سرشت دوگانه اعتصاب هاي كنوني در ايران! ژرفش تضاد ميان كار و سرمايه!

مقاله شماره ١٣٩٤ / ١٩ (٢١ خرداد)

واژه راهنما: علل ژرفش تضاد اصلي در ايران. بي حرمتي به شخصيت انسان زحمتكش. ديالكتيكِ وحدت مبارزه صنفي و سياسي- فرهنگي- تمدني و مدني ي طبقه كارگر. جانبداري و همبستگي با رشد فرهنگي و مدني جامعه ايران.

شرايطِ كار و زندگي زنانِ پرستار در ايران كه «٨٠ % كادر درماني» كشور را تشكيل مي دهند و بانو الف- پگاه در مقاله ”ما ٩٣ % هستيم …“ توصيف مي كند (اخبار روز ١٣ خرداد ١٣٩٤)، عمق سرشت ضد مردمي نظام سرمايه داري حاكم را در ايران بر ملا و قابل شناخت مي سازد. «دستمزد ماهانه سيصد هزارتوماني»، «عدم امنيت شغلي»، «نبود زمان كار مشخص»، «شب كاري هاي فرساينده»، «بيمارهاي روحي رواني، اسكلتي و …» وغيره وغيره، شرايطي را قابل شناخت مي سازد كه علت ژرفش تضاد اصلي در نظام سرمايه داري حاكم در ايران است، تضاد ميان كار و سرمايه!

ژرفش اين تضاد اصلي در رشد كمّي و كيفي مبارزات اعتراضي و اعتصابي طبقه كار و همه لايه هاي زحمتكش تظاهر مي كند كه مي توان آن را در دو سال اخير مشاهده نمود. به ويژه زنان كه زير فشار مضاعف كار شغلي و فشار جنسيتي قرار دارند، بار سلطه اقتصادي- اجتماعي ناشي از رژيم ديكتاتوري را دو چندان احساس مي كنند. حذف استصوابي ي صلاحيت ٥ عضو مورد اعتماد زنان براي انتخابات شوراي مركزي خانه پرستار در روز ٢٩ خرداد، جديدترين نمونه چنين فشارهاي اقتصادي- صنفي به زنان زحمتكش ميهن ماست كه با تشديد مبارزه صنفي پرستاران، با تشديد نبرد طبقاتي در كشور روبرو شده است.

اين مبارزات صنفي پرستاران داراي سيما و سويي ديگر نيز است كه مي توان با آن از طريق نتايج بررسي پژوهشگر ديگري آشنا شد كه مقاله تحقيقاتي او در يك روز قبل (١٢ خرداد) در اخبار روز منتشر شده است. بانو سمانه خادمي در مقاله جالب و آموزنده تحقيقاتي خود با عنوان ”مگر اينجا عليه زنان هم خشونت مي شود؟“، ريشه هاي «شكاف جنسيتي و نابرابري» زنان را در ايران آشكار مي سازد. استاد جامعه شناس نشان مي دهد كه چگونه فشار اقتصادي و نبود امنيت شغلي حتي دانشجويان «كه اغلب آنان مردان جوان»ند را همانقدر به «قرباني» نظام سرمايه داري بدل ساخته كه زنان «قرباني» آن هستند. نبود و يا كمبود حساسيت نسبت به «نابرابري و شكاف جنسيتي» كه نزد لايه هاي مردم شيوع دارد، به درستي به اين پرسش در پژوهش فرامي رويد كه «زنان چقدر و چگونه قربانيان فسادند»؟

تكرار نتايج تحقيقات بانو خادمي هدف اين سطور نيست، بلكه هدف برجسته ساختن سويه ديگري از واقعيت تشديد نبرد طبقاتي در ايران است كه به كمك تحقيقات ميداني ي شرايط حاكم بر هستي زنان، با شفافيت قابل شناخت مي گردد. آن را مي توان مبارزه براي رشد مدني و تمدني جامعه ايراني ناميد.

با اين مقدمه، به بحث اصلي در باره سرشت دوگانه مبارزات اعتصابي كنوني بازگرديم.

مبارزات اعتراضي و اعتصابي كنوني كارگران و ديگر زحمتكشان يدي و فكري، معلمان، پرستاران و… در ايران داراي دو سرشت است. توجه به هر دو سوي پراهميت، براي شناخت همه جانبه از كيفيت مرحله مبارزاتي ي در جريان، ضرورت دارد. با اين شناخت، راه ها و اشكال مبارزاتي ضروري خود را تفهيم مي كند. همچنين با اين مبارزات جايگاه اجتماعي همبستگي ضروري ي لايه هاي ميهن دوست با جنبش اعتصابي خود مي نمايد.

اول- اعتراض ها و اعتصاب هاي كنوني كه به منظور دستيابي به دستمزد عقب افتاده و منصفانه انجام مي شود، داراي سرشتي صنفي است.

دوم- سرشت دوم اين اعتراض ها و اعتصاب ها، نبرد براي حراست و حفظ حرمتِ شخصيتِ انسان است كه مضمون آن، مبارزه براي رشد تمدن جامعه ايراني است.

سرشت عميقاً سياسي- تاريخي مبارزات كنوني، ديالكتيكِ وحدت مبارزه صنفي و سياسي طبقه كارگر را قابل شناخت و درك مي سازد!

مبارزه براي دريافت دستمزدي كه گذران زندگي كارگر و خانواده آن را تامين كند، نبردي مطالباتي در ”بازار“ نظام سرمايه داري است. به سخني ديگر، نبردي براي دست يافتن به ارزشي است كه نيروي كار به منظور بازتوليد خود به آن نيازمند است. خوراك، پوشاك، مسكن، آموزش، بهداشت، تامين سلامتي و فرهنگ زمينه تاريخي تعيين دستمزد عادلانه و متناسب را تشكيل مي دهد. اينكه اعتصاب ها اكنون اغلب به منظور دريافت دستمزد عقب افتاده انجام مي شود كه «سه بار زير مرز فقر» هم قرار دارد، واقعيتي دردناك است و حقانيت مبارزات را از يك سو به اثبات مي رساند و از سوي ديگر پرده از شدت استثمار نيروي كار در شرايط حاكم نظام سرمايه داري در ايران برمي دارد.

قرار داشتن سطح دستمزد ها «سه بار زير مرز فقر» اما واقعيت ديگري را نيز قابل شناخت مي سازد كه موضوع اصلي سطور زير است. اين واقعيت بيان بي حرمتي به شخصيت انسان، به شخصيت انسان زحمتكش است!

نظام حاكم سرمايه داري با تحميل سطح دستمزدي «سه بار زير مرز فقر» به كارگران كه از طريق پايمال نمودن حقوق قانوني كارگران براي برخورداري از فعاليت سنديكايي آزاد عملي مي شود، تنها تشديد استثمار نيرو كار آنان را دنبال نمي كند، بلكه موضع ضد تمدني خود را نيز بر ملا مي سازد. نشان مي دهد كه استثمار نيروي كار به منظور انباشت سود و سرمايه، نه تنها از نظر اقتصادي يك ناهنجاري ضد انساني را در جامعه ايران كنوني تشكيل مي دهد و بايد به منظور ايجاد شرايط بهروزي انسان پايان يابد. بلكه دستمزد «سه بار زير مرز فقر» از اين رو نيز وجود يك ناهنجاري تاريخي ي اجتماعي را در ايران كنوني تشكيل مي دهد، زيرا شيوه اي است عليه شئون مدني و تمدني جامعه ايراني.

بدين ترتيب، نظام حاكم سرمايه داري و دستگاه امنيتي- ديكتاتوري ولايي آن، به سد راه رشد و ترقي تمدن ايراني بدل شده است. سواستفاده از باورهاي مذهبي مردم و دوريي و تقلب به نام مذهب، به ابزارهاي در خدمت قطع امكان رشد مدني جامعه ايراني بدل شده اند. مضمونِ ”اسلام سياسي“، ”اقتصاد سياسي نوليبرال امپرياليستي“ است.

مبارزه براي پايان بخشيدن به سلطه ديكتاتوري، از اين رو، مبارزه براي گشودن راه مسدود شده رشد فرهنگ و تمدن ديرينه خلق هاي سرزمين كهنسال ايران نيز است!

شناخت از نقش منفي و ضد تمدني سياست اقتصادي حاكم نظام سرمايه داري كنوني در ايران كه به آن نام ”اقتصاد اسلام سياسي“ داده اند، ضرورت دفاع و پشتيباني و همبستگي همه لايه هاي ميهن دوست جامعه را از مبارزات اعتصابي كارگران و ديگر زحمتكشان ضروري مي سازد. همبستگي و جانبداري از منافع و خواست كارگران، جانبداري و همبستگي با رشد فرهنگي و مدني جامعه ايراني است. مبارزه اي است عليه سرشت ارتجاعي و محافظه كارانه اي كه نهايتاً به نابودي ساختارهاي تمدني و فرهنگي در جامعه نيز مي انجامد.

بر اين پايه است كه برپايي جبهه ضد ديكتاتوري به وظيفه اي ملي و در خدمت منافع كل جامعه بدل مي گردد كه در مركز آن منافع طبقه كارگر قرار دارد كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند.




ديالكتيك ماترياليستي مضمون را قابل شناخت و درك مي سازد! هر بيان انتقادي كمك است!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١٨ (١٥ خرداد)

واژه راهنما: انسانِ در جستجويِ پاسخِ مستدل براي رازهاي نگشوده. رشد فردي- انُتولوژيكِ شناخت نزد فرد انسان، بازتابي فشرده از رشد آنترپولوژيكي شناخت نزد گونه انسان. ”تئوري شناخت“ مبتني بر ”ديالكتيك ساده دلانه- ساده لوحانه“ و ديالكتيك ماترياليستي. شناختِ تضاد در ديالكتيك ساده دلانه، ميان پديده ها سرگردان است. در شناخت ماترياليسم ديالكتيكي ذهن و عين به وحدت مي رسند و ”مضمون“ واقعيت، «وحدت بيو- پسيكو- سوسيال» شخصيت انسان، قابل شناخت و درك مي شود. دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم.

ماجرا از اين قرار است كه در ارتباط با مقاله حنيف يزداني پور با عنوان ”چرا مهرنامه به خود اجازه مي دهد چپ را تخريب كند؟!“ (اخبار روز ٤ خرداد ١٣٩٤)، نگارنده ابرازنظري با عنوان ”سنتز تضاد چيست؟“ نگاشت (همانجا، ٥ خرداد). امير ايراني در واكنش به ابرازنظر نگارنده، نوشتار ”ديالكتيك و كاربرد آن در جاهاي مختلف“ را در همانجا (٧ خرداد) منتشر نمود. امير ايراني، ناخواسته نكته هاي پراهميتي را در نوشتار خود مطرح ساخته كه بررسي انتقادي آن رواست.

نظريه پرداز در نوشتار خود ناباورانه مي پرسد: «اگر چپ را تز بگيريم، آنتي و سن آن چه خواهد بود؟ يا اينكه وقتي تز را ليبراليسم بگيريم، آنتي و سن آن چه خواهد بود؟»

پاسخ امير ايراني به پرسش خود كه در سطور زير نقل شده، براي شفاف شدن سردرگمي حاكم بر انديشه جستجوگر انسان و علل آن در طول تاريخ، گويا است. انساني كه در جستجويِ پاسخيِ مستدل براي رازهاي نگشوده است.

در اين پاسخ به خود مي توان روند رشد آنتروپولوژيكِ شناخت گونه انساني از محيط پيرامون و از خود را به طور فشرده نزد يك فرد بازشناخت. به سخني ديگر، رشد فردي- انُتولوژيكِ شناخت نزد فرد انسان، بازتابي است فشرده از رشد آنترپولوژيكي شناخت نزد گونه انسان. روندي كه مي توان آن را در رشد جنيني اندام هاي انسان نيز يافت كه تاريخ فشرده اندام گذشته جانوري انسان را قابل شناخت مي سازد.

سردرگمي ها در شناخت از محيط پيرامون و از خود در طول صدوپنجاه هزار سال عمر تاريخي گونه انسان (دوران سنگ كهن و ميانه)، در سردرگمي فرد انسان خودمي‏نمايد. محصول، «آشفتگي گيج كننده و درهمي ي انديشه» است كه واقعيت را «بياباني شب زده» مي پندارد (احسان طبري، ”درباره انسان و جامعه انساني، ص ٢٤) كه در آن اينجا و آنجا «چراغ هايي سوسو مي زند» (احسان طبري، همانجا، ص ٩٥). درهمي انديشه كه آن طور كه امير ايراني در نوشتار خود اذعان دارد، در نواختن «ساز خويش» بروز مي كند. نظريه پرداز اين سردرگمي نزد فرد انسان، نزد خود را در باره برداشت از «ديالكتيك» كه آن را همان «ساز خويش [نواختن]» تعريف مي كند، چنين بيان مي كند: «اينجاست كه ممكن است هر كس ساز خويش را بنوازد. يكي امپرياليسم، يكي ليبراليسم و …».

براي انديشه انسان هموزاپينس در گذشته دور كه معتقد به سحر و جادو است، گذار به انديشه مذهبي در دوران ”سنگ نو“، حدود ١٢ هزارسال پيش، دست يابي به ديالكتيك قديمي، و يا آن طور كه در آثار تخصصي ناميده مي شود، ”ديالكتيك ساده دلانه- ساده لوحانه“، گامي بزرگ در روند شناخت پديده هاي نشناخته بود. در اين مرحله از رشد ”تئوري شناخت“، انسان قادر به شناخت نظري وجود ”تضاد“ در پديده ها مي شود. اين شناخت اما اجباراً در سطح پديده كه توسط قواي حسي انسان دريافت مي شود، محدود است. در اين مرحله آنچه مي ديد، لمس مي كرد، استشمام مي نمود، و …، آن چيزي است كه براي او قابل شناخت است. ”قدرت الهي“ در قدرت خدايان، در رعدوبرق، در زلزله و آتشفشان، در خشكسالي و سيل و … نمايان و خلاصه مي شود.

شناختِ تضاد در ديالكتيك ساده دلانه، ميان پديده ها سرگردان است، ميان روز و شب، ميان خوب و بد، ميان خداوند و شيطان، ميان بهشت و جهنم وغيره وغيره، در رفت و آمد است. در يك سو قطب ”مثبت“ و در سوي ديگر ”قطب منفي“ قرار دارد. ميان روز و شب، ميان آسمان و زمين، ميان روح و تن انسان، رابطه اي متصور نيست و نمي تواند رابطه اي پذيرفته شود. سردرگمي هاي بسياري را مي توان در تاريخ رشد تئوري شناخت نزد انسان در باره پديده هاي طبيعي و شناخت از خود در اين مرحله يافت.

شناخت و درك رابطه و وحدت ميان ”تضاد“ها، پله ي پراهميت رشد ”تئوري شناخت“ به سطح ديالكتيكي بود كه فيلسوف آلماني فردريش هگل به آن دست يافت. اين انديشمند بزرگ اما به علت بندهاي فلسفه ي ذهن گراي خود، عمق ”ديالكتيك“ خود را درنيافت. تنها بانيان سوسياليسم علمي، كارل ماركس و فردريش انگلس هستند كه با دستيابي به ”ديالكتيك ماترياليستي“ از طريق تلفيق ديالكتيك هگل با ماترياليسم فويرباخ، تئوري شناخت را به سطح علم شناخت و دركِ ”مضمون“ پديده ارتقا دادند. ولاديمير ايليچ لنين، يكي ديگر از بانيان سوسياليسم علمي در ”دفاتر فلسفي“ جنبه هاي بسياري از ”ديالكتيك ماترياليستي“ را مورد بررسي قرار داد.

مقاله حنيف يزداني پور با عنوان ”چرا مهرنامه به خود اجازه مي دهد چپ را تخريب كند؟!“ در اخبار روز ٤ خرداد ١٣٩٤ منتشر شده است. خواننده قطعا با مقاله و ابرازنظر نگارنده در ارتباط با مقاله آشناست و لذا مي توان از اشاره به مضمون آن در اين سطور صرفنظر نمود (١).

***

آن هنگام كه انديشه، ظاهر ”چپ“ را در برابر ”راست“ قرار مي دهد كه با تكرار نام آن ها عملي مي شود، ما با ديالكتيك ساده دلانه روبرو هستيم كه بي تاب مي گويد: «هر كس بر اساس ديدگاهي، آن چيز مورد نظرش» را بيان مي كند. ”تكثر“، و تنوع ظاهرِ «مورد نظر» فرد، به ابزار نفي شناخت مضمون و باطنِ ”واقعيتِ“ پديده تبديل مي شود.

اما آن هنگام كه انديشه ماترياليسم ديالكتيكي ”مضمون“ چپ و راست را مورد بررسي قرار مي دهد، رابطه و بهم پيوستگي- تنيدگي آن ها را تشخيص داده، قادر به يافتن تنها راه ممكن براي حل تضاد ميان آن ها مي گردد. از اين طريق انديشه ديالكتيكي به ”سنتز“ (تضاد) دو مضمون دست مي يابد كه ”واقعيتِ“ پديده را به مرحله كيفي نويني راهنما مي شود، كه در آن، عنصرهاي بالنده براي بازتوليد هستي پديده با كيفيت نوين، حفظ و عنصرهاي ميرنده دفع مي شوند. به دو مثال بنگريم:

انديشه مذهبي، روح و تن را دو عنصر مجزا و مستقل مي پندارد. رابطه ميان آن ها را رابطه اي مكانيكي درك مي كند. اين در حالي است كه انديشه ي ماترياليسم ديالكتيكي، در تعريف شخصيت انسان، او را به مثابه موجودي با «وحدت بيو- پسيكو- سوسيال» ارزيابي و درك مي كند. سه عنصري كه از وحدتي جدايي ناپذير برخوردارند.

در اين انديشه علمي، روح و تن (يا ذهن و عين) به وحدت مي رسند، وحدتي جدايي ناپذير را تشكيل مي دهند. تعريف روح انسان، بدون شناخت رابطه و بهم تنيدگي و مبتني بودن آن به تن، و برعكس، ممكن نيست. تعريف شخصيت انسان، صرفنظر از تكثر ظاهر آن، با برداشت ماترياليسم ديالكتيكي بر پايه اي علمي مستقر مي شود. ديگر «ديدگاه هر كس» در باره ”انسان“ در برابر «ديدگاه» فرد ديگر قرار ندارد. بلكه بازتابي از ”واقعيت“ توسط فرد ارزيابي مي شود كه از زاويه جايگاه او ناشي مي گردد. جمع ديالكتيكي ي، يا «جوهر» (احسان طبري) بازتاب ها از زاويه هاي مختلف، كليت ”واقعيت“ را تشكيل مي دهد و ”مضمون“ واقعيت را قابل شناخت و درك مي سازد. ”تضاد“ در زاويه هاي ديد فردها، به وحدت مي رسد، ”سنتز“ خود را مي يابد. انديشه به سنتز «وحدت بيو- پسيكو- سوسيال» شخصيت انسان دست و معرفت يافته و مضمون اين تعريف را درك كرده است.

مثال ديگر. در شرايط كنوني در ايران ما با تضادي روبرو هستيم كه پيامد اجراي سياست اقتصادي ”نوليبرال“ امپرياليستي قريب به سه دهه است. اين تضاد تعميق يافته، جامعه را به دو قطب ثروت و فقر تقسم نموده. درآمد و ثروت نجومي ”يك درصد“ي ها در برابر فقر روزافزون ”٩٩“درصدي ها قرار دارد. تضاد طبقاتي در توسعه اعتراض و اعتصاب هاي كارگري، معلمان، پرستاران و همه لايه هاي زحمتكشيِ خود را نشان مي دهد كه براي دريافت دستمزد عقب افتاده و «سه بار زير مرز فقر» خود، بايد برزمند، شلاق بخورند و به زندان اندخته شوند.

راه حل تضاد طبقاتي كنوني چيست؟ پاسخ روشن است: طبقه كارگر و همه زحمتكشان يدي و فكري بايد به منظور دستيابي به حقوق قانوني خود، همبستگي طبقاتي ميان خود را توسعه دهند. اعتصاب براي دريافت دستمزد عقب افتاده كارگران يك كارخانه، بايد به سطح اعتصاب طبقه كارگر در دفاع از منافع كل طبقه كارگر فرارويد. حل تضاد طبقاتي تشديد شده و تعميق يافته در ايران تنها از طريق ارتقاي اعتراض و اعتصاب صنفي، به جنبشي سياسي ممكن است كه بايد بر دوش وسيع ترين لايه هاي اجتماعي براي حذف رژيم ديكتاتوري نظام سرمايه داري حاكم بكوشد. ”سنتز“ براي حل تضاد طبقاتي كنوني در ايران، به كار گرفتن خلاق و پرشور توان طبقه كارگر به منظور تدارك چنين «اصلاح براي تغيير» است.

از آنجا كه امير ايراني در ابرازنظر «بر اساس ديدگاه» خود، به كارگيري واژه هاي «يكي امپرياليسم و يكي ليبراليسم» را به انديشه ي ديالكتيكي ي ماركسيستي- توده اي نسبت مي دهد، ذكر خبري از روزنامه ”جهان جوان“ ٢٩ ماه مه ٢٠١٥ كمك است براي شناخت تضادي كه نظام سرمايه داري دوران افول، دوران جهاني سازي امپرياليستي با آن روبروست و ”سنتز“ خود را طلب مي كند.

خبر از روزنامه فرانكفورت آلگمينه سيتونگ كه روزنامه سرمايه داري بزرگ آلمان است، نقل شده. اقتصادان ماركسيست آلماني، كلاوس واگنر Klaus Wagner در مقاله خود با عنوان ”اقتصاددانان سردرگم» پرسشي را كه مسئول بخش اقتصادي روزنامه فرانكفورته آلگمينه مطرح ساخته، نقل مي كند. پرسش چنين است: «شركت ها در آمريكا از هر تاريخي بيشتر ثروت خود را ذخيره مي كنند: ٧ر١ بليون دلار“! تنها ”اپل“، ١٤٦ ميليارد دلار نقدينگي در اختيار دارد. اما از سرمايه گذاري جديد خبري نيست»!

واگنر در مقاله آموزنده خود، علت اين سرمايه گذاري نكردن را مورد بررسي قرار مي دهد. او با نقل نظر ماركس نشان مي دهد كه رشد تكنولوژي پيشرفته كه سهم كار انسان را در توليد كم تر مي كند، اين تضاد را هم تشديد مي كند كه سرمايه نتواند با استثمار نيروي كار، به تنها منبع ”انباشت سرمايه“ دست يابد. امري كه در ”قانون گرايش نزول سود“ كه كاشف آن ماركس است، تجلي مي يابد. با توسعه فقر، كارگرِ بيكار شده و به زير مرز فقر رانده شده، امكان ”مصرف“ ضروري را ندارد و لذا به ثمر رساندن سرمايه گذاري جديد محدودتر مي شود. نظام سرمايه داري در چنان بحران اضافه توليد غرق مي شود كه ”اپل“ را بر آن مي دارد، تقدينگي خود را به جاي سرمايه گذاري به آنجاي بفرستد كه سود آور است، به ”بازار بورس“!

راه حل چيست؟ تنها سنتز ممكن، پايان بخشيدن به نظامي است كه توليد را براي رفع و پاسخگويي به نياز انسان انجام نمي دهد، بلكه با هدف دستيابي به سود و انباشت سرمايه، سرمايه گذاري مي كند! افسانه ”سرمايه گذاري امروز، محل اشتغال فرداست“ بي پايه و اساس بودن خود را به اثبات مي رساند! از اين رو ما با دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم روبرو هستيم! اينست سنتز ممكن و انساندوستانه براي بحران صورتبندي اقتصادي اجتماعي سرمايه داري در دوران افول آن كه با بحراني ساختاري روبرو ست!

بايد از امير ايراني براي طرح پرسش ها متشكر بود.

 ١- http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=67201

در مقاله، حنيف يزداني پور از «گروههاي چپ» خواستار «صداقت در بيان اشتباهات نظري- عملي گذشته شان و پاسخ به انتقادات» است. او ازجمله و به طور مشخص نام حزب توده ايران را نيز در جمع مورد نظرش ذكر مي كند. هسته مركزي انتقاد برمي گردد به بي توجهي ي ازجمله حزب توده ايران به «موكراسي و حقوق بشر در … بحبوحه انقلاب [و نداشتن] درك صحيح از خواسته ها و نيازهاي مردم و كشور ايران [كه ناشي است از] غرق بودن [آن ها] در فضاي ذهني و تفكر هژمونيك جهاني كه كمونيسم شرقي بود …». پيش تر همانجا و در دفاع از آنچه مردم ميهن ما با حقانيت خواستار آن بودند، يعني برخورداري از ”آزادي“ و حفظ ”آزادي هاي“ به دست آمده به دنبال انقلاب، يزداني پور بر نادرستي «شعارهاي نظير ليبراليسم جاده صاف كن امپرياليسم» اشاره دارد.

در ابرازنظر مورخ ٥ ام خرداد، با عنوان ”سنتز تضاد چيست؟“ (توده اي ها، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/251)، به تضادي در انديشه حاكم بر مقاله توسط نگارنده اشاره مي شود كه حل آن مي تواند كمكي براي نزديكي نيروهاي ضد رژيم ديكتاتوري در ايران امروز باشد. اين ”تضاد“ كه حنيف يزداني پور در مقاله مذكور با آن روبروست (كه بايد اميدوار بود، اكنون پاسخ قابل دركي يافته باشد)، گويا ناشي از سكوت تائيدآميزِ «چپ» نسبت به «اشتباهات نظري- عملي» خود نسبت به «ليبراليسم» در آن دوران است.

نگارنده در آنجا باري ديگر محور ”عمده“يي را كه دنبال كردن پيگير آن مي توانست كمك براي تعميق انقلاب بهمن ٥٧ از مرحله سياسي به اقتصادي باشد تشريح كرده، و رابطه متقابل اين محور ”عمده“ را با محور ”عمده“ آزادي هاي به دست آمده به دنبال پيروزي انقلاب نشان داده و اولويت به كارگيري آزادي هاي به دست آمده را به منظور پيش بردن روند تعميق انقلاب مستدل ساخته است كه علاقمندان مي توانند به آن مراجعه كنند.




ستنزِ تضاد چيست؟ انتقاد چپ از خود از چه موضعی؟ عمده در پس انقلاب بهمن چه بود؟

مقاله شماره: 1394 / 17 (14 خرداد)

واژه راهنما: تعمیق انقلاب و دفع وابستگی عمده بود. آزادی های به دست آمده اهرم دستیابی به این هدف. برپایی جبهه ضد دیکتاتوری و تنظیم برنامه اقتصاد ملی- دموکراتیک وظایف روز. موافقتنامه لوزان، گامی به سوی تقسیم ایران.

در مقاله ای با عنوان “چرا مهر نامه به خود اجازه می دهد چپ را تخریب کند؟” (اخبار روز ٤ خرداد ١٣٩٤ http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=67201)، حنیف یزدانی پور ضرورت انتقاد چپ از خود را مطرح می سازد. او با نام بردن از حزب توده ایران و سیاست حزب طبقه کارگر در پس از پیروزی انقلاب بهمن 57، خواستار انتقاد از خود ازجمله توسط حزب توده ایران می شود. یزدانی پور استدلالی برای گويا نادرست بودن سیاست حزب توده ایران در آن سال ها مطرح نمی سازد. از این رو، برخورد در ظاهر مبارزه جویانه نظریه پرداز به ”مهرنامه“، در دفاع از سیاست حزب توده ایران عملی نمی گردد، بلکه در بهترین حالت، ناشی از عدم درک سیاست حزب توده ایران در این سال هاست. به ویژه نشانی از درک عمده از غیرعمده در نظریات ابراز شده در ارتباط با سیاست آن روز حزب توده ایران در نوشتار دیده نمی شود.

نوشتار زیر به مثابه ابرازنظری نسبت به مقاله حنیف یزدانی پور نگاشته شد و در اخبار روز 5 خرداد انتشار یافت. اینک نوشتار با تدقیقی جزیی در “توده ای ها” بازانتشار می یابد.

انديشه مبارزه جويانه ي حاكم بر مقاله ي ”چرا مهرنامه به خود اجازه مي دهد چپ را تخريب كند؟“ به درستي تضادي را مي بيند و طرح مي كند و خواستار حل و ارايه سنتز براي آن از اين طريق مي شود كه مي نويسد: «چپ ايراني حاضر به طرح انتقادات جدي از خود و پاسخگويي به انتقادات نيست». به سخن ديگر، انديشه به حق خواستار برخورد انتقادي به تاريخ سال هاي پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ماست! خواستي به جا. نقطه آغاز كجاست؟

اول، كدام تضاد در برابر انديشه مبارزه جويانه قرار دارد و به درستي به مثابه مانعي براي پيشبرد نبرد ضدديكتاتوري ارزيابي مي شود. اين تضاد، از يك سو سخنان بي پايه و اساس «مرشدان» (رحمان هاتفي) نظام حاكم سرمايه داري از قبيل محمد قوچاني ها عليه نيروي بالنده و خواستار «تغيير» است كه ”چپ“ در مركز آن قرار دارد. و از سوي ديگر، رژيم ديكتاتور است كه براي تضمينِ اجرا و تداوم اجراي سياست ”نوليبرالي“، سلطه خفقان آميز خود را بختك وار بر سراسر شئون هستي اجتماعي مستولي ساخته است. گرچه مجريان سياست ”ليبرال“ كه اكنون با نام ”نوليبرال“ مزين شده است، نمايندگاني ديگر با نام هاي متفاوتي از آنچه در آن سال ها داشت، دارند، اما در هدف براي ايجاد ”ارتباط با امپرياليسم“ تغييري ايجاد نشده است. هم آن دوران و هم اكنون، هدف به ثمر رساندن همان سياست است: تبديل ايران به زائده اقتصاد جهاني امپرياليستي!

دوم، سوي ديگر تضاد كه در برابر ديدگانِ موشكافِ انديشه ي مبارزه جويانه قرار دارد، اين معضل است كه ”چپ“ كه آن دوران عليه «ليبراليسم در ايران» موضع گرفت و اين واژه را به «دشنام سياسي» بدل نمود، اكنون در برابر سلطه آن چهره هاي داعش گونه و فاشيست مابي موضع مي گيرد، كه گويا در آن دوران مورد پشتيباني اش در مبارزه عليه «ليبراليسم» قرار داشتند. ارتجاع جهاني با همه دستگاه رسانه اي قدرتمندش، در كنار «مرشداني» از قبيل محمد قوچاني ها، با تمام توان بر اين كرناي تبليغاتي موثر خود مي دمد تا آب را تار و واقعيت را خدشه دار سازد.

راه حل، سنتز تضاد برشمرده شده، به سخني ديگر، درك بغرنجي وضع حاكم موجود، شناخت اين واقعيت است كه «عمده» در سياست چپ انقلابي، و در مركز آن حزب توده ايران در آن دوران و اكنون چه امر بود؟ به سخني ديگر، درك اين واقعيت بود كه «عمده»، تجهيز مبارزه و مقاومت در برابر ايجاد شرايط وابستگي اقتصادي به نظام سرمايه داري امپرياليستي بود و اكنون مبارزه براي پايان بخشيدن به همين وابستگي است.

مبارزه با برقراري مجدد «قانون كاپيتولاسيون» در آن مرحله و مبارزه با «مصونيت حقوقي»ي ماموران امپرياليستي در دوران كنوني است كه به معناي تبديل ايران به نومستعمره نظام مالي اقتصاد امپرياليستي است. اين، عمده بود و هست. وابستگي اي كه اكنون بايد به كمك چهره و نام هاي ديگري از ”ليبرال“ و ”نوليبرال“ به مردم ميهن ما تحميل شود و راه استقلال اقتصادي و سياسي ايران را مسدود سازد!

آزادي هاي به دست آمده به دنبال انقلاب بزرگ مردم ميهن ما، انقلاب بهمن ٥٧، مي توانست و مي بايستي ”دسته“ مي شد، در ”جبهه متحد خلق“ و يا با هر نام ديگر، به اهرمي بدل مي شد براي رشد انقلاب از مرحله سياسي به اقتصادي. در دوران پس انقلاب، شرايط اجتماعي ايجاد شده كه عمدتا در فعاليت آزاد ”چپ“ رخ نمود، كه فعاليت علني حزب توده ايران را بايد نوك افراشته اوج تغييرات اجتماعي در اين زمينه ارزيابي نمود، گام هاي بلندي را برداشته بود و از سطح شرايط زيربنايي جامعه پيش زده بود.

برخي مي پنداشتند كه با دستاورد آزادي ها، «عمده» پايان يافته و بايد تنها براي تحكيم آزادي ها از اين طريق مبارزه نمود كه نيروهاي متزلزل را از رهبري انقلاب طرد و آن ها را منزوي نمود. اين ارزيابي گرچه درست است، اما آنجا به پنداري آرزومندانه تبديل مي شود و شد كه درك نكرد، كه بايد آزادي هاي به دست آمده را اكنون از اين طريق تحكيم بخشيد و بقاي آن ها را تضمين نمود، كه آن ها را به اهرم تحكيم روابط توليدي نوين در اقتصاد جامعه بدل نمود و به خدمت گرفت. بايد تناسب ديالكتيكي ميان زيربناي اقتصادي را كه اكنون از روبناي اجتماعي عقب افتاده بود، برقرار ساخت!

خارج ساختن رهبري انقلاب از زير نفوذ نيروهاي متزلزل و ارتجاعي و راستگرا، ارزيابي ي درستي بود كه هواداران ”آزادي“ خواستار آن بودند و با ظواهر آن، از جمله با تحميل شرايط نافي با شخصيت و حقوق زنان به مبارزه برخاستند. به منظور منزوي ساختن نيروهاي ارتجاعي در رهبري انقلاب، مي بايستي نيروهاي خواستار آزادي، تناسب قوا را در جامعه به سود خود تغيير دهند. دفاع از منافع زحمتكشان و خواست اصلاحات اقتصادي و اجتماعي به سود زحمتكشان ضروري بود. اصلاحات ارضي، بند ج و دال، قانون مترقي كار و نمونه هاي بسيار ديگر، آن اهرم هاي تغيير تناسب قوا را در جامعه عليه نيروهاي راستگرا تشكيل مي داد كه در جهت تعميق انقلاب و تضمين آزادي هاي ايجاد شده قرار داشت. مبارزه به منظور پيش بردن اين محور «عمده» وظيفه چپ انقلابي بود كه به آن با تمام توان عمل شد.

”ليبراليسم“ در آن روزها كه در جستجوي ايجاد صلح و آشتي با امپرياليسم بود، و خواسته يا ناخواسته «سه سه بار به نه بار از انقلاب پشيمان» شده بود، و فعاليت علني چپ را بر نمي تافت و حزب توده ايران را كماكان «حزبي غيرقانوني» و از نظر قوانين «ممنوع» اعلام مي كرد، عنصر «عمده» را بر خلاف حزب توده ايران، تعميق انقلاب به سطح اقتصادي، توسعه انقلاب در جهت تغيير شيوه توليد اقتصادي ارزيابي نمي كرد.

بسياري از نمايندگان بورژوازي ملي در آن روزها در عمل نشان دادند كه خواستار تغييرات زيربنايي بودند. آن ها آزادي و سلامت و جان خود را هم در اين راه از دست دادند. نگارنده به نام اميرانتظام، يزدي، حسابي، و به ويژه اولين قربانيان «قتل هاي زنجيره اي» فروهرهاي زنده ياد و ديگران مي انديشد. برخي از آن ها، مانند مهندس حسابي در عمل نشان دادند كه نقشي حتي عمده در پايه ريزي اصل هاي اقتصادي در قانون اساسي ايفا نمودند (آن طور كه حميد آصفي اخيرا با انتشار خاطرات مهندس حسابي آن را نشان داد)، اما شرايط هنوز براي برپايي يك ائتلاف عمومي به منظور مبارزه مشترك براي تعميق انقلاب به سطح اقتصادي آماده نبود و نشد.

در زير فشار توطئه هاي امپرياليستي، ترورها و …، ”چپ مذهبي“ در حاكميت نتوانست مواضع اقتصادي- اجتماعي اي را كه اعلام كرده بود، حفظ و تحكيم كند. ديگر «دستان پينه بسته» حرفي براي گفتن نداشتند و پرچمي براي تداوم مبارزه انقلابي نبودند! در چنين شرايط و به ويژه با ادامه جنگ عليه عراق پس از آزاد سازي خرمشهر كه چپ انقلابي مخالف ادامه آن بود، در حالي كه چهره هاي امروزين ”نوليبرال“ در آن نقش درجه اول ايفا ساختند، آخرين ميخ ها بر تابوت آزادي ها و تعميق انقلاب از سطح سياسي به اقتصادي زده شد. ”چپ مذهبي“ و نه نيروهاي راستگرا به حاشيه رانده شدند.

در شرايط كنوني نيز بايد محور «عمده» را شناخت و براي تحكيم و تضمين آن كوشيد. اين محور كماكان مبارزه با ”اقتصاد سياسي“ نوليبرال است كه با نام ”اسلامي سياسي“ به مورد اجرا گذاشته مي شود. سياست اقتصادي اي كه به منظور اجراي آن آزادي هاي قانوني مردم و در مركزشان آزادي و حقوق زحمتكشان يدي و فكري، معلمان، پرستاران، زنان، جوانان، خلق هاي ملي و … سركوب مي گردد. درّه فقر و ثروت در جامعه گشوده تر مي گردد. اعتصاب براي دريافت مزد ماه ها به عقب افتاده، مبارزه براي ارتقاي حداقل دستمزد كه سه باز زير مرز فقر قرار دارد، با زندان و شلاق پاسخ داده مي شود!

پايان بخشيدن به اين شرايط ضد مردمي و ضد ملي، تنها از طريق برپايي جبهه ضد ديكتاتوري ممكن است كه پرچم مبارزه جويانه آن، مبارزه عليه سياست خانمان برانداز ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“ است كه ايران را به نومستعمره اقتصاد جهاني امپرياليستي بدل مي سازد و استقلال اقتصادي و سياسي ميهن چند هزار ساله ايرانيان را در سرزمين مشترك خلق هايش نابود مي كند. گام بعدي پيروزي امپرياليسم به كمك ”نوليبرال“ها داخلي بعد از ”توافق لوزان“، تقسيم ايران در چارچوب برنامه ”خاورميانه بزرگ“ است. آن ها با اين موافقت نامه يك گام به اين هدف نزديك تر مي شوند.

راه حل تضادِ دوران پس از پيروزي انقلاب و اكنون، پايبندي به محور «عمده» مبارزه بود و هست. نبود ائتلاف بزرگ آن دوران همانقدر به حل نشدن تضاد ميان مبارزان براي تعميق انقلاب و مخالفان آن انجاميد، كه برپايي چنين ائتلافي اكنون پيش شرط حل تضاد به سود توسعه اقتصادي- اجتماعي ايران است. ارايه جايگزين ”اقتصاد سياسي“ براي مرحله ملي- دموكراتيك كنوني، جايگزين براي ”اسلام سياسي“ يا ”اقتصاد سياسي نوليبرال“ توسط ائتلاف بزرگ مردم، پاسخ عملي به حل تضاد كنوني در جامعه ايراني و ارايه سنتز تضادي است كه انديشه مبارزه جويانه ي حنيف يزداني پور در مقاله با آن روبروست.

به منظور جلوگيري از طول بيش ترِ سخن، بحث كنوني باز هم در پايگاه اينترنتي ”توده اي ها“ دنبال خواهد شد.




پايبندي به مضمون پرسويه مبارزه حزب طبقه كارگر ايران! «خواننده هاي» دستچين شده ي ”نويدنو“!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١٦ (٨ خرداد)

واژه راهنما: نظربندي درون حزبي و فعاليت تبليغي- ترويجي در جامعه. استفاده از «شبكه»هاي اينترنتي.

پايگاه اينترنتي ”نويدنو“ در شماره ٨٠٤ خود (٢٥ ارديبهشت ١٣٩٤) «حاصل كار فشرده چند ماهه رفيق احمد سپيداري» را با عنوان ”مبارزات اجتماعي شبكه اي و مركزيت دموكراتيك“ منتشر ساخت (http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-804-70.940275.htm).

به منظور توسعه فعاليت «تبليغي- ترويجي حزب توده ايران»، نظريه پرداز در مقاله خود خواستار «تلفيق اصل سانتراليزم دموكراتيك» با «شبكه هاي» ارتباط اينترنتي است. به سخني ديگر، او خواستار «شبكه اي» شدن «حوزه هاي حزبي» است.

به منظور جلب توجه «خوانندهاي خود» به اهميت كار فشرده اين رفيق، نويدنو در توضيح خود، خبر از «تحمل درد كليه و قلب» توسط نظريه پرداز را در حين «صرف وقت» براي تنظيم «مجموعه» براي خواننده متذكر مي شود. از اين طريق نويدنو تاكيد خود را براي شركت خوانندگان در ابرازنظر برجسته ساخته و «از خواننده هاي خود مي خواهد با موضوع به عنوان طرح مبحث، با توجه بيشتري برخورد نمايند و هرگونه انتقاد و پيشنهادِ تكميلي را با نويدنو در ميان گذارند.»


پايبندي به مضمون پرسويه مبارزه حزب طبقه كارگر ايران!

١- در تائيد نكته مركزي در نظر رفيق احمد سپيداري مبني بر ضرورت استفاده از امكان هاي الكترونيكي براي پيشبرد مبارزه طبقاتي حزب توده ايران، استفاده از اين امكانات در فعاليت تبليغي و ترويجي حزب ضروري و كمك است.

٢- شكل پيشنهاد شده به منظور بهبود شرايط نبرد طبقاتي كه بايد از طريق بهبود فعاليت تبليغي- ترويجي تحقق يابد، به نظر نظريه پرداز، تبديل حوزه هاي حزبي به واحدهايي است كه «شبكه اي» شده اند. نظريه پرداز در پيشنهاد پژوهشگرانه خود، در باره چگونگي به سرانجام رساندن طرح خود، نظر مشخصي را مطرح نمي سازد. به سخني ديگر، در باره روند تكوين صوري (شكلي) پيشنهاد تذكري نمي دهد. تنها مضمون جديد: «شبكه اي شدن حوزه حزبي»، در پيشنهاد طرح شده است.

در سطور زير، ضمن نگرشي انتقادي به مضمون «شبكه اي شدن حوزه حزبي»، كوششي براي تدقيق شرايط عملكرد شكل «شبكه اي»، به سخني ديگر، انديشه هايي در ارتباط با روند تكوين صوري پيشنهاد طرح و به بحث گذاشته مي شود.

شركت وسيع تر و خلاق تر رفيقان حزبي و هواداران در مبارزه تبليغي- ترويجي در شرايط حساس كنوني كه نياز به آن به شدت احساس مي شود، بدون تشديد فعاليت نظري و سياسي در حزب قابل دسترسي نيست. بدون تاثير بحث و گفتگوهاي خلاق و سازنده در جلسات و ديدارهاي حزبي و برگزاري سمينار و نشست هاي علمي، زمينه عملي و به ويژه ذهني- نظري براي تشديد فعاليت تبليغي- ترويجي، ازجمله در شكل «شبكه اي»، ناممكن است. نيازي كه لابد انگيزه كوشش رفيق سپيداري را براي تنظيم «مجموعه» نيز تشكيل مي دهد.

عملا جلسات حزبي در سطح حوزه، بحث و گفتگو در باره مواضع انقلابي حزب در نشست هاي منظم و همچنين در بحث با هواداران و يا مخالفان تعطيل شده است. براي نمونه كوچكترين تداركي براي اين گونه بحث ها در مراسم روز اول ماه مه در شهر كلن/ آلمان توسط واحد حزبي ديده نشده بود. در اين شهر سنت ديرين برگزاري جلسات پرشور بحث و گفتگو وجود دارد. مي توان و بايد آن ها را زنده كرد. تعميق نبرد طبقاتي در ايران كه به آن در زير پرداخته شده، تشديد فعاليت رفيقان حزبي را طلب مي كند.

٣- ايجاد هسته ي حزبي توسط ارگان مربوطه با وظيفه سازمان دادن فعاليت «شبكه اي» در ارتباط با بدنه حزب گام نخست را تشكيل مي دهد. مي توان نام چنين هسته اي را ”هيئت تحريريه فعاليت شبكه اي“ گذاشت كه بايد به نوعي يك ”نشريه“ حزبي ارزيابي گردد. فعاليتي كه مي تواند در طول زمان، نقشي تا حد يك برنامه ”تلويزيوني“ يا امثال آن نيز بيابد.

حوزه حزبي و تك تك اعضا و هواداران، ”خبرنگاراني“ هستند كه با توجه به موازين مبارزه مخفي و علني، به طور فعال در رساندن خبر، عكس، ويدئو و غيره براي انتشار توسط ارگان حزبي مي كوشند و به غني تر شدن فعاليت تبليغي- ترويجي حزب كمك مي رسانند. از اين طريق مبدا ارسال خبر، كم تر در معرض خطر نظارت دشمن طبقاتي قرار داشته و محفوظ تر است. اين فعاليت در واقع شكل عملي براي تحقق بخشيدن به پيشنهاد رفيق سپيداري است.

اخيراً نشريه آلماني ”جهان جوان“ از ابتكارِ مبارزان افريقايي تبار در آمريكا خبر داد كه همه افريكوآمريكايي ها را تشويق مي كند، با فيلم برداري به صورت منظم از اقدام پليس عليه افريقايي تبارها و انتقال آن به شبكه هاي پيش گفته، شيوه سركوبگرانه پليس امپرياليسم آمريكا را به چالش كشانده و افشا و رسوا سازند. در جريان كودتاي انتخاباتي سال ١٣٨٨ در ايران نيز مبارزان از اين امكان براي افشاي سركوب عمال كودتا به طور وسيع بهره بردند. اكنون نيز استفاده از اين امكان به طور پراكنده وجود دارد. ضرورت سازماندهي منظم آن اما ضروري به نظر مي رسد و مي تواند نقش مثبتي عليه سلطه ديكتاتوري در ايران ايفا ساخته و فعاليت توده اي ها و هواداران حزب توده ايران را به طور كمّي و كيفي توسعه دهد.

بدون ترديد مي توان براي تحقق بخشيدن به پيشنهاد پراهميت رفيق سپيداري اشكال ديگري نيز ذكر نمود. شكل پيشنهاد شده، يعني تشكيل هسته حزبي توسط ارگان مربوطه، شايد قادر باشد، پايبندي به اصل مركزيت دمكراتيك را به صورت بهينه در به كار گرفتن امكان هاي الكترونيكي موجود ممكن سازد.

٤- از آنجا كه فعاليت طبقاتي (نظري- سياسي- آموزشي) حزب توده ايران، چندلايه و از بخش هاي متعددي تشكيل مي شود، ارايه تعريف از فعاليت حزبي در چارچوب اصل ”مركزيت دموكراتيك“ و همچنين از فعاليت حزبي در چارچوب سازمان هاي ”دموكراتيك“ و «شبكه اي»، كمك به درك همه جانبه وظايف مي كند.

اول- اصل مركزيت دموكراتيك

همان طور كه رفيق سپيداري اين اصل را از اساسنامه حزب توده ايران نيز نقل كرده، اصلي است كه به كمك آن فعاليت نظري- سياسي در درون حزب به سرانجام رسانده مي شود، و وحدت نظري و سازماني حزب طبقه كارگر، به عنوان بخش سازمان يافته و آگاه طبقه، ايجاد و حفظ مي گردد.

دوم- فعاليت حزب در سازمان هاي دموكراتيك، و يا اكنون در «شبكه»هاي اينترنتي، به معناي انتقال نتيجه گيري، ارزيابي و موضع حزبي به ميان توده ها است.

همان طور كه ديده مي شود ما با دو سطح متفاوت از مبارزه درون حزبي و خارج از حزب سروكار داريم كه سطح دوم، مبتني و وابسته به سطح اول است. فعاليت تبليغي و ترويجي حزب، در چارچوب اصل سانتراليزم دموكراتيك، از شكل فعال و خلاق و سازنده ضروري برخوردار مي گردد. تنها از اين طريق است كه يك پارچگي نظري و عملكردِ حزب طبقه كارگر در فعاليت تبليغي- ترويجي نيز حفظ مي شود كه بايد همچنين در فعاليت «شبكه اي» به آن پايبند بود.

همه ابعاد فعاليت نظري، فلسفي، نظربندي سياسي، ارزيابي شرايط در ارتباط با مبارزه روز- تاكتيكي، دورنمايي- استراتژيك، ملي، زنان، جوانان و …،  نياز به تدارك دقيق و علمي در روند نظربندي در درون حزب دارد و مي تواند در چارچوب اصل پيش گفته فعاليت درون حزبي به ثمر رسانده شود. نشريه تئوريك- سياسي، برگزاري سمينارها و كنفرانس هاي حزبي با اشكالي كه در محيط هاي مختلف زمينه اجراي متفاوت آن وجود دارد، اهرم هاي ممكن را در اين زمينه تشكيل مي دهد. امري كه مي تواند با استفاده از امكان هاي داخل و خارج از كشور، كتبي و در گفتگوهاي حضوري در نشست هاي چند نفره و وسيع تر و با تلفيق كار علني و مخفي عملي گردد.

با توجه به شرايط تغيير يابنده در ايران كه ناشي از اجراي برنامه ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“ در چند دهه گذشته است كه مقاله پراهميت نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران (شماره ٩٧٣، ٢٨ ارديبهشت ٩٤ http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2869-2015-0) با عنوان ”تاملي بر شيوه مبارزه براي شكل گيري و جايگزين ملي و دموكراتيك“ توضيح مي دهد، جنبش مردم با رشدي روزافزون و با كيفيت هاي جديدي همراه است. سياست اقتصادي- اجتماعي نوليبراليسم جامعه را به قطب كوچك ثروت و توده بزرگ محرومان تقسيم نموده است. علت تغييرات كمي و كيفي چشمگير در مبارزات اعتراضي و اعتصابي زحمتكشان در ايران در ماه هاي اخير ناشي از چنين وضعي است. براي شرايط نوين مبارزاتي بايد از همه امكان ها، كه شيوه هاي جديد خبررساني بخشي از آن را تشكيل مي دهد، بهره گرفت.

همان طور كه بيان شد، ما با دو نوع  «به ثمر» نشستن سياست ضدمردمي و ضدملي حاكميت سرمايه داري در ايران روبرو هستيم. از يك سو، غارت و استثمار است كه مي توان آن را «به ثمر» نشستن جهاني سازي به سود طبقات حاكم ارزيابي نمود. و از سوي ديگر، تعميق تضاد اصلي در جامعه و پررنگ تر شدن نبرد طبقاتي در ايران است كه بايد آن را به مفهوم «به ثمر» نشستن پيامد همين سياست به سود خواست و منافع زحمتكشان ارزيابي نمود و از شرايط ايجاد شده به طور فعال براي تعميق مبارزه درون حزبي و خارج از حزب بهره برد، ازجمله در شبكه هاي نام برده شده.

مقاله پيش گفته نامه مردم، بر «نقش پراهميت و حساس» فعاليت در اين مرحله تاكيد دارد و بر ضرورت «تبيين ايدئولوژيك و روشنگري درباره بغرنجي هاي گذار به مرحله ملي دموكراتيك از سوي نمايندگان سياسيِ طبقه ها و قشرهاي اجتماعي پيشرو» اشاره كرده و آن را «تعيين كننده» ارزيابي مي كند.

چنين وضعي، اشكال نوين مبارزه و نيروهاي خود را مي پروراند.

سايت ”كلمه“ از سخنان «يك دانشجوي دكتراي جامعه شناسي دانشگاه تهران» خبر داد (٢٣ ماه مه ٢٠١٥) كه در برنامه زنده تلويزيوني عليه سياست اقتصادي- اجتماعي حاكميت نظام سرمايه داري كه به آن ”اقتصاد سياسي اسلامي“ نام نهاده اند كه همان ”اقتصاد سياسي نوليبرال“ است، موضعي افشاگرانه اتحاذ نمود. در «چكيده» خبر، اقدام اين پژوهشگر جامعه شناس چنين ترسيم مي شود: «آرمان ذاكري كه دانش آموخته دانشگاه تهران و دانشجوي دكترا در دانشگاه تربيت مدرس است، با انتقادات صريح و شجاعانه خود در برنامه زنده تلويزيوني، سركوب علوم انساني و اخراج و زنداني كردن پژوهشگران اجتماعي را به چالش كشيد و رانت خواري به نام حكومت ديني و توجه نكردن حاكمان به مطالبات اجتماعي را مورد اعتراض قرار داد …».

به نظر مي رسد كه شرايط فروريزي سدهاي سلطه ارتجاع زير فشار نبرد طبقاتي تشديد يابنده آماده مي شود!

مقاله پيش گفته نامه مردم درباره تشديد مبارزه طبقاتي كه نمونه اي از آن در خبر پيش بازتاب يافته و تداعي مي شود، مي نويسد: «مبارزه طبقاتي، مبارزه يي است پرپيچ و خم كه نيروهاي سياسيِ كشور، بنا بر شرايط عيني و اولويت هاي جنبش مردمي، مي بايد آن را در برنامه و فعاليت سياسي شان جاي دهند …».

اين خبر، اهميت پيشنهاد رفيق سپيداري را براي استفاده از شبكه هاي پيش گفته برجسته مي سازد و همچنين ضرورت كوشش همه جانبه به منظور به راه انداختن راديو- تلويزيون مستقل زحمتكشان را نشان مي دهد.

فعاليت تبليغي و ترويجي فعالين توده اي در سازمان هاي دموكراتيك و همچنين «شبكه اي»، بدون پيش شرط تداركاتي سياسي- نظري- آموزشي آن در چارچوب اصل ”مركزيت دموكراتيك“، ناممكن است.

سازماندهي فعاليت  «شبكه اي» بدون پيش شرط برشمرده شده، مي تواند در طول زمان، با خطر دور شدن و پراكندگي نظر مبارزان توده اي از دور خط مشي انقلابي حزب طبقه كارگر روبرو بوده و به سوي نظرات و حوادث و جريان هاي اتفاقي منحرف گردد. چنين گرايش هاي انحرافي را مي توان هم اكنون در كشورهاي متفاوت يافت. هشدار ”نويدنو“ در مقدمه بر «مجموعه» تنظيم شده توسط رفيق سپيداري، در واقع توجه به اين نكته است.

استفاده از امكان هاي ارتباطي جديد كه استفاده بهينه از آن در شكل «تلفيق» آن با اصل ”مركزيت دمكراتيك“ كه رفيق سپيداري به درستي بر آن انگشت مي گذارد، براي مبارزه در مرحله كنوني ضروري است. اما نبايد فراموش شود كه نظم «شبكه اي» كنوني در چارچوب ”جهاني سازي امپرياليستي“ ايجاد شده و وظيفه اصلي آن، كمك به انباشت سود و سرمايه است. نظمي كه با زيركي و ظرافت از شيوه هاي ”مديريتي“ در خدمت اين منافع استفاده مي كند.

استفاده از امكان «شبكه اي» بايد از اين رو با هشياري عملي گردد تا در طول زمان، «اصل مركزيت دموكراتيك» با فعاليت «شبكه اي» در تضاد قرار نگيرد. خطري كه مي تواند نهايتاً به كم شدن وزن اصل حزبي در دستيابي به وحدت نظري در حزب طبقه كارگر منجر گردد.

هدف مبارزه حزب طبقه كارگر در ايران و در هر كشوري -، پيش بردن نبرد طبقاتي و جانبداري از منافع زحمتكشان به منظور برقراري جامعه بي طبقه است. مضمون جهاني سازي پرولتري، انترناسيوناليسم كارگري است كه مضموني بكلي متفاوت با جهاني سازي امپرياليستي داراست!




ديالكتيك منافع طبقه كارگر و منافع كل جامعه! عمده، سرشتِ ”اقتصاد سياسي“ است!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١٥ (٣٠ ارديبهشت)

واژه راهنما: در دوران طلوع صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري، منافع بورژوازي ي انقلابي، «منافع ملي» را براي كشورها تشكيل داد. در دوران افول و گنديدگي نظام سرمايه داري، «عصر جهاني سازي امپرياليستي»، منافع طبقه كارگر به سطح منافع ملي ارتقا يافته است. از اين رو، طبقه كارگر با دفاع از منافع خود، از «منافع ملي» همه مردم و از تماميت ارضي و استقلال ملي كشور دفاع مي كند!

”اقتصاد سياسي“ جايگزين بايد لزوما از چه سرشتي برخوردار باشد؟ تفهيم ضرورتِ مبارزه براي تغيير شرايط، تنها راه براي تغيير شرايط است. ”عمده“ پس از پيروزي انقلاب بهمن چه بود؟

 

«كاكل بلند كوه ها كه اولين تماشاگر سپيده دمانند …» (احسان طبري)

ذهن در جستجوي آغازي براي توضيح ”اقتصاد سياسي“ در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب از بلنداي منافع كل جامعه، از بلنداي «كاكل بلند كوه ها كه اولين تماشاگر سپيده دمانند، و اولين آشيانه زميني اشعه خورشيد» كه زنده ياد احسان طبري در شعر زندانش با عنوان ”به آنكس كه به او مي انديشم“ ترسيم مي كند، با مطالعه مقاله پرويز صداقت به آن دست مي يابد. عنوان مقاله پژوهشگرانه نظريه پرداز كه متن سخنراني او را در دانشكده حقوق و علوم سياسي ي دانشگاه تهران در تاريخ هشتم ارديبهشت امسال تشكيل مي دهد، ”ايدئولوژي برنامه هاي توسعه در ايران و سرنوشت و رسالت طبقه ي كارگر“ است (اخبارروز١٨ ارديبهشت ١٣٩٤).

پژوهشگر در اين مقاله، «ايدئولوژي برنامه هاي توسعه و سياستگذاري هاي اقتصادي در دو دهه و نيم گذشته» را در ايران مورد بررسي قرار داده و نشان مي دهد كه «طبقه كارگر و به طور عام فرودستان از اين ايدئولوژي حاكم بر سياست گذاري هاي اقتصادي به شدت آسيب ديده» است، تا آنجا كه «ركود نسبي دستمزدها»، سطح زندگي كارگران را در سال ١٣٩٤ با «حداقل دستمزد ٦٧٧ هزار توماني»، در حدود سطح سال ١٣٧٠ با «حداقل دستمزد ٥٠٠٠ توماني» منجمد ساخته است. اين در حالي است كه هزينه هاي جديدي به سبد حداقل گذران زندگي اضافه شده است، «مانند هزينه هاي سلامت و بهداشت و آموزش … كه بر اساس اصول قانون اساسي بايست رايگان» باشند، و يا ازدياد تعداد «كارگراني كه حقوقي نزديك به حداقل دستمزد مي گيرند»، و يا «استفاده از مهد كودك» كه از ضرورت اشتغال همزمان زن و شوهر نتيجه مي شود [كه براي زنان سرپرست خانواده، باري بيش تر را تشكيل مي دهد]، و يا كم رنگ شدن «حمايت هاي سنتي … خانواده» و همچنين حذف «چتر حمايتي» اجتماعي كه با حذف كمك هاي دولتي، بر فشار بر دوش كارگران و ديگر لايه هاي فرودست افزوده است.

پرويز صداقت با ارايه «استدلال بنيادين كتاب ”سرمايه در قرن بيست و يكم“» همچنين نشان مي دهد كه به علت «نابرابري درآمدي در سرمايه داري … ثروت سريع تر از توليد اقتصادي رشد مي كند». او خاطرنشان مي سازد كه اين روند در ايران كه «با ركود نسبي دستمزد» كارگران و فرودستان همراه بوده است، همزمان است با تزريق «صدها ميليارد دلار درآمد حاصل از ثروت فرانسلي نفت … به اقتصاد» كه بايد به معناي سرازير شدن به جيب سرمايه داران فهميده شود!

نقل ارزيابي فوق از مقاله پژوهشگرانه پرويز صداقت به سطور كنوني، تنها زيوري براي اين سطور نيست، تنها شيوه ي به ذهن سپردن نتايج دقيق و افشاگر پژوهش نيست، بلكه اين بازتاب از اين رو نيز ضروري و كمك است كه اين پرسش طرح شود كه كدام ”اقتصاد سياسي“ بايد جايگزينِ «ايدئولوژي برنامه هاي توسعه و سياست گذاري هاي اقتصادي در دو دهه و نيم گذشته» گردد كه در پژوهش فوق به مثابه علت نابساماني اقتصادي در ايران كنوني افشا مي گردد؛ كدام ”اقتصاد سياسي“ بايد جايگزين «ايدئولوژي …»ي گردد كه  اساس آن «سياست هاي تعديل ساختاري بود كه محور اصلي اش خصوصي سازي، آزاد سازي اقتصادي و نيز ايجاد بسترهاي مساعد قانوني و مقرراتي براي پيشبرد اين دو محور اصلي بود»؟

به اين منظور بايد به پرسش هاي زير پاسخ داد:

١- آيا براي كشورهاي در حال رشد – در مورد خاص ايران – امكان قطع برنامه ي اقتصادي ضد مردمي و ضد ملي ”نوليبرال“ كه توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي در مرحله كنوني جهاني سازي ديكته مي شود و در خدمت حفظ منافع سرمايه مالي امپرياليستي قرار دارد، وجود دارد؟ و بيش از آن، آيا چنين گامي از ضرورت اجتناب ناپذير برخوردار است؟ در زير نشان داده خواهد شد كه پاسخ مثبت است!

٢-  آيا ”اقتصاد سياسي“ جايگزين مي تواند الگويي سرمايه دارانه به مفهوم عام آن باشد، الگويي را دنبال كند كه در اين يا آن كشور ”سرمايه داري“ كنوني (اروپاي غربي، ژاپن) در شكل سنتي آن و يا در شكل دهه هاي اخير (در كره جنوبي، تركيه و غيره) جريان داشته و دارد؟ الگوي سرمايه دارانه اي كه با توجه به شرايط ويژه و تاريخي ايران در منطقه و جهان، دورنماي موفقيت آميزي را وعده دهد؟ الگويي كه استقلال اقتصادي و به تبع آن سياسي ايران را در تركيب خلقي و تاريخي چندين هزار ساله آن ممكن سازد؟ الگويي كه لااقل برنامه استراتژيك امپرياليستي را براي پاره پاره كردن ايران در چارچوب ”نقشه خاورميانه بزرگ“ خنثي و يا به تعويق بياندازد؟  در زير نشان داده خواهد شد كه پاسخ همه پرسش ها، منفي است! در چنين شرايطي پرسشي طرح خود را به انديشه تحميل مي كند:

٣- ”اقتصاد سياسي“ جايگزين بايد لزوما از چه سرشتي برخوردار باشد؟

١- پاسخ به پرسش در باره امكان قطع برنامه نوليبرال، پاسخي شفاف و صريح است: آري مي توان و بايد به ادامه اين سياست ضد مردمي و ضد ملي به طور ريشه اي پايان داد! اجراي اين برنامه كه با امضا در زير ”توافقنامه لوزان“ توسط طرف ايراني از سياست ”داوطلبانه“ به سياستي اجباري بدل خواهد شد كه بندهاي وابستگي نواستعماري را بر دست و پاي مردم ميهن ما و استقلال سياسي ايران نهايي خواهد ساخت، شكل ديگري از برقراري سلطه نظام مالي امپرياليستي بر سرنوشت ميهن ما خواهد بود كه در مورد يونان، از طريق تحميل قرضه هاي غيرقابل بازپرداخت، به كمك دولت هاي ارتجاعي پيش، به اين كشور تحميل شده است!

خروج از تحريم هاي امپرياليستي، راه حل ملي و ميهن دوستانه نيز داراست! راه حلي كه اما حاكميت نظام سرمايه داري كنوني و نماينده ديكتاتوري ولايي آن، قادر و مايل به انتخاب آن از اين رو نيست، زيرا قادر نيست به توان و همبستگي مردم و در مركز آن زحمتكشان يدي و فكري ايران تكيه كند! با پشتوانه مردمي مي توان به ”بلندپروازي هاي غيرضرور اتمي“ كه اقتصاد كشور را به نابودي كشانده است پايان داد و در عين حال، از حقوق قانوني ايران در برابر زياده خواهي امپرياليسم دفاع نمود. با امضاي توافقنامه لوزان، ايران اين امكان را براي حفظ استقلال اقتصادي و سياسي خود بر باد خواهد داد. با امضاي اين توافقنامه، امپرياليسم يك گام به هدف پاره پاره كردن ايران نزديك تر خواهد شد.

ادامه سياست ضد مردمي و ضد ملي ”اقتصاد سياسي نوليبرال“، كه گوشه هايي از آن در پژوهش پيش گفته بازتابي شايان توجه يافته است، توسط بسياري از نظريه پردازان و «مرشدان» (رحمان هاتفي) مدافع «بورژوازي ملي ايران» نيز رد مي شود و لذا مي توان از توضيح بيش تر در اين باره در اين سطور چشم پوشي نمود.

٢- پاسخ به پرسش دوم در باره ”اقتصاد سياسي“ با يك الگوي ”عام“ براي رشد سرمايه دارانه در ايران، برخلاف پرسش پيش، بغرنج تر است. در اينجا ما با برداشت هاي صادقانه ديگري هم روبرو هستيم كه مي پندارند كه مي تواند «توسعه اقتصادي» در ايران تنها از طريق تقويت «بورژوازي ملي» عملي گردد، آن طور كه در آغاز رشد سرمايه داري در كشورهاي متروپل عملي شده است. برخي ها ناتواني بورژوازي ملي ايران را در ارتقا به سطح يك نيروي متمركز و پاقرص كرده سياسي- اقتصادي در ايران، ناشي از عملكرد جنبش ماركسيستي- توده اي مي دانند كه حزب توده ايران آن را نمايندگي مي كند، و گويا مخالف «بورژوازي ملي ايران» است.

اين برداشت مي تواند ريشه در بدفمهي از نظر ماركس در ارتباط با روند «انباشت اوليه سرمايه» در اروپا داشته باشد كه سرمايه دار را به سازمانده روندِ مبتني بر شيوه توليد سرمايه داري تبديل و در رقابت با سرمايه دارهاي ديگر، به موتور رشد نيروهاي مولده بدل ساخت. مقايسه مكانيكي اين روند بغرنج در برپايي صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري در اروپا، با همين روند در ايران، براي شناخت علل ناتواني بورژوازي ملي ايران در پاقرص كردن طبقاتي خود، كمك نيست. بي توجهي به شرايط ويژه اقتصادي- اجتماعي در ايران به دنبال انقلاب مشروطه، بي توجهي به سلطه استبداد سلطنتي و همچنين به نقش استعماري امپرياليسم در اين دوران يك قرن و نيم، براي شناخت دلايل ناتواني بورژوازي ملي ايران در آن دوران همان قدر ضروري است كه اكنون شناخت نكته هاي پيش گفته در ارتباط با اقتصاد سياسي سرمايه داري دوران افول براي درك ناممكن بودن چنين رشدي در دوران كنوني جهاني سازي امپرياليستي ضروري است.

به انديشه ماركسيستي- توده اي كه تاثير مخرب عنصر استعماري و نواستعماري را مورد توجه قرار مي دهد كه در گذشته و حال يكي از علل ناتواني بورژوازي ملي ايران براي پاقرص كردن موقعيت طبقاتي خود است، توصيه مي شود از مبارزه ملي- ضد امپرياليستي صرفنظر كند، تا گويا به اثبات برساند كه مخالف رشد «بورژوازي ملي ايران» نيست! گويا نمونه «كشور تركيه كه عضو ناتو و … است»، و در سال هاي گذشته با توسعه اقتصادي چشمگيري روبرو بوده است، موفقيت خود را مديون چشم پوشي «چپ» از مبارزه ضدامپرياليستي در اين كشور است. در باره نادرستي انتقال مكانيكي تجربه كشورهاي ديگر به شرايط ايران پيش تر استدلال شده بود و تكرار آن ضروري نيست. آنچه كه اما ضروري است، تكرار نادرستي شيوه بررسي اي است كه تنها با انتخاب برخي از ”فاكت“ها و ارايه ”دليل“هاي يك سويه و در تائيد نظر حاكم بر پژوهش، نتايج دلخواه را به اصطلاح به اثبات رسانده و توجيه مي كند. چشم بستن به نقش فعال تركيه در عملي ساختن برنامه استراتژيك ”نقشه خاورميانه بزرگ“ امپرياليسم آمريكا، نشان پايبندي به چنين شيوه مهلك را نزد برخي از نظريه پردازان قابل شناخت مي سازد. چشم بستن به نبرد ٤٠ ساله استقلال طلبانه خلق هاي ويتنام و شكست مفتضحانه امپرياليسم فرانسه در دين بين فو و امپرياليسم آمريكا در جنگ جنايتكارانه عليه ويتنام، برخي ها را بر آن مي دارد، الگوي كنوني اقتصادي- اجتماعي در ويتنام را براي ايران توصيه و به كارگيري مكانيكي آن را «الگوي مناسبي براي توسعه براي ايران» بدانند (سعيد بازارشلي، عصر ايران، ٢٤ فروردين ١٣٩١، به نقل از ”عدالت“، ٢٤ ارديبهشت ١٣٩٤).

شرايط حاكم در مرحله انقلاب مشروطه، يا در مرحله ملي شدن صنعت نفت- كودتاي ٢٨ مرداد و همچنين شرايط سلطه استبداد بعد از پيروزي انقلاب بهمن، به سخني ديگر، نقش سلطه استبدادي ارتجاع داخلي در همه اين مراحل عنصر پراهميتي را در روند ناتواني براي پاقرص كردن طبقاتي بورژوازي ملي ايران تشكيل داده است. بي توجهي به نقش سلطه استبدادي ارتجاع داخلي كه به كمك حاميان خارجي آن اعمال شد و مي شود، و بي توجهي به پيامدهاي مخرب آن، ارايه يك ارزيابي واقع بينانه از علل ناتواني بورژوازي ملي ايران را براي پاقرص كردن موضع طبقاتي خود ناممكن مي سازد.

با توجه به رئوس نكته هاي فوق و نكاتي كه پيش تر مطرح شده بودند، مي توان به پرسش دوم كه آيا ”اقتصاد سياسي“ جايگزين مي تواند الگويي سرمايه دارانه به مفهوم عام آن دارا باشد؟ جوابي منفي داد!

 

٣- ”اقتصاد سياسي“ جايگزين بايد لزوما از چه سرشتي برخوردار باشد؟

در «عصر جهاني شدنِ» سرمايه داري كه سرمايه مالي از خادم براي رشد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي نظام، به ”آقا“ و هژمون آن بدل شده است، همان طور كه نشان داده شد، ايران – و يا هر كشور در حال رشد – كه خواهان حفظ استقلال ملي و تماميت ارضي كشورش است، كلاً نمي تواند به اجراي الگوي عامي از رشد سرمايه دارانه بپردازد!

به سخني ديگر، هيچ كشوري نمي تواند بدون خروج از سيستم حاكم سرمايه داري جهاني شده، ”اقتصاد سياسي“ ديگري را براي رشد اقتصادي- اجتماعي دموكراتيك- مردمي و ملي- استقلال طلبانه به مورد اجرا بگذارد.

خروج از زير سلطه سيستم حاكم سرمايه داري جهاني، به معناي نفي استفاده هوشمندانه از امكانات آن نيست. به كار گرفتن اين امكانات بايد اما در چارچوب برنامه ”اقتصاد ملي“ تنظيم شده براي ايران عملي گردد. سرمايه گذاري خارجي تنها در به كار گرفتن آن در برنامه اقتصاد ملي مي تواند نقش پيگيري براي رشد همه جانبه اقتصادي- اجتماعي جامعه ايران ايفا كند.

همان طور كه پژوهش هاي بسياري در ارتباط با كشورهاي افريقايي و هم آمريكاي لاتين نشان مي دهد (يورگ گولدبرگ- كه ديرتر به آن پرداخته مي شود)، سرمايه گذاري در منابع زيرزميني در اين كشورها كه در ارتباط با تقاضاي در بازار جهاني براي مواد خام انجام گرديد است، نه تنها كمكي براي رشد پيگير و همه جانبه اقتصادي اين كشورها نبوده است، بلكه مانعي جدي بر سر راه آن از كار در آمده است.

شناخت سرشت ”اقتصاد سياسي“، محور ”عمده“ ارزيابي را تشكيل مي دهد!  

اين محور ”عمده“ را مي توان به صورت ديگري نيز مطرح ساخت: به منظور ايجاد ساختن شرايط رشد ترقي خواهانه ايران، بايد ”اقتصاد سياسي“اي به اجرا گذاشته شود كه در عين حال كه اقتصاد سياسي سوسياليستي نيست، اما همچنين اقتصاد سياسي ”عامِ“ نظام سرمايه دارانه – با اين يا آن شكل – نيز نيست. بلكه تنها ”اقتصاد سياسي“اي است كه خروج از گردش نظام سرمايه داري جهاني شده را ممكن مي سازد. اين، تنها امكان براي رشد مستقل اقتصادي- اجتماعي براي ايران در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه را در «عصر جهاني سازي» امپرياليستي تشكيل مي دهد!

برخي ها كه استدلال مي كنند كه ايران نمي تواند از چرخه اقتصاد سرمايه دارانه خارج شود، موضع خود را از ديدگاه ضرورت گذار از چرخه اقتصاد سرمايه داري و يا غيرضروري بودن آن طرح نمي سازند. آن ها به اين پرسش پاسخ نمي دهند كه آيا ايران براي رشد اقتصادي- اجتماعي به چنين گذاري نياز دارد، يا خير!؟ استدلال آن ها بر پايه تناسب قواي لازم به منظور عملي ساختن اين گذار قرار دارد. و از آنجا كه اين تناسب قوا را منفي ارزيابي مي كنند، گذار را ناممكن اعلام مي دارند!

به سخني ديگر، براي انديشه، وضع موجود، كه آن را «واقعيت هاي موجود اقتصاد كشور» مي نامند، زمينه ارزيابي را تشكيل مي دهد و نه ضرورت تغيير آن! انديشه، تسليم شرايط حاكم و نه موتور و «تكانه» (احسان طبري) تغيير شرايط حاكم است!

از اين رو، انديشه كه پيش تر ضرورت و يا غيرضروري بودن گذار را مورد بررسي قرار نداده است، به منظور توجيه موضع رضامندي خود، دفاع از ضرورت گذار را به مثابه «برخورد اراده گرايانه و صرفاً ايدئولوژيك با اقتصاد»  خلاصه و منحرف ساخته و آن را مردود اعلام مي كند:

گفته مي شود: «واقعيت موجود اين است كه برخورد اراده گرايانه و صرفا ايدئولوژيك با اقتصاد مبتني بر سرمايه در ايران … به دليل واقعيت هاي موجود اقتصاد كشور نمي تواند در دستور كار بازسازي اقتصادي كشورمان در دوره گذار به دموكراسي قرار گيرد» (”دولت تدبير و اميد و جنبش مردمي، واقعيت هاي عيني، و نقش زحمتكشان“، نويد نو ١٣٩٤/١٠/١٨).

در اين انديشه، «واقعيت شرايط اقتصادي» در كشور به عنوان يك مساله مستقل ارزيابي نمي شود. ارزيابي اي كه بلافاصله با پرسش متقابل، براي تغيير آن ”چه بايد كرد؟“ روبرو مي شود و يا بايد بشود. در اين انديشه، مساله مستقل ارزيابي از «واقعيت شرايط اقتصادي» در ارتباط با مسئله ”اتحاد اجتماعي“ براي «گذار به دموكراسي» مطرح مي شود كه با سطح بينش و يا منافع ”متحدان“ در ارتباط قرار دارد.

بدين ترتيب ما با يك ”تضاد“ روبرو هستيم. تضاد ميان ضرورت گذار از «شرايط اقتصادي» – چنانچه پيش تر اين پرسش را مطرح كرده و به آن پاسخ مثبت داده ايم -، و سطح بينش و يا آمادگي متحدان براي درك ضرورت گذار از «شرايط اقتصادي» حاكم. راه حل اين ”تضاد“ چيست؟ دنباله روي از متحدان و يا پرداختن به  مبارزه روشنگرانه و توضيح و مستدل ساختن ضرورت گذار از شرايط اقتصادي حاكم؟

تعطيل مبارزه روشنگرانه براي نشان دادن ضرورت گذار از «شرايط اقتصادي» به مثابه جايگزين غيرقابل چشم پوشي، تنها از اين رو براي برپايي اتحاد اجتماعي براي گذار از ديكتاتوري نادرست و ناروا نيست كه نيروي ترقي خواه را به دنباله روي عقب افتاده ترين لايه ها بدل مي سازد. بلكه به ويژه از اين رو تعطيل مبارزه روشنگرانه و توضيحي نادرست و ناروا است، زيرا با ارايه ندادن جايگيزين اقتصادي- اجتماعي ضرور، قادر به تجهيز طبقه كارگر در همه لايه بندي هاي يدي و فكري آن و جلب پيگيرترين ”متحدان“ به اتحاد به منظور گذار از ديكتاتوري نمي شود.

تعطيل مبارزه روشنگرانه، پرچم مبارزه براي گذار از ديكتاتوري را از اين طريق برنمي افشاند، كه «پيوند» ميان مبارزه صنفي و سياسي را نشان نمي دهد. نشان نمي دهد كه مبارزه صنفي براي دريافت دستمزد عقب افتاده و يا بالا بردن سطح دستمزد از زير مرز فقر و يا حق داشتن سنديكاي مستقل، با تعميق تضاد اصلي در جامعه، به سطح خواست سياسي سرنگوني ديكتاتوري ارتقا يافته است. «پيوند» ميان مبارزه صنفي و سياسي براي يك ”اقتصاد سياسي“ ترقي خواهانه به مثابه جايگزين براي ”اقتصاد سياسي اسلامي“ – كه همان سياست نوليبرال امپرياليستي است – به ضرورتي تاريخي بدل شده است. آنچه برشمرده شد، يك روند را تشكيل مي دهد. بحث بر سر آن نيست كه اكنون در پايان آن قرار داريم، بلكه بحث بر سر آنست كه براي رسيدن به پايان آن، ”چه بايد كرد؟“

به عبارت ديگر، تعطيل مبارزه روشنگرانه، در جهت عكس روند نبرد طبقاتي تشديد يابنده قرار دارد، كه به نوبه خود، ناشي از تعميق روزافزون تضاد اصلي در جامعه است. توسعه كمّي و رشد سطح كيفي مبارزات اعتراضي و اعتصابي زحمتكشان، معلمان و ديگر لايه هاي اجتماعي كه مبارزه براي تساوي حقوق زنان يكي از پايه هاي اساسي آن را تشكيل مي دهد و پيامد تداوم اجراي سياست اقتصادي- اجتماعي ضد مردمي و ضد ملي نوليبرال است، نشان تعميق تضاد اصلي در جامعه است.

به سخني ديگر، انديشه نزد اين نظريه پردازان، استدلال خود را بر پايه اين واقعيت استوار مي سازد كه در ايران به دلايل پيش گفته «در دوره گذار به دموكراسي»، شرايط عيني و ذهني گذار به ”اقتصاد سياسي سوسياليستي“ وجود ندارد. ناپيگيري اين استدلال از اين رو اثبات نمي شود كه گويا شرايط عيني و ذهني گذار به سوسياليسم در ايران وجود دارد و يا گويا كسي مدعي وجود آن است! بلكه ناپيگيري ي اين استدلال ريشه در ارزيابي انديشه غيرفعال دارد كه ثبات «واقعيت هاي موجود اقتصادي كشور» را مطلق مي سازد – به جاي كوشش براي ايجاد شرايط براي تغيير آن كه وظيفه انديشه مبتني بر اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي است! جنبش رشديابنده مبارزات اعتراضي و اعتصابي زحمتكشان يدي و فكري را در ايران كه نشان تعميق روزافزون تضاد اصلي ميان كار و سرمايه است، در ارزيابي دخالت نمي دهد. نقش كوشش براي «پيوند» مبارزه صنفي و سياسي كه مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ است را از مدنظر دور مي دارد.

سكون و غيرفعال بودن انديشه، ناشي از اين امر است كه انديشه به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه ”اقتصاد سياسي“ براي نمونه در كشورهاي كوبا، ونزوئلا، چين، ويتنام و … كه همگي مرحله ملي- دموكراتيك رشد اقتصادي- اجتماعي را طي مي كنند، داراي چه سرشتي است؟

به اين مساله بايد به طور مجزا پرداخت. آنچه كه براي بحث كنوني پراهميت است و بايد برجسته گردد، اين نكته است كه انديشه ي دچار سكون شده، به بياني ديگر، انديشه اي كه سطح اسلوب توصيف كننده ي نظاره گر را در منطق صوري پذيرفته و به آن قناعت مي كند، عملكرد خود را اجباراً هم در پس توجيه «برخورد اراده گرايانه و صرفاً ايدئولوژيك» پنهان مي كند كه آن را به ديگران مهومي نسبت مي دهد و وظيفه كوشش براي تغيير شرايط را به فراموشي مي سپارد!

انديشه اي كه كوشش شكوهمندِ نيروي نو را – در سطور زير گوشه هايي از آن طرح خواهد شد – براي گذار از شرايط حاكم و جستجوي باريك انديشانه ”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، «نسخه برداري از اليانفسكي» ارزيابي مي كند، موضع پوزيتويستي آگاهانه و يا ناآگانه ي خود را در تائيد شرايط حاكم از اين طريق به عرش مي رساند كه آن را ”حقيقت“ غيرقابل انكار مي پندارد. سكوت متكبرانه و جملات ”شب نگاشته“گونه، پيامد چنين ”حقيقت“ها است!

تنها برخورد فعال و جستجوگرانه است كه مانع تسليم انديشه به «واقعيت موجود» مي گردد. تسليمي كه راه ديگري براي انديشه باقي نمي گذارد، جز آنكه «در كوپه به انتظار رسيدن قطار به مقصد معهود بنشيند!» (لنين)

تعطيل مبارزه نظري، گام نخست براي تسليم انديشه به برداشت يك سويه از ”سير خود بخودي“و نفي نقش عنصر نو در ”سير آگاهانه“ تكامل ترقي خواهانه جامعه بشري است.

زنده ياد احسان طبري در ”سير خود به خودي و سير آگاهانه“ (نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، ص ٣١) از اين رو به طور وسيع به بررسي رابطه ديالكتيكي ميان اين دو مقوله مي پردازد، زيرا «چسبندگي» شرايط حاكم، تنبلي و قناعت انديشه و همچنين سختي تلاش براي كندن از چسبندگي ي «عادت» و «شناخته شده» را واقعيتي سهمناك براي نيروي آگاه ارزيابي مي كند. طبري اين نكته را همچنين از ديدگاه آنتروپولوژيكي ي رشد گونه انساني در ”انديشه هايي پراكنده درباره انسان و زندگي“ مطرح مي سازد (همانجا، ص ٣٥٣ به بعد). در آنجا طبري با اشاره به «پيچيدگي حيرت انگيز جهان پيرامون» كه شناخت از آن براي انسان يك «مي بايست» است، به «وجود تضادي عميق» اشاره مي كند كه «مابين ظرفيت دماغي و استعداد معرفتي او [انسان] و پيچيدگي حيرت انگيز جهان پيرامون» برقرار است و ازجمله مي نويسد: «طبيعت در جنبش دائمي است و او ميل دارد همه چيز را براي مشاهده و مداقعه خود متوقف سازد، … طبيعت رقص مغشوشي از پديده هاست و او مي خواهد همه چيز را در هماهنگي قواعد و قوانين بگنجاند، …»!

تشديد سركوب رژيم ديكتاتوري ولايي در ايران كه همزمان است با ”مذاكرات لوزان“، و يا سربريدن ده ها انسان توسط «حكومت اسلامي داعش» در برابر دوربين تلويزيون، كه هر دو با هدف باوراندن غيرقابل تغيير بودن شرايط سلطه خود عملي مي شود، آيا مي تواند به معناي تعطيل مبارزه عليه ديكتاتوري و پذيرفتن سپردن سرنوشت مبارزه به ”سير خود به خودي“ درك شود؟ تشديد جنگ افروزي امپرياليسم با نبود اتحاد شوروي در جهان، آيا مي تواند به معناي ضرورت تعطيل مبارزه براي صلح و خلع سلاح در جهان درك شود؟ پاسخ همه پرسش ها منفي است.

مبارزه و تفهيم ضرورت مبارزه براي تغيير شرايط، تنها راه ممكن براي تغيير شرايط است!

تحقيقاتي كه ازجمله كلاوس بلسينگ، ماركسيست اقتصاددان آلماني در ”آينده سوسياليستي“ برمي شمرد و يا مضمون كتاب اقتصاددان ماركسيست ديگرِ آلماني، يورگ گولدبرگ در باره ”رشد اقتصادي كشورهاي جنوب“ و يا نظريات ديگر اقتصاددان ماركسيست مانند مانفرد زون، هاري نيك و ديگران در ارتباط با مساله اقتصاد سياسي ي سوسياليستي و بسياري ديگر از آثار پراهميتي كه در سال هاي اخير در اين زمينه انتشار يافته، جنبه هاي بسيار پراهميت و جديدي را در  رابطه با عمده بودن سرشت ”اقتصاد سياسي“ مطرح مي سازد.

براي بحث در اين سطور، توضيح هاي كلاوس بلسينگ در باره سطح ”عدالت اجتماعي“ در الگوهاي متفاوت اقتصاد سياسي ”سوسياليستي“ در كشورهاي مختلف شايان توجه است. او نشان مي دهد كه مي توان همزمان «سطح هاي متفاوتي از نظام سوسياليستي» را در كشورهاي مختلف يافت. براي او سـرشـت تجربه ي در جريان در اين كشور ها كه ريشه در ”اقتصاد سياسي“ دارد، تعيين كننده است.

پرسش معروف فيدل كاسترو، رهبر كهنسال انقلاب كوبا (اوا مورالس، رئيس جمهور بوليوي، او را «پدر بزرگ انقلاب» مي نامد) از مردم كشورش در سال ١٩٦٠ به متن تاريخ سپرده شده است. او از مردم پرسيد: خواستار «روزي يك ليوان شير رايگان براي كودكان هستيد؟» در پاسخ به فرياد «آري» از هزاران شنوده خود، كاستر گفت: «اين، سوسياليسم ماست!»

آيا سطحي از اين نازل تر براي ”سوسياليسم“ مي توان يافت؟

با توجه به سرشت ”اقتصاد سياسي“ است كه مي توان تعريفي علمي و دقيق از هر تجربه ي در جريان ارايه داد و به ارزيابي از آينده احتمالي آن دست يافت. بهره بردن از تجربه كشورهاي ديگر، تنها با شناخت دقيق شرايط حاكم بر تجربه آن ها و شناخت دقيق شرايط حاكم بر ايران ممكن مي گردد. در غير اين صورت، الگو برداري در سطح مكانيكي باقي مي ماند (نگاه شود ازجمله به ”بهره بردن از تجربه كشورهاي ديگر“ در ”توده اي ها“، ارديبهشت ٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2503).

بدين ترتيب عجيب نيست كه سرشت ”اقتصاد سياسي“ در مركز توجه تئوريك پژوهش هاي اخير قرار دارد. به برخي از آن ها بنگريم: يورگ گولدبرگ به منظور بررسي شرايط ويژه اقتصادي- اجتماعي در جمهوري خلق چين، در ابتدا برداشت ماركسيستي را از تفاوت ميان «شيوه توليد» و «فرماسيون» (صورتبندي اقتصادي- اجتماعي) توضيح مي دهد. او نشان مي دهد كه كه شيوه توليد حاكم در نظام سرمايه داري – كه مبتني بر استثمار نيروي كارِ برده روزمزد و انباشت سود و سرمايه در دست مالك ابزار توليد است، يك مساله است؛ و ويژگي «فرماسيون» غالب بر شيوه توليد در لحظه تاريخي، مساله اي ديگر است كه در ارتباط است با چگونگي شرايط ويژه در هر كشور. او نشان مي دهد كه شيوه توليد سرمايه داري در هر كشور، لباس خاص خود را بر تن توليد مي پوشاند كه متفاوت است از آنچه در رشد ”عام“ شيوه توليد سرمايه داري در كشورهاي اروپايي تجربه شد. او در اين توضيح ها كه با بررسي شرايط رشد تجربه در جريان در جمهوري خلق چين (و همچنين كشورهاي زير منطقه صحرا در افريقا) در ارتباط هستند، نشان مي دهد كه به خاطر شرايط تاريخي و بي همتاي حاكم در اين كشور، تجربه در جريان در چين كه مبتني بر شيوه توليد سرمايه دارانه است، باوجود اين، از سرشتي ديگر برخوردار شده است، از آنچه كه در نظام سرمايه داري در اروپا و آمريكاي شمالي تجربه شد.  به نظر او، رشد انفجاري اقتصاد در چين ناشي از اين شرايط است.

بدون آنكه بتوان تجربه ي در چين را با مفهوم ”اقتصاد سوسياليستي“، با مفهوم ”مدل شوروي“ و يا با مدل اجرا شده در دهه هاي نخست پس از انقلاب سال ١٩٤٩ در چين يكي دانست، مي توان سرشت ديگري را در آن از آنچه در كشورهاي اروپايي جريان يافت تشخيص داد.

تجربه كنوني در چين پايان نيافته است و لذا در باره آينده آن هنوز نمي توان نظري نهايي ابراز داشت. نقطه نظرهاي انتقادي بسياري در اين زمينه در بحث ها توسط نظريه پردازان متفاوت ابراز شده است. همه اين نكات يك مساله است. مساله ديگر كه براي بحث كنوني در اين سطور پراهميت است، اين نكته است كه ويژگي ”اقتصاد سياسي“ در تجربه ي در جريان در جمهوري توده اي چين، به مثابه كيفيتي متفاوت از ”اقتصاد سياسي عام“ نظام سرمايه داري در اروپا و آمريكاي شمالي  شناخته و درك شود. نكته اي كه گولدبرگ بر آن پاي مي فشارد. تنها از اين طريق است كه مي توان از تجربه مشخص كشورهاي ديگر، براي رشد اقتصادي در ايران بهره برد، بدون آنكه دچار الگوبرداري مكانيكي گشت!

سخن بيش از اين در اين زمينه در اين سطور، بحث را باز هم بيش تر به درازا كشانده و از موضوع بررسي دور مي كند. هدف از سير ضروري انجام شده، بازتاب انديشه هايي در اطراف سـرشـت ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است كه بايد آن را به مثابه محور اصلي و ”عمده“ در مرحله كنوني درك و ارزيابي نمود.

طرح نكته پراهميت ديگري در همين چارچوب ضروروي است كه در همه بررسي ها مورد توجه انديشمندان ماركسيست قرار دارد. اين مساله كه با جمله معروفي از هاري نيك در ارتباط قرار دارد، مساله حفظ محيط زيست، مساله منابع پايان يافتني بر روي زمين و مساله ذباله را در مركز توجه قرار مي دهد. توجه به آن براي رشد آينده ازجمله در ايران پراهميت است.

همانقدر نمي توان رشد «بورژوازي ملي ايران» را از توجه ويژه به حفظ محيط زيست جدا ساخت، كه كلاً پرسش در باره ”چگونه مي خواهيم زندگي كنيم“ را كه هاري نيك مطرح مي سازد، نمي توان از شيوه توليد سرمايه دارانه در دوران افول اين نظام استثمارگرانه جدا نمود! توليد براي انباشت سود و سرمايه به منظور ثروت اندوزي ي درصدي كوچك از مردم در ايران و جهان، با منافع گونه انسان و حقوق بشري آن در تضاد است! از اين روست كه مساله خروج از سيستم شيوه توليد سرمايه داري به مساله روز براي تداوم زندگي ي گونه انساني بدل شده است!

شيوه توليد سرمايه داري، در كنار بمب اتمي كه آن را براي اولين بار امپرياليسم آمريكا در هيروشيما و ناكازاكي به كار برده و به كار بردن نخست آن را در جنگ هاي آينده نيز در استراتژي نظامي خود مجاز اعلام كرده است، به دومين اهرم نابودي هستي بر روي «مادر زمين» (اوا مورالس) تبديل شده است. به عنوان فرد ايراني ميهن و انساندوست نمي توان بر اين واقعيت هنگام انديشيدن در باره راه رشد اقتصادي- اجتماعي در ايران بي توجه بود!

محور اصلي و ”عمده“ و فرزند شايسته آن!

كدام نام را مي توان و بايد بر روي ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه نهاد، تعيين كننده نيست. تعيين كننده آنست كه اين كوشش به مثابه كوششي ضروري، بلي حتي حياتي براي نجات ايران از ورطه وابستگي نواستعماري به اقتصاد جهاني شده سرمايه مالي امپرياليستي بازشناخته و درك شود. درك شود كه اين كوشش مسئولانه و شكوهمند را نمي توان «نسخه برداري از اليانفسكي» ناميد و كوشش مسئولانه در اين زمينه را تخطئه نمود!

تنها از اين طريق مي تواند اين محور اصلي و مركزي و ”عمده“ در خدمت حفظ استقلال اقتصادي- سياسي ايران در مرحله كنوني قرار گيرد و به اهرمي توانمند بدل گردد و بتواند به مثابه پرچم افراشته در دست همه لايه هاي زحمتكش و ميهن دوست ايران ـ طبقه كارگر در همه لايه هاي كنوني آن و «بورژوازي ملي» – به نوك نيزه دفاع از منافع ملي و دموكراتيك مردم تبديل شده و نقش شايسته تاريخي ايفا سازد.

تنها از اين طريق مي توان به شرايطي دست يافت كه با پيروزي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما هم ايجاد شد، كه مي توانست به عقب ماندگي تاريخي ايران پايان دهد. تنها با پرچم ”اقتصاد سياسي“ مردمي و ملي مي توان به كمك دسته كردن همه نيروهاي مردمي و ميهن دوست، يك بار ديگر به سلطه استبدادي ارتجاع داخلي و پشتيباني حاميان خارجي آن پايان داد.

”عمده“ پس از پيروزي انقلاب بهمن چه بود؟

حزب توده ايران با شناخت شرايط پس از پيروزي انقلاب بهمن، كه در سطور پيش گوشه هايي از آن براي دوران كنوني با همان اسلوب مورد توجه قرار گرفت، ”عمده“ را آن سياستي ارزيابي نمود كه روند رشد انقلاب را از سطح سياسي به سطح اقتصادي ممكن مي ساخت. پيشنهاد براي برپايي ”جبهه متحد خلق“، به مثابه اهرم ضروري براي رشد انقلاب، فرزند شايسته اين ارزيابي بود.

پافشاري حزب توده ايران بر عنصر ”عمده“، درست و واقع بينانه بود. دفاع از عنصر ”عمده“ و كوشش براي حفظ آن، دفاع از «تنه بالنده درخت» (احسان طبري) است كه در شرايط مشخص تاريخي، تردترين و شكننده ترين جوانه و روند را تشكيل مي دهد. (فريبرز رئيس دانا در مصاحبه خود با «تاريخ ايران» با عنوان ”نقد ديروز و امروز“، كه در اخبارروز انتشار يافت، به تشخيص اين ”عمده“ توسط حزب توده ايران در آن سال ها اشاره دارد! نگاه شود همچنين به ”توده اي ها“، بهمن ١٣٩٣ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2443).

شناخت و تعيين عنصر ”عمده“ به معناي نفي وجود جنبه هاي ”غيرعمده“ و فرعي در كليت شرايط حاكم نيست كه هر كدام مي تواند عنصر ”عمده“اي را در رشته ي ديگري از روند تكاملي جامعه تشكيل دهد. مساله آزادي هاي دموكراتيك در ايران پس از پيروزي انقلاب، چنين نمونه اي است.

بدون ترديد مساله آزادي هاي فردي و اجتماعي ي قانوني، عنصر عمده اي را در رشد مدني ي جامعه بشري و ازجمله در ايران، ايفا مي كند و بدون آن، زمينه تمدني و روبنايي رشد جامعه ناممكن است. عنصري كه سركوب آن، يكي از علت هاي اصلي براي ناتواني نهايي تجربه سوسياليستي در اتحاد شوروي و … را تشكيل داد، زيرا امكان بررسي همه جانبه و علمي شرايط، به ويژه شرايط اقتصادي- زيربنايي را از جامعه سلب نمود.

برونو ملوو Bruno Mahlow، جانشين مسئول روابط بين المللي در حزب سوسيال متحده آلمان دمكراتيك سابق، در مصاحبه اي (جهان جوان، ١٦ مه ٢٠١٥) از نبود يك «تئوري همه جانبه براي رشد سوسياليسم در اتحاد شوروي» حكايت مي كند. وضعي كه پيامد بي توجهي به حق قانوني آزادي ابراز عقيده و بيان در اتحاد شوروي سابق است.

در شرايط پس از پيروزي انقلاب بهمن نيز سركوب آزادي ها، ابزار پيروزي ارتجاع در قطع روند تعميق انقلاب از كار درآمد، كه ناشي از تناسب قواي نهايي به سود ضد انقلاب بود.

 ممنوع نمودن انتشار ”نامه مردم“، هجوم و غارت ”دفتر حزب در شانزدهم آذر“، تجاوزات سهمگيني را عليه آزادي حزب توده ايران و نهايتاً كليت روند انقلابي تشكيل داد. افشاي برنامه ارتجاع براي ضربه زدن نهايي به رشد انقلاب با هدف مسدود ساختن راه اصلاحات بنيادين (اصلاحات ارضي، قانون كار مترقي و …)، وظيفه پراهميتي را براي حزب توده ايران تشكيل مي داد كه با تمام توان و در بدترين شرايط و با محدود بودن امكان ابرازنظر، به آن عمل شد. موفقيت روزافزون حزب در زمينه تغيير تناسب قوا به سود انقلاب چشمگير بود. واقعيتي كه نهايتاً ارتجاع را بر آن داشت با خشونتي بي نظير به سركوب جنبش كارگري بپردازد كه مطمئن ترين و پيگيرترين پشتوانه انقلاب و جانبدار تعميق آن بود.

وظيفه دفاع از آزادي هاي قانوني كه حزب توده ايران با تمام توان در باره آن كوشيد، زيرا خود همانند هوا براي تنفس به آن نياز داشت(!)، نمي توانست و نمي بايست خدشه اي به مبارزه براي تعميق انقلاب به سطح اصلاحات بنيادين اقتصادي وارد سازد و نساخت. جزوه كوچك سبزرنگ ”پنج آماج مردمي و ملي- ضدامپرياليستي“، نمونه اي براي چنين كوشش هوشمندانه به منظور تحقق بخشيدن به عنصر ”عمده“ را تشكيل داد.

تفاوت سياست حزب توده ايران كه مبتني بر ارزيابي ”عمده“ در شرايط انقلابي بود، و انواع اپوزيسيوني كه تعميق انقلاب، عنصر عمده را در ارزيابي آن تشكيل نمي داد، در اين نكته نهفته است. براي كشته شدگان و بر زمين ماندگان ”مجاهد“ و ”توده اي“، مرگ شان از اين رو السويه نيست كه كدام راه مبارزه عليه ارتجاع درست است! اين درست است كه مبارزان ”مجاهد“ به زودي به ابزار عليه تعميق انقلاب بدل شدند، در حالي كه حزب توده ايران، باوجود ضربه هولناك، ققنوس گونه از آتش سر برآورده است! «يك طرف خانه سيمرغ بپاست، يك طرف آتش ققنوس بجاست» (احسان طبري، ”معشوق“، سروده هاي زندان).

اين جنبه احساسي اما جنبه اصلي در اين تراژدي تاريخي نيست. جنبه اصلي، اين جنبه است كه حزب توده ايران مي گفت بايد آزادي هاي فردي و اجتماعي به دست آمده در پيروزي انقلاب بهمن را ”دسته“ كرد و آن را به اهرم تعميق انقلاب از سطح سياسي به سطح اقتصادي بدل نمود. حزب توده ايران، راه تثبيت آزادي هاي به دست آمده را، كوشش براي به پيروزي رساندن محور اصلي و ”عمده“، يعني رشد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي پس از انقلاب در ايران ارزيابي مي كرد كه با تثبيت اصلاحات بنيادين به دست مي آمد. اين در حالي است كه انواع جريان هاي ديگر، ”آزادي“ را به ذم خود، از ليبرالي تا ”انقلابي“، عمده ارزيابي مي نمودند.

در شرايط كنوني هم وضع بر همين منوال است. مبارزه براي «اصلاحات براي تغيير» كه شعار حزب توده ايران را تشكيل مي دهد و خواست دنباله روي از انواع جريان هاي ”اصلاح طلب“ كه انواع جريان هاي ”چپ“ و با ظاهري حتي ”توده اي“ نيز مطرح مي سازند، مبارزه ميان ”عمده“ و غيرعمده را تشكيل مي دهد. «اصلاحات براي تغيير» از اين رو محور اصلي و ”عمده“ است، زيرا به مثابه شعاري بينابيني، از يك سو در شرايط حاكم سرمايه داري نيز قابل تحقق يافتن است. براي نمونه وجود سنديكاهاي مستقل كارگري، معلمان و …، اما از سوي ديگر، رژيم ديكتاتوري ولايي حاكم، قادر و مايل به تن دادن به آن نيست، زيرا هر عقب نشيني در برابر خواست هاي قانوني، گام نخست در سراشيب سقوط آن است!

مطلق شدن مساله ”آزادي“هاي پس از پيروزي انقلاب بهمن در روند رشد مدني جامعه، از يك سو عنصر ”عمده“ را تشكيل مي دهد، اما از سوي ديگر، تنها در ارتباط با تعميق زيربناي اقتصادي جامعه كه ”عمده“ را در پس از پيروزي انقلاب بهمن تشكيل مي داد، تحكيم مي شد؛  به سخني ديگر، با مطلق شدن روابط روبنايي- مدني zivilisatorisch  كه سرشتي تـاريخـي دارد، رابطه و پيوند ديالكتيكي ميان زيربنا و روبناي جامعه، ميان ”عين و ذهن“ قطع شد.

برداشت مطلق گرانه از نقش آزادي هاي به دست آمده كه مي توانست در اتحادي تاريخي، به مثابه اهرمي پرتوان در ”جبهه متحد خلق“، روند تعميق انقلاب را به پيش براند، به عكس خود تبديل شد، به اهرمي جديد در اختيار ارتجاع داخلي و متحدان خارجي آن و به مانعي براي پيش رفت و تعميق انقلاب بهمن بدل گشت.

برخي از نظريه پردازان ناديده گرفتن و قطع مكانيكي رابطه عين و ذهن، زيربنا و روبنا را حتي مشخصه «هويت» جديد خود اعلام مي كنند.  آن ها «آزادي» را به مثابه «اصل و ارزشي قائم به ذات» و نه در ارتباط با بازتوليد هستي مادي در لحظه تاريخي ارزيابي مي كنند. گويا همو زاپينس از زمان جدا شدنش از زندگي جانوري تا قرن بيست و يكمِ تاريخ اروپايي، آن را يك سان تجربه كرده است. بر پايه چنين برداشت غيرتاريخي، كارل پوپر، فيلسوف اتريشي- انگليسي، جامعه كمون اوليه را «جامعه بسته»، فاقد آزادي و «جامعه توتاليتر» ارزيابي مي كند. (نگاه شود به كتاب ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن!“ در صفحه ”توده اي ها“)

مطلق شدن دانسته و يا ندانسته مقوله ”آزادي“ و قطع رابطه آن با تغييرات زيربنايي ي ضروري پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧، نتوانست قشربندي ميان نيروهاي بينابيني را به سود روند انقلابي در ايران به پيش براند. نتوانست توده زحمتكشِ «پينه بدستانِ» پايبند به باورهاي مذهبي را از طريق اصلاحات زيربنايي به سود شان (بند ج. و دال و غيره)، به سمت جانبداري از روند تعميق انقلاب هدايت كند، مترددها را قانع ساخته و در جبهه انقلاب حفظ كند وغيره وغيره.

تازاندن مقوله ”آزادي“ در روند رشد اجتماعي- ايدئولوژيكي- روبنايي جامعه (– كه مقوله ”آزادي“ نقش عمده و تعيين كننده ي مدني اي را در آن ايفا مي سازد كه پيش تر در ارتباط با تجربه سوسياليستي در اتحاد شوروي به آن اشاره شد -)، و همچنين جدا افتادن روند رشد آزادي از روند رشد زيربنايي، يا از ساختار اقتصادي جامعه، ”عمده“ بودن يك پارچگي روند رشد اقتصادي- اجتماعي (به سخني ديگر روند توامان رشد زيربنايي- روبنايي) را  در دوران پس از پيروزي انقلاب بهمن مختل نمود. لحظه تثبيت دستاوردهاي زيربنايي انقلاب بهمن كه به مساله روز و مبرم بدل شده بود، از دستور خارج گشت.

در آن ماه هاي تاريخي، آزادي هاي به دست آمده همانقدر اهرم تحكيم انقلاب بهمن بود، كه سركوب آزادي هاي قانوني مردم اكنون اهرم تداوم حاكميت ارتجاع ولايي است كه به منظور تحميل «ايدئولوژي برنامه هاي توسعه و سياستگذاري هاي اقتصادي در دو دهه و نيم گذشته» اعمال مي گردد، كه پرويز صداقت آن را در سخنراني خود نشان داد و پيش تر نقل شد.

بي توجهي به «درك ماترياليستي [از] تاريخ، [كه جوهر آن درك اين نكته است كه] توليدِ [نيازهاي اوليه] و بازتوليد زندگي، نهايتاً مساله اصلي در تاريخ است» كه فردريش انگلس آن را (تا آنجا كه نگارنده مي داند) براي آخرين بار و ٥ سال پيش از مرگش در نامه به ژوزف بلوخ (٢١ سپتامبر ١٨٩٠) توضيخ مي دهد، و لذا بياني است كه از عمق و پختگي كامل برخوردار است، در سرنوشت تراژيك انقلاب بهمن نقش تعيين كننده يافت.

انگلس در اين نامه ازجمله مي نويسد: «اين كه برخي از جوان ترها بيشتر بر بخش اقتصادي [نظرات ما] تاكيد مي كنند، [واين كه] اين بخش مي تواند چه سهمي [در نظرات ما دارا] باشد، تا اندازه اي ماركس و من مقصر هستيم. ما ناگزير بوديم در برابر مخالفان، اين بخش را كه آن ها نفي مي كردند، برجسته سازيم، در حالي كه همواره زمان، و شرايط و موقعيت، به نحوي نبود كه جايگاه بخش هاي ديگر زندگي اجتماعي و تاثيرات متقابل آن ها را، چنان كه شايسته آن هاست، توضيح دهيم. اما آن جا كه عملكرد و عمل اجتماعي مطرح بود، وضع به نحو ديگري بود و هيچ اشتباهي [در نظرات و عملكرد ما] رخ نداد.

متاسفانه وضع چنين است كه تصور مي شود با آموختن جملات اصلي يك نظريه جديد، آن هم نه همواره به گونه اي درست، مي توان آن را به كار نيز گرفت.

بر پايه درك ماترياليستي تاريخ، توليدِ [نيازهاي اوليه] و بازتوليد زندگي، نهايتاً مساله اصلي در تاريخ است. هيچ گاه نه ماركس و نه من، بيش از اين مدعايي داشته ايم. اگر اكنون كسي اين نكته را چنان تحريف كند كه مدعي شود كه مسائل اقتصادي تنهـا عامل تعيين كننده است [«واقعيت هاي اقتصادي موجود در كشور»- ايران، نويدنو]، نظر ما را به صورت غيرمجاز تغيير داده است. بخش اقتصادي جامعه، پايه و اساس زيربنا را تشكيل مي دهد، اما مسائل و عوامل متعددي از روبنا، بر اشكال سياسي نبرد طبقاتي [نيروي بالنده و آگاه] و نتايج آن تاثير مي گذارد. قانون اساسي، اشكال حقوقي و انعكاس نبرد اجتماعيِ [نيروي آگاه] در ذهن شركت كنندگان در آن، نظريه هاي سياسي، حقوقي، فلسفي، نظريات مذهبي و آموزش هاي جزمگرايانه ناشي از آن ها، تاثيرات خود را اعمال مي كند، بر نيروهاي اجتماعي موثر واقع مي شود و شرايط و اشكال نبرد را تعيين مي كند. تاثير متقابل همه اين عوامل و مسائل كه بايد تاثير گونه هاي بي شمار رويدادها را نيز به آن افزود (يعني تاثير امور و رويدادهايي كه ارتباط آن ها با يك ديگر چندان خارج از ذهن و غيرقابل اثبات است كه تصور مي كنيم اصلاً چنين ارتباطاتي وجود ندارد و مي توان آن را ناديده گرفت)، بر روند اصلي برخوردهاي اقتصادي موثر واقع مي شود. با بي توجهي به اين تاثيرات، انطباق نظريه بر مرحله اي از تاريخ، چنان آسان مي نمايد كه گويا تنها بايد معادله اي يك مجهولي را حل كرد.

انسان، تاريخ خود را خود مي سازد، البته تحت شرايط و پيش شرط هاي معين. در ميان اين شرايط، عوامل اقتصادي، عمده است. اما عوامل سياسي و غيره، حتي سنت هاي جاافتاده در ذهن انسان ها نيز – اگرچه نه به صورت عمده -، در اين روند نقش ايفا مي كند.

ثانياً تاريخ بدين گونه ساخته مي شود كه نتيجه نهايي آن همواره برآيند تضادها و برخوردهاي متعددي است كه هر يك خود بر پايه شرايط پرشمار و ويژه زندگي قرار دارد … بدين ترتيب، نتيجه تاريخي برآيند تاثير متقابل نيروهاي متعدد بر يك ديگر زاده مي شود …». (به نقل از پيشگفتار بر ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص ١٥).

به سخني ديگر، حزب توده ايران با شناخت و درك نقش عنصر ”عمده“ در روند انقلابي در آن دوران، همه ي نيرو و توان خود را در جهت دفاع و حفظ جوانه اي به كار گرفت، كه تنها با رشد آن در آن مرحله حساس تاريخي، ايران از خواب عقب افتادگي تاريخي بيدار مي شد. در اين نبرد طبقاتي، ارتجاع توانست باري ديگر به كمك متحدان و حاميان خارجي خود، و با سواستفاده از نارسايي ها و ضعف هاي نيروهاي انقلابي ديگر (كه ”دموكرات هاي انقلابي“ و … ناميده شده بودند)، روند انقلابي را قطع و نيروهاي صادق انقلابي و در مركز آن مدافعان منافع زحمتكشان را سركوب نمايد، جوانه ترد و شكننده رشد انقلاب را براي دوراني از رشد سزاوار محروم سازد، اما اين پيروزي موقتي ي ارتجاع به معناي نادرستي ارزيابي علمي، به معناي نادرستي سياست حزب توده ايران در تشخيص ”عمده“ از ”غيرعمده“ نبود و نيست! در عين حال اينكه به معناي نفي وجود نارسايي اين يا آن موضع حزب توده ايران و اين يا آن كمبود در عملكرد آن در آن مرحله و اكنون در مبارزات در ايران هم نيست. نكته اي كه مي توان به طور مجزا به آن پرداخت.

اكنون هم جنبش ترقي خواهي و آزادي طلبي در ايران چاره اي ندارد و بايد به پرسش مركزي و ”عمده“ در باره ”اقتصاد سياسي“ براي راه رشد آينده ايران پاسخ دهد و ”عمده“ را تعيين كند. دفاع و حفظ وحدت ميان منافع طبقه كارگر و منافع ملي را هدف مبارزاتي خود قرار دهد كه گرچه جوانه اي ترد و شكننده به نظر مي آيد، آن رشته تكاملي است كه «تنه اصلي درخت» را تشكيل مي دهد!

در دوران طلوع صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري، منافع بورژوازي ي انقلابي، «منافع ملي» را براي كشورها تشكيل داد. در دوران افول و گنديدگي نظام سرمايه داري، «عصر جهاني سازي امپرياليستي»، منافع طبقه كارگر به سطح منافع ملي ارتقا يافته است. از اين رو، طبقه كارگر با دفاع از منافع خود، از «منافع ملي» همه مردم و از تماميت ارضي و استقلال ملي كشور دفاع مي كند!




بحث بر سر ”اقتصاد سياسي“ يا خرده كاري؟ عمده و غيرعمده!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١٤ (٢٥ ارديبهشت)

واژه راهنما: زمينه عيني ي اتحاد طولاني در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ميان لايه هاي بورژوازي ملي و طبقه كارگر. منافع طبقه كارگر ايران ستوان فقرات خواست دموكراتيك و ملي ي جنبش رهايي بخش كنوني ايران.

در همين آغاز گفته شود كه نگارنده ارايه برنامه براي ممانعت از ضايعات در توليد گوجه فرنگي و ديگر محصولات كشاورزي را كه نظريه پرداز حميد آصفي به تفصيل در مقاله مستدل خود با عنوان ”بورژوازي ايران نفس مي كشد“ (اخبار روز ١٥ ارديبهشت ١٣٩٤) مطرح ساخته است، مورد تائيد قرار مي دهد. گرچه نگارنده يك اقتصاددان متخصص نيست، ولي بر پايه تخصص شغلي خود، پايبندي به اسلوب كار علمي ميداني براي كشف و پاسخ به مساله هاي مطرح در رشته اقتصاد ملي را ضروري ارزيابي مي كند. لذا بررسي ارايه شده به منظور بهبود توليدِ «بورژوازي ملي ايران» را مثبت، اما چنين «نفس» كشيدن را براي تداوم نقش پراهميت بورژوازي ملي در اقتصاد ملي ايران ناكافي ارزيابي مي كند. بحث بر سر بررسي ي خرده كاري هاي ضروري نيست، بر سر كيفيت ملي- دموكراتيك ”اقتصاد سياسي“ي مرحله كنوني است!

نظريه پرداز كه پيش تر كوشيد با بلند كردن انگشت سبابه نسبت به حزب توده ايران كه او آن را «چپ سنتي» ناميد تا از موضعي برتر مورد خطابش قرار دهد، و آن را مسئول عقب ماندن و ناتواني «بورژوازي ملي ايران» اعلام كند، ظاهراً مي خواهد بحث اساسي در باره ”اقتصاد سياسي“ براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني را به سطح بحث بر سر خرده كاري تنزل دهد. با چنين هدف احتمالي نمي توان موافقت نمود!

مقاله ”دومين مرحله بنيادي انقلاب ملي دموكراتيك در افريقاي جنوبي“ كه در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران (شماره ٩٧٢، ١٤ ارديبهشت ١٣٩٤ http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2857-2015-0) انتشار يافته، نشان مي دهد كه جنبش ترقي خواهي – نه تنها در افريقاي جنوبي -، با شرايط بغرنجي در اين مرحله روبروست كه گذار موفقيت آميز از آن، نياز جدي به بررسي و پژوهش همه جانبه دارد. اين حكم را بايد به ويژه براي ايران نيز واقع بينانه ارزيابي نمود و لذا نمي توان وظيفه بررسي را به بررسي مساله پراهميت، اما جنبي و غيرعمده ”ضايعات گوجه فرنگي“ محدود نمود.

در مقاله ي پيش گفته در نامه مردم كه نويسنده آن «رفيق ”كريس مَتلَكو“، عضو هيئت سياسي، عضو هيئت تحريريه نشريه تئوريكِ ”كمونيست افريقائي“ و دبير شعبه روابط بين المللي حزب كمونيست افريقاي جنوبي» است، مضمون «دشواري ها و چالش هاي اقتصادي و اجتماعي» حاكم بر اين كشور در اين مرحله – كه با برخوردهاي اجتماعي همراه است -، بيان شده است. او آن ها را «چالش هاي ريشه يي و ساختاري» ارزيابي مي كند.  كريس مَتلَكو برجسته مي سازد كه از اين رو، «برنامه عمل ما نمي تواند صرفاً اين باشد كه صبر كنيم و منتظر تكاني در اقتصاد يا رشد اقتصادي در همان جهت و مسير باشيم كه در گذشته دنبال شده است.»

مطالعه اين گزارش مي تواند براي درك شرايط حاكم بر افريقاي جنوبي براي مبارزان ايراني نيز آموزنده باشد، اما نه به معناي الگو برداري از آن كه در شرايطي بكلي متفاوت از ايران در جريان است، بلكه به منظور شناخت و درك عمده از غيرعمده در نبرد كنوني در ايران. نگارنده در همين زمينه، اما در وسعتي وسيع تر و با توجه به نكات ديگري كه براي بحث كنوني عمده نيست، بررسي اي با عنوان ”انقلاب ملي- دموكراتيك بدون سركردگي طبقه كارگر پيروز نمي شود“ در ”توده اي ها“ (www.tudehi-iha.com) انتشار داده است. در آنجا ازجمله با توجه به شرايط در افريقاي جنوبي، براي شرايط نبرد در ايران نكته هايي به منظور بحث مطرح شده اند.

همانطور كه در بحث هاي پيش نيز نشان داده شد (ازجمله در ”زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي“، اخبارروز ٣١ فروردين)، زمينه عيني ي اتحاد طولاني در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ميان لايه هاي بورژوازي ملي و طبقه كارگر، نياز آن ها به برقراري و حفظ شرايط دموكراتيك و مبتني بر قانون در جامعه كه پيش شرط رشد اقتصاد مردمي است – از يك سو، و دفاع از منافع ملي ايران در برابر يورش سرمايه مالي امپرياليستي از سوي ديگر است.

وحدت مضمون ”دموكراتيك و ملي“ي نبرد رهايي بخش لايه ها و طبقات پيش گفته در ايران در مرحله كنوني، از اين شرايط عيني ناشي مي شود. اين شرايط عيني، ضرورت اتحاد ذهني و همچنين سازماني – نيروهاي ترقي خواه و ميهن دوست را تشكيل مي دهد. شركت طبقه كارگر و بورژوازي ملي در يك اتحاد تاريخي براي اين مرحله، تنها امكان خروج از بن بست اقتصادي- اجتماعي است كه ايران بيش از سي سال پس از پيروزي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ با آن روبروست. چنين اتحادي، احياي شعار هوشمندانه حزب توده ايران است كه در خواستِ برپايي ”جبهه متحد خلق“ پس از بهمن ٥٧ مطرح گشت. جبهه اي كه مي توانست به سدي جدي در برابر عقب نشيني و شكست نهايي انقلاب بهمن ٥٧ از اين طريق باشد كه  رشد آن را به مرحله تغييرات اقتصادي ي بنيادي ممكن سازد.

كوشش براي به سرانجام رساندن يك بحث جدي با نمايندگان نظري مدافع بورژوازي ملي، كوشش عبثي نيست. از كشاندن بحث جدي به خرده كاري هراسي نبايد به دل داشت. نبايد فراموش نمود كه مواضع جدي ديگري نيز وجود دارند، حتي اگر اكنون آمادگي بيان و يا شركت در جدل فكري براي تدارك اتحاد طولاني مدت را دارا نيستند!

نكته پراهميت در اين بحث ها، نشان دادن اين نكته مركزي است كه چرا منافع طبقه كارگر ايران ستوان فقرات خواست دموكراتيك و ملي ي جنبش رهايي بخش كنوني ايران را تشكيل مي دهد.

با اين برداشت كه با رشد و توسعه ي توان بورژوازي ملي، شرايط بهبود زندگي زحمتكشان ايجاد خواهد شد كه بيان ديگري براي تز خانم تاچر، نخست وزير وقت انگلستان است، نمايندگان نظري بورژوازي ملي مي كوشند، منافع اين بورژوازي را به عنوان محور مبارزه براي توسعه ي اقتصادي ايران به اثبات برسانند. برخلاف اين ارزيابي، هدف جدلِ نظري ي كنوني نشان دادن و مستدل ساختن منافع طبقه كارگر ايران به عنوان محور مبارزه براي توسعه اقتصادي كشور است.

اين منافع، بنا به سرشت ملي و دموكراتيك خود، بازتاب منافع همه لايه ها و طبقات اجتماعي ديگر است – به جز منافع سرمايه داري وابسته به نظام اقتصادي امپرياليستي. روند توسعه و شكوفايي اقتصادي- اجتماعي در ايران از تركيب رشد توامان براي همه لايه و طبقات اجتماعي در مرحله ملي- دموكراتيك ممكن خواهد شد و نه بنا بر انواع الگوهاي مبتني بر نسخه تاچر كه معتقد است با خوراندن بهترين علوفه به اسبان، گنجشگان با يافتن دانه هاي هضم نشده در پهن اسبان سير خواهند شد!

تساوي حقوق موضع راهبردي طبقه كارگر و ديگر نيروهاي ملي و دموكراتيك، ازجمله بورژوازي ملي ايران در ”جبهه متحد خلق“ از ارزيابي فوق سيرآب مي شود.

گزارش ذكر شده از ارزيابي حزب كمونيست افريقاي جنوبي، ضرورت پايبندي به ”اقتصاد سياسي“ در اين مرحله حساس رشد اقتصادي- اجتماعي، ازجمله در ايران را نشان مي دهد. اين گزارش ريشه برخوردهاي اجتماعي كنوني را در جمهوري افريقاي جنوبي برمي شمرد و آن را در بي توجهي لازم به وظيفه توسعه عدالت اجتماعي ي نسبي در اين كشور ارزيابي مي كند. رفيق كريس مَتلَكو نشان مي دهد كه در حالي كه شرايط اقتصادي در افريقاي جنوبي وجود دارد، رشد نسبي عدالت اجتماعي تحقق نيافته است. در عوض، شكاف فقر و ثروت در دو دهه اخير تعميق يافته! در افريقاي جنوبي نيز در همين سال ها دستاوردهاي چشمگيري براي بهبود شرايط زندگي زحمتكشان و محرومان به دست آمده كه او همانجا برمي شمرد. همچنين لايه هاي جديدي از ثروتمندان به وجود آمده اند. باوجود اين، درّه فقر و ثروت با ادامه الگويي ”اقتصاد سياسي“ گذشته، توسعه يافته است.

چنين وضعي را مي توان در جمهوري خلق چين نيز مشاهد نمود. در اين كشور نيز بيش از ٣٠٠ ميليون نفر ديگر در دهه گذشته از زير مرز فقر خارج شده اند. باوجود اين، برخوردهاي اجتماعي در اين كشور، مشابه برخوردها در افريقاي جنوبي نيستند. علت اين وضع را اقتصاددان ماركسيست آلماني يورگ گولدبرگ در كتاب تحقيقاتي اخير خود در باره رشد كشورهاي جنوب، وجود ساختارهاي سنتي و پاقرص كرده ي اجتماعي- اقتصادي در چين مي داند كه در افريقاي جنوبي و همچنين در ايران وجود ندارد. لذا شرايط در ايران را بايد نزديك تر و مشابه تر به شرايط در افريقاي جنوبي ارزيابي و پيامدهاي بي توجهي احتمالي را نسبت به رشد نسبي عدالت اجتماعي، مشابه در اين كشور برآورد نمود. (عليرضا جباري (آذرنگ) در بررسي انتقادي خود از همين مقاله حميد آصفي – اخبارروز ٢٠ فروردين -، دوري روستاها را از يكديگر در ايران، يكي از شرايط اقليمي برمي شمرد كه براي نمونه متفاوت است از در چين و افريقاي جنوبي و بايد در برنامه ريزي اقتصاد ملي به آن توجه شود!)

شناخت دقيق منافع زحمتكشان يدي و فكري در لايه بندي كنوني آن در گوشه و كنار كشور و نزد خلق هاي سرزمين ما – كارگران، معلمان، پرستاران، زنان سرپرست خانواده، زحمتكشانِ روستا ها، پيشه وران و خرده كاسبكاران با بساط ميوه و ديگر دست فروشي ها كه باري ديگر خودسوزي يكي از آن ها در آذربايجان، شرايط هولناك زندگي و نبرد فردي آن ها را برملا ساخت –، تنها محك براي شناخت ضرورت اجماع منافع همه لايه هاي ميهن دوست ديگر به دور محور منافع زحمتكشان است.

بورژوازي ملي ايران تنها در اتحادي به دور منافع طبقه كارگر مي تواند در برابر يورش سرمايه سوداگر مالي امپرياليستي از دورنماي حفظ منافع خود در چارچوب منافع ملي ايران برخودار باشد. شرايط جهاني و منطقه اي سلطه سرمايه مالي امپرياليستي، ارزيابي ديگري را قوياً نفي مي كند. ”آذرنگ“ نيز در مقاله پيش گفته به اين نكته اشاره دارد!

تنها در اتحاد اجتماعي پيش گفته است كه بورژوازي ملي ايران قادر است فشار سرمايه داري سوداگر تجاري، بوروكراتيك و نظامي حاكم كنوني را دفع كند. سرمايه داري وابسته داخلي كه زائده ي گوش به فرمان سرمايه مالي امپرياليستي است، از اين رو نمي تواند وجود و بقاي فضاي رشد براي بورژوازي ملي توليدي  ي ايران را بپذيرد، زيرا وجود چنين فضايي شرايط انباشت سود و سرمايه آن را در ارتباط با اقتصاد جهاني ي امپرياليستي، آن طور كه ”آذرنگ“ هم همانجا خاطرنشان مي سازد، نابود و يا لااقل به شدت محدود مي سازد.

سرمايه مالي امپرياليستي، متحد خارجي سرمايه مالي تجاري و غيره در ايران، از اين رو نمي تواند با بقاي فضا براي رشد و توسعه بورژوازي ملي ايران موافق باشد، زيرا وجود ايران با منافع مستقل ملي آن در چارچوب برنامه استراتژيك جغرافيايي كنوني امپرياليسم نمي گنجد. هدف اصلي برنامه استراتژيكِ ”نقشه جغرافيا خاورميانه بزرگ“، نابودي وحدت سرزمين ايرانيان و تكه پاره كردن آن است!

در برابر اين برنامه استراتژيك امپرياليستي و متحدانِ زائده گونه ي داخليِ آن، تنها يك برنامه دفاعي براي اقتصاد ملي با مضمون ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك براي سرزمين كهنسال ايران و خلق هاي آن در شرايط كنوني متصور است. چنين اقتصاد ملي مي تواند تنها به دور محور منافع طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، متمركز گردد. تنها بر اين پايه است كه توان ضروري براي دفاع از منافع ملي و حذف ديكتاتوري كنوني ممكن مي گردد. چنين اتحادِ ديرپا و وسيع كه در دوران پس از پيروزي انقلاب بهمن نيز به آن نياز بود، مي تواند زمينه عيني و ذهني بازگشت آزادي هاي دموكراتيك و قانوني و همچنين استقلال واقعي اقتصادي و سياسي كشور را ممكن سازد!

بحث در باره ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه از چنين بلندايي بايد جريان يابد و خواهد يافت! از بلنداي «كاكل بلند كوه ها كه اولين تماشاگر سپيده دمانند، و اولين آشيانه زميني اشعه خورشيد» (احسان طبري، ”به آنكس كه به او مي انديشم“، سروده هاي زندان) نشان داده خواهد شد كه ميهن دوستي اكنون همانقدر در دفاع از منافع زحمتكشان تبلور مي يابد كه دفاع از آزادي ها، در دفاع از حقوق زنانِ زير فشار مضاعف طبقاتي و جنسيتي و در دفاع از خواست تساوي حقوق اجتماعي- اقتصادي آنان با مردان، به سطح نبرد مبارزه جويانه ي اجتماعي به منظور «اصللاحات براي تغيير» ارتقا مي يابد. ديالكتيك بهم تنيدگي مبارزه براي آزادي و عدالت اجتماعي از چنين زمينه تئوريك سيرآب مي شود!




روند تكوين صوري و مضموني ي پديده! نسخه برداري از اليانفسكي؟

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١٣ (١٦ ارديبهشت)

واژه راهنما: سرشت صورتبندي اقتصادي- اجتماعي. انباشت سود و سرمايه و نبرد طبقاتي. نقش عيني شرايط انقلابي. تز اليانفسكي اولين كوشش براي بازگشت به ”نپ“. تجربه هاي جديد براي بازگشت به ”نپ“. اقتصاد سياسي ي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب.

پس از مطالعه نوشتاري كه چاپ شده ولي فرصت مطالعه نيافته بود، با عنوان «بخش هاي منتشر نشده اي از خاطرات مهندس سحابي» كه نظريه پرداز حميد آصفي در اخبارروز (٢٠ فروردين ١٣٩٤) منتشر كرده است و نقدي كه علي رضا جباري (آذرنگ) بر آن نگاشته (همانجا ٢٤ فروردين)، و به ويژه با خواندن جمله اي كه هيئت تحريريه اخبارروز با ظرافت باريك بينانه به عنوان فشرده مضمون موضعِ انتقادي ”آذرنگ“ در آ‎غاز مقاله برجسته ساخته است، در ذهن روند تكوين صوري (شكل) و همچنين مضموني (محتوايي) پديده اي خود را مي نمايد كه توضيخ آن، انگيزه نگارش اين سطور و برخي نتيجه گيري ها از آن است.

اول- رونـد تكـويـن صـوري، به معناي چگونگي پديد آمدن شكل ظاهري پديده يا ساختار است؛

دوم- رونـد تكـويـن مضمـونـي، به معناي چگونگي قوام آمدن و شدن مضمون پديده است.

براي درك كليت پديده نوين، ضروري است كه زنجيره تكويني شكل و مضمون، به طور مجزا دنبال، شناخته و درك شود. اما هنوز درك كليت پديده پايان نيافته است. به اين منظور ضروري است كه سوخت و ساز داخلي ميان بخش هاي محتوايي پديده، همچنين بده و بستان خارجي پديده با محيط پيرامون و رابطه و تاثير متقابل ميان شكل و مضمون پديده براي انديشه ي جستجوگر شناخته و درك شود. زنده ياد احسان طبري اين شناخت ديالكتيكي را «درك مضموني پديده» مي نامد.

نكته پراهميت براي انديشه پژوهشگر در روند پيش گفته، پايبندي پروسواس انديشه است در دنبال كردن پيـگــيرِ زنجيره ي علّي پديدار شدن مضمون و هم شكل پديده. مضمون مشابه، براي نمونه صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري، مي تواند تحت تاثير عامل ها مختلف – اقليمي، فرهنگي و …، به گفته ماركس ”شرايط زيست جامعه“ Milieu – ظاهري متفاوت بيابد. اقتصاددان ماركسيست آلماني يورگ گولدبرگ چنين شكل هاي متفاوت را در ارتباط با رشد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري نزد كشورهاي متروپل اروپايي- آمريكاي شمالي و كشورهاي ”جنوب“ نشان مي دهد (نگاه شود به «”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه» (اخبارروز ١٠ ارديبهشت ١٣٩٤). تفاوت هاي نظام فئودالي در اروپا و آسيا كه ماركس آن را ”شيوه توليد آسيايي“ ناميده، نمونه اي ديگر در همين رابطه است. به نظر گولدبرگ، شكل هاي جديد از اين طريق ايجاد مي شود كه نظام جديد، شيوه توليدي خود را به مثابه لباسي جديد بر تن ساختارهاي گذشته مي پوشاند. ”برده خانگي“ به ”رعيت وابسته به زمين“ (سرف) بدل مي شود.

با اين مقدمه مي توان از خاطرات زنده ياد مهندس سحابي كه به همت آقاي حميد آصفي انتشار يافته، روند تكوين صوري ي «قانوني» را دريافت كه تنها دو ماه بعد از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ به تصويب شوراي انقلاب و سپس دولت موقتِ زنده ياد مهندس مهدي بازرگان رسيده است. بحث هاي ميان «دكتر احمدزاده»، «شوراي پنح نفره»، و ديرتر «جناح چپ هيئت دولت …، مهندس معين فر، مهندس كثيرايي و مهندس طاهري … و گروه مقابل، دكتر مولوي، رئيس بانك مركزي …» كه در مقاله برشمرده مي شود، اجازه مي دهد شناخت نسبتاً شفافي از روند تكـويـن صـوري قانون ملي شدن برخي از صنايع و بانك ها بعد از انقلاب تا سال ١٣٥٩ به دست آيد كه آذرنگ آن را «دو فرايند ناهمگن» مي نامد كه ازجمله در شكل «تحت مديريت دولت قرار گرفته، اما هنوز ملي نشده است»، تحقق يافت.

در همين مقاله همچنين مي توان عللي را دريافت كه نقش علّي تكـويـن مضمـون قانون ملي كردن صنايع و بانك ها را ايفا كرده و اين روند را قابل شناخت و درك مي سازد. به سخني ديگر مي توان رشته علّي پديدار شدن «قانون» فوق را نيز در اين خاطرات دريافت.

شناخت مضمون قانون فوق، مبتني است بر شناخت از دو پديده كه ناشي هستند از سرشت صورتبندي اقتصادي- اجتماعي حاكم از يك سو، و از سوي ديگر، بيان رشد و تعميق تضاد در اين صورتبندي هستند كه ريشه اصلي انفجار انقلابي را در حادثه تاريخي بهمن تشكيل مي دهد و در شرايط پس از پيروزي انقلاب، ”راه حل“ نوين خود را با كيفيتي متفاوت از گذشته، بر كرسي مي نشاند.

بررسي دو پديده طرح شده اجازه مي دهد كه اين واقعيت درك شود كه چرا شركت كننده هايي كه نامشان پيش تر ذكر شد، در بحث هاي ميان خود، در حالي كه مضمون قانوني را كه به تصويب مي رسانند «چپگرا» ارزيابي مي كنند، و اگر هم خود نماينده شناخته شده منافع طبقه هايي نيستند كه حزب توده ايران آن ها را نمايندگي مي كند، اين قانون ها را به تصويب برسانند و در برپايي اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي نقش مثبت و تاريخي ايفا كنند! انگار اكنون هم مي توان با گوش ذهن شنيد: ”آقا اين خواستي «چيگرا» است“!

اين دو پديده عبارتند از: يكي- وضع ”انباشت سود و سرمايه“ در نظام سرمايه داري آن روز ايران، و ديگري- سطح ”نبرد طبقاتي در جامعه“.

پديده خروج سرمايه از كارخانه ها و انتقال آن به خارج از كشور كه مهندس سحابي برمي شمرد، آن روي اوج نبرد طبقاتي است كه او با جمله «هيجانات و اعتصاب هاي كارگري» ترسيم مي كند. فرار سرمايه بيان اين واقعيت است كه زمينه انباشت سرمايه دارانه سود و سرمايه را در دوران سلطنتي، انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ نابود و يا به طور عمده محدود كرده است.

به سخني ديگر، انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما كه نه تنها زحمتكشان زن و مرد در شهر، روشنفكران و ديگر لايه ها را تجهيز كرده است، بلكه دهقانان را نيز از دورترين روستا به صحنه انقلاب فراخوانده و به ميان صحنه تحولات كشانده است، ريشه در يك بحران عميق عيني ي اقتصادي- اجتماعي دارد كه شالوده صورتبندي حاكم را به نابودي كشانده است. نظم اقتصادي- اجتماعي اكنون به شالوده نويني نياز دارد!

شركت چشمگير زنان در انقلاب بهمن، نشان عمق تضاد طبقاتي و تعميق كيفيت نبرد طبقاتي در جامعه ايراني است كه بانو فرزانه جلالي فر آن را در مقاله با عنوان ”سرمايه داري يا مردسالاري؟“ (اخبارروز ١١ ارديبهشت) به مناسبت اول ماه مه، روز جهاني نبرد طبقه كارگر با نشان دادن ستم مضاعف به زنان و شدت استثمار نيروي كار آنان، علت علّي شركت وسيع زنان را در انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما قابل شناخت ساخته است!

پذيرش قوانين «چپگرا» توسط نمايندگان لايه و طبقه هاي اجتماعي كه خود را نماينده طبقه كارگر نمي دانستند، از عمق كيفي تضاد حاكم خبر مي دهد كه به برش انقلابي با صورتبندي حاكم انجاميده است. انقلاب اجتماعي اجتناب ناپذير گشته و حتي عقب افتاده ترين لايه هاي اجتماعي را هم براي پذيرش ضرورت تحقق تحولات انقلابي قانع نموده است!

نمونه هاي اين پديده كه طبقات حاكم گام هايي خلاف ميل خود در جهت رشد تاريخي برمي دارند، در تاريخ كشورهاي ديگر نيز وجود دارد. حزب دمكرات مسيحي آلمان در برنامه ”گودسبرگ“ كه اولين كنگره اين حزب پس از جنگ جهاني دوم است، ملي كردن صنايع بزرگ را در آلمان تصويب و همچنين مسئوليت اجتماعي ”سرمايه“ را در جامعه مورد تائيد قرار مي دهد. اين دو موضع، به صورت اصل هايي در قانون اساسي آلمان وارد شده است! بررسي اين جنبه از تاريخ هدف اين سطور نيست كه مي توان به طور مجزا به آن پرداخت.

هدف اين سطور نشان دادن اين امر است كه پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧، در شرايط عمق بحران اقتصادي- اجتماعي ناشي از تعميق تضاد حاكم بر صورتبندي اقتصادي- اجتماعي، حقانيت حقوق اقتصادي- اجتماعي ”دستان پينه بسته“ي دهقان و كارگر محروم همانقدر به طور شفاف خود را نشان مي دهد و خود را به ذهن پرسشگر تحميل مي كند، كه راه حل به سود منافع زحمتكشان به طور عيني غيرقابل پرده پوشي مي شود. جستجوي راه حل متناسب در چنين فضاي معنوي- فرهنگي در دوران انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، جريان دارد!

البته كه حزب توده ايران، پيگيرترين مدافع زحمتكشان كه به درستي خود را حزب طبقه كارگر ايران مي داند، و با فرهنگ غني انقلابي خود اين امكان را دارد كه انديشه ي در خدمت منافع طبقه كارگر را – كه از منافع همه ي لايه هاي ميهن دوست دفاع مي كند – به درون طبقه و كل جامعه منتقل مي سازد و پلي باشد ميان دانش جهاني و داخلي به سود حفظ اين منافع! اين عمل به وظيفه است! بر اين پايه است كه حزب توده ايران ازجمله مقاله اليانفسكي را در مطبوعات خود منتشر مي سازد و توضيح مي دهد و به ترويج آن مي پردازد كه داراي عنوان ”راه رشد غير سرمايه داري“ است.

مبارزه فرهنگي- نظري حزب توده ايران را كه به منظور بهره بردن از فرهنگ جهاني ي كارگري انجام مي شود، نمي توان «نسخه برداري» مكانيكي و غيرمجاز دانست. چنين برداشتي بي انصافي در حق دانشمندان توده اي در سطح ايانوري ها، طبري ها، جوانشيرها، هاتفي ها و ديگران است كه آثار تئوريك و سياسي آن ها، ارثيـه فـرهنگـي- نظـري عظيـمي را براي چند نسل از مبارزان توده اي و فراتر از آن تشكيل داده و مي دهد! چنين نگرشي، نگرش سـاده دلانـه به پـديـده اي بغـرنـج است!

تنها در جزوه كوچك ”سيماي مردمي حزب توده ايران“، اثر زنده ياد ف. م. جوانشير كه در واقع جزوه باليني هر توده اي است، مي توان «جوهر ديالكتيكي» (احسان طبري) «برنامه حداقل كارگري» حزب توده ايران را مطالعه كرد كه به طور مداوم لبه تيز نبرد فرهنگي- نظري حزب را در طول حيات آن تشكيل داده است!

تز اليانفسكي را بايد به مثابه اولين كوشش نظري در اتحاد شوروي براي بازگشت به برنامه ”نپ“ لنيني در دهه هفتاد قرن گذشته تاريخي اروپايي ارزيابي نمود. تنظيم آن روندي طولاني و پرتضاريسي را از زمان حذف برنامه ”نپ“ لنين تا سال هاي هفتاد طي نموده است. محدود ساختن آن به كشورهاي جهان سوم برداشتي نادرست را در آن تشكيل مي دهد. اين نكته براي بحث كنوني جنبه غيرعمده دارد و مي توان به طور مجزا به آن پرداخت.

تجربه كنوني در كوبا براي به اجرا درآوردن اين برنامه در شرايط مشخص آن كشور، و يا همين كوشش ها در ويتنام، چين، كشورهاي آمريكاي لاتين – ونزوئلا، بوليوي و … -، همچنين در منطقه كارائيب كه هر كدام نام و ويژگي هاي خود را داراست، نشان بُعد و وسعت تاثير اين كوشش در سطح جهاني است. عنوان ”آلترناتيو وجود ندارد، مگر اينكه آنرا بسازيم“ كه اينگو اشميت آن را براي مقاله خود به منظور «ابداع سياست سوسياليستي» انتخاب كرده است و بانو پروين اشرافي آن را ترجمه نموده (اخبارروز، ٢٤ فروردين- نگارنده متاسفانه تاكنون فرصت مطالعه آن را نيافته)، نيز مضمون كوشش نيروي نو را در جهان براي همين هدف انساندوستانه قابل شناخت مي سازد.  اين يك نبرد آنتروپرولوژيك براي ادامه حيات گونه انساني است!

از اين روست كه كوشش نيروهاي ترقي خواه در سطح جهان به طور خستگي ناپذير براي درك سرشت ويژه ”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه قابل درك است. آن ها نمي خواهند در چنگال نظم اقتصادي- اجتماعي در خدمت انباشت سود و سرمايه مالي امپرياليستي از يك سو گرفتار باشند، و از سوي ديگر درك كرده اند كه اقتصاد سياسي اين مرحله، از ويژگي خاص خود برخودار است كه بايد آن را شناخت و در انطباق با شرايط ”خاص“ كشورهاي خود به كارگرفت!

همه اين كوشش ها در اين امر مشتركند كه بايد نقش بخش عمومي (دولتي) اقتصاد را در رشته هاي اساسي و بنيادي هستي اجتماعي تامين كرد. به سخني ديگر، بايد بنيادهاي اساسي ي اقتصادي- مالي، همچنين تامين نيازهاي اوليه جامعه انساني براي بازتوليد هستي و همچنين نيازهاي فرهنگي، بهداشتي و غيره كه به آن نام ”انحصارهاي طبيعي“ داده اند، بايد به طور اجتماعي و در خدمت منافع عمومي سازمان يابد. تنها از اين طريق و با چنين سازماندهي براي هستي اجتماعي، گونه انساني قادر خواهد بود در هماهنگي با محيط زيست، در هماهنگي با «مادر زمين» (اوا مورالس) بازتوليد زندگي را در جهان ”كوچك“ شده سازمان دهد و ادامه حيات خود را ممكن سازد!

چنين روندي اما به معناي نفي مطلق نقش بخش غيرعمومي يا خصوصي در سازماندهي اقتصاد جامعه در مرحله ملي- دموكراتيك، و ازجمله حتي در ”انحصارهاي طبيعي“ نيست. براي نمونه، سرپرستي پزشگي مردم مي تواند با برخوردار شدن از بيمه هاي اجتماعي، همانقدر با شرايط خاص هر كشور انطباق داده شود، كه انواع كمك هاي عمومي براي خانه سازي مي تواند چنين نقشي ايفا سازد. شكل هاي مختلفي را مي توان در كشورهاي متفاوت يافت كه بيان ”شرايط خاص زيست جامعه“ مربوطه هستند و مي توانند با بهره برداري غيرمكانيكي، با بهره برداري از طريق توجه به ويژگي ها، براي ايران مورد استفاده قرار گيرند.

بخش عمومي اقتصاد بايد در كنترل عمومي و تحت نظارت دموكراتيك سازمان هاي مدني- دموكراتيك قرار داشته و از عملكردِ شفاف و با برنامه برخوردار باشد. اين آموزش ناگزير از تجربه سي سال گذشته در ايران است. بخش عمومي بايد حافظ و پشتيبان سرمايه هاي ملي و ميهن دوست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه باشد. ساختارهاي اقتصادي و مالي و فرهنگي و … جامعه را در برابر يورش سرمايه سوداگر مالي امپرياليستي از طريق تصويب قوانين و ايجاد كردن ساختارهاي مناسب حفظ كند. بانك جهاني و صندوق بين المللي پول نوين كه بر پا كردن آن را گروه كشورهاي بريكس آغاز كرده است و يا بانك كشورهاي آمريكاي لاتين  و منطقه كارئيب كه به ابتكار فيدل كاسترو و هوگو چاوز چند سال پيش ايجاد شده است، نمونه هاي از اين كوشش ها را تشكيل مي دهد.

بايد اميدوار بود كه با شركت نظريه پردازان و كارشناسان بتوان به طور مشخص به بررسي جوانب ديگري از بحث در باره ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني پرداخت و آن را همه جانبه تكميل كرده، به پرچم نبرد براي «اصلاحات براي تغيير» و حذف سلطه ديكتاتوري در ايران بدل ساخت!




انكار ظريف و شعار عليه كارگر افغاني، دو چهره ي يك واقعيت! ناقوس تعميق نبرد طبقاتي به صدا درآمده است!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١٢ (١٥ ارديبهشت)

واژه راهنما: ”زنداني سياسي“ ابزار فشار به رژيم؟ تعميق نبرد طبقاتي در ايران. همبستگي و اتحاد كارگران.

در ظاهر انكار وجود ”زنداني سياسي“ در ايران كه محمدجواد ظريف، وزير امور خارجه در مصاحبه اي با تلويزيون پي بي اش آمريكا بر زبان رانده، و شعار نژادپرستانه مسئولان خانه كارگر عليه كارگر افغاني در راهپيمايي اول ماه مه كه همين مسئولان سازماندهي آن را به عهده داشته اند، ارتباطي با يكديگر ندارند. چنين نيست. اين دو، دو روي يك سكه واحدند: دو روي سكه سلطه رژيم ديكتاتوري!

١- نظام حاكم سرمايه داري وابسته كه براي بقاي خود قريب به دو سال در مذاكراتي دربسته و دور از چشم مردم ميهن ما به همه دستورات امپرياليسم گردن نهاده، قادر به لغو تحريم ها عليه ايران نشده است. پرسش خبرنگار آمريكايي در باره ”زنداني سياسي“ در ايران، كه در طول دو سال مذاكره هيچ بار مطرح نشد و ”حقوق بشر“ و رفع ”حصر“ رهبران زنداني مردم در مذاكرات نقشي نداشت، پاسخي است به دندان قروچه آقاي روحاني كه شرط امضاي موافقتنامه را لغو تحريم ها اعلام كرده است.

امپرياليسم آمريكا با اين پرسش مامور مصاحبه گر خود، به دولت ايران گوشزد مي كند كه چاره اي جز تسليم بلاشرط ندارد! پاسخِ خلاف واقع وزير امور خارجه، نشان تسليم به خواست آمريكا و تظاهر سياست ضد ملي رژيم ديكتاتوري ولايي است!

٢- جنبش كارگري در ايران كه در سال هاي اخير با صدها مبارزه ي اعتراضي و اعتصابي كارگران در صحنه مبارزه حضور داشته و مي رود از پديده اي اتفاقي و اينجا و آنجا، به روندي مستمر و با خواست هاي هر روز شفاف تر دست يابد، ناقوس تعميق نبرد طبقاتي را در ايران به صدا در آورده است.

اجرا چند دهه برنامه ضد مردمي و ضد كارگري ي ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصاديِ“ امپرياليستي و ادامه خشن آن توسط دولت حسن روحاني، كارگران را هر روز بيش از روز گذشته به درك اين واقعيت راهنما است كه دستيابي به ساده ترين خواست صنفي، يعني دريافت دستمزدِ ماه ها پرداخت نشده، بدون تغيير شرابط سياسي حاكم، بدون نابودي سلطه رژيم ديكتاتوري ناممكن است!

خواست هاي صنفي به سطح خواست هاي سياسي فراروئيده اند!

طبقه كارگر ايران با هشياري در صدد آن است تا سازمان هاي مناسب مبارزه را با استفاده از همه امكان ها برپا داشته و خود را براي مصافي كه منافع به حق و قانوني آن را بر كرسي بنشاند، آماده سازد!

در چنين شرايطي است كه نظام سرمايه داري حاكم به شعارهايي نياز دارد كه با انحراف جنبش انقلابي كارگري، با انحراف نبرد در صحنه اصلي، جنبش را به صحنه هاي انحرافي بكشاند و متلاشي سازد!

شعارهاي نژادپرستانه و فاشيست مآبانه، تنها ابزار براي شكستن وحدت و همبستگي كارگران نيست، قراردادهاي موقت، سفيد امضا و غيره نيز ابزارهاي مشابهي را براي ايجاد تشتت در يكپارچگي طبقه كارگر تشكيل مي دهد. اين نسخه ها همگي در ”اطاق هاي فكر“ نظام امپرياليستي تنظيم مي شود. اين نسخه ها در كشوي ميز همه مسئولان كارگري ارتجاعي و زرد قرار دارد، آقا محجوب و همكارانشان استثنايي را در اين صحنه تشكيل نمي دهند! اگر چنين نيست، چرا آقاي محجوب كه «نوع نگارش اين شعار» را نادرست مي داند، آن هايي را كه با اين شعار كوشيدند تظاهرات روز اول ماه مه كارگران ايران را به انحراف بكشانند، ولي با هشياري كارگران ناموفق بودند، معرفي و آن ها را از ”خانه كارگر“ اخراج نمي كند؟