آزادي جعفر عظيم زاده پيروزي جنبش دموكراتيك- صنفي كارگري! مبارزه كارگران يك بار ديگر در زندان اوين را گشود!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٣٣ (١١ تير)

واژه راهنما: سياسي. مبارزه طبقه كارگر

 

خبر پيروزمندانه ي آزاد شدن رفيق جعفر عظيم زاده، در تائيد اين برداشت است كه در شرايط تفوفق قدرت ارتجاع نيز مي توان با مبارزه ي هوشمندانه، متحد و در عين حال انقلابي به پيروزي دست يافت.

مي توان با مبارزه ي هوشمندانه، متحد و در عين حال انقلابي باري ديگر در زندان اوين را گشود و زندانيان سياسي را آزاد ساخت!

 

ارتجاع با تجهيز همه ارگان هاي سركوبگرانه خود، دستگاه دولتي و امنيتي و قضاييِ حافظ منافع نظام سرمايه داري، كوشيد، همان طور كه مبارز كارگر جعفر عظيم زاده در نامه افشاگرانه خود برملا ساخت، مبارزات صنفي كارگران و معلمان و ديگر لايه هاي زحمتكش را از اين طريق با هزينه سنگين براي آنان ناممكن سازد كه خواست صنفي ”پرداخت دستمزد عقب افتاده“ را ”اقدام عليه امنيت نظام“ حاكم سرمايه داري اعلام كند.

به سخني ديگر، نظام حاكم سرمايه داري خواست قانوني دريافت دستمزد كار انجام شده را به سطح خواستي ارتقا داد كه مبارزه ي قاطع براي دستيابي به آن، بدون دفع فشار دستگاه هاي حاكميت ديكتاتوري ناممكن است.

تضاد طبقه كارگر ايران با روبناي ديكتاتوري رژيم سرمايه داري و زيربناي استثمارگرانه نسخه امپرياليستي ”آزاد سازي اقتصادي و خصوصي سازي“ باري ديگر به اثبات رسيد!

 

  • هدف ارتجاع داخلي با حكم شلاق و زندان طولاني براي كارگران كه مي بايست «فضاي كسب و كار» را براي ”جلب سرمايه گذاري خارجي“ عملي سازد با شكست روبرو شد!
  • سياست تشديد استثمار كارگر ايراني كه مي بايستي به مثابه ”طعمه ارزان براي سرمايه مالي امپرياليستي“ به نمايش گذاشته شود، با شكست روبرو شد!
  • دفاع از پيروزي به دست آمده طبقه كارگر ايران بايد با مبارزه ي مشخص عليه اجراي نسخه امپرياليستي ادامه يابد!
  • اين پيروزي نشان موضع دفاع از منافع ملي ايران توسط كارگران ايراني است، زيرا پيروزي در مبارزه عليه تعميق وابستگي اقتصادي و سياسي ايران به اقتصاد ”جهاني شده“ي امپرياليستي است!
  • اين پيروزي عليه ”تضمين“ بقاي حاكميت نظام سرمايه داري وابسته در ج ا اسلامي است كه بايستي از طرف سرمايه مالي امپرياليستي، به قيمت رنج و محروميت زحمتكشان ايران، داده شود!

 

ما گرسنه ايم، دستمزد عقب افتاد ي ما را بپردازيد!

ما از حق قانوني برپايي سنديكاي آزاد دفاع مي كنيم!

زنداني سياسي آزاد بايد گردد!

حداقل دستمزد ٥ر٣ ميليون تومان!

 

آزادی کارگر مبارز آقای جعفر عظيم زاده به تمام مبارزان راه نان و آزادی مبارک باد!

جعفر عظیم زاده:
هیچ قدرتی نمی تواند به کارگران بگوید «نان» نخواهید!

بار دیگر فاکتی دگر که می‌بایست شککان را قانع کند که مبارزه برای نان در ارتباط با مبارزه برای آزادی است! نمی‌توان نان خواست بدون آن که با رژیم قرون وسطایی ولایت فقیه در افتاد!
و برعکس نمی‌توان مبارز راه آزادی بود و ا‌ز حق نان کارگران دفاع نکرد.

همانطور که رفیق عزیز و پرکار ما عاصمی می‌نویسد. روبنای ولایت فقیهی برای حفاظت ا‌ز زیربنای استثماری سرمایه داری نظام است!
سیامک




نوك نيزه ي نبرد ايدئولوژيك- فرهنگي- مدني!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٣٢ (١٠ تير)

واژه راهنما: سياسي. تئوريك

چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟! ديالكتيكِ فتيشسمِ رشد تكنيك و ادامه زندگي!

 

جهت اصلي مبارزه ي ”در سنگر“، كه آنتونيو گرامشي آن را مبارزه به منظور تغيير تناسب قوا در جامعه به سود ترقي خواهي اجتماعي مي نامد، مبارزه ي فرهنگي- تمدني است (civilisatorisch) به منظور نشان دادن و قابل شناخت ساختن اهميت توجه به منافع جمع، توجه به منافع جامعه و توجه به منافع گونه ي انساني در ارتباط با منافع و نيازهاي محقانه ي تاريخيِ فرد!  

امروز مضمون نبرد رهاي بخش و تساوي حقوق ميان انسان (Emanzipation) در مقياس ملي و جهاني، مبارزه براي تفهيم اين واقعيت است كه بايد به نظام سرمايه داري پايان داد، و يا بشريت با فاجعه روزِ محشر (آپوكاليپس) روبرو خواهد بود!

  • نظامي كه قادر است تنها منافع بخش كوچكي از افراد جامعه را به قيمت فقر و فلاكت بخش قريب به اتفاق اعضاي خود تامين كند؛
  • نظامي كه تنها مي تواند از طريق حيف و ميل منابع، نابودي محيط زيست، تبديل كره زمين به ذباله دان از كف رفته، بقاي خود را تضمين كند؛
  • نظامي كه تنها به خاطر سود و انباشت سرمايه، رشد نيروهاي مولده را به پيش مي راند، بدون آن كه به اين پرسش پاسخي انسان دوستانه بدهد كه ”چگونه مي خواهيم زندگي كنيم“، به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند:
  • نظامي كه به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه ”هدف زندگي چيست؟“، به ابزار خطرناكي براي نابودي زندگي بر روي زمين تبديل شده است و بايد از آن گذشت و جايگزينِ شايسته ي انسان دوستانه آن را برپاداشت!

بايد جامعه انسان دوستانه اي را پايه ريخت كه در آن منافع فرد انساني و افراد جامعه، منافع انسان و گونه انساني در هماهنگي و هم نوايي قرار دارد! جامعه اي كه در آن فرد فرد انسان از سلطه ي بندهايي آزاد است كه انسان را به فردي «خوار شده» بدل مي سازد!

 

تضاد ميان فتيشسمِ رشد تكنيك و ادامه زندگي بر روي زمين!

بدون ترديد اشتباه سنگينِ تئوريك- فلسفي كه انديشه راهبردي در اتحاد شوروي و… به آن گرفتار آمد، درك نكردن ضرورت تسريِ به هنگامِ انقلاب علمي- فني به توليد اجتماعي در همه سطوح آن است. انقلابي كه در رشته فضانوردي به دست دانشمندان اتحاد شوروي پيش از كشورهاي سرمايه داري به دست آمده بود. اين اشتباه، يكي از علل عمده عقب افتادگي رشد اقتصادي در اين كشور است. امري كه ريشه در برداشت نادرست در برنامه ريزي براي مرحله رشد اقتصادي در ”سطح“ قرار دارد (١). انتقال اين تكنولوژي به سطح توليد مصرفي در جامعه، به برنامه ريزي ي ديگري نياز داشت، از برنامه ريزي براي رشد اقتصادي در ”عمق“ كه پيروزي اتحاد شوروي را در بازسازي اقتصاد بعد از جنگ جهاني دوم تضمين كرده بود. اين ضرورتِ تاريخي شناخته نشد و متاسفانه در ايجاد شدن زمينه اقتصادي براي پيروزي ضدانقلاب در اين كشور نقشي منفي ايفا نمود! تغيير اين برنامه ريزي منوط بود به اجراي برنامه اقتصادي اي از نوع ”نپ“ لنيني كه ازجمله در جمهوري خلق چين در پايان دهه هفتاد قرن پيش آغاز شد. گرچه اين تجربه تا پيروزي نهايي راهي طولاني در پيش دارد، هم اكنون نيز نقشي عمده در نبرد ميان دو سيستم سرمايه داري و سوسياليسم در جهان به عهده گرفته.

 

اين اشتباه هولناك اما به هيچ وجه پذيرفتن يك فتيشسم رشد تكنيك اطلاعات- ارتباطي را توجيه نمي كند كه با آن، اكنون، براي نمونه، توليد نسل جديد تلفن هاي همراه هر شش ماه عملي مي شود! توليد نسل جديدِ وسايل الكترونيكي- كمپوتر و امثال آن با چنين سرعتي، پاسخگوي كدام نياز انسان است كه بايد منابع پايان يابنده در جهان بي محابا به مصرف برسد، به سه كره زمين براي دفع ذباله نياز باشد، محيط زيست نابود گردد و با تغيير شرايط جوي، طوفان و سيل و ديگر فاجعه ها به طور روزافزون به انسان تحميل شود؟

توليد خودرويي كه بدون راننده مي راند، پاسخ گوي كدام نياز انسان است؟ كدام فقر و گرسنگي، بيماري و بي عدالتي را در جهان برطرف مي سازد؟

كوشش براي تبديل ساختن ”گوگل“ «به يك سوم مغز انسان» كه هدف نابودي انسانيت را دنبال مي كند و «يك مدل اقتصادي» براي سودورزي مبلغانِ فيتيشيسم رشد تكنيك است، در خدمت برطرف ساختن كدام نياز بشريت ترقي خواه قرار دارد؟

مي خواهند انسان واقعيت را با «عينك گوگل» ببيند و پس از گذشتن واقعيت از اين فيلتر، به چشم و مغر انسان منتقل گردد! نابودي انسانيت و گذار از انسان كه آن را  Transhumanismus مي نامند، هدف مورد نظر نظام سرمايه داري دوران افول است! (٢)

 

”چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟“

نياز فرد و جامعه انساني در تضادي هر روز آشكارتر با هدف سودورزانه ي رشد فتيشيستي تكنيكِ اطلاعات- ارتباطي در نظام سرمايه داري قرار دارد. از اين روست كه پاسخ به اين پرسش انسان دوستانه، ”چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟“، پاسخي اجتناب ناپذير است!

نمي توان با ادامه ي سلطه ي نظام اقتصادي- اجتماعي اي موافقت داشت كه بي توجه به تضاد پيش گفته ميان منافع گونه انساني و همچنين فرد فرد انسان، مي خواهد سلطه خود به انسان تحميل كند كه هدف آن ”پول ورزي“ و ”ثروت اندوزي“ است!

خير! در برابر چنين هدفي نمي توان بي تفاوت ماند! «بي تفاوت نخواهيم زيست، …» (٣).

نمي توان در برابر ايجاد نيازهاي كاذب براي انسان توسط نظام سرمايه داري كه به زور تبليغاتِ گيج كننده و همه جانبه به او القا مي كند، سكوت نمود. اين سلطه ي خودخواهانه و ضدانساني، آينده ي هستيِ گونه انسان و فرد انساني را بر روي كره زمين با خطرِ نابودي روبرو ساخته است؟! اين طور نيست؟

 

ضرورت برپايي جامعه فارغ از استثمار انسان از انسان، جامعه سوسياليستي- كمونيستي كه در آن هماهنگي ميان منافع فرد و گونه انساني بر قرار است، از درون  نبرد فرهنگي- تمدني بر شمرده شده، قابل شناخت است! با اين نگرش موافقيد؟

١- نگاه شود به ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي دموكراتيك انقلاب …“، مقاله شماره ١٤، خرداد ٩٥ http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2750

و مقاله ”اقتصاد سياسي جايگزين و برنامه اقتصاد ملي، برنامه ريزي در سطح و عمق“، ٢١، خرداد ٩٤، http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2536.

٢- ماركوس يانزن، ”حاكميت ديژيتالي، هژموني حاكميت تكنولوژيِ ديژيتال، نابودي انسانيت و گذار از انسان“ (ص ٢٢٨، ٢٤٨ و …)ISBN 3-89657-076-5

٣- ”پيمان“، شعر زندان احسان طبري: «بي تفاوت نخواهم زيست، به رنج هاتان، به دردهاتان، به خانه هاي سرد و حقيرتان، به دست هاي از فقر بسته تان، به گناه بي گناهِ كودكان يتيم تان، و اشك هاي پنهان و آشكار همسران تان، من بي تفاوت نخواهم زيست، به شادي اندك تان، بي تفاوت نخواهم زيست … به رنج هاتان سوگند، به زخم هاتان سوگند، سوگند به خانه هاي سرد و حقيرتان، سوگند به كودكان تان كه به تكه ناني شاد مي شوند، سوگند به آرزوهاي پاك تان، من هرگز بي تفاوت نخواهيم زيست.»  احسان طبري، ”پيمان“، ”به آنان كه رنج مي كشند“، سروده زندان به نقل از كتاب ”ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري“ ISBN 978-91-88005-70-5




لوبي يسم يا نبرد طبقاتي، محك كدامست؟ اصل مهم قبول ناهمگوني و احترام به نظرات

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٣١ (٨ تير)

واژه راهنما: سياسي. تئوريك

”چپ“ لوبي يسم را رد مي كند. ريشه «ناهمگوني نظرات»؟ محك شناخت سرشت نظرات- منافع. تاريخ، تاريخ نبرد طبقاتي است. ”فرديت“ در ايدئولوژي ”پسامدرن“. ديالكتيك ”فرد و جمع“. تئوري بازتاب (انعكاس).

 

آيا «ناهمگوني نظرات» كه شكل تظاهر منافع متفاوت ميان انسان ها در جامعه سرمايه داري است، پديده لوبي يسم را در اين نظام توجيه مي كند و يا حتي ضرورت آن را مستدل مي سازد؟ (١)

 

لوبي يسم، كوشش به منظور به ثمر رساندن منافع گروه و لايه يي در جامعه بورژوازي است كه منافع خود را به مثابه منافع و نياز كل جامعه قلمداد مي كند. در هفته هاي اخير در اتحاديه اروپايي نبرد بر سر ممنوعيت ماده ي سمي ضد آفت محصولات كشاورزي در جريان است. شركت شيميايي آمريكايي توليد كننده و شركت باير آلمان كه مي خواهد اين شركت آمريكايي را ببلعد، همه امكان هاي مالي، تبليغاتي و ارتباطي خود را با محافل حاكميت در همه كشورهاي اتحاديه فعال كرده است تا ادامه استفاده از اين ماده شيميايي را ممكن سازد، در حالي كه استفاده از آن احتمالا با خطر ايجاد بيماري سرطان نزد انسان همراه است. مردم كشورهاي اروپايي عليه كوشش لوبي يست ها مبارزه مي كنند. نتيجه تصميم ”كميسيون اروپايي“ هنوز روشن نيست!

موضع ”چپ“ در باره لوبي يسم و كوشش ترفندآميز آن روشن است و نياز به توضيح اضافي نيست. در اين صحنه، «محكِ» تصميم گيري ”چپ“ شفاف و صريح است!

 

اما وضع ميان گردان هاي ”چپ“ آن هنگام ناروشن مي شود كه مي خواهند شيوه برخورد خود را با «ناهمگوني نظرات (منافع)» ميان خود تعيين كرده و از اين طريق اختلاف نظرها را تقليل داده و بر سر ”اتحاد“هاي اجتماعي به توافق برسند و يا حتي ”وحدت“ نظري و سازماني ميان خود را برقرار سازند.

«ناهمگوني نظرات (منافع)» مانند شمشير داموكلس بالاي سر آن ها آويزان است و نيرو و توان آن ها را براي مبارزه تحليل داده و حتي خنثي مي سازد! علت اين امر را بايد بدل نمودن «ناهمگوني» به اصلي گويا تغييرناپذير و مقدس گونه ارزيابي كرد كه گويا تنها مي تواند از طريق مطلق كردن ضرورت «احترام» به بودگي آن، مهار شود!

 

به نظر مي رسد بحث براي يافتن راه حل اين ”پديده ي به ظاهر بغرنج“ ضروري است! اين طور نيست؟!

اين ضرورت از اين رو وجود دارد، زيرا پديده ماترياليستي وجود «ناهمگوني» به طور متافيزيكي، به عبارت ديگر به طور ذهن گرا به «اصلي» بدل مي شود كه گويا به طور عرفاني و سحرآميز بر روابط انسان ها حاكم است و به قول ماركس، يك «كاتگوري» خاص روابط ميان آن ها را تشكيل مي دهد كه پايبندي به آن تنها از طريق سخن ”رمز“ «احترام» حفظ مي گردد!

 

محك براي درك پديده ي «ناهمگوني نظرات (منافع)»

آن انديشه كه اين ناهمگوني نظرات را يك پديده گويا ”طبيعي“ و ”مشيت الهي“ و غيرقابل درك مي پندارد و لذا پاسخ انسان دوستانه به ناهمگوني را جز از طريق «محترم شناختن ناهمگوني» نمي داند، از اين موضع حركت مي كند كه ”هر كس از جايگاه خود به جهان مي نگرد و ديدگاه خود را دارد. امري كه عين دموكراسي است“. ”هر انسان، شخصيتي يكتا است و داراي حق بشري براي داشتن نظر خود و بيان و ابراز آزاد آن دارد. انسان، از اين رو خواستار محترم شمرده شدن نظر خود توسط ديگر انسان ها است“، زيرا «ما [من ها] در جهان بيني مان و در كل نسبت به پديده هاي هستي و از آن جمله تاريخي، سياسي و اجتماعي و غيره، گاه همسان و گاه نزديكيم و گاهي بسيار دور …» (همانجا).

 

همان طور كه مي توان اميدوار بود كه قابل شناخت است، ”من“ و ”نظر من“، ”ديدگاه من“ و غيره وغيره، به بياني ديگر، موضع انديويدوآليستي، به پديده اي بدل شده است كه گويا هيچ ارتباطي با منافع گونه بشري ندارد!؟ ”من“، شخصيت يكتايي است كه گويا در خلاء آويزان است! همان داستان معروف ”روبيسون كروزه در جزيره ي دورافتاده“!

به سخن ديگر در انديشه ي كه ناهمگوني نظرات را مطلق مي سازد، رابطه ديالكتيكي ميان نظرات ناهمگون ”من“ها را مورد توجه قرار نمي دهد و به طريق اولي به آن اصلاً نمي انديشد. انگار لوبي يسم جزم گرايي بر انديشه حاكم است و تنها به منافع خود مي انديشد؟! اين طور نيست؟

 

ديالكتيك ”فرد و جمع“

رابطه ديالكتيكي ميان ”من“ و ”ما“، ميان ”فرد“ و جمع“، ميان انديويدوم و گونه انساني چيست؟

چگونه مي توان آن را درك كرد؟ چرا بايد شناخت اين رابطه و درك همه سويه آن را ضروري ارزيابي نمود، و در عين حال، براي حفظ حق آزاد بيان و عقيده ي فرد كه بايد بدون حتي احساس خطر امكان طرح آن را داشته باشد، رزميد؟

توضيح دقيق تئوري ماركسيستي- توده ايِ ”بازتاب“ در اين سطور براي مستدل ساختن علت «ناهمگونيِ» برداشت و نظر كه در ارتباط است با جايگاه تاريخي (نه تنها مكانيكي) ”من“ يا فرد سوبيكت، يا انسان تاريخي مشخص، سخن را به درازا مي كشاند (٢). تنها اشاره به اين نكته مفيد است كه جايگاه يكتاي ”من“ كه امتيازي قانونمند و غيرقابل انكار براي فرد (انديويدوم) را تشكيل مي دهد، همزمان به معناي محدوديت و تنگ شدن «ديد» فرد نيز است.

فرد قادر نيست كليت واقعيت را بدون ايجاد رابطه با «ديد» ”من“هاي ديگر ببيند و آن را درك كند. ”حقيقت، كليت است“ (هگل) اصل پذيرفته شده اي است! آن جا كه ”واقعيت“ به «ديدگاه» فرد و «ديد» فرد، يعني به ”حقيقت“ي كه فرد آن را ”مي بيند“ محدود مي شود، يا دقيق تر  مطلق مي شود، ”حقيقت“ مثله مي گردد، نارسا مي شود. اين نارسايي پيامد قطع رابطه آن با «ديد» ”جمع“، با «ديد»  گونه انساني است!

خود را روبينسون كروزه در تنهايي پنداشتن، محدود ساختن خود به تمام معني كلمه است، محدوديتي كشنده!

 

رابطه به هم تنيده ي فرد انسان و گونه انسان، ديد فردي و ديدگاه جمعي كه منافع گونه انساني را بازتاب مي دهد، جدايي ناپذير است. تنها با درك ديالكتيك رابطه فرد و جمع مي توان به پرسش در باره ”زندگي چيست؟“ ”هدف زندگي چيست“ پاسخ داد كه زنده يا احسان طبري آن را در نوشته هاي بسياري در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ و ”در باره انسان و جامعه انساني“ و… توضيح مي دهد.

 

محك شناخت سرشت نظرات- منافع

آيا چپ كه به ضرورتِ انديشيدن بر روي مساله «نظرات ناهمگون» معتقد است، محكي براي دسته بندي كردن ميان آن ها، به سخني ديگر يافتن راه عملي شناخت و درك رابطه ديالكتيكي ميان آن ها دارد؟ محك كدام محك است؟ چگونه مي توان به آن دست يافت؟

بحث پراهميت و در عين حال در ظاهر بغرنجي كه بانو افشارنيا با ابرازنظر خود «تكانه» انديشيدن در باره آن و يافتن پاسخ براي آن در اين سطور را ارايه داد، بازمي گردد به شناخت و محك براي تصميم گيري براي همه گردان هاي و ”چپ“ و تك تك افرادي كه خود را پايبند به آن مي داند (٣). چپي كه صميمانه خواستار ترقي اجتماعي جامعه، به سخني ديگر جانبدار روند تاريخي رشد و فرازمندي اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي جامعه بشري و براي ما ايرانيان ساكن سرزمين تاريخي خود با همه خلق هاي آن است.

 

تاريخ، تاريخ نبرد طبقاتي است!

چگونه مي توان به اين محك دست يافت و چرا بايد به آن به طور پيگير پايبند ماند، موضوع بررسي سطور زير است.

نظرِ انديشه ماركسيستي- توده اي، نظرِ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در اين زمينه مشخص و شفاف و پايدار است. توضيح جوانبي از آن در اين سطور مفيد است.

در مقاله گذشته ”نفي مبارزه ي طبقاتي به سود كيست …“ (٤) با طرح نظرات بانيان سوسياليسم علمي كوشش به عمل آمد نشان داده شود كه محور اصلي روند رشد تاريخي جامعه ي بشري كه ماركس، انگلس، لنين و ديگران آن را ”ماترياليسم تاريخي“ مي نامند، شناخت ”اقتصاد سياسي“ در هر مرحله از رشد اقتصادي- اجتماعي در طول تاريخ است كه به كمك آن، سيماي نبرد طبقاتي در آن دوران شفاف و قابل شناخت مي گردد و جمله معروف در مانيفست حزب كمونيست همه جانبه درك مي شود: تاريخ، تاريخ نبرد طبقاتي است!

بدين ترتيب، چپ از اهرم علمي براي شناختن محور اصلي مبارزه برخوردار است و محكي كه به كمك آن مي توان شناخت كيفيت و سرشت هر «نظر» را در «ناهمگوني» آن ها ممكن سازد به دست مي آورد. محكي كه شناخت رابطه ديالكتيكي ميان نظر فرد و جمع را ممكن مي سازد.

اين محك، همان طور كه اشاره شد، «منافع طبقاتي» آن طبقه ي اجتماعي است كه نوك نيزه ترقي خواهي ي اجتماعي- تمدني را در دوران مشخص تاريخي تشكيل مي دهد. ارتباط ميان زيربنا و روبناي اجتماعي كه در سطح رشد تمدن مرحله مورد بررسي تظاهر مي كند (تمدن اسلامي- ايراني، چيني، اروپايي و…) نوك نيزه جانبداري تاريخي راتوسط انسان ترقي خواه مي نماياند! هدف استرتراتژيك را به مثابه ستاره ي راهنما در مبارزه تاكتيكي و روزمره براي همه گردان هاي چپ قابل شناخت مي سازد و …

تفاوت ميان لوبي يسم در جامعه سرمايه داري و دفاع از منافع انقلابي ترين طبقه در  جامعه ي امروزي، يعني طبقه كارگر در همه لايه بندي امروزي فروشندگان نيروي كار بدني و فكري، زن و مرد، پير و جوان، در شهر و روستا و… در دوران كنوني، «محك علمي» را براي چپ و مبارزه ي همه گردان هاي آن براي دسته بندي نظرات خود و محدود ساختن «ناهمگوني» به بحث مشخص در باره تاكتيك روز ايجاد مي كند، به وجود مي آورد.

با چنين شناخت از نبرد طبقاتي در جامعه كه گردان هاي چپ آگاه ستون فقرات آن را تشكيل مي دهد، «اختلاف نظرات عميق و حجيم» كه به درستي نگراني آور است، نه تنها شفاف و قابل شناخت مي گردد، بلكه همچنين يافتن راه حل به سود ترقي خواهي اجتماعي و دموكراسي و عدالت اجتماعي گشوده مي گردد.

 

١- «اصل مهم، قبول ناهمگوني و احترام به نظرات ديگران» است در مقاله اسب ترويا اخبارروز بخش ديدگاه ٢٦ خرداد، ١٥ ژوئن ٢٠١٦، www.ahkbar-rooz.com، بانو معصومه افشارنيا، ٣٠ خرداد. و يا در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2785

٢-  نگاه شود ازجمله به مقاله گفتگو میان توده ای ها (نویدنو٧)، حقیقت قابل شناخت است!، نظریه ”بازتاب“ و رابطه آن با ”فردیت“! كه بخش زير از آن نقل شده است http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2357

”فرديت“ در ايدئولوژي ”پسامدرن“

١- در آغاز بايد برجسته ساخت كه نظر غيرقابل شناخت بودن واقعيت عيني، هسته مركزي انديشه و فلسفه پسامدرن امپرياليستي را تشكيل مي دهد كه مي كوشد در آن مفهوم و تعريف ”انسان تاريخي“، يا ”سوبيكت تاريخي“ را كه عنصر تغيير دهنده جهان است، با تعريف و مفهوم مورد نظر خود جايگزين سازد. هارتموند كرواس  در رساله ”انسان تاريخيِ شك برانگيز پسامدرن“ (به نقل از ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرنيستي“، توماس مچر، برگردان فرهاد بامداد، انتشارات پيلا، تهران ١٣٨٤)، نظر پسامدرن را چنين توصيف مي كند: «پسامدرن به جاي انسان تاريخي، به وجود آمدن نوع جديدي از انسان را مطرح مي كند و آن را ”نمونه اي از تنوع“ (انسان تاريخي، به مثابه تنوع) مي داند.» (ص ٣٥)

نظريه پرداز ديگر آلماني، اشتيلر، كوشش انديشه پسامدرن را براي «نفي فلسفي هويت و نقش تاريخيِ انسان» از اين طريق دنبال مي كند «كه با ارزيابي افزاروار از ”انسان“، از او، براي ساختارهاي جامعه دوران افول سرمايه داري، نمونه آرماني ارائه دهد؛ انساني كه نمي تواند نقشي در تغيير ساختارها داشته باشد، بلكه ناگزير است خود را با آن ها انطباق دهد.» (همانجا ص ٣٣).

در ادامه سخن خود، اشتيلر اين كوشش ايدئولوژي پسامدرن را چنين تدقيق مي كند: «گويا هويت و شخصيت انسان را تنوع آن تعيين مي كند، چنان كه مثلاً خطوط سياه ويژه هر گورخر، هويت آن را تعيين مي كند و يگانگي آن را به اثبات مي رساند. انسانِ انگشت نگاري شده، و داغ شماره بر پيكر! انسان مورد نظر پسامدرن، فاقد هر نوع هويت است، ”تنوع“ [كمّي] در اين رده، هويت [كيفي] اعضاي خانواده را تعيين مي كند.

 

در مورد اين موضع جبرگرايانه و عميقاً نيهليستي پسامدرنيسم كه انسان را فاقد امكان شناخت واقعيت، «پديده هاي تاريخي»، و ناتوان در تغيير آن مي نمايد، زنده ياد احسان طبري، عضو وقت هيئت سياسي و دبير كميته مركزي حزب توده ايران، در ”جهان بيني ها و …“ (جلد اول، ص ١٩٠ به بعد) با زير عنوان ”شناخت تاريخي و ماهيت آن“، موضع «ندانم گرائي» و «لاادريت را در شناخت تاريخي» تشريح مي كند و مي نويسد، «برخي از تاريخ شناسان معاصر بورژوازي … چون منكر وجود قوانين عام تكامل تاريخي و نسج در خورد شناخت رخ داده هاي تاريخي [مانند انقلاب بهمن و علل شكست آن] هستند، و علم تاريخ را به واقعه نگاري [از «جايگاه» يكتاي فرد] و تجربه گرائي محض [بدون ارتباط و توجه به «برايند» (احسان طبري) ميان تجربه هاي متفاوت از «جايگاه» هاي متفاوت] بدل مي كنند، سرانجام به اين نتيجه مي رسند كه تاريخ و به ويژه تاريخ ايام دور دست، شناختني نيست.» طبري از قول تاريخ شناس معاصر آمريكايي نقل مي كند «كه صريحاً مي نويسد كه رويدادهاي گذشته ”به مثابه پنجره ايست كه به سوي شب مي گشائيم: چراغ هائي ديده مي شود. بانگ هائي شنيده مي شود و نه بيش!“»

سپس آموزگار چند نسل از توده اي ها مي نويسد: «ما اين لاادريت تاريخي را نه فقط در مورد حوادث نزديك [انقلاب بهمن و علل شكست آن]، امري كه مسلم است، به كلي منكريم، بلكه حتي در مورد حوادث دور و بسيار دور نيز خطا مي دانيم و بر آنيم كه سرشت رخ داده هاي تاريخي (نه جزئيات جامعي از همه حوادث، همه نكات زندگي انسان كه ضرورت خاصي ندارد) هم به ياري شناخت قوانين تكامل تاريخ و انتزاع علمي و هم به ياري تجربه تاريخي و ياري گرفتن از دانش ها … شدني است.»

 

وحدت ”فرد و جمع“، ”ذهن و عين“

پس از طرح نظر ايدئولوژي نظام سرمايه داري دوران افول با عنوان ”ايدئولوژي پسامدرن“، كه به منظور جلوگيري از طول سخن به طور بسيار محدودي عملي شد (نگاه شود به ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“ كه به صورت پ دِ اف در توده اي ها انتشار يافته)، به بررسي نظر طرح شده در ”نامه دوم“ پيش گفته بازگرديم:

هسته درست در نظر احمد سپيداري، اين نكته است كه برداشت فردي و شخصي از واقعيت پيرامون، جزئي را تشكيل مي دهد كه ناشي از انعكاس واقعيت از ”زاويه“ و به قول سپيداري «جايگاه» فرد در ذهن يكتاي اوست.

همان طور كه قابل شناخت است، ما با مساله درك ”نظريه بازتاب (انعكاس)“ روبرو هستيم.

نظريه بازتاب (انعكاس)، برداشت مدل گونه ي ديالكتيكي- ماترياليستي از جهان پيرامون است كه هم زمان پاسخ به پرسش نخست فلسفه ماترياليستي در باره تقدّم ماده مي دهد. در اين نظريه اين پرسش مطرح است كه آيا براي انسان ”واقعيت در كليت آن قابل شناخت“ است؟ و يا بايد انسان به شناخت از واقعيت تنها از «جايگاه» خود قناعت و بسنده كند؟ آن طور كه براي نمونه «در باره ماهيت انقلاب بهمن و علت هاي شكست آن» ادعا مي شود و از اين رو شناخت از آن، «درست مثل ساير پديده هاي تاريخي مشابه …»، ناممكن عنوان مي شود، زيرا «تفاوت نظرها… بسته به اينكه ما صحنه انقلاب را از چشم چه كساني و در چه موقعيت هايي ببينيم، چشم انداز متفاوت خواهد بود.»

(ناگفته نماند كه سپيداري ناخواسته دچار اين تنگناي نظري كه با آن موافق نيست، شده است. او مي كوشد برخي ”حكم“هاي نهايي داده شده را [كه مي توان آن را ”حكم حكومتي“ نيز ارزيابي نمود] در باره ارزيابي از ”مسئوليت برخي از رهبران در شكست انقلاب و سركوب حزب“ تعديل بخشد!)

 

پيش از آنكه نظريه بازتاب (انعكاس) به نقل از اثر هانس هينس هولس، فيلسوف آلماني ارايه شود، سه نكته را در ايدئولوژي پسامدن كه به آن اشاره رفت، طرح و از نظر فلسفي و تئوري شناخت كالبدشكافي كنيم:

اول- در ارزيابي پسامدرن، «جايگاه» فرد، به سخني ديگر ”ذهنِ“ فرد و ”ذهنيت“ فردي به عنصر ”مطلق“ در شناخت از ”واقعيت“ [انقلاب بهمن و علل شكست آن] بدل مي شود. اين برداشتِ ”انديودوآليستي“ و فردگرايانه از شناخت واقعيت است كه به سطح برداشتي ”مطلق گرانه“ نيز ارتقا داده مي شود. نقش ”كمّيت“ در روند ”شناخت“ از واقعيت، مطلق مي شود. (مشكلي كه انديشه سوسيال دمكرات با مطلق كردن روند خود بخودي و نفي همزمان نقش روند آگاهانه در مبارزه سياسي روز با آن دست بگيريان است، داراي چنين ريشه اي است.)

دوم- اين مطلق گرايي ي آيده آليستي در ايدئولوژي پسامدرن، پيروان آن را با اين بغرنج روبرو مي سازد كه واقعاً هم ديگر قادر به شناخت واقعيت نيستند. ايدئولوژي پسامدرن اين بغرنج را متافيزيكي، از اين طريق گويا ”حل“ مي كند كه مطلق گرايي را به سطح يك قانون عام ارتقا مي دهد، و مي گويد ناتواني براي شناختِ «ماهيت انقلاب بهمن و علل شكست آن»، «درست مثل ساير پديده هاي تاريخي مشابه»، از اين رو حكمفرماست، زيرا «تفاوت نظرها» در باره شناخت از وقايع و پديده ها، در مورد مشخص نيز هميشه «متفاوت خواهد بود»! «تنوع، هويتِ» انسان پسامدرن است! پيامد منطقي چنين برداشت آن است كه اين تنوع به سطح ”دمكراسي“ ارتقا داده شود كه در انديشه پسامدرن طرح و مورد سواستفاده عليه برداشت ماترياليسم تاريخي در جامعه شناسي علمي قرار مي گيرد كه تاريخ را قابل شناخت مي داند و پيش تر به نقل از احسان طبري به اثبات رسانده شد.

به سخن ديگر، انديشه ايده آليستي «مدلي» را طرح مي سازد كه در آن گويا هيچ ”رابطه“ اي ميان «جايگاه» فردها وجود ندارد. انسانِ منفرد و ”اتم ميزه“ شده، در خلاء، به بندي آويزان و سرگردان است! رابطه ديالكتيكي ميان ”فرد و جمع“، ”جز و كل“، ”خاص و عام“، نفي مي شود.

سوم- نهايتاً مطلق گرايي آيده آليستي نزد ايدئولوژي پسامدرن موجب مي شود كه رابطه ”عين“ و ذهن“ شناخته نشده و وحدت آن ها درك نگردد. آنچه كه از «جايگاه» ذهن فرد و انديويدم برداشت مي شود، با واقعيت عيني در ارتباط قرار داده نمي شود. به سخني ديگر، مسئله ”پراتيك“ در روند شناخت وارد نمي گردد. شناخت در سطح ”تعقلي“، متافيزيكي، باقي مي ماند كه مضمون ”معرفت“ را در فلاسفه كلاسيك ايران تشكيل مي دهد. اين در حالي است كه «در تئوري امروزي شناخت، مرحله عمل (پراتيك) در مبدأ و منتهاي پروسهء شناخت قرار مي گيرد، يعني: از پراتيك به ادراكِ حسّي، از ادراكِ حسّي به تَعَقل و سپس به پراتيك …» حركت مي كند (احسان طبري، برخي بررسي ها در باره جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي در ايران، ص ٥١٥، در ارتباط با ”تئوريِ شناخت يا معرفت در نزدِ قطب الدين شيرازي“).

اين در حالي است كه وحدت عين و ذهن و تاثير متقابل آن ها بر روي هم كه به كمك ”پراتيك“ قابل كنترل و شناخت و اثبات است كه پيامد آن، تغيير و ارتقاي سطح شناخت و آگاهي است، جزو جدايي ناپذير ”شناختِ“ ماترياليست ديالكتيكي را در انديشه ماركسيستي- توده اي تشكيل مي دهد!

 

به سخني ديگر، محدود ساختن روند شناخت به شناخت فردي، به ابزاري براي طرح نظريه اي بدل مي شود كه هدفش نفي امكان شناختِ ”كيفيت“ است كه واقعيت را تشكيل مي دهد، در مورد مشخص بررسي كنوني، شناخت كيفيت (سرشت) «انقلاب بهمن» و «علل شكست آن».  اين واقعيت، اما جمع  عددي ”كميت“ها، يا جمع مكانيكي «نظرهاي متفاوت» نيست، بلكه بيان رابطه و تاثير متقابل ميان ”كميت“ها و ميان آن ها با محيط پيرامون است. رابطه اي كه احسان طبري براي آن واژه «برايند» را به كار مي برد. تنها با چنين برداشتي است كه شناخت ”كليت“ ممكن مي گردد كه به گفته هگل حقيقت است: ”حقيقت، كليت است“! و احسان طبري آن را چنين تعريف مي كند: «حقيقت، يعني انعكاس واقعيت عيني در ذهن ما» (نوشته هاي فلسفي …، جلد دوم، ص ٣٨)

 

اكنون با اين مقدمه، به تئوري بازتاب (انعكاس) بپردازيم

هانس هينس هولس“، فيلسوف ماركسيست آلماني كه در دسامبر ٢٠١١ به ابديت پيوست، در كتابي با عنوان ”بازتاب“ (انعكاس) Widerspiegelung (انتشارات ترانسكريپت ٢٠٠٣)، نظريه «بازتاب» را به مثابه يك «كاتگوري ي زيربنايي در ماترياليسم ديالكتيك» نشان داده و آن را همه جانبهِ مورد بررسي قرار مي دهد. ارايه همه جوانب كتاب در اين سطور ناممكن است (بخش هاي عمده نظريه هولس را مي توان در كتاب پيش گفته ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“ مطالعه كرد).

جنبه مورد توجه ما در اين سطور در ارتباط قرار دارد با مساله شناخت كليت كه بيان كيفيت مشخص است

لنين انعكاس و تاثير متقابل را «ويژگي ماده» مي نامد. اين مفهومي است كه بايد آن را به معناي «رابطه» ماده با محيط پيرامون درك كرد. تصور ماده بدون رابطه و تاثير متقابل، به نظر لنين، نفي وجود ماده است. هولس آن را در اثر خود، «رابطه ي وجود- بودگي»ي ماده مي داند كه براي آن كه باشد، به آن تن مي دهد. هولس مي گويد اين رابطه را مي توان «در مدل نظريه بازتاب» درك كرد. «اگر چيزي تاثير نگذارد، انعكاسي از خود نشان ندهد، فاقد وجود- بودگي است [به بيان ساده، وجود ندارد!].»

توضيح انعكاس واقعيت عيني در ذهن را هولس در اثر پيش گفته (به نقل از كتاب ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص ٣٦ تا ٣٨) چنين توضيح مي دهد: «شناخت عقلايي كليت [جهان و يا هر پديده] به هيچ صورت ديگري كامل نمي شود، جز در انديشه مربوط به كليت كه در آن كليه اطلاعات و از جمله تجارب عملي [فرد] منظور شده باشد.

دسترسي به اين كليت از طريق مرتبط ساختن همه جوانب و اجزاي كليت با يكديگر ممكن مي گردد، كه از اين راه، به كليت شكل ظاهري نيز داده مي شود كه در آن، انواع تالي هاي ممكن شكل [«جايگاه»] نيز مورد توجه قرار مي گيرد.» (ص ٤٤)

يكي از شاگردان هولس با نام آندرآس هولينگ هورست Andreas Hüllinghorst، به مناسبت مرگ او، اين نظر او را در روزنامه ”جهان جوان“ (١٣ دسامبر ٢٠١١) توضيح مي دهد كه ارايه كوتاه و ساده شده ي برداشت از آن در اين سطور مي تواند براي درك نظريه بازتاب كمك باشد: همان طور كه گفته شد، اگر چيزي بازتابي از خود ارايه ندهد، فاقد وجود و بودگي است. از اين رو هر چيز را – از اتم تا كليت كهكشان و يا چيز بغرنج تري مانند خودآگاهي انسان -، مي توان به طور انتزاعي همانند يك آينه ي كروي تصور كرد كه نه تنها آنچه كه در اطراف اوست بازتاب مي دهد  [از «جايگاه» يكتاي خود]، بلكه از آنجا كه آينه هاي ديگر در اطرافش، اطراف خود را [از «جايگاه» خود] بازتاب مي دهند، وغيره، هر انعكاسي، پلي، رابطه اي براي بازتابِ انعكاس ديگر است. از اين رو هيچ آينه اي، هيچ وجودي، مضموني ندارد، به جز مضمون لايتناهي كهكشان [مضمون ماده]. از اين رو نيز فرد [كميت]، مضمون ماده را تشكيل نمي دهد، بلكه بهم پيوستگي كليت وجود. … اما از آنجا كه هر فرد (آينه) كهكشان را از «جايگاه» خود بازتاب مي دهد، اين بازتابي، متفاوت از بازتاب در آينه هاي ديگر است. از اين رو، هرچند وجود و بودگي از نظر مضموني داراي وحدت است، از نظر شكل بازتاب (جهان [انقلاب بهمن و علل شكست آن]) متفاوت است. از اين رو هر وجودي [برداشتي] از وجود ديگر متفاوت و شكلي متفاوت داراست. بر اين پايه است كه كهكشان در آينه ها [ارزيابي از انقلاب بهمن] يك جور نيست. كهكشان بر اين پايه، هم از وحدت برخودار است و هم زمان از وحدت برخوردار نيست. درك اين وحدت و تضاد، درك كليت واحد وجود- بودگي است. [درك وحدت توانايي و ناتواني و غيره و غيره كه سپيداري نيز به آن اشاره دارد …]

 

با توجه به اين بغرنجي و چندلايگي شناخت از كليت هر پديده است كه فلسفه ايده آليستي، آن را امري ذهني- معنوي مي پندارد، و به انديشه (ايده) در ذهن فرد، در برابر وجود ماده عيني خارج از ذهن، تقدم، و به پرسش نخستين فلسفه پاسخ ايده آليستي مي دهد. اين برداشت و «شناخت» ايده آليستي، يك سويه و مطلق گرانه است، زيرا در آن ماديت جهان خارج در ارزيابي نفي مي گردد؛ و به بيان دقيق تر، در روندي جدا و زمان بندي شده نسبت به ذهنيت، در نظر گرفته مي شود.

اما انعكاس ديالكتيكي ي واقعيت عيني خارج از ذهن، بر پايه ”مونيسم ماترياليستي“، يعني بر پايه وحدت بين ماديت خارج از ذهن و ذهنيت دروني قرار مي گيرد. كارل ماركس اين وحدت را انعكاسِ «روابط مادي» مي نامد. هولس، همانجا اين امر را چنين توضيح مي دهد: «كليت [جهان] را نمي توان به اين صورت دريافت: اكنون اين، و سپس چيز ديگر؛ زيرا در اين صورت جهان نه آن چه اكنون، بلكه به جز آن، چيزي هم هست كه در آينده خواهد بود. اما اگر بودن در چهارچوب مقوله كليت انديشيده شود، آن گاه بايد زمان تداوم آن [مثلالً زمان تجزيه و تحليل براي درك آن در ذهن] نيز به وضعيت كنوني افزوده گردد. از اين رو بايد در الگوي ديالكتيكي از جهان [يا هر پديده] كثرت گونه اي مواد [پديده، انسان] با وحدت جهان آن چنان در ارتباط قرار داده شود كه كثرت گونه اي مواد (اجزا [«ديدگاهِ» انسان])، به مثابه علت تك واحدي Singualitaet هر جز، برقرار باشد، و هر جزء شرط وجود كليت [پديده، جهان، خانواده ي انساني] نيز باشد … يعني پايه و اساس وجودِ ظاهري هر جزء، در ارتباط دروني كليت [گونه، آنتروپولوژي- مردم شناسي] قرار گيرد … [كه كيفيت مشخصي است. تنها از اين طريق وحدت عين و ذهن برقرار مي گردد!].

اين برداشت، در نظرات كارل ماركس، آن جا كه تعريف ماده را از سيستم متافيزيكي ماترياليسم  خارج مي سازد و تعريف ديالكتيكي ماده را با فرمول «روابط (تناسب) مادي» materielle Verhältnisse بيان مي كند، به شكوفايي كامل مي رسد. تنها تعيين وضع نسبي براي مادي بودن [ماديت] است كه اجازه مي دهد وحدت در طبيعت و روح، وحدت ماديت و معنويت [ذهنيت] به مثابه وحدت متفاوت ها تبيين و دريافت شود و بر اين پايه، مونيسم ماترياليستي پيگيرانه مستدل گردد.

نظريه انعكاس واقعيت عيني در ذهن، بر پايه اين شناخت از كليت وجود، يعني يك پارچگي آن چه كه هست [عين و ذهن] مستدل مي شود.» (پايان نقل قول با اضافاتي بر آن)

 

به سخني ديگر، تئوري اتميزاسيون پسامدرن كه انسان تاريخي را به فردها و انويوديوم هايي بدل مي سازد كه نظريه پرداز ديگر آلماني، اشتيلر، آن را ارزيابي «افزاروار از ”انسان“» مي نامد كه «نمي تواند نقشي در تغيير ساختارها داشته باشد، بلكه ناگزير است خود را با آن ها انطباق دهد.» (جامعه مدني و آگاهي پسامدرن، ص ٣٣)، برداشتي ايده آليستي و ضد ماترياليستي است.

احسان طبري در ارتباط با موضع نيهيليستي و ماهيتاً جبرگرانه كه پيش تر از آن صحبت شد، همانجا اين برداشت افزاروار از انسان را توسط آيده آليسم (و ايدئولوژي پسامدرن) چنين توصيف مي كند: «خير و صلاح بشر همانا آن است كه با سرنوشت بسازد و بدان قانع شود، در قدرت ما نيست كه جهان را تغيير دهيم و يا زندگي سياسي و اجتماعي را عوض كنيم و نيز از سير حوادث نبايد شكوه كرد و بايد راه رضا و تسليم را در پيش گرفت. …»

 

٣- بانو افشارنيا توضيح مواضع و سياست حزب توده ايران را توسط نگارنده از اين رو مورد پرسش قرار مي دهد كه مي پندارد، اين وظيفه تنها وظيفه مسئول هاي حزبي است.

نگراني انديشه اي كه حزب طبقاتي را، به بيان رفيق احسان طبري در ”با پچپچه پاييز“ يك «دكانچه نزول خواري» بپندارد (كه احسان طبري همانجا با قاطعيت نفي مي كند)، قابل فهم است، ولي مستدل نيست. اين عجيب نيست كه چنين برداشتي نتواند وظيفه ي فرد فردِ نيروي نو را در انتقال هدف و برنامه حزب طبقه كارگر به درون صفوف زحمتكشان و ديگر لايه هاي ترقي خواه، به مثابه يك وظيفه روزانه درك كند. حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران يك جريان تاريخي- طبقاتي است. جريان تاريخي- طبقاتي اي كه از منافع طبقاتي زحمتكشان دفاع مي كند كه محور مركزي منافع همه لايه هاي ترقي خواه و مبارزان راه رهايي انسان را تشكيل مي دهد. از اين رو، هر مبارزي مجاز و حتي موظف است، مواضع علمي حزب طبقه كارگر را در جامعه مطرح ساخته و از آن دفاع نمايد! مواضع طرح شده، مصوبات ششمين كنگره حزب توده ايران را از سال ١٣٩١ تشكيل مي دهد!

٤- نگاه شود همچنين به مقاله ”نفي مبارزه ي طبقاتي به سود كيست در اخبارروز بخش ديدگاه (١ تير ٩٥، ٢١ ژوئن ٢٠١٦) يا توده اي ها  http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2795.




رنج جان هايي كه «خورشيد مي شود»! * دو ماه از اعتصاب غذاي جعفر عظيم زاده مي گذرد! زنداني سياسي آزاد بايد گردد!

مقاله شماره؛ ١٣٩٥ / ٣٠ (٧ تير)

واژه راهنما: سياسي

خروج از بحران اقتصادي- اجتماعيِ حاكم بر ايران راه حل «كاپيتاليستي» ندارد!

 

در ادعانامه رفيق مبارز جعفر عظيم زاده كه در نامه افشاگرانه خود كه در ٤٩مين روز اعتصاب غذا از زندان اوين خطاب با حاكمان نوشته است، اعلام مي شود: «دولت روحاني امنيتي ترين و سركوبگرانه ترين سياست را در برابر كارگران» اعمال مي كند!

ريشه ي شناختِ داهيانه اين رفيق در بند در زندان جابرانه رژيم ولايي در تحليل زير بازتاب مي يابد كه انتشار آن هم زمان با پايان دومين ماه اعتصاب غذاي كارگر مبارز زنداني انجام شد:

در مقاله ي ”لحظه ي حال دولت و پرچم جنبش كارگري!“ كه در اخبار روز ٣ تير ٩٥ انتشار يافت، محمد قراگوزلو پس از ارايه يك تحليل از ناتواني نظام سرمايه داري حاكم و دولت آن براي پايان بخشيدن به بحران اقتصادي- اجتماعي در ايران كه پيامد اجراي يك سياست ضد مردمي و ضد ملي نظام سرمايه داري حاكم است، انگشت به ناتواني «پاسخ كاپيتاليستي» براي حل آن مي گذارد و برجسته مي سازد كه «باوجود تناقض هاي ويژه ي سرمايه داري اسلامي، امكان موفقيت اين شيوه از پاسخ كاپيتاليستي به بحران موجود از بيخ و بن ناممكن است.»

 

بي جهت نيست كه رژيم درمانده سرمايه داري مجبور است به منظور مقابله با تعميق تضاد اصلي ميان زحمتكشان و مردم ميهن ما با روبنا و زيربناي نظام حاكم، به تجهيز همه ارگان هاي سركوبگر خود بپردازد. آن طور كه رفيق جعفر عظيم زاده در نامه خود افشا مي كند، بنا به تصميم «وزارت اطلاعات و شوراي تامين شهر و استان به مثابه نهادها و نيروهاي تحت امر دولت»، براي اولين بار، «قوه قضايه در استان خوزستان مبادرت به اعلام رسميِ ممنوعيتِ اعتراضات كارگري در محل كار نمود.»

از درون اين توطئه ي سياست تروريسم دولتي، «اتهام اجتماع و تباني به قصد اقدام عليه امنيت كشور به طور بي سابقه» عليه «فعالين موثر تشكل هاي مستقل كارگري و معلمان» اعلام و آن ها به زندان هاي طولاني و تحمل ضربات شلاق در بي دادگاه هاي ”انقلاب“ محكوم شدند!

 

با توجه به فاكت ها و تحليل واقع بينانه آن ها مي توان به اين نتيجه گيري رسيد كه حاكميت رژيم ديكتاتوري ولايي مايل به كوچك ترين نرمش و عقب نشيني در برابر خواست هاي به حق و قانوني زحمتكشان نيست. اين رژيم سلامت و بقاي خود را در ادامه سياست اقتصادي- اجتماعي اي مي داند كه مضمون آن همان قدر مورد تائيد محافل سرمايه مالي امپرياليستي است كه شكل اِعمال خشن و داعش گونه ي سركوب زحمتكشان با هدف تحقق بخشيدن به برنامه امپرياليستي، مورد تائيد آن ها است!

سكوت رسانه هاي امپرياليستي در برابر سياست ددمنشانه و سركوبگر رژيم ولايي در ايران و همچنين سكوت تائيد آميز محافل امپرياليستي در برابر سركوبِ نظامي ي خلق كرد در كشور همسايه ما تركيه توسط دولت اردوغان كه صد سال پس از خلق كشي عليه خلق ارمني در اين كشور انجام مي شود، نشان اين موافقت استراتژيك امپرياليست ها با سركوب جنبش هاي مردمي و ملي كه در مركز آن جنبش زحمتكشان يدي و فكري است كه به منظور بهبود شرايط زندگي خود و خانواده شان انجام مي شود.

رفراندمِ دو روز پيش مردم انگلستان براي خروج اين كشور از اتحاديه اروپايي، كه به طور عمده با راي زحمتكشان اين كشور به پيروزي رسيد، پيامد همين سياست تشديد استثمار، توسعه فقر و نابودي دستاوردي هاي اجتماعي است كه به سود سرمايه داران، همچنين در كشورهاي متروپل سرمايه داري اِعمال مي شود.

 

بدين ترتيب ترديدي روا نيست كه مبارزه عليه رژيم ديكتاتوري در ايران، مبارزه اي توامان براي گذار از نظام اقتصادي- اجتماعي كنوني در ايران است. بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران «پاسخ كاپيتاليستي» ندارد كه به درستي در مقاله پيش گفته به آن اشاره مي شود. تنها ”اقتصاد سياسي“اي كه قطع برنامه نوليبرال امپرياليستي محور اصلي آن را تشكيل مي دهد، و با ارايه يك برنامه اقتصاد ملي جايگزين براي ايران كه داراي سرشتي مردمي و ملي است مي توان به بحران همه جانبه حاكم بر ميهن همه ايرانيان پايان داد و رنج جان ها را در طلوع «خورشيد» به ثمر رساند!

 

زندانيان سياسي را آزاد كنيد!

به حصر رهبران جنبش سبز پايان دهيد!

جعفر عظيم زاده را آزاد كنيد!

 

*- «اين ذرّه ذرّه گرمي خاموش وار ما

يك روز بي گُمان

سر مي زند به جايي و خورشيد مي شود»

سياوش كسرائي، ”باور نمي كند دل من مرگ خويش را“




نفي مبارزه طبقاتي به سود كيست؟ ”اقتصاد سياسي“، مضمون علم ماترياليسم تاريخي! اسلوب ”ديالكتيك نفي“ نارساست!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٩ (٦ تير)

واژه راهنما: تئوريك. سياسي

ديالكتيك روند خود بخودي و آگاهانه! انتقاد ماركسيستي، مشخص و ماترياليستي است! ”ديالكتيك نفي“ يا نفي ديالكتيك! ”مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم!

 

در نوشتارِ ”اسب ترويا …“ (١)، مقاله ي نظريهِ پرداز شيدان وثيق با عنوان ”درباره ي مسائل نظري و سياسي چپ“ مورد بررسي قرار گرفت و برخي از سويه هاي نظرات طرح شده در آن شكافته شد. در سطور كنوني به بررسي دو اسلوب به كار گرفته شده توسط نظريه پرداز پرداخته مي شود كه ريشه ي اصلي سردرگمي نظري- سياسي را در انديشه طرح شده در مقاله پيش گفته تشكيل مي دهد.

١- اسلوب متافيزيكي (غيرماترياليستي) ارزيابي از واقعيت؛

٢- به كار گرفتن يك سويه ي ”ديالكتيك نفي“، انديشه حاكم بر ”مكتب فرانكفورت“.

 

١- اسلوب متافيزيكي (غيرماترياليستي) ارزيابي از پديده ها

بانيان سوسياليسم علمي واژه آلماني gegenständlich  كه ترجمه تحت الفظي آن را مي توان با تركيب «پيش رو»، «در مقابل» و امثال آن بيان كرد، براي توضيح رابطه ماترياليستي ي انديشه با ”واقعيت موجود“، با ”عينيت مادي“ «پيش رو» و امثال آن به كار مي برند. اين تكيه به ويژه در آن زمان بسيار ضروري بود. زيرا انديشه فلسفي ايده آليستي (ذهن و عين گرا) تا آن زمان مي پنداشت يافتن ”راه حل“، تنها وظيفه ”ذهن“ انسان انديشمندِ جستجوگر است. از اين رو، اين انديشه فلسفي براي ”ذهن“ در تئوري شناخت نقش اول قائل بود. پديدار شدن باور به ”خداوند“ از چنين ريشه ي تاريخي برخوردار است.

در دوراني كه «واقعيت عيني پيش رو» براي بسياري از رشته ها الگوي توليد صنعتي را تشكيل مي دهد (براي نمونه از ساختار سطحِ برگ درخت لوتوس، ساختار سطح لغزنده كه بر آن آب و ديگر مواد باقي نمي ماند شناخته شد)، نمي توان ديگر در بررسي مسايل اجتماعي به اسلوب ماترياليستي پايبند نبود.

در مقاله گذشته نيز اشاره شد، پيشنهاد «القاي مالكيت در هر شكل آن»، كه نظريه پرداز آقاي شيدان وثيق در مقاله خود مطرح مي سازد، تنها در ظاهر با نظر ماركس و انگلس در ”مانيفست حزب كمونيست“ مطابقت دارد. ارزيابي بيان «القاي مالكيت در هر شكل آن» كه در ظاهر به شدت انقلابي مي نمايد، و گويا مي خواهد مشكل را از ”ريشه“ حل كند، از اين رو يك ارزيابي ي اراده گرايانه نبوده و مستدل است، زيرا «القاي مالكيت خصوصي بر ابزار عمده توليد اجتماعي» كه بانيان سوسياليسم علمي در مانيفست حزب كمونيست مطرح مي سازند، دستاوردي تاريخي است كه تنها مي تواند در يك روند طولاني و از طريق نبرد مشخص طبقاتي پديدار گردد. زمينه عيني القاي مالكيت سرمايه دارانه را بانيان سوسياليسم علمي از تحليل ساختار و عملكرد صورتبدي اقتصادي- اجتماعي اين نظام كشف و قانونمندي ضرورت آن را مستدل ساختند. ضرورتي كه به مثابه يك امكان وجود دارد كه براي تحقق بخشيدن به آن بايد مبارزه ي طبقاتي را به پيش برد. شعار ”سوسياليسم يا بربريت“ دو امكان را گوشزد مي كند!

بيان ماركس و انگلس در ”مانيفست حزب كمونيست“، صرفنظر از آن كه به معناي «القاي هر شكل» از مالكيت نيست (مثلا مالكيت فردي بر وسايل شخصي يا خانه و امثال آن را در بر نمي گيرد)، همان طور كه اشاره شد، از طريق نبرد آگاهانه ي طبقاتي، رابطه اي ماترياليستي با واقعيت «پيش رو» دارد كه موضوع مركزيِ بررسي را در ”كاپيتال“ تشكيل مي دهد.

لغو مالكيت خصوصي بر ابزار عمده توليد اجتماعي، نتيجه گيري قانونمندِ ماركس از بررسي موشكافانه ساختار و عملكرد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري است. همان طور كه برداشت «نبرد طبقاتي» در ”مانيفست حزب كمونيست“ به مثابه «تكانه»ي (ا ط) تغييرات ترقي خواهانه و رهايي بخش، نتيجه گيري از بررسي ماترياليسم تاريخي از ”اقتصاد سياسي“ جوامع بشري در طول تاريخ است.

نبرد مشخصِ طبقاتي نتيجه گيريِ بانيان سوسياليسم علمي از بررسي از كيفيت و سرشت نظام سرمايه داري است. القاي مالكيت خصوصي بر ابزارتوليد اجتماعي، از اين رو پرچم مبارزاتي طبقه كارگر و هدف نهايي مبارزه طبقاتي اوست، زيرا تنها با حذف مالكيت خصوصي بر ابزار توليد اجتماعي، نيروهاي مولده بندهاي بر دست و پاي خود را مي گسلند و به معناي ماترياليستي «رهايي» مي يابند و با براندازي نظام طبقاتي در كليت آن، به تساوي حقوق ميان انسان ها تحقق مي بخشند.

هنگامي كه بانيان سوسياليسم علمي اين بررسي ماترياليسم تاريخي را در قرن نوزدهم تاريخ اروپايي «نبرد طبقاتي» مي نامند، به شكل توليد انبوه سرمايه داري كه با ايجاد مراكز بزرگ توليدي و تجمع هزاران نفره كارگران در يك واحد در آن زمان، تنها به طور نسبي مي انديشند كه شكل عمده ساختار مراكز توليدي در آن دوره است. انديشه اصلي معطوف است به شيوه توليد استثمارگرانه اين نظام.

انديشه اي كه لايه بندي ها جديد را در نيروي كار زحمتكشان در توليد اجتماعي به ابزار نفي ارزيابي علمي از نبرد طبقاتي و منافع طبقاتي زحمتكشان تبديل مي كند، پيامد سواستفاده اقتصادِ امپرياليستي ي نوليبرال را از رشد نيروهاي مولده مورد بهره برداري قرار مي دهد. هدف اين انديشه از به خدمت گرفتن بهانه به دست آورده، نفي پرچم مبارزه ي نيروهاي ترقي خواه در جامعه و در سراسر جهان است كه به منظور مورد پرسش قرار داد اصل نبرد طبقاتي انجام مي شود.

با شعار «القاي مالكيت در هر شكل آن»، اين انديشه تنها در ظاهر با برداشت ماركسيستي- توده اي شباهت دارد. در واقع اما هدف، نفي انديشه و مهم تر، نفي اسلوب به كار گرفته شده توسط ماركس را در ”كاپيتال“ دنبال مي كند. نفي ضرورت ايجادِ رابطه ماترياليستي ميان ذهن و واقعيت عينيِ «در برابر» را دنبال مي كند و از اين رو هم آن را انديشه «ماركسي» (شيدان وثيق، همانجا) و نه ماركسيستي مي نامد كه شيوه بيان نظريه پردازاني است كه مي خواهند ”ماركس را دوباره كشف كنند“!

تكيه يك سويه به تغييرات ايجاد شده در لايه بندي فروشندگان نيروي كار، تغييري در سرشت استثمارگرانه اين نظام نمي دهد. همان طور كه سرشت استثمارگرانه اين نظام در نيويورك و تهران نيز يكي است (٢).

 

اين در حالي است كه پيشنهاد تقليل گرا و نادقيقِ نظريه پرداز وثيق كه آن را ملاك ارزيابيِ كيفيت جامعه كمونيستي مورد نظر خود مي داند، درست از اين رو با نظريات ماركس و انگلس در تضاد است، زيرا از شرايط واقعيت موجودِ «پيش رو» (نقش اقتصاد نوليبرال براي تشديد استثمار در يك نبرد طبقاتي از ”بالا“) نتيجه گيري نمي شود. خواننده با شكل ”آرماني“ي از جامعه ي كمونيستي روبروست كه دستيابي به آن در روندي طولاني و نبردي مشخص توصيف نمي شود، آن طور كه در مانيفست حزب كمونيست ترسيم شده است! به سخني ديگر، برعكس، خواننده با شكل ”آرماني“ي از جامعه كمونيستي روبروست كه گويا به دنبال مبارزاتي پراكنده و با هدف هاي تعريف نشده و اتفاقي پديدار خواهد شد. سرشت متافيزيكي و غيرماترياليستي انديشه در چنين برداشتي چشم گير است!

اين برداشت كه «خودآگاهي ضدسرمايه داري» و «خود سازماندهي اجتماعي»، كه گويا پيامد و «حاصل مبارزاتي» است كه «نفي ارزش هاي حاكم» را قابل شناخت مي سازد، با انديشه طرح شده در مانيفست حزب كمونيست بيگانه و در تضاد است، زيرا، همان طور كه در زير نشان داده خواهد شد، انديشه اي ماترياليستي، در ارتباط با واقعيت عيني «پيش رو» نيست. برداشتي ذهن گرا است. كارآمد يك «انديشكده»ي جدا از پراتيك اجتماعي است. ميان تئوري و پراتيك پلي برقرار نمي شود، پلي براي درك ميان آن دو وجود ندارد. تئوري در اين سو و پراتيك مبارزه ي اتفاقي در سوي ديگر قرار دارد!

ناتواني در ايجاد كردن ”اتحاد عمل“ ميان گردان هاي متفاوت كه خود را ”چپ“ تلقي مي كنند، و يكي از موضوع هاي اصلي ي طرح شده در ”اخبار روز“ را نيز تشكيل مي دهد و نظريه پرداز وثيق نيز بسيار به آن مي پردازد، باور نداشتن به تئوري علمي و جانبدار نبرد طبقاتي براي تعيين پراتيك مبارزاتي است! به اين موضوع بايد در فرصت مناسبي به طور مشخص پرداخت.

 

ذهن گرايي در انديشه طرح شده در مقاله پيش گفته در اين امر تظاهر مي كند كه نقش مبارزات روزمره و تاكتيكي را در ايجاد شدن «آگاهي ضد سرمايه داري» مطلق مي سازد و آن را از درك آگاهانه ي توده ها از مضمون و سرشت نظام سرمايه داراي به كمك جامعه شناسي علمي ي ماركسيستي- توده اي جدا ساخته، و در واقع نفي مي كند. در عمل، وظيفه انتقال آگاهي طبقاتي به درون طبقه كارگر و ديگر لايه هاي ترقي خواه كه ماركس و انگلس و لنين و ديگران خواستار آنند، نفي مي شود! نفي نبرد طبقاتي، نفي پرچم مبارزاتي منافع طبقاتي طبقه كارگر به عنوان انقلابي ترين طبقه اجتماعي است كه پيامد برداشت مطلق گرا از نقش مبارزات روزمره، پيامد برداشت برنشتيني از شعار ”مبارزه همه چيز، هدف هيچ چيز“ است!

 

ديالكتيك روند خود بخودي و آگاهانه!

اين انديشه، رابطه ي ديالكتيكي ميان عين و ذهن را يك سويه به سود ”عين“ مطلق مي سازد. «خودآگاهي ضدسرمايه داري» را ذهن گرايانه «حاصل مبارزات» پراكنده و خود بخودي و اتفاقي اعلام مي كند كه گويا «خودآگاهي ضد سرمايه داري» را نزد توده ها توليد مي نمايد!

با نقض خشن رابطه ديالكتيكي، روند ”خود بخودي“ را در برابر روند ”آگاهانه“ مطلق مي سازد. امري كه با هدف نفي نقش ”تبديل شدن آگاهي طبقاتي به نيروي مادي براي تغيير انقلابي جامعه“ عملي مي گردد كه بانيان سوسياليسم علمي خاطر نشان مي سازند.

ضرورت نفي انتقال جامعه شناسي علمي به درون صفوف توده ها، يعني انتقال مضمون «نبرد طبقاتي» در طول تاريخ كه ماركس و انگلس همانجا توضيح مي دهند و ضرورت عمل به آن را مستدل مي سازند، و آن را شناخت ”اقتصاد سياسي“ حاكم بر جامعه در طول تاريخ ارزيابي مي كنند (توسط اين برداشت ضد ماركسيستي- ضد توده اي) با هدف سوسيال دموكرات منشانه به منظور مطلق ساختن روند خود بخودي دنبال مي شود! مخالفت با احزاب سوسيال دموكرات، ظاهر ترفند ژورناليستي را تشكيل مي دهد!

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، نظريه پرداز عملاً رابطه ديالكتيكي ميان هدف استراتژيك (برپايي جامعه كمونيستي) و مبارزه تاكتيكي را نفي مي كند! امري كه در عمل «گم شدن» (احسان طبري) هدف استراتژيك را به دنبال دارد.

در همين جا به يك انتقاد كه در اصل انتقادي به جاست، پاسخي گذرا داده شود. انتقاد مي شود كه برخورد افشاگرانه، به اصل محترم بودن نظرات ديگري پايبند نيست و بايد از آن دوري نمود. از نظر اخلاقي و فرهنگ بحث، اين انتقاد، انتقادي درست است. به آن مي توان اما تنها آن هنگام پايبند بود كه نظريه پردازان يك سوم نوشته خود را به توده ستيزي و كمونيست ستيزي اختصاص ندهند و شئون يك بحث علمي را حفظ كنند!

 

انتقاد ماركسيستي، مشخص و ماترياليستي است!

انديشه ذهن گرا و غيرماترياليستي در مقاله ”درباره مسائل نظري و سياسي چپ“ كه با پيچ و خم هاي بسيار و گره كاري هاي بي شمار كه به آن لباسي از توده اي و كمونيست ستيزي پوشانده شده است، كه در شكل نفي مطلق گرانه تجربه هشتاد ساله نيروي ترقي خواه به خواننده ارايه مي شود، هدفي را دنبال مي كند كه شناخت آن مشكل نيست. هدفِ ذهن گرايي و مطلق گرايي ي در انديشه، پايمال كردن اسلوب بررسي انتقاد ماركسيستي است كه انتقادي ماترياليستي و مشخص است.

تجربه هشتاد ساله پيروزي انقلاب بزرگ اكتبر ١٩١٧ روسيه را بايد به طور ماترياليستي مورد انتقاد قرار داد. موفقيت ها، فرازها و اشتباه ها و فرودهاي آن را از درون چنين تحليل بي طرفانه، اما در عين حال جانبدارانه، به سخني ديگر با هدف آموزش از آن براي ”يورش سوم“ (كمون پاريس، اكتبر ١٩١٧ روسيه) عملي ساخت.

انديشه ذهني و مطلق گرايي كه ٣٤ بار بدون استدلال به اين تجربه مي تازد و آن را به طور مطلق نفي مي كند، و قريب يك سوم نوشتار خود را در خدمت اين اسلوب غيرعلمي و غيرماترياليستي قرار مي دهد، هدف به ثمر رساندن مبارزات طبقه كارگر و ديگر لايه هاي اجتماعي را عليه نظام استثمارگر سرمايه داري دنبال نمي كند!

اين انديشه مي داند با پيشنهادهاي خود به «الغاي مالكيت در هر شكل آن» دست نمي يابد!

 

”ديالكتيك نفي“ يا نفي ديالكتيك!

نگارنده كه يك پزشك متخصص رشته آسيب شناسي است، در دوران كار شغلي خود بايد روزانه هنگام بررسي بافت زير ميكروسكپ چندين ده بار به اين پرسش پاسخ دهد كه آيا بافت، بافت بدخيم سرطاني است، يا خير! نفي يك بافت بدخيم سرطاني كه هميشه با شادي دروني پزشك براي بيمار همراه است، نه پايان كار، كه نقطه ي آغاز كار تشخيص علمي از علت بيماري و ضايعه «پيش رو» است.

نظريه پردازي كه با تكيه يك سويه به نظرات ”مكتب فرانكفورت“ و از طريق اسلوب ”ديالكتيك نفي“ «سوسياليسم سيستمي» را نفي مي كند، بدون آن كه كار علمي خود را براي آموزش از تجربه هشتاد ساله ي نيروي ترقي خواه آغاز كند و در هر نوشتاري مستدل سازد، به شدت در سطح مي غلطد و به ناحق خوشحال از سير و سياحت خود بازمي گردد! (به اين نكته در زير پرداخته خواهد شد!)

پرداختن به توضيح اسلوب ضدديالكتيكيِ ”ديالكتيك نفي“ كه نظريه پرداز بررسي خود را بر آن متكي مي سازد، در اين سطور سخن را به درازا مي كشاند. علاقمندان مي توانند به مقاله دو بخشي با عنوان ”ديالكتيك نفي، يا نفي ديالكتيك؛ مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم“ مراجعه كنند كه در سال ١٣٨٧ در توده اي ها انتشار يافت و ترجمه اي است از رساله جورج لوكاش، فيلسوف مجاري در باره اين مكتب مراجعه كنند. همچنين در مقاله ”ماركس، يهودي سرگردان …“ كه در آن نظريات نظريه پرداز آقاي شيدان وثيق در مقاله اي ديگر مورد بررسي قرار گرفته، مفيد است (٣).

 

علم ماترياليسم تاريخي، علم شناخت ”اقتصاد سياسي“ و شرايط نبرد طبقاتي ي ناشي از نظم آن در مرحله ي مشخص رشد تاريخي جامعه است!

پايه ريزي اين علم، دستاورد بزرگ انسان هوشمندي است كه در يك دوران دوازده هزار ساله (از آغاز دوران سنگ نو)، در جريان نبردي سخت و جانفرسا به آن دست يافته است. در نبردي نابرابر با شرايط طبيعي حاكم بر خود، انسان هوشمند توانسته است مرحله سازماندهي هستي خانواده مبتني بر نظم كمونيسم كهن، نظم جابرانه برده داري، و فئوداليسم را در ابعاد وسيعي پشت سر بگذار و مي رود با گذار انقلابي از نظم استثمارگر سرمايه داري، روند مردُمش را با برپايي جامعه ي كمونيستي- اشتراكي و تعاونيِ انسان آزاد و آگاه كه در آن «همه خوارشدگان بالا بيفزايند» بنا سازد  (احسان طبري، با پچپچه پاييز، ٩). بر سر اين نكات، همه گردان هاي نيروي ترقي خواه و جانبدار روند تاريخي دموكراتيك و انسان دوستانه توافق دارند.

بانيان سوسياليسم علمي نشان داده اند كه راه در پيش را تنهـا مي توان با شناخت هر چه دقيق تر از گذشته و شرايط حاكم لحظه با موفقيت طي نمود و آينده ي جامعه بشري را به مثابه يك امكان انسان دوستانه برپا داشت. به منظور تحقق چنين جامعه ي انساني بايد آگاهانه و هدفمند رزميد! برپايي جامعه سوسياليستي- كمونيستي يك روند خود بخودي نيست. در آن نقش ذهن انسانِ هوشمند و آگاه همان قدر تعيين كننده است، كه پايبندي انسان به واقعيت عيني مشخص پيش رو، از اهميت انكار ناپذير برخوردار است. دو عنصر ذهن و عين، آگاهيِ هدفمند و مبارزه ي عين گرا از وحدت ديالكتيكي برخوردار است. جدا سازي و تكيه يك سويه به هر كدام و يا حتي در برابر هم قرار دادن آن ها، گامي انحرافي است!

ارزيابي فوق براي برپايي جامعه آزاد از استثمار انسان از انسان تنها بر پايه انديشه علمي ماترياليست تاريخي قابل دسترسي است. شناختي كه تنها با اسلوب تجزيه وتحليل ماترياليست ديالكتيكي ممكن مي گردد. هر نوع ذهن گرايي و خيال پردازي كه حركت از شرايط «عيني پيش رو» را آگاهانه و يا ناآگاهانه نفي كند، و مبارزه طبقاتي در جامعه را از اين طريق نفي نمايد كه شرايط سخت شده مبارزه را مطلق سازد، كوششي انحرافي از كار در مي آيد.

 

انكار مبارزه طبقاتي به سود كيست؟

كوشش انحرافي پيش گفته به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه انكار و نفي مبارزه طبقاتي به سود كيست؟ نفي مبارزه طبقاتي، نفي يك پارچگي ي كليت بهم پيوسته ي هستي در سه بعُد زماني گذشته، لحظه حال و دورنمايي آن كه انسان هوشمند بايد آن را به مثابه يك امكان برپا دارد (٤)، به سود كي، به سود كدام طبقات است؟

هنگامي كه بانيان سوسياليسم علمي «نبرد طبقاتي» را در ”مانيفست حزب كمونيست“ مطرح مي سازند، از «منافع طبقاتي» اي سخن مي گويند كه محور ترقي خواهي و خط سرخ جانبداري تاريخي را تشكيل مي دهد!  آن ها آن جا منافع طبقاتي را رشته ي ارزيابي مي كنند كه حوادث تاريخي تحقق يافته، همانند دانه هاي تسبيح، نماي ظاهري آن را تشكيل مي دهد. نمايي كه تاريخ نويسان بورژوايي آن را به عنوان ”تاريخ شناسي“ در مدارس و دانشگاه ها تدريس مي كنند.

در طول تاريخ، روشنفكران و دليران بسياري بوده اند كه جان در راه مبارزه و دفاع از اين «منافع طبقاتي» باخته اند. به سخن ديگر، در كنار بردگان و يا دهقان آزاد و يا وابسته و يا پيشه ور و ديگر لايه هاي اجتماعي در نظام برده داري و فئودالي، مبارزاني نيز براي به پيروزي رساندن هدف ترقي خواهانه و رهايي بخش انسان با تكيه به آگاهي و دانش خود مبارزه كرده اند. با وجود اين، منافع طبقاتي برده ها، ديرتر، منافع طبقاتي دهقان آزاد (ابولقاسم فردوسي)، دهقان وابسته (روسيه، اروپاي غربي) و نيمه وابسته (ايران)، پيشه وران (كاوه آهنگر) و اكنون فروشندگان نيروي كار در جامعه سرمايه داري در همه لايه بندي آن، محور ترقي خواهي و پرچم مبارزاتي همه نيروها را تشكيل مي دهد.

انتقال اين شناخت علمي كه دستاورد علم ماترياليسم تاريخي است به دورن طبقه كارگر و متحدان نزديك و دور آن، وظيفه اصلي و مركزي نيروهاي ترقي خواه است. اين وظيفه، يك وظيفه ي تاريخي است كه شناخت از آن براي هر مبارزي كه علم ماترياليسم تاريخي و اسلوب تحليل ماترياليسم ديالكتيكي كه مضمون پديده را قابل شناخت مي سازد، بياموزد، ممكن است و وظيفه انكار ناپذير او را تشكيل مي دهد.

 

نگراني بانو معصومه افشارنيا

بر اين پايه است كه مي توان نگراني بانو معصومه افشارنيا را درك كرد، اما نمي توان آن را مستدل ارزيابي نمود. اين بانو در ابرازنظر نسبت به مقاله ”اسب ترويا …“، توضيح مواضع و سياست حزب توده ايران را توسط نگارنده از اين رو مورد پرسش قرار مي دهد كه مي پندارد، اين وظيفه تنها وظيفه مسئول هاي حزبي است.

نگراني انديشه اي كه حزب طبقاتي را، به بيان رفيق احسان طبري در ”با پچپچه پاييز“ يك «دكانچه نزول خواري» بپندارد (كه احسان طبري همانجا با قاطعيت نفي مي كند)، قابل فهم است. آن وقت پديده ي عجيبي نيست كه چنين برداشتي نتواند وظيفه ي فرد فردِ نيروي نو را انتقال هدف و برنامه حزب طبقه كارگر به درون صفوف زحمتكشان و ديگر لايه هاي ترقي خواه، به مثابه يك وظيفه روزانه درك كند. حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران يك جريان تاريخي- طبقاتي است. جريان تاريخي- طبقاتي اي كه از منافع طبقاتي زحمتكشان دفاع مي كند كه محور مركزي منافع همه لايه هاي ترقي خواه و مبارزان راه رهايي انسان را تشكيل مي دهد. از اين رو، هر مبارزي مجاز و حتي موظف است، مواضع علمي حزب طبقه كارگر را در جامعه مطرح ساخته و از آن دفاع نمايد! مواضع طرح شده در ابرازنظرها، مصوبات ششمين كنگره حزب توده ايران را از سال ١٣٩١ تشكيل مي دهد!

 

١-  ”اسب ترويا، آزادي سازي مبارزه، مبارزه همه چيز، هدف هيچ چيز“ اخبار روز، بخش ديدگاه، ٢٦ خرداد ٩٥ و مقاله شماره ٢٧ مرداد ٩٥ در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2785

٢- نگاه شود به مقاله شماره ٢٦ خرداد ٩٥ در توده اي ها با عنوان ”بازگشت به ماركس“، مضمون ”ماترياليسم تاريخي“ را تحريف مي كند! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2783

٣- نگاه شود به دیالکتیک نفى‏‏‏ یا نفى‏‏‏ دیالکتیک؟  مکتب فرانکفورت در پرتوى‏‏‏ مارکسیسم   (بخش اول و دوم) http://www.tudehiha.com/?p=651&lang=fa  و   http://www.tudehiha.com/?p=659&lang=fa

و مقاله شماره ٢٦ و ٢٧، تير ١٣٩٥ در توده اي ها با عنوان مارکس، یهودی سرگردان و نگرش نظاره گرِ ظاهربین!
پیرامون نظرات شیدان وثیق که عمده را نمی بیند! (یک) http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives

و «چپ دگر» و سرگردانی! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2555

٤- شناخت ماركسيستي عبارتست از: «انديشه ي شناخت تاريخي، هنگامي كه گذشته را مورد بررسي قرار مي دهد؛ انديشه آزاديبخش، هنگامي كه در باره آينده مي انديشد؛ و آن هنگام كه انديشه ي ماركسيستي براي درك وضع زمان حال مي انديشد، انديشه تشخيص وضع حال است. اين سه بعد زمانيِ شناخت از پديده ها، از يك پارچگي برخوردار است. از اين رو تشخيص وضع كنوني بدون آگاهي از گذشته و انديشيدن در باره آينده (كه بُعد ممكن يك حقيقت تاريخي را تشكيل مي دهد) ناممكن است.» (توماس مچر، ”ماركسيسم به مثابه تئوريِ بهم پيوستگي كليت“ در نشريه Aufhebung ، نشريه فلسفه ي ديالكتيكي، شماره ٢٠١٥/٧. مچر در رساله خود، نظر فيلسوف ديگر آلماني، هانس هينس هولس را در باره انديشه ديالكتيكي توضيح مي دهد كه هولس در اثرش ”طرح جهان و [تئوري] بازتاب“ ارايه مي كند. مچر در رساله خود ضمن توضيح بهم تنيدگي كليت واقعيت مورد نظر هولس، به آن اضافاتي در باره سه بُعد زماني واقعيت مي افزايد و تئوري را توسعه مي دهد. مطالعه هر دو اثر به علاقمندان توصيه مي شود.




در ونزوئلا چه می گذرد؟ انقلاب ملي دمكراتيك را به ثمر برسانيم!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٨ (٤ تير)

واژه راهنما: سياسي. تئوريك

اهميت درك شرايط در ونزوئلا براي درك شرايط نبرد در ايران. وحدت تغییرات اجتماعی و تغییرات ساختار اقتصادی کشور. مبارزه ايدئولوژيك- فرهنگي. سربازان روشنفکرجناح راست و تحلیل گران باصطلاح خنثی (که با تجزیه و تحلیل دقیق تر نشان می دهند که تحت تاثیرات جناح راست هستند)؛ چپ های همه چیزدان؛ ضدّ امپریالیست های مکانیکی.
رفيق عزيز سيامك نبرد بغرنج و پرتضاريس در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب را در ونزوئلا روشنگرانه قابل شناخت مي سازد!
ما، امریکا لاتین ها، بحران ها را خوب می فهمیم. نه برای این که ازدیگران باهوش تریم. بلکه به خاطر این که ما بحران ها را از همه بیشترتجربه کردیم . ما آن ها را همیشه بطرز وحشتناکی بد حل کردیم، چرا که ما تنها یک اولویت داشتیم: حفاظت از منافع سرمایه، که منطقه را به یک درّه بحران بدهی های بلند مدت انداخته است.
رافائل کوریا، اقتصاددان و رئیس جمهور اکوادور

چرا اطلاع از وضعیت کنونی ونزوئلا برای ما مهم است؟
ونزوئلا کشوری است که از بسیاری جهات به کشور ما شباهت دارد. این کشور سابقه طولانی مبارزه ضد استعماری دارد. علاوه بر آن، از لحاظ اقتصادی به خاطر وابستگی شدید به درآمد نفت به کشور ما شباهت بسیار دارد. در ضمن این طور به نظر می رسد که طبقاتی که موجب به مقصد نرسیدن اهداف اقتصادی و اجتماعی انقلاب ملی و دموکراتیک بهمن ٥٧ مردم ما شده اند، همان طبقاتي هستند كه متحدا سعی در شکست انقلاب بولیواری ونزوئلا را دارند. مطالعه سیاست ها و تاکتیک های بورژوازی بورکراتیک و تجاری ونزوئلا که با پشتیبانی دوستان امپریالیستی خود در راه انقلاب سنگ می اندازند، می تواند منبع خوبی برای مطالعه ما از عملکرد این طبقات وابسته در انقلابات ملی و دموکراتیک باشد.

هدف این مقاله
منظور و هدف این مقاله مطالعه دقیق علمی و همه جانبه آن چه در وضعیت پیچیده ونزوئلا می گذرد نیست. هدف این است که با ارایه اختصاری و کلی بعضی از ارقام و فاکت ها، خواننده به پیچیدگی حوادث کشور پی ببرد و قربانی تحلیل های سطحی و بی مسئولیت راستگرایان، “چپ های همه چیزدان” و “ضد امپریالیست های مکانیکی“ نشود.
ذکر این نکته نیز مهم است که سال های اخیر، دولت ونزوئلا از بزرگترین اقتصاد دانان مارکسیست و چپ های غیر مارکسیست که با تاریخ امریکای لاتین نیز آشنایی دارند، در تعیین سیاست های اقتصادی خود کمک و مشاورت گرفته است.

تحلیل گران  مختلف
بسیاری از تحلیلگران  سعی کرده اند تا ارزیابی های مختلف و کم و بیش سطحی از وضعیت ونزوئلا ارائه بدهند.
این تحلیلگران را تقریبا می توان  به سه گروه تقسیم کرد:
١- سربازان روشنفکرجناح راست و تحلیل گران باصطلاح خنثی (که با تجزیه و تحلیل دقیق تر نشان می دهند که تحت تاثیرات جناح راست هستند)؛ ٢- چپ های همه چیزدان؛ ٣- ضدّ امپریالیست های مکانیکی

١- نولیبرالیست ها که تمام کشورهای جهان را به جز تعداد انگشت شماری زیر چتر شیوه تولید سرمایه داری اداره می کنند، هیچ صحبتی از این همه بدبختی، فقر، عدم بهداشت و آموزش، بیکاری و مصیبت های دیگر اجتماعی و اقتصادی که نصیب مردم این کشورها می شود و روزانه آن ها را بی کار می کند، بی خانمان می کند، بیمار می کند و می کشد، نمی نویسند. همه این مشکلات که از عواقب شیوه تولید سرمایه داری در این کشورهاست، آن ها را وادار به حتا انتقاد کوچکی از این سیستم نمی کند. ولی اگر یکی از معدود کشورهایی که زیر این مجموعه نیست، با هر مشکلی روبرو شود، نوعش مهم نیست، مشكلِ اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حتا طبیعی، آن ها فورا با پررویی بی نظیری انگشت اتهام را به سوی اندیشه سوسیالیسم دراز می کنند. آن ها این مشکلات را چنان با بوق و کرنا و تصویر به گوش و چشم جهانیان می رسانند که انگار روز قیامت نزدیک است. از جمله از این دروغ های شاخدار که حتا در زمان تاسیس حکومت جوان شوروی به کار برده شده بود، این ادعا است که آن قدر فقر در ونزوئلا هست که مردم از گرسنگی موجب انقراض کامل چندین نوع پرندگان کمیاب شده اند.
٢- چپ های همه چیزدان؛
در این میان تحلیل چپ های همه چیزدان به یک کمدی – تراژدی می ماند.
پس از پیروزی ضدّ انقلاب در کشورهای سوسیالیستی این چپ ها فوق العاده در مورد جنبش سوسیالیستی در ونزوئلا هیجان زده شده بودند. به طوری که حوادث این کشور را به درستی به عنوان یک جنبش عدالت خواهی اجتماعی که موفق به احیا دیالکتیکی ارتباط میان سوسیالیسم و دموکراسی شده است، ارزیابی می کردند و از خلق یک نوع سوسیالیسم دموکراتیک بسیار راضی بودند.
تغییرات اجتماعی بزرگی در جریان بود. در زمان کوتاهی سیستم آموزشی زحمتکشان به کار افتاد، بسیاری از زحمتکشان حق بازنشستگی گرفتند، زیر پوشش بهداشتی قرار گرفتند، مسکن گرفتند، به مواد غذایی دسترسی یافتند.
در آین سال ها ما به عنوان خواننده از این گونه چپ ها انتقاد قابل توجه ای از رویدادهای این کشور نمی شنویم.
برعکس، ما شاهد سازماندهی کمپین ها، تظاهرات ها در حمایت از خط سیاسی دولت ونزوئلا از طرف این گروه ها هستیم. کمترکسی از این چپ ها در این دوران از عدم  مردمی بودن جنبش، وابستگی اقتصاد به درآمدهای نفتی صحبت کرد.
این عادت این افراد است که خود را چپ‌های به‌ اصطلاح مدرن می خوانند و همیشه می‌خواهند جزوی از تیم‌ برنده باشند و به محض شکست جنبش، از هر دری برای فرار از خجالت شکست استفاده می‌کنند. این ها که هم در چپ بودنشان و هم در مدرن بودنشان باید شک کرد، نمی خواهند ویا شاید به خاطر خاستگاه ایدئولوژیک جدید نمی‌توانند روی نظرات گذشته خود بایستند و محکم بگویند که ساختن یک جامعه سوسیالیستی و بدون یک نقشه تمام شده قبلی‌ روی کاغذ کاری است بس دشوار. این کار مدام به روی محور “خطا و آزمایش” حرکت می‌کند. و اگر صد بار دیگر هم شکست بخورد، باید دوباره از یک راه جدید به ساختن این بنا ادامه داد. این یک ضرورت تاریخی‌ است که بالاخره دیر یا زود با موفقیت انجام خواهد شد.
به نظر می رسد وقتی شجاعت این کار در این افراد یافت نمی شود و اعتراف به اشتباهات نیز شرم آور تلقي مي شود. سپس تنها یک راه باقی می ماند. راه همه چیزدانی و دست پیشی گرفتن از حتا نیروهای راستگرا برای انتقاد از اندیشه سوسیالیستی.
در زمان شکست تکیه نکردن به مهملات و فرار نکردن ازمسئوليت کاری است سخت. از آن سخت تر، تحلیل مشخص خونسردانه و مسئولانه از وضعیت مشخص با استفاده از ارقام و فاکت های عینی است.
٣- ٣- ضدّ امپریالیست های مکانیکی

این افراد عامل اصلی‌ هر بدبختی و بحران در ونزوئلا را به طور خودکار و اتوماتیک امپریالیسم می دانند.
هرچند که این ادعا در کلیت خود درست است، ولی هیچ وقت نباید دسیسه های خارجی را عامل اصلی شکست انقلاب ها دانست. این نظر از تفکر مارکسیستی که بر اساس تحلیل طبقاتی استوار است، بدور است. اگر امپریالیست ها موفق به شکست انقلاب ها می شوند، به خاطر این است که آن ها با دوستان طبقاتی شان در این کشورها متحد می شوند. تصور این که امپریالیسم امریکا و انگلیس بدون تکیه به طبقات وابسته در کشورما موفق به کودتا و برکناری دکتر مصدق شدند، بسیار غلط است. همین طور گفتن این که امپریالیست ها کشورهای سوسیالیستی را واژگون کردند، نادرست است. بدون کمک کاست بورکراتیک و طبقه رو به رشد خرده بورژوازی در این کشورها امکان این واژگونی وجود نداشت. نقش امپریالیست ها در شکست این انقلابات غیر قابل انکار است، ولی بدون تکیه بر قشرها و طبقات انگلی این کشورها این کار شدنی نیست.

نگاهی‌ اجمالی به رویدادها
تجزیه و تحلیل مشخص باید همه جانبه و با تکیه بر بستر تاریخی و بر اساس اطلاعات واقعی از وضعیت مشخص باشد. جمهوری بولیواری ونزوئلا کمتر از یک میلیون مربع مساحت،  و کمی‌ بیش از ۳۰ میلیون نفر  جمعیت دارد.
هر چند که جمهوری بولیواری ونزوئلا سوسیالیستی خوانده می شود، ولی‌ درست‌تر است تا نظام اقتصادی‌سیاسی این کشور را ملی‌ و دمکراتیک خواند که رهبری آن در دست خرده بورژوازی دمکرات چپ است. این به این معنی است که اگر چه این سیستم با نظام رایج سرمایه داری فاصله جدی دارد، ولی‌ سوسیالیستی هم هنوز نیست.
تاریخی
در جدول زیر سعی‌ شده تا رویدادهای تاریخ معاصر ونزوئلا به طور خلاصه برای خواننده مرور شود.
دوران قبل  ازاستعمار تا سال ۱۴۹۸
جامعه صیادی با کشاورزی کوچک؛
قبایل سرخپوست منطق کوهستانی، قبایل دیگر را مجبور به کوچ کردن به  سواحل و جزایر می کنند.
دوران استعمار قرن ۱۶-۱۹– استعمارگران هیچ  فلز گرانبها نمی یابند. بنابراین به کشور استقلال نسبی می دهند. ولی اقتصاد محلی را از طریق انحصارهای تجاری خود خفه می کنند.
استعمارگران اسپانیایی شورشیان سرخپوست را  به شدت سرکوب می کنند. و با “وارد” کردن برده از افریقا تلاش می کنند تا آن ها را “جایگزین” مردم بومی و برای کار در کشتزارهای شکر، پبنه و دخانیات کنند.
۱۸۱۹-۱۸۱۰- لغو برده داری و تقسیم زمین های کشاورزی بین کارگران مزارع؛

از بین رفتن نخستین جمهوری در ونزوئلا  (بدون حقوق برای بردگان و کارگران مزارع)؛
پیروزی جنبش ضد استعماری  تحت رهبری سیمون بولیوار ۱۸۳۰
آغاز قرن ۲۰- استقلال سیاسی، اما قدرت در دست فئودالان بزرگ برای حفظ استثمار فئودالی؛
رقابت بین محافظه کاران (الیگارشی فئودال و کلیسای کاتولیک) و لیبرال ها (بورژوازی تجاری و فئودال های تجاری (قابت بنفع لیبرال ها تمام شد). آغاز باز شدن پای سرمایه های خارجی.
۱۹۰۹-۱۹۰۲- جایگزینی سرمایه بریتانیایی و اروپایی با سرمایه امپریالیسم آمریکا؛
دیکتاتوری تروریستی گومز (تا سال ۱۹۳۵)؛
۱۹۵۷-۱۹۱۶- رشد سریع صنعت نفت از سال ۱۹۱۸  (۱۹۲۸  دومین تولید کننده و بزرگترین صادر کننده نفت)؛
آغاز جنبش کارگری؛
آغاز دموکراسی مردد از سال ۱۹۳۵، ۱۹۴۱ قانونی شدن حزب سوسیال دموکرات، ۱۹۴۵ قانونی شدن حزب کمونیست
۱۹۴۷ اولین قانون اساسی دموکراتیک.
۱۹۵۸-۱۹۴۸- وابستگی روز افزون به سرمایه ایالات متحده آمریکا؛
باز هم سرکوب وحشیانه، از جمله توسط شورای نظامی؛
۱۹۷۰-۱۹۵۸- ثبات رشد اقتصادی سالانه 6.5 درصد؛
اصلاحات ارضی؛ ۲۰۰،۰۰۰ خانواده زمین دریافت کردند؛
مبارزه با بی سوادی؛ دموکراسی پارلمانی؛ همزمان با جنبش های چریکی؛
۱۹۸۳-۱۹۷۰- عدم تلاش مستمر برای نوسازی، تنوع گرایی اقتصادی و جایگزینی یا محدودیت کالاهای وارداتی؛
خرید ثبات سیاسی با تکیه بر رانت خواری نفت؛
رشد سریع رفاهی برای اکثریت نسبی مردم برای آرام کردن مخالفان؛
۱۹۹۸-۱۹۸۳- کاهش سریع قیمت نفت؛ رشد سریع بدهی‌های خارجی، ١٩٣٣، ٤٥  میلیارد دلار آمریکا؛
رکود اقتصادی، فساد، سرمایه گذاری‌های غلط، غفلت از وظایف مهم اجتماعی و اقتصادی مانند بهداشت، آموزش و پرورش، کشاورزی؛
آغاز بحران پایدار و جدی اقتصادی؛ اجرای دستورات آمرانه صندوق بین المللی پول؛ تورم ۸۴٪ در سال ۱۹۸۹ و ۹۹ درصد در سال ۱۹۹۶
فوریه ۱۹۸۹: شورش و قیام گرسنگان (Caracazo)
سرکوب وحشیانه توسط ارتش‌؛
فقیرتر شدن فقیرترین افراد جامعه؛ فروپاشی اجماع سابق اجتماعی؛ آغاز شکاف و نارضایتی میان نیروهای نظامی؛
۲۴ فوریه ۱۹۹۲: شکست کودتای هوگو چاوز؛
۲۰۱۳-۱۹۹۸- اجرای  منحصر به فرد توزیع گسترده ثروت عمومی بین توده های محروم؛
آغاز برنامه های اجتماعی متعدد برای طبقات زحمتکش؛
پیروزی های انتخاباتی بزرگ جنبش توده ای کوئینتا جمهوری (جمهوری پنجم)؛
موفقیت جنبش در همه پرسی های مختلف؛
رئیس جمهوری چاوز؛ دسامبر۱۹۹۸: ۶۵,۶٪،  ژوئیه ۲۰۰۰: ۳۰ ,۶۰،  دسامبر۲۰۰۶:  ۳ ,۶۳ ، اکتبر ۲۰۱۲:  ٧. ٥٥٪

٢۰۱۳ کاهش قیمت نفت؛ نا آرامی های اجتماعی؛ دولت آقای مادورو رییس جمهور جدید؛

وضع اقتصادی
در زیر به اجمال به ارائه فاکت ها در مورد شرایط اقتصادی و اجتماعی ونزوئلا می‌پردازیم.
ونزوئلا دارای یکی از بزرگترین ذخایر نفتی و گازی جهان است. به علاوه این کشور یکی از تولید کنندگان بزرگ و صادر کننده نفت خام است (۲.۸میلیارد بشکه در سال ۲۰۱۴) یکی از بزرگترین وارد کننده نفت ونزوئلا، آمریکا است. ولی کشورهایی همچون هندوستان و چین نیز در حال افزایش سهم خود هستند. نفت هنوز بخش بزرگی از مصرف انرژی داخلی را تشکیل می دهد، هر چند که سهم گاز طبیعی در حال افزایش است. نیروگاه های آبی ي برق ۲۵ درصد از انرژی مورد نیاز کشور را تامین می کنند.

نفت
ونزوئلا صنعت نفت را در سالهای ۷۰ میلادی ملی کرد و شرکت دولتی نفت  PSVSA را پایه گذاری کرد. این شرکت بزرگترین کارفرمای کشور نیز هست و تامین کننده بخش قابل توجه ای از تولید  ناخالص ملی، درآمد دولتی و صادرات است.
در سال های نود، دولت صنعت نفت را دوباره خصوصی کرد، ولی با پیروزی سوسیالیست ها در سال ۹۹ دوباره بخش بزرگی از این شرکت دولتی شد.
در سال ۲۰۰۲ بخش بالایی کارمندان شرکت برای فلج کردن پروسه دمکراتیزه کردن مدیریت صنعت نفت دست به اعتصاب زدند. ولی دولت آقای چاوز آن ها را اخراج کرد و کنترل دولت را بروی این شرکت افزایش داد.
با این کار این شرکت بخش قابل توجه ای از تکنیسین ها و مهندسان ماهر خود را از دست داد.
در سال ۲۰۰۶ صنعت نفت بطور کامل ملی شد و تصویب شد که شرکت نفت دولتی  مالک ۶۰ درصد همه پروژه های نفتی باشد. بیشتر شرکت های فراملیتی مجبور به قبول شرایط جدید شدند بجز دو شرکت  TOTAL و  ENIکه به خاطر کارشکنی و مخالفت مصادره شدند.
صنعت نفت یک سوم تولید ناخالص ملی، ۸۰ درصد از صادرات (در سال گذشته تا ۹۶ درصد) و نیمی از درآمد دولت را تامین می کند.
با تولید ۲،۶۹ میلیون بشکه نفت روزانه در سال ۲۰۱۴ ونزوئلا دوازدهمین کشور تولید کننده نفت جهان و پنجمین کشور قاره امریکا بوده است. بر طبق آمار  EIA (اداره اطلاعات انرژی امریکا)، این سطح تولید نسبت به سال های نود کاهش چشم گیری داشته است. کیفیت نفت ونزوئلا طوری است که این نفت خام برای قابل مصرف شدن احتیاج به فرایند شمیایی جدید در پالایشگاه‌های داخلی و خارجی دارد.
هر چند که تولید نفت و صادرات آن به امریکا به اندازه ۲۶ در صد کاهش یافته  است، ولی در همین دوران ده ساله صادرات مواد پتروشیمی آمریکا به این کشور افزایش پنچ برابری (۵۰۰ درصد ) داشته است. از ۲،۶۹ ملیون بشکه نفت روزانه فقط ۱،۳ میلیون آن در پالایشگاه های ونزوئلا یی پالایش می شود بقیه در آمریکا، جزایر کاراییب و اروپا پالایش می شود. در ضمن عدم سرمایه گذاری مورد لازم در پالایشگاه های داخلی موجب کاهش شدید ظرفیت آن ها شده است. به علاوه قیمت بنزین از ارزان ترین قیمت بنزین جهان است. این قیمت در طول ده سال ۰،۰۱ دلار برای یک لیتر بوده است. این ارزانی موجب قاچاق روزانه ۳۰۰۰۰ بشکه بنزین به کشور همسایه کلمبیا شده است.

گاز
ونزوئلا دارای دومین ذخایر گاز طبیعی در قاره آمریکا است، ولی بخش قابل ملاحظه ای (۳۵ در صد) از این گاز مصرف استحکام و تقویت تولید نفت به کار برده می شود. ۹۰ درصد از گاز موجود داخلی محصول جانبی تولید نفت است.
نیاز ونزوئلا برای مصرف گاز در مراکز تولید نفت به حدی است که این کشور مجبور به خرید گاز از کشور همسایه است. با این وجود ونزوئلا در حال پایه گذاری لوله کشی وسیع گاز برای مراکز صنعتی- تجاری و محلات مسکونی است.
PDVSA بزرگ ترین تولید کننده و توزیع کننده گاز در کشور است. برای یافتن گاز مصرفی مستقل از مخازن نفتی شرکت های خصوصی می توانند تا صد درصد صاحب این پروژه ها باشند. برای انگیزه دادن به سرمایه گذاران این پروژه ها دولت میزان مالیات های مستقیم و غیر مستقیم را پایین آورده است. ولی اگر این شرکت ها به بهره برداری تجاری برسند، موظفند که ۳۵ در صد از سهام خود را به شرکت دولتی بفروشند.
ولي برنامه شرکت دولتی گسترش مخازن مستقل گازی، به علت کمبود سرمایه، خوب پیش نمی رود. ولی طرح لوله کشی ۴۵۰۰ کیلومتری گاز به مناطق مسکونی در حال اجرا است.

برق
۶۰ در صد از برق کشور از نیروگاه های آبی تامین می شود. در طول کمتر از ده سال (۲۰۰۳-۲۰۱۲) مصرف برق ۵۰ درصد افزایش داشته است. در صورتیکه تولید برق افزایش ۲۸ درصدی داشته است.
شرکت دولتی  CORPOELEC که در سال ۲۰۰۷ پایه گذاری شده است، مسول کنترل این بخش از انرژی است.
بعلت خشک سالی ۲۰۰۹-۲۰۱۰ سطح آب پایین آمد و موجب اُفت تولید برق و در نتیجه قطع مقطعی برق شده است. هر چند که جایگزینی این نیروگاه ها با نیروگاه های نفتی در حال اجرا است، ولی این اُفت موجب اُفت تولیدات صنعتی نیز شده است. کمتر از ۴۰ درصد انرژی مورد نیاز تولید برق از منابع فسیلی تامین می شود. ولی نصف این مقدار از گاز طبیعی است.
صنعت و کشاورزی
محصولات صنعتی ۱۷درصد (در سال گذشته فقط ۱۳ در صد) و محصولات کشاورزی با داشتن ده درصد از نیروی کار و پوشش یک چهارم کشور فقط ۳ در صد از تولید ناخالص ملی را تشکیل می دهند. ونزوئلا برنج، ماهی، گوشت، قهوه توليد می کند. در طول ده سال گذشته مصرف مواد غذایی تقریبا دو برابر شده است.
دستاوردهای اجتماعی
در اجرای برنامه های اجتماعی برای مبارزه با نابرابری طبقاتی، ونزوئلا در همه زمینه ها از بهداشت، آموزش، فقر زدایی، مسکن و بازنشستگی پیشرفت های چشم گیری داشته است. از بین بردن شکاف طبقاتی به حدی بوده است که هم اکنون این کشور جز کشورهای با فاصله طبقاتی کم در منطقه قرار دارد.
برنامه گسترده خودگردانی در همه زمینه ها در مناطق مسکونی، شورا های محل کارها بروی غلتک افتاد. انجمن ها و شوراهای مردمی و پویا با ایجاد کمیته های آب و شوراهای اجتماعی، کمیته بهداشت، کمیته زمین شهری، شوراهای شهر و روستا، شهرداری ها و غیره گسترش یافته است.
از سال ۱۹۹۸ تا حال بیش از ۱۰۰،۰۰۰ تعاونی با شرکت حدود ۱.۵ میلیون نفر کارگر تشکیل شده است. تعاونی ها با کمک اعتبار مالی و آموزش فنی دولتی و با خریدهای دولتی  کالاها و تجهیزات آغاز به کار کردند. در سال ۲۰۰۵، حدود ۱۶٪ از شهروندان  ونزوئلایی به طور رسمی به کار تعاونی‌ها مشغول بودند.
شوراهای کارگری نقش کلیدی در مدیریت  کارخانه ها  بازی کرده اند. از جمله در کارخانه  دولتی  Alcasa کارگران مسئوليت طراحی بودجه و انتخاب مدیران و نمایندگان مسائل فنی مربوط به تولید را به دست داشته اند.
سیاست دولت به صراحت به ترویج و تقویت این پروسه طراحی شده است.
ثبت نام در آموزش ابتدایی برای هر دو جنس از ۸۷٪ در سال ۱۹۹۹ به ۹۳.۹ درصد در سال ۲۰۰۹ افزایش یافت.
درصد فارغ التحصیل شدن برای هر دو جنس از ۸۰.۸٪ در سال۱۹۹۱ به ۹۵.۱ در سال ۲۰۰۹ افزایش یافته است.
درکمتر از ده سال بیش از ۲.۳ میلیون نفر از مردم خواندن و نوشتن آموخته اند.
نرخ بیکاری از ۱۵ درصد در سال ۱۹۹۹ به ۸ درصد در سال ۲۰۰۹ رسید.
در سال ۱۹۹۷ ۵۵ در صد مردم زیر خطً فقر زندگی‌ می کردند. در سال ۲۰۱۲ این رغم به میزان ۲۵ در صد رسید.
پس از انقلاب بولیواری با کمک پزشکان و پرستاران کوبایی مراقبت های بهداشتی کم یا بدون هزینه در دسترس ونزوئلایی قرار گرفت که جزو یکی از پیشرفته ترین ها در آمریکا لاتین بوده است.
دولت چاوز  با همکاری  راه آهن چین، طرح توسعه راه آهن ملی برای ایجاد ۱۵ خطوط راه آهن در سراسر کشور، به اندازه  ۱۳۷۰۰ کیلومتر را به اجرا انداخته است که در سال ۲۰۳۰ به پایان می رسد.
ونزوئلا نقش مهمی در خودآگاهی و تغییر تدریجی درک آمریکا لاتین ها از خود داشته است. ونزوئلا نقش مهمی درتاسیس موسسات اجتماعی و اقتصادی که موجب افزایش خودمختاری ي منطقه و کاهش وابستگی تاریخی به  ایالات متحده و ایجاد مکانیسم های یک پارچه سازی منطقه داشته است. همزمان ونزوئلا نفت را به قیمت بسیار مناسب به کشورهای همسایه می فروشد. به طور مثال مي توان از  UNASUR, Celac, Petrocaribe, ALBA نام برد.
مشکلات و دلایل آن
پیشرفت قابل توجه در شاخص های اجتماعی نتیجه یک جهت گیری  بسیار مهم چگونگی توزیع درآمدهای نفتی  بوده است، تا با اولویت های روشن به نیازها و الزامات گروه های کم درآمد پاسخ دهد. این به این معنی است که این سیاست ها با نوسانات درآمد نفت به شدت آسیب پذیر هستند. همچنین برآورده کردن انتظارات رو به رشد تنها با افزایش مداوم درآمدهای نفتی ممکن است.
درآمد از صادرات نفتی در سال ۲۰۱۳ به نصف میزان سال ۲۰۰۹ رسید. مسلم است که برنامه های اجتماعی تامین شده از پول نفت با کاهش قیمت نفت اُفت می کند.
بخش بزرگی از درآمدهای نفتی صرف تعدیل شکاف اجتماعی و نابرابری طبقاتی شده است. و به همین دلیل پول کم تری صرف سرمایه گذاری در کشف، تولید و پالایش صنعت نفت شده است. تغییرات اجتماعی متاسفانه همراه با تغییرات عمیق در ساختار اقتصادی کشور نبوده است.
همان طور که آمار نشان می دهد، فقط نصف نفت تولید شده در کشور در پالایشگاه های کشور پالایش می شود.
برای پالایش و اضافه کردن فرایند شیمیایی جدید به نفت خام ونزوئلا به پالایشگاه‌های خارجی نیز نیازمند است، بخش بزرگی از این پالایشگاه‌ها در آمریکا است.
علاوه بر هزینه حمل و نقل، هزینه پالایش نفت کشور در مراکز نفت خارجی نیز زیاد می باشد.
پالایشگاه‌های داخلی هم نیاز به خرید نفت سبک از امریکا دارند تا نفت سنگین کشور را قابل مصرف کنند. همچنین باید توجه داشت که بزرگترین خریدار نفت ونزوئلا آمریکا است که هم زمان با کاهش خرید خود، صادرات کالاهای نفتی خود را به این کشور پنج برابر کرده است.
این توازن ارزی کشور را نیز بهم زده است. هم زمان که ارز کم تری به کشور وارد می شود، ارز بیش تری نیز از کشور خارج می شود. توازن مبادلات تجاری به نفع آمریکا در سال های گذشته به صورت زیر بوده است.
٢٠١١، ۳۰ میلیارد دلار؛ ٢٠١١ تا ٢٠١٤ نزديك به ٢٩ ميليارد دلار؛ ٢٠١٥، نزديك به ۷ میلیارد دلار.
باید خاطر نشان ساخت که کاهش شدید قیمت نفت نتیجه مستقیم اضافه تولید آمریکا و عربستان سعودی  برای درهم شکستن اقتصادی ایران و ونزوئلا و روسيه بوده است.
آمریکا با استفاده از هر امکانی از جمله اهرم های اقتصادی و سیاسی به دولت و مردم ونزوئلا برای تغییر مسیر راه رشد اقتصادی فشار  می‌آ‌ورد.
در مورد گاز باید گفت که ۹۰ درصد گاز تولیدی محصول جانبی تولید نفت است که کیفیت چندان خوبی ندارد. علاوه بر آن، نیاز ونزوئلا برای گاز مرغوب بحدی است که مجبور وارد کردن آن از کشور همسایه است.
با همه این حال دولت با ایجاد لوله کشی و به اجرا انداختن طرح های جدید بسیاری از مناطق مسکونی را یا زیر پوشش گازی برده است و یا در حال انجام این برنامه است.
به خاطر بالا رفتن سطح زندگی مردم، مصرف برق ۵۰ درصد بالا رفته است و این در حالی است که تولید برق به خاطر خشک سالی های پی در پی فقط ۲۶ درصد افزایش یافته است. و نتیجتا این کار موجب قطع مقطعی برق مراکز صنعتی و مناطق مسکونی شده است. طرح های تولید برق با اتکا به انرژی فسیلی مورد اجرا گذاشته شده است، ولی تا بهره برداری کامل هنوز وقت لازم است.

وام ها
دولت به انگیزه بهبود سریع وضعیت زحمتکشان و فقرا دست به وام گرفتن مبالغ زیادی از مراکز مختلف مالی جهانی‌ زد.
دولت مطمئن بود که با تکیه به قیمت بالای نفت قادر به پرداخت این وام ها خواهد شد.
چرا دولت قبل از ارتقا سطح زندگی توده‌‌ها به فکر خلاص شدن از اقتصاد تک محصولی نیفتاد؟

این سوال به جایی است، ولی‌ باید خاطر نشان کرد که اولا دولت نمی‌خواست بار دیگر بر آورده کردن خواست بر حق زحمتکشان و بی‌ درآمدان را به عقب بیندازد. در ثانی‌ دولت به فکر تحکیم پایگاه اجتماعی خود برای حفظ قدرت سیاسی بوده است. بر آورده نکردن سریع خواست های طبقات پایین، آن ها را مایوس می‌کرد و به خانه‌ها بر می گرداند. در صورت یکه دولت برای مقابله با دسیسه‌های جناح راست به حضور طبقات زحمتکش در صحنه احتیاج داشت.
کشور  تقریبا ۱۲۰ میلیارد $ به طلبکاران خارجی مدیون است و باید نزدیک به ۷ میلیارد $ در در سه ماهه آخر سال جاری  پرداخت کند.
چین، به تازگی شرایط بازپرداخت ۵۰  میلیارد $ وام های موجود به ونزوئلا را آسان تر کرد. اما مانند سایر قدرت های خارجی، چین تمایلی به اعطای وام های جدید به ونزوئلا ندارد، احتمالا نگران ماندن آقای مادورو در سکوی قدرت است.
آقای مادورو همچنین در حال مذاکره با جمهوری خلق چین و بعضی‌ از کشورهای دیگر برای سرمایه‌گذاری مجدد در صنعت نفت برای بهبود کیفیت بهره بر داری است. در حال حاضر قیمت حمل و نقل نفت خام و پالایش آن در پالایشگاهای خارجی‌ بحدی گران است که دولت گاهی‌ اوقات مجبور است دقیقا حساب کند که با قیمت ارزان نفت در بازار بین المللی آیا از استخراج نفت می توان درآمدی حاصل کرد.
بعضی ها می‌‌پرسند، چرا ونزوئلا از دادن بهره نجومی به این مراکز مالی خونخوار اجتناب نمی کند؟
ونزوئلا نمی‌تواند از پرداخت این بدهی‌ها صرف نظر کند. چرا که طلبکاران می توانند با شکایت به مراجع بین‌المللی در فروش نفت کشور به آمریکا اخلال ایجاد کنند، آمریکا هنوز یکی‌ از بزرگترین خریدار نفت ونزوئلا است.

کمبود مواد غذائی
به خاطر بالا رفتن رفاه اجتماعی، مصرف مواد غذایی نیز در مدت کوتاهی دوبرابر شده است. قابل ذکر است که این افزایش به خاطر اضافه شدن جمعیت نیست. بخشی از این تقاضا برای غذا مصروف واردات مواد غذایی مورد احتیاج مردم شده است و بخشی نیز مصرف واردات میوه های لوکس شده است.
متاسفانه این واردات به اقتصاد کشور ضربات جدی زده است. این هم قابل ذکر است که کشوری که یک چهارم آن پوشیده از زمین های زراعی است، مواد غذایی را وارد می کند. ولی ۷۰ درصد این زمین ها تعلق به سه درصد کشاورزان که متشکل از زمینداران بزرگ است دارد. یعنی نود و هفت درصد دهقانان فقیر مالک سی در صد زمین های زراعی هستند. زمین داران بزرگ به عمد از زراعت زمین های خود خودداری می کنند، تا هم به دولت فشار بیاورند و هم با واردات مواد غذایی پول بی دردسرتری به جیب بزنند.
دولت ۲،۷ میلیون هکتار زمین را بین ۱۸۰۰۰۰ خانواده های بی زمین تقسیم کرده است. ولی زمین داران بزرگ بعضی از این دهقانان تازه به زمین رسیده را کشتند.
در سال ۲۰۰۵ دولت برای بالابردن انگیزه در زراعت بسیاری از مالیات ها را حذف و یا کسر کرده است. در سال ۲۰۰۸ دولت ۶۳۰۰۰ هکتار زمين كشاورزي دیگر را از زمین داران مصادره کرد و به دهقانان بی زمین واگذار کرد. و دولت با همکاری نزدیک با متخصصین کشاورزی ویتنام (ویتنام در سال های گذشته به خودکفایی مواد غذایی رسیده است) در حال مدرن سازی این بخش نیز است.

تورم
بدون این که بخواهم وارد بحث گسترده اقتصادی بشوم، فقط می‌خواهم به اختصار دلایل معمولی‌ ظهور تورم را در اینجا یادآوری کنم. تقاضا کالا بیش از عرضه آن، بالا رفتن حقوق کارگران و کارمندان، افزایش قیمت کالاهای وارداتی‌، کم کاری و کم بازدهی موسسات تولیدی و چاپ بدون پشتوانه پول.
هزینه واردات کالاهای خارجی به ونزوئلا به مراتب افزایش یافت. هر چند که قیمت نفت کاهش یافت، ولی قیمت پالایش نفت ونزوئلا در همان سطح قبلی ماند و در بعضی موارد افزایش نیز یافت. در نتیجه کشور برای جلوگیری از کاهش ذخایر بانک مرکزی واردات را به مقدار زیادی کاهش داده است.
دولت تلاش کرده است برای کاستن از عواقب گرانی کالاهای وارداتی با افزایش حقوق و چاپ بیشتراسکناس پول به زحمتکشان کمک کند. اما این امر موجب تقاضای بیش تر برای خریدن چند کالای محدود شده است.
تمام این کارها که بعضی ها ناگزیر و بدون اراده دولت و بعضی ها با حسن نیت انجام شد، موجب افزایش تورم شد.
قابل ذکر است که بسیاری از شرکت های وارداتی‌ با خرید یک دلار به قیمت ۱۰ بولیوار از دولت به جای وارد کردن کالاهای مورد نیاز به فروش دلار در بازار سیاه به قیمت ۱۰۰۰ بولیوار برای یک دلار، به تشديد روند رشد تورم كمك كردند. این طور به نظر می‌رسد که آقای مادورو بالاخره مجبور شد تا ارزش پول ملی (بولیوار) را به یک سطح واقع گرایانه پایین بیاورد.
کاهش ارزش بولیواردر مقابل دلار به شدت قیمت ها را در فروشگاه های دولتی که بسیاری از ونزوئلایی های کم درآمد با تکیه بر آن زندگی را می گردانند، افزایش می دهد، و به علاوه بازپرداخت بدهی به دلار را به مراتب گران تر می کند. این کار اما حداقل این مزیت را دارد که قیمت کالاهای وارداتی لوکس را آنقدر گران می‌کند که دیگر ارزش وارد کردن ندارد.

جمع‌بندی
حتا مطالعه کوتاه تاریخ ونزوئلا نشان می دهد که نه مبارزه ضّد استعماری و ضّد امپریالیستی، نه‌ اصلاحات ارضی، نه‌ ملی‌ کردن صنعت نفت، نه‌ سطح تورم بالا، نه‌ دیون خارجی‌ و نه اقتصاد تکه محصولی نفتی‌ هیچ کدام از پیامدهای دولت سوسیالیست‌ها نیست. همه این موارد ریشه درازی در تاریخ ونزوئلا دارد. بنا بر این، این ادعا که اگر نیروهای راست و بورژوا قدرت سیاسی را در دست داشتند، کشور به وضع کنونی دچار نمی‌شد، ادعایی است که در تناقض آشکار با واقعیت تاریخ معاصر کشور قرار دارد.
اپوزیسیون راست بسیار سعی‌ می‌کند تا با تکیه بر قانون اساسی ونزوئلا رئیس جمهور مادورو را واژگون کند. واژگونی رئيس جمهور نیاز به جمع آوری امضا از ۱۰٪ از  رای دهندگان واجد شرایط دارد که اپوزیسیون موفق به این کار شده است.
اما دادگاه قانون اساسی این طومار امضا راغیر قانونی و خلاف قانون اساسی اعلام کرده است. همان دادگاه در سال ۲۰۰۲ به پیشنهاد چاوز برای مجازات کردن عاملان کودتا رأی منفی‌ داده است. حتا اگر نظر دادگاه مثبت می شد، مخالفان در یک رفراندوم احتمالی‌ می بایستی بیش از ۸ میلیون، یعنی‌ کمی‌ بیش از نصف شرکت کنندگان در انتخابات رئیس جمهوری قبلی،‌ رأی برای برکناری آقای مادورو جمع آوری کنند.
به جرات می‌توان گفت که تنها فرقی که وضیعت بحرانی کنونی با گذشته نه چندان دور دارد وجود فاصله طبقاتی کمتر و آگاهی‌ طبقاتی بیش تر است. این آگاهی طبقاتی ترمز کننده اصلی‌ لغو کردن احتمالی‌ حقوق زحمتکشان و از بین بردن دستاوردهای انقلاب توسط نیروهای راست است. با اطمینان می‌توان گفت که طبقات بورژوازی در صورت پیروزی تا سال ها جرات پایین آوردن سطح رفاه اجتماعی به دست آمده را نخواهند داشت.
اگر بخواهیم از منظر مارکسیستی به تحلیل حوادث اخیر کشور ونزوئلا بپردازیم، مجبوریم نظری به نقش بورژوازی تولیدی ملی‌ و طبقات انگلی و وابسته در ایجاد و استمرار بحران کنونی داشته باشیم.
کاهش سهم محصولات صنعتی‌ از ۱۷ در صد تولید ناخالص ملی‌ به ۱۳ در صد نشان می‌دهد که دولت های مختلف به رهبری سوسیالیست ها موفق نشدند که بورژوازی تولیدی ملی‌ را همگام هدف های انقلاب ملی‌ و دمکراتیک کنند.
می توان گفت که کشور در ابتدا به “بیماری هلندی” دچار شد. بیماری هلندی عمدتا با داشتن یک منبع مواد خام و تک محصولی بودن مرتبط است. عواقب منفی اقتصادی آن که به سبب افزایش ناگهانی درآمد یک کشور به وجود می آید بسیار جدی است.
بیماری هلندی موجب:
١- کاهش رقابت و صادرات غیر نفتی‌ محصولات کشور و
٢- افزایش واردات می شود.
در دراز مدت، هر دو عامل به اُفت تولیدات صنعتی و کشاورزی و از بین رفتن مشاغل تولیدی در این بخش ها منجرب می شود. در ثانی،‌ چون صادرات نفتی‌ ارزش ارز کشور را بالا می برد، قیمت کالاهای صادراتی غیر نفتی‌ کشور را به حدی بالا می برد که مصرف کنندگان خارجی قدرت خرید این کالاها را ندارند.
این بیماری که بیش از همه به کارگران صنعتی‌ غیر نفتی‌ و بورژوازی تولیدی ملی‌ ضربه می‌زند، احتمالا موجب دل سردی بورژوازی ملی‌ از اهداف انقلاب شده است.
هم گام نبودن بورژوازی ملی‌ که یکی‌ از طبقات شرکت کننده در انقلاب ملی‌ و دمکراتیک است، با هدف های این انقلاب، یک ضربه بسیار جدی به موفقیت جبهه متحد ضدّ امپریالیستی زده است. ولی‌ این طور به نظر می رسد که آقای مادورو سعی‌ می‌کند که این اشتباه را تصحیح کند، چرا که وزیر فعلی صنعت، آقای میگل عابد، از نمایندگان خوشنام این طبقه است. این طور به نظر می رسد که مبارزه با طبقات وابسته، باندازه کافی مؤثر نبوده است.
وجود سه درصدی زمینداران بزرگ که تسلط کامل بر هفتاد درصد از مزارع زراعی کشور دارند، نمی تواند به نفع کشور و زحمتکشان باشد. به خصوص این که این طبقه انگلی هیچ علاقه ای به تولید محصولات زراعی ندارد و همراه با متحد بورژوازی تجاری خود به واردات مواد غذایی مشغول است. علاوه بر این، این طبقه ضد انقلابی، چوب لای چرخ بخش تعاونی کشاورزی نیز می گذارد. بدون شک فعالیت های ضد انقلابی این طبقه یکی از عوامل مهم کمبود مواد غذایی در کشور بوده است، هر چند که این طبقه با کمک دوستان امپریالیستی خود این طور وانمود می کند که اصلاحات ارضی مقصر اصلی کمبود مواد غذایی است. ولی اصلاحات ارضی باید جدی تر ادامه داده می شد.
متاسفانه این طور به نظر می رسد که طبقه وابسته بورژوازی تجاری نیز به طور جدی به چالش کشیده نشده است. این طبقه انگلی با استفاده از ارز دولتی کشور را تا مدت ها به زباله دان کالاهای لوکس و بی ارزش شرکت های فراملیتی تبدیل کرد. و حتا در موارد اضطراری از وارد کردن کالاهای مورد نیاز توده های مردم همچون کاغذ توالت سر باز زد. در بسیاری از موارد هم این طبقه ضد انقلابی بجای واردات کالاهای ضروری مردم، ارز دولتی را در بازار سیاه با سود هنگفت به فروش رساند.
مبارزه با طبقه وابسته بورژوازی بورکراتیک نیز به طور لازم موفق نبوده است. کشور قبل از ارزان شدن قیمت نفت با اتکای افزایش بر درآمدهای ناشی از صادرات نفت شاهد تحکیم مدل رانتی نفتی بوده است.
به خصوص کارمندان عالی رتبه دولتی و مدیران ارشد نفتی بطور مدام از مبارزه با فساد و رانت خواری جلوگیری کرده اند. و حتا با پارتی بازی ها، رشوه خواری ها و عدم نظارت و مشاورت تعاونی ها موجب سرازیری مبلغ قابل توجه ای از سرمایه دولتی به این تعاونی های توخالی و تقلبی شده اند. بعضی از ناظران معتقدند که بسیاری از تعاونی ها  یا عمل کرد نادرست داشته اند، و یا برای دسترسی به کمک دولتی و بدون پشتوانه تولیدی ایجاد شده اند.
و به علاوه تا آن جا که توانستند با کاغذ بازی های بی مورد پروسه دموکراتیزه کردن اداره و مدیریت دولتی را کند کرده اند. باهمه این احوال، بورژوازی بوروکراتیک با تکیه بر اقتصاد رانتی نفتی موفق شد که این روند دموکراتیزه کردن را کند و در بعضی موارد متوقف کند.
این طبقه عامل اصلی فساد، سومدیریت، پارتی بازی، رشوه گیری و رانت خواری است. در ضمن این طبقه منافع زیادی در هموار کردن موانع حقوقی شرکت های فراملیتی در کشور دارد و به عنوان مشاوران تجاری حقوقی این شرکت ها مبلغ بزرگی را به جیب می زند.
با جمع بندی این نقطه ضعف ها می توان به درستی به این نتیجه رسید که رهبری حزب طبقه کارگر برای تضمین کوتاه کردن دست طبقات انگلی و وابسته از اقتصاد کشور در مرحله انقلاب ملی و دموکراتیک نه تنها ضروری، بلکه لازم است.

منابع
The Financial Times
The New York Times
The World Factbook – CIA
Communist Party of Venezuela
U.S. Energy Information Administration (EIA)
BP Statistical Review of World Energy
PDVSA Petroleos de Venezuela S.A.
MARX’S THEORY OF CRISIS AS A THEORY OF CLASS STRUGGLE1: Peter Bell and Harry Cleaver
The End of Progressive Hegemony and the Regressive Turn in Latin America: The End of a Cycle? Massimo Modonesi
Venezuela: terminal crisis of the rentier petro-state model? Edgardo Lander

 

اضافه شد:

همان طور كه از مقاله مستدل رفيق عزيز سيامك قابل شناخت است، ريشه ي شرايط بغرنج حاكم در ونزوئلا داراي علل عيني و ذهني است. تعييرات ضرور اقتصادي- اجتماعي و نبرد ايدئولوژيك در مرحله ملي دموكراتيك انقلاب، وحدتي جدايي ناپذير را تشكيل مي دهد.

مبارزه ي ايدئولوژيك- فرهنگي، مبارزه اي پراهميت است كه بايد همه لايه ها و طبقات جامعه را در برگيرد. هدف اين نبرد نظري- فرهنگي- تمدني و رهاي بخش، تجهيز نيروي ترقي خواه براي ارتقاي سطح و كيفيت انقلاب است. به اين منظور بايد رابطه معنوي و فرهنگي با لايه هاي متفاوت جامعه برقرار گردد. به اين منظور بايد شرايط شركت همه نيروها در بحث در باره چگونگي ادامه ارتقاي سطح انقلاب ايجاد شود.

بايد همه نيروها را بر آن داشت خواست خود و دلايل درستي آن را در صحن اجتماع مطرح سازند. چگونگي، شدت و سرعتِ تغييرات اقتصادي- اجتماعي بايد هر لحظه در صحن جامعه مطرح و موضوع جدل نظري و اقنايي باشد. افشاگري عليه مواضع ارتجاعي بايد آن چنان سازماندهي شود كه لايه هاي مياني جامعه را نيز در برگيرد.

به سخن ديگر، مبارزه ايدئولوژيك- فرهنگي در اين مرحله، به معناي قابل شناخت ساختن و درك ضرورت گام هايي را نيز در برمي گيرد كه بهبود شرايط زندگي زحمتكشان را نه در يك گام، بلكه گام به گام ممكن مي سازد. به اين منظور تقويت سازمان دهي صنفي و سياسي طبقه كارگر در سازمان هاي طبقاتي خود از اهميت ويژه برخوردار است. امري كه بايد اهرم عملي و در عين حال نظري براي اجراي اين تغييرات باشد. زحمتكشان بايد دريابند كه تنها با عمل مداوم و پيگير اجتماعي آن ها و با پيشنهاد براي بهبود كار توسط آن ها، تغيير ممكن و پايدار خواهد بود.

اين مبارزه همان قدر اجتناب ناپذير است، كه مبارزه براي جلب نظري بورژوازي ملي و خرده بورژوازي ميهن دوست به جبهه انقلاب ضروري است كه بايد از طريق نشان دادن و به طور عملي ممكن ساختن حفظ منافع قانوني آن ها در اهداف دور و نزديك ممكن مي گردد.

شركت نظري و عملي اين لايه ها براي شكل دادن به تغييرات، مكمل فعاليت اجتماعي زحمتكشان است. ايجاد ساختن چنين جوي در جامعه و برقرار نمودن پل تفهيمي ميان منافع اين لايه ها آسان نيست (برشت). اما مبارزه براي تحقق بخشيدن به آن و ايجاد پل تفاهم، راه دستيابي به آن است. نسخه ي از پيش آماده اي، همان طور كه رفيق سيامك برجسته مي سازد، وجود ندارد.

هم چنين مبارزه به منظور منفرد ساختن راست ترين و ارتجاعي ترين لايه هاي بورژوازي كه بنا به منافع خود، متحد طبيعي اقتصاد جهاني شده امپرياليستي هستند، يكي از الزامات قطعي مبارزه نظري و عملي را در اين مرحله تشكيل مي دهد. به ويژه در اين صحنه است كه رفيق عزيز سيامك كمبودها را در تغييرات ساختاري- اقتصادي در ونزوئلا مورد انتقاد قرار مي دهد.

پايان بخشيدن سريع و قاطع به بقاياي نظام فئودالي- بزرگ زمين داري از يك سو و پايه ريزي يك اقتصاد كشاورزي مردمي متكي بر وسيع ترين لايه هاي كشاورزان بي زمين و كم زمين از طريق اصلاحات ارضي قاطع و تقويت ساختارهاي تعاوني روستايي و حواشي آن، از سوي ديگر، گام هاي نخستين و ضروري را تشكيل مي دهد. اين امر به ويژه در ايران نيز بسيار پراهميت است كه بايد ازجمله زمين هاي موقوفه را در برگيرد.

تقويت سازمان هاي صنفي كشاورزان و ايجاد ارتباط و پيوند آن با سازمان هاي صنفي كارگري، گام ضروري و انكارناپذير ديگري در اين مرحله است.

 

مقاله آموزنده رفيق سيامك در اخبارروز (٤ تير ٩٥، ٢٤ ژوئن ٢٠١٦) انتشار يافت.




اسب ترويا! نسخه ”آزاد سازي“ مبارزه! «مبارزه همه چیز، هدف هیچ چیز»!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٧ (اول تیر)

واژه راهنما: سياسي. تئوريك

”آزاد سازي مبارزه“ اقتباسي از نسخه ي ”آزاد سازي اقتصادي“. چگونه ملات همبستگي ميان زحمتكشان تضعيف مي شود. نفي تصاحب قدرت سياسي، نفي گام نخست براي تغيير انقلابي. نفی رابطه اندیشه و عمل، نفي رابطه ميان برنامه استراتژیک و مبارزه ی تاکتیکی. انتقاد مكانيكي به تجربه ٨٠ ساله. آدرس مقاله ي ”ديالكتيك نفي، يا نفي ديالكتيك“، ”مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم“.

 

در مقاله ي “درباره ی مسائل نظری و سیاسی چپ” که شیدان وثیق در اخبارروز منتشر ساخته است (١)، دو هدف دنبال می شود. اول- مواضع ضد کمونیستی و ضد توده ای قدیمی و شناخته شده زنده نگه داشته شود؛ و دوم- تز قدیمی و نخ نما شده برنشتین: مبارزه همه چیز، هدف هیچ چیز، در لباسی جدید ارایه گردد.

 

نه نامگذاري به اصطلاح “نو” و دهان پركن: «چپ ضد سیستمی و رهایی خواه» و نه مخالفت ظاهری با «سوسیال دموکراسی و دموکراسی نمایندگی» در این مقاله، تغییری در دو هدف پيش گفته ایجاد نمی سازد. این دو هدف که در سناریوی جدیدی تنظیم شده و ارایه می شود، ثمره ي كارِ «اندیشکده»یی خادم به نظام سرمایه داری امپریالیستی است که وظیفه تبلیغ برای ابدی بودن نظام اسثمارگر و تجاوزگر را در سیمای “اقتصاد جهانی شده” آن دنبال می کند و خواستار حفظ سلطه سرمایه مالی امپریالیستی است.

اسلوب به کار گرفته شده برای به اصطلاح مستدل ساختن مواضع طرح شده كه به آن آب و رنگي ”ماركسي“ داده شده است، جدا ساختن اندیشه انقلابی از پراتیک انقلابی است. نفي انديشه بانیان سوسیالیسم علمی، مارکس- انگلس- لنین، همان طور که در مقاله ي ”مارکس، یهودی سرگردان و نگرش نظاره گرِ ظاهربین، پيرامون نظرات شیدان وثیق“ نيز نشان داده شد (٢)، بايد به كمك جايگزين ساختن ماركسولوژي به جاي ماركسيسم عملي گردد و هدف ضد کمونیستی- ضد مارکسیستی تحقق يابد.

این هدف از این طریق دنبال می شود که مبارزه تاکتیکی را از هدف گیریِ استراتژیک با مضمون مارکسیستی- توده ای خالی سازد. به سخنی دیگر، به پرسش در باره “استراتژی انقلابی در دوران های تغییرات اصلاحی (دوران های غیرانقلابی)” که گرامشی آن را «نبرد در سنگر» می نامد، مضمونی خیال پردازانه و غیرعلمی ببخشد.

دستيابي به دورنمايي خيالپردازانه براي جامعه بشري، بايد طبق برنامه تنظيم شده در «انديشكده»اي كه نظريه پردازِ ايراني توصيف گر آن است، طبق نسخه ”آزاد سازي اقتصادي“ تحقق يابد. مخالفت با سازماندهي طبقه كارگر و فعال ساختن سازمان هاي دموكراتيك زنان، جوانان، و ديگر لايه هاي اجتماعي به دور محور خواست هاي دموكراتيك و ترقي خواهانه كه مضمون نبرد طبقاتي زحمتكشان را تشكيل مي دهد، از همان ريشه سيرآب مي شود كه تقسيم كارگران به گروه هاي مختلف در نسخه ”آزادي سازي اقتصادي“ دنبال و عملي مي گردد.

هدف، نابودي ”همبستگي“ ميان لايه هاي متفاوت زحمتكشان است. هدف، نابودي ”همبستگي“ ميان زحمتكشانِ يدي و فكري، ميان زحمتكشانِ زن و مرد، جوان و پير و غيره است! هدف، ممانعت از مبارزه سازمان داده شده طبقه كارگر در سنديكا و حزب سياسي- طبقاتي خود است (٣).

مداحان سرمايه داري مي خواهند ”الزامات جهاني“ كه به بهانه آن نظام سرمايه داري روند لايه بندي ميان كارگران و تقسيم آن ها به گروه كوچكِ كارگران رسمي، قرارداد موقت، ”سفيد امضا“، وغيره را به كارگران تحميل كرد، براي بي اثر ساختن مبارزه عليه نظام سرمايه داري نيز به مبارزان تحميل كنند! به اين منظور آن ها در نظريه پردازي هاي خود اشكال گذرايي و سيال سازماندهي مبارزه براي هدف هاي پراكنده را تبليغ مي كنند!

در مقاله مورد بحث، براي اجراي هدف فوق است كه نظریه پرداز و اندیشکده مربوطه می کوشد سیمای جامعه مدنی- کمونیستی را که بانیان سوسیالیسم علمی در “مانیفست حزب کمونیست” برمی شمرند، با این هدف از يك سو ایده آلیزه کرده و از سوي ديگر، دسترسی به آن را با به اصطلاح سه استدلال ناممکن سازد: 1- پراتیک انقلابی را منحرف سازد؛ 2- تصاحب قدرت سیاسی را مردود اعلام کند؛ و 3- دسترسی به جامعه و مدنیتِ کمونیستی را به آینده ای دور و مبهم منتقل نمايد (٤).

 

هدفِ طبقاتيِ نهفته در نسخه ي انديشكده اي كه نظريه پرداز ايراني آن را در خدمت نظام سرمايه داري در مقاله خود مي پروراند، از نسخه ي ”آزاد سازي اقتصادي“ اقتباس شده است. اين نسخه كه مي توان آن را ”آزاد سازي مبارزه“ ناميد، همان هدف را دنبال مي كند كه ”آزاد سازي اقتصادي“ دنبال مي كند.

تنظيم كنندگان آن در انديشكده مي خواهند با بهره گيري از تجربه ”آزاد سازي اقتصادي“ كه با ايجاد گروه و لايه بندي در طبقه كارگر، ملات پراهميت همبستگي را ميان كارگران تضعيف نمود، همبستگي ميان مبارزه طبقه كارگر و ديگر لايه هاي دموكرات و مبارزه جوي اجتماعي را پاره پاره كرده و نابود سازند.

آن ها مي خواهند بهم پيوستگي خواست هاي دموكراتيك و طبقاتي مبارزه را نابود سازند. آن ها مي خواهند مبارزه براي آزادي بيان و عقيده و برخورداري از عدالت اجتماعي، مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي و توافق بر سر هدف هاي ترقي خواهانه را نابود سازند. آزادي هاي فردي را در برابر آزادي ها قانونيِ اجتماعي انسان زحمتكش قرار داده و آن ها را به عنوان ارزشي مطلق بنمايند.

آن وقت عجيب هم نيست كه نظريه پرداز كه گويا شمشير را به منظور مبارزه عليه «سلطه» نظام سرمايه داري «در سراسر گيتي» از رو به خود آويزان ساخته است تا گويا عليه «استثمار نيروي كار، نابرابري، بي عدالتي، سلطه و نابودي انسان و محيط زيست …» برزمد، براي مبارزه واقعي در شرايط كنوني، از نتايج ضد كارگري و ضد دموكراتيك نسخه نوليبرال امپرياليستي كه با تضعيف همبستگي ميان كارگران همراه است، به نتيجه گيري نمي پردازد، بلكه اين نتايج را با شيوه هاي پيشنهادي خود توسعه داده و تعميم مي بخشد!

در پشت اين نسخه ي ”آزادي سازي مبارزه“، تفكيك و پاره پاره كردن كليتِ هستي اجتماعي به بخش هاي گويا بي رابطه با يكديگر دنبال مي شود. زيربناي جامعه سرمايه داري، به سخني ديگر، شيوه توليد مبتني بر مالكيت خصوصي بر ابزار عمده توليد اجتماعي كه تنها با هدف دستيابي به سود و انباشت سرمايه عمل مي كند، طبق اين نسخه، نبايد موضوع مبارزه را تشكيل دهد!

اين در حالي است كه تضاد ميان كار و سرمايه هر روز بيش تر در تضاد با روبناي جامعه، در تضاد با ”جامعه مدني“ قرار مي گيرد. تضاد ميان ”كار و سرمايه“ هر روز در سراسر جهان تعميق مي يابد. با وجود رشد نيروهاي مولده و تكنولوژي جديد، ساعات كار روزانه و عمر زحمتكشان طولاني تر مي گردد. فقر و درماندگي تشديد مي شود. انسان ها هر روز بيش تر درمي يابند كه ادامه شيوه توليد سرمايه داري به خطري براي بقاي هستي بر روز زمين بدل شده است و لذا بايد از اين رو به اين شيوه ضد انساني، ضد گونه ي انسان پايان داد.

در مقابل اين شناخت روزافزون انسان ها در نظام سرمايه داريِ دوران افول، نسخه اي كه به منظور ايجاد ابهام در شناخت انسان در «انديشكده» تنظيم شده است، مي كوشد لبه تيز مبارزه را عليه ”سلب مالكيت كنندگان“ از اين طريق منحرف سازد كه مبارزه براي سوسياليسم را از مبارزه عليه مادر اصلي ناهنجاري، مبارزه عليه شيوه توليد سرمايه داري و حاكميت سرمايه داران منحرف سازد. مي كوشد ”مبارزه را بدون هدف“ براي تغيير انقلابي- ريشه اي جامعه دنبال كند و از اين رو مخالف به دست گرفتن قدرت سياسي است! مي كوشد مبارزه را به سوي مبارزه با ظواهرامر و نه با حذف حاكميت نظام سرمايه داري سوق دهد و منحرف سازد.

به منظور القای چنین برداشت سوسیال دمکرات و برنشتین منشانه، سیمای مدنی- فرهنگیِ جامعه (zivilisatorisch)، به بیانی دیگر، سیمای روبنایی در جامعه مطلق گرانه برشمرده و توصيف مي شود. اين روبناي آرماني در برابر شرایط زیربنایی كه استثمار انسان از انسان را ممكن مي سازد، قرار داده می شود، بدون آن كه رابطه ميان آن دو نشان داده شود.

نشان داده شود كه بدون پايان دادن به شرايط استثمار سرمايه دارانه، به سخني ديگر، بدون تغيير انقلابيِ شرايط حاكم زيربناي جامعه، برپايي روبناي انساني و رهايي بخش نا ممكن است. ترفند ترسيم دورنمای جامعه آتوپیایی- خیالی برجسته و مطلق مي گردد، بدون آن که در باره چگونگی دستیابی به آن، کلمه ای مبتني بر واقعيت نبرد طبقاتي جاري و مبتني بر انديشه جامعه شناسي علمي بیان شده باشد.

نفي صريح و بي پرده ي آگاهي طبقاتي به عنوان اهرم شناخت علمي از جامعه سرمايه داري، كه گرچه با ”اگر و مگر“ها مطرح مي شود، هدف ايجاد ابهام در شناخت واقعيت را دنبال مي كند. «خودآگاهي ضد سرمايه داري» در اين انديشه از رابطه و ريشه ي مادي آن در هستي اجتماعي جدا مي شود! به سخنی دیگر، در باره مبارزه برای دسترسی به این جامعه آرمانی، سکوتی هدفمند از این طریق برقرار شده است که دسترسی به آن به امری سحرآمیز و به آینده ای محول می شود که به قول زنده یاد احسان طبری گويا «بیابانی شب زده» را تشکیل می دهد که انسان زمینی قادر به شناخت شرايط در آن نیست. به منظور القای این ناتوانی، به انسان توصیه می شود، به قول لنین «در انتظار رسيدن قطار به ایستگاه سوسیالیسم، در کوپه بنشیند»! مبارزه براي دموكراسي در اين سخنان تنها پرده ي براي پوشش بي حياييِ انديشه ي تبليغ شده ي طبقات حاكم است!

 

نفی رابطه اندیشه و عمل، نفي رابطه ميان برنامه استراتژیک و مبارزه ی تاکتیکیِ هم سو با آن، كوشش براي تقلیل و نسبی اعلام کردن نقش طبقه کارگر در تغییرات اجتماعی كه گويا «مقام انحصاري سابق خود را از دست داده است»، اعلام سوبژکت جدیدی برای دسترسی به جامعه آرمانی كه با بيان «مردماني مختلف» تعريف مي شود و غیره، همگی ابزارهای القای برداشت سوسیال دموکراتِ برنشتینی هستند که از آن حتی مبارزه سندیکایی و ابزار افشاگری و روشنگری در جامعه سرمایه داری دوران رقابت آزاد نیز محو شده است و انسان به پذیرا شدن شرایط حاکمیت نظام امپریالیستی در شکل جهانی شده آن فرا خوانده می شود!

 

موضع ضد کمونیستی- ضد توده ای

آوار افشاگرانه ي ابرازنظرها نسبت به مواضع ضد توده ای و ضد کمونیستی نظریه پرداز شیدان وثیق سنگین تر از آن است که نیاز به توضيح بیش تري در اين باره در اين سطور باشد. تنها اضافه شود که نظریه پرداز در 5 صفحه مقاله خود، 34 بار علیه اندیشه مارکسیستی- توده ای موضع می گیرد. موضع گیری های تكراري و صوري و تهي از مضموني انتقادي، که اغلب بیش از یک سطر و گاهی سه سطر را در برمی گیرد. به سخنی دیگر، اين موضع گيري ها حدود يك سومِ حجم 165 سطری مقاله را به خود اختصاص می دهد.

اما مواضع انتقادی علیه نظام سوسياليستي كه آن را «سوسیالیسم سیستمی» مي نامد، در هیچ صحنه اي، انتقادی سازنده و ماتریالیست دیالکتیکی نيست. انتقاد به تجربه هشتاد ساله زحمتكشان، انتقادي براي شناخت اشتباه ها و نكته هاي قدرت تجربه نيست.

”انتقاد“ به نظام سوسياليستي كه با همه كمبودهاي خود اين واقعيت را نشان داد كه مي توان هستي جامعه انساني را بدون شيوه توليد سرمايه داري و استثمار انسان از انسان سازمان داد، انتقاد براي شناخت و آموزش از دستاوردها و اشتباه هاي آن نيست. مطلق سازي اشتباه ها به منظور نفي مطلق گرانه و مكانيكي تجربه هشتاد ساله بشريت ترقي خواه است!

بدون ترديد ناتواني نظري و عملي براي ارتقاي ”دموكراسي بورژوازي“ به سطح ”دموكراسي سوسياليستي“ كه در شرايط سخت نبرد طبقاتي در سطح جهاني، در شرايط رقابت نظامي دو سيستم بر سر بود و نبود اتفاق افتاد، و با پيامد دردناك پيروزي ضد انقلاب جريمه شد، محور اصلي ناتواني نظام سوسياليستي را براي اصلاحات ضروريِ اقتصادي- اجتماعي- مدني تشكيل داد كه آموزش از آن ضروري و توسط احزاب كارگري و كمونيستي، ازجمله حزب توده ايران انجام شده است. اين اشتباهِ كلانِ فلسفي- نظري- سياسي- اقتصادي و … از اين طريق به نظام سوسياليستي تحميل شد، كه نتوانست زير فشار خطرِ عامل خارجي، شيوه ي لنيني حفظ ”بحث و گفتگو“ را تا ايجاد شدن تفاهم در جمع ادامه دهد.

ميان ماه آوريل تا اكتبر ١٩١٧، چندين نشست كميته مركزي در بدترين شرايط امنيتي برگزار شد، تا انديشه ي قيام كارگري جا بيفتد. تغيير چند باره سياست اقتصادي پس از پيروزي انقلاب اكتبر و اتخاذ سياست اقتصادي نوين با نام ”نپ“ نمونه ي ديگري را براي اين شيوه دموكراتيك نظربندي در حزب بلشويكي تشكيل داد. پايبندي به اين اسلوب نظربندي دموكراتيك توسط لنين مي توانست راه دست يافتن به ”آزادي هاي قانونيِ سوسياليستي“ را سنگفرش نموده و آن ها را تحكيم نمايد.

متاسفانه پس از نبود لنين، تداوم اين شيوه در حزب كمونيست و جامعه سوسياليستي حفظ نشد. راه حل هاي فردي كه عملكرد را در لحظه آسان مي نماياند، زمينه ساز فاجعه بيگانگي زحمتكشان از مالكيت سوسياليستي خود بر ابزار توليد شد.

فاجعه ي تحقق نيافتن اصلاحاتِ اقتصادي كه توسط دانشمندان شوروي ضرورت آن در سال هاي دهه ٦٠ قرن گذشته تاريخ اروپايي نشان داده شد، پيامد بي توجهي به رشد دموكراسي سوسياليستي است. اين آن تجربه اي است كه بايد براي آينده آويزه گوش نمود.

بدين ترتيب، رشد ”جامعه مدنيِ سوسياليستي“، ”جامعه همبستگي داوطلبانه و آگاهانه انسان“ به عنوان وزن پراهميت در كنار شيوه توليد سوسياليستي درك نشد و تحقق نيافت. روبنا و زيربناي يار و همراه نشدند. تضادهاي غيره عمده ميان آن ها حل نگشت و به تضادهاي عمده ي بدل شد كه پيروزي ضد انقلاب را ممكن ساخت. وضعي كه در سطحي ديگر اين روزها در كشورهاي آمريكاي لاتين و ازجمله در ونزوئلا نيز خود مي نمايد و بايد به طور مجزا به آن پرداخت!

از اين تجربه تلخ براي بشريت ترقي خواه، مبارزان راه سوسياليسم آموخته اند و بايد باز هم بيش تر به آن پرداخت. چنين شيوه ي انتقادِ ديالكتيكي به تجربه سوسياليستي گذشته براي آينده ضروري است و در عين حال نشان مي دهد كه برخورد نظريه پردازاني از قبيل شيدان وثيق با هدفي ديگر عملي مي گردد (٥).

بايد در پس ظاهر قفسه ي كتاب و عينك پنسي، اسب ترويا را دريافت!

١- اخبار روز 21 خرداد 95، 10 ژوئن 2016، بخش ديدگاه www.ahkbar.rooz

٢- مارکس، یهودی سرگردان و نگرش نظاره گرِ ظاهربین، پیرامون نظرات شیدان وثیق که عمده را نمی بیند و مي خواهد مارکسولوژی را جايگزين مارکسیسم سازد. http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives

نگاه شود به مقاله ”ديالكتيك نفي، يا نفي ديالكتيك“، ”مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم“ (در دو بخش) http://www.tudehiha.com/?p=651&lang=fa  و http://www.tudehiha.com/?p=659&lang=fa

٣- ابوتراب فيضي، يكي از فعالان قديمي جنبش كارگري، در مصاحبه يي با ايلنا، در باره اهميت مبارزه سازمان داده شده كارگران سخن گفت. او كه در مورد شلاق خوردنِ كارگران معدن ”آق درّه“ صحبت مي كرد بر ضرورت ايجاد شدن شرايط سازماني كارگري به منظور دفاع «منسجم و توانمند از حقوق خود» ازجمله گفت: «تشكل هاي موجود و به رسميت شناخته شده در قانون كار، ضعف هاي بنيادينِ ساختاري و كاركردي دارند و براي توانمند ساختنِ كارگران بايستي … كارگران بتوانند به صورت منسجم و توانمند از حقوق خود دفاع كنند، بايد در واحدهاي كوچك سنديكا ايجاد شود … از اتحاد اين سنديكاها، اتحاديه كارگري به وجود بيايد، سپس اتحاديه ها در يك ساختار هرمي و متحد فدراسيون هاي سراسري را تشكيل دهند، و طبيعي است كه اين فدراسيون ها به عنوان نمايندگان واقعيِ كارگران مي توانند به كنفدراسيون هاي بين المللي بپيوندند. بنابراين، اولين قدم … ايجاد تشكل هاي مستقل است، پس از آن، كارگران بايد به راحتي بتوانند به عضويت اين تشكل ها دربيليند و مطالبات خود را پيگيري كنند.» اين فعال كارگري همچنين خاطرنشان ساخت كه «براي اولين بار نبوده كه برخوردهاي قضايي و امنيتي با كارگران صورت گرفته». اين فعال كارگري ضمن بي خاصيت دانستن تشكل هاي زردِ كارگري موجود افزود: «تشكل هاي موجود و به رسميت شناخته شده در قانون كار، ضعف هاي بنيادينِ ساختاري و كارگردي دارند …» (به نقل از نامه مردم شماره ١٠٠١، مقاله ”شلاق استبداد و تاريك انديشي بر پيكر خواست هاي كارگران، زحمتكشان و جوانان ميهن“http://www.tudehpartyiran.org/2013-12-03-22-31-04/3219-2016-0…

تفاوت نياز و خواست هاي طبقه كارگر و توصيه هاي «انديشكده»هاي نظام سرمايه داري از زبان نظريه پرداز ايراني به آساني قابل شناخت است!

٤- نظريه پرداز به عمد نام ”مانيفست حزب كمونيست“ را تنها ”مانيفست“ مي نامد. اين امر اتفاقي نيست! او در سطور بعدي هدف خود را برملا مي سازد. او مي نويسد: «در وفاداري به اين نظريه ماركسي در مانيفست، … ماركس، خود تنها در انجمن بين المللي كارگري كه اتحادي از تشكل هاي كارگري بود و نه حزب، فعاليت كرد»! همان طور كه قابل شناخت است از هيچ ترفندي براي «ماركسي» كردن ماركسيسم كوتاهي نمي شود! ماركس «آكادميسين» در برابر ماركس «مبارزه طبقاتي»!

٥- به مساله دموكراسي غيرطبقاتي- مافوق طبقاتي- عاميانه به طور مجزا پرداخته خواهد شد.




”بازگشت به ماركس“، مضمون ”ماترياليسم تاريخي“ را تحريف مي كند!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٦ (٢٩ خرداد)

واژه راهنما: تئوريك. سياسي

”بازگشت به ماركس“ چه هدفي را دنبال مي كند؟ ماترياليسم تاريخي: شناختِ ”اقتصاد سياسي“ جامعه و نه تاريخ حوادث. ماترياليسم تاريخي و پرسشِ به سود كي؟

مقاله حاضر پيش تر در ”نويدنو“ انتشار يافت (٢٨ خرداد ٩٥، ١٧ ژوئن ٢٠١٦)

 

 

يك اطلاع: به دنبال حمله سيبري به توده اي ها در چند ماه پيش كه هنوز نيز هر ده دقيقه انجام مي شود، تنها نگارش توده اي ها بدون خط فاصل ميان ”توده اي“ و ”ها“ عمل مي كند: tudehiha توده اي ها.  در صورت لزوم بايد در آدرس هاي الكترونيكي مقاله هاي گذشته خط فاصل (–) (tudeh-iha) خذف شود تا دسترسي به مقاله ممكن گردد!

 

 

رفقاي گرامي هيئت تحريريه نويدنو، روزبخير!

در تاريخ ١٨ ماه مه ٢٠١٦ در نويدنو گفتگويي با رفيق گرامي احمد سپيداري انتشار يافت با عنوان ”ديويد هاروي در [برنامه ي] «به عبارت ديگرِ» بي بي سي“ (١). رفيق سپيداري در اين گفتگو نظرات خود را در ارتباط با مواضع پروفسور هاوري و در پاسخ به پرسش هاي ع. رخشان بيان مي كند. كوشش من براي دريافت پاسخ به پرسش در باره اين نكته كه ع. رخشان از جانب كدام موسسه يا نشريه پرسش هاي خود را مطرح مي سازد، و جستجوي شما براي پاسخ به اين پرسش تاكنون بي نتيجه مانده است.

 

”بازگشت به ماركس“ چه هدفي را دنبال مي كند؟

هدف موسسه تبليغاتي امپرياليسم انگلستان از مصاحبه با ديويد هاروي در لابلاي پرسش هاي ع. رخشان قابل شناخت است. ”بازگشت به ماركس“، ”بازخواني ماركس“ و انواع عنوان هاي ديگري كه براي كوشش به منظور جدا ساختن انديشه ماركسيستي از پراتيك اجتماعي در محافل ذينفع دستگاه هاي تبليغاتي امپرياليستي در جريان است. اين هدف را ”برنامه «به عبارت ديگر» در بي بي سي فارسي“ نيز دنبال مي كند كه در گفتگو با رفيق سپيداري نيز تجلي يافت.

رفيق سپيداري به درستي با افشايِ كوششِ راندن بحث در باره نظرات ماركس به سوي ”راست روي“، «به راست غلطيدن» (ص٦) در اين بحث ها پرداخته و برجسته مي سازد كه «اگر اندكي دقت كنيم، شعار ”بازگشت به ماركس“ … زير سوال بردن نه تنها احزاب كمونيست، بلكه كليه برداشت ها از چپ و نوعي بي اعتبار اعلام كردن آموزه هاي ماركس و ماركسيسم است. …» (ص ٤).

رفيق سپيداري همچنين در پاسخ به موضع انتساب «عقب ماندگي» به «كمونيست ها و به ويژه به حزب كمونيست روسيه [اتحاد شوروي])، ضمن اشاره به ناتواني در اتحاد شوروي براي اصلاحات ضروري اقتصادي كه مي توانست وظايف انقلاب علمي- فني را در اين كشور به ثمر برساند، به درستي به پرسويه تر بودن علل «آنچه كه به شكست انجاميد» اشاره مي كند و تحقيقات مشخص وسيع تري را ضروري مي داند (ص ٧).

رفيق سپيداري پديده «كيش شخصيت استالين» را نوعي «دين شدگي آيين كمونيستي» ارزيابي مي كند. نظري كه به درستي خطري را برجسته مي سازد كه پيامد نقض ”دموكراسي سوسياليستي“ است. به سخن ديگر، نقض آزادي بيان وعقيده انسان، بدون آن كه بايد نگران عواقب نظرات خود باشد. پديده «دين شدگي» كه به معناي تفويض حق ”سخن آخر“ به فرد است، بدون ترديد ريشه اصلي خطر نابودي دموكراسي به طور عام و از جمله دموكراسي سوسياليستي به طور خاص را در اتحاد شوروي تشكيل داد.

 

برداشت از علم ماترياليسم تاريخي نزد ديويد هاوري

آنچه كه اما نياز به توضيح بيش تر دارد، برداشت از علم ماترياليسم تاريخي نزد ديويد هاوري است كه به نوعي توسط رفيق سپيداري مورد تائيد قرار مي گيرد. نظر هاوري كه مصاحبه كننده رخشان مطرح مي سازد، چنين است: «بايد يك ماترياليست تاريخ شناس …، دوست دارم بگويم يك ماترياليست تاريخ شناس و جغرافيدان باشي».

به سخني ديگر، هاوري مضمون علم ماترياليست تاريخي را به «تاريخ شناسي» محدود مي سازد كه به معناي شناختن وقايع تاريخي، جنگ ها و پيروزي ها و غيره است كه در مدارس كشورهاي سرمايه داري تدريس مي شود.

اين در حالي است كه مضمون علم ماترياليسم تاريخي نزد بانيان سوسياليسم علمي، شناخت ”اقتصاد سياسي“ جامعه بشري در طول تاريخ است كه مبتني بر آن، وقايع تاريخي اتفاق افتاده اند. برداشت هاوري مضمون ماركسيستي را از علم ”ماترياليسم تاريخي“ تخليه كرده و آن را به ”تاريخ شناسي“ به معناي رديف كردن وقايع، مُثله مي كند. شيوه اي كه مضمون ”بازگشت به ماركس“ را برملا مي سازد كه انگيزه ي دستگاه هاي تبليغاتي امپرياليستي است براي به راه انداختن چنين بحث هايي در رسانه هاي در اختيار خود.

ع. رخشاني پاي اين بحث را به ”نويدنو“ نيز سرايت داده است. بديهي است كه با چنين برداشت هايي نمي توان «به سوسياليزم علمي غناي بيشتري بخشيد» كه رفيق سپيداري خواستار آن است (ص٨).

 

رفيق سپيداري خود به درستي به توجه ي ماركس بر روي شرايط جغرافيايي اشاره دارد. ماركس در ”شيوه توليد آسيايي“، نقش شرايط جغرفيايي و اقليمي را در ايجاد شدن شكل «ساختارها»ي حاكميت طبقاتي نشان مي دهد. به عبارت ديگر، نقش آن را به مثابه عامل و علتِ چگونگي پاگرفتن و پاقرص كردن ”روند صوري“ ايجاد شدن ”اشكال“ متفاوت در نظام برده داري و يا فئودالي در آسيا و اروپا نشان مي دهد. روندي كه در آن، نقش شرايط جغرافيايي، و نه تنها اين شرايط، موثرند.

فردريش انگلس نيز در نامه معروف خود به ژوزف بلوخ (٢١ سپتامبر ١٨٩٠) به اين نكته اشاره دارد و ازجمله مي نويسد: «… بخش اقتصادي جامعه، پايه و اساس زيربنا را تشكيل مي دهد، اما مسائل و عوامل متعددي از روبنا، بر اشكال سياسي نبرد طبقاتي و نتايج آن تاثير مي گذارد. …» (٢).

اقتصاددان ماركسيستِ آلماني گلدبرگ نيز در كتاب خود با عنوان ”استقلال جنوب“، شيوه توليد در كشورهاي آسيايي، افريقاييِ جنوب صحرا و آمريكاي مركزي- جنوبي را مورد بررسي قرار داده و نقش عامل اقليمي را در چگونگي شكل گيري شيوه توليد در اين سرزمين ها نشان مي دهد.

اما اين شرايط جغرافيايي، يا به قول انگلس «عوامل متعدد روبنايي»، از جمله «در فضاهاي شهري» كه رفيق سپيداري آن را «سپهر» مي نامد (ص ٩)، در مضمون ”اقتصاد سياسي“ نظام سرمايه داري در نيويورك يا تهران تغييري ايجاد نمي سازد كه بررسي آن را علم ”ماترياليسم تاريخي“ به عهده دارد. علم ماترياليسم تاريخي بررسي علت علّي پديدار شدن صورتبندي اقتصادي- اجتماعي متفاوت را در طول تاريخ در جوامع متفاوت به عهده دارد كه به قول ماركس و انگلس در ”مانيفست حزب كمونيست“، در «تاريخ نبرد طبقاتي» در جوامع مختلف  تظاهر مي كند!

 

البته همان طور كه رفيق سپيداري اشاره دارد، نبايد «خود را حق مطلق و ديگران را ”كفر“ مطلق تلقي كنيم» (ص ١٤)، اما بايد در ارزيابي از ”نو“، هميشه اسلوب شناخت ”ماترياليست تاريخي“ از پديده هاي ”نو“ را كه با پرسشِ «به سود كيست؟» عجين شده است، در نظرم گيريم و رابطه ديالكتيكي آن را با شرايط نبرد طبقاتي در جامعه مورد توجه قرار دهيم. تنها از اين طريق مي توان كليت هستي اجتماعي را به مثابه روندي با سه بُعد زماني شناخت و درك كرد:

«ماركسيسم عبارت است از انديشه ي شناخت تاريخي، هنگامي كه گذشته را مورد بررسي قرار مي دهد؛ انديشه آزاديبخش، هنگامي كه در باره آينده مي انديشد؛ و آن هنگام كه انديشه ي ماركسيستي براي درك وضع زمان حال مي انديشد، انديشه تشخيص وضع حال است. اين سه بعد زمانيِ شناخت از پديده ها، از يك پارچگي برخوردار است. از اين رو تشخيص وضع كنوني بدون آگاهي از گذشته و انديشيدن در باره آينده (كه بُعد ممكن يك حقيقت تاريخي را تشكيل مي دهد) ناممكن است.» (٣)

 

١-  نگاه شود به http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-850-95-60-950229.htm

٢- نگاه شود به ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرنيستي“، ص ١٦ به بعد در www.tudehia.com

٣- – توماس مچر، ”ماركسيسم به مثابه تئوريِ بهم پيوستگي كليت“ در نشريه Aufhebung ، نشريه فلسفه ي ديالكتيكي، شماره ٢٠١٥/٧. مچر در رساله خود، نظر فيلسوف ديگر آلماني، هانس هينس هولس را در باره انديشه ديالكتيكي توضيح مي دهد كه هولس در اثرش ”طرح جهان و [تئوري] بازتاب“ ارايه مي كند. مچر در رساله خود ضمن توضيح بهم تنيدگي كليت واقعيت مورد نظر هولس، به آن اضافاتي در باره سه بُعد زماني واقعيت مي افزايد و تئوري را توسعه مي دهد. مطالعه هر دو اثر به علاقمندان توصيه مي شود.