«تضادهاي حل نشده» در ”راه رشد غيرسرمايه داري“ تنظيم يك برنامه مشخص براي ”راه رشد غيرسرمايه داري“ در ايران

مقاله شماره: ١٣٩١ / ١١ (سوم مرداد)

واژه راهنما: اقتصاد ملی مبتنی بر دموکراسی و منافع ملی، محور «فصل مشترک» مردم! ”راه رشد غيرسرمايه داري“ در خدمت منافع زحمتكشان! سازماندهي تنظيم برنامه ”اقتصاد ملي“ مبتني بر ”راه رشد غيرسرمايه دار“ وظيفه اي عاجل.

آقاي دكتر موسا غني نژاد استاد اقتصاددان دانشگاه است. او به معناي واژه فرنگي ”ايدئولوژي“ واقف مي باشد. لااقل مي توان با مطالعه مصاحبه اخير او با ”دنياي اقتصاد“ به اين نتيجه گيري نايل شد. او كه طرفدار ”اقتصاد بازار آزاد“ است، در اين مصاحبه، ايدئولوژي اقتصادي چپ را «همان ايدئولوژي و مكتب راه رشد غيرسرمايه داري» مي نامد كه «… ضد اقتصاد آزاد» است. و از آنجا كه او «اقتصاد [بازار] آزاد» را در ايدئولوژي خود مترادف با ”آزادي“ مي داند، در ادامه از ضعراي خود به نتيجه گيريِ اراده گرایانه كبراي خود مي رسد كه «ايدئولوژي هاي چپ گرا … به طور كلي ضد آزادي هاي فردي اند.» اين در حالي است كه موسسه نظرسنجي معروف ”آلئنزباخ“ در آلمان (روزنامه بزرگ سرمايه داري آلمان، فرانكفورته آلگمينه ٢٠١٢ر٠٢ر٢٢) از آن خبر مي دهد كه تنهـا ٢٧ درصد مردم در اين كشور ”آزاد“ متروپل سرمايه داري، نظام سرمايه داري را مترادف با آزادي مي دانند. اين رقم در سال ١٩٩٢، ٤٨ درصد بوده است.

بايد اذعان داشت كه سرچشمه نظريه «راه رشد غيرسرمايه داري» يك ”ايدئولوژي“ است! اما آيا اين طور نيست كه نظريات استاد اقتصاد شركت كننده در مصاحبه كه «بازار» را «مهم ترين نهاد اقتصادي» مي نماياند و سينه خود را به تنور ”ايدئولوژي“ «اقتصاد بازار آزاد» مي چسباند نيز داراي يك سرچشمه ”ايدئولوژيك“ است؟ استاد دانشگاهي اقتصاد در مصاحبه خود، ناشيانه مي كوشد هدف خود را در پرده ابهام قرار دهد و ايدئولوژي خود را فعاليت «كارشناسي و حوزه آكادمي … ايده هاي معقول و علم رايج و اقتصاد رايج» كه گويا با ايدئولوژي سرمايه داري ارتباطي ندارد، بنماياند! اين همان «خاك در چشم مردم پاشيدن» نيست كه استاد دانشگاه به مدافعان ”راه رشد غيرسرمايه داري“ نسبت مي دهد؟

علت آنكه حزب توده ايران مروج «اين تئوري در ايران» است كه غني نژاد با درد دل بيان مي كند، آنست كه راه رشد غیرسرمایه داری، بنا به سرشتش، در خدمت منافع زحمتكشان قرار دارد كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند و پيگيرترين مدافع منافع ملي ايران است!

آناني كه مدافع «اقتصاد بازار آزاد»، بخوان بي نظارت هستند، مدافع منافع كيانند؟ كلان سرمايه داران! مدافع منافع آناني هستند كه با اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي در ايران در بيش از دو دهه، درّه فقر و ثروت را در كشور به هولناك ترين پرتگاه براي مردم تبديل كرده و ميليون ها زحمتكش شهر و روستا را به فاجعه سقوط روزانه در فلاكت و درماندگي محكوم نموده اند! در سطح جهاني نيز فاجعه براي ميليون ها مردم كشورهاي مختلف كوچك تر نيست. حتي در كشورهاي متروپل سرمايه داري نيز در بر همين پاشنه ميچرخد. در حالي كه نقدينگي هرز و سوداگر سرمايه مالي امپرياليستيِِ انحصارت فراملی سالانه با رشد ٣٠ درصدي افزايش مي يابد و مشتي غارتگر را به ميليارد بدل مي كند، زندگي در زير مرز فقر در آلمان، ثروتمندترين كشور سرمایه داری در اروپا، بيش از يك سوم افراد جامعه را فراگرفته است. نقدينگي «سرمايه داران كازينو»يي در جهان مرز ٤١ بليون (٤١ هزار ميليارد) دلار را در سال ٢٠١٠ پشت سر گذاشت (Sighard Neckel، بازگشت فئوداليسم به اقتصاد، ٢٠١٠- به نقل از Ekkerhard Lieberam، دفاتر ماركسيستي آلماني ١٢/٣).

اين ثروت نجومي كه در جهان در جستجوي محل بكار اندختن نقدينگي هرز و سوداگر خود است، خواستار اجراي برنامه ”خصوصي سازي“ همه رشته هاي توليدي و خدماتي در كشورهاي سراسر جهان مي باشد. خواست صاحبان غارتگر اين «شركت هاي چندملتي»، خريدن ثروت هاي ملي خلق هاي جهان است كه غني نژاد را بر آن مي دارد اعتراف كند كه «شركت هاي چندملتي [كه] چنان گسترده شده اند»، عامل «وابستگي» اقتصاد كشورهاي ديگر به سرمايه مالي امپرياليستي می باشند. او، برخلاف مدافعان راه رشد غيرسرمايه داري، از سخن خود به اين نتیجه گیری می رسد، که چاره ای جز تمکین به «شركت هاي چندملتي» وجود ندارد. (به نكته به اصطلاح وابستگي اقتصاد چين كه او براي توجيه هدف وابسته كردن اقتصاد ايران به اين «شركت هاي چندملتي»، به خدمت مي گيرد، بازمي گرديم.)

پاسخ استاد اقتصاد به پرسش مصاحبه كننده كه مي خواهد با «يك نمونه از پياده شدن ليبراليسم» آشنا شود، به اندازه كافي برای شناخت سرشت غارتگرانه و ضدانسانی این برنامه امپریالیستی آموزنده است. او اين نمونه را «اجراي طرح تعديل اقتصادي و هدفمندي يارانه ها» اعلام مي كند و ناخواسته افشا می سازد که حاکمیت سرمایه داری در جمهوری اسلامی و دولت برگمارده او، به مثابه ”متحدان طبیعی“ نظام غارتگر و نوکلونیالیستی سرمایه داری جهانی، مجریان نسخه نولیبرال امپریالیسم در ایرانند. از اين روي بايد سیاست سرکوبگرانه و ضدمردمی استبدادی این حاکمیت را پیش شرط خیانت اين حاكميت به منافع ملی ارزيابي كرد.

«تضادهاي حل نشده» و «ايده منسجم»

هدف نوشتار حاضر، كالبدشكافي ”ايدئولوژي“ «اقتصاد بازار آزاد» و بي نظارت استاد دانشگاهي نيست. در اين زمينه بسياري گفته شده است و بسياري ديگر نيز هنوز بايد گفته و نشان داده شود. آنچه هدف اين سطور است، جستجوي پاسخي به پرسشي مي باشد كه در اين مصاحبه نيز طرح گشته و بايد اذعان داشت كه در واقع پرسشي مركزي است.

غني نژاد از «تضادهاي حل نشده» ”راه رشد غيرسرمايه داري“ سخن مي راند و از مدافعال اين «ايدئولوژي» طرح «ايده منسجمي» را خواستار است. همين دو نكته كه او مطرح ساخته است، مطالعه مصاحبه او و انديشيدن درباره آن را اقدامي ارزنده مي كند.

آنچه كه او نمي داند، آنست كه گام هاي بزرگي براي حل اين تضادها برداشته شده است. كتاب ها، رساله ها و نوشتارهاي بسيار در بررسي اشتباه هاي گذشته توسط مدافع اين نظريات در سطح جهاني انتشار يافته اند كه مطالعه آن ها مي تواند براي تنظيم برنامه مشخص كمك و راهگشا باشد. تنظيم برنامه منسجم و مشخص براي هر كشوري، وظيفه مبارزان آن كشور مي باشد كه با توجه به شرايط مشخص و همه جانبه همان كشور، بايد تنظيم گردد.

در واقع هم تنظيم يك برنامه مشخص ”راه رشد غيرسرمايه داري“ براي شرايط مشخص امروز ايران، به مثابه وظيفه اي پراهمیت در برابر مدافعان اين راه رشد اقتصادی- اجتماعی، در وحله نخست در برابر حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران قرار دارد که باید به منظور تسخیر قلب و مغز زحمتكشان و ديگر نيروهاي مبارزه ملي و ميهن دوست تنظیم و به مثابه زمینه بحث در میان مردم و فعالین سیاسی ارایه گردد. از اين روي عجيب هم نيست كه همان طور كه نظريه پرداز توده اي، ”آرش“ نيز در نوشتار خود تحت عنوان ”اسلوب هاي استقرايي آقاي عاصمي“ در نويدنو (ص ٣، ٢٩ر٠٤ر١٣٩١) مي نويسد، كوشش حزب توده ايران براي عمل به وظيفه خود و ارايه چنين برنامه اي، كوششي مداوم بوده است. ازجمله در طرح برنامه پيشنهادي براي ششمين كنگره حزب در اين زمينه چنين آمده است: «… ميهن ما به يك تحول بنيادين كه عرصه هاي گوناگون زندگي مردم را در برگيرد، نيازمند است … حزب توده ايران بر اساس تجربه خود از رشد سرمايه داري قرن اخير در جامعه ما، معتقد است كه چون نظام سرمايه داري در هر شكل سياسي آن، در كشور ما نمي تواند معضل هايي همچون عقب ماندگي و بي عدالتي دهشتناكي كه سرتاپاي جامعه ما را فراگرفته است، حل كند. بنابراين، ايران همچنان در مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك قرار دارد كه هدف اجتماعي- اقتصادي چنين انقلابي را مي توان بدين سان تعريف كرد: محدود كردن رشد سرمايه داري بزرگ».

چنین برنامه اي برای اقتصاد ملی ایران که بر مبانی دموکراتیک استوار و محور مرکزی آن حفظ منافع اکثریت قریب به اتفاق توده مردم و مدافع منافع ملی کشور می باشد، ستون فقرات «فصل مشترک» منافع طبقه ها و لایه های زحمتکش ضد استبداد و میهن دوستِ مخالف تحریم های ویرانگر خارجی و تهدید منافع ملی توسط امپریالیسم را تشكیل می دهد. «جنبش کارگری ایران، ضمن آنکه تلاش می کند تا با توسل به روزنه ها و امکان های موجود، توان و قدرت مانور خود را احیا و تقویت کند …، در عین حال به خوبی آگاه است که آینده و سرنوشتش با مسیر مبارزه سراسری بر ضد استبداد، ارتجاع و مداخله خارجی گره خورده است و جدای از آن نیست.» (نامه مردم، شماره 899، 26 تیر 1391).

بدون تردید «مبارزه سراسری بر ضد استبداد، ارتجاع و مداخله خارجی» نیاز به «فصل مشترک» مردمی و میهن دوستانه در چهارچوب برنامه اقتصاد ملی دارد. مبارزه علیه برنامه امپریالیستی ”خصوصی سازي و آزادسازی اقتصادی“ که مبارزه روز است، بدون ارایه برنامه جایگزینی برای ”اقتصاد ملیِ“ ارتجاعی حاکم کنونی در ایران که در جهت تعميق وابستگي ايران به نظام سرمایه داری جهانی عمل مي كند، عملا در چهارچوب وظایف مطالباتی-  دموکراتیک، يعني «وظايف آني» محدود می ماند.

بدون ترديد، با ارایه برنامه ترقی خواهانه برای ”اقتصاد ملی“، نقش طبقه کارگر به مثابه طبقه انقلابیِ مدافع منافع کل جامعه با شفافيت قابل شناخت و درک می شود. مبارزه بی امان و خستگی ناپذیر علیه برنامه خصوصی سازی و آزادسازی اقتصادی، به مثابه مضمون مبارزه آزادی خواهانه علیه دیکتاتوری و به منظور احیای آزادی ها و حقوق قانونی برای وسیع ترین لایه های اجتماعی، با ارایه جایگزین زیربنای اقتصادی دموکراتیک، از وحدت دروني و استحكام نظري و عملي- سياسي برخوردار مي گردد. اين وحدت از طریق به روز کردن آماج های انقلاب بزرگ بهمن 57 مردم ميهن ما و دفاع از اصل های ترقی خواهانه بیرون آمده از دل انقلاب بهمن، به ويژه اصل هاي زيربناي اقتصادي و اصل هاي ”بخش حقوق ملت“ كه از وحدتي جدايي ناپذير برخوردارند و مورد کین دشمنان گذشته و حال، خارجی و داخلی انقلاب می باشند، به مبارزه ای همه جانبه و دورنما دار تبدیل و تلفیق وظایف «آنی و آتی طبقه کارگر» (نامه مردم، همانجا) تحقق می یابد.

نكته هايي براي بحث

با ارایه برنامه منسجمی که در آن نتیجه گیری های علمی از تجارب مثبت و منفی گذشته مورد توجه قرار گرفته باشد، مي تواند در طول زمان نقش تعيين كننده براي پیروزی در «نبرد در سنگر» (آنتونی گرامشی) و بوجود آمدن هژمونی طبقه کارگر ايجاد شود. تنها از این طریق است که امکان توسعه پايگاه اجتماعي جنبش انقلابي كنوني در مبارزه ضد ديكتاتوري ممکن خواهد شد. امری که پیش شرط پیروزی محتوم این نبرد برای آزادی و دفاع از منافع ملي و تماميت ارضي كشور است.

به نظر مي رسد كه به منظور ارایه چنین برنامه مشخص و به روز شده برای ایران که می تواند مضمون اصل های مترقی زیربنای اقتصادي قانون اساسی کشور را بر شرايط كنوني انطباق دهد، باید در کنار توجه به تجارب مثبت و منفی در ”مدل شوروی“ رشد اقتصادی، از درس های تجارب اخیر در ”مدل چینی“ و دیگر خلق ها در جهان نیز بهره برد.

برخي از «سرفصل»هاي ممكن براي بررسي و تدقيق و تكميل برنامه حزب توده ايران:

–        نقض قوانین عینی اقتصادی در ”مدل شوروی“، ازجمله نقض قانون ارزش؛

–        بی توجهی به نقش بازار سوسیالیستی؛

–        مساله ویژگی های سازماندهی مرکزی اقتصاد با برنامه، در مرحله رشد اقتصاد ملی در سطح از يك سو و در عمق از سوي ديگر؛

–        نقش نرمش واکنش بازار سوسیالیستی در محدود کردن تنگناهای تولیدی و خدماتی؛

–        نقش مستقل واحدهای تولیدی و خدماتی، حفظ استقلال اقتصادی آن ها از مرکز برنامه ریزی دولتی؛

–        نقش پاسخگویی واحدها برای قیمت گذاری، بازاریابی، رشد کمی وکیفی محصولات و …؛

–        نقش استفاده از سرمایه خارجی با و بدون انتقال تکنولوژی مدرن به کشور و ده ها نکات پراهمیت اقتصادی و سیاسی دیگر می بایستی در بررسی ها برای تدقيق و تكميل برنامه منسجم و مشخص غیرسرمایه داری مورد توجه قرار گیرد.

در چنین برنامه ای بایستی نقش طبقه کارگر و سازمان های صنفی آن  – شرکت در برنامه ریزی و … -، حقوق اجتماعی زحمتکشان و کلیه حقوق بگیران در اقتصاد ملی  – بیمه های اجتماعی-  مورد توجه و بررسی  قرار گرفته و تنظم گردد. همان طور كه تضادهاي اجتماعي بروز كرده در جمهوري خلق چين مي آموزد، اين تضادهاي دروني و نظم بندي روند قانوني حل آن ها دارای اهمیت مرکزی می باشد.

بررسی مساله های اقتصاد تعاونی و منظور کردن تجارب آن در برنامه اقتصاد ملی نکته مرکزی دیگری را در تنظیم برنامه اقتصاد ملی تشکیل می دهد.

نقش راهبردی دولت در بخش بانکداری و سیاست مالی، اعتباری و …، و همچنین صادرات و واردات نکته های پراهمیت دیگری را در برنامه اقتصاد ملی برپایه راه رشد غیرسرمایه داری ایفا می کنند که باید مورد توجه ویژه قرار گیرند.

همچنین ارتباط های اقتصادی- سیاسی- مالی- بازرگانی با کشورهای با اقتصاد مشابه از یک سو و با کشورهای با اقتصاد غیرمشابه از سوی دیگر، نکات پراهمیت دیگری را در چنین برنامه اقتصاد ملی ایفا می کنند.

مساله نحوه مجاز سرمایه گذاری خارجی در ارتباط با انتقال تکنولوژی و خروج سود به دست آمده از كشور نیاز به بررسی همه جانبه دارد.

و …

بدیهی است که تنظیم چنین برنامه برای اقتصاد ملی ایران، در عین اهمیت آن برای توسعه پایگاه اجتماعی نبرد طبقاتی در ایران، روندی پرتضادي را تشکیل می دهد که تحقق بخشیدن به آن تنها با سازماندهی وسیع و بهینه و جلب کارشناسان و علاقمندان و با کار جمعی آنان ممکن است. وظیفه سازماندهی و هدایت حزب توده ایران در این زمینه راهگشا و گریزناپذیر است.

بدون تردید برگزاری ششمین کنگره در پیش حزب توده ایران می تواند برای سازماندهی چنین امر پراهمیتی نقشی تاریخی ایفا کرده و شرایط لازم سازمانی را برای بررسی همه جانبه آن بوجود آورد.




كوشش نافرجام نظري ”منِ“ گرفتار در انفرادِ ناشي از بيگانگي از خود رقص هاي روح بر روي «مادر زمين»

مقاله شماره: ١٣٩١ / 10 (٢٨ تير)

واژه راهنما: در مقاله «سرگشتگي هاي انديشه در روند شناخت از خود-”من“» (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1738 ) بخش كوتاهي از كتاب يورگن ماير به فارسي برگردانده شد. اكنون بخش كوتاه ديگري از كتاب كه در آن ايدئولوژي غيرعقلايي امپرياليسم به سركردگي امپرياليسم آمريكا برشمرده مي شود، ارايه مي گردد. در اين بخش، تضاد منافع امپرياليسم آمريكا با ديگر كشورهاي امپرياليستي در صحنه ايدئولوژيك نشان داده شده است. ايدئولوژي امپرياليستي مي كوشد برپايه ”عقلانيت هدفمند“ كه عليه منافع گونه انساني عمل مي كند، ايدئولوژي صورتبندي اقتصادي- اجتماعي غيرعقلايي استثمارگرانه و غارتگرانه سرمايه داري دوران افول را به ديگر فرهنگ ها تحميل كند.

پيش گفتار:

مذهب رسمي حاكم بر ايران، مدت هاست كه سرشت انسان دوستانه خود را از دست داده است. سرشتي كه روزي تحت عنوان ”اسلام انقلابي“، ”اسلام دستان پينه بسته“ و …، نقشي تاريخي براي سرنگوني رژيم سلطنتي- ساواكي و براي تحكيم استقلال كشور و حق حاكميت ملي ايفا نمود. چيره شدن دوباره ”اسلام آمريكايي“، اسلام در خدمت منافع طبقاتي سرمايه داران و بزرگ زمين دارانِ وابسته به نظام اقتصادي- اجتماعي امپرياليستي، توانست به مرور آماج هاي دموكراتيك- مردمي و ملي- ضدامپرياليستي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را نابود سازد. با برقراري ايدئولوژي ”ولايت فقيه“ (يا ”ولايت مطلقه فقيه“ كه انديشه لاجرم ناشي از آن است)،  انديشه ايدئولوژيكِ منسوخ و متعلق به دوران ”خداشاهي“ رشد تاريخ بشري (http://www.tudeh-iha.com/?p=1164&lang=fa) به انديشه قالب در جامعه امروزي ايران تبديل شده است. مبتني بر اين ايدئولوژي دوران قبيله اي تاريخ بشر، روحانيت خود را رابط و پيامبر ميان پروردگار و بشر مي نماياند تا حاكميت نظام برده داري و كاست خود را حفظ و تحكيم كند. اكنون اين برداشت عتيقه اي مبتني بر ايده آليسم ذهنگرا به انديشه نظري حاكميت سرمايه داري و بزرگ زمينداري حاكم و به انديشه رسمي در ايران تبديل گشته است. كليه تغييرات اجتماعي قهقرايي انجام شده در طول سال هاي گذشته از اين انديشه منسوخ، غيرعلمي و خرافاتي- عرفاني نشأت مي گيرد.

اين انديشه ارتجاعي كه با خواست ”ذوب در ولايتِ“ هر فرد، به قله اي از سطح غيرعقلايي انديشه عرفاني- مذهبي مبتني بر ايده آليسم ذهنگرا فراروئيده، از اين روي انديشه اي عميقا عقب افتاد و ضدانساني است، زيرا نفي شخصيت مستقل انسان را هدف قرار داده است.

شخصيت انسان تاريخي با «همه طنين بلورينش» (احسان طبري، ”با پچپچه هاي پائيز”، ص ١٢)،  تبلور رابطه متقابل ميان تن (عين) و ذهن (معنويت در عام ترين مفهوم) انسان در روند عملكرد تاريخي اوست. اين در حالي است كه نظريه ”ذوب در ولايت“، با نفي شخصيت فعال و عمل كننده سوبيكت تاريخي (انسان)، آن را به ابژكت، به مفعول غيرفعال و فاقد انديشه بدل و نقش تاريخي او را نفي مي كند و انسان را به زائده بي اراده و اسير سلطه ”خداشاه“ تبديل مي كند. چنين انسان بيگانه شده از شخصيت تاريخي خود مي تواند تنها به مثابه ملاتي نرم و مطيع بازيچه دست حاكميت سرمايه داري، بازيچه ”عقلانيت هدفمند“ ايدئولوژي نظام استثمارگر سرمايه داري دوران افول، به منظور انباشت سرمايه و سود به نفع طبقات و لايه هاي حاكم، نقش ايفا كند.

انتشار اين انديشه ارتجاعي- ضد حرمت و شخصيت انسان، به سخني ديگر عميقاً ضدانساني، سرشت همه انديشه هاي غيرعقلايي تاريخ بشري است كه يورگن ماير در اين بخش از كتاب خود كه ترجمه آن در زير ارايه شده است، برمي شمرد و نشان مي دهد. انطباق نظري تز ”ولايت مطلقه فقيه“ با ديگر انديشه هاي غيرعقلايي از قبيل بودائيسم، سينتولوژي و …، همان طور كه در اضافاتي به ترجمه، به آن اشاره شده است، چشم گير است.

انتشار انديشه ارتجاعي- ضدانساني ”ولايت مطلقه فقيه“ در جمهوري اسلامي، در عين حال زمينه رشد گونه هاي ديگري از انديشه غيرعقلايي در ايران نيز بوده است. گونه هاي مختلف عرفاني- درويشي با ايجاد شدن ده ها خانقاه در كوي برزن شهرها و برگزاري مراسم ختم و گستردن سفره هاي عريض و طويل نذري و رفتن به مكان هاي متعدد چاه جمكران در سراسر ايران و سازمان دادن كاروان هاي دائمي براي سفر به قونيه و زيارت مرقد مولوي براي گرم تر كردن بازار درويش بازي خانقاهي و ابداع فرقه هاي جديدي از كيش درويشي مانند كيش ”مريدان حضرت آقا“ و اشكال متنوع عديده ديگري، اين جريان ها غيرعقلايي را تشكيل مي دهند.

اين جريان ها كه در عين رقابت با انديشه منسوخ حاكم كه با پاشيدن آب و رنگ مخالفت با ايدئولوژي حاكم به چهره، دنبال مي شود، در عين حال وظيفه بزرگ انحراف مبارزات مردم را نيز به عهده دارد. از اين روي است كه اين جريان ها مورد پشتيباني رسانه هاي امپرياليستي از قبيل بي بي سي، صداي آمريكا، راديو فردا و … قرار گرفته اند.

با كمي دقت مي توان دريافت كه مضمون دفاع اين رسانه هاي امپرياليستي از جريان هاي مذهبي- عرفاني در اپوزيسيون و همچنين سازمان دادن بحث درباره مذهب، «معنويت» و انواع ديگر آن، به انحراف كشاندن توجه مردم از مبارزات پيش روست.

شايد ترجمه حاضر اين بخش از كتاب ماير كه ايدئولوژي امپرياليسم را افشا مي سازد، همچنين كمكي باشد براي نشان دادن ضرورت تن ندادن غيرفعال به برنامه امپرياليستي حمايت از جريان هاي عرفاني- درويشي- خرافاتي- احضار روح  و … كه مي توانند در شرايط حاكميت سرمايه داري مافيايي در ايران و به خاطر فقدان بحث و گفتگوي آزاد و دموكراتيك در كشور، از جذابيت ويژه اي نيز برخودار باشند. اين انديشه هاي انحرافي مي كوشند از اين طريق مبارزات روز مردم را براي دستيابي به ”آزادي“ منحرف سازند كه جستجوي ”سعادت“ را در ”قهر“ با شرايط سركوبگرانه حاكم كه گويا تغييرناپذير است، اعلام مي كنند. آن ها مي كوشند با تبليغ انديشه هاي ”پاسيفيستي“ و غيرفعال، ”بازگشت به خود“، ”غور در ضمير خود“ و …، دستيابي به ”آزادي“ از ظلم را براي ”منِ“ فرد منزوي شده ممكن بنمايانند.

رقص هاي روح بر روي «مادر زمين»

تفاوت انديشه غيرعقلايي جديد از انواع پيشين خود كه نزد آن ها پروردگار، محمد، مسيح، ماريا يا شيطان در مركز انديشه قرار داشتند، آن است براي به اصطلاح مستدل ساختن خود به كمك علم. انديشه غيرعقلايي جديد به ”آشكار“ شدن پروردگار بر بنده اش باور ندارد، مي كوشد حتي رسم هاي عرفاني و پرستيدن خورشيد يا نيايش و سوگند به آتش را نيز به كمك زباني به ظاهر علمي بيان كند. البته سنت شيطان زدايي از تن و تضرع به ملائك نزد انديشه غيرعقلايي هنوز هم وجود دارد. انسان هاي واقعا مذهبيِ متدين كه انسان را مخلوغ پروردگار مي دانند، وظيفه خود بر روي زمين را ابراز دلسوزي نسبت به هم نوع و ارزاني عشق به او مي دانند. اما انديشه غيرعقلاييِ مذاهب در اروپاي غربي و در ايالات متحده آمريكا بزرگ نزد توده ها هر روز بيش تر رنگ مي بازد و در سايه قرار مي گيرد.

انسانِ واقعا معتقد به مذهب، ”من“ خُرد (منحصر، ويژه) partikular (انحصاري) خود را در سايه قرار مي دهد. اين كنش در جهان امروز كه در همه سطوح آن، آئين خُرده (ويژه) نگري افراطي در خدمت ”من“ بر انديشه حاكم است، ديگر جايي ندارد. انسان هاي معتقد به مذاهب بزرگ، من خُرد خود را به اميد سعادت در جهان ديگر، در خدمت انسان قرار مي دهند. از اين روي، اين انديشه غيرعقلايي مذهبي، انديشه اي انسان دوستانه و اغلب بسيار صادق و خوشايند است.

اما نزد انديشه غيرعقلايي جديد كه تنها خوشايندي ”من“ خُرده نگر را در مركز توجه دارد، وضع بكلي متفاوت است. ايدئولوژي خُرده نگرانه ايدئولوژي سرمايه داري انحصاري است كه در آن تنها ”ابرانسان“ به خواست خود دست مي يابد و خوشبخت مي شود. در زندگي روزانه همه جا در كلاس ها و سمينارها و كارگاه ها Workshops «هنر خودپرستي» را تمرين مي كنند. از همه موفق تر ”ساينتولوژيست“ ها (هستي شناس) اين فلسفه – ابرانسان نيچه –  را به كار مي گيرند و مي آموزانند. اما بسياري ديگر نيز به همين كار مشغولند.

در «مركز وحدت» در بخش شويبن آلب «Schweibenalp» در سوئيس كه توسط بودائيست ها در سال هاي ٧٠ [قرن گذشته] پايه ريزي شده است، با تبليغ درباره « توانمندي قلب و رشد آگاهي»، سعي در جلب مهمانان از سراسر جهان مي شود. مهماناني كه با پرداخت روزي ٨٥ فرانك در اطاق هاي سه تخته با صبحانه، شام و نهار پذيرايي مي شوند و تنها بايد براي سمينارهاي مختلف كه مركز ثقل آن ها، مراسم احضار روح است، مبلغي اضافه پرداخت كنند.

اين جمله ها را مي توان در ”وب سايت“ اين «مركز وحدت» خواند، «وحدت همه انسان ها با فرهنگ هاي مختلف و اينكه بتوان اين وحدت را در قلب ها تجربه كرد، در مركز روياي ما قرار دارد.» بيان اين نظر، براي ”من“ منفرد شده و جستجوگر، دلنشين است. بالاخره جايي يافتم كه در آن نبرد رقابت برقرار نيست.

اما بايد در كلاس هايي «هنر زندگي كردن» تمرين شود كه هزينه دارد. مهم نيست! آنچه اهميت دارد، خوشبختي است! حتي قول هايي بيش از اين ها داده مي شود. هنر زندگي كردن، با حفظ محيط زيست مطابق است و از «فرهنگ بقا» كه نظريه نظم يافته ايست كه به ريشه علّي پديده ها وابسته نيست، بلكه در چهارچوب ”سيستم ها“ عمل مي كند، پيروي مي كند.

بدين ترتيب ادعا مي كنند كه گويا ”سيستم ها“در علت هاي علّي پديداري خود ريشه ندارند. امري كه البته درست نيست. اما بيان اين انديشه در هر حال سبب حيرت و سردرگمي ”من“ در جستجوي خوشبختي مي شود كه آمادگي دارد خود را چون گوشه اي از نظم طبيعي تجربه كند و از اين رو با نهايت آمادگي به سوئيس سفر كرده تا با شركت در سمينار احضار كننده روح، راه خروج از بيگانگي زندگي روزمره را از آن دريابد. «ريش سفيدان و نوازندگان گروه» به منظور تحريك دنياي احساس تازه وارد، «خِرد، سادگي و خوش مشربي و شوخ بودن را در سخن و آئين هاي گروهي، رقص و موزيك» با تشريفات به نمايش مي گذارند. انديشه غيرعقلايي احضار كنندگان روح، از طريق «قلب» سلطه خود را بر جستجوگر خوشبختي برقرار مي كند. شركت كنندگان با برخوردي دوست داشتني، يكديگر را در آغوش مي گيرند، مي رقصند و به طنين موسيقي گوش مي دهند. چنين شيوه اي گرما مي بخشد و نزد جستجوگر، احساس اعتماد ايجاد مي كند.

سينتولوژيست ها انديشه غيرعقلايي خود را به نحوي ديگر ارايه مي كنند، «از راه سر- مغز». اين در حالي است كه در «شويبن آلب» در سوئيس «براي آن كه خود را احساس كنيم»، كنار گذاشتن «سر» شرط اوليه است. زيرا در غير اين صورت، ايجاد رابطه با سرزمين مردگان ها ممكن نمي باشد. اين ويژگي نظريات نزد احضار كنندگان روح است كه معتقدند كه «مادر زمين» براي هر ”من“ شركت كننده، «محدوده نيروي پرتواني» را آماده ساخته است. «زمان آن فرا رسيده است كه ما دريابيم كه همگي بخشي از كل هستيم و بايستي به منظور تغيير آگاهي براي روند پيش رو، مسئوليت بپذيريم».

آگاهي مي تواند درست يا غلط باشد. آما آيا مي توان آگاهي را همانند يك چرخ خودرو تعويض نمود؟ البته! احضار كنندگان روح چنين ادعا مي كنند. احضار كننده روح در «شويبن آلب» مدعي است كه ما، «همه با هدفي مشخص و با سرنوشتي تعيين شده به اين حيات وارد شده ايم و روح ما مي خواهد آن ها را بروز دهد». در «سمينار يك هفتگي، تو به پژوهش هدف روح و سرنوشتت مي پردازي.»

به عبارت ديگر، تغيير آگاهي به اين معناست كه ”من“ نبايستي بكوشم علت ها علّي و هدفمند اهداف سرمايه داري انحصاري را درك كنم كه هر اروپايي تحت شرايط آن زندگي مي كند. دست يابي به آگاهي، به عبارت ديگر، عينيت بود اجتماعي را آگاهانه تجربه و درك كردن، آن طور كه منطق احضار روح معتقد است، اصلاً نبايستي هدف باشد، زيرا كوشش براي درك آن، مانع آن خواهد شد كه «روح ما» قادر شود آن چيزي را بروز دهد كه «مادر زمين» مدت ها پيش از زايش ما، در روح ما برنامه ريزي كرده است. به سخناني ديگر: آگاهي واقعاً موجود فردي ”من“ بايد نابود شود، تا بتواند گويا «رشد» كند!

البته احضار كنندگان جديد روح خردمند هستند و در لباسي علمي ظاهر مي شوند. براي نمونه، آن ها بايد اين توانايي را با پشتكار در «آكادمي براي احضار روح- شركت با مسئوليت محدود GmbH» (اتريش) بياموزند. چنين آموزش هزينه مالي دارد! اما سرمايه گذاري اي است كه سودآور است. در رسوم احضار روح، برخلاف آنچه نزد سينتولوژيست ها مرسوم است، مفهوم عشق بسيار به كار گرفته مي شود. احضار كنندگان روح مفهوم عشق نزد ”من“ را به عشق به خود (خودپرستي) متمركز مي كنند و از اين طريق مانع بوجود آمدن احساس عشق به ديگري مي شوند. ”من“ منفرد شده، اميدوار مي شود كه بتواند خود به ابرانسان تبديل شود. با اين پنداشت است كه او مي كوشد زندگي عادي روزمره خود را به مثابه امري فرعي، از زندگي واقعي خود به مثابه احضار كننده روح، جدا سازد. از اين روي ديگر اصلاً توجهي به شرايط زندگي و كار اجتماعي ندارد. جهان انساني براي چنين ”من“، بي اهميت مي شود. بر روي موج نيروي «مادر زمين» در فضا معلق مي ماند. در چنين وضعي است كه ”من“، ديگر نيازي به آگاهي از بود واقعي خود ندارد. در چنين وضعي است كه احضار كننده روح، هيجان زده «ايست» مي دهد و مي گويد: «با كار بر روي چهار حفره قلبت، به توافق هاي پيشين دست مي يابي كه تو را وابسته به سرنوشتت كرده اند. تو دوباره با روحت در ارتباط و گفتگو قرار مي گيري و تو دوباره روح دوران بچگي ات و هداياي گم شده را به دست مي آوري كه متعلق به تو هستند و اين امكان را به تو بازمي گردانند كه بتواني سرنوشتت را در دست گيري. در چنين وضعي است كه تو به طور مستقيم با قلمرويِ نيرويِ شبكهِ توانِ درخشندهِ قلب احضار كننده روح و راه ”خواب گونه شناخت چگونگي جهان“ در ارتباط قرار داري و اين شبكه را كشف مي كني.»

جالب در اين نظريات تنها اين نكته نيست كه مفهوم ”كار“ براي ارتباط من با «روح» خود، به كار برده مي شود، بلكه همچنين اين نكته كه چگونه اين «كاركردن» با «قلمروي نيروي شبكه توان درخشنده» در ارتباط قرار داده مي شود كه قادر است ”من“ را كه در زندگي روزمره با انواع سرخوردگي ها و بيگانه شدن ها روبرو است، به راهي هادي گردد كه گويا به «خواب هاي طلايي» در زندگي، واقعيت مي بخشد.

سمينارهاي احضار كنندگان روح، بهيچ وجه ساعت برنامه افسانه گويي براي «روح بچه»ها نمي باشد! اين سمينارها، كاسبي بي قلب و روحي هستند براي دستكاري زيركانه «قلب»هاي ناخوش و بدبخت. آن ها شركت كنندگان جستجوگر را دچار وابستگي كامل به خود و يا دچار ناتواني شيتسوئيد (schizoid) و يا آئوتيستيد (autistisch) [بيماري ناتواني براي ايجاد ارتباط با ديگران]‌ براي زندگي كردن مي سازند. زنان و مردان بالغي كه اغلب داراي ديپلم هاي دانشگاه هاي اروپايي نيز هستند، در جريان به اصطلاح «رسم- آتش»، روح گذشتگان فرا مي خوانند تا از اين طريق وحدت ميان «روح» انسان ها را با «مادر زمين» در همه قاره ها برقرار كنند. از اين طريق، اين انسان ها با احساس كامل خوشبختي، «صلح و برادري قلب ها» را ميان خود برقرار مي كنند. اما شناخت درباره صدمات ناآگاهانه كه احياناً توسط گذشتگان را بوجود مي آيند، در درياي اشك ناآگاهانه بسياري از افراد احساساتي مخفي مي مانند. «مادر زمين»، كه همان «تن غيرآلي انسان، يعني طبيعت، تا آنجا كه جزئي از تن انسان نيست»، مي باشد، در چنين مراسم قسم داده مي شود. از آن خواسته مي شود كه گذران تن انسان و حتي زندگي اجتماعي را نظم بخشد.

البته طبيعت، تن انسان است كه «با آن بايد به طور مداوم در ارتباط باشد، تا نميرد» (كليات ماركس- انگلس، جلد ٤٠، ص ٥١٦)، اما اگر انسان اين روند را از طريق كار اجتماعي انسان دوستانه سازمان دهد و يا از آن ماهيت انساني را سلب كند، امري است كه وابسته به انسان آگاه عمل كننده وابسته مي باشد و نه نتيجه عملكرد (كنش) «مادر زمين».

نقش بودا براي ”من“، در دوران افول سرمايه داري

آئين احضار روح، ريشه در بودائيسم نوع اروپاي غربي دارد. تعداد بودائيست ها در آلمان، طبق اطلاع اتحاديه بودائيست ها، به ٢٥٠ هزار نفر بالغ شده است. در اعتقاد بودائي، اين شناخت حاكم است كه گويا ”من“، تن خودم نيستم، بلكه تنها آن را در اختيار دارم تا از آن، همانند در اختيار داشتن يك ابزار كار، استفاده بهينه بكنم. آنچيزي كه انسان آن را به مثابه «خود» تجربه مي كند، در واقع چيزي نيست جز تجربه جريان آگاهي ابدي و نامحدود. هنگام مرگ، آگاهي، تن در حال مرگ را ترك مي كند، تا  — هدايت شده از طريق تاثيرات ناآگاه روح كه ”كارما“ نام دارد – پس از زماني معين دوباره با تني جديد مرتبط شود. از اين روي براي يك بودائيست، مرگ نهايتاً به معناي تعويض لباس است.

”كارما“ مفهومي با نقش محوري در بودائيسم است؛ به معناي سرنوشت نيست، بلكه به معناي تاثير متقابل علت و معلول است. اما تاثير اين علت و معلول تنها بر روي آگاهي يك فرد محدود مي ماند. به عبارت ديگر، وابسته به خود اوست. نكته اي كه باعث شده است كه فيلسوف ايده آليست آلماني، شوپنهائر، كه در فلسفه خود از ”خواست براي زندگي“ صحبت مي كند، نسبت به بودائيسم سمپاتي نشان دهد. «در برابر ما چيزي جز هيچ [نابودي، نبودي] باقي نمي ماند. اما آن چيزي كه عليه اين ريختن به هيچ، مقاومت مي كند، يعني طبيعت ما، درست همان خواست ما براي زنده ماندن است كه تبلور وجودي خود ماست، دنياي ماست.» (شوپنهائر، ”جهان به مثابه خواست و پنداشت“، ص ٧١).

رابطه ميان بود [عينيت تن] و ذهن نزد كنفوسيوس به صورت ديگري مطرح مي شود. براي آن، وجود انسان ريشه در علت ها علّي طبيعي دارد. انسان اما براي خوشبخت بودن، موظف است، وجود اجتماعي- اخلاقي خود را پرهيزكارانه تنظيم كند. بر خلاف كنفوسيوس، بودائيسم دوگانگي بود و آگاهي را نفي مي كند و تنها براي كسي زندگي خوشبختي را ممكن مي داند كه بود خود را نفي كند و خود را موجودي فاقد عينيت تن بپذيرد.

نفي دوگانگي و وحدت عين و ذهن، نكته ريشه اي همه فلسفه هاي غيرعقلايي جديد را نيز تشكيل مي دهد. از طريق نفي عينيت وجود تن، بودائيسم توانست بخشي از روشنفكران بورژوازي را متقاعد ساخته و به مذهبي جهاني تبديل شود. نخبگان سرخورده كه از نظام بورژوازي ناراضي هستند، با اين مذهب، به نظريه اي دست مي يابند كه مي توانند به كمك آن، خود را لااقل به صورت ذهني در برابر عينيت مرگ هستي بيگانه شده، محافظت كنند. ترس، زمينه اصلي پذيرش وسيع بودائيسم است.

”من“ و ”تو”، درست و نادرست، سوبيكت و ابژكت در بودائيسم ژاپني zen-Buddahismus، نفي مي شوند [سن Zen، بوديسم ژاپني مبتني بر Metation]. «هنگامي كه آگاهي ديگر وجود ندارد، هنگامي كه از ريشه برافتاده است، آنوقت ديگر چيزي زميني، آب، آتش و باد نيز وجود ندارد، دراز و كوتاه، كوچك و بزرگ، خوب و بد ديگر وجود ندارد، آنوقت سوبيكت و ابژكت تماماً نفي و نابود مي شوند: با نفي آگاهي، زمينه وجودي آن ها نفي مي شوند.» («Buddhos»، جلد ٣، ص ٨٩٤)

آن كس كه از نور بودا «روشن» شده و به ”معرفت“ دست يافته است، يعني ديگر وحدت متضادها را در پديده ها و روندها نمي بيند، خود را آزاد از درد، از بيماري و از مرگ مي پندارد. آن كس كه بايد دردي را تحمل كند، خود در گذشته علت آن را آفريده است. در بودائيسم، «جزاي پروردگار» وجود ندارد كه بر سر بيمار فرو مي آيد [خشكسالي نشان غضب خدايان نيست، آن طور كه در ميتولوژي يوناني و يا در مذاهب ”طبيعي“ پنداشته مي شد]، بلكه اين خود فرد است كه با عملكرد خود، بيماري و درد را باعث شده است. آن كس كه رنج مي كشد، خود براي اين وضع مسئول است. مبتني بر اين انديشه، غيب گويان فاشيست براي مجاز بودن آدمكشي هاي خود در بازداشتگاه مرگ آشويتس دليلي بشدت تحقير كننده و مستهجن خلق نمودند: يهوديان زجر كشيده و كشته شده در بازداشتگاه هاي مرگ، خواستار پاك نمودن ”كارما“ بد خود بودند. (كاسبي با حماقت. در پسيكولوژي امروز ١٩٩٤/٧)

آن هنگام كه دوگانگي و وحدت بود و آگاهي نفي مي شود، تعلق تن انسان به خود نفي مي شود، پيامد آنست كه اصلاً همدردري و يا همبستگي با انسان ديگر بوجود نمي آيد. نبودن براي بودائيسم زمينه زندگي است و نه بودن. اين حكم، هم زندگي اجتماعي و هم طبيعي را در بر مي گيرد. يك بودائيست مي تواند در اعتقاد خود براي دسترسي به هيچ [نبودن] يك كارآموز بسيار مهربان و پاسيفيست هم باشد، باوجود اين و چه بخواهد يا تخواهد، انسان تاريخي، سوبيكت بورژوازي امروزي باقي مي ماند. و اين به اين معناست كه بازتوليد تن خود را بهيچ وجه مديون ”نبودن“ نمي باشد، بلكه مديون بودن انسان و بازتوليد اوست.

هگل جهان بيني بودائيسم را با سخنان زير مورد انتقاد قرار مي دهد: «همان طور كه شناخته شده است، در سيستم هاي شرقي، به طور عمده در بودائيسم، هيچ- نبودن، خالي بودن، اصل مطلق را تشكيل مي دهد. هراكليتِ پرانديشه در برابر اين انتزاع ساده و يك سو نگرايانه، مفهوم پرمايه و ”مطلق شدن“ را قرار مي دهد و مي گويد: بودن همانقدر وجود دارد كه نبودن وجود دارد، يا: همه چيز در حال جريان و گذار است: اين به اين معناست كه همه چيز در حال شدن است. كلام هاي قصار مردم پسند (پوپولار) شرقي كه طبق آن، هر آن چه وجود دارد، از زمان زايش در متن خود، گذار خود، مرگ خود را در درون دارد و برعكس، مرگ نيز در خود، نطفه زندگي است، در اصل، بيان وحدت بودن و نبودن را بيان است. اما اين كلام هاي قصار از مضموني (جوهري) برخوردارند كه در آن گذار به عنوان روندي تحقق مي يابد؛ بودن و نبودن را اين كلام هاي قصار از نظر زماني از هم جدا نگه مي دارند و نه آنكه آن ها را در جابجايي مداومشان مورد توجه قرار دهند، به عبارت ديگر در وضعي كه درك وحدت آن ها برايشان ممكن گردد.» (هگل، جلد ٥، ص ٨٥-٨٤)

هنگامي كه در روند شدن هستي كه در چگونگي شدن آن آگاهي درست و يا نادرست انسان عمل كننده موثر است، تغيير بوجود مي آيد، آگاهي انساندوستانه مي تواند با عملكرد آگاهانه خود بر تغيير اجتماعي روند شدن هستي، در جهت انساني شدن كليت آن را موثر شود.

اما باوجود اين حتي اصل «هيچ [نبود]» بودن كه بودائيسم به آن اعتقاد دارد نيز نمي تواند بدون شدن و يا راهي بدون هدف، باقي بماند. در سخنان بودا چنين آمده است: «دو هدف وجود دارد: هدف مقدس و هدف نامقدس» (Buddhos جلد ١، ص ١٨٤). مومنان به بودا بايد البته «هدف مقدس» را پي گيرند و عليه همه هستي واقعا موجود موضع گيرند. بودا به مومنان (مونش ها Monch) قول مي دهد كه  دستيابي به «هدف مقدس از اين طريق» ممكن است و نه از طريق «خيرات، كرامت، عزت، انظباط، نه از طريق خوشبختي غور در خود، نه به كمك معرفت. اما شما، اي مومنان! بدانيد كه شما تنها با رياضت كشيدن به رهايي طبع كه آرامش بخش است، دست مي يابيد، اين جوهر و هدف زندگي است.» (همانجا، ص ١٨٤)

بودائيسم، جهان «ذهني» خود را درباره همه آنچه «زميني» و درباره همه «قوانين طبيعي» است، ايجاد مي كند. او به مثابه موجودي روحاني كه «معرفت» يافته و موجودي است كه در ظاهر صلح طلب مي باشد و گويا هيچ است، وجود دارد؛ بدون آنكه وارد عمل گردد، مايل است ديگري را به راه دستيابي به هيچ راهنما باشد.

اين امري شناخته شده است كه بودائيست هاي ژاپوني، به جز موارد استثنايي، مدافعان سرسخت نظام فاشيستي كشورشان بودند. رابطه تنگ ميان دولت فاشيستي، بودائيسم و سينتولوژي تعجب برانگيز نيست؛ زيرا جنگ هاي امپرياليستي و كشورهاي فاشيستي به يك «آرمان بزرگ» نياز دارند، يك «روح بزرگ» كه ريشه در ارزشي فرهنگي- عرفي داشته و گويا به طور مستقل در بالاي كليه هستي اجتماعي معلق است.

هينريش هيملر (رئيس سازمان اس اس نازيسم آلمان تا شكست اين كشور در جنگ دوم جهاني) توجه زيادي به بودائيسم كه در تبت سلطه خود را گسترده بود، بروز داده است. هيملر حدس مي زد كه سرچشمه نژاد آريايي در تبت بوده است. در سال ١٩٣٨ او يك گروه تحقيقاتي به رياست ارنست شئفر، يك جانورشناس، را براي تحقيقات به تبت گسيل داشت. وظيفه آن جستجوي آثاري از يك مذهب آريايي در نوشته هاي بودائيست هاي تبتي بود. گروه با صميميت قلبي در تبت مورد استقبال و با نامه اي دوستانه خطاب به «جناب عالي آقاي هيتلر، شاه آلماني ها» ناميده شد (جهان جوان، ٢٠٠٨ر٣ر٢٦). فيلم تبليغاتي فاشيست ها با عنوان «تبت سحرآميز» كه در ارتباط با نتايج اين سفر تهيه شده است در سال ١٩٤٣ براي نخستين بار به نمايش گذاشته شد. فيلم با جنبه هاي جنگجويانه و تهاجمي فرهنگ تبتي آغاز مي شود كه امروزه اصلاً مورد توجه قرار نمي گيرند. «تبت قديمي» در غرب به نادرست به مثابه دولت مونش هاي صلح دوست عنوان مي شود كه در آن گويا اكثريت مردم مشغول به اداي تمرين هاي روحاني هستند.

نخبگان روحاني حاكم كه شبكه وسيعي از صومعه ها را در اختيار داشتند، كشور و مردم آن را به طور وحشيانه اي غارت مي كردند. اين نخبگان روحاني كه بيش تر از يك تا يك و نيم درصد جمعيت كشور را تشكيل نمي دادند، دهقانان وابسته و غيرآزاد را مجبور به پرداخت غرامت هاي سنگين كرده بودند. امكان برقراري از آموزش، بهداشت و نظافت تنها در صومعه ها وجود داشت و ساكنان آن موقعيت ممتاز خود را در برابر مردم غارت شده برپايه آموزش بودائيستي ”كارما“ توجيه مي كردند: زندگي كنوني پيامد انباشت شايستگي و گناهان زندگي گذشته است. آن كس كه از احكام لاما [بخوان ”ولايت فقيه“] كه هيچ گاه به طور دموكراتيك تعيين نمي شدند، پيروي نكند، محكوم به سوختن در يكي از ١٦ جهنم مي شود. احكام جزايي تبتي نيز بهيچ وجه رئوفانه نبودند. شلاق زدن در ملا عام، قطع دست و پا، كندن زبان از حلقوم و پوست كندن تن زنده!

آن طور كه هيتلر با پيروي از نظر شوپنهائر مي نويسد: «خواست ذهني براي زندگي همه جا يك سان است و تنها در شكل اثرات واقعي آن متفاوت مي باشد.» جنگجويان هيتلري نبايد خود را به تن و زندگيشان وابسته سازند. آن ها مي بايستي براي نژاد خود، بدون ترس در جنگ امپرياليستي شركت كنند. ”كارما“ وظيفه تحميق قهرمان ابدي [شهيد!] را به عهده داشت. شهادت قهرمانانه، آغاز دوباره زندگي روحاني قهرمان شهيد است. زندگي قهرمانانه تنها در روياي ذهنگرايانه قهرمان، در مرگش، تحقق مي يابد.

«آرمان واقعي»، آن طور كه هيتلر در ”نبرد من“ (ص ٣٢٧) بر مي شمرد، «در واقع پيش شرط آن چيزي است كه ما فرهنگ انساني مي ناميم، بلي پيش شرطي كه مفهوم ”انسان“ را خلق كرده است.» «آرمان»، «شم»ي است براي «حفظ گونه، و آنجا كه ضروري است، حتي به قيمت نابودي فرد، و اعتراضي است عليه پرحرفي هاي پاسيفيستي.» (همانجا، ص ٣٣٢) اولين كنگره بودائيستي اروپايي توسط اعضاي حزب نازي ها NSDAP در سال ١٩٣٣ در برلين سازمان داده و برگزار شد. بودائيست آلماني ولفگان شوماخر كه در سال ١٩٣٣ به عضويت سازمان دانشجويي نازي ها در آمد، در همان سال در مجله «تولدي دوباره و تاثير» كه توسط او انتشار مي يافت، در مقاله اي تحت عنوان «صدراعظم آلمان در نور بودائيسم»، مي نويسد: «اين نكته قابل توجهي است كه تمايلات هيتلر، شخصيت و ديدگاه هاي فرهنگي و انساني او را در اين نور مورد توجه قرار دهيم، زيرا از اين طريق فاصله صدراعظم ”مردمي“ آلماني ها از همه ”رهبر“هاي گذشته، خود را به روشني نشان مي دهد. برخلاف ويلهلم دوم كه ٥٠ هزار حيوان را در شكار كشت، آدلف هيتلر گياه خوار و بسيار حيوان دوست است. … البته اين نكته كوچكي است، اما براي آن ها كه مي انديشند، بيش از كتاب هاي قطور مفهوم دارد. زيرا اين اهميت دارد كه ”شخصيت هاي نخست در كشور، نخستين انسان نيز باشند“».

در مقاله ديگري تحت عنوان «مذهب آريايي»، چنين آمده است: «در كنار رشادت روحي و آرامش و جسارت، مفهوم شرافت در بودائيسم و در افسانه هاي خلق هاي شمال نقش برجسته اي ايفا مي كند. كليه مسئوليت براي عملكرد خود را انسان در بودائيسم خود به دوش مي كشد. آموزش، بخشش، گناه و رحمت، سيلي اي به صورت مفهوم شرافت نزد خلق هاي شمال است. مرد آلماني مايل نيست كه به او چيزي هديه شود.»

اعتقاد به «هيچ»، به عبارت ديگر اعتقاد به «آرمان»ي كه فاقد عينيت بوده و تنها امري ذهني را تشكيل مي دهد، در همه نوع هاي انديشه غيرعقلايي مشترك است كه مدعي است، دستيابي به خوشبختي انساني تنها با نفي عينيت و بودن قابل دسترسي است. «نفي احساس ادراك، نفي توانايي تشخيص براي آگاهي، پايان بخشيدن به آن، نابودي آن: اين، وسيله نابود كردن رنج، بيماري ها، پيرشدن و مرگ است.» (Buddhos جلد ٣، ص ٣٩١) آنچه كه نفي آن از زبان ”بودهوز“ بيان مي شود، گويا انسان واقعي است و با او، انسانيت در كليت آن نيز نفي مي شود. به عبارت ديگر، قابليت انديشيدن و عمل آگاهانه و در خدمت حفظ گونه انساني نفي مي شود.

شوپنهائر كه بودائيسم را به اروپا آورد، فيلسوفي كه نخبگان سرخورده از آن پيروي مي كنند، كسي است كه گويا با نظرياتش چيزي بيش تر از شناخت [معرفت] از بودن عيني را ممكن مي كند. او پايان زندگي عيني انسان، يعني مرگ را به عنوان هدف اصلي زندگي اعلام مي كند كه به مثابه بود اجتماعي، «در بند زنجير انگيزه ها» گرفتار بوده است. «در دوران حيات، خواست انسان آزاد نيست: برپايه شخصيت غيرقابل تغيير، عملكرد انسان در بند زنجير انگيزه ها گرفتار بوده و تابعي از ضرورت هاست. مرگ لحظه آزاديبخش يك سويه گرايي شخصيت انسان است. باور بودائيستي آن را ”نيروان“، يعني خاموشي مي نامد.» (شوپنهائر، ”نيروان در آلمان“، مونيخ، ٢٠٠٤، ص ١٩٥).

جديد ترين انديشه غيرعقلايي ”منِ“- ساينتولوژيست

دالي لاما بعد از فرار از تبت در سال ١٩٤٩ به هندوستان به همراهي برادرش كه به ايالات متحده رفت، مي كوشد به كمك سيا نفوذ خود را به عنوان حاكم تبت بازپس گيرد. به اين منظور، او پيش از آغاز بازي هاي المپيك در پكن در سال ٢٠٠٨ جريان تبليغاتي PR جهاني اي را عليه جمهوري خلق چين به راه انداخت، تا ادعاي حاكميت خود بر تبت را تحكيم بخشد. نقشه هايي كه اصلاً صلجويانه هم نبودند، مورد پشتيباني رئيس جمهور آمريكا و خانم صدراعظم آلمان نيز قرار گرفتند و همراهي شدند. حمله به حق حاكميت ملي جمهوري خلق چين كه تبت ايالت خودمختاري از آن است، در لباس بودائيسم عملي گشت كه روحانيون مونش آن گويا تنها خواستار يك چيز هستند: صلح!

اما ”عقلانيت هدفمندي“ كه پشت لبخند مهربان دالي لاما پنهان شده، برپايي پايگاه هاي نظامي ايالات متحده آمريكا در تبت و همچنين تصاحب معادن تبت توسط قدرت هاي بزرگ امپرياليستي است.

پايه گذار ”سينتولوژي“ Scientology ، رون هوبارد Ron Hubbard، در جريان شركت خود در جنگ نيروي دريايي ايالات متحده در آسيا با نظريات بودائيسم آشنا شد. هوبارد ”كارما“ را ”تتان“ Thetan ناميد و بر خلاف آنچه كه در بودائيسم قابل تصور باشد، سينتولوژي مدعي است كه مي توان مبتني بر ظوابط علمي، ”تتان“ را به كمك دستگاه اندازه گيري الكترومتر Elektrometer ، دستگاهي كه مبتني بر عملكرد الكترون [ذره با بار منفي در اتم] كار مي كند، سنجيد [كميت؟ كيفيت؟]. اين دستگاه توسط سينتولوژيست ها در گفتگو در نشست با افراد مراجعه كننده به كار گرفته مي شود.

«دستگاه اندازگيري الكترونِ ساخته شده توسط هوبارد، ابزار مذهبي است كه در جريان اعتراف به گناهان در كليسا مورد استفاده قرار مي گيرد.» (رون هوبارد، ”زمينه انديشيدن، ص V).

طبق ادعاي هوبارد مي توان «خواست براي زندگي» نزد ”من“ را كه طبق آموزش بودا، تنها يك مساله «روحاني» است، به كمك دستگاه اندازه گيري الكترومتر Elektrometer سنجيد. هدف اين سنجش «دستيابي ”من“ به آزادي است كه تنها به مثابه موجود روحاني دست يافتني مي باشد.» اين شيوه گويا «كمك است به فرد براي دستيابي به آگاهي كامل درباره خود به مثابه موجوي بي مرگ (ابدي) و از اين طريق برقراري رابطه او با بالاترين موجود [همانند معرفت يافتن  نزد دراويش].» (همانجا ص ١١)

”منِ“ باورمند به انديشه سينتولوژي بايد در ابتدا ذهنيت خود، واقعيت عيني و مشخص خود را نفي كند. ”منِ“ منفرد و منزوي شده، به مثابه موجودي با احساس و ادراك، قادر به احساس رنج، عقلانيت و دوست داشتن است. ارزش هايي كه سينتولوژي به مثابه ايدئولوژي امپرياليستي، مي خواهد آن ها را نزد او به كمك دستكاري- تحميق Manipulation با بي تفاوتي Coolness جايگزين كند. زيرا ساينتولوژيست ها، شيفتگي و شورش و خشم ”من“ درباره شرايط حاكم بر جامعه را مورد تقبيح قرار مي دهند. كليت زندگي بايد از واقعيت حقيقي موجود (بود) آن، به سطحي روحاني گويا ارتقاء داده شود. سينتولوژي خوب مي داند كه «شهروند خشمگين» مي تواند چه خطري براي امپرياليسم باشد. از اين روي، اين انديشه مي كوشد ”منِ“ انسان را به كمك اصطلاحات علمي كه در جلسات تمرين و سمينارهايي با ظاهري علمي و با تشريفات خاص ارايه مي شوند، به يك روبات فاقد شور و هيجان تبديل كند.

اما كوشش مي شود كه منطبق كردن احساسات و ادراكات ”من“ با ايدئولوژي امپرياليستي، در پس يك نماي ارزشيِ «روحاني» جاي داده شود كه براي اغلب افراد مسالمت جو، خوشايند است. دالي لاما در تائيد چنين شيوه اي مي گويد: «بي فايده است كه آدم عصابي شود. حتي انسان نبايد نسبت به دشمنانش عصباني شود. اين عاقلانه تر است كه انسان دشمنانش را هم دوست داشته باشد. من رويايي درباره جهاني صلح آميز دارم. اگر در اين نسل به صلح دست نيابيم، بايد براي دستيابي به آن براي نسل بعدي بكوشيم. ما مي توانيم بياموزيم كه از خشم، نفرت و بيش ترخواهي چشم پوشي كنيم. اين راه دستيابي به صلح و آزادي واقعي است. توصيه من: آنقدر خواستار خوشبختي مادي نباشيم – مهم تر، شناخت و پذيرش اين نكته است كه چه چيزي واقعا به ما كمك مي كند و يا ضرر مي زند.» (دالي لاما در صحبت با فرانس آلت، در اينترنت انتشار يافت).

شخصيت فردي كه با خشم نسبت به آناني برخورد نمي كند كه براي دستيابي به منافع خُرد (جزئي) براي خود، نفرت، رقابت و جنگ به راه مي اندازند، نمي تواند در جهت انسان دوستي رشد كند. زيرا فاقد قابليت شناخت ضرور پايبندي به عقلانيت و عشق ورزيدن است. قابليت احساسي ”من“ در سينتولوژي، در ظاهري علمي، اما با همان شيوه هاي نزد بودائيسم «منحرف» مي شود. يكي از اين شيوه هاي كه در بيمارستان سينتولوژي به كار گرفته مي شود، «شيوه ناركونون» Narconon است. با اين شيوه گويا معتادان به الكل مي توانند با حضور چندين ساعته در سونا و با تزريق مقدار بسيار زياد انواع ويتامين، قادر شوند احساسات خود را به كولنس Collness تبديل كنند. سنتولوژي مي خواهد نزد معتادان به الكل و يا افراد در جستجوي معناي زندگي، احساس را به مثابه سرچشمه شناخت اجتماعي منحرف سازد. ”منِ“ منفرد شده بايستي از قدرت ادراك خود به مثابه امري منفي «بگذرد». چنين پند داده مي شود: وقتي من احساس نفرت و يا خشم مي كنم، امري است كه تنها به من مربوط مي شود، ارتباطي با جهان ندارد. من خود بايد اين احساس را در درون خود خفه كنم و بكوشم كه نتواند بروز ظاهري داشته باشد. ”من“ بايد به يك ”من“- رباطي موتاسيون كند و قادر باشد احساس خود را طبق برنامه تنظيم كند.

آنجا كه اندام احساسي، چشم و گوش ما كه به كمك آن نظام احساسي ١، `١ و ٢ ([پاولوف دريافت حسي را به كمك اندام حسي (چشم، گوش، پوست و …)، سيستم ١ احساسي مي نامد. واكنش در برابر اين احساس را او سيستم ٢ در دستگاه اعصاب مي نامد. براي نمونه، با پا زدن به توپ بازي بچه ها كه به سوي ما قل مي خورد، جورج لوكاش، عملكرد ذهني ما بر روي ادراك توسط سيستم ١ را `١ مي نامد كه به معناي شناخت و درك دريافت احساس در سيستم ١ است. واكنش اعتراضي ما به حمله وحشيانه پليس كه با باتوم به سر زن تظاهر كننده مي زند، ناشي از عملكرد ذهني ما از اقدام پليس و بيان عملكرد ذهني ما بر روي دريافت احساس از عملكرد پليس مي باشد كه در ارتباط است با تجربه ما در روند زندگي. تجربه اي كه مبتني است بر جايگاه اجتماعي موضع سياسي- طبقاتي و … ما كه توسط لوكاش با `١ علامت گذاري شده است.]‌) كار مي كند و به ما اين خبر را مي رساند كه در آنجا فردي مورد آزار قرار مي گيرد و يا كودكي در سالن تاريك فرش بافي، كار مي كند، ”منِ“ انساني، واكنشي انساني و بي واسطه از خود نشان مي دهد. اعتراض مي كند، خشمگين است و با همبستگي با افراد مشابه خود عليه چنين وضع ضدانساني به مقاومت برمي خيزد. فرد سينتولوژيست در بالاترين مدارج كه به آن ”كلر“ clear گفته مي شود، چنين نمي كند. زيرا ”تتانِ“ او به او مي گويد، بچه خود گناهكار است كه در اين سالن براي ١ يورو در روز كار مي كند. او بازي زندگي خودش را مي كند، بازي اي در سمت بازندگان. ”من“- رباطِ سينتولوژيست ها روابط موجود حاكم بر اجتماع و در خدمت امپرياليسم را آن طور كه هستند، مي پذيرد. ”من“- رباط آموخته است، احساس، احساسات و ادراكات و شناخت درباره شرايط مشخص اجتماعي را به زير فرش جارو كند و به توجيه وضع بپردازد، تا از اين طريق گويا آن ها را به «سطح بالاتر روحاني» انتقال دهد.

هنگامي كه رون هوبارد درباره ”من“ مي نويسد، مي نويسد «من». او آن را در گيومه مي نويسد. زيرا براي او من ي كه به طور احساسي از خود واكنش نشان مي دهد، وجود ندارد. براي او «”منِ“ انسان، مركز و يا صفحه مونيتور Monitor (كمپيوتر) ”واحد هدايت كننده“ آگاهي فرد مي باشد.» (رون هوبارد، ”علم زنده ماندن“ Wissenschaft des Überlebens ، ص ٥٢٧) براي او «منِ» واحد هدايت كننده، بكلي بدون احساس و غيرانساني است كه توسط «نيروي تتان» هدايت و گردانده مي شود. هوبارد به اين «نيرو» نام هم داده است و آن را «واحد هشياري» مي نامد. اين واحد گويا توسط «تتان» با درجات متفاوت به تن افراد مختلف منتقل مي شود. «فرد آ»، به نظر هوبارد، «شايد هزار واحد دريافت كرده، فرد ب شايد پنجاه.» (همانجا، ص ٢٥٨) هر چقدر فردي بيش تر در درجه مدارج سنجش ارزش سينتولوژي (هوبارد آن را مدارج تُن Tonskala مي نامد) پائين تر قرار داشته باشد، به همان اندازه كم تر از «واحد هدايت كنند نيرو» دريافت كرده است و به همان نسبت نيز حركت عقربه «الكترومتر» «من»، كوچك تر خواهد بود. «من»، براي هوبارد، دستگاه عمل مكانيكي است كه از ”عقلانيت- هدفمند“ والاي «آگاهي- تتان» پيروي مي كند.

هنگامي كه يك ”كلر“ (سينتولوژ) يا آديتور Auditor (سينتولوژيستي كه اطلاعات كارشناسانه براي دستكاري- تحميق مخاطب داراست) با يك پيش كلر Pre-clear (جستجوگر ”من“)  در يك نشست «Auditing» (همزمان با كنترل الكترومتر) به گفتگو مي نشيند، ”آديتور” از ”پيش كلر“ پرسش هايي مي كند. اين پرسش ها چنين مي نماياند كه گويا گفتگو از شيوه ”روحي- درماني“ بهره مي جويد. چنين برداشتي اما يك اشتباه بزرگ است. زيرا گفتگوي ”روحي- درماني“ مي تواند هنگامي جريان يابد كه يك ”من“ با ”من“ ديگري روبروست و مي خواهد او را از وضع ناآگانه اي به وضع آگاهانه هدايت كند. اما از آنجا كه براي هوبارد ”منِ“ منفرد، با همه تجاربش وجود خارجي ندارد، بلكه ”من“ تنها به مثابه «عنصري وجود دارد كه بايد توسط تتان هدايت شود»، نمي توان سينتولوژي را به عنوان يك «فرقه- روح گرا» ارزيابي نمود. از آن جا كه پسيكولوژي پايبند به علم قادر است ”من“ را از ترس هاي تجربه كرده اش نجات دهد، به جاي آنكه آن ها را براي دست يابي به اهداف خود به خدمت بگيرد، سينتولوژي از پسيكولوژي و پسيشياتري نفرت دارد. «پسيشياتري و پسيكولوژي انسان را به عنوان يك ”چيز“ مورد معالجه قرار مي دهند كه بايد وضع روحي آن از نظم معيني برخوردار گردد. آن ها به نياز او كه در جستجوي پاسخ به مساله هاي زندگي و بهبود وضع خود است، بي توجه اند.»

در برابر پسيكوآناليز، رون هوبارد «خاطره مستقيم» را قرار مي دهد. «از اين روي اين نكته چنين ناميده مي شود، زيرا آديتور خاطرات پيش كلر را هدايت مي كند و همزمان ارتباطي، همچون سيم تلفن، ميان ”منِ“ پيش كلر و ”بانك حافظه استاندارد“ (الكترومتر) ايجاد مي كند. به عبارت ديگر، مي توان گفت كه ”منِ“ انسانِ ”پيش كلر“، مركز و يا صفحه مادون مونيتور Monitor (كمپيوترِ)  ”واحد هدايت كنندهِ“ آگاهي (بالاتر – بانك حافظه -) است.» سينتولوژي بدين ترتيب ”من“ را نابود مي سازد و آن را به ابژكت [مفعول و بازيچه دست] «آگاهي بالاتر – بانك حافظه – [ولايت فقيه]» تبديل مي كند. (رون هوبارد، همانجا، ص ٥٢٧)

«خاطره مستقيم» كه توسط هوبارد در «ديانتيك» Dianetik پايه ريزي شده است، «شيوه تكنيكي دقيق شده اي است كه نبايد آن را با ”تداعي آزاد“ Intuition اشتباه كرد. اين چيزي بهتر از پسيكوآناليز قديمي است.» (همانجا ص٢٨٩) برخلاف پسيكوآناليز كه در شيوه آن از طريق «تداعي آزاد»، غيرآگاه به سطح آگاهي ارتقاء داده مي شود،  آديتور «خاطرات مستقيم» را آنچنان در خدمت هدف خود هدايت مي كند كه هوبارد آن را همچنين «شيوه كلك آديتور» (همانجا ص ٢٨٩) نيز مي نامد. «آديتور به پيش كلر خود اجازه نمي دهد بر روي Time-Track در حركت باشد و با آزادي به تداعي بپردازد و زمان و نيروي عموم را بيهوده مصرف كند.»  (همانجا، ٢٧٠)

اين شيوه دستكاري- تحميق «ارتباطي» تنها ويژه سينتولوژي نيست، بلكه توسط تقريبا كليه انستيتوي هاي ارتباطي و سازمان ها براي انتخاب كارمندان نيز به كار گرفته مي شود. در اين انستيتوت ها نام آديتورها، «مربي» است، جز اين تفاوت، نكات مشترك بسياري ميانشان وجود دارد. «يك آديتور نمي كوشد چيزي را التيام بخشد.» (همانجا، ص ١٧). «خاطره مستقيم»، بدين ترتيب، خود را به عنوان يك شيوه پسيكولوژيك به منظور به انحراف كشاندن برداشت احساسي و اجتماعي ”من“ خُرد و دچار انزوا شده به سوي برداشت غيرعقلايي، برملا مي كند. چنين رشدِ ”من“ در جهت تبديل شدن به يك ابژكت- مفعولِ دستكاري- تحميق شده، قادر به ايجاد احساس عشق ورزيدن ميان دو انسان، يافتن سليقه مخصوص خود، حتي در چهار ديواري خانه، يا لباس پوشيدن، نخواهد بود، چه رسد به ايجاد شدن شخصيت فردي واقعي. چنين ”من“ي به بنده «تتان» بدل مي شود [ذوب در ولايت فقيه]. اما بايد بنده اي باشد كه قدرت عملكردي آن بسيار قوي است.

سينتولوژي ايدئولوژي امپرياليسم امروزي

در ماه آوريل ٢٠٠٧ دادگاه عالي اروپايي براي ”حقوق بشر“ سينتولوژي را به عنوان يك گروه مذهبي به رسميت شناخت. قضات به اين نتيجه رسيدند كه اين سازمان مي كوشد «ارزش هاي روحاني، انساني و مشابه آن را» اشاعه دهد. در ٥ ماه نوامبر همان سال، كشور پرتغال سينتولوژي را به مثابه يك كليساي مذهبي به رسميت شناخت و اداره ماليات افريقاي جنوبي نيز در ٣ دسامبر اعلام نمود كه سينتولوژي را به عنوان يك سازمان عام المنفعه به رسميت مي شناسد. به ويژه پرتغال دستان را براي درآغوش كشيدن مديران هوبارد بشدت گشود. در اين كشور، درآمدهاي كلان اين سازمان از روزنامه ها، بنگاه هاي چاپ و كلاس هاي درس اين كليسا از پرداخت ماليات معاف هستند. پرتغال حتي «روحانيان» آن را به رسميت مي شناسد و عقد ازدواج توسط آن ها را هم وزن ازدواج مدني اعلام كرد. «روحانيان» آن از حق پرستاري روحي بيماران در بيمارستان برخوردار شدند و پيشنهادهاي آن ها براي روزهاي تعطيل سينتولوژي مورد توجه مقامات دولتي قرار گرفت. اولين «كليساي»- سينتولوژي در سال ١٩٥٤ در لوس آنجلس پايه ريزي شد. در آنجا هزاران سينتولوژيست زندگي مي كنند كه خواستار پايه ريزي ٨٥٠٠ «كليسا»، «ميسيون» و «گروه»هاي ديگر در ١٦٥ كشور هستند. حتي گروه هايي در افغانستان، نيگريا و بحرين بوجود آمده اند. طبق گزارش «روزنامه تاگئس سيتونگ برلين» (٢٠٠٧ر١٢ر٧)، هشت ميليون عضو در سازمان هاي سينتولوژي در سراسر جهان وجود دارند. در مادريد، لندن، برلين و بروكسل مراكز سينتولوژي مشغول به كارند و در سال ٢٠١١ ازجمله در بوداپست، برمينگام، روم، مالمائو، ملبورن، لندن، منچستر مراكز جديدي باز مي شوند. ستاره هاي سينما مانند توم كروز، پيانيست موزيك جاز، چيك كورا، جون تراولتا، آن آرشئر و ديگران براي سينتولوژي تبليغ مي كنند. «كليساي سينتولوژي» راس ساختار سازمان بسيار وسيعي را تشكيل مي دهد. سازمان هاي مختلف سينتولوژي در آلمان داراي سازمان مشتركي هستند كه حروف اول نام آن عبارت است از ACADRME.

اگر چه بسياري سينتولوژي را به عنوان يك فرقه و يا گروه مذهبي مورد لعن قرار مي دهند، باوجود اين سينتولوژي شكل مشخص تهاجمي ايدئولوژي امپرياليستي را پس از جنگ جهاني دوم تشكيل مي دهد. كنسرن هاي آن وظيفه دستكاري- تحميق ”من“ را سازمان مي دهند. «انديشه سينتولوژي توسط عده اي از بزرگ ترين شركت هاي جهاني به كار گرفته مي شود.» (رون هوبارد، سينتولوژي، ”كارپايه انديشيدن“ Grundlage des Denkens ، ص ١٨) ايدئولوژي سينتولوژي مجموعه شيوه هاي عملكردي ”عقلانيتِ هدفمند“ را كه توليد سرمايه داري اجراي آن را در علوم، تكنيك و بازاريابي (ماركتينگ) به كار مي گيرد، در انديشه غيرعقلايي كه داراي نوايي با ظاهر عقلاني است، جمع و جور مي كند. ”عقلانيت هدفمند“، براي نمونه در سازمان دادن توليد در كنسرن سينتولوژي با نام «بريج» Bridge به نحو احسن به كار گرفته مي شود. در اين بنگاه انتشاراتي، همه كتاب هاي سينتولوژي، نطق ها، رساله ها براي كلاس و سمينارها در آمريكاي شمالي و جنوبي، آسيا و بقيه جهان به جز اروپا به چاپ مي رسد و به طور مستقيم با بنگاه «انتشاراتي دوران جديد» New Era Publication در كپنهاك مربوط است. بريج و بنگاه انتشاراتي دوران جديد در مجموع ٥٠٠٠٠٠ كتاب و ٩٢٥٠٠٠ ديسك در هفته توليد مي كنند (٢٦ ميليون كتاب و ٤٨ ميليون سي دي در سال!). تنها بين سال هاي ٢٠٠٤ تا ٢٠٠٩، هشتاد ميليون كتاب و رساله ل. رون هوبارد را وارد بازار كرده اند – بيش از تمام آنچه در ٥٠ سال پيش توليد كرده بودند. بين سال هاي ٢٠٠٧ تا ٢٠١٠ اين رقم بالغ بر ٦٥ ميليون عدد است.

هدف سينتولوژي القاي ضرورت نفي خواست (اراده) ”من“ نيست، آن طور كه بودائيسم آن را دنبال مي كند، بلكه هدف كنسرن سينتولوژي دستكاري- تحميق Manipulation خواستِ ”من“ است در جهت دست يابي به اهدافي كه در خدمت برقراري سلطه بر قدرت و پول هستند. سينتولوژي ايدئولوژي ناب ”عقلانيتِ هدفمند“ است.  انسان تنها بايد «روح» خود را پالايش كرده و آن را «برنامه ريزي» كند، آنوقت بلافاصله نيز داراي توانايي لازم است براي دستيابي به زندگي خوشبخت و ابدي. واقعيت رابطه ديالكتيكي ميان سوبيكت- انسان و ابژكت- عينيت نفي مي شود، تا بتوان بر اين پايه، عينيت وابستگي هستي به طبيعت پيرامون و جامعه نفي شده و به جاي آن، دستكاري همه جانبه انسان و طبيعت توسط «تتان» قرار داده شود.

«هستي»، آن طور كه رون هوبارد مدعي است، «تحت تاثير سه شرط وجود دارد.» شرط بودن، عمل و داشتن. براي هوبارد بودن يك واقعيت قطعي نيست كه بايستي قانونمندي طبيعي و اجتماعي آن شناخته شود، تا بتوان آن ها را در خدمت استفاده بهينه انسان قرار داد و متغيير كرد. براي هوبارد هستي يك واقعيت مستقل از آگاهي نيست كه از وحدت ديالكتيكي هستي طبيعي و اجتماعي ما تشكيل مي شود، بلكه براي او «پذيرفتن نقشي در يك بازي» (شغل، عنوان) را تشكيل مي دهد. به نظر هوبارد، در اين «بازي»، زندگي هر كس داراي «هستي خود است». «”من“» بايد اين طور بودن زندگي خود را پذيرا بوده و نخواهد آن را تغيير دهد. «بازي زندگي انتظار دارد كه انسان به هستي خود قناعت كند، تا براي دسترسي به آنچه مي خواهد، بتواند عمل كند.» (رون هوبارد، سينتولوژي – كارپايه انديشيدن، ص ٣١-٣٠) «داشتن، در اختيار داشتن، يعني در وضعي قرار داشتن كه سلطه را تحقق مي بخشد، قابليتي كه سلطه به چيزها، نيروها و مكان ها را ايجاد مي كند و آن ها را در اختيار قرار مي دهد» (همانجا). بودن، عمل و داشتن، اصل هاي كلي مورد نظر هوبارد هستند كه از آن ها، برنامه سلطه امپرياليستي با هدف برقراري سلطه بر منابع انرژي، مواد اوليه و خلق ها (مكان ها) نتيجه مي شود.

هوبارد مي گويد: «ما نخبگان سياره زمين هستيم!» (به نقل از: «سيماي واقعي سينتولوژي»، ويلفريد هاندا Wilfrued Handel وين، ٢٠١٠، ص ٢٤٩) «پول بساز، باز هم بيش تر پول بساز!» (همانجا، ص ٢٢٦) از آنجا كه خواست «من»، و نه ”من“ واقعي، «دستگاه هدايت كننده تتان» را تشكيل مي دهد كه به روياي هوبارد تحقق مي بخشد، بايستي نخبگان مورد نظر هوبارد، همانند يك ارتشي كه از دور هدايت مي شود، عمل كنند. زيرا «تتان»، خودِ فرد نيست، تن و نام او نيست، حتي فيزيك كهكشان نيز نمي باشد، شعور فرد و «يا يك چيز ديگر» نمي باشد (سازمان رون- جايگزين …، ص ٤٠)، بلكه روحي است كه از اونيورزوم مي آيد.

سينتولوژي به جاي ”من“ خُرد كه تنها به مثابه يك موجود عيني قادر است تغييرات در طبيعت و اجتماع بوجود آورد، موجود روحاني «تتان» را قرار مي دهد كه نيروي آن در هر فرد مي تواند، همان طور كه ديديم، به كمك الكترون اندازه گيري شود. انسان در اين تصور ايدئولوژيك، به عروسك فاقد تن و عينيت تبديل مي شود.

آن طور كه ماركس مي گويد: «موجودي فاقد تن بودن، موجودي بدون احساسات بودن، يعني تنها در انديشه وجود داشتن، يعني تنها موجودي خيالي بودن و تنها موضوع رويا بودن، انتزاعي غير واقعي است. احساس داشتن (داراي حساسيت بودن)، اين به معني به طور واقعي وجود داشتن است؛ به معناي عيني بودن است كه احساس در آن بروز مي كند، چيزي بودن كه انگيزه هاي ايجاد شدن احساس را در خارج از خود تشخيص مي دهد، دستگاه هاي دريافت احساس را دارا بودن، به مثابه موجودي عيني داراي احساسات بودن، يعني رنج را احساس كردن. انسان به مثابه فرد واقعاً موجودِ داراي احساس، موجودي است كه درد و رنج را احساس مي كند و از آنجا كه درد را احساس مي كند، موجودي داراي هيجان است. هيجان، شور و شعف، نيروي وجودي موجودي است كه خواستار شناخت و دستيابي به عينيت خود به مثابه انسان است.» (م ا (ماركس- انگلس) كليات، جلد ٤٠، ص ٥٧٩)

هدف هوبارد رسيدن به شخصيت انسان داراي احساس و در جستجوي عقلانيت نيست، بلكه براي هوبارد هدف، دسترسي به «تتان» است. هوبارد مدعي است كه «مي توان تتان را عقلانيت ناميد». «انگيزه و عملكرد تتان، در جهت زنده ماندن عمل مي كند.» (رون هوبارد، ”علم زنده ماندن“، ص ٤٩)

اما از آنجا كه «تتان» از «دستگاه هدايت» ”من“ مي خواهد كه نبرد براي زنده ماندن را به سرانجام برسانم، عقلانيت را نابود مي سازد و از ”منِ“ انساني، يك رباط مي سازد. نبرد براي زنده ماندن اين ”من“- رباط براي سينتولوژي موضوع مركزي را در عملكرد آن تشكيل مي دهد.

سينتولوژي به هر ”من“ از اين طريق قول ابدي بودن مي دهد كه صد در صد تسليم «تتان» باشد. از اين روي تعجب برانگيز نيست، و حتي بايد گفت كه برعكس، هنر گول زدن افراد نزد اين فرقه موجب آن شده است كه مديران كنسرن ها، تزهاي سينتولوژي را در نبرد براي بقا، هر روز بيش تر به سود خود ارزيابي كنند. «تتان»، روح دستكاري- تحميق شده اي است كه ايدئولوژي امپرياليستي براي نبرد براي زنده ماندن به آن نياز دارد. نبرد يك انحصار عليه انحصار ديگر، حاكميت عليه حاكميت ديگر، ملتي عليه ملت ديگر، انسان عليه انسان ديگر. هدف «تتان» ارايه پيروزمند است. وظيفه «”من“- رباط» پيروزي براي «تتان»، براي «روح» سرمايه امپرياليستي است. به نظر رون هوبارد، «جستجويي كه در سال ١٩٣٠ براي يافتن نيروي زندگي آغاز شد، با كشف مضمون مشترك و اصلي معني هستي، پاسخ خود را يافت: زنده بمان!» (همانجا، ص ٤٩) همنوايي اين سخن با سخن نيچه درباره «خواستار قدرت بودن» چشم گير است، اما همچنين همنوايي آن با جملاتي كه براي نمونه رئيس زيمنس بيان كرده است، چشم گير مي باشد كه در انطباق هستند با اصل ”داروينيسم اجتماعيِ“ سينتولوژي: «ما همه سربازان زيمنس هستيم.»

«تتان» عليه «آئين كمونيسم»

سينتولوژي هنوز دستگاه تازه كاري براي برپايي ايدئولوژي امپرياليستي است. اين سازمان براي اولين بار پس از جنگ جهاني دوم پايه گذاري شد، هنگامي كه قدرت پيروزمند ايالات متحده آمريكا به اهميت يك ايدئولوژي مخالف جهان بيني ماركسيستي كه به طور روزافزون در آمريكاي لاتين تا چين قلب و مغزها را تسخير مي كرد، پي برد. يورش مخالف ايدئولوژيك عليه ماترياليستم ديالكتيك كه به سرعت در چين و در نبردهاي آزاديبخش خلق هاي هندوچين نفوذ مي نمود، ايدئولوژي سينتولوژي را بر آن داشت كه نه تنها ارثيه بودائيسم را به خدمت بگيرد، بلكه به خود آب و رنگ علمي نيز بزند. با موضع گيري عليه دشمن اصلي ايدئولوژيك، يعني عليه ماترياليسم ديالكتيك، هوبارد چنين مي گويد: «كل آئين كمونيسم بر اين پايه استوار است كه انسان تنها يك بار زندگي مي كند و پس از مرگ ديگر چيزي نخواهد آمد و آنكه فرد، كوچكترين ارزش روحاني ندارد. چنين برداشتي در سطح بسيار نازلي قرار دارد، زيرا هر نوع شناخت از خود را نفي مي كند.» (رون هوبارد، ”سينتولوژي: كارپايه انديشيدن“، ص ٦٤)

شناخت از خود، خواست بسياري از ”من“ها مي باشد. اما از آنجا كه آن ها در دوران امپرياليسم زندگي مي كنند كه شعار آن: «خدا مرده است!»، مي باشد و درعين حال به جز باور به منافع خُرد (جز، Partikular) كه آن را همان وجود خود مي دانند، به چيز ديگري باور ندارند و تنها از اين وحشت دارند كه تنِ ”من“ آن ها بميرد، سينتولوژي اين ترس را مورد سواستفاده قرار داده و توجه آن ها را عليه كمونيسم كه گويا معنويت را قبول ندارد، جلب مي كند.

اما همان طور كه پيش تر نشان داديم، كمونيسم يك وضع ثابت نيست، بلكه حركت- جنبش ”من“ است كه به طور فعال عليه بيگانه شدن انسان از خود، مي رزمد. اين نبرد روزانه انسان از اين طريق عملي مي شود كه ”من“، درباره شرايط هستي خود در طبيعت و جامعه اطلاعات جمع آوري مي كند، تا بتواند اين جنبش روشنگرانه را عليه بيگانگي انسان از شرايط زندگي اش كه هر روز با مضموني جديد ايجاد مي شود، به پيش ببرد. هوبارد از اين جنبش- حركت ”من“ كه انسان را با شخصيت فردي و انساني او آشناتر مي سازد و در خدمت انساني شدن جامعه قرار دارد، وحشت دارد. خواست ”من“، احراز حقوق انساني و تساوي حقوق است كه انديشه هاي غيرعقلايي از آن ها وحشت دارند. پشت هر حمله به كمونيسم، نبردي عليه خواست دستيابي به آزادي و تساوي حقوق ”من“ نهفته است. از آنجا كه ”من“ روزانه با تحقيقات علمي روبروست، هوبارد نيز با نامي كه براي انديشه غيرعقلايي خود انتخاب كرده است، به خيال خود ترفندي موثر به كار مي برد تا انسان جستجوگر را كه ديگر به مذاهب بزرگ باور ندارد، دستكاري و تحميق كند. نام سينتولوژي، خط هدايت كننده اي براي انديشه غيرعقلايي او و با هدف دستكاري- تحميق انسان انتخاب شده است. اين نام از دو بخش ”سينسيا“ Scientia ، در لاتين به معناي علم و ”لوگو“ Logo ، در يوناني ازجمله به معناي عقل تشكيل مي شود. اين نام خود يك دروغ است. زيرا نه علم و نه عقل، كارپايه سينتولوژي را تشكيل مي دهد و ارتباطي با آن ندارد.

اگر براي هوبارد اصلا يك ”من“ خُرد و عيني وجود ندارد، آنوقت نمي تواند اصلاً عينيت تن انسان، به عبارت ديگر هستي اندامي او نيز وجود داشته باشد كه علم پزشكي بتواند آن را موضوع بررسي و تحقيقات خود قرار دهد. براي هوبارد، همچنانكه نزد آنتروپوزوف ها Anthroposophen [معتقدان به وجود رابطه انسان با جهان روحاني، ارتباط با ارواح] وضع چنين است كه انسان به دو بخش تقسيم مي شود: «تن- تتان» و «تن- م ئ س ت» MEST (ماده Materie ، نيرو Energie ، فضا Raum و زمان Zeit) (همانجا، ص ٥٣٧). اين تقسيم، پيش شرطي است براي اطمينان دادن به ”من“- رباط، كه آن را «تن- اندامي» (تن ارگانيك) نيز مي نامند، كه گويا زوال ناپذير شده است. آن طور كه هوبارد مي گويد، «آن طور كه به نظر مي رسد، ياخته هاي تن تحت تاثير رابطه اي ميان ”تتان“ و ”مئست“ عمل مي كنند و از اين طريق، هر ياخته به زندگي ويژه خود دست مي يابد.» (همانجا، ص ٤٥٠) «تتان» عبارتست از «انديشيدن، نيروي زندگي، شيفتگي به زندگي، روح، جان». با «تتان» ايجاد «ارتباط با ”مردگان“، دريافت و معرفت به بالاترين وجوه»، ممكن مي گردد. (همانجا، ص ٥٤٠)  «تتان»، با برقراري ارتباط با «مئست»، مي تواند ”من“- اندامي (تن) را بوجود آورد. در اين روند نيز اين نكته پراهميت است كه آن كس كه توانسته است از «تتان»، مدارج توجه بيش تري دريافت كند، نه تنها خود را ابدي مي سازد، بلكه همچنين هيچ گاه بيمار نمي شود. آن كس كه بيمار مي شود، به نظر هوبارد، خودش گناهكار است، زيرا او در اين زمينه كم كاري داشته است تا بتواند در «مدارج ”تُن“» ارزش «منِ» خود را به سطوح بالاي درجات ارتقاء دهد.

جدول بندي انسان، آن طور كه مورد نظر سينتولوژي است

«جدول اندازه گيري ارزش انسان Tonskala»، ارزش «من» را تعيين مي كند. «درجه بندي» مورد نظر هوبارد، ميزان «ارزش انسان» را ارايه مي دهد.  «جدول تُن» بسياري از حالت روحي ”من“ را در يك جدول بندي عمودي، با رديف نمره گذاري شده، تعيين مي كند. اين جدول بندي با حالت روحي «شوق» كه به آن درجه «٠ر٤» داده شده است، شروع مي شود و تا درجات منفي براي نمونه «عصبانيت» با درجه «٥ر١» و نهايتاً به احساس «همدردي» با درجه «٩ر٠» مي رسد. همدردي و همبستگي با انسان هايي كه دچار نياز شده اند و درد و رنج مي كشند، مورد پسند ايدئولوژي امپرياليستي نيست. از اين رو، سينتولوژي ”من“- رباط را عليه بوجود آمدن احساس همدردي و در جهت ايجاد احساس شوق «تتان»، برنامه ريزي مي كند.

هوبارد، دستكاري- تحميق پنهان شده در پشت الفاظ علمي را به اوج خود مي رساند، هنگامي كه يك فرمول تساوي ارايه مي دهد كه ارزش بالقوه PW ( Potenziellen Wert) فرد و يا گروه را با آن محاسبه مي كند. اين فرمول چنين است: «PW = I x Dx.  براي نشان دادن درجه شعور I (Intelligenz) و براي بيان درجه تحرك D (Dynamik) به كار گرفته شده است. ارزش يك انسان با توجه به اين نكته تعيين مي شود كه چقدر ارزش بالقوه مبتني بر تحرك او، شرايط زنده ماندن او را به بهترين وجه (بهين) ممكن مي سازد.» (رون هوبارد، معيار براي شعور انسان، كپنهاك ٢٠٠٧، ص ٥١)

فرمولي كه كمك بزرگي براي مديران به هنگام استخدام كارمندان است. زيرا تقسيم ”من“ در هشت درجه تحركي به نام بخش ها كه در جدول درجه بندي ”تُن“ نيز معين شده اند، كمكي است براي «ارتقاي شناخت ارزش زندگي.» مدير بايد با مقايسه ارزش يابي فرد با «درجه بندي تُن»، قابليت مديريت خود را از اين طريق بروز دهد كه ”من“هاي گروه خود را آن چنان برگزيند كه توانايي «تحرك»هايشان مكمل يكديگر باشند. اين شيوه، مديريت دستچين كارمندان Personalmanagement ناميده مي شود.

نخستين تحرك، «انگيزه براي زندگي نزد فرد (به مثابه شخص) است. در اين بخش، شخصيت فردي خود را بروز مي دهد.» (همانجا ص ٤٣-٤٢) البته منظور هوبارد، شخصيت واقعي فرد انساني، به عبارت ديگر شناخت واقعي ”من“ خُرد نيست، بلكه هدف تعيين درجه دستكاري شده ”من“ در جهتي است كه مورد نظر «تتان» مي باشد كه چيزي بيش تر است «از خود آدم».

از آنجا كه در شرايط حاكميت امپرياليسم براي يك مدير «زنده ماندن» كنسرن و مديريت آن در بازار جهاني اهميت تعيين كننده دارد، درجه بندي كردن ”من“ در گروه هاي نيز از اهميت درجه اول برخوردار است. از اين روي بايد يك «من» مورد نظر هوبارد كه مدير آن را در درجه نخست تحركي جاي مي دهد، بتواند با درجه سوم تحركي كه بيان «تحرك گروهي» است، در ارتباط قرار گرفته و همخواني داشته باشد. در غير اين صورت، به نظر هوبارد، فرد «در وضعي قرار ندارد كه بتواند به عضويت يك گروه درآيد. از چنين وضعي مي توان به اين نتيجه گيري رسيد كه اين فرد قادر نيست در گروهي به حيات ادامه دهد.» (همانجا ص ٤٥) «سومين تحرك، انگيزه براي هستي گروهي كه از افراد تشكيل مي شود، است. مدرسه، جامعه، شهر، ملت.» منظور هوبارد از اين سخنان دقيقاً آن چيزي است كه اين روزها به آن «تمرين ارتباطات» در زير مجموعه مديريت ها و دولت ها گفته مي شود و آن را با گفتمان «احساس- ما» بيان مي كنند. «ما آلمان هستيم!» [شعاري كه در جريان بازي هاي قهرماني فوتبال اروپا اخيراً توسط روزنامه ”بيلد“ آلمان، يكي از با نفوذترين نشريات تبليغات ايدئولوژي امپرياليسم آلمان، طرح و به شعار عمومي در آلمان تبديل و فرياد زده شد. همزمان پرچم هاي آلمان به خودروها و درها و پنجره ها نصب شد.]. چنين چيزي، همان سومين درجه تحركي است. يك معيار ارزشي غيرعقلايي، به منظور مستدل ساختن خواست ”عقلانيت هدفمند“ تعيين مي شود كه عبارتست از دسترسي به حرص و آز و پيروزي در نبرد رقابتي. اگر متقاضي شغل كه داراي نخستين تحرك است، از قابليت ارتباط با سومين تحرك، تحرك گروهي، برخودار باشد، آن وقت «من»- رباط اين فرد، انتخاب بسيار مناسبي براي شركت در برنامه گروه را ارايه مي دهد.

قابليت اعمال مديريت بر شركت هاي سرمايه داري يا دولت هاي بورژوازي را داشتن، «عبارت است از آنكه بتوان توازن لازم را ميان آزادي و محدويت عمل آناني كه در زيرمجموعه مديريت قرار دارند، تعيين و آن را حفظ نمود. آزادي و محدويت عمل بايد در اين ارتباط با دقت و به طور پيگير حفظ گردد. چنان كه يكي از مديران زيردست از خود انگيزه اي نشان مي دهد و يا با پشتكار هدفي را پيگيري مي كند، آن وقت بخش او نيز همين قابليت ها را دنبال خواهد نمود..» (همانجا ص ٤٤)

چنين قابليت هايي را رهبران مدرن از اين طريق به دست مي آورند كه با شركت در كلاس هاي سينتولوژي به سطح «كلر» ارتقا يابند. اولين هدف سينتولوژي زماني حاصل مي شود كه «قابليت واكنش عقل- قابليت متاثر شدن روحي» (قابليت واكنش احساسي ”من“) كاملاً خاموش و نابود شده است. در اين هنگام براي تبديل شدن به يك رهبر واقعي، راه باز است. در چنين شرايطي است كه «من»- رباط، به يك «”تتان“ عمل كننده» OT تبديل مي شود.

سينتولوژي مي خواهد «واقعيت هاي جديد» بوجود آورد (توم كروز در يك مصاحبه ويدئوئي!) شيوه بوجود آوردن «واقعيت جديد»، چنين است كه «قابليت واكنش عقل- قابليت متاثر شدن روحي» (قابليت واكنش احساسي ”من“) در خدمت شرايط زمان حال برنامه ريزي شود. به اين منظور بايد قابليت واكنش احساسي انسان به «درك آناليز كننده» تبديل گردد. زيرا قابليت واكنش احساسي «كاملاً برپايه واكنش ناشي از تحريك» قرار دارد و از اين طريق نسبت به «آگاهي شما داراي قدرت دستوري و اعمال نظر دارد و هدفِ انديشه، تن و عملكرد شما را تعيين مي كند.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ١٩٨٣، ص ٥٣٨) ضرورت جايگزين كردن قابليت واكنشي مبتني بر احساس با «درك آناليز كننده»، نابودي اين قابليت انساني است!

اندام هاي احساسي ما دريافت هاي خود را به صورت علائمي به مغز ما ارسال مي كنند. مغز ما اين علائم را به مثابه برداشت معيني مورد حلاجي قرار داده و مضمون آن ها را درك مي كند. اين روند در ما احساس خوب، خوشايند، ترسناك، وحشناك، خوشبختي، نفرت و يا خشم ايجاد مي كند. از طرف ديگر، ايجاد ارتباط ميان اين ادراكات با شناخت ما از واقعيت، روند بغرنج و پرتضاد شناخت را تشكيل مي دهد. از آنجا كه ما اغلب فاقد كمك خارجي براي درك شناخت ها هستيم، براي انديشه غيرعقلايي كاري ساده است، اين احساس ها را به خدمت اهداف خود بگيرد. براي سينتولوژي اين وظيفه به عهده «درك آناليز كننده» گذاشته شده است. هدف آن دستكاري- تحميق فرد است. «درك آناليز كننده»، همان طور كه انتظار مي رود، توسط «تتان» هدايت مي شود. «تتانِ مسلح به عقلانيت [هدفمند] اين روند را سازمان مي دهد، در حالي كه ذهن (Mind) واكنشي، از خود  واكنش نشان مي دهد.» (همانجا، ص ٥٣١)  مساله بر سر ايجاد شدن «واقعيت هاي جديد» است، زيرا واقعيت براي هوبارد «اشكال مورد توافق هستي است.» (همانجا ص ٥٣٩)  ”من“ بايد خود را با اهداف ايدئولوژي حاكميت امپرياليستي كه توسط  «تتان» ارايه مي شود، كاملاً منطبق سازد. ساختار «درك آناليز كننده» هيچ چيز ديگري نيست جز كوشش براي جايگزين كردن قدرت شناخت از واقعيت، توسط ايدئولوژي هوبارد.

براي دستيابي به «درك آناليز كننده» بايد پانزده «مرحله ”تتان“ عمل كننده» OT طي شود. اما از آنجا كه تاكنون تنها هشت مرحله از اين پله ها اصلاً وجود دارد، هنوز هيچ كس به «درك آناليز كننده» دست نيافته است. «خبر از آن رسيده است كه توم كروز به عنوان «”تتان“ عمل كننده» OT  مرحله هفت و جون تراولتا  كه حتي يك مرحله بالاتر است و هر دو جزو اعضاي برجسته سينتولوژي هستند، در اين زمينه از فعال ترين ها مي باشند. نشريه ”تايم“ يك بار حساب كرده بود كه دست يافتن به مرحله سه «”تتان“ عمل كننده» OT تقريباً ١٧٠٠٠ دلار هزينه دارد.» (دورنما، نشريه براي دانش پرمايه، ٢٠٠٨ر٢، ص ٦٦)  هرچقدر مرحله «”تتان“ عمل كننده» OT   بالاتر است، و «قابليت واكنش عقل- قابليت متاثر شدن روحي» (قابليت واكنش احساسي ”من“) كم تر است، به همان نسبت مي تواند يك مدير و يا مسئول شركت بي پرواتر و آسان تر عمل كند. آن كس كه هنوز داراي «قابليت واكنش عقل- قابليت متاثر شدن روحي» مي باشد، در معرض اين خطر است كه دچار شرم، همدردي و حتي عذاب وجدان گردد، هنگامي كه به عنوان مدير كسي را اخراج مي كند، حقوق ها را تقليل مي دهد، زمان كار را طولاني مي كند، حقوق بازنشستگي را كم مي كند، گوشت فاسد شده مي فروشد، روزهاي مرخصي را كم مي كند و يا مردم را با بمباران كردن مجبور به خوشبخت شدن مي كند [يوگسلاوي، عراق، افغانستان و …]. «ناتوني بايد تبديل به قدرت شود»، درسي است كه آموزش مي شود و يكي از جداشدگان از سينتولوژي آن را برملا نمود. براي آموختن چنين چيزهايي بايستي به كلاس هاي درسي رفت. (همانجا، ص ٧٠)

سيستم واكنش اعصاب (سيستم ١،`١ [نگاه شود به پيش تر]) با دسترسي به مدارج بالاتر در جدول «”تتان“ عمل كننده» OT به طور روزافزون متزلزل تر مي شود. بدبختي مردم نبايد موجب غميگيني گردد، بلكه سينتولوژيست بايد بياموزد با برداشتي مثبت به جلو بنگرد. جلو آنجاست كه «تتان» هست.

سينتولوژي باوجود انواع بازي ها با كلمات، بسيار هدفمند تدارك ديده شده است. تا چه اندازه تئوري هشت نيروي تحركي براي رهبران بورژوازي دوران افول مي تواند موثر باشد را از زبان هوارد بشنويم:

«دو گروه از تحرك ها مي توانند در يك تيم در برابر هم قرار داشته باشند. گروه نخست (تحرك فردي) مي تواند براي نمونه با نيروي تحركي پنجم (تحرك موجود زنده) عليه ششمين (تحرك جهان- اونيورزوم) دسته شوند و از اين طريق يك بازي را آغاز كنند. با بياني ديگر، نيروهاي مختلف تحركي به ما نمايي از امكان تركيب تيم ها و بازي هاي مختلف را ارايه مي دهند. هر كدام در بازي هاي مختلف شركت دارد. … هنگامي كه كسي كشف مي كند كه يكي از بازيگران تنها در محدود تحركي نخست در بازي شركت دارد و به نيروي ديگر تعلق ندارد، مي توان با قطعيت گفت كه او بازي را مي بازد، زيرا او بقيه هفت نيروي تحركي را در برابر خود دارد.» (همانجا ص ٥٥)

از اين روي، هوبارد به رهبران اقتصاد و سياسي بورژوازي توصيه مي كند امكان «پان دترمينيسموس» Pandeterminismus را به خدمت بگيرند. در اين شيوه، «چندين سوي بازي» به طور سيستماتيك به يكديگر وصل مي شوند. براي گروه (تيم) كارمندان شركت بايد انسان هاي مناسبي را انتخاب نمود كه تركيب نيروهاي تحركي آن ها براي شركت، از بزرگ ترين اهميت برخودار است. «بازي» با تركيب مناسب گروه، به نظر هوبارد، تعيين كننده براي موفقيت شركت است. «علت اصلي شكست ديكتاتورها، درست بي توجهي به اين اصل است. به تنهايي تقريبا غيرممكن است كه بتواند يك فرد نقش تعيين كننده اي را در كليت بازي هاي يك خلق ايفا كند.» (همانجا ص ٥٦)

عجيب نيست كه اغلب تزهاي سينتولوژي، در اكثريت مدارس آموزش فن ارتباطات و كارشناسي تدريس مي شوند. سرمايه داري كنوني براي تقسيم كار چند لايه و تخصصي خود، به گروه (تيم) ها نياز دارد و نه مبارزان منفرد كه مي پندارند كه مي توانند، «بازي» رقابت سرمايه داري دوران افول را به تنهايي در بازار جهاني به پيروزي برسانند. مخالفت سرمايه داري آلمان با تزهاي سينتولوژي چشم گير است. خواست سرمايه داري امپرياليسم آلمان را رئيس اطاق صنايع و بازرگاني آلمان DIHT ، Elmar Halbach  با صراحت بيان مي كند. او خواستار تقويت و توسعه امكانات امپرياليسم آلمان در جهان در رقابت با سرمايه آمريكايي و ديگر كشورهاي سرمايه داري است: «سينتولوژي خطري است براي مركز اقتصادي آلمان. … ما مي دانيم كه سينتولوژيست ها به جاسوسي اقتصادي در آلمان مشغولند. … از اين روي ضروري است كه حاكميت و اقتصاد مشتركاً عليه سينتولوژي عمل كند.»

براي ”من“- رباط، نبرد رقابت امپرياليستي به طور طبيعي تنها يك «بازي» است. زيرا هنگامي كه موجوديت عيني فرد با اندام هاي درك كننده احساسي آن اصلاً وجود خارجي ندارد، حركت و تغيير عيني جايگاه موجود زنده نيز نمي تواند وجود داشته باشد.  حتي هنگامي كه بايد كشته بر جاي بماند، زيرا «بازي» در جريان، نبردي براي «زنده ماندن» است، سينتولوژي از ”من“- رباط انتظار كشته واقعي ندارد [تصاحب دشمنانه شركت ها از طريق خريدن مخفيانه سهام در بازار!]. نخبگان، و در اين زمينه آن ها با سينتولوژيست ها توافق كامل دارند كه به زندگي خود ادامه مي دهند. مرگ تنها براي كساني است كه نتوانسته اند «تن تتان» را در خود جاي داده باشند.

مرگ براي انسان هايي كه توانسته اند در جدول بندي «تُن» مرز ٠ر٢ را پشت سر گذاشته باشند، به عبارت ديگر، قادر شده باشند خود را به طور مثبت برنامه ريزي كنند، محدود است تنها به مرگ «تن ارگانيك» آن ها. اين در حالي است كه «تن- تتانِ» فردي كه از درجه بالاتر در جدول «تُن» برخودار شده است، از استقلال برخودار مي باشد. انديشه آن كس كه در جدول، زير ٠ر٢ قرار دارد، هنوز بسيار تحت تاثير واكنش نسبت به تاثيرات بيروني (سيستم خبري Signalsystem ١ ارگان هاي حسي) قرار دارد. چنين وضعي، براي نمونه نزد برخي از انسان هاي ديكتاتور وجود دارد. آن ها مي خواهند شيوه واكنشي در برابر تاثير خارجي را به مثابه تنها نوع انديشيدن كه انسان قادر به آن است، به ديگران بقبولانند». در چنين وضعي هيچ امكاني براي ابدي بودن «تن- تتان» وجود ندارد. وضع براي سينتولوژيست هايي كه در جدول داراي درجه ٠ر٤ هستند، وضعي بكلي ديگر است. «در چنين درجه اي، ”تتان“ بدون هر محدوديتي، آزاد در ساختار انديشه حركت مي كند (ما تحت عنوان ساختار انديشه، لزوما به ساختار ارگانيك فكر نمي كنيم).» (رون هوبارد، همانجا ص ٤٥١)

يك فرد مرده براي سينتولوژي وجود ندارد، زيرا اصلا هيچگاه انسان عيني زنده اي نيز وجود نداشته است، از اين روي نيز هيچگاه هستي واقعي ”من“ وجود نداشته است. انساني كه ميميرد، براي سينتولوژيست ها فقط «از صحنه خارج مي شود» Exterriorisieren .  «تتان»، البته تنها در سطح «كلر»، «تن- ارگانيك» را ترك مي كند و «به يك سياره باز مي گردد» و از آنجا «تن ديگري را از همان نژاد و نوع جستجو مي كند.» از اين روي نيز رابطه جنسي، رابطه اي احساسي ميان دو انسان نيست، بلكه از چشمه «تن- ارگانيك» سيرآب مي شود كه «با ترس در صدد آن است براي آينده چيزي را بوجود آورد، تا چيزي داشته باشد، كه ”تتان“ بتواند به آن باز گردد. نگراني درباره رابطه جنسي غيرهتروگن ناشي از آن است. براي زندگي بعدي ضروري است كه تن هاي لازم وجود داشته باشند.» (همانجا ص ٧٧)

سينتولوژي عليه دموكراسي و تساوي حقوق انسان ها

انقلاب فرانسه به خاطر بيهودگي و تكيه بيش از اندازه به‌ آزادي نابود شد. به نظر هوبارد، «ملت فرانسه كه چيزي جز اعتراض عليه هر محدوديت بلد نبود و به آن عادت داشت، كوشيد بلافاصله قدرت دولتي را در اختيار بگيرد. به اين منظور فرانسوي ها ”آزادي“ را شعار خود نمودند. بزودي ديگر نه محدوديتي و نه مرزي وجود داشت. قوانين حكومتي بدور انداخته شدند. دزدي و غارت جاي اقتصاد ملي را گرفت.» (همانجا ص ٥٧)

ملت كه از بورژوازي دوران طلوع، دهقانان و پرولتاريا تشكيل شده بود، براي دستيابي به آزادي، عليه وابستگي به زمين فئودال ها و محدوديت هاي گمركي براي بازرگاني و توليد و همچنين عليه حاكميت مطلقه اشرافيت بپاخاست. شعار آزادي در سال ١٧٨٩، خواستار برقراري آزادي هاي بورژوازي بود كه مبتني بود بر آزادي و برابري در توليد سرمايه داري كه در آن، تنها كالا (توليد و نيروي كار)، معيار ارزش است. منشاء خانوادگي درباره موقعيت اجتماعي انسان نقش ايفا نمي كند. هنگامي كه ناپلئون بناپارت به خاطر اشتياقش خواستار نشستن به مسند ”شاهي“ شد و حاكميت اشرافيت را دوباره زنده كرد، موجب شد كه انقلاب بورژوازي پس از ناپلئون گام قهقرايي به سوي حاكميت اشرافيت بردارد. لذا اين حرف نادرستي است كه گويا آزادي بدون مرز دليل نابودي انقلاب شد، بلكه نااستواري انقلابيون بورژوازي دوران طلوع و مستي آنان از زرق و برق زندگي اشرافي، علت اتحاد بورژوازي و اشرافيت شد و انقلاب را نابود نمود.

هوبارد البته اعتنايي به تاريخ اروپايي ندارد، بلكه او مي خواهد انديشه روشنفكران اين دوران را از مغز اروپايي ها بيرون بريزد. زيرا با چنين افكاري در مغز دانش آموزان و دانشجويان، نمي توان مرحله امپرياليستي بورژوازي دوران افول را تثبيت نمود و توسعه داد. از اين روي هوبارد شعار محدود نمودن دموكراسي را مطرح مي سازد. «هنگامي كه در يك حاكميت هيچ كس نمي خواهد مسئوليت محدوديت ها را به عهده گيرد، اين محدوديت ها تنها در ظاهر محدود و محدودتر مي شوند. در واقع اما توسعه مي يابند. بدون هر نوع محدوديتي، زندگي بدون هدف مي شود، تحت تاثير اتفاقات قرار مي گيرد و دچار هرج و مرج مي گردد.»

مسئوليت تعيين محدوديت ها بايد به طور طبيعي در دست «كلرها»، يعني در اختيار «تتان» در مرحله ٤ درجه بندي «تُن» قرار داشته باشد. «جامعه آرماني، جامعه انسان هاي منحرف نشده (”كلرها“) است. شايد در آينده دور – در جامعه اي با عقلانيت ناب – تنها انسان هاي ”آزاد“ Nichtaberrierte (فاقد محدوديت) از حقوق مدني برخودار باشند. شايد زماني فرارسد كه ما به اين هدف دست يابيم كه تنها انسان هاي ”آزاد“  با اختيار نامحدود [از قبيل ولي فقيه!]، از حقوق جامعه مدني برخودار شوند.» (رون هوبارد)  «اگر در گروه هاي ما [”كلر“ها]، حقوق بهتري حكمفرما باشد … و هنگامي كه دستورات ما با احساس بزرگ تري پذيرفته شود، انسان ها تحت سيطره ما، در آرامش و امنيت بيش تري خواهند زيست و نسبت به عملكرد ما از اعتقاد بيش تري برخوردار خواهند بود [”ذوب در ولايت“!!] … تنها چيزي كه ما بايد به آن دست يابيم، توسعه قدرت و برقراري حاكميت فوقاني [ولايي «كلر»ها] در جامعه است.» [”ولايت مطلقه فقيه“، يا ديكتاتوري خداشاهي!] (رون هوبارد، ”نامه رهبري HCO “، ١٨ مارس ١٩٦٥)

جهان بيني اشراف منشانه هوبارد جديد نيست. فردريش نيچه، پيشگام اوست! جديد در افاضات او، موضع مداحي بي پرده جهان بيني سينتولوژي است كه او آن را براي خدمت به هدف غيرعقلايي اقتصاد سرمايه داري دوران افول مورد ستايش قرار مي دهد. «اگر همه انسان ها با حقوق برابر در پيشگاه قانون خلق شده اند، مي توان با يك بررسي اجتماعي به راحتي تشخيص داد كه وضع چنين نيست كه همه با ارزش برابر بالقوه با هم نوعان خود خلق شده اند.» [خودي و غيرخودي!] (رون هوبارد، سينتولوژي: كارپايه انديشيدن، ص ٤١)

در اين انديشه اشراف منشانه و برتري جويانهِ نژادپرستانهِ مدرن، ارزش انسان ها بر پايه ارزشمند بودن آن ها در خدمت كردن به نظام امپرياليستي، تعيين مي شود. خط مشي كه در آلمان فاشيستي به زندگي خونين و تحقيرآميز ضدانساني روزمره بدل شده بود.

همه انسان ها داراي يك «تن» و يك «روح» هستند. براين پايه، رون هوبارد همه انسان ها را يك سان ارزيابي مي كند. اصل يك سان بود افراد است كه ”من“هاي جستجوگر بسياري را از نظر احساسي گرفتار نظريات غيرعقلايي سينتولوژي مي كند. كسي كه كانال ويدئوئي سينتولوژي را تماشا مي كند، با چشمان خود مي بيند و با گوش خود مي شنود كه با چقدر ظرافت و با چه صداي نرم و عكس هاي دلپسند و سخنان شيرين و با سوگند مداوم اصل يك ساني افراد  مورد تائيد قرار مي گيرد. اين تنها «روح» است كه «مي تواند تن را نجات دهد.» اين «روح» را نبايد با روح مورد نظر هگل اشتباه نمود كه به كمك آن هگل قانون اصلي ديالكتيك را توضيح مي دهد. «روح» نزد سينتولوژي، به طور مكانيكي، از وجود جدا مي شود. «روح»، در اينجا «روح» عنصر تعيين كننده براي دستيابي به «خوشبختي» است. اصل يك سان بودن همه انسان ها نزد سينتولوژي كه در تبليغات خود پيگيرانه به آن تكيه مي كند، تنها از قابليت هاي يك سان آن ها به عنوان صاحبان يك مغز نتيجه مي شود. نه بيش از آن! از اين روي نبايد اين يك ساني را با اصل تساوي طلبي دوران روشنگري در انقلاب فرانسه اشتباه نمود كه وظيفه آن ايجاد تساوي حقوق در روابط اجتماعي بود.

سنت بورژوازي كه با انقلاب فرانسه و شعار ”آزادي! برابري! برادري!“ آغاز شد، خاري است در چشم سينتولوژيست ها. آن ها ارزش هاي انسان دوستانه انقلاب فرانسه را به رسميت نمي شناسند و دشمنان آن هستند. «ما دشمنان خود را پيش از آن كه آن ها ضربه خود را وارد سازند، به موقع تشخيص مي دهيم. ما آن ها را از موقعيت هاي عمده دور نگه مي داريم. اگر ما به طور اتفاقي فردي از اين قماش را در موقعيت كليدي قرار دهيم و او دچار اشتباه شود، آنوقت ما با سرعت تير خلاص را مي زنيم و بعد از واقعه، به صدور حكم مي نشينيم. البته بررسي وضع دوستان و رفقاي او را نيز از مدنظر دور نمي داريم.» (رون هوبارد، ”كتاب درسي حقوق“، كپنهاك، ١٩٧٩، ص ٢ف)

كسي كه اصل هاي روشنگري را مورد تائيد قرار دهد، دشمن است. آن كس هم كه مي خواهد از حق تساوي حقوق در برابر قانون دفاع كند، در كنار سينتولوژيست ها آب خنكي از گلويش پائين نخواهد رفت. به نظر سينتولوژي همه خواست هاي ناشي از تساوي طلبي، هنگامي كه «شهروند خشمگين» آن ها را به عنوان وسيله دستيابي به تساوي حقوق خود مورد استفاده قرار مي دهد، خواست هاي خطرناكي هستند.

منظور واقعي رون هوبارد درباره اصل يك سان بودن افراد هنگامي برملا مي شود كه مي نويسد: «بهرجهت هيچ كس با زير درجه ٠ر٢ در جدول ”تُن“ نبايستي در جامعه از حقوق مدني برخودار باشد، زيرا او مي تواند با سواستفاده از اين حقوق، موجب تصويب قوانين سخت و غيرقابل انعطافي شود كه براي آناني كه به چنين محدوديت هايي نياز ندارند، به سختي قابل تحمل خواهند بود.» (همانجا، ص ١٤٥)

نگاهي به جدول درجه بندي ”تُن“ نشان مي دهد كه چه كساني را هوبارد مايل است از حق مدني محروم سازد: همه آناني كه «خشمگين» مي شوند، داراي انديشه «كمونيستي» بوده و يا در جدول درجه بندي «تُن» داراي درجه كم تر از ٥ر١ هستند و يا آناني كه «با صراحت به دشمني مي پردازند» (درجه ”تُن“ ٠ر٢) (رون هوبارد، تابلوي تقسيم بندي انسان و روند ديانتيك Dianetik – ديانتيك تئوري اي است كه بر مبناي آن گويا مي توان بيماري هايي را از طريق اعمال برخي درمان هاي پسيكولوژيك كه توسط رون هوبارد ارايه شده است، درمان نمود).

از آنجا كه هر اعتراضي عليه سرمايه داري و طبيعت آن و شيوه هاي ضدانساني آن نمي تواند لزوما بدون خشم نمايان شده و بدون دشمني علني همراه باشد، بايستي همه تظاهر كنندگان را از حقوقشان محروم ساخت. [فيلم برداري از تظاهرات مسالمت آميز توسط پليس در كشورهاي ”آزاد“ سرمايه داري و همچنين در ايران، تدارك چنين روزي را مي بيند؟!] زني كه جرئت مي كند سقط جنين كند، در جدول ارزشي رون هوبارد به درجه ١ر١ نزول مي كند. (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ص ١٣١) «زايمان آسان را تنها زناني تجربه مي كنند كه در جدول ارزشي داراي درجه بالايي هستند. (همانجا، ص ١٣١) به نظر رون هوبارد، «تاريخ نگار مي تواند نقطه آغاز سقوط يك جامعه را براي لحظه اي به ثبت برساند كه در آن جامعه، زن در همان موقعيت سياسي و اجتماعي قرار گرفته باشد كه مرد قرار دارد، زيرا چنين وضعي به معناي آنست كه مردان دچار انحطاط شده اند و زن نيز ديگر زن نيست.» (همانجا، ص ١٣٣)

به گفته رون هوبارد، «الكترومتر به مراتب دقيق تر عمل مي كند از دستگاه حقيقت ياب پليس. اين دستگاه قادر به شناخت واكنش هاي احساسي و اختلاف نظر ها بوده و مستقل از آنست كه آيا فرد سخن بگويد يا خير. اگر سوزن دستگاه كمي نزول كند، پاسخ ”شايد“ است. هنگامي كه سوزن اما بشدت پائين بيايد، پاسخ دستگاه ”بلي“ است. اگر سوزن پائين نيايد، آنوقت پاسخ ”خير“ يا ”بيگناهي“ است». «با اين الكترومتر هر مدير يا موجري مي تواند همكاران و يا مستاجر را در فواصل لازم مورد پرسش و امتحان قرار دهد، تا مانع ايجاد شدن مشكلات شود. هنگامي كه صاحبان شركت ها و موجرها مي توانند با اين دستگاه ”سحرآميز“ وضع روحي انسان ها را بسنجند، قادر هم خواهند بود، گروه كاري باوفايي را دور خود جمع كنند. اگر اين شيوه به طور وسيع به مورد اجرا گذاشته شود، دولت نيز چاره اي جز پذيرش اين شيوه نخواهد داشت.» (رون هوبارد، به نقل از ويلفريد هاندل، سيماي واقعي سينتولوژي، وين، ٢٠١٠، ص ١٤٠)

زبان و سينتولوژي

با ايجاد فاصله ميان زباني كه با آن موضوعي بيان مي شود از روند واقعي در جريان، مي توان شناخت ”من“ را مورد دستكاري- تحميق قرار داد. از اين روي زبان براي دستكاري غيرعقلايي واقعيت در انديشه مردم، نقش كليدي ايفا مي كند. [طبري مي گفت، روشنفكر مي تواند همه چيز را توجيه كند!] سينتولوژيست ها در اين زمينه كارشناسان مبرزي هستند.

آنچه كه «پتر»، مدافع نظريات سينتولوژي و مربي ارتباطات در سمينار سه روزه اي كه در كارلسروهه برگزار شد و من نيز در آن شركت داشتم، درباره نقش زبان بيان كرد، نمونه اي براي اين امر است. او چنين گفت: «آگاهي، ما را در وضعي قرار مي دهد كه فكر كنيم، برنامه ريزي كنيم، نقشه بريزيم، موضع بگيريم، روندها را به كمك زبان تعريف و ترجمه كرده و آن را با ديگران در ميان بگذاريم. اجراي اين هدف در جدار خاكستري مغز بزرگ ما متمركز است. مغز با ١٥ ميليارد ياخته، يك سيستم كابل را تشكيل مي دهد. به زبان كمپيوتر مي توان ساختار مغز در دوران جنيني را ”سخت افزار“ و ذخيره هاي اطلاعاتي در مغز را پس دوران جنيني، ”نرم افزار“ ناميد.»

با اين تعريف، زبان نظم داخلي در «مركز ارتباطات»، يعني مغز را تشكيل مي دهد. به عبارت ديگر، روندي بكلي مكانيكي در سيستم كابل مغز است كه توسط «تتان» كه ”نرم افزار“ را در اختيار مي گذارد، هدايت مي شود، تا گويا از اين طريق جدار خاكستري مغز براي اشارات «تتان» كلمات مناسب را بيابد. زبان نزد سينتولوژي ديگر يك سيستم علائم عيني نيست تا انسان بتواند واقعيتِ طبيعت و زندگي اجتماعي خود را توضيح دهد. حقيقت و واقعيت نزد سينتولوژيست ها واژه هاي ذهني و يك سويه نگرانه هستند. يك واقعيت عيني براي انديشه غيرعقلايي [ذهن گرا] وجود ندارد. «همه چيز نسبي است! همه چيز تنها واقعيتي است كه تو مي پنداري، واقعيت تو است!»

مغز، كمپيوتر «من» يا «تو» نيست كه واقعيت را با ”نرم افزار“، اين طور يا آن طور بوجود مي آورد. مغز نه داراي صفحه سخت افزار و نه صاحب نرم افزار است. تاستاتور و موش هم وجود ندارد كه از طريق آن ها به مغز دستور داده شود. صفحه كمپيوتر نيز وجود ندارد كه بر روي آن نتايج قابليت كنش مغز خوانده شود. مغز ”من“، پيش شرط طبيعي در رشد اولوسيونر انسان است براي ايجاد كردن امكان رابطه هدفمند انسان با طبيعت، ابزار كار، دستگاه ها و ازجمله با كمپيرتر، چنانكه مغز پيش شرط طبيعي براي برقراري رابطه با انسان هاي ديگر نيز است به منظور تحقق بخشيدن به تصورات و پيش شرط هاي تداوم هستي. مغز، «اندامي اجتماعي» است و نه يك رباط بي جان. به اندام هاي فعال احساسي ”من“ نياز دارد تا بتواند كنش هاي «اندام اجتماعي» را نشان دهد. «كسي كه نمي خواهد در ميان راهي كه به منظور دستيابي به احساس، ادراك و شناخت، آغاز كرده، از حركت باز ايستد و آزادي خود را از دست دهد، چاره اي ندارد راه سخت را انتخاب كند و بكوشد گام به گام از پله احساس و ادراك و شناخت و آگاهي بالا رفته تا قادر به درك آن توانايي گردد كه ويژه مغز انسان است: قابليت مورد پرسش قرار دادن خود.» (گرهارد هيوتر، چگونه مغز انسان را بشناسيم، ص ١٢٠) قابليتي كه يك كمپيوتر نصيبي از آن ندارد!

از آنجا كه سوبيكت- ”من“ كه تنها به مثابه موجودي اجتماعي قادر به كنش هدفمند است، مي تواند رشد ژنتيكي زمينه كنش مغز را تنها در زندگي اجتماعي شكوفايي بخشد، زبان وسيله بروز دادن و ارايه منافع مغز- ”من“ مشخص، در ارباط با منافع طبقاتي معين مي باشد. به عبارت ديگر، زبان، وسيله بيان آرزوها، ترس ها و تصوراتي است كه انگيزه عملكرد ”من“ هستند. چگونگي رشد مغز انسان ناشي از آن است كه «امكانات در اختيار آن براي ايجاد و رشد الگوهاي بغرنج تر ارتباطي، به طور تعيين كننده، مبتني بر شرايطي باشند كه ناشي از موقعيت اجتماعي انسان است. هنگامي كه در خانواده اي كه در آن انسان بزرگ مي شود، به اندازه كافي مواد خوراكي وجود ندارد، هنگامي كه زندگي فرد و خانواده اش در معرض خطر است، چنين انساني در شرايطي قرار دارد كه ارتباط اش با ديگران به طور طبيعي با هدف پايان بخشيدن به اين وضع بر قرار مي شود. هنگامي كه آز و بدخواهي حاكمند و هر كس دشمن (رقيب) ديگري است، نمي تواند احساس همبستگي ايجاد شود. در چنين شرايطي هر تبادل با ديگري، تحت تاثير و ضرورت حفظ و به نمايش گذاشتن خود عملي مي گردد.» (گرهارد هيوتر، همانجا، ص ٦٤-٦٣)

در جامعهِ دورانِ افولِ سرمايه داري، وضع به طور طبيعي چنين است كه احساس همبستگي به طور خودجوش ميان انسان ها بوجود نمي آيد. بر اين پايه است كه مي توان گفت كه مغز كه تنها در روابط انساني در جامعه رشد مي كند و به احساس همبستگي دست مي يابد، مي تواند شرايط رشد انساني خود را تنها با شناخت شرايط اجتماعي مبتني بر سلطه رقابت، حسادت، آز و تمايل به زورگويي در ديناميسم حاكم بر سرمايه داري، به ويژه در بخش تعيين كننده اقتصاد، تضمين كند.

كمپيوتر به مثابه يك ابژكت، فاقد منافع طبقاتي و يا خودخواهانه مي باشد و كاملاً در خدمت ”من“ قرار دارد كه مغز او، در تائيد و يا مخالف بيگانه شدن انسان عمل مي كند. كمپيوتر وسيله است براي تحقق بخشيدن به اين يا آن منافع طبقاتي و يا خرد انسان. از اين روي نمي توان مغز انسان را هم سان يك كمپيوتر قرار داد. هدف چنين مقايسه ها، سلب ويژگي انسان، سلب ارزش سوبيكت داراي اختيار بودن، از مغز انسان است. او بايد خود را روحي و احساسي نه به مثابه يك انسان، يك سوبيكت- انسان تاريخي حاكم بر سرنوشت خود، بلكه افزار و ابژكت نيروهاي بيگانه درك كند. ابژكت- مفعولي كه براي عملكرد خلاق مغز خود نبايستي مسئوليتي بپذيرد. نمونه براي اين كه ما با چه آساني، گرفتار چنين مقايسه ها مي شويم و آن را مورد تائيد لفظي قرار مي دهيم، اين بيان است كه ”من خود را باري ديگر به صورت درست برنامه ريزي نكرده ام“ يا ”اين يا آن نكته، از روي سخت افزار من پاك شده است“. اين نمونه ها نشان اثر دستكاري- تحميق انديشه هايي از نوع سينتولوژي است كه در چنين بيان هايي بروز مي كند.

اگر مغز يك كمپيوتر است، چه كسي آن را برنامه ريزي مي كند؟ چه كسي براي كمپيوتر- «مغز»، نرم افزار ارايه مي كند؟ پاسخ سينتولوژيست ها چنين است: «تتان»! اما اگر «تتان» نرم افزار را براي كمپيوتر «مغز» تهيه مي كند، چه كسي آن را پيش تر براي «تتان» فرستاده بود؟ «تتان»، همان طور كه ديديم، هيچ چيز ديگري نيست، جز ايدئولوژي سرمايه داري امپرياليستي. «تتان»، زبان ايده ئولوژي ايالات متحده آمريكا را صحبت مي كند كه بايستي در سراسر جهان به آن سخن گفته شود. اين زبان مي خواهد احساسات انسان را با مفاهيم جديد پوشش دهد، تا آن را براي اهداف «تتان» به تسليم وادارد.

از آن جا كه در مفهوم عشق ورزيدن، امكان بي نهايت انساني شدن و به سوبيكت واقعي تبديل شدن نهفته است كه در آن انسان در برابر انسان ديگر، به مثابه انسان و نه رقيب و يا كمپيوترِ وصل به شبكه، ظاهر مي شود و با آن در ارتباط قرار مي گيرد، رون هوبارد مفهوم «عشق» را به شدت نفي مي كند: «از آن جا كه واژه مشهور ”عشق“ در زبان روزمره حداقل داراي دو معناي شناخته شده براي عموم را در بر مي گيرد، مي تواند سوتفاهمي ايجاد شود، هنگامي كه آن را براي توصيف اين وجه ”تتان“ به كار گيريم.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ص ٦٢) هوبارد به جاي واژه عشق، واژه «ميل تركيبي»  را به كار مي برد و آن را هم سان با «هم جواري- در كنار هم باقي ماندن دو اتم در يك ماده» Kohäsion و «چسبندگي» Adhäsion فيزيكي  آن ها در كهكشان (در ارتباط با انرژي) مي داند.» (همانجا)

هم سان سازي هايي كه مي كوشند ميان هستي انسان و قانونمندي ها در طبيعت و يا حتي ميان حيوانات تشابه ايجاد كنند. اين ها شيوه هايي هستند كه اغلب به مثابه ابزار دستكاري- تحميق ”من“ به كار گرفته مي شوند. با يك سان دانستن عشق با قانون فيزيكي، هوبارد امكان عشق را به عنوان گامي براي فرديت بخشيدن انساني به ”منِ“ منفرد، نابود مي سازد. او واژه عشق را نابود مي سازد، تا وجه احساسي و شعرگونه واژه را از آن سلب كند. زبان و انديشه هميشه احساس و حساسيت انسان را مورد تاثير قرار مي دهد. انحراف زبانيِ به كمك چنين واژه ها، جايگزين كردن بيان احساسي انساني توسط واژه هايي چون «هم جواري و چسبندگي» با صراحت نشان مي دهد كه سينتولوژيست ها چه جاي محكمي در نظم نوليبراليسم دارا هستند كه مي كوشد ”الزامات اقتصادي“ را [در جهاني سازي امپرياليستي] جايگزين روابط انساني كند.

بي ترديد دستكاري زباني سينتولوژي قادر به ايجاد كردن تغييري در عشق نخواهد بود، زيرا عشق ناشي و وابسته به سيستم تحريك عصبي انسان است. واقعيتِ ارتعاش تحريك- واكنش احساسي مي توان سينتولوژيست ها را نيز در بر گيرد، زيرا آن ها مي توانند از يك سو آگاهي خود را دستكاري كنند، اما قادر به دستكاري و خاموش نمودن هستي طبيعي و انسان بودن خود نمي باشند. پاپ هاي كليساي كاتوليك كه به عبث مي شكوند با انواع وسايل كشيش هاي خود را مجبور به زندگي كردن بدون زن كنند، گفتي در اين زمينه بسيار دارند.

”Institute on Religion and Demcracy“ كه از حمايت وزارت امور خارجه آمريكا برخودار است، معتقد است كه ”جهاني سازي بازارها“ و صدور ”ارزش هاي آمريكايي“ از طرف پروردگار به عهده ايالات متحده گذاشته شده است. به عبارت ديگر، هر بمبي كه گوشه اي از كابل را نابود مي سازد، كار پروردگار و نه امپرياليسم است. همه گروه هاي بنيادگراي ايالات متحده داراي چنين جهان بيني هستند. جون ر. بولتون Bolton، عضو كميسيون آزادي مذهب، پيش تر معاون انستيتوي اولتراليبرال انترپرايس ”American Enterprise Institut for Policy Research“ بود. در دولت بوش پدر، بولتون يكي از مشاوران رئيس جمهور براي بازرگاني بين المللي بود. (بوش پسر نيز خود را به مثابه born-again -Christ ارزيابي مي كند). نينا شئه آ Nina Shea، كه عضو همين كميسيون است، اعلام كرده: «وظيفه اصلي ما در اين امر خلاصه مي شود كه نظام ليبرال را در سراسر جهان پياده كنيم.» هوبارد اين سخن را چنين تكميل مي كند: «اگر مي خواهيم بر خلقي حكومت كنيم، ضروري است آموزش و تربيت آن را مورد توجه ويژه قرار دهيم و همچنين آموزگاران و شيوه هاي آموزش آن ها را محترم بشماريم. كشوري را به زور سلاح به چنگ آوردن، الزاما كافي نيست.»

با چنين سخناني است كه سينتولوژي سرشت خود را به عنوان متحد حملات نظامي امپرياليسم آمريكا به كشورهاي ديگر مي نماياند. رون هوبارد به مثابه يك ايدئولوژ نظام امپرياليستي دقيقاً واقف است كه تجاوز نظامي براي غارت يك كشور، نمي تواند پاسخ كافي به «مساله بازرگاني جهاني» باشد. «پس از برقراري سلطه نظامي، بايستي يك كمپاين آموزشي به راه انداخت، تا هم ميان خود مردم و همچنين ميان آن ها و سلطه گران سطح معيني از تفاهم ايجاد شود. تنها در چنين شرايطي است كه مي توان جامعه مدني و يا تمدني را ايجاد كنيم  – و آن طور كه ما سينتولوژيست ها مي گويم –  جريان يك بازي بدون برخورد را تضمين كنيم.» (همانجا ص ٩٥) شيوه هاي ارتباطات جديد، مفاهيم نو و دستكاري- تحميق به كمك زبان مي بايستي «واقعيت هاي جديد» را براي هدف هاي شناخته شده تهاجمي امپرياليسم در مغز انسان ها ايجاد كنند.

”من“ بايد چنين بياموزد كه وجود انسان و آگاهي او ناشي از خلاقيت انسان تاريخي (سوبيكت) نبوده، بلكه مخلوطي نامتجانس و بدون تناسب را از فرمول ها و معادله هاي رياضي، شيميايي و فيزيكي تشكيل مي دهد. به اين منظور مفاهيمي در دوره هاي آموزشي با تشريفات خاصي ارايه مي شوند كه چنين اند: «هشت ديناميسم ها»، «آكسيوم» Axiome، «سخنران» Auditor، «كلر» clear، «پركلر» perclear، «تتان»، «مئست» MEST، «جدول تُن»، «سه گوش ARK»، «Dianetics»، «شعور واكنش كننده» وغيره.

پاره پاره كردن هستي اجتماعي و آگاهي به مفاهيم متعدد، اين وظيفه را به عهده دارد كه جستجوگراني را كه اغلب ديگر اعتقادي به كليسا ندارند و يا در جستجوي «مفهوم زندگي» هستند، سرمست كند. آن ها بايد در ابتدا خود را نادان بيابند و سپس گام به گام، «درجه به درجه»، «پل» رسيدن به آزادي را به مثابه دستيابي به موجود روحانيِ «تتان» طي كنند. حقيقت، آن طور كه هوبارد آن را توصيف مي كند و مدعي است كه دانش و مفاهيم خود را از «فيزيك اتمي» (رون هوبارد، زمينه هاي انديشيدن، ص ١٣١) استخراج كرده است، «آن چيزي است كه مستقل از شكل تظاهر خود، وجود دارد، چيزي كه زمينه ايجاد شدن چگونگي تظاهر شكل چيزها مي باشد. اين، همان چيزي است كه در حقيقت وجود دارد.» (رون هوبارد، علم زنده ماند، ص ٢٣) پديده و ماهيت را از يك ديگر جدا مي كنند و به اين ترتيب، ”من“- رباط بايد بپندارد كه به حقيقت خودش كه با انواع مفاهيم نو پرداخته شده است، دست يافته است. حقيقت جنگ، فقر، كار كودكان، نيازهاي انساني، به كمك آكروبات با واژه ها، از تظاهر پديده مرگ، درد، خشونت، گرسنگي جدا مي شوند. از آنجا كه حقيقت وابسته به عينيت پديده ها است، نبايد ”من“ در جستجوي معناي زندگي، پرسشي درباره ماهيت كه در پس پديده نهفته است، داشته باشد. از اين رو، انسان نبايد اين پرسش را مطرح سازد كه چرا ميلياردها انسان در جهان گرسنه هستند، چرا در سراسر جهان، نظاميان آمريكايي حضور دارند؟ چرا سربازان آلماني در افغانستان مي جنگند يا در كوزوه؟ ”من“ بايد تنها تشخيص دهد كه مساله بر سر حقيقت «بازي» است كه قواعد آن را «تتان» با انواع معادله ها و مفاهيم عالي براي ”من“ بوجود آورده است.

تقلب ديگري كه هوبارد براي نفي نياز واقعي انسان به كار مي گيرد، اين ادعا است كه «بدون ارتباطات و بدون حداقلي از انعكاس، اصلا نمي تواند واقعيتي وجود داشته باشد. بدون زمينه معيني براي توافق و ارتباطات، نمي تواند ميل تركيبي وجود داشته باشد.» (همانجا، ص ٤٨)

ارتباطات كه عمدتا از طريق زبان بوجود مي آيد، بدون ارگان هاي احساسي عمل نمي كند. امري كه سينتولوژيست ها آن را نفي مي كنند. زبان به ارتباطات انسان واقعيت مي بخشد. اما با جدا ساختن كامل زبان از ارگان هاي احساسي كه وجود آن نفي مي شود، زبان به چيزي روحي و سحرآميز بدل مي شود كه گويا با زندگي احساسي مشخص انسان، ديگر ارتباطي ندارد. زبان اما وسيله ارتباط لااقل ميان دو انسان است. وسيله اي است براي انتقال آن چيزي كه فردي احساس مي كند، به ديگري. وسيله بيان چگونگي انديشه فرد درباره زندگي خود و ديگري، جامعه و طبيعت است و يا آنكه چگونه روز و يا زندگي خود را گذرانده است و يا مي خواهد ديگران را به نگرش خود به واقعيت معتقد كند.

 ادراكات انساني به مثابه واكنش نسبت به روندهاي طبيعي و يا اجتماعي (بيماري، سرخوردگي، اعتياد)، توسط سينتولوژيست ها با اين تحريكات در ارتباط قرار داده نمي شوند، تا آن ها را بشناسند و درك كنند، بلكه اين احساس ها به مثابه اشتباه ذهني در برابر «تتان» تلقي مي شوند. بر اين پايه است كه قابل درك است كه چرا اين برداشت در ايدئولوژي سينتولوژي پيگير است، هنگامي كه ادعا مي شود كه يك سينتولوژيست درجه چهار «در جدول تُن …، تقريبا بدون تصادم» است، دچار «بيماري هاي پسيكوزوماتيك» نمي شود و حتي تقريبا «از بيمارهاي ميكربي در امان» است. (هوبارد، جدول تقسيم بندي، قسمت اول)

براي هوبارد واقعيت تنها پس از ارتباط بوجود مي آيد كه اما از آنجا كه اين ارتباط مي بايستي واقعيت را ايجاد كند، نمي تواند ارتباطي انتقادي بوده، بلكه بايد با تفاهم متقابل همراه باشد. از اين روي هم سينتولوژيست ها، تن به جدل فكري نمي دهند. بر اين پايه است كه رون هوبارد به طرفدارانش حتي توصيه مي كند  – و اين در دوره هاي آموزشي با صراحت گفته مي شود –  كه با دوستاني كه نسبت به سينتولوژي موضعي انتقادي دارند، ارتباطي برقرار نكنند. فاصله گرفتن «پركلر»هاي جوان (كسي كه به كمك سخنرانان سينتولوژيست مي خواهد به درجه «كلر» نايل شود) با خانواده خود، از اين توصيه ناشي مي شود. [پسراني كه به صومعه هاي مذهب بودائي در تبت فرستاده مي شوند تا به مثابه مُنش آموزش ببينند و تربيت شوند، در ديدار با خانواده مجاز نيستند با مادر و خواهر خود مراوده و ارتباط داشته باشند.]

سينتولوژي بايد مفهوم وجود- بود را هم به مفهومي «روحاني» بدل سازد، تا بتواند «فلسفه شناخت»ي را كه نيازي به وجود عيني ندارد [مفهموم ”معرفت“ به مثابه ”مرحله سوم سلوك در عرفان در بعضي از نحله هاي تصوف“ (حسن انواري، فرهنگ فشرده سخن)]، توجيه كند. «شرط ”بودن“، پذيرفتن و يا انتخابي است كه براي تعريف هويت شكل به عمل مي آيد. به عبارت ديگر، مي توان گفت كه وجود، پذيرش نقشي در يك بازي است.» (همانجا، ص ٣٠)

بود اجتماعي را كه ”من“، روزانه به مثابه موجودي واقعي خلق مي كند، سينتولوژي به حساب نمي آورد. باوجود اين بايد ”من“، چه بخواهد و چه نخواهد، در زندگي اجتماعي جاي خود را بيابد. برخلاف چنين وضعي، يك بازيكن مي تواند نقش خود را در بازي به طور مداوم تغيير دهد، باوجود اين نمي تواند جايگاه ”من“ را در واقعيت مشخص ناديده انگارد.

بهيچ وجه اين چيز نوي نيست كه در فلسفه، با نوعي از به اصطلاح «نقش در بازي»، هستي عيني و آگاهي به عنوان ملاتي تعريف و به آن تبديل مي شود، تا بتوان آن را تحت سلطه «تتان»، «روح»، «پروردگار»، «نژاد»، «رهبر» قرار داد. همه چيز بايستي آن طور بشود كه  «نژاد»، «رهبر»، «تتان» و يا «علم غيب» Astralleib, Okkultismus مايل است كه آن طور بشود. مساله، «مساله زنده ماندن است». مساله «زنده ماندن» در نبرد رقابت نيروهاي امپرياليستي.

«بازگشت روح به تن مديريت»

اين تعجب برانگيز نيست كه مديران كنسرن و دولت ها اصل هاي هوبارد را مي آموزند و به كار مي گيرند. به اين منظور نبايد عضويت در سينتولوژي را بپذيرند، بلكه شركت آن ها تنها در «دوره هاي ارتباطات» كافي است تا ايدئولوژي هوبارد را دريابند. در دروس اين دوره هاي «ارتباطات»، «روح انسان» نقش بزرگي ايفا مي كند. امري كه در ابتدا با تمسخر اقتصادداناني كه پايبند به هدف هاي راسيونال اقتصادي هستند، روبرو مي شود. تنها پس از آنكه آن ها درك كردند كه وجود روح براي اصل- صاحب بودن Habenprinzip چقدر پراهميت است، موضوع برايشان روشن مي شود. يك شركت كارشناس «استخدام كارمند و سازماندهي»، شرايط لازم براي انتخاب كارمند را چنين بر مي شمرد: «سخن خشن، راه به روح مخاطب باز نمي كند».  (بروخمان و گارگئه Bruchmann und Garge)

گوش، يعني عضو احساس شنوايي كه بخشي از سيستم ٢ (زبان) مخاطب است، در مركز دستكاري- تحميق «دوره هاي ارتباطات» قرار دارد. سخت تر مي توان به چشم به عنوان عضو احساسي ديگر، خاك پاشيد، زيرا به طور مستقيم در ارتباط است با واقعيت مشخص (سيستم  ١، `١ ). كسي كه تيرباران فردي را مي بيند، به خود مي لرزد، فرياد مي زند، گريه مي كند و يا پا به فرار مي گذارد. در چنين وضعي، بايد زبان براي دستكاري حس شنوايي به خدمت گرفته شود، تا واقعه تيرباران را در جهت مورد نظر نظام مربوطه سوق دهد. گفته مي شود: «تيرباران شده، يك سرباز فراري بود»! اگر ”منِ” مورد خطاب قرار گرفته، جنگ در جريان را جنگي محقانه و روا ارزيابي مي كند، قادر به آرام كردن واكنش غيرمترقبه خود عليه اعدام مي شود. از اين روي نيز در دوره هاي آموزشي، زبان به عنوان بهترين ابزار دستكاري- تحميق ”من“ در برابر «گروه» مخاطب و مشتريان آموخته شده و به كار گرفته مي شود. به كمك زبان مي توان تاثير ادراكات بصري را جابجا كرد.

«بازگشت روح به تن مديريت» را يك پسيكولوژ به مثابه عنوان موضوع سمينار خود انتخاب كرده و در كلاس چنين مي آموزد: «در تمرين هاي دوره مديريت در اين سمينار، اهميت زياد و تاثير تشديد يابنده نقش عملكرد روحي در فعاليت مديريت، در وظايف رهبري مديريت و برنامه ريزي و همچنين در تحقق بخشيدن به برنامه ها مورد توجه قرار خواهد گرفت.» بايد راه هاي دقيق، سيستماتيك و همچنين غيرمترقبه- بل بداههِ  Intuitiv دخالت دادن احساس به منظور بهبود كاركردِ جوانب عمده و همچنين سيستماتيك وظايف مديريتي آموخته و به طور سيستماتيك فراگرفته شوند.» نام اين شيوه «CoreDynamik» است كه مي خواهد به طور بل بداهه «از جوانب شخصيت به سوي قلب (كور) حركت و نفوذ مي كند.» از اين طريق، «امكان پرش به سوي آگاهي و زندگي در ابعاد جديدي» بوجود مي آيد و حقيقت هاي مختلفي تجربه و شناخته شده و اين امكان بوجود مي آيد كه ما از خود با روي گشاده در برابر اطلاعات و تغييرات جديد واكنش نشان دهيم و آن ها را بياموزيم. در چنين شرايطي، رشد، آرام و همچنين در پرش ها عملي مي گردد.» (Core-Institute كه در آن درس هاي فوق آموزش داده مي شود، در شهرهاي زيادي از آلمان وجود دارد).

«هستهِ» ”من“ بايستي با «تحرك» (ديناميك) به ابعاد جديدي از آگاهي دست يابد. اما «هسته» ”من“ چيست كه بايد آن را بل بداهه كشف نمود؟ برداشت بل بداهه كه بدون ترديد مي تواند در عملكرد ”من“ راهنماي درستي براي تصميم گيري باشد (سيستم اطلاع `١) [انديشيدن درباره انعكاس واقعه]، معيار است براي شناخت «هسته» ”من“. از اين روي، بسياري از انواع انديشه هاي غيرعقلايي به «اينتوسيون» (آگاهي ناخودآگاه- بل بداهه) تكيه مي كنند، تا از اين طريق، طي كردن راه هاي شناخت علمي زندگي واقعي را دور بزنند.

«هستهِ» ”من“، عبارت است از واقعيت «آنسامبل روابط اجتماعي» كه به طور بل بداهه قابل شناخت نيست. از اين روي كه اين «هسته»  با واكنش هاي فردي غيرمترقبه Intution ”من“، قابل شناخت نيست، بلكه تنها با برخوردي انتقادي به آن شرايط مي تواند شناخته شود، واكنش فرد خُرد و منفرد شده در برابر ناتواني از درك «آنسامبل روابط اجتماعي»، دچار شدن به بيماري روحي، ترس و نگراني است. فردي كه در اين دوره ها به چنين «بازي» تن مي دهد و فرديت ”من“ و منافع خُرد خود را تنها ابزار شناخت «آنسامبل روابط اجتماعي» مي پندارد، ديگر در مرداب دستكاري- تحميق انديشه غيرعقلايي فرو رفته است. او چنين مي پندارد كه با برخود جدي به شخصيت خود روبروست. او «در تور» مربي و گروه گرفتار شده است. او خود را به طور «ناخودآگاه» خوب احساس مي كند. در چنين پوششي ديگر زمينه اي براي انتقاد به شرايط اجتماعي وجود ندارد كه در شرايط آن زيمنس و بانك آلمان نقش مركزي و تعيين كننده براي هستي ”من“ ايفا مي كنند و به منظور شناخت «آنسامبل روابط اجتماعي» بايد عملكرد آن ها با نگرشي انتقادي زير زره بين قرار داده شود. پاسخ مربي به چنين پرسشي، با لبخندي دوست داشتني، آن خواهد بود كه اين مساله ارتباطي با تمرين ما در دوره كنوني ندارد. موضوع در اينجا تنها مساله «تحرك» ”من“ است كه مايل است «حقيقت هاي جديدي را بشناسد». جالب است، با نظر ”توم كروز“ در اين ارتباط آشنا شويم: من مي خواهم «واقعيت هاي جديدي» را ايجاد سازم. با اين سخنان، انسان به ياد تعريف «تحرك» هوبارد «براي زنده ماندن در هشت تظاهر آن» مي افتد: ديناميسم خود، ديناميسم- جنسي، ديناميسم- گروهي، ديناميسم- انسانيت، ديناميسم موجودات، ديناميسم- كهكشان، ديناميسم- روحي، ديناميسم بي پايان و يا پروردگاري. (رون هوبارد، كارپايه انديشيدن، ص ١٤٥)

«حقيقت هاي جديد»، بيان هايي كمكي هستند به منظور تكه تكه كردن حقيقت به پاره هايي سحرآميز. در اين روند، اين كه «كور ديناميك» يا سينتولوژي به خدمت گرفته شود، بي تفاوت است. هر دو نوعي از غيرعقلانيت جديد هستند كه وظيفه آن به كمك ترفندها با ظاهري علمي، جدا سازي ”من“ از واقعيت وجودي آن است.

يك ”حقيقت“ «روحي- متافيزيكي» كه بر پايه شناخت «احساسي» استوار شده است، بايستي در اين كلاس ها جايگزين واقعيت مشخص شود. «راهي كه از سرچشمه احساسي آغاز شده است، بايستي اكنون به سوي جهان بيروني طي شود و تجربه ها مشخص را در زندگي روزمره درك كند.» (برنهارد ماك، فريبورگ، پايه گذار «انستيتوي كور- دين). اين انستيتو به عنوان معرف خود كنسرن زيمنس، بانك آلمان، تلكوم، پورشه، مركله، آليانس، DASA  را مي نامد. اين شركت ها در «دويچه رايش» نازي ها نيز در اين باره تجربه جمع آوري كرده بودند كه چگونه مي توان انسان ها را از خود بيگانه و درونشان را خالي كرد تا از آن ها رباط هاي سودمند و ”من“- سرباز مطيع ساخته شود.

”من“- مدرن كه توسط مديران كنسرن ها، سياستمداران، سازندگان افكار عمومي در رسانه ها (مديا) و ژنرال هاي ارتشي به عنوان ”اتم“ جامعه بازشناسي شده است، با كلمات ابريشمي در آغوش گرفته مي شود و مورد دستكاري قرار مي گيرد تا با احساس اطمينان به خود و به مثابه ”من“ خوشبخت، پرتحرك و موفق، در خدمت نظام حاكم به خدمت گرفته شود. هنگامي كه درباره ”احساس“ در اين نظام نابود كننده هسته گونه انسانيِ ”من“ صحبتي به ميان آورده مي شود، هدف هميشه سلطه بر احساس شنوايي فرد و «قابليت ارتباطي» اوست. همان طور كه شناخته شده است، چشم نمي توان ”روح“ فرد را ببيند، اما مي تواند وضع مشخص انسان ها را مشاهده و درك كند. از اين روي بايد «نگرش» به واقعيت از طريق دستكاري زبان تغيير يابد. بايد «واقعيت هاي جديدي» ايجاد شوند، تا به مثابه مديران و يا فروشندگان، قادر به شناخت احساس شرمندگي، همدردي، خشمگيني يا منقلب شدن ديگران به عنوان واقعيت عيني هستي فرد، نباشند. هنگامي كه مديران جديد، مشاوران، Coach، از «احساس» صحبت مي كنند يا هر نامي كه بندبازان غيرعقلاي هدايت كننده انسان به آن مي دهند، آنوقت بايد دانست كه ما از كوشش براي دستكاري- تحميق نگرش ”من“ دور نيستيم.

به قول رون هوباد، «علوم مدرن با بي پروايي بر صخره بي خدايي نشسته اند» و مي انديشند كه «انسان تنها از لجن و گل ساخته شده است. علوم، وجود روح را نزد انسان نفي كرده است.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ٢ ١٠٩). «سينتولوژي رشته اي از پسيكولوژي است.» (رون هوبارد، كارپايه انديشيدن، ص ١٥) «سينتولوژي ديالكتيك ماترياليستي را با عنوان ”پسيكولوژي“ تعريف نمي كند، بلكه ”پسيكولوژيِ“ سينتولوژيست، قابليت هاي انسان را مورد بررسي قرار داده و آن ها را تعريف مي كند. اين آموزش از رشد ”ديانتيك“ [آموزش درباره درمان دردها به كمك شيوه هاي پسيكولوژيك] سرچشمه مي گيرد كه خود بر رشد ٤٠٠ ساله قابليت هاي- پسيكولوژي مبتني است.» (همانجا، ص ١٥)

”من“، از سرچشمه احساس، خواست و روح خود برمي خيزد. چنين ادعايي را همه انديشه هاي غيرعقلايي مطرح مي سازند. سينتولوژيست ها، همانند كرآسيونيست ها Kreationist (معتقدان به خلق هدفمند انسان توسط پروردگار)، موتاسيون و تاريخ اولوسيون تكامل انسان را نفي مي كنند. (همانجا، ص ٧٠) علوم، انسان را به «وجودي همانند ماشين، بدل ساخته است.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ص ١١٠)  چنين ادعايي در ابتدا تعجب برانگيز به نظر مي رسد. بالاخره سينتولوژي مدعي است، شيوه اي علمي مي باشد. اما انديشه غيرعقلايي هميشه دشمن علم و ترقي عيني است. چه نظريات ارنست يونگر Ernst Junger  كه «آتومات ها» را مورد انتقاد قرار مي دهد، يا رودلف اشتينر Rudolf Steiner كه آرزو دارد به آن زمان بازگردد، «هنگامي كه هنوز تكنيك مستقل شده از طبيعت بوجود نيامده بود، دوراني كه در آن انسان روح را در جهان بيني خود جا داده بود.» (جملات قصار، مارس ١٩٢٥)، از اين قماشند.

علوم و تكنيك دستاوردهاي انساني هستند كه با دقت و شناخت انسان انديشمند ايجاد شده اند و به باز توليد واقعيت مي پردازند. شيوه بررسي در علوم و تكنيك، شيوه شناخت زنجيره علّي علت و معلول هاي مشخص در شدن هستي طبيعي و اجتماعي مي باشد. به عبارت ديگر، شيوه بررسي علمي، پايبند به بازتوليد تاريخي واقعيت است. دستكاري هاي غيرعقلايي كه تنها بخش هايي از علوم را به خدمت مي گيرند و نسبت به زنجيره علّي علت و معلول ها در كليت هستي پي گير نيستند، سدي را در برابر شناخت انسان از واقعيت تشكيل مي دهند. آن ها نمي خواهند بدانند كه چرا ارتشأ، بيكاري، بحران، جنگ ها يا نابودي طبيعت مركز ثقل عملكرد امپرياليسم است.  آن ها تنها مايلند با پاسخ گفتن هر چه بيش تر به نيازهاي كمّي، «زنده بمانند».

اگر چه علوم و تكنيك بخش جدايي ناپذير در توليدِ انبوه در صنعت و كشاورزي سرمايه داري انحصاري هستند، اما آن ها ابزار ساده توليد را تشكيل مي دهند كه تنها مي توانند مبتني بر هدف ”من“، به سود و يا عليه انسان به كار گرفته شوند. علوم و تكنيك مسئوليتي در برابر فضاحت ها در ارتباط با فروش مواد غذايي گنديده، آزاد شدن گازهاي سمي در محيط زيست، توليد و به كارگيري بمب اتمي و يا نابساماني ها در بيمارستان ها ندارد. با توجه به نابساماني ها برشمرده شده، هوبارد خواستار نابود كردن بمب هاي اتمي نمي شود، بلكه خواستار «پيروزي سينتولوژي بر بمب اتمي در يك مسابقه دو مي شود.» (رون هوبارد، كارپايه انديشيدن، ص ١٣١)  با بياني ديگر: هنگامي كه سينتولوژي، يعني هنگامي كه امپرياليسم آمريكا همه جهان را تصاحب كرد، آنوقت بمب اتمي نيز اهميت خود را از دست مي دهد. [زماني كه حاكميت كشور مورد تجاوز نظامي، تابع كامل و مجري صد در صدي برنامه امپرياليستي شد، حضور نظاميان امپرياليستي در آن غيرضروري مي شود. در كوزوو و افغانستان و عراق و … هنوز چنين وضعي ايجاد نشده است.]

«هنرمندي تتانِ» آقاي رون هوبارد

آموزش هوبارد مدعي آنست كه آموزشي است كه كليت هستي را در نظر دارد. البته با چنين ادعايي نمي تواند جاي هنر در اين آموزش خالي بماند. او مي نويسد: «هر هنرمند خلاق كه در جدول درجه بندي ”تن“ سقوط مي كند» به همان نسبت براي اينكه بتواند «نيروي محركه اي را براي خلاقيت به كار اندازد، ناتوان تر مي شود تا حدي كه ديگر اصلاً قادر نخواهد شد با چنين نيرويي در ارتباط قرار گيرد.» (رون روبارد، علم زنده ماندن، ص ٤٥٣)  هنر «انديشه- ذهن Mind زيباشناسانه» است كه كليت «تتان را به كار مي گيرد.» (همانجا، ص ٥٢)

بدين ترتيب، هنر به مثابه جهاني مستقل در انديشه اجتماعي و از اين طريق، وسيله بروز خود آگاهي انسان، نابود مي شود. هنر گويا تظاهر «تتان» است! هنرمندي كه در جدول “تن“ ارتقا مي يابد كه همان طور كه مي دانيم، عبارت است از پذيرفتن هر آنچه «آديتور» از او طلب مي كند، شكل هنر او تغيير مي يابد و «در تظاهر خود تقويت مي شود و در ارتباطات خود موفق تر مي گردد». (همانجا، ص ٤٥٣) «هنرمند، ”تتان“ خود را به فرهنگ موجود مي افزايد، اين در حالي است كه بدون ”تتان“، هنر، واكنشي باقي مي ماند.» (همانجا، ص ٤٥٥)  يك هنرمند منتقد كه كمونيست است و در نتيجه در جدول ”تن“ داراي پائين ترين درجه ٥ر١ است، بايد در ابتدا توسط آديتور در جدول ”تن“ به بالا ارتقا داده شود، تا بتواند به طور خلاق نيروي «تتان“ را به كار گيرد. به عبارت ديگر، او بايد نخست از كمونيست بودن يا «قر» زدن دست بكشد. «افرادي كه در جدول تن در مدارج پائين قرار دارند، اغلب از اين روي به هنر روي مي آورند، تا با تعويض انبوه افرادي كه با آن ها رابطه جنسي دارند، رفتار غيرطبيعي و اخلاق بي بندبارنه را توجيه كنند.» (همانجا، ص ٤٥٦)  «هنگامي كه زندگي هنرمند ناپاك مي شود، هنر نيز ناپاك مي شود.» (همانجا، ص ٤٥٧)

كسي كه با هنرش انگشت بر نابساماني هاي جامعه مي گذارد، يا حتي تظاهر ارتباط از طريق ازدواج و ايجاد خانواده بورژوازي را مورد انتقاد قرار مي دهد، با اين هدف كه عشق و لذت و عقلانيت را برجسته ساخته و مورد تائيد قرار دهد، با مُهر هنرمند «ناپاك» مزين مي شود كه گويا جامعه را ننگين مي كند. در اين زمينه سينتولوژي تفاوت فاحشي با نظريات نخبگان بورژوازي اروپايي از خود نشان مي دهد كه براي آن ها، آزادي هنرمند برپايه خواست و اينتوسيون او قرار دارد. هر كسي مجاز است بدون پايبندي به دگمي، احساس خلاق خود را به كار گرفته و ارايه دهد. در اين ارتباط، واكنش احساسي هنرمند، آغازي است براي او به منظور شناخت واقعيت با اين آرزو كه واقعيت را تغيير دهد.

درك غيرعقلايي از هنر، به معناي ترك پرسش علمي درباره احساس در هستي انسان است. احساس بايد خود را در انطباق قرار دهد با هدف حساب شده اي كه به ارزش هاي غيرعقلايي منتهي مي شود. هدف چنين برداشتي، تبديل انسان به فرد تحت سيطره مي باشد. وظيفه چنين برداشتي، مانع تبديل شدن انسان به سوبيكت- انسان تاريخي به منظور شناخت و درك خود مي باشد.

قدرت امپرياليستي كه خواستار برقراري سلطه خود بر ديگران است، اگر مايل است از توده ها با موفقيت خواستار «جانفشاني» سربازگونه بشود، بايستي پاسخي به پرسش درباره معناي وجود انسان بدهد. از اين روي، قدرت امپرياليستي مي تواند ايدئولوژي خود را در هنر تنها در دوران هاي خودكامگي سلطه خود كه در آن سرمايه مونوپولي حاكميت مطلق خود را برقرار ساخته است، حاكم سازد. هنگامي كه چنين دوران هايي پايان مي يابند، هنر مورد نظر آن ها نيز نابود مي شود. سينتولوژيست ها و فاشيست ها دقيقا به اين امر واقف هستند.

انديشه غيرعقلاني سينتولوژي كه تفاوت چنداني با غيرعقلانيت فاشيستي صليب شكسته ندارد، از هنر نفي همه ماديات و معنويت از يك سو و تمايل به «تتان» و «روح» را از سوي ديگر خواستار است. اين نكته در صليب شكسته ”كيچ“ گونه [هنر مبتذل] سينتولوژي ديده مي شود كه آن را در همه كليساهاي سينتولوژي به مثابه علامت شناسايي خود به كار مي گيرند.

«گذار از احساسات از طريق برقراري سلطه روح، هدف هنر و علوم است.» (رودلف آشتينر، گ آ ٢، ١٩٩٥، ص ١٣٣) بدين ترتيب گويا هنر و علوم سرچشمه ادراك و شناخت انسان را نابود مي سازد. بدون احساس، همه چيز مرده است و تحت سلطه هدف هايي قرار دارد كه در خدمت انساني كردن احساسات انسان نيستند. عشق، اروتيك، عقلانيت، مقاومت و ارزش هاي انساندوستانه عقلايي بدون ادراك آنچه كه ارگان هاي حسي ما به ما منتقل مي كنند، زمينه شناخت ما از واقعيت نخواهند بود. آن طور كه برشت مي گويد: «نه هنرمندان و نه تاريخ نگاران مي توانند خود را از گناه درباره وضع حاكم آزاد اعلام كنند و نه مي توانند خود را از وظيفه خود براي تغيير آن، دور نگه دارند.» (برتولد برشت، كليات، جلد ٦، ١٩٩٧، فرانكفورت، ص ١٢٧)

عقلانيت، اخلاق و هنر نزد هوبارد واقعا قرباني مي شوند، تا بتواند «زنده ماندن» امپرياليسم ممكن گردد.

نياز به انسان دوستي مشخص

طبق گزارشي كه اخيرا  منتشر شده است، ساليانه حدود ٣٠٠ هزار نفر به علت تغييرات جوي كشته مي شوند. …آن طور كه جفري ساكس، گزارشگر ويژه سازمان ملل براي هدف هاي هزاره سازمان جهاني براي مبارزه با فقر و گرسنگي اعلام كرده است، نابودي محيط زيست، كار كودكان، خريد و فروش انسان، جنگ بر سر منابع طبيعي، بيكاري و رشد فقر از يك سو، رشد ثروت در كنار بي پناهي و سرگشتگي، ترس و ترس فزاينده افراد هر روز بيش تر منزوي و به حاشيه جامعه رانده شده از سوي ديگر، كانون هاي ”عقلانيت هدفمند“ ترقي فرهنگي نظام بروژوازي دوران افول را تشكيل مي دهد.

”عقلانيت هدفمندِ“ ايدئولوژي اقتصادي، سياسي، آموزش و تربيت، علوم و هنر اين دوران انحطاطي نظام سرمايه داري مي كوشد به انسان ديكته كند كه چه چيز درست و چه چيز نادرست است. عقلانيت به چيزي گفته مي شود كه در خدمت هدف ”عقلايي“ اين نظام [انباشت سود و سرمايه و تمركز ثروت و قدرت در اختيار صاحبان سرمايه] قرار دارد. اين ايدئولوژي، آنچه را در تائيد آن نيست، ”غيرعقلايي“ مي نامند. انساني كه با تن دادن به اين ”عقلانيت هدفمند“، خود را به عنوان سوبيكت- انسان تاريخي نابود مي سازد، هدف هايش در واقع مي بايستي از يك عقلانيت انساندوستانه براي گونه انساني پيروي مي كرد. چنين انساني اما اكنون در چنگ ”عقلانيت هدفمند“ نظام سرمايه داري دوران افول گرفتار و در خدمت آن قرار دارد.

تا زماني كه ”عقلانيت هدفمند“ كه توسط مرداني تعيين مي شود كه در پس بسياري از داده هاي علم، اقتصاد و سياست قرار دارند و چگونگي هستي اجتماعي را تعيين مي كنند، انسان ها به «پوسته احساس- من» خُرد خود پناه مي برند و دچار سرخوردگي، سرگشتگي، آز، حرص، جبر و اعتياد، گرفتار در نبرد رقابت با ”من“هاي خُرد ديگر مي شوند و يا خود آن را به راه مي اندازند.

تا زماني كه ”عقلانيت هدفمند“ عملكرد انسان را تعيين مي كند كه بايد تنها مبتني بر «داده ها» عملي گردد، انسان قادر نخواهد بود به عنوان سوبيكت- انسان تاريخي، شرايط زندگي خود، «آنسامبل روابط اجتماعي» را درك كند و زندگي خود را با خلاقيت بر پا سازد. در چنين شرايطي بسختي مي تواند ”من“- خُرد، به اندويديوم واقعي تبديل شده و به فرديت يكتا و آزادي خود دست يابد. امري كه تنها هنگامي ميسر خواهد بود كه برتري ”عقلانيت هدفمند“ ايدئولوژي بورژوازي دوران افول با عقلانيت متناسب تاريخي با محتواي انساندوستانه براي گونه انساني جايگزين شده باشد. …

”عقلانيت هدفمند“ امپرياليستي مي كوشد به كمك همه وسايل ممكن، سلطه جهاني خود را به منظور برتري در بازار، بر منابع اوليه و انسان برقرار كند. اين هدف گيري به غايت ضدانساني است و تنها ”قانون ارزش“ در نظام سرمايه داري را به رسميت مي شناسد. از آنجا كه سلطه امپرياليستي هنگامي مي تواند خود را تحميل كند كه بسياري از افراد منفرد شده و خُرد آن را به مثابه ترقي براي زندگي خود بپندارند، مي كوشد هدف خود را در يك پوشش «احساسي»، در پوشش يك «آرمان» ارايه دهد. جنگ تنها زماني مي توان به مورد اجرا گذاشته و به پيروزي نايل گردد، هنگامي كه مدعي دستيابي به يك «آرمان» است. [مبارزه عليه كمونيسم، توتاليتاريسم، تروريسم و …]

«آرمان»ها، به قول هگل، پيام هايي هستند كه از خارج وارد نظر انسان ها مي شوند. برخلاف «انديشه» كه راه دستيابي به سعادت را به طور فعال جستجو مي كند، «آرمان»ها به طور منفعل ”راه“  دستيابي ”من“ منفرد و خُرد را به سعادت به او القا مي كنند. ”من“ منفرد شده، در جستجوي راه به سرزمين سعادتمند، به طور منفعل به «آرمان»ها تن مي دهد، تا از تنهايي، نااميدي و سردرگمي رهايي يابد.

جنگ هاي امپرياليستي بهيچ وجه ادامه سياست با ابزار اقتصادي و سياسي نيستند، بلكه هميشه با تبليغات تحميق كننده براي آرمان هاي غيرعقلايي همراهي مي شوند كه در خدمت ”عقلانيت هدفمندِ“ اقتصادي و سياسي جنگ طلبان در برابر رقباي ديگر، خلق هاي ديگر و ملت ها قرار دارد. بدون «آرمان» هاي غيرعقلايي، هيچ خلقي به خود اجازه نمي دهد از خلق هاي ديگر نفرت داشته باشد. بدون نفرت، جنگي نخواهد بود! از اين روي است كه بايد نفرت به كمك معيار ارزش غيرعقلايي ميان خلق ها [ميان سني- شيعه، كاتوليك- پروتستان] ايجاد شود، تا بتوان جنگ امپرياليستي را به منظور دسترسي به هدف هاي عقلايي ”عقلانيت هدفمند“ براه انداخت.

«آرمان»هاي دموكراسي، تساوي حقوق، جامعه باز، فرديت، آزادي مطبوعات و بيان نظر، آزادي سفر و… ابزار ظاهري هستند براي برقراري سلطه لوبي ها سياستمداران و مديران. تا زماني كه آن ها بتوانند خود را در پشت اين حقوق دموكراتيك صوري پنهان سازند، به هدف هاي غيرعقلايي خود دست خواهند يافت، مگر آنكه اين ترفندها با ظاهري فريبنده، توسط توده ها برملاگردد. … اما هنگامي كه اين ظاهرسازي برملا مي شود و باتون پليس بر سر تظاهر كنندگان فرود مي آيد، آنوقت حاكمان با اشاره به ”حق انحصاري دولت براي سركوب“، از منافع اقتصادي خود دفاع مي كنند.

چنين وضعي تا آن زمان قابل دوام است كه طبقه كارگر و لايه هاي مياني جامعه درك كنند كه بنا به وظيفه اي كه در برابر منافع گونه انساني دارند، سوبيكت- انسان تاريخي اي هستند كه بايد به دفاع از منافع اقتصادي انسان ها در برابر حاكمان بپاخيزند.

”آزادي“ جاي ويژه اي در «آرمان» هدف عقلايي حاكمان دارد. همه جا از آزادي فرد صحبت مي كنند، تا به اثبات برسانند كه اين ارزش شكوهمند سرمايه داري دوران افول براي انسان از چه مقام والايي برخوردار است.

هگل ميان «آزادي گونه» و «آزادي فرد» تفاوت قايل است كه «تنها براي آن فرد است». «آزادي گونه اما آزادي به مفهوم عام است و نسبت به اين يا آن فرد و واقعيت وجود آن ها، بي تفاوت مي باشد». (هگل، ف. جلد ٣، ص ٢٢١)   … مفهوم آزادي براي هگل در ارتباط با نيازهاي خُرد فردي انسان قرار ندارد. اين برداشت هگل در سرمايه داري دوران افول براي انسان قابل لمس نيست. از اين روي ”آزادي“ براي انسان در سرمايه داري دوران افول، تنها به مثابه «آزادي موجود فردي» [آزادي هاي فردي و نه اجتماعي] معنا مي يابد.

«احساس آزادي فردي كه در آگاهي انسان بازتاب مي يابد، روندي انديشه اي را تشكيل مي دهد كه گويا از واقعيت عيني وجود انسان در جامعه مستقل مي باشد. اما اين برداشت، تنها درباره تعريف مفهوم آزادي صدق مي كند و ارتباطي با آزادي واقعي ندارد. از اين روي بيگانه شدن انسان در جامعه سرمايه داري كه پيامد قوانين اقتصادي عيني اين نظام است، مي تواند تنها به كمك عمل عيني، يعني از طريق پراتيك اجتماعي انسان كه عملكردي واكنشي  و آگاهانه است و تنها توسط كنش فعال بخش بزرگي از سوبيكت ها در نظام سرمايه داري دوران افول موثر واقع مي شود، برطرف گردد. «اما اين شناخت از اهميت بزرگي برخوردار است كه نابود كردن بيگانگي نه توسط فعاليت فردي [و براي خواست هاي خُرد]، بلكه به كمك توده هاي بزرگ [براي دفاع از منافع گونه انساني كه منافع خُرد را نيز در بر مي گيرد] ممكن مي شود.» (ژورژ لوكاش، انتولوژي، جلد دو، ص ٦٨٢) [اهميت برخورد سياسي با هدف برجسته ساختن منافع طبقاتي و طرح مساله مالكيت در مبارزه اجتماعي به ويژه در دوران هاي برش هاي انقلابي، از اين امر ناشي مي شود]

آزادي و حقوق بشر و ارج شخصيت انسان كه توسط جامعه بورژوازي به افراد وعده داده مي شود، امري صوري را تشكيل مي دهد، زيرا اين وعده، آزادي را به عنوان آزادي از هدف هاي راسيونال اقتصاد بورژوازي درك نمي كند، آگاهي انسان را در ارتباط با خلاقيت كليت هستي انسان نمي داند، بلكه آن را تنها به صورت صوري، حقي براي انسان مي داند. به جاي آنكه اين آزادي به معناي كوشش براي شكل بخشيدن به هستي كنوني درك شود، آن را به خودي خود به معناي هستي آزاد اعلام مي كند.

فعاليت سينتولوژي براي «حقوق بشري» كه توسط بسياري از نمايندگان مجلس نمايندگان آمريكا در صفحات اينترنتي خود اعلام و مورد تحسين قرار مي گيرد، تنها يكي از «آرمان»هايي است كه آن ها مي خواهند توسط آن انسان هاي بيشماري را، صرفنظر از رنگ پوستشان، با «Freedom»  (كه نام يك مجله سينتولوژي در ايالات متحده آمريكاست) و به مضمون ”حقوق بشر آمريكايي“ درك مي شود، در ارتباط قرار دهند. همان طور كه امري شناخته شده است، نظاميان امپرياليسم آمريكا نيز در ارتباط با همه جنگ هاي ايالات متحده در سراسر جهان، از آن دم مي زنند كه مي خواهند در همكاري با ناتو تنها از «آزادي» و «حقوق بشر» در سراسر جهان دفاع كنند. آن زمان كه دولت هاي عضو ناتو مي خواهند از حقوق آلباني تبارهاي كوزوو و نه كردها [فلسطيني ها، و …] با زور اسلحه دفاع كنند، اين نشاني از انتخاب دلبخواهانه و ”عقلانيت هدفمند“ آن ها دارد. اما جنگ هوايي اراده گرايانه [ازجمله اكنون با هواپيماهاي بي سرنشين] امپرياليسم كه مي خواست به كمك آن اقدامي مطابق با اخلاق و «دخالتي انسان دوستانه» نمايانده شود، درست حقانيت ”دفاع“ از حقوق بشري را نفي مي كند. دخالت هاي ناتو در دوران كنوني از اين روي، تجاوزهاي نظامي امپرياليستي را تشكيل مي دهند كه با هدف تصاحب سرزمين هاي بيگانه به منظور دستيابي به منابع اوليه و ايجاد پايگاه هاي نظامي انجام مي شوند.

از اين روي سينتولوژي ابزار ”نرم“ است براي جلوه دادن اين اقدامات امپرياليستي كه تحت عنوان «دخالت انساندوستانه» نقش بزرگي را در تبليغات رسانه هاي امپرياليستي ايفا مي كند و بخش پراهميتي را در استراتژي و ايدئولوژي برنامه ريزان ناتو تشكيل مي دهد. گرگان در لباس ميش! «درواقع اما ناتو پس از فروپاشي اتحاد شوروي و از بين رفتن اتحاديه ورشو، چيز ديگري نيست جز ابزار اعمال نظم امپرياليستي در دست ايالات متحده و مسئول براي هزاران قرباني انساني و فاجعه هاي بي شمار براي خلق هاي بالكان، افغانستان، عراق، غزه. ماشين جنگي كه با سلاح دامن زدن به نفرت و دو دستگي ميان خلق ها، جهان را به خوب و بد و خلق ها را به خلق هاي اول و دوم تقسيم مي كند.» (ميكيس تئودراكيس، جهان جوان، ٢٠٠٩ر٤ر٢)

تساوي ظاهري انسان ها، آن طور كه از طريق شركت در روند توليد و كار اجتماعي در نظام سرمايه داري تبلور مي يابد، در فئوداليسم وجود نداشت. در فئوداليسم انسان آزاد و غيرآزاد وجود داشت. آناني كه آزاد از كار هدفمند اجتماعي بودند، مي توانستند زندگي خود را به طور دلخواه سازمان دهند. غيرآزادها راهي به سرزمين آزادي آزادها نداشتند. غيرآزاد ها به مثابه انسان برداشت نمي شدند، بلكه به مثابه ابژكت – ابزار و بازيچه دست سوبژكت هاي حاكم تلقي مي شدند. تساوي، به مثابه اصل اخلاقي حاكم بر گونه انسان، در فئوداليسم وجود نداشت.

كار بيگانه شده از انسان كه همه جا حاكم شد، زمينه  عيني برقراري تساوي ظاهري ميان انسان ها را در نظام سرمايه داري بوجود آورد. سرمايه داري سرزمين «آزادي وجود» را براي همه برپا نمود. براي سرمايه داران و مزدبگيران. هر دو به بخشي از سوبيكت- انسان تاريخي دوران بوژوازي تبديل شدند. وحدت جامعه بورژوازي، در وحدت دو طبقه مجزا از هم به وجود مي آيد: مزدبگيران و سرمايه. تضاد در اين وحدت، تضادي عيني است كه به طور متفاوت وارد آگاهي هر دو بخش سوبيكت- انسان تاريخي نظام بورژوازي مي شود. از آنجا كه طرف سرمايه، بخش حاكم را نيز تشكيل مي دهد، سلطه ايدئولوژي جامعه بورژوازي دوران افول را نيز بر كل جامعه برقرار مي سازد. به كمك برداشت ايدئولوژيك، انسان ها برخوردهاي مبتني بر تضاد منافع را در ذهن خود سامان مي بخشند كه در زندگي عيني، يعني در روند توليد بيگانه شده اجتماعي و تصاحب شخصي ماحصل آن توسط صاحبان سرمايه، ايجاد مي شود.

”عقلانيت هدفمند“، يعني ارزش هاي غيرعقلايي از منظر انسان شناسانه گونه انساني، ايدئولوژي حاكم را تشكيل مي دهد. اين ارزش هاي غيرعقلايي، امكان شناخت سوبيكت را نسبت به واقعيت خودساختهِ اجتماعي اش، محدود مي كند. غيرعقلانيت مانع شناخت تحرك متضادها در جامعه طبقاتي بورژوازي كه در وحدت هويت سوبيكت- انسان تاريخي وجود دارد، مي شود و به طور مدوام بيگانگي هاي جديد به وجود مي آورد كه با نابودي طبيعت و انسان، آزادي و همچنين عقب گردهاي قهقرايي همراه است. اين غيرعقلانيت با ظاهر ”عقلانيت هدفمند“ [ارتقاي هر روز بيش تر توليد انبوه!]، مانع شناخت اين ضرورت مي شود كه انسان بتواند در وحدت جامعه بورژوازي، تضاد عيني موجود را در آن بشناسد و درك كند كه اين تضاد، از ”عقلانيت هدفمند“، يا همان غيرعقلانيت حاكم بر كليت نظام سرمايه داري ناشي مي شود. محدوديت ايجاد شده براي شناخت تضاد عيني دروني نظام سرمايه داري، مانع آن مي شود كه سوبيكت- انسان تاريخي بكوشد به طور آگاهانه تضاد ها را در هماهنگي با منافع گونه انساني بر طرف ساخته، برپايي تاريخ آينده را به سود گونه انساني تحقق بخشد. ”عقلانيت هدفمند“ نظام سرمايه داري و غيرعقلانيت حاكم بر كليت آن، مانع آن هستند كه رشد هنر و فرديت واقعي فرد فرد بي همتاي انسان تاريخي در جامعه بورژوازي، عملي گردد.

”عقلانيت هدفمند“ براي جايگاه تاريخي  سوبيكت و غيرعقلانيت حاكم جايگزيني را كه خود در انديشه يافته است، قرار مي دهد: «تتان» (رون هوبارد)، «علم غيب» (رودلف اشتينر)، «خواست براي دستيابي به قدرت» (فردريش نيچه) يا «آرمان هاي خود» (اوسوالد اشپنگلر) از زمره آناني هستند كه چنين غيرعقلانيتي را به انسان القا مي كنند. نقطه مشترك اين غيرعقلانيت ها آنست كه گويا رابطه اي با تضادهاي عيني مشخص در هستي سوبيكت- انسان تاريخي واقعي ندارند. «تتان»، «علم غيب»، قوانين فاشيستي نژادپرستانه، «خواست براي دستيابي به قدرت» و يا «اخلاقيات اقتصادي» [الزامات جهاني سازي]: گويا داراي همه نوع منشأ هستند، به جز ناشي از منشاء ايدئولوژي سرمايه داري دوران افول بودن. گويا برپايي تاريخ هستي سوبيك توسط او امري بكلي نادرست و ناممكن بوده و «تاريخ به پايان» خود رسيده است!

غيرعقلانيت مدرن مي خواهد آگاهي گونه انساني را نابود سازد و به اين منظور، فرد را از كليت هستي آن جدا مي سازد. «آزادي متكي به نفس» را غيرعقلانيت مدرن مي خواهد نزد انسان تاريخي كه خواستار برپايي آگاهانه تاريخ هستي خود است، و از اين طريق خواستار دفع غيرعقلانيت است، نابود سازد.

غيرعقلانيت كه ايدئولوژي امپرياليستي آمريكا و اروپا را تشكيل مي دهد، از عملگرايي Pragmatism پيروي مي كند كه هستي واقعي اجتماعي را به بخش هاي مختلف تقسيم مي كند كه گويا با كليت هستي آن ها اصلا ارتباطي ندارند. عملگرايي، روندهاي اقتصادي ضروري را آن چنان تنظيم مي كند كه گويا نظمي طبيعي- الهي و غيرايدئولوژيك هستند. پژوهش و علوم بايستي به مثابه «سرمايه فكري» به خدمت گرفته شوند. ايدئولوژي غيرعقلاني توسط اين عملگرايي به آگاهي سوبيك- انسان تاريخي خُرد و منفرد شده بورژوازي دوران افول، به مثابه چيزي گويا بكلي مستقل، منتقل مي شود.

برداشت گذشته انسان از طبيعت با رشد علوم تغيير يافت. ريشه گويا آسماني آن كه كليسا مي آموخت، نابود شد. اكنون بورژوازي دوران افول مي خواهد آن را با ايدئولوژي فرديت منفرد شده و رقابت بين آن ها جايگزين سازند. هدف اين برنامه، ايجاد وحدت در آگاهي دو بخش متضاد در جامعه بورژوازي [پرولتاريا و سرمايه] و نفي طبقاتي بودن جامعه سرمايه داري است.

آنچيزي كه نبايد وجود داشته باشد: «آزادي ناشي از خود آگاهي» است با اين پيامد، كه انسان نتواند تضادهاي موجود در هستي خود را تشخيص داده و به منظور برطرف ساختن آن ها وارد عمل شود. بدون آزادي در انديشيدن به ويژه درباره شرايط اقتصادي و محدوديت هاي ناشي از آن و دور انداختن بندهاي منافع خُرد، اخلاقيات، عقلانيت و عشق ورزيدن به انسان به اصل عمده نزد سوبيكت- انسان تاريخي بدل نخواهد شد و رهايي از بندهاي بيگانه شدن انسان، عملي نخواهد گشت. تنها با انديشيدن در باره «انسامبل شرايط اجتماعي» (ماركس)، هستي به هستي داراي همبستگي، انسانيت و سوسياليستي تبديل مي گردد.

جستجوي آن هماهنگي كه براي يافتن آن، بورژوازي دوران افول ما را به سراغ درون انسان مي فرستد كه بايد آن را از طريق غور دريافت [مراسم درويشي، متاسيون و غيره]، در آن لحظه كه با واقعيت عيني اجتماعي روبرو مي شود، فرو مي ريزد. پاسخ واقعي به زندگي انساني، به نظر لوكاش، «تنها از طريق نفي در نفي فرديت خُرد در شخصيت انسان منفرد شده و حفظ فرديت انساندوستانه در شخصيت انسان تاريخي [كه راه دستيابي به آزادي فردي را در جامعه (مانيفست كمونيستي) نشان مي دهد] ممكن است… (ژورژ لوكاش، استتيك، جلد دو، ص ٨١٦)

انساندوستي ماركسيستي «بزرگترين تحقير انسان را در سلطه آن شرايط تاريخي هستي انسان ارزيابي مي كند كه در وابستگي هاي طبقاتي او ريشه دارد و شخصيت او را به مخاطره مي اندازد.»  هومانيسم ماركسيستي كه برخلاف هومانيسم انتزاعي كه نه دشمنان انسان را مي شناسد و نه با آن ها به مبارزه برمي خيزد، هومانيسمي علمي و انقلابي است كه هدف آن دسترسي به جامعه بي طبقه است. اين يك انسان دوستي مشخص است. [زنده ياد احسان طبري در نوشتار ”هدف زندگي چيست“، مضمون اين انسان دوستي مشخص را «بپا داشتن كاخ پيروزي و سعادت و عظمت انسانيت …» مي نامد (يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، ص ١٠٧)]

تنها با انديشه ديالكتيك- ماترياليستي مي تواند سوبيكت- انسان تاريخي در سرمايه داري دوران افول خود را از وابستگي هاي تاريخي- اجتماعي و زندگي نامه فردي (بيوگرافيك) منفرد شده، آزاد سازد [احسان طبري: افعيان خوش نگار پندار را از كلبه خود برانيم وپاي در جاده اي نهيم كه به كوه ياقوت مي رود]. از اين طريق، محمل اخلاقي واقعي نزد فرد انسان بوجود مي آيد. فرد به چنين شخصيت واقعي هنگامي نايل مي شود كه «بتواند تناسب درستي از درون و بيرون، از جهان عيني و شخصيت انساني خود، از ضرورت و آزادي را در تصميمات و عملكرد خود تحقق بخشد.» (ژورژ لوكاش، استتيك، جلد يك، ص ٧٨٤)

***

انسان دوستي مشخص در انديشه احسان طبري نيز در نوشتارهاي متعددي با ظرافت روح و بيان شخصيت او، خود مي نمايد:

در نوشتار ”هدف زندگي چيست“، طبري مضمون اين انسان دوستي مشخص را «بپا داشتن كاخ پيروزي و سعادت و عظمت انسانيت …» مي نامد (يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، ص ١٠٧) او «سعادت واقعي و عيني» انسان را نبرد براي «تامين حداكثر متنوع ترين و متحرك ترين نيازمندي هاي جسمي و روحي فردي و اجتماعي انسان در توافق با انسان هاي ديگر …» اعلام مي كند (همانجا) و در ”با پچپچه هاي پائيز“ (ص ١٢) سرشت «مردمش» انسان را «با همه طنين بلورينش» بر مي شمرد:

ولي ما در اين دهكده نمي ايستيم.

و ما مسافران ابديم و جوياي زباني ديگر.

و ما نرگس خودپسند دشتيِ نيستيم كه در چشمه سارها بخويش مي نگرد.

ما تاك آسماني هستيم و به سوي فرازماني، به انجام مي رويم.

ما ذرات نوريم. دانه هاي زرين در اين كاه بيهوده ايم. ما سنگلاخ ستارگان را در مي نورديم. ما دارنده عنواني شگرفيم: انسان!! نه مار، نه مور، نه بدبده، نه غوك، نه هزارپا، نه خرزهره: انسان!  با همه طنين بلورينش.

افعيان خوش نگار پندار را از كلبه خود برانيم وپاي در جاده اي نهيم كه به كوه ياقوت مي رود. لذت و رنج زيستن در همين جاست. و نه در چاكري غريزه هاي واپس نگر.




گفتگو ميان توده اي ها (سه) تحكيم يكپارچگي حزب توده ايران نيازي مبرم! «مبارزه مشترك هدفمند» با كارپايه نظري- سياسي مشترك

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٩ (٢٦ تير)

واژه راهنما: «فضاي مناسب» و دموكراتيك بحث در حزب. ”فراكسيونيسم“ به چه معناست؟ ”راه رشد غيرسرمايه داري“ در شرايط كنوني. مضمون نبرد آزاديبخش ملي.

١- سپيداري محق است هنگامي كه مي نويسد: «بحث هاي دو جانبه يا چند جانبه پيرامون مباحثي كه حاوي ابهام ها و يا اختلاف نظر هاي جدي است، رسانه و فضاي مناسب خود را مي طلبد.»

محق بودن او از اين روي مستدل است، زيرا وجود ديدگاه هاي متفاوت نسبت به پديده ها و روندهاي جاري هستي اجتماعي برپايه اسلوب ماركسيستي- لنينيستي، كه ناشي از انعكاس واقعيت از جايگاه انسان تاريخيِ نظاره گر مي باشد، يكتا بودن فرديت او را نمايان مي سازد. لذا وجود ديدگاه هاي متفاوت امري طبيعي و هم زمان امكان بزرگ منشانه و شكوهمندي است براي دريافت كليت واقعيت، به قول سپيداري، دريافت ”هوليستي“ روند در جريان. دستيابي به ”حقيقت“، تنها از اين ”پلوراليسم“، تنها از اين يكتايي انعكاس واقعيت از بيشمار زاويه و ديدگاه جايگاه ها ممكن است.

بدون وجود چنين ”پلوراليسمي“، شناخت ”مبارزات واقعي توده هاي مردم“ در ”جنبش سبز“ ممكن نمي گشت؛ همچنين حزب توده ايران قادر نمي شد به اين شناخت دست يابد كه براي پيروزي ”جنبش سبز“، گـذار از سطح كنوني مبارزات مردم ضروري است. لذا شناخت ضرورت توسعه پايگاه اجتماعي اين جنبش، به عنوان پيش شرط پيروزي آن، نيز بدون وجود اين ”پلوراليسم“ ممكن نمي بوده است. خواستي كه از طريق تلفيق شعار ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“، تلفيق مبارزه ”دموكراتيك“ و ”سياسي“، يعني با نشان دادن ضرورت دفاع از منافع طبقه كارگر توسط ”جنبش سبز“، در خط مشي انقلابي حزب توده ايران براي مرحله كنوني انقلاب ملي- دموكراتيك تبلور يافته است، ممكن نمي بوده است. ضرورت حفظ اين ”پلوراليسم“ در ارگان هاي رهبري حزب، از اين طريق مستدل مي شود.

وجود فرد يا گروه هايي با نظرگاه هاي نزديك و يا مشابه در حزب و ارگان هاي رهبري آن، به معناي ”فراكسيونيسم“ نمي باشد. چنين وضعي پيش شرط ايجاد شدن نظربندي در حزب است. نظربندي اي كه در شرايط برقراري دموكراسي، خود پيش شرط تحكيم خط مشي انقلابي حزب مي باشد.

”فراكسيونيسم“ هنگامي حاكم مي شود كه دارندگان نظرگاه هاي مختلف، گروه يا فرد داراي نظريات متفاوت را از زندگي حزبي ”حذف“ كنند. متاسفانه اين حذف در دوران استالين تا حد حذف فيزيكي هزاران كمونيست وفادار نيز تداوم يافت.

ضرورت وجود «رسانه و فضاي مناسب» براي بررسي همه جانبه پديد و روندها با كار جمعي پروسواس نظري تئوريك- سياسي در حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، ريشه در ارزيابي فوق دارد كه بايد اميدوار بود كه تصميم هاي ضروري براي تحقق بخشيدن به آن در  ششمين كنگره در پيش حزب اتخاذ شود. وجود چنين «رسانه و فضاي مناسب» كه در آن برخورد رفيقانه و دموكراتيك برقرار است، پيش شرط بدل شدن حزب سياسي به پيشقراول آگاه طبقه كارگر مي باشد.

تجربه اي كه سپيداري از تاريخ حزب توده ايران ارايه مي دهد: «… بحث هاي دوجانبه و هدفمند و متمركز با نشست هاي ادواري منظم [كه در آن ها] موارد مورد اختلاف سرفصل بندي مي شد. براي بحث پيرامون آن، برنامه ريزي صورت مي گرفت. منابعي كه قرار بود به آن استناد شود و يا جنبه هاي تئوريك موضوع را شرح داده بود، مطالعه مي شد و پس از بحث پيرامون هر سر فصل، نظرات ارائه شده جمعبندي مي شد»، بيان و نشان وجود سنت پرباري در حزب توده ايران است كه ياري گرفتن از آن امروز نيز نيازي مبرم و گريزناپذير مي باشد، زيرا، همان طور كه او در ”پاسخي كوتاه به فرهاد عاصمي“ در نويدنو (٩١ر٠٤ر٢٢) برجسته مي كند، «بدون وجود يك رسانه مناسب (نشست هاي رو در رو) و ساز و كار صحيح (تمركزي با برنامه ريزي و راهبردي دقيق)، بويژه وقتي بحث پيچيده باشد، به سختي مي توان به نتايج مشخصي رسيد و اشتباه در اين كار، به سوءتفاهمات و دشمني ها و دسته بندي ها و … ختم مي شود.»

٢- در يك نكته ديگر نيز سپيداري محق است، وقتي مي نويسد: «تكرار صدها باره اصطلاح ”سمت گيري سوسياليستي“ تنها با استنادهاي تئوريك تاريخي آن و بدون توضيح مفهوم آن در شرايط معاصر، يا فرض گرفتن امكان بكارگيري راه غير سرمايه داري در دوران فروپاشي اردوگاه سوسياليستي (وجود سوسياليسم واقعا موجود را خود بنيانگذاران آن تئوري محوري اساسي و تعيين كننده تلقي كرده بودند) قطعا كمكي به درك مساله پيش رو نمي كند.»

در تائيد اين موضع واقع بينانه نزد اوست كه در نوشتار ”بدون هدف مشخص، جنبش را نمي توان هدايت كرد“ (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1768)، در پاسخ به خواست بجاي او، چنين آمده است: «زيربناي اقتصادي تثبيت شده در قانون اساسي، يعني اصل هاي ٤٣ و ٤٤، تنها در تلفيق و تركيب با اصل هاي مندرج در بخش ”حقوق ملت“، بازگوي مفهوم و مضمون سرشت ملي- دموكراتيك انقلاب بهمن مي باشد. اين برنامه زيربناي اقتصادي بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، به معناي گذاشتن سنگ بناي ساختمان سوسياليسم در ايران نيست. درعين حال اما اين اصل ها، نقطه عطف و نشان ترديدناپذير گـذار تاريخي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ از مرحله راه رشد سرمايه داري و به ويژه نسخه نوليبراليسم آن است. اين زيربنا نشان سرشت ضدسرمايه داري انقلاب بهمن و آغاز حركت در جهت سمت گيري به سوي راه رشد سوسياليستي است. حركتي كه با تجريه سي سال گذشته، بدون ترديد تنها با حذف اصل هاي واپس گرانه و ارتجاعي از آن، در وحله نخست اصل ”ولايت فقيه“، ممكن خواهد بود.»

به طور قطع مي توان سطور فوق را به مثابه بيان ”نظري مشخص“ در ارتباط با «توضيح مفهوم [”سمت گيري سوسياليستي“] در شرايط معاصر» براي ايران ارزيابي نمود. بديهي است كه چنين بياني، كلام آخر نيست و مي تواند برپايه بحث هاي رفيقانه، تصحيح و تكميل گردد. اما لااقل بياني براي بحث، از نوع «سرفصل»هاي مورد نظر سپيداري مي باشد.

تفهيم ضرورت پذيرفتن آماج هاي انقلاب بهمن به مثابه هدف هاي انقلاب ملي- دموكراتيك پيش رو به توده هاي ميليوني و در راس آن زحمتكشان يدي و فكري كه مورد تائيد سپيداري است و در انطباق كامل با خط مشي انقلابي حزب توده ايران مي باشد،

–        به معناي مبارزه عليه برنامه نوليبرال امپرياليستي و مجريان آن در حاكميت سرمايه داري مافيايي ولايي- امنيتي است؛

–        به معناي توضيح ضرورت تغييرات انقلابي- دموكراتيك در ايران به مثابه پيش شرط دفاع از منافع ملي و تماميت ارضي كشور است؛

–        به معناي مضمون مبارزه ملي- ضدامپرياليستي در ايران در شرايط كنوني است كه تنها با گذار از دالان سرنگوني انقلابي حاكميت سرمايه داري ولايي- امنيتي ممكن خواهد بود.

٣- پس از روشن شدن نكته هاي مورد توافق، بايد به نكته اي كه در آن سپيداري محق نيست نيز اشاره اي داشت. اي كاش اين اشاره در آن «رسانه و فضاي مناسب»ي ممكن مي بود كه او به حق برمي شمرد. اما بيان آن در اين سطور، قطعا نه با هدف «تخريب» و نه با دنبال كردن «مسائل ديگري» انجام مي شود. نگارنده اين اطمينان را به او مي دهد!

او در سطور نقل شده در بالا مي نويسد: «تكرار صدها باره اصطلاح ”سمت گيري سوسياليستي“ تنها با استنادهاي تئوريك تاريخي آن و بدون توضيح مفهوم آن در شرايط معاصر، يا فرض گرفتن امكان بكارگيري راه غير سرمايه داري در دوران فروپاشي اردوگاه سوسياليستي (وجود سوسياليسم واقعا موجود را خود بنيانگذاران آن تئوري، محوري اساسي و تعيين كننده [براي ممكن بودن راه رشد غيرسرمايه داري] تلقي كرده بودند) [تكيه از من] قطعا كمكي به درك مساله پيش رو نمي كند.»

در بخش تكيه شده در نظر، دو لحظه موجود است كه نياز به بررسي دارد.

– يكي، نفـي «فرض … امكان بكارگيري راه غير سرمايه داري در دوران فروپاشي اردوگاه سوسياليستي» است؛

– ديگري، بيان اين نكته درست كه «بنيانگذاران» تئوري ”سمت گيري سوسياليستي“، «وجود سوسياليسم واقعا موجود را … محوري اساسي و تعيين كننده» براي اتخاذ ”سمت گيري سوسياليستي“ ارزيابي مي كردند.

آيا در نكته اول كه در آن امكان ”سمت گيري سوسياليستي“ با صراحت و در اصل، مورد ترديد قرار گرفته و حتي نفي شده است، همان زمينه ”ذهني“ نادرست بودن ارزيابي حزب توده ايران از مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك نهفته نيست؟ جايگزين براي مرحله ملي- دموكراتيك رشد، لزوماً، تنهـا ”مرحله بورژوا- دموكراتيك“ باقي نمي ماند؟ سپيداري خود اين تنهـا جايگزين را از نظريات مدافعان سرمايه داري نقل مي كند و هشدار مي دهد كه آن ها «پايان تاريخ» را اعلام كرده اند.

مگر چنين نيست كه «تلفيقي» بودن زيربناي اقتصادي در «كشورهاي سوسياليستي و …»، ازجمله در ايران در شرايط پس از فروپاشي اتحاد شوروي و …، تنها در برابر امكان ”رشد“ نوليبرالي سرمايه داري قرار دارد؟

بحث بر سر مبارزه براي انتخاب يكي از اين دو راه است كه مضمون نبرد طبقاتي را در عرصه جهاني و هم در ايران و هر كشور ديگر تشكيل مي دهد؟! نبرد خلق ها براي دست يافتن به راه رشد غيرسرمايه داري، آن را «تلفيقي» بناميم، مضمون نبرد آزاديبخش خلق ها را در نبرد عليه امپرياليسم، عليه نوكلونياليسم، عليه سلطه سرمايه مالي ”جهاني شده“ امپرياليستي و براي دست يابي به آزادي ملي و دموكراسي را تشكيل مي دهد. پرسش درباره موضع ما در اين نبرد مطرح است. نه كم و نه بيش!

اين پرسش مطرح است كه اين ”سمت گيري“ «تلفيقي»، بايستي با رهبري و هژموني كدام لايه ها و طبقات اجتماعي عملي گردد؟ لايه ها و طبقات زحمتكش و ميهن  دوستي كه نيروهاي بالقوه انقلاب ملي- دموكراتيك هستند، يا طيف ”سلطنت طلبان و …“ و حاميان جهاني آن ها؟

پرسش آن است كه بايستي جانبدار سرشت ملي- دموكراتيك و يا ”بورژوا- دموركراتيك“، سرشت خلقي و ملي بود و يا نقش ”متحد طبيعي“ امپرياليسم و نظام سرمايه داري جهاني شده را ايفا نمود؟ بايستي جانبدار سرشت «سمت گيري سوسياليستي» زيربناي اقتصادي و به طبع آن تغييرات روبنايي در جامعه و يا طرفدار سرشت ”نوليبرال“ زيربنا و تغييرات روبنايي همنوا با آن، ازجمله حاكم شدن اصل مورد نظر توكلي، وزير اسبق كار در جمهوري اسلامي براي ”اجاره كردن كارگر“، كه او آن را ”اسلامي“ نيز نام گذاشته بود و همان ”آزاد سازي اقتصادي“ طبق نسخه نوليبرال امپرياليستي است، بود؟

بايد به ياد پاسخ سرباز انقلابي به مبلغ ”اس ار“ي در ”ده روزي كه دنيا را تكان داد!“ افتاد كه پس از سخنان طولاني او عليه بلشويك ها پرسيد: «من نفهميدم، تو طرفدار كيستي؟، پرولتاريا يا سرمايه دار؟»

البته كه حزب توده ايران مدافع و جانبدار پابرجا و تزلزل ناپذير سرشت ملي- دموكراتيك مرحله انقلابي مي باشد و عليه سرشت ارتجاعي نوليبراليسم به مبارزه اي بي امان مي پردازد. داشتن و بيان كردن اين موضع گيري، البته نوشتن «با زباني و به گونه اي» است كه بايد آن را با سربلندي نوشت و آن را با صلابت «نمايندگي از حزب توده ايران» بيان نمود! آري و صد البته، اين موضعِ خط مشي انقلابي حزب توده ايران مي باشد كه هر توده اي براي درك آن و توانايي براي بيان آن مفتخر و سربلند است و آن را با گردني افراشته اعلام مي دارد! مگر چنين نيست؟ مگر نبايد چنين باشد؟

«… بگذار مرا گستاخ بخوانند، بگذار مرا شرير و خام پندار بنامند …» (احسان طبري، ”پيمان“، سروده هاي زندان)

 

نكته دوم  در سخن نقل شده كه در ارتباط قرار دارد با تصورات «بنيانگذاران» تئوري ”سمت گيري“.

بايد اذعان داشت كه زندگي واقعي در دوران كنوني نادرستي برداشت مطلق گرانه «بنيانگذاران» را به اثبات رسانده است. تجربه كشورهاي آمريكاي منطقه كارائيب و جنوب، چين، ويتنام، كره هنوز در جريان است و به پيروزي نهايي نايل نگشته و خطر شكست آن برطرف نشده است. باوجود اين، اين مبارزات مي آموزد كه مي توان با نبود «سوسياليسم واقعا موجود» نيز راه نجات از وابستگي به نظام سرمايه داري جهاني شده را حتي در شرايط برتري هژموني مالي امپرياليستي، هشيارانه، سخت كوش و انقلابي طي نمود. دفاع و همبستگي با اين كشورها و به ويژه با كوباي انقلابي، يكي از ويژگي هاي خط مشي انقلابي حزب توده ايران است. خط مشي كه در هماهنگي كامل با سياست احزاب ديگر كمونيستي و كارگري به پيش مي رود.




گفتگو ميان توده اي ها (دو) ماركسيسم- لنينيسم آئين نيست، رهنمود عمل است! علت ها عيني «دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم»

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٨ (١٠ تير)

واژه راهنما: علت ها فروپاشي سوسياليسم در اتحاد شوروي و كشورهاي سوسياليستي اروپايي. ريشه عيني«دوران گذار». اسلوب علمي بررسي ماركسيسم- لنينيستي. سازماندهي آموزش علم ماركسيسم- لنينيسم وظيفه اي در برابر كنگره ششم حزب توده ايران.

در ”نويدنو“ در هفته هاي اخير يك سلسله از مقالات در ارتباط با ”سياست“ و ”سياست ورزي“ چپ انتشار يافت. در آن ها احمد سپيداري برخي از نظريات خود را در ارتباط با مساله هاي مختلف برشمرد و توضيح داد. به بخشي از آن در ارتباط با مساله «متحدين بالفعل و بالقوه چپ ها در انقلاب ملي دموكراتيك پيش رو» در نوشتار ”بدون هدف مشخص، جنبش را نمي توان هدايت كرد!“ (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1768) نگاهي شد. در سطور زير برخي نكات اسلـوبـي آموزنده در انديشه طرح شده، مورد توجه و بررسي قرار مي گيرد، با اين اميد كه بتوان نظر بانيان سوسياليسم علمي، ماركس و انگلس را درباره آموزششان كه مورد تائيد لنين، گرامشي و ديگران نيز است، برشمرد و شكافت. بانيان سوسياليسم علمي بارها با صراحت اعلام مي كنند كه آموزش آن ها يك آئين نيست، رهنمود عمل است!

تجربه تاريخي مي آموزد كه در اختيار داشتن ”رهنمود عمل“، الزاماً به معناي مصون بودن از اشتباه نيست. بررسي علت ها فروپاشي اتحاد شوروي و ديگر كشورهاي سوسياليستي در اروپا، موضوع اين سطور نمي باشد و مي توان براي آشنا شدن با برخي از اين علت ها، ازجمله به نوشتار زير (”فروپاشى‏ سوسیالیسم و تسخیر احزاب کمونیستى‏ از دورن“
http://www.tudeh-iha.com/?p=1236&lang=fa) مراجعه داد. باوجود اين مي توان گفت كه با وجود جانفشاني ميليون ها انسان ترقي خواه در اين كشورها و در جهان، اشتباه هاي فلسفي- تئوريك، اقتصادي- سياسي، فرهنگي و … در ساختمان سوسياليسم در اين كشورها پيش آمدند كه در ارتباط با نبرد طبقاتي جهاني كه در شرايط نامتناسب قدرت ميان دو اردوگاه جريان داشت، به پيش شرط هاي قابل احترازي براي ايجاد شدن شرايط فروپاشي ”مدل شورويِ“ ساختمان سوسياليسم تبديل شدند. حزب توده ايران نيز مصون از اشتباه نبود.

اين نكات اما به اين معنا نيستند كه جنبش كمونيستي و كارگري در جهان در دوران پيش و بعد از فروپاشي اتحاد شوروي و كشورهاي سوسياليستي اروپايي با دو نوع «آموخته هاي ماركسيست- لنينيستي» روبرو بوده و يا هست، آن طور كه احمد سپيداري آن را در بخش چهارم نظريات منتشر شده اش در ”نويدنو“ در ارتباط با «دوران گذار» مطرح مي كند و مي نويسد: «آموخته هاي ماركسيست لنينيستي بسياري از ما به دوران اقتدار اردوگاه سوسياليستي در سطح جهان باز مي گردد. يكي از اصولي كه ما آموختيم و در تمام نوشته ها و درسنامه ها تكرار مي شد: بحث دوران گذار بود. بحث ”گذار از دوران امپرياليسم به سوسياليسم“ …». به عبارت ديگر، نظريه پرداز معتقد است كه برداشت از دوران تاريخي كنوني كه «دوران گذار» از سرمايه داري به سوسياليسم است، «با فروريختن باورهاي بلند اين اردوگاه سترگ …» نادرستي خود را به اثبات رسانده و بايد آن را نفي نمود. آيا چنين است؟ به اين نكته بازمي گرديم.

نظريه پرداز در ادامه سخن و به منظور توضيح نظر خود، با اشاره اي گذرا به «اصول ماترياليسم تاريخي ماركس» (كه تنها در همين چهار واژه خلاصه شده است) و به منظور مستدل ساختن تز خود، پاي برداشت «بسياري از ما پيروان سوسياليسم علمي» را به ميان مي كشد. او برداشت «بسياري از ما» را به عنوان ”مورد نمونه“ به خدمت مي گيرد تا اين تز را به اثبات برساند كه در «دوران اقتدار اردوگاه سوسياليستي»، «بسياري از ما» با «آموخته هاي ماركسيستي- لنينيستي» اي روبرو بوديم كه نادرستي آن ها را تجربه زندگي نشان داده است. نتيجه گيري از نكته ارايه شده توسط نظريه پرداز، گويا درست بودن نظريات «ماركسيستي لنينيستي» دوران پس از فروپاشي «بسياري از ما» است كه ديگر به «دوران گذار» اعتقادي ندارند.

به عبارت ديگر در انديشه ارايه شده، اسلوب يافتن علت اشتباه هاي گذشته و برداشت هاي نادرست در دوران پيش از فروپاشي، نبايد از راه بررسي پروسواس شرايط و داده ها عملي شود. يعني به شيوه علمي بررسي علت و معلول ها. بلكه در اين انديشه، اكنون از طريق اعلام ”روزي كه وجود دارد“، وجود ”شبي كه پايان يافته است“ به اثبات رسانده مي شود. چون شب نيست، پس روز است. براي نمونه، نظريه پرداز بدون بررسي علت و معلول ها، در نكته ديگري كه طرح مي كند، وجود مثبته امپرياليسم در دوران كنوني پس از فروپاشي را به مثابه اثبات نادرستي برداشت پيش از فروپاشي توسط «بسياري از ما» مي پذيرد. پايان دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم به اصطلاح از اين طريق به اثبات مي رسد و به طور تلويحي و نخواسته، درستي نظام سرمايه داري مورد تائيد قرار مي گيرد.

اين شيوه پوزيتويستي اثبات كه در تاريخ با نام بيروني، ابن سينا و ديگران به ثبت رسيده است، ابزار انديشه ايده آليست هاي عين گرا براي گذار از ايده آليسم ذهن گرا در هزار سال پيش بوده است. آن ها از روز بودن، نفي شب را به اثبات رساندند. از توانايي پروردگار كه داراي خواست خلق همه چيز است، به همزماني خواست و توانايي براي خلق همه چيز نزد پرودرگار رسيدند. در فيلم ”ابن سينا“، او در سنن پسر بچه مكتب رو، از معلمش مي پرسد، «پروردگار پيش از خلق جهان، به چه كاري مشغول بود؟!»‌ و از آن به اثبات ازلي بودن ماده نايل شدند. به عبارت ديگر از چيزي كه مورد قبول است (ابدي بودن پرورگار)، به اثبات چيز ديگري (ابدي بودن ماده) دست يافتند.

در نظر ابراز شده، بررسي علت ها پديده فروپاشي و يا پايداري امپرياليسم در شرايط كنوني، به كمك شيوه بررسي علت ها علّي بود آن ها عملي نمي شود، تا با شناخت علت ها عيني و ذهني اشتباه ها در ارزيابي گذشته، بتوان از اشتباه هاي گذشته دوري و اكنون عليه علت ها وجودي امپرياليسم به مبارزه پرداخت. با چنين اسلوب غيرديالكتيكي بررسي، هم فروپاشي و هم بقاي كنوني امپرياليسم در انديشه به لحظه هاي عرفاني و مبهم تبديل و غيرقابل شناخت مي گردند.

بهره جستن از شيوه استقرايي نتيجه گيري البته ممكن و مجاز است. اين نتيجه گيري اما تنها هنگامي يك نتيجه گيري علمي از كار در مي آيد كه پروسواس زنجيره علّي شدن پديده را در استدلال حفظ و دنبال كند. براي نمونه مي توان از اشتباه فلسفي- تئوريك نفي ”قانون ارزش“ در اتحاد شوروي كه قانون ”عيني“ اقتصادي است (نگاه شود ازجمله به ف م جوانشير، ”اقتصاد ملي“، ص ٢٨)، به اين نتيجه استقرايي دست يافت كه نازل بودن رشد كمي و كيفي ”كالا“ در اتحاد شوروي سوسياليستي، پيامد و نتيجه گريزناپذير اين بي توجهي به قانون عيني اقتصادي بوده است. اين نتيجه گيري استقرايي از اين روي درست و مجاز است، زيرا مبتني بر اسلوب پايبندي به زنجيره علّي اشتباه انجام شده به كار گرفته شده است. اشتباهي كه يكي از علت ها اقتصادي فروپاشي ”مدل شوروي“ رشد سوسياليسم را بوجود آورد. اما نمي توان به علت وقوع اين اشتباه فلسفي- تئوريك در برداشت مسئولين اين كشور در دوران پيش از فروپاشي، به اين نتيجه گيري نايل شد كه از آنجا كه «آموخته هاي ماركسيست لنينيستي بسياري از ما به دوران اقتدار اردوگاه سوسياليستي در سطح جهان باز مي گردد …» و اين آموخته ها نادرستي خود را با فروپاشي به اثبات رسانده اند، پس مي توان به اين نتيجه گيري رسيد كه «آموخته هاي ماركسيستي- لنينيستي» اين دوران نادرست بوده اند، ازجمله در ارتباط با «راه رشد غيرسرمايه داري» كه پديده اي در دل برداشت درباره «گذار از دوران امپرياليسم به سوسياليسم» است! چنين نتيجه گيري، نتيجه گيري استقرايي غيرعلمي است!

نتيجه گيري استقرايي دوم از نظر اسلوبي نادرست است، زيرا نادرستي تزهاي كمكي طرح شده توسط نظريه پرداز در ارتباط با «دوران گذار» و «راه رشد»، با شيوه علمي مستدل نمي شوند: نظريه پرداز ريشه علّي نادرستي تز «راه رشد غيرسرمايه داري» و «دوران گذار» را ارايه نمي دهد و نادرستي آن ها را مستدل نمي كند! او در آنجا چنين مي گويد: «گذار به سوسياليسم براي بسياري از ما پيروان سوسياليسم علمي بدين معنا بود كه امپرياليسم طي دوران كوتاهي فرو خواهد ريخت و كشورها يك به يك يا به شكل گروهي به اردوگاه سوسياليسم مي پيوندند.» «معناي»ي مورد نظر «ما پيروان سوسياليسم»، جايگزين ارايه زنجيره علّي اشتباه شده است!

اشاره نظريه پرداز به «تلفيقي» بودن زيربناي اقتصادي كشورهاي «سوسياليستي و …» در شرايط كنوني نيز نهايتاً نادرستي تز «گذار …» را مستدل نمي سازد، بلكه تنها نتيجه گيري استقرايي و پوزيتويستي از تجارب در جريان در سطح پديده «تلفيقي» مي باشد. نتيجه گيري از تجربه كه بايستي به تصحيح ”تئوري” منجر شود، سخن درستي است، اما اين تصحيح در مورد مشخص انتقاد نظريه پرداز، بر مي گردد به ”مدل شوروي“ رشد اقتصادي كه پس از نقض قانون جديد اقتصادي ”نپ“ لنين، به مورد اجرا گذاشته شد و در آن، ازجمله قانون اقتصادي كشف شده توسط ماركس، ”قانون ارزش“، نقض شده بود. پايمال نمودن ”آزادي هاي سوسياليستي“ در حزب و جامعه كه خود زمينه عيني فروپاشي را تدارك ديد، علت عمده ديگري براي به وجود آمدن شرايط نقض قانون عيني اقتصادي ماركس را تشكيل مي داد. آنتونيو گرامشي در نامه خود به كميته مركزي حزب كمونيست اتحاد شوروي (اكتبر ١٩٢٦) در ارتباط با شيوه برخوردهاي در درون حزب ميان استالين و تروتسكي (”بلوك اپوزيسيون“) اشاره شفافي به مساله آزادي بيان در درون حزب دارد كه نقل آن در اين سطور مي تواند مفيد باشد. او كه مخالف صريح مواضع تروتسكي و ديگران بود، «نگران شيوه برخوردها در بحث هاي در درون حزب در ارتباط با اختلاف نظرها بود» (هارلد نويبرگ، ”آنتوني گرامشي: هژموني، جامعه مدني“، ٢٠٠١، ص ٣٠). به نظر او اين شيوه ها، برخلاف بحث هاي بسيار تند دوران لنين كه به يكپارچگي و تحكيم همبستگي درون حزبي مي انجاميد، اكنون با خطر «فروپاشي حزب» (گرامشي) همراه است.

كشف اين لحظات تاريخي در تجربه گذشته مي تواند سررشته زنجيره علت هاي علّي اشتباه هاي گذشته و نهايتاً فروپاشي را ارايه دهد و نه برداشت هاي غيرعلمي در سطح پديده ها.

آنچه در نظريات ارايه شده در نويدنو درباره برداشت از «دوران گذار» نزد ماركسيست- لنينست ها در پيش و پس از فروپاشي اتحاد شوروي و … بيان شده است، به قول زنده ياد احسان طبري، «از روزني تنگ» به اين نظريات نگريسته است. طبري در نوشتار ”مختصات جهان و دوران ما“ (يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، ص ١٣٥) به طور گذرا به مساله «دوران گذار» مي پردازد. او آن را «محتواي دوران ما» ارزيابي مي كند كه با «غلبه تدريجي [تكيه از من] سيستم سوسياليستي» بر سيستم سرمايه داري همراه بوده كه بايد توسط «احزاب كمونيستي دنيا كه آگاه ترين و فعال ترين عامل» در اين دوران هستند و لابد با اين اميد كه دچار اشتباه هاي كلان نمي شوند، عملي گردد. او در اين دوران براي «سيستم جهاني سرمايه داري … زوال تدريجي [تكيه از من]» را محتمل مي شمارد. همانجا او همچنين از نارسايي ها در سيستم سوسياليستي و از قابليت ها و «اثربخشي هاي» سيستم سرمايه داري صحبت مي كند و نفي اين واقعيت ها را برداشتي نادرست ارزيابي مي كند، «زيرا چنين حكمي جامد و متافيزيك است».

بدين ترتيب مي توان مدعي شد كه لااقل احسان طبري، يكي از رهبران درجه اول حزب توده ايران و آموزگار چند نسل توده اي، جزو آن «بسياري از پيروان سوسياليسم علمي» كه نظريه پرداز مي نامد، نبوده است و نمي توان او را در تعريف ارايه شده در نويدنو، گنجاند. برداشتي اين چناني از دوران گذار، به بيان طبري، «جامد و متافيزيك» است و نسبت دادن آن به ماركس، انگلس، لنين و ديگران، با خطري روبروست كه سپيداري آن را خود در جايي ديگر مورد انتقاد قرار مي دهد و «به تنهايي به قاضي رفتن و راضي برگشتن» (بخش دوم نوشتار او، ”شيوه درست بيان نقد“) مي نامد.

نظريه پرداز در اين باره محق است كه با پيروزي انقلاب بزرگ اكتبر ١٩١٧، اين اميد نزد انقلابيون، ازجمله نزد لنين وجود داشت كه با پيروزي انقلاب هاي ديگر سوسياليستي در كشورهاي غربي، آن طور كه براي دوران كوتاهي در مجارستان، مونيخ، برلين، برمن در شمال آلمان تحقق يافت، تصورات ماركس و انگلس از گذار لااقل گروه بزرگي از كشورهاي سرمايه داري به سوسياليسم عملي گردد. اين برداشت اما به زودي و با شكست و سركوب اين انقلاب ها توسط ارتجاع تصحيح شد و با طرح تز لنيني درباره برپايي سوسياليسم در يك كشور، برپايه اي نوين استوار گشت. بر اين نكته آنتونيو گرامشي نيز در انطباق كامل با نظريات لنين، تاكيد دارد.

در چنين شرايطي است كه لنين برنامه نوين اقتصادي ”نپ“ را طرح مي كند كه هدف استراتژيك آن در همكاري با سرمايه داري جهاني، دستيابي كشور جوان شوراها به «زمينه مادي و معنوي ترقي بشري» كه در سرمايه داري ايجاد شده بود، قرار داشت. (هلموت پترز، ”تنها انباشت رفرم ها؟“، دفاتر ماركسيستي آلماني، ١٢/٣)

متاسفانه عام گويي و «كل گرايي» در نظريه پردازي توسط سپيداري، كه خود آن را در بخش دوم نوشتارش در ارتباط با نقد تحت عنوان ”در باره نقد و نقدنويسي“ مورد انتقاد قرار مي دهد، نوشتار كنوني اش را با بار هولناك «غلطيدن در سطح» (احسان طبري) دست بگريبان مي كند. او در آنجا مي نويسد: «مهم ترين عامل در تحليل موضوع مورد نقد، داشتن برخوردي همه جانبه (به معناي هوليستيك) به جاي كل گرايي يا جزء گرايي نسبت به آن است.»

خطر نتيجه گيريي بر پايه اسلوب استقرايي كه پايبند به شيوه علمي بررسي نباشد را مي توان در ارزيابي نظريه پرداز در ارتباط با تعريف پديده امپرياليسم نيز مشاهده كرد. بررسي اين نكته را بايد در نوشتاري مجزا عملي نمود. در اينجا برجسته ساختن اين نكته اما ضروري است كه به نظر او كه چند سطر ديگر ارايه شده است، «امپرياليسم»، به عنوان «آخرين مرحله سرمايه داري» ديگر وجود ندارد.

آخرين نكته اي كه بايد به آن در اين سطور پرداخت، اين برداشت است كه گويا «دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم» با فروپاشي كشورهاي سوسياليستي در اروپا پايان يافته است. لب كلام نظريه پرداز در اين مورد آنست كه پس از فروپاشي، مساله «دوران گذار»، آن طور كه ما به آن مي انديشيدم پايان يافت و كشورهاي «آمريكاي جنوبي» و همچنين «كشورهاي سوسياليستي نظير ويتنام و چين و … به شكلي محدود يا گسترده از جذب سرمايه گذاري هاي جهاني …» بهره مي گيرند. «به عبارت ديگر، ”تقريبا“ همه نظام هاي سوسياليستي واقعا موجود و دولت هاي مدعي سمت گيري سوسياليستي امروز در جهان از نظام هايي تلفيقي شده بهره مي گيرند …» و اضافه مي كند كه «به ياد بياوريم كه تنها در دو دهه قبل چنين اقدامي جز خيانت به سوسياليسم و گذار به سرمايه داري تلقي نمي شد … و ما با تكيه به برداشت آن دوراني خود از ”دوران گذار به سوسياليسم“، ممكن نبود چنين كشورهايي را سوسياليستي خطاب كنيم.»

نظريه پرداز، با بهره گيري از اشتباه تاريخي نقض برنامه لنيني ”نپ“ براي برپايي زيربناي اقتصادي در اتحاد شوروي پس از مرگ لنين، كه پيش تر به آن اشاره شد، به نادرست بودن ارزيابي دوران به مثابه «دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم“ مي رسد!

 همه اين صغرا و كبراها به منظور مستدل نماياندن اين انديشه به خدمت گرفته شده اند كه برداشت ما از «راه رشد با سمت گيري سوسياليستي» در گذشته نادرست بوده است. پيامد اين نتيجه گيري استقرايي اين برداشت است كه ارزيابي «مرحله انقلاب» ايران به مثابه مرحله ملي- دموكراتيك، برداشتي ذهن و اراده گرايانه بوده و نادرست است. بايد به مرحله «بورژوا دموكراتيك» انقلاب قناعت نمود. در نوشتار پيش (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1768) اين برداشت نظريه پرداز شكافته شد و مورد بررسي قرار گرفت و نشان داده شد كه هدف از آن خوراندن اين نظر است كه حزب توده ايران بايد از داشتن خط مشي انقلابي و مستقل پرهيز كرده و براي ممانعت از «انزواي» خود، به دنباله روي از لايه اي از سرمايه داري بپردازد.

رشد نيروهاي مولده، زمينه عيني دوران گذار

دم خروس نتيجه گيري استقرايي غيرعلمي در سخنان و موضع گيري هاي نقل شده، نمايان تر از آن است كه بايد آن را  وسيع تر مورد بررسي قرار داد و خواننده را خسته نمود. نكته اي كه بايد اما در اين سطور به آن پرداخت، بررسي برداشت به كلي يك سويه و نادرست از مساله و مفهوم «دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم» در نظريات نظريه پرداز است. او در اين باره دركي به شدت مكانيكي و ذهن گرايانه اي را به نمايش مي گذارد، زيرا او

اول- دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم را يك دوران تاريخي در رشد جامعه بشري درك نمي كند و مي خواهد آن را تنها به نبرد طبقاتي در سطح جهاني مربوط سازد كه با فروپاشي اتحاد شوروي و … گويا پايان يافته است. برداشتي كه درباره انقلاب كبير فرانسه نيز به خاطر شكست ناپلئون بارها اعلام شده است. چنين برداشت مكانيكي از روند تاريخي، درك نمي كند كه «گذار دوران»ها، ريشه در رشد نيروهاي مولده در جامعه دارد و وابسته به پيروزي و يا شكست مقطعي اين يا آن ”تجربه تاريخي“ نمي باشد. اگر چنين مي بود، مي بايستي سخن ماركس كه «تاريخ انقلاب ها را تاريخ شكست آن ها» مي نامد، به معناي «پايان تاريخ» درك شود. بدين ترتيب، با شكست انقلاب اسپارتاكوس در روم قديم، نه نظام برده داري پايان مي يافت و نه فئوداليسم.

دوم- به قول لنين، براي نظريه پرداز ”يك من گوشت، يك من گوشت“ است و كيفيت گوشت گوسفند و يك لاشخور تغييري در ارزيابي از گوشت نمي دهد. براي او بي تفاوت است كه «نظام هاي تلفيقي شده …[كه] از جذب سرمايه گذاري هاي جهاني براي توسعه خودش» بهره مي گيرد، در حاكميت كدام طبقه، با رهبري كدام نيروهاي اجتماعي، در خدمت كدام طبقه و لايه هاي اجتماعي و نهايتاً با چه هدف گيري مشخص تاريخي عملي مي گردد؟

براي نظريه پرداز، درك شرايط اقتصادي- اجتماعي حاكم بر جمهوري خلق چين با پرسش هاي «جدي» روبروست، زيرا او تنها به ظاهر و شكل آن، يعني «جذب سرمايه هاي جهاني» توجه دارد. نظر غافل مي ماند كه ما «با جنگلي» كه همان «دوران گذار از سرمايه داري به سوياليسم» است، روبرو هستيم كه اين بار به «درخت» آن نام ”سوسياليسم چيني“ داده شده است. (نگاه شود ازجمله به ”در جستجوي راه، جمهوري خلق چين در گذرگاه ميان قرون وسطي به سوسياليسم“،http://www.tudeh-iha.com/?p=1148&lang=fa و ”تجربه در جريان در چين، مضمون نبرد آزادیبخش خلق‏ها در دوران کنونى‏‏‏ علیه سیطره امپریالیسم! http://www.tudeh-iha.com/?p=1539&lang=fa)

حتي شكست اين مدل هم كه به هيچ وجه نمي توان آن را در شرايط تاريخي كنوني و زير تناسب قوا حاكم بر نبرد طبقاتي در جهان ناممكن ارزيابي نمود، به معناي نفي «دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم» نمي باشد.

كانديداي رياست جمهوري در ونزوئلا بايد موقع نام نويسي براي شركت در انتخابات، برنامه دولت خود را نيز ارايه دهد. هوگو چاوز براي انتخابات رياست جمهوري در ماه اكتبر ٢٠١٢،  برنامه دولت آينده خود را تحت عنوان «تعميق انقلابي شركت توده ها در نبرد براي آزادي» ارايه داد كه وظيفه اعلام شده آن، ايجاد زيربناي گذار به سوسياليسم در ونزوئلا تعريف شده است. اين برنامه همانقدر ”مدل“ مبارزه جويانه اي را براي گذار از سرمايه داري به سوسياليسم تشكيل مي دهد كه آنچه كه در چين و يا در كشورهاي ديگر در جريان است، چنين ”مدلي“ را تشكيل مي دهد. خطري كه اين مدل ها را هنوز تهديد مي كند، ازجمله ”سوسياليسم چيني“ را، تغييري در سرشت آن ها براي قابل شناخت ساختن كوشش بشريت براي گذار از نظام سرمايه داري و برپايي سوسياليسم نمي دهد. اين خطر به نظر هلموت پترز، ماركسيست آلماني و يكي از كادرهاي سابق سفارت آلمان دموكراتيك در ج خ چ، هم به خاطر نفوذ ايدئولوژي بورژوازيي و هم به خاطر حل نشدن رابطه دموكراتيك ميان حزب كمونيست چين و طبقه كارگر كشور، خطري عيني را تشكيل مي دهد. او كه در رشته چين شناسي تحصيل كرده است، در سه سال پيش كتابي درباره ”سوسياليسم چيني“ گذار به سوسياليسم منتشر نمود كه بخشي هايي از آن به فارسي برگردانده شده است كه اميد مي رود بتواند در آينده نزديك انتشار يابد. اكنون او در مقاله اي با بررسي مساله هاي حل نشده در ج خ چ تحت عنوان ”تنها انباشت رفرم ها؟“ (”دفاتر ماركسيستي“ آلماني ١٢/٣) نگراني خود را درباره تغييرات سه ماه پيش در اين كشور اعلام مي كند كه با پذيرش عملي نقش بانك هاي خصوصي تا سطح روستا و نيافتن راه حل براي مساله دموكراسي در كشور، به نظر او وارد مرحله اي جديد و خطرناك مي شود.

رشد نيروهاي مولده در جهان، زمينه عينـي «دوران گذار» از صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري را به سوسياليسم به وجود آورده است. راه رشد سرمايه داري، در كنار بمب هاي اتمي امپرياليست ها، خود به خطري جدي براي تداوم هستي بر روي زمين تبديل شده است. (نگاه شود ازجمله به ”حفظ محيط زيست، سرشت انساندوستانه ماركسيسم“ http://www.tudeh-iha.com/?p=1124&lang=fa). خطر ايجاد شدن ”روز محشر“ Apokalipse كه ازجمله  ”كلوپ روم“، يعني دانشمندان و نظريه پردازان مداح نظام سرمايه داري به آن باور دارند و آن را در سال ١٩٧٢ اعلام نمودند، از اين روي خطري عيني و واقعي ايست، زيرا به بيان آن ها: «به مرزهاي رشد رسيده ايم»، كه اما بايد آن را مرزهاي رشد برپايه قانون استثمارگرانه و غارتگرانه انباشت سود و سرمايه در نظام ضد بشري سرمايه داري ناميد!

ريشه ارزيابي علمي- تاريخي درباره دوران «گذار از سرمايه داري به سوسياليسم» با پيروزي انقلاب بزرگ اكتبر ١٩١٧ آغاز شد، و همان طور كه احسان طبري نيز در سال ١٣٤٢ در ”نوشته ها و ياداشت هاي فلسفي- اجتماعي“ خود برمي شمرد و پيش تر نقل شد، روند پرتضاد و با فراز و فرودهاي تاريخي مي باشد. براي گذار پيروزمندانه از آن، بايد به بيان طبري باور داشت: «ايجاز فرند باور است!» (http://www.tudeh-iha.com/?p=459&lang=fa).

پايبندي به انديشه و اسلوب علمي ماترياليسم ديالكتيك بررسي پديده ها، پيش شرط موفقيت در نظريه پردازي مبتني بر نظريات ماركسيست- لنينيستي است. بايد آموزش اين علم را با پيگيري و وسواس سازمان داد. اين وظيفه اي تاريخي و خطير در برابر حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران مي باشد. بايد اميدوار بود كه در كنگره ششم در پيش، شركت كنندگان و مسئولين با توجه به وظيفه پيش رو، پاسخي جانبدارانه به سود مصالح عاليه طبقه كارگر ايران براي سازماندهي اين امر مهم و عاجل بيابند.




گفتگو ميان توده اي ها بدون هدف مشخص، جنبش را نمي توان هدايت كرد! نقش حزب توده ايران در مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك پيش رو!

مقاله شماره:  ١٣٩١ / ٧  (٩ تير)

واژه راهنما: نقش حزب توده ايران در مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك پيش رو. استقلال سياسي حزب طبقه كارگر داشتن برنامه حداقل كارگري است. تلفيق مبارزه سوسياليستي و دموكراتيك. مبارزه عليه «انزوا»، نياز به خط مشي انقلابي دارد.

در هفته هاي اخير در ”نويدنو“ يك سلسله مقالات جالبي در ارتباط با ”سياست“ و ”سياست ورزي“ چپ منتشر شده است كه در آن ها احمد سپيداري نكات متعدد شايان توجه و آموزنده اي را مطرح مي كند. يكي از اين نكات پراهميت كه در بخش پنجم نوشتار مطرح شده، در ارتباط قرار دارد با مساله ”متحدان“ در مبارزه اجتماعي. عنوان اين بخش چنين است: «متحدين بالفعل و بالقوه چپ ها در انقلاب ملي دموكراتيك پيش رو».

در اين بخش، نظريه پرداز، ضمن تائيد ارزيابي حزب توده ايران از مرحله انقلاب ملي و دموكراتيك ايران، نظريات و پرسش هايي را در ارتباط با اين سياست در برابر نيروهايي كه او آن ها را به عنوان «متحدين بالقوه» حزب توده ايران در «در انقلاب ملي دموكراتيك پيش رو» ارزيابي مي كند، طرح مي كند و پيشنهادهاي قابل تاملي براي تبديل نمودن اين متحدين به متحدين بالفعل «در انقلاب ملي دموكراتيك پيش رو» ارايه مي دهد.

نگراني بجايي كه نظريه پرداز را بر آن مي دارد با دقت افتراقي diffrenziert به توضيح نظرش درباره چگونگي جلب متحدين بالقوه بپردازد، خطر «انزواي حزب» توده ايران است كه او آن را به درستي پروژه اي ارتجاعي ارزيابي مي كند، «كه به صورت مشترك توسط سازمان هاي امنيتي رژيم جمهوري اسلامي، رسانه هاي شركتي جهاني [رسانه هاي امپرياليستي همانند بي بي سي، صداي آمريكا و …] و سلطنت طلب ها به اجرا گذاشته شده است.»

نظريه پرداز براي ايجاد زمينه فكري و «سپهري» كه براي طرح نظريات و پيشنهادهاي خود نزد خواننده به آن نياز دارد، در ابتدا و پس از ارايه تعريفي از مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك، توجه را به پيش شرط پراهميتي جلب مي كند كه براي تبديل نمودن متحدان بالقوه به بالفعل و نهايتاً پيروزي چنين انقلابي از ضروريت گريزناپذير برخودار است. اين ضرورت وجود «حد [معيني ؟ از] تشكل و سازماندهي طبقه كارگر [است كه] عنصري كليدي و تعيين كننده در كيفيت طبقاتي مبارزه بين طبقه كارگر با بورژوازي است … بدون وجود يك طبقه كارگر متشكل، آگاه و قدرتمند، قابليت هاي بالقوه اتحاد نيروهاي بينابيني با نمايندگان طبقه كارگر بالفعل نمي شود …».

ارزيابي نظريه پرداز از وضع سازماني حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران و «حد» سازماندهي طبقه كارگر ايران در پرسشي دقيق طرح مي شود: «آيا چنين وضعيتي در شرايط مشخص كشور ما وجود دارد؟ آيا در شرايطي كه كوچكترين تشكل سنديكايي كارگران به فجيع ترين شكل سركوب مي شود و نيروهاي متشكل حزبي در ابعاد حيرت انگيزي در هم شكسته و پراكنده شده اند، راهي طولاني براي رسيدن به چنين هدفي در مقابل نيروهاي نمايندگي كننده طبقه كارگر نيست؟»

همان طور كه نشان داده شد، نقطه قدرت ارزيابي نظريه پرداز، تائيد او از ارزيابي حزب توده ايران درباره مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك مردم ميهن ماست. ارزيابي اي كه حزب توده ايران از درون آماج هاي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧، يعني از واقعيت ”عيني“، استخراج نمود، فرموله كرد و به عنوان پرچم مبارزاتي حزب توده ايران و فراتر از آن، متحدين بالقوه اي مطرح نمود كه تا آنجا كه اين متحدين به نظريات خود پايبند بودند، در ادامه روند پيروزمند انقلاب، به متحدين بالفعل براي به پيروزي رساندن آماج هاي انقلاب ملي- دموكراتيك مردم ميهن ما پيش مي رفتند. ما مي دانيم كه تاريخ سه ده گذشته، راهي ديگر را پيمود كه موضوع بررسي اين سطور، ازجمله بررسي علل آن نيست. اما زماني كه حزب توده ايران از شرايط واقعي و عينيت آماج هاي انقلاب بهمن، تعريف سرشت ملي- دموكراتيك انقلاب را كشف و استخراج و اعلام كرد، بهيچ وجه شرايط «حد» سازماندهي طبقه كارگر و …، در سطح دلخواه بيان شده در ارزيابي نظريه پرداز، وجود نداشت.

آنچه وجود داشت، خط مشي انقلابي- علمي برنامه حزب توده ايران بود كه نشان سطح كيفي رشد پيش آهنگ طبقه كارگر و همچنين سلاح برّايي را عليه توطئه تحميل انزوا به حزب توده اي ها از طرف ارتجاع داخلي و خارجي تشكيل داد. تنها در دو سال اخير است كه حركتي خلاق و سازنده براي بر طرف كردن كمبود چنين خط مشي انقلابي در حزب توده ايران شگفته شده است كه بايد اميدوار بود در كنگره در پيش به نتايج قطعي و برّا براي نبردهاي پيش رو دست يابد. آموزش فلسفي- تئوريك در حزب (كه حميد وارسته نيز آن را در نوشتارش در نويدنو تحت عنوان ”مبارزه ايدئولوژيك نياز يا ضرورت“ طرح مي كند) يكي از زمينه هاي ضروري جبران اين كمبود است.

اين نقطه قدرت ارزيابي نظريه پرداز را نمي توان در جريان هاي ديگر منتقد به خط مشي انقلابي حزب توده ايران يافت. براي نمونه در ”راه توده“ علي خدايي كه مي كوشد با عكس و تفصيلات و … خود را نماينده و حتي سخنگوي حزب توده ايران بنماياند، حتي كلمه اي نيز درباره انقلاب، چه رسد به انقلاب ملي- دموكراتيك و آماج هاي آن مطرح نيست. ”عدالت“چي ها نيز با مطلق سازي جنبه ملي انقلاب بهمن ٥٧، و به زير فرش جارو كردن وجه ”دموكراتيك“ در انقلاب ملي- دموكراتيك، به همان راه هم قماشان خود در ”راه توده“ مي روند. تفاوت آن ها تنها در آن است كه اولي از يك لايه بورژوازي نوپا و دومي از لايه ديگري دفاع مي كند و هر دو مي كوشند اين سياست ضدتوده اي را به نام نمايندگي حزب توده ايران بنمايانند و به خيال خود به توده اي ها بخورانند!

نقطه ضعف نظريه منتشر شده در نويدنو آنست كه دانسته يا ندانسته، خواستار آنست كه حزب توده ايران به خاطر ضعفت كنوني خود در «حد» سازماندهي طبقه كاركر، عملاُ عينيت سرشت ملي- دموكراتيك آماج هاي انقلاب پيش رو را نفي كرده، نتيجه گيري از آماج هاي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب را براي ارايه راه رشد آينده به منظور خروج از عقب افتادگي تاريخي كنار گذارده و نهايتاً با نقض وظيفه راهبردي نقش تئوريك- سياسي خود در روشنگري براي اثبات ضرورت دوري از راه رشد ”بورژوا دموكراتيك“ كه در دوران كنوني به معناي مبارزه رو در رو با برنامه نوليبرال امپرياليستي است، به دنباله روي از «نيروهاي اصلاح طلب مدافع سرمايه داري [بپردازد، زيرا اين انتظار كه اين نيروها در شرايط «سمت گيري سرمايه جهاني به سوي نوليبراليسم»] راه ديگري را بلد باشند و توصيه كنند»، انتظاري نابجا است و از آن بدتر در خود خطر «انزواي حزب» را در بر دارد.

همان طور كه مي بينيم، هدف نظريه ابراز شده براي توجيه ضرورت دفاع و دنباله روي از عقب افتاده ترين لايه ها در ميان «اصلاح طلبان»، سيبي است كه از تنه درخت بدل نمودن حزب توده ايران به دنباله روي لايه اي از بورژوازي پائين افتاده، اما خيلي دورتر از پيشنهادهاي ”راه توده“ و ”عدالت“ قل نخورده است! منوط ساختن سياست حزب توده ايران به سطح رشد ذهني لايه هايي از بورژوازي، نفي ضرورت استقلال انديشه و عمل حزب طبقه كارگر است. هنگامي كه هوشه مين و دو رفيق ديگر در ميدان ورزشي حزب كمونيست هندوچين را پايه گزاري، اهداف انقلاب ملي- دموكراتيك را تعريف و مبارزه براي تحقق آن را آغاز نمودند، نمي توانست سخني هم از «حد» سطح سازماندهي و آگاهي طبقه كارگر در كشورشان باشد. منوط ساختن وظايف حزب به سطح آگاهي لايه هايي از بورژوازي كه موضوع بررسي هاي لنين در ”دو تاكتيك سوسيال دموكراتيك …“ است، گامي به قهقرا و سدي هولناك براي بدل شدن كارگران به «طبقه كارگر براي خود» است. (نگاه شود ازجمله به مقاله چند بخشي شماره ٢٢ سال ١٣٨٩ ازجمله http://www.tudeh-iha.com/?p=1261&lang=fa )

دفاع از ارزيابي حزب توده ايران از مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك، با اين موضع گيري، به طور عيني نفي مي شود. اين اما به اين معنا نيست كه نظريه پرداز مسئولانه بر اهميت مبارزه براي سازماندهي طبقه كارگر پاي نمي فشرد و اين تفاوت ماهوي او از جريان هاي ديگر است. او به درستي بر اهميت توجه و پايبندي به ”وظيفه سوسياليستي“ حزب و تلفيق آن با ”وظيفه دموكراتيك“ توجه دارد.

دو اشتباه كلي در ارزيابي نظريه پرداز مي توان يافت. يكـي ترك شيوه علمي تعيين آماج هاي انقلاب ملي- دموكراتيك از واقعيت عينـي نيازهاي ملي و دموكراتيك مرحله رشد تاريهي- اجتماعي ايران است و ديگـري، تعيين وظايف حزب نه برپايه نتيجه گيري از ارزيابي علمي حزب از مرحله انقلاب، بلكه از سطح خواست و توانايي لايه هايي از بورژوازي همراه با «اصلاح طلبان» به عنوان متحدان بالقوه.

در اين سطور اما ضروري است يك بار ديگر مورد تائيد قرار داده شود كه حق با نظريه پرداز است كه «كليشه برداري» براي اتخاذ «سمت گيري سوسياليستي»، آن هم زماني كه اين امر «بنا بر ”نسخ سرخ مقدس“» عملي گردد كه او به درستي، اما بدون ارايه سندي براي اثبات وجود چنين برداشتي، مورد انتقاد قرار مي دهد، كار به جايي نخواهد برد.

براي راه رشد آينده ايران ارايه راهكارهاي مشخص ضروري است كه آماج هاي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ و دستاوردهاي دموكراتيك آن در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن و تدقيق آن ها بر شرايط كنوني، در كنار حذف اصل هاي ارتجاعي و واپس نگرانه كه اصل ولايت فقيه در راس آن ها قرار دارد، زمينه مناسب و ضروري را ارايه مي دهند.

 بايد كوشيد با استدلال و «با برنامه ريزي صبورانه و هدفمند و قدم به قدم» لايه هاي صادق و ميهن دوست، در وحله نخست طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان يدي و فكري، معلمان، جوانان، زنان و مرداني ميهن دوست را براي پايبندي به اين آماج ها و دستاوردها متقاعد ساخت. در اين راستا دفاع از آزادي و سلامت شخصيت ها و رهبران جنبش سبز، از قبيل موسوي ها و به ويژه او كه بر سر موضعش در دفاع از اصل هاي اقتصادي قانون اساسي توافق وجود دارد، نقشي عمده داراست.

زيربناي اقتصادي تثبيت شده در قانون اساسي، يعني اصل هاي ٤٣ و ٤٤، تنها در تلفيق و تركيب با اصل هاي مندرج در بخش ”حقوق ملت“، بازگوي مفهوم و مضمون سرشت ملي- دموكراتيك انقلاب بهمن را ارايه مي دهد. اين زيربناي اقتصادي بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، به معناي گذاشتن سنگ بناي ساختمان سوسياليسم در ايران نيست. درعين حال اما اين اصول، نقطه عطف و نشان گذار تاريخي ترديدناپذير انقلاب بهمن از مرحله راه رشد سرمايه داري و به ويژه برپايه نسخه نوليبراليسم آن است. اين زيربنا نشان سرشت ضدسرمايه داري انقلاب بهمن و آغاز حركت در جهت سمت گيري به سوي راه رشد سوسياليستي است. حركتي كه با تجريه سي سال گذشته، بدون ترديد تنها با حذف اصل هاي واپس نگرانه و ارتجاعي از آن، در وحله نخست اصل ”ولايت فقيه“، ممكن خواهد بود.

كوشش سلطنت طلبان تا جمهوري خواهان لائيك و ديگر جريان هاي سوسيال دموكرات و … در اپوزيسيون راست براي حفظ عقب گرد تاريخي ولايتي- امنيتي حاكم كه با سركوب انقلاب بهمن تحقق يافته، كوششي است ضدانقلابي به منظور حفظ حركت قهقرايي آماج هاي انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما كه گويا بايستي با عنصر ”دموكراسي“ و ”حقوق بشر آمريكايي“ تكميل گردد. زيربنايي چنين پيشنهادي مي تواند تنها، تداوم اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي باشد. چنين است مضمون واقعي ”بورژوا دموكراتيك“ مرحله اي كه براي آن تبليغ مي شود.

مبارزه صبورانه و هدفمند و گام به گام براي جلب متحدين، بدون پرچم افراشته انديشه علمي، ميهن دوستانه و در خدمت منافع زحمتكشان، به عبارت ديگر بدون خط مشي انقلابي حزب توده ايران ناممكن است. در اين نكته و همچنين درباره ضرورت عملي ساختن كليه پيشنهادهاي نظريه پرداز به منظور سازماندهي انقلابي طبقه كارگر و بدل نمودن آن به «طبقه براي خود» نيز با او اتفاق نظر كامل وجود دارد. ”وظيفه سوسياليستي“ و ”وظيفه دموكراتيك“ حزب توده ايران در شرايط مبارزه براي به پيروزي رساندن انقلاب ملي- دموكراتيك، جدايي ناپذير است. اين يك ”برنامه حداقل حزب طبقه كارگر“ است كه زنده ياد جوانشير آن را در ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ با روشني و شفافيت برمي شمرد.

نكات جنبي تئوريك، سياسي و اسلوبي بسياري نيز در ٥ بخش منتشر شده نوشتار نظريه پرداز وجود دارد كه شايد فرصت بازگشت به آن ها ديرتر وجود داشته باشد.




كنگره ششم حزب توده ايران «پيش به سوي جبهه گسترده ضدديكتاتوري» با كدام آماج، با كدام شعار؟

مقاله شماره ١٣٩١ / ٦  (٢ خرداد)

واژه راهنما: بدون شعارهاي مشخص، پرچم انديشه نيمه افراشته است. «مخرج مشترك ها در اختيار جنبش مردمي»: حفظ دستاوردهاي ترقي خواهانه انقلاب بهمن ٥٧ و نفي اصل هاي ارتجاعي در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ مردم ميهن ما مي باشد.

 

اعلام برگزاري ششمين كنگره حزب توده ايران در سال پيش و انتشار اسناد آن براي ابرازنظر توده اي ها، هوادارن و دوستاران با استقبال درخور روبرو گشت. اين استقبال از جهات مختلف شايان توجه مي باشد. مهم ترين وجه آن، اهميت برگزاري كنگره در دوران تحولات «بنيادين»- انقلابي در پيش رو در ايران است. انتظار پاسخگويي كنگره به مساله هاي پيش روي تحولات انقلابي در ايران كه با تحكيم خط مشي انقلابي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران بوجود آمده است، دورنماي بازگشت حزب به جايگاه تاريخي براي ارايه موضع راهبردي علمي- نظري را در جامعه گشوده است. اين واقعيت، عمده ترين علت استقبال توده اي ها و هواداران از خبر برگزاري كنگره حزبي و انگيزه شركت نسبتا وسيع آن ها در بررسي اسناد كنگره و پاسخ به درخواست مسئول هاي حزبي براي ابرازنظر درباره اسناد منتشر شده تا پايان مهرماه ١٣٩٠ مي باشد.

برقراري ارتباط نظري و بررسي دسته جمعي كه مي تواند نقش موثري در تحكيم يك پارچگي نظري و نهايتاً سازماني در جنبش توده اي باشد، با ابتكار تمناي مسئول هاي حزبي براي ارزيابي اسناد منتشر شده كنگره ششم و درخواست ابرازنظر توده اي ها و هواداران جنبش توده اي درباره آن، به راهكار عملي نيز دست يافته است. ابتكارهاي ديگري براي بحث و گفتگو درباره نظرهاي ارسال شده فراتر از تنها در ارگان مربوطه حزبي، نتايج و دستاوردهاي تبادل نظر را افزايش مي دهد.

بحث و گفتگو در ميان توده اي ها فراتر از تاكنون، به ويژه از اين روي ضرورتي است كه براي نمونه، مقاله «پيش به سوي جبهه گسترده ضدديكتاتوري» نيز با واكنش هاي متفاوت روبرو گشته. در عين حال اين امر نشان آنست كه هنوز نياز عيني و ذهني براي پاسخ به پرسش هايي در بحث و گفتگوهاي درون حزبي و ميان دوستاران آن وجود دارد.

مساله راه رشد آينده ايران

براي نمونه، اخيرا ب. بزرگمهر كه در زمان خود درباره اسناد ارايه شده براي گفتگو و بررسي در كنگره ششم حزب توده ايران نيز ابراز نظر كرده بود، انتشار مقاله فوق در نامه مردم شماره ٨٩٢ را انگيزه موضع گيري شايان توجه اي قرار داده است كه در آن ضمن بررسي هاي انتقادي به مضمون و زبان و نحوه بيان مطالب در اين مقاله، بر اهميت پاسخ به پرسش درباره راه رشد آينده ايران براي تحولات در پيش رو انگشت گذاشته و اهميت انتخاب راه رشد سوسياليستي را از نظر تئوريك و سياسي شكافته است. متاسفانه مقاله از نظريات تئوريك و تجارب تاريخي ارايه شده از مبارزات بلشويك ها، براي استخراج شعارهاي مشخص براي مبارزات لحظه كنوني حزب توده ايران و خط مشي انقلابي آن به نتيجه گيري صريح نمي پردازد. بحث هاي تئوريك و تاريخي در فضايي انتزاعي پايان مي يابند.

ازجمله به اين پرسش پاسخ داده نمي شود كه: با طرح كدام شعارهاي مشخص مي توان به تجهيز و سازماندهي طبقه كارگر و ديگر لايه هاي خواهان تحول «بنيادين» اجتماعي در شرايط كنوني پرداخت؟ شعارهايي كه حركت به سوي طفره رفتن از راه رشد سرمايه داري كه بزرگمهر نادرستي انتخاب آن را به اثبات مي رساند، ممكن ساخته و جهت گيري رشد سوسياليستي را تامين مي كند.

 

آزادي با مفهوم بورژواليبرال؟

ب. بزرگمهر به نحوه بيان نظريات در مقاله پيش گفته نامه مردم نيز انتقادهايي دارد. اين انتقادها مضمون و هم شيوه نگارش و بيان و نادقيقي هاي زبان به كار گرفته شده را مورد خطاب قرار مي دهد. براي نمونه او درباره ”انتخابات آزاد“ به بحث مي پردازد. اما بي توجه مي ماند كه نامه مردم خود در پارگراف مورد نظر او، خواست بخشي از اپوزيسيون را در ارتباط با انتظارات از ”انتخابات آزاد“ مورد انتقاد قرار داده و در واقع دست رد به سينه برداشت ”بورژوا- ليبرالي“ محافل ”اپوزيسيون“ ساطنت طلب تا ”چپ“هاي گذشته و … مي زند.

در اين بخش، واژه ”انتخابات آزاد“ در گيومه قرار داده شده است. در ادامه سخن اما اين واژه بدون گيومه نگاشته شده و لذا موجب اين سوتفاهم نزد خواننده گشته كه گويا از ”آزادي“ بورژواليبرالي دفاع مي شود. انتخاب زبان و فرمول هاي شناخته شده، شايد براي برخي ها تكرار خسته كننده اي باشد. انتخاب زبان و بيان جديد مي بايستي با دقت در بيان و حفظ پروسواس مضمون همراه گردد. در غير اين صورت، خطر ايجاد شدن سوتفاهم و در طول زمان انحراف نظر وجود دارد.

اين سوتفاهم، همان طور كه در مورد مشخص ديده مي شود، ناشي از آن است كه در مقاله نامه مردم، تفاوت مضموني ”انتخابات آزاد“ كه شعار در چهارچوب صدور ”آزادي“ و ”حقوق بشر“ آمريكايي به كشورهاي ديگر جهان است، و ”آزادي انتخاب“ كه داراي مضموني طبقاتي است، برجسته و به طور شفاف برشمرده نشده است. آزادي انتخاب در هيچ كشوري بدون وجود و عملكرد پيگيرانه آزادي هاي دموكراتيك و قانوني، در ايران اصل هاي ”حقوق ملت“ در قانون اساسي، نمي تواند وجود داشته باشد و به طور واقعي موثر گردد. بي جهت هم نبود كه ارتجاع حاكم در ايران به منظور انحراف انقلاب بهمن، در ابتدا آزادي هاي قانوني دستاورد انقلاب را نابود و پايمال نمود، تا بتواند حاكميت سرمايه داري كنوني كه از ”آزادي كامل“ برخودار است (نگاه شوده به ”آزادی وسیع در جمهوری اسلامی!“http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1752) را برقرار كند. ”انتخابات آزاد“ در مصر كه از درون آن سازمان هاي قديمي دستپخت ارتجاع جهاني سر بيرون آوردند، درست در شرايط فقدان آزادي انتخاب تحقق يافت كه ساليان دراز با سركوب احزاب ترقي خواه و در راس آن حزب كمونيست مصر و همچنين اكنون زير سلطه كودتاي ”نرم“ حاكميت نظاميان آموزش ديده در ارتش آمريكا كه سالانه از ”كمك“ ٥ر١ ميليارد دلاري امپرياليسم يانكي نيز برخودار هستند، عملي شد.

اين به اين معنا نيست كه زبان و نحوه بيان در مقاله نامه مردم، آن طور كه ب. بزرگمهر در نوشتار انتقادي خود ”با مداد نوك تيز كرده“ به آن پرداخته، در همه جا متناسب مي باشد. اما به نظر مي رسد كه وظيفه موضع انتقادي به ويژه در شرايط كنوني، گشودن و تقويت راه تحكيم خط مشي انقلابي و كمك به شفافيت و صراحت مواضع آن است.

مساله اتحادهاي اجتماعي

مساله اتحادهاي اجتماعي و دعوت نيروهاي ديگر ضدديكتاتوري به شركت در «جبهه گسترده ضدديكتاتوري» نكته ويژه مورد نظر مقاله نامه مردم نيز مي باشد. در پايان مقاله اين نكته به صورت زير با صراحت مطرح مي شود: «بسيار مفيد خواهد بود كه ديگر نيروهاي مطرح در سطح جامعه نيز به صورت منسجم و دقيق تحليل هاي مشخص و راهبردهاي خود را براي امكان ارزيابي و ايجاد برآيند مخرج مشترك ها در اختيار جنبش مردمي قرار دهند.»

نظريات ديگري نيز درباره مقاله «پيش به سوي جبهه گسترده ضدديكتاتوري» در نامه مردم شماره ٨٩٢ وجود دارند كه عمدتا اين مقاله را در ارتباط با مساله اتحادهاي اجتماعي مورد بررسي قرار مي دهند. در نظري، به درستي به تفاوت هاي «مواضع اقتصادي مخالفان رژيم حاكم» اشاره مي شود و اين نگراني  مطرح مي گردد كه مواضع اعلام شده اقتصادي ضدنوليبراليسم در مقاله «پيش به سوي جبهه گسترده ضدديكتاتوري» در نامه مردم، مي تواند «نه تنها به راديكال شدن آن ها» (و پذيرفتن مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب؟) كمكي نكند، بلكه همچنين با خطر تشديد «سياست هاي تفرقه افكنانه بين حزب توده ايران  و اين نيروها توسط سازمان هاي ”سياه“ جهاني، با سخنگويي بي بي سي، بينجامد و موفقيت هاي حزب در شكستن ديوارهاي انزوا را متوقف كند.»

زمينه تئوريك خطر انزوا حزب توده ايران از ديگر لايه هاي اپوزيسيون ضدرژيم را احمد سپيداري در مقاله اي شايان توجه در ”نويدنو“ تحت عنوان «بازخواني ضرور بيماري كودكي ”چپ روي“ در كمونيسم» (انتشارات حزب توده ايران، ترجمه محمد پورهرمزان) ارايه مي دهد. سپيداري در دفاع از ضرورت برپايي اتحادهاي اجتماعي توسط «حزب انقلابي و منظبط و پيوند اين حزب با مبارزات زحمتكشان» (لنين، همانجا)، ازجمله بر نكته دوم مورد نظر لنين در اين اثر او، كه از آن نقل قول مي كند، انگشت گذاشته و آن را برجسته ساخته و مي نويسد: «ثانيا، به وسيله مهارت اين پيشاهنگ در برقراري پيوند و نزديكي و تا حدودي حتي درآميختن با انبوه ترين توده زحمتكش  – البته در درجه اول با توده پرولتر، ولي ايضاً با توده زحمتكش غيرپرولتر»، حزب طبقه كارگر به وظيفه خود عمل مي كند. به عبارت ديگر، سپيداري توجه لنين درباره اهميت اتحادهاي اجتماعي براي مبارزه زحمتكشان را مورد تاكيد و تائيد قرار مي دهد.

در ادامه سخن و به منظور نشان دادن سرشت «چپ»روانه شيوه بي توجهي به مساله اتحادها در مبارزات اجتماعي، سپيداري نظريات تاريخي لنين  را در انتقاد به «منشعبين ”چپ“ از حزب كمونيست آلمان» نقل مي كند كه در آن ها «چپ هاي آلماني در جزوه منتشره» خود بيان كرده اند، و لنين آن را در «بيماري كودكي ”چپ روي“ در كمونيسم» ارايه مي دهد: «بايد هر گونه سازشي با احزاب ديگر … و هر گونه سياست مانور و ساخت و پاخت را با قاطعيت تمام مردود شمرد.»

سپيداري كه به درستي مخالف نفـي ضرورت برپايي اتحادهاي اجتماعي و موافـق خط مشي انقلابي حزب توده ايران به منظور برپايي «جبهه گسترده ضدديكتاتوري» براي به سرانجام رساندن تغييرات پيش رو است، پيش تر، بخش ديگري از نظريات «منشعبين چپ از حزب كمونيست آلمان» كه لنين از جزوه آن ها نقل كرده بود را نيز در مقاله خود ارايه مي دهد. اين پاراگراف چنين است: «بنابراين، اكنون دو حزب كمونيست در برابر يكديگر ايستاده اند: يكي حزب رهبران كه مي كوشد مبارزه انقلابي را از بالا متشكل سازد و هدايت كند … ديگري حزبي توده اي كه در انتظار اعتلاي مبارزه انقلابي از پايين است و براي اين مبارزه فقط يك اسلوب واحد كه به طور روشن ما را به سوي هدف رهنمون است، مي شناسد و به كار مي بندد و كليه اسلوب عبارت است از اسلوب سرنگون ساختن بي چون و چراي بورژوازي تا سپس ديكتاتوري طبقاتي براي تحقق سوسياليسم مستقر گردد …». و بلافاصله پس از اين نقل قول از لنين، سپيداري اين پرسش را به صورت نكته اي كه گويا آن چنان در جنبش كنوني توده اي مطرح است كه نياز به ارايه حتي ماخذ براي آن نيست، در پرانتزي طرح مي كند: «آيا مشابه چنين نقل قول هايي هر روز نمي شنويم؟»

از آنجا كه در مقاله نامه مردم شماره ٨٩٢ تحت عنوان «پيش به سوي جبهه گسترده ضدديكتاتوري»، كه در آن موضع انتقادي حزب نسبت به مواضع اقتصادي مدافع نوليبراليسم در ميان «مخالفان رژيم» طرح شده است، «مشابه چنين نقل قول ها» وجود ندارد، مي توان به اين نتيجه رسيد كه منظور منتقد طرح چنين نظرياتي در ميان هواداران و دوستاران حزب توده ايران مي باشد. نظرياتي كه مخالف ايجاد اتحادهاي اجتماعي براي سرنگوني «رژيم» بوده و به چيزي كم تر از «سرنگون ساختن بي چون و چراي بورژوازي» قانع نمي باشد!

شيوه به كار گرفته شده، يعني شيوه عام گويي و غيرمشخص و فاقد نمونه واقعي و مشخص، هميشه با اين خطر روبروست كه با ساختن دشمن نامرعي و حمله به مواضع خيالي آن، خوشحال، اما دست خالي، به عبارت ديگر، ناتوان از حل واقعي مساله، بر مي گردد.

پرسش مشخص اين پرسش نيست كه در مبارزه اجتماعي ما به متحدان نياز داريم و يا نداريم. چنين برداشت و نسبت دادن چنين موضعي به هواداران حزب توده ايران، با خطر نزول سطح بحث همراه است. پرسش اين پرسش است كه آيا پيش از آنكه به جستجوي متحدان برويم، بايد تحليل و ارزيابي خود را از شرايط حاكم بر جامعه بر پايه «آگاهي پيشاهنگ پرولتري و وفاداري آن به انقلاب» (لنين) تنظيم كرده باشيم يا خير؟

اين پرسش را مي توان به نحوه ديگري نيز مطرح نمود كه همان معنا را مي رساند: آيا ضرورت وجود حزب مستقل طبقه كارگر در مبارزات اجتماعي، وابسته اي است به اتحادهاي اجتماعي؟ يا برعكس. اتحادهاي اجتماعي زمينه  هاي ضروري براي دسترسي به هدف هاي مبارزاتي طبقه كارگر براي مرحله معين تاريخي است؟

اجازه دهيم مساله را از موضعي ديگر مطرح كنيم كه مضمون بحث و گفتگو، بازهم مشخص تر باشد. در مقاله سپيداري از اثر تاريخي لنين «بيماري كودكي ”چپ روي“ …» چنين نقل شده است: «پيش از هر چيزي، اين سوال به ميان مي آيد كه انظباط حزب انقلابي پرولتاري بر چه بنيادي استوار مي گردد؟ با چه وسيله اي [به] محك آزمايش گذاشته مي شود؟ با چه نيرويي تقويت [تكيه از نگارنده] مي پزيرد؟» بند اول سه اصل مطرح شده توسط لنين كه در ادامه بلافصل سخن لنين تشريح مي شود و سپيداري با امانت داري آن را در نوشتار خود نقل كرده است، عبارت است از: «اولا، بر بنياد آگاهي پيشاهنگ پرولتري و وفادار آن به انقلاب، بردباري، جانفشاني و قهرماني آن.» تنها پس از برجسته ساختن اهميت «آگاهي پيشاهنگ پرولتري» كه در متن لنيني نيز مورد تاكيد قرار گرفته، لنين در اصل دوم، مساله «برقرار پيوند و نزديكي و تا حدي درآميختن با انبوه ترين توده زحمتكش – البته در درجه اول با توده پرولتر [متحد طبيعي- نزديك]، ولي ايضاً با توده زحمتكش غيرپرولتر [متحد كم و بيش نزديك و پيگير]» را طرح مي سازد!

آيا اصل اول مورد نظر لنين: «آگاهي پيشاهنگ پرولتري …»، ناخودآگاه توسط لنين در بند نخست مطرح شده است؟ آيا طرح آن در بند نخست نظرياتي كه لنين عليه ”چپ روي“ مطرح مي سازد، پاسخ به پرسش پيش گفته نيست كه حزب طبقه كارگر، «پيشاهنگ آگاه طبقه كارگر»، بايستي خود نخست از شرايط حاكم درك و ارزيابي علمي داشته باشد، تا برپايه آن بتواند به مساله اتحاد ها و پيوند با توده ها، پاسخي علمي، ماركسيستي- توده اي ارايه دهد؟ آيا نبايستي مساله اتحادها را مساله اي ثانوي براي مبارزه حزب طبقه كارگر، پس از شناخت علمي شرايط ارزيابي نمود؟

متاسفانه در موضع انتقادي عام و غيرمشخص طرح شده كه در آن نمونه مشخصي نيز مطرح نمي گردد، سپيداري كه در مورد ضرورت ايجاد اتحادها در شرايط كنوني ايران براي مبارزه ضدامپرياليستي كاملا حق دارد، با بي توجهي به اصل نخستي كه خود از نظريات لنين نقل مي كند، راه يك بررسي همه جانبه را بر روي تحليل مي بندد. از اين طريق پرسش عيني و واقعي مسخ مي شود. دشمني نامرعي ساخته مي شود كه مبارزه با آن، اصلا مساله روز جنبش توده اي نيست. مساله روز نكته اي ديگر است كه در سطور زير به آن مي پردازيم.

اهميت همه جانبه بودن تحليل را سپيداري در مقاله آموزنده خود تحت عنوان ”نكته هايي درباره سياست ورزي چپ، درباره نقد و نقدنويسي“ (نويدنو، ژانويه و فوريه ٢٠١٢) برجسته مي سازد و مي نويسد: «مهم ترين عامل در تحليل موضوع مورد نقد، داشتن برخوردي همه جانبه (به معناي هوليستيك) به جاي كل گرايي يا جز گرايي نسبت به آن است.»

زنده ياد احسان طبري نيز در ”رهبري- سازماندهي و مبارزه اجتماعي“ (ياداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، ص ٨١)، بر اهميت جمع آوري فاكت در بررسي علمي به منظور دستيابي به يك تحليل همه جانبه، دخالت ندادن «تمايلات خاص» را مورد تاكيد قرار مي دهد و ازجمله مي نويسد: «اگر كسي مغرض باشد، مي تواند آن فاكت هائي را برگيرد و برگزيند كه به سود اوست و آن ها را كه به زيان اوست، بگذارد و يا آنكه از سر بي دقتي و شتاب عمل كند و فاكت هاي نمونه وار را نبيند و فاكت هاي فرعي و غيرمهم را به جاي آن ها گرد آورد. لذا جمع آوري فاكت و گرد آوردن اطلاع نبايد در مقطع تمايلات خاص باشد يا سرسري انجام گيرد، تا بتوان از روي آن ها، وضع واقعي را دانست.»

بدون شعارهاي مشخص، پرچم انديشه نيمه افراشته است

توانايي مقاله «پيش به سوي جبهه گسترده ضدديكتاتوري» كه بايد آن را به قول رفيقي برپايه «هدفي كه پيش روي خود نهاده» مورد بررسي قرار داد، نكات زير است: «بر برنامه حزب طبقه كارگر تاكيد» دارد، «با تشريح وضع مادي و ”شرايط مشخص“ جامعه ايران، تضاد اصلي» حاكم بر جامعه را برجسته مي سازد، «يادآور مي شود كه تحول از بالا و با خيال و مجاز، و ياري بيگانه» عملي نمي گردد و نهايتا، كه «نقطه اوج اين نوشتار است، عملا مدعيان تحول خواهي را به ارائه برنامه و تحليل هاي خود» فرا مي خواند.

با كليت اين نظريات مي توان موافق بود و آن را مورد تائيد قرار داد. آنچه كه اما نمي توان آن را كافي ارزيابي نمود، نبود استخراج شعارهاي مشخص از ارزيابي مشخص در همين مقاله است. اين در حالي است كه ارايه آن ها را از ديگر لايه هاي ضدديكتاتوري انتظار داريم.

نكته را بشكافيم. برنامه حزب توده ايران، مرحله كنوني انقلاب را مرحله ”ملي- دموكراتيك“ ارزيابي مي كند. اين مرحله، به معناي برپايي سوسياليسم نيست. اما در عين حال، رد روشن و صريح خواست محدود نمودن انقلاب به تغييرات صوري ”بورژوا- ليبرالي“، يا محدود نمودن انقلاب به «مرحله» ”بورژوا- ليبرال“ مي باشد. اين مرزي روشن در برابر خواست جريان هاي متفاوت راست تا به اصطلاح ”چپ“ در اپوزيسيوني قرار دارد كه مورد تائيد محافل امپرياليستي است و عناصر بسياري از آن به عنوان ”كارشناسان“ در دستگاه هاي تبليغاتي امپرياليستي وظيفه توجيه و تبليغ ايدئولوژي امپرياليستي را به عهده گرفته اند. از سوي ديگر، همين جريان ها خواستار ادامه حاكميت سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي در ايرانند. آن ها تنها خواستار جابجايي قدرت از دست لايه هايي از سرمايه داران به لايه هاي ديگر بوده و چنين هدفي را دنبال مي كنند.

پذيرفتن اين استراتژي با اين به اصطلاح ”استدلال“ كه گويا بايد «مرحله به مرحله» پيش رفت، خلع سلاح طبقه كارگر و حزب آن مي باشد. نفي استقلال ارزيابي و تحليل طبقاتي توسط «پيشاهنگ آگاه پرولتري و وفاداري آن به انقلاب» (لنين، همانجا) مي باشد. «پيشاهنگ آگاه پرولتري» را به دنباله روي محافل بورژوا- ليبرال تبديل مي كند. اين در حالي است كه همه بانيان سوسياليسم علمي، ماركس، انگلس و لنين و همچنين تجربه ده ها ساله حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران استوار بر شناخت طبقه كارگر به عنوان ”سوبيكت“، به عنوان نيروي آگاه تاريخي براي تغيير جهان قرار دارد. مضمون مفهوم «پيشاهنگ آگاه»، هيچ معناي ديگري دارا نيست!

در اين زمينه نظريات حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران از شفافيت و صلابت علمي برخودار است. در شرايط استقرار ”جهاني سازي“ در خدمت سرمايه مالي امپرياليستي و شركت هاي فراملي آن، راه رشد سرمايه داري براي هيچ كشور پيراموني ممكن نيست. اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي در هر سطح و شكل آن براي كشورهاي پيراموني و حتي كشورهاي با اقتصاد ضعيف تر در اتحادهاي امپرياليستي، همانند يونان، پرتغال و … در اتحاديه اروپايي، اضافه بر فقر و فلاكت، جز با نابودي حق حاكميت ملي همراه نخواهد بود. از اين رو نيز حزب كمونيست يونان براي انتخابات آينده در ماه جون ٢٠١٢، ازجمله شعار «دفاع از نبرد انسان زحمتكش و يورش عليه نيروهاي سرمايه» را انتخاب كرده است!

از اين روي هيچ مقاله و نوشتاري نبايد با سخنان عام پايان يابد. اينكه مقاله اي با اين سخن به پايان رسد كه بايد طبق شرايط به طرح شعارهاي واقع بينانه پرداخت، كافي و سازنده نيست. بلكه پس از ارزيابي شرايط روز در هر زمينه اي، و در هر نوشتار روشنگرانه و يا افشاگرانه، مي بايستي نوشتار با شعارها و خواست هاي مشخص استخراج شده از ارزيابي، تكميل گشته و ضرورت دفاع از شعارها و خواست ها نشان داده و مستدل شود.

راه رشد آينده ايران تنها مي تواند به طور عيني برپايه مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك بهمن ٥٧ مردم ميهن ما تعريف و سازمان داده شود. بايد به آماج هاي مردمي و ملي انقلاب بهمن كه به طور عمده در اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي و اصل هاي ”حقوق ملت“ تبلور مي يابند، بازگشت. اين اصل ها زمينه عيني و واقعي مضمون اتحادي اجتماعي را ارايه و خط فاصل را ميان ميهن دوستان و ”ليبرال“ ها تشكيل مي دهند.

حفظ دستاوردهاي ترقي خواهانه انقلاب بهمن ٥٧ و نفي اصل هاي ارتجاعي در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ مردم ميهن ما، «مخرج مشترك ها در اختيار جنبش مردمي» است كه مقاله پيش گفته نامه مردم «نيروهاي مطرح در سطح جامعه» را براي موضع گيري در برابر آن ها فرا مي خواند!

بدون ترديد، يكي از عمده ترين پرسش ها كه پس از بحث و گفتگوهاي سازنده در كنگره ششم حزب توده ايران، پاسخ به آن راهگشاي مبارزه انقلابي طبقه كارگر و لايه هاي ميهن دوست و ترقي خواه خواهد بود، ارايه شعارهاي مشخص براي نبرد اجتماعي به منظور تغييرات بنيادي- انقلابي در پيش است.

ادامه بحث و تبادل نظرها در جنبش توده اي كه ”نويدنو“ اكنون نقش بسيار مثبتي در آن به عهده گرفته است، از ضرورت تام برخودار مي باشد.

 




پيوند مبارزه صنفي و سياسي، افشاندن بذر آگاهي طبقاتي در بين كارگران! نگرشي انتقادي به كمبودها!

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٥  (٢٣ ارديبهشت)

واژه راهنما: سرمقاله نامه مردم، ارزيابي ماركسيستي- توده اي ضروري براي شناخت و درك كليت روندهاي اجتماعي و تغييرات بنيادي- انقلابي در پيش رو. سلطه اقتصادي- سياسي- امنيتي- نظامي ارتجاع جهاني و داخلي نمي تواند بدون سلطه ايدئولوژيك ديرپا بماند. اين سلطه را درهم شكنيم!

سرمقاله پراهميت نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، تحت عنوان ”سازمان دهي اعتراض هاي پراكنده كارگري، وظيفه بي درنگ مرحله كنوني“ (شماره ٨٩٤، ١٨ ارديبهشت ١٣٩١) http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1646بر ضرورت ايجاد «پيوند و تلفيق مبارزه صنفي و سياسي» تاكيد دارد. اين تاكيد، امري اتفاقي و ذهن گرايانه نبوده، بلكه در شرايط عيني اقتصادي- اجتماعي حاكم بر جامعه طبقاتي ايران ريشه داشته، به سخني ديگر: ارزيابي علمي از سرشت حاكميت نظام سرمايه داري مافيايي كنوني در ايران را تشكيل مي دهد. ارزيابي ماركسيستي- توده اي ضروري براي شناخت و درك كليت روندهاي اجتماعي و تغييرات بنيادي- انقلابي در پيش رو.

نامه مردم همانجا با نشان دادن نمونه هايي از «جنبش اعتراضي كارگران و زحمتكشان در چهار گوشه كشور [كه] در طول هفته هاي اخير گسترش يافته است»، دو كمبود قابل انتقاد به جنبش ها را برجسته مي سازد. بنابه اين ارزيابي واقع بينانه نامه مردم كه در آن سرشت ”همگاني“ بودن علل اعتراض هاي كارگري در واحدهاي پراكنده بزرگ گارگري در كشور نشان داده مي شود، به درستي اين پرسش مطرح مي گردد كه چرا جرقه اين اعتراض ها از يك واحد به واحد ديگر منتقل نشد و آتش اعتراض كارگران، براي نمونه در كارخانه ”پولاد زاگرس“ عليه «اخراج ها»، باوجود سرشت ”همگاني“ بودن «خواست هاي مشترك»، به «واحدهاي صنعتي در ”پولاد كاويان“ و مجتمع عظيم ”ذوب آهن اصفهان“»، سرايت نكرد؟

با سخناني ديگر كه همان معنا را مي رساند، چرا مبارزه كارگران ”پولاد زاگرس“ موجب ايجاد همبستگي ميان اين كارگران و كارگران واحد هاي ديگر صنعت آهن و پولاد و فراتر از آن نشد و «از همبستگي ضرور برخودار نگشت»؟

نامه مردم با صراحت و روشني علت هاي «دو گانه» كمبود پيش گفته اعتراض ها در جنبش كارگري را بر مي شمرد:

 

اول- سرشت تدافعي

نامه مردم باقي ماندن «اعتراض هاي كارگران در سطح سازمان نيافته و در سطح بدون برنامه ريزي از پيش بودن» را علت محدود ماندن اعتراض در يك واحد اعلام مي كند. به عبارت ديگر، آن ها را ”اعتراضي غيرمترقبه واحساسي“ ارزيابي مي كند. اعتراضي در سطح ابراز احساس خشم مقدس كارگران نسبت به پايمال گشتن حقوق انساني و قانوني خود، از جمله نسبت به عدم «پرادخت دستمزدهاي معوقه، …» كه به شكل هاي مختلف بروز نمودند، براي نمونه «اعتصاب چند ساعته، گردهمايي در مقابل در كارخانه يا اداره كار، …». اين اعترض هاي «بدون برنامه ريزي»، همان طور كه اشاره شد، اعتراض هاي ”احساسي“ هستند، واكنش احساس خشمگينانه فرد و گروهي از كارگرها كه بي واسطه از بي حقي و اعمال زور دشمن طبقاتي در شرايط توفق قدرت او رنج مي برند، مي باشند. با پيوند و تلفيق كار صنفي و سياسي، ارتقاي سطح آگاهي كارگر به سطح آگاهي طبقاتي و سازماندهي مبارزه جويانه طبقه كارگر ممكن مي گردد.

نامه مردم در ادامه سخنش نشان مي دهد كه برطرف كردن اين كمبود از طريق سازماندهي هوشمندانه طبقه كارگر با استفاده از همه امكان هاي [علني و غيرعلني] ممكن است. زيرا تجربه مشخص جنبش كارگري در سه دهه گذشته و به ويژه در سال هاي اخير نشان داده است كه دستيابي طبقه كارگر به حقوق دموكراتيك و سنديكايي- قانوني خود، بدون تغيير بنيادي- انقلابي شرايط حاكم ممكن نخواهد بود. به عبارت ديگر، مبارزه براي دستيابي به حقوق دموكراتيك طبقه كاركر و در مجموع خود، پرولتاريا كه گذران زندگي خود را مي تواند تنها از طريق فروش نيروي كار يدي و فكري به دست آورد، به مبارزه براي  دستيابي به حقوق سياسي پرولتاري و متحدان آن در مرحله انقلاب دموكراتيك- ملي ارتقا يافته است.

به عبارت ديگر سلب حاكميت سياسي از سرمايه داري مافيايي كنوني و انتقال آن به دست طبقه و لايه هاي مدافع منافع دموكراتيك زحمتكشان  و در راس آن طبقه كارگر و ديگر نيروهاي ملي و ميهن دوست و خواستار تساوي حقوق ميان زنان و مردان و ميان خلق هاي ساكن ايران و مدافع دموكراسي و آزادي، حافظ حاكميت ملي و تماميت ارضي ايران در برابر خطر خارجي، از يك سو نياز به برقراري حاكميت ملي- دموكراتيك دارد؛ و از سوي ديگر نيازمند به شناخت و درك ضرورت برقراري حقوق دموكراتيك- قانوني كارگران و ديگر زحمتكشان يدي و فكري و به عبارت ديگر پرولتاري در كليت خود مي باشد.

 نامه مردم در ادامه سخن، پيش شرط ايجاد شدن چنين وضعي را برپايي قدرت توامند سازماندهي و مقاومت هوشمندانه طبقه كارگر ارزيابي مي كند كه نيروي عمده براي پيش برد آماج هاي مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك كشور مي باشد.

دوم- نبود همبستگي و پشتيباني

نامه مردم در ادامه سخن خود، با صراحت و روشني به علت دوم كمبود «كارزار همبستگي و پشتيباني اعتراض هاي كارگران» مي پردازد و به عنوان نمونه نبود «كارزار همبستگي و پشتيباني اعتراض هاي كارگران لوله سازي خوزستان [را] گواه روشني بر وجود اين كمبود در جنبش اعتراضي كنوني كارگران ميهن مان» در كليت خود بر مي شمرد: كمبود ”همبستگي و پشتيباني“ «ميان كارگران كارخانه هاي مختلف براي خواست هاي مشترك كارگري»!

سرمقاله پراهميت نامه مردم، دليل هاي «عيني و ذهني» را براي «تدافعي» بودن «اعتراض هاي كارگري» پاسخگو ارزيابي كرده و برخودار نبودن اعتراض ها «از سازماندگي ضرور» را كه «به ميزان زيادي نتيجه اثر بخشي عامل هايي» هستند كه از خارج به درون طبقه كارگر وارد شده اند، ريشه اين كمبود اعلام مي كند. اين ها، عامل هاي ايدئولوژيكي هستند. پيامد تاثير سلطه ايدئولوژي نوليبراليسم سرمايه داري ”جهاني سازي“ شده هستند كه تحت عنوان ”بازار آزاد بي نظارت“ كه در خدمت انباشت سرمايه و سود براي سرمايه هرز و سوداگري مالي امپرياليستي قرار دارد، حتي اذهان برخي از مبارزان را نيز تسخير كرده است!

نامه مردم در برابر اين استراتژي امپرياليستي، افشاندن بذر آگاهي طبقاتي در بين كارگران را توصيه مي كند و آن را به مثابه وظيفه عاجل و مبرم طبقه كارگر و همه مبارزان مدافع منافع طبقاتي طبقه كارگر و همه پرولتارياي ميهن ما اعلام كرده و مورد تاكيد قرار مي دهد كه تحقق بخشيدن به ارتقاي سطح آگاهي و توان مبارزه جويي عليه سلطه نظام سرمايه داري مافيايي ولايي- امنيتي، همان طور كه پيش تر نيز برجسته شد، مي تواند تنها از طريق ايجاد «پيوند و تلفيق مبارزه صنفي و سياسي» طبقه كارگر و ديگر لايه هاي ميهن دوست صورت گيرد.

بايد هدف هاي ايدئولوژيك نوليبراليسم را براي نابودي همبستگي ميان لايه هاي مختلف طبقه كارگر شناخت و عليه آن به مبارزه اي روشنگرانه و افشاگرانه پرداخت. هدف امپرياليستي براي نابودي همبستگي ميان كارگران، از طريق تسهيل اخراج ها به كمك لغو قراردادهاي جمعيِ رسمي عملي شده اند. تحميل قرار دادهاي امضا سفيد و موقت به زحمتكشان، به ويژه به جوانان در چهارچوب برنامه نوليبرال ”آزادي سازي اقتصادي“ و همچنين نقض قوانين پشتيبان كارگران و … ابزارهاي اِعمال هدف هاي سودجويانه امپرياليستي و متحدان داخلي آن هستند. با افشاي اين هدف ها بايد عليه آن ها به تجهيز كارگران و متناسب با شرايط حاكم، به سازماندهي آن ها پرداخت. راهكارهاي مبارزاتي را بايد بر اين شرايط منطبق نمود. ازجمله بايد از سازماندهي مخفي كارگران بهره جست.

دفاع كارگران رسمي از خواست تبديل شدن قراردادهاي موقت به رسمي، ابزار قدرتمندي هم براي ايجاد همبستگي ميان لايه هاي كارگران مي باشد و هم وسيله پرقدرتي را براي ايجاد پيوند ميان مبارزه صنفي و سياسي طبقه كارگر در واحدهاي مختلف ارايه مي دهد و دفاع از سطح دستمزدها و پرداخت منظم آن ها را ممكن مي سازد.

نامه مردم نكات پيش گفته را چنين برجسته مي سازد: «نكته بسيار پراهميت، فعاليت همه جانبه هوشيارانه، و توام با شكيبايي و فشاندن بذر آگاهي طبقاتي در بين كارگران است. به كارگيري همه روش ها و روزنه ها، اين امكان را به فعالان كارگري مي دهد كه با وجود پيگرد و سركوب، فعاليت سازمان گرانه خود را پيش برده و در راه وحدت صف هاي طبقه كارگر ايران گام هاي مطمئن بردارند. بي گمان فعاليت و مبارزه براي تامين منافع زحمكتشان و پيوند و تلفيق مبارزه صنفي و سياسي مي بايد بر بستر واقعيت هاي موجود جنبش كارگري كشور صورت بگيرد. در اين زمينه به كارگيري روش ها و شعار هاي مبارزاتي مناسب و سمت دهي و سازمان دهي اعتراض ها از اهميت برخودار است. در اين زمينه مبارزه كارگران را فقط در بُعد  صنفي ديدن خطاي آشكار است. اين نظر و ديدگاه كه فعاليت تشكل هاي كارگري بر ضد سياست ها و برنامه هاي اقتصادي- اجتماعي ارتجاع حاكم را ”تندروي“ يا ”افراطي“ مي نامد، در مرحله كنوني براي رشد و تقويت جنبش سنديكايي زحمتكشان كشور بسيار زيان بخش و خطرناك است. …».

اشاره نامه مردم به شيوه هايي است كه با توجه به عملكرد حاكميت سرمايه داري حاكم در خدمت شناسايي فعالين كارگري در سنگر نخست مبارزه علنـي، سركوب قانون شكنانه مبارزه آن ها را از طريق دستگاه هاي شناسايي همه جانبه صوتي، بصري و … و به كمك بيدادگاه ها ممكن و عملي مي سازد. بر خلاف اين شيوه ها بايد از شيوه هاي كار پنهـانـي بهره جست. به نظر نامه مردم، «بايد تاكيد كرد، ضمن اينكه بهره بردن از همه شيوه ها و روش هاي منطبق با اوضاع مشخص امري ضروري است، تبليغ برخي روش ها كه در جريان مبارزه جاري و نيز در طول سال هاي اخير ناكارآمدي و ستروني خود را نشان داده و اثبات كرده اند، نمي توانند براي ارتقاي سطح رزمندگي جنبش كارگري مفيد و موثر باشند. … چنين روش هايي با اوضاع كنوني كشور، سطح آگاهي و توان جنبش كارگري- سنديكايي ايران ناهمخوان، نامتجانس و بيگانه است. …»

شيوه هاي دشمن طبقاتي را خنثي سازيم

در سطور پيش از سرمقاله نامه مردم، اشاره پراهميتي به وظيفه انتقال آگاهي سياسي- طبقاتي به درون طبقه كارگر و در مجموعه پرولتاريا و متحدان نزديك و دور آن انجام شده است كه بازگشت به توضيح بيش تر در اطراف آن سودمند به نظر مي رسد: منظور اشاره نامه مردم است به اين امر كه توجه تنها به «مبارزه كارگران فقط در بُعد  صنفي، خطاي آشكار است». مبارزه سياسي «تشكل هاي كارگري بر ضد سياست ها و برنامه هاي اقتصادي- اجتماعي ارتجاع حاكم»، ”تندروي“ يا اقدامي ”افراطي“ نيست.

دشمن طبقاتي براي اجراي برنامه نوليبرال در چهارچوب ”جهاني سازي“ به سود سرمايه هرز و وسوداگر امپرياليستي، همچنين نياز به برتري و هژموني ايدئولوژيك خود بر جامعه و بر افكار عمومي، ازجمله ميان طبقه كارگر و متحدانش دارد. سلطه اقتصادي- سياسي- امنيتي- نظامي نمي تواند بدون سلطه ايدئولوژيك ديرپا بماند.

 كوشش رسانه هاي امپرياليستي فارس زبان به منظور برقراري سيطره ايدئولوژيك خود بر افكار عمومي مردم ايران كه با تقسيم وظيفه در ميان خود، ديگر تقريباً بيست و چهار ساعته جريان دارد، هدفي مشترك را به پيش مي برد. اين كوشش نشاني از واقعيت ضرورت برقراري سلطه ايدئولوژيك امپرياليستي بر افكار عمومي در جهان و ايران است.

بخشي از رسانه هاي فارسي زبان بي بي سي، صداي آمريكا، راديو فردا و …، عمدتاً با هدف ارايه ”خبر“ گويا بي طرفانه و ”علمي- كارشناسانه“ و ديگراني به طور عمده با وظيفه ”تفسير خطر“ بازهم ”علمي- كارشناسانه“ و راهنمايي براي سازماندهي نيروهاي ”خودي“ در خارج و داخل كشور، جلسات بحث و گفتگو را در اين رسانه ها سازمان مي دهند كه ديگر در تمام سطح ها، ازجمله گويا بررسي صادقانه و بي طرفانه ”تاريخ حزب توده ايران“ نيز عملي مي شود و در واقع، يكي از اين طرفندها را تشكيل مي دهد. در برگزاري آن ها از ”مهر“هاي در آب خوابانده از قبيل ”فرهاد فرجاد“ و ”علي خدايي“ بهره مي جويند.

”چپ“ هاي صادق و ”سوسيال دموكرات شده“ كه با صراحت انديشه هاي گذشته خود را همانند لباس از تن درآورده اند، و يا همچنين ”مسلمانان مبارزي“ كه در خارج از كشور از ”امكانات كمكي“ بهره مند هستند كه به صورت برخورداري از آموختن و آموزش در انواع ”بنيادها و دانشگاه ها“ عملي شده است و به عنوان ”كارشناس“ در اين رسانه ها ابرازنظر مي كنند را مي توان در اين زمينه به خاطر آورد. ”علي افشاري“، دبير سابق انجمن اسلامي دانشجويان (تحكيم وحدت)، تنها نمونه براي اين نوع افراد در خارج از كشور نمي باشد. نقش جريان هاي سلطنت طلب و انواع ديگر اپوزيسيون جمهوري خواه، لائيك و نهايتاً رضا پهلوي ها و … نمونه هاي ديگري در طيف به خدمت گرفتن رسانه هاي امپرياليستي پيش گفته براي برقراري سيطره ايدئولوژيك امپرياليسم بر افكار عمومي مردم ميهن ما مي باشند. اولي ها با حفظ برخي از مواضع ”چپ“ و ”مبارزه جويانه اسلامي“، و ديگران با گرفتن سيماي ”دموكرات“ در گفتگوهاي تلويزيوني.

متاسفانه چنين مبارزه ايدئولوژيك در ايران و در ميان اپوزيسيون رژيم ديكتاتوري ”ولايت وفقيه“ و در مطبوعات مجازي و ”سبز“ در خارج و داخل كشور نيز جريان دارد. براي نمونه مي توان موارد زير را برشمرد:

چندي پيش در سايت ”جرس“ كه در ”نداي سبز آزادي“ بازانتشار يافت، نظريه پردازي با نام ”امين بزرگيان“ و با عكس خود نوشتاري در سه بخش عليه ”انقلاب“ تحت عنوان ”مروري كوتاه بر نظريات فلسفي انقلاب“ و ضرورت آن براي تغييران پيش رو در جامعه ايراني، منتشر ساخت. واكنش ”توده اي ها“ به آن، در نوشتار ”به ياد انقلاب افتاده اند“ (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1728) انتشار يافت. همين فرد درباره ”جنبش دانشجويي“ نيز با انتشار نظريات فوكو، يكي از شاگردان فردريش نيچه در فرانسه نيز همانجا مطلبي انتشار داده است.

اكنون نظريه پردازي ديگري با نام ”علي هنري“ در مقاله اي تحت عنوان ”چرا [از] جنبش هاي دانشجويي بياموزيم؟“، همچنين با نام و عكس خود نوشتاري در ”نداي سبز آزادي“ منتشر كرده است كه در آن ضمن برشمردن ظاهر امر آنچه كه انسان ها «در طول تاريخ … دوست نداشتند»، مدعي مي شود كه «در جوامع مدرن … مردم براي دنبال كردن فهرست متنوع اي از ظاهر هدف هايي [كه لابد دوست دارند!]، خودشان را سازماندهي كرده اند.» اين نظريه پرداز «مدرن» نيز با نفي و نادرست اعلام كردن انقلاب هاي «فرانسه، روسيه، چين، كوبا و ايران»، كه گويا ناموفق بوده اند و بايد بوسيله «جنبش هاي اجتماعي» لابد مدرن جايگزين گردند كه «تا حدي شبيه هنر هستند … [با] حساسيت هاي اخلاقي …»! اين جنبش ها بايد تنها «براي تغيير برخي جنبه هاي جامعه شان» [!]‌ بكوشند، زيرا «جنبش هاي اجتماعي [لابد مدرن!] راه هاي مناسبي براي فهم اين حساسيت هاي اخلاقي هستند. … آنها [حساسيت هاي اخلاقي] ما را تشويق مي كنند تا چگونگي سياست هاي حكومت و روندهاي اجتماعي و تكنولوژي هاي مدرن را بسنجيم. … بيشتر از همه، آنها ابزاري اند كه بوسيله آن ها ما به چشم اندازهاي اخلاقي مان برسيم يا شهود مبهم را به اصول و خواست هاي سياسي تبديل كنيم.»

به عبارت ديگر كوشش ايدئولوژي «مدرن» امپرياليستي، همان نفي طبقاتي بودن جامعه و منافع طبقاتي است كه بايد براي آن جايگزيني «اخلاقي» از ظاهرامرها در جامعه را برگزيد! حاكميت سرمايه مالي امپرياليستي در چهارچوب ”جهاني سازي“ را نبايد سرنگون ساخت، بلكه بايد به آن سيمايي «اخلاقي» داد؟! و درآمد مديران آن ها را تعديل نمود!

همه اين نمونه ها در تائيد موضع و ارزيابي نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران مي باشد و نشان مي دهد كه مبارزه اي جدي و پيگير عليه ايدئولوژي امپرياليستي در نشريات توده اي ضروري و مبرم است. توجه اين نشريات به مساله هاي جنبي حتي پراهميت، نمي بايستي جاي خالي اين مبارزه را عليه انديشه و ايدئولوژي امپرياليستي در همه ابعادش پر كند. بايد براي مبارزه جدي و ايدئولوژيك به منظور ارتقاي سطح آگاهي طبقه كارگر و متحدان برشمرده شده آن، اهميتي مبرم و عاجل قائل شد و به منظور برطرف كردن كمبود، دست به كار سازماندهي منسجم مبارزه روشنگرانه و افشاگرانه ايدئولوژيك عليه نظريات و مواضع دشمن طبقاتي جهاني و داخلي شد.




روح آزادي … باري ديگر، روز رستاخيز ما فرا رسيده است! بگذار رنگ سرخ به رنگ روز تبديل گردد!

مقاله شماره ١٣٩١ / ٤  (٣١ فروردين)

واژه راهنما: بخش هايي از نطق انتخاباتي كانديداي ”جبهه خلق“ فرانسه، ژان لوك ملانشون، براي انتخابات در پیش رياست جمهوري فرانسه كه با حضور ١٢٠ هزار شركت كننده در روز 18 آوریل، روز آغاز انقلاب ”كمون پاريس” در قرن نوزدهم، در ميدان باستيل پاريس  ايراد کرد.

آي! قهرمانان يورش و فتح باستيل!

آي، روح آزادي …

بگذار رنگ سرخ به رنگ روز تبديل گردد!

 

باري ديگر، روز رستاخير ما، خلق انقلاب ها و يورش كنندگان به آسمان در فرانسه، فرا رسيده است!

ما پرچم سرخ و سرخي پرچم هستيم، ما دست دراز شده براي همبستگي هستيم كه به صورت مشت گره خورده، نيرو و توان مي بخشد.

ما در اينجا گردهم آمده ايم، تا از اين انتخابات يك رستاخيز مردمي برپا و در پايان انتخابات، انقلاب توده اي را آغاز كنيم. انقلابي كه براي تغيير زندگي خلق كه رنج مي برد …، ضروري شده است، براي نشان دادن راهي كه كل اروپا انتظار آن را از فرانسه دارد!

اين اولين پيام ماست، از اينجا به همه آن ها كه در اين ميدان جمع شده اند و در تمام خيابان هايي كه به آن منتهي مي گردنند و در آن ها ديگر حركت ممكن نيست و به آناني كه به گوش ايستاده اند در هر خانه اي در فرانسه، همچنين در كشورهاي ماوراي دريا و همه جا در اروپا …

ما سلام هاي برادرانه و فرياد همبستگي خود را نثار خلق مبارزه يونان مي كنيم كه رنج مي برد. همچنين به اسپانيايي ها. به پرتغالي ها. ايتاليايي ها. به همه آن هايي، چه زن و چه مرد، كه در اين دوران زير فشار و سركوب قرار دارند كه توسط ”ترويكا“ [نمايندگان گروه سه گانه صندوق بين المللي پول، اتحاديه اروپا و بانك مركزي اروپا] اعمال مي شود كه مي خواهد سلطه خود را بر همه خلق ها برقرار سازد و مي خواهد ما را مجبور سازد، براي تصميم گيري درباره زندگي . سرنوشت خود، موافقت آن ها را جلب كنيم. …

ما براي گردهم آیی خود زمان درستي را انتخاب كرده ايم: هيجدهم ماه مارس. آغاز دوران انقلاب بزرگ و شكوهمند ”كمون پاريس“!

و از اين طريق كه ما همه با هم جمهور را دوباره برقرار سازيم، دوباره به خود نيز به مثابه خلق متحد زندگي مي بخشيم، آزاد، برادرانه و متساوي الحقوق. و ما در چنين روزي از آنجايي شروع خواهيم كرد كه بايد شروع نمود: با دعوت به يورش به آسمان، براي برپايي مجلس موسسان قانون اساسي!

در ابتدا ما تساوي حقوق ميان زن و مرد را برقرار خواهيم ساخت. نمايندگان مجلس موسسان بايد به طور مساوي از زنان و مردان تشكيل شود. …

همان طور كه ژان ژيور گفته است: «انقلاب بزرگ، فرانسوي ها را به شاهان در كشور بدل نمود، اما آن ها را به صورت بنده اي در محل كار باقي گذاشت.»

حقوق جديد كارگران، حق وتوي آنان، حق تقدم خريدن كارخانه توسط كارگران براي ايجاد شركت تعاوني در برابر سرمايه مالي سوداگر، حق تصاحب شركت هاي تامين نيازهاي عمومي توسط ميهن فرانسوي ها!

ما آناني هستيم كه اين حق جديد را مستقر خواهيم ساخت: مالكيت جمعي و مدني بر بنگاه هاي نيازهاي اوليه از نوع آب و انرژي!

ما آناني هستيم كه براي شأن عشق ورزيدن به انسان، فضاي ضروري را ايجاد خواهيم كرد …

آزادي، آزادي … – ما خواستار آن هستيم كه آزادي راه تساوي حقوق انسان ها را سنگفرش كند. حقوق اوليه فرد انساني بايد در قانون اساسي تصريح و تضمين گردد. و اولين حق: حق تعيين سرنوشت خود است بدون كم ترين محدوديت. …

ما اولين از آناني هستيم كه حق ثبت امتياز اختراع براي مواد زنده را ممنوع خواهيم نمود و حق مالكيت خصوصي بر جانداران را لغو خواهيم كرد … ما در قانون اساسي خود همه كودكاني را كه به ما ارزاني شده اند، بدون هر استثنايي، با يك نگاه مشابه دوست خواهيم داشت. در فرانسه چنين خواهد بود: آن كس كه در اينجا بدنيا آمده است، يك فرانسوي است. …

يك خواست ديگر هم هست كه بايد به آن بپردازيم: ما همه با هم براي محيط زيست كه همه براي زندگي به آن وابسته هستيم و هيچ كس بدون آن قادر به زندگي نيست، مسئول هستيم. …

آري! گردهم آيي امروز ما آغاز رستاخيز ماست. … ما فرياد توده كارگران، زنان و مردان زحمتكش، زحمتكشان زير فشار و تنگ دستي، تحقير شده و دور انداخته شده هستيم.

ما فرياد خلق هستيم: فريان زناني كه در بدترين شرايط نوزاد خود را به دنيا مي آورند.

ما فرياد خلق هستيم: فرياد كودكاني كه سقفي حافظشان نيست و معلمي ندارند كه درسشان بدهد. …

ما از شما مي خواهيم كه بهار خلق ها را به حركت درآوريد. …

به وظيفه خود عمل كنيد و به ياري كارگران بشتابيد كه در نبردهاي خود به پشتيباني نياز دارند. …

بگذار رنگ سرخ به رنگ روز تبديل گردد. ميدان ها و خيابان هاي جمهوري را با حداكثر توان در اختيار بگيريد، در هر شهري، در هر روستايي در فرانسه. …