بحثى‏‏‏‏‏‏ ميان توده‏اى‏‏‏‏‏‏ها (دو): تضاد اصلى‏‏‏‏‏‏، تضاد خلق با امپرياليسم!؟ حذف اصل ”ولايت فقيه“ از قانون اساسى‏‏‏‏‏‏، چپ‏روى‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏ است؟ برخورد به مواضع انحرافى‏‏‏‏‏‏ در جنبش و مساله امنيتى‏‏‏‏‏‏!

مقاله شماره ٤/١٣٩٠ (١٠ خرداد) بخش دوم (قسمت دوم)

واژه راهنما: از وحدت نظرى‏‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏‏ حزب توده ايران در برابر برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ و جهانى‏‏‏‏ پاسدارى‏‏‏‏ كنيم و پاسخى‏‏‏‏

هشت- فعاليت تبليغى‏‏‏‏ و ترويجى‏‏‏‏ متناسب

با تشخيص “كيفيت” مرحله رشد اجتماعى‏‏‏‏، كار تبليغى‏‏‏‏ و ترويجى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر نسبت به حاكميت تغيير مى‏‏‏‏كند.

در دوران پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن ٥٧، سياست “اتحاد و انتقاد”، شيوه فعاليت تبليغى‏‏‏ و ترويجى‏‏‏‏- روشنگرانه حزب توده ايران را تشكيل مى‏‏‏‏داد. اتخاد چنين خط‏مشى‏‏‏ سياستى‏‏‏‏ توسط حزب طبقه كارگر در شرايط كنونى‏‏‏‏ به سخره گرفتن طبقه كارگر مى‏‏‏‏بوده است! براى‏‏‏‏ نمونه، مضمون پرسش و پاسخ نورالدين كيانورى‏‏‏‏ به مناسبت تظاهرات اول ماه مه ١٣٦١، بيان سياست “اتحاد و انتقاد” حزب توده ايران براى‏‏‏‏ آن دوران و در شرايطى‏‏‏‏ است كه امكان «دموكراتيك‏تر كردن» شرايط وجود داشت. تحقق يافتن اين امكان وابسته به عنصرهاى‏‏‏‏ متفاوتى‏‏‏‏ بود. تناسب قوا در نبرد طبقاتى‏‏‏‏، در “نبرد كه بر كه”، نامى‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏ نبرد طبقاتى‏‏‏‏ درآن دوران انتخاب شده بود، نهايتاً رشد و يا نابودى‏‏‏‏ اين امكان را رقم مى‏‏‏‏زد و زد. اين امكان اكنون نابود شده است و ديگر وجود ندارد و لذا بايد سياست تبليغى‏‏‏‏ و ترويجى‏‏‏‏ حزب توده ايران، ازجمله در برابر متحدان لحظه، متحدان دور و نزديك تغيير يابد.

در شرايط كنونى‏‏‏‏ مضمون پرسش و پاسخ كيانورى‏‏‏‏ در سال ١٣٦١، اعلام جرم است عليه نظام حاكم سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ كه با پيروزى‏‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏ “راستگرا” در “نبرد كه بر كه” آن دوران، كارگران را دوباره مجبور ساخته است در خفا، «تنها در زندان‏ها و بازداشتگاه‏ها و يا در خانه‏ها» روز مبارزه خود را براى‏‏‏‏ «خواست‏هاى‏‏‏‏ صنفى‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ بهبود شرايط زندگيش، چه به صورت خواست‏هاى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ مبارزه عليه جنگ‏افروزان و به خاطر صلح، براى‏‏‏‏ عدالت اجتماعى‏‏‏‏ و ريشه‏كن كردن غارت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ …»، برگزار كند  كه او‏‏ در «تاريخچه‏اى‏‏‏‏ از اول ماه مه» در پرسش و پاسخ خود برمى‏‏‏‏شمرد!

پايان بخشيدن به امكان تغييرات تدريجى‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏‏ توسط حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ در شكل “ولايى‏‏‏‏” آن، با هدف حفظ و تحميل شرايط غارت خود بر مردم، بر طبقه كارگر و ديگر نيروهاى‏ ميهن‏دوست عملى‏‏ شده است. در شرايط كنونى‏‏‏‏، برپايه اعمال خشن و فاشيست‏مآبانه “نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا” توسط حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در ايران كه با موضع‏‏‏ نژادپرستانهِ “طبقات فرادست” نسبت به “طبقات فرودست” اعمال مى‏‏‏‏گردد، حاكميتى‏‏‏‏ كه به “متحد طبيعى‏‏‏‏” و داراى‏‏‏‏ منافع مشترك با امپرياليسم در اجراى‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ تبديل شده است، تحقق يافتن خواست‏هاى‏‏‏‏ صنفى‏‏‏‏- دموكراتيك طبقه كارگر نيز به جز با تغييرات سياسى‏‏‏‏، جز با تحقق يافتن يك انقلاب اجتماعى‏‏‏‏ ممكن نمى‏‏‏‏باشد.

از اين روى‏‏‏‏ نيز مى‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏ شيوه تبليغى‏‏‏‏ و ترويجى‏‏‏‏ حزب توده ايران، حتى‏‏‏‏ در برابر متحدان واقعى‏‏‏‏ خود در “جنبش سبز” نيز متناسب با اين شرايط تنظيم و به مورد اجرا گذاشته شود. بر پايه اين استدلال است كه نادرستى‏‏‏‏ هول‏انگيز پناه بردن به به‏اصطلاح “استدلال” «ثبات اجتماعى‏‏‏‏» مورد نظر ارتجاع، قابل شناخت و درك مى‏‏‏‏شود.

حزب مى‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏ توهمات موجود در نزد متحدان تاريخى‏‏‏‏- طبيعى‏‏‏‏ و همچنين گذراى‏‏‏‏ صادق خود ازجمله در “جنبش سبز” را درباره برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏، درباره امكان دريافت “كمك” از امپرياليسم و رسانه‏هاى‏‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏‏ آن و … ، بدون هر ملاحظه اپورتونيستى‏‏‏‏ شكافته، نادرستى‏‏‏‏ آن را با زبانى‏‏ مناسب، متناسب و متواضع نشان داده و با قاطعيت، شفافيت و به‏طور موشكافانه مستدل سازد. اين پيكار روشنگرانه، توضيحى‏‏‏‏- ترويجى‏‏‏‏ و انتقادى‏‏‏‏ بايستى‏‏‏‏ از صراحت بيان و برّايى‏‏‏‏ قاطع استدلال برخودار باشد. اين شيوه تبليغى‏‏‏‏ و ترويجى‏‏‏‏ بايد بكوشد مرز ميان “جنبش سبز” مردمى‏‏‏‏ و جريان‏هاى‏‏‏‏ رنگ سبز به خود گرفته و به قول ميرحسين موسوى‏‏‏‏ “موج‏سوران” در اپوزيسيون راست و سلطنت‏طلب و جمهورى‏‏‏‏خواه مدافع امپرياليسم و سرمايه‏دارى‏‏‏‏ و ديگر طيف‏هاى‏‏‏‏ اين‏چنانى‏‏‏‏ را نشان دهد و از آن برحذر دارد، بايستى‏‏‏‏ افشاگرى‏‏‏‏ عليه امپرياليسم و ارتجاع داخلى‏‏‏‏، آمران و مجريان برنامه اقتصادى‏‏‏‏ نواستعمارى‏‏‏‏ نوليبراليسم را تشديد كرده و تضاد منافع خلق‏هاى‏‏‏‏ ما را با آن برجسته و بدون ابهام نشان دهد و … تا به ادعاى‏‏‏‏ خود در باره داشتن موضعى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ پايبند بماند و گرفتار توهمات سوسيال دموكرات نشود.

هم “راه‏توده” على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏ كه همانند اپوزيسيون “راست” داخل و خارج از كشور مبارزه براى‏‏‏‏ “آزادى‏‏‏‏” را تنها آماج مبارزات كنونى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نماياند و هم “عدالت” كه براى‏‏‏‏ احمدى‏‏‏‏نژاد پستان به تنور مى‏‏‏‏چسباند، و همه آن تصوراتى‏‏‏‏ كه وحدت مبارزه براى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏‏، براى‏‏‏‏ تغيير روبنا و زيربناى‏‏‏‏ حاكم بر ايران را نفى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند، دچار همين توهمات سوسيال دموكرات و پوزيتيويستى‏‏‏‏ هستند. اولى‏‏‏‏ از راست، دومى‏‏‏‏ از “چپ”!

نـه- بحران همه‏جانبه و تغييرات انقلابى‏‏ در پيش

نامه مردم در مقاله “تشديد درگيرى‏‏‏‏ و جناح‏هاى‏‏‏‏ اصول‏گرا و جنبش مردمى‏‏‏‏ مبارزه با ديكتاتورى‏‏‏‏” (شماره ٨٦٥، ٥ ارديبهشت ٩٠ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1362) به درستى‏‏‏‏ بحران حاكم بر حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافياي را «بحرانى‏‏‏‏ همه جانبه» ارزيابى‏‏‏‏ كرده و آن را شامل «بحران ارزش‏هاى‏‏‏‏ دينى‏‏‏‏ و ايدئولوژيك» نيز مى‏‏‏‏داند. در آن‏جا چنين آمده است: «بحرانى‏‏‏‏ كه در سال‏هاى‏‏‏‏ اخير رژيم ولايت فقيه را فراگرفته است، مى‏‏‏‏توان بحرانى‏‏‏‏ همه جانبه به حساب آورد. عدم توانايى‏‏‏‏ رژيم به شكست دادن جنبش مردمى‏‏‏‏، تعميق بحران اقتصادى‏‏‏‏، فساد ساختارى‏‏‏‏ به همراه بحران ارزش‏هاى‏‏‏‏ دينى‏‏‏‏ و ايدئولوژيك، از مزمن‏ترين و مرگبارترين مسئله‏هايى‏‏‏‏‏اند كه كل رژيم را به چند پارگى‏‏‏‏ كشانده است.»

شرايط برشمرده شده در مقاله نامه مردم كه اكنون بر جامعه ايرانى‏‏ حاكم است، نشان مى‏‏‏‏دهد كه به مرحله رشد تدريجى‏‏‏‏ و “اصلاحى‏‏‏‏” جامعه به خواست و توسط ارتجاع سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم پايان داده شده است. از اين روى‏‏، آماج مبارزه حزب طبقه كارگر، حزب توده ايران ديگر نمى‏‏‏‏تواند جهت ايجاد ساختن «محتمل‏ترين» امكان به مفهوم «دموكراتيك‏تر كردن فاكتور» ولايت فقيه باشد، بلكه حزب توده ايران بايد گـذار از شرايط حاكم را موضوع تبليغات و كار ترويجى‏‏‏‏ خود قرار داده و ضرورت پايبندى‏‏‏‏ به آن را مستند سازد.

اين استدلال بايد در برابر همه لايه‏ها و طبقات اجتماعى‏‏‏‏ مطرح‏‏ گشته و آن‏ها را با بيان متناسب مورد خطاب قرار دهد. به طريق اولى‏‏‏، ‏فعاليت تبليغى‏‏- ترويجى‏‏ حزب توده ايران مى‏‏كوشد با مخاطب قرار دادن‏‏ طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان شهر و روستا، معلمان، جوانان، زنان و مردان ميهن دوست به ‏عنوان مخاطبان اصلى‏‏‏‏ فعاليت روشنگرانه خود و متناسب با شرايط فرهنگى‏‏‏‏ آنان، ضرورت حذف انقلابى‏‏ اصل “ولايت فقيه” را از قانون اساسى‏‏، درعين حفـظ اصل‏هاى‏‏ دموكراتيك “حقوق ملت” و ساختار‏ اقتصادى‏ دموكراتيك‏‏‏ مستدل سازد. حذف همه اصل‏هاى‏‏ ارتجاعى‏‏ و تدقيق و تكميل كردن اصل‏هاى‏‏ ترقى‏‏خواهانه از جمله در ارتباط با حقوق طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان شهرى‏‏ و روستايى‏‏، حل نهايى‏‏ و انقلابى‏‏ مساله ارضى‏‏، حفظ حقوق خلق‏هاى‏‏ سرزمين كثيرالملله ايران، حق تساوى‏‏ بانوان با مردان در همه عرصه‏هاى‏‏ هستى‏‏ اجتماعى‏‏، حق برخوردارى‏‏ جوانان از امكان تحصيل و آموزش و اشتغال و … مضمون و آماج‏هاى‏‏ فعاليت تبليغى‏‏ و ترويجى‏‏ حزب طبقه كارگر ايران را تشكيل مى‏‏دهند.

تفاوت ماهوى‏‏ اين خواست‏ها با برنامه «رفراندم براى‏‏ قانون اساسى‏‏ جديد» كه ارتجاع جهانى‏‏ و اپوزيسيون راست و “چپ”، سلطنت‏طلب تا جمهوى‏‏خواه در اپوزيسيون خارج و داخل كشور مطرح مى‏‏سازند و حذف اصل “ولايت فقيه” نيز در سرلوحه آن قرار دارد، مرز ميان دفاع از آماج‏هاى‏‏ انقلاب ملى‏‏- دموكراتيك بهمن ٥٧ توسط حزب توده ايران و نيروهاى‏‏ ميهن دوست مذهبى‏‏ در برابر كوشش تغيير ليبراليستى‏‏ آن توسط اپوزيسيون راست و “چپ” پيش گفته مى‏‏باشد.

آيا «بحران همه‏جانبه» و به‏ويژه «بحران ايدئولوژيك» از زمينه عينى‏‏‏‏ و واقعى‏‏‏‏ برخودار است و يا مقاله نامه مردم ذهن‏ و اراده‏گرايانه چنين ارزيابى‏‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏‏سازد؟ با يك نمونه از حوادث اين روزها در ايران كه در رسانه‏ها مطرح شد، ريشه عينى‏‏‏‏ استدلال و درستى‏‏‏‏ ارزيابى‏ نامه مردم را مورد بررسى‏‏‏‏ قرار دهيم.

عنوان خبر چنين است: “نخستين حكم قصاص اسيدپاشى‏‏‏‏ در ايران اجرا مى‏‏‏‏شود”!

در آغاز بايد برجسته نمود كه هدف اين بررسى‏‏‏‏ نشان دادن قباحت اين حكم و يا حكم سنگسار نيست كه وقت و بى‏‏‏وقت به موضوع خبر در رسانه‏ها تبديل مى‏‏‏شود. هدف نشان دادن غيرتاريخى‏‏‏‏ و عتيقه‏اى‏‏‏‏ بودن چنين احكام و نشان دادن فقدان تاثير اجتماعى‏‏‏‏- تربيتى‏‏‏‏- فرهنگى‏‏‏‏ آن‏ها است. نشان دادن اين وجه از شرايط حاكم بر بخش پراهميت قوه‏‏ قضايه در كشور است كه مبارزه با آن، مبارزه‏اى‏‏‏‏ فرهنگى‏‏‏‏ و ايدئولوژيك مى‏‏‏‏باشد. نبردى‏‏‏‏ ظريف و پراهميت براى‏‏‏‏ مبارزه با برداشت‏ها و سنتى‏‏‏‏ كه پايه و اساس خرافات و باورهايى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهد كه مورد سوءاستفاده حاكميت ولايى‏‏‏‏” قرار دارد و در اشكال “چاه چمران”، “جن و پرى‏‏‏‏” و … بروز مى‏‏كند و اين روزها به‏مثابه «بحران مذهبى‏‏ و ايدئولوژيك» از بازارى‏‏‏‏ گرم در اختلاف‏ها ميان لايه‏هاى‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ برخوردار است!

ارايه ارزيابى‏ علمى‏ ماترياليسم تاريخى‏ از تاريخ است كه بى‏پايه و اساس بودن انديشه ايدئولوژيك حاكم بر رژيم “ولايى‏” و تهى‏ بودن آن را از حقيقت تاريخى‏ نشان مى‏دهد! هيچ نيروى‏ اجتماعى‏ ديگر قادر به انجام اين وظيفه ميهنى‏ و انسان‏دوستانه در شرايط كنونى‏ نيست. خالى‏ گذاشتن اين صحنه از نبرد اجتماعى‏، از نبرد طبقاتى‏ كه اجباراً در شرايط سخت و نامتناسب توازن قوا بايد انجام شود، مبارزه‏اى‏ ضرورى‏ و اجتناب‏ناپذير است. اين دين انديشه ماركسيستى‏- توده‏اى‏ نه تنها به مردم ميهن ما مى‏باشد كه در چنگال انديشه خرافاتى‏ حاكم در اين رژيم گرفتارند، بلكه تعظيمى‏ معنوى‏ نيز به آموزگاران دانشمند توده‏اى‏ است كه قربانيان مظلوم و مبارزه‏جوى‏ ارتجاع حال “ولايى‏” و گذشته سلطنتى‏- ساواكى‏ مى‏باشند.

گونه انسان مدرن متفكر و برخاسته از طبيت ماقبل انسانى‏، در مرحله‏اى‏‏‏‏ از رشد تعداد افراد خانواده‏ و خوانوارها، و به منظور‏‏‏ دست‏يابى‏‏‏‏ به خوراك و پوشاك، تقسيم شد. دودمان و قبيله‏هاى‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏ پديد آمدند. تامين نيازها، به جدايى‏‏‏ و كوچ به نقاط دور دست و ايجاد فاصله ميان آن‏ها انجاميد.

ضرورت تاريخى‏ جدا شدن خانوارها با دو تضاد روبرو بود.

يكـى‏‏‏‏ ضرورت آميزش ميان افراد خانوارهاى‏‏‏‏ مختلف، تا سلامتى‏‏‏‏ افراد در طول زمان در اثر آميزش درون خانواده‏اى‏‏ به خطر نيفتد و باعث برافتادن “نسل” و خانواده نشود. اين ضرورت علت ديدارها و جشن‏ها و … و همچنين ايجاد شدن سنت آميزش و “ازدواج از خارج” Exogamie در گروه‏هاى‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏ در دوران بدوى‏‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏‏‏ شد. “زن دادن” به مردانى‏‏‏‏ كه در سفر به خانواده‏هاى‏‏‏‏ بيگانه وارد مى‏‏‏‏شدند، سنت قديمى‏ شناخته شده نزد اقوام مختلف در سراسر جهان مى‏‏باشد. نمونه زناشويى‏‏‏‏ رستم و تهمينه (مادر سهراب)، دختر پادشاه سمنگان، رسمى‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏ از اين ضرورت تاريخى‏ بوده و بيان ديالكتيك حفظ شرايط تداوم حيات انسان است. زنده‏ياد جوانشير در “حماسه داد، بحثى‏ در محتواى‏ سياسى‏ شاهنامه”، در ارتباط با رستم و تهمينه، ازدواج با مرد «بيگانه» (رستم) را در پژوهش برجسته و بى‏همتاى‏ خود، با اين جمله برمى‏شمرد: «- مردى‏ كه بيگانه در شهر اوست -».

ازدواج از خارج براى‏ حل تضاد پيش گفته تاريخى‏، از زاويه ديگرى‏ نيز در طول تاريخ به ثبت رسيده است. جوانشير همانجا (فصل نهم، “زن و عشق در شاهنامه ص ٢٩٩-٣٢٨) اين جنبه را نيز در شاهنامه برجسته مى‏سازد. او در اين رابطه ميان عشق پهلوانان و شاهان تفاوت قايل مى‏شود و براى‏ هر كدام سرشتى‏ متفاوت را به كمك اشعار فردوسى‏ به اثبات مى‏رساند. باوجود اين تفاوت، مى‏توان نقش مشترك اين آميزش و “ازدواج”ها را براى‏ حل تضاد منافع ميان قبيله‏ها و خانواده‏ها دريافت. در شاهنامه، همان‏طور كه جوانشير نشان مى‏دهد، نقش “كاسبكارانه” ازدواج ميان شاهان كه با زايش شاهان سيه‏كار همراه بوده است، در مقايسه قرار دارد با ازدواج “عاشقانه” ميان پهلوانان و زنان «سرافراز»ى‏ كه «خورشيد را از چرخ چهارم» به زير مى‏كشند و ميوه عشقشان رستم‏ و سهراب است. جوانشير اين نگرش فردوسى‏ را به دو نوع ازدواج، به درستى‏ ناشى‏ از موضع سياسى‏ و دادخواهانه فردوسى‏ مى‏داند.

داستان زال و رودابه، رستم و تهمينه در شاهنامه كه ميان منافع متضاد قبايل پل ميزنند، داراى‏ نمونه‏هايى‏ نزد خلق‏هاى‏ ديگر نيز مى‏باشد. ويليام شكسپير، دراماتور و بازيگر تاتر انگليسى‏ (١٦١٦-١٥٦٤) با آفرينش “رومئو و ژوليا” و لئونارد برنشتين، موسيقى‏دان معاصر (١٩١٨-١٩٩٠) با آفرينش “داستان ساحل غربى‏” نمونه‏هايى‏ ديگر از نقش آميزش و ازدواج‏هاى‏ عاشقانه براى‏ غلبه بر تضاد منافع خانواده‏ها و گروه‏هاى‏ انسانى‏ ارايه مى‏دهند.

“قصاص” نيز از تضاد ضرورت تاريخى‏‏‏‏ حفظ شرايط تداوم “نسل” برخوردار بود.

محدوديت منابع خوراكى‏‏‏‏، تضاد بر سر اين منابع را به‏وجود مى‏‏‏‏آورد. اين تضاد ميان انسان‏ها به‏ويژه پس از ازدياد نسبى‏‏‏‏ تعداد افراد خانوارها و سپس دودمان و قبيله‏ها و ايجاد شدن ضرورت كوچ آن‏ها به مناطق دورتر تشديد شد. برخوردها بر سر تضاد منافع بر سر منابع تغذيه افراد دودمان كه در اين دوران در كنار جمع‏آورى‏‏‏‏ ميوه درختان جنگلى‏‏، به‏طور عمده از شكار حيوانات تشكيل مى‏‏‏‏شد، بالا گرفت. با رشد ابزار توليد كه به طور عمده وسايل شكار حيوانات بود، دوران مادرشاهى‏‏‏‏ پايان يافت. دوران پدرشاهى‏‏‏‏ با برقرارى‏‏ وراثت در خط مردان به‏وجود آمد و تحكيم شد.

حل تضاد ناشى‏‏‏‏ از ضرورت ازدواج از خارج از خانواده، در ديدارها و جشن‏ها و همچنين از طريق “دزدى‏‏‏‏” دختران عملى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏گشت كه شكل قهرآميز حل اين تضاد را تشكيل مى‏‏‏‏داد. حل تضاد درباره منابع تغذيه نيز كه در خانوارها و دودمان‏ها در آغاز مسالمت‏آميز و از طريق حكميت “ريش‏سفيدان” حل مى‏‏‏‏شد، در درون دودمان‏هاى‏‏‏‏ پرجمعيت و بزرگ‏تر و به‏ويژه ميان قبايل متفاوت همسايه، با برخوردهاى‏‏‏‏ دشمنانه و سركوب و كشتار و “نسل‏كشى‏‏”ها همراه شد.

اين برخوردها براى‏‏‏‏ حل تضاد درباره منابع و سرزمين، مى‏‏‏‏توانست به دو صورت عملى‏‏‏‏ گردد. برانداختن “نسل” خانوارها و دودمان‏ها و يا يافتن “راه حلى‏‏‏‏” مسالمت‏آميز و كم‏وبيش منصفانه. شكل “منصفانه” حل اين تضاد به‏ويژه در خانوارها و دودمان‏ها و قبايل همسايه و چه بسا با ريشه مشترك، توافق بر سر راه‏حل “قصاص” بود.

شيوه برانداختن “نسل” به منظور تصاحب منابع طبيعى‏‏ در اختيار قبيله شكست خورده، عمدتاً شيوه متداول در پيش از دوران برده‏دارى‏‏ كهن مى‏‏باشد. اين شيوه ناشى‏‏ از نازل بودن رشد نيروهاى‏‏ مولده براى‏‏ حفظ امكان تداوم حيات “نسل” خودى‏‏، از ضرورت تاريخى‏‏ برخودار بوده است.

با رشد نيروهاى‏‏ مولده و از اين طريق به وجود آمدن شرايط استثمار نيروى‏‏ كار برده، ضرورت تاريخى‏ “نسل”كشى‏‏ براى‏‏ ادامه حيات از بين رفت. شيوه‏هاى‏‏ “مغولان” نمى‏‏توانست در طول زمان به سود آن‏ها باشد. لذا براى‏‏ برخورد سبعانه اين‏چنانى‏‏، بايد به ريشه انتقام‏جويى‏‏، “خونخواهى‏‏”، برترى‏‏جويى‏‏ نژادپرستانه انديشيد كه شكل مدرن آن تقسيم جامعه به “خودى‏‏”، لايه‏هاى‏‏ “برتر- فرادست” و “غيرخودى‏‏” يا لايه‏هاى‏‏ “فرودست” مى‏‏باشد كه ازجمله انديشه حاكم نزد مدافعان “ولايت فقيه” را تشكيل مى‏‏دهد. “دهانش را ببنديد، تلفن‏هايش را قطع كنيد، اينترنت را ازش بگيرد، در تاريكى‏‏ در خانه‏اش زندانيش كنيد!!” كه جنتى‏‏ از بلندگوى‏‏ نماز جمعه تهران عليه موسوى‏‏ها و كروبى‏‏ها نعره كشيد، چنين نمونه‏هايى‏‏ از انديشه “مغول”گونه نژادپرستانه مدرن مى‏‏باشد. «خش و خاشاك” (احمدى‏‏نژاد) و يا «گوچى‏‏پوشان» (“عدالت”) ناميدن تظاهركنندگان عليه توطئه كودتايى‏‏ انتخاباتى‏‏ سال ١٣٨٨ نيز از همين ريشه نژادپرستانه سيرآب مى‏‏شود!

صحبت از آن بود كه رشد نيروهاى‏‏ مولده در طول تاريخ شرايط استثمار برده‏دارى‏‏ را به وجود آورد.

ديگر ممكن بود كه برده را زنده گذاشت و با بخور و نميرى‏‏ تا مرز مرگ مورد استثمار قرار داد. شيوه توليد برده‏دارى‏‏ بر پايه رشد نيروهاى‏‏ مولده در جهان پديدار شد. برانداختن “نسل”، ديگر با “منطق” اين شيوه توليد استثمارگرانه هماهنگ نبود. “ژوزپه وردى‏‏”، آهنگ‏ساز مشهور ايتاليايى‏‏ قرن هجدهم تاريخ اروپايى‏‏ در اپراى‏‏ معروف “آيدا”، اين گذار را نشان مى‏‏دهد و به خواست سردار پيروز شده مصرى‏‏ بر مردم حبشه، نسل‏كشى‏‏ در مورد قبيله شكست‏خورده در جنگ و به اسارت افتاده، برخلاف خواست مذهب حاكم، به مورد اجرا گذاشته نمى‏‏شود.

از ديدگاه رشد نيروهاى‏ مولده، اكنون زمان يافتن “راه‏حلى‏‏” ديگر براى‏‏ محدود ساختن نابودى‏‏ افراد از قبيله ديگر و يا از قبيله خودى‏‏ به‏وجود آمده بود كه در صورت بروز اختلاف‏ها، بتواند براى‏‏ حل مشكل به كار گرفته شود. “قصاص” كه پيش‏تر براى‏ نمونه در خانوارها و قبيله نيز به اشكال متفاوت وجود داشت و از طريق حكم “ريش‏سفيدان” عملى‏ مى‏شد، چنين ابزارى‏‏ است كه به سطح يك “قانون” ارتقا يافت. براى‏ نمونه در صورت قتل غيرعمد، افرادى‏ از قبيله مقتول حق داشتند از فاصله معينى‏ به سوى‏ او كه بايد در مكانى‏ مى‏ايستاد، نيزه پرتاب كنند. او حق داشت با حركت خود از مسير نيزه كنار برود. اگر تعداد از پيش روشن نيزه‏ها به او اصابت نمى‏كرد، “خونخواهى‏” فيصله مى‏يافت.

دومينيكو لورزودو، ماركسيست ايتاليايى‏‏، در اثر خود تحت عنوان “آزادى‏‏ به‏مثابه حق ويژه، بررسى‏ تاريخى‏‏ از ديدگاه افشاى‏‏ ليبراليسم” (انتشارات PapyRossa Köln 2010)، اجراى‏‏ حكم “قصاص” در دوران برده‏دارى‏‏ مدرن قرون اخير را به كمك اسناد بسيارى‏‏ نشان مى‏دهد. “قصاص” در خدمت  “ليبراليسم اروپايى‏‏”! او نمونه‏هاى‏‏ مشخصى‏ را در انگلستان و ديگر كشورهاى‏‏ اروپايى‏‏ در قرون شانزده تا هيجده و در ايالت متحد آمريكا تا قرن نوزدهم برمى‏شمرد. در آمريكا خواست «آزادى‏‏خواهى‏‏ توسط‏ برده‏داران سفيد‏پوست» در برابر «كشور مادر، انگلستان»، به‏مثابه «حق‏ويژه» برده‏دارانى‏ مطرح مى‏شود كه همزمان خواستار برخوردارى‏‏ از “حق” صاحب اختيار بودن خود نسبت به برده‏هايى‏‏ بودند كه با پول از برده‏فروشنان انگليسى‏ خريده بودند و در «مالكيت» خود داشتند. آن‏ها حتى‏ حق قتل برده‏ها خود را با اين به‏اصطلاح استدلال “مستدل” مى‏‏ساختند، زيرا كه برده‏دار «مالك برده است». به نظر فيلسوف انگليسى‏‏ و مدافع ليبراليسم بورژوايى‏‏ جون لوكه (١٧٠٤-١٦٣٢) در ابراز نظرى‏‏ عليه لغو برده‏دارى‏‏، مقدس بودن «مالكيت» اين حق را مستدل مى‏سازد! او مى‏‏گويد: «قدرت سياسى‏‏ به ديكتاتورى‏‏ و از اين طريق به نيروى‏‏ سركوب تبديل مى‏‏شود، زمانى‏‏ كه مالكيت خصوصى‏‏ (طبقات حاكم) را مورد پرسش قرار دهد و بخواهد آن را لغو كند …» (همانجا ص ١٥٧).

(مطالعه كتاب فيلسوف ماركسيت ايتاليايى‏‏، لوزوردو را بايد به علاقه‏مندانى‏‏ قوياً توصيه كرد كه خواستار آشنا شدن با تاريخ سياه ليبراليسم بورژوايى‏‏ هستند كه امروزه نيز مى‏‏خواهد برنامه انقياد برده‏وار انسان را در جوامع سرمايه‏دارى‏‏ با شكل نوليبرال “خصوصى‏‏سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” و در پس ظاهر “حقوق‏بشر” آمريكايى‏‏ حاكم سازد.)

بازگرديم به بررسى‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏ “قصاص”. هدف براى‏ محدود ساختن صدمه به خانوار و دودمان پيش از برقرارى‏‏ دوران برده‏دارى‏‏، در عين حال پاسخى‏‏ برپايه ضرورت شرايط تاريخى‏ ناشى‏ از نازل بودن سطح رشد نيروهاى‏ مولده بود. براى‏ نمونه در‏ دوران قبيله‏اى‏‏ تاريخ بشرى‏‏، نياز به “خونخواهى‏‏‏‏” نيز از همين منطق پيروى‏ مى‏كرد. زيرا هر فردى‏‏‏‏ كه كشته مى‏‏‏‏شد، از نيرو و توان ادامه حيان خانواده- خانوار و دودمان كاسته مى‏‏‏‏شد. اگر در برخورد و يا اقدام‏هاى‏‏‏‏ دشمنانه، فردى‏‏‏‏ عليل مى‏‏‏‏شد، مشكلى‏‏‏‏ دو گانه بوجود مى‏‏‏‏آمد. در حالى‏‏‏‏ كه فرد عليل ديگر قادر نبود در شكار و جمع‏آورى‏‏‏‏ ميوه و يا دفع خطر حمله جانوران نقش ايفا كند، مى‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏ از طرف خانواده و دودمان تغذيه نيز مى‏‏‏‏شد. اين به برترى‏‏‏‏ و تفوق خانواده متخاصم در استفاده از منابع مى‏‏‏‏انجاميد كه همراه بود با تشديد ضعف خانواده كشته و يا عليل داده. پس ضرورى‏‏‏‏ بود براى‏‏‏‏ “خونخواهى‏‏‏‏”، فردى‏‏‏‏ از خانواده متخاصم نيز نابود و يا لااقل عليل شود كه توازن ميان آن‏ها حفظ گردد.

محدود ساختن صدمه و نابودى‏‏‏‏ افراد گونه در يك خانوار و يا نزد دودمان‏ها و قبايل متفاوت نيز از ضرورت تاريخى‏‏ تداوم حيات نسل گونه انسان ناشى‏‏‏‏ و نتيجه مى‏‏‏‏شد. اين يك “خونخواهى‏‏” و “قصاص” ناشى‏ از ضرورت تاريخى‏‏ بود كه ريشه در سطح نازل نيروهاى‏ مولده داشت. انتقال اين منطق به شرايط كنونى‏‏، تنها نشان جهل و نادانى‏‏ است. خواست تحميل انديشه‏اى‏‏ عتيقه‏اى‏‏ را دنبال مى‏كند كه از دوران قبيله‏اى‏‏ رشد جامعه بشرى‏ و با ايدئولوژى‏ غيرعلمى‏ براى‏ ايجاد نظم اجتماعى‏ در زندگى‏ انسان امروزى‏‏ به خدمت گرفته مى‏شود. انتقامى‏ “مغول”گونه است براى‏ تحميل و ‏ توجيه گويا حقانيت  “ولايت فقيه” و نه اقدامى‏ به منظور حفظ نظم اجتماعى‏‏! به وجود آمدن اين سنت و “قانون” نه ارتباطى‏‏‏‏ به مذهب اسلام و نه با گويا قداست ايدئولوژى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ مذهبى‏‏‏‏ ديگر پيش از آن دارد.

نادرستى‏‏‏‏ حفظ چنين “قوانينى‏‏‏‏” با درك ريشه علل به وجود آمدن آن‏ها براى‏‏‏‏ انسان مدرن و متفكر قابل شناخت است و بر ضرورت روشنگرى‏‏‏‏ و افشاگرى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر در همين دوران و عليه برداشت ابزار “ولايت فقيه” در خدمت نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم تصريح و تاكيد دارد. ضرورت نبرد فرهنگى‏‏ وانديشه ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ از اين ريشه انسان‏شناسانه- انسان‏دوستانه و زيباشناسانهِ آنتروپولوژى‏‏ هومانيستى‏‏ ماركسيسم نشئت مى‏‏گيرد و تعطيل بردار نيست!

ضرورت محدود ساختن درجه صدمه به همان عضو صدمه ديده در اين سنت عتيقه‏اى‏‏ كه در حكم بى‏‏‏شرمانه دادگاه در جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ ايران در سال ١٣٩٠ شمسى‏‏‏‏ ذكر شده است، يعنى‏‏ در دوران و زمان رشد جامعه انسانى‏‏ و ارزش‏هاى‏‏ تمدنى‏‏ و والاى‏‏ انسان دوستانه حاكم بر شناخت بشريت ترقى‏‏خواه، تهى‏‏ از هرگونه منطق عقلايى‏‏ و قابل توجيه است و مبارزه با اين انديشه ارتجاعى‏‏ را به امرى‏‏ تعطيل‏ناپذير تبديل مى‏‏سازد. انسان اكنون قادر به درك قوانين بسيارى‏‏‏‏ از “رموز” هستى‏‏‏‏ شده است و علم و دانش انسان مدرن انديشمند homo sapiens sapiens  (نگاه شود به «انسـان»  http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa) از اوج بى‏‏‏‏سابقه برخوردار شده است.

حكم دادگاه در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران توسط «منبع آگاه در اجراى‏‏‏‏ اين حكم قصاص» با جمله زير بيان شده است كه «دقت كافى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود تا ضايعاتى‏‏‏‏ بيش‏تر از آنچه به قربانى‏‏‏‏ وارد شده، نصيب متهم حادثه نشود». چنين برداشت، جز نشانى‏‏‏ از اوج جهل و نادانى‏‏‏‏ در دستگاه قضايى‏‏‏‏ كشور نيست كه با سركوب ددمنشانه و نژادپرستانه مردم و قطع زبان آن‏ها از حلقومشان، مانع روشنگرى‏‏‏‏ و افشاگرى‏‏‏‏ درباره گذشته تاريخى‏‏‏‏ مذموم و عتيقه‏اى‏‏‏‏ اين “قانون” و رژيم “ولايى‏‏‏‏” مدافع آن هستند. وجود و عملكرد “قاضى‏ مرتضوى‏”ها بر پايه چنين شرايط غيرتاريخى‏ عينيت مى‏يابد!

نمونه‏‏ ديگرى‏ كه خبر آن دو روز پيش در رسانه‏ها منتشر شد، شايد كمكى‏‏‏ بيش‏تر براى‏‏‏ درك اين فاجعه تاريخى‏‏‏ فرهنگى‏‏‏- تمدنى‏‏‏ براى‏‏‏ مردم ميهن ما و نسل‏هاى‏‏‏ آينده باشد.

خبر چنين بود: ديـه مرد در ايران به ٩٠ ميليون تومان افزايش يافت! اين تغيير به نظر يك كارشناس از اين روى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ شده بود كه سطح قبلى‏‏‏ ديه مرد، براى‏‏‏ تامين مخارج درمان مصدومين در تصادف‏هاى‏‏‏ رانندگى‏‏‏ كافى‏‏‏ نبود. پرسشى‏‏‏ كه مطرح است، اين پرسش است كه آيا نيمى‏‏‏ از ديه “مرد” براى‏‏‏ مخارج درمان مصدومين “زن” كافى‏‏‏ است؟

اين نمونه نشان مى‏‏‏دهد كه تصورات و برداشت‏هاى‏‏‏ حقوقى‏‏‏ حاكم كه از دوران بردگى‏‏‏ و رشد قبيله‏اى‏‏‏ تاريخ بشرى‏‏‏ به عاريه گرفته شده است، به دوران كنونى‏‏‏ قابل انتقال نيست. بايد عليه طرح مساله به عنوان مساله‏اى‏‏‏ “مذهبى‏‏‏”، آن‏طور كه در رسانه‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از قبيل صداى‏‏ آمريكا، بى‏‏بى‏‏سى‏‏ و ديگران انجام ‏شد، به افشاگرى‏‏ علمى‏‏ برپايه تاريخ‏شناسى‏‏ ماركسيستى‏‏، ماترياليسم تاريخى‏‏، پرداخت. اين وظيفه‏اى‏‏ عاجل است براى‏‏ مبارزه با “طالبانى‏‏تر” شدن هستى‏‏ اجتماعى‏‏ ايران. در اين زمينه، نظر مذهبى‏‏‏ “ولايت فقيه” پاسخگوى‏‏‏ نيازهاى‏‏‏ جامعه نمى‏‏‏باشد. برداشتى‏‏‏ علمى‏‏‏ و مطابق با شرايط كنونى‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ است و نه ارتقاى‏‏‏ توهين‏آميز و برترى‏‏‏جويانه “ديـه” مرد نسبت به زن! “رهبر” و “ولى‏ فقيه” نمى‏تواند نابودى‏ حقوق زنان را در جامعه با «گل» بودن مقام زن در خانواده توجيه كرده و عدم تساوى‏ توهين‏آميز حقوق زنان با مردان را به انسان القا كند.

ماركس و انگلس در “خانواده مقدس” «درجه تساوى‏‏ حقوق اجتماعى‏‏ براى‏‏ زنان را محك برقرارى‏‏ تساوى‏‏ حقوق در جامعه» در كليت آن اعلام مى‏‏كنند. سوزان بائرمان، دانشمند علوم انفورماتيك در مقاله‏اى‏‏ تحت عنوان “نظام سرمايه‏دارى‏‏ نتوانست پرسش درباره وضع زنان را به دنياى‏‏ فراموش بسپارد” MB 1/11 www. marxistische-blaetter.de) ) با نتيجه‏گيرى‏‏ از سخن پيش گفته ماركس و انگلس مى‏‏نويسد: «رشد تمدن انسانى‏‏ را مى‏‏توان با محك سطح رشد رابطه ميان جنسيت‏ها در جامعه دريافت.» “ديه مرد” را بايد عنوان توهين‏آميز به زنان ايرانى‏‏ اعلام و عليه آن در هر نوشتارى‏‏ اعلام جرم نمود! اين است اين وظيفه روز تبليغى‏‏- ترويجى‏‏- روشناگرانه انديشه ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏!

بر اين پايه است كه بايد با خشنودى‏‏ اظهارات چندى‏‏ پيش ميرحسين موسوى‏‏ را كه پيش از زندانى‏‏ شدن او در ارتباط با “روز زن و مادر” بيان كرده است و اين‏روزها در رسانه‏ها منتشر شده، برجسته ساخت و فرياد زد! او ازجمله در ارتباط با «تفكيك بين مردان و زنان، تفكيك جنسيتى‏‏»، آن را «ريشه تبعيض‏ها» مى‏‏نامد و مى‏‏گويد: «… نمى‏‏توانيم جامعه‏اى‏‏ آزاد و عادلانه داشته باشيم، مگر اينكه مسائل زنان در آن حل شده باشد».

با چنين شناختى‏‏‏‏ از شرايط، وظيفه امروز حزب طبقه كارگر خود را با شفافيت نشان مى‏‏‏‏دهد. “زندگى‏‏‏‏ واقعاً در جريان” (به قول ماركس) نشان مى‏‏‏‏دهد كه امكان حذف اصل “ولايت فقيه” و يا آن‏طور كه حزب توده ايران در سال ١٣٥٨ و پيش از همه‏پرسى‏‏‏‏ درباره قانون اساسى‏‏‏‏ اعلام داشت، مساله حذف “رهبرى‏‏‏‏” در قانون اساسى‏‏‏‏  – «لباسى‏‏‏‏ برازنده بر تن آيت‏اله خمينى‏‏‏‏» – ديگر نمى‏‏‏‏تواند از طريق يك “متمم به قانون اساسى‏‏‏‏” حل گردد، بلكه حل انقلابى‏‏‏‏ خود را مى‏‏‏‏طلبد. تشابه شرايط كنونى‏‏‏‏ با دوران پيش از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن يك به يك نمى‏‏‏‏باشد، اما با تحليل ماترياليست تاريخى‏ شرايط، شباهتى‏‏‏‏ قابل شناخت است!

چنين شناختى‏‏‏ وظيفه افشاگرى‏‏‏‏ و تبليغات حزب طبقه كارگر را روشن مى‏‏‏‏سازد و هم به چگونگى‏‏‏‏ وظيفه او در برابر متحدان بالفعل، بالقوه و همه آن نيرو‏هايى‏‏‏‏ كه از موضع “سلطنت‏طلبى‏‏‏‏” و … به پديده «ثبات» در جامعه مى‏‏‏‏نگرند، پاسخ شايسته تاريخى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏دهد. ثبات اجتماعى‏‏‏‏، بر خلاف تصور مدافعان “ولايت فقيه” و “سلطنت مشروطه” در دوران كنونى‏‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏،‏‏ استوار بر امنيت و آرامش لايه‏ها و طبقات زحمتكش و ميهن‏دوست، استوار بر عدالت اجتماعى‏‏‏ نسبى‏‏‏ و ممكن است. اين برداشت كه گويا بار ثبات اجتماعى‏‏‏‏ بر دوش “خداشاهان” و “شاه‏خدايان” قرار دارد، مدت‏هاست كه توسط توده‏هاى‏‏‏‏ زحمت و انديشه علمى‏‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ به زباله‏دان تاريخ افكنده شده است! نه دميدن دوباره جان به آن، كه مبارزه قاطع و شفاف نظرى‏‏‏- تئوريك- سياسى‏‏‏ و عملى‏‏‏ با آن وظيفه تبليغات و كار پرثمر ترويجى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر و وظيفه ماركسيستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد.

هر شيوه ديگر برخورد به اين معضل فرهنگى‏‏ جامعه ايرانى‏‏ در دوران گذار از سرمايه‏دارى‏‏ به سوسياليسم، موضعى‏‏ پوزيتويستى‏‏ و سوسيال دموكرات بوده و در تضاد آشتى‏‏ناپذير قرار دارد باخواست انسان دوستانهِ انسان‏شناسى‏‏ (آنتروپولوژيستى‏‏) ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ و عليه رشد خرد فرهنگى‏‏- تمدنى‏‏- زيباشناسانهِ فرد انسان (انتولوژيستى‏‏) در انديشه ماركس- انگلس- لنين و ديگر انديشمندان ماركسيست!

يازده- طبقه كارگر از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏كند

نكته پراهميت در اين مبارزه، طرح خواست‏هاى‏‏‏ طبقه كارگر و دفاع مستمر از آن است. بايد به نيروهاى‏‏‏ صادق در “جنبش سبز” به طور مستدل و با زبانى‏‏ متناسب توضيح داد كه چرا خواست‏هاى‏‏‏ طبقه كارگر، همان خواست‏هاى‏‏‏ “مردمى‏‏‏” و “ملى‏‏‏” هستند كه آماج‏هاى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ را تشكيل مى‏‏‏دهند. بايد رابطه ماهوى‏‏‏ ميان خواست طبقه كارگر و منافع كل جامعه را نشان داد و به اثبات رساند. بايد رابطه انسان‏دوستانه- فرهنگى‏‏- تمدنى‏‏- زيباشناسانه خواست‏هاى‏‏ طبقه كارگر را شكافت و نشان داد كه رشد فردى‏‏ و تاريخى‏‏ انسان، تنها با درك ماترياليسم تاريخى‏‏ از هستى‏‏ اجتماعى‏‏ ممكن مى‏‏گردد.

بايد ضرورت حفظ اصل‏هاى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏ و دموكراتيك را براى‏‏‏ آنان مستدل ساخت و نقش آن را در حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ و سياسى‏‏‏ ايران به اثبات رساند. بايد با تكيه به تجربه منفى‏‏‏ سى‏‏‏ سال گذشته نشان داد و مستدل ساخت كه حذف اصل “ولايت فقيه” و  برقرارى‏‏‏ حقوق ملت در قانون اساسى‏‏‏ در خدمت حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏- سياسى‏‏‏ ايران و رشد ترقى‏خواهانه جامعه ايرانى‏ مى‏‏‏باشد. بايد با زبانى‏‏‏ توانا و با استدلالى‏‏‏ موجز و شفاف نشان داد كه فعاليت قانونى‏‏‏- علنى‏‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، عامل ثبات اجتماعى‏‏‏ و ضامنى‏‏‏ موثر در برابر انحراف از آماج انقلاب ملى‏‏‏- دموكراتيك و در خدمت رشد و ترقى‏‏‏ انسان دوستانه و آزادى‏‏‏خواهانه جامعه ايرانى‏‏‏ است!

از اين طريق است كه تحكيم خط‏مشى‏‏‏ علمى‏‏‏- انقلابى‏‏‏ حزب توده ايران، به‏مثابه پيش‏شرط وحدت نظرى‏‏‏ و سازمانى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ جاى‏‏‏ خود را باز مى‏‏‏كند و در تائيد نظر در بحث عمل مى‏‏‏كند كه مى‏‏‏گويد: «همواره رسيدن به يك تحليل و برنامه مستقل و جامع را راه حل واقعى‏‏‏‏ وحدت حزبى‏‏‏‏ دانسته و مى‏‏‏‏دانم.»

در بخش سوم اين نوشتار به بررسى‏‏ امر پراهميت وحدت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران پرداخته خواهد شد.




بحثى‏‏‏‏‏‏ ميان توده‏اى‏‏‏‏‏‏ها (دو): تضاد اصلى‏‏‏‏‏‏، تضاد خلق با امپرياليسم!؟ حذف اصل ”ولايت فقيه“ از قانون اساسى‏‏‏‏‏‏، چپ‏روى‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏ است؟ برخورد به مواضع انحرافى‏‏‏‏‏‏ در جنبش و مساله امنيتى‏‏‏‏‏‏!

مقاله شماره ٤/١٣٩٠ (١٠ خرداد)

واژه راهنما: از وحدت نظرى‏‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏‏ حزب توده ايران در برابر برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ و جهانى‏‏‏‏ پاسدارى‏‏‏‏ كنيم و پاسخى‏‏‏‏ دندان‏شكن به هدف پاره‏پاره‏كردن حزب طبقه كارگر دهيم!

بخش دوم (قسمت اول)

٢- خواست حذف “ولايت فقيه”، چپ‏روى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏ است؟

«بايد توجه داشت كه بخش بزرگى‏‏‏‏ از جنبش سبز و نيروهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏، اگر هم در مورد حذف “نظارت استصوابى‏‏‏‏” و يا “ولايت مطلقه فقيه” با بخش چپ‏تر جنبش همراهى‏‏‏‏ كنند، ولى‏‏‏‏ ممكن است، هنوز در حذف كامل ولايت فقيه همراهى‏‏‏‏ نكنند. اگر امروز هم در كشور انتخاباتى‏‏‏‏ آزاد با شركت همه اقشار جامعه صورت گيرد، به احتمال قريب به يقين، هنوز بخش بزرگى‏‏‏‏ از عدم تداوم و ثبات در كشور ترس داشته و به دنبال يك عامل ثبات در سيستم حكومتى‏‏‏‏ خواهد گشت. نكته‏اى‏‏‏‏ كه عده‏اى‏‏‏‏ با سلطنت مشروطه مى‏‏‏‏خواهند آن را حل كنند، و عده‏اى‏‏‏‏ هم با ولايت فقيه. لذا مى‏‏‏‏توان ارزيابى‏‏‏‏ كرد كه فاكتور عملى‏‏‏‏ در شرايط فعلى‏‏‏‏ و نزديك، محتمل‏ترين نسخه، تاكيد همان دموكراتيك‏تر كردن اين فاكتور خواهد بود. ضمن آنكه اين ارزيابى‏‏‏‏ واقع‏بينانه‏تر، به هيچ‏وجه نبايد به معناى‏‏‏‏ چشم‏پوشى‏‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ از خواست حذف ولايت فقيه درك شود. بلكه بايستى‏‏‏‏ به عنوان فاكتورى‏‏‏‏ در جلوگيرى‏‏‏‏ از چپ‏روى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏ درك شود.»

تز نفى‏‏‏‏ ضرورت افشاگرى‏‏‏‏ درباره پيامدهاى‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏ از وجود اصل “ولايت فقيه” در قانون اساسى‏‏‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بهمن و همچنين نفى‏‏‏‏ ضرورت مستدل ساختن خواست حذف آن، تجديدنظرى‏‏ غيرمستدل و قهقرايى‏‏‏‏ نسبت به موضع مستدل، روشن و انقلابى‏‏‏‏ حزب توده ايران دراين‏باره از سال ١٣٥٨ بوده و ناشى‏‏‏‏ از نگاه غيرتاريخى‏‏‏‏ به اين پديده است (ديرتر به آن بازمى‏‏‏‏گرديم).

يك- اولويت ارزيابى‏‏ شرايط حاكم بر تعيين متحدان

از نظر تئورى‏‏‏ مبارزه سياسى‏‏‏، تـز و موضع مطرح شده در بحث كه در سطور پيش ارايه شد، ريشه در اولويت دادن به مساله اتحادها بر ارزيابى‏‏ شرايط حاكم بر جامعه دارد. در اين تز، تعيين خط‏مشى‏‏ سياسى‏‏ حزب طبقه كارگر براى‏‏ شركت در نبرد طبقاتى‏‏ اولويت ندارد.

تصور معيوبى‏‏‏‏ بر اين تز حكمفرماست كه مى‏‏‏‏پندارد، بايد نبرد طبقاتى‏‏‏‏ را متناسب با اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ سازمان داد. ضرورت پايبندى‏‏ به الويت بخشيدن به مساله اتحاد در بحث و نظر مطرح شده، اثبات نمى‏‏شود. نشان دادن نادرستى‏‏ اين برداشت وظيفه نوشته حاضر است.

اين پنداشت در تز مطرح شده، نشان بى‏‏توجهى‏‏ حتى‏‏‏‏ به مضمون و آماج اتحاد ميان طبقه كارگر و دهقانان، نزديك‏ترين و “طبيعى‏‏‏‏ترين” متحد طبقه كارگر مى‏‏باشد و بيان درك نادرست از آن است. ضرورت اين اتحاد استراتژيك نيز از برداشت ماركسيستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ و نه از برداشت “خرده” بورژوامآبانه موجود نزد دهقانان، نزديك‏ترين متحدان “طبيعى‏” طبقه كارگر نشئت مى‏‏‏‏گيرد. اين اتحاد استراتژيك تنها زمانى‏‏‏‏ از پايدارى‏‏ پيگير براى‏‏ نوسازى‏‏ سوسياليستى‏‏ جامعه برخوردار است كه در عين حفظ منافع دهقانان  – يعنى‏‏‏ حل انقلابى‏‏‏ مساله زمين -، زمينه رشد آگاهى‏‏ طبقاتى‏‏- فرهنگى‏‏‏‏ را نزد دهقانان تقويت و آگاهى‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏‏ را نزد آنان رشد دهد. به عبارت ديگر، اين اتحاد استراتژيك، همانند كليه اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ ديگر نيز نـوعـى‏‏‏‏ سازماندهى‏‏‏‏ پيكار طبقاتى‏‏‏‏ در جامعه سرمايه‏دارى‏‏ در اين يا آن صحنه از نبرد را تشكيل مى‏‏‏‏دهند و لذا پديده‏هايى‏‏‏‏ ثانويه نسبت به نبرد طبقاتى‏‏‏‏ هستند.

همان‏طور كه نشان داده شد، به پنداشت اين تز و موضع سياسى‏‏ استوار بر آن، كه مساله اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ را مساله اوليـه در نبردهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ اعلام مى‏‏‏‏كند، تحليل و ارزيابى‏‏‏‏ شرايط حاكم بر جامعه، پيش شرط تعيين متحدان تاريخى‏‏‏‏ نيست. بلكه بايد “با توجه به تناسب قوا در جامعه، متحدان را يافت”. موضع نادرستى‏‏‏‏ كه به تعطيل نبرد طبقاتى‏‏ در جامعه مى‏‏انجامد و “عدالت” و هم “راه‏توده” بر آن پاى‏‏ مى‏‏فشارند! (ديرتر به اين نكته بازمى‏‏گرديم.)

براى‏‏‏‏ اين انديشه، ارزيابى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر از اوضاع كشور و شرايط جهانى‏‏‏‏ گام نخست را در تعيين خط‏مشى‏‏ سياسى‏‏ آن تشكيل نمى‏‏‏‏دهد. اين در حالى‏‏‏‏ است كه هدف سياست حزب طبقه كارگر، تاثير گذاشتن بر اين شرايط و كوشش براى‏‏‏‏ تغييـر آن است. تغييرى‏‏‏‏ كه بايستى‏‏‏‏ به كمك اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ تحقق يابد. لذا شناخت شرايط حاكم، پيش شرط تعيين متحدين براى‏‏‏‏ تغيير شرايط مى‏‏‏‏باشد و نه برعكس.

خواست «دموكراتيك‏تر كردن فاكتور» ولايت فقيه در ابرازنظر، نشان تقدم بخشيدن به تعيين متحدان پيش از ارزيابى‏‏‏  شرايط حاكم بر جامعه مى‏باشد. به عبارت ديگر، اين خواست از نظر زمانى‏ در انديشه پژوهشگر، پيش از شناخت پيش‏شرط‏ى‏ مطرح مى‏شود كه تنها پس از دست‏يابى‏ به آن، بايد به اين پرسش پاسخ داده شود كه آيا به‏طور عينى‏‏‏ امكان، يعنى‏‏ شرايط «دموكراتيك‏تـر [!] كردن فاكتور» مورد نظر اصلاً وجود دارد يا خير؟ آيا شرايط حاكم به طور عينى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به چنين هدفى‏‏‏ را اجازه مى‏‏‏دهد و يا اين خواست، آرزو و يا قصدى‏ ذهن‏گرايانه و خيال‏پردازانه و غيرمستدل است؟

واقعيت عينى‏‏‏ كنونى‏ در ايران درست خلاف اين برداشت ذهن‏گرايانه درباره امكان «دموكراتيك‏تـر كردن فاكتور» را نشان مى‏‏دهد. مسير تغيير واقعيت در جهت ژرفش تضادها و شرايط عينى‏ مبتنى‏ برآن در جريان است. واقعيت آنست كه به دنبال ژرفش لاجرمِ تضاد اجتماعى‏‏ حاكم بر نظام سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏، حتى‏‏ موقعيت احمدى‏‏‏نژاد نيز مصون نمى‏‏باشد. او نيز  – صرفنظر از شخصيت و مواضع او –  به زير چرغ‏هاى‏‏ روند عينى‏ پايمال شدن قوانين كشور و رشد شرايط خفقان ديكتاتورى‏‏ به دست “رهبر” در مقام “ولايت فقيه” افتاده است! آيا بايد هنوز در مورد ارزيابى‏ از صفت «تر» در جملهِ در بحث نكته‏اى‏‏ افزود؟

خبر امروز حاكى‏‏ از آنست كه خطر به وجود آمدن حادثه‏ فنى‏‏ در اثر به‏كار انداختن زودرس پالايشگاه آبادان از پيش توسط مسئولان فنى‏‏ شناخته شده بوده است. رئيس پالايشگاه، اين خطر را پيش‏تر به نمايندگان مجلس نيز گوشزد كرده بوده و خود نيز در جريان افتتاح حضور نداشته است! لذا انفجار در پالايشگاه آبادان در جريان افتتاح آن توسط احمدى‏‏نژاد ظاهراً مى‏‏تواند بر اثر كمبودهاى‏‏ فنى‏‏ و به‏كار انداختن زودرس پالايشگاه اتفاق افتاده باشد.

آيا وقوع چنين حادثه‏اى‏‏ در جامعه‏اى‏‏ كه “رهبر” آن در نطقى‏ با جسارت تهورآميزِ يك ظاهربينِ نيازمند به “‏آرامش” ظاهرى‏‏،‏ حق بيان آزاد عقيده را براى‏‏ «مسئولان كشور»، حتى‏ نمايندگان مجلس ممنوع اعلام مى‏‏كند، غيرطبيعى‏‏ است؟ البته كه خير! در چنين شرايطى‏‏ حتى‏‏ مسئولان متخصص نيز اجازه ابراز نظر حتى‏‏ فنى‏‏ درباره مساله‏ها ندارند. اگر داشتند و رئيس پالايشگاه آبادان و نمايندگان مجلسِ با خبر از اين خطر آن‏را در رسانه‏ها و در مجلس اسلامى‏ و به‏طور علنى‏‏ اعلام نموده بودند، امكان جلوگيرى‏‏ از اين حادثه وجود نداشت؟ در شرايطى‏‏ كه “رهبر” در مقام “ولى‏‏ فقيه” خود را مجاز مى‏‏داند هر ابرازنظرى‏‏ را ناممكن سازد، در انتظار دستيابى‏‏ به كدام شرايط «دموكراتيك‏تـر» بايد نشست؟ چگونه بايد به آن دست يافت، جز تغيير انقلابى‏‏ شرايط؟

پس از فروپاشى‏‏ اتحاد شوروى‏‏، دانشمندان اين كشور در اولين كنفرانس خود در سال ١٩٩١ اعلام داشتند كه شرايط حاكم آن‏چنان بود كه «سطح بحث‏هاى‏‏ علمى‏‏ نيز به سطح شعور مسئولان تنزل كرده بود!» لغو غيرقانونى‏‏ اصل‏هاى‏‏ “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏ از طريق برقرارى‏‏ خفقان ديكتاتورى‏‏ “ولايت فقيه” را بايد علت اصلى‏‏ حادثه انفجار در پالايشگاه آبادان دانست و عليه آمران سركوب و پايمال كنندگان اين حقوق مردم اعلام جرم نمود! درواقع وظيفه روز چنين مى‏بوده است!

دو- روبنا در خدمت زيربنا

اولويت بخشيدن به مساله اتحادها به منظور “بهبود” شرايط، براى‏‏‏‏ نمونه «دموكراتيك‏تر كردن» شرايط، آن‏طور كه در ابرازنظر نيز مطرح مى‏‏‏‏شود، سياست اتحادهاى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر را به چارچوب معينى‏‏‏‏ محدود مى‏‏‏‏سازد: اتحاد با نيروهاى‏‏‏‏ موافق هـدفـى‏‏‏‏ مشخص! اين امر به‏معناى‏‏ تنزل “اتحاد” به سطح “همكارى‏‏” و درواقع به سطح دنباله‏روى‏‏ از جريانى‏‏ مشخص است كه به بهانه ضرورت توجه به “تناسب قواى‏‏ حاكم” توجيه مى‏شود. دنباله‏روى‏‏ از خواست مدافعان “حقوق بشر” آمريكايى‏‏ كه “راه‏توده” از آن دفاع مى‏‏كند و يا مدافعان «دموكراتيك‏تر كردن» اصل “ولايت فقيه” كه “عدالت”چى‏‏ها براى‏‏ آن پستان به تنور مى‏‏چسبانند، ريشه در همين انحراف ارزيابى‏ دارد!

اگر چه در ظاهر، اهداف اين دو مدافعان خط‏مشى‏ دنباله‏روانه از لايه‏هاى‏ رمايه‏دارى‏ حاكم متضادى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد، با وجود اين، انديشه‏ و شيوه حاكم نزد هر دو جريان، اصل واحدى‏‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏‏سازد! سياست دنباله‏روى‏‏‏ از منافع سرمايه‏داران، يكى‏‏‏ سلطنت‏طلب و ديگرى‏‏‏ “ولايت فقيه”طلب!

اين يك سويه‏نگرى‏‏‏‏ مطلق‏گرانه كه به وظايف حزب توده ايران تنها از دريچه محدود اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نگردد، محدوده استدلال خود را در مورد مشخص بحث، يك‏بار ديگر تنگ‏تر هم مى‏‏‏كند. يعنى‏‏‏‏ از روزن باز هم تنگ‏تر اتحاد تنها با نيروهاى‏‏‏‏ موافق اصل “ولايت فقيه” به مساله اتحادهاى‏ اجتماعى‏ مى‏انديشد. اين انديشه در عين حال كه به وجود سلطه شرايط خفقان‏آميز بر كشور اعتراف دارد و مى‏‏‏خواهد آن را دموكراتيك‏«تر» نيز سازد، وجود شرايط خفقان را برپايه منطق ضدديالكتيكى‏‏‏‏ خود، تنها ناشى‏‏‏‏ از سلطه “ايدئولوژى‏‏‏‏” نادرستى‏‏‏ مى‏‏‏‏پندارد كه حاكم است و بايد براى‏‏‏‏ «دموكراتيك‏تر كردن» آن از بالا و بدون كمك به تقويت جنبش دموكراتيك، در مركز آن جنبش دموكراتيك كارگرى‏‏ كوشيد. عنصر پراهميت اقتصادى‏‏‏‏ در اين انديشه از مدنظر دور مى‏‏‏‏ماند.

انگار ايدئولوژى‏‏‏‏ فاقد عملكرد اجتماعى‏ بوده و در خدمت اِعمال منافع طبقاتى‏‏‏‏ از بالا قرار ندارد، بلكه مقوله‏اى‏‏‏‏ جدا و مستقل از آن است و در خلاء از بندى‏ نامرى‏ آويزان شده است! از اين روى‏‏‏ خواست مسكوت گذاشتن حذف اصل “ولايت فقيه” توسط اين انديشه، به كمك منطق ايدئولوژيكى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ به اصطلاح مستدل مى‏‏‏شود. پيش كشيدن مساله «ثبات سيستم» به عنوان استدلال كمكى‏‏‏، “منطق ايدئولوژيكى‏‏” ديگرى‏‏‏ را به صحنه مى‏‏‏آورد. اين اقدام نشان مى‏‏‏دهد كه انديشه حاكم در تز و بحث انجام شده ميان توده‏اى‏‏‏ها، «عامل ثبات» را در جامعه، فاكتور “عدالت اجتماعى‏‏‏” نمى‏‏‏داند! پذيرش يك به يك تبليغ «ثبات سيستم» از موضع حفظ‏‏ منافع طبقات حاكم، كه ناخواسته در انديشه وارد شده است، و در اولويت بخشيدن نادرست به مساله “اتحاد” نسبت به ارزيابى‏‏ شرايط حاكم بر جامعه ريشه دارد، فاقد هر نوع رابطه عينى‏‏‏ و ذهنى‏‏‏، منطقى‏‏‏ و احساسى‏‏‏ با موضع ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏باشد.

تفاوت ماهوى‏‏ وجود دارد ميان برداشت توده‏اى‏‏ متكى‏‏ بر ماترياليسم تاريخى‏‏ كه ضرورت مبارزه عليه انديشه «ثبات سيستم» به كمك «سلطنت‏مشروطه» و «ولايت فقيه» طبقات حاكم سرمايه‏دارى‏‏ را افشا مى‏سازد، با پذيرش ضرورت تن دادن به اين برداشت ايدئولوژيك!

انحراف انديشه و قرار دادن حل مساله اتحادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ پيش از ارزيابى‏‏‏ وضع مشخص حاكم بر جامعه، انتقام خود را با سرعت مى‏‏‏گيرد. انحراف از مبانى‏‏‏ انديشه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ نشان مى‏‏‏دهد كه آغاز انحراف انديشه، اندك به نظر مى‏‏‏رسد و قابل اغماض تصور مى‏‏‏گردد، اما زاويه انحراف پذيرفته شده در نظم غيرديالكتيكى‏‏‏ و ضد برداشت ماترياليسم تاريخى‏، با هر گام ديگرى‏‏‏ بزرگ‏تر مى‏‏‏گردد و اجازه نمى‏‏‏ دهد كه شلاق انديشه‏اى‏‏‏ روشنگرانه برداشت ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ در دفاع از “عدالت اجتماعى‏‏‏” و در دفاع از خواست طبقه كارگر براى‏‏‏ برخوردار شدن‏‏ از “عدالت اجتماعى‏‏‏”، محور انديشه تحليل‏گرانه را تشكيل دهد.

«براى‏‏‏ تعيين مشى‏‏‏ سياسى‏‏‏» حزب طبقه كارگر در برابر رژيم ولايى‏‏‏، آن‏طور كه در ادامه بحث مطرح شده است، اين خواست به بحث گذاشته مى‏‏شود كه بايد به پرسش درباره «وابسته بودن و يا نبودن رژيم» به امپرياليسم، پاسخى‏‏‏ روشن و شفاف داده شود. اين توضيح و پرسش نشان مى‏‏‏دهد كه در انديشه مطرح شده در بحث، سياست اقتصادى‏‏‏ رژيم سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ و حاكميت “ولايى‏‏‏” آن، مركز و محور ارزيابى‏‏‏ را از سياست و سرشت رژيم تشكيل نمى‏‏‏دهد، بلكه هياهوى‏‏‏ رژيم در “مبارزه با استكبار” مدنظر مى‏‏باشد كه مى‏‏خواهد با تار كردن آب، ماهى‏‏ بگيرد! مى‏‏خواهد با هياهوى‏‏ “ضداستكبارى‏‏” توده‏اى‏‏ها را از ديدن حقايق محروم كرده و خاك به چشم مردم بريزد! موفقيت دشمن طبقاتى‏‏ تا جايى‏‏ است كه تصور مى‏‏شود كه «براى‏‏ تعيين مشى‏‏ سياسى‏‏»، محور بودن مساله “عدالت اجتماعى‏‏‏” نقشى‏‏ ايفا نمى‏‏سازد و مى‏‏توان آن را از مدنظر دور داشت و براى‏‏ آن نقشى‏‏‏ در پاسخ دادن به پرسش «وابسته بودن و يا نبودن رژيم» قايل نشد.

براى‏‏‏ آنكه به پرسش مطرح شده يك بار ديگر با شفافيت كامل پاسخ داده شود (مراجعه شود ازجمله به بخش نخست نوشتار)، بايد با صراحت برجسته ساخت كه با “حكم‏حكومتى‏‏‏” غيرقانونى‏‏‏ درباره لغو اصل‏هاى‏‏‏ ٤٤ و ٤٣ قانون اساسى‏ كه توسط “رهبر” و متكى‏‏‏ بر اصل “ولايت فقيه”‏ صادر شده است‏ (قانون اساسى‏‏‏ مى‏‏‏تواند تنها از طريق همه‏پرسى‏‏‏ تغيير يابد!)، رژيم حاكم سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ به “متحد طبيعى‏‏‏” امپرياليسم تبديل شده است. به متحدى‏‏‏ كه داراى‏‏‏ منافع طبقاتى‏‏‏ مشترك با امپرياليسم در اجراى‏‏‏ برنامه نواستعمارى‏‏ نوليبراليسم‏ موسوم به “خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” مى‏‏‏باشد! سخنان سه روز پيش رئيس جمهور آمريكا، اوباما، در ارتباط با ايران كه در آن خواستار دادن “آزادى‏‏‏” به مردم بود، در عين حال تائيدى‏‏‏ نيز بود در تائيد سياست اقتصادى‏‏ رسمى‏‏‏ حاكميت “ولايى‏‏‏”. اوباما با سخنان خود خواستار‏ اجراى‏‏‏ بى‏‏‏خدشه برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ و نه برقرارى‏ عدالت اجتماعى‏ نسبى‏ شد! اجراى‏‏‏ اين برنامه امپرياليستى‏‏‏ هيچ معنا و مضمون ديگرى‏‏‏ ندارد، جز «وابسته بودن» رژيم به اقتصاد جهانى‏‏‏ نواستعمارى‏‏‏ امپرياليسم!

ميان شركت در “اقتصاد جهانى‏‏‏” برپايه ضروريات اقتصادى‏‏‏ ملى‏‏- داخلى‏‏‏ و تبديل شدن به مـجرى‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏ بايد تفاوت قايل شد‏‏. رژيم سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ حاكم و “رهبر” آن، نقش دوم را براى‏‏‏ حفظ منافع خود انتخاب نموده‏اند و بس! آن‏ها مى‏‏خواهند اين هدف خود را با نظامى‏‏ فاشيست‏مآبانه از نوع حكومت پينوشه كودتاچى‏‏ و نژادپرستانه “خودى‏‏” و “غيرخودى‏‏” به مردم و «فرودستان» تحميل كنند!

گرفتار ماندن انديشه يك‏سويه‏نگرِ ضدديالكتيكى‏‏‏‏ در پندار و اميدوارى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ «دموكراتيك‏تر كردن اين فاكتور» در شرايط كنونى‏‏‏‏، به‏ويژه به تجربه در دو سال اخير به‏دنبال كودتاى‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏توجه است. نمى‏‏‏‏بيند و درنمى‏‏‏‏يابد كه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم، صرفنظر از لايه‏بندى‏‏‏‏ آن و اختلاف‏هاى‏‏‏‏ ميان آن‏ها، قادر و مايل به عقب‏ نشينى‏‏‏‏ به سود منافع توده‏هاى‏‏‏‏ ميليونى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ بهبود شرايط زندگى‏‏‏‏، براى‏‏‏‏ تامين نسبى‏‏‏‏ عدالت اجتماعى‏‏‏‏ و اصلاحات تدريجى‏‏‏‏ به سود توده‏ها نيست! اين حاكميت به‏طور خشن، شكل حاكميت خفقان‏آميز “ولايت فقيه” را در خدمت تثبيت چنين وضعى‏‏‏‏ قرار داده است. كودتاى‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏‏ دو سال پيش نيز تثبيت چنين وضعى‏‏‏‏ را هدف داشته است!

سه- اولويت بخشيدن به تغييرات روبنايى‏‏

جدا سازى‏‏‏‏ عنصر روبنا از زيربنا در اين انديشه، مطلقيت بخشيدن به مساله ايدئولوژى‏‏‏‏- سنت- اعتقادات و … در مجموع به روبنا، كه با استدلال درباره وجود اين نظريات نزد لايه‏هايى‏‏‏‏ از “جنبش سبز” توجيه و گويا مستدل مى‏‏‏‏شود، همراه است با اولويت بخشيدن به تغييرات روبنايى‏‏‏‏. اين در حالى‏‏‏ است كه مبارزه با نظريات و ايدئولوژى‏‏ طبقات حاكم وظيفه انديشه روشنگرانه و افشاگرانه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏باشد! وظيفه اعمال نبرد طبقاتى‏‏ از “پائين”، عليه نبرد طبقاتى‏‏ از “بالا”! اگر حزب توده ايران به اين پيكار فرهنگى‏- ايدئولوژيك عمل نكند، كدام نيرو مى‏تواند به آن عمل كند و كدام نيرو به آن عمل خواهد كرد؟

علاوه بر اين، پنداشته مى‏‏‏‏شود كه در شرايط فقدان يك جنبش دموكراتيك وسيع اجتماعى‏‏‏‏ كه در آن طبقه كارگر و منافع آن  (- كه در انطباق است با منافع كل جامعه -)  ستون فقرات خواسته‏هاى‏‏‏‏ جنبش و ابزار فشار بر ارتجاع حاكم را تشكيل مى‏دهد، مى‏‏توان از طريق مذاكرات در بالا و در پشت درهاى‏‏‏‏ بسته به تغييرات «دموكراتيك‏تر» دست يافت. از اين روى‏‏‏‏ نيز مبارزه عاجل براى‏‏‏‏ برپايى‏‏‏‏ شرايط دموكراتيك به سود آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ دموكراتيك قانونى‏‏‏‏ و حفظ منافع زحمتكشان، در انديشه طرح شده، فاقد مبرميت پنداشته مى‏‏شود و اين مبارزه “عمده” ارزيابى‏‏ نمى‏‏شود. چنين پنداشت و كوشش غيرواقع‏بينانه و متكى‏‏‏ به ذهنيات دون‏كيشوگونه، سابقه تاريخى‏‏‏‏ دارد. امير كبير نمونه قديمى‏‏‏‏تر و دوران هشت ساله دولت اصلاحات با قربانيان بسيارى‏‏‏‏ از مردم و اصلاح‏طلبان، نمونه جديدتر آن است.

ريشه واقعى‏‏‏‏ چنين پنداشتى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ شرايط كنونى‏‏‏‏ در ايران، عدم تشخيص و پذيرش پايان يافتن مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏‏ در جامعه است كه ارتجاع سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ حاكم آن را به مردم و جامعه تحميل نموده است. (در بخش نخست اين نكته  به وسعت شكافته شده است)

برپايه استدلال‏هاى‏‏ فوق است كه نـادرسـتى‏‏ تـز مطرح شده در بحث درباره امكان «دموكراتيك‏تر كردن فاكتور ولايت فقيه» از طريق تغيير مسالمت‏آميز و تدريجى‏‏- رفرميستى‏‏ شرايط حاكم بر جامعه، به اثبات مى‏‏رسد. دسترسى‏ به اثبات علمى‏، پژوهش جوانب مختلف بحث را ضرورى‏ ساخت و طول كلام را باعث شد.

امكان تغييرات روبنايى‏‏‏‏ در ايران كنونى‏‏‏‏ با صراحت توسط “عدالت” طرح مى‏‏‏‏شود و “راه‏توده” على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏ نيز با نصيحت‏هاى‏‏‏‏ صريح و پوشيده خود به ارتجاع و با برجسته ساختن حماقت رژيم سلطنتى‏‏‏‏- ساواكى‏‏ محمدرضا از نشنيدن پيام مردم (نگاه شود به “تحلیل توده‏اى‏‏‏‏‏‏ بجاى‏‏‏‏‏‏ داستان‏سرایى‏‏‏‏‏‏؟ “راه توده” و مسئله “جنگ‏طلبى‏‏‏‏‏‏” http://www.tudeh-iha.com/?p=381&lang=fa)، همين مضمون را “خجولانه” مطرح مى‏‏‏‏سازد. اگر اخيراً توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ صادق در “عدالت” اينجا و آنجا اسنادى‏‏‏‏ از وضع فاجعه‏بار طبقه كارگر منتشر مى‏‏‏‏كنند، سر تا پاى‏‏‏‏ «تحليل هيئت سردبيرى‏‏‏‏ “راه توده”» على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏، تنها منافع و مواضع لايه‏هايى‏‏‏‏ از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ را مطرح و از آن دفاع مى‏‏‏‏كند (نگاه شود به “عدالت” و “راه‏توده” مدافع نوليبراليسم ٨٩/٤٣ http://www.tudeh-iha.com/?p=1556&lang=fa).

چهار- موضع انقلابى‏‏‏‏ يا پوزيتويستى‏‏‏‏

پيامد چنين موضعى‏، كوشش براى‏‏‏‏ برباد دادن خط‏مشى‏ انقلابى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر و تبديل آن به جريانى‏‏‏‏ سوسيال دموكرات و پوزيتيويست مى‏‏‏‏باشد كه در انديشه و نهايتاً در عملكرد خود ضرورت تغييرات انقلابى‏‏‏‏ را در زيربنا نفى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند. موضع پوزيتويستى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏تواند هم با الفاظ پرطمطراق راست و هم به اصطلاح با الفاظ “ضدامپرياليستى‏‏‏‏” و “چپ” تظاهر كند و مى‏‏‏‏كند.

غيرتاريخى‏‏‏‏ بودن اين خواست كه به آن اشاره شد، به تغيير شرايط ميان سال‏هاى‏‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن، تجربه سى‏‏‏‏ ساله از آن زمان و شرايط كنونى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏توجه مى‏‏‏‏ماند و نشان مى‏‏‏‏دهد كه موضع حزب توده ايران نسبت به اين اصل “ولايت فقيه” و مساله “رهبرى‏‏” و ضرورت حذف آن از قانون اساسى‏‏‏‏ در سال ٥٨‏‏ را‏‏ درك نكرده و چشمِ دل و انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏ را بر موضع حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران بسته است.

حزب توده ايران در همان سال ١٣٥٨ نيز موضع دقيق و شفاف خود را درباره ضرورت حذف اين اصل از قانون اساسى‏‏‏‏ اعلام و مستدل داشت. سكوت دراين‏باره، سيرى‏‏‏‏ قهقرايى‏‏‏‏ از موضع انقلابى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر است. شرايط آن دوران، آن‏طور كه واقع بينانه برداشت و اعلام شده بود، امكان حـذف اين اصل را در متممى‏‏‏‏ برقانون اساسى‏‏‏‏ ممكـن مى‏‏‏‏دانست. اين در حالى‏‏‏‏ است كه چنين حذفى‏‏‏‏ در شرايط كنونى‏‏‏‏، حتى‏‏‏‏ به‏ صورت حذف در متممى‏‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏‏، ديگر بدون پيروزى‏‏‏‏ يك انقلاب اجتماعى‏‏‏‏ ممكن نخواهد بود. بى‏‏‏اعتمادى‏‏‏ و نفى‏‏‏ ضرورت حذف اين اصل در شرايط كنونى‏‏‏، نفى‏‏‏ ضرورت تحول انقلابى‏‏‏ در جامعه است. موضع پوزيتويستى‏‏‏ و تسليم‏طلبانه و دنباله‏روى‏‏‏ از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏، ناشى‏‏‏ از نفى‏‏‏ موضع انقلابى‏‏‏ حزب توده ايران و پذيرفتن موضع سوسيال دموكرات مى‏‏‏باشد!

تغيير شرايط و موقعيت تاريخى‏‏‏‏ را بايد شناخت و درك كرد، زمانى‏‏‏‏ كه تصور مى‏‏‏‏كنيم موضعى‏‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ را اعلام مى‏‏‏‏داريم. تنها در چنين شرايطى‏‏‏‏ استقلال سياسى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر حفظ مى‏‏‏‏گردد.

پنج- وحدت تاكتيك و استراتژى‏‏‏‏

«محتمل‏ترين نسخه» و «چپ‏روى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏» كه در بحث مطرح شده‏اند، دو روى‏‏‏‏ سكه يك سياست سوسيال دموكرات هستند. تن دادن به تحقق بخشيدن به «محتمل‏ترين نسخه»، و به بيانى‏‏‏‏ ديگر، كوشش براى‏‏‏‏ به تحقق رساندن آنچه كه ممكن است با اين به اصطلاح استدلال كه گويا امكانى‏‏‏‏ «عملى‏‏‏‏» است، وظيفه روز و تاكتيكى‏‏‏‏ را جـدا از هدف و آماج استراتژيك وظايف حزب طبقه كارگر مطرح مى‏‏‏‏سازد، با اين هدف كه گويا دچار «چپ‏روى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏» نشود.

مى‏‏‏‏كوشد با جريان ممكن و مقدور براى‏‏‏‏ به تحقق رساندن «محتمل‏ترين» هدف حركت كند. زنده‏ياد احسان طبرى‏‏ در “آرمان انقلابى‏‏ و پيكار انقلابى‏‏” (ص ٦٧ در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ و اجتماعى‏‏”) اين شيوه را «پراگماتيسم بورژوايى‏‏» مى‏‏نامد و ازجمله مى‏‏نويسد: «پراگماتيسم بورژوايى‏‏ به واقعيت موجود تكيه مى‏‏كند. رفورم تدريجى‏‏ و به‏سازى‏‏ واقعيت موجود را مهم‏ترين كارى‏‏ مى‏‏شمارد كه مى‏‏توان درواقع عملى‏‏ كرد. شيوه‏اى‏‏ كه برنشتين پايه‏گذار آنست و به شيوه “تاكتيك- پروسه” شهرت يافته است …». اين در حالى‏‏‏‏ است كه وحدت مبارزه حزب طبقه كارگر براى‏‏‏‏ اهداف تاكتيكى‏‏‏‏ و استراتژيكى‏‏‏‏، دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏‏، آن‏طور كه زنده‏ياد جوانشير آن را در “سيماى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ حزب توده ايران” برمى‏‏‏‏شمرد و نشان مى‏‏‏‏دهد، ترديد ناپذير است! (نگاه شود به http://www.tudeh-iha.com/?p=688&lang=fa سیماى‏‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏‏ حزب توده ایران (١)).

تفاوت ماهوى‏‏‏‏ انديشه انقلابى‏‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ از انديشه پوزيتويستى‏‏‏‏ سوسيال دمكرات، اين ويژگى‏‏‏‏ آن است كه  انديشه انقلابى‏‏‏‏ با تحليل شرايطى‏‏‏‏ كه برپايه تضاد اصلى‏‏‏‏ در جامعه قرار دارد و با هدف تغيير انقلابى‏‏‏‏ اين شرايط، به وظيفه ارزيابى‏‏‏‏ و يافتن مضمون و اشكال مبارزاتى‏‏‏‏ روز و تاكتيك‏‏ متناسب با آن مى‏‏‏‏پردازد. تعيين متحدان براى‏‏‏‏ مرحله رشد و تعميق تضاد اصلى‏‏‏‏ نيز بر همين پايه استوار بوده و عملى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود.

بر اين پايه است كه انديشه انقلابى‏‏‏‏ در جستجوى‏‏‏‏ آماجى‏‏‏‏ فراتر از «محتمل‏ترين» امكان است. اين قناعت فكرى‏‏‏‏ و عملى‏‏،‏‏ گره مركزى‏‏‏‏ برنامه اشغال حزب طبقه كارگر از درون مى‏‏‏‏باشد كه هدف آن تبديل حزب انقلابى‏‏‏‏ به يك حزب سوسيال دموكرات است. هدفى‏‏ كه از طريق محدود كردن شعاع انديشه و عمل حزب به مبارزه براى‏‏ تحقق «محتمل‏ترين» هدف، عملى‏‏ و به‏مورد اجرا گذاشته مى‏‏شود. هدف قطع وحدت ميان هدف تاكتيكى‏‏- دموكراتيك و استراتژيك- سوسياليستى‏‏، نفى‏‏ ديالكتيك ميان اين دو هدف مى‏‏باشد كه جوانشير وحدت، يك‏پارچگى‏ و بهم‏تنيدگى‏ آن را در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران با برجستگى‏‏ نشان مى‏‏دهد و به اثبات مى‏‏رساند!

از اين روى‏‏‏‏ نيز ضرورى‏‏‏‏ است به مساله اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏، پس از شناخت و درك كليت شرايط حاكم بر جامعه پرداخت. تنها از اين طريق است كه ادعاى‏‏‏‏ راهبردى‏‏‏‏ انديشه علمى‏‏‏‏ مبتنى‏‏‏‏ بر منافع طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏‏كند (مانيفست كمونيستى‏‏‏‏)، از پايه و اساسى‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏- علمى‏‏ برخودار مى‏‏‏‏شود، استقلال تئوريك- نظرى‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏ خط‏مشى‏‏ حزب طبقه كارگر ممكن و مكان پيشقراولى‏‏‏‏ انديشه و عمل آن در مبارزه طبقاتى‏‏‏‏ در جامعه تعيين مى‏‏‏‏گردد!

اولويت بخشيدن به حل مساله اتحادها پيش از ارزيابى‏‏‏‏ از شرايط حاكم بر جامعه، آن‏طور كه در بخش نخست توضيح داده شد، يكى‏‏‏‏ از راه‏هاى‏‏‏‏ اشغال حزب طبقه كارگر از درون و تبديل آن به جريان سوسيال دموكرات در برنامه امپرياليستى‏‏‏‏ است.

خانم سارا واگن كنشت Sahra Wagenknecht، ماركسيست جوان معاصر آلمانى‏‏‏‏ در اثر پراهميت خود درباره علل فروپاشى‏‏‏‏ كشورهاى‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏‏ اروپايى‏‏‏‏، برنامه امپرياليستى‏‏‏‏ را براى‏‏‏‏ اشغال احزاب كمونيستى‏‏‏‏ و كارگرى‏‏‏‏ از درون مورد بررسى‏‏‏‏ موشكافانه قرار داده است (نگاه شود به رزمى‏‏‏‏‏‏ یک‏پارچه علیه اشغال حزب توده ایران از درون! http://www.tudeh-iha.com/?p=1236&lang=fa)

او در اثر خود تحت عنوان “استراتژى‏‏‏‏ ضدسوسياليستى‏‏‏‏ در دوران نبرد ميان دو سيستم”، با ارايه اسناد متعددى‏‏‏‏، چگونگى‏‏‏‏ اشغال حزب كمونيست اتحاد شووى‏‏‏‏ را از درون نشان مى‏‏‏دهد و به اثبات مى‏‏‏رساند. همان‏طور كه به نقل از گرنس، ماركسيست آلمانى‏، پيش‏تر در بخش نخست نيز بيان شد، اين اشغال از اين طريق عملى‏‏‏‏ شد كه «راست‏ترين مواضع رهبران» حزب كمونيست شوروى‏‏‏‏ و ديگر احزاب كارگرى‏‏‏‏ در شرايط فقدان «سانتراليزم دموكراتيك» (گرنس) در برابر مواضع چپ تقويت شد. نفوذ انديشه‏هاى‏‏‏‏ سوسيال دموكراتيك، آن‏طور كه ياكوولف در كتاب پيش گفته خود فاش مى‏‏‏‏سازد، از چنين مجراى‏‏‏‏ انحراف ايدئولوژيك و سياسى‏‏‏‏ عبور نمود و به اشغال حزب لنين از درون منجر گشت. ياكوولف اين روند را در مصاحبه‏اى‏‏‏‏ «نابودى‏‏‏‏ رژيم توتاليتر به دست حزب توتاليتر» ناميده است.

تبديل شدن گرباچف، شوآردنادسه، ياكوولف و ديگران به عناصر سوسيال دموكرات از چنين مجراى‏‏‏ انحراف ايدئولوژيك و سياسى‏‏‏ گذشت و تحقق يافت.

شش- “كيفيت” دوران

پيشقراولى‏‏‏‏ انديشه ماركسيستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند تنها در شناخت شرايط و تغييرات آن و ارزيابى‏‏‏‏ زمينه‏هايى‏‏‏‏ تبلور يابد كه “كيفيت” مرحله را از نظر ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ قابل شناخت و درك نموده و آن را مستدل مى‏‏‏‏سازد (درباره شرايط رشد تدريجى‏‏‏‏ و انقلابى‏‏‏‏ در جامعه، نگاه شود به ا. طبرى‏‏‏‏، “بنياد آموزش علمى‏‏‏” (١٣٥٠)، ص ٢٦ تا ٢٨ و زنده‏باد انقلاب http://www.tudeh-iha.com/?p=1053&lang=fa). تنها پس از دست‏يابى‏‏‏‏ به اين شناخت از كيفيت مرحله رشد اجتماعى‏‏‏‏ است كه مى‏‏‏‏توان درباره امكان «دموكراتيك‏تر كردن» شرايط نظر داد و آن را محتمل و يا ناممكن دانست. تنها با دستيابى‏‏‏‏ به شناخت از كيفيت مرحله رشد اجتماعى‏‏‏‏ است كه مى‏‏‏‏توان شيوه عملكرد حزب طبقه كارگر را ازجمله در انتخاب و جلب متحدان دور و نزديك درك نمود و بر پايه چنين شناختى‏‏‏‏ آن را اعلام داشت.

هفت- خطر عاجل امپرياليسم

اگر دوران تغييرات اصلاحى‏‏‏‏- تدريجى‏‏‏‏ رشد جامعه به علت نخواستن و نتوانستن ارتجاع حاكم براى‏‏‏‏ عقب نشينى‏‏‏‏ به سود منافع لايه‏هاى‏‏‏‏ زير سلطه پايان يافته است، آن‏طور كه اكنون در ايران حكمفرماست (درسى‏‏‏‏ كه بايد خوشبينان نيز از وقايع و تجربه دو سال اخير دريافت كنند)، آن وقت پذيرش امكان «دموكراتيك‏تر كردن» “ولايت فقيه” سرابى‏‏‏‏ خطرناك و موضعى‏‏‏‏ بشدت پوزيتويستى‏‏‏‏ و ضدانقلابى‏‏‏‏ از كار در مى‏آيد!

خطرناكى‏‏ اين سراب به‏ويژه در ارتباط با خطرهاى‏‏ ناشى‏‏ از امكان يورش همه‏جانبه امپرياليسم، براى‏‏ استقلال و تماميت ارضى‏‏ ايران برمى‏‏خيزد! يورشى‏‏ كه طيفى‏‏ را از كوشش براى‏‏ اشغال از درون تا يورش نظامى‏‏ تشكيل مى‏‏دهد.

اين سراب موجب آن مى‏‏شود كه با ندانم‏كارى‏‏ و سهل‏انگارى‏‏ نابخردانه، كوشش براى‏‏ سازماندهى‏‏ زحمتكشان، براى‏‏ شركت فعال طبقه كارگر در خيزش انقلابى‏‏ كنونى‏‏ و كوشش براى‏‏ تصاحب قدرت سياسى‏‏ توسط آن در كنار پيگيرترين نيروهاى‏‏ ميهن‏دوست مذهبى‏‏ با هدف تغيير انقلابى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ و تثبيت آماج‏هاى‏‏ دموكراتيك و ترقى‏‏خواهانه انقلاب بهمن ٥٧ تعطيل گشته، ناخواسته به باز شدن فضاى‏‏ نفوذ آزادى‏‏هاى‏‏ ليبراليستى‏‏ و “حقوق بشر” آمريكايى‏‏ كمك رسانده شود و امر سازماندهى‏‏ تغيير انقلابى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ در اختيار دستگاه‏هاى‏‏ تبليغاتى‏‏ امپرياليستى‏‏ و متحدان داخلى‏‏ و خارجى‏‏ آن قرار داده شود تا آن‏ها بتوانند، با برپايى‏‏ يك “انقلاب رنگين”، زمينه سير قهقرايى‏‏ انقلاب ملى‏‏- دموكراتيك بهمن را به انقلاب بورژوا دموكراتيك فراهم سازند. روندى‏‏ كه مى‏‏تواند به طور عينى‏‏ حزب طبقه كارگر را به نيروى‏‏ “كمكى‏‏” براى‏‏ پيروزى‏‏ طرفداران سلطنت مشروطه تا جمهورى‏‏خواهان هوادار “اقتصاد بازار آزاد بى‏‏نظارت” و مجريان برنامه نواستعمارى‏‏ نوليبراليسم در ايران بدل سازد!

محدود ساختن خطر يورش همه‏جانبه امپرياليسم، چه در اشكال “مسالمت‏آميز” و “قهرآميز” آن، اشغال از درون از طريق “انقلاب رنگين” و يا از طريق تجاوز نظامى‏، تنها از طريق كمك به ارتقاى‏ توان ذهنى‏- معنوى‏ و عينى‏ جنبش مردمى‏ كنونى‏ قابل دسترسى‏ است. بايد با تقويت انديشه انقلابى‏ نزد خود و مبارزان صادق ديگر، به سازماندهى‏ زحمتكشان و همه لايه‏هاى‏ ميهن‏دوست دست يافت و آن را به سلاحى‏ و توانى‏ قاطع و برّا در برابر رژيم سرمايه‏دارى‏ حاكم و خطر تهاجم همه‏جانبه امپرياليسم تبديل نمود. بايد آماج‏هاى‏ دموكراتيك و ملى‏ انقلاب بهمن ٥٧ را به وسيله تاريخى‏ در مبارزه با خطر همه‏جانبه امپرياليسم نسبت به استقلال و تماميت ارضى‏ ايران تبديل نمود. اين است وظيفه روز جنبش توده‏اى‏ در حول حزب متحد طبقه كارگر، حزب توده ايران!!

حزب توده ايران در شب همه‏پرسى‏‏‏‏ درباره قانون اساسى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ در سال ١٣٥٨ شرايط حاكم بر ايران را به درستى‏‏‏‏ آبستن امكان رشد تدريجى‏‏‏‏ تغييرات دموكراتيك ارزيابى‏‏‏‏ نمود و هم خطراتى‏‏‏‏ كه اين امكان را مورد تهاجم قرار مى‏‏‏‏داد، شناخت و برشمرد. با توجه به امكان و هم خطر موجود، و همچنين با توجه به ضرورت حفظ امكان تداوم فعاليت علنى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر، حزب خواستار حذف اصل عتيقه‏اى‏‏‏‏ “ولايت فقيه” در متممى‏‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏‏ شد.

چنين شرايطى‏‏‏‏ اكنون اصلاً و ابداً وجود ندارد. برعكس، تجربه سى‏‏‏‏ ساله به توده‏ها و به طريق اولى‏‏‏‏ به مبارزان “جنبش سبز” نشان داده است كه اصل ضددموكراتيك “خداشاهى‏‏‏‏” كه از دوران قبيله‏اى‏‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏ به عاريت گرفته شده، عمـلاً در خدمت برقرارى‏‏‏‏ و تحكيم مواضع حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ قرار گرفته است. اين خطر كه حزب توده ايران آن را به‏طور نظرى‏‏ شناخته و اعلام داشته بود، اكنون به واقعيت تبديل شده است! اگر هنوز كمبودى‏‏ در شناخت توده‏ها و مبارزان “سبز” از پيامدهاى‏‏‏‏ اصل “ولايت فقيه”‏‏ وجود دارد، وظيفه روشنگرانه و افشاگرانه حزب توده ايران در اين زمينه برجسته‏تر مى‏‏‏‏شود. بار مسئوليت روشنگرى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر سنگين‏تر مى‏‏‏‏شود. نمى‏‏‏‏توان به علت وجود كمبود ذهنى‏ شناخت نزد “متحدان”، سياست تبليغى‏‏‏‏ و ترويجى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ متناسب با شرايط عينى‏‏‏‏ جامعه را تعطيل نمود و يا وظيفه خطير و عاجل مبارزه نظرى‏‏- تئوريك- سياسى‏‏ حزب توده ايران را با اين اصل ارتجاعى‏ با اين “استدلال” كه گويا «عملى‏‏‏‏» نيست، نفى‏ نمود و آن را عيرواقع‏بينانه ارزيابى‏‏‏‏ كرد. به عبارت ديگر خواست حذف اصل “ولايت فقيه” را «چپ‏روى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏» دانست! چنين موضعى‏‏‏‏ لغو استقلال سياسى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر و تبديل آن به زائده سياست “متحدان” است! اين كمك به اشغال حزب توده ايران از درون است!

پذيرش به اصطلاح “استدلال” ضرورت حفظ «ثبات جامعه» و توجيه اين “استدلال” براى‏‏‏‏ تن دادن به تداوم اصل عتيقه‏اى‏‏‏‏ “ولايت فقيه”، دو چندان نارواست. زيرا حزب طبقه كارگر را اضافه بر دنباله‏روى‏‏‏‏ از جريان “راست” در “جنبش سبز”، براى‏‏‏‏ پذيرش نظريات “راست” سلطنت‏طلب نيز آماده و آن را به دنباله‏روى‏‏‏‏ از خواست «مشروطه‏خواهان» نيز بدل مى‏‏‏‏كند. پذيرش “استدلال” ايدئولوژيك حفظ «ثبات جامعه»، سلطنت‏طلبان را به پيشقراولان نظربندى‏‏‏‏ در حزب طبقه كارگر تبديل مى‏‏‏‏سازد. بر اين پايه است كه خواست ذهن‏گرايانه «دموكراتيك‏تر كردن» شرايط كنونى‏‏‏‏، سرشتى‏‏‏‏ پوزيتويستى‏‏‏‏ و در تائيد شرايط حاكم مى‏‏‏‏يابد، سرشتى‏‏‏‏ سوسيال دموكرات كه در و پنجره را براى‏‏‏‏ اشغال حزب انقلابى‏‏‏‏ طبقه كارگر از درون مى‏‏‏‏گشايد!




بحثى‏‏‏‏‏ ميان توده‏اى‏‏‏‏‏ها (يك): تضاد اصلى‏‏‏‏‏، تضاد خلق با امپرياليسم!؟ حذف اصل ”ولايت فقيه“ از قانون اساسى‏‏‏‏‏، چپ‏روى‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏ است؟ برخورد به مواضع انحرافى‏‏‏‏‏ در جنبش و مساله امنيتى‏‏‏‏‏!

مقاله شماره ٣/١٣٩٠ (٣١ ارديبهشت)

واژه راهنما: از وحدت نظرى‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏ حزب توده ايران در برابر برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏ و جهانى‏‏‏ پاسدارى‏‏‏ كنيم و پاسخى‏‏‏ دندان‏شكن به هدف پاره‏پاره‏كردن حزب طبقه كارگر دهيم!

بخش نخست (قسمت دوم) (قسمت اول http://www.tudeh-iha.com/?p=1596&lang=fa

جايگاه آزادى‏‏‏ها سوسياليستى‏‏‏

در كشورهاى‏‏‏‏‏ سابق سوسياليستى‏‏‏‏‏ در اروپا و همچنين در جمهورى‏‏‏‏‏ خلق چين، ويتنام، كوبا و …، اگر هم در سطوحى‏‏‏‏‏ ديگر و با مضامينى‏‏‏‏‏ متفاوت، وجود و حضور جنبه دموكراسى‏‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏‏ دموكراسى‏‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏‏‏، براى‏‏‏‏‏ مرحله رشد ملى‏‏‏‏‏ و مستقل آن‏ها غيرقابل انكار مى‏‏‏‏‏باشد. بقاى‏‏‏‏‏ كوباى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ در صد كيلومترى‏‏‏‏‏ مرزهاى‏‏‏‏‏ امپرياليسم آمريكا بدون توجه به مساله دموكراسى‏‏‏‏‏ در رشد جامعه و حفظ سرشت ملى‏‏- سوسياليستى‏‏‏‏‏ انقلاب ناممكن مى‏‏‏‏‏بوده است.

ماركسيست معاصر آلمانى‏‏‏‏‏ و عضو رهبرى‏‏‏‏‏ حزب كمونيست آلمان، ويلى‏‏‏‏‏ گرنس Willi Gerens در مقاله‏اى‏‏‏‏‏ تحت عنوان “با ماسك لنين بر صورت، عليه لنينيسم” (“روت فوكس”، آوريل ٢٠١١)، نقش گرباچف و ياكولف را در پيروزى‏‏‏‏‏ سناريوى‏‏‏‏‏ ضدانقلابى‏‏‏‏‏ در اتحاد شوروى‏‏‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏‏‏ قرار داده و به افشاى‏‏‏‏‏ شيوه عمل آن‏ها پرداخته و از ياكولف نقل مى‏‏‏‏‏كند كه در پيش‏گفتار كتاب خود تحت عنوان “پيش سخن، فروپاشى‏‏‏‏‏، فاتحه”، شيوه ضدانقلابى‏‏‏‏‏ سناريوى‏‏‏‏ ضدسوسياليستى‏‏‏‏ را ازجمله چنين فاش مى‏‏‏‏‏سازد: «از سال ١٩٨٦ گام به گام انتشار مطالبى‏‏‏‏‏ به‏كلى‏‏‏‏‏ دور و خالى‏‏‏‏‏ از انديشه ماركسيستى‏‏‏‏‏ را در انتشارات به جريان انداختيم» …  به نظر گرنس، «اين شيوه بدون وجود انحراف در آغاز بناى‏‏‏‏‏ سوسياليسم در اتحاد شوروى‏‏‏‏‏ موثر نمى‏‏‏‏‏بوده … بدون روندى‏‏‏‏‏ كه پس از مرگ لنين در جهت نابودى‏‏‏‏‏ سانتراليسم- دموكراتيك عمل كرد، موفقيت استراتژى‏‏‏‏‏ ضدانقلابى‏‏‏‏‏ غيرقابل تصور مى‏‏‏‏‏باشد».

بى‏‏‏‏‏توجهى‏‏‏‏‏ غيرضرور به عنصر دموكراتيك در كشورهاى‏‏‏‏‏ سابق سوسياليستى‏‏‏‏‏ اروپا و محدود ساختن آن به تامين حقوق دموكراتيك، همان‏طور كه گرنس نيز نشان مى‏‏‏‏‏دهد، تاثير منفى‏‏‏‏‏ خود را در روند فروپاشى‏‏‏‏‏ اين كشورها ايفا نمود. اين بى‏‏‏توجهى‏‏‏ برپايه اشتباه فلسفى‏‏‏اى‏‏‏ به وقوع پيوست كه ناشى‏‏‏ از درك مكانيكى‏‏‏ از رابطه ذهن و عين، رابطه ايدئولوژى‏‏‏ و زيربنا بود. به سخن مانيفست كمونيستى‏‏‏ بى‏‏‏توجه ماند كه «رشد آزاد فرد، پيش شرط رشد آزاد جامعه» است.

ارزيابى‏‏‏‏ از اشتباه وقوع يافته در اتحاد شوروى‏‏‏ و ديگر كشورهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ سابق‏ در جنبش كمونيستى‏‏‏‏‏ و كارگرى‏‏‏‏‏ جهان، ارزيابى‏‏‏‏‏ جا افتاده و پذيرفته‏اى‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد. خطرى‏‏‏‏‏ كه در ج خ چين اكنون نيز وجود دارد كه بايد اميدوار بود كه حزب كمونيست اين كشور با آموزش از تجارب منفى‏‏‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏‏‏ سابق سوسياليستى‏‏‏‏‏، قادر به دفع اين خطر باشد تا تداوم رشد سوسياليسم در چين از اين منظر پراهميت نيز تضمين گردد.

تجربه كشورهاى‏‏‏‏‏ سابق سوسياليستى‏‏‏‏‏ در اروپا، ازجمله در آلمان دموكراتيك، آن‏طور كه در ارزيابى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ حزب كمونيست اين كشور انعكاس يافته است، نشان مى‏‏‏‏‏دهد كه در دوران نبرد و رقابت دو سيستم سوسياليستى‏‏‏ و سرمايه‏دارى‏‏‏ در جهان مى‏‏‏توانست‏‏‏ در شرايط وجود سانتراليزم دموكراتيك در حزب و برقرارى‏‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏، هزينه برخورد روشنگرانه- توضيحى‏‏‏‏‏- ترويجى‏‏‏‏‏ به مشكلات رشد اقتصادى‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏ كم‏تر از هزينه “امنيتى‏‏‏‏‏” بوده و از نتايج بهترى‏‏‏‏ برخودار باشد. در اين ارزيابى‏‏‏‏‏ها تصريح شده است كه «روشنگرى‏‏‏‏‏ و گفتگوهاى‏‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏ با مخالفان‏‏ در شرايط حفظ آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ مى‏‏‏توانسته با نتايجى‏‏‏ بهتر روبرو و كم‏هزينه تر باشد.»

تجربه منفى‏‏‏‏‏ سال‏هاى‏‏‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ در ايران كه در آن رهبرى‏‏‏‏‏ طبقه كارگر حاكم نبود، و يا تجربه مثبت انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك در جمهورى‏‏‏‏‏ خلق  چين ميان سال‏هاى‏‏‏‏‏ ٢٠ تا پايان دهه ٤٠ قرن گذشته تاريخ اروپايى‏‏‏‏‏ كه جنبش كارگرى‏‏‏‏‏ از طريق برقرارى‏‏‏‏‏ دموكراسى‏‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏‏، به‏ويژه از طريق اصلاحات ارضى‏‏‏‏‏ ريشه‏اى‏‏‏‏‏، رهبرى‏‏‏‏‏ خود را در آن كشور تامين و پيروزى‏‏‏‏‏ نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏‏ را به ثمر رساند، و يا در انقلاب‏هاى‏‏‏‏‏ ديگر در ويتنام، كوبا و …، در تائيد اين نكته پراهميت قرار دارند كه ميان نبرد ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏- ملى‏‏‏‏‏ و دموكراتيك- مردمى‏‏‏‏‏ در نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏‏ و همچنين در مرحله رشد دموكراتيك- ملى‏‏‏‏‏ جامعه پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب، وحـدت ديالكتيكى‏‏‏‏ بهم‏تنيده و يك‏پارچه‏اى‏‏‏‏ حكمفرما است. پيروزى‏‏‏‏‏ در يكى‏‏‏‏‏ بدون پيروزى‏‏‏‏‏ در ديگرى‏‏‏‏‏ ممكن نمى‏‏‏‏‏باشد.

سرشت تضاد بيان مضمون تضاد است

جابجا شدن دو عنصر تضاد با امپرياليسم و تحكيم آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ در روند تاريخى‏‏‏، تغييرى‏‏‏ در وحدت اين‏دو و سرشت آن‏ها به‏مثابه بخش‏هاى‏‏‏ “تضاد اصلى‏‏‏” نمى‏‏‏دهد. براى‏‏‏ نمونه در شرايط حمله امپرياليستى‏‏‏، تضاد با امپرياليست در عين حفظ سرشت خود به‏مثابه “تضاد اصلى‏‏‏” با سرشتى‏‏‏ آشتى‏‏‏ناپذير، به “تضاد عمده” نيز تبديل مى‏‏‏شود. برعكس، هدف “نبرد كه بر كه” يا نبرد طبقاتى‏‏‏ در دوران پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب، حل “تضاد عمده”اى‏‏‏ مى‏‏‏باشد كه بدون حل آن، مساله راه رشد اجتماعى‏‏‏ كماكان ناروشن باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند. به عبارت ديگر، بدون يك سره شدن و پايان يافتن نبرد طبقاتى‏‏‏ “كه بر كه” پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب، پاسخ نهايى‏‏‏ به سرشت “تضاداصلى‏‏‏” به دنبال پيروزى‏‏‏ انقلاب داده نمى‏‏‏شود. در ايران پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب بهمن و با فراز و نشيب‏هايى‏‏‏، به‏دنبال پيروزى‏‏‏ نهايى‏‏‏ نيروهاى‏‏‏ “راستگرا”، مساله رشد اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ از روند ترقى‏‏‏خواهانه خود منحرف گشت، انقلاب ملى‏‏‏- دموكراتيك سير قهقرايى‏‏‏ پيمود و مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏ نيز با انحرافى‏‏‏ بزرگ روبرو شد. از اين روى‏‏‏ نيز نبرد طبقاتى‏‏‏ جارى‏‏‏ در ايران كماكان داراى‏‏‏ سرشتى‏‏‏ آشتى‏‏‏ناپذير بوده و تضادى‏‏‏ اصلى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد كه سد راه رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه ايرانى‏‏‏ است!

باقى‏‏‏ ماندن اهداف جنبش مردمى‏‏‏ كنونى‏‏‏ در سطح حل تنها مساله “آزادى‏‏‏” كه هدف اعلام شده جريان‏هاى‏‏‏ راست در داخل و خارج از كشور (ازجمله “راه‏توده”) مى‏‏‏باشد، مرحله انقلاب ملى‏‏‏- دموكراتيك بهمن ٥٧ را با سير قهقرايى‏‏‏ روبرو مى‏‏‏كند و آن را حداكثر به انقلاب بورژوا دموكراتيك محدود مى‏‏‏سازد. به عبارت ديگر، پيروزى‏‏‏ نهايى‏‏‏ نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏ (دست‏يابى‏‏‏ به رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه، برپايى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ ملى‏‏‏ و مردمى‏‏‏ و برپايه آن، تحكيم استقلال اقتصادى‏‏‏- سياسى‏‏‏ كشور) منوط به حل “نبرد كه بر كه”، نبرد طبقاتى‏‏‏ به سود نيروهاى‏‏‏ ترقى‏‏‏‏خواه مى‏‏‏باشد كه در نبرد در جريان به “تضاد عمده” و روز، تضاد ميان توده‏ها و طبقه كارگر از يك‏سو، با لايه‏هاى‏‏‏ ميانى‏‏‏ و فوقانى‏‏‏ جامعه از سوى‏ ديگر تبديل شده است و سرشت آشتى‏‏‏ناپذير خود را حفظ كرده است. اين تضاد عمده و روز، سرشت “تضاد اصلى‏‏‏” داشته و بخشى‏‏‏ جداناپذير از تضاد خلق با امپرياليسم را تشكيل مى‏‏‏دهد. تضاد اصلى‏‏‏اى‏‏‏ كه حل نهايى‏‏‏ آن هم‏زمان پاسخ نهايى‏‏‏ را به راه رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه داده و آن را تضمن مى‏‏‏كند.

برداشت مكانيكى‏، كمكى‏ براى‏ شناخت پديده و درك ديالكتيكى‏ از آن نيست

اين برداشت كه «همچنان معتقدم تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ايران، تضاد خلق با امپرياليسم بوده و … تضادهاى‏‏‏‏‏ عمده هستند كه در اين فاصله تغيير كرده و مى‏‏‏‏‏كند. …»، به‏طور اراده‏گرايانه و بدون توجه به رابطه درونى‏‏‏ ميان دو جنبه در تضاد اصلى‏‏‏، آن‏ها را به “تضاد اصلى‏‏‏” و “تضاد عمده” تقسيم مى‏‏‏كند و از آن به اين نتيجه‏گيرى‏‏‏ مى‏‏‏رسد كه گويا بايد به خاطر ضرورت پايبندى‏‏‏ به “تضاد اصلى‏‏‏”، تضاد ميان خلق و امپرياليسم، از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در ايران به پشتيبانى‏‏‏ نسبى‏‏‏ پرداخت، زيرا گويا اين حاكميت، همانند رژيم شاه- ساواكى‏‏‏، “وابسته” و “عامل” امپرياليسم نبوده و لذا تضاد آن با مردم و با رشد دموكراسى‏‏‏ در جامعه، عليرغم وقايع دو سال گذشته، داراى‏‏‏ سرشت آشتى‏‏‏پذير، اما “عمده” و “روز”، مى‏‏‏باشد كه گويا مى‏‏‏توان آن را از طريق «دموكراتيك‏تر» كردن رژيم “ولايى‏‏‏” حل نمود! (اين بحث در بخش دوم شكافته خواهد شد!)

در اين ارزيابى‏‏‏، رابطه سرشت تضاد خلق و حاكميت و همچنين مساله راه رشد اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ از مد نظر دور شده و گويا اين رابطه نقشى‏‏‏ عينى‏‏‏ در ارزيابى‏‏‏ از شرايط حاكم بر ايران ايفا نمى‏‏‏سازد. از اين هم فراتر، شدت و سرنوشت آشتى‏‏‏ناپذير تضاد خلق با حاكميت و روند رشد اقتصادى‏‏‏ وابسته به نظام اقتصاد نوليبرال امپرياليستى‏‏‏، با نگرشى‏‏‏ پوزيتويستى‏‏‏ و در تائيد شرايط حاكم بر ايران تعديل مى‏‏‏يابند. در عوض، به “اختلاف” رژيم “ولايى‏‏‏” با امپرياليسم پربها داده شده، درحالى‏كه به جايگزين شدن اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ به جاى‏‏‏ برپايى‏‏‏ يك اقتصاد ملى‏‏‏ و دموكراتيك كم‏بها داده مى‏‏‏شود. اين پربها و كم‏بها دادن، دو روى‏‏‏ سكه سرشت ضدملى‏‏‏ سياست حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ مى‏‏‏باشد كه در انديشه پيش گفته در بحث ميان توده‏اى‏‏‏ها “فراموش” شده و “به زير فرش جارو مى‏‏‏شود”!

اختلاف ميان رژيم “ولايى‏‏‏” و امپرياليسم، اختلاف ميان دو گروه خواستار و مجرى‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ كه برنامه روز نواستعمارى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد، بر سر سهم خود از آن مى‏‏‏باشد. براى‏‏‏ اين اختلاف‏ها نمى‏‏‏توان خصلت و سرشتى‏‏‏ “ضدامپرياليستى‏‏‏” قايل شد. اين راست‏روى‏‏‏ در لباس “چپ‏روى‏‏‏” است! اين كوشش براى‏‏‏ اغفال توده‏اى‏‏‏هاست كه تارنگاشت “عدالت” پرچمدار آن شده است.

در تلويزيون صداى‏ آمريكا، ديروز سى‏ ارديبهشت، فروش ٩ر٤ درصد از سهام شركت اتومبيل سازى‏ دولتى‏ “ايران‏خودرو” از اين روى‏ مورد انتقاد قرار گرفت، زيرا به ارزشى‏ برابر با ١٨ درصد ديگر آن فروخته شده است. گرانى‏ قيمت كه “كلاه گذاشتن بر سر خريدار” است، يعنى‏ سهم او را از “فيـله” ثروت ملى‏ در حال خصوصى‏سازى‏ شدن محدود مى‏سازد، موضوع “انتقاد” و در واقع دعوا بود!

ديالكتيك نفى‏ وحدت ديالكتيكى‏

سرنوشت انقلاب بهمن، «جداى‏‏‏‏‏ از سيرى‏‏‏‏‏ كه طى‏‏‏‏‏ كرده»، آن‏طور كه در ابرازنظر پيش گفته مطرح شده است، درواقع انعكاسى‏‏‏‏‏ دقيق، اگر چه نمونه منفى‏‏‏‏‏، از وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏ ميان عنصر ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ و دموكراتيك مى‏‏‏‏‏باشد. اگر هم بخواهيم اين نظر را به عنوان نظرى‏‏‏‏‏ صائب بپذيريم كه حاكميت كنونى‏‏‏‏‏ در ايران را “ضدامپرياليست” مى‏‏‏‏‏نماياند، بايد اذعان كنيم كه سركوب جنبش كارگرى‏‏‏‏‏ مستقل، سركوب آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏‏‏‏ در مرحله كنونى‏‏‏‏‏ رشد اجتماعى‏‏‏‏‏ ايران، آن نقطه ضعف، آن “پاشنه آشيل”ى‏‏‏‏‏ است كه تفاوت چشم‏گير آن را براى‏‏‏‏‏ نمونه با شرايط كنونى‏‏‏‏‏ در ونزوئلا، در بوليوى‏‏‏‏‏ و … به نمايش مى‏‏‏‏‏گذارد.  سركوب آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ در ايران و وجود اين آزادى‏‏‏‏ها در آن كشورها، فقدان وجود يك جنبش دموكراتيك با طبقه كارگر در مركز آن در ايران و فعاليت آزاد و قانونى‏‏‏‏‏ حزب كمونيست در آن كشورها، تاثير مستقيم بر روند رشد ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ در اين كشوها دارد: در حالى‏‏‏‏‏ كه در ونزوئلا و بوليوى‏‏‏‏‏ سياست اقتصادى‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏ دموكراتيك و مستقل ضد برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏ به مورد اجرا گذاشته مى‏‏‏‏‏شود، اجراى‏‏‏‏‏ اين برنامه امپرياليستى‏‏‏‏‏ با “حكم حكومتى‏‏‏‏‏” غيرقانونى‏‏‏‏‏ “ولى‏‏‏‏‏ فقيه”، به برنامه رسمى‏‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏ در ايران تبديل شده است.

براى‏‏‏‏‏ مجرى‏‏‏‏‏ داشتن اين سياست امپرياليستى‏‏‏‏‏ در ايران، آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ در اصل‏هاى‏‏‏‏‏ “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏‏‏‏ پايمال شدند. سركوب سنديكاهاى‏‏‏‏‏ مستقل كارگرى‏‏‏‏‏ و احزاب سياسى‏‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏‏ مدافع آماج‏هاى‏‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏‏خواهانه انقلاب بهمن ٥٧ و در راس آن حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، چشم‏گيرتر از آن است كه نيازى‏‏‏‏‏ به توضيح اضافه داشته باشد. نابودى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏‏‏ آزاديخواهانه انقلاب بزرگ بهمن با پيروزى‏‏‏‏‏ نهايى‏‏‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏‏ “راستگرا” در “نبرد كه بر كه” ممكن گشت و اين بايد به معناى‏‏‏‏‏ آغاز سير قهقرايى‏‏‏‏‏ انقلاب و بازگشت تضاد اصلى‏‏‏‏‏ آشتى‏‏‏ناپذير خلق با رژيم ديكتاتورى‏‏‏‏ حاكم و امپرياليسم در سطحى‏‏‏‏‏ ديگر ارزيابى‏‏‏‏‏ گردد.

سير قهقرايى‏‏ روند انقلابى‏‏ در ايران‏‏‏، تنها به نابودى‏‏‏‏‏ بخش دموكراتيك در دوران پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك محدود نماند. تبديل شدن حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏ به “متحد طبيعى‏‏‏‏‏” امپرياليسم و اعلام اجراى‏‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏ به‏مثابه برنامه رسمى‏‏‏‏‏ دولت آن، آخرين ميخ بر تابوت مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ در دوران پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب بهمن نيز بود. نبايد با ديد نظاره‏گرظاهر بين (ماركس)، ظـاهـر برخاشگرانه رابطه و “اختلاف” ميان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏ و امپرياليست‏ها را مضمون حقيقت پنداشت. برملا شدن رابطه حبيب‏اله عسگراولادى‏‏‏‏‏ با دستگاه جاسوسى‏‏‏‏‏ انگلستان و دريافت “اسناد” دروغين عليه حزب توده ايران در پاكستان از اين سازمان جاسوسى‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏ را نبايد فراموش نمود! اين پنداشت كه شرايط اكنون يك به يك همانند ارزيابى‏‏‏‏‏ حزب توده ايران (درباره جايگاه حاكميت كنونى‏ در نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏)‏‏ در سال‏هاى‏‏‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن مى‏‏‏‏‏باشد، و به‏يژه بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به سرنوشت تضاد خلق با رژيم “ولايى‏‏‏” و نفى‏‏‏ سرشت آشتى‏‏‏ناپذير بودن‏ براى‏‏‏ “تضاد عمده” و روز، برپايه استدلال‏هاى‏‏‏ پيش‏گفته، برداشتى‏‏‏‏‏ واقع‏بينانه و مستدل نمى‏‏‏باشد!

پـژوهش علمى‏ و رابطه مضمون و شكل

ارزش علمى‏‏‏ و ارزيابى‏‏‏ مستدل در يك پژوهش علمى‏‏‏ در اين نكته نهفته است كه در بررسى‏‏‏، رشته علّى‏‏‏ شدن پديده‏ها از آغاز تا لحظه مورد بررسى‏‏‏ دنبال و نشان داده شود. مخلوط نمودن سرشت تضاد، سرشت آشتى‏‏‏ناپذيرى‏‏‏ و يا آشتى‏‏‏پذيرى‏‏‏ آن با جايگاه لحظه تاريخى‏‏‏ در رشد و عمده شدنِ لحظات در پديده، پايبندى‏‏‏ به اسلوب بررسى‏‏‏ علمى‏ پديده نيست. خلط مطلب است. در حالى‏‏‏كه سرشت يك نظام، نقش رشته علّى‏‏‏ پديد آمدن و علت رشد پديده را نشان مى‏‏‏دهد kausale Genese ، براى‏‏‏ نمونه علت وجودى‏‏‏ پديدار شدن انقلاب اجتماعى‏‏‏ را، “عمده” بودن اين يا آن لحظه در روند تاريخى‏‏‏ رشد، بيان رشته صورى‏‏‏ شدن پديده formale Genese (براى‏‏‏ نمونه مراحل انقلاب اجتماعى‏‏‏) را نشان مى‏‏‏دهد. نشان مى‏‏‏دهد كه كدام بخش از مضمون پديده در كدام مرحله از مبرميت برخوردار است.

درحالى‏‏‏كه علت شدن پديده، مضمون پديده را قابل شناخت و درك مى‏‏‏كند، بيان صورى‏‏‏ پديدار شده پديده، مكانيسم تحقق يافتن آن را توضيح مى‏‏‏دهد.

گذشتن پيروزى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما از مجراى‏‏‏ سرنگونى‏‏‏ رژيم سلطنتى‏‏‏- ساواكى‏‏‏، يعنى‏‏‏ حل بخش تضاد عمده و روز در تضاد اصلى‏‏‏، راهگشاى‏‏‏ به ذباله‏دان تاريخ سپردن قراردادهاى‏‏‏ استعمارى‏‏‏ و …، و از اين طريق، هموار نمودن پيروزى‏‏‏ نهايى‏‏‏ مضمون نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏ مردم ميهن ما مى‏‏‏باشد. رابطه رشته علّى‏‏‏ وجود پديده و شكل پديدار شدن آن، رابطه ديالكتيكى‏‏‏ ميان مضمون و شكل، سرشت و صورت است. “تضاد اصلى‏‏‏” مضمون و “تضاد عمده” در نبرد واحد، شكل گذار روند را برمى‏‏‏شمرند!

بازهم درباره رابطه دو بخش تضاد اصلى‏‏‏

تكرار مى‏‏‏‏‏شود، پرسشى‏‏‏‏‏ كه براى‏‏‏ درك شرايط كنونى‏‏‏ در ايران مطرح است، اين پرسش است كه آيا نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏تواند در شرايط فقدان وجود يك جنبش دموكراتيك در كشور به پيروزى‏‏‏‏‏ دست يابد؟ پرسشى‏‏‏‏‏ ديگرى‏‏‏‏‏ كه همين معنا را مى‏‏‏‏‏رساند، اين پرسش نيز است كه در شرايطى‏‏‏‏‏ كه رهبرى‏‏‏‏‏ جنبش ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك در اختيار طبقه كارگر نمى‏‏‏‏‏باشد، آيا انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك مى‏‏‏‏‏تواند حتى‏‏‏‏‏ تحت رهبرى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ و شايسته لايه‏هاى‏‏‏‏‏ ميانى‏‏‏‏‏ و به طريق اولى‏‏‏‏‏ فوقانى‏‏‏‏‏ جامعه طبقاتى‏‏‏‏‏، بدون وجود يك جنبش دموكراتيك در كشور كه ستوان فقرات آن را طبقه كارگر تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد كه هشيارانه و انقلابى‏‏‏‏‏ آماج‏هاى‏‏‏‏‏ انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك را طرح و پايبندى‏‏‏‏‏ به آن‏ها را مستدل ساخته و براى‏‏‏‏‏ تحقق آن‏ها مبارزه مى‏‏‏‏‏كند، به پيروزى‏‏‏‏‏ نهايى‏‏‏‏‏ دست يابد؟ آيا نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏، براى‏‏‏‏‏ نمونه در ونزوئلا و بوليوى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏تواند بدون وجود جنبش دموكراتيك به سرمنزل پيروزى‏‏‏‏‏ نايل شود؟

مى‏‏‏‏‏توان پرسش ديگرى‏‏‏‏ را با همين مضمون نيز مطرح ساخت كه آيا ميان سركوب جنبش دموكراتيك، پايمال نمودن آزادى‏‏‏‏‏ها و حقوق دموكراتيك و در مركز آن آزادى‏‏‏‏‏ها و حقوق دموكراتيك طبقه كارگر تا حد حقوق صنفى‏‏، در مرحله تحكيم استقلال ملى‏‏‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ و انحراف از نبرد ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏، انحراف از اهداف مرحله ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك انقلاب، رابطه‏اى‏‏‏‏‏ مستقيم و بى‏‏‏‏‏واسطه وجود دارد؟

باز هم پرسشى‏‏‏‏‏ كه همين معنا را مى‏‏‏‏‏رساند، اين پرسش است كه آيا در شرايط خفقان عمومى‏‏‏‏‏ و نقض قوانين دموكراتيك حقوق ملت و به‏ويژه سركوب سازمان‏هاى‏‏‏‏‏ صنفى‏‏‏‏‏- سياسى‏‏ كارگرى‏‏‏‏‏ و حزب طبقه كارگر و ديگر احزاب سياسى‏‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏‏، مى‏‏‏‏‏تواند “مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏” كه ديگر بايد آن را به اصطلاح ناميد، در خدمت اهداف نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏‏ قرار داشته باشد؟ آيا در چنين شرايطى‏‏‏‏‏ به‏طور كلى‏‏‏‏‏ امكان اعمال يك نبرد ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ وجود دارد؟ آيا در چنين شرايطى‏‏‏‏‏، حاكميت لايه‏هاى‏‏‏‏‏ ميانى‏‏‏‏‏ و به طريق اولى‏‏‏‏‏ فوقانى‏‏‏‏‏ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ قادر است سياست اقتصادى‏‏‏‏‏ ديگرى‏‏‏‏‏ را به جز سياستى‏‏‏‏‏ در چارچوب “نظم جهانى‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏” به مورد اجرا گذارد؟

به عبارت ديگر، آيا اين امرى‏‏‏‏‏ غيرطبيعى‏‏‏‏‏ است كه پس از پايان جنگ عراق عليه ايران و پس از سركوب حزب توده ايران و نيروهاى‏‏‏‏‏ چپ مذهبى‏‏‏‏‏ كه خواستار اجراى‏‏‏‏‏ برنامه اقتصاد ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك مبتنى‏‏‏‏‏ بر اصل‏هاى‏‏‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏‏ بودند، برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏ تحت عنوان “تعديل اقتصادى‏‏‏‏‏” جايگزين اصل‏هاى‏‏‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏‏‏ و دموكراتيك در قانون اساسى‏‏‏‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بهمن شود؟ نامه مردم در مقاله‏هاى‏‏‏‏‏ متعددى‏‏‏‏‏ رابطه ميان نقش سركوبگر روبناى‏‏‏‏‏ حاكم در ايران را با اجراى‏‏‏‏‏ برنامه اقتصادى‏‏‏‏‏ بغايت ارتجاعى‏‏‏‏‏ نشان مى‏‏‏‏‏دهد. ازجمله در مقاله “تشديد درگيرى‏‏‏‏‏ جناح‏هاى‏‏‏‏‏ اصول‏گرا و جنبش مردمى‏‏‏‏‏ مبارزه با ديكتاتورى‏‏‏‏‏” (شماره ٨٦٧، ٥ ارديبهشت ١٣٩٠ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1362) بر ارتباط «حذف حقوق صنفى‏‏‏‏‏ و آزادى‏‏‏‏‏ دموكراتيك قشرهاى‏‏‏‏‏ زحمتكش … و زيربناى‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏ بغايت ضدملى‏‏‏‏‏» انگشت مى‏‏‏‏‏گذارد و آن را «تضاد اكثريت قشرهاى‏‏‏‏‏ و طبقات مختلف جامعه ما با روبناى‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏ ديكتاتورى‏‏‏‏‏ و زيربناى‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏ بغايت ضدملى‏‏‏‏‏» آن ارزيابى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏كند.

آيا اين امرى‏‏‏‏‏ غيرطبيعى‏‏‏‏‏ است كه لايه‏هاى‏‏‏‏‏ حاكم كنونى‏‏‏‏‏ در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏ در ايران، پس از سركوب آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ و ايجاد خفقان و ديكتاتورى‏‏‏ كماكان با سواستفاده از شعارهاى‏‏‏‏‏ “مردمى‏‏‏‏‏” انقلاب بهمن، با پنهان شدن در پشت الفاظ “انقلابى‏‏‏‏‏” درباره “عدالت اجتماعى‏‏‏”‏‏، اجراى‏‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏ را به برنامه “رسمى‏‏‏‏‏” دولتى‏‏‏‏‏ خود تبديل نموده‏اند و با خشونت فاشيست‏مآبانه به اعمال آن پرداخته‏اند؟

تضاد اصلى‏ با امپرياليسم، بخشى‏ از كل تضاد اصلى‏

آنچه از سخنان در بررسى‏‏‏‏‏ فوق از رابطه ديالكتيكى‏‏‏‏‏ ميان دموكراسى‏‏‏‏‏ و مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك نتيجه مى‏‏‏‏‏شود، اين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏ است كه تضاد اصلى‏‏‏‏‏ و آشتى‏‏‏ناپذير خلق‏هاى‏‏‏‏‏ ميهن ما در نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏‏ با امپرياليسم و سياست خانمان‏برانداز اقتصادى‏‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏‏- نظامى‏‏‏‏‏- فرهنگى‏‏‏‏‏ آن، بخش عمده‏ و جدايى‏‏‏‏‏ناپذير از تضاد اصلى‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد و از اولويت تام برخوردار استبراى‏‏‏‏‏ نمونه در شرايط تجاوز نظامى‏‏‏‏‏ -، اما اين تضاد از مطلقيت برخوردار نيست! تنها جهت و نماى‏‏‏‏‏ تضاد اصلى‏‏‏‏‏ در جامعه را تشكيل نمى‏‏‏‏‏دهد. به معناى‏‏‏‏‏ نفى‏‏‏‏‏ وجود تضاد ناشى‏‏‏‏‏ از نبرد طبقاتى‏‏‏‏‏ و پيامدهاى‏‏‏‏‏ ضددموكراتيك اين نبرد نمى‏‏‏‏‏باشد. نفى‏‏‏‏‏ كننده پيامدهاى‏‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏‏ از پيروزى‏‏‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏‏‏ ميانى‏‏‏‏‏ و فوقانى‏‏‏‏‏ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏، “نيروهاى‏‏‏‏‏ راستگرا” در “نبرد كه بر كه” با پيامد انحراف از اهداف انقلاب نمى‏‏‏‏‏باشد.

نادرستى‏‏‏‏‏ برداشت تزگونه: «همچنان معتقدم تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ايران، تضاد خلق با امپرياليسم بوده و انقلاب بهمن ٥٧  – جداى‏‏‏‏‏ از سيرى‏‏‏‏‏ كه طى‏‏‏‏‏ كرده –  تغييرى‏‏‏‏‏ در آن نداده است …»، در ديدن اولويت تضاد اصلى‏‏‏‏‏ خلق با امپرياليسم نهفته نيست، بلكه در مطلـق نمـودن يك وجه و نما در انديشه است كه به صورت تزى‏‏‏ اثبات نشده مطرح مى‏‏‏شود. در اين تز كه در نظر مطرح شده به اثبات رسانده نمى‏‏‏شود و نادرستى‏‏‏ آن در سطور پيش نشان داده و مستدل شد، عمده بودن وجه و نماى‏‏‏ تضاد خلق با امپرياليسم به عنوان پديده‏اى‏‏‏ مطلـق برداشت مى‏‏‏شود، اولويت آن مطلـق پنداشته مى‏‏‏شود. نادرستى‏‏‏ اين تز در ابرازنظر در مطلق نمودن اولويت آن ريشه دارد كه با نگرشى‏‏‏‏‏ يك سويه، اين جنبه در تضاد اصلى‏‏‏‏‏ در نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏‏ را تنـها وجه و نماى‏‏‏‏‏ واقعيت مى‏‏‏‏‏نماياند. اين در حالى‏‏‏‏‏ است كه وجود جنبش دموكراتيك و تاثير مستمر آن بر نبرد طبقاتى‏‏‏‏‏ در دوران پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب، به عنصر عمـده حفظ آماج ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏- ملى‏‏‏‏‏ انقلاب و پيش‏شرط شدن راه انحراف از آن تبديل مى‏‏‏‏‏شود.

“قانون ارزش” و مياله دموكراسى‏

فعاليت تئوريك- نظرى‏‏‏‏‏ و عملى‏‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر در شرايط برقرارى‏‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ دموكراتيك قانونى‏‏‏‏‏ در اين دوران، پيش‏شرط فرهنگى‏‏‏‏‏ تداوم سياست ملى‏‏‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏باشد. هدف مبارزه فرهنگى‏‏‏‏‏ دست‏يابى‏‏‏‏‏ به استقلال اقتصادى‏‏‏‏‏ است كه از طريق مستدل ساختن راه رشد ترقى‏‏‏‏‏خواهانه سوسياليستى‏‏‏‏‏ قابل دست‏يابى‏‏‏‏‏ است. استقلال اقتصادى‏‏‏‏‏ خود پيش‏شرط ضرور براى‏‏‏‏‏ حفظ و تحكيم استقلال سياسى‏‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏‏ و پيگير مى‏‏‏‏‏باشد. در چنين روند پيوسته و يك‏پارچه است كه اهميت و اولويت “دموكراسى‏‏‏‏‏”، اهميت و اولويت برقرارى‏‏‏‏‏ شرايط دموكراتيك قانونى‏‏‏‏‏ در جامعه پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب، شناخته و درك مى‏‏‏‏‏شود. به نظر ماركسيست اتريشى‏‏‏ “هانس كالت” Hans Kalt (٢٠٠٩-١٩٢٢)، دانشمند اقتصاددان عضو رهبرى‏‏‏ حزب كمونيست اتريش، در اثر خود تحت عنوان “زير سايه بلند استالين” In Stalins langen Schatten كه در آن به بررسى‏‏‏ علل شكست “مدل روسى‏‏‏ سوسياليسم” پرداخته، نقض “قانون ارزش” را كه ماركس كشف و در جلد سوم “كاپيتال” توضيح داده شده است (نگاه شود به كتاب “اقتصاد سياسى‏‏‏” زنده‏ياد جوانشير، ص ٢٨ به بعد)، ريشه علت “اقتصادى‏‏‏” فروپاشى‏‏‏ اتحاد شوروى‏‏‏ سابق را تشكيل مى‏‏دهد. وضعى‏‏‏ كه در فقدان سانتراليزم دموكراتيك در حزب كمونيست اتحاد شوروى‏‏‏ و فقدان آزادى‏‏‏ بيان، ازجمله براى‏‏‏ اقتصاددانان شوروى‏‏‏، ممكن گشته و تحقق يافته است! كالت نشان مى‏‏‏دهد كه جامعه شوروى‏‏‏ تا پايان آن، جامعه سوسياليستى‏‏‏ است كه در آن “كالا” توليد مى‏‏‏شود. هم براى‏‏‏ مصرف داخلى‏‏‏ و هم براى‏‏‏ صدور به كشورهاى‏‏‏ ديگر جهان. حزب كمونيست چين امروز از واژه “بازار سوسياليستى‏‏‏” براى‏‏‏ بيان اين واقعيت استفاده مى‏‏‏كند.

كالت در كتاب خود به نقش تعيين كننده برنامه‏ريزى‏‏ مركزى‏‏ با اهداف مشخص در مرحله رشد صنايع سنگين مادر براى‏‏ زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ در اتحاد شوروى‏‏ سابق مى‏‏پردازد و نشان مى‏‏دهد كه بدون چنين برنامه‏ريزى‏‏ متمركز مركزى‏‏، رشد سريع صنايع كه پاسخگوى‏‏ نياز تاريخى‏‏ كشور بود، ممكن نمى‏‏ شده است. موفقيت‏هاى‏‏ عظيم اتحاد شوروى‏‏ سابق در دهه‏هاى‏‏ پس از پيروزى‏‏ در جنگ ميهنى‏‏ و دفع تجاوز ١٦ كشور متجاوز و جنگ دوم جهانى‏‏ تنها با بهره‏گيرى‏‏ از اين برنامه‏ريزى‏‏ متمركز و مركزى‏‏ ممكن گشت. با پايان رشد اقتصادى‏‏ در سطح و آغاز رشد در عمق، يعنى‏‏ با آغاز توليد انبوه در بخش صنايع سبك مصرفى‏‏ توليد، مشكلات اقتصادى‏‏ به‏وجود آمدند. اين مرحله نياز به سازماندهى‏‏ ديگرى‏‏ در اقتصاد داشت. سياست برنامه‏ريزى‏‏ مركزى‏‏ و متمركز تا سطح ريزه‏كارى‏‏هاى‏‏ توليد خود را ناتوان براى‏‏ شرايط جديد نشان داد. تمركز انعطاف‏ناپذير برنامه‏ريزى‏‏ در اين دوران با نيازهاى‏‏ رشد اقتصادى‏‏ هم‏خوانى‏‏ نداشت.

همان‏طور كه جوانشير در توضيح نظر ماركس در “اقتصاد ملى‏‏” برجسته مى‏‏‏سازد، “قانون ارزش” به طور عينى‏‏‏، يعنى‏‏‏ به دور از اراده و خواست ما موثر است. نقض اراده‏گرايانه آن ازجمله از طريق تعيين غيراقتصادى‏‏‏ قيمت كالاى‏‏‏ توليد شده، محدود ساختن رشد كمى‏‏‏ و به‏ويژه كيفى‏‏‏ كالا از اين طريق كه ضرورت رشد آن نفى‏‏‏ شود (براى‏‏‏ نمونه صنعت خودرو سازى‏‏‏) و به‏ويژه سازماندهى‏‏‏ و تقسيم ميليون‏ها قلم مواد مختلف و قطعات براى‏‏‏ توليد هزاران كالا به‏طور مركزى‏‏‏ در روند توليد انبوه و هر روز بغرنج‏تر و پيش‏رفته‏تر شونده و…، زمينه‏هاى‏‏‏ ناتوانى‏‏‏ها و كمبودهاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ را در اتحاد شوروى‏‏‏ ايجاد كرد و باوجود رشد عظيم علم و صنعت (براى‏‏‏ نمونه در بخش الكترونيك، پرواز فضايى‏‏‏، فرهنگ و هنر و …)، فروپاشى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ را به اولين كشور سوسياليستى‏‏‏ جهان و مردم آن تحميل نمود كه فاجعه‏اى‏‏‏ ازجمله براى‏‏‏ مردم كشورهاى‏‏‏ ديگر دست‏بگيربان در نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏ در جهان مى‏‏‏باشد. اين فاجعه بر اهميت حفظ عنصر “آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك” در مرحله انقلاب “ملى‏‏‏- دموكراتيك” و براى‏‏‏ رشد موزون و پيگير جامعه در دوران پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب ملى‏‏‏- دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ انگشت مى‏‏‏گذارد.

خطر انحراف، خطرى‏ عينى‏ در شرايط فقدان دموكراسى‏

هشدارهاى‏‏‏‏‏ حزب توده ايران درباره خطر پيروزى‏‏‏‏‏ “نيروهاى‏‏‏‏‏ راستگرا” در “نبرد كه بر كه” در سال‏هاى‏‏‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن بر برداشت ماركسيستى‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏ از ضرورت وجود زمينه دموكراتيك در جامعه استوار بود. با برخوردارى‏‏‏ از دموكراسى‏‏‏، امكان اجراى‏‏‏ خط‏مشى‏‏‏ علمى‏‏‏ و اعمال سياست “انتقاد و اتحادى‏‏‏‏‏” بوجود مى‏‏‏آمد كه تداوم و تعميق روند انقلابى‏‏‏‏‏ را ممكن مى‏‏‏‏‏ساخت. يورش به حزب توده ايران و سركوب توده‏اى‏‏‏‏‏ها و قتل عام صدها توده‏اى‏‏‏‏‏ مبارز و دانشمند ‏ نيز با همين منطق نبرد طبقاتى‏‏‏‏‏، البته از ديدگاه ارتجاع، يعنى‏‏‏‏‏ از ديدگاه “نبرد طبقاتى‏‏‏‏‏ از بالا” عملى‏‏‏‏‏ شد.

آنانى‏‏‏‏‏ كه اولـويـت نبرد ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ را با مطلـق بـودن اين نبرد يكى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏پندارند، بى‏‏‏‏‏تفاوت از آنكه صادقانه چنين مى‏‏‏‏‏انديشند و يا هدفمند چنين برداشتى‏‏‏‏‏ را از خود بروز مى‏‏‏‏‏دهند، دچار اشتباهى‏‏‏‏‏ بزرگ و عملى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شوند. مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏، بدون وجود يك جنبش دموكراتيك فعال و خلاق و در مركز آن جنبش ماركسيستى‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏ طبقه كارگر نمى‏‏‏‏‏تواند با موفقيت پيگير روبرو شود. كوشش ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ سركوب جنبش انقلابى‏‏‏‏‏ طبقه كارگر و حزب آن از اين روى‏‏‏‏‏ در سرلوحه اقدام‏هاى‏‏‏‏‏ جنايتكارانه آن‏ها قرار دارد. كوشش براى‏‏‏‏‏ پاره پاره كردن جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏ در ايران، از اين “منطق” ضدانقلابى‏‏‏‏‏ برخوردار است!

نادرستى‏‏‏‏‏ برداشت مطلق‏گرانه از نبرد ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ نزد برخى‏‏‏‏‏ از مبارزان در اين واقعيت نهفته است كه با اين برداشت، جنبش ماركسيستى‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏ را عملاً از عمل به وظيفه دموكراتيك خود، از عمل به مبارزه براى‏‏‏‏‏ برقرارى‏‏‏‏‏ شرايط دموكراتيك، آزادى‏‏‏‏‏ بيان و برپايى‏‏‏‏‏ سازمان‏هاى‏‏‏‏‏ صنفى‏‏‏‏‏ و طبقاتى‏‏‏‏‏ طبقه كارگر و ديگر لايه‏هاى‏‏‏‏‏ ميهن دوست باز مى‏‏‏‏‏دارند و عملاً آن را به چوب‏دست تبليغاتى‏‏‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏‏‏ حاكم سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ تبديل مى‏‏‏‏‏كنند.

به چنين سرنوشى‏‏‏‏‏ جريان‏هايى‏‏‏‏‏ مانند “عدالت” و “راه توده” دچارند و ديگرانى‏‏‏‏‏ كه صادقانه چنين مى‏‏‏‏‏انديشند، در معرض چنين خطرى‏‏ قرار دارند!

در بخش دوم به بررسى‏‏ خواست حذف “ولايت فقيه” از قانون اساسى‏‏ پرداخته مى‏‏شود. در آن‏جا نشان داده مى‏‏شود كه براى‏‏ مبارزه با امپرياليسم، مبارزه براى‏‏ برپايى‏‏ آزادى‏‏هاى‏ قانونى‏‏ از ضرورت قطعى‏‏ برخوردار است كه در شرايط كنونى‏‏ تنها با برشى‏‏ انقلابى‏‏ در هستى‏‏ جامعه ايرانى‏‏ ممكن مى‏‏باشد.




بحثى‏‏‏‏‏ ميان توده‏اى‏‏‏‏‏ها (يك): تضاد اصلى‏‏‏‏‏، تضاد خلق با امپرياليسم!؟ حذف اصل ”ولايت فقيه“ از قانون اساسى‏‏‏‏‏، چپ‏روى‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏ است؟ برخورد به مواضع انحرافى‏‏‏‏‏ در جنبش و مساله امنيتى‏‏‏‏‏!

مقاله شماره ٣/١٣٩٠ (٣١ ارديبهشت)

واژه راهنما: از وحدت نظرى‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏ حزب توده ايران در برابر برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏ و جهانى‏‏‏ پاسدارى‏‏‏ كنيم و پاسخى‏‏‏ دندان‏شكن به هدف پاره‏پاره‏كردن حزب طبقه كارگر دهيم!

در بحثى‏‏‏‏‏ انتقادى‏‏‏‏‏، نكات شايان توجهى‏‏‏‏‏ طرح شده‏اند كه ارزيابى‏‏‏‏‏ آن‏ها در يك نوشتار‏‏ مى‏‏‏‏‏تواند كمك به تقويت تفاهم ميان توده‏اى‏‏‏‏‏ها و گامى‏‏‏‏‏ عليه برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ و جهانى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ پاره پاره كردن حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران باشد. مضمون بحث در سه بخش تنظيم شده و بررسى‏‏‏‏‏ آن‏ها نيز در سه بخش، هر كدام جداگانه ارايه مى‏‏‏‏‏شوند.

سه محور زير در بحث مطرح و بيان شدند:

١-  «همچنان معتقدم تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ايران، تضاد خلق با امپرياليسم بوده و انقلاب بهمن ٥٧  – جداى‏‏‏‏‏ از سيرى‏‏‏‏‏ كه طى‏‏‏‏‏ كرده –  تغييرى‏‏‏‏‏ در آن نداده است. تحليل و مصوبات حزبى‏‏‏‏‏ سال ٥٨ هنوز در اين مورد معتبر هستند. تضادهاى‏‏‏‏‏ عمده هستند كه در اين فاصله تغيير كرده و مى‏‏‏‏‏كند. تمامي سياست و مشى‏‏‏‏‏ مبارزاتى‏‏‏‏‏ حاصل از اين حكم است …»؛

٢- «بايد توجه داشت كه بخش بزرگى‏‏‏‏‏ از جنبش سبز و نيروهاى‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏، اگر هم در مورد حذف “نظارت استصوابى‏‏‏‏‏” و يا “ولايت مطلقه فقيه” با بخش چپ‏تر جنبش همراهى‏‏‏‏‏ كنند، ولى‏‏‏‏‏ ممكن است، هنوز در حذف كامل ولايت فقيه همراهى‏‏‏‏‏ نكنند. اگر امروز هم در كشور انتخاباتى‏‏‏‏‏ آزاد و با شركت همه اقشار جامعه صورت گيرد، به احتمال قريب به يقين، هنوز بخش بزرگى‏‏‏‏‏ از منتخبين مردم از عدم تداوم و ثبات در كشور ترس داشته و به دنبال يك عامل ثبات در سيستم حكومتى‏‏‏‏‏ خواهد گشت. نكته‏اى‏‏‏‏‏ كه عده‏اى‏‏‏‏‏ با سلطنت مشروطه مى‏‏‏‏‏خواهند آن را حل كنند، و عده‏اى‏‏‏‏‏ هم با ولايت فقيه. لذا مى‏‏‏‏‏توان ارزيابى‏‏‏‏‏ كرد كه فاكتور عملى‏‏‏‏‏ در شرايط فعلى‏‏‏‏‏ و نزديك، و محتمل‏ترين نسخه، همان تاكيد بر دموكراتيك‏تر كردن اين فاكتور خواهد بود. ضمن آنكه اين ارزيابى‏‏‏‏‏ واقع‏بينانه‏تر، به هيچ‏وجه نبايد به معناى‏‏‏‏‏ چشم‏پوشى‏‏‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ از خواست حذف ولايت فقيه درك شود. بلكه اين ارزيابى‏‏‏ بايستى‏‏‏‏‏ به عنوان فاكتورى‏‏‏‏‏ در جلوگيرى‏‏‏‏‏ از چپ‏روى‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏ درك شود.»

٣- «همواره رسيدن به يك تحليل و برنامه مستقل و جامع را راه حل واقعى‏‏‏‏‏ وحدت حزبى‏‏‏‏‏ دانسته و مى‏‏‏‏‏دانم. از ابتدا با مشى‏‏‏‏‏ برخورد مستقيم با هر سه جريان حزبى‏‏‏‏‏ و نفى‏‏‏‏‏ فيزيكى‏‏‏‏‏ راه‏توده و عدالت مخالف بوده و هستم و معتقدم جز پراكندگى‏‏‏‏‏ و دورى‏‏‏‏‏ نتيجه بيش‏ترى‏‏‏‏‏ ندارد. با توجه به ضعف حزب در مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏  – حتى‏‏‏‏‏ همين امروز در بهترين حالت –  و رشد گرايشات سوسيال دموكراتيك در آن، به همراه نفى‏‏‏‏‏ مكرر مشى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ حزب در سال‏هاى‏‏‏‏‏ اوليه انقلاب ٥٧ توسط نامه مردم، وجود جرياناتى‏‏‏‏‏ مانند عدالت و راه‏توده كه هر كدام بر يكى‏‏‏‏‏ از اين محورها سوارند، امرى‏‏‏‏‏ نه طبيعى‏‏‏‏‏، ولى‏‏‏‏‏ اجبارى‏‏‏‏‏ و نتيجه شرايط است. اين كه آن دو جريان مشكل امنيتى‏‏‏‏‏ دارند، فاجعه‏اى‏‏‏‏‏ است كه مسئوليت حزب را نه كم، بلكه دو چندان مى‏‏‏‏‏كند. حزب با اين دو نقطه ضعف خود، در طى‏‏‏‏‏ سال‏هاى‏‏‏‏‏ گذشته نه تنها موتور تحولات نبوده و بيش‏تر به دنبال حوادث اجتماعى‏‏‏‏‏ روان بوده، بلكه با لجاجت و تكيه بر مشى‏‏‏‏‏ خود، صدها و شايد هزاران توده‏اى‏‏‏‏‏ صادق را به دامان اين جريانات انداخته است و بدون رفع آن ضعف‏ها، اين روند ادامه خواهد داشت. با بد و بيراه گفتن و يا نمايان كردن ضعف ديگران، شايد بتوان برخى‏‏‏‏‏ نيروها را از آن‏ها دور كرد، ولى‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏توان جنبش را جذب و هدايت كرد. ضمن آنكه همواره دخالت دادن مسايل و اطلاعات امنيتى‏‏‏‏‏ را در نقدهاى‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏ عاملى‏‏‏‏‏ منفى‏‏‏‏‏تر در اين برخوردها دانسته و مى‏‏‏‏‏دانم.»

بخش نخست (قسمت اول)

١- تضاد اصلى‏‏‏‏‏، تضاد خلق با امپرياليسم!

«همچنان معتقدم تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ايران، تضاد خلق با امپرياليسم بوده و انقلاب بهمن ٥٧  – جداى‏‏‏‏‏ از سيرى‏‏‏‏‏ كه طى‏‏‏‏‏ كرده –  تغييرى‏‏‏‏‏ در آن نداده است. تحليل و مصوبات حزبى‏‏‏‏‏ سال ٥٨ هنوز در اين مورد معتبر هستند. تضادهاى‏‏‏‏‏ عمده هستند كه در اين فاصله تغيير كرده و مى‏‏‏‏‏كند. تمامي سياست و مشى‏‏‏‏‏ مبارزاتى‏‏‏،‏‏ حاصل از اين حكم است …»؛

بنا به ارزيابى‏‏‏‏‏ حزب توده ايران از مرحله انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك، لبه تيز نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏‏ عليه نفوذ و سياست تجاوزى‏‏‏‏‏ و استعمارگرانه امپرياليسم مى‏‏‏‏‏باشد. تجربه انقلاب بهمن ٥٧ در تائيد اين ارزيابى‏‏‏‏‏ قرار دارد. پيروزى‏‏‏‏‏ بر تجاوز پوشيده و علنى‏‏‏‏‏، “قانونى‏‏‏‏‏” و غيرقانونى‏‏‏‏‏ امپرياليست‏ها در سال‏هاى‏‏‏‏‏ بين كودتاى‏‏‏‏‏ آمريكايى‏‏‏‏‏- انگليسى‏‏‏‏‏ ٢٨ مرداد ١٣٣٢ و انقلاب بزرگ بهمن ٥٧، به عبارت ديگر، به زباله‏دان تاريخ انداختن قراردادهاى‏‏‏‏‏ استعمارى‏‏‏‏‏ نفت، كاپيتولاسيون، قرارداد دوجانبه نظامى‏‏‏‏‏ با امپرياليسم آمريكا، پيمان سنتو و اخراج ٦٠ هزار مستشار نظامى‏‏‏‏‏ آمريكايى‏‏‏‏‏ و …، تنـها از طريق انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، يعنى‏‏‏ از طريق حل “تضاد آشتى‏‏‏ناپذير اصلى‏‏‏” با سيطره امپرياليسم و رژيم سلطنتى‏‏‏- ساواكى‏‏‏ ممكن گشت و به ثمرى‏‏‏‏‏ شكوهمند، افتخارآميز و تاريخى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏- ملى‏‏‏‏‏ مردم ميهن ما تبديل شد.

دسترسى‏‏‏‏‏ به اين پيروزى‏‏‏‏‏ اما تنها از “مجراى‏‏‏”‏‏ سرنگونى‏‏‏‏‏ رژيم سلطنتى‏‏‏- ساواكى‏‏‏‏‏ حاكم به‏مثابه حل “تضاد عمده” روز ممكن بود و عملى‏‏‏‏‏ شد كه به عنوان “متحد طبيعى‏‏‏‏‏” امپرياليسم، يعنى‏‏‏ به‏مثابه متحد داراى‏‏‏‏‏ منافع مشترك با امپرياليسم در سطح رژيم دست‏نشانده حسنى‏‏‏‏‏ مبارك در مصر به عامل مسدود شدن راه رشد ترقى‏‏‏‏‏خواهانه و دموكراتيك جامعه ايرانى‏‏‏‏‏ تبديل شده بود.

به عبارت ديگر، مبارزه موفقيت‏آميز عليه تجاوز امپرياليستى‏‏‏‏‏ و عليه حاكميت دست‏نشانده سلطنتى‏‏‏‏‏، به بيانى‏‏‏ ديگر، مبارزه موفقيت‏آميز براى‏‏‏ حل “تضاد اصلى‏‏‏” و آشتى‏‏‏ناپذير حاكم، وحدتى‏‏‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏داد. پيروزى‏‏‏‏‏ در يك سنگر، بدون پيروزى‏‏‏‏‏ در سنگر ديگر ممكن نمى‏‏‏‏‏بود. بدون ترديد ارزيابى‏‏‏‏‏ حزب توده ايران از وحـدت تضاد خلق با امپرياليسم و ارتجاع سلطنتى‏‏‏‏‏ به عنوان دو عنصر يك‏پارچه در تضاد اصلى‏‏‏‏‏ حاكم بر جامعه ايرانى‏‏‏‏‏ در دوران پيش از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن مورد تائيد همه توده‏اى‏‏‏‏‏ها و بسيارى‏‏‏‏‏ فراتر از آن‏ها مى‏‏‏‏‏باشد. تضادى‏‏‏‏‏ كه بايد آن را به مثابه علت علّى‏‏‏‏‏ kausale Genese به‏وجود آمدن انقلاب بهمن ارزيابى‏‏‏‏‏ نمود!

در ابرازنظر، آن‏طور كه گفته مى‏‏‏شود به نقل از اسناد حزب توده ايران از سال ٥٨، تضاد خلق با رژيم سلطنتى‏‏‏- ساواكى‏‏‏، به مفهوم تضادى‏‏‏ “عمده” تعريف مى‏‏‏شود و برداشت حزب به اين “تعريف” محدود مى‏‏‏گردد. برداشت، تنها جنبه “روز” بودن تضاد را مورد توجه قرار مى‏‏‏دهد. به مضمون و سرشت و “كيفيت” تضاد “روز” يا “عمده” توجه نمى‏‏‏كند. يعنى‏‏‏ به سرشت “آشتى‏‏‏ناپذيرى‏‏‏” اين تضاد با رژيم سلطنتى‏‏‏- ساواكى‏‏‏ كه در اسناد حزبى‏‏‏ برجسته مى‏‏‏شود، اصلاً پرداخته نمى‏‏‏شود. انگار “آشتى‏‏‏ناپذير”ى‏‏‏ اين تضاد نقشى‏‏‏ در ارزيابى‏‏‏ حزب توده ايران از شرايط پيش از انقلاب بهمن نداشته است!

اين در حالى‏‏‏ است كه در آن اسناد به درستى‏‏‏ سرنگونى‏‏‏ رژيم سلطنتى‏‏‏- ساواكى‏‏‏ به عنوان “عمده‏ترين” تضاد جامعه مطرح مى‏‏‏گردد كه “مجراى‏‏‏” حل تضاد با امپرياليسم نيز بوده و گام نخستين را در آن تشكيل مى‏‏‏دهد. گام نخست بودن اين تضاد “روز” و “عمده”، ناشى‏‏‏ از سرشت آشتى‏‏‏ناپذيرى‏‏‏ اين بخش از تضاد اصلى‏‏‏ حاكم بر ايران پيش از پيروزى‏‏‏ انقلاب بهمن مى‏‏‏باشد و تكيه بر “عمده” بودن آن، تغييرى‏‏‏ در سرشت آشتى‏‏‏ناپذير آن به‏وجود نمى‏‏‏آورد و نمى‏‏‏تواند بياورد، همان‏طور كه تضادهاى‏‏‏ آشتى‏‏‏پذير “عمده” و “روز” نيز مى‏‏‏توانند وجود داشته باشند و وجود دارند!

در ابرازنظر، در توضيح «تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ايران، تضاد خلق با امپرياليسم»، بر اين نكته انگشت گذاشته مى‏‏‏شود كه  باوجود گذشت زمان، تغييرى‏‏‏‏‏ در «تضاد اصلى‏‏‏» روى‏‏‏ نداده و اين تضاد به قوت خود باقى‏‏‏ است. اين ارزيابى‏‏‏ درستى‏‏‏ است. اين نظر كه «تضادهاى‏‏‏ عمده هستند كه در اين فاصله [سال ٥٧ تاكنون] تغيير كرده و مى‏‏‏كند»  «تحليل و مصوبات حزبى‏‏‏ سال ٥٨ هنوز در اين مورد معتبر هستند»، در درستى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ در ابرازنظر تغيير وارد نمى‏‏‏سازد و در عين حال نسبت به سرشت تضادهاى‏‏‏ “عمده”اى‏‏‏ كه «در اين فاصله تغيير كرده و مى‏‏‏كند»، در ابرازنظر نه موضعى‏‏‏ بيان مى‏شود و نه مى‏‏‏توان با اعتبار اسناد حزبى‏‏‏ سال ٥٨ درباره آن‏ها، درباره “سرشت” تضادهاى‏‏‏ عمده به نتيجه‏گيرى‏‏‏ پرداخت! به عبارت ديگر، ابرازنظر كماكان به سرشت «تضادهاى‏‏‏ عمده … كه در اين فاصله [سال ٥٧ تاكنون] تغيير كرده و مى‏‏‏كند» بى‏‏‏توجه بوده و جنبه تعيين كننده سرشت تضاد را در ارزيابى‏‏‏ خود از مدنظر دور مى‏‏‏دارد.

زمانى‏ كه گفته مى‏شود كه «تمامي سياست و مشى‏‏‏‏‏ مبارزاتى‏‏‏،‏‏ حاصل از اين حكم است»، برداشت از ارزيابى‏ حزب توده ايران در ابرازنظر درباره سال ١٣٥٨ را به حكمى‏ مطلق و ابدى‏ تبديل مى‏سازد، به حكمى‏ “مقدس” و “مذهبى‏”. با اين برداشت، انديشه ماركسيستى‏- توده‏اى‏ از ابتدا از محتواى‏ علمى‏ تهى‏ مى‏شود. انگار نبايد بررسى‏ شرايط  مشخص، زمينه علمى‏ بررسى‏ پديده باشد. اين انديشه كاتگورى‏وار، قانون ديالكتيكى‏ حركت و تغيير را به سطح قانون “حقوقى‏” در منطق صورى‏ تقليل داده و آن را مسخ مى‏كند. بى‏توجهى‏ به تغيير شرايط، علت اين اشتباه تئوريك مى‏باشد كه ديرتر نيز به آن پرداخته خواهد شد. خط‏مشى‏ سياسى‏ حزب توده ايران را بايد برپايه شناخت و درك از شرايط مشخص كنونى‏ تعيين نمود و نه به كمك انتقال يك به يك نقل‏قول‏ها از اسناد گذشته حزبى‏. در سطور زير مطلب بيش‏تر شكافته مى‏‏‏شود.

تضاد اصلى‏ و تضاد عمده سرشت آشتى‏ناپذيرى‏ و آشتى‏پذيرى‏

تضاد “اصلى‏‏‏”، تضادى‏‏‏ است كه حل آن در شرايط حاكم ناممكن بوده و با اين شرايط در تضادى‏‏‏آشتى‏‏‏ناپذير قرار دارد. حل اين تضاد، راه مسدود شده رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه را مى‏‏‏گشايد.

تضاد “عمده”، تضاد روز است. اين تضاد مى‏‏‏تواند از نظر “كيفى‏‏‏” يا بر مبناى‏‏‏ “سرشت” خود، بخشى‏‏‏ از تضاد اصلى‏‏‏، بخشى‏‏‏ از تضاد آشتى‏‏‏ناپذير باشد، يا نباشد. اگر باشد، حل آن، راه حلى‏‏‏ “انقلابى‏‏‏” خواهد بود، سرشتى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ خواهد داشت و با برشى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ در هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ همراه خواهد شد. اگر نباشد، راه‏حل آن، تغييرات تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ را به دنبال دارد. اين در حالى‏‏‏ است كه در مراحل انقلابى‏‏‏ رشد اجتماعى‏‏‏، “راه‏حل” تضادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مى‏توانند سرشتى‏‏‏ انقلابى‏‏‏- آشتى‏‏‏ناپذير بيابند و عمدتاً مى‏‏‏يابند. براى‏ نمونه، خواست برپايى‏‏‏ سنديكاهاى‏‏‏ آزاد كارگرى‏‏‏، خواست قانونى‏‏‏اى‏‏‏ كه به‏طور مضمونى‏‏‏، سرشتى‏‏‏ آشتى‏‏‏پذير دارا مى‏‏‏باشد، يعنى‏‏‏ در شرايط حاكم قابل “حل” مى‏‏‏باشد، تحقق آن در ايران اكنون بدون تغييرات انقلابى‏‏‏ در جامعه ممكن نيست. به عبارت ديگر، حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏ با سياست ضدمردمى‏‏‏ خود، راه‏حل ممكن در شرايط حاكم در جامعه را مسدود ساخته و خواست دموكراتيك- صنفى‏‏‏ طبقه كارگر را به تضادى‏‏‏ آشتى‏‏‏ناپذير با بقاى‏‏‏ حاكميت سركوبگرانه و ديكتاتورى‏‏‏ “ولايى‏‏‏” خود تبديل نموده است!

جابجايى‏‏‏ تضاد عمده و اصلى‏‏‏ ممكن است، بدون آن‏كه اين جابجايى‏‏‏ با تغيير “كيفيت” و تغيير سرشت آن همراه باشد. دفع تجاوز خارجى‏‏‏، درعين‏حال كه حل يك تضاد اصلى‏‏‏ مى‏‏‏باشد، در شرايط حاد تجاوز نظامى‏‏‏، همزمان تضادى‏‏‏ عمده نيز مى‏‏‏باشد.

به نظر مى‏‏‏رسد كه با توجه به نكات فوق، بار “تاريخى‏‏‏” ارزيابى‏‏‏ حزب توده ايران از شرايط سال ٥٨ روشن مى‏‏‏شود.

حقيقت هميشه مشخص است!

ارزيابى‏‏‏ واقعيت- حقيقت، هميشه ارزيابى‏‏‏ شرايط مشخصى‏‏‏ مى‏‏‏باشد كه شناخت آن با توجه به شرايط حاكم لحظه برجامعه، ممكن مى‏‏‏گردد. بايد دقيقاً مورد توجه قرار داد كه در اسناد حزبى‏‏‏ سال ٥٨، براى‏‏‏ “تضاد عمده”، چه سرشتى‏‏‏ ارايه شده است؟ نمى‏‏‏توان فعاليت تئوريك و وظيفه ارزيابى‏‏‏ “مشخص” را با تكرار خشك ارزيابى‏‏‏ سال ٥٨ حزب توده ايران و انتقال مكانيكى‏‏‏ و يك به يك آن به شرايط كنونى‏‏‏، محدود نمود و آن را در خدمت خط‏مشى‏‏‏ توجيه و پشتيبانى‏‏‏ از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏ در ايران قرار داد.

مى‏توان و بايد مبارزه ضرورى‏ با برنامه تجاوزگرانه و نواستعمارى‏ امپرياليسم را براى‏ تعيين خط‏مشى‏ سياسى‏ حزب طبقه كارگر به حساب آورد، اما نمى‏توان از بررسى‏ شرايط سركوب‏گرانه سياست حاكميت سرمايه‏دارى‏ در ايران و نتيجه‏گيرى‏ از آن براى‏ تعيين خط‏مشى‏ سياسى‏ حزب توده ايران طفره رفت. چنين شيوه‏ بررسى‏ براى‏ جستجوى‏ راه مبارزه با خطر امپرياليسم، شيوه‏اى‏ “يك خطى‏” از كار در مى‏آيد. امكان بررسى‏ و شناخت راه‏هاى‏ ممكن مختلف را مسدود مى‏سازد. خط‏مشى‏ را بدون شناخت امكان‏هاى‏ متفاوت، در منگنه دنباله‏روى‏ از سياست رژيم حاكم قرار مى‏دهد. به اين پرسش تعيين كننده پاسخ نمى‏دهد كه آيا مبارزه با خطر سيطره امپرياليسم از طريق حل انقلابى‏ سيطره حاكميت سرمايه‏دارى‏ كنونى‏ ممكن است يا خير؟! آيا شرايط براى‏ چنين تغيير انقلابى‏ وجود دارد و يا چگونه مى‏توان آن را ايجاد كرد؟ ظرافت تفاوت ميان خط‏مشى‏ انقلابى‏- ماركسيستى‏- توده‏اى‏ و تسليم‏طلبانه- سوسيال دموكرات و پوزيتويستى‏ در پاسخ به اين پرسش شناخته و درك مى‏شود!

حاكميت راه انقلابى‏ را گشوده

رژيم “ولايت‏فقيه”، آن‏طور كه ماركس مى‏‏‏گويد، به‏مثابه “ماسك” حفظ منافع حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏ عمل مى‏‏‏كند. اين رژيم ضدمردمى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند براى‏‏‏ حفظ منافع لايه‏هاى‏‏‏ حاكم سرمايه‏دارى‏‏‏ كه با اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ داراى‏‏‏ منافع مشترك با امپرياليسم هستند، نقشى‏‏‏ ديگر ايفا كند. “آشتى‏‏‏ناپذيرى‏‏‏” رژيم ولايى‏‏‏ در برابر خواست‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ و انسانى‏‏‏ مردم، از بى‏‏‏خردى‏‏‏ او نيست كه بتواند با “نصيحت” برطرف شود، بلكه ناشى‏‏‏ از “نقش تاريخى‏‏‏” آن به‏مثابه ماسك حفظ منافع سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران مى‏‏‏باشد. پنهان شدن رژيم “ولايى‏‏‏” و مداحان “اصولگراى‏‏‏” آن در پشت اسلام و سخنان “آسمانى‏‏‏”، از قداست آن‏ها ناشى‏‏‏ نمى‏‏‏گردد، بلكه وسيله‏اى‏‏‏ است براى‏‏‏ غارت و حفظ منافع مالى‏‏‏- مادى‏‏‏ حاكميت اين سرمايه‏داران!

ازاين‏روى‏‏‏، “نصحيت” اين رژيم كار به جايى‏‏‏ نمى‏‏‏برد! خواست چشم‏پوشى‏‏‏ كردن “رهبر”، آن‏طور كه محمد خاتمى‏‏‏ آن را به‏طور مشروط در سخنان اخيرش براى‏‏‏ آن وضعى‏‏‏ مطرح مى‏‏‏كند كه اگر نسبت به او (“رهبر”) از طرف مردم «ظلمى‏» ‏‏ اعمال شده باشد، بايد در چهارچوب “تضاد آشتى‏‏‏ناپذير اصلى‏‏‏” حاكم بر جامعه امروزى‏‏‏ ايرانى‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏ قرار داده شود تا توانست با شناختى‏‏‏ علمى‏‏‏، آن را درك كرد. بايد آن را به مفهوم اقامه دعوا از طرف مردم سركوب شده و شهيد داده عليه رژيمى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ نمود كه با موضعِ نژادپرستانه و استبدادى‏‏‏ كيش شخصيت “خداشاهى‏‏‏” خود، حقانيت انقلاب شكوهمند بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را پايمال كرده و اعتبار جهانى‏‏‏ آن را به سود خواست‏ها و اميال غارتگرايانه يك مشت سرمايه‏دار ضدمردمى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ برباد داده است!

صرفنظر از انگيزه رئيس جمهور سابق كه “موتسارد”وار به خامنه‏اى‏‏‏ درس اخلاق مى‏‏‏دهد ، آگاهانه يا ناخواسته “ظلم‏‏” اعمال شده در حق مردم را به او گوشزد و آن را در خاطره‏ها زنده مى‏‏‏كند، “تضاد اصلى‏‏‏” و “آشتى‏‏‏ناپذير” منافع مردم ميهن ما عليه سيطره امپرياليسم و رژيم استبدادى‏‏‏ “ولايى‏‏‏”، تعميق يافته و به تضادى‏‏‏ “عمده” و “روز” تبديل شده و غيرقابل انكار است. براى‏‏‏ “حل” اين تضاد، حاكميت كنونى‏‏‏ جز راه انقلابى‏‏‏ را باز نگذاشته است.

شيرينى‏‏‏ كوشش براى‏‏‏ ايجاد “آشتى‏‏‏” در سخنان محمد خاتمى‏ از اين جنبه مثبت برخودار است كه تلخى‏‏‏ اجتناب‏ناپذير راه در پيش را قابل شناخت و درك مى‏‏‏سازد!

موتسارد، آهنگ‏ساز شهير اتريشى‏‏‏ قرن هيجدهم تاريخ اروپايى‏‏‏ كه مى‏‏‏خواهد در دوران ضعف بورژوازى‏‏‏ در حال رشد، به عبث به حاكمان درس اخلاق دهد. او با اپراهاى‏‏‏ خود از قبيل “عروسى‏‏‏ فيگارو” كه در آن عليه سنت “حق شب اول” دوران برده‏دارى‏‏‏ و فئوداليته براى‏‏‏ حاكمان، به جاى‏‏‏ داماد، عروس را “تصاحب” كنند، و يا “دون ژوئن” كه با شمشير آخته و به كمك نوكر گوش‏ به‏فرمان، و در واقع با ثروت بادآورده و با زور سركوب و قتل و كشتار، زنان را مورد تجاوز جنسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد و … نيز مى‏‏‏كوشد قباحت كار حاكمان جبار را به كمك استدلال اخلاقى‏‏‏ نشان داده و برملا سازد. انقلاب كبير فرانسه پاسخى‏‏‏ شايسته و تاريخى‏‏‏ به درس‏هاى‏‏‏ اخلاقى‏‏‏ براى‏‏‏ حاكمان بود.

مرحله ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك انقلاب و رشد دموكراتيك- ملى‏‏‏‏‏

پرسشى‏‏‏‏‏ كه اكنون اما مطرح است، اين پرسش است كه وضع در شرايط كنونى‏‏‏‏‏ چگونه است كه در آن، حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ فعلى‏‏‏‏‏ داراى‏‏‏‏‏ اختلاف‏هايى‏‏‏‏‏ نيز با كشورهاى‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏باشد؟ ارزيابى‏‏‏‏‏ حزب توده ايران براى‏‏‏‏‏ مرحله كنونى‏‏‏‏ رشد اجتماعى‏‏‏‏ سى‏‏‏‏ سال پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن چه بايد باشد و اين ارزيابى‏‏‏‏‏ بايد بر چه پايه و اساسى‏‏‏‏‏ قرار داشته باشد كه اتكاى‏‏‏‏‏ آن به انديشه ماركسيستى‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏ اثبات شود؟ ١- آيا بايد شرايط كنونى‏‏‏‏‏ را مشابه شرايط پيش از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن ارزيابى‏‏‏‏‏ نمود؟ ٢- اختلاف‏هاى‏‏‏‏‏ ميان رژيم سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏‏ در ايران با كشورهاى‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ رشد دموكراتيك- ملى‏‏‏‏‏ جامعه ايرانى‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن ٥٧، از چه جاى‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏ برخوردار و چه نقشى‏‏‏‏‏ در نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏‏ مردم ميهن ما ايفا مى‏‏‏‏‏سازد؟

پاسخ به اين پرسش را به سطور ديرتر مكول مى‏‏‏‏‏كنيم و در بخش دوم نشان مى‏‏‏دهيم كه انديشه مطرح شده به امر تغيير شرايط در ارزيابى‏‏ خود بى‏‏‏توجه است. اما در همين جا به اين نكته اشاره شود كه «براى‏‏ تعيين مشى‏‏ سياسى‏‏»، كه در ابراز نظر بر آن به عنوان توجه به واقعيت تكيه مى‏‏شود، توجه به تغيير شرايط ضرورى‏‏ است. بله، حتى‏‏ اجتناب‏ناپذير است! ضرورت اين توجه، تنها ضرورتى‏ «علمى‏‏» نيست كه پايبندى‏ به آن را بايد براى‏ حفظ دقت علمى‏ بررسى‏ به كار گرفت، بلكه توجه به تغيير شرايط نقش تعيين كنند عملى‏‏ «براى‏‏ تعيين مشى‏‏ سياسى‏‏» دارد.

اگر خطر امپرياليسم خطرى‏‏ حاد وعاجل و هولناك است، آن‏طور كه در وقايع اخير در ليبى‏‏، سوريه و بحرين و … تجربه مى‏‏شود، نمى‏‏توان آن را وسيله توجيه مشى‏‏ پشتيبانى‏‏ از رژيمى‏‏ به خدمت گرفت كه از يك سو حتى‏‏ به مدافعان “چپ” خودش هم امكان تنفس در ايران نمى‏‏دهد (چنان‏كه “عدالت” نيز نمى‏‏تواند حتى‏‏ يك خط از نظريات خود را در دفـاع از اين رژيم در ايران منتشر سازد) و از سوى‏‏ ديگر به مجرى‏‏ رسمى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ در ايران تبديل شده است!

خير، راه مبارزه با امپرياليسم، همان‏طور كه نشان داده شد و در بخش‏هاى‏‏ ديگر بررسى‏ نيز باز هم به آن پرداخته خواهد شد، از مجراى‏‏ سرنگونى‏‏ انقلابى‏‏ شرايط ضدمردمى‏‏ و ضدملى‏‏ حاكم ممكن مى‏‏باشد. بايد با تدارك قدرتمند اين تغيير انقلابى‏‏ از طريق طرح خواست‏هاى‏ طبقه كارگر به‏عنوان چراغ راهنما انقلابى‏، با خطر سواستفاده و دخالت امپرياليسم به مبارزه پرداخت و آن را غيرممكن نمود!

وحدت ديالكتيكى‏ آماج ملى‏- دموكراتيك

در ابتدا مساله پراهميت وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏ مبارزه ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك را در عمق و دقيق‏تر مورد بررسى‏‏‏‏‏ قرار داده و آن را مستدل سازيم، تا روشن شود كه آيا وحدت دو عنصر آشتى‏‏‏ناپذير تضاد اصلى‏‏‏، تضاد با امپرياليسم و رژيم سلطنتى‏‏‏- ساواكى‏‏‏ ‏‏ در دوران پيش از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن، پديده‏اى‏‏‏‏‏ استثنايى‏‏‏‏‏ و اتفاقى‏‏‏‏‏ و گذرا بوده است، يا اصلى‏‏‏‏‏عام را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد و لذا اكنون نيز به قوت خود باقى‏‏‏‏‏ است؟ پاسخ به اين پرسش تئوريك، كمكى‏‏‏‏‏ نيز است براى‏‏‏‏‏ درك نقش وحدت مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و عليه نفوذ نواستعمارى‏‏‏ امپرياليسم در مبارزه كنونى‏‏‏ مردم ميهن ما به‏طور اخص. از اين طريق همچنين شناخت سرشت “اختلاف”ها ميان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏ و امپرياليسم شفاف گشته، قابل شناخت و درك مى‏‏‏شود.

دو وجه تضاد اصلى‏‏‏

نكته اول در بحث، پاسخ به اين پرسش است : تضاد اصلى‏‏‏‏‏ در مرحله ملى‏‏‏‏‏- دموكراتيك انقلاب، تنـها از تضاد خلق با امپرياليسم تشكيل مى‏‏‏‏شود؟ ارزيابى‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏ كه در ابراز نظر پيش گفته در جمله زير خلاصه شده است: «همچنان معتقدم تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ايران، تضاد خلق با امپرياليسم بوده و …».

بدون ترديد ارزيابى‏‏‏‏‏ در كليت خود درست مى‏‏‏‏‏باشد. امپرياليسم دشمن اصـلى‏‏‏‏‏ است. جنبه نارسا در اين ارزيابى‏‏‏‏‏، درستى‏‏‏‏‏ اين بخش آن نيست، بلكه جنبه مطلق‏گرايانه، يك‏سويه و غيرديالكتيكى‏‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ است كه مى‏‏‏‏‏پندارد كه نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏تواند بدون وجود يك جنبش دموكراتيك كه ستون فقرات آن را به‏ويژه در شرايط حاكميت جهانى‏‏‏‏‏ امپرياليسم، طبقه كارگر و خواست‏هاى‏‏ آن تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد، به پيروزى‏‏‏‏‏ نايل گردد. اين برداشت انگار پذيرفته است كه از آن‏جا كه “رهبرى‏‏‏” انقلاب ملى‏‏‏- دموكراتيك در ايران در اختيار طبقه كارگر نيست، بلكه لايه‏هايى‏‏‏ از سرمايه‏داران آن را در اختيار گرفته‏اند، مى‏‏‏توان نسبت به ارزيابى‏‏‏ از نقش جنبش دموكراتيك در اين مبارزه چشم‏پوشى‏‏‏ نمود و آن را وابسته‏اى‏‏‏ از سياست حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ دانست!

فقدان جايگاه جنبش دموكراتيك در مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ در ارزيابى‏‏‏‏‏ فوق، كمبود تعيين كننده در برداشت مى‏‏‏‏‏باشد. كمبودى‏‏‏‏‏ كه با جريان واقعى‏‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏‏، با جريان واقعى‏‏‏‏‏ نبرد اجتماعى‏‏‏‏‏ در تضاد است. وجود تضاد طبقاتى‏‏‏‏‏ حاكم بر جامعه را از مد نظر دور مى‏‏‏‏‏دارد كه در جريان آن، به اين پرسش پاسخ داده مى‏‏‏‏‏شود كه آيا نبرد ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ در دوران پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب تا پايان خود نبردى‏‏‏‏‏ پيگير و در خدمت منافع زحمتكشان باقى‏‏‏‏‏ خواهد ماند و يا مى‏‏‏تواند ناشى‏‏‏ از پيروزى‏‏‏‏‏ اين يا آن لايه از سرمايه‏داران در جهت نزديكى‏‏‏‏‏ به امپرياليسم منحرف گردد؟ و يا حتى‏‏‏ با تبديل شدن آن‏ها به “متحد طبيعى‏‏‏‏‏” امپرياليسم مسخ گشته و از ويژگى‏‏‏عميقاً ارتجاعى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ برخودار شود!؟ در مورد مشخص بررسى‏‏، يعنى‏‏ درباره شرايط كنونى‏‏ حاكم بر ايران، اين مسخ شدن ديگر يك احتمال نبوده، بلكه واقعيتى‏‏ قابل شناخت مى‏‏باشد.

ضرورت تكيه بر وجه دموكراتيك در اين دوران از رشد مـلى‏‏‏‏‏ جامعه، عمدتاً ناشى‏‏‏‏‏ از وجود خـطر انحراف نبرد مى‏‏‏‏باشد و از اهميت ويژه برخودار است. لذا شناخت اين خطر و مبارزه با آن از اهميت تعيين كننده و حياتى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ “نبرد كه بر كه” در اين دوران برخوردار مى‏‏‏باشد. درك ديالكتيك اين خطر و اهميت مبارزه با آن در روند “دموكراتيك- ملى‏‏‏‏‏ رشد جامعه” پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب، بر پايه اين استدلال متكى‏‏‏‏ به انديشه ماركسيستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ قرار دارد.

بديهى‏‏‏‏‏ است كه شناخت اين خطر و مبارزه جانفشانه با آن، نمى‏‏‏‏‏ تواند به معناى‏‏‏‏‏ پيروزى‏‏‏‏‏ قطعى‏‏‏‏‏ بر اين خطر برداشت شود. مساله تناسب قوا در مبارزه اجتماعى‏‏‏‏‏ و عوامل بسيارى‏‏‏‏‏ ديگر در امكان دفع خطر دخالت دارد. در پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن، حزب توده ايران خطر تهديد كننده و هلاك‏بار را براى‏‏‏‏‏ رشد و تعميق انقلاب شناخت، مكانيسم عملكرد آن را درك كرد و با جانفشانى‏‏‏‏‏ و جسارت انقلابى‏‏‏‏‏ عليه آن و پيامدهايش به مبارزه روشنگرانه و عملى‏‏‏‏‏ پرداخت. “اتحاد و انتقاد” نام اين خط‏مشى‏‏‏‏ هوشمندانه و جانفشانانه بود كه كوشيد نقش انقلابى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر را در “نبرد كه بر كه” جارى‏‏‏‏ در جامعه به سود توده‏هاى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ و تعميق انقلاب به‏كارگيرد. شناخت خطر پيروزى‏‏‏‏‏ “راستگرايان” در حاكميت بيرون آمده از دل انقلاب بهمن، افشاى‏‏‏‏‏ اهداف و برنامه‏هاى‏‏‏‏‏ آن، در عين مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ فداكارانه عليه توطئه‏هاى‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏ و عمال داخلى‏‏‏‏‏ آن، روشنگرى‏‏‏‏‏ تئوريك و سياسى‏‏‏‏‏ درباره ضرورت تعميق انقلاب سياسى‏‏‏‏‏ به سطح انقلاب اقتصادى‏‏‏‏‏ و … صحنه‏هاى‏‏‏‏‏ اين مبارزه اجتماعى‏‏‏‏‏- فرهنگى‏‏‏‏‏ را با عنوان خط‏مشى‏‏‏ “اتحاد و انتقاد” تشكيل مى‏‏‏‏‏دادند كه در مدت زمان كوتاهى‏‏‏‏‏ كه حزب طبقه كارگر از امكان مبارزه كم و بيش آزاد برخوردار بود، تجربه شد و برّايى‏‏‏ خود را به اثبات رساند.

باوجود نفوذ روزافزون و چشم‏گير حزب و اهداف آن در طبقه كارگر، نتوانست مبارزه و فعاليت انقلابى‏‏‏‏‏- جانفشانانه همه توده‏اى‏‏‏‏‏ها و هواداران حزب توده ايران و متحدانش و همچنين ديگر مبارزان مدافع آماج‏هاى‏‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏‏خواهانه و صلح‏جويانه انقلاب بهمن تناسب قوا را به‏اندازه ضرورى‏‏‏‏‏ به سود تعميق انقلاب و پيروزى‏‏‏‏‏ نهايى‏‏‏‏‏ آن تغيير دهد. توطئه‏هاى‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏ و به‏ويژه توطئه حمله عراق صدام حسين به ايران انقلابى‏‏‏‏‏ و در پى‏‏‏‏‏ آن نابخردى‏‏‏‏‏ تداوم جنگ پس از پيروزى‏‏‏‏‏ و آزاد سازى‏‏‏‏‏ خرمشهر، عوامل تعيين كننده‏اى‏‏‏‏‏ را در ممانعت از تغيير تناسب قوا به سود تعميق انقلاب و تثبيت آن تشكيل دادند و در اين روند نقش منفى‏‏‏‏‏ ايفا نمودند.

در همه اين موارد، مبارزه تئوريك سياسى‏‏‏ و عملى‏‏‏ حزب توده ايران نوك نيزه مبارزه انقلاب عليه ضدانقلاب داخلى‏‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏‏ را تشكيل داد. افشاى‏‏‏‏‏ برنامه‏هاى‏‏‏‏‏ امپرياليسم و نيروهاى‏‏‏‏‏ ارتجاعى‏‏‏‏‏ راست در ايران در سرلوحه پيكار سهمگين و جانفشانانه همه توده‏اى‏‏‏‏‏ها و هواداران حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران قرار داشت.  سركوب حزب توسط ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ به كمك امپرياليسم، پاسخ مشترك آن‏ها به نقش و فعاليت انقلابى‏‏‏‏‏ حزب توده ايران بود كه به طور موقت شكست سنگينى‏‏‏‏‏ را به روند تعميق انقلاب وارد نمود.

وقايع در جريان در كشورهايى‏‏‏‏‏ مانند سوريه، ليبى‏‏‏‏‏، مصر و به‏طريق اولى‏‏‏‏‏ وقايع دو سال اخير در ايران پيامدهاى‏‏‏‏‏ تاثير فقدان جنبه دموكراتيك را در وحدت دو عنصر تضاد اصلى‏‏‏‏‏ در مرحله “دموكراتيك- ملى‏‏” رشد جامعه در كشورهاى‏‏‏‏‏ پيرامونى‏‏‏‏‏ به وضوح نشان مى‏‏‏‏‏دهد. سرشت راست و يا “چپ” انحراف پس از پيروزى‏‏ انقلاب ملى‏‏- دموكراتيك از اهداف نبرد آزاديبخش ملى‏‏ (براى‏‏‏‏‏ نمونه در مصر و سوريه) كه با تحقق انقلاب‏ قابل دسترسى‏‏‏ شده ولى‏‏‏ هنوز تثبيت آن‏‏ در دوران دموكراتيك- ملى‏‏‏‏‏ رشد جامعه پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب پايان نيافته است، نقش تعيين كننده در پديد آمدن تضادهاى‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏ ندارد. اين تضادها هم در انحراف به راست و هم به “چپ” ايجاد مى‏‏‏شود.

(ناگفته نماند كه موضوع بررسى‏‏ در اين سطور ارزيابى‏‏‏ وقايع كشورهاى‏‏‏ عربى‏‏‏ پيش‏گفته نيست. اين‏كه براى‏‏‏ نمونه استعمارگران انگليسى‏‏‏، فرانسوى‏‏‏، ايتاليايى‏‏‏ و در كليت آن نظام جهانى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ مى‏‏‏خواهد انتقام انقلاب ليبى‏‏‏ به رهبرى‏‏‏ معمر قذافى‏‏‏، انتقام بستن پايگاه‏هاى‏‏‏ نظامى‏‏‏ انگليسى‏‏‏، انتقام لغو قراردادهاى‏‏‏ استعمارى‏‏‏ ازجمله براى‏‏‏ غارت نفت اين كشور و ملى‏‏‏ كردن اين صنعت را از مردم ليبى‏‏‏ و قذافى‏‏‏ بگيرد و درآمد سرانه بيش از ده هزار دلارى‏‏‏ مردم اين كشور را به سود خود تاراج كند و به اين منظور از قبيله شاه سابق كه از طرف استعمارگران انگليسى‏‏‏ بر تاج و تخت در ليبى‏‏‏ نشانده شده بود و قراردادهاى‏‏‏ استعمارى‏‏‏ را با آن‏ها امضا كرده بود، دفاع مى‏‏‏كند، شناخته‏تر از آن است كه بايد در اين سطور به آن‏ها پرداخت!)




حذف يارانه‏ها و رشد ارزش سهام دو روى‏‏‏ يك سكه برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏، برنامه‏اى‏ ضد منافع ملى‏‏!

مقاله شماره ٢/٩٠ (٢٩ فروردين)

واژه راهنما: رجبعلى‏ مزروعى‏‏‏‏ در انتقاد به سياست “خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏” دولت احمدى‏‏‏‏نژاد، از موضع دفاع از كليت برنامه نوليبرال “خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” استدلال مى‏كند!

رسانه‏ها از رشد و “پرواز” ارزش سهام در (بازار بورس بى‏‏‏‏‏‏نظارت) تهران خبر مى‏‏‏‏‏‏دهند. حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏ و دولت مولود كودتاى‏‏‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏‏‏‏ آن، اين خبرها را نشان اثربخشى‏‏‏‏‏‏ “جهاد اقتصادى‏‏‏‏‏‏” ناشى‏‏‏ از اقدام‏هاى‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏ دولت دهم تحت عنوان «جراحى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏» مى‏‏‏نماياند. رسانه‏هاى‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ از نوع بى‏‏‏‏‏‏بى‏‏‏‏‏‏سى‏‏‏‏‏‏ و استادان اقتصادى‏‏‏‏‏‏ نظريه‏پرداز آن، ضمن ابراز خشنودى‏‏‏‏‏‏ خجولانه از «رشد بادكنكى‏‏‏ نقدينگى‏‏‏‏‏‏»، بر خطر‏‏ آن نيز انگشت مى‏‏‏‏‏‏گذارند. خطرى‏‏‏‏‏ كه ناشى‏‏‏‏ از رشد “بادكنكى‏‏‏‏‏‏” نقدينگى‏‏‏‏‏‏ سرمايه مالى‏‏‏‏‏ سوداگر امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ جهان نيز بود و اين كشورها با بحران ناشى‏‏‏‏‏‏ از انفجار آن در دو سال پيش كماكان دست بگريبان مى‏‏‏‏‏باشند. خطرى‏‏‏‏‏‏ كه ناشى‏‏‏‏‏‏ از رشد نازل و يا حتى‏‏‏‏‏‏ منفى‏‏‏‏‏‏ توليد ناخالص داخلى‏‏‏‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏‏‏‏ متروپل سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد، چنان كه اكنون نيز در ايران وضع بر همين منوال است. صندوق بين‎المللى‏‏‏‏ پول در گزارش اخير خود درباره وضع اقتصادى‏‏‏‏ ايران، نرخ رشد متوسط اقتصادى‏‏‏‏ ايران را در سه سال گذشته حدود ٧ر٠ درصد اعلام و پيش‏بينى‏‏‏‏ كرده است كه اين نرخ براى‏‏‏‏ سال جارى‏‏‏‏ صفر خواهد بود.

آنچه اما نه توسط دولت حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ در ايران بيان مى‏‏‏‏‏‏شود و نه توسط رسانه‏هاى‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ و مداحان پرفسور و دكتر اقتصاددان آن در مصاحبه‏هايشان طرح مى‏‏‏‏‏‏گردد  – امرى‏‏‏‏‏‏ كه حكايت از هم‏خونى‏‏‏‏‏‏ تبليغات دولت دهم و رسانه‏هاى‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ در توجيه اجراى‏‏‏‏ برنامه نوليبرال اقتصادى‏‏‏‏ دارد -، اين واقعيت است كه هدف برنامه نوليبرال اقتصادى‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏، دقيقـاً پروبال دادن به “سرمايه مالى‏‏‏‏‏‏ سوداگر جهانى‏‏‏‏‏‏” در “بازارهاى‏‏‏‏‏‏ بورس بى‏‏‏‏‏‏نظارت” در ايران مى‏‏‏‏‏‏باشد تا با رشد نقدينگى‏‏‏‏‏‏ بادكنكى‏‏‏‏‏‏، صاحبان سهام به سودهاى‏‏‏‏‏‏ سرسام‏آور دست يابند.

دسترسى‏‏‏‏‏‏ به اين هدف را سرمايه‏مالى‏‏‏‏‏‏ سوداگر جهانى‏‏‏‏‏‏ با اجراى‏‏‏‏‏‏ برنامه “خصوصى‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏” دنبال مى‏‏‏‏‏‏كند. حذف يارانه‏ها، با هدف هم‏سان سازى‏‏‏‏‏‏ قيمت‏ها در جهان و ايجاد گويا شرايط “دموكراتيك” و هم‏سان رقابت اقتصادها در بازار بين‏المللى‏‏‏‏‏‏  – كه درواقع به معناى‏‏‏‏‏‏ نابودى‏‏‏‏‏‏ اقتصاد كشورهاى‏‏‏‏‏‏ ضعيف‏تر ازجمله اقتصاد ايران است -، لغو قوانين كار، ازجمله تحميل قراردادهاى‏‏‏‏‏‏ موقتى‏‏‏‏‏‏ به كارگران، نابودى‏‏‏‏‏‏ حقوق دموكراتيك برخوردار شدن كارگران از حق بيمه‏هاى‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ و … – هم‏زمان با سركوب سازمان‏هاى‏‏‏‏‏‏ سنديكايى‏‏‏‏‏‏ كارگران، ازجمله در ايران، به منظور سلب امكان مقاومت كارگران در برابر قوانين ضدكارگرى‏‏‏‏‏‏ -، همه و همه در خدمت ايجاد شرايط رشد و پرواز “آزاد” سرمايه‏ در بازارهاى‏‏‏‏‏‏ بورس جهان است. هدف از اقدامات فوق، ايجاد شرايط خريدن هر آنچه كه سودآور است، توسط اين سرمايه سوداگر و نقدينگى‏‏‏‏‏‏ بادآورده در چنگ آن است.

“خصوصى‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏” ثروت‏هاى‏‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏‏ كشورهاى‏‏‏‏‏‏ جهان سوم، ازجمله ايران كه نشان آن  – طبق اخبار رسانه‏ها -، «رشد سريع نقدينگى‏‏‏‏‏‏ در بازار سهام بورس در تهران در روزهاى‏‏‏‏‏‏ اخير» است، همچنين خصوصى‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏ خدمات شهرى‏‏‏‏‏‏  – از توليد آب آشاميدنى‏‏‏‏‏‏ و جمع‏آورى‏‏‏‏‏‏ زباله گرفته تا برق و گاز رسانى‏‏‏‏‏‏ و همچنين  خصوصى‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏ بيمارستان‏هاى‏‏‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏‏‏ و حتى‏‏‏‏‏‏ دانشگاهى‏‏‏‏‏‏ و … -. هـدف اين “سرمايه‏گذارى‏‏‏‏‏”‏ها است. اين غارت عظيم تحت عنوان “سرمايه‏گذارى‏‏‏‏‏”، از اين روى‏‏‏‏‏ بخش عمده‏اى‏‏‏‏‏‏ از گمانه‏زنى‏‏ (اشپكولاتيو) در برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهد، كه سرمايه مالى‏‏‏‏‏‏ سوداگر داخلى‏‏‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏‏‏ مايل است سودهاى‏‏‏‏‏‏ بادآورده را از طريق “خصوصى‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏” خدمات اجتماعى‏‏‏‏‏‏ شهرى‏‏‏‏‏‏ و همچنين ثروت‏هاى‏‏‏‏‏‏ زيرزمينى‏‏‏‏‏‏ كشورهاى‏‏‏‏‏‏ پيرامونى‏‏‏‏‏‏ ازجمله ايران، به كار گيرد.

غارت منابع زيرزمينى‏‏‏‏‏‏ و خصوصى‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏ ثروت‏هاى‏‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏‏ و خدمات عمومى‏‏، به جاى‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏گذارى‏‏‏‏‏‏ در توليد داخلى‏‏‏‏‏‏ كشورهاى‏‏‏‏‏‏ پيرامونى‏‏‏‏‏‏، ‏‏‏‏ هدف “خريد”ها در بازار بورس است. ارتقاى‏‏‏‏‏‏ توليد ملى‏‏‏‏‏‏ در اقتصاد كشورهاى‏‏‏‏‏‏ پيرامونى‏‏‏‏‏‏ ازجمله در ايران، زمينه عينى‏‏‏‏‏‏ “رشد” نقدينگى‏‏‏‏‏‏ نيست، بلكه سودهاى‏‏‏‏‏‏ دو رقمى‏‏‏‏‏‏ در بازار بورس، علت ايجاد شدن اين “بادكنك” نقدينگى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏باشد. در كشور امپرياليستى‏‏‏‏‏ آلمان، رشد نقدينگى‏‏‏‏‏ در ده سال گذشته بالغ بر ٥٦ درصد بوده است. حجم اين نقدينگى‏‏‏‏‏ اكنون بالغ بر پنج بليون يورو مى‏‏‏‏‏باشد و اين در حالى‏‏‏‏‏ است كه سطح دستمزدها و حقوق بازنشستگى‏‏‏‏‏ و خدمات اجتماعى‏‏‏‏‏، در همين ده سال سيرى‏‏‏‏‏ نزولى‏‏‏‏‏ را طى‏‏‏‏‏ كرده، به نحوى‏‏‏‏‏ كه سطح دستمزد در سال ٢٠١٠، پس از حذف تورم، كم‏تر از سال ٢٠٠٠ مى‏‏‏‏‏باشد.

برپايه گزارش نماگرهاى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ بانك مركزى‏‏‏‏، آن‏طور كه رجبعلى‏‏‏‏ مزروعى‏‏‏‏ در مقاله خود تحت عنوان “زمين‏گير شدن اقتصاد ايران در سال ٨٩” (١٣ آوريل ٢٠١٠ سايت نوروز) نقل مى‏‏‏‏كند، در ايران نيز وضع بر همين منوال است.

ثروت دهك‏ ثروتمند در سال ٨٦ بالغ بر ٢ر١٥ برابر دهك فقير بوده است. بر اين پايه است كه شكاف ثروت و فقر در كشورهاى‏‏‏‏ متروپل و پيرامونى‏‏‏‏ در نظام غارتگر سرمايه‏دارى‏‏‏ بزرگ‏تر شده است و همچنين تضادهاى‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏ در هر دو گروه از كشورها، ازجمله در ايران تعميق يافته است. در ايران (طبق همان گزارش) از سال ٨٣ تا ٨٦، سطح فقر مطلق از ٢ به ٧ درصد و جمعيت زير خط فقر نسبى‏‏‏‏ از ١٥ به ٢١ درصد افزايش نشان مى‏‏‏‏دهد. در آلمان قريب به سى‏‏‏‏ مليون نفر در مرز فقر نسبى‏‏‏‏ و يا در زير آن قرار دارند. دريافت كنندگان كمك اجتماعى‏‏‏‏ تحت عنوان “هارتز چهار” از اين كشور ثروتمند امپرياليستى‏‏‏ ٥ ميليون نفر را تشكيل مى‏‏‏‏دهند. در همين دوران، تعداد كودكانى‏‏‏ كه زير سطح فقر نسبى‏‏‏ بسر مى‏‏‏برند، به دو برابر افزايش يافته و بالغ بر سه ميليون كودك شده است. در كشور ثروتمند آلمان كه با خشونت “قانونى‏‏‏” سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏‏  – به صورت انجام نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا – اعمال مى‏‏‏شود، در مجموع قريب به سى‏‏‏ ميليون نفر از ٨٠ ميليون نفر شهروند اين كشور براى‏‏‏ گذران زندگى‏‏‏ خود نيازمند كمك‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏باشند. اين افراد كه شهروندهاى‏‏‏ داراى‏‏‏ كارهاى‏‏‏ موقتى‏‏‏، نيمه‏كار، كارآموز فارغ‏التحصيل و يا افرادى‏‏‏ هستند كه از طريق “اجارة ساعتى‏‏‏ نيروى‏‏‏ كار” خود به شركت‏ها،  مشغول به كار هستند، در كنار دريافت كنندگان “هارتز چهار”، جزو شهروندهايى‏‏‏ هستند كه براى‏‏‏ گذران زندگى‏‏‏ خود، نيازمند كمك‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏باشند.

رشد “بادكنكى‏‏‏‏‏‏” نقدينگى‏‏‏‏‏‏، ازجمله در ايران، از طريق گرانى‏‏‏‏‏‏ مصنوعى‏‏‏‏‏‏ قيمت محصولات غذايى‏‏‏‏   (قيمت گندم در بازار بورس در يك سال اخير دو برابر شده است) ‏‏ و مواد خام زيرزمينى‏‏‏‏‏‏ در بازارهاى‏‏‏‏‏‏ بى‏‏‏‏‏‏نظارت مالى‏‏‏‏‏‏ از طريق سوداگرى‏‏‏‏‏‏ گمانه‏زنى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ (اشپكولاتيو)، به‏وجود مى‏‏‏‏‏‏آيد. بالا رفتن نرخ سهام بورس در واقع جان‏مايه غارت و استثمار نيروى‏‏‏‏‏‏ كار زحمتكشان و نابودى‏‏‏‏‏‏ حقوق قانونى‏‏‏‏‏‏ آن‏ها در برخوردارى‏‏‏‏‏‏ از ثمره كار و زحمت خود و ثروت‏اندوزى‏‏‏‏‏‏ سرمايه سوداگر داخلى‏‏‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏باشد.

خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ برنامه‏اى‏‏‏ ضدمردمى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏

علت اين نابسامانى‏‏‏‏ها را نبايد در اين امر خلاصه نمود كه به قول آقاى‏‏‏‏ رجبعلى‏‏‏‏ مزروعى‏‏‏‏ در مقاله پيش گفته خود  (مقاله‏اى‏‏‏‏ در انتقاد به سياست “خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏” دولت احمدى‏‏‏‏نژاد، از موضع دفاع از كليت برنامه نوليبرال “خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏”) از آن روى‏‏‏ كه «نظاميان كه از زمان روى‏‏‏‏ كار آمدن دولت نهم ميدان فراخى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ در اختيارگيرى‏‏‏‏ فعاليت‏هاى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ و پيمانكارى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏ يافته بودند … براى‏‏‏‏ خريد سهام بنگاه‏هاى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏ [نيز] خيز برداشته‏اند» و نقش تعيين كننده يافته‏اند. بلكه علت نابسامانى‏‏‏‏ها را بايد در اجرا و پياده كردن برنامه امپرياليستى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏‏ ايران در كليت آن دانست.

نابودى‏‏‏‏ شرايط زندگى‏‏‏‏ روزمره ميليون‏ها انسان در كشورهاى‏‏‏‏ متروپل و پيرامونى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏، ازجمله در ايران، نقش ضدمردمى‏‏‏‏ اين سياست را بيش از آن افشا مى‏‏‏‏سازد كه بتوان بدبختى‏‏‏‏ و فلاكت توده‏ها را به سياست حاكميت اين يا آن گروه از سرمايه‏داران و شكل خشـونت علنى‏‏‏ و فاشيست‏مآبانه اعمال آن در ايران نسبت داد. اين استدلالى‏‏‏‏ در سطح و در خدمت منافع گروهى‏‏‏‏، گروه ديگرى‏‏‏‏ از سرمايه‏داران است.

رجبعلى‏‏‏ مزروعى‏‏‏‏ در مقاله پيش‏گفته، وضع واقع‏بينانه‏اى‏‏‏ از اوضاع اقتصادى‏‏‏ و توليدى‏‏‏ نابسامان ايران ارايه مى‏‏‏دهد. او همچنين نقش دولت احمدى‏‏‏نژاد را در ايجاد شدن چنين وضع فلاكت‏بارى‏‏‏ براى‏‏‏ مردم و ايجاد امكان سوءاستفاده «نظاميان» را با شفافيت برمى‏‏‏شمرد و مستدل مى‏‏‏سازد. آنجا كه او از امكان سوءاستفاده «نظاميان» سخن مى‏‏‏‏راند  – كه بايد به آن «بيت رهبرى‏‏‏‏» و ديگر «آقازاده‏ها» را نيز افزود -،  محـق اسـت.

حقانيت او در اين واقعيت نهفته است كه اين گروه از غارتگران با ايجاد جو سركوب، كشتار، شكنجه، اعدام و …، همانند رژيم كودتايى‏‏‏‏ پينوشه در شيلى‏‏‏‏، اجراى‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ را در شرايط خفقان فاشيست‏مآبانه، به برنامه رسمى‏‏‏‏ خود بدل نموده‏اند.

مزروعى‏‏‏‏ اما محـق نيسـت چنين بنماياند  – كه مى‏‏‏كند! –  كه گويا اين برنامه امپرياليستى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند مشكلات اقتصادى‏‏‏‏ ايران، و گويا همه كشورهاى‏‏‏ ديگر را، به سود توده‏هاى‏‏‏‏ ميليونى‏‏‏‏ مردم و زحمتكشان شهر و روستا، معلمان، زنان و جوانان و خلق‏هاى‏‏‏‏ ميهن ما حل كند.

اقتصاد ملى‏‏‏ و دموكراتيك ايران بايستى‏‏‏ با نفى‏‏‏ انگيزه‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ ديكته شده توسط بانك جهانى‏‏‏ و صندوق بين‏المللى‏‏‏ پول همراه بوده و با بنيان نهادن اقتصادى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر منافع ملى‏‏‏ كليه زحمتكشان و اقشار ميهن‏دوست و خواستار رشد ترقى‏‏‏خواهانه كشور، شرايط شكوفايى‏‏‏ ترقى‏‏‏خواهانه جامعه ايران را ايجاد سازد. اين، به معناى‏‏‏ نفى‏‏‏ نقش پراهميت بخش خصوصى‏‏‏ اقتصاد در مرحله رشد ملى‏‏‏- دموكراتيك جامعه ايرانى‏‏‏ نمى‏‏‏باشد. بلكه برعكس، اين بخش اقتصادى‏‏‏ بايستى‏‏‏ با تقبل نقش فعال اقتصادى‏‏‏ در سمت و سوى‏‏‏ منافع ملى‏‏‏، در كنار بخش دولتى‏‏‏ و تعاونى‏‏‏ اقتصاد، نقش شايسته خود را در وظيفه ميهنى‏‏‏ پيش رو ايفا نمايد. از اين روى‏‏‏ بايد بخش خصوصى‏‏‏ اقتصاد از حمايت كامل قانونى‏‏‏ در برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ و دموكراتيك برخودار و جاى‏‏‏ شايسته خود را در آن داشته باشد.

حمايت بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد از منافع بخش خصوصى‏‏‏ و تعاونى‏‏‏ در برابر تهاجم سرمايه خارجى‏‏‏ و سياست تهاجمى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ امپرياليسم، يكى‏‏‏ از راهكارهاى‏‏‏ عمده حمايت قانونى‏‏‏ از بخش خصوصى‏‏‏ در برابر سياست امپرياليستى‏‏‏ و سازمان‏هاى‏‏‏ مالى‏‏‏ آن را تشكيل مى‏‏‏دهد.

رجبعلى‏‏‏ مزروعى‏‏‏ در مقاله خود به دفاع از تز‏ «تقدم توسعه سياسى‏‏‏‏ و فرهنگى‏‏‏‏ بر توسعه اقتصادى‏‏‏‏» مى‏‏‏پردازد. او اين پيشنهاد را در برابر پيشنهاد دولت نهم طرح مى‏‏‏كند كه از اولويت «تقدم توسعه اقتصادى‏‏‏ بر توسعه سياسى‏‏‏ و فرهنگى‏‏‏» دفاع كرده و مى‏‏‏كند.

پيشنهاد رجبعلى‏‏‏ مزروعى‏‏‏ اما پيشنهادى‏‏‏‏ مكانيكى‏‏‏‏ در برابر پيشنهاد «تقدم توسعه اقتصادى‏‏‏‏ بر توسعه سياسى‏‏‏‏ و فرهنگى‏‏‏‏» است كه به گفته مستدل او، ابزار تبليغاتى‏‏‏ «اقتدارگرايان» را در مبارزه انتخاباتى‏‏‏ تشكيل داده است: «اقتدارگرايان حاكم با شعارهاى‏‏‏‏ “آبادگرى‏‏‏‏”، “بردن درآمد نفت به سر سفره‏هاى‏‏‏‏ مردم” … بر سر كار آمدند و وعده دادند كه “عدالت اقتصادى‏‏‏‏” را اجرا و به‏ويژه زندگى‏‏‏‏ فقرا و محرومين را بهبود بخشند» (مزروعى‏‏‏‏ همانجا).

نفى‏‏ كردن و جايگزين كردن اولـويـت «توسعه اقتصادى‏‏» كشور با طرح در اولـويـت قرار داشتن «توسعه سياسى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏»، به عنوان پيشنهادى‏‏‏ معكوس شده در برابر پيشنهاد «اقتدارگران»، تنها از اين روى‏‏‏ نادرست نيست كه نتوانست در تجربه مشخص در هشت سال حكومت اصلاح‏طلبان نتايج پايدارى‏‏‏ به سود حقوق قانونى‏‏‏ مردم ايجاد كند، بلكه به‏ويژه از اين روى‏‏‏‏ نادرست است، زيرا

اولاً سياستى‏‏‏‏ برپايه اجراى‏‏‏‏ همين برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ بود و اكنون نيز بنا به استدلال مزروعى‏‏ در مقاله پيش‏گفته ميبايستى‏‏ ‏‏باشد. برنامه‏اى‏‏‏ كه مدافعال بسيار فعالى‏‏‏ نيز در صفوف جريان‏هاى‏‏‏ سلطنت‏طلب تا جمهورى‏‏‏خواه اپوزيسيون در خارج و داخل كشور دارد كه از حمايت وسيع محافل امپرياليستى‏‏‏ برخودار هستند.

ثانياً، وحدت و رابطه ميان اصل‏هاى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏ها و حقوق دموكراتيك مصّرح در «بخش حقوق ملت» را با اصل‏هاى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ ٤٤ و ٤٣ در قانون اساسى‏‏‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ ملى‏‏‏‏- دموكراتيك مردم ميهن ما نقض مى‏‏‏‏كند.

خواست جداسازى‏‏ مبارزه براى‏‏ آزادى‏‏ و دموكراسى‏‏ از مبارزه براى‏‏ عدالت اجتماعى‏‏، خواستى‏‏ در خدمت منافع مردم و منافع ملى‏‏ ايران نيست. اين جداسازى‏‏ ونقض وحدت نيازهاى‏‏ مبرم مردم مى‏‏باشد. اين جدا سازى‏‏ غيرواقع‏بينانه ميان دو آماج جنبش انقلابى‏‏ كنونى‏‏ مردم مى‏‏كوشد، مضمون مردمى‏‏ و دموكراتيك “آزادى‏‏” را به سطح “آزادى‏‏ بورژوايى‏‏”، ليبراليسم بورژوايى‏‏، تقليل دهد. مى‏‏كوشد انقلاب ملى‏‏- دموكراتيك بهمن ٥٧ را به سطح انقلاب بورژوا- دموكراتيك در دورانى‏‏ در يك كشور پيرامونى‏‏ و جهان سومى‏‏ تقليل دهد كه بدون انتخاب راه رشدى‏‏ مترقى‏‏ و ضد سياست اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ امپرياليسم، آن‏طور كه در اصل‏هاى‏‏ عمده اقتصادى‏‏ و اجتماعى‏‏ قانون اساسى‏‏ برآمده از دل انقلاب بزرگ بهمن مردم ميهن ما تصرّيح شده است، امكان رشد و شكوفايى‏‏ پيگير را از ايران سلب مى‏‏كند.

تجربه هشت ساله دوران اصلاحات از يك سو نشان مى‏‏‏‏دهد كه بدون راه رشد اقتصاد ملى‏‏‏‏ در خدمت توده‏هاى‏‏‏‏ زحمتكش، توسعه سياسى‏‏‏‏ همانقدر دست‏ نيافتنى‏‏‏‏ است كه در اولويت پنداشتن توسعه اقتصادى‏‏‏‏ در خدمت سرمايه‏داران حاكم، از طريق اجراى‏‏‏‏ همان برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏،‏ به بن‏بست اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏- فرهنگى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏انجامد كه انجاميده است!

چنين سياست ضدمردمى‏‏‏‏، صرفنظر از مجريان آن، سياستى‏‏‏‏ ضدملى‏‏‏‏ نيز مى‏‏‏‏باشد. وقايع ليبى‏‏‏‏ نشان مى‏‏‏‏دهد كه روى‏‏‏‏ برتافتن از حفظ حقوق اجتماعى‏‏‏‏ مردم، حق برخودارى‏‏‏ از آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ و هم‏زمان حق دموكراتيك برخودار شدن از عدالت اجتماعى‏‏‏، دير يا زود، پاسخ دندان‏شكن خود را به حاكمان و غارتگران سرمايه‏دار مى‏‏‏‏دهد. امپرياليسم مترصد سوءاستفاده از همه امكاناتى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد كه حاكميت ضدمردمى‏‏‏، صرفنظر از انگيزه‏ها و پندارهاى‏‏‏ آن،‏ ايجاد مى‏‏‏‏سازد. اجراى‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ توسط هر گروه و حزب و شخصيت، در و دروازه را براى‏‏‏‏ چنين سوءاستفاده‏ها بر روى‏‏‏‏ امپرياليسم مى‏‏‏‏گشايد، زيرا گروه و حزب و شخصيت را به طور عينى‏‏‏‏ به “متحد طبيعى‏‏‏‏”، متحد داراى‏‏‏‏ منافع اقتصادى‏‏‏‏ مشترك با امپرياليسم تبديل مى‏‏‏‏سازد. و همان طور كه شناخته شده است، در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ قوى‏‏‏‏ترها، ضعيف‏ترها را مى‏‏‏‏بلعند. اين درس را مى‏‏‏‏توان حتى‏‏‏ از آموزش‏هاى‏‏‏‏ فردريش نيچه نيز دريافت و آموخت! آموزشى‏‏‏ كه انديشه نژادپرستانه را در ايدئولوژى‏‏‏ فاشيستى‏‏‏ تشكيل داده و مضمون سياست نواستعمارى‏‏‏ نژادپرستانه نهفته در برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ نيز است.

هم‏جنس و دو روى‏‏ يك سكه بودن سياست حذف يارانه‏ها، لغو قانون كار، تقليل واقعى‏‏‏‏‏ دستمزدها در شرايط تورم‏‏ دو رقمى‏‏‏ قيمت‏ها‏‏، سركوب زحمتكشان و سازمان‏هاى‏‏‏‏‏‏ سنديكايى‏‏‏‏‏‏ آن‏ها، توسعه بيكارى‏‏‏‏، فقر و نابودى‏‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏‏ و …، با “رشد و پرواز” رضايت‏مندانه سود سهام براى‏‏‏‏‏ سرمايه‏داران مافيايى‏‏‏‏‏ داخلى‏‏‏‏‏ و متحدان خارجى‏‏‏‏‏ آن‏ها در “بازار مالى‏‏‏‏‏‏ بى‏‏‏‏‏‏نظارت” تهران از اين ريشه برخوردار است كه هر دو از آبشخور‏‏‏‏ سياست اقتصادى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در ايران‏‏‏ سيرآب مى‏‏‏‏‏‏شود و جان‏مايه ضدمردمى‏‏‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏‏‏ سياست «جهاد اقتصادى‏‏‏‏‏‏» خامنه‏اى‏‏‏‏‏‏ و شركا را تشكيل مى‏‏‏دهد كه هدف و نتيجه آن، اجراى‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ به‏مثابه برنامه اقتصادى‏‏‏‏ رسمى‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ مى‏‏‏باشد.




انقلاب اجتماعى‏‏‏، پيكارى‏‏‏ ضدامپرياليستى‏‏‏ است! درس‏هايى‏‏‏ از وقايع ليبى‏‏‏ انقلاب و خطر امپرياليسم

مقاله شماره – 90-1 (١٣ فروردين)

واژه راهنما: امپرياليسم ايجاد «دولت جهانى‏‏» را هدف قرار داده است! بحثى‏‏ درباره تغيير انقلابى‏‏ در ايران و خطر سوءاستفاده امپرياليسم.

بر سر اين نكته توافق همگانى‏‏‏ وجود دارد كه دفاع از منافع ملى‏‏‏، دفع خطر مداخله و تجاوز نواستعمارى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏، ازجمله تحت عنوان «دولت جهانى‏‏‏» كه رئيس جمهور فرانسه، نيكلاى‏‏‏ ساركوزى‏‏‏ در نشست اخير سران كشورهاى‏‏‏ اروپايى‏‏‏ در روزهاى‏‏ پايانى‏‏ ماه مارس ٢٠١١ در ارتباط با مداخله نظامى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ و متحدان طبقاتى‏‏‏ “عرب” آن‏ها عليه كشور ليبى‏‏‏ مطرح ساخت، وظيفه اولى‏‏‏ و اصلى‏‏‏ همه لايه‏هاى‏‏‏ ميهن‏دوست ايرانى‏‏‏ و در مركز آن طبقه كارگر ايران مى‏‏‏باشد.

موضع حزب توده ايران در دفاع از ميهن در برابر سياست مداخله‏گرانه و تجاوزگرانه امپرياليسم صريح و روشن است. همانطور كه در سرمقاله نامه مردم شماره ٨٥١ تحت عنوان “سلطه طلبى‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم، دولت كودتا و مصالح جنبش مردمى‏‏‏‏‏‏” (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1161) بيان شده است، حزب توده ايران تهديد امپرياليسم عليه ميهن ما و عليه سير و رشد جنبش آزادى‏‏‏‏‏‏خواهى‏‏‏‏‏‏ در ايران را آماج عمده و اصلى‏‏‏ مبارزه خستگى‏‏‏ناپذير خود اعلام داشته و اين برنامه نواستعمارى‏‏‏ امپرياليسم را به عنوان سنتى‏‏‏‏‏‏ سياه، سلطه‏گرانه و ضد انسانى‏‏‏‏‏‏ افشا نموده است: «تاريخ معاصر تحولات ميهن ما از كودتاى‏‏‏‏‏‏ ننگين ٢٨ مرداد كه توسط دستگاه‏هاى‏‏‏‏‏‏ جاسوسى‏‏‏‏‏‏ ايالات متحده و دولت بريتانيا سازماندهى‏‏‏‏‏‏ شد، تا تاراج منافع نفتى‏‏‏‏‏‏ و گازى‏‏‏‏‏‏ كشور و دخالت مستقيم در شيوه حكومت مدارى‏‏‏‏‏‏ ميهن ما در دهه‏هاى‏‏‏‏‏‏ پيش از انقلاب و سپس دخالت‏ها و توطئه‏هاى‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏ درهم كوبيدن و شكست انقلاب بهمن ١٣٥٧، نشانگر اين واقعيت روشن است كه سياست‏هاى‏‏‏‏‏‏ مداخله‏جويانه كشورهاى‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ به هر بهانه و زير هر لوايى‏‏‏‏‏‏، همواره به شدت مخرب و بر ضد منافع ملى‏‏‏‏‏‏ ميهن ما عمل كرده است و لذا مقابله قاطعانه با اين مداخلات بخشى‏‏‏‏‏‏ از وظايف ملى‏‏‏‏‏‏ و دموكراتيك جنبش آزادى‏‏‏‏‏‏خواهانه در ايران است.»

ميرحسين موسوى‏‏ در ارتباط با اهداف جنبش سبز از موضعى‏‏ صحبت مى‏‏كند كه گوياى‏‏ وحدت نظر در بخش بزرگ و اصلى‏‏ اپوزيسيون در اين زمينه مى‏‏باشد. او مى‏‏گويد: در «… واكنش به هرگونه تهديدى‏‏‏ از سوى‏‏‏ بيگانگان … از منافع ملى‏‏‏ خود دفاع خواهيم كرد» (ميرحسين موسوى‏‏‏ در ارتباط با اهداف جنبش سبز)

پرسشى‏‏‏ كه اكنون مطرح است، اين پرسش است كه با توجه به سياست مداخله‏گرانه و تجاوزكارانه‏ امپرياليسم كه ايجاد «دولت جهانى‏‏‏» نواستعمارى‏‏‏ را در سر مى‏‏‏پروراند و با به راه انداختن سه جنگ تجاوزگرانه‏ در جهان در دهه اخير، عملاً به تحقق بخشيدن به آن پرداخته است، چه وظيفه‏اى‏‏‏ در برابر مردم ميهن‏دوست ايران قرار دارد؟

بر سر اين نكته نيز توافق همگانى‏‏‏ وجود دارد كه سياست ضدمردمى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در ايران از مضمونى‏‏‏ ضدملى‏‏‏ برخوردار است، زيرا به‏مثابه سياستى‏‏‏ هم‏سو و “متحد” براى‏‏‏ ايجاد زمينه ضرورى‏‏‏ در افكار عمومى‏‏‏ جهان جهت به مورد اجرا گذاشتن سياست نواستعمارى‏‏‏ امپرياليسم، با سواستفاده از نام انقلاب بهمن ٥٧، نقش ايفا مى‏‏‏سازد. به عبارت ديگر، حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ در ايران، صرفنظر از ذهنيت خود، به طور عينى‏‏ و عملاً، با اجراى‏‏ سياست ضدمردمى‏‏، زمينه‏ساز دخالت امپرياليسم در ايران مى‏‏باشد.

به منظور برقرارى‏‏ سلطه امپرياليسم بر افكار عمومى‏‏ جهان، ازجمله وجود “بن‏لادن”ها و اقدامات تروريستى‏‏‏ به اصطلاح “ضداستكبارى‏‏‏” توسط اين دستياران امپرياليسم، ضرورى‏‏ بوده است. اين همان زمينه است كه امپرياليسم و سازمان تجاوزگر نظامى‏‏‏ آن، ناتو، با سواستفاده از تضادهاى‏‏ قبيله‏اى‏‏ در ليبى‏، آن را وسيله به مورد اجرا گذاشتن سياست كنونى‏‏‏ خود در برابر اين كشور مستقل‏‏ به خدمت گرفته ‏است.

واقعيت فوق، وجود رابطه عينى‏‏  – صرفنظر از برداشت ذهنى‏‏ مجريان آن –  ميان سياست ضدمردمى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ حاكميت‏هايى‏‏‏ از نوع حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در ايران را به‏مثابه سياست “متحد” و در خدمت اجراى‏‏‏ برنامه نواستعمارى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ در جهان و برقرارى‏‏‏ «حكومت جهانى‏‏‏» كه نيكلاى‏‏‏ ساركوزى‏‏‏ در اين‏ روزها به طور علنى‏‏‏ مطرح ساخته است، نشان مى‏‏‏دهد و وجود اين رابطه را به اثبات مى‏‏‏رساند.

روى‏‏‏ برگرداندن معمر قذافى‏‏‏ از سياست مردمى‏‏‏ به دنبال اقدامات ماجراجويانه در جهان و سپس  تسليم او به خواست‏هاى‏‏‏ امپرياليسم و همكارى‏‏‏ همه‏جانبه با امپرياليسم  – راهى‏‏ كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ و دولت احمدى‏‏نژاد نيز انتخاب نموده‏اند -، پاسخگوى‏‏‏ اميد واهى‏‏‏ او براى‏‏‏ تضمين بقاى‏‏‏ حاكميت ضدمردمى‏‏‏ خود در ليبى‏‏‏ توسط امپرياليسم نبود. همان‏طور كه تضمينى‏‏‏ براى‏‏‏ حسنى‏‏‏ مبارك، عامل امپرياليسم آمريكا و سازمان جاسوسى‏‏‏ آن “سيا” و براى‏‏‏ هيچ يك از حاكمان دست نشانده امپرياليسم كه كشورهاى‏‏‏ خود را به پايگاه‏هاى‏‏‏ نظامى‏‏‏ آن تبديل نموده‏اند، نبود و نخواهد بود. حاكمانى‏‏‏ كه همانند ديكتاتور حاكم بر بحرين كه كشور را به جزيره پايگاه نيروى‏‏‏ پنجم دريايى‏‏‏ امپرياليسم آمريكا بدل نموده است و يا عربستان و كويت و … كه در آن‏ها پايگاه‏هاى‏‏‏ نظامى‏‏‏ امپرياليسم مستقر شده‏اند، از چنين تضمينى‏‏‏ برخوردار نيستند. آن‏ها نيز، همانند حسنى‏‏‏ مبارك‏ها و قذافى‏‏‏ها و … تنها خادمان اجراى‏‏‏ برنامه نواستعمارى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ مى‏‏‏باشند. شناخت شرايط كنونى‏‏ حاكم بر تناسب قوا در جهان حكمى‏ ديگر را مجاز نمى‏سازد.

انقلاب اجتماعى‏‏‏ پاسخى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ به سياست نواستعمارى‏ امپرياليستى‏‏‏ است

خواست و راه زحمتكشان، مردم آزادى‏‏‏خواه و ميهن‏دوست و در راس آن‏ها طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏كند و همچنين همه خلق‏هايى‏‏‏ كه خواستار برخوردار شدن از حق حاكميت مستقل خود و يا استقلال داخلى‏‏‏ در كشور كثيرالمله واحدى‏‏‏ مى‏‏‏باشند كه در طول قرون پا گرفته است، همان‏طور كه در زير نشان داده شده است، خواست و راهى‏‏‏ ديگر است.

وجود حاكميت‏هاى‏‏‏ سركوبگر، ازجمله وجود حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در ايران، همانقدر وضعى‏‏‏ “غيرطبيعى‏‏‏” و متضاد با منافع ملى‏‏‏ اين كشورها، ازجمله با منافع ملى‏‏‏ ايران است كه پاره پاره شدن كشورهاى‏‏‏ كثيرالمله و تبديل شدن آن به واحدهاى‏‏‏ كوچكِ فاقد امكان حيات مستقل، مانند يوگسلاوى‏‏‏ سابق كه پاره‏پاره‏هاى‏‏ آن هر كدام به مستعمره يكى‏‏‏ از كشورهاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ تبديل شده‏ است، با منافع ملى‏‏‏ كشورها در تضاد مى‏‏‏باشد. پاره پاره شدن عملى‏‏‏ عراق و تبديل شدن آن به پايگاه نظامى‏‏‏ امپرياليسم، خطرى‏‏‏ كه ليبى‏‏‏ و همچنين ميهن انقلابى‏‏ ما ايران را نيز تهديد مى‏‏‏كند، نشان مى‏‏‏دهد كه مردم اين كشورها، به‏ويژه طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان و ميهن‏دوستان در شرايط سخت و نامتناسب بين‏المللى‏‏‏ كه فقدان اتحاد شوروى‏‏‏ سابق را بيش‏تر از هر روز قابل لمس مى‏‏‏سازد، با وظيفه‏ ميهنى‏‏‏ بزرگى‏‏‏ روبرو هستند. آن‏ها بايستى‏‏‏ با جديت و قاطعيت و صراحت به وجود شرايط ضددمكراتيكى‏‏‏ پايان بخشند كه حاكميت ضدمردمى‏‏‏ در اين كشورها برقرار ساخته است. شرايط‏ ضدمردمى‏‏‏اى‏‏‏ كه به تهديد جدى‏‏‏ و عاجل‏ عليه استقلال و تماميت ارضى‏‏‏ كشورها و ازجمله عليه ميهن ما ايران نيز بدل شده است.

بحث بر سر چگونگى‏‏ مبارزه و راه تغيير شرايط  به گونه‏اى‏‏ است كه نتواند مورد سوءاستفاده قدرت‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ و موج‏سوارى‏‏ آن‏ها و متحدان داخلى‏‏شان قرار گيرد!

براين‏پايه است كه مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏ در ايران‏، مبارزه‏اى‏‏‏ ملى‏‏‏ است. اين دو مبارزه، پيكارى‏‏ جدايى‏‏ناپذير و توامان و مضمون نبرد آزاديبخش مردم ميهن ما مى‏‏باشند.

اگر در دوران ستم‏شاهى‏‏، آن‏طور كه سرمقاله “استقلال ملى‏‏، عدالت اجتماعى‏‏ و دموكراسى‏‏ در مبارزه با ديكتاتورى‏‏، لازم و ملزوم يكديگرند” (نامه مردم شماره ٨٦٥، ٨ فروردين ١٣٩٠ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1338) به درستى‏‏ برجسته مى‏‏سازد، «به دليل حضور و دخالت مستقيم سياسى‏‏- اقتصادى‏‏ آمريكا در تمام شئون اصلى‏‏ كشورمان»، شناخت توامان بودن مبارزه براى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و پيكار براى‏‏ استقلال ملى‏‏ توسط توده‏ها به‏مثابه «تضاد اصلى‏‏» حاكم بر ايران و درك آن به‏مثابه «مضمون مبارزه ملى‏‏ و آزادى‏‏بخش» در دوران ستمشاهى‏ سهل‏تر بود، اين شناخت و درك در دوران كنونى‏‏ بغرنج‏تر بوده و نياز به دقت بيش‏تر دارد.

تدارك و سازماندهى‏‏‏ براى‏‏‏ مبارزه‏ توده‏اى‏‏ با پايگاه اجتماعى‏‏ وسيع و مواضع انقلابى‏‏‏ به منظور براندازى‏‏‏ شرايط حاكميت ديكتاتورى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ و برقرار ساختن حاكميت مردمى‏‏‏، قابل دسترسى‏‏‏ترين و كوتاه‏ترين و كم‏دردترين راه مبارزه براى‏‏‏ حفظ استقلال ملى‏‏‏ ايران مى‏‏‏باشد. امرى‏‏كه در انقلاب بهمن ٥٧ نيز تجربه شده است.

در چنين شرايط مبارزاتى‏‏ و تناسب نيروها بود كه راه موج‏سوراى‏‏ و سوءاستفاده امپرياليسم مسدود شد و انقلاب با كم‏ترين هزينه انسانى‏‏، مادى‏‏ و معنوى‏‏ به پيروزى‏‏ رسيد.

حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏ راه هر نوع تغيير تدريجى‏‏‏ و اصلاحى‏‏‏ را بر روى‏‏‏ مردم ميهن ما بسته است. اين حاكميت با اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏، با “خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏” ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏، زيربناى‏‏‏ استقلال اقتصادى‏‏‏ ايران را نابود مى‏‏‏سازد و با اجراى‏‏‏ برنامه “آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” كه همان به بند كشيدن بازهم بيش‏تر زحمتكشان و همه لايه‏هاى‏‏‏ ميانى‏‏‏ جامعه  – روشنفكران، معلمان، كارمندان، زنان و مردان فاقد امنيت اجتماعى‏‏ –  است، زمينه تشديد فشار اقتصادى‏‏‏ بر دوش مردم را ايجاد ساخته و به سخت‏تر شدن زندگى‏‏‏ مردم دامن مى‏‏‏زند. تشديد گرانى‏‏، بيكارى‏‏، نابودى‏‏ توليد داخلى‏‏ و … پيامدهاى‏‏ بحران اقتصادى‏‏ ناشى‏‏ از اجراى‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏‏ “اقتصاد بازار آزاد” بدون نظارت، پيامد تبديل ساختن منافع مردم ميهن ما به طعمه غارت سرمايه مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ و متحدان داخلى‏‏ آن مى‏‏‏باشد.

سرمقاله پيش گفته نامه مردم شماره ٨٦٥، پيامدهاى‏‏ ضدمردمى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ و جوانب مختلف اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏- اخلاقى‏‏ و معنوى‏‏ آن را با نمونه ايجاد شده در تونس توصيف مى‏‏كند و آن را به درستى‏‏ دورنمايى‏‏ واقع‏بينانه براى‏‏ ايران مى‏‏داند: «در تونس زندگى‏‏ مادى‏‏ مشقت‏بار، پايمال ساختن حقوق دموكراتيك و در انتها تراژدى‏‏ خودسوزى‏‏ محمد البوعزيزى‏‏، يك جوان تحصيل‏ كرده دست فروش نيمه بيكار، جرقه آغازين خيزش توده مردم در منطقه شد. زندگى‏‏ روزانه اين جوان ٢٦ ساله گوياى‏‏ داستان اسفناك انسان‏هاى‏‏ بى‏‏شمارى‏‏ است كه در دايره‏يى‏‏ بى‏‏انتها به دنبال يك لقمه نان روزانه، رژيم “ديكتاتور” آنان را از ابتدايى‏‏ترين حقوق دموكراتيك به منظور اعتراض به وضع بد زندگى‏‏ مادى‏‏ خود محروم كرده است. در تونس و مصر، تا آخرين لحظه، مشروعيت “ديكتاتور” مورد حمايت “سيستمى‏‏” بود كه خود را مدعى‏‏ مطلق احترام و ترويج دموكراسى‏‏ مى‏‏دانست و بنابراين، به خود حق مى‏‏داد تا نسخه الگوى‏‏ اقتصادى‏‏ “بازار آزاد” را به حلقوم محمد البوعزيزى‏‏ فرو كند. ديكتاتور مدعى‏‏ بود، اين نسخه علاج تمام مشكلات و احتياجات مادى‏‏، معنوى‏‏ و دموكراتيك اين جوان تحصيل كرده و ديگر شهروندان مانند او است و اينكه آن‏ها، درد ناشى‏‏ از اجراى‏‏ آن را به خاطر مصلحت خود بايد قبول و تحمل كنند. بدين سان “ديكتاتور”، با پشتيبانى‏‏ قاطعانه نيروى‏‏ خارجى‏‏ و تكيه به نظريه‏پردازى‏‏هاى‏‏ داخلى‏‏ و خارجى‏‏ هوادار نوليبراليسم اقتصادى‏‏، حق اعتراض و امكان جايگزينى‏‏ هر بديل ديگرى‏‏ را از البوعزيزى‏‏ها سلب كرده بود – زيرا برپايه موعظه‏هاى‏‏ تئورى‏‏ “بازار بى‏‏نظارت”، به بركت ايجاد بازار كار “انعطاف‏پذير”، حذف خدمات عمومى‏‏ [و يارانه‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ براى‏‏ نيازهاى‏‏ روزمره مردم] و محورى‏‏ كردن سوداگرى‏‏ در تمام شئون جامعه، به موازات ثروتمندتر شدن لايه‏ اندك شمارى‏‏، در انتها گويا زندگى‏‏ محمد البوعزيزى‏‏ نيز بهتر مى‏‏شد. فرمول “بازار بى‏‏نظارت” حتى‏‏ با اطمينان كامل پيش‏بينى‏‏ مى‏‏كرد كه اگر محمد البوعزيزى‏‏ زرنگ باشد و روحيه و خواست پولدار شدن داشته باشد، مى‏‏تواند روزى‏‏ برنده و ميليونر هم بشود. فرمول “بازار مقدس” مى‏‏گفت، آن دسته از البوعزيزى‏‏ها كه برنده نمى‏‏شوند (اكثريت مردم)، احتمالاً به دليل بى‏‏عرضگى‏‏ و نداشتن روحيه پول بازيست.

بخش فرهنگى‏‏ فرمول “بازار بى‏‏نظارت” مى‏‏گفت، بازنده‏ها براى‏‏ آموزش زرنگ بودن و داشتن اخلاق فردگرايانه مى‏‏توانند به برخى‏‏ از فيلم‏هاى‏‏ هاليودوى‏‏ و بيوگرافى‏‏ ميلياردرها رجوع كنند.

اين فرمول در مورد دموكراسى‏‏ مى‏‏گفت كه بر حسب الگوى‏‏ “اقتصاد آزاد”، جامعه به امثال البوعزيزى‏‏ها حداقل اين آزادى‏‏ فردى‏‏ مقدس را مى‏‏دهد كه روزى‏‏ ميليونر شوند. البته مى‏‏دانيم كه اين فرمول آنقدر دروغ از آب‏ درآمد تا جايى‏‏ كه محمد البرعزيزى‏‏ را از زندگى‏‏اش بيزار كرد -. به دنبال او قشرهاى‏‏ مختلف زحمتكشان كشورهاى‏‏ منطقه هم با به خطر انداختن زندگى‏‏ خود، اعلان كردند كه اين فرمول اقتصادى‏‏ خانمان برانداز را نمى‏‏خواهند و براى‏‏ آزادى‏‏ خود با ديكتاتورها رودررو شده‏اند.

در كشور ما نيز زندگى‏‏ مادى‏‏ فلاكت‏بار توده عظيم جوانان بيكار، نيمه بيكار و زحمتكشان به موازات پايمال شدن حقوق دموكراتيك و آزادى‏‏ فردى‏‏شان از سوى‏‏ يك “ديكتاتور”، دور باطلى‏‏ را طى‏‏ مى‏‏كند» كه انتظار ديگرى‏‏ را از آنچه در تونس و ديگر كشورهاى‏‏ عربى‏‏ شمال افريقا بوجود آمد، غيرمتصور مى‏‏سازد.

افشاى‏‏‏ سياست ضدملى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ اين حاكميت در ارتباط با نسخه نوليبرال امپرياليسم جهانى‏‏، دفاع از خواست زحمتكشان براى‏‏‏ بهبود شرايط زندگى‏‏‏، نشان دادن وحدت مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏ها و خواست‏هاى‏‏‏ دموكراتيك، ازجمله برخودار شدن از حق اعتراض و اعتصاب براى‏‏‏ بهبود شرايط زندگى‏‏‏ توسط كارگران، كارمندان و ديگر لايه‏هاى‏‏‏ زير ستم و از اين طريق سازماندهى‏‏‏ وسيع‏تر زحمتكشان و تجهيز آن‏ها براى‏‏ به كارگيرى‏‏ همه اشكال ممكن مبارزه به منظور ‏ تغيير شرايط حاكم، گشودن راه تغيير انقلابى‏‏‏ مى‏‏‏باشد.

درسى‏‏ كه مى‏‏توان از وقايع ليبى‏‏ و برخى‏‏ ديگر از كشورهاى‏‏ عربى‏‏ در ارتباط با خطر سوءاستفاده امپرياليسم از عينيت عدم رضايت توده‏هاى‏‏ محروم به دست آورد، اين آموزش است كه بدون سازماندهى‏‏ و تجهيز مردم و به‏ويژه كارگران و ديگر زحمتكشان و ميهن‏دوستان انقلابى‏‏ در احزاب طبقاتى‏‏ خود، امپرياليسم از شرايط مساعدترى‏‏ براى‏‏ مخدوش ساختن دستاوردهاى‏‏ مبارزاتى‏‏ آزاديخواهانه و عدالت‏جويانه آن‏ها برخوردار بوده و مى‏‏تواند تغييرات را تنها به تغييرات صورى‏‏ محدود نمايد. به اين منظور هم اشكال كودتاى‏‏ نظامى‏‏ “سرد” در مصر كه با برگزارى‏‏ “رفراندم” براى‏‏ تنها محدود ساختن دوره زمان رياست جمهورى‏‏ و تكرار نامزد شدن براى‏‏ دو دوره همراه بود و هم اشكال اشغال نظامى‏‏ كشور با ارتش‏هاى‏‏ دست نشانده، آن‏طور كه در بحرين عملى‏‏ شد و يا حمله، بمباران و موشك‏باران و تجاوز نظامى‏‏ عملى‏‏ سازد كه در ليبى‏‏ به مورد اجرا گذاشته شده است.

دستگاه‏هاى‏‏ تبليغاتى‏‏ امپرياليستى‏‏، بى‏‏بى‏‏سى‏‏، صداى‏‏ آمريكا، راديو فردا، دويچه وله و … در اين زمينه فعالند و همچنين ابزار تجاوز نظامى‏‏ امپرياليسم، ناتو، از آمادگى‏‏ كامل براى‏‏ برپا ساختن شرايط پيش گفته برخوردار است. تبليغات اين رسانه‏ها براى‏‏ انحراف اهداف و آماج‏ها، همراه با دستگيرى‏‏ و زندانى‏‏ كردن غيرقانونى‏‏ رهبران جنبش سبز، موسوى‏‏ها و كروبى‏‏ها، بدون ترديد همزمان همراه است با تداركات ديگر، ازجمله تدارك يورش نظامى‏‏ در لباس دفاع از حقوق بشر آمريكايى‏‏ و به منظور برقرارى‏‏ «دولت جهانى‏‏».

پيكار ضدامپرياليستى‏‏‏ را بايد با تغيير انقلابى‏‏‏ شرايط ديكتاتورى‏‏‏ حاكم بر ميهن انقلابى‏‏مان ايران به پيش برد و راه نفوذ و سواستفاده امپرياليسم را از شرايط تحميل شده به مردم براى‏‏‏ اجراى‏‏‏ برنامه نواستعمارى‏‏‏ «دولت جهانى‏‏‏» از آن سلب نمود.

بحثى‏‏ پس از نگارش درباره خطر سوءاستفاده امپرياليسم از كوشش جنبش مردمى‏‏ براى‏‏ تغيير رژيم سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ حاكم در ايران

در بحثى‏‏، اين نكته مطرح شد كه با توجه به وقايع در كشورهاى‏‏ عربى‏‏ در ماه‏هاى‏‏ اخير، آيا تغيير رژيم حاكم و شرايط مستولى‏‏ بر ايران با خطر سوءاستفاده امپرياليسم همراه نخواهد بود، تا آن‏ها بتوانند به اميال پليد نواستعمارى‏‏ خود در ايران دست يابند و شرايط مورد خواست خود را به مردم ميهن ما تحميل نمايند؟

طيف خواست و برنامه امپرياليسم در مورد كشورى‏‏ كثيروالمله مانند ايران، از تجزيه آن به واحدهاى‏‏ كوچك و از نظر اقتصادى‏‏ ناتوان براى‏‏ احراز استقلال اقتصادى‏‏- سياسى‏‏ تا حاكم ساختن يك دولت مركزى‏‏ قوى‏‏ اما تحت كنترل امپرياليسم تشكيل مى‏‏شود.

١- موضع جنبش مردمى‏‏ در برابر اين طيف از امكان‏هاى‏‏ مورد نظر امپرياليسم چه بايد باشد؟

٢- آيا جنبش مردمى‏‏ مجاز است تمايلى‏‏ به برخى‏‏ از هدف‏هاى‏‏ اين طيف از امكان‏هاى‏‏ مورد نظر امپرياليسم داشته باشد؟ و اگر خير!، برپايه كدام استدلال؟

٣- پيشنهاد متقابل و راه مردمى‏‏ و انقلابى‏‏ برخورد به خطر فوق چيست، بر چه پايه استدلالى‏‏ استوار و راه دستيابى‏‏ به آن كدامست؟

در جريان بحث انجام شده، نكاتى‏‏ مطرح شدند كه نتيجه‏گيرى‏‏ از آن‏ها را مى‏‏توان چنين خلاصه نمود:

رژيم سرمايه‏دارى‏‏ حاكم و ساختار سياسى‏‏ عتيقه‏اى‏‏ “ولايت فقيه” آن كه داراى‏‏ خصلتى‏‏ نژادپرستانه است، قادر به عقب‏نشينى‏‏ در برابر خواست و نياز مردم در برخوردارى‏‏ از آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏ مصرح در بخش “حقوق ملت” قانون اساسى‏‏  – با هدف دفاع از منافع اقتصادى‏‏ خود و برخوردارى‏‏ از عدالت اجتماعى‏‏ نسبى‏‏ –  نيست و لذا نمى‏‏تواند به تغييرات تدريجى‏‏- اصلاحى‏‏ تن دهد!

رژيم ولايى‏‏ كه خود را از “جنسى‏‏ برتر”، “آسمانى‏‏- الهى‏‏” مى‏‏پندارد و مى‏‏نماياند و مردم را «خس و خاشاك» مى‏‏نامد كه گويا از “جنسى‏‏ فروتر” و “زمينى‏‏” مى‏‏باشند و لذا بحث آزاد و دموكراتيك با آن‏ها و احترام به حقوق قانونى‏‏ آن‏ها روا و مجاز نيست  – «كسانى‏‏ از قماش مصباح يزدى‏‏، رژيم ولايى‏‏ را يك فرمول كامل مطلق الهى‏‏ مى‏‏دانند و شطح‏هاى‏‏ خرافه‏آميز آنان، “دموكراسى‏‏” را در مقام يك محصول فكر بشرى‏‏ امرى‏‏ مضر و مردود مى‏‏شمارند» (نامه مردم همانجا)، از اين رو در پس اين ايدئولوژى‏‏ نژادپرستانه پنهان شده است، زيرا با سركوب مردم مى‏‏تواند از يك سو به اهداف غارتگرانه اقتصادى‏‏ خود در كشور دست يابد و از سوى‏‏ ديگر، به اين اميد واهى‏‏ چنگ زند، كه با اجراى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏، مورد پذيرش محافل سرمايه‏دارى‏‏ جهانى‏‏ قرار گيرد و از آن‏ها براى‏‏ بقاى‏‏ رژيم و غارت خود تضمين دريافت كند! تضمينى‏‏ كه ازجمله بسيارى‏‏ از سران كشورهاى‏‏ عربى‏‏ نيز به ظاهر دريافت كرده‏اند. نامه‏هاى‏‏ متعدد محمود احمدى‏‏نژاد به بوش پسر و گام‏هاى‏‏ مشابه ديگر نيز اين هدف را دنبال مى‏‏كنند.

شرايط حاكم فوق، زمينه عينى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ جنبش كنونى‏‏ مردم ميهن ما را تشكيل مى‏‏دهد. جنبشى‏‏ كه بايد با يك انقلاب اجتماعى‏‏، صرفنظر از شكل تحقق آن، قدرت سياسى‏‏ را از چنگ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ خارج ساخته، آن‏ را به دست گيرد تا بتواند از حق تعيين سرنوشت خود برخوردار شود.

شكل تحقق يافتن اين روند انقلابى‏‏ مى‏‏تواند مسالمت‏آميز و يا غيرمسالمت‏آميز باشد. بديهى‏‏ است كه مردم خواستار تحقق يافتن شكل مسالمت‏آميز انقلاب هستند. مسالمت‏آميزترين شكل، آزادى‏‏ انتخابات مى‏‏بوده است كه رژيم به طور عملى‏‏ به آن پاسخ منفى‏‏ داده است، زيرا حتى‏‏ به راى‏‏ مردم براى‏‏ انتخاب رياست جمهور مورد علاقه خود نيز با كودتاى‏‏ انتخاباتى‏‏ پاسخ داده است! اين رژيم تنها راه ممكن برقرارى‏‏ حق حاكميت مردم را به صورت انقلابى‏‏ غيرمسالمت‏آميز، به مردم تحميل نموده است. بايد به اين حقيقت مستدل باور داشت و براى‏‏ تدارك و تحقق آن كوشيد.

در عين حال بايد ترديدى‏‏ نيز نداشت كه بازگشت شرايط مسالمت‏آميز تغييرات در كشور كماكان خواست مردم بوده و دسترسى‏‏ به آن نيز تنها از طريق تدارك شرايط تحول انقلابى‏‏ ممكن مى‏‏باشد. به بيانى‏‏ ديگر، تنها با چنين تدارك صريح و روشن و فشار مبارزاتى‏‏ است كه مى‏‏توان با تضعيف مواضع قدرت رژيم ولايى‏‏، شرايط كم و بيش مسالمت‏آميز گذار انقلابى‏‏ را در ايران بوجود آورد.

در ادامه بحث، بر سر اين نكته توافق بوجود آمد كه از ميان نمونه‏هاى‏‏ تغييرات در كشورهاى‏‏ عربى‏‏، از همه بيش‏تر وضعى‏‏ كه اكنون بر ليبى‏‏ حاكم شده است، براى‏‏ ايران محتمل‏ مى‏‏باشد، زيرا رژيم، همان‏طور كه نشان داده است، در برابر تظاهرات مسالمت‏آميز مردم نيز با كشت و كشتار و سركوب واكنش نشان خواهد داد و با تداركى‏‏ كه در محافل بين‏المللى‏‏ گرفته شده و تكميل نمودن آن در شرك تكوين است، «دولت جهانى‏‏» طرح شده توسط‏ ساركوزى‏،‏ برخورد رژيم را بهانه كافى‏‏ براى‏‏ دخالت مستقيم آن در امور داخلى‏‏ ايران قرار خواهد داد. بهانه‏اى‏‏ كه مى‏‏تواند با استفاده از جريان‏هايى‏‏ از قبيل “مجاهدين” نيز كه هنوز در عراق مستقر نگه‏داشته شده‏اند، تا حد مورد نياز نيز توسعه داده شود.

برپا داشتن چادر سنتى‏‏ قذافى‏‏ در باغ رياست جمهورى‏‏ در فرانسه در زمان ديدار اخير او از اين كشور، بوسيدن دست او توسط رئيس جمهور ايتاليا، برلوسكونى‏‏ در ديدار از ليبى‏‏ و يا مونتاژ خودروى‏‏ پژو در ايران مانعى‏‏ براى‏‏ امپرياليسم در به مورد اجرا گذاشتن برنامه مداخله‏گرانه و تجاوزگرانه آن‏ها نخواهد بود.

آيا دورنماى‏‏ تغيير توازن قوا ميان جنبش مردمى‏‏ و حاكميت ولايى‏‏ در ايران وجود دارد؟ آيا تغيير وضع در ايران، خطر نفوذ و يا حتى‏‏ تجاوز امپرياليستى‏‏ را در بر دارد؟ آيا شرايط جهانى‏‏ تناسب قوا، بر خلاف دوران وجود اتحاد شووى‏‏، به مردم ميهن ما اجازه مى‏‏دهد، خطر نفوذ و مداخله امپرياليسم را در جريان تغيير رژيم محدود سازد؟ و يا بايد صبور بوده و در انتظار شرايط بهتر بود؟

پاسخ همه اين پرسش‏ها منفى‏‏ است!

ظاهر استدلال براى‏‏ توصيه صبور بودن مردم از اين روى‏‏ متين و مستدل به نظر مى‏‏رسد، زيرا

اول- انديشه نهفته در پشت برداشت فوق، انديشه‏اى‏‏ ايستا است!

شرايط داخلى‏‏ و خارجى‏‏ را ثابت‏هايى‏‏ متصلب و غيرقابل تغيير مى‏‏پندارد. درواقع اما چنين نيست. مى‏‏توان و بايد با مبارزه انقلابى‏‏- هوشمندانه، كه حتى‏‏ در شرايط بازداشتگاه‏هاى‏‏ هيتلرى‏‏ نيز ممكن بود، به تغيير تناسب نيرو در ايران دست يافت و به شرايط ايستا در داخل كشور پايان داد. اقدامى‏‏ كه خود در عين حال بيان راه پايان بخشيدنِ وضع ايستاى‏‏ فرض شده نيز مى‏‏باشد. به چگونگى‏‏ مبارزه براى‏‏ تغيير وضع در كشور در سطور ديرتر اشاره خواهد شد.

اين نكته كه تغيير شرايط خارجى‏‏ چگونه قابل دسترسى‏‏ مى‏‏باشد، نكته پراهميتى‏‏ است كه نمى‏‏توان بدون توجه به آن، پاسخى‏‏ نهايى‏‏ براى‏‏ شرايط پايان بخشيدن به پندار ايستا بودن وضع كنونى‏‏، يافت.

دوم- تغيير شرايط در صحنه جهانى‏‏ ممكن است!

اين تغيير منوط به آن است كه در برابر خطر تجاوز امپرياليستى‏‏، نيروى‏‏ متقابلى‏‏ در جهان بوجود آيد.

زمينه ايجاد شدن اين نيروى‏‏ متقابل، از يك سو، تضادهاى‏‏ درونى‏‏ ميان كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏، مشكلات و بحران‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ داخلى‏‏ اين كشورها و همچنين وزن مقاومت نيروهاى‏‏ ترقى‏‏‏خواه و صلح‏دوست در جهان در برابر خواست مداخله‏جويانه و تجاوزگرانه امپرياليسم مى‏‏باشد.

راى‏‏ ممتنع آلمان در كنار روسيه و چين و برخى‏‏ كشورهاى‏‏ ديگر نسبت به اقدامات نظامى‏‏ عليه ليبى‏‏، اختلاف‏هاى‏‏ ميان كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ مانند فرانسه و آمريكا و ديگر كشورهاى‏‏ عضو ناتو مانند تركيه و قبرس و يا اختلاف‏هاى‏‏ تشديد شده ميان كشورهاى‏‏ عربى‏‏ بدنبال كشتار مردم غيرنظامى‏‏ عرب در ليبى‏‏ در اثر بمباران‏ها و غيره، نمونه‏اى‏‏ از تضادهاى‏‏ پيش گفته مى‏‏باشند.

متاسفانه در جهان، ظاهراً تحت تاثير خطر اتمى‏‏ ايجاد شده در ژاپن كه توجه همه را به مساله مبارزه با خطر راكتورهاى‏‏ اتمى‏‏ متمركز نموده است، اين جنبش را از آغاز سومين جنگ امپرياليستى‏‏ در دهه اخير غافل ساخته است. همچنين متاسفانه راى‏‏ ممتنع روسيه و به‏ويژه ج خ چين (كه بررسى‏‏ علل آن موضوع اين نوشتار نيست) به تصميم شوراى‏‏ امنيت سازمان ملل در مورد به اصطلاح ممنوعيت پرواز هواپيماهايى‏‏ ليبيايى‏‏ كه عملاً تصويب اجازه حمله نظامى‏‏- موشكى‏‏ به اين كشور مستقل بوده و با كشتار مردم بى‏‏دفاع و غيرنظامى‏‏ همراه شده است، زمينه‏هايى‏‏ مى‏‏باشند كه بايد براى‏‏ تغيير آن‏ها به سود مبارزه مردم ميهن ما، فعاليت نمود.

به اين منظور است كه اقدامات مشخص و هدفمند از طرف جنبش مردمى‏‏ و واحدهاى‏‏ متفاوت آن، ازجمله و به‏ويژه حزب توده ايران براى‏‏ تغيير تناسب قوا در صحنه جهانى‏‏ به مساله پراهميت و تعيين كننده تبديل شده است.

اين نكته به‏ويژه از اين روى‏‏ پراهميت است، زيرا بخشى‏‏ از اپوزيسيون خارج از كشور و همچنين محافلى‏‏ در داخل كشور، به‏ويژه آن بخش كه تحت تاثير رسانه‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از قبيل بى‏‏بى‏‏سى‏‏، صداى‏‏ آمريكا و … قرار دارد، به شدت مبلغ اين امر است كه با ادامه تظاهرات موضعى‏‏ گويا مى‏‏توان شرايطى‏‏ را ايجاد ساخت كه به تغيير رژيم منجر گردد. اين در حالى‏‏ است كه رو در رويى‏‏ مستقيم مردم با رژيم در شرايط سخت نامتناسب نيرو ميان آن‏ها، تنها امكان و راه تغيير از طريق دخالت خارجى‏‏ را مى‏‏گشايد.

براى‏‏ تغيير شرايط داخلى‏‏ جنبش مردمى‏‏ مى‏‏بايستى‏‏ قادر به جلب لايه‏هاى‏‏ بيش‏ترى‏‏ به جنبش گردد. به‏‏ويژه شركت اعتراضى‏‏- اعتصابى‏‏ طبقه كارگر (نگاه شود ازجمله به “تاملى‏ بر زمينه‏هاى‏ عينى‏ و ذهنى‏ مبارزه در راه ارتقاء سطح رزمندگى‏ جنبش كارگرى‏”، نامه مردم شماره ٨٦٥ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1337) و ايجاد شدن شرايط اعتصاب‏هاى‏‏ سياسى‏‏ در كشور توسط لايه‏هاى‏‏ وسيع مردمى‏‏، كارگران، كارمندان، دانشجويان و …، راه واقع‏بينانه و قطعى‏‏ تغيير شرايط داخلى‏‏ به نحوى‏‏ مى‏‏باشد كه سد راه دخالت خارجى‏‏ نيز خواهد بود.

بايد تغيير تناسب قوا ميان مردم و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ را از طريق توسعه پايگاه مردمى‏‏ تغيير انقلابى‏‏ در جامعه، توسعه داد. امرى‏‏ كه با مبارزه پرخطر و جانفشانانه تبليغى‏‏ و ترويجى‏‏ به منظور ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ توده‏ها درباره ضرورت تغيير انقلابى‏‏ در جامعه قابل دسترسى‏‏ است. سازماندهى‏‏ و تجهيز توده‏ها و لايه‏هاى‏‏ وسيع ميهن‏دوست، تغيير تناسب قواى‏‏ ضرورى‏‏ را نسبت به نيروى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ در داخل كشور ايجاد خواهد نمود و در عين حال سد ضرورى‏‏ در برابر دخالت “دلسوزانه” و به اصطلاح “قانونى‏‏”، مزورانه و سالوسانه كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ خواهد بود.

براين‏پايه است كه بايد شرايط سخت‏تر شونده اقتصادى‏‏ و فشار طاقت‏فرساى‏‏ گرانى‏‏، بيكارى‏‏ و … در ايران را كه با اجراى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏، از قبيل حذف يارانه‏ها، تشديد هم خواهد شد، در كنار پايمال ساختن آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏ و همچنين مبارزه براى‏‏ آزادى‏‏ زندانيان سياسى‏‏ و …، به موضوع بحث با مردم، به موضوع كارهاى‏‏ تبليغى‏‏ و ترويجى‏‏، كتبى‏‏ و شفاهى‏‏، شعار نويسى‏‏، تدارك اعتراض و اعتصاب‏ها و همچنين تظاهرات موضعى‏‏ و همه ديگر اشكال مبارزاتى‏‏ ممكن تبديل نمود و به كار گرفت.

كليت اين شيوه مبارزاتى‏‏، حد فاصل ميان مبارزه جنبش مردمى‏‏ از يك سو با اپوزيسيون سلطنت‏طلب و … و از سوى‏‏ ديگر با جريان‏هاى‏‏ پوزيتويستى‏‏ خواستار حفظ شرايط موجود خواهد بود كه به بهانه خطر عينى‏‏ مداخله و تجاوز امپرياليستى‏‏، حكم بر نادرست بودن نبرد طبقاتى‏‏ و ضرورت تعطيل آن در شرايط كنونى‏‏ مى‏‏دهند.

نبرد طبقاتى‏‏ تعطيل‏ناپذير است

پوزيتويست‏هايى‏‏ از قبيل “عدالت” با مطلق كردن اولويت نبرد ضدامپرياليستى‏‏- ملى‏‏، تعطيل كردن مبارزه طبقاتى‏‏ در كشور را توصيه مى‏‏كنند و آن را گويا همان سياست لنينى‏‏ “اتحاد” ضدامپرياليستى‏‏ با “امير افغان” يا “خرده‏بورژوازى‏‏” ملى‏‏ اعلام مى‏‏كنند، بدون آنكه حتى‏‏ يك دليل نيز براى‏‏ سياست “ملى‏‏” حاكميت كنونى‏‏ ارايه دهند. ماجراجويى‏‏ در سياست خارجى‏‏، دفاع از كشتار هلوكاست توسط نازى‏‏هاى‏‏ آلمانى‏‏ و نامه‏نگارى‏‏هاى‏‏ پنهانى‏‏ احمدى‏‏نژاد را به بوش پسر، مضمون موضع ضدامپرياليستى‏‏ حاكميت كنونى‏‏ مى‏‏دانند. آن‏ها نمى‏‏خواهند درك كنند كه راه مبارزه براى‏‏ حفظ منافع ملى‏‏ و عليه سياست نواستعمارى‏‏ امپرياليستى‏‏، از مجراى‏‏ انقلاب اجتماعى‏‏ عليه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مى‏‏گذرد كه با پايمال نمودن آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏، پايمال نمودن حق طبقه كارگر در برخودارى‏‏ از حقوق صنفى‏‏ و سياسى‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏ نسبى‏‏، خود زمينه عينى‏‏ و ذهنى‏‏ دفاع زحمتكشان از هر حاكميتى‏‏ را برباد مى‏‏دهند كه گويا مايل است عليه امپرياليسم به مبارزه برخيزد. آن‏ها فراموش مى‏‏كنند كه مقاومت توده‏ها، جوانان، زنان و مردان و در راس آن طبقه كارگر در دوران جنگ عليه تجاوز صدام، كه در هر دو جبهه دفاع ملى‏‏، در سنگر توليد و جبهه جنگ به دفاع از ميهن انقلابى‏‏ مشغول بودند و پيروزى‏‏ بر دشمن متجاوز را تامين و تضمين كرد  – آن‏طور كه بيانيه سنديكاهاى‏‏ كارگرى‏‏ اخيراً نيز برجسته ساخت -، ناشى‏‏ از پايگاه اجتماعى‏‏ وسيع انقلاب بهمن بود.

اين پوزيتويست‏ها درك نمى‏‏كنند كه اختلاف در لايه‏هاى‏‏ سرمايه‏داران حاكم، آن‏ها كه اجراى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏  را تحت عنوان “تعديل اقتصادى‏‏” آغاز كردند و آن لايه‏هايى‏‏ كه امروز با ادامه اين برنامه ضدملى‏‏، با تن دادن به دستورهاى‏‏ صندوق بين‏المللى‏‏ پول، سازمان تجارت جهانى‏‏ و …، ازجمله با حذف يارانه‏ها، پايمال نمودن حقوق كارگران، سركوب سنديكاهاى‏‏ آزاد و اعتصاب‏ها براى‏‏ دريافت حقوق عقب مانده، تحميل قراردادهاى‏‏ موقتى‏‏ به آن‏ها و لغو قانون كار و …، در واقع اختلاف بر سر راه و شكل تحكيم حاكميت لايه‏هاى‏ متنفاوت اين سرمايه‏داران مى‏‏باشد. بى‏‏ علت هم نيست كه هم در دوران رياست جمهورى‏‏ هاشمى‏‏ رفسنجانى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و حقوق قانونى‏‏ مردم و طبقه كارگر پايمال شد، كه در دوران رياست جمهورى‏‏ احمدى‏‏نژاد نيز چنين مى‏‏شود.

پوزيتويست‏هاى‏‏ اپورتونيست از نوع “راه توده”، همين سياست تثبيت حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ را در تائيد لايه‏هاى‏‏ ديگرى‏‏ از حاكميت كنونى‏‏ و يا جريان‏هاى‏‏ سلطنت‏طلب و جمهورى‏‏خواه دنبال مى‏‏كنند. آن‏ها، برخلاف “عدالت”، مبارزه ضدامپرياليستى‏‏ را در اولويت قرار نمى‏‏دهند و مطلق نمى‏‏كنند، بلكه مى‏‏پندارند، مى‏‏توان با استفاده از امكان‏هاى‏‏ اپوزيسيون راست و مدافعان آن در “محافل بين‏المللى‏‏” امپرياليستى‏‏، گويا دموكراسى‏‏ را به ايران صادر و يا وارد كرد. مى‏‏گويند، تنها پس از اين گام، زمان نبرد طبقاتى‏‏ در شرايط دموكراتيك بوجود خواهد آمد و ممكن خواهد شد!

ديالكتيك نبرد ضدامپرياليستى‏‏- ملى‏‏ و مردمى‏‏- دموكراتيك نه مطلقيت اولويت نبرد ضدامپرياليستى‏‏ را مورد تائيد قرار مى‏‏دهد و نه در هيچ زمان و تحت هيچ شرايطى‏‏ به تعطيل شدن نبرد طبقاتى‏‏ تن مى‏‏دهد. سازماندهى‏‏ مبارزه انقلابى‏‏ عليه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏، مجراى‏‏ پيكار موفق ضدامپرياليستى‏‏- ملى‏‏ و مبارزه ضدامپرياليستى‏‏- ملى‏‏، مضمون مبارزه با حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ جهت برقرارى‏‏ عدالت اجتماعى‏‏ و دموكراسى‏‏ مى‏‏باشد.

به اين منظور و براى‏‏ دسترسى‏‏ به اين هدف شكوهمند در شرايط كنونى‏‏ در ايران مى‏‏توان و بايستى‏‏ با لايه‏هايى‏‏ از سرمايه‏داران ميهن‏دوست و پايبند به حق طبقه كارگر براى‏‏ برخوردار شدن از حقوق دموكراتيك و سياسى‏‏ قانونى‏‏ خود و همچنين با لايه‏هاى‏‏ بسيارى‏‏ از خرده‏بورژوازى‏‏ و زحمتكش شهرى‏‏ و روستايى‏‏، به اتحادها دست يافت. محتواى‏‏ اين اتحادها، آماج‏هاى‏‏ ملى‏‏- مردمى‏‏ و پايمال شده انقلاب بزرگ بهمن مردم ميهن ما مى‏‏باشد كه همان مضمون نبرد آزاديبخش ملى‏‏ در چارچوب مرحله “انقلاب ملى‏‏- دموكراتيك” است.

در مرحله ملى‏‏- دموكراتيك رشد اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ جامعه، اتحاد دراز مدت طبقه كارگر با دهقانان و ديگر لايه‏هاى‏‏ خرده‏بورژوازى‏‏ و همچنين لايه‏هاى‏‏ ملى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ در نبرد براى‏‏ حفظ و تحكيم استقلال اقتصادى‏‏- سياسى‏‏- فرهنگى‏‏ جامعه بوجود آمده و تعميق مى‏‏يابد و به پيش‏شرط راه رشد سوسياليستى‏‏ بدل مى‏‏شود. روندى‏‏ كه مضمون برنامه لنينى‏‏ اقتصادى‏‏ “نپ” را تشكيل مى‏‏داد و اكنون در ج خ چين نيز تجربه مى‏‏شود.




”راه توده“- ”عدالت“، ”عدالت“- ”راه توده“ دو جريانى‏‏‏‏ كه باوجود ظاهر متضادشان، دو روى‏‏‏‏ يك سكه‏اند! وحدت نظر در جنبش توده‏اى‏‏‏‏، هدفى‏‏‏‏ عاجل!

مقاله شماره: ٤٩/٨٩ (٢٧ اسفند)

واژه راهنما: شركت در نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏ به معناى‏‏‏‏ مبارزه عليه نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ و مبارزه توامان براى‏‏‏‏ برقرارى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏ و حقوق اجتماعى‏‏‏‏. كيانورى‏‏‏‏ و وحدت نظرى‏‏‏‏ و يك‏پارچگى‏‏‏‏ سازمانى‏‏‏‏ حزب توده ايران.

يكى‏‏‏‏ از دو آماج عمده‏اى‏‏‏‏ كه انتشار “توده‏اى‏‏‏‏ها” را ضرورى‏‏‏‏ ساخت، ضرورت مبارزه با تشتت نظرى‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏ بود. زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏‏‏ در رساله “سخنى‏‏‏‏ با همه توده‏اى‏‏‏‏ها” از آن روى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ “راه‏توده” دوره دوم رسالتى‏‏‏‏ گذرا و «به‏طور استثنايى‏‏‏‏»‌ قايل شد و «وجود نشرياتى‏‏‏‏ مانند “راه‏توده” را مغتنم شمرد [زيرا] از آن براى‏‏‏‏ فراهم كردن زمينه جمع‏شدن همه اعضاى‏‏‏‏ حزب در كنار هم و در درون حزب كمال استفاده» به عمل آيد.

كيانورى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ اين نشريه حزبى‏‏‏‏ كه انتشار آن با شماره ٩٥ دوره دوم پايان يافت (ادامه انتشار غيرمجاز آن از طريق دزديدن آرشيو و اسناد نشريه توسط على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏ شد)، ازجمله وظيفه مبارزه با تشتت نظرى‏‏‏‏ حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏‏‏ قايل بود. او در آن رساله در سال ١٣٧٣ در اين زمينه ازجمله با تاكيد بر ضرورت وجود «حزبى‏‏‏‏ متحد و نيرومند و مجهز به ايدئولوژى‏‏‏‏ و خط‏مشى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏» نوشت: «تجربه فعاليت اخير باز هم بيش از گذشته به ما نشان مى‏‏‏‏دهد كه حزب پاره پاره، حزبى‏‏‏‏ كه داراى‏‏‏‏ وحدت اراده و عمل نباشد، نمى‏‏‏‏تواند منشاء اثر انقلابى‏‏‏‏ گردد.

برخى‏‏‏‏ رفقا، با توجه به مسايل موجود در حزب و نيز جنبش بين‏المللى‏‏‏‏ كمونيستى‏‏‏‏ و ازجمله با استناد به اقدام اخير حزب كمونيست فرانسه، معتقدند كه قبل از هر چيز، زمان مركزيت دموكراتيك به آخر رسيده است و بايد به فكر شكل جديدى‏‏‏‏ از سازماندهى‏‏‏‏ حزب بود. با اين نظر نمى‏‏‏‏توان توافق داشت. همه مى‏‏‏‏دانيم كه نه ايران، فرانسه است و نه حزب توده ايران، حزب كمونيست فرانسه. اگر كمونيست‏هاى‏‏‏‏ فرانسوى‏‏‏‏ پس از ٥٠ سال فعاليت در شرايط وجود آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏ توانسته‏اند مرحله مركزيت دموكراتيك را پشت سر گذارند، ما هنوز اين مرحله را آغاز نكرده‏ايم. آنچه كه امروز در مقابل حزب ما قرار دارد، تبديل شدن آن از حزبى‏‏‏‏ عمدتاً مبتنى‏‏‏‏ بر مركزيت، به حزبى‏‏‏‏ واقعا مبتنى‏‏‏‏ بر “مركزيت دموكراتيك” است. پيشرفت در اين زمينه، تنها به خواست ما بستگى‏‏‏‏ ندارد، بلكه به شرايط بيرون از خواست، و ازجمله وجود آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏، ميزان اتحاد طبقه كارگر و حمايت آن‏ها از حزب خود، درجه آگاهى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ و يك سلسله عوامل ديگر وابسته است. بديهى‏‏‏‏ است كه مى‏‏‏‏توان در مورد شكل مركزيت دموكراتيك متناسب با شرايط ما و تناسب ميان مركزيت و دموكراسى‏‏‏‏ بحث‏هاى‏‏‏‏ سودمندى‏‏‏‏ را نجام داد، اما اين‏كه حاكميت اين اصل اساسى‏‏‏‏ را از روابط درون حزب كنار بگذاريم، قابل پذيرش نيست. وضعيت كنونى‏‏‏‏، يك وضعيت استثنايى‏‏‏‏ و حاصل انباشت‏شدن دراز مدت يك سلسله علل و عوامل عمدتاً استثنايى‏‏‏‏ است. استثنا را تعميم ندهيم و از آن نتايج نادرست اتخاذ نكنيم. … براى‏‏‏‏ بن‏بست كنونى‏‏‏‏، چاره‏اى‏‏‏‏ بيانديشيم و برون رفت از آن را در كنار گذاشتن هويت سازماندهى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ خود نجويم.

چاره اوضاع كنونى‏‏‏‏، در پايه‏ريزى‏‏‏‏ حزب و تشكيلات ديگرى‏‏‏‏، به موازات تشكيلات حزب توده ايران، مسلمـا نيست، در دعوت كردن اعضا به پذيرش بى‏‏‏‏چون و چراى‏‏‏‏ سياست‏هاى‏‏‏‏ نادرست موجود نيز نيست. در خانه نشستن و منتظر تغيير تناسب جناح‏ها (كدام جناح‏ها؟) شدن نيز نمى‏‏‏‏تواند راه حل تلقى‏‏‏‏ گردد. …

هيچ اصلى‏‏‏‏ مطلق نيست و در شرايط استثنايى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏توان، براى‏‏‏‏ نجات مصالح حزب و جنبش، به‏طور استثنائى‏‏‏‏، پاره‏اى‏‏‏‏ از اصول را ناديده گرفت. … مصالح حزب و جنبش را بالاتر از هر چيز ديگرى‏‏‏‏ قرار دهيم. در چارچوب همين دعوت است كه وجود نشرياتى‏‏‏‏ مانند “راه‏توده” را امروز بايد مغتنم شمرد و از آن براى‏‏‏‏ فراهم كردن زمينه جمع‏شدن همه اعضاى‏‏‏‏ حزب در كنار هم و در درون حزب كمال استفاده را نمود. همان چيزى‏‏‏‏ كه احتمالاً منتشر كنندگان اين نشريه نيز جزء به آن نمى‏‏‏‏انديشند. …»

كيانورى‏‏‏‏‏ در ادامه دوباره به تجربه “انشعاب” از حزب بازمى‏‏‏‏‏گردد و نشان مى‏‏‏‏‏دهد كه با چه دغدغه و «دل‏نگرانى‏‏‏‏‏» به اين خطر مى‏‏‏‏‏انديشد و مى‏‏‏‏‏نويسد: «اما اگر امروز برخى‏‏‏‏‏ تماشاچى‏‏‏‏‏ هستند، نه از آن روست كه از مبارزه بريده‏اند، بلكه بدان خاطر است كه تجربه مبارزه در  بيرون از تشكيلات حزب، هميشه منفى‏‏‏‏‏ از آب درآمده است. همه فرصت‏ طلب‏ها ابتدا راه خود را از انتقاد از خط‏مشى‏‏‏‏‏ حزب آغاز كرده‏اند، سپس تشكيلات جداگانه‏اى‏‏‏‏‏ را، با ادعاى‏‏‏‏‏ دنبال كردن “راه واقعى‏‏‏‏‏” حزب توده ايران بوجود آورده‏اند، پس از چندى‏‏‏‏‏ ادعا كرده‏اند، كه اساساً “مشى‏‏‏‏‏ موجود” ريشه در تاريخ حزب دارد و همه اين تاريخ را منكر شده‏اند و متعاقباً به اين “نتيجه” رسيده‏اند كه منشاء همه “مشكلات” در ايدئولوژى‏‏‏‏‏ ماركسيسم و اعتقاد به سوسياليسم و كمونيسم است و دست آخر، در منجلاب ضدتوده‏اى‏‏‏‏‏ در غلطيده‏اند. ما همه از قرار گرفتن در اين راه وحشت داريم.» (“راه توده” شماره ٢٤، شهريور ١٣٧٣) (تكيه از نگارنده)

نظريات زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏‏‏ از صراحت و شفافيتى‏‏‏‏ برخودارند كه هر تفسير و توضيح اضافى‏‏‏‏ را غيرضرورى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏سازند.

وظيفه توده‏اى‏‏‏‏ها در خدمت يك‏پارچگى‏‏‏‏ حزب چيست؟!

وظايف در برابر حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در نبرد آزاديبخش ملى‏‏‏‏، در مرحله “ملى‏‏‏‏- دموكراتيك” روند انقلابى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏، از يك سو ترديدى‏‏‏‏ باقى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏گذارد كه نبرد بى‏‏‏‏امان افشاگرانه حزب، جنبش توده‏اى‏‏‏‏ و همه نيروهاى‏‏‏‏ چپ صادق در مبارزه عليه نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ متمركز شده است. سازماندهى‏‏‏‏ طبقه كارگر مى‏‏‏‏تواند دور اين محور و جهت دستيابى‏‏‏‏ به اين آماج با موفقيت همراه باشد.

از سوى‏‏‏‏ ديگر، مبارزه براى‏‏‏‏ حفظ دستاوردهاى‏‏‏‏ دموكراتيك- مردمى‏‏‏‏ انقلاب بهمن، بخش دوم و جدايى‏‏‏‏ناپذير وظايف كنونى‏‏‏‏ در برابر حزب توده ايران و همه مبارزان راستين و ميهن‏دوست را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. بار عمده اين نبرد بر دوش زحمتكشان و در مجموع نيروى‏‏‏‏ چپ ميهن ما قرار دارد، زيرا مبارزه براى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ دموكراتيك در شرايط كنونى‏‏‏‏، بخش جداناپذير مبارزه براى‏‏‏‏ حفظ “حقوق دموكراتيك” زحمتكشان نيز مى‏‏‏‏باشد. به عبارت ديگر، مبارزه‏اى‏‏‏‏ است براى‏‏‏‏ حفظ مرحله “ملى‏‏‏‏- دموكراتيك” روند انقلابى‏‏‏ و به بيانى‏‏‏ ديگر‏، به معناى‏‏‏‏ مبارزه با روند ضدانقلابى‏‏‏‏ و قهقرايى‏‏‏‏ بازگشت مرحله “ملى‏‏‏‏- دموكراتيك” انقلاب بهمن ٥٧ به مرحله “بورژوا- دموكراتيك” است كه هدف اپوزيسيون داخلى‏‏‏‏ وخارجى‏‏‏‏ از سلطنت‏طلب تا جمهورى‏‏‏‏خواه را تشكيل مى‏‏‏‏دهد.

ايجاد و حفظ گذراترين اتحادهاى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ در اين مرحله از روند انقلابى‏‏‏‏ به منظور دستيابى‏‏‏‏ به آزادى‏‏‏‏ و دموكراسى‏‏‏‏، هيچ‏گاه و در هيچ لحظه‏اى‏‏‏‏ جدا از كوشش بزرگ‏تر و پراهميت‏تر حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر و همه نيروهاى‏‏‏‏ راستين چپ براى‏‏‏‏ مبارزه به منظور جلب و سازماندهى‏‏‏‏ زحمتكشان به مبارزه روز انقلابى‏‏‏‏ از طريق ايجاد وحدت ميان مبارزه براى‏‏‏‏ دموكراسى‏‏‏‏ و نبرد براى‏‏‏‏ حقوق دموكراتيك زحمتكشان، وحدت ميان وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ حزب نمى‏‏‏‏باشد. مبارزه‏اى‏‏‏‏ كه پيش‏شرط پيروزى‏‏‏‏ جنبش انقلابى‏‏‏‏ و همچنين پيش‏شرط تعميق انقلاب است. تنها از اين طريق است كه حزب توده ايران و در كل جبش چپ به چوب‏دست نيروهاى‏‏‏‏ راست و “بورژوا- ليبرال” تبديل نمى‏‏‏‏شود.

هم‏جنسى‏‏ “راه‏توده” و “عدالت”

در چنين شرايط تاريخى‏‏‏‏ است كه جريان “عدالت” با اتخاذ مواضع دفاع از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ و به‏ويژه دولت نژادپرست و كودتايى‏‏‏‏ احمدى‏‏‏‏نژاد كه تحقق بخشيدن به برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ را برنامه رسمى‏‏‏‏ دولت خود اعلام داشته است (نگاه شود ازجمله به استدلال معیوب “عدالت”: «احمدى‏‏‏‏‏‏‏‏نژاد مانع غارت ثروت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏‏‏‏http://www.tudeh-iha.com/?p=1568&lang=fa)، و عليرغم اعتراف خود به عمده بودن مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏ در شرايط كنونى‏‏‏‏ از طريق مبارزه بى‏‏‏‏امان با برنامه نواستعمارى‏‏‏‏ نوليبرالى‏‏‏‏ آن، به عنصر فعال دامن زدن به تشتت نظرى‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏ بدل شده است و از اين طريق خود را به عنوان عامل اجراى‏‏‏‏ برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏ به اين هدف افشا كرده است.

اگر چه در سياست “راه توده”- پيك‏نت مى‏‏‏‏توان تضادهاى‏‏‏‏ چشم‏گيرى‏‏‏‏ با سياست پيش گفته حاكم بر “عدالت” يافت، اما وحدت عمل و هدف آن دو از چشم باريك‏بين و دقيق دور نمى‏‏‏‏ماند.

“راه توده” كه با سيماى‏‏‏‏ بزك كرده “چپ” و با وظيفه منحرف ساختن مبارزه چپ انقلابى‏‏‏‏ برانگيخته شده است، بديهى‏‏‏‏ است كه با صراحت دفاع از برنامه “خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏” را نفى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند، زيرا «بخشى‏‏‏‏ از اصلاح‏طلبان مدافع اين برنامه هستند»!

اين نشريه، باوجود افشاگرى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ انجام شده در سال‏ها و در ماه‏هاى‏‏‏‏ اخير و به‏ويژه در نامه مردم (نگاه شود ازجمله به زنده‏باد نامه مردم http://www.tudeh-iha.com/?p=1312&lang=fa ‏، پیشنهاد حزب توده ایران: «برنامه مترقى‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏» http://www.tudeh-iha.com/?p=1560&lang=fa)، تاكنون حتى‏‏‏‏ يك مقاله و نوشتار عليه اين برنامه امپرياليستى‏‏‏‏ منتشر نساخته است. برعكس، “راه‏توده” مى‏‏‏‏كوشد با برجسته ساختن مواضع و خواست‏هاى‏‏‏‏ لايه‏هايى‏‏‏‏ از سرمايه‏داران و مجريان اين برنامه امپرياليستى‏‏‏‏، هم‏صدا و هم‏نوا با اين لايه‏هاى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏، روند ضدانقلابى‏‏‏‏ بازگشت آماج‏ آزادى‏‏‏‏ و حقوق دموكراتيك در انقلاب بهمن را به پيش برده و آن را به آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏ در چارچوب مرحله “بوژوا- دموكراتيك” انقلاب محدود سازد. با چنين مواضع، اين نشريه و “سردبير” آن  در «كنگره جمهوريخواهان ملى‏‏‏‏» شركت مى‏‏‏‏كند (“دكتر فريبرز بقايى‏، يادى‏ از يكى‏ از قربانيان يورش به حزب توده ايران”، “راه توده” ٢٠١٠ر١١ر١٧).

آنچه در اين سياست ضد ماركسيستى‏‏‏‏- ضدتوده‏اى‏‏‏‏ “راه‏توده” به‏ويژه شديداً خود افشاگرانه است، اين نكته مى‏‏‏‏باشد كه مى‏‏‏‏كوشد اين سياست را عليرغم نظريات صريح و روشن نقل شده از زنده‏ياد كيانورى‏‏‏‏ در بالا، از اين طريق به عنوان نظريات حزب توده ايران بنماياند، كه اين مواضع ضدتوده‏اى‏‏‏‏ را با انتشار عكس و نظريات رهبران و فعالان و كادرهاى‏‏‏‏ شهيد شده حزبى‏‏‏‏ همراه ساخته تا وضع را آن‏چنان بنماياند كه گويا اين نشريه، حافظ نظريات و سنت‏هاى‏‏‏‏ آن‏ها مى‏‏‏‏باشد. دقيقاً شيوه‏اى‏ كه “عدالت” نيز به خدمت مى‏گيرد.

اين در حالى‏‏‏‏ است كه سرگذشت شخصى‏‏‏‏ “على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏”، كه خود را “سردبير” اين نشريه اعلام مى‏‏‏‏كند، آن‏چنان ناروشن و پرابهام و مه آلود است كه او بايد هنوز به پرسش‏هاى‏‏‏‏ بسيارى‏‏‏‏، ازجمله در ارتباط با سفر و اقامت خود و خانواده‏اش در آمريكا پس از تغييرات ضدانقلابى‏‏‏‏ در كشور محل اقامتش، چكوسلواكى‏‏‏‏، پاسخ دهد، تا بتوان ادعاى‏‏‏‏ صداقت در “دفاع” از موضع و شخصيت رهبران و كادرهاى‏‏‏‏ حزبى‏‏‏‏ توسط او را واقعى‏‏‏‏ پنداشت.

همان طور كه زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏‏‏ در رساله پيش گفته در سال ١٣٧٣ برجسته ساخته و مورد تاكيد قرار مى‏‏‏‏دهد، شرايط «استثنايى‏‏‏‏» فعاليت راه توده، و ديگر جريان‏هاى‏‏‏‏ مشابهه، پايان يافته است. مواضع حزب توده ايران براى‏‏‏‏ مرحله “ملى‏‏‏‏- دموكراتيك” انقلاب، هيچ جريان صادق چپ و به‏ويژه آن‏هايى‏‏‏‏ كه خود را توده‏اى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏داند، مجاز نمى‏‏‏‏كند، سياستى‏‏‏‏ ديگر را به نام حزب توده ايران دنبال كرده، تبليغ و ترويج كنند.

از اين روى‏‏‏‏ در وحله اول اين نشريه، چنان‏كه “عدالت” و ديگر جريان‏هاى‏‏‏‏ مشابهه، بايد با پاسخ به پرسش‏هاى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏- ايدئولوژيك زير تن دهد كه

١- آيا مبارزه ملى‏‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏‏ مضمون نبرد آزاديبخش كنونى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ ميهن ما را تشكيل مى‏‏‏‏دهد؟

٢- آيا مبارزه عليه پايمال ساختن آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ و دموكراتيك در اصل‏هاى‏‏‏‏ “بخش حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏‏‏، توامان مى‏‏‏‏باشد با مبارزه براى‏‏‏‏ دست‏يابى‏‏‏‏  به حقوق دموكراتيك، براى‏‏‏‏ “عدالت اجتماعى‏‏‏‏” در مرحله كنونى‏‏‏‏ “ملى‏‏‏‏- دموكراتيك” انقلاب؟

٣- آيا مبارزه براى‏‏‏‏ حفظ مرحله “ملى‏‏‏‏- دموكراتيك” انقلاب وظيفه حزب توده ايران و همه نيروهاى‏‏‏‏ چپ مى‏‏‏‏باشد؟

با پاسخ به اين پرسش‏ها است كه آنوقت اين نشريه، چنان‏كه ديگر مدعيان، بايد پاسخ دهد كه چرا از مواضع روشن و صريح نامه مردم، ارگان مركزى‏‏‏‏ حزب توده ايران در مورد نكات پيش گفته، عليرغم نظريات صريح و روشن كيانورى‏‏‏‏ كه در شماره ٢٤ راه توده انتشار يافته است و پيش‏تر مطرح شدند، دفاع نمى‏‏‏‏كند؟ آن‏ها را باز انتشار نمى‏‏‏‏دهد و در مورد درستى‏‏‏‏ موضع آن‏ها نمى‏‏‏‏نويسد؟

علت تن ندادن اين نشريه و “سردبير” آن به نظريات كيانورى‏‏‏‏، عليرغم ادعاى‏‏‏‏ “دفاع” از نظريات او و ديگر كادرهاى‏‏‏‏ حزبى‏‏‏‏ روشن است! “دفاع” پرطمطراق او از كادرهاى‏‏‏‏ حزبى‏‏‏‏ كه على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏خواهد از موضع گويا يك مسئول دلسوز حزبى‏‏‏‏ به نمايش بگذارد، خالى‏‏‏‏ از دورويى‏‏‏‏ و برنامه‏ريزى‏‏‏‏ در خدمت هدف ارتجاع داخلى‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏باشد كه خواستار اختلاف و تشتت در حزب توده ايران هستند و آن را پاره پاره مى‏‏‏‏خواهند، زيرا به گفته كيانورى‏‏‏، «حزب پاره پاره، حزبى‏‏‏‏ كه داراى‏‏‏‏ وحدت اراده و عمل نباشد، نمى‏‏‏‏تواند منشاء اثر انقلابى‏‏‏‏ گردد.»

اين نشريه با لباس و سيمايى‏‏‏‏ بزك‏كرده “توده‏اى‏‏‏‏”، به عامل و عنصر مجرى‏‏‏‏ برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ ابدى‏‏‏‏ ساختن تشتت نظرى‏‏‏‏ در حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران تبديل شده است. وظيفه‏اى‏‏‏‏ كه نمايى‏‏‏‏ ديگر از وظيفه “عدالت” و ديگران را نشان مى‏‏‏‏دهد، اما از جنس و خون آن مى‏‏‏‏باشد.

آرى‏‏‏‏ اين دو نشريه و تارنگاشت، باوجود تضادهاى‏‏‏‏ ظاهرشان، دو روى‏‏‏‏ يك سكه مى‏‏‏‏باشند.




اعتراض كارگران به گروگان‏گيرى‏‏‏‏ رهبران جنبش مرحله ملى‏‏‏‏- دموكراتيك انقلاب و نقش طبقه كارگر سه محور بيانيه ”شوراى‏‏‏‏ هماهنگى‏‏‏‏ جنبش سبز كارگران، كشاورزان و مستمرى‏‏‏‏ بگيران تامين اجتماعى‏‏‏‏“

مقاله شماره: ٨٩/٤٨ (٢٥ اسفند)

واژه راهنما: نقش و جايگاه اجتماعى‏‏ كارگران در جنبش مردمى‏‏.

“شوراى‏‏‏‏ هماهنگى‏‏‏‏ جنبش سبز كارگران، كشاورزان و مستمرى‏‏‏‏ بگيران تامين اجتماعى‏‏‏‏” در تاريخ ١٥ اسفند ١٣٨٩ طى‏‏‏‏ بيانيه‏اى‏‏‏‏ در اعتراض به «گروگان‏گيرى‏‏‏‏ رهبران جنبش سبز»، مواضع و خواست‏هاى‏‏ كارگران را در جنبش مردمى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ اعلام داشته و بر جايگاه پراهميت آن‏ها در نبردهاى‏‏ اجتماعى‏‏ تاكيد به‏عمل آورده است. در بيانيه با اشاره به «جمعيت بالغ بر ٣٠ ميليونى‏‏‏‏» زحمتكشان و خانواده‏هايشان، بر نقش پراهميت اين توده زحمت براى‏‏‏‏ به پيروزى‏‏‏‏ رساندن انقلاب بهمن و سهم تعيين كننده آن‏ها در جنبش مردمى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ انگشت گذاشته مى‏‏‏‏شود. بيانيه همچنين با طرح خواست‏هاى‏‏‏‏ محقانه كارگران، به تشريح علل بوجود آمدن شرايطى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏پردازد كه «فشار زندگى‏‏‏‏ [را] بيش از زمان جنگ بر روى‏‏‏‏ دوش كارگران» سنگين و طاقت‏فرسا نموده است. (نگاه شود به عدالت اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏، جان‏مایه جنبش مردمى‏‏‏‏‏، ‏”پیروزى‏‏‏‏‏‏‏ در گرو مبارزه مشترک جبهه وسیع قشرها و طبقات اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ است”، «فشار زندگى‏‏‏‏‏‏‏ بیش از زمان جنگ بر روى‏‏‏‏‏‏‏ دوش کارگران سنگینى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏کند» http://www.tudeh-iha.com/?p=1572&lang=fa)

يك‏پارچگى‏‏‏‏ مرحله “ملى‏‏‏‏- دموكراتيك” انقلاب

تنها برترى‏‏ انسان بى‏‏واسطه برخاسته از طبيعت در برابر درندگان، قدرت تشخيص و درك و شناخت شرايط تغيير وضع نامساعد به سود شرايط مساعدتر براى‏‏‏ ادامه حيات و بازتوليد هستى‏‏‏ خود و مقابله با توان فيزيكى‏‏- بيولوژيكى‏‏ برتر درندگان بوده است.

كارگران نيز در برابر سرمايه‏داران در نظام سرمايه‏دارى‏‏، گرفتار شرايط نامساعدى‏‏ هستند. اما كارگران به مثابه طبقه كارگر آگاه و سازمان يافته، نيروى‏‏‏ لايزال تغيير و تحول انقلابى‏‏‏ و زدن لجام به حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ خونخوار و استثمارگر را دارا هستند.

جورج لوكاش، ماركسيست مجارى‏‏‏‏ قرن گذشته در دولت “جمهورى‏‏‏‏ شورايى‏‏‏‏ مجارستان” كه بعد از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب اكتبر در روسيه به پيروزى‏‏‏‏ رسيد و توانست تنها دو ماه قدرت را حفظ كند، كميسار آموزش و فرهنگ بود. او در بحثى‏‏‏‏ در سال ١٩٢٤ پس از مرگ لنين با جريان راست سوسيال دموكراتيك اروپايى‏ در مورد موضع لنين درباره نقش كارگران در انقلاب، مى‏‏‏‏نويسد كه «آدم‏هاى‏‏‏‏ معمولى‏‏‏‏» تنها زمانى‏‏‏‏ به سرشت انقلابى‏‏‏‏ نقش طبقه كارگر پى‏‏‏‏مى‏‏‏‏برند، «زمانى‏‏‏‏ كه طبقه كارگرِ در حال نبرد را در سنگرها مشاهده مى‏‏‏‏كنند».

لوكاش بر اين نكته تكيه مى‏‏‏‏كند كه ويژ‏گى‏‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏‏ انديشه، ارزيابى‏‏‏‏ و موضع لنين جهت تحليل شرايط حاكم بر جامعه در اين نكته خود را نشان مى‏‏‏‏دهد كه او «هميشه كل مساله‏هاى‏‏‏‏ مرحله جارى‏‏‏‏ را در جامعه مورد توجه قرار مى‏‏‏‏داد.» (“ماركسى‏‏‏‏ بدون لنين وجود ندارد”، هانس پتر برنر، اوراق ماركسيستى‏‏‏‏، ١٠/٦ www.marxistische-blaetter.de)

در بيانيه “شوراى‏‏‏‏ هماهنگى‏‏‏‏ …” نيز مى‏‏‏‏توان كليت «مساله‏هاى‏‏‏‏ مرحله جارى‏‏‏‏» جامعه ايرانى‏‏‏‏، تضاد اصلى‏‏‏‏ حاكم بر آن را بازشناخت و از آن به نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ نقش طبقه كارگر ايران در جنبش كنونى‏‏‏‏ مردم ميهن ما نايل شد:

پيروزى‏‏‏‏ انقلاب “ملى‏‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏‏ و دموكراتيك- مردمى‏‏‏‏” بهمن ٥٧، آن‏طور كه حزب توده ايران سرشت آن را ارزيابى‏‏‏‏ نمود و اكنون آن را «مرحله ملى‏‏‏‏- دموكراتيك» مى‏‏‏‏نامد، بدون شركت وسيع‏ترين لايه‏ها و طبقات ميهن‏دوست و در مركز آن طبقه كارگر و ديگر لايه‏هاى‏‏‏‏ زحمتكش يدى‏‏‏‏ و فكرى‏‏‏،‏ ممكن نمى‏‏‏‏شد. انقلابى‏‏‏‏ كه با پاره نمودن همه بندهاى‏‏‏‏ سياسى‏‏- اقتصادى‏‏‏‏، فرهنگى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ و همچنين نظامى‏‏‏‏ نواستعمار امپرياليستى‏‏‏‏، توانست زيربناى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ جامعه‏اى‏‏‏‏ را پايه ريزد كه مى‏‏‏‏رفت با برقرارى‏‏‏‏ استقلال اقتصادى‏‏‏‏ خود، پيش‏شرط استقلال همه‏جانبه جمهورى‏‏‏‏ نوپا را بنا سازد.

انقلاب بهمن، انقلاب سوسياليستى‏‏‏‏ نبود. نظام بيرون آمده از آن نيز نظام سوسياليستى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏بود. انقلاب مرحله “ملى‏‏‏‏- دموكراتيك” رشد جامعه را در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ هدف قرار داده بود كه مى‏‏‏‏توانست با حفظ موازين دموكراتيك و حاكميتى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏، در شرايط رشدى‏‏‏‏ موزون و همه‏جانبه، منافع كليه طبقات اجتماعى‏‏‏‏، به‏ويژه زحمتكشان، كارگران، كشاورزان، روشنفكران، زنان و جوانان و خلق‏هاى‏‏‏‏ ايران را در جهت برقرارى‏‏‏‏ “عدالت اجتماعى‏‏‏‏” نسبى‏‏‏‏ تامين سازد. ساختار اقتصادى‏‏‏‏ با تركيب دولتى‏‏‏‏، تعاونى‏‏ و خصوصى‏‏،‏‏‏ زيربناى‏‏‏‏ چنين رشدى‏‏‏‏ را تامين و راه رشد آينده سوسياليستى‏‏‏ را هموار مى‏‏‏نمود.

به قول لنين، «سرمايه‏دارى‏‏‏‏ داريم، تا سرمايه‏دارى‏‏‏‏!» آن نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ كه هدف انقلاب بهمن بود، يعنى‏‏‏‏ مرحله “ملى‏‏‏‏- دموكراتيك” رشد جامعه، رابطه‏اى‏‏‏‏ مضمونى‏‏‏ با نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏ نداشته، همان‏طور كه‏ حاكميت “ولايت فقيه” به عاريه گرفته شده از دوران رشد قبيله‏اى‏‏‏‏ جامعه، رابطه‏اى‏‏‏ با حاكميت دموكراتيك و مردمى‏‏‏ هدف انقلاب بهمن ندارد!

به عللى‏‏‏‏ كه بررسى‏‏‏‏ دقيق آن‏ها هدف اين سطور نيست، توانستند نيروهاى‏‏‏‏ راستگرا در حاكميت برآمده از انقلاب بهمن، با حذف خونين، غيرقانونى‏‏‏‏ و ضدانقلابى‏‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏ ميهن‏دوست و انقلابى‏‏‏‏، دگرانديش و مدافع رشد ترقى‏‏‏‏خواهانه جامعه، مواضع خود را تحكيم و حاكميت بلامنازع خود را برقرار سازند.

با انتخاب محمود احمدى‏‏‏‏نژاد در انتخابات دوره نهم رياست جمهورى‏‏‏‏ كه به قول بيانيه “شوراى‏‏‏‏ هماهنگى‏‏‏‏ …” با ادعاهاى‏‏‏‏ دروغين «عدالت، مهرورزى‏‏‏‏ و …» ممكن و تنها از طريق تحميل يك “كودتاى‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏‏” در دهمين دوره همين انتخابات تحقق يافت، حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ در ظاهر امر “تثبيت” شده و دستاورهاى‏‏‏‏ «ايثار و جانفشانى‏‏‏‏» طبقه كارگر، زحمتكشان كشاورزان، زنان و مردان ميهن‏دوست خواستار برقرارى‏‏‏‏ استقلال واقعى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏ ايران در انقلاب بهمن به نابودى‏‏‏‏ كشانده شده است.

با پايمال ساختن اصل‏هاى‏‏‏‏ دموكراتيك و مردمى‏‏‏‏ در بخش “حقوق ملت” قانون اساسى‏‏‏‏، منع هرگونه فعاليت سياسى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ به‏ويژه براى‏‏‏‏ زحمتكشان، نابودى‏‏‏‏ امكان فعاليت سنديكاهاى‏‏‏‏ آزاد و مستقل طبقه كارگر، سازمان‏هاى‏‏‏‏ دموكراتيك دانشجويان، جوانان، زنان، فعاليت احزاب سياسى‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏ و …، حاكميت مافيايى‏‏‏‏ و ديكتاتورى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ پس از پيروزى‏‏ نيروهاى‏‏ راستگرا، پيش‏شرط زيربناى‏‏‏‏ استقلال اقتصادى‏‏‏‏ را از طريق‏‏ “خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏” نوليبرالى‏‏‏‏ ثروت‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏، به نابودى‏‏ كشانده  است. امرى‏‏ كه نهايتاً زمينه استقلال سياسى‏‏‏‏ كشور را نيز برباد مى‏‏‏‏دهد. حكم غير قانونى‏‏‏‏ “ولى‏‏‏‏ فقيه” و “رهبر معظم” جهت نقض اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏، پيامد قانونمند نابودى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏ها و حقوق دموكراتيك زحمتكشان و مردم بود.

«كل روند جارى‏‏‏‏» ضدانقلابى‏‏‏‏ كه نهايتاً دست‏بالا يافته، كليتى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏دهد كه عليه منافع زحمتكشان، «كارگران، كشاورزان و …» و كليه متحدان آن‏ها كه در پيروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ نقش تعيين كننده ايفا نموده‏اند، متوجه و عمل مى‏كند. از اين روى‏‏‏‏ نيز مقاومت عليه روند ضدانقلابى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏، كليتى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهد كه در مركز آن نقش طبقه كارگر، نقش تعيين كننده مى‏‏‏‏باشد.

به سخنى‏‏‏ ديگر، ‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ بر ايران حاكم شده است كه با نابودى‏‏‏‏ آماج‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏- دموكراتيك انقلاب بهمن و با پذيرش برنامه نوليبرال “خصوصى‏سازى‏ و آزادسازى‏” امپرياليسم‏‏‏، به متحد “طبيعى‏‏‏‏” آن تبديل و راه رشد عقب‏مانده و وابسته به سرمايه‏دارى‏‏‏‏ جهانى‏‏‏‏ را به مردم ميهن ما تحميل نموده است. واقعيتى‏‏‏ كه در بيانيه “شوراى‏‏‏‏ هماهنگى‏‏‏‏ جنبش سبز كارگران، كشاورزان و مستمرى‏‏‏‏ بگيران تامين اجتماعى‏‏‏‏” برجسته مى‏‏شود: «هزينه‏هاى‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏ حتى‏‏‏‏ فشارش بيش از زمان جنگ بر دوش كارگران سنگينى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند. … امروز كارگران و بازنشستگان از امنيت لازم برخودار نيستند.»

منافع اين نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ و ضدانقلابى‏‏‏‏ در تضاد آشتى‏‏‏‏ناپذير قرار دارد با منافع همه لايه‏هاى‏‏‏‏ زحمتكش و ميهن‏دوست ايران. نظامى‏‏‏‏ با سياستى‏‏‏‏ غيرقانونى‏، ضداخلاقى‏ و ضدملى‏‏‏‏، با سياست خارجى‏‏‏‏ ماجراجويانه و با مواضعى‏‏‏‏ نژادپرستانه عليه مردمى‏‏‏‏ كه آن‏ها را “فرودستان” مى‏‏‏‏پندارد.

اجراى‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏، برنامه ديكته شده توسط سازمان‏هاى‏‏‏‏ مالى‏‏‏‏ امپرياليسم از قبيل صندوق بين‏المللى‏‏‏‏ پول، سازمان تجارت جهانى‏‏‏‏ و …، تنها در شرايط تحميل شده توسط ايـن حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ ممكن شده است. خيزش انقلابى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ مردم ميهن ما عليه ديكتاتورى‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ و نمايندگان آن، “ولى‏‏‏‏ فقيه”، ارگان‏هاى‏‏‏‏ سركوب دولتى‏‏‏‏ و قضايى‏‏‏‏ و هر مقام غيرمسئول ديگر و عليه موضع نژادپرستانه حاكمان جبارى‏‏‏‏ كه مردم را بى‏‏‏‏شرمانه «خس و خاشاك» ناميده و خود را آن “فرادستانى‏‏‏‏” مى‏‏‏‏پندارند كه گويا “خداگونه” سلطه خود را بر سرنوشت “فرودستان” برقرار ساخته و گويا حكمشان، “حكم‏الهى‏‏‏‏” مى‏‏‏باشد، خيزشى‏‏‏‏ محقانه، شرافتمندانه و اخلاقى‏‏‏‏- تاريخى‏‏‏‏ است. زيرا اين خيزش مردمى‏‏‏‏ پيامد كليت «مساله‏هاى‏‏‏‏ مرحله جارى‏‏‏‏» جامعه ايرانى‏‏‏‏ و پاسخى‏ انقلابى‏‏‏ براى‏ حل تضاد اصلى‏‏‏‏ حاكم بر آن مى‏‏‏‏باشد.

سياست نژادپرستانه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كه «تمام تشكيلات واقعى‏‏‏ كارگران را به نابودى‏‏‏ كشانده و يك مشت تشكل‏هاى‏‏‏ غيرصنفى‏‏‏ تحت فرمان» را جايگزين آن ساخته است، يك نبرد طبقاتى‏‏‏ از “بالا” عليه زحمتكشان و منافع آن‏ها است. سياستى‏‏‏ است نسخه‏بردارى‏‏‏ شده از فلسفه نژادپرستانه نيچه.

فردريش نيچه و همفكران او هستند كه در تاريخ، نبرد طبقاتى‏‏‏ از “بالا” را طرح و با صراحت خواستار نابودى‏‏‏ سازمان‏هاى‏‏‏ كارگرى‏‏‏ شده و اعمال اين سياست نژادپرستانه “فرادستان” عليه “فرودستان” را به حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ توصيه كرده‏اند. «نيچه مدعى‏‏ است كه از ميان بردن “خردگرايى‏‏” در جريان روشنگرى‏‏  – مرحله طلوع جامعه سرمايه‏دارى‏‏ -، درست به معناى‏‏ برپاداشتن شعور كامل است، زيرا خردگرايى‏‏ در نبرد تنازع بقاء، هدف را حفظ فرد تعيين مى‏‏كند و لذا بايد نيرومندترين بودن را، عين عقل دانست. به نظر او، حقيقت، به معناى‏‏ كوشش براى‏‏ دستيابى‏‏ به قدرت است.» (توماس مچر، جامعه مدنى‏‏و آگاهى‏‏ پسامدرنيستى‏‏، تهران، انتشارات پيلا، ١٣٨٤).

تاچريسم، ريگانيسم، دولت كودتايى‏‏‏ و فاشيستى‏‏‏ پيونشه در شيلى‏‏‏ و اكنون حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ و دولت كودتايى‏‏‏ آن در ايران، اجرا كننده همين نسخه نژادپرستانه بوده و به خيال خود مى‏‏‏خواهند امكان دفاع طبقه كارگر ايران را از او سلب كنند.

همان‏طور كه تجربه انقلاب بهمن ٥٧ مى‏‏‏‏آموزد و به درستى‏‏‏ در بيانيه “شوراى‏‏‏‏ هماهنگى‏‏‏‏ جنبش سبز كارگران، كشاورزان و …” برجسته شده است، بدون شركت طبقه كارگر، زحمتكشان يدى‏‏‏‏ و فكرى‏‏‏‏، همه زنان و مردان ميهن‏دوست و خواستار استقلال واقعى‏‏‏‏ ايران در خيزش كنونى‏‏‏‏، پيروزى‏‏‏‏ در نبرد جارى‏‏‏‏، سخت، دردناك، طولانى‏‏‏‏ و پرمخاطره خواهد بود. پرمخاطره، زيرا امكان دخالت امپرياليسم را در حل تضاد اصلى‏‏‏‏ جامعه به سود خود و متحدان داخلى‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏ آن مى‏‏‏‏گشايد. از اين روى‏‏‏‏ شركت فعال، سازمان يافته، پر «ايثار و جانفشانى‏‏‏‏» طبقه كارگر، كشاورزان و ديگر زحمتكشان جهت محدود ساختن مخاطره‏هاى‏‏‏‏ احتمالى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ استقلال و تماميت ارضى‏‏‏‏ ايران، ضرورى‏‏‏‏ است. به اين منظور است كه طرح خواست‏هاى‏‏‏‏ زحمتكشان و دفاع صريح و روشن از آن‏ها به مركز توجه مبارزه افشاگرانه و روشنگرانه “جنبش سبز” مردم تبديل شده است.

بدون دفاع از عدالت اجتماعى‏‏‏‏ به سود زحمتكشان، بدون مبارزه فعال عليه سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ “خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏”، به بيانى‏‏‏‏ ديگر، بدون برافراشتن صريح و روشن پرچم آماج‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ (ضدامپرياليستى‏‏)‏‏، دموكراتيك (مردمى‏‏‏)‏ انقلاب بهمن، مرحله “ملى‏‏‏‏- دموكراتيك” رشد جامعه ايرانى‏‏‏‏ به پايان موفقيت‏آميز خود دست نخواهد يافت.

نقش پراهميت طبقه كارگر و مبارزات اعتصابى‏‏‏‏ آن در مراكز توليدى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ پيروزى‏‏‏‏ نبرد ترقى‏‏‏‏خواهانه كنونى‏‏‏‏ انكار ناپذير است. دفاع جنبش مردمى‏‏‏‏ “سبز” از اين مبارزات از درستى‏‏‏‏ اين ارزيابى‏‏‏‏ مايه مى‏‏‏‏گيرد.

بيانيه “شوراى‏‏‏‏ هماهنگى‏‏‏‏ جنبش سبز كارگران، كشاورزان و مستمرى‏‏‏‏ بگيران تامين اجتماعى‏‏‏‏” داراى‏‏‏‏ سه محور اساسى‏‏‏‏ است:

اول- فقدان امنيت اجتماعى‏‏‏‏

«نظام جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ نتوانسته است رسالت خود را به جامعه شريف [قشر زحمتكش و مولد]، به‏ويژه در سال‏هاى‏‏‏‏ اخير كه دولتمردان با شعارهاى‏‏‏‏ پرطمطراق مثل عدالت، مهرورزى‏‏‏‏ و … آراى‏‏‏‏ اقشارى‏‏‏‏ از طبقات پايين اجتماعى‏‏‏‏ ازجمله كارگران را كسب نمودند»، ادا نمايد.

طبق «آمارهاى‏‏‏‏ رسمى‏‏‏‏ دولت … در سال‏هاى‏‏‏‏ اخير و با توجه به خط فقر، وضعيت كارگران و به‏ويژى‏‏‏‏ مستمر بگيران وخيم‏تر شده است. هزينه‏هاى‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏ حتى‏‏‏‏ فشارش بيش از زمان جنگ بر دوش كارگران سنگينى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند.» پيامد چنين وضع اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ زحمتكشان آنست كه «امروز كارگران و بازنشستگان از امنيت لازم برخودار نيستند.»

دوم- علت اين فقدان: اجراى‏‏‏‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ در كشور‏

بياينه دلايل فقدان امنيت اجتماعى‏‏‏‏ را برمى‏‏‏‏شمرد: «هدفمند كردن يارانه‏ها كه هدفش به ظاهر حمايت از اقشار ضعيف بود، به بلاى‏‏‏‏ جان آن‏ها تبديل شده است. عليرغم تورم بالا، گفته مى‏‏‏‏شود براى‏‏‏‏ سال آينده قرار نيست دستمزدها اضافه شود. سازمان تامين اجتماعى‏‏‏‏ به علت سوء مديريت‏ها به ورشكستگى‏‏‏‏ و نابودى‏‏‏‏ كشيده شده است و مى‏‏‏‏خواهند با گرفتن فرانشيز از بيمه شدگان، هزينه درمان را به دوش ضعيف آنان بياندازند و بر خلاف قانون، مثل سال جارى‏‏‏‏ حقوق مستمرى‏‏‏‏ بگيران را افزايش ندهند …».

سوم- جايگاه اجتماعى‏‏‏‏ طبقه كارگر و زحمتكشان

ايثار و جانفشانى‏‏‏‏ زحمتكشان، دوش بدوش ديگر ميهن دوستان در انقلاب بهمن ٥٧ و دفاع مقدس از ميهن پاسخى‏‏‏‏ درخور نيافت: «در سال ٥٧ كارگران همراه با ساير اقشار جامعه توانستند چرخ‏هاى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ طاغوت را به‏ويژه با اعتصاب كارگران و مهندسين شركت نفت از كار بيندازند … چرخ‏هاى‏‏‏‏ صنعت را به حركت درآورند … در طول ٨ سال دفاع مقدس … در دو جبهه توليد و نبرد با دشمن، به حمايت از استقلال كشور پرداختند كه تقديم هزاران شهيد از خانوده بزرگ كارگران و كشاورزان گواه [آن است] … در پاسخ به اين همه ايثار و جانفشانى‏‏‏‏ و تلاش‏هاى‏‏‏‏ بدون ادعا، انتظار اين بود كه نظام جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ دين خود را به اين قشر زحمتكش و مولد ادا نمايد. …»

نه تنها اين انتظار محقانه اجابت نيافت، بلكه «تمام تشكيلات واقعى‏‏‏‏ كارگران را به نابودى‏‏‏‏ كشانده و يك مشت تشكل‏هاى‏‏‏‏ غيرصنفى‏‏‏‏ تحت فرمان منصوب كردند …»

بيانيه “شوراى‏‏‏‏ هماهنگى‏‏‏‏ جنبش سبز كارگران، كشاورزان و مستمرى‏‏‏‏ بگيران تامين اجتماعى‏‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ ايران” با نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ از جايگاه اجتماعى‏‏‏‏ ٣٠ ميليون زحمتكش در مبارزات كنونى‏‏‏‏ جنبش مردمى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نويسد، آن‏ها «نمى‏‏‏‏توانند نسبت به سرنوشت خود و كشور بى‏‏‏‏تفاوت باشند و مى‏‏‏‏توانند در كنار دانشگاهيان و ساير طبقات اجتماعى‏‏‏‏ نيروى‏‏‏‏ عظيمى‏‏‏‏ را به وجود آورند، بر خود لازم مى‏‏‏‏دانند كه در تمام اعتراضات قانونى‏‏‏‏ مصرح در قانون اساسى‏‏‏‏ شركت جسته و ضمن اعتراض به گروگان‏گيرى‏‏‏‏ رهبران جنبش سبز، از حقوق قانونى‏‏‏‏ خود نيز دفاع نمايند….»