بازتابي از مضمون كتاب ”وارثان گيلگامش“ اثر عبداله اوچلان مذهب، ريشهِ تاريخي زن ستيزي! رشد اندیشه سحرآمیز- جادویی به مذهبی!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٦ (١١ شهريور)

واژه راهنما: بازتابي از مضمون كتاب ”وارثان گيلگامش“ اثر عبداله اوچلان. با مقدمه ي فرهاد عاصمي. نامه فردریش انگلس به ژوزف باخ.

مقدمه براي معرفي بخش هايي از كتاب ”وارثان گيلگامش“، اثر عبداله اوچلان، در باره تاريخ ١٢ هزار ساله قوم هاي آريايي زبان ساكن منطقه ”مزوپوتامين“ (پیش تر انتشار یافت- مقاله 1393 / 49، اسفند 1393- اکنون اصل نوشتار انتشار می یابد). در كتاب، تاريخ برپايي تمدن اين قوم ها، با نام تمدن سومرآيي توصيف مي شود كه با تاريخ ”انقلاب كشاورزي“ در دوران سنگ نو در جامعه بشري آغاز مي گردد. گذار از جامعه كمونيستي كهن كه مبتني بر روابط ”مادرسالاري“ و باور به تصورات سحرآميز- جادويي انسان است، به نظام برده داري مبتني بر سلطه نظم ”پدرسالاري“ در جامعه سومرآيي كه پنداشت وجود خدايان آسماني ايدئولوژي آن را تشكيل مي دهد، توضيح داده مي شود و با كشفيات جديد در كاوش هاي باستان شناسي دهه هاي اخير در منطقه مستند مي گردد. رهبر زنداني حزب كارگران كردستان اين كتاب را در زندان ايمرعلي تركيه به عنوان دادخواست عليه محكوميتش در تركيه، به دادگان حقوق بشر اروپايي نگاشته است.

فردريش انگلس در نامه اي به ژوزف بلوخ (٢١ سپتامبر ١٨٩٠) مي نويسد: «اين كه برخي از جوان ترها بيشتر بر بخش اقتصادي [نظرات ما] تاكيد مي كنند، [واين كه] اين بخش مي تواند چه سهمي [در نظرات ما دارا] باشد، تا اندازه اي ماركس و من مقصر هستيم. ما ناگزير بوديم در برابر مخالفان، اين بخش را كه آن ها نفي مي كردند، برجسته سازيم، در حالي كه همواره زمان، و شرايط و موقعيت، به نحوي نبود كه جايگاه بخش هاي ديگر زندگي اجتماعي و تاثيرات متقابل آن ها را، چنان كه شايسته آن هاست، توضيح دهيم. اما آن جا كه عملكرد و عمل اجتماعي مطرح بود، وضع به نحو ديگري بود و هيچ اشتباهي [در نظرات و عملكرد ما] رخ نداد.

متاسفانه وضع چنين است كه تصور مي شود با آموختن جملات اصلي يك نظريه جديد، آن هم نه همواره به گونه اي درست، مي توان آن را به كار نيز گرفت.

بر پايه درك ماترياليستي تاريخ، توليدِ [نيازهاي اوليه] و بازتوليد زندگي، نهايتاً مساله اصلي در تاريخ است. هيچ گاه نه ماركس و نه من، بيش از اين مدعايي داشته ايم. اگر اكنون كسي اين نكته را چنان تحريف كند كه مدعي شود كه مسائل اقتصادي تنها عامل تعيين كننده است، نظر ما را به صورت غيرمجاز تغيير داده است. بخش اقتصادي جامعه، پايه و اساس زيربنا را تشكيل مي دهد، اما مسائل و عوامل متعددي از روبنا، بر اشكال سياسي نبرد طبقاتي و نتايج آن تاثير مي گذارد. قانون اساسي، اشكال حقوقي و انعكاس نبرد اجتماعي در ذهن شركت كنندگان در آن، نظريه هاي سياسي، حقوقي، فلسفي، نظريات مذهبي و آموزش هاي جزمگرايانه ناشي از آن ها، تاثيرات خود را اعمال مي كند، بر نيروهاي اجتماعي موثر واقع مي شود و شرايط و اشكال نبرد را تعيين مي كند. تاثير متقابل همه اين عوامل و مسائل كه بايد تاثير گونه هاي بي شمار رويدادها را نيز به آن افزود (يعني تاثير امور و رويدادهايي كه ارتباط آن ها با يك ديگر چندان خارج از ذهن و غيرقابل اثبات است كه تصور مي كنيم اصلاً چنين ارتباطاتي وجود ندارد و مي توان آن را ناديده گرفت)، بر روند اصلي برخوردهاي اقتصادي موثر واقع مي شود. با بي توجهي به اين تاثيرات، انطباق نظريه بر مرحله اي از تاريخ، چنان آسان مي نمايد كه گويا تنها بايد معادله اي يك مجهولي را حل كرد.

انسان، تاريخ خود را خود مي سازد، البته تحت شرايط و پيش شرط هاي معين. در ميان اين شرايط، عوامل اقتصادي، عمده است. اما عوامل سياسي و غيره، حتي سنت هاي جاافتاده در ذهن انسان ها نيز – اگرچه نه به صورت عمده -، در اين روند نقش ايفا مي كند.

ثانياً تاريخ بدين گونه ساخته مي شود كه نتيجه نهايي آن همواره برآيند تضادها و برخوردهاي متعددي است كه هر يك خود بر پايه شرايط پرشمار و ويژه زندگي قرار دارد … بدين ترتيب، نتيجه تاريخي برآيند تاثير متقابل نيروهاي متعدد بر يك ديگر زاده مي شود …». (به نقل از پيشگفتار بر ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص ١٥).

كتاب ”وارثان گيلگامش“ كوششي است كه عبداله اوچلان انگار با نگاه و انديشه به وظيفه اي كه انگلس براي آيندگان تعيين كرده بود، نگاشته است. او در اين كتاب، تاريخ زندگيِ قوم هاي ساكن مزوپتامين (بين النهرين) را كه داراي ريشه زباني مشترك آريايي هستند، از زاويه اي توصيف مي كند كه در آن رشد بخش روبنايي هستي اجتماعي انسان دوران ”سنگ نو“ در مركز توجه و بررسي قرار دارد. روان شناسي فردي و اجتماعي، به مثابه ملاط جامعه شناختي شرايط هستي انسان اين دوران، در مركز بررسي قوم شناسانه اوچلان قرار دارد. او در اين كتاب به توضيح نقش «دانشي» مي پردازد كه انسان آن دوران براي پاسخ به نيازهاي رشديابنده خود، جمع آوري مي كند. «دانشي» كه در ارتباط بارشد نيروهاي مولده در اين دوران قرار دارد و در مركز آن «انقلاب كشاورزي» جاي دارد.

مضمون كتاب فلسفي- تاريخي- قوم و جامعه شناسانه اوچلان به خواننده امكان مي دهد به عمق مضمون سخنان قبلي فردريش انگلس نفوذ كرده و آن را دقيق تر دريابد. شناخت وابستگيِ بهم تنيده ميان رشد زيربنا و روبناي جامعه، كه بازتاب يك پارچگي و وحدت ديالكتيكي ي ”ذهن و عين“ را نزد انسان ملموس تر و هويت تاريخي انسان را در هر دوران قابل شناخت مي سازد، دستاورد بزرگي است كه خواننده با نگرشِ ماترياليسم تاريخي و ديالكتيكي به مضمون كتاب، از مطالعه ”وارثان گيلگامش“ به دست مي آورد.

يكي از رشته هاي اصلي توضيحات عبداله اوچلان، رشته بررسي پژوهشگرانه و موشكافانه رشد انديشه سحرآميز- جادوئي در دوران هستي بدوي جامعه انساني به انديشه مذهبي است كه در مرحله گذار از جامعه كمونيستي كهن Urkommonismus به جامعه برده داري ميان گروه و خاندان هاي ساكن مزوپتامين عملي شد و نهايتاً به برپايي جامعه سومرآيي مبتني بر نظم برده دارانه انجاميد.

او علل زيربنايي و به ويژه تصورات و پندارهاي سحرآميز- جادويي را نزد انسان اين دوران و پيروزي نهايي انديشه خدايان و نهايتاً يكتاخدايي را كه مبتني بر «دانش» مه آگينِ انسان اين دوران است، به تفصيل در جاي جاي كتاب برمي شمرد و ضرورت گذار از تصورات روبنايي نخست را به ايدئولوژي مذهبي، به منظور پاسخ به مساله هاي طرح شده در جامعه بغرنج شونده، مستدل مي سازد.

[زنده ياد احسان طبري در ارتباط با «داستان هاي اسطوره اي»، «دانش» مه آگينِ انسان را «جوي هاي زرين»ي مي نامد «كه از بامداد مه آگين گذشته اي دور سوي ما جاري است» (نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، چاپ سوم، ص ٤٩٤)]

اوچلان چگونگي رشد تصورات سحرآميز و ايجاد شدن شرايط ضرورِ اعتقاد به خدايان افسانه اي و نقش آن ها در تصورات ايدئولوژيك- روبنايي جامعه و مضمون نبرد ميان خدايان را در طول چهارهزار سال نشان مي دهد. نبرد ميان خدايان افسانه اي، بيان نبرد ميان نظم مادرشاهانه و پدرسالاري است كه نهايتاً به غلبه نظم پدرشاهانه ي مبتني بر برده داري مي انجامد. ضرورت نبرد ميان خدايان زن و مرد، ناشي از ضرورت ايجاد نظم در جامعه برده داري است كه پيامد رشد نيروهاي مولده بود.

[برقراري نظم برده داري عليه جايگاه اجتماعي زن در مطبوعات مربوطه ”اولين ضد انقلاب عليه زن“ ناميده شده است (نگاه شود به اولين ”ضدانقلاب“ در جامعه انساني عليه زنان بود http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2263)]

اوچلان ريشه زيربنايي رشد نيروهاي مولده را به دنبال انقلاب در فرهنگ و فن كشاورزي، مورد بررسي قرار داده و بر پايه آن، ضرورت تغييرات روبنايي- ايدئولوژيك را در دوران جديد كه حدود هشت هزار سال پيش آغاز شد، مستدل مي سازد.

انديشمند كردِ عراقي، چرايي رشد انديشه چند خدايي را به يكتا خدايي در انديشه مذهبي انسان در دوران برده داري برمي شمرد و نشان مي دهد كه دستيابي به انديشه مذهبي تك خدايي، به مثابه اهرم ايدئولوژيكي روبنا، به منظور ايجاد وحدت ميان گروه ها و خاندان ها، ضرور شده بود كه در جامعه سومرآيي با وحدت ”شهر“ها عملي گشت.  تحكيم انديشه يكتاخدايي در مرحله گذار از جامعه برده داري به فئودالي كه در سه مذهب داراي ”كتاب“ قطعيت يافت، بازتاب رشد نيروهاي مولده اي است كه شيوه توليد برده داري را ”غيرعقلايي“ كرده و آن را شيوه اي ”سوخته“ ساخته بود. اوچلان ضرورت گذار از برده داري به نظم فئودالي مبتني بر استثمار نيروي ”رعيت وابسته“ به زمين را در شرايط جديد و سطح رشد پيشرفته تر توليد كشاورزي در جامعه سومرآيي- آسوري و … مستدل مي سازد.

[در ايران نيز همين تغييرات در انديشه ايدئولوژيك قوم ها را مي توان يافت. احسان طبري همانجا (ص ٤٤٨) و به نقل از كتاب بانو كوزمينا، وجود «انديشه خداي واحد (اورمزد)» را نزد زرتشت گوشزد مي كند «كه هخامنشيان پس از آشنايي با اين دين، تنها انديشه خداي واحد (اورمزد) را اخذ كردند، زيرا با انديشه شاهنشاه واحد تطبيق داشت».]

اوچلان ريشه انديشه حاكمان را در هر دو نظام استثمارگرانه قابل شناخت مي سازد كه با چه هدفي، نظام حاكم را نظمي ابدي قلمداد ساخته و آن را «”سايه“ آسماني نظم خدايي بر روي زمين» اعلام مي كنند. براي خواننده با توضيح هاي مستدل اوچلان، بي پايه و اساس بودن ايدئولوژي طبقات حاكم كه ابدي بودن حاكميت خود اعلام مي كنند، بر ملا و گذرايي بودن باورها، سنت ها و تبليغات حاكمان در طول تاريخ به اثبات رسانده مي شود. با اين توضيح ها قابل شناخت مي شود كه با رشد نيروهاي مولده و ايجاد شدن شرايط شيوه توليد پيشرفته تر، ايدئولوژي حاكمان نقش راهبردي خود را از دست مي دهد، دوران تغييرات انقلابي- زيربنايي در سازماندهي هستي اجتماعي فرامي رسد و تحقق آن اجتناب ناپذير مي شود.

[واقعيتي كه در مورد تصورات رژيم ديكتاتوري ولايي در ايران و هم در مورد ايدئولوژي ”الزامات گلوباليستي“ نظام نوليبرال امپرياليستي صادق است. هم اين و هم آن مايلند نظم مدافع منافع غارتگرانه خود را «”سايه“ نظم آسماني بر روي زمين» القا كنند. چنين برداشت ايدئولوژيك، زمينه عملكرد ضد مردمي و ضد ملي رژيم ديكتاتوري ولايي است كه به منظور ابدي ساختن نظم سرمايه داري وابسته در ايران طرح مي شود كه بايد گويا زير ”رهبري ولي فقيه“ به عنوان نماينده ”زميني“ خداوند ”آسماني“ عملي گردد. مداحان نظم امپرياليستي نيز در دوران افول صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري، آن را ابدي و «پايان تاريخ» قلمداد كرده و مايلند پذيرش ايدئولوژي ”آزادي“ غارت سرمايه داري را به خلق هاي پيراموني و همچنين بخش ٩٠ درصدي مردم كشورهاي متروپل تحميل كنند.

بايد هژموني ايدئولوژيك مداحان رژيم ديكتاتوري ولايي و همچنين مداحان مدافع صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري را در دوران افول اين نظام افشا و بي پايه واساس بودن آن را به صحنه مبارزه ايدئولوژيك در جامعه تبديل ساخت. صحنه نبرد ايدئولوژيك عليه ايدئولوژي حاكم، اهرم پرتواني در نبرد براي رشد تمدن و غلبه حقوق مدني انسان است. نبردي كه نه عليه باورهاي مذهبي انسان، كه بايد عليه علل ”زميني“ نابساماني ها عملي گردد كه ابزار غارت طبقات حاكم است. (نگاه شود همچنين به جبهه ضد ديكتاتوري با مخالفان رنگارنگي روبروست! نگاهي به هشتم مارس، روز جهاني زن! در ”اخبار روز“ http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=65661).

جنبش دمكراتيك زنان در ايران و جهان نقشي درجه اول در اين زمينه به عهده دارد. زن كه اولين برده در تاريخ است (ماركس)، در اين دوران در شكستن هژموني ايدئولوژي ارتجاعي ي مردانه در مذهب حاكم در ايران و جهان، در كنار طبقه كارگر كه از بردگان زن و مردِ روزمزد در كليه لايه هاي آن تشكيل مي شود، نقشي درجه اول را ايفا مي كند. ايدئولوژي زن ستيزانه نظام سرمايه داري حاكم،  چه در شكل مذهبي و چه در سيماي غيرمذهبي- سكولار آن، بايد با تمام قوا در ايران و جهان افشا گردد.

ديرتر توضيح هاي عبداله اوچلان در باره علت كوشش مرد براي تنزل مقام زن در خانواده و جامعه نقل خواهد شد (نگاه شود ازجمله به ”… نگاهي به هشتم مارس، روز جهاني زن“ …). نشان داده خواهد شد كه هدف كوشش زن ستيزانه مرد در گذشته به منظور برقراري سلطه نظام استثمارگر طبقاتي – برده داري – بوده است كه با رشد نيروهاي مولده شرايط برقراري آن ايجاد شده بود. هدفي كه اكنون نيز در جامعه طبقاتي سرمايه داري به قوت خود باقي است. اين كوشش اكنون هم با هدف محدود و در سايه قرار دادن حقوق اجتماعي زن، به مورد اجرا گذاشته مي شود. با پايمال ساختن حقوق اجتماعي زن، و او را «نيمه» خواندن (احسان طبري در شعر زندانش ”قو خورشيد را انتظار مي كشد“)، جايش را در «دهليز حرمسراها» خواستن (م. ا. به آذين، ”مهمان اين آقايان“، ص ١١٨)، «تك خاني» اش را ”حرام“ اعلام كردن (محمد يزدي، رئيس اسبق قوه قضايه) و …، با هدف غارت مضاعف نيروي كار و تبدل او به ”برده جنسي“ عملي مي گردد.

كوشش حاكمان براي استفاده ابزاري از حقوق زن، چه در شكل تبليغ ”آزادي جنسي“ و بدل ساختن تساوي حقوق اجتماعي تنها به مساله آزادي جنسي زن، و چه در شكل تبليغ ضرورت ”پوشش اسلامي“ زن، باوجود تضاد ميان شكل آن ها، اين هدف را دنبال مي كند كه حقوق اجتماعي زن را در سايه قرار دهد. خانم آنگلا مركل، صدراعظم آلمان، در كنگره اخير حزب حاكم دمكرات مسيحي اين كشور، باوجود مقاومت و مخالفت محافل ذي نفوذ، تصميم براي ارتقاي درصد شركت زنان را در سطح هيئت مديره شركت هاي اقتصادي بزرگ آلمان به تصويب رساند. اين به اصطلاح مدافع حقوق زن كه صدراعظم كشور امپرياليستي آلمان نيز است، اما نه تنها تاكنون كلمه اي در باره ضرورت تساوي دستمزد زن و مرد براي كار مشابه در آلمان بر زبان نرانده است، بلكه سياست عمده اقتصادي دولت او در جهت تثبيت عدم تساوي دستمزد زحمتكشان زن و مرد در يكي از پرتوان ترين اقتصادهاي امپرياليستي قرار دارد.

شايان ذكر است كه يكي از خواست هاي زنان آموزگار آلماني كه اين روزها، همانند همكاران ايراني خود در اعتصاب به سر مي برند و دست به تظاهرات زدند، تساوي حقوق آن ها با همكاران مرد است. اعتصاب و اعتراض آموزگاران در آلمان در هفته پيش از هشتم مارس، روز جهاني زن (سال ٢٠١٥) جريان دارد.

رژيم ديكتاتوري ولايي در ايران نيز سياست زن ستيزانه مذهبي خود را در لباسي از ”عفاف“ و ”شانِ“ زن مي پوشاند و آن را جار مي زند و براي تحميل ايدئولوژي زن ستيزانه خود قانون روي قانون به تصويب مي رساند و سنگ ها را مي بندد و سگ ها را آزاد مي گذارد، تا پنهان دارد كه اكثريت بزرگ زنان در ايران، محروم ترين زحمتكشان در ميهن ما هستند، چه آن ها كه از شغلي برخودارند، يا نيستند، …

احسان طبري در اثر پيش گفته (ص ٤٥٨ به بعد) در ارتباط با ”چهره زن در تاريخ و افسانه ايراني“، به مساله «سنن خواري زن در جامعه ماقبل اسلامي و … درك خاص از برخي آيات … عليه زن» توضيح مي دهد كه ديرتر به آن اشاره خواهد شد. «آسمان بر تو حكم راند … و ترا نيمه خواند …» (احسان طبري، ”قو خورشيد را انتظار مي كشد“، شعر زندان به مناسبت ٨ مارس- نگاه شود به حماسهء نبرد انسان دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2291).]

رشد انديشه سحرآميز- جادويي به مذهبي

يكي از رشته هاي اصلي توضيح هاي عبداله اوچلان، بررسي پژوهشگرانه و موشكافانه رشد رشته انديشه سحرآميز- جادويي در دوران هستي بدوي جامعه انساني به انديشه مذهبي است كه در مرحله گذار از جامعه كمونيستي كهن به جامعه برده داري عملي شد، است. او علل زيربنايي و به ويژه روبنايي اين گذار ايدئولوژي ”طبيعي“- سحرآميز- جادوئي را به ايدئولوژي مذهبي با ظرافت خاص توضيح مي دهد و ارتباط تنگاتنگ اين گذار را «با توليد [نيازهاي اوليه] و بازتوليد زندگي» در دوران جامعه بدوي يا جامعه كمونيستي كهن Urkommonismus و در دوران پس از ”انقلاب كشاورزي“ نشان مي دهد.

در جامعه كمونيستي كهن زن در مركز گروه قرار دارد و نقشي خداي گونه ايفا مي سازد. در دوران ”سنگ نو“ و با تحقق ”انقلاب كشاورزي“ كه زن در آن نقش اصلي را ايفا مي سازد، مرحله گذار از دوران مادرسالاري به پدرسالاري آغاز مي شود و قريب به چهار هزار سال به طول مي انجامد. گذار ايدئولوژي سحرآميز- جادوئي كه زن در آغاز محور اصلي آن را تشكيل مي دهد به ايدئولوژي مذهبي در طول اين چهار هزاره عملي مي گردد كه افسانه هاي نمادين آن، ”نبرد خدايان“ است كه در ايدئولوژي يونان قديم عمدتا توسط ”همر“ و هزوئيد، ريشه فرهنگ و ”تمدن“ اروپايي را تشكيل مي دهد و به مثابه ايدئولوژي «نظم جامعه مبتني بر [شيوه توليد] برده داري» ثبت شده است. غلبه نهايي خداي مرد بر خداي زن با گذار ايدئولوژي سحرآميز- جادويي به ايدئولوژي مذهبي پايان مي يابد. در ايدئولوژي مذهبي، گذار از باور به «چند خدايي» به پذيرش «يكتاخداييِ» مردسالارانه، مرحله گذار از جامعه مبتني بر برده داري به جامعه فئودالي را بيان مي كند. [همان طور پيش تر ذكر شد، در ايران، دوران هخامنشيان!]

اوچلان به كمك بررسي نتايج كشفيات جديد  – حدود ٨ هزار لوحِ گِلِ پخته كه بر آن با خط ميخي نگاشته شده است –  افسانه يوناني نبرد ميان خداها را كه همر در شعر (اِپوس) سروده است، به مثابه نبرد ميان نظام مادرسالاري و پدرسالاري، تدقيق مي بخشد …

عبداله اوچلان در تحقيقات قوم شناسانه Ethnologie  و جامعه شناختي مبتني بر كاوش هاي باستان شناسي در چند دهه اخير، نظريات خود را در كتاب مستدل مي سازد. نقش پراهميت انديشه ايدئولوژيك انسان در طول تاريخ را در مقطع «مكاني و زماني» ايجاد شدن آن، كه براي درك مضمون نظر انگلس كه «انسان، تاريخ خود را خود مي سازد» شايان توجه است، تعيين كننده مي داند. خواننده اين جا و آن جا دچار ترديد مي گردد كه آيا موضع او با موضع ماركسيستي در انطباق است كه پيش تر از نامه انگلس نقل شد: «بر پايه درك ماترياليستيِ تاريخ، توليد [نيازهاي اوليه] و بازتوليد زندگي، نهايتاً مساله اصلي در تاريخ است». اما با توجه به موضع هاي روشن اوچلان در باره نقش زيربنايي جامعه كه در صفحه هاي مختلف طرح مي شود، ترديدي نبايد داشت كه كتاب ”وارثان گيلگامش“ مبتني بر دانش ماترياليسم تاريخي (جامعه شناختي علمي) قرار دارد و آشنايي با آن، به ويژه براي خواننده ايراني كه با بسياري از واقعيت ها در تاريخ زندگي مردمان ساكن سرزمين هاي مجاور و بخش هايي از ايران تا ده هزار سال پيش آشنا مي شود، لذت بخش و آموزنده است.

هدف اصلي بازتاب نظر اوچلان در باره روند گذار از ايدئولوژي سحرآميز- جادوئي به مذهبي توسط علاقمندي غيرمتخصص است. شايد اين كوشش انگيزه اي باشد براي مترجم زبردستي كه به ترجمه كتاب و يا بخش هاي عمده آن از زبان تركي يا آلماني به فارسي بپردازد.

عبداله اوچلان، رهبر حزب دمكرات كردستان تركيه كه دوران زندان ابد خود را به صورت انفرادي در زندان جزيره ايمرعلي Imrali مي گذراند، دو كتاب در زندان نوشته است. كتاب اول ادعانامه او عليه درخواست دادستان در دادگاهي در آتن/يونان است با عنوان ”ادعانامه براي انسان آزاد“ Plädoyer für den freien Menschen، كه عليه دستگيري خود پس از ورود به يونان نگاشته است. دادگاه حكم به برائت او داد. مقام هاي يوناني اما با تقلب او را به دام سازمان امنيت تركيه و اسرائيل انداختند.

كتاب دوم كه دادخواست او به دادگاه عالي اروپايي براي حقوق بشر است، با عنوان ”وارثان گيلگامش“ Gilgameschs Erben و زير عنوان ”از سومرها تا جامعه دمكراتيك متمدن“، نشان توانمندي انديشه علمي چشمگير اين مبارز كرد است در بررسي تاريخ ١٢ هزار ساله تمدن جامعه انساني كه مدعيان «بشردوست غربي» خود را وارثان آن قلمداد مي سازند.

اين كتاب سندي است عليه شرايط غيرانساني در كشور تركيه كه يكي از فرهيختگان خود را در زنداني انفرادي شكنجه كش مي كند، در حالي كه او يكي از برجستگان نظريه پرداز خلق كرد در تركيه است.

مردم ميهن ما نيز با چنين نمونه ضدانساني در ايران آشنا هستند. ده ها تن از دانشمندان و فرهيختگان توده اي در زندان هاي جمهوري اسلامي به دار كشيده و زجر كش شدند. نام هاي بسياري را مي توان در اين سطور ناميد … كه بدون ترديد نام زنده ياد احسان طبري جاي ويژه اي را در آن ميان داراست.

اوچلان در جلد نخست ”وارثان گيلگامش“ كه قريب به ٥٠٠ صفحه است و او به زبان تركي نگاشته (ترجمه آلماني آن مورد مطالعه نگارنده قرار گرفت)، از بررسي تاريخ گروه ها و قوم هاي ساكن مزوپوتامين (بين النهرين) و آناتولي  در دوران ”سنگ نو“ آغاز مي كند، ”انقلاب كشاورزي“ و گذار انسان را در اين منطقه از مرحله زندگي كمون بدوي يا كمونيسم كهن Urkommunismus به دوران برده داري و سپس به فئوداليسم توصيف مي كند. ”انقلاب كشاورزي“ كه توسط گروه هاي انساني با نام سومرها كه قوم هاي آريايي زبان اند و ديرتر با نام ”هندواروپايي“ معروف شدند،  تحقق يافت را بر مي شمرد. انتقال تكنيك جديد توليد كشاورزي را به سرزمين هاي مجاور توضيح مي دهد. از يك سو تا مصر، يونان و از سوي ديگر به شرق، به هند و چين و … را توضيح مي دهد. [اولين آثار توليد كشاورزي در شمال ويتنام به ٦ هزار سال پيش باز مي گردد (نئوگن وين، ”ويتنام، تاريخي طولاني“)]

اوچلان برقراري انديشه مذهبي بر جامعه مبتني بر برده داري و سپس فئوداليسم را در اين مناطق ناشي از رشد نيروهاي مولده در آن سرزمين ها و پيامد نياز انسان آن دوره براي يافتن نظم اجتماعي مناسب با سطح نيروهاي مولده توضيح مي دهد. بحث در باره پايه ريزي نظام سرمايه داري در ارتباط با دوران روشنگري و برقراري سكولاريسم به مثابه انديشه ايدئولوژيك اين دوران، ادامه موضوع كتاب را تشكيل مي دهد.

اوچلان سپس آينده مورد نظر خود را براي جامعه انساني و به طور مشخص در منطقه خاورميانه و در كل ”شرق“، طرح مي سازد و در چارچوب آن به مساله خلق كرد در تركيه، عراق، سوريه و ايران مي پردازد و از باقي ماندن اين خلق ها در كشورهاي مربوطه دفاع مي كند كه بايد در شرايط يك فدراليسم دمكراتيك تحقق يابد.

آنچه كه كتاب عبداله اوچلان را بسيار خواندني و آموزنده مي سازد، زاويه ديد و نگرش او به تاريخ قوم ها و خلق ها در طول زمان از موضع بررسي انديشه، اداب و سنت هاي آنان است. به سخني ديگر، نگرش او از منظر ايدئولوژي حاكم و تغييرات و رشد آن در جامعه آن دوران، ويژگي خاص كتاب را تشكيل مي دهد. اوچلان، در حالي كه به نقش رشد نيروهاي مولده براي تغيير شرايط در جامعه انساني معتقد است و آن را بارها تذكر مي دهد، باوجود اين براي نقش نظر و ايدئولوژي انسان كه او آن را «روبنا»ي جامعه مي نامد، نقشي تعيين كننده قايل است. او براي تغيير و رشد و به ويژه چگونگي اين تغيير نظرهاي «ايدئولوژيك» انسان در آن دوران و «در مكان و در زمان» تاريخي معين، نقشي پراهميت قايل است و آن برجسته مي سازد، بدون آنكه در رابطه عين و ذهن، مبتني بودن ذهن را بر عين مورد پرسش قرار داده و يا حتي نفي كند. او درك رابطه عين و ذهن و به ويژه شناخت دقيق نقش ذهن را براي درك چگونگي رشد تاريخي قوم ها پراهميت اعلام مي دارد.

عبداله اوچلان، انتقادهاي جدي به «سوسياليسم واقعا موجود» ابراز مي كند. ستون فقرات اين انتقادها به نظر او، بي توجهي به مساله آزادي هاي سوسياليستي و قرار دادن «جامعه» در برابر «فرد» عنوان مي شود. او اين مساله را عمده ترين علت فروپاشي از اين طريق ارزيابي مي كند كه به مانعي براي «ايجاد شدن ايدئولوژي ضروري براي جامعه نوين»  گشت. به عبارت ديگر، براي عبداله اوچلان بررسي روحي- اجتماعي شرايط جامعه انساني، يا همان «روبنا»، براي درك تغيير «زيربنا»ي جامعه داراي ضرورت انكار ناپذير است. اين نگرش است كه آن را براي خواننده، به پاسخ نظريِ مشخصي بدل مي سازد كه فردريش انگلس در نامه پيش گفته از سال ١٨٩٠ به مثابه وظيفه اي براي آيندگان مطرح ساخته است: «بخش اقتصادي جامعه، پايه و اساس زيربنا را تشكيل مي دهد، اما مسائل و عوامل متعددي از روبنا، بر اشكال سياسي نبرد طبقاتي و نتايج آن تاثير مي گذارد. قانون اساسي، اشكال حقوقي و انعكاس نبرد اجتماعي در ذهن شركت كنندگان در آن، نظريه هاي سياسي، حقوقي، فلسفي، نظريات مذهبي و آموزش هاي جزمگرايانه ناشي از آن ها، تاثيرات خود را اعمال مي كند، بر نيروهاي اجتماعي موثر واقع مي شود و شرايط و اشكال نبرد را تعيين مي كند. تاثير متقابل همه اين عوامل و مسائل كه بايد تاثير گونه هاي بي شمار رويدادها را نيز به آن افزود (يعني تاثير امور و رويدادهايي كه ارتباط آن ها با يك ديگر چندان خارج از ذهن و غيرقابل اثبات است كه تصور مي كنيم اصلاً چنين ارتباطاتي وجود ندارد و مي توان آن را ناديده گرفت)، بر روند اصلي برخوردهاي اقتصادي موثر واقع مي شود.»


بازتابي از مضمون كتاب ”وارثان گيلگامش“ اثر عبداله اوچلان

باستان شناسي، قوم شناسي Ethnologie، علوم مذهبي و ديگر رشته هاي علوم اجتماعي بر سر اين نكته توافق دارند كه با توجه به لوح هاي گل پختهِ كشف شده در اواخر قرن بيستم در منطقه تاريخي ”مزوپتامين“ و بر پايه نتايج بررسي نوشته های متون خط ميخي بر آن ها، اولين ساختاري كه به مثابه جامعه سازمان يافته در تاريخ ايجاد شده است، به عبارت ديگر، اولين مدنيت در تاريخ، جامعه سومرآيي است [كه در دوران سنگ نو – ١٢ هزار سال پيش – و انقلاب كشاورزي در اين منطقه پايه ريزي شد]. … (٤٣)

سرزمين ميان رودهاي فرات و دجله با نام تاريخي مزوپوتامين نقشي تعيين كننده در گذار جامعه كمون اوليه به جامعه مبتني بر شيوه توليد برده دارانه داراست. با پايان آخرين دوران يخبندان در ٢٠ هزار سال پيش و ايجاد شدن هواي ملايم و باراني … در اين منطقه ميان  ١٧٠٠٠ تا ١٤٠٠٠ پيش، دوران سنگ ميانه mesolithisch  آ‎غاز شد كه بقاياي ابزارهاي سنگي آن هنوز هم به وسعت يافت مي شوند.  (٤٤)

در روند اولوسيون انسان، اولين پريمات ها (پستانداران نخستين پايه) ٦٠ ميليون سال پيش پديدار شدند. قامت ايستاده و استفاده از ابزار ساده ٢٠ ميليون سال پيش پديد آمد. … حدود يك ميليون سال پيش اولين گروه هاي گونه انسان [نئاندرتال ها؟] در منطقه ي شرق مديترانه تا سلسله كوه هاي تارزوس- زاگرس كه داراي هواي ملايم و با درختان و گياهان مختلف قابل استفاده [در غارها و پناه گاه هاي طبيعي] مي زيستند و با شكار و جمع آوري ميوه و دانه هاي خوراكي تغذيه مي كردند. [اين گونه انسان ظاهراً از اين منطقه به سرزمين هاي ديگر، شمال آسيا و شرق تا چين – انسان پكن- كوچ كرد. پس از پيدايش انسان مدرن – همو زاپينس – نيز ظاهراً همين مسیر مورد استفاده قرار گرفته است].

از اين منطقه جغرافيايي و با زياد شدن تعداد انسان ها و گروه هاي انساني، آن ها در همه جهات پراكنده شدند. اين حركت انسان [هموزاپينس] از طريق بررسي هاي ژنتيك نزد انسان های ساكن آسيا و اروپا به اثبات رسانده شده است. … (٤٥)

[گرچه هنوز ”جامعه“ انساني نزد هموزاپينس پديدار نشده است، اما روابط دروني گروه ها در همين دوران طولاني نيز برپايه زندگي گروهي- جمعي قرار دارد – اشكال ابتدايي كمون كهن – كه زن- مادر در مركزثقل آن جاي دارد.]

به دنبال تغییرات جوی برشمرده شده و ملایم و بارانی شدن هوا، حدود 12000 سال پیش شیوهِ تولیدی به تدریج جایگزین شکار و جمع آوری مواد خوراکی شد که آن را دانشمندان مربوطه ”انقلاب سنگ نو“ می نامند. قدیمی ترین آثار جامعه دوران سنگ نو در درّه های بلنداهای كوهستان هاي شمالي منطقه میان دو رود فرات و دجله پیدا شده اند.

انقلاب سنگ نو را می توان ”انقلاب تولید کشاورزی“ («انقلاب نوسنگي- زراعي» – اصطلاحي كه رامتين صبا در مقاله ”نگرش افراطي برخي روشنفكران كرد و فارس در نقد نظر اوچلان در باره مادها“ به كار مي برد، اخبار روز ٣١ ارديبهشت ١٣٩٤ در اين مقاله بخش هايي از نظرات اوچلان ارايه شده است) نیز نامید که با فراگرفتن فن كشاورزي و اهلی کردن حیوانات توسط سومري ها در تاريخ بشري تحقق یافت. در کاوش ها در منطقه دیاربکر- ارگانی و چیونو در سال ١٣٩٣ (محلی که قدیمی ترین تکه های یک قطعه پارچه يافت شده است كه قدمتی 9000 ساله دارد)، اولین دهكده كه محل مسكوني ي جمعی در تاریخ است، پیدا شده که تا 12000 سال قدمت دارد. در زیر بلندی ها و یا «تپه»های بسیاری میان فرات و دجله اولین دهکده یا «گوند»های دوران سنگ نو کشف شده اند. به زبان کردی گوند هنوز هم به معنای دهکده به کار برده می شود. به زبان لوویترها Luwiter ، یکی از قدیمی ترین قوم های آناتولی که از نظر ويژگي (ريشه) زباني Idiom به گروه زبانی آری ها تعلق دارد، این منطقه «سرزمین در بلندی ها» نامیده می شود- گوندوانا، دیرتر کوردیان، در قرون وسطی به زبان محلی سلجوقیان ایران کردستان.

(مترجم آلماني اوليور كونتني [از اين پس ا ك] كه كتاب را از تركي به آلماني ترجمه كرده است در توضيحي مي نويسد: اوچلان کلمه آری را در مضمون پيش، از ديدگاه زبان شناسي مورد نظر دارد و به کار می برد. اگرچه امروزه لفظ هندواروپایی برای آن به کار برده می شود، به نظر من اما این لفظ برای دورانی که هنوز نه در هند و نه در اروپا آثاری دال بر وجود این گروه زبانی یافت شده است، انسان را به نتایج نادرست هدایت می کند. با توجه به توضیح های روشنگرانه اوچلان در بخش 8.1.آ و 8.3 در باره ریشه قومی آری ها، گرچه اين واژه در دوران نازی ها [در آلمان] مورد سواستفاده قرار گرفته است، به کار گرفتن واژه آری برای این گروه زبانی روا است. [دیرتر اوچلان نشان می دهد که نام آری، برای مشخص کردن مردماني كه در سرزمین های كوهستاني و در بلندا زندگي مي كردند و مردماني که به اهلي كردن گاو نايل شده بودند و آن را در كار كشاورزي مورد استفاده قرار مي دادند – زمین را شخم می زدند- به کار برده شده است. نازي ها مضمون ”مردمي كه در سرزمينِ در بلندا زندگي“ مي كردند را به مفهوم برتري نژادي آري ها تعريف كرده و مورد سواستفاده قرار دادند.])… (44)

در صفحه ١١٢، ١٣٩ نيز توضيح زير در باره نام آري، آريايي ها، ذكر شده است: آري، نام يك قوم و خلق نيست. بلكه به انسان هايي كه در بلنداي كوه ها زندگي مي كردند و اولين گروه هايي هستند كه در دوران سنگ نو به اهلي كردن حيوانات و كشاورزي پرداخته و زمينه انقلاب كشاورزي را در منطقه مزوپتامين ايجاد كردند، اطلاق شده است. مهاجرت اين گروه ها به شرق و غرب اكنون با اصطلاح قوم هاي هندواروپايي بيان مي شود.

تاکنون در هیچ نقطه ای از جهان خانه هایی با این قدمت یافت نشده است. نزد دانشمندان این نظریه جا افتاده است که دوران سنگ میانه mesolithische و همان طور دوران سنگ نو در این منطقه آغاز شده است. این دوران پراهمیتی در تاریخ بشریت است که در آن زمینه تمدن بعدی پایه ریزی می شود. جامعه سنگ نو میان هشت تا شش هزار سال پیش به وجود آمد و به ایجاد شدن تمدن تل- خلف Tell-Khalaf-Kultur فراروئید. در هشت هزار سال پیش این تمدن در شمال افریقا (مصر)، در بخش سفلای [جنوبي] فرات، در بندر بصره و در بخش میانی آناتولی (کاتال هویوک) نیز ایجاد شد. هفت هزار سال پیش از طریق قفقاز به ساحل شمالی دریای سیاه توسعه یافت، به شبه جزیره بالکان، به شمال شرقی ایران و هند (در ساحل رود هندو و پنج رود پنجاب)، و بالاخره در شش هزار سال پیش به چین و اروپا و نهایتاً پنج هزار سال پیش به قاره آمریکا رسید [تحقيقات جديد رسيدن هوموزاپينس را به قاره آمريكا سيزده هزار سال پيش به اثبات رسانده است.]

بر پایه یافته ها در کاوش های باستان شناسی، دانش تاریخ شناسی روند برشمرده شده توسعه فن و فرهنگ كشاورزي را روند توسعه دستاورد تمدني بشر ارزیابی می کند. فن و فرهنگ ايجاد شده در جامعه تل- خلف، همه ی ابزار کاری را اختراع کرده که برای رشد تمدن ضروری بود. کوزه گری، تبر، شخم، چیدن پشم حیوان، بافتن، آسیاب دستی، خانه سازی جمعی در دهکده، چرخ، اشیاء نیمه فلزی ساخته شده از سنگ مس، ستاره به مثابه سمبل و ایدئولوژی مبتنی بر خدایان، همه دستاوردهای بشر در این دوران طلوع تاریخ بشر است كه در تمدن تل- خلف به وجود آمد. ارزش تاریخی آن را تنها می توان با دوران روشنگری در اروپا در قرن 16 تا 20 تاریخ اروپایی هم وزن دانست.

آنجا که دجله و فرات در نزدیکی خلیج بصره در زمین حاصل خیز مردابی به هم می رسند و یکی می شوند، در دوران تل- خلف تولیدات بسیاری از طریق به کارگرفتن آبیاری مصنوعی حاصل شد … آن طور که در خاطره انسانی واژه بهشت برای این منطقه خلق گشت. … بدین ترتیب می توان گفت که دوران تاریخ تمدن، با جامعه سومرها آغاز شد (46-45).

گرچه می توان جنبه های متفاوتی را برای تعریف آغاز تمدن برشمرد، اما آن جنبه که به رشد بازده تولید کار انسانی بیش از مصرف خود در ارتباط با روابط برده دارانه انجاميد- در ارتباط قرار دارد با مساله مالکیت. [اوچلان ديرتر به مساله روبنايي ايدئولوژي انسان در اين جامعه برمي گردد] سومری ها این جنبه را در شکل سورسات (سوروسات) Ziggurats برقرار ساختند [سورسات: پول، خواروبار، و ديگر نيازمندي ها كه مردم به ناخواه به افراد حكومتي كه از روستاها عبور مي كردند، مي دادند – فرهنگ فشره سخن دكتر حسن انوري].

سورسات به مجموعه ساختاري اطلاق مي شد که در آن نقش معابد و همچنین محل کار جمعی برای اداره امور عمومی متمركز بود. این مراکز همزمان به معنای هویت جامعه فهمیده و پذيرفته شده بود که دیرتر از مقامی مقدس به مثابه نماینده نظم آسمانی برخوردار شد. این مراکز نمونه هایی هستند که در طول تاریخ هزاره های بعدی با اشکال و ظاهرهای متفاوت به صورت معبد بزرگ آگورا Agora [ميدان- بازار و مركز تجمع سياسي مردم در شهرهاي يونان قديم] تکرار می شود. لذا می توان مدعی شد که جامعه سومری دامن مادری است که در آن هسته ساختارهای نظم حاکمیت تمدن ها زاییده شد و پرورش یافت. …

در طول زمان سورسات به مثابه نماینده نظم آسمان بر روی زمین، به حاکم بر ذهن انسان و همچنین به سرچشمه قدرت همه جانبه براي آن بدل شد.

این در حالی است که نهایتاً این نظم به ابزار استثمار نیروی کار برده ها بدل شد و به ایجاد شدن ساختارهای ضروری حاکمیت برده داری انجامید. … از این طریق تعداد بزرگی از انسان ها از نیاز به کار کردن آزاد شدند و زمان کافی در اختیار داشتند که بتوانند در باره مذهب، هنر و مشغله های هنری بیندیشند و به اداره امور و نیازهای حکومتی بپردازند و گروه نخبگان دفتري يا ”وزيران“ را تشكيل دهند.

 


مذهب سومری ها به دستگاه هدایت ذهنی- اخلاقی انسان تبدیل شد و ساختارهای هدایت جامعه را برپاداشت که به مثابه نظم خدایان، به قدرت حاکم بر مغز و اندیشه و وضع روحی انسان ها بدل گشت. تحت تاثیر متقابل شرايط مادی و ذهنی ايجاد شده، رشد هر دو عنصر ادامه يافت. مالکیت ”مقدس“ و خانواده مقدس و ایجاد ساختارهای مذهبی به پایه های اصلی نظم ساختارهای جامعه بدل شدند. …

گذار آرام روحانیون از مقام روحانی به مقام خداشاهی Pristerkönig [و ایجاد وراثت در خانواده و برپایی سلسله های شاهی] دیگر روندی عاری از نیاز به توضیح اضافی است. … زمینه برای تعریف نظم حاکمیت به مثابه ”نظم آسمانی و خدایی“ آماده شد.  … (47-46)

[تاريخ جامعه انساني را از منظر ساختار رهبري جامعه در هر منطقه در جهان، مي توان به سه دوره تقسيم نمود. اين سه دوره در تمام تمدن هاي شناخته شده، سومر، مصر، يونان، چين، ایران و … تكرار شده است.

زنده ياد ف. م. جوانشير (ميزاني) در اثرش با عنوان ”حماسه داد، بحثي در محتواي سياسي شاهنامه“، در بخشي كه با زيرعنوان ٣- بيداد شاهان علت نابساماني هاست (صفحه ١١٥ تا ١١٧)، «سه دوران تاريخي» در شاهنامه را به طور مشخص مورد بررسي قرار مي دهد تا از اين طريق روند ايجاد شدن جامعه طبقاتي را در ايران از زبان شاهنامه ارايه داده و نشان دهد كه در جريان آن، همبستگي ميان مردم و برقراري «داد» در درون قبيله ها، با ايجاد شدن طبقات و دولت برده دار و ديرتر فئودال، جاي خود را به سركوب و «بيداد» مي دهد. تكرار اين سه دوران را مي توان به اين يا آن شكل در تاريخ تمدن ها در همه جا يافت.

مارکس و انگلس ریشه ي روحی- جامعه شناختی ایجاد شدن بیداد را در آثار خود توضیح می دهند. آن ها ”حرص و آز“ انسان را در خاندان و قوم ها در مرحله گذار از جامعه کمونیستی کهن به جامعه برده داری ریشه بیداد در جامعه انسانی ارزیابی می کنند که نهایتاً با طرح مساله مالکیت، جامعه قبیله ای را به گروه فقیر و غنی تقسیم نمود. در ”منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت“ (کلیات، جلد 21، ص 156) فردریش انگلس این روند را از قول مارکس چنین توصیف می کند: «ساختار قبیله به منظور حل و فصل آزادانه روابط و نیازها، به ساختاری برای غارت و زیرفشار قرار دادن همسایه ها بدل شد که از درون آن ساختارهای سرکوب و سلطه بر افراد قوم خود به وجود آمد. چنین وضعی نمی توانست ایجاد شود، اگر حرص و آز برای دستیابی به ثروت، به شکاف در قبیله از طریق تقسیم افراد به فقیر و غنی، نمی انجامید. بدین ترتیب تفاوت در مالکیت میان افراد قبیله، وحدت منافع افراد را به تضاد میان آن ها تبدیل نمود.»

جوانشير در ”حماسه داد“ (ص 115) مي نويسد: «يك نظر كلي به شاهنامه، نشان مي دهد كه فردوسي شاهان گذشته را به طور عمده بيدادگر و يا ناسزاوار مي دانسته …

براي … [درك اين واقعيت] جا دارد كه سه دوران تاريخي شاهنامه از هم جدا شود: دوران اول از كيومرث تا جمشيد، دوران دوم از ضحاك تا دارا، دوران سوم از اردشير تا يزدگرد سوم. اين سه دوران هم از نظر نوع دولت مركزي، قدرت آن و پيوند آن با توده مردم و هم از ميزان آگاهي واقعي تاريخي كه در دست بوده، از هم متمايزند.

– احسان طبری نیز این تقسیم بندی را به نقل از کتاب دانشمند اتحاد شوروی، بانو یلنا ناکوزمیا در صفحه های  448 تا 449 نوشته های فلسفی و اجتماعی جلد اول، چاپ سوم برمی شمرد -.

دوران اول از نظر خود شاهنامه نيز پيش از تاريخ است [[گذار از مادر شاهي به پدرسالاري كه نزد سومرها و گروه هاي آريايي ميان ١٢ تا ٨ هزار سال پيش جريان يافت و عملي شد]]. در اين دوران، تازه دارد دولت پديد مي آيد. كيومرث، هوشنگ، طهمورث و تا حدودي در آغاز كار جمشيد، بيش از آنچه شاه باشند، شيخ و رئيس قبيله و پدر روحاني اند. آن ها لباس پوشيدن و آتش افروختن و كشت و كار و آهن گداختن به مردم مي آموزند. كيومرث كوه نشين و پلنگيه پوش است و تا به جمشيد مي رسد، مردم رفته رفته با تمدن آشنا مي شوند. تازه خود جمشيد نيز هنوز هم شاه است و هم موبد.  منم گفت با فره ايزدي     همم شهرياري همم موبدي (جلد اول، ص ٣٩، بيت ٦)

در زمان جمشيد است كه مردم آهن مي گدازند، سلاح مي سازند، پارچه مي بافند و جامه مي پوشند. تا اين زمان هنوز جامعه به طبقات تقسيم نشده و شاهنامه هنوز از گروه هاي اجتماعي و دودمان ها خبر نمي دهد. اطلاعي هم كه از آن زمان در دست است، از حدود افسانه فراتر نمي رود. و لذا فردوسي نيز به سرعت از آن مي گذرد.

از زمان جمشيد به بعد حكومت بيشتر جا مي افتد. شاهان از حالت ريش سفيدي قبيله  و پيشوايي دين به در آمده و بيش از پيش رئيس دولت و فرمانده سپاه مي شوند. آنان ديگر آورنده آتش و گدازنده آهن نيستند. شاهانند بر تخت زرين كه با تكيه بر سرنيزه [[ي]] سپاهيان حكم مي رانند [[و نماينده نظم برده دارانه هستند]].

از زمان جمشيد و به ويژه از زمان فريدون، نظام دودماني جامعه بيشتر احساس مي شود. دودمان هاي بزرگ با نام پرچم و بزرگان و شيوخ خويش مجزا و مشخص مي شوند. دوده كيان برتر است، ولي دودمان هاي ديگر نيز نام و نشان و مقام ويژه اي دارند. دولت بر اساس نظام دودماني است و شاه حافظ اين نظام و نماينده آن و بنابراين پيوند ميان دولت- شاه- و مردم نيز هنوز پيوند دودماني است [[كه همراه است با مرحله چند خدايي در جامعه برده داري]].

از آغاز ساسانيان، دولت و دربار بسيار جا افتاده و از مردم كاملا دور شده اند. نظام حاكميت، اشرافيت برده داري و فئودالي است. از اين دوران اطلاع تاريخي بيشتري نيز در دست بوده و شاهنامه به تاريخ نوشته نزديك تر است.»

جوانشير سپس «بيلان داد و بيداد شاهان» را در اين سه دوره در جدولي ارايه مي دهد و مي نويسد: از اين جدول مي توان دريافت كه به همان نسبتي كه حكومت جاافتاده تر و سلطه طبقات بالا سهمگين تر مي شود، بيدادگري بيشتر و شاه و حكومت از مردم دورترند.» او براي تحقيقات خود به نتيجه گيري مي پرداز و مي نويسد: «شاهنامه تاريخ نيست. شكل افسانه اي دارد. اما در همين تاريخ افسانه اي هم روند تكامل دولت و جدا شدن آن از مردم و سوار شدن آن بر گرده مردم را مي توان ديد. …».

اين تحقيقات زنده ياد جوانشير در مضمون سياسي شاهنامه كمكي است براي درك بهتر نظريات اوچلان. در عين حال اعدام دانشمند برجسته ايراني، زنده ياد فرج الهه ميزاني- جوانشير توسط «دولت اوباشان»  بي فرهنگ (نورالدين كيانوري) در جمهوري اسلامي ايران، عمق جنايت فرهنگي حاكميت سياه مذهبي كنوني را برملا مي سازد. زنده ياد جوانشير، در كنار بسياري ديگر از دانشمندان توده اي كه در رشته هاي ديگر داراي تحقيقات وسيع و آثار بيشماري بوده و همگي قربانيان رژيم فرهنگ ستيز جمهوري اسلامي هستند، با تحقيقات خود در باره مضمون سياسي شاهنامه، سيماي ساخته شده از ابوالقاسم فردوسي را در دوران ستم شاهي پدر و پسر پهلوي از پيرايه زشت ”شاه دوستي“ زدود]

واژه ای که توسط سومری ها بسیار به کار گرفته می شد، واژه ”مه“ ME است که به معنای قانون و یا مشخصه تمدنی است. … تا کنون 104 نمونه آن یافت شده است. … نودونه ویژگی برای تعریف خدا در اسلام، ظاهراً از این گذشته سومرآیی برخوردار است.


گذار از مادر سالاری به پدرسالاري

روند رشد تضاد میان نظم مادر سالارانه (مادرشاهي) و پدر سالارانه در جامعه سومرآیی چهار هزار سال به طول انجامید، و با پیروزی نظم پدر سالارانه [از طریق اولین ضد انقلاب علیه زن] پایان یافت. حل اين تضاد، با پديدار شدن جامعه مبتنی بر نظام برده داری در تاریخ بشر همراه شد. (نگاه شود ازجمله به تحقیقات گردا لمر Gerda Lemer).

اين تضاد در شكل برخورد انديشه و ايدئولوژي سحرآمیز دوران مادر سالاری با انديشه و باور به خدايان براي نيروهاي مختلف طبيعي – براي نمونه در افسانه هاي يونان قديم – تظاهر می کند كه مشخصه دوران پدرسالارانه تاريخ بشري است.

در دوران به اصطلاح ”وحشي“ در تاريخ بشر، یعنی در دوران جامعه كمونيستي كهن [نزد گروه های هموزاپینس که حدود 150 هزار سال به طول انجامید]، انسان به انواع ”توتم“ها و نيروهاي ماوراي طبيعه باور داشت [توتم: «تصاوير و قصهّ هاي خيالي و ساده لوحانه … تجسم (غالباً انساني) پديده هاي طبيعي» در اشكال متفاوت مورد احترام و تقدس در انديشه ابتدايي (ا ط، همانجا)].

در اين دوران روند رشد چهار هزار ساله تاريخ جامعه بشري، همزمان با رشد شرایط جامعه مبتنی بر برده داری، زن در جامعه گام به گام موقعیت خود را از دست می دهد. این تضاد و برخورد عمیق و شدید، در هیرارشی نقش و نبرد خدایان در این دوران بازتاب می یابد و همراه است با سقوط نقش خدای زن کوهستان، نین- هورزاگ Nin-Hursag که پیش تر از جایگاهی والا برخوردار است. این خدای زن در نظم عمدتاً مردانه دولتی جامعه سومرآیی جایگاه خود را از دست می دهد.

نین- هورزاگ خدای منطقه های کوهستانی شمال و شرق بود [بلنداهاي سلسله كوه هاي زاگرس و توروس]. او خدای کوهستان است که با سمبل ستاره نشان داده می شد. ستاره به کردی با لفظ استرک Sterk بيان مي شود. در آغاز این روند، زن برای سومری ها یک موجود عمیقاً مورد احترام است. در نظم خدایان، نین هورزاگ  نیمی از آسمان را در اختیار دارد. در برخوردهای مستقیم میان نین- هورزاگ و خدای بسیار زرنگ و دانای مردانه، اِنکی Enki، خداي زن در جایگاهی بود که می توان آن را با موقعيت ”چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان“ تعریف کرد. در چنین وضعی اغلب برخوردها با صورت مسالمت آمیز و در صلح به صورت توافق ها پایان می یابد.

دیرتر در برداشت سحرآمیز سومرآیی، خدای زن کوهستان ها، با نام اینانا Inanna پیش می آید. او که در واقع خدای خالق انقلاب دوران سنگ نو (انقلاب کشاورزی) است، در حالی که حق خود را از خدای مرد طلب می کند كه در مقامي هم طراز در برابر او قرار دارد، با سربلندی و افتخار شهر متعلق به اِنکی، اریدو Eridu  را ترک می کند. با مه ME به شهر خود اوروک Urukبرمی گردد.

[اين افسانه در ويتنام به صورت زير ثبت شده است: حاكم لاك لونگ كوآن با آئو كو ازدواج كرد كه براي او ١٠٠ پسر زائيد. روزي شاه به زنش گفت: ”من به دودمان اژدها تعلق دارم، تو به قبيله بي مرگان. ما بايد از هم جدا شويم.“ شاه ٥٠ تن از پسرهاي خود را برداشت و با خود به دشت ها و سرزمين هاي ساحلي برد، در حالي كه ٥٠ تن ديگر به دنبال مادرشان به كوه ها رفتند. شاه كوآن سلسله هونگ را ٤٠٠٠ سال پيش پايه ريزي كرد و هجده پادشاه آن بر كشور حكومت كردند. (به نقل از ناگوئن كاآك ويئن، ”ويتنام، تاريخي طولاني“، ص ٢٠-١٩)

همين واقعه در داستان كساندارا، قوم ”آمازون“ كه به نظم مادرسالاري پايبند است، و براي حفظ پايبندي خود به سرزميني در شمال شرقي درياي سياه كوچ مي كند نيز به صورت زير نقل مي شود كه در سال هاي اخير در فيلم هاي هوليودوي مورد بهره برداري قرار گرفته است. كساندارا به برتري مرد و ازدواج با او تن نمي دهد. مرد تنها پس از كشتن كساندرا در جنگ، با او هم خوابي مي كند. برخلاف حل تضاد به صورت قتل خداي زن كه همر نيز در شعر ايلياس برمي شمرد، در داستان توراندخت كه پوچيني آن را در اوپرايي با همين نام ابدي ساخته است، همين تضاد مضمون داستان را تشكيل مي دهد. در آنجا با عاشق شدن توراندخت، تضاد به صورت مسالمت آميز حل مي شود، و خلف، شاهزاده تاتاري از مرگ نجات مي يابد.]

گذار انديشه عرفاني به مذهبي در طول چهار هزار سال در جامعه سومرآيي که گام به گام با به وجود آمدن کاست روحانیون حاکم عملی می شود، در افسانه هاي يونان قديم و مصر بازتاب یافته است. این روند طولانی همراه است با ایجاد شدن خدایان مرد در کنار خدایان زن. اين تغييرات را اوچلان در ص ١٦٢ تا ١٦٣ اثرش برمی شمرد و با مقایسه با نام خدايان زن و مرد كه از شعرهاي هومر و هزيود Hesiod و ديگر شاعران سه هزار سال پيش نقل مي كند، و به کمک متون میخی لوح هاي كشف شده در پایان قرن بیستم تاریخ اروپایی در منطقه ”بین النهرین“، آن ها را تدقيق می کند.

او نشان می دهد كه گذار انديشه از مرحله عرفاني به مذهبي، به مثابه اهرم ايدئولوژيك روبنايي براي توضيح شرايط تغيير يافته زيربناي جامعه که در آغاز آن انقلاب كشاورزي قرار داشت، ضروري شد. آنچه هومر در شعر خود توصیف می کند، ارايه هنري برداشتي از وقایعی است که بسیار پیش تر در سراسر شرق میانه پدیدار شد. شعرهای هومر، این دوران را به هزاره پیش از خود منتقل می کند که با سقوط شهر ”ترویا“ همزمان است.

اوچلان مي نويسد: «در اين دوران (8 تا ٦ هزار سال پيش)، که با پايان دوران قهرمانان (پهلوانان) در جامعه سومرآيي [مرحله يوروك Uruk] همزمان است، جامعه به طبقات تقسيم شد و اولين حاكميت طبقاتی ايجاد گشت. [در شاهنامه فردوسي، دوران اول- نگاه شود به نكته پيش تر نقل شده از ”حماسه داد“]

هويت اين جامعه مبتني بود بر باور به خدایان آسماني كه زايده انديشه روحانيت سومرآيي بود: آن An، خداي آسمان، انليل Enlil   خداي هوا،  خداي زن كوهستان نين- هورزاگ  Nin-Hursag (ديرتر اينانا Inann ، هيشتارHschtar ) و اِنكي Enki ، خداي آب و زمين.

تحقيقات مقايسه اي اسناد عرفاني [اسطوره]، كرينئس Chrinis  را به مثابه اِنكي، اورانوس Uranus را به مثابه آن، سويز را به مثابه ماردوك Marduk باز شناخته و اعلام كرده است.

[احسان طبری در ”سیری گریزان در اساطیر اوستا“ در جهان بینی ها (جلد اول، چاپ سوم، ص 486 به بعد)، به تفصیل خدایان را در اساطیر ایرانی برمی شمرد.  او تعريف اسطوره را همانجا چنين توضيح مي دهد: «”اسطوره“ بازتاب پنداري (و نه واقعي) واقعيت هاست در دماغ انساني كه در نتيجة تصور جان دار بودن همة اشياء و سراسر جهان (آني ميسم) در نزد اقوام و تمدن هاي ابتدايي انساني پديد شده است. ماركس بر آن است كه قدرت تخيل مردم، طبيعت و زندگي اجتماعي را به شيوه اي ناخودآگاه، به شكل هنري ساخته و پرداخته مي كند و از آن ”اسطوره“ مي سازد. و لنين آن را نوعي آيده آليسم ابندايي مي شمرد، زيرا ايده آليسم، يعني تصورگرايي (اصالت تصور) و انسان هاي ابتدايي براي تصورات عام خود، شخصيت و واقعيت خارجي قائل مي شدند و آن را به صورت خدايان و نيمه خدايان در مي آوردند. … به دنبال سخن لنين بايد گفت در واقع اين فكر كه تصورات و مفاهيم عام و كلي ذهن ما، فقط مخلوق تعميم دماغي نيست، بلكه واقعيت خارجي هم دارد، از ميتولوژي حتي به فلسفه نيز سرايت كرده است و افلاطون به ”مثل“ (آرشي تيپ) معتقد بود و ”ره آليست“ها در قرون وسطاي اروپا به واقعيت خارجي مفاهيم كلي عقيده داشتند. منتها افلاطون يا ره آليست هاي سده هاي ميانه، ”مقطر“ و ”انتزاعي“تر از آن مي انديشيدند كه براي اين مثل، براي اين مفاهيم كلي، شكل و شمايلي انساني يا حيواني و سرگذشت هاي داستاني تصور كنند. [[مثل، صورت ها و الگوهاي هميشگي و فناناپذير موجودات عالم ماده، ”فرهنگ فشرده سخن“]]

در اسطورة زرتشتي ”جهان فروهرها“ و در اسطورة اسلامي ”عالم ذر“ كه در آن جانداران قبل از پيدايش خود در اين جهان وجود دارند، نمونه اي از اين تصورات اسطوره اي است …».

احسان طبري در ادامه به نكته هاي متعددي اشاره دارد، ازجمله به «رابطه اسطورة با مذهب و جادو و مراسم ديني» كه نكته مورد بحث نزد اوچلان را تشكيل مي دهد. او همانجا مي نويسد: «دربارة اين كه اسطورة چيست و انواع آن كدام است؛ چرا اسطورة سازي پديد شده و چه وظايف اجتماعي و معرفتي را اجرا كرده؛ انگيزه رواني و اجتماعي اسطورة سازي چيست: اسطورة هاي ملل را چگونه بايد تقسيم و جدول بندي كرد، رابطه اسطوره با مذهب و جادو و مراسم ديني كدام است و …» گفتني زياد است و خواننده علاقمند را به نتايج تحقيقات دانشمندان مربوطه در كشورهاي سوسياليستي مراجعه مي دهد. در زيرنويس شماره ١٢ (ص ٥٥١ كتاب) احسان طبري به تحقيقات دانشمندان ايراني و نام آن ها اشاره مي كند.]

ايدئولوژي حاكم برده داري و تبديل زن به اولين برده، ازجمله ”برده جنسي“

در ارتباط با ايجاد شدن شرايط جامعه برده داري، (از صفحه ٨٥ به بعد) اوچلان نكته هاي زير را در باره چگونگي رشد ايدئولوژي حاكم برده داري و تبديل زن به اولين برده، ازجمله ”برده جنسي“، چنين توصیف می کند:

قوم هایی که 12 هزار سال پیش به تولید کشاورزی و همچنین دامپروری پرداختند با دو سرنوشت روبرو شدند. آن هایی که به فقر دچار شدند، اجباراً به نیروی کار در شهرهای سومرآیی و مصر بدل شدند … [نیپور در عراق یکی از این شهرهاست که این روزها با نابود ساختن آثار عتیقه ای در آن توسط ”اوباشان حکومت اسلامی“، در رسانه ها نامیده و باری دیگر در تاریخ شهرت یافت، این بار شهرتی غم و حول انگیز].

کشفیات اخیر، مهاجرت قوم ها را از دو منطقه شمال و شرق (قوم ها با ریشه زبانی آریایی) و جنوب و غرب (قوم های سامی) مورد تائید قرار می دهد. در تورات و لوح هایی در بابل، مهاجرت قوم سامی- یهودی و آری یایی ها (هندو اروپایی)، مانند کاسیرها ثبت شده است. وضعی مشابه مهاجرت دهقانان از ده به شهرها در دوران ما …

این روند از آغاز 5 هزار سال پیش تشدید می شود. در ساحل شرقی مدیترانه (بابل، اوگاریت Ugarit)، و در شمال سوریه و مزوپتامین، شهردولت ها و دهکده ها در سرزمین های حاصلخیز پدیدار شدند …

بازرگانی رشد نمود … (84)

ساختار طبقاتی را در 4 هزار سال پیش می توان چنین دسته بندی کرد: روحانیون، شاه ها و ماموران دفتر (وزیر) در معابد که با ریش سفیدان قوم، رهبری جامعه را در اختیار داشتند. بردگان و مهاجرین که دیگر از حمایت قوم خود برخوردار نبودند … (همانجا)

مرحله تمرکز میان قوم ها را باید روندی پراهمیت در تاریخ جامعه بشری ارزیابی نمود (همانجا) و این امر به ویژه در بین النهرین از ویژگی خاصی برخوردار است که تداوم [پايان نيافته] آن را تاکنون می توان دنبال کرد. این تاریخ قبیله ها، یا تاریخ ساختارهای قومی و خانوادگی ethnisch است (85)

شناخت تاریخ قبیله ها به مثابه تاریخ تجربه شده، … این حسن را دارد که دارای رابطه نزدیک تر با زندگی واقعی انسان است. نزد این قوم ها، چه در دوران آغاز سنگ نو و چه در هزاره های بعدی … روابط خاص خانوادگی- قومی حاكم است كه بقاياي آن اکنون نیز قابل شناخت است.

خط مادري، هويت و وحدت خانواده و گروه

در دوران ”وحشي“ جامعه [جامعه كمونيستي كهن]، خط مادري نقش تعيين کننده و غالب را در حفظ هويت و وحدت خانواده و گروه تشكيل مي داد و ايفا مي كرد كه به ندرت از بيش از چند صد نفر تشكيل مي شد و در غارها سرپناه داشت و كوچ نشين بود. شكار و جمع آوري دانه ها و ميوه، شيوه و شكل بازتوليد نيازهاي اوليه را تشكيل مي داد. زندگي شكلي ساده و يك فرم داشت و در آهنگ گردش چهار فصل جريان مي يافت. زبان محدود به چند صدا در ارتباط با حركات دست و ايما و اشاره بود. در اين دوران انديشه توتم و باور به روح برقرار بود. هنوز در انديشه انسان خدايان مذهبي وجود نداشت. ٩٨ درصد از تاريخ انسان چنين گذشت. …

در انديشه مذهبي در دوران ايجاد شدن قوم ها كه در آن هم زندگي انسان آزاد و ساده بود، زن همچنان در ابتدا از موقعيت مركزي در گروه برخوردار است. براي نمونه در محل سكوت قوم در سرپناه ها و كلبه ها، مجسمه هاي كوچكي يافت شده اند كه خدايان زن را نشان مي دهند. زن به صورت ستاره و ماه به مثابه خداي طبيعت نشان داده مي شود. درك اين بزرگ داشتن و مقدس شمردن زن در اين دوران، سخت نيست. از طريق كوشش زن، جمع آوري دانه ها مختلف به سطح بازتوليد مواد غذايي در توليد كشاورزي رسانده شد، حيواناتي اهلي گشتند. او همچنين مادري است كه كودك را مي زايد. طبيعت، زمين، يك مادر است. زن به مثابه نماينده «طبیعت» (خدا) تصور مي شود كه به او ميوه و بازتوليد دانه ها و گياهان و درختان طبيعت سپرده شده است. اهميت او در برابر مرد، بدون هر ترديدي بيش تر است.

البته مرد داراي نقش معيني در زندگي است. براي مثال آنجا كه شكار وسيله عمده تامين نيازهاي زندگي است. اما با به حاشيه رانده شدن گام به گام نقش شکار که با ايجاد شدن توليد شيوه نوين، توليد كشاورزي عملی شد، جايگاه و نقش مرد در گروه محدود مي شود.

تاريخ زن، تاريخ شناخت و توليد دانه هاي متفاوت غلات، اهلي كردن حيوانات كوچك خانگي، پرورش درختان ميوه، ايجاد سرپناه ها در دهكده ها، پارچه بافي و خلق آسياب كوچك دستي است. تاريخ توليد مواهبي است كه با كار او توليد مي شوند و تاريخ بزرگ كردن كودكان و تاريخ سكنا گزيدن در سرپناها، در كلبه است. نقش زن، همچنين در تاريخ تبديل شدن آواهاي محدود و ايما و اشاره ساده به زباني بازتاب مي يابد كه اكنون با نام و تعريف اشياء در روند باز توليد مواهب مورد نياز توسعه مي يابد. بر این پایه است که می توان به نقش زن در تاريخ ايجاد شدن قدرت انتزاع و آگاهی انسان، که مضمون واژه ”روح“ را تشکیل می دهد، پی برد. [در علم امروز، زبان شكل تظاهر آگاهي، تعريف مي شود].

هنگامي كه از ١٢ تا ١٠ هزارسال پيش شخم زدن زمين به كمك گاو نر معمول  – كه به طور طبيعي مردان در آن نقشي بيش تر و تعيين كننده اي داشتند- و توليد كشاورزي به سطح مسلط توليد مواهب تبديل گشت و همچنين پيشه چوپاني از اهميت بزرگ تري برخوردار شد، موقعيت زن در توليد مواهب محدود و تنگ تر مي شود. زن به طور روزافزون در خانه نيز مورد يورش و لعن قرار مي گيرد. در چنين شرايطي نقش زن در تعيين تاريخ زندگي انسان اين دوره و مفاهيمي كه در اين دوران و در ارتباط با توليد مواهب ايجاد شدند، در سايه قرار گرفت.

تدقيق شدن و تكميل شدن گام به گام سلطه مرد و به حاشيه رانده شدن موقعيت زن در اين دوران، اين هدف را دنبال كرد كه مرد بتواند در صحنه توليد كشاورزي، منابع را تحت كنترل خود درآورد و موقعيت ممتاز و تعيين كننده خود را در جايگاه نخست در خانه و جامعه برقرار سازد. به ويژه آنكه اشتغال به شكار، دیگر صحنه قابل اعتماد براي بازتوليد مواهب نبود و با مخارج سنگين تري همراه بود، در حالي كه توليد كشاورزي كه زنان مبتكر و آفرينده آن بودند، به منبع مطمئن تري براي بازتوليد مواهب و نيازهاي زندگي تبديل شده بود. مردان، زنان را از اين صحنه بيرون راندند، گرچه دانش عمده توليد نوين كه زنان در طول جمع آوري دانه ها و ميوه و خوردني هاي گياهي به دست آورده و توسط زنان ايجاد شد، دستاورد كوشش آنان بود.

در اين مرحله است كه اولين ضد انقلاب در تاريخ عليه زن تحقق يافت.

نگارش ”تاريخ بدون زن“

روند به حاشيه راندن زنان، نگارش ”تاريخ بدون زن“، همچنين به روندي براي سازماندهي جديد جامعه بدل شد. از اين رو به نفي دستاوردهاي زن پرداختند. اين بازنويسي پست و زشت تاريخ، تا امروز هم به علت عدم تساوي حقوق ميان زن و مرد، به علت ادامه نقش برده دارنه جنسي در جامعه طبقاتي ادامه دارد و مسلط بوده و مانع برداشت علمي و انساني از تاريخ و گذشته تاريخي نقش زن مي شود.

[آيت الله شيخ محمد يزدي، دبير جامعه مدرسين حوزه علميه قم که این روزها به ریاست مجلس خبرگان رهبری در جمهوری اسلامی ایران هم انتخاب شد، به وزير ارشاد دولت حسن روحاني – ١٠ فوريه ٢٠١٥ -گوشزد کرده و هشدار مي دهد كه «در اسلام موسيقي حرام است … تك خاني زن به طور قطعي حرام است».

احسان طبری در نوشتار ”زن ایرانی در افسانه و تاریخ“، ضمن اظهار تاسف از وجود «زن دشمنی» در ادبیات ایران (همانجا از صفحه 459 به بعد) می نویسد: «در اساطير زرتشتي بعضي از ايزدان، زن هستند. مانند ”آناهيتا“، الهة نمو و فراواني و ”چيستا“، ربه النوع دانش. احتمالا ”رتا“، خداي دارايي. در اوستا و ديگر كتب مذهبي زرتشتي كه به پهلوي نوشته شده، نام زنان بسياري به ميان مي آيد. مانند ”دغدو“ (مادر زرتشت)، ”هوي“ (همسر زرتشت)، ”پوروچيستا“ (دختر زرتشت)، ”شيانه“، (نخستين زن)، ”خنه ثيوتي“ (جادوي بابلي)، ”شهرناز“ و ”ارنواز“ (دختران جمشيد)، ”جهيكا“ (دختر اهريمن، زن بدكار)، در قبال ”نائيريكا“ (زن نيكوكار) و غيره وغيره.

در داستانهاي حماسي منظوم و منثور به چهرة زن گاه به مثابه مظهر عشق، گاه به مثابه مظهر دلاوري، گاه به مثابه مكربازي و دغل سازي، زياد برخورد مي كنيم. در حماسة عظيم منظوم فردوسي، چهره زن جاي برجسته اي دارد … در تاريخ سياسي ايران برخي از زنان نقش مهمي بازي كرده اند … در تاريخ شعر ايران مي توان از شعراي نامداري [[زن]] … نام برد. … در تاريخ خوش نويسان به نام مريم بانو نائني … برخورد مي كنيم … پيوسته در تاريخ ما به چنين زنان شير صفتي برخورد مي شود كه علي رغم محيط نامساعد اجتماعي گاه كار مردان را به از آنان انجام مي دادند …

زن ايراني از همان آغاز پيدايش حجاب در زمان هخامنشيان و تشكيل حرم ها (شبستان ها) در جوامع اشكاني و ساساني [[جامعه مبتني بر برده داري- گذار به فئودالي]]، عضو تام الحقوق جامعه نبوده و حتي لحن بسياري از نوشته هاي ادبي و تاريخي ما در دوران پس از عرب، طوري است كه گويا زن را يك انسان تمام عيار نمي دانستند، بلكه ”عورتي“ مي شمردند كه حق قياس كردن خويش با مردان ندارد. در مرزبان نامه آمده است: ”دختر نابوده به، و اگر ببود، يا به شوي، يا به گور!“

متاسفانه ادبيات ما از بسياري مطالب در بارة زن انباشته است كه يا مبتني بر سنن خواري زن در جامعه ماقبل اسلامي است و يا مبتني بر درك خاص از برخي آيات (مانند ”وان كيدهن عظيم“) و برخي احاديث واقعي يا مجعول (مانند ”النساء قبائل الشيطان“) عليه زن است. مثلا فخرالدين اسعد در ”ويس و رامين“ مي گويد: ”زنان در آفرينش ناتمامند- ازيرا خويش كام و زشت نامند” … و اين نشانة سوابق طولاني ”زن دشمني“ در جامعه مردسالاري سنتي ايراني است چنان كه تا امروز هم شاه كشور [[همانند آيت الله محمد يزدي]] در مصاحبه با يك روزنامه نگار خارجي (آريانا فلانجي) صريحاَ مي گويد كه زنان تنها با زيبايي خود مي توانند تأثير كنند و مكار و حيله گر و جاه طلبند و در تاريخ جهان كاري نكرده اند. و حتي از ميان آن ها يك آشپز و خياط خوب برنخاسته است …!» و احسان طبري اضافه مي كند: «افسوس كه چنين انديشه هاي زشت و وحشتناكي در مواردي ادبيات بزرگ انساني كلاسيك ما را آلوده كرده است. …

با اين حال شخصيت واقعي زنان ايراني، علي رغم همه موانع اجتماعي و خرافات و رسوم ما، تجلي كرده … در پژوهش تاريخي بانو شيرين بياني در مورد تحولي كه پس از هجوم مغول ايجاد شده، به درستي تشريح گرديده، در اين دوران تا حدي نقش خاتونان با مردان در خورد مقايسه است، زيرا نزد مغول آن سركوفتگي زنان كه در جامعه ما سنت داشت، لااقل به آن شدت موجود نبود. [[جامعه مغول كه به دست چنگيز به وحدت قبايل دست مي يابد، دوران گذار از ساختار قبيله اي به برده داري را طي مي كند]].  … از زمان مشروطيت زن ايراني به تدريج وارد عصر رهايي جنسي و اجتماعي (امانسيپاسيون) خود مي شود. …

جامعه سرمايه داري زن را به مثابه برده خانگي، عروسك، افزار تفريح و زنان زحمتكش را به عنوان نيروي كار ارزان تر مي پذيرد. … سخن بر سر رهايي اجتماعي انسان و در عين حال رهايي صنفي زن است. …

براي زنان ما كه حتي در تيرگي هاي قرون، با نام هاي پرتوافكني درخشيده اند، نبرد در دو جبهه: جبهه اجتماعي و جبهه صنفي هر دو در پيوند نزديك با هم ضرور است. … (خرداد ١٣٥٢)»]

مصداق مضمون بيان رئيس پيشين قوه قضايه در جمهوري اسلامي، در صفحه هاي ١٢١-١٢٠ كتاب ”وارثان گيلگامش“ ترسیم می گردد.

عبداله اوچلان در توضيح های خود، نقش ايدئولوژيكِ تبديل ساختن انسان به برده را به كمك دستورها و سنت هاي ”اخلاقي“ي مذهبِ چند خدايي و سپس يكتاخدايي در دوران برده داري و فئوداليسم برمی شمرد. او همانجا و در ارتباط با توضيح ها در باره اخلاقيات جنبش مخالف، جنبش آزادي خواهيِ بردگان را مطرح می سازد.

اوچلان در صفحه هاي پيش گفته اثر خود، نظر سقراط را طرح مي سازد كه خواستار ”خود را بشناس“ است. همین خواست پیش تر به صورت هاي مقدماتي در نظريات زردشت نيز طرح شده است. در اين تصورات سايه اي از «آزادي» در نظر گرفته شده است كه در برابر جبر ناشي از سنت هاي جزم و مطلق گرايانه مذهبي كه براي انسان رفتاري مطيع و سربزير تعيين مي كند، قرار دارد.

انديشه مذهبي كه خدايان را به نيروي مطلقه بدل مي سازد، براي انسان، براي وجود فرد، جايي جز ”سايه“ قايل نيست. بررسي اين انديشه مطلق گرانه و ضد انساني به منظور تبديل انسان به برده در انديشه مذهبي در طول تاريخ، هميشه موجب تعجب و در عين حال شگفتي مي شود كه روحانيت مذهبي چگونه قادر شد فلسفه برده داري، اين ايدئولوژي ضد انساني را به انسان، به فرد انسان به قبولاند و القا كند و او را معتقد به تن دادن به برده شدن نمايد؟! در جريان اين تحقيق تاریخی مي توان به راحتی دريافت كه ارايه تعريف هاي اخلاقي براي رفتار انسانِ باورمند و معتقد به عرفان و مذهب، ابزار مناسبي را تشكيل داد، براي تبديل ساختن او به برده اجتماعي، و همانقدر به برده جنسي. امري كه ديگر نمي تواند با اخلاقيات دوران كنوني همخواني داشته باشد!

ابزار برقراري چنين انديشه اخلاقي در همه تمدن ها، اعلام آن است كه نظام حاكم بر جامعه، سايه اي است از نظام آسماني و بازتاب خواست و مشيت الهي است [انديشه اي كه در ايران به عنوان ولايت مطلقه فقيه القا مي شود. جاي شما در «دهليز حرمسراهاي …» ماست (م. ا. به آذين –اعتمادزاده-، ”مهمان اين آقايان“، ص ١٨).]

از آنجا که پیروزی خدای زن در توليد مواهب و بازتوليد زندگي [كه پيش تر برشمرده شد،] در اندیشه سحرآمیز سومرآیی بخش جدایی ناپذیر از باور مذهبی بود، به بخشی از مذهب آن تبدیل شده است و به متون لوح های کشف شده وارد گشته. [از این طریق کوشش روحانیون برای حذف تاریخ نقش پربار زن بر ملا شده است.]

تمام نبرد خدایان [در افسانه ها] هیچ چیز دیگری نیست جز بیان و بازتاب قابل فهم این تضادها در نظم دولتی نزد سومری ها. آنچه تعریف می شود، داستان هایی است از خدایان مشخصی که به عنوان نماینده برای نبردهای طبقاتی، برای رقابت و یا جنگ های قبيله و دودمان- سلسله ها و یا میان شهردولت ها جریان یافته است. انسان ها، به نظر برداشتِ ايدئولوژيك اين دوران، قادر به نبرد علیه هم نیستند. اين چنين نبردي در نظم خدایان امري ناممکن است، زیرا مردم عادی- رعیت Untertanen تنها سایه هایی هستند. این در حالی است که اراده کردن تنها نزد خدایان پیش می آید. آن ها هستند که می توانند بر یکدیگر غالب شوند و یا از یکدیگر شکست بخورند. این آموزش ایدئولوژیک حاکمیت، هسته مرکزی مفهوم حاکمیت و تعریف آن را تشکیل می دهد.

(مترجم ا ک: واژه رعیت را اوچلان به مفهوم برده- بنده- موجود- امت که احتمال از ریشه کول qull است که به معنای کم ارزش، ناتوان است، به كار مي برد. نه در عربی و نه در فارسی این مفهوم به مفهومی که در دربار عثمانی یافت، به کار برده می شود: انسان موجودی است که سرنوشت او توسط خدا تعیین و در اختیار سلطان قرار داده شده است)

[اسكند مقدوني، افسر خود را که شاه اشکانی را دستگیر و به قتل رسانده بود، کشت. زیرا کشتن شاه تنها به دست شاه غالب مجاز است].

خدا به مثابه حاکمیت مرکزی، دیرتر در لباس نظم مذهبی، حقوقی و سیاسی تظاهر می کند. ایدئولوژی حاکمیت اکنون نیز در جوامع طبقاتي به قوت خود باقی است. (49-47) …

[يكي از شروطي كه قبيله مغلوب در جنگ مي بايست بپذيرد تا قتل عام نشود، پذيرش ”خداي“ قبيله پيروزمند و غالب است. اين به معناي پذيرش نظم اجتماعي قبيله پيروزمند است. بردگي و ديرتر پرداخت غرامت و سورسات ساليانه به شاه پيروزمند، مضمون پذيرش نظم حاكم پيروزمند را تشكيل مي دهد.]

سومری هایِ دوران سنگ نو بر این باورند که همه دستاوردهای آن ها، تحت تاثیر و خواست ”خدایان مقدس“شان ممکن شده است. این برداشت سحرآمیز- مذهبی آن ها، تا امروز نیز از وزن معیني در اندیشه مذهبی برخوردار است. … (49)

انسان هوموزاپینس تنها موجودی است که به تغییر محیط پیرامون و تبدیل آن به وضعی که در خدمت نیازهای او باشد، پرداخت. …

خواست و اراده انسان برای دستیابی به نیازهای خود، تنها مربوط به نیازهای شخصی و سهم فردی و حفظ تمامیت انسان نیست، بلکه همچنین مربوط است به نیازها و حقوق اجتماعی انسان. البته، فرد، انسان مشخص، با نیازهای حياتي kanon و غیرقابل چشم پوشی برای او، پایه استواری را در ساختار تمدن اروپایی تشكيل مي دهد. شناخت اين پايه استوار تمدن اروپايي در یک روند طولانی توسط فرد پذيرفته شده است. تعریف حقوق انسانی و تحقق بخشیدن به آن ها به فرد، به کمک قوانین مربوطه تفهیم شده است.

اما پیش تر، در طول صدها هزار سال، انسان راهي طولاني و سخت كوشانه را طي كرد، تا از منشاء حيواني ي برخاسته خود جدا شده و به موجودی اجتماعی تبدیل و از ابژكت به سوبژكت، به انسان تاريخي فعالي كه سلطه خود را بر طبيعت و محيط پيرامون برقرار سازد، بدل شود. این کوشش ها مي بايست توسط موجوداتی تحقق مي يافت و به طور واقعي تحقق يافت، که تازه به راه جدایی از پریمات ها که با آن ها مشترکات بیشتری از تفاوت ها داشتند، گام نهاده بود [انسانی كه «با مغزي خواب آلود و رويا باف، حقير و ناتوان وارد اين كارگاه شگرف شد. انساني که کمی بهتر از یک بوزینه درك مي كرد …» احسان طبري، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، چاپ سوم، ص ٣٥٤].  … (50)

در مرحله جامعه ”وحشيِ“ كمون اوليه [جامعهِ كمونيستي كهن]، گروه هايي از انسان ها با هم زندگي مي كردند كه تفاوت چنداني از زندگي گلهِ اي پستانداران نداشتند. رشد آنتروپولوژيك انسان هوموزاپينس اما زمينه بيولوژيكي ديگري را در اختيار داشت …

با چنين پيش زمينه، بخش نخست انقلاب دوران سنگ نو [دوران جدا شدن انسان از پيشين حيواني خود در دوران طولاني سنگ كهن و سنگ ميانه] عملي شده بود. مشخصه اصلي بخش نخست اين مرحله، اين شناخت انسان است كه ادامه حيات، تنها در زندگي اجتماعي ممكن است. … ايجاد شدن ساختارهاي بغرنج تر و چند لايه، همگي ناشي از ضرورت روند رشد گروه انسان ها، يا ”حيوان هاي گروهي“ ناشي بوده و ريشه در نيازهاي اين رشد دارد. واحدهاي با ثباتي به وجود آمدند. روندي كه هزاران سال به طول انجاميد.

به دنبال ”انقلاب كشاورزي“، با ايجاد شدن دهكده ها، بخش دوم انقلاب ”سنگ نو“،١٢ هزارسال پيش تحقق يافت و تداوم رشد آن تا به امروز در نياز به حفظ جامعه انساني ادامه دارد.

بسياري از آنچه در آن دوران نيز خواست انسان بود، نياز امروزي آن نيز است. بر اين پايه است كه انسان مدرن خواستار زندگي با برخورداري از آزادي انديشه و در هماهنگي با طبيعت است كه مصون باشد از سلطه قدرت هاي ”خداي گونه“. خواست تساوي حقوق ميان زن و مرد، برخورداري مساوي از موهبات طبيعي (توليد كشاورزي و حيواني)، آزادي بيان و زبان كه نه جدايي و برتري، بلكه همبستگي ميان انسان را به وجود مي آورد و تقويت مي كند … در اين آرزوها و خواست هاي فردي كه انسان براي فرداي خود مي طلبد، که در اين دوران طلوع تمدن انساني هم خواست او است، ارثيه دوران طولاني سنگ قديم بوده و خواست و نياز فرد و گونه انسان را تشكيل مي داد. … (٥٠)

خواست برخوردار شدن از موهبات، تنها به نيازهاي فردي محدود نمي شود، بلكه نيازهاي اجتماعي را نيز در بر مي گيرد. …

جايگاه ويژه خواست هاي فردي در تمدن كنوني نبايد توجه را از اين نكته دور سازد كه انسان به هزاران سال زمان، همراه با كوشش بسيار، نياز داشت تا بتواند ضرورت ويژگي زندگي اجتماعي را درك كند و آن را بپذيرد …

كشانده شدن وَهم سرگشته به سوي سحر و جاده، اعتقاد به روح و بزرگ و محترم شمردن روح اجداد و مذهب چند و يكتا خدايي، همگي اهرم هاي ايدئولوژيكي را در طول تاريخ تشكيل دادند كه در آن ها، كوشش پر رنج و درد انسان و نبرد او براي تفهيم و درك ضرورت پذيرش نظم اجتماعي بازتاب مي يابد. مادرسالاري، پدرسالاري، سحر، جادوگري، احضار روح، قرباني انسان و حيوان، نقش روحانيون و پيامبران و… همه كوشش براي دور ساختن انسان از زندگي حيوان گونه و تفهيم و درك ضرورت زندگي اجتماعي با نظم هاي تاريخي آن عملي شده است. … (٥١)

[همه انديشه مبتني بر «رويا يا خيال ابتدائي و به تغبيري ”خيال بيمار و سرگشته“ كه ما آن را معمولا ”وَهم“ نيز مي ناميم، و از آن مذهب، عرفان و جادو زائيده شده است. ابتدائي بودن مدنيت انسان و محدوديت … معرفت واقعي به جهان پيرامون و لذا عجز و جهالت آدمي در مقابل قواي طبيعي …، وهم سرگشته را به سوي ساختن اُسطوره (ميث)هائي كشاند كه از آن دين، عرفان و جادو نشأت كرده است.» (ا ط، جهانبيني ها …، جلد ٢، ص ١٠١)]

قرباني کردن انسان و سنت هاي ديگر با هدف آزاد سازي قدرت اجتماعيِ گونه انساني عملي گشت. … آن ها را نبايد نشان ”غريزه حيواني“ انسان پنداشت … بايد آن را روند پردرد شناخت انسان از محيط پيرامون در روند تبديل شدن از ابژكت به سوبژكت تاريخي، به ”انسان اجتماعي“ ارزيابي نمود. …

سلطه عرفان و مذهب بر افكار براي ما امروز قابل درك نيست، اما آن ها نقش بزرگي براي گذار از مرحله طفوليت انسان و تبديل آن به انسان مترقي كنوني ايفا ساخته اند. … روند تبديل شدن انسان اوليه به انسان اجتماعي بدون مادر اول، پدر قبيله، توتم [«تصاوير و قصهّ هاي خيالي و ساده لوحانه … تجسم (غالباً انساني) پديده هاي طبيعي» (ا ط، همانجا) در اشكال متفاوت مورد احترام و تقدس در انديشه ابتدايي]، جادوگر، روحاني، پيغمبر، همه ساختارهاي خلاق انساني در اين روند طولاني هستند كه با شناخت و درك آن ها، انسان دقيق تر، مضمون پرطنين و شكوهمند سرشت اجتماعي گونه انسان را درك مي كند.

تمدن امروزي كه به تبليغ انديويدوآليسم مي پردازد، مي خواهد اين تجربه تاريخي را نفي كند، مي خواهد سرشت اجتماعي انسان را نفي كند. اين در حالي است كه آزادي فردي، تنها در رشد كيفي سرشت اجتماعي جامعه ممكن است [مانيفست كمونيستي، آن را «آزادي فرد، به مثابه محكِ آزادي اجتماع» برمي شمرد]. انديويدوآليسم با عواقب كشنده همراه است. درّه فقر و ثروت را در جامعه تعميق مي بخشد … بحث فلسفي در دوران كنوني در اطراف اين نكته است كه جامعه امروزي تا چه حدي مالكيت خصوصي را مي تواند تحمل كند. … سوسياليسم در اين بحث جايگاه ويژه اي داراست. …

گذار از روابط خانوادگي در يك قبيله به ساختارهاي سياسي، همراه است با آغاز برده داري … كه همراه است با ايجاد شدن يك طبقه نخبگان براي گرداندن امور و اِعمال حاكميت كه ديگر بر مبناي خوني قرار نداشت و ديرتر به صورت موروثي تحكيم يافت. … جامعه به لايه و قشرها تقسيم شد. … وظيفه تفهيم ايدئولوژيك شرايط جديد را شاعران دوران سومري ها به عهده گرفتند و آن را در عرفان و مذهب سومرآيي برشمردند كه در آن ”نظم مقدس خدايان“ مورد ستايش قرار مي گيرد. … (٥٣) [پيش تر اين روند به كمك بررسي سياسي شاهنامه توسط زنده ياد جوانشير در ”حماسه داد“ در ارتباط با تاريخ ايران نشان داده شد.]

آن وقت كافي بود كه جوامع ديگر در تمام طول تاريخ، اين نظم مقدس سومرآيي را در لباس مناسب شرايط خود ارايه دهند و آن را ”مدرن“ كنند … روندي كه تاكنون نيز ادامه دارد. … عرفان سومرآيي در دوران خود، از سطح شكوفايي برخوردار شد كه حتي خداشاه ها نيز به آن چنان باور يافتند كه به طور كامل به مراسم و دستورات آن تن دادند. از اين طريق يك حاكميت مبتني بر هژموني اي ايجاد شد كه در خدمت حفظ منافع طبقات حاكم قرار داشت و به آن لباس ”سايه نظم آسماني بر روي زمين“ پوشانده شد. …

شش تا چهار هزار سال پيش، برده هاي زن و مرد، چيزِ ديگري جز رعيت- سايه هاي تحت سلطه و خادمان ”خدايان“ نبودند ـ آن ها زير فرمان نظمي قرار داشتند كه مركز آن معابد مذهبي و خداشاه بود و همه لايه هاي جامعه را در بر مي گرفت. … با مرگ خداشاه كه در سطح خدا قرار داشت، كليه ملتزمان – زنان و برده ها – با او دفن مي شدند و آن ها آن را وظيفه خود مي پنداشتند … [تا خداشاه در زندگي بعد از مرگ زميني، از همه امكان هاي مورد نياز برخوردار باشد]

در سنت ها و باورهاي سومرآيي ها اين قربانيان انساني در پيوند قرار داشت با ساختار نظم برده داري حاكم … بدين ترتيب نظم حاكميت سومرآيي، نظم كهن حاكميت است كه حاكمان استثمارگر آن را در طول تاريخ به شكل هاي مدرن و روز آن در آورده اند. … (٥٤)

            [تاریخ بادهِ تکامل را در كاسه سر شهیدان نوشید (مارکس)]

با توجه به آثار باستان شناسي مي توان پذيرفت كه در شبه جزيره عربستان و شمال افريقا ميان ١١ تا ٨ هزارسال پيش قبيله هاي سامي به پايه ريزي تمدني با زبان و ويژگي هاي فرهنگي خاص خود دست يافتند كه از انقلاب سنگ نو در منطقه مزوپتامين تاثير پذيرفت. … (٨٧)

 

پدیدار شدن عدم تساوي جنسيتي در جامعه سومرآيي

نيروي خلاق در دوران انقلاب سنگ نو كه از آن تمدن سومرآيي برخاست، زن بود كه در اين دوران از جايگاه مركزي [سحرآميز- عرفاني- اخلاقي] در خانواده برخوردار بود. كشاورزي و اهلي كردن حيوانات، نوآوري ها و اختراعات زن بودند. (در كنار كشف بقاياي چند حيوان اهلي خانگي، يافته هاي گياهي، حكايت از تعداد غيرقابل شمارش اين نوآوري ها مي كند، به ويژه اگر به آن ها گياهاني كه در آمريكا قبل از كلمبوس كشف و در توليد كشاورزي به كار گرفته شده بودند را اضافه كنيم. اين كه اين دستاوردها را بايد مديون زن باشيم كه به كار جمع آوري گياهان قابل خوردن مي پرداخت و نسبت به آن ها شناخت داشت، در علوم مربوطه امري پذيرفته است. (نگاه شود از جمله به هلموت مولر Helmut Müller ”روشنايي هاي تاريخ جهان“، بن، انقلاب سنگ نو، ص ٢٤).

همچنين گذار از زندگي كوچ نشيني به زندگي سكنا، به سخني ديگر انقلاب كشاورزي يا دهكده اي نيز ريشه در نقش زن دارد. خانواده بر دورِ محور مادر متمركز بود (خط مادري Matrilinearität). شكل مادرسالاري بر جامعه حكمفرما بود كه تظاهر ايدئولوژيك آن در باورهاي مذهبي بروز مي يافت كه با نماد (سمبل)هاي ستاره ها و ماه بر كرسي كه خدايان زن بودند، نشان داده مي شد.

در عرفان سومرآیی عدم تساوي جايگاه ميان جنس ها كه هم گام با ايجاد شدن طبقات متخاصم و خدایان آسمانی پدیدار شد،  بازتاب يافته است. تنها در آن جاست كه در باره تغيير جایگاه جنسيت، سخن به ميان مي آيد: در آغاز موقعيت و جايگاه خدايان زن نقش تعيين كننده و مسلط dominanat داراست، اما قدرت و نفوذ آن گام به گام از بين مي رود. در آغاز دوران ايجاد شدن تمدن بابل، زن در سيماي تيماآت ‏Tiamat مورد حمله اي مرگ بار قرار مي گيرد. نوه كوچك او، ماردوك Marduk، با قتل خدای زن، پاقرص کردن تمدن پدرسالاري را در راه سريع گذار به تك خدايي [که بیان حاکمیت بلامنازع مرد است،] به نمايش مي گذارد.

در ابتدا زن در معابد جايگاهي مساوي با روحاني مرد داراست. اما در مركز اصلي، در خانواده، جايگاه و مقام زن مورد هجوم واقع شده است. اولين فاحشه خانه با نام موساكاتديم Musakatdim نيز اختراع سومري ها است. اما هنوز جايگاه و مقام زن آن چنان نزول نكرده بود كه در مرحله دوم برپايي تمدن تاريخ بشري تنزل يافت. در دوران سومري ها، نبرد ميان جنس زن و مرد با وضع پات پايان مي يابد. در عرفان سومرآيي اين وضع به شكل توافق ميان خدايان در حال نبرد از دو طرف خاتمه مي يابد [پيش تر توضيح داده شد كه در برداشت سحرآمیز سومرآیی، خدای زن کوهستان ها، دیرتر با نام اینانا Inanna پیش می آید. او که در واقع خدای خالق انقلاب دوران سنگ نو (انقلاب کشاورزی) است، در حالی که حق خود را از خدای مرد كه دیگر به موقعيتي مساوي با او دست یافته است، طلب و با سربلندی و افتخار شهر اریدو Eridu را كه متعلق به خداي مرد، اِنکی است، ترک می کند. با مه ME به شهر خود اوروک Urukبرمی گردد]. (٥٥)

[در ويتنام، هم در بخش مركزی (قوم گيارايي ها در كوهستان هاي مركزي) و هم در بخش جنوب کشور، قوم هايي زندگي مي كنند كه نزد آن ها اداب و رسوم و سنت و ”قوانين“ مادرسالاري تا به امروز حكمفرماست. – در ونزوئلا نيز نزد خلق وارآاو Warao كه ٩ تا ٥ هزار سال قدمت دارد و در دلتاي رود اورينوكو Orinoco زندگي مي كند نيز نظم مادرسالاري حكمفرماست. زندگي اين خلق در فيلم Lo que lleva el rio نشان داده شده است كه توسط فيلم ساز كوبايي در طول ١٤ سال تهيه شده و در فستيوال فيلم در برلن در فوريه سال ٢٠١٥ به نمايش گذاشته شد – (مصاحبه با فيلم ساز كوبايي ماريو كرسپو  در ”جهان جوان“، ١٣ فوريه ٢٠١٥).

”خانه هاي دراز“ كه ويژگيِ قوم هاي ويتنامي هستند، بر روي پايه هاي چوبي ساخته مي شود كه در گذشته دور، خانه همه نسل ها، از زن و مرد بود. ديرتر جدايي نسل ها و سپس زن و مرد مجرد عملي شد. ديرتر اين خانه ها به مركز فرهنگي- مذهبي- اداري قوم تبديل شد كه تا به امروز نيز چنين وظيفه اي را به عهده دارد. نردبان زن و مرد براي بالا رفتن و رسيدن به در خانه متفاوت است. ارث در خط مادري عملي مي گردد. همچنين در كامبوجه هنوز ازدواج با انتقال شوهر به خانواده زن، پس از سه ماه كار و زندگي آزمايشي مرد در خانواده زن و تائيد لياقت شوهر آينده توسط خانواده زن، عملي مي گردد.]

در همين دورانِ تغییر در جایگاه زن و مرد در خانواده و جامعه که چهار هزار سال به طول انجامید، سومري ها اولين شهرها و شهردولت ها را به وجود مي آورند كه مي توان آن را انقلاب مدنيت نيز ناميد. … انقلاب كشاورزي گذران زندگي را ثبات مي بخشد. خط، ادبيات، محاسبه زمان و ثروت ها، مساله سلامتي و آموزش به فعاليت هاي شغلي بدل مي شوند. صنف هاي مربوطه ايجاد مي شوند. …

مالكيت فردي و جمعي ايجاد و از ساختارهاي محكمي بر خوردار مي شود. صنوف تجارت، نجاري، معادن، ذوب فلز و آهنگري، پارچه بافي، و كوزه گري ويژگي هاي اقتصاد سومرآيي هستند كه نظم جديد را تحكيم مي بخشند. …

اين صنف ها در اوج دوران سنگ نو به وجود مي آيند كه به دوران مس [هشت هزار سال پیش] معروف است و در دوران تمدن تل- خلف قرار دارد. سفرهاي دور و دراز نشانه ديگري از اين دوران است كه با توسعه بازرگاني همراه می شود. زمينه انباشت تمدني فراگير به وجود مي آيد كه بر پايه مبادله دستاوردهاي مادي و معنوي انسان قرار دارد كه با اداب و رسوم انقلاب مدني در پیش از پنج هزار سال پيش از يك سو تا مصر و از سوي ديگر تا هند توسعه مي يابد.

آنتروپولوژها معتقدند كه همه اين صنوف و شغل ها به طور عمده توسط زنان ايجاد شد و زنان به آن مشغول بودند و آن را مي آموختند. با ايجاد شدن امكان سفرهاي دور و دراز، انتقال اين شغل ها و توانايي ها به طور روزافزون به مردان و از طريق سفرها به نقاط ديگر منتقل مي شد و به تدريج به شغل مرد ها بدل می گردد. به ويژه كوزه گري و آهنگري كه در آن موادي مورد استفاده قرا مي گرفت كه با تغيير خصوصيات همراه بود، از دانشي ”مخفي“ برخوردار شد كه مقدمات جادوگري و كيمياگري را به وجود آورد و زمينه ايجاد شدن صنف ”روحاني“ گشت. باورهاي سحرآميز و مذهبي از چنين زمينه هايي برخوردار بودند. … (٥٦)

عرفان و اداب و رسوم سومري ها ملاطي بود به منظور ايجاد ارتباط براي روابط روبنايي با زيربناي جامعه كه آن را برپا نگه مي داشت. دستگاه اداري، به ويژه طبقه روحانيت به اين نكته واقف بود كه بدون چنين ملاطي، حفظ نظام حاكم ناممكن بود. … براي نمونه اصل موروثي شدن در رهبري دهكده، به نظم حاكم اضافه و وارد شد. … تحقيقات جديد نشان مي دهند كه ساختار داستان ها در عرفانِ رمزگونه حاكم، نمونه هاي تيپيك براي ساختارهاي حاكميت را تداعي مي كرد. (مي توان نشان داد كه بسياري از اصل هاي كتاب هاي مذهبي تك خدايي از اين عرفان نمونه برداري شده است). … (٥٧)

 

ساختار هاي مبتني بر ديالكتيك ابتدايي

آسمان و متضاد آن، زمين، همزمان نمادهايي براي اصل مردانه و زنانه را تشكيل مي دهند. آسمان آن An، يا اِن En و زمين كي Ki ناميده مي شد. خداوندِ زمین، اِنكي Enki، عمدتا جنسي مردانه دارد. در شكل وحدت دو خدای آسمان و زمین، شكل مردانه ي مسلط داراست. اِنكي در عين حالي بر اين امر آگاهي دارد كه ”او“ تنها مي تواند در توافق با خداي از جنس زن به بقاي خود ادامه دهد. اين خدا پيش درآمد مفهوم پدر است. اِنكي با همه خدايان زن همخوابي مي كند و اولادها با خصلت هاي متفاوت به دنيا مي آورد (بازتوليد مي كند). آخرين فرزند آن ماردوك Marduk است كه آخرين ضربه را به خداي مادر، تيامات Tiamat وارد مي سازد و او را از آسمان بيرون مي كند (براي اين داستان، شعر آفرينش اِلياس Elis با نام اِنوما Enuma بسيار گوياست). …

(اِنكي در عرفان بابل اِآ Ea نام دارد. در شعر اِنوماي اِلياس به عنوان پدرِ ماردوكس نقش ايفا مي كند. او جايگاه اول را در رديف خدايان هنگامي تصاحب مي كند كه در نبردي، مادركهن با نام تيامات را به وضعي فجيح از اين طريق به قتل مي رساند كه معده او را با بادها باد مي كند و آن را با يك تير منفجر مي سازد. بدين ترتيب ”مادرخدا“ به دست ”قهرمان جنگجو“ [در شاهنامه با واژه ”پهلوان“] جايگزين مي شود و پيروزي او در بابل به عنوان سال نو به مثابه بزرگداشت شاه جشن گرفته مي شود. (زيرنويس ص ٥٨))

بدين ترتيب، انديشه عرفاني به باور اصلي مذهبي جامعه بدل مي شود كه به مثابه قانون و با تاثير وسيع و ديرتر با تاثير حقوقي قابل توجهي، شرايط تاريخي- اجتماعي را تنظيم و حاكم مي سازد. معبد سومرآيي و آموزش اداب و رسوم آن (اِددُبا Edduba) به مراكز توليد فكر تبديل مي شود که وظیفه آن، تنظيم قوانين و نظم حافظ قدرت شاهي است.

مهم ترين وظيفه روحانيون، نويسندگان و شاعران و انديشمندان آن بود كه استحاله (دگرگون شدن) trasformation [رشد پديده اي از نطفه اي موجود در پديده پيش] عرفان به مذهب را عملي سازند. شيوه انديشه عرفاني به آموزش مذهبي بدل شد كه از طريق همراهي داستان و افسانه ها به كرسي نشانده شد. نيپور Nippur و بابل براي بيش از هزار سال مراكز فرهنگي و مذهبي و تمدني اين برنامه بودند. (٥٨)

 

نظم زميني، بازتاب- سايه نظم آسماني

وظيفه قوانين سومري، تعريف مفهوم سير مداوم ستاره ها، ماه و خورشيد و بيان این امر است كه آن ها به انسان چه مي گويند: غيرقابل تغيير بودن حاكميت و ابدي بودن خداشاه هاي روحاني به مثابه ساختاري خداگونه [ولايت فقيه].

برای همه نيروهاي طبيعي بر روي زمين، خدايي ارزاني مي شود. تعیین خدا براي نسل انسان در شهرها، با تعیین ”خداي شهر“ عملي مي شود. هيچ صفت، چيز و موجودي بدون قيم ”آسماني“ باقي نمي ماند. اگر هم ما امروز اين تعريف واقعيت را در آن دوران خداپرستانه و مذهبي بناميم، نبايد فراموش كرد كه اين نظريات مرحله پراهميتي را در روند اولوسيونر شناخت انسان تشكيل مي دهد كه آغازگر انديشه فلسفي در يونان قديم و علوم در دوران جديد در اروپا است.

در شرايط دوران خود، شناخت وهم گونه سومري ها از طبیعت و جامعه، گامي بزرگ در توان [تئوريك] شناخت انسان به جلو بود. نظم ”خداگونه“ آن ها ديرتر به صورت قوانين علمي خود را نشان خواهد داد.

[بدين ترتيب، ريشه باور چند خدايي و دیرتر یکتاخدایی، همانقدر مرحله معيني از روند شناخت مبتني بر وهم و خيال را نزد انسان در جامعه بغرنج شونده كمونيستي كهن و دیرتر برده داری- فئودالی تشكيل مي دهد، همانقدر كه بازتابي است از شرايط مرحله رشد تمدن مبتني بر رشد نيروهاي مولده توسط انسان در دوران انقلاب كشاورزي. مفهوم ”خدای شهر“ در دوران پدیدار شدن تمدن شهری، که همان معنای ”صاحب“ را در دوران استعمار انگلستان در مستعمره های سابق این کشور داراست، و مترادف است با مفهوم Sir و Lord که در زبان انگلیسی برای بیان مسیح و خدای آسمانی در دین مسیحی به کار برده می شود، بیان ریشه ”زمینی“ مفهوم حاکم یا خدا است که نزد مذهب امروزي اکنون تنها به معنای خداوند، الله و … به کار برده می شود.

باور به چند خدايي، مرحله اي رشد يافته تر از همين شناخت در دوران نابودي جامعه بدوي کهن و حذف نظم مادرسالاري و تدارك دوران برده داري بر پايه نظم پدرسالارانه است.

ريشه زن ستيزي در مذهب مردسالارانه، بيان نبرد ”طبقاتي“ دوران در مرحله رشد ”نطفه“ طبقات متخاصم در جامعه بشري است.  اوچلان، ديرتر ضرورت گذار باور به چند خدايي به تك خدايي را در اوج دوران برده داري و به منظور حفظ اين نظام استثمارگر و تدارك گذار آن به دوران فئودالي نشان مي دهد كه گام اولوسيونر ديگري در روند رشد ايدئولوژي و تمدن انسان است. وجود ”نطفه“ استثمار نيروي كارِ برده در صورتبندي اقتصادي- اجتماعي برده داري، گذار استحاله گون (دگرگونه شدن) اين نظام را به صورتبندي اقتصادي- اجتماعي فئودالي ممكن مي سازد. بر همين پايه است كه به علت نبود سرشت استثمارگرانه در صورتبندي اقتصادي- اجتماعي كمونيستي، گذار از نظام سرمايه داري نياز به يك برش انقلابي دارد و از طريق استحاله سرمايه داري ممكن نيست.]

 

عرفان در ساختار انديشه سومرها

اولين شكل هاي اصلي انديشه عرفاني، مانند ”اولين آدم“ [آدم و حوا]، ”بهشت“ و ”جهنم“، رانده شدن انسان از بهشت، طوفان نوح و غيره، نقش اساسي در ايجاد شدن انديشه ي سومري ها داراست كه در متون ميخي در سال هاي اخير كشف شده اند (تا آن جا كه بسياري از افسانه هاي كتاب هاي مقدس [مذهب هاي تك خدايي] اقتباسي از آن ها است. افسانه خلق آسمان و زمين و انسان [در تورات خداوند زن را از دنده چپ مرد خلق می کند]، راندن انسان از بهشت، نبرد دو برادر [سامي] هابيل و قابيل (كاين و آبل)، طوفان نوح، قيام عليه خدا Hiob، نعمه آسماني سالومه و …. همچنين افسانه هاي عرفاني مصر و يونان نيز ريشه در همين افسانه ها دارند كه با تغييراتي به روز شده اند.) اين افسانه ها، به صورت شعر و بيان شاعرانه، سنت و اداب و رسم هايي را توصيف مي كنند كه نشان مرحله شناخت سومري ها از طبيعت و محيط اجتماعي را در آن دوران تشكيل مي دهد. از اين طريق سومري ها براي هر پديده طبيعي و اجتماعي تعريفي ارايه كردند و آن را نامگذاري نمودند. يك سيستم براي تعريف پديده ها [و از اين طريق رشد زبان، به مثابه شكل تظاهر آگاهي] كه به كمك آن امكان توضيح تئوريك واقعيت به وجود آمد، ايجاد شد.

سومري ها انديشه مذهبي ي تئولوژيك خود را براي توضيح هر پديده اي و هر رابطه اي به كار گرفتند. اين زمينه بسيار خلاق از كار درآمد. هيچ چيز خارج از اين شيوه قرار نداشت و تعريف نشده باقي نماند. هيچ چيز ديگر به تنهايي و بدون رابطه با چيزهاي ديگر، وجود نداشت، بي فايده نبود: همه چيز با همه چيز در ارتباط و رابطه است. تقريبا به نظر مي رسد كه انسان با بيان ساده و ابتدائي اولين قانونِ ديالكتيك روبروست. خواب و خيال در باره بهشت و رانده شدن آدم و حوا از بهشت، اولين نبرد ميان برادرها هابيل و قابيل و افسانه گيلگامش، كه نيمه خدایي است، در متون ميخي در لوح ها پخته شده سفالي به صورت اصلي باقي مانده اند.

اين افسانه ها و وهم و خيال ها امروز هم براي ما نشان هاي شكوهمندي هستند از آرزو و غبطه خوردن انسان ها [نسبت به دوران گذشته جامعه كمونيستي كهن] در جامعه سنگ نو و همچنين سندهايي هستند از نبرد هاي سختي كه به منظور نابودي اين خاطره هاي نزد انسان تحقق يافت … در اين افسانه ها، تاريخ هستي انسان در شعر و با زبان شاعرانه تعريف مي شود. هنوز زمان براي تظاهر انديشه علمي و تعريف آن در باره پديده ها فرا نرسيده است. در عين حال نبايد فراموش كنيم كه در دوران تمدن يوناني- رومي نيز هنوز چنين شرايطي به وجود نيامده است. فلسفه هنوز خود را از بندهاي خواهر و برادر خود، عرفانِ سحرآميز و مذهب آزاد نساخته است. (٦٠-٥٩) …

[احسان طبری در نوشتار ”سير گريزان در اساطیر اوستا“ (همانجا ص 486) در همين زمينه نوشته است كه پيش تر نقل شد.

م. ف. جوانشير نيز در ”حماسه داد“ از شاهنامه آرزو و غبطه هاي انسان را نسبت به وجود ”داد“ در جامعه گذشته، ازجمله در ارتباط با جنبش مزدك، نقل و برجسته مي سازد. جوانشير نظر فردوسي را با پرسشي كه او در آغاز بخش «داد و بيداد» مطرح مي سازد، طرح مي كند. فردوسي مي پرسد، شاهان گذشته چگونه حكومت كردند كه مردم اكنون بايد در چنين وضع سختي زندگي كنند؟].

تمدن سومرآيي

تمدن سومرآيي با ايجاد سلسله آكادها (٤٣٠٠ تا ٤١٢٠ سال پيش) به پادشاهي زارگون (امپراطور) به وحدت حكومت شهرهاي همه قوم هاي سومرايي دست يافت و سياست تجاوزگرانه به قوم هاي همسايه را ادامه داد و كلني هاي متعددي را پايه ريخت. در سلسله آكادها، نقش و ويژگي هاي قوم هاي سامي تفوق داشت. زبان رسمي و فرهنگ قالب، اما سومرايي باقي ماند … بدين ترتيب براي اولين بار در تاريخ، دولتي با قوم ها و طبقات متخاصم پايه ريخته شد. …  [پیش تر اوچلان برخوردها و تجاوزات متقابل میان قوم های آریایی و سامی را برمی شمرد. نقل آن ها خارج از نیاز نوشتار است.]

حقوق مدني نيز براي اولين بار توسط سومري ها ايجاد شد. قوانين اورنَامو Urnamu و هامورابي Hammurabi در بابل اعلام شد. اين تمدن، بدون ترديد تاثير بزرگي بر تاريخ انسان از خود به جا گذاشت. …

سرزمين سومري ها در زمين هاي حاصلخيز درّه هاي سلسله كوه هاي تاروس- زاگرس Taurs-Sagros تا سرزمين بيابان هاي عربي توسعه داشت و بارها مورد هجوم قوم هاي همسايه قرار گرفت كه سهمي از ثروت هاي ايجاد شده در آنجا را طلب مي كردند. هجوم هاي قوم هاي سامي از جنوب و غرب و قوم هاي هوريت Horriten كه قوم هاي آريايي [بعدها هندواروپايي] را تشكيل مي دادند از شمال و شرق ادامه يافت كه نهايتاً به حاكميت تمدن سومرآيي پايان داد.

كاوش هاي اخير نشان مي دهد كه مهاجرت قوم ها از شمال و غرب به سرزمين برشمرده شده عملي شد. قوم هاي آمورت amort مهاجر از جنوب، شبانان كوچنده بودند و آثاري از آن ها تاكنون به دست نيامده است. …

در مجموع مي توان پذيرفت كه هشت هزار سال پيش با مهاجرت هاي برشمرده شده به سرزميني كه داراي زميني حاصلخيز بود، تمدن سومرآيي پايه ريزي شد. وجود واژه هاي بسياري از قوم هاي هوريت و آموري در زبان سومرآيي و همچنين قوم هاي ماد از ايران، چنين ارزيابي را مستدل مي سازد. باوجود اين نمي توان با قطعيت گفت كه سومري ها خود يك قوم مشخص نبوده اند. …

فرهنگ ايراني ايلام، عنصر جديدي در ايجاد دگرگوني در تمدن در اين منطقه ايفا نمود و موثر واقع شد. …  (٦١)

در ٣٨٠٠ سال پيش تمدن سومرآيي با غلبه هامورابي از قوم آكادي از بابل نقش تعيين كننده را در منطقه از دست مي دهد. … زبان رسمي سومرآيي لغو مي شود. زباني كه ريشه زبان قوم آرمئي آسوري assyrische Aramäisch  است كه (در كردستان) صحبت مي شود. ارمئي به زبان فرهنگي در منطقه خاورميانه بدل مي شود. با هجوم قوم هاي كاسين ها Kassiten، ميتاني ها Mittani، و هتيرّ Hethirer در سه هزار و ششصد سال پيش دوباره توازن ميان قوم هاي آريايي و سامي برقرار مي شود، با وجود اين بابل به مثابه مركز فرهنگي براي دوراني باقي مي ماند. … (٦٢)

دوره بابلي و آسورايي تمدن سومرآيي وارد تمدن آكادي ها مي شود. اين سلسله شاهي با سياست امپرياليستي خود را فراتر از منطقه مركزي سرزمين هاي سومرآيي توسعه مي دهد، اما نقش فرهنگي آن محدود باقي مي ماند. زبان سومرآيي تنها به مثابه زبان مذهبي باقي مي ماند و در اثر ترجمه هاي بسياري، استعاره هاي آن وارد زبان هاي ديگر مي شود، ولي ويژگي هاي محلي زبان را از دست مي دهد.

تمدني سومرآيي در طول چهار هزار سال تاثير مستقيم در تاريخ دوران مبتني بر شيوه توليد برده داري اعمال نمود.

[احسان طبری به نقل از کتاب دانشمندان شوروی، آرويدويچ گرانتوسكي و بانو يلنا يفيموناكوزمينا نكته هاي متعددي را از تاریخ ایران در اثر پيش گفته اش (ص ٤٤٠ به بعد) برمی شمرد که به دوران بعد از پایه ریزی سلسله آکادها برمی گردد.]

 

ريشه سومرآيي تمدن برده داري

تمدن سومرآيي برده دارانه ناشي از تصاحب ثروتي است كه قوم هاي ”سرزمين حاصلخيز هلال ماه” در طول دوران سنگ نو و انقلاب كشاورزي ايجاد كردند. … (٦٢) تكنولوژي و دانش ناشي از انقلاب كشاورزي، پيدايش پيشه هاي متعدد جديد و همچنين تصاحب ثروت که از طریق تجاوز به قوم هاي مجاور انباشته شد، زمينه مادي برپایی اين تمدن است. … امپرياليسم سومرآيي به ويژه در دوره آسوري خود، قوم ها بسياري را مطيع خود نمود و يا برانداخت. … زورگويي سومرآيي به منظور برپايي جامعه اي طبقاتي و براي تحميل منافع خود به قوم هاي ديگر به نمونه و شيوه اي بدل شد كه تاكنون نيز توسط امپرياليسم به خدمت گرفته مي شود. …

در كنار زورگويي امپرياليستي، تحميل روحيه تسليم و رضا به قوم ها و خلق هاي سركوب شده، روي ديگر اين سياست زورگويانه را تشكيل مي دهد. امري كه تاكنون به مثابه بندي، دست و پاي قوم ها ضعيف را بسته است و به هويت ثانوي آن ها بدل شده است.

اما احساس نبود آزادي و فشار ناشي از غارت، كه به مثابه دردي تاريخي توسط خلق ها تجربه مي شود، احساسي است كه نزد انسان، آگاهي در باره ”شأن و منزلت انساني“ خود را ايجاد مي كند. اين تجربه، زمينه و تاريخ نافرماني و قيام خلق ها را رقم مي زنند.

(مترجم: اين موضوع- تم، توسط اوچلان در بخش هاي ديگر نيز طرح مي شود. اين تم نزد بلوخ [فيلسوف مسيحي- ماركسيست آلماني] نيز به صورت تز ”آتئيسم در مسيحيت“ طرح مي شود).

براي مردم سرزمين هاي خاور ميانه اين موضع و آرزو در لباس افسانه هاي پيامبران [٢٤ هزار!] بازتاب مي يابد. این افسانه ها، بازتاب آرزومندي انسان اين منطقه است كه به ياد مساوات ميان انسان هاي در دوران سنگ نو پرداخته شده است. دوراني كه در آن جنگ و كشتار و غارت جباران حاكم نبوده [در ”حماسه داد“ نيز جوانشير اين جنبه فرهنگ ايراني را كه فردوسي در شاهنامه با هنرنمايي توانايي مي پروراند، برجسته مي سازد و موضوع اصلي بررسي تحقيقاتي او را در باره «داد و بيداد شاهان» در شاهنامه فردوسي تشكيل مي دهد.] در انديشه آرزومندانهِ (فانتزي) انسان براي اين دوران است كه وجود شرايط بهشتي بر روي زمين تصور و زنده مي شود كه با قساوت نابوده شده است (٦٣).

 

نخبگان سرکوبگر جامعه طبقاتی، وظيفه نخست خود را حذف تاريخ ”بهشت“ گذشته در دوران جامعه کهن کمونیستی از خاطره انسان اعلام كردند. هدف مبارزه عليه آرزومندي بازگشت آن نزد مردم بود [جنبش مزدك، كاوه و …!]. به اين منظور مي بايستي اين نخبگان ایدئولوژی در خدمت منافع طبقات حاکم را به ايدئولوژي حاكم بدل سازند. از اين رو، آن ها بهشت را از تاريخ حذف كردند. وجود واقعي آن را در طول زمان نفي و آن را به افسانه اي بدل ساختند. واقعيت تجربه بهشتِ دوران سنگ نو از طريق تبديل آن به افسانه عرفاني- مذهبي نابود شد و در مه تاريخ افسانه ها محو گرديد. ساختار واقعي آن در افسانه عرفاني- جادويي كم رنگ و از اين طريق از تاريخ واقعی تهی مي شود.  دستگاه استثمارگرانه دولت [برده داري، با ضدانساني ترين شيوه هاي قتل و كشتار] شيره ”بهشتي“ تجربه انسان دوره سنگ نو را جذب افسانه كرده و تجربه انسان هاي بي دفاع و قوم هاي زير سلطه را نابود مي سازد.

[احسان طبري نمونه هاي بسياري از اين شيوه هاي ضدانساني حاكمان را در تاريخ ميهن ما در كتاب ”جهانبيني ها و جنبش هاي اجتماعي در ايران“ برمي شمرد. اينكه خود او نيز با چنين سرنوشتي در جمهوري اسلامي روبرو خواهد شد، به تلخي لحن او هنگام توصيف جنايت حاكمان در گذشته، رنگي شكوهمند مي بخشد. طبري درد و رنج، و در عين حال سركشي و تسخيرناپذيري روح و جان خود را در شعرهاي زندانش (رنج نامه هجران، بر مرداب تن نيلوفر انديشه مي رويد، وعده ديدار، اخگران اسفند و …) در اوج خوشبيني تاريخي و روحيه مبارزه جوياني مبتني بر اين خوشبيني، تصوير مي كند، و پاسخي دندان شكن به قساوت و بي فرهنگي «حكومت اوباشان» (ن. كيانوري) مي دهد.

در اثر پيش گفته، احسان طبري ازجمله صحنه شكنجه و مرگ بابك خرم دين را به تفصيل تصوير مي كند (ص ٢٨٧)، (اوچالان نيز در اثر خود، به اين جنايت اشاره دارد). احسان طبري «صحنه … مرگ بابك» را از زبان خواجه نظام الملك «كه از طرفي به سبب خصلتِ اشرافي و از طرف ديگر اهميّتي كه براي تمركز قايل بود، از همه قيام ها با خصومت ياد مي كند»، نقل مي كند، تا مرگ فجيع و لرزاننده بابك را به مثابه «نمودار قدرت روحي شگرف اين شبان انقلابي» از زبان دشمنان طبقاتي براي خواننده قابل شناخت و درك سازد:

«چون يك دستش ببريدند، دست ديگر خود در خون زد و در روي خود ماليد، همة روي خود را از خون سرخ كرد. معتصم گفت: ”اي سگ! اين چه عمل است؟“ گفت: ”در اين حكمتي است، شما هر دو دست و پاي من بخواهيد بريد و گونة رويِ مردم از خون سرخ باشد، خون از روي برود، زرد باشد. من روي خويش از خون سرخ كرده ام، تا چون خون از تنم بيرون شود، نگوئيد كه رويم از بيم زرد شد.“»

زنده ياد احسان طبري در شعر زندان با عنوان ”بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد“، همين صحنه را خطاب به «شب پرستان» ترسيم مي كند كه «مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب مي پاشند». انديشمند توده اي دربند، در حالي كه فرياد مي زند كه «بر تنم زخم هاي بيشمار است»، شكوهمندي حماسه نبرد مبارزه جويانه و ترقي خواهانه نيروي نو، پايداري و خوشبيني تاريخي از پيروزيِ نبرد «فردا» را چنين برمي شمرد: «اي بد سگالان مردمي آزار، اي ژاژخايان دشمن كار، اي شماياني كه انديشه تان از پر مگس فراتر نمي رود، و اوج عظمت را در شكوه حشرات مي بينيد، هرگز زخم هايم بساط عيشتان نخواهد شد. زخم هايم نشان اقتدار منست، زخم هايم سوز ديرين منست، زخم ها را شعله ور مي خواهم، زخم ها را زخم تر مي خواهم، تا شود بزمگه نور به پا، كز شرارش يكجا، بركشد آذر گنبد پيما، كز دل تيرگي پست و بلند يلدا، به جهاند فردا.»]

جاي بهشت را سلطه دولت سومرآيي به صورت حاكميت جامعه طبقاتي [برده داری] مي گيرد. اين دولت مدعي مي شود كه قادر است هر آرزو و نيازي را پاسخ دهد و به آن تحقق بخشد. از اين رو بايد فرمانبردار بود و دولت حاكم را تقويت نمود. دولتي كه براي تحقق بخشيدن به آرزوها و خواست ها، مجاز از گذشتن از روي نعش ها نيز است [سرشت غيرقانوني ”حكم حكومتي“ كه گويا ”حق“ ولايت فقيه در جمهوري اسلامي ايران است، دقيقاً مبتني است بر مضمون برداشت عتيقه اي از ايدئولوژي نظام دوران برده دارانه در ده هزار سال پيش!]. …

اختراعات روحانيون سومرآيي براي برپايي حاكميت برده داري، آمادگي اصلي را در جامعه براي اين پذيرش ايجاد مي كند كه مردم تصور كنند که حاكميت برده دار، بازتاب نظم آسماني بر روي زمين را ارايه مي دهد. هدف اصلي آموزش خدايان اين است كه برداشت جزم گرايانه افسانهِ مقدس و ابدي بودن جامعه طبقاتي را به عنوان نظم طبيعي القا كند. قدرت هاي خداگونه در واقع سلسله هاي شاهي ظفرمند هستند. اعلام سلسله هاي شاهي به عنوان نظم مدافع منافع طبقاتي آن ها به صورت عريان، ساده تر از آن است كه مضمون آن شناخته نشود. بيان صريح و روشن اين منافع نمي توانست قانوني- شرعي بودن و حقانيت داشتن حاكميت برده داري را به مردم القا كند. حاكميت [و ابزار دولتي حكومتى] را بايد در ابتدا به صورت ايدئولوژي قابل قبول به مردم تفهيم نمود. آن هنگام كه اين ايدئولوژي با توانايي فني- فرهنگي، با تكنولوژي دوران سنگ نو به وحدت مي رسد [وحدت زيربنا و روبنا!]، به هدف تبدیل شدن به ابزار برقراری هژمونی طبقاتی دست يافته مي يابد. زايش حاكميت برده دارانه همراه شد با رشد سطح توليد به شيوه برده داري كه به كمك ايدئولوژي مذهبي چند خدايي به مردم القا شد و شيوه توليد را سايه نظم آسماني بر روي زمين القا كرد.

[در ويتنام و كامبوجيه، حاكميت نظام برده داري دقيقاً با آموزش شيوه توليد برنج در مزرعه آبي توسط حاكمان، به مردم تحميل مي گردد. توضیح های راهنمای محلی در کامبوجیه در باره معابد در آنكور، اولین شهر دوران برده داری در این کشور، بيان دانش توليد كشاورزي در جامعه آن دوران است که توسط حاكمان به مردم آموخته مي شود و به مثابه نظم ابدي تعريف مي گردد. اين آموزش به صورت نمادين در ساختارهاي سنگي، کنده كاري و منجمد شده است.

در ”حماسه داد“ نيز آموزش كشاورزي و … به مثابه همين ابزار برقراري حاكميت طبقاتي در ایران «در دوران اول از كيومرث تا جمشيد» از شاهنامه فردوسي ذكر شد، كه پيش تر نقل گشت.]

بدين ترتيب، روحانيون بر سر گهواره رشد حاكميت طبقاتي جامعه از جاي معتبر و مسلط برخوردار شدند و برای برقراری هژمونی طبقاتی نقش ايفا كردند. برقراري ”حاكميت مذهبي“ [برده دارانه، تا اشكال امروز آن، حاكميت نظام مالي امپرياليستي] پيامد عقلانيت انسان و مبتني بر برداشت ”علمي“ نبود [و نيست]. حاكمان به ابزار مذهب به منظور تحميل جنگ ايدئولوژيك به مردم  نياز داشتند.

[وجودِ ”عقلانيت“ و ”منطق“ مذهبي، گرچه براي دوران عتيق رشد جامعه بشري از نيازي تاريخي برخودار است، ولي در عين حال بيان «حرص و آز» (ماركس) انسان ستمگر نيز است. از اين روست كه مبارزه اجتماعي امروز عليه «حرص و آز» طبقاتي را بايد از پوسته مذهبي آن خارج نمود و آن را به مثابه ”منافع طبقاتي“ و ”زميني“ حاكمان افشا و عريان ساخت. افشاي موضع هاي زن ستيزانه مذهبي نيز مورد استثنايي را در اين نبرد تشكيل نمي دهد!]

آغاز تمدن و حاكميت طبقاتی را مي توان از اين رو، آغاز برقراري حاکمیتِ شيوه و انديشه جزم گرايانه مذهبي دانست. (٦٤) اين امر براي درك جامعه ابتدايي سومرآيي از اين رو پراهميت است كه در آن هنوز زمينه برداشتي عقلايي وجود نداشت. از اين رو ما در انديشه ايدئولوژيك آن، هسته علمي نمي يابيم، بلكه بر آن برداشت جزم گرايانه مذهبي حاکم است. …

ميان مفهوم حاكميت و خداوند رابطه تنگي وجود دارد، به ويژه ميان حاكميت متمركز و مذهب تك- خدايي [احسان طبری به نقل از کتاب پيش گفته دانشمند اتحاد شوروي، برپایی حاکمیت هخامنشی را به مثابه دولت مرکزی، در ارتباط قرار می دهد با عنصر یکتاخدایی در اهورمزدا].

به همان نسبت كه تصوير از خداوند با ويژگي هاي خاص بيان شود كه آن را غيرقابل دسترس تر و مرموزتر و قادرتر و همه دان تر توصيف كند، به همان نسبت نيز نقاب بر چهره حاكميت، و يا دولت شهر سومرآيي، آن را ترسناك تر، غيرقابل دسترس تر و قدرتمندتر القا مي كند. شاهان بايد اين آموزش را آويزه گوش مي كردند [و حاكمان امروز نيز از جنس ”ولايت فقيه“ چنين مي كنند].

پيش از ايجاد شدن جامعه طبقاتي،  ”توتم“، وحدت فشرده شده هويت گروه و خانواده انسان ها بود، به اصطلاح نام خانوادگي و ”پرچم“ آن ها بود. از آنجا كه جامعه هنوز سرشت استثمارگرانه نيافته بود، ”توتم“ ها ويژگي ها ترسناك  و شباهتي به ”خدا“ نداشتند. اما آن زمان كه گروه انساني توانست در دوران سنگ نو به اضافه توليد دست يابد، ريش سفيدان خواستار آن شدند كه اين نماد (سمبل)ها نيز تغيير يابند و از زمين به آسمان صعود كنند. از اين طريق ويژگي نزديكي آن ها به انسان ها، قابل لمس بودنشان، قابل اعتماد بودنشان از بين رفت و سيمايي وحشت انگیز يافت. …

اين قطعا نادرست است كه حاكميت را تنها ابزار دروغ و زور بناميم …، ايجاد شدن آن تنها بر اين پايه قابل درك نيست. رشد و بغرنج شدن جامعه، تقسيم كار بيش تر و ظريف تر در روند توليد و …، اين مسئله را مطرح مي سازد كه برخورد بر سر منافع ايجاد شده در آن را چگونه بايد حل كرد و فيصله داد. وظيفه ايجاد كردن هماهنگي در اين روند را حاكميت- دولت بر عهده دارد.

در اين روند، شيوه جزم گرايانه برداشت از طبقات حاكم است كه توسط آن ها به مثابه موضعي خداگونه و مقدس طرح مي شود (٦٥) [حكم حكومتيِ ولایت فقیه داراي چنين مضمون عتيقه اي است!] كه توسط طبقات زير فشار به مثابه شيوه اهريمني احساس و درك مي گردد. از اين طريق حاكميت به صحنه برخورد و نبرد منافع طبقات متخاصم بدل مي گردد. …

آموزش خدايان

براي درك تمدن سومرآيي، تحليل انديشه عرفاني آن ضروري است. اهمیت اين تحليل، قرار داشتن در سطح درك نظر ”حاكميت و سرمايه“ نزد ماركس است … حاكميت تنها بازتاب طبقاتي بودن ساختار جامعه نيست،  بلكه در اين تمدن، نقش مذهب را (در زبان يوناني تئولوژي، در عربي الهيات) نيز ايفا مي كند. … به نظر من براي درك شرايط اين تمدن، همانقدر به درك نقش ”آموزش خدايي“ (الهيات)- مذهبي آن نياز داريم كه به تحليل ”پول“ به مثابه تسمه جنبانده جامعه سرمايه داري نياز داريم. …

در جامعه سومرآيي، تئولوژي به معناي علمِ نبرد طبقاتي ميان لايه هاي متفاوت جامعه حكمفرماست. اين تحليل راه درك مذهب تك خدايي را مي گشايد، تصوير روشني از ساختار آموزش و ادبيات دوران انتيك، قرون وسطي و حتي دوران جديد و اكنون را نشان می دهد. … اشتباه ”سوسياليسم واقع موجود“ آن بود كه نتوانست بهم آميختگي ايدئولوژيكي- مذهبي  تمدن ها را درك كرده و آن را مورد توجه قرار دهد و تنها به نقش ساختار پول و سرمايه به مثابه ملاط اجتماعي بسنده كرد. [نگاه شود به نامه انگلس در مقدمه] … (٦٦)

قدرت شكل مذهبي ايدئولوژي اما همانقدر قوي است كه قدرت پول و سرمايه و يا حاكميت است. …

اين مجموعه سه گانه [ايدئولوژي، پول و حاكميت] در جامعه سومرآيي هنوز به صورت يك كلافِ نخِ باز نشده و سربهم نمايان مي شود. از آن، قدرت زميني و آسماني همزمان بروز مي كند و خود مي نمايد. انديشه سومرآيي كه براي برداشت امروز ما بسيار ساده و اوليه است، كاملا مورد باور خود آن ها نيز نيست: آن ها خود خوب مي دانند كه اين ساختار را خود آن ها ساخته اند و چه هدفي را با آن دنبال مي كنند. در عوض اعتقاد كوركورانه ما به ”علمي“ بودن نظريات امروز مان، بسيار متعصبانه تر است. … همان طور كه نمي توان وجود بچه اي را بدون وجود مادرش قابل فهم ساخت، همانقدر هم نمي توان وجود علم را بدون درك ريشه ”دانش“ مذهبي گذشته آن درك نمود. …

اين، فراخوان براي چسبيدن به انديشه مذهبي نيست …، اما براي درك حاكميت و سرمايه، بايد نخست كلاف سربهم تئولوژي گشوده شود. …

جامعه طبقاتي سومرآيي

براي درك بهتر جامعه طبقاتي سومرآيي و تاريخ تمدن آن، بايد تاثير و رابطه ميان علم و فلسفه از يك سو و عرفان – ميتولوژي – و مذهب از سوي ديگر شناخته و درك شود. دو نظريه در اين ارتباط در برابر هم قرار دارند. يكي معتقد است كه علم و فلسفه در جريان رشد تمدن پديدار شد، و ديگري مدعي روندي برعكس است. (٦٧)

به طور عمومي اين امري پذيرفته است كه كشفيات ٨ تا ٦ هزار سال پيش در دروان سنگ نو در جامعه سومرآيي، هم وزن كشفيات از قرن ١٦ به بعد هستند… البته جامعه طبقاتي را به مثابه سرچشمه كشفيات علمي و اختراعات فني پذيرفتن، پرسش برانگيز است. تاريخ تمدن سومرآيي نشان مي دهد كه پيش از آنكه جامعه به طبقات تقسيم شود نيز انسان دانش خود را از محيط پيرامون توسعه داده و نوآوري هاي فني را وارد زندگي خود كرده است. …

”كارايي“ سومرآيي ها تنها در اين امر نهفته است كه آن ها دانش در ارتباط با كشاورزي و نوآوري هاي فني دوران خود كه در آغاز، ثروتي عمومي بود  به انحصار خود بدل و سلطه خود را بر آن برقرار ساختند. به اين منظور آن ها، دانش و پيشرفت فني كه دستاورد گونه انساني بود، به عنوان بخشش خدايان قلمداد كردند.

عملكرد سومرآيي ها به عنوان نمونه تيپيك نشان مي دهد كه دانش، نوآوري هاي فني و خلاقيت فلسفي مبتني هستند بر درجه آزادي اجتماعي.

[اين نكته پراهميت را زنده ياد احسان طبري در پيش سخن بر كتاب ”يادنامه شهيدان“، اثر زنده ياد رحيم نامور، در مورد جامعه ايراني برجسته مي سازد. او فشار استبداد قرون متمادي و همچنين يورش هاي مغول و اعراب و تداوم فشار ارتجاعي و همچنين سلطه خفقان عمومي را بر ايران و مردمانش، علل عمده عقب افتادگي تاريخي ميهن ما ارزيابي مي كند و آن را دليل «فروكش … موج طغيان … و فلسفه يأس و تسليم و رضا جاي روش نبرد و جهاد را گرفت.»

در ايران نيز ما با چنين وضعي روبرو هستيم. شرايط حاكميت ارتجاع و استبداد پس از پايان جنگ ايران و عراق بر كشور، نمونه ديگري از همين تاريخ سياه سلطه حاكميتي است كه به نام مذهب، خلاقيت جامعه ايراني را كه پس از پيروزي انقلاب بزرگ بهمن به دست آورده بود، پايمال ساخت و خفقان و عقب ماندگي و سير قهقرايي را به انقلاب بزرگ مردم ميهن ما تحميل نمود. در حالي كه براندازي بيسوادي كه در دوران سلطنتي به باري ابدي بدل شده بود، پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ در كوتاه زماني بر طرف شد. اكنون باري ديگر رشد بيسوادي در شرايط تشديد تضاد اجتماعي و تعميق درّه فقر، باري ديگر به معضلي اجتماعي بدل شده است. ”كودكان خياباني“ نشان بازگشت شرايطي هستند كه ضرورت تغييرات بنيادين را در ايران به اثبات مي رساند.]

بر اين پايه است كه بابرقراري نظام مبتني بر برده داري، علم و فلسفه نيز در زير مهميز سلطه ارتجاع شكوفايي خود را از دست داد و تنها به ابزار قانونيت بخشيدن به سلطه سركوبگرانه و توجیه تزوير ايدئولوژيك طبقات حاكم بدل شد.

[كلاهبرداري هاي روحانيون مصر كه در موميايي كردن تكه هايي از پرندگان و فروش آن به عنوان موميايي عقاب مقدس كه در قبرستان هاي مخصوص در مصر كشف شده است، و يا براه انداختن سوزاندن ”عود“ كه هنوز هم نزد مذاهب چندي متداول است، و يا راهنمايي هاي گويا فرشتگان در معبدهاي يونان قديم كه به مراجعين توصيه هايي مي كردند و هنوز به صورت كف خاني و فال قهوه و انواع ديگر ادامه دارد، نمونه هايي از اين ابزار سازي باورهاي مذهبي به مثابه تحميق ايدئولوژيك مردم است. اين نقش را اكنون دستگاه عظيم ركلام و تبليغات تجاري به عهده گرفته است كه در دستگاه عظيم تبليغات نظام سرمايه داري امپرياليستي به سطح دانشگاهي نيز ارتقا داده شده است.]

فلسفه و دانش به ابزار پخش دروغ و توجيه نادرست پديده هاي طبيعي بدل شد و به تحريف جايگاه انسان پرداخت. هر دو ابزار به وسيله توجيه تقسيم جامعه به طبقات و لايه هاي و كاست ها بدل شد. جامعه اي كه تا حد توجيه تبديل انسان به برده براي توليد نيازهاي مادي پيش رفت. از اين طريق نفي انسان بودن بخش هايي از جامعه توجيه شد تا بتوان از اين طريق، نيروي كار آن ها را مورد استثمار قرار داد.

عنصر مجري تقسيم جامعه، كاست روحانيت بود. اين كاست در برابر انسان زير سلطه، دريچه به بهشت و دوزخ دورغين را گشود، تصوير خداي جزا دهنده را در خشن ترين رنگ ها ترسيم كرد. همزمان كاست روحانيت براي خود  پر زرق و برق ترين زندگي را تامين نمود كه در اين دوران ممكن بود.

[احسان طبری در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“، جلد دوم، ص 298، میان مفهوم غیرمارکسیستی ”کاست روحانیت“ در ادبیات چپ از قبیل ”راه کاگر“ و تفاوت آن با مفهوم «کاست حکومتی» نزد مارکس توضیح داده است. «كاست حكومتي از افراد روحانی و غیرروحانی» تشکیل می شود.]

اگر در آغاز، اين ترفند سحرآميز در معبد به راه انداخته شد، بزودي به وظيفه ”آكادمي“هايي تبديل شد كه پايه ريزي شدند. انديشه انتقال فلسفه به آكادمي ها، بلوغ خود را به ويژه در تمدن يوناني- رومي يافت. نزد سومرها اما اولين نمونه هاي تيپيك آن قابل شناخت هستند. اِدّوبا Edduba در مركز فرهنگي نيپور Nippur كه قديمي ترين دانشگاه تاريخ بشري نيز است، چنين نمونه اي است.

اين برداشت كه مذهب و طبقه هاي حاكم و دولت يك مضمون را تشكيل مي دهد، برداشتي نادرست و سوتفاهم برانگيز است. بدون ترديد برداشت انسان در آن دوران از طبيعت، برداشت مذهبي ساده و بدوي بود. از همه بيش تر احترام گذاشتن به ”توتمِ“ قوم، ارج نهادن به جايگاه مركزي مادر، همراه با پدرسالاري مذهبي نقش عمده را در برداشت مذهبي دارا بود. اعتقاد كلي به وجود روح زمينه موثري براي باور و پذيرش انواع جادوگري ها بود كه با برداشت علمي از طبيعت هيچ رابطه اي ندارد. (٦٨) آن هنگام كه [با رشد نيروهاي مولده] ضروري شد انسان ها به دسته ها و گروه هاي مختلف تقسيم شوند، نياز به برداشت هاي مذهبي ديگري به وجود آمد.

كاست روحانيت جديد، در ابتدا اشكال قديمي مذهب را مورد لعن و نفرين قرار داد و آن را محكوم نمود، به ويژه شكل جادوگري آن را گناهي نابخشودني دانست، در حالي كه عملكرد خود را خداگونه و خواست خدا اعلام و القا نمود. اين تقسيم بدون برخوردها عملي نشد. زيرا در پشت اداب و رسوم بسيار عادي مذهبي كه فرد اكنون به مورد اجرا مي گذارد، در آن دوران مساله بسيار پراهميت قدرت نهفته بود.

تضاد اصلي ميان انديشه عرفاني- سحرآميز گذشته و تصورات مبتني بر آن كه در احترام گذاشتن به ”توتم“ تظاهر مي كرد، و جزم گرايي مذهب يكتا خدايي نزد كاست روحانيت جديد، كه در شكل تقسيم تصورات مذهبي به شيطان و خدا، شيطان و الله متظاهر می شد، برقرار بود.

افسانه هاي كتاب هاي مقدس (تورات و انجيل)، هسته مركزي استعاره ها به منظور تغيير نظم زندگي انسان ها را تشكيل مي دهند: اخراج آدم و حوا از بهشت، كه به صورت توصيفي مشخص و شاعرانه ارايه مي شود، تمثيلي است كه بر تن واقعيت آغاز جامعه طبقاتي پوشانده شده است. نبرد ميان هابيل و قابيل، تضاد ميان كشاورز و چوپان را بازتاب مي دهد. (كتاب مقدس در سوره ٤ ذكر مي كند كه هابيل كشاورز و قابيل چوپان است. و حسدِ هابيل نسبت به برادر جوان تر و ثروتمندش كه قادر به قرباني كردم حيوان است، علت اولين قتل در تاريخ اعلام مي شود.

(زیرنویس ص 69: خانم دانشمند ترك و متخصص سومرولوژي، معزز علميه چيگ  Muazzez Ilmiy Cig، آن طور كه اس. ان كرامر نقل كرده است، توانسته نوشته سومرآيي را [در متون ميخي] بخواند و نشان بدهد كه سرچشمه اولي اين افسانه سومرآیی است.)

شعرهاي ديگري هستند كه خبر از نزول گام به گام شخصيت زن حكايت مي كنند. مقام خدايان زن تنزل داده مي شود، آن ها به حاشيه رانده و يا بكلي حذف مي گردند. همه اين اقدام ها در شعرهاي سحرآميز تعريف مي شود.

در گام بعدي، يعني در مرحله يكتاخدايي، مفهوم زن مشابه مفهوم فريب و گمراه كردن به كار برده مي شود كه جايگاه او تنها برده بودن است. زن از زندگي عمومي كنار گذارده مي شود، محكوم به تسليم سلطه مرد مي شود (درون نگری Introvert) و نهايتاً محكوم به سكوت و در انظار عمومي حرف نزدن مي گردد.

[شيخ محمد يزدي، رئيس سابق قوه قضايه در جمهوري اسلامي كه به رياست مجلس خبرگان در جمهوري اسلامي نيز انتخاب شده است، همان طور كه اشاره شد، «تك خواني زن در اسلام [را] قطعا حرام» اعلام مي كند! زنده ياد م. آ. به آذين (اعتمادزاده) در اثرش ”مهمان اين آقايان“ (ص ١١٨) همين موضع ارتجاع حاكم دوران ستمشاهي را در جمله كوتاه و در ارتباطي ديگر چنين توصيف مي كند: «در دهليزهاي حرمسراي ما باشيد»!]

به همين جهت هم در كتاب هاي مقدس، از دوران باور به ”خداي زن“ هيچ نکته ای نقل نشده است. دستاوردهاي دوران مادرسالاري و ارج و بزرگي شخصيت زن از تاريخ حذف شد. سنت هاي عملكردهاي منتسب به زنان، حداكثر با مفهومي منفي طرح شد [واژه dämlich در زبان آلماني به معناي احمق به كار برده مي شود، ريشه آن را واژه زن تشكيل مي دهد. در حالي كه herrlich، به مفهوم آسماني و شكوهمند از ريشه واژه مرد ساخته شده است.]: زن به مثابه نمونه اي براي فردِ گناهكار و بزهكار مطرح شد. آغاز هستي زن همراه شد با افسانه اي كه او را علت بزهكاري ”آدم“ مي داند [خوردن سيب و يا انار در بهشت. نزد قوم ونزوئلايي كه پيش تر بيان شد، دختران و زنان در دوران خونريزي ماهانه در كلبه هاي معيني از بقيه اهل قوم جدا مي شوند! كه پايان دادن به اين سنت عقب مانده، يكي از خواست هاي دموكراتيك رنان در اين قوم است. احسان طبری نيز در ارتباط با «زن دشمني» در اساطير اوستايي نوشتاري دارد كه پيش تر به آن اشاره شد]

در چنين شعرهايي نهايتاً به اصطلاح برتري مرد بيان و ادعا مي شود. داستان هاي افسانه اي و مذهبي در خدمت ارتقاي موقعيت و شخصيت مردم به خدمت گرفته مي شود و ساختار انديشه مردانه به مثابه نقش پدرسالاري و فرماندار حافظ مذهب مطرح و مورد دفاع قرار مي گيرد. در اين دوران است كه مي توان سرچشمه ريشه بردگي جنسي زن را بازيافت.

پدرِ بزرگِ سومرآي، اِنكي ي بسيار زيرك و هوشمند، نقش برجسته اي در ايجاد كردن چنين هژموني براي موقعيت مرد به عهده داشت. با تثبيت موقعيت شهر بابل، خداي آن، ماردوك Marduck آن كسي است كه به خداي زن، تيامات Tiamat ضربه كشنده را زد. (٦٩) به اين علت است كه شعر پديدار شدن شهر بابل، داراي دو معناست: اول آنكه سرشت مطلقه سلطنت تحكيم شد – براي اين دوران فرمان و قانون هامورابي سند پراهميتي است -، دوم آنكه سلطنت مطلقه را به عنوان جايگزين سنت سومرآيي [كه خداي زن را ارج مينهد] و تاكنون مورد پذيرش بود، قرار مي دهد. قدرت نامحدود شاه که هم طراز قدرت خدا است را هيچ چيزي محدود نمي سازد. بند بردگي در فاحشه خانه و برای همسرِ مطيع در زندگي زناشويي، به امري طبيعي بدل مي شود كه طبق قوانين و ساختارها صراحت مي يابد.

(مترجم ا ك: اوچلان در اينجا از ”برده داري در خانه خصوصي و عمومي“ صحبت مي كند. خانه عمومي تا امروز هم در زبان تركي نامي است كه به مكان هاي خودفروشي اطلاق مي شود. با اين بيان مفهومي بيش از برده داري جنسي منظور است: زناشويي و ساختار خانواده که با ”خانه شخصي“ بیان می شود و در آن نقش مرد تعيين كننده و مسلط است، براي اوچلان (همچنين در نوشته هاي ديگرش) چيزي بيش تر از فروختن اخلاقي، اجتماعي و روشنفكرانه زن است كه از زندگي اجتماعي بيرون رانده شده و محكوم به كار كدبانويي در خانه و تن دادن به رابطه جنسي با شوهر است. از اين طريق، زندگي زناشويي سنتي (كه در آن زن به فروش رسانده مي شود) به همان مفهوم خودفروشي درك مي شود. خودفروشي سنتي در منطقه مزوپتامين به دنبال تنزل مقام گام به گام خداهاي زن عملي شد. پيش تر اداب و رسوم رابطه تك همسري، در خانواده پدرسالارانه برقرار بود.)

روحانيت حاكم، زن  را در معبدها به برده هاي جنسي بدل نمود كه ”هر كسي“ با پرداخت به روحاني مرد، مي توانست با آن ها نزديكي كند. جالب اين نكته است كه توضيح هاي آنتروپولوژ جون ژاك كلاسنر Jean-Jaques Glassner در رابطه با سنت و قانون ها در دوران بابل در ارتباط با زناشويي و نقش زن در خانواده و جامعه تا ظريف ترين زاويه ها با شرايطي كه زن ها در كردستان تا مرحله نبرد آزاديبخش دچار آن بودند، در انطباق كامل است.

آن هنگام كه زمان مذهب چندخدايي با خدايان زن و مرد براي هميشه در تاريخ پايان مي يابد، در خاورميانه، زمينه ایدئولوژیک مذهب تك خدايي توسط مردسالار ابراهيم آماده مي شود.

البته كه نمي توان تمام بدي ها تاريخ هستی خود را به دوش تمدن سورمرآيي ها بيندازيم و نقش دستاوردهاي آن ها را مورد توجه قرار ندهيم كه منت بسيار بر دوش ما دارد. … به همين نسبت هم نمي توان انديشه عرفاني- مذهبي را تنها در مرحله ارج نهادن به سنت هاي ”توتم“ مورد تائيد قرار داد، بلكه بايد انديشه مذهبيِ دوران برده داري- فئودالي، يعني مرحله چند و يكتاخدايي را به مثابه رشد گام به گام مرحله شناخت انسان از واقعيت پذيرفت و آن را به مثابه درك مرحله پيش از مرحله ي علمي شناخت نظم عمومي در تاريخ فرازمندي انديشه انساني ارزيابي نمود. (٧٠) …

در برابر تصورات مذهبي كه هدف تامين منافع طبقات حاكم را به نمايش مي گذاشت و قوانين آن توسط حاكميت تثبيت مي شد، طبقات و لايه هاي زيردست به طور طبيعي خواست هاي ديگري را دنبال مي كردند. آن ها مي كوشيدن انديشه مدافع خواست هاي خود را مطرح سازند، گرچه به عنوان انديشه هاي شيطاني، جادوگر و عجوزه، كيمياگري مورد اتهام قرار مي گرفت. به سخني ديگر براي تحليل وضع تاريخي جامعه بشري بايد مجموعه نظرات دوران طبقاتي مورد موشكافي و ارزيابي قرار گيرد. … (٧١)

چگونگي گذار انديشه عرفاني به مذهبي و ايجاد شدن خدايان زن و مرد در جامعه سومرآيي توسط روحانيون پایه ریزی شد و در افسانه هاي يونان قديم و … تداوم یافت. اين گذار را اوچلان (ص ١٦٢ تا ١٦٣) در اثر خود از این طریق نشان می دهد که نام خدايان زن و مرد و سرگذشت آنان را كه در شعرهاي هومر و هزيود Hesiod و ديگر شاعران سه هزار سال پيش ذکر شده اند، با افسانه های متون میخی لوح هاي كشف شده در منطقه پزمیتامین مقایسه و انطباق آن ها را نشان می دهد. از این طریق تدقيق مي گردد كه گذر انديشه از مرحله عرفاني به مذهبي، به مثابه اهرم ايدئولوژيك روبنايي براي توضيح شرايط تغيير يافته زيربناي جامعه و تحقق يافتن انقلاب كشاورزي ضروري شد. این افسانه ها در واقع چیزی نیستند، جز کوشش برای تعريف شرایط تغییر یافته در زندگي قوم و قبيله و توجیه آنان.

او مي نويسد: «در اين دوران (٨ هزار سال پيش)، در پايان دوران قهرمانان (پهلوانان) در جامعه سومرآيي [که به نام يوروك Uruk خوانده می شود و در شاهنامه فردوسي، با دوران اول تاریخ جامعه ایرانی در انطباق است – نگاه شود به نکته نقل شده از ”حماسه داد“]، جامعه به طبقات تقسيم شد و اولين حاكميت ايجاد گشت. هويت اين جامعه مبتني بود بر پذیرش وجود خدایان آسماني كه زايده انديشه روحانيت سومرآيي بود: در بررسی مقایسه ای میان متون میخی سومرآیی (در نگارش هتیتی ها hethit. اين در حالي است كه شعر پدیدار شدن خدایان Theogenie هزوید Hesoid در قرن 8 پیش از مسیح نگاشته شد) [به سخنی دیگر با فاصله زمانی چند هزار ساله]، آن An، خداي آسمان، انليل Enlil   خداي هوا،  خداي زن كوهستان نين- هورزاك Nin-Hursag است که ديرتر اينانا Inanna، ايشتارHschtar نامیده می شود و اِنكي Enki ، خداي آب و زمين.

تحقيقات مقايسه اي اسناد عرفاني، كرینیس Chrinis  را به مثابه انكي، اورانوس Uranus را به مثابه آن، سويز Marduk  را به مثابه ماردوك باز شناخته و اعلام كرده است.

 نگارنده از مطالعه كتاب ”وارثان گيلگامشِ“ عبداله اوچلان، مبارز كرد عراقي در بند، و رهبر حزب كارگران كردستان كه باتابي از آن در ارتباط با موضوع نوشتار كنوني، بسيار لذت بردم و آموختم!

در دوران ”وحشي“ جامعه [جامعه كمونيستي كهن]، خط مادري نقش تعيين كننده را در حفظ هويت و وحدت خانواده و گروه تشكيل مي داد كه به ندرت از بيش از چند صد نفر تشكيل مي شد و در غارها سرپناه داشت و كوچ نشين بود. شكار و جمع آوري دانه ها و ميوه، شكل بازتوليد نیازهای هستی را تشكيل مي داد. زندگي شكلي ساده و يك فرم داشت و در آهنگ چهار فصل جريان مي يافت. زبان، محدود به چند صدا در ارتباط با حركات دست و ميميك صورت بود. در اين دوران انديشه توتم و باور به روح برقرار بود. ٩٨ درصد تاريخ انسان چنين گذشت. هنوز در انديشه انسان خدايان مذهبي وجود نداشت. …

در اندیشه مذهبی در دوران ايجاد شدن قوم ها كه در آن دوران نيز زندگي آزاد و ساده بود، زن در ابتدا از موقعيت مركزي در گروه برخوردار است. براي نمونه در محل سكوت قوم در سرپناه ها، مجسمه هاي كوچكي يافت شده اند كه خدايان زن را نشان مي دهند. زن به صورت ستاره و ماه به مثابه خداي طبيعت نشان داده مي شود. درك اين بزرگ داشتن و مقدس شمردن زن، سخت نيست. از طريق كار او دانه ها مختلف به سطح بازتوليد مواد غذايي رسانده شدند، حيواناتي اهلي گشتند. او همچنين مادري است كه كودك را مي زايد. طبيعت، زمين، يك مادر است. زن به مثابه نماينده خدا تصور مي شود كه به او ميوه و بازتوليد دانه ها، گياهان و درختان طبيعت سپرده شده است. اهميت او در برابر مرد، بدون هر ترديدي بيش تر است.

البته مرد داراي نقش معيني در زندگي، براي مثال آنجا كه شكار وسيله تامين نیازهای زندگي است، داراست. اما با به حاشيه رانده شدن اين نقش که با توليد شيوه نوين توليد كشاورزي عملی شد، جايگاه او محدود مي شود. تاريخ زن، تاريخ شناخت و توليد دانه هاي متفاوت غلات، اهلي كردن حيوانات كوچك خانگي، درختان ميوه، سرپناه ها در دهكده ها، پارچه بافي و اختراع آسياب كوچك دستي است. تاريخ توليد مواهب اي است كه با كار او توليد مي شوند و تاريخ بزرگ كردن كودكان و تاريخ سكنا گزيدن در سرپناها، در كلبه است. زن همچنين تاريخ تبديل شدن آواهاي محدود و ايما و اشاره ساده به زباني رشد یافته تر است كه اكنون با نام و تعريف اشياء براي توليد توسعه یافته و رشد کرده است و از اين طريق تاریخ هستی پربار زن، تاريخ ايجاد شدن جايگاه معين روح در اندیشه انسان نیز است [در علم امروزی، زبان، شكل تظاهر آگاهي، تعريف مي شود].

هنگامي كه از حدود ٨ هزار سال پيش شخم زدن زمين به كمك گاو نر معمول شد – كه به طور طبيعي مردان در آن نقش بيش تر و تعيين كننده اي داشتند- و توليد كشاورزي به سطح مسلط توليد مواهب تبديل شد و همچنين پيشه چوپاني از اهميت بزرگ تري برخوردار گشت، موقعيت زن در توليد مواهب محدود و تنگ تر مي شود. زن به طور روزافزون در خانه نيز مورد يورش و لعن قرار مي گيرد. در چنين شرايطي نقش زن در تعيين تاريخ زندگي انسان اين دوره و مفاهيمي كه در اين دوران و در ارتباط با توليد مواهب ايجاد شدند، در سايه قرار گرفت. پاقرص کردن گام به گام سلطه مرد و به حاشيه راندن موقعيت زن در اين دوران اين هدف را دنبال كرد كه مرد بتواند در صحنه توليد كشاورزي، منابع را تحت كنترل خود درآورد و موقعيت ممتاز و تعيين كننده خود را در جايگاه نخست در خانه و جامعه برقرار سازد. به ويژه آنكه شكار صحنه قابل اعتماد براي بازتوليد مواهب نبود و با مخارج سنگين تري همراه بود. در حالي كه توليد كشاورزي كه زنان مبتكر و آفرينده آن بودند، به مراتب منبع مطمئن تري براي بازتوليد مواهب و نيازهاي زندگي شده بود. مردان، زنان را از اين صحنه بيرون راندند [که توسط دانشمندان مربوطه به عنوان اولین ضد انقلاب تاریخ علیه زن نام گذاری شده است]، گرچه دانش عمده توليد نوين كه زنان در طول جمع آوري دانه ها و ميوه و خوردني هاي گياهي به دست آورده بودند، توسط زنان ايجاد شد و دستاورد كوشش آنان بود. [نگاه شود همچنين به «اولین ”ضدانقلاب“ در جامعه انسانی علیه زنان بود»، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2263]

 

روند به حاشيه راندن زنان، ايجاد ”تاريخ بدون زن“، همچنين به روندي براي سازماندهي جديد جامعه بدل شد. از اين رو به نفي دستاوردهاي زن پرداختند. اين بازنويسي پست نیتِ تاريخ، تا امروز هم به علت عدم تساوي حقوق ميان زن و مرد، به علت ادامه نقش برده دارنه جنسي در جامعه طبقاتي ادامه داشته و مسلط است و مانعي است براي برداشت علمي و انساني از تاريخ و گذشته تاريخي نقش برجسته زن در جامعه انساني!




انديشه سوسيال دموكرات و برنامه اقتصاد ملي ”فرهنگ“ و ”سانتراليسم دموكراتيك“

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٤ (٩ شهريور)

واژه راهنما: نقش اراده گري در نقض اصل سانتراليسم دموكراتيك. اراده گري در حزب توده ايران. نفي امكان گذار به سوسياليسم در شرايط كنوني، در تضاد با مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران. تشكيل جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“ يا ”پايين“؟ ”فرهنگ“ بازتاب هستي اجتماعي. بررسي بانو وحيده مولوي با همكاري ”گروه بيدارزني و موسسه رحمان“ در باره خشونت عليه زن در ايران.

در بحث هاي اخير در ارتباط با مقاله «آموزش نظري و سياسي از تجربه ”سيريزا“ در يونان!» (اخبار روز، ٢٠ مرداد ١٣٩٤) از جمله دو نكته طرح مي شود كه نهايتاً با يكديگر در ارتباط قرار دارند و شايسته توجه و بررسي مشخص از ديدگاه نيروي چپ در ايران هستند. يكي، ”سانتراليزم دموكراتيك“ و ديگري، مبارزه براي رشد ”فرهنگي“ جامعه!

سانتراليسم دموكراتيك

اصل لنيني سانتراليسم دموكراتيك، دستاورد بزرگ چپ انقلابي است كه در خدمت به ثمر رساندن نظربندي ي دموكراتيك در درون حزب طبقه كارگر قرار دارد و در عين حال، اهرم پرتواني را نيز براي عملكرد يكپارچه حزب تشكيل مي دهد.

به كمك اين اهرم، نقش گردان متشكل طبقه كارگر در مبارزه ي طبقاتي در جامعه به طور موثري تقويت مي شود. اين تقويت براين پايه قرار دارد كه اقليت در نظربندي نهايي، ضمن حفظ حق دارا بودن موضع خود و طرح آن در ارگان هاي مربوطه، از تصميمات در ارگان حزبي كه پس از بحث و گفتگوي ضروري اتخاذ مي شود، پشتيباني كرده و براي تحقق بخشيدن به آن در كنار اكثريت قرار مي گيرد. در احزابي كه به اين اصل پايبند نيستند، اختلافات اغلب به انشعاب و اخراج مي انجامد. روندي كه به الواني و پرسويه بودن نظرات در حزب، به ”تكثر“ نظر در چارچوب وحدت انديشه تئوريك- فلسفي در حزب صدمه وارد مي كند. لذا يكي از محك هاي شناختِ سرشتِ فرهنگِ انقلابي ي لنيني در احزاب كارگري مبتني بر انديشه بانيان سوسياليسم علمي، پايبندي اعضا به مضمون اصل فوق است.

بديهي است كه اين اهرمِ موثرِ انقلابي را طبقات حاكم و مداحان آن نمي توانند به نفع منافع خود ارزيابي كرده و با آن موافقت داشته باشند. مداحانِ منافع طبقات حاكم، به ويژه گردان آزموده و روشنفكران متخصص آن كه اثر اين اهرم را در مبارزه طبقاتي زحمتكشان عليه سلطه طبقات حاكم تشخيص مي دهند، نمي توانند با بود و تاثير اين اصل لنيني موافقت داشته باشند و به شدت عليه آن تبليغ نكرده و آن را مورد اتهام قرار ندهند. اتهامي كه از يك سو بي پايه و اساس است. زيرا پايبندي به اين اصل لنيني، تصميم داوطلبانه و دموكراتيكِ اعضاي گردان آگاه طبقه كارگر را در حزب خود تشكيل مي دهد كه نشان سطح فرهنگ شكوهمند مدني آن ها در تائيد منش جمعي در حزب طبقه كارگر است. بيان انظباط فرهنگي انسان هايي است كه مصمم هستند به جامعه طبقاتي كه در آن زحمتكشان از حقوق خود محروم و مورد استثمار قرار مي گيرند، پايان بخشند.

از سوي ديگر، متاسفانه اما اتهام مخالفان به اين اصل لنيني كاملا بي پايه و اساس نيست. آن ها با اتكا بر ضعف در عملكرد در درون احزاب كارگري در به كارگيري اصل لنيني و يا حتي نقض خشن آن در اين يا آن دوره كه زير ذره بين قرار داده مي شود، براي هدف تبليغات ضد كمونيستي و ضد توده اي خود بهره برداري مي كنند. اينجا و آنجا مي توان همچنين نيروهاي صادقي را از جمله در صفوف چپ نيز يافت كه به خاطر نقطه ضعف هاي واقعاً موجود در عملكرد چپ انقلابي در اين زمينه در گذشته و حال، ناخواسته هم نوا با مداحان نظام سرمايه داري، آن هنگام هم عليه اين اصل لنيني موضع مي گيرند كه هنگام شناخت علل ايجاد شدن نقطه ضعف و بر طرف ساختن آن هاست.

همان طور كه اشاره شد، عمل به اصل لنيني ي سانتراليسم دموكراتيك در احزاب كارگري هميشه به شكل واقع بينانه و بر پايه منطقِ ماترياليسم ديالكتيكي انجام نشده و يا نمي شود. حزب توده ايران مورد استثنايي را در اين ميان تشكيل نمي دهد. علت اين امر را بايد به طور عمده در شرايط تحميل شده در نبرد طبقاتي در جامعه به گردان متشكل طبقه كارگر ارزيابي نمود كه همراه است با شرايط مبارزه مخفي كه شرايط عمل به دموكراسي درون حزبي را سخت و امكان توسعه قدرت مركزيت را تقويت مي كند. در كنار اين علل عيني، وجود علل ذهني را بايد مورد توجه قرار داد. اين علل، به ويژه هنگام بروز آن نزد مسئولان حزبي و كادرهاي رهبري در حزب كارگري در شرايط حاكميت طبقه كارگر و همچنين در شرايط مبارزه مخفي، مي تواند فاجعه برانگيز باشد. درك نادرست از نقش ”رهبري“ نزد برخي از رهبران مي تواند نقشِ منفي ي سنگيني در هستي حزب كارگري ايفا سازد. امري كه بدون ترديد در ارتباط قرار دارد با سطح رشد ”فرهنگ عمومي“ و مدنيت در جامعه كه مي تواند به صورت ”لكه هاي مادرزادي ي جامعه طبقاتي“ تا درون حزب طبقه كارگر موثر شود.

اشاره به يك نمونه در اين زمينه آموزنده به نظر مي رسد. در كتابي كه اين روزها نگارنده مطالعه آن را در برنامه دارد، با نام ”رفرم هاي اولبريشت“، مي توان نمونه اي را از تاثير نقش اراده گرايانه و غيرعلمي نزد برخي از رهبران احزاب كارگري مشاهده كرد و از آن آموخت. در اين كتاب، اقتصاددانان و ديگر دانشمندان كشور آلمان دموكراتيك تجارب خود را با ”برنامه اقتصادي جديد“ در اين كشور در سال هاي ٦٠ قرن پيش توضيح مي دهند و مي آموزانند. بحث ها بر محور بررسي قانون ”سيستم اقتصادي نوين“ مي گردد و در خدمت برجسته ساختن كمبود و موفقيت هاي اين اصلاحات اقتصادي در اين كشور در سال هاي پيش از پيروزي ضد انقلاب در آن قرار دارد. آشنايي با اين نظرات به منظور تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك و همچنين سوسياليستي فرازمندي جامعه پراهميت است، از جمله براي ميهن ما ايران.

رولاند وُرتسل Roland Wötzel  اقتصاد و حقوقدان آلماني در ارتباط با «توليد كالا در بازار سوسياليستي» و مساله «موقعيت حقوقي قراردادهاي اجتماعي در ارتباط با آن»، نكته شايسته توجهي را (در ص ٣٠) برمي شمرد كه بازتاب آن براي برنامه اقتصاد ملي ايران براي مرحله ملي- دموكراتيك و هم در ارتباط با بحث كنوني در باره علل ذهني اشتباه ها نزد رهبري در حزب كارگري شايان توجه است.

او كه در آن سال ها معاون رئيس كميسيوني در وزارتخانه مربوطه است، وظيفه جمع بندي نظرات متخصصين را در كميسيون علمي ناظر و تدقيق كننده برنامه نوين اقتصادي به عهده دارد و بايستي گزارش هاي خود را در اختيار گونتر ميتاگ، مسئول بخش اقتصادي در هيئت سياسي ك م حزب سوسيال متحده آلمان قرار داده و تائيد او را براي عملي شدن تصميمات كميسيون دريافت كند. نكته مورد نظر نگارنده، اين اشاره ورتسل است كه با ادب ديپلوماتيك آن را بيان مي كند: «اغلب من با توجه به تصحيح هاي گونتر ميتاگ بر روي گزارش ها، به توانايي خود شك مي كردم، فرد شايسته اي براي تنظيم گزارش كميسيون به اين دليل باشم، كه بتوانم نظر كميسيون علمي را به طور قابل فهم بيان كنم»!

به سخن ديگر، او كه در نتيجه گيري خود در رساله ي انتقادي اش به «دخالت هاي اراده گرايانه» در تصميم هاي  كميسيون علمي هشدار مي دهد كه موظف به تنظيم تخصصي برنامه «توليد كالا در بازار سوسياليستي» و خواستار روشن بودن موقعيت «حقوقي» اين كميسيونِ تخصصي ي اقتصادي است، نكته پراهميتي را مورد انتقاد قرار مي دهد كه يكي از علل قطع ادامه برنامه اصلاحات اقتصادي پس از كناره گيري والتر اولبريشت از دبير اولي كميته مركزي حزب شد.

وظيفه رهبري حزب، تعيين ”اقتصاد سياسي“ براي مرحله مربوطه است. اين در حالي است كه وظيفه برنامه ريزي مركزي براي برنامه اقتصاد ملي در همان مرحله، وظيفه كميسيون تخصصي است كه در دولت تعيين شده است. وضع حقوقي ناروشنِ كميسيون، به وضع حقوقي ناروشن براي قراردادها، فروش توليدات و خريد مواد مورد نياز و … مي انجامد. در چنين شرايط است كه دانشمندان اتحاد شوروي پس از پيروزي ضد انقلاب در اين كشور، در اولين نشست خود اعلام كردند كه «فعاليت علمي به سطح شعور رهبران نزول يافته بود.»

ما با نمونه هاي مشابه اراده گري در حزب توده ايران نيز روبرو هستيم. در حالي كه بحث در باره برنامه اقتصادي براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايران به مطبوعات حزب توده ايران راه نمي يابد، و يا بحثي در اين باره در حوزه هاي حزبي عملي نمي گردد، شركت اعضا و هواداران حزب نيز در اين بحث ها ممنوع اعلام مي شود.

شركت در بحث سياسي از وظايف توده اي ها از اين رو حذف مي شود، زيرا انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران مي كوشد به طور اراده گرايانه، ”اقتصاد سياسي“ي يك نظامِ ”سرمايه داري دموكراتيك“ را جايگزين مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران سازد. به نظر اين انديشه كه براي حفظ موقعيت خود، درِ حزب توده ايران را بر روي توده اي ها بسته است، گويا «در شرايط كنوني، گذار از سرمايه داري در ايران ممكن نيست»! (جزوه ”واكاوي …“). تزي كه زمينه طرح نظري را ارايه مي دهد، كه نتيجه عملي آن، قطع مبارزه به منظور ايجاد ساختن شرايط گذار به سوسياليسم است.

انديشه سوسيال دموكرات با طرح چنين تز نادرست و اثبات نشده، نقض برنامه حزب را توجيه مي كند. امري كه در فعاليت تبليغي و ترويجي حزب، خود را نشان داده و قابل شناخت است و بايد به طور مجزا به آن پرداخت.

به منظور جايگزين كردن مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران در باره «مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب» با نظر و تز پيش گفته ي پوزيتويستي كه انديشه سوسيال دموكرات مايل است بدون هر نوع بحث و جدل فكري عملي سازد، حق دموكراتيك نظربندي در حزب با شيوه هاي دستوري و اراده گرايانه مسدود و بحث در باره مصوبه ششمين كنگره حزب ممنوع اعلام مي گردد.

انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران با طرح اين تز معيوب و معلول، خواسته يا ناخواسته عملاً به عنصر تائيد كننده شرايط حاكم در ايران بدل مي گردد: گويا «در شرايط كنوني گذار از نظام سرمايه داري ناممكن است». چنانكه در يونان نيز گويا گذار از يورو ناممكن است!

ممنوعيت براي بحث سياسي در حوزه حزبي و يا جلسه هاي بحث و گفتگو، به بهانه كوشش براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري توجيه و گويا مستدل مي گردد. اين، در حالي است كه چگونگي ي مبارزه براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، يكي ديگر از مصوبه هاي كنگره ششم، همان طور كه در سطور زير نشان داده مي شود، نكته پايان يافته اي را در بحث ها تشكيل نمي دهد و نياز به گفتگوي دموكراتيك دارد.

هنگامي كه بيشتر از هر زماني پاسخ به اين پرسش ضروري است كه آيا مي توان جبهه ضد ديكتاتوري را از ”بالا“‏، و يا بايد آن را از ”پايين“، به كمك توضيح مواضع مستقل حزب طبقه كارگر براي زحمتكشان و ديگر ميهن دوستان بر پا داشت، عمق نيازمندي براي چنين بحث و گفتگو، و نادرستي ممنوعيت بحث در درون حزب شناخته و درك مي شود.

پاسخ به اين پرسش ها، با پرسش در باره ي چگونگي فعاليت تبليغي و ترويجي حزب توده ايران گره مي خورد. به سخني ديگر، به اين پرسش مربوط مي گردد كه آيا بحث در باره برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه بايد به عنوان اهرم برپايي جبهه ضد ديكتاتوري درك و لذا در بحث ها مطرح گردد يا خير؟

تعريف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب در ششمين كنگره حزب توده ايران، كه وجود وحدت عيني منافع زحمتكشان و سرمايه ملي و ميهن دوست را در اين مرحله ي انقلاب مستدل مي سازد، يكي از دستاوردهاي بزرگ كنگره ششم است! از اين رو بايد وجود و تاثير اين وحدت منافع در بحث ها طرح و مورد بررسي همه جانبه قرار گرفته، به طور مستدل عينيت آن نشان داده شده و به اثبات رسانده شود. بايد نشان داده شود كه مبارزه براي درك وحدت عيني منافع طبقه كارگر و سرمايه داران ميهن دوست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، اهرم پرتوان براي برپايي جبهه ضدديكتاتوري، و نه مانع آن است.

به عبارت ديگر، بايد بحثي كه در آن، يكپارچگي و هماهنگي و بهم تنيدگي حقوق دموكراتيك و آزادي هاي فردي و منافع ملي مردم ايران توضيح داده مي شود و به پرسش در باره پيوند ميان آزادي و عدالت اجتماعي پاسخي ماركسيستي- توده اي، با بيان ديگر، پاسخي سوسياليستي ارايه مي گردد، طرح و صلابت نظري و سياسي- عملي پيوند ميان آزادي و عدالت اجتماعي براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري به اثبات رسانده شود.

تنها با چنين پيش شرط ها مي توان برپايي جبهه ضد ديكتاتوري را از ”پايين“ ممكن ساخت. بحث هايي كه از يك سو در تضاد با موضع درست ششمين كنگره حزب نيست كه اعلام مي كند گذار به سوسياليسم وظيفه روز نيست! از سوي ديگر، اما در خدمت تدارك شرايط گذار از سرمايه داري به سوسياليسم در آينده است!

آيا با پايبندي به منطق ارايه شده، مطبوعات حزبي مجاز هستند با نفي امكان گذار از نظام سرمايه داري، مبارزه براي سوسياليسم را در كليت آن «لق» (احسان طبري) كنند؟ حزب توده ايران به درستي مبارزه براي گذار به سوسياليسم را در شرايط كنوني، هدف عاجل خود نمي داند. اما آيا مبارزه براي دستيابي به شرايط براي گذار به سوسياليسم در شرايط كنوني غيرضروري است و نبايد براي انتقال آگاهي در اين باره به توده هاي زحمتكش كوشيد؟

لذا «لق» كردن غيرضرورِ هدفِ تدارك گذار به سوسياليسم در آينده كه در برنامه حزب توده ايران تصويب شده است، و پذيرفتن تزي اثبات نشده بدون هر نيازي، تزي كه در آن ادعاي تجديدنظر طلبانه كه گويا «گذار از سرمايه داري در شرايط كنوني ناممكن است» مطرح شده است، با چه هدفي طرح مي شود و در مطبوعات حزبي اعلام مي گردد و به بحث در باره آن تن داده نمي شود؟ آيا چنين تبليغات مضر و غيرضرور، ناخواسته حزب توده ايران را از حزب انقلابي طبقه كارگر به حزب سوسيال دموكراتِ در خدمت حفظ شرايط حاكم سرمايه دارانه در ايران بدل نمي سازد؟

با چه هدفي، انتقادهاي از جمله نگارنده به سياست سوسيال دموكرات برشمرده شده به منظور جايگزن ساختن مصوبه انقلابي حزب توده ايران در ششمين كنگره آن با تز معيوب و معلول پوزيتويستي ي پيش گفته، برخوردهاي شخصي تعبير مي گردد و حق شركت نگارنده در حوزه حزبي پايمال مي شود؟ رفيق هايي براي توجيه پايمال ساختن حق نگارنده كه نهايتاً به معناي پايمال نمودن بخش دموكراتيك در اصل لنيني سانتراليسم دموكراتيك در حزب است، زيرا امكان عيني بحث در باره نكته هاي پراهميت فوق را در حزب توده ايران ناممكن مي سازد، اصل لنيني را خدشه دار ساخته و آن را به وسيله سواستفاده دشمنان و سردرگمي نيروهاي صادق چپ بدل مي سازد.

دوم- مساله آموزش فرهنگي

روانشناس آلماني توماس زودندورف در اثر خود با عنوان ”تفاوت، آنچه انسان را به انسان بدل مي سازد“، فرهنگ را نزد انسان متفكر، همو زاپينس، يكي از عنصرهاي پراهميت براي رشد فرگشتي مغز انسان مي داند. فرهنگ نزد انسان با قابليت او براي تقليد ظريف و دقيق كودك از مادر، در ارتباط قرار دارد، كه در طول زمان، انتقال آموزش دقيق از نسلي به نسل ديگر را توسط انسان ممكن مي سازد. آموزشي كه نهايتاً ”فرهنگ“ را در جامعه پايه مي ريزد و رشد مي دهد. امري كه با خلق ”خط“، از كيفيتي تعيين كننده برخوردار شد. قابليت انتقال آموزش از نسلي به نسل ديگر نزد حيوان، از جمله نزد پريمات هاي بزرگ از قبيل شيمپانزه و … كه نزديك ترين رده به انسان اند، تنها در شكل ابتدايي و از اين رو با پيامد بن بست بودن تاثير آن در روند فرگشت مغز، وجود دارد.

فعاليت و تظاهر فرهنگي انسان پديده اي مستقل از كليت هستي او نيست. رشد فرهنگي انسان، تابعي است از چارچوب كلي هستي انسان. بازتاب روان و روابط اجتماعي انسان در كليت فعاليت او در شرايط رشد مشخص تاريخي شرايط هستي جامعه است. در اين روند، ما با دو پديده بهم تنيده روبرو هستيم كه در زير به آن پرداخته مي شود.

نقاشي ها در غارها در طول تاريخ گذشته انسان در دوران ”سنگ كهن و ميانه“ كه شيوه توليد هستي به طور عمده از طريق شكار عملي مي شود، عمدتاً محدود است به ترسيم حيوانات. و يا، براي نمونه، فرهنگِ انسانِ دوران قبيله اي هستي انسان، فرهنگي است كه چارچوب آن را شرايط هستي اجتماعي اين مرحله از رشد جامعه انساني، يعني چارچوب شيوه توليد گذار از جامعه بدوي به برده داري، در مرحله آغازين دوران ”سنگ نو“ (حدود ١٢ هزار سال پيش) تعيين مي كند.

بدين ترتيب مي توان رابطه ميان دو پديده روبنايي و زيربنايي را در جامعه انساني، در چگونگي و سطح بروز اشكال فرهنگي- مدنيتي در جامعه بازشناخت.

دو پديده بهم تنيده پيش گفته، عبارتند از ”شيوه توليد“ هستي و ”صورتبندي اقتصادي- اجتماعي“ (يا فرماسيون). تظاهر چگونگي روابط روبنايي ميان انسان ها در هر شيوه توليد اجتماعي خاص در هر دوره، چنانكه اشاره شد، در تظاهر ”فرهنگ“ آن دوره در كليت متنوع آن (براي نمونه در رابطه ميان زن و مرد) قابل شناخت است.

بانو وحيده مولوي با همكاري ”گروه بيدارزني و موسسه رحمان“، ارزيابي جامعه شناسانه و موشكافانه اي را در روز ١٥ مرداد ١٣٩٤ با عنوان «نگاهي دوباره به مسئله اسيدپاشي و آسيب هاي آن»، در تهران ارايه داد (اخبار روز اول مرداد) كه در آن، وضع فرهنگي حاكم بر ايران را مي توان با روشني دريافت. اين فرهنك حاكم در انطباق كامل است با برداشت ”فرهنگ- مدنيتي“ در يك جامعه ي قبيله اي.

در اين ”فرهنگ“، برداشت برده دارانه از زن (و كودك) با شفافيت قابل شناخت است كه در شرايط سلطه ”شيوه توليد“ي نيمه فئودالي- نيمه سرمايه داري كنوني ايران تظاهر مي كند. ”فرهنگي“ كه به طور عمده گرفتار سرشت كاسبكارانه- تجاري حاكم است كه در آن، ”فرهنگِ“ قبيله اي ”خودي و غيرخودي“ نقش تعيين كننده داراست.

بانوي جامعه شناس، وضع امنيت زنان را در چنين شرايطي بدين گونه برمي شمرد: «امنيت در فضاهاي خصوصي و عمومي زنان هر روز به اشكال مختلف تهديد مي شود. بعضي از اين تهديدها، مثل مزاحمت خياباني گشت ارشاد، آن قدر هر روزه و تكراري شده اند كه به آن ها عادت كرده ايم، نمي بينمشان و بخشي از زندگي مان شده اند.»

سخنران به پديده «واكنش جامعه مدني در موارد بحران ناامني براي زنان» و همچنين واكنش «دستگاه هاي مسئول حاكميت» در شرايط فرهنگ برتري جويانه ي قبيله اي اشاره مي كند كه در آن، انديشه برتر و حاكم در سطح جامعه مدني و همچنين حاكميت «به نحوي ماجرا [ي بحران ناامني] را توجيه مي كنند و در برابر آن سكوت مي كنند و از زير بار مسئوليت شانه خالي مي كنند». پديده اي كه در «گناهكار دانستن قرباني ها در مواضع مسئولان و دستگاه هاي حكومتي به روشني مشخص» مي شود و تظاهر مي كند.

با توجه به ارزيابي تحقيقاتي- پژوهشگرانه بانو وحيد مولوي مي توان سرشت چگونگي فرهنگ حاكم و سطح مدنيت آن را در جامعه كنوني ايران دريافت كه بيان روابط روبنايي صوري يك جامعه قبيله اي را نشان مي دهد كه در آن زن، زير ستم ايدئولوژي ”اسلام سياسي“ از نوع ولايي و ”داعشي“، به مثابه يك برده خانگي و اجتماعي، به ملعبه دست يك نظم پدر- مردسالارانه دچار است و از حقوق فرهنگي- مدني رشد يافته يك جامعه انساني مبتني بر تساوي حقوق انسان ها محروم شده است. تساوي حقوقي كه در آن بايد براي حق زن- مادر جايگاهي والا قايل بود.

چگونگي و سطح مدنيت اين فرهنگ عقب نگه داشته شده ي قبيله اي ي ”خودي و غيرخودي“، بازتاب شرايط اقتصادي شيوه توليد عقب مانده اي است كه مي توان آن را به مثابه نظم نيمه فئودالي- نيمه سرمايه دارنه پذيرفت كه گوشه هاي رسوا كننده اي از رآنت خواري آن را اقتصاددان ايراني فريبرز رئيس دانا در مقاله پژوهشگرانه خود با عنوان ”با ما هم يك توافق شفاف و برد- برد“، ترسيم مي كند (اخبارر وز ٢٨ مرداد).

با توجه به آنچه بيان شد، اهميت رشد فرهنگي براي جامعه ايراني و از جمله براي نيروي چپ و همچنين در درون حزب طبقه كارگر ايران قابل شناخت است كه نظريه پرداز البرز و ديگران طلب مي كنند و متاسفانه آن را مطلق ساخته، و ارتباط آن را با شيوه توليد حاكم مورد توجه قرار نمي دهند.

اما بايد براي اين كه خواست رشد فرهنگي، مانند مبارزه براي تساوي حقوق زن و مرد  – آن طور كه پيمان نعمتي در مقاله ”حزب توده ايران و جنبش مستقل زنان“ مي پندارد (اخبار روز، ٢٩ مرداد) كه به آن به طور مجزا پرداخته خواهد شد -،  به عنصر پوزيتويستي به منظور تائيد شرايط ارتجاعي و عقب مانده ولايي بدل نشود، بايد هميشه مبارزه با ديكتاتوري طبقات حاكم، عنصر تعيين كننده ي روشنفكرانه و استدلالي را در اين خواست دارا باشد و در آن به روشني تظاهر كند.




جبهه ضدديكتاتورى‏، شعارى‏ امروزين؟ كارپايه اتحادهاى‏ مردمى‏ و ملى‏

مقاله شماره: ١٣٨٧ / 33  (٥ شهريور)

واژه راهنما: مقاله ”جبهه ضد ديكتاتوري“ اثر زنده ياد منوچهر بهزادي

 

از آرشيو توده اي ها

«پيش از آنكه متحد شويم، بايد نخست مرزها را با قاطعيت و صراحت تمام مشخص كنيم. درغيراين‏صورت، اتحاد ما فقط مفهوم موهومى‏ خواهد بود كه بر تشتت موجود پرده مى‏كشد و مانع برانداختن قطعى‏ آن مى‏شود.» (لنين)

مقاله زير كه در سال ١٣٨٧ در ”توده اي ها“ انتشار يافت، از اين رو به صورت كنوني بازانتشار مي يابد، زيرا بحث در باره برپايي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري كه يكي از مصوبه هاي پراهميت ششمين كنگره حزب توده ايران است، با مشكلات عملي روبروست كه به نظر نگارنده، ريشه در برداشت نظري نادرست از مضمون چنين جبهه اي دارد.

انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران مي كوشد براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، مضمون آن را تعديل دهد. اين انديشه مي كوشد، مضمون مبارزه جويانه چنين جبهه اي را با حسن نيت از اين رو تعديل دهد، تا گويا شرايط همكاري با نمايندگان لايه هاي ديگر شركت كننده در اين جبهه ايجاد شود. به سخني ديگر، بر اين پندار است كه ايجاد چنين جبهه اي منوط به بده و بستاني است كه با عملي شدن آن، مي توان از ”بالا“ به «مخرج مشترك» با نمايندگان اين لايه ها دست يافت.

بدون ترديد، اين برداشت درستي است كه نهايتاً تشكيل جبهه ضد ديكتاتوري در ايران، همراه خواهد بود و بايد باشد با توافق بر روي يك برنامه «حداقل» مشترك ميان نمايندگان لايه ها و طبقات اجتماعي متفاوت كه يك سر طيف آن مي تواند تا بدرون لايه هايي از حاكميت نيز ادامه داشته باشد. چنين موضعي نيز با صراحت توسط زنده ياد منوچهر بهزادي، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران در مقاله سال ١٣٥٥ او اعلام و درستي آن مستدل مي گردد.

اما همان طور كه او نيز برجسته مي سازد، كوشش براي دستيابي به چنين برنامه حداقل مشترك، به معناي تعديل يك طرفه مواضع جنبش كارگري در جهت مواضع لايه هاي بورژوازي نيست كه اجباراً به دنباله روي از آن ها مي انجامد. برخلاف مقاله ”اتحاد عمل و تشديد مبارزه براي تحقق حقوق و آزادي هاي دموكراتيك، ضروري و تاريخ ساز است“ در نامه مردم شماره ٩٧٧، ٢٢ تيرماه ١٣٩٤، كه در آن ”اقتصاد سياسي“ يك نظام ”سرمايه داري دموكراتيك“ به عنوان برنامه «حداقل» مشترك براي جبهه ضد ديكتاتوري طرح مي گردد، در مقاله سال ١٣٥٥ منوچهر بهزادي چنين عقب نشيني غيرمستدل و غيرضروري پيشنهاد نمي شود.

عقب نشيني طرح شده در مقاله پيش گفته، پيامد قانونمند اين برداشت است كه گويا تعريف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران كه در ششمين كنگره حزب توده ايران به تصويب رسيده است، نادرست مي باشد. گويا وظيفه عمومي حزب توده ايران به منظور مبارزه براي ايجاد شرايط برقراري سوسياليسم در ايران كه در برنامه حزب طبقه كارگر اعلام شده است، وظيفه روز نيست، بلكه وظيفه روز، اعلام اين نكته است كه شرايط كنوني بر اين حكم مي كند كه «گذار از سرمايه داري در شرايط كنوني ممكن نيست»! اعلامي كه به معناي «لق»كردن (احسان طبري) مبارزه براي ايجاد شرايط برقراري سوسياليسم در ايران است! اعلامي كه به اين معناست كه گويا بايد در انتظار زماني در «كوپه قطار نشست» (لنين) كه شرايط گذار به سوسياليسم ”نازل“ شود و ”ظهور“ يابد! آن طور كه در مقاله «واكاوي …» در بعد از برگزاري ششمين كنگره حزب توده ايران طرح گشته است!

در مقاله زنده ياد منوچهر بهزادي، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران، با ايجاد پيوند ميان مبارزه دموكراتيك و ضد امپرياليستي، زمينه عملي و نظري مبارزه مستقل حزب توده ايران براي كوشش به منظور برپايي جبهه ضد ديكتاتوري توضيح داده شده و مستدل مي گردد. (متاسفانه نگارنده اصل سند سال ١٣٥٥ را در اختيار ندارد تا آن را باز انتشار دهد).

اكنون نيز نمي توان به اميد و به منظور برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، دو اصل پراهميت انديشه ماركسيستي- توده اي زيرپا گذاشته شود:

 

اول- حفظ استقلال خط مشي انقلابي حزب طبقه كارگر ايران

به اين منظور بايد سياست تبليغي و روشنگرانه حزب توده ايران در نبرد براي اتحادهاي اجتماعي، ازجمله به منظور برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، بر سياست مستقل و مشخص كارگري استوار باشد. دفاع بدون ترديد از منافع طبقه كارگر كه از منافع كل مردم و منافع ملي كشور دفاع مي كند، در مركز اين سياست تبليغي- ترويجي قرار دارد. در اين رابطه نشان داده مي شود كه چرا زحمتكشان هنگام مبارزه در دفاع از منافع خود، از منافع تمام خلق دفاع مي كنند؟ مستدل مي گردد كه منافع زحمتكشان در حفظ منافع ملي، از اين رو در انطباق كامل است با منافع مردم كشور، زيرا با نابودي استقلال اقتصادي كشور و تبديل شدن گام به گام آن به كشور نيمه مستعمره سرمايه مالي امپرياليستي كه تحقق آن با تداوم اجراي برنامه نوليبرال امپرياليسم قطعي است، زحمتكشان اولين قربانيان سلطه برنامه ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“ هستند. لايه هاي وسيع مياني و حتي بورژوازي ملي و ميهن دوست، با ادامه و تعميق اجراي اين سياست ضد مردمي و ضد ملي، قربانيان بعدي هستند.

در چارچوب چنين سياست تبليغي- ترويجي- روشنگرانه است كه قرار داشتن منافع اكثريت قريب به اتفاق مردم ميهن ما كه زحمتكشان، به ويژه زحمتكشان زن در مركز آن قرار دارند، مي تواند به عنوان ستون فقرات جبهه ضد ديكتاتوري شناخته و درك شود. تنها چنين شرايطي امكان گشايش رشد ترقي خواهانه فرازمندي جامعه را حتي آن زمان تامين مي كند كه نمايندگان مدافع منافع زحمتكشان اكثريت را در ارگان مربوطه دارا نباشند و …

گفتگو و جستجوي ”اقتصاد سياسي“ براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه كه تعريف علمي- انقلابي ششمين كنگره حزب توده ايران از مرحله كنوني انقلاب ايران است، تنها در چنين شرايطي ممكن مي گردد!

چنين سياست مستقلي زمينه عملي براي تجهيز و سازماندهي پيگيرترين و انقلابي ترين نيروي ميهن دوست است كه برپايي جبهه ضد ديكتاتوري را از ”پائين“ ممكن مي سازد!

 

دوم- اتحادهاي اجتماعي تظاهرِ دموكراتيكِ تناسب قواي لحظه اند

تحت چنين شرايط است كه برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، آن طور كه زنده ياد منوچهر بهزادي نيز در مقاله سال ١٣٥٥ خود برمي شمرد، از ”پائين“ پا مي گيرد و پا قرص مي كند. اين اما به معناي تحميل مطلق گرانه مواضع زحمتكشان بر جبهه ضد ديكتاتوري نيست. بلكه به اين معناست كه زحمتكشان و نمايندگانشان براي توافق بر سر برنامه «حداقل»ي كه تنظيم مي شود، از موضعي مستقل و توانمند برخوردارند و با درايت و هشياري بر سر برنامه هاي «حداقل» با ديگر لايه هاي به توافق مي رسند.

 

جبهه ضدديكتاتورى‏، شعارى‏ امروزين؟

كارپايه اتحادهاى‏ مردمى‏ و ملى‏

سند تاريخى‏اى‏ از سال ١٣٥٥ به قلم زنده‏ياد منوچهر بهزادى، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران‏ كه اين روزها خاطره بيستمين سالگرد اعدام جنايتكارانه او و همرزمانش‏ در زندان جمهورى‏ اسلامى‏ بزرگ داشته مى‏شود، همان سال در “دنيا“، نشريه سياسى‏ و تئوريك كميته مركزى‏ حزب توده ايران، به چاپ رسيده است. نگاهى‏ پرسشگرانه به اين سند با هدف دريافت پاسخ به پرسش چگونگى‏ شرايط حاكم بر ايران در دوران كنونى (١٣٨٧)‏، آموزنده است. پرسشى‏ كه مطرح است، اين پرسش است كه آيا شعار جبهه ضدديكتاتورى‏ در سال ١٣٥٥، براى‏ شرايط كنونى‏ حاكم بر ايران در سال ١٣٨٧ نيز صدق مى‏كند؟ آيا شرايط دوران كنونى‏ با شرايط دوران پيش از پيروزى‏ انقلاب بهمن مشابه است؟ مى‏توان از آن براى‏ تحليل اوضاع كنونى‏ و تعيين«اصلى‏‏ترين صحنه نبرد» در ايران امروز، بهره جست؟

بكار گرفتن اين سند براى‏ ارزيابى‏ شرايط كنونى‏ توجه و تاكيد به اين نكته را ضرورى‏ مى‏سازد كه جبهه ضدديكتاتورى‏، جبهه‏اى‏ مذهبى‏ يا ضدمذهبى‏ نبوده و راه را بر كشاندن مبارزه اصيل مردمى‏ و ضدامپرياليستى‏ به ميدان انحرافى‏ مبارزه مذهب و ضدمذهب مى‏بندد. جبهه ضدديكتاتورى‏ راه را براى‏ تجمع و تشكل كليه نيروهاى‏ ضدديكتاتورى‏، آزاديخواه و دمكرات و ميهن‏دوست، منجمله نيروهاى‏ مذهبى‏ ضدديكتاتور و دمكرات در حاكميت و پيرامون آن نيز مى‏گشايد و از اين‏رو به‏عنوان بازويى‏ توانمند عليه تحقق يكى‏ از اهداف استراتژيك امپرياليسم، يعنى‏ ايجاد جبهه‏هاى‏ متخاصم دروغين و نهايتاً تجزيه ايران به واحدهاى‏ قومى‏- مذهبى‏ عمل مى‏كند.

انطباق شعار جبهه ضدديكتاتورى‏ بر شرايط كنونى‏ ايران برپايه زمينه‏هاى‏ زير قرار دارد:

١- اوضاع جهانى‏

شرايط در صحنه جهانى‏ با دوران پيش از انقلاب بهمن ٥٧ تفاوتى‏ بزرگ و چه بسا تعيين كننده نشان مى‏دهد. فقدان اتحاد شوروى‏، وزن و نقش امپرياليسم و در راس آن امپرياليسم آمريكا را در جهان و منطقه بشدت متغيير ساخته است. برنامه استراتژيك سياسى‏- نظامى‏ امپرياليسم براى‏ تجزيه كشورها به واحدهاى‏ قومى‏- مذهبى‏ نشان و جلوه اين تغيير قوا در جهان و منطقه مى‏باشد.

٢- اوضاع ايران

سرمايه‏دارى‏ وابسته سلطنتى‏- ساواكى‏ در دوران پيش از انقلاب بهمن، استقلال كشور را نه تنها با قراردادهاى‏ نظامى‏- اقتصادى‏ و سياسى‏ برباد داده بود، بلكه همچنين به ژاندارم منطقه در خدمت منافع امپرياليسم تبديل شده بود. چنين شرايطى‏ در جمهورى‏ اسلامى‏ در حال كنونى‏ وجود ندارد. در جمهورى‏ اسلامى‏ اما بدنبال نقض اصول قانون اساسى‏ درباره حقوق مردم، در مركز آن اصل ٢٦ قانون اساسى‏، شرايط مافيايى‏ براى‏ نقض اصول اقتصادى‏ قانون اساسى‏ كه به سود مردم بود، بوجود آمد. اصل ٤٤ قانون اساسى‏ با حكمى‏ غيرقانونى‏ برباد داده شد. حاكميت سرمايه‏دارى‏ با اين ”حكم حكومتى‏“ آيت‏الله خامنه‏اى‏ شرايط قانونى‏ حفظ استقلال اقتصادى‏ كشور را نقض و وجود زمينه عينى‏ ضرورى‏ براى‏ استقلال سياسى‏ كشور را نابود ساخته است. معاملات و مذاكرات پنهان از مردم ايران و پشت درهاى‏ بسته بر سر توافق بر روى‏ محتواى‏ ”بسته“هاى‏ ارايه شده توسط كشورهاى‏ ٥ + ١، كه ظاهر آن مسئله برنامه هسته‏اى‏ ايران و در اصل درباره غارت ثروت‏هاى‏ ملى‏ ايران از طريق فروش بخش عمومي (دولتى)‏ اقتصاد به سرمايه‏هاى‏ امپرياليستى‏ است، معنايى‏ جز نقض استقلال ايران ندارد.

در چنين شرايطى‏ است كه مبارزه براى‏ آزادى‏ها و حقوق دمكراتيك و قانونى‏ مردم به يكى‏ از عمده‏ترين آماج‏هاى‏ مبارزاتى‏ مردم تبديل شده و خواست برخوردارى‏ از آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و حقوق قانونى‏، خواستى‏ عمومى‏ و همه‏گير گشته و جبهه ضدديكتاتورى‏ براى‏ مردم ميهن ما داراى‏ زمينه‏اى‏ عينى‏ و ذهنى‏ ملموس گرديده است.

زمينه‏اى‏ كه مورد سؤاستفاده محافل راست و سلطنت طلب قرار گرفته است كه از امكانات تبليغاتى‏ وسيع رسانه‏هاى‏ امپرياليستى‏ برخوردارند. ”دفاع“ از حقوق بشر توسط اين محافل، فاقد مضمون ملى‏- ضدامپرياليستى‏ است.

دو آماج مبارزاتى‏ جدايى‏ناپذير

شرايط خارجى‏ و داخلى‏ برشمرده شده، بيان كوتاه زمينه وجود و ضرورت مبارزه براى‏ برپايى‏ جبهه ضدديكتاتورى‏ با مضمونى‏ ملى‏ و ضدامپرياليستى‏ در دوران كنونى‏ است. تركيب دو خواست و آماج مبارزاتى‏ ضدديكتاتورى‏ و ضدامپرياليستى‏ از اين‏رو از اهميت برجسته و حياتى‏ و تاريخى‏ برخوردار مى‏باشد، زيرا جبهه راست داخل و خارج از كشور، برجسته ساختن مواضع ضدديكتاتورى‏ مردم و دفاع از آن را به پوششى‏ به منظور در پرده نگه‏داشتن ضرورت مبارزه ضدامپرياليستى‏ قرار داده و مى‏كوشد از اين طريق تنها يك جايجايى‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏ را به سود خود و هارترين محافل امپرياليستى‏ به كرسى‏ نشانده و مردم را براى‏ دفاع از چنين جبهه ضدديكتاتورى‏ كه آن را «دفاع از حقوق بشر» مى‏نامند، جلب كند.

نتيجه موفقيت چنين ”جبهه ضدديكتاتورى‏“ به رهبرى‏ نيروهاى‏ راست كه عمدتاً در خارج از كشور متمركز هستند و با صراحت و به طور علنى‏ از مواضع امپرياليسم دفاع مى‏كنند، تشديد خطر تاريخى‏ براى‏ تبديل شدن كشور به زائده اقتصاد و سياست امپرياليستى‏ خواهد بود، آنطور كه پيش از انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ برقرار بود. خطرِ موفقيت چنين ”جبهه ضدديكتاتورى‏“ به رهبرى‏ نيروهاى‏ راست به‏ويژه در اين امر بچشم مى‏خورد، كه امكانات وسيع تبليغاتى‏ و مالى‏ و لوژيستكى‏ دستگاه‏هاى‏ جاسوسى‏ آمريكايى‏، به مركز ثقلى‏ تبديل شده‏است، كه كليه عناصر و جريان‏هاى‏ ناراضى‏ داخل و خارج از كشور، حتى‏ عناصر مسلم ميهن‏دوست و زندان كشيده نيز به سوى‏ آن جلب گشته و حتى‏ با پذيرش غيرانتقادى‏ مواضع و برنامه‏هاى‏ سازمان‏هاى‏ امپرياليستى‏، به بلندگوهاى‏ آن تبديل مى‏شوند. دفاع از آزادى‏ها و حقوق قانونى‏ و تضمين شده در قانون اساسى‏ كشور، كه خواست مردم ميهن ماست، فراموش و شعار ”حقوق بشر“ مورد نظر بوش و شركاء به سخن آن‏ها در مصاحبه‏هاى‏ راديو- تلويزيونى‏ و مطبوعاتى‏ تبديل مى‏گردد.

مهم‏ترين پيامد منفى‏ موفقيت نيروهاى‏ راست ارتجاعى‏، سلطنت طلب و يا غيرسلطنت طلب، متوجه استقلال و تماميت ارضى‏ ايران خواهد بود كه آماج اصلى‏ برنامه استراتژيك نظامى‏ و سياسى‏ امپرياليسم مى‏باشد، يعنى‏ تقسيم و تجزيه ايران به واحدهاى‏ قومى‏- مذهبى‏ ناتوان و در تضاد و زدوخورد با يكديگر.

اظهارات سوگندگونه محافل امپرياليستى‏ كه گويا به تاريخ گذشته خلق‏هاى‏ سرزمين ما واقف و به آن احترام مى‏گذارند، كه نشان نگرانى‏ حتى‏ برخى‏ محافل در اپوزيسيون راست خارج از كشور از اهداف سياست آمريكا است، دورغين و غيرواقعى‏ است. استراتژى‏ نظامى‏- سياسى‏ امپرياليسم، سند افشاگر برنامه آمريكاست براى‏ تقسيم ايران به واحدهاى‏ كوچك قومى‏- مذهبى‏. آمريكا به عراق حمله نكرد تا ديكتاتورى‏ را براندازد، پايگاه نظامى‏ در عربستان و كويت ايجاد نساخت، تا  ”حفظ حقوق بشر“ را براى‏ مردم آنجا بارمقان بياورد، بلكه آمد تا بماند! بماند، تا از منافع استراتژيك خود دفاع كند، بماند، تا به گفته بوش، «سطح زندگى‏ آمريكايى‏ را تضمين كند.»

امضاى‏ محرمانه سند باقى‏‏ماندن ارتش آمريكا در عراق نشان اين برنامه امپرياليستى‏ است. تفاهم بر سر ابقاى‏ از نظر زمانى‏ بدون مرز ارتش آمريكا در اين سند، همراه است با حق برون مرزى‏ ”كاپيتولاسيون“ براى‏ امپرياليسم آمريكا در عراق. برپايه اين سند، ارتش آمريكا و شركت‏هاى‏ خصوصى‏ آمريكايى‏، ازجمله ارتش ١٣٥ هزارنفرى‏ مزدور شركت خصوصى‏ آمريكايى‏ Black Water كه گويا وظايف ”امنيتى‏“ در عراق به عهده دارد، از حق برون مرزى‏ برخوردار هستند. ازاين‏رو قتل چند عراقى‏، ازجمله زنان وكودكان توسط اين مزدوران كارمند شركت خصوصى‏ آمريكايى‏ در هفته‏هاى‏ گذشته، نتوانست مورد تعقيب محافل قضايى‏ عراق قرار گيرد.

ضرورت برپايى‏ جبهه ضدامپرياليستى‏ در چنين شرايط جهانى‏ و منطقه، از ضرورت دفاع از استقلال و تماميت ارضى‏ و دفع خطر تجاوز امپرياليستى‏ به ايران نيز نتيجه مى‏شود. تجاوزى‏ كه تنها در شكل نظامى‏ بروز نمى‏كند و مى‏تواند در توافق‏هاى‏ پنهانى‏ و پشت پرده نيز تحقق يابد، آنطور كه در همين روزها در شرف تكوين است.

اتحاد نيروهاى‏ ملى‏ و ضدامپرياليست

واقعيت ديگرى‏ كه بايد در ارتباط با جبهه ضدديكتاتورى‏ مورد توجه خاص قرار گيرد، اين نكته است، كه قشرهاى‏ بينابينى‏ جامعه در ايران كنونى‏ هنوز بشدت دچار ابهام در مورد خصلت نظام سرمايه‏دارى‏ حاكم بر ايران مى‏باشند. حفظ ظاهرى‏ به‏اصطلاح انقلابى‏ و ضدآمريكايى‏ و ارتباط‏هاى‏ سطحى‏ با برخى‏ كشورهاى‏ منطقه كارائيب، سخنان در ظاهر تند ولى‏ بى‏‏پشتوانه و همچنين تاثير باورهاى‏ مذهبى‏ و فرهنگى‏ و …، زمينه‏هايى‏ هستند، كه موجب ابهام در مورد خصلت نظام حاكم در نظريات عمومى‏ مى‏باشند. البته، نيروهاى‏ بينابينى‏ در ايران با تجربه روزانه خود به شناخت دقيق‏تر از شرايط حاكم بر كشور و خصلت نظام حاكم  نايل مى‏شوند. دستگيرى‏ گزارشگرى‏ ”خودى‏“ به مجلس اسلامى‏ درباره روابط و عملكردهاى‏ مافيايى‏ سرمايه‏داران حاكم، نمونه‏اى‏ در اين زمينه است. باوجود اين، اين احتمال و خطر بزرگ وجود دارد و امكان عينى‏اى‏ را تشكيل مى‏دهد، كه اين نيروها و عناصر نتوانند بموقع و با كيفيتى‏ ضرورى‏ مواضع خود را از مواضع سرمايه‏دارى‏ حاكم جدا و به مواضع مستقل و مردمى‏ و انقلابى‏ دست‏يابند.

براين پايه است كه چپ انقلابى‏ مى‏تواند و از نظر تاريخى‏ موظف است با طرح شعار برپايى‏ جبهه ضدديكتاتورى‏ و ضد امپرياليستى‏ و نشان دادن وحدت ديالكتيكى‏ اين دو شعار، براى‏ به ثمر رساندن اهداف ملى‏ و دمكراتيك انقلاب بهمن بكوشد و دورنماى‏ رشد ترقى‏خواهانه كشور را بارى‏ ديگر براى‏ مردم ميهن ما و ازجمله براى‏ قشرهاى‏ بينابينى‏ در حاكميت و پيرامون آن، ملموس ساخته و بگشايد.

استقلال تحليل و سياست جنبش توده‏اى‏ متشكل و منسجم در حزب توده ايران با طرح مبارزه براى‏ برپايى‏ جبهه ضدديكتاتورى‏ و ضدامپرياليستى‏ در عين حال كمك پربارى‏ نيز براى‏ آن بخش از نيروهاى‏ آزاديخواه و ضدامپرياليست در حاكميت جمهورى‏ اسلامى‏ و در پيرامون آن خواهد بود، كه خواستار استقلال ملى‏ هستند. بدون وجود استقلال تحليل و سياست توده‏اى‏، براى‏ چنين نيروها در حاكميت سرمايه‏دارى‏ و همچنين نيروها و عناصر سرخورده در پيرامون آن، راه و چاره‏اى‏ باقى‏ نمى‏ماند، جز نزديكى‏ به امپرياليسم با خطر تسليم نهايى‏ در برابر سياست آن! طيفى‏ از نمونه‏هاى‏ سازگارها و گنجى‏ها مى‏توان در اين زمينه برشمرد.

منافع ملى‏- ضدامپرياليستى‏ قشرها و شخصيت‏ها فوق در شرايط كنونى‏، صرفنظر از مواضع سياسى‏- ايدئولوژيك و يا حتى‏ باورهاى‏ مذهبى‏، زمينه عينى‏ شركت آنان را در “جبهه ضدديكتاتورى‏“ فراهم مى‏آورد.

ايجاد زمينه و كارپايه تئوريك- سياسى‏ براى‏ اتحادها، گام عمده و آغازين براى‏ جلب متحدين است:

«پيش از آنكه متحد شويم، بايد نخست مرزها را با قاطعيت و صراحت تمام مشخص كنيم. درغيراين‏صورت، اتحاد ما فقط مفهوم موهومى‏ خواهد بود كه بر تشتت موجود پرده مى‏كشد و مانع برانداختن قطعى‏ آن مى‏شود.» (لنين)




آموزش نظري و سياسي از تجربه ”سيريزا“ در يونان! در «ديدار به منظور بحث و گفتگو» چه گذشت؟ (٢)

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٢ (٢٣ مرداد)

واژه راهنما: ”سيماي مردمي حزب توده ايران“: تبديل شدن خواست دموكراتيك به سياسي و آگاهي اجتماعي، پيش شرط تجهيز توده ها. خواست بينابيني. پيوند گسست ناپذير ميان آزادي و عدالت اجتماعي نسبي.

 

اول- آموزش نظري، تبديل شدن خواست دموكراتيك به سياسي

يكي از نكات پراهميت نظري كه ف. م. جوانشير در اثر خود با عنوان ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ به طور مفصل برمي شمرد، توضيح چگونگي روند تبديل شدن خواست ها و «هدف هاي دموكراتيك» به هدف هاي سياسي اي است كه به منظور تحقق بخشيدن به آن ها، مبارزه بايد از مرز نظم حاكم بگذرد.

جوانشير اين نظر خود را در ارتباط با «برنامه حداقل كارگري» حزب توده ايران برمي شمرد كه «وظايف دموكراتيك را به طور گسست ناپذير با وظايف [آن طور كه او مي نامد] سوسياليستي به هم پيوند مي زند و جنبش دموكراتيك و ضد امپرياليستي عموم خلق را به جلو، به سوي نبرد با سرمايه داري، به سوي سمت گيري سوسياليستي هدايت مي كند.»

جوانشير همانجا (ص ٤٠) علت گذار خواست ها و هدف هاي دموكراتيك به سياسي- سوسياليستي، به سخني ديگر خواست هايي كه مرز نظم حاكم را در مي نوردد توضيح مي دهد و علت تبديل شدن يكي به ديگري را ناشي از آن مي داند كه «در دوران ما، هدف هاي دموكراتيك، با آن كه بورژوايي است، اما تحقق آن در ظرفيت بورژوازي نيست. بورژوازي ده ها سال است كه پيگيري خود را در دفاع از اين هدف ها از دست داده … در نتيجه دفاع پيگير از اين هدف ها به دوش طبقه كارگر مي افتد.» او سپس سرشت گذار از نظم حاكم را در خواست هاي دموكراتيك كه در نوشتار برجسته مي سازد، چنين برمي شمرد: «شعارهاي دموكراتيك در ادامة پيگير و قاطع خود خصلت كارگري و سوسياليستي به خود مي گيرد.»

در تجربه اخير حزب ”سيريزا“ در يونان، گرچه به صورت منفي، ما با چنين پديده اي روبرو هستيم. گذار از مرز نظم موجود در اين تجربه، گذار از مرز ديكته سازمان هاي سه گانه ي مالي امپرياليستي است. آن ها به مردم يونان قروض غيرقابل بازپرداختي را تحميل كردند كه دريافت كننده آن، نه مردم يونان، بلكه بانك ها و نظام سرمايه داري حاكم است.

مردم يونان با اكثريت بيش از شصت و يك درصد به خواست دموكراتيك خود به منظور پايان بخشيدن به سياست «رياضت اقتصادي» ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي راي دادند. دو روز بعد، در روز ١٣ ژوئيه، دولت ”چپ“ سيريزا كه همه پرسي از مردم را عليه سياست ديكته شده سازمان داده بود، خواست دموكراتيك مردم را از اين طريق بر باد داد، كه به كمك راي نمايندگان حزب هاي دست راستي در مجلس يونان (به عبارت ديگر در يك ائتلاف ”بزرگ“ ميان ”چپ“ سازشكار و نمايندگان احزاب راست كه «كودتاي بانك ها» ناميده شده است)، مذاكره با سازمان هاي مالي سه گانه را براي ادامه سياست «رياضت اقتصادي» – كه نشان داده شد كه به معناي تشديد آن است -، به تصويب رساند.

به سخني ديگر، خواست دموكراتيك پايان بخشيدن به سياست ديكته شده، با ديواري روبرو شد كه تنها با گذار از آن، به واقعيت تبديل مي شد و پيروزي مردم يونان را به ثمر مي رساند. براي اين پيروزي، گذار از نظم حاكم ضروري بود كه با مي بايستي از طريق اعلام آن كه ”ما قرض تحميل شده را نمي پذيريم“، تحقق مي يافت كه جوانشير آن را با جمله  «شعارهاي دموكراتيك در ادامة پيگير و قاطع خود خصلت كارگري و سوسياليستي [در مورد مشخص يونان، به خوان گذار از نظم حاكم مالي امپرياليستي] به خود مي گيرد»، برمي شمرد. شكست اين تجربه كه در ناتواني از گذشتن از ديوار قروض تحميلي سرمايه مالي امپرياليستي تبلور يافت، به معناي نادرستي تز جوانشير نيست. برعكس، اين تجربه، درستي اين تز را از اين طريق به اثبات مي رساند كه ضرورت قبلي تدارك همه جانبه گذار را از ”ديوار“ در جامعه نشان مي دهد. ضرورتي كه در زير نشان داده خواهد شد كه در يونان، توسط جنبش ”سيريزا“ تدارك كافي نشده بود. ضرورتي كه مضمون آموزش سياسي مورد بحث در اين سطور را براي مبارزه به منظور گذار از ديكتاتوري در ايران نيز تشكيل مي دهد.

چرا اين تجربه كه در درستي نظري آن ترديد روا نيست، در يونان به مورد اجرا گذاشته نشد، موضوع بحث گروه هاي بسياري از نيروهاي چپ، ازجمله ايراني را از آن تاريخ تشكيل مي دهد. در «ديدار براي بحث و گفتگو» نيز اين موضوع مطرح شد كه سطور زير در واقع نگرشي ديگر به آن است.

دوم- آموزش سياسي، آگاهي اجتماعي، پيش شرط تجهيز توده ها

وظيفه اين سطور، موشكافي آموزش سياسي از تجربه مردم يونان است كه براي بحث كنوني در ميهن ما به منظور گذار از ديكتاتوري از اهميت برجسته برخوردار است. منظور انتقال مكانيكي تجربه مردم يونان به شرايط ايران در لحظه حاضر نيست. منظور نتيجه گيري منطقي از آن براي شرايط حاكم بر ايران است. اين بحث در مقاله ”اتحاد براي گذار از ديكتاتوري و برنامه اقتصاد ملي“ نيز موضع اصلي را تشكيل مي دهد (١). در آنجا اين پرسش مركزي مطرح است كه آيا براي برپايي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري بايد برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه مطرح گردد، و يا برنامه اقتصادي يك نظام سرمايه داري ”دموكراتيك“ كافي است؟

در سطور زير نشان داده خواهد شد كه پرسش مشابه با پرسش پيش براي شرايط ايران، در يونان مطرح نشد. نشان داده خواهد شد كه تراژدي ايجاد شده در اين كشور، پيامد قانونمند طرح نشدن پرسش مشابه در اين كشور است. از اين ارزيابي به اين نتيجه گيري پرداخته خواهد شد، كه به منظور جلوگيري از تكرار چنين تراژدي در ايران، بايد پرسش در باره ”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايران در همه بُعدهاي آن مطرح و به طور پيگير مورد بررسي قرار گرفته و به طور شفاف در باره آن موضع گيري به عمل آيد!

پيش از همه پرسي اخير در يونان، يا دقيق تر بايد چنين گفت، پيش از انتخابات ماه ژانويه سال ٢٠١٥ كه با پيروزي حزب سيريزا همراه بود، اين پرسش مركزي در يونان طرح نشد و لذا بي جواب هم ماند كه مخالفت با سياست ديكته شده «رياضت اقتصادي»، مخالفتي پيگير است يا خير؟ به سخني ديگر، به اين پرسش پاسخ قاطع و نهايي داده نشد كه آيا اقتصاد يونان هيچ گاه قادر است زير فشار بار بازپرداخت سود و اصل قرض هاي تحميلي كمر راست كند، يا خير؟

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، به اين پرسش پاسخ داده نشد كه اگر قرض دهندگان به حذف (بخشودگي) آن مقدار از قرض ها تن ندهند كه بدون حذف آن، اقتصاد يونان قادر نخواهد بود كمر راست كند، بايد دولت يونان اعلام كند كه از بازپرداخت قروض سرباز مي زند يا خير؟

سكوت در اين باره، پاسخ ندادن به اين پرسش سيـاسـي بود كه آيا مردم يونان مايلند و مي توانند به خاطر باقي ماندن در حوزه يورو، بار سنگين قروض غيرقابل پرداخت را به دوش بكشند و به نسل هاي آينده كشورشان تحميل كنند؟ به سخني ديگر، سكوت در اين باره، مردم يونان را گرفتار اين سردرگمي نمود كه گويا باقي ماندن در حوزه يورو، يك مشيت الهي و يك وضع «بدون جايگزين است» كه ورّد زبان خانم مركل و ديگر نمايندگان سرمايه مالي امپرياليستي است!

اين سكوت غيرمجاز باعث شد كه بخشي از همان ٦١ درصدي كه خواستار پايان دادن به سياست «رياضت اقتصادي» اند، قادر به شناخت ضرورت خروج از نظم ديكته شده به مثابه تنها راه حل پيگير به سود مردم يونان نشوند. دولت الكسي سيپراس با سواستفاده از اين ناروشني و غيرشفاف بودن شرايط براي اين بخش از مردم، توانست با آراي احزاب دست راستي كه فاجعه كنوني را در دوران حكومت خود براي مردم يونان تدارك ديدند، گذار از ديكته سازمان هاي مالي امپرياليستي را ناممكن سازد. پيروزي مردم يونان را به شكست تبديل سازد و آن را با ادعاي مخالفت اكثريت مردم با خروج از حيطه يورو توجيه كند!

توضيح اين نكته ضروري است كه الكسي سيپراس و ديگراني در رهبر حزب سيريزا بر اين باور بودند كه بانك هاي قرض دهنده به اين واقعيت گردن خواهند گذاشت كه بازپرداخت قرض ها براي يونان ناممكن است. پذيرفتن ورشكستگي مقروض در نظام سرمايه داري، امري عادي است. لذا اين برداشت بخشي از رهبري سيريزا، برداشتي نادرست نيست. برعكس، مي توان گفت كه خواست حذف (بخشودگي) قرض و يا بخش بزرگي از آن، كه مانع ورشكستگي يونان مي شد، خواستي واقع بينانه در مبارزه عليه سلطه بانك ها از اين جهت بود و هست كه يك خواست ”بينابيني“ را تشكيل مي دهد. خواستي كه طرح آن در شرايط عادي در نظام سرمايه داري براي فرد مقروض مجاز است و هر دادگاهي آن را مي پذيرد.

اما در ”اتحاديه اروپايي“ وضع عام نظام سرمايه داري برقرار نيست! (همان طور كه در ايران نيز وضع چنين است. سلطه ديكتاتوري به معناي نبود وضع عام در يك نظام سرمايه داري است. از اين رو نمي تواند نظام حاكم وجود سنديكاهاي كارگري را تحمل كند، مبارزه صنفي معلمان و پرستاران را بپذيرد و …). نظام سرمايه داري امپرياليستي در ”اتحاديه اروپايي“ با بحراني ساختاري روبروست. از اين رو قادر نيست چنين خواست مجازي را بپذيرد. زيرا كشورهاي داراي شرايط مشابه يونان نيز مي توانستند آن گاه خواستار برخورداري از حذف قروض خود شوند. و اين به معناي رشته شدن همه بافته هاي سرمايه مالي امپرياليستي، به ويژه براي سرمايه مالي آلماني مي بود. سودهاي كلان دو دهه اخير كه حجم نقدينگي سرمايه مالي را در كوتاه ترين مدت به ارقام نجومي بليوني رسانده است، نابود مي شد.

شناخت اين وضع كه اقتصاددانان ماركسيست و غيرماركسيست بسياري نسبت به آن هشدار داده بودند، توسط رهبري سيريزا به درك ضرورت بحث در باره سياستي كه بايد در چنين وضعي اتخاذ كرد، فرانروييد. لذا بحث در باره ضرورت احتمالي خروج از حيطه يورو مسكوت گذاشته شد. سرچشمه ايجاد شدن روند تراژيك براي مبارزه مردم يونان، اكنون با شفافيت خود را نشان مي دهد.

در ايران نيز ما با همين آموزش سياسي روبرو هستيم. ”اقتصاد سياسي“ مرحله پس از گذار از ديكتاتوري، اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است. اين ”اقتصاد سياسي“، اقتصاد سياسي سوسياليستي نيست. اما اقتصاد سياسي سرمايه دارانه به شكل كلاسيك و يا نمونه هاي تركيه، كره جنوبي و … هم نيست. در شرايط سلطه نظام اقتصاد جهاني شده امپرياليستي، تنها اقتصاد سياسي مردمي، مستقل و ملي كه مي تواند در برابر فشار برنامه نوليبرال امپرياليستي پابرجا بماند و استقلال اقتصادي و سياسي ايران را حفظ كند، اقتصاد مختلط عمومي- خصوصي است. برنامه اقتصاد ملي چنين نظامي ناگزير است با پيوند ميان رشد همه جانبه اقتصادي در شرايط برقراري آزادي هاي قانوني فردي و اجتماعي، پيوند گسست ناپذير ميان آزادي و عدالت اجتماعي نسبي را بر قرار سازد. ايجاد تضمين هاي كنترل اقتصاد عمومي و خصوصي توسط سازمان هاي مدني و دموكراتيك و افكار عمومي، پيش شرط موفقيت چنين ”اقتصاد سياسي“ است كه در بحث هاي مربوطه در باره برنامه اقتصادي براي ايران تا اندازه اي به آن پرداخته شده است. (در مقاله پيش به آن ها اشاره شد)

اين واقعيت ها را بايد براي مردم توضيح داد و ضرورت آن را مستدل ساخت. بايد نشان داد كه گذار از رژيم ديكتاتوري تنها هنگامي گذار از ديكتاتوري به مفهوم عام آن است، به مفهوم «حذف استبداد و خوكامگي» در كليت آن است كه نظريه پرداز ”البرز“ در ابرازنظر خود نسبت به مقاله خواستار مي گردد، زماني كه با طرح و بحث همه جانبه در باره آنچه كه بايد پس از گذار از ديكتاتوري برپا داشت، براي مردم ميهن ما روشن گردد، قابل شناخت و درك شود. تنها از اين طريق مي توان در جبهه گسترده ضد ديكتاتوري و نزد اكثريت قريب به اتفاق مردم زحمتكش و ميهن دوست ايران اين آگاهي را ايجاد نمود كه ميان «هدف دموكراتيك [گذار از ديكتاتوري] و ”عدالت اجتماعي“ [اقتصاد سياسي] پيوند گسست ناپذير» وجود دارد.

سكوت در اين باره، نه تنها به برپايي جبهه ضد ديكتاتوري كمك نمي كند، كه برعكس، مانع ايجاد شدن شرايط برپايي آن از اين طريق مي شود كه مبارزه براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از تجهيز و سازماندهي زحمتكشان محروم مي گرداند. نيروي كه بدون حضور فعال و مبارزه جويانه آن، جبهه اي برپا نمي شود و يا ”بي دم و اشكم“ از كار در مي آيد، كه مي تواند تنها گذار از ديكتاتوري كنوني را به ديكتاتوري ديگر ممكن سازد.

انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما نيز با چنين شرايط نامساعدي روبرو شد. ضرورت دفاع از دستاوردهاي انقلاب در صحنه آزادي هاي دموكراتيك در كليت ”حقوق ملت“ و پيوند آن با ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه به مثابه وحدتي گسست ناپذير، توسط نيروي چپ در همه لايه بندي ها آن شناخته و درك نشد. آن وقت انتقال چنين شناختي نيز به توده مردم ميهن دوست عملي نگشت. جبهه متحد خلق پا نگرفت. انقلاب از مرحله سياسي به مرحله اقتصادي فرانرويد و تعميق نيافت. در چنين شرايطي حيله هاي ارتجاع داخلي و خارجي و توطئه هاي رنگارنگ از ترورها تا برنامه هاي كودتايي تا جنگ تحميلي و نهايتاً توطئه تداوم آن بعد از آزادي خرمشهر، موثر افتاد و انقلاب با شكست روبرو شد.

ايجاد پيوند ميان ”آزادهاي دموكراتيك و عدالت اجتماعي“، يكي از مصوبه هاي اصلي ششمين كنگره حزب توده ايران را تشكيل مي دهد. عدول از آن مجاز نيست. اين آموزش سياسي، آموزش از تجربه تراژيك اخير مردم يونان نيز است.

همان طور كه در آغاز اشاره شد، موضوع بررسي تجربه تراژيك مردم يونان، هفته هاست كه يكي از موضوع هاي بحث ميان نظريه پردازان چپ، ازجمله ايراني است. در اين بحث ها نكات بسياري مطرح مي شوند كه نادرست نيستند. به قول احسان طبري «مسئله بر سر خطا بودن اين مقولات يا غير عيني بودن آنها نيست، ولي مسئله بر سر آن است كه در يك مقوله كلّي (و لذا مهم [براي نمونه آموزش از تجربه اخير مردم يونان])، آن قانونمندي مشخص را كه مي تواند اهرم تفكر انقلابي قرار گيرد گم مي كنند، و بدين سان، انديشه ماركس را در جهت كنُد سازي آن ”اصلاح مي نمايند“» (درباره انسان و جامعه انساني، ص ١٢).

يك نمونه از بحث هايي كه بسيار نكات و مقولات عيني را مطرح مي كند، بدون آنكه از مساله مورد بررسي خود به نتايج ملموس براي مبارزه چپ، ازجمله در ايران نايل شود، مي توان در مقاله احمد سپيداري يافت كه با عنوان ”آن چه از كوباني ها و يونان مي توان آموخت“ در نويدنو (١٣٩٤/٠٥/٠١) انتشار يافته. كوهي از داده ها در آنجا ذكر مي شود. اما هنگامي كه گفته مي شود: «ما بعنوان چپ هاي ايران چه هدفي از بررسي و تحليل مبارزات در يونان داريم و در اين زمينه به دنبال چه بوده و هستيم؟»، يعني هنگامي كه زمان آموزش مشخص از تجربه مشخص فرا مي رسد، بلافاصله و در سطر بعد، تنها به كلي گويي بسنده مي شود كه «هدف ما مي تواند در درجه اول، پشتيباني از مبارزات مردم جهان عليه دشمن مشترك باشد …». سپس به «هدف ديگر ما» مي پردازد كه «هدف ما مي توان آموختن [تكيه از ا س) از مبارزات مردم جهان [!] باشد.»

هدفِ چند سطر پيش، انتقاد به نظريات احمد سپيداري نيست. هدف نشان دادن اين نكته است كه با مطالعه چنين ارزيابي هايي مي توان آغاز و سرچشمه روندي را بازشناخت كه پيامد آن، «گم» شدن «اهرم تفكر انقلابي» است كه احسان طبري نسبت به آن هشدار مي دهد و پيامد آن در تجربه اخير مردم يونان در بالا ترسيم شد. تجربه اي كه مانند شمشير داموكلس بالاي سر مردم ميهن ما هم آويزان است، اگر چپ ايران به طور عام و توده اي ها به طور خاص، با بي تفاوتي به «اهرم تفكر انقلابي»، به مبارزات اجتماعي، ازجمله در مرحله گذار از ديكتاتوري برخورد كنند!

1-       اخبار روز ١٤ مرداد و توده اي ها مرداد ٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2567




اتحاد براي گذار از ديكتاتوري و برنامه اقتصاد ملي جبهه ضد ديكتاتوري و تجهيز زحمتكشان

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣١ (١٥ مرداد)

واژه راهنما: گذار از ديكتاتوري مرحله اي مستقل؟ برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“ يا از ”پايين“؟ «مرحله دموكراتيك» و «مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني» (مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران را در سال ١٣٩١). وحدت ”آزادي و عدالت اجتماعي“. «توهم زايي» سيريزا و آموزش از آن براي ايران. ضرورت مكمل براي برنامه «حداقلي …».

در بخش دوم بررسي نظريات شيدان وثيق (اخبار روز اول مرداد ١٣٩٤) به بررسي بحث هاي در جريان ميان گردان هاي متفاوت چپ ايران در باره شكل و مضمونِ اتحادهاي اجتماعي، ضرورت پيوند ميان خواست دموكراتيك و سياسي، و بيش از آن، پرداخته شد. وظيفه سطور زير بررسي رابطه ميان اتحاد اجتماعي براي گذار از ديكتاتوري ولايي و برنامه اقتصادي- اجتماعي اي است كه بايد پس از اين گذار در ايران به مورد اجرا گذاشته شود.

ضرورت و اهميت اين بحث و شفافيت در باره برنامه اقتصادي- اجتماعي پس از حذف ديكتاتوري در ايران، يكي از درس هاي پراهميتي است كه گردان هاي متفاوت چپ ترقي خواه ايران مي توانند از «نـه» بزرگ مردم يونان به سياست ”رياضت اقتصادي“ ديكته شده توسط سازمان هاي حاكم سرمايه مالي امپرياليستي و سرنوشت تراژيك آن بياموزند. در يونان هم در باره پايان سياست ديكته شده ”رياضت كشي“ي نوليبرال در جبهه چپ سيريزا توافق كامل وجود داشت، بدون آنكه به مساله بعد از «نـه» پاسخ داده شده باشد، بدون آنكه پيگير در باره اقتصاد سياسي پس از «نـه»، بحث انجام و برنامه اقتصادي اي كه بايد به مورد اجرا گذارده شود، مورد مطالعه قرار گرفته باشد. همين وضع در كشورهاي ”بهار عربي“ نيز ديده شد و زمينه سواستفاده نيروهاي راست مذهبي و غيرمذهبي را در مصر و … ايجاد نمود.

در ارتباط با بحث و ابرازنظر در باره ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني كه از مدتي پيش ميان برخي از نظريه پردازان در ”اخبار روز“ دنبال شد، نگارنده با برخي نوشتارها و اكنون نيز در بحث كنوني با نگرش به برخي جنبه هاي مساله ”اقتصاد سياسي“ براي اين مرحله شركت مي كند.

نكته اساسي وظيفه سطور كنوني، پاسخ به اين پرسش است كه گذار از ديكتاتوري ١- آيا يك ”مرحله“ رشد مستقل جامعه را تشكيل مي دهد كه مبتني است بر ”اقتصاد سياسي“ خاص ”مرحله“ خود؛ و يا ٢- اين گذار، بخشي جدايي ناپذير از مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني است كه بحث در باره ”اقتصاد سياسي“ آن به منظور تنظيم يك ”برنامه اقتصادي ملي“ ضروري است؟

پاسخ به اين دو پرسش، پيش شرط براي پاسخ واقع بينانه به پرسش پراهميت چگونگي و محتوا و مضمون فعاليتِ روشنگرانه و تبليغي توسط نيروهاي خواستار گذار از ديكتاتوري است. فعاليتي كه بايد به منظور برپايي ”جبهه گسترده ضد ديكتاتوري“ عملي گردد. به سخني ديگر، پاسخ به اين پرسش است كه آيا مي توان چنين جبهه وسيعي را تنها در بحث و گفتگو با نمايندگان و نخبگان لايه هاي متفاوت نيروهاي ميهن دوست و ضد ديكتاتوري به منظور يافتن «مخرج مشترك»ها برپا نمود، و يا برپايي چنين جبهه گسترده ي ضد ديكتاتوري، نياز قطعي به حضور فعال و خلاق زحمتكشان و لايه هاي وسيع مردم زير سلطه ديكتاتوري دارد كه مي تواند تنها با طرح خواست هاي آن ها در مبارزه كنوني عملي گردد؟

در زمينه ”اقتصاد سياسي“ به ويژه در ارتباط با ”انحصارات طبيعي“ در اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك بايد نكاتي مورد بررسي قرار گيرد كه به آن به طور مجزا پرداخته خواهد شد. مقوله ”انحصارات طبيعي» بازمي گردد به نيازهاي اوليه اجتماعي توده مردم و مصالح امنيت و منافع ملي كشور كه نمي تواند مورد سودورزي سرمايه داخلي و خارجي قرار گيرد و به ابزار انباشت سرمايه براي آن ها تبديل شود.

برخلاف بحث ها نزد «چپ دگر» كه نسبت به مساله ”اقتصاد سياسي“ بي توجه است، و رابطه جدايي ناپذير ميان آزادي و عدالت اجتماعي را مورد توجه قرار نمي دهد و به ويژه نسبت به برنامه نوليبرال ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي سكوت پرسش برانگيزي از خود نشان مي دهد، در مقاله ”اتحاد عمل و تشديد مبارزه براي تحقق حقوق و آزادي هاي دموكراتيك، ضروري و تاريخ ساز است“ در نامه مردم (٢٣ تير ١٣٩٤)، به اين نكات در وسعت ضرور پرداخته مي شود. همچنين رابطه خواست هاي دموكراتيك با مساله ملي در مقاله تشريح و توصيف مي گردد كه بخشي پراهميت را در مستدل ساختن برنامه اقتصادي پس از گذار از ديكتاتوري تشكيل مي دهد.

استدلال براي ضرورت پرسش در باره برنامه اقتصادي براي مرحله بعد از گذار از ديكتاتوري در مقاله فوق طرح شده است. در مقدمه، به منظور طرح برنامه اقتصادي، چنين آمده است: «مرحله گذار به دموكراسي در كشور ما در شرايط موجود، تغييري … بر پايه بسيج طيفي وسيع از طبقه ها و قشرها در يك جبهه واحد مي تواند باشد. اين لاجرم ”اتحادي تاكتيكي“ و فراطبقاتي با هدفِ بسيار مشخص و دقيق خواهد بود، يعني مبارزه براي طردِ كامل ديكتاتوري ولايي. …».

مقاله سپس در تكميل استدلال ضرورت طرح برنامه اقتصادي، به مساله پيوند ميان خواست هاي دموكراتيك و سياسي- طبقاتي شركت كنندگان در اتحاد براي گذار از ديكتاتوري مي پردازد و برجسته مي سازد كه «مرحله گذار به دموكراسي، تنها در محدوده گذار از حكومت ولي فقيه و پي ريزي حكومتي جمهوري و اجراي دموكراتيك انتخابات بر اساس راي مردم نمي تواند متوقف شود، زيرا اكثريت مردم، به همراه رابطه هاي اجتماعي و سياسي شان با يكديگر، در بُعدهاي اقتصادي- اجتماعي مناسبات تنگاتنگي دارند كه با همان آزادي هاي دموكراتيك به طور ارگانيك پيوسته اند.» (تكيه همه جا از نگارنده)

اضافه شود كه با توجه به تجربه در جريان در كشور يونان، اهميت توجه به «بُعدهاي اقتصادي- اجتماعي» از اهميت ويژه برخوردار است و بايد مورد توجه همه گردان هاي چپ ترقي خواه و آزادي طلب قرار گيرد. ديرتر برخي از سويه هاي بُعدهاي اقتصادي- اجتماعي طرح و بررسي خواهد شد.

پس از اين مقدمه، مقاله نامه مردم به طرح «چارچوب برنامه اقتصاد ملي … براي گذار از ديكتاتوري» مي پردازد كه با «جوابگويي به ٤ سوال مرتبط به هم» همراه است. به بيان مقاله، اين پرسش ها مشخصه «برنامه حداقلي يك جبهه وسيع [ضد ديكتاتوري] در مرحله كنوني ميهن ما» هستند «كه به طور مستقيم بر زندگي معيشتي مردم و همين طور حاكميت ملي كشور تاثير مي گذارند.» مقاله آن را «مرحله دموكراتيك» مي نامد.

سرشت «برنامه حداقلي …» چيست؟ در زير نشان داده خواهد شد كه اين برنامه، هنوز برنامه مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه را تشكيل نمي دهد، بلكه بيان ”اقتصاد سياسي“ يك نظام سرمايه داري پايبند به آزادي و حقوق دموكراتيك قانوني است. همچنين نشان داده خواهد شد كه سويه هاي پراهميتي از برنامه اقتصادي در چنين نظام سرمايه داري ي ”دموكراتيك“ نيز بايد در طرح «برنامه حداقلي» تكميل گردد تا بتوان آن را برنامه همه جانبه اي حتي براي يك نظام سرمايه داري پايبند به آزادي ها و حقوق دموكراتيك و همچنين منافع ملي ارزيابي نمود. بحث اساسي بر سر اين نكته است كه تكميل نمودن «برنامه حداقلي» ارايه شده در مقاله پيش گفته، كمك براي برپايي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري است و لذا نقشي اجتناب ناپذير داراست!

٤ پرسش در «برنامه حداقلي» به زمينه هاي زير بازمي گردند:

١- مساله عدالت اجتماعي نسبي

«تعيين درجه بهره منديِ زحمتكشان (حقوق بگير و روزمزدي) از ”ثروت مليِ“ حاصل شده از كار ارزش افزا از چه جايگاه قانوني و صنفي برخوردارند، يا به عبارت ديگر، آيا زحمتكشان از حقوق قانوني صنفي در دفاع از منافعشان برخوردار خواهند بود و يا قانون ”عرصه و تقاضا“ ديكته كننده درجه بهره وري اكثريت مردم (زحمتكشان) از ”ثروت اجتماعي“ خواهد بود.»

٢- جايگاه اجتماعي بخش خصوصي

«سرمايه داري خصوصي توليدي ”مولدِ ارزش“ در ”اقتصاد سياسي“ ايران در چه جايگاهي بايد قرار گيرد؟»

٣- مضمون اقتصاد سياسي در برنامه اقتصاد ملي

«آيا به ”سرمايه داري توليدي خصوصي ارزش افزا“ به طور برنامه ريزي شده و در سطح ملي مي بايد اولويت داد و يا اينكه ارضاي تقاضاي بازار در جامعه يي شديدا مصرفي به هدف ”ثروت آفريني خصوصي“ از هر طريق بدون نظارت قوانين ملي مي بايد اولويت داشته باشد؟»

٤- تداوم برنامه نوليبرال يا اقتصاد ملي

«آيا ”بازار آزاد“ (بي نظارت) تعيين كننده چگونگي و اندازه ”انباشت سرمايه“ براي ”رشد حداكثري“ اقتصاد خواهد بود و يا اقتصاد ملي با اولويت قرار دادن ”توسعه“ است كه درجه ”رشد“ را به صورت متوازن و در ”سطح ملي“ و بر اساس برنامه ريزي مدون ملي معين خواهد كرد؟»

مقاله پاسخ كلي خود را به پرسش ها با توجه به «تجربه دو دهه تعديل هاي اقتصادي جامعه ستيز در ايران و ديگر كشورها مانند يونان و اسپانيا»، به صورت زير مطرح مي سازد: «”حذفِ كامل الگوي اقتصاد نوليبرالي، مخرج مشتركي بنيادي در سطح ملي است كه منافع قشرها و طبقه هاي مرتبط با توليد و كار ارزش افزا  – يعني زحمتكشان شهر و روستاها و سرمايه داران بخش صنعتي و ارزش افزا و مولد –  را در بر دارد.“»

چارچوب برنامه «حداقلي» اقتصادي- اجتماعي ي برشمرده شده «مي تواند همزمان منافع طبقه ها و قشرهاي زحمتكش (حقوق بگير و روزمزدي) و سرمايه داري مولد را براي مرحله دموكراتيك تامين كند. اين اتحادي خواهد بود تاكتيكي (گذرا) بين نيروهاي سياسي طرفدار منافع زحمتكشان براي همكاري با نيروهاي سياسي طرفدار منافع بخش هايي از بورژوازي بر ضد ديكتاتوري. اين اتحادي است ضروري و تاريخ ساز در مرحله كنوني به منظور شكست دادن استبداد از طريق تغيير توازن نيرو به وسيله بسيج نيروهاي سياسي اي كه مخرج مشترك هاي سياسي (آزادي و دموكراسي) و اقتصادي (طرد نوليبراليسم) دارند.»

برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“ يا از ”پايين“؟

بدون ترديد، طرح ارايه شده براي مرحله گذار از ديكتاتوري زمينه همكاري و اتحاد نيروهاي ضد ديكتاتوري و مخالف برنامه نوليبرال امپرياليستي را در سطح «حداقل»، آن طور كه در مقاله ذكر مي شود، «براي مرحله دموكراتيك» پوشش مي دهد. اما نكته هاي پراهميتي از برنامه اقتصاد ملي براي همين «مرحله دموكراتيك» بدون پاسخ مي ماند كه برخي از آن ها، مساله تركيب مختلط اقتصاد ملي، مساله تامين نيازهاي اوليه از قبيل بهداشت، آموزش رايگان، مساله تامين آب آشاميدني و ديگر نيازهاي عمومي، و مساله هاي در ارتباط با منافع كلان اقتصاد ملي و همچنين امنيت ملي است كه در كليت آن بايد از طريق حفظ ”انحصارات طبيعي“ توسط بخش عمومي اقتصاد و به دست دولت ملي و دموكراتيك و در شرايط كنترل شفاف سازمان هاي دموكراتيك و احزاب سياسي به سود مردم تحقق يابد.

پيش تر اشاره شد كه مقوله ”انحصارات طبيعي» بازمي گردد به نيازهاي اوليه اجتماعي توده مردم و مصالح امنيت و منافع ملي كشور كه نمي تواند مورد سودورزي سرمايه داخلي و خارجي قرار گيرد و به ابزار انباشت سرمايه براي آن ها تبديل شود.

«تعيين درجه بهره منديِ زحمتكشان (حقوق بگير و روزمزدي) از ”ثروت ملي“»، تنها محدود به حق قانوني برخورداري از «حقوق قانوني صنفي در دفاع از منافعشان» نيست. براي نمونه، تامين نيازهاي عمومي جامعه از قبيل آموزش رايگان، بهداشت و سرپرستي پزشكي مدرن كه بايد يا به صورت رايگان و يا در چارچوب بيمه هاي اجتماعي سازمان يابد و ديگر نيازهاي از اين قبيل، وابسته به سرمايه گذاري وسيعي است كه بايد جايگاه آن در برنامه اقتصاد ملي در همين مرحله نيز روشن و شفاف بوده و ميان نيروهاي شركت كننده در جبهه ضد ديكتاتوري طرح و بر سر آن توافق وجود داشته باشد.

ضرورت اين نكته را تجربه تراژيك مردم يونان مي آموزد. كدام تضمين وجود دارد كه پس از برقراري دولت «مرحله دموكراتيكِ» بيرون آمده از ”جبهه ضد ديكتاتوري“، كه همان همتاي يوناني آن (سيريزا) در ايران مي بوده، مشابه اين تجربه در ايران وقوع نيابد؟ اكنون بيش از نيمي از مردم يونان فاقد بيمه هاي پزشكي و اجتماعي در حالي هستند كه نيمي از جوانان بيكارند، سطح بيمه بازنشستگي گذران زندگي سالمندان را تامين نمي سازد و ….

البته كه گذار از ديكتاتوري پيروزي بزرگي را تشكيل خواهد داد و مبارزه طبقاتي پس از آن تعطيل نخواهد شد. اين يك مساله است. مساله اما تنها به اين واقعيت عيني محدود نمي شود. نمي توان وضع روحي و ذهنيت زحمتكشاني را از مد نظر دور داشت كه به توصيه چپ ترقي خواه از جبهه ضد ديكتاتوري اي پشتيباني كرده است كه با استقرار آن، با همان ”برنامه رياضت اقتصادي“اي دست بگيريان باشد كه اكنون مردم يونان در پايان چنين راهي دست بگيربان و با سرخوردگي از جنبش سيريزا روبرو و با خطر مايوس شدن از مبارزه روبرو هستند!

تامين آب آشاميدني كه معضلي داغ در ايران امروز را تشكيل مي دهد و دولت روحاني مي خواهد آن را از طريق توسعه واردات آب آشاميدني از خارج از كشور ”حل كند“، تن دادن به سياست ”خصوصي سازي“ پوشيده امپرياليستي است. ٦٧ درصد آب آشاميدني در جهان (!!) متعلق به شركت نستله سوئيسي و در بطري هاي آن به فروش رسانده مي شود! اين معضل ايران نبايد در فهرست پيش گفته در برنامه «اتحاد حداقلي» براي «مرحله دمكراتيك» اصلاً طرح گردد و پاسخ مردمي و دموكراتيك بيابد؟

از مساله اعتياد، فحشا، بيمارهاي واگير، مخارج درمان و آموزش و … در اين سطور آگاهانه دوري مي شود.

پرسشي كه به درستي با مطالعه طرح براي «مرحله دموكراتيك» در ذهن تداعي مي شود، اين پرسش است كه مسكوت گذاشتن مرحله بعدي رشد اقتصادي- اجتماعي، يعني «مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني» (كه يكي از مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران را در سال ١٣٩١ تشكيل مي دهد)، مي تواند كمكي براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري باشد يا خير؟!

به سخني ديگر، اين پرسش مطرح است كه طرح نيازهاي عمومي لايه هاي مختلف مردم كه برخي از آن ها در بالا عنوان شد، چه نقشي مي تواند در برپايي جبهه ضد ديكتاتوري ايفا سازد؟ طرح و دفاع از نيازهاي عمومي لايه هاي مختلف زحمتكشان كه زحمتكشان زن محروم ترين لايه آن را تشكيل مي دهد  – امري كه در اعتصابات اخير پرستاران، و ديگر زنان سرپرست خانواده به وسعت در جامعه طرح شد -، مي تواند چه نقشي در برپايي جبهه ضد ديكتاتوري داشته باشد؟

بدون پاسخ دقيق و شفاف به اين پرسش ها توسط همه لايه هاي متفاوت چپ، نيروي ترقي خواه چپ به اين شكل و يا آن شكل، در اين سطح يا در آن سطح، به دنباله روي بورژوازي بدل مي شود! در اين امر ترديدي نبايد به خود راه داد! نبايد از نظر دور داشت كه بخش ”اصلاح طلب“ لايه هاي پيش گفته كه مي تواند و بايد در جبهه ضد ديكتاتوري شركت و نقش پراهميت داشته باشد، هنوز آبستن اميد به ”استحاله“ رژيم ديكتاوري است!

به منظور پاسخ به پرسش نقش دفاع از نيازهاي زحمتكشان در نبرد براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري  – و يا سكوت در باره آن -، بايد پيش تر به پرسشِ پراهميت ديگري پاسخ داد. اين پرسش بازمي گردد به اين امر كه آيا مي توان ”جبهه گسترده ضد ديكتاتوري“ را تنهـا در بحث و تبادل نظر با نمايندگان بورژوازي ملي و ميهن دوست عملي ساخت، به عبارت ديگر به اصطلاح از ”بالا“ به برپايي آن دست يافت؟

به سخني ديگر كه همين مضمون را مي رساند، آيا برپايي جبهه ضد ديكتاتوري بدون تجهيز توده هاي زحمتكش، يك «توهم زايي» غيرمستدل نيست؟

آيا حل مساله حاكميت سياسي در ايران كه مضمون «گذار از ديكتاتوري» را در هر شكلي تشكيل مي دهد، ازجمله در شرايط آزادي انتخاب، بدون سازمان يافتگي توده هاي مردم و در مركز آن زحمتكشان يدي و فكري به منظور دستيابي به خواست هاي دموكراتيك و سياسي خود، عملي و تحقق پذير خواهد بود؟ به سخني ديگر، آيا شركت فعال زحمتكشان يدي و فكري براي دستيابي به منافع خود، پيش شرط گذار از ديكتاتوري است و يا، پيامد اين گذار؟ آيا بدون جايگاه والاي كشور سوسياليستي كوبا ميان كشورهاي آمريكاي لاتين، تسليم آمريكا به روند عادي سازي روابط ميان دو كشور ممكن بود؟

آيا نبايد براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، ضمن تجهيز زحمتكشان (در همه لايه بندي هاي آن كه مقاله نامه مردم به آن اشاره دارد)، همچنين به منظور قانع ساختن لايه هاي بورژوازي ميهن دوست، به اين نكته پرداخت و به اين پرسش پاسخ همه جانبه، دقيق و مستدل داد كه چرا رابطه عيني و جداناپذير ميان «مرحله دموكراتيك» و «ملي- دموكراتيك» رشد جامعه وجود دارد؟ و با تفهيم اين واقعيت به اين پرسش پاسخ داد كه چرا ”اقتصاد سياسي“ي مرحله پس از گذار از ديكتاتوري، يعني مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، بخشي جدايي ناپذير را از مرحله دموكراتيك تشكيل مي دهد؟ به سخني ديگر، نشان داد و مستدل ساخت كه ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ از وحدتي جدايي ناپذير برخوردارند؟!

آيا به اين منظور نبايد سرشت برنامه مرحله ملي- دموكراتيك را به مثابه يك برنامه اقتصادي- اجتماعي ويژه برشمرد و تشريح نمود؟ تشريح نمود كه چرا برنامه اقتصاد ملي در اين مرحله نياز به بخش عمومي (دولتي)ي اقتصاد و بخش خصوصي ي ميهن دوست دارد كه در هماهنگي تنگاتنگ وظيفه رشد و توسعه اقتصادي- اجتماعي را در ايران بر عهده داشته باشند؟

تشريح نمود كه چرا وظيفه دفاعِ بخش عمومي اقتصاد از بخش خصوصي (و تعاوني) در اقتصاد سياسي اين مرحله، واقعيت ضروري عيني و انكارناپذير را براي توسعه و شكوفايي اقتصادي- اجتماعي ايران تشكيل مي دهد؟ توضيح داد كه چرا واقعيت پيش گفته، زمينه عيني وحدت منافع زحمتكشان و بورژوازي ميهن دوست را تشكيل مي دهد و همچنين زمينه ذهني همكاري و همياري آن ها را در نبرد براي حفظ منافع ملي بوجود مي آورد كه مضمون نبرد رهايبخش كشورهاي پيراموني در برابر يورش نظام استعمارگرِ سرمايهِ مالي امپرياليستي است؟

به سخني ديگر، بايد پيش تر به پرسشي پاسخ داد كه همين معنا را مي رساند و از زمينه تاريخي و اجتماعي نيرومندي نيز در جامعه ايران برخوردار است. اين، پاسخ به اين پرسش است كه آيا نبايد برنامه اقتصاد ملي مورد نظر را با دستاورد بزرگ انقلاب بهمن ٥٧ در اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي، كه بايد بر شرايط امروزه انطباق داده شود، تكميل نمود؟

آيا نبايد در مقام دفاع از اقتصاد مختلط تثبيت شده در قانون اساسي، ترفندهاي ارتجاع حاكم را برملا ساخت كه چگونه با به ورشكست كشاندن بخش اقتصاد عمومي، غارت و خصوصي سازي آن را تدارك ديد؟ آيا نبايد نشان داد كه ارتجاع حاكم براي دسترسي به اين هدفِ ضد مردمي و ضد ملي خود، اصل ٢٦ قانون اساسي را پايمال نمود؟ آيا نبايد نشان داد كه ارتجاع حاكم با نقض اصل هاي پيش، وابستگي اقتصادي و نهايتاً سياسي ايران را به اقتصاد جهاني امپرياليستي از طريق اجراي برنامه ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“ عملي ساخت، به اميد حفظ حاكميت سركوبگرانه خود؟

آيا نبايد با چنين سياست مردمي و مدافع منافع زحمتكشان كه از منافع كل جامعه، ازجمله از منافع سرمايه داران ملي و ميهن دوست دفاع مي كند، زمينه برپايي ”جبهه ضد ديكتاتوري“ را از ”پائين“ تدارك ديد؟

آيا مي توان مستدل ساخت كه در دوران كنوني سلطه اقتصاد جهاني امپرياليستي براي كشورهاي پيراموني، ازجمله ايران، بدون شركت فعال و آگاهانه زحمتكشان امكان موفقيتِ ”اقتصاد سياسي“ نظام سرمايه داري ي ”دموكراتيك“ و ”ملي“ كه قوانين فعاليت سنديكايي و آزادي احزاب را هم تامين كند، وجود دارد، آيا اين يك موضع واقع بينانه و نه يك «توهم زايي» غير مستدل است؟ تاكنون هيچ استدلالي در باره امكان توسعه يك نظام سرمايه داري ”دموكراتيك“ توسط هيچ جريان و يا فردي ارايه نشده است. تنها نمونه هايي ذكر شده اند از قبيل تركيه و … هستند! كشوري كه با تائيد امپرياليسم آمريكا، در همين روزها پنجاه و نهمين جنگ را پس از پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي آغاز نمود. جنگي عليه مردم خود و عليه كشور عربي سوريه!

آيا براي پاسخ به پرسش واقع بينانه بودن و يا «توهم زا» بودن امكان تحقق يافتن يك نظام ”بورژوازي دموكراتيك“، تجربه اخير مردم يونان آموزنده نيست كه در آن «كودتاي سرمايه مالي امپرياليستي» به پيروزي رسيد؟!

 

صرفنظر از آنكه برپايي يك جبهه گسترده ضد ديكتاتوري از ”بالا“ بدون فشار از ”پايين“، بدون تجهيز و سازماندهي زحمتكشان به دور خواست هاي قانوني و به حقشان كه «تكانه»ي (احسان طبري) كوشش فعال و خلاق آن ها را در سطح جامعه تشكيل مي دهد، پا نخواهد گرفت و پا قرص نخواهد نمود!

صرفنظر از آنكه، بدون تجهيز زحمتكشان در سطح جامعه و حضور فعال و خلاق آن ها در مبارزات اجتماعي، پيگيري يك جبهه گسترده ضد ديكتاتوري در طول زمان  – همانند تجربه اخير در يونان -،  از تضمين برخوردار نخواهد بود! خطر تسليم چنين جبهه گسترده اي كه تنهـا از ”بالا“ بر پا شده باشد، هميشه مانند شمشير داموكلس بالاي سر مبارزات مردم آويزان خواهد بود و چه بسا امكان تحقق تجربه تلخ اخير يونان در ايران هم وجود خواهد داشت!

اين يك «توهم زايي» است كه در ايران بتواند بدون شركت فعال و مبارزجويانه زحمتكشان يدي و فكري، بدون دفاع همه جانبه ي لايه هاي مياني جامعه از خواست هاي به حق و قانوني زحمتكشان، جبهه ضد ديكتاتوري اي پا بگيرد و گذار از ديكتاتوري را ممكن سازد! از اين رو مبارزه ي روشنگرانه براي نشان دادن و مستدل ساختنِ ضرورت دفاع لايه هاي مياني ي جامعه تا درون بورژوازي ميهن دوست از منافع زحمتكشان – كه از منافع كل جامعه دفاع مي كنند -، پيش شرط برپايي و موفقيت پيگيرِ جبهه ضد ديكتاتوري است!

همچنين مبارزه روشنگرانه به منظور نشان دادن و مستدل ساختن ضرورت يك اقتصاد مختلط عمومي- خصوصي براي دوران پس از گذار از ديكتاتوري، پيش شرط پراهميت ديگر را در برپايي جبهه ضد ديكتاتوري تشكيل مي دهد!

آيا پذيرش موفقيتِ ”اقتصاد سياسي“ سرمايه داري ي ”دموكراتيك“ و ”ملي“ در دوران كنوني سلطه اقتصاد جهاني امپرياليستي براي كشورهاي پيراموني ازجمله ايران، بدون يك اقتصاد مختلط عمومي- خصوصي و در همكاري و همياري با ديگر كشورهايي كه از چرخه اقتصاد نوليبرالي خارج مي شوند، وجود دارد؟

آيا ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه نسبت به ”اقتصاد سياسي“ نظام سرمايه داري ي ”دموكراتيك“ و ”ملي“ از اين رو برتر و موثرتر نيست كه در آن، شرايط رشد روزانه عدالت اجتماعي نسبي در هماهنگي با رشد و توسعه اقتصادي- اجتماعي تضمين شده است؟

به سخني ديگر، آيا در شرايطي كه حفظ منافع زحمتكشان در سطح حفظ منافع ديگر لايه هاي ميهن دوست از پشتيباني عملي و توافق شده در برنامه اقتصاد ملي برخوردار است، زمينه همبستگي عيني و ذهني موفق تري ميان لايه و طبقات ميهن دوست براي رشد موزون اقتصادي- اجتماعي در جامعه ايراني و همچنين دفاع از منافع ملي در برابر يورش پوشيده و علني سرمايه مالي امپرياليستي برقرار نيست؟

با صراحت بايد مورد تاكيد قرار گيرد كه مواضع طرح شده در مقاله پيش گفته نامه مردم، دقيق ترين و مستدل ترين مواضع شايسته تائيد است كه تنها مي تواند در نكته برشمرده پيش تكميل گردد!

در اين مقاله، ”برنامه اقتصاد ملي“ طرح نشده است. چه بسا مي تواند با طرح آن، ازجمله طرح ضرورت تركيب مختلط اقتصاد كشور و نكته هاي ديگر مورد توجه قرار گيرد.

 

در نبرد براي حفظ حق حاكميت ملي ي سرزمين چند هزار ساله خلق هاي ساكن ايران، بدون ترديد ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، برتر از هر ”اقتصاد سياسي“ ديگر است.

اين برتري به ويژه در شرايط خطر يورش علني و پوشيده سرمايه مالي امپرياليستي كه به منظور تبديل ايران به نومستعمره خود و تحميل نقشه جغرافياي خاورميانه بزرگ عملي مي شود، انكار ناپذير است. بدون ترديد همبستگي همه نيروهاي زحمتكش و ميهن دوست در چارچوب اقتصاد سياسي ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، زمينه ذهني و عيني گسترده تري را در جامعه براي گذار از ديكتاتوري ايجاد خواهد نمود. (١)

١- نگاه شود همچنين به ”طبقه کارگر، پیگیرترین مدافع منافع ملی!“، فروردين ١٣٩٤  http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2491  و ”زمینه عینی اتحادهای اجتماعی!“ ارديبهشت ١٣٩٤  http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2494 و «”اقتصاد سیاسی“ی مرحله ملی- دموکراتیک فرازمندی جامعه!»، ارديبهشت ١٣٩٤  http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2503 و ”ديالكتيك منافع طبقه كارگر و منافع كل جامعه“ ارديبهشت ١٣٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2516  و  «بحث بر سر ”اقتصاد سياسي“ و يا خرده كاري»، ارديبهشت ١٣٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2512  و ”انديشه هايي در باره ساختار برنامه اقتصاد ملي“، فروردين ١٣٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2482




«وطن پرستي» داريم تا «وطن پرستي»! نگرشي به جنس «وطن پرستي»!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٠ (١٣ مرداد)

واژه راهنما: معيار سنجش محدوديت آزادي و تعميق نبرد طبقاتي.

معيار براي سنجش شدت سركوب آزادي در ايران، شدت رنجي است كه بايد زنان زحمتكش با دستمزد سه بار زير مرز فقر و يا محروم بودن زنان حتي از تماشاي بازي واليبال و يا تعقيب به خاطر رعايت نكردن ”پوشش اسلامي“ تحمل كنند.

معيار تشديد نبرد طبقاتي در ايران، شدت توده اي ستيزي ي دستگاه هاي تبليغات ارتجاع حاكم در نظام سرمايه داري است. در اين صحنه، نقش «عملة ارتجاع» (احسان طبري)، نقشي چشم گير و در عين حال افشا كننده براي سنجش تعميق تضاد اصلي در جامعه است.

”امير ايراني“ در ابراز نظري نسبت به مقاله اردشير قلندري با عنوان ”شادي هاي گذرا!“ (اخبار روز ٣١ تير ١٣٩٤)، موضع «يك وطن پرست ايراني» را در برابر موضع «يك توده اي»، «وطن پرستي» را در برابر «توده اي» بودن قرار داد! ادعايي ميان تهي و غير مستدل!

 

موضع توده اي ها و حزب توده ايران در دفاع از منافع ملي ايران و حراست از ميهن كه آن را «ميهن دوستي ترقي خواهانه» مي نامند، شفاف و از صراحت برخوردار است!

به برخي از اين مواضع اشاره كنيم و آن را با «ميهن پرستي»ي از جنس مدعيان  مقايسه نمايم؟!

١- توده اي ها و حزبشان مخالف بي چون و چراي اجراي برنامه ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي هستند كه قريب به سي سال است كه در ايران به مورد اجرا گذاشته شده است. اين برنامه كه در خدمت انباشت سود و سرمايه در نظام سرمايه داري جهاني شده امپرياليستي قرار دارد، خواستار نقض قوانين ملي كشورها است. مقرر مي دارد كه براي سودورزي سرمايه مالي امپرياليستي، بايد همه قوانين حمايتي از توليد داخلي ملغي گردد، بايد با ”آزاد سازي اقتصادي“، كليه قوانين اجتماعي حامي زحمتكشان لغو شود، بايد با اعمال برنامه ”خصوصي سازي“، ثروت ها و منابع ملي به صاحبان سرمايه ي سوداگر مالي داخلي و خارجي به فروش رسانده و وجب به وجب، سرزمين هزاران ساله خلق هاي ايراني براي هميشه به مالكيت آن ها واگذار گردد! خواستار آنند كه ”آينه و شمعدان نقره عروس“ كه مي تواند تنها يك بار به فروش رسانده شود، براي هميشه به مالكيت آن ها در آيد!

توده اي ها و حزبشان اجراي اين سياست ضد ملي و ضد مردمي را خيانت به منافع ملي ايران و به حراست از تمايت ارضي آن ارزيابي مي كنند!

موضع «وطن پرستي» مدعياني از جنس  ”امير ايراني“ در اين باره چيست؟

٢- توده اي ها و حزبشان ”حكم حكومتي“ غيرقانوني ”رهبر“ را كه در سال ١٣٨٥ به منظور نقض اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي صادر شد، يك خيانت ضد ملي، خيانتي به منافع ملي مردم ايران ارزيابي مي كنند.

اين ”حكم حكومتي“ وجاهت قانوني ندارد، زيرا تغيير اصل هاي قانون اساسي تنها با همه پرسي عمومي مجاز است. اين اقدام غيرقانوني ”رهبر“ كه ”شرايطِ به اصطلاح ”قانوني“ي اِعمال آن در زمان رياست جمهوري احمدي نژاد پايه ريزي و اكنون به دست رئيس جمهور روحاني به وسعت ادامه دارد، خيانتي است كه شرايط به اصطلاح ”قانوني“ مورد نياز سرمايه مالي امپرياليستي را براي تبديل ايران به نيمه مستعمره اقتصاد جهاني شده امپرياليستي در اختيار امپرياليسم قرار داده و نشان وابستگي حاكميت نظام سرمايه داري كنوني در ايران به اقتصاد امپرياليستي است.

خيانتي كه در نگاه مردم ايران و در مركز آن زحمتكشان يدي و فكري در همه لايه بندي هاي كنوني آن، محكوم است!

موضع «وطن پرستي» مدعياني از جنس ”امير ايراني“ در اين باره چيست؟

٣- توده اي ها و حزبشان پايمال كردن اصل ٢٦ قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن توسط حاكميتي كه به مظهر خيانت به منافع ملي مردم ايران تبديل شده است را اقدامي ضد مردمي ارزيابي مي كنند كه به اين منظور توسط رژيم ديكتاتوري به مورد اجرا گذاشته مي شود، تا با ايجاد خفقان عمومي، سياست ضد ملي خود را به مورد اجرا بگذارد. سياست ضد مردمي و ضد حقوق قانوني مردم ميهن ما، روي ديگر سياست ضد ملي رژيم ديكتاتوري ولايي است! وحدت منافع سركوبگرانه و ضد ملي نظام حاكم سرمايه داري انكارناپذير است!

اوج سرشت ضد مردمي و ضد ملي اين سياست خائنانه را مي توان در برخورد رژيم ديكتاتوري به حقوق زحمتكشان ايران، به ويژه عليه زنان ايراني و خلق هاي ساكن اين سرزمين چند هزار ساله دريافت. عملكرد ضد مردمي و ضد ملي ديكتاتوري شفاف است و صراحت دارد!

موضع «وطن پرستي» مدعياني از جنس ”امير ايراني“ در اين باره چيست؟

٤- تفاوت موضع و ارزيابي مردمي- دموكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي ي شفاف و صريح توده اي ها و حزبشان و «وطن پرستي» از جنس مدعيان رنگارنگ آن است كه توده اي ها از منافع زحمتكشان و ميهن دوستان ايراني دفاع مي كنند، كه دفاع از منافع كل مردم ايران است! در حالي كه «عمله» ارتجاع دفاع از منافع طبقات و لايه هاي حاكم سركوبگر و وابسته به نظام اقتصاد امپرياليستي را وظيفه خود مي دانند. صراحت اين «وطن پرستي» در وابستگي به امپرياليسم در نظر ابراز شده مشهود است!

٥- آيا در چنين شرايطي مي توان تعجب كردن كه «وطن پرستي» از جنس مدعيان رنگارنگ، چاره ديگري داشته باشد جز ”مكيدن بر پستانك كپك زده“ شوروي ستيزي و توده اي ستيزي؟ متوصل شدن به ”دستاوردهاي“ شكنجه گران آبرو باخته؟




از «انقلاب مشروطه حل مساله دموكراسي» دستور روز است! در «ديدار به منظور بحث و گفتگو» چه گذشت؟

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٩

واژه راهنما: ارايه اولين بخش از بحث ها در ديدار در كلن در تاريخ سوم مرداد ١٣٩٤.

هدف، ارايه گزارش از ديدار نيست. اما برخي از نكته هاي طرح شده، شايسته بازگو شدن هستند. يكي از آن ها، مضمون عنوان اين سطور است كه گفتگو در باره آن، تا به حيات ”آلته فويرواخه“ در كلن/ آلمان هم كشيد. نويسنده اين سطور مي كوشد با طرح درك خود از بحث، مساله را بشكافد كه مي تواند با سخنان ديگر شركت كنندگان تدقيق و تكميل گردد.

صحبت بر سر آن بود كه چرا حل مساله آزادي در ايران از زمان انقلاب مشروطه تاكنون به نتيجه نرسيده است؟

ارزيابي ي وضع حاكم بر ايران در لحظه كنوني، اين نتيجه گيري را مورد تائيد قرار مي دهد كه پس، مبارزه براي آزادي و دموكراسي، كماكان مساله اساسي و ”تضاد عمده“، ”تضاد روز“ جامعه ايراني را تشكيل مي دهد كه حل آن، به معناي گشوده شدن راه ترقي اجتماعي خواهد بود. طبقه كارگر كه دست بگريبان مبارزه براي ”دستمزد عقب افتاده“ است، در بهترين حالت، يكي از گروه نيروهايي را تشكيل مي دهد كه در اين مبارزه شركت دارد.

اين نكته اي درست است كه مساله آزادي و دموكراسي در ايران از بيش از صد سال موضوع مبارزه لايه هاي متفاوت مردم ايران را تشكيل داده است، و هنوز حل نشده باقي مانده. از اين رو و به درستي، اين ”تضاد عمده“، كماكان، تضاد روز را در جامعه تشكيل مي دهد و حل خود را مي طلبد. بررسي علت و يا علل اين امر، بررسي اي كه بتوان از آن به نتايج ملموس و در عين حال واقع بينانه و عملي براي ادامه مبارزه به منظور برقراري و تحكيم آزادي و دموكراسي رسيد، نياز به تامل و دقت دارد.

حل نشدن مساله آزادي در طول صد سال اخير، به اين معنا نيست كه اين مبارزه تاكنون با موفقيت روبرو نبوده است. بوده است. اما موفقيت نتوانسته است پايدار شده و به پايه و اساس گام بعدي ي روند ترقي خواهي تبديل گردد. به سخني ديگر، براي نمونه پس از پيروزي انقلاب بهمن، ”حقوق ملت“ و اصل ٢٦ قانون اساسي بيرون آمده از دل اين انقلاب مردمي و دموكراتيك اكثريت قريب به اتفاق مردم ايران، چنين پيروزي را تشكيل مي دهد. اما با پايمالي اين اصل، روند تحكيم آن مختل شد و نهايتاً شرايط دهشتناك ديكتاتوري ولايي كنوني بر هستي مردم ايران سلطه يافت.

طرح اين پرسش كه چرا تحكيم ”حقوق ملت“ و ازجمله اصل ٢٦ قانون اساسي ممكن نشد، با پاسخ هاي متفاوت روبروست كه شناخته شده هستند. پاسخ هايي كه از ”صداي تعلين فاشيسم“ تا … ادامه دارند.

نگارنده مايل است پاسخ به اين پرسش را از جايي ديگر آغاز كند كه در پايان آن، شناخت مكانيسم هاي روند و يا روندهايي كه شكل ديكتاتوري حاكم كنوني را ممكن ساخت و تداوم آن را ممكن مي سازد، قرار دارد. به سخن ديگر، مايلم بررسي را با طرح اين پرسش آغار كنم كه مضموني كه ارتجاع براي دسترسي به آن، به پايمال ساختن اصل ٢٦ قانون اساسي نياز داشت، كدامست؟ ارتجاع براي دستيابي به كدام منافع، نابودي دستاورد انقلابي مردم را در بخش ”حقوق ملت“ هدف قرار داد؟ وجود آزادي هاي دموكراتيك و قانوني، آزادي بيان و نظر و مطبوعات مستقل، آزادي اجتماعات و فعاليت آزاد صنفي و سياسي لايه و طبقات متفاوت، كدام خطر و محدوديت را براي ارتجاع ايجاد مي ساخت و اكنون هم مي سازد؟

علت اساسي اي كه ارتجاع داخلي و حاميان خارجي آن را بر آن داشت، هدف سركوب آزادي ها و پايمال نمودن دستاورد اصل هاي ”حقوق ملت“ در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن را دنبال كنند، حفظ منافع اقتصادي، حفظ منافع طبقاتي ارتجاع حاكم است. منافعي كه با بود و تحكيم آزادي و دموكراسي هاي قانوني به سود مردم، برايشان قابل دستيابي نيست.

به سخني ديگر كه همان معنا را مي رساند، ميان سركوب آزادي هاي قانوني و حفظ منافع ارتجاع حاكم، يك پيوند جدايي ناپذير برقرار است. نبايد گول توجيهات ”اخلاقي“ يا ”مذهبي“ يا ”سنت“ي و غيره دستگاه تبليغات آن ها را خورد، بايد وحدت سركوب آزادي و حفظ منافع آن ها را دريافت تا توانست در نتيجه گيري متقابل، خود نيز به اين نتيجه رسيد كه پيروزي و تحكيم آزادي و دموكراسي، تحكيم ”حقوق ملت“، بدون حفظ منافع اقتصادي، منافع طبقاتي لايه و طبقات زحمتكش و محروم و مياني جامعه و سرمايه داري ملي و ميهن دوست، ناممكن است. اين دو، آزادي و منافع طبقاتي ي لايه و طبقات پيش گفته نيز از وحدتي جدايي ناپذير برخوردارند. به سخني ديگر آزادي و عدالت اجتماعي مقوله هايي توامان و بهم تنيده را در حفظ هستي اجتماعي مردم تشكيل مي دهند.

اگر از صد سال پيش تاكنون، مردم ميهن ما نتوانسته است، آزادي و دموكراسي را برقرار و تداوم آن را ممكن سازد، اگر با وجود فداكاري ها و از خود گذشتگي هاي بيشمار در جريان انقلاب مشروطه و به ويژه انقلاب بهمن نتوانسته است بقاي دستاوردها را تحكيم بخشيده و بازگشت ناپذير سازد، علت بي توجهي به وحدت ميان آزادي و عدالت اجتماعي است. بي توجهي به اين واقعيت است كه برقراري عدالت اجتماعي براي زحمتكشان، آن زمينه اقتصادي- اجتماعي را ايجاد مي سازد، كه دفاع از آن براي زحمتكشان، عملاً به معناي دفاع از هستي روزانه شان، دفاع از آزادي ها و حقوق دموكراتيك شان است!

بر پايه اين شناخت از واقعيت نبرد طبقاتي- اجتماعي است كه در پس پيروزي انقلاب بهمن، محور عمده سياست حزب توده ايران، مبارزه براي تعميق انقلاب بزرگ مردم بود. مبارزه براي تعميق انقلاب از پيروزي سياسي به پيروزي در صحنه اقتصادي به سود توده هاي زحمتكشِ جامعه، هدف مبارزات حزب توده ايران را در سال هاي كوتاه فعاليت علني آن تشكيل مي داد. مبارزه براي تصويب ”قانون كار“ مترقي، تحقق بخشيدن به بند ج و د اصلاحات ارضي، تحكيم اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب كه به معناي تحقق بخشيدن شفاف و قابل كنترل عمومي بر اجراي اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي و بيش از اين ها را تشكيل مي داد، مبارزه براي تحكيم آزادي و دموكراسي در ايران و پاسداري از منافع ملي ايران انقلابي هدف جانبازي ي توده اي ها را تشكيل مي داد.

اكنون شرايط حاكم نسبت به شرايط در سال هاي پس از انقلاب داراي تفاوت هاي چشم گيري است. اما در بهم تنيدگي و وحدت مقوله ي آزادي و عدالت اجتماعي ترديدي نبايد به خود راه داد. تنها با مبارزه توامان براي آزادي و عدالت اجتماعي نسبي مي توان آن نيروي اجتماعي ضروري را براي گذار از ديكتاتوري در جبهه گسترده اي جمع نمود.

به اين منظور بايد ”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه را به محور اتحاد نيروهاي ترقي خواه و ميهن دوست بدل نمود. اين ”اقتصاد سياسي“، پرچم عيني مبارزه را تشكيل مي دهد. مبارزه براي جلب ذهن و دل لايه هاي مردمي، پرچم روشنگري و استدلال براي ضرورت ”اتحاد“ و يا ”جبهه“ است. تجهيز و سازماندهي توده هاي زحمتكش براي دستيابي به خواست هاي دموكراتيك- صنفي و حقوق سياسي و عدالت خواهانه (قانون كار مترقي و …) خود، «تكانه» و موتور برپايي اتحاد و يا جبهه گسترده در جامعه است.

–        بايد در كوشش روشنگرانه و تبليغي نشان داد، كه ”اقتصاد سياسي“ اين مرحله با ساختار مختلط عمومي (دولتي) و خصوصي (و تعاوني) خود، جانبدار و مدافع منافع زحمتكشان و سرمايه داري ملي و ميهن دوست است؛

–        بايد نشان داد كه چگونه بخش عمومي اقتصاد عنصر خادم منافع مردم و حافظ منافع ملي ايران است، هنگامي كه عملكرد آن در كنترل شفاف و تثبيت شده سازمان هاي مدني، سنديكاها، احزاب و ديگر سازمان هاي دموكراتيك و مدني قرار دارد؛

–        بايد نشان داد كه چرا و چگونه بخش عمومي اقتصاد، مدافع منافع و حامي توسعه بخش خصوصي اقتصاد ملي است؛

–        بايد نشان داد كه وحدت منافع اين دو بخش اقتصاد، به معناي وحدت منافع زحمتكشان و بورژوازي ملي و ميهن دوست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است؛

–        بايد نشان داد كه تامين نيازهاي اوليه مردم ميهن ما تنها از عهده بخش عمومي اقتصاد و نه توسط بخش خصوصي، به ويژه شركت هاي مالي امپرياليستي ممكن است.

 تنها با شناخت ضرورت وحدت مبارزه براي دموكراسي و عدات اجتماعي نسبي مي توان شرايط گذار از رژيم ديكتاتوري حاكم را ايجاد و همچنين زمينه ي حفظ و تحكيم آزادي و دموكراسي را در ايران، نهايتاً و پس از صد سال مبارزه، به طور پيگير تامين نمود!




شكست استراتژي ”استحاله رژيم“ و نگراني فرخ نگهدار!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٨ (٥ مرداد)

واژه راهنما: امضاي ”موافقت نامه اتمي“ گامي به سود ”نقشه جغرافياي بزرگ خاورميانه“. گذار از ديكتاتوري، تنها راه عيني.

حمله غير مستدل و ميان تهي فرخ نگهدار به موضعِ انتقاديِ حزب توده ايران نسبت به امضاي توافقنامه بر سر مساله ”اتمي“، كه آن را «موضع گيري عقده اي و از سر خشم» مي نامد، ريشه در واقعيت ديگري دارد كه شكافتن آن مي تواند كمك باشد براي شناخت و درك ”تضاد عمده“ي حاكم بر جامعه ايراني در شرايط كنوني.

١- پيروزي آزادي مي بخشد

رژيمي كه با موفقيت بزرگ در شكست سياست ”تحريم“ امپرياليستي روبرو باشد، شرايطي را كه به اين پيروزي انجاميده است بزرگ مي دارد و در منظر ديدگاه قرار مي دهد. پيروزي به دست و بال عملش آزادي مي بخشد.

رژيم ديكتاتوري حاكم بر ايران اما نه تنها اسماعيل عباس عبدي، دبيركل كانون صنفي معلمان ايران را آزاد نمي سازد، بلكه به گزارش «حقوق معلم و كارگر» بيش از صد معترض معلم را در برابر مجلس اسلامي به بند مي كشد كه در اعتراض به دستگيري عباس عبدي تجمع كرده اند؛ زنان ايران را از ديدن بازي واليبال كه به گفته خانم معاون امور زنان رئيس جمهور روحاني تا چند سال پيش ممكن بود، از ديدن بازي واليبال هم منع مي كند. كارگران اعتصابي خواستار در يافت دستمزد ماه ها عقب افتاده را پيش از به زندان اندختن، شلاق مي زند! ليستي كه مي توان بي نهايت ادامه داد.

٢– دو جام زهر

مقايسه «نوشيدن جام زهر» در پايان تداوم بي خردانه جنگ عليه عراق پس از آزادي خرمشهر و همين نوشيدن با عنوان «نرمش قهرمانانه» مستدل است. هر دوي اين سركشيدن هاي زهر كه به مردم ميهن ما تحميل شد، در پايان شكستِ سياستي ضد مردمي و ضد ملي تحقق يافت كه ارتجاع حاكم راست عليه تثبيت انقلاب بهمن و اكنون به منظور تعميق وابستگي به نظام اقتصاد امپرياليستي به مردم ميهن ما تحميل كرده است. سياستي ضد مردمي و ضد ملي كه با اين هدف واهي كه بقاي رژيم ديكتاتوري را تضمين كند، همراه است.

پايان ”تحريم“ها كه دقيق تر «تعليق» آن هاست و در مصوبه شوراي امنيت نيز تثبيت و مكول به تائيد سازمان كنترل انرژي اتمي در وين گذاشته شده است، تسليم به پايان دادن به سياستي است كه عليه منافع ملي مردم ميهن ما در جريان بود. ثروت هاي نجومي هزينه شده در اين پروژه، به حساب نسل امروز و آينده مردم ميهن ما بر باد داده شده است، به جاي استفاده بهينه از آن براي بهبود شرايط زندگي مردم.

٣– امضاي توافق نامه

امضاي اين توافقنامه نه تنها تضميني براي بقاي رژيم ديكتاتوري نخواهد بود (سرنوشت ليبي و سوريه چنين مي آموزد!)، بلكه برعكس، شرايط مساعدتري را براي به مورد اجرا گذاشتن برنامه استراتژيك امپرياليسم آمريكا به منظور تحقق بخشيدن به ”نقشه خاورميانه بزرگ“ براي اين كشور ايجاد كرده است. وابستگي اقتصادي ايران به نظام سرمايه مالي امپرياليستي كه از طريق اجراي سياست ضد مردمي و ضد ملي ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“ قريب به سي سال ايجاد شده است، و از دوران رياست جمهوري احمدي نژاد با حكم غيرقانوني ”رهبر“ به سياست رسمي دولتي تبديل گشته، با امضاي اين موافقتنامه تشديد خواهد شد. وابستگي اقتصادي گام به گام به تعميق وابستگي سياسي فرا خواهد رويد.

تجربه اخير يونان در اين باره آموزنده است. با تسليم اكثريت راستگرا در حزب سيريزا و تائيد سياست ”رياضت اقتصادي“ي ديكته شده توسط سرمايه مالي امپرياليسم اروپايي در مجلس يونان، كه به كمك راي احزاب راست عملي شد، خصوصي سازي ١٤ فرودگاه از تمام فرودگاه ها در يونان را به وظيفه روز دولتِ تسليم شده، بدل ساخت. اين ١٤ فرودگاه، فرودگاه هاي سودآور هستند. فروش اين فرودگاه ها كه بايد ٥٠ ميليارد يورو به صندوق دولت سرازير كند، همانند ٩ ميليارد قرض جديد در هفته اخير، تنها براي بازپرداخت قرض و سود گذشته به كار گرفته خواهد شد! آيا اين وابستگي سياسي، به دنبال وابستگي اقتصادي نيست؟ نشان تبديل شدن يونان به نيمه مستعمره نظام مالي امپرياليستي نيست؟ آيا نشاني مي توان يافت كه دال بر قرار نداشتن دولت روحاني و كليت نظام سرمايه داري حاكم در ايران، پس از امضاي توافقنامه، در چنين وضعي باشد؟

٤- تحليل و ارزيابي عيني وضع ايران

گذار از ديكتاتوري در ايران، بدون حذف آن ناممكن است. اين يك ارزيابي عيني و نه احساسي است.

شرايط حاكم در ايران كه به گوشه اي از آن اشاره شد، نشان مي دهد كه تنها راه ممكن حل ”تضاد عمده“ در دوران كنوني در ايران، پايان بخشيدن به رژيم ديكتاتوري است. ”جبهه گسترده ضد ديكتاتوري“ كه وظيفه حل اين تضاد را به عهده دارد، از ارزيابي دقيق شرايط عيني حاكم بر ايران نتيجه مي شود. نهايتاً وسعت و توانمندي اين جبهه، شكل اين گذار را تعيين خواهد كرد.

آن هايي كه همانند فرخ نگهدار به سراب «توهم زايي» در باره ”استحاله رژيم“ چنگ مي زند، جز پولميك ميان تهي، ”استدلالي“ براي گويا درست بودن اميد واهي خود ارايه نمي دهند. در همين نوشتارِ گويا ”انتقادي“ و با حسن نيت و با زباني دوستانه، فرخ نگهدار براي درستي «سياست ها و اقدامات حكومت»، كلمه اي باب استدلال، مطرح نمي سازد. او درستي سياست دولت روحاني و مدافعان آن را كه «قضاوت بي غرضانه و منصفانه» مي نامد، مي خواهد از اين طريق گويا به اثبات برساند كه ارزيابي حزب توده ايران را در بيانيه آن، ”مغرضانه و غيرمنصفانه“ بنمايد كه گويا ريشه ذهني و عاطفي و نه مستدل، منطقي و عيني دارد!