نبرد طبقه كارگر ضامن استقلال ملي و پيش شرط آزادي! (يك) گفتگويي با ”اصلاح طلبان“ برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، نيازي تاريخي- ملي است!

مقاله شماره ١٣٩٣ / ٢٢ (٢٩ تير)

واژه راهنما: با نگرش به مقاله پراهميت ”اتحاد تزلزل ناپذير همه نيروهاي ترقي خواه ضامن تحقق شعارهاي مرحله ي ملي- دمكراتيك انقلاب“ در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران شماره ٩٥١، ٢٣ تير ١٣٩٣ (http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2574-2014-0).

در هفته هاي اخير خبر اعتراض و اعتصاب كارگران كارخانه و معدن در سراسر ايران به طور روزافزون در رسانه ها منتشر مي شود و اوج جديدي را در نبرد طبقاتي در ايران نويد مي دهد. خواسته هاي كارگران به طور عمده بازتاب نگراني ي به جاي زحمتكشان از خطر بيكاري است كه با هدف حفظ محل كار و درآمد براي گذران زندگي خانواده خود طرح مي شود. اين خواست صنفي كارگران اما از ويژگي خاصي برخوردار است كه در گذشته با اين شفافيت و صراحت قابل شناخت نبود.

اعتصاب سي و نه روزه پنج هزار كارگر معدن سنگ آهن بافق كه با پيروزي (٥ تير) همراه شد، اعتراض و تجمع ١٤٠٠ كارگر معدن البرز شرقي (١٥ تير) در منطقه طرزه استان سمنان و اعتراض و تجمع چندين باره ٢٧٤ كارگر فولاد زاگرس عليه خصوصي سازي و تعطيل كارخانه خود كه آخرين بار در اواسط تير با تجمع ١٠٠ كارگر به نمايندگي از طرف همه كارگران در برابر اداره كارِ سنندج برگزار شد، همگي به منظور دفاع از منافع صنفي خود و حفظ محل كارشان است.

اين دفاع اما از ويژگي خاص و در خور توجهي برخوردار است. اين ويژگي خاص از اين واقعيت عيني ناشي مي شود كه دفاع كارگران از منافع صنفي خود، عجين شده است با منافع ملي مردم ميهن ما و همچنين با حق حاكميت ملي كشور، عجين شده است با حفظ استقلال اقتصادي- سياسي ايران.

يك پارچگي عيني منافع طبقه كارگر و همه مردم ميهن ما و حق حاكميت ملي ايران، بنوبه خود اين امر را به اثبات مي رساند كه نبرد طبقه كارگر ايران براي دفاع از منافع خود، انكار ناپذير، دفاع از منافع همه مردم ميهن ماست!

اجراي برنامه نوليبرال ”خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي“ي ديكته شده توسط سازمان هاي جهاني ي در خدمت سرمايه مالي امپرياليستي، از قبيل صندوق بين المللي پول و …، كه با ”حكم حكومتي“ غيرقانوني علي خامنه اي، ”رهبر“ و ”ولي فقيه“ در سال ١٣٨٥ به سياست رسمي دولت هاي گوش به فرمان احمدي نژاد و روحاني تبديل شد، و اكنون چانه زدن بر سر چگونگي ادامه اجراي آن و آزاد گذاشتن دست سرمايه مالي امپرياليستي براي خصوصي سازي و غارت ثروت هاي ملي، به ويژه معادن نفت و گاز ايران موضوع اصلي مذاكرات چندين هفته اي ي مخفي را تشكيل مي دهد كه ميانِ حاكميت نظام سرمايه داري ايران با گروه كشورهاي ٥ + ١ در جريان است، زمينه و شرايط نبرد طبقاتي در ايران را به سطحي ارتقا داده است كه در سطور پيش شفافيت و واقعي بودن آن نشان داده شد.

به سخني ديگر، براي هيچ ايراني ميهن دوست و به طريق اولي براي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران ترديدي وجود ندارد كه نبردهاي آينده اجتماعي در ايران دور محور حفظ منافع ملي و حق حاكميت كشور مي گردد و طبقه كارگر در نخستين سنگر اين نبرد قرار دارد و مي رزمد.

نبرد صنفي و نبرد سياسي- ملي طبقه كارگر از يك پارچگي محتوايي و مضموني برخوردار است.

از اين رو دفاع از منافع طبقه كارگر ايران توسط همه ميهن دوستان، و ازجمله طيف ”اصلاح طلبان“ در همه ي سايه روشن هاي آن (براي نمونه سايت خبري ”كلمه“ كه اطلاعات پيش گفته از آن است)، وظيفه اي ميهني است!

برپايي جبهه ضدديكتاتوري با شركت همه ميهن دوستان اصلاح طلبي كه خواستار حفظ استقلال ملي و در عين حال ايجاد شرايط رشد اقتصادي- سياسي مستقل ايران هستند، در اتحاد با طبقه كارگر و حزب آن، حزب توده ايران، تنها راه برون رفت از بحران عميق اقتصادي- اجتماعي كنوني است كه آبستن برباد رفتن استقلال كشور و تبديل ايران به نومستعمره سرمايه مالي امپرياليستي است.

قراردادهاي مخفي و علني شده جديدي كه در محافل سرمايه مالي امپرياليستي در دست تهيه است، ازجمله قرارداد ”تجارت آزاد“ ميان آمريكا و اتحاديه اروپا PITT   و قرارداد ”آزاد سازي خدمات“ در سطح جهان با عنوان TISA ، آخرين ميخ ها بر تابوت استقلال ملي كشورها هستند. ”آزاد سازي اقتصادي“ از همه بندهاي قانوني در همه كشورها به سود سرمايه سوداگر مالي هدف اين قراردادهاي افشا شده و در جريان تصويب است!

هيچ دولتي ديگر مجاز نخواهد بود، حداقل حقوق و دستمزد را در كشورش تعيين يا بدون اجازه سرمايه گذاران ارتقا دهد، زيرا با خطر «تقليل انتظار سود سرمايه گذار» همراه است و بايد از درآمد مالياتي و … اين ”ضرر“ احتمالي را جبران كند. هيچ دادگاهي ديگر به رسيدگي به شكايت دولتي عليه اين خواست «سرمايه گذار» خارجي يا داخلي نخواهد پرداخت. در قرارداد مساله «حكميت در موارد اختلاف» ”حل“ شده است.

فروش معدن و كارخانه ها، ”امتياز دادن“ به يك شركت و يا سرمايه گذار خارجي نيست كه در گذشته استعماري متداول بود، بلكه فروش مالكيت معدن و ثروت ها است كه با عنوان ”خصوصي سازي“ عملي مي گردد. اين خصوصي سازي، همه بخش هاي خدمات اجتماعي براي تامين نيازهاي اوليه مردم، از جمله آب آشاميدني، روشنايي شهر و … را در بر مي گيرد! كسي كه مي خواهد شب كوچه اش روشن باشد، بايد هزينه آن را بپردازد، همان طور كه براي پارك كردن خودروي خود بايد بپردازد.

فروش و انتقال مالكيت به سرمايه گذار، بدون توافق او غيرقابل بازگشت است! هيچ دادگاهي در جهان قادر نخواهد بود ثروت هاي ملي ي ”خصوصي سازي شده“، به سخني ديگر به فروش رسانده شده را كه سردمداران نوليبرال دولت حسن روحاني آن را با واژه اي ”مليح“، «واگذار كردن به سرمايه گذار خارجي» تلطيف مي كنند، به ملت بازپس دهد! لغو ”امتياز“ از طريق تصويب قانون ”ملي كردن صنايع نفت“ در مجلس ملي، به گذشته تاريخي پيوسته، دفن شده است!!

رژيم و دولت ضد مردمي و نظام ضد ملي اي كه ثروت هاي مردم را در بورس ها به حراج مي رساند، جنايتي جبران ناپذير عليه مردم كشورش و نسل هاي آينده انجام مي دهد! از اين روست كه سرنگوني رژيم ديكتاتوري در ايران به كمك يك جبهه وسيع ضد ديكتاتوري كه بايد در آن انسان هاي شريف و لايه هايي از حاكميت كه خطر نابودي استقلال ملي را تشخيص مي دهند نيز شركت داشته باشند، ضرورتي تاريخي را تشكيل مي دهد!

مستدل بودن پيشنهاد حزب توده ايران براي تشكيل جبهه ضد ديكتاتوري از آنچه گفته شد، انكارناپذير است. دستي كه حزب توده ايران به اين منظور به سوي اصلاح طلبان و ديگر نيروهاي ملي و چپ دراز كرده است، مبتني بر واقعيت وجود خطر عيني براي استقلال ملي و به منظور ايجاد كردن شرايط برقراري آزادي هاي قانوني فردي و اجتماعي براي مردم است كه در خور آنست كه فشرده شود!

عمق، وسعت و قدرت اين جبهه ضد ديكتاتوري، ضامنِ ميهني در برابر خطر تجاوز علني و پنهان امپرياليسم است كه توطئه براي تحقق بخشيدن به آن را تا دم مرزهاي ايران تسري داده است!

برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، نيازي تاريخي- ملي است!




گفتگو ميان توده اي ها (نويدنو٧) حقيقت قابل شناخت است! نظريه ”بازتاب“ و رابطه آن با ”فرديت“!

مقاله شماره: ١٣٩٣ / ٢١ (26 تیر)

واژه راهنما: تعميق وحدت نظري در باره خط مشي انقلابي حزب توده ايران! ”تاريخ“ پديده اي قابل شناخت. جامعه شناسي ماركسيستي- توده اي. ”دست ها كوتاه از ثروت هاي ملي و متعلق به مردم!“ ”مالكيت عمومي بر ثروت، زيربناي استقلال ملي است!“ ایدئولوژی پسامدرن، ایدئولوژی امپریالیستی دوران افولِ سرمایه داری. دیالکتیک “فرد و جمع”، ذهن و عین”. “مدل بازتابِ” ماتریالیستی و درک کلیت.

در گفتگويي با رفيقي در جريان هيجدهمين جشن روزنامه ”اوتست“، ارگان مركزي حزب كمونيست آلمان كه در آخرهفته پاياني در ماه ژوئن ٢٠١٤ در شهر دورتموند آلمان برگزار شد، در ارتباط با بحث و گفتگو ميان توده اي ها به منظور تعميق وحدت نظري در باره خط مشي انقلابي حزب توده ايران، صحبت از آن شد كه ”نظرهاي متفاوت كه ناشي از ديدگاهِ افراد است“، به طور عيني وجود دارد و گويا امري ”طبيعي“ و اجتناب ناپذير است.

رفيق احمد سپيداري نيز در ”نامه دوم“ خود در گفتگو با رفيق هاتف رحماني كه در ”نويدنو“ منتشر شد (http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-741-92-361-921107.htm)، همين برداشت را مورد تائيد قرار مي دهد و مي نويسد: «برداشت و قضاوت هر يك از ما از جايگاه مان در جامعه متاثر است». او اين نظر را در ارتباط با «ماهيت انقلاب بهمن و علت هاي شكست آن» چنين تدقيق مي بخشد: «در باره ماهيت انقلاب بهمن و علت هاي شكست آن، درست مثل ساير پديده هاي تاريخي مشابه با آن، تحليل واحدي وجود ندارد و به نظر من وجود هم نمي تواند داشته باشد و اين اختلاف نظرها ادامه خواهد داشت. اين تفاوت نظر ها … بسته به اينكه ما صحنه انقلاب را از چشم چه كساني [با كدام منافع طبقاتي؟] و در چه موقعيت هايي ببينيم، چشم انداز متفاوت خواهد بود. برداشت و قضاوت هر يك از ما از جايگاه مان در جامعه متاثر است.» [تكيه همه جا از ف ع]

در نظر ابراز شده، نكته هاي گرهي و تعيين كننده ي چندي وجود دارد كه بررسي آن ها براي درك خط مشي انقلابي حزب توده ايران پراهميت است. اين نظريات در ارتباط قرار دارند با برداشت ماترياليستي از ”واقعيت“ از يك سو و همچنين در ارتباط هستند با اسلوب ديالكتيكِ ماترياليستي براي شناخت ”واقعيت“ از سوي ديگر. به سخني ديگر، نكته هاي مطرح در نظر پيش كه در آن عملاً امكان شناخت ”واقعيت“ به مثابه يك ”حقيقت“ نفي مي شود، در ارتباط قرار دارد با انديشه فلسفي و همچنين با تئوري شناخت. از اين رو به خاطر چند لايگي اين نظريات، ارزيابي انتقادي آن ها در سطور زير نيز چند لايه و در نگاه نخست، داراي ساختاري بغرنج خواهد بود كه ضروري مي دارد، در ابتدا، برخي از نكته هاي فلسفي- تئوريك و همچنين سياسي- ايدئولوژيك طرح گردند.

تصميم به نگارش اين نوشتار براي نگارنده آسان نيست. زيرا هدف، برخورد به نظريات يك رفيق علاقمند كه با بسياري از مواضع او در همين ”نامه ها“ موافقت كامل دارم و ديرتر به آن اشاره خواهد شد، نيست. هدف، نشان دادن مواضع نظري- اسلوبي اي است كه كارپايه تئوريك انديشه طرح شده را تشكيل مي دهد. اين مواضع به طور قانونمند برخورد خاصي را به خط مشي انقلابي حزب توده ايران به دنبال دارد كه همان طور كه نشان داده خواهد شد، با سرشت انقلابي خط مشي حزب توده ايران همخواني ندارد. اما از طرف ديگر، برداشت ناشي از اين نظريات، نقش تعيين كننده در سياست تبليغي- ترويجي ي حزب توده ايران داراست. ديرتر نشان داده خواهد شد كه برداشت ناشي از مواضع تئوريك طرح شده، فعاليت تبليغي- ترويجي حزب را به سطح فعاليتي ”تكنيكي“ تقليل مي دهد كه نقش عمده آن توصيف انتقادي “شرايط“ است، و نه تحليل ايدئولوژيكيِ ”شرايط“ حاكم از ديدگاه منافع طبقه كارگر ايران كه از منافع همه مردم و منافع ملي ايران دفاع مي كند. از اين طريق مضمون و سرشت سياسي- مبارزه جويانه و جانبدارانه- طبقاتيِ فعاليت تبليغي- ترويجي حزب طبقه كارگر ايران كم رنگ و يا حتي در مواردي خنثي مي شود. به این نکته دیرتر پرداخته خواهد شد.

هنگامي كه گفته مي شود كه نگارنده با بسياري از نظرهاي رفيق سپيداري در ”نامه ها“ موافقت كامل دارد، ذكر نمونه هايي ضروري است. او مخالف برداشت ”مطلق گرا“ است كه برداشتي درست است و در نوشتار پيش نيز به آن اشاره شد. همچنين نگرش او به بغرنجي برخي نكته و پديده ها كه سپيداري به درستي آن را با واژه «چندلايگي» بيان مي كند، مورد تائيد نگارنده نيز است و در همين نوشتار به آن توجه داده شده است.

به ويژه هنگامي كه او (و همچنين رفيق هاتف رحماني) برجستگي ی علمي ی تحليل حزب توده ايران را از انقلاب بهمن توسط «رهبري» وقت خاطرنشان و همچنين مسئوليت آن را براي فاجعه آميز بودن سركوب حزب برجسته مي سازد، ضمن توجه به مساله «چند لايگي»، سويه هاي متفاوت از شخصيت تاريخي ي «رهبري» را مورد نظر دارد كه بايد در هر تحليلي مورد توجه مشخص قرار گيرد. سپيداري به طور مشخص توانايي و موضع انقلابي زنده ياد احسان طبري را با شفافيت نشان مي دهد. امري كه مي آموزاند كه بايد جوانب متضاد واقعيت را در تحليل مورد توجه قرار داد و از مطلق گرايي پرهيز نمود. و نمونه هاي ديگر كه براي جلوگيري از طول كلام، از طرح آن ها صرفنظر مي شود. در همين جا لازم به تصريح است كه نگارنده با همه جوانبِ مضمون ارزيابي سپيداري در ارتباط با نقش «رهبري» وقت حزب توده ایران همراه نيست. در اين زمينه به طور مجزا سخن خواهد رفت. در اينجا اشاره به موافقت با اسلوب چندلايگی بررسي مورد نظر او منظور است.

جامعه شناسي ماركسيستي- توده اي

هدف از نوشتار كنوني، نشان دادن ضرورت پايبندي به اصول علمي جامعه شناسي ماركسيستي- توده اي در تحليل هر پديده است كه احسان طبري، عضو وقت هیئت سیاسی و دبیر کمیته مرکزی حزب توده ایران در آثار متعددي بر آن پاي مي فشارد و پايبندي به آن را با عنوان «وجدان علمي» توصيه مي كند. نگارنده مي كوشد در اين سطور، آنچه را در اين زمينه در دوران بيش از شش دهه زندگي حزبي خود، از حزب توده ايران و آموزگارانش آموخته، ارايه دهد، به اين اميد كه اولاً نكته ها را درست فهميده و درك كرده باشد، و ثانياً با اين هدف كه به توصيه احسان طبري در «واژه اي چند از نگارنده، پيش گفتار چاپ اول» در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ (ص٩) عمل نموده باشد كه مي نويسد: «ضرورت كوشش براي اجتهاد در مسائل تئوري عمومي ماركسيستي- لنينيستي انكار ناپذير است و تئوري از هر سخن الكني در اين زمينه مي تواند غني تر شود.» (تكيه از ف ع) بدون ترديد توده اي ها، ”اميد“ پيش گفته ي نگارنده را به مثابه توصيه اي براي خودآموزي ارزيابي خواهند كرد. امري كه در شرايط مشخص كنوني در جهان و ايران و در ارتباط با امكان های حزبمان، نقشي بمراتب پراهميت تر از گذشته ايفا مي سازد.

متاسفانه امكان طرح اين بحث ها و نظرها در درون سازمان حزبي از نگارنده سلب شده است. از اين رو طرح مواضع انتقادي به اين يا آن برداشت در سطح مطبوعاتي، تنهـا امكان براي تاثير گذاري احتمالي بر نظريات اشتباه و انحرافي در نزد رفيق هايي در سطح رهبري حزب توسط نگارنده است. اين نكته اما نبايد باعث شود كه برخي ها، مانند ”مهر”، ”راه توده“ قلابي، ”عدالت“ و يا ديگراني در سازمان حزبي بتواند و مجاز باشند، مواضع انتقادي در اين نوشتار را به مثابه ابزار به منظور تضعيف حزب و ارگان هاي آن بنمايند. از اين رو بايد يك بار ديگر مورد تاكيد قرار داد كه حزب توده ايران با دستيابي به خط مشي انقلابي و ارايه برنامه حداقل كارگري خود در ششمين كنگره، جايگاه حزب طبقه كارگر ايران را در جامعه امروز ما براي خود تثبيت كرده است كه دستاورد بزرگِ تاريخي و در خور است. دفاع از اين خط مشي، محك شناخت سره از ناسره و همچنين محك عيني ي مواضع توده اي در شرايط كنوني است! در عين حال بايد همچنين خاطرنشان كرد كه تثبيت جايگاه حزب طبقه كارگر تنها وظيفه در برابر حزب توده ايران نيست، بلكه رشد و پاقرص كردن در ميان طبقه كارگر وظيفه روز است. بحث و گفتگوي انتقادي تنها به منظور تعميق اين روند و ارتقاي سطح انديشه ماركسيستي- توده اي و همچنين برّايي بيش تر فعاليت سياسي حزمان انجام مي گيرد.

ضرورت تداوم گفتگوهاي در جريان كه با انتشار ”نامه“هاي رفيق هاتف رحماني و احمد سپيداري در ”نويدنو“ آغاز شد (٢٩ آذر ١٣٩٢ http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-740-92-331-921029.htm)، برخورد انتقادي به برداشتي است كه مي كوشد سرشت فعاليت ”سياسي- طبقاتي“ حزب توده ايران را باوجود خط مشي انقلابي آن، تضعيف سازد. عجيب هم نيست كه چنين «جريان راست»ي در حزب حتي بكوشد و موفق نيز شود كه اين بحث ها را نه تنها در درون حزب و ارگان هاي آن ناممكن سازد، بلكه گفتگوهاي انتقادي را حتي از درون ”نويدنو“ نيز حذف كند. اقدامي كه با ايرادهاي صوري به طور واقعي تحقق يافته است. اخيراً توده اي محترمي كه حتي مايل به ذكر نام مستعار خود نيز نيست، و مواضع نظري- سياسي خود را هم مطرح نساخته است، با اين بهانه صوري كه ”چرا در يك شماره دو مقاله از عاصمي انتشار مي دهيد، علت اين «رانت» كه به او مي دهيد، چيست؟“ و …، امكان يافت، مانع انتشار نظرهاي انتقادي در ”نويدنو“ گردد (نگاه شود به نويدنو ١٥ فروردين ١٣٩٣ http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-752-93-48-930125.htm). امري كه هنوز هم ادامه دارد.

هدف چنين نامه نگاري ها نمي تواند كمك به جستجو و يافتن مشكلات مبارزاتي حزب توده ايران باشد. به اين منظور ضروري مي بود، راه حلي در انطباق و جانبدار مصالح عاليه حزب توده ايران از طرف رفيق توده اي منتقد، ارايه گردد، كه ارايه نشد. در عوض كوشش شد صورت مساله حذف گردد. امكان بحث و گفتگو محدود و يا ناممكن شود. هدف انتقاد صوري توده اي محترم، بحث در باره ضرورت و چگونگي مبارزه براي دميدن روح ”سياسي- طبقاتي“ به تبليغات حزب، سازمان دادن آموزش نظري- سياسي رفيق هاي حزبي و غيره نيست. اين در حالي است كه ”دنيا“، ارگان سياسي- تئوريك حزب توده ايران عملاً تعطيل شده است. هيچ نوع فعاليت آموزشي توسط مسئول هاي حزبي سازمان داده نمي شود. نه سميناري، نه جلسه ي پرسش و پاسخي، نه ديدارهاي ”سياسي“ و …، از هيچ كدام خبري نيست. در گذشته وضع چنين نبود. تا زماني كه نگارنده مسئول سازمان هاي خارج از كشور بود، هيچ آخر هفته اي نبود كه در شهري جلسه اي برگزار نگردد و رفيق ها از نقاط و کشورهای مختلف در آن شركت نكنند. رساله ها و مقالاتي طرح و خوانده نشود و مورد برخورد انتقادي قرار نگيرد و …

در ديدار پيش گفته در دورتموند، همه رفيق ها از پيروزي اعتصاب كارگران بافق با خبر بودند و جزئيات خبر را بازگو كردند. اما نتيجه گيري سياسي از آن، آن طور كه براي نمونه در نوشتار ”اعتصاب پيروزمند كارگران بافق“ بيان و ارايه شده است كه جمع بندي سخن هاي آن روز باراني در زير چادر حزب بود (نگاه شود به http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2353)، تاكنون در نشريات حزبي و هوادار آن انتشار نيافته است. در تنها موردي كه از مبارزه ٥٠٠٠ كارگر معدن سنگ آهن بافق در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران سخن به ميان آمده است، در مقاله ”برنامه مقررات زدايي، منافع زحمتكشان را پايمال مي كند“ است (نامه مردم ٩٥٠، نهم تير ١٣٩٣ http://www.tudehpartyiran.org/2013-12-o3-22-31-04/2564-2014-0…). تاريخ نگارش مقاله سي و هشتمين روز اعتصاب است. خبر پيروزي اعتصاب در رسانه ها ٤ تيرماه اعلام شد.

شایان توجه است که خبر اعتصاب سی و نه روز کارگران بافق در نامه مردم، در ارتباط با آمار شدت و «توسعه بیکاری» در ایران طرح شده است که ربیعی، وزیر کار به آن اعتراف می کند. به عبارت دیگر، کل مقاله در سطح «توصیفی- انتقادی» با وضع بیکاری در ایران قرار دارد. در همین رابطه آمارهای بسیار دیگری نیز طرح می شوند.

به سخنی دیگر، همان طور که در مقاله برجسته می گردد، در سی و هشتمین روز اعتصاب کارگران بافق که روز نگارش مقاله است (که در روز نهم تیر در نامه مردم شماره 950 انتشار یافته)، سطح برخورد به اعتصاب طولانی کارگران بافق، با هیچ کلمه ای با وزن سیاسی- تاریخی اعتصاب مرتبط نمی شود. این در حالی است که یک روز بعد که 4 تیرماه و 5 روز پیش از انتشار مقاله در نامه مردم (نهم تیرماه) است، خبر پیروزی اعتصاب در رسانه ها انتشار یافت.

این شرایط به ذهن خواننده این فکر را تداعی می کند که ظاهراً یا وزن سیاسی- تاریخی اعتصاب سی و نه روزه کارگران بافق برای نویسنده مقاله در نامه مردم در تاریخ نگارش مقاله روشن نیست، و یا عمداً توجه از آن به سوی وزن «تکنیکی- توصیفی- انتقادی» در ارتباط با مساله پراهمیت بیکاری منحرف می شود. به بیانی دیگر، این پرسش مطرح می گردد که آیا مقاله ها فردی (کدام رفیق؟) و یا با نظر و کنترل ارگان حزبی به نگارش در می آیند؟ این پرسش و مشابه آن از این رو پراهمیت هستند که در حالی که ایران در جهت تحولات بنیادین حرکت می کند، شیوه کار حزبی برای فعالیت تبلیغی- ترویجی در حزب طبقه کارگر ناروشن و پرسش برانگیز است! این سطور تنها برای توضیح نظر در باره برخورد «تکنیکی- توصیفی- انتقادی» در این سطور طرح شد که پیامد آن به طور عملی «سیاست زدایی» از فعالیت پرثمر حزب طبقه کارگر خواهد بود که باید به طور مجزا به منظور روشن شدن و تصحیح احتمالی، به آن پرداخت.

به سخن ديگر، جاي خالي نتيجه گيري ي ”سياسي- تئوريكِ“ حزب توده ايران از اعتصاب پيروزمند كارگران معدن بافق، كه بنا به سرشت آن، پيروزي اي فراتر از خواست صنفي كارگران بوده و داراي نتيجه گيري براي نبرد رهايي بخش مردم ميهن ما عليه نسخه نوليبرال امپرياليستي است، به شدت ديده مي شود.

اين اشاره در همين جا ضروري است كه امروز (ششم جولاي ٢٠١٤، ١٥ تيرماه ١٣٩٣) خبر تجمع اعتراضي كارگران معدن ذغال سنگ البرز شرقي عليه خصوصي سازي اين معدن در رسانه ها انتشار يافت. تـداوم مبارزه طبقه كارگر ايران براي دفع خطر خصوصي سازي ي ثروت هاي ملي ايران، نشانه ديگري از هشياري و آمادگي طبقه كارگر ايران است براي دفاع از منافع خود كه ارتباط ناگسستني با منافع ملي ايران و همه خلق هاي آن دارد و لذا مانند مبارزه كارگران معدن بافق داري سرشتي رهايي بخش ملي است. تداوم اين نبرد يك واقعيت ”عيني“ است، صرفنظر از پيروزي و یا سركوب احتمالي آن! به اين نكته به طور مجزا پرداخته خواهد شد و در آن نشان داده خواهد كه با توجه به اين پيروزي و موج آغاز شده اعتراض و اعتصاب براي ممانعت كردن از اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي توسط طبقه کارگر ایران، زمان آن فرارسيده است كه همه كارگران ايران در تمام واحدهايي كه به طور غيرقانوني در معرض خصوصي سازي قرار گرفته اند و يا حتي به فروش رسانده شده اند، شعار بازپس گرفتن مالكيت واحدها را طرح و براي تحقق بخشيدن به آن به مبارزه ای خستگی ناپذیر و جانفشانانه دست بزنند.

”دست ها كوتاه از ثروت هاي ملي و متعلق به مردم!“ ”مالكيت عمومي بر ثروت، زيربناي استقلال ملي است!“ اين شعارهاي سياسي- طبقاتي، پاسخي است شایسته و درخور به مبارزه كارگران معدن بافق و البرز شرقي!

اين پيروزي (ها) همزمان نشان اين واقعيت نيز است كه حتي در شرايط سخت نبرد كارگران در ايران، امكان مبارزه براي خواست هاي ملي كه مي تواند با پيروزي روبرو گردد و ارتجاعِ مجري برنامه امپرياليستي را به عقب براند، وجود دارد. حزب طبقه كارگر ايران براي فعاليت تبليغاتي خود از اين واقعيت عيني، به چه نتيجه گيري رسيده است؟

اما عمده ترين نتيجه گيري ی نظري- تئوريك براي فعاليت روز طبقه كارگر ايران از پيروزي كارگران بافق و پيروزي هاي آينده براي بحث كنوني در اين سطور، در اين نكته نهفته است كه در عمل (پراتيك)، درستي و صلابت برداشت تئوريك حزب توده ايران مبني بر ضرورت ايجاد «پيوند» ميان خواست دمكراتيك  – يعني مبارزه براي حفظ محل كار در معدن بافق يا ذغال سنگ البرز شرقي، كه با خصوصي سازي آن با خطر اخراج بسياري از كارگران همراه بود -، و خواست سياسي براي حفظ ثروت هاي ملي در مالكيت عمومي كه اهرم حفظ زيربناي اقتصاد ملي براي حفظ و تحكيم استقلال اقتصادي- سياسي ايران است، با اين مبارزات طبقه كارگر هوشمند و مبارز ايران به اثبات رسيده است. رابطه ميان ”پراتيك –  نتيجه گيري تئوريك از آن – پراتيك“ بعدی، غيرقابل انكار است!

ما ديرتر خواهيم ديد و به اثبات مي رسانيم كه تئوري شناخت ماترياليسم ديالكتيكي، از «پراتيك» در هستي و بودگي پديده آ‎غاز مي شود، و از راه تئوريزه كردن پراتيك و شناخت چگونگي ي مضمون و ساختار («واقعيت عيني» و تغيير- رشد) آن، به مرحله بعدي، به «پراتيك» ”جا افتاده تر“ و ”پا قرص كرده ترِ“ آينده وصل مي شود.

از اين رو مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ در باره ضرورت ايجاد «پيوند» ميان مبارزه دمكراتيك- صنفي (عليه رژيم ديكتاتوري مجري برنامه نوليبرال امپرياليستي) و سياسي كه در سمت جانبدار راه رشد اقتصادي در مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب است (كه آن را زنده ياد جوانشير، عضو وقت هيئت سياسي و دبير كميته مركزي حزب توده ايران در ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ مبارزه سوسياليستي مي نامد) از صلابت تئوريك برخودار است و اكنون در عمل نيز درستي و صلابت خود را به اثبات رسانده است.

نتيجه گيري تئوريك از اين پيروزي و انتقال آن به فعاليت تبليغي و ترويجي- آموزشي حزب توده ايران ضروري است. بر اين پايه است كه مجاز و به جاست از مسئول هاي حزب توده ايران خواستار ايجاد شرايط بحث و گفتگوي سازنده در درون حزب شد و همچنين از هيئت تحريريه ”نويدنو“ خواستار تجديد نظر در باره تصميم به قطع بحث ها در اين نشريه گشت.

«جريان راست» (احسان طبري در ”از ديدار خويشتن“) در حزب كه با اين ارزيابي موافق نيست، نه تنها مايل نيست اجازه فعاليت درون حزبي به نگارنده بدهد، بلكه تاكنون با موفقيت نيز كوشيده است از انتشار نظرات طرح شده ازجمله در ”نويدنو“ ممانعت به عمل آورد. عنوان كردن اين خواست، با هدف برخورد به فرد و توده اي معيني نيست، همان طور كه «تبليغ» براي سايت ”توده اي ها“ هم نيست كه او مدعي است، بلكه طرح اين نكته از اين رو ضروري است كه تنها امكان براي مبارزه پرتضاريس به منظور ايجاد وحدت نظري و تشكيلاتي در حزب توده ايران است كه بايد عليرغم كوشش «جريان راست» عملي گردد، بازگرديم به بحث اصلي:

”فرديت“ در ايدئولوژي ”پسامدرن“

١- در آغاز بايد برجسته ساخت كه نظر غيرقابل شناخت بودن واقعيت عيني، هسته مركزي انديشه و ایدئولوژی ی پسامدرن امپرياليستي را تشكيل مي دهد كه مي كوشد در آن، مفهوم و تعريف ”انسان تاريخي“، يا ”سوبيكت تاريخي“ را كه عنصر تغيير دهنده جهان است، با تعريف و مفهوم مورد نظر خود جايگزين سازد. هارتموند كرواس Hartmund Kraus در رساله ”انسان تاريخيِ شك برانگيز پسامدرن“ (به نقل از ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرنيستي“، توماس مچر، برگردان فرهاد بامداد، انتشارات پيلا، تهران ١٣٨٤)، ایدئولوژی پسامدرن را چنين توصيف مي كند: «پسامدرن به جاي انسان تاريخي، به وجود آمدن نوع جديدي از انسان را مطرح مي كند و آن را ”نمونه اي از تنوع“ (انسان تاريخي، به مثابه تنوع) مي داند.» (ص ٣٥)

نظريه پرداز ديگر آلماني، اشتيلر Stieler، كوشش انديشه پسامدرن را براي «نفي فلسفي هويت و نقش تاريخيِ انسان» از اين طريق دنبال مي كند «كه با ارزيابي افزاروار از ”انسان“، از او، براي ساختارهاي جامعه دوران افولِ سرمايه داري، نمونه آرماني ارائه دهد: انساني كه نمي تواند نقشي در تغيير ساختارها داشته باشد، بلكه ناگزير است خود را با آن ها انطباق دهد.» (همانجا ص ٣٣).

در ادامه سخن خود، اشتيلر اين كوشش ايدئولوژي پسامدرن را چنين تدقيق مي كند: «گويا هويت و شخصيت انسان را تنوع آن تعيين مي كند، چنان كه مثلاً خطوط سياه ويژه هر گورخر، هويت آن را تعيين مي كند و يگانگي آن را به اثبات مي رساند. انسانِ انگشت نگاري شده، و داغ شماره بر پيكر! انسانِ مورد نظر پسامدرن، فاقد هر نوع هويت است، ”تنوع“ [كمّي] در اين رده، هويت [كيفي] اعضاي خانواده [گونه انسانی] را تعيين مي كند.

در مورد اين موضع جبرگرايانه و عميقاً نيهليستي پسامدرنيسم كه انسان را فاقد امكان شناخت واقعيت، «پديده هاي تاريخي»، و ناتوان در تغيير آن مي نمايد، زنده ياد احسان طبري، در ”جهان بيني ها و …“ (جلد اول، ص ١٩٠ به بعد) با زير عنوان ”شناخت تاريخي و ماهيت آن“، موضع «ندانم گرائي» و «لاادريت را در شناخت تاريخي» تشريح مي كند و مي نويسد، «برخي از تاريخ شناسان معاصر بورژوازي … چون منكر وجود قوانين عام تكامل تاريخي و نسج در خورد شناخت رخ داده هاي تاريخي [مانند انقلاب بهمن و علل شكست آن] هستند، و علم تاريخ را به واقعه نگاري [از «جايگاه» يكتاي فرد] و تجربه گرائي محض بدل می کنند [که بدون ارتباط و توجه به «برايند» تجربه هاي متفاوت از «جايگاه» هاي متفاوت نتیجه می شود]، سرانجام به اين نتيجه مي رسند كه تاريخ و به ويژه تاريخ ايام دور دست، شناختني نيست.» طبري از قول تاريخ شناس معاصر آمريكايي نقل مي كند «كه صريحاً مي نويسد كه رويدادهاي گذشته ”به مثابه پنجره ايست كه به سوي شب مي گشائيم: چراغ هائي ديده مي شود. بانگ هائي شنيده مي شود و نه بيش!“»

سپس آموزگار چند نسل از توده اي ها مي نويسد: «ما اين لاادريت تاريخي را نه فقط در مورد حوادث نزديك [انقلاب بهمن و علل شكست آن]، امري كه مسلم است، به كلي منكريم، بلكه حتي در مورد حوادث دور و بسيار دور نيز خطا مي دانيم و بر آنيم كه سرشت رخ داده هاي تاريخي (نه جزئيات جامعي از همه حوادث، همه نكات زندگي انسان كه ضرورت خاصي ندارد) هم به ياري شناخت قوانين تكامل تاريخ و انتزاع علمي و هم به ياري تجربه تاريخي و ياري گرفتن از دانش ها … شدني است.»

وحدت ”فرد و جمع“، ”ذهن و عين“

پس از طرح نظر ايدئولوژي نظام سرمايه داري دوران افول با عنوان ”ايدئولوژي پسامدرن“، كه به منظور جلوگيري از طول سخن به طور بسيار محدودي عملي شد (نگاه شود به ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“ كه به صورت پ دِ اف در توده اي ها انتشار يافته)، به بررسي نظر طرح شده در ”نامه دوم“ پيش گفته بازگرديم:

هسته درست در نظر احمد سپيداري، اين نكته است كه برداشت فردي و شخصي از واقعيت پيرامون، جزئي را تشكيل مي دهد كه ناشي از انعكاس واقعيت از ”زاويه“ و به قول سپيداري «جايگاه» فرد در ذهن يكتاي اوست.

همان طور كه قابل شناخت است، ما با مساله درك ”نظريه بازتاب (انعكاس)“ روبرو هستيم.

نظريه بازتاب (انعكاس)، برداشت مدل گونه ي ديالكتيكي- ماترياليستي از جهان پيرامون است كه هم زمان پاسخ به پرسش نخست فلسفه ماترياليستي در باره تقدّم ماده مي دهد. در اين نظريه اين پرسش مطرح است كه آيا براي انسان ”واقعيت در كليت آن قابل شناخت“ است؟ و يا بايد انسان به شناخت از واقعيت تنها از «جايگاه» خود قناعت و بسنده كند؟ آن طور كه براي نمونه «در باره ماهيت انقلاب بهمن و علت هاي شكست آن» ادعا مي شود و از اين رو شناخت از آن، «درست مثل ساير پديده هاي تاريخي مشابه …»، ناممكن عنوان مي گردد، زيرا «تفاوت نظرها… بسته به اينكه ما صحنه انقلاب را از چشم چه كساني و در چه موقعيت هايي ببينيم، چشم انداز متفاوت خواهد بود.»

(ناگفته نماند كه سپيداري ناخواسته دچار اين تنگناي نظري كه با آن موافق نيست، شده است. او با این استدلال مي كوشد در واقع برخي ”حكم“هاي نهايي داده شده را در باره ارزيابي از ”مسئوليت برخي از رهبران در شكست انقلاب و سركوب حزب“ تعديل بخشد!)

پيش از آنكه نظريه بازتاب (انعكاس) به نقل از اثر هانس هينس هولس، فيلسوف آلماني ارايه شود، سه نكته را در ايدئولوژي پسامدرن كه به آن اشاره رفت، طرح و از نظر فلسفي و تئوري شناخت كالبدشكافي كنيم:

اول- در ارزيابي پسامدرن، «جايگاه» فرد، به سخني ديگر ”ذهنِ“ فرد و ”ذهنيت“ فردي به عنصر ”مطلق“ در شناخت از ”واقعيت“ [انقلاب بهمن و علل شكست آن] بدل مي شود. اين برداشتِ ”انديودوآليستي“ و فردگرايانه از شناخت واقعيت است كه به سطح برداشتي ”مطلق گرانه“ نيز ارتقا داده مي شود. نقش ”كمّيت“ در روند ”شناخت“ از واقعيت، مطلق مي شود. (مشكلي كه انديشه سوسيال دمكرات با مطلق كردن روند خود بخودي و نفي همزمان نقش روند آگاهانه در مبارزه سياسي روز با آن دست بگيريان است، داراي چنين ريشه اي است.)

دوم- اين مطلق گرايي ي آيده آليستي در ايدئولوژي پسامدرن، پيروان آن را با اين بغرنج روبرو مي سازد كه بر این پایه، واقعاً هم ديگر قادر به شناخت واقعيت نيستند. ايدئولوژي پسامدرن اين بغرنج را متافيزيكي، از اين طريق گويا ”حل“ مي كند كه مطلق گرايي را به سطح يك قانون عام ارتقا مي دهد، و مي گويد ناتواني براي شناختِ «ماهيت انقلاب بهمن و علل شكست آن»، «درست مثل ساير پديده هاي تاريخي مشابه»، از اين رو حكمفرماست، زيرا «تفاوت نظرها» در باره شناخت از وقايع و پديده ها، هميشه «متفاوت خواهد بود»! «تنوع، هويتِ» انسان پسامدرن است!

پيامد منطقي چنين برداشت آن است كه اين تنوع به سطح ”دمكراسي“ ارتقا داده شود كه در انديشه پسامدرن طرح و مورد سواستفاده عليه برداشت ماترياليسم تاريخي در جامعه شناسي علمي قرار مي گيرد كه تاريخ را قابل شناخت مي داند و پيش تر به نقل از احسان طبري بیان شد.

به سخن ديگر، انديشه ايده آليستي «مدلي» را طرح مي سازد كه در آن گويا هيچ ”رابطه“ اي ميان «جايگاه» فردها وجود ندارد. انسانِ منفرد و ”اتم ميزه“ شده، در خلاء، به بندي آويزان و سرگردان است! رابطه ديالكتيكي ميان ”فرد و جمع“، ”جز و كل“، ”خاص و عام“،”نقطه و خط“ و … نفي مي شود.

سوم- نهايتاً مطلق گرايي آيده آليستي نزد ايدئولوژي پسامدرن موجب مي شود كه رابطه ”عين“ و ذهن“ شناخته نشده و وحدت آن ها درك نگردد. آنچه كه از «جايگاه» ذهن فرد و انديويدم برداشت مي شود، با واقعيت عيني در ارتباط قرار داده نمي شود. به سخني ديگر، مسئله ”پراتيك“ در روند شناخت وارد نمي گردد. شناخت در سطح ”تعقلي“، متافيزيكي، باقي مي ماند كه مضمون ”معرفت“ را در فلاسفه كلاسيك ايران تشكيل مي دهد. اين در حالي است كه «در تئوري امروزي شناخت، مرحله عمل (پراتيك) در مبدأ و منتهاي پروسهء شناخت قرار مي گيرد، يعني: از پراتيك به ادراكِ حسّي، از ادراكِ حسّي به تَعَقل و سپس به پراتيك …» حركت مي كند (احسان طبري، برخي بررسي ها در باره جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي در ايران، ص ٥١٥، در ارتباط با ”تئوريِ شناخت يا معرفت در نزدِ قطب الدين شيرازي“).

اين در حالي است كه وحدت عين و ذهن و تاثير متقابل آن ها بر روي هم كه به كمك ”پراتيك“ قابل كنترل و شناخت و اثبات است كه پيامد آن، تغيير و ارتقاي سطح شناخت و آگاهي است، جزو جدايي ناپذير ”شناختِ“ ماترياليست ديالكتيكي را در انديشه ماركسيستي- توده اي تشكيل مي دهد!

به سخني ديگر، محدود ساختن روند شناخت به شناخت فردي، به ابزاري براي طرح نظريه اي بدل مي شود كه هدفش نفي امكان شناختِ ”كيفيت“ است كه واقعيت را تشكيل مي دهد، در مورد مشخص بررسي كنوني، شناخت كيفيت (سرشت) «انقلاب بهمن» به مثابه انقلاب ملی- دمکراتیک و با شرکت لایه های مردمی و ضد امپریالیستی و «علل شكست آن» (پیروزی نیروهای ارتجاعی در نبرد طبقاتی، اشتباه ها و کمبودها در مبارزه نیرو نو و در راس آن نزد گردان سازمان داده شده طبقه کارگر).  اين واقعيت، اما جمع  عددي ”كميّت“ها، يا جمع مكانيكي «نظرهاي متفاوت» نيست، بلكه بيان «برایندِ» رابطه و تاثير متقابل ميان ”كميت“ها و ميان آن ها با محيط پيرامون (داخل و خارج) است. رابطه اي كه احسان طبري براي آن واژه «برايند» را به كار مي برد. بررسی ی تاریخ انقلاب بهمن و نبرد طبقاتی در آن مرحله در ایران در یک بررسی علمی ی جمعی در کمیسیون مسئولیت دار ممکن خواهد بود. تنها با چنين برداشتي است كه شناخت ”كليت“ ممكن مي گردد كه به گفته هگل حقيقت است: ”حقيقت، كليت است“! و احسان طبري آن را چنين تعريف مي كند: «حقيقت، يعني انعكاس واقعيت عيني در ذهن ما» (نوشته هاي فلسفي …، جلد دوم، ص ٣٨)

 

اكنون با اين مقدمه چندلايه نظري، به تئوري بازتاب (انعكاس) بپردازيم

هانس هينس هولس“، فيلسوف ماركسيست آلماني كه در دسامبر ٢٠١١ به ابديت پيوست، در كتابي با عنوان ”بازتاب“ (انعكاس) Widerspiegelung (انتشارات ترانسكريپت ٢٠٠٣)، نظريه «بازتاب» را به مثابه يك «كاتگوري ي زيربنايي در ماترياليسم ديالكتيك» نشان داده و آن را همه جانبهِ مورد بررسي قرار مي دهد. ارايه همه جوانب كتاب در اين سطور ناممكن است (بخش هاي عمده نظريه هولس را مي توان در كتاب پيش گفته ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“ مطالعه كرد).

جنبه مورد توجه ما در اين سطور در ارتباط قرار دارد با مساله شناخت كليت كه بيان كيفيت مشخص یا حقیقت است

لنين انعكاس و تاثير متقابل را «ويژگي ماده» مي نامد. اين مفهومي است كه بايد آن را به معناي «رابطه» ماده با محيط پيرامون درك كرد. تصور ماده بدون رابطه و تاثير متقابل، به نظر لنين، نفي وجود ماده است. هولس آن را در اثر خود، «رابطه ي وجود- بودگي»ي ماده مي داند كه براي آن كه باشد، به آن تن مي دهد. هولس مي گويد اين رابطه را مي توان «در مدل نظريه بازتاب» درك كرد. «اگر چيزي تاثير نگذارد، انعكاسي از خود نشان ندهد، فاقد وجود- بودگي است [به بيان ساده، وجود ندارد!].»

توضيح انعكاس واقعيت عيني در ذهن را هولس در اثر پيش گفته (به نقل از كتاب ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص ٣٦ تا ٣٨) چنين توضيح مي دهد: «شناخت عقلايي كليت [جهان و يا هر پديده] به هيچ صورت ديگري كامل نمي شود، جز در انديشه مربوط به كليت كه در آن كليه اطلاعات و از جمله تجارب عملي [فرد] منظور شده باشد.

دسترسي به اين كليت از طريق مرتبط ساختن همه جوانب و اجزاي كليت با يكديگر ممكن مي گردد، كه از اين راه، به كليت شكل ظاهري نيز داده مي شود كه در آن، انواع تالي هاي ممكن شكل [«جايگاه»] نيز مورد توجه قرار مي گيرد.» (ص ٤٤)

يكي از شاگردان هولس با نام آندرآس هولينگ هورست Andreas Hüllinghorst، به مناسبت مرگ او، اين نظر او را در روزنامه ”جهان جوان“ (١٣ دسامبر ٢٠١١) توضيح مي دهد كه ارايه كوتاه و ساده شده ي برداشت از آن در اين سطور مي تواند براي درك نظريه بازتاب كمك باشد: همان طور كه گفته شد، اگر چيزي بازتابي از خود ارايه ندهد، فاقد وجود و بودگي است. از اين رو هر چيز، از اتم تا كليت كهكشان و يا پدیده بغرنج تري مانند “خودآگاهي“ انسان را مي توان به طور انتزاعي همانند يك آينه ي كروي تصور كرد كه نه تنها آنچه كه در اطراف اوست بازتاب مي دهد  [از «جايگاه» يكتاي خود]، بلكه از آنجا كه آينه هاي ديگر در اطرافش، اطراف خود را [از «جايگاه» خود] بازتاب مي دهند، وغيره، هر انعكاسي، پلي، رابطه اي براي بازتابِ انعكاس (و دریافت و شناخت) ديگر است. از اين رو هيچ آينه اي، هيچ وجودي، مضموني ندارد، به جز مضمون لايتناهي كهكشان [مضمون ماده]. از اين رو نيز فرد [كميت]، مضمون ماده را تشكيل نمي دهد، بلكه بهم پيوستگي كليت وجود، «مضمون» واقعیت است. … اما از آنجا كه هر فرد (آينه) كهكشان را از «جايگاه» خود بازتاب مي دهد، اين بازتابي متفاوت از بازتاب در آينه هاي ديگر است. از اين رو، هرچند وجود و بودگي از نظر مضموني داراي وحدت است، از نظر شكل بازتاب (جهان [انقلاب بهمن و علل شكست آن]) متفاوت است. از اين رو هر وجودي [برداشتي] از وجود ديگر متفاوت و شكلي متفاوت داراست. بر اين پايه است كه كهكشان در آينه ها [ارزيابي از انقلاب بهمن] يك جور نيست. كهكشان بر اين پايه، هم از وحدت کیفی برخودار است و هم زمان، از نظر کمّی همانند نیست. درك اين وحدت و تضاد، درك كليتِ واحدِ وجود- بودگي است. [درك وحدت توانايي و ناتواني و غيره و غيره كه سپيداري نيز به آن اشاره دارد …]

با توجه به اين بغرنجي و چندلايگي شناخت از كليت هر پديده است كه فلسفه ايده آليستي، آن را امري ذهني- معنوي مي پندارد، و به انديشه (ايده) در ذهن فرد، در برابر وجود ماده عيني خارج از ذهن، تقدم، و به پرسش نخستين فلسفه پاسخ ايده آليستي مي دهد. اين برداشت و «شناختِ» ايده آليستي، يك سويه و مطلق گرانه است، زيرا در آن ماديت جهان خارج در ارزيابي نفي مي گردد؛ و به بيان دقيق تر، در روندي جدا و زمان بندي شده نسبت به ذهنيت، در نظر گرفته مي شود.

اما انعكاس ديالكتيكي ي واقعيت عيني خارج از ذهن، بر پايه ”مونيسم ماترياليستي“، يعني بر پايه وحدت بين ماديت خارج از ذهن و ذهنيت دروني قرار مي گيرد. كارل ماركس اين وحدت را انعكاسِ «روابط مادي» مي نامد. هولس، همانجا اين امر را چنين توضيح مي دهد: «كليت [جهان] را نمي توان به اين صورت دريافت: اكنون اين، و سپس چيز ديگر؛ زيرا در اين صورت جهان نه آن چه اكنون، بلكه به جز آن، چيزي هم هست كه در آينده خواهد بود. اما اگر بودن در چهارچوب مقوله كليت انديشيده شود، آن گاه بايد زمان تداوم آن [مثلالً زمان تجزيه و تحليل براي درك آن در ذهن] نيز به وضعيت كنوني افزوده گردد. از اين رو بايد در الگوي ديالكتيكي از جهان [يا هر پديده]، كثرت گونه اي مواد [پديده، انسان] با وحدت [کیفی] جهان آن چنان در ارتباط قرار داده شود كه كثرت گونه اي مواد (اجزا [«ديدگاهِ» انسان])، به مثابه علت تك واحدي Singualitaet هر جز، برقرار باشد، و هر جزء شرط وجود كليت [پديده، جهان، خانواده ي انساني] نيز باشد … يعني پايه و اساس وجودِ ظاهري هر جزء، در ارتباط دروني كليت [گونه، آنتروپولوژي- مردم شناسي] قرار گيرد … [كه كيفيت مشخصي است. تنها از اين طريق وحدت عين و ذهن برقرار مي گردد!].

اين برداشت، در نظرات كارل ماركس، آن جا كه تعريف ماده را از سيستم متافيزيكي ماترياليسم  خارج مي سازد و تعريف ديالكتيكي ماده را با فرمول «روابط (تناسب) مادي» materielle Verhältnisse بيان مي كند، به شكوفايي كامل مي رسد. تنها تعيين وضع نسبي براي مادي بودن [ماديت] است كه اجازه مي دهد وحدت در طبيعت و روح، وحدت ماديت و معنويت [ذهنيت] به مثابه وحدت متفاوت ها تبيين و دريافت شود و بر اين پايه، مونيسم ماترياليستي پيگيرانه مستدل گردد.

نظريه انعكاس واقعيت عيني در ذهن، بر پايه اين شناخت از كليت وجود، يعني يك پارچگي آن چه كه هست [عين و ذهن] مستدل مي شود.» (پايان نقل قول با اضافاتي بر آن)

به سخني ديگر، تئوري اتميزاسيون پسامدرن كه انسان تاريخي را به فردها و انويوديوم هايي بدل مي سازد كه نظريه پرداز ديگر آلماني، اشتيلر، آن را ارزيابي «افزاروار از ”انسان“» مي نامد كه «نمي تواند نقشي در تغيير ساختارها داشته باشد، بلكه ناگزير است خود را با آن ها انطباق دهد.» (جامعه مدني و آگاهي پسامدرن، ص ٣٣)، برداشتي ايده آليستي و ضد ماترياليستي است.

احسان طبري در ارتباط با موضع نيهيليستي و ماهيتاً جبرگرانه كه پيش تر از آن صحبت شد، همانجا اين برداشت افزاروار از انسان را توسط آيده آليسم (و ايدئولوژي پسامدرن) چنين توصيف مي كند: «خير و صلاح بشر همانا آن است كه با سرنوشت بسازد و بدان قانع شود، در قدرت ما نيست كه جهان را تغيير دهيم و يا زندگي سياسي و اجتماعي را عوض كنيم و نيز از سير حوادث نبايد شكوه كرد و بايد راه رضا و تسليم را در پيش گرفت.»

در بخش بعدي نوشتار، به مساله شناختِ علل شكستِ انقلاب بهمن و ”سهم رهبري حزب توده ايران“ در آن كه ازجمله رفيق هاتف رحماني نيز ارزيابي از آن را ضروري مي داند، پرداخته خواهد شد. اميد مي رود كه تا آن هنگام با نظر رفيق هاتف رحماني نيز آشنا شده باشيم كه به علل موجه ارايه آن تاكنون به تعويق افتاده است.




پنج سالگي و تداوم ”جنبش سبز“

مقاله شماره ١٣٩٣ / ٢٠ (١٠ تير)

واژه راهنما: اصلاح طلبان و پيشنهادهاي حزب توده ايران

علي مزروعي يكي از نظريه پردازان اصلاح طلب در مقاله اي به مناسبت سالگرد پنجمين سال كودتاي انتخاباتي سال ١٣٨٨ كه آغاز جنبش ”سبز“ را تشكيل مي دهد، آن را «فرصتي» اعلام مي كند براي «بازنگري راهي كه طي شده» به منظور بررسي «نقاط قوت و ضعف و كامي ها و ناكامي ها … [تا] با تكيه بر تحليل هاي واقع بينانه، اميدوارانه و استوار راه را ادامه دهيم.» هدف نظريه پردازِ اصلاح طلب آن است كه با بازنگري نكته هاي فوق، به اين پرسش پاسخ دهد كه «نيروي تحول خواهِ جامعه براي دست يابي به مطالبات جنبش چه بايد بكند؟»

مزروعي به درستي، اطمينان قاطع دارد كه «تغيير و تحولات در جامعه ما در آينده اجتناب ناپذير است». او از اين شناخت مستدل خود براي «مديريت … جنبش سبز» به اين نتيجه گيري منطقي مي رسد كه «مطالبات جنبش را در استقرار حاكميت قانون، عدالت، آزادي و مردم سالاري» با عملكرد خود تامين سازد. پيش تر نظريه پرداز «اجراي بدون تنازل قانون اساسي» را در راس «مطالبات جنبش سبز» مطرح ساخته بود.

به عنوان هوادار حزب توده ايران و خط مشي انقلابي آن در دفاع از مطالباتِ دمكراتيك و عدالت خواهانه مردم ميهن مان كه در پنج سال گذشته همچنين در سيماي خواست هاي ”جنبش سبز“ بازتاب يافته است، مي توان مطالبات طرح شده توسط علي مزروعي را مورد تائيد و پشتيباني قرار داد. باوجود اين، سخنان او پرسشي را به ذهن تداعي مي كند كه پاسخ به آن، شركت مستقيم در جستجوي «تحليل واقع بينانه، اميدوارنه و استوار» و پاسخ به پرسش «جنبش چه بايد بكند؟» است كه او مطرح مي سازد. پرسش باز مي گردد به مطالبه «اجراي بدون تنازل قانون اساسي»!

بدون ترديد انديشه طرح شده در بيان «اجراي بدون تنازل قانون اساسي»، داراي دو نكته مركزي است:

اول- حقوق قانوني مردم ميهن ما در ارتباط با آزادي هايِ دمكراتيكِ فردي و اجتماعي، حق بيان نظر و عقيده، مطبوعات آزاد، برخورداري از حق تشكيل سنديكاهاي آزاد و مستقل و حزب هاي سياسي- طبقاتي و … كه اصل هاي بخش ”حقوق ملت“ در قانون اساسي را تشكيل مي دهد كه به معناي نفي ديكتاتوري به هر شكل و در هر سيما بوده و انديشه نخست را در نقل قول از مزروعي تشكيل مي دهد. نكته اي كه در سخنان نظريه پرداز با پايبندي به «حاكميت قانون» بيان شده است؛

دوم- در كنار مطالبات دمكراتيك در بند اول، بي هيچ ترديدي مساله تامين عدالت اجتماعي در مطالبه «اجراي بدون تنازل قانون اساسي» قرار دارد.

در اين زمينه در مقاله از طرف نظريه پردازِ اصلاح طلب متاسفانه به طور صريح و شفاف نكته اي مطرح نمي گردد. باوجود اين مي توان پذيرفت كه دفاع از قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما به معناي دفاع از يك اقتصاد ملي و مردمي مورد نظر اوست كه ساختار قانوني آن در اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي بيان و تثبيت شده است. اصل هايي كه به طور غيرقانوني و از طريق يك ”حكم حكومتي“ كه فاقد وجاهت قانوني است، توسط ”رهبر“ و ”ولي فقيه“ در سال ١٣٨٥ نقض و پايمال شده و مي شود. اين در حالي است كه اصل هاي قانون اساسي تنها مي توانند از طريق همه پرسي از مردم تغيير يابند.

هدف نقض پيش گفته ي اصل هاي قانون اساسي، ايجاد شرايط لازم براي به مورد اجرا گذاشتن نسخه ”خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي“ در ايران است كه بيش از بيست سال پيش تحت عنوان برنامه ”تعديل اقتصادي“ آغاز شد و حتي در دوران هشت ساله رياست جمهوري محمد خاتمي نيز ادامه يافت. با توجه به پيامدهاي سنگين اقتصادي- اجتماعي ناشي از اجراي اين برنامه ديكته شده توسط سازمان هاي در خدمت منافع سرمايه ي مالي ي سوداگرِ امپرياليستي و متحدان داخلي آن در ايران (و همچنين در ساير كشورهاي جهان) عليه منافع «اقشار متوسط و محروم جامعه»، آن چنان چشمگير است كه نمي توان عليه اين نسخه اقتصادي ي امپرياليستي موضع نگرفت! سكوت در باره اجراي اين برنامه در خدمت منافع سرمايه مالي امپرياليستي مجاز نيست.

علي مزروعي خواستار «نگاه و توجه رهبران و فعالان ”جنبش سبز“ به مطالبات اقشار محروم جامعه» است كه به طور روزافزون زير فشار ”رياضت اقتصادي“ي ناشي از اجراي اين برنامه امپرياليستي قرار دارند. از اين روست كه در ارتباط با مساله عدالت اجتماعي نسبي در جامعه، بايد برخورد به نسخه امپرياليستي روشن و صريح باشد و در «تحليل واقع بينانه»اي كه نظريه پرداز اصلاح طلب خواستار آن است، طرح و ارايه شود!

در پاسخ به اين پرسش كه «نيروي تحول خواه جامعه ما براي دست يابي به مطالبات جنبش چه بايد بكند؟»، حزب توده ايران پاسخ هاي روشن و شفافي داده و در ششمين كنگره خود، دو مصوبه پراهميت را طرح و براي تحقق بخشيدن به آن مبارزه مي كند.

اول- نكته نخست، مبارزه براي ايجاد يك ”جبهه گسترده ضد ديكتاتوري“ است كه بايد توسط همه نيروهاي آزاديخواه و دمكراتِ خواستار برقراري «حاكميت قانون به مفهوم و معناي واقعي، ارزش نهادن به اعلاميه جهاني حقوق بشر و رعايت كامل حقوق شهروندي» برپا شود.

ضرورت برپايي ”جبهه گسترده ضد ديكتاتوري“ كه در آن همه نيرو ها و لايه هاي آزاديخواه و قانون مدار تا در درون  حاكميت مي توانند شركت داشته باشند، باري ديگر با مواضع صريح و روشن ”رهبر“، ”ولي فقيه“ در همين روزها مورد تاكيد و تائيد قرار گرفت. در جامعه اي كه ”رهبر“ آن با جسارت يك ديكتاتور عنان گسيخته، اقدام غيرقانوني و ضد شأن و كرامت انسان را، به سخني ديگر، حصر غيرقانوني موسوي، كروبي و خانم زهرا رهنورد را گستاخانه نشان «ملاطفت» خود مي نمايد، پايمال ساختن حقوق قانوني مبارزان خواستار اجراي قانون را تنها راه ادامه ي سلطه خود مي داند و به سركوب و زندان و شكنجه به عنوان ابزار حكومت راني خود نيازمند است، برپايي ”جبهه گسترده ضد ديكتاتوري“ تنهـا راه «واقع بينانه، اميدوارانه و استوار»ي است كه مي تواند هدف برقراري «حاكميت قانون [را] به مفهوم و معناي واقعي» آن بر كرسي بنشاند.

رژيم ديكتاتوري را بايد سرنگون ساخت. اميد بستن به راه كارهايي كه سازمان دهنده آن همين دستگاه ديكتاتوري است، همان طور كه انتخابات رياست جمهوري سال ٨٨ و ٩٢ نشان داد، راه به جايي نمي برد. در اين ارزيابي ترديدي روا نيست!؟

براي ممانعت كردن از «ورود نظاميان به سياست و اقتصاد»، بايد شرايط اجتماي آن را فعالانه ايجاد نمود. در غير اين صورت، اين خواستي انتزاعي و خوشبينيِ غير مستدل از كار در مي آيد. بايد مبارزه و سازماندهي مبارزه مردم را با هدف حذف ديكتاتوري و ديكتاتور پيش برد. از اين رو بايد اين خواست را با صراحت و شفافيت طرح و براي آن استدلال كرد، تا به دل «اقشار متوسط و محروم جامعه» بنشيند و مغز و انديشه آنان را متقاعد ساخته و توان مبارزاتي آن ها را تجهيز و دسته كند!

دوم- مصوبه ديگري كه حزب توده ايران آن را نيز در ششمين كنگره خود به تصويب رسانده و براي تحقق بخشيدن به آن همه نيرو و توان ذهن و تن هواداران خود را تجهيز مي كند، مخالفت و مبارزه عليه برنامه نوليبرال امپرياليستي است كه همراه است با ارايه برنامه اقتصاد ملي و مستقل جايگزين براي اين برنامه وارداتي و وابسته به اقتصاد جهاني شده امپرياليستي.

برنامه نوليبرال امپرياليستي كه اجراي آن را رژيم ديكتاتوري به نردبان و پل رابطه ميان خود و نظام اقتصادي امپرياليستي بدل ساخته است، تنها با اين توهم و اميد واهي توسط حاكميت سرمايه داري كنوني به مورد اجرا گذاشته نمي شود كه خود را به مثابه نيروي مطيع و سربراه براي اجراي دستورهاي اقتصادي- اجتماعي امپرياليست ها به آن ها عرضه دارد. اجراي اين برنامه اقتصادي ضد مردمي و ضد ملي، همان ابزاري است كه با نقض قوانين، راه «ورود نظاميان به سياست و اقتصاد» را گشوده است!

حزب توده ايران خواستار فعاليت بخش خصوصي پرتوان در خدمت شكوفايي اقتصاد ملي در ايران و رشد توليد داخلي است. درست براي تحقق بخشيدن به اين خواست، حزب توده ايران مخالف اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي است كه توان توليد داخلي را نابود ساخته است!

مخالفت صريح حزب توده ايران با اجراي نسخه اقتصادي ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي»ي ديكته شده توسط سازمان هاي جهاني سرمايه مالي امپرياليستي، از قبيل صندوق بين المللي پول و …، تنهـا به مثابه روي ديگر مبارزه عليه ديكتاتوري و «ورود نظاميان به سياست و اقتصاد»، انجام نمي شود، بلكه اين مبارزه از طرف حزب طبقه كارگر ايران عليه برنامه اقتصادي ي نوليبرال از اين رو ضروري و حياتي ارزيابي مي گردد، زيرا حزب توده ايران آن را ابزار تبديل ايران به نومستعمره ي اقتصاد جهاني ي زير سلطه سرمايه مالي امپرياليستي مي داند!

به نظر حزب توده ايران تداوم ِاعمال اين سياست اقتصادي خطري جدي را براي استقلال اقتصادي و سياسي ايران تشكيل مي دهد.

برنامه نوليبرال امپرياليستي از طرف سازمان هاي جهاني سلطه سرمايه مالي با اين هدف به مورد اجرا گذاشته مي شود كه حداكثر سود و انباشت سرمايه را براي سرمايه مالي تامين كند. اين هدف نياز به قوانيني دارد كه از حيطه كنترل و اقتدار دولت ملي خارج است. تنظيم و تصويب قرار ”تجارت آزاد“ ميان اتحاديه اروپا و ايالات متحده آمريكا و كانادا كه با نام مخفف PiTT  در جريان است و يا قرار داد ”آزاد سازي خدمات“ در جهان با نام مخفف  TiSA كه اخيرا افشا شده است، از طرف سرمايه مالي امپرياليستي با اين هدف دنبال مي شود كه شرايط پيش گفته را براي سرمايه مالي امپرياليستي تامين سازد. قرارداد ”تجارت آزاد جهاني“ WTO گام نخست و هنوز به مراتب كم خطرتر از دو قرارداد در دست تهيه است.

براي نمونه در قرارداد ”آزاد سازي خدمات“ در جهان، پ اي ت ت، كه ازجمله خواستار تامين آب آشاميدني براي مردم توسط سرمايه ي مالي ي خصوصي ي سوداگر است، حق تصويب قانون ملي به منظور تامين آب آشاميدني و يا ديگر خدمات اجتماعي را توسط دولت ممنوع مي دارد. يكي ديگر از مفاد اين قرارداد، استخدام و انتقال كارگرانِ مثلاً هندي و بنگال دشي را توسط شركت هاي اجاره دهنده كارگر در سطح جهان مجاز و ”قانوني“ اعلام مي دارد. هزاران كارگر ”اجاره اي“ اكنون در قطر به كار گمارده شده اند. شرايط كار آن ها به شرايط كار بردگان مي ماند. اخبار اين جنايات براي كسب سود اخيراً در ارتباط با ساختمان سازي ها براي بازي هاي فوتبال جهاني در سال ٢٠٢٢ در قطر افشا شد. تاكنون بيش از ٤٠٠ كارگر در اثر فشار كار و گرما مرده اند. آن ها حتي امكان دسترسي به آب لازم و كافي هنگام كار را در گرماي هواي اين كشور دارا نيستند. نمونه ديگري از بندهاي اين قرارداد، شركت هاي ارايه دهند خدمات را مجاز اعلام مي كند كه تعيين حداقل دستمزد در كشور و يا ارتقاي سطح آن را كه با تقليل احتمالي سود سرمايه خارجي همراه است، از دولت آن كشور دريافت كند. همه اين شروط و بندهاي اين قراردادها لازم الجرا هستند و نمي توان عليه آن به هيچ دادگاهي شكايت برد. تصميم ”كميسيون حكميت“ي كه از پيش در قرارداد منظور و تعيين شده است، براي تحميل ”سودِ“ به دست نيامده براي شركت سرمايه گذار، قطعي است.

كشوري كه ثروت هاي ملي خود را به فروش رسانده و از طريق ”خصوصي سازي“ به سرمايه گذار خارجي واگذار كرده است، ديگر نمي تواند اين تصميم را بازپس بگيرد، فروش ها را لغو و حاكميت عمومي را دو باره بر آن ها برقرار سازد. براي نمونه، باوجود آنكه دولت آرژاتين با دولت هاي ”كلوپ پاريس“ براي حذف بخشي و بازپرداخت بخشي ديگر از بدهي هاي خود به توافق رسيده است، قادر به بازپراخت بخش مورد توافق نيست، زيرا دو ”هدچ فوند“، پيش تر بخشي از بدهي را به ثمن بخس از بانك هاي اعتبار دهنده خريداري كرده و حكم بازپرداخت ٥ر١ نيم ميليارد دلار را با سود آن توسط دادگاهي در همين هفته اخير به دست آورده است. در آينده، و در صورت ناتواني براي ممانعت از تصويب اين قراردادها، ديگر ”هدچ فوند“ها نياز به مراجعه به دادگاه نيز نخواهند داشت! شرايط ”كاپيتولاسيون“ دولت ها در قراردادهايِ پيش گفته از پيش گنجانده شده است!

اين واقعيت ها تنها گوشه اي از برنامه سرمايه مالي امپرياليستي به منظور تبديل مردم كشورهاي جهان به برده مدرن و كشورهاي جهان به نيمه مستعمره هاي نواستعماري است كه در جريان اجراي برنامه ”خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي“ گام به گام به مرحله اجرا در مي آيد.

اجراي چنين برنامه اي در ايران و تبديل كردن شرايط ضد مردمي و ضد ملي آن به واقعيت ”حقوقي“ در سطح نقض حق حاكميت ملي كشور، خيانتي تاريخي عليه منافع ملي مردم و نسل هاي آينده و عليه حق حاكميت ملي ايران است. مخالفت و نبرد عليه اجراي اين برنامه ضد مردمي و ضد ملي وظيفه هر ايراني ميهن دوست و آزاديخواه و  دفاع از مفاد «اعلاميه جهاني حقوق بشر و رعايت كامل حقوق شهروندي و …» است كه نظريه پرداز اصلاح طلب به نمايندگي از «مديران ”جنبش سبز“» خواستار آن است.

صحت ارزيابي حزب توده ايران از برنامه نوليبرال امپرياليستي و سرشت ضد مردمي و ضد ملي آن را مبارزه ي شورانگيز و شكوهمند پنج هزار  كارگر معدن سنگ آهن بافق مورد تائيد قرار مي دهد. آن ها اجراي اين نسخه ضد ملي را عليه منافع خود و همه «اقشار متوسط و محروم جامعه» ارزيابي مي كنند و پايان بخشيدن به اجراي آن را با پيروزي خود عليه برنامه خصوصي سازي معدن بافق، يكي از ثروت هاي ملي ميهن مان و مردم و نسل هاي آينده كشور، به ارتجاع داخلي و حاميان خارجي آن تحميل نمودند.

پيروزي كارگران معدن بافق يك بار ديگر نشان مي دهد و به اثبات مي رساند كه طبقه كارگر از منافع ملي همه مردم و به ويژه منافع «اقشار متوسط و محروم جامعه» دفاع مي كند. در عين حال، اين پيروزي به مبارزان ضد ديكتاتوري مي آموزد كه بايد با نبرد هدفمند و مبارزه اي جسورانه در دفاع از خواست كارگران بافق و در كليت آن خواست زحمتكشان شهر و روستا و همه ديگر محرومان از زنان و جوانان، معلمان و خلق هاي ساكن سرزمين مان ايران، مبارزه ملي و مردمي را به پيش برد. از اين طريق، پرسش طرح شده توسط نظريه پردازِ اصلاح طلب در ارتباط با حقوق قانوني زحمتكشان و عدالت اجتماعي پاسخ لازم را دريافت مي كند.

بر پايه آنچه كه گفته شد است كه مي توان ارزش پيشنهاد حزب توده ايران را براي تنظيم يك برنامه اقتصاد ملي و مستقل با سرشتي دمكراتيك و به سود منافع وسيع ترين لايه هاي ضد ديكتاتوري شناخت و دريافت.

امكان سرمايه گذاري خارجي در اقتصاد ملي تنها در چارچوب چنين برنامه اي به سود مردم و منافع ملي كشور است (نگاه شود به اعتصاب پيروزمند كارگران معدن بافق، دفاع از منافع ملي ايران است! … (تير ١٣٩٣، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2353) اين برنامه بايد با شركت مستقيم همه نظريه پردازان و سازمان هاي دمكراتيك و ميهن دوستي تنظيم گردد كه خواستار شكوفايي اقتصادي و اجتماعي ايران هستند.

بدون ترديد تنظيمِ شفافِ چنين برنامه اقتصادِ ملي، پراهميت ترين گام براي پاسخ روشن به «مطالبات جنبش [براي] استقرار حاكميت قانون، عدالت، آزادي و مردمسالاري در كشور» است. فشردن دست دراز شده حزب توده ايران، راه دستيابي به چنين هدفي است!




اعتصاب پيروزمند كارگران معدن بافق، دفاع از منافع ملي ايران است! طبقه كارگر ايران با مبارزه ي دمكراتيك خود از منافع همه مردم دفاع مي كند! به اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي پايان دهيد!

مقاله شماره ١٣٩٣ / ١٩ (١٠ تير)

واژه راهنما: اعتصاب پيروزمند كارگران بافق و نبرد رهايي بخش مردم ميهن ما.

پيروزي نبرد پنج هزار كارگر معدن بافق از بُعدي تاريخي- ملي برخوردار است!

خبر پيروزي اعتصاب ٣٩ روزه ي ٥٠٠٠ معدنچي مبارز بافق كه در روز چهارشنبه چهارم تيرماه ١٣٩٣ در رسانه ها انتشار يافت و نقشه خصوصي سازي معدن سنگ آهن را توسط حاكميت نظام سرمايه داري در ج ا افشا و با شكست روبرو نمود، داري بُعدي ملي- ميهني و تاريخي است. معدنچيان كه با مبارزه پيگيرانه خود، خطر بيكاري بسياري از همرزمان و تشديد غارتگر استثمارگرانه خود را دفع نمودند، در عين حال اين واقعيت را به اثبات رساندن كه منافع صنفي آنان و منافع سياسي و ميهني همه مردم از يك پارچگي تاريخي برخوردار است. از اين رو است كه اين پيروزي نشان اين واقعيت است كه نبرد دمكراتيك طبقه كارگر ايران براي حراست از منافع خود، در واقع و نهايتاً نبردي جانفشانانه و شورانگيز براي دفاع از منافع ملي مردم ميهن ماست!

اجراي برنامه خصوصي سازي ثروت هاي ملي و متعلق به مردم ميهن ما و نسل هاي آينده آن توسط حاكميت سرمايه داري با اين اميد و هدف واهي انجام مي شود كه مي پندارند مي توانند از اين طريق تضميني براي بقاي خود از امپرياليست ها دريافت كنند. زهي بي خردي! سرنوشت قذافي و نتايج اجراي همين سياست در سوريه در دهه گذشته، سرآب چنين پنداري را به نمايش مي گذارد و حتي براي واپس مانده ترين ذهن ها نيز قابل شناخت مي سازد.

بدل شدن به مهره ي وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي كه پيامد اجراي نسخه خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي است كه به دستور سازمان هاي نظام سرمايه داري امپرياليستي از قبيل صندوق بين المللي پول، بانك جهاني، سازمان تجارت جهاني و … توسط رژيم ولايي اجرا مي شود، به علت سرشت ضد ملي آن كه همراه است با نابودي قوانين ملي حافظ منافع مردم و فروش ثروت هاي ملي به سرمايه سوداگر خارجي و داخلي، همزمان منافي منافع سرمايه داران توليد كننده در كشور بوده و با پيامد منفي تبديل كشور به نيمه مستعمره نواستعماري سرمايه مالي جهاني امپرياليستي همراه است!

از اين روست كه بايد پيروزي شكوهمند كارگران مبارز و مصمّم معدن آهن بافق را پيروزي همه مردم و خلق هاي ميهن ارزيابي نمود و سر تعظيم در برابر جانفشاني ميهن دوستانه و دمكراتيك آن ها فرود آورد. ٥ هزار كارگر مبارز معدن بافق باري ديگر اين واقعيت انكارناپذير را به اثبات رساندند كه طبقه كارگر ايران با مبارزه خود از منافع همه مردم دفاع مي كند. از اين رو نيز دفاع متقابل از خواست كارگران توسط لايه هاي ميهن دوست مردم ميهن ما، دفاع از منافع خود و حق حاكميت ملي كشور ماست.

درس پراهميت ديگري كه همه ميهن دوستان، در راس آن زحمتكشان شهر و روستا، روشنفكران انقلابي، زنان، جوانان، معلمان و ديگر لايه هاي مردمي مي توانند و بايد از اين پيروزي بياموزند، اين درس است كه يورش مغول گونه مدافعان اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي را مي توان با مبارزه پيگير و هوشمندانه از حركت باز داشت و به عقب راند.

مردم ميهن ما با تجربه تاريخي خود خوب مي دانند كه استعمار پاي خود را در ميهن ما با انواع قراردادهاي اقتصادي كه گويا رشد و شكوفايي ايران را به دنبال خواهد داشت، گشودند و راه جهنم وابستگي استعماري و شرايط برقراري ”كاپيتولاسيون“ را به مردم ميهن ما (و همچنين به مردم كشورهاي ديگر) سنگفرش كردند. اجراي قانون حذف يارانه ها كه با عنوان دروغين ”هدفمند ساختن يارانه ها“ به دست دولت گذشته و كنوني انجام شد و مي شود، هدفي جز ارتقاي قيمت ها به سطح ”جهاني“ نداشته و ندارد كه تنها به معناي ارتقاي سود سرمايه ي سوداگر مالي جهاني و داخلي و ايجاد تورم و گراني و فلاكت براي مردم ميهن ماست.

متاسفانه بخش هايي از مبارزان عليه سلطه سركوبگرانه ي ديكتاتوري ولايي به اين واقعيت بي توجه هستند كه خفقان و سركوب مردم ميهن ما و در راس آن زحمتكشان يدي و فكري در شهر و روستا از اين رو به مورد اجرا گذاشته مي شود كه شرايط قبرستاني را براي به مورد اجرا گذاشتن اين برنامه امپرياليستي در كشور برقرار سازند. زندان و شكنجه و قتل و سركوب ها در سال هاي اخير و به ويژه پس از كودتاي انتخاباتي سال ٨٨ همانقدر يورش مغول گونه ارتجاع را براي ايجاد شرايط به منظور اجراي اين برنامه امپرياليستي تشكيل داده و مي دهد كه به بند كشيدن رهبران جنبش مردمي و حصر غيرقانوني موسوي، كروبي و خانم زهرا رهنور چنين وظيفه اي را داراست. سكوت معنا دار امپرياليست ها در باره سركوب مردم و حصر رهبران آن ها در مذاكرات در جريان، در تائيد خشنودي آن ها از سياست ضد مردمي و ضد دمكراتيك رژيم ديكتاتوري است.

سخنان خامنه اي خطاب به علي مطهري كه در آن اقدام غيرقانوني حصر رهبران جنبش ”سبز“ به عنوان «ملاطفت» با آنان عنوان شد، روي ديگر سكه سكوت و خشنودي ارتجاع جهاني براي سركوب و حصر غيرقانوني رهبران مردم ميهن ماست كه مخالف تبديل شدن ايران به نومستعمره اقتصاد امپرياليستي هستند.

مبارزه عليه نسخه نوليبرال امپرياليستي تنها هنگامي مي تواند به پيروزي نهايي دست يابد كه قادر باشد جايگزيني براي برنامه امپرياليستي ارايه دهد: برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك به سود لايه هاي وسيع مردم ميهن ما، زحمتكشان و لايه هاي مياني و ميهن دوست و سرمايه داري ملي! با چنين برنامه دمكراتيك و ملي مي توان مبارزه توده ها را براي تحقق بخشيدن به آن سازمان داد. گردان مركزي و اصلي اين نبرد آزاديخواهانه- دمكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي، همان طور كه نمونه اعتصاب شكوهمند كارگران مبارزه معدن سنگ آهن بافق نشان مي دهد، طبقه كارگر ايران است كه از منافع كل خلق دفاع مي كند.

حزب توده ايران در ششمين كنگره خود در سال ١٣٩١ برنامه جايگزين پيشنهادي خود را به جاي نسخه نوليبرال امپرياليستي ارايه داده است. هسته مركزي آن، در كنار حذف اجراي نسخه امپرياليستي، تنظيم يك برنامه ملي- دمكراتيك براي اقتصاد كشور است كه هدف آن بهبود شرايط زندگي زحمتكشان از طريق رشد توليد و خدمات داخلي است كه در آن نقش سرمايه خصوصي ميهن دوست، در كنار بخش عمومي ي اقتصاد، نقشي بزرگ و دمكراتيك و مدافع حق حاكميت ملي است. بخش عمومي (دولتي) در اين پيشنهاد تحت كنترل شفاف نيروها و حزب هاي مردمي قرار دارد. در چارچوب چنين برنامه اقتصاد ملي است كه امكان استفاده از سرمايه گذاري خارجي ايجاد مي شود، بدون آنكه نقش تخريبي آن بتواند عليه استقلال اقتصادي- سياسي ايران موثر واقع گردد.

همه ميهن دوستان و به ويژه بخش هاي بزرگي از اصلاح طلبان خواستار تحقق يافتن و اجراي چنين برنامه اقتصاد ملي در ايران هستند. گفتگو و بحث مشخص در اين باره براي دست يافتن به توافق هاي ضرور، از مبرميت تاريخي برخوردار است و در عين حال پاسخي شايسته به كوشش و نبرد شورانگيز و سخت ٥ هزار كارگر معدن سنگ آهن بافق و ديگر زحمتكشان در رشته هاي ديگر توليدي و خدماني در شهر و روستا است.

يك پارچگي نبرد رهايي بخش مردم ميهن ما شرط نخست براي دفع يورش سرمايه امپرياليستي است كه مي كوشد با خريدن و غارت ثروت هاي ملي تحت عنوان خصوصي سازي، نقشه خود را براي تبديل ايران به نيمه مستعمره نواستعماري نظام سرمايه داري جهاني به ثمر برساند.

 

متحداً اين هدف ضد ميهني را دفع كنيم و با شكست روبرو سازيم!

به اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي پايان دهيد!




گفتگو ميان توده اي ها (نويدنو٦) «ارتقاي سوسياليسم» و مبارزه براي اتحادها اجتماعي! سرشت ملي- ضدامپرياليستي جنبش رهايي بخش!

مقاله شماره: ١٣٩٣ / ١٨ (٨ تير)

واژه راهنما: «كج نيفتي به چپ و راست، خطر!» (سياوش كسراي). كار جمعي علمي، «شيوه مطمئنِ» رهبري ي علمي. وحدت دو سوي مبارزه براي ارتقاي سطح آگاهي و جلب متحدان، گامي در سطح ”ضرورت تاريخي“ براي پيروزي در مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب. وحدت ”لحظه تاريخي“ و ”لحظه منطقي“ محـك پايبندي به شيوه علمي براي «ارتقاي سوسياليسم». بدون تئوري علمي، مبارزه با خطر سفسطه و عملگرايي ي غيرمستدل روبروست.

بحث در باره ضرورت «ارتقاء سوسياليسم علمي» را احمد سپيداري در نامه چهارم خود طرح نمود (نگاه شود ازجمله به http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-740-92-331-921029.htm). به منظور تدارك نظري شركت در اين بحث، در نوشتار ”گفتگو ميان توده اي ها (نويدنو ٥)، «ارتقاي سوسياليسم علمي» و قانون ديالكتيكي ”كميت و كيفيت“! (خرداد ١٣٩٣، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2348) اسلوب اين ارتقاء از ديدگاه تئوري شناخت ماركسيستي- توده اي طرح و نشان داده شد كه «قلب و انگيزه تغيير و رشد، نفي آنچه كه هست، است». به سخني ديگر، آنچه كه وجود دارد از چيزِ ديگري زائيده شده، تاريخي داراست. اين جنبه بودگي (هستي)، ”لحظه تاريخي“ را در روند رشد آن (پديده) تشكيل مي دهد. همزمان اما در اين ”لحظه تاريخي“، ”لحظه منطقي“ نيز وجود دارد. به سخني ديگر، آن چه وجود دارد، خود داراي علتِ علّي اي است كه ريشه در ”شرايط حاكم“ پيش دارد. رشد و تغيير آن چه كه وجود دارد، بيان و انعكاس ”لحظه منطقي“ در روند است. وحدت ”لحظه تاريخي” و ”لحظه منطقي“ در ”ضرورت تاريخي“ تجلي مي يابد و به نفي ديالكتيكي ي پديده كه به معناي ارتقاي آن به مرحله ي مركب تر و بغرنج تر است مي انجامد كه روندي جانبدار، زيرا ترقي خواهانه است.

با پذيرشِ نظريه ي فوق، بحثِ ”ارتقاء“ (و هم سير قهقرايي)، در هر پديده، ازجمله در مساله بحث در باره چگونگي «ارتقاي سوسياليسم» كه سپيداري خواستار آنست، گامي تعيين كننده، زيرا گامي فلسفي و اسلوبي (تئوري شناخت) بر مي دارد. اكنون اين پرسش مطرح مي شود كه به منظور «ارتقاي سوسياليسم»، بحث از كدام نقطه بايد آغاز شود؟

در واقع مبارزه كمونيست ها هميشه و به ويژه با پيروزي انقلاب اكتبر، مبارزه براي «ارتقاي سوسياليسم» بوده است، صرفنظر از آن كه در اين امر موفق يا ناموفق بوده اند. بخش اعظم اثر بانيان سوسياليسم، ”مانيفست كمونيستي“ در بحث با آن نظريات ”سوسياليستي“ نگاشته شده است، كه برداشتي بورژوامآبانه از سوسياليسم را طرح مي كنند. برنامه اقتصادي ”نپ“ همانقدر نمونه اي براي چنين كوششي است كه ايجاد تعاوني هاي دهقاني در اتحاد شوروي توسط استالين و يا ”انقلاب فرهنگي“ مائوتسه تنگ در چين چنين كوششي را تشكيل مي دهد. حزب كمونيست آلمان شعار ”جبهه ضد مونوپولي“ را براي اين كشور امپرياليستي همانقدر با اين هدف طرح مي كند كه حزب توده ايران نيز ”جبهه ضدديكتاتوري“ را براي مرحله ملي- دمكراتيك كنوني، كوششي به منظور «ارتقاي [انديشه] سوسياليسم» در ايران ارزيابي كرده و ضرورت آن را با صلابت تئوريك در ششمين كنگره خود به اثبات رسانده است. نكته پراهميت ديگري كه آن هم موضوع «ارتقاي سوسياليسم» است، پاسخ به اين پرسش است كه مضمون اين ارتقا، به سخني ديگر، محـك جهت گيري ترقي خواهانه كه هدف «ارتقاء» است، چيست؟

بر خلاف هگل كه به پندار خود گويا به «ايده [حقيقت] مطلق» دست يافت، ولي ناشي از ناپيگيري انديشه ذهنگرا، از دستاورد تاريخي خود به اين نتيجه نايل شد كه گويا رشد جامعه با نظام سرمايه داري به «پايان» رسيده است، بانيان سوسياليسم علمي، مرحله رشد كمونيستي را پايان تاريخ نمي دانند. آن ها حتي براي جامعه سوسياليستي- كمونيستي مورد نظر خود تنها عام ترين مشخصه ها را ذكر كرده اند و مي توانستند ذكر كنند كه ارايه آن از درون بررسي تحليل گرانه و سيستماتيك نظام سرمايه داري نتيجه مي شد و قابل شناخت است. برشمردن شرايط خاص رشد ساختار و عملكرد جامعه سوسياليستي- كمونيستي وظيفه ماركس- انگلس نبود، بلكه وظيفه ماركسيست هاي نسل هاي بعدي بود و هست. لنين، آغازگر راهي است كه توده اي ها هم بايد اكنون طي كنند.

هگل در نيافت كه او با كشف اسلوب شناختِ واقعيت  – اسلوب ديالكتيكي -، اسلوب شناخت علمي را كشف كرده است. او كشف اسلوب شناخت را توسط خود، به علت موضع ايده آليستيِ فلسفيِ خود، به اشتباه همان ”مضمون“ي پنداشت كه جستجو مي كرد و آن را دست يافتن به ”حقيقت مطلق“ يا خداوند اعلام كرد. برداشتي كه مشابه باور ”همه خدايي“ (پان نته ئيسم) عرفان ايراني است.

اسلوب ديالكتيكي، اسلوب علمي شناخت است كه براي درك هر پديده و در هر دوران تاريخي صدق مي كند. اين اسلوب شناخت مضمون هر پديده و درك كليت ساختاري- عملكردي آن، رابطه ديالكتيكي اجزاء پديده را ميان خود و سوخت و سازشان را با محيط پيرامون قابل شناخت و از اين طري كليت پديده و تغيير و شدن آن را قابل درك مي سازد. به سخني ديگر، كليت پديده را، صرفنظر از مضمون متفاوت پديده ها، قابل شناخت و درك مي سازد. بازگرديم به بحث اصلي:

به سخني ديگر، «ارتقاي سوسياليسم» از بعُد نظري برخوردار است كه صلابت آن بايد در عمل (پراتيك) به اثبات برسد. بايد انديشه انتزاع علمي- ماركسيستي با جسارت و در عين حال با پيگيري پروسواس، با طرح تز، تئوري و آزمايشِ صلابت آن ها در عمل، اين راه نشناخته را عميق تر و همه جانبه تر و گام به گام طي كند و به تهديد خطرهاي در راه بينديشد. زنده ياد سياوش كسرائي، شاعر توده اي ي عضو كميته مركزي حزب توده ايران، با هشياري در شعر ”خطر“، خطر سقوط را به درّه هولناكي تصوير مي كند كه در بحث كنوني، خطر يك سو و مطلق گرايي اراده گرايانه از يك سو و گرفتار آمدن در گمراهي عملگرايي و يا حتي نفي ضرورت شناخت نظري- تئوريك از سوي ديگر است. از اين روست كه سخن كسرائي به دل مي نشيند: «كج نيفتي به چپ و راست، خطر!»

به اين منظور است كه بايستي در تئوري و پراتيك، دو ”لحظه تاريخي“ و ”لحظه منطقي“ را در هر تز، تئوري و همچنين در عملكرد و پراتيك مبارزه مورد توجه قرار داد. اين توجه، تنها ضامنِ معتبر و محكي است كه نيروي نو براي يافتن كم و بيش دقيق گام هاي مشخصي كه بايد به مثابه ”ضرورت تاريخي“بردارد، نيازمند آن است.

زنده ياد احسان طبري، عضو هيئت سياسي و دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران، آموزگار چند نسل از توده اي ها، بارها بر ضرورت كار جمعي ي علمي در ساختار حزبي تاكيد دارد و آن را «شيوه مطمئني» براي رهبري علمي حزب طبقه كارگر اعلام مي كند.

با اين مقدمه مي توان به مساله «ارتقاي سوسياليسم» از ديدگاه ماركسيستي- توده اي در حزب توده ايران بازگشت. به اين منظور نگارنده مايل است مقاله اي را به كمك گيرد كه در آن رفيق احمد سپيداري در ارتباط با بحث در باره خط مشي انقلابي حزب توده ايران با عنوان ”نكته هايي در باره «سياست» و «سياست ورزي» چپ (٤) و (٥)” (نويدنو تيرماه ١٣٩١ http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-665-91-108-910326.htm  و http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-667-91-115-910204.htm) در دو بخش پرداخته است. او در آغاز شيوه هاي ممكن براي دستيابي به هدف «ارتقا …» را چنين برشمرده و شيوه خود را توضيح مي دهد:

«برخي از ما چنين عادت كرده ايم كه بحث ها را از ”اصول“ تئوريك آغاز كنيم و آنگاه به واقعيت هاي پيرامونمان  – كه ظاهرا تاييد كننده نظرياتمان است –  بازگرديم. من به اين گرايش دارم كه قبل از وارد شدن در بحث پيرامون وضعيت موجود در كشور و ارتباط آن با انقلاب ”بورژوا دمكراتيك“ يا ”ملي دمكراتيك“ يا ”سوسياليستي“، و دسته بندي هاي موجود پيرامون آن، به يك پيشينه تاريخي باز گردم و آن را تا امروز امتداد بدهم، تا ضمن روشن شدن ديدگاهم براي مخاطبان، نقطه نظراتي را در اين مورد عنوان كنم.»

سپس سپيداري با اشاره به «بحث [مرحله تاريخي] گذار به سوسياليسم» نظرش را در باره جهت گيري سوسياليستي در انقلاب ملي دمكراتيك به بحث مي گذارد و از آن براي سياست روز و خط مشي حزب توده ايران با اين هدف به نتيجه گيري مي پردازد كه نشان مي دهد كه چگونه مي توان براي «درهم شكستن پروژي انزواري حزب» كه دشمنان خارجي و داخلي دنبال مي كنند، مبارزه كرد و بايد براي دسترسي به اين هدف از كدام شيوه ها بهره برد. او اين مبارزه پراهميت را از جهت ايجاد شدن ”شرايط“ لازم براي برپايي اتحادهاي اجتماعي به درستي ضروري مي داند. به اين نكته به طور مشخص پرداخته خواهد شد.

چنان كه اشاره شد، هدف اين سطور ادامه بحث در باره اسـلوبـي است كه با پايبندي به آن مي توان به هدف «ارتقاي سوسياليسم»، به طور مشخص در مبارزه تبليغي- ترويجي ي حزب توده ايران دست يافت كه موضوع مقاله ”سياست ورزي …“ را تشكيل مي دهد..

در سخن نقل شده از او، سپيداري به درستي توجه به ”لحظه تاريخي“ را در روند تغيير در پديده پراهميت مي داند. او ازجمله مي نويسد: «گذر به سوسياليسم براي بسياري از ما پيروان سوسياليسم علمي بدين معنا بود كه امپرياليسم در طي دوران كوتاهي فرو خواهد ريخت و كشورها يك به يك يا به شكل گروهي به اردوگاه سوسياليسم مي پيوندند. همين آموزش ها براي كشورهاي عقب نگاه داشته شده كه از سطح نازلي از توسعه سرمايه داري برخوردار بودند و امكان تحقق يك برنامه سوسياليستي را نداشتند، برنامه اي مشخص به نام ”راه رشد غيرسرمايه داري“ را ارائه مي داد … به اعتقاد آن روز مـا [تكيه از ف ع]، امكان توسعه به صورت سرمايه داري پايان يافته و تنها راه رشد براي كشورهايي همچون كشور ما ”راه رشد غيرسرمايه داري“ بود».

همان طور كه بيان شد، سپيداري به منظور «ارتقاي سوسياليسم» در شرايطي كه در آن «اقتدار اردوگاه سوسياليستي» به مثابه ”شرايط حاكم“ ديگر وجود ندارد، به بررسي «مرحله گذار» از سرمايه داري به سوسياليسم مي پردازد، تا در روند بررسي وظيفه هاي روز طبقه كارگر قابل شناخت و درك گردد. توجه او به «پيشينه»ي شرايط كنوني كه بايد آن را بررسي ”لحظه تاريخي“ در روند گذار دانست، بررسي ”لحظه منطقي“ را در تز «مرحله گذار» در بر نمي گيرد. به سخني ديگر، در بررسي، به اين پرسش پاسخ داده نمي شود كه آيا ”لحظه منطقي“ در «مرحله گذار» همراه با ”لحظه تاريخي“ محو شده است يا خير؟ پيش از آنكه پاسخ اين پرسش را در نظر او جستجو كنيم تا به ژرفاي مضمون نظر او دست يابيم، اين اشاره ضروري است كه «پيشينه» طرح شده در نظر، كامل نيست. در آنجا تنها «پيشينه» ذهنـي مورد توجه قرار گرفته است كه مي تواند بر پايه تز و برداشتي نادرست نيز قرار داشته باشد: «آنچه مـا [تكيه از ف ع] از اين بحث [«دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم»] در آن دوران برداشت مي كرديم».

”اثبات“ تز نادرست «مرحله گذار [كه در نظر ابراز شده، ناشي از] اقتدار اردوگاه سوسياليستي» پنداشته مي شود، به معناي نفي وجود و بودگي ”عيني“ «مرحله گذار» از سرمايه داري به سوسياليسم در دوران كنوني نيست. عينيت وجود- بودگي ي «مرحله گذار از سرمايه داري به سوسياليسم»، ريشه در رشد نيروهاي مولده و خطرهاي ناشي از ادامه برقراري نظام سرمايه داري براي تداوم حيات بر روي كره ارض دارد. هر دو عنصر به طوري عيني وجود دارند و قابل شناختند. اخيراً پاپ فرانسيسكوس هم وجود اين عينيت را با جمله «سرمايه داري مي كشد» سايه وار مطرح ساختهِ است!

مانفرد زون Manfred Sohn ، سنديكاليست ماركسيست و عضو حزب چپ آلمان كه دكتر علوم سياسي و كارمند يك شركت بيمه است، در كتاب تازه انتشار يافته خود با عنوان ”در مرحله برش دوران“ (انتشارات پاپي روزآ ٢٠١٤) كه موضوع اصلي آن «رسيدن و پخته شدن شرايط عيني گذار از سرمايه داري به سوسياليسم است كه در دامن نظام سرمايه داري به ثمر رسيده»، ”عينيت“ واقعيت مورد بحث ما را مورد بررسي پژوهشگرانه قرار مي دهد. او شرايط كنوني را براي اين برش تاريخي «به طور پايه اي با شرايط سال ١٨٧٣ كه در پاريس يورشي براي برش تاريخي عملي شد [كمون پاريس] و همچنين در سال ١٩١٧ در پتروگراد روسيه، متفاوت اعلام و آماده تر» ارزيابي مي كند. او بحران كنوني نظام سرمايه داري دوران افول را از سال ٢٠٠٧، بحراني «با عمق و تراژيكِ» ديگر و كيفيتي متفاوت از بحران سال هاي ١٨٧٣ و ١٩٢٩ مي داند. به نظر او، واقعيت هاي عيني در سرشت بحران كنوني براي «مبارزه، تاكتيك و هدف گيري هاي نيروي چپ در دوران ما پيامدهاي پراهميتي داراست.» (ص ٨) پس از اين سير كه بيان اهميت و روز بودن مساله «مرحله گذار از سرمايه داراي به سوسياليسم» را در فعاليت نظري- روشنفكرانه در آلمان نشان مي دهد، بازگرديم به رشته اصلي بررسي.

برداشت طرح شده، يعني اين نظر كه «دوران گذار [از سرمايه داري به سوسياليسم]» تنها ريشه در «اقتدار اردوگاه سوسياليستي» داشت، مستند نيست. اين «اقتدار …»، اگر موثر بود، و برداشت ذهني نادرستي را نزد «بسياري از ما پيروان سوسياليسم علمي» تشكيل نمي داد، مي توانست تنها ”شرايطِ“ منـاسـب تري را براي تسهيل اين گذار تشكيل دهد. «اقتدار اردوگاه سوسياليستي»، علت علّي وجودِ عينيتِ ضرورت گذار از سرمايه داري به سوسياليسم نبود، خود معلول آن بود!

مدتي پيش در نوشتاري به مساله ”عينيت“ گذار از سرمايه داري پرداخته شد (نگاه شود به ”ضرورت هاي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب و مساله گذار از سرمايه داري“، فروردين ١٣٩٢، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2015) كه ظاهراً رفيق سپيداري با ارزيابي طرح شده در آن نوشتار موافق است. لااقل بررسي انتقادي اي از نوشتار به عمل نيامد. وظيفه سطور كنوني پرداختن و باري ديگر اثبات نقش ضرورت عيني در شرايط كنوني براي گذار از سرمايه داري كه در تز «دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم» مطرح شده است، نيست. اين ضرورت، همان طور كه سپيداري نيز برجسته مي سازد، برداشتي است مبتني بر علم جامعه شناسي ي ماترياليسم تاريخي.  از اين رو نيز نمي توان با اشاره به ”فروپاشي“، وجود ضرورت عينـي اين گذار را نفي شده ارزيابي نمود. چنين ادعايي از منطق ديالكتيكي نشئت نمي گيرد. پيروزي كودتاي ناپلئون بناپارت و بازگشت سلطنت بوربون ها به فرانسه نيز تغييري در نقش ضرورت عيني گذار از فئوداليسم و واقعيت گذار از آن به سرمايه داري در اين كشور ايفا نكرد.

لحظه منطقي يا ضرورت عيني

با اين سير انديشه، بازگرديم به ”لحظه منطقي“ در استدلالِ طرح شده در نظر براي «ارتقاي سوسياليسم» كه هدف مقاله پيش گفته سپيداري را تشكيل مي دهد. واقعيت آن است كه ناپيگيري در بررسي ”لحظه تاريخي“ كه در محدود ساختن آن در مقاله «سياست ورزي چپ …» به «پيشينه» ذهنـي (ايدئولوژيكي- روبنايي) «مرحله گذار» ريشه دارد: «آنچه ما از اين بحث [«دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم»] در آن دوران برداشت مي كرديم»، و حذف بررسي ضرورت عينـي (زيربنايي) «مرحله گذار» كه ”لحظه منطقي“ در بررسي  «پيشينه» را تشكيل مي دهد، همان طور كه اشاره شد، به طور جبري و ناخواسته همراه شده با حذف كامل جستجوي تز و تئوري و گام هايي كه به مثابه ”ضرورت تاريخي“ در پراتيك مبارزاتي امـروز كمونيست ها، ازجمله توده اي ها كه براي تحقق بخشيدن به «گذار از سرمايه به سوسياليسم» قابل شناخت است!

به نكته بعدي در نوشتار در كوشش براي «ارتقا سوسياليسم» بنگريم

با عنوان «سه- ”انقلاب ملي دمكراتيك“ و ”انقلاب بورژوا دمكراتيك“»، سپيداري مي نويسد: «از ديدگاه سوسياليسم علمي، ”انقلاب بورژوا دمكراتيك“ در عصر حاكميت سرمايه داري جهاني شده بي معني است و تنها مي توان به معني جايگزيني يك سرمايه داري به جاي سرمايه داري ديگر باشد و به همين دليل، ديگر يك انقلاب اجتماعي نيست. …».

گرچه بيان نظر «از ديدگاه سوسياليسم علمي» ابراز شده است، مي توان از كل نوشتار دريافت كه نظر نويسنده نيز همين برداشت است. در اين نقل قول، ”لحظه تاريخي“ («عصر حاكميت سرمايه داري جهاني شده») و همچنين ”لحظه منطقي“ («جايگزيني يك سرمايه داري به جاي … ديگري») مورد توجه قرار گرفته است. نفي سرشت ”انقلابي“ براي چنين تحولي، نتيجه منطقي از نفي ”ضرورت تاريخي“ آن است. ارزيابي از صلابت تئوريك كامل برخوردار است.

به نكته بعدي در نوشتار در كوشش براي «ارتقا سوسياليسم» بنگريم

در همين بخش ”سه“، انقلاب ملي- دمكراتيك كه سپيداري آن را «در دستور كار كشور ماست» مي داند، و براي آن به درستي «پيشينه اي به اندازه انقلاب هاي سوسياليستي» قائل است، چنين موضع گرفته مي شود: «در دوران امپرياليسم، براي كشورهايي كه طبقه كارگر آن بخش كوچكي از جامعه را تشكيل مي دهد، به يك انقلاب ”خلقي“ به رهبري طبقه كارگر در اتحاد هر چه وسيع تر با نيروهاي دهقاني و پيشه وري (خرده بورژوايي) و سرمايه داران ملي نياز است، تا سرمايه داري وابسته به امپرياليسم را به زير بكشد. … محور چنين اتحادي، بر اساس ”تضاد خلق و امپرياليسم“ به عنوان تضاد اصلي و آشتي ناپذير شكل مي گيرد. …».

ارزيابي از اين بخش از مقاله، همانند بخش پيشين است. نظريه دقيق و همه جانبه و برخوردار از صلابت تئوريك است، زيرا در آن، ”لحظه تاريخي“ و ”لحظه منطقي“ در وحدت خود ”ضرورت تاريخي“ مبارزه ضدامپرياليستي را به اثبات مي رساند. شايان تاكيد است كه با توجه به تجربه ي انقلاب بهمن ٥٧ ايران و همچنين ”بهار عربي“ سال هاي اخير، ”ضرورت تاريخي“ برپايي ”جبهه متحد خلق“ به رهبري طبقه كارگر براي تعميق و پيروزي نهايي انقلاب جاي ويژه و برجسته خود را داراست. سپيداري به درستي براي آن، نقشي «كليدي و تعيين كننده» قائل است. به اين نكته ديرتر پرداخته خواهد شد.

در بخش دوم مقاله خود (http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-667-91-115-910204.htm)، احمد سپيداري با زير عنوان ”چهار- كدام نيروها مدافع كدام انقلاب اند؟“، طيف «نيروهاي اصلاح طلب» و مواضع آن ها را كه با «دوگانگي» نيز روبروست، بر مي شمرد و سپس به بررسي «متحدين بالفعل و بالقوه چپ ها در انقلاب ملي دمكراتيك پيش رو» مي پردازد. او «مدافعان صريح و قاطع … ستون فقراتِ» انقلاب را به درستي «حزب توده ايران، بخش بزرگي از سازمان هاي چپ، تشكل هاي مستقل كارگري، كشاورزان، معلمان، و نيز بخش بزرگي از جنبش هاي دانشجويي و زنان و ديگر تشكل هاي مردمي اي» مي داند «كه هم خواست هاي دمكراتيك [دارا هستند] و هم مخالفت خود را با تاراج اموال عمومي به نام خصوصي سازي و آزاد سازي قيمت ها توسط رژيم جمهوري اسلامي اعلام داشته اند.»

سپيداري سپس مي پرسد: «كدام نيروهاي بينابيني، متحدان اين بخش محوري در انقلاب ملي دمكراتيك اند و چه جريان هايي آن ها را نمايندگي مي كنند»؟ براي پاسخ به اين پرسش، او پيش تر بررسي دو نكته پراهميت را ضروري مي داند:

اول- براي سپيداري به درستي «وجود يك طبقه كارگر متشكل، آگاه و قدرتمند» همانقدر براي جلب «نيروهاي بينابيني به اتحاد با نمايندگان طبقه كارگر» ضروري است كه

دوم- وجود تشتت نظري در جنبش كارگري را موجب ايجاد شدن «ابهام ها، ترديدها و اعوجاج ها در اتحاد با چپ و نيروهاي مدافع زحمتكشان» نزد اين نيروها مي داند.

چنان كه قابل شناخت است، بحث در اطراف مساله ”اتحادهاي“ اجتماعي جريان دارد. ضرورت برپايي اين اتحادها از سرشت ملي- دمكراتيك انقلاب ناشي مي شود. به سخني ديگر، ”لحظه تاريخي“ و ”لحظه منطقي“ (هم در تئوري و هم در پراتيك) از اين رو در مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب به وحدت مي رسند، زيرا مبارزه عليه ديكتاتوري نظام وابسته به اقتصاد جهاني شده امپرياليستي و مبارزه براي حفظ منافع ملي «خلق»، داراي وحدتي ديالكتيكي هستند: مبارزه عليه سياست ضدمردمي رژيم ديكتاتوري از اين رو ضروري است، زيرا رژيم ديكتاتوري به منظور اِعمال سياست اقتصادي نوليبرال امپرياليستي، سركوب طبقه كارگر و ديگر لايه ها را دنبال مي كند. از سويي ديگر، مبارزه ملي ي «خلق» عليه هدف امپرياليسم براي تبديل كشور به نومستعمره ي اقتصادِ جهاني شده ي امپرياليستي از اين رو ضروري است، زيرا روي ديگر همين سكه مبارزه عليه ديكتاتوري مورد حمايت امپرياليسم را تشكيل مي دهد. هر دو مبارزه، لازم و ملزوم يكديگرند، يك ”ضرورت تاريخي“ را تشكيل مي دهند.

توده اي ها دچار اين سردرگمي نيستند كه بپندارند كه اختلاف ميان رژيم ولايي و امپرياليستي ها، نفي كننده وحدت منافع اقتصادي- اجتماعي آن ها در حفظ حاكميت نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني در ايران است. آن دعوا و اختلاف بر سر سهم از غارت ثروت هاي ملي ايران و استثمار نيروي انساني آن است. سپيداري با ظرافت و به طور پيگير اين وحدت را در مقاله خود تشريح مي كند و نشان مي دهد.

نكته سومي كه سپيداري آشنايي دقيق با آن را براي ادامه بحث ضروري مي داند، در ارتباط قرار دارد با نشان دادن و كوشش براي اثبات نادرستي آغاز هر بررسي «از ”اصول“ تئوريك» است كه به آن در آغاز نوشتار اشاره شد. او در ادامه سخن مي نويسد: «و درست همين جاست كه تفاوت اصلي بين كليشه برداري براي مدل سازي [تكيه از ف ع] يك انقلاب ملي با تاكيد ويژه بر ”سمتگيري سوسياليستي“، بنا بر ”نسخ سرخ مقدس“ [؟!] با برنامه ريزي صبورانه و هدفمند براي تامين شرايط گذار به سوسياليسم خود را برجسته مي سازد.»

صرفنظر از پولميك غيرضرور، روشن نيست، چه كسي و در كجا «نسخ سرخ مقدس» را طرح كرده است؟  به طور مشخص، متـنِ سخن چيست؟ پولميك نكته اي جنبي و در اين سطور قابل اغماض است.

آنچه كه بايد اما دقيق تر مورد بررسي قرار گيرد، رابطه ميان ”سمتگيري سوسياليستي“ و مساله ”اتحادهاي اجتماعي“ است كه موضوع بررسي سپيداري را در مقاله تشكيل مي دهد كه او آن را «مدل سازي» مي نامد. در واقع با اصطلاح «مدل سازي» قرار است طرح خواست هايي مورد انتقاد قرار گيرد كه از طرف سپيداري به عنوان مانعي براي برپايي ”اتحادهاي اجتماعي“ با «نيروهاي بينابيني» تلقي مي شود. كوشش او در جستجوي ”شرايطي“ است كه به علت تاثير منفي آن ها بر روي روند برپايي اتحادهاي اجتماعي، بايد حزب توده ايران از تن دادن به آن ها سرباز زند. نكته هايي كه در آن ها خطر اراده گري غيرواقع بينانه وجود دارد. خطري كه زنده ياد سياوش كسرائي در شعر ”خطر“ توده اي ها را از آن بر حذر مي دارد كه به آن اشاره شد.

يادآوري ضروري است كه هدف اين سطور گام برداشتن در عرصه «ارتقاي سوسياليسم» است. ارتقايي كه بايد با نفي در نفي آنچه «دخلش به ته كشيده»، عملي گردد. به سخني ديگر، گامي برداشته شود كه بر پايه اسلوب ديالكتيكي به حفظ آنچه براي رشد روند و پيشرفت مبارزه ضروري است، مجر گردد. تا از اين طريق، كيفيت والاتر مبارزه طبقاتي وارد صحنه نبرد اجتماعي گردد. از اين رو بايد در طرح نظريه جديد كه با هدف نفي «مدل سازي» گذشته كه «دخلش به ته كشيده» انجام مي شود، وحدت دو ”لحظه تاريخي“ و ”لحظه منطقي“ حفظ گردد تا گام جديد، نقش يك ”ضرورت تاريخي“ مستدل را از ديدگاه نبرد طبقاتي ايفا سازد و به ارتقاي سطح مبارزه ي حزب توده ايران در شرايط كنوني بيانجامد. رشته كلام را دنبال كنيم:

سپيداري بر پايه دو پيش شرط بيان شده در ارتباط با مساله اتحادهاي اجتماعي، مي نويسد: «عده اي مي پندارند چون ما كمونيست ها هستيم و مبارزه مي كنيم …، پس طبقه كارگر هست، پس مبارزه طبقاتي براي استقرار سوسياليسم مطابق با اصول مورد اعتقاد ما بر قرار است و هر نوع پا پس كشيدن از شعارهاي سوسياليستي و عدم تاكيد بر آن ها در مبارزه طبقاتي پيش رو  – يعني در انقلاب ملي دمكراتيك –  گرايش به راست و رويگرداني از اهداف انقلابي است. آن ها تاكتيك اتحاد و انتقاد را هم درست بر مبناي شرايطي مي بينند و به كار مي گيرند كه لازمه يك مبارزه طبقاتي با صف بندي هاي روشن و پردامنه اجتماعي است.»

همان طور كه ديده مي شود، در اين بخش نيز ما با متـن نقل قول مشخصي روبرو نيستيم! همه جا برداشت «ما» از سخني و يا سخناني، پايه بررسي نظري و زمينه ارايه پيشنهاد براي مبارزه پراهميت، به طور مشخص، مبارزه براي برپايي ”اتحادهاي اجتماعي“ قرار مي گيرد. اين شيوه را نمي توان شيوه پيگير بررسي علمي ارزيابي كرد. زنده ياد احسان طبري در ”نوشته هاي فلسفي و ….“ (جلد دوم، ص ١٨٥) با عنوان ”تاريخ و تاريخ نگاري“ اين شيوه را مورد انتقاد قرار مي دهد. نگارنده نظر انتقادي احسان طبري را در ارتباط با شيوه دكتر عبدالكريم سروش اخيراً در مقاله اي توضيح داده و تصريح كرده كه طبري از سروش مي پرسد: «اين مطلب را هگل، ماركس و انگلس در كجا و عينا چگونه گفته اند …»؟

در ارتباط با جستجوي دو لحظه تاريخي و منطقي كه وجود آن ها در هر مقاله اي محك ارزيابي ارزشِ علمي ي نظر ابراز شده است، اشاره به ضرورت به كارگرفتن شيوه علمي بررسي مورد نظر احسان طبري پراهميت، اما در اين سطور مساله اي جنبي است. آنچه كه اما در نكته نقل شده از سپيداري جنبي نيست، گم نشدن رشته علّي در بررسي است كه خطر گم شدن آن در ارتباط با مساله ”اتحادهاي اجتماعي“، در پوشش پولميك «”نسخ سرخ مقدس“» و «پندار ما كمونيست ها هستيم»، وجود دارد. او در واقع نكته اخير («ما كمونيست ها هستيم و مبارزه مي كنيم …،») را براي توضيح ضرورت واقع بيني و دوري از چپ روي و پايبندي به خط مشي حزب توده ايران و مبارزه براي تحقق آن طرح مي كند. از اين رو بايد بي توجه به پوشش ها، به طور علمي، يعني بر پايه اسلوب ديالكتيكي، رابطه ميان ”واقع بيني“ي مورد نظر او در باره امكان مبارزاتي ي حزب توده ايران در شرايط كنوني از يك سو، با مساله برپايي اتحادهاي اجتماعي از سوي ديگر، جستجو و مورد بررسي قرار داد. ديرتر خواهيم ديد كه اين رابطه به طور پيگير در مد نظر باقي نمانده است.

بحث سپيداري  به محدوديت امكان هاي كنوني حزب طبقه كارگر پايان نمي يابد. به سخن ديگر، تكيه مطلق گرانه كه سپيداري در اصل مخالف آن است و در ”نامه چهارم“ خود در نويدنو (http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-731-92-247-92-403-921205htm) توجه را به صدمات ناشي از آن جلب مي كند، ناخواسته به انديشه طرح شده در مقاله «”در باره سياست“ و …» راه يافته است. كوشش اين سطور نشان دادن علت اين راه يافتن مطلق گري و يك سويه نگري ي ناخواسته به نظر طرح شده توسط او در مقاله است. كوشش اين سطور نشان دادن مكانيسمي است كه تكيه نا خواسته ي يك سويه به بخشي از واقعيت را موجب شده. نشان دادن راه خروج از آن، هدف ديگر است. نكته را دنبال كنيم:

سپيداري در ادامه سخن، چنين نتيجه گيري مي كند: «طبقه كارگر تنها وقتي به معناي واقعي طبقه كارگر (طبقه براي خود) مي شود كه بخش بزرگي از نيروهاي كار تحت رهبري يك حزب كمونيست قرار بگيرد و حول برنامه آن متشكل و سازماندهي شود و اهدافي استراتژيك در زمينه ساختمان سوسياليسم [؟] به جاي سرمايه داري را وجه همت خود قرار دهد.» مضمون نكته در كليت آن درست است. بحث اما در بررسي مورد نظر او در مقاله، بر سر «ساختمان سوسياليسم» نيست، بر سر اتحادهاي ضرور اجتماعي در مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب است!

انديشه در نتيجه گيري نقل شده، رشته اصلي بحث در باره رابطـه ميان ”اتحادها“ و ”سطح آگاهي“ را ترك مي كند، كرده است. وحدت و رابطه ميان آن ها، به مثابه يك ”ضرورت تاريخي“ درك و طرح نمي شود. ”ضرورت تاريخي“اي كه بيان وتظاهر وحدتِ ”لحظه تاريخي“ و ”منطق تاريخي“ است! از اين رو، نكته پراهميتِ سطح آگاهي طبقه كارگر، به مثابه واقعيتي طرح نمي شود كه بايد براي برطرف ساختن آن همزمان با مبارزه براي برپايي اتحادها كوشيد. بلكه اين نكته پراهميت به مثابه پيش شرطي براي برپايي اتحادها عنوان مي شود. تشديد به جا و درست مبارزه ي گردانِ سازمان يافته طبقه كارگر در حزب توده ايران كه سپيداري خواستار آن است، تنها متوجه ارتقاي سطح آگاهي طبقه كارگر است كه اما و درواقع يكي از نتايج آن، ارتقاي سطح آگاهي ”متحدان“ طبيعي، نزديك و دور و گذراي طبقه كارگر، ازجمله براي پذيرفتن ضرورت ”اتحادهاي اجتماعي“ به منظور مبارزه براي خواست هاي روز، ميان مدت و دورنمايي نيز است! درك ارتباط ميان اين دو آماج، براي انتخاب شيـوه تبليغاتي و فعاليت ترويجي حزب توده ايران پراهميت، آري حتي تعيين كننده و مركزي است!

زنده ياد ف. م. جوانشير، عضو هيئت سياسي و دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران در اثرش ”سيماي مردمي حزب توده ايران“، براي ارتقاي سطح آگاهي طبقه كارگر از يك سو و كسب رهبري جنبش دمكراتيك و ملي از سوي ديگر كه همان برپايي ”اتحادهاي اجتماعي“ است (!!!)، برقراري «پيوند» ميان مبارزه دمكراتيك و سوسياليستي را ضروري مي داند كه يكي از مصوبه هاي پراهميتِ ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ نيز است. ببينيم اين مبارزه بهم پيوسته در مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران، در نظر ارايه شده، چگونه به مثابه ي مبارزه اي دو مرحله اي طرح مي شود. به متن مقاله مراجعه كنيم:

«شايد بايد حوصله داشت و صبورانه و قدم به قدم پيش رفت. از هر فرصتي براي كوچكترين همكاري ها بهره برد. هر چه بيشتر در كانون مبارزه قرار گرفت. نيرو جذب كرد، قوي تر شد. نهادها و ارگان هاي لازمه پيشبرد مبارزه را سازمان داد. كادر سازي كرد. با انتشاراتي وسيع فضاي نقد سياست هاي ضد مردمي نوليبراليزم معاصر را فراگير ساخت. با كسب هر چه بيشتر اعتباري كه شايسته آنيم، در ابعاد ملي مطرح شد، خيل عظيمي از نيروهاي جوان بويژه از ميان زحمتكشان را جذب كرد و به كمك پرورش آنان، سطح تازه اي از تشكل طبقاتي را ميان كارگران برد. و [سپس و بعد از دستيابي به اين پيش شرط،] با تكيه بر چنين شرايطي [تكيه از ف ع]، بخش بزرگي از نيروهاي بينابيني  – به خصوص لايه هاي پايين تر آن را –  به سوي اتحادهاي استراتژيك جلب كرد. [زيرا] توقع چنين جذابيتي در شرايط فعلي و سطح توان موجود نيروهاي چپ [حزب توده ايران!] واقعبينانه نيست.»

وحدت دو سوي مبارزه به منظور ارتقاي سطح آگاهي و جلب متحدان به مثابه گامي در سطح ”ضرورت تاريخي“ براي پيروزي در مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب، از مد نظر دور و اصلاً طرح نمي شود!

درك اين وحدت، درك وحدت ”لحظه تاريخي“ و ”لحظه منطقي“ي مبتني بر منطق اسلوب ديالكتيكي است كه محـك پايبندي به شيوه علمي «ارتقاي سوسياليسم» است كه پيش تر مورد توجه قرار گرفت.

بدون ترديد دوري كردن از اراده گري و كوشش پر حوصله و صبورانه و گام به گام براي ارتقاي آگاهي كارگران به سطح «طبقه براي خود» نكته هاي پراهميتي هستند كه در سرعت و چگونگي برپايي اتحادهاي اجتماعي نقشي بزرگ و يا حتي تعيين كننده ايفا مي سازند. اين نقش به ويژه در ارتباط با مساله «رهبري» اتحادها، براي سرنوشت انقلاب و تعميق آن تعيين كننده نيز است. بلاترديد، هر دو نكته، به ويژه حضور و يا فقدان سطح بالاي آگاهي طبقه كارگر كه همراه است با سطح سازماندهي آن و برعكس، در شكل گيري و چگونگي شكل گيري، در چگونگي نقش طبقه كارگر و حزب آن در رهبري اتحادها انكارناپذير است. اين يك واقعيت تلخ است كه حزب طبقه كارگر ايران مي تواند اكنون تنها با آن كمّيت و كيفيتي كه در اختيار دارد، نقشي در برپايي اتحادها ايفا سازد و نه ذهن گرايانه برنامه ريزي هاي خيالپردازانه داشته باشد! (در سطور كنوني بررسي علل اين واقعيت تلخ هدف نيست كه خود موضوعي پراهميت را تشكيل مي دهد. اما يافتن راه خروج از اين واقعيت تلخ در عين حال، بررسي انتقادي پراتيك گذشته مبارزاتي است!)

همه نكته هاي برشمرده شده كه مي توان آن ها باز هم بيش تر گسترد، پراهميت هستند و مرز امكان فعاليت ما را در شرايط لحظه تشكيل مي دهند. اما اين نكته ها، تنهـا نكته هايي نيستند كه بايد در بررسي مساله اتحادها مورد توجه قرار گيرند. مرزِ محدودِ امكانِ حزب توده ايران در مبارزه به منظور برپايي اتحادها نمي تواند به اين معنا درك شود كه ما بايد از مضمون كيفي ضروري براي اتحادهاي اجتماعي در مرحله ”ملي- دمكراتيك انقلاب“، از اين طريق چشم پوشي كنيم كه فعاليت و مبارزه خود را متوجه وحدت ”لحظه تاريخي“ و ”لحظه منطقي“ در مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب نسازيم. وحدتي كه گامي ضروري، ”ضرورت تاريخي“ را براي عملكرد و پراتيك روزانه ما تشكيل مي دهد و عدول از آن غيرمجاز و يكي از علل واقعيت تلخ كنوني است كه سپيداري به آن اشاره دارد!؟

كمبود و محدود بودن امكان هاي مبارزاتي ي حزب توده ايران، ضرورت تعديل، به طريق اولي حذف كيفيت مضمون نبرد رهايي بخش «خلق» عليه اقتصاد نظام سرمايه داري دوران افول را در مرحله ملي- دمكراتيك به اثبات نمي رساند. برعكس، اين كمبود و محدوديت، توجه به ضرورت تشديد خلاقيت و فداكاري توده اي ها براي تفهيم اين مضمون به متحدان را به مساله روز بدل مي سازد.

بايد تاكيد شود كه سپيداري خواستار حذف كيفيت مبارزه نيست. اما ناخواسته مضمون كيفي و سرشت تاريخي جنبش رهايي بخش كنوني مردم ميهن ما در نبرد ضد امپرياليستي كه نبردي ضد اقتصادِ جهاني شده ي نظامِ سرمايه داري دوران افول است، در نظر طرح شده از اين طريق تعديل مي يابد كه در پوشش ”ايدئولوژيكي“ي تزي اثبات نشده قرار داده مي شود. شيوه اي كه سپيداري در آغاز مقاله خود مخالفت خود را با آن اعلام و هشدار داده بود كه نبايد بررسي را با «اصول تئوريك» آغاز كرد! اين تعديل از طريق مرحله بندي ي مبارزه انجام مي شود كه اولاً، برداشتي ايدئولوژيك، يك «مدل سازي» است؛ و ثانياً، غير مستدل است. سپيداري درستي آن را در مقاله خود به اثبات نمي رساند.

اين درست است كه رشد اجتماعي از مراحل مشخصي مي گذرد. نتيجه گيري از رشد مرحله اي در جامعه، و انتقال غيرانتقادي اين نتيجه گيري به نحـوه ي مبارزه روشنگرانه اما مجاز نيست. نمي توان بدون هر استدلالي «مدل سازي» مرحله بندي مبارزه براي «گذار» را ضروري اعلام كرد. اين يك نتيجه گيري مستدل نيست.

مبارزه اجتماعي ضرورتاً نبايد به طور مرحله اي انجام شود. برعكس، مبارزه اجتماعي به مثابه يك فعاليت فرهنگي- مدني- تمدني كه به منظور دست يابي به هژموني و رهبري طبقه كارگر ضروري است، از نظر مضموني، مبارزه اي انقلابي و راديكال و بنيادگرا است كه به منظور ايجاد برش در زيربناي جامعه و روابط حاكم توليدي انجام مي شود. اما از نظر شكل تظاهر، مبارزه اجتماعي بايد بر پايه سطح زبان و عادت هاي جا افتاده نزد زحمتكشان كه به باورهاي مذهبي نيز اعتقاد دارند و … عملي گردد. به عبارت ديگر، بايد روندي در ارتباط با سطح آگاهي «خلق»، مبتني بر رشد فرهنگي- مدني- تمدني- زبان و رسم هاي آن باشد. فعاليت تبليغي- روشنگري طبقاتي بايد از نظر شكل ارايه آن، اصل تغيير تدريجيي فرهنگ و ايدئولوژي «خلق» را مورد توجه قرار داده، روندي گام به گام و اصلاح گرانه باشد. مضمون و شكل نبرد تبليغي- ترويجي يك وحـدت را تشكيل مي دهند.

 

اكنون ببينيم مكانيسم اين تعديل چيست؟ اول- مبارزه براي ارتقاي سطح آگاهي طبقه كارگر و مبارزه براي برپايي اتحادهاي اجتماعي از يكديگر جدا مي شود؛ و دوم- در پوشش پذيرش عملي مرحله اي بودن مبارزه روز و نقض «پيوند» ميان مبارزه دمكراتيك و سوسياليستي، پيشنهاد تعديل مبارزه ترويجي براي ارتقاي سطح آگاهي ”متحدان“ توصيه و به آينده محول مي شود، زيرا گويا «در چنين شرايطي [فشار تبليغاتي و سلطه گري امپرياليسم] نمي توان انتظار داشت كه نيروهاي اصلاح طلب مدافع سرمايه داري در كشور ما راه ديگري را بلد باشند و توصيه كنند.»

جالب است كه ”راه توده“ قلابي و گرداننده آن علي خدايي نيز مرحله اي بودن مبارزه را در شرايط كنوني عنوان مي كند. نظر او از نظرِ محتوا و مضمون به كلي با موضوع بحث كنوني و نظر سپيداري متفاوت است، اما شيوه ”مرحله اي“ ي پيشنهادي او براي مبارزه مشابه آن است. او در ابرازنظري مي نويسد: «امروز مشكل ما آزادى‏‏‏‏ است و اين يك موضوع استراتژيك است. بنابراين، تاكتيك‏ها مى‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏ حول اين موضوع باشد. بنابراين، هر موضعى‏‏‏‏ كه در راستاى‏‏‏‏ اين هدف باشد، مورد حمايت توده مردم از طبقات مختلف قرار خواهد گرفت، لاغير. پرداختن به مسايل طبقاتى‏‏‏‏ و پررنگ كردن آن در اين شرايط، حداقل آب در هاون كوبيدن است و اصرار بر آن ناخودآگانه تفرقه برانگيز.»

همان طور كه اشاره شد، بحث در اين سطور بر سر اين نكته نيست كه چگونه بايد سطح آگاهي طبقه كارگر و ”اصلاح طلبان“ را ارتقا داد. بلكه بحث بر سر آن است كه بي توجهي به ارزيابي تئوريك از شرايط، چگونه راه افتادن در درّه فراخ عملگرايي پراگماتيسم  غيرمستدل را مي گشايد. در توصيه طرح شده، به طور ناخواسته، ”لحظه منطقي“ در ”ضرورت تاريخي“ي كيفيت مبارزه حزب توده ايران از اين طريق به فراموشي سپرده مي شود كه ”لحظه تاريخي“، كه در سطح نازل آگاهي «اصلاح طلبان» تجلي مي يابد  – كه چاشني آن گويا سطح نازل آگاهي طبقه كارگر نيز است، مطلق گرايانه به عنصر تعيين سطح و چگونگي مكانيسم عملكردي در وظيفه تبليغي- ترويجي ي حزب توده ايران در شرايط كنوني بدل مي شود.

آنچه كه به سطح آگاهي طبقه كارگر ايران برمي گردد، پيروزي شكوهمندِ اعتصاب دو ماهه كارگران مبارزه و آگاهِ معدن سنگ آهن بافق  كه مانع خصوصي سازي اين معدن شد و مشت محكمي بر دهان مدافعان نسخه نوليبرال امپرياليستي است (خبر آن ٧ تيرماه ١٣٩٣ در رسانه ها پخش شد)، نشان چشمگير و غرورآميزي را از سطح نبرد طبقه كارگر ايران به نمايش مي گذارد. تجربه اي كه نمي تواند در ارزيابي «مدل سازي»هاي ايدئولوژيك براي نبرد روز حزب طبقه كارگر ايران مورد توجه قرار نگيرد! به پيامدهاي اين پيروزي به طور مجزا پرداخته خواهد شد. اما اشاره به اين نكته در اينجا ضروري است كه بي ترديد امكان پيگرانه ترِ سازماندهي طبقه كارگر عليه يورش مغول گونه مدافعان اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي در ايران وجود دارد.

مسئوليت تاريخي طبقه كارگر در دفاع از خواست هاي دمكراتيك خود در هماهنگي با منافع ملي مردم ميهن ما، نشان اين واقعيت است كه طبقه كارگر به طور عيني و تاريخي از منافع همه مردم ميهن ما عليه ديكتاتوري و امپرياليسم دفاع مي كند. از اين رو بـايـد خواست و منافع زحمتكشان را محـك وظيفه هاي مبارزاتي حزب طبقه كارگر قرار داد و نه سطح آگاهي آن بخش از ”اصلاح طلبان“ي كه براي درك وحدت در مبارزه ضد ديكتاتوري و ضد امپرياليستي نيازمند كمك و پشتيباني فكري طبقه كارگر هستند.

پيش تر نشان داده شد كه مبارزه ضدديكتاتوري- دمكراتيك و ملي- ضدامپرياليستي، از وحدت ديالكتيكي برخوردارست و دو روي جدايي ناپذير يك سكه را تشكيل مي دهد. نشان داده شد كه اقتصاد ملي اين دوران، اقتصاد ملي اي است كه گرچه برنامه اي سوسياليستي را تشكيل نمي دهد، اقتصاد ملي نظام سرمايه داري ”بورژوا ليبرالِ“ به اصطلاح مستقل و يا وابسته به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي هم ديگر نيست. اقتصاد ملي ويژه اي است كه داراي سرشتي استقلال طلبانه است، لذا ضدامپرياليستي است، ضد شيوه توليد حاكم سرمايه داري نوليبرال در جهان است. اين يك «مدل سازي» غيرمستدل نيست، بلكه از تحليل ماترياليست تاريخي هستي كشورهاي ”جهان سوم“ و پيراموني و مبارزه طبقاتي در آن ها نشئت مي گيرد. زمينه عينـي آن را بايد شناخت و درك كرد، تا قادر شد از بندهاي ذهني اي رهايي يافت كه مي پندارد ”راه رشد غيرسرمايه داري يا گرايش سوسياليستي“ يك ساختار ذهني، يك «مدل سازي» انتزاعي و بي پايه و اساس است.

در اين برنامه اقتصاد ملي، بخش هاي مشخصي از اقتصاد و ثروت هاي ملي غيرقابل فروش، واگذار نكردني هستند و بايد به مثابه پشتوانه استقلال اقتصادي- سياسي كشور در تملك عمومي (دولتي) باقي بمانند. در چين مالكيت فردي بر زمين طبق قانون اساسي ممنوع است. دولت حتي در شركت هاي خصوصي مختلط با سرمايه گذار خارجي، شريك است. سهم عمومي (دولتي)، ضامن بقاي شركت خصوصي است. دولت اولاند در فرانسه همين روزها ٢٠ درصد سهام شركت ”الستون“ را دولتي كرد تا سرمايه گذار آمريكايي ژنرال الكتريك نتواند بر سرنوشت شركت فرانسوي سلطه كامل بيابد و براي نمونه، آن را تعطيل كند. در زمان شاه سابق مرز ٤٩% براي سرمايه گذاري خارجي تعيين شده بود و ….

بخش هاي تامين نيازهاي اوليه مردم مانند آب آشاميدني، حق مسكن، درمان، آموزش و …، نبايد هيچگاه به ابزار و موضوع سودورزي سرمايه گذاري سوداگرِ خارجي و داخلي تبديل شود وغيره وغيره. طبق گزارش روزنامه ”جهان جوان“ آلمان در همين هفته [٣٠ خرداد ٩٣، ٢٠ جون ٢٠١٤] در ششمين نشست مذاكراتي كه تاكنون از مردم جهان مخفي نگه داشته شده است، تصويب قراردادي در باره ”آزاد سازي خدمات“ با عنوان Trade in Services Agreement – TISA برگزار شده است كه امپرياليسم آمريكا و اروپايي گرداننده آن هستند. يكي از هدف هاي عمده اي كه اين قرارداد دنبال مي كند، خصوصي سازي وظايف خدماتي دولت ها ازجمله در تامين آب آشاميدني براي مردم است.

 

اين ويژگي هاي اقتصاد ملي در مرحله ”ملي- دمكراتيك انقلاب“ كه مصوبه عمده اي را در مصوبات ششمين كنگره حزب توده ايران تشكيل مي دهد، سرشت و مضمون جنبش رهايي بخش عليه سيطره نواستعماري امپرياليسم جهاني را قابل شناخت مي سازد. از اين رو، حزب توده ايران نمي تواند به علت محدوديت هاي پيش گفته در نيروي كمّي خود، و يا سطح نازل آگاهي ”متحدان“ از طرح آن و استدلال براي درستي آن چشم پوشي كند، تا گويا ”اتحادهاي اجتماعي“ بتوانند برپا شوند.

اتحادهاي اجتماعي به منظور حفظ حاكميت ملي ايران و استقلال اقتصادي- سياسي كشور نياز به سطح آگاهي اي دارد كه اگر متحدان بالقوه ما تاكنون به آن دست نيافته اند، و اين به نظر سپيداري يك واقعيت تلخ را تشكيل مي دهد، آنوقت وظيفه نخست حزب توده ايران است در اين باره به افشاگري و روشنگري بي امان بپردازد و نه تسليم سطح آگاهي نازل آن ها گردد. اين دنباله روي ناب از عنصر عقب مانده است و نه مبارزه براي ارتقاي سطح دانش و آگاهي آن! ”ضرورت تاريخي“، مبارزه به منظور ارتقاي سطح آگاهي متحدان را نيز در دستور روز فعاليت حزب طبقه كارگر ايران قرار مي دهد، داده است! آري، حزب طبقه كارگر بايد تحقق بخشيدن به بسياري از وظيفه هاي مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه را به دوش بكشد! اين وظيفه هم يكي از آن هاست!  سكوت در اين باره مجاز نيست و با مسئوليت تاريخي حزب طبقه كارگر همخواني ندارد. كدام نيرو به جز حزب توده ايران مي تواند وبايد به اين وظيفه عمل كند؟!

هسته درست و واقعي در سخن رفيق سپيداري آن است كه ما با تضادي ميان آگاهي و شناخت براي برپايي اتحاد ضد ديكتاتوري- ضد امپرياليستي در سطح ملي روبرو هستيم. راه بر طرف ساختن اين تضاد، تشديد هوشمندانه و فداكارانه مبارزه است و نه تسليم و يا تعديل فعاليت. بايد براي شناخت و درك خط مشي انقلابي حزب توسط متحدان، همان طور كه سپيداري بر آن تاكيد دارد، فعاليت تبليغي- ترويجي خود را توسعه دهيم. بايد به پراكندگي نيروها پايان دهيم. بايد تماس با رفيق ها و هوادارانِ به حاشيه رفته و رانده شده را تشديد كنيم. حزب توده ايران در سال ١٣٥٣ نيز با چنين وضعي روبرو بود. در حالي كه طنين گام هاي تحول انقلابي، همانند امروز، هر روز رساتر شنيده مي شد، جنبش كارگري و انقلابي در سطح رشد ضروري تاريخي قرار نداشت. تشتت نظري بر جنبش انقلابي حكمفرما بود و … در چنين دوراني بود كه با انتقال مسئوليت سازماندهي مبارزه به زنده ياد رفيق نورالدين كيانوري، او با پاسپورت ”قلابي“ راهي ديدار با همه رفيق ها و هواداران حزبي شد تا شعله آتش شور انقلابي را به قول زنده ياد سياوش كسرائي در هر «كران» قابل شناخت سازد و ساخت. نگارنده مي تواند كوهي از اين تجربه را بازگو كند. يكي از آن ها توليد مطبوعات ”مينياتوري“ توسط حزب بود. هر كيلوي آن از ٧٢ كتاب و نشريه تشكيل مي شد و كتابخانه اي را تشكيل مي داد. تنها توسط گروهي كه نگارنده در آن فعاليت مي كرد، در سال هاي تا انقلاب دو تُن نشريه مينياتوري به ايران منتقل شد. اكنون نيز امكان هاي بسياري وجود دارند كه مي توان آن ها را فعال نمود.  سپيداري نيز در مقاله خود همين مواضع را مورد تاكيد و تائيد قرار مي دهد و لذا بيان اين نكته ها، بيان بديعي نيست. تكرار آن اما از اين رو ضروري است كه مرز كيفي فعاليت تبليغي- ترويجي حزب طبقه كارگر در كنار محدوديت و مرز كمّي آن برجسته و قابل شناخت گردد.

نكته پراهميت ديگري در همين رابطه كه سپيداري آن را در مقاله خود مورد تائيد قرار مي دهد، اين امر است كه ميان دو مبارزه براي انتقال آگاهي طبقاتي به درون طبقه كارگر و ارتقاي سطح سازماندهي آن از يك سو، و مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي از سوي ديگر، رابطه تنگاتنگ برقرار است. اين دو مبارزه دست در دست هم پيش مي روند. هر دو نقشي جدايي ناپذير در روند رشد مرحله ”ملي- دمكراتيك انقلاب“ به عهده دارند. تشديد فعاليت تبليغي- ترويجي، راه برپايي اتحادها را مي گشايد و ابتكار و خلاقيت در ارتباط با اتحادها، زمينه سازماندهي طبقه كارگر را توسعه مي دهد و به آگاهي طبقاتي آن تعميق مي بخشد. آيا كوشش براي برپايي يك فرستنده تلويزيوني براي نيروهاي چپ و ”اصلاح طلب“ و اختصاص بخشي از امكان آن براي حزب توده ايران، گامي در جهت هر دو هدف نيست؟ چرا بايد صحنه تبليغات تلويزيوني را به صداي آمريكا و بي بي سي و … واگذاشت؟

آيا چنين پيشنهادي، گامي در جهت خواستي نيست كه سپيداري مطرح مي سازد: «براي رسيدن به هدف استراتژيك يك انقلاب ملي دمكراتيك، دو هدف مرحله اي تاكتيكي مطرح است. يكي گسترش كيفي و كمي حزبي كه عزمش را براي اين كار جزم كرده است و ديگري ترويج وسيع برنامه آن حزب در ميان كارگران و پيوند عميق با آن. هر دوي اين فعاليت ها همچنين لازم و ملزوم يكديگر اند.» (تكيه از ف ع)

به نشريات حزبي و هوادار آن نظري بيافكنيم. آيا نبايد توضيح خط مشي انقلابي و برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران و مستدل ساختن برنامه اقتصادِ ملي ي ضد امپرياليستي در اين نشريات از جا و وزني وسيع تر و سنگين تر برخوردار باشد؟ به نظر نگارنده پاسخ مثبت است. اگر وضع چنين نيست، علت، وجود ناروشني و تشتت نظر در باره اهميت آن است. نياز به تشديد فعاليت مطبوعاتي، ديدارهاي حضوري، برگزاري جلسه ها و نشست و سمينار ها به منظور تبليغ و ترويجِ افشاگرانه و روشنگرانه – آموزشي به شدت به چشم مي خورد. بدون ترديد تصميم براي انتشار اين نوشتار در نويدنو و … گامي در اين سو است!

با توجه به آنچه كه بيان شد و نقاط مشترك را تشكيل مي دهد، نمي توان براي مبارزه پراهميت عليه توطئه «پروژه انزواي حزب» كه سپيداري به درستي خواستار تشديد آن است، وحدت ”لحظه تاريخي“ و ”لحظه منطقي“ كه ”ضرورت تاريخي“ را در نبرد در مرحله كنوني ملي- دمكراتيك تشكيل مي دهد، اراده گرايانه نقض كرد. مبارزه براي ارتقاي سطح آگاهي طبقه كارگر، همان مبارزه عليه «كمونيست ستيزي» است، همان مبارزه براي قانع ساختن نيروهاي بينابيني براي شناخت و درك مضمون نبرد رهايي بخش دوران كنوني، نبرد براي شناخت و درك اهميت مضمون اقتصاد ملي در مرحله انقلاب ملي- دمكراتيك توسط متحدان طبيعي، دور و نزديك و گذرا را تشكيل مي دهد. مبارزه اي كه در وحدت مبارزه عليه برنامه نوليبرال امپرياليستي و در عين حال مبارزه براي برنامه اقتصاد ملي اي ريشه دارد كه سرشتي ضدامپرياليستي، ضد نظام اقتصاد امپرياليستي داراست و نمي تواند تهي از آماجي باشد كه بنا به سرشت خود، آماجي اجتماعي يا سوسياليستي است. تنها با چنين شيوه اي، پايبندي به موضع جانبدارانه و ترقي خواهانه در فعاليت تبليغي- ترويجي حزب توده ايران عملي مي گردد.

صحبت بر سر نام گذاري  اقتصاد ملي نيست. صحبت بر سر مضمون و محتواي آن است. جهت گيري سوسياليستي اقتصاد ملي در مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب، جهت گيري براي حفظ استقلال اقتصادي- سياسي كشور است كه بدون برقراري آزادي هاي قانوني ي فردي و اجتماعي براي «خلق» دست نيافتني است. مبارزه براي شناخت و درك چنين مضموني، مبارزه عليه «انزواي حزب توده ايران» و اهرم شكستن توطئه ارتجاع داخلي و خارجي نيز است كه سپيداري به درستي طلب مي كند. سكوت در اين باره جبران ناپذير است.

به دلايل متعددي نمي توان با اين نظر موافقت داشت هنگامي كه به منظور توجيه ضرورت نرماندن ”متحدان“ و طفره رفتن از «انزواي حزب» توصيه مي شود كه بايد به واقعيت دردناكِ جهتِ «سياست سرمايه داري جهاني … به سمت نوليبراليزم …» توجه كرد و براي اين امر ”تفاهم“ داشت كه «در چنين شرايطي نمي توان انتظار داشت كه نيروهاي اصلاح طلب مدافع سرمايه داري در كشور ما، راه ديگري بلد باشند و توصيه كنند». سپيداري نيز با چنين توصيه اي موافقت ندارد و به درستي مي نويسد: «شايد بايد حوصله داشت و صبورانه و قدم به قدم پيش رفت. كادر سازي كرد. با انتشاراتي وسيع فضاي نقد سياست هاي ضد مردمي نوليبراليزم معاصر را فراگير ساخت. با كسب هر چه بيشتر اعتباري كه شايسته آنيم، در ابعاد ملي مطرح شد، خيل عظيمي از نيروهاي جوان بويژه از ميان زحمتكشان را جذب كرد و به كمك پرورش آنان، سطح تازه اي از تشكل طبقاتي را ميان كارگران برد. و با تكيه بر چنين شرايطي بخش بزرگي از نيروهاي بينابيني  – به خصوص لايه هاي پايين تر آن را –  به سوي اتحاد هاي استراتژيك [و تاكتيكي] جلب كرد. …».

حق با سپيداري است، بايد با «حوصله و صبورانه و قدم به قدم پيش رفت»، اما از مضمون نبرد رهايي بخش ملي مردم ميهن ما كه نبردي عليه سيطره غارتگرانه اقتصادي- سياسي- فرهنگي و … نظام سرمايه داري دوران افول است، نكاست!

***

براي جلب توجه به استه تيكِ شيوه ديالكتيكي بررسي و دوري كردن از مطلق گرايي و يك سويه نگري، اضافه كردن چند خط از اثر زنده ياد احسان طبري شايسته است. اين دراز كردن مجاز سخن است!

معلم توده اي ها در ”جهان بيني ها و …“ (جلد اول، ص ٤٤٨)، به هنگام سخن ”در باره زندگي و انديشه“ مولوي، به نقل از ارزيابي فردريش انگلس در ارتباط با جنبش دهقاني در آلمان، مي نويسد: «بدين سان انگلس عرفان و صوفيگري، الحاد … و قيام مسلحانه دهقاني را اشكال سه گانه اپوزيسيون انقلابي در دوران فئوداليسم مي شمرد.» و اضافه مي كند: «برخوردِ انگلس به ويژگي هاي نقش عرفان …، برخوردي علمي و طبقاتي و از لحاظ تاريخي مشخص است. اين برخورد علمي، اسلوب بررسي مهمّي را براي درك جريانات عرفاني در ايران به دست مي دهد … يعني كافي نيست كه جنبه ايده آليستي و شيوه ضدتعقّلي (ايّراسيوناليستي) عرفان … ما را به اين نتيجه برساند كه عرفان تنها يك آموزشِ منفي است و در تاريخ ما تنها نقش انفعالي داشته است. طبيعي است كه ديدن جهت مثبت عرفان، يعني هسته ماترياليستي و خصلتِ انقلابي آن به نوبه خود ما را نبايد از ديدن جهاتِ مختلف منفي جدّيِ اين آموزش مختلط و متناقض باز دارد.»

در اين چند سطر، قله اوج شكوهمند انديشه علمي احسان طبري همانند «كاكل بلند كوه ها كه اولين تماشاگر سپيده دمانند» (احسان طبري، ”به آنكس كه به او مي انديشم“، شعر زندان) مي درخشد. در آينه ذهن آموزگار چند نسل از توده اي ها، ”لحظه تاريخي“ و ”لحظه منطقي“ در نبرد نيروي نو در ميهن ما در سده هاي گذشته بازتاب مي يابد و ”ضرورت تاريخي“ بودگي پديده نبرد عرفاني- صوفيگري و الحادي را به مثابه «نبرد طبقاتي» آن دوران قابل شناخت و درك مي سازد. احسان طبري همانجا اين دوران را «دورانِ تاريخيِ دشوار و پُر حادثه اي» ارزيابي مي كند و بر ضرورت بررسي آن «برپايه عينيّت و نقّادي علمي» (ص ٤٤٥) تاكيد دارد.

وظيفه توده اي ها براي شناخت و درك شرايط مبارزه كنوني حزب توده ايران نيز بايد با پايبندي به اين اسلوب علمي دنبال شود. مبارزه بدون تئوري علمي، الزاماً به درّه هولناك سفسطه و پراگماتيسم و عملگرايي ي غيرمستدل سقوط مي كند. مبارزه براي ارتقاي سطح آگاهي طبقه كارگر و متحدان طبيعي، دور و نزديك و گذراي آن و مبارزه عليه انزواي حزب توده ايران و تقويت امكان برپايي اتحادهاي اجتماعي روندي يك پارچه و بهم تنيده اي را تشكيل مي دهد. مضمون اين مبارزه، مضمون فعاليت تبليغي، ترويجي- آموزشي حزب توده ايران در لحظه كنوني از وحدت ديالكتيكي ي تئوري و پراتيك انقلابي برخوردار است!




گفتگو ميان توده اي ها (نويدنو ٥) «ارتقاي سوسياليسم علمي» و قانون ديالكتيكي ”كميت و كيفيت“! نگرش علمي به تاريخ مبارزات حزب توده ايران

مقاله شماره: ١٣٩٣ / ١٧ (23 خرداد)

واژه راهنما: ديالكتيك ”كميّت و كيفيت“، ”نفي در نفي“، ”روند خود بخوي و آگاهانه“، ”شرايط علّي“، ”ضرورت تاريخي“ و رابطه علّي ”علت و معلول“ در ارتباط با درك مشخص از خط مشي انقلابي حزب توده ايران در شرايط كنوني. خط مشي انقلابي حزب توده ايران، دستاوردي تاريخي براي يكپارچگي نظري جنبش توده اي و محك شناخت سره از ناسره. استراتژي حزب پس از بهمن ٥٧. انتقال ديالكتيكي تجارب گذشته به حال. پيشنهادهاي بينابيني براي رفع بحران در جامعه. مضمون سرشت ضدامپرياليستي نبرد رهايي بخش كشورهاي پيراموني.

در نامه هاي رد و بدل شده ميان هاتف رحماني و احمد سپيداري در ”نويدنو“ كه متاسفانه قطع شد، دو نكته پراهميت طرح، ولي بحث براي تعميقِ درك آن دنبال نشد. يكي مساله قانون ديالكتيكي ”كميت و كيفيت“ است كه رحماني در نامه اول خود مطرح ساخت و ديگري، مساله «ارتقاء سوسياليسم علمي» است كه سپيداري در نامه چهارم خود به بحث گذاشت. (نگاه شود ازجمله به http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-740-92-331-921029.htm)

از دنبال نشدن بحث و بررسي علمي در اين زمينه به ويژه از اين روي بايد ناخشنود بود، زيرا با وجود نيازمندي ي جدي ي جنبشِ كارگري ايران براي انتقال گنجينهِ دانش تئوريك- نظري- فلسفي موجود در حزب توده ايران به نسل جديد و تربيت كارشناسان، هنوز امكان انتشار منظم نشريه ”دنيا“، ارگان سياسي و تئوريك حزب توده ايران كه مسئولان حزبي مي توانستند در چارچوب آن به سازماندهي اين وظيفه خطير بپردازند، ايجاد نشده است. مايه خوشحالي است كه اخيراً فعاليت نويدنو در اين زمينه توسعه يافته و با بازانتشار مقاله هايي از اين گنجينه، اين هدف دنبال مي شود. نمونه ي اخير، مقاله ”مهاجرت سياسي چيست؟“ از زنده ياد رفيق احسان طبري، عضو هيئت سياسي و دبير وقت كميته مركزي، به نقل از دنيا شماره ١٠، دي ١٣٥٤ (٣١ ارديبهشت ١٣٩٣، http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-758-93-106-930231.htm) و يا ”صحنه مبارزه و شيوه مبارزه ي حزب طبقه كارگر را خود حزب بايد انتخاب كند“ از زنده ياد رفيق منوچهر بهزادي، عضو هيئت سياسي و دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران از دنيا، تير ١٣٥٤ است (٢٣ ارديبهشت ١٣٩٣ http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-757-93-90-930223.htm). بايد اميدوار بود كه با توسعه امكان نشريه، اين روند مثبت نقش منظم تري را در اين زمينه به عهده گيرد.

هر دو نكته، يعني قانون ديالكتيكي ”كميت و كيفيت“ و مساله «ارتقاي سوسياليسم علمي»، در عين دارا بودن ارتباط دروني، مساله روز را در جنبش جهاني كمونيستي و همچنين در جنبش توده اي تشكيل مي دهد كه سپيداري در نامه خود به آن اشاره دارد.

همان طور كه اشاره شد، هاتف رحماني در نامه اول خود بي توجهي احتمالي به قانون ديالكتيكي ”كميت و كيفيت“ را به معناي بي توجهي به وضع مشخص «خانم/ آقاي واقعيت» ارزيابي مي كند كه ازجمله امكان شناخت واقع بينانه از شرايط مبارزه در ايران را محدود و يا حتي ناممكن مي سازد. به نظر او براي نمونه، نگارنده در ارزيابي از رساله «واكاوي ديدگاه هاي اقتصادي- سياسي حزب توده ايران در دو دهه اخير»، به تاثير و عملكرد اين قانون ديالكتيكي بي توجهي روا داشته و «به ”ديالكتيك احتمال“ متوسل مي شود». در ارتباط با اين نظر انتقادي، نگارنده نوشتارهايي منتشر كرده است كه امكان انتشار در نويدنو نيافت (مانند مقاله ”تجهيز نيروهاي انقلابي براي تغيير «خانم/ آقاي واقعيت»، اختلاف بر سر مضمون فعاليت تبليغي- ترويجي حزب توده ايران!“، فروردين ٩٣، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2315 و ”درك مشخص خط مشي انقلاب حزب توده ايران“ ارديبهشت ٩٣، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2329).

نگارنده در آنجا درستي تز «گذر به سوسياليسم در مرحله كنوني» در ايران مطرح نيست را مورد تائيد قرار داده و آن را مستدل ساخته است. همچنين نادرستي تز غيرعلمي «گذر از سرمايه داري» را نشان داده است. اين تز غيرعلمي را نمي توان نه به اثبات رساند و نه آن را رد كرد. اين يك باور ذهن گرايانه و تعبدانه همانند باور به وجود خداوند است.

هدف اين سطور بازگشت به نكته هاي پيش نيست. گرچه نوشتار كنوني را بايد دنباله منطقي آن ها دانست. هدف در نوشتار حاضر، عمدتاً نگرش تئوريك به اين قانون ديالكتيكي در ارتباط با درك مشخص از خط مشي انقلابي حزب توده ايران در شرايط كنوني است.

نكته مركزي در بحث با رفيق هاتف رحماني در ارتباط با مساله ”درك مشخص از خط مشي انقلابي حزب توده ايران“، اين نكته است كه چگونه مي توان از درك مكانيكي و غيرفعال از قانون ديالكتيكي ي ”كميت و كيفيت“ در مبارزه اجتماعي ي حزب طبقه كارگر دوري نمود؟ آيا به بيان زنده ياد احسان طبري در ”جهانبيني ها …“ (جلد اول، ص ١٠٨) اين قانون، قانوني «سركوفته» است كه به طور ناخودآگاه و به طور ”جبري“عمل مي كند؟ (چنان كه در طبيعت نازيستمند و زيسمند گياهي- حيواني به طور عمده چنين است)، و يا در مبارزه اجتماعي بايد اين قانون را بازتابي از نقش فعال و هدفمند- ترقي خواهانه ي انسانِ آگاه، هوشمند و واقع بين، به مثابه ”سوبژكت تاريخي“ يا ”انسان تاريخي“ درك نمود؟

به سخن ديگر، آيا نقش مبارزه ی توده اي ها به منظور تغيير شرايط حاكم بر «خانم/ آقاي واقعيت» در چارچوب فعاليت تبليغي- ترويجي حزب توده ايران براي دوران كنوني، نقشي فعال، پرهيجان، جستجوگر، راهگشا و تهي از اراده گرايي است و يا انتظارمند براي انباشتِ خود بخودي ي ”كميت“ لازم براي ايجاد شدن ”كيفيتي“ نوين؟

اگر توافق بر سر اين برداشت وجود دارد كه وجود دارد (؟)، كه نقش توده اي ها نقشي فعال، زنده، مبارزه جويانه و واقع بينانه است، كه چنين است (؟!)، آن وقت بايد به طور مشخص از كدام شيوه ها و ابتكارها بهره جست، تا براي نمونه، اثربخشي فعاليتِ سياسي ي رفيق هاي فعال در نويدنو را بهبود بخشيد؟ كدام شعارهاي مشخص را طرح نمود، تا شرايط مناسب تري در مبارزه دمكراتيك- سياسي طبقه كارگر ايجاد و شورِ مبارزه جويانه تري به آن دميده شود؟

برداشت رفيق احمد سپيداري نيز از مبارزه براي «ارتقاء سوسياليسم علمي»، نيز خواستار عملكردي فعال براي دسترسي به اين هدف است. او آن را در ”نامه دوم“ خود با توجه دادن به بحث ها و نظرهاي موجود در «مبارزات جنبش كمونيستي جهاني» براي رشد و ارتقاي سوسياليسم علمي، برجسته كرده و این شیوه را ضروري مي داند. ديرتر رابطه ميان اين قانون و قانون ديگر ديالكتيكي، قانون ”نفي در نفي“ كه چگونگي روند رشد پديده را قابل شناخت، و اين ارتباط را قابل درك مي سازد، توضيح داده خواهد شد.

اگر پيش تر از ارتباطِ مساله «ارتقاء سوسياليسم علمي» و قانون ديالكتيكي ”كميت و كيفيت“ سخن رفت، توجه به اين نكته مورد نظر است كه بدون ترديد، سپيداري نيز ارتقاي سطح علمي سوسياليسم را در ارتباط با همين قانون ديالكتيكي از طريق ”نفي در نفي“ آن مورد نظر دارد و درك مي كند.

هر دو نكته مورد بحث اين سطور، بخشي از مضمون كتاب جديدِ ماركسيستِ آلماني، روبرت اشتيگروالد را نيز تشكيل مي دهد با عنوان ”با هگل، ماركس و لنين از ماركس عبور كردن“، (٢٠١٣، انتشارات كولتور- ماشين، آلمان). در سطور زيرين طرح مضمون كامل كتاب اما سخن را بسيار به درازا خواهد كشاند و بايد سخن را به انتقال دو نكته مورد بحث محدود نمود. نگارنده برداشت خود را از اين نكته ها از اين كتاب و مطالعه هاي پيشين در زير مطرح مي سازد و مطالعه اين كتاب را به علاقمندان توصيه مي كند.

”كميت و كيفيت“

بودگي ي پديده (تظاهر وجود پديده كه به كمك دستگاه حواس دريافت مي شود)، كميتي است كه در پس ظاهر آن، كيفيتِ خاص و مشخص كه مضمون پديده را تشكيل مي دهد، نهفته است. ظاهرِ كمّي ي پديده (شكل، اندازه، محدوديت) و كيفيت نهفته در پس آن (مضمون خاص و مشخص) در ارتباط دروني قرار دارند و وحدتي جدايي ناپذير را تشكيل مي دهند. تميز ظاهر و مضمون (كميت و كيفيت) از يكديگر براي شناخت اجزايِ پديده ضروري است كه اما، درک نقش آن ها در کلیت پدیده، تنها در توجه به وحدت آن ها و رابطه پیوسته و تاثیر متقابل ميان آن ها بر روی یکدیگر، ممکن و دست يافتني است. از این طریق كليت پديده و روند تغيير و شدن آن قابل درك مي گردد: «حقيقتِ بودگي [ي پدیده]، مضمون است» (هگل).

درك كيفيت خاص (مضمون) با پرسش در باره علت (چرایی ي) بودگي ي آن همراه است. به سخني ديگر، پرسش در باره شرايطي كه به مثابه پيش شرط، قبل از بودگي وجود دارد و با آن داراي رابطه علّي Kausalität است. در اين رابطه علّي، تاثير متقابل و دائمي ي علت و معلول حكمفرما و موثر است. آنچه كه تاثير مي گذارد، خود نيز ديگر آن چيزي نيست كه پيش از موثر بودن، بود. اين تاثير متقابل، محرك روندي است كه چگونگي شدن، چگونگي تغيير مداوم پديده را تشكيل مي دهد.

لحظه ”اتفاقي“ (حادثه، تصادف) («ديالكتيك احتمال») در چارچوب قوانين ديالكتيكي پيش گفته كه روندِ شدنِ پديده را به پيش مي راند، لحظه ”ضرورت تاريخي“ را در اين روند تشكيل مي دهد كه بايد در مبارزه اجتماعي به طور مشخص موضوع بررسي علمي (- سياسي) را تشكيل داده و با توجه ی همه جانبه به انبوهِ فاكت ها و داده ها شناخته، استخراج و ارايه شود.

آنچه (اتفاق، حادثه، تصادف) كه براي رشد- تغيير پديده ضروري است، يك لحظه واقعيت را در پديده تشكيل مي دهد. چنين اتفاق، حادثه، تصادف، تصادف ديالكتيكي (نمونه، برخورد اسيدهاي آمينه در جهت مركب و بغرنج شدن ماده زنده) است (بر خلاف تصادف هجو، مانند تصادم دو خودرو).

”نفي در نفي“

قلب و انگيزه تغيير و رشد، نفي آنچه كه هست، است. اين، اما نفي مكانيكي نيست كه با نابودي پديده همراه است (دانه گندم در نان، نفي مكانيكي گندم است)، بلكه نفي است كه در آن سه مضمون واژه  Aufheben در زبان آلماني، نهفته است: ”از اعتبار انداختن“ (نمونه، قانوني را لغو كردن)، ”حفظ كردن“ (نمومنه، ذخيره دانه گندم به صورت بذر) و ”ارتقاء دادن“ (نمونه، بازتوليد دانه گندم در ساقه نوين). اين روند ديالكتيكي با تركيب ”نفي در نفي“ (Negation der Negation) بيان مي شود كه در آن، آنچه كه مردني است، «دخلش به ته كشيده» (احسان طبري)، حذف و از اعتبار ساقط مي شود، آنچه رشد يافتني است در يك روند مارپيچي (كه ديالكتيك حركت خطي و دوراني را تشكيل مي دهد) به سطح ولاتر، يا مركب تر و بغرنج تر ارتقاء داده مي شود كه جهت ترقي خواهانه و لذا جانبدارانه را در شدن و رشدِ تاريخي ي پديده تشكيل مي دهد.

ديالكتيك ”خود بخودي و آگاهانه“ در روند فرازمندي و شدن پديده (نبرد طبقاتي- اجتماعي) موثر است. روند خود بخودي، شرايط تغيير و رشدِ پديده را تدارك مي بيند. روند آگاهانه، وظيفه شناخت لحظه ي ”اتفاقي“ را در روند ”ضرورت تاريخي“ به عهده دارد. وظيفه اي كه در تسريع و شتاب تغيير روند موثر است.

تشحيص دو لحظه ي متفاوت در روند خود بخودي و آگاهانه در مبارزه اجتماعي، و همچنين تشخيص سرشت گرايشي آن ها پراهميت است. دوري از جداسازي مكانيكي دو روند، و همچنين بي توجهي به گرايش عمده در هر لحظه تاريخي در روندِ در جريان ضروري است كه با توجه به ارتباط دروني و تاثير متقابل دو لحظه ديالكتيكي در روند بر يكديگر، ممكن مي گردد.

به سخني ديگر، تشخيصِ شرايط رشدِ لحظه ي تاريخي ي «خانم/ آقاي واقعيت» به منظور مبارزه براي تغيير آن، به معناي تشخيص گرايش حاكم در لحظه تاريخي است. از اين رو ”ترصد و يورش“ به بيان احسان طبري، وحدت ديالكتيكي دارا هستند!

براي شرايط كنوني مبارزه طبقاتي در ايران، شناخت گرايش حاكم در تناسب دو لحظه خود بخودي و آگاهانه، نقش تعيين كننده را براي تنظيم برنامه تبليغي- ترويجي و آموزشي حزب توده ايران بر عهده دارد. شرايط عيني حاكم بر ايران در تائيد اين ارزيابي است كه حاكميت قادر و مايل به عقب نشيني در برابر خواست هاي قانوني و دمكراتيك مردم نيست. به عبارت ديگر، شرط عيني براي تغيير بنيادين در ايران كه در مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران به تصويب رسيده است، واقعيت عيني را در كشور تشكيل مي دهد. اين در حالي است كه شرط ذهني براي تغييرات بنيادين از رشد و سازماندهي و به ويژه از برنامه انقلابي ضروري براي چنين تغييري  برخوردار نيست. از اين رو توضيح جسورانه و با اعتماد بنفس خط مشي و برنامه انقلابي حداقلِ كارگري حزب توده ايران ضروري است، زيرا لحظه اي پراهميت را براي تدارك ”شرايط“ به منظور تغيير انقلابي جامعه ايران تشكيل مي دهد. لذا تبليغ و ترويج برنامه جايگزين انقلابي، برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران، طرحِ پيشنهاد برنامه اقتصاد ملي دمكراتيك و ضدامپرياليستي در شرايط كنوني، يك ”ضرورت تاريخي“ است!

انتظار و قناعت به رشد روند خود بخودي در شرايط كنوني، ترصدي غير واقع بينانهِ و غيرمستدل است. پيامد آن، خلع سلاح طبقه كارگر است.

شناخت و درك مشتركِ تئوريك از قوانين ديالكتيكي پيش گفته كمك و راهگشا است، هم در بحث در ارتباط با درك عميق تر خط مشي انقلابي حزب توده ايران كه به طور مشخص بحثي در باره شيوه فعاليت افشاگرانه- تبليغي (پروپاگاند) و روشنگرانه- ترويجي- آموزشي (آژيتاسيون) نيروي ترقي خواه را تشكيل مي دهد، و همچنين در بحث در باره «ارتقاء سوسياليسم علمي». وظيفه هر دو بحث، همان طور كه بيان شد، يافتن شعارها و طرح خواست هاي مشخص براي تغيير «خانم/ ‏آقاي واقعيت» از طرف گردان سازمان يافته و آگاه طبقه كارگر در حزب توده ايران است.

حزب توده ايران با تنظيم خط مشي و برنامه ي انقلابي ي حداقلِ كارگري خود و تصويب آن در ششمين كنگره اش در سال ١٣٩١ به دستاوردي تاريخي دست يافته است. اين واقعيتی انكارناپذير است كه از ديدگاه دورنماي استراتژي ي مبارزه طبقاتي در ايران، این مصوبه گامي تعيين كننده و پراهميت را تشکیل می دهد. اين دستاورد يك ”ضرورت تاريخي“ را براي نبرد حزب طبقه كارگر ايران تشكيل مي دهد كه اكنون  به دست آمده است. گامي كيفي در روند قوامِ نظريه و تئوري انقلابي حزب طبقه كارگر ايران است. اين دستاورد با كوشش مسئولان كنوني حزب توده ايران با موفقيت عملي گشته و شايسته پشتيباني همه جانبه از طرف همه توده اي هاست.

واقعيت اين دستيابي به مثابه يك ”ضرورت تاريخي“ براي مرحله كنوني نبرد نبايد تنها به عنوان يك دستاوردي عيني ارزيابي شود. اين واقعيت، از نظر اهميت تاريخي، از وزن والاتر ديگري نيز برخوردار است. زيرا به تشتت نظري در حزب توده ايران پايان بخشيده است! اكنون نيروي مبارز نو محكي عيني براي شناخت ذهنيت مبارزان در اختيار دارد. به سخني ديگر، دفاع از اين خط مشي انقلابي، محك شناخت سره از ناسره، شناخت سياست و خط مشي توده اي از تظاهر به آن است كه سفسطه گران و دشمنان (از قبیل ”راه توده“ قلابی و دیگران) با ماسك ”توده اي“ و با تظاهر به آن در جستجوي ”سرمايه“ و ”اعتبار“ براي خود هستند!

آناني كه به جاي پشتيباني عيني و واقعي از اين دستاورد تاريخي مي كوشند نبرد توده اي ها را به سوي نكته هايي كه لحظه هاي ”اتفاقي“ را در ”ضرورت تاريخي“ تشكيل نمي دهند، منحرف سازند، از قبيل آناني كه بحث هاي تاريخي را عمده مي كنند، يا پشتيباني از اين يا آن لايه ي مبارز را در جامعه، آن لحظه ”اتفاقي“ مي نمايند كه بايد جايگزين خط مشي انقلابي حزب توده ايران گردد و انواع كوشش هاي انحرافي ديگر، نخواهند توانست طبقه كارگر ايران را از مبارزه طبقاتي- سياسي خود منحرف سازند. اين «باياي تاريخ است» (احسان طبري) برای جنبش تاریخی ی مارکسیستی- توده ای كه در طول حيات هفتاد ساله از رشد کیفی ي شکوهمندی برخوردار شده است!

براي جلوگيري از سوتفاهم بايد مورد تاكيد قرار داد كه جريان هاي انحرافي و ضدتوده اي از قبيل ”راه توده“ و ديگران، مساله هاي تاريخي را به شيوه اي طرح مي سازند كه پيامد آن نه يك تاريخ نگاري علمي براي بررسي تاريخ مبارزات حزب توده ايران به منظور آموزش از آن است، بلكه پيامد آن ايجاد دو و چنددستگي و تشتت نظري و سازماني در جنبش توده اي است. آن ها مي خواهند در جنبش توده اي و حزب آن، حزب توده ايران، جنگ ميان ”شيعه و سني“ و ميان مخالفان و موافقان پلنوم هفدهم را ابدي سازند.

برای آن ها آموزش از اشتباه ها هدف نیست. توجیه سیاست و عملکردشان، هدف به اصطلاح برخورد به اشتباه هاست. اين در حالي است كه بررسي تاريخ مبارزات حزب توده ايران در سال ها پيش و بعد از انقلاب بهمن، تنها با پاسخ دادن به اين يا آن جنبه از پرسش ها و وقايع، آن هم از «دید لوُچ» (احسان طبری، دیدار از خویشتن) این یا آن فرد پايان نمي يابد و نیاز به بررسی همه جانبه و علمی دارد که در آن، جانبداری تنها از مصالح عالیه حزب و جنبش بايد هدف باشد و است.

از اين رو ضروري است كه اين بررسي به منظور آموزش از آن براي نبردهاي آينده، در محيطي علمي و در كميسيون صلاحيت دار حزبي عملي گردد. گرچه در اين زمينه گام هايي در سازمان حزبي و خارج از آن برداشته و اطلاعات و اسنادي جمع آوري شده است، بايد هنوز با برنامه اي مشخص، كوشش هاي دقيقِ بيشتري در اين زمينه توسط كميسيون صلاحيتدار عملي گردد.

بررسي تاريخي مبارزات حزب توده ايران

پرسشي كه رفيق هاتف رحماني در ارتباط با «ضربه فاجعه آميز به حزب» در سال ٦٢-٦١ مطرح مي كند، پرسش پراهميتي است. هدف او جستجوي رابطه ميان «تحليل … درخشانِ تاريخي [حزب] در مقطع ٥٧» و «ضربه فاجعه آميز» به حزب، به سخني ديگر، بررسي علمي و شناخت علت و معلول ها در تاريخ مبارزات آن دوره حزب توده ايران است. هدف او یافتن آن ”شرايطي“ است که بی توجهی به آن، علت موثر واقع شدنِ «ضربه فاجعه آمیز» به حزب توده ايران است. رحماني رابطه علّي ميان شرايط و پيامد آن را جستجو مي كند كه فاجعه را پی ریخت و باعث شد. به سخنی دیگر، او در جستجوی شرایطی است که علت علّی براي، اول- ایجاد شدن فاجعه يا ضربه ارتجاع، و دوم- موثر واقع شدن آن يا كمبود و اشتباه ها در مبارزه حزب توده ايران است كه فاجعه را سنگين ساخته است.

همان طور که می بینیم، پرسش، یک پرسش نیست! دو پرسشی است که در عین وجود رابطه میان آن ها، هر کدام روندی مستقل را تشکیل می دهند و به طور مستقل نیز باید مورد بررسی پژوهشگرانه قرار گیرند تا یک بررسی علمی به منظور آموزش از اشتباه ها را تشکیل دهند.

یک پرسش برمی گردد به مساله نبرد طبقاتی در جامعه و نقش تاریخی و فداکارانه حزب توده ایران برای ممانعت از ایجاد شدن ”شرایط“ پیروزی ارتجاع؛

پرسش دیگر برمی گردد به مساله تدارکات ضرور براي ”شرایط“ي كه مقاومت و تداوم مبارزه حزب توده ایران را در صورت ضربه ارتجاع ممكن مي سازد.

احسان طبری در باره نقش ”شرایط مشخص“، که پیش تر در بخش تئوریک به آن پرداخته شد، به عنوان «موجد و موجب» در ایجاد شدن پدیده ها در ”جهانبینی ها …“ (جلد اول، ص 333) در ارتباط با «حل مسئله جبر و اختیار در دانش امروزی» چنین توضیح می دهد: «هر پروسه اجتماعی معیّن، تنها به کیفیت قوانین اجتماعی  [مانند به اصطلاح «ماهیت عمل کنندگان»] که آن پروسه را موجد و موجب هستند، مربوط نیست، بلکه با آن شرایط اجتماعی [تکیه از ف ع] که این قوانین در آن جریان و سَرَیان می یابند نیز مربوط است.»

هدف از این سطور بررسی نهايي این پرسش ها توسط يك فرد، نگارنده، نیست. پاسخ نهايي را باید کمیسیونی صلاحیت دار و از طريق يك بررسي همه جانبه و دقيق علمي ارايه دهد. باوجود این، دیده می شود که بررسی مسئولیت دار و علمی پرسش های پراهمیت، نیاز به پروازِ بلندترِ اندیشه دارد از آنچه که می توان به کمک «ضرب المثل … ”انشاالله گربه است“» به آن دست یافت.

نکته پراهمیتی که رحمانی همانجا و در همین رابطه مطرح می کند، مساله «ماهیت نیروهای عمل کننده» است. بسیاری «ماهیت» را به مثابه یک پدیده ثابت و ابدی در طول تاریخ برای انسان ارزیابی می کنند. ریشه نبرد میان نیکی و بدی، خوب و بد و … در اندیشه انسان در طول تاريخ، ريشه ای قدیمی و متعلق به اندیشه ایده آلیستی- مذهبی است. ماتریالیسم تاریخی برداشتی دیگر از این پدیده دارد که ریشه در شناخت شرایطِ بودگی ي «ماهیت» دارد. بحث، درست بر سر کوشش انسان برای تغییر این شرایط است که مارکس آن را در جمله معروف خود برجسته می سازد.

به عبارت دیگر، اندیشه علمی در مورد مشخص بحث در باره «ماهیت نیروهای عمل کننده»، «ماهیت» را سرشتی ماهوی و ازلی برای انسان نمی داند. در مورد «نیروهای عمل کننده» در ایران پس از پیروزی انقلاب، بحث های بسیاری از طرف نیروهای متفاوت مطرح شده است. همان طور که اشاره شد، برخی ها آن را ماهیتی ثابت و ازلی اعلام می کردند. آیا می توان به طور مکانیکی پیروزی نیروهای راستگرا را با این «ماهیت» در ارتباط قرار داد و يا بايد كليه شرايط داخلي و خارجي، ذهني و عيني، ازجمله ذهنيتِ نيروهاي انقلابي مذهبي و همچنين غيرمذهبي، توطئه ها، ترورها، ترفندهاي امپرياليستي و غيره را در پيروزي نيروي راستگرا مورد توجه قرار داد؟ پذيرش نقش تعيين كننده براي ادعاي «ماهيت نيروهاي عمل كننده» نیاز به استدلال دارد. تاكنون تنها يك ”تز“ توسط مدافعان این نظر مطرح شده است. آيا استدلال مستدلي براي ثابت و ازلي بودن «ماهيت» وجود دارد؟

زنده یاد احسان طبری در باره  سرشت تاریخی نبرد ایدئولوژیک میان دو جریان در ایدئولوژی مذهب اسلام در ”جهانبینی ها و …“ بررسی شایسته توجهی دارد با عنوان «تَشَعب در اسلام» (صفحه 238، جلد اول). او می نویسد: «اسلام از همان آغاز قابل دو نوع تعبییر اجتماعی بود: اوّل به سود قشرهای سادهء مردم و علیه اشرافیت قریش؛ دوم به سود اشرافیت قریش …».

برخلاف مدافعانِ «ماهیت نیروهای عمل کننده»، که گویا «ماهيت» امری ازلی و تغییر ناپذیر است، حزب توده ایران با توجه به اندیشه تئوریک برشمرده شده در پیش، برداشت ماترياليسم تاريخي، «ماهيت» را با تغيير شرايط (به بيان ماركس: «آنسامبل شرايط اجتماعي»)، تغيير پذير ارزيابي مي كند و معتقد بر آن بود که باید ”شرایط“ را به سود برداشت نخست در رهبری انقلاب که واقعیتی انکارناپذیر را تشكيل مي داد، علیه برداشت دوم تقویت نمود. حزب توده ایران این استراتژی را به منظور كمك به تعمیق انقلاب انتخاب كرد و برای پیروزی آن، توده ای ها فداکاری های هنگفت و شکوهمندي را به تاریخ ميهن ما ارزاني داشتند.

به طور عینی اما شرایط در سویی دیگر تغییر یافت. پذیرفتن تز «ماهیت» ابدی و ازلی، تنها بر باد دادن تئوری مارکسیستی- توده ای، كه پيش تر بيان شد، توسط حزب توده ایران نيست، بلکه همچنین حذف خط مشی انقلابی حزب توده ایران نیز براي آن دوران بوده و اكنون نيز داراي چنين سرشتي است. به خاک سپردن سرشت تاریخی- انقلابی استراتژي حزب توده ایران، خلع سلاح تئوریک- سیاسی طبقه کارگر و تسلیم به سرنوشت و قناعت به روند خود بخودی در تاریخ،  فتاليسم غيرمستدل است!

هدف ای سطور پرده پوشی اشتباه ها در عملکرد حزب توده ایران در آن دوران نيست كه شناخت دقيق و پروسواس و علمي آن برای حفظ سلامت حزب و توده ای ها ضروري است. امري که دغدغه رفیق هاتف رحمانی و نگارنده را تشکیل می دهد و بحث و گفتگو میان ما نشان کوشش صادقانه برای یافتن آن ها و علل شان است، تا برای نبردهای آینده، درس ها آموزنده باشند. زنده یاد منوچهر بهزادی در دیدارهای سالی دو سه با و هر بار چند روزه که کلاس های درس حزبی پرارزشی را برای تربیت ما تشکیل می داد، بار خاطر نشان ساخته است که اشتباه حزب پس از کودتای خائنانه 28 مرداد 32 آن بود که حدوداً 50 کادر حزبی را از ایران خارج ننمود. در چنین صورتی، آن طور که او هر بار مورد تاکید قرار می داد، حزب می توانست با موفقیت بحران ایجاد شده از کودتا را به حداقل رسانده و در کوتاه مدت پشت سر بگذارد. یکی از نکات عمده ای که باید به بررسی برای آموزش از آن پرداخت، همین نکته است که كدام باوجود شناختی که رفیق بهزادی مطرح می ساخت، كدام ”شرايط“ باعث آن شد كه حزب از تجربه گذشته بهره نگيرد؟! برای پاسخ به این پرسش جدی که رفیق رحمانی نیز مطرح می سازد، نیاز به بررسی دقیق و علمی وجود دارد که موضوع این سطور نیست.

هدف استراتژيك

بدون تردید خوشبینی غیرمستدل یا «دیالکتیک احتمال» می تواند بخش و سويه اي را از ”شرايط“ مبارزه در آن دوران توضیح دهد. اما پاسخ نهايي تنها با پاسخ به برخي پرسش هاي پراهميت ديگر قابل دسترسی است. ازجمله اين پاسخ كه هدف استراتژيك براي مبارزه حزب توده ايران در مرحله بعد از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ واقع بينانه و مستدل بوده است؟ يا اتخاذ استراتژي و به طبع آن تاكتيك هاي ديگر، ممكن و ضروري بوده اند؟ نگارنده در این زمینه در نوشتار پیش گفته، اشاره هایی دارد.

براي نمونه پس از پيروزي انقلاب اكتبر در سال ١٩١٧ در روسيه، براي بلشويك ها نيز تعريف هدف استراتژيك و تعيين تاكتيك ها براي دستيابي به هدف دورنمايي، يك ”ضرورت تاريخي“ را تشكيل مي داد: حفظ انقلاب از خطر يورش ارتجاع داخلي و خارجي از يك سو و نوسازي سوسياليستي جامعه، از سوي ديگر. لنين، همان طور كه مي دانيم، تغييرات چه بسا هنگفتي را در تاكتيك مبارزه (حذف کوتاه مدت پول، اقتصاد جنگی، برنامه اقتصادی نپ و …) در اين دوره ضروري ارزيابي و عملي ساخت. درستي و يا نادرستي اين تغييرات را بايد با شناخت دقيق و همه جانبه ”شرايط“ ضروري براي تغييرات و يا پافشاري بر اجراي تصميمات اتخاذ شده، به سخني ديگر به شيوه علمي، مورد بررسي قرار داد. تنها چنن شيوه اي، شيوه بررسي پژوهشگرانه ي علمي به منظور آموزش از اشتباه ها است!

پرسش در اين باره كه آيا استراتژي حزب توده ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن مستدل بود يا خير  – همانند پرسش در باره «كالا چيست» در ”كاپيتال توسط ماركس -، پرسش نخست است. پاسخ علمي به اين پرسش براي يك بررسي علمي عملكرد حزب توده ايران در اين مقطع تاريخي ضروري است. بدون اين پاسخ، پاسخ به پرسش هاي ديگر ناممكن، انحرافي و نازا از كار در مي آيد!

 

چگونه انتقال ديالكتيكي ي تجاربِ مبارزات حزب توده ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن به شرايط دوران كنوني ممكن است؟

به نظر نگارنده، اين تجارب بايد اكنون به فعاليت تبليغي- ترويجي حزب توده ايران از اين طريق منتقل شود كه در كوششي آگاهانه، خواست ها و شعارهاي تاكتيكي از نبرد روزانه زحمتكشان و مردم برجسته گردد. خواست هايي كه در خدمت دستيابي به هدف استراتژيك مرحله كنوني قرار دارد. اين سخني نو و بديع نيست و کلیت فعالیت سیاسی حزب توده ایران نيز اكنون بر این پایه عملی می گردد. اما تكيه به آن، وظيفه علمي نيروي نو، وظيفه توده اي هاست كه بايد در جستجوی مداوم و فعال لحظه هاي ”اتفاقي“ در ”ضرورت تاريخي“ به منظور تغيير انقلابي جامعه متمركز گردد و به ثمربخشی مبارزه، شكسن سد «خانم/ آقاي واقعيت» منجر شود.

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، پايبندي علمي به روند آگاهانه در ديالكتيك ”خود بخودي و آگاهانه“ در شرايط كنوني عمـده است و نه تكيهِ به روند خود بخودي. مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ در باره ضرورت برپايي «جبهه گسترده ضدديكتاتوري» در تائيد روند آگاهانه در ديالكتيك ”خود بخودي و آگانه“ قرار دارد. زنده یاد احسان طبری در ”نوشته ها فلسفي و ….“ (جلد دوم) همين برداشت را برمی شمرد. چنين برداشت از منظر احسان طبري از اين رو اكنون مستدل است، زيرا گرايش عمده در شرايط حاكم كنوني، گرايش روند خود بخودي نيست! طبري چنين گرايش عمده را براي سال هاي ٥٤-١٣٥٣ در ”از ديدار خويشتن“ (ص ٤٨) با توجه به شرايط حاكم عيني و همچنين سردرگمي عامل ذهني در آن دوران، چنين بر مي شمرد: «ولي … از سال ١٣٥٣ جنب و جوشي [در حزب] پديد شد. … بحث ها ما را به اين جا رساند كه بايد شعارِ ”سرنگونيِ رژيمِ شاه“ به شعار مبرم بدل شود. …». تكرار نقش فعالانه و آگاهانه حزب توده ايران در اين سال ها شناخته تر از آن است كه بايد در اين سطور به توضيح بيش تري در باره آن پرداخت!

خواست هاي بينابيني

يكي از صحنه هاي بحث و جستجوي توده اي ها، طرح خواست هاي بينابيني است كه روند مبارزه دمكراتيك و ضدديكتاتوري را به پيش مي راند. تشكيل سنديكاهاي سراسري آزاد و مستقل كارگري، نمونه برجسته اي براي خواست ها در مبارزه دمكراتيك در اين مرحله را تشكيل مي دهد كه حزب توده ايران براي تحقق آن مي رزمد.

از سوي ديگر مي توان و بايد پيشنهادهايي را مطرح ساخت كه بتواند براي برطرف ساختن بحران حاكم بر كشور كمك باشد. براي نمونه، مي توان برنامه توليد انرژي الكتريكي را به كمك رشد دانش و صنعت توليد انرژي خورشيدي و بادي در ايران، به عنوان جايگزيني شايسته به جاي توليد انرژي الكتريسيته از طريق راكتورهاي اتمي پيشنهاد و در تنظيم آن فعالانه شركت نمود. چنين امكاني، در عين حال مبارزه اي عليه سياست ”اتمي“ حاكميت سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي در ايران است كه به بهانه آن، شرايط وابستگي ايران را به اقتصاد جهاني تشديد  و راه تبديل ايران را به كشور نيمه مستعمره گشوده و آن را به فاجعه ی عيني بدل ساخته است! چنين پيشنهادهايي مي تواند با وجود مهندسان و دانشمندان بسيار و همچنين سرمايه هاي ملي آماده براي كار توليدي در كشور، به خواست فراگير در جامعه بدل و لايه هاي متفاوتي از مردم را جلب و در بر گيرد.

به سخني ديگر، حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، به عنوان مسئول ترين حزب سياسي نسبت به حفظ صلح و ترقي خواهي و حفظ حق حاكميت كشور و تماميت ارضي ايران و مدافع منافعِ لايه و طبقات زحمتكش و ميهن دوست مي تواند با سازمان دادن بحث ها، پيشنهادهاي بينابيني اي بيش تري را در ارتباط با صلح و امنيت و محيط زيست و … به صحنه مبارزه تبليغي- ترويجي مبارزان در كشور وارد سازد كه قادر باشد لايه هاي متفاوتي را از مردم ميهن ما تجهيز و براي دفاع از خواست ها به صحنه مبارزه جلب كند.

زنده ياد احسان طبري در ”جهانبيني ها …“ (جلد اول، ص ٢٧٩) و در جريان بررسي مبارزات ”بابك خرّم دين“ و نشان دادن مضمون «رهايي بخش» اين مبارزات در برابر دشمن سلطه گر خارجي و همچنين سرشت «طبقاتي» جنگ ها، تصوير شكوهمند و استه تيكي را ارايه مي دهد كه در ارتباط  با وظيفه تبليغي- ترويجي مورد بحث در اين سطور بسيار آموزنده است. احسان طبري پس از خاطرنشان ساختن اين نكته كه اغلب اسناد در باره بابك خرّم دين، اسنادي است كه دشمنان او تنظيم كرده و هر آنچه كه دل تنگشان خواسته عليه او در آن ها نوشته اند، به نتيجه گيري از آن داده ها مي پردازد و (در ص ٢٨٥) مي نويسد: «ولي پيداست كه نهضتي كه مدّت بيست سال از پشتيباني جانبازانه مردم برخوردار بود و به قول مسعودي در دل هاي مردم جاي بزرگ داشت، نمي توانست مبتني بر فساد و راهزني و خون آشامي باشد.» سپس جمله مورد نظر نگارنده در اين سطور چنين ادامه مي يابد: «دهقانان و شبانان و مستمندان شهرها به بابك و سرهنگانش به مثابه نمايندگان حقيقي خود باور داشتند، و اين باور نمي توانست جز از آن برخيزد كه آنان را مدافع منافع طبقاتي و ملي خود يافته باشند.» (تكيه از ف ع) در اين جمله، استه تيك ارزيابي ماترياليسم تاريخي از شرايط حاكم بر جامعه و نبرد دهقاني- شباني آن دوران در اوج روشنگري ماترياليسم ديالكتيكي قرار دارد! تنها با دو جمله، کلیه اسناد بسیار از گذشته در نظمی علمی جای داده و قابل درک می شوند. تاریخ از تاریکی بیرون و به مثابه نبرد طبقاتی تجلی می یابد!

اكنون نيز حزب توده ايران و همه توده اي ها با اين پرسش روبرو هستند كه با انتخاب كدام شعارها و طرح كدام خواست ها مي توان اين باور را در ميان طبقه كارگر و متحدان نزديك و تاريخي و دور و گذرا و متحدان مرحله آن ايجاد نمود كه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر، مدافع منافع طبقاتي و ملي آنان است.

انتقاد به ارزيابي حزب كمونيست يونان از اين رو وارد نيست كه اين حزب معتقد است كه مشكلات كنوني طبقه كارگر و همه مردم يونان تنها با گذر به سوسياليسم بر طرف مي شود. ارزيابي اي كه بر ضرورت كوشش به منظور درک درست از سوسياليسم و تشريح و مستدل ساختن آن براي طبقه كارگر و همه مردم زحمتكش يونان پاي مي فشرد. انتقاد به ارزيابي اين حزب از اين رو وارد است كه بدون توجه به «خانم/ آقاي واقعيت» مي پندارد، انتقال روشنگرانه هدف برپايي سوسياليسم به طبقه كارگر و مردم يونان، بدون طرح خواست هاي بينابيني و انتقالي ممكن است! اين نكته براي اين رفقا ناروشن مانده كه در جريان مبارزه براي به ثمر رساندن شعارهاي بينابيني طبقه كارگر و حزب آن به ”اتحادهاي اجتماعي“، به سخني ديگر به سازش و توافق با لايه هاي ديگر اجتماعي نياز دارد كه در جريان مبارزه براي برپايي اتحادها و همچنين در مبارزه براي تحقق خواست هاي مورد توافق، براي متحدان ضرورت گذر به ”سوسياليسم“ قابل شناخت و درك مي شود و نادرستي تز «گذر از سرمايه داري ناممكن است» به اثبات مي رسد.

در كشور يونان كه كشورِ پيراموني در اتحاديه اروپايي را تشكيل مي دهد‏، جنبه ملي و ضدامپرياليستي مبارزات مردم اين كشور كه به ويژه عليه امپرياليسم آلمان و شخص آنگلا مركل، صدراعظم آن متوجه است، نشان مي دهد كه اهميت موضع ضدامپرياليستي- ملي در مبارزه مردم كشورهاي پيراموني و جهان سوم، ازجمله در ميهن ما، از اهميت ويژه اي در مرحله كنوني ”ملي- دمكراتي“ برخوردار است. سرشت ضد سياست ”رياضت اقتصادي“ي تحميل شده از صرف صندوق بين المللي پول، به ويژه در كشورهاي پيراموني مانند ايران (و همچنين يونان) به طور روزافزون از اين رو به سرشتي ضدسرمايه داري، يا به سمت گيري سوسياليستي گرايش نشان مي دهد، زيرا هر روز براي زحمتكشان و لايه هاي مياني جامعه قابل شناخت تر مي شود كه جايگزين نسخه نوليبرال، جز سمت گيري سوسياليستي اقتصاد در خدمت منافع وسيع ترين طبقات و لايه هاي اجتماعي نيست و نمي تواند باشد. منافع غارتگران داخلي و وابستگي آن به غارتگران خارجي هر روز عريان تر مي گردد. (بحث در اين زمينه در نوشتاري ديگر دنبال خواهد شد)

روشنگري نظري- تئوريك (ترويج و آموزش) و افشاگري سياسي (تبليغ) دو روي وظيفه دمكراتيك- سوسياليستي حزب توده ايران را تشكيل مي دهد كه وحدت انكارناپذير آن ها در بيان واژه «پيوند» ميان آن ها، يكي از عمده ترين تصميم هاي انقلابي ششمين كنگره حزب توده ايران را در سال ١٣٩١ تشكيل مي دهد كه بايد در هر فعاليت سياسي به طور برجسته، روشن و صريح طرح گردد. بدون درك تئوريك رابطه ميان بيكاري، فقر، جنگ، و … با منافع نظام سرمايه داري، با انباشت سود و سرمايه، شناخت ”شرایط ضرور تاریخی“، كه همان شناخت راه خروج از مشكلات است، براي زحمتكشان ناممكن است.

كوشش ايدئولوژي پسامدرن، ايدئولوژي دوران افول نظام استثمارگر سرمايه داري، در همه ابعاد تبليغي- رسانه اي- فرهنگي- مطبوعاتي- آزادي هاي فردي تا حد پرنوگرافيسم، خال كوبي و …، همگي اين هدف را دنبال مي كند كه وجود رابطه ميان انباشت سود و سرمايه را با فلاكت توده ها و استثمار زحمتكشان، رابطه ميان ثروت يك درصد و فقر ٩٩ صدد مردم را پنهان سازد. نباید برای زحمتکشان شناخت فقدان آزادي بيان و عقيده و فعاليت آزاد سنديكایی و سياسي به مثابه ”شرایط ضروری تاریخی“ براي ايجاد انباشت سود و سرمايه به نفع غارتگران قابل شناخت و درک گردد. از اين رو مبارزه عليه  ايدئولوژي پسامدرن امپرياليستي، نياز به جايگزين ايدئولوژي ماركسيستي- توده اي دارد!

بدون ترديد در فعاليت تبليغي- ترويجي حزب توده ايران در جهت عبور از سد «خانم/ آقاي واقعيت» گام ها چشم گيري به ويژه در دوران اخير برداشته شده است. براي نمونه مقاله ”دولت حسن روحاني، و بحثي در رابطه با امكان تغيير به سوي تحقق آزادي“ (نامه مردم شماره ٩٤٨، ١٢ خرداد ٩٣ http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2548) ترفندي را افشا مي كند كه حسن روحاني از چنته ايدئولوژي پسامدرن امپرياليستي براي به خاك سپردن آزادي ها و حقوق دمكراتيك مردم ميهن ما و به ويژه طبقه كارگر ايران به عاريه گرفته است. در آنجا نشان داده مي شود كه چگونه ارتجاع جهاني و داخلي مي كوشد با طرح «آزادي هاي فردي» كه حق مسلم مردم ميهن ماست، و تظاهر به دفاع از آن توسط روحاني، به منظور استفاده ابزاري از آن با هدف به فراموش سپردن حق مبارزه براي آزادي ها و حقوق دمكراتيك مردم، انجام مي شود!

 

باوجود اين دستاوردها در فعاليت تبليغي- ترويجي حزب توده ايران، هنوز ناروشني هايي در برداشت و ارزيابي نظري و تئوريك در اين زمينه در جنبش مردمي وجود دارد كه به منظور تدقيق آن بايد گفتگو و بحث ها ادامه يابد. به نظر نگارنده بايد در زمينه مورد نظر احسان طبري، در زمينه دفاع از منافع طبقاتي و ملي، صراحت و قاطعيت فعاليت تبليغي- ترويجي حزب طبقه كارگر گام هاي مشخص بيشتري بردارد. موضع ضدامپرياليستي- ملي در شرايط كنوني پراهميت است كه اما بايد در ارتباط با گرايش ضدسرمايه داري توضيح داده شود (كه به طور مجزا به آن پرداخته خواهد شد).

با توجه به نكات فوق است كه سازماندهي و توسعه بحث ها ميان توده اي ها ازجمله در نويدنو، و سازماندهي توان افزايش يافته توده اي ها در آن براي وظايف جديدِ روز، ازجمله تصميم به انتشار نظر كنوي، و نه محدود ساختن مصنوعي و صوري چنين كوشش هايي، ”ضرورت تاريخي“ را براي تقويت نبرد در جهت تغيير «خانم/ آقاي واقعيت» تشكيل مي دهد.

به خاطر ممانعت از طول كلام بيشتر، بايد به مساله خاص «ارتقاء سوسياليسم علمي» و همچنين بررسي موضع ملي- ضدامپرياليستي و ارتباط آن با گرايش ضد سرمايه داري در مبارزات مردم كشورهاي پيراموني، مانند ايران، به طور مجزا و مستقل پرداخت.




اقتصاد ملي- دمكراتيك يا نوليبرالِ امپرياليستي براي ايران؟

مقاله شماره: ١٣٩٣ / ١٦ (١٦ خرداد)

واژه راهنما: از آماج مردمي و ملي- ضدامپرياليستي انقلاب بهمن ٥٧ دفاع كنيم. سرشتِ دمكراتيك و ضدامپرياليستي ي اقتصاد ملي. مضمون نبرد رهايي بخش ملي در دوران كنوني. اعتماد بنفس حزب توده ايران مستدل است. فعاليت آزاد و قانوني حزب توده ايران، محك سنجش آزادي فعاليت احزاب!

اخيراً محمد خاتمي، رئيس جمهور پيشين، در سخناني انتقادي، حزب توده ايران و همه ماركسيست ها را مورد سرزنش قرار داد. هدف اين انتقاد، عملاً به معناي فاصله گيري از اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن ٥٧ است كه از برنامه اقتصادي پيشنهاد شده از طرف حزب توده ايران به قانون اساسي راه يافت. خاتمي و پيش از او ديگراني اين واقعيت را مورد انتقاد قرار داده و نارضايي خود را از اعتماد بنفس حزب توده ايران در ابرازنظر در باره سرنوشت انقلاب و راه تعميق آن، بيان كرده بودند. اعتماد بنفسي كه رئيس جمهور پيشين آن را «تئوري انقلاب … ماركسيسم» مي نامد، كه پيروي از سخن آن، مي توانست راه تعميق انقلاب بزرگ مردم ميهن ما را گشوده و مانع ايجاد شدن شرايطي گردد كه او در همين سخنان خود با خوشبيني غيرمستدل، آن را تنها «مشكلات، انحراف ها و گژتابي ها» از هدف هاي دمكراتيك و ملي- ضدامپرياليستي انقلاب بزرگ مردم ميهن ما مي نامد.

هدف حزب توده ايران از پيشنهادهاي اقتصادي خود‏ پس از پيروزي انقلاب، ايجاد شرايط قانوني براي نوسازي اقتصادي- اجتماعي ي ترقي خواهانه ايران انقلابي بود. پيش شرط تحقق اين خواست مردمي و ملي، برپايي «جبهه متحد خلق» بود كه بايستي از همه مدافعان انقلاب بزرگ مردم ميهن ما و طرفداران بهبود شرايط زندگي محرومان تشكيل مي شد. برخلاف انتظار و با وجود كوششِ بسيار و جانفشاني حزب توده ايران‏ عليه خطر دست بالا گرفتن ارتجاع داخلي و نيروهاي راستگرا كه از حمايتِ ارتجاع جهاني، ازجمله از طريق توطئه ها و ترورها برخوردار بود، اين پيش شرط ضرور به وجود نيامد. توطئه ي امپرياليستي ي به راه انداختن جنگ عراق عليه ايران، قله توطئه ها را تشكيل داد كه با ادامه نابخردانه آ” پس از پيروزي در اخراج متجاوزان و آزادي خرمشهر، نهايتاً به هدف دستيابي و استقرار نيروهاي راستگرا بر رهبري انقلاب منجر و راه تعميق انقلاب محدود و بسته شد و شرايط نفوذ و رشد ضدانقلاب در طول زمان به وجود آمد.

يكي از هدف هاي ارتجاع راستگرا و ضدانقلاب، منحرف ساختن انقلاب از راه رشد ملي- ضدامپرياليستي در بخش اقتصادي بود كه با پايمال كردن دستاوردي هاي اجتماعي و در مركز آن آزادي هاي دمكراتيك تدارك ديده شد. سركوب نيروهاي مدافع انقلاب كه حزب توده ايران قلب تپنده و نيروي هوشمند آن را تشكيل مي داد، راه را براي نقض سرشت دمكراتيك و ملي اقتصاد دمكراتيك و ضدامپرياليستي گشود.

گام بعدي نيروهاي راستگرا، انحراف بخش عمومي (دولتي) اقتصاد از وظيفه ملي و ترقي خواهانه اي بود كه بر عهده داشت. اين گام كه با ايجاد انواع ”بنياد“ها سهل تر شده بود، از اين طريق عملي گشت كه در شرايط نبود كنترل شفاف عمومي از طريق نشريات و فعاليت آزاد حزب و سنديكاها و …، بخش عمومي اقتصاد كه در اصل ٤٤ قانون اساسي وظايف آن تعريف شده است، زير نفوذ و كنترل جريان هاي مافيايي در آمد. تز اين طريق بخش عمومي اقتصاد، از بنگاه هاي اقتصاد ملي و حافظ منافع عموم خلق و ازجمله دفاع از بخش خصوصي و تعاوني در برابر فشار اقتصادي امپرياليسم، به اهرم هاي سودورزي گروه ها و ”بيت“ها بدل شد.

متاسفانه محمد خاتمي در زير فشار ارتجاع داخلي و خارجي نتوانست و يا به عللي نخواست در سخنان خود از اين دستاورد انقلاب بهمن ٥٧ دفاع كند. اين دفاع وظيفه همه ميهن دوستان و در راس آن حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران است.

در سخنان محمد خاتمي اما دو پرسش مشخص و تاريخي نهفته است كه بررسي آن، كماكان براي تشخيص و ايجاد شرايط و گشودن راه رشد كشور بديهي و گريزناپذير است:

اول- آيا اصل هاي اقتصادي قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن (در انطباق با شرايط مشخص كنوني) قادر به ايجاد شرايط و زمينه هاي رشد و شكوفايي كشور هستند؟ و يا

دوم- آيا ادامه ي اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي قادر به ايجاد شرايط لازم است؟

پيامدهاي فاجعه بار ناشي از اجراي قريب به سي ساله ي اين نسخه امپرياليستي، تشديد فقر‏، گراني، بي ثباتي اقتصادي و اجتماعي و …، كه مي رود به ابعاد نابودي استقلال اقتصادي- سياسي ايران نيز تسري يابد و كشور را به كشور نيمه مستعمره وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي بدل سازد، همه ميهن دوستان را فرا مي خواند‏، به سود جانبداري از يك برنامه اقتصاد ملي و دمكراتيك موضع گيري كرده و در بحثي سازنده، شرايط تدارك و تحقق چنين برنامه اي را روشن سازند.

نسخه اقتصادي نوليبرال امپرياليستي تنها يك هدف مشخص را دنبال مي كند: ايجاد شرايط براي توليد سود براي سرمايه مالي جهاني شده امپرياليستي!

پيامد اين هدف مشخص اقتصادي- سياسي، در كشورهاي متروپل سرمايه داري براي لايه هاي وسيع مردم به فاجعه اقتصادي و اجتماعي انجاميده و حتي لايه هاي مياني جامعه را نيز به فقر و فلاكت دچار ساخته است. براي نمونه تنها در شهر برلين، مركز كشور امپرياليستي آلمان كه ثروتمند ترين كشور در اتحاديه اروپا را تشكيل مي دهد، كشوري كه اكنون ثروتمندترين دوران هستي تاريخي خود را مي گذراند، روزانه ٢٠ خانوار به حكم دادگاه از محل سكونت خود بيرون ريخته مي شوند. زيرا آن ها يا قادر به پرداخت كرايه خانه و يا بدهي خود به بانك نيستند. اين وضع ضدانساني در اسپانيا تاكنون با چند ده خودكشي مستاجر و يا صاحبان بدهكار خانه ها همراه بوده است. نيمي از جوانان اسپانياني بيكارند. سي درصد مردم آلمان در زير خط فقر و يا در مرز فقر زندگي مي كنند. آمارهايي كه مي توان صفحه هاي بسياري را با آن ها پر كرد.

به منظور تحميل اين نسخه ضدانساني ي اقتصادِ امپرياليستي به مردم توسط نظام حاكم سرمايه داري دوران افول، دولت اين كشورها اِعمال سياست رياضت اقتصادي را كه همراه است با نابودي قوانين حامي زحمتكشان، دنبال مي كند. هدف آن است كه با اِعمال رياضت اقتصادي، آن را به ابزاري بدل سازند به منظور خاموش ساختن مردم و شكستن امكان مقاومت و مبارزه آن ها. زحمتكشان براي گذران زندگي خود كه بايد از طريق تن دادن به كارهاي موقت و خرد و انواع دستفروشي ها و غيره تامين شود، آن چنان گرفتار و دست بسته شوند و باشند كه زمان و توان براي مقاومت در برابر غارت سرمايه نيابند و نبرد آن ها به نبرد براي زنده ماندن تا فردا محدود گردد!

در كشورهاي پيراموني، ازجمله در ميهن ما، وضع از اين هم بدتر است. زحمتكشان مجبور هستند دو تا سه ”شغل“ داشته باشند تا بتوانند شكم خود و خانواده را سير كنند. شدت كار، ناشي از طولاني شدن زمان كار و تقليل تعداد كارگران و كارمندان به دنبال خصوصي سازي بخش عمومي اقتصاد  –  نمونه اخير اعتصاب ٥٠٠٠ كارگر معدن اسخراج سنگ آهن در بافق به خاطر اجراي خصوصي سازي كه با نقض اصل ٤٥ قانون اساسي انجام شده و با تقليل تعداد كارگران و تشديد فشار كار همراه بوده -، و يا كار موقت و بدون قرار داد كه با محروميت از امنيت شغلي و مزاياي كار همراه است، و يا عدم دريافت دستمزد پس از ماه ها كار و … شرايطي را ايجاد كرده است كه به طور مستقيم در ارتباط قرار دارد با اجراي اين برنامه امپرياليستي در ايران كه قريب به سي سال است كه به مورد اجرا درآمده.

در مورد كشورهاي پيراموني مانند كشور ما، خطر عاجل ديگر كه وجود دارد و پيامد ادامه اجراي اين نسخه ي مدافع منافع سرمايه مالي امپرياليستي و متحدان داخلي آن است، كه بايد به آن توجهي خاص داشت: خطر برباد رفتن استقلال كشور كه از طريق نقض قوانين حامي منافع ملي كشور است.

نقض قوانين ملي در عين حال توليد كنندگان داخلي را نيز بي پا مي سازد. تعطيل شدن روزافزون مراكز توليد داخلي در ماه ها و سال هاي اخير، پيامد ضدملي اجراي اين نسخه اقتصادي امپرياليستي است. اجراي برنامه نوليبرال كه تنها هدف آن ايجاد سود و درآمد براي سرمايه مالي هرز و سوداگر امپرياليستي است، اقتصاد ملي ايران را به طور روزافزون به زائده ي وابسته به اقتصاد امپرياليستي بدل كرده و كشور را به كشور نيمه مستعمره بي دفاع تبديل مي كند.

حزب توده ايران در برنامه پيشنهادي خود براي يك اقتصاد ملي- دمكراتيك كه در ششمين كنگره خود در سال ١٣٩١ به تصويب رسانده است، از يك سو خواستار قطع اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي است و از سوي ديگر خواستار اجراي برنامه اقتصاد ملي مستقل و دمكراتيك است.

اين برنامه بر حفظ ثروت هاي ملي متعلق به تمام مردم و نسل هاي آينده ي ميهن ما كه در مالكيت عمومي (دولتي) قرار دارد، پاي مي فشرد. مالكيت عمومي بر ثروت هاي ملي، زيربناي مطمئن و تاريخي را براي حفظ استقلال اقتصادي و سياسي ايران تشكيل مي دهد. چنين زيربناي اقتصاد عمومي (دولتي) همچنين پيش شرط امكان براي دفاع از سرمايه هاي خصوصي در برابر يورش سرمايه جهاني شده امپرياليستي نيز است.

تجربه در جريان در جمهوري خلق چين، تجربه پرارزشي براي شناخت نقش اقتصاد عمومي (دولتي) در اقتصاد ملي براي حفظ منافع ملي كشور و مردم است كه بايد از آن آموخت. نقش بخش خصوصي ي اقتصاد در تحقق بخشيدن به اقتصاد ملي و دمكراتيك در دوران كنوني، نقش پراهميتي است كه تدقيق آن يكي از وظيفه هاي روز است كه بايد در بحثي وسيع و دمكراتيك عملي گردد.

برنامه مصوب ششمين كنگره حزب توده ايران، خواستار قطع بي چون و چراي اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي بر پايه توصيه هاي سازمان هاي مالي امپرياليستي از قبيل صندوق بين المللي پول و بانك جهاني است. ايجاد شرايط سرمايه گذاري خارجي با حفظ حق حاكميت ملي در چارچوب برنامه اقتصاد ملي ممكن و ضروري است.

حفظ استقلال اقتصادي كشورهاي پيراموني با اتخاذ سياستي ملي و مردمي در شرايط كنوني در جهان ممكن است. براي نمونه كشور آرژانتين كه در دهه گذشته بازپرداخت بدهي هاي تحميل شده را به بانك هاي خارجي قرض دهنده قطع نمود، اكنون در توافقي كه با گروه بانك هاي طلبكار، «كلوپ پاريس» به دست آمد (دنياي جوان، سوم جون ٢٠١٤)، بازپرداخت تنها بخشي از بدهي هاي خود را، آن هم بدون دخالت صندوق بين المللي پول انجام خواهد داد. در اين كلوپ، آمريكا و ژاپن نيز در كنار آلمان و فرانسه عضو هستند. توافق با اين كلوپ، شكستن مقرارتي است كه دريافت و بازپرداخت اعتبار به كشورها را در سطح بين المللي توسط بانك هاي كشورهاي متروپل تنها از طريق صندوق بين المللي پول كه تحت كنترل امپرياليسم آمريكا است، مجاز مي داند. شكستن مقرارات امپرياليستي اما تنها از عهده كشور و حاكميتي بر مي آيد، كه با قطع وابستگي هاي اقتصادي خود به نظام مالي امپرياليستي، از استقلال عمل برخوردار شده است!

نبايد فراموش شود كه بخش عمومي اقتصاد در ايران كه با نام بخش دولتي در قانون اساسي عنوان شده است، بايد داراي سرشتي دمكراتيك باشد. نقض اين سرشت دمكراتيك در گذشته باعث آن شد كه اين بخش نتواند به وظيفه مردمي و ملي خود عمل كرده و در طول زمان به ابزار سواستفاده فرد و گروه هاي ذينفع بدل شود. انواع ”بنياد“ها كه تشكيل و عملكرد آن ها در تضاد با روح و مضمون دمكراتيك بخش عمومي (دولتي) اقتصاد قرار داشت، به اهرم و ابزارهاي عملي تبديل شدن كه سواستفادي فردي و گروهي را ممكن ساختند. از اين روست كه بايد اين بنيادها منحل گردند. بايد شفافيت و دمكراتيك و قابل كنترل بودن هر برنامه و اقدام اقتصادي تضمين گردد كه تنها در صورت آزادي بيان و عقيده و برقرداري فعاليت آزاد سازمان ها و حزب هاي سياسي ممكن است. فعاليت آزاد و قانوني حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، محك سنجش آزادي فعاليت احزاب ديگر است!

به سخني ديگر، پايبندي به اصل ها بخش ”حقوق مردم“ در قانون اساسي، پيش شرط ضروري براي اجراي برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك است كه به نوبه خود، ضامن دفاع از حق حاكميت ملي در برابر يورش نواستعماري اقتصاد جهاني شده امپرياليستي است.

اعتماد بنفس حزب توده ايران در ارايه پيشنهاد براي اقتصاد ملي و مردمي به دنبال پيروزي انقلاب و اكنون نيز، ريشه در ارزيابي حزب طبقه كارگر از شرايط دوران كنوني فرازمندي جامعه ايراني دارد كه ”مرحله ملي- دمكراتيك“ ناميده شده است.

در اين مرحله، اقتصاد ملي تنها زماني مي تواند به وظايف تاريخي خود، يعني به وظيفه شكوفايي اقتصادي- اجتماعي كشور دست يابد، هنگامي كه از استقلال برخوردار بوده و سرشتي ضدامپرياليستي دارا باشد. مضمون نبرد رهايي بخش دوران كنوني، مبارزه براي حفظ استقلال اقتصادي و به طبع آن سياسي كشور از اقتصادِ جهاني شده امپرياليستي است.

به اين منظور بايد بخش اقتصاد عمومي (دولتي) به مثابه پشتوانه بخش اقتصاد خصوصي و تعاوني در  ايران حفظ و تقويت گردد. امري كه تنها از طريق وجود و عملكرد آزاد شرايط كنترل عمومي بر عملكرد حاكميت و دولت ممكن است. با ادامه سلطه ي ديكتاتوري ي ولايت فقيه، ايجاد شدن اين شرايطِ لازم ناممكن است. از اين روست كه حزب توده ايران، در همان كنگره ششم خود، برپايي ”جبهه گسترده ضدديكتاتوري“ را پيش شرط حفظ و تحكيم و رشد و فرازمندي اقتصاد- اجتماعي ايران اعلام كرده و از همه نيروهاي ميهن دوست و ضدديكتاتوري دعوت به عمل آورده است با برپايي و شركت در اين جبهه، شرايط گذر از ديكتاتوري را در كشور ايجاد كنند.

يك پارچگي و قدرت اين جبهه ضدديكتاتوري در عين حال ضامن مطمئني نيز براي اين امر است كه دشمنان خارجي و در راس آن امپريالسم آمريكا نتواند از تغيير ضروري در حاكميت به سود هدف هاي خود بهره گيرد. ناتواني در ايجاد چنين جبهه گسترده ضدديكتاتوري، همان طور كه ناتواني براي برپايي ”جبهه متحد خلق“ در پس پيروزي انقلاب با پيامدهاي منفي روبرو شد، مي تواند شرايط سواستفاده دشمنان خارجي ايران را ايجاد سازد. از اين تجربه تاريخي بايد آموخت!




«به درمان» راضی باشیم؟ «زیاده خواهی طرف غیرایرانی» را پذیرا باشیم؟

مقاله شماره: 1393 / 15 (6 خرداد)

واژه راهنما: سرشت مشترک امپریالیسم و رژیم دیکتاتوری ناشی از نظام ضدانسانی سرمایه داری است! نبود آزادی و سرشت زن ستیزی نظام حاکم.

دو خبر در “کلمه” دارای مضمونی صریح و واحد هستند:

محمد خاتمی: در ارتباط با اسارت غیرقانونی موسوی ها و کروبی: «حالا که رفع حصر صورت نگرفته، لااقل به فکر زندگیشان باشیم و بگذاریم معالجه شان صورت بگیرد»؛

یوسف رحمانی: «مایه نگرانی … زیاده خواهی طرف غیرایرانی است …  – که همانند زیاده خواهی در مذاکرات در باره ملی شدن صنعت نفت در ایران با محمد مصدق –  اساساَ مایل به پیروزی مذاکره» نیست!

در این دو خبر، تشابه و وحدت سیاست ارتجاع جهانی و داخلی علیه مردم میهن ما و منافع ملی ایران، به بهترین وجه و در شفافیتیِ برجستهِ تظاهر می کند! هر دوی این سیاست ها، دو وجه دارند:

اول- سرشت تجاوزگرانه، خشونت آمیز و بی محابای ارتجایی- دیکتاوری آن ها؛

دوم- سرشت ضد انسانی و ضد تاریخی آن ها.

سرشت تجاوزگرانه این سیاست واحد نزد ارتجاع داخلی، رژیم ولایی- امنیتی، همانقدر در سبعیتِ قانون شکنانه ی رفتار آن بروز می کند که در عملکرد امپریالیست ها در طول تاریخ، وازجمله در ارتباط با ملی کردن صنعت نفت در ایران تظاهر کرده و آن طور که یوسف رحمتی در نوشتارش بر می شمرد، اکنون نیز اِعمال می شود. اگر امپریالیسم در طول تمام این دوران درصدد تبدیل ایران به کشور مستعمره و نیمه مستعمره وابسته به خود بوده و هست که برای تحقق بخشیدن به آن، از خونریزی، توطئه، کودتا و تجاوز نظامی پوشیده و علنی از یک سو و ترفند و حیله گری از سوی دیگر استفاده کرده و می کند، دیکتاتوری حاکم نیز از همه اشکال سرکوب مردم برایِ تسلیم بلاشرط آنان به خواست دیکتاتور بهره می گیرد.

تبدیل ایران به کشور نیمه مستعمره و مردم آن به برده وابسته به خواست بیگانه که امپریالیست جهانی دنبال می کند، بدون به بند کشیدن مردم، سلب آزادی های قانونی آن ها، تحمیل بیماری و پایمال کردن حق درمان و زندگی از در بندی های آن ها توسط ارتجاع داخلی، که محمد خاتمی از آن با درد سخن می راند، ناممکن است. ارتجاع خارجی و داخلی، بنا به سرشت خود، از جنس هم و دشمنان مشترک مردم میهن ما هستند!

قدرت مادی ی ارتجاعِ خارجی و داخلی، و زهر ایجاد ابهام در ذهن مردم زیر ستم، از هماهنگی برخوردار است. هدف، پنهان ساختن  قدرت و امکان مردم است بتوانند نبرد برای پیروزی علیه دشمن مشترک را دریابند و آن را سازمان دهند.

سرشت ضد انسانی و ضد تاریخی هر دو دشمن خارجی و داخلی ی مردم میهن ما، از نظام اقتصادی ای ناشی می شود که از یک سو ابزار استثمار و استعمار ایران و مردمش، و از سوی دیگر ابزار تبدیل مردم به بردگان بی حق در خدمت سود ورزی امپریالیست ها و متحدان داخلی آن است. ابزاری که حق درمان را نیز از در بندی ها، از زندانیان سیاسی، ستانده است!

سرشت غاتگرانه و استثمارگرانه نظام امپریالیستی و نظام سرمایه داری حاکم بر ایران چگونه می توانست بدون اِعمال دیکتاتوری سرکوبگر رژیم ولایی بر سرنوشت و سلامت مردم میهن ما موثر واقع شده و به هدف خود دست یابد؟ هم آن و هم این، دو روی ضروری برای بقا و عملکرد ضد انسانی و ضد تاریخی هر دو نظام است.

مردم زحمتکش و هوشمند ایران در کشور ثروتمندی زندگی می کنند که می توانست با اجرای برنامه ی اقتصاد ملی و مردمی در خدمت توده های میلیونی ی زحمتکشِ مردم، از شکوفایی اقتصادی- اجتماعی شایسته برخودار شده و عقب ماندگی تاریخی تحمیل شده را پشت سر بگذارد. انقلاب بزرگ بهمن 57 مردم میهن ما چنین هدفی را برای شکوفایی اقتصادی- اجتماعی ایران و سعادت و آسایش مردمانش دنبال نمود که با برقراری مجدد سلطه ارتجاع و نظام عقب افتاده سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی، پایمال گردید.

سرشت ضدتاریخی ارتجاع جهانی و داخلی، منشاء تحمیل این عقب ماندگی اقتصادی- اجتماعی به ایران و مردم آن است که یکی از مظاهر ضد انسانی آن، اِعمال سیاست زن ستیزانه توسط رژیم دیکتاتوری است.

محکِ نبود آزادی در جامعه کنونی ایران، اِعمال سیاست زن ستیزانه ای است که تحمیل حجاب اجباری به زن، تنها نوک کوه یخِ نبود آزادی های قانونی و مدنی را در ایران تشکیل می دهد. سیاست زن ستیزانه ی مذهبی در رژیم دیکتاتوری سرمایه داری حاکم که همراه است با سلب حق آزادی برای انتخاب آموزش و شغل توسط زنان، «نیمه خواندن» حقوقیِ و اجتماعی آنان و به ویژه با نقض تساوی حقوق اقتصادی- اجتماعی زنان که از طریق تحمیل تفاوت دستمزد میان زن و مرد و نازل بودن نسبی و مطلق دستمزد زن اِعمال می شود، یکی از عمده ترین وجه های عقب ماندگی نظام مذهبی و نشان ضدتاریخی بودن سرشت سرمایه داری حاکم بر ایران است.

پراهمیت ترین گام برای برقراری آزادی های قانونی برای زحمتکشان و همه مردم میهن دوست، حذف کلیه قوانینی است که حقوق اقتصادی و اجتماعی زنان را محدود و تساوی حقوق آنان را با مردان پایمال ساخته است. تحقق این وظیفه تاریخی نیز به پیروزی نبرد ضدامپریالیستی و ضددیکتاتوری نیاز دارد.

یک پارچگی و وحدت سیاست و عملکرد ارتجاع جهانی و داخلی و سرشت ضد انسانی آن، در عین حال بیان سرنوشت مشترک آن ها نیز است. پیوند نبرد علیه تجاوزگری امپریالیسم که مضمون نبرد آزادیبخش دوران کنونی را در کشورهای پیرامونی تشکیل می دهد، با مبارزه علیه منافع سرمایه داری تجاری و بوروکراتِ وابسته به اقتصادِ امپریالیستی، که مضمون مبارزه علیه رژیم دیکتاتوری واپسگر را در دوران کنونی در ایران تشکیل می دهد، تنها از طریق برپایی “جبهه گسترده ضددیکتاتوری” ممکن است که حزب توده ایران تشکیل آن را پیشنهاد و برای تحقق بخشیدن به آن مبارزه می کند.

موفقیتِ نبرد آزادیبخش دوران کنونی مردمِ ایران علیه تجاوز علنی ی اقتصادی ی سرمایه داری ی امپریالیستی که از طریق تحمیل اجرای نسخه نولیبرالیسم اقتصادی عملی می گردد، و یا علیه تجاوز پوشیده اقتصادی آن که از طریق اِعمال تحریم ها به مورد اجرا گذاشته می شود، و همچنین موفقیت در دفع تجاوز نظامی علنی (یوگسلاوی، عراق، لیبی)  و یا پوشیده ی (سوریه، اوکراین) احتمالی امپریالیسم، همگی از دالان مبارزه ضد دیکتاتوری علیه سلطه نظام سرمایه داری حاکم و رژیم دیکتاتور ولایی نماینده آن می گذرد که به متحد “طبیعی” اقتصاد امپریالیستی بدل شده است. به سخنی دیگر، سازماندهی مقاومت مردم در برابر تجاورزات پوشیده و علنی امپریالیسم، بدون سرنگونی رژیم دیکتاتوری ولایی ممکن نخواهد بود.

البته که میان دو رقیب برای غارت ثروت های متعلق به مردم میهن ما و استثمار زحمتکشان کشور اختلاف و تضاد منافع وجود دارد که یوسف رحمانی آن را با پدیده «زیاده خواهی طرف غیرایرانی» بیان می کند ونشان می دهد. «زیاده خواهی» ای که به چیزی کم تر از تسلیم بلاشرط «طرف ایرانی» قانع نیست. این تضاد اما به معنای نفی وحدت منافع آن ها علیه مردم میهن ما و منافع آن نیست.

پاسخ مبارزه جویانه به این «زیاده خواهی»ی امپریالیسم، هیچ گاه نمی تواند توسط رژیمی ارایه شود که داوطلبانه به مجری بی اراده نسخه های صندوق بین المللی پول بدل شده است و برای تحقق بخشیدن به برنامه امپریالیستی، ازجمله فاجعه سال 88 را به مردم میهن ما تحمیل و نابود ساختن زندانیان سیاسی را در دوران در بند بودن آن ها دنبال می کند و صدای مردم را با انواع خشونت های فاشیست مآبانه در حلقوم ها خفه می سازد!

پاسخ مبارزه جویانه و دندان شکنانه به «زیاده خواهی»ی امپریالیسم می تواند تنها از طریق سازماندهی نبرد میلیونی زحمتکشان ایران و همه میهن دوستان در جبهه مشترک ضدامپریالیستی تحقق یابد. سرنگونی رژیم دیکتاتوری، پیش شرط ایجاد شدن امکان سازماندهی مردم میهن ما به منظور دفاع از منافع ملی در برابر یورش اقتصادی- نظامی ی پوشیده و علنی امپریالیسم است.

این دو وظیفه روز، یعنی وظیفه مبارزه ضددیکتاتوری و ضدامپریالیستی، همانند وحدت منافع ارتجاع داخلی و خارجی، از وحدتی جدای ناپذیر برخوردار است. تنها با پایبندی به این وحدت است که می توان خطر تاریخی ای که میهن همه ما ایرانی ها را تهدید می کند، دفع نمود و امکان بدل شدن آن به کشور نیمه مستعمره ی تحت سیطره سرمایه مالی امپریالیستی را نابود ساخت. تنها چنین جبهه مشترک ضدامپریالیستی است که می تواند به عنوان سدی شکست ناپذیر، مقاومت فداکارانه و جانفشانانه توده ها را سازمان داده و رهبری کند و از ایجاد شدن «فاجعه» و «روز سیاهی» جلوگیری نماید که محمد خاتمی نگران آن است. ممانعت از این فاجعه نه به بودگی، که به حذف رژیم دیکتاتوری مذهبی نیاز دارد و تنها از این طریق ممکن است. تنها در چنین شرایطی است که دیگر نباید محمد خاتمی «به درمان» در بندی ها قناعت کند و مردم میهن ما نباید با قامت خمیدهِ «چریک قدیمی»، بهزاد نبوی، که در عکسی پس از “آزادی” از پنج سال زندان انفرادی در دیدار با محمد خاتمی دیده می شود، روبرو شوند که نشان و سند زجرکش کردن زندانیان سیاسی است.