تفکر”فرقه”ای یا جانبداری طبقاتی؟

مقاله شماره: ١٣٩٣ / ٥٨ (1 مهر)

واژه راهنما: تئوريك. سياسي

رفيق سيامك در باره ي جانبداری طبقاتی کمونیست ها، و مطلق گرایی “فرقه” مي نويسد
دوستی دارم که مجنون وار عاشق فوتبال و طرفدار پر و پا قرص یک تیم اروپایی است. روزی از او سوال کردم: اگر تمام بازیکنان و مربیان تیم تو با تیم رقیب جا عوض کنند، طرفدار چه تیمی می شوی؟ بدون مکث گفت: تیم خودم. طرف صحبت من فردی است تحصیلکرده با عقلی سلیم. عقل سلیم ولی در این مورد موجب تفکری منطقی نشده است. عشق اصلی او بیش تر به نام و آرم تیم محبوبش است، نه به زیبایی ورزش فوتبال و نه چندان به تکنیک بازیکنان یا به تاکتیک مربی. عدالتن باید گفت که دوست من با خشونت مخالف است و در مسابقات به خوردن آبجو با هواداران تیم خود، خواندن سرود تیم و بحث های معمولی راضی است.
همه ی ما حتما نمونه های زیادی از این دست را سراغ داریم. میشناسیم افرادی را که عشق اصلی شان حس تعلق داشتن به گروهی؛ و بودن با دیگر طرفداران تیم خود هست، نه فوتبال. فوتبال فقط بهانه ای است برای “ما شدن” در مقابل “آن هایی” که نه تنها با “ما” نیستند، بلکه ضد “ما” هستند. این “ما شدن” هویتی مستقل به طرفداران یک تیم می دهد که از دیگر نقش هایی که در جامعه دارند بر جسته تر است.
قضاوت این افراد در باره  تیم رقیب بر اساس تحلیل تاکتیک و تکنیک بازیکنان آن نیست، بلکه  حکمی است قطعی  و از پیش ساخته بر اساس “منطقی” بسیار ساده و معمولی “آن که با ما نیست بر ماست”. آن ها نمی توانند از گُل زیبای بازیکن تیم رقیب لذت ببرند، نمی توانند از تاکتیک و بازیکنان تیم مقابل تعریف کنند.
غرض از این مقدمه این است که با انداختن نگاهی کوتاه و مطالعه اجمالی به نشریات احزاب و سازمانهای “چپ” ایرانی آدم تعجب می کند که چرا این همه اشتراک نظر در مورد محتوم به مرگ بودن نظام سرمایه داری و محکوم بودن ولایت فقیه منجر به عمل مشترک قابل توجه ای نشده است و نمی شود.
بدون شک ”فرقه” گرایی یکی از دلایل اصلی عدم وجود عمل مشترک میان این سازمان ها است. این طور به نظر می رسد که برای بعضی ها سیاست، “تاج و پرسپولیسی” شده است. ”یا با مایی یا بر ما“.

در حالی که احزاب بورژوازی با تمام تنوع خود وقتی منافع طبقه خود را در خطر می بینند متحدا، همگام و همزمان وارد عمل می شوند و کل جهان را با افکار و اعمال نولیبرالی به ورطه سقوط اجتماعی می کشانند؛  در حالی که طرفداران ”نظام” با تمام تنوع خود وقتی منافع مشترک شان به خطر می افتد،  متحدا، همگام و همزمان دور ولایت فقیه حلقه می زنند و کشورمان را به ورطه سقوط اقتصادی و اخلاقی می کشانند. احزاب “چپ” که از ” فرقه” زدگی در عذابند، هنوز دست به عمل مشترک مهم و تاثیر گزاری نزده اند.
اگر این ”فرقه” ای فکر کردن نیست، پس چیست؟ چطور ممکن است که افراد روشنفکر، صلاحیت دار و صادق حرف خود را “وحی منزل” بدانند و به بهانه ی دفاع  از “طبقه کارگر” به پراکندگی در جنبش دامن بزنند و بدین ترتیب از منافع کلی طبقه کارگر که نیاز به یک ”گردان” متحد و مبارز دارد چشم بپوشانند؟

تفکر “فرقه”ای در”چپ” چیست ؟ 
” فرقه” یک  گروه کم و بیش همگن و بسته است که اعضای آن بخاطر اعتقاد عمیق شان به حقانیت خود بهم پیوسته و هم بسته شده ا ند. ”فرقه” حامل پیام روشنی با وعده خاصی برای پیروان خود است. اعضای یک ”فرقه” علاقات، منافع، بینش ها، ارزش ها و نحوه رفتاری تقریبا مشترک دارند و روابط آنها بر اساس وفاداری کامل متقابل چیده می شود و در واقع به خاطر اعتقادات ﻋﻤﻴﻘﺎﻧﻪ و سیستم های ارزشی مشترک هم بستگی درونی بسیار قوی است. ”فرقه” قوانینی برای عضویت دارد که عضو ”خاطی” را بر حسب آن  با اخراج کردن از جمع “مجازات” می کند. اعضای جدید ”فرقه” با یادگیری “پندار، رفتار و کردار” درست اندک اندک در ”فرقه” ادغام می شوند. یاد می گیرند که در “درون” و “برون” قوانینی است که باید رعایت شود. آن ها یاد می گیرند که بین “ما” و “آن ها” تفاوت وجود دارد، چرا که دیگران هنوز به “حقیقت ناب” و راه درست “نجات زحمتکشان” دسترسی پیدا نکرده اند. یک ”فرقه” ای ادعا می کند که به ”حقیقت مطلق” رسیده است، و معتقد است که این ”فرقه” تنها راه رسیدن طبقه کارگر به رستگاری است. مهم ترین وظیفه ای که  اعضای ”فرقه” برای خود قائلند، متقاعد کردن دیگران به درستی راه خود و تنها راه خود برای “نجات زحمتکشان” است، وظایف دیگر زندگی همواره تحت شعاع این  “وظیفه مهم” که تنها بر دوش آن ها سنگینی می کند، قرار میگیرد. دوستی ها، رفاقت ها، برادری ها، همکاری ها تا آنجا مهم است که به طریقی موجب تحکیم احکام اعتقادی و تایید راه ”فرقه” شود.
” فرقه” گرا در یک پیله بسته ولی گرم و راحت از فرمول های از پیش ساخته شده زندگی می کند که بیرون آمدن از آن و روبرو شدن با زندگی واقعی برای او هراس انگیز است. بنا بر این غالبا دوست دارد بیرون از گود بنشیند و به دیگرانی که در صحنه مشغول کار هستند، درس مبارزه طبقاتی بدهد. او این کار را از همکاری با دیگران و “نجس” کردن دست معصوم خود بهتر می داند. داشتن ایده های پاک و منزه برای “فرقه” هدف است و نمی خواهد با آلوده شدن در “گنداب عمل“  پاکیزگی خود را از دست بدهد. ولی یادش می رود که برای متقاعد کردن توده ها تنها داشتن ایده های ناب کافی نیست، بلکه با پیوند دایمی با توده ها و در میدان عمل باید همواره یاد گرفت که چگونه این ایده های بیجان را به نیروی تغییرگر مادی بدل کرد.
اعضای ” فرقه” چون گويا به ”حقیقت کامل” دست یافته اند، دلیلی به مطالعه تاریخ و یا تبادل نظر با دیگران نمی بینند. ”فرقه” ای بر این که به حقیقت مطلق دست یافته است، بسیار مطمئن و مفتخر است و اصلآ نیازی به مشاورت نمی بیند. بر عکس یک “فرقه”ای اثبات خود را در نفی دیگران می بیند. تفرق نظر را به اتفاق عمل ترجیح می دهد.  بجای دیدن نکات مشترک فراوان، اختلافات را بزرگ و غیر قابل حل جلوه می دهد. هر اختلاف کوچکی در مورد انتخاب تاکتیک و تحلیل اوضاع را زیر چتر مبارزه طبقاتی قرار می‌دهد و آنچه را که می توانست با بحث و تفکر جمعی حل شود، به سطح تضاد آشتی‌ ناپذیر ارتقا می دهد. یک ”فرقه”ای خود را هم هدف، هم گام و همکار مارکسیست های دیگر نمی داند، بلکه خود را در مقابل اکثریت مارکسیست های “غیر خودی” می بیند. اعضای آن عمیقا از دیگر مارکسیست های “غیر خودی”  به عنوان های مختلف  سازشکار”، “فرصت طلب”، “تجدید نظر طلب”، “سندیکالیست” و غیره انتقاد دشمنانه می کنند، و در تعجب هستند که چطور دیگران به حقانیت آن ها  هنوز پی نبرده اند. ولی پنهانی ”فرقه”ای از وجود فرصت طلب ها در جریان ها دیگر مارکسیستی کاملا راضی است. مثل هوا به وجود فرصت طلب ها احتیاج دارد چرا که فرصت طلب ها با آمادگی خود برای “فروختن” اصول به نفع تاکتیک های موقت سیاسی به ”فرقه”ای ها بهانه مناسبی برای همیشه اصولی بودن خود می دهند. در واقع  این دو جریان مکمل یک دیگر هستند. چرا که فرصت طلب ها نیز برای توجیه سازش خود بر روی اصول، به “چپ گرایانِ” ”فرقه”ای “ضد سازش” لازم دارند. تحمل نظر دیگران هرروز  کم تر  و خود راضی بودن “فرقه” هرروز بیش تر می شود. این تنگ نظری روزافزان عاقبت روزی آتش به دامن صفوف داخلی “فرقه” هم می اندازد. به جای سعه صدر و تحمل عقاید یکدیگر و حل رفیقانه مسائل نظری در چارچوب یک سازمان، تفکر ”فرقه” ای، در نهایت، “فرقه”ای ها را به جان هم می اندازد.
یک “فرقه”ای نشانه های “فرقه”ای دیگران را خوب می بیند، ولی نسبت به نمودهای “فرقه”ای خود چشمی کور و گوشی ناشنوا دارد و بهمین دلیل دیگران را “فرقه” و خود را اصالت گرا می داند. و دائم سعی می کند که  اعضای خود و دیگران را  به باور این “حقیقت” متقاعد کند. ”فرقه” زیر عنوان مبارزه بر علیه گرایشات مخرب در درون جنبش كارگری منافع گروهی خود را بر منافع طبقه ای که ادعا نمایندگی آن را دارد، ترجیح می دهد. این در صورتی است که ماركس و انگلس تاکید داشتند که کمونیست ها تافته جدا بافته نیستند و  نباید منافع ای جدا و مجزا از منافع طبقه کارگر داشته باشند. آن ها همیشه باید منافع  كل جنبش کارگری را بر منافع گروهی خود ترجیح بدهند. به قول مارکس “فرقه دلیل وجود و نقطه افتخار خود را نه در اشتراک نظرات با جنبش طبقاتی بلکه در شعارهایی که آن را از این جنبش متمایز می کند، میبیند.” انگار  ف”فرقه” وظیفه اصلی خود را “فصل” کردن نیروهای جنبش کارگری و نه “وصل” کردن آن ها می داند.

” فرقه”ای ها به جای جواب دادن صحیح به سوالات دقیق و جدی، به تهمت زدن افراد و تحریف ایده ها می پردازند. “فرقه”ای تخریب شخصیت و جعل اسناد و “مارک” زدن را جانشین برخورد با نظرات می کند. پاسخ مارکس و انگلس به مخالفان ولی همیشه دقیق، عادلانه و محترمانه بوده است، هر چند که در دفاع از طبقه کارگر حتا یک قدم هم عقب نشینی نکرده بودند. هدف واضح بنیان گذاران سوسیالیسم علمی از مجادله با طرفداران آکادمیک سرمایه داری همواره این بوده است که با افشاء کردن تناقض درونی این نظام سطح آگاهی سیاسی کارگران را بالا ببرند. در آثار مارکس و انگلس در هیچ جا نشانی از تخریب شخصیت و یا سعی‌ بر “بردن بحث” با اتکا به جعلیات و ضربه زدن به نقطه ضعف ها نیست. بلکه برعکس، تمرکز آن ها همیشه به چالش کشیدن آنچه سرمایه داری  نقطه قوت خود می دانست، بوده است.
” فرقه” هرگز اشتباهات خود را نمی پذیرد و بدین ترتیب اعضای خود را برای مجهز شدن به آگاهی سیاسی محروم می کند و بعید نیست که با این کار یک اشتباه را چند بار تکرار کند و بدین ترتیب شکست دیگری را تجربه کند. وقتی که ” فرقه”  برای مخفی داشتن کوتاه نظری از جواب گویی پرهیز می کند، نه تنها شفافیت سیاسی و نظری خود را در میان توده ها از دست می دهد، بلکه با معصومیت جلوه دادن خود به یک جریان روحانی و آسمانی بدل می شود که کاری با “زمینیان” ندارد. مسلم است که توده ها چنین جریان “همه چیز دان”، ولی “بی عمل معصوم” را جدی نمي گیرند. توده ها به مبارزان  معصوم احتیاجی ندارند، چرا که معصومیت با زمینی بودن در تضاد است.

تفکر “فرقه”ای همیشه در کمین کمونیست ها هست. اگر ما قادر به پاسخ به انتقادات و تفاوت های نظری به شیوه دموکراتیک و رفیقانه نباشیم، خواه نا خواه با جلوگیری از رشد تئوریک و روند پویایی حزب به تضعیف آن می پردازیم. خفه کردن انتقادات و اختلاف نظرات داخلی بر خلاف آنچه که تصور می شود منجرب به یکپارچگی حزب نمی شود، بلکه خصلت “فرقه”ای آن را تقویت می کند. البته انتقاد از خود، به معنای نفی گذشته خود نیست و با دست کشیدن از ایدولوژی طبقه کارگر تفاوت دارد. اگر ما با دیگر جریان های مارکسیستی برای رسیدن به اهدافی که مشترک است وارد عمل مشترک نشویم، این حفظ اصالت نیست، بلکه تقویت خصلت ”فرقه”ای است.
طبیعی است که  ایدئولوژی مشترک، زبان کتبی و شفاهی مشترک، تاریخ مشترک، قهرمانان مشترک، اخلاق و رفتار مشترک؛ به کلامی دیگر، فرهنگ مشترک باعث همبستگی، هم پیوستگی اعضا ی یک گروه و وفاداری آن ها نسبت به هم می شود. اما ”فرقه” حیات ویژه خود، هم پارچگی درونی و حفظ اعضای خود را بر منافع کلی طبقه کارگر ترجیح می دهد. وفاداری اعضای ”فرقه” نسبت به هم به حدی مهم است که منافع طبقاتی کارگران و زحمتکشان را تحت شعاع قرار می دهد. معمولا هر سازمانی در داخل مشغول ادغان اعضای جدید و تحکیم خود است و همزمان در کنش و واکنش با پیرامون خود باید برای زنده ماندن، استعداد تطبیق خود با خواست ها و تغییرات بیرونی را داشته باشد. ”فرقه” اما به جای تغییر خود، سعی می کند جهانی را تصویر کند که در جعبه ”ایدئولوژی مقدس” او جای می گیرد؛ به جای تکامل ایدئولوژیک حرکت و تغییر دائمی جهان را نفی می کند..”فرقه” خود را مقدس تر و والاتر از هر چیز و هر کس می داند. ” فرقه” آن قدر عاشق خود و غرق در خود است که کاملا فراموش می کند که احزاب و سازمان های کارگری، گردان منسجم و مسلط بر تئوری علمی و انقلابی و برنامه دار عملی این طبقه هستند و نه آقای آن. فرهنگ حاکم درونی سازمان های کارگری باید زیر مجموعه از فرهنگ کارگری باشد، نه جدا و مستقل از آن و برای خود. بنا براین ”فرقه”گر با  ترجیح دادن سازمان خود و منافع آن به مقابله با منافع طبقه کارگر و زحمتکشان می پردازد. در این شکی نیست که هر چه تمایل ما به ”فرقه” گرایی قوی تر شود، جنبش كارگری ضعیف تر می شود.

جانبداری طبقاتی کمونیست ها ولی با مطلق گرایی “فرقه”  فرق دارد

عضو حزب کمونیست وفادار به آرمان های طبقه کارگر با قبول برنامه و اساسنامه آن است، نه‌ وفادار به اعضای آن و نه عاشق نام و آرم آن. برای او حزب وسیله یی است برای رسیدن به هدف آزادی زحمتکشان از یوغ سرمایه، حزب هدف نیست. حزب از لحاظ طبقاتی بسته است، ولی اندیشه ای‌ باز بر اساس خرد جمعی دارد؛ خشک نیست، روان است؛ ایستا نیست، پویا است؛ محفل نیست، میدان عمل است؛ دگم نیست، خلاق است. یک کمونیست به قول اندیشمند بزرگ ما طبری  ”رحم ها را بارور [ ]، به همان سان که دست ها را در کار ، و مغزها را در انديشه مدام” می خواهد (”گريز“، شعر زندان)*.
یک کمونیست واقعی به ایدئولوژی دگماتیک اعتقادی ندارد. ایدئولوژی را پویا و برا می خواهد. اهمیت ایدئولوژی برای یک کمونیست واقعی در کارایی آن برای نجات بشر از بندهای استثماری و استعماری است، نه برای تقدس و پرستش. او به تکامل تفکر و ایدئولوژی باور دارد، چون که به قول طبری، می داند که “زندگی در جنبش دائمی است، آن هم نه جنبش یکنواخت و مکرر، بلکه جنبشی که به جانب کمال می رود” و”تحولات فکری و ایدئولوژی انسانی، نتیجه  تحولاتی است که در طرز معاش و شیوه تولید او رخ می دهد”. یک کمونیست کنجکاو است و دائم در جستجوی حقیقت، ولی می داند که “راهی را که انسان در طلب حقیقت می سپرد، راهی است طویل” ،  او  بدنبال حقیقت مطلق و مقدس نیست، چراکه “هیچ حقیقت خدشه ناپذیر و مقدسی را به رسمیت نمی شناسد”. یک کمونیست دگمی ندارد، ولی باور راسخی دارد به این که به قول مارکس سرانجام و پایان مبارزه  “انسان های رنجدیده ای که فکر می کنند و انسان های متفکری که رنج می برند” بر علیه “دنیای ددمنش و بی اثری که مایه لذت افراد مبتذل و محدود الفکر است”، ظفر و پیروزی است. یک کمونیست خشک نیست، ولی جانبدار است؛ با صراحت و سرفرازی می گوید: در این جنگی که بین “کار” و “سرمایه ” همواره در جریان است، من در “قشون زحمتکشان” ایستاده ام.
یک کمونیست واقعی، منافع زحمتکشان را معیار انتقاد خود از دیگران قرار می دهد، نه منفعت “فرقه”ای را. یک کمونیست واقعی، با جریان های بورژوازی و خرده بورژوازی داخل و خارج سازمان خود مبارزه ایدئولوژیک می کند، ولی این مبارزه برای صیقل دادن خصلت کارگری سازمان است، نه برای تقویت “فرقه” گری. او نقاد نظر است، نه “جلاد” صاحب نظر.
یک کمونیست واقعی انتقاد درون حزبی را برای تقویت “قشون زحمتکشان” می خواهد، نه برای تضعیف آن. انتقاد او دلسوزانه، رفیقانه، مشخص ، سازنده، وحدت گرایانه و جمع کننده است و با انگیزه حل مشکلات و تدقیق تئوری و روشن کردن برنامه عمل مطرح می شود. یک کمونیست واقعی به خرد جمعی معتقد است و اثبات خود را در تبادل نظر با دیگران و عمل مشترک با آن ها می بیند. او برای درست عمل کردن تاریخ را می خواند و از تجربیات موفق و نا موفق دیگران استفاده می کند. نه تنها به تاریخ کل جنبش کارگری احاطه دارد، بلکه آن را با همه پیروزی ها و شکست ها از آن خود می داند. به قول طبری، می داند “که واقعیت هر چیز را باید در تاریخ و سرگذشت آن چیز جستجو کرد”.
کمونیست از عمل کردن نمی ترسد، چراکه بی عملی و رکود را برابر مرگ می داند و می خواهد جز “امواج جوشانی” باشد  “که دائم در میان مانند”. او معصوم نیست، چون می داند که “تنها مردگان اشتباه نمی کنند”. او مبارز صادقی است که عمل خود را بر پایه تحلیل مشخص از وضعیت مشخص و در زمان مشخص استوار می کند و با آگاهی از دیالکتیک تئوری و عمل، از اشتباه کردن نمی ترسد، بلکه از ان درس می گیرد.
كمونیست واقعی، یا “انسان رنجدیده ای است که فکر می کند” و یا “انسان متفکری که رنج می برد” و بدین سان به هیچ وجه خود را آقای طبقه كارگر نمی داند و خاستگاه طبقاتی جداگانه ای ندارد و منافعی جدا از كل طبقه كارگر برای خود قائل نیست. او می داند که طبقه كارگر نیرو و توانایی رها شدن از زنجیری که سرمایه داری بر پاهایش زده است را دارد. كمونیست ها بخش پیشرو، آگاه، سازمان یافته، مسلط به تئوری انقلابی و آماده به عمل طبقه كارگر می باشند که سازماندهی و آمادگیشان برای عمل همراه با این طبقه و در راستای تامین منافع كوتاه و دراز مدت طبقه كارگر است نه در ورای آن.  او برای منافع کلی زحمتکشان از منافع شخصی و “فرقه”ای خود می گذرد.  او به دنبال جا و مقام نیست، بلکه امید و آرزویش به قول طبری “در این است که روزی روی استخوان هایش، بشر آزاد شده ای پایکوبی کند”.

  • گريز

اي آن كه چون غزالي زيبا، از منظر نگاهم، چابكانه گريخته اي،

يك نگاهت مرا بس.

در آن لحظهء درنگ، چون باد گذشتي، بر كشتگاه زندگيم، به نرمي اشكي گز گونهء كودكي مي چكد، به تندي برقي در يك شب تيره و سياه.

ترا گريزان مي خواهم اي غزال تيز پايم، از جنگل چنگال وحوش ناميمون، ترا رميده مي خواهم، از مرداب نفرت بار و دل انگيز.

من رحم ها را بارور مي خواهم، به همان سان كه دست ها را در كار، مغزها را در انديشهء مدام.

نه صياد بوده ام، ني خوي صيادي در خود نهاده ام، پس اي غزال گريزپايم بگريز، بگريز!

 

احسان طبری




«خانواده»، «قشون زحمتکشان» است!

مقاله شماره 1395 / 57 (شهریور)

واژه راهنما: سیاسی

بحثی در باره ابراز نظر در باره مقاله آگاهی کاذب

 

رفیق مم قاسم گرامی!

شما می توانید، آن طور که در ابرازنظر خود نوشته اید، بنویسید: «[من] هر فرد و جریان [را که] به نام حزب توده ایران، بدون در نظر گرفتن شرایط فعلی، اقدام به نشر و یا هرگونه (راه توده و یا توده ای ها) نوشتاری نماید، قطعا او را ضد حزب توده ایران و ضد جنبش کمونیستی جهان، خصوصا احزاب برادر می دانم …».

رفیق گرامی، شما می توانید دارای چنین نظری باشید، اما این نظر مستدل نیست. شما خود به این امر واقف هستید. بی جهت هم نیست که حتی یک جمله به منظور مستدل ساختن “تز” خود نمی نویسید و تنها به بیان خدای گونه نظر خود قناعت می کنید. شما حتی تعریفی از «شرایط فعلی» ارایه نمی دهید، که پیش شرط تز خودتان برای محکوم کردن «هر فرد و جریان» است!

بر خلاف ضعف منطقی در بخش نخست ابرازنظر شما که نمی توان با آن موافقت داشت، می توانم نظر شما را مورد تائید کامل قرار دهم، هنگامی که در ادامه سخن خود می نویسید که «حزب توده ایران پای ثابت شرکت کننده [در جلسات احزاب برادر که] هر از چند گاه [برگزار می شود] و [در] جلسات سالانه آن است.»

تا آن جا که به خاطر دارم، آخرین این جلسات در قبرس برگزارش شد و سخنان نماینده حزب توده ایران که احتمالا شما آن را نمایندگی می کردید، مورد تائید و تشویق سایر رفقای شرکت کننده در جلسه قرار گرفت، آن طور که در گزارش انتشار یافته در نامه مردم ذکر شده است.

به خاطر دارم که شما در آن جلسه از مبارزه برای پیروزی سوسیالیسم صحبت نمودید و حزب توده ایران را متعهد به این مبارزه معرفی کردید. امری که همراه با ارزیابی شما از شرایط منطقه، مورد تائید تشویق آمیز دیگر رفقای حاضر قرار گرفت و مورد تائید کامل من نیز است!

رفیق گرامی، درست تفاوت فاحش میان مواضع درست شما که در جلسه ی قبرس در دفاع از مبارزه برای برپایی نظام سوسیالیستی ابراز شد و «شیوه و خط مشی» تونی بلیر که جلسه اخیر نشست کمیته مرکزی حزب توده ایران آن را فاش ساخته است، برای توده ای ها نگران کننده است! «شیوه و خط مشی» تونی بلیر، موضوع بررسی مقاله ای است که شما متاسفانه به مضمون آن حتی اشاره ای هم نمی کنید! در آن مقاله که شما در باره مضمون آن سکوت می کنید، با تکیه به کشف مارکس از ترفند «کالایی» کردن روابط اجتماعی توسط نظام سرمایه داری، به مضمون «شرایط فعلی» پرداخته شده است. نشان داده شده است که این «شرایط فعلی» که شما تعریفی از آن در ابرازنظر خود ارایه نمی دهید، آن شرایطی نیست که رفیق نویسنده ی مقاله در مقاله ی کارگری در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران از محسن ایزدخواه نقل می کند. بلکه این شرایط، شرایط تشدید استثمار کارگران ایرانی، شرایط تعمیق تضاد میان کار و سرمایه در ایران است که مبارزه ی جان بازانه ی رفیق قاسم عظیم زاده و جسارت انقلابی «قطره قطره مردن» او آن را نمایندگی می کند!

محسن ایزدخواه اجازه دارد در بیست سطر از سی و سه سطر مقاله ی کارگری در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران این «شرایط فعلی» را به زعم خود تعریف کند و شما به جای اعتراض به نقل آن در مقاله ی کارگری در نامه مردم از این آزادی برخوردار هستید، «نقد و انتقاد» به این «شرایط فعلی» را نشان «ضد حزب توده ایران و ضد جنبش کمونیستی جهان بنامید؟! مقاله بازتاب هستي اجتماعي در آگاهي! «سياست و خط مشي» توني بلير و بازتاب آن در ذهن نويسنده ي مقاله نامه مردم در توده ای ها (مقاله 54 شهریور 95) گویا تر از آن است که باید در این سطور به نکته های مطرح در آن بازگشت.

رفیق گرامی  “مم قاسم”، تفاوت بحث شما در جلسات با احزاب برادر با مضمون مقالات کارگری در نامه مردم آن چنان فاحش است که خواننده ی دلسوز به وحشت دچار می شود! درستی و صلابت نظری مواضع در صحنه جهانی، در برابر بلیرگونه بودن مواضع در مقالات کارگری در نامه مردم آن چنان چشمگیر است، که ایجاد شدن نگرانی نزد توده ای ها قابل درک است.

این نگرانی که مبادا ما با اِعمال سناریوی مشخصی روبرو هستیم؟! سناریویی که مضمون آن خاک پاشیدن به جشم احزاب برادر در خارج از کشور، از یک سو و خاک پاشیدن به چشم طبقه کارگر در داخل کشور، از سوی دیگر است! طرح مواضع انقلابی و مارکسیستی در جلسه های احزاب برادر در خارج، در برابر طرح عقب افتاده ترین مواضع راست سوسیال دموکراسی بلیرگونه که نشست اخیر کمیته مرکزی حزب توده ایران آن را افشا نموده است، در ارگان مرکزی حزب توده ایران!

رفیق گرامی، شما که به درستی و با حقانیت می نویسید که «حزب توده ایران دارای سایت مشخص می باشد و ارگان حزب توده ایران با انتشار ماهانه در اختیار خوانندگان قرار می گیرد. …»، می توانید یک مقاله را بنامید که در آن «سیاست و خط مشی» تونی بلیر در آن شکافته شده باشد که در سند نشست اخیر حزب توده ایران مطرح شده است؟ آیا جنین مقاله ای را شما می شناسید که در آن مواضع تونی بلیر شکافته و مورد بررسی انتقادی قرار گرفته باشد؟ بالاخره برخورد انتقادی در بخش جهانِ گزارش هیئت سیاسی کمیته مرکزی حزب توده ایران به این سیاست سوسیال دموکرات راست، هدفی را دنبال کرده است! کدام هدف را؟ چرا ضروری بوده است روند در جریان در انگلستان که در روزهای آینده سرنوشت اخیر آن نیز تعیین خواهد شد، در گزارش هیئت سیاسی کمیته مرکزی بازتاب بیابد؟ توده ای ها چه باید از آن بیاموزند؟

رفیق گرامی “مم قاسم”، شما دفاع مستدل و جانبدارانه و جانانه من را از گزارش تصویب شده در نشست اخیر کمیته مرکزی حزب توده ایران هم وزن و هم مضمون با مقاله های “راه توده” می پندارید و می نمایانید و آن را هم سو با مواضع «باندهای تبه کار انجمن حجتیه و تبه کاران لوس آنجلسی و انواع و اقسام گروه های دست ساخته خود شیفتگان محسوب» می کنید، بدون آن که حتی یک جمله در به اثبات رساندن ادعاهای واهی و پوچ خود بیان دارید!

رفیق گرامی، ناتوانایی شما برای ذکر لااقل یک جمله استدلالی در تائید “تز”های خود را باید ناشی از چه چیز ارزیابی نمود؟ شما که در مقاله ها و نوشتارها برای جلسات با احزاب برادر منطق مارکسیستی- توده ای را با توانایی به کار می گیرید، چرا در درک «ارزش علمی» نظرها در بند اندیشه ی “خودی و غیرخودی” به مفهوم طبقات حاکم و نه به مفهوم «قشون زحمتکشان» گرفتار باقی می مانید؟!

شما می نویسید: «نقد و انتقاد هم تنها در میان خانواده ارزش علمی دارد …». ظاهراَ در درک مضمونِ «ارزش علمیِ» یک پدیده، ازجمله یک «انتقاد» و چگونگی شکل طرح آن، برای شما ناروشنی وجود دارد. شما مضمون انتقاد را وابسته مکانیکی از شکل طرح آن می پندارید. البته میان شکل و مضمون رابطه بر قرار است، این اما رابطه مکانیکی نیست، بلکه رابطه ای دیالکتیکی است که شکافتن آن در این سطورسخن را به دراز می کشاند و اگر فرصت بود، باید به طور مجزا به آن پرداخت. مارکس که مضمون «انتقاد را نفی مشخص … در خط نخست نفی مشخص آگاهیِ» کاذب می نامد (مچر)، آن را «اسلوب دیالکتیکی»ای ارزیابی می کند که به کمک آن «آموزگار نیز آموزش می یابد» (کلیات م ا، 3، ص 5- به نقل از روبرت مچر، ایدئولوژی و فرهنگ، در کتاب “انتقاد آگاهی اجتماعی” ص 160- که این روزها در دست مطالعه دارم). برداشت مکانیکی از مضمون انتقاد و شکل طرح آن «در میان خانواده» با برداشت دیالکتیکی مارکس از انتقاد مشخص به آگاهی کاذب، می تواند موضوع بررسیِ مشخصی باشد.

در مقاله دیالکتیکِ «خودی- غیرخودی» و «وزیدنِ باد کدام قشون به درفش»، من موضع برتری جویانه ی طبقاتی را در برداشتی که شما از «نقد و انتقاد» مطرح می سازید، مورد ارزیابی قرار داده ام که می توانید در صورت نیاز و علاقه به آن مراجعه کنید (http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2712). آن چه که اما می توان به آن در این سطور اشاره ای داشت، مفهوم «در میان خانواده» است که بدون تعریفی از آن به کار می برید!؟

مبارزه ی درون حزبی

برای نظر خود که آن را طرح «نقد و انتقاد تنها در میان خانواده» می نامید، توضیحی نمی دهید، تعریفی ارایه نمی دهید که گام نخست پایبندی به شیوه ی علمی بررسی است. برای نمونه نمی نویسید که آیا به نظر شما، «نقد و انتقاد» خارج از «خانواده» اصلاَ وجود ندارد و یا طرح آن مجاز نیست؟ آیا چنین موضعی، طرح نظری نیست که علی خامنه ای، «ولی مسلمین» هم طرح می سازد؟

ظاهراَ شما مایلید با این سخن، مساله مبارزه ی درون حزبی را طرح سازید. به نظر شما تنها نقد و انتقادی نقشی سازنده و آموزنده داراست که در درون ساختار حزب طبقه کارگر مطرح گردد. این سخن تا اندازه ای داری حقانیت است. بدون تردید طرح برخی از انتقادها به ویژه هنگامی که موضوع و مضمون آن بررسی «لکه های مادرزادی نظام سرمایه داری» نزد این رفیق و آن رفیق است، باید با احتیاط و ملاحظات ضرور در درون حزب انجام گردد. در چنین مواردی به طور عمده، بحث روحی- سوسیولوژیک مطرح است که به ویژه نزد فرهنگ ما ایرانی ها و شرقی ها هنوز از محدودیت های بیش تری برخوردار است از در کشورهای پیش رفته سرمایه داری.

اما در بحث سیاسی و به ویژه نظری که موضع اصلی بحث را در مقاله ی مورد انتقاد شما تشکیل می دهد، پافشاری بر سر موضع «تنها در میان خانواده»، از این رو برداشتی در خدمت موضع حاکمان از کار در می آید، زیرا بحث علمی را که خود شما نیز به وجود آن در مقاله پیش گفته من اعتراف دارید، به کلی از هدف نهفته در آن منحرف می سازد و محتوای آن را خدشه دار می کند. بحث بر سر افشای «سیاست و خط مشی تونی بلیر» است که در سند نشست اخیر کمیته مرکزی حزب توده ایران مورد توجه قرار گرفته است! چگونه می توانید شما به عنوان رفیقی که در نشست های احزاب کارگری و کمونیستی موضع قاطع مارکسیستی- توده ای را مطرح می سازد، با توضیح و تشریح اهمیت مصوبه نشست اخیر کمیته مرکزی حزب توده ایران و قابل شناخت ساختن جوانب پراهمیت آن در مقاله من مخالفت کنید؟ در آن جا موضوع انتقادی کارل مارکس در ارتباط با «آگاهی کاذب» و نحوی سواستفاده از آن در نظام سرمایه داری مطرح شده است! راستی چرا از مواضع طرح شده در آن دفاع نمی کنید؟ مگر شما با بحث علنی میان توده ای ها  موافق نبودید که در باره سندی که می باست به ششمین کنگره ی حزب توده ایران ارایه شود، پیش تر در مطبوعات حزبی – متاسفانه به طور محدود و ناپیگیر –  انجام شد؟ مگر در نشریات احزاب برادر، ازجمله در اوتست، ارگان حزب کمونیست آلمان، مواضع متفاوتِ اعضا و هواداران حزب پیش از برگزاری کنگره ی اخیر آن منتشر نگشت؟

بحث نظری- سیاسی باید به طور علنی انجام شود. به ویژه از این رو چنین شیوه ای ضروری است، زیرا این خطر وجود دارد، که با عنوان تعریف نشده ی «شرایط فعلی»، می توان ایجاد موانع من درآوری برای اجرای چنین بحث های ضروری را توجیه نمود. امری که ظاهرا همین جریان بلیرگونه در حزب توده ایران، با بستن و باید حتی گفت، با گِل گرفتن در حزب، امکان بحث درون حزبی را لغو کرده است و می کوشد، شرایط تحقق یافتن آن را در حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران نابود سازد. سکوت پرسش برانگیز مسئولان حزبی به پیشنهاد سازنده ی رفیق عزیز سیامک برای آشتی میان توده ای ها، نشانی از این خطر نیست؟

رفیق گرامی چرا نباید شما هم از رفیق گرامی محمد امیدوار خواستار شوید، تا رفیق سخنگوی حزب توده ایران، با تاباندن نورِ روشنگری بر روی «شرایط فعلی»، با ارایه تعریفی دقیق و قابل درک برای آن، چگونگی نبرد روز توده ای ها و حزب توده ایران، «شرایط» نبرد روز را شفافیت ببخشد؟ چرا نباید با چنین روشنگری، مرموز بودن و گویا سرشتِ “مشیت الهی” داشتن «شرایط فعلی» بر طرف گردد؟ تبلیغات نظام سرمایه داری «شرایط فعلی» را “الزامات گلوبالیستی” می نامد، که گویا علت «میل فعالیت اقتصادی به سوی کند شدن» است (محسن ایزدخواه، در مقاله کارگری در نامه مردم!). ایزدخواه همه بدبختی های زحمتکشان ایران را ناشی از این «شرایط فعلی» گویا سحرآمیز می داند. مارکس این ترفند را «کالایی کردن روابط اجتماعی» توسط تبلیغات نظام سرمایه داری می نامد. چرا شما رفیق گرامی “مم قاسم” که از موهبت وحق ویژه شرکت «در میان خانواده» برخوردار هستید، از رفیق گرامی محمد امیدوار طلب نکنید که با روشنگری و ارایه ی تعریفی دقیق از «شرایط فعلی» راه مبارزه ی توده ای ها را شفاف سازد؟ چرا نباید رفیق سخنگوی حزب توده ایران که با درخواست “آرش”، حتی موضع تصویب شده ی هیئت سیاسی کمیته مرکزی حزب توده ایران را در اختیار این نشریه می گذارد، به تقاضای شما و درخواست من تعریفی از «شرایط فعلی» ارایه دهد؟

رفیق گرامی “مم قاسم”، این سطور را من در شرایطی می نویسم که حتی نمی دانم فرصتی خواهم داشت آن ها را منتشر سازم یا خیر. با سن دوازده سالگی و در جریان مبارزه برای جمع آوری امضا از هم شاگردی های خود در دبستان فردوسی در تهران برای ممانعت از قتل “روزنبرگ ها”، توده ای شدم. زن و شوهر بی گناه آمریکایی که به عنوان جاسوسی برای اتحاد شوروی به مرگ بر روی صندلی برقی محکوم شده بودند و بی گناه اعدام شدند. بی گناهی کامل آتل روزنبرگ در همان زمان نیز برای مقامات امپریالیسم آمرکا و دستگاه قضایی آن روشن بود، آن طور که انتشار اسناد پس از سال ها آن را نشان داد.

رفیق گرامی، من در کنار رفیق عزیز علی خاوری، تنها مسئول حزب توده ایران هستم که پیش از یورش ها به حزب، توسط رهبری وقت حزب برای سازماندهی آن سازمان های حزبی به خارج از کشور گسیل شدم که شما اکنون عضو آن هستید. نظر من در انتخاباب رفیق گرامی محمد امیدوار برای مسئولیت سازمان انگلستان در این سال ها تعیین کننده بود. این رفیق گرامی را نگارنده برای این مسئولیت برگمارد! در چنین شرایطی، شما رفیق گرامی، از «نقد و انتقاد تنها در میان خانواده» سخن می رانید، در حالی که نه به نامه های انتقادی من پاسخ داده می شود، نه به تلفن ها؟!

در حالی که رفقایی وجود دارند که مجازند برای دو و سه روز به ملاقات رفیق عزیز خاوری بروند، من از ملاقات با او محروم ماندم و «کلون» در خانه اش در برلین در دست من خشک شد! در باره ی کدام «نقد و انتقاد تنها در میان خانواده» صحبت می کنید؟! در حالی که رفقایی مجازند به ملاقات رفیق خاوری بروند تا از او با عکس و تفصیلات برای دفتر خاطراتشان سند دست و پا کنند – حتی آن هنگام که رفیق خاوری با مصاحبه و برداشتن عکس و فیلم موافقت نکرد -، خبر را در نویدنو منتشر سازند، امکان بحث سیاسی- نظری در حزب توده ایران از بین رفته است! کوشش می شود، جو غیرسیاسی بر هستی حزب طبقه کارگر حکمفرما گردد، کوشش می شود از هرنوع بحثی که در جلسات با احزاب برادر ممکن است، میان توده ای ها جلوگیری به عمل آید، برگزاری سمینار علمی تعطیل شده است، و …  شما رفیق گرامی از کدام «نقد و انتقاد تنها در میان خانواده» صحبت می کنید؟!

وظایف سنگین و تاریخی ای در برابر حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران قرار دارد! باید به مصوبه های انقلابی ششمین کنگره ی حزب توده ایران تحقق بخشید و انقلاب ملی- دموکراتیک را به ثمر رساند. باید با هشیاری نبرد ظفرنمون حزب توده ها را به پیش برد. این نبردی است که در خارج از حزب، باید به منظور تفهیم وظایف روز و تاریخی عملی گردد، یعنی مبارزه ای برای تفهیم وظایف دموکراتیک و سوسیالیستی باشد، و در درون حزب، به بحث رفیقانه و در عین حال قاطع و شفاف در برابر جریان سوسیال دموکرات ادامه داد و به توضیح و تشریح منطقی و رفیقانه مواضع پرداخت تا این جریان را که آگاهانه و یا ناآگاهانه به سدی در برابر انجام این وظایف خطیر و حیاتی بدل شده است، به سوی مواضع قاطع و انقلاب جلب نمود.

در حالی که این جریان راست می کوشد موانع مکانیکی بسیاری را در برابر مبارزه انقلابی و خط مشی کارگری حزب توده ایران ایجاد سازد، ازجمله بستن در حزب توده ها بر روی توده ها، من موافق حذف آن از صفوف حزب توده ایران و رهبری آن نیستم. سنت گذشته حزب نشان داده است، و باید آن را سنتی موفق ارزیابی نمود، که بقای این جریان راست می تواند نقش کمک و هشدار در برابر چپ روی در حزب باشد. از این رو نیز رهبری وقت حزب حتی عنصرهای رنگ باخته و نخ نما شده ای از قبیل بابک امیرخسروی را از حزب اخراج ننمود. امری که مانع به راه افتادن چنین جریان های به صورت یک حزب در جوار حزب توده ایران نیز بود. سیاست کنونی حزب کمونیست چین نیز در حفظ کمونیست های سرمایه دار شده در حزب، نمونه ی دیگری از این هشیاری را به نمایش می گذارد.

باوجود این باید به سیاست برتری جویانه و نارفیقانه ای در حزب توده ایران پایان داد که هدف آن حذف عنصر انقلابی از صفوف حزب است. تاریخ حزب توده ایران نشان داده است که چنین سیاستی ناموفق خواهد بود. زیرا سیاست سوسیال دموکرات راست، بلیرگونه، در شرایط انقلابی در ایران دارای شانسی نیست و با اوج مبارزه ی انقلابی خود کناره ی شط تاریخ را جستجو خواهد کرد. این جریان سخنی برای گفتن و «گفتنی»ای (ا ط) برای طرح کردن ندارد. سرنوشت این اندیشه در پیش و بعد از انقلاب بهمن 57 نمونه وار است! این واقعیت که این جریان از برخورد سیاسی- نظری مستقیم در درون و بیرون حزب به بهانه ی «شرایط فعلی» تعریف نشده دوری می جوید و بحث سازنده را عملاَ از زندگی جوشان حزب توده ایران درست هنگامی حذف کرده است که به آن به علت تعمیق تضاد میان زحمتکشان و میهن دوستان با روبنا و زیربنای نظام سرمایه داری، از هر زمانی بیش تر نیاز است، نشان این ناتوانی است! این واقعیت که این اندیشه هرزگاهی عناصری از قبیل “رزمین مهرگان”ها را به صحنه گسیل می دارد و در پشت آن ها پنهان می شود، نشان آگاهی نسبت به این دورنما است!

فرهاد عاصمی همین و بس!




تراژدی قهرمانان، سنگ پایه ی پیروزی!

مقاله شماره: 1395 / 56 (شهریور)

واژه راهنما: سیاسی

به مناسبت انتشار ادعانامه ی صوتی آیت الله منتظری. بیست و هشت سال از فاجعه ملی گذشت.

 

یکی از مشخصه های دوران “باروک”، این مشخصه است که حاکمان فئودال پنداشتند که می توانند علیه دوران “روشنگری”، با به رخ کشیدن قدرت و ثروت خود فائق آیند. حاکمان فئودال کلیسای کاتولیک که نتوانستند تضاد رشد یابنده اصلی میان منافع نظام فرتوتِ فئودالی و حاکمیت خفقان آمیزهِ دادگاه های انگیزسیون خود را با منافع بورژوازی انقلابی دریابند، کوشیدن روند “رفرماسیون” را با “ضد رفرماسیون” از این طریق پاسخ دهند، که ثروت و قدرت خود را به نمایش بگذارند. عظیم ترین بناهای از قبیل کلیسای سن پتر در رم در این دوران همان قدر ایجاد شد، که فشار بی دادگاه های انگیزسیون و قتل عام صدها خلق بومی در آمریکا تحقق یافت.

آن ها پنداشتند از این طریق می توانند حایلی در برابر حرکت انقلابی توده ها قرار دهند و فروپاشی نظام فئودال را با این ظواهر مجلل و عظیم مانع گردند. آن ها به خیال خود، “نقش ایوان” را در برابر “ویرانی خانه” قرار دادند، تا حق انسان را برای زندگی آزاد و مستقل نفی کنند.

 

اکنون نیز مردم میهن ما با هیچ پدیده ی جدیدی روبرو نیستند، هنگامی که سران رژیم دیکتاتوری به دفاع از جنایات و آدمکشی خود در 28 سال پیش می پردازند و آن را از پشت تریبون نمازهای جمعه و در دستگاه های تبلیغاتی خود فریاد می زنند. آن ها قتل عام نسل فرهیخته ای از بهترین و دانشمندترین فرزندان میهن ما را در درون زندان های جمهوری انسانی توجیه می کنند و از این رو بر این جنایت خود باری دیگر عربده کشان مهر تائید می زنند، تا با پاشیدن «رنگ شب» (ا ط)، به خیال خود، روند فروپاشی دیکتاتوری را پنهان سازند. حاکمان تاریک اندیش می خواهند فروپاشی خانه ی خود را پرده پوشی کنند!

  • این حاکمان می خواهند رشد و تعمیق تضاد عمده و روز میان خواست مردم میهن ما برای دستیابی به آزادی و قانونمداری را پرده پوشی کنند؛
  • این حاکمان می خواهند به نیاز سرزمین تاریخی ایرانیان و خلق های آن برای تغییر نظام سرمایه داری وابسته ای که باید جای خود را به نظامی مردمی- دموکراتیک و ملی- ضد امپریالیستی بدهد، پرده پوشی کنند؛
  • این حاکمان می خواهند تضاد اصلی و روز مردم میهن ما را با روبنای ارتجاعی و ضد مردمی و داعش گونه ی رزیم ولایت فقیه و زیربنای به غایت عقب افتاده و وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی را پرده پوشی کنند؛
  • این حاکمان می خواهند سرشت زیربنای ارتجاعی نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی را پرده پوشی کنند که تنها در خدمت حفظ منافع مشتی غارتگر قرار دارد که بر سیمای خود رنگ مذهب ارتجاعی، رنگ “اسلام آمریکایی” پاشیده اند!
  • این حاکمان می خواهند با تائید قتل عام بربرمنشانه ی رهبران و دانشمندان و مبارزان توده ای و دیگر سازمان ها چپ و میهن دوست، به تائید ضربه ای به قلب جبهه انقلاب بزرگ مردم میهن بپردارند که قربانیان آن مسلمانان مبارز انقلابی نیز بودند. روندی که ادامه دارد. انتشار ادعانامه صوتی زنده یاد آیت الله حسنعلی منتظری توسط فرزندش شاهدی انکار ناپذیر بر یورش ارتجاع به قلب انقلاب در بیست و هشت سال پیش است.

 

برپایی و تقویت جبهه ضد دیکتاتوری که مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران است، پاسخی ضروری و تاریخی و شرافتمندانه به کوشش حاکمان رژیم دیکتاتوری ولایت فقیه و نظام عقب افتاده ی سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی است که باید به آن به منظور به ثمر رساندن اهداف ملی- دموکراتیک انقلاب بزرگ مردم میهن ما تحقق بخشید!

آقایان … آدمکش که سیمای جنایتکارانه خود را با دفاع از جنایات رژیم دیکتاتوری به رخ مردم می کشند، هر نامی هم که دارا هستند، مانند فورتین باس در “هاملت” (شکسپیر)، نمایندگان جامعه ارتجاعی رژیم ولایت فقیه هستند که تنها روند افول آن را بر ملا می سازند!

قتل عام زندانیان دست بسته هیچ هدف رزیلانه ی دیگری را دنبال نمی کرده است جز برپایی نظام آزمندانه و غارتگرانه ی کنونی که در آن انگشت شماری غارتگر، نقدینگی بلیونی را “مال” خود می نامند، و زحمتکشان برای دریافت دستمزد عقب افتاده ی خود با حکم زندان و شلاق روبرو هستند و برای تحمیل حق خود باید با اعتصاب عذای شست و دو روزه به استقبال مرگ بروند و «قطره قطره مردن» قهرمانان را به نمایش بگذارند که سنگ پایه ی پیروزی فردا است!




لابی گری و دموکراسی

مقاله شماره: 1395 / 55 (28 شهریور)

واژه راهنما: سیاسی

لابی گری موریانه دموکراسی و حافظ منافع شرکت های فراملیتی! لابی گری چیست و لابی کاران کی هستند؟

رفیق سیامک می نویسد (*)

دستکاریِ (manipulation ) ثروتمندان، بانفوذان و نخبگان در کار قانونگذاری با استفاده و کمک لابی کاران بسیار برای نهاد دموکراسی خطرناک است. لابی کاران با تعیین “قوانین بازی” به سود خود، در سایه مراکز قدرت مشغول کار هستند. گروه های ذینفع برای تامین منافع خود منابع قابل توجهی صرف عضویت در هیئت ها و کمیته ها و تماس با مقامات وزارتخانه ها و تحت پوشش دادن رسانه ها می کنند. نمونه های فراوانی در کشورهای اروپا وجود دارد که لابی کاران با فرستادن پیام تلفونی به سیاستمداران پارلمان و با دادن اطلاعات و محاسبات دقیق آن ها را ترغیب و تشویق به سوالات مخصوص از وزرا می کنند. آن ها با دریافت پول از کارفرما خود به ترویج، و در دستور روز قرار دادن موضوعات خاص در مطبوعات برای شکل دادن افکار عمومی با موفقیت عمل می کنند.
در بسیاری از موارد، کاری را که نمایندگان پارلمان های کشورها خود می بایست انجام بدهند، به خاطر ضیق وقت و یا عدم کفایت تخصصی به لابی کاران واگذار می کنند. و هیچ ضربه ای به نهاد دموکراسی نمی تواند از این بزرگ تر باشد. برای یک قانونگذار دسترسی به اطلاعات ضروری از نظرات خاص و پول مهم تر است. نمایندگان و سناتورها وقت و حوصله ی خواندن همه لایحه ها و پژوهش در مورد هر موضوعی را ندارند. آن ها با تکیه به کارکنان خود و بر پایه خلاصه نویسی آن ها بحث و رای خود را تنظیم می کنند. و لابی کاران همیشه برای کمک به کارکنان دستگاه مقننه آماده هستند. اطلاعات، فراهمگر قدرت است، پس تصادفی نیست که اطلاعات ابزار اصلی لابی کاران است. به سفارش مشتریان خود لابی کاران برای هر موضوعی صدها گزارش فراهم می کنند. مثل هر گزارش تهیه شده توسط یک گروه با منافع خاص، این اطلاعات هم جانبدارانه و هم برای پیشبرد نظری خاص تنظیم و ارائه می شود. این گزارش شامل خلاصه ای از نکات کلیدی و قابل هضم است، که کار کارکنان قانونگذاران را برای آماده سازی رئیس شان راحت تر می کند. به خاطر همین توانایی به ارائه سریع اطلاعات ضروری، لابی کاران دسترسی مستقیم به سناتور ها و نمایندگان دارند. با جمع آوری و ویرایش اطلاعات برای نمایندگان، لابی کاران نمایندگان را وا می دارند به این که منافع شخصی خود را مهم تر از دیگر مسائل بدانند. وابستگی اطلاعاتی نمایندگان به لابی کاران فساد و پیشبرد علایق شخصی را میان آن ها بالا می برد. لابی کاران با عدم وجود رقابت و فعالیت در سوله های باریک و بدون دخالت و نظارت عمومی برای اعتبار روند دموکراتیک مضر هستند. سیاستمداران برای قوی کردن استدلال خود و شکست دادن “رقیب” به طور روزافزانی از “خدمات ” لابی کاران مستخدم شرکت های خصوصی استفاده می کنند. بنا بر این مردم به حق به این نتیجه می رسند که این کار با اصول و مبانی دموکراسی در تضاد آشکار قرار دارد.
لابی کاران با خرج پول هنگفت و کمک مالی مستقیم به سیاستمداران مفهوم واقعی دموکراسی را از درون تهی می کنند. در سال ۲۰۱۲، لابی کارها ۳،۲۸ میلیارد $ برای نفوذ و تحت تاثیر قرار دادن تصمیمات کنگره امریکا در مسائل گوناگون از جمله مسائل اقتصادی و رفاهی خرج کردند. اهدا کنندگان خصوصی در طول ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۲ ۶۵۷ میلیون $ به اعضای کنگره کمک کردند. در حال حاضر در آمریکا شرکت‌های خصوصی حدود ۲.۶ میلیارد $ در سال برای لابی گری هزینه می گذارند. قابل توجه است که بودجه سالانه مجلس نمایندگان ۱.۱۸ میلیارد $ و سنا ۸۶۰ میلیون $ است. شرکت های بزرگ هر کدام بیش از ۱۰۰ لابی کار دارند که به نمایندگی از آن ها در همه وقت در همه جا شرکت می کنند. در برابر هر دلاری که صرف لابی کاری اتحادیه های کارگری و گروه های محیط زیستی می شود، شرکت های بزرگ ۳۴ $ خرج می کنند. از ۱۰۰ سازمان های لابی کار ۹۵ تا به شرکت های خصوصی تعلق دارد.
لابی گری موجب تصمیم های پنهانی و بدور از چشم افکار عمومی می شود. ساختار تشکیلاتی اتحادیه اروپا با قدرت دادن به کمیسیون غیر منتخب در برابر نمایندگان منتخب محرک لابی گری می شود. چرا که تمرکز قدرت در دست عده ای محدود بوروکرات که به پنهان کاری و عدم پاسخگویی عادت دارند، کار لابی کاران را برای اقناع کردن و یا خریدن تصمیم گیران راحت تر می کند.
به طور رسمی به راه انداختن اتحادیه اروپا فکر بوروکرات های روشنفکر بود و برای جلوگیری از جنگی دیگر و حفاظت از شهروندان اروپا تاسیس شد. مألف این ایده یک بوروکرات فرانسوی به نام ژان مونه (Jean Monnet)  بود. اما رفته رفته با تمرکز قدرت در دست بوروکرات ها و همکاری و پیوند آن ها با طبقات دیگر بورژوازی، دستگاه اداری اتحادیه اروپا بهشتی شد برای لابی کاران حرفه یی برای تامین منافع شرکت های خصوصی.
کار کمیسیون اروپایی که نقش دولت را بازی می کند، به سه بخش تقسیم می شود. تنظیم قانون جدید، اجرای قانون و نظارت و حفظ قانون. برای آماده کردن پیش نویس لایحه ها به خاطر عدم داشتن کارمندان متخصص، کمیسیون برای دریافت کمک به لابی کاران مراجعه می کند. و آن ها با جان و دل برای این کمک آمده اند. بسیاری از شرکت هایی که زیر چتر حمایتی اقتصادی کمیسیون قرار می گیرند به کمک انکار ناپزیر لابی کاران به این پول می رسند. شرکت هایی که به هنگام اجرا قانون در کشورهای مختلف احساس ضرر می کنند، با کمک لابی کاران از کمیسیون غرامت می گیرند. امری که با قراردادهای اخیر تجاری میان اتحادیه اروپا و کانادا و اتحادیه اروپا و آمریکا، قرار است به سطح قانون ارتقا یابد.
کمسیون با مسولیت بزرگ اجرایی قدرت زیادی دارد. با تنظیم پیشنهاد قانون جدید، آن را برای تصویب به شورا و مجلس تسلیم می کند. مسولیت پیاده سازی سیاست کلی اتحادیه و اداره بودجه به عهده کمسیون است. کمسیون همچنین مسول تضمین انطباق با قانون اروپایی و مذاکره توافقنامه های بین المللی است. کمسیون دارای ۲۸ عضو منتسب شده از طرف دولت های عضو است که باید به تصویب مجلس برسد که یکی از آن ها با انتخاب شورای اروپا و تصویب مجلس، رئیس آن می شود. کمسیون دارای ۳۳۰۰۰ کارمند است. در مجموع ۵۵۰۰۰ کارمند و بوروکرات در ادارات مختلف اتحادیه اروپا کار می کنند. بدین ترتیب مشکل ساختاری در این است که در اتحادیه اروپا (EU) بر خلاف دموکراسی معمول، این کمیسیون است که ابتکار قانون گزاری را در دست دارد. بدین ترتیب این بوروکرات ها و نه نمایندگان منتخب مردم هستند که قوانین را تنظیم می کنند. مسلم است که وجود همچنین سیستمی بسیار بسته کار لابی کاران را راحت تر می‌کند. چرا که متقاعد کردن چند بوروکرات از متقاعد کردن اکثریت سیاستمداران راحت تر است. همچنین، بسیاری از اعضای پارلمان اروپا بدون کوچک ترین تماس با موکلان کشورهای خود با لابی کارها در ارتباط دائم هستند. در یک همه پرسی ۶۷ در صد کارمندان کمیسیون معتقد بودند که لابی گری کاری خوب و مفید است. لابی کاران ۷۰۰۰ تماس با پارلمان اروپا داشته اند که حدود ۲۰ در صد از منابع مالی و انسانی آن هاست.
هیچ نهادی یا مکانیزمی برای افشاگری لابی کاری وجود ندارد. به دلیل نبود قوانین واضح در باره ی لابی گری در اتحادیه اروپا، مقامات بالایی شرکت های خصوصی و دولتی و مقامات اتحادیه اروپا دائما در حال تعویض شغل و جابجایی هستند. لابی کاران گذشته به مقامات حقوقی و اجرایی اتحادیه اروپا گمارده می شوند و مقامات حقوقی و اجرایی اتحادیه اروپا برای لابی گری به استخدام شرکت های خصوصی در می آیند. در واقع شوکه آور است که هیچ قانون قابل توجه ای در مورد لابی وجود ندارد.
اگر شما جز ان دسته از انسان هایی هستید که معتقدند که بانک ها نه تنها از بحران کنونی سرمایه داری ضربه چندانی نخوردند، بلکه با برخوداری از حمایت های اقتصادی و حقوقی دولت ها و نهادهای بین المللی و اتحادیه اروپا حتا از این بحران سودی هم برده اند. باید به شما گفت که جای هیچ تعجبی نیست. بانک ها و نهادهای دولتی و بین المللی سال هاست که با هم بده و بستان دارند و به هم دیگر نه تنها “نان” که حتا کارمندان عالی رتبه و کارشناس قرض می دهند.
به خصوص در سه کشور ایتالیا، اسپانیا و پرتغال روابط نزدیک و خطرناک و نگران کننده بین بخش های دولتی و مالی افزایش یافته است. در پرتقال از سال ۱۹۷۴ تا حال، ۵۴ درصد از شغل ها و سمت های وزارتخانه ها توسط افراد حرفه ای از بخش بانکی پر شده است. در فرانسه و اسپانیا، و همچنین در پرتغال، اعضای پارلمان در لابی گری و مشاوره برای شرکت های خصوصی حتی در حالی که هنوز نماینده هستند شرکت دارند.
رئیس جمهور سابق کمیسیون اتحادیه اروپا آقای باروسو (Barroso) پس از اتمام دوره رئیس جمهوری خود به عنوان رئیس بین المللی در استخدام بانک بدنام سرمایه گذاری آمریکایی گلدمن ساکس (Goldman Sachs)  درآمد. گلدمن ساکس یکی از شرکت های بزرگ لابی گر در سطح اتحادیه اروپا و امریکا است. این شرکت در سال ۲۰۱۵ حدود ۱،۵ میلیون € صرف لابی گری و حقوق دو کارمند لابی کار خود در پارلمان اروپا کرد. در همین سال این شرکت ۴ میلیون $ خرج لابی گری در امریکا کرد. قابل ذکر است که گلدمن ساکس همیشه به طور مشخص بدنبال لابی گری در کمیسیون اتحادیه اروپا بوده است. تنها با مطالعه جلسات ثبت شده کمیسیون با لابی کاران می توان دریافت که از ۷۷۷ جلسه با شرکت های مختلف ۲۳ تا آن با لابی کاران گلدمن ساکس بوده است.
انتصاب آقای باروسو تنها نمونه جابجایی کارمندان عالیه رتبه از موسسات و نهادهای دولتی به بانک ها و بالعکس نیست. قبل از باروسو آقای پیتر ساترلند (Peter Sutherland) یک کمیسر اروپا به عنوان رئیس گلدمن ساکس بین المللی انتخاب شد. آقای ماریو مونتی (Mario Monti ) یک کمیسر اروپا بین ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۴ بود که مسئولیت بازار داخلی و رقابت را بعهده داشت. متعاقبا مونتی توسط رئیس کمیسیون آقای باروسو مامور تظیم پیش نویس گزارش در مورد آینده بازار واحد اروپایی شد. در همان زمان آقای مونتی در هیئت مدیره مشاوره بین المللی به گلدمن ساکس در حال خدمت بود. ماریو دراگی (Mario Draghi) رئیس فعلی بانک مرکزی اروپا هم قبلا مدیریت بخش بین المللی گلدمن ساکس را بین سال های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۵ به عهده داشت.
تصور حرکتی که بیش از این متضاد مفهوم واقعی دموکراسی باشد مشکل است.
در گزارشی دیگر از فعالیت های لابی کاران در کشورهای اروپایی منتشر شده در سال ۲۰۱۵ افشا می شود که لابی کاران در دخالت نامناسب و نفوذ سیاسی امکان تقریبا نامحدود برای تامین منافع تجاری در ۱۹ کشور اروپایی دارند. بخش های مورد توجه این گزارش به طور خاص شرکت های تولیدی و توزیعی الکل، تنباکو، خودرو، انرژی، امور مالی و دارو بود. این لابی کاران موفق شدند که قوانین ادغام شرکت ها، منع تنباکو و نشانه گزاری مواد غذای سالم را به نفع شرکت های خود تغییر دهند.
شرکت های مختلف با لابی گری و کمک مالی به تصمیم گیران نه تنها رای مستقل نمایندگان را در باره عوارض جانبی محصولات خود زیر تاثیر منافع خود قرار می دهند، بلکه در قیمت گذاری آن ها نیز دخالت می کنند. بیست شرکت بزرگ دارویی و دو گروه تجارتی شان تحقیقات و تولید کنندگان دارویی از آمریکا (PhRMA) و سازمان صنایع بیوتکنولوژی، در بین سال های ۱۹۹۸ و ۲۰۰۴ حداقل بر روی ۱۶۰۰ لایحه ها و قوانین لابی گری کردند. شرکت های دارویی بین سال های ۱۹۹۸ و ۲۰۰۵ حدود یک میلیارد $ برای لابی گری و بیش از هر گروه صنعتی دیگر خرج کردند. در همان دوره، آنها حدود ۱۰۰ میلیون $ به نامزدهای فدرال و احزاب سیاسی اهدا کردند.
چندان قابل تعجب نیست که احزاب بورژوازی لابی گری را رایزنی سیستماتیک بین مردم و سیاستمداران و از شرط مقدم وجود دموکراسی می دانند. و حتا به خاطر اینکه کلمه لابی گری تصویری منفی در مغز خواننده ایجاد می کند، آن ها نام این گروه ها را “گروه های ذینفع” (Interest groups)  گذاشته اند.
آن چه که فراموش می شود، این ستکه که صاحبان شرکت ها و کسب و کارهای گوناگون یک حق دموکراتیک برای لابی گری با تصمیم گرایان سیاسی را ندارند، بلکه به عنوان شهروندان معمولی مثل همه افراد جامعه حق ملاقات و گفتگو با این افراد را دارند.
تعداد قابل توجه ای از شرکت های بزرگ بخش های بزرگ لابی گری دارند. مسلم است که توانایی شرکت های کم جمعیت ولی متشکل و با نفوذ و قدرت از انسان های پراکنده، بدون قدرت و غیر متشکل جامعه بیش تر است. فقط ده در صد از لابی کاران اتحادیه اروپا از سازمان های محیط زیست و جنبش های اجتماعی هستند. به ظاهر لابی گری برای همه افراد و سازمان های جامعه آزاد است، ولی آیا می توان امکانات عظیم مالی شرکتی مثل مونسانتو (monsanto ) را با امکانات یک کشاورز مقایسه کرد ؟ این به این معنی است که کسانی که از منابع، نفوذ و ارتباط بیش تری بر خوردارند، تاثیرشان بر روند تصمیم گیری و تصویب قانون بیش تر است.
خطر اصلی لابی گری نیز در همین است. لابی کاران به آسانی می توانند با هماهنگی تلاش های خود و با تکیه بر پول و ارتباطات به هدف خود برسند، در حالی که برای بقیه ما هزینه های هماهنگی و مصرف انرژی بیش تر از منافع احتمالی حاصل شده است. به خاطر این که ضرری را که فقط یک فرد مصرف کننده از لابی گری می برد میلیون ها بار کم تر از سودی است که لابی کاران برای کارفرمایشان تامین می کنند. فرض کنید یک شرکتی ۵۰ میلیون € برای لابی گری و تحت تاثیر قرار دادن سیاست های دولت خرج کند. ولی در عوض حاصل این کار ۱۰۰ میلیون € سود باشد. حال فرض کنیم که ضرر این کار برای هر شهروند دو € بوده باشد. برای مصرف کنندگان غیر ممکن است که برای دو € با هم جمع شوند و بر علیه این کار انجمن بسازند و با لابی گری متقابل شرکت مزبور را از این کار پشیمان کنند. درک این مسئله توسط لابی کاران آن ها را در موقعیت بسیار قوی قرار می دهد.
در سال های اخیر شاهد نمونه های بسیاری بوده یم که لابی گری تاثیر قطعی بر طراحی قانون در اتحادیه اروپا داشته است. فقط یک در صد این لابی کاران از انجمن های مصرفی هستند. مشکل اصلی در آن جاست که این شرکت ها بسیار سازمان یافته تر، ثروتمندتر و با نفوذ تر از انجمن های مصرف کنندگان هستند. شانس رسیدن به خواست های سیاسی و اقتصادی برای کسانی که پول بیش تر دارند، بسیار بیش تر از گروه های دیگر اجتماعی است.
بنابراین لابی کاری را باید یک مشکل بزرگ در جوامع دموکراتیک دانست. جریاناتی که در بروکسل اتفاق می افتد ، به ندرت در رسانه ها منعکس می شود، و بنا بر این به افکار عمومی فرصت و امکان دنبال کردن مسائل مورد بحث و رسوایی های احتمالی داده نمی شود. قدرتمندان می دانند که دموکراسی پدیده یی شکننده است و اگر اعتماد توده ها به این نظام تضعیف شود و این شبهه بوجود بیاید که همه چیز از قبل طراحی و تنظیم شده است، ضربه بزرگی به اعتقاد موثر بودن این نظام حکومتی می زند. به همین دلیل قدرتمندان از عدم وجود یک افکار عمومی متشکل اروپایی بسیار خوشنود هستند.

تاریخچه لابی گری

بسیاری از جامعه شناسان معتقدند که لابی گری همزاد و همراه سیاست از دوران باستان و از دموکراسی شهری یونان تا امپراتوری روم وجود داشته است. در همان دوران ها نیز افرادی که در مجموعه دایره اصلی قدرت نبوده اند، با توصل به ارتباطاتی که با تصمیم گیران و یا کاخ سلطنتی داشتند، برای تامین منافع خود تلاش می کردند.
ولی لابی گری با تعریف و مفهوم فعلی آن پدیده جدید تری است.
در آمریکا اولین لابی گری در سال های اول ۱۸۰۰ و در دوران جنگ داخلی و به منظور تامین منافع و ترغیب دولت به قرادادهای تجاری بوجود آمده بود. و اولین لابی کار امریکا شاید ویلیام حال (william hull) در سال ۱۷۹۲ باشد که بعد از جنگ استقلال برای گرفتن غرامت جنگی از طرف سربازان بازنشسته استخدام شده بود.
در سال ۱۹۲۸ قرار شده بود که لابی گری در امریکا به ثبت برسد ولی این کار به خاطر مخالفت های لابی کاران تا سال ۱۹۴۶ طول کشید.
تا سال های ۶۰ میلادی قرن پیش لابی گری نقش کوچکی را در صحنه سیاسی جامعه آمریکا بازی می کرد. ولی بعد از اجرای برنامه جامعه بزرگ (great society program) که موجب افزایش مالیات شد، بسیاری از شرکت های خصوصی ترغیب و تشویق به لابی گری شدند.
چیزی که سال های هفتاد را از امروز متمایز می کند، اینست که شرکت های بزرگ در حال حاضر منابع مالی، علمی و کارمندی و این قدرت را دارند که تقریبا در همه موضوعات مهم هم دفاعی و هم حمله یی عمل کنند. اگر در آغاز هدف شرکت های بزرگ از لابی گری کوتاه کردن دست دولت از کسب و کار خود بود، ولی اوضاع به تدریج تغییرکرد. امروز هدف تبدیل کردن دولت به شریک و حامی کسب و کار شرکت های بزرگ است. شرکت های بزرگ بدون هیچ محافظه کاری دلیل به کار بردن لابی کاری را در درجه اول حافظت از منافع شرکت در برابر سیاست های “مضر” احتمالی دولت و در درجه دوم ایجاد تغییرات مطلوب در سیاست دولت برای بهبود توانایی رقابت خود اعلام می کنند. سیاست شرکت ها بر این است که تا مسائل حساس به بحران تبدیل نشده اند، باید آن ها را جدی گرفت و در حل ان تلاش کرد. اگر مسائل حساس راهبری نشود، سکان هدایت شرکت را به دست می گیرد.

لابی گری در اروپا نیز افزایش تصاعدی داشته است. تعداد لابی کاران در سال ۱۹۵۴ ۵۹، ۱۹۸۴ ۵۴۶ ولی در سال ۱۹۹۲ به ۳۰۰۰ رسید. در بین سالهای ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۰ لابی گری در اتحادیه اروپا ۴ برابر شد، و در مقایسه با ۱۹۷۰ ده برابر شد. لابی گری در سال ۱۹۹۰ رشد ۱۰۰ در صدی داشت. در سال ۱۹۹۷ تعداد لابی کاران برابر با تعداد کارمندان کمیسیون اتحادیه اروپا بود.
در حال حاضر بروکسل پایتخت لابی کاران اروپا است. ۱۵۰۰۰ تا ۳۰۰۰۰ لابی کار و ۶۰۰۰ شرکت لابی گری در این شهر وجود دارد. کل ساختار سازمانی، اداری و حقوقی اتحادیه اروپا به شکلی تنظیم و متشکل شده است که برای کارکرد موثر نه تنها به تعداد بیشماری از حسابداران، وکلا برای تعبیر و تفسیر قوانین پیچیده نیاز دارد،  بلکه همزمان به بهشت لابی کاران تبدیل شده است.
ثبت نام لابی گری داوطلبانه ناقص و پر از اشتباه است. ثبت نام داوطلبانه موجب ان می شود که لابی کاران “زیر کاه” اصلا فعالیت های خود را به ثبت نمی رسانند. به عنوان مثال فعالیت های شرکت های آمازون  (Amazon)، گلدن ساکس(Goldman Sachs)، نیسان، ( Nissan)، تیم وارنر(Time Warner)، دیسنی(Disney)، ریو تینتو(Rio Tinto)، پرچه (Porsche)، هینکن(Heineken)، اپپل(Apple)، آدیداس(Adidas)  و بانک امرو (ABN-Amro)، اصلان در هیچ جایی ثبت نشده است.
حدود نیم میلیون افراد برجسته و تاثیرگذار با نهادهای اتحادیه اروپا در تماس بودند و در این میان ۲۰۰۰۰۰ از این تماس ها از قبل برنامه ریزی شده بودند. لابی کاران حدود ۱۰۰ میلیون € برای لابی گری خرج کردند. هر عضو پارلمان بطور متوسط صد بار در سال با لابی کاران جلسه برگزار می کند.

نمونه هایی از تاثیر منفی لابی گری

نمونه هایی که در زیر ذکر می شود، “مشتی است نمونه خروار”.
لابی کاران شراب قرمز با خریدن دکترها و متخصصان قلب سالیان درازی مردم را متقاعد کرده بودند که نوشیدن شراب قرمز برای جلوگیری از بیماری قلب، مرض قند و آلزایمر خوب است.
تا اینکه در سال ۲۰۱۲ مقامات دانشگاه کانکتیکات(UConn)  در یک بررسی داخلی که بروی کارهای تحقیقاتی دکتر دیپاس داس (Dipak K. Das)، مدیر مرکز تحقیقات قلب و عروق در دانشگاه انجام داده اند، به این نتیجه رسیده اند که تحقیقات ایشان در مورد مزایای رسوراترول (Resveratrol) در شراب قرمز قابل اعتماد نیست. این مقامات ۱۴۵ مورد از ارقام ساختگی و یا داده های نادرست در تحقیقات ایشان یافتند. بعد از این رسوایی دکتر ریچارد میلر (Richard A. Miller)، استاد آسیب شناسی در دانشگاه میشیگان تاکید کرد که اگر شراب قرمز برای شما خوب باشد مطمئن باشید که به خاطر رسوراترول نیست. مردم در ۱۰ سال گذشته فریب این داستان دروغ و ساختگی را خورده اند.
اگر فکر می کنید که با این افشاگری و رسوایی بزرگ لابی کاران شراب قرمز بیکار شده اند، بسیار در اشتباه هستید. این لابی کاران پس از خارج شدن از شوک اولیه دست به ضد حمله زده اند و با تکیه به دوستان دیگر متخصص شان حال این طور تبلیغ می کنند که هر چند که دکتر داس در تحقیقات خود از ارقام تقلبی استفاده کرد، ولی این کار دلیل به عدم وجود مزایای رسوراترول در شراب قرمز برای بدن انسان نیست. این در حالی است که دکتر ماری پاسینسکی (Pasinski)، متخصص مغز و اعصاب در بیمارستان عمومی ماساچوست می گوید که الکل حتی در مقادیر کم برای بدن ما خوب نیست، اخیرا این نظر توسط یک گروه تحقیقاتی نیوزلاندی که به بررسی تمام تحقیقات بزرگ و قابل اعتماد موجود در جهان پرداخت، دوباره تایید شد.

منتقدان معتقدند که لابی گری صنعت داروسازی به حدی است که بسیاری از قوانین دارویی به نفع آنها و بر ضرر بیماران تنظیم می شود. قیمت بالای داروهای تجویزی نسخه ای در آمریکا همیشه منبع بحث های جنجالی بوده است. ایالات متحده تنها کشور پیشرفته است که به صنعت داروسازی اجازه می دهد که دقیقا همان قیمتی را که بازار تعیین می کند، از بیماران درخواست کند.
بطور مثال سال های طولانی شرکت های دارویی علیه نقشه دولت برای اضافه کردن داروهای تجویزی به ( Medicare یک سیستم بیمه درمانی فدرال برای افراد بالای ۶۵ سال و برخی جوانان معلول) مبارزه کردند، چرا که این کار قدرت چانه زنی دولت برای خرید دارو را بالا می برد و در نتیجه موجب کاهش سود صنعت داروسازی می شد. اما در سال ۲۰۰۰، لابی کارهای صنعت داروسازی این شرکت ها را تشویق به حمایت از این پیشنهاد کردند، اما به شرط این که دولت از مزایا خرید بزرگ صرف نظر کند. تصویب قانون جدید (Medicare) موجب ان شد که تلاش دولت برای مذاکره مستقیم با تولیدکنندگان دارو برای یافتن قیمت مناسب ممنوع شود. بر حسب این قانون دولت نقشی در مذاکرات قیمت ندارد و قیمت هر دارو با توافق بین تولید کنندگان و مدیران داروخانه ها تعیین می شود. تصور کنید که لابی کاران چگونه توانستند در سرمایه داری ترین کشور جهان خریدار را از حق چانه زنی در مورد قیمت کالایی که می خرد ممنوع کنند. با تصویب این قانون لابی کار ها در طی یک دوره ۱۰ ساله حدود ۲۰۵ میلیارد $ سود برای شرکت های خود کسب کردند.

بسیاری از مطالعات و تحقیقات علمی مستقل نشان داده است که بین مصرف بیش از حد قند و بسیاری از امراض از جمله چاقی، بیماری های قلبی و مرض قند رابطه مستقیمی وجود دارد. اما واقعیت این است که هنوز هیچ اجماعی در مورد خطرات ناشی از مصرف بیش از حد قند در میان مقامات اتحادیه اروپا وجود ندارد. می دانید چرا؟ جواب آن را می توان در قدرتمندی و نفوذ لابی کاران بخش مواد غذایی و نوشیدنی دانست. در مجموع صنعت مواد غذایی و نوشیدنی شیرین حدود ۲۱، ۳ میلیون € سالانه صرف لابی گری در اتحادیه اروپا می کند. صدا ی محققان با وجدان و مستقل علمی توسط میلیاردها یورویی که لابی کاران قند و شکر برای اقناع سیاستمداران اتحادیه اروپا مصرف می کنند خفه می شود. لابی کاران صنعت مواد غذایی و نوشیدنی با مطالعه تجربیات موفق چندین ده ساله لابی کاران صنعت دخانیات علاوه بر شیوه های معمول با فرستادن نتایج تحقیقاتی محققان حقوق بگیر خود به دستگاه اداری اتحادیه اروپا نتایج تحقیقاتی محققان مستقل را بی اعتبار جلوه می دهند.
داروی مبارزه با کلسترول خون دارای چنان عوارض جانبی شدید است که کارشناسان آمریکایی و سازمان بهداشتی ( FDA) بر علیه استفاده از آن ها بارها هشدار داده اند. استاتین ها  (Statin)، از مواد تشکیل دهنده فعال داروی ضد کلسترول برای افراد با کلسترول بالا هستند. به گفته مقامات آمریکا ثابت شده است که استاتین ها تاثیر منفی بر روح و روان دارد و موجب سردرگمی و از دست دادن حافظه بیمار می شود. اما عوارض جانبی فیزیکی جدی مانند مرض قند و درد عضلانی نیز دارد. متخصص قلب و عروق آمریکایی پیتر لانگشون (Lang sjoenpeter ) بر این باور است که استاتین حتا عضله قلب را تضعیف می کند و باعث نارسایی قلبی می شود. با همه این هشدارهای طبیبان در باره ی عوارض جانبی این داروها، لابی کآران دارویی آن قدر قوی هستند که هنوز این داروها برای بیمارانی که چربی خون بالا دارند بطور گسترده ای از طرف پزشکان تجویز می شود. این لابی کاران دائما با ارائه تحقیقات محققان و متخصصان و پزشکان در استخدام خود نسبت به عوارض جانبی این داروها در تصمیم گران شک ایجاد می کنند.
لابی کاران صنعت داروسازی عامل اصلی تاخیر بازاریابی داروهای ژنریک ارزان تر هستند. لابی کاران صنعت داروسازی مقصر اصلی فروش واکسن تست نشده بر علیه آنفلوانزای H1N1 هستند، که به طور خاص موجب اثرات جانبی ناشناخته بر بدن واکسینه شدگان می شود. دفعه آینده اگر اخباری را در رسانه ها در مورد ابولا (ebola )، انفلونزا خطرناک می خوانید، به احتمال زیاد بخاطر اینست که لابی کاران صنعت دارو در حال بسیج افکار عمومی برای فشار به دولت های اروپایی برای خرید واکسن های باد کرده در انبار هستند.
با خواندن آمار زیر متوجه می شوید که چطور صنعت دارو به یک قدرت بی نظیر در اروپا و امریکا رسیده است. بر حسب تحقیقات در سال ۲۰۱۲ صنعت داروسازی بیش از ۴۰ میلیون € سالانه صرف لابی گری برای نفوذ در تصمیم گیری در اتحادیه اروپا (EU) کرده است. قابل ذکر است که بسیاری از شرکت های دارویی از اعلام هزینه های لابی گری خوداری کردند. تخمین بر این است که رقم کل مصرف شده توسط صنعت داروسازی به بیش از ۹۱ میلیون € سالانه می رسد. گزارش تخمین می زند که ۲۲۰ سازمان های لابی فعال به نمایندگی از صنعت داروسازی در اتحادیه اروپا مشغول بکار هستند. قابل توجه است که سازمان های جامعه مدنی و انجمن های مصرف کنندگان دارو مجموعا ۳، ۴ میلیون € در سال خرج این کار کرده اند.
برحسب آمار مرکز سیاست پاسخگو (centre for responsive policies) فقط در سال ۲۰۱۵ صنعت دارو حدود ۲۵۰ میلیون $ و شرکت های بیمه حدود ۱۶۰ میلیون $ و صنعت گاز و نفت حدود ۱۳۰ میلیون $ خرج لابی گری کردند. در سال ۲۰۱۵ در مجموع حدود ۱،۷ میلیارد $ و ۱۱۰۰۰ کارمند مصرف لابی گری شد. بین سالهای ۱۹۹۸ و ۲۰۱۵ صنعت دارو در امریکا بیش از ۳ میلیارد $ صرف لابی گری کرده است. در این میان شرکت فایزر (pfizer) مقام اول را دارد. فقط از ژانویه ۲۰۰۵ تا ژوئن سال ۲۰۰۶، صنعت داروسازی حدود ۱۸۲ میلیون $ برای لابی گری فدرالی پول مصرف کرد.

یک موضوع دیگری که در آن لابی کاران آمریکایی نفوذ قابل توجهی دارند، موضوع بحث کنترل اسلحه است، که در آن انجمن ملی تفنگ (N.R.A) نقش مهمی ایفا می کند. دولت آقای اوباما در ماه دسامبر ۲۰۱۲ پس از ماجرای تیراندازی در شهر نیوتون  Newtown) ) سعی کرد تا لایحه کنترل اسلحه را با بررسی سوابق کسانی که به دنبال خرید تفنگ هستند به سنا ببرد. اگر چه این لایحه در ابتدا پشتیبانی کافی برای گذشتن از رای افتتاحی مجلس سنا را داشت، ولی بعدا به خاطر عدم وجود رأی کافی لغو شد. سوال اما هم آن طور که رئیس جمهور اوباما به ان اشاره کرد، این است که چگونه ممکن است که یک لایحه مورد پشتیبانی ۹۰ درصد مردم باشد، ولی تصویب نشود. جواب اما خیلی ساده است. به خاطر وجود لابی کاران با نفوذ صنعت اسلحه.

در تاریخ ۲۹/۰۶/۲۰۱۶ کمیسیون اتحادیه اروپا تصمیم به تمدید مجوز سم علف هرزه کش گلایفوزیت (Glyphosate) گرفت. و این جواز تا زمان اتمام کار آژانس شیمیایی کشورهای اروپایی در مورد تحقیق عوارض وعواقب آن یعنی به مدت ۱۸ ماه اعتبار دارد. صنعت آفت کش ها تهدید کرد که در صورت عدم تمدید مجوز دست به شکایت و ایجاد پرونده های حقوقی می زند که موقعیت خود کمیسیون را نیز زیر ضربه می برد.
آفت کش ها مبتنی بر گلایفوزیت برای مبارزه با علف های هرز در کشاورزی و باغبانی استفاده می شود .سم گلایفوزیت یک ماده فعال مورد استفاده برای تولید آفت کش ها است که از سال ۲۰۰۲ در اتحادیه اروپا جواز فروش گرفت. در سال ۲۰۱۴ ارتباط مسلمی بین لنفوم سلول B (یک نوع خاص از سرطان خون) و تماس شغلی با سم گلیفوسیت گزارش شد . در سال ۲۰۱۵، آژانس بین المللی سازمان بهداشت جهانی برای تحقیقات سرطان (IARC) این علف کش را به عنوان “احتمال سرطان زا بودن برای انسان” طبقه بندی کرد. ولی صنعت آفت کش ها و اتحادیه اروپا به تکیه به مطالعات منتشر نشده خود صنعت آفت کش ها استدلال می کنند که اگر قوانین عادی ارزیابی ریسک دنبال شود، این علف کش هیچ ضرری برای انسان ندارد. این مطالعات باصطلاح علمی از طرف شرکت هایی مانند مونسانتو (monsanto) انجام شده که اتحادیه اروپا را در صورت انتشار این تحقیقات تهدید به شکایت کردند.
در تاریخ ۴ آوریل ۲۰۱۶ جلسه ای بین کمیسر اندریوکایتیس) (Andriukaitis و مقامات و لابی کاران صنعت آفت کش ها بر قرار شد که در ان آقای کمیسر از مهمانان خواست تا کشورهای عضو و نمایندگان پارلمان اروپا را برای تمدید جواز متقاعد کنند. آقای کمیسر بدین ترتیب به جای نگرانی برای سلامتی شهروندان اروپا لابی گری را به عنوان راه حل به لابی کاران آفت کش ها پیشنهاد می کند!

لابی گری فقط موجب صدمه به سلامتی انسان ها نیست، بلکه از لحاظ اقتصادی نیز به مصرف کنندگان ضربه می زند. لابی کاران شکر گروه های (CIBE-CEFS-CIUS ) در اروپا دائما در فعالیت هستند. به خاطر همین فعالیت ها قیمت شکر در اروپا حداقل ۳ برابر قیمت جهانی است. لابی کاران شکر حتا موفق شدند که با اقناع سیاستمداران اتحادیه اروپا با گذاشتن مالیات های غیر مستقیم شکرهای وارداتی را گران کنند و بدین ترتیب مصرف کننده را از خرید شکر ارزان محروم کنند.
۵۰ در صد از بودجه اتحادیه صرف حمایت از بخش کشاورزی می شود. لابی کاران این بخش موفق شدند که حداقل قیمت محصولات کشاورزی را بیش از قیمت جهانی کنند. بدین ترتیب کشاورزان با اضافه تولید که اتحادیه اروپا قول خرید ان را داده است به سود هنگفتی می رسند. قابل ذکر است که اتحادیه اروپا این اضافه تولید ها را یا نابود و یا صادر می کند.
نفوذ شرکت های خصوصی از طریق لابی به حدی است که به آن ها امتیازات ویژه و بر خلاف اصول تجارت آزاد اتحادیه اروپا داده می شود. یکی از این مورد واردات کفش از چین است. در اینجا تولید کنندگان کفش جنوب اروپا موفق به محدود کردن واردات کفش های ارزان چینی به اروپا شدند. و بدین ترتیب مصرف کننده را از خرید کفش ارزان محروم کردند.

لابی گری در اروپا موجب گسترش فساد شده است. سعی برای مخفی نگه داشتن این فساد بحدی بوده است که حتا حسابداران خود اتحادیه اروپا مجبور به عکس العمل شدند. این حسابداران معتقدند که مصرف حدود ۵ در صد از بودجه ۱۲۰ میلیاردی € سال ۱۹۹۷ اتحادیه اروپا یعنی به مقدار ۶ میلیارد € قابل توضیح نیست. بعلاوه بخشی از حمایت های اقتصادی به پروژه های فرضی داده شد. در سال ۱۹۹۹ یک کمیته مستقل تحقیق به این نتیجه رسید که کمیسیون کنترل اداری اوضاع را از دست داد. از جمله انتقادات نادرستی در بودجه بخش کمک های بشردوستانه (humanitarian aid) و اشتباه در بودجه پروژه توسعه دانش لئوناردو (leonardo ) و پارتی بازی های آشکار بود. کل کمیسیون اروپا پس از انتشار این گزارش انتقادی مجبور به استعفا شد.
در سال ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ قراردادهای قلابی بین اتحادیه اروپا و شرکت اوروگرام (eurogramme) افشا شد. ولی افشا کننده این تقلب خانم دورته شمیدت (dorte shmidt ) به جرم عدم وفاداری به کارفرمای خود (کمیسیون اروپا) اخراج شد.
در سال ۲۰۰۲ خانم مارتا اندرسن (marta andreasen ) مدیر اقتصاد که نخواست بودجه سال ۲۰۰۱ را امضا کند نیز اخراج شد.
از نمونه های دیگر رشوه دهی لابی کاران به مقامات اروپایی می توان از رشوه گرفتن آقای جان دالی (john dalli ) کمیسر بهداشت اتحادیه اروپا در سال ۲۰۱۲ از یک شرکت مالتی نام برد. ارنست ستراسر (ernst strasser) وزیر قبلی داخلی اتریش و کمیسر اتحادیه اروپا به خاطر فروختن رأی خود به نفع قوانین بانکی به ۴ سال زندان محکوم شد.

لابی گری موریانه دموکراسی و حافظ منافع شرکتهای فرا ملیتی!

لابی گری چیست و لابی کاران کی هستند؟

لابی گری به فعالیتی غیررسمی و گاهی رسمی اطلاق می شود که شرکت ها، افراد و یا سازمان ها برای نفوذ در تصمیم گیری سیاسی برای کسب منافع خود به کار می برند. کلمه “لابی” به معنای “راهرو” و یا “دالان” و مشتق شده از کلمه (lobby ) است. لابی کاران در گذشته به افرادی گفته می شد که در “راهروهای میان دفترهای سیاستمداران با آن ها جلسه غیر رسمی برگذار می کردند”. اکنون لابی کاران به کسانی گفته می شود که با بر قراری جلسات با سیاستمداران و کارمندان دستگاه دولتی، قانونگزاری، حقوقی و قضایی و یا با بسیج و سازماندهی افکار عمومی به روی تصمیمات سیاسی، حقوقی و اقتصادی تاثیر می گذارند. یک لابی کار برای موفقیت در این کار علاوه بر ارتباطات گسترده، مشخص و معین با تصمیم گیران در سطح های مختلف باید به ویژه تسلط بر علوم سیاسی و علم مدیریت مدرن داشته باشد.

دو نوع لابی کار مختلف وجود دارد
مشاوران
لابی مشاور کسی است که از طرف یک شرکت و یا سازمان حقوق می گیرد تا برای تامین منافع آن ها لابی گری کند. لابی مشاور معمولا شامل کارکنان فعلی و پیشین دولت، وکلا، حسابداران و افراد حرفه ای دیگر می شود که خدمات لابی گری خود را به مشتریان خود می فروشند. اگر یک شرکت کوچک خصوصی توان سرمایه گذاری عظیم برای ایجاد بخش داخلی لابی گری را ندارد می تواند از لابی کاران حرفه ای برای رسیدن به اهداف خود از جمله تماس و وقت ملاقت گرفتن با تصمیم گیران استفاده کند.
لابی داخلی (in-house )  افراد ذینفع، سازمان، شرکت
لابی داخلی به کارمندی گفته می شود که بخش قابل توجهی از وقت خود را صرف لابی گری برای کارفرمای خود می کند.
این کارفرما می تواند شامل افراد ذینفع، شرکت های خصوصی و یا یک سازمان غیر انتفاعی باشد.

لابی گری عملا می تواند به دو شکل مختلف انجام گیرد
شکل مستقیم که در آن لابی کاران با عضویت در شورا ها، کمیته ها و انجمن ها و با ارتباط با وزیران، وکیلان و مدیران و احزاب مختلف سعی می کنند که به خواست های خود برسند.
شکل غیر مستقیم که در آن لابی کاران با استفاده از دوستان خبرنگار، مقاله نویسی، راه اندازی بحث ، تبلیغات، همکاری با دیگران و برگزاری جشن و سمینار سعی می کنند با جهت دادن افکار عمومی و “رشوه” دادن به متخصصان به خواست های خود برسند.

در مجموع می توان گفت که سابقه و تحصیلات لابی کاران معمولا سه نوع است. کلی دانان که متشکل از اقتصاد دانان و محققان علوم سیاسی است. گروه دوم متشکل از متخصصان فنی در هر رشته است. و گروه سوم متشکل از مشاوران دولتی و سیاسیون سابق و خبرنگاران حرفه ای است.
لابی کاران حرفه ای ارتباطات و توان تماس با هر وزارتخانه و ادارات تصمیم گر را دارند. با مدیر کل دولتی و مشاوران وزیران چای و قهوه می خورند و یا تنیس بازی می کنند. بسیاری از آن ها به طور منظم در جلسات اتفاقی و یا از پیش تعیین شده با سیاستمداران شرکت می کنند. در این جلسات صورت جلسه وجود ندارد و بسیاری از آن ها از افکار عمومی پنهان داشته می شود. این افراد با مطالعه و تحلیل اخبار روز و دنبال کردن بحث های سیاسی با ارائه آمار و ارقام و تامین خوراک اطلاعاتی تصمیم گران دولتی در هر رده آن ها را برای تصمیم گیری به نفع کارفرمایان خود آماده می کنند. این لابی کاران در بسیاری از مورد راه حل های تمام شده برای مشکلات فرضی و خود آفرین می فروشند.
این افراد همچنین با اشخاص کلیدی در مطبوعات و دیگر رسانه ها در تماس و ارتباط هستند.
آن ها می دانند که برای تغییر و یا کم ضرر کردن یک لایحه پیشنهادی، باید با مدیران کل وزارتخانه ها صحبت کنند. باید دارای توانایی عجیبی در بیدار کردن احساست مناسب در مخاطب باشند. در دیدار با مدیران همیشه یادشان است که برای اقناع آن ها باید از رشد اقتصادی و فراهم کردن مشاغل صحبت کنند. از تعریف و تمجید مدیران آغاز می کنند، ولی اگر جواب مناسب نداد، ابایی از انتقاد و فشار ندارند.
از محققان و صاحب نظران استفاده می کنند. با استفاده از ریاضی دانان و متخصصان آمار و ارقام را به نفع خود تفسیر می کنند. آن ها می دانند چه کسانی از پیشنهاد موجود سود می برند، چه کسانی بازنده صد در صد هستند، با چه کسانی می توان متحد شد، تصمیم دقیقن در دست کیست؟ آن ها در راه رسیدن به اهداف خود با هم منافعان خود متحد می شوند و برای مطبوعات مقاله و تحلیل می فرستند.
در هر شورا و هیئت مدیره مهم عضو و یا خبر چین دارند. همیشه در فکر شکار نمایندگان و مدیران قبلی برای لابی گری هستند. چرا که این افراد با دانستن مقررات و قوانین وزارتخانه و شناختن دقیق تصمیم گیران می توانند از بهترین لابی کاران بشوند.
بسیاری از سوالتی که از وزیران در داخل مجلس می شود، توسط لابی کاران و برای تحقق هدفی خاص فرموله می شود. لابی کاران حتا به احزاب موافق کمک ملی نیز می کنند.
ظاهرا این طور بنظر می رسد که یک فرد لابی کار به تنهایی کار می کند ولی واقعیت این ست که یک دستگاه عظیم متشکل از آماردانان، اقتصاد دانان و متخصص علوم سیاسی در پشت پرده برای مجهز کردن لابی کار روی صحنه مدام در حال کارند.

اساس کار لابی کاران در مجموع مشترک است و بر حسب ۶ استراتژی مرحله ای تنظیم می شود.
۱-  تهدید همه جانبه از جمله تهدید انتقال شرکت به خارج از کشور؛
۲-  به هر طریقی وارد دایره تصمیم گیران شدن؛
۳-  خود را بهتر از رقیب نشان دادن؛
۴-  بدترین قسمت قانون غیر مقبول را از مجموعه قانون خارج کردن؛
۵-  سازش با دیگرانی که هم منافع هستند؛
۶-  از سیاست شلاق و هویج (تهدید به رسوایی؛ و یا تشویق و فرستادن به سفرهای لوکس و رشوه) بهره گرفتن.

چه باید کرد؟

زیگموند باومن (zygmunt bauman) جامعه شناس لهستانی- انگلیسی در جواب سوالی در باره وظیفه جامعه شناسی برای تغییر جهان گفت: “بگذار از جایی کوچک تر شروع کنیم، یعنی اطلاع رسانی”.
روشنفکران می توانند و باید گاه گاهی با جدا کردن “البته گی ها” (پدیده های جدا شده) از ساختار و زمینه روزانه اش، آن ها را زیر زره بین بگیرند و ثابت کنند که این “البته گی ها ” (پدیده ها جدا شده و شیئ شده) جزوی از قوانین تغییر ناپذیر جامعه نیستند، بلکه برای سلطه یک در صد به روی اکثریت ۹۹ در صدی و از طرف طبقات خاصی و به خاطر تامین منافع شان ساخته و پرداخته شده اند. برای ایجاد و آرزوی هرتغییری، اول توده ها باید بدانند که در دور و برشان چه می گذرد؟
متخصصان و پژوهشگران می توانند دست رد به پول و مقام بزنند و لابی گری را افشاء کنند.
می توان با سازماندهی جنبش های اعتراضی سیاستمداران را وادار به شفاف سازی در این زمینه کرد.
می توان توده ها را ترغیب و تشویق کرد که رای خود را به صندوق احزابی بریزند که با لابی گری مخالفند. می توان با تشکل دادن توده ها آن ها را برای اعتراضات برعلیه این بی عدالتی ها سازماندهی کرد.
می توان با توضیح و ترویج اندیشه سوسیالیستی به توده ها نشان داد که نظام اقتصادی و اجتماعی دیگری وجود دارد که در ان منافع کل جامعه در اولویت قرار دارد. نظامی که در آن برای تملک اشیا، اشخاص را بیمار نمی کنند.

منابع

Naurin, D. (2007) Delibration behind closed doors
Coen, D. & Richardson, J. (2009) Lobbying the European Union
http://ec.europa.eu/
http://www.opensecrets.org
http://corporateeurope.org

* نگاه شود همچنین به لوبی یسم یا نبرد طبقاتی، محک کدامست؟ اصل مهم قبول ناهمگونی و احترام به نظرات، مقاله ی شماره 31، تیرماه 1395 در توده ای ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2799




بازتاب هستي اجتماعي در آگاهي! «سياست و خط مشي» توني بلير و بازتاب آن در ذهن نويسنده ي مقاله نامه مردم!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / 54 (15 شهریور)

واژه راهنما: نئوريك. سياسي

موضع انتقادیِ اندیشه ی مارکسیستی- توده ای. مساله ی شیئ و کالایی شدن پدیده های اجتماعی. ساختار و مضمون مقاله ی کارگری در نامه مردم.

 

بررسي چگونگي بازتاب هستي اجتماعي در آگاهي و تظاهر ايدئولوژيك آن در روابطِ اجتماعي ميان انسان ها، پيش تر در دو مقاله مورد بررسي قرار گرفت (١). اين بغرنجي، همان طور كه نشان داده شد و اميد مي رود هضم ذهني شده باشد، راه سواستفادي طبقات حاكمه را براي پيش برد هدف طبقاتي خود تسهيل مي كند. آن ها اين بغرنجي را به اهرم حفظ هژموني ايدئولوژيك خود تبديل ساخته و به كار مي گيرند. نكته اي كه ماركس را بر آن داشت بگويد: «ايدئولوژي حاكم، ايدئولوژي طبقات حاكم است».

ورنر زپمان، ماركسيست آلماني، مكانيزم سواستفاده ي طبقات حاكم را براي برقراري و حفظ هژموني خود، از اين طريق ممكن مي داند كه آن ها، هدف خود را در پس ”مشيت الهي“، ”الزامات جهاني“ و از اين قبيل «جبرها پنهان مي سازند» (٢).

به پرسش در اين باره كه طبقات حاكم چگونه قادر مي شوند ايدئولوژي خود را به ايدئولوژي حاكم بدل سازند، سند گزارش هيئت سياسي كميته مركزي حزب توده ايران به نشست تيرماه ١٣٩٥ پاسخي روشن مي دهد و آن را «سياست و خط مشي» مي نامد كه براي نمونه ”توني بلير“، نخست وزير اسبق انگلستان اِعمال مي كند.

توني بلير براي به راه انداختن جنگ عليه عراق، ازجمله سناريويِ را در تلويزيون به نمايش گذاشت كه زني اشك ريزان، افسانه كشته شدن بچه اش را در اثر به كار گرفته شدن سلاح شيميايي توسط صدام حسين بيان نمود. زني كه بعدها برملا شد كه دختر سفير كويت است و داستان بكلي ساختگي است. از چنين تبليغاتي، توني بلير ”الزام“ به آغاز جنگ را قابل توجيه نمود. آن را يك «جبر» قلمداد نمود! تحقيقات رسمي مقامات انگليسي اكنون اين تبليغات را به عنوان دروغ برملا ساخته است.

تونی بلیر، پس از انتشار گزارش افشاگرانه ي كميسون تحقيق در انگلستان كه شيوه ي بلير را براي آغاز جنگ عليه عراق برملا و رسوا ساخت كه بر پايه ي ارايه اطلاعات نادرست و دروغ و نيمه دروغ قرار داشت، اظهار نمود: «من با صداقت و پايبندي به اطلاعات و وجدانم» دستور آغاز جنگ را صادر نمودم.

 

پرسشي كه به منظور روشن شدن وظيفه سطور كنوني پراهميت است، اين پرسش است كه «سياست و خط مشي» بلير به طور مشخص چگونه بر اذهان مردم تاثير مي گذارد و جنگي را عليه كشور عراق توجيه مي كند كه تاكنون يك ميليون كشته و زخمي به جا گذاشته است و ٤ ميليون از جمعيت ٩ ميليوني عراق را آواره كرده و به ترك خانه و كاشانه خود مجبور و امكان برقراري سلطه داعش را در اين كشور ايجاد نموده است؟

به منظور شناختن «چگونگي» و مكانيسم عملكرد بلير نبايد به راه دور رفت و مي توان اسلوبي را مورد بررسي قرار داد كه دانسته و يا ندانسته حتي نزد نيروهاي ترقي خواه نيز به عواقب مشابه مي انجامد.

به منظور شناخت اين مكانيسم ها مي توان به بررسي مقاله اي پرداخت با عنوان ”ركود اقتصادي، بيكاريِ فزاينده، و بيشتر شدن فشار بر كارگران ميهن“ كه در بخش ”رويدادهاي هفته“ در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران انتشار يافته است (٣).

در اين مقاله، رفيق نويسنده ي مقاله، آگاهانه و يا ناآگاهانه اسلوبي را به مورد اجرا مي گذارد كه در خدمت پنهان شدن هدف محس ايزدخواه است كه در مصاحبه خود با ”آرمان“ دنبال مي كند. ايزدخواه به خواننده القا مي كند كه شرايط حاكم بر اقتصاد ايران، گويا روندي قانونمند و اجتناب ناپذير است.

 

اسلوب به كار گرفته شده در اين مقاله، همان طور كه نشان داده خواهد شد، اولاً، مساله هاي ذكر شده در عنوان مقاله را از موضع حزب توده ايران طرح نمي كند و نظر و ارزيابي رسمي حزب را توضيح نمي دهد. بلكه، ثانياً، با ظرافت، مقاله ٣٣ سطري را به صحنه ي طرح نظرات محافل دولتي و نيمه دولتي بدل مي سازد، كه هدف شناخته شده ي آن، توجيه «سياست و خط مشي» بليرگونه است كه حاكمان براي حفظ هژموني خود به آن نياز دارند.

در زير نشان داده خواهد شد كه رفیق نويسنده مقاله كه ظاهرا همان رفيق نويسنده ي كليه ي مقاله هاي كارگري در ارگان حزب توده ايران نيز است، ناخواسته، شرايط تبديل شدن ”هژموني حاكم كه هژموني طبقات حاكم است“ را در اذهان كارگران ايجاد مي كند و يا مي خواهد ايجاد كند! در سطور زير نشان داده خواهد شد كه پيامد سياست ”روشنگرانه- تبليغانيِ“ مقاله هاي كارگري كه به طور پيگير در نامه مردم دنبال و مطرح مي شود و انتقاد به آن تاكنون تنها با سكوتِ رفیقِ نويسنده ناشناخته مقاله ها همراه بوده است، ناخواسته كمك به حفظ هژموني ايدئولوژيك طبقات حاكم از كار در مي آيد.

 

مارکسیسم، اندیشه ی انتقادی

پیش از ادامه ی بررسی، ضروری است این نکته برجسته شود که ظاهراً برداشت شفافی از مضمون “انتقاد” نزد رفیق نویسنده مقاله های کارگری و متاسفانه در مجموع نزد برخی از رفقای مسئول حزبی وجود ندارد.

می دانیم که اندیشه مارکسیستی- توده ای یک اندیشه ی “انتقادی” است! مارکس عنوان نوشته ی پراهمیت خود را “انتقاد اقتصاد سیاسی” می نامد. انتقاد مارکسیستی که عمدتاً انتقادی به مضمون پدیده است، اسلوب شناخت پدیده را تشکیل داده، این شناخت را ممکن ساخته و راه تکاملی پدیده را از طریق قانون “نفی در نفی” دیالکتیکی می گشاید. جدل فکری نهفته در موضع انتقادی، اهرم رشد آگاهی طبقاتی را تشکیل می دهد و لذا شرکت فعال در آن، یکی از عمده ترین ویژگی سرشت اندیشه ی مارکسیستی- توده ای است.

این در حالی است که نزد برخی از رفقا، انتقادِ سازنده و با سرشتی علمی- انقلابی و در عین حال رفیقانه، به مثابه یک کمک سازنده برای مبارزه ی حزب توده ایران ارزیابی نمی شود. سكوت نويسنده و مسئول هاي حزبي به انتقادها که داراي ظاهري موقرانه است، نشان این ارزیابی پرسش برانگیز از سرشتِ انتقادیِ اندیشه ی مارکسیستی- توده ای است. سكوت وقارآميز در بحث سياسي، كمك نيست. مستدل ساختنِ درستي يك سياست، خود گامي روشنگرانه- آموزشي است. نمي توان مبارزان را باسكوت تربيت نمود و آموزش داد، بلكه بايد با توضيح نظرات و مستدل ساختن آن ها، «هستي اجتماعي» را براي زحمتكشان قابل شناخت و درك ساخت. در غيراين صورت، سكوت سكوتي برتري جويانه از كار در مي آيد.

پيامد سكوت برتري جويانه به انتقادها در همين مقاله ديده مي شود، و در سطور زير نشان داده خواهد شد. پيامد اسلوب غيرماركسيستي- غيرتوده ايِ به كارگرفته شده در مقاله، آن طور كه ماركس در ”كاپتال“ نشان مي دهد، شرايط «شيئ شدن و يا كالایی شدن روابط اجتماعي» را به وجود مي آورد كه گويا مستقل از اراده ي انسان ها عمل مي كند و گويا قابل تغيير نيست. بدين ترتيب، شناخت و دركِ «روابط اجتماعي» ناممكن گشته و از اين طريق اين برداشت در ذهن ايجاد می شود كه گويا «گذار از اين روابط، ناممكن است» (زپمان، همانجا).

 

همان طور كه ديده مي شود، ما با مساله «شييء و کالایی شدن روابط اجتماعي» سروكار داريم كه ماركس در ”كاپيتال“ در ارتباط با توضيح ”كالا“ به آن مي پردازد و آن را به مثابه «يك مشخصه از خصلت كالا» نشان مي دهد. در مقاله اي به طور مجزا و به طور مشخص به «روابط اجتماعي شيئ شده» پرداخته خواهد شد. در اين سطور تنها اشاره به اين نكته پراهميت است كه ماركس نشان مي دهد كه با شيئ شدن اين روابط، آن ها «براي انسان موجودات به ظاهر مستقلي به نظر مي رسند» (لئو كفلر، تاريخ و ديالكتيك، ص ٧٥).

ما خواهيم ديد كه اسلوب به كار گرفته شده توسط رفيق نويسنده ي مقاله كارگري در نامه مردم، آگاهانه و یا ناآگاهانه، این کوشش از کار در می آید كه شرايط حاكم را از زبان و منظر و ديدگاه حاكمان براي كارگر ايراني توضيح دهد، در حالي كه جاي موضع رسمي حزب توده ايران خالي است! رفيق نويسنده ي مقاله انگار مي خواهد سناريوي مورد نظر حاكمان را به زحمتكشان القا كرده و با القاي آن بگويد كه كاري از شما ساخته نيست! زيرا ”الزامات جهاني“ (كه همان ”مشي الهي“ قديمي است)  چنين حكم مي كند! پس ”با آرامش سر به بالين بگذاريد“! مطلب را بشكافيم.

 

اول- فاكت هايي از مقاله

١- عنوان مقاله، ”ركود اقتصادي، بيكاريِ فزاينده، و بيشتر شدنِ فشارها بر كارگران ميهن“ است. اين عنوان از متن مصاحبه ي محسن ايزدخواه استخراج شده است. «ركود اقتصادي» و «بيكاري فزاينده» دو نكته اي است كه با همين بيان توسط محسن ايزدخواه به كار برده شده است. «بيشتر شدن فشارها بر كارگران»، كه بخش پاياني عنوان مقاله را تشكيل مي دهد، مضموني است كه ايزدخواه مطرح مي سازد. او، همان طور كه در بخش سوم نشان داده خواهد شد، اين تشديد فشار را توجيه كرده و اجتناب ناپذير قلمداد مي سازد. به سخني ديگر، تشديد استثمار كارگران را وضعي ”الزامي“ و ناشي از شرايط گريزناپذيرِ حاکم عنوان مي كند! تشديد استثمار را يك «جبر» اجتناب ناپذير مي نمايد!

٢- رفيقِ نويسنده ي مقاله نامه مردم، محسن ايزدخواه را به مثابه فردي معرفي مي كند كه بايد «به دليل نزديكي ايزدخواه با محفل هاي كارگريِ دولت [بخوان حاکمیت] ساخته، …» از پذيرش نظر او برحذر بود و به خاطر داشت كه «جواب هايي از گونه اي ديگر نبايد از او انتظار داشت»!  اما اين رفيق نويسنده ي مقاله كه توده اي ها حتي نام مستعاري از او نمي شناسند، توضيحي در اين باره نمي دهد كه پس چرا بايد با نقل طولاني نظر چنين فردي كه قابل اعتماد نيست، خواننده نشريه مركزي حزب توده ايران با آن دست بگريبان گردد؟ راستي چرا بايد اين پاسخ هاي نادرست و ناروا و ضد مواضع رسمي حزب توده ايران در مقاله ي در نامه مردم انتشار يابد؟! (4)

به اين نكته بازمي گرديم، اما همين جا اشاره و برجسته شود كه رفيق نويسنده ي مقاله ي نامه مردم «جواب هاي» ايزدخوه را در ٢٤ سطر از مقاله ي ٣٣ سطري خود مطرح مي سازد؟ آن هم هنگامي كه ”سنگ ها را بسته است“!

 

پيش از آن كه ساختار و مضمون مقاله را مورد پژوهش قرار دهيم، بايد به اين نكته اشاره شود كه رفيق نويسنده ي مقاله كلمه اي در اطراف مواضع حزب توده ايران در باره ي نكته هاي طرح شده در عنوان مقاله مطرح نمي سازد. كارگر جواني ایرانی كه براي اولين بار نامه مردم را به دست گرفته باشد، نمي داند كه حزب توده ايران با چه استدلالي عليه ”اقتصاد سياسي“ ديكته شده توسط ارگان هاي امپرياليستي موضع گرفته است. نمي داند كه حزيش بيكاري فزاينده را پيامد اين سياست ضد كارگري- ضد مردمي و ضد ملي ارزيابي كرده است. كارگر جوان، كه توسط رفيق نويسنده ي مقاله از آشنا شدن با سياست حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در اين مقاله محروم شده است، براي اولين بار، در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران، با بيان محسن ايزدخواه روبرو مي شود كه همان طور كه نشان خواهيم داد، و رفيق نويسنده مقاله نيز به آن اعتراف دارد، خواننده «با جواب هاي كليشه اي ايزد خواه» سيرآب مي شود كه به قول اين رفيق، لااقل از این به اصطلاح حُسن برخوردار است که «در هر صورت، از وضعيت كارگران و نارضايتي هاي آنان رونمايي كرده است»!

آري، رفيق نويسنده مقاله نامه مردم که موضع مبارزه جویانه خط مشی انقلابی حزب توده ایران را در مقاله ی خود مسکوت می گذارد، با سرور واژه ي اديبانه ي «رونمايي» را برای نظر ایزدخواه به كارمي گيرد! خوشحالي و خشنودي رفيق نويسنده مقاله در آن اوجي است كه او اين افشاگري ناخواسته را توسط محسن ايزدخواه «رونما» شدن مي نامد! گويا حجاب اسلامي از عروس است كه برداشته شده و «رونمايي» تحقق يافته است!

آيا نبايد كارگران ميهن مان كه زير تشديد استثمار ناشي از سياست اقتصادي نوليبرال، لـه و مچاله می شوند، پشت شان خونين است و با اعتصاب ٦٢ روزه جان بازي مي كنند، براي تلطيف ادبي «رونمايي» با ”آرامش سر به بالين بگذارند“؟!

نه تنها عنوان مقاله از متن مصاحبه محسن ايزدخواه استخراج شده است، نه تنها نبرد دردناك طبقاتي جاري در جامعه با واژه هاي ادبي تلطيف مي شود، بلكه، همان طور كه نشان داده خواهد شد، استدلال هاي حاكمان نيز به جايگزين ناشايست و زشت براي «سياست و خط مشي انقلابي» حزب توده ايران تبديل شده است. جایگزین ناشیست و زشتِ «سياست و خط مشي» كه بوي بليرگونه آن حتي از كاغذ و مركب بي گناه نيز قابل استشمام است!

 

دوم- ساختار مقاله

ساختار مقاله اسفبار است! توهيني است به فرهنگ سرشار و شكوهمند و مبارزه جوي حزب توده ايران! ضدِ منطقي است كه زنده ياد احسان طبري در شعرش مطرح و برجسته مي سازد: «از آغاز رَه، عزم سفر را جزم بايد كرد»!

همان طور كه اشاره شد، نه تنها كلمه اي از نظر و موضع خط مشی انقلابی حزب توده ايران در مقاله رفيق نويسنده تجلي نمي يابد، بلكه مقاله، دارای ساختاری مفلوك و الكن است كه اجباراً بايد با عذرخواهي از خواننده همراه باشد. مگر رفيق نويسنده ي مقاله با اشاره به سرشت سخنان «كليشه اي ايزدخواه»، كه رفيق نويسنده ي مقاله بدون هر نیازی به ذهن خواننده مي نشاند، از خواننده عذرخواهي نمي كند؟!

پاسخ «كليشه اي ايزدخواه»، همانند پاسخ توني بلير، «سياست و خط مشي» مشخصی را دنبال مي كند و مي گويد ”من با تمام دانش و اعتقادم چنين نظر مي دهم و جنگ عراق را به پا مي كنم“! به مضمون اين خط مشي بازمي گردیم، اين جا صحبت از ساختار مقاله ي كارگري در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران است كه وظيفه آن، انتقال آگاهي طبقاتي به درون طبقه كارگر ايران مي بوده!

1- همان طور كه اشاره شد، از ٣٣ سطر مقاله، رفيق نويسنده ي مقاله كارگري در نامه مردم ٢٠ (بیست!) سطر آن را به طور مشخص به ارايه سخنان محسن ايزدخواه تخصيص مي دهد! شش سطر ديگر، مقدمه مقاله است كه در آن از «نشريه آرمان، ٦ مرداد ماه ١٣٩٥» نقل مي شود و بخشي از آن تكرار نكته هاي عنوان مقاله ي ”آرمان“ است كه رفيق نويسنده مقاله نامه مردم آن ها را يك به يك به مثابه ی عنوان مقاله خود انتخاب، و آن ها را باري ديگر به مقدمه مقاله خود نیز منتقل ساخته است. بدين ترتيب، رفيق نويسنده ي مقاله كارگري در نامه مردم، هفـت سطر، تكرار مي شود، تنها ٧ سطر را براي نتيجه گيري از صغرا و كبراهاي خود در اختيار دارد! خيال مي كنيد در اين هفت سطر، كدام شق القمر اتفاق افتاده است؟ «جواب هاي كليشه اي» و «رونمايي كردن از نارضايتي هاي كارگران»، و ذكر آن كه ايزدخواه «كوشش مي كند از اين رهگذر سياست هاي دولت كنوني به چالش كشيده نشوند»، اوج شق القمر اين رفيق براي افشاگري است!

 

در نتيجه گيري پاياني در مقاله، كه نه تنها بنا به مكان آن، بايد جايگاه توصيف قله نبرد مبارزه جويانه طبقه كارگر باشد و به طور طبیعی باید در این مکان تبليغات حزب توسط رفیق نویسنده ی مقاله بازتاب بیابد، بلکه همچنين باید مكان تشريح و مستدل ساختن موضع حزب توده ايران باشد!؟ نه تنها به هیچ یک از این باید ها توجه نمی شود، بلکه این مکان عمده در مقاله، به این صورت توسط رفيق نويسنده ي مقاله كارگري مورد بهره گيري قرار مي گيرد، كه می کوشد وخامت و تعميق نبرد طبقاتي در جامعه را با جمله ي معلولِ «همچنان دست و پنجه نرم كردن» زحمتکشان با شرایط، تلطيف، و آن را يك زورآزمایی ورزش گونه توصيف كند!

اشاره به نبرد دموكراتيك و سياسي- طبقاتی طبقه كارگر ميهن ما عليه تشديد استثمار و زورگويي و حق كشي، گويا صحنه زورخانه ي كشتي گيران است! او اين نبرد دردناك و خونين را تنها با جمله «همچنان دست و پنجه نرم كردن» زحمتكشان توصيف مي كند! ما باري ديگر با يك تلطيف ادبي از واقعيت هستي اجتماعي در ايران جمهوري اسلامي روبرو هستيم كه واقعيتي عليه حرمت انسان زحمتكش است. زحمتكشي كه براي دريافت دستمزد عقب افتاده ي خود بايد ٦٢ اعتصاب غدا بكند و در سی و پنجمین سالگرد مرگ قهرمانانه “بابی سندر”، به قول شعر زنده یاد شاعر توده ای سیاوش کسرائی با عنوان “شهادت شمع”، تا مرز «قطره قطره مردن» برزمد!

آیا نمی توان به آسانی چگونگی «گم شدن» درد پشت خونين و جان به لب رسيده را در شیوه ی بلیرگونه، در «سیاست و خط مشی» بلیرگونه باز شناخت و دریافت!

البته از بيان اديبانه نبرد طبقاتي به اين مفهوم نبايد گله مند بود، زيرا به گفته زنده ياد احسان طبري در همان شعر ”نوش باد به رزمندگان“، «اندك اندك پهلوان گشتن» را نبايد فراموش نمود! اما در عين حال نبايد فراموش نمود كه مبادا اين رفيق نويسنده ي مقاله هاي كارگري داماد و يا عروس توبي بلير باشد! با بوي مضمون چنين خويشاوندي نظري- ايدئولوژيك و اسلوب عملكردي، در سطور بعدي بيش تر آشنا خواهيم شد!

٢- رفيق نويسنده ي مقاله ي كارگري با هشياري و به درستي «كليشه اي بودن» پاسخ هاي ايزدخواه را برجسته مي سازد. لذا قابل درك است كه بازنويسي سخنان ايزدخواه با دو انگشت در اين سطور، تنها تحمل درد انگشتان و تحمل رنج بدني نيست. نگارنده هميشه مطلبي را كه مورد نقد قرار مي دهد، بازنويسي مي كند تا ضمن نوشتن، عمیق تر به كُنه مضمون آن دست يابد. اين يكي از آموزش ها از كتاب پر ارج ”تاريخ و ديالكتيك“، اثر لئو كفلر، ماركسيست اتريشي- آلمانيِ لهستاني تبار است كه چهار سال براي بازگرداندن آن به فارسي صرف نمودم (5). براي درك ديالكتيك مشخصِ هر پديده، بايد مضمون آن را جستجو نمود. (6)

زنده ياد احسان طبري، آموزگار چند نسل از توده اي ها جستجوي مضمون را بارها برجسته مي سازد و ضروري مي داند، زيرا «محتوا و مضمون است كه ماهيت مي سازد» (ا ط، با پچپچهء پاييز، ديباچه). او همچنين در ”سراينده گويد“ در ”از ميان ريگ ها و الماس ها“، شعرها را «ترانه خوابگون»ي مي نامد كه براي «دريافتن مضمون آن» بايد از ظاهرامر آن گذر كرد. او اين گذر را در ارتباط با مجموعه ي شعر خود، گذر از «همنوايي واژه ها و شگفتي پندارها» مي نامد تا به مضمونِ «ماوراي واژه ها گام گذارد». در مقدمه ي كتاب ”حماسه ي نبرد انسان، ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري“، نگارنده اين نكته را به طور وسيع مورد بررسي قرار داده و منتقل كرده است (7).

این سير انديشه در سطور پیش كه غيرضرور مي ماند و مي تواند نوشتار را باري ديگر «مثنوي»گونه سازد و ابرازنظركننده گرامي ”محسن“ را بر آن دارد، دست به انتقاد بزند (8)، از اين رو ضروري نبود كه بنا دارم در بخش توضيح ساختار مقاله ی رفيق نويسنده نامه مردم، مضمون «سياست و خط مشي» بليرگونه او را توضيح دهم.

در بخش مربوط به بررسي مضمون مقاله رفيق نويسنده كارگري به اين نكته پرداخته خواهد شد. سير انديشه از اين رو ضروري بود تا نشان داده شود كه ساختار مقاله از آغاز آن، راهي را براي درك مضمون نمي گشايد!

علت اين امر آن است كه عنوان مقاله را مي توان از ادبيات دشمن طبقاتي و يا مخالف اقتباس نمود، اما در يك مقاله روشنگرانه- افشاگرانه و تبليغاتي تنها آن هنگام مي توان چنين نمود، كه همزمان مضمون مورد نظر او را با ادبيات خود افشا نمود. اين طرح بايد با كلماتي عملي گردد كه فاصله مضموني نظر دشمن طبقاتي يا مخالف را با نظر خود برجسته سازد. فاصله اي كه همزمان نقش افشاگرانه داشته باشد. آن وقت عذرخواهي از خواننده غيرضروري است!

هدف مقاله ٣٣ سطري در نشریه ی ارگان مرکزی حزب، بررسيِ علمي مصاحبه ي ايزدخواه نيست كه در آن نقل قول هاي چند سطري از او به خواننده تحميل شود و براي غذر خواهي تنها به «كليسه اي بودن» آن ها اشاره گردد! کوچک ترین کوشش علمی و یا کوششی جدی به منظور افشاگری از مضمون مصاحبه ی در مقاله در نامه مردم وجود ندارد!

لذا مي توان ساختار مقاله را اگر مي بايست ساختاري آگاهانه ارزيابي نمود، درست ساختاري ارزيابي كرد كه توني بلير با عملكرد خود به منظور تحميق توده ها پيشنهاد و توصيه مي كند و رفيق نويسنده مقاله ي كارگري در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران مانند يك شاگرد مطيع از آن پيروي مي كند: از زبان به اصطلاح ”مردم“ (دروغگویی دخیر سفیر کویت!)، سياست خود را مطرح ساختن و سخنان و شكل ارايه آن را آن چنان سازمان دادن كه به مثابه ”الزام“ براي اجراي سياست خود قابل پذيرش باشد!

به منظور شناخت بيش تر ساختار چنین سناريوهاي افشا شده می توان به مقاله هاي نشريات شناخته شده از قبيل ”لوموند ديپلوماتيك“، ”اشپيگل“ و از اين قبيل مراجعه نمود كه اين اسلوب تبليغات سرمايه داري را به كار مي گيرد. ”راه توده“ به راحتي از اين رو ترجمه هاي نشريه آلماني ”اشپيگل“ را (كه يك عضو سازمان فرماسونري ترجمه مي كند) بدون موضع انتقادي منتشر مي سازد، زيرا مي داند كه انتشار آن ها نه تنها برای نظام سرمایه داری بي خطر است، بلكه اهرم انتقال ايدئولوژي حاكم را تشكيل مي دهد.

افشا شدن زني كه سناريوي به كارگيري سلاح شيميايي توسط صدام حسين را در تلويزيون ارايه داد و هم افشاي «كليشه اي بودن» اظهارات ايزدخواه توسط رفيق نويسنده مقاله نامه مردم که به عنوان عذرخواهي از خواننده مطرح سازد، انطباق ساختار مقاله نامه مردم را با سناريوي پيش گفته قابل شناخت مي سازد. امري كه تكرار آن در مطبوعات حزب توده ايران مجاز نيست!

 

سوم- مضمون مقاله

اشاره شد كه در مقاله ی منتشر شده در نامه مردم كلمه اي در توضيح مواضع خط مشی انقلابی حزب توده ايران که علل واقعی «رکود اقتصادی» و «بیکاری فزاینده» و … که در مقاله مطرح شده است، يافت نمي شود. فاجعه اما به اين نكته پايان نمي يابد، بلكه تازه آغاز مي شود. همان طور كه رفيق نويسنده مقاله اذعان دارد، مضمون بيانات محس ايزدخواه «كليشه اي» است، خود افشا گرانه (و نه «رونما»كننده) است و در خدمت توجيه «سياست هاي دولت كنوني» است! فاجعه هنوز در انتقال و تكرار سخنانِ «کلیشه ای» ایزدخواه براي كارگران جوان در نشريه مركزي حزب توده ايران پايان نمي يابد. پايان نمي يابد، حتي هنگامي كه خاطرنشان شود كه رفيق نويسنده ي مقاله شخصاً ”سنگ را بسته“ است و کلمه ای از موضع حزب توده ایران را مطرح نمی سازد! فاجعه بيش از اين است!

فاجعه اين است كه رفيق نويسنده ي مقاله ي كارگري در نشريه مركزي حزب توده ايران، كه برخلاف توني بلير لابد سناريويي را به مورد اجرا نمي گذارد، اسلوبي را به كار مي گيرد كه سند تصويب شده ي نشست اخير كميته مركزي حزب توده ايران آن را «سياست و خط مشي» توني بلير مي نامد و آن را افشا مي كند!

– توني بلير، سياست خود را با دروغ و نيمه حقيقت ها از زبان ”مردم“ و با ادبيات خاص خود مطرح و توجيه مي كند؛

– توني بلير، از درون ترفند توجيه آميز سياست ضد مردمي خود، ”الزام“ به جنگ عليه عراق را به مثابه ي يك «جبر» طرح و به مردم مي قبولاند؛

– توني بلير و همراهانش، آن طور كه اين روزها مساله ي روز است، مي كوشند با انواع ترفندها و بازي هاي اداري، انتخاب ”كُربي“ را كه تحت تاثير چنين تضاد اجتماعي در انگلستان تحقق يافته كه پيامد سياست خانمان برانداز بلير و شركايش است و در يك لحظه تاريخي به وقوع پيوسته و پیروز شده است را خنثي سازند و او را از رياست حزب كارگر انگلستان خلع و حذف كنند. اين مورد آخر در بحث كنوني ما در ارتباط با مقاله ي رفيق نويسنده نامه مردم موضوعيت ندارد، اما ببينيم در دو نكته آغاز، كه براي رفیق نويسنده مقاله تنها «نكته هايي جالب» را تشكيل مي دهد که به کمک آن، انتشار مقاله ی پرسش برانگیز را در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران توجیه می کند، وضع از چه قرار است! تا چه حد «نكته هايي جالب» در تناسب با شرایط نبرد دردناک و تعمیق یافته طبقاتی در ایران جمهوری اسلامی قرار دارد؟ آیا این «نكته هايي جالب» قادر به انتقال آگاهی طبقاتی به درون لایه های زحمتکشان است؟ آیا این «نكته هايي جالب» پاسخگوی عمل به وظیفه ی دموکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران است؟ اگر نیست، با چه هدفی مطرح می شود؟

١- ارتجاع حاكم با زبان محسن ايزدخواه سياست طبقات حاكم را طرح و «توجيه» مي كند:

ببينيم مساله «ركودِ اقتصادي» با چه ترفندي براي توده ها توجيه پذير مي گردد. ايزدخواه، همانند يك استاد اقتصاد دانشگاهي مي آموزاند كه «در شرايط ركودِ اقتصادي» كه گويا ”بليه اي آسماني“ است و نه پيامد سياست اقتصادي حاكم، «فعاليت هاي اقتصادي به سمت كند شدن ميل پيدا مي كند»! (تكيه از ف ع) بدين ترتيب گويا ما با يك روند «جبري» رو برو هستيم. در پس اين «جبرِ» ناشي از ”مشيت الهي“ در دوران فئوداليسم، و ناشي از ”الزامات جهاني سازي“ در دوران كنوني، پرسش در باره ي علل پديده «گم مي شود» (اط).

– علت علّيِ بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران و تعميق روزافزون آن براي كارگر جوان اصلاً مطرح نمي شود!

– علت تحمیل سلطه ی رژیم دیکتاتوری که برای تحمیل اقتصاد سیاسی امپریالیستی اِعمال می شود، به سادگی «گم می شود»!

– علت علّيِ «تعطيلي بيش از ٧٠ درصد كارخانه ها»، «از بين رفتن امكان سرمايه گذاري»، «تحت تاثير قرار گرفتن اشتغال» و تبديل شدن «بيكاري [كه] به يكي از مهم ترين دغدغه هاي جامعه» تبديل شده است و ايزدخواه از موضع و جايگاه گويا ”بي طرف“ و با برشمردن اصولِ “علم” اقتصاد بورزوازی مطرح مي كند و رفيق نويسنده ي مقاله ي نامه مردم آن را يك به يك به كارگر جوان ايراني در نشريه ي مركزي حزب طبقه كارگر منتقل مي سازد، همان طور كه گفته شد، براي كارگر جوان اصلاً مطرح نمي شود، چه برسد به آن كه او در اين توضيحات با پاسخ ماركسيستي- توده اي كه مضمون ”اقتصاد سياسي“ حاكم را بر ملا مي سازد آشنا شود!

 

نپنداريم كه نگارنده تنها دل نگران كارگران جوان است. هنگامي كه اين نوع ”استدلال“ ژورناليستي به طور مداوم به خورد مردم داده شود، نه تنها افراد ساده كه ارتجاع آن ها را ”عوام الناس“ مي نامد، به گمراهی دچار می شوند. بلكه نيروهاي ترقي خواه نيز پس از بمباران كافي، مغزشويي مي شوند و در چاله مي افتند! مگر رفقاي صادق توده اي كه در چاله ”راه توده“ افتاده اند و مداوم به اصطلاح تحليل هاي آن را بدون هر پرسش در باره ی علل علًی پدیده هایی که “راه توده” توصیف می کند، پذيرا هستند،  در وضع ديگر و بهتري قرار دارند؟

نگارنده دو مقاله اقتصادي اين جريان را كه خود را يك نشريه ي توده اي قلمداد مي كند، چاپ كرده است، تا درست همين شيوه «توجيه»پذير ساختن اقتصاد سياسي ارتجاع را توسط راه توده نشان دهد. عنوان اين دو مقاله چنين اند: ”چرا نمي توانند جلوي انحطاط اقتصادي ايران را بگيرند“ (لابد هنوز نسخه پيشنهادي ”راه توده“ به دستشان نرسيده است!) و ”اقتصاد بازار آزاد آئين مذهبي غيرقابل تجديد نظر نيست“. تصور نشود وضع نزد ”عدالت“ و ”مهر“ بهتر است. ”كو اما فرصت“ براي پرداختن به آن ها!

البته مي توان «سياست و خط مشي» بليرگونه را به منظور «توجيه»پذير ساختن هدف ارتجاع حاكم و رژيم ديكتاتوري نظام سرمايه داري و دولت آقاي روحاني به كمك سخنان ايزدخواه بيش تر از آن چه انجام شد، شكافت، اما براي جلوگيري از طول كلام، به توضيح ترفند دوم مي پردازیم.

 

2- توجيه «جبر» از طريق كالايي كردن واقعيت

نقل قولي كه در آغاز از ماركسيست آلماني طرح شد، در را به روي بحثي بزرگ و پراهميتي در انديشه ماركسيستي- توده اي مي گشايد. زپمان به نقل از ”كاپيتال“ ماركس اين نكته را برجسته مي سازد كه اهرم طبقات حاكم براي برقراري هژموني ايدئولوژي خود بر جامعه، از درون «عملكرد روزانه» استخراج و به كار گرفته مي شود. ماركس آن را تبديل كردن پديده هاي زندگي روزمره به  كالا، به سخني ديگر، پوشاندن «سرشت كالايي» به روابط اجتماعي حاكم مي نامد. به اين منظور طبقات حاكم مي كوشند با تبليغات و عملكرد روزانه ي خود، سرشت طبقاتي بودن «سياست و خط مشي» خود را در پس سرشت «جبري» کویا ناشی از اين روابط از اين طريق پنهان سازند، كه اين روابط را نه به مثابه ي پيامد يك سياست طبقاتي، بلكه به عنوان پيامد پديده هايي بنمايند كه گويا «كالاي ناشي از عملكرد» هستند!

«ميل پيدا كردن فعاليت هاي اقتصادي به سمت كند شدن» كه ايزدخواه ادبيات آن را از كتاب هاي اقتصاد بورژوازي در مصاحبه خود نقل مي كند، يا انتخاب عنوان ”اقتصاد بازار آزاد آئين مذهبي غيرقابل تجديد نظر نيست“ براي مقاله ي ”راه توده“، كوششي نمونه وار است براي ايجاد «سرشت كالايي» براي سياست طبقاتي حاكمان! واژی «میل پیدا کردن» و یا «آئین مذهبی نبودن»، که در ظاهر متضاد می ماند، تغییری در هدف پنهان ساختن پدیده نمی دهد (به طور جداگانه این نکته نشان داده خواهد شد!). اصطلاح ”جنگ شيعه و سني“ كه در هيچ بياني در تبليغات امپرياليستي براي نمونه در وقایع در عراق فراموش نمي شود نيز چيزي نيست، جز شيئ و كالايي كردن سياست ”تقسيم كردن و حكومت كردنِ“ استعمارگرانه- امپرياليستی! هدف كالايي كردن روابط اجتماعي موجب مي شود كه نويسنده ي مقاله ”راه توده“ نيز عنوان مقاله را نه از ادبيات طبقاتي عليه نظام سرمايه داري، بلكه ”مذهبي“گونه انتخاب كند و همانند مبلغان امپریالیستی به اندیشه “جنگ مذهبی” به مثابه علت علًی بحران اقتصادی- اجتماعی دامن بزند!

 

خواننده ي علاقمند مي تواند با مراجعه به آدرس ذكر شده ي در زيرنويس، مقاله رفيق نويسنده نامه مردم را مطالعه كرده و در آن با نمونه هاي بيش تر از اين كوشش آشنا شود. در اين سطور تنها به اين نكته اشاره شود كه همه پرسش هايي كه رفيق نويسنده مقاله ي نامه مردم از مصاحبه ايزدخواه مطرح مي سازد، تنها از طريق «جواب هاي كليشه اي» پاسخ داده نمي شوند. بلكه براي پاسخ، «كليشه اي» به خدمت گرفته مي شود، كه ماركس آن را اسلوب تبديل نمودن «روابط اجتماعي» به پديده ي «جبري»  مي نامد كه گويا ناشي از شرايط ”الزامي“ و نه تصميم حاكمان نظام و دولت آن در ايران جمهوري اسلامي است.

بدون چنين شناخت ماركسيستي از شیوه ی عملکرد ارتجاع، نقل نمونه هاي «پرداخت نشدن حق بيمه كارگران از سوي كارفرما، حداقل دستمزد، توان كارفرمايان در پرداختن [دستمزهاي] بالاتر …» و غيره، به عنوان ايجاد كردن آگاهانه ی فضا و مضموني شناخته و درك نمي شود كه ارتجاع حاكم به آن، به منظور طرح «سياست و خط مشي» بليرگونه نياز دارد!

ترفندي كه ناآگاهانه توسط رفيق نويسنده مقاله نامه مردم، با بيست سطر نقل قول مستقيم از فردی که سیاستِ حاکمان را توجیه می کند، به ارگان مركزي حزب راه يافته است.

آيا براي رفيق نويسنده ي مقاله قابل درك است كه مقاله او در خدمت كدام هدف قرار گرفته است؟ آيا او مي تواند در ذهن خود اين نكته را به ثمر برساند كه براي شناساندن سرشت طبقاتي نظرهاي محسن ايزدخواه، تنها اعلام این که پاسخ ها «جواب هاي كليشه اي» اند، كافي نيست؟! وظيفه نشريه مركزي حزب توده ايران در هر مقاله اي، نشان دادن مضمون پديده است.

 

بي توجهي پيگير به انتقادها به نظر و اسلوب به کار گرفته شده توسط رفيق نويسنده ي مقاله هاي كارگري در نامه مردم، چه هنگامي كه از طريق نامه انجام مي شود و بي جواب مي ماند، چه آن هنگام كه به طور علني طرح مي گردد، و بي پاسخ مي ماند (كه بايد اميدوار بود كه سرنوشت اين مقاله نباشد)، پرسش برانگيز است!

بي پاسخ گذاردن انتقادها توسط رفيق نويسنده ي مقاله هاي كارگري در نامه مردم تنها به او محدود نيست. ”مهر“ و ”عدالت“ و ”راه توده“ و ديگران نيز همين شيوه را دنبال مي كنند؟ آيا آناني كه روزانه اين تارنگاشت ها را دنبال مي كنند، مقاله و يا نوشتار مشخصي در باره ي پاسخ و بررسی از انتقادهای انجام شده به نظرات آن ها سراغ دارند؟

علاوه بر آن چه بيان شد، ضرورت بازانتشار نشريه دنيا، ارگان تئوريك- سياسي حزب توده ايران انكار ناپذير است. بدون ترديد جنبش توده اي بدون كار مشخص و منظم نظري- تئوريك با خطر عدول از انديشه ماركسيستي- توده اي روبروست. در طول زمان اين خطر با حذف انديشه ماركس، انگلس، لنين و دانشمندان و انديشمندان توده اي در نظرات حزب توده ايران همراه خواهد بود كه هدف اصلي از نابود و زجركش كردن رهبران حزب طبقه كارگر توسط ارتجاع بوده است که 28 مین سالگرد آن را می گذرانیم!

اگر رفيق گرامي محمد اميدوار به عنوان سخنگوي حزب توده ايران، ميلي به پاسخ به نامه ها ندارد و رابطه تلفني را نمي پذيرد، آيا ارگان و مرجعي ديگر در حزب توده ايران وجود دارد كه بتوان با آن در باره مساله هاي عمده ی طرح شده به تبادل نظر پرداخت؟ آيا امكان برگزاري جلسه و سمينارهاي علمي در باره مساله هاي مطرح وجود دارد؟ اگر همه ي اين امكان ها صلاح نيست به كار گرفته شود، نمي توان يك ”زنگ انوشيرواني“ را نصب كرد تا نشاني از امكان ”دادخواهي“ به نمايش گذاشته شود، تا لااقل كسي به اين فكر نيفتد كه بي پاسخي را ناشي از ”اجراي سناريويي“ ارزيابي كند كه در «انديشكده اي» تنظيم شده است؟!

١- مقاله ی شماره 50، مرداد ٩٥ با عنوان ”آگاهی کاذب“، اهرم تبلیغات طبقات حاکم، چرا لوس آنجلس نشینی به یاد حزب توده ایران افتاده است! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2857  و مقاله شماره ٥٣ شهريور ٩٥ با عنوان دیالکتیک منافع طبقاتی و ایدئولوژی – پیامدهای سیاسی آن! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2864

٢- ورنر زپمان، چگونه انسان را به رعيت- شهروند دست بسته بدل مي سازند“، جهان جوان، ١٥ جون ٢٠١٦

٣- نامه مردم شماره ١٠٠٥، ١٨ مرداد ١٣٩٥ http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/3257-2016-08-09

4- در بحث شایسته ی توجهی که در ارتباط با مقاله ی آگاهی کاذب … در توده ای ها جریان است (نگاه شود به زیرنویس 1)، بی تردید هشدار “کاوه” نسبت به خطر تکرار فاجعه های «عبارس شهریاری ها یا مهدی پرتوی ها»، هشداری به جا و مورد تائید کامل است. انتقاد رفیق عزیز سیامک به شیوه ی نگرش “کاوه”، که همانندِ نگرش “رزمین مهرگان” و “مهرداد اخگر” نیز است، متوجه این سویه ی از نگرش انتقادی “کاوه” نمی شود. انتقاد برمی گردد به سرشت “مکانیکی”ای که در این نگرش وجود دارد. در شیوه “کاوه”، جنبه ی “مکانیکی” و “امنیتی- جنایی” پدیده مطلق می گردد. جنبه ی برخورد سیاسی به پدیده بکلی گم و حذف می شود.

سرشت مکانیکی نگرش “کاوه” در این پدیده تظاهر می کند و قابل شناخت می شود که او مورد عباس شهریاری و یا مهدی پرتویی را یک به یک و به طور مکانیکی، همانند مورد “راه توده” می نماید. این در حالی است که دو مورد نخست تا تحقق یافتن فاجعه، نشناخته باقی ماندند. در حالی که در مورد اخیر وضع چنین نیست.

تردیدی نیست که بسیاری پرسش های امنیتی را باید “راه توده” پاسخ دهد که تنها به “راه توده” محدود نمی شود. پراهمیت تر اما پاسخ این جریان وجریان های مشابه به انتقادهای سیاسی- نظری نیز است که واکنش آن ها به آن، تنها در «سکوتی موقرانه» خلاصه می شود.

“کور” بودن نگرش و شیوه ی “کاوه” به مضمون سیاسیِ نظرات “راه توده” و دیگران، این امکان را از او و امثال او با چنین نگرش مکانیکی سلب می کند، بتوانند، خطرِ در جریان انحراف از خط مشی انقلابی حزب توده ایران را در نظرات “راه توده” بازشناسد و بربشمردند. نه “کاوه” و نه “رزمین” و نه “اخگر” تاکنون یک بررسی سیاسی از مواضع “راه توده” ارایه نداده اند. “کاوه” به پرسش این باره ی مستقیم نگارنده از طریق ایمیل که خود گشوده بود، همان قدر پاسخ نداد، که “رزمین مهرگان” نیز پاسخ نداد. از این رو تعجب برانگیز نیست، که او ازجمله نتواند خطر ناشی از شیوه ی نگارش رفیق نویسنده ی مقاله پیش گفته در نامه مردم را تشخیص دهد. به طور مجزا به این نکته پرداخته خواهد شد.

٥- کتاب “تاریخ و دیالکتیک” به صورت پ د اف در توده ای ها انتشار یافته است. تدارک انتشار کتاب دیده می شود.

6- رفيقي جوياي خاطره هاي نگارنده شده است. در ارتباط با ترجمه كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“ اثر لئو كفلر، اين خاطره به ذهن آمد كه پس از پايان ترجمه ي كتاب، آن روزها كه نگارنده هنوز از حق ويژه ي ديدار با رفيق عزيز علي خاوري برخوردار بود، خبر ترجمه را به اطلاع اين رفيق رساند. رفيق خاوري با خشنودي پاسخ دادند كه در هنگام نياز، با من تماس گرفته خواهد شد. تاكنون تماسي در اين زمينه بر قرار نشده است.

خاطره ي ديگر برمي گردد به آموخته ها از رفيق زنده ياد منوچهر بهزادي كه هميشه تشويق به نوشتن مي كرد. اولين ”چند سطري“اي كه من نوشتم و بعد از ويرايش اين رفيق در ”جوانان دموكرات“ انتشار يافت، بازمي گردد به پيروزي انقلاب آنگولا و دفع حمله ي سفيد پوستان نژادپرست افريقاي جنوبي به اين كشور. در آن نوشتار اشاره شده بود كه نبيره هاي برده هاي افريقايي، از كوباي انقلابي به افريقا بازگشتند و دشمن نژادپرست سفيد پوست را با شكست روبرو ساختند! با اين شكستِ سلطه نژاد پرستان سفيد پوست برتري جو در انگولا، پايان سيطره ي آن ها در افريقاي جنوبي نيز رقم خورد.

7- حماسه ی نبرد انسان، دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری به صورت پ د اف در توده ای ها و همچنین کتاب انتشار یافته ISBN 578-91-88005-20-5

8- نگاه شود به ابرازنظر محسن نسبت به مقاله ي آگاهی کاذب… محسن از طولانی بودن مقاله ناراضی است و آن را «مثنوی …» می نامد.




ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي – پيامدهاي سياسي آن!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٥٣ (٥ شهريور)

واژي راهنما: تئوريك. سياسي

وحدت منافع طبقه ي كارگر و لايه هاي بورژوازي ملي و خرده بورژوازي ميهن دوست و ضد امپرياليست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه به مثابه وضع ”خاص“ي در روند مشخص و تاريخي. بازتاب همزمان ايدئولوژي و منافع طبقاتي در نبرد براي دمكراسي، عدالت اجتماعي و حفظ منافع ملي. چگونگي انعكاس هستي اجتماعي در آگاهي. رابطه ميان آگاه بودن و آگاه نبودن در باره ي علت واقعي پديده ها. موضع رفيق عزيز خاوري در مصاحبه با ”جهان جوان“ مبتني است بر انديشه ماركسيستي- توده اي.

 

وظيفه ي سطور كنوني شكافتن و شفاف سازي تئوريكِ ديالكتيكِ مشخصِ ”منافع طبقاتي و ايدئولوژي“ است كه مي تواند كمك باشد براي درك مشخص تاثير متقابل ميان مناسبات عيني در شيوه ي توليد مرحله تاريخي و برداشت ذهني انسان از آن ها. بحثي كه در ارتباط قرار دارد با رابطه ”عين و ذهن“. به سخني ديگر، در ارتباط قرار دارد با درك روند پرتضاد و بغرنجي كه «گره ي ديالكتيكيِ تو در توي گذار و تبديل شدن ضروري عينيت به ذهنيت و برعكس» (كفلر) را نزد انسان قابل شناخت مي سازد. (١) رابطه ي كه ضمن بغرنج بودن، در عين حال رابطه اي بلندپروازانه و پرمدعا است. انسان براي درك آن، چاره اي جز مطالعه عميق و همه جانبه رابطه ي ميان منافع طبقاتي و ايدئولوژي را ندارد. بخش و سويه هاي ديگري از همين مبحث در مقاله «آگاهي كاذب، اهرم تبليغات طبقات حاكم» (٢) مورد توجه قرار گرفت. ازقبيل ديالكتيك ”نقطه و خط“، ”نسبي و مطلق“، ”ظاهر و مضمون“ و …

با روشن شدن رابطه ميان منافع طبقاتي و ايدئولوژي (كه اميد مي رود در پايان مقاله در ذهن خواننده ايجاد شده باشد)، وحدت منافع طبقه ي كارگر و لايه هاي بورژوازي ملي و خرده بورژوازي ميهن دوست و ضد امپرياليست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه به مثابه وضع ”خاص“ي در روندي مشخص و تاريخي قابل درك مي گردد.

پاسخ ديالكتيكي براي درك اين وحدت عيني، تنها بر پايه ديالكتيك ”خاص و عام“ ممكن نيست كه مساله مركزي را در بحثي تشكيل مي دهد كه رفيق عزيزي در ابرازنظر خود مطرح ساخته است. او خواستار آن است كه ماركسيست ها تمام نيروي خود را براي تحقق انقلاب سوسياليستي و برپايي جامعه سوسياليستي- كمونيستي به كار گيرند. در غير اين صورت، جنبش ماركسيستي با خطر ايجاد «توهم» نزد زحمتكشان روبرو خواهد بود. (در پايان همين نوشتار به ديالكتيك ”خاص و عام“ نيز پرداخته مي شود) (٣)

ترديدي در وجود تضاد آشتي ناپذير ميان منافع طبقه كارگر و طبقه بورژوازي، به مفهوم عينيتي ”عام“، روا نيست. همان طور كه وجود تضاد ميان اين دو طبقه در وضع ”خاص“ شرايط هستي طبقه كارگر در اين نظام و همچنين در دوران فرازمندي گام به گام در مرحله ي ملي- دموكراتيك جامعه، كه در نبرد روزانه طبقاتي تجلي مي يابد، نيز روا نيست. با وجود پذيرش اين واقعيت، نمي توان وجود «وحدت منافع» طبقه و لايه هاي پيش گفته را در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب- فرازمندي جامعه نفي نمود. زيرا، همان طور كه در زير نشان داده مي شود، اين «وحدت منافع»ي عيني براي اين دوران بايد با توجه به رابطه ي ديالكتيكي ميان مقوله ي ”منافع طبقاتي“ و ”ايدئولوژي“ مورد بررسي قرار گرفته و قابل شناخت و درك شود.

درك نظري- روشنفكرانه «وحدت منافع»ي طبقه كارگر و لايه هاي برشمرده شده در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، هيچ معناي ديگري ندارد، جز تصورِ ساختاري انتزاعي بر پايه اسلوبِ تحليل ماركسيستي- توده اي از نياز تاريخي رشد اجتماعي در ذهن مبارزان، كه بايد به منظور جلب زحمتكشان به مبارزه براي برپايي سوسياليسم و جامعه بي طبقه و تهي از استثمار انسان از انسان انجام شود. ساختار انتزاعي اي كه پل ارتباط است از يك طرف با سطح رشد نيروهاي مولده و از سوي ديگر با سطح آگاهي ايدئولوژيك  توده ها. دو نكته اي كه در ارتباط قرار دارد با مقوله ي ”شيوه ي توليدي“ و ”فرماسيون“ كه پيش تر طرح شد (٥). ساختار انتزاعي اي كه به معناي، عملكرد و پراتيك اجتماعي به منظور طيِ راهي كه براي برپايي سوسياليسم بايد از آن گذشت. انتزاعي كه تظاهر انديشه تئوريك- آگاهانه- خلاق انسان مبارزه انقلابي و پراتيك اجتماعي مبتني برايدئولوژي ماركسيستي- توده اي مبارزان است به منظور گذار از مرحله ”گام به گام و اصلاح طلبانه“ي رشد جامعه به منظور برپايي شرايط انقلاب سوسياليستي و جامعه تهي از استثمار انسان از انسان در آينده! به سخني ديگر، پراتيكي كه آن را مي توان ”استراتژيِ انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي“ نيز ناميد (٦). انتزاعي كه گام به گام هژموني انديشه طبقاتي زحمتكشان را به سطح آگاهي عمومي جامعه ارتقا  داده كه پيش شرط برقراري هژموني طبقه كارگر در مرحله ملي- دموكراتك انقلاب را تشكيل مي دهد! بدين ترتيب، اين انتزاع، برداشتي غيرفعال، تسليم طلبانه و «توهم»خواه نيست، بلكه، گامي فعال و انقلابي است با اين هدف «که در انتهای کار، حقّانیت خود را به ثبوت» برساند. (به نقل از ابرازنظر رفيق حسين)

رفيق عزيز ديگري در ابرازنظر خود مي نويسد: «انقلاب ملي دموكراتيكِ اصيل، داراي پايه هاي عيني و ماديِ روشني است. درهم تنيدگي تضاد هاي سه گانه استقلال، آزادي و عدالت اجتماعي در شرايطي كه وضعيتِ ذهني طبقه كارگر مهيا نيست  – و نمي توان مبارزه را براي آمادگي طبقه كارگر تعطيل كرد –  و [همچنين] نيروهاي مولد به اندازه ي كافي رشد نكرده است، نوعي از مبارزه بينابيني را اجتناب ناپذير مي سازد. كوبيدن بر طبل مبارزه ”صرفاً“ سوسياليستي، طبقه كارگر را حتي از پيش و پا افتاده ترين دستاوردهاي مبارزاتي محروم و آن را به فرقه اي در دل فرقه هاي ديگر بدل مي سازد. درست در همين شرايط است كه اين اصل كه طبقه كارگر براي [منافع] همه مردم مي رزمد، بايد تبلور پيدا كند.»

ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي

به طور مشخص، ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي به چه معناست؟ آيا مي توان به طور ساده منافع طبقاتي و ايدئولوژي را بر هم منطبق ارزيابي نمود؟ آيا مضمون منافع طبقاتي، يك به يك در ايدئولوژي بازتاب مي يابد؟ يا اين بازتاب، روندي بغرج تر از انعكاس ساده ي ظاهرامر را در ذهن توده ها تشكيل مي دهد؟ لئو كفلر به اين پرسش ها در كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“ پاسخ مي دهد و در مخالفت با «برقراري تساوي مكانيكي ميان ”عامل“ اقتصادي و ايدئولوژي» [منافع طبقاتي و ايدئولوژي] (ص٢٠٥) و در اثبات نظر خود مي نويسد: «اول، منافع طبقاتي خود بخشي است از قلمروي ايدئولوژي. از اين روست كه اين منافع مي تواند ساختار به شدت بغرنجي را تشكيل دهد. اغلب به اين صورت كه آن چه به اصطلاح منافع را تشكيل مي دهد، نبايد هميشه با منافع عيني طبقه در انطباق و يكسان باشد؛ در چنين وضعي، كدام يك از منافع براي شكل مشخص ايدئولوژي تعيين كننده است، منافع واقعي [عيني] و يا تصور شده؟ [حزب سوسيال دموكرات آلمان تصويب بودجه جنگ اول جهاني را در مجلس آلمان مطابق با منافع طبقاتي طبقه كارگر آلمان پنداشت! – در […] همه جا از ف ع] و دوم، به خاطر آن كه شرايط عيني هنوز با منافع طبقاتي در انطباق در نيامده اند و يا ديگر با آن منطبق نيستند، ايدئولوژي در موارد بي شماري به صورت كاملاً متضاد با منافع طبقاتي بروز مي كند. مثلاً زير فشار شرايط عيني كه انقلاب بورژوازي را به مساله روز تبديل مي ساخت، ايدئولوژي پرولتاريا، توسط نمايندگان ”پرشور و حرارت“ آن در انقلاب فرانسه [كمون پاريس]، در جهت آنارشيسم رشد كرد. امري كه به هيچ وجه در انطباق نيست با منافع طبقه كارگر. اما اگر گفته شود كه ايجاد شدن چنين ايدئولوژي اي در آن دوران با منافع طبقه پرولتاريا در انطباق بوده است، آنوقت منافع طبقاتي بر پايه ي ايده آليستي و از درون برداشت ايدئولوژيك استخراج و ناشي از آن تعريف و توجيه مي شود و نه از آنكه ايدئولوژي ناشي از منافع طبقاتي است؛ طبقه پرولتاريا در آن دوران [انقلاب كمون] معتقد به آنارشي بود، پس گويا آنارشي انطباق داشت با منافع طبقاتيِ پرولتاريا!» (ص ٢٠٤)

با توجه به نظرات طرح شده در اين بخش از كتاب كه مطالعه كامل آن قوياً به علاقمندان به طور عام و به رفيق عزيز حسين به طور خاص توصيه مي شود، بايد به اين پرسش پاسخ داد كه آيا در شرايط مشخص مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب كنوني در ايران، برپايي اتحادي ميان طبقه كارگر و بورژوازي ملي و خرده بورژوازي ميهن دوست و لايه هاي ديگر به مثابه بازتاب همزمان ايدئولوژي و منافع طبقاتي آن ها در نبرد براي دمكراسي، عدالت اجتماعي و حفظ منافع ملي تشكيل مي دهد يا خير؟ در حقانيت عيني وحدت منافع پيش گفته در اين مرحله، صرفنظر از آن كه ايدئولوژي حاكم بر نظام سرمايه دارنه، ازجمله نزد سرمايه داران ملي كه خواستار تشديد استثمار زحمتكشان هستند و يا باشند و از هدف انباشت سود و سرمايه عدول نمي كنند، ترديدي نيست. هم چنان كه طبقه كارگر نيز در همين مرحله به مبارزه ي خود براي برپايي جامعه سوسياليستي- كمونيستي كه در آن استثمار انسان از انسان برمي افتد، نه تنها تعديلي وارد نمي سازد. بلكه به طور پيگير و انقلابي روند ترقي خواهانه رشد جامعه را به پيش مي راند! مبارزه به منظور ايجاد هژموني طبقه كارگر در اين مرحله. بيان اين واقعيت و مبارزه ي طبقه كارگر است!

پاسخ به پرسش «وحدت منافع» پيش گفته، تنها با درك چگونگي انعكاس هستي اجتماعي در آگاهي ممكن است، كه روندي بغرنج را تشكيل مي دهد و درك آن را بايد دركي پرمدعا ارزيابي نمود. كفلر علت اين بغرنجي را در چند لايگي و پر سويه بودن ”ايدئولوژي“ ارزيابي مي كند. او براي نمونه نشان مي دهد كه بورژوازي انقلابي قرن ١٦ تا ١٨ در انگلستان و فرانسه، در عين حال داراي خصوصيت «فردگرا» نيز است. او مي پرسد، براي ارزيابي ايدئولوژي بورژوازي در اين دوران، كدام سرشت او را بايد محك ارزيابي قرار داد؟ انقلابي بودن و يا فردگرا بودن؟ او نشان مي دهد كه اين بورژوازي انقلابي نه در انقلاب انگلستان و نه در فرانسه با اعطاي حق راي به «بي چيزانِ» غيرمالك كه «عوام الناس» مي نامد، از اين رو موافقت داشت، زير گويا نگران است كه آن ها راي خود را به ارباب فئودال كه به آن وابسته بودند، در صندوق بريزند. اما توسط هيچ متفكر انقلابي آن دوران «به اين نكته فكر نشده است كه حق راي را از اشراف سلب كنند»؟ علت اين امر را كفلر در «ريشه عميق اين نظر در آگاهي بورژوازي» مي داند «كه از درون روابط مالكيتي، سرمايه داري برمي خيزد و در ارتباط با ترس مشخص بورژوازي از خطري است كه از راي اكثريت بي چيزان و افراد فاقد مالكيت عليه مالكيتش احساس مي كند.» به سخني ديگر، در حالي كه انطباق عيني ”ايدئولوژي“ بر منافع طبقاتي بورژوازي برقرار و براي انديشه ديالكتيكي قابل شناخت است، همان طور كه كفلر مورد تاكيد قرار مي دهد، هيچ استدلال ديگري جز وابستگي «بي چيزان» به فئودال ها در منابع تاريخي آن دوران مطرح نمي شود.

بر اين پايه است كه بايد انديشه ي ماركسيستي- توده اي رابطه ميان آگاه بودن و آگاه نبودن در باره ي علت واقعي پديده ها را درك كند. در مورد بحث خاص كنوني، رابطه ي بغرنج «وحدت عيني منافع» طبقه و لايه هاي پيش گفته را در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب درك كند و آن را به مثابه روند ايدئولوژيكي پرتضاد و پرتضاريس براي ساختن ”تاريخ“ در لحظه مورد بررسي ارزيابي نمايد. كفلر آن را «به مثابه عملكرد اجتماعي پرتضادي» مي داند. كه «ساختن تاريخي [است] كه خود نتيجه و ناشي از روند اقتصادي پرتضادي است.» (ص ٢٠٧)

درك بغرنجي ساختمان تاريخي كه انسان در لحظه حاضر دست به كار برپاييِ آن است، براي نمونه در ايران سال ١٣٩٥، در اين امر نهفته است كه بايد بتواند  – با بهره گيري از انديشه بانيان سوسياليسم و اسلوب ماترياليست ديالكتيكي كشف شده توسط آن ها – «گره ي ديالكتيكي تو در تويِ گذار و تبديل شدن ضروري عينيت به ذهنيت و برعكس را» نزد طبقه كارگر و متحدان آن در اين مرحله بگشايد و «ساختار آن را بشناساند». زيرا، آن طور كه كفلر مي نويسد: «انسان تاريخ زندگي خود را در جريان كار بر پايه شرايط و اوضاع و احوال ”موجود“ كه مستقل از اوست، از اين طريق ”مي سازد“ كه با انسان هاي ديگر در ارتباط قرار مي گيرد. ارتباطي كه چگونگي آن ضرورتاً بر پايه ي سطح رشد نيروهاي مولده تعيين مي شود. … [و ادامه مي دهد] انعكاس مناسبات عيني در ذهن انسان به نحوي ويژه تحقق مي يابد كه ضرورتاً توسط اين مناسبات [ميان انسان ها] تعيين مي شود؛ عينيت تحت چنين شرايطي به ذهنيت راه مي يابد و به آن تبديل مي شود (فرجام مي يابد). همان طور كه نشان داديم، البته عينيت به ذهنيت آن هنگام راه مي يابد، پس از آن كه ذهنيت در جريان كار [عملكرد] به عينيت تبديل شده و فرجام عيني يافته بوده است. اما اين ذهنيت تنها ذهنيت محدود به انديشه ي روشنفكرانه نيست، بلكه از آن جا كه ذهن نقش [فعالِ] عملكردي در روند [كار، ساختن تاريخ و غيره] ايفا مي كند، ذهن، لحظه و جنبه اي از پراتيك هستي را هم تشكيل مي دهد. لحظه اي كه در شكل مشخص ذهنيت و معنويت انسان تظاهر مي كند. از آن جا كه ايدئولوژي يك لحظه و جنبه ي ضروري در جريان روندِ برپاداشتن تاريخ است، عملكرد انسان خود را توليدي ناشي از ايدئولوژي مي نمايد. يعني عملكردي است كه بر پايه موازين ايدئولوژيك تظاهر مي كند، از اين رو، به همان معنا نيز بخشي از تاريخ ”شيء شده“ و عينيت يافته و واقعي و عيني (واقعيت در برابر gegenständlich) هستيِ اجتماعي را تشكيل مي دهد، نكته اي كه براي هر شكلي از عملكرد صادق است. (ماركس در تز اول فويرباخ ازجمله مي نويسد, انسان بايد در پراتيك، حقيقي بودن، يعني واقعيت و توانائي و ناسوتي بودن تفكر خود را به اثبات برساند. بحث در باره ي واقعيتِ تفكرِ جدا از پراتيك، مساله اي است صرفاً اسكولاستيك). با چنين مفهومي در جايي ماركس مي گويد: ”قدرت هم … خود يك نيروي اقتصادي است“ (كاپيتال جلد اول، ١٩٤٧، ص ٧٩١). از اين رو انسان نمي تواند تاريخ هيچ دوراني، ازجمله تاريخ اجتماعي هيچ دوراني را به طور كامل درك كند، بدون آن كه لحظه و جنبه ي ايدئولوژيك كه ”تحت تاثير آن گروه هاي اجتماعي مي كوشند وضع خود را بشناسند“ (انگلس، ف، جنگ دهقاني در آلمان، همانجا ص ٥) در بررسي خود دخالت ندهد؛ …». (ص ٢٠٨)

ترديدي روا نيست كه در شرايط كنوني در جهان، حفظ استقلال و تماميت ارضي ايران و رشد و فرازمندي ترقي خواهانه آن تنها در اتحادي از وسيع ترين نيروهاي داراي منافع مشترك در اين مرحله قابل دسترسي است، گرچه كماكان لحظه هاي عيني و ذهني تضاد منافع ميان طبقه كارگر با نظام سرمايه داري به مثابه يك تضاد عيني برقرار است. مبارزه ي ايدئولوژيك براي درك اين دو سوي هستيِ جامعه ايران، در مبارزه ي دوگانه ي حزب طبقه كارگر تظاهر مي كند كه زنده ياد ف م جوانشير آن را وظيفه سوسياليستي و دموكراتيك حزب طبقه كارگر مي نامد كه در «برنامه حداقل كارگري» آن تجلي مي يابد. همان طور كه پيش تر نيز اشاره شد، تضاد اصلي در نظام سرمايه داري، «تضاد ميان كار و سرمايه» است كه روشنگري در باره ي آن بحث ”عام“ را در وظيفه ي سوسياليستي حزب توده ايران تشكيل مي دهد، كه اما، تنها در شكل طرح ”خاص“ آن در مرحله كنوني مي تواند نقش فعال و كمكي براي مبارزه ي طبقاتيِ زحمتكشان و حزب آن ها ايفا كند.

برپايه ي ارزيابي پيش گفته است كه مي توان قوياً موضع رفيق عزيز خاوري را در مصاحبه خود با ”جهان جوان“ مورد تائيد قرار داد. در اين مصاحبه، با توجه به كليت نبرد ايدئولوژيك به منظور ايجاد اتحاد اجتماعي عليه رژيم ديكتاتوري، كه به مثابه گره گاهي است كه حل آن، به ايجاد شدن شرايط رشد انقلاب ملي- دموكراتيك در ايران كمك مي كند، وحدت منافع طبقه كارگر و لايه هاي بورژوازي ملي و خرده بورژوازي ميهن دوست را قابل شناخت مي سازد. (٧)/

١- لئو كفلر، تاريخ و ديالكتيك، به صورت پ د اف در توده اي ها www.tudeiha

٢- نگاه شود به مقاله ي شماره ٥٠ مرداد ٩٥ در توده اي ها با عنوان”آگاهی کاذب“، اهرم تبلیغات طبقات حاکم! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2857

٣- در دو ابراز نظر، رفيق عزيز حسين موضع انتقادي خود را نسبت به «مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب» مطرح مي سازد كه همان زمان انتشار يافت (٤). چكيده ي انتقاد اين رفيق، اين برداشت است كه «تز‌ `مرحله ملی‌ دمکرتیک` بر این ایده استوار بود که جوامع نه چندان پیشرفته احتیاج به آن دارند که مرحله توسعه را بگذرانند، تا بتوانند به سوسیالیسم برسند». رفيق حسين با تاكيد محقانه بر اين امر كه «تضاد منافع آشتی‌ ناپذیر با موعظه حل ناشدنی ست»، خواستار آن است كه ماركسيست ها تمام نيروي خود را براي تحقق انقلاب سوسياليستي و برپايي جامعه سوسياليستي- كمونيستي به كار گيرند. همان طور كه اشاره شد، وظيفه ي اين سطور بررسي و شكافتن سويه هاي مختلف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب و فرازمندي جامعه نيست. در اين زمينه در مقاله هاي چندي كه در صفحه توده اي ها در سال هايِ اخير، همچنين با توجه به نكته هاي انتقادي رفيق حسين انتشار يافت (كه به شكل مجموعه نيز بازانتشار خواهند يافت)، سرشت و مضمون اين مرحله رشد اقتصادي- اجتماعي و شرايط ضروري براي تحقق يافتن آن، ازجمله مساله پراهميت هژموني طبقه كارگر در آن، به بحث گذاشته شده است. در آن نوشته ها ازجمله به مساله ”شيوه ي توليد“ و ”فرماسيون“ (صورتبندي اقتصادي- اجتماعيِ) مورد نظر ماركس اشاره شد و نشان داده شد كه تز مورد نظر رفيق حسين، تنها مي تواند با توجه به ديالكتيك اين دو مقوله در مرحله ملي- دموكراتيك، مورد بررسي قرار گيرد. رفيق حسين با اين برداشت موافق نيست كه عمل به «وظيفه سوسياليستي حزب توده ايران» – كه زنده ياد ف م جوانشير، دبير كميته ي مركزي حزب آن را در اثرش ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ توضيح مي دهد و ضرورت پايبندي مداوم به آن را به اثبات مي رساند -، مي تواند با وظيفه دموكراتيك برپايي ”اتحادهاي اجتماعي“ با لايه هاي پيش گفته، هم سو باشد، زيرا آشتي ميان «تضاد منافع آشتي ناپذير» ميان سرمايه دار و پرولتاري، كه همان تضاد ميان «كار و سرمايه» است، قابل تصور نيست! آيا تداوم نيافتن انتقاد رفيق حسين پيامد نزديكي نظر و برداشت به دنبال اين بحث ها است، ناروشن است. بايد اميدوار بود كه چنانچه هنوز نياز به بحث و گفتگوي مشخص در باره سويه هاي طرح شده و يا از روي سهو طرح نشده باقي است، با موضع گيري انتقادي اين رفيق و ديگران، بحث ادامه يابد.

٤- نگاه شود به مقاله شماره: ١٣٩۴ / ٣۴ (٩ شهریور) با عنوان اندیشه سوسیال دموکرات و برنامه اقتصاد ملی، ”فرهنگ“ و ”سانترالیسم دموکراتیک“ http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2567

٥- نگاه شود به مقاله ي شماره ٥ فروردين ٩٥ با عنوان مضمون ماركسيستيِ صورتبنديِ اقتصادي- اجتماعي، نقش رشد مدنيِ جامعه بر رشد نيروهاي مولده، نقش ضد ملي مذهب ارتجاعي در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2720

٦- نگاه شود به مقاله ٤١ آذر ٩٤ با عنوان سياست انقلابي در شرايط غيرانقلابي، پيامد نبود برنامه اقتصاد ملي جايگزين در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2604

٧- نگاه شود به مقاله ي شماره ٥٢ شهريور ٩٥، ”راه توده“ و ”عدالت“ پايبند به تحليل ماركسيستي نيستند در توده اي ها  http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2861




”راه توده“ و ”عدالت“ پايبند به تحليل ماركسيستي نيستند!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٥٢ (٤ شهريور)

واژي راهنما: سياسي

«دو تارنگاشت مدعي ”چپ“» نه ”عمده“ و نه ”كليت“ را طرح و مورد توجه قرار مي دهند.

 

در نويدنو مقاله اي با عنوان «راه توده و عدالت: تطهير چهره جلاد!» به قلم رفيق هاتف رحماني انتشار يافته است. در آن، موضع دو جرياني كه بزرگوارنه «دو تارنگاشت مدعي ”چپ“» ناميده مي شوند، مورد بررسي همه جانبه و افشاگرانه اي قرار گرفته است. به اين تحليل موشكافانه نبايد سرسوزي افزود. (١)

رفيق رحماني با روشني نشان مي دهد كه اين دو جريان در ترفند به اصطلاح ”بررسي“ خود از فاجعه ملي و از «انتشار نوار گفتگوي آقاي منتظري با هيئت مرگِ كشتارهاي تابستان ١٣٦٧»، نه ”كليت“ واقعيت را مورد توجه قرار مي دهند و نه ”عمده“ را براي نبرد امروزي جنبش توده اي و آزادي خواهاي عليه رژيم ديكتاتوري ولايي تشخيص مي دهند! در پايبند نبودن اين دو جريان به اسلوب انديشه و بررسي ماركسيستي- توده اي ترديدي روا نيست. صرفنظر از آن كه رفقاي صادقي با اين دو جريان همكاري داشته باشند يا خير، مي توان با جسارت تعلق آن ها را به جنبش توده اي نفي نمود، زيرا عملاً اسلوب بررسي جامعه شناسي علمي را زيرپا مي گذارند.

اين دو جريان و جريان هاي از قبيل ”مهر“ و ديگران، كه همگي ”ظاهرامر“ را مي بينند و توصيف مي كنند، اجباراً هم نه به ”كليت، كه حقيقت است“ باور دارند و نه ”عمده“ را در لحظه تاريخي مي بينند و برجسته مي سازند. از اين رو در فعاليت مطبوعاتي آن ها نيز مبارزه عليه ديكتاتوري حاكم، و لذا جستجوي نزديك ترين متحدان آزادي خواه با موضع ترقي خواهانه، ”عمده“ نيست! در اين زمينه در دو مقاله ”آگاهي كاذب“ (٢) و مقاله ”ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي“ كه در روزهاي آينده انتشار خواهد يافت، نكته هايي طرح شده اند و علاقمندان به آن جا مراجعه داده مي شوند.

در اين مختصر اما ضروري است كه موضع رفيق عزيز علي خاوري در مصاحبه با ”دنياي جوان“ كه در مقاله رفيق هاتفي نيز بازتاب يافته، مورد تائيد كامل قرار داده شود. اين موضع واقع بينانه در جهت وظايف عمده روز در نبرد ضد ديكتاتوري همان قدر قرار دارد كه كليت نبرد دشوار حزب توده ايران را براي به ثمر رساندن مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران مورد پشتيباني قرار مي دهد.

فرهاد  عاصمي

١- هاتف رحماني، «راه توده و عدالت: تطهير چهره جلاد!» نويدنو، سوم شهريور ١٣٩٥ http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-862-95-171-950603.htm

٢- آگاهي كاذب، اهرم تبليغات طبقات حاكم، مقاله ي شماره ٥٠ مرداد ٩٥ http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2857




مصرف گرایی و یا رفاه اجتماعی؛ دیالکتیک نیاز به کالا و نیاز به مصرف چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٥١ (٢ شهريور)

واژه راهنما: سياسي. اقتصادي

رفيق عزيز سيامك در باره «مصرف گرايي» به مثابه يك «مدل اقتصادي» در نظام سرمايه داري دوران افول مي نويسد.

 

اهميت مقاله ي تحقيقاتي پيش رو تنها در مضمون پر سويه ي آن در افشاي جوانب مختلف ”مصرف گرايي“ به مثابه يك ”مدل اقتصادي“ در نظام سرمايه داري دوران افول نيست كه به خطري براي هستي بر روي زمين تبديل شده است. جنبه ي پراهميت ديگر مقاله كه مطالعه آن را به مثابه دريافت يك مجموعه از اطلاعات براي مبارزان علاقمند براي تغيير شرايط در ايران و جهان ضروري مي كند، طرح پرسش «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟» است كه به پرسشي مبرم براي انسان و گونه انساني بدل شده و موضوع بحث و انديشه كارشناسان را ازجمله در كشورهاي آلماني زبان نيز تشكيل مي دهد.

براي نمونه پروفسور نيكو پچ Niko Paech ، استاد كرسي ”توليد و محيط زيست“ در دانشگاه اولدنبورگ (آلمان) كه در مصاحبه اي كه هم زمان با برگزاري ”نمايشگاه Gamescom“ در شهر كلن در آلمان با روزنامه جهان جوان (١٩ اوت ٢٠١٦) انجام داد، مي گويد: «انسان داري حقي براي برخورداري از يك جامعه مصرف گرا ندارد، اما داراي حق انساني در برخورداري از خوراك، پوشاك، سلامتي و آموزش است». استاد اقتصاددان كه در تحقيقات خود شرايط عملكرد و تاثير يك «اقتصاد بدون رشد» را مورد پژوهش قرار مي دهد، با نشان دادن خطراتِ ناشي از ”مدل اقتصادي توليد براي مصرف“ براي محيط زيست و سرنوشت هستي بر روي زمين، خواستار «تقليل خواست هاي مادي زياده خواهانه» است و آن را «بحث در باره ي كيفيت اقتصاد پس از رشد» مي نامد. در مدل مورد پژوهش اين استاد علم اقتصاد، «تقليل ساعات كار هفته به ٢٠ ساعت» براي سطح رشد نيروهاي مولده در كشور آلمان توصيه مي شود. او خواستار «تقليل توليد صنعتي در سطح نياز اجتماعي» است، تا از جمله به توليد افزارهاي الكترونيكي كه تنها در خدمت سودورزي اند، پايان داده شود.
مقاله ي تحقيقاتي رفيق عزيز سيامك با مروري بر تاريخ مصرف گرايي آغاز مي شود و با زباني انتقادي و در عين حال شيرين كه ترفندهاي صنعت تبليغاتي نظام سرمايه داري را با ريشخند برملا مي سازد، مطالعه نوشتار را دو چندان لذت بخش مي سازد. (ف ع)

 

مروری بر تاریخ مصرف گرایی
بین سال های ۹۰۰ و ۱۲۰۰ میلادی تجارت در دوران اولیه سرمایه داری شروع شد. در سال ۱۳۰۹ در بروگس (Bruges)  بریتانیا اولین بازار کالای چوب شروع به کار کرد. در همین زمان برای راحتی مبادله کالا سکه وارد بریتانیا شد و در نتیجه تبادل کالا با کالا جای خود را به کالا- پول- کالا داد. پول تبدیل به کالای ویژه ی می شود که نقش معادل عمومی را بازی می کند.
ولی با وجود همه این ها، مصرف رشد نکرد. چرا که مصرف کننده ای نبود. این کار دولت را “مجبور” کرد تا  کارگران کشاورزی را به زور از مزارع جدا و مستقیم به کارگاه ها در شهرها منتقل کند.
در سال ۱۶۳۶ جهان سرمایه داری  با اولین بحران مازاد تولید در هلند، با پایین آمدن قیمت گل های لاله، مواجه شد.
انقلاب صنعتی به وضوح شیوه تولید را تغییر داد، ولی آنچه که کم تر به آن توجه شده است، اینست که به همان اندازه مصرف را هم  تغییر داده است. در بریتانیا صنعتی شدن در مقیاس بزرگ در صنعت نساجی  شروع شد؛ مقدار پنبه مورد استفاده در صنعت از کمتر از ۱،۳ میلیون کیلو در سال ۱۷۶۰ به بیش از ۱۶۰ میلیون کیلو  در سال ۱۸۳۰ رسید. درمدت عمر یک انسان تولید منسوجات در بریتانیا بیش از ۱۰۰ برابر شده است.
دیگر این فقط طبقه فوقانی انگلیسی نبود که مصرف لوکس داشت، بلکه  سرعت رشد نشان دهنده آنست که دو سوم این تولید به کشورهای دیگر در سراسر جهان فروخته شد و طبقات تهی دست نیز وارد بازار مصرف شدند. در سال ۱۸۵۰ تعداد شهر نشینان به یک سوم کل جمعیت رسید. ولی هنوز این کارگران جدید به مصرف کننده تبدیل نشده بودند. چرا که بعد از بر آوردن نیازهای اولیه خوراک، مسکن و پوشش پولی برای مصرف باقی نمی ماند. کم کم با رشد نيروهاي مولده و تكنيك شدت بهره کشی بحدی رسید که سرمایه داران بخشی از آن را به عنوان حقوق و به منظور مصرف کالاهای خود به کارگران پرداختند.
در سپیده دم صنعتی شدن اصلان معلوم نبود که کارگران بتوانند و یا بخواهند که روزی به  مصرف کنندگان تبدیل شوند. صنعتگران اولیه بریتانیا از این حقیقت که کارگران بعد از به دست آوردن پول برای گذران روزگار خود دیگر علاقه یی به کار کردن نداشتند، شکایت می کردند.
رفتار عمومی و گسترده کارگران با تبدیل موفقیت آمیز جامعه صنعتی به مصرفی در تضاد بود.

در ابتدا، کارفرمایان با کاهش دستمزد و اعمال نظم و انضباط دقیق بر کارگران آن ها را مجبور به کار ساعت های طولانی کردند. کارخانه های نساجی شروع به استخدام زنان، نوجوانان و حتی کودکان کردند، چرا که منضبط کردن آن ها آسان تر، کنترل آن ها راحت تر و حقوقشان کم تر بود.
با اجرای استراتژی شدید نظم و انضباط کار، شرایط کار چندین نسل اول کارگران کارخانه غیرانسانی و بدتر از دوره قبل از صنعتی شدن بود. دومین پاسخ کارفرمایان به اخلاق کاری کارگران، تبدیل تدریجی آن ها  به مصرف کنندگان بود، وقتی که کارگران با هزار کلک و ترفند به دام مصرف گرایی افتادند، دیگر علاقه یی  به اوقات فراغت نداشتند و ترجیح می دادند که برای تملک اشیای بیش تر سخ تر و طولانی تر  کار کنند.
در پایان قرن نوزدهم  بسیاری از نهادهای حفظ و ترویج مصرف برای اولین بار شکل می گیرد. فروشگاه های بزرگ در شهرستان های بزرگ انگلستان، فرانسه، و ایالات متحده با ایجاد فضای نیمه عمومی و راحت به مصرف کنندگان امکان خرید بسیاری از اشیاء در یک محل را فراهم کردند.
توسعه فن آوری جدید بسته بندی امکان توزیع کالا در کیسه ها، قوطی، بطری را فراهم کرد . این پیشرفت فن آوری برای اولین بار به تولیدکندگان امکان داد تا “نام های تجاری” خود را  به روی بسته بندی ها حک کنند و از این طریق اولین بازاریابی فعال براي جلب مشتری برای مواد غذایی، نوشابه، محصولات آرایشی، و سایر محصولات به روی غلتک افتاد.
کم کم تبلیغات به یک جزء اساسی از بازاریابی و توزیع محصولات تبدیل شد. اگر چه عمر تبلیغات به عنوان یک حرفه تخصصی حدود یک قرن بیش تر نیست، ولی در همین زمان کوتاه تبدیل به یک نیروی رقابتی عظیم در مقابل آموزش و پرورش، مذهب و جنبش های سیاسی و اجتماعی برای  شکل دادن به ارزش ها و آرمان ها و افکار عمومی قد علم کرد.
در بریتانیا با حذف قانون گندم در سال ۱۹۳۰ عملن یکی از آخرین موانع تجارت آزاد از بین رفت. در سال ۱۹۳۲ اولین سوپرمارکت در نیوجرسی (new  jersey) افتتاح شد. و در سال های بعد از جنگ جهانی دوم دیگر برای هر جنسی آن قدر کالاهای متفاوت عرضه می شد که به خریدار حق انتخاب می داد.

رشد در ایالات متحده با توجه به این که این کشور در جنگ جهانی دوم ضربه چندانی ندید، به طور عمده از صنعت خودروسازی شروع شد. به عنوان مثال تعدادی خودروهای تولید شده در سال های بین ۱۹۴۶ و ۱۹۵۵ چهار برابر شد.
همزمان با آن، صنعت ساخت و ساز خانه های تکی خانوادگی رونق بیحدی پیدا کرد. بعلاوه  دولت با صرف پول هنگفت صنعت نظامی را توسعه داد و به این ترتیب به نوبه خود تقاضا برای کالاها و خدمات آمریکایی را تحریک کرد. رشد بی نظیر اقتصادی آمریکا در دهه ۵۰ موجب رشد مصرف گرایی در این کشور شد. برای آمریکایی ها در این دوران یک زندگی خوب برابر بود با زندگی در یک خانه در حومه شهر و خرید ماشین و دسترسی به سوپرمارکت ها و مراکز خرید برای خرید لباس شویی، ظرف شویی و دیگر لوازم خانگی.
ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۵۰ با دارا بودن یک سوم از مصرف جهانی کشوری ثروتمند در جهانی جنگ زده و  ضعیف بود. افزایش رفاه و ثبات اقتصادی مردم این فرصت را به آن ها داد که با خیال راحت شروع به افزایش مصرف در همه زمینه ها از لوازم خانگی تا ماشین،  ماشین چمن زنی و غيره کنند. این افزایش عظیم در تقاضا به افزایش قابل توجهی در تولید منجر شده است. …
با خرید تلویزیون، اتومبیل و خانه، ارزش های مصرفی فرهنگ و اقتصاد آمریکا را تحت سلطه خود قرار داد. آمریکایی ها با تجربه رفاه اقتصادی در وحله اول  مشتاق به خرید کالاهایی بودند که در طول جنگ کمیاب بود. یک سری محصولات جدید برای آسان سازی مشکلات زندگی روزمره مثل وعده های غذایی از پیش پخته برای مصرف کنندگان آماده و ارائه شد.
با به وجود آمدن  مراکز خرید بزرگ که شامل مجموعه ای از کالاهای متفاوت بوده است، عادات مصرف کننده رفته رفته تغییر کرده است. تعداد این مراکز خرید بزرگ از تنها هشت عدد در پایان جنگ جهانی دوم به ۳۸۴۰ در سال ۱۹۶۰ رسید. این مراکز خرید با احداث پارکینگ و با باز بودن ساعات طولانی برای فروش، خرید را برای مصرف کنندگان بسیار آسان کرده بودند.
با معرفی سبد خرید چرخ دار دیگر لزومی به حمل و نقل دستی اشیاء به ماشین نبود و این إختراع موجب خرید های پر حجم برای کل هفته شد … وقتی خانواده ها به خارج شهر کوچ کردند، دیگر لزومی نداشت که کدبانوی خانه منتظر ماشین همسر شود تا به خرید بروند. با خرید یک ماشین جدید، همسر خسته از کار برگشته می توانست استراحت کند. چرا که کدبانوی خانه با ماشین خود در طول روز به خرید لوازم مورد نیاز می پرداخت. تعداد خودروهای فروخته شده در سال ۱۹۵۵،  تقریبا ۸ میلیون بوده است. در زمان نسبتا کوتاهی  تعداد اتومبیل از ۲۴ میلیون در سال ۱۹۴۵ به ۷۴ میلیون در سال ۱۹۶۰ رشد کرد. و در این سال بود که از هر ده خانواده حومه نشین نه نفر ماشین داشتند، در حالی که از هر  پنج خانواده یک خانواده صاحب دو خودرو بود.
برای خرید بیش تر باید حمل و نقل به شهرستان ها و فروشگاه ها آسان تر می شد. زیاد شدن تعداد اتومبیل ها  موجب گسترش جاده های بیش تر و بهتر شد. و بهمین خاطر در تاریخ ۲۹ ژوئن ۱۹۵۶ آیزنهاور قرار داد احداث بزرگراه ها را امضا کرد. این برنامه ساخت و ساز بزرگراه با ساختن ۶۶ هزار کیلومتر جاده و  ۲۶ میلیون  دلار هزینه موجب وصل ایالت های مختلف و  ارتباط آنها با یکدیگر شده  است. بر حسب محققان صنعتی، تولید عظیم خودرو خط واصل اساسی یک جامعه تولیدی و یک جامعه مصرفی را نشان می دهد. با افزایش تعداد اتومبیل کم کم  اتومبیل نقش اصلی خود را به عنوان یک وسیله حمل و نقل از دست داد. و خود ماشین داشتن به یک هدف و نشانه خود نمایی بدل شد؛ هر چه بزرگ تر و خوشگل تر بهتر. هر سال ديگر، خودروسازان با مدل های  جدید بدون توجه به ایمنی و مصرف بنزین و با طراحی های زرق و برق دار بازار را از خودرو اشباع می کردند.
یکی از کالاهای مصرفی، که بیش از هر چیز دیگری زندگی روزمره آمریکایی ها را متحول کرد تلویزیون بود. اگر چه تلویزیون در ۱۹۳۰ اختراع شد، ولی حتی در اواخر ۱۹۴۰ یک کالای لوکس محسوب می شود که محفوظ عده ای پولدار بود. در ایالات متحده در سال ۱۹۴۶،  تنها  ۱۷ هزار دستگاه تلویزیون وجود داشت، اما سه سال بعد تعداد فروش ماهانه تلویزیون به ۲۵۰ هزار رسید. به طوری که  در سال ۱۹۵۹ ، ۴۴ میلیون  دستگاه تلویزیون در کشور وجود داشت. وقتی که  تلویزیون جای  خود را میان خانواده های آمریکایی باز کرد، کل فرهنگ جامعه را تغییر داد. دیگر همه آمریکایی ها در همه جای ایالات متحده به طور همزمان  برنامه های مشابه و تبلیغات تلویزیونی مشابه می دیدند. این آغاز جامعه مصرفی را راحت تر کرد. کم کم اکثر آمریکایی های  تلویزیون دار تبلیغات تلویزیونی را به عنوان حقیقت محض می پذیرفتند .
آمریکا که یک جامعه بشدت چند فرهنگی بود، با  مصرف گرایی به طور سریع به یک فرهنگ مشترک ملی دست یافت. مصرف هر چه بیش تر به هدف مشترک همه مردم بدل شد. در یک جامعه تولیدی، اصل بر برآوردن نیاز  اساسی مردم بود، در حالی که یک جامعه مصرفی فقط مشتاق راضی کردن مصرف کننده است و تا آن ها مصرف می کنند، جامعه مصرفی راضی است.
وقتی که کارفرمایان موفق به تبدیل کردن کارگران به مصرف کنندگان شدند، تمرکز مبارزات کارگری هم از ساعات کار کم تر در هفته، به روی مزد بیش تر رفت. از آن به بعد، سرمایه دران از دو شیوه سرکوب و “مصرف کننده کردن” برای وادار کردن کارگران به کار بیش تر استفاده کردند. در حالی که شیوه سرکوب بیش تر در کشورهای کم رشد و در حال رشد به اجرا در می اید، سیاست “مصرف کننده کردن” همچنان شیوه اول و مرجح در کشورهای توسعه یافته است. همین اطمینان به مکانیسم مصرف گرایی بود که هنری فورد، بنیانگذار شرکت فورد موتور را بر آن داشت تا دستمزد کارگران را به اندازه کافی بالا، و قیمت اتومبیل های خود را به اندازه کافی پایین نگاه دارد، تا هر کارگری استطاعت خرید یک ماشین  شرکت خود را داشته باشد. این کار علاوه بر این که تامین کننده خریدارهای قابل دسترس برای شرکت بود، به ثبات تولید هم کمک می کرد.
در سال ۱۹۸۰ جوامع ایالات متحده آمریکا و بریتانیا از مرحله مصرفی به “سریع مصرفی” رسیدند.
مصرف در جوامع سرمایه داری کنونی
آمار پراکنده از شدت مصرف گرایی ایالات متحده آمریکا و بریتانیا
۷۱ % تولید نا خالص ملی در امریکا و ۶۶% تولید نا خالص ملی در بریتانیا مختص مصرف شخصی است.
در نتیجه ایالات متحده در حال حاضر بزرگ ترین کشور بدهکار جهان است. مصرف بیش از حد باعث افزایش بدهی های دولتی و خصوصی به اندازه رقم نجومی ۴۵ هزار میلیارد $، و یا ۳۰۰ در صد تولید ناخالص ملی آمریکا شده است. این بدهی ها به نوبه خود موجب کاهش ارزش دلار، افزایش پرداخت بهره و بالا رفتن تورم می شود.
یک  ساکن ایالات متحده سالانه به طور متوسط  ۱۲۵ کیلو  گوشت، ۲۹۰ کیلو کاغذ، و  معادل حدود ۸ تن نفت مصرف می کند. چهل و پنج سال پیش این ارقام به ۹۰ کیلو گوشت،  ۱۶۵ کیلو کاغذ، و معادل ۵,۵ تن نفت محدود بود.
در حومه لندن مرکز خریدی ساخته شد که ۲ میلیارد پوند خرج برداشت و شامل ۲۷۰ مغازه، ۵۰ رستوران، ۱۳ سینما و ۴۵۰۰ محل پارکینگ است.
بعضی از فروشگاهای بزرگ چندین بار در سال جشن تولد می گیرند وکالاهای خود را به حراج می گذارند و بدین ترتیب یک سرابی برای مصرف کننده ایجاد می کنند که به مصرف کننده این احساس را منتقل می کند که خرید اشیایی غیر ضروری کم قیمت یعنی صرفه جویی در پول.
مصرف سال ۲۰۰۶ در بریتانیا برابر با یک تریلیون پوند، یعنی ۴۰ هزار پوند برای هر شخص بوده است. هر بریتانیایی در طول عمر خود ۱،۵ میلیون پوند خرج می کند. در عرض ۱۰ سال خرید اینترنتی در بریتانیا دو برابر افزایش یافت.
حجم معاملات سالانه تسکو tesco  از تولید ناخالص ملیِ كشور پرو بالاتر است. (تسکو tesco  متشکل از یک گروه سوپر مارکت زنجیره ای بین المللی با مقر در بریتانیا است که با در دست داشتن  یک سوم از بازار مواد غذایی،  بزرگ ترین زنجیره ی خرده فروشی در انگلستان و  چهارمین در کل جهان است. شرکت تسکو tesco  بیش از ۲۵۰ هزار نفر کارمند و کارگر دارد که حتا از تعداد افراد ارتش بریتانیا بیش تر است.)
سالانه در بریتانیا  ۳ میلیارد پوند خرج اسباب بازی می شود. بسیاری از این اسباب بازی ها بعد از یک ماه بدور ریخته می شود. به طور متوسط هر کودک تا ۱۶سالگی بیش از ۱۱ هزار پوند خرج اسباب بازی می کند.
در بریتانیا به طور متوسط هر جشن تولد یک کودک بین ۱۳۰ تا ۵۰۰ پوند خرج بر می دارد. البته منظور از رقم متوسط این نیست که فرزندان کارگران و زحمتکشان و بیکاران هم این مقدار پول برای جشن تولد فرزندانشان خرج می کنند. این رقم متوسط است، نمونه هایی وجود دارد که افراد ثروتمند بین ۲۰ تا ۲۵۰ هزار پوند برای تولد فرزندانشان خرج کردنده اند.
در یک همه پرسی در سال ۲۰۰۵ بیش تر بریتانیایی ها معتقد بودند که برای یک زندگی لذت بخش  به ۱۰۰ هزار پوند در سال احتیاج دارند. این در حالی است که فقط ۴ درصد از جامعه دارای همچین درآمدی هست.
در ۲۰۰۶ در یک همه پرسی ۶۰ در صد از بریتانیایی معتقد بودند که برای خوب زندگی کردن سالانه به ۵۰ هزار پوند احتیاج دارند.
در سال ۲۰۰۶ زنان بریتانیایی ۳۵۰ میلیون پوند خرج کیف دستی کردند. بعضی از زنان ثروتمند بیش از ۲۸ هزار پوند برای یک کیف دستی پول دادند. بازار کیف به حدی سود آور است که در سال ۲۰۰۰ شرکت های کیف سازی به فکر عرضه کیف دستی مردانه به بازار شدند. در سال ۲۰۰۷، ۱۴ میلیون از مردان بریتانیایی صاحب کیف بودند.
بعضی از اشخاص به مارک تبلیغاتی بدل شده اند و حق ثبت انحصاری گرفته اند.
در روز کریستمس هر خانواده انگلیسی به طور متوسط بین ۵۰۰ تا ۷۰۰ پوند خرج می کند.
با بمب باران تبلیغاتی مصرف های بیهوده روزانه افزایش می آبد، به طور مثال در  بریتانیا در سال ۲۰۰۲، ۲ میلیون پوند خرج روز هالووین (Halloween) شد. در همین روز در سال ۲۰۰۶، ۱۲۰ میلیون پوند خرج شد، یعنی به ده برابر رسید.
در سال ۲۰۰۵ شرکت های ترتیب دهنده عروسی ۵ میلیارد پوند در آمد داشتند.
در سال ۲۰۰۷ هر عروسی به طور متوسط ۱۷ هزار پوند خرج داشت، تنها لباس عروسی قابل مصرف برای چند ساعت به طور متوسط ۸۲۵ پوند قیمت داشت  و هر مهمان حدود ۳۰۰ پوند خرج کرد.
در سال ۲۰۰۷ هر بریتانیایی  به طور متوسط حدود ۸۰۰ پوند خرج مسافرت کرد.
از جمله این مسافرت ها می توان از گردش به دور زمین به قیمت ۵۰۰۰ پوند و پرواز بر فراز زمین در ارتفاع ۸۰ کیلومتری به قیمت ۱۰۰ هزار پوند، ۱۰ میلیون پوند برای یک سفر یک هفته ای به ایستگاه فضایی بین المللی نام برد.

نقش تبلیغات و بازاریابی
تلاش برای جلب خریدار به خرید کالا، تولید کنندگان مختلف را بر آن داشت که در رقابت با دیگران کالای خود را به طریقی بر جسته کنند و بهتر بنمایانند. این رقابت موجب رشد عظیم و بیسابقه موسسات و شرکت های تبلیغاتی شد. وقتی که این شرکت های تبلیغاتی با کمک روانشناسان و جامعه شناسانی که علم خود را برای قادر بودن به مصرف کردن بیش تر فروختند، دیگر همه چیز در جامعه مصرفی به صورت یک تبلیغات عرضه  می شد. در زمان کوتاهی دین و سیاست با کمک  موسسات و شرکت های تبلیغاتی به واعظان و سیاستمداران نه با جملات اخلاقی و برهان های سیاسی، بلکه با آگاهی های تبلیغاتی به مردم عرضه می شد.
بازاریابان حرفه ای (marketing) کار سختی در پیش دارند: آنها باید به طریقی مصرف کنندگان را قانع کنند تا کالای مورد نه ظر آن ها را خریداری کنند. تحقیقات علوم اجتماعی بورژوازی، در درجه اول با کمک علم روانشناسی و جامعه شناسی پایه های اصلی افشاء و پیشبینی رفتار و کردار اقتصادی مصرف کننده توسط  بازاریابان حرفه یی را تشکیل می دهد.
برای موفقیت در این کار، آن ها باید بدانند که چه چیزهایی مردم را ترغیب به خرید و مصرف پول می کند. مطالعه و تمرکزشان بر اینست که  درک کنند که چه عواملی یک مصرف کننده را وا میدارد تا در یک لحظه خاص در یک محل خاص یک محصول از یک مارک خاص brand را برای مصرف انتخاب کند.
بر اساس تحقیق متخصصان تبلیغات نیاز انسان ها به تعلق گروهی، احساس امنیت و آزادی با مصرف بر آورده می شود. ما با خرید، هم با هم وصل، و هم از هم دیگر جدا می شویم. شلوار های “گاوچرانی” با همه همجنس بودن با طرح و رنگ های مختلف و با مارک های گوناگون به بازار عرضه می شود. با انتخاب یکی از آن ها بر حسب سلیقه، ما هم به دیگران وصل و هم از آنها جدا می شویم. شاید به همین دلیل فقط یک مارک در سال ۲۰۰۷ در انگلیس ۱،۵ میلیارد پوند شلوار فروخت. دسته بندی های مصرف کننده در گروه های مختلف هویتی جای تعلق به مذهب، گروه سیاسی- اجتماعی را گرفت. بجای ابراز نظر و بیان برهان ما با چینه بندی مارک های مصرفی به بیان هویت و نظرات خود می پردازیم.
شرکت های تبلیغاتی از یک فرمول ساده برای متقاعد کردن مردم به مصرف استفاده می کنند. “تصور کردن کالا، یعنی خواستن آن. خواستن آن آرزوی داشتن آن را قوی می کند. آرزوی داشتن آن احساس نیاز به آن را تقویت می کند. از آن جایی  که من به آن نیاز دارم، تملک آن حق من است. از آن جایی که تملک آن حق من است، من هر چیزی که لازم است برای به دست آوردن آن انجام می دهم .”
شرکت های تبلیغاتی با بمباران شبانه روزی ما را آرام آرام از “تصور کردن کالا” به مرحله “من هر چیزی که لازم است برای به دست آوردن ان انجام می دهم”، می کشانند. این “هر چیزی که لازم است“، می تواند از اضافه کار کردن تا قرض گرفتن و در نهایت دست زدن به جنایت “برای بدست آوردن” منتهی شود.
برای شرکت های تبلیغاتی هیچ چیزی مهم تر از  خلق و حفظ علامت های تجاری (brands ) نیست. بقول لیانگ رئیس سابق هیئت مدیره بیسکویت متحد(United Biscuits)، مراکز تولید جا به جا می شود، ادارات مدرن می شود، کالا تغییر شکل و محتوا می دهد، صاحبان شرکت ها و خریداران می میرند، ولی اگر “علامت تجاری” زنده بماند، مصرف هم چنان ادامه خواهد داشت. برحسب تخمین متخصصان خودرو، قیمت واقعی یکی از مارک های معروف فقط ۱۶ در صد قیمت بازار است! بقیه پول را مصرف کنندگان به خاطر نام “مارک” ماشین می پردازند.
تبلیغات و طراحی، موتور حرکت مصرف گرایی  در جامعه هستند. این دو عامل با ایجاد تمایل به مصرف و دنبال کردن مد روز  و ایجاد احساس پاداش و خود مهم بینی در مصرف کنندگان، انگیزه آن ها را برای خرید و تملک اشیاء دائما تحریک می کنند. تملک اشیاء یکی از هدفهای اصلی و نتایج پایانی مصرف گرایی است. وقتیکه ایجاد احساس مناسب و تحریک اشتیاق به مصرف در مصرف کننده جایگزین نیاز فیزیکی مصرف کننده به کالا می شود، کار فروشنده بسیار آسان می شود. انتخاب ۸۰ در صد از اشیای مورد نیاز در خود فروشگاه و ۶۰ درصد آن به طور بل بداهه اتفاق می افتد.
اقتصاد دانان سرمایه داری از تبلیغات به عنوان یک منبع اطلاعات رسانی در مورد محصولات و خدمات موجود در بازار دفاع می کنند. در حالی که قطعن  نقش تبلیغات بسیار بیش از این است.  تبلیغات با استفاده از دست گذاشتن به روی ارزش های مختلف، از عاطفی و همچنین نیازهای عملی و حقیقی، به طیف وسیعی از خواسته ها، رویاها و توهمات پر و بال می دهد. بسیاری از تبلیغات در ظاهر حامل پیام های جداگانه هستند، ولی در باطن ایجاد کننده  اشتیاق به خرید، و ترویج کننده این ایده هستند که مصرف کردن یک فعالیت لذت بخشی است که موجب خوشبختی مصرف کننده می شود.
ولی  واقعیت اینست که نقش تبلیغات به مراتب مخرب تر از یک اطلاع رسانی ساده است. تبلیغات با تکیه بر رقابت، هراس، فریب و رویا ما را برای خرید بیش تر تحریک می کند. خرید برای بسیاری به داروی مشکلات روانی آن ها تبدیل شده است. حداقل در کوتاه مدت فرد غرق در شادی کاذب مصرف، مشکلات خود را فراموش می کند. ماشین به عنوان نشانه عشق و هوس و نشانده دهنده شخصیت و هویت ما در صدر هزینه های تبلیغاتی قرار دارد. آن وقت اندکی که برای خانواده می ماند صرف دیدن تلویزیون و غرق شدن در رویای مصرف بیشتر می شود.
تبلیغات در ایالات متحده آمريكا کسب و کار بزرگی است. در  ایالات متحده امروز، مقدار پولی که در سال صرف تبلیغات می شود بیش از هزینه های عمومی کل ایالات متحده  (توسط دولت فدرال، ایالتی، و محلی) در حفاظت پلیس از مردم ، حفظ منابع طبیعی، و آموزش عالی است. در سال ۲۰۰۴  حدود ۱۳۴ میلیارد $، و یا حدود ۴۶۰ $ در ازای هر آمریکایی برای تبلیغات در تلویزیون ورادیو، صرف شد. این رقم نجومی بیش از کل تولید ناخالص ملی سالانه بسیاری از کشورها، از جمله دانمارک و عربستان سعودی است.
در همین زمان  بیش از ۲۶۳ میلیارد $  صرف فرم های دیگر تبلیغات، از جمله پست الکترونیکی مستقیم، بازاریابی تلفنی و تبلیغات اینترنتی، شد. بخش بزرگی از گسترش روزانه اینترنت مختص به ترغیب ما برای خرید و مصرف بیش تر است. در سال ۲۰۰۷ حدود یک میلیون بریتانیایی فقط در شب کریستمس به اندازه ۵۳ میلیون پوند خرید کردند.
برای عادت دادن ما به مارک های مختلف شرکت های تبلیغاتی مغز ما را روزانه با ۳۵۰۰ آگاهی های “مارکی” بمباران می کنند، یعنی سالانه ۱۳۰۰۰۰۰. بار. یک فرد آمریکایی به طور متوسط وقتی که به  سن ۶۵ سالگی می رسد، ۲ میلیون آگهی های بازرگانی تلویزیونی تماشا کرده است. تاثیر تبلیغات بروی والدین به حدی است که بعضی از آن ها حتا نام نوزادان خود را در بین مارک های مورد علاقه خود انتخاب می کنند.
شرکت های تبلیغاتی حتا کودکان را با طمعه های گوناگون به دام مصرف گرایی می اندازند. تخمین زده می شود که یک کودک  آمریکایی سالانه به طور متوسط ۲۰۰۰۰ آگهی های بازرگانی تلویزیونی تماشا می کند. در نتیجه ۶۰ در صد کودکان دختر انگلیسی  ۴ تا ۱۰ ساله ماتیک مصرف می کنند و ۹۰ در صد دختران ۱۴ ساله به طور منظم آرایش می کنند. شرکت های  تبلیغاتی  انگلیسی سالانه ۳۰۰ میلیون پوند در مدارس برای ترغیب دانش آموزان به خرید مارک های مشخص خرج می کنند.
شرکت های مختلف بازاریابی با همرایی و همکاری شرکت های تبلیغاتی دائماً در خلق و توسعه اشتیاق به مصرف در حال برنامه ریزی هستند. تعداد کارمندان شرکت های مختلف بازاریابی (marketing) در انگلیس ۶۵۰۰۰ نفر و درآمد آن ها ۱۰ میلیارد پوند در سال است. این شرکت ها دائما در حال تجزیه و تحلیل رفتار مصرفی ما هستند.
گوگل (google)هم نقش بسیار مخربی در ترغیب مصرف گرایی بازی می کند. این شرکت با توانایی آگهی های شرکت ها را با عادت مصرف و رفتار ما در اینترنت هم ساز و هدف مند می کند. تسکو (tesco) عادات مصرفی ما را برای بازاریابی جمع و دسته بندی می کند.
مغازه ها هر چند وقت طرح و چینه بندی قفسه ها را تعویض می کنند تا ما را با گیج کردن از عادت همیشگی به دور و  به قفسه های جدید با کالاهای جدید هدایت کنند. بدین طریق شانس وسوسه کردن ما با کالاهای جدید بیش تر می شود. بسته بندی ها در فروشگاه ها طوری است که خریدار را مجبور به تماس فیزیکی با کالای مورد علاقه می کند. محققان فروش به این نتیجه رسیدند که تماس فیزیکی با اشیاء موجب افزایش ۲۰ در صدی زمان ماندن در فروشگاه و خرج ۱۷ در صد بیش تر می شود. شرکت های توزیع کالا هر هفته ۱۵۰ هزار بازدید از فروشگاه های مختلف می کنند تا فروش و مکان کالا خود را در این  فروشگاه ها زیر نظر داشته باشند. حتا  فروشگاه ها  قفسه های مناسب را به شرکت های توزیع می فروشند.

 

نقش بانک ها و کارت های اعتباری
یکی دیگر از موسسات ایجاد شده برای حمایت از جامعه مصرفی، دادن اعتبار مصرف به مصرف کننده است. ارزش های فرهنگی حاکم و رایج در جامعه تولیدی مردم را ترغیب به صرفه جویی، احتیاط در مصرف، و برابری دخل و خرج می کرد. ولی جامعه مصرفی این فرهنگ را کاملا تغییر داد. به طور مثال، برای خرید مایحتاج زندگی به خانواده های فقیر امکان خرید قسطی و  وام کوچک داده شد. خانواده های طبقه متوسط  برای خرید خانه و مبلمان و ماشین می توانستند پول از بانک قرض بگیرند.
کارت اعتباری و بالا بردن سقف  اضافه برداشت (نسیه) یکی از دلایل اصلی اضافه مصرف بوده است. فقط در سال ۲۰۰۸ حدود ۷۰ میلیون کارت اعتباری و ۱۳۰۰ میلیارد پوند قرض شخصی در بریتانیا وجود داشت.
در سال ۲۰۰۴، حدود سه چهارم خانواده های آمریکایی مالک حداقل یک کارت اعتباری بوده اند. در سال ۲۰۰۴ حدود ۴۰ درصد از صاحبان کارت  اعتباری توان پرداخت به موقع قرض خود را نداشتند و مجبور به پرداخت بهره شدند. میانگین میزان بدهی در میان خانواده هایی که حداقل یک کارت اعتباری داشته اند ۵۱۰۰ $ بود. در پایان سال ۲۰۰۷ دارندگان کارت اعتباری ۲.۵ تریلیون $ به بانک ها و دیگر موسسات پولی بدهکار بودند.
بسیاری از اقتصاددانان بورژوازی دست و دلبازی و ولنگاری موسسات بانکی در دادن وام  به مصرف کنندگان را از دلایل اصلی بحران مالی فعلی می دانند. موسسات بانکی در اکثر کشورهای غربی به مصرف کنندگان تا صد در صد قیمت خانه قرض می داند، هر چند که تمام نشانه های اقتصادی بیانگر پایین آمدن قیمت خانه بود. افزایش قیمت خانه یکی از دلایل اصلی شدت مصرف گرایی بوده است. قبل از بحران تعداد خانه های میلیون پوندی در انگلیس فقط در طول یک سال به دو برابر رسید. و بسیاری از صاحبان این خانه های گران شده روی افزایش قیمت خانه های خود وام مصرف گرفتند. و وقتی که بازار قیمت مصنوعی خانه ها  شکست میلیون ها خانواده که توانایی پرداخت وام های هنگفت خود را نداشته اند یکشبه ورشکست و از خانه های خود رانده شدند.

عواقب مصرفگرایی برای بشر
هلن رهبر یک باند دختران چینی مقیم آمریکا که به  ۱۳ سال زندان محکوم شد، در دادگاه چنین گفت: من غرق در دنیاي اشیا و  یک فرهنگ مصرفی  شده  بودم. سعی می کردم تا صاحب بهترین لباس های زیبا و آخرین مدل آی فون  (iphon)باشم، اما تمام این کارها برای این بود که احساس تنهایی و خودگمشدگی را پنهان کنم.
در روزنامه ها می خوانیم که  پسر بچه ای کلیه خود را برای یک اپل (apple)  به فروش می رساند. چگونه ما به جایی رسیده ایم که اپل  (apple) از سلامت انسان از اهمیت بیش تری برخوردار است؟ امروز، مصرف تبدیل شده است به بت جدید، و حتا به خدای جدید.
این سرنوشت البته با پایانی کم اسفبارتر می توانست سرنوشت هر کسی که به دام مصرف گرایی می افتد باشد، می توانست سرنوشت من و شما باشد.
بیش از دهه ها است که رشد اقتصادی مستمر هدف اول سیاستمداران نالایق جهان  بوده است و هست ولی حتا افزایش سالانه 10 درصدی تولید ناخالص ملی به جای سعادت بشر به دره بی انتهای مصرف گرایی ریخته شده است. مصرف گرایی در تضاد  کامل با عملکرد یک جامعه عقل گرا است. مصرف گرایی بجای تامین ضروریات زندگی، تقویت ارتباطات و روابط سالم اجتماعی، حمایت از خانواده پایدار،  با تلاش مداوم تبلیغات و اشتیاق سیری ناپذیر شرکت ها برای کسب ارزش اضافی ایجاد کننده احساس خوشبختی مصنوعی در زمان مصرف و تملک اشیاء در مصرف کننده است. مصرف گرایی به بخشی از هویت ما تبدیل شده است. اما با گذشت زمان، مصرف بیش تر منتج به شادی و خوشبختی بیش تر در جوامع مرفه نشده است. در سال ۱۹۵۷ در یک همه پرسی بزرگ ۳۵ درصد  از آمریکایی ها خود را “بسیار خوشحال” می دانستند و با وجود افزایش فوق العاده مصرف در ۴۰ سال، در سال ۱۹۹۸ این رقم کمی پایین تر از ۳۲ درصد بود.
در طول ۶۰ سال با پيشرفت نيروهاي مولده، بهره وری کار دو برابر شده است، ولی این افزایش برای رفاه اجتماعی و سعادت بشری به کار برده نشده است. اگر این طور بود، ما می توانستیم مثلن ۴۰ در صد این بهره وری اضافه را صرف کم کردن ساعت کار در مقایسه با سال ۱۹۵۰  کنیم .
فروش تلویزیونی هر روز در حال افزایش است. البته مسلم است که بدون پول نمی توان مصرف کرد و بدون کار نمی توان پول در آورد. اکثر مصرف کنندگان برای توانایی مصرف زیاد باید ساعات طولانی  کار کنند. ما وقت را از خانواده می گیریم تا به جای آن، به آن ها کالایی بدهیم که وقت لذت از آن را ندارند. هر چه ما مصرف بیش تر می کنیم، خصلت اجتماعی ما کمتر می شود. اندک اندک ما مصرف کردن را هیجان آمیز تر از بودن با عزیزان می یابیم، حتا بودن با عزیزان را در زمان خرید در مراکز خرید بیش تر از اتاق نشیمن دوست داریم. کم کم روزهای شنبه که فروشگاه ها نیمه بسته و روزهای یکشنبه که  بسته بودند، جای خود را به “آزادی انتخاب” دادند. بدین ترتیب مصرف گرایی جای وقتی را که قرن ها مختص لذت بردن در آغوش خانواده بود گرفت. ساعات طولانی کار وقت کم تری برای وظایف انسانی ما در برابر عزیزان ما باقی می گذارد، ولی “خوشبختانه” جامعه مصرفی راه حل مصرفی برای انجام وظایف انسانی ما به ما عرضه می کند. شرکت های مراقبت سالمندان آماده خدمت هستند. با پرداخت پول، آن ها کسی را برای دیدار والدین ما به مراکز سالمندان می فرستند. شرکت های دیگری در تنظیم تقویم ما و فرستادن گل به دوستان و افراد خانواده در سالروزهای مختلف به ما کمک می کنند.
در سال ۲۰۰۲ یک ششم بریتانیایی ها بیش از ۶۰ ساعت در هفته کار می کردند. وقت کم بسیاری را مجبور به مصرف داروهای روانی کرد تا میزان خواب مورد نیاز را پایین بیاورد. و البته شرکت های داروسازی آماده “خدمت” بوده اند و با کشف دارو پروییل Provigil خوشبختانه مشکل “پر خوابی” را حل کردند.
وقتی که روان و جسم تو را با این اضافه کاری ها، عدم توانی پرداخت قرض و … بیمار کردند، جای هیچ “نگرانی” نیست چرا که شرکت های گوناگون دارویی و مؤسسات‎ روان پزشکی برای کمک به برگشتن تو به بازار مصرف آماده هستند. وقتی که مشکل نا قابل پرداخت این هزینه ها را حل کردی، بقیه کار ها را با “خیال راحت” می توانی به دست این “متخصصان توانا” بسپاری. قبل از سال های ۶۰ میلادی داروی ضد اضطراب چیزی نا شناخته بود، ولی در سال ۲۰۰۸ تنها در بریتانیا ۱۰ میلیارد پوند داروی ضد اضطراب و افسردگی فروخته شد.
اگر با بد شانسی این بیماری ها موجب مرگ ما شد، حداقل می توانیم با خیال راحت بمیریم چرا که “مؤسسات‎ خیریه” دفن و کف و غیره برای کمک به بازماندگان ما در صف ایستاده اند. البته با دریافت”مقداری ناچیز”. البته بازماندگان ما هم برای هر چه آسان تر و بهتر کردن سفر آخر ما هرگز از هیچ چیزی از جمله صرف پول برای مراسم دریغ نخواهند کرد. چرا که این مراسم برای نشان دادن جایگاه اجتماعی ما و بازماندگان ما بسیار مهم است. هر چه گل رنگارنگتر، هر چه غذا متنوع تر، هر چه تعداد عزاداران بیش تر، هر چه مقام واعض و قیمت ش بالاتر و جایگاه مراسم بزرگ تر، احساس عزیز و مهم بودن از دست رفته ما در مردم عمیق تر می شود. انگار مردگان با زبان بی زبانی می گویند: بازماندگان من برای من مصرف می کنند. پس من “هستم” اگرچه که دیگر “نیستم“.
فروشگاه ها در سال های متوالی عرضه مواد چاق کننده را زیاد کرده اند. رژیم غذایی پر قند و چربی منجر به اضافه وزن می شود. چاقی به نوبه خود موجب بیماری قلبی، سرطان، و دیابت از عاملان اصلی مرگ و میر در جهان صنعتی است. در ایالات متحده سالانه ۳۰۰۰۰۰  نفر از بیماری های مرتبط به چاقی می میرند.
در سال های ۶۰ میلادی فقط ۲۵۰ نوع شیرينی جات در فروشگاه ها وجود داشت. این تعداد در سال ۸۰ به ۱۰۰۰ و در سال ۲۰۰۰ به ۲۰۰۰ رسید. ولی جای هیچ نگرانی نیست. چرا که هر وقت ناراحتی وجدان گرفتید، می توانید مواد غذایی و نوشیدنی کم کالری انتخاب کنید. در سال ۲۰۰۴ در بریتانیا به اندازه ۴،۶ میلیارد پوند مواد غذایی و نوشیدنی کم کالری به فروش رسید. از یک طرف تولید کنندگان بیشماری با عرضه غذا های ارزان و چرب همرا با نوشابه های شکری موجب اضافه وزن مصرف کنندگان می شوند و از طرف دیگر تولیدکنندگان بی شمار دیگری با عرضه غذا های کم کالری همرا با نوشابه های غیر شکری، شفاي مریضی چاقی شما را ارائه می دهند. از یک طرف با نشان دادن مدل های کم وزن و مردان با عضله، الگو موفق بودن را به شما نشان می دهند. از طرفی دیگر با فروختن کارت عضویت سالن های ورزشی و بدن سازی، انواع و اقسام مراکز رژیم غذایی، جراحی زیبایی، کاهش پستان، بزرگ کردن پستان، و دیگر جراحی های بدنی، راه رسیدن به بدن ایده ال را به شما عرضه می کنند.
مغز ما با بمباران تبلیغاتی به یک نوع بدن خاص به عنوان بدن زیبا و ایده ال عادت می کند و چشمان ما به طور شرطی با دیدی انتقادی به  بدن ما در آیینه می نگرند. و به دست آوردن یک بدن ایده ال هم وقت گیر و هم سخت است. بنابراین ما به یک راه کوتاه تر و راح تر نیاز داریم. کلینک های جراحی پلاستیک برای خدمت آمده اند. هر سال حدود 1.5  میلیون آمریکایی برای جراحی بینی، مکیدن چربی شکم و یا بزرگ کردن پستان در بیمارستان های خصوصی بستری می شوند. بسیاری از این افراد قادر به پرداخت هزینه این عمل جراحی نیستند، ولی “خوشبختانه” شرکت های وام گزاری و بانک ها آماده کمک به این افراد “بیمار” هستند، البته برای جبران این زحمت وام گیرنده باید نرخ بهره “نا چیزی” بالاتر از ۲۲.۵ در صدی بپردازد.
برای فروشگاه ها نه چاق شدن شما و نه سلامتی شما مهم است. آن چه که مهم است، ایجاد اشتیاق به مصرف و توانایی پولی شما است. شما تا آن جا برایشان ارزشمندی که مصرف کننده ي کالا و خدمات آن ها باشی.
عطش مصرف گروه اندکی به حدی است که جهان را به سمت یک نابرابری وحشتناک و خطرناک سوق داده است. درآمد سالانه یک درصد ثروتمند جمعیت ایالات متحده برابر با درآمد ۲۳ درصد کل جامعه است و  این یک درصد بیشتر از ۹۰ درصد آمریکایی های هموطن خود ثروت دارند. این در حالی است که  ۴۷ میلیون در فقر هستند، و طبقه متوسط دچار رکود شده و شرایط زندگی آن سخت تر و سخت تر می شود. چرخه ی کار و مصرف همیشه مخرب است، اما زمانی که ساعت های اضافه کاری برای حفظ سطح کنونی مصرف کافی نیست، و یا بی کاری خانواده ها را برای مصرف کردن به بدهی می اندازد و  یا وقتی فقرا به خاطر عدم مصرف احساس  بی ارزشی می کنند، دیگر چرخه ی کار و مصرف فقط مخرب نیست، بلکه کشنده است. مقیاس اندازه گیری همه چیز صرف پول برای خرید کالاها و خدمات است. در همه اشکال نظام سرمایه داری همیشه قشرهای عظیم فقرا وجود داشتند. ولی در زمانی که این نظام در کشورهای پیشرفته صنعتی شکل تولیدی داشت، فقرا حداقل به عنوان منابع ذخیره کار برای این نظام کمی ارزش داشتند. ولی در یک  جامعه مصرفی، انسان هایی که توانایی مصرف ندارند، به قول زیگمونت باومن انسان هایی بی ارزش محسوب می شوند.
در یک جامعه مصرفی مراکز بزرگ خرید، جانشین پارک ها، پیاده روهای وسیع  و محلات اجتماعی می شود. به قول دوید هاروی هیچ چیز در طراحی یک شهر اتفاقی نیست. عادت کردن به مصرف مدام و تعویض کالا به خاطر دلزدگی به حدی رسیده است که روابط انسانی را نیز تحت تاثیر خود قرار داده است. وقتی که کالاهای از مد افتاده وقت پول داشتن قابل تعویضند، چرا محل مسکونی، همسایه ها و دوستان نباشند. سرعت خریدن کالاهای جدید با تعویض کالاهای قابل مصرف، ولی از مد افتاده نسبت مستقیم دارد.

طراحی کالاهای جدید صنعتی به گونه ای است که اشکالات فنی آن ها قابل تعمیر نیستند و باید به دور ریخته شوند. در نتیجه مصرف گرایی و شعار “مصرف کن- به دور بریز“، دیگر وسائل خانگی اشکال دار تعمیر نمی شود و علم و مهارت تعمیر اشیاء از بین رفته است. مصرف گرایی به حدی رسید که دیگر در خانه های معمولی  جای کافی برای کالاهای ما نیست. ولی جای هیچ “نگرانی” نیست. شرکت های دیگری برای کمک  به  بسیاری از انسان های “با وجدان” که با به دور انداختن اشیاء قابل مصرف مخالف هستند، آماده اند. این شرکت ها با اجاره دادن  یک متر مربع به قیمت ماهانه ۵۰ پوند، این اشیاء را در انبارهای بزرگ ذخیره می کنند تا مالکان آن ها اگر زمانی دلشان برای این اشیاء “تنگ” شده است و یا یک خانه بزرگ تر خریده اند، فرصت “دیدار” و یا انتقال داشته باشند.
از طریق تلویزیون، فیلم سینمایی، رادیو، مجلات و غیره شیوه زندگی مصرفی به سرعت در جهان به خصوص در غرب اروپا مورد تقلید قرار گرفت که در پیامد آن راه نوشابه ها و شلوارهای آمریکایی را به خانه های اروپایی و کشورهای در حال توسعه باز کرد. جامعه مصرفی دارای کشش قوی است و برای انسان دشوار است که  به نفی کالاهای زرق و برق مادی بپردازد و گرایش به یک زندگی اخلاقی و  ساده را پیدا کند. تشنگی ویتنامی ها و شوق آن ها برای نوشیدن نوشابه به طور قابل توجهی در سال های اخیر افزایش یافته است. در سال ۲۰۱۰ ویتنامی‌ها ۵۸۷ میلیون لیتر نوشابه نوشیدند، اما این رقم در سال ۲۰۱۴ به ۸۳۶ میلیون لیتر افزایش یافت. به خصوص  تبلیغات مستمر موجب شد که یک گروه مهم از مصرف کنندگان، یعنی جوانان و تحصیلکردگان به نوشابه علاقه پیدا کرده اند. یک سری رسوایی در جامعه تازه مصرفی چین مردم این کشور را به خود آورد از جمله منفجر شدن هندوانه به خاطر آلودگی به مواد شیمیایی یا آبی رنگ شدن گوشت خوک.
جامعه مصرفی موجب افزایش قمار و قماربازان هم شده است. چرا که با برد در قمار می توان پول بیشتری برای مصرف به دست آورد. در سال ۲۰۰۵ در بریتانیا ۴۸ میلیارد به خزانه قمارخانه های قانونی و حرفه ای ریخته شد و این رقم افزایش سالانه ۱۵ درصدی دارد. ۳۰۰۰۰۰ بریتانیایی به طور رسمی به  بیماری قمار مبتلا هستند.

عواقب مصرف گرایی برای محیط زیست
هر کسی به سادگی می تواند متوجه شود که که زمین نمی تواند برای مدت درازی تامین کننده همه کالاهای مصرفی مورد تقاضای ما باشد. بدیهی است که مصرف بیشتر موجب تولید مواد زائد و تخریب بیشتر محیط زیست می شود. تخمین تحلیلگران این است که اگر دیگر ساکنان زمین باندازه آمریکایی ها و انگلیسی ها مصرف کنند، ما به دو تا چهار سیاره جدید برای تامین منابع و جذب زباله  ها نیاز پیدا خواهیم کرد .
در اوایل ۱۹۳۰ سیستم حمل و نقل در بسیاری از شهرستان های ایالات متحده  از جمله لس آنجلس توسط سیستم تراموا الکتریکی انجام می شد. در سال ۱۹۳۶، یک گروه از شرکت های  تولید بنزین و  دیزل باهمکاری  جنرال موتور  سیستم تراموا الکتریکی در ۴۵ شهر بزرگ را خریدند و از خیابان ها برداشتند و بجای ان اتوبوس های  بنزینی و دیزلی جایگزین کردند. حمایت دولت ایالات متحده برای ساخت و ساز بزرگ راه ها در سال های ۵۰ میلادی نقش حمل و نقل توسط قطار را کمرنگ تر کرد. بدین ترتیب مصرف گرایی در زمانی کوتاه سیستم های حمل و نقل کم آلودگر را از رده خارج کرد و جای آنرا با اتوبوس ها و خودروهای آلودگر و کثیف کننده هوا استنشاقی پر کرد.
در بسیاری از شهرهای بزرگ جهان رشد اقتصادی به مردم این امکان را داد تا خانه های  گرم را با دستگاه  تهویه مطبوع و خنک کنند، ولی متاسفانه هم زمان با آن، آب آشامیدنی آن ها را آلوده به مواد شیمیایی و هوا ی شهر را مسموم کرد. هر ساله در کشورهای “توسعه یافته” ۲۲۰ میلیارد قوطی، بطری، کارتن و پلاستیک وامثالهم به دور ریخته می شود.
موبایل هم مانند بسیاری از کالاهای مصرفی ما فقط وسیله ارتباط نیست نشان دهنده شخصیت و هویت اجتماعی ماست. در سال ۲۰۰۸ در بریتانیا ۱۵ میلیون موبایل قابل استفاده ولی از مد افتاده، به دور ریخته شد. سالانه ۲ میلیون ماشین قابل مصرف در بریتانیا به دور ریخته می شود. یک سوم وسایل خانگی قابل مصرف به دور ریخته می شود. یک سوم خرید از سوپرمارکت ها مستقیما به دور ریخته می شود. ۲۱ درصد از اشغال های به دور ریخته شده شامل مواد غذایی قابل مصرف است که می تواند ۱۵۰ میلیون انسان گرسنه را سیر کند. سالانه هر بریتانیایی نیم تن اشغال بدور می ریزد.
بجای خوردن سبزیجات، میوه ها و مواد غذایی محلی فروشگاه ها دائما به واردات مواد غذایی لوکس مشغولند. ۲۵ در صد کامیون های جاده ها و ۹ میلیارد پوند صرف حمل مواد غذایی می شود که عامل تولید  ۲۰ میلیارد تن کربن دی‌اکسید هستند. گوشت مرغ بسیاری از رستوران های “تند غذاپز ” (fastfood ) از جنگل های نابود شده با طی مسافت ۷۰۰۰ کیلومتری به این  رستوران ها می رسد.
در ایالات متحده برای هر دو نفر حدود ۱ ماشین سواری  وجود دارد. در اروپا  برای هر ۳ نفر حدود ۱ ماشین سواری  است. و در کشورهای در حال توسعه، به طور متوسط، برای هر ۴۹ نفر حدود ۱ ماشین سواری  است.
۳۲ میلیون مسافرت های هوایی در سال ۱۹۷۰ در انگلیس وجود داشت. این رقم در سال ۲۰۰۴ به ۲۱۶ میلیون رسید و تخمین زده میشود که در سال ۲۰۳۰ به ۶۰۰ میلیون در سال برسد. قابل ذکر است که به طور متوسط هر مسافر برای هر کیلومتر سفر هوایی به اندازه سه کیلومتر رانندگی ماشین هوا را آلوده می کند. ۹۶ در صد مسافرت های هوایی از فرودگاه هیترو (heatrow) در سال ۲۰۰۳ توسط پولداران انجام گرفت.
تولید کنندگان و فروشندگان گوشت با عادت دادن ما به گوشت خواری زیاد و مضر و با تولید سالانه ۱۲ میلیارد مرغ، یک میلیارد خوک، ۱،۳ میلیارد گاو و ۲ میلیارد گوسفند و بز، زمین هایی را که می توانست با تولید سبزیجات و حبوبات گرسنگی مردم جهان را کم کند، به تولید غذا برای حیوانات گوشتی مصرف می کنند. فقط تهیه یک کیلو گوشت گاو به مصرف بین ۲۰ تا ۱۰۰ هزار لیتر آب و تولید ۲۰ کیلوگرم کربن دی اکسید می انجامد. کافی است اضافه کنیم که مصرف سالانه آب هر افریقایی کمتر از ۸ هزار لیتر است.
ما مواد معدنی و آلی از زمین استخراج می کنیم. ولی مواد سمی و غیر قابل تجزیه به زمین بر می گردانیم. در تمام قرن گذشته حرارت زمین به اندازه ۰،۶ درجه بالا رفت ولی در این قرن ۵،۸ درجه بالا رفت. این گرمی موجب از بین رفتن مرجان های دریایی، اسیدی شدن  آب اقیانوس ها، آب شدن یخ قطب ها و افزایش سیل و توفان شده است. مصرف گرایی موجب مرگ تدریجی زمین و نشان از مرگ هدفمندی زندگی و فساد اخلاقی است.
چگونه  زمین می تواند  رشد مداوم  اقتصادی را تحمل کند؟ این یک فرمول ساده ریاضی است که بیشتر مردم باید قادر به درک آن باشند.
چشم انداز آینده و آلترناتیو سوسیالیستی
در حال حاضر دو راه متضاد پیش روی بشر است. یکی این است که زمین و دستاوردهای عظیم تاریخی انسان زیر بار مصرف گرایی نابود می شود و از بین می رود. و دیگري آن که ما از این راه به دور می شویم و به فکر یک راه جدید می افتیم. رشد اقتصادی برای تکامل انسان و رشد سعادت بشری می تواند مفید باشد، ولی این رشد باید با احترام به محیط زیست و در راه این سعادت برنامه ریزی شود.
مارکس با تکیه به تحلیل تاریخی و همه جانبه نشان داد که شیوه تولید سرمایه داری در همه انواع و اشکال آن موقتی و گذرا است و در نهایت جای خود را به شیوه تولید عالی تر سوسیالیستی می دهد که در آن مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید حاکم است. ولی مارکس به عنوان یک دانشمند وظیفه شناس و واقع بین آگاه تر از آن بود که برای آیندگان به جز دادن یک تصویر کلی از جهان سوسیالیسم تعیین و تکلیف کند.
انسان های مترقی می دانند که چه نمی خواهند. ولی ساختن آن چه که می خواهند و در ذهن دارند، کار آسانی نیست. ساختن سوسیالیسم راهی است صعب و دشوار و پر از پیچ و خم. این اصلن بعید نیست که به تجربه ثابت شود که گام هايبرداشته شده، به سعادت بشری نیانجامید و برگشتن را از راه رفته و جستجوي راه ديگر، بسیار محتمل است.  آنچه که مسلم است اینست که هرگز نباید از تلاش برای پیدا کردن راه برون رفت از منجلاب مصرف گرایی چشم پوشید. ما تجربه سال های فراوان از ساختن جامعه یی نوین داریم, برخی از آن ها موفق و قابل تکرار و برخی دیگر مایه ننگ انسان های مترقی است که برای سعادت بشری مبارزه می کنند. باید با تحلیل اشتباهات و شکست ها و مشکلات رفتن به راهی تازه را آغاز کرد. اگر تجربه ساختن سوسیالیسم صد بار هم شکست بخورد، ما چاره یی به جز دوباره برخاستن و از نو شروع کردن نداریم. ولی حتما هر دفعه از بار قبل با تجربه تر و عاقلانه تر عمل خواهیم کرد.
در حال حاضر می توانیم خلاقیت را از بند اسارت فلج ذهنی رها و  با پرواز دادن مرغ خیال تصویری از آینده قابل دسترس بدهیم
تصور کنید که شما در یک جامعه دلپذیر و تمیز و پاکیزه و امن با همسایگانی که می شناسید زندگی می کنید. راحت شما می توانید  با راه رفتن، دوچرخه زدن و یا توسط حمل و نقل عمومی موثر به محل کار خود بروید. به کاری مشغولید که به درد جامعه می خورد و به محیط زیست ضربه نمی زند. محل کار و همکاران به کار شما و به خود شما علاقه دارند. به کمک سندیکاها و شوراهای کار شما در مدیریت محل کار خود و تمام مراحل تولید دخالت دارید. با توسل به علم آمار و تحقیقات محل کار شما آنچه را که مورد نیاز واقعی مردم است به همان قدر تولید می کند که جامعه نیاز دارد. نگران بیکاری نیستید. چرا که اضافه تولید نمی کنید. آنچه که تولید می کنید، کالا نیست و هر کس می تواند به اندازه نیازش بدون پرداخت پول از آن بردارد. شما از طریق شوراهای مختلف در تصمیم گیری تمام عرصه های زندگی شهر خود شرکت دارید. مدیر مدرسه و رئیس کودکستان را انتخاب می کنید. به تصمیم های سبزسازی شهر رأی می دهید.
اسباب و اثاثیه کم اما با کیفیت و مرغوب دارید. نگران پرداخت اجاره و قبض آب و برق نیستید چرا که  به یک  خانه کوچک و رایگان راضی هستید. زمان مدت کار شما به حدی است که وقت کافی برای بودن با خانواده، دوستان و انجام کارهای فراغت را دارید. پول کنترل کننده زندگی شما نیست، چرا که تاثیری در خوشبختی شما ندارد و نیازهای اولیه شما براورده شده است. شما به اندازه استعداد و توانتآن کار میکنید و به اندازه نیازتان از تولید عمومی برداشت میکنید.

بقول ترانه سرای میهن ما آقای یغما گلرویی:

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته، خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها پلیس ضده شورش نیست
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکراره آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
کسی آقای عالم نیست، برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه، تنه هر دونه ی گندم
بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی  بشی تعبیر این رویا
سيامك
منابع
Bauman, Z. (2007) Consuming Life
Bauman, Z. (2002) Work; Consumerism and the New Poor
Lawson, N.  (2009) All Consuming
Goodwin, N.: Nelson, J.: (2008) Consumption and the Consumer Society
Palmer, J. (July 2013) Flawed Consuming in Think Pieces No.1:
Clarke, S. (2005) THE NEOLIBERAL THEORY OF SOCIETY
Harvey, D. (2013) Rebel Cities: From the Right to the City to the Urban Revolution
Harvey, D. (2006) Spaces of Global Capitalism: A Theory of Uneven Geographical Development