«چپ دگر» و سرگرداني! پيرامون نظريات شیدان وثیق كه واقعيت را اراده گرايانه تصوير مي كند! (دو)

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٧ (١ مرداد)

واژه راهنما: «چپ دگر» و شيوه آنارشيستي. تحريف و ادعاي ميان تهي. برنامه حداقل كارگري (جوانشير). پيوند ميان مبارزه صنفي و سياسي، ميان دموكراسي و منافع ملي. چه موقع خواست دموكراتيك به خواست ضد سرمايه داري فرامي رويد؟ فاعل اجتماي و لايه بندي آن. ديالكتيك نفي. شكل و مضمون اتحادهاي اجتماعي. روي سخن به مخاطب اصلي است.

در بخش يك بررسي نظريات شيدان وثيق در مقاله ”ماركس، يهودي سرگردان و …“ (١) نشان داده شد كه او مي كوشد به كمك برداشت نظاره گرِ ظاهربين از واقعيت، ساختار طبقاتي جامعه را نفي كند. او مي كوشد به اين هدف از طريق مطلق سازي ي اهميت غيرعمده در پديده دست يابد. پيامد نفي ساختار طبقاتي جامعه توسط «چپ دگر»، سرگرداني نظري اي است كه اين «جنبش تساوي طلبي دموكراتيك» (گاسپار ميكلوس تاپاس) و يا «چپ غير چپ» (جيمز پتراس)، ازجمله به منظور برپايي اتحادهاي اجتماعي، با آن روبروست. انديشه «چپ دگر»، سرگردان در جنگلِ نظريه هايي است كه خود اراده گرايانه از واقعيت ترسيم مي كند. آن طور كه براي نمونه نظريه پرداز شيدان وثيق در نوشتار ”چپ دگر در برابر سه پرسش بنيادين“ (اخبار روز ٢٨ آبان ١٣٩١) انجام مي دهد.

ارزيابي بهزاد كريمي از نظريات شيدان وثيق در مقاله «آسيب اصلي در ”پروژه وحدت چپ“» (اخبار روز ٣٠ خرداد ١٣٩٤) هسته مركزي اين نظريات معلول و انحرافي را با سخنان زير برملا مي سازد: «نگرشي كه البته در يك بافت منطقي نما عضله بندي شده … [اما] ذهني و بيگانه با زندگي است.» به اين سخنان نبايد هيچ نكته ديگري را اضافه نمود. كريمي به درستي «هدفِ» اين نظريات انحرافي را واداشتن جنبش چپ به «در جا زدن» اعلام مي كند كه «چنين چپي را الزاماً در خدمت وضع موجود قرار مي دهد … از كمترين دخالت ورزي براي تغيير دادن وضع موجود باز مي ماند … همان ”جنبش، همه چيز و هدف، هيچ چيز“ معروف …»!

در اين ارزيابي از نظرات وثيق، مضمون مقاله ”زمان نتيجه گيري“ كه در ٢٥ خرداد ١٣٩٤ (اخبار روز) نگاشته است، تغييري نمي دهد. «وام گيري»هاي او از سخنان ماركس نيز تغييري در موضع او ايجاد نمي سازد. هدف اعلام شده او تثبيت شرايط سردرگمي چپ تساوي طلبِ دموكراتيك است كه بايد از طريق نفي مبارزه طبقاتي و نفي ضرورت فعاليت سازمان هاي دموكراتيك و همچنين احزاب طبقاتي- سياسي ي زحمتكشان (در همه لايه بندي امروزي آن) عملي گردد. اين نظرات مي كوشد ضرورت سازماندهي جنبش ترقي خواهي را در جامعه از اين طريق نفي كند كه سازماندهي مبارزه را به سطح برپايي سازمان هاي پراكنده و موقتي از نوع NGO ها بدل سازد كه بايد از طريق برپايي «روندهايي از چپ با بينش هايي نزديك به هم … با وحدتي پلوراليستي … به يك جريان قابل ملاحظه اجتماعي تبديل» شوند، عملي گردد. به نظر او، وظيفه آن ها به طور بلافصل و بدون تصاحب قدرت دولتي «پيش روي به سوي الغاي مالكيت خصوصي بر وسايل توليد، تصاحب و كنترل جمعي نيروهاي مولده و مديريت جمعي و مشاركتي نيروهاي مادي و معنوي توسط خود توليد كنندگان و كاركنان به صورتي مستقيم و بي واسطه است» (شيدان وثوق، زمان نتيجه گيري). به سخني ديگر، او برپايي جريان هاي آنارشيستي و سازمان ستيز را توصيه مي كند!

موضعي به شدت در تضاد با برداشت ماركسيستي- توده اي!

 در زير نشان داده خواهد شد كه برخلاف اين برداشت كه گويا چنين نگرشي داراي سرشتي «وحدت گريزانه» (بهزاد كريمي) است، به اصطلاح از زير بوته بيرون نمي آيد، بلكه پيامد منطقي نظرياتي است كه خواستار تداوم و ثبات شرايط حاكم هستند! لذا نمي توان اين نگرش را به آساني خالي از «غرض و مرض سياسي» ارزيابي نمود.

اكنون ببينيم اين «غرض و مرض سياسي»، چه مكانيسمي را دنبال مي كند. همان طور كه در بخش نخست همين نوشتار بيان شد، اين نظريات در دانشگاه هاي بزرگ خصوصي و دولتي در كشورهاي سرمايه داري تدريس مي شود، از بودجه هاي كلان برخوردار است و ”تينك تانك“هايي با سازمان هاي وسيع براي برنامه ريزي را در جهان در اختيار دارد كه وظيفه آن، برقراري سلطه ايدئولوژي حاكم نظام سرمايه داري امپرياليستي بر مردم كشورها و ازجمله نيروهاي چپ در آن ها است. نقش راهبردي برنامه ريزي اين موسسات در تحميل برنامه اقتصادي- اجتماعي نوليبرال در سراسر جهان، چشمگير است!

 

برخي از اين ابزار هاي نظري را مورد موشكافي قرار دهيم:

١- ابزار تحريف و ادعاي نادرست

انديشه «چپ دگر» كه شيدان وثيق آن را در مقاله پيش گفته به قول كريمي در اوج توانايي نمايندگي مي كند، جنبش چپ پيگير، ماركسيستي- توده اي را به نادرست متهم مي سازد كه گويا ميان وظايف دموكراتيك و سوسياليستي پيوند قايل نيست! مي نويسد: «جنبش تاريخي چپ ماركسي در كشورهاي تحت سلطه استبداد، چون كشور ما ايران … يا مبارزه با استبداد را مطلق كرده و امر برابري- رهايي را به آينده اي نامعلوم و غيرقابل دست رس واگذارده است و يا دومي را به نام سوسياليسم مطلق كرده و امر مبارزه براي آزادي- دموكراسي متعارف را ناديده و به سخره گرفته است …».

او براي اثبات درستي نظر خود هيچ سندي ارايه نمي دهد. نمي گويد چه كسي، كجا و چگونه، چنين گفته يا نوشته است كه ارزيابي او را گويا مستدل مي سازد!؟

زنده ياد ف. م. جوانشير در كتاب ”سيماي مردمي حزب توده ايران“، سياست پيوند ميان مبارزه دموكراتيك و نبرد با سرمايه داري را توسط حزب توده ايران با عنوان «برنامه حداقل كارگري» (ص ٤٠) در طول سال هاي مبارزه حزب توضيح مي دهد. «پيوند» دو مبارزه ي دموكراتيك و سياسي، يكي از مصوبه هاي پراهميتي را تشكيل مي دهد كه در ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ نيز به تصويب رسيده است. جوانشير در اثر خود ازجمله مي نويسد: «برنامه ما، … برنامه حداقل كارگري بود. برنامه اي بود كه وظايف سوسياليستي و دموكراتيك را به طور گسست ناپذير – آن طور كه لنين توصيه مي كند – به هم پيوند مي دهد و جنبش دموكراتيك و ضد امپرياليستي عموم خلق را به جلو، به سوي نبرد با سرمايه داري، به سوي سمت گيري سوسياليستي هدايت» مي كند. او همانجا (ص ٤١) «دو نكته بسيار مهم را يادآوري» و اضافه مي كند: اول- «در دوران ما، هدف هاي دموكراتيك با آن كه بورژوائي است، اما تحقق آن [نه تنها در ايران] در ظرفيت بورژوازي نيست … [از اين رو] دفاع پيگير از اين هدف ها به دوش طبقه كار مي افتد [افتاده است]. شعارهاي دموكراتيك در ادامه پيگير و قاطع خود خصلت كارگري و سوسياليستي به خود مي گيرد.

دوم، … حركت جنبش ضد امپرياليستي، بيش از پيش خصلت ضد سرمايه داري دارد و شعارهاي دموكراتيك نيز خصلت بورژوائي خود را از دست داده و بار مردمي و ضد سرمايه داري پيدا مي كنند.»

همين مضمون را مقاله ”اتحاد عمل و تشديد مبارزه براي تحقق حقوق و آزادي هاي دموكراتيك، ضروري و تاريخ ساز“ در نامه مردم (٢) برمي شمرد. در آنجا پيوند ميان خواست دموكراتيكِ تامين «زندگي معيشتي مردم» و خواست سياسيِ حفظ «حاكميت ملي» در مرحله «گذار از ديكتاتوري به دموكراسي …» طرح و ضرورت پايبندي به برقراري پيوند ميان آن ها مستدل مي گردد.

٢- مبهم ساختن «فاعل اجتماعي»

واقعيت تغيير در لايه بندي ي طبقه كارگر كه پيامد رشد نيروهاي مولده در دوران افول و پوسيدگي شيوه توليد سرمايه داري است، انكارناپذير است. ناروشني در درك اين لايه بندي ايجاد شده، براي مدتي نقطه ثقل مبارزات كارگري- اجتماعي را براي گذار از نظام سرمايه داري در جهان نزد بسياري از مبارزان مورد پرسش قرار داد. اين روند اكنون به پايان خود رسيده است. ازجمله تجربه كنوني در يونان نشان مي دهد كه شناخت شفاف جايگاه مبارزات طبقاتي براي چنين گذاري، بسرعت جاي خود را در مبارزات دموكراتيك مي گشايد و نقش تعيين كننده خود را باز مي يابد كه مي تواند تنها البته با توجه به لايه بندي كنوني نيروهاي زحمتكشي كه با فروش نيروي كار خود زندگي مي كنند، به عنصر موثر تاريخي براي گذار بدل گردد.

كوچكترين اشاره اي به اين بحث ها در نظريات «چپ دگر» طرح نمي گردد، چه رسد كه به بررسي آن پرداخته شود. لايه بندي در ساختار طبقه كارگر و زحمتكشان در نظريات طرح شده، بي مقدمه و بدون هر استدلالي، به مثابه ابزار نفي واقعيت ساختار طبقاتي جامعه عنوان و براي باوراندن آن به انديشه ي ”چپ“ كوشش مي شود. كوشش مي شود «بار مردمي و ضد سرمايه داري» شعارهاي دموكراتيكِ لايه هاي متفاوت فروشندگان نيروي كار، از اين طريق به خدمت حفظ نظام سرمايه داري گرفته شود، كه امكـان ارتقا سطح شعارهاي دموكراتيك در شرايط بحران اقتصادي- اجتماعي در جامعه و غليظ شدن جوهر سرشت ضد سرمايه داري در شعارهاي دموكراتيك  – كه جوانشير برجسته مي سازد! –   نفي گردد. «نـه» بزرگ بيش از ٦١ درصد از مردم يونان به سياست نواستعماري سرمايه مالي امپرياليستي، سرشت ضد سرمايه داري خود را درست هنگامي در درخششي انكارناپذير نشان مي دهد كه دولت سيريزا، به جاي خروج يونان از زير سلطه نظام ديكته شده سرمايه مالي امپرياليستي، تسليم فشار آن مي گردد.

نه بزرگ مردم يونان، دموكراتيك ترين تصميم اكثريت قاطع مردم آن است كه خواستار نپذيرفتن قرضه هايي است كه به مردم يونان تحميل شده است. اين نپذيرفتن تنها به معناي خروج از سيستمي است كه چنين قرضه هايي را به سود سرمايه مالي امپرياليستي به مردم يونان تحميل كرده. تن ندادن به تصميم مردم، حقوق دموكراتيك آن ها را پايمال و استقلال ملي كشور آن ها را بر باد مي دهد، اما از آن جا كه «چپ دگر» يا چپ «تساوي طلبِ دموكراتيك» يا «چپ غير چپ» مبارزه طبقاتي را نفي مي كند، به تنها گام پيگير براي تحقق بخشيدن به خواست دموكراتيك مردم يونان، يعني خروج از سيستم حاكم تن نمي دهد. برعكس، «نه» بزرگ مردم را به «بيهودگي» و «سوپاپ بخار»ي بدل مي سازد، كه بانو پروين اشراقي در همين رابطه در مقاله خود عنوان مي كند (اخبار روز، ٢٢ تير ١٣٩٤) و وظيفه آن باورندان بيهوده بودن مبارزه عليه نظام حاكم به زحمتكشان كه به سخني ديگر، به معناي حفظ شرايط حاكم نظام سرمايه داري است.

هنگامي كه معاون رئيس جمهور روحاني در امور زنان، خانم شهين دخت مولاوردي اعتراف به اين امر دارد كه حتي شركت بانوان در تماشاي بازي واليبال كه تا دو سال پيش «امري عادي تلقي مي شد» و «خواسته و مطالبه مشروع» است، ولي در شرايط سلطه رژيم ديكتاتوري ولايي امكان تحقق يافتن ندارد، براي هيچ هوشمندي جاي ترديدي باقي نمي ماند كه خواست دموكراتيكِ «حداقلي»ي زنان ميهن ما به سطح خواست سياسي اي ارتقا يافته است كه تنها با حذف كامل ديكتاتوري، به سخني ديگر، تنها از طريق خروج از سيستم حاكم كنوني تحقق پذير مي گردد. آري. براي تحقق بخشيدن به خواست هاي دموكراتيك و قانوني زنان و همه مردم ايران، بايد رژيم ديكتاتوري حذف شود (٣). بدين ترتيب، سخن جوانشير در ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ در اوج منطق آن قابل درك مي شود كه تحقق بخشيدن به خواست هاي دموكراتيك در دوران كنوني از عهده بورژوازي بر نمي آيد و به وظيفه اي سوسياليستي بدل شده است.

وظيفه اين سطور، ترسيم لايه بندي طبقه كارگر در دوران افول شيوه توليد سرمايه داري، نقش و وظايف كنوني آن، ازجمله در ايران نيست. آنچه در اين سطور هدف است، نشان دادن اين نكته است كه هنگامي كه نظريه پردازِ «چپ دگر» در پرسش سوم خود در مقاله پيش گفته مي نويسد: «جنبش هاي اجتماعي در همه جا امروز در تكاپوي ابداع شكل هاي نويني از مشاركت و خودسازماندهي اند»، لزوم جستجوي اشكال آنارشيستي نويني را به جنبش ترقي خواهي ي چپ توصيه مي كند كه اثبات ضرورت آن را مستدل نمي سازد. نظرات او، تزهاي ميان تهي باقي مي مانند!

 

٣- ديالكتيك نفي

نظريه پرداز «چپ دگر» مي خواهد با شيوه نفي ي آنچه كه آن را نادرست اعلام مي كند  – يعني واقعيت ساختار طبقاتي جامعه و نبرد طبقاتي -، درستي و صلابت تزهاي اثبات نشده و غيرمستدل خود را گويا به اثبات برساند و آن ها را به چپ بقبولاند و بباوراند. شيوه اي كه نام آن ”ديالكتيك نفي“ است و اسلوبي است كه ”مكتب فرانكفورت“ براي آن تبليغ مي كند (٤).

”ديالكتيك نفي“ مي تواند به عنوان اسلوبيِ مشروط براي شناخت از واقعيت به كار گرفته شود. هنگامي كه براي نمونه يك پزشك مي كوشد علت يك بيماري شناخته نشده را نزد بيمار به كمك علائم بيماري تشخيص دهد، مي تواند با نفي بيماري هايي كه به طور قطع داراي علائم ديده شده نزد بيمار نيستند، حيطه جستجوي علت اصلي بيماري را محدود سازد. اما نهايتاً بايد علت بيماري نشناخته را به طور مثبته قطعي ساخته و تشخيص بيماري را بر پايه اسلوب هاي علمي به سرانجام برساند.

مخالفت نظريه پرداز با «… ايدئولوژي، ساختار و شيوه، به ويژه در اشكال چپ و ماركسيستي آن …» و با «تحزب كلاسيك» در هيچ نوشتاري (ازجمله در نوشتار اخير ”زمان نتيجه گيري“) مستدل نمي شود و نادرستي آن ها به اثبات رسانده نمي شود. او در هيچ يك از نوشتارهايش حتي كلامي هم براي اثبات ادعاهاي خود طرح نكرده است!

سردرگمي در اين كوره راه، كار را به آنجا مي كشاند كه «چپ دگر» نتواند براي اتحادهاي اجتماعي نيز ساختار مناسب را بيابد و تا آنجا كه صادقانه مي انديشد، به ورطه اي فرومي افتد كه بهزاد كريمي آن را به درستي همان ”جنبش، همه چيز و هدف، هيچ چيز“ ارزيابي مي كند. نظريه پرداز، اين سردرگمي آنارشيستي را چنين برمي شمرد: به طور بلافصل و بدون تصاحب قدرت دولتي «پيش روي به سوي الغاي مالكيت خصوصي بر وسايل توليد، تصاحب و كنترل جمعي نيروهاي مولده و مديريت جمعي و مشاركتي نيروهاي مادي و معنوي توسط خودِ توليد كنندگان و كاركنان به صورتي مستقيم و بي واسطه» (شيدان وثوق، ”زمان نتيجه گيري“).

در ادامه به نگرش واقعبينانه به مساله اتحادهاي اجتماعي و مساله وحدت نيروهاي چپ در ايران، در برابر نظريات انحرافي «چپ دگر»، نظر بيفكنيم:

اتحادهاي اجتماعي

در ابرازنظر هوشمندانه اي نسبت به مقاله «آسيب اصلي در ”پروژه وحدت چپ“» (٣١ خرداد ١٣٩٤) ”البرز“ تعريف دقيقي از اتحادهاي اجتماعي را ارايه مي دهد: «اتحادي بر پايه برنامه»ي مشخص. او نمونه هايي براي اين برنامه در سطور بعدي برمي شمرد: «برنامه مشتركي بر پايه نيازهاي كشور در زمينه هاي محيط زيست، مسائل ملي، مسائل آموزشي، جوانان، زنان، ورزش، اعتياد، بيكاري و … در سمت و سويي دموكراتيك و عدالت خواهانه».

در ابرازنظري ديگر (٣٠ خرداد)، همين نظريه پرداز (٥)، به تفاوت ميان ”وحدت“ و ”اتحاد“ اشاره دارد و در ابرازنظر ديگري نسبت به مقاله «چپ ايران اتحاد عمل را از كجا آغاز مي كند؟»، آن را تدقيق كرده و ويژگي اتحاد را همكاري «نيروهاي مختلف جبهه چپ كشور در همان لباسي كه هستند، پيرامون دغدغه هاي آني و امروز كشور …» تعريف مي كند.

چنين اتحادهاي دموكراتيك براي پاسخ به دغدغه هاي لحظه را مقاله پيش گفته نامه مردم، «اتحادهاي تاكتيكي» مي نامد كه مي تواند به سوي «اتحادهاي استراتژيك» فرارويد. به اين منظور مقاله ميان سرشت دموكراتيك و ملي اتحادها پيوند برقرار مي كند: «در راه به وجود آوردن ”اتحادها“، بسيار منطقي تر است  – كه بر اساس پذيرش ابتدايي چارچوبي مشخص كه در برگيرنده خواست هاي كلانِ دموكراتيكِ مردم در سطح ملي باشد-  سعي شود حزب ها و سازمان هاي موجود را به پذيرش و مسئوليت پذيري عملي، و فعاليت بر محور اتحادهاي ”تاكتيكي“ ترغيب كرد، و با تجربه آموزي، به سوي اتحادهاي ”استراتژيك“ اقدام نمود.»

براي نمونه، مي تواند مضمون چنين اتحادها، مبارزه با پديده هاي سلطه ديكتاتوري حاكم در نظام سرمايه داري كنوني در ايران و اقدام مشترك عليه آن باشد. اگر چنين وحدتي اكنون وجود مي داشت، با چه توانمندي و با كدام ابتكارهاي موثر مي توانست خواستار آزادي زنداني دربند، اسماعيل عباس عبدي، دبيركل كانون صنفي معلمان ايران، آزادي همه زندانيان سياسي در ايران و پايان بخشيدن به حصر رهبران جنبش سبز و … بشود؟!

براي مرحله گذار از ديكتاتوري، ايجاد اتحادها برشمرده شده تاكتيكي تا استراتژيكي و نهايتاً برپايي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري ضروري است. اين گذار كه در عين حال گذار به مرحله فرازمندي ملي- دموكراتيك جامعه ايراني است، نيازمند برنامه اقتصاد ملي اي است كه شناخت شكل و مضمون آن، به بحث و گفتگوي محتاج است كه بايد به طور مشخص به آن پرداخت. در اين سطور بايد اما در ارتباط با بحث با «چپ دگر» و تجربه كنوني در يونان، به يك نكته اشاره داشت.

پيش تر بيان شد كه «چپ دگر» دچار سردرگمي در باره تعريف شكل و مضمون ”وحدت“ و ”اتحاد“ است. اين سردرگمي، متاسفانه تنها سردرگمي اي نيست كه جنبش چپ، و ازجمله جنبش ترقي خواهي چپ ميهن ما مي تواند با آن روبرو باشد. مساله پراهميت تر، سرگرداني در برابر اين پرسش است كه پس از گذار از ديكتاتوري، پس از پايان بخشيدن به سياست نوليبرال ضد مردمي و ضد ملي ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي، كدام برنامه اقتصاد ملي جايگزين بايد به مورد اجرا درآيد؟

مخالفت با اجراي برنامه نوليبرال يك مساله است. جايگزين براي آن مساله اي ديگر!

در يونان هم در باره پايان سياست ديكته شده ”رياضت كشي“ي نوليبرال در جبهه چپ سيريزا توافق كامل وجود داشت، بدون آنكه به مساله بعد از «نـه» پاسخ داده شده باشد، بدون آنكه كلمه اي در باره اقتصاد سياسي پس از «نـه» بحث انجام شده باشد و برنامه اقتصادي اي كه بايد به مورد اجرا گذارده شود، مورد مطالعه قرار گرفته باشد. همين وضع در كشورهاي ”بهار عربي“ نيز ديده شد و زمينه سواستفاده نيروهاي راست مذهبي و غيرمذهبي را در مصر و … ايجاد نمود.

از اين رو بحث در باره اقتصاد سياسي در ايران پس از گذار از ديكتاتوري، بحثي پراهميت است كه ازجمله نامه مردم  در مقاله پيش گفته به آن پرداخته است و بايد به طور مجزا مورد بررسي قرار گيرد. بايد اميدوار بود كه در ديدار شنبه ٢٥ جولاي ٢٠١٥ كه آگهي برگزاري آن در اخبار روز منتشر شده است، شرايط براي پرداختن به اين نكته پراهميت وجود داشته باشد.

چنين اتحادهاي دموكراتيك براي دغدغه هاي لحظه، مي تواند در طول زمان و با تعميق تضاد اصلي در جامعه و رشد نبرد طبقاتي به ”وحدت“ نيروهاي شركت كننده در آن نايل گردد. پس از تسليم بخشي از رهبري سيريزا در يونان، اكنون اين كشور با چنين صحنه اي روبروست. ميكيس تئودوراكيس، آهنگساز كهنسال و كمونيست يوناني پس از اين تسليم، خواستار احياي ”جبهه متحد خلق“ گشته است كه جنگ پارتيزاني را عليه اشغال آلمان نازيست در جنگ دوم جهاني رهبري نمود.

وحدت ميان گردان هاي چپ، بر خلاف اتحادهاي اجتماعي، مي تواند اما تنها بر پايه ارزيابي مشترك طبقاتي از ساختار و مبارزات اجتماعي تحقق يابد. شناخت پايگاه طبقاتي نيروي اصلي نبردهاي انقلابي در جامعه كه بايد مبتني بر منافع طبقاتي آن ها باشد، توسط گردان هايي كه با «لباس» هاي خود در ابتدا در جبهه مشترك اتحادها شركت داشتند، پيش شرط تحقق يافتن چنين ”وحدت“  است. پس از پيروزي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما مي رفت چنين شرايطي در ايران ايجاد گردد كه ضد انقلاب فرصت را موقتاً از نيرو نو وترقي خواه گرفت. تاريخ باري ديگر نيروي چپ را در ايران در برابر چنين تجربه اي قرار داده است. بايد براي تحقق آن، به مبارزه ي روشنگرانه و ترويجي و نظري و همچنين عملي ادامه داد.

١- «ماركس، ”يهودي سرگردان“ …»، اخبار روز ٢٥ تير و www.tudeh-iha.com تير ١٣٩٤.

٢- نامه مردم شماره ٩٧٧، ٢٢ تير ١٣٩٤

٣- در مقاله ”رژيم ولايت فقيه و ادامه مهندسي خواست هاي جنبش زنان“ (نامه مردم ٩٧٧، ٢٣ تير ١٣٩٤) كه وضعيت برشمرده شده در مبارزه دموكراتيك زنان در ايران از آن نقل شد، شرايط سركوب خواست هاي قانوني زنان در ايران با ظرافت تشريح و توصيف مي گردد. مخاطب سخنِ مقاله، اما تنها خانم ملاوردي و آن بخش از حاكميت است كه پشتيبان سياست «توهم زايي» در اين باره است كه گويا مي توان با ادامه سلطه رژيم ديكتاتوري نيز به ”اصلاحات“ دست يافت! جنبش دموكراتيك زنان كه فاعل تاريخي ي پراهميتي را در نبردِ ضد ديكتاتوري در كنار و همراه ديگر لايه هاي زحمتكشان ميهن ما تشكيل مي دهد، عنصر اصلي در پيشبرد نبرد براي دستيابي به حقوق دموكراتيك و تمدني زنان در ايران و مخاطب اصلي است.

٤- علاقمندان مي توانند براي آشنايي با نظرات اين مكتب به مقاله هاي دیالکتیک نفى‏‏‏ یا نفى‏‏‏ دیالکتیک؟ مکتب فرانکفورت در پرتوى‏‏‏ مارکسیسم (دي ١٣٨٧)  http://www.tudeh-iha.com/?p=651&lang=fa مراجعه كنند.

٥- ”البرز“ همانجا بر ضرورت «تحولات انديشه اي» نزد «اجزاء جنبش چپ خواهان تحولات عميق و عدالتخواهانه در اجتماع» اشاره كرده و آن را با ارايه نمونه هايي نشان مي دهد. ازجمله واژه استه تيك ”فرگشت“ را براي تكامل تدريجي Evolution كه براي نگارنده شناخته نبود، پيشنهاد مي كند. متشكرم.




مارکس، یهودی سرگردان و نگرش نظاره گرِ ظاهربين! پيرامون نظرات شیدان وثیق كه عمده را نمی بیند! (یک)

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٦ (٢٦ تير)

واژه راهنما: ماركسولوژي و نفي مضمون ماركسيسم. ظاهر و مضمون. غيرعمده ابزار دستكاري. گذشته در خدمت آينده. فراگشت Evolution پديدار شدن زبان نزد انسان.  قانون ديالكتيكي نفي در نفي. ديدگاه ماركسيستي در باره انسان شناسي.

مارکسولوژی marxologie نام “علم”ی است که در دانشگاه های کشورهای سرمایه داری تدریس می شود. هدف آن، نفی اندیشه بانیان سوسیالیسم علمی، مارکس و انگلس است که به مثابه نظم نوینِ جامعه شناسي علمي با نام مارکسیسم در متن تاریخِ اندیشه انسانی ظبط شده. به منظور نفی مضمونِ اندیشه ی تاریخی- طبقاتی از جامعه انسانی که در مفهوم “مارکسیسم” نهفته و مبتنی است بر برداشت ماتریالیستی از تاریخ، مداحان سرمایه داری می کوشند برای اسلوب بررسی مشخصِ واقعیت با نام اسلوب ماتریالیسم دیالکتیکی، جایگزینی ارایه دهند. این جایگزین، نگرش ظاهربینانه به واقعیت است. مارکس آن را نگرش نظاره گرِ ظاهربین می نامد. نگرش نظاره گرِ ظاهربین، ظاهر پدیده و یا واقعیت امر را مطلق می سازد. در نتيجه، مضمون پدیده غیرقابل شناخت و درک باقی ماند.

عمده را در پس غیرعمده پنهان ساختن، یکی از ابزارها در خدمت مطلق ساختن ظاهر پدیده است. این شیوه به طور وسیع در نگرش به اصطلاح “خوانش جدید مارکس” به کار گرفته می شود.

شیوه دیگر در همین به اصطلاح نگرش مدرن به مارکسیسم، تغییر زبان علمی آن است. هدف از این تغییر زبان، ناروشن ساختن و نهایتاً متزلزل کردن منطق نهفته در زبان علمی از این طریق است که آن را با اصطلاحات مشابهِ من درآوردی و میان تهی جایگزین سازند. برای نمونه واژه “مارکسی” را به عنوان جایگزین واژه علمی مارکسیسم به کار بردن: «جنبش تاریخی چپ مارکسی در کشورهای زير سلطه استبداد …».

زبان شیوای شیدان وثیق در مقاله “چپ دگر در برابر سه پرسش بنیادین” (اخبار روز، 28 آبان 1391) که آن طور که می گوید، «سهمیه» او برای پروژه «شکل دهی ”تشکل بزرگ چپ“» است، ویژگی های برشمرده شده مارکسولوژی را نشان می دهد.

در اندیشه «شکل دهی ”تشکل بزرگ چپ“»، کوشش به منظور نفی برداشتِ طبقاتی- تاریخی از جامعه سرمایه داری که برداشت مارکسیستی- توده ای از جامعه است، ازجمله از جامعه سرمایه داری کنونی ایران، به بهترین وجه قابل شناخت است. به این نکته دیرتر پرداخته خواهد شد.

وظیفه سطور زیر دو بخش را در بر می گیرد. بخش نخست، نشان دادن اسلوب عملکرد این به اصطلاح “علم” در خدمت نظام سرمایه داری است. در بخش دوم، بررسی برخی از نظرات هدف است که نظریه پرداز شیدان وثیق از موضع برداشت پوزیتویستي از واقعيت، در مقاله پيش گفته طرح مي سازد كه پيامد عملي آن، همان طور كه بهزاد كريمي در مقاله «آسيب اصلي در ”پروژه وحدت چپ“» (اخبار روز ٣٠ خرداد ١٣٩٤) نشان مي دهد، به انحراف کشاندن آنچه «تشکل بزرگ چپ» نامیده می شود از راه دست يابي به ”اتحاد عمل“ و يا ”وحدت“ است. نظراتی که خواسته یا ناخواسته در خدمت ابدی ساختن شرایط حاکم در ایران قرار دارد. به سخنی دیگر، نظريات طرح شده، برداشت های پوزیتویستی ای را تشکیل می دهد که در پس سیمای واژه هایی با ظاهر “چپ” طرح، همان طور كه در زير نشان داده خواهد شد، اما از مضمونی عمیقاً راستگرایانه برخوردارند.

چگونه غیرعمده به ابزار دستکاری بدل می شود

برای اندیشه چپ انقلابی امری طبیعی است که هنگامی که در کلن/ آلمان جلسه ای برگزار می کند که مدتی محل فعالیت مطبوعاتی کارل مارکس بوده است، سخنش را با مضمون اندیشه بانیان سوسیالیسم علمی آغاز کند. این آغاز تنها به معنای یافتن رابطه مکانیکی میان گذشته و حال نیست، بلکه به خاطر يافتن امكان ادامه راه با مضمـونـي است که آغاز شده. از این رو نیز ضروری است، دستاوردها و ناکامی های گذشته بررسی شده و از آن آموخته شود. آنچه که به آن “نفی در نفی” می نامند. نفی ي كهن میرنده و رشد و ارتقای هسته ي نويي که در آن وجود دارد و به آینده تعلق دارد.

فعل آلمانی aufheben داری سه مفهوم است. ١- لغو كردن (قانون)، ٢- حفظ- نگهداري كردن و ٣- از زمين بلند كردن- ارتقا دادن! آنچه در پدیده به گذشته تعلق دارد، و «دخلش به ته کشیده» (احسان طبری) و حقانیت وجودی خود را از دست داده، نفی (لغو) مي شود، نطفه ی نوینی که در درون گذشته بسته شده، حفظ و نگهداري شده و به سطحی والاتر ارتقا داده می شود. از درون اين روند ديالكتيكي ”نفي در نفي“، مضمون و ساختار نوین پدیدار می گردد.

به همین علت نیز اندیشه ی ترقی خواهی که به قول کارل مارکس وظیفه تغییر و نه توصیف شرایط را دارد (که فلاسفه تاکنون به آن بسنده كرده اند)، با توضیح مضمون اندیشه مارکسیستی- توده ای آغاز می کند. هیچ بیان و توضیح مبتنی بر برداشت ماتریالیستی از تاریخ که استوار است بر اسلوب ماترياليسم دیالکتیکی، بدون ارایه چنین ارزیابی ای از گذشته، لااقل در کلی ترین بیان، به آینده راه ندارد.

 

گذشته در خدمتِ آینده

پسیکولوژ معاصر آلمانی توماس زودندورف در کتاب خود با عنوان ”تفاوت“، ”آنچه انسان را به انسان بدل مي سازد“ که در آن به بررسی زمان و چگونگی پديدار شدن و رشد زبان نزد انسان هموزاپینس پرداخته. او اين روند را در مقایسه با امکان ارتباطی حیوانات، به ویژه وجود ذهنیت معيني نزد پیريمات ها، مورد بررسي قرار داده است. او نشان مي دهد كه ”خاطره“، سفر به گذشته است که اما در خدمت آینده قرار دارد. سگ در آزمایش معروف پاولوف که با شنیدن زنگ، بزاق دهانش به راه می افتد، به علت خاطره غذای پیش نیست، بلکه به علت انتظار برای غذایی است که زمان آن فرارسیده است. زودندورف تز خود را بر پايه اسلوب های جدید تحقیقاتی بر روي مغز مستدل مي سازد كه انطباق مركز ”خاطره“ و ”انتظار“ را در مغز در عكس هاي رنگي در MRT نشان مي دهد. (١)

از اين رو مي توان آموزش از گذشته را پيش شرط براي موفقيت تجربه ي در پيش ارزيابي نمود. او این ارتباط بیولوژیک- پسيكولوژيكی را در خدمت حفظ هستی انسان مي داند كه زمينه تغيير اولوسیونر مغز و عملكرد آن در گذشته ي تاريخي و پيش شرط ايجاد شدن ”زبان“ به مثابه اهرم ارتباطي در گروه كوچك خانوار انسان بوده است.

گذشته در خدمت آینده. بدون شناخت دقیق گذشته، برنامه ریزی برای آینده ناممکن است.

از این رو اندیشه مارکسیستی- توده ای با نگاه دقیق به گذشته، راه آینده را به کمک آموزش از آن هموار می سازد. برخلاف چنین نگرشِ مستدل كه تحقيقات ذكر شده بر روي مغز انسان آن را قطعي مي سازد، اندیشه مارکسولوژی با هدفی دیگر، برخورد به گذشته را آغاز می کند. انديشه مبتني بر نظريه ماركسولوژي به لعاب چپ نیاز دارد تا موضع راست و پوزیتویستی خود را در خدمت وضع موجود به کرسی بنشاند. از این رو از «یهودی سرگردان»ی آغاز می کند که جواب هایش گویا همه «باطل» هستند و «فاقد کارایی»! باید پرسید، اگر چنین است، چرا با مارکس آغاز می کند؟ چرا با طرح آنچه که خود بر نافذ بودن آن اعتماد دارد، آغاز نمی کند؟ و ده ها پرسشی این چنانی!

صحبت بر سر آن نیست که به نبود سایه و سویه ای از برداشت مارکسیستی- توده ای در اندیشه طرح شده در باره «تشکل بزرگ چپ» انتقاد شود. انتظار يافتن سايه يا سويه اي از برداشت ماركسيستي- توده اي در نظرات در باره «تشكل بزرگ چپ»، انتظاری  عبث است. صحبت بر سر آن است که اندیشه ی «تشکل بزرگ چپ» می کوشد مضمون اندیشه مارکسیستی- توده ای را برای شرایط مبارزه گذشته و کنونی در ایران از این طریق دور بزند که به طور اراده گرایانه ظاهرغیرعمده و سرگذشت زندگي فردي كارل ماركس را جایگزین مضمون عمده، يعني مضمون نظر او سازد، ظاهرِ سرهم بندی شده و اراده گرایانه ای را جایگزین مضموني سازد كه جهان را دگرگون ساخته است.

«حکایت حقیقی»ي مورد نظر اندیشه ی «تشکل بزرگ چپ» که «یهودی سرگردان» را جایگزین اندیشه و اسلوب شناخت واقعیت توسط بزرگ ترین اندیشمند تاریخ نظام سرمایه داری قرار می دهد، با شفافیت کامل هدف “علم”ی را برملا می سازد که مضمون مارکسولوژی را تشكيل مي دهد.

آنچه که او گویا «پرسش های صد و چهل سال پیش … در تاریخ چپ مارکسیستی … [می نامد که] امروزه همگی یا باطل شده اند و یا فاقد کارایی می باشند …»، ادعاها و تزهاي ميان تهي هستند كه به مثابه ابزار و اساس عملكرد این به اصطلاح “علم”، وارد صحنه مي شوند. هدف آن ها جستجوی اشتباهات و آموختن از آن ها نيست. همان طور كه در سطور زير نشان داده خواهد شد، حتي سايه ي کوششی برای تغییر شرایط حاکم نظام استثمارگر و ضد بشری سرمایه داری که در کنار بمب اتمی به امکان دیگری برای نابودی هستی بر روی زمین تبدیل شده است، در نظرات طرح شده توسط نظريه پرداز وجود ندارد. اين نكته را بهزاد كريمي در مقاله خود با ظرافت نشان مي دهد.

برشمردن ظاهرامر و نه مضمون، اهرم باوراندنِ موضع

آنچه که اندیشه ای که می خواهد خود را با آن “چپ” بنماید، به خدمت مي گيرد، نه مضمون، که ظاهر امر است. این روند را در سخنان شیوای شیدان وثیق دنبال کنیم که خطاب به «دوستان گرامی» در نشست در شهر کلن/ آلمان بر زبان می راند: «140 سال پیش … جوان بیست و پنج ساله ای که تازه دکترای فلسفه اش را گرفته بود»، در منطقه ي رسیدن «رود موزل که در همین نواحی جاری است» به رود رین کنار کلن که در آن «دکتر مارکس»، «انقلابی یهودی سرگردان … به دفاع از زحمتکشان تاکستان هایی … که زیر فشار سنگین ستم و استثمار ملاکان دست به مبارزه زده بودند، … مقاله» می نویسد و دچار «سانسور» می شود و «سرانجام و ناگزیر برای ادامه پیکاری که خصلت ضد سیستمی و ضد سرمایه داری اش بیش از پیش برایش آشکار و روشن می شد، کشورش آلمان را برای همیشه ترک می کند … از پاریس نیز اخراج می شود، … قبل از مهاجرت [برای همیشه (که لابد از قلم افتاد)] به لندن، در بروکسل مستقر» مي شود و «در سال 1848 مانیفست کمونیست را به رشته تحریر در می آورد و برآمدن کمونیسم نوین را نوید می دهد [و] بدین سان، تاریخ جهانی سوسیالیسم مدرن، در سِکانس های مختلف اش، از این لحظه، به شکرانه تلاقی اتفاقی دو رخ داد [!] در محل تلاقی دو رودخانه راین و موزل و توقیف روزنامه ی راینی، آغاز می شود. چه بسا اگر این دو تلاقی سیاسی، جنبش موکاران موزلی و سانسور استبدادی روزنامه راینی اتفاق نمی افتاد، جنبشی به نام چپ مارکسی [جایگزین زبانی برای مارکسیسم!] سیری دیگر می پیمود.» به سخني ديگر، انديشه داهيانه ماركس، به جاي ”كاپيتال“، به رومان نويسي روي مي آورد!

همان طور که دیده می شود، بسیار گفتنی، اما کلمه ای از مضمون اندیشه مارکس طرح نمی شود. کلمه ای از مضمون فلسفی اندیشه مارکسیسم برای شنونده و خوانده طرح نمی شود. اندیشه ای که پایه گذار اسلوب بررسی ماتریالیست دیالکتیکی از واقعیت است. اسلوبی که پايبندي به آن برای تشخیص وظایف امروز جنبش کارگری و کمونیستی- توده ای همانقدر ضروری است که در گذشته بوده است. اندیشه ای که می خواهد خود را “چپ” بنماید، و می داند کماکان نمی تواند مضمون اندیشه مارکس را به انتقاد بكشد و بايد آن را دور بزند، ظواهر و شکل های تهی از مضمون را برجسته مي سازد، تا در آب گل آلوده شده، مضمون اندیشه پنهان بماند!

نظریه پرداز سپس به توضیح علت «نقل حکایت حقیقی» پیش گفته خود در «تشکل بزرگ چپ» می پردازد، تا از ضعرا و کبرهای ظاهر امر برشمرده شده خود، به هدف نفی مضمونی که طرح نکرده و نادرستی آن را به اثبات نرسانده است، میان بر بزند. اندیشه ای که می خواهد خود را “چپ” بنماید، علت «نقل حکایت حقیقی» خود را چنین توضیح می دهد: «که بگوییم پرسش های اصلی امروزی ما نسبت به پرسش های صد و چهل سال پیش، در اساس، چندان تغییر و تحولی نکرده اند و هم چنان، به رغم دگرگونی های تاریخی، همان ها باقی مانده اند. … نه این که این پرسش ها … [در تاريخِ] سپری شده ی چپ مارکسیستی، پاسخ ها نیافته، [يافته، اما] به تقریب می توان گفت که امروزه همگی یا باطل شده اند و یا فاقد کارایی می باشند. ما هم چنان در اندر خم تکاپوی نظری و عملی برای کشف پاسخ هایی نوین، متفاوت و دیگر برای پرسش های اساسی و بنیادینی هستیم …».

بدين ترتيب، ”ماركسولوژي“ به ذم خود ماركسيسم را نفي مي كند!

پايان بخش نخست كه بايد اميدوار بود مضمون ميان تهي آنچه به نام علم ماركسولوژي معروف شده است براي خواننده روشن شده باشد. در بخش دوم، به كار گرفته شدن اسلوب ظاهربين نظاره گرِ در خدمت تائيد شرايط حاكم به نقد كشيده خواهد شد كه پيامد عملي آن، به انحراف کشاندن آنچه «تشکل بزرگ چپ» نامیده می شود است. در اين زمينه بهزاد كريمي در مقاله پيش گفته بسيار نكات آموزنده بيان داشته است. تنها مي توان نكات معدود را به آن افزود.

١- نگاه شود همچنين به مقاله ”انسان“، ديدگاه ماركسيستي در باره انسان شناسي ـآنتروپولوژي) و برداشت هاي بنيادي آن در دو بخش در تارنگاشت توده اي ها   http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa   و http://www.tudeh-iha.com/?p=1071&lang=fa




«مصرف مطلوب» در ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك و سوسياليستي! پيرامون پرسش خانم فروغ اسدپور در ارتباط با مساله «مصرف مطلوب»

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٥ (١٩ تير)

واژه راهنما: ديالكتيك رشد نيروهاي مولده و آزادي هاي سوسياليستي. «شرايط، سطح دانش را به سطح شعور مسئولان تنزل داده بود» (نشست دانشمندان اتحاد شوري پس از پيروزي ضدانقلاب). «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم». شيوه مصرفي در جامعه سوسياليستي- كمونيستي. انتقاد سازنده و مرز آن با انتقاد پوزيتويستي. اقتصاددانان آلماني هاري نيك، كلاوس بلسينگ، يورگ گولدبرگ، مانفرد زون.

مقاله اردشير زراعي قنواتي را با عنوان پرسش آميزِ «چرا سوسياليست ها بايد از ميراث تاريخي خود شرمنده باشند؟» با لذت مطالعه كردم و از منطق روشنگرانه آن بسيار آموختم كه به پرسش هاي بسياري با «نرمي زبان و استواري منطق» (احسان طبري) پاسخ مي دهد.

يك پرسش بانو فروغ اسدپور از اردشير زراعي قنواتي كه به نقل از «دوست ليبرالي [كه] از يك دوست چپ پرسيده است»، پرسشي متقابل را در ذهنم آفريد. پرسش نقل شده «دوست ليبرال» چنين است:

«مي توانيد كشوري را نام ببريد كه با ايدئولوژي سوسياليستي وضع بهتري رو براي مردمانش فراهم كند؟ نظام سرمايه داري و ليبرال توانسته در كشورهاي اروپايي و آمريكاي شمالي وضع بهتري رو براي مردمانش فراهم كند. چرا سوسياليسم و نظام سوسياليستي هنوز در هيچ كشوري بطور مطلوب نتيجه بخش نبوده است؟ آيا واقعا كوبا، شوروي سابق، كره شمالي، … مي توانند معرف نظام سوسياليستي باشند؟ اگر نمي توانند، دليل شما چيست؟»

اشاره بر ضرورت بررسي مشخص و تاريخي هر پديده كه «اردشير عزيز» در توضيح خود عنوان كرد، ازجمله براي شناخت علل «مطلوب» يا مطلوب نبودن «نظام سوسياليستي» در كشورهاي برشمرده شده را «فروغ عزيز» مي پذيرد. و بر همين پايه، پرسش طرح شده را هوشمندانه تدقيق مي كند. «فروغ عزيز» مي پرسد، «چرا شوروي همزمان نتوانست رشد نيروهاي توليدي اش را تضمين كند … چرا حتي با سرعتي كمتر نتوانست فضاي باز سياسي ايجاد كند … اين بحث براي من مهمتر است، زيرا رو به آينده دارد.»

هوشمندي تدقيق پرسش از اين رو مستدل است، زيرا در واقع هم دو پديده ”رشد نيروهاي مولده“ مبتني بر برداشت ”اقتصاد سياسي“ سوسياليستي و تضمين ”آزادي هاي قانوني ي سوسياليستي“ كه در پرسش طرح مي شود، از وحدتي جدايي ناپذير بر خوردارند.

رشد نيروهاي مولده مبتني بر برداشت ”اقتصاد سياسي“ سوسياليستي (١) و رشد آزادي هاي قانوني سوسياليستي (٢) از اين رو در ارتباط تنگاتنگ مضموني قرار دارند، زيرا رابطه ميان دو پديده ي نوين و نشناخته را تشكيل مي دهند. رابطه نشناخته ميان اقتصاد سياسي سوسياليستي و آزادي هاي سوسياليستي. اين رابطه، نهايتاً، رابطه ميان زيربنا و روبناي جامعه سوسياليستي را تشكيل مي دهد كه تجربه اي نشناخته است كه بايد آن را شناخت و درك كرد. مضموني، به قول ماركس ”توخالي“ كه بايد با شناخت همه جانبه آن به انتزاعي ”پر“، به سخني ديگر شناخته و از اين طريق درك شده تبديل گردد!

چگونه مي توان مضمون ”اقتصاد سياسي“ سوسياليستي را كه ماركس مي توانست تنها در عام ترين ساختار منطقي آن برشمرد، در همه اجزاي چند لايه آن توسط كمونيست ها در مرحله برپايي چنين جامعه اي در اين يا آن كشور شناخته و درك شود، بدون آن كه در وسيع ترين سطح ممكن در باره آن به بحث و تبادل نظر تخصصي و علمي پرداخته شود؟ ماركس در باره جامعه بي طبقه كمونيستي تنها يك نظر عام ابراز داشته است. ماركس از درون تحليل همه جانبه شيوه توليد سرمايه داري، به اين شناخت علمي دست يافت كه بايد مالكيت عمومي بر ابزار توليد بزرگ اجتماعي، جايگزين مالكيت فردي بر آن گردد. شناخت ضروري براي سازماندهي و برپايي ساختار مشخص نهايي را او وظيفه كمونيست هاي آينده ارزيابي نمود. وظيفه اي كه تنها در شرايط آزادي بيان و عقيده ممكن مي گردد.

در اولين نشست دانشمندان اتحاد شوروي پس از پيروزي ضد انقلاب در اين كشور، جمله پراهميتي در سند نهايي به تصويب رسيد كه بايد مضمونِ آن را دريافت. دانشمندان شوروي نوشتند: «شرايط، سطح دانش را به سطح شعور مسئولان حزبي تنزل داده بود!»

هيچ گاه ديگر نبايد چنين وضعي پيش آيد. اگر پيش نيامده بود، كه بحث در باره علل آن را «اردشير عزيز» با توانايي انجام داد و به سختي بتوان نكته اي به آن افزود، آن وقت پاسخ بخش پراهميت دوم پرسش «فروغ عزيز» نيز در همان دوران داده شده بود و نه اكنون، ازجمله آن طور كه هاري نيك، اقتصاددان آلماني در كتاب خود با عنوان ”بحث هاي اقتصادي در آلمان دموكراتيك“ داده است. (٣)

هاري نيك، ازجمله با طرح اين پرسش در كتاب خود: «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم»، درست به مساله اي مي پردازد كه «فروغ عزيز» در ارتباط با مضمون ”اقتصاد سياسي“ سوسياليسم مطرح مي كند. نيك و اقتصاددانان ديگر ماركسيست از قبيل كلاوس بلسينگ در كتاب ”آينده سوسياليستي“ (٤) و يورگ گولد برگ در اثر خود با عنوان ”رشد مساوي الحقوق جنوب“ به مساله توضيح و تعريف ”اقتصاد سياسي“ سوسياليسم مي پردازند. (٥) اقتصاددان ماركسيست ديگر آلماني با نام مانفرد زون نيز در كتاب ”در مرحله گذار قرار داريم“ نظريات جالبي در بخش هاي روبنايي جامعه سوسياليستي آينده را برمي شمرد (٦)

گرچه اختلاف نظرهاي كم و بيش و در مواردي جدي ميان ارزيابي ها براي آينده وجود دارد، اما مي توان بر اين نكته تكيه نمود كه همگي پاسخ به پرسش هاري نيك را درباره «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟»، آن چنان پاسخ مي دهند كه نگرشي جديد را به مساله «مصرف مطلوب» طرح مي سازد. همگي در اين امر اتفاق نظر دارند كه «مصرف مطلوب» در جامعه كمونيستي آينده تفاوتي ماهوي با «مصرف مطلوب» مورد نظر نظام سرمايه داري داراست و بايد دارا باشد! اين ارزيابي ها، «مصرف مطلوب» كالاها در فروشگاه هاي پر زرق و برق كشورهاي سرمايه داري را كه هدف انباشت سود و سرمايه براي اقليتي غارتگر و استثمارگر ممكن مي سازد، در نوري ديگر قرار مي دهد.

آنچه براي بحث در اين سطور مورد نظر است، اين نكته است كه اگر آزادي هاي بورژوايي را كشورهاي سوسياليستي به سطح آزادي هاي سوسياليستي ارتقا داده بودند (دستاوردهاي بزرگي در ارتباط با مضمون حقوق دموكراتيك ازجمله در كوبا به دست آمده است. مرگ و مير كودكان در نازل ترين سطح و به مراتب كمتر از سطح پيشرفته ترين كشورهاي سرمايه داري قرار دارد، و …)، اگر ….، آن وقت دير يا زود اين پرسش مطرح مي شد كه آيا سخن خروشچف كه اعلام نمود ”از سطح و الواني توليد بزودي از غرب پيشي خواهيم گرفت“، با مضمون ”اقتصاد سياسي“ سوسياليسم همخواني دارد يا خير؟

اگر امروز پاپ كاتوليك فرانسيسكا و بسياري ديگر عليه «مصرف» سرمايه دارانه كه به معناي نابودي زمينه هستي بر روي زمين است موضع مي گيرد، به وظيفه اي عمل مي كند كه در سال هاي ١٩٦٠ در برابر اقتصاد اتحاد شوروي نيز مطرح شد، ولي پاسخي روا و سوسياليستي- كمونيستي نيافت. طبق گزارش OECD در سال ٢٠٣٠ به سه و در سال ٢٠٦٠ به شش كره زمين نياز است تا بتوان نابودي زمين خاكي را جبران نمود.

علت دست نيافتن به پاسخ علمي به چگونگي «مطلوب» بودن مصرف در جامعه سوسياليستي توسط رهبران آن روز، همان علتي است كه «دوست ليبرال … فروغ عزيز» نيز با آن روبروست. علت، درك نادرست از نظر ماركس است كه تامين نيازهاي همه جانبه انسان را در جامعه كمونيستي نويد مي دهد.

شيوه مصرفي بايد در جامعه سوسياليستي- كمونيستي از چه ويژگي برخوردار باشد

متاسفانه كوشش برخي از اقتصاددانان اتحاد شوروي در سال هاي ١٩٦٠ قرن گذشته تاريخ اروپايي، مانند ليبرمان كه در سال ١٩٦٢ در پراودا نظرياتش را مطرح ساخت، يا تنظيم ”سيستم اقتصادي نوين“ در آلمان دمكراتيك كه در زمان دبير اولي والتر اولبريشت عملي شد، متاسفانه ادامه نيافت و به ثمرِ ضروري نرسيد. به اين پرسش اكنون در ابعاد وسيعي پاسخ داده شده است كه بايد به آن به طور مستقل پرداخت.

هاري نيك در كتاب پيش گفته، انقلاب انفورماتيك را پيش شرط ايجاد شدن شيوه توليد كمونيستي ارزيابي مي كند. شيوه توليدي كه قادر است به نيازهاي همه جانبه فرد در جامعه پاسخ «مطلوب» دهد. آنچه كه او اما برجسته مي سازد، پاسخ به سطح و نوع نياز انسان است! با پاسخ به چگونگي نياز مي توان به آن «مطلوبي» دست يافت كه هدف است، كه به طور قطع، خواسته و هدف نظام استثمارگر سرمايه داري نمي تواند باشد!

كلاوس بلسينگ در اثر ذكر شده، نيازها را به «نيازهاي ضروري براي هستي – براي همه انسان ها -، نيازهاي پايه اي – نسبت به شرايط مشخص سنتي و رشد هر جامعه-، نيازهاي بي معنا – كه از طريق تبليغات ايجاد مي شود- و نيازهاي لوكس كه مفتخوران غارتگران خواستار آن هستند، تقسيم مي كند.»

آنچه در اين سطور طرح آن اهميت دارد، تكيه به اين نكته است كه موضع انتقادي سازنده و خلاق، تنها زماني خواسته يا ناخواسته موضعي پوزيتويستي و در خدمت حفظ شرايط حاكم از كار در نمي آيد، هنگامي كه با ارايه پيشنهاد و راه براي بيرون رفتن از تنگنايي همراه باشد كه مورد انتقاد قرار مي گيرد. اين به اين معنا نيست كه انتقاد بدون پيشنهاد مجاز نيست، بلكه به اين معناست كه انتقاد سازنده، قرار داشتن خود را در مرز درغلطيدن به درّه هولناك پوزيتويسم در نظر داشته باشد. به قول زنده ياد سياوش كسرائي در شعر ”خطر“ (نهم بهمن ١٣٦٤)، بايد «جاده لغزنده و شب تاريك» را «بر فراز درّه ره باريك» در مد نظر داشت تا «در چنين گردنه صعب و چنان تنگه هول، با چراغي كه نفس مي بردش دم به دم، از يورش باد، كج نيفتاد به چپ و راست»!

١- يا دقيق تر، ”اقتصاد سياسي“ مرحله گذار از سرمايه داري به سوسياليسم كه «اردشير عزيز» چندلايگي و بغرنجي روند آن را به طور موشكافانه در پاسخ خود برمي شمرد.

٢- به عبارت ديگر، رشد آزاد بيان و عقيده كه دستاورد نظام بورژوازي در مرحله رشد انقلابي آن است كه در مرحله امپرياليستي و ارتجاعي آن، به سخني ديگر، در دوران افول نظام سرمايه داري، با انواع دستكاري ها از محتوا خالي شده.

٣- نگارنده بخش هايي از آن را در مقاله هاي اخير در اخبار روز در ارتباط با برنامه اقتصاد ملي دوران ملي- دموكراتيك مطرح كرده است.

٤- نظر او را را هم نگارنده در همان مقاله نقل كرده است.

٥- گولدبرگ در اثر خود به بررسي نظام اقتصادي- اجتماعي در آسيا و افريقا و آمريكاي لاتين- جنوبي مي پردازد و استقلال شيوه توليد ”سرمايه دارانه“ را در اين قاره ها در برابر رشد كلاسيك سرمايه داري در اروپا و آمريكاي شمالي نشان مي دهد كه زمينه بررسي ماركس بوده – ماركس در موارد متعدد به آن اشاره دارد -.

٦- و ازجمله مساله منطقه اي شدن توليد اقتصادي را در آن نشان داده و آن را عنصري جدي در نفي عملكرد تمركز و انباشت سرمايه در نظام سرمايه داري قرار مي دهد.




چپ ايران اتحاد عمل را از كجا آغاز مي كند؟ آموزش از ”نـه“ بزرگ مردم يونان كمك است؟

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٤ (١٨ تير)

واژه راهنما: وحدت در حزب طبقه ي كارگر و اتحادهاي اجتماعي. دشمن طبقاتي توانسته است زبان علمي ”چپ“ را بي اعتبار كند. زبان، شكلِ تظاهر آگاهي. زبان، آنچه انسان را به انسان بدل مي سازد (توماس زودندورف). سميناري علمي در باره ”تعريف“ مقوله هاي وحدت و اتحاد.

”البرز“ گرامي، شما با ابرازنظر ٦ تير خود نسبت به مقاله ”وحدت و اتحاد، كدام يك، هر دو، بر كدام پايه؟“ (اخبار روز ٤ تير ١٣٩٤) هوشمندانه رشته پراهميت ادامه بحث را انتخاب و برجسته ساخته ايد. نگارنده متاسفانه با ديركرد به آن مي پردازد. از ديركرد عذر مي خواهم.

شما ازجمله در ابرازنظر خود مي نويسيد: «… بجاي صرف انرژي براي سر در آوردن از بحثهاي سردرگم ”پروژه وحدت“، بيائيم بپردازيم به موضوعي كه شما در يكي از بندهاي پاياني نوشتار خود به آن پرداخته ايد: ”… مساله وحدت در حزب واحد طبقه كارگر را نبايد با مساله ”اتحاد“هاي اجتماعي يكي گرفت، گرچه در ارتباطي تنگاتنگ با يكديگر قرار دارند. «اتحادهاي» اجتماعي بر سر كوچك ترين، گذرايي ترين، تا بر سر پراهميت ترين خواسته هاي دموكراتيك و قانوني زحمتكشان، خواسته هاي جنبش زنان، جوانان، خلق هاي ساكن ايران، حفظ محيط زيست وغيره وغيره، ممكن و ضروري است. به بيان علي صمد – در مقاله بسيار ارزشمند ”چپ نو بدنبال يافتن زبان مشترك و متحد براي برآمد در جامعه“ (اخبار روز ٢٤ خرداد) -، اتحادها «بر اساس حداقل ها»، مي تواند زمينه رشد مبارزه مشترك را ميان لايه هاي چپ و ميهن دوست ايجاد و تقويت كرده و آن را حتي به سود «وحدت چپ نو» در اتحادي سراسري ارتقا دهد. …“». شما در ابرازنظر چنين ادامه مي دهيد: «در ارتباط با بيان فوق شما، ميخواهم بگويم، مطلب سنجيده اي است، اما اشكال كار اينجاست كه در اذهانِ مردم كشور بصورت عام، و اذهان احادِ جنبش چپ بصورت اخص، تعاريف گوناگوني از واژه هايي چون وحدت، اتحاد، طبقه كارگر، چپ، چپ نو وجود دارد. واقعيات زندگي در كشور نشان داده كه هر گاه سخن از وحدت و اتحاد به ميان آمده، همه چيز عملا به محلول شدن در يكديگر، و در فاصله كوتاهي پس از آن به انشقاق از يكديگر انجاميده است.»

اميدوارم اجازه دارم شما را رفيق گرامي ”البرز“ خطاب كنم. اين اميدواري از اين رو مجاز و رواست، زيرا مستدل است! شما در همين يك جمله خود، كنه فاجعه اي را كه ارتجاع داخلي و جهاني توانسته است به ”چپ“ ايران تحميل كند، برجسته ساخته ايد و پاسخ براي دفع آن را نيز ارايه مي دهيد!

دشمن طبقاتي توانسته است زبان علمي ”چپ“ را از او سلب كند!

زبان، كه شكل بروز و تظاهر آگاهي انسان است، از ديدگاه اولوسيونر رشد انسان هموزاپينس، عمده ترين اهرم بقاي هستي انسان مدرن در طول تاريخ است. انساني كه هنگام جدا شدن از زندگي جانورانه گذشته خود، به قول زنده ياد احسان طبري «كمي بيش از يك بوزينه درك مي كرد» (نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد ٢، ص ٣٥٤)، گام در راهي دشوار و ناهموار گذاشت كه مي توانست تنها با رشد اولوسيونر قابليت ارتباط ميان افراد معدود خانوار و گروه كوچك از طريق رشد زبان (ايما، اشاره، حالت و انواع صداها را حيوان نيز داراست) با موفقيت طي كند. (توماس زودندورف Thomas Suddendorf، ”تفاوت“، ”آنچه انسان را به انسان بدل مي سازد“. پسيكولوژ آلماني در كتاب خود نقش اولوسيونر زبان را در رشد آنتروپولوژيك انسان مورد پژوهش قرار داده و انطباق مراكز زبان و فعاليت حافظه ذهني انسان را در مغز نشان مي دهد. او اين مراكز را به مثابه وحدت ديالكتيكي مضمون اولوسيون زبان- شعور- شناخت- منطق توضيح مي دهد).

اوج اين رشد اولوسيونرِ در فرازمندي آنتروپولوژيكِ گونه انسان و اُونتولوژيك فرد انسان مدرن، شناخت ساختار طبقاتي بودن جامعه است. شناخت اين واقعيت است كه «تاريخ، تاريخ نبرد طبقاتي است» (مانيفست كمونيستي). زبان علمي مبتني بر انديشه بانيان سوسياليسم علمي، ماركس، انگلس و لنين، نشان و بيان جايگاه والاي آگاهي اجتماعي انسان همو زاپينس است كه با كسب قله آگاهي تاريخي به همو زاپينس زاپينس بدل مي شود. به انسان آگاهي بدل مي شود كه به جايگاه طبقاتي- تاريخي خود معرفت يافته است.

آيا اين بزرگ ترين فاجعه براي انسان زحمتكش و ”چپ“ نمي بود اگر دشمن طبقاتي قادر شود و يا مي شد براي هميشه زبان علمي او را از او سلب كند؟ «… اگر درختان برهنه توسكا، پوشش سبز حيات را در حجم بلند ذهن خود، به نسيان جاويد بسپرند! و دودكش علم شده بر فرق خانه ها، علي الدوام از كار بماند! …» (احسان طبري، ”به آنكس كه به او مي انديشم“، شعر زندان)، فاجعه روز محشر، آپوكاليپس نخواهد بود؟ پاسخ مثبت است!

از اين رو بايد چپ راستين تمام توان خود را به منظور بازيابي زبان علمي خود به كار گيرد تا ديگر ازجمله مساله ”وحدت“ و ”اتحاد“، آن طور كه شما به آن اشاره داريد، به معضلي گويا غيرقابل شناخت بدل و به عنوان ”مشيت الهي“ و ”سرنوشت“ محتوم تلقي نگردد.

رفيق گرامي البرز، رشته هوشمندانه انديشه شما را بر داريم و با برگزاري سميناري علمي در باره ”تعريف“ مقوله هاي پيش گفته، به اين ناروشني و سردرگمي نظري پايان دهيم! به اين منظور، آنجا كه شرايط برگزاري نشست وجود دارد، مي توان آن را سازمان داد. با توافق هيئت تحريريه ”اخبار روز“ مي تواند شكل نوشتاري ارايه ”تعريف“ از مقوله هاي وحدت و اتحاد ازجمله با بهره گرفتن از امكان ”ميز احزاب“ در نشريه، كمكي شايان به اين روشنگري نظري باشد. هيئت تحريريه اخبار روز مي تواند براي مثال تاريخ معيني را براي ارايه نوشتارها تعيين كند. و ابتكارات ديگر …

شايد نگاهي به ”نـه“ بزرگ مردم يونان در اين تابستان گرم مبارزات اقتصادي- اجتماعي كنوني كمكي باشد براي شناخت آن زمينه ضروري براي انديشيدن به ”تعريف“ وحدت و همچنين اتحاد ”چپ“ ايران و از اين طريق پاسخ به اين پرسش كه نقطه آغاز ”تعريف“ را كجا بايد جستجو كرد؟

يكي از ابزارهاي پراهميت براي انحراف انديشه چپ، ايجاد ابهام در شناخت اين امر نزد آن است كه چرا طبقات حاكم آزادي هاي قانوني و مدني را پايمال مي سازند؟

به اين منظور ارتجاع مي كوشد رابطه ميان شيوه ديكتاتوري حاكميت خود را با سياست اقتصادي اي كه ارتجاع اِعمال مي كند، ازجمله در رژيم ديكتاتوري ولايي در ايران، در ابهام نگاه دارد. انواع ابزارها را ارتجاع براي دسترسي به اين هدف ضد مردمي به كار مي گيرد. از انواع تبليغات ايدئولوژيكِ ارتجاعي تا انواع ابزارهاي سركوبگرانه، از مطق سازي اهميت بلاترديد ”آزادي و حقوق فردي“ و محدود ساختن آن به زكسيسم، پرونوگرافيسم و … در كشورهاي متروپل كه به منظور در پرده ابهام قرار دادن حقوق و آزادي هاي دموكراتيك افراد انجام مي شود –  تا مطلق سازي ابزارهاي ”اخلاقي“ي مذهبي و سنتي و غيره در كشورهاي پيراموني و به ويژه اسلامي  – كه باز هم به منظور در پرده ابهام قرار دادن حقوق و آزادي هاي دموكراتيك افراد، به ويژه زنان، انجام مي شود – از چنين هدفي سيرآب مي گردد.

فشارِ سركوب و بي قانوني حاكميت طبقات حاكم مي تواند با اين انحراف نزد ”چپ“ همراه باشد كه نتواند ”پيوند“ ميان ديكتاتوري و سياست اقتصادي حاكم را به موقع و با شفافيت لازم تشخيص دهد.

بيش از ٦١ درصد مردم يونان نشان دادند كه توانستند رابطه ميان ”اقتصاد سياسي“ي نوليبرال را به مثابه سياستي عميقاً ضد مردمي و ضد حقوق و آزادي هاي دموكراتيك خود تشخيص دهند. آن ها با ”نـه“ بزرگ خود، راي به تغيير شرايط اقتصادي حاكم دادند كه آن ها را به انسان وابسته و كشورشان را به كشور نيمه مستعمره و زائده دست و پا بسته ي ”اقتصاد سياسي“ نظام مالي امپرياليستي بدل ساخته است. آن ها راي به بريدن از اين ”اقتصاد سياسي“ي ضد مردمي و ضد ملي دادند.

 

شناخت ”پيوند“ ميان آزادي و حقوق دموكراتيك مردم و تغيير شرايط اقتصادي حاكم بر يونان، شناخت تعيين كننده اي است كه مي تواند براي چپ ايران نيز آموزشي پراهميت در ايجاد اتحادهاي اجتماعي ميان لايه هاي مختلف جامعه باشد. ايران نيز همانند يونان قريب به سي سال در شرايط اِعمال خشن ”اقتصاد سياسي“ نوليبرال دست و پا مي زند. ايجاد اين ”پيوند“ در انديشه چپ ايران در همه لايه بندي هاي آن، مي تواند آموزشي موفق از تجربه كنوني مردم يونان باشد كه راه جستجو و ارايه ”تعريف“ علمي از وحدت و اتحاد را هموار سازد.




وحدت و اتحاد، كدام يك، هر دو، بر كدام پايه؟ چگونه می توان به سردرگمی نظری پایان داد؟!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٣ (16 تير)

واژه راهنما: ساختار طبقاتي جامعه محك عيني ارزيابي. موضع ضدكمونيستي و ضدتوده اي پنهان در پس نامگذاري هاي اراده گرايانه براي سوسياليسم علمي. بريدن با سيستم نظام سرمايه داري و يا ”مهندسي اجتماعي“ آن؟ برداشت افتراقي از مضمون و شكل. دمكراسي بورژوايي و حاكميت فاشيستي. دموكراسي سوسياليستي پايمال شد. وحدت نظري و سازماني. نگرش انتقادی به نظر نظریه پردازان بهروز خسروي، بهزاد کریمی و شیدان وثیق.

جانبداري از فرهنگ و منافع طبقه كارگر در مبارزات اقتصادي- اجتماعي در جامعه محكي عيني است براي موضع مبارزان ترقي خواهي، زيرا با واقعيـت ساختار طبقاتي جامعه در انطباق قرار دارد. چنين موضعي كمك است براي جهت يابي جنبش ”چپ“ در همه لايه بندي هاي آن. از اين طريق، چپ به اهرم و اسلوبي علمي براي شناخت شرايط نبرد و تعيين موضع گيري هاي اقتصادي- اجتماعي خود دست مي يابد.

با پايبندي به چنين اسلوبي مي توان از جمله به مساله مضمون و شكل ”وحدت“ و ”اتحاد“ در مبارزات اجتماعي همان قدر پاسخي دقيق و همه جانبه داد كه مي توان براي درك نقش هر كدام  – وحدت- اتحاد – در مبارزات، نظري قاطع و قابل فهم ارايه داشت.

ضرورت بحث كنوني و پيشين (نگاه شود به مقاله ”آقاي زآگلادين و سايه گم شده اش“ (اخبار روز ٢٩ خرداد ١٣٩٤ و توده اي ها http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2539) با مطالعه مقاله ي بهروز خسروي در اخبار روز (١٩ خرداد ١٣٩٤) به وجود آمد. در آنجا به طور گذرا به مساله اسلوب شناخت ”جنبش تساوي طلبي ي دموكراتيك“ اشاراتي به عمل آمد. موضوع آن مقاله نيز توضيح ضرورت دفاع از منافع طبقاتي ي زحمتكشان به مثابه محك عيني در مبارزات اجتماعي است. اين موضع به كمك نقل نظريات فيلسوف معاصر مجاري گاسپار ميكلوس تاماس مستدل گشت.

مقاله بهروز خسروي نمونه وار است براي توصيف وضعي كه «نيروهائي از چپ كه با سوسياليسمِ اردوگاهي [ي] گذشته مرزبندي دارند»، دچار آن هستند و به قول خسروي، پس از هفت سال كوشش براي «وحدت»، با برداشتي از «وحدت» روبرو هستند كه «معنايي جز وحدت با ”من“ و وحدت تنها در چارچوب ”نظر من“ ندارد»!

با چنين وضعي، تنها گروه هاي ”چپ“ روبرو نيستند. اين پديده دامنگير جريان هاي ديگر ازقبيل جمهوري خواه و غير نيز است. بررسي وضع اين گروه ها وظيفه سطور كنوني نيست.

اصطلاح «سوسياليسم اردوگاهي» و انواع ديگر آن كه جايگزيني براي دور زدن نام موضع مبتني بر انديشه پايه گذاران سوسياليسم علمي، ماركس، انگلس و لنين است، وظيفه دارد، گويا ”استقلال“ انديشه روشنفكرانه را به نمايش بگذارد. با چنين اصطلاح سرهم بندي شده و انواع ديگر آن، انديشه روشنفكرانه اما در واقع مايل است، وداع خود را از موضع پايبند به واقعيت عيني طبقاتي بودن جامعه نشان دهد.

انديشه روشنفكرانه مايل است از اين طريق به مثابه ”جنبش تساوي طلبي ي دموكراتيك“ كه در مقاله قبلي توصيف شد، تلقي گردد كه ”مستقل“ است! اين ”استقلال“ پنداشته، زمينه اي است براي توجيه موضع برتري جويانه و موقرانه اي كه گويا نيازي به برخورد انتقادي به نظرات سوسياليسم علمي ندارد.

به طور مجزا و ديرتر به بررسي چنين منشي نزد ديگر نمايندگان جريان هاي چپ و پيامدهاي آن پرداخته خواهد شد. تنها اين اشاره در اين سطور بي فايده نيست كه هنگامي كه رفيق بهزاد كريمي از قول رفيق شيدان وثيق و به منظور تبديل نشدن «چپ رهايي خواه» به ابزار و اهرم «تحكيم نظام مستقر سرمايه داري … بر فاصله گرفتن از قدرت و دولت تاكيد» دارد (اخبار روز ٣٠ خرداد ١٣٩٤، «آسيب اصلي در پروژه وحدت“»)، انديشه با پيامد همين ”استقلال“ كاذب از انديشه سوسياليسم علمي روبرو است.

انديشه «چپ رهايي خواه» مورد نظر بهزاد كريمي و ديگران با اين تضاد روبروست كه اگر به اهرم «تحكيم نظام مستقر سرمايه داري» تبديل شود، سرشت رهايي جويانه خود را از دست مي دهد. قطب ديگر تضادي كه «چپ رهايي خواه» با آن روبروست، احساس و يا شناخت ضرورت «گرفتن قدرت» سياسي در دست خود است تا بتواند هدف «رهايي خواهي» را به ثمر برساند. اما آن هنگام باید (به بيان خسروي) «مرزبندي با سوسياليسم اردوگاهي» را نادرست اعلام كند.

چه بايد كرد؟ پاسخ «چپ رهايي خواه» پيش گفته براي حل تضاد، صراحت دارد، اما در عين حال نشان سردرگمي آن هم است: «فاصله گرفتن از قدرت و دولت»! تبديل شدن به جريان بدون هويت و شخصيت تاريخي …!

اسپيرزا در يونان اكنون در برابر همين پرسش قرار دارد: يا بايد با سيستم نظام سلطه گر سرمايه داري حاكم در يونان و اروپا ببرد، از پرداخت قروض تحميلي كه علت تشديد بحران اقتصادي- اجتماعي نظام حاكم سرمايه داري است، سر باز زند و يا بايد با اين يا آن ”اصلاحات“ ضدمردمي و ضدملي به ابزار و اهرم «تحكيم نظام مستقر سرمايه داري» تبدیل شود و به آن تن دهد؟ به ”مهندسي اجتماعي“ مورد نظر كارل پوپر بسنده كند! ديكته سازمان هاي مالي امپرياليستي را بپذيرد و يونان را به نيمه مستعمره آن ها بدل سازد!

پاسخ «چپ رهايي خواهِ» جانبدار منافع طبقه كارگر كه از منافع همه خلق دفاع مي كند، و پايبند به موازين عيني نبرد طبقاتي در جامعه است، و خود را انديشه مبارزه جويانه اي كه مبتني است بر مواضع سوسياليسم علمي مي داند، صراحت دارد! بـريـدن با سيستم نظام سرمايه داري، زيرا به قول فيلسوف ماركسيست معاصرِ مجاري، تاپاس، مبارزه عليه نوليبراليسم، بدون مبارزه با نظام سرمايه داري ناممكن و بيراهه است!

«منشور مشترك»

هدفِ سطور زير پاسخ به اين پرسش است كه چرا چهار جريان چپ كه خسروي از كوشش ناموفق آن ها خبر مي دهد، گرچه همگي بر ضرورت «اتحاد» و يا حتي «وحدت» ميان چپ معتقدند، قادر به توافق بر سر يك «منشور مشترك» نيستند؟ به اين منظور ضروري است در ابتدا مفهوم آنچه كه انديشه جستجوگر آن را «مرزبندي با سوسياليسم اردوگاهي» مي نامد، روشن گردد. روشن گردد كه منظور به طور مشخص از «مرزبندي»اي كه انديشه ي جستجوگر طرح  مي كند، به چه معناست؟ آيا وضع موجود را نزد اين چهار گروه بايد پيامد چنين «مرزبندي» ارزيابي نمود؟ به سخني ديگر، آيا مي توان ميان اين «مرزبندي» با كوشش ناموفق هفت ساله براي «وحدت» و يا لااقل «اتحادِ» چپ رابطه اي يافت؟ اگر جواب مثبت است، مضمون و شكل رابطه «مرزبندي» با ناتواني چيست؟ به سخني ديگر، علت علّـي ي روندِ تكوينِ مضمون و شكل ناتواني بر سر توافق بر روي يك «منشور مشترك» چيست؟

در ابتدا ببينيم مضمون «مرزبندي» پيش گفته چيست؟ در نوشتار بيان مشخصي در اين زمينه نمي توان يافت، اما مي توان از فتواي كلام، مضمون اين «مرزبندي» را شناخت.

به نظر بهروز خسروي، علت اصلي ناتواني برشمرده شده نزد چهار گروه چپ، مي تواند وجود اختلافات «نظري- ايدئولوژيك» ميان آن ها باشد. او مي نويسد: «اختلاف نظرهاي درون سازمان ها و بين سازمان ها به عرصه نظري- ايدئولوژيك كشيده شده است. عرصه اي بيكران كه ميتوان به هر صورتي در آن حركت و اظهار نظر كرد، خود را محق دانست و ديگران را بر خطا و حتي خائن.» (تكيه از ف ع)

انديشه براي اثبات اين تز كه گويا موضع «نظري- ايدئولوژيك» به اختلافات مي انجامد، استدلالي ارايه نمي دهد. ازجمله توضيح نمي دهد كه آيا مواضع متفاوت «نظري- ايدئولوژيك» بر پايه مواضع طبقاتي متفاوت قرار دارند، يا خير؟ همچنين انديشه توضيح نمي دهد كه اختلافات هنگام بررسي شرايط حاكم، و يا هنگام ارايه پيشنهاد براي تغيير شرايط ايجاد مي شود.

اختلافات ميان مواضع طبقاتي متفاوت، امري طبيعي است كه مي تواند حتي سرشتي آشتي ناپذير داشته باشد. اما اختلافات ميان دارندگان مواضع طبقاتي مشابه، اصولا داراي سرشتي آشتي پذير است. اختلافات شخصي و دشمني هاي ذهني مي تواند اما شرايط آشتي ناپذيري را به طور مصنوعي ايجاد و تحميل نمايد. پديده اي كه نشان برخورد غيراصولي در مبارزه اجتماعي است.

همچنين متاسفانه توضيحي در باره ي مضمونِ عرصه اي كه «نظري- ايدئولوژيك» ناميده مي شود، در نوشتار ارايه نمي گردد. اما با توجه به سخنان ديگر در باره «نظرات و گرايشات مختلف در حزب» مي توان پذيرفت كه به نظر خسروي، «عرصه نظري- ايدئولوژيك» داراي ويژگي خاصي است كه اين ويژگي گويا علت ايجاد اختلاف است. اين ويژگي، به نظر نظريه پرداز، تنگ و محدود كردن افق ديد است. اين در حالي است كه به نظر او، «براي رسيدن به يك سازمان بزرگ و توانمند، بايد افق ديدي وسيع داشت و وجود نظرات و گرايشات مختلف در حزبي از [چنين] مجموعه را از پيش پذيرفت.» به سخني ديگر، انديشه جستجوگر خواستار حزبي است با «گرايش هاي مختلف» كه اما نبايد داراي زمينه اي «نظري- ايدئولوژيك» باشد. همان طور كه قابل شناخت است، مرز ميان مضمون حزب طبقاتي با زمينه ايدئولوژيك- فلسفي واحد و اتحادهاي اجتماعي كه مي تواند داراي زمينه ايدئولوژيكي متفاوت باشد، و هدف آن دست يابي به خواسته هاي دموكراتيك در جامعه است (حذف ديكتاتوري، برپايي سنديكاهاي مستقل كارگري، سازمان زنان دموكراتيك، جوانان، مدافعان محيط زيست و …)، در انديشه ناروشن باقي مي ماند. تنگي و گشادي ي «افق ديد»، تعريفي اراده گرايانه و ميان تهي است براي دور زدن مضمون اختلافات!

اكنون به جنبه ديگري كه براي شناخت مواضع طرح شده، آشنايي دقيق با آن ضروري است، بپردازيم.

نظريه پرداز در جاي جاي نوشتارش با سخناني آتشين بر ضرورت «وحدت» چپ تاكيد دارد. اين تاكيد مكرر نشان رنج قابل فهم  – زيرا دردي مشترك – است كه خسروي (و همچنين نگارنده) از نبود اتحاد و وحدت ميان چپ تحمل مي كند. (در باره مضمون متفاوت «وحدت» در انديشه طرح شده، ديرتر توضيح داده خواهد شد.)  بر اين پايه است كه او مي كوشد براي راه حل پيشنهادي خود، يعني براي توصيه به داشتن «افق ديدي وسيع» كه آن را در برابر عرصه تنگ «نظري- ايدئولوژيك» قرار داده، مضمون خاصي ارايه دهد. (اين نكته دقيق تر شكافته خواهد شد.)

او متكي بودن به «افق ديد وسيع» مورد نظر خود را به منظور برپايي  جامعه ايده آل ضروري مي داند و آن را «جمهوري دموكراتيك» مي نامد و چنين توصيف مي كند: «جايگزين كردن جمهوري اسلامي با يك جمهوري دموكراتيك كه در آن دين و حكومت جدا از هم اند، به حقوق بشر متعهد است و آزادي هاي وسيع سياسي و اجتماعي را پاس ميدارد.»

او در تائيد مضمون «جمهوري دموكراتيك»، در صفحه دوم نوشتارش، برداشت فوق را در اصطلاح «كشورهاي با سيستم دموكراتيك» تكرار كرده و توضيح مي دهد. گرچه مساله «عدالت اجتماعي» در مقاله مورد خطاب بهروز خسروي قرار مي گيرد، جايي در تعريف «كشورهاي با سيستم دموكراتيك» براي آن در نظر گرفته نشده است. به سخني ديگر، عدالت اجتماعي كه به كمك آن مي توان سرشت و مضمون «كشورهاي با سيستم دموكراتيك» را شناخت، تنها نقشي گذرا و جنبي در تعريف مضمون چنين سيستم ها داراست!

برخورد انتقادي به اين نكته كه آيا «سوسياليسم اردوگاهي» و «كشورهاي با سيستم دموكراتيك» را مي توان با يكديگر مقايسه كرد و غيره وغيره، هدف بررسي اين سطور نيست. بلكه هدف نشان دادن اين نكته است كه نظريه پرداز، هم در بخش نظرش در باره «سوسياليسم اردوگاهي» و هم در بخش «كشورهاي با سيستم دموكراتيك»، تنها از شكل ساختارهاي جامعه صحبت مي كند! ساختاري كه «افق ديد [را] وسيع» و يا  «عرصه» آن را تنگ مي كند. براي نمونه مي توان مثال او را براي درك نظرش ذكر كرد: ساختار «جمهوري دموكراتيك» در برابر «جمهوري اسلامي».

همان طور كه ديده مي شود، انديشه، سخني در اطراف مضمون «سوسياليسم اردوگاهي» و يا مضمون اقتصادي- اجتماعي «جمهوري دموكراتيك» طرح نمي سازد.  اين كه در «جمهوري دموكراتيك»، «دين و حكومت جدا از هم اند، به حقوق بشر متعهد است و آزادي هاي وسيع سياسي و اجتماعي را پاس ميدارد»، همگي به ”قواعد بازي“ بازمي گردند. اين ها قواعدي در باره شكـل سازماندهي هستي اجتماعي در مرحله معيني از رشد تاريخي جامعه بورژوايي را تشكيل مي دهد. نظريه پرداز مي كوشد اين شكل را جايگزين مضمون سازد. با چنين برداشتي از اين رو نمي توان موافق بود، زيرا در اين برداشت، تنها يك شكل معين كه مي تواند در شرايط مشخصي در سازماندهي نظام سرمايه داري پيش آيد، مطلق شده و به شكل عام براي حاكميت نظام سرمايه داري بدل شده است.

در مرحله رشد سرمايه دارانه جامعه، هنگامي كه تضاد طبقاتي و نبرد طبقاتي از رشد و تعميق معيني فراتر نرفته است، مي تواند اين شكل توسط طبقات حاكم به خدمت گرفته شود. آن ها هنوز مي توانند براي حفظ شيوه توليد حاكم، با به كار گيري ابزار پيش گفته با عنوان ”قواعد بازي“، به هدف خود دست يابند و هژموني ايدئولوژيك خود را برقرار سازند. شيوه موفق كنوني در كشورهاي سرمايه داري پيشرفته كه از طريق ”دموكراسي پارلماني“ اعمال مي شود، نمونه اي  – در حال فروپاشي –  از چنين شرايط است.

شكل سركوب فاشيستي نيز يكي از اشكال سلطه طبقات حاكم در نظام سرمايه داري است. تدارك كنترل الكترونيكي كامل زندگي خصوصي مردم كشورهاي سرمايه داري پيشرفته كه در جريان است (كه به بهانه مبارز با تروريسم كه خود در پروش آن سهم بسزايي دارند، عملي مي گردد كه ادوارد اسنودن افشا نمود)، ايجاد شرايط ”قانوني“ اِعمال سركوبگرانه هژموني سرمايه مالي امپرياليستي در اين كشورهاست! بررسي اين نكته، وظيفه اين سطور نيست. اين ها بحث هايي است كه ورود به آن ها براي درك كليت وضع حاكم بر جامعه «موكراتيك» ضروري است، اما در اين سطور به منظور جلوگيري از طول كلام، آگاهانه به آن پرداخته نمي شود. تنها خاطرنشان شود كه اشكال سركوب و دستكاري افكار عمومي براي نظام سرمايه داري از طيفي وسيع برخوردار است. براي نمونه در ايران در همين سال هاي اخير مردم ميهن ما در شرايط سلطه رژيم ديكتاتوري ولايي، شكل ”كودتاي انتخاباتي سال ٨٨“ و هم ”مهندسي انتخابات سال ٩٢“ رياست جمهوري را تجربه كردند.

همان طور كه اشاره شد، هدف اين سطور، بازكردن صحنه جديدي در بررسي نيست، بلكه هدف تنها نشان دادن اين نكته است كه انديشه ي نظريه پرداز، از بحث در باره شكل ساختار جامعه به مضمون آن فرانمي رويد، حتي آنجا كه شكل ”دموكراتيك“ سازماندهي جامعه سرمايه داري را خواسته يا ناخواسته به عنوان ”مضمون“ آن مطرح مي سازد، تعريفِ همه جانبه اي براي دموكراسي ارايه نمي دهد. ازجمله روشن نمي سازد كه اين مقوله به چه شكلي در ”حقوق دموكراتيك“ زحمتكشان بازتاب مي يابد. بازگرديم به بحث اصلي.

صورت مساله را تكرار كنيم

نظريه پرداز با اين بغرنج روبروست كه چهار گروه چپ نمي توانند بر سر يك «منشور» به توافق برسند. علت ناتواني چيست؟ اين، آن پرسشي است كه بايد كماكان پاسخي منطقي براي آن يافت.

پاسخ تنها يكي و چنين است: انديشه، مضمون آن بغرنجي را كه مي خواهد پاسخي براي حل آن بيابد، رها ساخته. مي خواهد بي توجهي به مضمون را از اين طريق گويا جبران كند كه شكـل مضمون گمشده را به جاي مضمون بنشاند. به منظور طي اين بيراهه، انديشه پژوهشگر خود را به گرداب ديگري مي سپارد، به اصطلاح به جلو فرار مي كند و صحنه واقعي و عيني ي طبقاتي بودن ساختار جامعه سرمايه داري را ذهنگرايانه مسكوت گذاشته و آن را دور مي زند.

به سخني ديگر، انديشه صحنه اي را ترك مي كند – صحنه واقعي طبقاتي بودن ساختار جامعه را – كه بررسي آن، زمينه عيني براي شناخت مضمون اختلافاتي را ارايه مي دهد كه تنها با درك آن، به علت عيني و ذهني ناتواني براي دست يابي به «منشور مشترك» معرفت مي يابد.

انديشه به منظور توجيه بيراهه انتخاب شده، اراده گرايانه، صحنه عيني نبرد طبقاتي را «عرصهِ تنگ» اعلام مي كند، زيرا گويا موضعي «نظري- ايدئولوژيك» است! – تزهاي اثبات نشده اي كه به مثابه ”دگم“ پذيرفته و القا مي شود – گويا اين صحنه از اين رو ”بد“ و ”ناروا“ست، زيرا گويا «ميتوان به هر صورتي در آن حركت و اظهار نظر كرد، خود را محق دانست و ديگري را بر خطا و حتي خائن» اعلام نمود. بدين ترتيب، انديشه حلقه استدلال خود را در باره ضرورت نفي نگرش به عينيت ساختار طبقاتي ي جامعه، كامل مي كند! حلقه ي كامل شده اي كه اما مشكل و ”بغرنجي“ را كه انديشه با آن روبرو و دست بگريبان است، نمي گشايد. گره را نمي گشايد، راه «وحدت» و «اتحاد» را نه در هفت سال، كه در هفتاد سال نيز هموار نمي سازد!

دموكراسي سوسياليستي پايمال شد

انديشه جستجوگر تن دادن به چنين شيوه اي را از اين رو روا مي داند، زيرا «سوسياليسم اردوگاهي» به اهميت مساله دموكراسي توجهي همه جانبه نداشته و در اين زمينه دچار اشتباهي تعيين كننده شده است. واقعيت اين اشتباه بزرگ در كشورهاي سوسياليستي سابق انكار ناپذير است. اين اشتباه زمينه ايجاد شدن شرايط پيروزي ضد انقلاب را در دهه هشتاد- نود قرن گذشته ي تاريخ اروپايي در اين كشورها به وجود آورد. اكنون نه تنها خلق هاي اتحاد شوروي، نه تنها نيروهاي ترقي خواه، چپ و سوسياليست در سراسر جهان، بلكه همچنين توده هاي وسيع زحمتكش و محروم در همه كشورهاي جهان زير پيامدهاي اين اشتباه كلان رنج مي برند.

با پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي و ديگر كشورهاي سوسياليستي اروپا، مداحان نظام سرمايه داري ”پايان تاريخ“ را اعلام كردند. با پايان ”جنگ سرد“، صلح ابدي را وعده دادند و غيره وغيره. اين در حالي است كه نبرد طبقاتي به سود طبقات حاكم تشديد شد. درّه ميان فقر و ثروت فراخ تر گشت. امپرياليست ها در همين ٢٥ سال اخير ٥٦ جنگ جديد به راه انداخته اند. كشورهايي مانند يوگسلاوي، افغانستان، عراق، ليبي، يمن و سوريه پاره پاره شده اند و هنوز پاياني براي اين روند متصور نيست. پاره پاره كردن ايران، روسيه، چين در همين برنامه جاي دارد …

هدف اينجا بررسي همه پيامدهاي سنگين اشتباه بي توجهي به ”آزادي“، به توجهي به ارتقاي ”آزادي هاي بورژوايي به سطح سوسياليستي“، بي توجهي به آزادي هاي قانوني سوسياليستي در اتحاد شوروي و … نيست. به اين مساله مي توان و بايد بازهم بازگشت وبه آن وسيع تر پرداخت و شرايط ايجاد شدن آن را به منظور آموزش از آن، مورد بررسي قرار داد و شناخت.

بدون ترديد نقض خشن و غيرضروري آزادي هاي قانوني ي سوسياليستي در اين كشورها را بايد علت اصلي اشتباه هاي سياسي- اقتصادي و همچنين انحراف هاي نظري- ايدئولوژيك- و حتي فلسفي در ارتباط با شناخت شرايط و همچنين و به ويژه در ارتباط با رشد اقتصادِ سوسياليستي ارزيابي نمود. در ارتباط با اشتباه هاي اقتصادي، نكته هايي را نگارنده از تحقيقات اقتصاددانان ماركسيست در سال هاي اخير در مقاله هاي مربوط به اقتصاد سياسي دوران ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني مطرح ساخته است كه علاقمندان مي توانند به آن مراجعه كنند.

تكرار اين نكته كه در سال ١٩٦٢ اولين كوشش اقتصاددان شوروي ليبرمان براي بحث در باره تغييرات ضروري در برنامه اقتصادي اين كشور به ثمر ننشست؛ و يا برنامه تنظيم شده ”سيستم اقتصادي نوين“ در جمهوري دموكراتيك آلمان امكان به اجرا گذاشتن نيافت (نگاه شود به ”اقتصاد سياسي“ جايگزين و برنامه اقتصاد ملي! برنامه ريزي در سطح و عمق، اخبار روز ١٥ خرداد ١٣٩٤ و توده اي ها)، نمونه هايي از اين دست هستند كه در شرايط نقض قوانين سوسياليستي ايجاد شدند. شناخت شرايطي كه به چنين انحراف هاي سنگين انجاميده است، وظيفه خطيري است كه با «مرزبندي با سوسياليسم اردوگاهي گذشته» براي چپ مسئول و جانبدار منافع زحمتكشان ممكن نمي گردد.

شناخت اين علل نياز به برخوردي مسئولانه و دقيق به شرايط ايجاد شدن آن ها دارد. شيوه «مرزبندي»  دانسته و يا ندانسته در و پنجره را براي ورود سياست ”ضدكمونيستي“ و ”ضدتوده اي“ مي گشايد. اين در حالي است كه برخورد مسئولانه و دقيقِ علمي به واقعيت، شيوه آموزشِ واقعي از اشتباه ها را ارايه مي دهد و به توان تحليلي همه لايه هاي چپ كمك مي كند. در اين زمينه گفتني هنوز بسيار است، اما براي جلوگيري از طول كلام، سير انديشه را مهار كنيم و به اصل مطلب مورد بررسي بازگرديم.

همان طور كه گفته شد، بررسي علل اشتباه در حفظ آزادي هاي قانوني سوسياليستي، يك مساله است. مساله ديگر، توضيح ضرورت بازگشت و قرار داشتن بر زمينه عيني شرايط نبرد طبقاتي در جامعه، قرار داشتن استوار بر اين زمينه علمي و واقع بينانه ي شناخت از شرايط حاكم است كه بر پايه آن، مي توان رهنمودهاي ضروري را براي عملكرد و مبارزه به منظور تغيير شرايط ممكن بازشناخت و انتخاب نمود. ازجمله براي ايجاد شرايط اتحاد عمل و همچنين وحدت گردان هاي متفاوت چپ در ايران.

وحدت نظري و سازماني

در جامعه طبقاتي، «مرزبندي»، منافع طبقات است. چپ در كدام سو قرار دارد؟ مدافع منافع كدام طبقات است؟ البته كه جانبداري از منافع زحمتكشان در ظاهر به مفهوم «تنگ شده عرصه» انديشه است. اما به مفهوم هر كس هر چه دل تنگش مي خواهد بگويد، نيست! به مفهوم «خود را محق دانستن» نيست! درست برعكس، ارزيابي «نظري- ايدئولوژيك» مبتني بر منافع طبقاتي زحمتكشان، گشودن عرصه فراخ مبارزه ترقي خواهانه و عدالت جويانه ي اقتصادي- اجتماعي در جامعه است! تنها بر اين پايه عيني، ايجاد «وحدت» در درون حزب مدافع منافع زحمتكشان به وجود مي آيد. تنها بر اين پايه عيني مي تواند گرايش هاي مختلف چپ، در حزب مشتركي حضور داشته و مبارزه مشتركي را به سرانجام برساند! تنها بر اين پايه عيني كه آن را ”برنامه حداقل كارگري“ مي توان ناميد، آن طور كه زنده ياد جوانشير آن را در ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ توصيف كرده و توضيح مي دهد، مي تواند يك «وحدت» نظري ي پايدار و مبارزه جويانه در حزب واحد طبقه كارگر ايجاد و به كانون جلب همه نيروهاي چپ بدل شود.

وحدت- اتحاد

مساله وحدت در حزب واحد طبقه كارگر را نبايد با مساله ”اتحاد“هاي اجتماعي يكي گرفت، گرچه در ارتباطي تنگاتنگ با يكديگر قرار دارند. «اتحادهاي» اجتماعي بر سر كوچك ترين، گذرايي ترين، تا بر سر پراهميت ترين خواسته هاي دموكراتيك و قانوني زحمتكشان، خواسته هاي جنبش زنان، جوانان، خلق هاي ساكن ايران، محيط زيست وغيره وغيره، ممكن و ضروري است. به بيان علي صمد – در مقاله بسيار ارزشمند ”چپ نو بدنبال يافتن زبان مشترك و متحد براي برآمد در جامعه“ (اخبار روز ٢٤ خرداد) -، اتحادها «بر اساس حداقل ها»، مي تواند زمينه رشد مبارزه مشترك را ميان لايه هاي چپ و ميهن دوست ايجاد و تقويت كرده و آن را حتي به سود «وحدت چپ نو» در اتحادي سراسري ارتقا دهد.

بلنداي منافع طبقاتي

نظريه پردازِ مدافع وحدت و اتحاد چپ، علي صمد، در مقاله پيش گفته خود، جنبه هاي بسياري از اين مبارزه خطير و عاجل اجتماعي را توضيح مي دهد كه مي توان بارها به آن مراجعه كرد. آنچه كه در اين نوشتار بايد در پايان مورد تاكيد قرار داد، ضرورت پايبندي به بررسي شرايط در جامعه از بلنداي منافع طبقاتي زحمتكشان است. استقلال واقعي «چپ» بر اين پايه حراست و تحكيم مي شود! تنها از اين طريق است كه ديالكتيكِ ظاهر «تنگ شدن عرصه»ي بررسي از ديدگاه منافع طبقه كارگر (در تمام لايه بندي آناني كه براي گذران زندگي خود بايد نيروي كارشان را به فروش برسانند)، با ارتقاي كيفي بررسي، قابل شناخت و درك مي شود. تنها از اين طريق مي توان شرايط نامساعد حاكم و چگونگي خروج از آن را دريافت. مبتني بر ارزيابي طبقاتي است كه يافتن «منشور مشترك» ممكن مي گردد، بدون آنكه بتوان دسترسي به آن را امري ساده و سريع پنداشت.




آقاي زآگلادين و سايه گم شده اش! جنبش تساوي طلبي ي دموكراتيك و جانبداري از فرهنگ و منافع طبقه كارگر!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٢ (٣٠ خرداد)

واژه راهنما: گاسپار ميكولوس تاماس: سكتاريسم و جنبش تساوي طلبي دموكراتيك. چگونه چپ انقلابي در جنبش تساوي طلبي دموكراتيك حل مي شود. مبارزه با نوليبراليسم، بدون مبارزه با سرمايه داري؟ نگرشي انتقادي به موضع احمد سپيداري در مقاله ”از كوبا هنوز هم بايد بسيار آموخت“. شعر ”خطر“ از زنده ياد سياوس كسرائي.

نه؟!، داستان آقاي زآگلادين را نمي دانيد، بگذارين براتون تعريف كنم.

آقاي زآگلادين، آن طور كه ماكسيم گوركي آن را در داستان كوتاهي ترسيم مي كند، مرد نسبتا بلند قامت و نحيف اندام و ميانه سالي است كه كمي خميده و با دست هاي پشت كمر گره زده، و در حالي كه به نظر مي رسد كه در عمق تفكري فرورفته، تند در كوچه ها راه مي رود و با حركت سر به سلام اين و آن پاسخ مي دهد، بدون آنكه بگذارد رشته فكرش پاره شود و مسير حركتش تغيير يابد.

روزي باراني او را بر سر دوراه ي ديدم كه مثل هميشه كمي خميده، ايستاده بود و زار زار گريه مي كرد. پرسيدم، آقاي زآگلادين، شما را چه شده است كه چنين زار زار مي گريد؟ سرش را كمي به سويم گرداند و در حالي كه سعي مي كرد بر هق هق ش غالب شود، گفت: «سايه م را گم كردم! فقط سايه م مي دانست كه بايد به كدام سو بروم!؟»

با خواندن مقاله ي بهروز خسروي در اخبار روز (١٩ خرداد ١٣٩٤) داستان آقاي زآگلادين تداعي شد. مقاله او نمونه وار است براي توصيف وضعي كه «نيروهائي از چپ كه با سوسياليسمِ اردوگاهي [ي] گذشته مرزبندي دارند»، دچار آن هستند و به قول او، پس از هفت سال كوشش براي «وحدت»، با برداشتي از «وحدت» روبرو هستند كه «معنايي جز وحدت با ”من“ و وحدت تنها در چارچوب ”نظر من“ ندارد»!

هدف اين سطور بررسي عللي كه وضع را براي اين جريان هاي ”چپ“ به اين بن بست كشانده نيست كه در همين نوشتار قابل شناختند. به اين نكته بايد به طور مجزا پرداخت و پرداخته خواهد شد. تنها بايد اينجا اشاره كرد كه نارسايي اسلوبِ كوشش براي «وحدت»، ريشه ي سردرگمي است! انتخاب اسلوب نادرست، خود اما ريشه در درك نظري- فلسفي نادرست از مساله «وحدت» دارد. ديالكتيك مضمون و شكل (و بيش از آن)، شناخته و درك نشده است.

كمك سريع و هوشمندانه ي ”امير ايراني“ در همان روز انتشار مقاله نيز، گره كار را نمي گشايد. گرچه برجسته ساختن ”خرده كاري“ توسط آرمان شيرازي نزد ”چپ“ پيش گفته و در جستجوي «وحدت» كه او آن را با جمله استه تيك «خرده انديشي هراس آسا» در ابرازنظرش بر مقاله توصيف مي كند، وارد است، اما علل سردرگمي را نشان نمي دهد.

سكتاريسم و حل شدن در جنبش تساوي طلبي ي دموكراتيك

فيلسوف ماركسيست معاصر مجاري، گاسپار ميكلوس تاماس Gaspar Miklos Tamas، يكي از شاگردان جورج لوكاش، در مصاحبه اي با عنوان ”دو خطر بزرگ“، جنبش كمونيستي را از غلطيدن در آن ها برحذر مي دارد. براي خواننده توده اي، گوشزد خطر توسط تاماس، شعر ”خطر“ زنده ياد سياوش كسرائي را خطاب به توده اي ها تداعي مي كند كه نسبت به لغزندگي جاده و تاريكي شب هشدار مي دهد و از سقوط «به چپ و راست» بر حذر مي دارد (١).

فيلسوف ماركسيست مجاري در مصاحبه خود در ”جهان جوان“، ٤ جون ٢٠١٥ به تشريح دو خطر مورد نظرش مي پردازد كه چپ انقلابي با آن روبروست. او وضع كنوني چپ انقلابي را چنين برمي شمرد و مي گويد در گذشته «روشنفكر چپ به فرهنگ جهاني اي تعلق داشت كه طبقه كارگر آن را خلق كرده بود … هنگامي كه سخن مي گفت، مخاطبش ”كليساي“ جهاني انترناسيوناليسم بود كه با آن با زبان فلسفي خود [ماركسيسم] سخن مي راند … فرهنگ طبقه كارگر، فرهنگي جانبدار و مشخص بود، مبتني بر آگاهي طبقاتي!»

او دو خطرِ كنوني را از يك سو، «آوانگارديسم- سكتاريسم و حل شدن در جنبش تساوي طلبي ي دموكراتيك»، از سوي ديگر مي نامد «كه گاهي همزمان بروز مي كند». او بر خطر «حل شدن [چپ ماركسيست] در جنبش دموكراسي طلبي» انگشت مي گذارد و در عين حال كه براي «سيريزا و پودموس» بهترين آرزوها را ارزاني مي دارد و آن ها را «چپ دموكرات آينده» مي نامد، «مبارزه عليه نوليبراليسم، بدون مبارزه عليه نظام سرمايه داري» را توسط آن ها برجسته مي سازد و جنبش ماركسيستي را از آن برحذر مي دارد. هدف، نقل همه نظرات تاماس در اين سطور نيست.

عنوان مقاله ي ”مبارزه با بحران زيست محيطي، مستلزم مبارزه با سيستم سرمايه داري است“ كه بانو آناهيتا اردوان آن را ترجمه كرده است (اخبار روز ٢٠ خرداد)، همين مضمون را در نظر نائويي كلاين قابل شناخت مي سازد.

آنچه براي بحث كنوني مي توان از آن آموخت و مضمون هشدار تاماس را در مصاحبه اش نيز تشكيل مي دهد، گم شدن محك جانبداري از فرهنگ و منافع طبقه كارگر نزد برخي از جريان هاي ”چپ“ مورد نظر است. هنگامي كه نظريات بانيان سوسياليسم علمي و اسلوب ديالكتيك ماترياليستي محك ارزيابي نباشد، كدام محك را بايد پيشنهاد نمود؟ كدام محك را ”چپ“ پيش گفته پيشنهاد مي كند كه بايد زمينه عملكرد ”مشي مشخص دموكراتيك“ آن باشد؟

در سخنان تاماس، درست وجود چنين وضع در جنبش انقلابي چپ مورد خطاب و انتقاد قرار مي گيرد. او چپ را مورد انتقاد قرار مي دهد كه «فرهنگ طبقه كارگر» را بر باد داده است. فرهنگي كه «جانبدار و مشخص» بوده و مبتني است بر «آگاهي طبقاتي!»

همان طور كه مي بينيد، انتقاد تاماس متوجه به اسلوب عملكرد ”چپ“ است كه چپ را از مركز جريان نظري در جنبش كارگري به حاشيه رانده و مورد تهديد «حل شدن در جنبش تساوي طلبي ي دموكراتيك» قرار داده است. او چپ دموكرات را چپ آينده مي داند (موضعي كه بايد آن را به مثابه نقش آن در اتحادهاي اجتماعي درك نمود)، اما مورد انتقاد قرار مي دهد كه اين چپ تساوي طلبِ دموكرات مي خواهد «مبارزه عليه نوليبراليسم [را] بدون مبارزه عليه نظام سرمايه داري» به پيش ببرد و به ثمر برساند. به سخني ديگر مساله كمبود و يا نبود «آگاهي ي طبقاتي» را نزد آن مورد انتقاد قرار مي دهد.

چگونه چپ انقلابي در جنبش تساوي طلبي ي دموكراتيك حل مي شود

نگارنده مايل است اين امر را به كمك عملكرد و موضع نمونه اي از چپ انقلابي و ماركسيست مورد بررسي انتقادي قرار دهد. احمد سپيداري در پايگاه اينترنتي نويدنو مقاله اي با عنوان ”از كوبا هنوز هم بايد بسيار آموخت“، منتشر كرده است (١٠ خرداد ١٣٩٤). ضرورت «عادي سازي روابط با آمريكا» موضوع بررسي مقاله است. سپيداري اين امر را خواستي در سطح «يك خواست عمومي» در ايران ارزيابي مي كند.

١- افشاي تفاوت در «عادي سازي روابط با آمريكا» ميان كوبا و ايران كه او در مقاله خود دنبال مي كند، ضروري و مثبت است. اما بدون طرح شرايطي كه زمينه تفاوت سياست كوبا و ايران را قابل شناخت مي سازد، كه نظريه پرداز توصيف مي كند، افشاگري در سطح باقي مي ماند. به سخني ديگر، به همان مبارزه عليه نوليبراليسم تبديل مي شود كه با سكوت در مبارزه ضد سرمايه داري همراه است كه تاماس مطرح مي سازد.

آيا ايران مي توانسته سياستي مشابه كوبا در روند برقراري مناسبات با امپرياليسم آمريكا دنبال و ايفا كند كه سپيداري به طور ضمني خواستار آن است!؟ اگر خير، علت چيست؟ طرح پرسش و پاسخ به آن از موضع «آگاهي طبقاتي» و فرهنگ پرولتاريايي مي توانسته بحث جالب سپيداري را از نظر محتوايي، پر جوهر ساخته و آن را به سطح توضيح نظري- فلسفي موضع «آگاهي طبقاتي» طبقه كارگر ارتقا دهد كه تاماس فقدان آن را نزد چپ تساوي طلب دموكرات گوشزد كرده و خواستار زنده كردن آن است: «… هنگامي كه سخن مي گفت، مخاطبش ”كليساي“ جهاني انترناسيوناليسم بود كه با آن با زبان فلسفي خود [ماركسيسم] سخن مي راند …»!

٢- نقش و تاثير نبرد مردم كوبا و مقاومت قهرمانانه نيم قرني آن ها در برابر يورش همه جانبه امپرياليسم و به ويژه عليه محاصره اقتصادي آن، در مبارزات مردم كشورهاي آمريكاي لاتين چيست؟ تنها با طرح تفاوت اين نقش با نقش جمهوري اسلامي ايران در منطقه، مي تواند مقاله از سطح نق زدن يك تساوي طلبي دموكرات، به ژرفش مبارزه طبقاتي تعميق يابد!  اوا مورالس كه فيدل كاسترو را «پدر بزرگ انقلاب» مي نامد، در كوتاه ترين تركيب واژه ها، تفاوت نقش كوباي سوسياليستي و ايران سرمايه داري را نشان مي دهد!

٣- «گام برداشتن … به طرف اقتصاد سرمايه داري» كه سپيداري اصلاحات اقتصادي سال هاي اخير دولت كوبا را از قول «برخي از چپ روها» چنين مي نامد، كوشش كوبا براي يافتن مضمون واقع بينانه ي آن ”اقتصاد سياسي“ است كه هر كشوري، ازجمله ايران، براي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب به آن نياز دارد.

سخن احمد سپيداري، سخني رواست هنگامي كه مي نويسد، «نقد اين نظرات افراطي … جايش اينجا نيست». اما مسكوت گذاشتن سرشت انقلابي گام هاي برداشته شده توسط دولت كوبا، در همين نوشتار روا نيست. اين سكوت، تنها از اين رو ناروا نيست كه خصلت ضد امپرياليستي گام ها را مسكوت مي گذارد، كه بيان آن در همين سه واژه مي توانسته پرچم «جهاني انترناسيوناليسم» را برافرازد. بلكه به ويژه از اين رو نارواست كه مسكوت گذاشتن آن، درست آن هنگامي عملي مي شود كه بايد به صورتي مبارزه جويانه، پرچم پيش گفته را برافراخت و خصلت ضد امپرياليستي اصلاحات اقتصادي را در برابر ادعاي پوچ «برخي از چپ روها» طرح و مورد دفاع قرار داد. او كه خود اين ادعاي پوچ «برخي از چپ روها» را در نوشتارش مطرح مي سازد، با سكوت خود در باره خصلت ضد امپرياليستي اصلاحات اقتصادي در كوبا، آن هنگام به «حل شدن در جنبش تساوي طلبي ي دموكراتيك» درمي غلطد كه درست هنگامي است كه بايد بايستد و برزمد!

آيا بايد اين مشي را نزد برخي از نمايندگان چپ انقلابي يكي از علل ايجاد شدن سردرگمي آن ”چپ“ي ارزيابي نمود كه اوج بازتاب بن بست وضعش را مي توان در مقاله پيش گفته بهروز خسروي يافت؟ آيا بايد لغزش و انحراف چپ انقلابي را از موضع جانبدارانه ي طبقاتي اش، انگيزه و «تكانه»ي كمكي (احسان طبري) براي ايجاد شدن شرايطي نزد ”چپ“ي پذيرفت كه «در جنبش تساوي طلبي ي دموكراتيك حل شده» است؟ ”چپ“ي كه تنها ويژگي مشترك سرشت خود را «مرزبندي» با انديشه ماركسيستي اعلام مي كند؟

١- خطـر

جاده لغزنده و شب تاريك است

بر فراز درّه ره باريك است

رهگذر!

در چنين گردنه صعب و چنان تنگه هول

با چراغي كه نفس مي بردش دم به دم

از يورش باد

كج نيفتي به چپ و راست، خطر!

سياوش كسرائي

نهم بهمن ماه ١٣٦٤




”اقتصاد سياسيِ“ جايگزين و برنامه اقتصاد ملي! برنامه ريزي در سطح و در عمق

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢١ (٣٠ خرداد)

واژه راهنما: رشد اقتصادي در هماهنگي با رشد فرهنگي و خدمات اجتماعي. اهميت برنامه ريزي متمركز و نقش دولت ملي. تفاوت برنامه ريزي در دو مرحله رشد اقتصادي در سطح و عمق. عملكرد و نه مالكيت عمومي ريشه نتايج منفي اقتصادي. شفافيت و كنترل دموكراتيك رشد اقتصادي. استقلال واحدهاي اقتصادي «در چارچوب برنامه مركزي». نظرات ليبرمان، هاري نيك، كلاوس بلسينگ و ديگر اقتصادادانان ماركسيست.

 

هدف اين سطور دنبال كردن مساله ساختار برنامه اقتصاد ملي در چارچوب ”اقتصاد سياسي“ي دوران ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايراني است كه سرآخر در باره آن در مقاله «كدام ”اقتصاد سياسي“ بايد جايگزين برنامه نوليبرال فعلي در ايران شود»، نكته هايي طرح شد كه به علت طول سخن، كوتاه شده در اخبار روز ٢٩ ارديبهشت ١٣٩٤ انتشار يافت. نگارش كوتاه نشده همين مقاله با عنوان دیالکتیک منافع طبقه کارگر و منافع کل جامعه! عمده، سرشتِ ”اقتصاد سیاسی“ است! در ”توده اي ها“ (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2516)‌ انتشار يافت.

در اين سطور به مساله برنامه ريزي، شرايط رشد اقتصادي در سطح و عمق كه داراي ويژگي هاي جداگانه هستند و بايد هنگام برنامه ريزي مورد توجه قرار گيرند، پرداخته خواهد شد.

پژوهشگر محترم آقاي حميد آصفي در دو نوشتارِ پژوهشگرانه ي اخير خود (سرآخر، اخبار روز ٢١ ارديبهشت ١٣٩٤) جنبه هاي شايسته توجهي را از بخش رشد اقتصاد در عمق intensiv، با نمونه يي در باره نقش «بورژوازي ملي گردشگري در ايران» توضيح داده است. او در توضيحات خود به طور ضمني نياز به برنامه ريزي را در ايران در مرحله رشد اقتصادي در عمق مورد تائيد قرار مي دهد. نظريه پرداز به كمك آمار رسمي نشان مي دهد كه «سهم ايران از محل جذب گردشگر فقط پنج ميليارد دلار از ٥/٦ تريليون دلار در سال ٢٠١٣ در جهان» بوده است. بررسي علل اين ضعف كه پژوهشگر با برشمردن نكات قدرت و ضعف شرايط در ايران توضيح مي دهد، هدف اين سطور نيست، كه خود مطلبي پراهميت در نوشتار اوست به منظور ايجاد اشتغال در ايران. آنچه پراهميت است اين نكته است كه مساله مركزي وجود برنامه ريزي براي اقتصاد ملي در ايران توسط او به طور ضمني مورد تائيد قرار مي گيرد كه در ارتباط با رشد اقتصاد در سطح extensiv و در عمق intensiv بايد مورد توجه قرار گيرد.

رشد اقتصادي در سطح و عمق

رشد در سطح يا در عرض، به معناي ايجاد واحدهاي توليدي در زمين باير يا موات است. هاري نيك، اقتصاددان ماركسيست آلماني در كتاب ”بحث هاي اقتصادي در آلمان دمكراتيك“، آن را بر روي «مزرعه سبز» مي نامد؛

رشد در عمق، به معناي رشد رشته ها مختلف اقتصاد، به ويژه رشته هاي مصرفي و خدماتي، ازجمله در گردشگري است.

در مرحله رشدِ اقتصادي در سطح، ايجاد زيربناي اقتصاد سنگينِ صنعتي يا ”مادر“ هدف است. پايه ريزي و يا توسعه كمي صنعت توليد ابزار و ماشين هاي توليدي با پيشرفته ترين سطح كيفي كه از طريق به كارگيري تكنولوژي پيشرفته انجام مي شود، هدف در اين مرحله از رشد اقتصادي را تشكيل مي دهد.

بهبودِ كيفيت در مرحله رشد اقتصاد در سطح نيازمند رشد همه جانبه فرهنگي جامعه است. از اين رو، ارتقاي سطح آموزش پيش از دانشگاهي و دانشگاهي در رشته هاي متفاوت صنعت و تكنيك و همچنين آموزش، درمان و …، بخش هاي غيرقابل چشم پوشي را در رشد اقتصادي- اجتماعي در اين مرحله تشكيل مي دهد. براين پايه، تعريف همه جانبه ي برنامه ريزي در سطح ملي و ضرورت آن، قابل شناخت مي گردد.

 

در مرحله رشد در عمق، برپايي رشته هاي مختلف مصرفي و خدماتي در كليه رشته ها با سطح كيفي پيشرفته، هدف مركزي برنامه ريزي در ايران است.

برنامه ريزي مركزي به ويژه در دوران رشد اقتصادي در سطح، ابزارِ موثر و پرتواني براي رفع كمبودهاي صنعتي، فرهنگي، تخصصي- آموزشي در شيوه توليد حاكم است. كمبودهايي كه اغلب پيامد شرايط تاريخي ي گذشته هستند. براي نمونه، رشد سريع اين بخش در پس از پيروزي انقلاب اكتبر در اتحاد شوروي كه زمينه ضروري پيروزي ارتش سرخ بر ارتش آلمان نازي در جنگ دوم جهاني را ايجاد نمود و همچنين برطرف ساختن صدمات اين جنگ در كشور شوراها، بدون برنامه ريزي مركزي و نقش پراهميت دولت ملي، با مشكلات عديده اي روبرو و يا حتي ناممكن مي بود. نمونه هاي برنامه ريزي منسجم و مركزي را در كشورهاي ديگر سرمايه داري نيز مي توان برشمرد كه به منظور جلوگيري از طول كلام، از آن در اين سطور صرفنظر مي شود.

ناتواني ايران در برطرف ساختن كمبودها در طول ده ها سال طولاني، يكي از علل عقب افتادگي كشور و وقوع انقلاب بهمن ٥٧ به منظور پايان بخشيدن به شرايط نامساعد حاكم به ايران بود. امكان پايه ريزي آن بخش هايي از صنعت مادر در ايران، در صنعت نفت و يا ذوب آهن و …، تنها پس از پيروزي در دفع سلطه استعمارگران بر روي صنعت نفت ايران، با ملي كردن صنعت نفت ممكن شد، و يا با كمك اتحاد شوروي كه با ايجاد كارخانه ذوب آهن در ايران، به آرزوي و نياز طولاني مردم و كشور ما پاسخ مثبت داد تحقق يافت.

وابستگي اقتصاد ايران به ”درآمد نفت“ كه بسياري از نظريه پردازان آن را مورد انتقاد قرار مي دهند نيز درواقع ريشه در اين واقعيت دارد كه صنعت نفت هنوز به طور عمده در سطح صدور نفت خام باقي مانده است. نقش عمده ”صنعت نفت“ بيش از سي سال پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ مردم، هنوز برآوردن نيازهاي اقتصاد جهاني امپرياليستي و نه پاسخ به نياز رشد داخلي كشور است. منتقدين بايد اين جنبه وابستگي ايران را به ”درآمد نفت“ مورد توجه و انتقاد قرار دهند. توليدات رده اول از نفت خام كه در سال هاي اخير آغاز شده است،‏ پاسخگوي كافي به نياز رشد در اين صنعت نيست. نبود برنامه ريزي ملي در اين زمينه به شدت به چشم مي خورد.

در كشورهاي افريقايي در جنوب صحرا (به جز افريقاي جنوبي) و همچنين در آمريكاي لاتين، نيز وضع بر همين منوال است. اين كشورها هنوز هم به طور عمده صادر كنندگان مواد خام و توليدات كشاورزي هستند. ريشه چنين وضعي، همان طور كه يورگ گولدبرگ در كتاب پژوهشي خود در باره رشد اقتصادي ي كشورهاي ”جنوب“ نشان مي دهد، به طور عمده ناشي از نقش منفي استعمار در طول چندين قرن در اين كشورها است. براي نمونه، ٨٠ درصد رابطه اقتصادي ميان برزيل و چين كه عضو گروه كشورهاي بريكس (چين، روسيه، برزيل، افريقاي جنوبي، هند) و يكي از بزرگترين اقتصادها در آمريكاي لاتين است، از صدور مواد كشاورزي و خام به چين تشكيل مي شود (”مواد خام براي چين“، جهان جوان ٢٥ مه ٢٠١٥). در سفر نخست وزير چين به برزيل در همين تاريخ، قراردادهايي بالغ بر ٥٠ ميليارد يور به منظور سرمايه گذاري در ساختارهاي زيربنايي ي ارتباطات و صنايع مادر در برزيل در چند سال آينده به منظور تغيير اين وضع انجام مي شود.

رابطه اقتصادي ايران و چين نيز به طور عمده در سطح مبادله نفت خام از ايران به اين كشور و واردات كالاهاي مصرفي از چين محدود مي شود. علت اين وضع سلطه سرمايه داري تجاري بر سرنوشت اقتصادي ايران است كه مخالف رشد زيربناي صنعتي در ايران بوده و خواستار آن است كه ايران تنها ”تجارتخانه مبادله كالا“ باشد. هنگامي كه احمدي نژاد خبر «صدور كليه ميوه توليد شده در ايران را به خارج و ورود كليه ميوه مصرف داخلي را از خارج» اعلام نمود كه «توسط بخش خصوصي انجام مي شود»، ضمن اعتراف به اجراي برنامه ديكته شده توسط صندوق بين المللي پول توسط دولتش، ناخواسته سلطه سرمايه داران تجاري را بر اقتصاد ايران برملا ساخت. علت مخالفت احمدي نژاد با برنامه ريزي اقتصادي كه تا حد انحلال ”سازمان برنامه ريزي“ نيز توسعه يافت، از واقعيت فوق قابل شناخت است.

اهميت برنامه ريزي براي كل اقتصادِ ملي و رشد همه جانبه آن بر پايه آنچه كه در اختصار بيان شد، قابل شناخت مي شود!

عملكرد و نه مالكيت عمومي ريشه نتايج منفي اقتصادي است

”سپردن كار به دست مردم“ كه شعار مركزي مدافعان و مداحان ”اقتصاد بازار“ را تشكيل مي دهد و با اين ادعا تكميل مي شود كه ”دولت مدير خوبي نيست“ و بايد ”دولت را كوچك كرد“ و …، همگي ريشه در مخالفت با برنامه ريزي اقتصادي و نقش مردمي و ملي اقتصاد عمومي (دولتي) دارد. با نگاه دقيق تر اما مي توان اين واقعيت را باز شناخت كه در ايران  – مانند همه كشورهاي ديگر سرمايه داري -، براي توجيه شعارهاي فوق، ابتدا شركت هاي در مالكيت عمومي را از نظر اقتصادي به ورشكستگي كشاندند تا آن را براي ”خصوصي سازي“ آماده سازند! در همه كشورهاي ديگر نيز از همين ترفند استفاده شده است.

تفاوت برنامه ريزي در دو مرحله رشد اقتصادي در سطح و عمق

واقعيت اما اين تجربه دردناك نيز است كه با وجود برنامه ريزي مركزي در اتحاد شوروي، بخش عمومي اقتصاد با مشكلات بزرگي در پيش از وقايع ضدانقلابي در پايان سده گذشته روبرو بود. اين مشكلات اقتصادي نهايتاً علت بي تفاوتي مالكين اصلي ثروت هاي عمومي از كار درآمد و پيروزي ضدانقلاب را ممكن ساخت. علت بيگانه شدن مردم در اتحاد شوروي نسبت به مالكيت خود چه بود؟ بررسي گذراي اين وضع در اين سطور از دو منظر پراهميت است:

اول- نگرشي به علل پيروزي ضدانقلاب در اتحاد شوروي،

دوم- آموختن از آن براي ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك پيش رو در ايران.

تفاوت برنامه ريزي در دو مرحله رشد اقتصادي در سطح و عمق را مي توان از تجربه اي آموخت كه در اتحاد شوروي خود را نشان داد. يكي از اشتباه هاي بزرگ اقتصادي در اتحاد شوروي، كه به اغلب كشورهاي ديگر سوسياليستي نيز سرايت كرد و يا تحميل شد، بي توجهي به ضرورت تغيير سياست برنامه ريزي مركزي و منسجم در زمان گذار رشد اقتصادي از سطح به عمق است.

بي توجهي به اين امر موجب ايجاد شدن شرايطي شد كه به ضدانقلاب سال هاي پاياني هشتاد و آغاز نود قرن پيش انجاميد، بدون آنكه، صاحبان اصلي و قانوني ي ثروت هاي ملي، زحمتكشان و در واقع همه مردم، به دفاع از مالكيت خود عليه ضدانقلاب قد علم كنند. اين مساله اي است كه بايد به طور مجزا به آن پرداخت. همه نظريه پردازان ماركسيست در اين امر هم عقيده اند، كه نبود آزادي هاي سوسياليستي، نبود امكان ابراز بيان و عقيده، زمينه اصلي چنين وضعي را تشكيل داد.

هدف از اين سطور، نگاهي كوتاه به چگونگي ايجاد شدن اين بي توجهي نسبت به ضرورت تغيير برنامه ريزي مركزي در مرحله رشد اقتصادي در عمق در كشورهاي سوسياليستي اروپا است. به طور مشخص هدف بررسي، تنها تا اين حد است كه بتوان به كمك آن، براي برنامه ريزي در اقتصاد ملي دوران ملي- دموكراتيك ايران به آموزش هايي دست يافت. از اين طريق مي تواند ضرورت توجه به ويژگي هاي اين مرحله رشد كه برخي از آن ها را نظريه پرداز حميد آصفي در دو مقاله اخير خود در ارتباط با تخريب مواد خوراكي كشاورزي و گردشگري بر مي شمرد، جلب شود.

شفافيت و كنترل دموكراتيك عملكرد

اقتصاددان ماركسيست آلماني كلاوس بلسينگ كه از سال ١٩٨٦ مسئول بخش صنايع ماشين سازي در كميته مركزي حزب سوسيال متحده آلمان دموكراتيك را به عهده داشت و داراي آثار متعدد اقتصادي- سياسي است، در كتاب ”آينده سوسياليستي“، در بخش ”اقتصاد با برنامه يا مبتني بر بازار“، پس از ارايه تعريف ”اقتصاد با برنامه“، كه آن را به معناي «اقتصاد را مبتني بر برنامه سازمان دادن و هدايت كردن» مي نامد، ضرورت «مالكيت عمومي» و «نقش هدايت كننده مركزي ي دولتي» را در عملكرد موفق رشد اقتصادي اجتناب ناپذير اعلام مي كند (ص ١٢٢). او سپس پرسش هاي زير را طرح مي كند: «با توجه به شرايط برشمرده شده، بايد اقتصاد برنامه ريزي شده سوسياليستي را چگونه سازمان داد؟  كدام تجربه ها را مي توان از عملكرد  گذشته به دست آورد؟ چه نقشي عنصرهاي اقتصاد بازار در آن ايفا مي كنند؟»

در پاسخ به اين پرسش ها، نظريه پرداز بر اين نكته تاكيد دارد كه «جامعه سوسياليستي بدون يك برنامه پرتوان مركزي اقتصادي» نمي تواند بقا يابد. او «ملاك هاي بازار» و يا «ملاك هاي واحدها» را كه در سود رساني آن خلاصه شود (و در شرايط سلطه نظام سرمايه داري بايد آن را به مفهوم سود سرمايه دار درك كرد) به تنهايي براي تحقق بخشيدن به هدف رشد همه جانبه اقتصادي كافي نمي داند.

پرسش مركزي اما آنست كه «عملي ساختن برنامه بايد چگونه تحقق يابد؟» بلسينگ اضافه مي كند كه «باوجود بار بوروكراسي»، برنامه ريزي مركزي در كشورهاي سوسياليستي نادرست نبود، «آنچه اشتباه بود، اين نكته است كه اين برنامه ها چگونه به وجود آمدند و چگونه در واحدهاي توليدي به مورد اجرا گذاشته شدند. برنامه ها، زير فشار سياسي مطلق ارگان هاي رهبري حزب و دولت به وجود آمدند». او مي نويسد: «باوجود آنكه در قانون، عنصرهاي دموكراتيك شركت زحمتكشان در بحث ها در باره برنامه وجود داشت، به سود نقش رهبري حزب و دولت به عقب رانده شد. تصميم گيري هاي مركزي در برنامه بيشتر و بيشتر دستخوش برداشت هاي ذهني و به دور از واقعيت بدل شد.»

كلاوس سپس به نكته اي اشاره مي كند كه براي برنامه ريزي در اقتصاد ملي در دوران ملي- دموكراتيك در ايران نيز آموزشي پراهميت است: «از اين رو ضروري است كه در جامعه سوسياليستي آينده، ارگان هايي در كنار ارگان برنامه ريزي تشكيل شود كه نقش مشاوراتي دارد». او مضمون اين ارگان هاي مشورتي را در ادامه، مساله تاثير نقش موازين علمي اقتصاد سوسياليستي در برنامه ريزي ارزيابي مي كند. برنامه ريزي بدون شركت مشاوران اقتصاددان در تنظيم برنامه كه از حق ابرازنظر و از امكان لازم به منظور مستدل ساختن و تفهيم نظرات خود برخوردارند، اجتناب ناپذير است. برنامه ريزي در پشت درهاي بسته، بدون شفافيت اجتماعي، راه به جايي نمي برد. به اين منظور شناخت نيازهاي عمومي، از طريق تحقيقات ميداني، بايد در برنامه ريزي منظور گردد.

كلاوس، چنين شيوه ها را همانند و به معناي راي گيري براي ساختار برنامه ريزي توسط كارگران و كارمند واحدها ارزيابي نمي كند كه پيش تر با «ملاك واحدها» توضيح داده بود. او ولي خواستار شركت دادن كارمندان در بحث هاي مشاوران است. كارگران و تكنيسين ها و غيره در واقع در سطح دستياران مشاوران در تنظيم برنامه شركت دارند.

نكته پراهميت و مركزي ديگر، «مسئوليت و وظيفه پاسخگويي فرد (يا ارگان) در واحد اقتصادي است كه مبتني بر شيوه هاي دموكراتيك، هدايت واحد به آن ها اعطا شده است.» در اين صحنه نيز نقش كنترل زحمتكشان در شرايط شفاف و پاسخگوي مسئول واحد عملي مي شود و به صورت دموكراتيك تحقق مي يابد.

بازهم در باره شفافيت و كنترل دموكراتيك

پيش تر بيان شد كه مضمونِ ”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك، مشابه با اقتصاد سياسي سوسياليستي نيست. باوجود اين مي توان از پژوهش ها در باره كنترل دموكراتيك كاركنانِ واحدها و نهايتاً كل جامعه بر چگونگي عملكرد اقتصاد بخش دولتي با برنامه ريزي مركزي در اقتصاد سوسياليستي، به آموزش هايي براي تنظيم برنامه در مرحله ملي- دموكراتيك نايل شد. در اين زمينه ازجمله هاري نيك، اقتصاددان ماركسيست آلماني كه در تنظيم برنامه ”سيستم نوين اقتصادي“ در دوران والتر اولبريشت در سال هاي ٦٠ قرن گذشته در اين كشور شركت مركزي داشت، نكات شايسته ي دقتي را در كتاب خود با عنوان ”بحث هاي اقتصادي در آلمان دموكراتيك“ مطرح مي سازد.

اين برنامه اقتصادي تنظيم شده در آلمان دموكراتيك كه در راستاي برنامه نپ لنيني قرار داشت، امكان عملي شدن نيافت. رهبران وقت اتحاد شوروي آن را نافي ”مدل شوروي“ اقتصادي ارزيابي كردند. هاري نيك با خاطرنشان ساختن نظر اقتصاددان اتحاد شوروي به نام ليبرمان J. Liberman يادآور مي شود كه كوشش اقتصادان اتحاد شوروي براي بازگشت به انديشه ”نپ“ لنين، انگيزه همين كوشش در آلمان دموكراتيك توسط والتر اولبريشت بوده است.

او نظر ليبرمان را نقل مي كند كه در ٢٦ سپتامبر ١٩٦٢ در پراودا با عنوان ”برنامه ريزي، سود و پاداش“ ابراز شد كه در آن ”مدل شوروي“ي رشد اقتصادي، «متعلق به گذشته» ارزيابي مي شود، زيرا «هدف آن رشد كمّي اقتصاد است». اين در حالي است كه اتحاد شوروي در اين دهه وارد مرحله اي از رشد اقتصادي شده بود كه بايد آن را رشد در عمق ارزيابي نمود. ليبرمان نيز متاسفانه امكان نيافت نظريات خود را در اتحاد شوروي توضيح داده و بر كرسي بنشاند. كوشش بعدي در اتحاد شوروي براي تغيير اسلوب برنامه ريزي را بايد در كوشش ماركسيستِ اقتصاددان ديگر شوروي، اوليانفسكي دنبال كرد كه در ارايه ي برنامه اقتصاد ملي براي دوران ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه خلاصه مي شد. گرچه اليانفسكي نظريات خود را در ارتباط با كشورهاي جهان سوم مطرح ساخت، مي توان و بايد نظريات او را در عين حال كوششي براي تفهيم ضرورت اصلاحات اقتصادي در اتحاد شوروي نيز ارزيابي نمود.

هاري نيك، نقل قول از ليبرمان را در بحث خود در باره سرشت اقتصاد سياسي دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم مطرح مي سازد كه در اين سال ها موضوع بحث هاي اقتصادي در آلمان موكراتيك بوده است كه از حمايت والتر اولبريشت برخوردار بود و به تنظيم برنامه ”سيستم نوين اقتصادي“ در اين كشور انجاميد. برنامه اي كه اما به مورد اجرا در نيامد.

او مي نويسد: مهم ترين مشخصه هدف برنامه كنوني، توليد ناخالص است. اين اهرم در مرحله پايه ريزي صنايع به منظور پيشي گرفتن از توليد ناخالص كشورهاي غربي موثر است. براي مرحله رشد كيفي و پاسخ به نيازهاي انقلاب فني- علمي اما كفايت نمي كند. نه حجم رشد، بلكه بازده و كيفيت توليد اكنون اولويت دارد و بايد در مركز توجه قرار گيرد. منافع و سود رساني واحدها بايد اكنون جايگزين تعيين تكليف ارگان هاي مركزي گردد.

در ”سيستم نوين اقتصادي“، «نكته كليدي»، آن طور كه در زير عنوان آن (ص ٥٥) نيز تبلور مي يابد، «اداره مستقل واحدهاي اقتصادي» است. «وظيفه اداره مستقل به معناي آن است كه واحد اقتصادي مجاز باشد به منظور ارتقاي سطح كمّي و كيفي توليد خود، درآمد خود را به كار گيرد.»

اداره مستقل مي بايستي اما «در چارچوب برنامه مركزي» عملي گردد. از اين طريق استقلال واحدها كه در چارچوب تاثير عملكرد ”بازار سوسياليستي“ انجام مي شد، برخلاف تاثير بازار مبتني بر اقتصاد سرمايه دارانه، مي بايست پاسخگو به نيازهاي رشد متناسب اقتصاد سوسياليستي باشد. «برنامه ريزي مركزي»، آن طور كه نيك بر آن تاكيد دارد، عملا واحد ها را در وضعي قرار مي داد، بتوانند يك «سياست دروني براي به كار انداختن سرمايه و امكانات خود» تنظيم كنند. از اين طريق خطر ورشكستگي واحد اقتصادي در ”بازار سوسياليستي“وجود نداشت – بر خلاف وجود اين خطر در ”بازار سرمايه داري“ -، و يا خطري كوچك بود.

چنين مكانيسمي مي تواند در ايران نيز در شرايط برقراري حاكميت مردمي و ملي كه رشد اقتصادي- اجتماعي مستقل كشور را دنبال مي كند، كمك باشد. سرمايه داران ملي كه در چارچوب برنامه اقتصادي تنظيم شده با شركت اقتصادانان و شفافيت هم ياري هاي زحمتكشان، به فعاليت اقتصادي مي پردازند، از حمايت عمومي برخودار خواهند بود. رقابت سرمايه خارجي از شرايط نابودي توليد داخلي سرمايه داران ملي به سود واردات ب رويه برخوردار نخواهد بود. كمك به رشد كيفي توليدات داخلي، شرايط ايجا شدن رقابت توليد داخلي را با واردات ممكن خواهد ساخت.

در حالي كه كشاورزان كشورهاي امپرياليستي از قبيل ايالات متحده از سوبسيدهاي كلان برخوردار هستند، آن طور كه اخبار در مورد ايران نشان مي دهد، قيمت تضمين شده گندم و برنج توليد شده در ايران را دولت روحاني تقليل داده است. چنين سياست ضد مردمي و ضد ملي در دوران فرازمندي ملي- دموكراتيك جامعه پيش نخواهد آمد.

هاري نيك در كتاب خود از اين امر ابراز تاسف مي كند كه تجربه مشخصي بر پايه ”سيستم نوين اقتصادي“ در آلمان دموكراتيك به دست نيامد. او باوجود اين، ضمن برشمردن رابطه ايجاد شده ميان واحد اقتصادي و ارگان مركزي ي برنامه ريزي، موفقيت عملكرد واحدها را توضيح مي دهد كه موضوع بررسي اين سطور نيست.

در جمهوري خلق چين نيز كه در شرايطي متفاوت دوران ملي- دموكراتيك انقلاب را سپري مي كند، ما با همين وضع روبرو هستيم. ايجاد امكان فعاليت بخش خصوصي از سال ١٩٨٧، به سخني ديگر، رشد بخش خصوصي، در ارتباط با برنامه مركزي عملي گشت و اكنون نيز عملي مي گردد.

با توجه به آماري كه كلاوس بلسينگ در كتاب پيش گفته خود ارايه مي دهد «اقتصاد آلمان دموكراتيك رشدي سريع تر از در جمهوري فدرال آلمان داشت. در سال ١٩٨٩ [پيروزي ضدانقلاب در اين كشور] سهم توليد ناخالص سرانه نسبت به سال ١٩٥٠ در جمهوري فدرال ٣ر٤ برابر و در جمهوري دموكراتيك آلمان ٢ر٦ برابر بود. درآمد ملي كه در آلمان دموكراتيك ماخذ فعاليت اقتصادي بود، در اين كشور ده برابر شده بود.» (ص ٧٦). رشد بازده كار در سال ١٩٨٩ در آلمان دموكراتيك «با گرايشي مثبت» به «٥٥ درصد بازده كار در جمهوري فدرال ارتقا يافته بود».

بلسينگ همچنين در ارتباط با ادعاهاي «مقروض بودن آلمان دموكراتيك»، با ارايه «گزارش بانك مركزي آلمان در سال ١٩٩٩» نشان مي دهد كه اين ادعاي تبليغاتي در تمام اين سال ها نادرست و هدفمند طرح شده است. «آلمان دمكراتيك در سال الحاق به جمهوري فدرال ١٩٨٩ بدهي خارجي نداشته است» «ص ٨٢): «بانك مركزي آلمان [در گزارش پيش گفته در سال ١٩٩٩] چنين مي نويسد: ”بازارهاي جهاني مالي وضع را بهيج وجه نگران كننده ارزيابي نمي كردند. هم در سال ١٩٨٨ و در سال ١٩٨٩ بانك هاي آلمان دموكراتيك توانستند اعتبارهاي حداكثري (ركورد) از بازار مالي خارجي دريافت كنند …» (ص ٨٩).

بدون ترديد در ايران نيز مي تواند شرايط مناسب رشد اقتصادي در سطح و همچنين در عمق در چارچوب برنامه اقتصاد ملي در مرحله ملي- دموكراتيك ايجاد گردد كه در آن براي بخش عمومي و خصوصي اقتصاد، وظايف شفافي بايد در نظر گرفته شود. پيش تر به اين نكته پرداخته شده بود.

بحث در باره جوانب برنامه اقتصاد ملي بازهم ادامه خواهد يافت




”برنامه حداقل كارگري“! ”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٠ (٢٤ خرداد)

واژه راهنما: «پيوند» ميان «مبارزه صنفي و سياسي»، انطباق انديشه ماركسيستي- توده اي بر شرايط كنوني ايران. سرشت ملي- دموكراتيك برنامه حداقل كارگري. ”عدالت اجتماعي نسبي“ و جايگاه خاص آن. سرمايه گذاري خارجي و حفظ محيط زيست. شيوه توليد سرمايه داري، تهديدي براي ادامه هستي. سرمايه گذاري خارجي و حفظ محيط زيست.

تعريفِ ”برنامه حداقل كارگري“ ي حزب توده ايران را زنده ياد فرج الله ميزاني – جوانشير، دبير وقت كميته مركزي و مسئول تشكيلات كل حزب توده ايران، در كتاب ”سيماي مردمي حزب توده ايران“  – جزوه باليني هر توده اي –  به دست مي دهد. او «مضمون اصلي برنامه»هاي حزب توده ايران را در طول همه ي سال هاي مبارزه سخت آن، انطباق واقع بينانه انديشه بانيان سوسياليسم علمي، ماركس، انگلس و لنين بر شرايط مشخص ايران اعلام مي كند كه در آن «وظايف سوسياليستي و دموكراتيك به طور گسست ناپذير – آن طور كه لنين توصيه مي كند – به هم پيوند [داده شده] و جنبش دموكراتيك و ضدامپرياليستي عموم خلق به جلو، به سوي نبرد با سرمايه داري، به سوي سمت گيري سوسياليستي هدايت مي شود.»

يكي از عمده ترين مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران (١٣٩١)، مصوبه ايست كه «پيوند» ميان «مبارزه صنفي و سياسي» را به مثابه يكي از عمده ترين عنصرهاي مبارزه انقلابي حزب توده ايران در مرحله ملي- دموكراتيك كنوني تعيين مي كند. اين مصوبه اوج انطباق  انديشه ماركسيستي- توده اي بر شرايط كنوني در ايران است.

جنبش اعتصابي در ايران كه در آن به طور روزافزون كارگران، معلمان، پرستاران و ديگر زحمتكشان زن و مرد به طور فعال شركت دارند، با اين واقعيت روبروست كه مبارزه صنفي حتي براي دريافت دستمزد عقب افتاده نيز از اين رو سرشتي سياسي مي يابد، زيرا نظام سرمايه داري حاكم  مصممانه بر آن است كه رابطه نابرابر خود را با اقتصاد جهاني امپرياليستي ادامه داده و تعميق بخشد.

نابودي دستاوردهاي طبقه كارگر كه در مركز آن برخورداري از حق تشكل صنفي ي مستقل است، پايمال مي گردد. با اين سركوب خشن، شرايط اجراي اقتصاد سياسي نوليبرال با عنوان ”اسلام سياسي“ ايجاد شده و از اين طريق امكان تحميل اجراي برنامه امپرياليستي براي رژيم ديكتاتوري ولايي به وجود مي آيد. ”آزاد سازي اقتصادي“ به معناي نابودي همه موازين قانون كار در دفاع از منافع كارگران است. با اعمال سياست ”خصوصي سازي اقتصادي“، بخش ديگر اين برنامه ي اقتصادي- اجتماعي ضد مردمي و ضد ملي به زحمتكشان و مردم ميهن ما تحميل مي شود. در چنين شرايط حفقان آميز، شرايطِ غارت سرمايه مالي امپرياليستي در ايران تثبيت مي گردد. براي هميشه، خاك و ثروت هاي زيرزميني ايران وجب به وجب به سرمايه مالي امپرياليستي و متحدان داخلي آن به فروش رسانده مي شود.

در چنين شرايط تاريخي است كه طبقه كارگر ايران و همه نيروهاي ملي و ميهن دوست نيازمند يك جايگزين دموكراتيك و ملي براي برنامه اقتصادي ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي هستند. برنامه اقتصاد ملي اي كه ”اقتصاد سياسي“ آن عليه سياست نوليبرال با عنوان ”اسلام سياسي“ حاكم جهت گيري دارد. اين برنامه جايگزين، بنا به تعريف ارايه شده از ”سيماي مردمي حزب توده ايران“، برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران است كه مي تواند و بايد نقش پرچم افراشته مبارزه صنفي- سياسي طبقه كارگر ايران را در مرحله كنوني تشكيل دهد. با چنين برنامه حداقل كارگري، زحمتكشان ايران قادر به جلب متحدان خود در نبرد به منظور حذف ديكتاتوري و بازسازي اقتصادي- اجتماعي جامعه ايراني هستند.

در سطور زير و در ادامه بحث هاي گذشته، جنبه هاي ديگري از اين برنامه حداقل كارگري به بحث گذاشته مي شود.

سرشت ملي- دموكراتيك برنامه حداقل كارگري

برنامه حداقل كارگري، برنامه ي ”اقتصاد سياسي“اي است كه در شرايط كنوني همه نيروهاي ميهن دوست و خواستار حفظ منافع ملي و مخالف تبديل شدن ايران به نيمه مستعمره ي نظام اقتصاد جهاني امپرياليستي (وضعي كه ازجمله كشور يونان دچار آن است)، مي توانند آن را مورد تائيد و پشتيباني قرار دهند. شرايط تعريف شده ي دموكراتيك در اين برنامه اقتصادي- اجتماعي، امكان كنترل شفاف عمومي مردم را بر اجراي آن تامين و تضمين مي كند. در اين برنامه حداقل كارگري، موازين دموكراتيك و ملي ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني تبلور يافته.

مضمون اقتصاد ملي در ”برنامه حداقل كارگري“، سرشتي سوسياليستي ندارد. اما در عين حال از هيچ ”نسخه“ پيچيده شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي از قبيل صندوق بين المللي پول، بانك جهاني و غيره و يا الگوهاي ديگر، دنباله روي نمي كند. بلكه، با توجه به نيازهاي توليدي و خدماتي داخلي، و با توجه به امكان هاي مادي و معنوي كشور، تنظيم شده است. در آن نقش پراهميت اقتصاد عمومي (دولتي) و خصوصي تعريف و در چارچوب برنامه ريزي علمي- كارشناسي قابل شناخت و تفهيم است. در اين برنامه اقتصادي- اجتماعي، مكانيسم هاي كنترل، تدقيق و تكميل برنامه در نظر گرفته شده اند.

اين برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران، همان طور كه بيان شد، برنامه سوسياليستي نيست. اما ”اقتصاد سياسي“ آن، به خاطر خصلت ملي خود، سرشتي ضدامپرياليستي داراست. اين سرشت ضدامپرياليستي، در ارتباط با خصلت دموكراتيك ”اقتصاد سياسي“ي برنامه حداقل كارگري، راه رشد اقتصادي اي را ممكن مي سازد، كه در شرايط آن، از روز اول مساله ”عدالت اجتماعي نسبي“ از جايگاه خاص و برجسته برخوردار است. فضاي ايجاد شده توسط اين ”اقتصاد سياسي“ي مردمي و ملي، جايي براي برقراري سلطه سرشت غارتگرانه و استثمارگرانه بي دروپيكر سرمايه داري كه اكنون توسط نظام ديكتاتوري ولايي در ايران برقرار شده است، باقي نمي گذارد. سرشت ترقي جويانه و جهت گيري ملي- ضد سرمايه داري اين ”اقتصاد سياسي“، ويژگي خاص مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني را مستدل ساخته و نهايتاً به آن تحقق مي بخشد.

سرمايه گذاري خارجي و حفظ محيط زيست

با اين مقدمه مي توان با بسياري از نكات طرح شده در مقاله ”بورژوازي ملي و سرمايه گذاري خارجي“ كه توسط حميد آصفي نگاشته شده است (اخبار روز، ١٤ خرداد ١٣٩٤) موافقت نمود كه گام هايي شايسته تحسين در جهت شناخت ”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيكِ فرازمندي جامعه ايراني را تشكيل مي دهد. برخي ديگر از نظرات طرح شده نياز به تدقيق دارند كه مقاله هاي موشكافانه علي رضا جباري (آذرنگ) در اين زمينه، آخرين آن با عنوان ”جايگاه بورژوازي ملي ايران“ (١٦ خرداد ١٣٩٤)، كمكي بزرگ است. يكي از اين نكات، مساله سرمايه گذاري خارجي است كه آذرنگ جنبه هاي پراهميتي از پيامدهاي منفي آن را توضيح مي دهد. در اين مورد مي توان تنها نكته ي تكراري را در ارتباط با سرمايه گذاري خارجي اضافه نمود كه در پيش مورد بررسي قرار گرفته. اين نكته عبارت است از: حجم، شرايط و رشته هايي كه مي تواند سرمايه گذاري خارجي را ضروري و ممكن سازد، بايد پيش تر در چارچوب برنامه اقتصاد ملي به طور مستدل طرح و ضرورت آن به اثبات رسانده شده باشد.

نكته ديگري كه آصفي از يك سو در ارتباط با سرمايه گذاري خارجي و از سوي ديگر در ارتباط با شراكت با نظام اقتصادي امپرياليستي مطرح مي سازد – و در اين چارچوب باري ديگر سرشت ضد امپرياليستي برنامه اقتصاد ملي اين مرحله را به طور غيرضروري و بدون استدلال مورد پرسش قرار مي دهد -، هدف «رقابت» با «كشورهاي پيشرفته صنعتي موجود» است كه گويا مي توان به آن «با محوريت بورژوازي ملي در بخش خصوصي» دست يافت كه گويا «لزوما به پروسه چندين قرني [رشد و توسعه] جوامع غربي شبيه نيست». به اين منظور او حتي آماده است «برخي حقوق رفاهي» را قرباني و «رياضت كشي اقتصادي» – مميزه برنامه نوليبرال امپرياليستي! – را تجويز كند. آصفي براي تائيد نظر خود باري ديگر نمونه «تجارب كشورهايي چون كره جنوبي، برزيل، هند و چين و ژاپون» را متذكر مي شود.

آذرنگ در اين زمينه توضيح هاي شايان دقتي را در مقاله پيش گفته مطرح مي سازد كه طرح مجدد آن ها در اين سطور كاري اضافي و غيرضروري است. اما بازگشت به مساله اي كه آذرنگ آن را به عنوان «بحران اضافه توليد» در شيوه توليد سرمايه داري مطرح مي سازد، مي تواند كمك باشد براي درك سرشت ويژه ي ”اقتصاد سياسي“اي كه درست به علت شناخت بحران ساختاري حاكم بر نظام سرمايه داري دوران افول، الويت هاي ديگري را به جاي ”توليد انبوه“ براي سودورزي سرمايه مطرح مي سازد.

از اين رو، توجه به اولويت حفظ محيط زيست كه درست به علت تبديل شدن شيوه توليد سرمايه داري به تهديدي براي ادامه حيات موجود زنده بر روي زمين بدل شده است، ضروري است. اين شيوه توليدي كه هدف آن دست يابي به انباشت سود و سرمايه است، تهديدي است براي بقاي محيط زيست و بقاي هستي بر روي زمين!

طرح اين اولويت ها، به معناي بي توجهي به نياز رشد جامعه ايراني و بهروزي مردمان خلق هاي آن همين امروز نيست. برعكس، درست به منظور دستيابي به اين بهروزي، هم اكنون و براي نسل هاي كنوني خلق هاي مردمان ميهن ما، بايد برنامه جايگزيني براي نظام سرمايه داري حاكم ارايه داد و به مورد اجرا گذارد كه در آن اولويت هاي ديگري براي حفظ منافع مردم ميهن ما تعيين شده است كه در هماهنگي قرار دارد با امكان ادامه هستي گونه انسان!

از اين رو توليد با هدف سودورزي نظام غارتگر و استثمارگر سرمايه دارانه به منظور رقابت با كشورهاي صنعتي، كه لزوما بايد با نابود سازي «حقوق اجتماعي»ي زحمتكشان و نابودي محيط زيست همراه باشد، صرفنظر از آن كه آرزويي خوش باورانه است، نمي تواند به عنوان هدفي قابل پذيرش براي برنامه اقتصادِ ملي- دموكراتيك مرحله كنوني فرازمندي جامعه ايراني مورد تائيد زحمتكشان قرار گيرد.

پيشنهاد توليد انبوه خودرو در چارچوب اقتصاد جهاني امپرياليستي كه آصفي مي خواهد آن را هدف برنامه اقتصاد خصوصي بورژوازي ملي ايران قلمداد سازد، به طور وحشتناكي به مساله بحران محيط زيست در جهان، و از جمله در ايران – مساله كمبود آب آشاميدني – و …، بي توجه است كه بهيچ وجه نمي توان آن را به صورت طرح شده پذيرفت و در برنامه اقتصاد ملي منظور داشت.

در باره رشد اقتصادي كشورهايي كه توسط او ذكر شده اند، پيش تر نكته هايي گفته شد. بدون ترديد وضع اقتصاد چين، وضع خاص سياسي و اقتصادي اي را در بين اين كشورها در صحنه جهاني تشكيل مي دهد. گزارش سازمان ملل از سال ٢٠١٣ از آن صحبت مي كند كه محدود شدن رشد اقتصاد چين به پنج درصد در سال، موجب «محدود شدن رشد اقتصادي كشورهاي در حال رشد به سه درصد، خواهد انجاميد. درآمد سرانه در افريقا و آمريكاي لاتين با ركود روبرو خواهد شد» (به نقل از گولدبرگ، ”رشد كشورهاي جنوب“، ص ٣٠٧). با وجود اين، هم اكنون نيز اين پرسش مطرح است كه چين نيز بايد براي توليد انبوه، جايگزيني منطبق با نياز محيط زيست بيابد. وضع هواي آلوده، بحران روزافزون در تناسب شكننده بقاي محيط زيست، و برخوردهاي اجتماعي توسعه يابنده ي ناشي از بحران محيط زيست در جهان، عمل عاجل در اين سو را به انسان تفهيم مي كند. بيش بيني مبتني بر داده ها، در گزارش سازمان او دِ سه دِ (ODCD) در همان سال ٢٠١٣ «براي سال ٢٠٣٠، سه و براي سال ٢٠٦٠، شش كره زمين را براي بازتوليد محيط زيست ضروري» اعلام مي كند (همانجا).

آري! برنامه حداقل كارگري، برنامه اي است كه وظيفه ايجاد هماهنگي ميان نيازهاي به حق زحمتكشان و رشد اقتصاد ملي ايران را در هماهنگي با محيط زيست طلب مي كند و قادر به تحقق بخشيدن به آن است!