«مرگ بر آمريكا»، شعاري با مضمون مذهبي؟

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٢٥ (١٣ مهر)

واژه راهنما: علت هاي اقتصادي- اجتماعي شعار ”مرگ بر آمريكا“.

نشريه آمريكايي نيوزويك در تاريخ ٢٤ سپتامبر ٢٠١٢ سرمقاله اي با عنوان ”خشم مسلمان“ انتشار داد. اين مقاله و مقالات مشابهي در نشريات كشورهاي ديگر امپرياليستي، مي كوشند شعار ”مرگ بر آمريكا“ را كه در روزها و هفته هاي اخير باري ديگر در شهر و روستاهاي كشورهاي بسياري از طرف هزاران زن و مرد فرياد زده مي شود، با پرسش ”چرا مسلمانان از ما نفرت دارند؟“، از مضمون واقعي آن تهي و منحرف سازند. خبري كه اما در اين نشريات انتشار نمي يابد، اين خبر است كه فيلم ”بي گناهي مسلمانان“ با كمك مالي ”هسته سخت نومحافظه كاران“ Hardcore-Neokonservatve  تهيه شده است (كلوت ملئن تين، ”بار بر دوش مرد سفيدپوست“، دنياي جوان ٢٧ سپتامبر ٢٠١٢).

به عبارت ديگر، سياست دامن زدن به احساسات مذهبي مسلمان در جهان به يكي از ترفندهاي روزانه ارتجاع امپرياليستي بدل شده است! سياستي كه نه جديد است و نه مي توان و مجاز هستيم موارد آن را، همانند فيلم جديد تهيه شده در آمريكا، جرياني اتفاقي ارزيابي كنيم. اين سياستي است كه امپرياليسم، در راس آن امپرياليسم آمريكا در برنامه استراتژيك نظامي- سياسي خود سياه روي سفيد به رشته تحرير در آورده است و سال هاست كه به آن عمل مي كند. تقسيم كشورها به بخش هاي قومي- مذهبي كوچك و ناتوان براي حفظ استقلال خود، هسته مركزي برنامه از جمله ”هسته سخت نومحافظه كاران“ در آمريكا را تشكيل مي دهد.

كمك به ايجاد شدن سازمان هايي از قبيل ”طالبان“، ”القاعده“ و … كه از يك سو به عنوان ابزار تحميل سياست امپرياليسم، براي نمونه در وقايع كنوني در سوريه، عمل مي كند و از سوي ديگر، استفاد ابزاري از آن را براي اعمال سياست ”مبارزه با تروريسم“ توسط امپرياليسم توجيه مي سازد و راه برقراري سلطه نواستعماري آن را مي گشايد، نيز يكي ديگر از ابزارهاي اعمال سياست سلطه گرانه امپرياليسم را در جهان تشكيل مي دهد.

در ارتباط با اين برنامه استراتژيك در نوشتار ”اخلاق و مذهب در خدمت كي؟“ (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1858) نكاتي ارايه شد. از جمله اين نكته كه اين سياست استراتژيكي، بخش عمده اي را در برنامه «جنگ فرهنگ ها» به عهده دارد كه زاموئل هانتيگون مطرح ساخته است و پاپ آلماني كنوني نيز آن را به سطح مبارزه با انديشه انسان دوستانه و علمي دوران ”روشنگري“ ارتقا داده است.

دستگاه هاي تبليغاتي امپرياليستي، ازجمله بي بي سي، صداي آمريكا و … مي كوشند با به خدمت گرفتن وقايعي كه در آن خشم مردم مسلمان در واكنش به چنين اتفاقاتي بالا گرفته است، سياست امپرياليستي را در پرده ابهام قرار دهند و علت هاي واقعي اقتصادي- اجتماعي شعار ”مرگ بر آمريكا“ را نفي كرده و به مردم بقبولاند كه اختلاف هاي مذهبي و قومي و نه سياست تجاوزگرانه، سلطه جويانه و نواستعماري امپرياليسم علت خشم مسلمانان را تشكيل مي دهد.

بايد در فعاليت تبليغي و ترويجي به دو جنبه سياست تبليغاتي امپرياليسم در خدمت اعمال سلطه خود توجه داشت و آن را افشا نمود.




بيماري مسري ”نگرانـي“ بند ناف ”راه توده“ و ”عدالت“ يكي است! دفاع از خط مشي انقلابي حزب توده ايران وظيفه هر توده ايست!

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٢٤ (ده مهر ماه، مصادف با هفتاد و يكمين سالگرد خجسته بنيانگذاري حزب توده ايران)

واژه راهنما: «محك عيني و ذهني توده اي بودن چيست؟». ارزيابي گام هاي بينابيني مورد نظر اصلاح طلبان.

 

 شايد كريم كريمي حق دارد و «گزارشي» كه در ”راه توده“ شماره ٣٧٤ مطرح شده است، بتواند با واقعيت در انطباق باشد. آنوقت مي توان با او موافق بود كه معتقد است، براي ”بيدار“ كردن برخي «خفتگان» توده اي نياز به گفتگو وجود دارد. زيرا اين خطري جدي است كه دشمن طبقاتي كه «مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب مي پاشد» (زنده ياد احسان طبري، ”بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد“ «نثر موزون شاعرانهِ» سروده در زندان)، توانسته باشد به چشمانشان خاك پاشيده باشد.

پس ببينيم پژوهش كالبد شكافانه اين ”گزارش“ي كه صحت مضمون آن به مثابه بازگويي بحث ها در «ديدار» ادعا شده، اثبات نشده است، چه نتايجي را برملا كرده و كدام نتيجه گيري ها را ممكن مي كند؟ آنوقت مي توان با منطق ديالكتيكي به اين پرسش پاسخ داد كه نتيجه گيري ها در خدمت كيست، در خدمت منافع كدام طبقات و لايه هاي اجتماعي قرار دارد و چه چيز با عث ”نگراني“ اين طبقات و سازمان هاي مدافع منافع آن ها شده است؟

دو نكته افشا كننده!

اول- در حالي كه «ديدار» در تاريخي برگزار شده است كه كنگره ششم حزب توده ايران در پيش است و قريب به دو سال از انتشار طرح برنامه پيشنهادي براي بحث و گفتگو با هدف تدقيق و غني سازي آن توسط توده اي ها و دوستاران حزب با موفقيت مي گذرد، حتي يك بند و يك موضوع طرح شده در آن، «در جلسه و يا بهتر است بگويم ديدار» «شماري از توده ايها» طرح نمي گردد، در حالي كه بنا به اعتراف ”گزارش“، ظاهراً رفقاي موافق كنگره ششم نيز در ديدار حضور داشته اند.

در عوض، دو دسته از پرسش هايي طرح مي شوند كه دو پاي چوبين به اصطلاح ”نظريه“ علي خدايي را تشكيل مي دهند.

يكي پرسش سازماني است! اين ”نظريه“ را او در ”راه توده“ ٢٠٠٨ر١١ر٢٧ مطرح ساخته است. او در آنجا، همان طور كه در ”گزارش“ كنوني نيز مطرح مي كند (آري مطرح مي كند!)، وحدت جنبش توده اي را در حزب توده ايران موكول به تاثير «چوب دردناك حوادث و رويدادها» مي كند كه بايد هنوز بر پيكر حزب توده اي ها فرود آيد!

در سال ٢٠٠٨، ”سردبير راه توده“ مساله وحدت نظري و سازماني جنبش توده اي را موكول به «جسارت ورود به گود حوادث داخل كشور» مي سازد، و در ”گزارش“ امروز مي نويسد: «اصل براي ما در شرايط فعلي اين است كه لحظه اي از اتفاقات درون كشور غافل نباشيم و همگام با جنبش مردم ايران … حركت نمايم و بحث حزب و تركيب كميته مركزي بماند براي زماني كه اين اكثريت در شرايط آزاد حق انتخاب داشته باشد»! و اين، لابد زمان پيروزي انقلاب سوسياليستي در ايران خواهد بود كه لنين رسيدن قطار به ايستگاه آن را به عنوان موضع اپورتونيست ها در نفي ضرورت مبارزه ”امروز“، خاطر نشان مي كند!؟

در نوشتار «كالبد شكافي انديشه (١)، تشتت در جنبش توده اي به سود كيست؟ برداشت مطلق گرانه ”راه توده“ به خطا مي رود» در تاريخ ١٧ آذر ١٣٨٧ نظريات هولناك «سردبير راه توده»، ”علي خدايي“ در ارتباط با مساله وحدت نظري و سازماني جنبش توده اي در حزب توده ايران مورد دقت و بررسي قرار گرفته است. در آنجا (نگاه كن به http://www.tudeh-iha.com/?p=507&lang=fa) ازجمله نشان داده شده است كه در انتظار «چوب دردناك حوادث و رويدادها» براي وحدت جنبش توده اي نشستن، «مطلق كردن شرايط ”عيني“ خارجي» است؛ و تاكيد بر «جسارت رهبران» براي «ورود به گود حوادث داخل كشور»، مطلق كردن «عامل اتفاقي ”ذهني“ دروني» براي مبارزه به منظور ايجاد وحدت ضروري نظري و سازماني جنبش توده اي در حزب طبقه كارگر است!

اين در حالي است كه نياز واقعي و عيني جنبش توده اي و تك تك توده اي هاي صادق، مبارزه امـروز براي دسترسي به اين هدف والا است كه نقشه و برنامه دشمن طبقاتي را براي پراكندگي و چند دستگي جنبش توده اي خنثي مي كند! فراموش نكنيم! برنامه استراتژي نظامي- سياسي امپرياليسم، در راس آن امپرياليسم آمريكا، تقسيم كشورها به واحدهاي كوچك قومي- مذهبي است، تا سلطه حاكميت خود را ابدي سازد!

طرح و تكرار اين سخنان پوچ و ضد انديشه ماركسيستي- توده اي، از نظر تئوريك و هم سياسي، نشان احساس مسئوليت در برابر سرنوشت حزب توده هاي كار و زحمت ميهن ما نمي باشد، بلكه برعكس، خود افشاگري نقشي است كه علي خدايي و ”راه توده“ دزديده شده توسط او به عهده گرفته است كه در اعلاميه كميته مركزي حزب توده ايران (٣ مهرماه ١٣٩١، نامه مردم شماره ٩٠٤) به آن اشاره مي شود: «توطئه نابودي فيزيكي و معنوي حزب توده ايران كه با يورش دستگاه هاي امنيتي رژيم ولايت فقيه و ياري دستگاه هاي امنيتي امپرياليسم و عوامل آن در منطقه، در بهمن ماه ١٣٦١ آغاز شد و به دستگيري هزاران توده اي و جان باختن صدها تن از برجسته ترين رهبران و كادرهاي حزبمان، در جريان فاجعه ملي كشتار زندانيان سياسي منجر شد، هنوز با تمام توان ادامه دارد. تلاش براي ايجاد بدبيني و تفرقه در صفوف حزب، بي اعتبار كردن ارگان هاي رهبري، هجوم سنگين تبليغاتي و ياري به انتشار نشريه هاي ضدتوده اي همچون ”راه توده“ و تلاش براي رهبر تراشي با بهره جويي از قربانيان شكنجه و در عين حال زمينه سازي براي ”حزب سازي“ در ايران، از جمله برنامه هايي است كه بايد با دقت و هوشياري با آنها مقابله كرد.»

در نوشتار نخستين شماره منتشر شده ”توده اي ها“ در تاريخ ٢٨ مهرماه ١٣٨٧ (   http://www.tudeh-iha.com/?=178&lang=fa)، در زيرعنوان «ضرورت وحدت نظري و سازماني جنبش توده اي از كدام واقعيت و تجربه نتيجه مي شود؟» چنين آمده است: «تجربه تاريخى‏ نشان داده است كه يكى‏ از شيوه‏هاى‏ موفق ارتجاع در كشورهاى‏ مختلف براى‏ دستيابى‏ به اهداف خود، در اين روش خلاصه شده است كه با نابودى‏ فيزيكى‏ جنبش‏هاى‏ انقلابى‏، امكان تداوم مبارزه منسجم و متشكل آن‏ها را در آينده محدود و يا حتى‏ براى‏ دوران‏هايى‏ غيرممكن سازد. جا انداختن جايگزين‏هاى‏ انحرافى‏، از ”چپ“ خواستار آشتى‏ طبقاتى‏ تا ”چپ“ ماوراءانقلابى‏ و انقلابى‏نما در خلاء ايجاد شده، روى‏ ديگر شيوه سركوب فيزيكى‏ را تشكيل مى‏دهد.»

در آغاز اين نوشتار به «واقعيت تلخ تاريخي» اي اشاره مي شود كه از درون آن «مسئوليت هر توده اي» براي مبارزه ”امروز“ با شرايط تحميل شده از طرف ارتجاع داخلي و خارجي و تغيير آن به معناي برقراري وحدت نظري و سازمان حزب طبقه كارگر فرامي رويد. در آنجا از جمله چنين آمده است: «واقعيت تلخ آنست كه به علل تاريخى‏ معين، كه بررسى‏ آن موضوع اين سطور نيست، جنبش توده‏اى‏ اكنون از انسجام نظرى‏ و سازمانى‏ ضرور برخوردار نيست. اين اما ازيك‏سو، به معناى‏ نفى‏ “توده‏اى‏“ بودن و به “جنبش توده‏اى‏“ تعلق داشتن تك تك توده‏اى‏ها نيست و ازسوى‏ديگر، مسئوليت هر توده‏اى‏ را براى‏ پايان بخشيدن به اين وضع نفى‏ نمى‏كند! اين مسئوليتى‏ است كه همه توده‏اى‏ها به آن پايبند و براى‏ تحقق بخشيدن به آن مصممند، بى‏تفاوت از آنكه، در كدام بخش از جنبش توده‏اى‏ قرار دارند و مبارزه مى‏كنند.

تعلق داشتن به جنبش توده‏اى‏ و مسئوليت داشتن در برابر سرنوشت جنبش و وظايف ناشى‏ از اين جانبدارى‏، ادعايى‏ بى‏پايه و اساس و يا احساسى‏ نيست، بلكه داراى‏ زمينه‏اى‏ عينى‏، قابل شناخت و كنترل است. …»

همانجا «محك عيني توده اي بودن چيست؟» برشمرده مي شود: «تعهد به دو امر و كوشش براى‏ تحقق و عملى‏ ساختن آن دو، زمينه عينى‏، و نه ذهنى‏- احساسى‏، تعلق داشتن به جنبش توده‏اى‏ و جانبدارى‏ از آن را تشكيل مى‏دهد.

يكى‏، كوشش براى‏ ساماندهى‏ وحدت انديشه جنبش توده‏اى‏ و پشت سر گذاشتن تشتت سازمانى‏ و تحكيم مستمر يك‏پارچگى‏ حزب توده ايران؛

دوم، پايبندى‏ به اسلوب و متدولوژى‏ علمى‏ شناخته شده حزب توده ايران براى‏ تجزيه و تحليل شرايط اجتماعى‏ و نبرد طبقاتى‏ جارى‏ و از اين طريق استخراج رهنمود‏هاى‏ ضرورى‏ براى‏ عمل و پراتيك جنبش توده‏اى‏ تحت رهبرى‏ حزب آن.»

بدين ترتيب در برابر شركت كنندگان «ديدار»ي كه ”گزارش“ آن را ”راه توده“ ٣٧٤ منتشر كرده است، اما لااقل در برابر «سردبير راه توده»، پرسش هاي جدي در ارتباط با مساله ضرورت وحدت نظري و سازماني حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران مطرح بوده است. طفره رفتن از پاسخ به آن ها در طول تمام اين سال ها، عمل آگاهانه و هدفمند عليه وظيفه عيني فرد فرد توده اي ها در اين زمينه است. نهايتاً طرح مجدد ”پرسش هاي سازماني“ ضد مصالح عاليه طبقه كارگر ايران در ”نظريه“ (تئوري- تز) پيش گفته ”علي خدايي“ در «ديدار»، همگي دال بر ساختگي بودن ”گزارش“ و نشان دچار شدن دست اندركاران ”راه توده“ به بيماري مسري ”نگراني“ است كه ”عدالت“چي ها نيز دچار آن شده اند (نگاه كن به «خط مشي انقلابي، تيغي در چشم دشمنان حزب توده ايران!، ”عدالت“ نگران چيست؟» http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1839).

اين نگراني ناشي از تحكيم خط مشي انقلابي حزب توده ايران است كه در طرح برنامه كنگره ششم انتشار يافته و تدقيق و تعميق آن وظيفه كنگره در پيش رو مي باشد. اين نگراني در عين حال نشان از واقعيت خوشحال و خوشنود كننده ديگري است كه به آن بازمي گرديم!؟

نكته افشا كننده ديگر- نكته جالبي است كه از اين ويژگي هم برخودار است كه ميان كاركرد به اصطلاح تبليغي و ترويجي ”عدالت“چي ها و ”راه توده“ مشترك بوده  و نشان يكي بودن بند ناف آن هاست! (نگاه كن از جمله به «وجه عملي توده اي ستيزي، نقش ”عدالت“ و ”راه توده“ در برنامه ارتجاع» http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1732)  اين نكته نشان ناتواني و در عين حال ندانم كاري آن ها نيز مي باشد. مطلب را بشكافيم:

مساله اي كه دشمنان حزب توده ايران را دچار دل درد نموده است، صلابت نظري- سياسي خط مشي انقلابي حزب توده ايران است كه در دو سال اخير با گام هاي محكم در جهت تحكيم و تدقيق پيش مي رود. موفقيتي كه به طور عمده با طرح علني برنامه براي ششمين كنگره حزب توده ايران توسط رهبري حزب و كميته تدارك كنگره عملي گشته و امكان بحث و گفتگو را ميان توده اي ها گشوده است.

دشمنان پنهان شده در پس عكس رهبران و آموزگاران حزبي و پشت داستانسرايي ها در سطح مجله هاي ”تهران مصور“ و ”ترقي“ كه بر روي آن نام ”يادمانده“ گذاشته اند، و گويا بايستي به كمك آن، تاريخ حزب توده  ايران به رشته تحرير درآيد، از اين رو اين شيوه ها دزدانه را به خدمت مي گيرند، زيرا قادر به ارزيابي علمي شرايط انقلابي در ايران نيستند!

ارزيابي علمي از شرايط مشخص كنوني ايران، يعني ارزيابي از موضع تاريخي، يعني از موضع آماج هاي انقلاب ملي- دموكراتيك در مرحله كنوني جنبش انقلابي مردم ميهن ما در سال ١٣٩١!

نقل قول مكانيكي از اسناد حزبي كه ”عدالت“چي ها به آن عمل مي كنند و سرمايه گذاري ”راه توده“ بر روي نظر تاريخي و مشخص زنده ياد كيانوري كه با شرايط سال ١٣٩١ ايران در انطباق نيست، نشان ناتواني براي ارايه چنين ارزيابي ماركسيستي- توده اي مشخص از شرايط سال ١٣٩١ است. اين هر دو شيوه كه توسط سازمان هاي در نظر گرفته شده در برنامه ارتجاع داخلي و خارجي براي «رهبر تراشي» و «حزب سازي» به خدمت گرفته مي شود، ناتوان و معلول است و همزمان دليل آن دل درد خشنود كننده ايست كه ”عدالت“چي ها و ”راه توده“اي ها دچار آن هستند و پيش تر به آن اشاره شد!

اين ناتواني هر دو جريان را مجبور مي كند از ارزيابي مشخص شرايط كنوني دوري كرده و جاي خالي چنين تحليلي را با حمله سطحي و هوچي وار عليه خط مشي انقلابي كنوني حزب توده ايران پر كنند. (شيوه اي كه در مقاله ”سنگ پرتاب نكنيد، در خانه اي شيشه اي نشسته ايد!“ نيز ديده مي شود كه به طور جداگانه به آن پرداخته خواهد شد.) از آنجا كه آن ها قادر نيستند استدلالي در نفي وجود شرايط عيني اي كه با سياست ارتجاع سرمايه داري حاكم در جمهوري اسلامي ايران بوجود آمده است (پايان دوران تغييرات تدريجي- اصلاح طلبانه)، ارايه دهند، بحث را اصلاً از بررسي شرايط عيني كنوني آغاز نمي كنند. به اين پرسش پاسخ نمي دهند كه آيا سياست اقتصادي حاكميت سرمايه داري مافيايي با هدف هاي انقلاب بهمن هم خواني دارد يا خير؟ خط مشي حزب طبقه كارگر در برابر اين سياست اقتصادي چيست و چه بايد باشد؟ به جاي پاسخ به اين پرسش ها و پرسش هاي ديگري كه بارها طرح شده و بي جواب مانده است، آن ها با طرح غيرانتقادي و غيرتاريخي نقل قول هايي، يكي دفاع از ”احمدي نژاد“ و ديگري دفاع از ”هاشمي رفسنجاني“ را دنبال مي كند. به عبارت ديگر دنباله روي از سياست لايه هاي مختلف حاكميت!

آن ها بايد اول به اثبات برسانند كه چرا «سياست حزب توده ايران كه مهر تائيد اكثريت رهبران در پلنوم ١٦ و ١٧ زير آن ثبت مي باشد» و ارزيابي از شرايط پيروزي انقلاب بهمن ٥٧، ارايه برنامه تعميق انقلاب («جبهه متحد خلق»!) و همچنين شرايط ”نبرد كه بر كه“ آن دوران را تشكيل مي دهد، براي شرايط كنوني سال ١٣٩١ ايران صائب است؟

به بياني ديگر، بايد آن ها در ابتدا شرايط اقتصادي- اجتماعي كنوني حاكم بر جامعه ايران را مورد بررسي و پژوهش قرار دهند و از درون آن تضاد اصلي كنوني جامعه ايران را استخراج كنند، تا بتوانند به كمك اين بررسي، تضاد عمده و روز را در ايران تشخيص و براي آن برنامه و پيشنهاد خود را ارايه دهند، و از جمله به مساله ”كدام اتحادها“ براي حل تضاد اصلي پرداخته و مضمون و برنامه اتحاد روز را بربشمردند.

رابطه ديالكتيكي ميان ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“

”علي خدايي“ مدت ها پيش و در جريان بحث هاي پس از انتخابات ٨٨، در نوشتاري مدعي شده بود كه «امروز مشكل ما آزادي است و اين يك موضوع استراتژيك است. بنابراين، هر موضعى‏‏‏‏ كه در راستاى‏‏‏‏ اين هدف باشد، مورد حمايت توده مردم از طبقات مختلف قرار خواهد گرفت، لاغير. پرداختن به مسايل طبقاتى‏‏‏‏ و پررنگ كردن آن در اين شرايط، حداقل آب در هاون كوبيدن است و اصرار بر آن ناخودآگانه تفرقه برانگيز.»

نظريه او در نوشتار «امروز مشكل ما آزادي است، وظيفه ”راه توده“- پيك نت» مورد بررسي و پژوهش قرا گرفت (نگاه كن به http://www.tudeh-iha.com/?p=1061&lang=fa) و نشان داده شد كه نفي رابطه ديالكتيكي ميان ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ از ديدگاه ماركسيستي- توده اي نادرست و انحرافي است. در اين نوشتار ازجمله چنين استدلال شده است: «…

١- در ابراز نظر، «آزادى‏‏‏‏ امروز» مشكل و يا ”عمده‏ترين تضاد“ جامعه‏ ايران ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود، خواستى‏‏‏ كه «مورد حمايت توده مردم از طبقات مختلف» قرار دارد. اين برداشتى‏‏‏‏ درست است. چشمگيرترين (عمده ترين) تضاد در جامعه ايرانى‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏، مسئله پايمال شدن آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ مصرح در بخش ”حقوق ملت“ در قانون اساسى‏‏‏ ايران است.

٢- در ابرازنظر، مقوله «آزادى‏‏‏‏» ”اهرم“ و يا ”پله“ نردبانى‏‏‏ براى‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏ به آماج‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏ به سود توده هاي محروم و زحمتكش‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ نمى‏‏‏شود، بلكه به مثابه يك «موضوع استراتژيك» عنوان مى‏‏‏گردد.

نگاه استراتژيك به «آزادى‏‏‏‏» و تبديل نمودن آن به تنـها آماج‏، درونمايه آزادى‏‏‏‏ را از محتواى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏ آن تهى‏‏‏ ساخته و به آن ‏مفهومى‏‏‏‏ خيالپردازانه، متافيزيكى‏‏‏‏ و عرفانى‏‏‏‏ بخشيده و درونمايه طبقاتى‏‏‏‏‏ آن را مسخ و مثله مى‏‏‏‏كند. در ذهن از آن پديده‏اى‏‏‏ قائم به خود مى‏‏‏سازد كه در پس آن، گويا ”واقعيتى‏‏‏“ تاريخى‏‏‏ وجود ندارد. …».

هسته مركز خط مشي انقلابي حزب توده ايران كه در طرح برنامه براي تدقيق و تصويب در كنگره ششم حزب توده ايران جاي پرصلابت نظري- سياسي خود را داراست، درست ايجاد رابطه ديالكتيكي ميان ”آزادي“ و”عدالت اجتماعي“ مي باشد.

”راه توده“ و ”عدالت“ كه قادر به نفي علمي اين ديالكتيك نيستند، چاره اي هم ندارند كه با نقل قول از اسناد گذشته حزبي (كه به طور عمده شيوه كار ”عدالت“چي هاست) و تكرار غيرتاريخي نظريات زنده ياد نورالدين كيانوري كه شرايط تاريخي ديگري را مورد بررسي قرار داده است (سال ١٣٧٣ و تداوم ”نبرد كه بر كه“ كه در حماسه دوم خرداد ٧٦ تبلور يافت)، از كنار تجزيه و تحليل مشخص شرايط كنوني حاكم بر ايران طفره رفته و از وظيفه علمي در برابر خود، دزدانه بگريزند.

در نوشتار «دوران تحولات تدريجي- اصلاحي در ايران پايان يافته است!» (http://www.tudeh-iha.com/?p=1046&lang=fa)، شرايط عيني حاكم بر ايران مورد بررسي قرار گرفت: «١ اصلاحات اجتماعى‏‏‏‏‏ به معناى‏‏‏‏‏ چشم‏پوشى‏‏‏‏‏ مسالمت‏آميز و قانونمند طبقات و لايه‏هاى‏‏‏‏‏ حاكم در جامعه از منافع و مواضع در اختيار خود به سود طبقات و لايه‏هاى‏‏‏‏‏ زير سلطه است، بدون آنكه ساختار اقتصادى‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏ در جامعه تغييرى‏‏‏‏‏ كيفى‏‏‏‏‏ و زيربنايى‏‏‏‏‏ بيابد.

تجربه ٨ ساله رياست جمهورى‏‏‏‏‏ محمد خاتمى‏‏‏‏‏ نشان داد كه سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ حاكم بر ايران به طور ذهنى‏‏‏‏‏ نه مايل به عقب‏ نشينى‏‏‏‏‏ مسالمت‏آميز و قانونى‏‏‏‏ در برابر خواست وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏‏‏ مردم در ايران براى‏‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏‏ به منافع و حقوق قانونى‏‏‏‏‏ خود است و نه به طور عينى‏‏‏‏‏ قادر به چنين عقب‏نشينى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏باشد.

حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ تشخيص داده‏است كه هر گام به عقب، مى‏‏‏‏‏تواند با خطر سرريز بهمن  و طوفان انقلابى‏‏‏‏‏ مردم همراه باشد. اقدامات غيرقانونى‏‏‏‏‏ در جريان انتخابات دوره دهم رياست جمهورى‏‏‏‏‏ در ايران در خرداد ١٣٨٨ و حوادث جنايتكارانه پس از آن نيز در تائيد تجربه دوران ”اصلاحات“ بوده و يك‏بار ديگر مصمم بودن حاكميت در خدمت نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ را در حفظ مواضع خود نشان مى‏‏‏‏‏دهد.

شكل عتيقه‏اى‏‏‏‏ ”خداشاهى‏‏‏‏“ حاكميت نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ تحت عنوان ”ولايت فقيه“ كه شكل حاكميت دوران قبيله‏اى‏‏‏‏ جوامع بشرى‏‏‏‏ است، با سرشت انقلاب بهمن در تضاد مى‏‏‏‏باشد. خواست حذف آن در سال ١٣٥٨ توسط حزب توده ايران از اين‏رو كماكان مطرح و به خواست روز خيزش انقلابى‏‏‏‏ وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏‏ مردم ميهن تبديل شده است.

تشخيص و درك سرشت عيني پايان دوران تحولات تدريجى‏‏‏‏ در ايران از طرف لايه‏هاى‏‏‏‏‏ وسيع مردم از اهميت بزرگى‏‏‏‏‏ برخودار است. اين شناخت، امكان يافتن اشكال و سازماندهى‏‏‏‏‏ ضرور مبارزات را بوجود مى‏‏‏‏‏آورد. اشكال و سازماندهى‏‏‏‏‏ خالى‏‏‏‏‏ از هر محدوديت و ”تابو“، در عين حال واقع‏بينانه، محتاطانه و همچنين جسور و تهاجمى‏‏‏‏‏ در برابر سركوب و يورش سلطه‏گران، به ضرورتي تاريخي بدل شده است.»

گام هاي بينابيني

باوجود ارزيابي فوق از شرايط حاكم بر جامعه در ارتباط با پايان عيني دوران تغييرات تدريجي- اصلاحي، حزب توده ايران با نيروهايي در كشور روبروست كه اميدوارند و مي كوشند، ارتجاع را به برخي از عقب نشيني ها، ولو بسيار كوچك وادارند. شرط هاي محمد خاتمي براي آزادي زندانيان سياسي، ايجاد شرايط آزاد براي انتخابات و …، به عنوان پيش شرط شركت اصلاح طلبان در انتخابات، نمونه هايي از اين كوشش است. اين كوشش كه از نظر فلسفي- تئوريك مي كوشد مواضع عقلايي ايده آليسم عيني را در بحثي يك سويه به مسئول هاي حاكميت سرمايه داري مافيايي تفهيم كند، از اين روي مي تواند مورد پشتيابي قاطع و پيگير حزب توده ايران قرار گيرد، زيرا چنين كوشش و مبارزه براي تحقق هدف هاي آن، اگرچه پايبندي اين نيروها را به امكان ”اصلاح طلبي“ بيان مي كند  – كه در شرايط كنوني غيرواقع بينانه است -، بهرجهت گامي بينابيني را در نبرد براي آزادي و عدالت اجتماعي تشكيل مي دهد كه بايستي مورد پشتيباني حزب طبقه كارگر قرار گيرد.

سرشت ”بينابيني بودن“ اين كوشش و مبارزه، كه شناخت تئوريك آن از ضرورت مبرم برخوردار است، داراي دو جنبه است كه بايستي در ارزيابي ماركسيستي- توده اي با صراحت علمي بيان و نشان داده شود. يك جنبه، نتيجه (ناخواسته) احتمالي اين مبارزه اجتماعي نيروهاي اصلاح طلب با پايان يك ”تجربه منفي“ مي باشد، كه تجربه اي به سود شناخت و درك توده ها و رهبران از واقعيت عيني شرايط جامعه، به معناي شناخت عملي پايان دوران اصلاح طلبي است؛ و جنبه ديگر، موفقيت (خواسته) احتمالي پيروزي اين نبرد اجتماعي مي باشد كه مي تواند در شرايط رشد نارضايي عمومي از گذران اقتصادي- اجتماعي خود، تعميق تضادها در لايه هاي حاكميت و همچنين به دنبال ”حوادث“ غيرمترقبه ديگر تحقق يابد. پيروزي اي كه به معناي تغيير تناسب قوا عليه ارتجاع و به سود نيروهاي ترقي خواه بوده و بايستي در روند مبارزه براي تداوم آن، به تناسب قوا به منظور تغييرات بنيادي دست يافت.

مطلق كردن جنبه دوم امكان، به عبارت ديگر مطلق كردن پيروزي محتوم توسط اصلاح طلبان، كه پذيرفتن يك ”جبر تاريخي“ غيرمستدل مي باشد، پذيرفتني نيست و نمي تواند زمينه سياست واقع بينانه را تشكيل دهد.

اما سرشت بينابيني چنين كوشش ها و مبارزاتي، در شرايط عيني بودن پايان مرحله تغييرات تدريجي- اصلاحي، همانند شرايط كنوني در ايران، نقش تاريخي خود را ايفا مي كرده و عملاً در خدمت رشد جنبش انقلابي و تغيير تناسب قوا به سود تغييرات بنيادي قرار دارد. لذا بايد، صرفنظر از نيت ذهني دارندگان آن، از اين متحدان پشتياني نمود.

سرشت بينابيني اين كوشش و مبارزه اجتماعي لايه هاي حتي از درون حاكميت سرمايه داري كنوني، مي تواند برپايي اتحادهاي ضدديكتاتوري را تا درون لايه هايي از حاكميت نيز توسعه دهد كه زنده ياد منوچهر بهزادي آن را در بررسي پژوهشگرانه خود تحت عنوان ”جبهه ضدديكتاتوري- مخالفت ها و پرسش ها“ (منوچهر بهزادي، دنيا، نشريه سياسي و تئوريك كميته مركزي حزب توده ايران، سال سوم (دوره سوم) شماره ١٠، آذر ١٣٥٥) توضيح مي دهد و مي نويسد: «… علاوه بر كارگران، دهقانان، خرده بورژوازي و بورژوازي ملي، تمام عناصر و قشرهاي ديگر و حتا گروه هايي از طبقه حاكمه كه مخالف رژيم استبدادي شاه اند، مي توانند در اين جبهه شركت كنند.»

بهزادي امكان شركت لايه هايي از حاكميت را در جبهه ضدديكتاتوري با سرشت تاكتيكي اين جبهه نسبت به هدف استراتژيك انقلاب ملي- دموكراتيك مستدل مي سازد. اين پژوهش او اما به معناي دنباله روي حزب طبقه كارگر از سياست اين نيروها نيست. به معناي پذيرفتن هدف هاي مورد نظر آن ها و ترك خط مشي انقلابي خود نمي باشد كه جريان هاي در خدمت هدف هاي ارتجاع از قبيل ”عدالت“ و ”راه توده“ آن را به حزب توده ايران و توده اي هاي صادق توصيه مي كنند.

توصيه نادرست و تسليم طلبانه اين جريان ها در عين حال نشان بي اعتقادي آن ها به ضرورت دفاع از وجود و حضور يك جنبش دموكراتيك ضدامپرياليستي در كشور مي باشد. آن ها هيچ گاه دفاع از چنين جنبشي را از نيروهايي مانند احمدي نژاد و رفسنجاني طلب نكرده اند!

ارزيابي حزب طبقه كارگر از شرايط عيني پايان دوران اصلاح طلبي، زمينه تنظيم سياست طبقاتي و خط مشي انقلابي حزب طبقه كارگر را تشكيل مي دهد. چشم پوشي از آن، نادرست و ناممكن است. اين در حالي است كه شناخت و درك كوشش و مبارزه متحدان حتي گذرا و ناپايدار كه از سرشتي بينابيني برخوردار است (براي نمونه، پذيرش اصل ”ولايت فقيه“ از چنين سرشتي برخودار نيست!)، در ارتباط با مساله اتحادها اجتماعي حزب طبقه كارگر قرار دارد. شناخت حزب طبقه كارگر از هر دو جنبه نبرد طبقاتي جاري در كشور و همچنين آمادگي براي تكيه لازم بر هر جنبه با رشد روند نبرد طبقاتي، ضروري است. چنين نگرش ديالكتيكي به شرايط نبرد روز، به معناي تكيه مطلق گرايانه به اين يا آن جنبه نمي باشد.

همان طور كه مي بينيم، در بخش به اصطلاح بحث در باره مضمون و محتواي خط و مشي انقلابي حزب توده ايران نيز ”گزارش“ راه برخوردي جدي و ماركسيستي- توده اي را انتخاب نمي كند تا با تحليل مشخص واقعيت پيش رو، براي مبارزات حزب توده ايران رهنمودي علمي، ماركسيستي- توده اي ارايه دهد، بلكه مي خواهد با عنوان كردن سخنان پرطمطراق و تهي از مغز («مقالات تحليلي راه توده»)، با سو استفاد غيرتاريخي از نظريات پلنوم هاي ١٦ و ١٧ كميته مركزي حزب توده ايران، و … به وظيفه اي كه بر عهده دارد، عمل كند: «حزب سازي» و «رهبر تراشي»! اميدي عبث!

بايد اذعان داشت كه اين بررسي قادر نشد از نظر حقوقي، تنظيم ”گزارش“ منتشر شده در ”راه توده“ ٣٧٤ را توسط شخص علي خدايي به اثبات برساند. اين در حالي است كه نگارنده از تنظيم «گزارش»هاي متعددي توسط او، براي نمونه براي افرادي كه بايستي خود را به عنوان ”مهاجر سياسي“ به پليس برخي از كشورها معرفي كنند، اطلاع دارد.

باوجود اين مي توان مدعي شد كه مواضع سياسي و نظري مطرح شده در ”گزارش“، مواضع تكراري علي خدايي بوده و هم در خدمت هدف هاي ارتجاع داخلي و خارجي قرار دارد.

در ضمن، ”علي خدايي“ كماكان مديون پاسخ ديگري هم به توده اي ها مي باشد. پاسخ به اين پرسش كه با كدام گذرنامه از خانه حزبي در شهر پراگ پس از فروپاشي چكسلواكي با همسر و كودكانش به ايالات متحده سفر كرد، ماه ها در اين كشور به چه كاري مشغول بود و سپس با چه گذرنامه اي به كشور اتريش بازگشت و به عنوان پناهنده سياسي اقامت گزيد؟




اخلاق و مذهب در خدمت كي؟ (٣)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٢٣ بخش سوم (اول مهر)

واژه راهنما: (١) ايدئولوژي ”مذهبي“ عليه ارزش هاي دوران روشنگري و علم. استفاده ابزاري از اخلاق و معنويت عليه تغيير شرايط به سود گونه انساني. دامن زدن به ”اختلاف“هاي مذهبي، ابزار سياست امپرياليستي.

(٢) ماركسيسم به باورهاي مذهبي توده ها احترام مي گذارد. ديالكتيك رضامندي و طغيان. ساختار اقتصادي- اجتماعي و شكل متناسب با آن. حذف اصل ”ولايت فقيه“ ضروري است. مرز نبرد طبقاتي در ايران.

(٣) مذهب بيان ترس و آرزوي انسان در ارتباط با نيروهاي طبيعي. اخلاق رابطه ميان انسان ها را نظم مي بخشد. اخلاق انسان دوستانه بورژوازي و محدويت هاي آن. هدف اخلاق و اتيك كمونيستي: انطباق و هماهنگ كردن برداشت ذهني از اخلاق با شرايط عيني تحقق ارزش هاي اخلاقي. ريشه فلسفي و تاريخي نادرستي اصل ”ولايت فقيه“.

اخلاق و مذهب

I-  كوزينگ در ابتدا به اين نظر اشاره مي كند كه معتقد است كه گويا «مذهب  – به ويژه مسيحيت –  زمينه و ضامن برقراري اخلاق در جامعه است.» اين در حالي است كه «رابطه ميان مذهب و اخلاق» تاريخي طولاني تر از اين برداشت دو تا سه هزار ساله دارد. صرفنظر از آن بايد به اين پرسش پاسخ داد كه منظور از «مذهب و اخلاق»، يعني تعريف آن ها چيست؟

II- همان طور كه پيش تر از احسان طبري نقل شد، «انساني كه از جهان جانوران جدا شد» و در آغاز طي نمودن پروسه طولاني مَردُمِش Homonisation، يعني هنگامي كه در آغاز راه تبديل شدن همو زاپينس به همو زاپينس زاپينس قرار داشت (نگاه كن به ”انسان؟ ديدگاه ماركسيستي درباره انسان شناسي (آنتروپولوژي) و برداشت هاي بنيادي آن“http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa و http://www.tudeh-iha.com/?p=1071&lang=fa)، تصوري درباره مذهب و اخلاق نداشت. زيرا به گفته كوزينگ: «اعتقاد مذهبي و اخلاقيات، ويژگي طبيعي انسان نبوده، چنانكه پذيرش صفات خداوندي براي خدا نيز ويژگي طبيعي انسان نيست.»

[بر خلاف ادعاي هاي غيرجدي در اينجا و آنجا، جانوران داراي اخلاقيات و يا اعتقادات مذهبي نيستند. نبود مركز براي سخن گفتن در مغز، نارسايي بيولوژيك حنجره و ديگر علايم بدني، در كنار نبود ويژگي سرشت اجتماعي نزد جانوران،  پذيرش اخلاقيات، مذهب و معنويت را نزد جانوران ناممكن مي سازد.

زنده ياد احسان طبري در ”بنياد آموزش انقلابي“ (ص ١٩) در ارتباط با ”ماهيت شعور و رابطه آن با زبان“، پذيرش بود شعور را نزد جانوران نفي مي كند: «فعاليت مولد و مناسبات توليدي كه در جهان جانوران سابقه نداشته و تيپ نوين فعاليت و مناسبات بود، به پيدايش آن چنان نوعي از انعكاس جهان عيني خارجي [در شعور] انجاميد كه نظير آن در جهان جانوران سابقه نداشته است. براي جانوران، اشياء، مجموع علامات براي سمت يابي حياتي است. ولي براي انسان [اشياء] اجزاء يك سيستم بهم پيوسته و قانونمند است. جانوران خود را از پيرامون جدا نمي شمرند و خود را در برابر آن نمي گذارند. ولي انسان خود را از پيرامون و از انسان هاي ديگر تشخيص مي دهد. لذا درك جهان پيرامون به مثابه جهان اشياء و پديده ها و درك خود از ديگران و نيز هدف گذاري براي فعاليت خود – چنين است مختصات آن نوع انعكاس نويني كه در نزد انسان پديد شد و شعور نام دارد. شعور از نيازمندي هاي توليد و زندگي اجتماعي پديد شد و بدون رابطه با توليد و جامعه نه مي تواند پديد شود و نه مي تواند وجود داشته باشد. يكي از مهم ترين شرايط تشكيل شعور در نزد هر انسان جداگانه، زبانست.

زبان و پيدايش و تكامل آن با سير تكاملي شعور انسان پيوند ناگسستني دارد. در جريان كار مولد است كه بشر بناگزير اشياء و پديده ها و حركات را نام گذاري كرده، مفاهيم مشخص (كنكرت) و مجرد (ابستراكت) را پديد آورده و بدينسان شعور خود را غني ساخته و تكامل بخشده است. زبان تجسم مادي شعور است. به قول ماركس و انگلس، روح از همان آغاز اين داغ لعنت را با خود دارد كه بار ماده بر دوش اوست كه در اينجا به شكل قشرهاي جنبنده ي هوا، اصوات، كلمات، يعني زبان بروز مي كند. شعور تنها به كمك اين قشر مادي است كه به نسل هاي بعد قابل انتقال است.» آمورزگار توده اي ها پيش تر همانجا تعريف شعور را چنين ارايه مي دهد: «شعور خاصيت مغز انساني، يعني خاصيت ماده ايست كه به عالي ترين شكل متشكل شده است. شعور عالي ترين شكل انعكاس واقعيت و محصول تكامل طولاني اجتماعي است. يا به بيان ديگر، شعور شكل ويژه ي انساني انعكاس معنوي و فراگيري واقعيت خارجي است.»]

كوزينگ در توضيح ايجاد شدن تصورهاي مذهبي، چنين ادامه مي دهد: «اين صفات مي توانستند تنها در مرحله معيني از رشد جامعه انساني بوجود آيند، هنگامي كه انسان توليد و به كارگرفتن ابزارهاي كار را آموخته بود. رشد زبان و فكر مي بايستي به مرحله معيني ارتقا يافته باشد، تا در تبادل انتزاعي فكر در جامعه در ارتباط با شرايط حاكم بر محيط پيرامون، امكان ايجاد شدن تصورهايي بوجود آيد كه بتوان آن ها را به مثابه اشكالي از مذهب ارزيابي نمود. در جريان ارتباط هاي زباني- انتزاعي ميان انسان ها در  طول زمان، آگاهي مافوق فردي، نوعي آگاهي گروهي بوجود آمد. به كمك اين آگاهي است كه انسان ها نسبت به طبيعت پيرامون، ثروت هاي نهفته در آن در ارتباط با مواد خوراكي و به ويژه در ارتباط با نيروهاي قدرتمند و تاثيرهاي غيرقابل درك آن ها بر هستي انسان، تصورهايي در ذهنشان ايجاد نمودند. وابستگي به اين قدرت ها را درك كردند و از آن ها ترسيدند. اين آگاهي ابتدايي هنوز بسيار مبهم بود و تنها انعكاس بلاواسطه اي را در برابر تجربه هاي طبيعي و اجتماعي منعكس مي ساخت.

در دوران اوليه رشد جامعه بشري، نوعي توجيه و توضيح ذهني براي اين نيروهاي طبيعي بوجود آمد كه در شكل تصورها از نيروهاي (ارواح) خوب و بد، از ديو و شيطان و انواع ديگر نيروهاي ماوراي طبيعي كه داراي نيروهاي مخرب طبيعي بودند و خيرخواهي و محبت آن ها با انسان پراهميت بود، تظاهر كرد.

به عبارت ديگر وابستگي و ترس از نيروهاي طبيعي علت بوجود آمدن چنين تصورها بود. انسان ها مي كوشيدند با قرباني و هدايا، مهرباني اين نيروها را نسبت به خود بدست آورند و از كمك آن ها برخوردار شوند. بر اين پايه، تصورها مذهبي و اعتقاد به نيروهاي ماوراي طبيعي بوجود آمد كه با رسم ها معيني به مثابه سنت و فرهنگ قديمي انسان ها جاي خود را گشود. در ادامه رشد اين تصورها، آن ها مصداق انساني personification و در تصورها فانتزي (هوسِ هنرگونه) انسان، اشكال خدايان را يافتند.

با رشد نيروهاي مولده و بوجود آمدن ابزارهاي جديد كار [كشاورزي]، نياز به انواع خدايان به مثابه حامي و كمك كننده به انسان افزايش يافت. اهداي هدايا و قرباني نزد قبايل مختلف توسعه يافت كه تا قرباني كردن انسان نيز پيش رفت. بر اين پايه، مذهب طبيعي چند خدايي بوجود آمد، آن طور كه در يونان قديم، روم و نزد قبايل آلماني و قبايل ديگر شناخته شده است.

اين برداشتي به كلي نادرست است اگر بخواهيم بوجود آمدن اين تصورها را تنها به علت ناداني انسان در آن دوران بپنداريم. بلكه بايد آن ها را مراحل پراهميتي در روند رشد فرهنگي جامعه بشري ارزيابي نمود كه بدون آن، سازماندهي زندگي انسان در آن دوران ناممكن مي بوده است.»

[اين دوران همزمان است با ايجاد شدن خاندان ها و بعدها قبيله هاي انساني. شكل حاكميت ”خداشاهي“ و بعدها ”شاه خدايي“، اشكال حاكميت اين دوران را تشكيل مي دهد كه در آن جامعه طبقاتي از درون روابط مادرشاهي و ديرتر پدرشاهي دوران اوليه بوجود مي آيد. جابجايي دو شكل حاكميت طبقاتي خداشاهي و شاه خدايي و يا همزماني آن ها را مي توان در طول تاريخ ميان قبايل مختلف يافت. در ايران باستان نيز چنين اشكالي با ويژگي هاي خود وجود داشته است. زنده ياد ف. م. جوانشير (فرج اله ميزاني) در پژوهش درباره محتواي سياسي شاهنامه فردوسي تحت عنوان ”حماسه داد“، برداشت فردوسي در شاهنامه را در ارتباط با نقش پهلوانان در ايران باستان از ديدگاه ماركسيستي- توده اي ارايه مي دهد كه ويژگي هاي اشكال حاكميت را در ايران نشان مي دهد.

روند ايجاد شدن تصورها و برداشت هاي برشمرده مذهبي كه در جامه اوليه آغاز شد، در صورتبندي اقتصادي- اجتماعي برده داري به اوج خود نايل گشت. با ايجاد شدن مذهب تكخدايي يهودي، مسيحي و سپس اسلام، برقراري اشكال خداشاهي و شاه خدايي با تغييراتي ميان جوامع مختلف تداوم يافت و هنوز نيز اشكالي از آن در نظام هاي سرمايه داري وجود دارد. انديشه ”ولايت فقيه“ كه بيان شكل حاكميت خداشاهي دوران قبيله اي رشد جامعه عرب عربستان به دنبال پيروزي ”انقلاب اسلامي محمد“ مي باشد، اكنون به عامل جدي محدود كننده رشد اجتماعي- اقتصادي در ايران تبديل شده است. نمونه هاي ديگري از اين اشكال عتيقه اي را مي توان در برخي از كشورهاي عربي، مانند عربستان سعودي و اميرنشينان ساحل خليج فارس نيز مشاهده نمود.]

كوزينگ در ارتباط با اخلاقيات چنين ادامه مي دهد:

«شرايط مشابهي نيز در ارتباط با رشد ارزش هاي اخلاقي در تاريخ قابل شناخت است. اگرچه جامعه انساني از افراد تشكيل مي شود، اما افراد تنها در جمع اجتماعي خود قادر به تامين نيازهاي خود و ادامه حيات هستند. زندگي در جامعه، تقسيم كار و ارتباطات در جامعه به طور ضرور به ايجاد شدن قواعد و شيوه هاي رفتاري اي انجاميدند كه فرد مي بايستي به آن ها پايبند مي بود، تا سازماندهي هستي اجتماعي ممكن مي گشت. در طول زمان برداشت هاي اجتماعي، عادت ها و رسم ها و محدوديت ها به هنجارها و تصورها بدل و به بخشي از آگاهي اجتماعي تبديل گشت. با اين هدف كه اين هنجارها از صلابت بيش تري برخوردار باشند، آن ها را به درجه دستورهاي مذهبي ارتقا دادند كه گويا نه توسط انسان، بلكه از طرف خدا صادر شده اند. بدين ترتيب، اخلاقيات نيز مانند مذهب، ناشي از نيازهاي اجتماعي براي سازماندهي روند گذران جامعه و تنظيم روابط ميان انسان ها بوجود آمد.

در جامعه اوليه با سطح آگاهي رشد نيافته، مذهب و اخلاق (و همچنين موازين حقوقي) با يكديگر ممزوج شده بودند، زيرا [گويا] قواعد اخلاقي، هنجارها و قوانين همگي از ريشه خداوندي برخودار بودند. اما حتي در زمان ايجاد شدن مذهب و اخلاق نيز در ارتباط با مضمون آن ها، ميانشان تفاوت مهم وجود داشت.

مذهب بيان انعكاس ترس و وحشت و همچنين آرزوهاي انسان در ارتباط با نيروهاي طبيعي و تاثير آن ها بر هستي انسان بود كه در شكل وارونه و سر به پا تظاهر مي كرد. انسان با خلق خداياني در ذهن خود كه گويا قادر به مهار نمودن قدرت هاي ماوراي طبيعي بودند، ترس و همچنين آرزوهاي خود را انعكاس مي داد.

اخلاقيات اما داراي مضموني بكلي ديگر است. اخلاقيات وظيفه تنظيم روابط ميان انسان ها در جامعه را  بعهده دارد. اين امر به صورت انعكاس اصل هاي اخلاقي، قواعد، هنجارها و قانون ها در آگاهي انسان عملي مي گردد و در عمل، رفتار انسان در ارتباط با انسان ديگر را تنظيم مي كند. وظيفه ظاهر مذهبي پوشانده شده به تن آن، ارتقاي اثربخشي آن است. اگر اشكال ابتدايي مذهب و اخلاق در گذشته دور با يكديگر ممزوج شده بودند، به اين معنا نيست كه مذهب زيربناي اخلاق را تشكيل مي دهد.

از آنجا كه مذهب در دوران فروپاشي جامعه اوليه و ايجاد شدن جامعه طبقاتي و دولت، شكل حاكم آگاهي را تشكيل مي داد، قادر شد برتري خود را نسبت به اخلاق تامين كند. هر دو در خدمت تامين حاكميتِ شاهان و صنف روحانيت كه گويا از طرف خداوند برگزيده شده بودند، قرار داشتند.»

كوزينگ در بخش هاي  III ، IV  و V رساله خود چگونگي پيدايش مذهب يهودي با كتاب تورات و همچنين مذهب مسيحي با انجيل را برمي شمرد و رابطه آن دو را با تصورهاي اخلاقي ارايه شده توسط آن ها نشان مي دهد. سپس او به كمك اسناد تاريخي نشان مي دهد كه مسيحيان دوران آغازين كه مورد سركوب حاكمان رومي نيز قرار داشتند، از مسيح به مثابه فيلسوفي مدافع محرومان ياد مي كردند و آموزش او را ترويج مي دادند. «با تبديل شدن مسيحيت در روم به عنوان ”مذهب دولتي“، آموزش مسيحيت تغيير يافت و به ايدئولوژي مذهبي و اخلاقي نظام برده داري روم و به ابزار در خدمت سياست سلطنتي آن تبديل شد. نه تنها نظام برده داري به عنوان امري خدا خواسته اعلام شد، بلكه همچنين جنگ هاي راهزنانه امپراطوري روم و غارت و زير سلطه گرفتن سرزمين ها و خلق هاي ديگر نيز خواست خدا اعلام شد.»

 [از اين تاريخ است كه ديگر مسيح در نقاشي ها به عنوان انديشمندي كه در حال سخنوري است، ترسيم نمي شود، بلكه به جاي آن، ترسيم پيكر به صليب كشيده او رسم شد. فيلسوف انقلابي سخنوري كه براي تغيير شرايط زندگي محرومان بپاخاسته بود، جاي خود را به فردي داد كه با ”معصوميت“ بر صليب كشيده شده است و با «مرگ خود، خود را (همانند يك برده) براي گناهان بشر» قرباني مي كند. اين تغيير موضع در مذهب مسيحيت كه در آغاز مدافع محرمان و برده هاست، نشان تبديل شدن آن به ايدئولوژي نظام برده داري در روم مي باشد. در كتاب ”آزادي به مثابه يك حق ويژه. شرح تاريخي ديگري [از ديد برده ها و نه برده داران] از ليبراليسم“ (ISBN: 978-3-89438-431-9)، فيلسوف ماركسيست معاصر ايتاليايي دومينيكو لوزوردو در بخش هاي مختلفي مساله نقش سه مذهب تكخدايي را نسبت به برده داري مطرح مي كند. در صفحه ٦٠ موضع فيلسوف انگليس جون لوكه (١٧٠٤-١٦٣٢) را بر مي شمرد. لوكه كه يكي از مدافعان ليبراليسم در كشور ”مادر آزادي“ (انگلستان) مي باشد، براي تائيد و مستدل ساختن موضع دفاع خود از برده داري، نظر خود را شرح داده و به اصطلاح مستدل مي سازد. به نظر لوكه با خريدن «برده يا اسب»، «برده سرشت خود را به عنوان انسان از دست مي دهد و به ”چيز“ بدل مي گردد». همين فيلسوف ليبرال انگليسي به منظور  تاكيد بر ”استدلال“ خود به منظور توجيه تجارت برده توسط انگلستان، از يكي از حواريون مسيح، «پالوس اهل تارسوس» نقل مي كند (ص ٦١) كه مي گويد: «اعتقاد يافتن به مسيحيت تو را از وظايفي كه پيش تر پذيرفته بودي، آزاد نمي كند. …». كوزينگ در صفحه ٦٤ كتاب پيش گفته خود، اين سخنان پالوس را چنين تكميل مي كند: «اي شما بردگان، مطيع صاحبان خود در همه امور باشيد … در پاكي قلبتان و در ترس در برابر خدا».]

كوزينگ ادامه مي دهد: «با تبديل شدن صنف روحانيون به دارندگان قدرت زميني و برقراري حاكميت پاپ، مذهب مسيحي به قدرت معنوي و كليسا، به دارنده قدرت حاكميت زميني با شكل خداشاهي تبديل گشت. قدرتي كه كليسا براي نابودي مذهب ها، مراكز مذهبي و نابودي فرهنگ هاي ديگر به آن نياز داشت و به طور عملي نيز از اين قدرت براي نابودي فرهنگ دوران آنتيك [به ويژه يوناني] بهره جست.»

در پايان بخش پنجم و پس از برشمردن بخشي از اجحافات مذهب حاكم كليساي كاتوليك در طول تاريخ، كوزينگ مي نويسد: «نمي توان فهرست كامل كلاهبرداري ها، تقلب ها و جنايت هاي كليساي كاتوليك را در طول قرن هاي حاكميت كليساي روم به طور كامل در رساله حاضر برشمرد» و خواننده را به كتاب پيش گفته خود مراجعه مي دهد.

[نقش نابودي فرهنگ ها و قتل عام و نسل كشي خلق هاي ديگر را كليساي كاتوليك به ويژه با نابودي و قتل عام قبايل و خلق هاي مختلف بوميان در آمريكا (همچنين در آسيا و استراليا) نيز انجام داد و با دزديدن ثروت هاي بسياري از اين كشورها به يكي از عوامل عمده فقر مردم اين كشورها بدل گرديد. وزن طلا و نقره غارت شده از كشورهاي آمريكاي مركزي و جنوبي توسط ميسيونرها و نظاميان اسپانيايي به بيش از ١٥٠ هزار تُن تخمين زده مي شود!]

كوزينگ با اشاره به باقي ماندن اخلاقيات مسيحي – كاتوليكي و پروتستاني –  بر پايه دگم هاي مذهبي انجيل، ناتواني آن را براي ارايه پاسخ متناسب به نيازهاي تغييريابنده انسان در طول قرن ها مورد بررسي قرار مي دهد. «هنگامي كه اخلاقيات انسان در اين امر خلاصه شود كه بكوشد تا در دنياي بعدي به آرامش روحي دست يابد، آنوقت نهايتاً كليه مساله هاي انسان در زندگي زميني او بي اهميت مي شود.»

در توضيح اخلاق انسان دوستانه (هومانيستي) در پايان بخش پنجم رساله خود، كوزينگ اخلاق انسان دوستانه را چنين برمي شمرد: «در اخلاق بر پايه موازين انسان دوستانه، مي تواند تنها آسايش و خوشبختي انسان زمينه و محك براي برداشت و ارزش‏ هاي اخلاقي باشد. پايبندي به برداشت و تصورهاي عجيب و غريبي كه گذشتگان ما در هزاران سال پيش دارا بودند، ديگر داراي زمينه اي جدي نمي باشد.»

كوزينگ در دو بخش پاياني رساله خود، اخلاق انسان دوستانه دوران روشنگري و نهايتاً برداشت ماركسيستي از اخلاق و اتيك [علم اخلاق] را برمي شمرد. در اخلاقيات ماركسيستي، همان طور كه ديرتر بيان شده است، مساله تغيير شرايط حاكم بر هستي انسان، موضوع اصلي و مركزي را تشكيل مي دهد. هدف، برپايي جامعه اي انساني است كه در آن برداشت ذهني از اخلاق و اتيك با شرايط عيني تحقق ارزش ها در هماهنگي و همنوايي قرار دارد.

VI- هدف انسان دوستي (هومانيسم) و روشنگري در اروپا، رشد نيروهاي بدني و روحي- ذهني انسان و همچنين تقويت واكنش خلاق او در زندگي روزمره است، با اين هدف كه آسايش و كرامت انساني افزايش يابد. به كمك اين ارزش ها، بار خفقان برداشت هاي تئولوژيك و مذهبي از روي انديشه درباره اخلاقيات برداشته شد و اخلاق و اتيك بر پايه مستقلي بنيان گذاري شد. اين روندي است كه در آن، ويژگي سرشتي اخلاق مبتني بر ارزش هاي دوران روشنگري به طور روزافزون از اعتقادهاي مذهبي كليسا جدا و به مثابه آگاهي مستقل اجتماعي بنياد نهاده شد. نكته تعيين كننده در اين انديشه تئوريك، اين نكته را تشكيل مي دهد كه اين ادعا كه مذهب بنيان اخلاقيات را تشكيل مي دهد، مستدل نبوده و مردود است. برعكس، اين نكته به اثبات رسانده شد كه اخلاقيات مي تواند پايه و اساس يك مذهب مبتني بر عقلانيت را تشكيل دهد.

 

كوزينگ در ادامه مورد تاكيد قرار مي دهد كه برخورد انديشه روشنگرانه دوران مدرن، برخوردي قاطع «با صنف روحانيت مسيحي و نه با باورهاي مذهبي» مردم است، زيرا روشنگري «بر پايه اعتقاد به خداوند مبتني بر عقلانيت و هم بر پايه بي اعتقادي به وجود خدا قرار دارد. در هماهنگي با نيازهاي زندگي در جامعه بورژوازي، فلاسفه اصول اخلاقيات سكولار را پايه ريختند. آن ها به اثبات رساندند كه اخلاقيات نمي تواند بر پايه قوانين نسبت داده شده به خداوند و دستورات مذهبي پايه ريزي شود، بلكه بايد آن را بر پايه نتايج انديشه و عمل انسان قرار داد. با چنين برداشتي، فلاسفه كوشيدند موازين اخلاقي را مبتني بر طبيعت انسان و يا نيازهاي اجتماعي و حاكميتي جامعه تعريف كنند.»

كوزينگ در اين ارتباط، نظريات برخي از فلاسفه اين دوره را در ارتباط با اخلاقيات برمي شمرد و آن ها را توضيح مي دهد، مانند سپينوزآ، شيفزبوري و هچيسون و كانت. «كانت رابطه ميان مذهب و اخلاق را وارونه نمود: مذهب پايه و اساس اخلاق را تشكيل نمي دهد، بلكه اخلاق مي تواند زمينه براي مذهب مبتني بر عقل را ارايه دهد.»

[از نظر فلسفي، وارونه ارزيابي كردن، دقيق تر، بر روي پا قرار دادن رابطه ميان اخلاق و مذهب، جايگزين ساختن فلسفه ايده آليسم عيني به جاي ايده آليسم ذهنگرايانه مي باشد. پذيرفتن مسئوليت انسان براي تنظيم رابطه ميان خود در جامعه به منظور دستيابي به عدالت اجتماعي نسبي و ممكن، نياز به پايبندي به موازين قانوني ناشي از شرايط عيني هستي اجتماعي دارد. تفهيم واقعيت اين ضرورت، نبردي طولاتي را در تاريخ انديشه انسان تشكيل مي دهد.

در فلسفه يونان قديم، اين نبرد همان قدر وجود دارد كه در ايران. كوشش انديشمندان ايراني از قبيل بيروني، ابن سينا و ديگران در هزار سال پيش، نمونه اي براي اين نبرد مي باشد كه تاكنون نيز پايان نهايي خود را نيافته است. جريان هاي مذهبي ارتجاعي از قبيل نظرياتي كه مصباح يزدي از آن دفاع مي كند، در برابر موضعي كه مي توان آن را نزد نمايندگان ”اصلاح طلبان“ يافت، نشان تداوم اين نبرد در ايران امروز مي باشد.

در حالي كه ريشه شكل حكومتي ”ولايي“ با ”ولي فقيه“ در راس آن را بايد در ايده آليسم ذهنگرايانه جستجو نمود كه پايبندي به موازين قانوني را در انديشه و عمل نفي مي كند و ”ولي فقيه“  – همانند پاپ اعظم كليساي كاتوليك -، را نماينده خدا بر روي زمين دانسته و براي او به مثابه ”خداشاه“، جايگاهي مافوق قانون، معصوميت و خطاناپذيري قايل است، تاكيد بر پايبندي بر موازين قانوني توسط انديشه ”اصلاح طلبي“ مذهبي، داراي ريشه ايده آليستي عينگرايانه مذهبي مي باشد.

موضع فلسفي ”اصلاح طلبانه“ در ايران امروز اما پيگير نيست. نمي توان از يك سو پايبندي به قانون، يعني پايبندي به بيان موازين حافظ نيازهاي اجتماعي جامعه را پذيرفت و حراست از آن ها را ضروري اعلام نمود، و از سوي ديگر پايبندي به محصول انديشه ايده آليسم ذهنگرايانه، يعني شكل حكومتي ”خداشاهي“ و مقدس بودن جايگاه ”ولي فقيه“ را مورد تائيد قرار داد.

اين ناپيگيري فلسفي ريشه تاريخي دارد. درك درست آن توسط جريان ”اصلاح طلبي“ مذهبي در ايران، گام بزرگي در جهت پايه ريزي اتحاد ضروري ضدديكتاتوري با هدف تغييرات بنيادي- انقلابي را در ايران تشكيل مي دهد. همان طور كه حزب توده ايران در استدلال براي نادرست اعلام كردن تثبيت اصل ”ولايت فقيه“ در قانون اساسي و نپذيرفتن آن در سال ١٣٥٩ مورد تصريح قرار داد، يكي دانستن جايگاه آيت الله خميني به عنوان ”رهبر انقلاب“ و همزمان پذيرفتن او به عنوان ”ولي فقيه“ به خاطر مقام مذهبي او، و تثبيت اين اقدام نادرست به شكل اصل ”ولايت فقيه“ در قانون اساسي، اقدامي منافي با هدف هاي انقلاب بهمن ٥٧ مي باشد. اين امر، ريشه تاريخي معضل هاي اجتماعي كنوني را در ايران تشكيل مي دهد. تجربه دو دهه اخير نشان مي دهد كه عنوان ”رهبر انقلاب“ براي آيت الله خميني، عنوان تاريخي تكرارناپذير شرايط ويژه انقلاب بهمن ٥٧ را تشكيل مي داد. بار مصنوعي اضافه شده به آن به علت مقام مذهبي، اشتباه تاريخي مبارزان مذهبي را تشكيل مي دهد كه جز تصحيح جسورانه آن، راهي را باقي نمي گذارد.

بديهي است كه حزب توده ايران در نبرد ميان انديشه ايده آليسم ذهني و عيني، باوجود ناپيگيري فلسفي و منطقي ايده آليسم عيني و با حفظ مواضع انتقادي خود به آن، جانبدار پيگير مدافعان ايده آليسم عيني در برابر ذهني بوده و كماكان نيز است.]

نهايتاً كوزينگ در بخش VII  رساله خود، مساله «استقلال اخلاق و اتيك را در انديشه انسان دوستانه» مورد بررسي قرار مي دهد كه با قاطعيت از برداشت گذشته مبتني بر «گناهكار بودن ابدي انسان» بريده است. در اين انديشه ديگر انسان «بندهِ خالق در ذهن ايجاد كرده، نمي باشد. ….، بلكه او به عنوان مظهر بالاترين ساخته رشد طبيعي و اجتماعي (ماده) شناخته مي شود كه خالق خود است.

انسان با سخت كوشي در به كار گيري توانايي هاي خود در طول تاريخ طولاني توانست به رشد ذهني و بدني دست يابد. او توانست با ممارست به توليد ابزارهاي جديد و موثري براي توليد و پاسخ به نيازهاي خود نايل شود و با رشد افتراقي محصولات توليد خود، نيازهاي خود را به طور مداوم در سطوحي بغرنج و پيچيده تر پاسخ گويد و تامين كند. انسان توانست در اين روند اشكال متفاوت هستي اجتماعي را از جامعه ساده اوليه تا جامعه بورژوازي كنوني بر پا دارد. انسان توانست فرهنگ مادي و معنوي خود و تمدن هاي متفاوتي خلق كند و شناخت و  دانش خود را از مرحله نازل تا دانش امروزي رشد دهد و با توليد اجتماعي مدرن در سطح جهاني، رفاه و آسايش به ارمغان آورد. از اين طريق مي تواند مرحله بالاتري از شرايط انسان دوستانه هستي براي انسان و رشد انساني همه جانبه حقوق بشري او تامين گردد.

برپايي چنين شرايطي با اميد به توانايي جامعه بورژوازي، توسط انديشمندان آن در دوران طلوع اين نظام اعلام شد. اما تحت شرايط ايجاد شده در اين جامعه، دستيابي به شرايط انساني و تامين حقوق بشري تنها در ابعاد محدودي ممكن گشت. اما تداوم اين رشد براي دستيابي به اين هدف ناممكن نيست. به اين منظور ضروري است كه تضادهاي عديده در سطح جهاني در ارتباط با نيازهاي اجتماعي، فرهنگي، ذهني- روحي و اخلاقي انسان برطرف گردد كه حل آن ها در شرايط برقراري نظام سرمايه داري ممكن نشده است.

بر اين پايه است كه اكنون ضرورت تشديد پژوهش براي برپايي كارپايه اخلاق و اتيك انسان دوستانه كمونيستي مبتني بر علم وجود دارد، زيرا به درستي صحبت از آن مي شود كه در شرايط كنوني كمبود زمينه يك جهت گيري اخلاقي انساني به شدت حس و درك مي شود. نتايج به دست آمده بر پايه اخلاقيات سكولار و آزاد شده از بندهاي مذهبي و تئولوژيكي، زمينه را براي ايجاد شدن اخلاق مبتني بر ماترياليسم تاريخي ايجاد كرده است. اما تنها پس از پايه ريزي برداشت ماترياليسم تاريخي مبتني بر شناخت و درك سرشت ماترياليستي جامعه انساني و تاريخ آن توسط ماركس و انگلس، زمينه علمي برپايي اخلاق انسان دوستانه (هومانيستي) كمونيستي ممكن گشته است.

برداشت هاي اخلاقي، هنجارها، قواعد و ملاك ها از درون روابط هستي اجتماعي زائيده مي شوند. اين روند از اين طريق ممكن مي گردد كه انسان ها كه در جستجوي پاسخ به منافع، تمايلات و آرزوهاي خود هستند، به اين روابط اجتماعي با آگاهي كم و بيش برخورد كرده و شيوه هاي هماهنگي با آن ها را ايجاد مي كنند. هدف، تنظيم رابطه فردي و اجتماعي خود با ديگران بر پايه آن هاست. هنجارها، قواعد، ارزش ها و ملاك هاي سنجش، بخش ذهني اخلاق و روابط اجتماعي مبتني بر اخلاق را تشكيل مي دهند. آن ها در عمل، كنش و واكنش انسان را در روابط با ديگران در جامعه تنظيم مي كنند. اما تاثير آن ها با محدوديت هايي در جامعه روبروست كه ريشه در روابط اجتماعي، به ويژه در بخش اقتصادي آن دارد كه بر روي روابط اجتماعي، سياسي و خانوادگي و شكل بروز آن ها موثر مي باشد. هگل اين شرايط را در فلسفه اخلاقيات خود، بخش عيني روابط مبتني بر اخلاق مي نامد. ديالكتيك كنش و واكنش عملي اخلاقي انسان، از تناسبي ميان بخش ذهني و عيني عملكرد انسان برخوردار است.

هنگامي كه ماركس اخلاق و اتيك انسان دوستانه را در تز زير بيان مي كند كه «انتقاد به مذهب با اين آموزش و نتيجه گيري از آن پايان مي يابد كه براي انسانيت، خود انسان والاترين موجود را تشكيل مي دهد و لذا اين شناخت با اين حكم مطلق گريزناپذير (كاتگوري امپراتيو) همراه است كه از اين روي، بايد همه مناسباتي برانداخته شود كه تحت شرايط آن، فرد انسان به موجودي سركوب و تحقير شده، به موجودي در بند و منزوي شده تبديل و كرامت او پايمال گشته است»، آنوقت اين نتيجه گيري نيز قانونمند است كه اخلاقيات انسان دوستانه تنها با بيان چنين نتيجه گيري پايان نمي يابد، بلكه نكته اساسي آن است كه بايستي تمامي شرايط كه با اين نتيجه گيري در تضاد قرار دارد، تغيير يابد. آن هم به نحوي تغيير يابد كه اين شرايط به واقعيت عيني اخلاقي در جامعه تبديل گردد.

اما برداشت مسيحي درباره كرامت انساني هر روز روشن تر به سدي در برابر فعاليت تئوريك و عملي به منظور تحقق بخشيدن به تغييرهاي ضروري تبديل مي گردد. اگر انسان به خاطر گناهانش به مخلوقي تحقير شده بدل گشته كه از بهشت بيرون رانده و محكوم به گذران زندگي اي پردرد در زمين شده است و تنها وظيفه او پرداخت جريمه گناهانش است كه بايد به اين اميد كه روحش در جهان ديگر از زندگي بهتري برخوردار گردد، انجام شود، آنوقت چنين دركي از هستي خود و چنين برداشتي درباره سرنوشت خود مي تواند تنها به معناي تسليم در برابر همه مساله هايي فهميده شود كه در برابر انسان قرار دارد، در حالي كه درست تغييـر آن ها وظيفه روز او را تشكيل مي دهد. …

اتيك انسان دوستانه مي بايستي عنصرهاي اخلاقي اي را براي تنظيم رابطه ميان انسان ها ارايه دهد كه طبق آن، تساوي حقوق همه انسان ها بر روي زمين تامين و تضمين گشته و راهبردهاي عملي براي تنظيم جنبه هاي مختلف زندگي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و علمي انسان ارايه دهد …»

[اقتصاددان ماركسيست آلماني، هاري نيك با طرح پرسش «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم» در اثرش ”بحث هاي اقتصادي در جمهوري دموكراتيك آلمان“ (نگاه كن به مشكلات اقتصادي ايران زائيده نظام سرمايه داري است! http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1819)، در عين ارايه نكاتي براي برپايي اقتصاد كمونيستي در خدمت انسان و گونه انساني، در واقع پاسخ به پرسش درباره زمينه بوجود آمدن اخلاق كمونيستي را نيز طرح مي كند.

نيك ارزيابي خود درباره شيوه توليد پس از سرمايه داري يا شيوه توليد كمونيستي را كه پيامد «انقلاب نيروهاي مولده» در اواسط قرن گذشته اروپايي مي باشد، از اين روي مستدل مي داند، زيرا «از يك سو، گرايش هاي اصلي رشد در جهان، آن طور كه در زمان رشد صنعتي عملي شد، به شكل كنوني در قرن پيش رو ناممكن است: نه تقليل زمان براي دو برابر شدن جمعيت جهان، و نه برداشت مواد خام از طبيعت به شكل گذشته ممكن است، و به ويژه نه ايجاد شدن حجم زباله و مواد سمي يا نابودي گونه هاي حيواني و گياهي كه در دوران پشت سر عملي شد، با تداوم هستي بر روي زمين همخواني دارد. همين وضع را بايد براي تداوم قطب بندي اجتماعي در كشورهاي ثروتمند و هم تعميق درّه تفاوت سطح زندگي ميان كشورهاي صنعتي و در حال رشد ناممكن دانست.

از سوي ديگر، با انقلاب تكنولوژيكي در مقياس جهاني در قرن بيستم، روند رشدي پا به عرصه وجود گذاشته است كه تاكنون در تاريخ بشري بي سابقه مي باشد. … [از اين طريق] تغييرات پيگير در ارتباط با شرايط هستی گونه انساني به وجود آمده است.» نيك سپس با تفصيل ١- ايجاد شدن شرايط تكنيكي براي «نابودي هستي» بر روي زمين، و ٢- تبديل شدن برداشت از طبيعت از «سيستم باز به سيستم بسته» را نشان مي دهد و مي نويسد: «برداشت رايگان از طبيعت به پايان خود رسيده است»! ٣- ايجاد شدن امكان «گشودن جهان كلان (ماكروكسموس) و جهان خُرد (ميكروكسموس)»، به ويژه با «شناخت كد اطلاعات ارثي» و امكان «خلق زندگي ”از راه ايجاد ساختاري“ آن» و ٤- نهايتاً با اشاره به شرايط ايجاد شده براي تداوم هستي بر روي زمين، بر ضرورت پذيرش نحوه ديگري از بازتوليد هستي اشاره مي كند كه مبتني است بر تغييرات در شيوه زندگي، فرهنگ، مصرف، تقسيم و … (ص ٧٢) به نظر او بشريت نمي تواند بيش از اين از پاسخ دادن به پرسش طرح شده درباره «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟» (ص ٩٩) چشم بپوشد.

بايستي با توجه «به تغييرات ريشه اي در شرايط جهانيِ»  هستي بشری، نحوه زندگي ساختاري اين چناني داشته باشد: «نقش تعيين كننده در آينده بر اين نكته متمركز نخواهد بود كه با چه سرعتي، اقتصاد و پيشرفت تكنولوژيكي رشد خواهد كرد، بلكه برعكس: رشد بايستي در سطح جهاني و در مقياس كليت آن، رشدی در كنترل باشد. اين امر به معناي آن است كه به ويژه رشد ديوانه وار ناشي از رقابت و سودورزي بايستي پايان يابد. چنين برنامه اي تنها با ويژگي هاي مثبت اقتصاد سوسياليستي [كه در خدمت حفظ هستي گونه انساني، جانوري، گياهي و محيط زيست است] ممكن مي باشد و نه در سرعت هر روز شتاب يابنده رشد اقتصادي و تكنولوژي [كه صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري به انسان تحميل مي كند]!»

 

مارکس این تغییر را تغییر بازتولید کالا برپایه نیاز انسان و نه با هدف سودورزی برای انباشت هرچه بیش تر سرمایه و سود می داند.

بدين ترتيب هماهنگي ميان بخش ذهني و عيني اخلاقيات انسان دوستانه كمونيستي برقرار مي شود.]




اخلاق و مذهب در خدمت كي؟ (٢)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٢٣ بخش دوم (اول مهر)

واژه راهنما: (١) ايدئولوژي ”مذهبي“ عليه ارزش هاي دوران روشنگري و علم. استفاده ابزاري از اخلاق و معنويت عليه تغيير شرايط به سود گونه انساني. دامن زدن به ”اختلاف“هاي مذهبي، ابزار سياست امپرياليستي.

(٢) ماركسيسم به باورهاي مذهبي توده ها احترام مي گذارد. ديالكتيك رضامندي و طغيان. ساختار اقتصادي- اجتماعي و شكل متناسب با آن. حذف اصل ”ولايت فقيه“ ضروري است. مرز نبرد طبقاتي در ايران.

(٣) مذهب بيان ترس و آرزوي انسان در ارتباط با نيروهاي طبيعي. اخلاق رابطه ميان انسان ها را نظم مي بخشد. اخلاق انسان دوستانه بورژوازي و محدويت هاي آن. هدف اخلاق و اتيك كمونيستي: انطباق و هماهنگ كردن برداشت ذهني از اخلاق با شرايط عيني تحقق ارزش هاي اخلاقي. ريشه فلسفي و تاريخي نادرستي اصل ”ولايت فقيه“.

 

احترام به باورهاي مذهبي توده ها

آنچه درباره كليساي كاتوليك به عنوان مظهر ايدئولوژي نظام برده داري، فئوداليسم- مسيحي و سرمايه داري به طور اخص بيان شد، نبايد به معناي موضع گيري عليه باورهاي مذهبي توده ها ميليوني انسان در طول تاريخ درك گردد. اين دو، دو نكته متفاوت مي باشند. چنانكه بايد ميان ”اسلام آمريكايي“ و ”اسلام انقلابي“ نيز تفاوت ماهوي قايل شد.

باورهاي مذهبي انسان (همو زاپينس) كه قدمتي هزاران ساله دارد، پاسخي است به نياز انسان براي شناخت و درك پديده هاي ناشناخته و پرسش ها در ارتباط با آن ها. زنده ياد احسان طبري پرسش هاي انسان در طول تاريخ را بيان روند «مَردُمِش» انسان مي داند كه در جستجوي ”مدينه فاضله“ با گمراهي ها و سرگشتگي ها دست بگريبان بوده است. آموزگار هزاران توده اي در اثرش ”با پچپچه هاي پائيز“ كه آن را اثري در «حماسه انسان» مي نامد، … انساني كه راهي طولاني از «بوزينگي تا آدميگري» را طي مي كند، خود را جستجوگر پاسخ به همين پرسش ها مي نامد: «آخر در اين كهكشان ها، چيزي را مي جويم: از بوزينگي تا آدميگري» (احسان طبري، ”با پچپچه هاي پائيز“، ششم).

پاسخِ پرسش هايي كه بدون آن، انسان قادر به طي راهي كه پشت سر گذاشت، نمي بوده است. پرسش هايي كه به قول ماركس تنها در جامعه فارغ از استثمار انسان از انسان پاسخ نهايي و انسان دوستانه خود را دريافت مي كنند، و اين، پايان «انتقاد به مذهب» حاكم است.

احسان طبري، در ”انديشه هايي پراكنده درباره انسان و زندگي“ (يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، ص ١١١ به بعد) مي نويسد: «… انساني كه از جهان جانوران جدا شد، پروسه طولاني مَردُمِش (Homonisation) [تبديل شدن همو زاپينس به همو زاپينس زاپينس] را گذراند، (…) با مغزي خواب آلود و روياباف، حقير و ناتوان وارد اين كارگاه شگرف شد. انساني كه كمي بهتر از يك بوزينه درك مي كرد، با دستگاه ظريف و بغرنجي كه براي درك آن حتي دانش امروزي ما نارساست، روبرو گرديد. طبيعي است كه خرافه و سفسطه، تعميم هاي عبث، دعاوي دروغ، احكام مجعول، جهان بيني هاي خيالي، كوره راه ها و سرگيجه ها به مثابه حقايق جاويد و ازلي تلقي شد و آدميزاد شروع كرد به كشتن آدميزادهاي ديگر، زيرا ”حقايق ازليِ“ مكشوف او را قبول نداشتند و آدميزاد شروع كرد به كشتن آدميزادهاي ديگر، زيرا محصول كار انساني نمي توانست ولع و آرزوي همه را سير كند و آنان كه غارت مي كردند، آنان را كه غارت مي شدند، نابود ساختند. (…)

اگر تراژيسمي براي سرنوشت انساني قائل شويم، در آنجاست كه وي آرمان هاي خود را بر اساس نيرويِ تخيلِ قوي و عطش سوزان سعادت، بسيار زود، در همان سپيده ظهور بشر، در كالبد افسانه ها، اساطير و مذاهب مطرح كرده است و حتي ذات خداوند را در واقع به شكل صفات مطلق شده انساني، موجودي همه دان و همه توان، در ذروه تعادل دروني و تكامل وجودي تصور كرده است و يا موجوداتي سير، كامياب و شادمان در غرفات بهشتي و طبقات آسماني فرض نموده است. آري خيال، برنامه تكامل را، گرچه مه آگين، ولي به درستي طراحي كرده است. اين برنامه همان آرمان هاي بشري است كه با تدارك بيش از پيش شرايط و اسباب تحقق، به صورت تئوري هاي علمي و اجتماعي درآمده است. ولي سير از واقعيت حقير تا جهان خيال، سير از غارهاي تيره تا كاخ هاي بلورين، سيري است از ميان خارها به سوي ستاره ها (per aspera, ad astera) و اعتراف بايد كرد كه اين سير كُند، خون آلود، دردناك و پرسوز و گداز است و گاه عناصر رذالت در آن بر عناصر فضيلت مي چربد و دلقكي از حماسه بيشتر است و حاصل خرمن هر نسلي به نسبت توقع آن نسل ناچيز! …».

طبري انديشه هاي بالا را درباره روند مَردُمِش انسان در سروده زندانش تحت عنوان ”فرسايش در خزان“ (***) نيز در «نثر موزون شاعرانه»اي ارايه مي دهد. او در اين سروده «كوره راه ها و سرگيجه ها»ي انسان را برمي شمرد: «… ما آب در هاون كوفتيم ساليان، آسمان را شيار مي زديم و زمين را به آيش رها، قرن ها در پي آب تيره گون خضر دويديم به سر و به پا، پياله هاي تهي در دست هامان در گردش بود و به صداي سفالينشان دل خوش بوديم. …»

در ادامه در اين «نثر موزون شاعرانه»، طبري «ولع و آرزوي» غارتگران را در طول تاريخ برمي شمرد: «فضاي سنگين زمان، جز ناله غمگنانه مان، جز نعره هاي خوف انگيز جباران در خود نداشت، و گرده هامان جز يوغ صاحبان زر نمي شناخت و عضلاتمان تجربه كرده بود، سال ها تازيانه رنج را، و معتاد بود. (…) بسيط زمين در پهنه آرزوهامان تنگ بود، چشم در آسمان دوختيم، آتش افسانه هاي شيرين را برافروختيم (…) ليك خدعه در كف جباران بود و زمانشان به كام، و ما را بهره، خون بود.»

ماركس در پيش گفتار ”انتقاد به فلسفه حقوق هگل“، زمان پايان «انتقاد به مذهب» حاكم را، همان طور كه پيش تر نيز بيان شد، پايان طبقاتي بودن جامعه و برافتادن استثمار انسان از انسان مي داند. از اين روي او وظيفه انتقاد به مذهب حاكم در جامعه طبقاتي را، نه مبارزه عليه باورهاي مذهبي انسان، بلكه مبارزه با «پوشش مقدس»ي كه بر آگاهي انسان براي شناخت از خود پوشانده شده است، مي داند: «اكنون كه پوشش مقدس بيگانگي از خود انسان افشا شده است، نخستين وظيفه فلسفه اي كه در خدمت تاريخ قرار دارد، افشا كردن از خود بيگانگي انسان در پوشش نامقدس آن است. از اين طريق، انتقاد به آسمان، به انتقاد به زمين، انتقاد به مذهب، به انتقاد به موازين حقوقي، انتقاد به تئولوژي، به انتقاد به سياست اعمال شده بدل مي گردد.» [تكيه از نگارنده]

ديالكتيك رضامندي و طغيان

«انتقاد به زمين» كه ماركس جايگزيني براي برخورد به باورهاي مذهبي انسان ارزيابي مي كند، در عين حال اشاره اي هم هست كه او وانگلس به نقش انقلابي مذهب در طول تاريخ نشان داده اند. انگلس خيزش محمد را در عربستان، خيزش «انقلابي» مي داند كه هدف آن پايان بخشيدن به برخورد ميان قبايل عرب بر سر منافع و نيازهاي قبايل مختلف بود كه در ظاهر در برخورد ميان خدايان- بت هاي آن ها جريان مي يافت. هدف برقراري اتحاد ميان قبايل عرب در عربستان بود. وحدتي كه همانند نمونه هاي ديگر آن (اسپارت و آتن توسط اسكندر، قبايل مغول توسط چنگيز) اثرات و پيامدهاي تاريخي بسياري به دنبال داشت.

در نوشتار ”مذهب، پرچمي انقلابي عليه نظام فرسوده اقتصادي و بيان خيالپردازانه سعادت انسان. ديالكتيك رضامندي و طغيان“ در همين صفحه (http://www.tudeh-iha.com/?p=1529&lang=fa) كه ازجمله در ارتباط با مناظره تلويزيوني ميان زنده ياد احسان طبري و مصباح يزدي در تلويزيون ايران پس از پيروزي انقلاب قرار دارد، برداشت دوگانه ماركسيسم از مذهب و نكات ديگري از نقش مذهب در روابط اجتماعي مورد بررسي قرار گرفته اند.

در آنجا ازجمله «نقش انقلابي و طغيانگر انديشه مذهبي در دوران هاي بحراني در هستي جامعه» مورد بررسي قرار گرفته و نشان داده شده است. نقشي كه به عنوان «پرچم … يورش انقلابي به زيربناي فرسوده و كهنه نظام اقتصادي» (ماركس)، نقش  شكافتن سقف آسمان و ريختن طرحي زميني ايفا مي سازد و به قول احسان طبري در ”فرسايش در خزان“ (همانجا) زمان آن كه «آسمان را به آيش رها كنيد! زمين را به موران وامگذاريد! اي باد بدستان» فرارسيده است: زيرا به گفته ماركس، «با تعميق تضاد اجتماعي، جو سياسي، پوشش مذهبي خود را از دست مي دهد». [تكيه از نگارنده]

در اين نوشتار همچنين در ارتباط با ارزيابي ماركسيسم از «مذهب طبقاتي حاكم»، وظيفه جنبش انقلابي كنوني مردم ميهن ما براي پاسخ به «پرسش درباره ساختار اقتصادي- اجتماعي كشور» و «شكل حاكميت دموكراتيك متناسب» با آن مورد بررسي قرار گرفته است. همان طور كه حزب توده ايران در اعلاميه فروردين ماه سال ١٣٥٩ خواستار حذف اصل ”ولايت فقيه“ از قانون اساسي ايران شده است، چنين اصلي در قانون اساسي با هدف هاي انقلاب در تضاد قرار داشته و حذف آن ضروري است. واقعي بيني و صلابت نظري- سياسي اين خواست، با توجه به تجربه نقض  قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما و تحميل نظام اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري مافيايي كنوني توسط ”ولي فقيه“ به مردم ميهن ما، به اثبات رسيده است.

پس از اين توضيحات، حقانيت برخورد به نقش ايدئولوژي هدفمند سرمايه داري دوران كنوني با پوشش مذهبي قابل درك است، زيرا اين ايدئولوژي ارتجاعي به منظور تحميل سيطره نواستعماري سرمايه مالي امپرياليستي به مردم جهان دنبال مي شود. واقعيتي كه در ايران غيرقابل انكار است! ولي فقيه در ايران، كماكان خواستار ادامه اجراي برنامه نوليبرال خصوصي سازي و آزادسازي اقتصادي امپرياليستي در كشور مي باشد. سركوب آزادي هاي قانوني دموكراتيك مردم، پايمال نمودن حقوق قانوني مردم كه در اصل هاي بخش حقوق ملت در قانون اساسي تثبيت شده اند و همچنين زنداني كردن غيرقانوني مبارزان بيشماري، به ويژه زنداني كردن غيرقانوني موسوي ها و كروبي، به منظور حفظ شرايط خفقاني جهت اجراي اين برنامه امپرياليستي اعمال مي گردد.

مرز ميان اپوزيسيون ترقي خواه با اپوزيسيون سلطنت طلب خارج از كشور و ارتجاع داخلي از يك سو، و همچنين ميان مدافعان برنامه امپرياليستي ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“ و مخالفان آن در خارج و داخل ايران از سوي ديگر، مرز نبرد طبقاتي را در دوران كنوني در ايران تشكيل مي دهد. در حالي كه سياست ارتجاع سلطنت طلب و ابواب جمعي آن در خارج از كشور و ارتجاع داخلي عليه دستاوردهاي ملي- دموكراتيك انقلاب بهمن متوجه است، نيروهاي ترقي خواه مدافع آماج هاي انقلاب بهمن و دستاوردهاي آن هستند. اتحادهاي اجتماعي نهايتاً در دو طرف اين مرز پا خواهند گرفت.

پايان بخش دوم

فرسايش در خزان

روزگارى گذشت بر ما، دراز، سراسر، رمز و راز، پر نشيب و فراز.

زمين چرخان بود و خورشيد تابان، زمان در دوّرانِ ابدىِ خويش، غلتان، نبات بسامان بود، و رودها روان، بادها همچنان وزان، بلبلان نغمه‏خوان، گل‏ها الوان، و ما، آب در هاون كوفتيم ساليان.

آسمان را شيار مى زديم و زمين را به آيش رها.

قرن‏ها در پى آب تيره‏گون خضر، دويديم به سر و به پا.

پياله‏هاى تهى در دست‏هامان در گردش بود، و به صداى سفالينشان دل خوش بوديم.

فضاى سنگين زمان، جز ناله غمگنانه‏مان، جز نعره‏هاى خوف‏انگيز جباّران، در خود نداشت، و گرده‏هامان، جز يوغ صاحبان زر،  نمى شناخت، و عضلاتمان تجربه كرده بود، سال‏ها تازيانه رنج را، و معتاد بود.

چشم‏ها غرقه در گودال تشويش بود و قلب‏ها در سينه‏ها ريش ريش.

از پهنه كبود دريا، جز غرقگى نصيبمان نبود، و از تابشِ امواجِ درخشان و طلائى خورشيد، جز، تيرگى چهره‏هامان.

         ***

بسيط زمين در پهنه آرزوهامان تنگ بود.

چشم در آسمان دوختيم، آتش افسانه‏هاى شيرين را برافروختيم، هركول را برافراشتيم، برگى پشتش را به خاك كشاند.

آشيل را  كاشتيم، نقصان در ريشه داشت.

اسفنديار را روئين ساختيم، تير زمانش دو چشم، بى امان دوخت.

فرياد برآورديم، رنج‏هامان را به يادها سپرديم، چو ابرها در بهار، گريستيم زار زار.

اسپارتاكوس،  از رم برخاست، با برده‏هاى بى شمار، بهر كارزار.

كاوه آهنين، پرچم چرمين برافراشت، صف در صف بياراست، فاعلان زمين را، ليك،  خدعه در كف جباران بود و زمانشان به كام، و ما را،  بهره خون بود.

        ***

زمين همچنان مى گرديد و باد در وزش خويش مدام.

و دو همزاد، روز و شب، از مادر زمان در زايش، گام به گام.

و جهان، در حسرت مسيح مى سوخت.

        ***

تو آمدى، نه از فراز، كه از فرود، از زمين، نه آسمان، نه زان منظرى كه قرن‏ها چشم گشاده بوديم به انتظار.

آمدى، عاشقانه آمدى، بر لبانت زمزمة دردهامان جارى بود، در دستانت، مرهم زخم كهنه ساليان.

فرياد برآوردى:

     «آسمان را به آيش رها كنيد!

     زمين را به موران وامگذاريد!

     اى باد بدستان! …

     طوفان،  در دستتان خانه دارد،

     زمين،  بر دو عمودتان استوار است،

     خورشيد، از نگاهتان مى زايد،

     ابرهاى تيره را در سينه‏هاتان محبوس مكنيد!

     شهد شيرين زمان به كامتان است».

         ***

دست افشانديم، پاى كوبيديم، چشم گشاديم و فرياد برآورديم.

و بدين‏سان، پرواز را خواندى، پرنده را پراندى، جهل را رماندى، عقل را چماندى، و ما را از لجن‏زارِ متعفنِ مردابِ لاقيدى، بسانِ بطانِ آبىِ بى باك، پراندى، در بحر خروشان، ميان پيچش امواج جوشان، بنشاندى، القصه، مرا، در سرزمين خرم، هستى نماياندى.

          ***

كنونت،  ياد مى آريم،

كنونت،  پاس مى داريم،

سرودى، رفتن ره را، نمودى، پرّش و چه را.

         ***

كنون،  از ماست، پرّيدن،

كنون،  برماست، بگذشتن.




اخلاق و مذهب در خدمت كي؟ (١)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٢٣ بخش نخست (اول مهر)

واژه راهنما: (١) ايدئولوژي ”مذهبي“ عليه ارزش هاي دوران روشنگري و علم. استفاده ابزاري از اخلاق و معنويت عليه تغيير شرايط به سود گونه انساني. دامن زدن به ”اختلاف“هاي مذهبي، ابزار سياست امپرياليستي.

(٢) ماركسيسم به باورهاي مذهبي توده ها احترام مي گذارد. ديالكتيك رضامندي و طغيان. ساختار اقتصادي- اجتماعي و شكل متناسب با آن. حذف اصل ”ولايت فقيه“ ضروري است. مرز نبرد طبقاتي در ايران.

(٣) مذهب بيان ترس و آرزوي انسان در ارتباط با نيروهاي طبيعي. اخلاق رابطه ميان انسان ها را نظم مي بخشد. اخلاق انسان دوستانه بورژوازي و محدويت هاي آن. هدف اخلاق و اتيك كمونيستي: انطباق و هماهنگ كردن برداشت ذهني از اخلاق با شرايط عيني تحقق ارزش هاي اخلاقي. ريشه فلسفي و تاريخي نادرستي اصل ”ولايت فقيه“.

هنگامي كه پروفسور الهيات (تئولوژي) آلماني، ژوزف راتسينگر در سال ٢٠٠٥ به عنوان پاپ اعظم كليساي كاتوليك انتخاب شد و نام خود را بنديكت شانزدهم گذاشت، بلافاصله برنامه خود عليه ”دستاوردهاي دوران روشنگري“ را نيز اعلام نمود. او تا زمان انتخاب خود به عنوان پاپ، رئيس دادگاه ”انگيزيسيون“ (تفتيش عقايد) كليساي كاتوليك بود كه مدتي است نام آن را به ”نگهباني از ارزش ها مذهب كاتوليك“ تغيير داده اند. اين تغيير نام به منظور پوشش دادن به جنايت هايي است كه در اين دادگاه ها عليه مردم بي دفاع اعمال شده است. آن ها مي خواهند از اين طريق جنايت هاي انجام شده به نام ”مذهب“ را از خاطره تاريخي مردم حذف كنند. دستبند قپاني، فشردن جمجمه در حلقه آهنين، شلاق و سوزاندن پوست، انواعي از شيوه هاي اين ”اعتراف گيري هاي دردآلود“ بود. نامي كه خود بر بازجويي هاي دادگاه انگيزيسيون نهاده بودند. شيوه هايي كه خاطره سرنوشت بسياري از ”دربندي“ها را در زندان هاي جمهوري اسلامي ايران، در زندان غيرقانوني گونتانمو ايالات متحده آمريكا در سرزمين كوبا و … در خاطره زنده مي كند.

هسته مركزي برنامه اعلام شده پروفسور آلماني، پاپ بنديكت شانزدهم، مبارزه با انديشه و نظريات علمي است كه در دوران ”روشنگري“ زمينه براندازي نظام فئوداليسم (فئودال- مسيحي) كليساي كاتوليك را توسط بورژوازي انقلابي دوران طلوع نظام سرمايه داري ايجاد كرد. او برنامه اين جنگ پوشيده را در همان سال انتخاب خود در ديدار با ”جوانان“ در كلن/ آلمان اعلام نمود و نام برنامه خود را ”بحث و گفتگو درباره ارزش ها“ ناميد.

بنا به برنامه مورد نظر او، انديشه مذهبي، انديشه اي هم وزن انديشه علمي بوده و مي تواند ”طرف“ گفتگو با نظريات علمي باشد. او خواستار آن است كه اصول ”اخلاق“ مذهب كاتوليك، كماكان پايه و اساس ”اخلاقيات“ جامعه مسيحي را تشكيل دهد. بر اين پايه، برگزاري بسياري گفتگوها در رسانه هاي عمومي در كشورهاي مختلف سرمايه داري سازمان داده مي شود. رسانه هاي امپرياليستي از قبيل بي بي سي فارسي نيز با صرف نيروي بسيار در آن شركت دارند. مخالفت جريان هاي نوفاشيستي با حضور مسلمانان در كشورهاي اروپايي، با اشاره به همين ارزش ها و فرهنگ سنتي مسيحي مورد نظر پاپ توجيه مي شود.

ايدئولوژي مذهبي كليساي كاتوليك كه در راس آن مقام ”ولايت فقيه“ي پاپ اعظم قرار دارد و او را به عنوان نماينده تام‎الختيار و معصوم خداوند بر روي زمين اعلام مي كند كه از خطا مبراست، با پيروزي نظام سرمايه داري بر نظام فئودالي در اروپا در قرون گذشته كه قله تاريخي آن را پيروزي انقلاب كبير فرانسه تشكيل مي دهد، اجباراً دفاع از ”ارزش“هاي فئوداليسم را ترك كرد كه تحت عنوان ”مشيت الهي“ حاكميت فئودالي را توجيه مي نمود. اكنون اين ايدئولوژي به ايدئولوژي نظام سرمايه داري تبديل شده است كه ”الزامات اقتصادي“ سرمايه داري جهاني شده را جايگزين ”مشيت الهي“ نموده است.

در برنامه جديد پاپ آلماني كوشش مي شود براي مبارزه با تاثير دستاوردهاي علم، به ويژه علوم انساني- اجتماعي، از دو مقوله ”اخلاق“ و ”معنويت“استفاده ابزاري شود، زيرا تحت تاثير دستاوردهاي علم، باورهاي مذهبي نزد توده ها هر روز كم رنگ تر و كليساها از هر نوع آن خالي تر شده اند.

اخلاقيات سكولار برآمده از ارزش هاي دوران روشنگري كه اكنون در خدمت تائيد ايدئولوژي صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري در دوران افول آن قرار دارد، قادر به پاسخگويي درباره علل بحران ساختاري نظام سرمايه داري نمي باشد. از اين روي است كه به قول آلفرد كوزينگ، «در شرايط كنوني كمبود زمينه يك جهت گيري اخلاقي انساني به شدت احساس مي شود.»

وجود اين كمبود و ناتواني براي پاسخ به پرسش ها و مساله هاي در برابر جامعه انساني است كه از يك سو موجب نگراني مدافعان نظام سرمايه داري و از سوي ديگر، به وسيله اي به منظور مبارزه عليه ارزش هاي انسان دوستانه دوران روشنگري بدل شده است. هدف، انحراف انديشه و ذهن انسان در جستجوي راه حل هايي اقتصادي- اجتماعي و همچنين اخلاقي است كه بايستي در خدمت گونه انساني قرار داشته باشد.

كوشش مي شود با ايجاد حسرت براي دوران گذشته (”نوستالژي“)، راه نجات تنها به برپايي دوران پر جلال و جبروت ”باروك“ محدود گردد كه در آن، كليساي كاتوليك كوشيد در قرن هاي ١٥ تا ١٧ تاريخ اروپايي، با به نمايش گذاشتن ثروت هاي خود و با به خدمت گرفتن آثار هنري هنرمندان بسياري، گويا توانايي و حقانيت حاكميت فئودال- مسيحي را مستدل سازد. اكنون نيز از همين شيوه براي برپايي و توجيه ”باروك امپرياليستي“ بهره مي گيرند. مي خواهند به توده ها انباشت ثروت هاي نجومي در دوران حاكميت نوليبرال سرمايه مالي امپرياليستي را به عنوان نشان و دليل حقانيت اين نظام بخورانند و القا كنند. ايجاد مدارس و دانشگاه هاي خصوصي براي تربيت ”نخبگان“، به نمايش گذاشتن ثروت هاي بادآورده از غارت و استثمار مردم جهان و ثروت هاي ملي آن ها، ساختمان هاي مجلل، خودروهاي چند صد ميليوني و …، كه نشان ثروتمندي گويا محقانه نخبگان است، همان قدر امري ”طبيعي“ و گويا پيامد ”الزامات اقتصادي“ جهاني سازي عنوان مي شود كه شكل «پوشش مذهبي» (ماركس) گذشته آن، يعني ”مشيت الهي“ نيز گويا امري ”طبيعي“ بوده است!

غارت و استثمار، فقر و تنگدستي، تحقير و سركوب ميليون ها انسان در نظام برده داري و فئودالي، همان قدر علل واقعي براي جنگ و نابساماني و بحران جامعه طبقاتي بودند كه اكنون نيز علل واقعي بحران ساختاري نظام فرتوت دوران افول سرمايه داري را تشكيل مي دهند. مي خواهند شناخت اين علل از ديد ميلياردها انسان دچار فقر و بيماري و نابساماني، غارت شده و استثمار زده پوشيده بماند، تا عزم محرومان براي تغيير شرايط حاكم شكسته و به تسليم بدل گردد!

برنامه پاپ آلماني براي مبارزه عليه ارزش هاي روشنگري چنين هدفي را دنبال مي كند. اما «بد سگالان مردمي آزاد … كه انديشه تان از پر مگس فراتر نمي رود …» (احسان طبري، ”بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد“، نثر موزون شاعرانه سروده در زندان) *  كور خوانده ايد كه مي پنداريد مي توانيد «آسمان ذهن [توده ها] را بي ستاره» بخواهيد، «من هر شب در آسمان، وعده ديدار دارم با ستارگان» (احسان طبري، ”وعده ديدار“، نثر موزون شاعرانه سروده در زندان) **.  — («نثر موزون شاعرانه» تعريف طبري از شيوه نگارش ”با پچپچه هاي پائيز“ است) —

آري توده هاي كار و زحمت هر شب با ستاره راهنما خود وعده ديدار دارند و راه خود را مي يابند!

”جنگ فرهنگ ها“ي زاموئل هانتيگتون كه محمد خاتمي، رئيس جمهور اسبق ايران آن را با نام ”گفتگوي تمدن ها“ بي آبرو و بي محتوا ساخت، نيز يكي ديگر از اين صحنه هاي نبرد را ميان مذهب در خدمت ارتجاع و ارزش هاي دوران روشنگري تشكيل مي دهد. استفاده ابزاري از ”مذهب“ در اين جنگ پنهاني عليه كوشش خلق هاي جهان براي نجات خود از زير سلطه نظام سرمايه داري، از طريق دامن زدن به ”اختلاف“هاي قومي- مذهبي توسط ماموران علني و پنهان دستگاه هاي تبليغي و جاسوسي امپرياليستي با هدف ”تقسيم و حكومت كن“ دنبال مي شود. هدف امپرياليسم، تقسيم كشورها به واحدهاي مذهبي- قومي كوچك و پراكنده، نابودي حق ملي و حاكميت ”ملت“(ناسيون)هايي است كه در طول تاريخ ايجاد شده اند. تحقق بخشيدن به اين برنامه عليه منافع ملي خلق ها، در برنامه استراتژي نظامي- سياسي امپرياليسم آمريكا ذكر شده و در دهه هاي اخير، ازجمله در يوگسلاوي، عراق و … به مورد اجرا درآمده و اكنون كوشش مي شود در سوريه عملي گردد. برنامه اي كه با نام ”خاورميانه بزرگ“ براي نابودي تماميت ارضي ايران نيز در نظر گرفته شده است. از اين طريق مي خواهند سلطه نواستعماري دوران حاكميت سرمايه مالي امپرياليستي را ابدي ساخته و ”پايان تاريخ“ را اعلام كنند.

در چنين شرايطي اي است كه دفاع از ارزش هاي علمي، مبارزه عليه خرافات مذهبي و عليه كوشش مداحان و گردانندگان ايدئولوژي نظام سرمايه داري پنهان شده در پشت ”مذهب“، به وظيفه روز مبارزان خواستار آزادي و عدالت اجتماعي تبديل شده است. مبارزه عليه برنامه ارتجاع كه به منظور پوشاندن نقش تاريخي- اجتماعي خود عليه حقوق انسان و كرامت انساني در جامعه هاي طبقاتي در طول تاريخ عملي مي شود، نه تنها به يكي از وظيفه هاي فرهنگي- مدني نيروهاي ترقي خواه بدل گشته، بلكه بايد آن را به مثابه وظيفه اي ملي در دفاع از حق حاكميت ملي و تماميت ارضي كشورها در دوران ”باروك امپرياليستي“ كه هدف آن برپايي نوكلونياليسم است، نيز ارزيابي نمود.

به ويژه نشان دادن نقش منفي ”اخلاقيات“ مذهب طبقاتي در طول تاريخ كه بايد آن را براي دوران هاي بسياري از ”بداخلاقي“ترين شيوه هاي اعمال شده حاكميت هاي طبقاتي با پوشش مذهبي ارزيابي نمود، از ضرورت مبرم برخودار است. پروفسور دكتر آلفرد كوزينگ Alfred Kosing، فيلسوف ماركسيست معاصر آلماني در كتابي تحت عنوان ”زير سايه صليب. تاثير كليسا بر روي حاكميت و جامعه“ (٢٠١٠، ISBN 978-3-89793-253-1)، به پژوهشي متكي بر اسناد و فاكت ها ازجمله درباره نقش منفي اخلاقي كليسا در «طول قرن هاي حاكميت كليساي روم در ارتباط با كلاهبرداري ها، تقلب ها و جنايت ها»ي آن پرداخته است. او در رساله اي در دفاتر ماركسيستي آلماني (١٢/٤) تحت عنوان ”اخلاق و مذهب“، بخش هايي از تحقيقات خود را ارايه مي كند. در سطور زير، كوشش شده است با اختصار آن بخش ها از رساله او كه در ارتباط است با پيدايش مذهب و ريشه هاي اخلاقيات، بدون توجه ويژه به نكات در ارتباط با مذهب يهودي و مسيحي كه كوزينگ پژوهش خود را بر روي آن متمركز كرده است، به فارسي برگردانده شود.

زنده ياد احسان طبري در ”بنياد آموزش انقلابي“ در بخش سوم، «مقولات و احكام ماترياليسم فلسفي»، ازجمله درباره «٣- شعور و پيدايش آن، ٤- ماهيت شعور و رابطه آن با زبان» و همچنين در بخش هاي ديگر مساله ها و نكته هايي را طرح مي سازد كه در رساله كوزينگ نيز به آن ها از زاويه ديگري نگاه مي شود. مطالعه همزمان درسنامه آموزگار چند نسل توده اي، براي درك ژرف تر مضمون بحث ها، آموزنده مي باشد، همان طور كه آموزش كامل ”بنياد آموزش انقلابي“ به اشكال ممكن توسط ارگان هاي مربوطه حزبي، مي تواند و بايد در مطبوعات حزبي و يا سمينارها و نشست ها، به وسيله اي براي رشد آگاهي نظري و سياسي توده اي ها بدل گردد.

در [] توضيح هايي كه براي درك كليت مطلب به نظر ضروري آمد، ارايه مي شود.

پايان بخش اول نوشتار.

*- بر مرداب تن نيلوفر انديشه مى رويد

روزگار غريبى است، تن خسته و زخمى است، ليك انديشه چابك و چالاك، روئين تن و بى باك، مى تازد در روى خاره بيداد، با پرچم چرمينه حداد، با شور شيرين‏گونه فرهاد.

بر طناب حيله، حلقه‏ها زده‏اند، بر پيرهن چاك چاك و دريده يوسف، وصله‏ها.

خورشيد انكار مى شود، ماه وجودى زائد تلقى مى گردد.

شب‏پرستان مشت مشت بر ستاره‏ها، رنگ شب مى پاشند.

بر تنم زخم‏هاى بى شمار است.

اى بدسگالان مردمى آزار، اى ژاژخايان دشمن‏كار، اى شمايانى كه انديشه‏تان از پر مگس فراتر نمى رود، و اوج عظمت را در شكوه حشرات مى بينيد، هرگز زخم‏هايم بساط عيشتان نخواهد شد.

زخم‏هايم نشان اقتدار منست، زخم‏هايم سوز ديرين منست.

زخم‏ها را شعله‏ور مى خواهم، زخم‏ها را زخم‏تر مى خواهم، تا شود بزمگه نور به پا، كز شرارش يكجا، بركشد آذر گنبد‏پيما، كز دل‏تيرگى پست و بلندِ يلدا، به جهاند فردا.

**- وعده ديدار

در انتهاى روز، در هنگامه غروب، با ستگارگان، وعدة ديدار دارم در آسمان.

من هر شب، با خيش نگاهم، زمينِ آسمانِ شب‏زده را شخم مى زنم، تا بشكفد گل اختران، شب، نورشان را با چشم‏هايم مى بويم.

و آنگاه پرپر مى شود گل ستاره‏ها، كه فانوس روشن زبرجد، تيغ شعاع برمى كشد از نيام.

شب مى گريزد، گوئى خون اختران مى ريزد، كه فلق مى شود سرخ‏فام.

اى آنكه در برابر چشمانم بستر پولادين نهادى!

اى آنكه آسمان ذهنم را بى ستاره مى خواهى!

من، هر شب در آسمان، وعده ديدار دارم با ستارگان.




آنچه كه بايد از بهروز خليق آموخت!

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٢٢ (١٧ شهريور)

واژه راهنما: مضمون و شكل پديده. «بلوك» سوسياليستي؟ رابطه ”جبهه ضدديكتاتوري“ و ”جبهه متحد خلق“.

دوست گرامي،

و به عنوان ”مسئول هيئت سياسي- اجرايي سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت)“،

رفيق عزيز بهروز خليق!

بازتاب سه ”گفتگو“ي  پراهميت شما در ارتباط با استراتژي سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت) «در امر اتحادها» براي مرحله كنوني و انتقادهاي قابل تاملي كه به خط مشي انقلابي حزب توده ايران در گذشته و حال ابراز نموده ايد، نگارنده را بر آن داشت، ”گفتگو“هاي سه گانه شما را با دقت مطالعه كنم.

نكته پراهميتي كه بلافاصله توجه مرا به خود جلب نمود، نكته اي است كه در ”گفتگو“ي شماره ٨ ابراز كرده ايد. شما در پاسخ به پرسش طرح شده در ارتباط با باور «سازمان [كه] سياست تشكيل بلوكهاي اتحاد را در حال حاضر امكان پذير ميداند»، اشاره به «هشت جريان جمهوريخواه» مي كنيد كه سازمان شما با آن ها «وارد همكاري» شده و «تلاش زيادي براي تداوم همكاري بين نُـه جريان صورت گرفته است. عليرغم مشكلات، اين همكاري تداوم يافته است. كوشش ما اين است كه بر تعدادمان افزوده شود و همكاري ها گسترش بيشتري پيدا كند.»

در ادامه سخن، شما بر نكته پراهميتي انگشت مي گذاريد و نگارنده آن را شايسته توجه ويژه ارزيابي كرده و مايلم آن را به عللي كه ديرتر به آن پرداخته خواهد شد، برجسته نمايم. شما خاطر نشان مي كنيد كه: «شكل گيري چنين اتحادي، نشانگر وجود اشتراك در برنامه آن [بلوك] ها است. …»

آنچه كه مي توان و بايستي از سخنان شما در ارتباط با شكل گيري اتحادهاي اجتماعي آموخت، اهميت توجه به «وجود اشتراك در برنامه»، به عبارت ديگر تـوجـه به مضمون و محتواي هدف هاي اقتصادي- اجتماعي اتحادها مي باشد كه بايستي پس از پيروزي در نبرد در پيش رو تحقق يافته و پياده شود. با توجه به نظر شما مي توان پذيرفت كه

اول-  مضمون مورد نظر بايستي در شكل و قالب متناسب، در مورد مشخص بحث، مساله شكل حكومت، ارايه شود. مضمون و شكل متناسب آن وحدتي ديالكتيكي را تشكيل مي دهند و از هماهنگي دروني برخوردار هستند.

سوتفاهمي كه براي شما درباره مضمون شعار ”جبهه ضدديكتاتوري“ حزب توده ايران در آستانه انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما و در خط مشي انقلابي كنوني حزب توده ايران ايجاد شده است، همان طور كه در ”گفتگو“ ٨ و ٩ بيان كرده ايد، ظاهراً ريشه در ابهـامـي دارد، كه در ذهن درباره مضمون اين شعار وجود  داشته و يا هنوز هم وجود دارد: «اين شعار سلبي و ناظر بر وضعيت امروز است و با فرداي طرد استبداد رابطه برقرار نمي كند. به بيان ديگر مشخص نمي كند كه چه نوع حكومتي [تكيه از من] را مي خواهد جايگزين استبداد كند.» (”گفتگو“ ٨) و در ”گفتگو“ي ٩ اضافه مي كنيد: «… اين شعار مشخص كننده شكل حكومت جايگزين به جاي استبداد مذهبي نيست.»

پرسشي كه مطرح است اين پرسش است كه آيا در انتقال مطلب مورد نظر شما براي انتشار، سهل انگارانه كمبودي وجود دارد و نكته پراهميتي كه شما در ارتباط با «وجود اشتراك برنامه» و مضمون مورد توافق «بلوكها» مطرح كرده ايد، به متن منتقل نشده است و يا آن كه موضع سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت) درباره ضرورت «وجود اشتراك برنامه»،  مضمون «مشترك» اقتصادي- اجتماعي «برنامه» را مورد نظر نداشته و اين «اشتراك» را تنها به شكـل حكومت محدود مي پندارد؟

خطر ايجاد شدن سوتفاهم درباره دو پرسش فوق كه به «پاسخ رسمي از جانب حزب ما» (ن ك «اثرگذاري برنامه ”آلترناتيوسازي“ بر نيروهاي سياسي و هدف جمهوري خواهي»، نامه مردم شماره ٨٩٢، ٦ شهريور ١٣٩١ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1731) نيز راه يافته و گوشزد شده است، از يك سو اشاره اي نقادانه است به سخن شما: «بهروز خليق مي گويد كه هدف كليدي و شعار اصلي براي همكاري نيروها در مبارزه با رژيم حاكم بايد بر مبناي ”جمهوري خواهي“ و ”سكولاريزم“ باشد» و از سوي ديگر، ناله اي دردمندانه است كه از بي توجهي به محتواي «برنامه» حزب ما ناشي مي شود كه در جمله: «متاسفانه بي دقتي و يا به طور گزينشي نقل قول ها را ارائه دادن …»، تظاهر مي كند. گزينشي كه در آن متاسفانه مضمون مورد نظر در طرح برنامه حزب توده ايران مورد توجه كافي قرار نگرفته است.

دوم- درك مضمون پديده، تنها با توجه به كليت قانونمند و الزاميِ روند شدن و وجود آن ممكن است.

شعار ”جبهه ضدديكتاتوري“، چه در دوران پيش از انقلاب بهمن ٥٧ و چه اكنون، شعاري آويزان در خلاء نيست. شعاري ”تاريخي“ است! يعني از بار ماترياليسم تاريخي و ديالكتيكي معيني برخودار است. درك مضمون شعار، تنها در چهارچوب ارزيابي كليت شرايط ”تاريخي“ حاكم بر آن ممكن است.

شعار ”جبهه ضدديكتاتوري“ در دوران انقلاب بهمن ٥٧ كه به اهرم پرتوان سرنگوني رژيم سلطنتي- ساواكي تبديل شد، تنها با رشد قانونمند و الزامي خود به ”جبهه متحد خلق“ مي توانست پاسخگوي وظايف طرح شده در مرحله انقلابي رشد جامعه ايران باشد. ارتباط دروني دو شعار ”جبهه ضدديكتاتوري“ و ”جبهه متحد خلق“، كليت جداناپذيري را براي مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك بهمن ٥٧ تشكيل مي داد. بي توجهي به رابطه ديالكتيكي اين دو شعار، محدود و خلاصه پردازي اين رابطه به «همه با هم»، امكان شناخت علل پرتضاد و مختلف ناتواني در برپايي ”جبهه متحد خلق“ را به وجود نمي آورد.

ناتواني در برپايي ”جبهه متحد خلق“ كه حزب توده ايران، سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت) و نيروهاي بسيار ديگري براي تحقق آن جانفشانانه كوشيدند، يكي از علل شكست انقلاب بود. بررسي علل اين ناتواني و كليه علل شكست انقلاب وظيفه اين سطور نيست و مي توان در صورت لزوم به طور جداگانه به آن پرداخت.

در شرايط كنوني نيز مي بايستي با ارايه برنامه مشخص راه رشد آينده كشور، شرايط ضروري به منظور برپايي جبهه متحدي براي تحقق آن را تدارك ديد، تا پيروزي در نبرد ضدديكتاتوري، آن طور كه در كشورهاي عربي شمال آفريقا عملي شد، به بيراه نرفته و تغييرات به تغييرات صوري تعويض «شكل حكومت» پايان نيابد. «بلوكهاي» ايجاد شده بايد داراي برنامه مشخص براي تغييرات اقتصادي- اجتماعي آينده بوده و تنها به تعيين شكل حكومت «سكولار» و … قانع نباشند. تنظيم چنين برنامه مشخص مي تواند موضوع بررسي و كار مشترك در بلوك ها باشد.

واقعيت مضمون ”تاريخي“ پديده ها را شما در برخورد به رضا پهلوي مي آموزيد، هنگامي كه شما پسر محمد رضا شاه مخلوع را مؤدبانه مورد تمسخر قرار مي دهيد كه در سالروز بيستمين تولدش سوگند مي خورد كه من «شاه ايرانم»!

شما از اين روي محق هستيد، زيرا او اين ”تاريخي“ بودن تاريخ سرزمين باستاني ايران را درك نمي كند. پسر، فراموش نكرده است كه پدر، لااقل به اميد ترمز انقلاب، اعتراف كرد: ”مردم من پيام شمار را دريافت نمودم!“، اما نمي خواهد حتي براي ظاهرسازي ”دموكرات منشي“ خود هم شده، حكم قانونيِ راي همه پرسي قريب به اتفاق مردم را بپذيرد و خود را هنوز «بنا به قانون» شاه مي داند!

درك شعار ”جبهه ضدديكتاتوري“ در گذشته و اكنون، تنها از طريق درك مرحله ”ملي- دموكراتيك“ انقلاب مردم ميهن ما ممكن است. با قرار دادن اين شعار در اين متن تاريخي است كه مضمون تحولات ضروريِ در پيش، راه رشد آينده كشور و همچنين طيف متحدان براي تغييرات اقتصادي- اجتماعي قابل شناخت و درك مي شود. مرز جدايي ميان نيروهاي راست و سلطنت طلب و به ويژه آناني كه شما به درستي «نيرو و گرايشي كه براي انجام تحولات سياسي در كشور بر دخالت كشورهاي خارجي تكيه دارد» مي ناميد، با جنبش مورد خواست و هدف ”جبهه ضدديكتاتوري“ به روشني و صراحت ديده مي شود. از اين فراتر، با قرار دادن ”شعار جبهه ضدديكتاتوري“ در متن تاريخي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب مردم ايران كه در طرح برنامه براي ششمين كنگره در پيش حزب توده ايران توضيح داده شده است، راه رشد آينده كشور نيز لااقل در سيماي اصلي و خطوط تعيين كننده آن، قابل شناخت و درك مي گردد. زيرا:

– اگر بايد مضمون ملي انقلاب، به معناي استقلال اقتصادي- سياسي- فرهنگي و … ايران از نظام سرمايه داري جهاني شده امپرياليستي درك شود،  — نظامي كه در آن سيطره سرمايه مالي كنسرن هاي فراملي برقرار و كشورهاي امپرياليستي مي كوشند سرزمين خلق هاي ديگر جهان را در يك روند ”باروك امپرياليستي“ به كشورهاي نومستعمره خود بدل سازند –، آنوقت بايستي هم مبارزه عليه برنامه نوليبرال ”خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي“ كه ابزار برقراري سيطره سرمايه مالي امپرياليستي بر كشورهاي ديگر جهان مي باشد، در مركز برنامه اقتصادي- اجتماعي هر اتحاد ملي و ميهن دوستانه كه تشكيل شود، قرار داشته باشد! پذيرش اصل مبارزه با برنامه نوليبرال امپرياليستي، مرز جدايي پرصلابتي را ميان جبهه انقلاب و ضدانقلاب تشكيل مي دهد!

– اگر بايد مضمون دموكراتيك انقلاب را به معناي مقاومت همه لايه ها و طبقات ميهن دوست در برابر ديكتاتوري ارزيابي نمود، آنوقت بايستي هم خواست آزادي هاي دموكراتيك و قانوني به منظور برپايي سازمان هاي دموكراتيك و احزاب سياسي- طبقاتي، در مركز آن حزب طبقه كارگر، سازمان ها دموكراتيك زنان و مردان روشنفكر- دانشجويان، خواستاران تساوي حقوق كامل ميان زن و مرد، مدافعان حق ملي خلق هاي ساكن ايران و …، نقش مركزي را در برنامه اقتصادي- اجتماعي هر اتحاد ملي و ميهن دوست ايفا كند.

سخنان پرطمطراق علي خامنه اي عليه آمريكا و «ديكتاتوري چند كشور غربي» در جلسه كشورهاي غيرمتعهد در تهران در هفته گذشته، از اين روي كه نقش ارتجاعي و تجاوزگر امپرياليسم را افشا نمود، سخنان بي محتوا نبود، بلكه از آن روي اين سخنان بي محتوا، فاقد صداقت و نفوذ بود، زيرا تنها نمايشي مزورانه و پُـرگويـي انشاگونه رئيس كشور خفقان زده اي را به نمايش مي گذاشت كه حاكميت سرمايه داري و رژيم ولايي- امنيتي آن اقتصاد كشور را به زائده نظام اقتصادي سرمايه داري امپرياليستي بدل نموده و با سركوب فاشيست مآبانه همه ميهن دوستان، با قتل و محكوميت هاي اعدام و زندان، با برپايي بازداشتگاه هاي تجاوز و مرگ و با ايجاد «زندان هاي مخفي» و غيرقانوني براي مبارزان و رهبران جنبش مردم، شرايط اجراي برنامه اقتصادي امپرياليسم را ايجاد كرده و اعمال اين سياست ضدمردمي و ضدملي را پينوشه وار به مردم ميهن ما تحميل نموده است.

 بديهي است كه مضمون بايد با بياني صريح، روشن، شفاف، دقيق، همه جانبه، به عبارت ديگر علمي ارايه گردد. البته بايد مضمون و محتواي هدف را در شكل و قالبي ارايه داد كه حتي المقدور مانع ايجاد شدن سوتفاهم باشد. نكته اي كه همان طور كه در سرمقاله پيش گفته نامه مردم برجسته شده است، به طور قطع در طرح برنامه براي كنگره ششم حزب توده ايران مورد توجه قرار خواهد گرفت.

اما در عين حال بايد خواستار آن بود و اين تمنا را نيز داشت كه دوستاران حزب توده ايران، نظريات حزب طبقه كارگر را در متن تاريخي ارايه آن و بدون انتخاب گزينشي نكاتي جدا از كليت آن مورد بررسي انتقادي قرار دهند و از اين طريق نقش كمكي بيش تري براي تدقيق خط مشي انقلابي حزب توده ايران ايفا سازند.

«بلوك» سوسياليستي

درست در اين ارتباط است كه اشاره به نكته اي ديگر در سخنان شما، ضروري به نظر مي رسد. شما در برخورد به نظريات بهزاد اميدي برجسته مي سازيد كه «ما [سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت)] از انديشه سوسياليستي فاصله نگرفته ايم …»! اين نكته اي خوشحال و خرسند كننده بوده و زمينه مشترك پراهميتي را براي توسعه ديدگاه ها و روابط ايجاد مي كند. آيا به ايجا كردن «بلوك مدافعان سوسياليسم» نيز انديشيده شده است؟ آيا چنين بلوكي وجود دارد؟ آيا برپايي آن ضروري نيست؟

اين نكته به ويژه از اين روي نيز بايد برجسته گردد، زيرا در تائيد نظر شما هيچگاه نبايستي با نقض اصول و قوانين دموكراتيك، جايگاه انديشه و پراتيك سوسياليستي محدود و پايمال گردد، آن طور كه متاسفانه انجام شده است و يا شايد هنوز اينجا و آنجا نيز بتوان تظاهري از آن ارايه داد.

آنچه كه اما مي توان در اين ارتباط براي تعميق درك علل شكست در «جنگ جهاني سرد سوم» (دومينكو لوزوردو، ”فرار از تاريخ؟ انقلاب روسي و چيني از ديدگاه امروزي“ ISBN 978-3-910080-72-0 ) بيان نمود، اين نكته است كه نمي توان علت اين شكست را، آن طور كه بيان شده است، در «ناكارائي» «سوسياليسم واقعا موجود» خلاصه نمود. اين خلاصه پردازيِ غيرمستدلي است كه بايستي دارندگان انديشه سوسياليستي به ويژه از اين روي از آن دوري كنند، زيرا امكان شناخت علل واقعي شكست را از آن ها سلب كرده و از اين راه، امكان شناخت و انتخاب راه ضروري و در عين حال پرخطر و ناهموار را براي نوسازي سوسياليستي جامعه از آن ها سلب مي كند. شايد بتوان در زماني ديگر به اين بحث بازگشت.

خطر سلب كردن امكان شناخت راه درست از مدافعان سوسياليسم از طريق خلاصه پردازيِ تضادهاي چندلايه و متفاوت موجود در راه برپايي سوسياليسم، ازجمله در اين باور نيز خود را نشان مي دهد، هنگامي كه آنچه كه اكنون در جمهوري خلق چين مي گذرد، تنها به نكات انتقادي درستي كه شما طرح نموده ايد، محدود و خلاصه شود. نكاتي كه بدون برطرف شدن آن ها، به ويژه بدون رشد حقوق دموكراتيك و آزادي هاي قانوني سوسياليستي، و همچنين دفع خطر سياسي- اجتماعي ناشي از رشد روابط سرمايه داري و ايجاد شدن لايه هاي ثروتمند در چين، راه رشد ”مدل چيني“ نيز نمي تواند احتمالاً پاسخ نهايي را براي تحكيم مباني رشد سوسياليستي ارايه دهد.

در اين سطور جاي پرداختن همه جانبه به اين مساله نيست، اما نكته اي كه از نظر نبرد تاريخي ميان انديشه سوسياليستي و ضد آن در شرايط كنوني كه نوليبراليسم فرا رسيدن ”پايان تاريخ“ را تبليغ مي كند، پراهميت است، توجه به اين نكته مي باشد كه كشورهاي امپرياليستي كه خواستار حفظ كشور چين به مثابه كشور عقب مانده اي با نيروي كار ارزان بودند و كوشيدند همه موانع را براي انتقال تكنولوژي مدرن به اين كشور ايجاد كنند، در هر دو عرصه با شكست روبرو شده اند. سطح درآمد زحمتكشان در اين كشور با گام هاي بلند رشد مي كند (ازجمله در چند سال اخير ٢٥٠ ميليون نفر ديگر – برابر جمعيت كشورهاي اروپاي غربي – از زير مرز فقر خارج شده اند)، سازمان هاي كارگري جديد بوجود مي آيند و همچنين تكنولوژي مدرن نه تنها به چين راه يافت، بلكه راه مستقل رشد خود را نيز يافته است.

از توجه شما متشكرم

فرهاد عاصمي

پس از نگارش: نوشتار پيش از انتشار در صفحه ”توده اي ها“ (http://www.tudeh-iha.com/?lang=fa) با اين باور در اختيار گذاشته شد، تا اگر نكته اي براي تصحيح- تغيير مورد نظرتان است، لطفا اطلاع دهيد.




خط مشي انقلابي، تيغي در چشم دشمنان حزب توده ايران! ”عدالت“ نگران چيست؟

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٢١ (٨ شهريور)

واژه راهنما: پيوند تضاد اصلي و تضاد عمده روز در ايران. امكان تغيير تضاد عمده. هر جريان واقعا ضد امپرياليست در ايران تنها با محك كوشش و مبارزه آن براي ايجاد شدن يك جنبش دموكراتيك و مردمي در كشور شناخته و تعيين مي شود. شناخت توده اي هاي صادق تنها با محك دفاع آن ها از خط مشي انقلابي، يعني برنامه ”حداقل كارگري“ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران و كوشش براي تحكيم و تدقيق اين خط مشي، ممكن و مجاز است.

تارنگاشت ”عدالت“ كه اين روزها همه پرده ها را كنار زده و با صراحت از دولت احمدي نژاد و سياست هاي اقتصادي اعمال شده توسط او دفاع مي كند، نگران چيست؟ چه چيز انگيزه ”عدالت“ براي به اصطلاح برخورد ”انتقادي- افشاگرانه“ به مقاله هاي نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران مي باشد؟ نگران «نه» گفتن «طبقه كارگر هوشمند ايران» به دعوت نامه مردم است براي پيوستن به جنبش انقلابي مردم، آن طور كه در نوشتار ”در بر همان پاشنه مي چرخد“ (١٢ مرداد ١٣٩١) در اين تارنگاشت ادعا شده است؟

قطعا حال و وضع «كله گنجيشگي هاي نخودي» از هر نوع آن كه همانجا به باد تمسخر گرفته مي شوند، نيز نمي تواند علت نگراني ”عدالت“  باشد!

علت نگراني را بايد در جايي ديگر جستجو نمود: در اين واقعيت كه خط مشي انقلابي حزب توده ايران گام به گام سيماي واقعي خود را مي شكفد و با نشان دادن راه نبرد براي دست يابي به هدف هاي دموكراتيك و سوسياليستي طبقه كارگر ميهن ما، يعني ”برنامه حداقل كارگري حزب“ (سيماي مردمي حزب توده ايران)، به تحكيم جايگاه خود به مثابه پيشقراول نظري- سياسي طبقه كارگر دست مي يابد!

بدون ترديد مي تواند كنگره ششم پيش رو در اين زمينه نقش قاطع و تعيين كننده ايفا كرده و گامي كيفي به پيش باشد!

هدف اين سطور، پاسخ به پـُر گفتن هاي ”عدالت“چي هاي شناخته شدهِ ”كله خر“ (”خر“ در اين رابطه بايد به معناي ”بزرگ“ فهميده شود!) نيست كه اين بار خود را در پس ”بي نام“ي پنهان كرده و به اصطلاح به تجزيه و تحليل مقاله ”پيش به سوي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري“ در نامه مردم شماره ٨٩٢ پرداخته اند.

هدف نشان دادن اين نكته است كه در اين نوشتار نيز نظرها و تزهاي مطرح شده، در يك روند علمي مستدل نمي شوند، بلكه تنها به كمك تز اثبات نشده ديگري، گـويـا به اثبات رسانده مي شوند. براي نمونه، اين ”بي نام“ها …، «يكدست شدن حاكميت» جمهوري اسلامي را به مفهوم توافق همه لايه هاي حاكميت سرمايه داري بر روي اجراي يك برنامه اقتصادي مشترك، يعني توافق بر روي بخش ”زيربنايي“ هستي اجتماعي كه در «تحليل نهايي» (ماركس- انگلس) بخش ”روبنايي“ را تعيين مي كند (نامه انگلس به ژوزف بلوخ، ٢١ سپتامبر ١٨٩٠)، درك نمي كنند! از اين رو اين مدعيان ”ماركسيست-  لنينيست“ كه گويا براي دفاع از منافع طبقه كارگر ايران، دفاع از ”خرده بورژوازي“ و نماينده آن محمود احمدي نژاد را به كارگران توصيه مي كنند، به جاي مستدل ساختن نادرست بودن تز «يكدست شدن حاكميت»، به اين بسنده مي كنند كه با طرح نظرها و اختلاف هاي نمايندگان لايه هاي متفاوت حاكميت سرمايه داري  — تا حد همسر هاشمي رفسنجاني، «شعار ”راي من كو؟“ و فرياد ”يا حسين، ميرحسين“ در سناريوي پيش بيني شده هاشمي … ”اگر تقلب بشه، ايران قيامت مي شه“ …»  وغيره وغيره –، درست بودن تز «يكدست شدن حاكميت» را گـويـا نفي كرده و آن را به اصطلاح نادرست مي نمايانند. آن ها در همين رابطه (بحث درباره نادرست بودن «يكدست شدن حاكميت») منبر نشين گونه، سري هم به صحراي كربلا زده و با هدف ”جوسازي“ در ”جنگ رواني“ آموخته از دستگاه هاي تبليغاتي امپرياليستي، اضافه مي كنند كه: «جالب اين كه مدعيان تقلب و كودتاي انتخاباتي هنوز نتوانسته اند سندي در تائيد ادعاهاي خود ارايه دهند.»

اين به اصطلاح شيوه ”ماركسيست- لنينيستي“ براي نادرست اعلام كردن و مردود دانستن تز «يكدست شدن حاكميت» در سه پاراگراف بعدي كه تقريباً نيم صفحه نوشتار را پر مي كند، ادامه دارد. در آن ها، ”بي نام“ها …، انواع تزها را مطرح مي سازند. براي نمونه: «روندهاي سياسي در دو سال و اندي گذشته نشان داده است كه …»، اما ديگر كلمه اي به منظور استدلال براي نفي تز «يكدست شدن حاكميت» جمهوري اسلامي، به رشته تحرير در نمي آورند. ”بي نام“هاي ”كله خر” (همان طور كه بيان شد، ”خر“ در اين رابطه بايد به معناي ”بزرگ“ فهميده شود!) اميدوارند كه خواننده در آب گل آلودي كه آن ها درست كرده اند، فراموش كرده باشد كه «يكدست شدن حاكميت» ريشه در عينيت سياست مشترك زيربنايي لايه هاي حاكم سرمايه داري دارد و به علت وجود اختلاف بر سر تقسيم مواهب ميان خودشان در روند چگونگي اجراي اين سياست، نفي نمي شود.

اين كه روند ”خصوصي سازي“ از دو مرحله تشكيل مي شود، امري شناخته شده است.

گام اول، ايجاد كردن شرايط حقوقي براي اين سياست ضدمردمي است. زماني كه مالكيت واحدهاي دولتي در بورس سهام ارايه مي شود، گام نخست برداشته شده است. خريدار، حتي اگر شركت جديد ”دولتي“ يا شبه دولتي نيز باشد، در ايجاد شدن شرايط حقوقي ”خصوصي سازي“ تغييري ايجاد نمي كند.

با خريد واحد و يا بخش هايي از آن توسط خريدار، كه اغلب يك شركت سهامي است، گام دوم اجراي سياست ضدمردمي ”خصوصي سازي“ برداشته شده است. گامي كه مي تواند در روز بعد، با سود و يا ضرر به شخص سومي، ازجمله به سرمايه گذار خارجي، واگذار گردد و غيره وغيره.

تبديل بيمارستان هاي شهري- دانشگاهي در آلمان به بيمارستان هاي خصوصي با اين ترفند در روندي عملي شد كه در ابتدا با تبديل نمودن شكل حقوقي بيمارستان هاي شهري و … به ”شركت سهامي خاص“، گام حقوقي در اين راه برداشته شد. اين شركت هاي سهامي خاص به طور صد در صد در مالكيت شهر يا ايالت باقي ماندند، اما به واگذار ساختن بخش هايي از وظايف بيمارستان به شركت هاي خصوصي پرداختند. بخش هايي كه براي نمونه تهيه غذا بيماران را تامين مي كرد. نهايتاً كليت ”شركت سهامي خاص“، در تكه هاي متفاوت، به مالكيت انواع شركت هاي خصوصي سرمايه گذاري درآمد كه به طور متوسط هر يازده ماه، به شركت ديگري فروخته مي شد. اين روند به دنبال مبارزات مردم شهرها، در برخي از شهرها در آلمان به روندي معكوس تبديل شده است. ازجمله شهر زولينگن در آلمان، فروش نيمي از ”شركت سهامي خاص“ ايجاد شده براي تامين بخش خدمات شهري شهرداري، تهيه آب آشاميدني، برق، جمع آوري ذباله و … را كه ده سال پيش با ترفند برشمرده شده درباره فروش بيمارستان ها، ”خصوصي سازي“ كرده بود، در تاريخ ٢٤ اوت – چهار روز پيش -، زير فشار مبارزات مردم در اين شهر، بازپس گرفت.

”بي نام“ … در ”پي نويس“ شماره ٤ نوشتار خود با بلند كردن انگشت، مي خواهد «ناديده گرفتن و وارونه جلوه دادن نويسندگان ”نامه مردم“» را به اصطلاح چوب زده (و از قول دكتر محمد نهاونديان در گفتگو با ”اعتماد“  – بدون ذكر نام او و ”اعتماد“ -) و خاطر نشان مي كند كه «جا به جايي مالكيت در ساختار دولتي، خصوصي سازي نيست»! زهي كند ذهني! خوب است اين ”كله خر“ها (…) به كتاب ”خصوصي سازي در آلمان“ (ISBN 3-89691-630-0) كه توسط ورنر روديگر نگاشته شده است مراجعه كنند، تا با همه جوانب دو گام برشمرده شده در روند اجراي برنامه خصوصي سازي آشنا شوند!

نمونه ديگر، بحثي است كه در ارتباط با برنامه ديكته شده صندوق بين المللي پول براي حذف يارانه ها طرح مي شود. ”بي نام“… در صفحه دوم نوشتار خود به طور غيرمستقيم، به عبارت ديگر با گل آلوده كردن آب، تز جديدي مطرح مي كند. او با به ميان كشيدن پاي «جريانات سياسي هم رزم در كودتاي مخملي»، اين ادعا را مطرح مي كند كه گويا تفاوتي ميان «حذف يارانه ها» و «هدفمندي يارانه ها» وجـود دارد. ”بي نامِ كله خر“ … تنها به علت گويا «فشار اين نيروها در جهت حذف يارانه ها، به جاي هدفمندي يارانه ها …»، به اين نتيجه گيري ”ماركسيست- لنينيستي“ و لزوماً ”علمي“ مي رسد كه پس چنين تفاوتي ميان آن ها وجود دارد. ”بي نام“ … با هيچ كلمه يا جمله اي خود راساً وجود تفاوت ادعايي خود را مطرح نمي كند و درستي ادعاي خـود را به اثبات نمي رساند!

اما از اين ”تز“ بي پايه و اساس و سرهم بندي شده از نظرياتي كه به اين آن نسبت مي دهد، به اين نتيجه گيري نايل مي شود كه پرداخت رقمي براي چند ماه به خانواده ها كه دولت احمدي نژاد عملي مي كند، شيوه مبارزه با دستور صندوق بين المللي پول است كه خواستار خذف يارانه ها مي باشد و حزب توده ايران بايد از آن دفاع كند! مبارزه با برنامه سرمايه مالي امپرياليستي نه هدف احمدي نژاد و نه ”بي نام“ … است و لذا او ضرورت اين مبارزه را حتي طرح هم نمي كند!

اين در حالي است كه هدف حذف يارانه ها كه ارگان هاي مالي امپرياليستي خواستار آن هستند، يك سان سازي سطح قيمت ها در سراسر جهان مي باشد. امري كه با گراني به دنبال اجراي اين طرح، ازجمله در ايران، عملي شد. نامه مردم (شماره ٩٠١ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1718) در مقاله ”اثرهاي زيان بار تحريم هاي اقتصادي بر زندگي زحمتكشان و مسئوليت نيروهاي مترقي“، نرخ تورم را بر پايه آمار رسمي ٢٣ درصد اعلام كرد. پرداخت چند ماهه وجهي به خانواده ها، اگر هم واقعاً تا پايان دوره چند ماهه تعيين شده عملي گردد، تغييري در اجراي برنامه امپرياليستي به وجود نمي آورد، چه رسد به آن كه مبارزه اي عليه آن باشد.

همان طور كه مي دانيم، چندي پيش احمدي نژاد، سود بانكي سپرده ها را ٤ درصد تقليل داد. همه با فرياد سر و صدا، فغان سردادند  – ”كارشناسان“ بي بي سي و صداي آمريكا، چه ها كه نگفتند … -. ”عدالت“چي ها اقدام دولت دهم را دستاوردي بزرگ مي دانند! اين كه سود ٢٠درصدي براي سپرده ها، نمي تواند جز با پول فروش نفت تامين گردد، حتي ”كارشناسان“ بي بي سي و صداي آمريكا نيز همنوا بودند. اين عجيب هم نيست، مگر در كشوري كه توليد داخلي در حال نزول و توليد ناخالص ملي در حال سقوط است، منبع ديگري براي تامين چنين سود كلاني براي لايه هاي مياني جامعه وجود دارد؟ البته كه خير! ”عدالت“چي ها و ازجمله ”بي نام“هاي ”كله خر“ … اين اقدام احمدي نژاد را نشان ”مردمي“ بودن او اعلام نمودند، زيرا گويا گوش صاحبان نقدينگي را بريده است!

نقدينگي در دست همين صاحبان ثروت، در ٦ سال ١٣٨٤ تا سال ١٣٩٠، از ٩٢ هزار ميليارد تومان به ٣٥٢ هزار ميليارد تومان بالغ شده است! (نامه مردم، همانجا). در حالي كه رشد نقدينگي سرمايه مالي هرز و سوداگر در سطح جهاني سي درصد در سال است، طبق آمار ارايه شده، اين رشد در ايران از مرز ٥٠ درصد نيز گذشته است! با تقسيم پول فروش نفت، «فابريك سرمايه دار سازي» دوران سلطنتي (زنده ياد جوانشير، ”اقتصاد ملي“، ص ١٢٣) در جمهوري اسلامي نيز به كار خود ادامه مي دهد. اين بار نام خائن ها به منافع توده هاي كارگر و محروم، حاكميت ولايي سرمايه داري و دولت جمهوري اسلامي است!

چانه زدن آقاي ”سامارآ“، نخست وزير دمكرات مسيحي يونان براي چند ماه طولاني كردن زمان اعمال برنامه ”رياضت اقتصادي“ تحميل شده توسط اتحاديه اروپايي- بانك مركزي اروپا- صندوق بين المللي پول به مردم يونان، تغييري در محتوا و مضمون اين برنامه ”رياضت اقتصادي“ ايجاد نمي كند، بلكه همان ”نمد مالي“ كردن خليفه عباسي توسط هلاكوخان مغول است. كسي كه به جاي مبارزه عليه برنامه نوليبرال امپرياليستي، محاسن مقاومت احمدي نژادگونه را تمجيد مي كند، ”كله خر“ (…) مفلوكي بايد باشد!

نكته پراهميت آن است كه دولت نهم به رياست محمود احمدي نژاد، اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي را در سال ١٣٨٥ به برنامه رسمي دولت خود تبديل نمود و بر حكم غيرقانوني سال ١٣٨٤ خامنه اي براي نقض اصل ٤٤ قانون اساسي صحه گذاشت. «يكدست شدن حاكميت» سرمايه داري در جمهوري اسلامي سيرآب از واقعيت تـوافـق بر روي ”زيربناي اقتصادي“، اقتصاد سياسي حاكميت سرمايه داري جمهوري اسلامي است. دولت احمدي نژاد، برنامه امپرياليستي ”خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي“ را از نظر ”حقوقي“ اجرايي نمود. تحقق كامل آن البته به زمان نياز دارد. پس رئيس جمهورهاي آينده رژيم ولايي- امنيتي چه بايد بكنند؟

«تضاد اصلي»، «تضاد عمده»

”بي نام“ … كه خوب فراگرفته است سخنان خود را با نقل قول از آثار دانشمندان حزبي، رنگ و بوي ”علمي“ بدهد، اين بار زنده ياد نيك آيين را به كمك گرفته است تا گويا ثابت كند كه «نويسندگان ”نامه مردم“ يا معني ”تضاد اصلي“ را نمي دانند و يا مي كوشند با تردستي تضاد ”جنبش سبز“ با رژيم سياسي را، تضاد اصلي جامعه ما جا بيندازند.» به اين منظور، ”بي نام“ … مي خواهد تفسير خود (: «تضاد ”جنبش سبز“ با رژيم سياسي») را به عنوان «نظر آن ها»، يعني به جاي ارزيابي دقيق نامه مردم، به خورد خواننده بدهد و با تردستي كله خر …- گونه مي نويسد: «از نظر آن ها: ”در مرحله مشخص كنوني، تضاد اصلي، تضاد اكثريت قشرها و طبقه هاي جامعه ايران با روبناي سياسي ديكتاتوري و زيربناي اقتصادي بغايت ضد ملي آن است.“»

بدين ترتيب، جمله بلا ترديد دقيق نامه مردم چنين است: «در مرحله مشخص كنوني، تضاد اصلي، تضاد اكثريت قشرها و طبقه هاي جامعه ايران با روبناي سياسي ديكتاتوري و زيربناي اقتصادي بغايت ضد ملي آن است.»

اين تعريف، تعريف علمي از تضاد اصلي در جامعه كنوني ايران است، صرفنظر از آن كه ”جنبش سبز“ در كليت آن و يا در لايه هايي از آن، تضاد اصلي را شناخته و درك كرده باشد، يا خير! اين تعريف از تضاد اصلي، همان طور كه ”عدالت“چي ”بي نام“ … خود از كتاب زنده ياد نيك آيين نقل كرده است، اول، «تضاد داخلي [تكيه از من] پديده» است (نيك آيين: تضاد اصلي … تضاد داخلي پديده [است] …)، دوم، «بدون حل اين تضاد، كيفيت نوين پديد نمي گردد.»

به عبارت ديگر، مي توان از تعريف نيك آيين به اين ارزيابي نايل شد كه بدون سرنگوني رژيم ديكتاتوري كنوني و پايان بخشيدن به برنامه نوليبرال امپرياليستي كه برنامه رسمي دولت حاكميت سرمايه داري جمهوري اسلامي مي باشد، نمي تواند در ايران كيفيت نوين مرحله ”دموكراتيك- ملي“ انقلاب برقرار، راه رشد ترقي خواهانه جامعه گشوده و كوشش براي نوسازي اقتصادي- اجتماعي جامعه ايراني به كمك يك اقتصاد سياسي مردمي و ملي كه لزوماً بايستي سرشتي با سمت گيري سوسياليستي داشته باشد، به وجود آيد. مضمون مشخص اين ”سمت گيري سوسياليستي“، بايستي هنوز در بررسي دقيق و كارشناسانه علمي روشن و اعلام گشته و به كارپايه عملكرد جبهه متحد خلق تبديل گردد.

تضاد اصلي كنوني كه نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران آن را با دقت در مقاله ”پيش به سوي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري“ (شماره ٨٩٢) برشمرده است و مورد تائيد «كله گنجيشگي» ها از همه نوع آن نيز قرار گرفته است، درست هسته مركزي خط مشي انقلابي حزب طبقه كارگر را تشكيل مي دهد كه خط فاصل ميان جنبش انقلابي و مدافعان انقلاب ملي- دموكراتيك بهمن ٥٧ از يك سو و مخالفان راست و ”چپ“ آن را از سوي ديگر تشكيل مي دهد و به درستي موجب نگراني ”عدالت“چي ها و كله خرها … نيز شده است! رسانه هاي امپرياليستي بي بي سي و صداي آمريكا و راديو فردا و ديگران كه جاي خود دارد.

تضاد عمـده

نكته اي كه بايستي هنوز روشن گردد اين نكته است كه ايـن تضاد اصلي، با تضاد عمـده روز در جامعه امروزي ايران گره خورده است. به عبارت ديگر دو تضاد بر روي يكديگر قرار گرفته و پيوند خورده اند. تضاد دوگانه اي كه آغاز عمل انقلابي براي حل آن وظيفه «جبهه گسترده ضد ديكتاتوري» مي باشد. جبهه اي كه زنده ياد منوچهر بهزادي در مقاله ”جبهه ضدديكتاتوري – مخالفت ها و پرسش ها“ (دنيا، نشريه سياسي و تئوريك كميته مركزي حزب توده ايران، سال سوم (دوره سوم)، شماره ١٠، آذر ١٣٥٥) بر مي شمرد. او در آن مقاله به يك نكته بسيار پراهميت و در عين حال حاد امروز ايران نيز اشاره دارد كه بازگو نمودن آن آموزنده است.

او در بخش «مبارزه ضدديكتاتوري از مبارزه ضدامپرياليستي جدا نيست»، با انتخاب همين زير عنوان، ضمن برجسته ساختن پيوند تضاد اصلي و تضاد عمده روز، بر اين نكته انگشت گذاشته و خاطرنشان مي كند كه بايستي با هشياري متوجه بود كه مضمون تضاد «عمده» روز، بر خلاف تضاد اصلي، مي تواند از اين لحظه به لحظه ديگر تغيير كند! او همچنين خاطرنشان مي كند كه در برابر يكديگر قرار دادن مبارزه ضدديكتاتوري و ضدامپرياليستي، نشان درك نكردن ديالكتيك مبارزه ضدديكتاتوري و ضدامپرياليستي، درك نكردن پيوند تضاد اصلي و تضاد عمده لحظه مي باشد!

به منظور برجسته نمودن اين مضمون و تفهيم آن، او در پاراگرافي مشخص مي نويسد: «حزب توده ايران همواره دو خصلت براي رژيم كنوني قايل بوده است: خصلت ضدملي، يعني وابستگي رژيم به امپرياليسم، و خصلت ضددموكراتيك، يعني شيوه ديكتاتوري و پليسي حكومت. حزب توده ايران به ويژه از آن جهت با رژيم كنوني مبارزه مي كند كه اين رژيم، زمينه حفظ و ادامه و گسترش تسلط امپرياليسم را بر ميهن ما فراهم آورده است!»

بلاترديد اشكال وابستگي رژيم سلطنتي- ساواكي و ولاي- امنيتي به امپرياليسم و نظام سرمايه داري جهاني شده و درجه شدت وابستگي متفاوت است، باوجود، اين هر دو رژيم زائده اي از اقتصاد جهاني امپرياليستي را تشكيل داده و از اين طريق «زمينه حفظ و ادامه و گسترش تسلط امپرياليسم را بر ميهن ما فراهم» آورده اند. يكي به صورت ايجاد كردن پايگاه هاي نظامي، قراردادهاي دو جانبه و … و ديگري از طريق اجراي سياست اقتصادي نوليبراليستي امپرياليستي.

با روشن شدن جوانب متفاوت رابطه ديالكتيكي مبارزه ضدديكتاتوري و ضدامپرياليستي است كه عمق و كيفيت اشاره بهزادي در مقاله ”جبهه ضدديكتاتوري …“ درك مي شود، وقتي مي نويسد: «برخي با اشاره به اين كه در شعار ”جبهه ضدديكتاتوري“ با هدف سرنگون ساختن ”رژيم استبداي شاه“، بر روي جنبه ”استبدادي و پليسي“ رژيم تكيه مي شود، نتيجه مي گيرند كه اين به معني صرف نظر كردن يا لااقل كاستن از مبارزه ضدامپرياليستي است. اين نتيجه گيري البته درست نيست و با واقعيت هم تطبيق نمي كند.» او سپس موضع قاطع و صريح حزب توده ايران را برمي شمرد كه نشان ميهن دوستي آن بوده و ستون فقرات خط مشي انقلابي حزب طبقه كارگر ايران را تشكيل مي دهد. زنده ياد منوچهر بهزادي اين نكته را در پاراگرافي مشخص چنين برمي شمرد:

«حزب توده ايران تنهـا نيرو در صحنه سياست ايران است كه نه فقط با اصوليت، با پيگيري، با استواري و با سرسختي عليه تسلط امپرياليسم، به سركردگي امپرياليسم آمريكا، بر ميهن ما مبارزه مي كند، بلكه هر جا كه به علل گوناگون، بين رژيم و امپرياليسم، بين گروه هاي گوناگون طبقه حاكمه و امپرياليسم، اختلاف و تضادي بروز مي كند، لبه تيز مبارزه خود را متوجه امپرياليسم مي سازد، زيرا در آخرين تحليل، دشمن عمده [تكيه از من] امپرياليسم است.»

درك دقيق مضمون سخنان زنده ياد بهزادي در بررسي حاضر و هم در شرايط كنوني در منطقه و ايران بسيار آموزنده است. اگر تضاد اصلي جامعه ايراني تنها با سرنگوني انقلابي رژيم ديكتاتوري حاكم سرمايه داري حل مي شود، و اين تضاد اصلي كه نامه مردم برجسته مي سازد، با تضاد عمده و روز جامعه نيز پيوند خورده است، باوجود اين، مي تواند امروز به فردا شرايطي به وجود آيد، كه مبارزه ضدامپرياليستي را به تضاد عمده و روز تبديل سازد. در چنين شرايطي بايستي «لبه تيز مبارزه خود را متوجه امپرياليسم سازيم، زيرا در آخرين تحليل، دشمن عمـده امپرياليسم است.»

عنواني كه زنده ياد بهزادي براي اين بخش از مقاله خود انتخاب كرده است، يعني «مبارزه ضدديكتاتوري از مبارزه ضدامپرياليستي جدا نيست»، مي تواند تنها به اين مفهوم فهميده و درك شود كه بايد با برپايي هر چه سريع تر و هر چه وسيع تر جبهه ضدديكتاتوري، شرايط سرنگوني انقلابي «حاكميت يكدست شده» سرمايه داري جمهوري اسلامي را ايجاد كرد و با سرنگوني آن، سد نفوذناپذيري عليه يورش احتمالي امپرياليسم، در راس آن امپرياليسم آمريكا ايجاد نمود!

–        هر جريان واقعا ضد امپرياليست تنها با محك كوشش و مبارزه آن براي ايجاد شدن يك جنبش دموكراتيك و مردمي در ايران شناخته و تعيين مي شود.

–        شناخت توده اي هاي صادق در اين دوران نيز تنها با محك دفاع آن ها از خط مشي انقلابي حزب توده ايران، يعني برنامه حداقل كارگري حزب طبقه كارگر ايران و كوشش براي تحكيم و تدقيق اين خط مشي، ممكن و مجاز است.




«اقتصاد مقاومتي»، شـعاري تـوخـالـي!

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٢٠ (٤ شهريور)

واژه راهنما: مذاكرات پنهان از مردم و برباد رفتن حق حاكميت ملي. دفاع از حق حضور و فعاليت آزاد و علني احزاب سياسي- طبقاتي، در راس آن حزب طبقه كارگر، محك سرشت ضدامپرياليستي و دموكراتيك هر جريان ميهن دوست مي باشد.

ماه ها از زماني كه پنهان از مردم ميهن ما حاكميت سرمايه داري مافيايي سرگرم مذاكره با امپرياليسم است، مي گذرد. مذاكراتي كه با ”كد“ مساله ”اتمي“، اما به اميد دريافت موافقت و تضمين از امپرياليست ها براي بقاي حاكميت پشت كرده به مردم، در جريان است!

نيـاز حاكميت سرمايه داري براي پنهان نمودن اين مذاكرات از مردم ميهن ما، سرشت ضدمردمي و ضدملي آن را افشا مي سازد.

خواست امپرياليست ها براي پنهان باقي ماندن مضمون صحبت ها، قابل درك است. آن ها، برخلاف ادعاهاي پرطمطراقشان كه گويا خواستار حفظ ”حقوق بشر“ در ايران هستند، در صدد دست يابي به اهداف استراتژيك خود و منافع اقتصادي اي در ايرانند كه موافقت با نمونه هايي از آن ها را خامنه اي در نطق هاي خود بيان كرده است: موافقت با سرمايه گذاري نامحدود و پايه گذاري شركت هاي سرمايه اي با صد در صد سرمايه خارجي، خريدن بلاشرط زمين، و حتي آن طور كه برملا شد، «واگذاري زمين هاي كشاورزي به قطر» كه در آن افتتاح فرودگاه نيز مجاز شناخته شده است (ن ك ”به مذاكره مخفي از مردم با امپرياليسم پايان دهيد!“ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1806).

بر اين پايه است كه خواست امپرياليست ها براي مذاكره پنهان از مردم ميهن ما، حاكمان اصلي ايران، قابل شناخت و درك و در هماهنگي با سرشت تجاوزگر و نواستعماري آن ها مي باشد.

 

اما آيا حاكميت استبدادي جمهوري اسلامي مي تواند جز بهانه هاي صوري و دروغين، علت ديگري براي خواست خود براي مذاكره پنهان از حاكمان اصلي و واقعي ميهن ايراني ها، با امپرياليست ها بيان كند؟ واقعيت آنست كه اين حاكميت ضدمردمي، حتي يك بار نيز علت ضرورت چنين مذاكرات پنهان از مردم را توجيه نكرده است. در هيچ نماز جمعه كه در آن حتي تا مرز مكروه اعلام كردن خوردن گوشت مرغ نيز پـُر مي گويند، امامان جمعه كلمه اي درباره تفهيم ضرورت مذاكره پنهان از مردم با امپرياليسم بر زبان نبرده اند، چه رسد به شخص خامنه اي!

بيگانه بودن، ”غيرخودي“ بودن مردم ميهن ما براي حاكميت سرمايه داري مافيايي و رژيم ولايي- امنيتي استبدادي آن، نامحرم بودن ٧٥ ميليون ايراني از با خبر شدن از مضمون مذاكرات پنهاني با امپرياليسم مي تواند تنها و تنها يك دليل داشته باشد و آن آنست كه در اين مذاكرات حق حاكميت ملي ايران از اين طريق در معرض دستبرد امپرياليست ها قرار داده مي شود كه حاكميت سرمايه داري براي حفظ خود، منافع ملي مردم ايران را گام به گام قرباني مي كند! پايان چنين راهي نه تنها برقراري ”رژيم كاپيتولاسيون“، بلكه تبديل ايران به نومستعمره امپرياليست ها خواهد بود.

«اقتصاد مقاومتي» كه خامنه اي زير فشار تنگناي بده و بستان در مذاكرات پنهان از مردم مطرح مي كند، نشان مقاومت و بيان سرشت ملي موضع حاكميت سرمايه داري مافيايي نمي باشد كه گويا مي خواهد اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي را متوقف ساخته و به سياست اقتصادي ملي و در خدمت منافع مردم ميهن ما روآورد. اگر هدف چنين مي بود، مي بايستي در ابتدا دسترسي مردم را به محتواي اين مذاكرات ممكن مي ساخت. بايد با آن ها در ميان مي گذارد كه هدف امپرياليست ها از اين مذاكرات چيست و تضاد آن با منافع مردم كدامست! بايد اعتراف مي كرد كه بر سر چه نكاتي تاكنون با امپرياليست ها به توافق رسيده اند و چرا چنين توافقي حافظ منافع ملي ايران و مردم آن مي باشد؟

اما نه مضمون و محتواي اين مذاكرات و نه هدف هايي كه حاكميت استبدادي سرمايه داري در اين مذاكرات پنهان از مردم دنبال مي كند، با منافع ملي مردم ميهن ما همخواني دارد. اين است آن واقعيتي كه بايد همواره به آن انديشيد و هر سخني و ادعايي كه رژيم ولايي و نمايندگانش مطرح مي كنند را با محك آن سنجيد. ازجمله شعار توخالي «اقتصاد مقاومتي» كه خامنه اي مطرح ساخته است.

همه نيروهاي ميهن دوست و در مركز آن طبقه كارگر و حزب آن در شرايط تشديد تجاوزگري و جنگ طلبي  كنوني امپرياليست ها، مبارزه ضدامپرياليستي را صحنه جدايي ناپذير از مبارزه ضدديكتاتوري مردم ميهن ما ارزيابي كرده و همان طور كه در گذشته نيز به آن پايبند بوده است، لحظه اي در انجام وظيفه در زمينه نبرد ضدامپرياليستي و دفاع از منافع و حاكميت ملي كوتاهي نخواهد نمود. اما ترديدي نبايد در آن داشت كه پيروزي در نبرد ملي و ضد امپرياليستي، مبارزه براي دفع خطر تبديل شدن ايران به نومستعمره سرمايه مالي جهاني امپرياليستي، از دالان مبارزه انقلابي براي برطرف ساختن نظام ديكتاتوري ولايي- امنيتي مي گذرد، زيرا وجود و عملكرد اين نظام ضدمردمي، پيش شرط پيروزي ارتجاع جهاني و داخلي می باشد.

اشكال پوشيده و علني، ”مسالمت آميز“ و ”غيرمسالمت آميز“، تجاوز علني نظامي و ”منطقه پرواز ممنوع“ و يا تجاوز پوشيده نظامي از نوع كنوني آن در سوريه تنها زمانی می تواند مورد بهره برداری امپریالیسم و عاملان آن قرار گیرد و با موفقیت قرین باشد که شرایط خفقان کنونی بر کشور حاکم، زندان ها انباشته از مبارزان و حقوق قانونی و دموکراتیک مردم توسط حاکمیت سرمایه داری پایمال می شود.

 

بدون شركت دموكراتيك مردم ميهن انقلابي در مبارزه عليه تجاوز نظامي علني و پوشيده امپرياليسم و عاملان آن، موفقيت در نبرد ضدامپرياليستي ناممكن است. از اين روي خواست حضور قانوني و فعاليت آزاد احزاب طبقاتي و سازمان هاي دموكراتيك، در راس آن حزب طبقه كارگر، پيش شرط ايجاد شدن شرايط دفاع ملي و پيروزي در نبرد ضدامپرياليستي، ازجمله در صحنه اقتصادي مي باشد. دفاع علني و قاطعانه از اين خواست، محك شناخت سرشت مردمي و ملي هر جريان سياسي ميهن دوست است.

رژيم ولايي- امنيتي روي برگردانده از مردم ميهن ما كه ازجمله با سركوب هر حركت دموكراتيك مردم و كشتار ”سرد“ زندانيان سياسي، ازجمله رهبران مردم در بازادشتگاه هاي مرگ تدريجي اوين و خانه هاي به زندان بدل نموده آن ها، راه مقاومت دموكراتيك مردم را براي مقابله با امپرياليسم و تجاوزگري آن بسته است. اين سياست ضدمردمي، سياستي است ضدملي و اين حاكميت را به متحد طبيعي امپرياليسم بدل نموده است. از اين روي است كه دفاع ملي از دالان مبارزه انقلابي ضدديكتاتوري عليه رژيم حاكم مي گذرد.

 

بايد به اين منظور هر چه سريع تر و با تجهيز وسيع ترين طبقه ها و لايه هاي ميهن دوست و در مركز آن طبقه كارگر ايران، نبرد آزاديبخش دموكراتيك و ملي را عليه ديكتاتوري و براي دفاع از منافع ملي و حق حاكميت مردم ايران سازمان داد.