نسبی بودن شناخت انسان را نفی کنند.

وجود و تاثیر چنین خطری را می توان در نظر شما که ظاهراَ در شرایطی نامساعد ابراز شده است یافت. امری که مرا  بر آن می دارد بکوشم در سطور زیر، موضع اندیشه انتقادی مارکسیستی- توده ای را به طور مشخص در ارتباط با گفتگوی میان ما توضیح داده و آن را قابل شناخت سازم. گامی که به طور عمده به کمک اندیشه حاضر در ذهن و منابعی انجام خواهم داد که در کتابی که این روز ها در دست مطالعه دارم و تنها منبع در اختیارم است. عنوان کتاب “انتقاد آگاهی اجتماعی” است که از مجموعه ای تشکیل می شود “در باره مارکسیسم و ایدئولوژی”.

در این مجموعه، توماس مچر تنظیم یک تئوری در باره ایدئولوژی را وظیفه تحقیقاتی خود قرار داده است. او هدف خود را در برخورد انتقادی با نظریات آلت هوزر، فیلسوف فرانسوی و شاگردان آلمانی او مانند هایگ (خانم و آقا) و دیگران انجام می دهد. هوزر عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست فرانسه بود و در سال های هفتاد قرن گذشته ی تاریخ اروپایی تئوری “اویور سوسیالیزم” را تنظیم نمود. هایگ و شاگردانش اخیراَ مجموعه “جدید” آثار مارکس انگلس را انتشار داده اند که با خشنودی محافل “خوانش جدید مارکس” روبرو شده است، مجموعه ی آثار مارکس و انگلس که پیش تر تحت نظر آکادمی های علوم در اتحاد شوروی و همچنین آلمان دموکراتیک و … انتشار یافته بود، فعلاَ از امکان تجدید چاپ برخوردار نیست. تبلیغات محافل خاصی از انتشار “جدید” هایگ چشم گیر است.

نظریات هایگ که مورد بررسی انتقادی مچر در مجموعه پیش گفته قرار دارد، در این امر خلاصه می شود که می کوشد «ایدئولوژی» را به عنوان اندیشه حاکم طبقات حاکم، در برابر «فرهنگ» قرار دهد که گويا نقطه ی متقابل هم ديگر را تشکیل می دهد و اهرم مبارزه ی محکومان در طول تاریخ است. هایگ و شاگردانش به کمک “خوانش جدید از مارکس”، می کوشند تقابل ایدئولوژی و فرهنگ را مطلق ساخته و آن ها را در برابر هم قرار دهند که با نظرات بانیان سوسیالیسم علمی و همچنین نظرات آنتونیو گرامشی در باره «فرهنگ» و نقش تجهیز کننده آن در نبرد اجتماعی دارای زاویه های بسیار است.

هایگ و دیگران از صغرا و کبرای های خود این نتیجه گیری را اتخاذ می کنند که «فرهنگ دورنمای جامعه کمونیستی» است و لذا گویا مبارزه ی فرهنگی هدف و هم وسیله را در نبرد علیه نظام سرمایه داری و استحاله ي آن تشکیل می دهد. موضع مطلق گرانه و انحرافی “خوانش جدید مارکس”، از چنین ریشه ی تئوریک برخوردار است!

روبرت مچر در این رساله و رساله های دیگر خود، ضدیت برداشت هایگ و دیگران را با اندیشه ی مارکس، انگلس، لنین و گرامشی و دیگران از این طریق قابل شناخت می سازد که نشان می دهد که در این اندیشه های انحرافی، جان مایه اسلوب مارکسیستی، یعنی عنصر رابطه دیالکتیکی میان «ایدئولوژی و فرهنگ» به کلی حذف شده و به قول زنده یاد احسان طبری رابطه دیالکتیکی میان آن ها «گم می شود»! مچر نشان می دهد که چگونه یک دوآلیسم قدیمی، دیالکتیک عامیانه در این اندیشه، جایگزین اسلوب ماتریالیسم دیالکتیکی بررسی مارکسیستی می گردد.

 

مارکسیسم، اندیشه ی انتقادی و نه یک تئوری برای انتقاد

اشاره سطور پیش به موضوع کتاب، گرچه سخن را به دراز کشاند، اما لااقل اشاره ای کوتاه به مساله “خوانش جدید مارکس” است که سودمند به نظر می رسد. می خواهند مارکس مبارزه انقلابی را حذف و مارکس دانشمند آکادمیک را مورد تائید قرار دهند و او را به موزه بفرستند.

در چارچوب بررسی خود، مچر با نقل نظرات بانیان سوسیالیسم علمی نشان می دهد که مارکسیسم یک اندیشه ی انتقادی است. اندیشه ای که پایبند به اصل نسبی بودن شناخت انسان است که به آن در آغاز اشاره شد. نیاز مارکسیسم به موضع انتقادی را مارکس در نیاز به «انتقاد به آگاهی» ارزیابی می کند که تنها اهرم گذر از نسبی و تاریخی بودن مرحله شناخت انسان است. پیش تر نیز اشاره شده بود که مارکس این موضع انتقادی را «نفی مشخص» می نامد که جان مایه اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی را تشکیل می دهد.

تنها با چنین برداشتی از اندیشه ی مارکسیستی، این اندیشه به مثابه اندیشه انتقادی درک می شود و به اهرم تغییر شرایط بدل می گردد، زیرا «آموزگار نیز آموزش می یابد» (مارکس- انگلس، مجموعه آثار، جلد 3، ص 5). از این روست که اندیشه مارکسیستی- توده ای نمی تواند با برخوردی مکانیکی و غیرمشخص به پدیده ها قناعت کند. انتقاد را به طور مشخص مورد بررسی انتقادی قرار ندهد و دل به پنداشتي ببندد كه خود بافته و كار را آسان مي سازد. يعني به نظر انتقادي‏ و بدون برسسي مضمون آن‏ مهر «موضع ضد توده ای» بزند که گویا آن وقت با چنين بياني همه جوانب مساله مورد توجه قرار گرفته و حرف آخر زده شده است.

برای نمونه می توان برداشت مکانیکی از انتقاد «هر فرد و جریان» در سخن شما را مورد توجه قرار داد.

 

دستاورد بزرگ علمي- انقلابي حزب توده ايران

هسته مرکزی در برداشت “راه توده”، “عدالت”، “مهر” و دیگران، نفی عملی دستاورد بزرگ علمي- انقلابي حزب توده ایران در ارایه تعریف علمی از انقلاب بزرگ مردم میهن ما و اعلام آن به مثابه انقلاب ملی- دموکراتیک است. از اين رو برداشت جریان های پیش گفته در تضاد آشکار قرار دارد با تعریف ششمین کنگره حزب توده ایران از سال 1391 که در آن مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب مورد تائید قرار گرفته و سیاست جاری حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران منطبق با این تعریف، تنظیم و اعلام شده است.

پیوند میان مبارزه ی دموکراتیک و سیاسی- طبقاتی که جان مایه «برنامه حداقل کارگری» (زنده یاد ف م جوانشیر) است و یا مبارزه برای ایجاد جبهه وسیع ضددیکتاتوری، کوشش برای ارایه اقتصاد سیاسی مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب به عنوان جایگزین شایسته سیاست اقتصادی نولیبرال که ایران را هر روز بیش تر به وابسته به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی بدل می سازد، نکته های اساسی را در این برنامه ی مصوب ششمین کنگره حزب توده ایران تشکیل می دهد.

تعریف انقلاب به عنوان مرحله ملی- دموکراتیک فرازمندی جامعه که در ششمین کنگره حزب توده ایران در سال 1391 نیز مورد تائید قرار گرفت، بیان علمی واقعیت تضاد میان مردم میهن ما با شکل و روبنای دیکتاتوری سلطنتی و اکنون با شكل ديكتاتوري ولایت وفقیه ی از یک سو و نظام اقتصادي بزرگ زمين داري- سرمايه داري وابسته ي پيش از انقلاب و همين نظام در شكل كنوني آن در سوي ديگر است. وابستگي گذشته و كنوني اين دو نظام اقتصادي- اجتماعي به نظام اقتصادي امپرياليستي زمينه عيني تضاد مردم ميهن ما را با صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري تشكيل و عنصر ضد امپرياليستي- ملي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب را قابل شناخت مي سازد.

سرشت مردمی- دموکراتیک و ملی- ضد امپریالیستی مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب به راحتی و با شفافیت علمی از این تعریف حزب توده ایران قابل شناخت و درک است.

 

جریان های پیش گفته، در هیچ سند و نوشتاری تعریف علمی حزب توده ایران را از مرحله ملی- دموکراتیک مورد تائید قرار نداده اند و فعالانه می کوشند با عملکرد سیاسی خود آن را نفی کنند. آن ها با این سیاست ضد موضع تعریف شده ی حزب توده ایران از انقلاب تا امروز (پلنوم شانزدهم تا گنگره ششم)، عملاَ به نفی دو وظیفه ای می پردازند که در برابر حزب توده ایران و جنبش توده ای قرار دارد. وظیفه ای که مضمون «برنامه حداقل کارگری» حزب طبقه کارگر را تشکیل می دهد. وظیفه ای که دارای محتوای تعریف شده بوده و وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران را تشکیل می دهد.

پیامد این اخته ی مغزی که این جریان ها در مورد خودشان روا داشته اند و می خواهند آن را به حزب توده ایران نیز تحمیل کنند، بر باد دادن سیاست مستقل حزب طبقه کارگر است. آن ها خواسته یا ناخواسته به جریان دنباله روی لایه ای از بورژوازی تبدیل شده اند. آن ها به این یا آن به اصطلاح “جرقه” این یا آن لایه بورژوازی دل بسته اند و توصیه می کنند که حزب توده ایران نیز چنین کند. برنامه خانه سازی “مهر”، که البته مخالفتی با آن نیست، و یا توسعه رابطه با ونزوئلا، روسیه، گروه بریکس و غیره، برای این جریان ها به پرچم مبارزاتی تبدیل شده است که می خواهند آن را جایگزین «پرچم قشوق زحمتکشان» کنند، یعنی جایگزین سیاستِ «مستقل طبقاتی حزب طبقه کارگر» کنند که در  برنامه و خط مشی انقلابی حزب توده ایران تبلور می یابد.

 

چنانچه شما در ابرازنظر انتقادی خود به مقاله توده ای ها، «شرایط فعلی» را به این معنا منظور داشته اید که این جریان ها به خطری برای وجود و سیاست مستقل حزب توده ایران بدل شده اند و لذا هر انتقادی به سیاست جاری حزب کمک به آن ها و هم سو با آن ها است، به گمراه می روید. این به این معنا نیست که نباید علیه ان جریان ها به مبارزه نپرداخت و عددی به حسابشان نیاورد. متاسفانه هستند رفقای صادقی در این جریان ها که واقعا ستاره راهنمای مبارزه ايدئولوژيك طبقاتی را فراموش و «گم کرده» اند. علت آن درستی سیاست آن ها نیست! علت اساسی را باید در جایی دیگر جستجو کرد.

علت آن چه به نظر موفقیت این جریان های انحرافی می رسد، نارسایی سیاست روزمره ما، سیاست حزب توده ایران در ارایه مصوبات علمی و واقع بینانه خود در مطبوعات حزبی است!

می توانید شما و یا رفیق دیگری یک مقاله در توضیح و توصیف مصوبات ششمین کنگره حزب توده ایران که پیش تر به آن اشاره شد، در چند سال گذشته در مطبوعات جاری حزب بناميد؟ به اصطلاح “قدرت” این جریان ها، ضعف ما در برافراشته نگه داشتن سیاست انقلابی حزب توده ایران است، مبارزه ی مشخص برای تحقق بخشیدن به آن است! ضرورت چنین سیاستی به شدت به چشم می خورد!

 

باید سیاست تبلیغی- روشنگرانه ی حزب از پایه تغییر کند. باید سیاست انقلابی حزب توضیح داده شود. باید نشان داده و مستدل گردد که جز اقتصاد سیاسی مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب، تعمیق وابستگی اقتصادی وسیاسی ایران به نظام اقتصاد امپریالیستی تشدید خواهد شد و ایران به کشور نیمه مستعمره بدل خواهد گشت.

باید جلسه های پرسش و پاسخ را به راه انداخت و از “راه توده” و شرکا دعوت نمود در آن شرکت کنند. خواهیم دید که نه تنها شرکت نخواهند کرد، بلکه به تکرار آماری که از “بازدید کنندگان سایت” به رخ می کشند، اجباراً پایان خواهند داد. باید سمینارهای علمی را برای بررسی مسائل ایران و جهان به راه انداخت. باید به نقش راهبردی حزب طبقه کارگر بازگشت. دست ما در این زمینه پر است. ما حرف برای گفتن داریم. مبارزه ی طبقاتی ما، پرچم ایجاد و برپایی اتحادهای اجتماعی است، ازجمله جبهه ضد دیکتاتوری. با پایین نگه داشتن این پرچم، صحنه نبرد طبقاتی در جامعه را ترک می کنیم، آن را به ديگرا وامي گذاريم. به کناره ی شط جوشان تاریخ رانده می شويم، آن طور که رفیق زنده یاد طبری می گوید.

جريان هاي انحرافي مبارزه ي طبقاتي را محدود به مبارزه براي ”اتحادهاي اجتماعي“ و يا دموكراتيك كرده اند. نادرستي، عمل به مبارزه براي اتحادها اجتماعي- دموكراتيك نيست. نادرستي در محدود وخلاصه كردن كليت مباره ي طبقاتي به مبارزه ي دموكراتيك است. چنين سياستي، ضمن آن كه نفي و ترك سياست مستقل حزب طبقه كارگر است و لذا ضد منافع زحمتكشان و ضد منافع ملي مردم ايران است، نقش راهبردي حزب توده ايران را در  مبارزات اجتماعي بي رنگ و نهايتاً نابود مي سازد!

 

بخش پایانی این نوشتار را من پس از چند روزی که توانستم سر بلند کنم، نوشتم. نیاز به بحث و گفتگو میان توده ای ها بلاتردید است. به وظایف خود عمل کنیم.

 

پس از نگارش

واكنشي كوتاه به سه مقاله نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران در شماره ي ١٠٠٨، ٢٩ شهريور ١٣٠٥

 

رفيق گرامي ”م قاسم“، بازتاب انتقاد نگارنده را به تعطيل سياست مستقل حزب توده ايران مي توان در سه مقاله ي با عنوان هاي ”نقش فزاينده ي و مخرب سپاه و نيروهاي سركوبگر در حيات سياسي- اقتصادي ايران“، ”ضرورت تشديد مبارزه سازمان يافته با لايحه اصلاح قانون كار“ و نهايتاً ”جهاني شدن سرمايه داري و طبقه كارگر“ به راحتي بازشناخت و علت واقعي، اما درك نشده، نگراني شما را از «شرايط فعلي» دريافت. علتي كه در عملكرد نارسا و بي ارتباط با خط مشي انقلابي حزب توده ايران قرار دارد و از اين ريشه سيرآب مي شود.

دو مقاله نخست كه به توصيف توانمندي از نشان دادن شرايط حاكم بر كشور پرده بر مي دارد، بدون هر رهنمود مشخصي پايان مي يابد. من به طور مجزا هر سه مقاله را شخم خواهم زد و نشان خواهم داد كه چگونه «سياست و خط مشي» بليرگونه بر آن ها مستولي است. چناچه شما توانستيد در ارتباط با رفقاي مسئول شرايط طرح انتقاد را در درون حزب ايجاد سازيد، البته طرح علني آن غيرضروري خواهد بود.

در اين سطور تنها دو نكته را گوشزد كنم.

پس از مطالعه مقاله ي”نقش فزاينده و مخرب سپاه …“، در مختصر نوشتم: مقاله ي توصيفيِ بسيار خوب. خطرات در پيش به درستي گوشزد مي شود. استحاله ناپذيري رژيم، كه به درستي مبتني است بر منافع طبقاتي لايه هاي حاكم نشان داده مي شود و پيامدهاي آن گوشزد مي گردد.

در نتيجه گيري پاياني، تكرار خواست «مبارزه منسجم و فراگير اجتماعي و اتحاد عمل نيروهاي آزادي خواه، مترقي و اصلاح طلب كشور» باري ديگر طرح مي شود. اما طرح نشاختن برنامه جايگزين اقتصادي- اجتماعي، طرح نساختن اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، كه پاسخي همه جانبه به پرسش در باره ي مضمون «مبارزه منسجم» مي داده است، مقاله از محتواي انديشه ي انقلابيِ ماركسيستي- توده اي خالي است. طرحِ سياست مستقل حزب طبقه كارگر تنها با طرح مضمون مصوبات ششمين كنگره حزب تبلور مي يابد، كه طرح آن وظيفه ي مقاله مي بوده است. تنها طرح اين مصوبات به صورت مشخص و مستدل ساختن آن به طور واقع بينانه و انقلابي، شرايط خروج از بن بست اقتصادي- اجتماعي ايران را نشان مي دهد و قابل شناخت و درك مي سازد.

همان طور كه اشاره شد، به طور مجزا به بررسي مقاله خواهم پرداخت.

در ارتباط با مقاله ”ضرورت تشديد مبارزه …“، چنين نوشتم: مقاله توصيفي در باره تحميل شرايط اقتصاد سياسي نوليبرال، با سخنان مالجو و نه با مواضع حزب توده ايران پايان مي يابد.

فراخوان براي مبارزه عليه برنامه دولت، فاقد مضمون است. اين مبارزه داري چه محتوايي است؟ اين پرسش پاسخي نمي يابد. مبارزان كارگر با سخنان مالجو سيرآب مي شوند، بدون آن كه با ارايه نظرات جايگزين اقتصاد سياسي مورد نظر مصوبه هاي حزب توده ايران آشنا شوند. اقتصاد سياسي اي كه بايد جايگزين اقتصاد سياسي امپرياليستي شود! نظرات حزب توده ايران نه طرح و نه مستدل مي گردد و به مثابه مضمون مبارزه ي روز كارگران به آن ها و فعالين كارگري نشان داده و مستدل گردد! به مقاله به طور مجزا بازخواهم گشت.

آنچه اما به طور انكار ناپذير در ارتباط قرار گرفت با نكات برشمرده شد در باره ”خوانش جديد از ماركس“ و هشدار نسبت به آن، مقاله سومي است با عنوان ”جهاني شدن سرمايه داري و طبقه كارگر“. در اين سطور مايلم تنها اين نكته را گوشزد كنم كه نويسنده يا مترجم و اقتباس كننده ي مقاله، بدون طرح ماخذ و منبع، نكته هايي را مطرح مي سازد كه با صراحت، نظر مداحان ”خوانش جديد از ماركس“ طرح مي كنند، ازجمله فردي به نام شيدان وثيق.

آن جا كه نويسنده مقاله مي خواهد از اقتصاد ماركسيستي صحبت كند، آن را چنين بيان مي كند: «با به كار گيري مقوله هاي اقتصاد ماركسي، اين بحث مي تواند درست تر در گزاره هايي كه مي آيد، بيان شود: …».

”خوانش جديد از ماركس“ مي كوشد زبان ماركسيستي را از اين طريق نابود سازد كه براي نمونه از ”ماركسيسم“ صحبت نمي شود، بلكه از ”ماركسي“ جا بيفتد. مثلا: «اقتصاد ماركسي». اين اما ظاهر امر است كه نشان مي دهد ماركسيست ها بايد به زبان و اصطلاح هاي جا افتاده زبان خود نيز حساسيت نشان دهند. مساله اصلي، مضموني است كه به برخي از آن پيش تر اشاره شد و باز هم به آن پرداخته خواهد شد.

آن چه پرسش برانگيز است، اين نكته است كه چگونه چنين مقاله اي كه بي محتوا بودن مضمون آن را نشان خواهم داد مي توان در روزنامه مركزي حزب توده ايران منتشر شود كه در آن جاي بحث و گفتگويي وجود ندارد. در كجا و در كدام نشست علمي در حزب توده ايران چنين بحث هايي جريان داشته است كه اكنون بازتاب آن را در نامه مردم مشاهده مي كنيم؟

نگارنده به نظرات شيدان وثيق در دو مقاله برخورد كرده ام كه حتي در اخبار روز منتشر شد، اما رفقاي هيئت تحريريه نويدنو صلاح نداستن آن را بازانتشار دهند! انگار نسبت به برخورد انتقادي به نظرات شيدان وثيق با محضوراتي روبرو هستند؟!