”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه! بهره بردن از تجربه كشورهاي ديگر!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١١ (١٢ ارديبهشت)

واژه راهنما: شناخت شرايط مشخص در هر دو كشور پيش شرط الگوبرداري علمي. راه رشد غيرسرمايه داري و بازگشت به برنامه نپ لنين. شرايط عام و خاص در نظم اقتصادي- اجتماعي. نسخه برداري مكانيكي حزب توده ايران؟ انتقاد بدون ارايه پيشنهاد؟

چگونگي استفاده از الگوهاي اقتصادي در كشورهاي ديگر براي رشد اقتصادي ايران نكته پراهميتي را تشكيل مي دهد. لذا بررسي شيوه استفاده از اين تجربه ها مي تواند در بحث در باره برنامه اقتصاد ملي ايران نقش مثبتي ايفا سازد.

حميد آصفي در مقاله ”چالش هاي چپ سنتي ايران در عصر جهاني شدن“ (اخبار روز ٤ ارديبهشت) در اشاره به راه رشد ”تركيه“ در دو دهه اخير، آن را الگوي مناسبي براي ايران نيز مي نامد. پيش تر به طور مستقل و همچنين در ابرازنظري با عنوان ”مقاله اي شايان توجه، …“ (اخبار روز ٥ ارديبهشت) نسبت به مقاله پيش گفته ي نظريه پرداز، ضمن تائيد ضرورت بهره برداري از تجربه كشورهاي ديگر، شيوه انتقادي بهره برداري از طريق شناخت دقيق و مشخص شرايط حاكم در آن كشور كه مبتني بر آن، اين يا آن تجربه تحقق مي يابد، مورد بررسي قرار گرفت. به منظور استفاده بهينه از تجربه هر كشوري، اما شناخت دقيق شرايط حاكم بر ايران نيز ضروري است. انتقال يك به يك و غيرانتقادي اين تجربه ها، كه به معناي الگو برداري مكانيكي از تجربه است و يا بي توجهي به شرايط مشخص در ايران كه مبتني بر آن، بايد تجربه مورد بهره برداري قرار گيرد، مي تواند با خطر جدي همراه باشد.

اقتصاددانان ماركسيست در بررسي هاي سال هاي اخير، يكي از علل عمده اشتباه اقتصادي در كشورهاي سابق سوسياليستي را الگو برداري غيرانتقادي از ”مدل اقتصادي شوروي“ مي دانند. نگوين كان وين [١]، ماركسيست ويتنامي در كتاب ”ويتنام، تاريخي طولاني“، با عنوان «گام نادرست»، به شرح اين الگوبرداري ناروا مي پردازد و مي نويسد: پس از پيروزي در جنگ عليه تجاوز آمريكا، «… طبيعي بود كه در ويتنام (همانند ديگر كشورهاي سوسياليستي) الگوي ساختمان سوسياليسم در اتحاد شوروي در سال هاي سي و چهل [قرن بيست] به مثابه الگوي بي چون و چرا پذيرفته شود …» (ص ٣٧٥).

بررسي همه جانبه اشتباه هاي اقتصادي در كشورهاي سوسياليستي اروپا كه مورد بررسي بسياري از اقتصاددانان ماركسيست قرار گرفته است، بايد به طور مجزا انجام شود. تنها اشاره شود كه اشتباه اقتصادي عمده ديگر در اين امر خلاصه مي شد كه برنامه ريزي ضروري مركزي براي اقتصاد، به مفهوم نفي مطلق «بازار سوسياليستي» درك شد. كوشش هاي مختلف براي انتخاب الگوهاي ديگر، ناموفق ماند. نبود پايبندي به آزادي ها سوسياليستي، ريشه ناممكن بودن بحث در باره مشكل هاي اقتصادي و كشف علل آن بود. «مدل شوروي» به سدي بدل شد كه امكان سازماندهي توليد را از طرف واحدهاي اقتصادي با هدف دست يابي به سودورزي ناممكن ساخت [٢] (كلاوس بلسينگ، ”آينده سوسياليستي“، مانفرد زون، ”در مرحله برش تاريخي دوران“، هاري نيك، ”بحث هاي اقتصادي در جمهوري دمكراتيك آلمان“ و ديگران).

 

 زمينه تئوريك الگوبرداري غير انتقادي، ريشه بي توجهي به موثر بودن دو عنصر در رشد اقتصادي جامعه دارد. براي نمونه در ”توسعه سرمايه دارانه“، بايد دو جنبه را مورد توجه قرار داد. يكي- قوانين ”عام“ رشد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري؛ و ديگري-، شرايط ”خاص“ جامعه، كه ماركس آن را ”شرايط زيست جامعه“ Milieu مي نامد.

در بررسي شرايط كشورهاي ”جنوب“ در كتاب ”برقراري تساوي حقوق كشورهاي جنوب“، يورگ گولدبرگ [٣] نمونه هاي بسياري را از شريط حاكم در كشورهاي جنوب بر مي شمرد كه زمينه تفاوت تاثير تجربه هاي مشابه را در اين كشور ها قابل شناخت مي سازد كه در مقاله ”تحميل مهاجرت سياسي ابزار سركوب ارتجاع، مرحله ملي- دموكراتيك يا دموكراتيك ملي“ (اخبار روز ٥ ارديبهشت ١٣٩٤) به برخي از  آن ها اشاره شد. براي نمونه، نقش سرمايه هاي چيني در منطقه، براي رشد اقتصاد در چين، اين كشور را به بزرگ ترين صادر كننده ”كالا“ بدل ساخت، در حالي كه هندوستان كه همچنين از جمعيت و بازار بزرگ مشابهي برخودار است، اما از چنين سرمايه هايي بي بهره بود، به بزرگ ترين صادر كننده ”خدمات“ تبديل شد.

با توجه به نكته هاي فوق، بررسي شرايط اقتصادي- اجتماعي مشخص حاكم بر ايران، شناخت مشخص زمينه انساني، امكان هاي فني، علمي، منابع زيرزميني، شرايط اقليمي و شرايط محيط زيست، امكان هاي مالي- سرمايه اي و بسياري ديگر از جنبه ها، از جمله مناسبات ايران با كشورهاي خارجي، آن بخش از زمينه هاي ”خاصِ“  ”شرايط زيست جامعه“ را در ايران تشكيل مي دهد كه بررسي دقيق آن ها، پيش شرط براي تنظيم يك برنامه اقتصاد ملي استوار بر واقعيات است. بديهي است كه نقش اقتصاددانان و متخصصين براي نشان دادن اين شرايط از اهميت بزرگي برخوردار است.

آنچه كه اما بايد پيش تر به مثابه عنصر ”عام“ در برنامه اقتصاد ملي در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني بر سر آن موافقت داشت، كه نهاتياً سرشت ”اقتصاد سياسي“ اين دوران را تشكيل مي دهد، در سه نكته خلاصه مي شود:

١- پايان بخشيدن به اجراي سياست امپرياليستي نوليبرال كه تبديل ايران را به نيمه مستعمره اقتصاد جهاني شده سرمايه مالي امپرياليستي بدل ساخته و ادامه آن اين روند را تشديد نيز خواهد كرد و لذا عميقا برنامه اي ضد ملي است؛

٢- پايه ريزي يك اقتصاد مختلط عمومي (دولتي) و خصوصي- تعاوني بر مبناي برنامه ريزي مبتني بر شرايط ”خاص“ كشور.

وظيفه و حيطه عملكرد مشخص و تعريف شده براي هر يك از بخش هاي پيش گفته اقتصادي از اهميت انكار ناپذير برخوردار است. به طور مشخص، وظيفه دفاع از ثروت هاي ملي و سرمايه هاي خصوصي و همچنين حفظ ”مونوپول هاي طبيعي در اقتصاد ملي“ در بخش عمومي- دولتي (كه بايد به طور مجزا به آن پرداخت)، چنين وظيفه ها و محيط فعاليت اقتصاد عمومي- دولتي را تشكيل مي دهد.

اهرم اقتصادي براي عملي ساختن وظيفه هاي بيان شده، حضور و تاثير بخش توانمند عمومي- دولتي اقتصاد در اقتصاد ملي است. موثر بودن نقش بخش عمومي در خدمت منافع دموكراتيكِ همه لايه و طبقه هاي اجتماعي و همچنين در دفاع از منافع ملي، تنها در صورت وجود شرايط شفاف براي نظارت موثر عمومي بر اين بخش ممكن خواهد شد. نظارت سازمان هاي دموكراتيكِ كارگري، زنان، جوانان، دانشجويان، مليت ها، و احزاب سياسي- طبقاتي و رسانه هاي مستقل و …، به سخني ديگر وجود جامعه مدني، به ويژه با توجه به تجربه منفي چند دهه پس از بهمن ٥٧، انكارناپذير و غيرقابل چشم پوشي است!

٣- تضمين قانوني آزادي هاي فردي و اجتماعي به مثابه پيش شرط و تضمين پايداري سرشت ”اقتصاد سياسي“ي مرحله دموكراتيك- ملي، از اهميت ويژه از اين رو نيز برخوردار است، زيرا تجربه منفي دهه هاي گذشته در برابر مردم ميهن ما قرار دارد.

”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، سرشتي سوسياليستي ندارد، ولي از سوي ديگر سرشت سرمايه دارانه با انواع ”الگوهاي“ گذشته و كنوني در اين و يا آن كشور را نيز دارا نيست. آزادي و دموكراسي در اين برنامه اقتصادي از زمينه اي عيني و تعريف شده برخوردار است و از اين رو مي تواند از پشتيباني همه لايه و طبقه هاي متحد در اين مرحله بهره مند باشد. براي زحمتكشان و سرمايه داران ملي و ميهن دوست، كه متحدان ذينفع و با تساوي حقوق در اين مرحله هستند، تحت شرايط برشمرده شده، روند رشد نسبي عدالت اجتماعي و رفاه عمومي قابل شناخت و پيشرفت آن قابل كنترل خواهد بود (نگاه شود به ابرازنظر نسبت به مقاله ”توسعه، دموكراسي و بورژوازي ملي در ايران“ دراخبارروز ٣١ فروردين ١٣٩٤ با عنوان منافع ملي، زمينه عيني اتحادي با تساوي حقوق متحدان“).

اهميت خواست پايبند بودن به تساوي حقوق متحدين، ريشه ازجمله در واقعيت دردناك سرنوشت زحمتكشان در شرايط كنوني در ايران دارد. ”كلمه“ ٢٠ آوريل ٢٠١٥ گزارشي خواندني و آموزنده منتشر كرده است كه در آن پايمال شدن حقوق كارگران در صحنه هاي بسياري در ”مناطق آزاد و ويژه اقتصادي“ مورد خطاب و انتقاد قرار گرفته است.

نكته تعيين كننده براي شناخت شرايط حاكم بر ايران، كه برجسته ساختن آن در اين سطور ضروري به نظر مي رسد، توجه به همه جوانب واقعيت است. نمي توان بخشي از واقعيت را از بررسي حذف نمود، زيرا براي مثال، «چپ سنتي» نگرش انتقادي به اين بخش از واقعيت دارد! (اصطلاح «چپ سنتي» را حميد آصفي در مقاله پيش گفته خود به منظور به كار نگرفتن نام حزب توده ايران انتخاب كرده است.) براي نمونه، هنگامي كه بهره بردن از تجربه موفق تركيه «در بخش صنايع نساجي» موضوع بررسي است (كه نظريه پرداز حميد آصفي همانجا آن را نمونه اي براي ايران مي داند)، نمي توان از اين رو «عضويت تركيه در ناتو و هم پيمان بودن آن با امپرياليسم آمريكا، و ادغام آن در نظام سرمايه داري غرب، سركوب كردها و مداخله آن در عراق و سوريه» را از مدنظر دور داشت كه مورد مخالفت حزب توده ايران است!

انتقال غيرانتقادي تجربه تركيه به ايران را نمي توان از اين رو مستدل ارزيابي نمود، زيرا گويا ايران از هيچ يك از اين ”موهبات“ برخوردار نيست! چنين شيوه ي غيرمجاز، كه به معناي چشم پوشيدن بر بخشي از واقعيت است، از اين رو نادرست است، زيرا بر اسلوبي غيرعلمي قرار دارد. حذف غيرمجازِ فاكت هايي است در خدمت استدلال يك سويه مورد نظر. امري كه در انطباق است با منافع آن هايي كه همين شرايط را براي ايران نيز ممكن مي دانند و يا حتي خواستار آن هستند!

محمدجواد ظريف، وزير امور خارجه ايران كه آمادگي دولت ايران را براي «تعامل با جهان، فراتر از موضوع هسته اي» اعلام مي كند (كلمه، ٢٠ آوريل ٢٠١٥)، موضع خود را نه بر پايه منافع ايران مستدل مي سازد، بلكه «تعامل» را از اين رو ضروري مي داند، زيرا «كه جهاني شدن، تمامي گزينه هاي جايگزين را منسوخ كرده است»! اين موضع تائيدآميز سلطه سرمايه مالي امپرياليستي و پيشنهاد براي تن دادن به آن، جايي براي جستجو و ارايه منافع ملي ايران و شرايط دفاع از آن در سياست دولتِ ”تدبير و اميد“ باقي نمي گذارد. اين چشم پوشي غيرمجاز از منافع مردم ايران و منافع ملي كشور، چشم پوشي از واقعيت مخالفت و مقاومت مردم ايران در برابر يورش سرمايه مالي امپرياليستي است كه مي خواهد ايران را دو باره به كشورِ نيمه مستعمره خود بدل و سلطه ”قانون كاپيتولاسيون“ را به ايران تحميل كند. اين چشم پوشي از دستاوردهاي پيروزي چشم گير انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ماست كه خواستار برقراري استقلال ملي است.

وزير امور خارجه ايران ضرورت تسليم بلاشرط به شروط امپرياليسم را با همان استدلالي مورد تائيد قرار مي دهد، كه حميد آصفي نيز در مورد وابستگي هاي تركيه به اقتصاد جهاني امپرياليستي، از طريق چشم پوشي بر بخشي از شرايط حاكم بر واقعيت اين كشور، استفاده از الگوي ”تركيه“ را براي ايران توصيه مي كند! آيا مي توان شرايط حاكم بر ايران را پيش از انقلاب كه با تركيه و پاكستان عضو ”سنتو“ بود، با شرايط پس از انقلاب و خروج از ”سنتو“ و لغو قرارداد نظامي دوجانبه با آمريكا، يكي ارزيابي و براي تعيين شرايط حاكم بر ايران از بررسي آن چشم پوشي نمود، زيرا گويا «گزينه جايگزيني» ديگر وجود ندارد و يا زيرا حزب توده ايران مخالف چنين چشم پوشي است؟ بي توجهي به سياست دو كشور وابسته به امپرياليسم، تركيه و پاكستان پس از پيروزي انقلاب بارها مورد انتقاد حزب توده ايران بود كه مورد توجه قرار نگرفت!

اكنون هم وضع بر همين منوال است. ايران يكي از كشورهايي است كه تقسيم آن به طور مشخص در برنامه استراتژيك امپرياليسم آمريكا براي تحقق بخشيدن به ”تقشه جغرافيا خاورميانه بزرگ“، سياه روي سفيد در كتاب معروف برژينسكي، ترسيم شده است. حاكميت ديكتاتوري ولايي كه در مذاكرات لوزان به اين واقعيت بي توجه ماند، اكنون با اين سردرگمي روبروست كه بايد بدون لغو همزمان تحريم ها، موافقتنامه اي را امضا كند و به ”مساله اتمي“ پايان دهد كه ميلياردها دلار مخارج و نابساماني هاي بسياري را براي مردم ميهن ما ببار آورده است!

از اين روست كه از ديدگاه استراتژي نظامي- سياسي امپرياليسم براي تقسيم ايران به واحدهاي كوچك و ناتوان، كه همان تحميل ”نقشه جغرافيايي بزرگ براي خاورميانه“ است، موافقتنامه لوزان به معناي موفقيت امپرياليسم در برداشتن گامي به سوي تحقق بخشيدن به برنامه استراتژيك نظامي- سياسي خود است، و وزير امور خارجه ايران آن را تنها «گزينه» و بدون جايگزين اعلام مي كند!

احمد سپيداري در مقاله ”نقدي بر يك ديدگاه“ (اخبارروز ٣ ارديبهشت ١٣٩٤) محق است هنگامي كه مي گويد «چرخش سازمان فدائيان خلق به طرف حزب توده ايران از رهبرانش شروع نشد. از بدنه اش شروع شد». پيوستن مسئولان و هواداران فدائيان در بابل در سال ٦٠ (؟)، كه نگارنده در جريان آن قرار داشت، نمونه اي در اين زمينه است. اما سپيداري محق نيست، هنگامي كه الگوي پيشنهادي «اليانفسكي»، «راه رشد غيرسرمايه داري» را از اين رو نادرست مي نامد كه شباهتي ظاهري براي آن از طريق مقايسه با «دستنويس هاي گروه جزني» ارايه مي دهد. شباهت ظاهري «تاكتيك» سازمان چريك هاي فدايي و حزب توده ايران، استدلال منطقي براي اثبات نادرستي و يا درستي مضمون «دستنويس ها» و يا «راه رشد غير سرمايه داري» نيست.

اشتباه اليانفسكي در طرح الگوي «راه رشد غيرسرمايه داري»، محدود ساختن تحقق بخشيدن به آن در كشورهاي ”جهان سوم“ در تكيه به اردوگاه سوسياليستي قرار دارد. او به نادرست استقلالِ اين الگو و ”مدل“ را نقض نمود. اين الگو بازگشتي مستدل به انديشه برنامه ”نپ“ لنين، و يا برنامه مشابه آلمان دموكراتيك در زمان والتر اولبريشت است كه امكان تحقق نيافت. هدف اين الگو دور شدن از «مدل شوروي» براي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب است كه ماركسيست ويتنامي ”وين“ پيش تر نسخه برداري غيرانتقادي از آن را «گام نادرست» براي كشورش پس از پيروزي عليه تجاوز امپرياليسم آمريكا به ويتنام مي داند.

ماركسيست آلماني، بانو سارا واگن كنشت در بررسي پژوهشگرانه خود در باره فروپاشي اتحاد شوروي كه در تزنامه احراز دكتراي خود با عنوان ”استراتژي هاي ضد سوسياليستي در دوران رقابت دو سيستم“ منتشر كرده است [٤]، جريان گرباچف را فاقد يك برنامه جايگزين اقتصادي براي اتحاد شوروي در سال هاي دهه هشتاد قرن پيش مي داند. تغييرات اقتصادي كنوني در جمهوري سوسياليستي كوبا، كه بازگشتي گام به گام به برنامه نپ و به معناي ديگر به «راه رشد غير سرمايه داري» است، نشان مي دهد كه اول- اين الگو، الگويي مستقل را تشكيل مي دهد، و دوم-، در سال هاي هشتاد در اتحاد شوروي نگرشي واقع بينانه به انديشه طرح شده اليانفسكي وجود نداشته و اين فقدان علت سردرگمي جريان گرباچف را تشكيل داده است.

حزب توده ايران از اين الگو يك نسخه برداري مكانيكي براي ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ ارايه نداد. چنين برداشتي منصفانه نيست. يورش به حزب توده ايران و سازمان فدائيان و شكست نهايي انقلاب بهمن، ناشي از اين «نسخه برداري» همانقدر نبود كه «تاكتيك هاي» حزب توده ايران «وامدار نسخه … ”راه رشد غير سرمايه داري اليانفسكي“» نبود.

فيلسوف ايتاليايي دومينيكو لوزودو در كتاب اخيرش با عنوان ”شيوه بدون خشونت“ [٥] نيز به مساله حذف برنامه نپ لنين در سال ١٩٣٧ و بعد از برگزاري هشتمين كنگره حزب كمونيست اتحاد شوروي بازمي گردد. او سياست ”كمونيسم جنگي“، برنامه نپ، و همچنين عدول از آن را توسط استالين به عنوان سياست هاي جايگزين ناپذير در شرايط مشخص آن دوران ارزيابي مي كند و آن را در كتاب ”فرار از واقعيت تاريخي؟ انقلاب روسي و چيني از ديدگاه امروز“ [٦] مورد بررسي پژوهشگرانه همه جانبه و مستدلي قرار مي دهد. به نظر او عدول از برنامه نپ توسط استالين، كه خود نماينده اصلي مدافع اين سياست لنيني تا كنگره هشتم حزب كمونيست اتحاد شوروي بود، و عليه پيشنهادهاي تروتسكي و ديگران براي حذف سياست لنيني موضع داشت، علت ديگري داشت. لوزورد نشان مي دهد كه استالين از اين رو از ادامه اين سياست چشم پوشيد، زيرا با اطلاعات در باره تدارك جنگ آلمان هيتلري عليه اتحاد شوروي، مساله به اتمام رساندن برنامه ايجاد صنايع سنگين را در اين كشور با برتري اقتصاد روستايي، بدون تغيير سياست اقتصادي، ناممكن ارزيابي كرد. استالين پاگرفتن مجدد دهقانان ثروتمند شده را عليه منافع مردم اتحاد شوروي ارزيابي نمود. به نظر او، دهقانان ثروتمند شده، يا خطر را نمي شناختند و يا نسبت به آن بي تفاوت و يا حتي امكان استفاده از آن را در سر مي پروراندن (كه در اوكرائين به دست نازي هاي اوكرائيني در جريان جنگ جهاني دوم به وقوع پيوست) و يا آماده چشم پوشي از منافع برنامه نپ براي خود نبودند. او وجود چنين شرايطي را در آن لحظه تاريخي، عليه منافع مردم اتحاد شوروي ارزيابي نمود و روند دولتي كردن اقتصاد روستايي را از بالا به مورد اجرا گذاشت. لذا انتقاد لوزوردو كه به زمينه تئوريك در ارتباط با شناخت واقعيت نزد استالين دارد، به بازنگشتن دو باره به برنامه لنيني پس از ايجاد صنايع سنگين و پيروزي در جنگ دوم جهاني بازمي گردد و نه به قطع ضروري آن در سال ١٩٣٧.

هدف اين سطور، بحث در باره درستي يا نادرستي نظر لوزوردو و سياست استالين نيست كه در صورت لزوم بايد به آن به طور مشخص پرداخت. هدف جلب توجه به انديشه اي است كه امروز هم موضوع بحث در باره راه رشد در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است كه راه رشد سوسياليستي نيست، اما سرشت سرمايه دارانه ناب نيز ندارد! يكي از پرسش ها در باره تجربه در جريان در جمهوري خلق چين كه توسط بسياري از نظريه پردازان ماركسيست مورد توجه قرار مي گيرد، درست اين نكته است كه تحت چه شرايطي بايد جمهوري خلق چين، محدود ساختن رشد ثروتمند شدن لايه هايي از جامعه را به سود زحمتكشان و تعالي سوسياليستي جامعه محدود سازد؟

 انتقاد احمد سپيداري به سياست حزب توده ايران مي تواند آن هنگام انتقادي مستدل باشد كه ١- بتواند نادرستي هسته مركزي «نسخه … راه رشد غير سرمايه داري» را كه مي توان براي آن نام هاي ديگري نيز انتخاب نمود، به اثبات برساند. هسته مركزي اي كه از يك اقتصاد مختلط عمومي و خصوصي- تعاوني تشكيل و خواستار برنامه ريزي زمان بندي شده براي توسعه اقتصادي- اجتماعي كشور بوده، و در اصل هاي اقتصادي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن بازتاب يافته است؛ و ٢- پيشنهاد جايگزيني براي رشد اقتصادي ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ و يا پس از حذف ديكتاتوري كنوني ارايه دهد كه بتواند موفقيت آميزتر «توسعه، آزادي و عدالت اجتماعي» را براي زحمتكشان و همه لايه هاي ديگر ميهن دوست ايران ممكن سازد!

در مقاله ”نقدي بر يك ديدگاه“، فضايي براي ارايه چنين استدلالي وجود ندارد. اما او در بحث هاي في مابين در باره «راه رشد غيرسرمايه داري» كه در ”نويدنو“ جريان داشت نيز استدلالي ارايه نكرد. متاسفانه اين بحث ها نتوانست با تصميم پرسش برانگيز هيئت تحريريه ”نويدنو“ ادامه يابد. بايد ديد كه آيا او و ديگر نظريه پردازان مي توانند براي شرايط در ايران بعد از حذف ديكتاتوري ولايي، الگوي ديگري جز برنامه اقتصاد ملي اي كه بر ”اقتصاد سياسي“ پيش گفته در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني استوار باشد، ارايه داده و در بحث هاي كنوني شركت كنند؟

١- Nguyen khac vien, Vietnam, eine lange Geschichte

٢- Klaus Blessing, Die sozialistische Zukunft, Manfred Sohn, Am Epochenbruch, Harry Nick, Lkonomiedebatten in der DDR

٣- Jörg Goldberg, Emazipation des Südens

٤- Wagenknecht, Antisozialistische Stragien im Zeitalter der Systemauseinander setzung Sahra

٥- Dominico Losurdo, Gewaltlosigkeit

٦-




منافع ملي، زمينه عيني اتحادي با تساوي حقوق متحدان!

مقاله شماره ١٣٩٤ / ١٠ (١١ ارديبهشت)

واژه راهنما: زمينه عيني . ذهني اتحادهاي اجتماعي. مقوله فيتيش شده آزادي (جورج لوكاش). طبقات حاكم منافع خود را منافع ”عام“ مي نمايند. ترفند براي نفي ضرورت انقلاب اجتماعي.

آخرين جمله در مقاله «توسعه، دموكراسي و بورژوازي ملي در ايران» (اخبار روز ٣١ فروردين) كه نظريه پرداز حميد آصفي نگاشته است، مبني بر اين برداشت است كه: «اين طبقه [بورژوازي ملي] با طبقه كارگر منافع مشترك دارد …»! اين برداشت، انگار تائيدي است بر مضمون مقاله «زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي!» كه همزمان در اخبار روز انتشار يافته است. ترديد در اين مورد اما رواست، زيرا نظريه پرداز به جاي نتيجه گيري از اين موضع نظري درست خود، در ادامه جمله، در اين اتحاد براي بورژوازي نقشي فعــال و براي طبقه كارگر نقشي انفعــالـي قايل مي شود و مي نويسد: «و رشد اين بورژوازي ملي سبب ايجاد اشتغال و رفاه نسبي طبقه كارگر مي شود»!

در مقاله «زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي»، درست اين نكته مستدل شده است كه اتحادهاي اجتماعي آن هنگام، اتحادهاي ضروري براي به جلو راندن روند رشد جامعه را تشكيل مي دهند، زماني كه بر «منافع مشترك عيني استوار باشند» و از اين طريق، «زمينه ذهني ضروري» را براي همكاري و اتحاد ميان طبقه و لايه هاي اجتماعي ايجاد سازند.

به رسميت نشناختن تساوي حقوق ميان متحدان تاريخي در روند رشد جامعه توسط مدافعان بورژوازي، داراي علت عيني و ذهني است. طبقات حاكم هميشه كوشيده اند منافع خود را در لباس منافع ”عام“ جامعه بپوشانند و از اين طريق ايدئولوژي خود را به ايدئولوژي حاكم بدل سازند. ايدئولوژي مذهبي جامعه مبتني بر نظم برده دارانه و يا فئودالي، همانقدر اين ابزار را براي برقراري هژموني خود به خدمت گرفته و آن را ”مشيت الهي“ ناميده كه نظام سرمايه داري آن را به خدمت گرفته و مي گيرد.

چه آن هنگام كه بورژوازي، طبقه اي انقلابي را تشكيل مي داد و براي سرنگوني نظام فئودالي به كمك ”پلب“، ”عامه“، دهقانان و زحمتكشان شهر و بي نوايان و غيره نياز داشت، و چه اكنون كه با خطر «در حال خرد شدن و از بين رفتن است» كه نظريه پرداز به آن در آغاز پاراگرف دوم مقاله خود اعتراف مي كند، «اشتغال و رفاه نسبي طبقه كارگر» را به قول خانم تاچر نخست وزير اسبق انگلستان، منوط به ”خوراندن بهترين علوفه به اسبان مي داند، تا گنچشگان بتوانند در پهن اسبان، دانه براي سد جوع بيابند“!

و آن هنگام كه زحمتكشان قيام مي كنند، مثلا در ”اسلام شهر ايران“ در چند سال گذشته و يا بعد از ”كودتاي انتخاباتي سال ١٣٨٨“، از نادرست بودن انقلاب اجتماعي صحبت مي شود كه گويا بايد از اين رو از آن دوري كرد، زيرا هميشه به شرايط بدتر و ديكتاتوري مجدد مي انجامد! رژيم ديكتاتوري ولايي، جايگزين رژيم ديكتاتوري سلطنتي مي شود و شده است!

ريشه عيني براي چنين برداشت طبقاتي از مساله تساوي حقوق متحدان، در ناپيگيري ذهني حتي بهترين مدافعان بورژوازي نهفته است كه از روي صدق مي پندارند، گويا بورژوازي ملي مي تواند به تنهايي و از طريق فربه شدن خود، آن طور كه آن را مي نامند، براي زحمتكشان و طبقات «فرودست»، «اشتغال و رفاه نسبي» به ارمغان آورد. سهم طبقه كارگر در اين امر، نه ديده و نه به حساب آيد! حتي در دوراني كه غول سرمايه مالي امپرياليستي حلقومش را مي فشارد و او «در حال خرد شدن و از بين رفتن است»!

اگر از ناپيگيري ذهني سخن مي رود، نبايد آن را حرفي بي پايه و اساس و يا ناشي از ذهن منتقد و يا حتي بدخواه «چپ ايران» ارزيابي نمود. انديشه ماركسيستي- توده اي در حزب توده ايران، بر پايه تحليل دقيق علمي شرايط ايران و جهان در «عصر جهاني سازي»، به نتيجه گيري در باره «منافع عيني مشترك» طبقه كارگر و بورژوازي ملي در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه نايل شده است. پذيرش تساوي منافع را پذيرش تساوي حقوق آنان، و بر عكس، از اين رو مي داند، زيرا آن ها در يك قايق نشسته و مورد تهديد خطر دشمن مشترك قرار دارند. خطري كه از قانونمندي سودورزانه بهره كشي سرمايه مالي امپرياليستي و متحدان داخلي آن سرچشمه مي گيرد!

برخلاف پيگيري مبتني بر واقعيت عيني خطرِ ناشي از تناسب قوا در صحنه جهاني و داخلي توسط انديشه ماركسيستي- توده اي، ناپيگيري در ذهنيت برخي از مدافعان بورژوازي ملي ايران، در متن مقاله «توسعه، دموكراسي و …» قابل شناخت است. اين ناپگيري، از شيوه نارساي پژوهشي حاكم بر انديشه اين مدافعان نتيجه مي شود. انديشه مبتني بر منطق صوري كه گرچه از يك سو قادر است جزها را تشخيص دهد، كه خطر از سوي آن ها متوجه طبقه كارگر و بورژوازي ملي ايران است، از سوي ديگر اما قادر به شناخت وابستگي و بهم تنيدگي جزها نيست! درخت ها را مي بيند، اما كيفيت جنگل را درك نمي كند، زيرا رابــطه ميان درخت ها را نفي مي كند!

در جمله: «بورژوازي ايران [كه] زير ضربات كاري در حال خرد شدن و از بين رفتن است، … بيشتر از آنكه تحت فشار هجوم امپرياليسم باشد، تحت فشار جريان اقتدارگرايي در ايران، يعني سرمايه داري رانت خور و بورژوازي بوروكراتيك و بورژوازي ميليتاريستي است.» انديشه صوريِ تقسيم كننده واقعيت به جزها، رابطه ميان ارتجاع داخل و خارج، ميان سرمايه داري وابسته داخلي را با سرمايه امپرياليستي از مدنظر دور مي دارد، زيرا با شناخت جزها، از حركت بازمي ماند! انديشه، به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه چرا سرمايه وابسته داخلي به مجري بي چون و چراي برنامه اقتصادي نوليبرال ديكته شده از طرف جز (بسيار بزرگ تر و پرتوان تر) ديگر بدل شده است؟  انديشه صوريِ از حركت بازمانده، رابطه در جريانِ عيني را ميان سركوب رژيم ديكتاتوري ولايي به عنوان نماينده «سرمايه داري رانت خور و بورژوازي بوروكراتيك و بورژوازي ميليتاريستي» كه آن را «جريان اقتدارگرايي» مي نامد، و در اجراي دستور صندوق بين المللي پول، بانك جهاني و … تبلور مي يابد و همراه است با نابودي استقلال اقتصادي- سياسي و برباددادن منافع ملي ايران، با سرمايه سوداگر امپرياليستي نمي بيند و در نمي يابد!

بايد باري ديگر مطالعه كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“ را كه در آن منطق ديالكتيكي كه حـركـت و مضمــون را قابل شناخت مي سازد، توصيه نمود كه آگهي تبليغي آن در ”اخبار روز“ وجود دارد. نگارنده بيان اين توصيه را از اين رو به خود اجازه مي دهد، زيرا نام آثار ماركسيستي بسياري در مقاله «توسعه، دموكراسي …» ذكر شده است. متاسفانه در نكته هاي نقل شده از اين آثار، هيچ جا، نقل قول مشخصي طرح نمي شود. به عبارت ديگر، در آنجا بـرداشـت نويسنده از منابع ذكر شده طرح مي شود. اين شيوه، شيوه مجاز آن هنگام است كه با استدلال نويسنده، صحت برداشت از منبع با نظر و تزهاي طرح شده در نوشتار به اثبات رسانده شود. در غير اين صورت، يعني بدون اثبات درستـي بـرداشـت، تنها تزي طرح مي شود كه با انتساب آن به فرد مرجع، گويا به اثبات رسانده شده است!

براي نمونه، نظريه پرداز از ضعرا و كبراهاي نقل شده از كتاب هاي مختلف، صرفنظر از درستي و يا نادرستي بيان و مضمون آن ها، به نتيجه گيري مي پردازد و با شجاعت تهورگونه اي مي نويسد: «چپ ايران حتي آراء و نظرات لنين را درك نكرد و خلاقيتي در راستاي فهم شرايط ملي و بومي ايران از خود نشان نداد»!

چنين برداشت هاي شجاعانه از احساس ”آزادي فردي“ حكايت مي كند!

اين ”آزادي“ بي محابا در اين امر ريشه دارد كه مفهوم ”دموكراسي بورژوايي“، آن طور كه فيلسوف ماركسيست مجاري، جورج لوكاش بيان مي كند (كه در روز ١٣ آوريل امسال، صدوپنجاهمين سالروز تولدش با انتشار مقاله هاي بسياري در مطبوعات ماركسيستي آلمان و فراتر از آن يادآوري شد)، مفهومي ”فيتيش“ شده، به ”چيز“ بدل شده داراست! «مقوله آزادي»، به گفته لوكاش، «از آنجا كه در آن مضمون رابــطه ميان انسان ها جايي ندارد، هدف تحميل برداشت فردي را دنبال مي كند كه از ”آزادي“ برخودار است!»

پايبند نبودن به شيوه نقل قول دقيق در بررسي هاي پژوهشگرانه و نتيجه گيري از برداشت هاي ذهني خود از منابع، كه مي توان آن ها را بر حسب نياز نيز رديف و از اين طريق به صغرا و كبراي ضروري دست يافت، مي توان آن را از اين رو شيوه اي مبتني بر ”آزادي“ي شجاعانه و در عين حال متهورانه ارزيابي نمود، زيرا فارغ از جستجوي پل ميان برداشت خود و نظر متقابل است. زيرا انتقاد، انتقادي راهگشا نيست، كوبنده است، گفتگو نيست، پلميك و محكوم كردن است!

آنچه كه مقاله «توسعه، دموكراسي و بورژوازي ملي ايران» را به مقاله اي ارزشمندي بدل مي سازد، در جايي ديگر قرار دارد. در اين نكته كه بحث در باره برنامه اقتصاد ملي براي دوران ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايراني را از اين طريق به پيش مي برد كه نشان مي دهد، اتحاد ميان طبقه كارگر و لايه هاي مياني جامعه تا سطح بورژوازي ملي و ميهن دوست، اول- از وحدتي عيني برخوردار است كه زمينه اتحاد ذهني ميان آن ها را تشكيل مي دهد، و دوم- اين اتحادي با كيفيت جديد در شرايط كنوني و در «عصر جهاني سازي» است و از اين رو، تنها در تساوي حقوق صادقانه ميان آن ها ممكن و موثر خواهد بود!

اشتراك فكري سازمان يافته و به دور از انتقادهاي غيرضروري و تكراري به منظور تنظيم برنامه اقتصاد ملي واحد براي اين دوران، از اين واقعيت عيني نشئت مي گيرد!




تحميل مهاجرت سياسي ابزار سركوب ارتجاع! مرحله ”ملي- دمكراتيك“ يا ”دموكراتيك“؟!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٩ (٧ ارديبهشت)

واژه راهنما: برنامه اقتصاد ملي و مضمون ”اقتصاد سياسي“ آن. اتحادهاي اجتماعي. نام حزب توده ايران. انتقال مكانيكي الگوهاي رشد. ”ديالكتيك رضامندي و طغيان“.

ابرازنظر كننده ”سعيد- كاشان“، در ارتباط با مقاله ”چه گرايشي، به چپ و عدالت خواهي در ايران پذيرش اجتماعي مي دهد؟“ كه نويسنده آن حميد آصفي (اخبارروز ٢٤ فروردين ١٣٩٤) است، در ابرازنظري در بخش ”نظرات ديگران“ در اخبار روز (٢٥ فروردين) با عنوان ”آگاهي و واقعيات“، ازجمله مي نويسد:

«… ثانيا، با اينكه بنده آزاد از جبر مذهب و خدايان ناشناخته هستم، اما كاملا با شما موافقم كه رسيدن به عدالت اجتماعي از مذهب هم مي تواند شكل بگيرد. نمونه آن فرناندو لوگو، رئيس جمهور سالهاي ٢٠٠٨ تا ٢٠١٢ پاراگوئه [است] كه يك ”كشيش كاتوليك“ بود.

متاسفانه چپ امروز (ارتدوكس بهتر است بگويم) و اغلب خارجه نشين، از خيلي واقعيات بدورند و خيال مي كنند در جامعه عقب مانده اي چون ايران  (عقب مانده از لحاظ فرهنگ عدالت- محور و هم تكنولوژيك) مي توان بصورت ”پيش رس“ سوسياليسم را پياده كرد. نظر بسياري كارشناسان دلسوز اينست كه چون مرحله انقلاب، دمكراتيك است، لاجرم بايد حتي با بورژوازي، ”اما ترقي خواه“ همكاري كرد تا نيروهاي مولده رشد پيدا كرده ”و از پس آن“، فرهنگ عدالتخواه بيرون بيايد و نه با اراده گرايي صرف! كه تاريخ نشان داده به شكست كامل مي انجامد!»

همين ابرازنظر كننده در ارتباط با مقاله ”زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي!“، نظر پيش گفته خود را تدقيق كرده و مي نويسد:

«… در مقاله ي ”چه گرايشي به چپ و عدالت خواهي در ايران پذيرش اجتماعي مي دهد؟“، از آقاي حميد آصفي، … تمام سعي من در آن پاسخ، اين بوده كه يادآور شوم كه مرحله تاريخي كنوني انقلاب در ايران، ”مرحله دمكراتيك“ است و چپ سنتي با تمام زحمات و دستاوردهاي نظري كه براي نسل بعدي داشته، اما به اشتباه بدنبال انقلاب سوسياليستي بوده و هست كه اين مي تواند به فاجعه در ايران منجر شود. بنظر حقير، ما بايد طي يك برنامه مشخص و با زمانبندي (و نه الي ماشاءالله) با هر نيروي ترقي خواه در ايران (ازجمله ملي- مذهبي ها، بورژوازي توليد كننده ملي، طرفداران نظريه كينز و …) كه هدف آن بسط آزادي هاي مدني، مقابله با نئوليبراليسم متوحش ايراني و جهاني و نيز رشد نيروهاي مولده ايران است، دست ياري و اتحاد دراز كنيم. چون جامعه به يكباره و بطور پيش رس و با صرف تكيه بر ”اراده گرايي“ وارد دوره سوسياليسم نخواهد شد. در اين راستا؛ مي توان از كشورهاي عضو بريكس و بويژه ”چين“ بعنوان يك نمونه موفق ”سرمايه داري ملي“ نام برد كه ضمن معايب وارده (همچون ايجاد كارگاههاي عرق ريزي، فضاي بسته سياسي، حركت بسمت نابودي محيط زيست و …)، اگر به سمت نوعي ليبراليسم ملي گرايانه متمركز و با حفظ اصول اوليه خود (مانند كنترل متمركز بر زمين و جلوگيري از خصوصي سازي آن، كنترل سيستم اعتبارات و بانكداري و …) حركت نمي كرد، فاتحه سوسياليسم چيني خوانده شده بود.»

همان طور كه ديده مي شود، نكته هاي پراهميت بسياري در ابرازنظر وجود دارند كه بايد به برخي از آن ها به طور مجزا پرداخت. مهم ترين آن ها كه مي توان با آن موافق بود، پذيرش ضرورت تنظيم يك «برنامه مشخص و با زمانبندي» براي اقتصاد ملي ايران است كه مضمون ”اقتصاد سياسي“ آن،

اول- ”اقتصاد سياسي سوسياليستي“ نيست!؛

دوم- «مقابله با نوليبراليسم متوحش ايراني و جهاني و

سوم- رشد نيروهاي مولده ايران است …».

در سه نكته عمده پيش، اتفاق نظر وجود دارد – كه به سويه هايي از آن تاكنون در نوشتارهاي پيش به طور آغازين پرداخته شده و بايد ادامه يابد -، همچنين در نتيجه گيري هاي سياسي- اجتماعي ناشي از هدف هاي اقتصادي پيش گفته توافق است كه عبارتند از:

چهار- كوشش به منظور برپايي اتحاد اجتماعي براي دست يابي به هدف اقتصادي فوق كه بايد همراه باشد با برقراري و «بسط آزادي هاي مدني».

در اين برداشت ها كه ظاهرا مورد تائيد نظريه پرداز فعال، آقاي حميد آصفي نيز هست، توافق نظر وجود دارد. انديشه ماركسيستي- توده اي و مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران هيج ارزيابي ديگري در باره نكته هاي پيش نداشته و ندارد. به نظر حزب توده ايران، چه در دوران پس از پيروزي انقلاب بهمن و چه اكنون، هدف فرازمندي جامعه ايراني به معناي برپاي «پيش رس» و «اراده گرايانه» ”سوسياليسم“ در ايران نبوده و اكنون هم نيست. گذار به سوسياليسم هدف مبارزه كنوني نيست و از اين رو نمي توان باشد، زيرا شرايط عيني و ذهني چنين گذاري وجود ندارد.

پيشنهاد حزب توده ايران بعد از پيروزي انقلاب براي تشكيل ”جبهه متحد خلق“ به منظور ايجاد ساختاري دمكراتيك و ترقي خواهانه بود كه وظيفه آن، كمك به رشد و تعميق انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما و دستيابي به مرحله اقتصادي تغييرات در جامعه بود. اكنون نيز پيشنهاد برپايي ”جبهه وسيع ضد ديكتاتوري“ توسط حزب توده ايران با هدف ايجاد شرايط دمكراتيك به منظور «اصلاحات براي تغيير» انجام شده است كه پيروزي آن، «بسط آزادي هاي مدني» را ممكن مي سازد. به سخني ديگر، برپايي ”جبهه ضد ديكتاتوري” و پيروزي آن، پيش شرط گشوده شدن راه فرازمندي اقتصادي- اجتماعي جامعه ايراني است!

حزب توده ايران اين مرحله را «مرحله ملي- دمكراتيك» و نظريه پرداز سعيد و ديگران آن را ”مرحله دمكراتيك“ ارزيابي مي كنند. در ارتباط با تعريف مرحله ملي- دمكراتيك و استدلال براي صحت آن، نكته هايي در نوشتارهاي پيش طرح شده اند كه بررسي انتقادي مشخص آن ها توسط مدافعان «مرحله دموكراتيك» هنوز عملي نگشته است كه بايد اميدوار بود انجام گردد.

ضروري نيست در اين سطور به تزهاي غيرمستدل كه بدون ارايه سند و استدلال طرح شده اند، پرداخت كه نقش زيور را در ابرازنظر ايفا مي سازند، و مدعي هستند كه گويا حزب توده ايران، كه ابرازنظر كننده سعيد آن را «ارتدكس» و «چپ سنتي» مي نامد، دچار «اراده گري» و تازاندن انقلاب شده است!

به كار بردن اين عنوان هاي دلبخواهي و ميان تهي، هدفي را دنبال مي كند. لابد هدف ادامه سنت چراغ سبزِ ”نه شرقي و نه غربي“ و فرار از خطر اتهام توده اي بودن است. نبايد فراموش كرد كه ارتجاع داخل و خارج از كشور مي كوشد نام حزب طبقه كارگر ايران را به نسيان تاريخي بسپارد. حذف نام حزب توده ايران از مبارزات اجتماعي در ايران، يكي از هدف هاي قتل عام جنايتكارانه و ضد انساني و ضد فرهنگي ي رهبران آن بود.

آنچه اما ضروري است در اين سطور به آن پرداخت، بررسي پژوهشگرانه ي مشخص گرايش به انتقال يك به يك و غيرمشخص و غير انتقادي ي «نمونه»هاي «موفق» اين يا آن كشور به شرايط ايران است، كه اغلب با نتيجه گيري هايي در سطح و «زود رس» از آن ها همرا بوده و به الگوسازي غيرمستدل مي انجامد.

بدون ترديد بايد ايجاد شدن مجموعه كشورهاي ”بريكس“ را كه مي تواند به وزن اقتصادي- و همچنين اجتماعي شايسته اي در صحنه جهاني در برابر قطب امپرياليستي تحت هژموني ايالات متحده آمريكا تبديل شود، به مثابه حادثه پراهميتي در صحنه جهاني نگريست. باوجود اين، بايد خاطرنشان نمود كه شرايط اقتصادي- اجتماعي در هر يك از اين كشورها با ديگري بسيار متفاوت است. شركت ايران در چنين مجموعه اي اقدامي به جا و ضروري است، اما تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي ايران، بايد با توجه به شرايط مشخص ايران انجام شود. البته بهره مندي از تجربه در آن كشورها مجاز و ضروري است. انتقال يك به يك چنين تجربه ها اما از اين رو نادرست است، زيرا وضع اقتصادي- اجتماعي حاكم در كشور ها، هر كدام از شرايط خاصي ناشي مي شوند كه با شرايط موجود در ايران، متفاوت است. چنين ارزيابي در باره استفاده از تجربه ديگر كشورهاي آسيايي از قبيل ژاپن، كره جنوبي، تايوان و … نيز صدق مي كند.

براي نمونه تجربه جاري در جمهوري خلق چين كه در ابرازنظر از آن به عنوان «نمونه موفق» نام برده مي شود كه گويا مي تواند الگويي براي كشور ما هم باشد، نه تنها از آن رو كه در اين كشور حزب كمونيست چين رهبري جامعه را به عهده دارد، با شرايط ايران متفاوت است. بلكه همچنين از اين رو نيز نمي تواند اين ”مدل“ به طور مكانيكي به شرايط ايران انتقال داده شود، زيرا شرايط اقتصادي اي كه زمينه اين «موفق» بودن را تشكيل مي دهد،  بكلي با شرايط در ايران متفاوت است. در كتاب ”برقراري تساوي حقوق كشورهاي جنوب“، كه اقتصاددان ماركسيست آلماني يورگ گولدبرگ J. Goldberg آن را در ماه مارس ٢٠١٥ انتشار داده است، شرايط رشد اقتصادي كشورهاي ”جنوب“ را مورد بررسي قرار مي دهد، اجازه مي دهد، چنين نتيجه گيري مكانيكي، نادرست ارزيابي گردد.

گولدبرگ در كتاب خود ازجمله شرايط كلان اقتصادي در جنوب شرقي آسيا و وجود «سرمايه هاي چيني در كشورهاي اين منطقه» را يكي از عنصرهاي عمده رشد اقتصادي جمهوري خلق چين ارزيابي مي كند. او همچنين نشان مي دهد كه بزرگي بازار داخلي چين، از زمينه پيش گفته و بكلي متفاوت براي همين فاكتور در كشور هند، برخوردار بوده است. بر اين پايه است كه «چين به بزرگ ترين صادر كننده كالا، هند به يكي از بزرگ ترين صادر كننده ”خدمات“ بدل شده اند» (ص ٣٢- ٣١).

هدف در اين سطور، بررسي نكته هاي اين كتاب بسيار خواندني و آموزنده نيست كه سخن را به درازا مي كشاند، بلكه ضمن تاكيد بر استفاده هوشمندانه از تجربه اين كشورها كه از طريق شناخت دقيق آن ها ممكن خواهد بود، هشدار در باره انتقال يك به يك و مكانيكي تجربه آن ها به شرايط ايران است!

تجربه در جريان در جمهوري خلق چين كه مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب را به رهبري حزب كمونيست چين طي مي كند و پيش تر با اشتباه هاي كلان همراه بوده است، روندي پايان يافته را تشكيل نمي دهد. در ارتباط با اين تجربه ده ها كتاب و رساله تنها در مطبوعات ماركسيستي و چپ آلمان انتشار يافته و مستمرا انتشار مي يابد كه شناخت و مطالعه آن ها براي ارزيابي شرايط در اين كشور و استفاده بهينه از آن ها براي ايران، ضروري است. موفقيت ها و مشكلات اين تجربه بسيار و چه بسا متضادند. آموزش از آن ها ممكن و ضروري است. اما اعلام الگويي «سوسياليسم چيني» به عنوان «يك نمونه موفق ”سرمايه داري ملي“»، با خطر «اراده گرايي صرف» روبروست كه نظريه پرداز سعيد به آن در ارتباط با مساله عدالت اجتماعي اشاره دارد. بايد در زمان خود و به طور مجزا با تجربه چين بازگشت.

به منظور تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي اين مرحله رشد ايران – كه هنوز بايد بر سر مضمون ”دمكراتيك“ و يا ”ملي- دمكراتيك“ آن به توافق رسيد -، شناخت دقيق شرايط اقتصادي- اجتماعي كنوني در ايران و توافق بر سر درك مشترك از آن ضروري است. شناختي كه البته مبارزان در درون كشور با امكان دسترسي سهل تر به مبارزه و خواست هاي توده ها و همچنين دسترسي مستقيم به واقعيت امر و فاكت ها مي توانند نقش عمده تري را در برابر «خارجه نشين»ها به عهده گيرند. با توجه به امكان هاي مجازي، اين توانايي مبارزان داخل، توانايي نسبي – به ويژه با مقايسه با امكان هاي گذشته – است. براي نمونه، در هيچ يك از نوشتارهاي اخير نظريه پردازان مدافع «بورژوازي ملي»، ارايه فاكت و شناختي از توسعه مبارزات اعتراضي و اعتصابي مبارزات كارگري در ايران در دوران اخير ديده نشده است، مثلا آن طور كه در ”كلمه“ يافت مي شود؛ مهم تر از آن، اين مبارزات و توسعه آن، نقشي در پيشنهادها ايفا نمي كند!

لذا اينكه نظريه پرداز سعيد مبارزان مهاجر سياسي مقيم خارج از كشور را «به دور بودن از واقعيات» متهم مي سازد، از يك سو از ارزشي نسبي برخوردار است. و از سوي ديگر، و با توجه به اين امر كه او اين اقامت را به مثابه ”جريمه“اي به منظور سركوب مبارزان توسط ارتجاع ارزيابي نمي كند و آن ها را قربانيان سياست ارتجاعي نمي داند، قابل تامل است! سرزنش او، سرشتي ناخوشايند و گزنده- تحقير كننده داراست!

تحميل ”مهاجرت سياسي“، سويه ي ديگري از جنايت ارتجاع عليه مبارزان آزادي و ترقي خواه و عدالت طلب است! جنايتي كه در مركز آن مبارزان راه بهروزي زحمتكشان ايران قرار دارند كه دسترسي به آن ها، به منظور به بند كشيدن و نابود كردن شان براي ارتجاع تاكنون ممكن نشده است. تاريخ طولاني مهاجرت هاي سياسي هواداران و اعضاي حزب توده ايران، و همچنين صدها سال زندان و اعدام هاي دستجمعي آن ها، يك روند واحد را در سياست ارتجاع داخلي و خارجي تشكيل مي دهد كه به منظور قطع رابطه ميان مبارزان با توده ها و نابودي زمينه هستي مبارزاتي آن ها در ارتباط با زحمتكشان يدي و فكري، زن و مرد و … انجام مي شود. به سخني ديگر، هدف تحميل مهاجرت سياسي، قطع امكان فعاليت علني و قانوني مدافعان زحمتكشان كشور است! روي ديگر اين جنايت، زنداني كردن و قتل و كشتار كارگران اعتصابي و خواستار برخورداري از حق برپايي سنديكاهاي مستقل در دفاع از قانون كار به سود خود و دريافت دستمزد عادلانه است! چطور مي توان اين ”رابطه“ها را از مد نظر دور داشت، و دست اتحاد به سوي زحمتكشان دراز نمود؟

جنايت تحميل مهاجرت سياسي به نيروهاي غيرتوده اي نيز از همين سرشت برخودار است!

نكته ديگري كه مي توان موافقت كامل با آن داشت، نظر ”سعيد“ گرامي است در باره انديشه مذهبي عدالت خواه. او محق است، انديشه مذهبي و همچنين شخصيت هاي مذهبي مي توانند از موضع مذهب در خدمت حفظ منافع ”پينه به دستان“ نيز براي تحقق «عدالتخواهي» بكوشند. تاريخ نبرد انسان براي بهبود شرايط زندگي خود، انباشته است از اين نمونه ها. ”مذهب (تئولوژي) رهايي بخش“ كه فرنادو، بوف و ديگران نمايندگان آن در آمريكاي لاتين هستند، همانند بسياري از جنبش هاي ارتداعي گذشته، بيان اين واقعيت است. زنده ياد احسان طبري در اثرش ”جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي در ايران“ نمونه هاي چنين موضع عدالت خواهانه را «از حيات معنوي سه هزار ساله ايرانيان» (مقدمه كتاب) از جمله در ارتباط با انديشه ارتداعي ي مذهبي برمي شمرد.

در مقاله ”اخلاق و مذهب در خدمت كي؟“، جنبه هاي متهددي از ارزيابي ماركسيستي از مذهب توضيح داده شده است. يكي از اين جنبه ها ”ديالكتيك رضامندي و طغيان“ است كه در طول تاريخ جامعه بشري بارها زير پرچم مذهبي انجام شده است. علاقمندان مي توانند به صفحه ”توده اي ها“ (مهر ١٣٩١ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1849 ) مراجعه كنند.

بحث كنوني ناتمام است كه به منظور جلوگيري از طول كلام ضروري است. باري ديگر رشته سخن از انديشه در باره مضمون مشخص تر «برنامه مشخص زمانبندي» شده و همچنين در باره رابطه محتوايي و ساختاري ميان ”متحدان“ اين مرحله برداشته خواهد شد. اميد مي رود تا آن زمان هر دو نظريه پرداز و شايد ديگراني نيز با شركت مشخص خود، بحث را غني تر سازند.

دوري از ”انتقاد“ غيرمشخص و دوري از ارايه ارزيابي خود به جاي نقل نظر مشخص، و انواع اين چنين برخوردها و همچنين دوري كردن از كمك گرفتن غيرمشخص از نظر «كارشناسان دلسوز»، كه روشن نيست، كيستند و به طور مشخص چه مي گويند و چرا استدلال آن ها در باره شرايط ايران نافذ است، راهگشا خواهد بود.

به موقع به «”پيش رس“ بودن سوسياليسم»، «فرهنگ عدالتخواهي»، آنچه كه «تاريخ نشان داده به شكست كامل مي انجامد» و به ويژه به مساله ”اتحادهاي اجتماعي“ پرداخته خواهد شد!

به طور خاص اين پرسش در ارتباط با اتحادهاي اجتماعي مورد توجه قرار خواهد گرفت كه آيا طبقه كارگر و حزب آن در اتحادهاي اجتماعي بايد از استقلال ارزيابي برخوردار باشد كه بر پايه شناخت طبقاتي از شرايط حاكم بر جامعه قرار دارد؟ به سخني ديگر، آيا بر پايه برداشت و ارزيابي خود بايد طبقه كارگر به سازش ها و توافق ها بر سر هدف هاي مشخص با متحدان دست يابد و يا از طريق دنباله روي از مواضع آن ها، اتحادها را ممكن سازد؟ آيا براي جنبش كارگريِ ماركسيستي- توده اي، براي ”چپ انقلابي“، وحدت عيني منافع طبقه كارگر و بورژوازي ملي و ميهن دوست در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه، پايه و اساس اتحاد عمل را تشكيل مي دهد؟ و اين منافع كدامند؟




زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي! نگرشی انتقادی به مقاله «چه گرایشی، به چپ و عدالت اجتماعی در ایران پذیرش اجتماعی می دهد؟»

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٨ (٦ ارديبهشت)

واژه راهنما: ساختار برنامه اقتصاد ملي. متحد تاريخي در مرحله ملي- دموكراتيك. وحدت عين و ذهن.

در مقاله ”يافتن راه حل مشترك، راهي پرتضاريس“ (اخبار روز ١٩ فروردين) بغرنجي تداوم بحث در باره برنامه اقتصاد ملي مورد توجه قرا گرفته است كه مي توان بازتاب آن را در مقاله ”چه گرايشي، به چپ و عدالت خواهي در ايران پذيرش اجتماعي مي دهد؟“ يافت. حميد آصفي با جمله وزین زیر سخنش را در مقاله به پایان می رساند: «مدل اقتصادی که در ایران به توسعه انسانی و اقتصادی می انجامد، می تواند برای مرحله تاریخی [کنونی] ایران، تلفیقی از بازار و برنامه ریزی غیر متمرکز [؟]، با دیدبانی جامعه مدنی و مطالبه محوری آن و با موتور پیش برنده بورژوازی ملی مترقی و مدرن باشد، هرچند باید بطور پیوسته در معرض بازسازی در سطوح کلان و زیربنایی قرار گیرد».

در اين جمله نكته پراهميت ساختار كلي برنامه اقتصاد ملي براي مرحله كنوني رشد ايران بازتاب يافته است: «تلفيقي از بازار و برنامه ريزي غيرمتمركز»! بحث بر سر آنست كه اين تلفيق به طور مشخص بايد از چه تركيبي و از چه ويژگي برخوردار و داراي چه سرشتي باشد؟ در باره اين ويژگي ها در مقاله ي مورد بحث نظرهايي مطرح شده اند كه در آن نارروشني هايي وجود دارد. برخي از اين نكته ها سرشتي تكنيكي- فني دارند. براي نمونه بيان «برنامه ریزی غیرمتمرکز»، نیاز به تدقیق دارد! آيا حذف تنظيم برنامه اقتصاد ملي منظور است؟ آیا منظور از «غيرمتمركز»، برنامه ریزی در حد محلی یا منطقه ای است؟ البته كه چنين برنامه ريزي هاي منطقه اي و در شهرها و غيره نيز ضروري است. اما برنامه اقتصاد ملی، پیش شرط تنظیم برنامه برای منطقه ها است! براي مثال، باید نخست به این نتیجه رسید که برای نمونه تولید انرژی خورشیدی یک هدف دورنمایی را در برنامه اقتصاد ملی ايران تشکیل می دهد، آنوقت می توان طرح منطقه ای برای تولید این انرژی را در محیط دورا دور کویر مطرح نمود. توليد غيرمتمركز و منطقه اي بايد به منظور حفظ محيط زيست در بسياري از رشته ها مورد توجه قرار گيرد!

برخلاف چنين ناروشني هاي فني، ما با ناروشني هاي مضموني نيز در متن روبرو هستيم. گفته مي شود: «موتور پیش برنده [بسط اقتصادي- اجتماعي،] بورژوازی ملیِ مترقی و مدرن» است! به عبارت ديگر «بورژوازي …» به عنوان تنها عنصر در «مدل اقتصادی» عنوان می شود. به سخني ديگر، مي توان پرسيد كه آيا منظور آنست كه «بورژوازي …» در اين مرحله به ”متحديني“ نياز ندارد و مي پندارد كه براي تحقق بخشيدن به برنامه اقتصاد ملي نيرويش كاقي است؟ در اين زمينه در سخن ناروشني وجود دارد. اين ناروشني در دو صحنه ديده مي شود:

١- متحد تاريخي در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه

به نظر حزب توده ايران در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه، طبقه كارگر، همه زحمتكشان يدي و فكري از زن و مرد و يا متعلق به قوم هاي ساكن سرزمين ايران و همچنين بورژوازي ملي و ميهن دوست داراي منافع عيني مشترك هستند و لذا به طور عيني و به منظور حفظ منافع خود، متحدين تاريخي در مبارزه براي برقرار آزادي- دمكراسي در پيوند با عدالت اجتماعي نسبي و حفظ حاكميت و منافع ملي كشور هستند.

نكته درست در بيان حميد آصفي اين نكته است كه بر اين امر تاكيد دارد كه «بدون پاسخ گويي به مطالبات اين طبقه [كارگر]، اصلاحي به سود دموكراسي ملي [در ايران] صورت نمي گيرد». به سخني ديگر، پيوند ميان دمكراسي و عدالت اجتماعي نسبي را مورد تائيد قرار مي دهد. در اين سخن اما منافع طبقه كارگر و «طبقه متوسط نيز [كه] بسيار گسترده زير ضربه و فشار اقتصاد بازار گرايان قرار دارد»، به مثابه منافع مشترك لايه هاي اجتماعي در مرحله كنوني ارزيابي نمي شود. اشاره به منافع آن ها و ضرورت دفاع از آن، تنها به عنوان هشداري بيان مي شود كه بي توجهي به آن‏ مانع «اصلاح دموكراسي ملي» خواهد بود.

كمبود طرح نشدن منافع مشترك لايه و طبقات اجتماعي ي متحد در مرحله كنوني فرازمندي ملي- دمكراتيك جامعه، مورد توجه مقاله قرار دارد. از اين رو در مقاله، به اصطلاح به مثابه توضيحي كمكي براي رفع اين كمبود، از «طيف چپ سكولار و چپ مذهبي» به عنوان ”متحدين“ اين مرحله صحبت به ميان مي آيد. اما جستجوي زمينه عيني اتحاد ميان آن ها مورد توجه قرار نمي گيرد. اين در حالي است كه با شناخت زمينه عيني است كه زمينه ذهني اتحادهاي اجتماعي به وجود آمده و اين اتحادها پا مي گيرند.

پديده بي توجهي به زمينه عيني اتحادها و بسنده كردن به جستجوي زمينه ذهني براي آن ها، چندين دهه است كه در برابر چشم مبارزان در جريان است و تجربه مي شود. سال هاست كه انواع جريان هاي ”چپ“، ”سكولار“، ”جمهوري خواه“ و … در بحث و گفتگو و جدل قرار دارند، كنفرانس ها، و كنگره هاي متعددي براي ”اتحاد“ و ”همكاري“ و ”وحدت“ برگزار كرده اند كه نمونه آخر آن را ”فدائيان“ براي چندمين با تجربه نمودند، بدون آنكه نتايج پايداري به دست آيد! علت اين امر، بدخواهي و يا نخواستن اين و آن فرد و جريان نيست! علت آنست كه كوشش مي شود، ”ذهنيت“ را جايگزين ”عينيت“ سازند! عينيت منافع تاريخي را جستجو نمي كنند تا معلوم شود كه بايد دور چه محوري جمع شد، بلكه مي خواهند برداشت ذهني از اين يا آن مقوله را به محور و كانون تجمع بدل سازند. ذهنيتي كه با تجربه روزانه و يا با خواندن يك كتاب تغيير مي يابد و …

انديشه ماركسيستي- توده اي كه ارثيه علمي حزب توده ايران است كه برخي ها مايلند با تعيين كردن انواع نام ها براي آن، از آن گويا بگذرند، از واقعيت عيني حركت مي كند. طبقه كارگر ايران و در آن به ويژه كارگر زن، كارگر اقليت ملي، اولين قرباني اجراي برنامه نوليبرال اقتصاد امپرياليستي و آزادي بازار سرمايه داري است. سركوب طبقه كارگر، محروم ساختن آن حتي از داشتن سنديكاي مستقل به منظور مبارزه براي دريافت دستمزد ناچيزش، از اين رو توسط رژيم ديكتاتوري ولايي عملي مي گردد، تا انباشت سود و سرمايه مالي امپرياليستي و متحدان داخلي آن در بالاترين سطح تحقق يابد.

لايه هاي مياني جامعه تا درون «بوژوازي ملي …» نيز در وضع مشابه از اين رو قرار دارد، زيرا سرمايه سوداگر خارجي و داخلي كه با بحران اضافه توليد هم در سطح جهاني روبروست، و به توليد داخلي ايران نياز ندارد، برنامه اش نابود كردن توليد داخلي و غارت ثروت هاي ملي است. سرمايه سوداگر جهاني و متحدان داخلي آن مي خواهد همه محدوديت ها را از سر راه ”تجارت آزاد“ خود و ”بازار آزاد“ خود بر دارد.

فرشاد مومني در مقاله اي (خبرگزاري آنلاين، ١٧ آوريل ٢٠١٥) برجسته مي سازد كه «٩٠ درصد شركت هاي خارجي در سال هاي ١٣٥٢ تا ٥٦ … در حوزه هاي واسطه گري متمركز بودند». او به درستي نگران تكرار اين وضع در دوران كنوني پس از امضاي موافقتنامه با امپرياليست ها توسط دولت روحاني است. همچنين بنا به خببر ”كلمه“ (١٨ آوريل ٢٠١٥)، «١٠ غول نفتي جهان آمادگي خود را براي بازگشت به ايران اعلام كرده اند».

وحدت منافع زحمتكشان و لايه هاي مياني و بورژوازي ملي، صرفنظر از مواضع سياسي- مذهبي آن ها‏، از اين رو كه واقعيتي عيني را تشكيل مي دهد، اين نيروها را به ”متحدين“ عيني و واقعي بدل مي سازد، وحدت را بايد بر اين پايه عيني استوار ساخت!

اين واقعيت عيني را نمي توان از اين رو نفي كرد زيرا گويا اين منافع و «خواسته هاي كارگران» هستند و گويا «جامعه ايران نمي تواند تنها حول خواسته هاي كارگران شكل بگيرد»، كه در مقاله به عنوان نظريات «طيف چپ سكولار» مطرح مي شود كه ديگراني آن را «چپ سنتي» نيز ناميده اند (سعيد كاشان، در ابرازنظر خود در باره مقاله مورد بحث در ٢٥ فروردين).

اين درست است كه خواست و منافع كارگران هسته و ستون فقرات وحدت ملي را در ايران تشكيل مي دهد، اين اما قدرت و نه ضعف اين وحدت است، زيرا طبقه كارگر در دفاع از منافع خود، از انگيزه عيني برخودار است، عليه توطئه نابودي منافع ملي ايران و تماميت حقوقي و نهايتاً ارضي ايران برزمد، تا از بردگي خود و تبديل ايران به نومستعمره سرمايه مالي امپرياليستي ممانعت به عمل آورد! پيگيري طبقه كارگر در دفاع از منافع ملي ايران، از اين علت عيني برخودار است. از اين روست كه مي توان ايران را ميهن كارگران ارزيابي و آن ها را پيگيرترين مدافع آن اعلام نمود! «بورژوازي ملي …» ميهن دوست بايد از اين واقعيت احساس خرسندي كند و از پختگي حزب طبقه كارگر كه مي تواند با ارزيابي خود سازماندهي مبارزه را براي اين مرحله عملي سازد، خشنود باشد!

«حاكميت اوباشان» كه با نابودي رهبران فرهيخته و انقلابي حزب توده ايران، دستانش را در خون پاك ترين ميهن دوستان فرو برد، بزرگ ترين پشتوانهِ علمي- مبارزه جويانه را براي فرازمندي انقلاب بزرگ مردم ميهن ما نابود ساخت. چرا بايد «بورژوازي ملي …» بخواهد به اين راه از اين طريق ادامه دهد كه از بحثي صادقانه و سازنده در باره برنامه اقتصاد ملي براي اين مرحله، با پيش داوري هاي غير منطقي، دوري كند؟ كدام منافع بر اين امر حكم مي كند؟

٢- وحدت عين و ذهن

آنچه که نگارنده را بر آن می دارد، نگرشی انتقادی به بقیه مطلب های طرح شده در مقاله «چه گرایشی به چپ …» در این سطور داشته باشد، طرح تزهای بسیاری است که در آنجا مطرح شده اند، بدون آنکه استدلالی برای درستی آن ها ارايه شده باشد! این نظر ها، با برداشت های غیر دقیق از اندیشه سرشارِ فرهنگِ مارکسیستی- توده ای، بحث سازنده در باره برنامه اقتصاد ملی را در مرحله کنونی به پیش نمی برد. پرداختن به انديشه ي ماركسيستي- توده اي را باید در جای خود عملی نمود. در سطور زیر، تنها به اشاره هایی که نظرهای طرح شده آن ها را اجتناب ناپذیر كرده اند، قناعت مي شود:

مقاله با اين جمله آغاز مي شود: «گرایش به چپ و عدالت خواهی باید از بطن جامعه بجوشد … از متن واقعیت اجتماعی و طبقاتی … طبقه کارگری که اکثر اعتراضات اش گرفتن حقوق های معوقه و یا ترس از بیکار شدن و یا تلاش برای کاریابی است و نیز طبقه متوسط که در لبه پرتگاه سقوط به سطح طبقات فرودست قرار دارد، با تئوری های نخبه گرانه چپ، گرایش جدی به چپ پیدا نمی کند. یعنی این تئوری ها نیستند که تعیین کننده هستند، بلکه واقعیت اجتماعی است که آگاهی را تعیین می کند.»

نكته هايي از «واقعيت اجتماعي» در سطور پيش مورد توجه قرار گرفت. در اين سطور جنبه ديگري از اين واقعيت بررسي مي شود. این سخن درستی است که واقعیت اجتماعی و تجربه شخصی در نبرد روزانه، اهرم شناختِ سرشت طبقاتی جامعه برای زحمتکشان است. اهرم شناخت ”حسي“ است. تجربه، اولين دريچه شناخت است. لذا تئوری، جایگزین برای تجربه نیست. تئوری، شرایط تجربه ي در جریان را قابل شناخت ساخته و درک همه جانبه آن را ممکن می سازد. تئوريزه كردنِ تجربه جديد، بر پايه تجربه پيش انجام مي شود. لذا روند ذهن و عين در تجربه، روندي واحد و توامان است. لئو كفلر در اثرش ”تاريخ و ديالكتيك“، وحدت عين و ذهن، وحدت ذهنيت و عينيت، سوبژكت و ابژكت را بسيار آموزنده ترسيم مي كند (نگاه شود به آگهي ي مربوطه در اخبار روز).

وحدت ميان عين و ذهن، ميان تجربه و تئوري را مي توان در نمونه زير نيز مورد بررسي قرار داد. بحث های جاری در باره برنامه اقتصاد ملی، به کمک پرداخت نظری یا تئوریزه کردن شرایط حاکم، شناخت شرایطی را ممکن می سازد که «کارگری» که ماه ها دستمزد دریافت نکرده است، و به دنبال خصوصي سازي معدن با خطر بيكاري روبروست، و یا «طبقه متوسطی که در لبه پرتگاه» قرار دارد، آن طور كه در مقاله مورد بررسي ذكر شده است، به علل سلطه وضع حاکم و خطر سقوط پی برد و آن را درک کند. از درون این شناخت است که راه خروج از بحران و دفع خطر شناخته و درک می شود. نه توصيف و توجيه، بلكه تغییر شرایط حاکم که مارکس آن را وظیفه فلسفه و تئوری مارکسیستی می داند، با این شیوه تحقق می یابد و درك مي شود.

از این رو گفتگوی نظری- سیاسی جاری به منظور ارایه تعریف و مضمون مشخص برای برنامه اقتصاد ملی در دوران ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه، کمکی است برای زحمتکشان بتوانند نامفهوم بودن ابتدایی مضمون ”اقتصاد سیاسی“ اين دوران را كه ماركس آن را انتزاع ”توخالي“ می نامد،  با شناخت مشخص مضمون و ساختار آن، ”پر“ کنند و از این طریق مضمون و ساختار آن را درک نمايد. شناخت پديده نو، شناخت تئوريك- نظري ي همه جنبه ها و سويه هاي پديده است، به بيان احسان طبري، «تعميق شناخت از سطح و ظاهر پديده به مضمون آن است.»

بی توجهی به وحدت تجربه و تئوری در هستی انسان، که از طریق جدا ساختن این دو عنصرِ  توامان، و یا نارواتر، از طريق جدا سازی آن ها و در مقابل هم قرار دادن دو عنصر تجربه و تئوری انجام مي شود، ناشی از برداشت غیردیالکتیکی از واقعیت است. نقض وحدت دیالکتیکی میان تجربه و تئوری، صرفنظر از سرشت ضد انسان شناسانه (ضد آنتروپولوژیکی) آن، از این رو نیز نادرست است، زیرا همچنین به نفی روند واقعی رشد شناخت فردی (اونتولوژیکی) انسان می انجامد. انسان هموزاپینس، آن هنگام که از گذشته حیوانی جدا شد و به قول زنده یاد احسان طبری در ”نوشته های فلسفی و اجتماعی“ (جلد اول) «کمی بیش از یک بوزینه درک می کرد»، با اهرم تجربه و تئوریزه کردن آن، راه طولانی گذار از همو زاپینس به همو زاپینس زاپینس را گام به گام طی نمود و اکنون می تواند به ستاره ها دست دراز کند و مجهولات ”آسمانی“ و ”خداگونه“ را شفاف و درک شده، تعریف کند.

جدا سازی تجربه و تئوری از یکدیگر، با واقعیت مبارزات زحمتکشان در میهن ما، یعنی با توانایی فردی (انتولوژیکی) و اجتماعی کارگران نیز در تضاد قرار دارد. مبارزات کارگران معدن سنگ آهن بافق که ”نسان نودینیان“ در مقاله «خصلت اعتراضات کارگری 1393» در اخبار روز (19 فروردین 1394) مورد بررسی قرار داده است، نشان می دهد که کارگران وحدت میان منافع خود برای حفظ محل کار را با خطری که از طریق خصوصی سازی معدن متوجه منافع آن ها است، با روشنی کامل درک می کنند و نمی توان با این برداشت موافق بود که گویا زحمتکشان از درک «تئوریهای نخبه گرانه چپ» ناتوانند که نظریه پرداز مدعی است. این، برداشتی روا نیست.

نفی هوشمندی کارگران برای درک تئوری «نخبگان»، از ریشه ي ناصواب مذهبی- طبقاتی سیرآب می شود. هدف آن توجیه تقسیم جامعه به طبقات است. این توجیه و ”طبیعی“ باوراندنِ تقسیم جامعه به طبقات از این طریق عملی می شود که جامعه را به شبانان pastor و «نخبگان» و … و از سوی دیگر به ”فعله“، ”امت“، و ”بنده“ و اکنون ”کارگر“ تقسیم کرده و می کنند. نفی هوشمندی و توانایی شناخت انسان هموزاپینس از علل نابسامانی ها، پرده ساتری است برای طبقات حاکم در طول تاریخ، به منافع خود لباسی برازنده بپوشانند که گویا طبقات محکوم و محروم شایسته شناخت آن نیستند. اين را ”حكمت الهي“ ناميده اند! در طول تاریخ این طبقات از اهرم های متفاوتی به این منظور بهره برده اند. وعده ”بهشت برین“ به انسان در گذشته و «فرهنگ عدالت طلبانه» پس از «رشد نیروهای مولده» امروز، که مطرح می شود، چنین نمونه هایی هستند.

مقدم شمردن ذهن بر عين، به جاي شناخت توامان و بهم تنيده بودن شان، علت علّي جداسازي و در برابر هم قرار دادن ذهن و عين است. براي انديشه ذهن گرا كه با انديشيدن در باره يك پديده و روند شدن آن، به شناخت چگونگي شدن پديده دست مي يابد (كه در ابتداي آن، شناخت علت صوري و ظاهر پديدار شدنِ پديده قرار دارد)، دچار اين توهم مي گردد كه گويا ذهن بر عين تقدم دارد. از اين هم فراتر، انديشه ايده آليست ذهن گرا، بر خلاف ايده آليست عين گرا، حتي مي پندارد كه پديده، مخلوق ذهن اوست و در خارج از ذهن او اصلاً وجود ندارد! عجيب هم نيست كه انسان هوموزاپينس در طول عمر تاريخي ١٥٠ هزار ساله خود، با گمراهي هاي بسياري در روندشناخت از خود و از محيط پيرامون روبرو شد. تئوريزه كردن واقعيت عيني نمي توانست در اين دورانِ طولاني، بي راهه ها را تجربه نكند. شناخت از واقعيت كه بر پايه  انديشه سحرآميز- عرفاني و تداوم آن در انديشه مذهبي آغاز شد، با گذار از دوران مادرسالاري به دوران پدرسالاري و برپايي جامعه برده داري از مرحله خدايان افسانه اي و چند خدايي به يكتاخدايي رشد يافت، از يك سو گام هاي بلند و تاريخي اي در روند شناخت از خود و محيط پيرامون را طي كرد، اما از سوي ديگر با سرگشتگي هاي هولناكي همراه بود. ماركس از اين رو از «تاریخ، بادهِ تکامل را در كاسه سر شهیدان نوشید (مارکس)» صحبت مي كند (به نقل از احسان طبري، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد دوم).

دستيابي به انديشه و اسلوب علمي شناخت كه با رشد ايده آليسم ذهني به عيني كه بيروني و ابن سينا اولين نمايندگان آن هستند، و در دوران روشنگري و به كمك نمايندگان اخير آن به منطق صوري دست يافت، تنها با درك ماترياليستي از واقعيت توانست به منطق علمي- ديالكتيكي براي شناخت واقعيت عيني نايل گردد. تنها منطق ديالكتيكي است كه وحدت ذهن و عين را از اين طريق به اثبات مي رساند كه انسان هموزاپينس را به مثابه پديده اي تاريخي، يا موجودي ارزيابي و تعريف مي كند كه از وحدت ”بيو-پسيكو- سوسيال“ برخوردار است!

حدايي اين اجزا، و بدتر از آن، در مقابل هم قرار دادن آن ها و مطلق سازي جز و يا اجزايي از آن ها، ريشه اصلي اغلب بدفهمي ها را از پديده ”انسان“ تشكيل مي دهد. هر سه سويه، ارزشي مشابه را تشكيل داده و تنها درك بهم تنيدگي آن ها، درك شخصيت انسان را ممكن ساخته و به جدايي سوبژكت و ابژكت در انديشه ذهن گرا پايان مي دهد!

به نظر حزب توده ايرا

 نیاز به پاسخ به پرسش در باره ازجمله متحدان این بورژوازی برای تحقق بخشیدن به «مدل اقتصادی» همانقدر مطرح می شود، که طرح انگیزه ای که این متحدان را باید به دفاع از این «مدل اقتصادی» راهنما شود، مطرح می شود؟ عنصر «بورژوازی ملیِ مترقی و مدرن» می خواهد به طور مستقل «مدل اقتصادی» خود را به مورد اجرا بگذارد، و یا به متحدین تاریخی نیاز دارد؟ این متحدین کیانند؟ کدام منافع مشخص آن ها در این «مدل اقتصادی» مورد توجه و دفاع قرار گرفته است؟

نظر حزب توده ایران و چپ مارکسیستی- توده ای در این مورد صراحت داشته و شفاف است. حزب توده ایران «بورزوازی ملی مترقی و مدرن» و طبقه کارگر ایران و همه زحمتکشان یدی و فکری از زن و مرد را متحدان برای «مرحله تاریخی [رشد اقتصادی- اجتماعی کنونی] ایران» می داند. حزب توده ایران این مرحله را مرحله ملی دمکراتیک فرازمندی جامعه ارزیابی می کند. «مدل اقتصادی» مورد نیاز این مرحله نیاز به تدقیق دارد تا بتوان از آن به مثابه اهرم جلب زحمتکشان و همه لایه های بورژوازی ملی و میهن دوست برخوردار شد.

قرار داشتن این جمله راهگشا در پایان مقاله و نه در آغاز آن، یک کاستی فنی ی مقاله نیست، بلکه این امکان را از نظریه پرداز سلب نموده، بحث مشخص را از آن نقطه که پایان یافته بود، ادامه دهد! به عبارت دیگر، به بررسی پیشنهادهایی بپردازد که خود در باره آن در مقاله «پاسخی کوتاه به فرهاد عاصمی» (اخبار روز) پرسیده و پاسخ های مشخصی در مقاله «اندیشه هایی در باره ساختار برنامه اقتصاد ملی» (اخبار روز 14 فروردین 1394) دریافت نموده بود. تنها با ادامه بحث در جریان می توان برای نمونه به انتزاع «تلفیقی از بازار و برنامه ریزی غیرمتمرکز با دیدبانی جامعه مدنی»، که در جمله پایانی در مقاله کنونی مطرح می سازد، روح دمید و آن را به واقعیت مشخص تبدیل و از تکرار موضع و نظرها دوری جست. واقعیت مشخص است! (هگل)

به منظور گذر از این کاستی، مقاله، خواننده را به مقاله پیشین «بورژوازی ملی در عصر جهانی سازی» ارجاع می دهد که در آنجا نیز نکته مشخصی وجود ندارد که بتوان با آن برای «مدل اقتصادی» طرح شده در مقاله کنونی، مضمون مشخصی را در نظر گرفت و انتزاع میان تهی «مدل اقتصادی» را به انتزاعی قابل درک بدل نمود.

پیش تر در مقاله «برنامه اقتصاد ملی- دمکراتیک، پرچم فعالیت اجتماعی، نگرشی به “بورژوازی ملی در عصر جهانی شدن”» (اخبار روز 29 اسفند 1393)  برخی نظرهای طرح شده در مقاله «بورژوازی ملی …» مورد بررسی انتقادی قرار گرفته بود. در آنجا همچنین پیشنهادهای مشخص چپ مارکسیستی- توده ای برای برنامه اقتصادی ملی در این مرحله رشد ایران مطرح شده بود.

باید امیدوار بود که نظریه پرداز که حافظ «خاطرات زنده یاد مهندس سحابی» نیز است، فرصت و حوصله پرداختن به پیشنهادها و نظرها را بیابد. آنچه که نگارنده را بر آن می دارد، نگرشی انتقادی به بقیه مطلب های طرح شده در مقاله «چه گرایشی به چپ …» در این سطور داشته باشد، طرح تزهای بسیاری است که نظریه پرداز در آنجا مطرح ساخته، بدون آنکه استدلالی برای درستی آن ها طرح نماید! این نظر ها، با برداشت های غیر دقیق از اندیشه سرشار فرهنگ مارکسیستی- توده ای، بحث سازنده در باره برنامه اقتصاد ملی را در مرحله کنونی به پیش نمی برد. پرداختن به این ارثیه باید در جای خود عملی گردد. در سطور زیر تنها اشاره هایی تا آنجا ضروری است که نظرهای طرح شده آن ها را اجتناب ناپذیر می کنند:

1-     حمید آصفی می نویسد: «گرایش به چپ و عدالت خواهی باید از بطن جامعه بجوشد … از متن واقعیت اجتماعی و طبقاتی … طبقه کارگری که اکثر اعتراضات اش گرفتن حقوق های معوقه و یا ترس از بیکار شدن و یا تلاش برای کاریابی است و نیز طبقه متوسط که در لبه پرتگاه سقوط به سطح طبقات فرودست قرار دارد، با تئوری های نخبه گرانه چپ، گرایش جدی به چپ پیدا نمی کند. یعنی این تئوری ها نیستند که تعیین کننده هستند، بلکه واقعیت اجتماعی است که آگاهی را تعیین می کند.»

این سخن درستی است که واقعیت اجتماعی و تجربه شخصی در نبرد روزانه، اهرم شناخت سرشت طبقاتی جامعه برای زحمتکشان است. تئوری، جایگزین برای تجربه نیست. تئوری، شرایط تجربه در جریان را قابل شناخت و درک آن را ممکن می سازد. برای نمونه، بحث های جاری در باره برنامه اقتصاد ملی، به کمک پرداخت نظری یا تئوریزه کردن شرایط حاکم، شناخت شرایطی را ممکن می سازد که «کارگری» که ماه ها دستمزد دریافت نکرده است، و یا «طبقه متوسطی که در لبه پرتگاه» قرار دارد، به علل سلطه وضع حاکم و خطر سقوط پی برد و آن را درک کند. از درون این شناخت است که راه خروج از بحران و دفع خطر شناخته و درک می شود. تغییر شرایط حاکم و نه توصیف و توجیه آن که مارکس آن را وظیفه فلسفه و تئوری مارکسیستی می داند، با این شیوه تحقق می یابد. از این رو گفتگوی نظری- سیاسی جاری به منظور ارایه تعریف و مضمون مشخص برای برنامه اقتصاد ملی در دوران ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه، کمکی است برای زحمتکشان بتوانند نامفهوم بودن ابتدایی مضمون تئوریک “اقتصاد سیاسی دوران ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه” را که مارکس انتزاع میان تهی می نامد،  با شناخت مشخص مضمون و ساختار آن، “پر” کنند و از این طریق مضمون و ساختار آن را درک کنند.

بی توجهی به وحدت تجربه و تئوری در هستی انسان، که از طریق جدا ساختن این دو عنصرِ  توامانِ در خدمت شناخت انسان از محیط پیرامون و از خود، و یا نارواتر، جدا سازی آن ها و در مقابل هم قرار دادن دو عنصر تجربه و تئوری، ناشی از برداشت غیردیالکتیکی از واقعیت است. نقض وحدت دیالکتیکی میان تجربه و تئوری، صرفنظر از سرشت ضد انسان شناسانه (ضد آنتروپولوژیکی) آن در طول تاریخ، از این رو نیز نادرست است، زیرا همچنین به نفی روند واقعی رشد شناخت فردی (اونتولوژیکی) انسان می انجامد. انسان هموزاپینس، آن هنگام که از گذشته حیوانی جدا شد و به قول زنده یاد احسان طبری در “نوشته های فلسفی و اجتماعی” (جلد اول) «کمی بیش از یک بوزینه درک می کرد»، با اهرم تجربه و تئوریزه کردن آن، راه طولانی گذار از همو زاپینس به همو زاپینس زاپینس را گام به گام طی نمود و اکنون می تواند به ستاره ها دست دراز کند و مجهولات “آسمانی” و “خداگونه” را شفاف و درک شده تعریف کند.

جدا سازی تجربه و تئوری از یکدیگر، با واقعیت مبارزات زحمتکشان در میهن ما، یعنی با توانایی فردی (انتولوژیکی) و اجتماعی کارگران نیز در تضاد قرار دارد. مبارزات کارگران معدن سنگ آهن بافق که نسان نودینیان در مقاله «خصلت اعتراضات کارگری 1393» در اخبار روز (19 فروردین 1394) مورد بررسی قرار داده است، نشان می دهد که کارگران وحدت میان منافع خود برای حفظ محل کار را با خطری که از طریق خصوصی سازی معدن متوجه منافع آن ها است، با روشنی کامل درک می کنند و نمی توان با این برداشت موافق بود که گویا زحمتکشان از درک «تئوریهای نخبه گرانه چپ» ناتوانند که نظریه پرداز مدعی است. این، برداشتی روا نیست.

نفی هوشمندی کارگران برای درک تئوری «نخبگان»، از ریشه ناصواب مذهبی گونه ی طبقاتی سیرآب می شود. هدف آن توجیه تقسیم جامعه به طبقات است. این توجیه و “طبیعی” باوراندنِ تقسیم جامعه به طبقات از این طریق عملی می شود که جامعه را به شبانان pastor و «نخبگان» و … و از سوی دیگر به “فعله”، “امت”، و “بنده” و اکنون “کارگر” تقسیم کرده و می کنند. نفی هوشمندی و توانایی شناخت انسان هموزاپینس از علل نابسامانی ها، پرده ساتری است برای طبقات حاکم در طول تاریخ، به منافع خود لباسی برازنده بپوشانند که گویا طبقات محکوم و محروم شایسته آن نیستند. در طول تاریخ این طبقات از اهرم های متفاوتی به این منظور بهره برده اند. وعده “بهشت برین” به انسان در گذشته و «فرهنگ عدالت طلبانه» پس از «رشد نیروهای مولده» امروز، که مطرح می شود، چنین نمونه هایی هستند.

2-     تز دیگری که نظریه پرداز مطرح می سازد، باز می گردد به خطری که «طیف چپ سکولار و چپ مذهبی» با آن روبرو خواهند بود، چنانچه «خواسته های بنیادی جامعه ایران را فدای مبارزات ضد امپریالیستی» کنند.

به منظور اثبات این تز، نظریه پرداز هیچ دلیلی ارایه نمی دهد. در برابر هم قرار دادن خواسته های بنیادی جامعه ایران و مبارزه ضد امپریالیستی، که همان شیوه نادرست قبلی برای جدا سازی وحدت دیالکتیکی پدیده ها است، تنها به اصطلاح استدلالی است که به منظور باوراندنِ درستی تز مطرح می شود! این موضع مبتنی بر شیوه نادرست، حتی می تواند این توهم را نزد خواننده ایجاد سازد که گویا نظریه پرداز معتقد است که امپریالیست ها که همان استعمارگران قرون گذشته هستند که ایران را به کشوری نیمه مستعمره بدل ساخته بودند، کوچکترین نقشی در تحقق نیافتن «خواسته های بنیادی جامعه ایران» ندارند! آیا نقش امپریالیسم کهنه کار انگلیس در شکست جنبش های پیش از انقلاب مشروطه و انقلاب مشروطه فراموش شده است؟ کودتای ضد ملی 28 مرداد 32 از خاطر محو شده است؟ توطئه های امپریالیستی و در مرکز آن جنگ تحمیلی عراق به ایران بعد از پیروزی انقلاب، به بایگانی نسیان سپرده شده است؟ و …

مبارزه ضد امپریالیستی اما به این معنا نیست که نباید با امپریالیست ها رابطه، ازجمله رابطه اقتصادی داشت! نظر شفاف و صریح چپ توده ای در این زمینه بارها اعلام شده است. رابطه اقتصادی و سرمایه گذاری خارجی باید در چارچوب برنامه اقتصادی ای عملی گردد که طرف ایرانی برای توسعه اقتصادی- اجتماعی کشور خود تنظیم می کند و نه در چارچوب دستورات سازمان های مالی امپریالیستی از قبیل صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و غیره! این رابطه را نظریه پرداز در مقاله، همان طور که نقل شد، به صورتی نامشخص و کشدار بیان کرده است: «”بورژوازی ملی در عصر جهانی شدن” … البته در تعامل و ارتباط با اقتصاد جهانی» عمل می کند! «تعامل و ارتباط با اقتصاد جهانی» انتزاعی میان تهی ای است که هر لحظه می تواند با این یا آن موضع “پر” شود! همه و هر اقدامی را می تواند در پشت این مضمون غیرمشخص منظور داشت! می بینیم که بحث های جاری می توانند کمک باشند برای روشن شدن مواضع و شناخت زحمتکشان و طبقه کارگر از مضمون برنامه اقتصاد ملی. این ادعا که کارگر گویا در مبارزه خود تنها برای «حقوق معوقه» می رزمد و قادر به درک «تئوری های نخبه گرایانه چپ» نیست و به کمک این تئوری ها گویا «گرایش جدی به چپ پیدا نمی کند» که نظریه پرداز طرح و مدعی درست بودن آن است، با واقعیت مبارزه زحمتکشان در ایران در انطباق نیست. طبقه کارگر وحدت منافع خود و منافع ملی ایران را بخوبی درک می کند. این نکته در مقاله «طبقه کارگر، پیگیرترین مدافع منافع ملی» به آن پرداخته شد (اخبار روز، 26 فروردین 1394)!

مبارزه پیروزمند 5 هزار کارگر معدن سنگ آهن بافق با خانواده خود و مردم شهر بافق نشان این سطح آگاهی ملی کارگران ایران است! ایران امروز مِلک کارگران است! دفاع از منافع ملی ایران، دفاع از منافع طبقه کارگر ایران است!

 (نگاه شود ازجمله به اعتصاب پیروزمند کارگران معدن بافق، دفاع از منافع ملی ایران است! (تیر 1393 http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2353)

3-     در آغاز مقاله که صحبت از «عدالت طلبی» مطرح بود، حمید آصفی همه جا از «چپ» و «گرایش چپ» سخن می راند. در بخش عمده مقاله، هنگامی که بحث به مساله “آزادی” می رسد، نظریه پرداز اما از «چپ سکولار» صحبت می کند. صحبت از آنست که «جامعه ایران یک طلب تاریخی دموکراسی خواهی معوقه دارد. و اینجاست که چپ های سکولار و مذهبی یک منطقه مشترک وسیعی با اندیشه و ایده دموکراسی لیبرال، حوزه کنش مشترک پیدا می کنند.»

در حدود یک صفحه پایانی مقاله، کوشش نظریه پرداز در جهت توضیح نفی پیوند و ضرورت جدا سازی میان آزادی و عدالت اجتماعی متوجهم است. به این نکته به طور انتقادی در نوشتارهایی پرداخته شده و نباید تکرار شود. آنچه که باید اما در این سطور برجسته ساخت که در ارتباط با موضع نظریه پرداز در نفی پیوند میان آزادی و عدالت اجتماعی قرار دارد، این نکته مرکزی است که او متحدان این دوره را محدود به «چپ سکولار و مذهبی» می پندارد و یا می خواهد قلمداد سازد که از «منطقه مشترک وسیعی با اندیشه و ایده دموکراسی لیبرال» برخوردارند. برای نظریه پرداز، دفاع از منافع و «خواسته های کارگران» از این رو پراهمیت ارزیابی نمی شود که طبقه کارگر را متحد مرحله کنونی فرازمندی اقتصادی- اجتماعی جامعه ایرانی ارزیابی می کند.  برخورداری زحمتکشان از عدالت اجتماعی نسبی، گویا حق شهروندی و مدنی هر کارگر در مرحله کنونی فرازمندی جامعه ایرانی نیست. طبقه کارگر آن بخش از «جامعه ایران» نیست که «یک طلب تاریخی دموکراسی خواهی معوقه دارد»! نظریه پرداز دفاع از منافع کارگران را از این رو ضروری می داند که نگران آنست که «بدون پاسخ گویی به مطالبات این طبقه، اصلاحی به سود دموکراسی ملی صورت نمی گیرد» که پیش تر آن را «ایده دموکراسی لیبرال» نامیده بود که تنها ارثیه «چپ های سکولار و مذهبی» است!

با چنین موضعی است که نفی موضع چپ مارکسیستی- توده ای در نظریات حمید آصفی، ریشه غیرمستدل خود را عریان می سازد.




طبقه کارگر، پیگیرترین مدافع منافع ملی!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٧ (٣٠ فروردين)

واژه راهنما: وحدت عيني بر روي منافع ملي. فرهنگ جايگزين براي فرهنگ حاكم.

پیش تر به وحدت عینی منافع طبقه کارگر و بورژوازی ملی در دوران ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه پرداخته شده بود (نگاه شود ازجمله به “چپ کدام برنامه اقتصاد ملی را پیشنهاد می کند”، اخبار روز 21 اسفند 1393). این وحدت بر این پایه قرار دارد که زحمتکشان و هم بورژوازیِ ملی و خواستار استقلال اقتصادی ایران، از یک سو زیر فشار سرکوب حاکمیت دیکتاتوری قرار داشته و از برخوردار شدن از آزادی های قانونی محرومند و از سوی دیگر با یورش سرمایه مالی امپریالیستی روبرو هستند که مایل است، با نابودی قوانین ملی، برنامه نولیبرال حاکمیت جهانی سرمایه مالی را به زحمتکشان و همه میهن دوستان در ایران (و همه کشورهای پیرامونی دیگر) تحمیل کند.

طبقه کارگر و مدافعان آن در چنین شرایطی از یک سو مجبور هستند واقعیت عینی این وحدت منافع را برای متحدان خود در این مرحله قابل شناخت ساخته و پذیرش مبارزه مشترک همه جانبه را برای حفظ این وحدت توضیح دهند و تفهیم نمایند، تا شرایط تغییرات بنیادین در کشور، که به معنای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری است، ایجاد شود. به این منظور باید پرسش های جدی طرح شده در این زمینه پاسخی منطقی، صادقانه و  مستدل دریافت کند. برخی از این پرسش ها مساله حجم سرمایه گذاری، و یا انباشت سرمایه و یا مساله رابطه میان آزادی و عدالت اجتماعی را در بر می گیرد. محک برای پاسخ به آن ها، شناخت «نیازهای برنامه اقتصاد ملی» است که باید توسط متحدان این مرحله تنظیم گردد. همچنین پیشنهادهایی برای تنظیم چنین برنامه اقتصاد ملی طرح شد که در آن جوانب مختلف مضمونی و ساختاری این برنامه مورد توجه آغازین قرار گرفت. بدین ترتیب، وحدت منافع مشترک زحمتکشان و بورژوازی ملی در این مرحله در مبارزه برای آزادی و دفاع از منافع ملی در دوران جهانی سازی امپریالیستی با ارایه مضمون برنامه مستدل شد (ازجمله نگاه شود به “اندیشه هایی در باره ساختار برنامه اقتصاد ملی”، اخبار روز 14 فروردین 1394 و “برنامه اقتصاد ملی- دمکراتیک، پرچم مبارزه اجتماعی”، همانجا، 29 اسفند 1393).

به مثابه سویه پراهمیت دیگری در نبرد پیش گفته در این دوران که باید به منظور جلب نظر متحدان بدان پرداخت، متبلور ساختن موضع اجتماعی- مدنی- فرهنگی- هنری زحمتکشان در مبارزه نظری است. موضعی که گرامشی آن را “نبرد در سنگر” می نامد که باید به منظور توضیح موضع  ایدئولوژیک طبقه کارگر به آن پرداخت. فیلسوف مارکسیست آلمانی هانس هینس هولس در اثر خود “تئوری، به مثابه قدرت مادی” بر این نکته تائید دارد که طبقه کارگر باید در دوران “نبرد در سنگر”، جوانب مختلف «فرهنگ کارگری و به ویژه موضع دفاع از ارثیه ملی و دفاع از منافع گونه انسانی را در این فرهنگ بپروراند و در فعالیت سیاسی- تبلیغی خود توضیح دهد.» (آندره آس وئر، “صحنه نبرد، دولت ملی” جهان جوان، 8 آوریل 2013).

طبقه کارگر ایران، همه زحمتکشان یدی و فکری، چه زن و چه مرد، چه در تولید و چه در خدمات، معلم و پرستار، بار اصلی دفاع از منافع ملی و دفاع از تمامیت ارضی میهن را بر دوش می کشند. لذا طبقه کارگر باید در فعالیت فرهنگی در دوران “نبرد در سنگر”، موضع صریح و شفاف خود را بپروراند، رشد دهد و مطرح سازد. تنها از این طریق است که  طبقه کارگر می تواند فرهنگ جایگزینی را برای فرهنگ حاکم ارایه داده و آن را به اهرم تصاحب ذهن و قلب متحدان خود تا در درون لایه هایی از بورژوازی میهن دوست بدل سازد.

امروز خبر انتشار بیانیه ای که تا کنون 900 تن از فعالان دفاع از تساوی حقوق زن آن را امضا کرده اند و در آن علیه تبعیض جنسیتی برای استخدام دولتی اعتراض شده است، انتشار یافت (اخبار روز، 24 فروردین).  در این بیانیه به تصمیم دولت حسن روحانی اعتراض شده است که در برابر استخدام 4467 مرد، استخدام تنها 2392 زن را در پیش دارد که تنها در رشته های دفترداری در نظر گرفته شده. این، برنامه دولت مدافع منافع نظام سرمایه داری را تشکیل می دهد. در این بیانیه ضمن اعتراض به دولت روحانی و خواستار شدن تصحیح برنامه ضد زنِ «دولت موسوم به تدبیر و امید»، آمار رسمی کشور نقل می شود که نشان می دهد که «نرخ مشارکت زنان از ۱۶.۴ درصد در سال ۱۳۸۵، به ۱۲.۶ درصد در سال ۱۳۹۰» تنزل یافته و «میانگین بیکاری زنان در سال ۹۲ دو برابر بوده … مردان 8.7 درصد و زنان 20.3 درصد». سپس بیانیه با توانمندی نمونه های دیگر تبعیض جنسیتی را در سیاست دولت و مجلس بر می شمرد و آن ها را به عنوان« نمونه‌های دیگری از تبعیض آشکار علیه زنان [می نامد]  که در این چند سال، به‌دستور دولت و مجلس اعمال شده است.» بیانیه در سطور بعد نشان می دهد که این شیوه تبعیض علیه زنان، با نقض صریحِ قوانین کشور و به ویژه اصل هایی از قانون اساسی، توسط نظام سرمایه دارانه حاکم اِعمال می شود: «این اقدامات و سیاست‌گذاری‌ها برخلاف قوانین داخلی است.»

در پایان، بیانیه به درستی اصل جایگزینی را مطرح می سازد که باید آن را به عنوان اصلی در برنامه اقتصاد ملی منظور داشت، زیرا نقش پراهمیتی را در توسعه اقتصادی کشور ایفا می کند. اصلی که می توان آن را مصداق مضمون “نبرد در سنگر” برای طبقه کارگر و فعالین آن نیز ارزیابی نمود: استخدام باید «مبتنی بر سطح دانش و مهارت افراد» قرار داشته باشد! در آنجا آمده: «ما از ریاست جمهوری می‌خواهیم … روند استخدامی خود را نه براساس جنسیت که براساس رتبه‌ی کسب‌شده در آزمون‌های علمی و عملی بنا نهد که مبتنی‌بر سطح دانش و مهارت افراد است.»

در دفاع از منافع ملی نیز جنبش کارگری با شرایط مشابهی روبروست. اجرای برنامه نولیبرال که هدف آن ایجاد امکان انباشت سود و سرمایه برای سرمایه مالی امپریالیستی است، از طرف حاکمیت نظام سرمایه داری به عنوان دریچه باز شده در توافق بر سر مساله اتمی ارزیابی و طرح می شود. اجرای این برنامه امپریالیستی که هدف آن تبدیل اقتصاد کشورهای پیرامونی به اقتصاد وابسته و استعمارزده به سود سرمایه مالی جهانی است، از طرف رژیم دیکتاتوریِ ولایی به عنوان امکانی مطرح می شود که گویا همراه خواهد بود با توسعه اقتصادی کشور که باید از طریق ورود سرمایه گذاری خارجی تحقق یابد. این در حالی است که سرمایه گذاری خارجی تنها آن هنگام در خدمت رشد اقتصادی- اجتماعی دمکراتیک و به سود منافع ملی قرار خواهد داشت که در چارچوب برنامه اقتصادی ملی- دمکراتیک عملی گردد. با افسانه رشد اقتصادی از طریق سرمایه گذاری خارجی، زحمتکشان ایران از آن روزهایی آشنا هستند که همین سیاست با نام «تعدیل اقتصادی» در دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی آغاز شد. برخی از مدافعان صادق سرمایه ملی و میهن دوست هم همین پندار را باور و تبلیغ می کنند. صدور سود سرمایه از کشورهای شرقی اروپایی، دو برابر بیش تر است از سودی که برای نمونه در کشور آلمان نصیب سرمایه امپریالیستی می شود! (كلاوس بلسينگ Klaus Blessing ”آينده سوسياليستي“ – نگاه شود به “عدالت اجتماعي، انديشه اي مذهبي نيست!”، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2485)

در مقاله “خصلت اعتراضات کارگری 1393” (اخبار روز 19 فروردین 1394)، “نسان نودینیان” از بیش از صد اعتراض و اعتصاب کارگری در سال 1393 در ایران خبر می دهد. بخش عمده ای از این مبارزات برای دریافت دستمزدِ پرداخت نشده و در دفاع از محل کار و مبارزه علیه خصوصی سازی در صنعت و معادن انجام شد. مبارزه علیه “برنامه خصوصی سازی” از این رو در مرکز دفاع از محل کار قرار دارد، زیرا کارگران و دیگر زحمتکشان یدی و فکری دریافته اند که این برنامه امپریالیستی به طور مستقیم علیه منافع آن ها عمل می کند. منافع طبقه کارگر در تضاد مستقیم با برنامه امپریالیستی قرار دارد که از طریق نابودی قوانین ملی، حق حاکمیت ملی ایران را نابود می سازد. وحدت منافع صنفی کارگران و منافع ملی از چنین ریشه عینی برخوردار است.

یکی از برجسته ترین مبارزات سال گذشته که در گزارش پیش گفته ارایه می شود، مبارز و اعتصاب کارگران معدن سنگ آهن بافق است که در دو مرحله طولانی و از طریق اعتصاب و تحصن عملی شد و در آن خانواده کارگران و همچنین بخشی از اهالی شهر بافق شرکت کردند. پیروزی و موفقیتِ مبارزه برای آزادی کارگران دستگیر شده، پیروزی و موفقیت علیه برنامه خصوصی سازی معدن، علیه برنامه نابودی حق حاکمیت ملی ایران و پیروزی در دفاع از منافع ملی ایران است. “نبرد در سنگر” که توسط کارگران معدن بافق به پیروزی رسانده شد، فرهنگ کارگری را به کمک شرکت مردم شهر به سطح دفاع از منافع ملی ایران فرارویاند و نشان داد که طبقه کارگر پیگیرترین مدافع منافع ملی ایران است! این فرهنگ مبارزه جویانه را باید به مثابه جایگزینی شایسته در برابر فرهنگ ارتجاعی نظام سرمایه داریِ وابسته و رژیم دیکتاتوری ولایت فقهه به مثابه اصلی به برنامه اقتصاد ملی وارد و ارج نهاد.

در حالی که سرمایه داری حاکم منافع ملی ایران را بر باد می دهد و کشور را به جولانگاه سرمایه سوداگر امپریالیستی بدل می سازد، ثروت های ملی و متعلق به نسل کنونی و آینده را در “بازار مکاره بورس” به حراج می گذارد  مالکیت سرمایه مالی امپریالیستی را بر آن تحکیم می بخشد، طبقه کارگر خواستار پایان بخشیدن به حراج وجب به وجب خاک ایران هستند! ایران امروز مِلک زحمتکشان و نه غارتگران و استثمارگران است! منافع میهن و منافع زحمتکشان به وحدت رسیده است!

تنظیم برنامه اقتصادی جایگزین توسط طبقه کارگر و متحدان مرحله ای آن، بورژوازی ملی میهن دوست، ایجاد فرهنگی است که وظیفه روز نبرد را در سنگر تشکیل می دهد که گرامشی مطرح می سازد. طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان، همچنان که بورژوازی ملی و مدافع تولید داخلی با ارایه برنامه تنظیم شده برای اقتصاد سیاسی مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه ایرانی، ستون فقرات و پرچم مبارزاتی را برای برپایی جبهه متحد ضد دیکتاتوری ایجاد می کنند که قادر است یک صدا از «اصلاحات برای تغییر» دفاع و برای تحقق آن دیگر نیروهای مردمی را تجهیز کند.

 




يافتن راه حل مشترك، راهي پر تضاريس! نگرشي به «راه رشد غيرسرمايه داري»!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٦ (٢١ فروردين)

واژه راهنما: سرشت ملي و دمكراتيك و ويژگي خاص برنامه اقتصاد ملي دوران ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه.

علي رضا جباري (آذرنگ) در مقاله «نقد مقاله ي ”سطحي نگري به چپ ايران“» (اخبار روز ١٧ فروردين ١٣٩٤) محق است كه خواننده با مطالعه ي مقاله ي ”سطحي نگري به چپ ايران“، با يك دوگانگي مضموني روبروست.

مخاطب سخن در مقاله ”سطحي نگري به چپ ايران“ كيست؟

به سخني ديگر، روشن نيست كه نظريه پرداز، حميد آصفي، كه در اين مقاله تز «راه رشد غيرسرمايه داري» را طرح، و با اشاره هايي مستند، شكست سياست اقتصادي نوليبرال در سه دهه گذشته در ايران را مورد خطاب قرار مي دهد، ضرورت بحث در باره راه رشد ايران را مورد تائيد قرار مي دهد و يا خير؟ آيا براي مدافعان ”بورژوازي ملي“ و ميهن دوست كه پنداشتند و هنوز هم برخي از آنان مي پندارند كه مي توان با نسخه سازمان هاي مالي امپرياليستي و با تكيه به برنامه هاي ضد مردمي و ضد ملي آن، رشد اقتصادي و اجتماعي مستقلي را براي ايران به ارمغان آورد، بايد هم نوا بود؟ و يا با توجه به تجربه فاجعه انگيز اين سياست خانمان برانداز، بايد در جستجوي راه حلِ ديگري بود كه تدارك آن پس از انقلاب و زير شرايط تجاوز جنگي و پوشيده در دوران پس از پيروزي انقلاب ديده شده بود؟

چنين شقي البته مثبت است و بايد با آفرين گفتن به استقبال آن رفت!

 

حميد آصفي در مقاله ”سطحي نگري به چپ ايران“، اصل ٤٤ قانون اساسي در باره ايجاد كردن بخش عمومي- دولتي اقتصاد در قانون اساسي و تعيين وظيفه آن را مميزه يك اقتصاد سوسياليستي ارزيابي نمي كند. به سخني ديگر، او اصل هاي اقتصادي در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن را ”اقتصاد سياسي سوسياليستي“ نمي داند. اين برداشتي درست است! اقتصاد سياسي مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه اما همزمان ”اقتصاد سياسي سرمايه داري“ نيز نيست! نه در الگوي آغاز دوران نظام سرمايه داري و نه الگوي كنوني در دوران ”جهاني سازي امپرياليستي“!

نياز به ”اقتصاد سياسي ويژه“ توسط كشورهاي در حال رشد از اين رو قابل درك است، زيرا اين كشورها كه نمي توانند راه رشد كلاسيك سرمايه دارانه را طي كنند و در عين حال، زير فشار اقتصادي- سياسي- فرهنگي- نظامي و غيره امپرياليستي قرار دارند (انواع محاصره هاي اقتصادي و …)، ناچارند براي حفظ منافع دمكراتيك و ملي خود، سياست اقتصادي و اجتماعي خاصي را تنظيم و دنبال كنند. سياستي كه آصفي اتخاذ آن را در پس از پيروزي انقلاب بهمن «به دليل غريزه بقاي سياسي- امنيتي» ضروري مي داند!

برنامه اقتصاد ملي براي دوران كنوني، اگر هم به آن نام ”راه رشد غيرسرمايه داري“ داده شده است، يك ”مدل“ جزم گرايانه و ”دگم“ نيست كه بايد همانند آيه آسماني به آن لبيك گفت. ويژگي عام آن را سرشت دمكراتيك و ملي آن و ويژگي خاص آن را شرايط مشخص هر كشوري تعيين مي كند. اين شرايط براي ايران و ونزوئلا و يا بوليوي و … يكي نيست.

از اين رو نيز بايد با وسواسي جانبدارانه و در عين حال با دقتي علمي، با شناخت شرايط مشخص، ساختار چنين برنامه اي را تنظيم نمود. سرشت دمكراتيك- ملي برنامه را موضع جانبداري از حقوق زحمتكشان و همه لايه هاي ميهن دوست همانقدر تعيين مي كند، كه وظيفهِ حفظ استقلال اقتصادي و سياسي كشور آن را تعيين مي كند.

بر ابن پايه است كه پايان دادن به اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي همانقدر يكي از پايه هاي اصلي چنين برنامه اي را تشكيل مي دهد كه حفظ بخش توانمند اقتصاد عمومي- دولتي، به مثابه ضامن استقلال اقتصادي كشور، و پيوند ميان آزادي هاي قانوني و حقوق دمكراتيك زحمتكشان، به سخني ديگر پايبندي به كوشش براي رشد عدالت اجتماعي نسبي – ملاط وحدت منافع زحمتكشان و ديگر لايه هاي ميهن دوست -، پايه هاي ديگر اقتصاد سياسي مرحله فرازمندي ملي- دمكراتيك را تشكيل مي دهد.

به نظر مي رسد، اكنون زمان آن فرا رسيده است كه با بهره گيري از امكانِ شايسته ي سپاسي كه توسط هيئت تحريريه ”اخبار روز“ در اختيار نظريه پردازان قرار داده شده، بحث را بر سر تعيين شرايط حاكم بر ايران متمركز كرد و تنظيم گام به گام برنامه اقتصاد ملي براي دوران ملي- دمكراتيكِ فرازمندي اقتصادي- اجتماعي ايران را آغاز نمود و آن را به نتايج مثبت نايل ساخت.

بدون ارايه يك برنامه جايگزين و مدافع منافع اكثريت بزرگ مردم ميهن ما كه سه دهه است زير فشار سياست خانمان برانداز برنامه نوليبرال امپرياليستي دست و پا مي زند، نمي توان به سازماندهي مبارزه جويانه زحمتكشان و همه لايه هاي ميهن دوست، تا درون لايه هايي از سرمايه دارانِ ملي، دست يافت و به قطع سلطه استبداد حاكم نظام سرمايه داري و همچنين اجراي «اصلاحات براي تغيير» نايل شد.

بهرنگ زندي (اخبار روز ١٦ فروردين ١٣٩٤ http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=66240) ضرورت دست يافتن به برنامه جايگزين را در نوشتار خود ترسيم و رابطه مستقيم سياست ضد ملي با سياست ضد مردمي حاكميت نظام سرمايه داري را حتي در عنوان مقاله خود افشا مي كند: «همزمان با توافق هسته اي، حكم شلاق براي كارگران چادرملو صادر شد»!

نظريه پرداز نشان مي دهد كه نظام حاكم سرمايه داري به منظور «ارزان نگه داشتن نيروي كار»، به سخني ديگر، به منظور اجراي برنامه ”آزاد سازي اقتصادي امپرياليستي“، «از شليك كردن به سمت كارگران در دهه ٥٠ تا تعطيلي و ممنوعيت تمامي تشكل هاي كارگري در دهه ي ٦٠، تا گشودن آتش به روي كارگران معترض خاتون آباد [ابا ندارد]. يك روز كارگر را دستگير مي كنند، يك روز كارفرما را به جانش مي اندازند تا به بهانه ي ادعاي خسارت، از او شكايت كند، يك روز شلاقش مي زنند، يك روز او را به جرم تشكيل سنديكا بازداشت مي كنند، يك روز هم او را مادرزاد مخرب مي خوانند و براي او حكم زندان مي برند. …»!




محك براي حجم سرمايه گذاري خارجي، نياز اقتصاد ملي است! عدالت اجتماعي، انديشه اي مذهبي نيست!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٥ (١٨ فروردين)

واژه راهنما: جايگاه ”عدالت اجتماعي“ در اقتصاد ملي- دمكراتيك. محدود ساختن تنظيم برنامه به يك محك، واقع بينانه نيست. چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟

”امير ايراني“ با ابرازنظرِ راهگشاي خود (نگاه شود به مقاله شماره ٤ امسال در ”توده اي ها“ «انديشه هايي در باره ساختار برنامه ي اقتصاد ملي!» كه در ”اخبار روز در ١٤ فروردين ١٣٩٤ انتشار يافت http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=66205) روند بحث مشخص در باره «چاره انديشي براي تغيير شرايط و بهبود زيست فردي و جمعي مردمان سرزمين»نمان را گامي به پيش مي برد. او پس از توضيح هاي مقدماتي كه مي توان با كليت آن موافقت داشت، نظر خودر را بيان مي دارد:

١- با اشاره به نياز به سرمايه گذاري خارجي در ايران به منظور رشد اقتصادي- اجتماعي كشور، نظريه پرداز توجه را به حجم سرمايه گذاري جلب كرده و مي نويسد: «يعني ورود سرمايه به كشور محدود تعيين شده باشد و يا خير! و انباشت سرمايه نيز مي تواند محدود تعيين شود و يا خير!»

٢- نكته پراهميت ديگري كه نظريه پرداز مطرح مي سازد، پاسخ به اين پرسش مركزي است كه در اقتصاد ملي در دوران فرازمندي كه حزب توده ايران آن را مرحله ملي- دمكراتيك رشد جامعه ارزيابي مي كند، مساله «عدالت اجتماعي» در چه مرحله اي از رشد و فرازمندي اقتصادي كشور به مساله مركزي رشد جامعه بدل مي شود؟

به سخني ديگر، نيروهاي چپ و مدافع زحمتكشان و همه لايه هاي ميهن دوست و ملي كه در اين مرحله از رشد اقتصادي- اجتماعي كشور، متحدان زحمتكشان و محرومان جامعه هستند، چه نظر مشخصي نسبت به زمان فرارسيدن تامين «عدالت اجتماعي» دارند؟ و يا پرسشي ديگر كه همين معنا را مي رساند:

براي رشد اقتصادي- اجتماعي كشور كدام زمان براي طرح مساله «عدالت اجتماعي» به مثابه وظيفهِ عيني- اجتماعي، مناسب ترين زمان است؟ نظريه پرداز اين پرسشِ راهگشا را از زبان گروه هاي مختلف اجتماعي، چنين بازگو مي كند: «ممكن است: گروهي بگويند در همان ابتدا بايد عدالت اجتماعي را تحقق بخشيد و گروهي بگويند در نيمه راه و گروهي در پايان راه!»

٣- نهايتاً نظريه پرداز مساله اهميت تناسب قوا را در جامعه در ارتباط با تحقق يافتن برنامه ترقي خواهانه و ميهن دوستانه اقتصادي- اجتماعي مطرح مي سازد و به درستي مي نويسد: «تحركات در دامنهء بازه را شرايط اجتماعي تعيين مي كند!».

مي توان در باره سه نكته پراهميت طرح شده، انديشه هاي زير را به مثابه زمينه بحث مطرح ساخت:

١- «ورود سرمايه به كشور محدود تعيين شده باشد و يا خير! و انباشت سرمايه نيز مي تواند محدود تعيين شود و يا خير!»

به نظر مي رسد كه مي توان محك واقع بينانه براي حجم سرمايه گذاري خارجي را نياز عيني برنامه اقتصاد ملي دانست! تعيين اين نياز را نبايد موكول به نظر و منافع گروهي لايه هاي مختلف اجتماعي نمود كه پاياني نخواهد داشت!

به سخني ديگر، پيش شرط پاسخ علمي به اين پرسش، تنظيم و توافق بر سر برنامه مشخص ملي- دمكراتيك براي رشد اقتصادي- اجتماعي كشور در اين دوران است. براي نمونه، اگر نشان داده شد كه در ايران به علت وجود شرايط اقليمي، سرمايه گذاري براي توليد انرژي خورشيدي و بادي مناسب است و توان علمي دانشگاه و امكان هاي فني كشور نيز در اين زمينه آماده هستند و يا در كوتاه ترين زمان آمادگي خواهند يافت، مي توان به اين نتيجه رسيد كه سرمايه گذري خارجي براي توليد پايگاه انرژي اتمي، نادرست و غيرضرور است، حتي اگر سرمايه گذاراني بخواهند تقريباً مجاني چنين نيروگاه هايي را در ايران برپا دارند! يا اگر ”استارباك“ و ”مك دونالد“ بخواهند با سرمايه گذاري خود، ريشه به تيشه سنت ”كباب ايراني“ بزنند، از ديدگاه حفظ فرهنگ غني غذايي ايراني نمي توان سرمايه گذاري در اين زمينه را بي كران ارزيابي نمود، زيرا چنين سرمايه گذاري، انباشت سرمايه را بالا مي برد (و در عوض بيماري هاي قلبي- عروق، قند و … را باعث مي شود)! همان طور كه با سرمايه گذاري براي توليد انرژي اتمي ازجمله از اين رو نمي توان موافقت نمود كه دارندگان اين پايگاه ها هنوز در هيچ كشوري نتوانسته اند مساله زباله هاي اتمي و نگهداري چندين قرني آن را بدون صدمه براي انسان و محيط زيست در كشور خودشان حل كنند!

به سخني ديگر، مساله تنظيم برنامه اقتصاد ملي دوران ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه، به محك ها و ”پارامتر“هاي ديگري نيز نياز دارد. محدود ساختن تنظيم برنامه به يك محك (حجم سرمايه گذاري و يا انباشت سرمايه)، واقع بينانه نيست. براي نمونه، حفظ محيط زيست، وظيفه اي بشري و نيازي غيرقابل چشم پوشي را براي تداوم حيات گونه انساني تشكيل مي دهد. حتي مردم ميهن ما، و ديگر كشورهاي ”جهان سوم“ كه زير فشار استبداد داخلي و يورش استعماري و نواستعماري خارجي هنوز نتوانسته اند از رشد كافي برخودار گردند، نسبت به آن احساس مسئوليت مي كنند. هنگام تنظيم برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك بايد در ابتدا همچنين به اين پرسش پاسخ داد كه چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟

در اين زمينه اقتصاددانان ماركسيست نظريات شايسته توجهي طرح كرده اند كه در گذشته به برخي از آن ها، ازجمله نظر هاري نيك، اقتصاددان آلمان دمكراتيك، در ”توده اي ها“ پرداخته شده است. نظريات اقتصاددان ديگر آلمان دمكراتيك، كلاوس بلسينگ Klaus Blessing كه در كتابي كه اخيراً انتشار يافته، با عنوان ”آينده سوسياليستي“ مطرح مي سازد، هدف توليد مواهب را در جامعه سوسياليستي، جلوزدن سطح توليد از در نظام سرمايه داري نمي داند، بلكه به اين امر، با توجه به انواع نيازهاي انسان كه آن ها را به پنج دسته تقسيم مي كند، به طور افتراقي مي نگردد كه بايد به طور مجزا به آن پرداخت. اين نظريه پرداز اقتصاددان ماركسيست آلماني، سيماي جامعه سوسياليستي را در سطح هاي متفاوت رشد آن ترسيم مي كند. براي او، عدالت اجتماعي نسبي ازجمله در طولاني تر شدن عمر انسان مبتني بر بهبود شرايط سلامت و سرپرستي پزشكي، ارتقاي سطح آموزش آن و محك هاي ديگري  نيز خودمي نمايد.

پرسش در باره سطح انباشت سرمايه در دوران ملي- دمكراتيك رشد كشور، داراي ارتباط با سرمايه گذاري خارجي هست، اما ماهيتاً از سرشتي ديگري برخوردار است. رابطه و در عين حال برخورد افتراقي به سرمايه گذاري خارجي و حجم انباشت سرمايه در كشور ضرورت دارد. به نظر نمي رسد كه در دوران فرازمندي ملي- دمكراتيك جامعه براي آن محدوديتي بايد در نظر داشت. اين اما به اين معنا نيست كه انباشت سرمايه در اين دوران نبايد از هيچ محدوديتي برخوردار باشد. محدوديت هاي پيش گفته در باره سرمايه گذاري خارجي، در اين زمينه نيز همانقدر موثرند كه در ارتباط با ”انحصارات طبيعي“ نيز موثرند. به اين مساله نيز بايد به طور مجزا پرداخت.

٢- زمان براي طرح مساله «عدالت اجتماعي» به مثابه وظيفه اي اجتماعي، كدام زمان است؟

پاسخ صريح و روشن است، از هم اكنون! در اين مورد مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران از سال ١٣٩١ از اين رو صراحت دارد، زيرا بايد به اين انديشه مذهبي گونه پايان داد كه دست يافتن به ”بهشت برين“ امري ”آسماني“ است كه در آينده اي دور و نامعلوم قرار دارد و بايد براي دسترسي به آن به ”تزكيه نفس“ و يا انباشت سرمايه تا نقطه … پرداخت! جامعه سوسياليستي هم ”بهشت برين“ نخواهد بود و بايد هر روز براي بهبود شرايط هستي انسان در آن كوشيد.

بايد هم اكنون «عدالت اجتماعي» را بر پايه شرايط عيني كنوني، به طور نسبي برقرار ساخت. نسل كنوني نيز خواستار و محق در برخورداري از «عدالت اجتماعي» است!

وحدت منافع زحمتكشان و بورژوازي ملي در مرحله ملي- دمكراتيك رشد جامعه كه در مقاله ”برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك پرچم فعاليت اجتماعي“ (اخبار روز ٢٩ اسفند ١٣٩٣) مستدل شد، و واقعيتي عيني را به مثابه مضمون نبرد رهايبخش مردم تشكيل مي دهد، تنها زماني توسط زحمتكشان درك مي شود و موثر خواهد بود كه نسل كنوني نيز از مواهب آن برخودار گردد، روزانه با بهبود نسبي شرايط زندگي «فردي و جمعي [اجتماعي]» روبرو باشد. در غير اين صورت، چه بخواهيم و چه نخواهيم، قادر به پايان بخشيدن به شرايط ديكتاتوري در ايران نخواهيم شد. يكي از علل موفقيت ارتجاع در انتخابات در كشورهاي متروپل، القاي اين نظر به زحمتكشان است كه وضع حاكم كنوني در اين كشورها، گويا «بدون جايگزين» است! با چنين ترفندي توانسته اند ٣٠ درصد مردم آلمان را در ثروتمندترين مرحله تاريخي رشد اين كشور، به قناعت در زير مرز فقر وادارند و مي خواهند ضرورت پذيرش ديكته نظام مالي امپرياليستي را به مردم يونان بباورانند!

ترديدي نيست كه ”آزادي و عدالت اجتماعي“ مقوله اي تفكيك ناپذير را تشكيل مي دهد. ستون فقرات ”چپ“ را تشكيل مي دهد! انديشه ماركسيستي- توده اي آن را به اثبات رسانده است كه براي طول كلام از طرح آن در اين سطور خودداري مي شود. علاقمندان مي توانند ازجمله به مقاله با عنوان ”گذار به دمكراسي چگونه“ (بهمن ١٣٩٣ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2440) مراجعه كنند.

يكي از انتقادهايي كه در دوران كنوني از طرف اقتصاددانان ماركسيست در جهان به شرايط اقتصادي- اجتماعي در جمهوري خلق چين مطرح مي شود، به نظر منتقدين برمي گردد به برداشت نادرستي كه برخي از سياستمداران اين كشور از سخن دنگ سيائوپنگ در اين باره دارند. گرچه نمي توان با اين انتقاد به طور كامل موافقت داشت، زيرا اقدام هاي جدي در جهت ايجاد شرايط تامين عدالت اجتماعي نسبي در اين كشور در دوران كنوني انجام شده است – تصويب و به مورد اجرا گذاشتن پايه ريزي ”سنديكا از پايين“ در كنگره حزب كمونيست يكي از عمده ترين اين اقدام ها است كه اما بدون ترديد كافي نيست – كه توضيح آن موضوع اين سطور نيست، اما در اين انتقاد هسته اي جدي وجود دارد. اما از آنجا كه شرايط در كشور چين با ايران قابل مقايسه نيست، ضروري است به طور مشخص در باره شرايط ميهن خود بينديشيم. ازجمله به وجود سطح معيني در انباشت سرمايه در شرايط كنوني در ايران، درآمد نفتي كشور و نكته هاي ديگر كه در اين زمينه پراهميت هستند. بررسي دقيق آن ها بايد در جايي ديگر عملي گردد.

٣-  نكته نهايي مساله تناسب قوا در مبارزه اجتماعي است كه امير ايراني آن را به درستي برشمرده است: «تحركات در دامنهء بازه را شرايط اجتماعي تعيين مي كند!»

نكته اي كه بايد به آن در اين مختصر اشاره داشت، اين واقعيت است كه كوشش براي تنظيم برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك خود اهرمي پرتوان است براي شركت در مبارزه اجتماعي به منظور تغيير «بازه» و شرايط نامساعد! جنبش آزادي و ترقي خواهي كنوني كه بدون ترديد از توان مبارزه جويانه ي بزرگي نزد مردم ميهن ما از اين رو برخوردار است، زيرا اجراي سياست اقتصادي- اجتماعي نوليبرال در دهه هايي چند در ايران، همان طور كه نظريه پرداز ديگر، حميد آصفي نيز به درستي آن را در مقاله اخيرش با عنوان «سطحي نگري به چپ» (اخبار روز ١٥ فروردين ١٣٩٤ http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=66205) نشان مي دهد، شرايط عيني رشد مقاومت و مبارزه زحمتكشان و ديگر لايه هاي محروم اجتماعي را تدارك ديده است. توسعه اعتصاب هاي كارگري، معلمان و … در ايران، بيان اين واقعيت است! چنين برنامه جايگزينِ مشخصي مي تواند به مثابه پرچمي افراشته براي نبردهاي اقتصادي- اجتماعي در اختيار طبقه كارگر و ديگر لايه هاي ميهن دوستِ مردم ميهنمان قرار گرفته و زمينه ايجاد شدن شرايط ذهني نبرد اجتماعي را تقويت كند.

چنين برنامه اقتصادي- اجتماعي، پرچمي مشخص و روح زنده نبرد براي «اصلاحات براي تغيير»، عليه ديكتاتوري و هم عليه خطر يورش امپرياليستي است. خطري كه به صورت ”نرم“ در چهارچوب سرمايه گذاري خارجي عملي مي گردد كه همان برنامه ”خصوصي سازي“ به منظور برقراري مالكيت سرمايه مالي امپرياليستي بر سرزمين و ثروت هاي زيرزميني ميهن ما ايراني هاست. چنين برنامه اقتصادي- اجتماعي همچنين پرچم و اهرم مقاومت در برابر خطر احتمالي يورش نظامي امپرياليسم به ايران را تشكيل مي دهد. برخي از نكته ها در ارتباط با مساله ”خصوصي سازي“ در همين مقاله مورد توجه قرار گرفته است.

اشتباه نشود، امضاي موافقتنامه اتمي، كه راه نفوذ ”نرم“ سرمايه مالي سوداگر امپرياليستي را به ايران گشاده تر ساخته، خطر يورش احتمالي نظامي امپرياليسم را مسدود نمي كند، آسان تر مي سازد! تجربه در ارتباط با وضع اوكرائين، چنين مي آموزد! مانور نظامي تجاوزگرانه ناتو در هفته اخير در كشورهاي هم جوار روسيه و رژه نظاميان آن در برخي از كشورهاي ديگر اين منطقه كه در مانور شركت نداشتند، بيان واقعيت سهمگين تر شدن خطر جنگي عليه روسيه است!




انديشه هايي در باره ساختارِ برنامه ي اقتصاد ملي!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٤ (١٥ فروردين)

واژه راهنما: دفاع از سرمايه ملي، وظيفه اي اجتماعي. مساله مالكيت بر زمين. بحران اضافه توليد. خصوصي سازي، ”فروش آينه و شمعدان عروس“!

به منظور پاسخ به پرسش حميد آصفي در مقاله «پاسخي كوتاه به …» (٢٤ اسفند ١٣٩٣ http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=65883) كه مايل بود از نظرِ «دوستان چپ و ماركسيست» در باره موضع شان نسبت به «بورژوازي ملي مولد سرمايه» با خبر شود، بررسي اي در اين زمينه با عنوان «برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك، پرچم فعاليت اجتماعي، نگرشي به ”بورژوازي ملي در عصر جهاني شدن“» انتشار يافت (”اخبار روز“ ٢٩ اسفند http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=65996). هنوز بازتابي از آن نزد نظريه پرداز ديده نشده است.

در اين ميان ابرازنظر كننده ”ابي“ پرسش مشخص ديگري را در ارتباط با بررسي پيش گفته در باره جايگاه بورژوازي ملي در برنامه اقتصاد ملي براي دوران ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايراني طرح كرده است كه از اهميت برجسته اي برخوردار است. او مي پرسد: «شركت هاي با مديريت خصوصي كه زير مجموعه بعضي شركت ها و يا ارگان هاي دولتي مي باشند و از رانت استفاده كرده و يا مي كنند و نقش مترقي در توليد ايفا مي نمايند، در اين تحليل در چه جايگاهي قرار دارند؟»

اگر نبايد اين پرسش را در ارتباط با وضع كنوني در ايران مورد بررسي قرار داد، كه ظاهراً موضوع پرسش را نيز تشكيل نمي دهد، بلكه بايد آن را به عنوان بررسي ضوابط قانوني ای ارزيابي نمود كه بايد در اقتصاد سياسي دوران مورد بحث حكمفرما باشد، آنوقت بُعد وسيع و پراهميت پرسش خود مي نمايد.

اين بُعد دو جنبه را در برمي گيرد:

اول- دفاع و حفاظتِ قانوني از سرمايه ملي خصوصي در برابر يورش سوداگرانه سرمايه جهاني شده امپرياليستي

دفاع و حفاظت از سرمایه ملی و بورژوازی ملی در اقتصاد سياسي اين دوران، همان آن طور كه در مقاله پيش گفته مطرح شده است، از اين رو وظیفه ای اجتماعی را تشكيل مي دهد و باید توسط دولت مردمی به مورد اجرا گذاشته شود، زيرا اين دفاع يكي از اهرم هاي پراهميت براي حفظ و تحكيم استقلال اقتصادي كشور است.

حفظ استقلال اقتصادي نياز به انباشت سرمايه ارزش افزون در كشور دارد. در اين روند نقش سرمايه خصوصي و تعاوني پراهميت است. ازجمله در شرايط كنوني كه ايران زير سلطه حاكميت سرمايه داري وابسته قرار دارد نيز سرمايه ملي در توليد داخلي چنين نقشي ايفا كرده و شايسته پشتيباني همه جانبه است! پس رفت توليد داخلي در سال هاي اخير، نشان سياست ضد مردمي و ضد ملي حاكم است كه عليه منافع سرمايه ملي داخلي نيز عمل مي كند. بررسي اين نكته در اين سطور هدف نيست؛

دوم- بُعد ديگر وظيفه اجتماعي برشمرده شده، به تنظيم نقش و حدود فعاليت بخش خصوصي اقتصاد در برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك اين دوران تاريخي فرازمندي جامعه برمي گردد

طرح شفاف و صريح نقش سرمايه ملي خصوصي (و همچنين تعاوني – كه بايد به طور خاص به آن پرداخت -) در چهارچوب برنامه اقتصاد ملي، امنيتِ سرمايه گذاري اين بخش را ارتقا داده و همچنين دورنماي رشد آن را تضمين مي كند.

با اين مقدمه كه كلي ترين سويه هاي دو جنبه ضوابط قانوني لازم را مورد توجه آغازين قرار مي دهد، مي توان به بررسي پرسش پيش گفته پرداخت. به اين منظور بايد زمينه قانوني شرايطي را مورد توجه قرار داد كه مبتني بر آن، بايد ضوابطِ دفاع از سرمايه گذاري خصوصي تنظيم گردد. عمده ترين شرط ها عبارتند از:

–        مساله مالكيت بر زمين؛

–        اعطاي اعتبار دولتي براي سرمايه گذاري خصوصي- تعاوني؛

–        شركت سرمايه اي بخش عمومي- دولتي در سرمايه گذاري هاي بخش خصوصي- تعاوني؛

با توجه به اين نكته هايِ پايه اي (كه نبايد آن ها را ختم كلام ارزيابي نمود)، چهار چوب كلي براي پاسخ به پرسش پيش روشن مي شود. شركت خصوصي و يا تعاوني اي كه بر روي زمين در مالكيت عمومي فعال است، و يا از اعتبار دولتي برخوردار و يا حتي بخشي از سرمايه اوليه آن، سرمايه عمومي- دولتي است، به طور طبيعي از حمايت قانوني بخش عمومي- دولتي اقتصاد برخوردار است. چنين حمايتي مي تواند اشكال موقتي و گذرايي نيز داشته باشد. براي نمونه استفاده از معافيت هاي مالياتي، استفاده از ارز دولتي و غيره كه مي توان به آن نام ”رانت“ را نيز داد.

اعطاي اعتبار به بخش خصوصي- تعاوني در چهارچوب برنامه اقتصاد ملي براي رشد رشته هاي مختلف اقتصاد ملي، و پراهميت تر از آن، شركت قانوني بخش عمومي در سرمايه گذاري هاي بخش خصوصي- تعاوني (كه شرايط آن ها بايد با شفافيت در قانون روشن و تثبيت شده باشد)، مي تواند امكان توسعه سرمايه گذاري بخش خصوصي را در رشته هايي ممكن سازد كه بنا به سرشت شان، جزو ”انحصارهاي طبيعي“ هستند. براي نمونه رشته هاي سوق الجيشي اقتصادي –  انرژي، مانند توليد انرژي خورشيدي و بادي، راه ها وغيره –. شكل مختلط دولتي- خصوصي سرمايه گذاري ها، آن هنگام كه وجود شرايط كنترل عمومي- مدني برقرار است، مانعي جدي براي سواستفاده و دزدي هاي نيز خواهد بود كه بررسي آن مي تواند مانند بررسي ”انحصارهاي طبيعي“ به طور مجزا عملي گردد.

اهميت حفظ بخش اقتصاد عمومي- دولتي ي توانمند در اقتصاد ملي، و همچنين حضور سرمايه اي بخش عمومي در سرمايه گذاري هاي بخش خصوصي- تعاوني از اين رو پراهميت است، زيرا امكان تاثير تخريبي سرمايه گذاري خارجي و قدرت اقتصادي آن را مهار مي كند.

حل مساله مالكيت بر زمين در سطح ملي، در اختيار قرار دادن زمين مورد نياز سرمايه گذاري ها و همچنين سرمايه گذاري به منظور قابل استفاده كردن زمين (راه، آب و برق رساني و …) توسط سرمايه عمومي- دولتي، در كنار شركت سرمايه اي بخش عمومي- دولتي در شركت هاي مختلط، اهرم هاي حقوقي و اقتصادي حفظ و پشتيباني از سرمايه هاي خصوصي را در اقتصاد سياسي دوران ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه تشكيل مي دهد.

بحران اقتصادي- مالي سال ١٩٩٧ در كشورهاي جنوب شرق آسيا كه به دنبال خروج برنامه ريزي شده و ناگهاني سرمايه خارجي از اين كشورها ايجاد شد، به تاراج رفتن بخش عمده اي از سرمايه انباشت شده در اين كشورها توسط سرمايه مالي امپرياليستي انجاميد. تنها اقتصاد جمهوري خلق چين توانست خروج ناگهاني سرمايه ي خارجي را بدون صدمه و گرفتار شدن به بحران اقتصادي از سر بگذراند. دفع صدمه و خطر در جمهوري خلق چين از اين رو ممكن گشت، زيرا در آنجا محدوديت هاي بنيادين حقوقي براي سرمايه گذاري خارجي وجود دارد – طبق قانون اساسي، مالكيت شخصي- خصوصي  بر زمين مجاز نيست، در شركت هاي مختلط سهم سرمايه گذاري ي بخش عمومي- دولتي حداقل ٣٠ درصد است و … -. چنين محدوديت هايي در قانون اساسي ج. ا. ايران نيز پيش از دستبرد حاكميت نظام سرمايه داري به آن وجود داشت!

بدين ترتيب روشن مي شود كه مخالفت با نقض غيرقانوني ي اصل هاي ٤٤ و ٤٣ قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن و ديگر ضوابط مشابه (تغيير قانوني اساسي تنها با همه پرسي از مردم و نه از طريق حكم حكومتي مجاز است!)، نبايد به معناي بي توجهي به مساله حل مالكيت به سود حفظ استقلال اقتصادي كشور و زحمتكشان تلقي گردد.

بنا به اعتراف علي ربيعي، وزير كار كنوني، «دست كم ٥٠ تا ٧٠ درصد از كل كارگران فاقد مسكن شخصي هستند» (به نقل از نامه مردم ٣ فروردين ١٣٩٤ http://www.tudehpartyiran.org/2013-12-03-22-31-04/2814-2015-0). در شرايطي كه زحمتكشان ايران به طور عملي از برخورداري از زمين براي مسكن شخصي محرومند، شرايط قانوني براي سرمايه سوداگر امپرياليستي آماده است كه به مالك شخصي زمين و منابع زيرزميني كشور تبديل گردد!

اهميت بازنگري به مساله مالكيت بر زمين، به ويژه در شرايط يورش سرمايه مالي جهاني شده امپرياليستي به چشم مي خورد. سرمايه مالي امپرياليستي مايل است سرزمين و ثروت هاي ملي و متعلق به مردم را از طريق تحميل اجراي برنامه ”خصوصي سازي“ به ايران، وجب به وجب با ثروت سرسام آور ”پول مجازي“ خود تصاحب كند، به سخني ديگر آن ها را به ثمن بخس بخرد و مالكيت خود را بر آن ها براي هميشه تثبيت كند. ثروتي هايي كه همان ”آينه و شمعدان نقره عروسي“ هستند كه تنها يك بار مي توان آن ها را فروخت!

هدف سرمايه گذاري خارجي، آن هنگام كه در چهارچوب برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك در ايران عملي نگردد، به سود اقتصاد ملي ايران نيست. خطري است براي استقلال اقتصادي كشور. هم اكنون سرمايه مالي امپرياليستي، با سواستفاده از تحميل قرض به دولت يونان در زمان دولت دست راستي پيش، دولت و ملت يونان را زير فشار قرار داده است، يكي از بزرگ و مدرن ترين بنادر كشور را ”خصوصي سازي“ كند. خريد بندر و تاسيسات آن، سرمايه گذاري جـديـد با هدف تـوسعـه توليد و تقليل بيكاري و بهبود شرايط اقتصادي مردم انجام نمي شود. هدف آن جابجايي مالكيت، تصاحب مالكيت آن توسط سرمايه مالي امپرياليستي از طريق خريدن ”آينه و شمعدان نقره“ است!

 در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مالكيت شخصي (خصوصي)  بر زمين مجاز است. حتي براي سرمايه گذار خارجي. محدوديتِ قانون اساسي كنوني براي حق مالكيت بر زمين تنها منوط به «مشروع» بودن آن است (اصل ٤٧). اين محدوديت ناكافي است و نمي تواند در شرايط كنوني خطر نابودي استقلال اقتصادي و نهايتاً سياسي كشور را در برابر قدرت تخريبي سرمايه جهاني شده امپرياليستي بر طرف سازد.

***

تحقق بخشيدن به چنين برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك منوط است به برقراري حاكميتي مردمي و ملي كه پيش شرط آن، پايان بخشيدن به نظام ديكتاتوري كنوني است. بديهي است كه به نسبت قاطعيت حاكميت دمكراتيك آينده و مضمون مردمي و ملي تركيب آن، امكان موفقيت اقتصاد سياسي مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه كه انديشه هايي از آن در سطور پيش طرح شد، متفاوت خواهد بود. بدون حضور فعال و هوشمندانه ي زحمتكشان كه پيگيرترين نيروي براي تحولات بنيادين را تشكيل مي دهند، در تركيب حاكميت آينده، مبارزه براي سرشت بنيادين تغييرات با خطر انحراف و از نفس افتادن روبروست. ريشه اصلي ناكامي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را بايد در وحله نخست ناشي از ايجاد نشدن ”جبهه متحد خلق“ براي هدايت آن ارزيابي نمود.

به منظور ممانعت از تكرار تجربه تلخ گذشته، جنبش مردمي نياز به در اختيار داشتن برنامه اقتصاد ملي دارد كه مردم و مبارزان بتوانند به منظور تحقق بخشيدن به آن، به دور آن جمع شده و براي «اصلاحات براي تغيير» به نبردي هوشمندانه بپردازند.

***

تغيير شرايط حقوقي ي مالكيت شخصي بر زمين، نياز به زمينه هايي دارد كه موضوع بررسي اين سطور نيست. آنچه كه اما بايد اكنون بر آن تاكيد داشت، اشاره به مبرميت انديشيدن در باره آن و فعاليت سياسي در باره اين امر است. مبرميت انديشيدن و جستجوي اشكال بينابيني حقوقي براي مساله مالكيت بر زمين در شرايط كنوني، از اين واقعيت ناشي مي شود كه امضاي احتمالي ايران زير موافقتنامه در باره ”مساله اتمي“، خطرِ تاراج ثروت هاي ملي و متعلق به مردم و نسل هاي آينده را توسط سرمايه سوداگر امپرياليستي افزايش مي دهد و به ويژه خطر تاراج صنعت نفت و ديگر منابع زيرزميني را محتمل تر و خطر تعميق وابستگي بيش تر اقتصاد ايران را به سرمايه مالي جهاني شده امپرياليستي سهمگين تر خواهد ساخت.

وابستگي اقتصادي كشور، در عين حال به معناي نابودي بخش بزرگي از سرمايه هاي ملي در بخش خصوصي توليدي نيز خواهد بود. يكي از علل بحران ساختاري حاكم بر كشورهاي سرمايه داري در جهان، اضافه توليد در اين كشورها است. بحران اضافه توليد، يكي از علل اصلي براي اجراي برنامه ”خصوصي سازي سرمايه مالي امپرياليستي“ است كه به آن در ارتباط با يونان اشاره شد. سرمايه ي فعال در بخش توليد داخلي در ايران، زير فشار اين برنامه نوليبرال هم اكنون در جهت نابودي سوق داده مي شود.

به منظور ارتقاي توليد داخلي، در بخش صنعتي و هم كشاورزي، بايد نكته هاي ديگري را مد نظر داشت كه براي جلوگيري از طول كلام، ضروري است در بررسي خاصي به آن پرداخته شود.

***

همان طور كه بيان شد، نكته هاي برشمرده شده را تنها مي توان آغازي براي بحث در زمينه جايگاه بخش خصوصي در اقتصاد سياسي دوران ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايران و در عصر جهاني سازي امپرياليستي ارزيابي نمود.

پرسش طرح شده در ابرازنظر ”ابي“، در ارتباط قرار دارد با مقاله «برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك، پرچم فعاليت اجتماعي، نگرشي به ”بورژوازي ملي در عصر جهاني شدن“». مضمون پرسش پيش در مقاله «”چپ“ كدام برنامه ”اقتصاد ملي“ را پيشنهاد مي كند؟ نقش ”ميز احزاب“» نيز مطرح شده است (اسفند ١٣٩٣ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2464)  و يكي از موضوع هاي بحث در ارتباط با مقاله اي با عنوان «بورژوازي ملي، مدار مولد سرمايه» در اخبار روز ٦ اسفند (http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=65532) را نيز تشكيل مي دهد كه توسط ”حميد آصفي” نگاشته شده است. در مقاله اخير نيز جنبه هايي از مساله «حمایت از بورژوازی ملی» که حمید آصفی طرح و خواستار پاسخ به آن است، مورد توجه قرار گرفته كه بايد اميدوار بود در ادامه بحث با او، و ديگر نظريه پردازان كارشناس و علاقمند جوانب بيش تري از آن روشن گشته و كمك براي نظري بندي نهايي باشد.