«وحدت» و «تضاد»

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ١ (اول فروردين)

واژه راهنما: «ديالكتيك اجازه نمي دهد به چشمش خاك بريزند، زيرا سرشت آن انتقادي و انقلابي است» (ماركس). وظيفه در برابر توده اي ها. پيوند ميان وظيفه دموكراتيك و سوسياليستي حزب توده ايران! هسته مركزي برنامه ارتجاع داخلي و خارجي براي پاره پاره كردن حزب توده ايران.

 

تارنگاشت ”عدالت“ بالاخره مطلبي مثبت نوشت. منظور موضع انتقادي آن نسبت به ”توده اي ها“ست (٢٨ اسفند ٩١). مثبت از اين روي، زيرا در نوشتار ”تضاد“ برجسته شده است. شيوه عمده عملي شده در اين تارنگاشت، شيوه پنهان شدن در پشت سخنان كلي و عام است. نام اين شيوه را ”سانسور“ كردن مثبت بگذاريم كه احسان طبري آن را در شعر ”اخگران اسفند“، همانند «نقاشي چيره دست»، ترسيم كرده است. او در اين شعرِ سروده در زندان جمهوري اسلامي،  با استعاره «يادت را در قاب نخواهم گرفت، خشكيده چون نعش بر ديوار…»، اين كلاهبرداري را افشا مي كند كه مي كوشد بر سر «تضاد» لحظه، كلاه غيب و انحرافي بگذارد و از آن يك راز عرفاني بتراشد.

«تضاد» در انديشه ديالكتيكي، پله، به قول طبري در اثرش ”درباره انسان و جامعه انساني“، «مهميز» نايل شدن به «وحدت» است. كسي كه «تضاد» را پرده پوشي مي كند، مايل به دستيابي به «وحدت» نيست. از «وحدت» وحشت دارد، زيرا نفي «حقايق ازلي» (طبري) مورد نظر او، نفي تصوراتي است كه انديشه غيرديالكتيكي براي حفظ آن از هيچ جنايتي چشم نمي پوشد. ”آدمي گرگ آدمي است”!

«تضاد» پرده پوشي شده و نشناخته مانده، چگونه بايد با نفي ديالكتيكي به وحدت با متضاد خود دست يابد؟ انتشار نظر رهبران حزبي با عكس و تفصيلات، بدون «تحليل مشخص وضع مشخص»، يعني بدون انتقال انتقادي- ديالكتيكي نظرها به شرايط حاكم كنوني، همان قاب خشكيد چون نعش بر ديوار، در ثبات ظاهري است. زندگي، حركت انديشه جستجوگر در آن وجود ندارد، مرده است، در حالي كه «همه چيز در حال شدن است»

 

ماركس براي ديالكتيك سرشت ديگري قايل است. او در ”پايان سخن“ بر چاپ دوم كاپيتال، در ارتباط با پايه ريزي ”ريش آلمان“ در سال ١٨٧١ مي نويسد: «ديالكتيك اجازه نمي دهد به چشمش خاك بريزند، زيرا سرشت آن انتقادي و انقلابي است. زيرا در درك مثبت بودِ عينيِ آنچه كه وجود دارد، همزمان درك نفي آن، نفي بودِ عيني، گذار ضروري از آن نيز وجود دارد. به عبارت ديگر، انديشه ديالكتيكي جنبه گذرايي بودِ عيني را نيز درك مي كند.» از اين روي، ديالكتيك، انديشه پوزيتويستي تائيد ابديت واقعيت موجود نيست! اين است آن سرشت انتقادي و انقلابي ديالكتيك.

اين سرشت انقلابي به تقدس ثبات ظاهري، به «قاب خشكيده چون نعش» گردن نمي گذارد، «جنبه گذرايي آن را نيز درك مي كند» كه ”عدالت“ با استهزا آن را نشان تفاوت «شماي امروزتان با شماي ديروزتان» اعلام و به مثابه پيروزي بزرگ انديشه «پرمگسي» (طبري) خود طرح كرده است. ”عدالت“ درست با طرح اين نكته، نشان مي دهد كه درك كُنه مطلب براي انديشه غيرديالكتيكي ممكن نيست. براي اين انديشه، تغيير شرايط قابل شناخت نيست. از اين روي نيز برايش درك ضرورت شركت توده اي ها در تظاهرات دانشجويان مسلمان در سي سال پيش و داشتن موضع انتقادي امروز عليه حاكميت سرمايه داري در ايران ممكن نيست و آن را تضادي غيرقابل درك مي يابد.

«گريز» دردمندانه طبري در كتاب ”درباره انسان و جامعه انساني“ كه نگارنده آن را در نوشتار پيش نقل كرده بود، و انديشه غيرديالكتيكي ”عدالت“چي ها مضمون آن را درنيافته و لذا نام طبري را نيز حتي «سانسور» كرده بود، اشاره احساساتي طبري به وضع عاطفي روحش در آن لحظاتي است كه او ريشه و علت بي توجهي به «تضاد»، به مثابه «مهميزِ» «وحدت» را توضيح مي دهد. آن كس كه دوباره به نقل شده مراجعه كند، مي تواند درك كند كه طبري از حفظ منافع خُرد، قرار دادن اين منافع در برابر منافع عام، در برابر منافع گونه انساني، به عنوان علت به وجود آمدن شرايطي صحبت مي كند كه انسان را به گرگ انسان بدل مي سازد. «خط قرمز»، «سانسور» و يا هر نام ديگري براي اين شيوه، حفظ ثبات ظاهري را تقدس «قاب خشك چون نعش» مي پندارد و مايل است آن را ابدي سازد. سرشت ارتجاعي و ضد انتقادي- ضد انقلابي «سانسور» از انديشه ضد ديالكتيكي سيرآب مي شود.

”عدالت“ در اين نوشتار پرسش هاي متعددي را از عملكرد و انتقادهاي گذشته «آقاي نويسنده مقاله» نسبت به مواضع آن دورانش مطرح مي سازد و آن را نشان «اظهار ندامت» او اعلام مي كند. درست طرح اين ”تضاد“هاست كه بايستي آن را مثبت ارزيابي نمود، زيرا به گفته ماركس به معناي ضرورت «درك نفي وضع موجود» نيز است. اين به اين معنا نيست كه پاسخ به پرسش هاي مطرح شده، غيرضروري است. بلكه به اين معناست كه «تحليل مشخص وضع مشخص» (طبري) را بايستي از جايي ديگر آغاز نمود. پرسش هايي كه ”عدالت“ طرح نموده است كه در ضمن با پرسش هاي ”راه توده“ قلابي يكي است و وجود بندناف مشترك ميان آن دو را به اثبات مي رساند، همانقدر براي «تحليل مشخص وضع مشخص» غير ضروري هستند كه طرح اين پرسش كه آيا نابودي دانشمندان توده اي در دوران دبيراولي كيانوري را بايستي به معناي تطهير حاكميت اوباشان در جمهوري اسلامي و مدافعان جهاني آن براي اين قتل هاي عمد و يا آن را پيامد سياست علمي حزب در اين دوران ارزيابي نمود، غيرضروري مي باشند!

اين پرسش ها، پرسش هاي پراهميتي هستند كه بايستي پاسخ هاي علمي خود را بيابند. پاسخ هايي كه همان ”تاريخ نگاري انقلابي“ مي باشد و نگارنده نظر خود را در اين باره در نوشتاري با همين عنوان طرح كرده است (نگاه كن به تاریخ نگاری انقلابی «چنبره غوغاگر زنبور بر گَرد گُل مینا، و تقلای اوباشانه خرمگسی بر جدار شیشه ها» (احسان طبری) – آبان ١٣٩١- http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1889).

آنچه كه اكنون اما از اهميت برجسته برخوردار است و نبايد از طريق پرسش هاي تاريخي غيرضرور به انحراف كشيده شود، «تحليل مشخص وضع مشخص» در ايران است. اين، آن وظيفه پراهميتي است كه به مثابه وظيفه روز در برابر توده اي ها مطرح مي باشد. تنها با طرح نظرهاي متفاوت در اين زمينه و برجسته كردن ”تضاد“ها در آن، مي تواند روند ايجاد يك پارچگي نظري و سازماني حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران گامي به پيش بردارد. تعيين «خط قرمز»ها، اِعمال «سانسور»، «سكوت» غيرمجاز در اين صحنه، به عقب انداختن غيرمجاز «وحدت» نظري و سازماني در جنبش توده اي است كه موتور و «مهميز» تحقق نيازمندي به تغييرات بنيادي در جامعه ايراني است!

هسته مركزي برنامه ارتجاع داخلي و خارجي براي پاره پاره كردن جنبش توده اي و توصيه ايجاد وحدت تحت تاثير «شلاق تلخ حوادث دردناك آينده» كه علي خدايي ها و ع سهندها و ديگران خواستار آنند، در اين توطئه نهفته است. آن ها مي خواهند تغييرات انقلابي محتوم در پيش در ايران را در شرايط فقدان يك رهبري علمي و انقلابي پشت سر بگذارند تا ”مسري“هاي در آب نمك خوابانده را بر سرنوشت كشور مستولي سازند. جنگ ميان «شيعه و سني»، ميان «رويش و ريزش» كرده ها، ميان «كيانوري و صفري» و … هيچ هدف ديگري را دنبال نمي كند!

همان طور كه در نوشتار ”زنده باد ششمين كنگره حزب توده ايران“ (اسفند ١٣٩١ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1989) ازجمله برجسته شده است، «در سند تصويب شده، كنگره مبتني بر اسلوب تحليل ماركسيستي- لنينيستي و به شيوه شناخته شده توده اي، اوضاع جهان، منطقه و ايران را از بلنداي نگرش ماترياليسم تاريخي مورد ارزيابي قرار داده است. تعيين مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، و نتيجه گيري از آن براي ضرورت سرنگوني استبداد حاكم در ارتباط با تشديد مبارزه ملي- ضدامپرياليستي براي گشودن راه رشد ترقي خواهانه جامعه ايران، به مثابه وظيفه پيش رو، از ”منطـق“ دروني ارزيابي ماركسيستي- توده اي زاييده مي شود. بر اين پايه است كه صلابت نظري- علمي درباره اهميت دستاورد ششمين كنگره حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، مستدل مي گردد!»

مي توان از موضع برتري جويانه و متكبرانه يك راسيست نوشت «در اينجا قصد ما بحث ايدئولوژيك با نويسنده مقاله فوق نيست»، اما نمي توان مدعي داشتن موضع ماركسيستي- توده اي شد، ولي انديشه طرح شده در سطور فوق كه ابداع نگارنده نيز نيست، بلكه ارزيابي حزب توده ايران از انقلاب بهمن ٥٧ مي باشد را نادرست اعلام نمود. پذيرش ارزيابي فوق امروز هم، ايجاد ارتباط ميان تئوري و پراتيك است. در اين ارزيابي، شرايط عيني حاكم بر جامعه به مثابه شرايطي توضيح داده مي شود كه در آن حاكميت سرمايه داري به طور عيني امكان عقب نشيني در برابر خواست هاي قانوني مردم را ندارد و به طور ذهني مايل به عقب نشيني نيز نيست. اين حاكميت مصمم است از مواضع خود دفاع كند. برخورد خشن و فاشيست مآبانه روزافزون آن عليه مردم نبايستي براي اثبات اين امر در اينجا برشمرده شود. منطق ماركسيستي- توده اي استخراج شده از اين ارزيابي عيني، حكايت از آن مي كند كه حاكميت تنها راه تغيير انقلابي را در برابر مردم قرار داده است. كنگره ششم حزب در اين زمينه پيشنهاد برپايي جبهه گسترده ضدديكتاتوري را مطرح نموده است. انديشه اي كه زنده ياد منوچهر بهزادي در مقاله مربوطه پيش از انقلاب بهمن مستدل نموده است.

اكنون هستند اما نيروهايي در ميان ”اصلاح طلبان“ و يا آن هايي كه خود را چنين مي نامند و مي پندارند كه به عللي كه بررسي آن وظيفه اين سطور نيست، مايلند و اميدوارند حتي با عدول از شرط هاي ”خاتمي“، با، يا بدون او، در انتخابات رياست جمهوري در خرداد شركت كنند (نگاه كن به ”کوه زایید … «پرمگس» اوج اندیشه علی خدایی!
«ای ژاژخایان دشمن کار، ای شمایانی که اندیشه تان از پر مگس فراتر نمی رود» (احسان طبری) بررسی ۴ سرمقاله ”راه توده“ قلابی. سرشت ”پیشنهاد بینابینی“. ”آزادی انتخابات“ و آزادی انتخاب! توده ای ها می دانند که شرط داشتن موضوع مارکسیستی- توده ای، داشتن ارزیابی از کلیت پدیده است. «کلیت، حقیقت است» (هگل) – اهمن ١٣٩١- http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1943).

به عبارت ديگر اين نيروها فاقد يك ارزيابي ماركسيستي- توده اي از شرايط حاكم بر ايران هستند. آن ها به جاي تجهيز و سازماندهي مردم براي سرنگوني حاكميت سرمايه داري، مي پندارند مي توانند از اين طريق بن بست حاكم بر كشور را برطرف سازند. بديهي است كه وظيفه اصلي حزب توده ايران، تدارك نظري و سازماني تغييرات انقلابي- بنيادي در كشور است. اما نمي تواند و نبايستي از جريان هاي پيش گفته پشتيباني نكند و اگر آن ها توانستند در انتخابات شركت كنند، به آن ها راي ندهد. اين «تحليل مشخص شرايط مشخص» شفاف است، زيرا علمي و انقلابي است. تضاد حاكم بر نبرد طبقاتي كنوني را در مي يابد و راه حل ديالكتيكي گذار از آن را ارايه مي دهد.

در عين حال اما حزب طبقه كارگر نمي تواند اجراي برنامه تبليغي- ترويجي- آموزشي خود را منوط به حل و فصل مساله انتخابات رياست جمهوري كند. كوتاه آمدن در اين زمينه، نفي موضع انتقادي- انقلابي حزب طبقه كارگر خواهد بود. به عبارت ديگر، كار تبليغي عليه حاكميت نظام سرمايه داري، افشاگري عليه ارتجاع و سياست هاي ضدمردمي و ضدملي آن، با هدف برپايي جبهه گسترده ضدديكتاتوري، بايستي همزمان با كار ترويجي- آموزشي در ميان طبقه كارگر و همه ميهن دوستان عملي گردد. و براي آن ها ضرورت گذار از نظام سرمايه داري به مثابه اهرم رشد و ترقي اجتماعي از طريق برپايي جبهه متحد خلق توضيح داده و مستدل گردد.

عمل به اين دو وظيفه تبليغي- ترويجي- آموزشي، درك ديالكتيك پيوند زدن ميان وظيفه دموكراتيك و سوسياليستي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران است كه اهرم پرقدرت سازماندهي و تجهيز طبقه كارگر و ديگر نيروهاي انقلابي و ترقي خواه براي تغييرات بنيادي در كشور را تشكيل مي دهد.

جريان هايي از قبيل ”عدالت“ و ”راه توده“ قلابي و همه انديشه هاي سوسيال دموكرات علني و پوشيده، با طرح پرسش هاي انحرافي، با قرار دادن وظيفه تبليغي در برابر وظيفه ترويجي- آموزشي حزب، در برابر هم قرار دادن وظيفه دموكراتيك و سوسياليستي حزب طبقه كارگر، به جاي تجهيز نيروها در جهت اجراي برنامه نوين حداقل كارگري حزب و پايبندي به خط مشي انقلابي آن، حتي با تعيين «خط قرمز»هايي به منظور ممانعت كردن از طرح نكات متضاد، مي خواهند بحث و گفتگوي توده اي ها را به بيراه بكشانند. وظيفه آن را تنها به شركت در دادوستد لايه هاي حاكم سرمايه داري محدود ساخته، با خلع سلاح ايدئولوژيك- سياسي طبقه كارگر، آن را به دنباله روي سوسيال دموكرات مآبِ از اين يا آن لايه حاكميت تبديل كنند. اين در حالي است كه به گفته ماركس «ديالكتيك اجازه نمي دهد، خاك به چشمانش بپاشند».

رفيقي انتقاد مي كرد كه در ”توده اي ها“ درباره سال نو و عيد مردم چيزي نوشته نشده است. در واقع نيز درك ”كليت به مثابه حقيقت“، توسط توده اي ها، آرزوي است كه بايستي براي همه آن ها و همه ميهن دوستان در سال نو داشت، تا بتوانند با تواني مضاعف به انتقال مضمون برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران به درون طبقه كارگر ايران بكوشند …




زنده باد ششمين كنگره حزب توده ايران!

مقاله شماره: ١٣٩١/ ٤٨ (٢٣ اسفند)

واژه راهنما: به منطق برنامه نوين حزب توده ايران پايبند باشيم.

بدون ترديد، دستاورد بزرگ ششمين كنگره حزب توده ايران، احياي خط مشي انقلابي حزب و تصويب برنامه نوين آن براي سازماندهي مبارزه عليه حاكميت سرمايه داري و رژيم ديكتاتوري ولايي آن در ايران است.

اين ادعا يك شعار نيست، و به ويژه يك شعار توخالي نيست. مستدل است. در سند تصويب شده، كنگره مبتني بر اسلوب تحليل ماركسيستي- لنينيستي و به شيوه شناخته شده توده اي، اوضاع جهان، منطقه و ايران را از بلنداي نگرش ماترياليسم تاريخي مورد ارزيابي قرار داده است. تعيين مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، و نتيجه گيري از آن براي ضرورت سرنگوني استبداد حاكم در ارتباط با تشديد مبارزه ملي- ضدامپرياليستي براي گشودن راه رشد ترقي خواهانه جامعه ايران، به مثابه وظيفه پيش رو، از ”منطـق“ دروني ارزيابي ماركسيستي- توده اي زاييده مي شود. بر اين پايه است كه صلابت نظري علمي درباره اهميت دستاورد ششمين كنگره حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، مستدل مي گردد!

«طنين سرود ”انترناسيونال“ در فضاي كنگره و تجديد پيمان ياران اراني با آرمان هاي بزرگ حزب كارگران و زحمتكشان، با گرامي داشت دلاوري هاي اسطوره هاي در خاك خفته خلق، و با عزمي جزم شده براي شدت بخشيدن به مبارزه بر ضد رژيم استبدادي حاكم، …» (به نقل از ”پرواز ققنوس!“، نامه مردم، ٧ اسفند http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1882). و اكنون توده اي ها در آغاز راهي قرار دارند كه بايد طي شود.

ارتجاع داخلي و متحدان جهاني آن نمي تواند با اين پيروزي توده اي ها موافقت داشته باشد و ندارد! نه تنها رسانه هاي امپرياليستي در اين زمينه به وظيفه ضدمردمي خود عمل مي كنند، بلكه به ويژه گردان پنجم دشمن طبقاتي از هر امكان براي ضربه زدن به اين دستاورد، سواستفاده مي كند. آن ها نمي خواهند و نمي توانند اجازه دهند كه بحث و گفتگو ميان توده اي ها، در حول محور وظيفه هاي روز جنبش متمركز گردد. مي كوشند از هر بهانه اي براي عملي ساختن اميال سياه خود بهره گيرند.

براي نمونه، در حالي كه ”راه توده“ قلابي قادر نيست حتي يك جمله عليه خط مشي انقلابي حزب توده ايران مطرح سازد، مي كوشد بحث ميان توده اي ها را از مسير مبارزه براي تحقق بخشيدن به برنامه حزب منحرف كرده و جنگ ميان ”ثني و شيعه“، ميان «رويش و ريزش» كرده ها، ميان كيانوري و صفري و … را دامن زند. (”كنگره حزبي …“، ١٤ و ”چهار پايه …“، ٢١ اسفند ٩١). بايد از افتادن در دام دشمن هشدار داد!

اگر قرار است كه شناخت اين سياست دشمن طبقاتي يك درس به همراه داشته باشد، درسي است كه سياوش كسرايي ٩ بهمن ١٣٦٤ در شعر خطـر! گوشرد مي كند:

جاده لغزنده و شب تاريك است.

در فراز درّه، ره باريك است.

رهگذر،

در چنين گرده صعب و چنان تنگه هول،

با چراغى كه نفس مى بردش دم به دم،

از يورش باد،

كج نيفتى به چپ و راست،     خطـر!

به نمونه ديگري بنگريم. كمك زنده ياد احسان طبري در اين لحظه بي حساب و بي پايان است!

طبري در اثر ”درباره انسان و جامعه انساني“ كه همزمان با برگزاري ششمين كنگره حزب توده ايران براي اولين بار از طرف انتشارات حزب توده ايران انتشار يافت، «گريزي بيرون از متن» دارد. او در صفحه ٦٧ كتاب و در پايان توضيح درباره انسان شناسي و توضيح مفهوم كلي انسان و نشان دادن تفاوت ميان آن با مفهوم «انسان تاريخي» كه از خود «به اقتضادي نظام اجتماعي» دوران خود واكنش نشان مي دهد، خود را از نظر احساسي در وضعي مي يابد كه برايش «گريزي بيرون از متن»، ناگزير مي شود.

علت نياز خود به اين گريز را طبري خواندن «بار ديگر» كتاب «دانشكده هاي من» اثر ماكسيم كورگي بيان مي كند. مي نويسد: «در اين كتاب، حيرت غم آلود نويسنده را در قبال آن انبوه عجيب انساني كه اطرافش را در دهه آخر سده گذشته در شهر غازان گرفته بودند، درهم مي پيچد. اينها كه ها هستند و آيا سخناني كه بر زبان ميرانند: عدالت، عشق، دوستي، سعادت و امثال آن، يك مشت ياوه گويي تيره بختان نيست؟

كسي كه سرنوشت ”نوع انساني“ را در مسير تاريخي آن در گذشته نبيند و به رازهاي نهفته حركتِ ناگزير تكاملي موجوداتِ زنده پي نبرد، از تماشاي فرّار چند لحظه زندگي در گوشه اي از زمان و مكان چه مي فهمد؟ همه چيز در اين تماشا به شدت آشفته و رازآلود و بي مَفَرّ است. اين حيرت و اندوه در سراسر ادبيات انساني عكس انداخته و در بهترين جان ها، بي باوري و دلهره و ترديد تلخي را برانگيخته است. حركت به پيش بسيار كنُد است. آينده پيوسته مانند ديواري خاموش و سياه در برابر اين حركت كُند، خود را سايه وار پس مي كشد. هيچ اعجازي نيست كه استحاله اي ايجاد نكند.

نسل ها و نسل ها و نسل ها از ما، برخي در خواب بَهيمي، برخي در خودآگاهي تار، برخي در اوج تفكر روشن، در اتاق انتظار فراخ مرگ نشسته اند. براي آنها ”انساني شدن“ انسان و پيروزي او بر جبر تاريخ و طبيعت يك آينده رويايي كاملا برون از دسترس است. آنچه كه واقعي است ”اكنونِ“ تلخ و گس و تهوع آور، شكنجه دردناك دقيقه هاست. لحظه اي است از تاريخ كه در آن كماكان شرّ تاريخي و طبيعي با هيمنه پولادين، با زهرخند بي اعتنايي بر مبناي سبز از كينه، وجود دارد. ولي دانش اثبات مي كند كه زندگي انساني از درون اين خَلَنگستان پُرافعي، خود را به آنجا كه جلوه هاي زيبايي واقعي اوست خواهد رساند. …

اميدواري براي نگارنده اين سطور كه خود در سراسر عمر قريب به هفتاد ساله، بار حرمان گونه گون و دلهره و انتظار و هراس و رنج و نوميدي شخصي را به دوش كشيده و مي كشد، ”به ديوانگي ماند“. ولي اگر شما به اصالت معرفت علمي، به غلبه ناپذيري امر نو، به پويه ناگزير و پيش رونده تاريخ انساني سر فرود آوريد، مجبوريد از ژرفاي اين چاه عَفَن، درفش شنگرفين صبحِ انسانيت را ببينيد. سقراط چاره اي نداشت جز آنكه جام شوكران را بنوشد. سِنِكا چاره نداشت جز آنكه رگ هاي پاي خود را قطع كند. جيوردانو برونو و ميشل سِروِه ناچار مي بايست در شعله ها زنده زنده خاكستر شود، سن ژوسِت مجبور بود گردن را در زير تيغ بُرّاي گيوتين بگذار، سرنوشت مقفّع ها و سهروردي ها و عين القضات ها سوختن بود، و اين فهرست را مي توان روزها و ماه ها ادامه داد. ولي به گفته كارل ليب كنشت، ”علي رغم همه اينها“ (Trotz alledem)، و باز به قول او ”شكست خوردگان امروز، پيروزمندان فردايند.“ شايد واژه فردا زود باشد؛ بهتر است بگوييم: پيروزمندان آينده اند.

اگر جوينده از كلاف خفه كننده واكنش هاي عاطفي خود را نرهاند و در جاده علم پاي نگذارد، تماشاي گذشته و آينده او را از ياس مي كُشد. شايد براي كساني كه در انتظار جوخه آتش نشسته اند، سخن گفتن از آنچه كه حتي ساعتي پس از سقوط لاشه خون آلودشان در گور رخ مي دهد، نشاطي برنَيَنگيزد، ولي مژده هاي سروش تاريخ براي آن كه به زندگي معني و به انسان برازندگي عطا كند، اكسيري است پُربها.»

سپس طبري در جمله اي نهايي بروز عاطفه خود را چنين بر مي شمرد: «با معذرت از خواننده به سبب اين گريز احساساتي كه چند دليل براي مولف در اين لحظات آن را ضرور مي ساخت، به دنبال بحث خود رويم.»

 

مضمون «گريز» طبري براي درك نمونه ديگر كه مي خواهم بيان كنم، بسيار پرارزش است.

ايرج رشيدي يكي از ”عدالت“چي هاست كه طبري نمونه او را در همين اثرش ”صاف دل“، «صاف دلانه» مي نامد (همانجا، ص ٧٣). اين رفيق صاف دل براي هشت مارس زنگ زده بود. صحبت با «چه خبر»، خيلي زود به برگزاري كنگره حزب كشيده شد. به او پيشنهاد كردم، در هر كجا و با هر كسي كه مايل است، جلسه يا جلساتي برگزار كند تا درباره خط مشي انقلابي حزب و برنامه نوين مصوب كنگره بحث و گفتگو كنيم. من آمادگي خود را براي پاسخ به همه پرسش ها در اين رابطه اعلام كردم.

خب، اين پيشنهادي بود براي بحث و گفتگو ميان آن ها كه توده اي هستند و يا مي خواهند باشند. موضوع گفتگو نيز مساله اي مهم و جدي است. كوشش براي يافتن زبان مشترك و يافتن راه مشترك مبارزه! پيشنهادي صادقانه و منصفانه!

پاسخ خشمگينانه بود. ايرج گفت: «موس موس كردي، راهت هم ندادند!» منظورش به كنگره حزبي بود.

در واقع نيز نگرش خرد و محدود به روند هستي، به قول طبري «چندش آور»، مايوس كننده و عبث است. «ولي اگر شما به اصالت معرفت علمي، به غلبه ناپذيري امر نو، به پويه ناگزير و پيش رونده تاريخ انساني سر فرود آوريد، مجبوريد از ژرفاي اين چاه عَفَن، درفش شنگرفين صبحِ انسانيت را ببينيد.» برنامه نوين حزب توده ايران داراي منطقي است كه پيش تر به آن اشاره شد. عدول از منطق البته ممكن است. اما مبارزه امروز بايستي در اين سو متمركز گردد كه اين منطق در همه ابعادش مانند مردمك چشم حفظ شود، تا كوشش دشمنان حزب خنثي و راه پيروزي گشاده گردد.

برنامه تصويب شده اكنون «مهميز» (طبري، هانجا) دور جديد كوشش توده اي ها براي يورش به مواضع دشمن طبقاتي است و بايستي باشد. «قاب» كردن آن، «خشكيده چو نعش بر ديوار» (احسان طبري، ”اخگران اسفند“، شعر سروده در زندان) نمي تواند هدف باشد و نيست. آمادگي براي بحث و گفتگو با همه مدعيان و همه توده اي هاي صادق از ضرورت اين نياز دروني توده اي ها سرچشمه مي گيرد.

اما نيروهايي كه وظايف ديگري به عهده دارند، چگونه مي توانند از اين پيشنهاد منصفانه و صادقانه بهره گيرند؟ برعكس، آن ها ”مثل جن از بسم الله“ از آن فرار مي كنند. ”راه توده“ قلابي كه گويا هر ازچندني جلسات پرسش و پاسخ به راه مي اندازد، جسارت دعوت به چنين جلساتي را دارد؟ البته همانقدر خير، كه جسارت انتشار نوشتار ”مهرباني چشمان كيـو“ (اسفند ١٣٩١ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1964) را نداشت. جسارت علي خدايي در همان سطح دروغين داستانسرايي به نام ”مينو“، ”بابك“ و … مي باشد. احتمالا رفيق زحمتكشي مي توانست در به اصطلاح «يادمانده» هاي او، صحنه سازي اخير او را كه از زبان مينو مرادي در ارتباط با كيوسك چاي در خيابان شانزدهم آذر و ترسيم راه به خيابان كارگر براي ديدن كيو و …، ارايه شده بود را در آنجا بيابد. (البته بايد عجله كرد، پيش از آنكه او «يادمانده» را دستكاري كند.)

آخرين نكته اي كه مايلم به اين نوشتار بيافزايم، اشاره اي است به مرگ هوگو چاوز كه به بيان شعر مسعود دليجاني «نه نرفت!»:      سوگي آهنين

چاوز! از ميانه رفت يا نرفت؟

                                     نه نرفت!

…  (http://masouddelijani.blogfa.com/post-169.aspx)

در شعار «من، حزبم!»، «من، چاوزم!»، «من، اسپارتاكوس ام»، خط سرخ در طول تاريخ نبرد طبقاتي نيروي نو عليه نيروي كهن نشان داده مي شود كه جنبش توده اي بخشي از آن و ادامه دهند راه آن است.

در جنبش توده اي، سال ها گفتگويي ميان توده اي ها در جريان بوده است كه اكنون به گُل نشسته، به قول زنده ياد احسان طبري در شعر ”معشوق“ كه در بند زندان جمهوري اسلامي در مهرماه ١٣٦٥سروده است، «چون مهان، گل بنشسته است به بار». دفاع از اين خط سرخ و ادامه دهندگان آن در شرايط سخت تناسب قواي نامناسب در نبرد طبقاتي امروز وظيفه هر توده اي است! (به نقل از نوشتار دي ١٣٩١ با عنوان عاميگري ژورناليستي، بن بست برنامه ارتجاع! http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1938)




ماركسيسم تساوى حقوق زن و مرد را در جامعه مستدل مى سازد! جنبش دمكراتيك زنان براى تساوى حقوق به مناسبت هشتم مارس (١٨ اسفند) روز جهانى زنان

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٤٧ (١٧ اسفند)

واژه راهنما: ارتباط روند مَردُمِش انسان با آزادي- تساوي حقوق زن. نوشتار حاضر پيش از آغاز كار ”توده اي ها“ در فوريه سال ٢٠٠٨ نگاشته شده است.

نقش زن در جامعه در طول تاريخ تنها به بازتوليد زندگى محدود نمى شده است كه همانند نقش مرد در اين زمينه، در ظاهر امر تنها از پاداش روحى و احساسى برخوردار بوده است، بلكه زن همچنين نقش برجسته‏اى در حيات اقتصادى جامعه ايفا كرده است، بطورى كه مى توان گفت كه بدون نقش اقتصادى زن در جامعه، رشد و تكامل اجتماعى جوامع بشرى قابل تصور نيست. باوجود اين بايد اذعان داشت كه زن در اين هزاران سال از محروميت شديد اقتصادى و همچنين اجتماعى رنج برده و اكنون نيز در وسعتى فراگير رنج مى برد. (نگاه كن به ”قو، خورشيد را انتظار مي كشد“ اسفند ١٣٩١، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1974 كه در آن برداشت زنده ياد احسان طبري در شعر سروده در زندان جمهوري اسلامي در ارتباط با آزادي- تساوي حقوق زن و مرد با روند مردمش انسان تصوير شده است)

تحت شرايط جهانى سازى در خدمت سرمايه مالى امپرياليستى، فشار اقتصادى بر زنان در كشورهاى سرمايه‏دارى تشديد شده است. زنان، همچنين در كشورهاى پيشرفته سرمايه‏دارى، آن بخش از جامعه زحمتكش را تشكيل مى دهند كه نخست به بيكارى دچار مى شوند و يا مجبور هستند براى حفظ اشتغال خود شرايط سخت‏تر را بپذيرند، به ساعات كار بيش‏تر تن دهند و به دستمزدى قليل‏تر قانع باشند (١).

كار توليدى و خدماتى زن در خانه در طول تاريخ به رايگان به جامعه ارزانى شده و به بالارفتن سطح توليد ناخالص ملى انجاميده است. درعين‏حال، كار رايگان و برده‏گونه زن در خانه، به قول ماركس، «برده‏دارى پوشيده» (ايدئولوژى آلمانى) اين برداشت ذهنى را موجب شده است كه گويا ارزش كار زن كم‏تر از مرد مى باشد. امرى كه موجب نزول جا و مقام زن در جوامع طبقاتى شده است.

برداشت ذهنى درباره گويا كم ارزش‏تر بودن كار زن نسبت به مرد، به ويژه با گذار از توليد فئودالى در روستا به سرمايه‏دارى در مراكز توليدى صنعتى، كه با ايجاد جدايى بين محل كار و زندگى همراه بود، تشديد شد و از نظر قانونى نيز در نظام سرمايه ‏دارى تثبيت گشت.

انديشمندان دوران روشنگرى كم ارزش‏تر بودن كار زن را امرى طبيعى و ناشى از “حق طبيعى“ دو جنس متفاوت اعلام مى كردند كه ريشه در “فلسفه عملى“ ارسطو در يونان قديم درباره “جامعه مدنى“ societas civilis  داشت. ارسطو حاكميت مرد را در جامعه امرى هميشگى و ازلى مى پنداشت و “قانونى طبيعى“ قلمداد مى كرد. با اين گذشته تاريخى است كه برداشت ايدئولوژيك درباره نازل‏تر بودن ارزش كار زن به قوانين جارى نظام سرمايه‏دارى راه يافت و به امر و نظريه پذيرفته در جامعه تبديل شد. پذيرشى كه در آغاز جنبش كارگرى در قرن نوزدهم و حتى در آغاز در جنبش كمونيستى نزد زحمتكشان نيز هنوز متداول بود.

 مبارزه براى برقرارى تساوى حقوق زن و مرد و برافتادن تبعيض جنسى و حاكميت مرد بر زن به يكى از عمده‏ترين صحنه‏هاى نبرد احزاب كارگرى در قرن نوزدهم تبديل گشت. شخصيت‏هاى نامدارى همانند كلارا تسكين، روزآ لوكزمبورگ و ديگران در قرن نوزدهم پرچمدار اين مبارزات بودند. به پيشنهاد كلارا تسكين در كنفرانس جهانى زنان در سال ١٩١٠ كه در كپنهاگ (مركز كشور دانمارك) برگزار شد، روز هشتم مارس (١٨ اسفند) به‏عنوان “روز جهانى زن“ به تصويب رسيد.

با پيروزى انقلاب اكتبر در سال ١٩١٧ در روسيه تزارى براى اولين بار در تاريخ حق راى و انتخاب شدن و برخودارى كامل و متساوى از حقوق اجتماعى در جهان براى زنان تحقق يافت. اين در حالى است كه براى مثال حق شركت در انتخابات مجلس در كشور سويس، كشور سرمايه‏دارى پيشرفته اروپايى، نهايتاً در سال‏هاى ٧٠ قرن بيستم به زنان تفويض گشت(٢).

انقلاب بزرگ بهمن نه تنها نتوانست تساوى حقوق اجتماعى را براى زنان ميهن ما تثبيت سازد، بلكه حتى موقعيت اجتماعى زنان زير فشار ارتجاع حاكم با عقب‏ گردها نيز روبرو شده است. اگرچه در بخش فرهنگى و آموزشى زنان ايران پس از پيروزى انقلاب مواضع پراهميتى را به دست آورده ‏اند، باوجوداين، تبعيض جنسي تشديد شده و حتى دستاوردهاى فرهنگى و آموزشى زنان در جمهورى اسلامى اخيراً به شدت مورد تهديد رژيم سرمايه‏دارى حاكم قرار گرفته است.

ويژگى خاص شرايط كنونى حاكم بر ايران كه با سوء استفاده از انديشه‏هاى سنتى مذهبى به نقض حقوق اجتماعى زنان ميهن ما انجاميده است، نبايد مانع ديدن ماهيت طبقاتى اين فشارها عليه حقوق اجتماعى زنان در نظام عقب‏افتاده سرمايه‏دارى با بقاياى نظام بزرگ‏ زمين ‏دارى در جمهورى اسلامى ايران بشود.

سرمايه‏دارى جهانى و مدافعان ايرانى آن مى كوشند تبعيض جنسي عليه زنان را در ايران تنها ناشى از وجود سنن و عقايد مذهبى حاكم در جمهورى اسلامى القاء كنند. آن‏ها مى كوشند شكل خشن استفاده ابزارى از سنت‏ها و عقايد مذهبى توسط حاكميت جمهورى اسلامى را در ايران كه در خدمت اِعمال تبعيض جنسي و با هدف پابرجا نگهداشتن حاكميت مردسالارانه به كار گرفته مى شود، به جاى علت تاريخى و طبقاتى اين تبعيض عليه زنان القا كنند. شكل تبعيض را برجسته و پررنگ مى كنند، تا محتوا و مضمون حاكميت سرمايه در پس آن گم شده و شناخته نشود.

در توضیح سه لایه شناخت پدیده مورد بررسی مي توان صحنه و گستره هاي ديگري را نيز از هستي اجتماعي انسان نمونه آورد. ظاهرامر پدیده، در مورد انسان، سطح پسیکولوژیک فردی او، بیان چگونگی برخورد روحی او به مساله ها را نشان می دهد. تندي، عصبي، سطحي و … اين آن سطحي است كه در ”گفتگوهاي تلويزيوني“ Talk-Show در رسانه هاي دسته جمعي امپرياليستي متداول است و به آن  samal-Talk نام داده اند؛

برداشت و موضع ”شخصیت“ روحی گروه های اجتماعی كه براي نمونه در نظرسنجي هاي جامعه شناسانه در مورد این یا آن مساله به دست مي آيد، پسیکولوژی گروهی و اجتماعی را مورد بررسی قرار می دهد. اين شيوه علمي ”تئوري شناختِ“ متكي بر منطق صوري، كه ظاهر اندیشه حاكم و ایدئولوژیکی را نزد گروه هاي انساني در جامعه قابل شناخت مي سازد، می تواند در پس مقولات و رفتار و سنت ها و يا در پوشش های مذهبی و … پنهان شده و يا ارایه گردد. این شيوه شناخت اجازه مي دهد مضمون برداشت هاي حاكم نزد گروه هاي اجتماعي در سطح و شكل بروز آن، شناخته شود. مي تواند درد، رنج، سرخوردگي و آرزو … موجود در سطح روحی را در جامعه بروز دهد كه مثلا ناشي از بيكاري، بي خانماني و … افراد است. چنين شناختي اجازه مي دهد ”افکار عمومی“ لحظه در جامعه در اين يا آن موضوع مورد بررسي شناخته شود، بدون آنكه ريشه هاي اقتصادي نارضايي و كمبودها نشان داده و شناخته شود.

دستكاري پسیکولوژی فرد و جامعه که در دوران پسامدرن ایدئولوژی سرمایه داری در انواع شکل های آن به ابزار ایدئولوژیک حفظ هژمونی نظام سرمایه داری تبدیل شده است، خواستار آن است که بررسی های انتقادی را در این سطح به پایان برساند.

با چنين قناعت براي بررسي انتقادي است كه براي نمونه نمي توان ريشه مشترك الویت مطلق گرانه دادن به آزادی های فردی در جامعه سرمايه داري پيشرفته به ويژه در غرب اروپا از يك سو و يا به اندیشه مذهبی و ”شرع“ در كشورهاي ”اسلامي“ از سوي ديگر، كه در ظاهر در تضادي آشتي ناپذير با يكديگر قرار دارند، شناخته شود. شناخته شود كه هر دوي اين ابزارها، به ابزار عليه آزادي ها و حقوق دمكراتيك انسان زحمتكش در جامعه سرمايه داري در هر دوي اين گروه از كشورها بدل گشته اند و در خدمت حفظ حاكميت سرمايه داري در شكل هاي امپرياليستي و همچنين قرون وسطي ”ولايت فقيهي“ آن قرار دارند.

هر دو ابزار فضايي براي بحث و طرح خواست آزادي و حقوق اجتماعي در جامعه باقي نمي گذارند. اگر در جامعه سرمايه داري پيش رفته، حق كار با حقوق كافي براي زندگي، بر خلاف دفاع از حق روابط جنسي آزاد، فضايي براي طرح در رسانه هاي عمومي نمي يابد، حق انتخاب آزاد براي نمونه در ايران، به جرم سياسي با جزاي مرگ تبديل مي شود؛

پيامد همين قناعت فكر انتقادي است كه دفاع از حق تساوی زن را در جامعه سرمايه داري در سطح انتقاد به فشار جنسی به زن محدود مي كند و از طرح استثمار مضاعف نیروی کار زنان سر باز مي زند؛

انتصاب سرشت واپسگرانه حاكميت در جمهوري اسلامي تنها به ظاهر حاکمیت قرون وسطي كه در روابط ”اجتماعي“ آن تبلور مي يابد و مسكوت گذاشتن سرشت واپسگرانه نظام سرمایه داری كه در وجود زيربناي ”اقتصادي“ نظام سرمايه داري ”ولايي“‌ بروز مي كند، ناشي از همين قناعت فكري تحميل شده به نيروي نو مي باشد.

به عبارت ديگر، محدود نمودن انتقاد به بی حقی کارگران تنها به خواست آزادی های دموکراتیک برای برخورداری از سندیکا و طرح نكردن مساله استثمار نیروی کار، مساله تضاد كار و سرمايه و ضرورت گذار از آن و… نمونه هاي بيشمار ديگري هستند به منظور محدود نمودن بررسي پژوهشگرانه هر پديده، در سطح بررسي پيش از پژوهش ماترياليسم ديالكتيكي آن.

این در حالی است که تنها با طرح مساله مورد بررسی در سطحی که شناخت «ماهیت» روند نبرد طبقاتی را در جامعه نشان می دهد، وظیفه تبلیغی، ترویجی و آموزشی عملکرد و پراتيك انقلابی به سطح مارکسیست- توده ای، به سطح «ايجاد پيوند ميان وظيفه دموكراتيك و سوسياليستي» (ف م جوانشير، ”سيماي مردمي حزب توده ايران“) ارتقا مي يابد. ارايه «ماهیتِ» اندیشه آگاهانه، علمی و انقلابی را كه هر نویسنده بایستی با «عصاره» خود بیان کند، تنها در سطح برداشت ماتریالیسم تاریخی مبتنی بر دیالکتیک ماتریالیستی می تواند وظیفه کار تبلیغی- ترویجی- آموزشی نيروي نو را در والاترين سطح ممكن سازد. (به نقل از نوشتار منتشر نشده ”ديالكتيك شعرهاي زندان طبري“، اضافه شد)

تساوى حقوق زن و مرد در ماركسيسم، ريشه در تعريف و برداشت ماركس از كار اجتماعى دارد.

 فمينيسم ماركسيستى ريشه در انتقاد ماركس به نظام اقتصادى- اجتماعى سرمايه‏دارى دارد. تبعيض و حق‏كشى مردسالارانه در جامعه امروزى عليه زن از پايه و اساس اقتصادى نظام سرمايه‏دارى نتيجه مى شود. پايه و اساسى كه از گذشته مردسالارى در نظام برده‏دارى و فئوداليته نيز برخودار بوده و به كمك آن كه در سنن و اعتقادات مذهبى وغيره تثبيت شده‏است، تداوم برترى جويانه جنسى را توسط مرد در سرمايه‏دارى توجيه مى كند.

فمينيسم غيرماركسيستى (٣)، به ماركس انتقاد مى كند كه او گويا انتقاد خود از نظام سرمايه‏دارى را به انتقاد به اقتصاد محدود ساخته و تنها به بررسى كار ، استثمار و روابط توليدى- توليد كالا مى پردازد. گويا فقدان برخورد مستقيم به وضع ويژه زنان در مطبوعات كلاسيك ماركسيستى انتقاد منتقدين را مستدل مى سازد. اين ادعايى بى پايه و اساس بوده و ناشى از بى اطلاعى منتقدين مى باشد.

“دانگا ويليزيز“ (٤) در رساله‏اى با نشان دادن انديشه تئوريك و فلسفى دفاع از تساوى حقوق زن به‏ مثابه انسان عضو همطراز جامعه بشرى در نظريات ماركس و انگلس، به اين انتقاد ناروا پاسخ مى دهد كه گويا ماركسيسم حرفى درباره «حاكميت مردسالارانه بر زن» (همانجا ص ١٦٥) براى گفتن ندارد.

برخلاف وضع، موقعيت و منزلت همطراز و حتى برجسته زن در گروه و خانواده انسان‏ها در ده‏ها هزار سال طول دوران اوليه جامعه بشرى (طبري آن را در ”درباره انسان و جامعه انساني“، «همبود نخستين» ناميده است- اضافه شد) كه به دوران مادرسالاري معروف است، سيماى اجتماعى زن در دوران روشنگرى را انديشمندان سرمايه ‏دارى دوران طلوع (ازجمله ژان ژاك روسو) به كمك “حق طبيعى“ تعريف مى كردند. زمينه فكرى- فرهنگى براى نظريه خود را اين انديشمندان از شرايط حاكم بر نظام برده‏دارى و فئوداليسم استخراج مى نمودند. به نظر آنان، سيماى اجتماعى انسان از “دوطبيعت“ متفاوت برخوردار بود. يكى طبيعت “احساسى- بيولوژيك“، كه ويژگى طبيعت زن و ديگرى “روحى- معنوى“ كه گويا طبيعت مرد را تشكيل مى دهد. ويليزيز اين برداشت انديشمندان دوران طلوع سرمايه‏دارى را ناشى از «جداسازى مكانيكى انسان از طبيعت خارجى» و در برابر هم قراردادن آن دو مى داند كه اجباراً مى بايستى به «تقسيم طبيعت انسانى به “دو طبيعت“ منجر گردد. اين برداشت بيولوژيك- آنتروپولولوژيكى از طبيعتٍ انسان زمينه تئورى براى وضع قوانين (در نظام سرمايه‏دارى) شد.» (ص ١٦٦)

زنده ياد احسان طبري در اثرش ”درباره انسان و جامعه انساني“ كه براي اولين بار همزمان با برگزاري ششمين كنگره حزب توده ايران (بهمن ١٣٩١) انتشار يافت، اين موضع ماركسيستي- توده اي را در بخش ”جامعه به عنوان يكي از مقولات عمده وجود“ با زيباترين و روان ترين نثر، با «دست افزاري» (ا ط) شايسته براي «ذهن بلند» خود بر مي شمرد و مطالعه آن را به لذتي بي همتا بدل مي سازد. (اضافه شد)

جداسازى مكانيكى انسان از طبيعت خارجى و در برابر هم قراردادن آن دو، ريشه در انديشه ذهنگرايانه “خلق“شدن انسان فاقد گذشته تاريخى دارد. جدايى ذهن و عين، سوبژكت از ابژكت و بطور عام برداشت دوآليستى در فلسفه ايده‏آليستى پايه و اساس غيرعلمى پذيرش چنين جدايى در شخصيت انسان مى باشد. شخصيتى كه به برداشت ماركسيستى، از سه لحظه جدايى ناپذير بيو- پسيكو- سوسيال تشكيل مى شود (٥a). تنيدگى و بهم‏پيوستگى اين سه جانب و لحظه هستى و شخصيت انسان، هم در رشد آنتروپولوژيكى گونه انسان و هم در بروز شخصيت آونتولوژيكى هر انسان و انديويديوم، جدايى ناپذير است. شناخت و درك شخصيت و مضمون هستى گونه انسانى و همچنين هر انسان مشخص تنها از طريق شناخت و درك توامان اين سه وجه و لحظه هستى به‏ مثابه وحدتى مونيستى و يك‏ پارچه ممكن مى گردد. جداسازى و در برابر هم قرار دادن سه وجه و جنبه و لحظه بدنى و روحى و اجتماعى شخصيت انسان در انديشه ايده‏آليستى فاقد پايه و ارتباط علت و معلولى بوده و به عبارت ديگر برداشتى غيرعلمى است.

برداشت يك‏سويه بيولوژيك- آنتروپولوژيكى از طبيعت انسان، انسان را در موقعيت اجتماعى او، يعنى در رابطه با فعاليت توليدى او مورد بررسى قرار نمى دهد، بلكه انسان اوليه را موجودى غيراجتماعى و منفرد، انديوديوم خلق شده (٥) و بدون تاريخ گذشته مى پندارد كه برپايه قابليت‏هاى طبيعى خود، براى مثال قدرت بدنى، از تفاوت‏هاى “طبيعى“ برخوردار است. با چنين برداشتى، پذيرش مردسالارى خود را به‏ مثابه امرى “طبيعى“ مى نماياند و گويا به اثبات مى رساند.

در انديشه ماركس موقعيت اجتماعى انسان برپايه «قابليت» كاركردن كه امرى انتزاعى بوده و برپايه امكانات بدنى و ويژگى هاى جنسي و توانايى هاى فردى و غيره قرار دارد، تعيين نمى شود. امرى كه اجباراً با تكيه به تفاوت‏هاى فردى، به عبارت ديگر برپايه ذات اونتولوژيكى هر انديويديوم به ايجاد “حق طبيعى“ براى جنس مرد و توجيه مردسالارى در نظريات انديشمندان دوران رنسانس منجر شده است. تداوم انديشه “حق طبيعى“ در خدمت تبعيض اجتماعى عليه زن، نهايتاً به انديشه داروينيسم اجتماعى مى انجامد كه ايدئولوژى فاشيستى تفوق و برترى “ابرمرد“ و “نژاد برتر“ را توجيه مى كند.

دومينيكو لوزوردو، فيلسوف ماركسيست معاصر ايتاليايى، در رساله‏اى در ارتباط با مسئله ملى و ناسيوناليسم برداشت ارسطو را در فلسفه اجتماعى او از جامعه كه در آن براى مرد حق ويژه “طبيعى“ و ارج و منزلت خاص قائل مى شود، درحالى كه موقعيت زن (و بردگان) را موقعيتى تحقير شده و نازل مى داند، از جهت تضادِ اين برداشت با ارج و مقام انسان، همانند نظريات ناسيونال- شوينيستى و فاشيستى- نژادپرستانه دانسته و براى هر دو يك ريشه قائل است و آن ها را هم‏ريشه ارزيابى مى كند. او مفهوم “حق طبيعى“ مورد نظر ارسطو را همانقدر فاقد خصلت جهانى و عام مى داند، كه مواضع ناسيونال- شوينيستى و نژادپرستانه را چنين ارزيابى مى كند (٦).

اين درحالى است كه نزد ماركس، طبيعت و انسان جدايى ناپذيرند و وحدتى را تشكيل مى دهند. وحدت ذهن و عين، سوبژكت و ابژكت در انديشه ماركسيستى انسان را موجودى اجتماعى مى داند كه «بى واسطه از طبيعت» (نوشته‏هاى فلسفى) برخاسته است. «در چنين رابطهِ گونه انسان با منشاء طبيعى خود، همان رابطه طبيعى اى نهفته است كه بى واسطه بين انسان [با انسان ديگر به‏مثابه جزئي از طبيعت]، نهفته است.» (كليات ماركس انگلس، جلد يك تكميلى، ص ٥٣٥)

تفاوت بين انسان تاريخى، از گذشته ماقبل انسانى او، در اين واقعيت نهفته است كه انسان به مفهوم عام و از نظر جنسى خنثى، براى تامين نيازهاى خود به توليد و بازتوليد مواهب مى پردازد، درحالى كه حيوان براى تامين همين نيازها تنها به جستجو در طبيعت مشغول است. تفاوت جنسى در روند فوق نه نزد انسان و نه نزد حيوان دخالت دارد. در روند توليد و بازتوليد زندگى و نيازهاى خود، يعنى در روند “كار“ و “توليد اجتماعىِ“ مواهب مورد نياز خود، انسان تحت شرايط متساوى اجتماعى قرار دارد.

تاكيد مى شود: در انديشه ماركسيستى، انسان به مفهوم عام آن، در روند كار و توليد اجتماعى شركت دارد. مفهومى كه از نظر جنسي، موضعى خنثى دارد. انسانى كه بى واسطه از طبيعت برخاسته است، در روند دادوستد خود با طبيعت و در تقسيم طبيعى كار اجتماعى، هستى اجتماعى جامعه بشرى را سازمان مى دهد.

تنها با توجه به برداشت ماركس از مفهوم كار و توليد اجتماعى است كه مى توان نادرستى تعريف بيولوژيكى “حق طبيعى“ مردسالارى در انديشه حاكم بر جامعه سرمايه‏دارى را به ‏اثبات رساند و نارسايى تاريخى مفهوم انتزاعى “آزادى [ليبرالى] زن“ را در جنبش فمينيستى غيرماركسيستى در جامعه سرمايه‏دارى نشان داد و بر آن غلبه نمود و تساوى حقوق واقعى زن را مستدل ساخت.

همانطور كه بيان شد، ماركس و انگلس در پراتيك و عملكرد اجتماعى، نقطه آغاز هستى انسانى و جدايى آن را از گذشته ماقبل انسانى كشف و اعلام مى دارند. روندى كه به نظر ويليزيز نزد گروه‏ها و خانواده‏ها و به مفهومى عام‏تر، در «همبود نخستين» جريان دارد، بدون آنكه در ارتباط با جنسيت انسان قرار داشته باشد. «نقش زن در رابطه با طبيعت تنها از طريق شركت او در كار توليدى اجتماعى تعيين مى شد.» (ويليزيز، همانجا ص ١٦٩)

تقسيم طبيعى نقش زن و مرد در رابطه جنسي، پيش شرط بازتوليد حيات گونه انسان و تقسيم طبيعى در كار و توليد اجتماعى پيش‏شرط بازتوليد شرايط ادامه حيات و هستى گونه انسان است. در چنين دورانى قرار داشتن زن و مادر در كانون خانواده امرى طبيعى و وجود نظام “مادرسالارى“ نتيجه “طبيعى“ دورانى است كه در آن هنوز مالكيت فردى مفهوم نبوده و وجود نداشته است.

تنها با رشد نيروهاى مولده و همراه با آن ايجاد مالكيت فردى و نهايتاً ايجاد شدن جامعه طبقاتى، شرايط فقدان تساوى حقوق اجتماعى زن و مرد و تبعيض جنسى عليه زن در گذشته تاريخى ايجاد مى شود. «تا زمانى كه كار در ذات طبيعى خود چيز قابل تعويض» (ويلزيز، ص١٧٣) نيست، يعنى به كالا تبديل نشده است، كار اجتماعى زن، ارزش اجتماعى مشابهى با كار مرد دارد. با رشد نيروهاى مولده، شرايط عينى و ذهنى حاكم شدن و سلطه منافع فردى بر منافع جمع به وجود مى آيد. «به نظر ماركس [در روند] رشد بازده توليد كار اجتماعى، شرايط ذهنى براى برقرارى حاكميت از اين طريق ايجاد مى شود كه انسان به ويژگى هايى دست مى يابد كه براى او با ايجاد شدن خصوصيات فردى همراه هستند و از اين طريق به نابودى شيوه توليد كمونيستى اوليه منجر مى گردند. استقلال “فرد“ مى تواند از طريق “مبادله“ اضافه‏توليد ايجاد شود.» (همانجا، ص ١٧٥) شرايط جدايى كار فكرى و بدنى، لذت بردن و كاركردن، توليد و مصرف به وجود مى آيد. برده‏دارى كه در ابتدا برده‏دارى پوشيده خانگى است و در آن كار زن و كودكان در اختيار مرد قرار مى گيرد، از ديدگاه تاريخى اولين اشكال حاكميت را تشكيل مى دهد. «… برده‏دارى خانگى كه البته در آغاز بسيار ساده و پوشيده است، اولين شكل مالكيت را تشكيل مى دهد … كه همان در اختيار داشتن و مالك نيروى كار غير بودن است.» (كليات ماركس انگلس، جلد ٣، ص ٣٢- به نقل از ويليزيز ص ١٧٦).

در طول تاريخ، كار رايگان زن در خانه نه تنها در محاسبه توليد ناخالص ملى به حساب نيامد، بلكه اضافه بر آن، اين برداشت را القا كرد كه كار رايگان زن در خانه بطور كلى، كارى با مضمونى كم ارزش‏تر از كار توليدى مرد مى باشد. با تثبيت قانونى چنين برداشتى در قرارداد اجتماعى در نظام سرمايه‏دارى، ازجمله پذيرش نقش مرد به‏ مثابه رئيس خانواده، كم ارزش‏تر بودن كار زن حتى در مراكز توليدى در نظام سرمايه‏دارى نيز قابل توجيه شد و تاكنون در همه جوامع سرمايه‏دارى، ازجمله در پيشرفته‏ترين و دمكراتيك ترين آنان نيز در سطح عرف و قانون تثبيت شده است و يكى از عمده‏ترين آماج نبردهاى اجتماعى سازمان‏هاى دمكراتيك زنان در اين كشورها را تشكيل مى دهد.

هشتم مارس، روز جهانى زنان

جنبش زنان ايران براى دستيابى به حقوق اجتماعى كه در سطوح مختلف در دوران سلطنت قاجاريه بروز كرده و در جريان جنبش تنباكو و انقلاب مشروطه و به‏ ويژه به دنبال پيروزى انقلاب اكتبر در روسيه رشد كرده بود، از تاريخى قريب به دو قرن برخوردار است. جنبش دمكراتيك زنان ايران يكى از بخش‏ هاى چشمگير و پرتوان مبارزات توده ‏اى در ايران پس از پايه ‏گذارى حزب توده ايران بوده است. نقش شخصيت‏ هاى برجسته توده ‏اى، ازجمله مريم فيروز در اين مبارزات نقشى فراموش نشدنى و سرمشق مبارزات كنونى زنان ميهن ما است. جنبش زنان ميهن ما اما اكنون از وحدت ضرورى برخوردار نيست. بررسى علل آن و ارايه نظر و يا پيشنهاد براى ايجاد وحدت در جنبش زنان هدف سطور فعلى نيست. باوجوداين، ضرورت چنين وحدتى بشدت به چشم مى خورد كه اما نياز به وجود زمينه نظرى لازم دارد. شايد نكات بالا بتوانند پايه بحثى را براى چنين وحدت عمل ارايه دهند. درعين حال كمكى باشند براى ممانعت از استفاده ابزارى از حقوق زنان و انحراف آن به‏ منظور ابزار تثبيت شرايط حاكم بر ايران از يك‏سو و همچنين استفاده امپرياليسم جهانى براى به كارگيرى جنبش زنان در خدمت اهداف خود در ايران از سوى ديگر.

جريان‏هاى راست در ايران و همچنين در خارج از كشور و به ويژه مقيم ايالات متحده آمريكا با در اختيار داشتن دستگاه عظيم تلويزيون صداى آمريكا مى كوشند با برنامه‏هاى روزانه در چند ساعت با استفاده از شرايط خفقان حاكم بر فضاى اجتماعى جمهورى اسلامى پرچم مبارزه براى حفظ ازجمله حقوق زنان را به دست گيرند! اين در حالى است كه توجه به خصلت دمكراتيك جنبش زنان كه تفاوت ماهوى دارد با برداشت ليبرالى از آزادى، امكان شناخت كوشش ارتجاع براى استفاده ابزارى از جنبش زنان را به وجود مى آورد.

مبارزات جنبش‏ هاى فمينيستى تا آنجا كه مبارزه براى تثبيت حقوق اجتماعى- قانونى زنان، رفع تبعيض جنسي و برقرارى تساوى حقوق مدنى زن و مرد در جامعه سرمايه‏دارى است، مبارزه‏اى دمكراتيك است. اشتراك نظر جنبش فميميستى ماركسيستى و غيرماركسيستى در مبارزه مشترك عليه تبعيض جنسي و محروميت‏هاى اجتماعى در جامعه سرمايه‏دارى براى زنان از ماهيت و مضمون دمكراتيك اين حقوق نتيجه مى شود. در اين مبارزات برداشت ليبرالى از تساوى حقوق زنان كه عمدتاً در سطح ظاهر و آزادى هاى جنسى باقى مى ماند، جايى نمى يابد. مضمون ليبرالى از آزادى زنان از اين‏رو يك‏سويه و متضاد است، زيرا آزادى اقتصادى زن در جامعه سرمايه‏ دارى هدف آن نيست.

مضمون آزادى ليبرالى، آزادى رقابت، آزادى قانون جنگل است. درست تحت تاثير شرايط حاكم بر نظام سرمايه‏دارى و برقرارى آزادى هاى ليبرالى است كه زن، همانطور كه پيش‏تر نشان داده شد، به اسيرى در چنگال تبعيض جنسى در روند توليد گرفتار و نهايتاً در كليت هستى اجتماعى به بند كشيده مى شود.

تعميق مبارزات جنبش‏هاى فمينيستى به منظور دستيابى به برابرى و تساوى حقوق اقتصادى واقعى براى زنان در جامعه، نهايتاً در جهت هموار سازى راه تحولات بنيادى در نظام سرمايه‏دارى عمل مى كند و در عين حال امكان استفاده ابزارى از جنبش زنان را از ارتجاع داخلى و جهانى سلب مى سازد (٧).

١- خانم آمنه كبريايي در ميزگردى كه توسط نشريه نقدنو برگزار شد (نقدنو شماره ١١، اسفند ٨٤- فروردين ٨٥) با نشان دادن «تبعات» اجراي نسخه نوليبرال «جهانى سازي» در بخش سرپرستي بهداشتي- درماني مردم، يعني «خصوصى سازي بيمارستان ‏ها»، در مورد وضع پرستاران زن و ديگر پرسنل نكاتي را برمى شمرد. ازجمله طولاني شدن ساعات كار (از ١٧٢ به ١٩٢ ساعت در ماه)، شيفت‏هاي ١٨ تا ٢٤ ساعته، «چك‏ليست» براي تعيين سطح دستمزد. خانم مريم محسني در مورد خارج ساختن كارگاه‏هاي كوچك‏تر از ١٠ نفر از شمول قانون كار سخن مى راند كه ٩٠% كارگاه‏ها و بنگاه‏هاي خدماتي كشور را تشكيل مى دهند، كه «به ضرر زنان كارگر و كارمند بوده» و تصريح مى كند كه «بدبخت‏ترين قربانيان اين اقدام بيش‏تر زنان (كارگر) هستند».

وضع زحمتكشان در كشورهاى پيشرفته سرمايه‏دارى نيز زير فشار سياست جهانى سازى بر همين منوال است. درحالى رشد نقدينگى در اين كشورها رشدى ٣٠ درصدى در سال نشان مى دهد، قريب به ٣٠ درصد مردم در آلمان در زير مرز فقر زندگى مى كنند. در سال ٢٠٠٧ دو و نيم مليون كودك در اين كشور در شرايط فقر قرار داشتند كه بخش عمده آنان فرزندان زنان مجرد مى باشند.

٢- جياشه مى نويسد، در «آغاز جنگ جهانى اول در اروپا انتخابات عمومى برپايه آراى نسبى هنوز وجود ندارد. نه در ايتاليا و نه در كشورهاى به اصطلاح ليبرال مانند انگلستان و فرانسه. تنها در برخى از كشورهاى اروپايى در سال ١٩١٩-١٩١٨ حق انتخاب براى مردان تصويب شده بود.» – ولاديميره جياشه Vladimiro Giacche`، “كدام دمكراسى“ دفاتر ماركسيستى آلمان ٠٦ر٥، ص ٢٠

٣- فمينيسم غيرماركسيستى را مى توان در دو بخش عمده مشاهده كرد. يكى فمينيسم ليبرالى كه مدافع نظام سرمايه‏دارى بوده و نتيجتاً مضمونى محدود دارد. اهداف اين جريان ليبرالى در جنبش زنان عمدتاً در آزادى هاى جنسى زنان و ظواهر پوششى و غيره خلاصه مى شود. موضع شديداً ضدماركسيستى و ضدتوده‏اى، از ويژگى هاى چنين جريانى است. اين جريان در مبارزات كنونى زنان ايران عليه تبعيض اجتماعى عمداً توسط جريان‏هاى راست خارج از كشور، ازجمله در آمريكا، نمايندگى مى شود.

برخلاف اين جريان، بخش دمكراتيك جنبش زنان در ايران متمركز است و در مبارزات آن ازجمله تبعيضات اقتصادى عليه زنان نقش عمده‏اى ايفا مى كند. برطرف ساختن تبعيضات “قانونى“ و سنتى- مذهبى يكى ديگر از زمينه‏هاى عمده مبارزاتى زنان ايرانى را تشكيل مى دهد.

بحث درباره تئورى اجتماعى درباره جايگاه بخش دمكراتيك جنبش زنان در اقشار و طبقات اجتماعى، بحث داغى را در محافل اجتماعى- علمى ازجمله در كشورهاى پيشرفته سرمايه‏دارى ايفا كرده و مى كند. در كنار موضع ماركسيستى كه در متن مقاله فعلى به آن پرداخته شد، برخى از نظريه‏پرازان و متفكرين در اين كشورها، جنبش زنان را همانند جنبش جوانان، دانشجويان و …، جنبشى ناشى از شرايط حاكم بر نظام سرمايه‏دارى دوران افول مى دانند. تحت تاثير اين شرايط، تضادهاى غيرقابل حل در نظام سرمايه‏دارى، ازجمله تضاد تبعيض جنسي، ناشى از زوال و انحطاط فرهنگى نظام سرمايه‏دارى است. نظريه “جامعه يك‏بعدى“ (هربرت ماركوزه) نمونه ‏اى از اين تئورى اجتماعى مى باشد. لئو كفلر Leo Kofler  انديشمند اتريشى، حاملان جنبش‏هاى اجتماعى اين دوران انحطاط نظام سرمايه‏دارى دوران افول را “نخبگان ترقى خواه“ مى نامد كه براى تحقق جامعه هومانيستى سوسياليستى مى كوشند. در ارتباط با جنبش سال «٦٨» در جهان، اين انديشمند ماركسيست، اين جنبش‏ها را “خميرمايه“ جنبش تساوى حقوق و آزادى خواهى ترقى خواهانه در نظام منحط دروان افول سرمايه‏دارى مى داند. جنبش دمكراتيك غيرماركسيستى فمينيستى در كشورهاى اروپايى، پس از پايان‏يافتن جنبش «٦٨»، از بقاياى آن بوجود آمد.

٤- Danga Vileisis: Klasse und Geschlechtsordnung: Das Verhältnis von Marxismus und Feminismud  در كتاب Kommunistisches Mnifest passe  –  Marxismus im 21. Jahrhundert انتشارات Pahl-Rugenstein 1999

٥a- “ه پ برنر“  H. P. Brener، روانشناس و فيلسوف معاصر آلمانى ريشه پايگاه بيولوژيك، روانى و اجتماعى شخصيت انسان را برپايه نظريه اسلوب‏شناسى علمى- فلسفى- تاريخى مورد بررسى قرار داده است و آن را به‏مثابه يك واحد ديالكتيكى كه هم‏زمان در طول تكامل خانواده گونه انسان رشد و عمل كرده، ارزيابى مى كند. او در كتاب “تئورى ماركسيستى شخصيت و انسان به‏مثابه واحد بيو- پسيكو- سوسيال“ (٢٠٠٢، نشر Paul-Rugenstein  آلمان) مى نويسد: «نزد ماركس، ديالكتيك بيولوژيك و جامعه‏شناختى در رشد انسان، به‏مفهوم رشدى درجه‏ بندى شده از نظر زمانى و يا تعقلى- ساختارى نيست كه يكى پس از ديگرى تحقق يافته باشد، بلكه رابطه و نسبت توامانى است كه از ابتداى رشد و تكامل خانواده گونه انسان، وجود داشته است. جنبه اجتماعى، چنان‏كه مورد نظر فرويد است، به‏مفهوم تاثيرى خارجى بر جنبه بيولوژيك نيست. جنبه بيولوژيك، مستقل از جنبه اجتماى نيست، و بخش روان‏شناختى نيز تنها حلقه واسطه‏اى كه آن دو واحد ديگر را مى پوشاند، به شمار نمى رود.» (صفحه ٣٩)

٥- در مسيحيت خداوند پس از خلق آدم، حوا را از دنده دوازدهم آدم مى سازد.

٦- لوزوردو براى شخصيت و حرمت انسان مضمونى اونيورزآل universal و جهانى و همگانى و عام و لذا از نظر جنسى خنثى قائل است و آن را مترادف با مفهوم ناسيونال و ملى مى داند  كه همچنين ارزشى جهانى است. احترام به مليت خود و ارج داشتن خصوصيات ملى، زبان، اداب و رسوم و غيره هم‏سو و سازگار است با ارج داشتن خصوصيات ملى خلق‏هاى ديگر. درحالى كه تحقير خلق‏ هاى ديگر و بى حرمتى به آن ‏ها نه تنها موضعى در تضاد با مضمون جهانى مفهوم ملت و همچنين انسان است، بلكه موضعى شوينيستى و ضدبشرى است. انديشه و ايدئولوژى “خلق ‏برتر“ از قابليت جهانى شدن برخوردار نيست. «ملت برتر و آقا تنها زمانى مى تواند وجود داشته باشد، زمانى كه خلق‏هاى نازل‏تر و برده نيز وجود داشته باشند. همين ارزيابى را بايد از “خلق برگزيده شده“ داشت كه عبارت مورد علاقه بوش جوان (رئيس جمهورى كنونى ايالات متحده آمريكا) است كه اين دگم را اعلام داشته است: “ملت ما از طرف خداوند برگزيده شده است براى اجراى اين وظيفه تاريخى كه الگويى براى جهان باشد.“ اين صدايى منفرد نيست. به كلينتون گوش فرادهيم: آمريكا “بايد به رهبرى خود بر جهان ادامه دهد … ميسيون Mission (وظيفه مذهبى) ما از نظر زمانى محدود نيست.“ و بوش پدر: “من در آمريكا ملت رهبر را مى بينم، تنها ملتِ داراى نقش ويژه در اين جهان.“ و بالاخره كيسينجر: “وظيفه رهبرى جهان را به‏عهده داشتن، خصلت USA  و ارزش‏هاى آن است.“ …».

لوزوردو در ادامه مى نويسد “خلق برگزيده شده“ نيز كاتگوريى نيست كه بتواند جهانى شود.» تنها يك خلق است كه براى رهبرى جهان برگزيده شده است . نبايد حيران ماند كه اين انديشه چرا به «برخوردهاى انفجارى» انجاميده است. براى درك ريشه برخوردها بايد اين نظر بوش را با جمله معروف هيتلر مقايسه كرد: «نمى تواند دو ملت برگزيده وجود داشته باشد. ما ملت خداوند هستيم.» (‍Prof. Dr. Domenico Losurdo ، wider den Mythos vom deutschen Sonderweg در دفاتر ماركسيستى – آلمان – شماره يك سال ٢٠٠٨)

٧- جامعه‏شناسى تجربى بورژوازى زمينه تئوريك مبارزات جنبش‏هاى فمينيستى غيرماركسيستى و ليبرالى را تشكيل مى دهد. به نظر اين تئورى جنبش زنان از نوع “جنبش‏هاى مدنى غيردولتى“ است. (نگاه كن به ”حقوق زنان، حقوقي دمكراتيك است“http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1979). اين تئورى عملكرد و مبارزات اجتماعى اين سازمان‏ها را مطلق‏گرانه بر «عمل و پراكسيس» استوار را مىداند. اين نظريه آزادى هاى صورى، ازجمله آزادى جنسى را مطلق‏گرايانه و جدا از كليت هستى اجتماعى زنان مطرح ساخته و دنبال مى كند. مبارزه براى تساوى حقوق جنسى زنان و مردان، ازجمله “آزادى جنسى“، نقش بزرگى در دستيابى به تساوى حقوق زنان در جامعه سرمايه‏دارى ايفا كرده و مى كند، اقدام نادرست، جدا سازى اين خواست از حقوق دمكراتيك و اقتصادى در مبارزات اجتماعى است.

علت بن‏ بست بودن مبارزات جنبش‏هاى ليبرالى و غيرماركسيستى زنان در جامعه سرمايه ‏دارى ريشه در همين جداسازى خواست‏ ها “جنسى“ در برابر خواست‏ هاى اقتصادى زنان و مطلق ‏سازى آن‏ ها در جامعه طبقاتى دارد. چنين برداشتى امكان شناخت كليت هستى اجتماعى- اقتصادى زنان را در جامعه طبقاتى ازبين مى برد.

بدين‏ترتيب، محدود ساختن اسلوبي شناخت پديده‏ها تنها به بررسي ظاهر پديدهِ «پراكسيس فعاليت زنان» و تبديل اين ظاهرامر به مضمون پديده جنبش زنان، ضرورتاً از درك مضمون و خصلت اجتماعي حقوق زنان كه خصلتي تاريخي و مشخص است، باز مى ماند. براى مثال مسائل مشخص جنبش زنان در ايران كه در زيرنويس ١ مطرح شد، در بحث‏هاى خارج از كشور و تلويزيون‏هايى كه روزانه چندين ساعت برنامه براى زنان پخش مى كنند، بازتابى نمى يابد و مطرح نمى شود.

جنبش دمكراتيك زنان و تشكل‏هاى آن در زمره سازمان‏هاى دمكراتيك قرارداشته (جوانان، دانشجويان و …) كه در جوار سازمان‏هاى صنفى (سنديكا، شورا) و احزاب سياسى كه سازمان‏هاى طبقاتى را در جامعه تشكيل مى دهند، از وظايف پراهميت برخوردار هستند. سازمان‏هاى دمكراتيك زنان، جوانان و دانشجويان در كنار احزاب طبقات اجتماعى نيروهاى شركت كننده در نبردهاى اجتماعى را تشكيل مى دهند و مى توانند در لحظاتى نقش تعيين كننده ايفا سازند. براى مثال خواست تساوى حقوق بين زن و مرد در دوران كنونى (و همچنين جنبش دانشجويى براى دستيابى به آزادى هاى قانونى در كنار جنبش صنفى زحمتكشان)، موقعيت مركزى و ويژه‏اى را براى سازمان‏هاى دمكراتيك زنان در ايران براى تغييرات اجتماعى ايجاد كرده است.

“سازمان‏هاى مدنى غيردولتى“ NGO انديشه نو و به ظاهر “چپى“ است كه گويا مى تواند وظايف نوسازى هستى اجتماعى را به عهده گيرد، به شرط آنكه براى كليه بخش‏هاى حيات اجتماعى به وجود آمده و عمل كند. اين نظريه نظريه قالب در جنبش فمينيستي غيرماركسيستي ايراني و غيرايراني است. آن ها مي كوشند آن را به عنوان سازمان «مدرن» تبليغ و در برابر نظريات ماركسيستي طرح سازند. نگاه كن به http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1979

برخلاف اين برداشت پسامدرن از “سازمان‏هاى مدنى“ و وظايف غيرواقع‏ بينانه براى آن‏ها، چپ انقلابى اين سازمان‏ها، ازجمله سازمان‏هاى زنان را “سازمان‏هاى دمكراتيك“ ارزيابى مى كند كه در جوار سازمان‏هاى صنفى- سنديكايى- شورايى و احزاب سياسى كه سازمان‏هاى طبقاتى را در جامعه تشكيل مى دهند، از وظايف پراهميت برخوردار هستند. سازمان‏هاى دمكراتيك، مثلاً زنان، جوانان و دانشجويان وغيره، نيروهاى اجتماعى با پايگاه اجتماعى وسيع هستند كه مى توانند در لحظاتى نقش تعيين كننده در مبارزات اجتماعى ايفا كنند. براى مثال خواست تساوى حقوق بين زن و مرد در دوران كنونى در جهان سرمايه‏دارى، موقعيت مركزى و ويژه‏اى را براى سازمان‏هاى دمكراتيك زنان ايجاد كرده است. موقعيتى كه از طريق تعميق خواست اين سازمان‏ها براى تساوى حقوقى زن و مرد در پروسه اشتغال زنان از كيفيت واقعى دمكراتيك برخوردار است.




حقوق زنان، حقوقي دمكراتيك است نگاهي انتقادي به نظريه «جامعه‏ شناسي سياسي معاصر»

نقاله شماره ١٣٩١ / ٤٦ (١٦ اسفند)

واژه راهنما: نگاهي انتقادي به نظریه «جامعه‏شناسي سياسي معاصر» در مقاله “جنبش زنان، مفهومي نظري و يا واقعيتي جامعه‏شناختي“ (نشريه چيستا، شماره ٦ و٧، اسفند ٨٤ و فروردين ٨٥). نوشتار حاضر پيش از آغاز كار ”توده اي ها“ در فوريه سال ٢٠٠٨ نگاشته شده است.

«جامعه‏شناسي سياسي معاصر» مورد نظر مقاله كه به‏ مثابه «اسلوب روش شناختي» در دانشگاه ‏هاي كشورهاي سرمايه‏داري تدريس مى شود، پاسخ دقيقي به خصلت «جنبش‏هاي اجتماعي» نمى دهد و امكان شناخت و درك همه‏جانبه علمي آن‏ها را بوجود نمى آورد. صفت «جديد» و «معاصر» و انواع آن نيز كمكي در اين زمينه نمى تواند باشد.

نگارنده مايل است، به كمك نگرش انتقادي به مقاله فوق‏الذكر در نشريه چيستا، ناكارآمدي جامعه شناسي تجربي    بورژوايي كه ماكس وبر Max Weber، جامعه شناس نامدار قرن گذشته آلمان يكي از برجسته‏ترين نمايندگان آن است، مستدل سازم. (صفحه‏ها مربوط به شماره پيش‏گفته نشريه چيستا است)

١- مقاله، جنبش زنان را بخشي از «جنبش‏هاي اجتماعي جديد» مى داند (ص ٤٤٣) كه «بيش از هرچيز به سياست فرهنگي توجه دارد و اين سياست را در وسيع‏ترين مفهوم ممكن، به مثابه ستيز [با] و دگرگوني هويت‏ها و ساختارهاي اجتماعي درك مى كند» (ص ٤٤٥) و «به هيچ چيز كم‏تر از انقلاب راضي» نيست (ص٤٤٦).

خصلت اعتراضي و ستيزگراي اين جنبش‏ها برپايه “تئوري انتقادي“ در نظريات “مكتب فرانكفورت“ قرار دارد كه گويا انتقادي بنيادين و هم‏جانبه و همه‏گير است، «شورش و طغيان مطلق عليه وضع موجود» (١). مكتب فرانكفورت (٢) در دهه‏هاي ٢٠ و ٣٠ قرن گذشته در اروپا و آمريكا پديد آمد به منظور ايجاد جريان نظري جانشين و آلترناتيو در كنار و عليه ماركسيسم. تئوري شناخت آن را “ديالكتيك نفي“ تشكيل مى دهد كه از طريق برشمردن ويژگي‏ها و آنچه كه پديده مورد بررسي دارا نيست، حاصل مى شود. در مقاله نيز بجاي ارائه تعريف از «جنبش‏هاي اجتماعي جديد» و بيان خصلت آن‏ها، براي آن‏ها اين «ويژگي» ارائه مى شود كه «نماينده منافع گروه‏هاي اجتماعي خاص» نيستند (ص ٤٤٦).

٢- “سازمان‏هاي مدني غيردولتي“ NOK آن شكل «سازماندهي غيررسمي، باز و انعطاف‏پذير» است كه به نظر مقاله «ويژگي» ديگري از جنبش‏هاي اجتماعي جديد را تشكيل مى دهد كه «بشدت به رسانه‏ها جمعي متكي‏اند» (ص ٤٤٦).

وابستگي به رسانه‏هاى جمعى موجب تاثيرپذيري شديد اين سازما‏ن‏ها از دستگاه عظيم تبليغاتي در خدمت منافع كنسرن‏هاي بزرگِ فرامليتي و سرمايه مالي امپرياليستي مى شود. “صنعت فرهنگ سازي“ با هدف مغزشويي وظيفه اصلي اين دستگاه‏هاي پرنفوذ نظام حاكم را تشكيل مى دهد. اين اعا كه گويا مى توان در دوران “اينترنت“ و “سي ان ان“ و “بي بي سي“ و ديگر ابزار و اهرم‏هاي صنعت فرهنگ‏سازي در خدمت شكل بخشيدن به وضع روحي و نظريات انسان “منفرد“، سياست «جديد» و «معاصر» و مستقلي براي جنبش‏هاي اجتماعي تنظيم كرد، دقيقاً القاي هدفي است كه اين دستگاه‏هاي تبليغاتي دنبال مى كنند. پتر بورگر Peter Bürger ، جامعه‏شناس معاصر آلماني، «فضاي عمومي و اجتماعي را تنها همان بازاري مى داند كه در آن سيماي “مجازي“ جهان و انسان به فروش مى رسد» (٣). بازار مكارهِ فريبكارِ دورانِ سرمايه‏داري نوليبرال امپرياليستي، همان بازار توليد پرده‏هايي است كه بر روي صفحات وسائل ارتباطات عمومي و در نشريات و ديگر وسائل شكل دهنده فرهنگي جامعه در جريان‏اند. چه كسي اين سيل عكس‏ها را توليد مى كند؟ توليد كنندگان به كمتر از ده كنسرن محدود شده اند. اين ‏بار نبايد از ديكتاتور سياسي وحشت داشت، بلكه از قدرت وسائل ارتباطي كه هر روز بيش‏تر در دست‏هاي معدودتري انباشته مى شود، بايد وحشت داشت. (موفقيت نسبي حزب برلوسكوني در انتخابات مجلس سناي ايتاليا در ژانويه ٢٠١٣ از اين اهرم بهره برد).

اين دست‏هاي معدود، اين روند را “تجمع پديدآورنده“ Synergie مى نامند، درواقع اما همان مونوپل و انحصارات هستند كه هژموني خود را براي استعمار معنوي انسان برقرار ساخته‏ اند. امري كه به اين پرسش پاسخ مى دهد كه «چه كسي در آينده ارائه و كنترل انديشه را در اختيار خواهد داشت.» بدين‏ترتيب اهرم و ابزار ارتباط گروهي ديگر تنها يك قدرت مالي در جامعه نيست، بلكه «قدرتي است براي شكل دادن به جامعه (جهاني).» بى جهت هم نيست كه صادرات امپرياليسم آمريكا در بخش توليد براي دستگاه‏هاي ارتباط گروهي Media، «پس از صادرات جنگ‏افزارها، دومين رقم را تشكيل مى دهد» (همانجا).

كريستيان ليدينگر Christian Leidinger در تحقيقات خود تحت عنوان “كمپلكس صنعتي- نظامي- ارتباطات” Militärisch-Industriell-Medialen Komplex نشان مى دهد كه «توليد كنندگان تسليحات و ديگر كنسرن‏هايي كه از بغل وسائل جنگي سود مى برند، به‏ويژه پنتاگون، وزارت دفاع آمريكا، بزرگ‏ترين كنسرن‏هاي شريك در بخش توليد فيلم و ديگر توليدات فرهنگى هستند» (به‏نقل از بورگر).

در ادامه بورگر از كتاب خود تحت عنوان “سينماي ترس- ترور و جنگ، هنرِحاكميتِ دولتيِ توليد شده در هوليود» را نقل مى كند كه در آن ثابت كرده است كه چگونه «پنتاگون در تنظيم مضامين فيلمنامه‏هاي فيلم‏هاي به ظاهر بي غل‏وغش دخالت مى كند. ازجمله فيلمنامه‏هايي كه توسط خود دستگاه نظامي تهيه و براي تهيه فيلم، بازي‏هاي كمپيوتري، برنامه‏هاي تلويزيون از طريق كابل وغيره تعيين مى شود.» در اين فيلمنامه‏ها و بازي‏هاي كمپيوتري وغيره آن برنامه  استراتژيك و آن ديكته فرهنگي مطرح و القاء مىشود كه «براي پذيرش سياست حاكم» ضروري است.

٣- جامعه‏شناسي تجربي بورژوازي، همانطور كه در موضوع مقاله نيز تصريح مى شود، انديشه خود را «در وهله اول بر عمل و پراكسيس» محدود مى سازد.

محدود ساختنِ اسلوبيِ شناختِ پديده‏ها تنها به بررسي ظاهر پديدهِ «پراكسيس فعاليت زنان» ضرورتاً از درك خصلت اجتماعي حقوق زنان كه خصلتي تاريخي است، يعني در مرحله معيني از رشد تاريخي جامعه ايجاد مى شود، عاجز است. ازاين‏رو نيز براي اين اسلوب و نگرشِ توصيفي و نظاره‏گرِ ظاهربينِ پديده‏ها، خصلتِ دمكراتيكِ خواست برابري و تساوي حقوق زنان با مردان به‏مثابه شهروند تمام عيار در جامعه بورژوازي درك نشده باقي مىماند و شناخت تنها به شكل و «قالب» آن محدود مىگردد و لذا مقاله از «سه قالب سكيولاريستي، سوسياليستي و اسلامي» (ص ٤٥٠) جنبش زنان صحبت به‏ميان مى آورد.

برهمين پايه است كه «پدرسالاري سنتي متجلي در مذهب» (همانجا)، به عنوان پديده‏اي مربوط به دوران نظام‏هاي عتيقه‏اى، برده‏دارى، فئوداليسم و همچنين سرمايه‏دارى درك نمى شود. درك نمى شود كه «پدرسالاري» و ايدئولوژي «مذهبي»، هر دو تظاهر برقراري شرايط اقتصادي- اجتماعي حاكم بر هستي اجتماعي در جامعه طبقاتى است. عدم تساوي بين زن و مرد به‏مثابه پديده‏اي “طبيعي“ و ناشي از “سرشت“ بيولوژيك آن دو پذيرفته شده بود. حاكميت طبقاتي، در پشت “مشي و خواست الهي“ قرار داشت. «سنت» و «مذهب» وسيله ايدئولوژيك حاكميت طبقاتي در اين دوران است.

بندهاي اين وابستگي، در دوران “روشنگري“ و در جريان نبردِ بورژوازيِ انقلابيِ دورانِ طلوعِ سرمايه‏داري فروريخت. حاكميت بورژوازي انقلابي پاياني بود براي نظم فئودالي و بقاياي ماقبل آن و حاكميت كليساي كاتوليك. انقلاب كبير فرانسه شكل كلاسيك برقرارى حاكميت بورژوازي انقلابي را بمنظه ظهور رساند. نبرد طبقاتي اما با اين پيروزي پايان نيافت. بقاياي طبقات گذشته توانستند براي مدتي دوباره حاكميت خود را برقرار سازند و يا در ائتلاف‏هايي در سطح حاكميت، به دفاع از منافع خود بپردازند. دفاع سرمايه‏دارى به حاكميت رسيده از منافع خود، با توجه به تغيير موضع بورژوازي كه ديگر نيروي انقلابي نبود و به طبقه غارتگر و استثمارگر حاكم تبديل شده بود و مىبايستي براي تحكيم مواضع حاكميت خود عليه زحمتكشان به نبردهاي اجتماعي سهمگيني بپردازد، ايدئولوژى سنتى را به خدمت گرفت.

رشد فرهنگي- اجتماعي جامعه نسبت به رشد اقتصادي عقب ماند. رشد روبنا نسبت به رشد زيربناي هستي اجتماعي به زائده‏اي تبديل شد كه براي تحقق آن نبردهاي طولاني و سخت آينده در شرايط مشخص حاكم بر هر جامعه ضروري بود، ازجمله توسط زنان، تا به حقوق دمكراتيك شهروندي خود در نظام سرمايه‏داري دست يابند. بى جهت هم نيست كه برخورداري از حق راي توسط زنان در سوئيس، يعني در كشور اروپايي و يكي از متروپل‏هاي نظام سرمايه‏داري تنها در سه دهه پيش و در فرانسه در سال ١٩٤٥ (به مقاله “زنان و انقلاب كبير فرانسه“ در همين شماره چيستا مراجعه شود) تحقق يافت. هنوز پس از جنگ جهاني دوم اين سنت حكمفرما بود كه دختران و زنان اروپايي بدون “سرپوش“، از روسري تا كلاه، مجاز نبودند از خانه خارج شوند. بدين‏ترتيب، اگر چه سرمايه‏داري به‏طور عمده به مثابه نظم نوين ازجمله در اروپا حاكم شده بود و “دولت مدرن“ خود را تشكيل داده بود، از نظر فرهنگي برقراري تساوي حقوق مدني در اين كشورها برقرار نشد و هنوز هم دستمزد زنان نسبت به مردان براي كار مشابه در آلمان ١٧% نازل‏تر است.

٤- اصطلاح “دولت مدرن“ و “دولت شبه‏مدرن“ كه در مطبوعات فارسى زبان براي برشمردن شرايطي كه در آن گويا حقوق زنان و تساوي حقوق در اولي حاكم و دومي فاقد آن است، پاسخگوي ارزيابي دقيق و علمي وضع حقوق زنان در ايران نيست. ايران به‏مثابه كشوري كه مناسبات ماقبل سرمايه‏داري هنوز در آن رواج دارند، مثلاً بقاياي بزرگ‏زمين‏داري و ايدئولوژي مذهبي آن هنوز در جمهورى اسلامى ايران نقش عمده‏اي ايفا مى كند (املاك آستان قدس و حتى تعلق زمين خانه‏هاي مسكوني در شهرها به چنين سازمان‏ها)، و رشد سرمايه‏داري در آن عمدتاً هنوز در سطح وابسته- مونتاژي قرار دارد كه در آن نقش سرمايه‏داري تجاري (عقب‏افتاده‏ترين و ارتجاعي‏ترين بخش سرمايه‏داري) سهمي سنگين است، اجباراً زمينه لازم و مناسبي را تشكيل نمى دهد كه در آن برقراري حقوق دمكراتيك بورژوايي براي زنان، آنطور كه در برخي از كشورهاي پيشرفته سرمايه‏داري وجود دارد، ممكن شده باشد.

به بيان علمي، برداشت ماترياليسم تاريخي از هستي اجتماعي كه محتواي جامعه‏شناسي ماركسيستي را تشكيل مى دهد، برپايه عجين بودن هستي فرهنگي- اجتماعي با هستي اقتصادي جامعه، عجين بودن سطح معنويت- فرهنگ و ايدئولوژي با سطح رشد نيروهاي مولده و زيربناي مادي جامعه قرار دارد. به عبارت ديگر ارزيابي علمي از وضع تاريخي جامعه مورد بررسي (مثلاً ايران)، از وحدت ذهنيت و عينيت هستي اجتماعي در آن مرحله تاريخي رشد نتيجه مي‏شود. برخلاف جامعه‏شناسي تجربي بورژوايي كه از اسلوب توصيفي نظاره‏گرِ ظاهربين پديده‏ها پيروي مى كند و قادر به درك كليت واقعيت نمى شود، اسلوب شناخت ماترياليسم ديالكتيك، با بررسي كليه لحظات و جنبه‏هايِ واقعيتِ هستيِ اجتماعي (سطح فرهنگ، اخلاقيات، سنت، ايدئولوژي، زيربناي اقتصادي، سطح رشد نيروهاي مولده، تعميق تضاد اصلي دوران و…)، به درك واقعيت نايل مي‏شود. تعيين جا و مقام و ارزش هر لحظه و جنبه در زنجيره عـلّـي شدن پديده‏هاي اجتماعي همانقدر در اين ارزيابي علمي مورد توجه قرار مي‏گيرد كه تغيير آن‏ها در ارزيابي منظور مي‏شود. بهم‏پيوستگي و بهم‏تنيدگي و يك‏پارچگي كليت واقعيت هستي اجتماعي در هر مرحله تاريخى رشد آن تنها از اين طريق قابل درك است. با چنين اسلوب است كه حقيقت (نسبي) شناخته مي‏شود.

٥- به عبارت ديگر، درك علت قالب «پركسيس فعاليت زنان» در هر جامعه و مرحله تاريخي رشد آن، و به‏طريق اولي درك مضمون خواست‏هاي مشخص مطرح شده در مبارزات در هر دوره، تنها با درك زيربناي اقتصادي- اجتماعي حاكم بر آن جامعه مشخص ممكن است.

احسان طبري در اثر خود با عنوان ”درباره انسان و جامع انساني“ كه همزمان با برگزاري ششمين كنگره حزب توده ايران (بهمن ١٣٩١) براي اولين بار توسط انتشارات حزب توده ايران منتشر شد، در نفي مطلق گرانه نگرش به قالب و ظاهر پديده در «تاريخ نگاري بورژوايي»، به توضيح نقش زيربناي اقتصادي در برپايي هستي اجتماعي پرداخته و ازجمله مي نويسد: «ماركسيسم بناي تحقيق را بر بررسي واقعيت عيني تاريخي، مانند نيروهاي مولده و رشد آن، تقسيم كار اجتماعي، اشكال مالكيت، شيوه هاي مختلف توليد نعمات مادّي و معنوي …» (ص ١٦ تا ١٨) قرار مي دهد. (اضافه شد)

هستي اجتماعي، كليتي تجزيه ‏ناپذير است. جامعه ‏شناسي بورژوايي با اسلوب نظاره‏گرِ ظاهربين و تنها متكي به تجربه و ارزيابي توصيفيِ هستى اجتماعى، قادر نيست، كليت آن را درك كند، اگر هم اينجا و آنجا اجباراً و ناخواسته به اهميت زيربناي اجتماعي براي شكل گرفتن فرهنگ حاكم اعتراف نيز مى كند. مقاله نيز در “نتيجه‏گيري“ خود به «بستگي داشتن [نظريات و مبارزات] … فمينيسم بومي … به دگرگوني‏هاي اجتماعي و اقتصادي گسترده‏تر و تحكيم پايه‏هاي جنبش رفورماسيون در ايران» اذعان دارد، بدون آنكه از پيگيري لازم در اين برداشت ماترياليسم تاريخي برخوردار باشد و از اين طريق به درك كليت واقعيت نايل شود.

اگرچه مقاله در جاي جاي ارائه اسناد و فاكت‏هاي متعدد تاريخي نبرد زنان و مردان در ايران براي برقراري حقوق دمكراتيك زنان و تساوي حقوق آنان، ارتباط نبرد جنبش زنان را با نبرد اقتصادي- اجتماعي مردم بر مى شمرد (نقل تك تك آن‏ها از حوصله اين سطور خارج است)، به علت تعهد خود به اسلوب اعلام‏كرده در ص ٤٤٥ («مبنا و عزيمت ما در اين مقاله از مباحث صورت گرفته در جامعه‏شناسي جديد و آن‏چه به عنوان “جنبش‏هاي اجتماعي جديد“ انجام شده، مى باشد.»)، از پاسخ به پرسش خصلت جنبش زنان در نظام سرمايه‏داري به‏طور عام و جامعه ايراني در دوران كنوني به‏طور خاص، عاجز است.

متاسفانه مقاله استدلال و دليلي براي گفتمان خود در آغاز مطلب ارايه نمى دهد كه چرا به نظر مقاله، «“جنبش زنان“ در دل پروژه‏ي دموكراتيزاسيون جاي» نمى گيرد؟ در دل پروژه‏ي دمكراتيزاسيون قرار نداشتن جنبش زنان، بيان و گفتمان بسيار ساده‏ نگرانه و غيردقيق ارتباط و بهم‏تنيدگي مبارزات فرهنگي- اجتماعي با مبارزات براي تغييرات اقتصادي هستي اجتماعي كه پيش‏تر نشان داده شد و در مقاله نفي مى شود، است. اين نگرش، نگاهي به قول احسان طبري از روزني تنگ به ماترياليسم تاريخي و ديالكتيكي است. همچنين، آنچه كه مقاله در چند سطر پائين‏تر نيز عنوان مى كند، استدلالي عليه درست و صائب بودن «تعريف‏هاي جامعه‏شناسي كلاسيك از كنش جمعي»، نيست كه مقاله آن را به جاي جامعه‏شناسي ماركسيستي مطرح مى سازد. طرح نادرست و درك نشده جامعه‏ شناسي ماركسيستي، كار پاسخ دادن در سطح به آن را به كمك نظريات رفرميستي مكتب فرانكفورت آسان مى سازد، اما امكان پاسخ حتي به پرسش‏هاي خود مطرح كرده را هم به او نمى دهد. درك علل «پراكندگي و شكاف» در جنبش زنان ايران و «تفسير خاص از “زن ايده‏آل“ … در عصر پهلوي … و عصر پس از انقلاب ١٩٧٩»، كه مقاله در نتيجه‏گيري خود مطرح مى سازد،‌ تنها از طريق قراردادن شكل و چگونگي پراتيك جنبش در شرايط مشخص مرحله رشد كليت هستي اجتماعي كشور ما ايران در اين دو «عصر»، ممكن است و نه تنها از طريق ارزيابي تنها از برداشت‏هاي ايدئولوژيك حاكم (تحميل بى حجابى و حجاب به زور) در اين دو «عصر».

علي كياني، يكي از آن «كساني» است كه كيانوري را احاطه كرده بودند. كيانوري در نامه خود در تائيد مخالفتش با خواست «دفاع از جمهوري اسلامي» توسط راه توده‏، از آن ها صحبت مي كند. اين علي كياني در مقاله اي در ”راه توده“ قلابي، با تكيه به اين بخش از نظريه طرح شده در ”چيستا“ و با سواستفاده از نام كيانوري در عنوان مطلب، نادرستي شيوه اعمال شده «در عصر پهلوي … و عصر پس از انقلاب ١٩٧٩» را كه او آن عصر خميني مي نامد، به اصطلاح نشان مي دهد. (اضافه شد)

٦- با مبنا قراردادن اسلوب جامعه‏شناسي ماركسيستي مى توان خواست ‏ها و منافع و آماج مبارزاتي جنبش زنان را در جوامع طبقاتي، ازجمله در ايران، به دو دسته عام و خاص تقسيم كرد.

اول- عام، آن خواست و آن آماج‏هاي مبارزاتي هستند كه ناشي از موقعيت زنان در روند توليدي حاكم مى باشند كه مجبورند براي تامين نيازهاي مادي و معنوي خود، نيروي كار خود را همانند مردان بفروش برسانند. در اين زمينه اشتراك منافع فروشندگان نيروي كار فكري و بدني زن و مرد وجود دارد. با اين تفاوت كه استثمار زنان معمولاً شديدتر و خشن‏تر عملي مى شود. امري كه به‏ويژه به نسبت سطح رشد تاريخي مناسبات اجتماعي- فرهنگي در جامعه مشخص طبقاتي، متفاوت مى باشد.

دوم- خاص، آن خواست‏ها و آماج‏هاي مبارزاتي هستند كه ناشي از جنسيت زنان مى باشند. اين بخش از منافع زنان تنها در روند توليد اجتماعي مورد تهاجم غارتگرانه قرار ندارد، بلكه همچنين بنا به ويژگي فرهنگي- اخلاقي- سنتي- ايدئولوژيك حاكم در جامعه كه در مقاله نيز با مقوله «مرد‏سالاري» مشخص مى شود، مورد تخطي قرار مىگيرد. اين منافع براي اقشار مختلف زنان در هر كشوري بشدت متمايز و گاه متضاد نيز مى باشند.

مبارزه عليه «ستم مضاعف» نسبت به زنان كه در برنامه نوين حزب توده ايران (مصوب ششمين كنگره آن، بهمن ١٣٩١) به عنوان وظيفه پراهميتي در خط مشي انقلابي حزب توده ايران مورد تاكيد قرار گرفته است، مبارزه عليه اين دو دسته از منافع و حقوق عام و خاص زن در جامعه مي باشد كه در پيوندي جداي ناپذير با يكديگر قرار دارند. (اضافه شد)

در مورد ايران مى توان از زبان برخي از فعالان جنبش زنان، هم با بخش عام و هم با بخش خاص منافع و خواست‏هاي زنان آشنا شد كه در بحث «ميزگردي» در نشريه “نقدنو“ (شماره ١١، اسفند ٨٤- فروردين ٨٥) تحت عنوان “جنبش زنان، مشكلات امروز، چشم‏انداز فردا“، بازتاب يافته است.

خانم آمنه كبريايي در اين ميزگرد با نشان دادن «تبعات» اجراي نسخه نوليبرال «جهانى سازي» در بخش سرپرستي بهداشتي- درماني مردم، يعني «خصوصى سازي بيمارستان‏ها»، در مورد وضع پرستاران زن و ديگر پرسنل نكاتي را برمى شمرد. ازجمله طولاني شدن ساعات كار (از ١٧٢ به ١٩٢ ساعت در ماه)، شيفت‏هاي ١٨ تا ٢٤ ساعته، «چك‏ليست» براي تعيين سطح دستمزد (ص ١٠). خانم مريم محسني در مورد خارج ساختن كارگاه‏هاي كوچك‏تر از ١٠ نفر از شمول قانون كار سخن مى راند كه ٩٠% كارگاه‏ها و بنگاه‏هاي خدماتي كشور را تشكيل مى دهند، كه «به ضرر زنان كارگر و كارمند بوده» و تصريح مى كند كه «بدبخت‏ترين قربانيان اين اقدام بيش‏تر زنان (كارگر) هستند» (ص ١٣).

نمونه‏هاي ذكر شده، نمونه‏هايي هستند از بخش عام فشار و استثماري كه فروشنده نيروي كار، چه زن و مرد، با آن در جامعه طبقاتي روبرو هستند و مبارزه عليه آن، آماج مشتركشان را تشكيل مى دهد، اگرچه بى ترديد وضع زنان كارگر در ايران به‏مراتب دشوارتر است.

در بحث درباره مقوله «تعدد زوجات» در ميزگرد نشريه ”نقدنو“، ماده‏ي ١١٣٣ قانون مدني (تفويض حق طلاق به مرد) كه قانوني ضد حقوق دمكراتيك زنان است و حق قانوني شهروندي آنان را در جامعه طبقاتي ايران، به‏خاطر جنسيتشان نقض مى كند، و مورد خاصي از آماج مبارزات جنبش زنان را تشكيل مى دهد، مورد توجه و بررسي قرار مىگيرد. در اين بررسي تفاوت برخورد زنان طبقات متوسط و پائين جامعه به اين ماده قانون مدني برشمرده مىشود (ص ١٤) كه بيان ويژگي خاص هستي اجتماعي در ايران است، ازجمله بيان وضعيت فرهنگي و تامين اقتصادي- اجتماعي اقشار متفاوت زنان ايراني در جامعه واحد.

ضرورت وحدت جنبش زنان در ايران، باوجود تفاوت منافع و خواست‏هاي اقشار مختلف زنان، نتيجه‏گيري عقلايي بحث «ميزگرد» است كه همزمان بيان وحدت و تجزيه‏ناپذير بودن كليت هستي اجتماعي نيز مى باشد. از اين‏روست كه «تفسير خاص از “زن ايده‏آل“ … در عصر پهلوي … و عصر پس از انقلاب ١٩٧٩»، كه نتيجه بررسي در مقاله نشريه چيستا است و برپايه «جامعه‏شناسي سياسي معاصر»، يعني جامعه‏شناسي تجربي بورژوازي قرار دارد كه متكي بر پايه نظريات مكتب فرانكفورت درباره «جنبش‏هاي اجتماعي جديد» مي‏باشد و در آن تنها به مسائل فرهنگي و ايدئولوژيك توجه مى شود، از ارزش علمي نازلي برخوردار است.

در جامعه سوسياليستي، همان‏طور كه در اتحاد شوروي سابق بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب كبير اكتبر عملي شد، كليه نابرابري‏هاي قانوني بين زنان و مردان غيرقانوني اعلام شد و تساوي حقوق آنان قانوناً تضمين گشت. با ايجاد كردن شرايط تحصيلي مشابه براي زن ومرد، با ايجاد شيرخوارگاه‏ها و مهد كودك و تحصيل و آموزش اجباري و رايگان براي كودكان و…، شرايط ضروري استقلال اقتصادي زنان در كوتاه‏ترين مدت برقرار شد. اين اقدامات زمينه لازم براي ايجاد شدن تساوي حقوق فرهنگي- اجتماعي بين زن و مرد را در طول زمان در كشورهاي سابق سوسياليستي ايجاد ساخت.

١- آندرآس گدو Andreas Gedö، ديالكتيك نفي يا نفي ديالكتيك؟ مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم، چاپ جديد ٢٠٠٥ در مجموعه فلسفه و سياست Philosophie u. Politik ، نشر نوي امپولز New Impuls، آلمان، ص ١

٢- براي آشنايي بيشتر به نظريات مكتب فرانكفورت، لطفاً به كتاب هنوز انتشار نيافته نگارنده تحت عنوان “دولت مدرن، دولت شبه‏مدرن، بختكي مرموز و ناشناختني؟“ و ترجمه مقاله آندرآس گدو در اين كتاب مراجعه شود. نگاه كن به ”ديالكتيك نفي يا نفي ديالكتيك، مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم“ دي ١٣٨٧  http://www.tudeh-iha.com/?p=651&lang=fa  و http://www.tudeh-iha.com/?p=659&lang=fa

٣- به بخش ٢٨ و ٢٩ در “دولت مدرن- دولت شبه‏مدرن“ مراجعه شود.




«قو خورشید را انتظار می کشد» (احسان طبری) “به مناسبت 8 مارس روز جهانی زن””

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٤٥ (١٥ اسفند)

واژه راهنما: برنامه نوين حزب توده ايران و جنبش آزادي خواهي و تساوي طلبي زنان.

در برنامه نوین حزب توده ایران (مصوب ششمین کنگره حزب، بهمن 1391) در ارتباط با مبارزه زنان میهن ما برای دستیابی به حقوق قانونی و انسانی خود، برقراری تساوی حقوق میان زن و مرد و پایان ستم جنسی علیه زنان، قرارهایی به تصویب رسیده است که نقش راهبردی برای مبارزه حزب طبقه کارگر و جنبش ترقی خواهی علیه تبعیض نسبت به زنان دارا می باشد. در آنجا ازجمله «ستم مضاعف» اِعمال شده علیه زنان «كه قرن هاست بر زنان ميهن ما مي رود»، محکوم شده است. همچنین کوشش حاکمیت سرمایه داری برای حذف زنان از گستره جامعه، به ویژه ایجاد موانع بر سر فعالیت علمی، تولیدی و شرکت در هستی اجتماعی مردود و محکوم شناخته شده است.

در «پیام کنگره ششم حزب توده ایران به: زنان آزادی خواه ایران»، اعتقاد حزب در ارتباط با مساله آزادی در جامعه بیان می شود و تصریح می گردد که «آزادی هر جامعه‌یی در گروی آزادی زنان آن جامعه است».

ششمین کنگره حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران با «درودهای گرم و پرشور به زنان آزادی خواه … خواستار لغو هر نوع ستم جنسی» علیه زنان می گردد.

زنده یاد احسان طبری در شعر “قو، خورشید را انتظار می کشد”، که سال ها پیش به مناسبت روز جهانی زن در زندان جمهوری اسلامی سروده است، در تائید خط مشی انقلابی حزب توده ایران که اکنون نیز در مواضع ششمین کنگره حزب آن تبلور یافته، ارتباط آزادی در جامعه انسانی را در روند مَردُمِش گونه انسان با برقراری تساوی حقوق میان زن و مرد در جامعه تصویر می کند. طبری در این شعر «حماسه ای در وصف زن و نبرد تاریخی او برای دستیابی به تساوی حقوق، “در انتظار دراز و دردآور خورشید”، خلق کرده است.» …

«نقش تاريخي زن كه در بخش عمده دوران قريب به صدوپنجاه هزارساله روند ”مَردُمِش“ انسان، مركز و لنگر گروه، خانواده و … گونهِ انساني بوده و ”بقاياي فراوان مادرسالاری“ (احسان طبری، “درباره انسان و جامعه انسانی”، ص 130) را نزد برخي از گروه ها و قبایل انسانی در منطقه آمازون، یا در جنگل های جنوب شرقی آسیا در برمه و … امروز هم مي توان يافت، تصویری در شعر طبری یافته است که خواننده در آن در ”هر سطري، باغي از عاطفه و انديشه“ (“با پچپچه پاییز”، ديباچه) طبری را می یابد. طبری در شرایط زندان نیز به طیف وظایف حزب طبقه کارگر می اندیشد و سرشت دوگانه ”ستم مضاعف“ اِعمال شده علیه زن را در طول تاریخ، همانند ”نقاشی چیره دست“ (ا ط) به تصویر می کشد: «ترا انكار كردند، لطافت گلگونت را، اشك هاي چون خونت را …

بر دريچه هاي آرزويت گِل گرفتند …

دنيايت را باغچه اي نهادند، در حيات خلوط خانه ات، كه با پرچين غمينِ تنهايي محصور شده بود …

آسمان بر تو حكم راند، به كثرت باران هايش، و ترا نيمه خواند …

حاكمان و محكومان، توامان بر تو حكم راندند، … عاشقانت بر تو حكم راندند، … فرزندانت بر تو حكم راندند، هم آناني كه ديروز از پستان هايت شيره حيات مي مكيدند …» … (به نقل از نوشتار منتشر نشده «دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری»)

«طبری در این شعر، دیالکتیک “تاریخی- ضروری” و منطق این روند را در استعاره های استه تیک شکوهمندی تصویر می کند. روند طولاني نبرد براي تساوي حقوق زن و روند مَردُمِش انسان با آمدن ”خورشيد“ راه حل دیالکتیکی منطقی- تاریخی خود را می یابد.

طبری با پيوند حق تساوی حقوق میان زن و مرد با روند مَردُمِش انسان — که با آغاز دوران ”تاریخ واقعی“ انسانیت در جامعه كمونيستي به راه حل دیالکتیکی خود دست می یابد –، بر اهمیت درک تساوی حقوق میان زن و مرد، در ارتباط با هستي گونه انسان، به مثابه مساله ای ”انسانی“ که مضمون مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران را نیز تشکیل می دهد، تاکید می کند: «آزادی هر جامعه‌یی در گروی آزادی زنان آن جامعه است!»

این اندیشه ستَرگ انساندوستانه طبری در وصف انسان و روند ”دراز و دردآور“ مَردُمِش ش در ”با پچپچه پاییز“ (بخش 12) همانند بلوری می درخشد. وصف انسان که موضوع اندیشه او را در ,حجم بلند ذهن“ش تشکیل می دهد، و همانند بلندای ”کاکل بلند کوه ها، که اولین تماشاگر سپیده دمانند [و] اولین آشیانه زمینی اشعه خورشید“ (احسان طبري، ”به آنكس كه به او مي انديشم“، شعر سروده در زندان جمهوري اسلامي)، توسط او در توصیف شخصیت زن در جامعه نيز در شعر ”قو، خورشید را انتظار می کشد“ پرداخته مي گردد. در آیینه اندیشه طبری است که مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران همانند نور ”خورشید“ بازتاب می یابد: ”آزادی هر جامعه‌یی در گروی آزادی زنان آن جامعه است!“» …

«به ياد دارمت اي زيباي من و عشق ما نپژمردني بود. و بلور محبت ما فراروييد و زندگي را ساخت. چرخشت ساليان از ما عصاره اي تلخ چكانيد. آه چه اشك ها و چه دردهاي نهفته و ناگفته! …

و مرواريدهاي شب و روزمان، چه سبك سرانه غربال شد!

و چگونه عمر، طاقه ابريشمين خود را فرو پيچيد! …

انتظارها. انتظارها در چارچوب هستي ما، سوزن دوزي بي انتها بود.

و تو اي پرستيده من، حفره هاي تاريك اين انتظار را با نور بزرگ خود پركردي و مرا از تهي بودن سرنوشت رهاندي و ما با هم در كنار درّه هاي ژرف و درياهاي آشفته و در زير آسمان خشمناك ايستاديم.

و در اين دالانِ عكس هايِ گوناگون، سرانجام درِ خروج فرا مي رسد. …» (“با پچپچه پاییز”، ١٢).

آزادي زن و آزادي انسان براي طبري داراي مضموني واحد هستند:

«اگر مرا بر دار کردند، ترا خوار کردند، اگر لبخند را از لبانم گرفتند، ترا هرگز لبخند نیاموختند، اگر بال های مرا شکستند، ترا هرگز پرنده نخواستند، من زیستم، و تو زیستی شکیبا، در انتظار دراز و دردآور خورشید …» (به نقل از نوشتار منتشر نشده «دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری»)

 

قـو خورشيـد را انتظـار مـی كشـد

– بمناسبت ٨ مارس روز جهانى زن –

ترا انكار كردند، لطافت گلگونت را، اشك‏هاى چون خونت را، نگاه عاشقانه‏ات را، زيبائى شاعرانه‏ات را.

سقف خانه‏هايت را كوتاه ساختند،

بر دريچه‏هاى آرزويت گِل گرفتند،

و آسمانِ خانه‏ات هماره ابرى بود،

و تو خورشيد را انتظار مى كشيدى.

          ***

دنيايت را باغچه‏ اى نهادند، در حياط خلوت خانه ‏ات،

      كه با پرچين غمينِ تنهايى  …  محصور شده بود،

قلبِ خونينت را كاشتى، و زبان خاموش و شيرينت را، و رنج‏ها را، و قصه‏هاى بى پايان حقارت‏ها را،

و تو خورشيد را دردمندانه انتظار مى كشيدى.

          ***

آسمان بر تو حكم راند،

      به كثرت باران‏هايش،

و ترا نيمه خواند.

زمين بر تو شوريد، و ترا انسانى حقير ناميد،

حاكمان و محكومان، توأمان بر تو حكم راندند.

همسرانت بر تو حكم راندند

      و تو، مرهم دردهايشان بودى.

عاشقانت بر تو حكم راندند

      آنانى كه نوازش دستانت را تمنا مى كردند،

فرزندانت بر تو حكم راندند

      هم آنانى كه ديروز از پستان‏هايت شيره حيات مى مكيدند.

و آسمان گواه بود، و ماه و خورشيد گواه.

ترا در حرير پيچاندند، و تو هيچ نگفتى، و دردمندانه نگاه مى كردى مظهر خورشيد را،

تو را در سرير خواستند، و تو هيچ نگفتى، و نگاه مى كردى.

ترا چون تابلويى رنگين، بر ديوار سرد خانه ‏ها آويختند، و تو هيچ نگفتى، و باز هم نگاه مى كردى.

          ***

اگر مرا بر دار كردند، ترا خوار كردند،

اگر لبخند را از لبانم گرفتند،

ترا هرگز لبخند نياموختند،

اگر بال‏هاى مرا شكستند،

ترا هرگز پرنده نخواستند.

          ***

من زيستم، و تو زيستى شكيبا، در انتظار دراز و دردآور خورشيد.

         ***

يك روز، چون امروز، خورشيد به خانه ‏مان آمد،

همانگونه كه بر تو تابيد، بر من تابيد و بر غنچه تابيد.

تو شكفتى، من شكفتم، و گل‏هاى باغچه شكفت،

و پرنده‏اى كوچك، اما خوش آواز، بر پرچين غمينِ حياط خانه ‏مان نشست،

و در جشن افتتاح عطر باغچه ‏مان، شادمانانه خواند.

و تو خواندى و من خواندم،

و آنگاه هم‏صدا شديم، و يك صدا خوانديم.

طبري در ”با پچپچه پاییز“ و شعر سروده در زندان، ”قو، خورشيد را انتظار مي كشد“، روند ”مَردُمِش“ انسان را باري ديگر، اين بار از ديدگاه «اولين برده» (ماركس) در جامعه طبقاتی، ترسيم مي كند. در طول هزاران ساله دوران «همبود نخستینِ» رشد جامعه بشري (احسان طبری، “درباره انسان و جامعه انسانی”، ص 96)، همان طور كه اشاره شد، زن داراي نقش و جايگاه مركزي بوده است. تحت تاثير رشد نيروهاي مولده و برقراري حاكميت مرد و تقسيم جامعه به طبقات در اين دوران طولاني، ما با روندي روبرو هستيم كه در نگرش اول از بلنداي تاريخي جامعه بورژوازي و برداشت ليبراليستي ”برابري“ در اين نظام قابل درك نيست، بلكه تنها با درك ديالكتيك ”تاريخي- ضروری ، تاریخی- منطقي“، در روند فرازمندي ماترياليست ديالكتيكي جامعه بشري شناخته و درك مي شود.

با توجه به این تاریخ طولانی مبارزه برای تساوی حقوق زن با مرد است که نمی توان این مبارزه را در سطح تنها حقوقی- اجتماعی (سیاسی- مدنی) در جامعه طبقاتی کافی دانست و باید آن را تا سطح تساوی حقوق اقتصادی تعمیق بخشید. آزادی واقعی زن و تساوی حقوق او با مرد و پایان سرکوب جنسی حاکم بر هستی «اولین برده» (مارکس) در جامعه انسانی، نکته ای که در مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران و در برنامه نوین آن «ستم مضاعف» نامیده می شود، هنگامی فرا خواهد رسید که جامعه از شرایط بردگی روزمزدی فرا روید و با برافتادن استثمار انسان از انسان دوران واقعی تاریخ انسانی، تاریخ انسانیت فرا رسد. دیالکتیک تلفیق مبارزه برای آزادی زن، برده قدیم و طبقه کارگر، بردگان روزمزد، بردگان جدید صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری، از این منطق دیالکتیک ضروری- تاریخی برخودار است. مبارزه علیه صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری و مبارزه برای برقراری آزادی زنان در جامعه پیوندی جدایی ناپذیر دارد. این مبارزه تلفیق وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی حزب طبقه کارگر و همه ترقی خواهان را در جامعه طبقاتی سرمایه داری تشکیل می دهد.

عجيب هم نيست كه نظريه پردازان بورژوازي، مانند كارل پوپر، نخواستند و نتوانستند سرشت تاريخي دوران همبود نخستین جامعه بشري و جامعه سوسياليستي- كمونيستي را درك كنند و هر دو را ”جامعه توتاليتر“ ناميدند. پوپر تز ”جامعه باز و بسته“ را ارايه داد كه بر پايه برداشت ”دموكراسي لیبرالیستی“ در جامعه بورژوازي امروزي پايه نهاده شده است.

پيش تر اشاره شد كه طبري ديالكتيك «منطقی- ضروری» و يا «منطقي- تاريخي» را در ”بنياد آموزش انقلابي“ (ص ٤٢)، «پروسه رشد و تكامل» مي نامد. روند تاريخي رشد، منطقي دارد. «وحدت تاريخي و منطقي، … حاوي پروسه تكوين ”كل“ است.» (همانجا). «وحدت تاريخي و منطقي در آنست كه مناسبات و وابستگي هاي جهات يك كل معين، تاريخ ظهور آن كل و تشكل ستروكتور ويژه ي آن را بيان مي كند.»

نقش مركزي و مادرسالارانه زن در جامعه همبود نخستین، نقشي منوط بر شيوه توليد اجتماعی در اين دوران بود كه عمدتا در جستجو و جمع آوري مواد خوراكي محدود مي شد. در چنين دوراني، نقش جمع و كل براي حفظ شرايط تداوم هستي گروه، ضرورت تاريخي اي را تشكيل مي داد كه با منطق خود، يعني در اولويت تام قرارداشتن منافع جمع بر منافع فرد تعیین می شد. زن و مادر به مثابه مرجع بازتوليد حيات، مرکز ثقل منافع جمع را تشکیل می داد و در مركز آن قرار داشت.

دوران طولانی مادرسالاری و پدرسالاریِ متکی به شیوه تولیدی همبود نخستین بر این پایه استوار بود. ناميدن چنين جامعه اي به عنوان ”جامعه توتاليتر“ توسط كارل پوپر كه در آن گويا حاكميت جمع بر فرد برقرار است، به طور ساده عدم درك آن شرايط تاريخي توسط او مي باشد. احسان طبری در اثرش که در بهمن ماه 1391 توسط انتشارات حزب توده ایران همزمان با برگزاری ششمین کنگره حزب با عنوان “درباره انسان و جامعه انسانی” انتشار یافته است نیز به توضیح دیالکتیک تاریخی- ضروری و بد-نافهمی این دیالکتیک توسط مداحان سرمایه داری همانند پوپرها می پردازد.

اين در حالي است كه در جامعه كمونيستي كه در آن با رشد نيروهاي مولده، استثمار انسان از انسان محو شده است و تامين نيازهاي مادي و معنوي هستي انسان در سطحي فراخ و همه جانبه تامين مي شود، ضرورت وجود استبداد و ”توتاليتاريسم“ نيز محو گشته و از اين روي تز كارل پوپر درباره  توتالیتر بودن جامعه کمونیستی فاقد زمينه علمي و واقعي مي باشد.

نظر بانيان سوسياليسم علمي در مانيفست كمونيستي درباره به وجود آمدن شرايط همه جانبه رشد فردي در جمع همبسته جامعه کمونیستی، به عنوان پيش شرط رشد كل جامعه، تنها با درك برقراري شرايط تساوي حقوق کامل زن با مرد در آن، قابل شناخت و درك است. از اين روي بايد درجه برقراري تساوي حقوق زنان در جامعه بورژوازی را، نزديكي و دوري از برقراري آزادي و تساوي حقوق براي انسان به مفهوم عام آن، براي گونه انساني و برقراری ارزش های انسانی درك كرد.

در چنين شرايط است كه مي توان واژه زيباي «روند مَردُمِش» طبري را براي زندگي انساني دست يافتن به آزادی و تساوی حقوق همه جانبه اجتماعی- اقتصادی زن در جامعه نیز ارزيابي نمود و روند و جستجوي مورد نظر او را در همه بعدها و نماهاي آن درك نمود: «آخر در اين كهكشان ها چيزي را مي جوييم: از بوزينگي تا آدميگري» … «ما ذرات نوريم. ما دارندگان عنواني شگرفيم: انسان!! … انسان با همه طنين بلورينش» (با پچپچه پاییز، ٦ و ١٠) … «تو زيستي شكيبا، در انتظار دراز و دردآور خورشيد … در يك روز، چون امروز، خورشيد به خانمان آمد … گل هاي باغچه شگفت، و پرنده كوچك، اما خوش آواز، بر پرچين غمينِ حیاط خانه ما نشست، و در جشن افتتاح عطر باغچه مان، شادمانه خواند …» (احسان طبري، ”قو، خورشيد را انتظار مي كشد“- به مناسبت ٨ مارس، روز جهاني زن-، شعر سروده در زندان). (به نقل از نوشتار منتشر نشده «دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری»)




احياي فعاليت مبارزه جويانه جنبش دهقاني وظيفه مبرم روز!

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٤٤ (٧ اسفند)

واژه راهنما: حل مساله نهايي زمين. جنبش مبارزه جوي دهقاني.

در برنامه نوين حزب توده ايران براي تصويب در ششمين كنگره حزب، حل نهايي مساله زمين در ايران يكي از خواست هاي مركزي است. اين خواست با توجه به شرايط اسفبار زندگي دهقانان ايران از يك سو و وضع توليد كشاورزي در حال نابودي در كشور از سوي ديگر، مي تواند نقشي تعيين كننده در تحولات بنيادين آينده كشور ايفا سازد.

از اين روي است كه در مقاله ”مسئله زمين، زندگي دهقانان و برنامه اقتصادي رژيم ولايت فقيه“ در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران (شماره ٩١٤، ٢٢ بهمن ١٣٩١ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1863) با اشاره به «سياست هاي ضد مردمي اقتصادي- اجتماعي رژيم ولايت فقيه در بخش كشاورزي» و با ارايه آمار و گزارش ها نشان داده مي شود كه «دهقانان ميهن ما در چنگال فقر و عقب ماندگي گرفتارند. پس از سه دهه پس از انقلاب بهمن، معضل زمين همچنان گلوي روستائيان كشور را مي فشارد.» از اين روي ارگان مركزي حزب بر نكته پراهميت «حمايت بي دريغ از حقوق دهقانان و مبارزه خستگي ناپذير براي زنده كردن جنبش دهقاني» انگشت گذاشته و آن را به عنوان وظيفه مبرم مبارزان توده اي اعلام مي كند.

نكات متعددي از نابساماني ها را مقاله نامه مردم با ارايه داده ها و گزارش ها مورد بررسي قرار مي دهد. ازجمله مساله «مهاجرت روستائيان به شهر»، «كاهش سطح توليد كشاورزي»، بحران ناشي از پرداخت نشدن «مطالبات كشاورزان» و …. مقاله به كمك داده ها نشان مي دهد كه اين نابساماني ها پيامد «سياست هاي مخربِ» اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي توسط حاكميت سرمايه داري در ايران مي باشد. براي نمونه اجراي دستور صندوق بين المللي پول براي حذف سوبسيدها، كه با «تورم ٣٥ درصدي» قيمت توليدات كشاورزي (خبرگزاري ايسنا، ٥ بهمن ماه ٩١) همراه بوده است، موجب اين وضع فاجعه بار براي كشاورزان شده است كه «خريد تضمينيِ» توليدِ دهقاني كه قيمت فراورده هاي آن يك سال پيش از طرف دولت اعلام شده بود، به ضد خود تبديل گشته و براي دهقانان با تشديد فقر همراه بوده است. حتي خبرگزاري ايسنا خود را مجبور ديده است از «ناكارآمدي اين بازوي حمايتي» سخن گويد. خبرگزاري ايلنا نيز از نقش سلف خران و واسطه ها خبر مي دهد (١ آذرماه) كه سود بران اصلي حذف يارانه هاي كشاورزي هستند كه دولت نظام سرمايه دار مجري برنامه صندوق بين المللي پول در ايران، دولت احمدي نژاد آن را به مورد اجرا گذاشته و به مقام قهرماني در اجراي اين سياست ضدمردمي و ضدملي نيز نايل گشته است. در حالي كه كشاورزان براي هر كيلو سيب زميني «قيمت تضمين» شده در سال گذشته را بالغ بر ١٦٠ تومان دريافت مي كنند، سلف خرها و واسطه ها، سيب زميني را «با ٦٠٠ تومان افزايش قيمت در هر كيلو در بازار مصرف عرضه» (ايلنا، همانجا) مي دارند!

نامه مردم با اشاره به نقش «اجراي برنامه آزاد سازي اقتصادي و شدت يافتن تحريم هاي امپرياليستي …، [تعيين] نرخ خريد تضميني را پايين تر از ارزش واقعي محصولات و هزينه ها و كار انجام شده از سوي دهقانان [اعلام كرده] … كه سبب زيان و ضرر روستاييان كشور، خصوصا دهقانان خرده پا و تهيدست مي شود.» نامه مردم با اشاره به «ورشكستگي دهقانان، به ويژه پس از اجراي هدفمندي يارانه ها و حذف يارانه هاي حامل سوخت، كود و بذر كه دامنه يي گسترده و سخت نگران كننده يافته است …»، خاطرنشان مي سازد كه «سياست هاي رژيم ولايت فقيه درست در نقطه مقابل منافع دهقانان زحمتكش كشور قرار دارد.»

با توجه به نابساماني ها برشمرده شده كه تنها بخشي از آن ها از مقاله افشاگرانه نامه مردم منتقل شد، اهميت مبارزه براي احياي اتحاديه هاي مبارزه جويي دهقاني، خود را با تمام قد نشان مي دهد. بايستي تمام نيرو را به منظور دستيابي به خواست هاي به حق و قانوني دهقانان كه در برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران به تصويب ارگان هاي حزبي رسيده است، تجهيز نمود. به ويژه مساله حل نهايي زمين به سود روستاييان، ارتقاي سطح توليد كشاورزي داخلي از طريق حمايت از دهقانان و تضمين سطح زندگي شرافتمندانه براي آنان و خانواده هايشان، مبارزي با سلف خري، واسطه گري تجاري و همچنين مبارزه با واردات بي رويه محصولات كشاورزي از خارج كه بايستي از طريق مبارزه با اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي عملي گردد، ازجمله در زمينه حذف يارانه ها، و … خواست ها و شعارهايي مبرمي مي باشند كه قادر به تجهيز نيروهاي دهقاني براي دفاع از منافع خود بوده و رشته هاي ارتباط جنبش انقلابي كارگري و دهقاني را تشكيل مي دهند.

پيش به سوي احياي توان نبرد اتحاديه هاي مبارزه جوي دهقاني!




مهرباني چشمان ”كيـو“!

مقاله شماره ١٣٩١ / ٤٣ (٦ اسفند)

واژه راهنما: خط مشي انقلابي حزب توده ايران و برنامه حداقل كارگري آن پـل رابطه عاطفي و آگاهانه ميان توده اي ها. پيش شرط پيروزي انقلاب، وحدت نظري و سازماني جنبش توده اي است! آموزش از تجربه ”بهار عربي“!

رفيق مينو مرادي، سخنان شما (”نگاهي دوباره …“، ”راه توده“ شماره ٣٩٧) را با دقت خواندم و كوشيدم بروز احساس عاطفي شما را نسبت به زنده باد ”كيـو“ (كيومرث زرشناس) لمس و درك كنم، زيرا من هم «در هياهوي غريب غيبتت غريبم» (احسان طبري، ”بگذار زمان بگذرد“، شعر سروده در زندان).

ايكاش شرايطي مي بود كه مي توانستم مهرباني چشمان ”كيـو“ را در چشمان شما باز يابم. هدف دشمن مكار طبقاتي با غيرقانوني كردن حزب توده ايران، به قول زنده ياد جوانشير در ”سيماي مردمي حزب توده ايران“، «شقه» كردن حزب (ص ٥١)، انهدام پـل رابطه عاطفي ميان توده اي ها و ميان آن ها و «توده» ها كه شما هم بر آن انگشت گذاشته ايد، بوده و هست.

اما اگر اين شرايط هنوز ايجاد نشده و بايستي براي برپايي آن مدت زماني مشتركن رزميد، جايگزيني شايسته براي آن در اختيار داريم! چرا نبايد رشته پرتوان خط مشي انقلابي حزب توده ايران و برنامه حداقل كارگري آن، پـل پيوند ميان مغز و دل، ميان آگاهي و عاطفه توده اي ها باشد، چرا گويا نمي تواند چنين باشد؟

پرچم خط مشي انقلابي حزب، نقطه مشترك همه توده اي ها و نقطه تلاقي نگاه و انديشه آن ها نيست؟ نبوده است؟ نبايد باشد؟ كوشش و حركت نبايستي به سوي پذيرش آن باشد؟

اين پرچم ملات وحدت توده اي هاست! براي بهبود زبـانـش هم، توافق بر سر مضمـون انقـلابـي آن پيش شرط عينـي است. اينطور نيست؟ سكوت ”راه توده“، ”عدالت“ و همه جريان هايي كه ادعاي توده اي بودن دارند، در باره اين محتوا و مضمون كه «ماهيت» انقلابي برنامه حداقل كارگري را بيان مي كند، به چه معناست؟

رسيدن ”كاسبكارانه“ به يكديگر مطرح است و يا پذيرش اسلوب بررسي علمي ماركسيستي- توده اي براي دست يابي به خط مشي انقلابي؟ آيا نبايستي تحليل اوضاع كشور از ديدگاه ماترياليسم تاريخي آغـاز و بر اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي استـوار باشد؟

– مگر حزب توده ايران برپايه اين اسلوب، مرحله كنوني انقلاب را مرحله ملي- دموكراتيك ارزيابي نكرده و نمي كند؟ كسي سخني تصحيحي بر آن دارد؟

– حل تضاد عمده روز جامعه ايراني را خط مشي انقلابي حزب، از طريق تشكيل جبهه گسترده ضدديكتاتوري ممكن اعلام كرده و مي كند كه در آن حتي بخش هاي ضدديكتاتور در حاكميت هم مي توانند شركت  داشته باشند!

كسي سخني تصحيحي بر آن دارد؟

– اهرم شكوفايي اقتصادي- اجتماعي آينده كشور را پس از سرنگوني استبداد، خط مشي انقلابي حزب برپايي جبهه متحد خلق كه از همه ميهن دوستان تشكيل شده، اعلام مي كند. استخوان بندي اين جبهه را طبقه كارگر و منافع آن تشكيل مي دهد. اين منافع، ستون فقرات منافع كل خلق مي باشد!

كسي سخني تصحيحي بر آن دارد؟

هر كس، شما و يا هر توده اي ديگر، اگر سخني داريد، مطرح سازيد و اگر نداريد، پرچم ققنوس پر كشيده را به دوش كشيد و در صف فشرده و مشترك براي رسيدن به مقصد بكوشيد! فرياد طبري را از زندان نمي شنويد و نمي بينيد كه «آتش ققنوس بجاست»؟ (احسان طبري، ”معشوق“، شعر سروده در زندان)

آيا مهرباني چشمان ”كيـو“، با پرواز ققنوس و اهتزاز پرچم انقلابي خط مشي حزب توده ايران، سخني ديگر با شما براي گفتن مي داشت؟ آيا عاطفه خونين و ابدي او، احساسي ديگر را به شما منتقل مي نمود؟

رفيق مينو مرادي، در نوشته شما نكات قابل تامل ديگري نيز وجود دارند. براي نمونه، اين پرسش كه آيا واژه «”توده“»، واژه اي انحصاري است؟ به عبارت ديگر آيا مي توان آن را به شيوه نوليبرال ”خصوصي سازي“ نمود؟

مساله رابطه حزب با توده ه اي ها، مساله ”رسيدن هوا تازه“ (لنين) به حزب كه شما آن را وظيفه «رويش، گسترش و ارتباط با ديگر مبارزان راه آزادي و عدالت اجتماعي» مي ناميد؛ مساله «تحول دروني» حزب، مساله «پروسه همگرايي» و برخي نكات ديگر. به اين نكات در نوشتاري جداگانه پرداخته خواهد شد.

آنچه كه اما در همين سطور بايد به آن اشاره داشت، اين نكته است كه ظاهراً شما با مواضع ”راه توده“، براي نمونه در ارتباط با «پروسه همگرايي» آشنا نيستيد. اين پرسش را با ”راه توده“ مطرح كنيد كه چرا مايل است اين «پروسه» را به آينده نامعلوم به زماني كه گويا «فضاي سياسي ايران» به قول شما «باز شده» است، محول كند؟ در حالي كه ما درسـت به «پروسه همگرايي»، به منظور كوشش مشترك، خلاق و انقلابي براي باز شدن «فضاي سياسي ايران» نياز داريم؟ اين سر به پا كردن نياز واقعي ما توسط ”راه توده“، ”عدالت“ و ديگران براي دستيابي به چه سودي دنبال مي شود؟ تجربه ”بهار عربي“ جز اين مي آموزد كه بدون حضور و وجود يك حزب هوشمند و توانمند كمونيستي، فداكاري و جانبازي توده ها براي سرنگوني استبداد و ارتجاع با خطر نابودي دستاورد انقلابي روبروست؟ (نگاه كن به ”برنامه حداقل كارگري، پرچم مبارزات امروز“  http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1956) سركوب حزب توده ايران مگر پيش درآمد مصادره دستاوردهاي انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما نبود؟

رفيق مرادي، در اين اواخر دو ابرازنظر كننده ديگر با نام هاي كنعاني (نگاه كن به ”انتقادي درست …“ مهر ١٣٩١ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1874) و بابك (نگاه كن به ”عاميگري ژورناليستي، بن بست برنامه  ارتجاع! …“، دي ١٣٩١ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1938) نيز همانند شما در ارتباط با ”راه توده“ مطالبي طرح كردند و پاسخ شنيدند، بدون آنكه از خود واكنشي نشان داده و به ويژه موضع خود را نسبت به خط مشي انقلابي حزب توده ايران و برنامه نوين حداقل كارگري آن روشن كنند.

اگر در سخنان شما نشانه هايي وجود دارد كه مي توان آن ها را نشان ساختگي بودن ابرازنظر شما ارزيابي نمود، در اين نوشتار آگاهانه بر آن ها چشم پوشيده شد، تا شايد شما امكان داشته باشيد توده اي بود خود را از طريق تائيد خط مشي انقلابي حزب روشن سازيد!

آيا ”راه توده“ ارزيابي حاضر از سخنان شما را بنا به وظيفه مطبوعاتي خود به اطلاع شما خواهد رساند كه به اين منظور به ”راه توده“ ارسال شد؟




طبقه كارگر مدافع منافع كل خلق! پيوند حزب توده ايران با توده ها!

مقاله شماره ١٣٩١ / ٤٢  (٣ اسفند)

واژه راهنما: وظايف مبرم توده اي ها. تبليغ و ترويج برنامه نوين حزب توده ايران. زمان مماشات با انحراف ها از خط مشي انقلابي حزب پايان يافته است.

در برنامه نوين حزب توده ايران براي تصويب در ششمين كنگره آن پيشنهادهاي مشخصي در ارتباط با تامين منافع و خواست هاي طبقه كارگر، دهقانان و ديگر زحمتكشان يدي و فكري ارايه شده است كه در هم خواني و هم سويي با پيشنهادهاي بسياري براي تامين منافع خرده بورژوازي و بورژوازي ملي مي باشد. (نگاه كن به ”آزادي انتخاب شعاري مردمي“، بهمن ١٣٩١ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1952)

طرح چنين پيشنهادهايي در برنامه نوين حزب توده ايران در پايبندي به ديدگاه ماركسيستي- توده اي ريشه دارد و بيان انطباق منافع طبقه كارگر با منافع كل جامعه و نشان پيوند حزب توده ايران با توده هاي ميهن دوست است. موضع ميهن دوستي انقلابي حزب توده ايران كه در همين برنامه نوين با صراحت و روشني بيان شده است و دفاع از منافع طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان را با دفاع از منافع ملي عليه خطر سلطه نواستعماري امپرياليسم تلفيق مي كند نيز نشان پيوند حزب توده ايران با توده هاي ميهن دوست مي باشد. اين موضع حزب طبقه كارگر ريشه در سرشت منافع طبقه كارگر دارد. سلطه نواستعماري- نوليبرال سرمايه سوداگر امپرياليستي و متحدان داخلي آن، در وحله نخست، با تشديد استثمار و فقر كارگران زير فشار برنامه ”آزاد سازي اقتصادي“همراه است. از اين روي نيز طبقه كارگر پيگيرترين و انقلابي ترين طبقه ميهن دوست عليه خطر سلطه امپرياليسم بر كشور مي باشد.

حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، دفاع و تامين منافع طبقه كارگر را در مركز انديشه و عمل خود قرار مي دهد، زيرا حزب متكي به طبقه كارگر مي باشد. اين سياست اما «هميشه بيانگر منافع جنبش در مجموع آن» است، زيرا سياست حزب توده ايران «از فرداي جنبش نيز دفاع مي كند» (مانيفست كمونيستي، به نقل از ”سيماي مردمي حزب توده ايران“، ص ١١).

هنگامي كه حزب توده ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن خواستار برپايي ”جبهه متحد خلق“ به مثابه اتحاد فعال انقلابيون براي تعميق انقلاب بهمن شد، ناشي از اين شناخت بود كه «اگر … رهبري جنبش دموكراتيك در دست بورژوازي باقي بماند، انقلاب در نيمه راه خواهد ماند و به سازش با استبداد و ارتجاع خواهد انجاميد.» (جوانشير، ”سيماي مردمي حزب توده ايران“، ص ٥٤). اكنون اين تجربه به مثابه واقعيت عيني، درس دردناك تاريخ سي سال اخير جامعه ايراني است.

جوانشير در اين بخش از اثر خود، نظر لنين را در ارتباط با رابطه طبقه كارگر با نزديك ترين متحدان خود، دهقانان در انقلاب دموكراتيك، تشريح مي كند. او با نشان دادن تشابهه شرايط با انقلاب بهمن بر اين نكته انگشت مي گذارد كه «پرولتاريا در پيروزي كامل انقلاب دموكراتيك [ملي] بيش از بورژوازي ذينفع است». از اين روي نيز طبقه كارگر به مساله جلب دهقانان و ديگر لايه هاي خرده بورژوازي توجه ويژه داشته و آن را براي پيروزي انقلاب مهم ارزيابي مي كند. او خاطرنشان مي سازد كه «پيروزي پيگير انقلاب دموكراتيك، هدف نهايي پرولتاريا نيست. اما اين پيروزي وقتي زير رهبري پرولتاريا به دست مي آيد و متكي به اتحاد كارگران و دهقانان [خرده بورژوازي- بوژوازي ملي] است، مي تواند به انقلاب سوسياليستي فرارويد. پرولتاريا بايد در اين جهت مبارزه كند.» از اين روي جوانشير نظر لنين را به عنوان نتيجه گيري از توضيح و تشريح خود برجسته مي سازد: «پيشبرد اين تاكتيك درست انقلابي موكول به وجود حزب استوار و محكم پرولتري است».

اكنون توده اي ها كه به دستاورد بزرگ تنظيم برنامه نوين كارگري و احياي خط مشي انقلابي حزب خود دست يافته اند، با دو صحنه پراهميت وظايف عاجل روبرو هستند.

اول- تحكيم وحدت حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران؛

در اين صحنه، زمان مماشات با انحراف ها از خط مشي انقلابي حزب پايان يافته است. بايد با صراحت خواستار قطع هر نوع فعاليت منافي با تحكيم مباني نظري و سازماني حزب توده ايران نزد هر جريان ممكن شد. بايد با شركت فعال در مبارزه افشاگرانه راه را بر همه كوشش ها براي پاره پاره كردن و خواستن حزب طبقه كارگر بست و به تقويت مواضع حزب ياري رساند.

دوم- انتقال برنامه حزب به درون طبقه كارگر و ديگر ميهن دوستان انقلابي در ميان خرده بورژوازي و بورژوازي ملي.

در اين صحنه، كوشش براي ايجاد هژموني انديشه توده اي امري ضروري و اجتناب ناپذير است. جوانشير همانجا ايجاد شدن هژموني مورد نظر لنين را «يك روند تكاملي» و «نه به عنوان پيش شرط شركت در نبرد» اعلام و پايبندي به آن را تصريح مي كند. او اين كوشش را مبارزه براي ايجاد پيوند با توده ها ارزيابي مي كند كه به معناي «پيروزي براي كسب رهبري نيست، بلكه رهبري براي كسب پيروزي [انقلاب] است».

با توجه به نكات فوق است كه مساله تبليغ و ترويج برنامه نوين حزب توده ايران، به وظيفه عاجل همه مبارزان توده اي بدل مي گردد. بايد نيروها را به اين سو هدايت و ضمن ارايه نظر و پيشنهادهاي حزب و توضيح و تشريح نقش آن ها در پيروزي روند انقلابي در ايران، مبارزان توده اي را به مثابه كارشناسان بخش هاي مختلف فعاليت انقلابي براي تغييرات بنيادين پيش رو پرورش داد.