انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ قادر به شناختن كليت و بهم‏پيوستگى‏‏‏ها نيست! ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ تنها سطح پديده‏ها را درمى‏‏‏يابد

مقاله شماره ٨٩ / ٣٧ (١٥ آبان)

واژه راهنما: “عدالت” و “نژادپرستى‏‏ مدرن”. ماترياليسم مكانيكى‏‏ تغيير شرايط را درك نمى‏‏كند. ضدانقلاب سنتى‏‏ و ضدانقلاب حاكم. رابطه جنبش انقلابى‏‏ با دوران پس از انقلاب بهمن ٥٧. آماج‏هاى‏‏ ترقى‏‏خواهانه و دموكراتيك جنبش سبز. احياى‏‏ دستاوردهاى‏‏ مردمى‏‏- ملى‏‏ انقلاب بهمن. سازماندهى‏‏ مبارزه انقلابى‏‏ با استفاده از همه اشكال.

انتشار مقاله “جنبش مردمى‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏ عينى‏‏‏ و نقش زحمتكشان” در نامه مردم، ارگان مركزى‏‏‏ حزب توده ايران (شماره ٨٤٩) واكنش‏هاى‏‏‏ متفاوتى‏‏‏ را ايجاد كرده است كه در مقاله ٨٩/٣٢ “توده‏اى‏‏‏ها” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1392&lang=fa) به آن‏ها اشاره و توضيحاتى‏‏‏ در ارتباط با نظريات ب. بزرگمهر مطرح شدند. در همانجا به موضع يكى‏‏‏ از جريان‏هاى‏‏‏ موجود در تارنگاشت “عدالت” اشاره شد كه از سرشتى‏‏‏ ويژه برخوردار است. اين جريان كه بلافاصله عليه مقاله پيش گفته نامه‏مردم موضع گرفت، در همانجا اعلام داشت كه پس از بررسى‏‏‏ مضمون مقاله، موضع انتقادى‏‏‏ خود را نسبت به آن مطرح خواهد ساخت. چنين موضعى‏‏‏ تاكنون از اين جريان خاص در تارنگاشت “عدالت” اعلام نشده است.

ظاهراً به عنوان جانشين براى‏‏‏ اين كمبود، اين جريان كه خود را مدافع “سوسياليسم علمى‏‏‏” نيز قلمداد مى‏‏‏سازد، دست به انتشار برخى‏‏‏ اسناد حزبى‏‏‏ و مقالات ازجمله مقاله “جو اسلوو”، دبير اول كميته مركزى‏‏‏ حزب كمونيست افريقاى‏‏‏ جنوبى‏‏‏ تحت عنوان”مبارزه ملى‏‏‏ و طبقاتى‏‏‏” زد كه مقاله‏اى‏‏‏ شايان توجه است كه توسط مترجم توانمندى‏‏ كه در آن تارنگاشت فعال است، به فارسى‏‏‏ برگردانده شده است.

در كنار اسناد حزبى‏‏‏ كه در اين ارتباط در “عدالت” انتشار يافتند، مانند بخشى‏‏‏ از كتاب “چهل سال در سنگر مبارزه” به قلم زنده‏ياد جوانشير به مناسبت چهلمين سالگرد پايه‏ريزى‏‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، متن برخى‏‏‏ از “پرسش و پاسخ‏ها” توسط زنده‏ياد كيانورى‏‏‏ نيز منتشر شدند.

اين انتشارات بدون هر نوع توضيحى‏‏‏ انجام مى‏‏‏شوند، زيرا بنا به اظهار ا. آذرنگ، كه يكى‏‏‏ از نظريه‏پردازان جريان شناخته شده در تارنگاشت “عدالت” است، چنين شيوه‏اى‏‏‏ گويا بر روى‏‏‏ خواننده تاثير «دو چندان» دارد. اين برخورد از موضع گويا “آموزشى‏‏” كه مى‏‏خواهد به وضع روحيه طرف مقابل نيز توجه داشته باشد، در واقع برخوردى‏‏ از “بالا” است. صرفنظر از جنبه متكبرانه، و آن طور كه در سطور ديرتر نشان داده شده است، “نژادپرستانه مدرنِ” نهفته در آن، اين موضع وظيفه ديگرى‏‏ نيز به عهده دارد. اين وظيفه پوشش دادن به ناتوانى‏‏ آن در برخورد انتقاد «مشخص، به مورد مشخص» است كه زنده‏ياد احسان طبرى‏‏ در نوشتار “در باره منطق عمل، چگونه مى‏‏توان به عمل اجتماعى‏‏ مبناى‏‏ علمى‏‏ بخشيد؟” (آذر ١٣٦٠) برمى‏‏شمرد و لزوم پايبندى‏‏ به آن را مستدل مى‏‏سازد.

در مقاله «”عدالت” از موضع نژادپرستانه احمدى‏‏‏نژاد دفاع مى‏‏‏كند!» (٨٩/٣٣ http://www.tudeh-iha.com/?p=1395&lang=fa)‌‌ در “توده‏اى‏‏‏ها”، اين شيوه به اصطلاح “آموزشى‏‏” نظريه‏پرداز شناخته شده در تارنگاشت “عدالت”، مورد بررسى‏‏ قرار گرفته و مضمون “پرونده‏سازانه” آن توضيح داده شده و سرشت “نژادپرستانه مدرن” برخورد اين جريان در “عدالت”، نشان داده شده است. اين سرشت، همانند سرشت آقاى‏‏‏ دكتر محمود احمدى‏‏‏نژاد كه گروه‏هاى‏‏‏ مخالف خود در خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مردم را «خس و خاشاك» مى‏‏‏نامد و مورد تحقير و استهزا قرار مى‏‏‏دهد، از همين شيوه بهره مى‏‏‏گيرد و «خس و خاشاك» احمدى‏‏‏نژاد را «گوچى‏‏‏پوشان» خطاب مى‏‏‏كند، عنوانى‏‏‏ كه لابد خود به خود، ضرورت ضرب و شتم و رفتار غيرقانونى‏‏‏ با آن‏ها را مستندل و قابل توجيه مى‏‏‏سازد.

فردى‏‏‏ به نام مستعار “آشنا”، كه ظاهرا متعلق به همين جريان شناخته شده در تارنگاشت عدالت است، نيز با دست و دل باز از همين شيوه نژادپرستانه استفاده مى‏‏‏كند و به جاى‏‏‏ ابرازنظر و انتقادى‏‏‏ متين، مستدل و مبتنى‏‏‏ بر انديشه ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏، از همان شيوه “پرونده‏سازى‏‏‏” بهره مى‏‏‏گيرد، كه جريان شناخته شده در تارنگاشت “عدالت” با نسخه‏بردارى‏‏‏ از شيوه جا افتاده در بيدادگاه‏هاى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏، به آن با علاقمندى‏‏‏ عمل مى‏‏‏كند.

“آشنا” در ابرازنظرى‏‏‏ در ارتباط با مقاله پيش گفته ٨٩/٣٢ كه برخلاف دفعاتى‏‏‏ پيش‏تر به دليل مسدود شدن راهش ديگر قادر به انتشار مستقيم آن در “توده‏اى‏‏‏ها” نشده است، مى‏‏‏نويسد: «شما مثل دست فروش‏هاى‏‏‏ دوره‏گردى‏‏‏ هستيد كه در هر محله و هر روز بساط دفتر و دستك خودتان را در جهت باد سياسى‏‏‏ روز پهن مى‏‏‏كنيد. …».

«نژادپرستى‏ مدرن»

«دست فروش‏ دوره‏گرد»، پديده‏اى‏‏‏ است در جامعه طبقاتى‏‏‏ كه در آن امنيت اجتماعى‏‏‏ و امكان برخوردارى‏‏‏ از كارى‏‏‏ كه تامين هستى‏‏‏ را براى‏‏‏ انسان ممكن سازد، وجود ندارد. اين زحمتكشان و محرومان و انواع ديگر آن‏ها در جامعه طبقاتى‏‏‏ كه با تلاش‏هاى‏‏‏ مشابهى‏‏‏ به تامين نيازهاى‏‏‏ خود مى‏‏‏پردازند، از دير باز «فرودستانى‏‏‏» را در جوامع طبقاتى‏‏‏ و هم‏اكنون در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول تشكيل مى‏‏‏دهند كه به «طبقه زيرين» Unterschicht معروف شده‏اند.

فردريك هابرمان Friederike Habermann موقعيت اين لايه‏ها را در نظام‏ دوران كنونى‏‏ افول سرمايه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏‏ با ارايه نظريات مداحان نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ توضيح مى‏‏‏دهد. او در مقاله «با بچه‏هاى‏‏‏ “هارتس چهار” بازى‏‏‏ نكن … طبقه زيرين به مثابه [طبقه از جنسى‏‏‏] “ديگر”»، موقعيت دردناك انسان‏هايى‏‏‏ را در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ آلمان نشان داده و مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد كه به ارزيابى‏‏ مستدل او، يكى‏‏‏ از ويژگى‏‏‏هاى‏‏‏ “نژادپرستى‏‏‏ مدرن” را در اين جامعه پيشرفته سرمايه‏دارى‏‏‏ تشكيل مى‏‏دهد. اين ويژگى‏‏‏، تقسيم جامعه به “طبقه فرادست” و “طبقه فرودست” يا زيرين است. اصطلاح “هارتس چهار” كه او به كار برده است، لقب بيكارانى‏‏‏ در آلمان است، كه با قانون سال ٢٠٠٥ تحت همين نام، از «حق اجتماعى‏‏‏ قانونى‏‏‏» دريافت حقوق بيمه بيكارى‏‏‏ در چنين ايامى‏‏ محروم شده‏اند و به جاى‏‏‏ آن بايد به ماهانه‏اى‏‏‏ در زير سطح فقر قناعت كنند.

بيمه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ كه به‏دنبال مبارزات ساليان طولانى‏‏‏ طبقه كارگر، از سال ١٨٧٢ بر پايه تقسيم متساوى‏‏‏ مخارج بيمه ميان كارفرما و كارگران در آلمان برقرار بوده است و برخودارى‏‏‏ از آن، حق قانونى‏‏‏ برخودار شدن از مزايا يك “بيمه” مى‏‏‏باشد كه بودجه آن از طريق پرداخت مقررى‏‏‏ ماهيانه از حقوق كارگران تامين مى‏‏‏شود، در سال ٢٠٠٥ و در چارچوب اجراى‏‏ برنامه نوليبرال سرمايه‏مالى‏‏ حاكم توسط دولت سوسيال دموكرات و سبزها در آلمان تغيير يافت، تا “مخارج كار” به سود سرمايه تقليل يابد. اين تغيير، يكى‏‏ از بندهاى‏‏ برنامه نوليبرال سرمايه‏ مالى‏‏ را در جهان تشكيل مى‏‏دهد.

نابودسازى‏‏‏ «حقوق اجتماعى‏‏‏» از طريق تغيير قوانين مربوطه، يكى‏‏‏ از برنامه‏هاى‏‏‏ نوليبرال سرمايه‏مالى‏‏‏ در جهان “گلوباليستى‏‏‏” كنونى‏‏‏ است. مى‏‏‏خواهند با اين اقدامات، حق قانونى‏‏‏ شهروندان را در “جامعه مدنى‏‏‏” بورژوايى‏‏‏ در برخودار شدن از «حقوق اجتماعى‏‏‏» لغو و حذف كرده و به جاى‏‏‏ آن، بذل و بخشش ثروتمندان را به عنوان جانشينى‏‏‏ “اخلاقى‏‏‏” براى‏‏ اين «حق» دوباره برقرار سازند، آنطور كه در دوران فئوداليسم برقرار بود. همين برداشت، بنا به اظهارات نظريه‏پردازان راستگراى‏‏‏ مذهبى‏‏ در ايران، همانند آقاى‏‏‏ احمد توكلى‏‏‏ و رئيس جمهور كنونى‏‏‏، مضمون “اقتصاد اسلامى‏‏‏” را نيز تشكيل مى‏‏‏دهد.

نقش مذهب، كليساى‏‏‏ مسيحى‏‏‏ و همچنين مذاهب ديگر در اين زمينه در طول تاريخ جوامع بشرى‏‏‏، آن طور كه ماركس نشان مى‏‏دهد، نقشى‏‏‏ دوگانه بوده و داراى‏‏‏ جنبه مثبت نيز مى‏‏‏باشد كه بررسى‏‏‏ آن هدف اين سطور نيست. در دوران كنونى‏‏‏ حاكميت “گلوباليستى‏‏‏” سرمايه مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏، بايد مضمون اقدامات ضد «حقوق اجتماعى‏‏‏» را اما از ديدگاه ديگرى‏‏‏ مورد توجه قرار داد كه هدف سطور كنونى‏‏‏ مى‏‏‏باشد.

براى‏‏‏ نمونه در آلمان كه در شهرهاى‏‏‏ مختلف آن بيش از ١٥٠ “سوپ‏خانه” ايجاد شده‏ است كه اغلب به ابتكار كليساها و سازمان‏هاى‏‏‏ مربوطه به آن سازمان داده شده‏اند، تا كسانى‏‏‏ كه در زير سطح فقر، يا در حوالى‏‏‏ آن قرار دارند، بتوانند در روز لااقل يك وعده غذاى‏‏‏ گرم دريافت كنند. اين اقدام با ظاهرى‏‏‏ انسانى‏‏‏، نبايد تنها از جنبه مثبت “سير” شدن گرسنگان مورد توجه قرار گيرد، زمانى‏‏‏ كه ٣٠ درصد مردم آلمان، ازجمله ٢٥ درصد كودكان جوان‏تر از ١٥ سال در يكى‏‏‏ از ثروتمندترين كشورهاى‏‏‏ جهان در زير سطح فقر زندگى‏‏‏ مى‏‏‏كنند.

لغو “يارانه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏”، همان طور كه در مقاله ٨٩/٣٦ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1417&lang=fa) در “توده‏اى‏‏‏ها” نشان داده مى‏‏‏شود، يكى‏‏‏ ديگر از اقدامات عليه «حقوق اجتماعى‏‏‏» زحمتكشان است كه در ايران اكنون توسط دولت حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏، تحت عنوان “هدفمند كردن يارانه‏ها” به مورد اجرا در مى‏‏‏آيد و شكاف طبقاتى‏‏‏ و تقسيم جامعه را به طبقه “فرادست” و “فرودست” تعميق مى‏‏‏بخشد. نمونه‏هاى‏‏ ديگر لغو حقوق زحمتكشان در چارچوب برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏، ازجمله لغو قانون كار و جايگزين ساختن قراردادهاى‏‏ دستجمعى‏‏ و بدون مدت كار، با قراردادهاى‏‏ موقت مى‏‏باشد. “اميد على‏‏ ناظرى‏‏” عضو كانون شوراهاى‏‏ اسلامى‏‏ كار در مازنداران، قراردادهاى‏‏ موقت را «يكى‏‏ از مهم‏ترين حربه‏هاى‏‏ كارفرما براى‏‏ استثمار شديد كارگران» مى‏‏نامد. كارگرى‏‏ كه مى‏‏تواند هر لحظه و بدون برخودار شدن از «حقوق قانونى‏‏ اجتماعى‏‏»، اخراج شود، برده‏اى‏‏ فاقد هر نوع حمايت اجتماعى‏‏ و قربانى‏‏ «استثمار شديد» سرمايه‏دار است.

تقسيم جامعه به طبقه “فرادست” و “فرودست” در نظريات بورژوازى‏‏‏ پسامدرن، بر مبناى‏‏‏ توانايى‏‏‏ افراد قرار دارد كه آيا به مثابه “انسان اقتصادى‏‏‏” homo economicus  قادر به تامين نيازهاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ خود در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ هستند يا خير. اين نظريه نژادپرستانه از آغاز دوران صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ نزد نظريه‏پردازان اين نظام مطرح بوده است. آدام اسميت، اقتصاددان انگليسى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، واژه هومو ئكونوميكوس homo economicus را ابداع كرده است. فردريش نيچه و در دهه‏هاى‏‏‏ اخير ميشل فوكه، انديشمند نژادپرست معاصر فرانسوى‏‏‏ كه در ايران مورد توجه جريان‏هاى‏‏‏ اصلاح‏طلب در دهه پيش قرار داشت، جزو اين گروه از متفكرين هستند.

انديشه حاكم بر اين نظريات كه در خدمت توجيه “داروينيسم اجتماعى‏‏‏” قرار دارد، مى‏‏‏كوشد، با تقسيم كردن جامعه به طبقه بالا و پائين، انسان‏ها را در جامعه از دو جنس بنماياند. “ابرمرد” نيچه، درواقع تداوم همين انديشه نژادپرستانه نزد اسميت است. اين نظريه‏پردازان نژادپرست در گذشته و همتاهاى‏‏‏ پسامدرن امروزى‏‏‏ آن‏ها، مى‏‏‏كوشند از اين طريق حاكميت بحران زده نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ ضدانسانى‏‏ را توجيه كرده و آن را به مثابه “وضعى‏‏‏ طبيعى‏‏‏” و “مشيتى‏‏‏ الهى‏‏‏” و “الزاماتى‏‏‏ گلوباليستى‏‏‏” كه گويا گريزناپذير هستند، به انسان القا كرده و نژادپرستى‏‏‏ مدرن خود را به كرسى‏‏‏ نشانده و به اصطلاح به اثبات برسانند.

بر اين پايه، آنطور كه هابرمان از قول “ايرنا ولاى‏‏‏” Irna Vellay در مقاله پيش گفته مى‏‏‏نويسد، آن‏ها «اصطلاح “پائين” را به عنوان نام مشتركى‏‏‏ براى‏‏‏ آن‏ها كه در جامعه از جنسى‏‏‏ ديگر هستند» به كار مى‏‏‏برند. خانم ولاى‏‏‏ در رساله خود تحت عنوان “جامعه موازى‏‏‏ فقر”، مى‏‏‏نويسد: «ساختار [موازى‏‏‏] اجتماعى‏‏‏  فقرِ مدرن به وسيله‏اى‏‏‏ تبديل شده است براى‏‏‏ لغو حقوق انسان، كه از طريق نابود شدن حقوق مدنى‏‏‏ او، تحقق مى‏‏‏يابد».

هابرمان به نقش ايدئولوژيكى‏‏‏ در اين نظريات اشاره دارد كه در انديشه نژادپرستانه پيش گفته، در خدمت ِاعمال قدرت حاكميت طبقه “بالا” قرار دارد. وظيفه اين نظريات ايدئولوژيك، ارايه تعريف Definition از «بيگانه، از جنسى‏‏‏ ديگر» مى‏‏‏باشد. برخورد از بالا، برخوردى‏‏‏ توهين‏آميز و “نژادپرستانه مدرن” است كه مى‏‏‏كوشد مضمونِ ضدانسانى‏‏‏ antihuman خود را با فرهنگى‏‏‏ “اوباشگرانه” بر كرسى‏‏‏ بنشاند. محتوا و مضمونى‏‏‏ جبرى‏‏‏ و از سر ناتوانى‏‏‏ و زورگويى‏‏‏.

«خس و خاشاك»، «گوچى‏‏‏پوش‏ها»، «دوره‏گردها» و …، ابزار شيوه‏اى‏‏‏ هستند كه “آشنا”، كه بايد يكى‏‏‏ از عناصر پيش گفته در تارنگاشت “عدالت” باشد، نيز با به كار گرفتن بيان «دست فروش‏هاى‏‏‏ دوره‏گرد» به خدمت مى‏‏‏گيرد. اين شيوه، ابزار فرهنگى‏‏‏ انديشه “نژادپرستى‏‏‏ مدرن” است كه البته نشان دادن آن به مثابه سطح فرهنگ فرد “آشنا”، از اهميت چندانى‏‏‏ برخوردار نيست و نمى‏‏‏تواند تنها هدف سطور زير تلقى‏‏‏ گردد. هدف، نشان دادن ريشه فلسفى‏‏‏ و تئوريك علت ناتوانى‏‏‏ برخورد انتقادى‏‏ «مشخص به موضوع مشخص» (طبرى‏‏) توسط اين عناصر و جايگزين ساختن آن با شيوه اوباشگرانه و زورمندانه “نژادپرستى‏‏ مدرن” مى‏‏باشد.

عملكرد و برداشت ماترياليسم مكانيكى‏‏‏

پرسشى‏‏‏ كه مطرح است، اين پرسش است كه چرا “آشنا” و يا همتاهاى‏‏‏ مشابه او در تارنگاشت “عدالت”، به شيوه “نژادپرستانه مدرن”‏ نياز دارند؟ چرا آن‏ها نمى‏‏‏توانند در نوشتارى‏‏ مبتنى‏‏‏ بر اسلوبى‏‏‏ كه مدعى‏‏‏ دفاع از آن هستند، يعنى‏‏‏ اسلوب ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏ و تاريخى‏‏‏، مواضع خود را برشمرده، توضيح داده و مستدل سازند؟

پاسخ روشن است. آن‏ها بر خلاف ادعاى‏‏‏ خود، نه پايبند به اين اسلوب ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ هستند و نه قادرند انديشه خود را به كمك آن مستدل سازند. اين شيوه به كار گرفته شده توسط اين جريان در “عدالت”، شيوه ماترياليسم مكانيكى‏‏ است!

انديشه و نگرش ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ كه گرفتار شيوه «نظاره‏گر ظاهربين» (ماركس) و تنها قادر به ديدن سطح پديده است، الزاماً با «سرگيجه» ميان “ظاهرامر” پديده‏ها و “فاكت”ها سرگردان باقى‏‏ مى‏‏ماند و از يكى‏‏ به ديگرى‏‏ روى‏‏ مى‏‏آورد، بدون آن‏كه قادر به درك روابط و بهم‏پيوستگى‏‏‏، بهم‏تنيدگى‏‏‏، تغيير و روند “شدن” آن‏ها باشد. او مضمون تاريخى‏‏‏ و گذرايى‏‏‏ پديده را درك نمى‏‏‏كند.

پيامد به كار گرفتن شيوه ارزيابى‏‏‏ ماترياليسم مكانيكى‏‏‏، “پرونده‏سازى‏‏‏” است كه هم توسط “آشنا”ها در به اصطلاح “بحث” با ديگران و هم در بيدادگاه‏هاى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ توسط “مرتضوى‏‏‏”ها براى‏‏‏ محكوم ساختن مبارزان مورد سواستفاده قرار مى‏‏‏گيرد.

اثبات اين نكته، هدف سطور زير مى‏‏‏باشد. به اين منظور از نقل‏قول‏ها در نامه پيش گفته “آشنا” از نظريات زنده‏ياد كيانورى‏‏، بهره گرفته مى‏‏شود.

“آشنا” در نامه‏ پيش گفته خود و گويا براى‏‏‏ “اثبات” سرشت «دست‏فروشى‏‏‏» مقالات در “توده‏اى‏‏‏ها”، از مقاله پراهميت كيانورى‏‏‏ با نام مستعار آ. ك. از سال ١٣٧٣ كه در زمان خود و پس از مطرح كردن آن با رفيق على‏‏‏ خاورى‏‏‏ در راه توده شماره‏هاى‏‏‏ ٢٤ و ٢٥ منتشر شد، ٧ بخش‏ را نقل مى‏‏‏كند. موضوع اين بخش‏ها همگى‏‏‏، ارزيابى‏‏‏ شخصيت و سياست هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ تا آن تاريخ است.

كيانورى‏‏‏ در اين بخش‏ها رفسنجانى‏ را «مجرى‏‏‏ دستورات صندوق بين‏المللى‏‏‏ پول و نماينده تمام عيار و بى‏‏‏ شك و شبهه سرمايه‏دارى‏‏‏ بزرگ وابسته … چهره مركزى‏‏‏ سياست “جنگ جنگ، تا پيروزى‏‏‏” [ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند] … به محض خاتمه جنگ … با يك چرخش كامل [خود را] … مادرزاد مخالف جنگ وانموده [كه] … گويا در مقابل فشار چپ و شخص آيت‏الله خمينى‏‏‏، چاره‏اى‏‏‏ جز تسليم نداشته و مردم صلح امروز را هم بايد از صدقه سر وى‏‏‏ بدانند … نقش “قهرمان ضدجنگ” را با مهارت ايفا كرد … [سپس با] گرفتن چهره ليبرالى‏‏‏ و به ظاهر آزادى‏‏‏طلب … براى‏‏‏ تدارك به دست گرفتن رياست جمهورى‏‏‏ …، “حل” مسئله زندانيان سياسى‏‏‏ از طريق پاك كردن صورت مسئله در زمان آيت‏الله خمينى‏‏‏ [را همراهى‏‏ نمود]، … كم كردن تعداد زندانيان، عبارت بود از گرفتن هر چه بيشتر قربانى‏‏‏ … پس از كشتار زندانيان سياسى‏‏‏ و يورش به جناح چپ مذهبى‏‏‏ [او تحقق بخشيدن به] … خط سرمايه‏دارى‏‏‏ وابسته به امپرياليسم [را] آشكار كرد.»

در بخش ديگرى‏‏، كيانورى‏‏‏ به توضيح رفتار امپرياليسم «نسبت به جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ از زمان حاكميت نيروهاى‏‏‏ راست … [مى‏‏‏پردازد كه] دو چهره داشت … [يكى‏‏‏] گسترش روابط و نفوذ اقتصادى‏‏‏ از طريق پيش‏برد سياست‏هاى‏‏‏ ضدبشرى‏‏‏ صندوق بين‏المللى‏‏‏ پول … [كه] گذار جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ به يك نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ وابسته و متكى‏‏‏ به امپرياليسم [را تامين مى‏‏‏كرد كه تداوم آن در دروان كنونى‏‏‏‏ با انتخاب احمدى‏‏‏نژاد در سال ١٣٨٤ به رياست جمهورى‏‏‏، به سياست رسمى‏‏‏ اين حاكميت مافيايى‏‏ تبديل و از اين طريق انطباق مضمونى‏‏ “چهره” رفسنجانى‏‏‏ و احمدى‏‏‏نژاد” مستدل شده و به اثبات مى‏‏‏رسد] …

[در ادامه، كيانورى‏‏ در سال ١٣٧٣ مى‏‏گويد:] … با توجه به بقاى‏‏‏ جنبش انقلابى‏‏‏ در كشور، امپرياليسم و ارتجاع نمى‏‏‏توانند سرنوشت آينده خود را به سرنوشت رفسنجانى‏‏‏ و همكارانش [امروزه، همچنين خامنه‏اى‏‏‏ و احمدى‏‏‏نژاد] وابسته سازند. به همين دليل، آن روى‏‏‏ ديگر چهره امپرياليسم، عبارت است از آن كه به عنوان “حقوق بشر” و “مبارزه با تروريسم”، تيغ را همچنان بر فراز سر جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ نگه دارد، تا در صورت عدم موفقيت رئيس جمهور و احتمال قدرت گرفتن نيروهاى‏‏‏ دموكراتيك، خود مستقيماً در كشور مداخله و ارتجاع را حفظ و حاكم نمايد [ارتجاع سلطنت‏طلب و …، يعنى‏‏ “اپوزيسيون” راست خارج از كشور، يا “ضدانقلاب سنتى‏‏” را].»

خطر دخالت مستقيم و تجاوز نظامى‏‏ امپرياليسم به ايران‏ كه كماكان وجود دارد، ريشـه در ناسازگارى‏‏‏ آن با برنامه‏ مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ در جنبش‏ها و ازجمله در “جنبش سبز” دارد. از اين روست كه اين تيغ همچنان بالاى‏‏ سر ميهن و مردم ما آويزان است. امپرياليسم و متحدان داخلى‏‏ و خارجى‏‏ آن مايلند ناسازگارى‏‏ خود را با برنامه مردمى‏‏‏- دموكراتيك و ملى‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏ جنبش مردمى‏‏ سبز، برنامه‏اى‏‏ كه تنها از طريق احياى‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏ ترقى‏‏‏خواهانه انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ قابل دسترسى‏‏‏ است، و يا از طريق محدود ساختن اهداف “جنبش سبز” تنها به مساله “آزادى‏‏‏”ها در سطح ليبرالى‏‏‏ و يا از طريق تجاوز نظامى‏‏ عملى‏‏ سازند! اهميت دفاع يك‏پارچه از «منافع ملى‏‏» در صورت تجاوز خارجى‏‏ به ايران كه ميرحسين موسوى‏‏ اعلام كرده است، ناشى‏‏ از اين واقعيت است!

مضمون بخش آخر نقل شده از رساله پراهميت كيانورى‏‏‏ تحت عنوان “سخنى‏‏‏ با همه توده‏اى‏‏‏ها” در سال ١٣٧٣  توسط “آشنا”، كه بايد يكى‏‏‏ از چهره‏هاى‏‏‏ خط شناخته شده در تارنگاشت “عدالت” باشد، هشدار كيانورى‏‏‏ در باره «خطر مداخله نظامى‏‏‏ امپرياليسم» در آن دوران است. به نظر كيانورى‏‏،‏ اين خطر از يك سو در ارتباط قرار دارد با «تضعيف نسبى‏‏‏ موضع هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ … [و اكنون بايد گفت خامنه‏اى‏‏‏- احمدى‏‏‏نژاد] به عنوان هموار كننده سياست نخست امپرياليسم [اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ و آزاد سازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏].

تصويب قانون حذف يارانه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ تحت عنوان “هدفمند كردن يارانه‏ها” در همين ماه‏ها نشان از تداوم اين «هموار كردن» شرايط برقرارى‏‏‏ و حفظ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مجرى‏‏‏ سياست امپرياليستى‏‏‏ و پاسخ به خواست امپرياليسم توسط حاكميت مافيايى‏‏ و كودتايى‏‏ كنونى‏‏ است! از سوى‏‏‏ ديگر، با رشد جنبش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ِ “سبز”، با برنامه احياى‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏ انقلاب بهمن، خطر تجاوز امپرياليستى‏‏‏ تشديد مى‏‏‏گردد، همان طور كه در سال ١٣٧٣ كيانورى‏‏ در مورد «بقاى‏‏‏ جنبش انقلابى‏‏‏ در كشور» با برنامه‏اى‏‏ مشابه، نسبت به خطر تجاوز هشدار مى‏‏داد. (تكرار: از اين روست كه تاكيد ميرحسين موسوى‏‏ بر «دفاع ملى‏‏»، از اهميت برجسته برخودار است.)

در اين زمينه اما دو نكته نبايد با يكديگر مخلوط شود. يكـى‏‏، دركشرايط متفاوت پيش روى‏‏‏ «جنبش انقلابى‏‏‏» در آن سال با زمان حال است؛ كه اين نكته، گره اصلى‏‏‏ درك ديالكتيكى‏‏‏ وضع تاريخى‏‏ انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ است كه انديشه گرفتار در ماترياليسم مكانيكى‏‏ نه در آن‏سال‏ها و نه در دوران كنونى‏‏ قادر به درك آن است.

نكته ديگر، كه در ارتباط قرار دارد با درك افتراقى‏‏ پيش گفته، اين نكته است كه «جنبش انقلابى‏‏‏» مورد نظر كيانورى‏‏‏ در سال ١٣٧٣، تتمـه وضع انقلابى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از انقلاب بهمن ٥٧ را تشكيل مى‏‏‏داد. بنا به برداشت كيانورى‏‏، دفاع،‏ تقويت و حفظ آن تتمه، وظيفه روز جنبش انقلابى‏‏ آن دوران بود. او خواستار آن بود كه بايستى‏‏ به جاى‏‏ ترك صحنه نبرد روز اجتماعى‏‏، با موضعى‏‏ انقلابى‏‏ و مبارزه‏جويانه تتمـه را فعال ساخته و مبارزه را به پيش برد. خواست او از “چپ مذهبى‏‏” حفظ حتى‏‏ كوچك‏ترين امكان‏هاى‏‏ باقى‏‏ مانده در اختيارشان بود. كيانورى‏‏ در سال ١٣٧٣، سه سال پيش “حماسه دوم خرداد” مى‏‏نويسد: «اگر توده‏هاى‏‏ محروم توانسته‏اند بخشى‏‏ از قدرت حاكمه را در دست گيرند، تحت هيچ شرايطى‏‏ نبايد اجازه داد كه اين قدرت را از دست بدهند.» اين نكات پراهميت و تاريخى‏‏ را در نظريات آن روز كيانورى‏‏، انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏ يا درك نكرد و يا تنها پس از “حماسه دوم خرداد”، افتان و خيزان درك نمود.

خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏ اما واكنشى‏‏‏ نوين بر پايه شرايط نوين و ديگرى‏‏ است. مبارزه‏اى‏‏ است عليه پيروزى‏‏ ارتجاع، زيرا حفظ تتمه پيش گفته، بنا به دلايلى‏‏ كه موضع بررسى‏‏ كنونى‏‏ نيست، در آن زمان ممكن نشد و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ وابسته و مجرى‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏ به طور‏ نهـايـى‏‏‏ پيروز شد و به “نبرد كه بر كه” آن دوران به سود خود، پايان بخشيد. پيروزى‏‏‏ نهايى‏‏‏اى‏‏‏ كه در واقعيت عينى‏‏‏ تغيير اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ و همچنين نابودى‏‏‏ كامل اصل‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و مردمى‏‏‏ “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ ريشه داشته و مستدل مى‏‏‏گردد و به اثبات مى‏‏‏رسد.

هر ضدانقلاب پيروز شده، چنان‏كه هر انقلاب پيروزمند، بلافاصله “قانون اساسى‏‏” خود را تصويب و تثبيت مى‏‏كند. انقلاب اكتبر چنين كرد، چنان‏كه ضدانقلاب سال ١٩٩٠-١٩٨٩ در اتحاد شوروى‏‏ نيز چنين كرد. انقلاب بهمن و ضدانقلاب بهمن نيز استثنا نبودند و همين راه را رفتند. چنين است “عينيت” تغيير قانون اساسى‏‏ در ايران كه شرايط كيفى‏‏ جديدى‏‏ را ايجاد ساخته و از اين طريق سرشت ضدانقلابى‏‏ خود را به اثبات رسانده است.

“ذهنيت” مبارزان و شركت كنندگان در جنبش انقلابى‏‏ كنونى‏‏ در ارتباط با رابطه احساسى‏‏ و ذهنى‏‏ خود با شرايط پيش از يك دست شدن حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ (انتخاب احمدى‏‏نژاد در سال ١٣٨٤)، نمى‏‏بايستى‏‏ “عينيت” تغيير شرايط حاكم بر جامعه را در پرده ابهام قرار داده و غيرقابل شناخت سازد. همچنين “ذهنيت” به نمايش گذاشته شده حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ داير بر “انقلابى‏‏” بودن و …، كه مضمونى‏‏ صورى‏‏ دارد و همچنين ناشى‏‏ از وجود وحشت ميان آن‏ها نسبت به واكنش زحمتكشان و لايه‏هاى‏‏ بسيارى‏‏ از مردم نسبت به پايمال ساختن آماج‏هاى‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏ انقلاب بهمن و همچنين ناشى‏‏ از نگرانى‏‏ آن‏ها از خطر تشديد فروپاشى‏‏ درونى‏‏ رژيم ولايى‏‏ است، نبايستى‏‏ موجب در پرده ابهام باقى‏‏ ماندن “عينيت” سياست ضدملى‏‏ آن گردد. جايگاه تاريخى‏‏‏ حاكميت كودتايى‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏، از ديدگاه ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏، ضدانقلاب پيروز شده است. از اين روى‏‏‏ بايستى‏‏‏ شرايط كنونى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ را، تدارك انقلابى‏‏‏ ديگر ارزيابى‏‏‏ نمود.

بر اين پايه است كه نمى‏‏توان شرايط ايجاد شده در ايران پس از سال ١٣٨٤ و به‏ويژه نقض غيرقانونى‏‏ اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏ را كه مترادف است با قانون اساسى‏‏ جديد براى‏‏ زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ جامعه، تنها “تغيير آرايش قواى‏‏ نيروها در مرحله انقلاب ملى‏‏- دموكراتيك” ارزيابى‏‏ نمود. بدون ترديد در اين زمينه، نكات متعددى‏‏ بايد هنوز مورد بررسى‏‏ و نقد قرارگيرد، تا شرايط كنونى‏‏ همه‏جانبه مورد توجه قرار گرفته باشد و تدقيق گردد. باوجود اين، ذكر چند نكته در اين نوشتار مى‏‏تواند براى‏‏ درك افتراقى‏‏ شرايط حاكم كنونى‏‏ كه براى‏‏ انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏ قابل شناخت نيستند، كمك باشد و نتيجه‏گيرى‏‏ عملى‏‏ براى‏‏ مبارزه پيش‏رو را تسهيل كند.

وظيفه تئورى‏‏، تئوريزه كردن واقعيت پيش روست. وظيفه آن فشردن واقعيت به درون قالب انديشه تئوريك نيست!

واقعيت افتراقى‏‏ پيش رو چنين است كه جنبش “سبز” كنونى‏‏، با دو نوع “ضدانقلاب” سروكار دارد. يكى‏‏ “ضدانقلاب سنتى‏‏”. ضدانقلابى‏‏ كه از ابتدا مخالف انقلاب بهمن بود و هست. “اپوزيسيون” سلطنت‏طلب خارج از كشور هسته مركزى‏‏ اين ضدانقلاب سنتى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد كه به آن لايه‏هايى‏‏ از مدافعان سابق انقلاب بهمن، با انگيزه‏هاى‏‏ مختلف، پيوسته‏اند. اين ضدانقلاب، گردان اصلى‏‏ مورد تائيد امپرياليسم مى‏‏باشد و رسانه‏هاى‏‏ تبليغاتى‏‏ امپرياليسم را در اختيار داشته و از آن بزرگ‏ترين استفاده را به سود منافع خود به دست مى‏‏آورد. هدف اين ضدانقلاب سنتى‏‏ كه اكنون ماسك “دموكراتيك” بر چهره دارد، بازگرداندن كم و بيش كامل شرايط گذشته است. آن‏ها تنها مى‏‏كوشند هدف خود را بر آگاهى‏‏ كنونى‏‏ مردم در ايران انطباق دهند. در صورت تجاوز نظامى‏‏ به ايران، هسته مركزى‏‏ اين ضدانقلاب و “اپوزيسيون” است كه توسط امپرياليسم به مردم ميهن ما تحميل خواهد شد، چنانكه “علووى‏‏” را نيز در ابتدا در عراق به نخست وزيرى‏‏ گماشتند.

ضدانقلاب كنونى‏‏ حاكم در ايران كه اصل‏هاى‏‏ زيربنايى‏‏ اقتصادى‏‏ و دموكراتيك قانون اساسى‏‏، يعنى‏‏ “جان‏مايه” انقلاب بهمن را نقض و پايمال و قانون اساسى‏‏ جديد خود را حاكم ساخته است، و لذا ديگر نمى‏‏توان حاكميت آن را تنها “تغيير آرايش قواى‏‏ نيروها” در سطحى‏‏ كمـّى‏‏ ارزيابى‏‏ نمود، داراى‏‏ ويژگى‏‏ ديگرى‏‏ است.

اين ضدانقلاب، ضمن تبديل شدن به مجرى‏‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏ و در نتيجه به “متحد طبيعى‏‏” آن، به علل مختلفى‏‏ كه بررسى‏‏ آن در اين سطور غيرضرورى‏‏ است، داراى‏‏ تضاد نيز با منافع سرمايه‏مالى‏‏ امپرياليستى‏‏ مى‏‏باشد. براى‏‏ بررسى‏‏ كنونى‏‏، شناخت اين تضادها بايستى‏‏ همراه باشد با شناخت و درك منافع مشترك آن با امپرياليسم. بدون درك وجود اين وحدت ديالكتيكى‏‏ ميان اين تضاد منافع و منافع مشترك، درك شرايط حاكم كنونى‏‏ و نتيجه‏گيرى‏‏ از آن براى‏‏ مبارزه انقلابى‏‏ ممكن نيست.

تنها با درك وحدت منافع و تضاد ضدانقلاب حاكم بر ايران با سرمايه مالى‏‏ امپرياليستى‏‏ در دوران “گلوباليسم” است كه برنامه انقلابى‏‏ جنبش “سبز” كنونى‏‏، يعنى‏‏ برنامه احياى‏‏ دستاوردهاى‏‏ دموكراتيك- مردمى‏‏ و ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ انقلاب بهمن، به‏مثابه مضمون حل “تضاد اصلى‏‏” جامعه در دوران كنونى‏‏ قابل شناخت و درك ميباشد.

تنها با چنين شناخت و درك از واقعيت است كه نتيجه‏گيرى‏‏ براى‏‏ سازماندهى‏‏ مبارزه انقلابى‏‏ جنبش مردمى‏‏، خود را در همه ابعادش مى‏‏نماياند. ازجمله در اين بعد كه بايد از همه اشكال مبارزه بهره جست! مبارزه علنى‏‏و مخفى‏‏، سازماندهى‏‏ مقاومت علنى‏‏ با تدارك مخفى‏‏ آن و …، تنها با درك وحدت تضاد و منافع مشترك پيش گفته قابل شناخت مى‏‏گردد. نقش احزاب و سازمان‏هاى‏‏ انقلابى‏‏، ازجمله و به‏ويژه نقش حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران براى‏‏ اين مبارزه خطير، پرتنش و پرخطر شناخته و درك مى‏‏شود.

در عين حال كه جنبش انقلابى‏‏ كنونى‏‏، تداوم انقلاب بهمن و خيزش‏هاى‏‏ انقلابى‏‏ قبل از آن در تاريخ ترقى‏‏خواهانه مردم ميهن ما مى‏‏باشد، ديگر انقلاب بهمن نيست. براى‏‏ پيروزى‏‏ نهايى‏‏ خود، بايد فـراتـر از آماج‏هاى‏‏ انقلاب بهمن را مدنظر داشته باشد. سرشت مردمى‏‏- دموكراتيك آن بايستى‏‏ اهدافى‏‏ فراتر از انقلاب بهمن را در نظر گيرد. پافشارى‏‏ بر راه رشد غيرسرمايه‏دارى‏‏ با هدف‏گيرى‏‏ برپايى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏، پافشارى‏‏ به طرد ساختارهاى‏‏ ارتجاعى‏‏ و قرون وسطى‏‏، ازجمله طرد اصل عتيقه‏اى‏‏ “ولايت فقيه”، شكل حاكميت “خداشاهى‏‏” دوران قبيله‏اى‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏، نمونه‏هايى‏‏ از آماج‏هاى‏‏ انقلاب ملى‏‏- دموكراتيك كنونى‏‏ است.

درك نظرى‏‏‏ وضع ناشى‏‏‏ از تغيير شرايط تاريخى‏‏‏ از اين روى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ است، زيرا از يك طرف، جنبش براى‏‏‏ پيروزى‏‏‏ نيازمند جلب مجدد وسيع‏ترين لايه‏ها و طبقات زحمتكش و ميانى‏‏‏ جامعه به صحنه مبارزه انقلابى‏‏‏ است. مبارزان جديد، الزاماً تنها همان افراد و با همان انگيزه‏هاى‏‏‏ در انقلاب بهمن نمى‏‏باشند، اگر چه ظاهر ديكتاتورى‏‏‏ حاكم و پايمال شدن حقوق مردم، از ريشه مشابهى‏‏‏ سيرآب مى‏‏‏شود؛ سطح و كيفيت آگاهى‏‏ اجتماعى‏‏ و همچنين ذهنيت مبارزان تغيير يافته است؛

و از طرف ديگر، جنبش مردمى‏‏‏ بايستى‏‏‏ در ارزيابى‏‏‏ ارتجاع جهانى‏‏‏ ترديدى‏‏‏ به خود راه ندهد كه اين ارتجاع پيش از آنكه حامى‏‏‏ جنبش انقلابى‏‏‏ مردم باشد، جانبدار ارتجاع داخلى‏‏‏ حاكم مى‏‏‏باشد! اين جانبدارى‏‏‏، صرفنظر از اختلاف‏ها و دشمنى‏‏‏هاى‏‏‏ متقابل ميان ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏، از ريشه عينى‏‏ منافع مشترك آن‏ها سيراب مى‏‏شود و بر اين پايه عملى‏‏‏ مى‏‏‏گردد. كوشش دو طرف براى‏‏‏ دست يافتن به “توافق” داراى‏‏ چنين ريشه‏اى‏‏ مى‏‏باشد.

ارتجاع جهانى‏‏‏ و امپرياليسم آمريكايى‏‏‏ و اروپايى‏‏‏ تنها از جنبشى‏‏‏ پشتيبانى‏‏‏ خواهند نمود كه در عين تدوام سياست نوليبرالى‏‏‏ در ايران، مواضع “حقوق بشر آمريكايى‏‏‏” يا ليبرالى‏‏‏ را به پرچم خود تبديل ساخته و برقرارى‏‏‏ “اقتصاد بازار آزاد” يا بازار بى‏‏‏نظارت را دنبال كند. شناخت و درك اين نكته پراهميت براى‏‏ مضمون موضع دموكراتيك و همچنين ملى‏‏ “جنبش سبز”، از اهميت محتوايى‏‏ و كيفى‏‏ براى‏‏ جنبش انقلابى‏‏ كنونى‏‏ برخودار است.

انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ كه قادر نيست شرايط سال‏ ١٣٧٣ و تغيير آن را در دوران كنونى‏‏‏ ديده، دريافت و درك كند، البته سردرگم مى‏‏‏شود. او كه تنها قادر است سطح پديده‏ها را ببيند، “فاكت‏”ها و “واقعيت‏امر”ها را تنها به دنبال يكديگر رديف كرده و از آن “پرونده‏اى‏‏‏” تنظيم كند كه بايد آن را مطلق‏گرانه پذيرفت و يا رد كرد، قادر به درك وحدت متضادها نمى‏‏‏شود. تضـاد ميان “هاشمى‏‏‏” و “احمدى‏‏‏نژاد” را مى‏‏‏بيند، وحدت عملكرد آن‏ها در اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ را نمى‏‏‏بيند. سرو صدا و پرگويى‏‏‏ها و بدو بيراه‏هاى‏‏‏ احمدى‏‏‏نژاد را نسبت به “آمريكا” و … مى‏‏‏بيند، در ذهن و بيان خود هم‏نوايى‏‏‏ آن با سخنان چاوز را برجسته مى‏‏‏سازد كه در جلسه سازمان ملل “بوى‏‏‏ شيطان” را استشمام كرده بود، زيرا كه در روز قبل از روز نطق او، بوش‏پسر، در پشت همان تريبون ايستاده بوده است، اما تضاد ميان اجراى‏‏‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ به مثابه سياست رسمى‏‏‏ احمدى‏‏‏نژاد و سياست ملى‏‏ و ضدنوليبرالى‏‏‏ چاوز كه با “ملى‏‏‏” كردن بنگاه‏هاى‏‏‏ خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ شده همراه است را نمى‏‏‏بيند و درك نمى‏‏‏كند!

“آشنا” در پايان نامه پيش گفته خود (كه به عنوان ابرازنظرى‏‏‏ نسبت به مقاله «تاريخ‏نگارى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏، “عدالت” از موضع نژادپرستانه احمدى‏‏‏نژاد دفاع مى‏‏‏كند»، مقاله شماره ٨٩/٣٣ http://www.tudeh-iha.com/?p=1395&lang=fa ارسال كرده است)، پس از نقل نكات برشمرده شده از رساله زنده‏ياد كيانورى‏‏‏، نكته‏اى‏‏‏ را از مقاله «ديالكتيك نبرد درون حزبى‏‏‏! ارتقاى‏‏‏ كمى‏‏‏ و كيفى‏‏‏ مبارزه» (مقاله ٨٩/٣٢ http://www.tudeh-iha.com/?p=1392&lang=fa) در “توده‏اى‏‏ها” نقل مى‏‏كند. نكته‏اى‏‏‏ كه در سطور ديرتر ارايه شده‏اند.

نقل او اما بدون هر توضيح محتوايى‏‏‏ انجام مى‏‏‏شود. او نه در باره ضرورت نقل مطلب مى‏‏‏نويسد و نه پرسشى‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏سازد. براى‏‏‏ نمونه، او پرسشى‏‏‏ يا نظرى‏‏‏ در باره رابطه ميان شيوه تاريخ‏نگارى‏‏‏ بورژوايى‏‏‏ و نكات نقل شده از رساله كيانورى‏‏‏ توسط او، طرح نمى‏‏كند و نه هيچ اشاره‏اى‏‏ ديگر! تنها در پايان نامه خود كه سطور آغازين آن در ابتدا اين نوشتار مطرح شدند، كه در آن، مواضع در “توده‏اى‏‏‏ها” با «بساط دفتر و دستك … دست‏فروش‏هاى‏‏‏ دوره‏گرد» مقايسه شده بودند، و پس از نقل سطور زير از مقاله ٨٩/٣٢ مى‏‏‏نويسد: «ما كه از اين معلق‏زدن‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏تان، سرگيجه گرفته‏ايم!!»

نكته نقل شده از مقاله «ديالكتيك نبرد درونى‏‏‏ حزبى‏‏‏» چنين است: «اسناد حزبى‏‏‏‏‏ كه بازانتشار هر كدام از آن‏ها به خودى‏‏‏‏‏ خود اقدامى‏‏‏‏‏ مثبت است، از زمينه تاريخى‏‏‏‏‏ به كلى‏‏‏‏‏ متفاوتى‏‏‏‏‏ نسبت به شرايط كنونى‏‏‏‏‏ حاكم بر ايران برخوردارند و لذا نمى‏‏‏‏‏توانند پاسخگوى‏‏‏‏‏ يك به يك و مستقيم ارزيابى‏‏‏‏‏ مساله‏هاى‏‏‏‏‏ حاد امروزى‏‏‏‏‏ باشند. بايد توانست از مضمون آن‏ها براى‏‏‏‏‏ كمك به رشد شرايط كنونى‏‏‏‏‏ در ايران كمك گرفت، كمكى‏‏‏‏‏ كه اما با تكرار مكانيكى‏‏‏‏‏ آن‏ها به دست نمى‏‏‏‏‏آيد. اين حكم عمومى‏‏‏‏ در باره اسنادى‏‏‏‏ كه تارنگاشت عدالت منتشر كرده است نيز صدق مى‏‏‏‏كند.»

آنچه براى‏‏‏ آشنا به عنوان «معلق‏زدن‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏» مطرح، ولى‏‏‏ غيرقابل درك است و او را دچار «سرگيجه» مى‏‏‏كند، اين نكته است كه او و همه ديگر نظريه‏پردازان جريان شناخته شده در “عدالت”، گرفتار در انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏، قادر نيستند سرشت تاريخى‏‏‏ و گذرايى‏‏‏ نظريات سال ١٣٧٣ كيانورى‏‏‏ را شناخته و درك كنند و از آن براى‏‏ شرايط حاكم كنونى‏‏ به نتيجه‏گيرى‏‏ بپردازند. براى‏‏‏ انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ حضور هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ ديروز و امروز از تشابهه كامل و “مطلق” برخودار است، زيرا عملكرد و سياست او يكى‏‏ است. اين يك مساله است. آنچه كه انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏ درك نمى‏‏‏كند و در سياست خود منظور نمى‏‏دارد، تغيير شرايط از آن دوران تا اين دوران است، كه پيش‏تر به آن اشاره شد. و اين مساله‏اى‏‏ ديگر است!

شايد با توضيحات پيش گفته، «سرگيجه» ناشى‏‏ از انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ نزد “آشنا” و ديگران پايان يافته باشد، اين اميد و هدفِ نگارش سطور فوق است. بدون درك «سير واقعى‏‏‏ جريان زندگى‏‏‏» (ماركس)، بدون درك روند “شـدن” پديده‏ها در شرايط تغيير يابنده، بدون درك ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏ روند تاريخ، ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ در «سرگيجه» ابـدى‏‏‏ باقى‏‏‏ خواهد ماند.

لئو كفلر در بخش هشتم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” خود تحت عنوان “رشد علم تاريخ از توصيف به شناخت” كه بزودى‏‏ در “توده‏اى‏‏ها” ترجمه آن، همانند بخش‏هاى‏‏ ديگر منتشر شده كتاب، انتشار خواهد يافت، ازجمله علل نادرستى‏‏‏ و نارسايى‏‏‏ “تفسير مكانيكى‏‏‏ از ماترياليسم تاريخى‏‏‏” را توضيح مى‏‏‏دهد و ازجمله مى‏‏‏نويسد: «نتيجه مستقيم حذف كردن ديالكتيك، ايجاد امكان تفسير مكانيكى‏‏‏ از ماترياليسم تاريخى‏‏‏ است …». انتشار ترجمه اين “كتاب درسى‏‏‏” كفلر در باره اسلوب انديشه ديالكتيكى‏‏‏، شايد كمكى‏‏‏ باشد ازجمله براى‏‏‏ “آشنا” كه در نامه‏اى‏‏‏ ديگر با لحنى‏‏‏ استهزاآميز نسبت به انتشار اين ترجمه، در باره علت انتشار آن پرسش كرده بود!




تاريخ و ديالكتيك، آغاز ١١

مقاله شماره 89/30

ادامه بخش پنجم

“واقعيت‏امر”، يك هيروگليف

اما جسارت تنها عاملى‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏ است و نمى‏‏‏‏‏تواند جايگزين اسلوب درست بشود. بـهرجهت آن چيزى‏‏‏‏ كه در توصيف دارندگان هر دوى‏‏‏‏ اين نظريه‏ها از وقايع اتفاق افتاده است، تنها توصيف و برشمردن سطح آن‏هاست، سرگذشت (جريان) ظاهرى‏‏‏‏ (خارجى‏‏‏‏) روندها است. اينكه “تفسير” آن‏ها با خطر توليد ساختارى‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏ همراه است، همانطور كه مخالفانشان به درستى‏‏‏‏ تشخيص دادند، در ارتباط ضرورى‏‏‏‏ است با  تضاد بين باقى‏‏‏‏ ماندن عملى‏‏‏‏ در بررسى‏‏‏‏ سطح تظاهر واقعيت از يك سو و پذيرش غيرانتقادى‏‏‏‏ اين تظاهر واقعيت‏امر به‏مثابه كل واقعيت از سوى‏‏‏‏ ديگر، و تن دادن به اين تصور نادرست كه تنها با “ايجاد كردن رابطه صورى‏‏‏‏ بين فاكت‏ها مى‏‏‏‏ توان به درك ماهيت و مضمون وذات پديده نزديك شد. اين در حالى‏‏‏‏ است كه پذيرش خصلت اصالت واقعيت‏امر- فاكت Faktizitaet [آنطور كه گروه مقابل مى‏‏‏‏طلبد]، يعنى‏‏‏‏ اصالت ظاهر گول‏زنِ خارجى‏‏‏‏ پديده كه خود را به‏مثابه كل واقعيت به انديشه متافيزيكى‏‏‏‏- “مطابق با عقل سليم” تحميل مى‏‏‏‏كند، همان درك مكانيكى‏‏‏‏ از كليت است. كوشش براى‏‏‏‏ پاك‏سازى‏‏‏‏ “انتقادى‏‏‏‏” اشتباه‏ها و بدفهمى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏ از طبيعت نارساى‏‏‏‏ شيوه اصالت فاكت، موجب مى‏‏‏‏شود كه باقى‏‏‏‏ماندن در سطح پديده‏ها تشديد هم بشود. اين درست همان بدفهمى‏‏‏‏ و درك غيرديالكتيكى‏‏‏‏ از “بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏” است، يعنى‏‏‏‏ ايجاد ارتباط در ظاهر وقايع و پديده – واقعيت‏امر- فاكت‏ها. چنين دركى‏‏‏‏ به اين صورت پيش مى‏‏‏‏آيد و توليد و ايجاد مى‏‏‏‏شود كه تاريخ‏نويسانِ پايبند به ظاهر فاكت‏ها، ارزيابى‏‏‏‏ خود را برپايه آنچه كه توسط افراد تاريخى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ كه به دنبال شركت خود در وقايع ‏ناقل اخبار  آن بوده اند و چگونگى‏‏‏‏ شركت خود را در وقايع به‏مثابه حقيقت ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كنند، قرار مى‏‏‏‏دهند. همچنين اين تاريخ‏نويسى‏‏‏‏ كه برپايه گزارش‏هاى‏‏‏‏ آن راويان قرار دارد كه از كنار اين امر بى‏‏‏‏ توجه مى‏‏‏‏ گذرند كه هر “واقعيت” تاريخى‏‏‏‏ كه واقعيت‏امرى‏‏‏‏ بيش ازتوليد «سطحى‏‏‏‏  و كلى‏‏‏‏ بافى‏‏‏‏ پليد» (انگلس) باشد، خود «يك هيروگليف اجتماعى‏‏‏‏» (ماركس)، يعنى‏‏‏‏ ظاهرامرى‏‏‏‏ است كه خود نياز به روشن شدن دارد.

تضاد غيرقابل حل بين ارزيابى‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏‏‏ از تاريخ، با نزديكى‏‏‏‏ ظاهرى‏‏‏‏ دانشمندانِ تاريخ‏نويس به پذيرش موضع اصالت كليت پديده، حتى‏‏‏‏ تعديل نيز نمى‏‏‏‏ يابد. برعكس، شدت مى‏‏‏‏ يابد، زيرا زير نقاب هم‏خوانى‏‏‏‏ ظاهر فاكت و “واقعيت”، يك دره عميق ايجاد مى‏‏‏‏شود.

ما مى‏‏‏‏ خواهيم براى‏‏‏‏ روشن شدن موضع خود يك مثال ذكر كنيم: توصيف وقايع رنسانس توسط آلفرد فون مارتين Alfred von Martin. اين نمونه به نظر ما از آن‏رو مناسب است كه نويسنده مى‏‏‏‏كوشد، پديده رنسانس را متاثر از اصل (پرنسيب) واحدى‏‏‏‏ دانسته و آن را به‏مثابه كليتى‏‏‏‏ واحد تشريح كند و بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ درونى‏‏‏‏ آن را نشان دهد.

ياكوب بورك هارد Jacob Burckhardt (LVII) پيش‏تر اين احساس را بيان داشته بود كه ويژگى‏‏‏‏ رنسانس به تاريخ سياسى‏‏‏‏ آن محدود نمى‏‏‏‏شود. اين را بايد حق مارتين دانست كه او نه تنها به راه بورك هارد وفادار مانده است، بلكه مى‏‏‏‏كوشد بيش از يك وفادارى‏‏‏‏ خشك و خالى‏‏‏‏، اين شيوه نگرش ذهنى‏‏‏‏- زيباشناسانه او را به كمك برداشتى‏‏‏‏ سوسيولوژيك تكميل كرده و توسعه دهد. باوجود اين، اين كوشش، به‏خاطر فقدان برداشت ديالكتيكى‏‏‏‏، به شن‏زار ختم مى‏‏‏‏شود و به بار نمى‏‏‏‏نشيند؛ باوجود شدت تاكيد انتقاديش درباره كسانى‏‏‏‏ كه «ايده‏آل علمى‏‏‏‏ آنان تنها يك “كامل بودن” بى‏‏‏‏روح است». حتى‏‏‏‏ آنجا كه بايد هنر مارتين را براى‏‏‏‏ تعيين خصلت پديده‏هاى‏‏‏‏ مختلفى‏‏‏‏ در رنسانس ارج نـهاد، كه يك قدم پراهميت ماوراى‏‏‏‏ سد سنتى‏‏‏‏ تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ است، آدم نمى‏‏‏‏ تواند مجبور نباشد بگويد كه نويسنده در مرحله توصيف “مطابق با عقل سليم” باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند و تعريف و شناخت (ديالكتيكى‏‏‏‏) كه مى‏‏‏‏ تواند از ظاهر هيروگليف‏وار  پديده‏ها و فاكت‏ها به ذات و مضمونِ وقايعِ بغرنجِ جريان يافته، نفود كند، براى‏‏‏‏ او ناشناس باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند. حتى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏ توان مدعى‏‏‏‏ شد كه گناه بوجود آمدن چنين وضعى‏‏‏‏ بر دوش اسلوب سوسيولوژيك نويسنده سنگينى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند كه بدون نرمش به جستجوى‏‏‏‏ وقايع و پديده‏هاى‏‏‏‏ “نمونه‏وار” (تيپيك) (73) (و “نمونه‏وار ايده‏آل” (ايده‏آل تيپيك) (74) باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند. زيرا نقش اين ساختارها، كه او آن‏ها را به اسلوب بررسى‏‏‏‏ خود تبديل ساخته است، در كشف مضمون وقايع نقش كوچكى‏‏‏‏ است.

توضيحات مارتين اما از كوشش جدى‏‏‏‏ او حكايت دارد، پديده‏ها را در كليت آن‏ها و در روند ارتباطشان بايكديگر درك كند. اصلى‏‏‏‏ هم كه او مى‏‏‏‏ خواهد بكمك آن دوران رنسانس را به‏مثابه يك كليت واحد قابل شناخت سازد، اقتصاد است: «اقتصاد پولى‏‏‏‏»! (75) مارتين اين مقوله را ريشه اصلى‏‏‏‏ برداشتى‏‏‏‏ “واقع بينانه” از زندگى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ دوران رنسانس مى‏‏‏‏داند. اين درست است كه نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ و برداشت مارتين در اين باره كه در دوران رنسانس حيات اجتماعى‏‏‏‏ به ظاهر «واقع بينانه» شده [يعنى‏‏‏‏ تخيلات و برداشت ‏هاى‏‏‏‏ ماوراءطبيعه و عرفانى‏‏‏‏- رازگونه كم و بيش از بين رفته است، تاثير قوانين طبيعى‏‏‏‏ و ازلى‏‏‏‏ سنتى‏‏‏‏ كم شده است، تاثير كليسا محدود شده است و…] و نسبت به نظريات ابراز شده در كتب تاريخى‏‏‏‏، از عمق ديد بيش‏ترى‏‏‏‏ برخوردار مى‏‏‏‏باشد، اما مارتين معتقد است كه هنوز «عقل، استيلاى‏‏‏‏ خود را بر روابط انسانى‏‏‏‏» برقرار نكرده است، مناسبات اجتماعى‏‏‏‏ هنوز «غيرانسانى‏‏‏‏» نشده است (76)، اصطلاحاتى‏‏‏‏ كه او آن‏ها را ظاهراً  “بجاى‏‏‏‏ مقولات ماركسيستى‏‏‏‏ “از خود بيگانه‏شدن Entfremdung و “به شى‏‏‏‏ء  تبديل شدن” Verdinglichung بكار مى‏‏‏‏ برد (XXXXIII و XXXVIII). اين نكات اجباراً اين برداشت را به خواننده تحميل مى‏‏‏‏كند كه انگار مارتين تحت تاثير نظريات انگلس درباره مشخصات بورژوازى‏‏‏‏ دوران رنسانس قرار دارد، نظرياتى‏‏‏‏ كه انگار موضع مركزى‏‏‏‏ مورد نظر مارتين نيز است. انگلس در مقدمه كتاب خود “ديالكتيك طبيعت” مى‏‏‏‏ نويسد: «اين بزرگ‏ترين تحول بود كه انسانيت تا آن زمان با آن روبرو شده بود، دورانى‏‏‏‏ كه به بزرگان نياز داشت و آن‏ها را به صحنه آورد، شكوهمند در قدرت انديشه، در شيفتگى‏‏‏‏ و خصايص. همه توان و همه دان. مردانى‏‏‏‏ كه حاكميت نوين بورژوازى‏‏‏‏ را پايه ريختند، داراى‏‏‏‏ همه خصايص بودند، بجز آنكه گرفتار تنگ نظرى‏‏‏‏ بورژواء باشند … مردان آن دوران هنوز به بندگان تقسيم‏كار تبديل نشده بودند كه تاثير كودن و خشك مغز كننده آن را ما اكنون نزد جانشينان آن‏ها احساس مى‏‏‏‏كنيم…  قدرت و همه‏جانبه بودن شخصيت آنان بر اين‏پايه قرار داشت و از آن‏ها مردان كاملى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ساخت.»

مقايسه اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏ و نظريات مارتين

با مقايسه ارزيابى‏‏‏‏ برپايه اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏ در مورد دوران رنسانس با نظريات مارتين، تفاوت اسلوبى‏‏‏‏ دو پژوهش را در برابر خود داريم. (م)

به نظر ماركسيسم پديده ويژه “دوران رنسانس” تنها از درون رابطه بين توليد كالايى‏‏‏‏ در حال توسعه و اين واقعيت قابل درك است كه انسان دوران رنسانس «هنوز تحت استيلاى‏‏‏‏ بنده كننده تقسيم‏كار» (ماركس) قرار نداشت.

در اين دوران انسان تحت تاثير شرايط توسعه اقتصادِ كالايى‏‏‏‏ ازسويى‏‏‏‏ خود را از محدوديت و بندهاى‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏ از اقتصاد طبيعى‏‏‏‏ آزاد مى‏‏‏‏سازد. انسان توليد كننده و صاحب كالا، در ظاهرى‏‏‏‏ مستقل، در برابر افراد ديگر قرار مى‏‏‏‏گيرد و رابطه خود را با انسان ديگر بر پايه احساس شخصيت آزاد خود تنظيم مى‏‏‏‏كند؛

و از سوى‏‏‏‏ ديگر و درست برپايه توسعه همين اقتصادِ كالايى‏‏‏‏ است كه روابط بين انسان‏ها به شكلى‏‏‏‏ همه‏جانبه و بطور بغرنج‏تر و پوياتر به سطحى‏‏‏‏ بالاتر ارتقاء مى‏‏‏‏يابد. تاثير روابط جديد به همان شدت روى‏‏‏‏ حيات فرهنگى‏‏‏‏ و روحى‏‏‏‏ انسان و رشد شخصيت او تاثير مثبت مى‏‏‏‏ گذارد، به همان شدت كه تقسيم‏كارى‏‏‏‏ كه ديرتر موثر واقع مى‏‏‏‏شود، موجب نزول انسان، حتى‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏ كه به كار فكرى‏‏‏‏ مشغول است، به سطح “كارگر بخشى‏‏‏‏ از كار” Teilarbeiter مى‏‏‏‏انجامد. [و اكنون روابط جديدى‏‏‏‏ با كيفيت نوين و اغلب در نگاه نخست غيرقابل شناخت entfremdet بين انسان‏ها برقرار شده است].

مارتين اما وضع را به نوعى‏‏‏‏ ديگر ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند. براى‏‏‏‏ او “اقتصاد پولى‏‏‏‏” نـهايت آن جنبه ايست كه بايد مورد توجه قرار گيرد. از اين رو او مى‏‏‏‏كوشد تعريفى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ وضع ارايه كند، اما قادر نمى‏‏‏‏شود بر بندهاى‏‏‏‏ اكونوميسم مكانيكى‏‏‏‏- فتى‏‏‏‏شيستى‏‏‏‏ fettisstisch (XXXXVII) كه در برخورد ايده‏آليستى‏‏‏‏ به تاريخ هميشه بروز مى‏‏‏‏كند، غلبه كند  – بايد مثلاً به نقشى‏‏‏‏ انديشيد كه در ارزيابى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏ از تاريخ، براى‏‏‏‏ شرايط جغرافياى‏‏‏‏ در نظر‏گرفته مى‏‏‏‏شود -. نويسنده، اصول اقتصاد پولى‏‏‏‏  خود را تحت تاثير انكارناپذير نظريات زيملس Simmels در كتاب “فلسفه پول” برشته تحرير درمى‏‏‏‏آورد. و اين به اين معناست كه او مسئله را در چهارچوب نادقيق و ساده شده احساسى‏‏‏‏ قرار مى‏‏‏‏دهد. به‏عبارت ديگر، برپايه و مطابق با دركى‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏- روزمره- عاميانه و گمراه كننده كه سطح را مورد توجه قرار مى‏‏‏‏دهد و از اين رو نمى‏‏‏‏تواند مشخصه هيروگليفى‏‏‏‏ “شى‏‏‏‏ء شده” verdinglicht و “فى‏‏‏‏تيش” شده fetischisiert مضمون روابط انسان‏ها را در شكل رابطه پولى‏‏‏‏ آن‏ درك كند. اين امر حتى‏‏‏‏ در “لفظ”- گفتمان و بيان او نيز خود را نشان مى‏‏‏‏دهد، مثلاً آنجا كه مارتين از «قدرت پول» كه فرد را «مستقل» مى‏‏‏‏كند، صحبت به ميان مى‏‏‏‏آورد (77). انديشه خود را مارتين چنين توضيح مى‏‏‏‏دهد: «همانطور كه در مرحله اقتصاد طبيعى‏‏‏‏ هنوز روابط انسانى‏‏‏‏ و شخصى‏‏‏‏ برقرار بود، در مرحله اقتصادِ پولى‏‏‏‏، كليه روابط “واقع بينانه” versachlicht  مى‏‏‏‏شود» (78) [هرچقدر پول دادى‏‏‏‏، همانقدر آش مى‏‏‏‏خورى‏‏‏‏] خريد و فروش كالا بدون شركت دادن هر احساسى‏‏‏‏ در آن. اما مارتين از مدّ نظر دور مى‏‏‏‏دارد  – توضيحات او كه داراى‏‏‏‏ ظاهر كاتگورى‏‏‏‏وار است كه در سطح “واقع بينانه” و ساده شده روابط انسان باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند، نشان بى‏‏‏‏توجهى‏‏‏‏ اوست –  كه “واقع بينانه” شدن روابط به معناى‏‏‏‏ از بين بردن روابط انسان‏ها نيست، بلكه تنها آن‏ها را مى‏‏‏‏پوشاند، و اينكه درست وظيفه علم آنست كه روابط انسانى‏‏‏‏– اجتماعى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ كه “شى‏‏‏‏ء”گونه شده است را برملا سازد و آن‏ها را كه در پشت حجاب شرايط “ضدانسانى‏‏‏‏” [مثلاً “الزاماًت گلوباليستى‏‏‏‏” مورد نظر سرمايه مالى‏‏‏‏ جهانى‏‏‏‏] پنهان شده‏اند را نشان دهد. نويسنده مجاز نبوده است به‏مثابه انديش‏مندى‏‏‏‏ پژوهشگر، در مرز «قدرت پول» باقى‏‏‏‏بماند؛ او مى‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏ به‏خاطر اشاره مهمى‏‏‏‏ كه ماركس كرده است، لااقل بفكر مى‏‏‏‏افتاد. ماركس مى‏‏‏‏گويد: «از ديدن طلا و نقره چنين تصور نمى‏‏‏‏كنيم كه آن‏ها به‏مثابه پول، بيان روابط در توليد اجتماعى‏‏‏‏اند» (79). درست برعكس، نزد ماركس و انگلس مفاهيم اساسى‏‏‏‏ ساختارِ كالايى‏‏‏‏ و اقتصادِ كالايى‏‏‏‏ هيچ چيز ديگرى‏‏‏‏ جز روابط زنده بين انسان‏ها را بيان نمى‏‏‏‏كنند، اگر چه آن‏ها هم روابطى‏‏‏‏ هستند كه از درون وابستگى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏ و شى‏‏‏‏ء شده زندگى‏‏‏‏ انسان ناشى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شوند و در خدمت برطرف ساختن نيازهاى‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏ انسان قرار دارند. شايان توجه اين امر است كه مارتين “اقتصاد پولى‏‏‏‏” را جايگزين توليدِ كالايى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند، نكته‏اى‏‏‏‏ كه بطور چشم‏گير آنجا ديده مى‏‏‏‏شود، وقتى‏‏‏‏ كه او يك بار  در صفحه 37  و بار ديگر در يك زيرنويس، كه نقل قولى‏‏‏‏ از كائوتسكى‏‏‏‏ است، از آن صحبت مى‏‏‏‏كند.

از برخورد به اسلوب به كار برده شده مارتين مى‏‏‏‏توان چنين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ كرد: هرآنچه آلفرد فون مارتين مى‏‏‏‏كوشد عميق‏تر درباره روابط تاريخى‏‏‏‏ پديده‏ها اظهارنظر بكند، به همان شدت بيش‏تر گرفتار مفهومى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود كه ماركس آن را “هيروگليف” روندهاى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نامد، يعنى‏‏‏‏ در بندهاى‏‏‏‏ تصورات پيش وپا افتاده‏اى‏‏‏‏ گرفتار مى‏‏‏‏آيد كه با اشكال بيگانه‏شده خود، بر آگاهى‏‏‏‏ او مسلط هستند. اشتباه مارتين، آنچه مربوط به بررسى‏‏‏‏ او مى‏‏‏‏شود، دو چيز است. از سويى‏‏‏‏ او در معرض افتادن در دام ظاهر بيگانه‏شده روابط بين انسان‏ها در دوران خودش است كه تحت تاثير نادرست شباهت نسبى‏‏‏‏ همه مراحل تاريخ جامعه بورژوايى‏‏‏‏، آن‏ها را به دوران‏هاى‏‏‏‏ ديگر منتقل مى‏‏‏‏سازد. اين نكته با بيان تصورش درباره «قدرت پول» به اثبات مى‏‏‏‏رسد [كه برداشتى‏‏‏‏ از دوران سرمايه‏دارى‏‏‏‏ پيشرفته زمان او و نه مربوط به دوران رنسانس است] و همچنين توسط برداشت او از «واقع بينانه- نگرانه» Versachlichung شدن روابط، بار ديگر مورد تائيد قرار مى‏‏‏‏گيرد. از سوى‏‏‏‏ ديگر، او در بررسى‏‏‏‏ خود به طور غيرانتقادى‏‏‏‏ در سطح پديده‏هايى‏‏‏‏ باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند و يا دقيق‏تر بر روى‏‏‏‏ تنها اشكال ظاهرى‏‏‏‏ و بيگانه‏شده آن‏ها مكث مى‏‏‏‏كند، پديده‏هايى‏‏‏‏ كه او آن‏ها را عمدتاً مربوط به دوران رنسانس مى‏‏‏‏داند و با باقى‏‏‏‏ماندن در اين سطح اصلاً كوششى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ شناخت مضمون و ذات وقايع آن دوران از خود نشان نمى‏‏‏‏دهد: يعنى‏‏‏‏ او نمى‏‏‏‏كوشد از طريق درك و شناخت همه جوانب و لحظات دورنى‏‏‏‏ كليتِ حياتِ اجتماعى‏‏‏‏ دورانِ رنسانس، به ريشه‏هاى‏‏‏‏ جوانب گوناگون آن دست يابد و از طريق نفى‏‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏‏ [يعنى‏‏‏‏ يافتن متضادها] آن‏ها، كل حقيقت را درك كند و بشناسد.

مارتين تحت تاثير نظريات ايدئولوژيك زمان حال، برداشت‏هاى‏‏‏‏ “شى‏‏‏‏ء شده” زمان كنونى‏‏‏‏ را بر شرايط بكلى‏‏‏‏ متفاوت دوران رنسانس منتقل مى‏‏‏‏سازد. انسان دوره رنسانس نمى‏‏‏‏تواند داراى‏‏‏‏ چنين نظرياتى‏‏‏‏ باشد كه ناشى‏‏‏‏ از “شى‏‏‏‏ء شدن” روابط اجتماعى‏‏‏‏ است. زيرا چنين شرايطى‏‏‏‏ در آن دوران هنوز ايجاد نشده است. (LVIII) آن تصور ساده شده از پول كه از دل آن، تصور “قدرت پول” زائيده شده است و خود را در نظريات مارتين نشان مى‏‏‏‏دهد، هنوز بر رابطه بين انسان‏ها در آن دوران مسلط نشده است و لذا نمى‏‏‏‏توانسته سبب بيگانه و غيرقابل شناخت شدن اين روابط شده باشد. تصور چنگ انداختن نيروهاى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ “ضدانسانى‏‏‏‏” بر سرنوشت انسان با واقعيت- حقيقت هستى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ آن دوران در انطباق نيست. روابط اجتماعى‏‏‏‏ در آن دوران و نتايج عملكرد و پراتيك انسان هنوز بسيار شفاف‏تر  و قابل فهم‏تر از آن هستند كه بتوانند يك تضاد جدى‏‏‏‏ بين چگونگى‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏ افراد و چگونگى‏‏‏‏ عينيت روابط اجتماعى‏‏‏‏ ايجاد و آن را براى‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏ انسان غيرقابل درك سازند. تضادى‏‏‏‏ كه خود اصلاً شرط شى‏‏‏‏ء شدن و غيرانسانى‏‏‏‏- واقع نگرانهِ شدن اين روابط در آگاهى‏‏‏‏ انسان است. چنين تضادى‏‏‏‏ خيلى‏‏‏‏ ديرتر بوجود مى‏‏‏‏آيد، تاريخ دقيق‏تر ايجادشدن چنين وضعى‏‏‏‏ به قرن 18 به بعد مى‏‏‏‏رسد. «براى‏‏‏‏ اولين بار در قرن 18 اشكال مختلف بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ به‏مثابه ضرورت‏هاى‏‏‏‏ خارجى‏‏‏‏ “در جامعه بورژوايى‏‏‏‏” پيش مى‏‏‏‏آيند كه عليه اهداف افراد عمل مى‏‏‏‏كنند» (80). سطح آگاهى‏‏‏‏ انسان زمان رنسانس عبارت است از برقرار بودن حاكميتِ بلامنازعِ عقلِ هر فرد و آزاد بودن او (با محدوديت غيرعمده و جنبى‏‏‏‏ ترس داشتن از خطر بلاياى‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏ و جنگ). تا آنجا كه اصلاً در اين دوران درباره تاثير قوانين اجتماعى‏‏‏‏ بر جهان و انسان تصوراتى‏‏‏‏ در سطح محدود وجود دارند، همانطور كه كاسيرئر Cassirer (LIX)  در اشارات خود درباره ستاره شناسى‏‏‏‏ دوران رنسانس اظهار كرده است، ناشى‏‏‏‏ هستند از مفهوم تغييريافته از قوانينى‏‏‏‏ كه برپايه تصورات فلسفه طبيعى‏‏‏‏ و ستاره‏شناسى‏‏‏‏ پذيرفته شده بودند. تصورات مارتين چيزى‏‏‏‏ نيستند، جز “تصورات عاميانه” بورژوازى‏‏‏‏ زمانه خود او كه او آن‏ها را بدون برخورد انتقادى‏‏‏‏ به مرحله ديگرى‏‏‏‏ منتقل مى‏‏‏‏سازد. تعريفى‏‏‏‏ كه ماركس درباره اقتصاد عاميانه ابراز كرده است، درباره علم تاريخ عاميانه نيز صادق است: «به همان اندازه كه بورژوازى‏‏‏‏ تصورات بيگانه‏شده از صورتبندى‏‏‏‏ توليد سرمايه‏دارى‏‏‏‏ داراست، به همان اندازه هم او داراى‏‏‏‏ تصورات پيش و پا افتاده بوده و به‏عبارت ديگر به همان شدت هم در عنصر طبيعى‏‏‏‏ خود دست و پا مى‏‏‏‏زند.»

موضع ديالكتيك مشخص در برابر اين تصورات چيست؟

براى‏‏‏‏ هگل روشن نشد كه او آموزش دگرگون كننده خود درباره مراحل حركت روند دستيابى‏‏‏‏ به تئورى‏‏‏‏ شناخت، «كه در جهت شناخت از سوبژكت به ابژكت» (٨١) جريان داشت و تحقق يافت را، از تغيير و حركت جهانِ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ استخراج كرده است. شناختى‏‏‏‏ كه دستيابى‏‏‏‏ به آن ضرورتاً قدم به قدم ممكن بوده است و همان روند تعميق يابنده شناخت از ظاهر پديده است در جهت درك مضمون و ذات آن. او حدس هم نزد كه اسلوب شناخت مورد پژوهش او، مى‏‏‏‏تواند بدون هيچ كم وكاستى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ شناخت  صورتبندى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ به كار ‏گرفته شود. جوامع ماقبل سرمايه‏دارى‏‏‏‏ نسبت به جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ از اين تفاوت برخوردارند كه در صحنه روابط انسانى‏‏‏‏، به‏خاطر شفافيت روند اقتصادى‏‏‏‏، ظاهر و ذات پديده كم وبيش بر هم منطبق اند و يا لااقل يك رابطه بى‏‏‏‏واسطه ساده و قابل فهم‏تر بين آن‏ها برقرار است [مثلاً كار پيشه‏ورى‏‏‏‏، عمدتاً واسطه ارتباط مستقيم و مشخص افراد بود: سفارش كفش- دوختن كفش. توليد انبوه كفش با اندازه و فرم متفاوت كه در ابتدا امرى‏‏‏‏ ناشناخته بود، بعدها در “بازار” و مراكز پرجمعيت سرآغازى‏‏‏‏ شد براى‏‏‏‏ پديد آمدن  روابط نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏].

درست به اين علت كه جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ و ماقبل آن از نظر ساختارى‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏ متفاوت بودند، تضاد عميق دوران سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در آن دوران  وجود نداشت. يعنى‏‏‏‏ تضاد بين تظاهر ظاهرى‏‏‏‏- دروغين Scheinheiligkeit تك تك پديده‏هايى‏‏‏‏ كه به‏مثابه «واقعيت»ها منجمد شده‏اند از يك‏سو، با مضمون و ذات كليتى‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏ شعورِ روزمرهِ عاميانه غيرقابل شناخت بود، از سوى‏‏‏‏ ديگر، هنوز در آن دوران‏ها بوجود نيامده بود. در فلسفه هم نمى‏‏‏‏توانست بحثى‏‏‏‏ درباره عملكرد و قابليت قوه ادراكه وجود داشته باشد كه كليت را به اجزايش تقسيم مى‏‏‏‏كند، در حالى‏‏‏‏ كه هم‏زمان كليت حقيقت را در نظر دارد.

برداشت غيرعقلايى‏‏‏‏ و عرفانى‏‏‏‏- رازگونه واقعيت- حقيقت بمراتب بيش‏تر در خدمت پاسخ به نيازهاى‏‏‏‏ طبقات حاكمه بود. اما موثر بودن آن در شكلِ مشخص فئودالى‏‏‏‏- قرون وسطى‏‏‏‏ آن، بكمك اين واقعيت ممكن مى‏‏‏‏شد كه انسان آن روزى‏‏‏‏ نسبت به امروزى‏‏‏‏ نه تنها با شدت بيش‏تر و بطور بى‏‏‏‏واسطه وابسته به طبيعت خارجى‏‏‏‏ حاكم بر سرنوشتش بود، بلكه طبيعت را همچنين يك قدرت غيرعقلايى‏‏‏‏- مرموز- عرفانى‏‏‏‏ تجربه مى‏‏‏‏كرد و مى‏‏‏‏پنداشت (مراجعه كن به كتاب من تحت عنوان “تاريخ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏”، مبحث اول).

جدايى‏‏‏‏ گام به گام و روزافزون از اين وابستگى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏واسطه از طبيعت كه در چهارچوب روابط رشديابنده توليد سرمايه‏دارى‏‏‏‏ از قرن 16 به بعد تحقق يافت، در ارتباط بود با منافع ويژه و اهداف انقلابى‏‏‏‏- ضدفئودالى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏. اين تغييرات و نه استعداد خارق‏العاده شهروندان بورژوآ نسبت به انسان‏هاى‏‏‏‏ دورآن‏هاى‏‏‏‏ پيش، علت توسعه حيرت‏انگيز شناخت از واقعيتِ عينى‏‏‏‏ بود. اين نكته شايان توجه است كه پيشرفت علوم بورژوازى‏‏‏‏ اين دوران، عمدتاً در بخش علوم طبيعى‏‏‏‏ تحقق يافت و كارمايه انديشه فلسفه اين دوران عمدتاً بر روى‏‏‏‏ اطلاعات جديد در رشته‏هاى‏‏‏‏ رياضيات- علوم طبيعى‏‏‏‏ قرار داشت. ما مى‏‏‏‏دانيم كه قابليت درك فى‏‏‏‏البداهه كليت پديده كه در دوران پيش از سرمايه‏دارى‏‏‏‏ برترى‏‏‏‏ داشت و در دوران آغازين آن بشدت رشد كرد، با رشد فرديت و آتميزاسيون Atomisation جامعه (LX)، بطور روزافزون از دست مى‏‏‏‏رفت و تخصصى‏‏‏‏ شدن علوم با پى‏‏‏‏آمدهاى‏‏‏‏ خود، يعنى‏‏‏‏ ارتقاء يافتن نقش واقعيت‏امر- فاكت متجزا و مشخص به رتبه خداى‏‏‏‏، به انديشه مسلط تبديل مى‏‏‏‏شد. قيمت آن چيزى‏‏‏‏كه آگاهى‏‏‏‏ مدرن دوران رنسانس مايل بود به‏مثابه موفقيت عظيم علم از قرون 16 و 17 به بعد بپذيرد، در حقيقت صرفنظر كردن از شناخت واقعيت به‏مثابه يك كليت بود. الوانى‏‏‏‏ و وفور جوانب دانسته‏هاى‏‏‏‏ متجزا و منفرد، بر سادگى‏‏‏‏ و مفلوكى‏‏‏‏ شناخت تنها مضمون و ذات كليت، سايه انداخت. [شناخت كلوروفيل و عملكرد آن در برگ درخت كه يك كارخانه شيميائى‏‏‏‏ است، سادگى‏‏‏‏ كليت “برگ” را كه انسان تاريخى‏‏‏‏ از ديرزمان شناخته بود، در سايه قرار داد.]

در مقايسه با علوم انسانى‏‏‏‏، علوم طبيعى‏‏‏‏ به اين شدت تحث فشار ناشى‏‏‏‏ از رشد برشمرده شده نبودند، زيرا ازآنجا كه در طبيعت پديده‏ها بطور بى‏‏‏‏نهايت تكرار مى‏‏‏‏شوند (82)، پژوهش حتى‏‏‏‏ يك روند طبيعى‏‏‏‏ نيز با تعميم‏هايى‏‏‏‏ همراه است كه پيامدهاى‏‏‏‏ وسيعى‏‏‏‏ را به دنبال دارد. از اين رو ديالكتيك در علوم طبيعى‏‏‏‏، اگرچه هنوز ناخودآگاه، كم وبيش به شناخت مسلط تبديل شد. در مورد علوم انسانى‏‏‏‏ وضع بكلى‏‏‏‏ از نوع ديگر است. نه تنها ازاين نظر كه در اينجا منافع بورژوازى‏‏‏‏ نقش ‏ترمزكننده ايفا مى‏‏‏‏كند، بلكه حتى‏‏‏‏ آن زمان هم كه بورژوازى‏‏‏‏ هنوز نقش انقلابى‏‏‏‏ داشت، وضع بر همين منوال بود.

منافع فردى‏‏‏‏ مانع شناخت كليت

چگونگى‏‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏‏- پرتضادِ كسبِ آگاهى‏‏‏‏ از واقعيت توسط قوه ادراكه كه دوران پيش از سرمايه‏دارى‏‏‏‏ را تحت تاثير رشد تاريخى‏‏‏‏- بيولوژيك طى‏‏‏‏ كرده بود و هنوز دچار انحراف فردگرايانه و يك سويه نگرانه نشده بود، تحت تاثير شرايط سرمايه‏دارى‏‏‏‏ كه واقعيت را به اجزاى‏‏‏‏ آن تقسيم و متجزا مى‏‏‏‏كند، به سد غيرقابل عبورى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏‏ از واقعيت تبديل شد: قابليت فى‏‏‏‏البداهه دو سويه و دوگانه آگاهى‏‏‏‏ قوه ادراكه ما، كه پيش‏تر توضيح داديم، يعنى‏‏‏‏ قدرت تجزيه و تقسيم واقعيت به اجزاى‏‏‏‏ آن و هم‏زمان درك آن به‏مثابه كليتى‏‏‏‏ واحد (م)، تحت شرايط ويژه جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ تنها در جهت يك جنبه، يعنى‏‏‏‏ در جهت جنبه تجزيه و تقسيم كننده، توسعه و رشد مى‏‏‏‏يابد، قابليتى‏‏‏‏ كه از مرز “طبيعى‏‏‏‏- پسيكولوژيك” قابليت عملكردى‏‏‏‏ قوه ادراكه خارج مى‏‏‏‏شود و از اين رو براى‏‏‏‏ شناخت كليت ساختارى‏‏‏‏ ناكارآمد، زيرا “متافيزيكى‏‏‏‏” را تشكيل مى‏‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏‏ عملكردى‏‏‏‏ است عقلايى‏‏‏‏. بدين‏ترتيب در شعور انسان زمينه “ذهنى‏‏‏‏- پسيكولوژيك” براى‏‏‏‏ برداشت و پذيرش محتوايى‏‏‏‏- ايدئولوژيكِ برخى‏‏‏‏ جوانب از واقعيت- حقيقت برپايه منافع فردگرانه بوجود مى‏‏‏‏آيد و به انعكاس غيرمتناسب واقعيت- حقيقت در ذهن انسان مى‏‏‏‏انجامد.

يك نگاه به گذشته گونهِ انسانى‏‏‏‏، به ما نشان مى‏‏‏‏دهد كه روند عكس برشمرده شده نيز ممكن است. ما مى‏‏‏‏دانيم كه در صورتبندى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ ساده‏تر، انسان از خود داراى‏‏‏‏ دركى‏‏‏‏ كم‏تر فردگرايانه بوده و بيش‏تر خود را به‏مثابه فردى‏‏‏‏ از جمع درك مى‏‏‏‏كرد، به‏مثابه عضوى‏‏‏‏ از يك كليت مافوق خود. ماركس مى‏‏‏‏نويسد: «هرچقدر ما در تاريخ به عقب برويم، فرد و از اين رو فرد توليد كننده هم، غيرمستقل‏تر به نظر مى‏‏‏‏رسد، متعلق به كليت بزرگترى‏‏‏‏.» با آرامش خاطر، يعنى‏‏‏‏ بدون دغدغه از آنكه كسى‏‏‏‏ بتواند انسان را به ايجاد يك ساختار ارادى‏‏‏‏ متهم كند، مى‏‏‏‏توان با توجه به نظريات ابراز شده ماركس گفت، كه شرايط ساده صورتبندى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ ماقبل سرمايه‏دارى‏‏‏‏، به‏ويژه آن زمينه آگاهى‏‏‏‏ باورهاى‏‏‏‏ ايدئولوژيك انسان دوران ابتدايى‏‏‏‏ را تقويت مى‏‏‏‏كند، كه در خدمت درك روابط پديده‏ها و نهايتاً كليت حقيقت قرار دارد. چنين ارزيابى‏‏‏‏ از آگاهى‏‏‏‏ انسان‏هاى‏‏‏‏ آن دوران را بايد نتيجه الزامى‏‏‏‏ بررسى‏‏‏‏ روابط حاكم بر جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ امروزى‏‏‏‏ دانست. زمانى‏‏‏‏ كه لنين نظر هگل را مورد تائيد قرار مى‏‏‏‏دهد كه «آن‏ چيزى‏‏‏‏ كه ايجاد مشگل مى‏‏‏‏كند، هميشه فكركردن است»، زيرا واقعيت را تقسيم مى‏‏‏‏كند، قطعا او (همانطور كه ما نشان داديم بين دو عملكرد مخالف يكديگر) آن عملكرد صورى‏‏‏‏ انديشيدن به طور عام را مورد نظر دارد كه ويژگى‏‏‏‏ ماوراء تاريخى‏‏‏‏- پسيكولوژيك قوه ادراكه است، يعنى‏‏‏‏ قابليت ديدن كليت حقيقت.

اينكه توجه و شناخت قابليت ديدن كليت [مضمون] حقيقت، درست در دوران ما به يك مسئله ويژه فلسفى‏‏‏‏ و حتى‏‏‏‏ به مسئله حياتى‏‏‏‏ علوم ما تبديل شده است، و اينكه درك و به رسميت شناختن ديالكتيك به‏مثابه چگونگى‏‏‏‏ انديشيدن و همچنين اسلوب شناخت حقيقت، با مشگلات ويژه‏اى‏‏‏‏ روبرو شده است، نيز مربوط به همين امر مى‏‏‏‏شود و دلايل آن را بايد در وحله اول در مسلط شدن ايدئولوژى‏‏‏‏ فردگرايى‏‏‏‏ و اتميزاسيون در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ دانست كه به‏خاطر منافع فردى‏‏‏‏، شناخته شدن روند كليت توسط انسان، در ابهام باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند.

با بيان ديگر: ازآنجا كه ساختار شعور ما اين‏گونه است كه در وحله اول تمايل به تقسيم‏كردن واقعيت و ايجاد ازهم‏گسيختگى‏‏‏‏ در كليت آن دارد، تحت شرايط هستى‏‏‏‏ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ و تحت تاثير تمايلات افراطى‏‏‏‏ فردگرايى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ تمايل به مسلط بودن تنها جنبه ذهنى‏‏‏‏- پسيكولوژيكِ آگاهى‏‏‏‏ در روند شناخت، مى‏‏‏‏تواند اين تمايل خود را به‏مثابه تنها (م) عامل شناخت، به انديشه ايدئولوژيك مسلط تبديل سازد و خود را  تحميل كند و موفق به القاى‏‏‏‏ اين تصور شود كه تنها همين يك امكان (م)، همين يك ويژگى‏‏‏‏ يك‏طرفه ظاهرى‏‏‏‏ شناختِ ذهنى‏‏‏‏- پسيكولوژيك كه برپايه ديد و منافع فردى‏‏‏‏ قرار دارد، براى‏‏‏‏ شناخت حقيقت وجود دارد وتنها امكان را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. باوجود اين شرايط نامساعد ناشى‏‏‏‏ از توليدِ كالايى‏‏‏‏ در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏، آنچه كه ما درباره شكل عملكردِ دوگانهِ- ديالكتيكى‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏ در روند شناخت برشمرديم، بهيچ‏وجه مخدوش نمى‏‏‏‏شود، زيرا اين عملكرد جزئى‏‏‏‏ از شيوه تاريخى‏‏‏‏- بيولوژيك انديشيدن است. شيوه و عملكردى‏‏‏‏ كه بخودى‏‏‏‏ خود هيچگاه و بـهيچ صورتى‏‏‏‏ تاثيرى‏‏‏‏ بر محتواى‏‏‏‏ برداشت‏هاى‏‏‏‏ ايدئولوژيك در هر دوران ندارد و نمى‏‏‏‏گذارد، زيرا شناخت كليت را برپايه منافع فردى‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏سازد؛ اين عملكرد ديالكتيكى‏‏‏‏ فى‏‏‏‏البداهه است و در حين روند انديشيدن ملموس نمى‏‏‏‏شود. تنها پس از وقوع حادثه a posteriori ، بعد از تجربه و به‏طور ثانوى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ تنها پس از پى‏‏‏‏بردن به تاثير تجربه‏پسينِ روى‏‏‏‏ مضمونِ كليت، بدان دست يافته مى‏‏‏‏شود، علم بر اين پديده شناخت پيدا مى‏‏‏‏كند و قوانين آن را كشف مى‏‏‏‏كند؛ اما انعكاس انديشيدن درباره چگونگى‏‏‏‏ فكركردن توسط قوه ادراكه در سطح ديگرى‏‏‏‏ قرار دارد كه نه نافى‏‏‏‏ قابليت فى‏‏‏‏البداهه بودن قوه ادراكه و نه نافى‏‏‏‏ واكنش در مقابل درك اين قابليت مى‏‏‏‏باشد.

بـهرجهت، و به هر صورت كه انسان تناسب هنوز روشن نشده بين شكل رابطه پسيكولوژيك انديشه از يك سو و چگونگى‏‏‏‏ روند تاريخى‏‏‏‏- ايدئولوژيك انديشيدن از سوى‏‏‏‏ ديگر را تصور كند، يك نكته قطعى‏‏‏‏ است: و آن اين كه در هيچ جامعه‏اى‏‏‏‏ پديده قابليت تقسيم كردن واقعيت توسط “قوه ادراكه” ريشه‏اى‏‏‏‏تر به مسئله بنيادى‏‏‏‏  تبديل نشده است، از در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ كه در آن به‏خاطر ازهم‏گسيختگى‏‏‏‏ روند هستى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ به بخش‏هاى‏‏‏‏ متعدد، اشكال عملكرد “مطابق با عقلِ سليم” و همچنين اشكال “اتفاقى‏‏‏‏” [فردى‏‏‏‏- انديودوآليستى‏‏‏‏] براى‏‏‏‏ انديشه تئوريك، خود به مسئله بزرگ‏ترى‏‏‏‏ تبديل شده است.

(تاريخ و ديالكتيك، پايان 11، ادامه بخش پنجم كتاب در  12 http://www.tudeh-iha.com/?p=1432&lang=fa)




تاريخ و ديالكتيك، آغاز ١2

مقاله شماره 89/30

ادامه بخش پنجم

شناخت هگل، شناخت دوران بورژوازى‏‏‏‏

از آنچه كه گفته شد اين نتيجه بدست مى‏‏‏‏آيد، (م) كه  شناخت ديالكتيك در كل جوانب آن و درك همه‏جانبه و كامل اهميت آن تنها در مرحله نسبتاً پيشرفته سرمايه‏دارى‏‏‏‏ به مسئله‏اى‏‏‏‏  آگاهانه تبديل شد. اشتباه هگل در آن بود كه متوجه نشد كه مرحله شناختى‏‏‏‏ كه او در روند رشد تئورى‏‏‏‏ شناخت كشف كرد و برشمرد، مرحله‏اى‏‏‏‏ كه با مرحله تاريخى‏‏‏‏ هستى‏‏‏‏ واقعيت عينى‏‏‏‏ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در انطباق است، منحصراً متعلق است به جهان بورژوازى‏‏‏‏ و فاقد ارزش ابدى‏‏‏‏ و ازلى‏‏‏‏ است.

شناخت هگل، اسلوب علمى‏‏‏‏ شناخت

اما هم‏زمان با اين كشف هگل، شرايط و چگونگى‏‏‏‏ حركت و رشد هـر شناخت علمى‏‏‏‏ نيز كشف شد؛ و لذا اسلوب علمى‏‏‏‏ شناخت بطور كلى‏‏‏‏ نيز با اين كشف بدست آمد. تفاوت ماهوى‏‏‏‏ بين چگونگى‏‏‏‏ لحظهِ بود “هستى‏‏‏‏”، يعنى‏‏‏‏ آنطور كه اين هستى‏‏‏‏ خود را در لحظه تاريخى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نماياند، و “حقيقت” كه در آن لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏‏ هستى‏‏‏‏ در ارتباط با كليت درك مى‏‏‏‏شوند، در آن است كه اسلوب شناخت كليت- حقيقت را مى‏‏‏‏توان هم براى‏‏‏‏ بررسى‏‏‏‏ شرايط فئوداليته و هم سرمايه‏دارى‏‏‏‏ به كار گرفت. گرچه محتواى‏‏‏‏ مشخص، و از اين رو بسيار متنوع، و از نظر كيفى‏‏‏‏ متفاوت  حقيقت، و اشكال حركت و تغيير آن، چه از نظر حركت و تغيير درونى‏‏‏‏ و چه از نظر چگونگى‏‏‏‏ تظاهر كاتگورى‏‏‏‏گونه- ظاهرى‏‏‏‏ آن، در هر فرماسيون اجتماعى‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏ فرق مى‏‏‏‏كند. از آنچه كه گفته شد، اين نتيجه حاصل مى‏‏‏‏شود كه مرحله ماوراء تاريخى‏‏‏‏ شناخت و تظاهر ظاهرى‏‏‏‏ (پسيكولوژيك) آن، دقيق نيست و مى‏‏‏‏تواند تنها در عام‏ترين ابعاد براى‏‏‏‏ آن عاميت قائل شد و آن را تعميم داد، و درواقع بايد براى‏‏‏‏ هر نظم اجتماعى‏‏‏‏ تئورى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ شناخت منطبق با وجود مشخص هستى‏‏‏‏ آن و مضمون و ذات هر هستى‏‏‏‏ مشخص ايجاد نمود. مثلاً آموزش كاتگورى‏‏‏‏ها Kategorien  [مراجعه شود به بخش چهارم و XXXXIV] كه ماركس مطرح مى‏‏‏‏سازد، به صورت مورد نظر او تقريباً نمى‏‏‏‏تواند درباره جوامع غيرسرمايه‏دارى‏‏‏‏ به كار‏ گرفته شود؛ ظاهر پديده كاتگورى‏‏‏‏ انعطاف ناپذير، دسته بندى‏‏‏‏ شده، خشك و جامد است و بشدت وابسته است به پديده “به شى‏‏‏‏ء  تبديل شدن” روابط اجتماعى‏‏‏‏ در روند توليد سرمايه‏دارى‏‏‏‏. رابطه‏اى‏‏‏‏ كه در اثر “گم” شدن روابط و وابستگى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ آن با مراحل و بخش‏هاى‏‏‏‏ ديگر كليت، به “چيزى‏‏‏‏” مجرد، متحجر، انتزاعى‏‏‏‏ و غيرقابل شناخت تبديل شده است. به قول ماركس به “هيروگليف” تبديل شده است. خصلتِ به شى‏‏‏‏ء تبديل شدنِ، مثلاً در فئوداليسم، يافت نمى‏‏‏‏شود و لذا مقوله كاتگورى‏‏‏‏ نيز در اين نظام [كه در آن برداشت فلسفه طبيعى‏‏‏‏ حاكم است] يافت نمى‏‏‏‏شود (LVIII).

اگر بى‏‏‏‏نيازى‏‏‏‏ از اينگونه تئورى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ مشخص شناخت علمى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ هر دوران در جريان پژوهش علمى‏‏‏‏ وجود دارد، از اين رو است كه هميشه بالاترين مرحله شناخت به طور طبيعى‏‏‏‏ و به صورت خودكار اشكال كهنه‏تر و نارس‏تر شناخت را در خود ادغام مى‏‏‏‏كند [مثلاً منطق ديالكتيكى‏‏‏‏، منطق صورى‏‏‏‏ را در خود نهفته دارد] و پژوهش را بدون اِشكال ممكن مى‏‏‏‏سازد، همانطور كه ماركس بارها در نوشته‏هايش به آن اشاره مى‏‏‏‏كند.

تفاوت واقعيت‏امر و حقيقت

بـهرجهت، لااقل براى‏‏‏‏ فرد پايبند به ديالكتيك، ترديدى‏‏‏‏ وجود ندارد كه اولين و بى‏‏‏‏واسطه‏ترين مرحله نزديك شدن به درك كليت، درك لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏‏ كليت است كه در واقعيت هستى‏‏‏‏ خود Faktizitaet تظاهر مى‏‏‏‏كنند و “واقعيت‏امر” ناميده مى‏‏‏‏شوند. هرچقدر واقعيت به كمك توجه به منابع “ناب‏تر و دقيق‏تر” برجسته شود، به همان نسبت و به‏ همان روشنى‏‏‏‏ هم تنها ظاهر كاتگورى‏‏‏‏گونه و خشك وخالى‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏محتواى‏‏‏‏ آن جنبه و لحظه بيان مى‏‏‏‏شود. اين اما به اين مفهوم نيست كه گويا عمل تكنيكى‏‏‏‏ تعيين و ثبت واقعيت‏امر و جمع‏آورى‏‏‏‏ آن‏ها كارى‏‏‏‏ است اضافى‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏جا. درست برعكس، چنين تداركى‏‏‏‏ به معناى‏‏‏‏ مرحله نخستين روند است براى‏‏‏‏ آنكه روند شناخت بتواند در قدم‏هاى‏‏‏‏ بعدى‏‏‏‏، با غلبه بر محدوديتى‏‏‏‏ كه در ظاهر توسط “واقعيت‏امر” ايجاد شده است، حركت كند و به ذات و مضمون حقيقت پى‏‏‏‏ببرد.

تفاوت بين برداشت متافيزيكى‏‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏‏‏ از تاريخ در اين امر نهفته است كه درحاليكه اولى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏حدومرز به و اقعيت‏امر و فاكت باور دارد، برعكس آن، ديالكتيك واقعيت‏امر را تنها بيان مرحله ساده‏اى‏‏‏‏ از حقيقت تاريخى‏‏‏‏ درك مى‏‏‏‏كند كه ارتباطاتش هنوز شناخته شده نيست و از اين رو با نگاهى‏‏‏‏ بشدت انتقادى‏‏‏‏ به بررسى‏‏‏‏ آن  مى‏‏‏‏پردازد.

جدايى‏‏‏‏ و بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ شكل و محتوا

جدايى‏‏‏‏ چگونگى‏‏‏‏ تظاهر شكل و محتوا- مضمون (ذات) پديده‏ها در تئورى‏‏‏‏ ديالكتيك تاريخى‏‏‏‏ نه تنها اتفاقى‏‏‏‏ نيست، بلكه مابين آن دو هميشه فاصله‏اى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏پايان وجود دارد. چگونگى‏‏‏‏ وضع مشخص اين فاصله را مى‏‏‏‏توان از شرايط مشخص موجود استخراج كرد. درعين‏حال تظاهر و مضمون پديده از اين رو مشابه بوده و وحدتى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهند، زيرا درك هر دو تنها در بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ آن‏ها ممكن مى‏‏‏‏شود. بهم‏پيوستگى‏‏‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ كه ناشى‏‏‏‏ از قرارداشتن در شرايط مشابـه بوده و تحت تاثير اين شرايط پديد مى‏‏‏‏آيد.

اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏ كشف اين روابط بغرنج مشخص بين تظاهر شكل و محتواى‏‏‏‏ پديده و از اين طريق آشكار كردن مضمون و ذات پديده، شيوه جستجو كردن چگونگى‏‏‏‏ ارتباط واقعى‏‏‏‏ “واقعيت”هاى‏‏‏‏ متقابل و متضاد در روند كليت است. (مراجعه شود به بخش “اسلوب ديالكتيك مشخص”).

اما اگر آنچه كه “واقعيت” نام دارد، تنها تظاهر يك جنبه، يك‏سوى‏‏‏‏ دلبخواه حقيقت است، با ضرورت معينى‏‏‏‏كه به صورت انتزاعى‏‏‏‏ و تحريف شده منعكس مى‏‏‏‏شود، آنوقت اين انعكاس [پسيكولوژيك] واقعيت، چيزى‏‏‏‏ جز يك كاتگورى‏‏‏‏ ايدئولوژيك را بيان نمى‏‏‏‏كند. آنوقت روشن هم هست كه اين انعكاس نكته ايدئولوژيك، دارى‏‏‏‏ مفاهيم بكلى‏‏‏‏ متفاوتى‏‏‏‏ در روابط مختلف اجتماعى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد. براى‏‏‏‏ مثال، واقعيت ساده و به سهولت قابل فهم درباره توسعه ايده جهان وطنى‏‏‏‏ Kosmopolitismus در آغاز تاريخ اروپائى‏‏‏‏ دوران ما، بكلى‏‏‏‏ داراى‏‏‏‏ محتواى‏‏‏‏ ديگرى‏‏‏‏ بوده است از آنچه در دوران كنونى‏‏‏‏ دارد. واقعيت تجاوز “امپرياليستى‏‏‏‏” به سرزمين غريبه در قرون وسطى‏‏‏‏، معنايى‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏ متفاوت دارد از چنين واقعه‏اى‏‏‏‏ در دوران حضور امپرياليسم در جهان امروز. سيماى‏‏‏‏ “واقعاً” مشابـهه جنبش‏هاى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏بخش مى‏‏‏‏تواند تحت شرايط متفاوت حتى‏‏‏‏ معنايى‏‏‏‏ متضاد داشته باشد. مثلاً اگر جنبش آزادى‏‏‏‏بخش دهقانان فرانسوى‏‏‏‏ در قرون وسطى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ جنبش ژاكوئرى‏‏‏‏ Jacquerie، را با قيام ارتجاعى‏‏‏‏ دهقانان در وندئهِ Vendee، در دوران انقلاب بزرگ مقايسه كنيم كه هدف ظاهرى‏‏‏‏ جنبش ارتجائى‏‏‏‏ وندئه هم دستيابى‏‏‏‏ به “آزادى‏‏‏‏” بود، آنوقت اين نكته به سرعت روشن مى‏‏‏‏شود [مضمون متفاوت طبقاتى‏‏‏‏- تاريخى‏‏‏‏ “آزادى‏‏‏‏” كه در دوران كنونى‏‏‏‏ (١٣٨٩ به بعد) در جنبش مردمى‏‏‏‏ در ايران مطرح است، به سرعت روشن مى‏‏‏‏شود: آزادى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ در ارتباط با عدالت اجتماعى‏‏‏‏ و راه رشد آينده كشور، در برابر “آزادى‏‏‏‏” و “حقوق بشر” نوع آمريكايى‏‏‏‏]. يا بياد بياوريم كه در پس ظاهر كاتگورگونه تصوراتِ ثابتِ حقوقى‏‏‏‏، مذهبى‏‏‏‏ و اخلاقى‏‏‏‏، در طول زمان چه محتواهاى‏‏‏‏ سخت تغيير يابنده پنهان شده‏اند. بلى‏‏‏‏، حتى‏‏‏‏ ساده‏ترين ارقام آمارگيرى‏‏‏‏ تنها بيان ظاهرى‏‏‏‏ نكته‏اى‏‏‏‏ است، كه اگر آن را طبق “مضمون” آن در محل خود در ساختار روند در جريان قرار ندهيم، آنجا كه جاى‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏ اوست، آنوقت به‏مثابه لحظه‏اى‏‏‏‏ Moment از كليت مربوط به خود ظهور نمى‏‏‏‏كند. شادانوف Shadanow در انتقاد خود به كتاب تاريخ فلسفه آلكساندروف Alexandrow حق داشت نظر او را نادرست اعلام كند كه تنها به اين علت كه آلمان در پايان قرن 18 تنها 25 % مردم شهرنشين داشت، بايد آلمان را كشورى‏‏‏‏ عقب مانده دانست. شادانوف شرايط رشديافته‏تر فرانسه را براى‏‏‏‏ مقايسه مطرح مى‏‏‏‏سازد كه در همان زمان تنها ده درصد مردم آن شهرنشين بودند (83).

در سال 1822 هگل با سخنانى‏‏‏‏ كه امروز هم صائب هستند، عليه اسلوب يك‏طرفه برخوردِ انتقادى‏‏‏‏ به منابع توسط نى‏‏‏‏بورز Nibuhrs، معلم رانكز Rankes، موضع اتخاذ كرد: «حتى‏‏‏‏ تاريخ‏نويس معمولى‏‏‏‏ با شعورى‏‏‏‏ متوسط كه مدعى‏‏‏‏ است و نظرش آنست كه او تنها وقايع را  ثبت مى‏‏‏‏كند، در انديشه خود غيرفعال نيست؛ او كاتگورى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ خود را با خود حمل مى‏‏‏‏كند و از زاويه آن‏ها به وقايع مى‏‏‏‏نگرد» (84). اما اين كاتگورى‏‏‏‏ها را «تاريخ‏نويس متوسط ومعمولى‏‏‏‏» و همچنين تاريخ‏نويس «ژنى‏‏‏‏» بطور دلبخواه توليد نمى‏‏‏‏كند، بلكه آن‏ها نتيجه ضرورى‏‏‏‏ تاثير اجتناب‏ناپذير حقيقت در مغز او هستند كه گناه آن بر دوش او نيست. اين حقيقت، يعنى‏‏‏‏ شرايط معين روابط اجتماعى‏‏‏‏ دوران حيات انسان معين. اين روابط اولاً عبارت است از چگونگى‏‏‏‏ كسب ظاهرى‏‏‏‏- در سطح و شكلى‏‏‏‏- صورى‏‏‏‏، متافيزيكى‏‏‏‏- يك سويه حقيقت، يعنى‏‏‏‏ شكل درك “مطابق با عقل سليمِ” Verstandsmaessig حقيقت مشخص توسط انسان. اين شكل ظاهرى‏‏‏‏- متافيزيكى‏‏‏‏ تحت شرايط معينى‏‏‏‏ در اشكال ايدئولوژيكى‏‏‏‏ و كاتگورى‏‏‏‏وار تجربه مى‏‏‏‏شوند و جا مى‏‏‏‏افتند و به اين شكل به مغز دانشمند هم راه مى‏‏‏‏يابند. آن دانشمندانى‏‏‏‏ كه قادر نيستند در برابر پيش‏داورى‏‏‏‏ كاتگورى‏‏‏‏گونه خود مقاومت نشان دهند، اغلب دچار اين اغفال مى‏‏‏‏شوند، باور كنند كه هرچه بيش‏تر رفتارشان «ساده، طبيعى‏‏‏‏ و بدون چشم‏داشت» باشد، آنطور كه ماركس آن را مى‏‏‏‏نامد: «بدور از هرنوع تردستى‏‏‏‏»، آنوقت مى‏‏‏‏انديشند كه بـه همان نسبت هم مى‏‏‏‏توانند از هرنوع تاثير ذهنى‏‏‏‏ مصون بمانند و باشند. از اين رو آن‏ها انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏ مخالف شيوه انديشه خود را يك‏تردستى‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كنند و نتايج ناشى‏‏‏‏ از به كار گرفتن شيوه ديالكتيكى‏‏‏‏ كه رديف تاريخ وقايع Chronologie را از بين مى‏‏‏‏برد و زير پاى‏‏‏‏ به ظاهر محكم واقعيت‏امر را خالى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند، زورگويى‏‏‏‏ ناب مى‏‏‏‏دانند. تاريخ‏شناسانِ ماركسيستِ اندكى‏‏‏‏ وجود ندارند كه در مقابل اين انتقاد دست وپاى‏‏‏‏ خود را گم مى‏‏‏‏كنند.

حتى‏‏‏‏ در شكل بيان، دره عميق بين برداشت تاريخى‏‏‏‏ توسط انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏ و متافيزيكى‏‏‏‏ وجود دارد. (م) آنچه مدافعان پژوهش واقعيت‏امر را ناراحت مى‏‏‏‏كند، پويائى‏‏‏‏ و بظاهر خودسرانه بودن در برخورد به فاكت‏ها در شيوه ديالكتيكى‏‏‏‏ است. اما درواقع، اين تنها شيوه متناسب براى‏‏‏‏ درك حقيقت است. ما پيش‏تر نشان داديم كه روند حيات اجتماعى‏‏‏‏ از يك نظم علّى‏‏‏‏ ساده برخوردار نيست، بلكه از ساختارى‏‏‏‏ پيچيده و تودرهم و بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدهِ شدهِ ريشه‏ها تشكيل مى‏‏‏‏شود كه قانونمندى‏‏‏‏ داخلى‏‏‏‏ نظم آن‏ها داراى‏‏‏‏ تقسيم‏بندى‏‏‏‏ نظم يافته‏اى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد. ماركس مى‏‏‏‏گويد: پديده‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ همه هم‏زمان وجود دارند و شرط بود يكديگر هستند. واقعاً هم دانش راسيوناليستى‏‏‏‏ [عقلايى‏‏‏‏] پذيرفته است كه رديف كردن وقايع به ترتيب وقوع تاريخى‏‏‏‏ آن‏ها chronologisch، با جريان واقعى‏‏‏‏ آن‏ها در تضاد است. اما اين دانش هنوز درك نكرده است كه ايجاد ارتباط يك‏طرفه علـّى‏‏‏‏ بين وقايع [باران مى‏‏‏‏بارد، پس زمين خيس است]، تنها ظاهر وجودى‏‏‏‏ آن‏ها، يعنى‏‏‏‏ برداشت صرفاً كاتگورى‏‏‏‏گونه فاكت و واقعيت‏امر را برجسته مى‏‏‏‏سازد و در همين مرز نيز از حركت بازمى‏‏‏‏ماند [با آمدن باران، زمين زير بارش قرار دارد، بدون آنكه شرايط لحظه تاريخى‏‏‏‏ زمين در محاسبه وارد شود. زيرا مثلاً در اثر تبخير لحظه‏اى‏‏‏‏ آب باران بر روى‏‏‏‏ زمين بسيار داغ، زمين “خيس” نمى‏‏‏‏شود].

اسلوبى‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏خواهد بغرنجى‏‏‏‏ حركت حقيقت را روشن سازد، بايد خود نيز بشدت انعطاف‏پذير باشد، انجماد كاتگورگونه و قالبى‏‏‏‏ “انديشه اصالت واقعيت‏امر” [پاى‏‏‏‏بندى‏‏‏‏ به فاكت و تنها ديدن فاكت‏ها] را پشت سر بگذارد و بر آن غلبه كند و اين توانايى‏‏‏‏ را بوجود آورد كه راه‏هاى‏‏‏‏ پرپيچ وخم ايجادشدن حقيقت را دنبال كند و بپيمايد. ماركس اين نكته را در ارتباط با برخورد به نظريات لانگه Lange در نامه‏اى‏‏‏‏ به كوگنلمان Kugelmann چنين توصيف مى‏‏‏‏كند: لآنگه «اصلاً احساسى‏‏‏‏ هم براى‏‏‏‏ آن ندارد كه “حركت آزاد در موضوع”، هيچ چيز ديگرى‏‏‏‏ نيست جز توضيح و شرح و بسط و پرحرفى‏‏‏‏ درباره اسلوبى‏‏‏‏ كه موضوع را مورد مطالعه قرار مى‏‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏‏ اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏». تاكنون بكلى‏‏‏‏ از مدنظر دور مانده است كه ماركس در اين ارتباط نكات پراهميتى‏‏‏‏ را مطرح كرده است. منظور ما از بيان اين مطالب، تنها نكاتى‏‏‏‏ نيست كه مى‏‏‏‏توان در آثار ماركس و انگلس يافت كه به برشمردن و پروراندن اسلوب تحقيقات ديالكتيكى‏‏‏‏ مربوط مى‏‏‏‏شود. آنچه كه مربوط به اين اسلوب است، لنين هم توجه را به آن جلب مى‏‏‏‏كند، وقتى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نويسد: «اگر ماركس مشخصاً نظرياتى‏‏‏‏ درباره “منطق” Logik از خود باقى‏‏‏‏ نگذاشته است، اما در عوض منطق كتاب “سرمايه” را از خود به جا گذاشته است» (85). برخى‏‏‏‏ از جوانب اين شيوه منطق [ديالكتيكى‏‏‏‏] را مورد توجه قرار داده ايم، اما  مايليم انگشت روى‏‏‏‏ دو نكته ديگر هم بگذاريم، نكاتى‏‏‏‏ كه در آن‏ها ماركس دقيقاً به موضوع بحث كنونى‏‏‏‏ ما مى‏‏‏‏پردازد.

ظاهرامر و بغرنجى‏‏‏‏ حقيقت

در “ايدئولوژى‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏” ماركس فوبرباخ را سرزنش مى‏‏‏‏كند كه «برداشت او از دنياى‏‏‏‏ احساسات … محدود مى‏‏‏‏ماند، يعنى‏‏‏‏ تنها در سطح نظاره‏گرانه و به پرداختن به ظاهر آن» (تكيه از ل ك) باقى‏‏‏‏مى‏‏‏‏ماند و آنجائى‏‏‏‏ كه او سعى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند «موضع خود را درباره احساسات بيان كند»، او اين كوشش را از پشت عينك يك فيلسوف انجام مى‏‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏‏ به كمك مفهومى‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏ بنام «ذات واقعى‏‏‏‏ چيزها» (86). منظور ماركس از  مقوله “جهان احساسات”، در اين ارتباط، «آنچه كه در ظاهرامر قرار دارد، ظاهر قابل لمس است» (تاكيد از ماركس)، مى‏‏‏‏باشد و او همانجا خاطرنشان مى‏‏‏‏سازد، و اين بهيچ‏وجه اشتباه فويرباخ نبود كه مى‏‏‏‏كوشيد با اشاره متافيزيكى‏‏‏‏ به «حقيقت»، درپس ظاهر ملموس شده، حقيقت را برجسته سازد. با كمك كدام اسلوب بايد از «ظاهر احساس شده واقعيت‏امر» به «احساس حقيقت» نايل شد و رسيد. اين نكته را ماركس كمى‏‏‏‏ پيش‏تر توضيح داده بود. ماركس به اين منظور «انتزاع فرد پايبند به اصالت شيوه تجربى‏‏‏‏» abstrakter Emperiker را با انتزاع يك فرد «ايده‏آليست» مقايسه مى‏‏‏‏كند. درحاليكه ايده‏آليست‏ها خودشان را با «اقدامات تصور شده»، با «فاعلان تصور شده» مشغول مى‏‏‏‏كنند، «انتزاع كننده پايبند به آموزش اصالت تجربه» خود را مشغول به «جمع‏آورى‏‏‏‏ اسناد و شواهد وفاكت‏هاى‏‏‏‏ مرده» مى‏‏‏‏كند. در برابر اين ها، بررسى‏‏‏‏ ماترياليست ديالكتيكى‏‏‏‏، تاريخ را به‏مثابه «روند جارى‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏» مورد پژوهش قرار مى‏‏‏‏دهد، به‏مثابه «روند واقعاً تجربى‏‏‏‏ و مطابق با واقعيت تكامل». (مفاهيم  “مطابق با واقعيت” و يا آنچه ديده مى‏‏‏‏شود anschaulich  و “ظاهراً” anschauend [انگار، و يا آنچه كه خود را نشان مى‏‏‏‏دهد] در بيان ماركس داراى‏‏‏‏ مفاهيم متضاد هستند. (به پائين تر نيز نگاه شود).*

* براى‏‏‏‏ روشن‏تر شدن نكته بالا، دو نمونه: نقاشى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏گفت كه او تنها زمانى‏‏‏‏ به مفاهيم و مضمون احساسى‏‏‏‏ يكى‏‏‏‏ از تابلوهاى‏‏‏‏ نقاش فرانسوى‏‏‏‏ “مونه” پى‏‏‏‏برد كه كوشيد، نقاشى‏‏‏‏ او را كپى‏‏‏‏ كند. كوشش براى‏‏‏‏ حركت قلم مو بر روى‏‏‏‏ بوم به صورتى‏‏‏‏ كه از بررسى‏‏‏‏ تابلوى‏‏‏‏ اصلى‏‏‏‏ نتيجه شد، من را قادر به درك “دنياى‏‏‏‏ احساساتى‏‏‏‏”، يعنى‏‏‏‏ قادر به درك “حقيقتى‏‏‏‏” نايل ساخت كه مونه با نقاشى‏‏‏‏ خود بيان كرده است.

نمونه ديگر مربوط است به فيلم سرگذشت بتهوون بنام “عشق جاودانه”. بتهوون در اين فيلم، از محرم و دوست خود، “آنتون فليكس شيندلر”، نظرش را درباره قطعه “سونات كرويتسر” كه تازه به پايان رسانده بود، مى‏‏‏‏پرسد: موزيك چه تاثيرى‏‏‏‏ در ما مى‏‏‏‏گذارد؟  شيندلر پاسخ مى‏‏‏‏دهد: در روح ما بلوا برپا مى‏‏‏‏كند. بتهوون مى‏‏‏‏گويد، نه! «موزيك داراى‏‏‏‏ قدرتى‏‏‏‏ است كه با آن، شنونده را به فضائى‏‏‏‏ انتقال مى‏‏‏‏دهد كه وضع روحى‏‏‏‏ سراينده موزيك در زمان نوشتن آهنگ در آن بسر مى‏‏‏‏برد. شنونده (حساس براى‏‏‏‏ موزيك) امكانى‏‏‏‏ ندارد، جز تن دادن و خود را رها ساختن در آن فضاى‏‏‏‏ روحى‏‏‏‏ كه آهنگ‏ساز مى‏‏‏‏خواهد. اين، يك هيپنوز است. در من چه گذشت، وقتى‏‏‏‏ آن را مى‏‏‏‏نوشتم؟   يك مرد عاشق در راه به سوى‏‏‏‏ معشوقش است. طوفان كالسكه او را در گل و لاى‏‏‏‏ فرو مى‏‏‏‏برد، معشوق او تا ابد صبر نخواهد كرد. اين موزيك طنين غوغاى‏‏‏‏ هيجان درونى‏‏‏‏ من است در آن لحظات… همه چيز آنطور نيستند كه شما ديديد و آموختهايد.»

اين امرى‏‏‏‏ با اهميت خاص مى‏‏‏‏باشد، وقتى‏‏‏‏كه ماركس توضيح مى‏‏‏‏دهد كه نايل شدن به شناخت از ظاهر به مضمون روند و «بغرنجى‏‏‏‏» دسترسى‏‏‏‏ به اين شناخت، «برعكس زمانى‏‏‏‏ آغاز مى‏‏‏‏شود كه انسان … مى‏‏‏‏خواهد واقعيت را توصيف كند و توضيح دهد» (87)، به‏عبارت ديگر، آنجا كه انسان مى‏‏‏‏كوشد ظاهر  قابل روئيت و در سطح را، به‏مثابه ظاهرامر و تظاهر خارجى‏‏‏‏ آن ذوب كرده و مضمون و ذات درونى‏‏‏‏ و جان‏مايه در پس ظاهرامر، يعنى‏‏‏‏ حقيقت ملموس را برملا سازد، بغرنجى‏‏‏‏ كار آغاز مى‏‏‏‏شود. بـه همين گونه ماركس در “سرمايه” نيز اظهار نظر مى‏‏‏‏كند. در اينجا هم تاكيد بر اين دارد كه در موقع بررسى‏‏‏‏ حيات اجتماعى‏‏‏‏، نكته اساسى‏‏‏‏ آنست كه بدون توجه به سوءتفاهم براى‏‏‏‏ آن‏هايى‏‏‏‏ كه مايلند اين بررسى‏‏‏‏ را “ساختارى‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏ و تجربه نشده” Konstruktion a priori بدانند، «حركت واقعى‏‏‏‏» نـهفته در روند هستى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏، و يا آنطور كه او مى‏‏‏‏گويد، «جان موضوع» نشان داده شود. (88) درك موضوع در جزئيات آن، يعنى‏‏‏‏ وظيفه «تجزيه و تحليل اشكال متفاوت رشد هستى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ و نشان دادن رابطه درونى‏‏‏‏ بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ آن‏ها»، به نظر ماركس، تنها اقدامى‏‏‏‏ تداركاتى‏‏‏‏ است. كار اساسى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ تازه «پس از اين كار مقدماتى‏‏‏‏» شروع مى‏‏‏‏شود. مكانيسم پيش‏پا افتاده‏اى‏‏‏‏ كه تحريف كنندگان بى‏‏‏‏فرهنگ ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كوشند به‏مثابه ماهيت ديالكتيك عنوان كنند، يعنى‏‏‏‏ كشف “بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ درونى‏‏‏‏” علّـى‏‏‏‏ پديده‏ها، براى‏‏‏‏ ماركس تنها كار تداركاتى‏‏‏‏، تنها توضيح و توصيف است، مقدماتى‏‏‏‏ كه هنوز دستى‏‏‏‏ به ظاهر پديده نزده است كه پيش درآمد كار اصلى‏‏‏‏ ديالكتيك است.

تفاوت مقدمات و اصل پژوهش

اين اما تصورى‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏ اشتباه است، اگر بخواهيم رشد پژوهش ديالكتيكى‏‏‏‏ را از جمع آورى‏‏‏‏ “واقعيت‏امر- فاكت”ها و نظم اسناد و مدارك به سوى‏‏‏‏ درك مضمون و ذات پديده را امرى‏‏‏‏ بدانيم كه گويا در تضاد قرار دارد با خواست دقت در بررسى‏‏‏‏ و “دقيق” بودن پژوهش. برعكس، باوجود سختى‏‏‏‏ به كار گرفتن اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏، وضع از اين قرار است كه هيچ اسلوب دقيق‏ترى‏‏‏‏ از اسلوب ديالكتيك كه تنها اسلوب متناسب با خصلت ديالكتيكى‏‏‏‏ واقعيت است، براى‏‏‏‏ درك حقيقت وجود ندارد. اين پژوهش “راسيونال” است كه بـمحض آنكه رضايتى‏‏‏‏ از تركيب فاكت‏هاى‏‏‏‏ جمع آورى‏‏‏‏ شده احساس نمى‏‏‏‏كند، ولى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏خواهد به “درك” زنده آنچه واقعاً تحقق يافته دست يابد، اجباراً دچار بى‏‏‏‏ دروپيكرترين و دلبخواه‏ترين ذهنگرايى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود. آنوقت چنين پژوهشى‏‏‏‏ از “هنرِ” ترسيم تاريخى‏‏‏‏ حقيقت صحبت مى‏‏‏‏كند. «اين، نظر من است»! و تقريباً يك چنين چيزى‏‏‏‏ منظور رآنكه Ranke است، وقتى‏‏‏‏كه در پيش‏گفتار “تاريخ انگليس” براى‏‏‏‏ تاريخ‏نويسى‏‏‏‏ دو وظيفه قائل مى‏‏‏‏شود: كه عبارتند از: يا «اطلاعات تاكنون شناخته نشده‏اى‏‏‏‏ را درباره واقعيت ارايه كند»، و يا «درك و تفسير جديدى‏‏‏‏ از آنچه كه تاكنون وجود داشته است، مطرح سازد».

براى‏‏‏‏ فرد پايبند به ديالكتيك هر دوى‏‏‏‏ اين نكات ضرورتاً در انطباق هستند. و تا آنجا كه هنوز كار مشخص تداركاتى‏‏‏‏ جمع آورى‏‏‏‏ “دقيق و ناب” اسناد و مدارك پايان نيافته است، چنين جمع آورى‏‏‏‏ ضرورت دارد. اما نمى‏‏‏‏توان چنين جمع آورى‏‏‏‏ را پژوهش تاريخى‏‏‏‏ ناميد، بلكه اين كارى‏‏‏‏ تكنيكى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد، صرفنظر از آنكه پايان بخشيدن به آن هنوز به “اطلاعات” بيش‏ترى‏‏‏‏ نيز نياز داشته و يا نداشته باشد. اين اسناد و مدارك و واقعيت‏امر- فاكت‏ها كه جمع‏آورى‏‏‏‏ شده‏اند، تا زمانى‏‏‏‏ “هيروگليف” باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏مانند، يعنى‏‏‏‏ تا زمانى‏‏‏‏ ساختارهاى‏‏‏‏ انتزاعى‏‏‏‏ با خصلت ايدئولوژيك باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏مانند، تا زمانى‏‏‏‏ كه بازسازى‏‏‏‏ آن‏ها به‏مثابه لحظاتى‏‏‏‏ از يك كليتِ پرجوانبِ ديالكتيكى‏‏‏‏ در تمام ابعادش شناخته و درك نشده است و به باقى‏‏‏‏ ماندن متافيزيكى‏‏‏‏ در مرز «متضادهاى‏‏‏‏ درك نشده» (انگلس) در تاريخ‏نويسى‏‏‏‏ “راسيونال”- عقلايى‏‏‏‏ پايان داده نشده است. توضيح مستدل اين نكات، وظيفه‏اى‏‏‏‏ است كه هنوز بايد در صفحات بعد به آن پرداخت.

در اينجا بايد ما دوباره به قابليت توضيح داده شده قوه ادراكه- آگاهى‏‏‏‏ بازگرديم كه قادر است نه تنها به صورت “مطابق با عقل سليم” verstandesmaessig پديده را به اجزايش تقسيم و متجزا كند، بلكه همچنين مى‏‏‏‏تواند از بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ پديده‏ها به تعميم خلاق بپردازد. ما در ارتباط با نكته آخر به وجود شم و فكر بكر ويا “الهام” [بينش فى‏‏‏‏البداهه بدون زمينه علمى‏‏‏‏] Intuition  اشاره كرديم كه بررسى‏‏‏‏ آن براى‏‏‏‏ شناخت مضمون ديالكتيك بسيار پراهميت است. اينجا مى‏‏‏‏تواند يك‏سوتفاهم با پيامدهاى‏‏‏‏ بسيار ايجاد شود  – و چنين سوتفاهمى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند در كوشش ما براى‏‏‏‏ مرزبندى‏‏‏‏ انتقادى‏‏‏‏ عليه شيوه متافيزيكى‏‏‏‏-“عقلايى‏‏‏‏” [منطق صورى‏‏‏‏] انديشهِ غيرديالكتيكى‏‏‏‏ به آسانى‏‏‏‏ پيش آيد -، كه گويا ماركسيسم كه اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏ او را ما در اين كتاب مورد بررسى‏‏‏‏ قرار مى‏‏‏‏دهيم و بيان مى‏‏‏‏داريم، به‏خاطر برداشت ديالكتيكى‏‏‏‏ از كليت مجبور است، واقعيت “الهام” را آنچنان به حساب آورد كه گويا قادر نيست اسلوب  خود را بصورت “عقلايى‏‏‏‏” اثبات كرده، بلكه بايد آن را برپايه بينش فى‏‏‏‏البداهه بدون زمينه علمى‏‏‏‏ مستدل سازد. چنين سوءتفاهمى‏‏‏‏ به اين معناى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏بوده است كه ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏‏ در برابر “عقل” متافيزيكى‏‏‏‏، اسلوب غيرعقلايى‏‏‏‏ Irrasionalismus را قرار مى‏‏‏‏دهد. اما چنين ادعاى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏اساسى‏‏‏‏ اگر مطرح شود، نه تنها اشتباه مى‏‏‏‏بوده، بلكه حتى‏‏‏‏ تراژيك نيز مى‏‏‏‏بوده است، زيرا چنين ادعاى‏‏‏‏ سيلى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ است به صورت مواضع اصولـى‏‏‏‏ آموزش ماركسيستى‏‏‏‏ و نشانى‏‏‏‏ است از بدفهمى‏‏‏‏ آن.

برخلاف يك چنين ادعايى‏‏‏‏، بايد تاكيد شود كه ديالكتيك علمى‏‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏‏ بطور سختگيرانه درچهارچوب نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ از مفاهيم قرار داشته، و بدين‏ترتيب  – اين اصطلاح در اينجا در مرزبندى‏‏‏‏ عليه هر نوع غيرعقلايت بكار برده مى‏‏‏‏شود –  عقلايى‏‏‏‏ حركت مى‏‏‏‏كند. در مورد جهت‏گيرى‏‏‏‏ و آگاهى‏‏‏‏ برپايه تعميم فى‏‏‏‏البداهه [تعميم از جزء به كل Induktion]، ما با يك پديده اصولـى‏‏‏‏ پسيكولوژيك روبرو هستيم كه از اين رو توجه ما را بشدت بخود جلب مى‏‏‏‏كند، زيرا درك ساختار بسيار متضاد شعور و آگاهى‏‏‏‏مان را ممكن مى‏‏‏‏سازد. اين راهنما بودن به‏ويژه در ارتباط قرار دارد با جهت‏گيرى‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ درك بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ جريان روند حقيقت. در مورد اسلوب علمى‏‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏‏ انديشيدن، برخلاف جهت‏گيرى‏‏‏‏ پسيكولوژيكى‏‏‏‏ فوق، ما با قابليت قوه ادراكه سروكار داريم كه بى‏‏‏‏وقفه از نظمى‏‏‏‏ آگاهانه و منطقى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ به‏ كارگيرى‏‏‏‏ عقلايى‏‏‏‏ قابليت خود (م)، برخوردار است. براين‏پايه است كه اين اسلوب علمى‏‏‏‏ انديشيدن خود را تنها در مرحله تقسيم كننده، يعنى‏‏‏‏ مرحله راسيونل شناخت محدود نمى‏‏‏‏سازد، بلكه با درك “بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏”هاى‏‏‏‏ درونى‏‏‏‏ در كليت روند به حقيقت بهم‏پيوسته و بهم تنيده شده دست مى‏‏‏‏يابد و آن را درك مى‏‏‏‏كند. در ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ اين شيوه به روشن‏ترين وضع خود را نشان مى‏‏‏‏دهد. درست بدين‏ترتيب جز و كل، لحظه و روند به‏مثابه رابطه  قابل درك علمى‏‏‏‏- عقلايى‏‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏‏كند. اينكه مفهوم عقلانيت برپايه كدام عملكرد منطقى‏‏‏‏ Logisch قرار داده مى‏‏‏‏شود و مورد نظر است، داراى‏‏‏‏ معنانى‏‏‏‏ مختلفى‏‏‏‏ است، امرى‏‏‏‏ كه خود نكته‏اى‏‏‏‏ است كه به ديالكتيك مربوط مى‏‏‏‏شود.

(تاريخ و ديالكتيك پايان 12، ادامه در 13)




تاريخ و ديالكتيك، آغاز ١٠

مقاله شماره30/89

بخش پنجم

ساختار ديالكتيكى‏‏‏‏ قوه ادراكه

قوه ادراكه چگونه عمل مى‏‏‏‏كند؟

«قوه ادراكه با واقعيت در تضاد قرار مى‏‏‏‏گيرد: كليت موزون و آن چيزى‏‏‏‏ كه بهم‏پيوسته و بهم‏تنيده است را تقسيم و به اجزايش متجزا مى‏‏‏‏كند.»

شارشاتيس

مفاهيم تضاد، وحدت، تاثيرمتقابل وغيره مقولاتى‏‏‏‏ هستند با معناى‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏ متفاوت در تئورى‏‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏‏ از آنچه در انديشه منطق صورى‏‏‏‏ (I) دارا مى‏‏‏‏باشند.

شيوه نگرش به مفاهيم و درك مضمون آن‏ها در ديالكتيك از عمق تفاوت اين دو سيستم حكايت مى‏‏‏‏كند. آنجا كه اين مفاهيم در انديشه منطق صورى‏‏‏‏ تنها به‏مثابه روندهاى‏‏‏‏ متجزا و منفرد درك مى‏‏‏‏شوند با حيطه تاثير محدود، در انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏ اين مفاهيم تنها زمانى‏‏‏‏ درك مى‏‏‏‏شوند كه بـه‏مثابه عملكردها در كليت روندها فهميده شوند.  [از اين ‏رو به كمك انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏، واقعيت عميق‏تر و همه‏جانبه‏تر انعكاس مى‏‏‏‏يابد. “تضاد” سرد و گرم در انديشه تعقل صورى‏‏‏‏، تنها به تقابل درجه گرماى‏‏‏‏ متفاوت محدود مى‏‏‏‏شود. ديالكتيك در اين “تضاد” بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏، يكديگر را موجب شدن و … سرد و گرم را هم مورد توجه قرار مى‏‏‏‏دهد.]

اگر چنين است، آنوقت طرح اين پرسش بجاست، كه پس چرا موضع منطق صورى‏‏‏‏ و همچنين چرا  – به درك ديالكتيكى‏‏‏‏ –   علم متافيزيكى‏‏‏‏ متكى‏‏‏‏ به آن، نه تنها قديمى‏‏‏‏تر و در مراحل زمان طولانى‏‏‏‏ تقريباً تنها شيوه حاكم بوده است و امروز هم هنوز زمينه منطق “عقل سليم معاش” را تشكيل مى‏‏‏‏دهد، و نهايتاً چرا براى‏‏‏‏ بخش بزرگى‏‏‏‏ از علوم، شيوه‏اى‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏تر و “منطقى‏‏‏‏”تر به نظر مى‏‏‏‏آيد؟ چگونه قابل توضيح  است كه تئورى‏‏‏‏ ديالكتيك براى‏‏‏‏ به رسميت شناخته شدن، با مشكلات بزرگى‏‏‏‏ روبروست، درحالى‏‏‏‏ كه مدعى‏‏‏‏ است، تنها شيوه‏اى‏‏‏‏ است كه قادر است راه درست را به منظور دست يافتن به شناخت واقعيت عينى‏‏‏‏ نشان دهد؟

تفاوت منطق صورى‏‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏‏‏

پاسخ از ديد ديالكتيك چنين است: اين امر مربوط است به ويژگى‏‏‏‏ قابليت انديشه و درك انسان، مربوط است به ساختار چگونگى‏‏‏‏ قوه ادراكه. دلايل تاريخى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ بودن اين انديشه را نيز نبايد از نظر دور داشت در پاسخ به اين پرسش، كه چرا ديالكتيك بطور عام به رسميت شناخته نشد، اين جنبه اما موضوع بحث در اينجا نيست. اين واقعيت كه جنبش‏هاى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏شمارى‏‏‏‏ در گذشته وجود داشته و حادث شده و يا انواع تئورى‏‏‏‏ در مراحل تاريخى‏‏‏‏ طولانى‏‏‏‏ وجود داشته‏اند، بدون آنكه چيزى‏‏‏‏ از ديالكتيك دانسته باشند، ثابت مى‏‏‏‏كند، كه بايد علت ديگرى‏‏‏‏ جز علت تاريخى‏‏‏‏- انقلابى‏‏‏‏ بودن ديالكتيك براى‏‏‏‏ سختى‏‏‏‏ به رسميت شناخته شدن آن وجود داشته باشد.

اين شناخت كه قوه ادراكه از اين ويژگى‏‏‏‏ برخوردار است، پديده واحد و موزون را براى‏‏‏‏ درك خود به اجزاى‏‏‏‏ تشكيل دهنده آن تقسيم و آن‏ها را ازهم متجزا كند، كه ويكـو Vico (XV) در زمان خود و در جريان انتقاد به راسيوناليسم كارتزى‏‏‏‏ cartesischer Rationalismus (XVI) كه واقعيت را تقسيم مى‏‏‏‏كند، مطرح ساخت،  موجب شد كه او به كشف اسلوب مستقلى‏‏‏‏ دست يابد. او بدين‏ترتيب به يكى‏‏‏‏ از مهمترين پيش كسوتان كشف كليت پديده‏ها يا حقيقت، تبديل شد.

عمق انديشه او در پايه‏ريزى‏‏‏‏ تئوريك نقش تقسيم و متجزا كننده قوه ادراكه ديده مى‏‏‏‏شود و در علوم طبيعى‏‏‏‏ برپايه رياضيات از همه جا روشن‏تر به چشم مى‏‏‏‏خورد. اگرچه ويكو با وسائل ناكافى‏‏‏‏ به كوششى‏‏‏‏ چشم‏گير براى‏‏‏‏ يافتن چگونگى‏‏‏‏ راه بازگشت انديشه از اجزا  به كليت پديده دست زد، اشتباه او اما عمدتاً در آن بود كه او چنين راهى‏‏‏‏ را براى‏‏‏‏ علوم طبيعى‏‏‏‏ تصور نمى‏‏‏‏كرد و تنها آن را در مورد جهان تاريخى‏‏‏‏  ممكن مى‏‏‏‏دانست. بعد از ويكو، هگل اين انديشه را دنبال كرد و پروراند. تئورى‏‏‏‏ “قوه ادراكهِ” [عقل، شعور، دريافت، فهميدن] هگل، هم‏زمان روى‏‏‏‏ ديگر تئورى‏‏‏‏ كليت را تشكيل مى‏‏‏‏دهد و با اولى‏‏‏‏، در مجموع زمينه اصلى‏‏‏‏ سيستم كامل ديالكتيك او را ايجاد مى‏‏‏‏كند.

فكرى‏‏‏‏ پراكندنى‏‏‏‏ و بانگى‏‏‏‏ برآوردنى‏‏‏‏

انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏ در اينباره چه فكرى‏‏‏‏ پراكندنى‏‏‏‏ و بانگى‏‏‏‏ برآوردنى‏‏‏‏ دارد؟

در ابتدا بايد خاطرنشان شود كه مشكل مهم در برابر توضيح تئوريك درك ديالكتيكى‏‏‏‏ پديده‏ها و كليت‏ها اصلاً مشكلى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏ بود، اگر تضادى‏‏‏‏ بين مضمونِ (ذات) يكپارچه روندهاى‏‏‏‏ حقيقى‏‏‏‏ [كه از آن‏ها كليتى‏‏‏‏ در حركت و تغيير و شدن ايجاد مى‏‏‏‏شود] از يك سو و توانايى‏‏‏‏ محدود ادراك انسان در شناخت بخشوار پديده‏هاى‏‏‏‏ متجزا [كه براى‏‏‏‏ درك خود، آن‏ها را در وضع ثابت، در وضع مجرد و بدون بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ فعال با بخش‏ها، جنبه‏ها و لحظات ديگر مورد توجه قرار مى‏‏‏‏دهد] از سوى‏‏‏‏ ديگر، وجود نمى‏‏‏‏داشت. باوجود اين، مسئله بغرنج‏تر از اين هاست. زيرا نه حقيقت تنها از محتوايى‏‏‏‏ واحد و كليتى‏‏‏‏ يك‏پارچه تشكيل مى‏‏‏‏شود و نه قوه ادراكه انسان در برابر اين حقيقت تنها به اين صورت واكنش نشان مى‏‏‏‏دهد كه آن را تقسيم مى‏‏‏‏كند؛ برعكس، وضع چنين است كه واقعيت از بخش‏ها، لحظات، كيفيت‏ها، اجزاى‏‏‏‏ منفرد ]متفاوت و در حال شدن] تشكيل مى‏‏‏‏شود و انديشه نيز به نوعى‏‏‏‏ ويژه كه در زير توضيح داده خواهد شد نسبت به يك‏پارچگى‏‏‏‏ بهم‏پيوسته و هماهنگ پديده‏ها از خود واكنش نشان مى‏‏‏‏دهد. اين به اين معناست، كه قوه ادراكه- انديشه در فعاليت ناخودآگاه روزمره و خودجوش و ماقبل تئوريك خود نيز واقعيت را [باوجود بغرنجى‏‏‏‏ تركيب و پويائى‏‏‏‏ تغيير و شدن آن] بصورت واحد در ذهن منعكس مى‏‏‏‏كند. همانطور كه حقيقت عينى‏‏‏‏ در كليت خود از تضاد بين ويژگى‏‏‏‏ها و وحدت آن‏ها تشكيل مى‏‏‏‏شود، همانطور هم قوه ادراكه‏اى‏‏‏‏ كه واقعيت را منعكس مى‏‏‏‏سازد، عملكردى‏‏‏‏ پرتضاد دارد، بدين‏ترتيب كه اين قوه خود نيز بر مبناى‏‏‏‏ طبيعتش هم‏زمان روند را در وحدتش و هم در اجزايش درمى‏‏‏‏ يابد.

ساختار تضادمند آگاهى‏‏‏‏

ساختار ديالكتيكى‏‏‏‏ تضادمند آگاهى‏‏‏‏ ما ناشى‏‏‏‏ از چيست؟

اين امر ناشى‏‏‏‏ از چگونگى‏‏‏‏ برخورد طبيعى‏‏‏‏ عملكرد قوه ادراكه ماست به واقعيت- حقيقت. (م) يعنى‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏ از اين امر است كه شعور- قوه ادراكه انسان در گذشته بيولوژيك- تاريخى‏‏‏‏ ايجادشدن و رشد خود، زير جبر ضرورات، براى‏‏‏‏ آنكه بتواند با مجموع واقعيت كنار بيآيد  و ادامه حيات را تضمين كند، شيوه متضاد چگونگى‏‏‏‏ حفظ حيات خود را  با واقعيت متضاد انطباق داده است و به قابليت واكنشى‏‏‏‏ مناسب توسط انديشه خود در برابر واقعيت نايل شده است. با توجه به گذشته بيولوژيك، مشخصه متضاد و در عين حال طبيعى‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏تاريخى‏‏‏‏، درك و مستدل مى‏‏‏‏شود.

از يك سو بايد مغز انسان او را در روند تاريخى‏‏‏‏ قادر بسازد در حين عمل (پراتيك)، يعنى‏‏‏‏ در ارتباط تنگاتنگ باكار هدفمند در جريان كه در خدمت رفع نيازها و حفظ حيات انجام مى‏‏‏‏ دهد، از ميان انواع سرگيجه آورنده رابطه‏هاى‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏ و بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ها، آن جنبه  را كه توجه او را در زمان و لحظه معين به عللى‏‏‏‏ جلب مى‏‏‏‏كند، جدا و متجزا سازد و به عمل خود در ارتباط با آن بطور هدفمند ادامه دهد، و هم‏زمان نتايج ناشى‏‏‏‏ از عملكرد و فعاليت خود را به صورت انتزاعى‏‏‏‏ تعميم بخشد.

ازسويى‏‏‏‏ ديگر، توجه انسان مشغول به هر كار هدفمندى‏‏‏‏، هميشه در ارتباط باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند با مسائلى‏‏‏‏ كه در لحظه كنونى‏‏‏‏ خارج از پديده مورد علاقه بى‏‏‏‏واسطه (م) او قرار دارند؛ حتى‏‏‏‏ در لحظه معين كه آگاهى‏‏‏‏ نسبت به كار وموضوع مشخصى‏‏‏‏ جلب و حساس شده است و بر روى‏‏‏‏ آن متمركز گرديده است نيز، اين مورد مشخص هميشه در تماس نزديك است با جمع بزرگى‏‏‏‏ از پديده‏هاى‏‏‏‏ ديگر كه در حال تغيير و تبديل‏اند و حداقل در نزديكى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏واسطه كار مشخص قرار دارند [كوشش براى‏‏‏‏ دفع و يا تحمل نيش زنبور عسل در لحظه غارت كندوى‏‏‏‏ عسل]. جزاين هم نمى‏‏‏‏ تواند باشد، زيرا تنها در چنين شيوه  عملكرد (پراتيك) مشخص است كه كار هدفمند از ويژگى‏‏‏‏ تغيير دهنده واقعيت برخوردار مى‏‏‏‏شود و مى‏‏‏‏تواند تمايلى‏‏‏‏ را كه در همه كارهاى‏‏‏‏ هدفمند نـهفته است، عملى‏‏‏‏ سازد و به بيش از هدفى‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏ خود آگاهانه و در عين حال محدود كننده، تعيين كرده است، نايل گردد، يعنى‏‏‏‏ بتواند از خود  “خلاقيت” نشان دهد.

اما اگر هم ما با تصور مشخصى‏‏‏‏ از يك كار، با تعيين كردن هدفى‏‏‏‏ محدود و با ابعادى‏‏‏‏ تعيين شده براى‏‏‏‏ آن، به كار آغاز كنيم، عملى‏‏‏‏ ساختن چنين برنامه براى‏‏‏‏ كار موردنظر، غيرممكن خواهد بود، اگر ارتباط و هماهنگى‏‏‏‏ عام كار مشخص با پديده‏هاى‏‏‏‏ ديگر [مثلاً خطر نيش زدن زنبور] مورد توجه قرار نگرفته باشد، امرى‏‏‏‏ كه بطور ناخودآگاه، به‏عبارت ديگر، براى‏‏‏‏ فرد بصورت غيرآگاه، تحقق مى‏‏‏‏ يابد.

تضادمندى‏‏‏‏ درك واقعيت پرتضاد

پس آنجايى‏‏‏‏ هم كه ما ساختار ساده‏ترين و ابتدايى‏‏‏‏ترين نحوه واكنش آگاهى‏‏‏‏ خود را براى‏‏‏‏ شناخت محيط پيرامون مورد توجه قرار مى‏‏‏‏دهيم، متوجه انطباق واكنش متضاد درونى‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏ ما با چگونگى‏‏‏‏ ساختار متضاد ]و چندلايه واقعيت- حقيقت مورد توجه بى‏‏‏‏واسطه و با واسطه ما] مى‏‏‏‏شويم، اين انطباق هم در درك محتواى‏‏‏‏ كيفى‏‏‏‏ (متضاد) محيط پيرامون، و هم در مورد درك وحدت و يگانگى‏‏‏‏ آن وجود دارد.

به بيان ديالكتيكى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏توان اين نكته را چنين برشمرد: شناخت محيط پيرامون توسط قوه ادراكه ما، هم بى‏‏‏‏واسطه و مشخص (خاص) عملى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود و هم هم‏زمان، قوه ادراكه به درك و شناخت رابطه‏ها و بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ [درونى‏‏‏‏ و بيرون] پديده مشخص مى‏‏‏‏پردازد و [جنبه عام پديده را] مورد توجه قرار مى‏‏‏‏دهد.

اما ازآنجا كه عملكرد هدفمند (پراتيك) روزانه، با تمام تغييرات مداوم آن، ضرورى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏سازد كه در هر لحظه كل توجه را معطوف به هدف مشخص سازيم و يك موضوع معين را دنبال كنيم  – مثلاً جمع آورى‏‏‏‏ ميوه – ، شيوه واكنشى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏واسطه ادراك ما بر روى‏‏‏‏ اقداماتى‏‏‏‏ متمركز مى‏‏‏‏شود كه عمدتاً اين هدف را مد نظر دارد. و از اين رو قوه انتزاع ما نيز در اين‏سو متمركز مى‏‏‏‏شود و به شيوه عمده و تعيين كننده چگونگى‏‏‏‏ واكنش آگاهى‏‏‏‏ ما در عملكرد (پراتيك) مشخص تبديل مى‏‏‏‏ گردد.

در مقابل، قابليت انتزاع انديشه ما درباره “درك و شناخت خلاق” همه جوانب ديگر پديده به “امر جنبى‏‏‏‏” براى‏‏‏‏ شعور ما تبديل مى‏‏‏‏شود، به سطح گرايش تنـزل مى‏‏‏‏كند و تنها زمانى‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏ رفع نيازهاى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ بايد آن را در خدمت رفع مشكلات و حفظ حيات گرفت، قدرت خلاقهِ شناختِ كليت دوباره فعال مى‏‏‏‏شود [مثلاً پايه زدن زير ساقه پرميوه درخت در لحظه ميوه چيدن به‏مثابه تعميم خطر شكستن شاخه در انديشه، در خارج از عملكرد مشخص لحظه]. اما نمى‏‏‏‏توان به اندازه كافى‏‏‏‏ تاكيد كرد كه اين گرايش “جنبى‏‏‏‏” در هر عملكردى‏‏‏‏ و بطور مداوم، در زير سطح حاضر و آماده است. اگرهم اين گرايش “جنبى‏‏‏‏” ناخودآگاه و غيرمترقبه (فى‏‏‏‏البداهه) تظاهر مى‏‏‏‏كند، بايد جاى‏‏‏‏ آن را در رديفى‏‏‏‏ بيش از سطح عقب‏تر واكنش آگاهى‏‏‏‏ تصور كرد. به‏ويژه زمانى‏‏‏‏ كه آن را با جنبه توانايى‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏ در تعميم متجزا كننده مقايسه كنيم. [تحقيقات سال‏هاى‏‏‏‏ اخير به كمك اسلوب مگنت رزونانس توموگرافى‏‏‏‏ MRT براى‏‏‏‏ شناخت و درك عملكرد مغز و مراكز و سطح‏هاى‏‏‏‏ متفاوت ارتباطات درونى‏‏‏‏ آن، در تائيد نكات پيش گفته در باره “قدرت خلاقهِ شناختِ كليت” مغز مى‏‏‏‏باشد.]

اشكال دوگانه و متضاد واكنش آگاهى‏‏‏‏

قابليت قوه ادراكه كه مى‏‏‏‏ تواند از مجموعه بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ پديده‏ها كه در حيطه آگاهيش قرار دارند، گرچه ناخودآگاه، به نتايج انتزاعى‏‏‏‏ خلاقانه دست يابد را الهام [شم، به دل برات شدن، بينش فى‏‏‏‏البداهه بدون زمينه علمى‏‏‏‏] Intuition مى‏‏‏‏ نامند. مفهومى‏‏‏‏ كه در وراى‏‏‏‏ انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ آن كم‏ترين معنايى‏‏‏‏ هم نمى‏‏‏‏ توان ارايه داشت. برخى‏‏‏‏ از قابليت‏هاى‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏ كه بسيار رازگونه بنظر مى‏‏‏‏رسند و همراهند با فكر بكر و استخراج ايده‏هايى‏‏‏‏ كه فى‏‏‏‏البداهه و غيرمترقبه در چارچوب روند فكرى‏‏‏‏ مشخص و معين بوجود مى‏‏‏‏آيند [يك دفعه به فكرم رسيد]، چيزى‏‏‏‏ نيستند، جز قابليت نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ فى‏‏‏‏البداهه و خلاق روند فكرى‏‏‏‏ از مجموعه روابط همراه و ملازم تجربه در جريان، در ارتباط با كليت واقعى‏‏‏‏ پديده [حقيقت].

اشكال دوگانه متضاد عملكردى‏‏‏‏ واكنش آگاهى‏‏‏‏ ازاين جهت مشابه و همسان هستند [يكى‏‏‏‏ بر ديگرى‏‏‏‏ ارجحيت ندارد، دور روى‏‏‏‏ يك سكه‏اند و جفت توامان ديالكتيكى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهند]، زيرا قوه ادراكه كه تنها قادر به شناخت “الهام”گونه كليت است، تنها از طريق تجزيه آن به اجزايش به اين شناخت دست مى‏‏‏‏يابد. اين دو رو بطور جدايى‏‏‏‏ناپذير بـهم تعلق دارند و فقط آنزمان كه انديشه فلسفى‏‏‏‏ يكى‏‏‏‏ را در برابر ديگرى‏‏‏‏ قرار مى‏‏‏‏دهد و آن‏ها را با هم مقايسه مى‏‏‏‏كند [تا ساختار روند فكر را بشناسد و توضيح دهد]، اين تصور بوجود مى‏‏‏‏آيد كه گويا اين امر منوط به موضع آگاهانه قوه ادراكه است، كدام يك از اشكال انديشيدن را ارجح بخواهد و آن را بكار گيرد، شكل “عقلايى‏‏‏‏”  – منطق صورى‏‏‏‏ –  [تقسيم و متجزا كننده] و يا “الهام فى‏‏‏‏البداهه” intuitiv ،  شكل “روشنگرانه” و يا “رومانتيك” [به مفهوم آغاز انديشه علمى‏‏‏‏ در دوران رنسانس]) (LII) را.

در مواقعى‏‏‏‏ بهرجهت چنين بنظر مى‏‏‏‏رسد كه گويا شناخت كليت پديده، به عللى‏‏‏‏ كه پيش‏تر بيان شد، ديرتر انجام مى‏‏‏‏شود از درك تقسيم و متجزا كننده مطابق با عقل كه در ابتداء قرار دارد. اين تقدم و تاخر در روند شناخت تنها ناشى‏‏‏‏ از علل تاريخى‏‏‏‏ [ناشى‏‏‏‏ از رشد آنتروپولوژيك] نيست، بلكه از آن جهت هم پيش مى‏‏‏‏آيد كه دسترسى‏‏‏‏ به شناخت كليت پديده از ديد تئوريك مدت زمان طولانى‏‏‏‏ترى‏‏‏‏ پنهان باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند از عملكرد تقسيم و متجزا كننده “عقل سليم- عقل معاش”. (LIII)

وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏ اشكال شناخت آگاهى‏‏‏‏

اينجا و آنجا اظهاراتى‏‏‏‏ از انديشمندان بزرگى‏‏‏‏ در گذشته مى‏‏‏‏توان يافت كه احساس خود را درباره اين امر بيان كرده و ممكن مى‏‏‏‏دانسته‏اند كه پديده‏ها را بايد به‏مثابه يك كليت واحد بهم‏پيوسته- بهم‏تنيده دريافت، و اين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏، درك پيشرفته‎ترى‏‏‏‏ از شناخت را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. “جمع مخالف‏ها”ى‏‏‏‏ Coincidentia oppositorum   مورد نظر نيكولاز فون كوئيز Nikola von Cues (LIV) چنين نمونه‏اى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ اين امر است. اما تنها با فرارسيدن سطح معينى‏‏‏‏ از رشد پيشرفت اجتماعى‏‏‏‏  – جورج لوكاش [ماركسيست مجارى‏‏‏‏] به تاثير انقلاب كبير فرانسه و تغييرات اجتماعى‏‏‏‏ جامعه انگليسى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ رشد [تئورى‏‏‏‏ شناخت] ديالكتيك نزد هگل جوان اشاره دارد –  ممكن شد كه نوسان بين هر دو قطب به ظاهر مستقل ازهم در انديشه فلسفى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ بين “راسيوناليسم” يك سويه و “اينتوئيسيونيسم” Intuitionismus [اصالت الهام در روند شناخت] يك سويه، پايان يابد و وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏ ايندو در قابليت آگاهى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ درك روند شناخت ثابت گردد.

از ديدگاه ديالكتيك بايد واقعاً هم هر انديشه‏اى‏‏‏‏ كه تنها يكى‏‏‏‏ از اين دو جنبه را مدنظر داشته باشد و آن را مطلق كند، انديشه‏اى‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ كرد، زيرا چنين شيوه‏اى‏‏‏‏ متناسب با خصلت واقعيت نيست، يعنى‏‏‏‏ با اين خصلت كه حقيقت، وحدت جنبه‏ها و كليت پديده را تشكيل مى‏‏‏‏دهد، در انطباق نيست.

استقراء و تعميم

انگلس در “ديالكتيك طبيعت” عليه برداشت خشك‏مغزآنـه‏اى‏‏‏‏ كه واقعيت را در تظاهر فيزيكى‏‏‏‏ و غيرانتقادى‏‏‏‏ اصالت تجربه Empirismus [شناخت تنها از طريق تجربه] محدود مى‏‏‏‏سازد  – كه “راسيوناليسم” نوعى‏‏‏‏ ديگر از آن است -، قابليت (م) قوه ادراكه را مطرح و برجسته مى‏‏‏‏سازد. انگلس نشان مى‏‏‏‏دهد، كه انديشه قادر است بطور خلاق، يعنى‏‏‏‏ با طرح فرضيه Hypothese  – كه نتايج آن بايد هنوز در عمل اثبات شود – از عمل پيشى‏‏‏‏ جويد. او آنوقت اين نكته را برجسته مى‏‏‏‏سازد كه اين قابليت ويژه آگاهى‏‏‏‏ انسان، قوه ادراكه را قادر مى‏‏‏‏سازد، واقعيت را پيش از آنكه “تجربه” و تقسيمِ راسيونل- منطقى‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏ نشان بدهد، به‏مثابه كليتى‏‏‏‏ بهم‏پيوسته- بهم‏تنيده، به‏مثابه رابطه‏اى‏‏‏‏ سيال درك كند و بشناسد، كليتى‏‏‏‏ كه در آن همه پديده‏ها، شرط متقابل وجود و بودن يكديگر هستند، يكديگر را احساس مى‏‏‏‏كنند، بـهم تبديل مى‏‏‏‏شوند وغيره. انگلس شناخت تجربى‏‏‏‏ را كه در آن تنها برپايه تعميم و استقراء ونتيجه‏گيرى‏‏‏‏ از جزء به كل Induktion ، يعنى‏‏‏‏ تنها برپايه عموميت دادن به نتيجه تجربه قرار دارد را شناختى‏‏‏‏ يك سويه و مطلق‏گرانه ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند و تكميل اين شيوه را خواستار مى‏‏‏‏شود كه نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ و استنتاج Deduktion  از كل به جزء، كه البته برپايه استقراء قرار دارد، عملى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ گردد. زيرا قوه ادراكه دارى‏‏‏‏ اين قابليت است و مى‏‏‏‏تواند از بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ موجود درواقعيت- حقيقت كه بطور ناخودآگاه ملكه ذهن اوست، به كمك استقراء و استنتاج و با طرح فرضيه بطور خلاق به نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ عام دست يابد، يعنى‏‏‏‏ آنچه را كه تاكنون ناشناخته است، از طريق ايجاد ارتباط آن با آنچه براى‏‏‏‏ او آشناست، بشناسد. هيچ نكته ديگرى‏‏‏‏ منظور انگلس نيست، زمانى‏‏‏‏ كه او در “آنتى‏‏‏‏دورينگ” مى‏‏‏‏ نويسد: «در اينجا شيوه تجربى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏نتيجه مى‏‏‏‏ماند، اينجا تنها انديشه تئوريك مى‏‏‏‏ تواند كمك باشد» (60) (LV).

انگس در “ديالكتيك طبيعت” اين مسئله را بيش از اين و با روشنى‏‏‏‏ بيش‏تر مورد توجه قرار مى‏‏‏‏دهد: «بطور انكار ناپذير تبديل ساختن علوم طبيعى‏‏‏‏ به عرفان- رازگونه (V) Mystizismus از اين طريق عملى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود. نه تئورى‏‏‏‏ بادكرده فلسفه طبيعت (LVI)، بلكه فلسفه اصالت تجربه است كه چنين نقشى‏‏‏‏ ايفا مى‏‏‏‏كند، يعنى‏‏‏‏ مبتذل‏ترين تئورى‏‏‏‏ كه  همه تئورى‏‏‏‏ها ديگر را حقير شمرده و آن‏ها را ناتوان مى‏‏‏‏پندارد…    و بدين‏ترتيب اين انديشه پايبند به “تجربه” در بى‏‏‏‏توجهى‏‏‏‏ به ديالكتيك، خود را از اين طريق جريمه مى‏‏‏‏كند، كه برخى‏‏‏‏ از تجروبيون خجالتى‏‏‏‏ را دچار متروك‏ترين ابـهامات مى‏‏‏‏سازد و به دامن عرفان مدرن مى‏‏‏‏اندازد. (61)

بدين‏ترتيب، بدترين شكل متافيزيك، انديشه فلسفه طبيعى‏‏‏‏ نيست كه لااقل طبيعت را به‏مثابه يك كليت مى‏‏‏‏ پذيرد و از درون آن به كمك “الهام” و شم خود نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند، بلكه بيش‏تر موضعى‏‏‏‏ است كه «خود را متكى‏‏‏‏ بر تجربه اعلام مى‏‏‏‏دارد، انديشيدن ونتيجه‏گيرى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قوه ادراكه را عامداً مردود دانسته و در بى‏‏‏‏خيالى‏‏‏‏، طولانى‏‏‏‏ترين مسافت‏ها را هم طى‏‏‏‏ كرده است» (62). البته شيوه درك كليت در ديالكتيك مشخص هر پديده، نوعى‏‏‏‏ ديگر است از آنچه كه درك اسير و محدود به فلسفه طبيعى‏‏‏‏ ارايه مى‏‏‏‏دهد. در فلسفه طبيعى‏‏‏‏، كليت بطور غيرآگاه، گه گاهى‏‏‏‏، ارادى‏‏‏‏ و اتفاقى‏‏‏‏ پيش مى‏‏‏‏آيد و از اين رو از چارچوب متافيزيك خارج نشده و از ارزش علمى‏‏‏‏ نازلى‏‏‏‏ برخوردار است. در ديالكتيك، نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ از طريق استخراجِ فرضيه استنتاجى‏‏‏‏ deduktive Hypothese پايه و اساس شناخت و آگاهى‏‏‏‏ بر كليت را تشكيل مى‏‏‏‏دهد، كه البته برپايه تعميم استقرائى‏‏‏‏  induktiv از جنبه مشخصى‏‏‏‏ از كليت قرار دارد. يعنى‏‏‏‏ فرضيه استنتاجى‏‏‏‏ كه برپايه تعميم استقرائى‏‏‏‏ قرار دارد. اين چنين فرضيه، بعداً، چه از طريق آزمايش در علوم طبيعى‏‏‏‏، يا از طريق ريشه‏يابى‏‏‏‏ در علوم تاريخى‏‏‏‏ به‏اثبات مى‏‏‏‏رسد. (نكته‏اى‏‏‏‏ كه در علوم تاريخى‏‏‏‏ تفسير Deutung ناميده مى‏‏‏‏شود، در اصل همان فرضيه علوم طبيعى‏‏‏‏ است.)

وحدت، هويت آن‏هاست

آنچه كه اما مانع ويژه‏اى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ علوم غيرديالكتيكى‏‏‏‏ و كلاً براى‏‏‏‏ عدم درك انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏ است، عملكرد تقسيم و متجزا كننده كليت به اجزايش است توسط قوه ادراكه. از اين رو اين نكته را دقيق‏تر مورد دقت قرار دهيم:

شاسشاتيش، يكى‏‏‏‏ از متخصصين تئورى‏‏‏‏ شناخت شوروى‏‏‏‏ اين نكته را با روشنى‏‏‏‏ چنين توضيح مى‏‏‏‏دهد: «قوه ادراكه با واقعيت در تضاد قرار مى‏‏‏‏ گيرد: كليت موزون و آن چيزى‏‏‏‏ كه بهم‏پيوسته و بهم‏تنيده است را تقسيم و به اجزايش متجزا مى‏‏‏‏كند.» (63)

لنين هم با همين روشنى‏‏‏‏ اين نكته را توضيح مى‏‏‏‏دهد. ما ديديم كه لنين براى‏‏‏‏ قوه ادراكه اين توانايى‏‏‏‏ را قائل است كه بتواند با قدرت تعميم از مشخص به نتايج عام دست يابد و از اين طريق به شناخت حقيقت نايل شود. اما پيش‏شرط اين قدرت تعميم، توانايى‏‏‏‏ جداساختن مشخص است از درون كليت. آنچه كه در ابتداء جدا و بطور مشخص شناخته و درك نشده است، نمى‏‏‏‏تواند در پيوستگى‏‏‏‏ عام قرار داده شود. لنين به‏منظور توضيح، اين نقل قول را از درس‏هاى‏‏‏‏ هگل درباره تاريخ فلسفه مى‏‏‏‏آورد: «آنچه كه ايجاد اِشكال مى‏‏‏‏كند، فكر كردن است، زيرا اجزاى‏‏‏‏ يك پديده را كه درواقع بهم‏پيوسته و تنيده هستند، در تفاوت‏هايشان از يكديگر جدا مى‏‏‏‏كند.» (بايد به اين نكته توجه داد كه هگل در موارد بسيارى‏‏‏‏ در نوشته‏هاى‏‏‏‏ خود اين شيوه عملكرد قوه ادراكه را «مطابق با عقل[عقل سليم، عقل معاش]» مى‏‏‏‏نامد و آن را حتى‏‏‏‏ با مفهوم “عقل” يكى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏داند.)

لنين در حاشيه اين نقل قول مى‏‏‏‏ نويسد: «درست!» و توضيح مى‏‏‏‏دهد: «ما نمى‏‏‏‏توانيم حركت را تصور كنيم، ما نمى‏‏‏‏توانيم آن را بيان كنيم، اندازه بگيريم، ترسيم كنيم، بدون آنكه تداوم آن را قطع كنيم، بدون آنكه آن را ساده كنيم، ظرافت آن را بگيريم و زمختى‏‏‏‏ را جانشين آن سازيم، آن را تكه تكه بكنيم (! ك ل)، بدون آنكه حيات را از آن‏چيزى‏‏‏‏ كه زنده است، سلب كنيم. انعكاس حركت توسط انديشه، هميشه به ساده كردن آن مى‏‏‏‏انجامد، سلب حيات است از آن، آن هم نه تنها به وسيله انديشه كه حركت را منقطع مى‏‏‏‏سازد، بلكه همچنين توسط احساس، و نه تنها در مورد حركت، بلكه همچنين براى‏‏‏‏ هر تصورى‏‏‏‏. و اين امر درست ذات ديالكتيك است كه از طريق فرمول زير بيان مى‏‏‏‏شود: وحدت، هويت متضادها است.» (64)

ارزيابى‏‏‏‏ از چگونگى‏‏‏‏ تقسيم و متجزا ساختن “متافيزيكى‏‏‏‏” توسط قوه ادراكه نزد همه بنيان‏گذاران ماركسيسم يكى‏‏‏‏ است. همانطور كه هگل نحوه واكنش يك‏طرفه و لذا متافيزيكى‏‏‏‏ قوه ادراكه را «مطابق با عقل [عقل سليم- عقل معاش]» مى‏‏‏‏نامد و آن را با انديشه و برداشت غيرعلمى‏‏‏‏ انسان يكى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏داند (65)، انگلس هم به همين مفهوم از «عقل سليم انسان» صحبت مى‏‏‏‏كند كه «بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ متضادها» را درك نمى‏‏‏‏كند (66). انگلس خاطرنشان مى‏‏‏‏سازد كه شيوه متافيزيكى‏‏‏‏ انديشه هنوز دركارهاى‏‏‏‏ پژوهشى‏‏‏‏ لانه كرده است. او همچنين در رساله خود درباره كتاب ماركس “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏‏”، «عقل روزمره بورژوازى‏‏‏‏» را مورد انتقاد قرار مى‏‏‏‏دهد (67). و ماركس نيز در جلد سوم “سرمايه”، بطور طنزآميز از «تصورات عقلايى‏‏‏‏ بورژوايى‏‏‏‏» سخن مى‏‏‏‏گويد (68). در كتاب “خانواده مقدس” نكته جالبى‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏ توان يافت، وآن اينكه ماركس ماترياليسم ساده‏انگارانه روژه باكو Roger Baco را با ماترياليسم سال‏هاى‏‏‏‏ ديرتر مقايسه مى‏‏‏‏كند: درحاليكه در ابراز نظرهاى‏‏‏‏ آغازين «ماده با درخشش شاعرانه- احساسى‏‏‏‏ به انسان مى‏‏‏‏ نگرد» و «جان مايه» يك رشد همه‏جانبه را در خود حفظ كرده است، ماترياليسم سال‏هاى‏‏‏‏ بعد «يك بعدى‏‏‏‏» مى‏‏‏‏شود و «با هيئت ويژه يك موجود با عقل» تظاهر مى‏‏‏‏كند. «احساس، طراوت خود را از دست مى‏‏‏‏دهد و به احساس انتزاعى‏‏‏‏ يك مهندس اجسام هندسى‏‏‏‏ تبديل مى‏‏‏‏شود» (69).

نقش ناميمون “واقعيت‏امر”

كشف خاصيت متافيزيكى‏‏‏‏ مطابق با عقل سليم بودن عملكرد آگاهى‏‏‏‏ ما، موجب شد كه معناى‏‏‏‏ جديدى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ مقوله واقعيت‏امر (فاكت) بوجود آيد، مقوله‏اى‏‏‏‏ كه خود را در پس شعور روشن و شفاف موجودِ عاقل و به‏مثابه سلاحى‏‏‏‏ برّا و دقيق، پنهان كرده و به نقش متافيزيكى‏‏‏‏ ناميمون خود ادامه مى‏‏‏‏دهد.

قدرت مقوله “واقعيت‏امر” كه توسط علوم تاريخى‏‏‏‏ به عرش خدايى‏‏‏‏ ارتقاء يافته، در اين نكته نـهفته است كه موجب بروز ظاهرى‏‏‏‏ نادرست از حقيقت مى‏‏‏‏شود، كه طبق آن، گويا اين علوم با كمك مقوله “واقعيت‏امر” به هرنوع متافيزيك پشت كرده‏اند. بلى‏‏‏‏، حتى‏‏‏‏ اين مقوله گويا “راه‏حلى‏‏‏‏ آسمانى‏‏‏‏”  Deux ex machine است براى‏‏‏‏ خروج از بندهاى‏‏‏‏ هرنوع انديشه متافيزيكى‏‏‏‏.

اما برپايه علل تاريخى‏‏‏‏ متعددى‏‏‏‏ كه طرح آن‏ها در اين نوشتار هدف نيست، انديشهِ علمى‏‏‏‏ بورژوايى‏‏‏‏ [متكى‏‏‏‏ به “واقعيت‏امر”] از قرن 16 و 17 در ابتدا و به‏ويژه در علوم طبيعى‏‏‏‏، از قرن 17 و 18 در فلسفه و از قرن 19 با شدت بسيار در علم تاريخ جاى‏‏‏‏ خود را گشود. تمركز پژوهش تئوريك بر روى‏‏‏‏ “آنچه كه بطور واقعى‏‏‏‏ وقوع يافته است”، يعنى‏‏‏‏ آنچه به‏صورت متجزا و منفرد در دسترس قرار دارد و “دقيقاً” قابل توصيف است، به حد متعصبانه‏اى‏‏‏‏ ارتقاء داده شد، كه البته بزودى‏‏‏‏ با واكنش متقابل نيز روبرو گشت. در راستاى‏‏‏‏ اين برداشت علمى‏‏‏‏ بورژوايى‏‏‏‏، بزودى‏‏‏‏ اين احساس و نظر بوجود آمد كه بايد واقعيت‏امر متجزا شده و با دقت از ديگرها جدا و تميز داده شده، در ارتباط و بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ منطقى‏‏‏‏ با يكديگر قرار داده شوند [تا تاريخ‏نويسى‏‏‏‏ به وظيفه خود تام و تمام عمل كرده باشد]. اين درحالى‏‏‏‏ است كه “علم واقعيت‏امر” Tatsachenwissenschaft، با تمام ملانقطى‏‏‏‏ بودنش كه آن را نسبت به عملكرد خود بسيار سرافراز هم مى‏‏‏‏سازد، بندرت محتواى‏‏‏‏ داخلى‏‏‏‏ و جان‏مايه واقعيت‏امر را مى‏‏‏‏شناسد و به اين جهت اغلب با حقيقت عينى‏‏‏‏ در تضاد قرار مى‏‏‏‏گيرد. عدم اطمينان به اين شيوه، در قرن گذشته [نوزده] و كنونى‏‏‏‏ بشدت توسعه يافت. علامت و تظاهر بحران آن داغ‏‏شدنِ بحث درباره شيوه تحقيقات علم تاريخ و همچنين درباره محتواى‏‏‏‏ “فهميدن” [واقعيت‏امر و فاكت‏ها در بين محافل مربوطه] بود. در اين بحث، اقتصاددانان طراح “اقتصاد‏ملى‏‏‏‏” بدان صورت نقش برجسته‏اى‏‏‏‏ ايفا نمودند كه اين پرسش را مطرح ساختند، كه آيا بررسى‏‏‏‏ پديده‏هاى‏‏‏‏ منفرد اقتصادى‏‏‏‏ و يا تحقيقات درباره قوانين اقتصادى‏‏‏‏، عمدتاً موضوع اصلى‏‏‏‏ علم اقتصاد را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. همچنين جدل تاريخ‏شناسان در اين‏باره كه آيا بايد پژوهش بر روى‏‏‏‏ فاكت‏هاى‏‏‏‏ مجرد و منفرد تحقق يابد و يا بايد بررسى‏‏‏‏ كليت روند تاريخى‏‏‏‏ را شيوه و كارپايه نگرش پژوهشمندانه در تاريخ ارزيابى‏‏‏‏ كرد، نشان ديگرى‏‏‏‏ از اين بحران است.

در نطقِ به‏مناسب جشن هفتادمين سالروز تولد آدلف  واگنر Adolf  Wagner در سال 1905، نظريه‏پرداز مخالف او، گوستاو شمولر Gustav Schmoller چنين گفت: واگنر از زمره آن آموزگارانى‏‏‏‏ است كه «وظيفه آن‏ها از اين تشكيل مى‏‏‏‏شود، بر موضوع علم به طور عقلايى‏‏‏‏ تسلط برقرار سازند، آن را در مجموعه آن درك كنند، به طور سيستماتيك و منظم و به طور اصولى‏‏‏‏ آن را تقسيم كنند و هرچيزى‏‏‏‏ را در جاى‏‏‏‏ خودش قرار دهند. هسته مركزى‏‏‏‏ مضمون نظريات آن‏ها برپايه حدس و  گمانspekulativ  قرار دارد؛ آن‏ها مى‏‏‏‏ خواهند اكنون و گذشته را به‏مثابه يك كليت بفهمند.» (70)

براى‏‏‏‏ به‏لوو Below كه مايل است تاريخ اقتصاد‏ملى‏‏‏‏ را بطور انتقادى‏‏‏‏ كاملاً به فاكت‏هاى‏‏‏‏ متجزا تقسيم بكند، تا سپس تنها آن‏ها را محتاطانه در يك رديف زمانى‏‏‏‏ وقايع تنظيم كند، شمولر زياده روى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند، زمانى‏‏‏‏ كه شمولر مى‏‏‏‏كوشد وقايع را به‏مثابه يك «بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ ارگانيك و تاريخى‏‏‏‏» مورد توجه قرار دهد. به‏لوو در اين نشست به‏صورت پلميك به نظريات شمولر چنين برخورد مى‏‏‏‏كند:

«بالاخره علت راه اشتباهى‏‏‏‏ كه زومبارت Sombart مى‏‏‏‏رود روشن شد، كه آن را بايد در آن ديد، كه او به شيوه پژوهش منابعِ اصلى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏ معتقد نيست، آنطور كه امروزه مبناى‏‏‏‏ كار پژوهشى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. استاد او، شمولر، در يك اعلان تاريخ دانشگاه گولد شميت درباره حقوق بازرگانى‏‏‏‏ (سالنامه 1892، ص 302) [با ديدى‏‏‏‏ انتقادى‏‏‏‏] مى‏‏‏‏ نويسد: بررسى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ گ. بطور عمده شامل بقاياى‏‏‏‏ مطمئن اسناد موجود مى‏‏‏‏شود كه آن‏ها را سپس از ديدگاه خودش تفسير مى‏‏‏‏كند و همچنين آن‏ها را در چهارچوب آن نكاتى‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏شناسد، توضيح مى‏‏‏‏دهد. من [شمولر] مى‏‏‏‏كوشم از مجموعه اخبار آن دوره، اوضاع تاريخى‏‏‏‏ و وضع مردم را ارزيابى‏‏‏‏ و درك كنم. با اين هدف، اسناد را نيز مورد توجه قرار مى‏‏‏‏دهم و به حساب مى‏‏‏‏آورم. او هميشه به واقعيت‏امرى‏‏‏‏ متجزا توجه دارد؛ درحالى‏‏‏‏ كه من مى‏‏‏‏كوشم از كل وقايع آغاز كنم… راه اولى‏‏‏‏، راه محتاطانه‏تر و مطمئن‏تر است، راه دوم بيش‏تر در معرض خطر اشتباه قرار دارد، اما شايد با توجه به بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏ و ارگانيك واقعيت‏امر، اغلب دسترسى‏‏‏‏ به تصوير كامل و درست‏ترى‏‏‏‏ را ممكن مى‏‏‏‏سازد. [سپس به‏لوو به سخنانش چنين ادامه مى‏‏‏‏دهد] به اين نكته اين را هم اضافه كنيم كه شمولر اسلوب خود را “دقيق” مى‏‏‏‏ نامد…  ظاهرا او (شمولر) اصلاً تصور روشنى‏‏‏‏ از نوع شيوه  بررسى‏‏‏‏ منابع ندارد…. نزد او، بطور منظم، در ابتداء نظريه كلى‏‏‏‏ [درباره هر پژوهشى‏‏‏‏] مطرح مى‏‏‏‏شود… ما از موضعِ تاريخ‏دانانِ واپس‏نگر براى‏‏‏‏ نتيجه‏گيرى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ آنان ارزش كمى‏‏‏‏ قائل نيستيم، نتيجه‏گيرى‏‏‏‏هايى‏‏‏‏ كه ما مديون شمولر هستيم. اما نسبت به ارزش كمى‏‏‏‏ كه شمولر و زومبارت بارها نسبت به كار “تاريخ‏شناسان” مبذول داشته اند، ضرورى‏‏‏‏ است يادآور شويم كه تنها راه پرزحمت اسلوب بررسى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏ است، كه ما را نهايتاً به مقصد مى‏‏‏‏رساند… به سرمشقى‏‏‏‏ كه نى‏‏‏‏بور Niebuhr و رآنكه Ranke به ما دادند، وفادار بمانيم….» (71) (كتاب سالانه قانون گذارى‏‏‏‏ مديريت و اقتصاد‏ملى‏‏‏‏ 1905)

با بررسى‏‏‏‏ هر دو نظر ابراز شده بكمك ذربين انتقاد ديالكتيكى‏‏‏‏، مشاهده خواهيم كرد كه هيچيك از دو موضع، موضعى‏‏‏‏ درست نيست و متوجه مى‏‏‏‏شويم كه هر دو بر روى‏‏‏‏ پايه‏هاى‏‏‏‏ لرزانى‏‏‏‏ قرار دارند. تضاد آن‏ها درواقع آنقدر بزرگ نيست كه در نگاه اول بنظر مى‏‏‏‏رسد. زيرا هرچقدر هم تاريخ‏شناسان كوشش بكنند وقايع را به‏مثابه يك كل واحد مورد بررسى‏‏‏‏ قرار دهند و براى‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏ به اين هدف بكوشند از مرز تك تك پديده‏ها عبور كنند تا بر كليت دست يابند، همانند مدافعان محتاط‏تر بررسى‏‏‏‏ جز به جز پديده‏ها، در سطح باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏مانند.

برپايه اسلوب غيرديالكتيكى‏‏‏‏ انديشهِ آنان، مسئله تضاد بين پديده و مضمون (ذات) Wesen براى‏‏‏‏ آنان اجباراً نامشهود باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند، تضادى‏‏‏‏ كه آن‏ها مى‏‏‏‏كوشند آن را به سطح تكنيكى‏‏‏‏ راه مطمئنتر و كم‏تر مطمئن، روايات درست و ناقص، تقليل دهند، و يا آن را برپايه ديدگا‏ه‏هاى‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏ از طريق تفسير كردن، حل كنند. انديشه پايبند به كليت مورد نظر آن‏ها چيز بيش‏ترى‏‏‏‏ نيست از اين نكته كه آن‏ها عميقاً خواستار آن هستند، با جسارت بيش‏ترى‏‏‏‏ از دانشمندانى‏‏‏‏ كه خود را بطور انعطاف‏ناپذير محدود به اسلوب بررسى‏‏‏‏ انتقادى‏‏‏‏ منابع مى‏‏‏‏كنند، براى‏‏‏‏ شناخت واقعيت بكوشند.

(تاريخ و ديالكتيك، پايان ١٠، ادامه بخش پنجم كتاب در ١١ http://www.tudeh-iha.com/?p=1441&lang=fa

)




گامى‏‏‏‏ ناتمام! توده‏اى‏‏‏‏ها در تارنگاشت ”عدالت“ بر سر دو راهى‏‏‏‏!

مقاله شماره ٨٩ / ٣٦ (٧ آبان)

واژه راهنما: موضع التقاتى‏‏‏ در “عدالت”. شيوه پژوهش ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏ در برابر ماترياليسم مكانيكى‏‏‏. پژوهش يا “پرونده‏سازى‏‏‏”؟

مقاله پراهميتى‏‏‏ “پيرامون طرح هدفمند كردن يارانه‏ها” در تاريخ ٢٤ آبان ١٣٨٨ در تارنگاشت “عدالت” منتشر شده بود و اخيراً بازانتشار يافته است. اهميت انتشار اين مقاله از دو سو است. يكى‏‏‏ آنكه توده‏اى‏‏‏هاى‏‏‏ فعال در اين تارنگاشت كوشيده‏اند در آن، مخالفت خود را با برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ مطرح سازند. دوم آن‏كه آن‏ها براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به اين هدف، هزينه سنگينى‏‏‏ پرداخته‏اند. هزينه‏ سنگينى‏‏‏ كه همراه است با برباد دادن موضع انقلابى‏‏‏ انديشه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ و پـذيـرش موضع پوزيتويستى‏‏‏ و سوسيال دموكراتيك نسبت به حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏ و دولت آن. آن‏ها موضع انقلابى‏‏‏ را با پيشنهادهايى‏‏‏ جايگزين ساخته‏اند كه چيزى‏‏‏ نيستند، جز پذيرش موضع پوزيتويستى‏‏‏ “مهندسى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏”.

جمعى‏‏‏ نامانوس

در تارنگاشت “عدالت”، دو جريان با هم همزيستى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كنند. يكى‏‏‏‏ از اين جريان‏ها در نظريه‏پردازى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ خود، پايبند به اسلوبى‏‏‏‏ به گفته زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏‏ در “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏”، “اسكولاستيكى‏‏‏‏”، “مكتبى‏‏‏‏” است. اين شيوه متكى‏‏‏‏ به ماترياليسم مكانيكى‏‏‏‏ با باقى‏‏‏‏ماندن در سطح پديده‏ها، با ناتوانى‏‏‏‏ از درك رابطه بهم‏تنيده و بهم‏پيوسته ارزيابى‏‏‏‏ ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏‏، با سرهم‏ كردن “سيتات‏ها”، “نقل قول‏ها”، مى‏‏‏‏كوشد “پرونده‏اى‏‏‏‏” را براى‏‏‏‏ محكوم ساختن “متهمى‏‏‏‏” سرهم‏بندى‏‏‏‏ كند. طبرى‏‏‏‏ اين شيوه را نادرست ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند و آن را شيوه ضدديالكتيكى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏داند. اين درست همان شيوه‏اى‏‏‏‏ هم هست كه اكنون در بيدادگاه‏هاى‏‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ به عنوان شيوه “اثبات جرم”، به ابزار محكوم كردن مبارزان توسط عناصرى‏‏‏‏ از قبيل قاضى‏‏‏‏ مرتضوى‏‏‏‏ به خدمت گرفته مى‏‏‏‏شود. اين شيوه در مقاله‏اى‏‏‏‏ جداگانه مورد بررسى‏‏‏‏ قرار خواهد گرفت و نارسايى‏‏‏‏ علمى‏‏‏ و نادرستى‏‏‏‏ عملكردى‏‏‏ آن نشان داده خواهد شد. نشان داده خواهد شد كه چرا اين جريان مدافع حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ در ايران و سياست دولت رئيس جمهور آن در تارنگاشت “عدالت”، مى‏‏‏‏تواند تنهـا از اين شيوه به اصطلاح نظريه‏پردازى‏‏‏‏ بهره‏گيرد.

در همزيستى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ غيرمستدل با اين جريان، توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ متشكل شده در تارنگاشت “عدالت” براى‏‏‏‏ ارايه نظريات خود، راهى‏‏‏‏ و شيوه‏اى‏‏‏‏ ديگر را دنبال مى‏‏‏‏كنند. آن‏ها به منظور بررسى‏‏‏‏ پديده‏اى‏‏‏‏، روند پديدار شدن و رشد پديده را نشان مى‏‏‏‏دهند، مى‏‏‏‏كوشند رابطه‏ها را ببينند و نشان داده و قابل درك سازند و بر اين پايه به نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ بپردازند. اما متاسفانه در چنين بررسى‏‏‏‏ها، انديشه تحليل‏گر، پيـگيـر نيست و همه‏ جوانب، تراش‏ها و رابطه‏ها را در ارزيابى‏‏‏‏ و نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ خود به كار نمى‏‏‏‏گيرد. در سطور ديرتر نشان خواهيم داد، كه براى‏‏‏‏ نمونه، آن فاكت‏ها و “واقعيت‏امر”ها را كه به سود تحليل خود نمى‏‏‏‏داند، از مد نظر دور مى‏‏‏‏دارد و …، و از اين روى‏‏‏‏ در نظريه‏پردازى‏‏‏‏ خود گامى‏‏‏‏ ناتمام بر مى‏‏‏‏دارد. گامى‏‏‏‏ كه اما بر خلاف شيوه پيش گفته گروه ديگر، ناشى‏‏‏‏ از اسلوب ماترياليسم مكانيكى‏‏‏‏ نبوده، بلكه شيوه‏اى‏‏‏‏ ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏‏ است كه دچار ناپيگيرى‏‏‏‏ است و لذا معيوب است.

هدف بررسى‏‏‏‏ انتقادى‏‏‏‏ در سطور زير، نشان دادن كاركرد اين شيوه ناپيگير است. به اين منظور از بررسى‏‏‏‏ مقاله پراهميت “پيرامون طرح هدفمند كردن يارانه‏ها” كه در اين تارنگاشت منتشر شده است، بهره گرفته و روند صورى‏‏‏‏ formale Genese عدول از شيوه بررسى‏‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏‏ توضيح و نتايج منفى‏‏‏‏ كيفى‏‏‏ ناشى‏‏‏‏ از اين عدول، نشان داده خواهد شد.

تاريخچه اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏

مقاله در ابتدا تاريخچه «طرح هدفمند كردن يارانه‏ها در تاريخ اقتصاد سياسى‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏» را برمى‏‏‏‏شمرد و نشان مى‏‏‏‏دهد كه اجراى‏‏‏‏ طرح با برترى‏‏‏‏ يافتن نيروى‏‏‏‏ “راستگرا” در حاكميت كشور پس از پايان جنك با عراق، در زمان رياست جمهورى‏‏‏‏ هاشمى‏‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏‏ با نام “تعديل اقتصادى‏‏‏‏” آغاز مى‏‏‏‏شود و در دوران رياست جمهورى‏‏‏‏ محمد خاتمى‏‏‏‏، پس از آنكه «طرح ساماندهى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏» وى‏‏‏‏، كه يكى‏‏‏‏ از علل پشتيبانى‏‏‏‏ مردم از او و پيروزى‏‏‏‏ وى‏‏‏‏ بر ناطق نورى‏‏‏‏ كه با صراحت ادامه سياست رفسنجانى‏‏‏‏ را در اجراى‏‏‏‏ طرح نوليبرال امپرياليستى‏‏‏، به عنوان‏ برنامه خود اعلام كرده بود، به خاك نشست، ادامه مى‏‏‏‏يابد. تداومى‏‏‏‏ كه مورد تائيد نامزد انتخاباتى‏‏‏‏ دوره نهم «جبهه اصلاحات»، مصطفى‏‏‏‏ معين، نيز قرار داشته است.

نظريه‏پرداز در ابتدا در بررسى‏‏‏‏ تاريخچه حذف يارانه‏ها، با ارايه اسناد از برنامه‏هاى‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏ ‏ و عملكردى‏‏‏ شخصيت‏هاى‏‏‏ پيش گفته در دوران رياست جمهورى‏‏‏ خود (هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ و محمد خاتمى‏‏‏)، واقع‏بينانه و صائب بودن ارزيابى‏‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏‏دهد و آن را مستدل مى‏‏‏‏سازد. متاسفانه اما اين شيوه تا به آخر پيگيرانه ادامه نمى‏‏‏‏يابد.

مطلب را بشكافيم:

نظريه‏پرداز در صفحه ٢ مقاله خود و پس از اشاره به موضع مشابه تائيد‏آميز مصطفى‏‏‏‏ معين براى‏‏ اجراى‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏، با اشاره به «برنامه اصلاح‏طلبان براى‏‏‏‏ هشتمين دوره انتخابات مجلس شوراى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏»، خواست تداوم اجراى‏‏‏‏ طرح نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ را نزد آنان نيز با نقل قول زير: «تسريع در واگذارى‏‏‏‏ بنگاه‏هاى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏ … [و] هدفمند سازى‏‏‏‏ يارانه‏هاى‏‏‏‏ آشكار و پنهان با هدف تخصيص بهينه منابع عمومى‏‏‏‏، توزيع عادلانه درآمد، …. [و] نظارت بر اجراى‏‏‏‏ قانون نظام جامع رفاه و تامين اجتماعى‏‏‏‏ به منظور هدفمند كردن يارانه‏هاى‏‏‏‏ آشكار و پنهان …»، كه محتواى‏ «برنامه‏ها و اولويت‏ها در حوزه اقتصادى‏‏‏‏» را توسط «جبهه اصلاحات» تشكيل مى‏دهد،  نشان مى‏دهد.

نظريه‏پرداز كه تاكنون با دقت به ارايه فاكت‏ها و اسناد و مدارك در باره برنامه موافقان اجراى‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ پرداخته است، تا تاريخچه‏اى‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏ از سير روند اجراى‏‏‏‏ اين برنامه ضدمردمى‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏ را در ايران ترسيم كند، شيوه دقيق و موشكافانه بررسى‏‏‏‏ خود را سهل‏انگارانه ترك مى‏‏‏‏كند و در ادامه، يعنى‏‏‏‏ در لحظه‏اى‏‏‏‏ كه خود به عنوان مدافع شرايط حاكم كنونى‏‏‏‏ وارد صحنه مى‏شود و به طرف بحث و جدل تبديل مى‏گردد، نقش پژوهشگر متين و پايبند به “فاكت‏ها” را ترك مى‏‏‏‏كند و مى‏‏‏‏نويسد: «همين عناصر در برنامه پيشنهادى‏‏‏‏ آقاى‏‏‏‏ موسوى‏‏‏‏، نامزد شكست خورده انتخابات دوره دهم نيز يافت مى‏‏‏‏شود.»

پژوهشگر متين كه در اين لحظه به “طرف دعوا” و جانبدار شرايط حاكم بر ايران تبديل شده است، بايد اين “تز” ادعا‏گونه خود را در باره برنامه موسوى‏ به اثبات برساند، تا تنها تزى‏‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏‏ را مطرح نكرده باشد. اما او به راه اثبات ادعاى‏‏‏ خود گام نمى‏‏‏گذارد، بلكه به شيوه تبليغاتى‏‏‏ پناه مى‏‏‏برد:

١- لحن بيان پژوهشگر تغيير مى‏‏‏‏يابد: «نامزد شكست خورده انتخابات دوره دهم [رياست جمهورى‏‏‏‏]»، فرمولى‏‏‏‏ است كه تاكنون نه براى‏‏‏‏ «شكست» ناطق‏نورى‏‏‏‏ و نه براى‏‏‏‏ «شكست» مصطفى‏‏‏‏ معين به كار گرفته شده بود. با به كار بردن اين كلمه، پژوهشگر موضع و جايگاه پژوهشگرانه را در مرحله «بررسى‏‏» (طبرى‏‏) ترك و به “طرف دعوا” (صرفنظر از دلايل و انگيزه‏هاى‏‏‏ درست يا نادرستش) تبديل مى‏‏شود.

اشاره به نكته فوق كه نكته‏اى‏‏‏‏ صورى‏‏‏‏ و نه محتوايى‏‏‏ در بررسى‏‏‏‏ حاضر است، تنها براى‏‏‏‏ تكميل بودن و توجه داشتن به تغيير بيان پژوهشگر، طرح شد. آنچه كه اما غيرعمده نيست، دو نكته ديگر است:

٢- نظريه‏پرداز براى‏‏‏‏ اثبات “تز” خود مبنى‏‏‏‏ بر اين‏كه «همين عناصر [عناصر برنامه امپرياليستى‏‏‏‏ نوليبرال] در برنامه پيشنهادى‏‏‏‏ آقاى‏‏‏‏ موسوى‏‏‏‏، نامزد شكست خورده انتخابات دوره دهم نيز يافت مى‏‏‏‏شود»، بايد سندى‏‏‏‏ ارايه دهد كه در زيرنويس شماره ٥ آن را ارايه مى‏‏‏‏دهد: در صفحه ٥ مقاله پژوهشگرانه، در زير نمره ٥-، عنوان مقاله‏اى‏‏‏ كه در آن گويا موضع مشابه موسوى‏‏‏ در دفاع از برنامه امپرياليستى‏‏‏ به رشته تحرير درآمده است، اين گونه مطرح مى‏‏‏‏شود: «٥- انتقاد هواداران موسوى‏‏‏‏ از “طرح اقتصادى‏‏‏” و “طرح هدفمند كردن يارانه‏ها” اين است كه چرا به شيوه “شوك درمانى‏‏‏” اجرا نمى‏‏‏‏شود: http://www.mowjcamp.com/article/id/47919»

صرفنظر از آنكه آدرس الكترونيكى‏‏‏‏ ارايه شده منبع در اينترنت قابل دسترسى‏‏‏‏ و ارزيابى‏‏ نيست، نظريه‏پرداز در ارايه منبع به يك ترفند متوسل شده است كه حتى‏‏‏ در عنوان آن نيز خود را نشان مى‏‏‏دهد: تقلب آن است، كه او نظر «هواداران موسوى‏‏‏‏» را به پاى‏‏‏‏ موسوى‏‏‏‏ مى‏‏‏گذارد. طيف «هواداران موسوى‏‏‏‏» و يا “جنبش سبز” را چه كسى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند معين كند؟ در اين زمينه در نوشتارى‏‏‏‏ كه امكان مطالعه آن از طريق دوستى‏‏‏‏ ممكن شد، نويسنده پس از برشمردن نظريات «آقاى‏‏‏‏ ليلاژ، محسن رضايى‏‏‏‏، موسى‏‏‏‏ غنى‏‏‏‏نژاد، عسگراولادى‏‏‏‏ در كنار بسيارى‏‏‏‏ از اصلاح‏طلبان و اصول‏گرايان ديگر در مورد مسايل اقتصادى‏‏‏‏ و طرفدارى‏‏‏‏ از بازار آزاد [بازار بدون نظارت]، [و تكيه به] مشترك بودن [اين نظريات]. …»، مى‏‏‏نويسد «اين جاست كه من نمى‏‏‏فهمم و نمى‏‏‏دانم چرا بايستى‏‏‏ آقاى‏‏‏ ليلاژ و هم‏فكرانشان را با عنوان جناح چپ ارزيابى‏‏‏ كنم و در كنار ميرحسين موسوى‏‏‏ كه هم‏چنان خواهان “اجراى‏‏‏ بدون تنازل قانون اساسى‏‏‏” است، قرار بدهم. آيا ميرحسين موسوى‏‏‏  معناى‏‏‏ واقعى‏‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ را نمى‏‏‏داند، يا آنكه آقاى‏‏‏ ليلاژ اين اصل قانون اساسى‏‏‏ را قبول ندارد؟ به نظر من هيچ كدام!»

در باره پژوهشگرى‏‏‏‏ كه از فراز علمى‏‏‏‏ بررسى‏‏‏‏ در مرحله «فاكتوگرافى‏‏‏‏»، به فرود جانبدارى‏‏‏‏ و تقلب فرومى‏‏‏‏افتد، زنده‏ياد طبرى‏‏‏‏ در “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏” در نوشتار “جستجوى‏‏‏‏ پروسواس حقيقت” (ص ٢٣) مى‏‏‏‏گويد: «در محيط پژوهش و آفرينش علمى‏‏‏‏ و هنرى‏‏‏‏، در محيط اتخاذ تصميم براى‏‏‏‏ تعيين مشى‏‏‏‏ جامعه، بايد عالي‏ترين محيط بررسى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ واقعيت استوار باشد. بايد واقعيت بدون كوچكترين پيشداورى‏‏‏‏ [چه رسد به تقلب] و بر اساس اسلوب علمى‏‏‏‏ مورد تحقيق قرار گيرد و نتايج حاصله از بررسى‏‏‏‏ بدون اندك مسخى‏‏‏‏ و مداخله‏اى‏‏‏‏ مورد توجه واقع شود. … درآميختن روش بى‏‏‏‏طرف در مرحله بررسى‏‏‏‏ واقعيت و روش طرفدار و طبقاتى‏‏‏‏ در مرحله مبارزه اجتماعى‏‏‏‏، تنها روش درست است. اگر روش جانبدار به صورت يك سلسله پيشداورى‏‏‏‏ها در مرحله بررسى‏‏‏‏ واقعيت دخالت كند، بررسى‏‏‏‏ مسخ مى‏‏‏‏شود و نتايج نادرست به دست مى‏‏‏‏آيد. اگر برعكس، روش بى‏‏‏‏طرف و شكاك در مرحله مبارزه به كار رود، مبارزه لق مى‏‏‏‏شود و به نتيجه نمى‏‏‏‏رسد.»

٣- متاسفانه پژوهشگر در تارنگاشت “عدالت”، كه خود را پايبند به انديشه ماركسيستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏داند و مايل است به عنوان توده‏اى‏‏‏‏ صادقى‏‏‏‏ از آموزگار خود طبرى‏‏‏‏ نيز پيروى‏‏‏‏ كند، حتى‏‏‏‏ در سطح اين «مسخ» كردن واقعيت هم باقى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏ماند:

نظريه‏پرداز به خود اجازه مى‏‏‏‏دهد، واقعيت‏هاى‏‏‏‏ پراهميتى‏‏‏‏ را كه در نفى‏‏‏ ادعاى‏‏‏ “تز”گونه او وجود دارند، صاف و ساده نقل نكند! حتى‏‏‏‏ يك كلمه هم از مواضع ميرحسين موسوى‏‏‏‏ كه در يك سال و نيم اخير تدقيق نيز شده‏اند، نقل نكند و بيان ندارد. اين “گناهى‏‏‏‏” نابخشودنى‏‏‏‏ است، نه تنها در حق مردم، نه تنها در حق موسوى‏‏‏‏، بلكه پراهميت‏تر، در حق حقيقـت!

در مقاله پراهميت “جنبش مردمى‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ و نقش زحمتكشان” در نامه مردم، ارگان مركزى‏‏‏‏ حزب توده ايران شماره ٨٤٩، ضمن برشمرده شدن دقيق تاريخچه‏اى‏‏‏‏ كه نزد “عدالت” تنها در سطح نقل “فاكت‏ها” و “واقعيت‏امر”ها عملى‏‏‏‏ شده است، ارزيابى‏‏‏‏ جانبدارانه، مردمى‏‏‏‏ و ملى‏‏‏‏ عليه اين طرح امپرياليستى‏‏‏‏ و اجراى‏‏‏‏ آن توسط همه دولت‏هاى‏‏‏‏ پس از پايان جنگ عراق عليه ايران مطرح مى‏‏‏شود كه روح و جان مقاله را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. موضع ميرحسين موسوى‏‏‏‏ در ارتباط با بخش اقتصادى‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏‏، اصل‏هاى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ و ملى‏‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏، نقض غيرقانونى‏‏‏‏ آن‏ها توسط حاكميت يك دست شده سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ برشمرده و توضيح داده شده است. موسوى‏‏‏‏ در موضع‏گيرى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ خود ازجمله خواستار «اجراى‏‏‏‏ بدون تنازل قانون اساسى‏‏‏‏»، ازجمله اجراى‏‏‏‏ اصل ٤٤ آن و در نتيجه تنظيم اقتصاد ايران بر سه پايه دولتى‏‏‏‏، تعاونى‏‏‏‏ و خصوصى‏‏‏‏ و با اولويت اقتصاد دولتى‏‏‏‏ است.

نظريه‏پرداز و پژوهشگر‏‏ كه خود را مدافع سوسياليسم علمى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏داند، حتى‏‏‏‏ يك كلمه از اين مواضع را نقل نمى‏‏‏‏كند. به جاى‏‏‏‏ آن با داستان‏سرايى‏‏‏‏ در باره پرداخت يارانه در سال‏هاى‏‏‏‏ ١٣٥٨ تا ١٣٦٣ در زمان نخست وزيرى‏‏‏‏ موسوى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏خواهد او را طرفدار پرداخت يارانه به سرمايه‏داران بنماياند. نظريه‏پرداز مى‏‏‏خواهد در نقل قول شماره ٨، با ارايه “فاكت” و “اسنادِ” اقدامات اقتصادى‏‏‏‏ دوران جنگ توسط دولت موسوى‏، آن‏‏ را براى‏‏‏‏ تلطيـف‏ سياست نوليبرال اجرا شده توسط حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ كنـونـى‏‏‏ به خدمت بگيرد، بدون آنكه كلمه‏اى‏‏‏‏ در باره شرايط آن و اين دوران بيان كند. مى‏‏‏‏خواهد با “نقل قول” و به قول طبرى‏‏‏‏ “سيتات‏ بازى‏‏‏‏”، براى‏‏‏‏ موسوى‏‏‏‏ “پرونده‏اى‏‏‏”‏ به عنوان موافق برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ دست و پا كند.

به اين نكته باز خواهيم گشت. در اينجا، اين تراش و جنبه انديشه غيرعلمى‏‏‏‏ پژوهشگرِ نظريه‏پرداز موضوع بررسى‏‏‏‏ است كه مى‏‏‏‏كوشد، با دور زدن آن “فاكت”ها و “اسناد” كه موضع جانبدارانه او را براى‏‏‏‏ ارزيابى‏ شرايط حاكم افشا و متزلزل مى‏‏‏‏سازند، موضع خود را مخفى‏‏‏‏ و “به زير فرش جارو كند”. اين شيوه، آن نكته است كه طبرى‏‏‏‏ در پژوهش غيرعلمى‏‏‏ بررسى‏‏‏ “فاكت”ها بر جسته ساخته و عليه آن هشدار داده و زنهار مى‏‏‏‏گويد كه بررسى‏‏‏ علمى‏‏‏ را «مسـخ» مى‏‏‏كند!

٤- نظريه‏پرداز كه فراز پژوهش علمى‏‏‏‏ را در ارزيابى‏‏‏ خود مدت‏هاست ترك كرده، مى‏‏‏‏كوشد، توجه خواننده را به سوى‏‏‏‏ نكاتى‏‏‏ به كلى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏ربط با برنامه دولت دهم براى‏‏‏‏ گويا “هدفمند كردن يارانه‏ها” و در واقع حذف سوبسيدها براى‏‏‏‏ كمك‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ منحرف سازد. برنامه‏اى‏‏‏ كه در واقع به دستور صندوق بين‏المللى‏‏‏ پول، بانك جهانى‏‏‏ و سازمان تجارت جهانى‏‏‏ به مورد اجرا گذاشته شده است و نه آنكه نيازى‏‏ عينى‏‏ براى‏‏ وجود آن در يك برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ و دموكراتيكِ در خدمت زحمتكشان وجود داشته ‏باشد. سوبسيدهايى‏‏‏‏ كه وظيفه آن‏ها، همان طوركه در مقاله ٨٩/٣٤ در “توده‏اى‏‏‏ها” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1399&lang=fa) نيز نشان داده شد، نگه داشتن قيمت نيازها و حوائج اوليه زندگى‏‏‏‏ روزمره مردم، نان و آب، برق و … در سطحى‏‏‏‏ نازل بوده و بايد آن را به عنوان اهرمى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ عليه خواست برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ براى‏‏‏ هم‏سان سازى‏‏‏ قيمت‏ها در همه كشورهاى‏‏‏ جهان، به كار گرفت.

به اين منظور، نظريه‏پرداز، اين يارانه‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ را با «يارانه‏هاى‏‏‏‏ غيرمستقيم نظير يارانه‏هاى‏‏‏‏ كارفرمايى‏‏‏‏، يارانه‏هاى‏‏‏‏ مالياتى‏‏‏‏، يارانه‏هاى‏‏‏‏ توليدى‏‏‏‏، يارانه‏هاى‏‏‏‏ گمركى‏‏‏‏ و بالاخره واگذارى‏‏‏‏ بنگاه‏هاى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏» در يك كيسه مى‏‏‏‏ريزد و به آن‏ها چوب مى‏‏‏‏زند. او مى‏‏‏‏خواهد با زدن يكى‏‏‏‏، ديگرى‏‏‏‏ را نيز بكوبد و خاك بلند شده را به چشم زحمتكشان بريزد. اين شيوه ديگر نه تنها شيوه بررسى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ نيست، زيرا بررسى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ افتراقى‏‏‏‏ و مشخص نيست، بلكه آب را گل‏‏آلود كردن و خاك به چشم خواننده پاشاندن است!

درستى‏‏‏‏ و يا نادرستى‏‏‏‏ ارايه «يارانه‏هاى‏‏‏‏ غيرمستقيم نظير يارانه‏هاى‏‏‏‏ كارفرمايى‏‏‏‏ و …» بايد به طور مشخص و براى‏‏‏‏ زمان مشخص اجراى‏‏‏‏ آن، مورد بررسى‏‏‏‏ قرار گيرند. به قول طبرى‏‏‏‏ «بررسى‏‏‏‏ مشخصِ واقعيت مشخص»!

اين ترفند را ديگران نيز به كار مى‏‏‏گيرند. براى‏‏‏ نمونه آقاى‏‏‏ سعيد ليلاژ كه پيش‏تر يادى‏‏‏ از وى‏‏‏ شد و اكنون به دفاع از برنامه دولت دهم مشغول است و تارنگاشت “عدالت” سخاوتمندانه نظريات او را به عنوان ابزار تائيد سياست خود در تائيد دولت دهم منتشر مى‏‏‏سازد، در مصالحبه با “رجانيوز”، سوبسيد براى‏‏‏ «بنزين» را مى‏‏‏كوبد، تا ضرورت تصويب و اجراى‏ قانون حذف يارانه‏ها براى‏‏‏ نيازهاى‏‏‏ اوليه مردم، نان و آب و برق و … را توجيه كند. اين در حالى‏‏‏ است كه محافل بانك جهانى‏‏‏، همان طور كه در مقاله “عدالت” ذكر شده است، خود نيز به تفاوت ميان «يارانه‏هاى‏‏‏ كارفرمايى‏‏‏ …» و يارانه‏ها براى‏‏‏ نيازهاى‏‏‏ اوليه مردم واقف هستند و خطرهاى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از اجراى‏‏‏ دومى‏ها را گوشزد مى‏‏‏كنند. گوشزدى‏‏‏ كه اما وظيفه و نقش تكنيكى‏‏‏ براى‏‏‏ نحوه اجرا اين برنامه دارد و نه به معناى‏‏‏ مخالفت با حذف اين سوبسيدها مى‏‏‏باشد!

زمانى‏‏‏‏ كه ضرورى‏‏‏‏ است با پشتيبانى‏‏‏‏ از توليد داخلى‏‏‏‏ در برابر فشار كالاى‏‏‏‏ خارجى‏‏‏‏، تصميماتى‏‏‏‏ در اين راستا اتخاذ كرد، به معناى‏‏‏‏ اينكه بايد اين تصميمات تا ابد باقى‏‏‏‏ بمانند و هميشه اقدامى‏‏‏‏ بجا هستند، نيست! اين، يك مساله است كه بايد به طور مشخص به آن پاسخى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏ داد. ماركسيست و اقتصاددان ايتاليايى‏‏ “ولاديميرو جياچه” كه در تابستان امسال سفرى‏‏ تحقيقاتى‏‏ به جمهورى‏‏ خلق چين كرده است، در گزارشى‏‏ كه ترجمه آن به آلمانى‏‏ در ارگان حزب كمونيست آلمان انتشار يافته (٢٢ اكتبر ٢٠١٠)، از تغييرات اقتصادى‏‏ و اجتماعى‏‏ چشم‏گير و سطح پيشرفته توليد و بازده در چين خبر مى‏‏دهد. او ارزيابى‏‏ جديدى‏‏ را از وضع اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ چين ضرورى‏‏ مى‏‏داند و ازجمله با اشاره به رشد درآمد سرانه در شهرها بين سال‏هاى‏‏ ٢٠٠٢ تا ٢٠٠٩ به بيش از دو برابر، تقليل تعداد فقيران از ٢٥٠ ميليون به ٢٥ ميليون نفر در همين مدت و همچنين اعتصابات كارگرى‏‏ براى‏‏ ازدياد ٤٠درصدى‏‏ دستمزد كه با پشتيبانى‏‏ حزب كمونيست و ارگان آن “روزنامه خلق” امسال به پيروزى‏‏ رسيدند، مى‏‏نويسد چين «ديگر با ارزان بودن دستمزدها»، رقيب سرمايه‏داران خارجى‏‏ نيست. به عبارت ديگر، با تغيير شرايط اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏، دوران كوشش براى‏‏ حفظ سطح نازل دستمزها و ديگر مخارج توليد، يكى‏‏ از عناصر جلب سرمايه خارجى‏‏، پايان يافته است.

بر اين پايه است كه ازجمله بايد اقدام‏هاى‏‏‏‏ دولت زمان جنگ را تك به تك براى‏‏‏‏ شرايط آن روز مورد توجه قرار داد و نه آنكه اقدام آن روز را به عنوان “پرونده” براى‏‏‏‏ امروز موسوى‏‏‏‏ سرهم‏بندى‏‏ كرد! و او را امروز طرفدار برنامه نوليبرال اعلام داشت (در اين نوشتار بحث بر سر امكان‏ها در آينده نيست!)

در اين بخش از مقاله، نظريه‏پرداز “عدالت” در بيش از دو صفحه به توضيح اين “يارانه‏ها”ى‏‏‏ كارفرمايى‏‏‏ و … مى‏‏‏‏پردازد، كه قاعدتاً جايى‏‏‏‏ در پژوهش ندارند. اين برشمردن اما به اين معنا نيست كه برشمردن آن‏ها، به خودى‏‏‏ خود نادرست است. آرى‏‏، حتى‏‏ اين نكته مثبتى‏‏‏‏ است كه اين نوع بذل بخشش‏ها و به قول زنده‏ياد جوانشير «كارخانه‏هاى‏‏‏‏ سرمايه‏دار سازى‏‏‏‏» مطرح گردند، تا آمادگى‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ بررسى‏‏‏‏ پيگير در باره ضرورت ادامه وجود و يا نفى‏‏‏ آن‏ها در شرايط مشخص براى‏‏‏‏ همه وجود داشته باشد و تغيير و يا قطع به موقع آن‏ها در دستور روز باقى‏‏‏‏ بماند. اين نكته براى‏‏‏‏ نمونه در ارتباط با «تعيين قيمت گاز» به روشنى‏‏‏‏ به چشم مى‏‏‏‏خورد، كه نظريه‏پرداز آن را در صفحه ٣ مقاله خود مطرح مى‏‏‏‏سازد، او اما «قيمت گاز» را براى‏‏‏‏ استدلالى‏‏‏‏ به خدمت مى‏‏‏‏گيرد، كه نارواست. آنجا كه “حميد حسينى‏‏‏‏” خواستار “گاز ارزان” است، صرفنظر از آنكه در بررسى‏‏‏‏ مشخص بتوان اين خواست را به اين صورت يا آن صورت ارزيابى‏‏‏‏ نمود، نبايد آن را با يارانه‏ براى‏‏ نازل نگه‏داشتن نيازها و حوائج اوليه زندگى‏‏‏‏ مردم مخلوط نمود و از نتايج ارزيابى‏‏‏‏ قيمت گاز، بود و نبود يارانه‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ را نتيجه گرفت.

پژوهشگر پس از فرود پيش گفته در دقت علمى‏‏‏‏ و همچنين پس از اين دورزدن غيرضرورى‏‏‏‏ فاكت‏هايى‏‏‏ كه نادرستى‏‏‏ استدلال او را نمايان مى‏‏‏سازند، دوباره به موضع مردمى‏‏‏‏ بازمى‏‏‏‏گردد و با صراحت نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند و گويا خطاب به حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ مى‏‏‏‏نويسد: «حذف يارانه‏ها ناقص قانون اساسى‏‏‏‏ و مغاير حقوق دموكراتيك» مردم است، در حالى‏‏‏ كه  «تامين حقوق دموكراتيك مردم ايران يكى‏‏‏‏ از اهداف اساسى‏‏‏‏ انقلاب بهمن ٥٧» مى‏‏‏‏باشد.

سپس نظريه‏پرداز موضع حزب توده ايران را از سند ٢٥ مرداد ١٣٥٨ نقل مى‏‏‏‏كند: «مساله دموكراسى‏‏‏‏، در كنار استقلال، يكى‏‏‏‏ از دو هدف اساسى‏‏‏‏ ما در انقلاب ملى‏‏‏‏ و دموكراتيك كنونى‏‏‏‏ است. برخى‏‏‏‏ها دموكراسى‏‏‏‏ را تا حد “آزادى‏‏‏‏گرايى‏‏‏‏” (يا ليبراليسم متداول در جوامعه بورژوايى‏‏‏‏ غرب) تنزل مى‏‏‏‏دهند و مى‏‏‏‏گويند، دموكراسى‏‏‏‏ يعنى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏ عقايد و بيان و اجتماعات و انتخاب و امثال آن. و حال آنكه دموكراسى‏‏‏‏ تنها آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ دموكراتيك نيست، بلكه در عين حال حقوق دموكراتيك است كه بدون تامين آن در جامعه، آن آزادى‏‏‏‏ها فقط يك پرده فريب و يك نقاب تزوير است. حقوق دموكراتيك براى‏‏‏‏ دموكراسى‏‏‏‏ جنبه مضمونى‏‏‏‏ دارد. حقوقى‏‏‏‏ مانند حق كار، حق استراحت، حق تحصيل، حق درمان، حق تامين دوران پيرى‏‏‏‏، حق تامين دوران مادرى‏‏‏‏، حق زنان به برابرى‏‏‏‏ با مردان در همه عرصه‏ها، حق خلق‏ها در تعيين سرنوشت خويش به صورت خودمختارى‏‏‏‏ در ميهن واحد و امثال آن، محتواى‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏ آزاد و انسانى‏‏‏‏ هر شهروند است و اگر اين حقوق تامين و تضمين نگردد، آدميزاد از زندگى‏‏‏‏ درخورد نام و مقام تاريخى‏‏‏‏ خود محروم است. به همين جهت است كه ما مى‏‏‏‏گويم، حقوق دموكراتيك براى‏‏‏‏ دموكراسى‏‏‏‏ اهميت محتوايى‏‏‏‏ و مضمونى‏‏‏‏ دارد.» (دموكراسى‏‏‏‏ به چه معناست. نامه مردم، دوره هفتم، سال اول، شماره ٥٣، پنجشنبه ٢٥ مرداد ١٣٥٨).

نظريه‏پرداز با اشاره به برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏، به درستى‏‏‏‏ چنين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند: «نئوليبراليسم، همه يارانه‏ها را براى‏‏‏‏ سرمايه‏داران» مى‏‏‏‏خواهد و نظر پرفسور “پرابهات پاتنايك”، استاد اقتصاد دانشگاه جواهر نعل نهرو را بازگو مى‏‏‏‏كند كه «در توضيح ماهيت يارانه‏طلب و رانت‏خوار نئوليبراليسم»، خواست نوليبراليسم را «رشوه [خوارى‏‏‏] اجتماعى‏‏‏‏» مى‏‏‏‏نامد و مى‏‏‏‏نويسد: «هنگامى‏‏‏‏ كه سرمايه‏دارها اقدام به سرمايه‏گذارى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كنند، كارى‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏كنند، كه علت وجودى‏‏‏‏ [هستى‏‏ اجتماعى‏‏] آنهاست! … باوجود اين، ما در عصر نئوليبراليسم شاهد نمايش عجيبى‏‏‏‏ هستيم: سرمايه‏داران حتا براى‏‏‏‏ اقدام به سرمايه‏گذارى‏‏‏‏، تقاضاى‏‏‏‏ رشوه اجتماعى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كنند.»

سپس پژوهشگر به پايان مقاله خود نزديك مى‏‏‏‏شود. اكنون زمان نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ فرا رسيده است.

«هدفمند كردن يارانه‏ها با كدام مضمون؟» عنوانى‏‏‏‏ است كه نظريه‏پرداز براى‏‏‏‏ اين بخش آخرين پژوهش و بررسى‏‏‏‏ خود انتخاب كرده است و مى‏‏‏‏نويسد: «بررسى‏‏‏‏ اجمالى‏‏‏‏ فوق نشان مى‏‏‏‏دهد كه “حذف يارانه” كالاهاى‏‏‏‏ مصرفى‏‏‏‏ و خدمات نتيجه طبيعى‏‏‏‏ گام نهادن در راه رشد سرمايه‏دارى‏‏‏‏ است. همه جناح‏هاى‏‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ خواهان آن بوده و هستند. اختلاف كنونى‏‏‏‏ بر سر چگونگى‏‏‏‏ و زمان اجراى‏‏‏‏ آن و نحوه خرج “درآمدهاى‏‏‏‏” حاصله مى‏‏‏‏باشند. البته زحمتكشان نمى‏‏‏‏توانند نسبت به اين اختلافات بى‏‏‏‏تفاوت باشند.»

«گام نهادن در راه رشد سرمايه‏دارى‏‏‏‏»، ارزيابى‏‏‏‏ غيردقيق و عام‏گويانه است. نظريه‏پرداز مى‏‏خواهد از اين طريق “گناه” حذف يارانه‏ها را به دوش «راه سرمايه‏دارى‏‏» بگذارد، تا گناهكاران واقعى‏ و حقوقى‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ در پرده ابهام باقى‏ بمانند. اقدامى‏‏ كه با هدف ايجاد پوشش براى‏‏ سكوت تائيد‏آميز و عدم مخالفت صريح با اجراى‏‏ آن توسط “عدالت” انجام مى‏‏شود. به توضيح در باره آن باز خواهيم گشت.

قانون اساسى‏‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ ايران كه در آن بخش سه گانه اقتصاد دولتى‏‏‏‏، تعاونى‏‏‏‏ و خصوصى‏‏‏‏ تثبيت شده بود، «راه رشد سوسياليستى‏‏‏‏» نبود. جهت‏گيرى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏‏ در چارچوب انقلاب ملى‏‏‏ و دموكراتيك بود كه مى‏‏‏‏توانست زمينه راه رشد سوسياليستى‏‏‏‏ را در طول زمان ايجاد سازد. اين نكته در اسناد حزب توده ايران با صراحت و روشنى‏‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏‏ قرار گرفته و برجسته شده است. تاريخچه برشمرده شده توسط پژوهشگر، پيامد ديگرى‏‏‏‏ را افشا مى‏‏‏‏سازد، كه او آن را كتمان مى‏‏‏‏كند: و آن اين واقعيت است كه جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ در دوران رياست جمهورى‏‏‏ هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ گام در راه اجراى‏‏‏‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ گذاشته است و آن را در زمان دولت نهم، با حكم غيرقانونى‏‏‏‏ “حكومتى‏‏‏‏” آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏‏ به سياست رسمـى‏‏‏‏ خود تبديل ساخته است!

پژوهشگر حتى‏‏‏‏ يك كلمه انتقـادى‏‏‏ نيز عليـه اين سياست ضدمردمى‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ و دولت آن  – كه خود در سطور پيش آن را افشا كرده بود –  و با بيان موضع حزب توده ايران خود را گويا نماينده اين برداشت نمايانده بود و همچنان در باره ضرورت پايان بخشيدن قاطع و انقلابى‏‏‏ به آن، بر زبان و بر روى‏‏‏‏ كاغذ نمى‏‏‏‏آورد!؟ برعكس، پژوهشگر جانبدار اجراى‏‏‏‏ اين برنامه امپرياليستى‏‏‏‏، مى‏‏‏‏خواهد در ادامه مطلب، دو باره از اين طريق خاك به چشمان زحمتكشان بريزد كه مدعى‏‏‏‏ شود كه گويا «زحمتكشان» تنهـا «نمى‏‏‏‏توانند نسبت به … اختلافات بر سر چگونگى‏‏‏‏ و زمان اجراى‏‏‏‏ آن و نحوه خرج “درآمدهاى‏‏‏‏” حاصله [از حذف سوبسيدها] … بى‏‏‏‏تفاوت باشند».  او مى‏‏‏‏خواهد جر و بحث ميان لايه‏هاى‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ حاكم را به عنوان “خواست زحمتكشان” القا ساخته و بنماياند. اين در حالى‏‏‏‏ است كه زحمتكشان، همان طور كه در سند پيش گفته حزب توده ايران برجسته شده است و نيز نتايج اين سياست خانمان‏برانداز ضدمردمى‏‏‏‏ و ضدملى‏‏ در مقاله پراهميت “جنبش مردمى‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏ و موضع زحمتكشان” در نامه مردم ٨٤٩ ‏ به طور وسيع و شفاف‏ نشان داده شده است، با اصل اجراى‏‏‏‏ اين برنامه امپرياليستى‏‏‏‏ مخالفند، زيرا بار اصلى‏‏‏‏ آن بر دوش زحمتكشان و لايه‏هاى‏‏‏‏ وسيع كم‏درآمد ميانى‏‏‏‏ جامعه سنگينى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند، مضمون “مردمى‏‏‏” انقلاب بهمن ٥٧ را پايمال مى‏‏‏سازد و با نابودى‏‏‏ شرايط حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ كشور، استقلال سياسى‏‏‏ آن را نيز پايمال كرده و كشور را به نومستعمره نوليبراليسم امپرياليستى‏‏‏ تبديل مى‏‏‏سازد. سرشت ضدملى‏‏‏ اين سياست ضدمردمى‏‏‏ در اين پيامد فاجعه‏بار براى‏‏‏ استقلال و تماميت ارضى‏‏‏ ايران ريشه درد.

پژوهشگر كه پيش‏تر خود از نگرانى‏‏‏‏ «هواداران و مبلغين سياست نئوليبرالى‏‏‏‏ خذف يارانه‏ها» ازجمله محافل «بانك جهانى‏‏‏‏» خبر داده بود كه «خود از اثرات مخرب اجتماعى‏‏‏‏ و انسانى‏‏‏‏ [اين سياست ضدمردمى‏‏‏‏] مطلع هستند»، تنهـا بيماناك از آن است كه بار مالياتى‏‏‏‏ «بر اقشار زحمتكش» افزوده شود و بعد از برشمردن انواع “دلايل” تخفيف دهنده براى‏‏‏‏ اقدام دولت دهم در اجراى‏‏‏‏ «طرح هدفمند كردن يارانه‏ها»، با شرمندگى‏‏‏ مى‏‏‏‏نويسد: «… بيم [!!] آن مى‏‏‏‏رود كه لايحه در عمل به حذف يارانه‏ها و برقرارى‏‏‏‏ ماليات بر اقشار زحمتكش منجر شود.»

نظريه‏پردازِ گويا “مدافع سوسياليسم علمى‏‏‏”، براى‏‏‏‏ اينكه اين “بار” بر دوش زحمتكشان اندكـى‏‏‏ تعديل يابد، پيشنهادهاى‏‏‏‏ “اصلاحى‏‏‏‏” خود را، از قبيل ادامه پرداخت يارانه‏هاى‏‏‏‏ نقدى‏‏‏‏ فراتر از ٥ سال  مدت تصويب شده در قانون، ارايه مى‏‏‏‏دهد، كه اگر هم پذيرفته شده و در دور بعدى‏‏‏‏ روند قانون‏گذارى‏‏‏‏، وارد متن قانون كنونى‏‏‏‏ نيز بشوند، تنها تغييراتى‏‏‏‏ كمّـى‏‏‏‏ بوده و اقدامى‏‏‏‏ پوزيتويستى‏‏‏‏ در سطح نظريه “مهندسى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏” كارل پوپر مى‏‏‏‏باشند.

موضع التقاتى‏‏‏‏، پوزيتويستى‏‏‏‏ و سوسيال دموكراتيك

اول- شركت كنندگان و تنظيم كنندگان مقاله داراى‏‏‏‏ موضعى‏‏‏‏ مشابه نيستند. وجود موضع التقاتى‏‏‏‏ در اين تارنگاشت در مقالات ديگر منتشر شده در آن نيز به چشم مى‏‏‏‏خورد. وجود چنين موضع التقاتى‏‏‏‏ در اين تارنگاشت نشان مى‏‏‏‏دهد كه توده‏اى‏‏‏‏ها صادق در آن، گرفتار اين توهم هستند كه حاكميت كنونى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ در شرايطى‏‏‏‏ عمل مى‏‏‏‏كند كه گويا مشابه شرايط كشور پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب مى‏‏‏‏باشد، كه در آن “نبرد كه بر كه”، نامى‏‏‏‏ كه حزب توده ايران براى‏‏‏‏ نبرد طبقاتى‏‏‏‏ آن دوران انتخاب كرده بود، گويا هنوز پايان نيافته است. اين در حالى‏‏‏‏ است كه خود در تاريخچه پيش گفته نشان داده‏اند كه چنين نيست و جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ با نقض اصل‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏، با قطع شاهرگ آماج‏هاى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و دموكراتيك و ترقى‏‏‏خواهانه بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما،‏ به طور قاطع، روشن و بدون ترديد به اين نبرد به سود سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏ حاكم پايان بخشيده است. حاكميتى‏‏‏ كه نمى‏‏‏خواهد و نمى‏‏‏تواند كوچك‏ترين گامى‏‏‏ در برابر خواست‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ مردم به عقب بردارد. پايان يافتن دوران تغييرات تدريجى‏‏‏ و آغاز دوران تغيير انقلابى‏‏‏ در ايران بر اين پايه مستدل مى‏‏‏گردد.  اين ضدانقلاب است كه پيروز شده است!

دوم- اين توده‏اى‏‏‏‏ها دچار اين توهم هستند كه گويا هنوز حزب توده ايران در شرايط علنى‏‏‏‏ و قانونى‏‏‏‏ در ايران به مبارزه خود ادامه مى‏‏‏‏دهد. اينكه حتى‏‏‏‏ سايه‏اى‏‏‏‏ هم از مضمون همين مقاله تارنگاشت “عدالت” نمى‏‏‏‏تواند در ايران انتشار يابد، نشان نادرستى‏‏‏‏ و غيرواقع‏بينانه بودن چنين برداشتى‏‏‏‏ است (آيا كسى‏‏‏‏ در تارنگاشت عدالت ادعايى‏‏‏‏ جز اين دارد؟).

موضع پوزيتويستى‏‏‏ به جاى‏‏‏ موضع انقلابى‏‏‏

توده‏اى‏‏‏‏ها در اين تارنگاشت برپايه دو برداشت توهم‏آميز فوق، به اين نكته پراهميت بى‏‏‏‏توجه مانده‏اند كه اجراى‏‏‏‏ سياست خذف يارانه‏ها، همان طور كه خود بر مى‏‏‏‏شمردند، يكى‏‏‏‏ از هسته‏هاى‏‏‏‏ اصلى‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهد و به ايجاد شدن شرايط كيفى‏‏‏‏ جديدى‏‏‏‏ در ايران انجاميده است، كه مبارزه با آن، بايد مبارزه‏اى‏‏‏‏ افشاگرانه، قاطع و انقلابى‏‏‏‏ باشد.

حتى‏‏‏‏ تنهـا تصويب قانون خذف يارانه‏ها، ايجاد كردن شرايط كيفى‏‏‏‏- حقوقى‏‏‏‏ اجراى‏‏‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏‏‏ است! “حكم حكومتى‏‏‏‏” آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏‏ كه با نقص غيرقانونى‏‏‏‏ (قانون اساسى‏‏‏‏ تنها از طريق همه‏پرسى‏‏‏‏ از مردم قابل تغيير است) اصل‏هاى‏‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏، حتـى‏‏‏‏ اگر هيچ “خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ بنگاه‏هاى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏” هم عملى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏شد، حتى‏‏‏‏ اگر همه اين سرمايه‏هاى‏‏‏ مالى‏‏‏ به صورت “سهام عدالت” نيز ميان زحمتكشان تقسيم مى‏‏‏‏شد (كه به زودى‏‏‏‏ توسط سرمايه‏دارها از چنگشان درآورده مى‏‏‏‏شد – جوانشير كتاب “اقتصاد ملى‏‏‏”)، به معناى‏‏‏ ايجاد شدن شرايط حقوقى‏‏‏ اجراى‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ است، زيرا شرايط قانونى‏‏‏‏- حقوقى‏‏‏‏ سلطه سرمايه مالى‏‏‏‏ سرمايه‏داران داخلى‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏ را ايجاد مى‏‏‏‏ساخته است!

تفاوت سياست در ونزوئلا و بوليوى‏‏‏ توسط چاوز و مورالس، كه تارنگاشت “عدالت” همانند رسانه‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ شرح سفرهاى‏‏‏ آن‏ها را به ايران منتشر مى‏‏‏كند، با سياست حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ و دولت دهم آن در ايران، در مخالفت عملى‏‏‏ و قاطع آن‏ها با اين برنامه امپرياليستى‏‏‏ و در پايان بخشيدن آثار و پيامدهاى‏‏‏ گذشته اجراى‏‏‏ اين برنامه ضدمردمى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ در كشورشان است. تارنگاشت “عدالت” كه تنها “ظاهر‏امر” را مى‏‏‏بيند، تنها آب و تاب سفرها را با شيوه ضدديالكتيكى‏‏‏ «نظاره‏گر ظاهربين» (ماركس) مورد توجه قرار مى‏‏‏دهد، دچار اين توهم مى‏‏‏گردد كه گويا مضمون سياست سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ حاكم بر ايران و در دو كشور آمريكاى‏‏‏ جنوبى‏‏‏ يكى‏‏‏ است. تلويزيون صداى‏‏‏ آمريكا و بى‏‏‏بى‏‏‏سى‏‏‏ و … با انتشار همين خبرها با آب و تاب، مى‏‏‏خواهند دقيقاً اين توهم “عدالت” را در مورد بهره‏بردارى‏‏‏ قرار دهند، تا چاوز و مورالس را مورد حمله قرار دهند كه بر خلاف آقاى‏‏‏ احمدى‏‏‏نژاد در نبرد سخت ضدامپرياليستى‏‏‏ قرار دارند و براى‏‏‏ پاسخ به نيازهاى‏‏‏ ملى‏‏ خود بايستى‏‏ از همه امكان‏ها به خاطر پيشبرد سياست به سود مردم و ميهنشان بهره گيرند.

توده‏اى‏‏‏هاى‏‏‏‏ صادق در تارنگاشت “عدالت” كه خود به ضدمردمى‏‏‏‏ بودن خذف يارانه‏ها اعتراف و توجه دارند، فراموش مى‏‏‏‏كنند و چشم بر اين واقعيت مى‏‏‏‏بندند كه حذف يارانه‏ها، يكى‏‏‏‏ از عمده‏ترين ابزار دگرديسى‏‏‏‏ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در دوران “گلوباليسم” مى‏‏‏‏باشد كه هدف آن نابود ساختن “حقوق اجتماعى‏‏‏‏” براى‏‏‏‏ شهروندان كه در سند حزبى‏‏‏‏ نقل شده در بالا به آن اشاره شده است، مى‏‏باشد. مى‏‏خواهند «صدقه» و «خيريه» و «كمك‏هاى‏‏‏‏ داوطلبانه» Sponsoring توانمندان را جايگزين «حقوق دموكراتيك» زحمتكشان سازند. در آلمان تاكنون بيش از ١٥٠ «سوپ‏خانه» در شهرهاى‏‏ متفاوت ايجاد شده‏اند. “بذل و بخشش” را جايگزين حق قانونى‏‏ مى‏‏كنند! هدف، بازگرداندن “جامعه مدنى‏‏‏” بورژوايى‏‏‏ به “دوران فئوداليسم” در شرايط حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ است كه در شرف تحقق يافتن است و به آن نام “دوران باروك نوين” داده‏اند (دوران باروك يا دوران ضدروشنگرى‏‏‏، قرون ١٥ تا ١٧ تاريخ اروپايى‏‏‏ را در بر مى‏‏گيرد كه در آن كليساى‏‏‏ كاتوليك كوشيد با ايجاد ابنيه‏هاى‏‏‏ مجلل، ازجمله كليساى‏‏‏ پطرز در واتيكان و نقاشى‏‏‏هاى‏‏‏ بسيار، براى‏‏‏ نمونه نقاشى‏‏ سقف دعاخانه “زكتين” در كليساى‏‏‏ فوق توسط نقاش معروف ايتاليايى‏‏‏ “ميشل آنجلو” و …، ابهت و ثروت و توانايى‏‏ نظام “مسيحى‏‏‏- فئودال” را برجسته ساخته و واقعيت طلوع دوران بورژوازى‏‏ انقلابى‏‏ و راديكال را در پشت پرده پر زرق و برق اين اقدامات پنهان كرده و از اين طريق گويا فروپاشى‏‏‏ نظام منحط “مسيحى‏‏- فئودالى‏‏” را مانع گردد).

در اين تارنگاشت، مترجم توانمندى‏‏‏‏ فعال است كه مى‏‏‏‏تواند با ترجمه صفحات ١٩٧تا ٢٢٤ كتاب “فقر در يك كشور ثروتمند” [آلمان] كه پرفسور كريستف بوتروگئه ، استاد كرسى‏‏‏‏ علوم سياسى‏‏‏‏ دانشگاه كلن- آلمان به رشته تحرير در آورده است (٢٠٠٩)، موضع نظريه‏پردازان و به قول “عدالت” «هواداران و مبلغين سياست نئوليبرالى‏‏‏‏» را در زمينه حذف يارانه‏ها، به طور همه‏جانبه در اختيار خوانندگان خود قرار دهد، تا آن‏ها باز هم بيش‏تر به عمق ضدانسانى‏‏‏‏ بودن اين برنامه امپرياليستى‏‏‏ واقف شوند. شايد آنوقت اين توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قرار گرفته بر سر دو راهى‏‏‏‏ نيز بتوانند از تن دادن به برباددادن راه اصيل ماركسيستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏، راه مبارزه انقلابى‏‏‏‏ با برنامه امپرياليستى‏،‏‏‏ پايان بخشند و با پرهيز كردن از طرح پيشنهادهاى‏‏‏‏ “پوپر”گونه، از تبديل شدن خود به اهرامِ پوزيتويستى‏‏‏‏ و سوسيال دموكراتيك براى‏‏ اجراى‏‏‏‏ سياست نوليبرال حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ و دولت دكتر محمود احمدى‏‏‏نژاد در ايران، جلوگيرى‏‏ كنند.




در شرايط انقلابى‏، بحث انتقادى‏- تئوريك ضرورى‏ است؟ مبارزه درون حزبى‏ حق و وظيفه

مقاله شماره ٨٩ / ٣٥ (٣ آبان)

واژه راهنما: موضع انتقادى‏ انديشه ماركسيستى‏- توده‏اى‏ راهگشاى‏ عمل. مبارزه درون حزبى‏ حق و وظيفه.

در واكنش به مقاله «”عدالت” از موضع نژادپرستانه احمدى‏نژاد دفاع مى‏كند، تاريخ‏نگارى‏ بورژوازى‏، پوششى‏ براى‏ نژادپرستى‏ مدرن» (مقاله شماره ٨٩/٣٣)، ابرازنظرى‏ شايان توجه دريافت شد كه زمينه پربارى‏ را براى‏ ادامه بحث سازنده ميان توده‏اى‏ها تشكيل مى‏دهد. با تشكر از رفيق “نصرت”، متن ابرازنظر و انديشه‏هايى‏ در باره آن:

متن ابراز نظر رفيق نصرت در باره مقاله “عدالت” از موضع نژادپرستانه احمدى‏نژاد دفاع مى‏كند، تاريخ‏نگارى‏ بورژوازى‏، پوششى‏ براى‏ نژادپرستى‏ مدرن (مقاله شماره ٨٩/٣٣)

سلام رفيق فرهاد گرامى‏. توده‏اى‏ هستم و به مانند شما و بسيارى‏ از ديگر توده‏اى‏ها در خارج از تشكيلات رسمى‏ حزب. بر اساس علاقه به سرنوشت حزب توده ايران، روزانه سرى‏ به سايت‏ها و وبلاگ‏هاى‏ مختلف مى‏زنم و اگر مطلب درخورى‏ در آن‏ها يافتم، كه متاسفانه كمتر يافت مى‏شود، آن را مطالعه و گرنه به آشنايى‏ كلى‏، و به‏نظرم كافى‏، با آخرين برخورد و نوع نگاه اين سايت‏ها و بلاگ‏ها به حوادث ميهن‏مان اكتفا مى‏كنم. هر بار كه سايت شخصى‏ شما را باز مى‏كنم، بى‏اختيار ياد خاطره‏اى‏ از عصر و اوايل شب ٢٠ بهمن ١٣٥٧ مى‏افتم. در آن زمان دانشجو بودم و همراه چند ده نفر از دانشجويان براى‏ برگزارى‏ ميتينگ و تماس با كارگران به يكى‏ از كارخانه‏هاى‏ جاده قديم كرج رفته بوديم. تعدادى‏ از هواداران چريك‏ها و مائوئيست‏ها نيز همراه ما بودند. چند نفر از كارگران از شهر خبر درگيرى‏ مسلحانه بين نيروى‏ هوايى‏ و افراد گارد را آوردند. ما هواداران حزب قصد تهران كرديم، تعدادى‏ از چريك‏ها هم آمدند، ولى‏ مائوئيست‏ها ماندند و به تبليغ براى‏ تشكيل شوراها، به سبك انقلاب اكتبر، توسط كارگران و ترغيب آن‏ها به ادامه اعتصاب، ادامه دادند. مردم وارد عالى‏ترين مرحله مبارزه براى‏ سرنگونى‏ نظام سلطنتى‏ شده بودند و آقايان هنوز اندر خم كوچه بودند. حالا حكايت سايت شخصى‏ شماست و مطالب آن. اجازه دهيد به صراحت بگويم كه شما هم ره گم كرده‏ايد. به‏جاى‏ آن‏كه به مسايل جنبش نوين و دموكراتيك مردم ايران، جنبش سبز بپردازيد و براى‏ بردن انديشه‏هاى‏ چپ درون آن تلاش كنيد، تجربه و دانش خود را در خدمت جدل با «نامه مردم» و «راه توده» و «عدالت» گذاشته‏ايد و در اين راه نيز ناموفق بوده‏ايد. نه تنها كمكى‏ به نزديك شدن توده‏اى‏ها به هم نكرده‏ايد، بلكه به سهم خويش بر آتش نفاق دميده‏ايد. نزديكى‏ توده‏اى‏ها با يكديگر جز از طريق پيوند تنگاتنگ با رويدادهاى‏ ميهن‏مان امكان‏پذير نيست. اما نكته آخر: من نمى‏دانم شما چه علاقه‏اى‏ داريد «مرده را زنده» كنيد. منظورم پرداختن به تارنگاشت عدالت است. اين آقايان كه ظاهرا توده‏اى‏ هستند، با دروغ‎‏گويى‏، نفرت‏پراكنى‏ و سكوت و لاپوشانى‏ درباره جنايات صورت گرفته پس از انتخابات ٢٢ خرداد ١٣٨٨، انتحار سياسى‏ كردند.

با درود

رفيق نصرت گرامى‏

براى‏ سطور انتقادى‏، دوستانه و با لحنى‏ براى‏ پيوند، متشكرم.

آنچه از ديدگاه انتقادى‏ شما دريافت كردم:

١- شرايط انقلابى‏ حاكم بر ايران، شركت فعال و خلاق توده‏اى‏ها را در مبارزه روز مردم ضرورى‏ مى‏سازد. نيرو را بايد در اين جهت سوق داد و به كار گرفت.

خوشحال مى‏شدم، نظر خودتان را در باره مواضعى‏ كه در اين رابطه در “توده‏اى‏ها” منتشر شده است، بيان مى‏كرديد، تا گفتگو به طور مشخص ممكن مى‏شد. در اين زمينه مى‏توان ازجمله به مقالات زير در سال ١٣٨٨ مراجعه كرد: ٨٨/٢٧، ٢٩، ٣١، ٣٢، ٣٥، ٣٧ ، در دوران اخير (سال ٨٩) و در ارتباط با شرايط پيش و بعد از انتخابات خرداد ١٣٨٨، مقاله‏هاى‏ زير شايسته توجه هستند: ٨٩/١، ٢، ٤، ٥، ٧، ٨، ٩، ١٠، ١١، ٢٠، ٢٢، ٢٤، ٢٥، ٢٩، ٣١، ٣٢، ٣٤

نگارنده كوشيده است در اين موضع‏گيرى‏ها، مرحله نبرد انقلابى‏ زحمتكشان و مردم ايران را از درون منطق “تضاد اصلى‏” حاكم بر جامعه توضيح دهد، پايان دوران تغييرات تدريجى‏ و آغاز مرحله تغييرات انقلابى‏ را پيش از انتخابات اخير (خرداد ١٣٨٨) مستدل سازد و بر اين پايه كارپايه تئوريك جنبش انقلابى‏ مردم و به‏ويژه وظايف حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران را در شرايط كنونى‏ ترسيم و بيان كرده و به اثبات برساند.

آيا مطالب پيش گفته (براى‏ نمونه، توضيح منافع زحمتكشان كه از منافع كل جامعه دفاع مى‏كنند، “جنبش صلح” و “دفاع ملى‏”، “دفاع از سلامت و آزادى‏ رهبراى‏ جنبش سبز” و به‏ويژه، نشان دادن خط فاصل ميان جنبش انقلابى‏ مردمى‏ و “اپوزيسيون” مورد پشتيبانى‏ امپرياليسم، برجسته ساختن راه رشد آتى‏ كشور از طريق احياى‏ دستاوردهاى‏ دموكراتيك و ملى‏ انقلاب بهمن و …) به نظر شما كمك به شناخت «مسايل جنبش نوين و دموكراتيك مردم ايران، جنبش سبز [نيستند] و كمك براى‏ انتقال “انديشه‏هاى‏ چپ” به درون اين جنبش» نمى‏كنند؟ سازنده بود، اگر ارزيابى‏ خود و «ره گم كردن» را مستدل مى‏ساختيد!

٢- انديشه بانيان سوسياليسم علمى‏، ماركس، انگلس و لنين، انديشه‏اى‏ انتقادى‏ است. «جدل» فكرى‏، نق زدن و دل پر را خالى‏ كردن و انتقام گرفتن نيست. «جدل»، آن طور كه شما مى‏نويسد، با “نامه مردم”، “راه توده” و “عدالت”، كوششى‏ است براى‏ برخورد انتقادى‏ به سه نگارش مختلف پوزيتويستى‏ سوسيال دموكراتيك در جنبش توده‏اى‏. هر سه جريان  – نامه مردم تا انتشار مقاله پر اهميت “جنبش مردمى‏، واقعيت‏هاى‏ عينى‏ و نقش زحمتكشان”، و تغييرات نامحسوس، غيرمشخص و قوام نيافته در شماره‏هاى‏ اخير راه توده –  از خط‏مشى‏ مشابهى‏ پيروى‏ مى‏كنند. براى‏ هر سه جريان، تعيين وظايف حزب توده ايران از دورن ارزيابى‏ مستقل حزب طبقه كارگر از سطح رشد اجتماعى‏ و از شرايط مشخص براى‏ تغيير آن عملى‏ نمى‏شود، يعنى‏ گويا استخراج وظايف، ريشـه در چگونگى‏ حل تضاد “اصلى‏ اجتماعى‏” (تضادى‏ كه حل آن راه رشد ترقى‏خواهانه جامعه را مى‏گشايد) ندارد، بلكه به نظر اين سه نگارش بايد و مى‏توان وظايف حزب را در جريان پاسخ به پرسش مساله “اتحادها” در لحظه كنونى‏ و در محدود ساختن آن به حل “تضاد عمده” در جامعه، تعيين كرد.

در شرايط انقلابى‏، تضاد اصلى‏ و عمده بر يكديگر انطباق مى‏يابند. انطباقى‏ كه بايد با نگرشى‏ افتراقى‏ به آن نگريست، تا بتوان كليت واقعيت را شناخت و درك كرد. يعنى‏ قادر به شناخت منافع متفاوت لايه‏ها و طبقات اجتماعى‏ در جامعه گشته و از اين طريق قادر به تقويت آرمان انقلابى‏ زحمتكشان در روند انقلابى‏ شد. در شرايط مشخص كنونى‏ در ايران، شناخت مساله “آزادى‏” و “عدالت اجتماعى‏” به‏مثابه دو عنصر جدايى‏ناپذير محتواى‏ تضاد اصلى‏ حاكم بر جامعه كه راه حل خود را طلب مى‏كنند، هر روز بيش‏تر و شفاف‏تر خود را نشان مى‏دهند و اذهان را فرا مى‏گيرند. مضمون “اتحاد”ها و نيروهاى‏ شركت كننده در آن تغيير مى‏كنند. اكنون ديگر همه گروه‏ها اعتراف دارند كه ادامه پيروزمندانه خيزش انقلابى‏ مردم، بدون جلب زحمتكشان و طبقه كارگر به مبارزه انقلابى‏ ممكن نيست. و لذا پرسش درباره “راه رشد آينده” كشور به پرسشى‏ عاجل تبديل شده است.

اكنون بايد حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، در عين حفظ “اتحاد” عمل با همه آن‏ها كه همانند طبقه كارگر خواستار “آزادى‏” هستند و به آن نياز دارند، مساله “راه رشد” ترقى‏خواهانه و مردمى‏ را با حفظ فاصله خود از برنامه نئوليبراليسم امپرياليستى‏ با پيگيرى‏ بيش‏تر مطرح ساخته و در جهت تعميق انقلاب گام بر دارد.

به عبارت ديگر، حزب توده ايران بايد در عين كوشش براى‏ تداوم مبارزه براى‏حل مساله “آزادى‏”ها با مضمونى‏ مردمى‏ و دموكراتيك (و نه بورژوايى‏- ليبرال) – كه به‏ اهرم مبارزاتى‏ در “مرحله” كنونى‏ براى‏ دستيابى‏ به “عدالت اجتماعى‏” كه اكنون خود نيز در افكار عمومى‏ به مبرم‏ترين مساله (تضاد عمده) تبديل گشته است -، با پيگيرى‏ مساله عدالت اجتماعى‏ و به طبع آن، مساله راه رشد آتى‏ كشور را به موضوع تبليغات و فعاليت ترويجى‏ خود تبديل سازد و از اين طريق در جهت تعميق انقلاب بكوشد.

تنها با چنين سياست و خط‏مشى‏ انقلابى‏ است كه استقلال خط‏مشى‏ ماركسيستى‏- توده‏اى‏ حفظ شده و «چپ» [انقلابى‏]» به عنصر دنباله‏رو سياست بورژوازى‏ و در شرايط كنونى‏ بورژوازى‏ خواستار تحقق بخشيدن به سياست نوليبرال امپرياليسم تبديل نمى‏گردد. با چنين خط‏مشى‏ «چپ [انقلابى‏]» نه دنباله‏رو “اپوزيسيون” سلطنت طلب تا جمهورى‏‏خواه خارج از كشور و نه دنباله‏رو لايه‏هاى‏ هم‏مسالك داخلى‏ آن‏ها كه داراى‏ منافع مشترك با خارج از كشورى‏ها هستند، تبديل مى‏گردد. يعنى‏ نهايتاً از سياست مستقل طبقاتى‏ مردمى‏ و ملى‏- ضدامپرياليستى‏ دفاع مى‏كند، تا با حل انقلابى‏ تضاد اصلى‏، در جهت تعميق انقلاب گام بردارد.

در چنين شرايطى‏ است كه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران بايد ديالكتيك حفظ “اتحاد” براى‏ دستيابى‏ به آزادى‏ را با حفظ “خط فاصل” با آن‏ها كه تنها خواستار آزادى‏هاى‏ بورژوازى‏ و ليبرالى‏ هستند، مورد توجه قرار داده و به آن پايبند باشد. پايبندى‏ كه از طريق ترسيم سرشت دموكراتيك اقتصاد ملى‏ و راه رشد آينده كشور حفظ و برجسته مى‏شود.

٣- با توجه با توضيحات فوق نسبت به موضع انتقادى‏ شما در باره مضمون و محتواى‏ مبارزات جنبش توده‏اى‏ در مرحله فعلى‏، با نظر شما به طور مشروط موافقم كه «نزديكى‏ توده‏اى‏ها با يكديگر جز [!] از طريق پيوند تنگاتنگ با رويدادهاى‏ ميهن‏مان امكان‏پذير نيست».

در حالى‏ كه بايد محدود نمودن نزديكى‏ ميان توده‏اى‏ها را تنها و يا «جز» در ارتباط با رويدادهاى‏ ميهن برداشتى‏ مطلق‏گرانه و مكانيكى‏ ارزيابى‏ كرده كه نمى‏توان با اين محدوديت موافقت داشت؛ نمى‏توان همچنين با اين برداشت موافقت داشت، كه گويا توده‏اى‏ها مى‏توانند بدون روشن بودن زمينه‏هاى‏ تئوريك و اسلوب شناخت ماركسيستى‏- توده‏اى‏، به شناخت واقعيت دست يابند. و يا همچنين آن‏ها مى‏توانند گويا بدون مستدل ساختن پايه تئوريك و اسلوب عملكرد خود، به نتايجى‏ در جهت كمك به جنبش مردمى‏ كنونى‏ و همچنين در جهت نزديكى‏ و رفع تشتت نظرى‏ و سازمانى‏ در جنبش توده‏اى‏ نايل شوند.

براى‏ نمونه، راه توده كه حل مساله وحدت نظرى‏ و سازمانى‏ جنبش توده‏اى‏ را به آينده و حوادث نامعلوم آن حواله مى‏كند، خود با همين نوع به اصطلاح استدلال به دنباله‏روى‏ از سياست “خصوصى‏سازى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏”، يعنى‏ به پذيرش سياست نوليبرال امپرياليستى‏ كشانده شده و به آن تن داده است، زيرا كه برخى‏ از جريان‏هاى‏ اصلاح‏طلب، مدافع اين سياست هستند. به عبارت ديگر، فقدان يك ارزيابى‏ مستقل ماركسيستى‏- توده‏اى‏ مبتنى‏ بر تئورى‏ و اسلوب انقلابى‏ نزد راه توده (در مورد علل آن، نگاه شود به مطالب مربوطه ديگر در “توده‏اى‏ها”)، كه از يك سو ريشه در كمبود پايه‏هاى‏ تئورى‏ ماركسيستى‏- توده‏اى‏ در انديشه آن دارد [استخراج وظايف از مساله “اتحادها” و نه از تضاد اصلى‏ در جامعه]، و از سوى‏ ديگر، اين كمبود محتوايى‏- مضمونى‏- اسلوبى‏، خود به پيش‏شرط پذيرش انديشه پوزيتويستى‏ سوسيال دموكراتيك نزد راه توده تبديل شده است.

توده‏اى‏هاى‏ فعال در عدالت، كه در موارد متعددى‏ مواضع درست و از نظر محتوايى‏ و اسلوبى‏ كم و بيش مستدل خود را در انتشارات خود نشان داده‏اند، نيز دچار هميـن بيمارى‏ و انحراف هستند. گرفتار ماندن آن‏ها در بندهاى‏ جريان شناخته شده در اين تارنگاشت، ريشه در تزلزل در ادامه‏كارى‏ سخت‏گيرانه انديشه تئوريك نزد آن‏ها دارد (در مقاله مجزا به اين نكته پرداخته خواهد شد!). به عبارت ديگر آنجا كه توده‏اى‏ها وظايف روز را از ارزيابى‏ مستقل و انقلابى‏ توده‏اى‏ استخراج نمى‏كنند و برعكس، به عللى‏ كه براى‏ من ناآشنا هستند، به طور غيرانتقادى‏ و بدون طرح هر استدلالى‏، مساله “اتحاد” روز را با جريان حاكم در ايران به عنوان نقطه آغاز انديشه مى‏پذيرند و اضافه بر آن، چنان مى‏نمايانند كه گـويـا چنين پذيرشى‏ اجتناب‏ناپذير هم است، گرفتار موضع پوزيتويستى‏ سوسيال دموكراتيك با آب و رنگى‏ “چپ” مى‏شوند.

خوشبختانه موضع نامه مردم با انتشار مقاله پيش گفته “جنبش مردمى‏ ….” در شماره ٨٤٩، با برشى‏ مثبت و راهگشا وارد مرحله‏‏اى‏ جديد شده است. اگر چه نمى‏تواند سير اين روند بدون تضاد باشد، مى‏توان در باره ايجاد شدن اين مرحله  خوشحال بود و به طور پيگير به وظايف خود ادامه داد.

٤- رفيق گرامى‏ نصرت، از اينكه يك «توده‏اى‏» اى‏ هستيد كه مانند من و «بسيارى‏ ديگر از توده‏اى‏ها در خارج از تشكيلات رسمى‏ حزب …» قرار داريد، متاسف هستم. آنچه كه مربوط به من مى‏شود، با چنين وضعى‏ موافق نيستم. يكى‏ از مشكلات جدى‏ در برابر حزب توده ايران وجود تشتت نظرى‏ و سازمانى‏ در جنبش توده‏اى‏ است.

وجود جريان‏هاى‏ متفاوت در جنبش توده‏اى‏، از يك سو، بيان تشتت نظرى‏ حاكم بر آن است و از سوى‏ ديگر، وجود اين جريان‏هاى‏ متفاوت، بيان ناتوانى‏ حزب تا لحظه كنونى‏ است براى‏ بر طرف ساختن اين مشكل و وجود اين ناتوانى‏ را نزد حزب توده ايران مستدل و آشكار مى‏سازد. از اين روى‏ خارج از سازمان حزبى‏ قرار داشتن توده‏اى‏ها، پراكندگى‏ و كم‏اثرى‏ كوشش و مبارزه آن‏ها، ازجمله براى‏ پايان بخشيدن به وضع حاكم تشتت نظرى‏ كه متضاد با سرشت حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران مى‏باشد، مشكلى‏ است عاجل و راه حل خود را مى‏طلبد.

علت عمده ضرور شدن انتشار “توده‏اى‏‏ها” از ديد من، وجود همين تشتت حاكم است كه در تضاد با سرشت حزب توده ايران قرار دارد. ضرورت مبارزه براى‏ بر طرف ساختن آن هم‏اكنون، از ضرورت پايان بخشيدن به تشتت هم‏اكنون، نتيجه و مستدل مى‏گردد. يعنى‏ مبارزه براى‏ پايان بخشيدن به خارج از صف تشكيلات قرار داشتن توده‏اى‏ها. من به شخصه مايل و خواستار يافتن امكان مبارزه درون حزبى‏ هستم. اين نه تنها حق بلاترديد من است، بلكه همچنين وظيفه بلاترديد من را نيز تشكيل مى‏دهد. كوشش براى‏ تحقق بخشيدن به آن را من ادامه خواهم داد. اميدوارم كه شما نيز چنين كنيد.

نبايد فراموش كرد كه برنامه ارتجاع داخلى‏ و خارجى‏ در اعلام “غيرقانونى‏” بودن حزب توده ايران، درست تقسيم توده‏اى‏ها و جنبش توده‏اى‏ است. از اين روى‏، كوشش براى‏ مبارزه در درون حزب، همان قدر يك وظيفه حزبى‏ است كه ايجاد مانع بر سر راه آن، سياستى‏ ناروشن و پرسش برانگيز مى‏باشد.

آنچه مربوط به رفع عملى‏ تشتت نظرى‏ و سازمانى‏ مى‏شود، همان طور كه پيش‏تر اشاره كردم، واگذار ساختن آن به آينده و شرايطى‏ نامعلوم را هم‏چنان شيوه‏اى‏ نادرست مى‏دانم و معتقدم كه بايد همين امروز و با تمام توان براى‏ تحقق آن مبارزه كرد. اين وظيفه تاريخى‏ در وحله نخست در برابر مسئول‏هاى‏ حزب توده ايران قرار دارد.

اگر باوجود نكات برشمرده، وضع چنين است كه فعاليت من «بر آتش نفاق دميده» است، متاسف هستم. اميدوارم شما بتوانيد اين برداشت خود را مستدل سازيد، تا بتواند برداشت شما براى‏ من از يك «انتزاع توخالى‏» (ماركس) به واقعيتى‏ ملموس تبديل گشته، و به من كمك كند، با نگرش انتقادى‏، به تصحيح عملكرد خود بپردازم.

رفيق نصرت گرامى‏، به علت اهميت مضمونى‏ نامه نسبتاً خصوصى‏ شما، مايلم آن را با پاسخ خودم انتشار دهم. از اين روى‏ نيز لحن پاسخ به نامه شما، شايد كمى‏ رسمى‏ است كه قطعاً مى‏بخشيد.




تاريخ و ديالكتيك، آغاز ٩

مقاله شماره 89 / 30

(ادامه بخش چهارم كتاب)

كاتگورى‏‏‏، لباس ظاهرى‏‏‏ تظاهر ايدئولوژى‏‏‏

نكته اصلى‏‏‏ آنست كه شناخته شود، كه دو واقعيت پرتضاد، يعنى‏‏‏ برداشت ذهنى‏‏‏ وارونهِ‏شده و نادرست روابط اجتماعى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن اين روابط، هم‏زمان، از يك سو اشكال درك نشده ايدئولوژيك آگاهى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ هستند، يعنى‏‏‏ تنها ظاهرامر را بيان مى‏‏‏كنند، و از سوى‏‏‏ ديگر، شرايط ضرورى‏‏‏ براى‏‏‏ عملكرد قاعدمندِ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند. اين به اين معناست، كه كافى‏‏‏ نيست، كه تحت برداشت الگووار ماترياليسم- مكانيكى‏‏‏، برخى‏‏‏ از اين تصورات را، به‏مثابه اشكال انعكاسِ برعكس و وارونه و نادرست واقعيت پرتضاد هستى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏، تنها «افشا نمود»، بلكه بايد قدم‏هاى‏‏‏ تعيين كننده‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ درك اين اشكال برداشت و كاتگورى‏‏‏ها را به‏مثابه پيش‏شر‏ط‏هاى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ اشكال هستى‏‏‏ [به‏مثابه چگونگى‏‏‏ بود و تاثير شرايط هستى‏‏‏] سرمايه‏دارى‏‏‏ نشان داد (ماركس).

در روند اقتصادى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ پديده‏هايى‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏دهند كه مشخصه آن‏ها داشتن يك خصلت دوگانه است. اين پديده‏ها مى‏‏‏توانند تنها به‏كمك درك تضاد ديالكتيكى‏‏‏ ماهوى‏‏‏ آن‏ها شناخته شوند و از روى‏‏‏ آن‏ها پرده ابهام به كنار زده شود. اين‏ها پديده‏هايى‏‏‏ هستند كه از يك سو، تنها يك تظاهر ايدئولوژيك بوده، و ازسوى‏‏‏ ديگر، در لباس ظاهرى‏‏‏ اين تظاهرِ ايدئولوژيك، پيش‏شرط عملى‏‏‏ كاركرد نظام را نيز تشكيل مى‏‏‏دهند. اين پديده‏ها را ماركس «كاتگورى‏‏‏» [مقولات] Kategorien [به XXXXIV و بخش ٤ كتاب هم مراجعه شود] مى‏‏‏نامد. اهميت بزرگ شناخت نقش كارتگورى‏‏‏ها براى‏‏‏ تئورى‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏ در اين نكته نـهفته است كه آن‏ها، نقاط برش در درك گذار هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند (م) و بيان مى‏‏‏كنند. به‏عبارت ديگر آن‏ها نقاط حساس گذار و تبديل شدن ديالكتيكى‏‏‏ ماهيت هستى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ به ايدئولوژى‏‏‏ جامعه هستند.

توضيح فوق، از تعريف خود ماركس درباره كاتگورى‏‏‏ مفهوم مى‏‏‏شود. او آنجا كه مى‏‏‏خواهد تحليل اشكال كاتگورى‏‏‏گونه حركت كالا را توضيح دهد، مفهوم كاتگورى‏‏‏ را با دقت چنين توضيح مى‏‏‏دهد: «اشكالى‏‏‏ كه مهر كالا بودن را به توليدات كار مى‏‏‏زنند و از اين رو پيش‏شرط گردش كالا هستند. پيش‏شرطى‏‏‏ كه همانند روابط طبيعى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، داراى‏‏‏ وضع جاافتاده و پذيرفته شده‏اى‏‏‏ است [مثل رابطه زن وشوهر، پدروفرزند]. به نحوى‏‏‏ كه انسان‏ها نيازى‏‏‏ براى‏‏‏ پاسخ به خود درباره محتوا، و يا درباره خصلت تاريخى‏‏‏ آن‏ها كه به نظرشان غيرقابل تغيير هستند، نخواهند داشت… از اين رو نيز درست همين اشكال حاضر و آماده شده  – يعنى‏‏‏ شكل پولى‏‏‏ –  كالا [به‏مثابه يك كاتگورى‏‏‏]، خصلت اجتماعى‏‏‏ كارفردى‏‏‏ را مى‏‏‏پوشاند و روابط اجتماعى‏‏‏ كارفردى‏‏‏ را نـهفته مى‏‏‏دارد، به جاى‏‏‏ آنكه آن‏ها را عيان سازد … اين اشكال، كاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ اقتصاد سرمايه‏دارى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند. آن‏ها اشكال مورد پذيرش اجتماع هستند، يعنى‏‏‏ اشكال انديشه‏اى‏‏‏- ايدئولوژيك عينى‏‏‏هستند براى‏‏‏ مناسبات توليدى‏‏‏ اين شيوه توليد اجتماعى‏‏‏، يعنى‏‏‏ براى‏‏‏ توليد كالا». (39)

اشكال معتبر اجتماعى‏‏‏، اما ظاهرى‏‏‏ و ايدئولوژيكى‏‏‏

اين قابل فهم است كه اين اشكال فكرى‏‏‏- ايدئولوژيك واقعاً به اين مفهوم «عينى‏‏‏»  نيستند كه واقعيت- حقيقت را به‏طور درست منعكس مى‏‏‏سازند، بلكه همانطور كه توضيح ماركس به روشنى‏‏‏ نشان مى‏‏‏دهد، آن‏ها به اين مفهوم “عينى‏‏‏” هستند كه كاتگورى‏‏‏هايى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند كه به‏مثابه اهرمِ ايدئولوژيكى‏‏‏ در جريان كاركرد واقعى‏‏‏ و عينى‏‏‏ اقتصاد، عمل مى‏‏‏كنند. آن‏ها در برخورد عملى‏‏‏- پراتيك انسان‏ها كاركردى‏‏‏ به‏مثابه اهرم ايدئولوژيكى‏‏‏ به‏عهده گرفته‏اند. تعريف ماركس چنين است كه كارتگورى‏‏‏ها «اشكال معتبر اجتماعى‏‏‏ هستند، لـذا (! ل ك) اشكالِ فكرى‏‏‏ عينى‏‏‏اى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند».

اضافه بر آنچه كه گفته شد، اين نكته هم به‏خودى‏‏‏ خود قابل درك است كه قانونمندى‏‏‏ رشد عمومى‏‏‏ جامعه، چگونگى‏‏‏ عملكرد كارتگورى‏‏‏ها را تعيين و ديكته مى‏‏‏كند، و از اين رو، آن‏ها از كوچكترين استقلالى‏‏‏ برخوردار نيستند. آگاهى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ كه كاتگورى‏‏‏ها به آن مربوط هستند، موجب مى‏‏‏شود كه كاتگورها خود را به‏مثابه نيرو به‏ظاهر مستقل بنمايند كه گويا دارى‏‏‏ «استحكام اشكال طبيعى‏‏‏»  هستند، درحالى‏‏‏كه كاتگورى‏‏‏ها درواقع تنها ظاهرى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند و تنها از استحكام ايدئولوژيك برخوردارند. كاتگورى‏‏‏ها تنها ساختارهاى‏‏‏ شى‏‏‏ء شدهِ ‏انديشه‏اى‏‏‏ هستند، با قدرت اغفال زياد. از آنجا كه اين مقولات انعكاس اشكال شى‏‏‏ء شده و انحرافى‏‏‏ و قلب‏- دروغين و وارونه شده مناسبات اجتماعى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند، درعين‏حال نشان اين امر هستند كه درواقع مناسبات اجتماعى‏‏‏ هستند كه در چنين اشكال اغفال كننده عمل مى‏‏‏كنند؛ از اين رو كاتگورى‏‏‏ها از سوى‏‏‏ ديگر شكل تظاهر واقعى‏‏‏ مناسبات اجتماعى‏‏‏ مخفى‏‏‏شده در پشت كالا مى‏‏‏باشند.

اين از ويژگى‏‏‏ كاتگورى‏‏‏ است كه در آن تضاد بين انتزاع و واقعيت به اوج وحدت ديالكتيكى‏‏‏ خود نايل مى‏‏‏شود. مثلاً با نگاه به وضع پول، بلافاصله متوجه مى‏‏‏شويم كه از يك سو داراى‏‏‏ قدرت واقعى‏‏‏ در روند مشخص اقتصادى‏‏‏ است، از سوى‏‏‏ ديگر اما به همان اندازه نيز تنها يك ساختار ايدئولوژيك مى‏‏‏باشد، ساختارى‏‏‏ كه تصور اغفال كننده‏اى‏‏‏ را از چيز ديگرى‏‏‏ ايجاد مى‏‏‏سازد، يعنى‏‏‏ از مناسبات توليدى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ (شناختى‏‏‏ كه به‏آن اما تنها در اوج درك ديالكتيكى‏‏‏ از مناسبات اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ دست يافته مى‏‏‏شود). انسان از ديدن «طلا و نقره به اين نتيجه نمى‏‏‏رسد كه آن‏ها به‏مثابه پول مناسبات توليدى‏‏‏ را متظاهر مى‏‏‏سازند، بلكه آن‏ها را شى‏‏‏ءهاى‏‏‏ طبيعى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه داراى‏‏‏ خصوصيات غريب اجتماعى‏‏‏ هستند» (40). اين «شى‏‏‏ء هاى‏‏‏ طبيعى‏‏‏ با خصوصيات غريب اجتماعى‏‏‏» البته اشكال ايدئولوژيك هستند، اما هم‏زمان همچنين اشكالى‏‏‏ مى‏‏‏باشند كه انسان‏ها در سرمايه‏دارى‏‏‏ نهايتاً تنها به‏كمك آن‏ها قادر به عمل مى‏‏‏باشند؛ از اين رو آن‏ها يك كاتگورى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند. ماركس اين خصلت متضاد كاتگورى‏‏‏ را چنين برمى‏‏‏شمرد و توضيح مى‏‏‏دهد: كاتگورى‏‏‏ از يك‏سو «رازگونه بودن شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ را نشان مى‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏ شى‏‏‏ء شدن مناسبات اجتماعى‏‏‏ را، جهان اسرارآميز، قلب  و وارونه شده را، جايى‏‏‏ را كه مسيو سرمايه [در زبان فرانسه سرمايه مذكر است] و مادام زمين Monsieur le Capital und Madame la Terre به‏مثابه خصلت‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ تظاهر كرده و هم‏زمان به‏مثابه شى‏‏‏ء هاى‏‏‏ خشك و خالى‏‏‏ نقش ارواح Spuck را ايفا مى‏‏‏كنند. … و از سوى‏‏‏ ديگر و برخلاف اين نقش، اما همچنان به‏صورت بسيار طبيعى‏‏‏، عاملان واقعى‏‏‏ توليد هستند كه باوجود چنين اشكال غريبهِ شده و غيرعقلايى‏‏‏ [با اسامى‏‏‏] بـهره- سرمايه، رآنت- زمين، كار- كارمزد، به وظايف خود عمل مى‏‏‏كنند. زيرا كاتگورى‏‏‏ها درست در ميان چنين هيبت‏هايى‏‏‏ ظاهرى‏‏‏ كه روزانه با آن سروكار دارند و بدان عادت كرده‏اند، در آرامش بسر مى‏‏‏برند». (41)

از آنجا كه هم براى‏‏‏ علم «بورژوازى‏‏‏» و هم براى‏‏‏ ماترياليسم مكانيكى‏‏‏، ديالكتيك امرى‏‏‏ نشناخته است، قادر به شناخت خصلت ديالكتيكى‏‏‏ كاتگورى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از شرايط اجتماعى‏‏‏ نيستند و موقع تعريف تئوريك كاتگورى‏‏‏ دچار دو اشتباه مى‏‏‏شوند. يك بار آن را فاكت بى‏‏‏واسطه واقعيت مى‏‏‏پندارند، در حالى‏‏‏ كه كاتگورى‏‏‏ تنها بيان تئوريك «مناسبات توليدى‏‏‏» است. (42) از سوى‏‏‏ ديگر متوجه علامت مشخصه كاتگورى‏‏‏ نمى‏‏‏ شوند كه «شكل هستى‏‏‏»، آرى‏‏‏ شرط هستى‏‏‏ يك عملكرد ذهنى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد؛ آن‏ها در مرز ظاهر كاتگورى‏‏‏ كه آن را شى‏‏‏ء  طبيعى‏‏‏ مى‏‏‏پندارند، باقى‏‏‏ مى‏‏‏مانند و مضمون آن را درك نمى‏‏‏كنند.

تحليل پديده كاتگورى‏‏‏، همانند تحليل ديگر پديده‏هاى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، ثابت مى‏‏‏كند كه هر پديده تنها در ارتباط آن با كليت بطور كامل قابل درك و شناخت است، و برعكس، يعنى‏‏‏ كليت خود را هميشه (به شكلى‏‏‏ از اشكال) در پديده‏ها، يعنى‏‏‏ در «ياخته‏هاى‏‏‏» روندِ در جريان، منعكس مى‏‏‏سازد. در كاتگورى‏‏‏ به‏ويژه اين واقعيت- حقيقت منعكس مى‏‏‏شود كه جامعه يك واحد ديالكتيكى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد از هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏، يعنى‏‏‏ يك كليت است.

موضع برپايه اسلوب انديشه ديالكتيكى‏‏‏ از كليت را ماركس در پيش‏گفتار اثر خود تحت عنوان “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏” به‏طور مشروح مى‏‏‏پروراند. در اينجا نيز ماركس مقوله كاتگورى‏‏‏ را مورد توجه قرار مى‏‏‏دهد. اما پيش ازآنكه او به اين پرسش بپردازد، به پرسشى‏‏‏ توجه مى‏‏‏كند و بدان مى‏‏‏پردازد كه پرسش درباره شروط لازمى‏‏‏ است كه اسلوب علم اقتصاد را بطور كلى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد.

كليت، وحدت متفاوت و متضاد

در چند خطى‏‏‏ پيش، در  بخشى‏‏‏ كه قبلاً از ماركس نقل شد، او مى‏‏‏نويسد: «نتيجه‏اى‏‏‏ كه ما به دست مى‏‏‏آوريم، آن نيست كه توليد، توزيع، مبادله، مصرف [لحظات] يك‏سان هستند، بلكه آنكه همه اين‏ها حلقه‏هاى‏‏‏ يك كليت را تشكيل مى‏‏‏دهند، شى‏‏‏ء هايى‏‏‏ متفاوت در درون يك واحد.» پس ماركس در اينجا كليت را وحدت متفاوت‏ها مى‏‏‏فهمد. اما چگونه مى‏‏‏توان بطور مشخص به درك وحدت متفاوت‏ها و متضادها در درون كليت نائل شد؟ ماركس در اينجا در برابر همان مشكلى‏‏‏ قرار دارد كه هگل قرار داشت درباره مشكل ابتدايى‏‏‏ ديالكتيك، يعنى‏‏‏ يافتن نقطه آغاز.

كليت هم مشخص است

ماركس مى‏‏‏گويد، مى‏‏‏تواند قابل فهم باشد كه بايد با كليت آغاز كرد، مثلاً براى‏‏‏ بررسى‏‏‏ وضع كشورى‏‏‏، با مردمانش. زيرا در ظاهرامر، مردم يك كشور كليه فعاليت اجتماعى‏‏‏ را به‏مثابه «سوبژكت [فاعل] كليه عملكرد مربوط به توليد اجتماعى‏‏‏» تداعى‏‏‏ مى‏‏‏كنند.  از نادرستى‏‏‏ چنين راهى‏‏‏ اين نكته چيزى‏‏‏ را كم نمى‏‏‏كند، زمانى‏‏‏كه توجه شود كه انتزاع خشك وخالى‏‏‏ از كليت، در اين مثال از فعاليت مردم، «تصور آشفته‏اى‏‏‏ از كليت را نشان مى‏‏‏دهد [زيرا در سطح يك كلى‏‏‏گويى‏‏‏ دهن پركن باقى‏‏‏مى‏‏‏ماند و بررسى‏‏‏ و تحليل را به پيش، به عمق واقعيت- حقيقت هدايت نمى‏‏‏كند]». بيش‏تر، اين انتزاع خشك‏وخالى‏‏‏ اين نكته را به اثبات مى‏‏‏رساند كه اين ضرورت ديده مى‏‏‏شود كه به‏كمك «تعريف‏هاى‏‏‏ دقيق‏تر» به «مفاهيم ساده‏تر» دست بيابيم، «از مشخصِ [توخالى‏‏‏] تصورشده [يعنى‏‏‏ مردم كشور]»، يعنى‏‏‏ از كليت، «به انتزاعات ظريف‏تر [شناخت و درك جا و مكان مردم- طبقات در روند توليد]» برسيم [و از اين طريق ساختار بغرنج و بهم‏پيوسته- بهم‏تنيده روابط اجتماعى‏‏‏ و هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ را شفاف تر كنيم]. از آنجا، بنا به نوشته ماركس، راه بازگشت به كليت براى‏‏‏ درك آن شروع مى‏‏‏شود كه اكنون ديگر «تصورى‏‏‏ آشفته» به نظر نمى‏‏‏رسد، بلكه به‏مثابه كليت [پربار و پر و] متنوع، با مفاهيم مشخص درك شده و بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏هاى‏‏‏ زيادى‏‏‏ [در برابر ما قرار دارد و ساختار بغرنج آن درك شده است]». ارتقاء از «لحظات» «كم وبيش ثابت» كه بطور انتزاعى‏‏‏ [اما از درون ساختار واقعى‏‏‏ حقيقت، يعنى‏‏‏] از كليت استخراج شده‏اند، و رسيدن به كليت و يا «مشخص» [كه اكنون شفاف و پر شده است]، «ظاهراً اسلوب علمى‏‏‏ درستى‏‏‏» مى‏‏‏باشد. [نگاه شود همچنين به “نسبى‏‏‏ و مطلق”]

حركت دوگانه شناخت

با اين سخنان انسان متوجه مى‏‏‏شود، كه برچه مبنايى‏‏‏، ماركس علامت تساوى‏‏‏ بين كليت و مشخص بودن قرار مى‏‏‏دهد:

«مشخص از آن رو مشخص است، زيرا جمع‏بندى‏‏‏ و برآيند مفاهيم مشخص و تعريف ‏شده زيادى‏‏‏ است، يعنى‏‏‏ وحدت متفاوت‏ها» مى‏‏‏باشد و يا [ازآن‏رو مشخص است، زيرا كه] «يك كليت متنوع با مفاهيم مشخص و روابط زياد [را قابل شناخت مى‏‏‏سازد]». راه دستيابى‏‏‏ به اين شناخت مشخص، «روند جمع‏بندى‏‏‏ و استخراج نتايج است» و يا در ديد كلى‏‏‏ مى‏‏‏توان آن را چنين برشمرد: كه «در بخش اول، تصور كلى‏‏‏ [از كليت] حكمفرماست. اين تصور از اين طريق باز و شكافته مى‏‏‏شود كه اين تصور كلى‏‏‏ به مفاهيم انتزاعى‏‏‏ [لحظات و جنبه‏ها آن] تقسيم و متجزا مى‏‏‏شود؛ در بخش دوم، مفاهيم انتزاعى‏‏‏ به‏دست آمده [كه اكنون و در جريان بررسى‏‏‏ مشخص و درك شده‏اند و بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و حركت و تغيير مداوم آن‏ها شناخته و درك شده است] از راه انديشه به بازتوليد مشخص [يعنى‏‏‏ شناخت همه‏جانبه از كليت و مضمون آن] فرامى‏‏‏رويند.»

شناخت از انتزاع به مشخص، يعنى‏‏‏ بازتوليد- انعكاس مشخص در انديشه

حركت دوگانه روند شناخت كه اينجا توسط ماركس آشكار و نمايان مى‏‏‏شود، اين نكته را نشان مى‏‏‏دهد كه شناخت، از لحظه و جنبه به سوى‏‏‏ كليت، از انتزاع به مشخص حركت مى‏‏‏كند. اما اين روند به اينجا ختم نمى‏‏‏شود. (م) بلكه تنها زمينه عام اسلوبى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد براى‏‏‏ آشكار كردن حركت و تضاد درونى‏‏‏ لحظه كه بنوبه خود [به‏مثابه ياخته‏اى‏‏‏ از كليت و يا جزء از كل] بيان تضاد عمومى‏‏‏ كليت است. عيان ساختن خصلت متضاد هم لحظه و هم كليت تنها از طريق توجه مداوم به وجود بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و عطف و رابطه لحظات نسبت بـهم و در ارتباط با كليت درك مى‏‏‏شود، از طريق ديدن و جستجوكردن بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ همه‏جانبه و وسيع، يعنى‏‏‏ «كل بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏»، آنطور كه انگلس مى‏‏‏گويد: اين اسلوب [علمى‏‏‏] شناختِ تضادِ واقعى‏‏‏ پديده‏ها، اسلوبى‏‏‏ كه علوم غيرديالكتيكى‏‏‏ به آن پايبند نيستند، چيزى‏‏‏ نيست جز شيوه غلبه كردن و عبور از سطح پوسته ظاهرى‏‏‏ كه مانع ديدن و درك مضمون اجتماعى‏‏‏ پديده‏ها توسط انديشه (علمى‏‏‏ و يا غيرعلمى‏‏‏) «روزمره» مى‏‏‏شود؛ اين اسلوب، يعنى‏‏‏ شفاف ساختن مضمون هر پديده، از طريق جدا ساختن مضمون از شكل تظاهر  خشك و خالى‏‏‏ آن [و درك مضمون]، روند سير حركت شناخت ديالكتيكى‏‏‏ است(م). «بازتوليد مشخص كليت از طريق انديشه» بخش عمده اين اسلوب را تشكيل مى‏‏‏دهد. ماركس بسيار بجا تاكيد دارد كه ديالكتيكِ كليت، به‏مثابه مظهر حركت و تغيير متنوع واقعيت، در عمل نهايتاً «ساخته و توليد شده مغز متفكر به نظر مى‏‏‏رسد كه جهان را به تنها شكل ممكن براى‏‏‏ مغز بازمى‏‏‏شناسد و درك مى‏‏‏كند»، اما درحقيقت، مغز متفكر انديشمند تنها واقعيت را [متناسب] منعكس مى‏‏‏سازد (م)، واقعيتى‏‏‏ كه به همان اندازه متنوع است كه توسط اين انديشه بيش‏تر شكافته و بطور مشخص بيان و ترسيم شود. و هرچه بيش‏تر شكافته و مشخص شود، بـهمان نسبت نيزدقيق‏تر و عميق‏تر منعكس مى‏‏‏گردد [روندى‏‏‏ كه بى‏‏‏پايان است]. اين امر را، آنطور كه ماركس برجسته مى‏‏‏سازد، هگل نتوانست بشناسد، و از اين رو او، ذهن‏گرايانه، روند انديشه را با روند واقعيت بطور مطلق يكى‏‏‏پنداشت و منطبق دانست [و از “حقيقت مطلق” سخن راند].

ماركس در اين فشرده و چكيده و خلاصه، اما بسيار پربار، زمينه رئوس مطالب و مشخصات اصلى‏‏‏ ديالكتيك ماترياليستى‏‏‏ را، در ابتدا براى‏‏‏ رشد انديشه خود و در تداوم آن براى‏‏‏ رشد انديشه ماركسيستى‏‏‏ بطور كلى‏‏‏، آماده ساخت. در فاصله تزهاى‏‏‏ نابغه‏آميز درباره فويرباخ در سال 1848 و نوشته “درباره انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏” كه تازه در آغاز قرن حاضر [بيستم] كشف شد، دوازده سال فاصله است، و ماركس در اين سال‏ها، در ارتباط تنگاتنگ با انگلس (با نگارش رساله‏هاى‏‏‏ “ايدئولوژى‏‏‏ آلمانى‏‏‏”، “مانيفست كمونيستى‏‏‏” وغيره)، درباره پيش‏شرط‏هاى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏ چگونگى‏‏‏ انديشه خود، به نتايج قطعى‏‏‏ رسيد. از اين رو بايد براى‏‏‏ “پيش‏گفتار” [“درباره انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏”] به سال 1857، به‏مثابه منبع بسيار پراهميت براى‏‏‏ درك ماترياليسم ديالكتيك، ارزش زيادى‏‏‏ قائل شد.

كاتگورى‏‏‏ و مناسبات اجتماعى‏‏‏

در اين پيش‏گفتار ماركس براى‏‏‏ اولين بار مسئله كاتگورى‏‏‏ را مى‏‏‏پروراند. پرسشى‏‏‏ كه در اين زمينه مورد توجه ماركس قرار داشت، بطور طبيعى‏‏‏ مسئله رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين كاتگورى‏‏‏ «انتزاعى‏‏‏» و مناسبات شناخته شده مشخص اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. نمونه چنين كاتگورى‏‏‏هايى‏‏‏ را ماركس  چنين برمى‏‏‏شمرد: كار، تقسيم‏كار، نياز، ارزش مبادله، مالكيت، پول. در رابطه با مطلب موضوع بررسى‏‏‏ ما، اين اشاره ماركس كم‏تر مورد توجه است كه مى‏‏‏گويد، كه برخى‏‏‏ از كاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ ساده‏تر مى‏‏‏توانند از نظر تاريخى‏‏‏ به‏مثابه مناسبات مشخص دوران خود، پيش‏تر هم وجود داشته باشند، و برعكس مى‏‏‏توانند مناسبات نسبتاً پيشرفته‏اى‏‏‏ وجود داشته باشند، بدون چنين كاتگورى‏‏‏ها (مثلاً كشور “پرو”، اقتصاد بدون پول دارد). اما اين اشاره ماركس از اهميت بسيار زياد برخوردار است كه شكوفايى‏‏‏ ممكن و حداكثر تاريخى‏‏‏ از روابط اجتماعى‏‏‏ در كليت مشخص، پيش‏شرط عميق‏ترين و مناسب‏ترين شناخت از مضمون و ذات كاتگورى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد  – مثلاً شناخت مضمون كار كه ماركس آن را مطرح مى‏‏‏كند، وابسته است از وجود روابط سرمايه‏دارى‏‏‏ پيشرفته – .

به كار مزدورى‏‏‏ نگاهى‏‏‏ بيفكنيم. براى‏‏‏ اولين بار آن روابط توليدى‏‏‏ كه در آن مقوله كار مزدورى‏‏‏ يك كاتگورى‏‏‏ پراهميتى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏، با رسيدن به مراحل پيشرفته رشد خود، زمينه وسيع‏ترين امكان شناخت بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ متنوع كليت جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ را ايجاد مى‏‏‏كند. تازه در اين مرحله است كه كوشش فكرى‏‏‏ مى‏‏‏تواند اين كاتگورى‏‏‏ و حركت و تغيير آن را نشان بدهد، و با بيان ديگر كه همين معنا را مى‏‏‏رساند، يا شى‏‏‏ء ى‏‏‏ [مثلاً پول] ارتباط كاتگورى‏‏‏ را با مناسبات اجتماعى‏‏‏ مربوطه برقرار سازد و آن‏ها را به‏مثابه كاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏«ثابت» Fix درك كند.

از آنچه گفته شد دو نكته را مى‏‏‏توان برجسته ساخت: اول، آنكه امكان رشد شناخت علمى‏‏‏ [از مثلاً كاتگورى‏‏‏] وابسته به رشد و شكوفايى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ مناسبات توليدى‏‏‏ معين [يعنى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ پيشرفته] است. امكان از اين رو گفته مى‏‏‏شود، زيرا كه درواقع پيش‏شرط براى‏‏‏ تحقق اين امكان، ظهور طبقه [كارگر] با منافع طبقاتى‏‏‏ و شناخت عينى‏‏‏ از شرايط هستى‏‏‏ خود مى‏‏‏باشد [كه به‏كمك روشنفكران طبقه عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود]. دوم، آنكه برملا شدن كامل ظاهر كاتگورى‏‏‏گونه يك لحظه و جنبه در كليت نهايتاً از اين شرط اسلوبى‏‏‏ برخوردار است كه درك ديالكتيكى‏‏‏ بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ متقابلِ كليه لحظات و جنبه‏ها در رابطه با كليتِ متنوع و پيشرفتهِ روابط اجتماعى‏‏‏ بوجود آمده باشد.

ما ديديم، كه تناسب بين لحظه و كليت، بين نسبيت و مطلقيت، آن چنان است كه در نسبى‏‏‏ بودن نيز، مطلق بودن وجود دارد. تعريف و مشخص‏شدن وضع درونى‏‏‏ لحظه در كليت، و بدين وسيله روشن شدن وضع كاتگورى‏‏‏ توسط شناخت مناسبات توليدى‏‏‏اى‏‏‏ كه به آن‏ها تعلق دارد، تنها از اين طريق ممكن و قابل توضيح مى‏‏‏شود كه لحظات به طور اتفاقى‏‏‏ (م) در كليت وجود ندارند، بلكه عملكرد و كاركردى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ و قانونمند داشته، و از نظمى‏‏‏ برخوردار بوده و روندى‏‏‏ با ساختار معينى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند. ماركس اين نكته را چنين بيان مى‏‏‏كند: «اين غيرقابل اجرا و نادرست مى‏‏‏بوده است، كاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ را به ترتيب رديف آن‏ها، به‏دنبال هم مطرح سازيم، به‏ترتيبى‏‏‏ كه بطور تاريخى‏‏‏ نقش ايفا كرده‏اند. برعكس، رديف آن‏ها از طريق تاثير رابطهاى‏‏‏ تعيين مى‏‏‏شود كه آن‏ها در جامعه پيشرفته سرمايه‏دارى‏‏‏ نوين بر روى‏‏‏ يكديگر اعمال مى‏‏‏كنند (م)، و آن‏ها درست در جهت عكس موثر بوده و قرار دارند، از آنچه براى‏‏‏ آن‏ها بطور طبيعى‏‏‏ به‏نظر مى‏‏‏رسد و يا رديفى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد كه رديف رشد تاريخى‏‏‏ آن‏ها است… رديف موثر، از ساختار تقسيم‏بندى‏‏‏ جامعه پيشرفته نوين سرمايه‏دارى‏‏‏ ناشى‏‏‏مى‏‏‏شود (م).» اما از آنجا كه كاتگورى‏‏‏ها عملكرد- كاركرد يك كليت مافوق را تشكيل مى‏‏‏دهند، كليتى‏‏‏ كه ساختارى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از قانونمندى‏‏‏ معين داراست، از اين رو عملكرد- كاركرد كاتگورى‏‏‏ها يك سويه تحت تاثير جاى‏‏‏ آن‏ها در رديفى‏‏‏ كه قرار دارند، تعيين نمى‏‏‏شود، و يا تنها توسط ارتباط علـّى‏‏‏ با «تقسيماتى‏‏‏» و لحظاتى‏‏‏ كه در جوار آن‏ها قرار دارند، بوجود نمى‏‏‏آيد، بلكه همچنين اين عملكرد در ارتباط با حركت و تغيير عمومى‏‏‏ كليت و درنتيجه در بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ با همـه لحظات و جنبه‏ها در كليت قرار دارد كه براى‏‏‏ شناخت آن‏ها، احاطه ساده و تنها محدود بر روابط علـّى‏‏‏ ايجادشدن كاتگورى‏‏‏، كافى‏‏‏ نيست.

جاى‏‏‏ روابط علّـى‏‏‏

از ابراز نظر متعدد لنين درباره شيوه همه‏جانبه بررسى‏‏‏ موقعيت كاتگورى‏‏‏ كه مرز تنگ شناخت علـّى‏‏‏ را پشت سر مى‏‏‏گذارد، تنها به اشاره او به نظر هگل اكتفا مى‏‏‏شود كه در “بازمانده‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏” ابراز مى‏‏‏كند: «زنجير علّيت [ايجاد شدن كاتگورى‏‏‏]، آنطور كه بطور معمول توسط ما درك مى‏‏‏شود، تنها يك قسمت كوچك است از بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ همه‏جانبه و فراگير [براى‏‏‏ درك موقعيت كاتگورى‏‏‏]، اما نه (به عنوان مكمل مادى‏‏‏ براى‏‏‏) گوشه‏اى‏‏‏ از بهم‏پيوستگى‏‏‏هاى‏‏‏ ذهنى‏‏‏، بلكه حتى‏‏‏ در مقابل بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏هاى‏‏‏ عينى‏‏‏ نيز زنجيره علّيت كاتگورى‏‏‏، نقش كوچكى‏‏‏ ايفا مى‏‏‏كند.» (43) اما توجه به رابطه علـّى‏‏‏، اقدامى‏‏‏ اضافى‏‏‏ و نادرست نيست، زيرا هر ارتباط علـّى‏‏‏ خود «ياخته‏اى‏‏‏» از كليت را تشكيل مى‏‏‏دهد، يك لحظه نسبى‏‏‏ است كه در آن مطلقيت خود را مى‏‏‏نماياند. اضافه براين، رابطه علـّى‏‏‏، آن رابطه‏اى‏‏‏ است كه اجازه مى‏‏‏دهد ببينيم كه كدام لحظات، لحظاتى‏‏‏ اوليه و تعيين كننده و كدام يك تنها نقش وابسته و محدود در كل روند وقايع را ايفا مى‏‏‏كنند. به‏عبارت ديگر، جاى‏‏‏ آن‏ها در تقسيمبندى‏‏‏، در ساختار روند وقايع كجاست. ماركس (٤٤) در اين مورد نمونه‏اى‏‏‏ ارايه مى‏‏‏دارد، به اين صورت كه او رابطه علـّى‏‏‏ مالكيت بر زمين و سرمايه را در فئوداليسم و سرمايه‏دارى‏‏‏ مقايسه مى‏‏‏كند: «در تمام [نظام هاى‏‏‏ پيش از سرمايه‏دارى‏‏‏] كه مالكيت برزمين حاكم است، رابطه طبيعى‏‏‏ [يعنى‏‏‏ “طبيعى‏‏‏” و برپايه “خواست خداوند و موهبت الهى‏‏‏” و “سرنوشت” قرار داشتن و تلقى‏‏‏ شدن روابط اجتماعى‏‏‏] هنوز غالب مى‏‏‏باشد. در نظام‏هايى‏‏‏ كه سرمايه در آن حاكم است، عنصر تاريخى‏‏‏ كه ايجاد شده است و عمدتاً عنصر اجتماعى‏‏‏ است، نقش غالب دارد.» شناخت تقسيمات ساختارى‏‏‏ يك جامعه [جاى‏‏‏ طبقات، نقش مالكيت برزمين وغيره…]، شناختى‏‏‏ كه از نظر اسلوبى‏‏‏ بايد قبل از تحليل حركت و تغييرات كلى‏‏‏ كليت [جامعه] شناخته و تعيين شود، و از اين رو گام آغازين را تشكيل مى‏‏‏دهد، اگرچه آغازى‏‏‏ «موقتى‏‏‏» (هگل)، اما همانطور كه مى‏‏‏بينيم، مربوط است به شناخت روابط علـّى‏‏‏ در كليت.

دامنه بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ هر لحظه در كليت

اين نكته اما مفهوم ديگرى‏‏‏ نيز داراست.  ازآنجا كه كليت نظام اجتماعى‏‏‏ يك ساختار و نظم بهم‏بافته‏اى‏‏‏ را بر مبناى‏‏‏ بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏هاى‏‏‏ علّـى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد، اين امر نيز به اين معنا است كه دامنه بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و يكديگر را باعث شدنِ علّـى‏‏‏ لحظات با اين امر نيز در ارتباط است كه چگونه پديده‏هاى‏‏‏ منفرد برمبناى‏‏‏ جايى‏‏‏كه در درون تقسيمات دارند، با عناصرى‏‏‏ كه از ابتداء كليت را تعيين مى‏‏‏كنند و باعث مى‏‏‏شوند، در پيوند قرار مى‏‏‏گيرند. براين‏پايه مى‏‏‏تواند دامنه بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ هر لحظه كه منوط به نسبيتى‏‏‏ است كه با عناصر تعيين كننده در داخل كليت داراست، بزرگ‏تر و يا كوچك‏تر، بغرنج‏تر و يا ساده‏تر باشد و به همان نسبت نيز ترسيم راه ديالكتيكى‏‏‏ حركت و تغيير اين و يا آن لحظه سخت‏تر بوده و مصون از خطر اشتباه نيست. از اين رو نيز پژوهش فوقانى‏‏‏ترين و پررابطه‏ترين قلمرو در كليت اجتماعى‏‏‏، يعنى‏‏‏ قلمرو و سرزمين ايدئولوژى‏‏‏، تا اين اندازه ناگوار و سخت است. از اين رو نيز تمايل به كليشه‏سازى‏‏‏ و بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به ديالكتيك، هيچ جا بزرگ‏تر نيست، از آنجا كه برداشت ماترياليستى‏‏‏ از تاريخ بايد امتحان پس بدهد و بطور موفقيت‏آميز به‏كار آيد؛ ازاين جهت هم انگلس (٤٥) تندترين انتقادات را متوجه به آنانى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه تنها «اتيكت» [ديالكتيك] را برمى‏‏‏دارند، تا آن را «به‏طور مكانيكى‏‏‏ بر روى‏‏‏ هرشى‏‏‏ء  و همه اشياء» بچسبانند.

ما ديديم كه ماركس «اسلوب حركت از انتزاع به مشخص را نشان و توضيح» داده و آن را به‏مثابه «راه و شيوه انديشه براى‏‏‏ درك و دريافت مشخص [كليت]» ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند (به پيش‏تر مراجعه شود [ازجمله به “كليت هم مشخص است”]). به‏كمك اين اسلوب، انديشه از اين طريق به حقيقت نزديك مى‏‏‏شود كه اين قابليت را به‏دست مى‏‏‏آورد، تا تنوع تفاوت‏هاى‏‏‏ مختلف كليت را «روشنفكرانه – ذهنى‏‏‏ بازتوليد كند».

«براى‏‏‏ لنين هم عام [و كليت] يك «عاميت انتزاعى‏‏‏» نيست، بلكه بايد آن را به‏مثابه «مجموعه‏اى‏‏‏ متنوع از خاص» مورد دقت قرار داد و درك كرد. در اين ارتباط مفهوم لغت «انتزاع» به معناى‏‏‏ خالى‏‏‏ [خشك وخالى‏‏‏، بى‏‏‏محتوا] است. اما اگر لنين به تعميم علمى‏‏‏ مى‏‏‏انديشد، يعنى‏‏‏ به ارتقاى‏‏‏ خاص در عام و كليت مى‏‏‏انديشد، مثلاً به‏مثابه شكل ساده نتيجه‏گيرى‏‏‏ عمومى‏‏‏ برپايه قانون علوم طبيعى‏‏‏، قانونى‏‏‏ كه به‏كمك آن پديده‏هاى‏‏‏ منفرد، تعريفى‏‏‏ دقيق‏تر و اساسى‏‏‏تر دارند، بازهم او همچنين از انتزاع صحبت مى‏‏‏كند. اين روشن است كه براى‏‏‏ لنين انتزاع ديالكتيكى‏‏‏ بالاترين شكل انتزاع را تشكيل مى‏‏‏دهد كه به معناى‏‏‏ حركت و تغيير و پويايى‏‏‏ از خاص به‏سوى‏‏‏ كليت است. در اين بيان لنين [درباره علوم طبيعى‏‏‏]، “خاص”، به مفهوم مشخص به‏كاربرده مى‏‏‏شود. از اين رو لنين مى‏‏‏تواند بگويد: «ازاين طريق كه انديشه از مشخص به‏سوى‏‏‏ انتزاع رشد مى‏‏‏كند و ارتقاء مى‏‏‏يابد [در جريان است و سير مى‏‏‏كند]، از حقيقت… دور نمى‏‏‏شود، بلكه به آن نزديك مى‏‏‏شود». (51) ديده مى‏‏‏شود، كه تفاوت بين ماركس و لنين فقط امرى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏، تنها يك شيوه بيان است. هركوشش براى‏‏‏ القاى‏‏‏ يك تضاد ديالكتيكى‏‏‏ در تئورى‏‏‏ [در نظريات آن دو]، به‏خاطر برداشت دقيق ماركسيستى‏‏‏ از ديالكتيك، با شكست روبرو مى‏‏‏شود.

عاميت انباشته از خاص متنوع

اما حتى‏‏‏ اين مقوله مركزى‏‏‏ «ارتقا يافتن» [درك انديشه از مشخص بسوى‏‏‏ انتزاع] كه ما، هم نزد ماركس و هم لنين مى‏‏‏يابيم، [براى‏‏‏ درك بغرنجى‏‏‏ حركت و روند شناخت ديالكتيكى‏‏‏] كافى‏‏‏ نخواهد بود، اگر بخواهيم آن را درچهارچوب انديشه معمولى‏‏‏ لوژيك [منطق صورى‏‏‏] درك كنيم. در ديالكتيك، اين مقوله به معناى‏‏‏ بالارفت و درك پله پله از يك لحظه به ديگرى‏‏‏ نيست، بلكه عبارت است از درك لحظات در تقسيماتشان (به صفحه‏هاى‏‏‏ پيش‏تر مراجعه شود)، در شكل مشخص ظهورشان [در كليت بغرنج] كه هم‏زمان با متضادهايشان و با وحدت آن‏ها پيش مى‏‏‏آيد.

اما اين اشتباه مى‏‏‏بوده است اگر گفته شود كه تنوع و تضاد در وحدتشان بكلى‏‏‏ يكديگر را خنثى‏‏‏ مى‏‏‏سازند، و يا آن كه «وحدت انديشه و هستى‏‏‏» كه انگلس در “لودويك فويرباخ” برمى‏‏‏شمرد (52)، تعريفى‏‏‏ كامل است. نفى‏‏‏ تداوم حضور لحظه در وحدت، به معناى‏‏‏ پذيرفتن وحدت مطلق است كه نادرستى‏‏‏ آن را ما پيش‏تر در نظريات شلينگ نشان داده ايم. ماركس هم به همين جهت جيمز ميـل James Mill را بصورت زير مورد انتقاد قرار داده و مى‏‏‏گويد: «آنجا كه رابطه اقتصادى‏‏‏  – ازجمله كاتگورى‏‏‏ها كه اين روابط را نشان مى‏‏‏دهند –  متضادها را در بر دارد، تضاد و وحدت متضادها است. [جيمز ميل] لحظه وحدت متضادها را [در كليت رابطه اقتصادى‏‏‏] برجسته مى‏‏‏سازد و تضاد آن‏ها را انكار مى‏‏‏كند.» (53) مشابه همين انتقاد را لنين در “ماترياليسم و امپيروكريتيتيسم” به بوگدانيف Bogndaniw وارد مى‏‏‏سازد كه در تئورى‏‏‏ او درباره وحدت هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏، لحظه تضاد گم مى‏‏‏شود. (54)

همانطور كه از آنچه گفته شد به روشنى‏‏‏ ديده مى‏‏‏شود، و ما نيز اميدواريم كه چنين [درك شده] باشد، كه انديشيدن در كليت براى‏‏‏ پايبندى‏‏‏ به اسلوب ديالكتيكى‏‏‏ داراى‏‏‏ چه اهميت عمده‏اى‏‏‏ است. اگر، آنطور كه ما نشان داديم، كاتگورى‏‏‏ها در شكلى‏‏‏ كه خود را به انديشه معمولى‏‏‏ مى‏‏‏نمايانند، آن نباشند كه خود را مى‏‏‏نمايانند و تظاهر مى‏‏‏كنند، بلكه بيانى‏‏‏ براى‏‏‏ مناسبات اجتماعى‏‏‏ باشند كه خود را در لباس روابط شى‏‏‏ء  شده پوشانده باشند، آنوقت مى‏‏‏توان برطرف ساختن اين تظاهر را تنها از طريق جستجو كردن و نشان دادن بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏هاى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ لحظات، ممكن ساخت. حتى‏‏‏ شناخت عمومى‏‏‏، كه ماركس در “فقر فلسفه” به اين صورت برمى‏‏‏شمرد كه كاتگورى‏‏‏ها تنها بيان تئوريك مناسبات توليدى‏‏‏ هستند (به زيرنويس XXXXIV مراجعه شود)، مربوط است به شناخت قبلى‏‏‏ از حركت و تغيير ديالكتيكى‏‏‏ كليت جامعه. صعود به قله آزاد انديشه [يعنى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به درك همه‏جانبه] درباره كليت، هم‏زمان به معناى‏‏‏ شناخت تئوريك كليه اشكال درونى‏‏‏ و بـهم‏كلافه شده حركت و تغيير و رشد ديالكتيكى‏‏‏ است كه در حقيقت وجود دارد و در آن نـهفته است، يعنى‏‏‏ شناخت جريان، روند، چگونگى‏‏‏ تضاد، گذار كمى‏‏‏ به كيفى‏‏‏ (جهش)، دستيابى‏‏‏ به وحدت و فرا روئيدن و رشد محتوا از شكل (درك مضمون از تظاهر پديده) و برعكس وغيره. (46)

از تمام تعاريفى‏‏‏ كه در اصل همه هماننداند كه لنين درباره ديالكتيك در نوشته‏هاى‏‏‏ خود مطرح مى‏‏‏سازد، آن تعريفى‏‏‏ كه همه تعاريف ديگر را در برمى‏‏‏گيرد و از اين رو پردامنه‏ترين تعريف را تشكيل مى‏‏‏دهد، تعريفى‏‏‏ است كه با توضيح رابطه بين لحظه و كليت، بين نسبيت و مطلقيت آغاز مى‏‏‏شود: «ديالكتيك ازجمله به اين معناست كه در ديالكتيك (عينى‏‏‏) تفاوت بين نسبى‏‏‏ و مطلق بودن، نسبى‏‏‏ است». (47) چنين تعاريفى‏‏‏، مثلاً: ديالكتيك عبارت است از «پژوهش تضادها در مضمون پديده‏ها»؛ «ديالكتيك آموزش از اين امر است كه چگونه متضادها، همانند هم مى‏‏‏توانند باشند»؛ ديالكتيك «آموزش وحدت متضادها است»؛ «بازكردن وحدت [مضمون] و شناخت محتواى‏‏‏ متضاد آن…، محتواى‏‏‏ ذات… ديالكتيك» را تشكيل مى‏‏‏دهد وغيره همه تعاريفى‏‏‏ هستند كه به كاربردن آن‏ها تنها با اين شرط ممكن است كه شناخت عميق از خصلت حقيقت، يعنى‏‏‏ شناخت عميق از بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ پديده‏ها در آن بوجود آمده باشد. به‏عبارت ديگر، زمانى‏‏‏ كه اين بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ به‏مثابه خصلت عمدهِ كليت قبلاً درك شده و حاضرالذهن باشد. شور و شوق لنين از ابرازنظرهاى‏‏‏ هگل از برداشت درست او در باره معناى‏‏‏ تعيين كننده براى‏‏‏ تعريف ديالكتيك ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود، كه در آن، هگل عام را «نه تنها» به‏مثابه «عاميت انتزاعى‏‏‏، بلكه به‏مثابه عامى‏‏‏ كه در خود تنوع و ويژگى‏‏‏ها [خاص ها و لحظات] را در بر دارد»، به‏عبارت ديگر عامى‏‏‏ كه در آن، ارتباط ديالكتيكى‏‏‏ ميان كيفيت و كليت نيز درك مى‏‏‏شود.

در كنار اين نقل قول لنين چنين مى‏‏‏نويسد: «با “كاپيتال” مقايسه شود» و سپس به كناره‏نويسى‏‏‏ چنين ادامه مى‏‏‏دهد: «يك فرمول عالى‏‏‏: نه تنها عاميت انتزاعى‏‏‏، بلكه آن چنان عاميتى‏‏‏ كه انباشته است از تنوع خاص، از فرديت، از تك تك (كليه تنوع خاص و مفرد) را در خود دارد»!! «عالى‏‏‏ است! Tres bien» (48). اينكه منظور لنين در اينجا از عاميت، همان كليت است، مى‏‏‏توان به راحتى‏‏‏ از هشتمين اصل از شانزده اصل ارائه كرده شده درباره ديالكتيك بازشناخت، آنجا كه مى‏‏‏گويد: «روابط هر چيزى‏‏‏ (پديده‏ها وغيره) تنها متنوع و گونهِ‏گون نيستند، بلكه عام و همه‏فراگير نيز هستند. هر چيزى‏‏‏ (پديده، روند وغيره) به چيز  ديگر وابسته است» (49). (كلمه «ديگر» توسط خود لنين برجسته شده است). اين برداشت بكلى‏‏‏ با آن چيزى‏‏‏ تفاوت دارد كه متاسفانه بسيار معمول است و عبارتست از محدود ساختن ديالكتيك به «تريشوتومى‏‏‏ Trichotomie (LI) چوبين» (ماركس) و يا عنوان كردن آن به عنوان «دستكارى‏‏‏ كردن به‏كمك ساده‏ترين تردستى‏‏‏ها» (انگلس) كه در آن‏ها از اسلوب «برداشت تاريخى‏‏‏ از تاريخ» كه هگل ارايه داده است، تنها يك الگوى‏‏‏ غمناك باقى‏‏‏ مى‏‏‏گذارد كه لنين درباره آن مى‏‏‏گويد: «مرده، فقير و خشك» است.

(تاريخ و ديالكتيك پايان ٩، ادامه در 10 http://www.tudeh-iha.com/?p=1426&lang=fa

)




تاريخ و ديالكتيك آغاز ٨

مقاله شماره 89 / 30

بخش چهار

اسلوب ديالكتيك مشخص

«براين‏پايه، تاريخ جهان ما هيچ گاه چيز ديگرى‏‏‏ از كار در نمى‏‏‏ آمد، جز دستگاهى‏‏‏ با تكه‏هاى‏‏‏ جدا از هم، و هيچ گاه عنوان علم نمى‏‏‏يافت.  آنجا كه عقل سليم  استاد نانوا Brotgelehrte تقسيم مى‏‏‏كند، روح فلسفى‏‏‏ پيوند مى‏‏‏زند.»    شيلـر Schiller

نكته‏اى‏‏‏ كه هگل روزى‏‏‏ آن را با جمله زير با برجستگى‏‏‏ خاص مطرح ساخت كه: «اسلوب چيز ديگرى‏‏‏ نيست، جز برپا داشتن و توصيف مضمون و ذات ساختار كليت»، نكته‏اى‏‏‏ است كه بطور كامل درباره ماترياليسم ديالكتيك نيز صدق مى‏‏‏كند. زيرا  اول، او با اين جمله انطباق اسلوب بررسى‏‏‏ را با مضمون نگرش خود بيان مى‏‏‏كند  – برخلاف برداشت متافيزيكى‏‏‏، در اينجا اسلوب تنها بيان “صورى‏‏‏” واقعيت نيست – ؛ و دوم، با اين اسلوب، نقش مركزى‏‏‏ مفهوم كليت برجسته مى‏‏‏شود.

بدون توجه خاص و آگاهانه ديالكتيكى‏‏‏ با هدف دركِ كليت [واقعيت، حقيقت …]، همانطور كه تجربه نيز نشان مى‏‏‏دهد، ديالكتيك در خطر بزرگ درغلطيدن كم و بيش به سطح شيوه انديشه قديمى‏‏‏ ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ قرار دارد كه مورد انتقاد شديد ماركس و انگلس واقع شده است. معناى‏‏‏ اين خطر بيش از تنها باقى‏‏‏ماندن در سطحِ اين يا آن پديده و يك‏ سويه نگرى‏‏‏ غيرديالكتيكى‏‏‏ است كه خود البته به اندازه كافى‏‏‏، وضعى‏‏‏ ناپسند و بدعاقبت مى‏‏‏باشد. خطر اصلى‏‏‏ در اين امر نـهفته است كه در اثر بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به كليت، پذيرش غيرانتقادى‏‏‏ انعكاس غيرمتناسب inadaequat روندهاى‏‏‏ واقعى‏‏‏ [اجزاى‏‏‏ كليت]، به‏مثابه خود واقعيت ممكن شده و تثبيت مى‏‏‏شود، به‏ويژه پذيرش مفاهيم جاافتاده، به اصطلاح كاتگورى‏‏‏ [مقولات] Kategorie (XXXXIV)، در چنين شرايطى‏‏‏ تحقق مى‏‏‏يابد. اين در حالى‏‏‏ است كه اصلاً اين مسئله از اهميت برخوردار نيست كه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ نظرياتش را در پس نقاب «انتقادى‏‏‏» مطرح كرده و آن‏ها را گويا با نگرشى‏‏‏ انتقادى‏‏‏ مى‏‏‏پروراند. اين انتقاد در بخش‏هاى‏‏‏ متفاوتى‏‏‏ از اين نوشته مستدل و به اثبات رسانده خواهد شد.

اما برعكس هم، يعنى‏‏‏ مبالغه در مفهوم كليت نيز با ديالكتيك ناسازگار است و منجر به عدم درك تغيير و بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ واقعى‏‏‏ محتواى‏‏‏ پديده مى‏‏‏شود و موجب تقليل روند جارى‏‏‏ پرمحتواى‏‏‏ حقيقت به سطح يك مفهوم خشك و خالى‏‏‏ و بى‏‏‏محتوا از كليت مى‏‏‏گردد و از اين طريق انديشه را بسوى‏‏‏ برداشت متافيزيكى‏‏‏ مى‏‏‏راند.

ارزش والاى‏‏‏ مفهوم كليت در ديالكتيك اما بلاترديد است. اين نكته را هم بدفعات نشان خواهيم داد. مثلاً انگلس در پيش‏گفتار قديمى‏‏‏ درباره “آنتى‏‏‏ دورينگ” از «كليت» صحبت مى‏‏‏كند كه اما آن را با مفهوم ساده ارتباط پديده‏ها يكى‏‏‏ نمى‏‏‏داند – يك چنين مفهومى‏‏‏ از ارتباط عمومى‏‏‏ را انديشه متافيزيكى‏‏‏ نيز بكار مى‏‏‏برد -، بلكه آن را با مفهوم ديالكتيكى‏‏‏ «بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ عام» و «كليت بهم‏پيوسته- بهم‏تنيده» مشخص مى‏‏‏سازد (27). ويژگى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ اين مفهوم، همانطور كه انگلس در جاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ از همين رساله نيز توضيح مى‏‏‏دهد،  از اين نكته تشكيل مى‏‏‏شود كه برداشتى‏‏‏ كه به‏كمك اين مفهوم بيان مى‏‏‏شود، در مرز «تضادهاى‏‏‏ درك نشده … عقل سليم انسان» (LIII) باقى‏‏‏نمى‏‏‏ماند. (28)

كليت بهم‏پيوسته و بهم ‏تنيده

اگر سوال شود كه منظور از كليت بهم‏پيوسته عام در تئورى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏ دقيقاً چيست، (م)، آنوقت در ابتدا بايد گفته شود كه مفهوم كليت در ديالكتيك، خود هيچ چيز متصلب و متحجرى‏‏‏ را تشكيل نمى‏‏‏دهد، مثلاً آنطور كه در انديشه منطق فرمال [تعقل صورى‏‏‏] تحت اين عنوان، چيزى‏‏‏ «كاملاً واضح و روشن و مشخص» [چيز تشكيل شده از بخش‏ها، مثلاً يك ماشين] تصور مى‏‏‏شود.

تصميم درباره تعيين مرزهاى‏‏‏ كليتى‏‏‏ كه موضوع مورد بررسى‏‏‏ است، را هم خود واقعيت نشان مى‏‏‏دهد و هم مسئله‏اى‏‏‏ است كه من بايد به آن پاسخ داده و آن را توضيح دهم. در اين كوشش ديده خواهد شد كه هر كليتى‏‏‏، هرچقدر هم مرزهاى‏‏‏ فراخ‏تر، خود نيز در زيرمجموعه كليتى‏‏‏ بزرگ‏تر جاى‏‏‏ دارد. همچنين اين ضرورت در جريان تحقيقات ديده خواهد شد كه مرزهاى‏‏‏ ابتدايى‏‏‏ تعيين شده براى‏‏‏ كليتى‏‏‏ كه مورد بررسى‏‏‏ قرار دارد، بايد براى‏‏‏ كليت‏هاى‏‏‏ زير مجموعه آن نيز درنظر ‏گرفته شود. تعيين مرز و جداسازى‏‏‏ اما به اين معنا نيست كه در جريان بررسى‏‏‏ مجاز باشيم چشم را بر بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ عام پديده‏ها، آنطور كه آن‏ها در مرزهاى‏‏‏ ابتداى‏‏‏ كليت مورد بررسى‏‏‏ وجود دارند، ببنديم.

كليت و زيرمجموعه آن

نمونه‏اى‏‏‏ را مورد توجه قرار دهيم كه به كمك آن ما همچنين در متن medias res تحليل خود نيز قرار خواهيم داشت. براى‏‏‏ هيچ ماركسيستى‏‏‏ ترديدى‏‏‏ وجود ندارد كه پراهميت‏ترين مرز جامعه را مرزى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد كه آن را به‏مثابه كليتى‏‏‏ متظاهر مى‏‏‏سازد، يعنى‏‏‏ مرز بين يك دوران با دوران ديگر [رشد تاريخى‏‏‏ جامعه]، مرزى‏‏‏ كه از طريق تعيين چگونگى‏‏‏ روابط توليدى‏‏‏ در هر دوران تعيين مى‏‏‏شود و به صورت ساختارِ «نظم اجتماعى‏‏‏» تظاهر مى‏‏‏كند. مشخص بودن اين مرز آنقدر چشم‏گير است كه حتى‏‏‏ علوم سرمايه‏دارى‏‏‏ نيز آن را بى‏‏‏ سروصدا به‏رسميت مى‏‏‏شناسند، اگر چه به‏علل قابل فهم، حاضر نيستند از اين شناخت نتيجه‏گيرى‏‏‏هاى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏ و عملكردى‏‏‏ استخراج كنند.

به آسانى‏‏‏ مى‏‏‏توان پذيرفت كه كليت نظم اجتماعى‏‏‏ را مى‏‏‏ توان در زيرمجموعه كليت «تاريخ جهان» منظور كرد. توضيح بيش‏تر در اين زمينه غيرضرورى‏‏‏ و بردن آب به رودخانه راين است. اما تشخيص و پذيرفتن اين امر مشگل‏تر است كه در تحليل و بررسى‏‏‏ مشخص بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ لحظات، انتزاع بايد در موارد بسيارى‏‏‏ [مثلاً پديده بيكارى‏‏‏ در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏] از همه آنچه كه كليت نظم اجتماعى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏ انتزاع بايد از همه لحظات انجام شود، بدون آنكه بررسى‏‏‏، مرز و محدوديت كليت را ترك كند [يعنى‏‏‏ مثلاً به مسئله بيكارى‏‏‏ ايجاد شده در نظام سوسياليستى‏‏‏ چين به‏دنبال برقرارى‏‏‏ “سرمايه‏دارى‏‏‏ تحت كنترل دولت سوسياليستى‏‏‏” بپردازد كه در بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ ايجاد شده است و بررسى‏‏‏ آن بايد در چهارچوب كليت نظام جمهورى‏‏‏ چين مورد بررسى‏‏‏ قرارگيرد]. جاى‏‏‏ يك كليت وسيع و همه‏جانبه را كليتى‏‏‏ محدودتر مى‏‏‏گيرد [كليتى‏‏‏ كه در زير مجموعه كليت وسيع قرار دارد و لحظه و جنبه مشخص مورد بررسى‏‏‏ در درون كليت بزرگ‏تر را تشكيل مى‏‏‏دهد و بخشى‏‏‏ از آن است]، درحالى‏‏‏كه در عين حال درك كليت محدود شده، شرط درك كليت وسيع‏تر و همه‏جانبه است . سختى‏‏‏اى‏‏‏ كه در اينجا پيش مى‏‏‏آيد، مشگل كلى‏‏‏ تعيين كردن و انتخاب «آغاز» است. اين مشگل در اين امر نـهفته است كه شناخت كليت فراگير و جامع، شناخت و آگاهى‏‏‏ از كليت‏هاى‏‏‏ زير مجموعه آن را به‏مثابه پيش‏شرط دارد، حكمى‏‏‏ كه عكس آن هم صدق مى‏‏‏كند.

انتزاع ديالكتيكى‏‏‏

نكته شناخته شده‏اى‏‏‏ است كه ماركس مجموعه پديده‏هاى‏‏‏ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏، ازجمله پديده ايدئولوژى‏‏‏ حاكم بر آن را به‏مثابه وحدتى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند. باوجود اين، ماركس در “سرمايه” روند اقتصادى‏‏‏ در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ را به‏ظاهر بدون توجه ويژه به ابعاد در عمق و عرض بشدت متنوع و بغرنجِ قلمرو و محدوده و فضاى‏‏‏ ايدئولوژيكِ حاكم بر آن، مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. اما ماركس از سوى‏‏‏ ديگر تنها از اين رو مى‏‏‏تواند بررسى‏‏‏ را بدين‏گونه عملى‏‏‏ سازد، زيرا اين بررسى‏‏‏ در حقيقت برپايه شناخت همه‏جانبه‏اى‏‏‏ از ويژگى‏‏‏ جوانب حيات ايدئولوژيك سرمايه‏دارى‏‏‏ قرار دارد، و از اين طريق انديشه در وسيع‏ترين مفهوم آن، بندناف خود را با مجموعه ابعاد جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ قطع نمى‏‏‏كند. در چهارچوب بررسى‏‏‏ “اقتصاد سياسى‏‏‏”، ماركس در آغازِ بررسى‏‏‏ خود بدون هر مقدمه‏اى‏‏‏، ارزش كالا را مورد پژوهش قرار مى‏‏‏دهد، آن چنان‏ كه گويا ارزش كالا واقعيتى‏‏‏ بكلى‏‏‏ مستقل است، و آن چنان كه گويا رابطه بين ارزش مصرف و ارزش مبادله كالا، رابطه و حركتى‏‏‏ تنها در بين آن دو مى‏‏‏باشد. اما براى‏‏‏ هر كسى‏‏‏ كه با ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏ آشناست، روشن است كه نتايجى‏‏‏ كه او از بررسى‏‏‏ خود به دست مى‏‏‏آورد، تنها از اين‏رو ممكن مى‏‏‏شوند (م)، زيرا پيش‏شرط شناخت عمومى‏‏‏ وسيع از مجموعه روند نزد او وجود دارد. توجه مشخص انديشه بر روى‏‏‏ كليت بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ در پديده‏ها، حتى‏‏‏ آنجا نيز وجود دارد، زمانى‏‏‏ كه در چگونگى‏‏‏ ارايه موضوع مورد بررسى‏‏‏ با صراحت بدان اشاره نمى‏‏‏شود. نبايد شكل ارايه بررسى‏‏‏ مشخص را با مجموعه چگونگى‏‏‏ ساختار انديشه درباره موضوع بررسى‏‏‏ اشتباه كرد و يكى‏‏‏ دانست

.

نسبى‏‏‏ و مطلق

بدين‏ترتيب روشن است كه بررسى‏‏‏ يك رابطه محدود و مشخص، تنها اقدامى‏‏‏ موقتى‏‏‏ مى‏‏‏تواند باشد. يعنى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏ آگاهانه از واقعيت، واقعيتى‏‏‏ كه خود تنها لحظه‏اى‏‏‏ است از كليت وسيع و همه‏جانبه كه تحت تاثير روابط ديالكتيكى‏‏‏، بهم‏پيوسته و بهم‏تنيده شده است. انتخاب چنين انتزاعى‏‏‏ بـهيچ‏وجه اتفاقى‏‏‏ و بدون محتوا و خشك وخالى‏‏‏ عملى‏‏‏ نمى‏‏‏شود، زيرا چنين انتزاعى‏‏‏ هميشه انتزاعى‏‏‏ پيگير و دقيق است كه برپايه موضع و برداشت ديالكتيكى‏‏‏ از كليت قرار دارد و با توجه به آن وقوع مى‏‏‏يابد. [تعيين تضاد اصلى‏‏‏ حاكم بر جامعه در دوران معين رشد آن و كشف تضاد عمده در مرحله حاضر در آن، آغاز ارزيابى‏‏‏ موقتى‏‏‏ انديشه ديالكتيكى‏‏‏ براى‏‏‏ ارايه تعريف دوران تاريخى‏‏‏ رشد “كليت” اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏باشد]

از اين رو چنين انتزاعى‏‏‏ در علوم ديالكتيكى‏‏‏ داراى‏‏‏ معنا و جاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ است، از آنچه كه در علوم غيرديالكتيكى‏‏‏ داراست، زيرا براى‏‏‏ علوم غيرديالكتيكى‏‏‏، آگاهى‏‏‏ تئوريك درباره برداشتِ  ديالكتيكى‏‏‏ از كليت، نشناخته است. يك چنين انتزاعى‏‏‏ اصلاً از اين جهت ممكن مى‏‏‏شود، زيرا در پديده مورد بررسى‏‏‏ [مثلاً كالا در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏]، كه به‏ظاهر بطور مستقل مورد پژوهش قرار دارد، حركت و تغيير مشخص در آنچنان صراحتى‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏دهد كه اگرچه هنوز بطور نسبى‏‏‏ ساختارى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏ دارد، اما باوجود اين، مضمون حركت و تغيير كلى‏‏‏ روند را در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ منعكس مى‏‏‏سازد. همانطور كه ياخته در خود چگونگى‏‏‏ حيات كليت موجود زنده را منعكس مى‏‏‏سازد، همانطور هم در اين «نسبى‏‏‏بودن [ياخته]»، «مطلق بودن [موجود زنده]» خود را  نشان مى‏‏‏دهد، و از اين رو مى‏‏‏تواند به‏مراتب پرمعناتر باشد كه بررسى‏‏‏ كليت زنده  – به‏شرط آنكه در ابتدا درباره زنده بودن درك معينى‏‏‏ بوجود آمده است –  با بررسى‏‏‏ ياخته آغاز شود. همينطور هم ممكن است كه با توجه به گذرا و موقتى‏‏‏ بودن انتزاع ديالكتيكى‏‏‏ [لحظه] از كليت، رابطه ديالكتيكى‏‏‏ مشخص بين نسبى‏‏‏ بودن و مطلق بودن، نشان داده شود. زيرا «در ديالكتيكِ عينى‏‏‏ لحظهِ مشخص، در نسبى‏‏‏ بودن آن، مطلقيت نيز وجود دارد» (29).

خصلت ديالكتيكى‏‏‏ رابطه بين نسبيت و مطلقيت خود را به‏ويژه در اين امر نشان مى‏‏‏دهد كه تضاد بين نسبى‏‏‏ و مطلق بودن خود نيز امرى‏‏‏ نسبى‏‏‏ است. ماركس در مقدمه “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏” مى‏‏‏طلبد كه در ابتدا بايد از «تصور شلوغ و پرهرج ومرج از كليت» [در ذهن خود كه در آن به‏ظاهر نظمى‏‏‏ يافت نمى‏‏‏شود] به «مفاهيم ساده‏تر» رجعت كرد، تا [پس از شناخت ساده‏ها] دوباره بسوى‏‏‏ كليت با نظمى‏‏‏ بغرنج «صعود نمود». با توجه به اين نظر ماركس، آنوقت بايد اين نكته روشن باشد كه رجعت به سطح مفاهيم ساده‏تر در ديالكتيك، بكلى‏‏‏ دارى‏‏‏ معناى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ است، از آنچه كه چنين روندى‏‏‏ با ظاهر مشابـه در علومى‏‏‏ كه هگل آن‏ها را علم «مطابق با عقل» مى‏‏‏نامد، از آن مفهوم مى‏‏‏شود. مفاهيمى‏‏‏ كه از طريق انتزاع آگاهانه- هدفمند (ماركس) [رجعت ديالكتيكى‏‏‏ به مفاهيم ساده] از كليت نتيجه مى‏‏‏شوند، بطور متجزا مورد بررسى‏‏‏ قرار نمى‏‏‏گيرند، بلكه در رابطه و حركت وتغيير آن‏ها در ارتباط با كليت پديده، مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏گيرند. به‏عبارت ديگر، انتزاع از لحظه  و جنبه‏اى‏‏‏ از كليت عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود كه [همانند ياخته در موجود زنده]، بيان كننده مطلقيت در نسبيت است.

بدين‏ترتيب آنجا كه انديشه تئوريك به ضرورت پايبندى‏‏‏ به چنين شيوه‏اى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ مى‏‏‏يابد و به آن مسلط مى‏‏‏شود، تعيين «مفاهيم ساده‏تر» بايد به نتايج ديگرى‏‏‏ دست يابد، از آنچه كه شيوه عاميانه با اسلوبى‏‏‏ نادرست، از مفهوم «دقيق» نتيجه‏گيرى‏‏‏ مى‏‏‏كند، آنطور كه در بررسى‏‏‏ «واقعيت‏امر [فاكت]» توسط شيوه عاميانه عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود.

پيش‏تر كه ما مفهوم ياخته را به‏كار برديم، آن را در ارتباط با “بازمانده‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏” از لنين انجام داديم. نكته پراهميت در اين مقايسه در آن نـهفته است كه او مايل است در «ياخته‏ها»، «هسته همـه تضادها»، يعنى‏‏‏ كليت را ببيند. (بر كلمه همـه خود لنين تاكيد دارد، همانطور كه در نقل قول زير ديده مى‏‏‏شود). اين به اين معناست كه تا آنجا كه نسبيت بين نسبى‏‏‏ و مطلق بودن تنها بى‏‏‏واسطه‏ترين رابطه، يعنى‏‏‏ درواقع رابطه لحظهِ متجزا را در جريان روند كليت توضيح مى‏‏‏دهد، به‏نوبه خود امرى‏‏‏ يك سويه، انتزاعى‏‏‏ و نسبى‏‏‏ است [زيرا تنها لحظهِ‏اى‏‏‏ در جريان را در بر مى‏‏‏گيرد] در مقايسه با كل حركت و تغيير، در مقايسه با كليت پديده. لنين موضع خود را چنين برمى‏‏‏شمرد: «تفاوت بين سوبژكتيويسم [ذهنگرايى‏‏‏] (شكاكيت Skeptizismus (XXXXV) و سوفيستيك Sophistik  (XXXXVI) وغيره) با ديالكتيك ازجمله در آن است كه در ديالكتيك (عينى‏‏‏) [كه مورد مشخص را مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد] تفاوت بين نسبى‏‏‏ و مطلق بودن، نسبى‏‏‏ است. هم چنانكه در عنصر مطلقيت، نسبى‏‏‏ بودن وجود دارد. براى‏‏‏ سوبژكتويسم و سوفيستيك نسبى‏‏‏ بودن تنها نسبى‏‏‏ است و مانع‏الجمع است با مطلقيت.

ماركس در “كاپيتال” در ابتدا ساده‏ترين رابطـه را مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد، معمولى‏‏‏‏ترين، پايه‏اى‏‏‏ترين، انبوه‏ترين، روزانه‏ترين، رابطـه‏اى‏‏‏ كه مى‏‏‏توان آن را ميلياردها بار در جامعه (- كالاى‏‏‏) سرمايه‏دارى‏‏‏ مشاهده كرد: تبادل كالا را. بررسى‏‏‏ اين ساده‏ترين پديده (“ياخته” جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏)، «هـمه تضادها (و يا هسته همـه تضادها) جامعه مدرن را افشا مى‏‏‏كند. ادامه بررسى‏‏‏ رشد (هـم رشد و هم حركت و تغيير) اين تضادها و اين جامعه را، در هر بخش آن، از آغاز تا پايانشان نشان مى‏‏‏دهد.» (30). با اضافه كردن اين نكته، كه لنين چه اهميت زيادى‏‏‏ براى‏‏‏ نظريات هگل درباره اصل كليت قائل است، آنوقت كاملاً روشن مى‏‏‏شود كه نزد او «انديشه ديالكتيكى‏‏‏ از كليت» داراى‏‏‏ چه مقامى‏‏‏ است (31).

چگونه بررسى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ «ياخته» و يا «هسته» جامعهِ سرمايه‏دارى‏‏‏ بدون برقرارى‏‏‏ رابطه مداوم، بدون عطف مداومِ فكرى‏‏‏، بين ياخته با كليتِ جامعه، غيرممكن است، را مى‏‏‏توان مجدداً در اولين و «ساده‏ترين» عنصر بررسى‏‏‏ ماركس از جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ مشاهده كرد: در بررسى‏‏‏ كالا.

بلافاصله با مقايسه ارزش مصرف و ارزش مبادله كالا و عريان ساختن رابطه مشخصِ آن‏ها، مضمون جامعه توليد كننده كالا شناخته مى‏‏‏شود، يعنى‏‏‏ جامعه‏اى‏‏‏ كه نه براى‏‏‏ مصرف بى‏‏‏واسطه، بلكه براى‏‏‏ مبادله، كالا توليد مى‏‏‏كند، براى‏‏‏ بازار. و ازآنجا‏ كه تقسيم‏كار در چنين جامعه‏اى‏‏‏ برپايه كار فردى‏‏‏ قرار دارد، هيچ شى‏‏‏ء ديگرى‏‏‏ هم نمى‏‏‏تواند توليد كند [جز كالا]. كالا در اين جامعه، يعنى‏‏‏ شكل برقرارى‏‏‏ حاكميت «شى‏‏‏ء شده رابطه انسان‏ها در كليـت جامعه كه از وسيع‏ترين تقسيم‏كار و اتميزاسيون [اتمى‏‏‏ و فرد فرد شدن] روابط اقتصادى‏‏‏ ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود. از اين رو نمى‏‏‏توان هيچ پديده‏اى‏‏‏ را از رابطه كالا با جامعه درك نمود، اگر نتوان آن را به‏مثابه لحظه و جنبه‏اى‏‏‏ از كليه روابط در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ درك كرد و نشان داد. مثلاً تضاد بين ارزش مصرف و ارزش مبادله به‏مثابه يك واحد [از كليه تضادهاى‏‏‏ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏] تنها زمانى‏‏‏ قابل درك است كه شناختِ خصلتِ روابط توليدى‏‏‏ و مبادله در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ شناخته شده باشد و همچنين برعكس، تنها زمانى‏‏‏ مى‏‏‏تواند خصلت اقتصادى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در وسيع‏ترين ابعاد آن شناخته شود كه تضادِ ديالكتيكى‏‏‏ درونى‏‏‏ كالا نشان داده شده باشد.

اين رابطه بين لحظه و كليت، يعنى‏‏‏ بين حركت و تغيير كالا به‏مثابه ياخته از يك‏سو  و حركت و تغيير كل نظام كالايى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ از سوى‏‏‏ ديگر، آنجا بيش‏تر برجسته مى‏‏‏شود كه بررسى‏‏‏ به مرحله بالاترى‏‏‏ از درك لحظات و جنبه‏ها دست يافته و شناخت، در تداوم رشد خود، پديده‏هاى‏‏‏ بغرنج‏تر را درك كرده باشد. هرچقدر «واقعيت‏امر» Tatsache ساده‏تر است، به‏همان نسبت آسان‏تر نيز اين تصور بوجود مى‏‏‏آيد كه درك آن تنها و جدا از وابستگى‏‏‏هايش ممكن است. برداشت غيرانتقادى‏‏‏ را نمى‏‏‏توان متقاعد ساخت كه مثلاً بتواند بپذيرد كه رابطه بين ارزش مصرف و مبادله كالا را نمى‏‏‏ توان بدون عطف به روابط عمومى‏‏‏ نظام كالايى‏‏‏ روشن ساخت. گمراهى‏‏‏ در اين نكته نـهفته است كه قابليت مبادله كالااى‏‏‏ كه براى‏‏‏ بازار توليد شده است، بطور انتزاعى‏‏‏، به‏مثابه پيش‏شرط پذيرفته شده است. به‏عبارت ديگر ايجاد ارتباط فكرى‏‏‏ در رابطه با كليت، از بررسى‏‏‏ مشخص جريان بازار پيشى‏‏‏ گرفته است. پيامد چنين وضعى‏‏‏ در صحنه روندهاى‏‏‏ بغرنج‏تر براى‏‏‏ انديشه ساده و عاميانه بدين گونه است كه اصلاً بغرنجى‏‏‏ پديدهِ در روند، به‏صورت انديشه تئوريك مشخص، به‏سطح آگاهى‏‏‏ نمى‏‏‏رسد و مسائل موجود در واقعيت‏امر اصلاً به‏مثابه “مسئله” درك نمى‏‏‏شوند. كورى‏‏‏ غريب در نديدن مسئله، هم توسط تاريخ‏شناسِ (ماترياليستِ) مكانيكى‏‏‏ و هم ايده‏آليست ‏(راسيوناليست) درست در اين نكته نـهفته است؛ اما براى‏‏‏ آنكه تظاهر به برخورد عميق و انديشمندانه به مسائل شده باشد، مسائل به‏طور مصنوعى‏‏‏ و گويا راهگشا konstruktiv ساخته و پرداخته مى‏‏‏شوند كه در بـهترين حالت تنها در تماس سطحى‏‏‏ غيرمنسجم با واقعيت مشخص قرار دارند. از اين‏رو هم، علم راسيوناليستى‏‏‏، اصلاً مسئله”شى‏‏‏ء شدن” و “بيگانه‏شدن” را نمى‏‏‏شناسد كه شناخت آن، بلى‏‏‏ حتى‏‏‏ درك آن به‏مثابه مسئله، خود نياز به پيش‏شرط تشخيص رابطه پديده‏ها با يكديگر و با كليت حقيقت دارد. اما آنچه كه مسئله در چهارچوب درك ماترياليستى‏‏‏ تاريخ  – آنطور كه مثلاً در “فلسفه پول” زيـمل Simmel و در “سوسيولوژى‏‏‏ رنسانس” فون مارتين von Martin  –  به‏مثابه يك چنين مسئله‏اى‏‏‏ ظهور مى‏‏‏كند، به‏سرعت در توصيف «پرطمطراق» سطح پديده باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند (نزد زيمـل) و يا با «توضيحات» اراده‏گرايانه- گويا راهگشا درباره رابطه بين «حاكميت شى‏‏‏ء » (عمدتاً پول) بر انسان، بى‏‏‏اعتبارى‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏دهد، بدون آنكه ظاهر شى‏‏‏ء شده مسئله درك و توضيح داده شده باشد  (نزد فون مارتين).

اسلوب ماركسيستى‏‏‏

اسلوب پژوهش ماركس از نوعى‏‏‏ ديگر است. نشان دادن چگونگى‏‏‏ وابستگى‏‏‏ بين جز و كل را ماركس به‏كمك بررسى‏‏‏ تنوع مشخص تضادهاى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ در روند واحد و از اين طريق، كشف مضمون پديده‏ها عملى‏‏‏ مى‏‏‏سازد. به اين منظور او به بررسى‏‏‏ وضع كالا مى‏‏‏پردازد كه بارها و بارها در تحليل خود به آن برمى‏‏‏گردد. اينكه كالا تنها بيان “شى‏‏‏ء شده” يك روند زنده و بغرنج اجتماعى‏‏‏ است، يعنى‏‏‏ ياخته‏اى‏‏‏ است كه كل روند در آن منعكس مى‏‏‏گردد، يكى‏‏‏ از برجسته‏ترين دستاوردهاى‏‏‏ ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏ است.

مثلاً ماركس در جلد سوم “كاپيتال” مى‏‏‏نويسد: «در كالا و دقيق‏تر، در كالااى‏‏‏ كه به‏مثابه محصول توليد سرمايه تظاهر مى‏‏‏كند، ذهنيت شى‏‏‏ء شده از روابط اجتماعى‏‏‏ توليد و همچنين از زمينه عينى‏‏‏ روابط materiell توليدى‏‏‏ [توليد فردى‏‏‏، مبادله اجتماعى‏‏‏] كه بنوبه خود كليت شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ را مشخص مى‏‏‏كند، نـهفته است.» (32).

در اين نقل قول از يك سو از كليـه شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ صحبت به‏ميان آمده است، و از سوى‏‏‏ ديگر كالا به‏مثابه تنها يك جنبه- ‏ لحظه در كل اين شيوه مطرح مى‏‏‏شود كه در آن، تضاد شى‏‏‏ء شده روابط اجتماعى‏‏‏ و برداشت ذهنى‏‏‏ از زمينه عينى‏‏‏ توليد، وحدتى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند؛ نهايتاً و هم‏زمان كالا در اين نقل قول به‏مثابه يك حركت و تغيير ديالكتيكى‏‏‏- پرتضاد مطرح است كه در آن كليت شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏كند. بطور اصولى‏‏‏ مى‏‏‏توان براين‏پايه جوانب ديگرى‏‏‏ را مورد بررسى‏‏‏ قرار داد، حتى‏‏‏ خارج از چهارچوب شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏، و يا حتى‏‏‏ بررسى‏‏‏ را به قلمروى‏‏‏ برداشت ايدئولوژيك از هستى‏‏‏ نيز توسعه داد. به‏عبارت ديگر مى‏‏‏توان بطور مشخص، رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين ساختار كالا و روند سير معنويت [ايدئولوژى‏‏‏ در هستى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏] را به‏كمك آن به اثبات رساند. در اين ارتباط، نظر ماركس، يعنى‏‏‏ تضاد بين شى‏‏‏ء ‏شدن و روند فردگرايى‏‏‏ Individualisation «نـهفته در كالا»  بسيار موثر برجسته مى‏‏‏شود.

روابط اجتماعى‏‏‏ شى‏‏‏ء  شده

محتواى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ نقل قول ماركس را مورد توجه بيش‏تر قرار دهيم. بديهى‏‏‏ است كه عدم درك جنبههاى‏‏‏ لحظات شى‏‏‏ء شده و براى‏‏‏ انسان ناشناس مانده و برداشت نادرست و قلب شده ذهنى‏‏‏ از آن‏ها، به‏طور ناگهانى‏‏‏ و ابتدا بساكن بوجود نمى‏‏‏آيد، بلكه يكديگر را بطور ديالكتيكى‏‏‏ موجب مى‏‏‏شوند. پرسشى‏‏‏ كه مطرح است، آنست كه چگونه و ازچه طريق؟ (م) [همچنين به مبحث چگونگى‏‏‏ جريان شى‏‏‏ء شدن روابط اجتماعى‏‏‏ و نقش تقسيم‏كار در آن مراجعه شود]

براى‏‏‏ فهم آن بايد ما به تحليل اوليه ماركس از كالا در سرآغاز جلد اول “كاپيتال” بازگرديم. در آنجا ماركس ازجمله نشان مى‏‏‏دهد كه ارزش كالا از طريق ارزش كار نـهفته در آن تعيين مى‏‏‏شود. او همچنان نشان مى‏‏‏دهد كه اما محصول توليد كار، تنها زمانى‏‏‏ به كالا تبديل مى‏‏‏شود كه كار نهفته در آن، «كارفردى‏‏‏» است و براين‏پايه  – البته در شرايط تقسيم‏كار سرمايه‏دارى‏‏‏ –  هدف آن رفع نياز بى‏‏‏واسطه خود توليد كننده نيست، بلكه هدف مبادله كالا است.  همانطور كه كارفردى‏‏‏ پيش‏شرط ايجادشدن بازار سرمايه‏دارى‏‏‏ است، همانطور هم بازار سرمايه‏دارى‏‏‏ پيش‏شرط به صحنه آمدن كارهاى‏‏‏ فردى‏‏‏ مستقل از هم مى‏‏‏باشد. نياز به تاكيد اضافى‏‏‏ نيست كه اين تناسب بين كارفردى‏‏‏ و بازار، بنوبه خود تنها يك‏سوى‏‏‏ كليت شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ را بيان مى‏‏‏كند.

اما درست از اين رو ما جنبه عرضه و تقاضاى‏‏‏ كالا در بازار را مورد توجه قرار مى‏‏‏دهيم، زيرا در آن رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين لحظه و كليت بطور آشكارا بروز مى‏‏‏كند. پيش‏شرط عملكرد عمومى‏‏‏ در سرمايه‏دارى‏‏‏، يعنى‏‏‏ تنظيم خودجوش مبادله- گردش كالا در بازار، كالااى‏‏‏ كه بدون قرار قبلى‏‏‏ و برپايه مالكيت خصوصى‏‏‏ به‏مثابه كار فردى‏‏‏ به بازار عرضه مى‏‏‏شود، از اين رو صورت مى‏‏‏گيرد، زيرا از يك سو افراد مستقل خواستار عرضه كردن كالاى‏‏‏ خود در بازار هستند، و از سوى‏‏‏ ديگر، تصاحب توليدات نيز به صورت فردى‏‏‏ عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود. با توجه به اين خواستِ هم عرضه كننده و هم طالب كالا است كه ماركس مى‏‏‏گويد، برداشت ذهنى‏‏‏ از چگونگى‏‏‏ حركت كالا در بازار از ابتدا روشن است. براين‏پايه روشن است كه تعريف كالا كه از طريق انتزاع از روابط مشخص متعددى‏‏‏ از درون كليت نظام كالايى‏‏‏ در جلد اول و سوم “كاپيتال” استخراج و مطرح مى‏‏‏شود، نه تنها يك امر واحد را تشكيل مى‏‏‏دهد، بلكه اضافه برآن، اين انتزاع از كليت ظاهرامر نيز در تمام مراحل تحليل حفظ مى‏‏‏شود. اضافه بر اين، حفظ رابطه فكرى‏‏‏ با كليت در مورد لحظه- جنبه ديگرى‏‏‏ هم كه ماركس برجسته مى‏‏‏ سازد، يعنى‏‏‏ “شى‏‏‏ء شدن” روابط كه قطب مقابل برداشت قلب و وارونه شده ذهنى‏‏‏ از چگونگى‏‏‏ حركت كالا را تشكيل مى‏‏‏دهد، به‏چشم مى‏‏‏خورد.

در نظريات ماركس، همانطور كه نقل قول فوق نشان مى‏‏‏دهد، “شى‏‏‏ء شدن” يك مشخصه از خصلت كالا را تشكيل مى‏‏‏دهد، آن‏هم به اين صورت كه كالا در حركت و گردش خود، تضاد بين شى‏‏‏ء شدن و برداشت ذهنى‏‏‏ از آن را در خود نـهفته دارد. با دقت بيش‏تر ديده مى‏‏‏شود كه اين تعريف ديالكتيكى‏‏‏ از كالا در اولين تحليل از آن در جلد اول [سرمايه] ارايه مى‏‏‏شود. در اينجا ماركس از يك‏سو كالا را نتيجه توليد فردى‏‏‏ كارگر مى‏‏‏نامد، كالااى‏‏‏ كه همانطور كه او آن را در آغاز جلد دوم برمى‏‏‏شمرد، خودشان نمى‏‏‏ توانند به بازار منتقل شوند، بلكه به اين منظور بايد صاحبى‏‏‏ داشته باشند. اين اما نكته اتفاقى‏‏‏ نيست كه جلد اول با خصلت فتيشى‏‏‏(XXXXVII) كالا پايان مى‏‏‏يابد، به‏عبارت ديگر با تحليل پديده‏اى‏‏‏ كه ناشى‏‏‏ از برداشت نادرست ذهنى‏‏‏ و اتميزاسيون روند اقتصادى‏‏‏ مى‏‏‏باشد، پايان مى‏‏‏يابد. درحالى‏‏‏كه نحوه تظاهر آن درست عكس آن را مى‏‏‏نماياند: اگر كالا «شى‏‏‏ء هايى‏‏‏ هستند بدون امكان مقاومت در برابر خواست انسان» (33)، فعاليت صاحب كالا است كه نشان مى‏‏‏دهد كه «تصميم و خواست اوست كه در كالا نـهفته است»، باوجود اين، حركت كالا در بازار به امرى‏‏‏ مستقل تبديل مى‏‏‏شود كه هيچ فردى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند به كنه آن پى‏‏‏ببرد و يا آن را هدايت كند. شى‏‏‏ء ها براى‏‏‏ انسان به‏مثابه موجودات به‏ظاهر مستقلى‏‏‏ به‏نظر مى‏‏‏رسند، آن‏ها «خصلت اجتماعى‏‏‏» پيدا مى‏‏‏كنند. اما از آنجا كه در پس اين حركت به‏ظاهر مستقلِ شى‏‏‏ء ها درواقع روابط بين انسان‏ها نـهفته است، مى‏‏‏توان از شى‏‏‏ء شدن روابط اجتماعى‏‏‏ صحبت كرد (XXXXVIII).

جفت ديالكتيكى‏‏‏ شى‏‏‏ء شدن و فردى‏‏‏ بودن در روابط كالايى‏‏‏

در اينجا اين نكته بازهم روشن‏تر نشان داده مى‏‏‏شود كه اگرهم اين روند شى‏‏‏ء شدن از يك سو،  فردى‏‏‏شدن روند اقتصادى‏‏‏ را به‏مثابه پيش‏شرط دارد، اما ازطرف ديگر، تنها در صحنه ماوراى‏‏‏ فردى‏‏‏ كليتِ روابط اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏تواند تحقق يابد. بنوبه خود، شى‏‏‏ء شدن همچنين پيش‏شرط  است براى‏‏‏ برداشت ذهنى‏‏‏ از كار و آگاهى‏‏‏اى‏‏‏ كه اين برداشت ذهنى‏‏‏ را منعكس مى‏‏‏سازد، پيش‏شرط فعاليتى‏‏‏ كه در تمام جهات جاى‏‏‏ خود را مى‏‏‏گشايد، و به‏ظاهر نتيجه كار فردى‏‏‏، و دقيق‏تر، به‏ظاهر تنها نتيجه كار فردى‏‏‏ بودن را به شدت برجسته مى‏‏‏كند و در كليه زواياى‏‏‏ حيات اجتماعى‏‏‏ نفوذ مى‏‏‏دهد. بيگانگى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن در يك‏سو، اتميزاسيون و فردگرايى‏‏‏  در سوى‏‏‏ ديگر – اين ها هم‏زمان قطبهاى‏‏‏ جداناپذير و در عين حال متفاوت و دور از هم در كل روابط كالايى‏‏‏ هستند كه به‏مثابه روابطه اصلى‏‏‏ شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏كنند.

خصلت نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ به‏مثابه يك كليت، كه توضيح داده شد، به‏طور عمده در اين امر خود را نشان مى‏‏‏دهد كه هرچه قانونمندى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ بقاياى‏‏‏ پديده‏هاى‏‏‏ كنارى‏‏‏ وغيره‏عمده و ماقبل سرمايه‏دارى‏‏‏ را نيز فرامى‏‏‏گيرد و ماهيت آن‏ها را مى‏‏‏پوشاند، به همان نسبت كه اين روابط خود را سختگيرانه‏تر و بى‏‏‏مهاباتر و به‏مثابه روابط ظاهراً ماوراى‏‏‏ انسانى‏‏‏ و به‏مثابه قانونمندى‏‏‏هاى‏‏‏ “طبيعى‏‏‏” بر كليه شئون زندگى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مسلط مى‏‏‏سازند، به‏همان نسبت نيز خصلت اتفاقى‏‏‏ بودن عملكرد انسان به وسيع‏ترين وجه برقرار مى‏‏‏شود؛ و برعكس، به همان شدت كه جنبه اتفاقى‏‏‏ و اراده‏گرايانه بودن در رفتار انسان جا بازمى‏‏‏كند، به‏همان نسبت نيز روند شى‏‏‏ء شدن وقايع عينى‏‏‏ و تظاهر تحجرآميز آن به‏مثابه يك “قانون طبيعى‏‏‏” غير و ضدانسانى‏‏‏ بيش‏تر جا مى‏‏‏افتد و طبيعى‏‏‏تر تلقى‏‏‏ مى‏‏‏شود. ماركس در موردى‏‏‏ كه با مسئله كنونى‏‏‏ ما ارتباطى‏‏‏ ندارد، ولى‏‏‏ بطور چشم‏گير در ارتباط با رابطه متقابل ديالكتيكى‏‏‏ بين اتفاقى‏‏‏بودن ذهن‏گرايانه و عينيت شى‏‏‏ء شده مى‏‏‏باشد، مى‏‏‏گويد «بالانس اجتماعى‏‏‏ توليد، خود را زير پوشش نوسان اتفاقى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از عملكرد تك تك توليدكنندگان در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ كه با انگيزه‏هاى‏‏‏ متفاوت اجتماعى‏‏‏ توليد مى‏‏‏كنند و تحت تاثير عملكرد متقابل خود يك‏ديگر را خنثى‏‏‏ مى‏‏‏سازند، قرار دارد». (34) با صراحت بازهم بيش‏تر ماركس در بيان زيرين تقابل تضاد عينيت شى‏‏‏ء ‏شده و اتفاقى‏‏‏ بودن وضع حاكم را برمى‏‏‏شمرد: «چنين به نظر نمى‏‏‏رسد كه بازگشت ارزش‏هايى‏‏‏ كه وارد روند توليدشده‏اند، ازجمله ارزش اضافى‏‏‏ نـهفته در كالا كه در جريان گردش كالا و فروش آن باز مى‏‏‏گردد، بلكه گويا اين ارزش در‏گردش كالا بوجود آمده و زائيده آن است؛ تظاهرى‏‏‏ كه به‏ويژه دو امر را مورد تاكيد قرار مى‏‏‏دهند: اول، سود به‏دست آمده موقع فروش كه وابسته است به سرزباندارى‏‏‏، زيركى‏‏‏، اطلاع از ويژگى‏‏‏هاى‏‏‏ كالا، استعداد و قريحه براى‏‏‏ فروش و هزاران پستى‏‏‏ و بلندى‏‏‏ ديگر وضع اقتصادى‏‏‏… كه درواقع همان قلمروى‏‏‏ رقابت است، با توجه به هر مورد مشخص، به اتفاق وابسته است؛ دوم، آنجا كه قانونى‏‏‏ درونى‏‏‏ كه اين اتفاقات را [در عرضه و تقاضا] بوجود مى‏‏‏آورد و تنظيم مى‏‏‏كند، خود را نشان مى‏‏‏دهد و شناخته مى‏‏‏شود، يعنى‏‏‏ آنجا كه تعداد زيادى‏‏‏ از اين اتفاقات هم‏زمان پيش مى‏‏‏آيند، براى‏‏‏ هر عامل توليد ناپيدا و غيرقابل درك باقى‏‏‏ مى‏‏‏مانند» (35).

رابطه ايدئولوژى‏‏‏ و اقتصاد

همانطور كه در خصلت كالا نشان داده شد، بايد وابستگى‏‏‏- ‏ بهم‏تنيدگى‏‏‏ و عطفِ ديالكتيكى‏‏‏ لحظه- جنبه [خاص] و كليت به يكديگر را با همه پيامدها ونتيجه‏گيرى‏‏‏هاى‏‏‏ آن براى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به درك عميق‏تر از حركت و مضمون لحظات و كليت به خدمت گرفت و آن را همچنين به‏كمك كاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ متفاوت اقتصادى‏‏‏ نشان داد، تا توانست از اين طريق به درك عميق‏تر از روند شدن و مضمون كليت واقعيت دست يافت. باوجود اين، انتخاب كالا و توضيح ساختار آن توسط ماركس براى‏‏‏ پژوهش نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، امرى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏ نبوده است. ما ملاحظه كرديم كه «كالا»، «ياخته» و «هسته» كليه روابط پيشرفته و توسعه يافته اجتماعى‏‏‏ را در بر دارد. برهمين‏پايه اثبات كرديم (و ما اين نكته را در بخش هفتم دقيق‏تر مستند خواهيم ساخت) كه روند اين توسعه و شكوفايى‏‏‏ روابط اجتماعى‏‏‏، كه ناشى‏‏‏ از پويايى‏‏‏ و جنبش درونى‏‏‏ بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ است، در مرز اقتصادى‏‏‏ باقى‏‏‏ نمى‏‏‏ماند، بلكه تا به درون قلمروى‏‏‏ معنويت [ايدئولوژى‏‏‏] هستى‏‏‏ نيز ادامه دارد، تا به آنجا كه هيچ چيز مستقلى‏‏‏ كه بايد شناخته شود، خارج از كليت اجتماعى‏‏‏ باقى‏‏‏ نخواهد ماند.

درست رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين ايدئولوژى‏‏‏ [نظريات حاكم] و اقتصاد كه كليت بهم‏پيوسته- بهم‏تنيده روند وقايع را بطور اسلوبى‏‏‏ پيش‏شرط قرار مى‏‏‏دهد و برمبناى‏‏‏ نگرش و پذيرش كليت [واقعيت- حقيقت] قابل درك است، بطور عمده آن كيفيتى‏‏‏ را بيان مى‏‏‏دارد كه ماهيت ماترياليسم تاريخى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد و نه سخت‏جانى‏‏‏ عادتى‏‏‏ كه خود را از طريق اتصال مكانيكى‏‏‏ دو عامل با جنس متضاد، يعنى‏‏‏ ايدئولوژى‏‏‏ [ذهنى‏‏‏] و اقتصاد [عينى‏‏‏]، و گذار از اين به آن، حفظ مى‏‏‏كند.

شكل ديالكتيكى‏‏‏ ارتباط و وابستگى‏‏‏ بين روند اقتصادى‏‏‏ و ايدئولوژى‏‏‏ را به‏كمك اين رابطه به اختصار در نمونه كالا مورد توجه قرار دهيم.

ما ديديم كه تضاد نـهفته در كالا بين برداشت ذهنى‏‏‏ از آن و شى‏‏‏ء شدن آن، خود ناشى‏‏‏ از يك تضاد ديالكتيكى‏‏‏ درونى‏‏‏ كالا است، يعنى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از تضاد توليد فردى‏‏‏ و مبادله اجتماعى‏‏‏ آن است. (اين تضاد را نبايد جايگزين تضادى‏‏‏ كرد كه در داخل مراكز توليد خصوصى‏‏‏ وجود دارد بين توليد اجتماعى‏‏‏ و تصاحب خصوصى‏‏‏ محصولات توسط صاحب ابزار كار؛ آنجا كه انگلس مى‏‏‏گويد «ابزار توليد و توليد بطور عمده اجتماعى‏‏‏ شده‏اند» و «كارگاه‏هاى‏‏‏ بزرگ و كارخانه‏ها» به‏مثابه «ابزار توليد اجتماعى‏‏‏»، دوران ايجادشدن نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ را نشان مى‏‏‏دهند، منظورش نشان دادن همين شكل توليد «اجتماعى‏‏‏» در داخل كارخانه است) [و نه بيان تضاد نهفته در توليد فردى‏‏‏ و مبادله اجتماعى‏‏‏]. (36).

خصلت فردگرايانه و فيتيشى‏‏‏

ماركس مى‏‏‏نويسد: «وسائل مصرفى‏‏‏ اصلاً به كالا تبديل مى‏‏‏شوند، زيرا آن‏ها محصولات ناشى‏‏‏ از كار فردى‏‏‏ مستقل توليدكنندگان هستند… ازآنجا كه توليدكنندگان در جريان مبادله محصولات خود، در ارتباط اجتماعى‏‏‏ بايكديگر قرار مى‏‏‏گيرند، خصلت ويژه اجتماعى‏‏‏ كار فردى‏‏‏ آن‏ها نيز در جريان اين مبادله خود را نشان مى‏‏‏دهد.» (37). اين تضاد غيرقابل حل بين توليد فردى‏‏‏ و فروش كالا در بازار، تقابل بين خصلت فردگرايانه و فتيشيستى‏‏‏، بين «برداشت ذهنى‏‏‏ از روابط اجتماعى‏‏‏» و «شى‏‏‏ء شدن اين روابط» را تشكيل مى‏‏‏دهد .  (XXXXIX)

تضاد بين برداشت ذهنى‏‏‏ از روابط اجتماعى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن اين روابط، چگونه در آگاهى‏‏‏ انسان تظاهر مى‏‏‏كند؟ (م) در ابتدا بايد گفته شود كه اين تضاد، تضادى‏‏‏ است كه در آگاهى‏‏‏ انسان فعال در جامعه كالايى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در جريان است و موجب ايجادشدن آگاهى‏‏‏ پرتضادى‏‏‏ نيز مى‏‏‏شود. اما با اين نكته هنوز همه جوانب امر توضيح داده نشده است. بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و به هم عطف شدنِ مشخص بين هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ تنها در اين نكته نادرست خلاصه نمى‏‏‏شود كه گويا هستى‏‏‏ بطور منفعل در آگاهى‏‏‏ منعكس مى‏‏‏شود  – باقى‏‏‏ ماندن در مرز اين انعكاس نادرست و از اين طريق ايجادشدن يك سويه نگرى‏‏‏، يكى‏‏‏ از ويژگى‏‏‏هاى‏‏‏ برداشت مكانيكى‏‏‏ از ماترياليسم تاريخى‏‏‏ است -، بلكه با همين شدت هم به‏درستى‏‏‏ در اين امر منعكس مى‏‏‏شود كه در اثر واكنش آگاهانه نسبت به هستى‏‏‏، انعكاس ايدئولوژيكِ اين واكنش آگاهانه، خود به يك عنصر پراهميت اين هستى‏‏‏ تبديل مى‏‏‏شود و اينكه هستى‏‏‏ اصلاً از اين طريق شكل پرتضاد ظهور خود را مى‏‏‏يابد (م). برداشت نادرست ذهنى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شده از روابط اجتماعى‏‏‏ نظام كالايى‏‏‏، هم انعكاس بدآموزانه- نادرست و قلب و همچنين وارونهِ شده برداشت ايدئولوژيك از وضع اقتصادى‏‏‏ است و هم آنكه عنصرى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد كه خود به درستى‏‏‏ شرط ايجاد‏شدن چنين هستى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. بدون وجود اشكالِ ايدئولوژيكِ برداشتِ ذهنى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شده، شيوه  توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند حتى‏‏‏ يك روز هم باقى‏‏‏ بماند. ما بزودى‏‏‏ خواهيم ديد كه ماركس اين شيوه عملكردى‏‏‏ غريب و پرتضاد برخى‏‏‏ از  – نه همه –  برداشت‏هاى‏‏‏ ايدئولوژيك را تحت عنوان “كاتگورى‏‏‏” جمع‏بندى‏‏‏ خواهد كرد.

بطور مشخص وضع از اين قرار است كه تحقق يافتن قانونمندى‏‏‏هاى‏‏‏ عينى‏‏‏، كه برپايه اتفاقِ ناشى‏‏‏ از ذهنيت عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود، اصلاً تحت تاثير رفتار ايدئولوژيك انسان‏ها ممكن مى‏‏‏گردد، رفتارى‏‏‏ كه در آن هم اعتقاد پرتضاد درباره وجود آزادى‏‏‏ و اختيار ذهنى‏‏‏ و هم و هم‏زمان اعتقاد به وجود و تاثير قوانين طبيعى‏‏‏ «سرنوشت‏وار»، حكمفرماست. قوانين طبيعى‏‏‏اى‏‏‏ كه اين آزادى‏‏‏ را در مرزهاى‏‏‏ قابل درك ذهن، محدود مى‏‏‏سازد و به‏آن پايان مى‏‏‏بخشند Transzendieren. اين واقعيت كه برخى‏‏‏ از عوامل ايدئولوژيك در عمل به «اشكال تظاهر هستى‏‏‏» [مثلاً آداب و رسوم] تبديل مى‏‏‏شوند، اين ظاهر را بوجود مى‏‏‏آورد كه گويا واقعيت- حقيقت، انديشه را ايجاد نمى‏‏‏ كند، بلكه انديشه است كه به واقعيت- حقيقت، شكل تظاهر هستى‏‏‏ آن را مى‏‏‏بخشد. ازجمله اهميت بزرگى‏‏‏ كه تضاد بين برداشت نادرست ذهنى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن روابط اجتماعى‏‏‏ در هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ دارا است را مى‏‏‏توان از اين كوشش درك كرد، كه انسان دوران سرمايه‏دارى‏‏‏ به‏خاطر عملكرد روزانه، يعنى‏‏‏ به اين علت كه تحت تاثير اين تضاد در پراتيك و فعاليت روزانه خود با سختى‏‏‏ روبرو است، خود را مجبور مى‏‏‏بيند بر اين تضاد غلبه كند و به آن شكل قابل تحملى‏‏‏ بدهد. ايدئولوژى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ به اين كوشش نام «برآورد- قابل محاسبه كردن» Kalkulation مى‏‏‏دهد. با اين مقوله، تضاد در صحنه عملكرد [يعنى‏‏‏ بازار- زندگى‏‏‏ روزانه] به‏ظاهر برطرف مى‏‏‏شود، بدون آنكه اين تضاد در آگاهى‏‏‏ سرمايه‏دار حتى‏‏‏ به‏ظاهر هم برطرف شده باشد: در مفهوم برآورد كردن اين تصور حاكم است كه گويا امكان عملى‏‏‏ براى‏‏‏ محاسبه و مهار ذهنى‏‏‏- اتفاقى‏‏‏ قوانين عينى‏‏‏ برپايه استعداد، بى‏‏‏پروايى‏‏‏- ناقلايى‏‏‏ و اطلاع فردى‏‏‏ و تخصص از وضع داشتن، وجود دارد (L). اين به رسميت شناختنِ هم‏زمان قوانين عينى‏‏‏ و مخلوطى‏‏‏ از محاسبه‏گرى‏‏‏ و حدس و گمان Spekulation و در عين حال فقدان هرنوع التزامى‏‏‏ واقعى‏‏‏ را ماركس چنين برمى‏‏‏شمرد: «در چهارچوب شرايط معينى‏‏‏، سودورزى‏‏‏ بدون در و پيكر، با استفاده از هر امكان اتفاقى‏‏‏ را، تاكنون آزادى‏‏‏ شخصى‏‏‏ مى‏‏‏نامند (تكيه از ل ك)». (38)

(تاريخ و ديالكتيك، پايان ٨، ادامه در 9 http://www.tudeh-iha.com/?p=1409&lang=fa