آزادي وسيع در جمهوري اسلامي! ”عدالت“ واقعيت را دستكاري مي كند!

مقاله شماره ١٣٩١ / ٣  (٢٠ فروردين)

واژه راهنما: دو پرسش از ”عدالت“: شرايط حاكم بر ايران در سال هاي پس از پيروزي انقلاب و اكنون مطابقت دارند؟ «حداقل منافع طبقه كارگر در شرايط كنوني» به چه معناست؟

مقاله ”وجه عملي توده اي ستيزي، نقش ”عدالت“ و ”راه توده“ در برنامه ارتجاع“ (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1738) با واكنش هاي مختلف روبرو شد. وجه انتقادي واكنش ها مربوط به اطلاعي بود كه در آن مطرح شده بود. اطلاعي كه به طور مستقيم به برخي از توده اي هاي صادق در تارنگاشت ”عدالت“ داده شده است و موضوع سطور كنوني نيز نمي باشد.

باوجود اين بايد به بررسي شيوه اي پرداخت كه اين تارنگاشت براي طرح مساله ها به كار مي گيرد. شيوه اي كه براي نمونه در كتاب ”حزب توده، از شكل گيري تا فروپاشي“ نيز به كار گرفته شده است. اين كتاب با بيش از ١٢٠٠ صفحه را كه «به كوشش جمعي از پژوهشگران» تنظيم شده است، وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي در سال ١٣٨٧ منتشر ساخته است. نام اين «پژوهشگران» اعلام نشده است. امري كه در ارتباط مستقيم قرار دارد با شيوه عملكرد ”فاتحان“ در ”نبرد طبقاتي از بالا“ كه به تاريخ نويسي به سود خود مي نشيند. شيوه اي كه اين «پژوهشگران» بي نام و بدون سيما براي القاي نظر خود به كار گرفته اند، سرهم بندي كردن ”اسناد“ است كه در آن به اصطلاح ”فاكت ها“ كه همگي در بازجويي ها جمع آوري شده اند، رديف شده اند و گويا خود سخن مي گويند و تمام واقعيت را عيان مي سازند. «پژوهشگران»، آن ها را گويا با وسواس بسيار و ”متعهدانه“ و ”مطابق با اصل“ در كنار هم قرار مي دهند، تا ”صداقت“ خود را در انعكاس يك به يك آن ها گويا به اثبات برسانند و نشان دهند كه كوچكترين دستبردي در فاكت ها و داده ها انجام نشده است!

در تارنگاشت ”عدالت“ نيز همين شيوه ”پژوهشگرانه“ ”گروه پژوهشگران“ به خدمت گرفته مي شود و ع. سهند كه اغلب اين نوع نوشته ها را امضا مي كند، گويا بسيار با وسواس و ”متعهدانه“ و ”مطابق با اصل“، فاكت و داده ها را با شماره هاي ١ و٢ و ٣ و … مزين مي كند، و مي توان با چشم دل ديد كه در پايان تنظيم نوشته، چشم به راه نتايج كار مي نشيند، شايد آب خنك مي خورد و يا قهوه خوش بوي آمريكايي، وابسته به آن كه در لحظه تهيه نوشته، در كدام كشور باشد؟!

تارنگاشت ”عدالت“ كه خود را مدافع خط مشي انقلابي حزب توده ايران در پس از پيروزي انقلاب مي نماياند، بدون آنكه لااقل دركي تاريخي، يعني دركي ديالكتيكي از شرايط آن روز ”ايران انقلابي“ داشته باشد و آن را لااقل يك بار ارايه داده باشد! در هيچ نوشتار مشخصي، اين تارنگاشت چنين ارزيابي و دركي را از آن خط مشي ارايه نداده و درستي آن را براي شرايط آن دوران مستدل نساخته است. به طريق اولي، در هيچ نوشتاري نيز ”عدالت“ استدلالي براي انطباق آن سياست با شرايط كنوني حاكم بر ايران، طرح ننموده است. در عوض اين تارنگاشت كوشيده است، با انتشار اسنادي از مواضع آن روز حزب، اين برداشت را القا كند كه گويا شرايط آن دوران و اكنون يكي است. روندي كه به معناي انتقال يك به يك، يعني انتقال غير ديالكتيكي، آري بايد گفت، ضدديالكتيكي از تاريخ است. اين شيوه، نشان بي اطلاعي و يا هدفمندي برخوردي در سطح به واقعيت است، به قول زنده ياد احسان طبري «غلطيدن در سطح»، كه با سواستفاده و يا لااقل استفاده غيرعلمي از اسناد تاريخي حزب توده ايران، عملي مي گردد.

چنين شيوه اي از اين روي به كار گرفته مي شود، زيرا دست اندركاران ”عدالت“ به خوبي به اين امر واقفند كه قادر به طرح و مستدل ساختن مواضع نادرست خود نمي باشند، زيرا اين مواضع در يك بررسي مشخص با شرايط كنوني در تضاد قرار مي گيرند. از اين روي مواضع طرح نكرده و استدلال هاي ارايه نداده خود را براي دوران كنوني، در پشت اسناد و ارزيابي هاي درست حزب براي سال هاي گذشته پنهان مي سازند و مي كوشند از اين طريق، خود را با پري بيگانه بيارايند.

اين شيوه در ظاهر پروسواس كه پايبندي به ”اسناد“ حزبي را القاء مي كند كه گويا ”واقعيت“ را ”متعهدانه“ نشان مي دهد، به طور مشخص و در نگاه دقيق، نادرست و صوري است، زيرا روند تغييرات تحقق يافته و يا جاري را در ايران مورد توجه قرار نمي دهد و لذا شيوه اي غيرديالكتيكي است. طبري مي گويد، حقيقت مشخص است! لذا ارزيابي مشخص همه شرايط لحظه ”واقعيت“، در عين توجه به روند شدن پديده، ضروري است و نه پنهان شدن در پشت ”اسناد“ تاريخي!

در سطور زير، همان طور كه گفته شد، اين شيوه به كمك نمونه مشخصي مورد بررسي قرار داده مي شود، تا انتقاد به شيوه فوق در اين تارنگاشت يك بار ديگر به طور مشخص مطرح گردد، به اميد دريافت پاسخي مشخص. باوجود اين شايسته تاكيد است كه توده اي هاي صادق در اين جريان كه مي كوشند اينجا و آنجا با واكنش هايي نارسا و محدود در برابر روند كلي حاكم در آن، از مواضع خود دفاع كنند، در اين زمينه فاقد ارزيابي همه جانبه از اوضاع حاكم بر ايران به مثابه كشوري با نظام عقب افتاده سرمايه داري و سياست اقتصادي نوليبرالي هستند. اين افراد با تكيه يك سويه و غير انتقادي و متاسفانه مطلق گرايانه به وظيفه مبارزه ضدامپرياليستي، به راهي مي روند كه در بهترين حالت سرنوشت خالد بكتاش در حزب كمونيست سوريه را رقم مي زند. سياست نادرستي كه اكنون با مواضع جديد حزب واحد كمونيست سوريه تصحيح شده است.

اما براي آنكه نشان داده شود كه نويسندگان اين تارنگاشت، ازجمله توده اي هاي صادقي كه از توانمندي بسيار براي تنظيم مقاله هاي پرمايه و ترجمه هاي موفق از زبان آلماني، انگليسي و غيره برخوردار هستند، و مقالات جالبي را در اختيار خوانندگان قرار مي دهند كه بايد از اين بابت متشكرشان بود، زير فشار نيرويي ظاهراً نامرعي، مجاز نيستند به پرسش هاي مشخص پاسخي مشخص دهند، برخي از اين پرسش ها براي چندمين بار در آغاز مطلب طرح مي شوند:

پرسش ها

١- گفته مي شود «مبارزه ضدامپرياليستي، مبارزه اصلي را در نبرد طبقاتي روز در ايران تشكيل مي دهد»، همان طور كه اين جنبه در خط مشي انقلابي حزب توده ايران در پس انقلاب نيز ”مبارزه اصلي“ را تشكيل مي داد. از اين نكته، به اين نتيجه نايل مي شوند كه بقيه زمينه هاي مبارزاتي، تابعي از اين مبارزه هستند! شيوه استدلالي دوران ابن سينا!!

آيا شرايط سال هاي پس از پيروزي انقلاب بهمن با شرايط كنوني در ايران در انطباق است؟ تا به اين نتيجه گيري نايل شويم كه صحنه هاي مبارزاتي ديگر نيز براي شرايط كنوني، در شرايط مشابهي جريان دارند؟

٢- گفته مي شود، «ما در شرايط كنوني، از حداقل منافع طبقه كارگران دفاع مي كنيم». اين فرمولي است كه يك رفيق صادق توده اي در گفتگويي در روزهاي اخير بيان كرد.

اگر اين بيان دقيق است، مضمون اين «حداقل منافع طبقه كارگر در شرايط كنوني» چيست؟ آيا مي تواند تارنگاشت ”عدالت“ به اين دو پرسش، پاسخي مشخص و مستدل- علمي ارايه دهد؟

بازگرديم به نمونه اي مشخص از شيوه اين تارنگاشت براي القاي نظرش. اين شيوه، همان طور كه بيان شد از طريق ارايه به اصطلاح ”ناب“ فاكت ها بدون موضع گيري درباره آن ها عملي مي شود. به عبارت ديگر، پيروي كامل از شيوه اي كه وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي نيز به كمك «گروهي از پژوهشگران» در تنظيم كتاب ”حزب توده و …“ به خدمت گرفته است.

پس از دو مقاله انتقادي و مستدل نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران (نگاه شود به  “راه توده” علیه خط مشی انقلابی حزب توده ایران در انقلاب ملی- دمکراتیک! http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1714 )  عليه به اصطلاح بحثي كه ”راه توده“ عليه ارزيابي حزب درباره ديكتاتوري در ايران به راه انداخت، ”عدالت“ به دفاع ضمني از نظريات ”راه توده“ پرداخت. دفاع ”ضمني“ به اين معناست كه بدون صراحت و شفافيت كوشيد با ارايه به اصطلاح ”فاكت“ اثبات كند كه شركت علي خدايي در نمايش بي بي سي تحت عنوان ”پرگار“، كه مقالات ”راه توده“ عليه ارزيابي حزب توده ايران از وجود وضع ديكتاتوري در ايران، مقدمه شركت او در نمايش ”پرگار“ بود، آنقدرها هم ”بد“ و نادرست نيست، زيرا اين نوع شركت ها در نشست هاي ارگان هاي ضدانقلابي مشابه، جديد نمي باشد و داراي يك «پيشينه» است!  به اين منظور ”عدالت“ در نوشتاري مبهم و بدون هر نوع توضيح و موضع گيري مشخص تحت عنوان «پيشينه نمايش هاي ”پرگاري“» (كه بازيافت آن در اين تارنگاشت در تاريخ ٧ آوريل ٢٠١٢ ديگر ممكن نبود) مدعي شد كه از نوع شركت علي خدايي در برنامه بي بي سي نمونه هاي ديگري نيز وجود دارد. اين تارنگاشت آدرس الكترونيكي اين «پيشينه» را از ”آرشيو“ خود استخراج نمود و با نام كساني كه در آن نشست ها شركت كرده بودند، با رديف ١، ٢، ٣ و … انتشار داد. اما نه از مضمون سخنان افراد شركت كننده در اين نشست ها نكته اي بيان و نه موضعي درباره سخنان آنان در مقاله «پيشينه نمايش هاي ”پرگاري“» ارايه شده است. بلكه با شيوه به كار گرفته شده در كتاب فوق الذكر وزارت اطلاعات گفته شد: بگذار ”فاكت ها خود سخن گويند“! اميد و تصورشان لابد اين بود و هست كه خواننده حوصله مراجعه به آدرس ها و مطالعه نظريات را نخواهد داشت. اين شيوه به ظاهر ”متين“، ”مسئولانه“ و پايبند به ”فاكت“ها كه گويا ”بي طرفي“ را به اثبات مي رساند، مضمون تحميقي اين شيوه شناخته شده دستگاه هاي جاسوسي را برملا مي سازد كه مي خواهند گويا كار ”فرهنگي“ كرده و ازجمله براي حزب توده ايران تاريخ بنويسند. ”عدالت“ پس از برشماري كنفرانسي در لندن مي نويسد: «یک سال بعد در بهمن ماه ۱۳۷۴ در شهر نیویورک، کنفرانس «گذار از نظام ولایت فقیه به نظام مردم‌سالاری» برگزار شد که آقای فرهاد عاصمی به نمایندگی از جانب «راه توده» در آن شرکت و سخنرانی کرد. به لیست بخشی از سخن‌رانان کنفرانس نیویورک، … و متن کامل سخنرانی وی در آن کنفرانس توجه نموده، لیست سخنرانان دو کنفرانس لندن و نیویورک را مقایسه نمایید: http://www.edalat.org/pdf/SokhanraniFarhadAsemi.pdf.

دفاع ”عدالت“ از شركت علي خدايي در نمايش بي بي سي، باوجود آنكه ”عدالت“ نمي توانست با همه نظريات ”راه توده“، به ويژه در ارتباط با دفاع آن از هاشمي رفسنجاني موافق باشد، به دلايل زير مستدل است: اول- كوشيد شركت او را در نمايش بي بي سي، توجيه كرده و امري نسبي قلمداد سازد. به اين منظور ”عدالت“ ليست پرطمطراقي از شركت افرادي در نشست هايي از همين نوع به چاپ زد كه گويا مي بايستي همانند ”فاكت ها“ي استوار بر صخره واقعيت، نظرش را به اثبات برسانند. اعلام آدرس هاي الكترونيكي اين نشست ها و نام شركت كنندگان در آن ها، بدون اشاره اي به مضمون مطالب طرح شده در آن نشست ها توسط آن افراد، ازجمله نگارنده، تائيدي مجدد براي هدف ”عدالت“ بود در نسبي نشان دادن نادرستي نقش ”علي خدايي“ در شركت در نمايش بي بي سي. دوم- اين شيوه به كار گرفته شده كه در آن اشاره اي به مضمون مطالب عنوان شده توسط شركت كنندگان در نشست هاي مختلف نشده بود، اين وظيفه را دنبال مي كرد كه گويا شباهت مضموني ميان آنچه كه در نشست هاي مختلف توسط افراد مختلف طرح شده بود را القا كند و حتي آن ها را داراي مضموني مشابه با نظريات علي خدايي در نمايش بي بي سي بنماياند.

همان طور كه بخش هاي ارايه شده رساله فرهاد عاصمي در نشست «كنفرانس گذار به ”مردم سالاري“» نشان مي دهد، وظيفه افشاگرانه شركت در آن نشست، اثبات اين نكته بود كه ”آزادي“ داراي مضموني طبقاتي است. اين در حالي بود كه ديگر شركت كنندگان رنگارنگ در آن نشست، به نفي مضمون طبقاتي آزادي مي پرداختند. ادعايي كه هم اكنون نيز در جنبش ضدديكتاتوري ”ولايي“ در ايران و در به اصطلاح ”اپوزيسيون“ خارج از كشور نيز كماكان مطرح است. بخش سلطنت طلب، جمهوري خواه و ”چپ“ غيرتوده اي و ضدتوده اي، همانند ”راه توده“ دزديده شده توسط ”علي خدايي“ نيز مي كوشند با حذف مضمون و محتواي طبقاتي مقوله ”آزادي“، آن را امري عام و ابدي به مفهوم آمريكايي ”ليبراليسم“ قلمداد سازند تا در پشت آن دفاع خود را از نظام غارتگر سرمايه داري در كليت آن و در جمهوري اسلامي به طور خاص پنهان سازند. به عبارت ديگر موضع پوزيتويستي و ضدتوده اي و تجديدنظرطلبانه خود را توجيه كنند. ”عدالت“ در اين زمينه محتاط تر عمل مي كند، اما با توجه به كوشش زيركانه خود در دفاع از موضع ”راه توده“ علي خدايي، دست خود را باز كرده است.

در مقاله ”آزادي وسيع در جمهوري اسلامي“ كه براي طرح در به اصطلاح «كنفرانس گذار به ”مردم سالاري“» در زمستان سال ١٣٧٤ به نگارش در آمد و در شماره ٤٥ راه توده (اسفند ١٣٧٤) منتشر شد، ازجمله داراي نكاتي است كه در پايان اين سطور به طور كوتاه شده ارايه شده اند. اما در ابتدا براي خواننده نا آشنا با سرگذشت راه توده بايد اعلام شود كه راه توده دوره دوم، همانند دوره اول توسط نگارنده منتشر شد. اين نشريه، نام نشريه ”كميته برون مرزي حزب توده ايران“ بود كه نگارنده آن را برگزيده بود. نامي كه مورد تائيد رهبري حزب توده ايران بود. دوره دوم آن با انتشاره شماره ٩٥ به كار خود پايان داد و ارتباطي با نشريه اي به همين نام كه ”علي خدايي“ آن را دزديده است و بدون هر نوع توضيحي به خوانندگانش و با همان شماره رديف، يعني از ٩٦ به بعد  منتشر مي كند، ارتباطي ندارد. اين نشريه با موضعي ضدحزبي به كار خود ادامه مي دهد. علي خدايي مي داند كه زنده ياد نورالدين كيانوري در رساله خود تحت عنوان ”سخني با همه توده اي ها“ كه در شماره هاي ٢٤ و ٢٥ راه توده تحت نظارت نگارنده و پس از طرح آن در حضور رفيق علي خاوري و رفقاي مسئول ديگر حزبي، منتشر شد، براي انتشار راه توده حقانيتي موقتي قايل بود. حقانيتي كه با تصحيح سياست  حزب توده ايران و اتخاذ مواضع انقلابي توسط آن پايان مي يافت و اكنون پايان يافته است. مستدل بودن ارزيابي اقدام علي خدايي به عنوان اقدامي ضدتوده اي با ادامه انتشار اين نشريه دزديده شده توسط او، قطعي است. او در اين نشريه، همانند ”عدالت“، مي كوشد موضع پوزيتويستي خود را در دفاع از حاكميت سرمايه داري كنوني توجيه كند و مانعي بر سر راه مبارزه مشترك توده اي ها براي تغيير انقلابي حاكميت سرمايه داري و رژيم ديكتاتوري قرون وسطي نماينده آن، يعني رژيم ولايي- امنيتي ايجاد سازد. تفاوت سياست دفاعي ”عدالت“ و ”راه توده“ از لايه هاي مختلف اين حاكميت ضدملي و ضدمردمي، تغييري در موضع مشترك پوزيتويستي آن ها نمي دهد.

اكنون بخش هايي از مقاله ”آزادي وسيع در جمهوري اسلامي“ منتشر در شماره ٤٥ راه توده (اسفند ١٣٧٤):

«موضوع كنفرانس حاضر كه من از سوي نشريه ”راه توده“ در آن شركت دارم، درواقع محدود، نارسا و تا حد خطر انحراف از موضوع اساسي كه همان ”گذار به مردم سالاري“ باشد، شبه برانگيز است. … ”مردم سالاري“ و ”آزادي“ كه بزرگ ترين آماج و هدف جنبش كنوني مردم ايران نيز مي باشد، آزادي براي گفتار، آزادي براي بهتر زيستن، آزادي براي رهايي از فقر، آزادي براي رشد فرهنگ و آموزش عمومي، آزادي مطبوعات، آزادي احزاب، آزادي اجتماعات، آزادي سنديكاها، آزادي از اسارت غارتگران اجتماعي! … اين آزادي در كشور ما در حال حاضر وجود دارد؟ … واقعيت اينست كه در جمهوري اسلامي نيز مانند تمام كشورهاي كه در آن ها طبقات مختلف زندگي مي كنند، آزادي و دموكراسي براي برخي از طبقات و اقشار، بيش تر و كامل تر و براي برخي طبقات و اقشار محدودتر و كم تر وجود دارد! … ما نمي توانيم منكر وجود آزادي و دموكراسي در جمهوري اسلامي شويم، اما بلافاصله بايد ببينيم، در شرايط مشخص كنوني، اين آزادي و دموكراسي شامل چه طبقات و اقشار اجتماعي ايران مي شود. … ادعاي نبود آزادي و دموكراسي ”طبقاتي“ براي غارتگران اجتماعي، تجار و سرمايه داران تجاري وابسته، زمينداران بزرگ و روحانيون وابسته به اين اقشار … يك دروغ بزرگ است! … آن ها تشكل هاي پيدا و پنهان خود را دارند، در سراسر كشور دست به سازماندهي زده اند، پيوندهاي طبقاتي خود را مستحكم كرده اند و در جهت پيوندهاي بين المللي خويش، عليرغم همه جار و جنجال ضداستكباري كه راه انداخته اند، بزرگ ترين گام ها را برداشته و برمي دارند. … خبر برگزاري كنگره سوم حزب ”موتلفه اسلامي“ … آزادي احزاب در جمهوري اسلامي وجود دارد، اما براي آن طبقه كه ابزار قدرت و حكومت را در اختيار دارد. … در ايران اين آزادي طبقاتي كه … نقاب ارتجاعي ترين و عقب مانده ترين افكار مذهبي را نيز بر چهره دارد كه … بايدكنار زده شود و چهره واقعي غارتگر، ضدملي و سركوبگر طبقات حاكم [افشا گردد، وجود دارد] … طبقات و اقشار حاكم در حالي كه تمركز هر چه بيش تر قدرت را هدف قرار داده اند، … جبهه وسيعي را براي تمركز و سازماندهي مخالفان آزادي طبقات و اقشار حكومتي را باقي گذاشته اند. … توده هاي مردم را كه بايد موتور اصلي تحولات باشند و اكنون اينگونه زير سيطره ارتجاع قرار دارند، چگونه و با چه ابزار و با كدام برنامه اقتصادي و سياسي مي خواهيد از آن ها جدا [كنيد] …؟  زمينداري بزرگ و شبكه فئودالي را ارتجاع در ايران برقرار كرده است. در خراسان، واعظ طبسي يك خان به تمام معني، اما با عمامه و عباست. … به مردم بايد گفت كه سيستم ارباب و رعيتي را با چماق فقه سنتي و مذهبي در روستاها برقرار كرده اند و در شهرها نيز تجار بزرگ بر مملكت چوب حراج زده اند. به مردم بايد گفت دست زمينداران و بازاري هاي و تجار بزرگ را از قدرت و اقتصاد كوتاه كنيد … تحليل طبقاتي از نظر ما، يعني اين!  … محسن رفيقدوست، رئيس بنياد مستضعفان …، عضو رهبري [حزب موتلفه]، جبيب الله عسگراولادي، نايب رئيس مجلس كنوني …، دبير كل [حزب موتلفه]، علينقي خاموشي، عضو مجلس كنوني، رئيس اتاق بازرگاني جمهئري اسلامي كه در همين آمريكا بارها با سرمايه داران دوران سلطنت به مذاكره نشسته و همچنان با آن ها رابطه دارد، عضو رهبري آن … عسگراولادي در سرمقاله رسالت شمار ٣٠، ديماه ١٣٧٤ با دفاع صريح از تجارت وابسته و بي اعتناء به توليد ملي و استقلال كشور، مي نويسد: ”براي روشن تر شدن موضوع، به ويژه براي نسل جوان، شايد برخي اشاره ها لازم و سودمند باشد. اگر در توليدات صنعتي، برنامه ريزي ها به گونه اي باشد كه هدف دستيابي به خودكفايي در تمام زمينه ها باشد، آن هم به هر قيمتي، مشكلاتي براي حال و آينده ايجاد مي كند. اين موضوع نمي تواند براي اقتصاد كشور مفيد باشد. اگر اقتصاد ايران در برخي زمينه ها، به لحاظ دارا بودن امكانات مواد اوليه و نيروي كار ارزان، توان توليد بسيار انبوهي داشته باشد و همين مواد نيز خريداران و متقاضاين زيادي در بازارهاي جهاني به همراه داشته باشد [كه منظور نفت و مشتقات آن است]، جز در چنين مواردي نبايد به ساير توليدات (جز در موارد استثنايي) كه هزينه توليد آن گرانتر تمام مي شود، پرداخت. اين نوع محصولات را بايد با قيمت ارزانتر از خارج خريداري كرد. با چنين محاسبه اي با فروش توليدات گرانتر و خريد كالاهاي ارزانتر در واقع ”مزيت نسبي“ ملاحظه گرديده است و هم انتفاع و هم مزاياي اقتصادي نصيب كشور [بخوان غارتگران] شده است. بنابراين نبايد تصور كرد كه خودكفايي در تمام زمينه ها در مسير سلامت اقتصادي است، … “ …  با عنايت به اين واقعيات است كه  موضوع كنفرانس و عنوان آن با واقعيت جامعه و نياز آن … فاصله دارد و خطر انحراف از مسير واقعي در آن وجود دارد. … تكرار مي كنم: بحث بر سر چگونگي گذار از فقدان كامل دموكراسي به وضعي كه در آن گويا آزادي و دموكراسي مطلق حكمفرما خواهد بود، نيست و نمي تواند باشد! بحث بر سر محدود كردن آزادي طبقات و اقشار داراي حاكميت و قدرت، به سود اقشار و طبقاتي است كه آزادي آن ها محدود و سلب شده است. …  سخن، امروز، از آزادي براي محرومان جامعه ما با هدف محدود ساختن آزادي طبقات و اقشار حاكم است. …اگر آزادي مورد نظر ميهن دوستان و مدافعان آزادي و عدالت اجتماعي با هدف محدوديت قدرت و امكانات طبقات و اقشار حاكم همراه باشد، قادر است، ساختار بافت حكومتي را نيز با تغييرات بسيار جدي همراه كند. … اجازه دهيد از شماره ٤٤ راه توده، يعني آخرين شماره آن و در تائيد پيگيري مشي مورد نظر خودمان، اين جمله را نقل كنم: ”در هر جامعه طبقاتي، هر طبقه به تناسب نيروي اجتماعي و حكومتي خود از آزادي برخودار است. بنابراين، مبارزه براي آزادي، يعني مبارزه براي تغيير تناسب نيروها“. … نقاب را بايد از چهره طبقاتي حكومت و متحدان طبيعي جهاني آن كنار زد وپيش از آنكه حكومت به وسيله تبليغات مذهبي مردم را در پشت خود جمع كند، آن را بايد مستقيما تحويل جنبش مردم داد تا خودشان تكليفش را روشن كنند. سخن از اين صريح تر، روشن تر؟ … مردم با شعار نان و آب و آزادي و مسكن و مبارزه با غارتگري بسيج مي شوند، نه با اين بحث هاي فقهي! [كه انواع متعدد آن در نشست مطرح شد!] … مگر در زمان سلطنت كه حكومت شكل مذهبي هم نداشت، آزادي براي همه طبقات و اقشار اجتماعي وجود داشت؟ احزاب آزاد بودند؟ سنديكاها آزادي بودند؟ اجتماعات آزاد بود؟ … در آن نظام نيز طبقات حاكم، آزادي ديگران را به سود آزادي مطلق خويش محدود و سركوب كرده بودند. … بكوشيم جنبش مردم را سازمان دهيم. همه قدرت و آزادي ما وابسته به حاصل اين تلاش است …

سيستم سرمايه داري جهان با يك بحران ساختاري روبروست. اين واقعيت در پس همه تبليغاتي كه اكنون در كشورهاي متروپل جريان دارد، وجود دارد و انكار آن به ويژه پس از جنبش اخير مردم فرانسه عليه ”نئوليبراليسم“ ناممكن است. … در جهان سرمايه داري رشد بي سابقه نيروهاي مولده در پي ”انقلاب الكترونيكي“، تضاد كار و سرمايه را به نقطه اوج تازه اي رسانده است … بيكاري، كمبود انرژي، بحران محيط زيست و … از پيامدهاي اين بحران است. خروج از اين بحران بدون پايان دادن به شيوه توليد سرمايه داري و گذار به سوسياليسم ممكن نيست. اين گذار با جمعبندي اشتباه هاي گذشته صورت خواهد گرفت و بدون ترديد اشكال گذشته را نخواهد داشت! البته سرمايه داري جهاني با اين راه حل موافق نيست و به اصطلاح راه حلي  [راه حل ارتجاعي!] كه پيشنهاد مي كند، نسخه مورد نظر سرمايه مالي امپرياليستي است تحت عنوان ”نئوليبراليسم اقتصادي“ با مفهوم آزاد گذاشتن مطلق سرمايه، خصوصي سازي  — ازجمله ثروت هاي ملي — ، محدود كردن نقش دولت در بخش خدمات اجتماعي و سازمان دادن كل حيات اجتماعي، بازپس گرفتن ”تورهاي امنيت اجتماعي“ و قطع سوبسيدها و غيره. اين سياست خانمان برانداز كه در ايران تحت عنوان سياست ”تعديل اقتصادي“ و به سود سرمايه داري تجاري وابسته اجرا مي شود، برقراري ”داروينيسم اجتماعي“ را هدف خود قرار داده است. متفكران و مداحان [نژادپرست] سرمايه مالي امپرياليستي معتقدند كه بايد نبرد تنازع بقا در طبيعت را كه ”مرز طبيعي“ رشد براي جانداران است، به جامعه بشري نيز بازگرداند، تا بخشي از بشريت بتواند با دفع ”طبيعي“ بخش هايي از خود كه قادر به تامين نيازهاي خود براي گذران زندگي نيستند، به حيات ادامه دهد! … انسان هم بايد همانند ”تمساح كه گذران زندگي خود و فرزندانش را تامين مي كند، زندگي كند“! …»

براي مطالعه كل نوشتار به آدرس الكترونيكي http://www.edalat.org/pdf/SokhanraniFarhadAsemi.pdf
مراجعه كنيد.

طرح چنين نظرياتي در نشستي كه گردانندگان آن، همانند گرادنندگان بي بي سي در ”پرگار“، برنامه ديگري برايش تدارك ديده بودند، مي توانست مورد تائيد ع. سهند نيز قرار گيرد، اگر او صادقانه موضعي ”چپ“ مي داشت!




«رفيق مريم» پيامت را دريافت كرديم!

مقاله شماره ١٣٩١ / ٢  (١٥ فروردين)

واژه راهنما: توده اي ستيزي رسانه هاي امپرياليستي. ”نبرد طبقاتي از بالا“!

در روزهاي اخير، رسانه ”كهنگار” بي بي سي با انتشار يك فيلم تهيه شده توسط فردي به نام محمد حسين دامن زن، كه در جريان صحبت ”كارشناسان“ حاضر در جلسه نمايش فيلم در تلويزيون بي بي سي به عنوان”مستند ساز“ معرفي شد، فيلمي از زنده ياد «رفيق مريم» به نمايش گذاشت. در پايان فيلم، ”كارشناسان“ بي بي سي در پاسخ به پرسش ها، آنچه از ”خوب“ و ”بد“ خواستند، درباره فيلم و در تعريف و تمجيد و همچنين ذم «مريم خانم»، گفتند، تا «رفيق مريم» را به فراموشي بسپارند.

اِعمال نبرد طبقاتي توسط طبقات حاكم، ”نبرد طبقاتي از بالا“، راه هايي گوناگون و تو درهمي را براي دستيابي و حفظ منافع خود برمي گزيند. يكي از اين راه ها، ”تصاحب“ ارزش ها، شخصيت ها و به ويژه نگارش تاريخ از موضع ”فاتحانه“ خود در زماني است كه مي پندارد به ”فتح“ نهايي دست يافته و قربانيان امكان دفاع از خود را ديگر ندارند.

در هفته ها و ماه هاي اخير جنبش توده اي، حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، اين «ققنوس مدافع آزادي و منافع طبقه كارگر ايران» با موجي جديد از اين نبرد طبقاتي ار ”بالا“ روبروست. رسانه هاي امپرياليستي از قبيل بي بي سي، تلويزيون آمريكا، راديو فردا و ديگران، توده اي ستيزي را به وظيفه فعال روز خود تبديل كرده و از به كارگيري هيچ ”ابزاري“ در خدمت به هدف خود ابايي ندارند.

”هشت مارس“، روز جهاني ”جنبش دموكراتيك زنان“ براي آزادي و تساوي حقوق كه يكي از پايه گذار آن در ايران، تو، «رفيق مريم» عزيز و گرامي هستي و كوشش براي ”تصاحب“ شكوهمندي از تبار ”اشرافيت“ كه به منافع طبقاتي خود پشت كرد، و به قول برتولد برشت، شاعر و انديشمند كمونيست آلماني درباره خودش كه به همين راه گام نهاد و آن را با سربلندي ”خيانت“ به منافع اشرافي در دفاع از منافع زحمتكشان ناميد، نمونه هايي براي اين تاريخ نويسي گويا ”فاتحانهِ“ ارتجاع است كه به قول زنده ياد احسان طبري، انديشه شان «از پر مگس فراتر نمي رود» (ا ط، ”بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد“، سروده هاي زندان).

اكنون دشمن طبقاتي زمان آن را فرا رسيده مي پندارد، تو را، «زيبايي، خودسري و جسارتت» را به خيال خود مصادره و مانند ارزش هاي ديگر حزب طبقه كارگر تصاحب كند! بسي خوش خيالي و ناداني! توده اي ها و حزب پرافتخارشان اين ترفند را برملا كرده و هدف در پشت آن را افشا مي سازند.

شيوه مصادره كردن و تصاحب ارزش هاي طبقه كارگر و حزبش در كشورهاي ديگر نيز عملي مي شود. ”پوتين“، رئيس جمهور منتخب در روسيه نيز توانست به طور گذرا با دزديدن دو موضع ”ميهن دوستي“ و نقش ”ملي” به ارث رسيده از مبارزه بلشويكي در تاريخ قرن اخير اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي، آن ها را براي پيروزي در انتخابات اخير  به سود سرمايه داري مافيايي حاكم ”مصادره“ كرده تا با پري بيگانه خود بآرايد، به اين اميد كه ارثيه مبارزات كمونيست هاي روسي و حزب طبقه كارگر اين كشور را در دفع تجاوز شانزده كشور متجاوز خارجي به سود ضدانقلاب در سال هاي ١٩١٨ تا ٢٠ و همچنين دفع تجاوز آلمان هيتلري در جنگ جهاني دوم، و پايه ريزي كشوري توانمند و ابرقدرت مدافع صلح و آزادي ”تصاحب“ كند. حزب كمونيست فدراتيو روسيه اكنون مبارزه عليه غارت ثروت هاي زحمتكشان توسط نظام سرمايه داري مافيايي كنوني، يعني دفاع از ”عدالت اجتماعي“ را به موضوع مركزي مبارزاتي خود تبديل ساخته و نهايتاً نقش تاريخي از كف داده را باز خواهد ستاند.

امپرياليسم انگلستان كه در كنار امپرياليسم آمريكا، در شرايط فقدان اتحاد جماهير شوروي در صحنه جهاني و به ويژه در شرايط سركوب مبارزه ملي، دموكراتيك، ميهن دوستانه و به طور واقعي ضدامپرياليستي در ايران به دست حاكميت سرمايه داري كنوني، توانسته و دوباره امكان يافته است ”كشتي هاي توپدار“ خود را به خليج فارس و ديگر آب هاي اطراف كشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره سابق خود ارسال دارد، شيوه ”بررسي“ و ”پژوهش“ خود را براي تصاحب ارزش هاي توده اي و متعلق به مبارزات طبقه كارگر ايران توسعه مي دهد. اين رسانه اكنون از طريق تشديد فعاليت تبليغاتي عليه حزب توده ايران، اين كوشش را به زندگي «رفيق مريم» نيز تسري داده و به آن هم محدود نكرده و نخواهد نمود. همين چند روزِ گذشته نيز اين رسانه امپرياليستي براي ”شريعتمداري“، بازپرس ملعون جمهوري اسلامي در برنامه ديگري فضا باز نمود تا به عنوان ”كارشناس“ مطلع به خدمت گرفته شود و براي مظلوم ترين چهره توده اي و تاريخ فرهنگي اخير ميهن ما، قرباني رژيم خودكامه سرمايه داري حاكم در ايران، زنده ياد احسان طبري نيز ”تاريخ بسازد“!

همه اين شيوه ها كه به مناسبت ٧٠ مين سالگرد بنيان گذاري حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در رسانه هاي امپرياليستي، حتي با ظاهري آراسته و با برخوردي ”متين“ به خدمت گرفته مي شود، انواعي از شيوه هايي مي باشند كه دشمن طبقاتي در نبرد طبقاتي ”از بالا“ براي حفظ منافع خود به خدمت مي گيرد.

فيلمي كه از «رفيق مريم» نشان داده شد و در آغاز آن جمله «منو گير آوردين»، همراه با مقاومت و ننشستن «رفيق مريم» بر روي مبلي كه نشستن بر روي آن را ماموران امنيتي فيلمساز از او خواسته بودند و جمله «نمي خواهم كتاب وردارم»، «دستمو اينجا بگذارم يا نگذارم، بايد با دستور باشه؟»، «وقتي يك نفر را زير فشار بگذارن و حالا هم در فشارم … حالا هم چهار نفر نشستيد اينجا، منو مي پائيد …»، «مغازه ها را نمي خواهيد باز ببينيد، … در هر صورت دارين منو از گرسنگي از پاي در مي آوريد»، كه با خواندن شعر ”آي آدم ها كه بر ساحل نشسته ايد شاد و خندان …“، معناي خاص خود را يافت، وجود جو و فضاي خفقاني تهيه فيلم را برملا نمود كه نمي توانست حتي براي ”كارشناسان“ بي بي سي نيز پنهان مانده باشد.

جبر و زور و سواستفاده از وضعيت غيرمترقبه براي بانويي در حول و حوش ٩٠ سالگي كه تنها و بي پناه در چنگال عده اي مامور فيلمساز گرفتار است، كه حتي واژه بي شرمانه «خاله جان» را نيز به كار مي گيرند، تا به هدف برسند، براي ”كارشناسان“ بي بي سي علائمي را تشكيل ندادند كه شرايط نامناسب و جو فضاي ضدانساني حاكم بر فيلم را مورد انتقاد قرار دهند. انتقادها ”تكنيكي“ و در كمبود سطح ”تخصصي و كارشناسانهِ“ حرفه اي فيلم و فيلمساز باقي ماند. اين ”كارشناسان“ با اين شيوه برخورد نشان دادند كه وظيفه اي خاص را به عهده گرفته بودند و پا را از گليم خود بيرون نگذاشتند و همانند ديگراني در نمايشي مشابه، آن نگفتند كه بايد گفته مي شد! (نگاه شود به ”آنچه که گفته نشد!“ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1719)

آن ها به راحتي و با پذيرش آنچه كه شنيدند، وجود «منسوبي» را نيز در جمع چهارنفري بازجويان فيلم‏ساز، پذيرفتند و اين برداشت خود را به ببنده القا نمودند!

خير، اين ”كارشناسان“ نخواستند و مجاز نبودند، سركشي و هشياري «رفيق مريم» را به وسيله اي عليه رژيمي تبديل سازند كه قربانيان خود را مورد سواستفاده ”فرهنگي“ نيز قرار مي دهد، چنانچه در همين رسانه امپرياليستي ”شريعتمداري“ ملعون نيز اجازه داشت چند روز بعد عليه زنده ياد احسان طبري نيز صحنه آرايي كرده و به هدف بي بي سي براي مبارزه با دشمن مشترك، حزب توده ايران، خدمت كند!

اما «رفيق مريم» مطمئن باش كه دوستارانت و آناني كه راهت را ادامه مي دهند، آن طور كه طبري در يكي ديگر از سروده هاي زندانش تحت عنوان ”رنج نامه هجران“ مي گويد: «عاشقانت، آه … آنان كه جام عشق را لاجرعه نوشيدند، آنان كه در راهت مردانه كوشيدند، آنان كه چون پروانه اي در گرد شمعت بي باك شوريدند، جوشن خونين رزمت را جانانه پوشيدند، …»، پيامت را دريافت كردند.

اعتراض تو، نفرت طبقاتي اي را كه تو به صورت سيلي اي به صورت آنان نواختي، ديدند، شناختند و درك كردند. بگذار جسارت تو را ”كارشناسان“ بي بي سي، ”كارشناسانه“، ناشي از «تبار اشرافي» تو بپندارند، ما مي دانيم كه موضع تو كه اعلام داشتي كه «ما با آرمان خودمان به اين انقلاب كمك كرديم»، موضع طبقاتي شخصيت استثنايي تو در دفاع از منافع زحمتكشان و منافع ملي ايران بود.

يكي از ”كارشناسان“ بي بي سي كه توانست با توصيف زيباشناسانه صحنه شكوهمند و استثنايي سالن پذيرايي تو را براي هنرمندان ايراني در سال هاي بيست قرن كنوني ترسيم كند و توانايي هنر توصيفي خود را به نمايش بگذارد و دل سخنگوي بي بي سي را نيز به شعف وادارد، اگر نمي توانست تضاد آن زندگي را با هستي كنوني تو در پايان همان قرن  نديده انگارد، اما اگر هم مي خواست، مجاز نبود آن را به مثابه نشان موضع قاطع طبقاتي و مبارزاتي تو عليه دشمن طبقاتي توصيف كرده و حق انساني تو را به رسميت شناخته و به آن اذعان دارد. او اين امكان را داشت! زيرا پاسخ قاطع تو به پرسش بازجو كنندگان كه مي خواستند بدانند كه آيا «الان پشيمان نيستيد كه به اين راه آمديد؟»، جاي هيچ ترديدي را براي يك انسان صادق باقي نمي گذارد! پاسخ روشن و شفاف بود، گفتي: «اگر مي خواستم پشيمان بشم، ١٥ سال پيش [آنوقت كه با دستبند قپاني به سقف آويزان بودم و يا ناله «بچه ام» را مي شنيدم كه پاي لختش«شلاق مي خورد»] پشيمان مي شدم.»

”كارشناسان“ بي بي سي اگر مي خواستند موضع تو را درك كنند و پاي خود را از گليم پهن شده بيرون بگذارند، مي بايستي پرخاش تو را به بازجو كنندگان كه درباره اعتقاد تو به «مبداء» پرسيدند، آن را نشان پايداري و پاي زني تو شير زن در موضع انقلابي ات  اعلام مي كردند كه گفتي: «شما حق چنين پرسشي را نداريد!»، شما حق تفتيش عقايد نداريد! اين دادگاه انگيزسيون كليسايي است، «زير فشارم، چهار نفر نشسته ايد اينجا و منو مي پائيد!» آري، اين وظيفه ”كارشناسان“ بي بي سي نيست، اين وظيفه ما توده اي ها و حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران است كه از سرمايه معنوي خود پاسداري كرده و آن را ارج نهد!

يكي از ”كارشناسان“ بي بي سي كه خود را به ندانستن مي زند و در فرستنده تبليغاتي امپرياليستي به كيانوري مي تازد و تهمت مي زند كه خود همه چيز را گفته، و با ظاهري مظلومانه با اشاره به سخن كيانوري كه با ديدن همسرش كه با دستبند قپاني به سقف آويزان است، مي پرسد: «مريم خانم» چه مي دانسته كه نبايد بگويد؟ او با اين پرسش، هزينه دعوتش را به تلويزيون بي بي سي مي پردازد!

”كارشناس“ بي بي سي اگر هم از نامه افشاگرانه كيانوري به خامنه اي بي خير است كه او در آن افشا مي كند كه از او مي خواسته اند اعتراف كند كه حزب توده ايران تدارك كودتايي را براي روز اول ماه مه ٦١ ديده است، لااقل مي بايستي پاسخ «رفيق مريم» را سيلي اي سخت به گونه خود احساس كند كه گفت: «ننوشتيم و نخواهم نوشت! اونا مي خواستن نسبت به حزب ابراز نفرت بكنم … از ما خواستن به حزب پشت بكنيم … كيا گفته هر كس به چرخ انقلاب نزديك تر است، بارش بيش تر است … با آرمان خودمان به اين انقلاب، به انقلاب مردم، كمك كرديم.»

«به خودم مي گفتم … بر سرم مي زدم و مي گفتم، خاك بر سرت، اگر تحمل نمي توني بكني … تمام آنچه را كشيدم جلوي من مي گذاشتند [و مي پرسيدند] تحمل آن را خواهم داشت؟ … اما انسان به مرور، قدم به قدم، آدم تحملش مي كند …»، آري «رفيق مريم» انسان ها در مبارزه با رشد وظايف، بزرگ مي شوند و قد مي كشند و به تهمتن هاي تاريخ بدل مي گردند!

«زندگي اينقدر گيرا است … اينقدر زيباست، و همه ناآگاه مي دانند كه وقتي رفتند، تمام شد …»

در ديداري كه به عنوان ديدار واپسين ارزيابي شد، موضع انساني، انقلابي و مقاومت شكست ناپذيرت را با صراحت برشمردي و اعلام كردي: «كياجان، اميدوارم همان طور كه بودي، مرد و مقاوم بموني!»

البته كه دفاع از اين مواضع طبقاتي وظيفه توده اي ها و حزبشان، حزب توده ايران است و نه هر ”كارشناس“ از راه رسيده!

اگر ”كارشناسان“ بي بي سي عشق تو را به خانواده ات، به «تبار اشرافيت»، بر جسته مي سازند، يا عشقت را به «طفلكي كياي من»، انگيزهِ موضع سياسي تو اعلام مي كنند، كه گويا «هم در مساله حزبي و شخصي [كيا] … قطب سياسي اوست …» و مي خواهند شخصيت تو را به «شخصيت يك زن [در سطح «خاله جان» محدود كنند كه در اين فيلم] داريم مي بينيم …»، به هيچ وظيفه ديگري عمل نمي كنند، جز وظيفه نفي موضع آگاهانه طبقاتي تو. نفي شخصيت استثنايي زني توانمند، هشيار و آگاهي كه با پذيرش مواضع طبقاتي طبقه كارگر، به منافع طبقاتي ”طبقه“ منشاء خود پشت نموده و راه دفاع از زحمتكشان را پذيرفته و تا گام پاياني به آن پايبند و متعهد و وفادار و توه اي سربلندي باقي مانده است.

بديهي است كه ذهن ”خورده بورژوامآبانه“ و ”كارشناسانه“ آن ها كه بر پايه حفظ نفع «خُرد كمّي ”من“» (نگاه شوه به ”سرگشتگي هاي انديشه در روند شناخت از خود-”من“ (فرد)“ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1738) قرار دارد، نمي تواند عشق تو به خانواده ات، به «طفلكي كياي من» را، به جز عشقي محدود و كمّي و فردي (انتولوژيك) ارزيابي كند و به طريق اولي چنين ذهني نمي تواند جنبه كيفي و آنتروپولوژيكي عشق به انسان را درك كند و آن را عشقي طبقاتي براي حفظ منافع طبقه كارگر ايران بداند!

آري وظيفه آن ها، نفي اين امكان است كه شخصيتي همانند تو، مي تواند از برادرش، از نصرت اله فيروز دفاع كند، اما باوجود اين به منافع طبقاتي اشرافيت سلطنتي پشت كرده باشد! همان طور كه درك نمي كنند كه عشق تو به «طفلك كياي من»، در عين بيان شكوهمندي احساس دروني و روحي به او به عنوان زوجت، عشق «به احترامي است كه كيانوري به زن داشت» و تو آن را ظاهراً براي اولين بار با اين كيفيت نوين از او دريافت كرده بودي و تا پايان حيات هر دوتان ادامه يافت و پاسخي بود به نزديكي روحي ات با او به عنوان رفيقي در مبارزه مشترك طبقاتي- سياسي!

عشقي كه بيان نمودي و تا پايان راه نيز ادامه داشت، جا به جا در سخنانت زنده بود. زوج اسپارتاكوس كه در كتابي به همين نام ”ميكرآ“ نام دارد، زماني كه بچه اسپارتاكوس را بر سر دست بلند نمود تا جلوي چشمان بي رمق او كه بر صليب ميخ شده بود گرفته و بگويد كه پسرش راهش را ادامه خواهد داد، ثمره عشق روحي- احساسي تن خود را همزاد ميوه عشق شايد ناآهانه طبقاتي خود براي ادامه نبرد، به او نشان داد و هستي انتولوژيكي (فردي) هر سه نفر را به هستي انساني، به هستي آنتروپولوژيكي گونه انساني كه بخشي از آن بودند، گره زد.

طبري در توضيح رابطه هستي فردي و گونه انساني در ”يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ (ص ١١٢) همين مضمون را چنين برمي شمرد: «پس اگر زندگي انسان و خود انسان را … در مقياس انفرادي آن … مورد بررسي قرار دهيم و به عوض آنكه در عرصه آفرينش و رزم و كمال تاريخي اش بنگريم، در گدازش و رنج و حرمان هاي انسانيش بيازمائيم، منظره اي به دست مي آوريم كه بي آنكه دروغين باشد، چندش آور است. ولي اگر زندگي را در مقياس تاريخي آن، به مثابه يك پديده منطقي و ضرور از تكامل ابدي مادّه جنبان در نظر گيريم، آنگاه منظره از بيخ و بن دگرگون مي شود. اينجا ديگر زندگي علفي گمنام و سپري و قطره اي خورد و ناچيز نيست، بلكه چمنزاري هميشه سبز و دريائي پيوسته جوشنده است. اينجا ديگر صفات زندگي با صلابت و عظمت تجلي مي كند. زندگي انساني به مقتدرترين و اعجازآميزترين مظاهر كارستان بي پايان طبيعت بدل مي گردد … آري زندگي انساني در اين مقطع، عظيم ترين و پرطنين ترين فتح ماده و ذروه كمال آن و سحرانگيزترين غزل در ديوان هستي است.»

بديهي است كه درك و دفاع از اين عشق، از اين «غزل در ديوان هستي»، وظيفه توده اي ها و حزبشان است!

موضع طبقاتي تو آنقدر روشن و شفاف بود كه هر ”عقل سليم” نيز آن را درمي يافت، جز ”كارشناسان“ بي بي سي كه وظيفه اي ديگر به عهده داشتند: نفي آن! آن ها نفرت تو را به خاندان پهلوي، در ارتباط با برخورد آن ها با خانواده ات عنوان نمودند. در نفي پرسشي كه بازپرس فيلمساز از تو كرده بود در ارتباط با علت انتخاب رضاخان براي كودتا و سلطنت به جاي «نصرت ميرزا» و باوجود اشاره تو به نقش سيد ضياء در همين ارتباط، ”كارشناسان“، ”كارشناسانه“ مساله علاقه تو را به خانواده برجسته ساختند و اضافه نمودند كه گويا بر خلاف ادعاي تو، «نصرت ميرزا» نيز قادر بوده است حتي بدتر از رضا پهلوي به انگلستان خوش خدمتي كند، نكته اي كه تو امكان مخالفت و يا تائيد آن را ديگر نداري.

نفرت تو به پهلوي ها اما در ارتباط قرار داشت با شيوه حكومت سلطنت ٢٥٠٠ ساله به عنوان شكلي از حاكميت عتيقه اي و عقب افتاده كه از نظر تاريخي، همانند شكل ولايت فقيه، مربوط به دوران قبيله اي رشد جوامع بشري مي باشد. اين شكل و مضمون حكومتي هم در شكل ”لائيك“- سلطنتي آن (شاه خدايي) و به طريق اولي در شكل ”ولايت فقيه“ آن (خداشاهي) كه شكلي كهنه تر و عقب افتاده تري نيز است، شكل و شيوه منسوخ حاكميت طبقاتي قرون وسطي است كه بايد به زباله دان تاريخ سپرده مي شد و تو تنها نكته قابل دفاع در عملكرد خميني را در نقش او در «سرنگوني سلطنت ٢٥٠٠ ساله»  اعلام كردي و نشان دادي كه بر خلاف ادعاي ”كارشناسان“ بي بي سي، ما تنها سرگذشت «چند ساعت يك زن» عادي را در فيلم نديديم، بلكه با شخصيت بانوني به طور گذرا آشنا شديم كه ”كارشناسان“ او را خوشبختانه «مريم خانم» ناميدند و خط فاصل خود را با ما كه تو را «رفيق مردم» مي ناميديم و مي ناميم، روشن و شفاف بر جسته ساختند و جدا نمودند.

علت اين كه ”كارشناسان“ بي بي سي و انواع ديگر آن، موضع انساني- هومانيستيِ ماركسيست- توده اي ها را نفي مي كنند، ريشه در انديشه اي دارد كه بيان آن در اين سطور ضروري به نظر مي رسد. ضروري است نشان داده شود كه چرا ”كارشناسان“ بي بي سي و انواع ديگرشان، موضع بانوي در فيلم را نه بر پايه جايگاه هستي آگاهانه او، بلكه بر پايه منشاء ”اشرافي“ او توضيح مي دهند؟ بانويي كه دوستارانش او را «رفيق مريم» خطاب مي كنند و موضع آگاهانه زندگي شرافتمندانه و سربلند او را كه با پشت كردن به منافع منشاء طبقاتي- خانوادگي اش راه حزب توده ايران را انتخاب نمود، ارج مي نهند و با تحسين مي نگرند و سرمشق قرار مي دهند.

علت اين برخورد ”كارشناسانه“ را بايد در موضع نظري نژادپرستانه اي جستجو كرد كه در نظام سرمايه داري و همه نظام هاي طبقاتي ديگر وجود دارد. اين علت گاهي شفاف و زماني پوشيده در انديشه نظرپردازان و ”كارشناسان“ سرمايه داري خود را مي نماياند. اين انديشه نژادپرستانه طبقاتي را فردريش نيچه در عام ترين شكل آن و در ظاهر در برخوردي انتقادي به سرمايه داران با شفافيت كامل به صورت زير بيان مي كند: «ضعف صاحبان كارخانه ها و شركت هاي بزرگ بازرگاني، احتمالاً كمبود برخوردها و بروز نشان هايي نزد رفتار آنان است كه به كمك آن ها بتوانند خود را به عنوان نژاد برتر بشناسانند و بنمايانند. نشانه هايي كه شرط برجسته شدن افراد مي شوند؛ اگر آن ها رفتار بزرگ منشانه و ممتازانه خانواده اشرافي خود را حفظ كرده و به نمايش بگذارند، شايد آنوقت ديگر سوسياليسمي براي توده ها باقي نمي ماند. زيرا توده ها در اصل آماده براي هرنوع بردگي هستند، به شرط آنكه نژاد برتر نسبت به آن ها هميشه رفتاري از موضع برتر و فرماندهي نشان دهد كه بر پايه جايگاه خانواده اي كه در آن به دنيا آمده است احراز نموده و ناشي از رفتار اشراف منشانه منشاء خانوادگي آن ها مي باشد.» (نيچه، جلد ٢، ص ٦٥ . به نقل از ماير، سرگشتگي هاي انديشه در روند شناخت خود، ص ١٨٠).

«رفيق مريم» عزيز و گرامي، مقايسه اي كه ”كاشناسان“ بي بي سي ميان شكوهمندي ظاهري زندگي اشرافي گذشته  با زندگي نحيف بازپسين تو انجام دادند، نشان نقش فرماندهي نژادپرستانه مبتني بر منشاء خانوادگي و زايش تو نيست، بلكه نشان موضع طبقاتي آگاهانه اي است كه در زندگي پربار و هدفمند خود در كنار ميليون ها مادر و زناني گذراندي و براي احياء و حفظ حقوق انساني آنان در نبردي سخت و افتخارآميز شركت داشتي. توده اي سربلندي كه در مبارزه براي تساوي حقوق زنان در جامعه ايراني و به عنوان شخصيتي استثنايي و تاريخي در نبرد براي حفظ منافع زحمتكشان ايران كوشيد و راه را نشان داد.

يكي از ”كارشناسان“ گويا كتابي در وصف سه زن ايراني نوشته است كه تو يكي از شخصيت هاي آن مي باشي. متاسفانه نگارنده هنوز آن كتاب را نخوانده است، باوجود اين بايد ترديد داشت كه نظريات ”كارشناسانه“ نويسنده كتاب در مورد شخصيت تاريخي تو در آن كتاب نيز سيبي باشد كه از تنه درخت انديشه او بسيار به دور افتاده باشد.




مضمون ”اتحاد چپ“

مقاله شماره ١٣٩١ / ١ (١٠ فروردين)

واژه راهنما: انتقادي به نوشتار ”ققنوس مدافع آزادي و منافع زحمتكشان“.

 

دوست گرامي، مهران همايون،

در نامه انتقادي و به ويژه در نوشتار ”اتحاد چپ، از آرزو تا واقعيت“، شما دو نكته پراهميتي را مطرح مي سازيد كه مي تواند براي ايجاد شفافيت در مضمون اتحاد مورد نظر شما و بوجود آمدن وحدت نظري در آن كمك بزرگي باشد.

١- نكته پراهميت نخست در نوشتار پيش گفته، فقدان اشاره اي حتي گذرا به مضمون خط مشي و برنامه اقتصادي- اجتماعي نيروي چپ براي شرايط كنوني مبارزه مردم ميهن ما مي باشد.

٢- نكته دوم، پرسش شما در اين باره است كه چرا از يك سو «شعار ”جبهه واحد ضد ديكتاتوري“ طرح و از آن دفاع مي كنيد، و از سوي ديگر، بخشي از نيروهاي مخالف ديكتاتوري (يعني ليبرال هاي مدافع آزادي) را از جبهه مبارزه خارج مي كنيد»؟!

اشاره به مقاله ”ققنوس مدافع آزادي و منافع زحمتكشان“ كه به منظور اثبات تضادي كه گويا در شعار ”جبهه واحد ضد ديكتاتوري“ مي يابيد، طرح شده است، متاسفانه همراه نيست با برخورد انتقادي به مواضعي كه در آن مقاله براي ضرورت حفظ خط فاصل ميان مضمون ”طبقاتي“ مقوله آزادي توسط ”چپ“ در كليت آن و حزب توده ايران به طور اخص از يك سو و نزد ”ليبرال“ها از سوي ديگر، مورد بررسي قرار گرفته اند. شما همچنين نكته اي درباره بحث مشخصي كه در آن مقاله در ارتباط با سياست جريان هاي ليبرالي ”اپوزيسيون“ مدافع نظام سرمايه داري در خارج و داخل ايران طرح شده است، مطرح نمي سازيد. براي نمونه روشن نيست كه چرا نبايد موضع جريان هاي ”ليبرال“ سلطنت طلب- جمهوري خواه و … كه خواستار ”منطقه پرواز ممنوع“ براي ايران و از اين طريق نقض حق حاكميت كشور شده اند، مورد افشاگري قرار نگيرد؟

بدين ترتيب، انتقاد شما در سطح طرح عنوان باقي مانده و نكته جديدي در ارتباط با مضمون مقاله ”ققنوس مدافع آزادي …“ به دست نمي دهد كه مي توانست انگيزه بحثي بيشتر را در اين سطور ايجاد سازد. اميد مي رود كه با طرح مواضع دقيق خود در زمينه ضرورت ”حفظ ليبرال ها“ در ”جبهه واحد …“، زمينه بررسي موشكافانه و وسيع تر نظريات را بوجود آوريد! شايد اين پرسش نيز شايسته پاسخ باشد كه آيا ”ليبرال ها خواستار شركت در جبهه واحد ضد ديكتاتوري“ هستند؟

مضمون برنامه اقتصادي- اجتماعي و خط مشي نيروي ”چپ“

در مقاله مورد انتقاد شما، ”ققنوس مدافع آزادي …“، جايگزين انقلابي تغييرات در برابر برنامه ارتجاعي تغييرات آينده در ايران، برشمرده و ضرورت پايبندي به آن از ديدگاه حزب توده ايران مستدل شده است. قصد تكرار آن نكات در اينجا نيست كه مي توان به آن مراجعه نمود (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1723).

فقدان هر نوع نظر و پيشنهادي توسط شما در نامه انتقادي و در نوشتار پيش گفته درباره اين مضمون، از نظر نظري نادرست و از نظر سياسي نازاست. شما خود اين نكته را در ارتباط با علت بي نتيجه ماندن «تلاش ها» براي ”اتحاد“ در مقاله پيش گفته طرح مي كنيد و با شكايت و افسوس مي نويسد: «حتي در چارچوب هاي كلي ترِ ”جمهوري خواهي“ و يا ”دموكراسي خواهي“ نمي توانند يك اتحاد با دوام را پايه ريزي كنند …».

اين كه شما اين وضع را به شرايط خارج از كشور مربوط مي پنداريد، درست آن نكته گرهي نظري در برداشت است كه مي خواهد مشكلات را در اشكال صوري آن حل و فصل كند، به جاي آنكه به مضمون و سرشت پديده به مثابه علل ناتواني”تلاش ها“ بپردازد. برداشت ذهن گرايانه درباره روند صوري ايجاد شدن پديده formale Genese كه جدا و بدون بررسي روند علّي ايجاد شدن پديده  kausale Genese مورد توجه قرار گرفته، يك بار ديگر در پايان نوشتار نيز خود مي نماياند و به خاطر اهميتي كه براي آن در نظر گرفته شده، به صورت خلاصه در آغاز نوشتار نيز عنوان مي شود: «اگر قرار باشد كه اتحادي بين سازمان ها و فعالين چپ روي دهد، اين مسير از داخل كشور روي خواهد داد، نه در خارج كشور و اين امر هم با اولين عقب نشيني هاي حاكمان فعلي و بازگشايي فضاي سياسي به سرعت روي خواهد داد و تمام اين قابليت ها به سرعت شكوفا خواهد شد كه نشانه هاي آن هم اكنون و هر چند ضعيف قابل مشاهده است …».

در يك نكته ميان ما توافق قطعي وجود دارد: صحنه اصلي نبرد طبقاتي- اجتماعي، ايران است!

باوجود اين نمي توان چنين نتيجه گيري نمود كه گويا مي توان دو صحنه خارج و داخل كشور را به طور مكانيكي در برابر هم قرار داد، از مشكلات يكي، براي ديگري به نتيجه گيري رسيد. در پيش از انقلاب بهمن نيز جنبش چپ با چنين وضعي روبرو بود و جريان هاي صادق بسياري در ايران به راه نادرست رفتند.

گرفتاري انديشه در تقسيم بندي اشكال و محل ”اتحاد“، در ايران يا خارج، در تضادي ماهوي قرار دارد با فقدان بررسي مضمون ”اتحاد“. نه قرار دادن مكانيكي مساله ”اتحاد چپ“ در خارج و داخل در برابر هم، مستدل و اثبات شده است، و نه طرح تز ذهن گرايانه درباره وزن مخصوص هر كدام در روند ايجاد شدن ”اتحاد چپ“، راهگشا است. تنها با ارايه مضمون چنين اتحاد و مستدل ساختن آن، مي توان گامي موثر و راهگشا در جهت برپايي ”اتحاد چپ“ برداشت.

به اين منظور بايد براي ارايه تعريفي از مضمون خط مشي و محتواي برنامه اقتصادي- اجتماعي ”اتحاد چپ“، به ارزيابي وضع حاكم اقتصادي- اجتماعي در ايران بازگشت، آن را مبداء كار روشنفكرانه و هوشمندانه قرار داد و از درون آن رهنمود براي كار تبليغي- ترويجي به منظور تجهيز و سازماندهي مبارزان، ازجمله ”چپ“ برپايه وحدت نظري و سازماني استخراج نمود.

در اين زمينه نظريات حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران از شفافيت و صلابت علمي برخودار است. در شرايط استقرار ”جهاني سازي“ در خدمت سرمايه مالي امپرياليستي و شركت هاي فراملي آن، راه رشد سرمايه داري براي هيچ كشور پيراموني ممكن نيست. اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي در هر سطح و شكل آن براي كشورهاي پيراموني و حتي كشورهاي در كناره هاي اتحادهاي امپرياليستي، همانند يونان، پرتغال و … در اتحاديه اروپايي، اضافه بر فقر و فلاكت، جز با نابودي حق حاكميت ملي همراه نخواهد بود. از اين رو نيز حزب كمونيست يونان براي انتخابات آينده در شش ماه مه ٢٠١٢، ازجمله شعار «دفاع از نبرد انسان زحمتكش و يورش عليه نيروهاي سرمايه» را انتخاب كرده است!

راه رشد آينده ايران تنها مي تواند به طور عيني برپايه مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك بهمن ٥٧ مردم ميهن ما تعريف و سازمان داده شود. بايد به آماج هاي مردمي و ملي انقلاب بهمن كه به طور عمده در اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي و اصل هاي ”حقوق ملت“ تبلور مي يابند، بازگشت. اين اصل ها زمينه عيني و واقعي مضمون ”اتحاد چپ“ را ارايه و خط فاصل را ميان ميهن دوستان و ”ليبرال“ ها تشكيل مي دهند.

براي بازگشت به اين اصل ها، به انتظار «عقب نشيني هاي حاكمان فعلي و بازگشايي فضاي سياسي» نشستن، راهگشا نيست. حاكميت سرمايه داري ولايي- امنيتي بدون هر نوع ترديدي نشان داده است كه مايل به عقب نشيني در برابر خواست هاي قانوني مردم نيست و خوب مي داند كه چنين امكاني را هم ندارد. حاكميت تنها و تنها راه انقلابي تغييرات را باز گذاشته است. تغييرات بنيادي در ايران بايد عليرغم موضع ضدمردمي حاكميت سرمايه داري و به كمك كليه امكان ها و شيوه هاي مبارزاتي عملي گردد.

خواست در انتظار شرايط مساعد و «عقب نشيني حاكمان» نشستن، خلع سلاح نظري و سياسي طبقه كارگر و نيروهاي چپ به طور كلي است. اين برداشت از اين آبشخور سيراب مي شود كه گويا شرايط قابل شناخت و لذا تغيير نيستند. اين تسليم شدن در برابر جريان خودبخودي و سرنوشت است. موضعي فتاليستي- پوزيتيويستي است كه در خدمت حفظ مواضع سرمايه داري قرار دارد.

براي ممكن ساختن تغييرات بنيادي- انقلابي در ايران، بايد منافع طبقه كارگر را كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند به ستون فقرات خواست جنبش چپ و همه ميهن دوستان بدل نمود. از اين طريق مي توان و بايد پايگاه اجتماعي تغييرات بنيادي و انقلابي را توسعه داد. اين به معناي يك انقلاب سوسياليستي نخواهد بود. بلكه به معناي ايجاد شدن شرايط تحقق آماج هاي انقلاب بزرگ ملي- دموكراتيك بهمن ٥٧ مردم ميهن ما خواهد بود كه مي تواند با انطباق آن بر شرايط جديد، حفظ منافع وسيع ترين لايه هاي اجتماعي، زنان، جوانان، روشنفكران، خرده بورژوازي و بورژوازي ملي ميهن دوست و همچنين خلق هاي مختلف در ميهن واحد را هدف قرار داده و از آن دفاع كند. از تماميت ارضي كشور و حق حاكميت مردم پاسداري نمايد.

ارزيابي شرايط حاكم در ايران به عنوان شرايطي كه تنها با تغييرات بنيادي- انقلابي به سود مردم قابل تغيير است، البته  — و در اين زمينه توافق كامل ميان برداشت ما وجود دارد — به معناي ارزيابي منفي كوشش برخي از ميهن دوستان ”اصلاح طلب“ در ايران نيست و نمي تواند باشد، برپايه برداشت هاي خود بكوشند «براي كم كردن فشارها و يا گرفتن امتياز و يا وادار كردن حاكميت به برخي از عقب نشيني ها …» فعاليت كنند. از اين روي نيز ضروري است كه در كار تبليغي- ترويجي نيروي چپ و به ويژه حزب توده ايران، بايد همواره پيشنهادهاي مشخص به منظور برپايي شرايط تغييرات بنيادي طرح و مستدل گردد. تنها از اين طريق اين امكان بوجود مي آيد كه نيروهاي صادق ”اصلاح طلب“ با تجربه روزانه خود، استواري برنامه اقتصادي- اجتماعي و خط مشي انقلابي حزب توده ايران را هضم و درك كنند و به درستي آن معتقد گردند. روندي كه در تجربه انقلاب بهمن نيز نقش تعيين كننده يافت.

از اين روي هيچ مقاله و نوشتاري نبايد با سخنان عام پايان يابد. اينكه مقاله اي با اين سخن به پايان رسد كه بايد طبق شرايط به طرح شعارهاي واقع بينانه پرداخت، كافي و سازنده نيست. بلكه بايد پس از ارزيابي شرايط روز در هر زمينه اي، و در هر نوشتار روشنگرانه و يا افشاگرانه، مي بايستي نوشتار با شعارها و خواست هاي مشخص استخراج شده از ارزيابي، تكميل گشته و ضرورت دفاع از شعارها و خواست ها نشان داده و مستدل گردد.

دوست گرامي، نكته اي كه در ارتباط با اتحاد چپ و فعالين آن پس از تغييرات احتمالي در ايران طرح نموده ايد، شباهت بسياري دارد با تزي كه علي خدايي نيز درباره وحدت نظري و سازماني حزب توده ايران در آينده اي دور و مبهم در ايران مطرح ساخته است. اين تز نادرست، همان طور كه اشاره شد، از موضع گويا غيرقابل شناخت بودن شرايط و امكان تغيير آگاهانه و هدفمند آن ناشي مي شود.  تاريخ مبارزات حزب توده ايران مي آموزد كه اين تز عميقاً انحرافي و تخريب كننده وحدت نظري و سازماني حزب توده ايران است كه حفاظت از آن، وظيفه هر توده اي صادق مي باشد.

براي اطلاع شما شايد ضروري باشد يك بار ديگر گفته شود كه اين بحث، همانند نكات بسياري ديگر، با آن لحني كه شما مي پسنديد در نوشتارهاي متعدد مطرح و بي جواب مانده اند. آن لحني را كه شما «تو سر زدن» ناميده ايد، سرگذشتي دارد كه تكرار آن در اينجا غيرضروري است. توافق كنيم كه اگر روزي فرد مورد نظر برخورد و پاسخي به انتقادها و افشاگري ها داشت، به آن باز گرديم و اين بخش از بحث را اينجا بگذاريم و بگذريم!

نكته نهايي در ارتباط با «خرده نمك ريزي هاي آقاي فرجاد» است. او با دفاع از نظام سرمايه داري، به جرگه آناني پيوسته است كه به نظر مي رسد در آن چارچوب، شايسته نقدي بيشتر نباشد.

بايد اميد داشت، نظريات بعدي شما راهگشاي بحثي سازنده براي توافق بر سر مضمون خط و مشي و برنامه ”اتحاد چپ“ باشد!




سرگشتگي هاي انديشه در روند شناخت از خود-”من“ (فرد) – كمونيسم پيش شرط انديودوآليسم – فرديت و ساختارهاي نيازهاي انسان

مقاله شماره ١٣٩٠  /  ٢٣  (٢٩ اسفند)

واژه راهنما: برگردان بخش فرديت و ساختارهاي نيازهاي انسان

پيش گفتار

در گفتگويي كه چندي پيش ميان دوستي و نگارنده گذشت، به نقش تبليغات اقتصادي سرمايه داري و اين نكته مشخص اشاره اي شده بود كه آيا مي توان از الگوي اين تبليغات براي كار تبليغي- ترويجي حزب طبقه كارگر بهره گرفت يا خير؟

هدف تبليغات اقتصاديِ ”بازار آزاد“ سوق دادن هر چه بيش تر ”من“ به سوي برآوردن نياز- خواست- هوس هاي كمّي است. در حالي كه هدف روشنگري سياسي- اجتماعي، نشان دادن رابطه نيازهاي كمّي انسان و برآوردن ضروري آن براي تداوم هستي ”من“ (اونتولوژي)، در ارتباط با پاسخ به نيازهاي گونه انساني براي حفظ و بازتوليد حيات (آنتروپولوژي)، مي باشد.

باقي ماندن روشنگري سياسي- اجتماعي در سطح پاسخ به ضرورت تامين نيازهاي كمّي هستي ”من“، براي نمونه در مبارزات سنديكايي، پذيرفتن شيوه عملكرد تبليغات اقتصاديِ نظام سرمايه داري در مبارزه اجتماعي است. هدف پذيرفتن چنين شيوه اي توسط محافل سوسيال دموكرات راست و ”چپ“، تغييرات ”اصلاحي“ در نظام حاكم است. اين محافل خواستار گذار از نظام استثمارگر سرمايه داري نيستند، بلكه ”اصلاح“، ”تعديل“، و … آن را در چهارچوب ”مهندسي اجتماعي“ (پوپر) هدف قرار داده اند. خواست و هدف پوزيتيويستي حفظ ثبات نظام استثمارگر سرمايه داري به اميد ابدي ساختن آن.

تبليغات ماركسيستي- توده اي در مبارزات سنديكايي اما برخلاف سياست سوسيال دموكراسي، در عين مبارزه براي تامين نيازهاي ضروري كمّي كارگران، براي نمونه ارتقاي سطح دستمزد و …، رابطه ميان اين مبارزه با مبارزه براي افشاي سرشت استثمارگرانه سرمايه داري و لزوم گذار از نظام غارتگر به عنوان پيش شرط پايان بخشيدن به «استثمار، تحقير، گرسنگي، بردگي دستمزدي و درماندگي» (ماير، ص ١١٣) كارگران و به طور كلي انسان را هدف قرار مي دهد.

در روزهاي گذشته كه با خواندن اثر بسيار جالب يورگن ماير Jürgen Meier (Neue Impulse Verlag 2011) زمان مي گذراندم، به طور غيرمستقيم براي پرسش فوق پاسخي يافتم. ماير كه به عنوان ”كارشناس تبليغات اقتصادي“ در ”انترمديا“ كار كرده است، در بخشي از اثر خود كه برگردان آن در زير ارايه شده است، به اين پرسش مي پردازد و پاسخ ماركسيستي- توده اي به آن مي دهد. اميد مي رود توان و فرصت ترجمه كامل كتاب ماير وجود داشته باشد كه اثري آموزنده است.

او در اين اثر خود، بسياري از پرسش هاي نظري- اجتماعي را از ديدگاه نگرش پسيكولوژيك طرح مي كند و تا بلنداي نگرش فلسفي- تئوريك ماركسيستي مي شكافد. شيوه اي كه بر بررسي هايش آب و رنگ جستجويي kriminologie جنايي- گونه در روماني ”جنايي“ مي زند.

عنوان كامل كتاب ”پريشاني و گمراهي انديشه“ در روند شناخت خود ”من“ – كمونيسم پيش شرط برپايي فرديت انسان  Amokläufe zum Ich – Der Kommunismus als Voraussetzung des Individualismus است.

برگردان واژه Amoklauf به فارسي كه در آن دو لحظه ”جنوني آني و تمايل به جنايت“ نهفته است، با پريشاني و گمراهي انديشه در نگاه نخست، هماهنگ نيست، زيرا در واژه پريشاني و گمراهي دو لحظه جنون آني و تمايل به جنايت الزاماً جايي ندارد.

اما شايد با نگرش از نگاه انديشه زنده ياد احسان طبري در نثر شعرگونه ”انديشه هايي پراكنده درباره انسان و زندگي“ در ”يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ (صفحه ١١١ تا ١٢١)، كه در آن واژه «سرگشتگي» را به كار مي برد — «پس از سرگشتگي هاي جانگداز و گمراهي هاي خوفناك» –، كمبود مضمون اين واژه براي بيان «سرگشتگي»هاي انديشه انسان در شناخت از خود-”من“ كه در طول تاريخ با انواع ”جنون“ها و ”آدمكشي“ها همراه بوده است، قابل اغماض باشد.

طبري در نوشتار خود انساني را برمي شمرد كه «با مغزي خواب آلود و روياباف، حقير و ناتوان وارد اين كارگاه شگرف  — صخره مه آلود و خزه پوشي كه زمين نام دارد، در زير گنبد بي تك و پايان دود آلود سپهر–  شد. انساني كه كمّي بهتر از يك بوزينه درك مي كرد، با دستگاه ظريف و بغرنجي كه براي درك آن حتي دانش امروزي ما نارساست، روبرو گرديد. طبيعي است كه خرافه و سفسطه، تعميم هاي عبث، دعاوي دروغ، احكام مجعول، جهان بيني هاي خيالي، كوره راه ها و سرگيجه ها به مثابه حقايق جاويد و ازلي تلقي شد و آدميزاد شروع كرد به كشتن آدميزادهاي ديگر، زيرا ”حقايق ازلي“ مكشوف او را قبول نداشتند و آدميزاد شروع كرد به كشتن آدميزادهاي ديگر، زيرا محصول كار انساني نمي توانست ولع و آرزوي همه را سير كند و آنانكه غارت مي كردند، آنان را كه غارت مي شدند، نابود ساختند.

بدينسان انسانيت در نبرد عليه طبيعت رازناك و وحشتناك پيرامون متحد نيز نماند. جامعه بشدت منقسم شد و در آن تضادهاي عميق و مخوف پديد آمد. انسانيت در خود فرو رفت و در حالي كه لگد كوب زلزله ها، طوفان ها، امراض، قحط و غلا، بلاياي مختلف طبيعت و سرانجام مرگ جان شكار بود، به جان هم افتاد.

انسان مي خواست سير و شاد و سالم و ديرزي و همه دان و همه توان باشد، ولي خود را گرسنه و اندوهناگ و بيمار و كوته زيست و نادان و ناتوان يافت. بين آرزوهاي خود و واقعيت ها فاصله مخوفي ديد و او مي بايست اين فاصله را بتدريج، طي نسل ها، با دادن تلفات سنگين، با تحمل زجرهاي رعشه آور، در نبردهاي مغشوش، پس از سرگشتگي هاي جانگداز و گمراهي هاي خوفناك طي كند و طبيعت زمين ما و منظومه ما و كيهان ما را به مقاصد خود و انديشه ها و آرزوهاي خود تابع سازد و از ميهماني ناخوانده، به صاحب واقعي سراي طبيعت بدل گردد. …»

طبري همين مضمون را درباره سرگشتگي هاي انسان در طول تاريخ در شعر ”فرسايش در خزان“، يكي از سروده هاي زندان خود نيز برمي شمرد:

روزگارى گذشت بر ما دراز،

سراسر رمز و راز،

پر نشيب و فراز.

زمين چرخان بود و خورشيد تابان،

زمان در دَوَران ابدى خويش غلتان،

نبات بسامان بود و رودها روان،

بادها همچنان وزان،

بلبلان نغمه‏ خوان،

گل‏ها الؤان

و ما، آب در هاون كوفتيم ساليان.

آسمان را شيار مى زديم و زمين را به آيش رها.

قرن‏ها در پى آب تيره ‏گون خضر،

دويديم به سر و به پا.

پياله‏ هاى تهى در دست ‏هامان در گردش بود،

و به صداى سفالينشان دل خوش بوديم.

فضاى سنگين زمان،

جز ناله غمگنامه ‏مان،

جز نعره ‏هاى خوف‏ انگيز جباران،

در خود نداشت

و گُرده ‏هامان،

جز يوغ صاحبان زر نمي شناخت،

و عضلاتمان تجربه كرده بود، سال‏ها تازيانه رنج را،

و معتاد بود.

چشم‏ها غرقه در گودال تشويش بود،

و قلب‏ها در سينه‏ ها ريش ريش.

از پهنه كبود دريا،

جز غرقگى نصيبمان نبود،

و از تابش امواج درخشان و طلائى خورشيد،

جز تيرگىِ چهره‏ هامان.

بسيطِ زمين، در پهنه آرزوهامان تنگ بود.

چشم در آسمان دوختيم،

آتش افسانه‏ هاى شيرين را برافروختيم،

هركول را برافراشتيم،

برگى پشتش را به خاك كشاند.

آشيل را  كاشتيم،

نقصان در ريشه داشت.

اسفنديار را روئين ساختيم،

تير زمانش دو چشم، بي امان دوخت.

          ***

فرياد برآورديم،

رنج‏ هامان را به يادها سپرديم،

چو ابرها در بهار،

گريستيم زار زار.

          ***

اسپارتاكوس از رم برخاست،

با برده ‏هاى بي شمار،

بهر كارزار.

كاوة آهنين، پرچم چرمين برافراشت،

صف در صف بياراست،

فاعلان زمين را.

          ***

ليك خدعه در كف جباران بود و زمانشان بكام

و ما را … بهره خون بود.

عنوان بخشي از كتاب ماير (صفحه ١١٣ تا ١٢٣) كه برگردان آن اكنون ارايه مي شود، Individualität und Bedürfnisstruktur چنين است: فرديت و ساختار نيازهاي او

 

فرديت و ساختار نيازهاي انسان

در حالي كه نظريه هايي كه مي كوشند جامعه را از طريق اصلاحات متغيير سازند و يا در آن بهبودي ايجاد كنند، تصور مي كنند مي توانند به هدف خود براي تامين نيازهاي كمّي مردم در چهارچوب شرايط نظام حاكم سرمايه داري دست يابند، نظريه اي كه خواستار سرنگوني سرمايه داري است، مي داند كه تامين نيازهاي كمّي همه انسان ها زماني قابل دسترسي مي باشد كه زمينه استثمار، تحقير، گرسنگي، بردگي و درماندگي انسان برافتد.

نيازهاي كمّي انسان در وحله نخست مبتني بر هستي فرد (اونتولوژي) است. آن ها ريشه در طبيعت وجود- بود ”من“ دارند و بايد توسط فرد تامين گردند، اگر نخواهد بميرد. طبيعت، «آن چه كه بخشي از تن انسان نيست، تن غيرآلي انسان است. انسان وابسته به طبيعت است، به اين معناست: كه طبيعت تن اوست كه با آن بايد در دادوستد مداوم بماند، تا نميرد.» (ماركس- انگلس كليات، جلد ٤٠، ص ٥١٦، از اين به بعد م ت ك، …، …)

معيار براي پاسخ دادن به اين نيازها، كار نيست و چنين هم نيست «كه ”ارزش“ [نيازها، آب، نان] از طريق ”نيازها“ به طور خودكار تعيين مي شود.» (م ا ك، ٣، ٥٢٨) اين طور نيست كه تفاوت «توانايي [كار با] سر و روشنفكرانه»، كمّيت نيازها را به وجود مي آورد و يا اين نكته را توجيه مي كند كه چرا كسي محق بايد باشد تامين نيازهاي بيش تر يا كم تري را حق خود بداند. زيرا «اصلا كوچك ترين تفاوتي ميان معده و نيازهاي بدني [انسان ها] وجود ندارد» كه بتواند  تغيير جمله زير: «به هر كس بر پايه توانايي هايش، تا آنجا كه اين بيان به معناي بهره مند شدن در برخوداري از تامين نيازها است، به جمله: به هر كس برپايه نيازش، كه به سخني ديگر تفاوت ها را در عملكرد، در كارهاي متفاوت [افراد] بيان مي كند»، معياري براي تفاوت حق ويژه مالك بودن و بهره مند شدن در برآورد نيازها به دست دهد». (همانجا) ماركس آناني را كه اين واقعيت هستي وجود- بودِ انساني را نفي مي كنند، «سوسياليست هاي ارتجاعي» (همانجا) مي نامد. آگوست ببل (زن و سوسياليسم“، برلين، ١٩٠٠، ص ٣٣٩) و فرانس مونته فرينگ [رئيس اسبق حزب سوسيال دموكرات آلمان] (Zeit-online ٢٠٠٦ر٥ر١٧) را مي توان نمايندگان چنين برداشتي ارزيابي نمود كه گفته اند: «آن كس كه كار نمي كند، نبايد غذا بخورد.»

غريزي بودن (حفظ و بازتوليد) ”من“، ريشه در ضرورت تامين اصلي ترين نيازهاي كمّي انساني دارد. در اين معادله بكلي بي تفاوت است كه كارگر و يا كارمند با حداقل درآمد، مزدي نه چندان بيش تر از كمك اجتماعي ”هارتز چهار“ [حداقل حقوق ماهانه براي بيكاران و مستمندان در آلمان پس از نابودي تقريبا كامل سيستم بيمه هاي اجتماعي توسط دولت سوسيال دموكرات و سبزها — شورودر- فيشر – از سال ٢٠٠٣] براي حداقل زندگي دريافت مي كند. نيازها، نيازهاي انساني، نيازهاي طبيعي هستند. به عبارت ديگر هر انساني داراي چنين نيازهايي است كه بايد برآورده شوند. زماني كه نمايندگان سرمايه داري خواستار تقليل سطح ”هارتز چهار“ مي شوند، از زمينه اجتماعي ديگري نيز برخودار است. زيرا زماني كه اين برداشت به برداشتي در سطح جامعه تبديل گردد كه سيگار و الكل بخشي از نيازهاي كمّي (”هارتز چهار“ي ها) نيست، هدفش تقليل قيمت نيروي كار به مثابه يك كالا است. استدلال صوري سرمايه داري چنين است: اگر دريافت كننده ”هارتز چهار“ مي تواند بدون سيگار و الكل زندگي را بگذراند، آن وقت كارگر شاغل نيز قادر به همين كار است. بر اين پايه در مذاكرات درباره دستمزد، پيچ تقليل آن را بيش تر مي گرداند. آنجا كه نماينده [سوسيال دموكراتِ اصلاح گر] كارگران درك نمي كند كه هدف سرمايه دار در پيش كشيدن سيگار و الكل، حفظ سلامتي كارگر نبوده، بلكه مي خواهد ميان بيكاران و شاغلين به كار شكاف ايجاد كند، تا سطح نيازهاي كمّي هر دو را تقليل دهد، گامي بزرگ براي تبديل آلمان به كشوري با سطح نازل دستمزد در اروپا برداشته است.

مواد خوراكي، گرما، سرپناه مناسب، لباس، بهداشت و سلامتي، زمان خواب و استراحت كافي، امكان حركت و تندرستي بدني و غريزه جنسي جزو نيازهاي كمّي اصلي هستند. آن كس كه از دستيابي به اين نيازهاي طبيعي محروم مي شود، گرايش به خشونت براي دستيابي به آن ها پيدا مي كند. خشونت غريزه طبيعي نيست، بلكه واكنش هاي هيجان زده روحي است كه همانند واكنش هاي ناشي از غرايز طبيعي، در لحظه و مكان مشخص نسبت به شرايط حاكم اجتماعي ايجاد مي شوند. واكنش هاي ناشي از غرايز طبيعي نزد انسان هيچگاه در شكل اوليه بروز نمي كنند، بلكه در پوشش فرهنگي- اجتماعي تظاهر مي كنند. اين نيازهاي اصلي از اين روي كمّي هستند، زيرا بايستي در مقدار كافي برآورده شوند، تا «بدن- من» بتواند بدون دچار شدن به صدمات، به هستي خود ادامه دهد و خود را در ”ما“ بازتوليد كند.

هر انساني نياز به برآوردن نيازهاي كمّي خود، به مقدار متفاوت دارد. اما در جوامع طبقاتي بخش كوچكي از انسان ها كه مي توانند از نظر اقتصادي شرايط زندگي ”ما“ را ديكته كنند، ميليون ها و يا حتي ميلياردها پول در اختيار دارند كه به كمك آن قادر به برآوردن بي كران نيازهاي كمّي خود هستند، در حالي كه بخش هاي بزرگي از انسان ها گرسنگي مي كشند و در فقر و فلاكت به سر مي برند يا دچار ترس هستند كه بزودي فاقد شغل باشند، از يك سو زمان تغيير تقسيم ثروت در مقياس جهاني فرا رسيده است، و از سوي ديگر اين وضع پل دستيابي به شناخت و آگاهي مي باشد كه بايستي ريشه اين ناهنجاري در نظم اقتصادي را يافته و آن را به طور بنيادي دگرگون كرد.

گرچه ضرورت تامين نيازهاي كمّي از موضع هستي فردي، مبتني بر طبيعت «بدني- من» مي باشد، اما چگونگي هستي اجتماعي ”من“ به اين پرسش پاسخ مي دهد كه چه كسي، تامين اين ضرورت را در دست دارد، چگونه، چه زماني و به چه اندازه اي اين تامين ممكن مي گردد. در جامعه ”دموكراتيك“ سرمايه داري تعيين چگونگي تامين نيازها از طريق دستور دولت عملي نمي گردد، بلكه «بازار آزاد» سرنوشت آن را در دست دارد.

از آنجا كه در جامعه سرمايه داري، سرمايه دار، يعني فرد خصوصي، فرد عاديِ ”من“ را تشكيل مي دهد، رابطه ”من“ نسبت به خود، همان طور كه نسبت به فردي بيگانه، نيز بر مبناي وضعيت مالكيتش تعريف مي شود. به اصطلاح پاسخ دادن به نيازهاي ”من“ كه از راه دست يافتن به مالكيت (خانه، خودرو، پاغچه، دوچرخه، زن، شوهر، بچه) حل و فصل مي شود، در واقع منجر به رضايت و خرسندي ”من“ نمي گردد، بلكه، همان طور كه ماركس مي نويسد، منجر به برقراري وضعي مي شود كه ماركس آن را Entwirklichung كه به معناي ارضاء كاذب برپايه تشخيص و شناخت «واقعيت بيگانه» توسط (فرد) ”من“ مي نامد. [در آلماني پيشوند ent داراي مضمون پيچيده اي است. منظور جدا شدن چيزي از چيز اصلي يا از خود، دور شدن از آن و بيگانه شدن نسبت به اصل خود است. در كلمه بيگانه شدن از خود Entferemdung اين مفهوم سهل تر قابل شناخت است]

مبلغان و نظريه پردازان امپرياليسم مي خواهند با ناميدن ”شهروند جامعه مدني“ به عنوان «فرديت آزاد» انسان، اين Entwirklichung  واقعي ”منِ“ «خصوصي» را پرده پوشي كرده و از اين طريق ايدئولوژي خود را القا و در جامعه تثبيت كنند.

دست يابي به احساس رضايت و خرسندي را ”من“ تنها زماني مي تواند به دست آورد، كه مبتني بر ارضاء همه احساس هاي انساني خود و به مثابه سوبيكت (فاعل- انسان) زنده، باشد و نه آنكه به بدني تبديل شده باشد كه برپايه مالكيت هايش تعريف گردد (درآمد سالانه، سهام، موقعيت اجتماعي وغيره)، وضعي كه او را نسبت به خودش به مثابه انسان، بيگانه مي سازند. وضع احساسي- روحي ”من“ در مدرسه، يا در محل كار از اين روي كم ارزش به حساب مي آيد كه ناشي از ترس از شناخت اين روابط بيگانه شده است كه ما بايد به عنوان ”من“ در اين جامعه سرمايه داري به آن تن دهيم. زيرا عملكرد دستگاه هاي احساسي ما، كه ما آن را فعاليت روحي خود مي ناميم، شكل ابتدايي شناخت ما از واقعيت وجود- بودِ ”من“ است. از طريق عملكرد روحي (رابطه بي واسطه با انسان ها، چيزها، همچنين انديشيدن، كار خلاق هنري)، ما به قابليت انديشه خود براي شناخت واقعيت عيني، آگاهي مي يابيم، احساس رضايت مندي مي كنيم، رنج مي بريم، خشمگين مي شويم، حيرت زده مي شويم و يا «دنيا را ديگر نمي فهميم». اين احساس ها كه ناشي از عملكرد روحي ماست (ديدن، شنيدن، بوكشيدن، لمس كردن، مزه كردن) منجر به آن چيزي مي شود كه ما آن را دريافت احساس، ادراك مي ناميم. ما كودكان هندي را در كنج سالن هاي كارخانه مشغول رنگ كردن لباس ها مي بينيم و برآشفته مي شويم. ما استثمار انسان ها را بدون واسطه درك مي كنيم و از خود مي پرسيم: چرا وضع بر اين منوال است؟

روند شناخت از جهان بيگانه شده ما، هميشه در سطح احساسي آغاز مي شود. زيرا عملكرد روحي، هميشه عملكردي تجربي است، آن طور كه ماركس مي گويد (م ا ك، ٣، ٥٣٤/٥٣٥). عملكرد روحي تنها انديشيدن و كار هنري نيست، بلكه با عملكرد روحي در زندگي مان نسبت به جهان پيرامون واكنش نشان مي دهيم. «عملكرد تجربي» ما، در جريان كار و يا در زندگي روزانه بر روي عملكرد روحي ما تاثير مي گذارد، همان طور كه عملكرد روحي ما بر تجربه عملي ما تاثير مي گذارد و آن  را تغيير مي دهد. برخورد احساسي تنها به معناي رفتاري احساسي داشتن در رابطه عشقي، يعني در جايي كه بسيار چشم گير بروز مي كند، نيست، بلكه علاوه بر آن، براي شناخت ”من“، داراي معنايي بسيار انساني است.

در آموزش تنها بر پايه «شناخت» داده ها، ظاهراً عملكرد احساس نقشي ايفا نمي كند، زيرا در چنين وضعي، آموختن به بيان دوباره فاكت ها، حرف ها، فرمول ها محدود مي شود. آموزش كه تنها به بازتوليد آموخته شده محدود گردد، هدف تغيير جهان را دنبال نمي كند، بلكه هدف آن تنها بازتوليد، يعني حفظ و تثبيت آنچه كه آموخته شده است، مي باشد. اما از آنجا كه عملكرد روحي مي بايستي به طور مداوم چيزهاي جديدي را ماوراي شناخت نظري درباره حقيقت بشناسد، تقويت و قدرتمندي عملكرد روحي ”من“ به طور مداوم خطري را براي هر نظام اجتماعي ايجاد مي كند كه خواستار حفظ وضع تثبيت شده لحظه است.

اينجا و آنجا وقتي كه شاگردان مدرسه دچار «جنون آني مي شوند و هم كلاسي هاي خود را بقتل مي رسانند» «Amoklaufen»، و يا آنقدر مشروبات الكل مي خورند كه دچار بيهوشي مي شوند، نشاني است از پيامد وضع روحي و احساسي ناشي از ياس و فرار از واقعيت مشخص حاكم. در اينجا نيز عملكرد روحي، عملكردي تجربي است كه بر پايه نابودي ”من“ قرار دارد و نه با هدف تغيير جهاني كه تحت شرايط او، ”من“ رنج مي برد. اما از آنجا كه احساس روحي، سرچشمه شناخت احساسي واقعيت عيني تجربه شده توسط سوبيكت ”من“ است، مي تواند اشتباه كند و شناختي نادرست درباره واقعيت نزد ”من“ ايجاد كند. از اين رو بايد برداشت روحي انسان در ابتدا در مورد درستي و يا نادرستي برداشت، از اين طريق مورد بررسي قرار گيرد، كه ”من“ درباره وضع تجربه كرده پرسش هايي را مطرح سازد، درباره علل تحقير، سرشكستگي، توهين و بي توجهي. كار سخت براي فعاليت روشنفكرانه ”من“ زماني آغاز مي شود كه بايد علائم شناخت قواي حسي به درستي ارزيابي شوند، يعني در روند انديشيدن. انديشه بايستي داده هاي دريافت شده توسط قواي حسي را در جاي درست خود قرار دهد. انديشه بايد بتواند از وضع و داده هاي محيط پيرامون، كه از منظر نگاه نظاره كننده ”من“ [و ديگر اندام هاي حسي] به دست آمده اند، به عبارت ديگر از عملكرد روحي ”من“ قادر به انتزاع باشد. و در اين روند، دريافت هاي احساسي- روحي را در جاهاي درست قرار داده و از آن باري ديگر به عملكردي روحي- تجربي باز گشته باشد، تا بتواند، به اين شكل يا آن شكل بر روي جهان پيرامون تاثير گذاشته و آن را تغيير دهد. «چرا نه تنها من، بلكه اغلب انسان ها از درك شرايط حاكم بر جامعه، از نظر روحي رنج مي برند» (توماس ميچر، Logos und Wirklichkeit: 2010, Frankfurt, w 108 )، پرسشي است كه فاصله ضرور را از آنچه كه فرد تجربه كرده است، بوجود مي آورد.

فاصله گرفتن از خود ”من“، از سرنوشت فردي خود، پيش شرط آنست كه ”من“ از موضع نگرش خُرد partikular درگذرد و به مثابه شخصيت مستقل، فرديت يكتا، رشد كند. زيرا تنها در چنين وضعي اصلاً نگاه به كليت هستي انساني و  قوانين بيگانه شده حاكم بر آن ممكن مي گردد. كليت چيزي ثابت نيست، بلكه «روابط متنوع و بهم پيوسته (به مثابه زنده بودن) واقعيت است كه در واقع (به مثابه ”موجودي“ زنده) حركتي بي پايان مي باشد. كليت به معناي مجموعه اي با ساختار تغيير يابنده و در حال حركت است. هر تعريفي از كليت كه نظرش خارج ساختن و مرز كشي است، پذيرفتني نيست.» (م ا ك، ٣، ٥٣٣)

”من“ از موضع خُرد- شخصي كه بدنبال يك تجربه احساسي- روحي منفي، دچار غضب، عصبانيت، تجاوزگري، انتقام جويي يا سرخوردگي مي شود، قادر به شناخت گرايش هاي مثبت و منفي در جهان و امكان تاثير بر آن ها نمي باشد. بهرجهت اما احساس روحي، هر چقدر هم غم انگيز باشد، سرچشمه شناخت شخصي فرد است. كسي كه دريافت هاي حسي را از آغاز در جهت ايجاد شدن شناخت درست سوق مي دهد، مي تواند به شناختِ متناسبِ واقعيت دست يابد و به كمك شيوه ديالكتيكي آن را به اجزاي متضاد آن تقسيم كرده و آن ها را درك كند و از آن ها براي عملكرد خود به منظور ترقي بهره جويد.

از اين روي بايد دريافت هاي حسي، احساسات (عملكرد روحي) جاي ويژه اي را در زندگي ما دارا باشد. اين سرچشمه شناخت ماست. ماركس ماترياليسم فويرباخ را از اين روي مورد انتقاد قرار مي دهد، زيرا اين ماترياليسم «واقعيت، دريافت هاي احساسي [ادراكات] را تنها به احساس اشكال ابژكت و يا تنها با نگرش به آن» محدود كرده، و آن را به مثابه «عملكرد ذهن انسان، پراتيك روحي انسان» تشخيص نمي دهد. (م ا ك، ٣، ٥٣٣)  هدف ماترياليسم قديمي فويرباخ، محدود به منطق [صوري] بود. اين ماترياليسم «جامعه سرمايه داري» بود. موضع عملكرد روحي در جامعه سرمايه داري، سرچشمه دريافت و شناخت نيست، تا از آن به شناخت كليت واقعيت و عملكرد براي تغيير واقعيت پيش رويم، بلكه وظيفه آن بهبود بخشيدن هدفمند به موقعيت ”من“ در بازار، زندگي و موقعيت ها و روابط عمومي در جامعه مي باشد.

اين ماترياليسم در موضع خُرد- شخصيِ شناخت يك چيز (ابژكت) در دادوستد يا علوم محدود مي ماند. «افراد مورد هدف» براي فروش يك كالا، با دقت همه جانبه تحت مطالعه قرار داده مي شوند تا عادت ها، به عبارت ديگر دريافت هاي احساسي و روحي آن ها تجزيه و تحليل شده، با اين هدف كه بتوانند از آن ها مشترياني بهتر، تاثير پذيرتر براي تبليغات كالا و انواع ديگر شيوه هاي ”ماركتينگ“ ايجاد كنند. ماترياليسم ديالكتيك بر خلاف آن [منطق صوري]، موضع [منطق] «جامعه انساني، و يا انسان اجتماعي شده» است. (م ا ك، ٣، ٥٣٥)

اگر به عملكرد روحي در مدرسه، خانواده يا جامعه كم بها داده شود، انسان از يك سرچشمه پراهميت شناخت محروم مي شود. آنوقت انسان بي رحم، فاسد، فاقد سجاياي انساني گشته و به موجودي چه بسا بسيار هوشمند، ولي عملگرا تبديل مي گردد، كه تا آنجا عليه احساسات خود عمل مي كند كه ديگر قادر به شناخت آن نيز نمي شود. در همين جا گفته شود كه اين احساسات انساني است كه توسط ساينتولوژي، فرقه- مون، آنتروپوزوف ها، بودائيست ها، جادوگران، فاشيست ها، خام خواران، مربيان روابط اجتماعي و غيره، مورد سواستفاده مدبرانه قرار مي گيرند تا احساسات و وضع روحي قربانيان را براي هدف هاي تحميق كننده خود به خدمت گيرند. ساينتولوژيست ها قربانيان خود را با «اوراق تست روحي»، ديگراني با شب هاي آزاد رقص يا با مديتاسيون، يوگا، جلسات نقاشي، شب هاي آواز يا در سمينارهاي مديريتي با «شناخت انعكاسي» به چنگ مي آورند. مبلغ فروش مي آموزد كه چگونه احساسات و وضع روحي مشتري خود را درك كرده و آن را از طريق علائم بدني خود منعكس سازد، تا از اين طريق احساس نزديكي و باورمندي را در مشتري ايجاد كند.

كسي كه مي خواهد كه انسان ها در فرقه هاي غيرعقلايي به ماشين هاي روبات براي دسترسي به اهداف ديگران دگرديسي نكنند، بايستي وضع روحي- احساسي ”من“ را با همه وسائل و امكان هاي در اختيار آنقدر تقويت كند، تا اين وضع روحي در وضعي قرار داشته باشد كه بتواند دريافت درست را به شناخت درست درباره كليت واقعيت هستي ما تبديل سازد.

«انسان همه جوانب موجوديت خود را از راه هاي گوناگوني درك مي كند، يعني به شناخت كلي از خود دست مي يابد. هر كدام از مناسبات انساني با جهان پيرامون، ديدن، شنيدن، بوكشيدن، چشيدن، لمس كردن، فكر كردن، نظاره كردن، احساس كردن، خواستن، عملكرد، عشق ورزيدن، در كوتاه سخن، همه اندام هاي فرديت او، همانند اندام هايي كه در شكل بيروني خود اندام جمعي هستند، در عملكرد تجربي خود در ارتباط با چيزهاي محيط پيرامون و يا در رفتار آن چيزها با اين اندام ها درك مي شود. درك واقعيت انساني، رفتار در برابر چيزها، در مجموع خود به معناي تجربه نمودن واقعيت هستي انسان است.» (م ا ك، ٤٠، ٥٣٩)

اندام هاي حسي ”من“ در روندي جمعي بوجود آمده و تكامل يافته اند. بهبود بخشيدن به اثربخشي آن ها تنها در ارتباط با انسان هاي ديگر عملي مي شود. از آنجا كه ما مي توانيم اندام هاي حسي ”من“ را در جمع رشد داده و تا بالاترين درجات هنرمندانه تعالي ببخشيم، تصاحب و درك خُرد چيزها باعث بيگانه شدن نسبت به ريشه علّي جمعي آن مي شود. كسي كه به اختراع برجسته اي دست مي يابد، از اين روي قادر به چنين خلاقيتي است كه اندام هاي حسي خود را در جمع، كارشناسانه رشد داده است.

ميلياردهايي كه در آمريكا براي اهداف عام المنفعه ميلياردها بخشش مي كنند، قطعا تنها براي صرفه جويي كردن از سهم ماليات خود چنين نمي كنند. آن ها بدون ترديد بيگانه شدن اندام ها و دريافت هاي حسي [ادراكات] خود را لمس مي كنند كه با بيگانه شدن و نه انساني شدن شخصيت شان همراه است. قفس طلايي كه مالكيت خصوصي به دور انسان ايجاد مي كند، هر چقدر هم خوشايند و لوكس باشد، بندي است بر دست و پاي رشد احساسات و روح ”من“. «مالكيت خصوصي ما را آنچنان تحميق و يك سويه نگر كرده است كه مي پنداريم يك چيز زماني به ما تعلق دارد، وقتي كه ما آن را صاحب هستيم، به مثابه سرمايه ما [در حساب بانكي مان] وجود دارد، و يا بلاواسطه در اختيار ماست، خوردن، آشاميدن، بر تن پوشيدن، به سرپناه ما تبديل شدن وغيره، سخن كوتاه، توسط ما مصرف شود. هرچند مالكيت خصوصي همه اين تحقق بخشيدن هاي مالكيت را تنها به عنوان وسايل زندگي تعريف و درك مي كند، هستي اي كه آن ها در خدمت آن قرار دارند، هستي مالكيت خصوصي، كار و بازتوليد سرمايه [و نه ”من“] است. جاي همه احساس هاي بدني و روحي را بيگانگي ساده احساس داشتن، پر كرده است. وجود انساني مي بايستي به اين نقطه فقر مطلق تنزول كرده و محدود شود، تا بتواند شكوهمندي ثروت دروني آن، از درونش زائيده شود.» (م ا ك، ٤٠، ٥٤٠)

”من“ خُرد، قابليت خود را براي دستيابي به تعالي انساني نابود مي كند، زماني كه در بندهاي خُرد كمّي باقي بماند. براي آنكه بتواند كليه نيازهاي كمّي خود را به طور نامحدود تحقق بخشد، خواستار قدرت اقتصادي و سياسي مي شود. هدف آن برقراري سلطه قدرت خود بر روي بازارها، انسان ها، دوستاران، مواد اوليه، زنان، سربازان و همچنين بر احساس و فكر خود است. به مثابه انسان نسبت به خود و ديگران بيگانه مي شود. بر اين پايه است كه در جهان سرمايه داري كه در كليت آن مردسالار است، «پسر جوان در سن بلوغ در برابر مهرباني و نوازش، نياز خود را سركوب مي كند – امري كه توسط مادرش نيز كه چنين ارزش هايي را پذيرفته است، تائيد مي شود. زنان كه در دوران كودكي خود سركوب كردن و مخفي نگه داشتن رابطه هاي مهربانانه و نوازش كننده جسمي را كم تر از پسر جوان تجربه كرده اند، دچار احساس درك نشدن توسط همسر خود مي شوند كه براي او رابطه جنسي با تماس مهربانانه- نوازشگرانه بدني آغاز نمي شود. زماني كه مردي نمي تواند احساس دوست داشتن زن را به مثابه يك موجود انساني به او نشان دهد و برايش قابل لمس و درك سازد، شانس براي خوشبختي محدود است. (Margaret Mitscherlich-Nielson, Due Radigalität des Alters, Frankfurt, 2010: w 96)

او مي خواهد و بايد براي دسترسي به هدف خود كه كمّي است، زيرا هميشه بايد از نوع قابل اندازه گيري، خصوصي و نه اجتماعي باشد، با موفقيت روبرو باشد، به طور مداوم با موفقيت ها و تائيد هاي بيش تري همراه باشد، امكان هاي كمّي او براي دسترسي به تامين نيازهاي كمّي، مورد تحسين و ستايش و غبطه ديگران قرار گيرد، تا از اين طريق كه تنها راهي است كه ”من“ سرمايه دار مآبانه مي تواند به احساس خوشبختي دست يابد، احساس خوشبختي كند. دستيابي به هدف، هميشه با ارزاني شدن احساس خوشبختي به او همراه است. چه مرد و چه زن، زني كه قابليت هاي فرهنگي خود را به عنوان يك زن نمي شناسد. اين خوشبختي را هر دو اما به مثابه ”من“ خُرد partikular احساس مي كنند. اين، يك خوشبختي بيگانه شده است، زيرا در آن نيازهاي كيفي انساني مانند آرامش روحي، عشق، عقلانيت، رفاقت، كمك و حمايت، مهرباني، قابليت ابراز انده، همدردي، همبستگي، بي پاسخ باقي مي ماند و خوشبختي در بند زنجير نيازهاي كمّي گرفتار است. از اين روي نيز خوشبختي ”من“ سرمايه دار مآبانه، خوشبختي نسبي است. همانند انباشت سرمايه، از قانونمندي ويژه خود برخوردار است كه عبارت است آنكه فرد رئيس هيئت مديره، رئيس منتخبين كارگري، كشيش، معلم، كارگر و يا فرد بيكاري مي باشد. تا زماني كه نيرو و انگيزه نظري براي انديشيدن و عملكرد روزانه وابسته به نيازهاي كمّي ”من“ سرمايه دار مآبانه باشد، اين حكم برقرار است: «هر چه بيش تر دارد، بيش تر نيز طلب مي كند. هيچگاه ناله هايش پايان نمي يابند». تا زماني كه ”من“ خود را پايبند اصل مالك بودن و نه آرامش روحي داشتن، بداند، نمي تواند خود را آزاد احساس كند. اين به اين معناست كه اندام هاي حسي او، قابليت او براي عشق ورزيدن و عقلانيت، زير آوار و سلطه نيروهاي بيگانه از او، باقي خواهند ماند.

«از اين روي نفي مالكيت خصوصي تنها راه برقراري آزادي همه احساس ها و قابليت هاي [”من“ است]؛ اما اين نفي از اين روي هم تنها راه برقراري آزادي است، زيرا اين احساس ها و قابليت ها، احساس و قابليت انساني هستند كه در ذهنيت انسان و هم به طور عيني، انساني شده اند. چشم به چشم انساني تبديل شده است، همان طور كه آن چيزي كه به آن نظر افكنده مي شود، به چيزي اجتماعي، انساني، از انسان براي انسان تبديل شده است. از اين روي احساس ها، در عملكرد خود، به نظريه پردازان تبديل مي گردند. رفتارشان با چيز، به خاطر چيز است. اين رفتار اما در اصل، رفتار و عملكردي انساني است با خودش و با انسان هاي ديگر و برعكس. نيازها و پاسخ و اجابت آن ها طبيعت خودخواهانه خود را از اين روي از دست مي دهد كه استفاده كردن، به استفاده كردن انساني تبديل شده است.» (م ا ك، ٤٠، ٥٤٠)

طبيعت ديگر نقش ابژكت [خار و ذليل كه تنها در خدمت ”آدم“، آقاي مخلوقات است، آن طور كه برداشت مذهبي مطرح مي كند] را ايفا نمي كند كه چيزي براي غارت شخصي باشد (استخراج نفت در عمق بزرگ دريا، نيروگاه برق اتمي)، بلكه روند استفاده از آن با توجه به جوانب بسياري از ديدگاه ترقي خواهانهِ گونه انساني و حفظ محيط زيست در همه زمينه ها عملي مي گردد. ساختار نيازها و همچنين قابليت تامين نيازهاي انسان ديگر برپايه ارزش هاي كمّي تعيين نمي شوند، بلكه مبتني بر كيفيت آن هاست. تامين نيروي برق ديگر وابسته به تعداد «چراغ»ها و دستگاه ها تعيين نمي شود كه بايد روشن شوند و خاموش خواهند شد اگر نيروي برق اتمي وجود نداشته باشد، بلكه با توجه به حفظ و هماهنگي رابطه انسان با طبيعت تعيين مي شوند كه ديگر نه براي سوبژكت و نه براي ابژكت، با خطر آغشته بودن با اشعه مرگ بار اتمي همراه است. تعيين كيفيت نيازهاي پاسخگوي احتياجات احساسي- روحي انسان و همچنين ساختارهاي تامين اين نيازهاي انساني، ديگر بر پايه اصل مالكيت قرار ندارند، بلكه بر پايه بودني مبتني بر انسان قرار دارند كه داراي قابليت احساسي- روحي، عشق ورزيدن و عقلانيت است.

از آنجا كه «تن- ”من“»، همان طور كه امري شناخته شده است، احساس موفقيت را با ترشح ”زروتونين“ Serotonin بروز مي دهد، براي آن بكلي بي تفاوت است كه اين ترشح برپايه موفقيتي كمّي براي تامين و پاسخگويي به نيازهاي خُرد و يا مبتني بر تامين نيازهاي كيفي گونه انساني عملي شود. زماني كه من با دوست داشتن همسرم خوشبخت هستم، و او حتي عشق مرا با عشق متقابل پاسخ مي دهد، با احساسي بكلي متفاوت روبرو هستم از آن احساسي كه افرادي تجربه مي كنند كه توانسته اند سطح خريد و فروش خود را در مقياس عظيمي ارتقا داده و يا توانسته اند به عنوان بهترين فرد، شغلي كه تنها در خواب نصيب آدم مي شود، به دست آورند. چنين تجربه اي البته تجربه جديدي نيست. اغلب انسان ها به اين نكته واقف هستند، اما متاسفانه به سادگي فراموش مي كنند، زيرا وضع ”اين طور بودن“ حاكم بر نظام سرمايه داري، به طور روزانه دستيابي به تامين نيازهاي كمّيِ بيش تر و بيش تر را از آن ها مي طلبد. توليد انبوه مراكز عظيم توليدي كه بر پايه آنارشي حاكم بر توليد و توسط يك بازار انتزاعي هدايت مي شود و پس از وقوع حادثه درستي يا نادرستي آن قابل شناخت است كه آيا خودروها، تلويزيون ها، كره، شير بيش تر از نياز توليد شده است، نيروي رانده شدن و توسعه نيازهاي كمّي ”من“- سرمايه دار مآبانه است با هدف عروج به مدارج جديد و بيش تر، كه برپايه تبليغات اقتصادي و خريد قسطي (تركيد بادكنك خانه سازي) بوجود مي آيد.

از آنجا كه هر انساني بايد نيازهاي اوليه ضروري خود را تامين كند تا دچار فلاكت نباشد و يا آن طور كه در كشورهاي بسياري در جهان وجود دارد، نميرد، بايستي خود را به مثابه كالاي نيروي كار به صاحبان و قدرتمندان مراكز توليدي و بازرگاني- خدماتي بفروشد. از ما در اروپا و آمريكاي شمالي مي خواهند كه ما نه تنها به طور مداوم بيش تر مصرف كنيم، بلكه همچنين ما مي بايستي بخواهيم كه براي حفظ و در جريان نگه داشتن اين نظم مبتني بر نيازهاي كمّي، به طور فعال بكوشيم. گفته مي شود كه كسي كه توان خود را به كار مي گيرد، مي تواند زندگي خود را خود سامان دهد. پس منظبط باشد، با جدّ و نوآور باشد، آنوقت قادر خواهد بود به مراتب بالاي شغلي دست يابد. واژه نوآور بودن كه در اغلب مصاحبه ها براي استخدام و در آگهي ها مربوطه پيش مي آيد، مي خواهد بگويد: ما از جستجو كنندگان كار مي خواهيم با پيشنهاد و ايده ها و شيوه هاي جديد كه سطح توليد و مصرف كالاي ما را بالا مي برند و يا حتي با پيشنهاد كالاهاي جديد اختراع كرده، كه گردش نيازهاي كمّي را در جهت ارتقاي سود شركت ما سوق مي دهند و عمل مي كنند، تقاضاي كار كنند.

اين واقعيت اجتماعي، بر آگاهي ما تاثير مي گذارد. اگر ما اجازه دهيم كه اين «ارزش»هاي نظام وارد ذهن ما شوند، آنوقت آن ها را به عنوان نيروهاي طبيعي مسلط بر خود نيز مي پذيريم. اما از آنجا كه آگاهي ما قادر است تفاوت پديده و مضمون را تشخيص داده و درك كند، مي توانيم تشخيص دهيم كه برتري نيازهاي كمّي توسط خود انسان به آن چيزي تبديل شده است كه اكنون در برابر ديدگان ما قرار دارد، پس آگاهي ما نيز مي تواند آن را تغيير دهد.

براي آنكه تامين نيازهاي كيفي هدف زندگي ما گردد، جهت گيري اقتصادي جديدي ضروري است. اصلاحات در سرمايه داري قادر به برطرف ساختن استراتژي كمّي حاكم بر آن نيست كه با انباشت ثروت در يك سو و فقر و فلاكت در طرف ديگر همراه است. پيش شرط برپايي جامعه سوسياليستي، آن طور كه دانشمند كوباي علوم سياسي Dario Machado Rodriguez   بيان داشت، ايجاد كردن ذهنيتي همه جانبه نزد انسان است. چنين ذهنيتي تنها زماني مي تواند بوجود آيد كه احساس «ميهن دوستي، همبستگي بين المللي و تربيت ضدامپرياليستي و موضعي انتقادي در برابر مصرف زدگي در سرمايه داري دوران افول» براي انسان قابل درك گردد (UZ, 29.10.2010).

از آنجا كه ”منِ“ ما، بدون تامين نيازهاي كيفي بكلي پژمرده و از كيفيت انساني تهي مي شود، بسياري از انسان ها مي كوشند از اين دايره شيطاني به كمك برتري بخشيدن به نيازهاي كمّي نجات يابند. ”منِ“ ما به كوشش براي فرار از اين دايره شيطاني، اغلب زماني دست مي زند كه مي پندارد، با آزاد ساختن تن خود، مي تواند از جبر مصرف زدگي و بازدهي كشنده، خود را نجات دهد. اين ”من“ حس مي كند كه تحميق نظم اقتصادي در سر- مغز ما آغاز مي شود. گفته مي شود: تندتر، سرموعدتر، سخت نگير، جدّتر، نوآورتر، سالم تر، بازدهي بيش تر!

ديكته بيگانه شده يك بازار انتزاعي را در ذهن خود جاي مي دهيم و زير فشار آن رنج مي بريم. در چنين وضعي است كه اميدواريم با «از كار انداختن سر»، به آرامش دست يابيم. تن ما بايد آرام باشد. از طريق متاسيون، در سونا، در كلوپ زيبايي اندام (فيتنيس)، در باشگاه ورزشي، در رقص يا رابطه جنسي. ما مي خواهيم خود را در ”جلد چرمين“ (احسان طبري) خود محبوس و محدود كنيم. كوشش براي فراري كه مي تواند ساعت هاي دوست داشتني و پراهميتي را به ما ارزاني دارد از اين طريق كه به نيازهاي كيفي خود بيش تر بيانديشيم و درك كنيم كه گرما، عشق، حفظ و مراقبت، خنديدن، صحبت كردن مي توانند خوشبختي بياورند.

در نتيجه در اين زمينه نيز بازاري بوجود آمده است كه در آن پاسخ به نيازهاي كيفي، به كمك پاسخ هاي كمّي داده مي شود. از كوششي اين چناني براي فرار، هميشه دو نكته بيرون مي آيد: يا تنها به كوشش براي فرار محدود مي ماند كه مي پندارد بايستي به طور روزافزون بخش هاي بيش تري از تن را در برگيرد، و يا به كوششي تبديل مي گردد كه موضع انتقادي نسبت به سرمايه داري اتخاذ مي كند كه انسان را به مصرف كننده و مشتري بدل مي سازد كه تنها يك هدف دارد: تامين نيازهاي كمّي!




وجه عملي توده اي ستيزي نقش ”عدالت“ و ”راه توده“ در برنامه ارتجاع

مقاله شماره ١٣٩٠ / ٢٢ (٢٠ اسفند)

واژه راهنما:  كليت نبرد طبقاتي در جامعه و به ويژه منافع طبقه كارگر در اين نبرد. بدون وجود يك جنبش «انقلابي» مردمي، تغييرات به سود مردم و همچنين دفاع از حق حاكميت ملي و تماميت ارضي ناممكن است. ضرورت عيني تغيير انقلابي ديكتاتوري حاكم، پيامد اعمال نبرد طبقاتي ”از بالا“ توسط حاكميت سرمايه داري، پيامد پايمال ساختن حقوق قانوني مردم براي آزادي، ازجمله آزادي انتخاب، مي باشد.

همان طور كه در مقاله ”ققنوس مدافع آزادي و منافع زحمتكشان“ (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1728) بيان شد، وظيفه روز رسانه هاي تبليغاتي امپرياليستي در هفته ها و ماه هاي اخير، سازماندهي ”اپوزيسيون“ ايراني در خارج و ايران است.

تلويزيون صداي آمريكا اين وظيفه را به طور عمده در ارتباط با جريان سلطنت طلب و حواشي آن به عهده گرفته است تا آن ها را در دور محور رضا پهلوي جمع و جور كند. به اين منظور، در بحث ميان به اصطلاح ”كارشناسان“، موضعي شديداً ضد ماركسيستي- ضدتوده اي و ضد موكراتيك دنبال مي شود كه هدف آن ايجاد پلاتفرم براي ”اپوزيسيون“ي واحد است كه مجاز به دريافت كمك و تائيد ”انساندوستانه“ امپرياليسم باشد.

موضع ضدتوده اي اين جريان، خود را تا اين حد آزاد و حاكم آينده بر ايران مي پندارد كه يكي از بلندگويان ساواك، پرويز ثابتي، معاون داخلي ساواك، در اين رسانه امپرياليستي به خود اجازه مي دهد به نفي اعمال شكنجه در رژيم ضدملي- ضددموكراتيكِ سلطنتي- ساواكي بپردازد. نقشي كه احمدي نژاد با نفي ”هلوكاست“ در رژيم ضدملي- ضددموكراتيك ولايي- امنيتي ايفا مي كند.

بي بي سي، دستگاه تبليغاتي ”كهنه كار“ ديگر امپرياليستي، براي دستيابي به هدف سازماندهي ”اپوزيسيون“ پيش گفته، كمي متفاوت تر عمل مي كند. وظيفه آن در به راه انداختن وسازماندهي دو نوع ”چپ“ متمركز شده است!

يكي ”چپ“ ضدكمونيست- توده اي ستيزِ به اصطلاح ”اصلاحگرا“ كه در آن هر دو موضع ”راست روانهِ“ و ”چپ گرانهِ“ سوسيال دموكرات حضور دارند و براي اين مواضع تبليغ مي كنند.

ديگري كوشش براي سازماندهي ”چپ“ گويا ”توده اي“ از وازدگان سياسي كه به خود آب و رنگي ”توده اي“ مي زنند، همانند ”راه توده“ و ”عدالت“ و ديگراني كه سال هاست به بندبازي سياسي مشغولند. همه اين جريان ها نيز داراي مواضع راست و ”چپ“ هستند. براي نمونه ”راه توده“ مدافع مواضع سازشكارانه افرادي از قبيل هاشمي رفسنجاني است. ”عدالت“ از ”خرده بورژوازي“ نوع احمدي نژاد دفاع مي كند و جريان هاي ديگري نيز خود را به ”جنبش سبز“ مربوط مي سازند!

مبارزه نظري- تئوريك و سياسي عليه جريان ضدكمونيست- ضدتوده‏اي سوسيال دموكرات ”چپ“ و ”راست“ كه در ميان آن ها توده اي هاي سابق نيز جاي دارند، مبارزه اي طولاني خواهد بود. اين، مبارزه اي عليه جرياني بين المللي است و ”نان روزانه“ «ققنوس مدافع آزادي و منافع زحمتكشان»، حزب توده ايران و همه توده اي هاست و به برنامه اي راهبردي (استراتژيك) و مبارزه روز (تاكتيكي) نياز دارد. مبارزه اي هوشمندانه و همه جانبه كه مي تواند از منبع تاريخي وسيع حزب توده ايران و همچنين از تجارب و آموزش هاي جديد در صحنه داخلي و جهاني، ازجمله آن طور كه در بيانيه آخرين نشست حزب هاي كارگري و كمونيستي در آتن در دي ماه گذشته بيان شده است، بهره جويد.

علايم بسياري براي وجود نقاط ارتباطي- همكاري و برنامه ريزي براي اهداف پيش گفته ارتجاع جهاني و داخلي، ميان دستگاه هاي جاسوسي امپرياليستي و وزارت اطلاعات و امنيت جمهوري اسلامي وجود دارد. اين علائم از يك سو اذعان مقامات مسئول جهموري اسلامي در اين وزارتخانه است درباره وجود چنين ارتباطاتي با سازمان هاي جاسوسي امپرياليستي. براي نمونه، وزير اسبق اطلاعات جمهوري اسلامي، علي فلاحيان، كه يكي از عناصر سازمانده قتل هاي زنجيره اي بود، با صراحت و جسارت فرديِ پشت گرم، وجود اين ارتباطات ضدملي را چند سال پيش اعلام نمود.

از سوي ديگر جريان هاي پوزيتويست به اصطلاح ”چپ” از قبيل ”عدالت“ هستند كه دسترسي وسيعي به آرشيو وزارت اطلاعات دارند. اين جريان كه خود را مدافع ”خرده بورژوازي“ اعلام مي كند، مي كوشد دفاع خود از ”خرده بورژوازي“ را برداشتي ”توده اي“ و ”چپ“ بنماياند و به اصطلاح اثبات كند كه مبارزه ضدامپرياليستي را مي توان بدون وجود يك جنبش توده اي و در شرايط سركوب سازمان هاي دموكراتيك و احزاب سياسي- طبقاتي توسط حاكميت سرمايه داري و همين ”خرده بورژوازي“ نيز به سرمنزل مقصود رساند. تجربه منفي ليبي و سوريه هنوز هم براي بازنگري اين پنداشت هاي ذهنگرايانه و به ظاهر ”چپ“ گويا كافي نيست. مواضع نژاد پرستانه چنين مبارزه گويا ”ضدامپرياليستي“، همان طور كه در سخن راني به مناسبت رژه ٢٢ بهمن نيز احمد نژاد اعلام كرد، نفي ”هولوكاست“، پايبندي و تبليغ خرافات مذهبي و نژادپرستي مدرن (http://www.tudeh-iha.com/?p=1395&lang=fa) است.

«حقيقت، كليت است» (هگل)

در سطور زير با افشاي مواضع ”عدالت“ نشان داده خواهد شد كه كوشش ارتجاع جهاني و داخلي به منظور پاره پاره كردن حزب توده ايران و ايجاد جريان هاي به اصطلاح توده اي در خدمت منافع حاكميت سرمايه داري، داراي چه ظاهر و وجهي مشخص مي باشد:

اختلاف سياسي ”خرده بورژوازي“ مورد نظر ”عدالت“ با ”رهبري“ و ”ولايت فقيه“، بر سر اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي نيست. اجراي ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“، يعني اعمال سياست نواستعماري نوليبرال سرمايه مالي امپرياليستي مورد توافق و تاكيد هر دو جريان حاكم سرمايه داري در ايران كنوني است. منافع اين لايه هاي سرمايه داري حاكم در اجراي اين برنامه ضدملي يكي و منطبق با منافع سرمايه داري جهاني است. اگر ولي فقيه با حكم حكومتي غيرقانوني (تغيير اصل هاي قانون اساسي تنها از طريق همه پرسي از مردم مجاز است)، شرايط حقوقي اجراي سياست امپرياليستي را ايجاد كرد، دولت احمدي نژاد اجراي اين سياست ضدملي و ضدمردمي را در سال ١٣٨٥ به سياست ”رسمي“ دولتش بدل نمود و به بوسيدن دست ”رهبر“ شتافت! سقوط آزاد ارزش پول ملي، ريال، گراني بي سابقه، تشديد بيكاري و تعطيل توليد داخلي وقايع اتفاقي و ناشناخته نبودند، بلكه پيامدهاي شناخته شده اجراي برنامه صندوق بين المللي پول و … براي حذف يارانه ها مي باشد. احمدي نژاد و شركاء نمي توانند از آن بي خبر بوده باشند. همان طور كه ”رهبر“ نمي تواند نداند كه انتخاب برنامه نوليبرال امپرياليستي براي اقتصاد ايران، خواست و مورد تائيد سرمايه مالي امپرياليستي است!

جريان دست بسته اي در درون ”عدالت“ وجود دارد كه مجاز است هر از چند گاهي با ارايه به اصطلاح ارزيابي اي، توجيهي براي سياست اين گروه دست و پا كند. چنين نمونه ناموفقي، مقاله ”حضور و دخالت پرشور و انقلابي مردم در صحنه مبارزه، ضامن مقابله با دسيسه هاي امپرياليسم و ارتجاع است!“ (تارنگاشت ”عدالت“، ١٤ اسفند ١٣٩٠)، مي باشد. اين مقاله كه به منظور تائيد شركت در انتخابات فرمايشي مجلس نهم به رشته تحرير درآمده است، كليت نبرد طبقاتي در جامعه و به ويژه منافع طبقه كارگر را در اين نبرد از مد نظر دور كرده و نبرد جاري را تنها به صحنه اي محدود مي كند كه صحنه مورد نظر و در خدمت تائيد سياست حاكميت سرمايه داري كنوني است.

همان طور كه پيش تر نيز نشان داده شد، كليت سياست ضدملي اقتصادي و ضدمردمي سياسي- اجتماعي رژيم حاكم سرمايه داري در اين به اصطلاح ”ارزيابي“ اصلاً جايي و محلي از اعراب ندارد. بر زمينه غيرعلمي و ضدديالكتيكي، مقاله پيش گفته دفاع خود از ”خرده بورژوازي“ را از اين طريق گويا مستدل مي سازد كه به تكرار استدلال خامنه اي مي پردازد كه ”شركت وسيع در انتخابات، خطر تجاوز امپرياليستي را لااقل محدود مي سازد“. اين ادعاي فاقد هرنوع زمينه عيني در جامعه است. دفاع بي پرده از منافع سرمايه داري حاكم است كه در پشت گويا دفاع از ”خرده بورژوازي“ پنهان شده است.

بي خردان دست بسته در تارنگاشت ”عدالت“ كه از طريق افراد شناخته شده در آن به بند ناف آرشيو وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي وصل هستند، و خوب مي دانند كه بدون وجود يك جنبش «انقلابي» مردمي، تغييرات به سود مردم و همچنين دفاع از حق حاكميت ملي و تماميت ارضي ناممكن است، مي كوشند برخوردهاي ميان گروه هاي حاكميت سرمايه داري را «مبارزه حاد طبقاتي واقعاَ موجود در بطن جامعه و انعكاس آن در حكومت» قلمداد سازند و با يك چرخش قلم، منافع طبقاتي طبقه كارگر را در اين نبرد طبقاتي «واقعاَ موجود» حذف مي كنند!

براي توجيه اين خيانت به منافع طبقه كارگر، اين دست بسته هاي بي خرد، «نبرد طبقاتي» را به «چگونگي اجراي ابلاغيه اصل ٤٤ توسط دولت» محدود كرده و مي نويسند: «جبهه منتقدين و مخالفين سرسخت دولت شامل طيفي از نيروهاي سنتي و ليبرال است. وجه مشترك آن ها مخالفت با چگونگي اجراي ابلاغيه اصل ٤٤ توسط دولت، ناپيگيري در خصوصي سازي ها و آزاد سازي هاي اقتصادي … نزد دولت مي باشد.»

بدين ترتيب، جرياني كه خود را توده اي قلمداد مي سازد و گـويا از خط مشي انقلابي حرب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در پس انقلاب بهمن دفاع مي كند، با چشم بستن به واقعيت عينيِ برقراري حاكميت سرمايه داري عميقا ضدمردمي و مجري يك برنامه ارتجاعي اقتصادي كه نواستعمار امپرياليستي دوران ”جهاني سازي“ را به طور عيني بر ايران حاكم مي سازد، به جاي دفاع از منافع طبقه كارگر ايران كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند (مانيفست كمونيستي)، به كارگران توصيه مي كند، خواست طبقاتي خود عليه اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي و مبارزه انقلابي عليه نظام سرمايه داري حاكم را كنار گذارند. آن ها به طبقه كارگرِ مبارزه و انقلابي ايران توصيه مي كنند، نه تنها از منافع طبقاتي خود صرفنظر بكند، بلكه به جاي آن، در جنگ بر سر «رقابت هاي سياسي [لايه هاي] مختلف اقتصادي» در اين حاكميت سرمايه داري شركت كند كه بر سر «چونگي اجراي ابلاغيه اصل ٤٤» در جريان است، يعني بر سر سهم هر كدام از آن ها از غارت ثروت هاي ملي مردم!

همان طور كه پيش تر اشاره شد، مقاله پيش گفته در تائيد انتخابات مجلس نهم و در رد ”تحريم“ آن نگاشته شده است. ارزيابي در اين باره كه بايد مردم در انتخابات شركت كنند يا خير نيز در اين مقاله از واقعيت عيني جامعه نتيجه گيري نمي شود، بلكه بر پايه اظهارت خامنه اي استوار است. اين در حالي است كه سرمايه داري حاكم به طور عملي، خود در قريب به سه سال گذشته نهايتاً به اثبات رسانده است كه آماده براي عقب نشيني از مواضع خود از طريق قانوني نمي باشد. وجود ضرورت عيني تغيير انقلابي ديكتاتوري حاكم، پيامد اعمال نبرد طبقاتي ”از بالا“ توسط حاكميت سرمايه داري، پيامد پايمال ساختن حقوق قانوني مردم براي آزادي، ازجمله آزادي انتخاب، مي باشد.

دستگيري و زنداني نمودن غيرقانوني موسوي ها و كروبي نيز توسط حاكميت سرمايه داري و رژيم ولايي- امنيتي نماينده آن، همان قدر در خدمت نزديكيِ توام با اميد اين رژيم گويا ”ضدامپرياليست“ به امپرياليست است، كه اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي با همين هدف به مورد اجرا گذاشته شده است.

براي اجراي اين سياست ضدملي، لگدمال نمودن حقوق قانوني مردم ميهن ما ضروي بوده است. يعني نابودي اصل هاي بخش ”حقوق مردم“، از قبيل آزادي بيان، عقيده، اجتماعات، تشكيل سنديكاي كارگري و سازمان هاي ديگر دموكراتيك و احزاب سياسي- طبقاتي و تظاهرات مسالمت آميز و … تثبيت شده در قانون اساسي. به بياني ديگر، اجراي يك سياست ضدمردمي به منظور اجراي يك سياست ضدملي، با هدف حفظ حاكميت سرمايه داري وابسته به نظام اقتصادي امپرياليستي ضروري شده است، آن هم به اين اميد كه با به مورد اجرا گذاشتن آن، امپرياليسم بقاي اين رژيم ضدملي را مورد تائيد قرار دهد.

اين همان راهي است كه ازجمله رژيم معمر قذافي نيز با برقراري رابطه مستقيم با سيا توسط پسرش طي نمود و بشار اسد نيز با اجراي برنامه نوليبرال اقتصادي در ده سال گذشته به آن گام نهاده است. با چنين سياست هاي ضدملي و ضدمردمي نمي توان برنامه راهبردي (استراتژيك) امرياليسم را تغيير داد كه هدف آن برپايي ”نقشه خاورميانه بزرگ“ به سود منافع خود است. مبارزه واقعي ضدامپرياليستي، به عبارت ديگر مبارزه آزديبخش ملي دوران كنوني از مضموني برخوردار است كه عدول از آن، جز شكست و فاجعه پاياني ندارد.

در همه نكات پيش گفته نيز اين لايه هاي حاكميت سرمايه داري در جمهوري اسلامي هم سو و هم دل هستند.

پوزيتيويسم در خدمت پاره پاره كردن حزب طبقه كارگر

مضمون و هدف برنامه سازماندهي جريان هاي مختلف ”توده اي“ كه ازجمله بي بي سي اكنون سازماندهي آن را به عهده گرفته است، روشن و شفاف قابل شناخته و درك است. جريان ”عدالتِ“ به اصطلاح ”توده اي“، از موضع ”چپ“، همانند ”راه توده“ از موضع راست، صاف و ساده براي حفظ شرايط موجود سينه چاك مي كند و به مجري برنامه ارتجاع براي پاره پاره كردن حزب توده ايران بدل شده است. اين ابلهانه است تصور شود كه طبقه كارگر انقلابي ميهن ما با مبارزه چندين دهه خود، تقلب ارتجاع جهاني و داخلي را تشخيص ندهد و در شناخت خط مشي انقلابي «ققنوس مدافع آزادي و منافع زحمتكشان» دچار سردرگمي گردد!

 

مبارزه آزاديبخش ملي با مضمون ضدسرمايه داري

مضمون مبارزه ضد امپرياليستي، مضمون مبارزه آزاديبخش ملي دوران كنوني، مبارزه اي است عليه برنامه نواستعماري امپرياليستي با هدف گذار از نظام سرمايه داري. اين مبارزه لزوماَ مبارزه اي با گرايش سوسياليستي است. مبارزه اي است عليه تجاوزگري و نظامي گري امپرياليسم و جانبدار صلح جهاني و آرامش  در منطقه است. چنين سياست مردمي و ملي نمي تواند با سياستي ماجراجويانه و با تبليغاتي غير شفاف عملي گردد. به بسيج و تجهيز نيروهاي بين المللي مدافع مبارزات مردم ميهن ما، نمي تواند با موضع نفي ”هولوكاست“ دست يافت. تجهيز بين المللي نيروهاي مدافع حق حاكميت ملي ايران و حقوق مردم آن، مبارزه اي صلح جويانه عليه خطر بمب اتمي و دارندگان آن بوده و با چنين مضموني قابل دسترسي است. تبليغ نظريات ”دانشمندان“ ضد جنايت ”هولوكاست“ خير، نشان دادن سياست نواستعماري و نژادپرستانه امپرياليسم، نشان دادن سياست نقض حق حاكميت كشورهاي مستقل، امكان هاي تبليغي مبارزه ضدامپرياليستي را تشكيل مي دهد و آن را ممكن و موفق مي سازد.

هم اكنون در برابر ديدگان ما ”حق حاكميت مالي“ كشور يونان نقض مي شود. اين كشور موظف است ١٣٠ ميليارد يوروي را كه قرار است دريافت  دارد، تا قروض خود را نزد بانك هاي خصوصي تجديد كند، ازجمله از اين طريق ممكن سازد كه درآمد هاي مالي خود را در حسابي بسته واريز كند كه حق برداشت از آن را تنها با اجازه و امضاي ”ترويكا“، صندوق بين المللي پول، بانك مركزي اروپايي و نماينده كميسون اروپاي، خواهد داشت! از رقم سي ميليارد يورو (از ١٣٠ ميليارد) قسط اول دريافتي، بايد يونان ٥ر٦ ميليارد يورو بلافاصله براي سودهاي عقب افتاده به بانك هاي خصوصي پرداخت كند! اين است برنامه اي كه امپرياليسم حاكم در اروپا، آلمان، براي كشور مستقل يونان چيده است. آيا براي ايران برنامه ديگر در سر دارند؟ آيا مي توان به جز با جنبشي مردمي و انقلابي كه از دالان سرنگوني رژيم ولايي- امنيتي مي گذرد، مبارزه ضدامپرياليستي و ملي را به سر منزل پيروزي هدايت نمود؟  پاسخ منفی است!




به ياد انقلاب افتاده‏ اند! «جوانه هاي همانند … گونه گون» (احسان طبري)

مقاله شماره ١٣٩٠ / ٢١  (٧ اسفند)

واژه راهنما: موج جديد كمونيست- توده ستيزي عليه خط مشي انقلابي حزب توده ايران. در جريان تكامل گسست ايجاد مى‏‏‏‏‏‏‏‏شود. همين گسست و پيوست است كه در آن پايه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏ وحدت جهان و تنوع آن قرار دارد.

كمونيست- توده اي ستيزي حاكم در ايران از ديرباز، وجه ”نظري“ و ”تئوريك“ نيز دارا بوده و هست. يك نمونه آن را مي توان در نظرياتي مشاهده نمود كه امين بزرگيان در نوشتار ”مروري كوتاه بر نظريات فلسفي انقلاب“ مطرح ساخته كه در سه بخش در سايت ”جرس“ انتشار يافته است. عنواني پرطمطراق كه مي كوشد كمبود مضموني نوشتار را بپوشاند و گويا جبران كند.

اصل مطلب كه توسط نظریه پرداز از زبان آرنت، هربرت ماركوزه و نهايتا كارل پوپر عليه ”انقلاب“ مطرح مي شود، آنست كه گويا «كوشش براي پديد آوردن بهشت بر روي زمين، همواره دوزخ ساخته است» و بايد از آن دوري جست. به منظور استدلال براي ضرورت دوري جستن از انقلاب، نظريه پرداز ازجمله مي نويسد: «از ديد ماركوزه، انقلاب راهي است براي برهم زدن نظم نظام سرمايه داري، جلوگيري از مصرف زدگي و شكاف طبقاتي، اما آرنت گسترش حوزه عمومي و آزادي را ارزش يك انقلاب مي داند. شايد همين رويكرد است كه آرنت را به ليبرال هايي همچون پوپر نزديك مي كند. از نظر پوپر، هرچند كه فقر ناخوشي بزرگي است و هنگامي بدتر مي شود كه با ثروت بزرگ همزمان افتد، ليكن ناخوشي بدتر از تضاد ميان فقر و ثروت، تضاد ميان آزادي و سركوب و تضاد ميان ديكتاتوري حاكم و شهروندان تحت سلطه است.»

پوپر و نظريه پرداز ایرانی شاگردش، ظاهراً قادر به درك اين واقعيت نيستند كه شرط ايجاد شدن «ثروت بزرگ» در دست معدودي، همان تحميل «ناخوشي بزرگ» به نام فقر به ميليون ها نفر است. واقعيتي كه ناشي از سرشت صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمایه داری است!

زماني كه عسگراولادي بنا به اعتراف خود در سي سال وجود جمهوري اسلامي چهارصد ميليون دلار ”ثروت“ به چنگ آورده است و در كنار انگشت شماري از همپالگي هايش در صد ناچيزي را از مردم تشكيل مي دهد، عجيب است كه اكثريت مردم ميهن ما در فقر و فلاكت دست و پا بزنند و نيمي از آن ها در مرز و يا زير مرز فقر بسر برند؟ آيا اين عجيب است كه هشتاد در صد كارگران ميهن ما با قراردادهاي غيررسمي و موقتي كار، باوجود زحمت روزانه، در زير مرز فقر زندگي كنند؟

ریشه ”ناتوانی“ درك علل چنين وضعي توسط مداحان سرمايه داري، بی توجهی آن ها به ”كليت“ سرشت اسثمارگرانه صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری است. جداسازي اراده گرايانه مساله ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“، آن طور كه در نوشتار بزرگيان نيز عملي شده است، ترفندي است كه جريان سوسيال دموكرات ”اصلاحگر“ براي توجيه موضع خود در نفي انقلاب، به عنوان يكي از مراحل گريزناپذير رشد اجتماعي، به خدمت مي گيرد.

”ناتواني“ از ديدن علت فقر به عنوان ريشه علّي انباشت ثروت در دست معدودي، در جمله بعدی بزرگيان که همانند استادش پوپر، قادر به شناخت علتِ اعمالِ «سركوب و ديكتاتوري» توسط حاكميت «ثروت بزرگ» در ايران كنوني نيست و نمي خواهد باشد، خود را بروز مي دهد. او درك نمي كند كه «سركوب آزادي» ابزار دستيابي به «ثروت بزرگ» است. دركي كه تنها با بررسي و شناخت از كليت اين نظام استثمارگر به دست مي آيد.

انديشه پوپر كه پايبند است به «اصلاح گرايي محدود كه بايد آن را با آزمون و خطا در چهارچوب نظام سرمايه داري سرهم بندي كرد» (توماس مچر، ”جامعه مدني و انديشه پسامدرن“، نشر پيلا، ١٣٨٤، ص ١٤٥)، قادر و مايل به شناخت و درك كليت نظام استثمارگر سرمايه داري نيست. بزرگيان خود به اين واقعيت اذعان دارد: «وي [پوپر] همان كاربستي كه آرنت براي انقلاب در نظر مي گيرد را در دموكراسي مي بيند و معتقد است كه بزرگ ترين ارزش دموكراسي در ايجاد بحث آزاد عقلاني و تاثير اين فضاي گفت و گويي و انتقادي در سياست است و همچون آرنت به شدت هرگونه خشونت را رد مي كند، كاري كه ماركوزه به اين راحتي ها حاضر نبود آن را انجام دهد.»

«بحث آزاد»، «قواعد بازي» و انواع ديگري از تصورات خيال پردازانه، كه گويا همانند حباب ها در ”خلع“ واقعيت اجتماعي آويزان هستند، بايستي جايگزين عينيت نبرد طبقاتي جاري در جامعه سرمايه داري بشوند، زيرا گويا «از نظر پوپر آنچه انقلابي چپ بي شك به بار خواهد آورد، از دست رفتن آزادي انتقاد و حقوق مخالف است.» (همانجا)

و در واقع نيز جان كلام نظريه پرداز و پيغام او براي ميليون ها ايراني گرفتار در «ناخوشي بزرگ فقر» در پايان سالي كه انتخابات فرمايشي مجلس در كشورشان برگزار مي شود، تا شرايط را براي ادامه انباشت ثروت توسط معدودي سرمايه دار حاكم مهياتر سازد، آنست كه باور نكنيد كه حاكميت سرمايه داري خود همه راه هاي «اصلاح» را بسته است! براي نجات خود از «ناخوشي بزرگ فقر»، از «ديكتاتوري» همزاد آن و براي دستيابي به «آزادي» به تنها راه باقي گذاشته شده توسط حاکمیت سرمایه داری بوروکراتیك- ولایی- امنیتی، يعني راه سرنگوني انقلابي آن روي نياوريد! زیرا گویا «انقلاب همواره دوزخ ساخته است»! و «چپ انقلابي» تنها «از دست رفتن انتقاد و حقوق مخالف» را دنبال مي كند!

براي نظريه پرداز، «زحمتكشان» هيولايي است كه انقلاب براي حفظ منافع آن، «در بدو رخداد، ناانقلاب مي شود»!

نقطه مركزي عنوان پرطمطراق مقاله، ”نظريات فلسفي انقلاب“، را همين يك نكته تشكيل مي دهد و نشان وحشت از قدرت انقلابي طبقه كارگر است. مخالفان تغيير انقلابي شرايط حاكم همگي خواستار تداوم حيات نظام سرمايه داري هستند و بس!

بايد خاطر نشان كرد كه اين تنها آرنت، پوپر و ليبرال هاي امروزي نيستند كه از مبارزه «زحمتكشان» وحشت دارند. اين وحشتي است تاريخي كه نزد ليبرال هاي بيش از ٢٠٠ سال پيش نيز وجود داشته است. ادموند بوركه Edmund Burke كه پيش تر يكي از ليبرال هاي راديكال ايرلندي بود، با رشد و قاطعيت مواضع انقلاب كبير فرانسه، به يكي از منتقدان آن تبديل شد. او ديگر بدون پرده عليه «توده هاي خوك گونه» موضع گرفت و همه حقوق آن ها را براي تاثير گذاشتن بر سرنوشت سياسي كشور نفي نمود. «كار پيشه ور كلاه گيس باف يا صابون ساز — از آن هم كم تر برخي شغل هاي ديگر كه ساده و برده گونه هستند —  مقام و منزلتي به او نمي دهد. افراد از اين صنف ها نبايد از طرف دولت مورد ستم قرار گيرند، اما به محض آنكه آن ها تنهايي و يا گروهي بخشي از دولت را به چنگ مي آورند، حاكميت توسط آن ها زير فشار قرار مي گيرد.» (به نقل از ”جرقه روشنگري“، جهان جوان، ٢٤ فوريه ٢٠١٢)

در نفي ضرورت انقلاب، نظريه پرداز چنين نتيجه گيري مي كند: «… آزادي به عنوان هدف انقلاب، در فضاي عمومي و از طريق كنش هاي سياسي به وجود مي آيد، نه از طريق اجتماع زحمتكشان [!]. از نظر آرنت، آزادي اساساً امري سياسي است. … انقلابي كه صرفا بر دوش زحمتكشان گذاشته شود، در بدو رخداد، ناانقلاب مي شود.»

مواضع پوزيتويستي بزرگيان كه در انطباق كامل است با نظريه پردازاني از قبيل كارل پوپر و ديگران، هيچ هدفي را دنبال نمي كند، جز انحراف جنبش كارگري از وظيفه انقلابیش. مي خواهند خاك به چشم طبقه كارگر بپاشند كه در صدد مبارزه انقلابي به منظور دستیابی به آزادي و عدالت اجتماعي نباشد كه تنها از راه سرنگوني نظام غارتگر سرمايه داري و پايان بخشيدن به استثمار انسان از انسان ممكن است.

در ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرنيستي“ كه پيش تر به آن اشاره شد، روبرت اشتيگروالد، فيلسوف ماركسيست معاصر آلماني مواضع پوزيتيوستي پوپر را در همه ابعاد آن مي گشايد و نشان مي دهد. در ارتباط با مساله قهر، نظر پوپر چنين ارايه مي شود: «از نظر پوپر، انقلاب، تنها قهر است و هر قهري جز اعمال قهر توسط بورژوازي، شايسته محكوم ساختن است. او انتقاد به نظريه ماركسيسم را به همين استدلال محدود مي كند. … [پوپر] به دفاع از فن اجتماعي [به بيان نظريه پرداز ما، «سياسي»] برمي خيزد كه از يك ساختار جزمي- فرصت طلبانه رشد، سرهم بندي شده است  (همانجا، ص ١٤٥- ١٤٤).

فن سیاسی مورد نظر نظریه پرداز ایرانی به تقلید از نظریات استادانش، یعنی کوشش برای تغییرات اصلاح گرایانه «در فضاي عمومي و از طريق كنش هاي سياسي»، کوششی است برای جدا سازی دو مرحله از یک روند کلی در تغییرات و رشد ترقی خواهانه جامعه و در برابر هم قرار دادن این دو مرحله که گویا یک دیگر را نفی و تکمیل (وحدت در عين تضاد) نمي کنند. هدف سطور زير نشان دادن مواضع استادان نظريه پرداز ايرانى نيست، علاقمندان مي توانند با نظريات كارل پوپر در جزوه پيش گفته به طور همه جانبه آشنا شوند و با مراجعه به نوشتار ”مكتب فرانكفورت“ (نگاه شود مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم http://www.tudeh-iha.com/?p=651&lang=fa)، با كليت اين نظريات انحرافي در جنبش كارگري از سال هاي بيست قرن گذشته تاريخي اروپايي، سرشت پوزيتويستي آن را درك كنند.

آنچه كه در اين سطور بايد آن را برجسته ساخت، نشان دادن علل موج جديد ماركسيست- توده اي ستيزي است كه تا به درون جنبش آزادي خواهي كنوني در ايران نيز نفوذ كرده است.

در مقاله «”اوج گيري ”توده اي ستيزي“، و تشتت نظري هواداران نوليبراليسم در هنگامه بحران سرمايه داري» (نامه مردم شماره ٨٨٨، بهمن ٩٠ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1581) علل اين موج جديد ماركسيسم- توده اي ستيزي را ورشكستگي نظري مدافعال نوليبراليسم در حاكميت جمهوري اسلامي و همچنين نزد اپوزيسيون داخلي و خارجي آن ارزيابي مي كند و مي نويسد: «مي توان به درستي نشان داد كه حمله هاي سازمان يافته اخير به حزب ما، برآمده از تشتت نظريِ فعالان ”ليبرال“ و ازجمله ”چپ هاي سابق“ است …».

 

ديالكتيك گسست و پيوست

در مقاله ”زنده باد انقلاب“ (كه در مرداد 1388 در توده اي ها انتشار يافته http://www.tudeh-iha.com/?p=1053&lang=fa) نکات عمده ادعاهای جریان های پوزیتیویست خارجی و ایرانی در رد و نفی ضرورت انقلاب، با استفاده از نظریات زنده یاد احسان طبری مورد توجه قرار گرفته است. تکرار برخي از آن ها در این نوشتار می تواند کمکی پرمایه در رد مغشوشات نظری مدافعان نظام سرمایه داری و کوشش آن ها برای گویا ابدی بودن این نظام باشد.

انديشه ضدعلمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏‏‏ كه در دهه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اخير توسط جريان‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ”چپ“ و چپ‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گذشته و هم توسط مداحال سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران و خارج از آن، وقت و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏وقت مطرح مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود، همانطور كه بيان شد، مدعى‏‏‏‏‏‏‏ است كه گويا دوران انقلاب‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سپرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شده و رشد اجتماعى‏‏‏ تنها در روندى‏‏‏ تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ در نظام حاكم عملى‏‏‏ مى‏‏‏گردد. مى‏‏‏خواهند با اين ادعا نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ را ابدى‏‏‏ سازند و آن را ”پايان تاريخ“ مى‏‏‏نامند.

تجربه خيزش انقلابى‏‏‏‏‏‏ در جريان (مرداد ٨٨) در ايران، «شهرى‏‏‏ انباشته از خروش» (احسان طبرى‏‏‏، ”آتشگون مى‏‏‏تپد ستاره‏اى‏‏‏ در سينه“ (ص ٥٥)، در ”از ميان ريگ‏ها و الماس‏ها“) — اكنون مي توان همچنين تجربه انقلاب ها در كشورهاي عربي كه هنوز نيز ادامه دارند را به آن اضافه نمود –، يك بار ديگر به اثبات مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏رساند كه رشد به طور كلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و رشد اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به طور اخص، بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏تفاوت از اشكال بروز آن، داراى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دو مرحله تغيير تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تغيير جهشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است.

تجربه كنونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران هنوز به پايان پيروزمند خود دست نيافته است و هنوز هم اين خطر وجود دارد كه سركوب گردد و در معاملات ميان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران و كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به وسيله دادوستد آن‏ها تبديل شود، اما باوجود اين خطرها (كه دامن‏ گير انقلاب ها در كشورهاي عربي نيز است)، اين تجربه شكوهمند در ايران كه طبرى‏‏‏ آن را همانجا «آتش فشان رنگ آميز تاريخ» مى‏‏‏نامد، بار ديگر صلابت علمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- تئوريك و درستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برداشت ماركسيستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را به اثبات رسانده است.

زنده‏ياد طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نكته فوق را در ”بنياد آموزش علمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏“ (١٣٥٠)، در بخش ”٤- قانون گذار از تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏“ (ص ٢٦ تا ٢٨) برمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏شمرد. او در ارتباط با پديد آمدن «كيفيت نوين» كه با تغيير در «نسبت وحدت مختصات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏» زايش مى‏‏‏‏‏‏‏يابد، به توضيح «وحدت مختصات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ و كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏» مى‏‏‏‏‏‏‏‏پردازد: «… هر كيفيتى‏‏‏‏‏‏‏‏ (كه خواص شيئى‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده را معين مي ‏‏‏‏‏‏‏‏كند و آن‏ را از اشياء و پديده ‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ ديگر متمايز مي ‏‏‏‏‏‏‏‏گرداند) داراى‏‏‏‏‏‏‏‏ برخى‏‏‏‏‏‏‏‏ مضامين كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ است. اين مضمون كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ نبايد از حد معينى‏‏‏‏‏‏‏‏ تجاوز كند. اگر از آن حد تجاوز كند، نسبت برهم مي ‏‏‏‏‏‏‏‏خورد و كيفيت سابق به كيفيت تازه‏ اى‏‏‏‏‏‏‏‏ بدل مى‏‏‏‏‏‏‏‏گردد. (مثال ساده‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏ آن آب است كه از صفر تا ١٠٠ درجه به حالت آبگون مي ماند، پائين‏تر از صفر يخ مي ‏‏‏‏‏‏‏‏بندد، بالاتر از ١٠٠ درجه بخار مي ‏‏‏‏‏‏‏‏شود. يخ جامد است، آب مايع و بخار آب، بخار. يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏ سه كيفيت مختلفند. درجات صفر و صد اندازه يا نسبت بين اين كيفيت ‏هاست. يا به ديگر سخن، نقاط گرهى‏‏‏‏‏‏‏‏ است كه با عبور از آن، حالت كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ تغيير مي ‏‏‏‏‏‏‏‏كند.)

تمام تغييرات شيمايى‏‏‏‏‏‏‏‏ از عناصر شيميائى‏‏‏‏‏‏‏‏ گرفته تا بغرنج ‏ترين اجسام آلى‏‏‏‏‏‏‏‏، چيزى‏‏‏‏‏‏‏‏ جز تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ (تعداد الكترون‏ ها، اتم ‏ها، ملكول ‏ها) كه از حد معينى‏‏‏‏‏‏‏‏ مي ‏‏‏‏‏‏‏‏گذرند و تحولات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ ايجاد مي ‏‏‏‏‏‏‏‏كنند، نيست.

علوم ديگر طبيعى‏‏‏‏‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏ نيز همين منظره را با بغرنجى‏‏‏‏‏‏‏‏ كم يا بيش منعكس مى‏‏‏‏‏‏‏‏كنند. لذا مي ‏‏‏‏‏‏‏‏توان نتيجه گرفت كه تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ در آن سوى‏‏‏‏‏‏‏‏ اندازه ‏ها يا نسبت ‏ها به تغييرات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ مبدل مي ‏‏‏‏‏‏‏گردند. چنانكه تغييرات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ به نوبه خود، تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ معينى‏‏‏‏‏‏‏‏ را به وجود مي ‏‏‏‏‏‏‏‏آورند. در اثر اين انتقال، در جريان تكامل گسست ايجاد مي ‏‏‏‏‏‏‏‏شود. همين گسست و پيوست است كه در آن پايه‏ ى‏‏‏‏‏‏‏‏ وحدت جهان و تنوع آن قرار دارد. …

جهان متنوع است، زيرا در اثر انتقال از كيفيتى‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفيت ديگر، در اثر عبور از مرز نسبت ‏ها، حالات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ نوين پديد مي ‏‏‏‏‏‏‏‏گردد. ولى‏‏‏‏‏‏‏‏ جهان در ماهيت مادى‏‏‏‏‏‏‏‏ خود يگانه است. در اينجا ما با وحدت مونيسم و پلوراليسم روبرو مي ‏‏‏‏‏‏‏‏شويم و مي ‏‏‏‏‏‏‏‏گوئيم: جهان در تنوع كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ خود يگانه است.»

يگانگى‏‏‏‏‏‏‏‏ در تنوع كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ جهان، ديالكتيك مونيسم و پلوراليسم، را طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏ در شعر‏ها و نثرهاى‏‏‏ متعددى‏‏‏ و با استعاره‏ هاى‏‏‏ زيبايى‏‏‏ برمي ‏‏‏شمرد. در شعر ”سخن‏ گو از بهار“ در ”ازميان ريگ‏ها و الماس‏ها“ اين وحدت ديالكتيكى‏‏‏ را چنين مي ‏سرايد: «…

جهان هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏ است.

هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏ بنفش باز نسترن‏ ها با ارغوان تيره افق.

هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏ قنديل‏ هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ گُلى‏‏‏‏‏‏‏‏فام شاه‏ بلوط

با تاج لرزان سروها.

…»

در نمونه‏ اى‏‏‏ ديگر در سروده زندانش تحت عنوان ”به آنكس كه به او مي ‏‏‏انديشم“، و خطاب به «محبوب من»، او را «در پيوست بى‏‏‏گسست»، در «تحفه تكرار با تن خاك سراپا ايثار …» مي ‏جويد و مي ‏‏‏يابد.

باز هم در ”از ميان …“ و در شعر پيش گفته ”آتشگون …“ (ص ٥٦) از

«…

همه ما جوانه‏ هاى‏‏‏ هماننديم

كه در كشتزار زمانه گونه‏گون مي ‏‏‏شويم.

…»

صحبت مي ‏كند و برداشت شاعرانه را از قانون علمى‏‏‏ گذار از تغييرات كمّى‏‏‏ به كيفى‏‏‏ مي ‏‏‏آموزاند. گريزى‏‏‏ كه بي ‏‏‏كران مي ‏‏‏ماند، اما پايانش در اينجا ضرور …

طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏ سپس در ادامه توضيح قانون گذار از تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ در ”بنياد آموزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏“، ازجمله مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏نويسد: «شيوه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ عام انتقال از كيفيت كهن به كيفيت نوين، جهش است. جهش اشكال مختلف به خود مي ‏‏‏‏‏‏‏‏‏گيرد. گاه بطئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است و گاه سريع، گاه انفجارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است و گاه غيرانفجارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا به عبارت ديگر، گاه به صورت انقلاب (رولوسيون) و گاه به صورت تحول تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ (اولوسيون) انجام مي ‏‏گيرد، ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بهرجهت لحظه‏ ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مي ‏‏‏‏‏‏‏‏‏رسد كه كيفيت نوين جانشين كيفيت كهن مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در هر حال جهش، چرخش بنيادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در تكامل شئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده است.

تحول تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا اولوسيون يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آنچنان تغييرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده كه خواص و قوانين غيرعمده آن تغيير مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند، ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خواص و قوانين عمده ‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آن باقى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مي ماند. در انقلاب همين مختصات و قوانين عمده است كه دگرگون مي ‏‏‏شوند و ستروكتور تازه يا قانونمندى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تازه‏ اى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به وجود مي ‏‏آيد.

در تكامل جامعه هر دو شيوه ‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ انتقال انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تحولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وجود دارد. رفرميست‏ها شيوه انتقال انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را رد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند و آن‏را خلاف فطرت اجتماع مي دانند و مضر مي ‏‏‏‏‏‏‏‏‏شمارند. آوانتوريست‏ها برعكس مخالف دوران‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تحولات تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و سير آرام و مسالمت‏آميز امر نو هستند و تصور مي ‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند مي ‏‏‏‏‏‏‏‏‏توان هميشه و همه چيز را به شيوه انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حل كرد. لنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد، آنانكه تصور مي ‏‏‏‏كنند مي‏‏‏‏‏‏‏‏‏توان هميشه همه چيز را به شكل انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حل كرد، گردن خود را در اين‏كار مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏شكنند. لنين همچنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد: ”زندگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تكامل طبيعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ هم تحول بطئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و هم جهش سريع، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گسست در تدريج را با خود همراه دارد.“  …»

آنچه مورد نظر طبري است، درك تفاوت ميان تغييرات تدريجي و انقلابي در هستي اجتماعي مي باشد. نبايد تغيير در سنت، عادت، فرهنگ، دانش و تكنيك و در مجموع در روابط روبنايى‏‏‏‏‏‏ و مدنى‏‏‏ در جامعه را كه روندى‏‏‏‏‏‏ تدريجى‏‏‏‏‏‏ است، با تغيير جهشى‏‏‏‏‏‏ در شيوه توليد جامعه و تغيير ”مالكيت“ در آن كه برپايه رشد نيروهاى‏‏‏‏‏‏ مولده عملى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏گردد، يكى‏‏‏‏‏‏ دانست و يا نقش هر كدام را در رشد و تكامل جامعه نفي و يا مطلق نمود.

نيروهاي مولده عبارتند از جمع نيروي كار انساني و ابزار توليد در هر دوران تاريخي رشد جامعه بشري مانند دوران بدوي، برده داري و …. در هر دوران تاريخي، سطح رشد ابزار توليد مبتني است بر سطح دانش و فرهنگ و آگاهى‏ انسان. نيروهاى‏ مولده در هر دوران، برآمد رابطه ذهن و عين، تبلور وحدت رابطه عين و ذهن است.

با رشد تدريجي نيروهاي مولده، شكل مالكيت حاكم به سد راه رشد تدريجي اين مجموعه تبديل مي گردد. اكنون دوران تغيير در شكل و مضمون ”مالكيت“ در مرحله معين رشد تاريخي جامعه فرا مي رسد. برش انقلابي در شيوه توليد، مبتني بر ”مالكيت“ آن مرحله تاريخي عملي و به تغيير شكل و مضمون ”مالكيت“ مي انجامد. براي نمونه انقلاب بورژوايي، شكل و مضمون مالكيت فئودالي را بر مي اندازد.

انقلاب بزرگ بهمن مردم ميهن ما كه حزب ما آن را ”انقلاب ملي- دموكراتيك“ ارزيابي مي كند، از اين روي بررشي انقلابي در شكل مالكيت در ايران بود، زيرا توانست به حاكميت سرمايه داراي وابسته- بزرگ زمين داري سلطنتي پايان داده و شرايط حقوقي پايه ريزي مالكيت به سود وسيع ترين لايه هاي اجتماعي را بوجود آورد. اقتصاد سه بخشي كه در آن بخش دولتي اقتصاد نقش تعيين كننده اي دارا بود (اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي)، بيان حقوقي مضمون مرحله ”ملي- دموكراتيك“ انقلاب بهمن را تشكيل مي داد. رشد و تعميق انقلاب كه هدف مبارزه خستگي ناپذير حزب توده ايران را در اين دوران تشكيل مي داد، مي بايستي از طريق تثبيت تضمين هاي دموكراتيك مندرج در بخش ”حقوق ملت“ تحقق يابد. تثبيتي كه به علت وجود تناسب قواي ايجاد شده در كشور، مي بايستي در نبرد طبقاتي جاري، در طول زمان تحقق مي يافت. روندي كه نتوانست تحقق يابد، بلكه سيري قهقرايي طي نمود.

در اين بين شكل و مضمون ”مالكيت“ در ايران تغيير يافته است. ”مالكيت دولتي“، كه مالكيت مردم بر ثروت هاي ملي كشورشان را تشكيل مي داد كه تنها در شرايط حضور دموكراتيك مردم مضمون واقعي مي يافت، با نقض غيرقانوني اصل هاي قانون اساسي، به مالكيت ”خصوصي“ سرمايه داران تكنوكرات تبديل شده است. خصلت قهقرايي و ضدانقلابي تغييرات تحقق يافته از اين طريق به اثبات مي رسد. تغييرات تدريجي قهقرايي در طول سال هاي گذشته، مضمون ملي- دموكراتيك انقلاب بهمن را نابود ساخته است. پافشاري ارتجاع حاكم سرمايه داري بر سر مواضع طبقاتي خود كه از طريق پايمال نمودن حقوق دموكراتيك و قانوني همه لايه هاي اجتماعي و در مركز آن طبقه كارگر، اعمال و تحميل شده  است، باري ديگر يك برش و تحول انقلابي را در برابر مردم ميهن ما قرار داده است. در مقاله پيش گفته نامه مردم (شماره ٨٨٨) اين شرايط چنين برشمرده مي شوند: «بار ديگر تاريخ تكرار مي شود، جهان و كشورمان به صورت همزمان آبستن تحول هاي تاريخ سازي شده اند …».

با بررسي مشخص، مي توان در نمونه همه انقلاب هاي گذشته در سراسر جهان، اين دو گانگي و دو مرحله تغييرات را در رشد جامعه مربوطه نشان داد. بر اين پايه است كه ماركس و انگلس، تاريخ جوامع بشري را در مانيفست كمونيستي، ”تاريخ نبردهاي طبقاتي“ اعلام مي كنند. نفي واقعيت تاريخي توسط پوزيتيويست ها، ازجمله امين بزرگيان فاقد هر نوع زمينه علمي- تاريخي است.




ققنوس مدفع آزادي و منافع زحمكشان ايران! جايگزين انقلابي در برابر ”آلترناتيو ارتجاعي“! «اعجاز فرزند باور است» (ا ط)

مقاله شماره: ١٣٩٠ / ٢٠ (٣ اسفند)

واژه راهنما: ارتباط ماهوي ميان ”تشديد توده اي ستيزي و كوشش براي حفظ نظام سرمايه داري“ از يك سو و ”مبارزه انقلابي براي برقراري آزادي و دفاع از منافع زحمت كشان كه از منافع كل جامعه پشتيباني مي كند“، از سوي ديگر! راز پيروزي «طي ٧٠ سالِ پرفراز و نشيبِ حزب ما، … وجود و تداوم … پيوندي اورگانيك و ريشه اي با نيروي كار و زحمت و خواسته هاي مبرم توده ها براي ترقي اجتماعي و استقلال ملي …» است.

مدافعان ”حقوق بشر“ آمريكايي در بحث هاي روزانه خود در رسانه هاي امپرياليستي كه نقش سازماندهي آن ها را بعهده گرفته است، در جستجوي «آلترناتيو» براي جمهوري اسلامى مي باشند. آن ها خواستار ”منطقه پرواز ممنوع“ هستند تا بتوانند با بمب هاي ”انساندوستانه“ آمريكايي- انگليسي- فرانسوي و …، گويا ”آزادي“ را به ايران بازگردانند. گروه هايي از آن ها در كنفرانسي در استكهلم، ”انتخابات آزادِ“ تحت نظارت محافل بين المللي را چنين جانشيني اعلام و آن را گذاري ”مسالمت آميز“ براي انتقال قدرت به ”مردم“، و خود را ”نمايندگان مردم“ مي نامند. وجه مشترك همه آن ها يكي است: «خود را ”مخالف رژيم ولايي“، علامه ”دموكراسي و آزادي“ و ”كثرت گرايي“ مي دانند» (نگاه شود به «”اوج گيري ”توده اي ستيزي“، و تشتت نظري هواداران نوليبراليسم در هنگامه بحران سرمايه داري»، نامه مردم شماره ٨٨٨، بهمن ٩٠ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1581)

به عبارت ديگر، برنامه امپرياليستي و متحدان سلطنت طلب تا ”جمهوري خواه“ و … آن براي تصاحب قدرت سياسي در ايران، شفاف و قابل شناخت است! اين همان برنامه اي نيز مي باشد كه در كشورهاي ديگر، ازجمله اكنون در سوريه نيز به مورد اجرا گذاشته شده است:

– از يك سو گروهي با نام و نشاني در خارج و بهتر از آن در داخل دست و پا كنند، تا آن طور كه چندي پيش خانم كلينتون نيز با صراحت بيان كرد، «تقاضاي كمك كنند»!

– و از سوي ديگر، مردم جان به لب رسيده هم در ايران حركتي اعتراضي از خود نشان دهند! آنوقت خانم كلينتون و شركا اشتباه گذشته را تكرار نكرده، و در حالي كه ابزارهاي لازم را تدارك ديده اند (نگاه شود به ”با تمام توان بر ضد جنگ و ماجراجويي هاي نظامي در منطقه خليج فارس و خاورميانه“ در نامه مردم شماره ٨٨٨، http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1582)، با دست هاي باز به «كمك مردم ايران بشتابند»!

”انتخابات آزاد“، نام كودك ناخلفي است كه مي تواند از يك چنين سناريويي بيرون آيد كه وظيفه آن حفظ شرايط سرمايه داري حاكم بر ايران و تداوم اجراي برنامه نوليبرال ”خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي“ است!

”آزادي“ مورد نظر آن ها، «دموكراسي بازار» است! اين در حالي است كه بحران حاكم بر ايران، بحران ناشي از برقراري و اجراي همين برنامه سرمايه داري نوليبرالي، يعني برنامه اي عميقاً ضدملي و ضدمردمي است كه همراه است با برقراري ”آزادي“ يا ”ليبراليسم سرمايه داري“.

به بياني ديگر، برنامه مدافعال همه رنگ ”حقوق بشر“ آمريكايي كه به كمك رسانه‏هاى تبليغاتي امپرياليستي از قبيل بي بي سي و تلويزيون صداي آمريكا اعلام مي شود و در صدد يافتن «آلترناتيو براي جمهوري اسلامي» است، مي كوشد تغيير را به شكل حاكميت جمهوري اسلامي محدود كرده و نظام ضدمردمي سرمايه در ايران را حفظ كند!

 اين در حالي است كه نظام سرمايه داري ”جهاني شدهِ“ در خدمت منافع سرمايه مالي امپرياليستي، با عميق ترين و همه جانبه ترين «بحران» تاريخ خود، با بحراني  ”سيستمي“ رو برو است: به بيان مقاله پيش گفته نامه مردم، با «بحران عميق اقتصادي- سياسي سرمايه داري جهاني و ورشكستگي تئوريك و عملي ”بازار آزاد“ و ”دموكراسي بازاري“» روبرو است!

جايگزين انقلابي در برابر ”آلترناتيو ارتجاعي“!

مضمون مقاله «”اوج گيري ”توده اي ستيزي“، و تشتت نظري هواداران نوليبراليسم در هنگامه بحران سرمايه داري (نامه مردم شماره ٨٨٨)، جايگزين انقلابيِ ”آلترناتيو ارتجاعي“ است كه «ققنوس مدافع آزادي و منافع زحمت كشان» با بال توانمند خود آن را به رستاخيزي بدل مي كند!

مبارزه هوشمندانه و پيگير انقلابي به منظور دفاع از ”آزادي انتخاب“ و ”منافع زحمت كشان“ كه از منافع كل جامعه پشتيباني مي كند، مضمون جايگزين انقلابي را در برابر تشديد توده اي ستيزي و كوشش براي حفظ نظام سرمايه داريِ مدافعان ”حقوق بشر“ آمريكاييِ خواستار ”انتخابات آزاد“ تشكيل مي دهد.

مقاله پيش گفته اين ارتباط را با روشني و توانايي نشان مي دهد. در ارتباط با توضيح علل كنوني ”توده اي ستيزي“ رسانه هاي امپرياليستي و جريان هاي مدافع برنامه اقتصادي نوليبراليسم در رژيم ولايي- امنيتي و در پيرامون آن، به اين پرسش پاسخ مي دهد كه چرا براي جنبش كنوني مردم ميهن ما تغيير انقلابي حاكميت سرمايه داري كنوني در جمهوري اسلامي، تنها جايگزين است و اين جايگزين، كوچك ترين نقطه مشتركي با «آلترناتيو» خانم ها و آقايان ”كارشناسان“ در رسانه هاي امپرياليستي ندارد!

اين مقاله همچنين نشان مي دهد كه مبارزه با توده اي ستيزي، مبازره اي است انقلابي به منظور حذف سرمايه داري حاكم بر ايران و رژيم ولايي- امنيتي نماينده آن:

«در مرحله مشخص كنوني، ما عامل سد كننده تغييرهاي بنيادي جامعه را رژيم ولايي مي دانيم و هر نوع حركت مترقي به جلو را بدون طردِ رژيم ولايت فقيه امكان ناپذير ارزيابي مي كنيم. از اين روي، هدف حزب ما در برهه كنوني همكاري با نيروهاي مترقي، دموكراتيك و ميهن دوست در برپايي امكان هاي لازم نظري و عملي به منظور سازمان دهي جبهه متحدي از نيروهاي اجتماعي داخل كشور است. اين جبهه وسيع تنها از طريق تلفيق مبارزه با ديكتاتوري ولايي براي آزادي با خواسته هاي مبرم قشرهاي زحمت كش و خرده بورژوازي امكان پذير است.

چهارچوب لازم اين مبارزه، نفي كامل برنامه هاي نوليبراليستي و ماجراجويي هاي رژيم ولايي است. ما معتقديم رژيم ولايي و جرگه سالاري (اليگارشي) صاحبان سرمايه هاي كلان براي ادامه حاكميت و سلطه خود، و همين طور محفل هاي امپرياليستي براي گسترش منافع سرمايه هاي كلانِ فراملي خود، براي توده هاي زحمت كش، يعني اكثريت مردم كشور ما، هيچ اهميت و ارزشي قائل نيستند. از اين روي، ما توده اي ها با بازسازي صف هاي خود، به منظور برپايي اتحادهاي وسيع نيروهاي اجتماعي و قشرهاي زحمت كش و طبقه كارگر بر ضد ديكتاتوري حاكم و مبارزه با جنگ افروزي امپرياليسم، تلاش مان را شدت بخشيده ايم.

اين ها دقيقاً همان مهم ترين عرصه بحث ها و تبادل ايده ها و موشكافيِ نظرها براي يكپارچگي جنبش مردمي است كه اين مخالفان حرفه اي ماركسيسم و كارشناسانِ خود گماشته تحريفِ تاريخ حزب ما، از آن ها به طور عمدي مي گريزند. بدين جهت است كه آنان از هرگونه بحث و مقايسه در مورد ”موضع هاي كنوني“ و ”برنامه راهبردي“ اقتصادي- سياسي نيروهاي سياسي كشورمان و رابطه آن ها با توازن قدرت در جهان طفره مي روند. مي توان به درستي نشان داد كه حمله هاي سازمان يافته اخير به حزب ما، برآمده از تشتت ِ نظريِ فعالان ”ليبرال“ و ازجمله ”چپ هاي سابق“ است كه با تاريخ نويسي و برپايي جوَ ”ضدتوده اي“ جايگزين شده است و زير چتر آن پناه گرفته اند.»

 

جايگزين انقلابي

ترديدي وجود ندارد كه هيچ ايراني آزادي خواهِ ميهن دوست و مدافع عدالت اجتماعي، نمي تواند حتي تنها با احساس و شم سياسي سالم نيز حامي «آلترناتيو ارتجاعي» مورد نظر مدافعال رنگين ”حقوق بشر“ آمريكايي و يا مدافعال نظام سرمايه داري نوليبرال باشد. مخالفت با آلترناتيو ارتجاعي مستدل و مبتني بر نكته اي است كه حزب توده ايران آن را در بحث ها نشان داده و برجسته مي سازد.

اين تنها كشور ”اروپايي“ يوگسلاوي نبود كه تا حد ايالت هاي كم‏تر از يك ميليون جمعيت (كوزوو) پاره پاره شد تا اكنون گويا به مثابه ”كشوري مستقل“ وارد اتحاديه اروپايي گردند و در واقع به زائده اي ناتوان و محكوم، زير سلطه نظام سرمايه داري جهاني، به طور مشخص زير سلطه ”هسته مركزي“ اتحاديه اروپايي  — بخوان امپرياليسم آلمان –، بدل گردند. كشور مستقل يونان نيز اكنون با از دست دادن ”حق حاكميت مالي“ خود، و انتقال اين حق حاكميت به همان ”هسته مركزي“ اتحاديه اروپا، به چنين زائده اي بدل شده است. آلترناتيو ارتجاعي مدافعان رنگين ”حقوق بشر“ آمريكايي، صرفنظر از انگيزه برخي از سينه چاكان ”چپ“ سابق آن، اجراي بدون كم و كاست همين برنامه امپرياليستي براي ايران مي باشد.

بديهي است كه «ققنوس مدافع آزادي و منافع زحمكشان ايران»، حزب توده ايران، چنين آلترناتيوي را محكوم مي كند و به منظور پيروزي جايگزين انقلابي پيشنهادي خود به مبارزه اي خستگي ناپذير در نبردي سهمگين ادامه مي دهد. در مقاله پيش گفته نامه مردم در پاسخ به ”توده اي ستيزي“ رسانه هاي امپرياليستي و انواع ضدتوده اي هاي حرفه اي و غيرحرفه اي، با گردني افراشته چنين آمده است: «ما توده اي ها با بازسازي صف هاي خود، به منظور برپايي اتحادهاي وسيع نيروهاي اجتماعي و قشرهاي زحمت كش و طبقه كارگر بر ضد ديكتاتوري حاكم و مبارزه با جنگ افروزي امپرياليسم، تلاش مان را شدت بخشيده ايم.»

آماج هاي مترقي و دموكراتيك انقلاب بزرگ بهمن ٥٧،  — انقلاب ملي- دموكراتيك مردم ميهن ما –، مي تواند زمينه لازم «همكاري با نيروهاي مترقي، دموكراتيك و ميهن دوست در برپايي امكان هاي لازم نظري و عملي به منظور سازمان دهي جبهه متحدي از نيروهاي اجتماعي در داخل كشور» را تشكيل دهد. آماج هايي كه قادرند با جلب زحمت كشان به عرصه مبارزه انقلابي و توسعه پايگاه اجتماعي جنبش ملي- ضدامپرياليستي، از يك سو پاسخگوي خطرات ناشي از تجاوزگري امپرياليسم بوده و از سوي ديگر، شرايط سرنگوني انقلابي حاكميت سرمايه داري و رژيم ولايي- امنيتي نماينده آن باشد.

شايان ذكر است كه امروز ميرحسين موسوي از درون زندان غيرقانوني، بر پايداري خود بر سر مواضع اعلام شده قبلي پافشاري نمود. سكوت توطئه آميز رسانه هاي امپرياليستي درباره تداوم زنداني كردن موسوي ها و كروبي، نشان اين پايداري است.

«اعجاز فرزند باور است» (ا ط)

«بار ديگر تاريخ تكرار مي شود، جهان و كشورمان به صورت همزمان آبستن تحول هاي تاريخ سازي شده اند، و ديگر بار لزوم مبارزه متحدانه و امكان گذار به جهاني ديگر، قلب و مغز همه زنده انديشان را در سرتاسر گيتي به تپش و تحرك درآورده است. باوجود پيامدها و زخم هاي عميق گوناگوني كه ضربه هاي سنگين رژيم تاريك انديش بر ما وارد كرد، بار ديگر توده اي ها دست در دست يكديگر حزب خود را باز سازي كرده  اند. اين ققنوس مدافع آزادي و منافع زحمت كشان كشورمان، اين مبارز سرسختِ دفاع از حاكميتِ ملي، ديگر از ميان خاكستر به پا خاسته است. در شرايط بسيار بحراني كشورمان حزب توده ايران با هدف بالا بردنِ كيفيتِ مبارزه جنبش مردمي بر ضد ديكتاتوري ولايي، به همراه ديگر نيروهاي مترقي و ميهن دوست به مبارزه ادامه مي دهد.» (نامه مردم، همانجا)

«طي ٧٠ سال پرفراز و نشيب حزب ما از اين آزمون موفق بيرون آمده است، زيرا وجود و تداوم آن همراه با پيوندي اورگانيك و ريشه اي با نيروي كار و زحمت و خواسته هاي مبرم توده ها براي ترقي اجتماعي و استقلال ملي گره خورده است.» (نامه مردم، همانجا)

در شرايط همزماني «تحول هاي تاريخ ساز» در ايران و جهان است كه مي توان با جسارت اعلام داشت كه اكنون مرز توده اي و ضدتوده اي، دفاع از خط مشي انقلابي حزب توده ايران و كوشش همه جانبه براي تحكيم و پيروزي آن است و بس!  «اعجاز فرزند باور است» (ا ط) (نگاه كن به http://www.tudeh-iha.com/?p=459&lang=fa)

«…

نه! محبوب من،

هرگز چنين نبود،

من آموخته ام اين را،

تو نيز بدان كه بي گمان،

زمان دق الباب خواهد كرد،

تاريخ فاتحانه در را خواهد گشود

و خورشيد با لبخندي گرم،

انحناء آسمان را عاشقانه خواهد پيمود

و آنگاه بهار،

مرهمي سبز بر زخم هايمان خواهد گذاشت.»

        ”به آن كس كه به او مي انديشم“، ا ط، سروده هاي زندان

«…

بگذار زمان بگذرد،

بگذار زمين با عظمت سنگينش،

چو پروانه اي به گرد آفتاب بگردد

و روز،

از دامن اين شب بلند به در آيد،

شب را پاياني هست …»

          ”بگذار زمان بگذرد“، ا ط، سروده هاي زندان




آنچه که گفته نشد! ”دلسوزی“ بی بی سی کدام هدف را دنبال می کند؟ «تفاهم» بر سر برنامه بي بي سي!

مقاله شماره ١٣٩٠ / ١٩  (٢٢ بهمن)
واژه راهنما: توده‏ اي ستيزي كنوني ارتجاع داخلي و خارجي، در حقانيت خط ‏مشي انقلابي حزب توده ايران در مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك ريشه دارد! از يك پارچگي و وحدت نظري حزب توده ايران دفاع كنيم! اصل تقسیم قوا در جامعه سوسیالیستی و محدود نمودن دوران برقراري اصل مركزيت.

اخیراً قدیمی ترین و ”کهنه کارترین“ دستگاه تبلیغاتی امپریالیستی، بی بی سی، مصاحبه ای را در ارتباط با تاریخ حزب توده ایران و فعالیت انقلابی آن در سال های پس از پیروزی انقلاب بزرگ بهمن 57 مردم ایران برگزار نمود که نه زمان برگزاری آن اتفاقی است و نه انتخاب عناصردعوت شده به آن.  به این نکات بازمی گردیم.
ذكر دو نكته در این سطور ضروری است. يكي شناخت اين رسانه امپرياليستي و تاريخچه آن به‏مثابه پيش‏شرط درك انتخاب زمان مصاحبه و ديگري، بیان آن نکاتی که در این مصاحبه مطرح نشد!

نامه مردم در مقاله همه‏جانبه و مستند «”بي بي سي“: شكل، محتوا و رسالت تاريخي» (شماره ٨٨٧، ١٠ بهمن ١٣٩٠، http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1572) به وظيفه و رسالت اين دستگاه تبليغاتي امپرياليستي به شكل كامل و مبسوطي پرداخته و مراجعه به آن پاسخگوي كافي در اين زمينه ميباشد. اما همان طور كه نامه مردم مينويسد،‏ كارزار اخير توده‏اي ستيزي نه تنها در اين رسانه امپرياليستي يا رسانه ديگر، صداي آمريكا و برخي از محافل داخلي،‏ بلكه تشديد فعاليت همزمان و يك سان جريان‏هاي انحرافي و شناخته شده از قبيل ”راه توده“، ”عدالت“، حميد احمدي و ديگران، همگي در ارتباط مستقيم است با زنده و فعال بودن مبارزه خلاق و آگاهانه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران كه خط‏مشي انقلابي آن صلابت خود را هر روز بيش‏تر نشان داده و براي جهت دادن به رشد جنبش انقلابي كنوني مردم ايران و عمل به رسالت تاريخي خود آماده مي شود.

افشاي برنامه اقتصادي ”خصوصي سازي و آزادسازي اقتصادي“ ضدملي حاكميت سرمايه داري در ايران توسط حزب توده ايران و نشان دادن رابطه مستقيم سياست ضدمردمي رژيم ولاي- امنيتي و ديكتاتوري علني و خشن ضدمردمي ولي فقيه، نماينده اين نظام استثمارگر و غارتگر كه به ”متحد“ هدفمند نظام سرمايه داري نواستعماري نوليبرالِ سرمايه مالي امپرياليستي تبديل شده است و راه وابستگي به آن را آگاهانه انتخاب نموده است، در اتخاذ سياست توده‏اي ستيزي محافل ارتجاعي داخلي و خارجي در شرايط كنوني نقش تعيين كننده داراست.
خامنه‏اي، در نطق خود در آخرين سفرش به كرمانشاه در دو ماه پيش، با صراحت به انتخاب هدفمند و آگاهانه «نظام اقتصادي» كنوني اشاره كرد و گفت كه به راحتي «مي توان براي تغيير آن تصميم گرفت». او اين تهديد را زماني خطاب به امپرياليست‏ها عنوان نمود كه آن‏ها پيش‏تر شخص او را به عنصر دستور دهنده براي «ترور سفير عربستان در آمريكا» متهم ساخته بودند.
خامنه‏اي براي ”تهديد“ امپرياليست‏ها كه توسط نماينده صندوق‏ بين‏المللي پول خوشنودي كامل خود را از روند اجراي برنامه نوليبرال ”خصوصي‏سازي و آزادسازي اقتصادي“ در ايران ابراز داشته بودند‏، ناخواسته پرده‏ها را بالا زد و بر ملا نمود كه پذيرش اين برنامه به عنوان برنامه رسمي دولت كودتايي احمدي نژاد نه از روي نياز اقتصادي، بلكه هدفمند و آگاهانه بوده است و مي توان در هر لحظه كه اراده شود، به آن پايان داد! چنين است سيماي يك سياست ضدمليِ هدفمند كه براي اجراي آن آگاهانه به سياست ضدمردمي پرداخته‏اند!

نامه مردم در مقاله پيش‏گفته، با اشاره به كوشش ارتجاع جهاني و داخلي براي قطع ”سر“ هوشمند حزب از طريق «كشتار صدها تن از اعضاء و هواداران حزب ما در زندان، ازجمله ٣٩ تن از اعضاي كميته مركزي، هيئت سياسي و دبيران حزب …» كه اما قادر به «نابودي حزب توده ايران با سرانجام مناسب» براي دشمنان آن نشد، موج جديد توده‏اي ستيزي كنوني را «كارزار قطع ناشدني دروغ ‏پراكني به منظور بي اعتباركردن حزب، تلاش براي انفجار آن از درون و محاصره تبليغاتي آن» مي نامد كه «همچنان ادامه دارد!».

اتفاقي نبودن، بلكه هدفمند بودن انتخاب عناصر برای مصاحبه، ازجمله دعوت ”علي خدايي“، اين عنصر شناخته شده به آن برنامه نيز در مصاحبه او با خود، تحت عنوان «برنامه ”پرگار“ از ضبط تا پخش تلويزيوني» (”راه توده“ ٣٥٠، ١٠ بهمن ١٣٩٠) ناخواسته برملا شد. او دست خود را در اين ”مصاحبه“ از اين طريق گشود كه ناخواسته افشا كرد كه ارگان‏هاي امپرياليستي او را به عنوان عنصر فعال به منظور پاره پاره كردن حزب توده ايران «و انفجار آن از درون» انتخاب نموده‏اند! اينكه علي خدايي بر سر چنين برنامه اي با رسانه امپرياليستي بي بي سي «تفاهم كرد»ه بود از فاكت هاي برشمرده در زير شناخته مي شود:

فاكت‏ها در مورد برنامه انفجار حزب توده ايران از درون در اين ”مصاحبه“ ازجمله چنين‏اند:
اول- آنچه كه در ارتباط با سياست حزب توده ايران در سال‏هاي پس از پيروزي انقلاب بايد گفته مي شد، از طرق او بيان نشد كه ديرتر به آن به‏طور گذرا پرداخته مي شود.
دوم- آنچه كه علي خدايي بر سر آن با رسانه امپرياليستي «تفاهم كرد»ه بود، بحث در صحنه‏‏، در صحنه نبردي بود كه اين رسانه امپرياليستي خواستار به مورد اجرا گذاشتن آن عليه خط‏مشي انقلابي حزب توده ايران بود. تنها كودن ها نمي دانند و عمال حاشا مي كنند كه هدف ”بحث“ در رسانه امپرياليستي، روشن شدن سياست حزب توده ايران نبوده، بلكه تخطئه آن است!
همين رسانه در همين صحنه نيز با ”حميد احمدي“ به مصاحبه پرداخته است. اگر مصاحبه كننده در آنجا كه فردي ديگر است، تنها از ”حزب توده“، كه شارگن ناميدن حزب توده ايران در اين ”رسانه‏ها“ و نزد ارتجاع داخلي نيز است، صحبت نمود، هدف‏هاي پنهان در برخورد متین و در ظاهر سخاوتمندانه کارمند این رسانه امپریالیستی در ”پرگار“ که شخصي ديگر بود و در اين مصاحبه برخلاف معمول نام حزب توده ایران را کامل و با واژه ”ایران“ بیان می کرد، لحظه‏اي كوچك، اما بشدت بر ملا كننده براي هدف برگزاری مصاحبه با ”علي خدايي“ مي باشد.
سوم- زماني كه دستگاه تبليغاتي امپرياليستي ميخواهد عنصري را عليه حزب توده ايران بپروراند و در آينده احتمالي براي شرايط نوين در ايران در ”آب نمك“ بخواباند‏، طبيعي نيز است كه با احترام با او صحبت مي كند و با او به «تفاهم»  مي رسد و از «حزب توده ايران» و نه شارگون معمول خود: ”حزب توده“ استفاده مي كند!
خانم سارا واگن كنشت در كتابش در ارتباط با اشغال احزاب كمونيستي از درون (نگاه شود ازجمله به مقاله شماره ١٦ سال ١٣٨٩: واگن كنشت: فروپاشي‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سوسياليسم با تسخير احزاب كمونيستي‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حاكم از درون ممكن شد http://www.tudeh-iha.com/?p=1236&lang=fa) اسنادي انتشار داده كه چگونگي برنامه ريزي و بزرگداشت گرباچف- شواردناتزه و ديگران را كه وظيفه «انفجار از درون» حزب كمونيست شوروي را پذيرفته بودند، افشا مي كند. با آن‏ها نه تنها با احترام حرف زدند، بلكه حتي براي آقاي گرباچف ”بنياد گرباچف“ پايه ريختند كه بودجه ساليان آن با ١٠ هزار دلار در سال آغاز شد!
چهار- اينكه ”علي خدايي“ مظلوم نمايانه در به اصطلاح ”مصاحبه“ با خود از آن مي نالد كه «پاسپورت مناسب براي سفر نداشتم»، يك فريب كاري بيش نيست. بايد به او گفت كه مي توانستي پاسپورتي را كه با آن با زن و بچه‏هايت پس از فروپاشي چكسلواكي با دريافت ويزاي ايالات متحده آمريكا از پراگ به آمريكا سفر كردي و بعد از ماه‏ها اقامت در اين كشور، به اتريش بازگشتي و به عنوان ”پناهنده“ در اين كشور پذيرفته شدي، از گاو صندوق در مي آوردي. مطمئناً اين پاسپورت و آن ويزا همه راه‏ها منجمله راه به لندن را برايت مي گشودند كه گشودند!
بديهي است وقتي شركت كننده در ميزگرد از چنين گذشته اي برخودار و به خوبي مي داند كه به همين لحاظ نيز براي مصاحبه دعوت شده است، بايد قبل از شركت به برنامه مورد خواست دستگاه تبليغاتي امپرياليستي نيز تن دهد و گردن گذارد!

بازگرديم به نکاتي كه ميبايستي در مصاحبه مطرح مي شدند و نشدند:
یک- بدون اشاره به علل بزرگترین برش انقلابی تاریخ چند هزار ساله خلق های میهن ما به منظور پایان بخشیدن به حاکمیت دو هزار پانصد ساله سلطنتی که در طول تاریخ، به جز دوران های بسیار محدود، حاکمیتی بشدت سرکوبگرانه و ضدمردمی بوده است، از يك سو، بدون اشاره به شرايط و روند نبرد طبقاتی در جریان در ایران پس از پیروزی انقلاب بهمن که حزب توده ایران آن را ”نبرد که بر که“ بر سر احراز قدرت سیاسی و به تبع آن ایجاد شرایط برقراری قدرت اقتصادی طبقات حاکم نامید، از سوي ديگر، و همچنين و از همه مهم تر، بدون كم ترين اشاره اي به مضمون خط‏مشي انقلابی حزب توده ایران در آن شرايط دشوار و بغرنج تاريخي، هيچ بررسي تاريخي از واقعيت ممكن نيست و به ويژه نمي تواند اهداف انقلابي حزب توده ايران را قابل شناخت و درك كند.
گفته نشد كه دوران سلطنت پدر و پسر پهلوی برای حاکمیت جبارانه و سرکوبگرانه سلطنتي در طول تاریخ ميهن ما، نمونه وار و لكه ننگي بر تاريخ كشور ما بوده است. حاکمیتي عميقاً ضدملی و ضددموكراتيك. هم پدر محصول سلطه قدرت خارجی در ايران بود و هم پسر. هم او با کودتای نظامی مورد تائید امپریالیسم بر مسند قدرت نشست و همین این. هم او تاراج ثروت و منابع ملی مردم و غارت آن توسط امپریالیسم را با قرارداد دارسی قانونی نمود و هم این، قرارداد کنسرسیوم نفت را بعد از کودتای خائنانه آمریکایی- انگلیسی ٣٢ به مردم میهن ما تحمیل نمود؛ ”رژیم کاپیتولاسیون“ را به بر ایران مستولي ساخت و از این طریق استقلال کشور را نقض و 60 هزار مستشار آمریکایی را با این ”حق“ برون مرزي در ایران مسقر نمود. قرارداد نظامی سعدآباد با انگلستان و پيمان سنتو و دو جانبه با آمریکا و پذيرفتن نقش وظيفه ”ژاندارم منطقه“ امپرياليسم براي سركوب جنبش‏ هاي آزاديبخش، منجمله جنبش آزاديبخش مردم ظفار، گوشه‏اي ديگر از اين وابستگي بلاترديد رژيم سلطنتي- ساواكي پهلوي ها به امپرياليسم است. فهرستی که تنها برای طولانی نشدن سخن، ناتمام گذاشته می شود.
غارت ثروت نفت توسط سرمایه داران وابسته داخلی كه همراه بود با استثمار کارگران و دهقانان عملاَ وابسته به ملاکان و زمینداران، سرکوب، قتل، شکنجه، زندان و سركوب وحشيانه جنبش ترقي خواهانه مردم ايران در سال ٣٢ با طراحي سازمان جاسوسي سيا و … نشانه های شرایط تحمیل ديكتاتوري و بی عدالتی اجتماعی در اين دوران هستند که نهایتاَ زمینه بزرگ‏ترین برش انقلابی را در ایران در شرایط مساعد خارجی ایجاد نمودند و آن را به پیروزی رسانند.
دو- گفته نشد كه حاکمیت انقلابی بیرون آمده از این برش تاریخی یک دست نبود. در کنار انقلابیون صادق و مردم دوست، آن بخشی از طبقات ولایه های حاکمیتی نیز قرار داشتند که در عین تضاد با سرمایه داران سلطنتي- ساواکي، خواستار حفظ شرایط اقتصادی- اجتماعی به سود خود بودند و به این منظور ميبایستی قدرت سیاسی را به طور کامل به چنگ می آوردند و نیروهای صادق مسلمان مبارز را از صحنه خارج می ساختند. هدفی که حذف نیروهای چپ و در راس آن حزب توده ایران را در اولویت قرار می داد.
نبرد طبقاتی در جریان برای دستیابی به قبضه کامل قدرت سیاسی و اقتصادی توسط نیروهای راستگر، مورد پشتیبانی امپریالیسم، در راس آن آمریکایی- انگلیسی قرار داشت. سازماندهی ضد انقلاب تا حد ایجاد گروه های مسلح در خاک ترکیه عضو ناتو، توطئه های روزانه ضدانقلاب وابسته به امپریالیسم و نهایتاَ تحمیل جنگ هشت ساله به ایران، در کنار ترورهای هدفمند برای نابودی مسلمانان مبارز در رهبری انقلاب، تدارك كودتاي نوژه كه با افشاگري حزب توده ايران كشف و خنثي شد و …، گام ‏هاي دیگری بودند كه برای سرکوب و انحراف انقلاب توسط دشمنان داخلي و خارجي انقلاب بهمن به كار گرفته شدند و مورد پشتیبانی علنی امپریالیسم قرار داشتند و يا حتي به دست مستقیم و یا غیرمستقیم سازمان های جاسوسی آن ها اعمال شدند.
سوم- گفته نشد كه در چنین شرایط تاریخی بود که حزب توده ایرن، قدیمی ترین و با تجربه ترین حزب میهن انقلابی ما مي بایستی در نامساعدترین شرایط مبارزاتي به وظایف انقلابی خود عمل می نمود.
به این منظور مي بایستی حزب تعریف انقلاب و مرحله تاریخی آن را مستدل می نمود: انقلاب ملی- دموکراتیک! انقلابی که علیه نفوذ و سلطه امپریالیسم از یک سو و علیه دالان این نفوذ که نظام سرمایه داری- بزرگ زمینداری وابسته به امپریالیسم و نماینده سلطنتی- ساواکی آن از سوی دیگر بود، با مبارزه‏ اي جانفشانانه و خونين و با قربانيان بسيار به دست 99 درصد مردم شهر و روستا، زنان، جوانان، روشنفکران، هنرمندان، کارمندان، خرده بورژوازی شهری و بورژوازي ملي و همچنين همه خلق های میهن ما به پیروزی رسید.
چهارم- گفته نشد كه رهبری انقلاب را نیروهای ناهمگونی در اختیار داشتند با تصورات مشخصی درباره تعیین اولویت ها برای تحکیم انقلاب. یکی از وسیله‏هاي تحكيم انقلاب را این رهبری نامتجانس برگزاری دادگاه های انقلاب ارزيابي نمودند. شیوه عملکرد چنین دادگاه هایی در آن شرایط انقلابی یک مساله است وموضع حزب توده ایران نسبت به برگزاری این دادگاه ها مساله دیگر. اگر در بخش اول، حزب توده ایران نقشی نداشت، مي توانست در بخش دوم مواضع متفاوتی را اعلام دارد. در عین حال باید رابطه میان این دو مساله را نیز مورد توجه قرار داد. اگر قدرت سیاسی در اختیار حزب توده ایران مي بود و یا لااقل می توانست نقشی در آن داشته باشد، یعنی در شرایطی قرار داشت که تنها پس از تصمیم گیری مسئولان در این زمینه از آن مطلع مي گشت و مي بایستی درباره واقعه انجام شده، نظر دهد، از امكان ابرازنظر ديگري برخودار بود از زماني كه واقعه سپري شده بود.
این که مي بایستی مسئول‏هاي رژیم سلطنتی- ساواکی برای جنایات بسياری که علیه خلق های مردم میهن ما، علیه زنان و مردان انقلابی اعمال نموده بودند، به دادگاه احضار و مورد بازخواست قرار گرفته و به مجازات برسند، تردیدی امروز هم روا نیست. آنچه که موضوع بحث است، این نکته است که آیا شکل برگزاری دادگاه‏ها، مي تواند مورد تائید قرار گیرد یا خیر!
فیدل کاسترو، رهبر انقلاب کوبا، در کتاب خاطراتش به پرسش در این زمینه پس از پيروزي انقلاب كوبا پاسخ داده است و مي توان از آن آموخت. او شکل این دادگاه را در كوباي انقلابي مورد انتقاد قرار داده است. می گوید شکل علنی و با حضور زنان، مردان و حتی کودکانی که در دوران باتیستا سرکوب و غارت شده بودند و صدور احکام در همان جلسه و اجرای حکم نادرست بود.
اما مگر تجاوزگران عضو سازمان ناتو نبودند که از پشت فرمان جت های بم‏افکن خود دستور قتل معمر قذافی را كه زنده دستگیر شده بود، صادر کردند، تا در دادگاه نتواند بگوید که پسرش نمایندهِ رابط او با سازمان سیا بوده است؟ مگر قتل شبانه بن‏لادن در برابر چشمان وحشت زده زن و كودكانش در اطاق خواب كه در برابر چشم مسلح به دوربين مستقيم تلويزيونيِ رئیس جمهوری آمریکا، وزراي خارجه، جنگ، رئیس پنتاگون و سیا و … به نمايش گذاشته شده بود، عملي نشد؟ آيا اين قتل عمد، نشاني از پايبندي به قانون و احترام به حق ”بشري“ دفاع از خود حتي در يك ”دادگاه انقلاب“ داشت؟ آيا اين قتل عمد، در چنين شرايطي انجام نشد، تا او نتواند در دادگاهي پرده از روی همکاری هایش با امپریالیسم آمریکا بردارد؟ مگر اعدام صدام حسین به دنبال دادگاهی که در آن تنها یک جنایت او علیه مردمش مورد بررسي قرار گرفت، عملی نشد، تا او نتواند بگوید که جنگ علیه کویت را با راهنمایی سفیر آمریکا آغاز نمود و جنگ علیه ایران انقلابی را به دستور امپریالیسم آمریکا براه انداخت؟ نگويد كه بمب‏هاي شيميايي را از امپرياليسم آلمان به او فروخته بودند؟ مگر قتل ناجوانمردانه لومببا، نخست وزیر منتخب مردم کنگو اعمال نگشت تا منافع امپریالیسم در این کشور حفظ گردد؟ کودتای شیلی را مگر سیا سازمان نداد و سالوادور آلنده را به قتل نرساند، دستتان ويكتور خارا را قطع نكردند كه ديگر موزيك انقلابي بر گيتارش ننوازد؟
اگر قرار است درباره شکل دادگاه های انقلاب در روزهای پس از پیروزی انقلاب بهمن 57 در ایران سخن گفت، در عین آموزش متواضعانه از انتقاد فیدل کاسترو در پراتيك انقلاب كوبا در اين زمينه، باید سخني بسیار درباره اعدام‏ هايي بيان شود كه توسط سردمداران دفاع از ”حقوق بشر“ آمریکايي به مورد اجرا گذاشته شده‏اند و بنام ”آزادی“ لیبرالی برای خود، ”حق“ قانونی برای کشتن بردگان خریداری شده را براي خود تا اواسط قرن نوزدهم قایل بودند و با قتل ناجوانمردانه مارتین لوتر کینگ چهل سال پیش، اجرای حکم ”قصاص“ لیبرالی را نيز به نمايش گذاشتند!
ترديدي نيست كه در بيدادگاه هاي ايران، احكام هولناكي صادر شده است كه تاريخ بايد آن ها را مورد بررسي و برآورد قرار داده و اين يا آن را شفاف نمايد. اما اين دادگاه ها مربوط به احكام عوامل رژيم پهلوي نيست كه اينك در رسانه هاي امپرياليستي نظر صداي آمريكا و بي بي سي مرتباً از آن صحبت مي شود و به ابزار توده‏ اي ستيزي تبديل شده است، بلكه احكام ديگري را در برمي گيرد كه درباره آن كلمه اي گفته نشد: رفيق فدايي در بهشهر، توسط حاكم اين شهر در اواسط روز از مدرسه‏ اي كه در آن معلم بود، دستگير، به اصطلاح محاكمه و در عصر همان روز اعدام شد. تن بيجانش كه به حكم حاكم شرع نمي بايستي در گورستان ”مسلمانان“ به خاك سپرده شود، در زير پله جلوي اطاق خانه‏اش در همان شب و در برابر چشمان گريان كودكان خردسال و زن جوانش دفن شد. اين كودكان در اين خانه بزرگ شدند.
جنايت آغاز شده كه تنها در بهشهر اعمال نشد، در سال ‏هاي آينده به جنايت ”فاجعه ملي“ و قتل ازجمله صدها توده‏ اي رشد كرد و ”خاوران“ را به ميعادگاه قربانيان، بازماندگان و دوستارانشان تبديل نمود.
اين جنايات اما جنايات آن‏هايي بود و هست كه در سال‏هاي اخيز نيز براي تحكيم نظام سرمايه داري وابسته كنوني و حفظ حاكميت ولايي- امنيتي خود، اعمال كرده‏اند و ارتباطي با حقانيت انقلاب بزرگ مردم ميهن ما و با آماج‏هاي ملي و دموكراتيك آن ندارد.

سخن و درسی که فیدل کاسترو در انتقاد از خود مطرح می سازد، دو نکته بزرگ از انتقاد به عملکرد حزب های حاکم در کشورهای سوسیالیستی سابق، در راس آن اتحاد شوروی را نیز در برمی گیرد که گرچه توضیح همه جانبه آن در این سطور ممکن نیست، باوجود این بیان آن ضروری و سودمند است.
یکـی مساله اصل تقسیم قوا در جامعه سوسیالیستی است دیگري، مساله محدود نمودن دوران برقراري اصل مركزيت به کوتاه ترین دوره ضرور و پایان بخشیدن به آن پس از تحکیم ساختارهای مورد نیاز برای حفظ امنیت و رشد انقلاب پیروزمند.
در کشورهای سوسیالیستی سابق، اصل تقسیم قوا رعایت نگشت. ریشه این اشتباه فلسفی- تئوریک، عدم درک آن به عنوان دستاورد فرهنگي- مدنی جامعه بشری بود که با پیروزی انقلاب کبیر بورژوایی فرانسه به دست آماده بود. درک نشد که خیانت بورژوازی به این اصل، به معنای انحراف از اجرای تاريخي آن می باشد. انحرافي كه مي بايستي در جامعه سوسیالیستی تصحيح و اجراي تاريخي- سوسياليستي آن احيا مي گشت. اشتباه آن بود که حزب های حاکم قادر نشدند برای شرایط نظام سوسیالیستی، شکل ضروری تقسیم قوا را بیابند. این در حالی است که چنین تقسیمی البته می توانست در خدمت حفظ نظام سوسیالیستی عمل کند و خود وسیله تجربی پراهمیتی مي بود برای محدود ساختن مركزيت غيرضرور هم از نظر محتوایی و هم از نظر زمانی.
بدون تردید محدود نمودن زماني دوره مسئولیت سیاسی در همه سطوح، برای نمونه آن طور که اکنون در جمهوری خلق چین نیز رعایت می گردد و در كوبا نيز در كنگره اخير تصويب شده است، مي توانست مركزيت را به حداقل ضروری برای ایجاد ساختارهای دفاع از نظام محدود و از سوی دیگر، مساله تربیت کادرهای آینده را به امری قانونمند بدل ساخته و در عین حال وسیله باشد برای ممانعت از انحراف ها ازجمله از راه تسخیر حزب از دورن، آن طور که تاکتیک امپریالیستی برای نفوذ در حزب کمونیست اتحاد شوروی سابق عملی شد.

پنج- گفته نشد كه خط مشی انقلابی حزب توده ایران در چنین دورانی می توانست تنها از یک هدف پشتبانی و دفاع کند و آن تعمیق انقلاب بهمن از سطح سیاسی به سطح اقتصادی- اجتماعی بود. انتظار هر نقشي ديگر از حزب توده ايران براي اين دوران داشتند، اگر آگاهانه است، پربها دادن هدفمند به امكان ‏هاي آن، به منظور تخطئه خط‏مشي انقلابي آن است. شيوه‏اي كه همچنين به موضع تبليغاتي ارتجاع داخلي و خارجي عليه حزب توده ايران پس از كودتاي ضدملي و آمريكايي- انگليسي ٣٢ نيز تبديل و هنوز هم مورد سواستفاده قرار مي گيرد. مدعي مي شوند كه گويا حزب توده ايران از امكان دفع كودتا برخوردار بود و كوتاهي نمود، در حالي كه دولت ملي دكتر محمد مصدق، باوجود مراجعه متعدد زنده‏ياد مريم فيروز و نورالدين كيانوري در دوران كوتاه در اختيار، حاضر نشد، از مردم خواستار دفاع از دولت خود گردد و يا لااقل دستور حمله، تعقيب و دستگيري توده‏اي ها را در جريان تظاهرات خياباني بازپس گيرد.
در دوران پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧، عمده ترین نقشی که می توانست حزب توده ایران باوجود محدودیت امکان‏ هاي خود به آن عمل کند، ارایه اصل هایی مي بود که مي بایستی با تبدیل شدن به اصل های قانون اساسی، راه رشد اقتصادی – اجتماعی کشور را طرح و تنظیم می کرد، به امید آن که مبارزان راستین انقلابی مذهبي اين موازين اقتصادي- اجتماعي را در مجلس قانون اساسی به تصویب مي رساندند. اصل ها 43 و 44 قانون اساسی از یک سو و اصل های مربوط به حقوق ملت از سوی دیگر، طرح و بیان خطوطی را تشکیل مي دادند که در مرکز توجه قرار داشتند. جزوه خط امام که حزب توده ایران با موفقیت طرح و انتشار داد نیز در خدمت همین اصل‏های ترقی خواهانه و دموکراتیک قرار داشت و از شکلی بسیار موفق برخوردار بودند. اين جزوه نشان درايتِ هوشمندانه حزب توده ايران بود، آماج‏هاي مردمي و ملي- ضدامپرياليستي انقلاب را با نام خميني به اطلاع كوچك و بزرگ رسانده و سطح آگاهي انقلابي توده‏هاي مذهبي را به سطح شناخت و درك اهداف انقلاب ملي- دموكراتيكشان ارتقا دهد. عصبيت عليه اين جزوه سبز كوچك، در اين آبشخور ريشه دارد!
موفقيت ديگر حزب توده ايران در دوران كوتاه مبارزه علني آن پس از پيروزي انقلاب، كوشش براي برقراري رابطه تنگاتنگ با طبقه كارگر ايران بود. موفقيتي كه يكي از علل سركوب غيرقانوني و ناجوانمردانه آن را توسط ارتجاع راستگر تشكيل داد. ارتجاعي كه از طريق عمال شناخته شده خود، با سازمان‏هاي جاسوسي انگليسي و آمريكايي در ارتباط بود.
شش- گفته نشد كه کوشش اپوزیسیونی که می کوشید مساله ”آزادی“ را به مثابه مقوله ‏ای انتزاعی و جدا از راه رشد عدالت خواهانه طرح و به موضوع برخوردهای اجتماعی تبدیل کند، نمی توانست علیه اهداف انقلاب ملی- دموکراتیک عمل نکند، و چنين كرد و به روي ديگر مدال توطئه‏ هاي امپرياليستي و متحدان راستگراي داخلي آن بدل شد.
اين انحراف به اين معنا نبود كه مساله ”آزادي“هاي قانوني پس از پيروزي انقلاب به مساله عمده روز تبديل نشده بود و نيازي براي تحكيم اصل ‏هاي بخش حقوق ملت در قانون اساسي وجود نداشت. حزب توده ايران، به شهادت مقالات، اعلاميه‏ها و موضع‏گيري هاي متعدد و هشدارها عليه خطر توطئه ‏هاي نيروهاي راستگرا در حاكميت جمهوري اسلامي، يكي از فعال‏ترين نيرو عليه انحراف انقلاب دموكراتيك مردم ميهن ما بود كه با مبارزه ‏اي خستگي ناپذير تا آخرين لحظه به آن پايبند باقي ماند. مخالفت علني و رسمي با ادامه جنگ پس از آزادي خرمشهر، نمونه‏اي تاريخي از اين كوشش خستگي ناپذير را تشكيل مي دهد. خواست برپايي ”جبهه متحد خلق“ كه پيشنهاد حزب توده ايران براي سازماندهي رشد اقتصادي- اجتماعي ترقي خواهانه كشور بود، نيز همين هدف را دنبال مي كرد.
اگر اکنون عنصری که خود را روزي توده‏ای می نامید و امروز با تغییر موضع، به عنصری تبدیل شده است که مخالف انقلاب و خواستار نظام سرمایه‏داری مي باشد، قادر به دفاع از خط مشی انقلابی حزب توده ایران نیست، و همچنين اگر امروز نيروهايي كه در گذشته بخشي از مسلمانان مبارز و انقلابي را تشكيل مي داند، امروز  از اين روي به نفي ”انقلاب اجتماعي“ مي پردازند و خود را ”اصلاح‏طلب“ ابدي مي نامند، زيرا نيروهاي راستگرا با خيانت به آماج‏هاي انقلاب بهمن، حاكميت نظام سرمايه داري وابسته و ديكتاتوري سلطنتي- ولايي- امنيتي را به ايران باز گردانده‏اند، نبايد اين ”استدلال“ها را جدي گرفت. اين ادعاها پيامد ناشي از تغيير موضع اقتصادي- اجتماعي آن‏ها است و نمي تواند به معنای نادرستی خط‏مشی انقلابی- علمی حزب توده ایران برای تعمیق انقلاب پذيرفته شود.
مواضع انحرافي جديد اين عناصر، سندی است برای آنکه ديده شود كه سقوط از موضع توده‏ای- انقلابي توسط توده‏اي ها به چه منجلابی ختم می شود و توسط مبارزان ديگر با چه خطرهايي روبرو است!
هفت- قطعا مبارزه حزب توده ایران برای تعمیق انقلاب بدون اشتباه های تاکتیکی نبود و نمی توانست هم نباشد. این اما به این معنا نیست که خط ‏مشی حزب، خط ‏مشی انقلابی و علمی نبود. یعنی خط مشی متاثر از تجربه غنی حزب که توانسته بود تئوری عام سوسیالیسم علمی را بر شرایط مشخص ایران انطباق دهد، آن طور که زنده یاد احسان طبری آن را در نوشتاري برمی شمرد، نبود.
همچنين پیروزی نهایی نیروهای راستگر و حاکم شدن ارتجاع کنونی و دیکتاتوری ولایی- امنیتی نماینده نظام سرمایه داری وابسته به نظام جهانی سرمایه‏ داری امپریالیستی، تغییری در سرشت ملی و مردمی خط مشی حزب توده ایران با هدف تعمیق انقلاب نمی دهد. پیروزی احتمالی انقلاب، يعني تعميق آن از سطح تصاحب قدرت سياسي به سطح تغييرات اقتصادي- اجتماعي مردمي و دموكراتيك، اما بدون تردید بدون این کوشش فداکارانه و روشنفکرانه- پیشرقراولانه حزب توده ایران ممکن نمي بوده است. این یک ارزیابی غیرمتواضانه نیست، بلکه ارزیابی است كه ناشی از سرشت علمی برداشت و موضع سوسیالیستی حزب توده ایران می باشد.
رشد و تعمیق انقلاب ملی- دموکراتیک بهمن 57 بزرگ مردم ایران، نمی توانست و نمي تواند رشدی در جهت سرمایه‏ داری لیبرالی را تجربه كند. تجربه‏ و گامي قهقرايي که ما اكنون با نتايج اسفبار اقتصادي- اجتماعي آن روبرو هستيم. این رشد می توانست و می تواند تنها با گرایشی سوسیالیستی- انساندوستانه، علیه نظام سرمایه‏ داری لیبرالی ونولیبرالی بدست آید و هدف گذار از نظام سرمايه داري در كليت آن را هدف نهايي خود قرار داده، به توضيح روشنگرانه براي آن پرداخته و اين آماج ترقي ‏خواهانه و مردمي را براي توده‏ها، در وحله نخست طبقه كارگر ميهن ما، قابل شناخت و درك نمايد. هر برداشت نظری تئوریک ديگر، فاقد دید تاریخی مي باشد. هر پیشنهاد دیگري در آن دوران و اکنون برای رشد اقتصادی- اجتماعی، جز برپایه اصل های دموكراتیک اقتصادی- اجتماعی برشمرده شده در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ مردم ميهن ما كه بايد تحت كنترل سازمان‏هاي دموكراتيك- صنفي، احزاب مترقي و ملي و همچنين مطبوعات آزاد عمل كند، قادر به تامین نسبی عدالت اجتماعی نمی باشد، به ویژه در شرایط حاكم ”جهانی سازی“ به سود سرمایه مالی امپریالیستی!
البته باید الگوهای کنترل دموکراتیک مردمی برای قدرت اقتصاد متمرکز در بخش دولتی بوجود آید. وظيفه‏اي كه یکی از عاجل ترین وظایف جنبش انقلابی کنونی مردم میهن ما و رهبرای آینده آن، ايجاد كردن همين شرايط اين كنترل دموكراتيك است!
هشت- البته باید بخش اقتصاد خصوصی و تعاونی را تقویت نمود و برشرایط مشخص کنونی داخلی و خارجی انطباق داد!
به عبارت دیگر باید با ایجاد کردن تسهیلات بسیار، امکان سرمایه گذاری بخش خصوصی و تعاوني را ارتقا بخشید، به هر برنامه و ایده ‏ای که نقش نوآورانه و خلاق برای رشد اقتصادی داراست، کمک اعتباری و سرمایه‏ ای نمود. همان طور که ازجمله توسط دولت میر حسین موسوی نیز در سال‏هاي نخست ‏وزيري او انجام شد. ایران در این زمینه در شرایطی بمراتب مساعدتر از در سال های آغازین پس از پیروزی انقلاب قرار دارد. هزاران نفر متخصص تحصیلکرده ایرانی می توانند با کمک اعتباری و سرمایه‏ ای ملی- دولتی- عمومی به برپایی رشته های تولیدی بسیار و چشمگیر کمر همت ببندند.
همه این زمینه های مساعد اما می توانند آن زمانی در خدمت شکوفایی جامعه ایرانی قرار گيرند که حق حاکمیت ملی را مراعات نمايند. همکاری سرمایه‏ ای و تکنولوژیکی با کشورهای خارجی، مي تواند تنها با توجه به حق حاکمیت ملی در همه شئون، از حقوق اجتماعی کارگران و دیگر زحمتکشان تا حل مساله خروج سرمایه‏ و سود سرمایه‏ های خارجی با موفقيت عملي گردد و باید چنين حل گردد. نه صندوق بين المللی پول، نه بانک جهانی و یا سازمان تجارت جهانی و ديگر مراكز قدرت سرمايه مالي امپرياليستي مجاز خواهند بود سیاست اقتصادی- تجاری- مالی- فرهنگی و … ايران را تعیین و حق حاكميت ملي آن را نقض کنند.
هشت- آماج ها و هدف‏های بیان شده، همگی پیامد ارزیابی انقلاب بهمن به عنوان انقلاب ملی- دموکراتیک توسط حزب توده ايران می باشند که ارزیابی است برپایه محک علمی و بیان درایت روشنفکرانهِ هوشمندانهِ خط‏ مشی انقلابی حزب توده ایران برای دوران پس ار پیروزی انقلاب بهمن 57. برای به پیروزی رساندن این خط مشی، حزب توده ایران به ”سازش“های ناخواسته‏ای نیز تن داد. اعلامیه حزب توده ایران درباره اصل ولایت فقیه، که در آن خواستار حذف اين اصل در متممی بر قانون اساسی شد، یکی از این سازش‏ها بود که همراه بود با تائید قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بهمن 57. این تائیدی بود بر این امر که نبرد طبقاتی در ایران ادامه دارد و راهی که طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان و میهن دوستان برای تحکیم دستاوردهای مترقی و دموکراتیک انقلاب باید بپیمایند، همچنان راهی انقلابي بوده و هنوز در پیش است.
اگر عناصري با پذيرش مواضع سوسيال دموكرات راست در اپوريسيون خارج و داخل كشور‏، به نفي ضرورت راه انقلابي براي دست يافتن به قدرت سياسي مي پردازند و مايلند «اصلاح‏گرايانه» گويا به اهداف آزاديخواهانه دست يابند (براي نمونه فرخ نگهدار در مصاحبه‏اي با بي بي سي)، در سطح ميغلطتند و ساده دلانه، موضع مي گيرند، زيرا محاسبه را بدون احتساب موضع طبقات سرمايه‏دار وابسته‏ به نظام سرمايه داري جهاني در حاكميت ايران عملي مي كنند. حاكميت نظام سرمايه داري كنوني نشان داده است كه نه قادر و نه مايل به عقب‏ نشيني ”مسالمت ‏آميز“ در برابر خواسته‏هاي قانوني و مردمي توده‏هاي مليوني است و مصمم به ادامه راه سركوب و اختناق و ديكتاتوري رژيم ولايي- امنيتي نماينده خود مي باشد.
ديگراني، همانند رئيس جمهور اسبق بني صدر كه معتقد است «مردم ما انقلاب خود را كرده‏اند، و تنها بايد ديكتاتوري را حذف كنند» (در همان مصاحبه)، اگر چه در اين بخش از سخن محق است كه مردم به وظيفه انقلابي خود عمل كرده‏اند، اما محق نيست اگر تصور كند، كه تصاحب قدرت سياسي در شرايط كنوني از راه ”اصلاحات“ ممكن مي بوده و مردم نيازي به تدارك تغيير انقلابي شرايط ندارند.
نـه- گفته نشد كه جبهه متحد خلق، پیشنهادی بود که حزب توده ایران برای شکل راهی که می بایستی در يك مدت زمان طولاني به منظور نوسازي ترقيخواهانه و دموكراتيك جامعه طی شود، طرح نموده بود. اما مبارزه برای تحقق آن، در عین حال مضمون همین نبرد و خط ‏مشی را نیز تشکیل می داد، كه ناتمام ماند و بايد در آينده تحقق يابد.
ده- گفته نشد كه پیروزی نهایی ضدانقلاب بر انقلاب و تغییر غیرقانونی قانون اساسی آن در اصل های زیربنایی اقتصادی و نقض خشن و فاشیست مآبانه اصل های بخش حقوق ملت، علیرغم کوشش حزب توده ایران و دیگر مبارزان مذهبی انقلابي تحقق یافت. تناسب قواي نامناسب، همراه با توطئه های خارجی و ترورها و … بودند که این تناسب قوا را نامناسب‏تر نیز نمودند و سرنوشت انقلاب بهمن را رقم زدند و در عین حال زمينه عيني را برای تغییر انقلابی شرایط کنونی آماد ساخته‏اند.
تغيير شرايط ذهني وظيفه‏ انقلابي و روز همه مبارزان ميهن‏دوست و در مركز آن طبقه كارگر را تشكيل مي دهد. نكته‏اي كه با شفافيت در مقاله پراهميت ”تاملي بر وظيفه‏هاي پيگير جنبش كارگري در مقطع حساس كنوني“ (نامه مردم شماره٨٨٧، ١٠ بهمن ١٣٩٠ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1573) توضيح داده مي شود. در زير عنوان چنين آمده است: «تلفيق مبارزه صنفي با پيكار سياسي، استفاده هشيارانه از همه امكان ها و فرصت‏ها، و برقراري و تحكيم رابطه با پيكار سراسري ضد ديكتاتوري، و مخالفت با تهديد و تجاوز امپرياليستي و تحريم‏ هاي مداخله ‏جويانه، اولويت ‏هاي جنبش كارگري ايران در لحظه حساس و سرنوشت ساز كنوني است».
نكات فوق مضمون انقلابي مبارزات ملی و آزادی خواهانه خط ‏مشي حزب توده ايران را كه مبتني بر ارتقای سطح آگاهی طبقاتی کارگران و تبدیل آن به محور مركزي جنبش کنونی بوده و تنها از راه «تلفيق مبارزه صنفي با سياسي- طبقاتي» مورد نظر مقاله نامه مردم دست‏ يافتني است، نشان مي دهد. بدون توسعه پایگاه اجتماعی جنبش از این طریق، امکان احراز پیروزی، به ویژه با توجه به خطر دخالت امپریالیسم، می تواند بسیار دردناک و طولانی از كار درآيد. بايد با تدارك كافي و متناسب از دالان سرنگوني انقلابي رژيم ضدمردمي و ضدملي گذشت، تا توانست در مبارزه ضدامپرياليستي- ملي كه مضمون نبرد آزاديبخش دروان كنوني را براي كشورهاي جهان سوم و پيراموني تشكيل مي دهد، به پيروزي نهايي دست يافت.
قرار داشتن منافع طبقه کارگر در مرکز منافع مردم از این روی مستدل می باشد، زیرا تنها طبقه کارگر است که به طور عيني و ذهني فاقد هر نوع امتیاز براي برقراري و وجود وابستگی اقتصادی- اجتماعی ایران به نظام سرمایه‏داری امپریالیستی مي باشد از یک سو، و قادر است به عنوان پیگیرترین قدرت دموکراتیک، وظيفه نیروی اصلي حافظِ دستاوردهای اقتصادی- اجتماعی در انقلاب ملی- دموکراتیک را به سرانجام ميهن ‏دوستانه رسانده و از آن ها حراست كنند. طبقه كارگر مطمئن ترین متحد همه لایه های ملی و میهن دوست جامعه ایرانی و پيگيرترين حافظ منافع ملي و دموكراتيك مردم ميهن ما مي باشد.

از يك پارچگي و وحدت نظري جزب توده ايران دفاع كنيم!
آنچه که هنوز گفتني است، نکته ای است که در آغاز نيز به بخش‏هايي از آن اشاره شد. وظيفه محول شده به ”علی خدایی“، خدمت به هدف پاره ‏پاره كردن جنبش توده‏ای است. رسانه‏هاي امپرياليستي به نمايندگي از طرف ارتجاع جهاني مي خواهند او را به عنوان گویا یکی از رهبران حزب توده ايران بنماياندن که عنوان «سردبیر ”راه توده“» را نیز یدک می کشد. عنواني كه او در مصاحبه‏هاي غيرمجاز راديويي خود با يك راديوي لس‏آنجلسي در سال‏هاي پيش نيز به خدمت گرفته بود كه پيامد آن، دزدي عنوان راه توده و آرشيو دوره دوم آن توسط او و قطع انتشار اين نشريه با شماره ٩٥ توسط نگارنده بود.
همان طور که در نوشتار «”راه توده“ علیه خط مشی انقلابی حزب توده ایران در انقلاب ملی- دمکراتیک! زدوبند با محافل امپریالیستی و تضاد آشتی ناپذیر با خلق، بحثی درباره ”جبهه ضددیکتاتوری“» (توده‏ اي ها، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1714) بیان شد، این عنصر شناخته شده و در «آب نمک خوابانده شده» هیچ وظیفه دیگری نیز در این مصاحبه به عهده نداشت، جز هدف پاره پاره نگهداشتن ابدی جنبش توده‏ ای و مبارزه علیه وحدت نظری و سازمانی حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران. همان طور كه در مقاله پيش گفته طرح شد، ”راه توده“ وحدت نظری و سازمانی حزب توده ایران را به آینده نامعلوم محول می کند و جمله ای را که ”علی خدایی“ در ابرازنظری در پاسخ به ”توده ای ها“ نوشته بود، تکرار نموده است: «همه ما به خوبی می دانیم که سرنوشت حزب توده ایران در خارج از کشور تعیین نمی شود»!
اين تز نادرست و خلاف واقع، با تجربه تاريخي حزب توده ايران در تضاد آشكار است. هم در ارتباط با وحدت حزب طبقه كارگر در ايران پس از كودتاي ٢٨ مرداد از طريق بازگشت فرقه دموكرات آذربايجان به عنوان سازمان ايالتي حزب توده ايران به حزب كه تجربه‏اي مثبت در جهت تامين وحدت و يك‏ پارچگي انديشه و عمل حزب توده ايران بود. همچنين نتايج منفي انشعاب فروتن- قاسمي و تبديل جريان‏هاي ضدتوده‏ اي بيرون آمده از آن كه به بازيچه دست ارتجاع خارجي و داخلي تبديل شدند. هدف آنان نيز به انحراف كشانده انقلاب بهمن ٥٧ بود. تجربه‏اي تلخ و سنگين براي سرنوشت انقلاب!
آنچه فرهاد فرجاد به اصطلاح با خرده نمک ریزي ها در اين مصاحبه با رسانه امپرياليستي دنبال می کرد، نه یک بررسی مسئولانه برای یافتن اشتباه های احتمالی حزب توده ایران در این دوران بود، كه به منظور آموزش از آن ها عملي شد، بلكه وظيفه‏اي بود برای نشان دادن پایبندی دستگاه تبلیغاتی امپریالیسم انگلیس به ضرورت وجود ”پلورالیسم نظری“ به ويژه در جنبش چپ در ایران. انديشه پسامدرنيستي سرمايه داري دوران افول با هدف ابدي ساختن نظام استثمارگر خود است كه چنين جريان‏هايي را مي تراشد و مي پروراند!
امپریالیسم که به خوبی می‏داند که نمي تواند، در شرایط حذف انقلابی حاکمیت سرمایه داری کنونی در ایران و دیکتاتوری نماینده ولایی- امنیتی آن، مانع فعاليت قانوني حزب توده ايران در ايران باشد، دفاع و پرورش انواع جریان های ”چپ“ از قماش سوسیال دموکرات راست نوع حزب کارگر انگلستان و یا آلمان را به وظیفه روز دستگاه های تبلیغاتی امپریالیستی تبديل نموده است. هدف، القای امكان ابدی ساختن نظام سرمایه‏داری است که قرار است با تئوري ”مهندسي اجتماعي“ كارل پوپر، به حک و اصلاح ابدي ناهنجاري ها در صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري دوران افول بپردازد و اين نظام را گويا ابدي سازد.

اين وظيفه‏اي است كه سوسيال دموكرات سازشكار و تجديدنظرطلب ”برنشتيني“ از اواسط دهه نود قرن نوزدهم تاريخ اروپايي كمر همت بر آن بست و با تائيد بودجه جنگ جهاني اول براي امپرياليسم آلمان در سال ١٩١٣ به سياست رسمي مرتداني از قماش ”كائوتسكي“ و ديگران در اين حزب تبديل نمود. امري كه به انشعاب در جنبش انقلابي كارگري منجر شد.
در موضع ”اصلاح‏گرايانه“ مورد نظر اين جريان انحرافي از سوسياليسم علمي، اصلاح، ”هدف” و نه ”وسیله“ تغيير شرايط در جامعه و سرنگوني نظام سرمايه داري اعلام شده است. حزب توده ايران با چنين موضعي سرسازگاري ندارد و براي مبارزه جدي و پيگير با اين جريان‏ها از آمادگي فرهنگي و تجربي غني كه ريشه در ٧٠ سال مبارزه دموكراتيك- سوسياليستي آن دارد، برخوردار است.
ده‏ها دانشمند توده‏ اي را دشمن طبقاتي خارجي و داخلي از ما گرفت، اما هيچ‏گاه قادر نخواهد شد، آموزش‏ها و آموخته‏هاي توده‏اي ها را از حزب توده ‏ها بازپس گيرد. اين سرمايه معنوي علمي- فرهنگي ما و كليت طبقه كارگر و متحدان آن است و خواهد بود.

پس از نگارش:
توده‏ اي ستيزي كنوني در عين حال همراه است با ”لانسه“ كردن روزافزون رضا پهلوي به عنوان گويا شخصيتي ”دموكرات“ توسط رسانه‏هاي امپرياليستي كه به اميد جاانداختن او به عنوان ”رهبر آينده“ عملي مي گردد. او اخيراً در مصاحبه‏اي خواستار تصميم مردم ميهن ما براي بازگشت سلطنت به ايران شد. اگرچه اين اميد او كودكانه ‏تر از آن است كه بتواند به واقعيت تبديل گردد، در عين حال هشداري نيز مي باشد براي آنكه جنبش انقلابي كنوني مردم ميهن ما با خطرهاي ممكن، برخورد واقع بينانه‏ اي از خود نشان دهد.
مردم ميهن ما كه نظام سلطنتي را به گورستان تاريخ سپرده‏اند، پاسخ شايسته نيز به آناني خواهند داد كه خواستار ايجاد شدن ”منطقه پرواز ممنوع“ در ايران توسط متجاوزگران امپرياليستي هستند، تا گويا ”حقوق بشر آمريكايي“ را به ايران صادر كنند!
رضا پهلوي كه در همان مصاحبه با صداي آمريكا اعلام داشت كه خانواده او ”تنها“ ٦٥ ميليون دلار در زمان فرار از ايران در بهمن ٥٧ خارج نموده است، لطفاَ ارقامي را كه پيش از اين تاريخ نيز از ثروت‏هاي مردم دزديده بودند، اعلام دارد. آيا اين ارقام نجومي كه به حساب امروز نه به ميليون، كه به ميلياردها سرميزند، از درآمد ”حقوق و مواجب“ شاهي به دست آمده‏اند؟