سياست مستقل انتخاباتي در آستانه برگزاري انتخابات! (٢) چگونه مي توان «تناسب قوا» را براي «حضور حداكثري مردم» تغيير داد؟!

در دفاع از مبارزه به منظور «بازگردادن ”جريان اصلاح طلب“ به مشاركت در مديريت نظام» (١)، ”نامي شاكري“ در ابرازنظر ٩ آذر خود، خواست «حضور حداكثري مردم در دو انتخابات پيش رو» را مطرح و كوشش براي تحقق بخشيدن به آن را وظيفه روز مبارزان اعلام مي كند. استدلال او در ابرازنظر ٧ آذر براي عمل به اين وظيفه، مبتني بر اين موضع است كه «فعلا خواست مردم»، ”انتخاب آزاد“ نيست! به نظر او «”خواست مردم“ روان شدن جوي هاي شير و عسل در دوران ”پساتوافق“ است …».

آيا واقعاً توهم «روان شدن جوي هاي عسل و شير» خواست مردم و يا توهمي است كه حاكميت سرمايه داري و دولت آن، خود در اذهان نشانده، مساله مركزي نيست. مساله مركزي اين است كه با سياستي كه دولت روحاني دنبال مي كند، يعني با دنباله روي بي چون و چرا از دستورات سازمان هاي مالي امپرياليستي، اين «جوي ها» براي چه كساني روان خواهد شد؟ براي توده مردم و زحمتكشان يا براي غارتگران؟

در مقاله ”تحريف تاريخ يا پريشاني انديشي؟“ (اخبار روز ١٠ آذر ٩٤)، احسان عباسي هدف مدافعان اِعمال برنامه نوليبرال امپرياليستي را نشان داده است. اين مقاله ازجمله و در ارتباط با مضمون سطور كنوني نشان مي دهد و قابل شناخت مي سازد كه برنامه اقتصادي كه «جريان اصلاح طلب» كه نامي شاكري بازگرداندن آن را «به مشاركت در مديريت نظام»، وظيفه روز مردم اعلام مي كند، «جوي شير و عسل» را تنها براي ”بورژوازي ملي “ مورد نظر آن ها روان خواهد ساخت!

براي نمونه مي توان نگاهي به مقاله «بسته تحرك اقتصادي، بلافاصله پس از تصويب و تاييد برجام» افكند (٢). در آنجا بنا به دستور شفاف خامنه اي – كه با حكم حكومتي خود در سال ١٣٨٥، اجراي برنامه ديكته شده امپرياليستي را به برنامه رسمي دولت ها در ج. ا. بدل نمود -، بايد همه فعاليت هاي دولت در جهت «تحركِ تقاضا» سوق داده شود. به سخني ديگر، دامن زدن به «مصرف»! مصرفي بدون پشتوانه ارتقاي ”توليد ملي“!

مصرف كاذبي كه بايد به آن از طريق «”كاهش نرخ سپرده قانوني“، ”ايجاد بازار بدهي“ و ”هدايت منابع به سوي مصرف كنندگان“» دامن زده شود، كه «سيف، رئيس بانك مركزي» آن را «تحركِ تقاضا» مي نامد (همانجا، به نقل از دنياي اقتصاد ٢٦ مهر ٩٢).

سياست ازدياد بدهي هاي فردي و دولتي، سياست فرار به جلوي سازمان هاي مالي امپرياليستي از قبيل صندوق بين المللي پول و بانك جهاني است كه به منظور دستيابي به انباشت سرمايه در شرايط برقراري هژموني سرمايه مالي امپرياليستي اِعمال مي گردد كه ضمن ايجاد امكان دستيابي به سودهاي كلان نجومي براي بانك هاي خصوصي، مردم و دولت هاي مجري اين پيشنهاد را در مرداب بدهي هاي فزاينده غرق مي سازد. بدهي هاي غيرقابل بازپرداخت كه دست مردم كشورهاي گرفتار را، آن طور كه وقايع اخير در يونان نشان داد، در آن لحظه هم در بند نگه مي دارد كه در رفراندم به لغو اين سياست راي مي دهند!

ناتواني براي بازپرداخت بدهي خانه هاي ساخته شده در آمريكا توسط مالكان آن كه با ترفند ”ايجاد بازار بدهي“ ارزان ايجاد شده بود، نتايج خانمان برانداز خود را براي اين ”مالكان“ نشان داد. انفجار ”حباب“ اين بازار بدهي در سال ٢٠٠٧، سرآغاز بحران عمومي نظام سرمايه داري است كه هنوز ادامه دارد. ادامه اين سياست را نبايد ناشي از حماقت سردمداران سازمان هاي مالي پيش گفته امپرياليستي پنداشت! ابداً! ابداً! علت ادامه اين ”رولت روسي“ براي مردم و دولت ها در كشورهاي وابسته به اقتصاد سرمايه مالي امپرياليستي توسط آن ها، همان «روان ساختن شير و عسل در جوي هاي» سرمايه مالي امپرياليستي است، به قيمت توسعه فقر، بيكاري و درماندگي ميليون ها انسان زحمتكش كه بايد با دستمزدي سه بار زير مرز فقر – آن طور كه وضع در ايران است – زندگي كرده و هيچ گاه نتوانند كمر خود را راست كنند!

چگونه مي توان «تناسب قوا» را براي «حضور حداكثري مردم» تغيير داد؟!

حالا چرا بايد زحمتكشان براي ادامه اين سياست اقتصادي ضد مردمي و ضد ملي، خواستار «بازگردادن ”جريان اصلاح طلب“ به مشاركت در مديريت نظام» بشوند، پرسشي است كه نامي شاكري استدلالي براي آن ارايه نمي دهد. او برعكس، به سختي به اين موضع مي تازد كه خواستار طرح يك برنامه اقتصاد ملي- دموكراتيك به سود زحمتكشان در مبارزه انتخاباتي مي شود! آيا اين موضع او و ديگر مدافعان ”اصلاح طلبان“ قابل توجيه است؟ پاسخ منفي است!

اگر ”اطلاح طلبان“ مايلند «اراده اكثريت مردم» را به پشتوانه سياست خود – نه تنها در انتخابات كنوني – بدل سازند، بايد با صراحت و روشني خواست واقعي مردم كه ناشي از نياز غيرقابل ترديد آن ها به ”عدالت اجتماعي نسبي“ است كه حقانيت برخورداري از آن را با «دست هاي پينه بسته» خود كسب كرده اند، مطرح سازند. آن وقت آن ها متحدان مردم خواهند شد و در كنار آن ها قرار خواهند گرفت و اراده اكثريت آن ها را از آن خود خواهند ساخت!

سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي كه حزب توده ايران دنبال مي كند كه در سطور پيش توصيف و مستدل شد، ضد ”اصلاح طلبي“ و يا حتي در برابر آن و حاملان واقعي آن قرار ندارد! اين، خط مشي ي فعال و مبارزه جويانه است كه اصلاح طلبي واقعي را اصلاً از اين طريق ممكن مي سازد كه شعار كاذب ”اصلاح طلبي“ را از دست نيروهاي خواستار ادامه وضع اقتصادي- اجتماعي كنوني خارج مي كند.

خواستاران ادامه وضع كنوني مي خواهند تحت پوشش شعار ”اصلاح طلبي“، ادامه بقاي ديكتاتوري نظام وابسته سرمايه داري را در ايران از اين طريق ممكن سازند كه با ادامه برنامه ضد مردمي و ضد ملي نوليبرال امپرياليستي، وابستگي نواستعماري ايران را به اقتصاد جهاني امپرياليستي تعميق بخشند و بقاي خود را به عنوان دستيار امپرياليسم از اين طريق گويا تضمين كنند.

تنها با طرح شفاف و صريح خواست هاي ميليوني مردم زحمتكش و ميهن دوست در برابر خواست نظام سرمايه داري حاكم مي توان تناسب قوا را براي تغيير شرايط به سود «اصلاحات براي تغيير» دگرگون ساخت، آزادي زندانيان سياسي را به ارتجاع حاكم تحميل نمود و به پايان حصر غيرقانوني رهبران جنبش اصلاح طلبي واقعي دست يافت!

١- نگاه شود به ابرازنظر نامي شاكري نسبت به مقاله «سياست مستقل انتخاباتي در آستانه برگزاري انتخابات!» (اخبار روز ٤ آذر ١٣٩٤).

٢- نگاه شود به ”اجراي برجام، بسته تحرك اقتصادي، و راهبرد سياسي رژيم ولايت فقيه“ (نامه مردم ٩٨٧، ٩ آذر ٩٤).

This is just a bit of samba.

This is just a bit of samba.




خط مشي انقلابي حزب توده ايران و ”راه توده“ قلابي! كالبدشكافي يك ادعاي توخالي!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / 42 (٥ آذر)

واژه راهنما: سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي. ”راه توده ي قلابي“ مضمون سياست طبقاتي و اتحادي خط مشي انقلابي حزب توده ايران را نفي مي كند. صحبت بر سر اتحاد دموكراتيك در جامعه و نه دنباله روي ي حزب طبقه كارگر از سرمايه داران است. ترفندهاي ژورناليستي ”راه توده ي قلابي“.

در ”راه توده قلابي“ (٥٢٥، ٣٠ مهر ١٣٩٤) با عنوان ”نگاهي به مصاحبه علي خاوري …“ نوشتاري انتشار يافته كه هدف آن پامال ساختن مضمون خط مشي انقلابي حزب توده ايران در دوران هاي ”غيرانقلابي“ است. هدف، پامال ساختن دو مشخصه اين سياست انقلابي است كه زنده ياد ف. م. جوانشير، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران آن را در اثرش ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ توصيف مي كند و مستدل مي سازد.

كالبد شكافي ي ادعاهاي اين «نشريه ضد حزبي دزديده شده» را در زير مي خوانيد.

در ابتدا بيان اين نكته مفيد است كه نگارنده (فرهاد عاصمي) پس از مطالعه مصاحبه رفيق عزيز علي خاوري در نامه مردم (شماره ٩٨٤، ٢٧ مهر ١٣٩٤)، در نامه اي خطاب به اين رفيق، لحن و مضمون مصاحبه را مورد تائيد قرار داده و با طرحِ برخي نظرات انتقادي براي بهبود كار فعاليت حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، نكته هايي را در ميان گذاشت. نگارنده از رسيدن اين نامه به دست ايشان بي خبر است.

در اين نامه نگارنده ازجمله در ارتباط با تاريخ حزب توده ايران چنين ابرازنظر نمود:

«ارزيابي شما در باره برنامه دشمن طبقاتي براي نابود ساختن حزب توده ايران كاملاً مورد تائيد من است. همان طور هم همراه با شما، ترديد ندارم، كه دشمن طبقاتي هرگز به هدف خود دست نخواهد يافت. حزب توده ايران، جريان تاريخي- طبقاتي برآمده از متن جامعه ايراني و بازتاب پاسخي جانبدارانه به نيازهاي روز و دورنمايي خلق هاي مختلف سرزمين وسيع و تاريخي ايران است. حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، توانسته است نيازهاي دمكراتيك و سياسي و در عين حال ملي خلق هاي ميهن ما را بيان و قابل فهم سازد و رابطه اين نيازها را با منافع طبقاتي زحمتكشانِ يدي و فكري ميهن ما قابل شناخت ساخته، عينيت تاريخي آن را مستدل گرداند. راز بقاي حزب توده ايران در واقعيت عيني اين توانايي علمي نهفته است. احياي خط مشي انقلابي حزب توده ايران كه در مصوبه هاي اصلي ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩٤ تجلي مي يابد، نشان عينيت واقعيت صعود ”ققنوس“ توده اي است كه با تاريخ مبارزه و مسئوليت مستقيم شما در يكي از سخت ترين دوران هاي تاريخي ي جنبش كارگري ميهن ما و جهان گره خورده است.»

كالبد شكافي يك ادعاي توخالي

«محتواي» آنچه كه ”راه توده“ي قلابي و دزديده شده مطرح مي سازد، كه همانجا به قول خودش (بخش ٤) «هويت يك نشريه را … مشخص مي كند»، «محتواي» نيست كه سياست و خط مشي انقلابي حزب توده ايران آن را نمايندگي مي كند!

خط مشي انقلابي حزب توده ايران داراي دو مشخصه است: اول- مضمون نبرد طبقاتي آن، دوم- مضمون مبارزه اتحادي آن!

آنچه در «نشريه حزبي دزديده شده» (رفيق خاوري در مصاحبه اخيرش) به عنوان «مشي راه توده» ناميده و طرح مي شود، مضمون طبقاتي ي دفاع از منافع زحتمكشان ميهن ما را دنبال نمي كند و در جستجوي اتحادي دموكراتيك به سود زحمتكشان و مردم ميهن ما در ايران براي گذار از ديكتاتوري رژيم ولايي نيست!

به سخني ديگر، «مشي راه توده قلابي» فاقد هر دو مشخصه اي است كه زنده ياد جوانشير در ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ آن را مشخصه خط مشي انقلابي حزب توده ايران ارزيابي كرده و مستدل مي سازد!

براي اين كه اين حكم را به اثبات برسانيم، به نوشتار پيش گفته در ”راه توده ي قلابي“ مراجعه كنيم:

 

اول- مضمون طبقاتي خط مشي انقلابي حزب توده ايران براي علي خدايي و همكاران دور و برش (١) نه تنها مطرح نيست، بلكه اصلاً شناخته شده هم نيست! تا جايي كه مي توان گفت كه آن ها نسبت به آن بيگانه و ”كورند“! براي آن ها، مضمون نبرد طبقاتي ي زحمتكشان، طبقه كارگر و حاميان و متحدان آن، اصلاً مطرح نمي شود، براي خود در برابر اين نبرد احساس مسئوليتي ندارند و در نوشتار هم نشان نمي دهند!

در شماره ٥ در نوشتار ”راه توده ي قلابي“، و بدون نقل قولي مشخص از سخنان رفيق خاوري، ادعا مي شود كه «ايشان [رفيق خاوري] با صراحت اصلاحات را رد مي كند …»! اين در حالي است كه رفيق علي خاوري در بخش نقل شده از سخنانش، عليه بازي انتخابات و مهندسي آن در جمهوري اسلامي به مثابه «تجربه بيست ساله» سخن مي راند! و «ارزيابي هايي» را برمي شمرد كه مي خواهد به مردم امكان استحاله رژيم حاكم كنوني را القا كند. رفيق خاوري چنين امكاني را نفي مي كند و گذار از ديكتاتوري را مورد تاكيد قرار مي دهد. تاكيدي كه در تائيد يكي از پراهميت ترين مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران از سال ١٣٩٤ است. اين مصوبه به درستي از موضع دفاع از منافع طبقه كارگر، استحاله رژيم را ناممكن اعلام مي كند. اين مصوبه به معناي نفي اصلاحات در نظام سرمايه داري نيست!

بر خلاف اين موضع روشن از ديدگاه دفاع از منافع طبقه كارگر كه از منافع كل مردم ايران دفاع مي كند، موضع ضد منافع طبقاتي طبقه كارگر و ديگر زحمتكشانِ يدي و فكري در نوشتار علي خدايي و همكارنش آن جا قابل شناخت است كه اين جريان، جابجايي يك مهره (جليلي) را در نظام حاكم سرمايه داري به جاي مهره ديگر (روحاني) در ارتباط با منافع طبقاتي زحمتكشان مورد توجه قرار نمي دهد!

در ”راه توده ي قلابي“ صحبتي از آن نيست كه حسن روحاني، همانند همتاي ممكن ديگرش ”جلالي“ با بهره گيري از تغييرات قانوني عليه منافع زحمتكشان كه توسط دولت احمدي نژاد از مجلس ضد ملي ”اسلامي“ گذرانده شد، سياست اقتصادي اي را دنبال مي كند كه عليه منافع مردم ميهن ما متوجه است. سياست اقتصادي اي كه تشديد استثمار و غارت مردم را به دنبال دارد و ايران را به نيمه مستعمره اقتصاد جهاني امپرياليستي بدل ساخته است. وجب به وجب خاك و منابع زيرزميني مردم را به غارتگران سرمايه خصوصي ي داخلي و متحدان جهاني اش مي فروشد. سياست ضد مردمي و ضد ملي را به مردم ميهن ما و نسل هاي آينده تحميل مي كند!

مي بينيم كه اين «نشريه دزديده شده ضد حزبي» براي ديدن و انديشيدن به منافع طبقاتي زحمتكشان و مردم ميهن ما واقعاً ”كـور“ است! اما مي كوشد با ترفندهاي ژورناليستي كه براي تحميق توده ها آموخته است، انتخاب روحاني را مترادف با «اصلاحات» در ذهن خواننده جا بزند! و آن را با ارايه آمار مراجعه خوانندگان به رخ توده اي ها بكشد!

رفيق خاوري از يك تجربه بيست ساله مردم از شيوه حاكميت سرمايه داري و رژيم ديكتاتوري ولايي سخن مي راند كه عبارت است از نشان دادن نرمش هايي صوري، در عين محدود ساختن عيني و واقعي آزادي انتخاب براي مردم.

هم اكنون سه ماه مانده به انتخابات مجلس اسلامي، مردم با اين شيوه ضد دموكراتيك و ضد مردمي روبرو هستند: نظارت استصوابي شوراي نگهبان توسعه مي يابد و تشديد مي شود، گروه هاي سركوب قوه قضايه به آن اضافه مي گردد، تشديد دستگيري و زندان و قتل مبارزان كارگر در زندان – شاهرخ زماني – به سياست روز در دوران رياست جمهوري حسن روحاني تبديل مي شود، حصر موسوي ها و كروبي به امري ”طبيعي“ بدل مي گردد، آنوقت علي خدايي و يارانش بر ضرورت دفاع با «صراحت از اصلاحات» دم ميزنند و آن را خط مشي انقلابي حزب توده ايران قلمداد مي كنند! براي ”ستر عورتِ“ دفاعِ بي شرمايه از بازي «انتخابات» رژيم ديكتاتوري، آن را «در كنار مردم حركت كردن» مي نامند و آن را با جنبش توده اي مردم عليه كودتاي انتخاباتي سال ٨٨ در ارتباط قرار مي دهند! (٢)

اين ها آن ترفندهاي ژورناليستي آموخته شده به منظور خاك ريختن به چشم مراجعه كنندگان به ”راه توده ي قلابي“ است!

دوم- مضمون اتحاد در خط مشي انقلابي حزب توده ايران!

مضمون ”اتحاد“ در خط مشي انقلابي حزب توده ايران، مضموني تاريخي و دموكراتيك است! به سخني ديگر، مضموني است در انطباق با نياز دموكراتيك لحظه تاريخي هستي اجتماعي، بازتاب نياز روز جامعه و انعكاسِ واقعيت ”تضاد روز يا عمده“ در جامعه است!

آيا نياز جامعه كنوني در ايران در آستانه ي انتخابات مجلس شوراي اسلامي، آزادي انتخاب نيست؟!

پاسخ صريح و شفاف است: آري! آري! مردم ميهن ما حق دارند از آزادي انتخاب برخوردار باشند! اين حق قانوني را با انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ خود با خون و درد به دست آورده اند!

آيا علي خدايي و يارانش كه مدعي هستند كه مردم ميهن ما در اين انتخابات به اين هدف قانوني و محقانه خود دست مي يابند؟ پاسخ منفي است! آن ها چنين ادعايي را مطرح نمي كنند، آن ها مي گويند، راه حل ديگري وجود ندارد! جبر تاريخ را به رخ مي كشند!

آن ها در همين نوشتار ژورناليستي خود مدعي هستند، چون نمي توان انقلاب كرد، پس بايد به آنچه كه ممكن است تن داد! و با ترفندي ژورناليستي براي تائيد جبر تاريخي دست و پا كرده، همانجا (هنوز در ٥) «آدرس مصاحبه فرمانده كل سپاه» را به رخ مردم مي كشند و مردم را با آن تهديد مي كنند كه گفته است: «”انتخابات براي نظام دردسر است“»!

اين جريان ضد خط مشي انقلابي حزب توده ايران كه بويي هم از «خط مشي توده اي» نبرده است، در جستجوي پاسخ ماركسيستي- توده اي به نياز روز، به تضاد عمده روز مردم با رژيم ديكتاتوري نيست و براي كمك به برپايي يك اتحاد بزرگِ دموكراتيك ميان مردم سخن نمي راند. از اين رو هم شيوه يافتن آن را كه جوانشير همانجا نشان داده است، مطرح نمي سازد، بلكه همه اهرم ها را براي ”اثبات“ اين دروغ و تحميق طبقاتي به كار مي گيرد – ازجمله سخن محمد خاتمي را -، تا اثبات كند كه جز تن دادن به بازي ارتجاع حاكم نظام سرمايه داري كنوني و رژيم فاشيست گونه و ”داعشي“ آن، مردم ميهن ما امكان و راه نجاتي ندارند، بايد تسليم شد، تسليم ”اصلاح طلبي“ي مورد نظر اين جريان سوخته و افشا شده!

اين ضد توده اي ها، هم «اصلاحات» و هم سياست «اتحادي» حزب توده ايران را از محتواي انقلابي آن تهي مي سازند! حزب توده ايران مخالف اصلاحات نيست، اما اصلاحات در خدمت انقلاب! حزب توده ايران مخالف همكاري حتي با لايه هايي از حاكميت در جبهه ضد ديكتاتوري نيست، اما همكاري با مضموني دموكراتيك و نه سياست دنباله روي از آن ها!

سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي، در دوران هايي كه هنوز شرايط براندازي انقلابي نظام حاكم ضد مردمي و ضد ملي از رشد كافي برخوردار نيست، برجسته ساختنِ سياست مستقل و تحليل مستقل حزب طبقه كارگر را ضروري مي دارد و نه دفاع از اين يا آن لايه سرمايه داران حاكم را! به قول لنين، بدون شفافيت موضع ما، اتحاد استواري پا نخواهد گرفت!

بايد با مبارزه براي تجهيز توده هاي زحمتكش عليه سياستي كه ”بازوي قانوني اجراي آن“، دولت حسن روحاني و ”بازوي فاشيستي- داعشي آن“، فرمانده كل سپاه است، سياست انقلابي را در دوران غيرانقلابي كنوني سازمان داد! بر پايه چنين سياست انقلابي است كه شرايط يك اتحاد دموكراتيك ازجمله با شركت لايه هاي دموكرات و ميهن دوست در حاكميت كنوني بر پا خواهد شد! (٣)

”راه توده قلابي“ اين دو بازو را كه توامان اهرم و عامل برقراري نظام اقتصادي وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي در ايران اند و با همه توان به طور مشترك به مجري سياست ”خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي“ ديكته شده امپرياليسم عمل مي كنند، آگاهانه به عنوان دو عنصر در برابر هم مطرح مي سازد، تا زحمتكشان را به تسليم در برابر كل حاكميت ضد مردمي و ضد ملي فرا بخواند! خاك به چشمان آن ها بپاشد و آن ها را تحميق كند!

اين جريان شناخته شده و آبرو باخته ضد توده اي مي خواهد از آب گل آلودي كه با تبليغات خود به پا مي كند سواستفاده كرده، لبه نيز مبارزه زحمتكشان و همه ميهن دوستان را عليه كليت رژيم ضد مردمي و ضد ملي منحرف سازد! زحمتكشان ميهن ما با شم سياسي و آگاهي طبقاتي خود هرگز به دام اين تله ساخته شده توسط بخشي از حاكميت سرمايه داري نخواهند افتاد، حتي اگر هزاران عكس رهبراي حزب توده ايران را در صفحه هايش منتشر سازد!

١- علي خدايي و نگارنده (فرهاد عاصمي) بر سر اين امر توافق داشتيم كه ارسال نامه ”آ. ك.“ كه ديرتر تعلق آن به زنده ياد رفيق نورالدين كيانوري، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران محرز شد و به ”رساله سخني با همه توده اي ها“ معروف گشت، از طريق محافظان او انجام شده است كه ماموران وزارت اطلاعات هستند.

ديرتر علي خدايي به اين امر يك بار ديگر اعتراف علني نيز كرد. در ارتباط با فيلمي كه از زنده ياد رفيق مريم فيروز برداشته شد و بي بي سي آن را پخش نمود، ”راه توده قلابي“ نوشت كه گروه فيلمبردار، از همكاران ”راه توده“ اند. در اين فيلم زنده ياد مريم فيروز چند بار با برخورد خود به محافظينِ فيلمبردار نشان داد كه آن ها را رفيق و يا حتي دوست نمي داند. بلكه محافظين او هستند.

٢- برخي شعار ها در آستانه انتخابات پيش رو كه مي توان مبارزه جويانه يك صدا فرياد زد:

  • نظارت استصوابي، خيانت به انقلاب است، ما بالغ يم، قيم نمي خواهيم!
  • آزادي زنداني سياسي، پايانِ حصر غيرقانوني!
  • آزادي فعاليت سنديكايي و سياسي، پيش شرطِ آزاد بودن انتخابات!
  • دستمزد حداقل سه و نيم مليوني، حق مسلم ماست!
  • تقليل ساعت كار، قرارداد رسمي و حفظ ثروت زحمتكشان در سازمان خدمات اجتماعي، خواست مسلم ماست!
  • مبارزه عليه ديكتاتور، مبارزه براي وحدت ملي است!
  • ديكتاتوري، سيماي ”داعشي“ جمهوري اسلامي است!
  • فشار جنسيتي، سيماي ”داعشي“ جمهوري اسلامي است!
  • فشار به زنان براي ”حجاب اسلامي“، سيماي ”داعشي“ جمهوري اسلامي است!
  • به فروش ثروت هاي مردم پايان دهيد!
  • دفاع از منافع ملي ايران و حقوق خلق هاي آن وظيفه هر ميهن دوست است!

٣- اضافه شود: علي خدايي و همكارانش مي كوشند سياست امروز خود را مبتني بر ارزيابي سال ١٣٧٣ زنده ياد كيانوري از شرايط ايران قلمداد سازند. اين در حالي است كه ارزيابي زنده ياد كيانوري براي شرايط كنوني نافذ نيست. رفيق كيانوري ارزيابي خود را در رساله ”سخني با همه توده اي ها“ از سال ١٣٧٣، بر وجود بقاياي نيروي انقلابي در سطح حاكميت قرار مي دهد. زندگي اين نكته را لااقل براي سال هاي سپري شده، مورد تاكيد قرار نداد. زيرا، اول- دولت هشت ساله ”اصلاحات“ با ادامه سياست ضد مردمي و ضد ملي ”تعديل اقتصادي“ هاشمي رفسنجاني، تشديد فقر و درماندگي طبقات زحمتكش را دامن زد و از اين طريق نتوانست به تجهيز و سازماندهي زحمتكشان و ميهن دوستان در برابر ارتجاع حاكم دست يابد. ”اصلاحات“ نوليبرال جاده صاف كن پيروزي احمدي نژاد شد؛ دوم- نظام ارتجاعي سرمايه داري ي حاكم و دستگاه ديكتاتوري ”داعشي“ آن با كودتاي انتخاباتي سال ٨٨ و با كشت و كشتار و زندان و حصر نشان داد كه مصمم است به كوچكترين خواست قانوني و دموكراتيك مردم و نيروهاي پايبند به ”اصلاحات براي تغيير“، تنها با تشديد سركوب پاسخ دهد. ديكتاتوري خود براي گذار از شرايط كنوني تنها راه انقلابي را باقي گذاشته است كه مي تواند تنها با تجهيز انقلابي توده ها عليه رژيم سرمايه داري وابسته و دستگاه سركوب آن، عليه سياست اقتصادي ضد مردمي و ضد ملي آن و با ارايه يك برنامه اقتصاد ملي دموكراتيكِ جايگزين عملي گردد. استحاله رژيم سرابي بيش نيست!




سیاست انقلابی در شرایط غیرانقلابی! پيامد نبود برنامه اقتصادي ملي جايگزين!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٤١ (اول آذر)

واژه راهنما: رفرم در خدمت انقلاب! زحمتكشان مخاطب سياست توده اي هستند. «اقتصاد توليد محور» با چه مضموني؟ دفاع از رفرم به منظور بالا بردن سطح آگاهي توده ها و هموار ساختن دستيابي به سوسياليسم (لنين).

روي سخن روشنگرانه ي مقاله ي نامه مردم با عنوان ”بحران فزاينده اقتصادي رژيم ولايت فقيه و بسته «ضد ركود» دولت روحاني“ (شماره ٩٨٥، ١٢ آبان ١٣٩٤)، بر پايه شيوه ”مبارزه فرهنگي“ و اقناعي، خطاب به دست اندركاران نظام در دولت حسن روحاني و نه خطاب به نيروهاي زحمتكش و ميهن دوست است كه بايد بسته «ضد ركود» را افشا كرده و آن را عليه نظام ولايي به كار گيرند. مقاله ي كه پر از «داده هاي مستند» است، از اين رو در نتيجه گيري از «موشكافي عميق» خود كه در آغاز مقاله وعده مي دهد، نازا باقي مي ماند، زيرا پيشنهاد جايگزيني براي زحمتكشان ندارد و ارايه نمي دهد. پيشنهاد جايگزيني كه بازتاب متناسب از تعريف مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ از مرحله «ملي- دموكراتيك» فرازمندي انقلابي جامعه ايران باشد.

مقاله ي نامه مردم كه روي سخن روشنگرانه اش بر پايه شيوه ”مبارزه فرهنگي“ و اقناعي، خطاب به دست اندركاران نظام در دولت حسن روحاني متوجه است، در سطح پيشنهاد براي يك ”مهندسي اجتماعي“ باقي مي ماند و با ارايه پيشنهادي «ترميم»ي براي دولت حسن روحاني پايان مي يابد.

در آخرين پاراگراف، مقاله چنين به نتيجه گيري مي نشيند: «واقعيت هاي اقتصادي ميهن ما بسيار عميق تر و ريشه اي تر از آن است كه با طرح هاي وارفته اي همچون وام ١٠ و ٢٥ ميليوني بتوان آن را ترميم كرد.»

مقاله، علت چنين وضع را بدين گونه برمي شمرد: «ساختارهاي فاسد و حاكم و انگلي اي كه وابستگيِ انكارناپذيري با سردمداران رژيم دارند، اصولاً هيچ گونه مانوري – هرچند جزيي- را حتي به افراد مورد اطمينان شان در دولت روحاني اجازه نمي دهد. … داده هاي مستند در بالا، به روشني نشان مي دهند كه به دليل ادامه سياست هاي اقتصادي پيشين [نوليبرال]، دشمني با اقتصادِ توليد محور، فساد نهادينه شده و …، و چپاول مستمر و گسترده آنان [حاكمان و دارودسته شان]، وضعيت تيره و تار براي زحمتكشان ميهن ادامه خواهد يافت.»

توصيف ملودرام داستان برشمرده شده در نتيجه گيري ي مقاله هنوز پايان نيافته است. آخرين جمله چنين است: «بسته ضدِ ركود دولت روحاني به هيچ عنوان نيازهاي مبرم و اساسيِ محروم ترين قشرهاي جامعه ما را تامين نمي كند.» همين و بس!

كدام «بسته ضد ركود» قادر به پاسخ گويي به «نيازهاي مبرم و اساسي محروم ترين قشرهاي جامعه» است؟ آيا «اقتصاد توليد محور» به سود انباشت ”سود و سرمايه“ براي ”يك“ درصد بالاي جامعه و يا «اقتصاد توليد محور» با سرشتي دموكراتيك و مردمي، پاسخي شايسته به اين «نيازهاي مبرم و اساسيِ محروم ترين قشرهاي جامعه» است؟

انتقاد مقاله به دولت حسن روحاني در جمله «دشمني با اقتصادِ توليد محور» توسط اين دولت خلاصه مي شود! آيا واقعاً مي توان تنها با چنين خواستي زحمتكشان را براي گذار از ديكتاتوري تجهيز كرد و سازمان داد و به صحنه نبرد نهايي هدايت نمود؟ اگر مخاطب مقاله نامه مردم زحمتكشان مي بودند كه براي خواست دريافت دستمزد عقب افتاد شلاق مي خورند، به زندان انداخته مي شوند و به قتل مي رسند، بايد نسبت به اميد بستن به چنين توهم هايي بشدت ترديد داشت!

***

از اين رو مفيد است در سطور زير در باره پيامد نبود يك برنامه جايگزين براي اقتصاد ملي ايران در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني (تعريف ششمين كنگره حزب توده ايران) در فعاليت روشنگرانه و تبليغي مقاله مورد بررسي، نكاتي طرح گردد.

استدلالِ مقاله بر روي توضيح و دفاع از «اقتصادِ توليد محور» متمركز است و آن را راه حلي براي بر طرف ساختن بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران مي داند. مقاله استدلال خود را در درستي پيشنهاد براي اجراي برنامه «اقتصادِ توليد محور» متكي بر نظرات دو اقتصاددان ايراني قرار داده و مطرح مي سازد. به منظور تاكيد بر بي خطر بودن پيشنهاد تعميراتي اين دو اقتصاددان براي نظام سرمايه داري حاكم، مقاله آن دو را «ازجمله اقتصادداناني [اعلام مي كند] كه رابطه خصمانه هم با حاكميت ندارند».

سپس مقاله نظرات آقايان حسين راغفر و فرشاد مومني را مطرح مي كند و توجه به آن ها را به دولت روحاني توصيه مي كند و مي نويسد: «موضوعي كه راغفر به آن مي پردازد از ريشه اي ترين مسائل مرتبط با اقتصاد ايران است. اقتصادِ توليد محور، سال هاست كه در معادله هاي اقتصادي حاكم جايگاهي تعيين كننده ندارد. فرشاد مومني، اقتصاددان مخالف نوليبراليسم … در توصيه به دولت روحاني گفت: ”آقاي روحاني و تيم همكار ايشان بايد به اين بلوغ فكري برسند كه راه نجات اقتصاد ايران، بازگشت اصولي به روحيه توسعه خواهي و نيز فقط از طريق توليد محوري امكان پذير است“.»

***

صحبت بر سر اين نكته نيست كه مقاله نامه مردم نبايد در بحث هاي اقتصادي در ايران شركت كند و جانب نظر درست تر را در برابر نظر نادرست تر بگيرد. به سخني ديگر صحبت بر سر آن نيست كه حزب توده ايران نبايد نسبت به ارزش پيشنهادهاي ”مهندسي اجتماعي“ در ايران بي توجه باشد و در ارزيابي از آن ها شركت نكند و يكي را بر ديگري برتر نداند و انواع ديگري از نكته هاي مشابه كه مي توان مطرح ساخت.

صحبت بر سر آن است كه حزب توده ايران در اين بحث ها از اين رو مي تواند و بايد شركت داشته باشد كه پيشنهاد جايگزين خود را در برابر طرح هاي تعميراتي مبتني بر منطق نسخه ي ”مهندسي اجتماعي“ كه به منظور حفظ روابط توليدي حاكم سرمايه دارانه انجام مي شود، طرح نمايد!

قناعت به پيشنهاد «اقتصادِ توليد محور» در چارچوب نظام سرمايه داري حاكم، تن دادن به تز «پايان تاريخ» است! پذيرفتن نابودي محيط زيست و هستي بر روي زمين است! فراموش نمودن وظيفه «طرح نو در انداختن» از كار در مي آيد! اين در حالي است كه طرح پيشنهاد جايگزيني كه بازتاب تعريف حزب توده ايران از مرحله رشد كنوني جامعه ايراني است، وظيفه حزب طبقه كارگر را تشكيل مي دهد!

شركت در بحث ها، بدون ارايه پيشنهاد جايگزين، بي توجهي به مضمون وظيفه نيروي نو است!

حزب توده ايران رفرم ارضي نيم بند و «وارفته» رژيم سلطنتي گذشته را از اين رو مردود اعلام نكرد، زيرا به كمك اين رفرم، مي توانست و بايد سرشت نظام ارتجاعي ارباب- رعيتي را براي زحمتكشان روستا ها قابل لمس تر افشا كرده و مبارزه براي گذار از شرايط ارتجاعي حاكم نظام ارباب- رعيتي را وظيفه زحمتكشان اعلام كند. لنين هدف دفاع از رفرم ها را، ارتقاي سطح آگاهي زحمتكشان مي داند. او رفرم ها را «پايگاه هاي نبرد براي هدف نهايي ي سوسياليستي» ارزيابي مي كند (به نقل از كتاب كمونيست آلماني ويلي گرنس، ”استراتژي انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي“، ص ٢١).

مضمـونِ دموكراتيك و ملي «اقتصادِ توليد محور» در برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك جامعه ايراني چيست، تفاوت مضموني آن با همين برنامه در شرايط حاكميت نظام ديكتاتوري ولايي كدامست كه اقتصاددانان پيش گفته اجراي آن را به آقاي رئيس جمهور توصيه مي كنند؟ اين تفاوت مضموني را بايد مقاله نامه مردم مطرح سازد، تا نقشي مستقل داشته و به فراكسيون ديگري از دنباله روان از سياست اقتصادي تعميراتي در نظام سرمايه داري بدل نشود.

بدون طرح چنين مضمون ملي- دموكراتيك براي برنامه اقتصاد ملي ايران، چرا بايد زحمتكشان ايران مقاله نامه مردم را مقاله اي در دفاع از منافع خود تلقي كنند و به دور محور آن جمع شده و سازمان يابند؟ اگر هم بر پايه برنامه تعمييراتي نظام سرمايه داري، اتحادي با اين يا آن لايه از بورژوازي ايجاد گردد، چرا بايد زحمتكشان آن را به مثابه آماج منافع خود درك كرده و بپذيرند؟

نه در اين مقاله و نه در هيچ مقاله ديگر، نه در اين شماره و نه در شماره هاي ديگر نامه مردم، چنين پيشنهاد جايگزين مطرح و به بحث گذاشته نمي شود!

باقي ماندن در سطح توصيه ي روشنگرانه ي اقتصاددانان در داخل كشور، نفي علت وجود و ضرورت بودن حزب توده ايران و فعاليت مطبوعاتي ي روشنگرانه- افشاگرانه- تبليغي- تهيجي آن بر پايه مصوبات ششمين كنگره آن است!

در حالي كه اقتصاددانان مقيم ايران به علل قابل فهم و يا به علت نداشتن تحليل از مرحله رشد تاريخي انقلاب ايران نمي توانند از ”اقتصاد سياسيِ“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني دفاع كنند، سكوت مقاله نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران. در اين زمينه فاجعه برانگير و غير قابل پذيرش است!

اين سكوت لغو غيرمجاز مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران از سال ١٣٩١ است. در يكي از اين مصوبه ها مساله گذار از ديكتاتوري حاكم وظيفه اين مرحله اعلام شده است كه پيش شرط دستيابي به مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است. از ديكتاتوري حاكم نمي توان گذشت، هنگامي كه بحث خود را به بحث در باره تعميرات مهندسي شده نظامي محدود نمود كه بايد از آن گذشت!

از نظام اقتصادي- اجتماعي بحران زده كنوني، از نظام ضد مردمي و ضد ملي رژيم ديكتاتوري ي ولايت فقيه نمي توان گذشته، بدون آنكه جايگزين دموكراتيك و ملي آن را در برابر نسخه نوليبرال حاكم مطرح ساخت كه سياست رسمي حاكميت از سال ١٣٨٥ است. مخالفت با سياست اقتصادي نوليبرال خوب است، اما كافي نيست! سياست جايگزين مردمي، دموكراتيك و ملي را بايد طرح نمود و ضرورت پايبندي به آن را مستدل ساخت! از اين طريق مي توان قلب و ذهن زحمتكشان و ميهن دوستان را عليه «بسته ”ضد ركود“ دولت روحاني» تجهيز كرد و عليه آن سازمان داد!




آگاهی، معمايی غیرقابل درک؟ نگرشِ ماترياليست- دیالکتیکی به مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیولوژی)

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٤٠ (١٨ آبان)

واژه راهنما: آگاهي طبقاتي، سلاح تغيير شرايط حاكم. با آموزش و خودآموزي سلاح نبرد را برّا و به روز داريم.

 

پيش گفتار

«آگاهي»، پيامدِ فرگشتي ي تعيين كننده است در مرحله گذار زندگي از حيواني به انساني نزد انسان واره ها در يك ميليارد سال پيش. از هنگام اين فرگشتِ تعيين كننده در روند تكاملي گونه انسان (آنتروپولوژي)، اهرم پرتوان «آگاهي» در خدمت حفظ و تداوم و بهبود شرايط هستي آن قرار داشته و دارد. به سخني ديگر، «آگاهي»، كيفيتِ نوينِ پديدار شده است در روند رشد ماده زنده، كه در سطح بغرنج و پرلايه ي شده آن به وجود آمد و بازتابي است نسبت به نياز به حفظ و تداوم هستي انسان.

تعريف ماركسيستي از شخصيت انسان كه آن را «وحدت تن- روان- روابط اجتماعي» («بيو- پسيكو- سوسيال») ارزيابي مي كند، از يك سو، يك پارچگي (مونيسم) رابطه تن- روان(- معنويات) (رابطه سوبژكت- ابژكت)، و از سوي ديگر، بده و بستان رابطه تن- روان را با محيط پيرامون (جهان- جامعه)، مد نظر دارد. بر پايه ي اين تعريف ماترياليسم ديالكتيكي از شخصيت انسان، «آگاهي»، اوج روند فرگشتِ تاريخي ي رشد ماده زنده است كه اهرم توانمندي را براي شناخت شرايط هستي و تغيير آن به منظور حفظ و تداوم زندگي تشكيل مي دهد. از اين رو «آگاهي» بر شرايط حاكم بر جامعه براي زحمتكشان، كه آن را «آگاهي طبقاتي» مي نامند، از اهميت درجه اول براي تغيير شرايط به سود حفظ و رشد هستي خود برخوردار است.

علم بورژوازي با چنين برداشتي موافقتي ندارد. كوشش وسيعي در سال هاي اخير در جريان است، تا به كمك اسلوب هاي پژوهشي جديد در بخش تحقيقات بر روي مغز انسان، اين برداشت را القا كند كه گويا عملكرد انسان، نه اقدامي آگاهانه، بلكه عملكري جبري بوده و پيامد تحريكات ياخته هاي مغزي در اين يا آن مركز در مغز انسان است.

در مجموعه اي با عنوان ”تالماتي پيرامون علم و دين“ كه در نويدنو www.rahma-hatefi.net انتشار يافته است، احمد جواهريان با ارايه تحقيقات جديد پيش گفته بر روي مغز انسان كه از ”گوگل“، ”ويكي پديا“ و ديگر «ماشين هاي اطلاعاتي» جمع آوري شده است، اين امكان را به وجود آورده، بتوان با اين كوشش دستگاه هاي اطلاعاتي نظام سرمايه داري عليه «آگاهي» انسان آشنا شد و سرشت ضد انساني اين كوشش را در مقايسه با ترجمه زير با عنوان ”آگاهي، معمايي غيرقابل درك؟“ دريافت.

نويسنده مقاله پيش رو، پروفسور ولفگان مائيرز Wolfgang Maiers استاد روانشناسي عمومي در بخش علوم انساني دانشگاه آزاد برلين/ آلمان است. اين مقاله در جزوي ٤ سال ٢٠١٤ ”دفاتر ماركسيستي“ در آلمان www.marxistische-blaeter.de انتشار يافته است. به جز اين مقاله، ٥ مقاله ديگر نيز از متخصصين ماركسيست آلماني در همين شماره ي دفتر انتشار يافته كه همگي در ارتباط قرار دارد با موضوع اصلي طرح شده در مقاله مائيرز، كه جوانب متفاوت آن را مورد بررسي قرار مي دهد. مطالعه اين مقالات به علاقمندان توصيه مي شود. شايد فرصت برگرداندن آن ها به فارسي به دست آيد.

در ترجمه حاضر كوشش شده است، تركيبي از واژه هاي فارسي و معمول در علم پزشكي به زبان آلماني به كار گرفته شود. تبديل همه واژه ها و عنوان هاي تخصصي براي تئوري هاي روانشناسي به نظر غيرضروري و همچنين براي نگارنده سنگين بود. كمك در اين زمينه را آرزومندم.

مطالعه كليه ترجمه حاضر باوجود محدوديت هاي ادبي آن، مي تواند براي شناخت مساله اصلي پيرامون «آگاهي» و جايگاه پراهميت آن در حفظ هستي انسان، براي خواننده كمتر آشنا با علم روانشناسي، احتمالاً با طرح نكته و پرسش هاي جديد همراه باشد. از اين رو بخش هايي از مقاله كه نظرهاي تخصصي را توضيح مي دهد، به صورت زيرنويس ارايه شد. باوجود اين، مطالعه دقيق مقاله مي تواند به پرسش هاي بسياري كه در رسانه ها از قبيل ”گوگل“ و غيره ارايه مي شود، پاسخي درخور و روشنگرانه بدهد. در [ ] توضيح هايي از مترجم اضافه شده است.

آگاهی، معمايی غیرقابل درک؟

1- دانش نویرولوژی، رشته ي جديد تعیین کننده اي برای علوم انسانی؟

اخیراً دانش عصب شناسي (نویرولوژی) به مثابه دانشی راهبردی در قرن 21ام ارزیابی می شود که شناخت انسان از خود را به طور انقلابی تغییر خواهد داد. چنین امیدها تنها در رسانه های عمومی «brain hype» و در صفحه های فویلتن آن ها طرح نمی شود، بلکه همچنین به بحث های آکادمیک نیز سرایت کرده و باعث آن شده است که بتواند (مثلا از طریق تقسیم بودجه برای پژوهش و محل کار پژوهشگر) كليت شرایط را براي انجام پژوهش ها در اين زمينه نیز به طور مثبت مورد تاثير قرار دهد.

آیا واقعا ما با یک تغییر اساسی paradigmen روبرو هستیم؟ همچنین این پرسش مطرح است که آيا درکِ جا باز كرده ي روانشناسي (پسیکولوژی) به مثابه یک دانش تجربی در باره آگاهي انسان، مي تواند تحت تاثير بحث هاي كنوني پيرامونعملكرد بيولوژيكي اعصاب (نويروبيولوژي) ادعاي خود را در باره شناخت چگونگي توليد آگاهي به اثبات برساند؟ – كه با به کارگیری تکنیک های عکس برداری جدید و بهره گيري از ديگر تكنيك هاي پيشرفته به نمايش مي گذارد -. به اثبات برساند كه قادر است روندهای مبتني بر عمل كردن نويرون ها را تا آن درجه اي قابل درك سازد كه بتواند به اثبات برساند كه اين روندها، در کجا و چگونه به تولید پدیده آگاهی نایل می شود؟

ناتوراليسم جديد در نظرات تئوريك

[ناتوراليسم، برداشت فلسفي ي مادي گراي غيرماترياليستي (ماقبل ماترياليستي، قديمي است) كه مي خواهد رشد انسان را پيامد قوانين طبيعي تعريف كند و كيفيت خاص جامعه و شرايط آن را در اين روند از نظر دور بدارد.]

پیشرفت در شناخت پژوهش مغز انسان بلاتردید است. و با توجه به پیش شرط برداشت مبتني بر ماترياليسم ديالكتيكي از اين پيشرفت علمي، اصلاً صحبت بر سر آن نیست که به نتایچ پژوهش بر روی مغز انسان در علمِ رونشناسي (پسیکولوژی) کم بها داده شود. اما مساله بر سر این است که تمایل های احتمالی برای به کرسی نشاندن نوعی «منطق نویرولوژیک» [منطقي كه نقش پديده هاي قابل اندازه گيري در علم عصب شناسي را مطلق مي سازد]، مورد ارزیابی انتقادی قرار گیرد. این پرسش مطرح است که آیا پژوهشی که نسبت به ارزيابي از پراتیک تاریخی از کلیتِ [تغيير و رشد] جامعه انسانی (به مثابه كليتي عملكردي- ساختاری در ايجاد شدن آگاهی انسان)، مسئوليتي براي خود قايل نيست و توجه به اين كليت، در نگرش آن به نتايج پژوهش اصلاً نقشی ايفا نمي كند (براي آنكه گفته نشود در این باره کور است)، مي تواند با نتايج اشتباه آميز خود كه با پیامدهای مخرب براي علوم انساني، ازجمله روانشناسي، همراه است، به مثابه زمینه علمي تعميقِ شناخت در دانش های انسانی پذيرفته شود؟ آيا تبلیغ براي چنين پژوهش ها مجاز است؟

برای نمونه اگر تز برجسته شده ی پژوهشگران مغز مانند گرهارد روت ، ولف زینگر و دیگران و به ویژه انعکاس نظرات آن ها را در رشته ما [پسیکولوژی] جدی بگیریم، آنوقت در واقع هم این ترديد مستدل ایجاد می شود که در عرصه نظری در روانشناسي، یک ناتورالیسم [تعریف پدیده ها به مثابه روندی طبیعی] جدید پا قرص می کند.

روت و همکاران او در بر دانش عصب شناسي (نویرولوژی) ارزیابی ای از انسان ارایه می دهند که بنا به گفته خودشان، از ارزيابي «از انسان صاحب شعور که نزد او شناخت از من- از خود حاکم است، به شدت دور است» (روت 2001، ص 453). برخلاف این اعتقاد که آگاهی «اوج تاج گونه شخصیت موجود انسانی است و (…) و زمینه تعیین کننده برای عملکرد ما است» (همانجا ص 451)، در اين ارزيابي نويرولوژيكي [مبتني بر اولويت دستگاه عصبي] من- خودِ آگاه، «تنها یک عمل کننده مجازی در دنیایی است که ساخته ي [ياخته هاي] مغز است» (همانجا ص 452). در حالي كه عملكرد ياخته ها، «درك محدودی نسبت به انگیزه های اصلی عملکرد من [انسان] را ممكن مي سازد» (همانجا ص 453).

این برداشت که ما به طور ناگهاني intution (بل بداهه- خودکار) عملکرد خود را تنظیم می کنیم، پنداشتی ذهنی است. آن طور که ولفگانگ پزینس (1996، ص 87) مدعي است و مي گويد: «ما هیچ کاری را انجام نمی دهیم که می خواهیم، بلکه ما آن چیزی را می خواهیم که انجام می دهیم»، چنين برداشتي به این معناست: که آنچه که در روندهای غیرآگاهانه یک دستگاه خودکارِ اطلاعاتی ي به مثابه ”زيرموجودِ مستقل“ subpersonal ساخته شده، بعداً به مثابه آن چیزی تظاهر می کند که گویا ذهن من آن را به مثابه چیز خواسته شده اي برداشت می کند.

چنانچه رفتار و احساس و عاطفه ما وابسته به جبر ناشی از عملکرد ياخته های عصبي (نويرون) مغز ما باشد، آن طور که ادعا می شود، آن وقت چنین وضعی دارای پیامدهای سنگینی برای علم روانشناسي می بوده است. برداشت كلي از عملکرد مبتنی بر آگاهي ي ناگهاني- بل بداهه، ازجمله برداشت انتقادی ي روحي- رواني (پسیکولوژیکی) برای «عملکرد مبتنی بر استدلال ذهنی» را باید بدين ترتيب امري نفی شده ارزیابی کرد، پیش از آن که این برداشت [عملكرد مبتني بر استدلال ذهني] بتواند قدرت توضیحی خود را در جریان حاکم روحي- رواني (پسیکولوژیک) اصلاً مطرح سازد (نگاه شود به نظر مایرز Maiers 1996، 2008).

اشتباه ارزیابی ناتورالیستی از پدیده ها در نظریه های روانشناسي ارایه شده، نکته جدیدی نیست: اين برداشت كه من آن را در اين سطور ناتوررالیستي مي نامم، می پندارد که جهان یک واقعه ناب طبیعی است. برداشتی که پیامد آن، این اشتباه است که می پندارد که عملکرد و تجربه انسان، متاثر از شرایط حاکم اجتماعی نیست. شكل هاي متفاوت اين برداشت در گذشته طرح شده است. از این زاویه دید، برداشت [مكتب جديدِ] ناتوراليستي که من آن را [مكتب] تقليل گرايانه ي عصبي (ردوکسیونالیسم نویرونی) ارزيابي می كنم، بلافاصله به برداشت [مكتب] پیشین بیولوژیسمی با نام روانشناسي فرگشتي ي (پسیکولوژی اولوسیونر) سال های 90 باز می گردد(١) كه طيف برداشت هاي ناتوراليستي را تکمیل می كند (نگاه شود به مایرز 2002).

جدید گونه و قابل توجه در نظریه «منطق- نویرونی» این نکته است که حل تقليلي (ردوکسیونیستی) مساله های روحی- بدنی (ذهنی- عینی) – پسیکوفیزیکی، برای نمونه به اصطلاح «Materialismus eliminativ» [جهان بيني در ارتباط با فلسفه روح كه وضع روحي- ذهني را پديده هاي مستقلي ارزيابي مي كند كه در زير توضيح داده خواهد شد] که تاکنون عمدتا موضوع مواضع جدل آمیز در میان فلسفی ي (تحلیلی) روح بود، بدون آنکه پیامد مهمی برای تعیین وضع نزد علوم دیگری (پسیکولوژی، فیزیولوژی، نویروبیولوژی) داشته باشد، اکنون به نظر راهبردی بدل شده است.

2- مساله رابطه روحی- بدنی (ذهنی- عینی) در فلسفه روح

            [در اين بخش تئوري هاي متفاوت و متضاد در باره رابطه ذهن- عين معرفي مي شود]

موضوع بررسی فلسفه ی روح، روشن ساختنِ طبیعتِ پدیده هاي ذهني- رواني نزد فرد و شناخت سرشت پدیده های ذهنیِ (آگاهی) است. در این روند، این فلسفه با «مساله رابطه ی ميان روح و تن (پسیکوفیزیولوژی)» روبروست که به طور سنتی تحت عنوان «مساله روح- تن (ذهن- عین)» طرح و ناميده می شود.

بررسی مساله روح- تن، پاسخ است به پرسش در باره رابطه میان جهان مادی و روحی- معنوی. به سخنی دیگر، پاسخ است به پرسش در باره رابطه میان موقعیت/ حادثه های تن، به طور مشخص حوادث ناشی از عملکرد نویروفیزیکولوژیکی و یا بیوشیمیاییِ مغز و آگاهی كه مي توان آن را به طور عمومی، رابطه ميان موقعیت/ حادثه های روحی و تن نزد انسان ناميد. این سویه ی مساله پسیکوفیزیکی – «مساله تن- روح» – در مواردی همچنين «مساله پسیکوفیزیولوژی» یا «مساله پسیکوسربرال» (روحي- مغزي) نیز نامیده می شود. صرفنظر از نام گذاري، مساله ای است که مربوط می شود به رابطه میان پدیده های منتال- ذهنی (نفساني) با واقعیت مادی خارج از انسان. مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیکی) یکی از قدیمی ترین مساله ها را در تاریخ دانش روح انسان و در کل تاریخ علوم تشکیل می دهد. نه تنها تاکنون مساله هاي حل نشده ای در درك اين رابطه وجود دارد، بلکه جایگاه و موقعيت آن هم در کل اين رابطه هنوز ناروشن است. طیف پرسش ها در این باره از به رسمیت شناختن آن به مثابه «مساله مرکزی درک ما از جهان»، و یا برعكس، تردید در این باره که اصلا «مساله علمی ای را تشکیل نمی دهد» زيرا از طریق شیوه های تجربی قابل شناخت نیست، و حتي تا مردود ساختن آن با اين استدلال که «تنها یک مساله غیرواقعی متافیزیکی» است، وسعت دارد.

پیش تر این نکته بیان شد که در فلسفی روح تعداد اسلوب های «ردوکسیونی (تقليل و ساده گرانه)ي حل مساله ي رابطه پسیکوفیزیکی» وجود دارد. ازجمله نمونه به اصطلاح « Materialism eliminativ». منظور از چنين اسلوب ها، ارايه تعريف براي وحدتِ روح- تن (پسیکوفیزیکی) در تئوري شناخت است که به شدت جنبه ذهن را به سود جنبه ي تن (فیزیکی) نفی می کند. در نوع دیگري از تئوری شناختِ از اين نوع، در تعريف خود جنبه ذهنی را نسبت به جنبه فيزيكي ضعيف تر نفی می کند، این نفی تنها به اصطلاح در بیان زباني ي تعريف انجام می شود: تا آنجا که می توان کل زبان روزانه روانشناسي (پسیکولوژی) را با اصطلاح های نویروبیولوژیكي از این طریق جایگزین ساخت که ارايه اطلاعات در باره دانش نويروبيولوژي را در آن توسعه داد. به نسبت اين توسعه، مي تواند به همان نسبت، برداشت روحي- ذهني و به كار بردن اصطلاحات آن محدود شود.

برخلاف این برداشت، نمایندگان ماتریالیسم اِلميناتيو (كه براي جنبه فيزيكي نسبت به جنبه روحي برتري شديد قايلند) مانند پاول و پاتریسیا چرچلاند Chrchland (1981، 1986)، رورتی Rorty (1965/1993) یا اشتیش Stich (1996)، نوعی از برداشت ماتریالیستی را به بحث وارد می کنند که در واقع به معنای نفی آگاهی است: آگاهی، به مثابه ي پديده اي ذهني- نفساني، اصلا وجود ندارد. بیان زباني صفت ها در پديده هاي واقعي كه مبتني بر ذهن- نفسانيات اند، در واقعیت های مشخص ريشه ندارد، بلکه تنها بیان شرایط فیزیکی و واقعه ها در مغز است.

امروز برخی از دانشمندان نویرولوژی (مانند فرانسیس کریک Francis Crick و کریستوف کوخ Christoph Koch) این هدف را دنبال می کنند که نشان بدهند که آگاهی در ارتباط علّی قرار دارد با عملکرد گروه هایی از نویرون ها در مغز انسان. در نقل قول زیر از کریک (1994، ص 17) به روشنی قابل شناخت است که ماتریالیسم اِليمناتيو لااقل به مثابه یک تئوری کاری، به طور کامل به کار گرفته می شود: «شما، خوشحالی و دردهاتان، خاطره هاتان، هدف هاتان، احساس شما برای هویتِ تان و برای آزادی خواستِ تان – در همه این موارد در واقع چیز دیگری نیست، جز رفتار تعداد بزرگی از یاخته های نویرون و مولکول های مربوط به آن [در مغزتان]».

در برابر برداشت پيش گفته، در پژوهش علمی 150 سال گذشته در رشته پسیکولوژی، بیولوژی و پزشکی، شناخت هم طرازي «ساده» naive بيان دو جنبه روح- تن (پسیکوفیزیکی) به مثابه یک تصور راهبری پذیرفته شده بود. اين برداشت وجود یک هم بستگي نسبتي میان پدیده های پسیکولوژی و ساختارها و روندهای نویروفیزیولوژیکی را مي پذيرفت. چگونگی رابطه علت و معلولي ميان آن ها اما هنوز ناشناخته بود. با چنین مضمونی، برای نمونه تعريف «نظريه اصلي (آکسیوم) شناخته شده ی نخست پسیکولوژی» توسط پرفسور روان شناس گئورگ الیاس مولر Georg Elias Müller در سال 1896 فرموله شده است: «زمینه هر وضعیتِ آگاهی، یک روند مادی، یک به اصطلاح روند پسیکوفیزیکی است، که بر پایه تحقق یافتن آن، چگونگي بودِ وضعیت مشخص آگاهی قرار دارد.»

پذیرش وجود يك پيش شرط ساده، اما كاملاً مشخص در رابطه جنبه روحي و بدني (فيزيكي) در تعريف آگاهي در تاريخ علم (روانشناسي) اين حسن را داشت، كه چنین نظريه، به اصطلاح «همزیستی مسالمت آمیز» را در رشته های مختلف علومي كه با مساله روابط پسيكوفيزيكي در ارتباط تكميلي قرار دارند، ممكن مي سازد. بحث هاي مختلف تكميلي مي توانست از این طریق عملي گردد و زمینه انباشت اطلاعات تخصصی را نزد همه رشته ها ممکن سازد. من از این رو نظريه ي كاري مشابه سازانه ي پيش گفته را «ساده» می نامم، زیرا، برخلاف دوران پایه ریزی پسیکولوژی آکادمیک، در پيشرفت «کار علم طبیعی» (به گفته kuhn)، در باره مساله پسیکوفیزیکی تقریبا اصلا فکری ارايه و نظری بيان نشده است. این در حالی است که این مساله به طور عمده مساله مرکزی فلسفی را در همه رشته هایی تشكيل مي دهد که با بررسي روند آگاهی و مغزی و از این طریق، به ويژه با بررسي روند پديده هاي روحي در ارتباط است. کمبود بازتاب برداشت ها در این باره، به طور مشخص مي تواند موجب پذيرش موضع «دوآلیسم پسیکوفیزیکی» [دوگانگي روح- تن] همانقدر باشد كه مي تواند از موضع رابطه عملكردي ميان آن ها «اينترآکسیونیسموس» دفاع كند، آن طور که در پسیکولوژی عامیانه معمول است: ما به صورت بل بداهه میان روندهای نظام مركزي و پيراموني اعصاب، سوخت و ساز، قلب و دستگاه گردش خون، ارگان های حرکتی از یک سو و احساس ها، اندیشه ها، نیازها، هدف ها و غیره خود از سوی دیگر، تفاوت قایل هستیم. همزمان ما تردید نداریم که وضع روحی و بدنی بدون ارتباط در کنار هم قرار ندارند، بلکه بر روی هم تاثیر می گذارند: «او در حالی که در را محکم بهم زد، اطاق را ترک نمود، زیرا غضبناک است.» و برعکس: «او خوشحال بود که به یاد كت بود، زیرا دارد سردش می شود.» این تزِ تاثیر متقابل علت ها بر روی یکدیگر، همانقدر برای ما در زندگی روزانه امری بدیهی است که تز دوآلیستی، در باره نحوه متفاوت سرشت پدیده های روحی و مادی برای ما امري بدیهی است (نگاه شود به Goller، 2002، 2).

بر این پایه است که نظریه علمی- پسیکولوژی نیز خود را سخت گیرانه به تطابق برداشت روحي- تني (پسیکوفیزیکي) محدود نمی کند. تطابق و هم طرازیی ي بخش های ذهني- نفساني (منتال) و فیزیکی، اما میان علل پیدایش آن ها وجود ندارد. برداشت وجود چنین تطابق ميان دو جنبه از این رو نیز قابل توجیه نیست، که بخش ذهني- نفساني درواقع هم دارای یک ریشه ي علّي kausale بسته نیست: برای نمونه، برداشت های احساسی به طور کلی از طریق تاثير چيز (ابژکت)ها و یا از طریق تحریک فوقانی ناشي از آن ها [در مراكز مربوطه مغزي] دریافت می شود. به سخنی دیگر توسط تحریک های نزديك که از کلیت ابژکت – به اصطلاح تحریک تحتاني distal – ایجاد می شود که با تاثیر قابل سنجش فیزیکی یا شیمیایی بر روی یاخته، احساس پديدار می گردد. ما نمی توانیم همه تحریکات احساسی خود را از طریق تجربه های احساسی یا پدیده های دیگر (داخلی) روحی توضیح دهیم. به طور کلی می توان گفت: «بسیاری از آنچه که دارای ریشه ذهني- نفساني هم نیست، به اين ريشه تمایل نشان مي دهد» (Bieri 1997، 7). بي سروصدا، وجود رابطه دوگانه پذیرفته می شود که «موقعیت های ذهني- نفساني (منتال) بر روی فیزیکی همان طور موثرند که برعکس. برداشت پسیکوفیزیولوژی، پسیکوزوماتیک (تن- روان)، پسیکوفارماکولوژی در عمل این تاثیرات متقابل را ایجاد می کند» (Goller 2002، 10). من تنها به اسلوب EEG-Biofeedback اشاره می کنم که در آن افراد می آموزند كه بتوانند فعالیت الکتریکی مغز خود را از طریق هدایت تاثیر ناشی از تجربه لحظه خود، مورد تاثیر قرار دهند.

مشكلات منطقي

پذیرش نظریه ی وابستگی کامل پدیده های ذهنی- نفساني به مغز، به طور منطقی نظریه وابستگی متقابل مغز و ذهن را با مشکل روبرو می کند (نگاه شود به گولر، همانجا): از تاثیر آگاهانه تجربه در جریان بر روی عملکرد نویرونی صحبت کردن، تنها زمانی مجاز است، اگر آنچه که تجربه می شود، لااقل در بخش هایی از وضعیت مغز به طور مستقل جریان می داشت. انتقاد دیگر باز می گردد به سرشت متفاوت پدیده های رواني و فیزیکی: چگونگه می بایستی واقعیت هایی که دارای سرشتی بکلی متفاوت هستند، بر روی یکدیگر تاثیر بگذارند، آن طور که می توان آن را در تجربه ناشی از احساس و نحوه فعال شدن نویرون ها یافت. و اصلا چگونه می تواند رابطه علّی میان روندهای الکتروشیمیایی در مغز که در زمان و مکان معین جریان می یابد، با چیزی که از مقطع زمانی و مکانی آزاد است، وجود داشته باشد؟ برداشت رابطه عملكردي ميان روح- تن (دوآلیسم اينترآلسیونالیسم) از این دیدگاه نیز مورد انتقاد قرار می گیرد، «زیرا این برداشت با این ادعا که روندهای فیزیکی تحت تاثیر روندهای غیرفیزیکی – آگاهانه- ذهنی -، قرار دارند، علیه اصولِ اصلی ي پذيرفته شده ي علوم طبیعی برمي خيزد، به ویژه علیه ثابت مانند کل انرژی و همچنین علیه اصل محدویت علّی جهان مادی، که مبتنی بر آن، هیچ علت غیرفیزیکی وجود ندارد» (Pauen 2006، 41).

من نمی توانم در این سطور به راه حل ها پرسویه در ارتباط با مساله پسیکوفیزیکی بپردازم که در فلسفه تحلیلی ی روح طرح می شود (برای دستیابی به یک نگرش کلی می توان به نظریات گولر 2002، هچنين برای دستیابی به نگرشي وسیع، مثلا به نظرات Beckmann 2008 و همچنین برای دریافت جمع نظریات به بئری 1997 و Metzinger 2001 مراجعه داد)، مایلم اما برای نمونه به کمک بحث کوتاهی در اطراف به اصطلاح «Bieri-Trilemma»، به برخي از جنبه هاي وابستگی سیستمی مساله بپردازم.

با این عنوان Bieri-Trilemma»، بعضی اوقات رابطه میان تن- روح مطرح می شود که درباره چگونگی علت ذهنی تسری این رابطه به يكديگر صحبت مي كند و توسط فیلسوف پتر بئری (1981/31997، 2ff) ارایه شده است. نظریه بئری دارای سه پیش شرط است (که پیش تر به آن اشاره شد): 1- «پدیده های ذهنی، پدیده های فیزیکی نیستند». 2- «پدیده های ذهنی، دارای تاثیري علّی در پديدار شدن پديده هاي فيزيكي هستند.» 3- «عرصه علّی پدیده فیزیکی، عرصه بسته ای است.» در نگاه اول، صلابت نظری هر کدام از سه پیش شرط قابل درک است: واقعیت های ذهنی به نظر می رسد که از طریق حقیقت درونی خود – به ویژه تجربه ذهنی – متفاوت و جدا از تجربه فیزیکی بوده و نمی توان آن ها را به آن محدود ساخت. به نظر می رسد که پدیده ذهنی مي تواند بدون تردید علت و یا تکانه ايجاد شدن پدیده فیزیکی باشد (مثلا هنگامی که ما از ترس، رنگ پریده می شویم و یا به علت اعتقاد درونی، به نحوه خاصی واکنش نشان می دهیم). به راحتی می توان همیشه برای دنیای فیزیکی علل کافی روحی یافت.

[در سطور زير، بحثي تفصيلي- تخصصي در توضيح نظريه Trilemma ارايه مي شود] (٢)

در کلیت خود، تضادهاي موجود در برداشت تطابقي ي پدیده های روحي و فیزیکی، زمینه کوشش هایی را تشكيل مي دهد برای توجيه برداشت سرشت يگانگي ي مادي بيان پديده روح- تن (پسيكوفيزيكي). برخلاف تئوری هایی که هویت پدیده های ذهنی را مبتنی بر موقعیت های خاص مغز تعریف می کند، دیگرانی (مانند پوت نام Putnam و فودور Fodor) موضع به اصطلاح «فونکسیونالیسم» (عملكردي) را در موقعیت های ذهنی تعیین کننده اعلام می کنند. به نظر آن ها در اثر علل خارجی، رشته علّي عملکرد و واکنش ذهنی ایجاد می شود. بر پايه برداشت ماتریالیستی- فیزیکی، موقعیت- حادثه های ذهنی مي تواند به صورت مختلفی تحقق یابد. «بر پایه این تز که نزد انسان پديده ها- موقعیت های ذهنی، عملاً به صورت تغييرات در مغز به ثمر می رسند، نظريه عملكردي (فونکسیونالیسم)، عملاً به معناي عملکرد ماتریالیستی محدود می شود که نهایتا نوعی از تئوری خرده گرايي (پارتیکولار partikular) براي تعريف هويت [آگاهي] است (هویت توکئن Tokenidentität).» (گولر 2002 27)

همه این توضیحات مبتنی بر ماتریالیسم تقليل- ساده گرانه (ردوکتیو) قرار دارد كه موضع خود را به کمک نتایج پژوهش های جدید بر روی مغز قرار می دهد و کارپایه جایگاه تحقیقات علم نویرولوژی (عصب شناسي) را برای خود جایگاهی مطمئن اعلام می کند.

قطعی آن است که موضع مبتني بر دوگانگي تعريف آگاهي (دوآلیستی) و تاثیر متقابل میان ذهن و عین از آن زمان با شدت بیشتر مورد ترديد قرار گرفته و مردود اعلام مي شود، از زماني كه به طور روز افزون با اسلوب های همراه با عکس برداري از عملكرد ياخته هاي عصبي در مغز (از قبیل PositronenßEmissions-Tomographie, Kernspinotomographie , magnetische Kernresonaz- Spektroskopie) با دقت نشان داده می شود که چگونه تجربه ذهني با عملکرد دستگاه سالم نویرونی در ارتباط قرار دارد. این اسلوب ها اما به معنای اثبات درستی استدلال محدود ساختن این پدیده ها به تغييرات فیزیکی نیست – اما این نتایج نشانه های روشنی برای این امر است که بی دقتی فلسفی در علم بیش از این قابل دوام نیست و ضروري است كه ارزيابي فلسفي از عملکرد مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیکی) مورد توجه بيشتري قرار گيرد. (تكيه از مترجم)

 

3– آگاهی از موضع شخص اول و سوم

[در بخش زير پروفسور فولفگان مائيرز با نتيجه گيري از بحث هاي انجام شده، موضع و برداشت ماترياليست ديالكتيكي را پيرامون «آگاهي» مورد بررسي قرار داده و مستدل مي سازد]

توانايي توضیح دانش نویرولوژی (عصب شناسي) از پديده آگاهي تا چه حد است؟ با اسلوب های علم نویروفیزیولوژی كدام سويه هاي عملكرد ياخته هاي مغزي قابل شناخت مي شود؟ با هدف محدود ساختن انتظارها، از طرف دانشمندان پژوهشگر محتاط مغز (مثلا در «مانیفست» یازده دانشمند متخصص اعصاب (نویرولوژ) ردیف اول آلمانی 2005)، توجه به این نکته جلب می شود که نتایج پراهمیت به دست آمده با اسلوب هاي جديد، در فوقاني ترین سطح سازماندهی بافت مغزي قرار دارد و در مقياس كوچك به دست آمده است. به سخنی دیگر، اول، اين آزمايش ها در باره عملکرد متفاوت بخش هایی از بافت مغز انجام شده است، که رابطه متقابل آن ها با هم، پديدار شدنِ واكنشِ رواني ي معين عمده اي را ممكن مي سازد، و دوم، اين كه بررسي ي انجام شده، محدود است به عملكرد چند ياخته و ملكول.

برخلاف زمينه بررسي و تحليل پيش گفته، درك در باره نسبت مشخص ميان وابستگي هاي روحي- رواني- فيزيكي هنوز به نتايج نهايي دست نيافته است. نتايج كنوني نبايد به عنوان نتايح نهايي برداشت شود. به سخني ديگر، ارزيابي چند و چون وابستگي هاي مشخص در سطح مياني ي سازماندهي [بافت مغز] كه حيطه عملكرد دسته هاي كوچك و بزرگي از ياخته ها را نشان مي دهد، كه نهايتاً زمينه عملكردها در سطح فوقاني را موجب مي شود، هنوز پاسخ نهايي نيافته است.

بدون روشن شدن «گام هاي بينابيني پراهميت»، ابرازنظرها در باره رابطه وابستگي ها ميان مشاهدات پديده هاي نويروالكتريكي و شيميايي و توانايي ها و نتايج روحي- رواني مبتني بر آن ها، «كماكان بر پايه حدس و گمان» قرار دارد. به منظور گذار از اين مرحله، پژوهش عملكرد مغز بايد به ويژه بر روي عملكرد روندهاي نويروني در سطح مياني ي سازماندهي بافت مغز متمركز گردد كه تاكنون به طور بسيار محدود شناخته و درك شده است. براي نمونه، پژوهش عملكرد مغز بر روي روندهايي كه هنگام آموختن، يافتن راه حل هاي مستدل براي مساله ها و يا هنگام برنامه ريزي و عملكرد انسان جريان دارد، بايد در مركز توجه قرار داده شود.

نقل بخش ديگري از «مانيفست» پژوهشگران پيش گفته در اينجا مفيد است: «اينكه ”كجا” در مغز واكنش ياخته ها تحقق مي يابد كه در آزمايش هاي عملكردي توسط دستگاه هاي عكس برداري جديد (kernspinotomogram) نشان داده مي شود، هنوز به معناي شناخت و درك و از اين طريق يافتن امكان براي توصيف و بيان ”چگونگي“ توانايي هاي كشف شده در عكس برداري توسط مكانيسم هاي نويروني نيست. براي پيشرفت واقعي در اين زمينه به اسلوبي نياز داريم كه قادر باشد هر دو روند را همزمان نشان دهد و رابطه و وابستگي هاي آن ها را قابل شناخت سازد.»

پيش شرط براي اين كه حيوان در آزمايشگاه و يا شخص شركت كننده در آزمايش بتواند در هنگام آزمايش واكنش طبيعي خود را نشان دهد، در اختيار داشتن دستگاه هايي است كه بدون هرنوع مانع و محدوديت، اجراي آزمايش را ممكن مي سازد [و انگار انجام آن را در شرايط طبيعي عملي سازد] و «بتواند توسعه و انبساط مكاني و زماني تحريك را نزد همه نويرون هاي شركت كننده تا سطح ”رابطه اتصالي ميكرو“ [صفحه كليدِ اتصال ميكرو- خرد- ميكروسكپي] نشان دهد و آن را با شيوه عكس برداري با قدرت بالاي بازتابِ [پريكسل] زماني در دستگاه سيستم اعصاب سالمِ [شخص مورد آزمايش] ترسيم نمايد.»

شايد در دهه هاي آينده پژوهش مغز واقعاً قادر شود «رابطه و وابستگي ميان روندهاي نويروالكتريكي و نويروشيميايي را از يك سو و دريافت احساسي، آموزشي، روحي- رواني و همچنين توانايي عضلاني را تا اين حد توضيح دهد كه بتواند پيش شرط جريان آن را در هر دو سو با درصد بالاي احتمالي برشمرد»، آن طور كه نويسندگان «مانيفست» پيش بيني مي كنند. اما هم آن طور كه آن ها در پايان «مانيفست» خود خاطرنشان مي سازند، دستيابي به يك چنين شناخت تعيين كننده ي قابل فكر هم، «با پيروزي ي برداشت تقليل گرانه نويروني neuronalem Reduktionismus پايان نخواهد يافت.»

علت ناتواني برداشت تقليل گرانه نويروني براي دستيابي به پيروزي، ريشه در محدوديت اصولي اسلوب شناخت علوم طبيعي، به سخني ديگر، محدوديت اصولي اسلوب پژوهش بر روي مغز دارد. زيرا اگر هم زماني چگونگي جريان همه روندهاي نويروني شناخته شود، كه براي نمونه زمينه ايجاد احساس همدردي انسان و يا عاشق بودن آن را موجب مي شود، باوجود اين، استقلال كيفيت خاص اين وضع روحي- رواني [كه در نتايج عكس ها قابل شناخت نيست] حفظ مي گردد [عكس ها داده ها هستند، در حالي كه وضع روحي كيفيت خاصي را تشكيل مي دهد].

وضع خاص آن ها، آن طور كه فيلسوف توماس ناگل (١٩٧٤) بيان مي كند، در اين نكته نهفته است كه هر وضع خاصِ روحي- رواني «به شيوه معيني احساس مي شود»: همدردي به صورت ديگري احساس مي شود تا بدخواهي، عاشق بودن به صورت ديگري احساس مي شود تا بي ميلي. و، براي اين كه تفاوت بسيار ظريف تر ميان احساس هاي عاطفي نزديك به يكديگر را نشان دهيم، نمونه هايي اضافه مي شود. رشك را جور ديگري احساس مي كنيم از حسادت، حيا را از گناه وغيره [در حالي كه داده هاي عكس ها ثابت است]. در حالتي قرار داشتن كه در آن، از احساس چنين وضعي در ”آگاهي خود“ برخوردار شدن (به سخني ديگر، در حالتِ احساس چنين وضعي از آگاهي خود بودن)، چيزي ديگر است، از در باره آن فكر كردن، به ياد آن افتادن و يا باور كردن كه در گذشته در چنين وضع احساسي قرار داشته ايم (نگاه شود به بئري، ١٩٩٧، ١٧٣). و براي هر كدام از ما اين وضع ها، مضمونِ ويژه خود را داراست.

اين «Qualia» [از واژه تخصص كه بيان كيفيت خاص نيز است]، اصطلاح فلسفي اي كه توسط لئويس (١٩٢٩) به مثابه نام براي اين احساس انتخاب شده، معماي (چيستانِ) اصلي را در آگاهي تشكيل مي دهد. اهميت مساله كواليا آن هنگام تشديد مي شود، هنگامي كه به وحدت تجربه شخصي و تداوم آن در آگاهي فكر شود. وضع هاي گذراي آگاهي ي لحظه ي ما كه ناشي از دريافت هاي حسي، تصورات، تحريك عاطفه، وضع پرتنش ناشي از نيازها يا تجربه هاي ناپايدار است، مانند فكر كردن به انجام اين يا آن كار در ذهن، با وضع روحي- رواني اي در ارتباط قرار دارد كه به عنوان آگاهي در متن انديشه جاي گرفته كه مي توان آن را با «من آگاهي- خودآگاهي» مشخص نمود. خودآگاهي اي كه بايد به آن «خودپسندي»، حق ابداع و كنترل عملكرد خود و اقدام هاي آگاهانه خود و هويت تاريخي خود و تداوم آن را نيز اضافه نمود.

هم بيان با گولر (٢٠٠١) مي توان خاطرنشان ساخت كه «علوم پژوهش عملكرد نويرون ها، زمينه نويروني حادثه، و نه خود حادثه را مورد پژوهش قرار مي دهد. اگر امروز براي نمونه تحقيقات بر روي مغز مي توانست نشان دهد كه حادثه خوشحالي با كدام فعاليت هاي نويروني همراه است، ما بدون تجربه شخصي در حادثه اي خوشحال كننده، نمي توانستيم بدانيم، احساس خوشحالي چگونه است، چيست.» و كسي كه داراي اطلاعات كامل نويروبيولوژيكي در باره براي مثال پديده درد است، باوجود اين هنوز نمي دانسته كه درد به چه معناست، اگر خود انواع مختلف درد طاقت فرسا را تجربه نكرده باشد. يك تئوري در باره پديده درد كه آن را به كمك محدوديت توضيح يك مورد مشخص شناخت فردي (انتولوژيكي) توصيف مي كند و مي گويد درد «چيست»، و آن را «هيچ چيز ديگر» جز يك مدل تحريك نويروني قلمداد نمي سازد، درست آن چيزي را بيان نمي كند، كه مساله مركزي بحث را تشكيل مي دهد: مساله كيفيت سرشت دردي كه در ذهن به صورت پديده اي آگاهانه و تجربه اي ذهني احساس مي شود (نگاه شود به زيرله ١٩٩٤، ١١٧). [تكيه همه جا از مترجم]

«درد، آن طور كه به نظر مي رسد، از اين رو درد نيست، زيرا از طريق زخم شدن بافت ي ايجاد شده است و به نوبه خود، در رفتار خاصي بازتاب مي يابد (اين برداشتي از موضع فونكسيوناليسم است، و. م.) [اين جمله اضافه شده توسط نويسنده رساله ولفگانگ مايرز را بايد به عنوان توضيح در باره چگونگي عملكرد نويرون ها در ارتباط با علت صوري ايجاد شدن درد درك كرد]، بلكه از اين رو كه به مثابه وضع خاصي – وضع خاص دردناكي – تجربه مي شود.» (بكرمان ١٩٩٩، ٧٧٢). كيفيت هاي حادثه هاي تجربه شده را، آن طور كه زئرله به درستي مي گويد، نمي توان چنين جمع بندي و درك كرد كه ريشه ي آن را به پديده «حادث شده در بدن – ناتوراليزاسيون-» بازگرداند و محدود ساخت: هيچ توصيف و ترسيم عيني واقعيت هاي فيزيولوژيكي نمي تواند سرشتِ ذهني احساس درد را بازتاب بخشد، زيرا آن ها علائم مشخصه ي متفاوتي هستند.

دو ويژگي مركزي تجربه شخصي

در سطور پيش دو مشخصه ي تجربه ي آگاهانه مطرح شد: اول، ويژگي ذهني و شخصي آن. هنگامي كه من مثلاً مي گويم: «من خوشحالم»، منظورم بيان تجربه ي خوشحال كننده خودم است، و نه بيان وضعيتي كه با احساس كيفيت اين تجربه در دستگاه نويروني من حادث شده است. در حالي كه رفتارها، روندهاي بدني و مغزي به طور علني، به عبارت ديگر بر پايه سنجش عيني، قابل دريافت كردن هستند، تجربه شخصي من، به طور مستقيم تنها توسط من قابل دسترسي است. تنها فردي كه حادثه خوشحالي را تجربه مي كند مي توان بگويد كه چه احساسي را و چگونه تجربه نموده، با چه احساس- عاطفه ذهني آن را شخصاً دريافت و تجربه كرده است. نسبت به دريافت تجربه ديگران، ما راه مستقيمي نداريم. ما نمي توانيم آن را مورد نگرش قرار دهيم (نگاه شود به زورله ١٩٩٤، ٩٩). البته ما از طريق دقت در وضع ذهني- روحي فرد ديگر مي توانيم به نتيجه گيري هايي در باره ذهنيت او برسيم، از اين طريق كه رفتارش، نظر بيان شده اش و تغييرات ظاهري اش را مورد بررسي قرار دهيم. اضافه بر آن ما مي توانيم بر پايه تجربه خود در شرايط مشابه و به كمك تئوري روح (تئوري آگاهي، theory of mind) تصوراتي در باره آنچه در ذهن فردِ ديگر مي گذرد، به نتايجي نايل شويم كه فرد ديگر در چه فضاي روحي- ذهني قرار دارد و در درون او چه مي گذرد. به شناخت و دانش قطعي در اين باره اما نمي توانيم دست يابيم: «اعتبار درستي نظر در باره فضاي روحي- ذهني فرد سوم كه مبتني بر تئوري شناخت ابراز شود (صرفنظر از سوتفاهم هاي احتمالي، و. م.)، به عهده ي آن كسي است كه برداشت خود را از قضاي روحي- ذهني ي فرد سوم، با بيان فرد اول ابراز مي دارد.» (گولز ٢٠٠٢، ٧)

به منظور جلوگيري از سوتفاهم بايد گفت: سرشت شخصي و ذهني را براي پديده هاي در ارتباط با آگاهي پذيرفتن، اگر به اين معنا درك شود كه آن ها، راهي خاص براي دستيابي به شناخت ويژه ي تجربه هاي شخص هستند، گرفتار شدن در اين موضع نيست كه گويا آگاهي پديده اي تنها دروني است و هيچ فضاي تبادل آن و يا ورود به فضاي آگاهي وجود ندارد. پيامد چنين سوليپ سيسمِ ايده آليستي Solipismus [Solipismus، من گرايي، خود بيني، فلسفه اصالت وجود خود] را تنها فردي دنبال مي كند كه ويژگي ي وجود پديده روحي- رواني انسان را به عرش مي رساند و آن را به مثابه يك من- آگاهي غيرزميني (extramundal) مطلق مي گرداند. چنين برداشتي هم به زمينه مادي ي پراتيك اجتماعي انسان در ايجاد شدن شرايط پديدار شدن آگاهي، و همچنين نسبت به برپايي مضمون مادي اين شرايط بي توجه است كه پديده آگاهي را ايجاد مي كند («Intentionalität» آموزش پديدار شدن آگاهي از آگاهي است) [«Intentionalität» درون گستري].

دومين نكته، وابستگي تجربه به دورنماي ديدگاه است: ما اطلاعات خود را در باره يك دانش- دانسته، از دو راهِ به كلي متفاوت به دست مي آوريم: يكي از موضع ديدگاه نگرشِ ذهني- رواني داخلي به تجربه- حادثه، به اصطلاح introspektiv، و ديگري، از موضع خارجي، از ديدگاه از خارج، براي نمونه از طريق بررسي رفتار [شخص سوم] يا شيوه هاي سنجشي [آن] در پژوهش هاي مغزي. دورنماي ديدگاه فرد- اول و فرد- سوم نه مي تواند منطبق بر يكديگر برداشت شود و نه مي توان از يكي براي ديگري به نتيجه گيري رسيد. كيفيت هاي تجربه، به طور اساسي با دورنماي ديدگاه ذهن مربوط است كه نمي تواند از ديدگاه شخص سوم ديده شود. تجربه ها هميشه تجربه يك فرد هستند. آگاهي ما بر روي نقطه اي متمركز است، در مركز آن خود من هستم به مثابه «مركز درون گستر» Intentionalität (هولس كامف ١٩٨٣). «آگاهي»، آن طور كه گولرز (٢٠٠١) جمع بندي مي كند، «به طور طبيعي داراي دورنمايي است، و اين نكته مي بايستي موضوع هر تئوري علمي در باره آگاهي باشد».

پردامنه ترين و كامل ترين دانش علوم طبيعي در باره واقعيت هاي نويروفيزيولوژيكي نمي تواند هيچ گاه دانسته ي تجربه ي آگاهانه ي شخصي را مستدل سازد، دورنماي [رشد و تغيير] تجربه را بگشايد و نشان دهد. از منظر تئوري شناخت، مبتني بودن پژوهش مغز بر واقعيت هاي واقعاً موجود غيرفيزيكي، بار دو سختي مختلف را به دوش مي كشد: اول، به خاطر غيرقابل انطباق بودن دورنماي ديدگاه شخص اول، – كه از موضع آن، ما انديشيدن، احساس كردن و خواستن را پديده وار توصيف مي كنيم -، با دورنماي ديدگاه شخص سوم – كه توسط توصيف علوم طبيعي برشمرده مي شود كه در آن اصلاً اين پديده ها پيش نمي آيد؛

و دوم، از اين رو كه زمينه تاريخي تجربه اجتماعي كه هم با يكديگر در ارتباط اند (و از اين طريق ايجاد تفاهم متقابل ميان ذهن- روح ها را ممكن مي سازد)، – و بايد اضافه نمود كه اصلاً از اين طريق تفاهم متقابل ايجاد مي شود -، به طور كلي براي شناخت علوم اجتماعي قابل دسترسي نيست.

٤- آگاهی، معمايي غیرقابل درک؟

آگاهي براي دستيابي به چه هدفي ضروري است؟

به نظر مي رسد كه در ارتباط با درك تئوريكِ مساله هاي مربوط به آگاهي، علوم درجا مي زنند: آگاهي از روندهايي كه در مغز جريان دارد، چگونه زائيد مي شود؟ هنوز به اين پرسش پاسخ داده نشده است كه چگونه حوادث متفاوت در مغز به ايجاد تركيبي (سنتزي) مي انجامد كه پديدار شدن واكنشي را موجب مي گردد كه پيامد آن، پديده اي يك پارچه را تشكيل داده و كيفيتي خاص است؟ و اصلاً، آگاهي براي دستيابي به چه هدفي ضروري است؟

چه چيزي ضرورت ايجاد شدن آگاهي را توجيه و آن را قابل فهم مي سازد، چرا انسان به آگاهي نياز دارد، چرا عملكرد انسان تنها در سطح تحقق دستورات روندهاي مغزي حل و فصل نمي شود، بلكه انسان، برخلاف يك موجود بي اراده، چيزي را احساس مي كند و به مثابه يك شخصِ فاعل- سوبژكت، عملكرد خود [و پيامدهاي آن] را بر پايه آن قرار مي دهد و تنظيم مي كند؟ تنها هنگامي كه ما به اين پرسش پاسخ دهيم كه چگونه و چرا روندهاي مغزي [احساسِ] تجربه را به وجود مي آورد، مي توانيم خلائي را با مضمونِ درك شده در تعريف خود پر كنيم، كه ميان وضع هاي ذهني- روحي- رواني اي كه آگاهانه حس [و درك] مي كنيم، و زمينه ي مادي ي مترادفِ آن وجود دارد.

آيا ما هيچ گاه قادر خواهيم شد رابطه ميان روح و مغز را درك كنيم و دريابيم؟ و يا، آن طور كه دانشمند فيزيولوژيست امانوئل دو بويس- قسموند در سال ١٨٧٢ در يك كنفرانس دانشمندان طبيعي در ليپزيك در نطقي در باره «مرزهاي شناخت طبيعت» اعلام داشت، «در برابر يك معماي غيرقابل حل قرار داريم (Ignorabismus) ما نمي دانيم و هيچ گاه نيز نخواهيم دانست»؟

من براي موضع غيرقابل شناخت بودن آگاهي، توجيه قابل دفاعي سراغ ندارم. توجيه ها همه مبتني است بر اين ادعا كه گويا استدلال ها عليه امكان شناخت آگاهي، يك قاعده كلي را بيان مي كند – گرچه بايد اذعان داشت كه هيچ يك از استدلال هاي جايگزين در رد اين برداشتِ تقليلي و نفي گونه كلانِ (استراتژيك) كنوني – كه همگي بر پايه بحث اساسي مبتني بر برداشت ماترياليستي غيرتقليلي قرار دارد -، نيز يك پاسخ اقناع كننده ارايه نمي دهد: «Emergenismus» [emergens مبتني بر ظهور غيرمترقبه، ناگهاني] (پذيرش ظهور غيرمترقبه به عنوان يك تئوري سيستمي) همانقدر چنين پاسخ اقتناع كننده نمي دهد كه سير تكامل شناخت روحي «Psychophylogenese» كه مبتني بر تئوري انتقادي ماركسيستي در باره روانشناسي است كه من از آن دفاع مي كنم نيز چنين پاسخي را ارايه نمي دهد.

 

يك- تئوري مبتني بر ظهور غيرمترقبه

تئوري ي ظهور ناگهاني- بل بداهه- غيرمترقبه مي كوشد وقوع پديده ناگهاني جديد را كه در سطح كلان پديده ظهورمي يابد، از طريق توضيح سرشت يا ساختار آن تعريف كند. تغييراتي كه اما وابسته اند بر تغييرات قانونمند در سطح خرد در پديده مورد بررسي، بدون آنكه اين تئوري بتواند تغييرات معيني را در سطح خرد در پديده ي مورد بررسي قابل شناخت سازد، و يا بتواند چنين تغييراتي را به مثابه پيامد ايجاد شدن تغييرات در سطح خرد در زير مجموع سيستم، به اثبات رساند (نگاه شود به بونگه ١٩٨٤).

انسان بر مبناي اين تعريف، به مثابه يك نظام (سيستم) با دو زير مجموعه ي باز – تن و روان –   درك مي شود كه در آن، تن از سيستم هاي زير فيزيولوژيكي اي تشكيل مي شود كه به نوبه خود از زيرسيستم هاي بيوشيميايي، و آن ها نيز به نوبه خود از زير سيستم هاي شيمايي تشكيل مي شود. سيستم آگاهي، به نظر اين تئوري، مي تواند به مثابه يك پديد ناگهان ظهور- بل بداله ي بيوعملكردي درك شود كه پيامد ساختارهاي مغزي است، كه اما نمي تواند تنها بر اين پايه تعريف [و مستدل] گردد.

برداشت تئوريك مشابه ديگري را در اين زمينه مي توان با مفهوم «Superveninz (ونيا venia از واژه قديمي اجازه) بيان داشت (نگاه شود به داويدسون ١٩٨٠، كيم ١٩٩٣)»: ايجاد شدن وضع هاي ذهني- رواني طبق تئوري سوپرونين به عنوان پيامد تغيير وضع هاي فيزيكي درك مي شود: دومي ها وابسته به اولي ها هستند، كه به اين معناست كه دومي ها [وضع هاي ذهني- رواني] نمي تواند تغيير يابد، بدون آنكه تغييرات فيزيكي به وجود آمده باشد.

در اين باره كه چرا ساختارهايي در مرحله ي معيني از رشدِ بغرنجي خود، يك پديده ناگهاني- بل بداله، يا به سخني ديگر، يك پديده سوپرونين را ايجاد مي كند، هنوز پاسخي قانع كننده نيافته است كه مبتني باشد بر تغيير ساختار پديده. نزد تزي كه تغيير در پديده دوم [روحي- رواني] را منوط به تغييرِ ناگهاني در پديده اول [مغز] مي داند، اين نكته كماكان ناروشن است كه چگونه سيستم فيزيكي اي كه داراي عنصرهايي است كه به طور عيني [از طريق عكس برداري] قابل شناخت است، مي تواند به طور اساسي صفت هاي كيفي اي ايجاد كند كه كيفيتي بكلي ديگر [احساسي- ذهني] را تشكيل مي دهد [از آنچه كه ما در عملكرد ياخته ها در مغز مشاهده مي كنيم].

بيان «ناگهاني»، آن طور كه بايد آن را برداشت نمود، ظاهراً در خدمت پوشش دادن به اين واقعيت است كه مساله ي درك نشده اي را بيان مي دارد. مشابه همين استدلال را كيم براي اين نتيجه گيري به كار مي گيرد كه بگويد (همانجا ١٦٧)، كه با واژه سوپرونين مساله تن- روان حل نمي شود، بلكه در وحله اول مساله حل نبودن آن مطرح مي گردد. (نگاه شود همچنين به گولور ٢٠٠٢، ١١ و براي مشاهده يك برخورد انتقاد وسيع، به رساله بكرمانن ٢٠٠٨، ٢٣٠).

دو- سير تكاملي شناخت آگاهي (روح) «Psychophylogenese»

دومين نظريه بزرگ (پاراديگما) – در باره ي سير تكاملي شناخت آگاهي (روح) – كه طبق آن رابطه ميان پديده فيزيكي و روحي به مثابه يك رابطه رشد يابنده تلقي مي شود، مي كوشد از ابتدا يك مساله مركزي، يعني مساله رابطه ميان روح- تن (پسيكو و فيزيولوژي)، يا همان مساله «تن- روان» را از طريق تقليل دادن آن به مثابه رابطه تنها ميان روح و تن (روح و مغز) گويا حل سازد و از اين طريق مساله بسط مبتني بودن آگاهي را به جهان خارج مسكوت بگذارد. [تكيه از مترجم]

اگر من [اين] بحث هاي معمولي فلسفي در باره آگاهي را درست فهميده باشم، در آن ها بارها به اين نكته بي توجهي به چشم مي خورد كه دو پرسش توامان تعيين كننده در رابطه ميان احساس روحي و آگاهي را كه زمينه اصلي رابطه ميان ذهنيت- معونيت از يك سو، و جهان خارج از روح، از سوي ديگر است، اصلاً طرح نشود و به وابستگي آن دو [روحي- آگاهي] با روندهاي در ارتباط با اندام هاي تن، براي نمونه، عملكرد نويرون ها محدود گردد.

از ديدگاه فلسفي مساله اما از اين قرار است كه بايد برداشت وحدت جهان را كه در ماديت آن مستدل مي شود، در ارتباط قرار داد با اصل بازتاب. ايجاد اين وحدت فلسفي براي هر كدام از رشته هاي علوم كه پديده هاي روحي را مورد بررسي قرار مي دهد، راه درك رابطه ميان پديده هاي روحي را در روند رشد رابطه آن با زمينه طبيعي [مغز] و جامعه نشان داده و آن را قابل شناخت و درك مي سازد. اين فكر مركزي را مايلم در پايان به طور اختصار طرح نمايم.

[مضمون «دو پرسش توامان» بازمي گردد به برداشت ماركسيستي از شخصيت انسان كه در سال هاي ٨٠ قرن گذشته تاريخ اروپايي با تحقيقات دانشمندان آمريكايي و به ويژه آلمان دموكراتيك به مثابه شخصيتي با وحدت بيو- پسيكو- سوسيال (وحدت بيولوژيك- رواني- روابط اجتماعي) تعريف شده است و هانس پتر برونر آن را در تز دكتراي خود برمي شمرد. نگاه شود به توماس مچر، ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ٨٨-٨٧)].

در ابتدا اين نكته را روشن سازم: بدون ترديد سرشت پديده اي بودن آگاهي، اين برداشت را به وجود نمي آورد كه ضرورتاً وجود دوگانه پديده ي تن- روح از نظر فلسفي اين امر را مطرح مي سازد كه گويا اين دو واقعيت نسبت به يكديگر ناجور و متضاد هستند. تقسيم وحدت جهان از ديدگاه ماترياليست- ديالكتيكي همانقدر غيرقابل پذيرش است، كه پذيرش تئوري هاي تقليل گرا براي تعريف آگاهي غيرقابل قبول است. آن طور كه تئوري هاي ماترياليسم معمولي [قديمي- پيش از ماترياليسم- ديالكتيكي] چنين برداشتي را با ايجاد كردن پيوند ميان مفهوم مادي با تصورات موادي براي مضمون آن، تداعي مي كند.

[فيلسوف آلماني هانس هينس هولس كه سه سال پيش به ابديت پيوست، در اثر خود با عنوان ”طرح جهان و بازتاب، كوششي براي پايه ريزي ديالكتيك“ (٢٠٠٥)، جهان را كليتي بهم پيوسته و با نظمي باز برمي شمرد كه تحت شرايط بازتاب بي وقفه، در حال حركت، تغيير و شدن است. بازتابي بي وقفه كه در هر مورد مفرد آن، مادي بودن سيستم را به اثبات مي رساند و پذيرش ماديت كليت جهان را مستدل مي سازد …

زنده ياد احسان طبري در شعر زندانش با عنوان ”اخگران اسفند“ كه «به ياد ٧ شهيد اسفند» سروده است، در استعاره ي «انعكاس بي وقفه آينه ها»، اين اصل ماترياليست ديالكتيكي را براي بيان وحدت شناخت فردي از جامعه شناسي علمي و پايان تنهايي فرد انسان ترسيم مي كند. ترسيم مي كند كه چگونه انسانِ مبارزِ در بند، در تنهايي خود، خود را گوشه اي از بيكراني نبرد انسان درمي يابد!]

برخلاف برداشت ماترياليسم معمولي- غيرديالكتيكي، مساله دور اين نكته متمركز است كه نمي توان از ديدگاه تئوري شناخت epismologisch وجود تفاوت مطلق ميان ماديت و معنويت [يا در برابر هم قرار دادن آن دو] را پذيرفت و آن را به مثابه امري بي ارتباط با زمينه اصلي براي حفظ زندگي درك نمود. برعكس [ارتباط و وحدت آن دو را] بايد به معناي مونيسم ي ماترياليستي (البته ماترياليسم- ديالكتيكي) درك كرد. به عبارت ديگر، پديده ي ذهني- معنوي، يا آگاهي را بايد بر اين پايه به مثابه وجود خاص و شكلِ تظاهرِ حركت ماده درك كرد كه روند تغيير و رشد تاريخي خود را طي مي كند. تنها با چنين دركي از حركت تاريخي پديده ي ذهني- معنوي مي توان آگاهي را به عنوان بازتاب عملكردي عيني انسان [نسبت به محيط خارج – جهان- جامعه] درك نمود، كه راه حل واقع بينانه اي را براي تحقق بخشيدن عملي به تداوم زندگي خود دنبال مي كند. [تكيه از مترجم]

نياز به برشمردن چگونگي روند رشد تاريخ طبيعي هستي در اين سطور به چشم نمي خورد. در مجموع مي تواند پذيرفت (نگاه شود به گولر ٢٠٠١): در ابتدا جهان بدون زندگي و آگاهي وجود داشت، بدنبال ايجاد شدن هستي بيولوژيكي و ايجاد فرگشتِ زندگي [ايجاد اولوسيونرِ زندگي]، ماده به طور روزافزون بغرنج گشت و نهايتاً آگاهي را ايجاد نمود.

با ايجاد شدن زندگي، در يك جهانِ بدون مركز عيني، مراكز ذهني ايجاد مي شود: ”من- مركز“ها كه هر كدام محدود به ديدگاه خود از جهان است. ديدگاهي كه به دورنماي فضاي ديدگاه دروني خود محدود و به آن وابسته است، و لذا هر كدام [خود را تنها ديدگاه مي پندار و از آن به دورنماي] جهانِ تجربه و تاريخ خود دست مي يابد.

در سطور زير از همكار بيولوژيست ساليان دراز خود فولكئر شوريگ كه در پايه ريزي علمي پسيكولوژي (روانشناسي) انتقادي و همچنين در رشد شيوه پژوهشي مبتني بر تاريخ طبيعي نقشي تعيين كننده ايفا نمود و در ژانويه امسال به ابديت پيوست، روند رشد تكاملي شناخت رواني (psychophylogenese) را نقل مي كنم: «با ايجاد شدن زندگي تقريباً سه ميليارد سال پيش، سطح معيني از درجه بغرنجي ي سازماندهي سيستم زنده ايجاد شد كه منجر به پديدارشدن كيفيت ذهني- روانيِ ويژه ي در به كاربردن و بهره برداري از اطلاعات انجاميد. روند تكاملي بيولوژي (بيوگنز) و روند تكاملي روحي- رواني (پسيكوگنز) طبق اين برداشت، يك روند واحد را تشكيل نمي دهد، بلكه دومي، خود پيامد و محصول يك فرگشت خاص است. براي رشد روند تكاملي ي روحي- فيزيكي (پسيكو- فيزيكي) كه تقريباً يك ميليارد سال پيش تحقق يافت، مي توان مشخصات بيولوژيكي خاصي، مانند سازماندهي ياخته اي، ايجاد شدن سيستم هاي خاصِ جداري، پديدار شدن سيستمي ياخته هاي نويروني و همچنين براي دريافت تحريكات و غيره را ذكر نمود. تعيين كننده اين نكته نيز است كه همه موجودهاي پرياخته داراي قابليت به كارگيري و بهره برداري روحي- رواني از اطلاعات نيستند، بلكه تنها حيوانات. در روند فرگشتِ عملكرد روحي كه در ابتدا بر زمينه انواعي از سيستم هاي نويروني ايجاد شد، كه با رشد مثبت (پوزيتويستي) آن در طول زمان، سطح توانايي [انسان] به منظور حفظ بقاي گونه ارتقا يافت. اين ارتقا از طريق ارتقاي پيچيدگي [بافت و عملكرد] عملي شد، كه در مرز ميان حيوان- انسان، نهايتاً به پديدار شدن آگاهي رشد نمود. مراحل جداگانه در اين روندِ رشديابنده و تغييرات آن در روند رشد تكاملي پديده روحي- فيزيكي مي تواند به مثابه تئوري اين رشد تاريخي جمع بندي شود.» (شوريگ ١٩٧٧، ٩٥).

 

سخن كوتاه

بدين ترتيب، ارايه يك تعريف نهايي براي چگونگي پديدار شدن آگاهي بايد بر روي مبادله فعال ميان بافت زنده و جهان مادي اطراف آن مبتني باشد. در اين تعريف بايد به نقش كمكي فرگشت هاي جنبي در سيستم هاي مختلفِ بافت زنده توجه لازم به عمل آيد كه براي رشد جنبه هاي عملكردي ي روحي و همچنين كمك به رشد زمينه هاي بدني نزد هر يك از گونه ها به طور مشخص نقش دارد.

با چنين نگرشي، آن وقت بافت هاي مغزي، سيستم هاي عملكردي- ساختاري اي را تشكيل مي دهد كه بازتاب واقعيت خارجي را به عهده دارد. تنها در ارتباط با شناخت از اين زاويه رشد تكاملي روحي « psycho-gnoseologisch» است كه مي توان به اين پرسش (ي كه توسط مساله رابطه ميان روحي و تن، به سخن ديگر پسيكو فيزيولوژيكي تغييرات ژنتيكي در ارث «Transduktion» طرح مي شود)، پاسخي متناسب داده شده و اين امر را قابل درك ساخت كه چگونه تحريكات خارجي ايجاد شده به عنصر تغييرات فيزيولوژيكي در اندام هاي بافت زنده تبديل مي شود و به نوبه خود، به پديدار شدن مفهوم مادي اي مي فرازد كه احساس ذهني- روحي- معنوي را تداعي و ايجاد مي كند. تنها با چنين نگرشي به دورنماي [كليت] جهان است كه مي توان به منشاء ايجاد شدن پديده هاي روحي- رواني- معنوي پاسخ داد و اين معماي تبديل شدن (ترانسفورماسيون) تحريكات فيزيكي را به احساس روحي- رواني- معنوي درك كرد.

آنچه كه به طور مستقيم به مساله آگاهي انسان بازمي گردد، مي توان بدون ترديد پذيرفت كه مغز، به مفهوم مشخص كلمه، آگاهي را «توليد» نمي كند. زيرا سمت و سوي آگاهي در جهت معناي عيني اي قرار دارد كه [از خارج دريافت و آن را از دورنماي ديدگاه خود] بازتاب مي بخشد. [همه روابط روبنايي، ازجمله برداشت هاي مذهبي- فلسفي- جهان بيني و غيره از چنين ريشه خارجي- اجتماعي برخوردارند! در رساله پيش گفته ”تاملاتي پيرامون علم و دين“ كه در ”نويدنو“ انتشار يافته، احمد جواهريان مي كوشد به كمك پژوهش هاي اخير بر روي مغز انسان، برداشت ناتورآليستي در علوم انساني را به روانشناسي تسري داده، دين و مذهب را به عنوان پديده اي كه گويا ريشه در ياخته هاي ويژه اي در مغز دارد، بنمايد و از اين طريق به ذم خود وحدت ديالكتيكي ميان عين- ذهن، يا تن و روان را با محيط پيرامون – جهان- جامعه – نفي كند.]

در ارتباط با رشد مفاهيم مادي، آگاهي مبتني است بر واقعيت هاي طبيعي و يا مبتني است بر توليداتي كه ناشي از كار انسان است. – به سخني ديگر- آگاهي بخش اساسي تاريخ هستي انسان را [در روند بغرنج و پيچيده شونده آن در طول تاريخ] بازتاب مي بخشد، كه براي درك آن، علومي كه در خدمت شناخت طبيعت و به ويژه علوم اعصاب عمل مي كند، ايجاد نشده است.

پيش تر اشاره نمودم كه ممكن است چنين وضعي پيش آيد كه تجربه ي بي واسطه «مال من» و همچنين حالت «ذهنيت» يا «آگاهي فردي» مي توانسته به نادرست به عنوان پديده اي درك شود كه بررسي اسلوبي ي عيني آن ناممكن باشد. لذا وظيفه علمي تعيين كننده در اين نكته نهفته است كه برداشت ذهني بي واسطه [فردي] از آگاهي، مي تواند تنها از طريق نفي «انفراد» آن در تركيبِ فعاليت هستي [گونه] انسان برطرف [و به طور ديالكتيكي قابل درك] گردد.

بايد آگاهي را به مثابه بخشي جداي ناپذير از فعاليت براي گذران [و تداوم] هستي درك كرد. اصل وحدت آگاهي و عملكرد، به سخني ديگر، قابل درك شدن پديده آگاهي در عملكرد انسان براي گذران زندگي كه در ذهنيت فردي تظاهر مي كند، شيوه ي بررسي عمده و پيگير را در علم روانشناسي ي انتقادي ي ماترياليستي تشكيل مي دهد. اين شيوه به مثابه پيش شرط، بازسازي تاريخي- منطقي علل پديدار شدن روند رشد تكاملي روحي- رواني (پسيكوفيلوگنز) را قابل شناخت مي سازد.

از اين طريق، مي توان در رشد آگاهي، بازتاب رشد درك رابطه ي فعالِ روحي و به ويژه «ذهني» را از واقعيت مادي [جهان- جامعه] باز شناخت كه در شكل «پايان موقت» [دركِ] جهان [- جامعه ي] پيرامون – تجربه شخصي فرد انساني – بازتاب مي يابد و در روابط هستي اجتماعي انسان نقش فعال ايفا مي كند. اين شيوه را مي توان به مثابه يك برداشت كلي براي بررسي روابط فوق ارزيابي نمود.

در پايان نظر كلاوس هولس كاپ (١٩٨٣، ٥٣٨) در اين زمينه نقل مي گردد: «در تحليل كاتگوري گونه ما، اين نتيجه حاصل شد كه موضع ”مال من“، از يك سو محل آغاز و ديدگاه تجربه از خود و جهان [و جامعه] توسط فرد است، اما با آن پايان نمي يابد، به عبارت ديگر، «قناعت نهايي» را از شناخت تشكيل نمي دهد و نبايد آن را به مثابه نقطه پايان تجربه من و يا نقطه پايان رشد فردي (فيلوگنز) و يا تاريخي- اجتماعي انسان تصور نمود. نقطه اي كه به نوبه خود، زمينه و ضرورت رشد روند دستيابي به شرايط لازم مادي را براي هستي تشكيل داده و تداوم آن را ممكن ساخته است: به سخني ديگر، موضع «مال من»، مشخصه ي ”رابطه ممكن“ براي ارتباط فرد با روابط اجتماعي است كه سرآغاز درك است.»

١- نظریه قبلی آن مبتني بر رفتارشناسي انساني (اِتولوژی انسانی ethologie) ی سال های 60 و سوسیو بیولوژی سال های 70 بوده که نهايتاً به نظریه جبر ژنتیکی همه این سال ها باز می گردد که در آن، تعریفِ نهایی (ultimat) مبتنی است بر رفتار قبيله اي- فردي (فیلوژنزه phylogenese و یا انتوژنزه) كه به اين معناست، كه «کدام مکانیسم ها موجب آن می شود که شیوه های رفتاری معینی در تاریخ رشد قبیله و یا تاریخ رشد فردی موثر واقع گردد و اين رشد، این طور- و نه طور دیگر عملی شود؟» برداشت ديگر در همين زمينه، توضیح های ميانه روانه (proximate) [نه سيخ بسوزد و نه كباب] مبتنی بر تحقيقات بر روي علل لحظه پديدار شدن تاثير در ياخته هاي مغزي در دوران کنونی است aktualgenese («کدام شرایط علّی فیزویولوژیک- بیوشمیایی برای عملکرد لحظه پاسخگو هستند؟»)

٢- اصطلاح سه گانگي پيش شرطِ (Trilemma) فوق در این نکته تظاهر می کند که همیشه دو پایه آن، نادرست بودن مضمون پایه سوم را در بر دارد: اگر پدیده های ذهنی به مثابه پدیده های غیرفیزیکی (جمله نخست) می تواند بر روی جهانی فیزیکی (جمله دوم) موثر واقع شود، آن وقت جهانِ فیزیکی نمی تواند بسته باشد، لذا مضمون جمله سوم نادرست است. اگر جمله 1 و 3 درست است، آن وقت با وجود مضمون جمله 2 – تاثير علّي پديده ذهني براي ايجاد شدن پديده فيزيكي -، نمی تواند پدیده ذهنی در جهان فیزیکی وجود داشته باشد. نهایتا باید جمله 1 نادرست باشد، هنگامی که باید جمله های 2 و3 درست باشد. نفی اولین پیش شرط (نفی غیر- فیزیکی بودن سرشت آگاهي انسان)، منجر به پذیرفتن رشد فردي (انتولوژیکی) فیزیكي فرد می شود. چشم پوشي كردن از پیش شرط دوم (علت موثر بودن ذهنیت در جهان فیزیکی)، منجر به پذیرش Epiphänomalism می شود كه به معنای پذیرفتن اصل یک سویه ی تاثیر پدیده های فیزیکی/ بدنی بر آگاهی است که به نوبه خود به معنای آن است که آگاهی به یک پدیده بی سرانجام بدل مي گردد كه در كنار پدیده فیزیکی پديدار مي شود – به اصطلاح یک epiphänomen-. مخالفت با پیش شرط سوم (اصل بسته بودن جهان فیزیکی) رشد دو علتي عملکرد انسان را میان موقعیت های فیزیکی/ بدني و ذهنی تداعي مي كند. در فلسفی روح، مواضع متعددی هنوز مورد بحث و جدل هستند و به ایجاد شدن مواضع مونیستی [يك پارچه] و دوگانه [دوآلیستی] در مساله رابطه جان وتن بدل شده اند، بر پايه همین محور اصطلاح سه گانگي پيش شرط (تریلما) قرار دارد.




وحدت آزادي و عدالت اجتماعي: «ما گرسنه ايم!» ويژگيِ اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٩ (١٠ مهر)

واژه راهنما: وحدت مضموني ي ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“: «ما گرسنه ايم!». سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي. مساله «مالكيت» و پرچم مبارزاتي اي كه چپ از كف داده است. ادامه بحث با ابرازنظرها در ارتباط با مقاله ”حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات“.

بحث ميان خط مشي انقلابي حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات در حزب در باره تاكتيك مناسب براي برپايي ”جبهه ضدديكتاتوري“ به منظور گذار از سد ديكتاتوري حاكم، و از اين طريق ايجاد زمينه براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، كه تعريف ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ را از مرحله كنوني انقلاب در ايران تشكيل مي دهد، بر اين نكته متمركز شده است كه آيا نبايد با توجه به ”تناسب قوا“ در جامعه، تعريف ششمين كنگره را از اين طريق ”تعديل“ نمود كه يك ”زيرمرحله ي دموكراتيك“ را پذيرفت كه در آن از يك سو نظام اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري برقرار است، كه اما خود را متعهد به پايبندي به موازين ”قانوني“ و ”دموكراتيك“ (به اصطلاح ”قواعد بازي“) دانسته و آن را در سند تشكيل جبهه ضد ديكتاتوري مورد تائيد قرار مي دهد.

وظيفه سطور زير، دفاع از تعريف ششمين كنگره حزب توده ايران از مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است و نشان دادن اين نكته كه ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي اين مرحله، ”ملات“ تاريخي را براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري تشكيل مي دهد. ويژگي ي خاصِ ”اقتصاد سياسي“ اين مرحله كه در آن پيوند و وحدت مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ برقرار است، زمينه واقعي و عينـي ي ”وحدت“ منافع زحمتكشان و لايه هاي معيني از بورژوازي ملي و ميهن دوست و مخالف سياست اقتصادي امپرياليستي و همچنين لايه هاي وسيع مياني جامعه را ايجاد مي سازد و لذا، با شناخت واقعيتِ عيني ي وحدت منافع مردمي توسط لايه ها و طبقات ذينفع، پيش شرط ذهنـي ي اتحاد عمل آن ها براي گذار از ديكتاتوري به وجود مي آيد.

”وحـدت عينـي و ذهنـي“ي منافع، همچنين زمينه دفاع مشترك را از منافع ملي ايران در برابر يورش سرمايه مالي امپرياليستي ايجاد ساخته و سد مقاومتِ توانمند و پايداري را در اختيار مردم ميهن ما قرار مي دهد. در دوران طولاني رشد ملي- دموكراتيك جامعه ايران نياز به اين سد توانمند براي دفاع از تماميت ارضي و استقلال سياسي و اقتصادي ايران ترديد ناپذير است. نياز خلق هاي ساكن سرزمين تاريخي و كهنسال ايران به چنين وحدت منافع مردمي و ملي، از فاجعه تاريخي براي مردم سوريه نيز قابل شناخت است!

همين تز را نظريه پرداز، البرز گرامي نيز در آخرين ابرازنظر خود نسبت به مقاله ”حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات“ مطرح مي سازد و در آنجا از «منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي)» سخن مي راند كه در زير به آن باز مي گرديم.

منافع اقتصادي- ملي مشترك

مضمون بخش پاياني مقاله ي پراهميت و شايان دقت نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران با عنوان ”اتحاد عمل و تشديد مبارزه براي تحقق حقوق و آزادي هاي دموكراتيك، ضروري و تاريخ ساز است“ (شماره ٩٧٧، ٢٢ تير ١٣٩٤)، كوشش براي ”تعديل“ برشمرده شده را توسط انديشه سوسيال دموكرات به طور شفاف نشان مي دهد. اين انديشه اما متاسفانه مايل به بحثي سازنده و متمركز كه همه جوانب موضوعِ بحث را شفاف سازد نيست. اين بحث عملاً به عهده ي ابرازنظر كننده گان در ”اخبار روز“ محول شده است كه از ديدگاه هاي متفاوتي كه اغلب ديدگاه ماركسيستي- توده اي نيست، انجام مي شود. بدون ترديد نظرات ”البرز“، ابرازنظر كننده گرامي اي كه رابطه مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت احتماعي“ را از ديگاه زحمتكشان مورد توجه قرار نمي دهد، بهترين نمونه در اين زمينه است (١).

سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي

نيروي چپ ايران (و نه تنها ايران) با اين تضاد در جامعه سرمايه داري كنوني روبروست كه در حالي كه همه اقدامات طبقات حاكم به منظور به اصطلاح برطرف ساختن «تنگناهاي معيشتي» زندگي مردم، ”راه حل“هاي ارتجاعي و ”راست“ اند كه به سخت تر شدن شرايط زندگي مردم و زحمتكشان مي انجامد، در حالي كه حاكمان غارتگر «رياضت اقتصادي» را با برنامه تشديد «رياضت اقتصادي»، غيرقابل بازپرداخت بودن قروض تحميلي را با قروض جديد به اصطلاح حل مي كنند (آن طور كه در يونان به دست انديشه سوسيال دموكرات ”حل“ كردند)، توده ها نه تنها عليه اقدام عليه منافع خود نمي شورند، بلكه به آن تن مي دهند، به آن (مثلاً در يونان) ”راي“ مي دهند!

در حالي كه در ايران ”رهبر“ با جسارت از «نظارت استصوابي شوراي نگهبان» دفاع مي كند، نه تنها برخي از ”اصلاح طلبان“ «توهم زايي» مي كنند كه گويا امكان استحاله ديكتاتوري وجود دارد، بلكه انواع چپ سابق از قبيل ”فرخ نگهدار“ نيز به اسب عرابه «توهم زايي» بدل مي شود كه آقاي محمد اميني در مقاله جالب خود در اخبار روز چندي پيش نشان داد!

ريشه تضاد چشمگير پيش گفته در نظام سرمايه داري كنوني ازجمله در ايران چيست؟ چرا نياز عيني حركت جامعه به ”چپ“، به افلاس تن دادن به ”راه حل راست“ منتهي مي شود؟

پيش از آن كه به بررسي اين نكته پرداخته شود، بايد با صراحت و شفافيت گفته شود كه وضع برشمرده شده، نه پايدار و ابدي است و نه محتوم! نبرد پرشكوه زحمتكشان ايران كه در شرايطِ خفقانِ سلطه حاكميت ديكتاتوري سخت كوشانه راه هاي خروج انقلابي را امتحان مي كند و مي يابد، دليل بارز چنين حركت و جنبشِ انقلابي در متن جامعه است. ضرورت بهره برداري از تمام اشكال مبارزه، يافتن راه هاي ايجاد پيوند سراسري مبارزات اعتراضي و اعتصابي زحمتكشان، معلمان، پرستاران و ديگر لايه هاي زير فشارِ «رياضت اقتصادي»، با برقراري همبستگي ميان گردان هاي متفاوت مبارزاتي و اعتصاب هاي موفق كارگران قابل شناخت است. موفقيتي كه در مبارزات كارگران در صنايع نفت با تلفيق سازماندهي مخفي و اعتصاب هوشمندانه علني به ثمر نشست (گزارش ناصر آقاجري در اخبار روز …). اين نمونه و نمونه هاي ديگر، بيان اين واقعيت است كه نبرد طبقاتي در جامعه با تعميق تضاد اصلي (تضاد ميان كار و سرمايه) موانع بر سر راه را بر طرف خواهد ساخت و راه آينده تحولات انقلابي را خواهد گشود.

لذا آنچه كه در سطور زير بيان مي شود را بايد كوششي در خدمت همين روند در جريان و به مثابه كمكي گرچه ناچيز، براي آن تلقي نمود. برخورد عصبي «عمله» ارتجاع به چنين كوشش، در تائيد درستي راه انتخاب شده است. هراسي به دل نبايد راه داد. زندگي هم مي تواند زير ضربات بيماري بدخيم و هم زير ضربات بدخيم دشمني طبقايي پايان يابد.

صحبت از بررسي علل وضع متضادي بود كه چرا جنبش انقلابي عليه يورش ارتجاع حاكم سرمايه داري، كه مساله ”مالكيت“ خود را به پرچم افراشته ي نبرد طبقاتي از ”بالا“ بدل نموده است، با طرح خواست ”مالكيت“ توسط زحمتكشان بر ثروت هاي ملي و متعلق به مردم و نسل هاي آينده، پاسخ داده نمي شود؟ چرا زحمتكشان از شيوه حاكمان نمي آموزند كه به طور مصمم و با بي رحمي از منافع خود، با چنگ و دندان دفاع مي كند؟ زندان و سركوب و قتل مبارزانِ را در بند نيز به شيوه معمول اِعمال حاكميتِ خود بدل ساخته است، آن طور كه در مورد فعال كارگري و ورزشكار جوان، شاهرخ زماني به نمايش گذاشت و با دزديدن واله زماني، عضو سنديكاي كارگران نقاش البرز كه با ديگر فعالان كارگري بزرگداشتِ خاطره ي شاهرخ را تدارك مي ديد، و يا با دستگيري معلمان و فعالان اجتماعي در انديمشك و شوش و يا فعالان دانشجويي در كرج و صدور احكام سنگين براي كارگران، محمود صالحي، سعيد شيرازي، رسول بداقي (اخبار روز ٣ مهر ١٣٩٤) ادامه مي دهد.

 

پاسخ شفاف چنين است: چپ، تسليم ”استدلال“ راست شده است كه گويا راه حل انقلابي براي گذار از نابساماني ها، از ديكتاتوري وجود ندارد! به منظور پايان دادن به تضاد حاكم، بايد نادرستي اين برداشت انحرافي را به اثبات رساند و خط مشي انقلابي را بر پرچم مبارزات نقش و آگاهي طبقاتي را در ذهن مبارزان زنده نمود!

چپ با تسليم به نظر راست، پرچم مبارزاتي خود را از كف داده است. پرچمي كه تنها با افراشته نگه داشتن آن، قادر مي بود قلب و ذهن توده ها را به دست آورد، به تجهيز و سازماندهي آن ها بپردازد و صحنه نبرد اجتماعي را به سود حفظ و حراست از منافع توده هاي زحمت و زير فشار هدايت كند!

چپ انقلابي، زبان خود را فراموش و به كار بردن آن را رسوايي مي پندارد و لذا امكان انتقال آگاهي انقلابي به ميان توده ها را كه به زبان آگاه طبقاتي نياز دارد، بر باد داده است! مشكل و معضل اصلي، قناعت غيرضرور است به خمودگي و بي تحركي ي ذهني و تسليم شرايطِ حاكم شدن و تبليغ براي ”در انتظار روز موعود نشستن“. هم پديده ”فرخ نگهدار“ و هم نمونه هاي مشابه آن، از چنين ريشه اي سيرآب مي شوند.

از اين روست كه بحث در اين سطور نمي تواند بحثي سرخورده باشد! ياغي گرايانه نباشد تا دل آن ها را كه تز «چكش و سنگدان» را در انواع صّور مطرح مي سازند، آرام ساخته و شاد كند! حتي آن جا كه بايد رابطه مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ را با زباني منطقي به اثبات برساند، نمي تواند اين بحث، بحثي نيم بند باشد! آري، بايد موضع انقلابي با جسارت و شفافيت بيان گردد، تا بتواند ”گير“ ظريف استدلال درست ”البرز“ گرامي را نشان دهد و راه گذار از آن را بنمايد.

«گير» انديشه!

البرز گرامي در ابرازنظر ٣١ شهريور خود با هوشمندي دو نكته مركزي بحث را در ارتباط با «پيوند» ميان ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ مطرح كرده مي نويسد، «پس نيروهاي مختلف ضد استبدادي كشور عليرغم داشتن تضادهايي در منافع، چاره اي جز عمده كردنِ، تضاد عمده، يعني نبود آزادي، براي رسيدن به آزادي ندارند. لذا گرد هم آمدن براساس منشور مبتني بر آزادي و منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي مشترك) از ضرورياتِ عاجل اين مقطع زماني است.» به اين تعريف دقيق نمي توان كلمه اي افزود يا حذف كرد.

اختلاف از اين جا آغاز مي شود كه براي «منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي مشترك)» در ابرازنظر تعريفي ارايه نمي شود! بحث در پاراگراف بعدي با مرحله پس از گذار از ديكتاتوري ادامه مي يابد. وجود منافع طبقاتي و نبرد طبقاتي در مرحله پس از ديكتاتوري به طور ضمني در نظر البرز گرامي طرح  و مورد تائيد قرار داده مي شود.

پرسشي كه مطرح است بر سر مضمون «منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي مشترك)» است. به طور قطع البرز گرامي، ادامه اجراي برنامه ضد مردمي و ضد ملي نوليبرال امپرياليستي را مورد تائيد قرار نمي دهد، اما كدام جايگزين را براي آن پيشنهاد مي كند؟ به نظر او، طرح اين جايگزين اكنون غيرضروري، يا حتي مضر است، زيرا به «اشتقاق» نيروها ضد ديكتاتوري مي انجامد و برنامه گذار از ديكتاتوري را به خطر مي اندازد؟!

اين موضع زماني مستدل است كه مي پنداريم كه مي توان جبهه ضد ديكتاتوري را از ”بالا“ برپا داشت! آيا چنين امكاني وجود دارد و اگر در مورد ايران هم به طور واقعي وجود داشته باشد، مي تواند پيامد آن، چيزي جز وقايع يونان در همين ماه ها باشد؟ اين پرسش اما جنبي است كه نبايد گرفتار آن شد! تجربه انواع جريان هاي ”جمهوري خواه“ و ”سكولار“ چپ و غيره چپ، در اين باره آموزنده است. انگار شاهد از غيب مي رسد: «چرا سكولار دموكرات ها هنوز متحد نشده اند»؟ عنوان مقاله ارزيابي اميرحسين آمولي از «كنگره سوم جنبش سكولار دموكراسي» است كه امروز – پنجم مهر – در اخبار روز انتشار يافت. سردرگمي برملا شده در گزارش، نمونه ي آموزنده ي ديگري در اين زمينه است كه مضمون آزادي و عدالت اجتماعي داراي وحدتي جدايي ناپذير است و بي توجهي به آن تاوان خود را طلب مي كند.

وحدت مضمون آزادي و عدالت اجتماعي

پرسش اصلي كه بايد مبارزه تبليغي- روشنگرانه چپ انقلابي در جهت آن عمل كند، پرسش ديگري است. در اين زمينه مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران صراحت دارد. «پيوند ميان مبارزه دموكراتيك و سياسي» وظيفه توضيحي- ترويجي چپ انقلابي است. زيرا “آزادي و عدالت اجتماعي“ مضموني جدايي ناپذير دارا هستند. زحمتكشان به آزادي از اين رو نياز دارند كه بتوانند بدون خطر فرياد بزنند كه گرسنه هستند!

مضمون ”آزادي“، ديروز تاريخي ، همانند امروز، براي زحمتكشان و محرومان در ارتباط قرار دارد با مساله تامين نيازهاي مادي و معنوي آن ها كه بيان امروزه آن ”عدالت اجتماعي“ است. زحمتكشان به آزادي نياز دارند تا بتوانند بدون خطر سركوب و به زندان افتادن و به قتل رسيدن، بگويند و فرياد زنند كه «گرسنه ايم!»

در «بغض هاي فروخورده فعالان كارگري» (اخبار روز ٢٨ شهريور ١٣٩٤٩)، فعالان كارگري نياز زحمتكشان را به آزادي بيان و برخورداري از حق دارا بودن سنديكاهاي آزاد، از اين رو ضروي مي دانند و خواستار آنند، تا «دغدغه اقتصادي و معيشتي» خود را فرياد بزنند! آن هايي كه براي جبران قطع دستمزد در «١٠ روز بيكاري، بايد يك سال بدوند» (به نقل از مقاله ”از بغض هاي فروخورده فعالان كارگري در ايران، ج ا خوشبخت است كه چنين اپوزيسيوني دارد“ (اخبار روز ٢٨ شهريور ١٣٩٤)، بيان مضمون جدايي ناپذير آزادي و عدالت اجتماعي براي زحمتكشان و محرومان زير سلطه نظام سرمايه داري است.

چگونه مي توان زحمتكشان را براي گذار از ديكتاتوري تجهيز نمود، آن طور كه مصوبه پراهميت ديگر ششمين كنگره حزب توده ايران خواستار آن است، بدون آن كه به آن ها دورنماي شرايط هستي اقتصادي- اجتماعي شان را در جايگزين يك ”اقتصاد سياسي“ دموكراتيك و ملي براي آن دوران نشان داد؟

چگونه مي توان جنبش زحمتكشان يدي و فكري، كارگرانِ «بازداشتگاه هاي كار شانزده ساعته» در «مراكز ويژه اقتصادي» و معلمان و پرستاران را براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“ به حركت درآورد، بدون آنكه جايگزينِ شايسته ملي- دموكراتيك يك برنامه اقتصاد ملي در خدمت منافع مردم و منافع ملي كشور را در برابرشان طرح و آن را مستدل ساخت؟

چگونه مي توان بدون برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“، تضميني براي پايبندي ”اقتصاد سياسي“ از نوع حاكم بر ”تركيه“ را باور داشت كه سركوب زحمتكشان اكنون در آنجا به دست اردوغان به سطح يك جنگ داخلي (چهل و نهمين جنگ ناتو و امپرياليسم آمريكا پس از پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي) ارتقا يافته است؟

رفيق حسين شمالي عزيز، ابرازنظر كننده ديگر در نوشتار خود «ماهيت سرمايه دار» را كه به قول ماركس به مثابه «ماسك بر صورت عملكرد سرمايه» است و تنها به هدف انباشت سرمايه مي انديشد، نشان مي دهد. اين شناخت را زحمتكشان در نبرد روزانه براي تامين «معيشت» خانواده خود دريافته اند. چپ انقلابي چه موضعي در برابر اين سطح آگاهي طبقاتي زحمتكشان دارد؟ (به بررسي مجزاي نظر پرداخته خواهد شد)

مي توان زحمتكشان را  براي گذار از ديكتاتوري تجهيز نمود، ولي نمي آن ها را در ناروشني در باره ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي باقي گذاشت! اين خام ترين تصوري است كه مي تواند چپ انقلابي داشته باشد. چنين تصوري چپ انقلابي را به نوعي از «چپ سكولار دموكراسي»خواه بدل مي سازد!

براي انجام وظيفه بيان شده در مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران است كه بايد بحث در باره ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي دوران ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني را به مساله بحث روز و مركزي بدل نمود، زيرا تنها ”اقتصاد سياسي“اي است كه حفظ «منافع مشترك اقتصادي (بخوان منافع ملي مشترك)» را ممكن مي سازد!

سكوت چپ انقلابي در اين زمينه، درست آن گناه كبيره اي است كه مي تواند چپ، آگاهانه و يا ناآگاهانه در خدمت تداوم ديكتاتوري نظام سرمايه داري انجام دهد كه از آن صحبت بود. قناعتي غيرقابل توجيه، كه عليه منافع زحمتكشان يدي و فكري عمل مي كند، ولي از زندگي واقعي و نبرد واقعي در جريان در جامعه عقب مي ماند. عنوان خبر اول امروز اخبار روز (٤ مهر ١٣٩٤) كه در آن متن «بيانيه اتحاديه آزاد كارگران ايران» عليه «سركوب كارگران و معلمان» منتشر شده است، نشان مي دهد كه دو پديده، يكي- پيوند ميان مبارزه صنفي و سياسي و ديگري- گذار مبارزات پراكنده صنفي- اقتصادي به همبستگي سياسي- اجتماعي گردان هاي مبارز اجتماعي در جامعه، روندي در جريان و بازگشت ناپذير را تشكيل مي دهد!

در ارتباط با مضمون ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك در مقاله ”حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات“ نكات متعددي طرح شده است كه تكرار آن سخن را به درازا مي كشاند. همچنين در مقاله ها در ارتباط با بحث يك طرفه با حميد آصفي كه بي محابا پرچم منافع و حفظ ”مالكيت“ بورژوازي را هدف روشنگري طبقاتي ي مقاله هاي خود قرار داده است و ميلي متري هم از آن منحرف نمي گردد، نكته هاي پراهميت از ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي مرحله ملي- دموكراتيك طرح شده است كه نبايد اين جا تكرار شود، اما بحث در باره آن ها مي تواند كمك باشد.

ادامه چنين بحثي ها از اين رو نيز پراهميت است، زيرا هم به پيشنهاد ”اقتصاد سياسي“ حاكم بر تركيه كه حميد آصفي تحقق بخشيدن به آن را پيگيرانه دنبال و آن را مطلق گرانه براي ايران نيز تبليغ مي كند، برخورد خواهد شد، هم پرسشي كه البرز گرامي در باره علل پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي كه بحثي بسيار جدي و مهم است، مورد توجه قرار خواهد گرفت.

برخوردِ انتقادي به ”اقتصاد سياسي“ حاكم بر تركيه توسط حميد آصفي كه شيفته اين اقتصاد سياسي است، بدون بررسي تعلق تركيه به سازمان تجاوزگر ناتو عملي مي شود. او عضويت تركيه را كه يكي از پاهاي قديمي ”قرارداد نظامي سنتو“ است و ايران پيش از انقلاب نيز عضو آن بود، از خاطره تاريخي خود پاك كرده است. او با بي توجهي به سرازير شدن سرمايه مالي امپرياليستي  – در وحله اول آمريكايي –  به اين كشور، برنامه نمونه برداري از ”اقتصاد سياسي“ تركيه را براي ايران در سر مي پروراند! او درحالي كه قرارداد نظامي با آمريكا و بسياري از نشانه هاي ديگر وابستگي به آمريكا را براي شناخت سياست تركيه ي آقاي اردوغان كنار مي زند، اما متعجبانه و ناباورانه سياست تركيه در سوريه را قابل دفاع نمي داند و آن را محكوم هم مي كند. بررسي چنين مواضعي، اگر فرصتي باشد، لذت بخش و آموزنده خواهد بود.

١- بدون ترديد نظرات ”البرز“، ابرازنظر كننده گرامي اي كه رابطه مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت احتماعي“ را از ديگاه زحمتكشان مورد توجه قرار نمي دهد، بهترين نمونه در اين زمينه است.

ابرازنظر كننده گان ديگري نيز در اخبار روز فعال هستند. براي نمونه م حسين كه ظاهراً يكي از مدافعانِ پيگيرِ انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران است، مي كوشد بحث سياسي را منحرف و آن را به برخورد شخصي بدل سازد. اين جنبه اما جنبه فرعي در ابرازنظر اوست، جنبه عمده در ابرازنظر هاي او، اين واقعيت است كه از برخورد سياسي- نظري به مضمون انتقادي مقاله دوري مي كند. نكته اي كه درستي ي تز كوشش انديشه سوسيال دموكرات را در حزب توده ايران تغذيه مي كند، كه اين انديشه مي خواهد سياسي ترين حزب تاريخ ايران را به يك حزب غيرسياسي بدل سازد و لذا شركت توده اي ها را در بحث سياسي ممنوع اعلام نموده است.




زندگي نيازمند تنوع و تكثر، پيش شرط تنوع «يادت … در انعكاس بي وقفه آينه ها …» (احسان طبري)

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٨ (اول مهر)

واژه راهنما: ”تئوري شناخت“ ماركسيستي و برداشتِ پوزيتويستي از «تنوع انسان». تئوري بازتاب و درك حقيقت، كه كليت است (ف. هگل). تئوري شناخت معلول پوزيتويسيتي.

”تئوري شناخت“ ماركسيستي و برداشتِ پوزيتويستي از «تنوع انسان»

زندگي بدون تنوع، بي رنگ و خسته كننده، و تكثر، پيش شرط تنوع است. انسان، هر فرد آن، يكتايي است تكرار ناپذير كه با آغاز نطفه بستن، پا به عرصه وجودِ گذرا و ”تاريخي“ خود مي گذارد، تحت «آنسامبل شرايط اجتماعي» حاكم (كارل ماركس)، ويژگي و سرشت خاص روحي- اجتماعي ي ”تاريخي“ خود را قوام مي بخشد و در پايان راه، براي هميشه صحنه ي وجود را ترك مي كند.

يكتايي فرد انسان اجتماعي، شالوده ي حقوق فردي و اجتماعي او را همانقدر پايه مي ريزد و مستدل مي سازد كه وظايف او را در برابر فرد ديگر، جامعه و گونه انساني به اثبات مي رساند. بدون شناخت و درك كليتِ رابطه ديالكتيكي فرد و جمع در جامعه انساني، درك شخصيت يكپارچه ي تاريخي انسان ناممكن است.

درك وحدت جدايي ناپذير ”تن- روان- روابط اجتماعي“ (بيو- پسيكو- سوسيال) انسانِ ”تاريخي“، پيش شرط درك يكتا و يگانه بودن فرد انسان و رابطه آن با جمع است. دستيابي به اين شناخت، پيش شرط درك شرايط راه طولاني اي است كه انسان در طول تاريخِ قريب به ٢٠٠ هزار ساله ي عمرِ انسان هموزاپينس طي نموده است(١).

انديشه ي پوزيتويستِ در خدمت تاييد شرايط حاكم نظام سرمايه داري، تعريف فوق را در باره شخصيت انسان نمي پذيرد. او پديده انسان تاريخي را نفي مي كند. هارتموند كرواس، در رساله ”انسان تاريخيِ شك برانگيزِ پسامدرن“(٢)، «انسان جديد مورد نظر پسامدرنيسم [را] نمونه مطلوب يك انسان ”متنوع“» تعريف مي كند و مي نويسد: «گويا هويت و شخصيت انسان را تنوع آن تعيين مي كند، چنان كه مثلاً خطوط سياه ويژه هر گورخر، هويت آن را تعيين مي كند و يگانگي آن را به اثبات مي رساند. …».

وظيفه سطور زير، بررسي و توضيح اين برداشت پسامدرنِ پوزيتويستي از انسان تاريخي در اين سطور نيست. در اين زمينه در كتاب ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“ (زيرنويس ٢) به طور همه جانبه اين برداشتِ هدفمند مورد بررسي قرار گرفته است كه علاقمندان مي توان به آن در صفحه توده اي ها www.tudehia.com مراجعه كنند.

وظيفه سطور زير، بررسي اين برداشت پوزيتويستي از «تنوع انسان» از موضع ”تئوري شناخت“ است. ريشه برداشت «تنوع انسان» در تئوري شناخت پوزيتويستي، مبتني است بر جايگاه نگرش فرد انسان به پديده ها. بدين ترتيب، يكتا بودن انسان به يكتا بودن [حتي مكانيكي] جايگاهي تسري داده مي شود كه از آن، فرد مشخص انسان به پديده ها، به واقعيت مي نگردد، و برپايه نگرش خود، به برداشتي «يكتا» از واقعيت دست مي يابد كه گويا برداشتي عميقا ”دموكراتيك“ نيز است. اين برداشت را انديشه ي پوزيتويستيِ پسامدرن مطلق گرانه به عنوان زمينه نظري براي دفاع از جامعه ”تكثرگرا“ در برابر جامعه ”توتاليتر“ به خدمت مي گيرد.

به سخني ديگر، دفاع از «تنوع» و يكتايي انسان، زمينه نظري- سياسي ي را براي دفاع از ”جامعه تكثرگرا“يي تشكيل مي دهد، كه به نظر انديشه پوزيتويستي ي پسامدرن، پايه ريزي آن اقدامي دمكراتيك و ترقي خواهانه بوده و لذا دفاع از آن، وظيفه روز ”جنبش چپ“ را در سراسر جهان، ازجمله در ايران تشكيل مي دهد. هدفِ برداشتِ ايدئولوژيكِ ”جامعهِ تكثرگرا“ كه در برابر ساختار طبقاتي جامعه و به منظور نفي آن قرار داده مي شود، القاي نظريه ”اتميزاسيونِ“ جامعه به انسان است. اين جامعه، گويا از ”اتم“هاي منفرد تشكيل مي شود كه بدون ارتباط با يكديگر و با ساختار جامعه تاريخي قرار دارد. از اين طريق انديشه پوزيتويستي مي كوشد، ساختار طبقاتي جامعه سرمايه داري را به ذم خود نفي كند.

در پايان روند برشمرده شده در انديشه پوزيتويستي، ناتواني انسان از شناخت واقعيت عيني، يا ”حقيقت“ كه «كليت است» (ف. هگل) قرار دارد. زيرا ”واقعيتِ“ مثله شده ي قابل شناخت توسط «انسان يكتا»، به عنوان يك شناخت نسبي درك نمي شود. بلكه آن را به عنوان نشان ”تكثر“ مطرح و به طور ذهني و مطلق گرانه، به عنوان كل واقعيت از ”ديد“ فرد «متنوع» تعبير مي شود! به سخني ديگر، برداشت فردي، به ”كليت“ كه حقيقت را تشكيل مي دهد، تسري داده مي شود.

جهان و اجتماع به پديده هايي تقسيم مي شود كه از اين رو غيرقابل شناخت براي انديشه پسامدرن از كار در مي آيد، زيرا ميان نگرش هاي «فردهاي يكتا» رابطه وجود ندارد و رابطه اي هم برقرار نمي گردد. هر نگرش براي خود تنها و «يكتا» در خلاء باقي مي ماند و گويا ”حقيقت“ را بيان مي كند.

بازتاب و درك حقيقت، كه كليت است (ف. هگل)

وظيفه اين سطور بررسي همه جانبه تئوري ماركسيستي- توده اي بازتاب در يك مقاله روزنامه اي نيست. علاقمندان مي توانند ازجمله به كتاب فيلسوف آلماني، ه. ه. هولس با عنوان ”عكس برگردان در آينه“ Widerspiegelung يا ”بازتاب“ مراجعه كنند.

هدف، انتقال مضمونِ استعاره استه تيكِ ”عكس برگردان در آينه“، به مثابه پلي براي شناختِ ماترياليست ديالكتيكي پديده در كليت آن است. استعاره اي كه آن را زنده ياد احسان طبري با مقوله «يادت» در شعر زندانش ”اخگران اسفند“ به كار مي برد كه به ياد شهيدان ٧ اسفند در ”نثر موزون شاعرانه“ خود سروده است. او استعاره «يادت» را در سه تركيب زيبا ترسيم كرده است: «يادت را … در انعكاس بي وقفه آينه ها … در ذهن مادري كه جگرگوشه اش را خون آلود به خاك سپرده است، … زمزمه مي كنم …» و «هر روز در آينه يادت، گيسوان بلند معشوقم را شانه مي كنم …».

در اين تركيب ها كه زنده ياد احسان طبري «توفيق يافته است عمق انديشه [ي فلسفي] را با زيبائي افسون گر بيان كند» (٣)، استعاره ي «يادت»، هم به مفهوم پديده ي فاعل، ”سوبژكت“، و هم به مفهوم پديده ي مفعول، ”ابژكت“، به كار گرفته شده است. برداشتي كه يكي از سويه هاي پراهميت تئوري شناخت را تشكيل مي دهد كه هولس به تفصيل در كتابش مورد بررسي پژوهشگرانه قرار داده و آن را نشان مي دهد. در مضمون ”عكس برگردان“ در استعاره ي سروده زندانِ احسان طبري  – آموزگار چند نسل از توده اي ها كه به شهادت شعرهاي زندانش «ايستاده» به ابديت پيوست كه مي خواست -، سرشت فعال و خلاق بازتاب واقعيت در ذهن انسان با شفافيت خود مي نمايد و دست رد به سينه برداشت مكانيكي از انعكاسِ واقعيت مي زند كه آن را ”جاي مهر“ در ذهن انسان مي پندارد.

در آنجا، «يادت»، صحنه انتزاعِ غيرمشخصِ «انعكاس بي وقفه آينه ها» را ترك مي كند و «جگرگوشه … خون آلودِ» مشخص را در «ذهن مادر» منعكس مي سازد …

واقعيتِ پديده مادي، و واقعيتِ پديده ي معنوي ي شالوده ريزي شده در پديده ي مادي (مانند ايدئولوژي، تز و جز اين ها)، در «انعكاس بي وقفه آينه ها»، رابطه ميان فرد و جمع را برقرار مي سازد. اين برداشت، مضمون برداشت ماترياليست ديالكتيكي را در تئوري شناخت تشكيل مي دهد، كه در آن، ديالكتيكِ ”قطع و وصل“ برقرار و وحدت ”فرد و جمع“ تجلي مي يابد. نقش فعال بافت ذهن انسان، عكس برگردان ”يك به يك“، يا ”جاي مهر“ در ذهن ”اتم“هاي «متنوع» نيست، بلكه در رابطه ديالكتيكي با ذهن «متنوعِ» انسان  – كه انديشه برتري جوي پسامدرنيسم آن را ”اتم“ مي نامد -، قرار دارد. بازتابي كه همان طور كه گفته شد، نبايد از آن برداشتي مكانيكي داشت و آن را بازتابي غيرفعال و نازا پنداشت.

با اين مقدمه، توصيف نه همه جوانب تئوري شناخت بازتاب را به همين مختصر بگذاريم و بگذريم.

بازگرديم به موضوع «تكثرگرايي» نزد انديشه پوزيتويستي ي پسامدرن. اين انديشه مي خواهد از واقعيتِ «تنوع» يگانه بودن فرد انسان و تسري مكانيكي آن به ”جايگاه“ فرد، تئوري شناخت معلولي براي خود دست و پا كند. و از اين رو، همان طور كه در آغاز بيان شد، از ”گونه جديد انسان پسامدرن“ صحبت مي كند كه ويژگي آن «متنوع» بودن آن است كه گويا «تكثر» ناشي از اين تنوع را مستدل مي سازد. تكثري كه به معناي نفي رابطه فرد و جمع در جامعه و نهايتاً غيرقابل شناخت بودنِ واقعيت و ناتواني براي درك حقيقتِ تاريخي از كار در مي آيد. «آدم ها يك طور فكر نمي كنند.»(٤)

انديشه ماترياليست ديالكتيكي، بازتاب واقعيتِ پديده را در پديده ديگر، به عنوان آ‎غاز روند شناخت مي پذيرد. اين انعكاس تحت شرايط متفاوت، از يك سو، به علت جايگاه خارجي- مكانيكي ي پديده ها (زاويه، ”مسطح“ و يا ”محدب“ بودن آينه، اولي يا ثانوي بودن بازتاب و امثال آن)، و از سوي ديگر، به علت شرايط دروني- مضموني آن ها (كيفيت، رشد تاريخي فاعل يا مفعول و امثال آن)، متفاوت و «متكثر» است. محدود ماندن شناخت از واقعيتِ تحت تاثير اين شرايطِ «متنوع» كه نزد اين يا آن فرد يا پديده مسلط است، به معناي شناخت محدود و لذا معلول از واقعيت، و نهايتاً نفي امكان شناخت انسان از واقعيت است (Agnostizismus). زيرا  شناخت پوزيتويستيِ پسامدرن، شناختي همه جانبه، شناختي از همه ي سويه هاي شرايطِ خارجي و همچنين ناشي از تنوع مضموني شرايط دروني و ارتباط و سوخت و ساز دروني و خارجي واقعيت نيست. كليت پديده را قابل شناخت و درك نمي سازد. شناختِ كليت پديده، نياز به تركيب منطقي و برايندِ همه داده هاي متكثري دارد كه بايد حقانيت پديده تاريخي يا ”واقعيت“ را در انطباق با تجربه و عملكرد به اثبات برساند.

پيامد شناخت معلول پوزيتويستي، ناتواني براي شناخت واقعيت، يا ”حقيقت تاريخي“ است كه بيان انعكاس همه جانبه پديده است. شناختي كه باوجود همه جانبه بودن آن، شناختي نسبي، زيرا ”تاريخي“ است!

مضمونِ ”دموكراتيك“ بودن «تنوع» را انديشه پوزيتويستي پسامدرن نمي تواند به آساني به انسان هوشمند بباوراند. «تكثرِ» شناخت از واقعيت، به ويژه آن هنگام دموكراتيك نيست كه هر كس بر سر ”حقيقت“ خود پابرجا بايستد. اين برداشتِ معلول از واقعيت، نه دموكراتيك، كه با بلبشو، سردرگمي و ندانم كاري همراه است!

راه حل چيست؟ چگونه بايد به ”حقيقت“ دست يافت؟ پاسخ اين پرسش نزد انديشه پوزتيويستي ي پسامدرن، امري شناخته شده است! ”دمكراسي پارلماني“، ”لوبي يسم“، ”رشوه“ و غيره و غيره، راه حل عملي اي كه در نظام هاي سرمايه داري حاكم است و به آن نام ”مهندسي اجتماعي“ را داده اند! چانه زدن در ”بالا“، به منظور ايجاد شرايط غارتِ ”پايين“!

براي نمونه، چگونه مي توان بر سر نيازهاي عمومي براي زندگي مردم (نيازهاي اوليه انسان در چارچوب مقوله ”انحصارهاي طبيعي“ قرار دارد)، با راي گيري، با بده و بستان، به توافق رسيد؟ آب آشاميدني ي سالم، برخورداري از حق كار، داشتن سرپناه مناسب، برخورداري از بهداشت، آموزش و فرهنگ و و و، نمي تواند با شناخت مطلق گرانه ي فردي در جامعه سازمان داده شود. اين ها وظايف اجتماعي هستند كه بايد به سود ”همه“ و از جمله به سود ”گونه انساني“ تنظيم شده و سازمان داده شود!

سرشت ترقي خواهانه تنظيم و سازماندهي وظايف اجتماعي، جهت رشد تاريخي ي رشد مدني جامعه ي انساني را قابل شناخت مي سازد كه در ارتباط با شيوه توليدي قرار دارد كه در خدمت برطرف ساختن نيازهاي انسان و نه انباشت سود و سرمايه براي عده اي استثمارگر نيروي كار انسان عمل مي كند.

بدون توجه به ساختار طبقاتي در جامعه، نمي توان به اين نيازهاي انسان پاسخ داد. به نياز حفظ محيط زيست، حفظ منابع زيرزميني متعلق به نسل هاي مردم و انواع ديگر اين مقوله ها، نمي توان بدون توجه به نيازهاي گونه انسان پاسخي ”دموكراتيك“ و انساندوستانه داد!

عجيب هم نيست كه ميان انواع ”چپ دموكرات“ شده و ”چپ غيرچپ“ و با نام هاي ديگر، اتحادهاي اجتماعي پا نمي گيرد و يا پيگير نيست، آن طور كه آخرين نمونه آن را مي توان در وضع حزب سيريزا در يونان مشاهده كرد. اين ادعا كه گردان هاي ”چپ“ مي كوشند يكديگر را در خود «حل كنند»، و «تكثر» مقدس را بر باد دهند، چشم بستن بر واقعيت طبقاتي بودن جامعه، نبرد طبقاتي در جامعه سرمايه داري و جهت تاريخي رشد جامعه است كه بايد به آن به طور ”دموكراتيك“ پايان داد، از اين طريق كه به ”مالكيت فردي سلبِ مالكيت كنندگان“ از توده هاي زحمت پايان بخشيد!

١- در دوران طولاني ”كمونيسم كهن“ (سنگ كهن و ميانه)، و با تقسيم جامعه به طبقات در دوران سنگ نو، در جامعه مبتني بر نظم برده داري، فئودالي، سرمايه داري و سوسياليسم و …

٢- به نقل از ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص ٣٥

٣- به نقل از ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، ص ٥٢٦، توصيفي كه احسان طبري براي سخن خواجه حافظ شيرازي در گفتاري «در باره اثر بزرگ علي اكبر دهخدا: امثال و حكم» به كار برده است.

٤- به نقل از ابرازنظر م حسين (٢٤ شهريور ١٣٩٤) در ارتباط با مقاله ”حزب توده ايران و انديشه سوسيال دمكرات“ در اخبار روز (٢١ شهريور ١٣٩٤).




حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات! ”اقتصاد سياسي“ ملي- دموكراتيك يا سرمايه داري؟

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٧ (٢٤ شهريور)

واژه راهنما: «آتش ققنوس بجاست». تازاندن مبارزه؟ مضمون انقلابي، مردمك چشم. خط مشي انقلابي- انديشه سوسيال دموكرات. سرشت «برنامه حداقلي …» چيست؟ «برنامه حداقل» حامي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“ يا از ”پايين“؟ اهرم اجتماعي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از پايين. آزادي، عدالت اجتماعي و برنامه ملي- دموكراتيك. موضع مستقل طبقه كارگر. وحدت عيني منافع زحمتكشان و سرمايه ملي در مرحله ملي- دموكراتيك. انديشه سوسيال دموكرات و برنامه اقتصاد ملي.

 

در ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١، سه مصوبه به تصويب رسيد كه بازتابي است از واقعيت تاريخي عيني حاكم بر ايران و تعيين وظايف روز و دراز مدت حزب طبقه كارگر ايران.  در اين كنگره:

اول- مرحله كنوني فرازمندي انقلابي جامعه ي ايراني، «مرحله ملي- دموكراتيك» تعريف و اعلام شد؛

دوم- ارزيابي شد كه پيش شرط ضروري براي تجهيز طبقه كارگر و متحدان در مبارزه براي تحقق بخشيدن به برنامه حزب توده ايران، برقراري «پيوند ميان خواست هاي دموكراتيك و سياسي»ي زحمتكشان است؛

سوم- گام نخست مبارزه روز، مبارزه براي برپايي «جبهه گسترده ضد ديكتاتوري» اعلام شد كه وظيفه عاجل آن، حل ”تضاد روز يا عمده“ در ايران، يعني «گذار از ديكتاتوري» حاكم است.

مصوبه هاي فوق كه بيان ارزيابي عيني از شرايط حاكم بر ايران در مرحله كنوني است، در عين حال، پيش شرط هاي ذهني تدارك و به ثمر رساندن مبارزه را از ديدگاه ماترياليسم تاريخي و با منطق ماترياليست- ديالكتيكي تعيين و مستدل مي سازد. مضمون مصوبات فوق، بنا به سرشت انقلابي خود، از شفافيت و صراحت كامل برخوردار است:

– براي نمونه، تعريف «مرحله ملي- دموكراتيك»، از واقعيت سركوب آزادي هاي قانوني توسط رژيم ديكتاتوري و از واقعيت سياست تجاوزگرانه امپرياليستي عليه منافع ملي ايران و مردمانش سرچشمه مي گيرد.

–        يا، نظريه ي ضرورت «پيوند ميان خواست هاي دموكراتيك و سياسي»، از سرشت و نقش خواست هاي دموكراتيك نتيجه مي شود كه در شرايط سلطه ديكتاتوري در نظام سرمايه داري حاكم به صورت قانونمند به خواسته هاي سياسي تبديل مي شود كه تحقق آن ها منوط به گذار از شرايط حاكم است. آن طور كه زنده ياد ف. م. جوانشير، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران آن را در ص ٤١ ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ مستدل مي سازد و بيان مي كند: «شعارهاي دموكراتيك در ادامه پيگير و قاطع خود، خصلت كارگري و سوسياليستي به خود مي گيرد» (١).

در شرايط ديكتاتوري ولايي حاكم كه در خدمت حفظ منافع نظام سرمايه داري ي وابسته به ”اقتصاد سياسي“ جهاني ي امپرياليستي عمل مي كند و همراه است با تعميق روزافزون ”تضاد اصلي“ (ميان كار و سرمايه) در جامعه، تحقق يافتن خواست هاي دموكراتيك مانند برپايي و فعاليت آزاد و مستقل سنديكاهاي كارگري و همچنين حق ديدن بازي واليبال توسط زنان ناممكن است. از اين رو ساده ترين خواست هاي دموكراتيك كه محك شناخت عمق و شدت ”تضاد عمده يا روز“ با نظام ديكتاتوري حاكم است،  به خواست ”بينابيني“ بدل مي شود كه مي تواند تنها با گذار از ديكتاتوري تحقق يابد.

–        با آنچه كه برشمرده شد، صلابت نظري و سياسي پذيرش ضرورت گذار از ديكتاتوري به مثابه نخستين وظيفه مبارزاتي روز كه سومين مصوبه پراهميت را در ششمين كنگره حزب توده ايران تشكيل مي دهد، به اثبات رسانده مي شود.

 

«آتش ققنوس بجاست»

بدون ترديد، مصوبه هاي پيش را مي توان و بايد نشان پرواز مجدد مرغ آتشي ارزيابي نمود كه زنده ياد احسان طبري، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران، در شعر زندانش ”معشوق“، با استعارة «آتش ققنوس بجاست» ترسيم مي كند. مصوبه هايي كه جنبش توده اي را با برّاترين حربه نظري براي  مبارزه مجهز ساخته كه با آن توده اي ها مي توانند در وسط «جريان» مبارزه در ايران قرار داشته و به عنصر فعال تجهيز و سازماندهي توده ها براي گذار از ديكتاتوري و ايجاد گشايش براي رشد ترقي خواهانه جامعه ايراني بدل گردند.

مبارزان توده اي براي ايجاد شدن شرايط گذار از ديكتاتوري گام هاي بسياري برداشته و برخواهند داشت كه موج اخير توده اي ستيزي در دستگاه هاي ارتجاع حاكم، كه تا حد سخنراني هاي ناموفق ”رهبر“ نيز اوج گرفت و «عمله» (١ ط) ارتجاع را هم در همه سطوح به تلاش واداشت، نشان اين موفقيت ها است.

وظيفه اين سطور ارزيابي وضع كنوني است در ارتباط با وظيفه، بررسي مواضع سياسي- نظري انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران است كه مي كوشد مصوبه هاي اصلي پيش گفته ششمين كنگره حزب توده ايران را از سال ١٣٩١ دور بزند. به اين منظور، اين انديشه بحث سياسي را در حزب توده ايران تعطيل ساخته، مواضع خود را مستدل نمي سازد و به مواضع انتقادي پاسخ نمي دهد. شيوه اي كه هدف آگاهانه و يا ناآگاهانه ي آن غيرسياسي نمودن سياسي ترين حزب طبقاتي تاريخ ايران است!

 

تازاندن مبارزه؟

آيا مي توان با ابراز خرسندي از فعاليت هاي تبليغي- روشنگرانه- ترويجي تاكنون انجام شده توسط حزب توده ايران و توده اي ها، تنها ادامه آن را خواستار شد؟ آيا سطح و محتوايي مبارزات انجام شده، با توجه به انديشه انقلابي نهفته در مصوبات ششمين كنگره ي حزب كافي است و مي توان خواستار توسعه و تعميق مبارزات نبود؟ پاسخ منفي است!

اين حكم به اين معنا نيست كه بايد دچار زياده خواهي و تازاندن مبارزه بود. صحبت بر سر آن است، كه بخشي از فعاليت تبليغي- روشنگرانه، آگاهانه و يا ناآگاهانه، در جهت دور زدن مصوبه هاي انقلابي پيش گفته ششمين كنگره حزب توده ايران انجام شده و مي شود. علت عقب ماندن فعاليت تبليغي- روشنگرانه- ترويجي حزب طبقه كارگر از سطح مبارزه واقعي ي در جريان در ايران  – كه به آن پرداخته خواهد شد – پيامد اين كوشش براي دور زدن مصوبه هاي پيش گفته است كه در زير نشان داده شده!

براي نمونه، نمي توان بازتابي از مضمون انقلابي موضع رفيق ”ابانو نونش“، عضو هيئت اجرائيه و كميسيون روابط بين المللي حزب كمونيست پرتغال، كه در كنفرانس بين المللي در پراگ طرح شد و در نامه مردم شماره ٩٨٠ (٢ شهريور ١٣٩٤) انتشار يافت، كه خواستار انتقال آگاهي طبقاتي به طبقه كارگر و از اين طريق «بالش جنبش مردمي و توانمندسازي حزب كمونيست پرتغال است»، در مقاله هاي كارگري، حقوق زنان و يا در بررسي وقايع هفته و … در ارگان حزب يافت. فعاليت نظري- تئوريك در حزب توده ايران با قطع انتشار نشريه دنيا، عملاً پايان يافته است!

يا نمونه ي ديگري: در حالي كه اعتصاب موفق كارگران ”صنايع بزرگ پارس جنوبي در شركت او. دي. سي. سي.“ كه خبر آن توسط گزارش شايان دقت آقاي ناصر آقاجري در اخبار روز ٨ شهريور منتشر شد، نشان مي دهد كه به نسبت تعميق ”تضاد اصلي“ (تضاد ميان كار و سرمايه) در ايران، كارگران از ابتكارهاي نويني كه مبتني بر تلفيق ميان مبارزه مخفي و علني است، براي دستيابي به خواست ها خود با موفقيت بهره گيري مي كنند. اين در حالي است كه مقاله هاي كارگري در نامه مردم به درستي در ارتباط با ترفندهاي رژيم به كارگران هشدار مي دهد و كارگران را به حزم و احتياط فرا مي خواند، بدون آنكه جستجوي شيوه هاي مناسب مبارزاتي ديگر را توصيه كند.

يا نمونه ي ديگري: مقاله ”جنبش زنان، مبارزه اي در مسير خواست هاي مدني“ (نامه مردم ٩٨١، ١٦ شهريور ٩٤) كه ديروز انتشار يافت، حتي در عنوان آن به بررسي خواست هاي دموكراتيك جنبش زنان قناعت مي كند. در مقاله با نقل قول هاي طولاني از بحث هاي ميان اعظم نوري، فاطمه راكعبي، فائزه هاشمي، زهرا شجاعي و ملاوردي، معاون رئيس جمهور، توخالي بودنِ مضمونِ جدلي كه ميان جريان هاي حكومتي بر سر به اصطلاح جايگاه مقام زنان در ج ا جريان دارد، با توانايي افشا مي شود. مقاله تا اين حد موفق است، زيرا ارزش ناچيزِ اجتماعي خواست هاي ”دموكراتيكِ“ زنان را در سطح نظر وابستگانِ حاكميت برملا مي سازد. مقاله به درستي در سطور نتيجه گيري خود، متفاوت بودن «خواست هاي جنبش زنانِ» ميهن  ما را نشان مي دهد كه از جنسي ديگر بوده و از «ژرف»ش عميق تر برخوردار است. اما اين افشاگري با طرحِ مشخص اين خواست ها، پيوند ميان خواست هاي دموكراتيك و سياسي(- سوسياليستي) را برقرار نمي سازد: «جنبش زنان ميهن ما، … خواست هاي بنيادين زنان را با صداي بلند اعلام كرده است. اين خواست هاي جنبش زنان، با ابرازنظرهاي آورده شده در بالا از سوي وابستگانِ به حكومت، تفاوت هاي ژرفِ ماهيتي دارند …».

قناعت داوطلبـانه در طرح نكردن مضمون «تفاوت هاي ژرفِ ماهيتي»، از قبيل خواست دستمزد مساوي براي كار مساوي، دستمزد كافي براي گذران زندگي ي محقانه به ويژه براي زنان سرپرست خانواده و غيره، مقاله را در سطح مقاله اي توصيفي از وضع حاكم از زبانِ وابستگانِ آن محدود مي سازد. اين در حالي است كه در مقاله ديگر، ”ضرورتِ مبارزه در راه دست يافتن زنان زحمتكش به خواست هاي شان“، اين پيوند بر قرار و مضمون مبارزه جويانه مقاله به خواننده منتقل مي شود: «مبارزه زنان زحمتكش به ضدِ تبعيض جنسيتي [مبارزه ي دموكراتيك]، با مبارزه با برنامه هاي اقتصادي- اجتماعي [سياسي- سوسياليستي] ضد مردميِ رژيم در پيوند بوده و است!». چشم پوشيدن داوطلبانه از ايجاد پيوند ميان خواست هاي دموكراتيك و سياسي زنان در ايران در مقاله نخست، مضمون مقاله را به سطح مصوبه ششمين كنگره حزب ارتقا نمي دهد!

انديشه حاكم بر مقاله هاي كارگري، زنان و…، انديشه انقلابي در حال تحرك و جستجو نيست، كه براي نمونه توجه كارگران را به مساله تلفيق مبارزه مخفي و علني و يا استفاده از امكان هاي خارج و داخل از كشور جلب سازد. نسبت به ترفندهاي ارتجاع و رژيم ديكتاتوري- امنيتي هشدار دادن، كه ضروري است، تنها هنگامي يك شيوه همه جانبه و انقلابي از كار در مي آيد، كه با توصيه براي استفاده از اسلوبِ مبارزه مخفي و علني همراه شده و توجه را به اين شيوه ي پراهميت در مبارزه ي طبقه كارگر جلب كند!

فقدان تحرك فكري در برخي از مقاله هاي كارگري، زنان و بيش از آن را مي توان در مضمون توصيف گرانه مقاله ها بازيافت. نقل قول هاي طولاني از نشريات داخل كشور، كه مقاله نگاري شابلوني را با استفاده از خبرها در ذهن تداعي مي كند، اغلب بدون نتيجه گيري از خبرها و يا تنها با جمله هاي تكراري پايان مي يابد. پيوند ميان خواست دموكراتيك و سياسي، همان طور كه اشاره شد، در اغلب مقاله ها نه توضيح داده مي شود و نه با بيان روشن، ارايه مي گردد. از اين طريق تحرك فكري براي تغيير شرايط كه ماركس به عنوان وظيفه فيلسوفانه از مبارزان مي طلبد، به مقاله راه نمي يابد.

براي نمونه، تبليغات وسيع ”رهبر“ و ديگر «عمله» ارتجاع عليه حزب توده ايران كه موضوع بررسي هاي جالب توجهي در نامه مردم بود و نشان سراسيمگي ذهن ارتجاع حاكم از مبارزات تشديد يافته مردم است  – تعداد اعتصاب ها كه شرايط كيفي نويني را نويد مي دهد -، هيچگاه با بيان اين امر همراه نشد كه اين وقايع «نشان تعميق تضاد روز و اصلي در نبرد طبقاتي جاري» با ديكتاتوري است و بايد آن را بيان و نشان عينيت  نبرد طبقاتي در ايران ارزيابي نمود! نبردي كه در شكل اخير تلفيق مبارزه مخفي و علني كارگران ”صنايع بزرگ پارس جنوبي“ تظاهر كرد.

شناخت عينيت تغيير يافته شرايط نبرد طبقاتي در جامعه براي حزب طبقه كارگر از اين رو ضروري است، زيرا بايد شكل و مضمون مبارزه روز خود را با شرايط تعميق يافته انطباق دهد! (٢)

 

مضمون انقلابي، مردمك چشم

علت چيست؟ چرا با وجود موفقيت بزرگ در صحنه نظري در چارچوب مصوبه ها در ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١، موفقيت هاي عملي در صحنه تبليغي- روشنگري- ترويجي در سطح محدودي قرار دارد؟ چرا تحرك فعال و خلاقي كه مي توانست پيامد شفافيت ايجاد شده در صحنه نظري در حزب توده ايران باشد كه با شرايط عيني در جامعه نيز در هماهنگي قرار دارد، از موفقيت قابل انتظار برخوردار نشده است؟

طرح اين پرسش ها و كوشش براي پاسخ به آن ها در اين سطور، نمي تواند به عنوان برخوردي غيرتوده اي و يا شخصي ارزيابي شود، زيرا كوششِ مستدل، به منظور بهبود فعاليت مبارزاتي توده اي است.

 

خط مشي انقلابي- انديشه سوسيال دموكرات

 با صراحت بايد گفت كه جريان فكري اي كه نگارنده آن را به مثابه انديشه سوسيال دموكرات ارزيابي مي كند، مي كوشد مصوبات انقلابي ششمين كنگره حزب توده ايران را از اين طريق دور بزند كه مضموني ديگر را جايگزين مضمون آن سازد. مطلب را بشكافيم.

هم اكنون موضوع جدل فكري با انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران، بحث ميان خط مشي انقلابي و انديشه سوسيال دموكرات براي تحقق بخشيدن به مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران است.

دو خط مشي در برخورد به مصوبه هاي پيش گفته در برابر هم قرار دارند. انديشه سوسيال دموكرات مي كوشد مصوبه هاي انقلابي برشمرده شده را از اين طريق خنثي و بلااثر سازد كه مضمون ديگري را جايگزين مضمون «مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب» كند كه تعريف تصويب شده در اين كنگره از مرحله كنوني فرازمندي جامعه ايراني را تشكيل مي دهد.

به منظور دستيابي به اين هدف، انديشه سوسيال دموكرات، به اين بهانه كه «گذار از ديكتاتوري» يك مرحله مستقل است، اسلوب هاي علمي ي مبارزاتي را كه در مصوبه هاي پيش گفته در كنگره تصويب شده است  – به ويژه پيوند ميان خواست دموكراتيك و سياسي -، ناگفته نفي مي كند. به سخني ديگر، سياست مستقل حزب طبقه كارگر كه مبتني بر پيوند ميان خواست دموكراتيك و سياسي است و از تعريف مرحله ملي- دموكراتيك رشد جامعه نتيجه مي شود، ناگفته نفي گشته و عملاً حزب طبقه كارگر را به دنباله روي از لايه هايي از بورژوازي وامي دارد.

به اين نكته در زير پرداخته خواهد شد، در اينجا اشاره تنها به اين نكته ضروري است كه از اين طريق، ضرورت تجهيز توده ها براي «تغييرات بنيادين» و همچنين برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“، نا گفته نفي و كنار گذاشته مي شود.

يا اين ادعا را مطرح مي سازد كه «در شرايط كنوني در ايران، گذار از نظام سرمايه داري ممكن نيست»!

اين موضع را يكي از فعالين توده اي در نامه اي به نقل از جزوه ”واكاوي“، چنين بيان مي كند: «حزب توده ايران بر اساس درك ماترياليستي خود از تحولات تاريخي و شناخت واقعيت هاي عيني، حذف نظام سرمايه داري در كشور ما را در مرحله كنوني امكان پذير نمي داند.» (٣)

در سند مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران، تز واقع بينانه و مستدلي به تصويب رسيده است مبني بر اين كه «در شرايط كنوني در ايران، مبارزه براي گذار به سوسياليسم هدف عاجل را تشكيل نمي دهد!»  از اين تز درست، تز نادرستي كه به پيشگويي مي ماند، نتيجه گيري مي شود، مبني بر اين كه «در شرايط كنوني در ايران، گذار از نظام سرمايه داري ممكن نيست».

تز اول مستدل و مورد توافق است! در ايران شرايط عيني و ذهني گذار به سوسياليسم وجود ندارد! در اين امر ترديد روا نيست! اما نتيجه گيري از اين تز درست براي حزب طبقه كارگر كه هدف نهايي خود را در همين مصوبه، ايجاد شرايط گذار به سوسياليسم در ايران اعلام مي كند، اعلام تز ناممكن بودن گذار از سرمايه داري نيست. برعكس، اگر قرار است بيش از مصوبه ششمين كنگره در نشريات حزبي نكته اي در اين باره بيان گردد، مي تواند تنها اين نكته باشد كه وظيفه توده اي ها انديشيدن و كوشش براي ايجاد پيش شرط هايي است كه شرايط گذار به سوسياليسم را در كشور ايجاد و يا به ايجاد شدن آن كمك مي كند! تز «ناممكن بودن گذار از سرمايه داري»، مبارزه براي هدف سوسياليستي اعلام شده در برنامه حزب توده ايران را، به قول احسان طبري «لق» مي كند! (”جستجوي پروسواس حقيقت“، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي جلد اول، چاپ سوم، ص ٥٢)

پيامد طرح تز اثبات نشده و پيشگويي مآبانه ي نادرستِ پيش را مي توان اكنون در مقاله پراهميت اخير نامه مردم با عنوان ”اتحاد عمل و تشديد مبارزه براي تحقق حقوق و آزادي هاي دموكراتيك، ضروري و تاريخ ساز است“ مشاهده نمود (شماره ٩٧٧، ٢٢ تير ١٣٩٤).

در مقاله ي نامه مردم، به جاي ارايه و دفاع از ”اقتصاد سياسي“ي «مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب» كه مصوبه ي ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ است (و در ”فرازي از هفت دهه سيرِ تكاملي نظرها و برنامه هايِ حزب توده ايران“ – ”واكاوي“ – نيز مورد تائيد قرار مي گيرد (ص ٧)، ”اقتصاد سياسي“ي يك نظام سرمايه داري ي ”دموكراتيك“  – مبتني بر ”دموكراسي پارلماني، مانند آنچه در آلمان، ايتاليا، فرانسه، انگلستان و غيره وجود دارد –  مطرح مي گردد كه در آن بايد آزادي ها و حقوق صنفي زحمتكشان در كليت آن حفظ گردد!

اين پرسش كه آيا ”اقتصاد سياسي“ اين كشورها، ”دموكراتيك“ است يا ”ليبرال“، پاسخي نمي يابد! آيا ظاهر آزادي ها و محترم داشتن حقوق صنفي زحمتكشان در اين كشورها، داراي مضموني ”دموكراتيك“ است؟ نمي توان گوشي تلفن را برداشت و پرسشي را در اين زمينه در برابر «رفيق ”آلبانو نونش“» طرح نمود؟

با تاييد ضمني يك ”اقتصاد سياسي“ براي نظام سرمايه داري به اصطلاح ”دموكراتيك“ براي زمان پس از گذار از ديكتاتوري در ايران  – كه در آن البته نبرد طبقاتي مانند اكنون تعطيل نخواهد شد -، صرفنظر از آنكه مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران دور زده مي شود كه تعريف مرحله انقلاب را «مرحله ملي- دموكراتيك» ناميده است، به اين پرسش پـراهميـت نيز پاسخ داده نمي شود كه آيا اصلاً چنين ”اقتصاد سياسي“ي سرمايه دارانه ي ”دموكراتيك“ مي تواند در شرايط سلطه نظام مالي اقتصادي- اجتماعي جهاني امپرياليستي وجود داشته باشد؟ و يا چنين نظامي مجبور خواهد شد، با تن دادن به اجراي برنامه نوليبرال خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي براي خود جايي در اقتصاد امپرياليستي در جهان بگشايد و لذا لزوماً به اٍعمال قهر ديكتاتوريِ طبقاتي خود به شكل ديگري از شكل ”ولايي“ ادامه خواهد داد؟ تجربه يونان، درس اخير را مي آموزد!

جايگزين شدن ”ديكتاتوري ديگري به جاي ديكتاتوري پيش“ كه مخالفان انقلاب اجتماعي به مثابه به اصطلاح ”استدلال“ عليه ضرورت و عينيتِ واقعيتِ برش انقلابي رشد جامعه به خدمت مي گيرند و مورد سواستفاده قرار مي دهند، پيامد تغييرات ناپيگير در قيام هاي مردمي است! «تاريخ انقلابات، تاريخ شكست هاست» كه ماركس خاطر تشان مي سازد، اغلب پيامد ناپيگيري ي روند انقلابي است كه با تداوم شرايط سلطه اقتصادي غارتگرانه به شكلي نوين بر هستي جامعه سايه مي اندازد. انقلاب بهمن ٥٧ بزرگ مردم ميهن ما با چنين سرنوشتي روبرو شد!

به سخني ديگر، خواست حذف بي چون و چراي اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي كه يكي از عمده ترين مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران را تشكيل مي دهد و در جزوه ”واكاوي“ نيز مورد تاييد قرار گرفته است، به يك خواست بـاطـله تبديل مي شود. بي جهت هم نيست كه در مقاله پيش گفته نامه مردم، خواست پايان دادن به اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي، تنها به مخالفت با «تحميل سياست هاي رياضت اقتصادي» محدود مي شود! انگار نويسنده مقاله مي داند كه حتي نظام سرمايه داريِ ”دموكراتيك“ نيز در شرايط سلطه نظام مالي امپرياليستي، به اين سياست ضد مردمي و ضد ملي تن خواهد داد! لذا، با مسكوت گذاشتن خواست پايان بخشيدن بي چون و چرا به برنامه نوليبرال امپرياليستي كه نشان خط مشي انقلابي حزب توده ايران است، تنها خواستار قطع «تحميل سياست هاي رياضت اقتصادي» از نظام حاكم بعد از گذار از ديكتاتوري در ايران مي شود!

اين «توهم زايي» نابي است كه مقاله خود به درستي به برخي از ”اصلاح طلبان“ نسبت مي دهد.

مقاله چنين عقب نشيني از مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران را از اين رو ضروري ارزيابي مي كند، زيرا بايد به درستي در جبهه گسترده ضد ديكتاتوري، جا براي شركت لايه هايي از بورژوازي ميهن دوست نيز ايجاد شود. بر اين پايه، مقاله اراده گرايانه «حداقل مشترك» را به سطح خواست سرمايه داران از اين رو محدود مي سازد، زيرا «بافت طبقاتي و نيروهاي سياسي كشورمان» چنين ضرورتي را تحميل مي كند.

همان طور كه اشاره شد، اين عقب نشيني ي غيرمجاز و غيرضروري، به نفي داوطلبـانـه ي حفظِ استقلال سياست و خط مشي انقلابي ي ماركسيستي- توده اي حزب طبقه كارگر مي انجامد كه «تغييرات بنيادين» را در مصوبه هاي خود بر پرچم نبردش نگاشته، و همچنين به پذيرش داوطلبـانـه دنباله روي از سياستِ لايه هايي از بورژوازي پايان مي يابد! ”عدالت“ و ”راه توده“ نيز با حذف داوطلبانه خط مشي مستقل ماركسيستي- توده اي، دنباله روي از لايه هايي از بورژوازي را توصيه و توجيه مي كنند! اين طور نيست؟!

 

سرشت «برنامه حداقلي …» چيست؟

در زير نشان داده خواهد شد كه  طرح ارايه شده در مقاله پيش گفته نامه مردم (شماره ٩٧٧)، برنامه مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه را تشكيل نمي دهد، بلكه همان طور كه اشاره شد، برنامه پيشنهاد شده در مقاله، بيان ”اقتصاد سياسي“ يك نظام سرمايه داري پايبند به آزادي و حقوق دموكراتيك قانوني است. همچنين نشان داده خواهد شد كه حتي سويه هاي پراهميتي از برنامه اقتصادي در چنين نظام سرمايه داري ي ”دموكراتيك“ نيز بايد در طرح «برنامه حداقلي» تكميل گردد  – از قبيل تامين نيازهاي اوليه مردم كه به آن پرداخته خواهد شد –  تا بتوان آن را برنامه همه جانبه اي حتي براي يك نظام سرمايه داري پايبند به آزادي ها و حقوق دموكراتيك و همچنين منافع ملي ارزيابي نمود.

 

«برنامه حداقل» حامي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري؟

بحث اساسي بر سر اين نكته است كه تكميل نمودن «برنامه حداقلي» ارايه شده در مقاله پيش گفته، كمك براي برپايي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري است يا نه؟  و لذا نقشي اجتناب ناپذير داراست؟ و لذا بايد آن را جايگزين برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه نمود؟

پرسشي كه به درستي با مطالعه طرح براي «مرحله دموكراتيك» در ذهن تداعي مي شود، اين پرسش است كه آيا مسكوت گذاشتن مرحله بعدي رشد اقتصادي- اجتماعي، يعني «مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني» (كه يكي از مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران را در سال ١٣٩١ تشكيل مي دهد)، مي تواند كمكي

براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري باشد يا خير؟!

به سخني ديگر، اين پرسش مطرح است كه طرح نيازهاي عمومي لايه هاي مختلف مردم كه برخي از آن ها در بالا عنوان شد، چه نقشي مي تواند در برپايي جبهه ضد ديكتاتوري ايفا سازد؟ طرح و دفاع از نيازهاي عمومي لايه هاي مختلف زحمتكشان كه زحمتكشان زن محروم ترين لايه آن را تشكيل مي دهد  – امري كه در اعتصابات اخير پرستاران، و ديگر زنان سرپرست خانواده به وسعت در جامعه طرح شد -، مي تواند چه نقشي در برپايي جبهه ضد ديكتاتوري داشته باشد؟

بدون پاسخ دقيق و شفاف به اين پرسش ها توسط همه لايه هاي متفاوت چپ، نيروي ترقي خواه چپ به اين شكل و يا آن شكل، در اين سطح يا در آن سطح، به دنباله روي بورژوازي بدل مي شود! در اين امر ترديدي نبايد به خود راه داد! نبايد از نظر دور داشت كه بخش ”اصلاح طلبِ“ لايه هاي پيش گفته كه مي تواند و بايد در جبهه ضد ديكتاتوري شركت و نقش پراهميت داشته باشد، هنوز آبستن اميد به ”استحاله“ رژيم ديكتاوري است!

بي علت نيست كه زنده ياد نورالدين كيانوري، دبيراول وقت كميته مركزي حزب توده ايران، در رساله ”سخني با همه توده اي ها“، علت پيشروي ”راست“ را در نبردهاي اجتماعي، عقب نشيني داوطلبانه ”چپ“ از مواضع انقلابي خود اعلام مي كند.

زنده ياد كيانوري علت «تضاد» آشكار ميان بحران حاكم بر جامعه و گرايش توده ها به ”راست“ را در ارتباط با شرايط سال ١٣٧٣ ايران، كه در شرايط كنوني در ايران با تغييرات چشمگيري روبروست، چنين برمي شمرد: علتِ «اين تضاد در آنجا [قابل شناخت است] كه جنبش كنوني مردم ايران، به لحاظ مـاهيـت خود، يك جنبش انقلابي و راديكال است [مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران، تغييرات مورد خواست توده ها را «تغييرات بنيادين» مي نامد]. زيرا كه در واقع متوجه نيروهاي راست و حاكميت كلان سرمايه داري بر كشور بوده و هدف آن حذف موانع پيشروي انقلاب است [برقراري آزادي هاي قانوني فردي و اجتماعي، عدالت اجتماعي و قانون مداري]، اما به لحاظ شكلي، شكل نارضايتي از انقلاب را بخود گرفته است، و چون شكل نارضايتي از انقلاب را به خود گرفته است، در جهت تضعيف همه نيروهاي انقلابي عمل مي كند. و اين يك پيروزي بزرگ براي ارتجاع حاكم و كلان سرمايه داري محسوب مي شود.»

چپ متزلزل شده در انديشه ترقي خواهانه، به جاي بازگشت و تكيه بر انديشه و مواضع  انقلابي، به جاي دفاع از دستاوردهاي انقلاب بهمنِ سركوب شده، عملاً و ناخواسته به ”متحد“ راستي بدل مي گردد كه يورش سبعانه خود را با شدت ادامه مي دهد و به طور مصمم از آن دفاع مي كند! ”راست“ي كه مساله ”مالكيت“ و منافع خود را با آن چنان خط درشتِ تستعليق بر پرچم يورش غارتگرانه نگاشته است، تا چشم را نابينا و ذهن را كور سازد!

ساختمان برج بابل، اهرام مصر، معابد، كليساها، مساجد و برج هاي ”دوقلو“ وغيره در طول تاريخ، در كنار مُثله كردن و به آتش انداختن انسان و تجاوز با بطري به انسان، زندان و تبعيد و حصر وغيره، همه وظيفه نابينا ساختن چشم ها، تسليم داوطلبانه ي توده ها را هدف مگسك خود قرار داده اند كه با چاشني تحميق ايدئولوژيك تكميل مي شود.

 

جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“؟

به منظور پاسخ به پرسش در باره نقش دفاع از نيازهاي زحمتكشان در نبرد براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري  – و يا سكوت در باره آن -، بايد پيش تر به پرسشِ پراهميت ديگري پاسخ داد. اين پرسش بازمي گردد به اين امر كه آيا مي توان ”جبهه گسترده ضد ديكتاتوري“ را تنهـا در بحث و تبادل نظر با نمايندگان بورژوازي ملي و ميهن دوست عملي ساخت، به عبارت ديگر، به اصطلاح از ”بالا“ به برپايي آن دست يافت؟ به سخني ديگر كه همين مضمون را مي رساند، آيا برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، بدون تجهيز توده هاي زحمتكش، يك «توهم زايي» غيرمستدل نيست؟

آيا حل مساله حاكميت سياسي در ايران كه مضمون «گذار از ديكتاتوري» را در هر شكلي تشكيل مي دهد، ازجمله در شرايط آزادي انتخاب، بدون سازمان يافتگي توده هاي مردم و در مركز آن زحمتكشان يدي و فكري به منظور دستيابي به خواست هاي دموكراتيك و سياسي خود، عملي و تحقق پذير خواهد بود؟ به سخني ديگر، آيا شركت فعال زحمتكشان يدي و فكري براي دستيابي به منافع خود، پيش شرط گذار از ديكتاتوري است و يا، پيامد اين گذار؟ آيا بدون جايگاه والاي كشور سوسياليستي كوبا ميان كشورهاي آمريكاي لاتين كه در نبردي پنجاه ساله به آن دست يافت، تسليم آمريكا به روند عادي سازي روابط ميان دو كشور ممكن بود؟

 

آزادي، عدالت اجتماعي و برنامه ملي- دموكراتيك

آيا نبايد براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، ضمن تجهيز زحمتكشان كه به نظر حزب توده ايران اصلي عمده است، به منظور قانع ساختن لايه هاي بورژوازي ميهن دوست، به توضيح اين نكته پرداخت و به اين پرسش پاسخ همه جانبه، دقيق و مستدل داد كه دستيابي به ”آزادي“ براي توده هاي زير ستم و زير سلطهِ «رياضت اقتصادي»، تنها در ارتباط با برقراري ”عدالت اجتماعي نسبي“، دورنمايي را تشكيل مي دهد كه جانفشاني براي تحقق آن ملموس مي گردد!؟

به سخني ديگر، گرايش به ”راست“ نزد توده ها، كه كيانوري به آن توجه مي دهد، تنها با نشان دادن دورنماي بهبود وضع اقتصادي شان پس از گذار از ديكتاتوري، به سود گرايش ترقي خواهانه و چپ هدايت مي شود.

تنها با تفهيم اين شناخت نظري به متحدان براي گذار از ديكتاتوري، رابطه عيني و جدايي ناپذير ميان حتي يك نظام سرمايه داري ي «دموكراتيك»  – كه هدف تثبيت آزادي هاي دموكراتيك در آن مورد توافق است –   و «مرحله ملي- دموكراتيكِ» رشد جامعه براي لايه هاي بورژوازي ملي و ميهن دوست قابل درك مي شود. با تفهيم اين واقعيت به لايه هاي بورژوازي كه آماده شركت در جبهه ضد ديكتاتوري هستند، به اين پرسش پاسخ داده مي شود كه چرا ”اقتصاد سياسي“ي مرحله پس از گذار از ديكتاتوري، يعني مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، نمي تواند اقتصاد سياسي يك نظام سرمايه داري حتي ”دموكراتيك“ باشد كه كماكان يك جريان ”راست“ را براي زحمتكشان تشكيل مي دهد!

مضمونِ مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران از اين رو درست و از صلابت نظري برخوردار است زيرا كه تنها با «پيوند» مبارزه صنفي و سياسي (سوسياليستي)، كه علل بحران اقتصادي- سياسي حاكم كنوني بر ايران را براي زحمتكشان و ديگر توده هاي مبارزه برملا و قابل شناخت مي سازد، برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از پايين، مصوبه ديگر كنگره ششم، امكان پذير خواهد شد. بدون اين روشنگري نظري، گذار از رژيم ديكتاتوري ولايي- امنيتي ممكن نخواهد شد. مضمون چنين گذاري، گذار از اقتصاد سرمايه داري وابسته است به اقتصاد مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب. اقتصاد مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه، اما ديگر اقتصاد ملي سرمايه داري ”دموكراتيك“ نيست!

اين شناخت تئوريك را بايد حزب توده ايران نه تنها براي توده ها قابل درك سازد و آن را به آن ها تفهيم نمايد، تا آن طور كه رفيق كيانوري در رساله بيان كرده است: «قادر به جهت دادن به مبارزه توده ها براي حذف ديكتاتوري و سركوب ها» بشود! بلكه بايد آن را براي متحدان خود در لايه هاي سرمايه داري ملي و ميهن دوست نيز قابل درك سازد و اين شناخت را به آن ها تفهيم نمايد، تا آن ها را براي «تغيير براي اصلاحات بنيادين» راهنما گردد كه گذار از ديكتاتوري را ضروري مي سازد!

به سخني ديگر، تنها از اين طريق براي لايه هاي متحدان بورژوازي ميهن دوست وحدت جدايي ناپذير مقوله ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“، كه شناخت ذهني و بل بداهه ي زحمتكشان است، قابل درك مي شود!

آيا به اين منظور نبايد سرشت برنامه مرحله ملي- دموكراتيك را به مثابه يك برنامه اقتصادي- اجتماعي ويژه برشمرد و تشريح نمود؟ ازجمله تشريح نمود كه چرا برنامه اقتصاد ملي در اين مرحله نياز به بخش عمومي (دولتي)ي اقتصاد و بخش خصوصي ي ميهن دوست دارد كه در هماهنگي تنگاتنگ وظيفه رشد و توسعه اقتصادي- اجتماعي را در ايران بر عهده داشته باشد؟

تشريح نمود كه چرا وظيفه دفاعِ بخش عمومي اقتصاد از بخش خصوصي (و تعاوني) در اقتصاد سياسي اين مرحله، واقعيت ضروري عيني و انكارناپذير را براي توسعه و شكوفايي اقتصادي- اجتماعي ايران تشكيل مي دهد؟ توضيح داد كه چرا واقعيت پيش گفته، زمينه عيني وحدت منافع زحمتكشان و بورژوازي ميهن دوست را تشكيل مي دهد و همچنين زمينه ذهني همكاري و همياري آن ها و همه خلق هاي ساكن سرزمين كهنسال ايران را در نبرد براي حفظ منافع ملي بوجود مي آورد كه مضمون نبرد رهايبخش كشورهاي پيراموني در برابر يورش نظام استعمارگرِ سرمايهِ مالي امپرياليستي است كه هدف تغيير نقشه جغرافيايي خاور ميانه را دنبال مي كند؟

به سخني ديگر، بايد پيش تر به پرسشي پاسخ داد كه همين معنا را مي رساند و از زمينه تاريخي و اجتماعي نيرومندي نيز در جامعه ايران برخوردار است. اين، پاسخ به اين پرسش است كه آيا نبايد برنامه اقتصاد ملي مورد نظر را با دستاورد بزرگ انقلاب بهمن ٥٧ در اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي برجسته ساخت و از آن دفاع نمود؟ اصل هاي اقتصادي اي كه بايد بر شرايط امروزه انطباق داده شود و با پايبندي به اصل هاي دموكراتيك «حقوق ملت» تحقق يابد؟

آيا نبايد در مقام دفاع از اقتصاد مختلط تثبيت شده در قانون اساسي، ترفندهاي ارتجاع حاكم را برملا ساخت كه چگونه با به ورشكست كشاندن بخش اقتصاد عمومي، غارت و خصوصي سازي آن را تدارك ديد؟ آيا نبايد نشان داد كه ارتجاع حاكم براي دسترسي به اين هدفِ ضد مردمي و ضد ملي خود، اصل ٢٦ قانون اساسي را پايمال نمود؟ آيا نبايد نشان داد كه ارتجاع حاكم با نقض اصل هاي پيش، وابستگي اقتصادي و نهايتاً سياسي ايران را به اقتصاد جهاني امپرياليستي از طريق اجراي برنامه ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“ عملي ساخت، به اميد حفظ حاكميت سركوبگرانه خود؟

آيا نبايد با چنين سياست مردمي و مدافع منافع زحمتكشان كه از منافع كل جامعه، ازجمله از منافع سرمايه داران ملي و ميهن دوست دفاع مي كند، زمينه برپايي ”جبهه ضد ديكتاتوري“ را از ”پائين“ تدارك ديد؟

آيا براي پاسخ به پرسش واقع بينانه بودن و يا «توهم زا» بودن امكان تحقق يافتن يك نظام ”بورژوازي دموكراتيك“، تجربه اخير مردم يونان آموزنده نيست كه در آن «كودتاي سرمايه مالي امپرياليستي» به پيروزي رسيد؟!

چنين فعاليت تبليغي- روشنگرانه، يك موضع واقع بينانه و نه يك «توهم زايي» غير مستدل است؟

بدون تجهيز زحمتكشان در سطح جامعه و حضور فعال و خلاق آن ها در مبارزات اجتماعي، پيگيري يك جبهه گسترده ضد ديكتاتوري در طول زمان  – همانند تجربه اخير در يونان -،  از تضمين برخوردار نخواهد بود! خطر تسليم چنين جبهه گسترده اي كه تنهـا از ”بالا“ بر پا شده باشد، هميشه مانند شمشير داموكلس بالاي سر مبارزات مردم آويزان خواهد بود و چه بسا امكان تحقق تجربه تلخ اخير يونان در ايران هم وجود خواهد داشت!

اهرم اجتماعي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از پايين

«تعيين درجه بهره منديِ زحمتكشان (حقوق بگير و روزمزدي) از ”ثروت ملي“» كه در برنامه «حداقل»ي كه در مقاله پيش گفته نامه مردم براي مرحله گذار از ديكتاتوري طرح مي شود، براي مساله هاي پراهميتي، پاسخي نمي دهد. مساله تركيب مختلط اقتصاد ملي  – كه در ششمين كنگره حزب توده ايران و جزوه واكاوي مطرح و مورد تائيد قرار گرفته اند -، مساله تامين نيازهاي اوليه از قبيل بهداشت، آموزش رايگان، مساله تامين آب آشاميدني و ديگر نيازهاي عمومي، و مساله هاي در ارتباط با منافع كلان اقتصاد ملي و همچنين امنيت ملي كه در كليت آن بايد از طريق حفظ ”انحصارات طبيعي“ توسط بخش عمومي اقتصاد و به دست دولت ملي و دموكراتيك و در شرايط كنترل شفاف سازمان هاي دموكراتيك و احزاب سياسي به سود مردم تحقق يابد، بدون پاسخ مي ماند كه اشاره به آن ها، گرچه نوشتار را طولاني تر مي كند، اضافي نيست.

(مقوله ”انحصارات طبيعي» بازمي گردد به نيازهاي اوليه اجتماعي توده مردم و مصالح امنيت  منافع ملي كشور كه نمي تواند مورد سودورزي سرمايه داخلي و خارجي قرار گيرد و به ابزار انباشت سرمايه براي آن ها تبديل شود.)

البته كه گذار از ديكتاتوري پيروزي بزرگي را تشكيل خواهد داد و مبارزه طبقاتي پس از آن تعطيل نخواهد شد. اين يك مساله است. مساله اما تنها به اين واقعيت عيني محدود نمي شود. نمي توان وضع روحي و ذهنيت زحمتكشاني را از مد نظر دور داشت كه به توصيه حزب توده ايران از جبهه ضد ديكتاتوري اي پشتيباني كرده است كه با استقرار آن، با همان ”برنامه رياضت اقتصادي“اي دست بگيريان باشد كه اكنون مردم يونان در پايان چنين راهي دست بگيربان و با سرخوردگي از جنبش سيريزا روبرو و با خطر مايوس شدن از مبارزه دست بگريبان هستند!

موضع مستقل طبقه كارگر

گرچه در مصوبه هاي ششمين كنگره و در جزوه ”واكاوي“ با صراحت نقش تعيين كننده توده هاي در مبارزات اجتماعي طرح مي شود، بحث در باره اين نكته كه آيا مي توان بدون تجهيز زحمتكشان جبهه ضد ديكتاتوري را برپا داشت، توسط انديشه سوسيال دموكرات مطرح نمي شود و در نتيجه بدون پاسخ هم مي ماند. در جزوه ”واكاوي“ تكيه كردن «بر نيروي جنبش مردمي» به منظور «برپايي اتحادهاي اجتماعي» برجسته و به عنوان «اهرم گسترش و تداوم عدالت اجتماعي … از طريق برپايي مباني ”دموكراسي مردمي“» ناميده مي شود (ص ١٦).

در مقاله پيش گفته، كل برنامه براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، به برنامه براي بحث و گفتگو در ”بالا“ محدود مي گردد. نكته اي كه در همين مقاله نامه مردم و خطاب به ”اصلاح طلبان“ به عنوان «كار سياسي از بالا» مورد انتقاد قرار مي گيرد كه هدف آن اجباراً به «محدود كردن تغييرها به رفرم هاي روبنايي سطحي به منظور اصلاح رژيم ديكتاتوري و يا آشتي با آن» پايان مي يابد!

به سخني ديگر، اهرم مبارزه اجتماعي- طبقاتي كارگران در برپايي اين جبهه، آن هنگام به كنار گذاشته مي شود، آن هنگام كه تكيه به آن، مساله عمده را تشكيل مي دهد! در چنين وضعي، البته نيازي هم وجود ندارد از كارگران خواسته شود كه در جستجوي شيوه هاي تلفيق مبارزه مخفي و علني، تلفيق استفاده از امكان هاي خارج و داخل كشور باشند!  – با اين پيامد كه انديشه نظري حزب طبقه كارگر، از عملكرد و مبارزه كارگران، عقب مي ماند! آن طور كه پيش تر به آن اشاره شد! –

هنگامي كه بيشتر از هر زماني پاسخ به اين پرسش ضروري است كه آيا مي توان جبهه ضد ديكتاتوري را از ”بالا“‏، و يا بايد آن را از ”پايين“، به كمك توضيح مواضع مستقل حزب طبقه كارگر براي زحمتكشان و ديگر ميهن دوستان بر پا داشت، عمق نيازمندي براي چنين بحث و گفتگو، و نادرستي ممنوعيت بحث در درون حزب شناخته و درك مي شود.

وحدت عيني منافع زحمتكشان و سرمايه ملي در مرحله ملي- دموكراتيك

پاسخ به پرسش هاي پيش، با پرسش در باره ي چگونگي فعاليت تبليغي و ترويجي حزب توده ايران گره مي خورد. به سخني ديگر، به اين پرسش مربوط مي گردد كه آيا بحث در باره برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه بايد به عنوان اهرم برپايي جبهه ضد ديكتاتوري درك و لذا در بحث ها مطرح گردد يا خير؟

تعريف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب در ششمين كنگره حزب توده ايران، كه وجود وحدت عيني منافع زحمتكشان و سرمايه ملي و ميهن دوست را در اين مرحله ي انقلاب مستدل مي سازد، يكي از دستاوردهاي بزرگ كنگره ششم است! از اين رو بايد وجود و تاثير اين وحدت منافع در بحث ها طرح و مورد بررسي همه جانبه قرار گرفته، به طور مستدل عينيت آن نشان داده شده و به اثبات رسانده شود. بايد نشان داده شود كه مبارزه براي درك وحدت عيني منافع طبقه كارگر و سرمايه داران ميهن دوست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، اهرم پرتوان براي برپايي جبهه ضدديكتاتوري، و نه مانع آن است.

به عبارت ديگر، بايد بحثي كه در آن، يكپارچگي و هماهنگي و بهم تنيدگي حقوق دموكراتيك و آزادي هاي فردي و منافع ملي مردم ايران توضيح داده مي شود و به پرسش در باره پيوند ميان آزادي و عدالت اجتماعي پاسخي ماركسيستي- توده اي، با بيان ديگر، پاسخي سوسياليستي ارايه مي گردد، طرح و صلابت نظري و سياسي- عملي پيوند ميان آزادي و عدالت اجتماعي براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري به اثبات رسانده شود.

تنها با چنين پيش شرط ها مي توان برپايي جبهه ضد ديكتاتوري را از ”پايين“ ممكن ساخت. بحث هايي كه از يك سو در تضاد با موضع درست ششمين كنگره حزب نيست كه اعلام مي كند گذار به سوسياليسم وظيفه روز نيست! از سوي ديگر، اما در خدمت تدارك شرايط گذار از سرمايه داري به سوسياليسم در آينده است!

آيا با پايبندي به منطق ارايه شده، مطبوعات حزبي مجاز هستند با نفي امكان گذار از نظام سرمايه داري، مبارزه براي سوسياليسم را در كليت آن «لق» (ا ط) كنند؟ حزب توده ايران به درستي مبارزه براي گذار به سوسياليسم را در شرايط كنوني، هدف عاجل خود نمي داند. اما آيا مبارزه براي دستيابي به شرايط براي گذار به سوسياليسم در شرايط كنوني، غيرضروري است؟ و نبايد براي انتقال آگاهي در اين باره به توده هاي زحمتكش كوشيد؟

لذا «لق» كردن غيرضرورِ هدفِ تدارك گذار به سوسياليسم در آينده كه در برنامه حزب توده ايران تصويب شده است، و پذيرفتن بدون نياز تزي اثبات نشده، تزي كه در آن ادعاي تجديدنظر طلبانه كه گويا «گذار از سرمايه داري در شرايط كنوني ناممكن است» مطرح شده است، با چه هدفي مطرح مي شود و در مطبوعات حزبي اعلام مي گردد و به بحث در باره آن تن داده نمي شود؟ آيا چنين تبليغات مضر و غيرضرور، ناخواسته حزب توده ايران را از حزب انقلابي طبقه كارگر به حزب سوسيال دموكراتِ در خدمت حفظ شرايط حاكم سرمايه دارانه در ايران بدل نمي سازد؟

ادامه پيامد طرح نكردن ضرورت تجهيز زحمتكشان براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“، اين امر است كه اصلا مساله بحث در باره شرايط تجهيز زحمتكشان در ايران مطرح نمي شود و پاسخي دريافت نمي كند! اين پرسش از اين رو بدون پاسخ گذاشته مي شود، زيرا طرح چنين پرسشي توسط مدافعان خط مشي انقلابي در حزب طبقه كارگر انجام مي شود كه گويا داراي «ذهن بسيار پيچيده» هستند و به طرح «حاشيه هايي» مي پردازند «كه عملا در هر موضوعي به سد سكندر تبديل مي شود»! و يا، از آنجا كه «بحث يك سري اصول و پيش شرط هايي دارد كه استاد طبري به خوبي فرمولبندي كرده است … [و] اين پيش شرط ها در بحث» توسط اين «مدافعان» رعايت نمي گردد! با چنين استدلال هايي ضرورت پاسخ به پرسش هاي پيش، نفي مي شود! با چنين سخناني، مضمون جدي پرسش ها بي جواب گذاشته مي شود! (نقل قول ها از نامه هايي در رابطه با جدل فكري با انديشه سوسيال دموكرات).

كوشش براي «تهي ساختن» و «لق» كردن اصل لنيني سانتراليسم دموكراتيك توسط انديشه سوسيال دموكرات نيز وجود دارد. كوششي كه به منظور تهي ساختن مضمون اصل لنيني ي نظربندي دموكراتيك در حزب توده ايران انجام مي شود. «آبكي» كردن اصل انقلابي لنيني از اين طريق دنبال مي شود كه پيشنهاد مي شود، اصل سانتراليسم دموكراتيك با «شبكه اي ساختن حوزه هاي حزبي تلفيق» شود. اين موضع اخيراً در مقاله اي مطرح شد كه در ”نويد نو“ انتشار يافت، بدون آنكه نويسنده مايل به بحث در باره مضمون اين پيشنهاد و چگونگي تحقق بخشيدن به آن باشد!

برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“ يا از ”پايين“، پرسشي است كه تاكنون بي پاسخ مانده است. بي پاسخ گذاشتن و دوري از بحث مشخص، اسلوب كاركرد انديشه سوسيال دموكرات است كه بايد مورد توجه ويژه قرار گيرد. اين تصور وجود دارد كه مي توان با بي اعتنايي به پرسش هاي مطرح، گذشت زمان را انتظار كشيد! اين انتظار، همان طور كه در باره تلفيق مبارزه علني و مخفي نشان داد، حزب طبقه كارگري را حتي از نظر نظري نيز به حاشيه مي راند. جنبش انقلابي كارگري، زير فشار شرايط عيني تشديد و تعميق يابنده نبرد طبقاتي، در انتظار ابتكارات و بندبازي هاي ذهن روشنفكرانه ي انديشه سوسيال دموكرات نخواهد نشست. پيامد اين سياست غيرانقلابي، تهي ساختن محتواي حزب توده ايران از سرشت انقلابي آن است كه مصوبه هاي ششمين كنگره ثمره ي آن هستند. بايد اذعان داشت كه انديشه سوسيال دموكرات در سطح جهاني، هدف ديگري را هم دنبال نمي كند. به حاشيه رانده شدن حزب طبقه كارگر در هر كشور، هدف و وظيفه روز است!

پيشنهاد حزب توده ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧، برپايي جبهه متحد خلق به منظور تعميق انقلاب بهمن از مرحله سياسي به اقتصادي بود كه شرايط دموكراتيك و اقتصادي عملي شدن آن در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب، به وسعتي تاكنون بي سابقه ايجاد شده بود. متاسفانه پيشنهاد حزب توده ايران، با حيله و توطئه ها و نهايتاً يورش ارتجاع به حزب عملي نشد. اكنون نيز پيشنهاد برپايي جبهه گسترده ضد يكتاتوري و تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي دورانِ پس از گذار از ديكتاتوري، به مثابه وظيفه تاريخي ي تمام طبقات و لايه هاي ميهن دوست و خلق هاي ساكن سرزمين ايران، توسط حزب توده ايران طرح شده و پاسخ مثبت ديگر نيروهاي ميهن دوست را انتظار مي كشد، تا فاجعه شكست انقلاب بهمن تكرار نگردد. مبارزه تبليغي- روشنگرانه حزب توده ايران بايد در سطح چنين وظيفه خطير و تاريخي عملي گردد!

 

انديشه سوسيال دموكرات و برنامه اقتصاد ملي

در حالي كه بحث در باره برنامه اقتصادي براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايران به مطبوعات حزب توده ايران راه نمي يابد، و يا بحثي در اين باره در حوزه هاي حزبي عملي نمي گردد، سمينارهاي علمي برگزار نمي شود، شركت اعضا و هواداران تا سطح كادرهاي حزب نيز در اين بحث ها ممنوع اعلام مي شود.

شركت در بحث سياسي از وظايف توده اي ها از اين رو حذف مي شود، زيرا انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران مي كوشد به طور اراده گرايانه، ”اقتصاد سياسي“ي يك نظامِ ”سرمايه داري دموكراتيك“ را جايگزين مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران سازد. به نظر اين انديشه كه براي حفظ موقعيت خود، درِ حزب توده ايران را بر روي توده اي ها بسته است، گويا «در شرايط كنوني، گذار از سرمايه داري در ايران ممكن نيست»! (كه به آن اشاره شد). تزي كه زمينه ي طرح نظري را ارايه مي دهد، كه نتيجه عملي آن، قطع مبارزه به منظور ايجاد ساختن شرايط گذار به سوسياليسم است.

به منظور جايگزين كردن مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران در باره «مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب» با نظر و تز پيش گفته ي پوزيتويستي كه انديشه سوسيال دموكرات مايل است بدون هر نوع بحث و جدل فكري عملي سازد، حق دموكراتيك نظربندي در حزب با شيوه هاي دستوري و اراده گرايانه مسدود و بحث در باره مصوبه ششمين كنگره حزب ممنوع اعلام مي گردد.

انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران با طرح اين تز معيوب و معلول، خواسته يا ناخواسته عملاً به عنصر تائيد كننده شرايط حاكم در ايران بدل مي گردد: گويا «در شرايط كنوني گذار از نظام سرمايه داري ناممكن است». چنانكه در يونان نيز گويا گذار از يورو، به مثابه يك ”مشيت الهي“ ناممكن است!

ممنوعيت براي بحث سياسي در حوزه حزبي و يا جلسه هاي بحث و گفتگو، به بهانه كوشش براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري توجيه و گويا مستدل مي گردد. اين، در حالي است كه چگونگي ي مبارزه براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، يكي ديگر از مصوبه هاي كنگره ششم، همان طور كه نشان داده شد، نكته پايان يافته اي را در بحث ها تشكيل نمي دهد و نياز به گفتگوي دموكراتيك دارد.

با چه هدفي، انتقادها به سياست سوسيال دموكرات، برخوردهاي شخصي تعبير مي گردد و حق شركت توده اي ها در حوزه حزبي پايمال مي گردد؟ رفيق هايي براي توجيه پايمال ساختن حق شركت توده اي ها در زندگي حزبي و بحث در باره فعاليت هاي حزبي كه نهايتاً به معناي پايمال نمودن بخش دموكراتيك در اصل لنيني سانتراليسم دموكراتيك در حزب است، زيرا امكان عيني بحث در باره نكته هاي پراهميت فوق را در حزب توده ايران ناممكن مي سازد، اصل لنيني را خدشه دار ساخته و آن را به وسيله سواستفاده دشمنان و سردرگمي نيروهاي صادق چپ بدل مي سازد.

بايد اميدوار بود كه شرايط بحث ميان توده اي ها ايجاد شود و از اين طريق «توانمند سازي حزب» بهبود يابد.

١- جوانشير اين نظر خود را در ارتباط با «برنامه حداقل كارگري» حزب توده ايران برمي شمرد كه «وظايف دموكراتيك را به طور گسست ناپذير با وظايف [آن طور كه او مي نامد] سوسياليستي به هم پيوند مي زند و جنبش دموكراتيك و ضد امپرياليستي عموم خلق را به جلو، به سوي نبرد با سرمايه داري، به سوي سمت گيري سوسياليستي هدايت مي كند.»

جوانشير همانجا (ص ٤٠) علت گذار خواست ها و هدف هاي دموكراتيك به سياسي- سوسياليستي، به سخني ديگر خواست هايي كه مرز نظم حاكم را در مي نوردد توضيح مي دهد و علت تبديل شدن يكي به ديگري را ناشي از آن مي داند كه «در دوران ما، هدف هاي دموكراتيك، با آن كه بورژوايي است، اما تحقق آن در ظرفيت بورژوازي نيست. بورژوازي ده ها سال است كه پيگيري خود را در دفاع از اين هدف ها از دست داده … در نتيجه دفاع پيگير از اين هدف ها به دوش طبقه كارگر مي افتد.» او سپس سرشت گذار از نظم حاكم را در خواست هاي دموكراتيك كه در نوشتار برجسته مي سازد، چنين برمي شمرد: «شعارهاي دموكراتيك در ادامة پيگير و قاطع خود خصلت كارگري و سوسياليستي به خود مي گيرد.»

در تجربه اخير حزب ”سيريزا“ در يونان، گرچه به صورت منفي، ما با چنين پديده اي روبرو هستيم. آلكسيس سيپراس با تسليم در برابر سرمايه مالي امپرياليستي به مانع تبديل شدن خواست دموكراتيك مردم يونان به خواست سياسي گذار از مرز نظم موجود، گذار از مرز ديكته سازمان هاي سه گانه ي مالي امپرياليستي است، شد.

٢ – نگاه شود به مقاله ”دو تضاد در برابر جنبش كارگري ايران، وحدت مبارزه علني- مخفي و داخل- خارج از كشور“ شهريور ١٣٩٣، در توده اي ها http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2385

٣- رفيق گرامي انديشه فوق را در نامه خود از جزوه پرمحتواي «واكاوي دیدگاه های اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر»، كه پيش تر نيز به آن اشاره شد، نقل كرده است. نگارنده پيش تر در دو بررسي مجزا، نادرستي چنين برداشتي را مستدل ساخته است. در آنجا ازجمله نشان داده شده است كه اين برداشت با مضمون جزوه «واكاوي …» در تضاد است و به طور مصنوعي به آن افزوده شده است. اين برداشت با مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران نيز در تضاد است. علاقمندان مي توانند به متن نوشتارها مراجعه كنند: ”واکاوی دیدگاه های اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر، عقاب را بال از پرواز است“ (احسان طبری) http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2250 و واکاوی دیدگاه های اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر (٢)، درک مطلق گرانه از «مرحله کنونی»، برداشتی غیردیالکتیکی، «دروازه شهرهای ناگشوده را بگشایم!» (احسان طبری) http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2258

نگاه شود همچنين به

”طبقه کارگر، پیگیرترین مدافع منافع ملی!“، فروردين ١٣٩٤  http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2491  و ”زمینه عینی اتحادهای اجتماعی!“ ارديبهشت ١٣٩٤  http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2494 و «”اقتصاد سیاسی“ی مرحله ملی- دموکراتیک فرازمندی جامعه!»، ارديبهشت ١٣٩٤  http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2503 و ”ديالكتيك منافع طبقه كارگر و منافع كل جامعه“ ارديبهشت ١٣٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2516  و  «بحث بر سر ”اقتصاد سياسي“ و يا خرده كاري»، ارديبهشت ١٣٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2512  و ”انديشه هايي در باره ساختار برنامه اقتصاد ملي“، فروردين ١٣٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2482




تعميق بحران اجتماعي و گذار خواست دموكراتيك به سياسي! نگرشِ چپ انقلابي به مقاله «حزب توده ايران و جنبش مستقل زنان»

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٥ (١٢ شهريور)

واژه راهنما: ديالكتيكِ استقلال سازمان هاي دموكراتيك و سياسي- طبقاتي، ديالكتيكِ خواست هاي دموكراتيك و سياسي- طبقاتي. سرشتِ ”تاريخي“ خواست هاي دموكراتيك و سياسي- طبقاتي. «شعارهاي دموكراتيك در ادامه پيگير و قاطع خود، خصلت كارگري و سوسياليستي به خود مي گيرد» (ف. م. جوانشير، سيماي مردمي حزب توده ايران.) «من انقلابم!» (احسان طبري، با پچپچه پاييز، ٩). ”اسلام سياسي“، ايدئولوژي جامعه قبيله اي- برده داري در ايران.

هسته مركزي در سخن پيمان نعمتي در مقاله «حزب توده ايران و جنبش مستقل زنان»، اين ارزيابي است كه جنبش زنان يك جنبش دموكراتيك مستقل در ايران است. اين ارزيابي اي مستدل و محقانه است!

به نظر او، حزب توده ايران گويا چنين برداشتي از جنبش زنان ندارد و مي خواهد با «استفاده ابزاري» از اين جنبش، آن را در خدمت «تغيير قدرت سياسي، جايگزيني آن با حكومتي … ديگر» قرار دهد. اين ارزيابي ناوارد و برداشتي نادرست است! پيمان نعمتي در اينجا محق نيست!

اتهام متكي به برداشتِ نادرست نظريه پرداز كه مي خواهد به حزب توده ايران نسبت دهد كه گويا نگرشي «ابزاري» به جنبش زنان داراست، همان طور كه در سطور زير نشان داده خواهد شد، پيامد برخورد هدفمندِ پوزيتويستي ي شخص نظريه پرداز به جنبش مستقل زنان است كه با هدف تائيد شرايط حاكم كنوني در ايران انجام مي شود!

ريشه ي نظري ي اين برداشت نادرست از سياست حزب توده ايران نزد نظريه پرداز، بي توجهي به سرشت دموكراتيك مبارزات تساوي طلبي زنان در چارچوب ”تاريخي“ آن است. به سخني ديگر، در ذهن نظريه پرداز كه مي خواهد به عنوان مدافع حقوق زنان در ايران سخن براند، اين پرسش طرح نشده است كه چرا در ايران، مساله مجاز بودن ديدار از مسابقات واليبال، يكي از موضوع هاي مبارزه ي دموكراتيك جنبش زنان را تشكيل مي دهد، در حالي كه در كشورهاي پيشرفته سرمايه داري، براي مثل، مساله دفاع از قانون ”سقط جنين“ و يا تصويب آن، مساله روز جنبش دموكراتيك زنان است؟ اين مبارزه متفاوتِ دموكراتيك در حالي برقرار است كه در هر دو نوع از جوامع، مساله دريافت ”مزد مساوي براي كار مساوي“، همچنان مساله حل نشده و موضوع مبارزه تساوي طلبي سياسي (- سوسياليستي) جنبش زنان را تشكيل مي دهد! از اين تفاوت، سرشت ”تاريخي“ مطالبات دموكراتيك و سياسي (- سوسياليستي) قابل شناخت و درك مي شود. بدون هضم فكري اين تفاوت، درك روند گذار خواست هاي دموكراتيك به سياسي كه به آن در سطور زير پرداخته مي شود، با مشكل روبرو خواهد بود.

در مقاله ”انديشه سوسيال دموكرات و برنامه اقتصاد ملي“ (اخبار روز ٩ شهريور ١٣٩٤)، به همين نكته از ديدگاه رشد ”فرهنگ- مدنيت“ در جامعه اشاراتي انجام و بهم تنيدگي روابط روبنايي و زيربنايي در كليت هستي انسان و جامعه انساني نشان داده شده است: «فعاليت و تظاهر فرهنگي انسان پديده اي مستقل از كليت هستي او نيست. رشد فرهنگي انسان، تابعي است از چارچوب كلي هستي انسان. بازتاب روان و روابط اجتماعي انسان در كليت فعاليت او در شرايط رشد مشخص تاريخي شرايط هستي جامعه است. در اين روند، ما با دو پديده بهم تنيده روبرو هستيم كه در زير به آن پرداخته مي شود. … دو پديده بهم تنيده پيش گفته، عبارتند از ”شيوه توليد“ هستي و ”صورتبندي اقتصادي- اجتماعي“ (يا فرماسيون). تظاهر چگونگي روابط روبنايي ميان انسان ها در هر شيوه توليد اجتماعي خاص در هر دوره، چنانكه اشاره شد، در تظاهر ”فرهنگ“ آن دوره در كليت متنوع آن (براي نمونه در رابطه ميان زن و مرد) قابل شناخت است.»

خواست دموكراتيكِ ديدار از بازي هاي ورزشي در ايران كه مخالفت با آن نشان سطح روابط اجتماعي عقب افتاده ي حاكم (فرماسيون) است، ويژگي خاص شرايط تحميل شده توسط ”اسلام سياسي“ است كه در آلمان يا ايتاليا مطرح نيست، در حالي كه خواست تساوي دستمزد، خواستي ناشي از روابط زيربنايي سرمايه دارانه در هر دو نوع از جوامع بوده، لذا خواست سياسي (- سوسياليستي) مشترك جنبش مستقل زنان در همه اين كشورها را تشكيل مي دهد.

نعمتي نيز «پيوند» ميان خواست هاي دموكراتيك و سياسي- طبقاتي را مي پذيرد، اما در پذيرش خود پيگير نيست!

اين ناپيگيري در نظر نظريه پرداز، در سطور زير به چشم مي خورد: «خواسته هاي سياسي [بخوان دموكراتيك ي] جنبش زنان، رابطه مستقيم با نظام سياسي [داشته] و بعنوان بخشي از استراتژي جنبش زنان، اهداف مشترك سياسي [-دموكراتيك] جنبش زنان [را] با اهداف جنبش سياسي [- دموكراتيك] عمومي [تشكيل مي دهد] و نوع نقد نظام سياسي (حاكميت ها) را بيان مي كند. اين اهداف بطور عمومي با دموكراسي و خواسته هاي آزادي هاي سياسي [ي دموكراتيك] بيان مي شود.» با تدقيق هاي انجام شده، مي توان سخن پيمان نعمتي را كاملا مورد تائيد قرار داد.

ناپيگيري در انديشه كه ديرتر خواهيم ديد، ريشه در بي توجهي به قانون ديالكتيكي چگونگي ي گذار كمّيت يك پديده به كيفيت نوين دارد، از اين جا به بعد در سخن نظريه پرداز تظاهر مي كند. انديشه جستجوگر و هشيارِ نظريه پرداز واقعيتي را در جامعه تشخيص مي دهد كه نمي تواند علت وجود آن را به كمك منطق تاكنون ابراز و دنبال شده در باره مبارزات دموكراتيك توسط خود  – كه با سهل انگاري تنها «سياسي» ناميده مي شود -، توضيح دهد. اين واقعه، همان پديده ي «دوره هاي كوتاه مدت استثنايي» است كه به آن اشاره دارد.

پديده هايي كه براي انديشه غيرديالكتيكي، همانند غول هاي سحرآميز و عرفاني در جامعه ظاهر مي شوند، و همه حساب و كتاب هاي «استراتژي جنبش زنان» را نزد نظريه پردازي هاي كم نفس، بر هم مي ريزند. «من انقلابم! سنگلاخي خارگين در آستان مرغزار كبود.» (*)

«استراتژي»ي گرفتار در بندهاي شرايط حاكم، كه همان استراتژي پوزيتويستي در خدمت حفظ شرايط حاكم است، ميان تهي بودي خود را در اين «دوره هاي كوتاه مدت استثنايي» بر ملا مي سازد:

گفته مي شود: «هرچند جنبش زنان استراتژي اولويت خواسته هاي اصلي خود را [كه همان خواست هاي «سياسي»- دموكراتيك هستند] بطور عادي دنبال مي كند، اما در دوره هاي كوتاه مدت استثنايي [!]، خواسته هاي سياسي [- طبقاتي] كه اهداف مشترك با اپوزيسيون را دارند، به اولويت اصلي جنبش زنان بطور موقت [!] تبديل مي شوند.» و اين دوران هاي «موقت»، همان دوران هايي هستند كه خواست هاي دموكراتيك در جامعه ي بحران زده، به انبوه كمّي اي رشد مي كند كه با تبديل شدن به خواست هاي سياسي- طبقاتي، كيفيت نويني را در جامعه پايه مي ريزد. اين دوران ها، دوران انقلابات اجتماعي هستند!

با وقوع انقلاب و جابجايي قدرت سياسي از دست طبقات حاكم به طبقات ديگر اجتماعي كه به دنبال تعميق ”تضاد روز يا عمده“ ( كه اكنون در ايران، فشار ديكتاتوري بر همه لايه هاي مردم است) اجتناب ناپذير شده است، كيفيت نويني در تركيب طبقاتي حاكمه ايجاد مي شود. البته كه اين دوران ها، دوران هاي «استثنايي» و «موقتي» هستند، و جامعه دو باره به رشد اصلاحي- تدريجي در شرايط نوين باز مي گردد.

چگونگي رشد اصلاحي در مرحله نوين در جامعه، منوط به تركيب طبقات حاكم جديد است. چنانچه طبقات و لايه هاي ترقي خواه نتوانند شرايط برقراري و حفظ حاكميت سياسي خود را ايجاد سازند  – مثلا به علت تفاوت هاي آشتي ناپذير و يا بحث هاي انحرافي، و از همه مهم تر به علت ناتواني در تدارك نظري برنامه اقتصاد ملي اي كه بايد پس از پيروزي به مورد اجرا بگذارند و … -، بقاياي طبقات و لايه هاي ارتجاعي قادر خواهند شد با استفاده از روابط سنتي و جا افتاده خود و همچنين پشتيباني ارتجاع جهاني، مواضع حاكميت خود را تثبيت و روابط ارتجاعي گذشته را در سطح و شكا ديگري برقرار سازند. سرنوشت دردناك انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، چنين شرايطي را در ايران قابل شناخت مي سازد.

پيشنهاد آن دوران حزب توده ايران، برپايي جبهه متحد خلق براي تعميق انقلاب بهمن از مرحله سياسي به اقتصادي بود كه شرايط دموكراتيك و اقتصادي عملي شدن آن در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب به وسعتي تاكنون بي سابقه ايجاد شده بود. متاسفانه پيشنهاد حزب توده ايران كه با حيله ها و نهايتاً يورش ارتجاع به حزب عملي نشد. اكنون نيز پيشنهاد برپايي جبهه گسترده ضد يكتاتوري و تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي دورانِ پس از گذار از ديكتاتوري، به مثابه وظيفه تاريخي ي تمام طبقات و لايه هاي ميهن دوست و خلق هاي ساكن سرزمين ايران، توسط حزب توده ايران طرح شده و پاسخ مثبت ديگر نيروهاي ميهن دوست را انتظار مي كشد، تا فاجعه شكست انقلاب بهمن تكرار نگردد.

برخلاف نظر پيمان نعمتي، اين شرايط نوين نبايد لزوماً «حكومتي غيردموكراتيك ديگري»، به ارمغان آورد. اگر چنين است، همان طور كه اشاره شد، دو دليل دارد: ناتواني نيروي نو در كليت آن در پس از پيروزي، براي برپايي جبهه متحدي كه پيروزي را به ثمر برساند! و دوم، ناتواني اي كه ريشه در پراكندگي و در بحث هاي بي ثمر و انحرافي در دوران پيش از پيروزي دارد، كه به جاي تنظيم برنامه عمل اقتصادي- اجتماعي ضرور، دنبال مي شود.

زنده ياد ف. م. جوانشير، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران، در اثر موجز و موشكافانه خود با عنوان ”سيماي مردمي حزب توده ايران“، گذار خواست هاي دموكراتيك به سياسي- سوسياليستي را توضيح داده و مستدل مي سازد. او در صفحه ٤١ كتاب مي نويسد: «شعارهاي دموكراتيك در ادامه پيگير و قاطع خود، خصلت كارگري و سوسياليستي به خود مي گيرد.»

از اين روست كه حزب توده ايران با دفاع همه جانبه از جنبش مستقل زنان، براي تحقق بخشيدن به خواست هاي دموكراتيك خود، خواست هايي كه مي تواند حتي در شرايط همين حاكميت سرمايه دارانه معيوب نيز تحقق يابد، دفاع و پشتيباني همه جانبه مي كند. در عين حال حزب توده ايران ترديد ندارد، مبارزه هوشمندانه جنبش دموكراتيك و مستقل زنان در ايران، در ادامه پيگير و قاطع خود به عنصر پرتواني براي گذار از رژيم ديكتاتوري ولايي بدل و به مثابه گردان توانمندي در جنبش كلي مردمي و ملي مردم ايران، نقش شايسته خود را ايفا خواهد نمود!

انديشه پوزيتويستي ي سوسيال دموكرات كه در بحث و استدلال هاي ارايه شده در مقاله ”حزب توده ايران و جنبش مستقل زنان“ مسلط است، قادر به پاسخگويي به نيازها و وظايف جنبش دموكراتيك كنوني زنان در ايران نيست.

جنبش مستقل زنان، ”استقلالي“ مرموز و عرفاني- مذهبي ندارد. اين استقلال، استقلالي به جا است كه بيان ويژگي خاص نبرد زنان ايران است كه در جامعه عقب افتاده ي قبيله اي مبتني بر ايدئولوژي ”اسلام سياسي“ جريان دارد و بايد به ثمر رسانده شود. ايدئولوژي قبيله گرانه ”خودي و غيرخودي“ي ”اسلام سياسي“، از همان نوع خليفه گري ”داعشي“ و ”طالباني“ است. تفاوت هاي ظاهري ميان ايدئولوژي ”داعشي“ و غيره با نوع ولايي آن در ايران، ناشي از شرايط هستي مردم انقلابي ايران است كه در يك قرن اخير دو انقلاب بزرگ و چندين جنبش هاي ملي و رهايي بخش را تجربه كرده اند. اين ايدئولوژي ارتجاعي كه بر همه شئون هستي اجتماعي مردم ميهن ما، به ويژه بر هستي زنان، سايه شوم سلطه خود را گسترده است، بايد به زباله دان تاريخ افكنده شود!

مردم ميهن ما بايد به اين ديكتاتوري ضد موكراتيك و ضد ملي پايان دهند تا راه رشد و فرازمندي اقتصادي- اجتماعي را در ايران بگشايند. برباد دادن ميلياردها دلار ثروت مردم در ماجراجويي ”اتمي“ در دو دهه اخير از يك سو، و موافقت نامه گويا ”برد- برد اتمي“ كه راه تبديل ايران را به كشور نيمه مستعمره سرمايه مالي امپرياليستي گشوده است، از سوي ديگر، ضرورت مبارزه براي گذار از ديكتاتوري را مستدل مي سازد كه در آن بدون ترديد، جنبش دموكراتيك مستقل زنان ايراني نقشي بزرگ (و نه «ابزاري») ايفا خواهد نمود!

 

 رابطه ديالكتيكي استقلال جنبش زنان و جنبش كارگري ميهن ما، ريشه در فشار دوگانه اي دارد كه زنانِ محروم و زحمتكش ميهن ما زير سلطه آن قرار دارند. فشار جنسيتي و طبقاتي. مبارزه دموكراتيك زنان براي «اصلاح» خاص قوانين مربوط به امور زنان، همانقدر در هماهنگي قرار دارد با مبارزات دموكراتيك مشابه ديگر زحمتكشان و جوانان و خلق هاي ساكن ايران براي تغيير قانون هاي مربوطه، كه مبارزه مشترك سياسي- طبقاتي آن ها از وحدتي يكپارچه برخوردار است! كليه اين خواست ها از ريشه شرايط طبقاتي حاكم بر ايران سيرآب مي شوند.

در شرايط تعميق بحران اقتصادي- اجتماعي، شناخت بهم تنيدگي خواست ها و ريشه مشترك آن ها آسان تر مي گردد و انكار آن توسط مواضع پوزيتويستي صادق از نوع بيان شده در مقاله مورد بحث نيز ناممكن مي گردد.

(*) احسان طبري، با پچپچه پاييز، ٩ – بخش نخستِ «نثر موزون شاعرانه»ي زنده ياد احسان طبري، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران، بازتابي از بحث كنوني است:

اين سوداگران، شعرك هاي خود را نوازش مي كنند: عروسك هايي لوس و برّاق، ولي آنها دست فروشان بازارهاي تنگ اند. سفيران خويشند. ناگهان مردي غريب، دراز گيسو، شبَق موي، خنده مرواريد، سوار بر سمندي بال دار در مي رسد، و نعره مي كشد: اي مستان غرور و شهوت! من در دكانچة نزول خواري شما نخواهم نشست. اين سفرة پولك ها و عروسك ها را به باد دهيد! با دلي مالامال از آتش و خون آمده ام. پيامي سهمناك دارم تا همة ابعاد واژگون شوند. همة خوار شدگان بالا بفزايند. من رياضيات خِرد و شاقول تجربه را جانشين عزايم خواني عتيق خواهم ساخت. بر بساط گسترده مي تازم تا شما را به خود آورم. مرا رسول نابودي نشمريد كه در وجودم ستاره هاي عشق و دلبستگي، گوهر سازندگي و همبستگي است. من انقلابم! سنگلاخي در آستان مرغزار كبود.

..