حذف يارانه‏ها به دستور صندوق بين‏المللى‏‏ پول، ابزارى‏‏ براى‏‏ چانه‏زدن با امپرياليسم! زحمتكشان اولين قربانيان حذف يارانه‏ها! سرشت مردمى‏‏ و ملى‏‏ جنبش انقلابى‏‏ كنونى‏‏، راهگشاى‏‏ رشد ترقى‏‏خواهانه كشور.

مقاله شماره ٨٩ / ٣٤ (٢٣ مهر)

واژه راهنما: قانون حذف يارانه‏ها را به اهرم تجهيز و سازماندهى‏‏ مبارزه زحمتكشان تبديل سازيم. رابطه سرشت مردمى‏‏ و ملى‏‏ مبارزه انقلابى‏‏ كنونى‏‏ با راه رشد ترقى‏‏خواهانه و دموكراتيك آينده.

سازمان‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از قبيل بانك جهانى‏‏ و صندوق بين‏المللى‏‏ پول، همواره براى‏‏ اعطاى‏‏ اعتبار به كشورها شروطى‏‏ دارند. يكى‏‏ از اين شروط، به اصطلاح “كوچك كردن دولت”ها است. در واقع منظور اين سازمان‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از “كوچك كردن دولت”، تعديل و حذف وظايف اجتماعى‏‏ دولت‏ها و خصوصى‏‏ كردن خدمات اجتماعى‏‏ است. مى‏‏خواهند از اين طريق براى‏‏ سرمايه‏هاى‏‏ انباشت شده خصوصى‏‏، امكان سرمايه‏گذارى‏‏ فراهم آورند.

آنچه “كوچك كردن دولت” ناميده مى‏‏شود، چيزى‏‏ نيست جز پوششى‏‏ براى‏‏ واگذار كردن خدمات اجتماعى‏‏ به بخش خصوصى‏‏ و در واقع، فراهم كردن امكان سرمايه‏گذارى‏‏ جديد و در نتيجه به كار افتادن سرمايه‏هاى‏‏ سرگردانى‏‏ كه دنبال جايى‏‏ براى‏‏ سرمايه‏گذارى‏‏ جديد مى‏‏گردند. اضافه توليد نسبى‏‏ كالاهاى‏‏ مصرفى‏‏ در جهان، اين سرمايه‏هاى‏‏ سرگردان و سوداگر را به سوى‏‏ خصوصى‏‏ سازى‏‏ موسسات شهرى‏‏ نيازهاى‏‏ روزمره مردم، از قبيل تامين آب آشاميدنى‏‏، اياب و ذهاب و غيره رانده است. بدين ترتيب برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ براى‏‏ خصوصى‏‏سازى‏‏، ريشه در نيازهاى‏‏ اجتماعى‏‏ مردم نداشته، بلكه وظيفه آن تامين سود و انباشت مضاعف سرمايه براى‏ نقدينگى‏ ٦٥ بليو يورويى‏‏ سرمايه‏داران سوداگر در شركت‏هى‏ سرمايه‏اى‏ امپرياليستى‏ مى‏‏باشد.

در اين دوران از تمدن و جامعه شهرى‏‏ كه بالاجبار خدمات اجتماعى‏‏ نقش پروزن‏تر و سهم كلان‏ترى‏‏ در توليد اجتماعى‏‏ يافته‏اند و روز به روز باز هم بيشتر مى‏‏يابند، پرواضح است كه سرمايه خصوصى‏‏ مايل نباشد اين عرصه توليد اجتماعى‏‏ را در يد اختيار دولت بگذارد. بر اين پايه است كه سازمان‏هاى‏‏ سرمايه‏هاى‏‏ فراملى‏‏ امپرياليستى‏‏، هم‏چون بانك جهانى‏‏ و صندوق بين‏المللى‏‏ پول، “كوچك كردن دولت” را يكى‏ از شرايط اعطاى‏‏ اعتبار و وام به كشورهاى‏‏ نيازمند تعيين كرده‏اند.

يكى‏‏ از نتايج اجراى‏‏ برنامه نوليبرال “خصوصى‏‏سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” در كشورهاى‏‏ پيرامونى‏‏، ارتقاى‏‏ مصنوعى‏‏ قيمت‏ها در اين كشورها و رساندن آن به سطح قيمت‏ها در كشورهاى‏‏ متروپل سرمايه‏دارى‏‏ است. از اين طريق بايد گويا شرايط رقابت ميان اقتصاد كشورهاى‏‏ مختلف در جهان، همگون و هماهنگ گشته و موانع “مصنوعى‏‏” تفاوت سطح درآمدها و قيمت‏ها در كشورهاى‏‏ مختلف برطرف و از اين مجرا، تجارت جهانى‏‏ بدون محدوديت ممكن گردد.

اما آنچه هماهنگ كردن “شرايط رقابت ميان كشورهاى‏‏ پيرامونى‏‏ و متروپل” ناميده مى‏‏شود و از طرف تمامى‏‏ كشورهاى‏‏ غربى‏‏ و سازمان‏هاى‏‏ بين‏المللى‏‏ سرمايه امپرياليستى‏‏ تحت عنوان “سياست درهاى‏‏ باز” پى‏‏گيرى‏‏ و در واقع ديكته مى‏‏شود، كه در آن نقش و شرايط “سازمان تجارت جهانى‏‏” عليه منافع‏ كشورهاى‏ پيرامونى‏ از موضعى‏‏ كليدى‏‏ برخودار است، در واقع تحميل شرايطى‏‏ بـرابـر، بر اقتصادها و امكات نـابـرابـر كشورهاى‏‏ پيرامونى‏‏ نسبت به كشورهاى‏‏ پيشرفته سرمايه‏دارى‏‏ مى‏‏باشد. تحميل اين شرايط “برابر” حاصلى‏‏ جز نابودى‏‏ توليد داخلى‏‏ و رشد بيكارى‏‏ و تصرف بازار مصرف كشورهاى‏‏ با اقتصاد ضعيف‏تر توسط كشورهاى‏‏ با اقتصاد قوى‏‏تر و پيشرفته‏تر و از اين طريق گسترش بازار فروش اين كشورها ندارد. منطق “بازار آزاد (بازار بى‏‏نظارت)” نمى‏‏تواند بپذيرد، كالايى‏‏ در گوشه‏اى‏‏ از بازار جهانى‏‏، بسيار ارزان‏تر از در گوشه ديگرى‏‏ به فروش برسد. براى‏‏ ايجاد تعادل در اين بازار، آن طور كه اقتصاددانان “بازار آزاد (بازار بى‏‏نظارت)” مدعيند، بايد سطح قيمت‏ها در همه گوشه‏هاى‏‏ بازار جهانى‏‏، يكى‏‏ باشد.

براى‏‏ اين متخصصان اما كوشش براى‏‏ تقليل سطح دستمزدها در كشورهاى‏‏ متروپل و پيرامونى‏‏ گويا در ارتباط با “قيمت نيرو كار” قرار ندارد كه بايد بر پايه سطح گرانى‏‏ قيمت‏ها بازتوليد گردد، بلكه خواست تقليل دستمزدها، تسهيل اخراج‏ها و اشتغال بدون قرارداد و …، از چشمه ديگرى‏‏ سيراب مى‏‏شود. چشمه‏اى‏‏ كه وظيفه آن تنها ارتقاى‏‏ سطح سود و انباشت سرمايه از طريق تقليل دستمزدها مى‏‏باشد.

فشار كنونى‏‏ كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ به‏ويژه ايالات متحده بر جمهورى‏‏ خلق چين براى‏‏ ارتقاى‏‏ ارزش واحد پول آن كه رئيس صندوق بين‏المللى‏‏ پول آن را بى‏‏پرده در نشست ماه اكتبر امسال اين سازمان، «جنگ ارزها» ناميد، با همين هدف ايجاد “گرانى‏‏ مصنوعى‏‏” در چين عملى‏‏ مى‏‏شود، تا صادرات به اين كشور را براى‏‏ كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ آسان‏تر و صادرات چين را به اين كشورها محدود سازد.

در ايران، تصويب قانون حذف يارانه‏ها كه به آن نام “هدفمند شدن يارانه‏ها” را داده‏اند، در چهارچوب اجراى‏‏ دستور صندوق بين‏المللى‏‏ پول و با هدف رساندن سطح قيمت‏ها در ايران به سطح جهانى‏‏ عملى‏‏ مى‏‏شود. در چهارچوب اجراى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ در سال‏هاى‏‏ اخير، قرار است حذف يارانه‏ها در ايران با تصويب قانونى‏‏ ضدمردمى‏‏ و ضدملى‏‏ به مورد اجرا گذاشته شود كه حتى‏‏ پيش از اجرايى‏‏ شدن آن، نتايج ضدمردمى‏‏ آن به بارى‏‏ مضاعف بر دوش مردم تبديل شده است. با اجراى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏، از يك سو، سطح توليد داخلى‏‏ بنا به گفته نمايندگان مجلس به كمتر از٤٠% نزول كرده و كشور با رشد بيكارى‏‏ بالغ بر بيش از ١٤% روبروست. از سوى‏‏ ديگر، تورم قيمت مايحتاج عمومى‏‏ افزايشى‏‏ دو رقمى‏‏ نشان مى‏‏دهد.

“هدفمند كردن يارانه‏ها”، پرده ساترى‏‏ است كه بر روى‏‏ سياست حذف كمك‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ غيرمستقيم (سوبسيدها) به منظور نازل نگه‏داشتن قيمت مايحتاج روزانه و اوليه مردم مى‏‏باشد. طراحان اين قانون، استدلال مى‏‏كردند كه از اين طريق نوعى‏‏ بودجه براى‏‏ “كمك‏هاى‏‏ خيريه” تامين مى‏‏شود كه بايد گويا به طور “هدفمند” ميان نيازمندان تقسيم گردد. اين هويجى‏‏ است كه بايد مردم را با آن آرام كرد و روشنفكران جامعه را سرگرم. بايد به صراحت دو نكته را در اين برنامه ضدمردمى‏‏ و ضدملى‏‏ از هم جدا كرده و اين پرده را كنار زد.

يكى‏‏، مساله حذف يارانه‏هاى‏‏ غيرمستقيم براى‏‏ مايحتاج روزانه و اوليه مردم (سوبسيد) است؛ و ديگرى‏‏، ايجاد شرايط ادارى‏‏ “هدفمند كردن يارانه‏ها”. چرا حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ مايل است اين دو را هم‏زمان پيش ببرد، نكته‏اى‏‏ است بايد مورد توجه خاص قرار گيرد.

ايجاد شرايط پرداخت كمك‏هاى‏‏ سرانه، نياز به زمانى‏‏ طولانى‏‏ و كار تداركاتى‏‏، اعم از تدوين قوانين و تعيين ظوابط شناسايى‏‏ شرايط كسانى‏‏ كه بايستى‏‏ “هدفمند” از اين امكانات بهره‏مند شوند، تشكيل سازمان‏هاى‏‏ اجرايى‏‏، مسئول و پاسخگو و احتمالا ده‏ها تغيير لازم در كل سيستم مالياتى‏‏ كشور و … دارد، تا اينكه بتواند چنين سازماندهى‏‏ روزى‏‏ موثر واقع گردد. تازه در چنين مرحله‏ است كه بايد و مى‏‏توان براى‏‏ تامين بودجه آن اقدامات قانونى‏‏ را به جريان انداخت. بدين ترتيب، موضوع اينست كه آقايان اساساً هدف ديگرى‏‏ كه همان حذف كمك‏هاى‏‏ غيرمستقيم براى‏‏ مايحتاج اوليه مردم است را دنبال مى‏‏كنند، تا با جلب رضايت بزرگان بانك جهانى‏‏ و صندوق بين‏المللى‏‏ پول و به تبع آن سرمايه امپرياليستى‏‏ و دولت‏هاى‏‏ آن، به هدف تامين شرايط براى‏‏ بقاى‏‏ خود دست يابند.

در اين ارتباط بايد با صراحت ضعف جنبش مردمى‏‏ “سبز” را مورد توجه قرار داد. واقعيت آن است كه متاسفانه بخشى‏‏ از اين جنبش، همانقدر از اين حذف يارانه‏ها و هماهنگ شدن قيمت‏ها حمايت مى‏‏كند، كه موتلفه و اقمارش چنين مى‏‏كنند. نگاهى‏‏ به روزنامه “سرمايه”، به تنهايى‏‏ براى‏‏ درك اين موضوع كافى‏‏ است.

اعلام اينكه كه گويا دولت با پرداخت ٢٠ تا ٤٥ هزار تومان به هر ايرانى‏‏، گرانى‏‏ را جبران و تورم را مهار خواهد ساخت، نه تنها از طرف زحمتكشان و لايه‏هاى‏‏ مختلف مردم به عنوان افسانه‏اى‏‏ مبتذل تلقى‏‏ مى‏‏شود، خطر پيامدهاى‏‏ تورم در پيش، كه بانك جهانى‏‏ و صندوق بين‏لبمللى‏‏ پول به آن نام “شوك درمانى‏‏ اقتصادى‏‏” نهاده‏اند و از طرف دولت احمدى‏‏نژاد نيز به عنوان «درمان مشكلات اقتصادى‏‏» ناميده مى‏‏شود، حتى‏‏ موجب نگرانى‏‏ برخى‏‏ از گروها در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ نيز شده است. «هشدار كميسيون امنيت ملى‏‏ مجلس به احمدى‏‏نژاد در خصوص تبعات هدفمندى‏‏ يارانه‏ها» كه آقاى‏‏ حسين ابراهيمى‏‏، سخنگوى‏‏ كميسيون در گفتگو با خبرنگاران مطبوعات مطرح نمود (١٨ مهر)، صرفنظر از انگيز و هدف بيان اين سخنان توسط ابراهيمى‏‏، نشان فاجعه در راه براى‏‏ زحمتكشان است. پرداخت اين وجوه قرار است از طريق بانكى‏‏ در كشورى‏‏ عملى‏‏ شود كه مراجعه به بانك حتى‏‏ در شهرها نياز به صرف ساعت‏ها وقت دارد.

حذف يارانه‏ها ابزار چانه‏زدن با امپرياليسم

موضوع مورد بحث در محافل مختلف، اين نكته است كه چرا دولت اجراى‏‏ قانون تصويب شده را آغاز نمى‏‏كند. صحبت از آن است كه مشكلات پيش گفته و نگرانى‏‏ از اجرايى‏‏ شدن قانون، موجب به عقب افتادن اجراى‏‏ قانون است. بدون ترديد اين نكات در عقب افتاد اجراى‏‏ قانون سهيم هستند، اما علت اصلى‏‏ را بايد در جايى‏‏ ديگر جستجو نمود.

حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ كه اجراى‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏ “خصوصى‏‏ سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” را كه آغاز تحقق بخشيدن به آن به زمان رياست جمهورى‏‏ هاشمى‏‏ رفسنجانى‏‏ بازمى‏‏گردد و تاكنون بلاانقطاع ادامه داشته است، با “حكم حكومتى‏‏” غيرقانونى‏‏ نقض اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏ توسط آيت الله خامنه‏اى‏‏ در تيرماه ١٣٨٥ به سياست رسمى‏‏ خود تبديل نموده است، و همچنين اجراى‏‏ اين برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ را هم‏زمان به ابزار نزديكى‏‏ و چانه‏زدن با امپرياليسم جهانى‏‏ تبديل ساخته است. تصويب قانون خذف يارانه‏ها و تعلل در اجرايى‏‏ ساختن آن را نيز بايد به عنوان چنين ابزارى‏‏ توسط اين حاكميت براى‏‏ معاملات پشت پرده با امپرياليسم ارزيابى‏‏ نمود.

حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ در ايران كه با اجراى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏، كشور را عملاً به زائده برنامه اقتصادى‏‏ “جهانى‏‏ سازى‏‏” امپرياليستى‏‏ تبديل نموده و با ايجاد كردن زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ مورد قبول امپرياليسم به متحد طبيعى‏‏ آن تبديل شده است، دل به اين اميد بسته است كه امپرياليسم نيز به نوبه خود، بقاى‏‏ حاكميت اين سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ را مورد تائيد قرار دهد. تعويق اجرايى‏‏ شدن قانون حذف يارانه‏ها، ابزارى‏‏ است براى‏‏ اعمال “فشار” به امپرياليست‏ها جهت دريافت چنين موافقت و تائيد اين حاكميت توسط آن‏ها، كه شايد در مذاكراتى‏‏ كه اجراى‏‏ آن براى‏‏ روزها و هفته‏هاى‏‏ آينده از سوى‏‏ هر دو طرف تدارك ديده مى‏‏شود، عملى‏‏ گردد.

تاكيد بر ضرورت توجه و افشاگرى‏‏ عليه برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ كه برنامه رسمى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد و حذف يارانه‏ها بخشى‏‏ از آن است، از اين روى‏‏ پراهميت است، زيرا همان طور كه پيش‏تر اشاره شد، به نظر مى‏‏رسد كه در كار تبليغى‏‏ و ترويجى‏‏ جنبش مردمى‏‏ “سبز” در اين زمينه كم‏كارى‏ و از نظر محتوايى‏‏، نارسايى‏‏ شديدى‏‏ حكمفرماست. اين در حالى‏‏ است كه ميرحسين موسوى‏‏ در موارد متعددى‏‏ بر اهميت توجه به منافع معلمان، زحمتكشان و كارگران و … انگشت گذاشته است.

يك‏پارچگى‏‏ «تضاد اصلى‏‏»

واقعيت پيش گفته، يعنى‏‏ نقض غيرقانونى‏‏ قانون اساسى‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بهمن ٥٧ از طريق صدور “حكم حكومتى‏‏” توسط آيت‏الله خامنه‏اى‏‏، اجراى‏‏ مستمر برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ كه همان طور كه در مقاله “جنبش مردمى‏‏، واقعيت‏هاى‏‏ عينى‏‏ و نقش زحمتكشان” در نامه مردم، ارگان مركزى‏‏ حزب توده ايران به تفصيل برشمرده مى‏‏شود (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1146 و http://www.tudeh-iha.com/?p=1312&lang=fa)، نشان مى‏‏دهد كه در تضاد ميان مردم ميهن ما با روبناى‏‏ ديكتاتورى‏‏ رژيم ولايى‏‏ و زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ كنونى‏‏، جنبه ديگرى‏‏ نيز وجود دارد كه بايد مورد توجه ويژه مبارزان قرار گيرد.

به عبارت ديگر، تضاد مردم ميهن ما با زيربنا و روبناى‏‏ حاكم بر ايران، از يك سو، خصلتى‏‏ مردمى‏‏ و ضد نظام سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ حاكم داراست. و از سوى‏‏ ديگر، داراى‏‏ مضمون و سرشتى‏‏ ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ است.

اين واقعيت اما همچنان نشان مى‏‏دهد كه اشك امپرياليسم و دلسوزى‏‏ “حقوق بشرى‏‏” آن براى‏‏ جنبش مردمى‏‏ كه همزمان است با گذاشتن انگشت بر روى‏‏ ماشه پرتاب موشك و آغاز يك تجاوز نظامى‏‏ اتمى‏‏ به ايران، اشكى‏‏ تمساح‏‏گونه مى‏‏باشد، زيرا زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ كنونى‏‏ در ايران مورد تائيد آن‏ها مى‏‏باشد. اين امر آنقدر مورد توجه و دقت محافل امپرياليستى‏‏ قرار دارد كه تلويزيون صداى‏‏ آمريكا، بلافاصله نسبت به خبرى‏‏ كه گويا قرار است در جريان حذف يارانه‏ها احياناً بارى‏‏ ديگر تقسيم “گوپن” ضروى‏‏ بشود، هشيار داد.

با توجه به نكات فوق، يعنى‏‏ با توجه به ديالكتيك و بهم‏پيوستگى‏‏ تضاد مردم در جنبش رشد يابنده كنونى‏‏ با زيربنا و روبناى‏‏ حاكم بر ايران، يعنى‏‏ جنبه مردمى‏‏ جنبش كه مقاله پيش گفته نامه مردم آن را به عنوان «تضاد اصلى‏‏» در مرحله كنونى‏‏ مبارزات مردم برجسته ساخته است، هم‏زمان خط فاصل ميان جنبش مردمى‏‏ و جريان‏هايى‏‏ از “اپوزيسيون” را نيز تشكيل مى‏‏دهد كه با بازگو كردن اهداف كنونى‏ كشورهاى‏ امپرياليستى‏ در مورد ايران، تنها خواستار “آزادى‏‏” و “حقوق بشر آمريكايى‏‏” و “انتخابات آزاد” تحت كنترل ارگان‏هاى‏‏ مورد نظرشان هستند. دقيقاً در شناخت و حفظ سرشت “ملى‏‏” جنبش كنونى‏‏ مردم ميهن كه بخشى‏‏ جدايى‏‏ناپذير از سرشت “مردمى‏‏” آن را تشكيل مى‏‏دهد، ماهيت دوگانه و در عين حال توامانِ تضاد مردم با ارتجاع داخل و خارجى‏‏، به مثابه وحدت ديالكتيكى‏‏ اين دو تضاد، شناخته و درك مى‏‏شود.

لذا حفظ اين خط فاصل با “اپوزيسيون” پيش گفته، در عين حال پاسخ ضرورى‏‏ و واقع‏بينانه است به پرسش در باره راه رشد آتى‏‏ ايران. راه رشدى‏‏ كه با احياى‏‏ ساختار زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بهمن ٥٧ و با حفظ و تقويت موزون و ضرورى‏‏ هر سه بخش آن در شرايط كنونى‏‏، قابل دسترسى‏‏ است. راه رشدى‏‏ كه بايد در دست دولتى‏‏ دموكراتيك، مردمى‏‏ و قانونى‏‏ ضامن رشد و ترقى‏‏ دموكراتيك جامعه ايرانى‏‏ بوده و به سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏ قاطعانه پايان بخشد. راه رشدى‏‏ كه از خصلتى‏‏ مردمى‏‏، ضدامپرياليستى‏‏ و ملى‏‏ برخودار باشد. از اين روى‏‏ بايد در كنار جنبه مردمى‏‏، همزمان جنبه ملى‏‏ خواست جنبش، يعنى‏‏ جنبه تضاد با امپرياليسم، به عبارت ديگر، سرشت ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ آن به‏مثابه اهرم پرتوان براى‏‏ روشنگرى‏‏ و سازماندهى‏‏ زحمتكشان مورد توجه قرار گيرد.

ارتجاع حاكم با تدارك سركوب لايه‏هاى‏‏ فرودست كه اولين قربانيان اجرايى‏‏ شدن قانون حذف يارانه‏ها هستند، نشان مى‏‏دهد و خود به اثبات مى‏‏رساند، كه مبارزه براى‏‏ افشاى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ و مبارزه عليه قانون حذف يارانه‏ها مى‏‏تواند نقش اهرم پرتوانى‏‏ براى‏‏ تجهيز مقاومت زحمتكشان ايفا سازد. از اين روى‏‏، بايد هشيارانه، هوشمندانه و به طور انقلابى‏‏، به تجهيز زحمتكشان عليه فاجعه در حال تكوين حذف يارانه‏ها پرداخت و آن را به يكى‏ از اهرم‏هاى‏ سرنگونى‏‏ حاكميت مافيايى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ كنونى‏‏ تبديل نمود. اين مبارزه بايد با هدف احياى‏‏ دستاوردهاى‏‏ مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب بهمن و در راس آن احياى‏‏ اصل‏هاى‏‏ اقتصاد دموكراتيك ملى‏‏، اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏ به پيش برده شود.

اقتصاد ملى‏‏ و دموكراتيك بر پايه اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ در دست دولتى‏‏ مردمى‏ و پايبند به اصل‏هاى‏ قانون اساسى‏ در “بخش حقوق ملت” مى‏‏تواند راه رشد ضدسرمايه‏دارى‏‏ نوليبرال را در ايران گشوده و با تجهيز و اتحاد همه نيروهاى‏‏ مدافع اهداف مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب بهمن ٥٧  به پيروزى‏‏ نهايى‏‏ نايل گردد.




”عدالت“ از موضع نژادپرستانه احمدى‏‏‏‏نژاد دفاع مى‏‏‏‏كند! تاريخ‏نگارى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ پوششى‏‏‏ براى‏‏‏ ”نژادپرستى‏‏‏ مدرن“

مقاله شماره ٨٩ / ٣٣ (٢٠ مهر)

واژه راهنما: “عدالت” سپر دفاعى‏‏‏ احمدى‏‏‏نژاد. وقايع‏نگارى‏‏‏ در تضاد با ماترياليسم تاريخى‏‏‏. “نژادپرستى‏‏‏ مدرن” براى‏‏‏ نقش شبانى‏‏‏ و نگهبانى‏‏‏ از «خس و خاشاك» قائل است.

همان طور كه شناخته شده است، در تارنگاشت “عدالت” دو جريان متفاوت فعاليت مى‏‏‏‏كنند. در كنار توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ صادق، گروهى‏ ديگر كه خود را “مدافع سوسياليسم علمى‏‏‏‏” نيز قلمداد مى‏‏‏‏سازند، جانبدار پروپاقرص حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ و به‏ويژه دكتر محمود احمدى‏‏‏‏نژاد، رئيس جمهور اسلامى‏‏‏‏ هستند. اين گروه علنا به‏مثابه “خبرگزارى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏”، به طور منظم به انتشار نظرياتى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏پردازد كه در خدمت توجيه سياست احمدى‏‏‏‏نژاد و دولت اوست. و اين تبليغات به سود رئيس جمهور و دولتش، بدون هر نوع استدلالى‏‏‏‏ انجام مى‏‏‏‏شود.

“بدون هر نوع استدلال” البته دقيق نيست. به اصطلاح “استدلال” ارايه مى‏‏‏‏شود، اما به طور ضمنى‏‏‏‏. زيرا گويا از اين طريق تاثير اين تبليغات نزد توده‏اى‏‏‏‏ها به همان نسبت بيش‏تر است كه نزد «نيروهاى‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏ در حاكميت و پيرامون آن» نيز تاثير دو چندان دارد. اين شيوه استدلال ضمنى‏ را ا. آذرنگ كه يكى‏ ديگر از مدافعان حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ در تارنگاشت “عدالت” است، چنين برمى‏شمرد: «از اين‏رو بر آن اشكالى‏‏‏‏ از مبارزه بايد تاكيد كرد كه … تاثير آن را دو چندان مى‏‏‏‏كند.» (ا. آذرنگ، “زير پرچمى‏‏‏‏ دورغين – ١ -“)

جديدترين نمونه اين نوع تبليغات ضمنى‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏توان در دفاع “ع سهند” از موضع نژادپرستانه احمدى‏‏‏‏نژاد در باره مساله “هولوكاست” مشاهده كرد. او به ترجمه و انتشار مقاله‏اى‏‏‏‏ دست زده است كه انتشار آن در شرايط كنونى‏‏‏‏ هيچ مفهومى‏‏‏‏ ديگر نمى‏‏‏‏تواند داشته باشد، جز نقش سپر دفاع براى‏‏‏‏ نظريات شناخته شده احمدى‏‏‏‏نژاد در باره هولوكاست در باره هولوكاست در تارنگاشت عدالت! آيا مى‏‏‏‏توانند توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏ صادق در اين تارنگاشت، براى‏‏‏‏ ترجمه و انتشار مقاله “٢٠٠٠ سال يهودى‏‏‏‏ستيزى‏‏‏‏ الهيات مسيحى‏‏‏‏: تدارك هولوكاست” در اين تارنگاشت، علتى‏‏‏‏ ديگر تصور داشته و آن را بيان كنند؟

در اين مقاله “مايكل پارنتى‏‏‏‏”، طبق سنت تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ وصف‏گونه بورژوازى‏‏‏‏ و با ارايه اسنادى‏‏‏‏ از كليساى‏‏‏‏ كاتوليك در باره يهودى‏‏‏‏ستيزى‏‏‏‏، بدون آنكه ريشه‏هاى‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏ «نبرد طبقاتى‏‏‏‏» نهفته در پشت وقايع، نبرد طبقاتى‏‏‏‏ حاكميت “مسيحى‏‏‏‏- فئوداليسم” را نشان دهد، به اين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏رسد كه گويا نازى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ هيتلرى‏‏‏‏ آنقدرها هم جنايتكار نبودند، زيرا وارث يك سنت ٢٠٠٠ ساله يهودى‏‏‏‏ستيزى‏‏‏‏ پاپ‏ها و كليساى‏‏‏‏ كاتوليك بوده‏اند: «واتيكان در سال ١٩٩٨ يك بيانيه رسمى‏‏‏‏ منتشر كرد، جناياتى‏‏‏‏ كه طى‏‏‏‏ قرن‏ها عليه يهوديان صورت گرفته را محكوم نمود …»!  اين هم سندى‏‏‏‏ كه “استدلال” تاريخ‏شناسانه آقاى‏‏‏‏ پارنتى‏‏‏‏ را به سطح “علمى‏‏‏‏” ارتقا مى‏‏‏‏دهد!

آقاى‏‏‏‏ نويسنده مقاله، “مايكل پارنتى‏‏‏‏”، با ارايه ٦١ منبع براى‏‏‏‏ مقاله خود، گويا براى‏‏‏‏ آن ارزشى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ دست و پا كرده است و مترجم محترم، “ع سهند” نيز با بازتوليد و انتشار اين منابع، انگشت بر ارزش “علمى‏‏‏‏” پژوهش واقعه‏نگار كه خود را تاريخ‏نگار مى‏‏‏نامد، گذاشته است، تا با آزادى‏‏‏‏ كامل در خلاصه ارايه شده  – كه افشاگر انديشه و موضع خلاصه نويس نيز هست -، در تارنگاشت بنويسد: «هولوكاست اگر در بستر تاريخى‏‏‏‏ ديده شود، شناعت [معناى‏‏‏‏ آن زشتى‏‏‏‏ و نه جنايت است!] اسرارآميزى‏‏‏‏ نيست كه بعضى‏‏‏‏ اوقات [!] نشان داده مى‏‏‏‏شود.» و با برجسته ساختن نقل قول “پژوهشگر” ديگرى‏‏‏‏ به انكار، توجيه و تعديل جنايات نازى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏ و فاشيست‏هاى‏‏‏‏ هيتلرى‏‏‏‏ عليه بشريت و شستن دست خونين آن‏ها پرداخته، مى‏‏‏‏نويسد: «هيتلر نمى‏‏‏‏توانست آنچه كه بر سر مردم يهود آورد را انجام دهد و آن را كار را نمى‏‏‏‏كرد[!] … اگر ما [مسيحى‏‏‏‏ها] … راه را براى‏‏‏‏ او آماده نكرده بوديم.»    لابد “حيونى‏‏‏‏” آدولف هيتلر!

برخلاف مذهب تك خدايى‏‏‏ يهوديت كه همانند مذاهب “طبيعى‏‏‏” پيشين جوامع بشرى‏‏‏، مذهبى‏‏‏ قبيله‏اى‏‏‏ باقى‏‏‏ ماند، مسيحيت و اسلام براى‏‏‏ خود وظيفه تبليغ مذهبى‏‏‏ و ارشاد قايل شدند و از اين مجرا به مذهبى‏‏‏ جهانى‏‏‏ تبديل شدند. ساختار جامعه بر پايه كاست‏ها (صنف‏ها‏) در نظام‏هاى‏‏‏ گذشته را اين دو مذهب جهانى‏‏‏ شده، در جوامع زير سلطه خود حفظ نمودند. به‏ويژه در جوامع مسيحى‏‏‏- فئودالي، ساختار صنفى‏‏‏ جامعه بشدت و با خشونت حفظ شد. اقليت‏هاى‏‏‏ يهودى‏‏‏ در اين جوامع كه از ديرباز امكان شركت در صنوف شناخته شده را نداشتند، بيش‏تر و بيش‏تر به امر بازرگانى‏‏‏ پرداختند. ثروت‏هاى‏‏‏ اندوخته در بازرگانى‏‏‏، براى‏‏‏ يهوديان امكان ايفاى‏‏‏ نقش صرافى‏‏‏ و مالى‏‏‏ را در جامعه بوجود آورد. رشد در موارد بسيارى‏‏‏ برجسته فرهنگى‏‏‏- علمى‏‏‏ و هنرى‏‏‏ ميان يهوديان در طول قرون نيز ريشه در موقعيت اجتماعى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏ ويژه آن‏ها دارد. چنين موقعيتى‏‏‏ زمينه ايجاد شدن بورژوازى‏‏‏ شهرى‏‏‏ را در جوامع فئوالى‏‏‏ ايجاد مى‏‏‏نمود. قتل عام يهوديان در طول اين قرون عمدتاً در جوامع مسيحى‏‏‏- فئودالى‏‏‏، ريشه در تضاد ميان نظام حاكم فئودالى‏‏‏ با رشد بورژوازى‏‏‏ شهرى‏‏‏ يهودى‏‏‏ و موقعيت ويژه آن در جهت ايفاى‏‏‏ نقش مالى‏‏‏ پراهميت در سرنوشت جامعه كاستى‏‏‏ مسيحى‏‏‏- فئودال دارد.

موضوع تنها اين نيست كه ع سهند، كه خود را “مدافع سوسياليسم علمى‏‏‏‏” قلمداد مى‏‏‏‏سازد، با ترجمه و انتشار اين مقاله، كوچك‏ترين گامى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ پيشبرد جنبش سوسياليستى‏‏‏‏ و حتى‏‏‏‏ دموكراتيك مردم ميهن ما بر نداشته است، بلكه او مى‏‏‏كوشد با تحريف واقعيت  جناياتى‏‏‏‏ كه آلمان هيتلرى‏‏‏‏ با به راه انداختن جنگ جهانى‏‏‏‏ دوم عليه بشريت انجام داد، به خيال خود مزه زهرآلود آن را شيرين سازد.

در اين جنگ، تجاوزگران نازى‏‏‏‏ با كشتار ٢٠ ميليون از مردم اتحاد شوروى‏‏‏‏، ازجمله قتل عام قريب به ١٢ ميليون اسير جنگى‏‏‏‏ شوروى‏‏‏‏ در بازداشتگاه‏هاى‏‏‏‏ مرگ هيتلرى‏‏‏‏، با نابودى‏‏‏‏ ٢٠ هزار شهر و روستاى‏‏‏‏ اين كشور، با زجركش كردن شش ميليون يهودى‏‏‏‏، ده‏ها هزار كمونيست‏، سوسياليست، كولى‏‏‏‏، كودكان، زنان و مردان، بيماران و …، كه قربانيان جنايات نژادپرستانه گشتاپو و … بودند، هولناك‏ترين جنايت تاريخى‏‏‏‏ بشرى‏‏‏‏ را به نام خود به ثبت تاريخ و خاطره بشريت رساندند. رژيم فاشيستى‏‏‏‏ نازى‏‏‏‏ها در همه كشورهاى‏‏‏‏ زير سلطه خود، نظم ضدانسانى‏‏‏‏، نژادپرستانه، غارتگرانه و ضدقانونى‏‏‏‏ برپا نمود تا استثمار انسان فاقد هر نوع حق قانونى‏‏‏‏ را به وسيله انباشت سرمايه بورژوازى‏‏‏‏ بزرگ حاكم آلمان تبديل سازد. ميليون‏ها انسان همانند برده در كارخانه‏ها و كارگاه‏هاى‏‏‏‏ اين كنسرن‏هاى‏‏‏‏ جنگ‏افروز آلمانى‏‏‏‏ تا حد مرگ استثمار شدند.

با چه مجوزى‏‏‏‏ توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ صادق اجازه مى‏‏‏‏دهند، چنين تحريف‏هايى‏‏‏‏ در تارنگاشتى‏‏‏‏ انتشار يابد كه خود را مدافع “سوسياليسم علمى‏‏‏‏” مى‏‏‏‏داند؟ و اين تارنگاشت را در صف آنانى‏‏‏‏ رديف بكند كه با تحريف واقعيت مى‏‏‏‏خواهند جنايات نازى‏‏‏‏ها را پرده پوشى‏‏‏‏ كرده و آن را پرده ساترى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ جنايات خود سازند؟ چه كسى‏‏‏‏ در برابر اين فاجعه پاسخ‏گوست؟

سطور فوق  تنها با اين هدف به نگارش در نيامد تا عليه شايد يك “لغزش”، موضع‏گيرى‏‏‏‏ شده باشد. مقاله “پارتنى‏‏‏” از مضمونى‏‏‏ حتى‏‏‏ در اين سطح نيز برخودار نيست. هدف، انتقاد به شيوه‏اى‏‏‏ است كه در اين تارنگاشت پيگيرانه دنبال مى‏‏‏شود و با انتشار مقاله پيش گفته در آن صراحت ضدماركسيستى‏‏‏- ضدتوده‏اى‏‏‏ آن بشدت برملا شده است: شيوه تاريخ‏نگارى‏‏‏ بورژوايى‏‏‏ ‏ و نژادپرستى‏‏‏‏ مدرن نهفته در پس آن.

اسلوب تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏

منبع مقاله “پارتنى‏‏‏‏” را “عدالت”، “تاريخ به مثابه معما”، عنوان مى‏‏‏‏كند. در واقع نيز براى‏‏‏‏ انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏‏، براى‏‏‏‏ انديشه ضد ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏، “تاريخ”، يك معما، يك كلاف سردرگم و نشناخته است. در آن نقش قدرت الهى‏‏‏‏ از دير باز  – از دوران حاكميت سحرآميز خدايان، خداشاهان گذشته، تا دوران كنونى‏‏‏ سايه‏هاى‏‏‏‏ خداوند بر روى‏‏‏‏ زمين، ‏ خداشاه‏هايى‏‏‏ همانند حاكميت ولايى‏‏‏‏ در ايران و دالى‏‏‏‏لاما كه مايل است كرسى‏‏‏‏ خداشاهى‏‏‏‏ خود را دو باره بر سرزمين تبت در جمهورى‏‏‏‏ خلق چين مسلط سازد –   گويا آن “معما”يى‏‏‏‏ است كه انسان انديشمند قادر به درك و شكافتن آن نيست!

سرشت حاكميت “نژادپرستانه مدرن” كه در آن “تكنيك” حاكميت سركوبگرانه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ دوران افول، در كنار نفش “پاستورال” (شبانى‏‏‏‏- نگهبانى‏‏‏ چوپان از بره‏ها) اين حاكميت براى‏‏‏‏ حفظ سلطه “معنوى‏‏‏‏” (ايدئولوژيك) سرمايه‏دارى‏‏‏‏ جهانى‏‏‏‏شده بر توده‏هاى‏‏‏ زحمتكش، نقش تعيين كننده ايفا مى‏‏‏‏سازد، با هدف بازگرداندن شناخت انسان از شرايط اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ حاكم بر سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول، به دوران پيش از روشنگرى‏‏‏ عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود‏، با اميد برقرارى‏‏‏‏ مجدد حاكميت انديشه رازگونه- عرفانى‏‏‏ بر انسان و از اين طريق غيرقابل شناخت شدن علل نابسامانى‏‏‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏.

بنيادگرايى‏‏‏‏ مذهبى‏‏‏‏، در كنار سيطره سركوبگرانه نسبت به «خس و خاشاك» و «طبقه فرودست» هم نزد جرج دربليو بوش و همين طور نزد شخصيتى‏‏‏‏ مانند محمود احمدى‏‏‏‏نژاد، دو ستون سيطره پسامدرن حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏‏ در انديشه بورژوايى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد. نقشى‏‏‏‏ كه بايد هم در پس ابرهاى‏‏‏‏ “الزامات جهانى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏” و هم در معماى‏‏‏‏ كرامات “خداوندى‏‏‏‏” و ماوراى‏‏‏‏ طبيعه پنهان نگه داشته شود. وظيفه “چاه چمران” و يا “زيارتگاه مريم” در غرب فرانسه كه امسال پاپ اعظم كاتوليك هم به زيارت آن رفت، و هم “كوه مقدس” در تبت كه بايد بودايى‏‏‏‏ها سينه‏كش بر روى‏‏‏ زمين به طواف آن بروند، همگى‏‏‏ وظيفه برپاداشتن شرايط چنين سلطه “معنوى‏‏‏” (ايدئولوژيك) بنيادگرايى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ را به عنوان يكى‏‏‏ از اركان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول ايفا مى‏‏‏كنند!

تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ انديشه دوران ماقبل ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏، كه گويا تارنگاشت “عدالت” مدعى‏ مدافع “سوسياليسم علمى‏‏‏‏” مى‏‏‏‏خواهد آن را با شيوه ضمنى‏‏‏‏ «كه … تاثير آن را دو چندان مى‏‏‏‏كند» به توده‏اى‏‏‏‏ها القا سازد، ابزار تبليغات انواع سازمان‏هاى‏‏‏‏ جاسوسى‏‏‏‏ و “كارخانه‏هاى‏‏‏‏ فكر” امپرياليستى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. سكوت تارنگاشت “عدالت” و عدم معرفى‏‏‏‏ تعلق منبع انتشار مقاله به كدام موسسه، سكوتى‏‏‏‏ گوياست؛ اين ظاهراً راز سر به مهر دولتى‏‏‏‏ است كه “عدالت” اعلام تعلق آن به كدام جريان تبليغاتى‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏ را صلاح نمى‏‏‏داند!

كفلر در بخش هشتم كتاب خود كه در روزهاى‏‏‏‏ آينده در “توده‏اى‏‏‏‏ها” انتشار خواهد يافت، تفاوت ماهوى‏‏‏‏ ميان برداشت ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ از “وقايع‏‏نگارى‏‏‏‏” توصيف‏گرانهِ‏ بورژوازى‏‏‏‏ كه به آن نام “تاريخ‏نگارى‏‏‏‏” نيز داده‏اند را نشان مى‏‏‏‏دهد و مستدل مى‏‏‏‏سازد. او در آنجا ازجمله از قرار داشتن شيوه تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ بر پايه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏‏ نيز پرده برمى‏‏‏‏دارد و به اثبات مى‏‏‏‏رساند كه «لااقل خويشاوندى‏‏‏‏ دارد با شيوه پژوهش “بورژوايى‏‏‏‏” از تاريخ». اين شيوه «الزاماً ظاهر درك نشده “واقعيت امر” را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. محدود ساختن تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ تنها به جمع‏‏آورى‏‏‏‏ و برشمردن مشخصات واقعيت امر، توضيح روند تاريخ نيست، بلكه وقايع‏نامه است. تاريخ در تناسب با وقايع‏نامه تقريباَ داراى‏‏‏‏ همان نسبت است كه رديف اعداد [يك، دو سه …] با جبر نسبت دارد.»

شيوه نقل‏قول‏ها از مطالب متفاوت و رديف كردن آن‏ها به دنبال هم در “عدالت”، كه به شيوه معمول براى‏‏ به اصطلاح ابرازنظر در باره نوشتارها و مواضع ديگران در آن تبديل شده است، شيوه براى‏‏‏ بررسى‏‏‏ و پژوهش انديشه‏هاى‏‏‏ مطرح شده، يعنى‏‏‏ نشان دادن «بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ درونى‏‏‏» در انديشه و نكات نقل شده، در ارتباط با كليت نوشتارها نيست. اين شيوه، شيوه “پرونده سازى‏‏‏” است كه زنده‏ياد طبرى‏‏‏ آن را در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” به عنوان شيوه ضد ماركسيستى‏‏‏- ضدتوده‏اى‏‏‏ مردود مى‏‏‏داند و اكنون به شيوه معمول پرونده‏سازى‏‏‏ها در بيدادگاه‏هاى‏‏‏ نظام ولايى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافييايى‏‏‏ در ايران تبديل شده است. شيوه معمول شده در تارنگاشت “عدالت”، نسخه‏بردارى‏‏‏ از شيوه معمول در اين بيدادگاهاست و ارتباطى‏‏‏ به بررسى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ نظرها و پديده‏ها ندارد!

كفلر با اشاره به موضع‏گيرى‏‏‏‏ انگلس نسبت به شيوه تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نويسد: «… باوجود پوشاندن لباس انقلابى‏‏‏‏ بر محتوا، شيوه نگرش، شيوه‏اى‏‏‏‏ مكانيكى‏‏‏‏ است و در نتيجه، با باقى‏‏‏‏ماندن در سطحِ بى‏‏‏‏واسطهِ پديده همراه است. انگلس به مزاح به اين لباس انقلابى‏‏‏‏ اشاره دارد و مى‏‏‏‏نويسد: به جاى‏‏‏‏ آنكه “بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ درونى‏‏‏‏” تاريخ نشان داده شود كه بايد از طريق نشان دادن رابطه “اوضاع اجتماعى‏‏‏‏” با “تئورى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏- مذهبى‏‏‏‏ كه احزاب مى‏‏‏‏كوشند توسط آن‏ها مواضع [طبقاتى‏‏‏‏] خود را تعيين كنند”، عملى‏‏‏‏ شود، براى‏‏‏‏ تاريخ‏نگارانى‏‏‏‏ از زمره تسيمران “تنها سركوبگران و سركوب‏شوندگان، بدها و خوب‏ها” وجود دارند.» كفلر سپس با اشاره به نظر منفى‏‏‏‏ ماركس در باره شيوه «نظاره‏گر ظاهربين» كه تنها به نظاره كردن «ظاهرامر» و ظاهر “اسناد” قناعت مى‏‏‏كند، مى‏‏‏‏نويسد: «… به گفته ماركس، حركتِ حتى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏پايه و اساس در جريان بررسى‏‏‏‏ موضوع، به برداشت “ديالكتيكى‏‏‏‏” نزديك‏تر است از اسلوب نظاره كردن “موجه” سطح. اسلوبى‏‏‏‏ با اين حسن كه براى‏‏‏‏ هر شاگرد كلاس اول قابل فهم است و هر تاريخ‏نگار جنجالى‏‏‏‏ متكى‏‏‏‏ به “اسناد و مدارك” را با شادى‏‏‏‏ روبرو مى‏‏‏‏سازد.»

آنچه كه مايكل پارنتى‏‏‏‏ در مقاله “تاريخ به مثابه معما” به رشته تحرير درآورده است كه جز رديف كردن “اسناد” كليساى‏‏‏‏ كاتوليك، اين دستگاه حاكميت “مسيحى‏‏‏‏- فئوداليسم” گذشته و مدافع نظام غارتگر سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ امپرياليستى‏‏ امروز نيست، و ع سهند آن را “جسورانه” و در “آزادى‏‏‏‏” كامل‌ ترجمه كرده و در تارنگاشت “عدالت” منتشر نموده است، جز ارايه يك «وقايع‏نامه» ناقص نيست و ارزش بازبينى‏‏‏‏ ندارد و بايد تنها هدف شرم‏آور و اسلوب ضدديالكتيكى‏‏‏ آن نشان داده مى‏‏‏‏شد.




ديالكتيك نبرد درون حزبى‏‏! «ارتقاى‏ كمّى‏ و كيفى‏ مبارزه»

مقاله شماره ٨٩ / ٣٢ (١٦ مهر)

واژه راهنما: نبرد درون حزبى‏ بر سر خط‏مشى‏ انقلابى‏، روندى‏ پرتضاد، هشيارانه، ظريف و رفيقانه. نگرش انتقادى‏ به «تضاد اصلى‏»، كيفيت مبارزه و راه رشد آتى‏.

تاكنون ابراز نظرهاى‏‏ متفاوتى‏‏ نسبت به مقاله “جنبش مردمى‏‏، واقعيت‏هاى‏‏ عينى‏‏ و نقش زحمتكشان” منتشره در نامه مردم شماره ٨٤٩ از طرف افراد، نيروها، تارنگاشت‏ها و … به عمل آمده است. بررسى‏‏ اين ابرازنظر‏ها مى‏‏تواند كمكى‏‏ باشد در روند رشد انديشه ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ براى‏‏ تحكيم وحدت انديشه انقلابى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏.

در كنار خرسندى‏‏هاى‏‏ نشان داده شده، نظريات و مواضع منفى‏‏ ابراز شده از ويژگى‏‏ خاصى‏‏ برخوردار هستند. اين ويژگى‏‏ خاص، بروز نگرانى‏‏ محافلى‏‏ است كه مخالف ايجاد شدن وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ هستند. صرفنظر از ابرازنظرهاى‏‏ فاقد “انديشه”، از نوع نظر “آشنا”، كه با تقلب راه انتشار در “توده‏اى‏‏ها” را بر روى‏‏ خود گشوده بود و علاوه بر سطح “انديشه” نازل حاكم بر آن، از فرهنگ نازل بيان نيز برخودار بود، مواضع ديگرى‏‏ نيز مطرح شده‏اند كه نگرش دقيق‏تر به آن‏ها مى‏‏تواند آموزنده و براى‏ پيشبرد نبرد انديشه‏ در درون حزب كمك باشد.

جريان شناخته شده در تارنگاشت “عدالت” از يك سو با دستپاچگى‏‏ عليه مقاله پيش گفته نامه مردم موضعى‏‏ انتقادى‏‏ اتخاذ كرد، اما تاكنون به جز يك تقلب در نقل مطلب‏، انتقاد مشخصى‏‏ عليه مضمون مقاله طرح نكرده است؛ از سويى‏‏ ديگر اين جريان مى‏‏كوشد با بازانتشار برخى‏‏ از اسناد حزبى‏‏ كه گويا در تائيد سياست تحميل شده به توده‏اى‏‏هاى‏‏ صادق در اين تارنگاشت قرار دارند، تائيدى‏‏ براى‏‏ سياست رسمى‏‏ شده خود در دفاع از دولت احمدى‏‏نژاد دست و پا كند. دفاعى‏ كه فاقد هر نوع زمينه استدلالى‏ مى‏باشد. علت ناتوانى‏ براى‏ استدلال به سود سياست ضدمردمى‏ و ضدملى‏ حاكميت كنونى‏ سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ و دولت احمدى‏نژاد در اين تارنگاشت، از ريشه علّى‏ فقدان استدلال آب مى‏خورد. پناه بردن به نظريات اين يا آن شخصيت و يا اسناد گذشته حزبى‏، “ظاهرامر” ناتوانى‏ در ارايه انتقادى‏ استدلال در باره ضرورت تائيد سياست حاكميت كنونى‏ در اين تارنگاشت است!

اخيراً، ظاهراً زير فشار توده‏اى‏هاى‏ صادق در اين تارنگاشت، انتشار برخى‏ مواضع مخالف، ازجمله نظريات ميرحسين موسوى‏ نيز در تارنگاشت “عدالت” عملى‏ مى‏شود. اين شيوه “التقاتى‏” به نظر گامى‏ به جلو مى‏باشد، اما از نظر سرشتى‏، با برخورد ماركسيستى‏- توده‏اى‏ سرسازگارى‏ ندارد. زيرا موضع ماركسيستى‏ حزب طبقه كارگر، موضع “هم اين” و “هم آن” نيست و نمى‏تواند باشد. موضع ماركسيستى‏، موضعى‏ “انتقادى‏” است! موضعى‏ كه بر پايه استدلال متكى‏ و مبتنى‏ بر انديشه ماترياليسم ديالكتيكى‏ و ماترياليسم تاريخى‏ قرار دارد و بر آن استوار مى‏باشد. اگر مى‏توان براى‏ درست بودن دفاع از سياست حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ كنونى‏ استدلالى‏ ارايه داد و درستى‏ آن را به اثبات رساند، بايد هم از آن دفاع نمود. داشتن موضع طبقاتى‏ هيچ معناى‏ ديگرى‏ ندارد و نمى‏تواند داشته باشد.

اسناد حزبى‏‏ كه بازانتشار هر كدام از آن‏ها به خودى‏‏ خود اقدامى‏‏ مثبت است، از زمينه تاريخى‏‏ به كلى‏‏ متفاوتى‏‏ نسبت به شرايط كنونى‏‏ حاكم بر ايران برخوردارند و لذا نمى‏‏توانند پاسخگوى‏‏ يك به يك و مستقيم ارزيابى‏‏ مساله‏هاى‏‏ حاد امروزى‏‏ باشند. بايد توانست از مضمون آن‏ها براى‏‏ كمك به رشد شرايط كنونى‏‏ در ايران كمك گرفت، كمكى‏‏ كه اما با تكرار مكانيكى‏‏ آن‏ها به دست نمى‏‏آيد. اين حكم عمومى‏ در باره اسنادى‏ كه تارنگاشت عدالت منتشر كرده است نيز صدق مى‏كند. در زمان ضرورى‏‏ به اين نكته پرداخته خواهد شد.

اگرچه انتشار اسناد حزبى‏ درواقع وظيفه شعبه تبليغات و انتشارات حزب توده ايران است، ولى‏ بايد از تارنگاشت عدالت براى‏ بازانتشار گه‏گاهى‏ اين اسناد، كه به اميد تقويت موضع خود عملى‏ مى‏شود، تشويق به عمل آورد. باوجود اين نبايد فراموش شود كه انتشار همه اسناد حزبى‏، چنان كه در گذشته نيز انجام شده است، براى‏ مبارزه روز توده‏اى‏ها و پژوهش‏هاى‏ آينده در باره تاريخ حزب از اهميت برجسته برخودار هستند. حزب توده ايران تنها يـك تاريخ دارد. تاريخى‏ انباشته از پيروزى‏ها و شكست‏ها، فرازها و نشيب‏ها، “خوب”ها و “بد”ها. و ايـن، تاريخ يكتاى‏ جنبش كارگرى‏ و ترقى‏خواهى‏ ميهن ماست! بايد با اين تاريخ، با اين گذشته يكتا، برخوردى‏ استوار بر اصوليت، مسئولانه و از سر عشق داشت!

يكى‏‏ از مطالب انتقادى‏‏ نسبت به مضمون مقاله “جنبش مردمى‏‏ …” كه بررسى‏‏ دقيق آن مى‏‏تواند در پيشبرد نبرد براى‏‏ ايجاد شرايط وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ كمك باشد، نوشتارى‏‏ است كه ب. بزرگمهر تحت عنوان “گامى‏‏ آگاهانه به پيش يا پيمودن راه كهنه؟” در تارنگاشت خود  (مورخ ٢٦ سپتامبر ٢٠١٠) منتشر كرده است.

نوشتار پاسخى‏‏ است به پرسشى‏‏ كه از بزرگمهر در باره مقاله پيش گفته شده است. وى‏ ضمن اشاره به اين پرسش، مى‏نويسد: «در پاسخ وى‏‏، نوشتم: “… درونمايه و روح جستار، همچنان همان موضعگيرى‏‏ نادرست پيشين است. جز اين هم نمى‏‏ تواند باشد؛ زيرا دگرگونى‏‏ آن سياست، نيازمند بازنگرى‏‏ ريشه‏اى‏‏ و همه سويه است كه من در توانشان نمى‏‏بينم. يك گام به جلو و دو سه گام به پس! من اينگونه مى‏‏بينم.”»

بدين ترتيب، فشرده ارزيابى‏‏ بزرگمهر از مضمون كلى‏‏ نوشتار نامه مردم، عبارتست از: «يك گام به جلو و دو سه گام به پس!». اگر اين ارزيابى‏ نشان برخورد افتراقى‏ به مضمون مقاله نامه مردم است، باوجود اين، موضع افتراقى‏ بازتابى‏‏ درخور در نوشتار نمى‏يابد، زيرا حتى‏‏ كلمه‏اى‏‏ در باره «يك گام به جلو» در نوشتار يافت نمى‏‏شود!

لئو كفلر كه ترجمه كتاب او تحت عنوان “تاريخ و ديالكتيك” بتدريج در “توده‏اى‏‏ها” در حال انتشار است، درك كليت را محك پايبندى‏‏ به ارزيابى‏‏ ديالكتيكى‏‏ از هر پديده‏اى‏‏ اعلام مى‏‏كند. او براى‏‏ توضيح نظر ماركس در باره سير شناخت و درك پديده و موضوع مورد بررسى‏‏، مى‏‏نويسد براى‏‏ انديشه ماركسيستى‏‏ «كليت هم مشخص است». مشخص بودن كليت مورد بررسى‏‏ اما چگونه به وجود مى‏‏آيد؟ او نظر ماركس را برمى‏‏شمرد: كليت در ابتدا انتزاعى‏‏ «توخالى‏‏» است. پديده مورد بررسى‏‏، مقاله پيش گفته نامه مردم، در ابتدا تنها عنوانى‏‏ است. براى‏‏ درك آن، بايد به ارزيابى‏‏ اجزاى‏‏ آن پرداخت. پس از شناخت اجزا و برش‏ها و جنبه‏هاى‏‏ متفاوت آن و درك رابطه بهم‏تنيده و بهم‏پيوسته آن‏ها، كليت در ابتدا «توخالى‏‏»، با مضمون «پر» شده، زيرا درك شده، در برابر ما قرار مى‏‏گيرد. ديگر مقاله تنها از عنوان آن تشكيل نمى‏‏شود، بلكه روند سير انديشه تحليلگر و نظريه‏پرداز در آن، خواننده را با خود به همه زواياى‏‏ مقاله برده و از اين طريق شناخت اوليه او را از «ظاهرامر»، از سطح پديده، از عنوان مقاله، به عمق، به مضمون به قول بزرگمهر «درونمايه» مقاله هدايت كرده است. «ظاهرامر» و «مضمون» به وحدت ديالكتيكى‏‏ دست يافته‏اند و پديده «درك» شده است.

در چنين لحظه‏اى‏‏ است كه بزرگمهر بعد از سير خود در مقاله پيش گفته نامه مردم، به ارزيابى‏‏ خود از مضمون درك شده مقاله نايل گشته و حكم خود را صادر مى‏‏كند: «يك گام به جلو و دو سه گام به پس!»

براى‏‏ بزرگمهر اما ظاهرا «يك گام به جلو» از آن چنان ارزش محتوايى‏‏ برخودار نمى‏‏شود كه نيازى‏‏ به طرح آن ديده شود. او آن را قابل اغماض مى‏‏داند. كفلر با چنين برداشتى‏‏ از اين روى‏‏ موافق نيست، زيرا اين شيوه را نه تنها نسبت به انسان شركت كننده در نبرد براى‏‏ دست‏يابى‏‏ به واقعيت و درك آن، ناجوانمردانه ارزيابى‏‏ مى‏‏كند، بلكه مهم‏تر، آن را برداشتى‏‏ غيرعلمى‏‏- ضدديالكتيكى‏‏ ارزيابى‏‏ مى‏‏كند كه در خدمت شناخت واقعيت- حقيقت نيست. او براى‏‏ نمونه در بخش هفتم كتاب تحت عنوان “ديالكتيك شيءشدن”، و در توضيح «خصلت واقعى‏‏ متضاد انساندوستى‏‏ قديمى‏‏ بورژوازى‏‏ [دوران طلوع]» از «موارد استثنايى‏‏» خبر مى‏‏دهد كه در همان زمان نيز نسبت به طبقاتى‏‏ بودن ايدئولوژى‏‏ «انساندوستى‏‏ بورژوازى‏‏» اشاره دارند. او مى‏‏نويسد: «اين درست است كه مى‏‏توان از يك خود گول‏زدنِ قهرمانانهِ انساندوستانهِ بورژوازى‏‏ صحبت كرد كه واقعا به آرمان خود در باره جامعه بورژوازى‏‏ آزاد و هماهنگ باور داشته و آن را زمينه شكوفايى‏‏ غيرقابل تصور شخصيت انسانى‏‏ كليه اعضاى‏‏ جامعه مى‏‏پنداشته است. اما واقعيت سرمايه‏دارى‏‏ قوى‏‏تر از آرزوها بود، آرزوهايى‏‏ كه خواستار غلبه انتقادى‏‏ بر محدوديت‏هاى‏‏ ايجاد شده توسط فئوداليسم مى‏‏شد؛ … درست به همين علت نيز تعداد كمى‏‏ از انديشمندان اين دوران توانستند موضعى‏‏ انتقادى‏‏ … بيابند؛ در تنگنا و بر سر دو راهه و محضورى‏‏ كه قرار داشتند، اغلب شق اول تائيد مالكيت بورژوازى‏‏ را انتخاب كردند [و با حق انتخاب كردن مردم فاقد مالكيت در مجلس اول و دوم بعد از پيروزى‏‏ انقلاب كبير فرانسه مخالفت كردند!  – چنان كه در انقلاب بورژوايى‏‏ انگلستان در قرن پيش از آن نيز -].

كفلر سپس با برجسته ساختن موارد استثنايى‏‏ «يك گام به جلو» در روند انقلاب كبير فرانسه مى‏‏نويسد: «از اين رو، موارد استثنايى‏‏ بسيار قابل ستايش هستند. ما بايد در باره نظريات آن‏ها بيش‏تر تعميق كنيم، زيرا ستايش آنان كه حقشان است، در واقع زمينه تاريخى‏‏اى‏‏ را ارايه مى‏‏دهد كه به كمك آن، استثنايى‏‏ و عميق بودن نظريات ماركس خود را به بهترين وجه نشان مى‏‏دهد.» در مورد بحث مشخص كنونى‏‏ ما، سير بغرنج و پرتضاد نبرد براى‏‏ ايجاد وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ «را به بهترين وجه نشان مى‏‏دهد» و راه تداوم آن را قابل شناخت و درك مى‏‏سازد.

بر اين پايه است كه مى‏‏توان چشم بستن غيرقابل توجيه بزرگمهر كه فاقد حتى‏ يك ارزيابى‏‏ از اين‏ «يك گام به جلو» در مقاله پيش گفته نامه مردم است را به زبان كفلر «يك خود گول زدن قهرمانانه» ارزيابى‏ كرد، ولى‏ نمى‏توان آن را كمكى‏‏ براى‏‏ پيشبرد روند وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ ارزيابى‏‏ نمود و اين كوتاهى‏‏ را كمبودى‏‏ جدى‏‏ در ابراز نظر ندانست.

ما خواهيم ديد كه اين كمبود مى‏‏تواند راه رشد انديشه و در نتيجه تداوم عملكرد ضرورى‏ را در مبارزه براى‏‏ وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ سخت و يا حتى‏‏ براى‏‏ دورانى‏‏ مسدود سازد. همچنين مى‏‏تواند چنين شيوه‏اى‏‏ حتى‏‏ مدافعان واقعى‏‏ وحدت نظرى‏‏ را از روند جارى‏‏ جدا و از جريان پرشور تاريخ عقب بياندازد.

بزرگمهر در نوشتار خود با ارايه دو نقل قول از مقاله نامه مردم، مضمون طرح شده در آن‏ها را مورد انتقاد قرار داده و موضع خود را در باره اين نكات توضيح مى‏‏دهد. نظريه‏پرداز، با ارزيابى‏‏ از «تضاد اصلى‏‏» حاكم بر جامعه ايران در مرحله كنونى‏‏، آن طور كه در مقاله نامه مردم مطرح مى‏‏شود، موافق نيست و براى‏‏ توضيح موضع انتقادى‏‏ خود از مقاله سطور زير را نقل مى‏‏كند: «… در مرحله كنونى‏‏ تهديد و دست اندازى‏‏ نيروى‏‏ خارجى‏‏، هر چند خطرناك، ولى‏‏ در مقطع كنونى‏‏ تضاد اصلى‏‏ و عامل تعيين كننده مبارزات مردم كشورمان [! تكيه از نگارنده] نيست. بلكه تضاد اصلى‏‏، تضاد اكثريت قشرها و طبقات جامعه ايران با روبناى‏‏ سياسى‏‏ ديكتاتورى‏‏ و زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بغايت ضد ملى‏‏ آن است. واضع است كه اين تضاد آشتى‏‏ناپذير بين مردم و ديكتاتورى‏‏ حاكم، جامعه ما را به تحرك در آورده است و بنا به ديالكتيك حركت هر چيزى‏‏، تحولات آن نيز مرحله‏اى‏‏ خواهد بود و اولين مرحله طرد رژيم ولايى‏‏ و گذر به مرحله دموكراتيك ملى‏‏ است.»

بزرگمهر بدون آنكه موضع انتقادى‏‏ خود را در باره ارزيابى‏‏ از «تضاد اصلى‏‏» مقاله نامه مردم مستدل و تضاد اصلى‏‏ را از ديدگاه خود مطرح سازد، نقل قول خود را از مقاله نامه مردم رها ساخته و به نكته بعدى‏‏ در باره «اقتصاد ملى‏‏» در آن مى‏‏پردازد. از اين شاخ به آن شاخ پريدن، پيش از درك رابطه موضوع مطرح شده با نكات ديگر در مقاله، البته نمى‏‏تواند براى‏‏ درك كليت موضوع مورد بررسى‏‏، براى‏‏ درك «درونمايه» مقاله پراهميت نامه مردم، كمك باشد. «فرديت انسان»، تنها در وحدت حضور او در «جامعه» قابل درك است. «جزء» تنها در وجود و ارتباطات بهم‏تنيده آن با جزهاى‏‏ ديگر در «كليت» قابل درك است.

در نقل قول پيش گفته از مقاله “جنبش مردمى‏‏، واقعيت‏هاى‏‏ عينى‏‏ و نقش زحمتكشان”، دو نكته وجود دارد. يكى‏‏ مساله «تضاد اصلى‏‏» در جامعه كنونى‏‏ و ديگرى‏‏، «ديالكتيك» حل انقلابى‏‏ اين تضاد. در مقاله نامه مردم مضمون و تظاهر اين تضاد توضيح داده شده است. جمله «تضاد اكثريت قشرها و طبقات جامعه ايران با روبناى‏‏ سياسى‏‏ ديكتاتورى‏‏ و زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بغايت ضد ملى‏‏ آن»، جمع‏بندى‏‏ است از جوانب تضاد اصلى‏‏ كه در چند صفحه توضيح داده شده است. اگر هم در باره «قشرها و طبقات جامعه»، آنطور كه نظريه‏پرداز مدعى‏‏ است، در مقاله توضيحى‏‏ داده نشده بود  – كه البته چنين نيست و مقاله حتى‏‏ با طرح نقش زحمتكشان در روند رشد جنبش كنونى‏‏ مردم آغاز مى‏‏شود و نسبت به «بى‏‏توجهى‏‏ به خواسته‏هاى‏‏ زحمتكشان و حذف نيروهاى‏‏ سياسى‏‏شان در مبارزه با استبداد» هشدار مى‏‏دهد و همچنين در باره لايه‏هاى‏‏ حاكم سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ وسيعاً صحبت مى‏‏كند -، به عبارت ديگر، اگر مقاله نامه مردم به طور ذهنى‏‏ با ضعف مضمونى‏‏ مورد نظر منتقد نيز برخودار مى‏‏بود و در باره موضع «قشرها و طبقات جامعه» سخنى‏‏ هم به ميان نياورده بود، تغييرى‏‏ در واقعيت وجود «تضاد اصلى‏‏» در مرحله كنونى‏‏ رشد اجتماعى‏‏ ايران به عنوان «تضاد اكثريت قشرها و طبقات جامعه ايران با روبناى‏‏ سياسى‏‏ ديكتاتورى‏‏ و زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بغايت ضد ملى‏‏ آن» وارد نمى‏‏شد. بدين‏ترتيب مى‏‏توان ناوارد بودن انتقاد در اين زمينه را اثبات شده ارزيابى‏‏ كرده و واقعيت عينى‏ «تضاد اصلى‏» برشمرده شده را مورد تائيد قرار داد!

نكته دوم مطرح در مقاله در باره ديالكتيك حل انقلابى‏‏ تضاد اصلى‏‏، به عبارت ديگر پاسخ به اين پرسش است كه نبرد عليه خطر تجاوز نظامى‏‏ امپرياليسم از كدام راه مى‏‏گذرد را مورد بررسى‏ قرار دهيم.

نظر مقاله در اين زمينه نيز مشخص بوده و از صراحت لازم برخوردار است. مبارزه عليه خطر امپرياليستى‏‏ و دفع آن، مبارزه‏اى‏‏ در كنار رژيم حاكم نبوده، بلكه از راه مبارزه عليه آن رژيم ديكتاتورى‏‏ ممكن و دست‏يافتنى‏‏ است: «بار ديگر در كشورمان تاريخ در حال تكرار شدن است و تضاد اصلى‏‏ در ابتدا در درون كشور است …» كه بايد حل شود. اين «مرحله» از سير روند آزادى‏‏بخش، يعنى‏‏ مبارزه با امپرياليسم از راه تغيير انقلابى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ حاكم، باز هم برخلاف برداشت منتقد و نگرش‏هاى‏‏ نادرست گذشته در جنبش توده‏اى‏‏، مرحله‏اى‏‏ جدا از كل روند نيست، بخشى‏‏ جدايى‏‏ناپذير و بهم‏تنيده آن را تشكيل مى‏‏دهد. مرحله‏اى‏‏ از نظر زمانى‏‏ “نخستين” را تشكيل نمى‏‏دهد‏ كه به قول لنين، گويا «پس از رسيدن قطار به ايستگاه» آن، زمان مرحله ديگر آغاز مى‏‏شود. (كفلر با زيبايى‏‏ و شفافيت شايسته تحسين همانجا نشان مى‏‏دهد كه برخلاف منطق صورى‏‏، در منطق ديالكتيكى‏‏، در روند علّى‏‏ ايجاد شدن پديده، نقش زمان‏ حضور جوانب مختلف، الزاماً در انطباق با زنجير علّى‏‏ برپايى‏‏ پديده فرار ندارد!) از اين روى‏ در مقاله، «شكل» بيان با «مضمون» در تضاد قرار ندارد. از اين روى‏‏ نيز “مرحله” نمى‏‏تواند تنها به حل مساله «آزادى‏‏» در جامعه محدود بماند كه اپوزيسيون مدافع “حقوق بشر آمريكايى‏‏” خواستار آن است. بلكه، همان طور كه در مقاله پيش گفته نامه مردم به وسعت و همه جانبه نشان داده مى‏‏شود، در ارتباط تنگاتنگ با «اقتصاد ملى‏‏» به سود زحمتكشان بايد حل شود.

بيان «مرحله» در اين ارزيابى‏‏، برشمردن شكـل سير تحول، formale Genese و نه بيان علّى‏‏ ايجاد شدن مضمون تاريخى‏ تحول  kausale Genese مى‏‏باشد. مقاله در اين رابطه به طور بسيار دقيقى‏‏ جا و مضمون مردمى‏ و ملى‏ مساله «اقتصاد ملى‏‏» را در نبرد روز مردم مورد بررسى‏‏ و پژوهش قرار داده و محتواى‏‏ پرتضاد آن را برمى‏‏شمرد:

از يك سو نتايج خانمان برانداز اجراى‏‏ سياست امپرياليستى‏‏ “خصوصى‏‏سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” اجرا شده در زمان هاشمى‏‏، خاتمى‏‏ و تبديل آن به سياست رسمى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ يك‏دست شده بعد از سال ١٣٨٤ برشمرده و نشان داده مى‏‏شود، و از سوى‏‏ ديگر، نقش پراهميت سه بخش اقتصاد دولتى‏‏، تعاونى‏‏ و خصوصى‏‏ برجسته گشته و بر ضرورت حفظ تعادل ميان آن‏ها در «اقتصاد ملى‏‏» براى‏‏ «سياست‏هاى‏‏ كلان اقتصادى‏‏ كشور» انگشت گذاشته مى‏‏شود.

آنچه كه بزرگمهر «عبارت پردازى‏‏» لابد بى‏‏محتوا مى‏‏نامد و مايل است آن را خلاف «سمتگيرى‏‏ با راه رشد سوسياليستى‏‏» بنماياند، از درون مضمون مقاله پرمايه “جنبش مردمى‏‏، واقعيت‏هاى‏‏ عينى‏‏ و نقش زحمتكشان” برنمى‏‏آيد، بلكه پيامد برداشت مكانيكى‏‏ نظريه‏پرداز از «راه رشد سوسياليستى‏‏» براى‏‏ ايران در شرايط كنونى‏‏ مى‏‏باشد. مضمون “راه رشد سوسياليستى‏‏” در شرايط مشخص كنونى‏‏ ايران، بدون ترديد دفاع از اصل‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ در قانون اساسى‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بهمن دفاع و احياى‏ زيربناى‏ اقتصادى‏ ملى‏ و دموكراتيك مى‏‏باشد. هر برداشتى‏‏ ديگر از اين شعار، برداشتى‏‏ مكانيكى‏‏ از ماترياليسم تاريخى‏‏ و لذا چپ‏روانه است، زيرا به سطح آگاهى‏‏ توده‏هاى‏‏ ميليونى‏‏ زحمتكشان در شرايط كنونى‏‏ رشد جامعه بى‏‏توجه باقى‏‏ مى‏‏ماند.

«دو سه گام به پس!»

بزرگمهر كه تاكنون توضيح «يك گام به جلو» را به خواننده مديون باقى‏ مانده است، در ادامه نوشتارش به طرح انتقادى‏‏ مى‏‏پردازد كه مى‏‏توان و بايد با آن موافق بود.

او به كمبود كمّى‏‏ و نارسايى‏‏ كيفى‏‏ انديشه و عملكرد «نيروهاى‏‏ چپ» از بهره گرفتن از «بن‏بستى‏‏ كه بويژه نيروهاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ ليبرال ايران به آن دچار هستند»، اشاره مى‏‏كند. اين انتقادى‏ واقع‏بينانه، ولى‏‏ مبهم بوده و در سطح كلى‏‏گويى‏‏ باقى‏‏ مى‏‏ماند. در اين امر، توضيحات در چند سطر پائين‏تر نظريه‏پرداز نيز تغييرى‏‏ اصولى‏‏ ايجاد نكرده است، زمانى‏‏ كه مى‏‏نويسد: «… دشوارى‏‏ كار حزب يا هر سازمان سياسى‏‏ چپى‏‏ كه بخواهد برپايه سوسياليسم علمى‏‏ كار انجام دهد، در لحظه كنونى‏‏ و در آينده، پديدار نمودن پيوندهاى‏‏ هر چه بيشتر و نزديك‏تر با پيشروترين كارگران و زحمتكشان است. كار گروهى‏‏ روشنفكر، بدون كمترين پيوند بايسته با بهترين و پيشروترين نمايندگان طبقه كارگر همين مى‏‏شود كه مى‏‏بينيد: يارگيرى‏‏هاى‏‏ روشنفكرانه چه درون و چه بيرون سازمان حزبى‏‏؛ توى‏‏ سرهم زدن و به دور گشتن و اميد به آنكه آزادى‏‏هاى‏‏ سياسى‏‏ (لابد به كوشش بورژوا- ليبرال‏ها يا بدتر از آن دخالت نيروهاى‏‏ بيگانه!) فراهم شود تا بتوان به كار در ميان توده‏هاى‏‏ مردم پرداخت …».

او از موضع انتقادى‏‏ و تمسخرآميز در توضيح مضمون نقل قول مى‏‏نويسد: از «”شاهكار” نوشتار در بخش پايانى‏‏ و نتيجه‏گيرى‏‏ نوشتار»، كه از آن لابد مى‏‏توان گشتن در بر همان پاشنه را دريافت، كه به آن اشاره دارد، از مقاله نامه مردم چنين نقل مى‏‏كند: «تجربه نزديك به شش دهه ستم شاهى‏‏ و سركوبگرى‏‏ ارتجاع تاريك انديش ولايى‏‏ نشان مى‏‏دهد كه فقط [! تكيه از نگارنده] در آينده‏اى‏‏ روشن و در امان از سركوب، شكنجه و حذف فيزيكى‏‏ مى‏‏توان به شكل فعال و خلاقانه در راستاى‏‏ سوسياليسم، منافع زحمتكشان و عدالت اجتماعى‏‏ مبارزه كرد … گذار از استبداد، پيش زمينه لازم تحول نيروهاى‏‏ مولده و مبارزه سياسى‏‏ سازمان يافته توده زحمتكشان با مناسبات توليدى‏‏ ناعادلانه سرمايه‏دارى‏‏ است.»

بزرگمهر، نگران تداوم مواضع قبلى‏‏ اعلام شده در “نامه مردم”، تفاوت كيفى‏‏ برداشت كنونى‏‏ در نوشتار “جنبش مردمى‏‏ …” را نسبت به برداشت پيشين، در نمى‏‏يابد. او بهم‏تنيدگى‏‏ دو وظيفه مبارزه عليه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏، عليه سياست اقتصادى‏ ديكته شده توسط ارگان‏هاى‏ امپرياليستى‏ (بانك جهانى‏، صندوق بين‏المللى‏ پول، سازمان تجارت جهانى‏ و …) و دفاع از اقتصاد ملى‏ و مردمى‏ پايمال شده توسط حاكميت ولايى‏ سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏، مبارزه براى‏ ارتقاى‏ نبرد براى‏ “آزادى‏” به سطح طبقاتى‏ و تلفيق آن با “عدالت اجتماعى‏” كه مقاله برمى‏‏شمرد، و ازجمله موثر بودن و موفق بودن مبارزه عليه امپرياليسم را تنها با گذار از دالان براندازى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ اعلام مى‏كند، دريافت نمى‏‏كند. حل ديالكتيكى‏ تضاد ميان همه آماج‏هاى‏ پيش گفته، تنهـا با درك ديالكتيكى‏‏ وحدت مبارزه همزمان عليه ارتجاع داخلى‏ و خارجى‏ قابل درك است. موضعى‏‏ كه در سخننان ميرحسين موسوى‏‏ نيز در ارتباط با «دفاع ملى‏» برجسته مى‏‏گردد: «آنچه مربوط به جنبش سبز است، واكنش به هرگونه تهديدى‏‏ از سوى‏‏ بيگانگان، با حفظ حد و مرز با اقتدارگرايان، است. همه ما به صورتى‏‏ بى‏‏پرده و صريح از منافع ملى‏‏ خود دفاع خواهيم كرد.»

بى‏‏توجهى‏‏ به كليت مقاله پراهميت “جنبش مردمى‏‏ …” كه در آن مواضع دفاع روشن طبقاتى‏‏ از منافع طبقه كارگر‏ يكى‏‏ از اركان اساسى‏‏ مقاله و دقيقاً جان‏مايه كيفيت نگرش جديد حزب توده ايران را به رابطه ميان مساله “آزادى‏‏” و “عدالت اجتماعى‏‏” تشكيل مى‏‏دهد، رابطه‏اى‏‏ كه در نگرش تاكنون در مراحل گام به گام و بدون ارتباط باهم مطرح مى‏‏شدند، مى‏‏تواند با بدفهمى‏‏ مضمون مقاله همراه شود كه بزرگمهر به آن دچار شده است.

در واقع هم بايد در ابتدا ممكن مى‏بوده است كه درستى‏‏ “تز” مطرح شده در مقاله پرمايه “جنبش مردمى‏‏، واقعيت‏هاى‏‏ عينى‏‏ و نقش زحمتكشان” به اثبات رسانده شود، تا بتوان پذيرفت كه گويا مبارزه براى‏‏ سوسياليسم‏ در برابر حزب توده ايران، فقـط در شرايط «دموكراتيك‏ترين جمهورى‏‏ بورژوازى‏‏» (لنين) ممكن و قابل اجرا است؟! بديهى‏‏ است كه نمى‏‏توان با اين “تز” سوسيال دموكراتيك موافقت داشت و از مبارزه اكنون و امروز براى‏‏ آينده سوسياليستى‏‏، براى‏‏ تلفيق وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ صرفنظر نمود! چنين برداشتى‏‏ به محاق سپردن عمده‏ترين وظيفه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، نفى‏‏ علت عـلّـى‏‏ ضرورت وجود آن در جامعه ايرانى‏‏ مى‏‏بوده است كه اين روزها شصت و نهمين سالگرد آن را توده‏اى‏‏ها بزرگ مى‏‏دارند.

نكته پراهميت كه از مدّنظر بزرگمهر به دور مانده است، و اين نكته هسته مركزى‏‏ پرتضاد بودن سير روند برطرف شدن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد، اين واقعيت است كه مقاله، همان طور كه پيش‏تر نيز برشمرده شد، از آغاز تا پايان خود از يك سو به مساله ضرورت تلفيق دو وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ حزب توده ايران توجه مى‏‏كند، آن را مى‏‏پروراند و از سوى‏‏ ديگر، و براى‏‏ ارزيابى‏‏ كنونى‏‏ پراهميت، سازماندهى‏‏ مبارزه سياسى‏‏- طبقاتى‏‏ را بر پايه تلفيق ديالكتيكى‏‏ اين دو وظيفه براى‏‏ ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ و از اين طريق جلب طبقه كارگر به مبارزه روز، ضرورى‏ ارزيابى‏ كرده و آن را با روشنى‏ مطرح و راه دسترسى‏‏ به آن را برمى‏‏شمرد و نشان مى‏‏دهد. يك‏پارچگى‏ و بهم‏پيوستگى‏ مبارزه سياسى‏- طبقاتى‏، مبارزه دموكراتيك- سوسياليستى‏ در افريقاى‏ جنوبى‏، كه در شرايط حاكم به اين كشور از طرف دبيركل حزب كمونيست اين كشور، جو اسلوو، “مبارزه ملى‏- طبقاتى‏” ناميده مى‏شود، در مقاله‏اى‏ توضيح داده شده است. (ترجمه اين مقاله بدون طرح عنوان آن در تارنگاشت “عدالت” انتشار يافته است)

او نشان مى‏دهد كه چرا «محتواى‏ طبقاتى‏ مبارزه ملى‏ و محتواى‏ ملى‏ مبارزه طبقاتى‏» در شرايط موجود در افريقاى‏ جنوبى‏ تفكيك ناپذير هستند.

بازگرديم به بررسى‏ مقاله پراهميت “جنبش مردمى‏، واقعيت‏هاى‏ عينى‏ و نقش زحمتكشان” در نامه مردم شماره ٨٤٩.

در صفحه اول، مقاله در ارزيابى‏‏ از دموكراسى‏‏، درونمايه دموكراسى‏‏ را از سطح ليبرالى‏‏ ارتقا داده و مضمون طبقاتى‏‏ آن را چنين برجسته مى‏‏سازد: «مقصود از دموكراسى‏‏ در اين جا، تنها شكل پارلمانى‏‏ آن براى‏‏ بازى‏‏ و مانور سياسى‏‏ و يا در حد مرتبه‏هاى‏‏ اجراى‏‏ انتخابات و حفظ آراى‏‏ مردم از دستبرد نيست [كه موضوع اساسى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم در سال گذشته را تشكيل مى‏‏داد!]، بلكه حيطه بسيار وسيع‏ترى‏‏ را در بر مى‏‏گيرد [تكيه از نگارنده]، مانند: آزادى‏‏هاى‏‏ فعاليت‏هاى‏‏ سياسى‏‏، اجتماعى‏‏، سنديكايى‏‏ و مطبوعاتى‏‏ است كه با آن‏ها مردم در تعيين سرنوشت كشور شريك مى‏‏شوند، و به طور مستقيم ناظر بر شفافيت و قانونيت عملكرد نهادهاى‏‏ حكومتى‏‏ و بخش خصوصى‏‏ مى‏‏توانند باشند. [به عبارت ديگر، نه شعار “انتخابات آزاد” تحت كنترل اين يا آن موسسه، بلكه آرى‏ به “آزادى‏‏ انتخاب” در ارتباط با پيش‏شرط‏هاى‏‏ آن! مقاله سپس خاطرنشان مى‏‏سازد] بايد توجه داشت كه دموكراسى‏‏ و آزادى‏‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ مقولاتى‏‏ عينى‏‏اند كه در خلاء و يا تنها بر مبانى‏‏ معنوى‏‏ يا ذهنى‏‏ [اخلاقى‏‏] ايجاد نمى‏‏شوند و پايدار نمى‏‏مانند [به عبارت ديگر تنها مقولاتى‏ ايدئولوژيك نيستند!]. [مقاله با تاكيد اضافه مى‏‏كند] مهم‏تر آنكه درجه اعتبار و اهميت اين مقولات در بين قشرها و طبقات اجتماعى‏‏ به طور عمده متاثر از رابطه اين قشرها و طبقات با توليد و ثروت مادى‏‏ جامعه است [ايجاد رابطه ديالكتيكى‏ ميان ذهن و عين، ميان ايدئولوژى‏ و زيربناى‏ اقتصادى‏ نظام حاكم! تكيه از ن.]. براى‏‏ مثال، در زندگى‏‏ روزانه طيف متنوع زحمتكشان، مخصوصا قشرهاى‏‏ فرودست، آنان با چنان بى‏‏عدالتى‏‏ و حق كشى‏‏يى‏‏ رو به رويند  كه قانون شكنى‏‏ و حركات ضد دموكراتيك رژيم در شرايط مشخصى‏‏ ممكن است در افق ديدگاه سياسى‏‏ آنان چشمگير نباشد [زيرا در پس نظريات مذهبى‏، سنتى‏ و … پنهان شده]. [و نتيجه‏گيرى‏‏ مى‏‏كند:] بنابراين، حركت جامعه به سوى‏‏ دموكراسى‏‏ بدون در برداشتنِ تغييرات بنيادى‏‏ اقتصادى‏‏ در راستاى‏‏ مطالبات اين قشرهاى‏‏ زحمتكش [وحدت مبارزه ايدئولوژيك و اقتصادى‏، وحدت آزادى‏ و عدالت اجتماعى‏]، در عمل با چالش‏هاى‏‏ آنان ارتباط پيدا نمى‏‏ كند. انسان‏ها به صورت گروهى‏‏ زمانى‏‏ به عرصه مبارزه در راه تغييرات روبنايى‏‏ مانند دموكراسى‏‏ و آزادى‏‏ اجتماعى‏‏ وارد مى‏‏شوند كه اين مبارزه نه تنها نياز معنوى‏‏شان را به آزادى‏‏ها تامين كند، بلكه امكان كسب حداقلى‏‏ از خواسته‏هاى‏‏ مادى‏‏ خود را نيز در آن لمس كنند.»

ديالكتيك بهم‏تنيدگى‏‏ “ذهنيت” و “عينيت”، بهم تنيدگى‏‏ “ايدئولوژى‏‏” و “شرايط مادى‏‏” هستى‏‏ كه در بخش ششم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” توسط كفلر برشمرده و نشان داده مى‏‏شود، در اوج انديشه تئوريك- سياسى‏‏ ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ و در كوتاه‏ترين بيان در سطور پيش گفته بازگو مى‏‏شود: «انسان‏ها به صورت گروهى‏‏ زمانى‏‏ به عرصه مبارزه در راه تغييرات روبنايى‏‏ مانند دموكراسى‏‏ و آزادى‏‏ اجتماعى‏‏ وارد مى‏‏شوند كه اين مبارزه نه تنها نياز معنوى‏‏شان را به آزادى‏‏ها تامين كند، بلكه امكان كسب حداقلى‏‏ از خواسته‏هاى‏‏ مادى‏‏ خود را نيز در آن لمس كنند».

در صفحه دوم مقاله پيش گفته نامه مردم، مضمون مقاله باز هم دقيق‏تر و روشن‏تر شده، وابستگى‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏ فعاليت‏هاى‏‏ روشنگرانه را براى‏‏ ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ طبقه كارگر، به عبارت ديگر درونمايه نبرد سياسى‏‏- طبقاتى‏‏ را در اين ارتباط برمى‏‏شمرد: «… به اهميت فعاليت‏هاى‏‏ روشن‏گرانه، همه جانبه و سازمان يافته بر پايه برنامه‏يى‏‏ اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ كه جوابگوى‏‏ خواسته‏هاى‏‏ مبرم توده زحمتكشان است مى‏‏توان [از اين طريق] پى‏‏برد. به عبارت ديگر، بايد براى‏‏ برخى‏‏ از قشرهاى‏‏ زحمتكشان و فرودستان اين آزادى‏‏ها و دموكراسى‏‏ را از پرده بيرون آورد و در باره آن‏ها روشنگرى‏‏ كرد. … بايد به توده‏ زحمتكشان نشان داد كه صحنه مبارزه مقابله آنان با گروه‏هاى‏‏ مافياى‏‏ اقتصادى‏‏ است كه تار و پود آن اتحاد نامقدس سرمايه‏دارى‏‏ تجارى‏‏ و سرمايه‏دارى‏‏ بوروكراتيك بغايت فاسد است كه سپاه نيروى‏‏ مسلط بر آن است و كشور را به ويرانى‏‏ مى‏‏كشاند. … [روشنگرى‏‏هايى‏‏ كه به عنوان وظيفه سياسى‏‏ «نماينده طبقه كارگر» و فراتر از آن اعلام و برجسته مى‏‏شود كه] واضح است كه بهترين روش افشاگرى‏‏ در ميان زحمتكشان بر پايه ارائه برنامه جايگزين اقتصادى‏‏ مترقى‏‏ مى‏‏تواند باشد.» و با نشان دادن سيماى‏‏ غارتگرانه و مضمون طبقاتى‏‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏ و افشاى‏‏ خطرات اين برنامه براى‏‏ اقتصاد ملى‏‏ و مترقى‏‏، فاجعه اجراى‏‏ اين برنامه را توسط حاكميت مافيايى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ برجسته نموده و هشدار مى‏‏دهد: «نبايد بى‏‏ اعتناء به اين واقعيت‏ها [نتايج اجراى‏‏ اين برنامه توسط حاكميت ولايى‏‏] تنها به انتقاد به جنبه‏هاى‏‏ ضد دموكراتيك، ناكارآمدى‏‏ و عقب‏ماندگى‏‏ روبناى‏‏ سياسى‏‏ رژيم بسنده كرد …».

بديهى‏‏ است كه نمى‏‏توان براى‏‏ انديشه برشمرده شده كه در عمل، چگونگى‏‏ سازماندهى‏‏ مبارزه روز سياسى‏‏- طبقاتى‏‏ را در شرايط كنونى‏‏ ايران همانند رشته مرواريدى‏‏ به نخ مى‏‏كشد و «به شكل فعال و خلاقانه» ترسيم مى‏‏كند، برداشتى‏‏ در سطح را پذيرفت كه نقل قول پيش گفته به درستى‏‏ القا مى‏‏كند و بزرگمهر ظاهر آن را به عنوان مضمون آن پذيرفته است. بلكه بايد وجود چنين بخش در غلطيده در سطح را در مقاله، بيش‏تر نمايش نبرد پرتضادى‏‏ ارزيابى‏‏ نمود كه روند رشد وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ طى‏‏ مى‏‏كند، و در سوى‏‏ درست و در تقويت پيشبرد اين نبرد، قلم زد!

بر اين پايه است كه همان طور كه اشاره شد، مى‏‏توان چشم بستن غيرقابل توجيه بزرگمهر را از ارزيابى‏‏ حتى‏‏ «يك گام به جلو» در مقاله پيش گفته نامه مردم، كمكى‏‏ براى‏‏ پيشبرد روند وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ ارزيابى‏‏ نكرد و اين كوتاهى‏‏ را كمبودى‏‏ جدى‏‏ در ابراز نظر دانست. اين كمبود مى‏‏تواند راه رشد انديشه و در نتيجه تداوم عملكرد را در مبارزه براى‏‏ وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ سخت و يا حتى‏‏ براى‏‏ دورانى‏‏ مسدود سازد. همچنين مى‏‏تواند چنين شيوه‏اى‏‏ حتى‏‏ مدافعان واقعى‏‏ وحدت نظرى‏‏ را از روند جارى‏‏ جدا و از جريان پرشور تاريخ عقب نگه دارد.

«ارتقاى‏‏ كيفى‏‏ و كمى‏‏ مبارزه كنونى‏‏»

يك هسته شايان توجه در بيان «يك گام به جلو و دو سه گام به پس!» نزد بزرگمهر وجود دارد، اگر چه در ارتباط مستقيم با نوشتار او نيست. اين كه سير پرتضاد روند ايجاد شدن وحدت نظرى‏‏ در حزب توده ايران هنوز بايد مسافتى‏‏ را هم از نظر زمانى‏‏ و هم انديشه‏اى‏‏ طى‏‏ كند، مى‏‏توان در دو نمونه زير مشاهده كرد. گزارش “سمينار احزاب سياسى‏‏ ايران …” و نتيجه‏گيرى‏‏ در باره وظايف روز در اعلاميه كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران به مناسبت شصت و نهمين سالگرد پايه‏گذارى‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران (نامه مردم شماره ٨٥٢).

گزارش سمينار، گزارشى‏‏ سياسى‏‏ نيست. نقل توصيفى‏‏ واقعه است. برشمردن ظاهرامر، ناميدن دعوت كننده و سازمان‏هاى‏‏ شركت كننده، محل و تاريخ جلسه، خبر طرح نظر هر سازمان توسط نماينده آن در جلسه و تكرار برخى‏‏ از نام‏هاى‏‏ نمايندگان. توضيحات در باره سياست حزب در سطح رئوس مطالب كه براى‏‏ خوانندگان نامه مردم شناخته شده است، تغييرى‏‏ در اين برداشت نمى‏‏دهد كه گزارش در سطح «واقعيت‏امر» حادثه برگزارى‏‏ سمينار “جنبش مردمى‏‏ كشورمان از نگاه احزاب و سازمان‏هاى‏‏ سياسى‏‏” باقى‏‏ مانده است. موضعى‏‏ «نظاره‏گر ظاهربين»، آن طور كه ماركس اين شيوه را مى‏‏نامد. كفلر در كتاب پيش گفته، در بخش پنجم با عنوان “ساختار ديالكتيكى‏‏ قوه ادراكه، قوه ادراكه چگونه عمل مى‏‏كند؟” به توضيح تضاد ميان “واقعيت‏امر” و “حقيقت”، ميان شكل و محتوا- مضمون مى‏‏پردازد و نشان مى‏‏دهد كه شيوه توصيفى‏‏ ظاهرامر، امكان شناخت مضمون را ارايه نداده، امكان شناخت واقعيت و درك حقيقت را ايجاد نمى‏‏سازد. طبرى‏‏ نيز مى‏‏گويد: ظاهر و مضمون پديده يكى‏‏ نيستند!

خواننده گزارش نامه مردم، از “حقيقت” آنچه كه در سمينار گذشته است با خبر نمى‏‏گردد و از آن به برداشتى‏‏ تجهيز كننده براى‏‏ مبارزه روزانه خود دست نمى‏‏يابد. زيرا اين گزارش فاقد روشنگرى‏‏، افشاگرى‏‏ و يا موضعى‏‏ انتقادى‏‏ است. به عبارت ديگر، گزارش فاقد مضمونى‏‏ خلاق و مبارزه‏جويانه است، به خصلت “انتقادى‏‏” انديشه ماركس- انگلس و لنين (نگاه شود به مقاله شماره ٨٩/٢٨ بندهایى‏‏‏‏‏ که گسستن آن‏ها، قلب را مى‏‏‏‏‏درد! آموزش اندیشه مارکس، انگلس و لنین، وظیفه‏اى‏‏‏‏‏ عاجل در برابر حزب توده ایران http://www.tudeh-iha.com/?p=1333&lang=fa) پايبند نيست.

تنها برداشت از اين گزارش مى‏‏تواند آن باشد كه هر نماينده‏اى‏‏ مواضع خود را اعلام داشته است، كه مى‏‏توان با محتواى‏‏ آن از طريق مراجعه به اسناد آن سازمان در نشرياتشان، آشنا شد، بدون آن كه بتوان از “مواضع انتقادى‏‏”، از روند پرتضاد نزديكى‏‏، از مضمون ديالكتيكى‏‏ “نفى‏‏ در نفى‏‏” اين يا آن نظر در جريان سيمنار از طريق اين گزارش با خبر شد. بسيار خوب، شايد گفته شود كه وظيفه گزارش انتقال اين مضمون نبوده است، پس وظيفه آن چه بوده است؟انگلس با نگاه انتقادى‏‏‏ در ارتباط با “سوسياليست‏هاى‏‏ واقعى‏‏” به چنين شيوه‏اى‏ اشاره دارد و آن را «موضع مداحى‏‏» مى‏‏نامد. نقل سخن انگلس از بخش هفتم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” مى‏تواند آموزنده باشد: «تنها، به اين امر اكتفا مى‏‏كنند كه يا توصيفات فلسفى‏‏ ارايه كنند و يا برخى‏‏ از وقايع ناگوار و ريشه‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ آن را به طور خسته كننده‏اى‏‏ به دنبال يكديگر رديف كنند». نمونه ديگر، نتيجه‏گيرى‏‏ در اعلاميه كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران در سال ٦٩ پايه‏گذارى‏‏ حزب است، در روزهايى‏‏ كه در آن، انقلابى‏‏ترين شرايط پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ در كشور حكمفرماست؛ تضاده عمده در جامعه تشديد و تعميق يافته است؛ مساله‏هاى‏‏ بسيارى‏‏، ازجمله مسا‏له‏ سازماندهى‏‏ مبارزه طبقه كارگر براى‏‏ تعميق كيفى‏‏ جنبش مردمى‏‏ و ملى‏‏ در برابر حزب توده ايران قرار دارد؛ مساله خطر تجاوز نظامى‏‏، مبارزه براى‏‏ صلح و دفاع ملى‏‏، براى‏‏ دفاع از سلامت و آزادى‏‏ رهبران مردمى‏‏ جنبش و …، مسا‏له‏هاى‏‏ حاد و مبرم روز را تشكيل مى‏‏دهند؛ در چنين دوران‏هايى‏ كه در آن بوى‏‏ «انباشت بيست سال، در يك روز» (ماركس) به مشام مى‏‏رسد! در چنين دوران‏هايى‏، نياز به موضع‏گيرى‏‏ قاطع‏تر، صراحت بيان بيش‏تر، موضع‏گيرى‏‏ روشنگرانه و انقلابى‏‏ هست كه با بيان “دو سطرى‏‏” عام‏ترين فرمولبندى‏‏ها، قابل دسترسى‏‏ نيست! اعلاميه حزب در چنين شرايطى‏‏ بايد دستيابى‏‏ به “مغز و قلب‏ها” را هدف قرار دهد، بايد شورانگيز و شكوهمند، در عين حال، روشنگر، مستدل، راهگشا و مبارزه‏جويانه فرمولبندى‏‏ شود!

يادواره پايه‏گذارى‏ حزب توده ايران سلاح نبرد طبقه كارگر است كه نمى‏تواند همانند «قاب … خشكيده چون نعش بر ديوار» آويخته شود. طبرى‏ مى‏طلبد كه آن را «هر روز در كيف مدرسه كودكان، در لابلاى‏ اوراق سپيد دفترهاشان [نهيم و آن را] هر پگاه بر چهره [زنيم]، چون آب و چون گرده نان، بر سفره طعام خويش [نهيم] هر روز». اين روزها به قول ماركس «بندهايى‏ [هستند] كه گسستن آن‏ها، قلب را مى‏درد!» اين روزها سلاح نبرد طبقه كارگر هستند!در اعلاميه مى‏‏خوانيم: «نافرمانى‏‏ همگانى‏‏ و تحريم گسترده همه نهادهاى‏‏ وابسته به استبداد و همچنين ادامه اعتراض‏هاى‏‏ مردمى‏‏، گسترش و تحكيم وحدت در صفوف نيروهاى‏‏ اجتماعى‏‏ مدافع جنبش و در ميان نيروهاى‏‏ سياسى‏‏ ملى‏‏ و مردمى‏‏ ازجمله راه‏هاى‏‏ ادامه موثر و ارتقاى‏‏ كيفى‏‏ و كمى‏‏ مبارزه كنونى‏‏ است.

شايد گفته شود، هدف اعلاميه كميته مركزى‏‏ كار تبليغى‏‏ و ترويجى‏‏ در زمينه وظايف روز نبوده است! پس وظيفه آن چه بوده است؟

يكى‏‏ از نكاتى‏‏ كه «ارتقاى‏‏ كيفى‏‏ و كمى‏‏ مبارزه كنونى‏‏»، آن را به نكته‏اى‏‏ گره‏اى‏‏ و در عين حال پرتضاد تبديل ساخته است، مساله «دفاع ملى‏‏» از ايران است؛ مساله مبارزه براى‏‏ حفظ صلح و ممانعت كردن از تجاوز نظامى‏‏ به ايران. «دفاع ملى‏‏» كه به درستى‏‏ توسط ميرحسين موسوى‏‏ به عنوان وظيفه همه ايرانى‏‏ها اعلام شده است، و بايد از يك سو در مرزبندى‏‏ با رژيم استبدادى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ حاكم عملى‏‏ گردد، از سوى‏‏ ديگر اما نمى‏‏تواند فاقد مرزى‏‏ روشن با آن بخش از “اپوزيسيون” نباشد، كه خواستار حل مساله “آزادى‏‏” به مفهوم “حقوق بشر آمريكايى‏‏” است.

كدام استدلال مى‏‏تواند طرح مساله «دفاع ملى‏‏»، دفاع از سلامت و آزادى‏‏ رهبران جنبش سبز و يا نشان دادن وظيفه اپوزيسيون “مدافع حقوق بشر آمريكايى‏‏” در موضع‏گيرى‏‏ عليه تجاوز نظامى‏‏ امپرياليسم و اسرائيل به ايران را در اعلاميه به مناسبت شصت و نهمين سالگرد پايه‏گذارى‏‏ حزب توده ايران نادرست ارزيابى‏‏ كند؟ با چه استدلالى‏‏ نبايد در اين اعلاميه از اين “اپوزيسيون” كه رسانه‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از قبيل بى‏‏بى‏‏سى‏‏ و صداى‏‏ آمريكا را در اختيار دارد، طلب نكرد، براى‏‏ ممانعت كردن از تبديل شدن ايران به عراق و افغانستان، از ايالات متحده آمريكا و متحد منطقه‏‏اى‏‏ آن، خواستار برداشتن انگشت مسئولان اين كشورها از روى‏‏ ماشه پرتاب موشك براى‏‏ بمباران مراكز تعيين شده در ايران شوند، آن طور كه فيدل كاسترو، رهبر انقلاب كوبا نيز در اولين روز حضورش در مجلس اين كشور پس از قريب به چهار سال بيمارى‏‏ انجام داد؟

با هشيارى‏، ظرافت و رفيقانه، نبرد درون حزبى‏ براى‏ وحدت انديشه و سازمان حزبى‏ را به پيش بريم!




تاريخ و ديالكتيك آغاز ٧

تاريخ و ديالكتيك آغاز ٧

برخى‏‏‏ نكات در زبان هگل

هگل در كوشش براى‏‏‏ توصيف و توضيح نظريات خود شيوه بيانى‏‏‏ را ايجاد كرد كه نه تنها از وضع معمول زبان به‏دور بود، بلكه در مواردى‏‏‏ حتى‏‏‏ برعكس آن بود. اما بيان هگل ناشى‏‏‏ از ويژگى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ مخصوص او نبود، بلكه به‏كمك اين بيان، انعكاس ساختار ديالكتيكى‏‏‏ واقعيت بطور دقيقى‏‏‏ ارائه مى‏‏‏شود؛ از اين رو بايد آن را چيزى‏‏‏ بيش‏تر از تنها شكل بيان ويژه‏اى‏‏‏ دانست: اين بيان داراى‏‏‏ خصلت شى‏‏‏ءگونه جسم‏دار- برابرايستا است. از اين طريق كه در نوشته حاضر برخى‏‏‏ از مهمترين الفاظ و كلمات فلسفى‏‏‏ هگل توضيح داده مى‏‏‏شود، هم‏زمان آشنايى‏‏‏ با برخى‏‏‏ از شناخت‏هاى‏‏‏ اساسى‏‏‏ اين انديشه فلسفى‏‏‏ نيز ممكن مى‏‏‏گردد.

آنچه كه در جريان بررسى‏‏‏اى‏‏‏ چيزى‏‏‏ است كه در ابتداء توجه قوه ادراكه را بخود جلب مى‏‏‏كند، اين گرايش انديشه است كه به منظور توليد تصورى‏‏‏ در مورد پديده‏هاى‏‏‏ منفرد، هر كدام از آن را از ارتباط با بقيه پديده‏ها، بطور انتزاعى‏‏‏، بيرون بكشد و متجزا كند. از اين رو هگل مورد خاص و منفرد را به‏نام نمى‏‏‏نامد، بلكه آن را «انتزاع» مى‏‏‏نامد. و گذشته از اين، ازآنجا كه اين «انتزاع» در كنار بسيارى‏‏‏ ديگر از پديده‏هاى‏‏‏ منفردى‏‏‏ كه در انديشه ما وجود دارند، قرار مى‏‏‏گيرد، از نظر زمانى‏‏‏ ومكانى‏‏‏ محدود است، و در اين محدوديت خود در يك نسبت معينى‏‏‏ با پديده‏اى‏‏‏ ديگر قرار دارد، آن را «نسبى‏‏‏» نيز مى‏‏‏نامد. انتزاع و نسبى‏‏‏ بودن براى‏‏‏ هگل داراى‏‏‏ معانى‏‏‏ بكلى‏‏‏ مشابهى‏‏‏ است (م).

اما معناى‏‏‏ واقعى‏‏‏ نسبى‏‏‏ بودن را انسان زمانى‏‏‏ درك مى‏‏‏كند كه اين مفهوم را در ارتباط با متضادش ، يعنى‏‏‏ در ارتباط با “مطلق بودن”، قرار مى‏‏‏دهد و ازاين طريق قادر به درك آن مى‏‏‏شود. اين مطلق بودن يعنى‏‏‏ چه؟ مضمون مطلق بودن زمانى‏‏‏ برجسته مى‏‏‏شود كه از تن آن لباس متافيزيكى‏‏‏ دور انداخته مى‏‏‏شود. لباسى‏‏‏ كه هگل در همه آن مواردى‏‏‏ به تن مطلق بودن مى‏‏‏كند، يعنى‏‏‏ در مواردى‏‏‏ كه او مطلق را علت اصلى‏‏‏ و اوليه هستى‏‏‏ كه برپايه “عقلانيت” قرار دارد، اعلام مى‏‏‏دارد. هگل با اين لباس متافيزيكى‏‏‏، به تصور خود، هسته عقلايى‏‏‏ درونى‏‏‏ مطلق را برجسته مى‏‏‏سازد. از ديدگاه نظريه شناخت، تحت عنوان اين مطلق بودن هيچ چيز ديگر نبايد درك و فهميده شود، جزآنكه چيزى‏‏‏ است بكلى‏‏‏ متضاد با خاص منفرد و متجزا و انتزاعى‏‏‏ و نسبى‏‏‏، يعنى‏‏‏ بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ كليه منفردها و نهايتاً يعنى‏‏‏ همان كليت. (م)

نقش پراتيك در روند شناخت

هم‏زمان هگل تعريف بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ كليت را چنين تكميل مى‏‏‏كند كه اين بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ چيزها هيچ گاه نمى‏‏‏تواند در سكون آن‏ها درك شود، بلكه تنها در جريان حركت و تغيير آن‏ها قابل درك است. زير اين كليت تنها در جريان پويائى‏‏‏- تغيير اجزاء، ايجاد و برپا مى‏‏‏شود. درست به ‏كمك اين تعريف، مفهوم كليت نزد هگل با قاطعيت از شيوه تصور معمولى‏‏‏ از كليت [مثلاً تن انسان كه از اجزاء و اندام ها تشكيل شده است]، فاصله مى‏‏‏گيرد. اما ازآنجا كه هگل فاقد شناخت از اوضاع و احوالى‏‏‏ است كه بطور واقعى‏‏‏ برقرار است كه با توجه به آن‏ها، كليت بطور مشخص قابل درك مى‏‏‏شود  – از آنجا كه هگل نقش پراتيك را نمى‏‏‏شناخته است[!] – ، مى‏‏‏آموزد كه به مطلق بودن تنها از طريق حدس و گمان مى‏‏‏ توان دست يافت، يعنى‏‏‏ كليت تنها به‏مثابه “ايده” قابل شناخت است. بى‏‏‏توجه از اين بيان متافيزيكى‏‏‏، اين اشتباه مى‏‏‏بوده است، تصور شود كه مطلق تنها در دماغ ما وجود دارد. اين درست است كه هگل مى‏‏‏گويد، مطلق بودن تنها از طريق و برپايه «حدس و گمان» [نگر- ورزانه] spekulativ از پديده‏هاى‏‏‏ منفرد و خاص قابل درك كردن است، و بهمين علت نيز چنين شناختى‏‏‏ را در ارتباط قرار مى‏‏‏دهد با «ايده مطلق»؛ اما او چنين نظرى‏‏‏ ندارد كه مطلق بودن از طريق حدس و گمان خلق مى‏‏‏شود. مطلق بودن نزد هگل برعكس به معناى‏‏‏ كل بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ خود واقعيت است (م). از اين رو نيز او مطلق را با مشخص يكى‏‏‏ مى‏‏‏داند. همانطور كه نسبى‏‏‏ بودن و انتزاعى‏‏‏ در يك‏سو يك معنا دارد، همانطور هم مطلق بودن و مشخص بودن در سوى‏‏‏ ديگر داراى‏‏‏ معناى‏‏‏ مشابه هستند. اما مگر اين خود هگل نبود كه گفته بود، مطلقيت تنها از راه حدس و گمان دست يافتنى‏‏‏ است؟ او با چه وسيله‏اى‏‏‏، بدون آنكه در تضاد با نظر خودش قرار بگيرد، دليل و سند مشخص بودنِ مطلقيت را به دست مى‏‏‏آورد، از كجا به دست مى‏‏‏آورد؟ اين دليل براى‏‏‏ هگل از اين واقعيت به دست مى‏‏‏آيد كه نكته و لحظه منفرد و خاص به هيچ صورت ديگرى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند وجود داشته باشد، به‏جز در ارتباط عمومى‏‏‏ كليت، و اضافه برآن، اين لحظه اصلاً عملكرد، معنا و هستى‏‏‏ خود را از اين طريق به‏دست مى‏‏‏آورد، اصلاً ازاين طريق مشخص مى‏‏‏شود كه وارد روند شدن كليت مى‏‏‏شود و به بخشى‏‏‏ از آن تبديل مى‏‏‏شود.

ازاين طريق هگل لباس مقدس را دوباره از تن لحظه منفرد و خاص در مى‏‏‏آورد كه در جريان انديشه غيرانتقادى‏‏‏ و عاميانه و روزانه، حتى‏‏‏ اگر در علوم هم حكمفرما باشد، بر تن آن‏ها پوشانده شده است. اين درحالى‏‏‏ است كه خود مى‏‏‏داند كه لحظه منفرد و متجزا درواقع هيچ است، بدون رابطه آن با پديده‏هاى‏‏‏ ديگر منفرد در كليت مشخص كه همان مطلقيت هستى‏‏‏ است. خود گول زنى‏‏‏ انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ را هگل در برابر «عقلانيت [منطق]» ديالكتيكى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد؛ بررسى‏‏‏ منفردانه و متجزاى‏‏‏ لحظه را او از اين رو «مطابق با عقل» [عقل‏گرا] verstandsmaessig مى‏‏‏نامد، درحالى‏‏‏كه انديشيدن در چهارچوب كليت را در برابر آن «عقلايى‏‏‏» vernuenftig اعلام مى‏‏‏كند.

اين از دستاوردهاى‏‏‏ ابدى‏‏‏ هگل است كه اثبات نمود كه مى‏‏‏تواند چيزى‏‏‏ طبق برداشت عقل روزمره «شناخته شده باشد»، بدون آنكه مضمون آن درك شده باشد، و آنطور كه هگل مى‏‏‏گويد ذات آن «درك» شده باشد و بر آن معرفت حاصل آمده باشد. نوع روندى‏‏‏ كه در آن چيز شناخته شده، در جريان شدن آن درك مى‏‏‏شود و در چهارچوب كليتى‏‏‏ كه به آن تعلق دارد به سطح معرفت ارتقاء مى‏‏‏يابد را هگل «ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏»Vermittelung  [روند ميانجى‏‏‏گرانه vermittelnd] مى‏‏‏نامد. درست در مفهوم ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏- پل‏زدن- رساندن- منتقل و عنايت كردن  مى‏‏‏توان برداشت هگل را به نمايش گذاشت كه چگونه تئورى‏‏‏ شناخت او مى‏‏‏خواهد هم‏زمان علم هستى‏‏‏ و اسلوب شناخت هستى‏‏‏ (م) باشد و هست. ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏ نزد هگل درست هم به معناى‏‏‏ درك ديالكتيكى‏‏‏ لحظات در روند واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏ آن‏ها است و هم بيان تئوريك چگونگى‏‏‏ جستجوى‏‏‏ اين ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏ است به منظور دستيابى‏‏‏ به معرفت و شناخت از روند واقعى‏‏‏ در جريان.

با بيان دقيق‏تر، مفهوم ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏ و درك ديالكتيكى‏‏‏ به معناى‏‏‏ راندن، پل زدن و هدايت كردن لحظات است به سوى‏‏‏ متضاد آن‏ها در كليت و ارتقاى‏‏‏ آن‏ها بسوى‏‏‏ ايجاد كمال كليت، روندى‏‏‏ كه در جريان آن، لحظات، محتوا و مضمون كامل و همه‏جانبه خود را نشان مى‏‏‏دهند و آن را قابل شناخت مى‏‏‏سازند، محتوا و مضمونى‏‏‏ كه در نگرش متافيزيكى‏‏‏- منفرد و متجزا كننده، مخفى‏‏‏ باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند. (XXXXI)

در جمله معروف در پيشگفتار “فنومنولوژى‏‏‏ روح” (پديدارشناختى‏‏‏ روح) هگل نظر خود را چنين بيان مى‏‏‏كند: «آنچه معروف وشناخته شده است، به خاطر آن كه شناخته شده است، هنوز به معناى‏‏‏ آن نيست كه درك هم شده است. اين ساده‏ترين شكل خود گول‏زدن و يا گول‏زدن ديگران است، وقتى‏‏‏ چيزى‏‏‏ را كه شناخته شده است، به عنوان درك شده تصور شود، و از پذيرفتن چنين تصورى‏‏‏ خوشنودى‏‏‏ هم حاصل آيد: با همه پرحرفى‏‏‏ها، چنين شناختى‏‏‏، بدون آنكه خود بفهمد چه بر سرش آمده، حركت و پيشرفتى‏‏‏ نخواهد داشت. سوبژكت، ابژكت وغيره، خدا، طبيعت، عقل، معنويت [و …] بدون هر حرف و موضع انتقادى‏‏‏  به عنوان مسائل شناخته شده زمينه معتبرى‏‏‏ مى‏‏‏شوند و نقاط محكمى‏‏‏ را زير پا تشكيل مى‏‏‏دهند، هم براى‏‏‏ شروع و هم براى‏‏‏ بازگشت [انديشه و استدلال]. حركت انديشه، بين اين نقاط شناخته شده كه ثابت و بي‏حركت باقى‏‏‏ مى‏‏‏مانند، جريان دارد و در رفت و آمد است، و لذا در سطح باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند» (20).

بدين‏ترتيب، معنى‏‏‏ نادرست و بى‏‏‏محتوائى‏‏‏ هم براى‏‏‏ ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏ و درك وجود دارد: اين معنا چنين است كه انديشه، ازآنجا كه بين “نقاط ثابت” در رفت وآمد است، اين نقاط را تنها به ظاهر درك مى‏‏‏كند، بجاى‏‏‏ آنكه امكان بدهد كه لحظات و مفاهيم بتوانند با متضادهاى‏‏‏ خود در كليت در جوشش- پويايى‏‏‏ و حركت منعكس شوند و از اين طريق اجازه بدهند حركت و جوشش- پويايى‏‏‏ درونى‏‏‏ آن‏ها دنبال شود، يعنى‏‏‏ وضعى‏‏‏ ايجاد شود كه تنها در آن وضع، آن جنبه‏اى‏‏‏ كه براى‏‏‏ انديشه متافيزيكى‏‏‏ شناخته نشده باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند، خود را نشان دهد [جنبه متضاد پديده‏ها و وحدت ديالكتيكى‏‏‏ آن‏ها]. پس، مفهوم درست ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏ و درك  بر اين زمينه ممكن مى‏‏‏گردد كه برپايه شناخت از روند «شـدن» هستى‏‏‏ قرار دارد، يعنى‏‏‏ از درك خصلت روندگونه بودن هستى‏‏‏، متبلور شده و فهميده مى‏‏‏شود. «حقيقت بدين‏ترتيب درواقع همان حركت– پويايى‏‏‏ و تغيير بى‏‏‏واسطه آن چيزى‏‏‏ است كه در ديگرى‏‏‏ محو [نفى‏‏‏] مى‏‏‏شود: كه همان شدن است».

اما اين «محو [نفى‏‏‏] شدن» به‏نوبه خود نمى‏‏‏تواند به مفهوم متافيزيكى‏‏‏ آن درك شود، بلكه تنها مى‏‏‏توان آن را چنين درك كرد كه در حركت، لحظات بى‏‏‏واسطه و بلافصل «به وحدت مى‏‏‏رسند». وحدتى‏‏‏ كه برپايه اسلوب و به شيوه ديالكتيكى‏‏‏ درك مى‏‏‏شود. اين به اين معناست، كه چيز- شى‏‏‏ء جسم‏دار، يعنى‏‏‏ كيفيت، در جريان روند بطور ساده ازبين نمى‏‏‏رود، بلكه «نفى‏‏‏ مى‏‏‏شود». با اين نظر هگل از مرز نظريات پيشينيان خود عبور مى‏‏‏كند. مثلاً، از نظريات سقراط كه طبق آن منفرد، همانطور كه «در جريان بسوى‏‏‏ بالا» در كل محو مى‏‏‏شود، «در راه بسوى‏‏‏ پائين» دوباره ايجاد مى‏‏‏شود. اما نظريه سقراط، كه در آن تنها نامحدود، يعنى‏‏‏ «آنچه كه نيست» Nichtsein، تنها چيزى‏‏‏ است كه واقعاً وجود دارد، وحدت بر روى‏‏‏ كيفيت‏ها سايه مى‏‏‏افكند و آن‏ها را محو مى‏‏‏كند و ازاين طريق درواقع وحدت، تك و تنها و بى‏‏‏ارتباط و غيرقابل درك باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند. برخلاف اين نظر، هگل در [اثر] «لوژيك» خود مى‏‏‏آموزد كه هيچ چيزى‏‏‏ وجود ندارد كه هم بى‏‏‏واسطگى‏‏‏- بلافصلى‏‏‏ لحظه و همچنين ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏- درك از كليت را در خود نـهفته نداشته باشد [هيچ چيز وجود ندارد، كه در عين حال كه خودش است، حلقه واسطه‏اى‏‏‏ نباشد براى‏‏‏ بعدى‏‏‏]. او در موردى‏‏‏ بسيار به جا مى‏‏‏گويد كه انسان هنوز به كليت دست نيافته است، زمانى‏‏‏ كه انسان آن را كليتى‏‏‏ توخالى‏‏‏ مى‏‏‏شناسد.  مفهوم كل هنوز به خود كليت نرسيده است، همانطور كه يك كودك نوزاد هنوز به «واقعيت كامل» يك انسان تبديل نشده است، و يا كلمه «همه حيوانات» به معناى‏‏‏ حيوان شناسى‏‏‏ نيست. كل نبايد اين‏چنان درك شود كه طبق آن گويا «همه گاوها سياه هستند»، چيزى‏‏‏ جز «شب» وجود ندارد. مطلق، چيزى‏‏‏ خالى‏‏‏ از كيفيت نيست (XXXXII)، بلكه برعكس، كليتِ ايجاد شده از اين كيفيت‏ها مى‏‏‏باشد، «نتيجه» روندِ شدنِ آن‏هاست. البته «اين مهم است كه درك از واقعيت تنها در سطح درك ماده بودن آن باقى‏‏‏ نماند (يعنى‏‏‏ در وضع درك نشده، ل ك)، بلكه درك از واقعيت همچنين به‏مثابه (كليت ل ك) سوبژكت نيز درك شده و بيان گردد.» (21). اما اين امر، «نادرست درك كردن عقل و خرد است، زمانى‏‏‏ كه انعكاس لحظه (يعنى‏‏‏ درك و فهميدن واقعيت درسطح درك لحظات منفرد و جدا شده، ل ك) به‏مثابه جنبه و لحظه مثبتى‏‏‏ در مطلق درك نشود و در روند شناختِ واقعيت كنار گذاشته و امرى‏‏‏ غيرعمده تلقى‏‏‏ شود. انعكاس درست [يعنى‏‏‏ شناخت خاصِ متجزا شده، اما در حركت] آن چيزى‏‏‏ است كه دسترسى‏‏‏ و دركِ واقعيت را به نتيجه بررسى‏‏‏ تبديل مى‏‏‏سازد» (22). آن تصور درباره وحدت كه در آن لحظات منفرد و متجزا و خاص محو مى‏‏‏شوند را هگل «ترى‏‏‏‏ويال» trivial [تصور معمولى‏‏‏، پيش‏پا افتاده] مى‏‏‏نامد. متضادِ پرجوش لحظات، همان نيروى‏‏‏ محركه حركت و تغييرِ كليت است؛ درعين‏حال اين جوشش- پوياى‏‏‏ و حركت، بنوبه خود علت تعيين كننده براى‏‏‏ اين امر است كه لحظات بتوانند از درون حركت و جوشش سر بيرون كشند و امكان بدهند كه مضمون و ذات آن‏ها شناخته شود.

ديالكتيك تئورى‏‏‏ شناخت هستى‏‏‏

سيستم هگل اين نكته را اثبات مى‏‏‏كند كه براى‏‏‏ ايده‏آليسم عينى‏‏‏ تئورى‏‏‏ شناختى‏‏‏ وجود ندارد، مگر آنكه هم‏زمان تئورى‏‏‏ شناخت و تئورى‏‏‏ هستى‏‏‏ [بهم‏پيوسته- بهم‏تنيدهِ در حالِ شدن] باشد. از اين رو تئورى‏‏‏ شناخت ايده‏آليسم عينى‏‏‏، عمدتاً ديالكتيك است. از اين رو هم ماركس مى‏‏‏تواند بگويد، كه «پس از هگل، كل متافيزيك، كل فلسفه، در اسلوب خود خلاصه مى‏‏‏شود» (23).

بخش سوم

ماتـريـاليسـم فـويـربـاخ

«جنبـه فعال [ذهن] به جاى‏‏‏ آن كه توسط ماترياليسم، توسط ايده‌آليسم پرورانده شد» ماركس

مى‏‏‏دانيم كه نه تنها نظريات هگل، بلكه همچنين نظريات فويرباخ مورد توجه ماركس و انگلس قرار داشتند واثر تعيين كننده‌اى‏‏‏ در انسجام انديشه ماركسيستى‏‏‏ از خود به‏جا گذاشتند. اثر انديشه و مواضع فويرباخ در رشد نظريات ماركس جوان و انگلس جوان از اهميت بى‏‏‏واسطه برخوردار بود.

زمانى‏‏‏ كه فويرباخ از اين امر باخبر شد كه رساله او تحت عنوان “انديشه‌هايى‏‏‏ درباره مرگ و فناناپذيرى‏‏‏ جاودانى‏‏‏” راه دستيابى‏‏‏ او را به كرسى‏‏‏ استادى‏‏‏ دانشگاه مسدود كرده است، خود را از زندگى‏‏‏ فعال- پرهيجان كنار كشيد و در عزلت دهكده‌اى‏‏‏ به‏دور از ضربان دنياى‏‏‏ انديشه و در تنگناى‏‏‏ مالى‏‏‏ به نگارش آثارش پرداخت.

در سال 1839 رساله بشدت انتقادى‏‏‏ او درباره هگل در “سالنامه روگر” Ruger منتشر شد. رساله عنوان “انتقاد به فلسفه هگل” دارد. فويرباخ [به‏مثابه انديشمندى‏‏‏ ماترياليست] در اين رساله دچار اين اشتباه مى‏‏‏شود كه نظر هگل را درباره وحدت مفهوم و واقعيت [يعنى‏‏‏ درك ذهنى‏‏‏ از واقعيت و انعكاس ذهنى‏‏‏ آن در انديشه و چگونه ناميدن آن]، وحدت معنويت [روح] و هستى‏‏‏ را بشدت و با سروصدا مرود اعلام كند، در حالى‏‏‏ كه ماركس در همان زمان ديگر به ضرورت قراردادن شناخت هگل برپايه ماترياليستى‏‏‏ و توضيح ماترياليستى‏‏‏ شناخت هگل پى‏‏‏برده بود. فويرباخ در اين ارتباط از «مزخرف تمام عيار- مطلق» صحبت مى‏‏‏كند. اما بـهيچ‌وجه اين “مطلق”، اگرچه بر آن لباس متافيزيكى‏‏‏ پوشانده شده است، مرخرف نيست، بلكه اولين كوشش پيگير است، هستى‏‏‏ را از طريق شناخت لحظات تشكيل دهنده آن كه در ظاهر به نفى‏‏‏ آن مى‏‏‏پردازند، به‏عبارت ديگر به‌مثابه يك كليت ديالكتيكى‏‏‏، درك كند.

با ديد كلى‏‏‏ بايد گفت كه ماترياليسم فويرباخ درست يك آنتى‏‏‏تز براى‏‏‏ ايده‌آليسم هگل است. سنتز [تركيبِ] اين دو تز را ماركس و انگلس با نجات ديالكتيك و قراردادن آن برپايه ماترياليسم، عملى‏‏‏ ساختند. سال‌هايى‏‏‏ كه ماركس و انگلس تحت تاثير مستقيم نظريات فويرباخ هستند، سال‌هاى‏‏‏ بين 1841 تا 1843 است، تاريخ نگارش بهترين آثار فويرباخ نيز در همين سال‌ها است. در سال 1844 ماركس با بيان- گفتمان و نظريات فويرباخ صحبت مى‏‏‏كند: «باوجود اين انسان مذهب را بوجود مى‏‏‏آورد و نه مذهب انسان را» (26).

در سال 1841 اثر فويرباخ تحت عنوان “ذات مسيحيت”،  1843 اثر بعدى‏‏‏ او تحت عنوان “اصول فلسفه آينده” و 1844 اثر ديگر او تحت عنوان “تزهاى‏‏‏ مقدماتى‏‏‏ درباره رفرم فلسفه” منتشر شد.

در رساله “اقتصاد‏ملى‏‏‏ و فلسفه”، منتشر در سال 1844، ماركس از «تاثير موثر … انقلاب تئوريك» فويرباخ صحبت مى‏‏‏كند. در “خانواده مقدس”، منتشر در سال 1845، ماركس با كمى‏‏‏ احتياط به تقدير از فويرباخ مى‏‏‏پردازد و مى‏‏‏نويسد: اگرچه فويرباخ تمام اهميتِ [وحدتِ هويت] انسان را درك نكرد، «اما مقام والاى‏‏‏ انسان را به او عطا كرد و او را در جاى‏‏‏ شايسته‌اش [بجاى‏‏‏ “آت‌واشغال بى‏‏‏ارزش قديمى‏‏‏” (انگلس) كه تعريف هويت او را تشكيل مى‏‏‏دادند] نشاند. و ديرتر انگلس مى‏‏‏نويسد: «انسان بايد اثر آزاد كننده را خود تجربه كرده باشد، تا بتواند تصورى‏‏‏ از وضع ايجاد شده بدست آورد: ما همگى‏‏‏ در يك لحظه طرفدار فويرباخ شده بوديم.» تا آن‌زمان تقريباً كليه جوانان علاقمند به فلسفه بدون شرط و شروط طرفدار هگل بودند. حال و هواى‏‏‏ موضع انتقادى‏‏‏‏اى‏‏‏ كه بسيار زود نزد ماركس و انگلس نسبت به نظريات هگل ايجاد شد را فويرباخ با نظرش درباره ضرورت قرار دادن انسان مشخص زمينى‏‏‏ در مركز انديشه، به‏جاى‏‏‏ تصورات متافيزيكى‏‏‏ هگل، مورد تائيد قرار مى‏‏‏داد.

درك ماركسيستى‏‏‏ از ماترياليسم

همانطور كه اشاره رفت، فويرباخ مى‏‏‏خواهد برداشت زمينى‏‏‏- انسانى‏‏‏ خود را جايگزين برداشت  آسمانى‏‏‏- متافيزيكى‏‏‏ كند. از آنجا كه او تنها انسان را در مركز فلسفه نوين خود قرار مى‏‏‏دهد، موضع خود را «هومانيستى‏‏‏» و يا «آنتروپولوژيك» مى‏‏‏نامد. «روح جهانِ» هگل، واقعيت و مطلق را تشكيل نمى‏‏‏دهد، بلكه انسان زمينى‏‏‏ است كه به‏مثابه موجودى‏‏‏ با روح و تن، جهان خود را برپامى‏‏‏دارد. فويرباخ به اين نتيجه‌گيرى‏‏‏ پراهميت نايل مى‏‏‏شود (م): «هستى‏‏‏ را نمى‏‏‏توان از آگاهى‏‏‏ و برعكس، آگاهى‏‏‏ را هم نمى‏‏‏توان از هستى‏‏‏ جدا ساخت.»

چهار دهه ديرتر، انگلس در رساله خود درباره فويرباخ كه هم‏زمان نظر خود او را نيز مشخص مى‏‏‏سازد، نوشت: «نتيجه‌گيرى‏‏‏ آن شد كه جهان واقعى‏‏‏ آنچنان درك شود كه واقعاً وجود دارد… بدون هرگونه عجايب ايده‌آليستى‏‏‏… ماترياليسم هيچ معناى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ ندارد.»  اين تعريف ماترياليسم، به پايه و اساس درك ماركسيستى‏‏‏ تبديل شد. (م)

با رد كردن متافيزيك هگل، فلسفه فويرباخ، ديالكتيك را هم از دست داد. اقدام خارق‌العاده فويرباخ درباره تعريف آنتروپولوژيكِ خدا البته تحت تاثير ديالكتيك هگل درباره “بيگانگى‏‏‏ از خود” (XXXVIII) قرار داشت، اما فويرباخ اين مفهوم را بسيار محدود درك كرد. فويرباخ درك نكرد، آن‌چيزى‏‏‏ را كه هگل درك كرده بود، و آن اينكه عملكرد و فعاليت انسان، يعنى‏‏‏ همكاري افراد در كار اجتماعى‏‏‏، آن‌چيزى‏‏‏ است كه “بيگانگى‏‏‏ از خود” (XXXXIII)را ايجاد مى‏‏‏كند. (به اين نكته به‏طور مفصل خواهيم پرداخت). درحالى‏‏‏ كه فويرباخ مشغول به آن بود كه ايده‌هاي متافيزيكى‏‏‏ را كه بر مغز انسان حكمفرما هستند، برپايه ماترياليستى‏‏‏ توضيح دهد، از توجه به كل روند غافل ماند، و از اين رو در وضعي قرار نگرفت كه بتواند رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين عملكرد ذهن و روند عينى‏‏‏ را تشخيص دهد كه برپايه آن مى‏‏‏بايستى‏‏‏ ايده‌هاى‏‏‏ مورد انتقاد او و شكل ظاهراً مستقل حاكميت آن‏ها بر انسان را درك كند و آن‏ها را به‌مثابه مضمون واقعي تاريخ حيات بشرى‏‏‏ تشخيص دهد. با اين ناتوانى‏‏‏، توجه به تاريخ اصلاً در ديدگاه او گم شد، نكته‌اى‏‏‏ كه ماركس آن را در تز ششم درباره فويرباخ تشريح مى‏‏‏كند. تنها در مفهوم وسيع جمله «انسامبل مناسبات اجتماعى‏‏‏» است [كه تعريف هويت و شخصيت تاريخى‏‏‏ انسان كه ماركس او را «موجودى‏‏‏ بى‏‏‏واسطه از طبيعت برخاسته» اعلام مى‏‏‏كند]، مفهومى‏‏‏ كه از هر نوع يك‌ سويه ‌نگرى‏‏‏ به ‏دور است و در عين‌حال تغييرات مشخص واقعيت را بيان مى‏‏‏كند، توانست ماركس جوان آن مفهوم و تعريفى‏‏‏ را اراية دهد كه ضامن توضيح دقيق پديده بيگانه‏شدن اجتماعى‏‏‏- ايدئولوژيك انسان است.

ماركس در “تزها” عليه تمايل فويرباخ و كلاً ماترياليسم غيرديالكتيكى‏‏‏، ضرورتاً موضع اتخاذ مى‏‏‏كند كه [فويرباخ- ماترياليسم غيرديالكتيكى‏‏‏] يك‌ سويه ‌نگرانه، انسان را تنها موجودى‏‏‏ منفعل، رنجور و بدون نقشى‏‏‏ از خود مى‏‏‏پندارد كه گويا توسط شرايط حاكم برخود ايجاد شده است. ماركس به ضرورت به‏حساب آوردن جنبه فعال و عملكردى‏‏‏ انسان در حيات اجتماعى‏‏‏ در جهت تغيير شرايط پاى‏‏‏ مى‏‏‏فشرد. براى‏‏‏ ماركس بين فعاليت و انفعال، بين سوبژكت و ابژكت در روند هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ رابطه ديالكتيكى‏‏‏ مداومى‏‏‏ برقرار است. (م) از اين رو ماركس در تز اول مى‏‏‏گويد: «كمبود اصلى‏‏‏ كليه انديشه‌هاى‏‏‏ ماترياليستى‏‏‏ تا دوران كنونى‏‏‏  – ازجمله متعلق به فويرباخ –  در آن است كه … حقيقت … را تنها آن چيزى‏‏‏ مى‏‏‏پندارد كه در جريان نظاره كردنِ ظاهر‌نگرانه درك مى‏‏‏كند». تحت عنوان نظاره كردن [ظاهرامر را ديدن، شيوه نظاره‌گر] اين نكته فهميده مى‏‏‏شود كه گويا آنچه تحقق مى‏‏‏يابد، تحت تاثير “قانون طبيعى‏‏‏” [يعنى‏‏‏ بطور طبيعى‏‏‏] تحقق مى‏‏‏يابد.  – از اين رو ماركس هم از «ماترياليسم علم طبيعى‏‏‏» صحبت مى‏‏‏كند – ، يعني آنطور كه گويا انسان صاحبِ آگاهى‏‏‏، تنها به ظاهر زندگى‏‏‏ و تاريخ هستي خود را برپا مى‏‏‏دارد و درواقع جز يك ابزار منفعل تاريخ نيست و مى‏‏‏تواند فقط آنچه تحقق يافته است را پس از حادث شدن آن، مورد نظاره قرار دهد.

ماركس اين ماترياليسم را «ماترياليسم ظاهرى‏‏‏، ظاهرنگر» مى‏‏‏نامد (تز نهم). ماركس در ادامه به اين نكته اشاره دارد كه بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به جنبه فعال [بودن ذهن] انسان در هستي اجتماعى‏‏‏ موجب شد كه اين جنبه فعال، بجاى‏‏‏ آنكه توسط ماترياليسم، توسط ايده‌آليسم پرورانده شود. ماركس در اينجا در وحله اول بـه هگل مى‏‏‏انديشد، يعنى‏‏‏ به قطب مخالف فويرباخ.

البته هگل رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين جنبه فعال بودن و منفعل بودن ذهن انسان را عليه برداشت يك‌سويه‌نگرانه از فعال بودن [مطلق‌گرانه، زيرا آزادى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ را مطلق مى‏‏‏ساخت] در نظريات كانت  و فيخته نشان داده بود، ولى‏‏‏ برزمينه ايده‌آليستى‏‏‏. كشف و توضيح اين نكات به وظيفه ماترياليسم ديالكتيك تبديل شد، ديالكتيكِ عملكردِ فعالِ انسان و رابطه آن با قوانين [طبيعى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏] برپايه ماترياليستى‏‏‏، يعنى‏‏‏ خالى‏‏‏ از «هرگونه آت و اشغال ايده‌آليستى‏‏‏» (انگلس) را نشان بدهد.

(تاريخ و ديالكتيك، پايان ٧، ادامه در 8 http://www.tudeh-iha.com/?p=1404&lang=fa




تـاريـخ و ديـالـكتيـك، آغاز ٦

تـاريـخ  و  ديـالـكتيـك، آغاز ٦

بخش دوم

زمينه‏‏هاى‏‏‏ منطقِ ديالكتيكِ هگل

«حقيقت … آن رو  است» هگل

در سيستم انديشه هگل توصيف واقعيت بطور كلى‏‏‏ در دو جهت عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود. همانطور كه در انديشه درباره روند “عقلايى‏‏‏- منطقى‏‏‏” جريان واقعيت، هر دو جانب هستى‏‏‏، هم ازخود بيگانه‏شدن Entfremdung, Entaeusserung (XXXVIII)  و هم شناخت از خود تنها دو رو و دو جنبه  مضمون عينى‏‏‏‏اى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند كه واقعيت- حقيقت يك‏پارچه را برپا مى‏‏‏سازد، همانطور هم بايد به نظر هگل هر دو جانب هستى‏‏‏ در فلسفه دنبال و يك‏پارچگى‏‏‏ آن اثبات شود. روند تبديل شدن ايده (روح) به عينيت را هگل در آثار خود تحت عنوان “فلسفه طبيعى‏‏‏” و “فنومنولوژى‏‏‏” [پديدارشناختى‏‏‏] توصيف مى‏‏‏كند. او اين روند را به‏مثابه مراحلى‏‏‏ از حقيقت واحد ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه در مرحله‏اى‏‏‏ به شناخت از خود مى‏‏‏رسد و يا نكته‏اى‏‏‏ كه همان معنا را مى‏‏‏رساند، يعنى‏‏‏ وحدتى‏‏‏ كه همراه است با نفى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ عناصر تشكيل دهنده خود. تا آنجا‏‏ كه اشكالى‏‏‏ كه در فلسفه توصيف مى‏‏‏شوند و نفى‏‏‏ آن‏ها برپايه قوانين حركت و تغيير واقعيت تحقق مى‏‏‏يابد، يعنى‏‏‏ كه براى‏‏‏ تمامى‏‏‏ هستى‏‏‏ صدق مى‏‏‏كند و مى‏‏‏توان آن‏ها را از طريق انتزاع عام‏گرايانه بدست آورد، آنوقت مى‏‏‏توان اعلام داشت كه فلسفه به سيستم “منطق” دست يافته است [به زيرنويس I و پيش‏گفتار نيز مراجعه شود].

بدين‏ترتيب، براى‏‏‏ هگل منطق، بهيچ‏وجه به منطقِ ‏فرمال محدود نمى‏‏‏شود؛ برعكس، منطق صورى‏‏‏ تنها لحظه‏اى‏‏‏ است در زيرمجموعه منطق ديالكتيكى‏‏‏ هگلى‏‏‏. مضمون و ذات هستى‏‏‏ و مضمون و ذات انديشه در منطق هگلى‏‏‏ كاملاً بر يكديگر منطبق هستند. پيامد درك چنين وضعى‏‏‏، كشف “اسلوب” منطقِ‏ ديالكتيكى‏‏‏ است كه اما ماوراى‏‏‏ خصلت خود به‏مثابه يك اسلوب، هم‏زمان منعكس كننده قوانين ديالكتيكى‏‏‏ حركت و تغيير نيز مى‏‏‏باشد (٨). هگل خود اين نكته را چنين توضيح مى‏‏‏دهد: «زيرا اسلوب چيزى‏‏‏ نيست، جز مضمون و ذات ساختار كليت». بدين‏ترتيب، منطق و يا اسلوب هگلى‏‏‏، چيز بيش‏ترى‏‏‏ ارائه مى‏‏‏دهد از تنها اسلوب هدايت كننده‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ شناخت مطمئن واقعيت؛ اين اسلوب همچنان بيان تئورى‏‏‏ چگونگى‏‏‏ بودِ وجود و  شدنِ واقعيت [م] است. اين منطق و اسلوب اما تنها تاآنجا چنين تئورى‏‏‏اى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد، تا آنجا كه عاميت واقعيت را دربر مى‏‏‏گيرد. يعنى‏‏‏ كليتى‏‏‏ را در برمى‏‏‏گيرد كه از آن بايد به بررسى‏‏‏ مسائل مشخص [خاص، لحظات تشكيل دهنده] واقعيت- حقيقت پرداخت (اگرهم اين تئورى‏‏‏، در انطباق با خصلت ديالكتيكى‏‏‏ خود، هم‏زمان نتيجه بررسى‏‏‏ مشخص لحظه خاص را نيز ارائه مى‏‏‏دهد). از اين لحاظ، منطق ديالكتيكى‏‏‏ درواقع هم اسلوب بررسى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد. تنها در چنين مفهوم و معناى‏‏‏ وسيع، منطق هگل، ديالكتيك را تشكيل مى‏‏‏دهد: يعنى‏‏‏ سيستم قوانين حركت و تغيير واقعيت و هم‏زمان قوانين حركت و پويايى‏‏‏ انديشه‏اى‏‏‏ كه واقعيت را منعكس مى‏‏‏سازد. اينكه هگل در وضعى‏‏‏ قرار داشت كه مى‏‏‏توانست منطق ديالكتيكى‏‏‏ نوين خود را ايجاد سازد، منطقى‏‏‏ كه طبق آن اسلوب و واقعيت و همچنين شكل و محتوا، امرى‏‏‏ يك‏پارچه را تشكيل مى‏‏‏دهند، ناشى‏‏‏ از آن بود كه اين امر بدون هرنوع اجبارى‏‏‏ با تكيه به فكر اصلى‏‏‏ هگل درباره وحدت ريشه عـلّـى‏‏‏ واقعيت و اسلوب شناخت آن، يعنى‏‏‏ وحدت بين هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ قابل توضيح است.

توصيف بر هر دو پايه

با شناخت هماهنگى‏‏‏ فوق، در آينده ديگر طبعا هيچ توصيفى‏‏‏ درباره كاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ مجاز نخواهد بود كه تنها از “يا” برپايه عملكرد انديشه و “يا” برپايه ساختار هستى‏‏‏ قرار داده شود، بلكه بايد توصيف، هميشه هر دو جانب آن‏ها را پايه و اساس ارزيابى‏‏‏ خود قرار دهد. با دست يافتن به اين شناخت، فلسفه مى‏‏‏تواند با خيالى‏‏‏ راحت مسئله ابتدائى‏‏‏ تئورى‏‏‏ شناخت را حل شده تلقى‏‏‏ كند، مسئلهاى‏‏‏ كه درباره وحدت تضاد بين هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ برقرار بود [و اكنون با درك وحدت آن دو، به راه‏حل ديالكتيكى‏‏‏ خود دست يافته است]، و مى‏‏‏تواند به بررسى‏‏‏ بى‏‏‏واسطه، يعنى‏‏‏ بررسى‏‏‏ خالى‏‏‏ از بار تضاد بين منطق و واقعيت، به بررسى‏‏‏ قوانين حركت و تغيير واقعيت بپردازد. باوجود اين، به‏خاطر آوردن مداوم فكر اصلى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ هميشه ضرورى‏‏‏ است. زيرا تاآنجا كه در آن شناخت از وحدت ديالكتيكى‏‏‏ متضادها، در جريان درك روند حركت و تغيير آن‏ها به‏دست مى‏‏‏آيد و درك مى‏‏‏شود، به همان صورت نيز چنين شناختى‏‏‏ به محك و ميزان تنظيم كننده هر بررسى‏‏‏ بعدى‏‏‏ تبديل مى‏‏‏گردد، بررسى‏‏‏اى‏‏‏ كه به مفهوم ديالكتيكى‏‏‏، چيزى‏‏‏ ديگر را نمى‏‏‏تواند به موضوع كار خود تبديل سازد، جز تعيين و بررسى‏‏‏ وحدت متضادها در روند تاثير آن‏ها.

نقطه آغاز براى‏‏‏ درك ديالكتيكى‏‏‏ از واقعيت را دركجا بايد جستجو كرد؟

اما توصيف منطق ديالكتيكى‏‏‏ خود نيز با مشكلات جديدى‏‏‏ همراه است. پرسشى‏‏‏ كه در ابتداء مطرح مى‏‏‏شود و هگل آن را نيز مطرح مى‏‏‏سازد، اين پرسش است كه آغاز در كجاست. مثلاً مى‏‏‏تواند پرسيد كه بايد با خاص و يا با كل، بررسى‏‏‏ آغاز شود؟ اين پرسش، همانطور كه ما بزودى‏‏‏ خواهيم ديد، از ديدگاه اسلوبى‏‏‏ مهم‏ترين پرسش نيز است كه منطق ديالكتيكى‏‏‏ مى‏‏‏بايد پاسخ آن را ارائه كند. نتيجه‏اى‏‏‏ كه هگل بدان نايل مى‏‏‏شود، اين شناخت است كه نه با اين و نه با آن مى‏‏‏توان بررسى‏‏‏ را شروع كرد، بلكه تنها تناسب معينى‏‏‏ از آن دو، نقطه آغاز را تشكيل مى‏‏‏دهد. اما ازآنجا كه پيش‏شرط تعيين چنين نقطه آغازى‏‏‏، شناخت قبلى‏‏‏ تناسب بين خاص و كل است، آنوقت مى‏‏‏بايستى‏‏‏ بررسى‏‏‏، با نتيجه به دست آمده از بررسى‏‏‏، آغاز گردد، به‏عبارت ديگر، آنوقت اين شناخت كه فلسفه آغازى‏‏‏ ندارد، به آغاز واقعى‏‏‏ فلسفه تبديل مى‏‏‏شود.

هرآغازى‏‏‏ موقتى‏‏‏ است

باوجود اين بايد هر انديشه فلسفى‏‏‏ در جايى‏‏‏ سرآغاز خود را بيابد. آنجا كه چنين امرى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ است، هر آغازى‏‏‏ موقتى‏‏‏ است، زيرا در غيراين‏صورت، هر آغازى‏‏‏ در خطر تبديل شدن به آغازى‏‏‏ يك سويه‏نگرانه [مطلقيت يافته] تبديل مى‏‏‏شود. تا چه اندازه اين خطرها بزرگ و پراهميت هستند، عملكرد تئورى‏‏‏ شناخت غيرديالكتيكى‏‏‏ به‏اثبات مى‏‏‏رساند، خطر ناشى‏‏‏ از اشتباهى‏‏‏ كه در ابتداء در دو جهت آشكار شد. هگل موضع خود را در برابر اين برداشت ايجاد كرد و به توصيف آن پرداخت.

مشخصه يك جهت نادرست در بررسى‏‏‏ برپايه تئورى‏‏‏ شناخت غيرديالكتيكى‏‏‏، اين نكته است كه اين برداشت از محتوا، نتيجه‏گيرى‏‏‏ مى‏‏‏كند: «پرنسيب محتوايى‏‏‏ است كه به نحوى‏‏‏ از انحاء تعيين شده است – مثلاً به بررسى‏‏‏ آب، اين يكى‏‏‏، دانه، ايده ( كه در اينجا به‏مثابه ماده مورد نظر است، مثلاً نزد افلاطون. ل ك)، ماده [ماده جسم‏دار، ماده روحى‏‏‏- روانى‏‏‏ با قابليت آگاهى‏‏‏]، موناده Monade [واحد غيرقابل تجزيه] (XXXIX)، وغيره» پرداخته مى‏‏‏شود. اشتباه ديگر آغاز بررسى‏‏‏ از «خود ذهنيت» است، يعنى‏‏‏ همان من- فلسفه [مورد نظر دكارت] (9). هگل چنين مى‏‏‏گويد: نياز براى‏‏‏ آنكه من به بررسى‏‏‏ آغاز كنم، از اين تصور درك نشده (“انعكاس” نيافته) نتيجه مى‏‏‏شود كه «يك حقيقت اولى‏‏‏» را بايد يافت كه همه حقايق بعدى‏‏‏ از آن نتيجه مى‏‏‏شوند؛ همينطور بايد اين حقيقت اولى‏‏‏ چيزى‏‏‏ «بى‏‏‏واسطه قطعى‏‏‏» [كه ترديدى‏‏‏ در صحت آن وجود ندارد] باشد. “من”، از اين رو به‏مثابه يك چنين حقيقت بى‏‏‏واسطه قطعى‏‏‏ به نظر مى‏‏‏رسد، زير از اين ظاهر برخوردار است كه گويا خالى‏‏‏ از هر نوع جنبه «اتفاقى‏‏‏» بودن هست. چنين برداشتى‏‏‏ برپايه دو نكته قرار دارد: اولاً، “من”، از «اطمينان ساده درباره قطعيت وجودى‏‏‏ خود برخوردار است». هگل مى‏‏‏خواهد با اين حرف اين نكته را بيان كرده باشد، كه آگاهى‏‏‏، از اين طريق كه خود را تجربه مى‏‏‏كند، مطمئن است كه وجود دارد و به نوع ويژه‏اى‏‏‏ هم وجود دارد. ثانياً، “من”، به نحوى‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏كند كه خود را از محتواى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏اى‏‏‏ كه داراست، متفاوت احساس مى‏‏‏كند، بلى‏‏‏ حتى‏‏‏ به نظر مى‏‏‏رسد كه “من” نقطه مقابل اين محتوا، يعنى‏‏‏ نقطه مقابل واقعيت [محتواى‏‏‏ وجود خود] راتشكيل مى‏‏‏دهد. درحالى‏‏‏ كه محتواى‏‏‏ واقعيت را بايد بطور مفصل و كامل تعريف كرد، و مضمون و ذات آن از ابتداء روشن نيست، «قطعى‏‏‏ و محقق» نيست، بلكه اتفاقى‏‏‏ است، وضع در مورد “من” بكلى‏‏‏ به نحوى‏‏‏ ديگر است: به نظر مى‏‏‏رسد كه گويا از هر نوع اتفاقى‏‏‏ بودن مبرا باشد.

اما در حقيقت منظور هگل آن است كه اين “من” تنها يك «موضع ارادى‏‏‏» را تشكيل مى‏‏‏دهد. و بررسى‏‏‏ دقيق‏تر نشان مى‏‏‏دهد كه واقعاً موضع “من”، تفاوتى‏‏‏ با مواضع ديگر تجربى‏‏‏ ندارد. هگل خود چنين مى‏‏‏گويد، اين “من” فقط يكى‏‏‏ از «وضع‏هاى‏‏‏ تجربه شده آگاهى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد» كه يكسان است با كليه وضع‏هاى‏‏‏ ديگر. اين به اين معناست، كه “من”، هم همانند ابژكت‏هاى‏‏‏ ديگر بررسى‏‏‏ شى‏‏‏ء تجربه‏شده‏اى‏‏‏ [و يا هنوز بايد مورد تجربه قرار بگيرد] را تشكيل مى‏‏‏دهد و هم بخشى‏‏‏ است از محتواى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ من. هگل اثبات درستى‏‏‏ اين ادعا را در آن مى‏‏‏بيند كه اگر  “من- آگاهى‏‏‏”، به‏مثابه “خود را- تجربه- كردن” و همچنين آگاهى‏‏‏، به‏مثابه ابژكت و موضوع بررسى‏‏‏ انديشه در انطباق كامل باشند، آنوقت مى‏‏‏بايستى‏‏‏ همه انسان‏ها نظر كاملاً مشابهى‏‏‏ درباره مضمون و ذات “من” اراية دهند. واقعيت اما چنين است كه برعكس، “منِ تجربه” شده  «اتفاقى‏‏‏ است و نزد يك‏ سوبژكت [فرد- فاعل] به اين صورت و نزد سوبژكت [مضوع- مفعول] ديگر به صورت ديگرى‏‏‏ مى‏‏‏باشد». از اين رو بايد “من” را هم به موضوع و ابژكت بررسى‏‏‏ تبديل نمود و براى‏‏‏ آن تعريفى‏‏‏ مشخص يافت. “من”، از قطعيت بيش‏ترى‏‏‏ برخوردار نيست، از آنچه ابژكت‏هاى‏‏‏ ديگر مورد بررسى‏‏‏ انديشه، برخوردار هستند.

اضافه برآن، اصلاً چيزى‏‏‏ به نام ادعا شده “من” «ناب» و يك‏دست و بدون هر كم و كاستى‏‏‏ وجود نداشته، بلكه تنها برداشت و موضعى‏‏‏ است كه در تصور و در انتزاعى‏‏‏ كه فاقد محتوا است، ايجاد مى‏‏‏شود: «اما “من”، درعين‏حال چيزى‏‏‏ كاملاً مشخص است، وحتى‏‏‏ اصلاً مشخص‏ترين چيزها است – يعنى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ ازخود است، به معناى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ بر بى‏‏‏پايانى‏‏‏  تنوع جهان».  “من آگاهى‏‏‏” بى‏‏‏كم و كاست [يعنى‏‏‏ ناب] به‏دنبال «دانستن بى‏‏‏كم و كاست» به‏وجود مى‏‏‏آيد. «دانستنى‏‏‏ كه در آن تفاوت بين برداشت ذهنى‏‏‏ و عينى‏‏‏ محو شده است». اما نائل‏شدن به «شناخت بى‏‏‏كم و كاست»، تنها زمانى‏‏‏ ممكن مى‏‏‏گردد كه «روند درك، از شناخت و درك مشخص از “من” (يعنى‏‏‏ شناخت محتوا و نه داشتن تصورى‏‏‏ مبهم و “توخالى‏‏‏” از “من”. ل ك) آغاز شود و به سوى‏‏‏ دانش بى‏‏‏كم و كاست رشد يابد» كه به معناى‏‏‏ درك اشكال ديالكتيكى‏‏‏ حركت و تغيير واقعيت است. از اين طريق به شناخت مشخص مضمون واحدِ سوبژكت شناسنده و ضد آن [يعنى‏‏‏ ابژكت موضوع شناخت] دست يافته مى‏‏‏شود [كه همان وحدت متفاوت‏هاست]. [هگل: «حقيقت تنها از طريق وحدت مضمون متفاوت كامل مى‏‏‏شود.» هگل، لوژيك، جلد اول، ص ٢٦]

زبان هـگل

[زبان هگل از اين رو پيچيده است كه او براى‏‏‏ لغات، مفاهيم خاصى‏‏‏ را در نظر مى‏‏‏گيرد. لئو كفلر نيز ديرتر در همين بخش به توضيحاتى‏‏‏ در اين زمينه مى‏‏‏پردازد. نگارنده مايل است براى‏‏‏ روشن‏تر شدن مطلب فوق، مثالى‏‏‏ ارائه دهد.

در ابتداء “لپ توپ” جديد براى‏‏‏ صاحب آن كليتى‏‏‏ توخالى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد و او كم‏ و بيش تنها “ظاهرامر” را ديده و با آن آشنا شده است. به همان نسبت كه صاحب لپ توپ گام به گام با بخش‏ها، دگمه‏هاى‏‏‏ سخت‏افزار و چگونگى‏‏‏ عملكرد نرم‏افزار آن آشنا مى‏‏‏شود، شناخت او از لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏ لپ توپ به شناختى‏‏‏ همه‏جانبه و مشخص و “پر” تبديل مى‏‏‏شود. در پايان روند شناخت، او واقعيت لپ‏ توپ جديد را بدون كم‏وكاست مى‏‏‏شناسد و درك مى‏‏‏كند.]

اين كافى‏‏‏ نيست كه با ساختارهاى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏ تصوراتى‏‏‏ درباره خصلت جهان عينى‏‏‏ توليد كنيم، آنطور كه در «انديشه نظاره‏گرانهِ ظاهرنگر هوشمند» شلينگ عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود. از اين رو هگل توجه را به اين نكته جلب مى‏‏‏كند: كه «بدون حركت و تغيير واقعى‏‏‏ دانش ناب، واقعاً هم چنين دانشى‏‏‏ همان انديشه نظاره‏گر ظاهرنگر هوشمند از كار در مى‏‏‏آمد كه از موضع و برداشتى‏‏‏ اراده‏گرانه و يا از طريق تجربى‏‏‏ بدست آمده است (اين به معناى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏ بودن تصورات ايجاد شده برپايه تجربه است. ل ك). با توجه به خصلت اتفاقى‏‏‏ بودن تصورات، اين نكته تعيين كننده است كه فردى‏‏‏ داراى‏‏‏ چنين تصوراتى‏‏‏ هست و ديگرى‏‏‏ اما خير.»

ضرورت دورشدن از “من” [توخالى‏‏‏] درجهت شناخت و درك عينيتِ ابژكت [“من”]، تنها از اين طريق مستدل نمى‏‏‏شود كه از “من” ناب اصلاً راهى‏‏‏ براى‏‏‏ شناخت ابژكت وجود نداشته و نتوان چنين راهى‏‏‏ را يافت  – اشتباه بزرگ دكارت اعتقاد به چنين راهى‏‏‏ بود -، بلكه عمدتاً اين ضرورت ناشى‏‏‏ از اين امر است كه اصلاً “من” ناب نمى‏‏‏تواند وجود داشته باشد. “من” هميشه تنها مى‏‏‏تواند آنقدر درك شده باشد و معنا بدهد، همانقدر كه انديشه محتواى‏‏‏ آن را درك كرده است. به‏عبارت ديگر، شناخت از “من”، از خود، همانقدر ممكن است، همانقدر كه تجربه ذهنى‏‏‏ شناخت از هر چيز و هر ابژكت ديگرى‏‏‏ ممكن است. به‏عبارت ديگر شناخت از “من” بطور مشخص، همان تجربه ذهنى‏‏‏ از پديده‏ها جهان عينى‏‏‏ است. «آن “من” ناب برعكس در موجوديت انتزاعى‏‏‏ خود مضمونى‏‏‏ است كه براى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ معمولى‏‏‏ شناخته شده نيست، مضمونى‏‏‏ كه در آگاهى‏‏‏ پيدا نمى‏‏‏شود». اما آنجا كه وجود “من” ناب پذيرفته مى‏‏‏شود، افتادن در دام «ضرّر ناشى‏‏‏ از خود گول زدن» حاصل مى‏‏‏آيد كه در آن، گويا صحبت از «خودآگاهى‏‏‏ تجربى‏‏‏» مطرح است، درحالى‏‏‏ كه درواقع تنها صحبت از «چيزى‏‏‏ مى‏‏‏شود كه از آگاهى‏‏‏ دور است و به آن منتقل مى‏‏‏شود»، و از خارج به‏سوى‏‏‏ آن در جريان است.  نقطه آغاز از “من” كه ازنظر اسلوبى‏‏‏ برعكس و وارونه و عوضى‏‏‏ انتخاب شده، كار را به آنجا مى‏‏‏كشاند كه راه واقعى‏‏‏ براى‏‏‏ درك واقعيت بر روى‏‏‏ فلسفه بسته مى‏‏‏شود و آنطور كه هگل در جاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ در اثر خود تحت عنوان “لوژيك” [منطق] توضيح مى‏‏‏دهد، دسترسى‏‏‏ به اين شناخت به «حسرت» تبديل مى‏‏‏شود. اين حسرت نابرآوردنى‏‏‏ نتيجه در برابر هم قرار دادن جزمگرايانه هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ است. اين حسرت بى‏‏‏حاصل است، «زيرا “منِ” توخالى‏‏‏ و بى‏‏‏محتوا و بى‏‏‏پايه واساس [كه مضمون آن درك نشده است]، خود را در يك‏سو، و پرمحتوا باقى‏‏‏ماندن [“من” را زمانى‏‏‏كه به‏مثابه ابژكت شناخته شده است،] در سوى‏‏‏ ديگر [حفظ و] تا آخرت تثبيت كرده و وحدت يا نفى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ آن ‏دو را غيرممكن مى‏‏‏سازد» (10). اين «پرمحتوا» بودن كه هگل از آن صحبت مى‏‏‏كند، كليت طبيعت است كه در فلسفه ايده‏آليسم عينى‏‏‏ دوباره با تمام وزن خود به‏مثابه عامل همتا در كنار سوبژكتِ شناسنده، جاى‏‏‏ خود را مى‏‏‏يابد. اما ازاين طريق كه هگل از “من” اين حق را سلب مى‏‏‏كند كه نخواهد و نتواند خود را آغاز انديشه فلسفى‏‏‏ بداند، همين كار را هم در مورد عين انجام مى‏‏‏دهد. اگر ممكن مى‏‏‏بود كه نقطه آغاز انديشه فلسفى‏‏‏ را بطور ساده با “محتوا”، با يك “پرنسيب” متعلق به خودِ واقعيت- حقيقت آغاز كنيم، آنوقت ديگر نيازى‏‏‏ به تئورى‏‏‏ شناخت نبود. در چنين وضعى‏‏‏، اصلاً درباره رابطه بين انديشه و هستى‏‏‏، پرسشى‏‏‏ مطرح نمى‏‏‏شد، بلكه بطور غيرانتقادى‏‏‏ پذيرفته مى‏‏‏شد كه انديشه بطور مستقيم واقعيت عينى‏‏‏ را منعكس مى‏‏‏سازد.

[ه. ه. هولس H. H. Holz  فيلسوف معاصر آلمانى‏‏‏، در اثرش “انعكاس”، تئورى‏‏‏ انعكاس و همه‏جانبه بودن انعكاس واقعيت در ذهن را در برابر برداشت غيرديالكتيكى‏‏‏ انعكاس “مستقيم” و يا انعكاس ظاهر پديده، توضيح مى‏‏‏دهد.]

وحدت هستى‏‏‏ و نفى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏

بدين‏ترتيب و ازآنجا كه نه سوبژكت و نه ابژكت نقطه آغاز انديشه فلسفى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند، امكان ديگرى‏‏‏ باقى‏‏‏ نمى‏‏‏ماند، جز آنكه نكته سومى‏‏‏ براى‏‏‏ تعيين آغاز بررسى‏‏‏ انتخاب شود كه تنها مى‏‏‏تواند وحدت هر دو يا كليت باشد. اين وحدت در سيستم هگل، همانطور كه ديديم، ازاين طريق ايجاد مى‏‏‏شود كه واقعيت با روح مطلق يكى‏‏‏ اعلام مى‏‏‏گردد كه در مرحله اعلاى‏‏‏ رشد خود به شناخت از خود دست مى‏‏‏يابد. بدين‏ترتيب، مى‏‏‏توان كليت هم جنس و يك‏پارچه كليت [يعنى‏‏‏ وحدت] هستى‏‏‏ را به‏مثابه نقطه آغاز ارزيابى‏‏‏ تعيين كرد و پذيرفت. بطور كلى‏‏‏ اين كليت مى‏‏‏تواند در شكل عمومى‏‏‏ وحدت سوبژكت و ابژكتِ شناخت، درك و فهميده شود. اما اين كليت بهيچ‏وجه و به‏خودى‏‏‏ خود و آنطوركه بطور واقعى‏‏‏ وجود دارد، يعنى‏‏‏ همه‏جانبه و با كيفيتى‏‏‏ تحقق‏يافته، براى‏‏‏ انديشه شناخته شده نيست و توسط آن ابتداء به ساكن، درك نشده است. به‏مثابه كليت تحقق‏يافته، مى‏‏‏تواند چنين كليتى‏‏‏ تنها از اين طريق درك شود كه با دنبال كردن راه و جريان روند ايجادشدن آن، و اين بنوبه خود يعنى‏‏‏ از طريق دنبال كردن رشد و تكامل لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏ آن در مراحل ايجادشدن آن‏ها، و ايجادشدن لحظه متضاد آن‏ها و نفى‏‏‏ هر لحظه در جريان روند تكاملى‏‏‏ آن، درك شود (م).

اسلوب درست بررسى‏‏‏

اكنون مى‏‏‏تواند اين نظر بوجود آيد كه گويا خود لحظه- جنبه، يعنى‏‏‏ پديده متجزاى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏، مى‏‏‏تواند آن نقطه‏اى‏‏‏ باشد كه با آن بايد كارِ بررسى‏‏‏ و نهايتاً شناخت كليت آغاز شود. اما چنين نظرى‏‏‏ هم نادرست است. زيرا در هيچ چيز و در هيچ نكته‏اى‏‏‏ انديشه بطور سطحى‏‏‏ واقعيت را درك نمى‏‏‏كند، از زمانى‏‏‏ كه به بررسى‏‏‏ لحظات منفرد و متجزا، و يا آنطور كه هگل بيان مى‏‏‏كند، «در چگونگى‏‏‏ انعكاس آن‏ها در دماغ- قوه ادراكه» مى‏‏‏پردازد. اما براى‏‏‏ آنكه بتوان هر لحظه را خارج از انفراد و مجرد بودن آن درك كرد، يعنى‏‏‏ در بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ مشخص ديالكتيكى‏‏‏ آن، آن را شناخت (م)، به پيش‏شرطى‏‏‏ احتياج است. اين پيش‏شرط مطلع بودن به‏اندازه كافى‏‏‏ از چگونگى‏‏‏ ايجادشدن اين بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ است. از اين امر، اين نتيجه‏گيرى‏‏‏ بدست مى‏‏‏آيد كه بايد با  تعيين كردن رابطه و بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ پديده منفرد با كل، و لحظات با كليت، كار بررسى‏‏‏ و شناخت واقعيت- حقيقت را آغاز كرد، اين به اين معناست كه بايد با بررسى‏‏‏ مضمون و ذات وحدت آغاز كرد، كه البته اين‏بار نبايد با تعيين تنها وحدت سوبژكت و ابژكتِ شناخت، بلكه بايد با بررسى‏‏‏ مفهوم وحدت بطور كلى‏‏‏، كار بررسى‏‏‏ و شناخت را آغاز نمود.

بى‏‏‏آغازى‏‏‏ و يا آغاز گذرا

سختى‏‏‏اى‏‏‏ كه بايد بر آن در اين راه غلبه كرد را هگل خود بطور مشروح توضيح مى‏‏‏دهد. براى‏‏‏ هگل روشن است كه «آنچه كه بايد با آن آغاز شود، نمى‏‏‏تواند نكته مشخص شناخته شده باشد (اين نكته در بيان هگل چنين است: كليت بهم‏پيوسته و بهم‏تنيدهِ ديالكتيكى‏‏‏  dialektisch durchwirktes Ganzes ل ك). زيرا چنين امرى‏‏‏ بايد همراه باشد با درك قبلى‏‏‏ لحظه معين، به اضافه تغييرات خود آن لحظه از پيش (به‏عبارت ديگر شناخت ديالكتيكى‏‏‏ مضمون و ذات آن لحظه از پيش، ل ك)، كه نتيجه آن همان وضع مشخص ساده  – شناخته-  شده لحظه مى‏‏‏بوده است [يعنى‏‏‏ شناخت كليت از طريق دور زدن چگونگى‏‏‏ ايجادشدن بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و تغيير و تكامل لحظات آن]». هگل بدين‏ترتيب در اينجا وضعى‏‏‏ را توضيح مى‏‏‏دهد كه آغاز كردن با كليت قوام‏يافته و جاافتاده erfuellt، يعنى‏‏‏، آغازكردن با «مشخص» درك شده مى‏‏‏بوده، كه مى‏‏‏تواند تنها به اين معنا باشد كه بايد با نتيجه بررسى‏‏‏، كار بررسى‏‏‏ آغاز شود، امرى‏‏‏ كه در تضاد قرار دارد با مفهوم آغاز. بدين‏ترتيب، پيش از روشن بودن مفهوم “مشخص”، بايد مسئله راه رسيدن به آن روشن باشد، يعنى‏‏‏ اسلوب درست بررسى‏‏‏. (م) اما بنوبه خود تنها زمانى‏‏‏ مى‏‏‏توان به اين اسلوب دست يافت، زمانى‏‏‏ كه شناخت درستى‏‏‏ از خصلت، يعنى‏‏‏ از ساختار ديالكتيكى‏‏‏ واقعيت- حقيقت وجود دارد. در اين دايره كه از آن تشكيل شده است كه هيچ چيز را نمى‏‏‏توان به‏مثابه چيزى‏‏‏ تمام شده پذيرفت، كه خود برپايه پيش‏شرط امتحان شده‏اى‏‏‏ قرار داشته باشد، آنوقت در چنين دايره‏اى‏‏‏ با اين سختى‏‏‏ روبرو هستيم كه بتوانيم نقطه آغاز مطمئنى‏‏‏ را بيابيم و تعيين كنيم و اين همان سختى‏‏‏ اسلوب ديالكتيكى‏‏‏ است كه با آن روبرو هستيم. به بيان هگل اين سختى‏‏‏ در اين «شناخت نـهفته است كه آنچه واقعيت- حقيقت مطلق است، بايد نتيجه بررسى‏‏‏ باشد و برعكس، يعنى‏‏‏ نتيجه بايد اولين واقعيت مطلق را پيش‏شرط داشته باشد، اما ازآنجا كه اين واقعيت- حقيقت مطلق اولين نتيجه … است … شناخته شده نيست.» آنچه كه در اين انديشه برجسته مى‏‏‏شود، شناخت بى‏‏‏آغازى‏‏‏ است، شناخت دايره‏گونه بودن فلسفه ديالكتيكى‏‏‏ است، و يا چيزى‏‏‏ كه همان معنا را مى‏‏‏رساند كه هر آغاز انتخاب شده، تنها مى‏‏‏تواند انتخابى‏‏‏ ارادى‏‏‏، لذا موقتى‏‏‏ و گذرا باشد (م)، آنطور كه هگل فرموله مى‏‏‏كند. اگر بخواهيم ابراز نظر مطمئنى‏‏‏ درباره چگونگى‏‏‏ نقطه آغاز مشخص بكنيم، «به اين معناست كه خارج از (علم)» مى‏‏‏تواند ممكن باشد، درباره علم ابراز نظر علمى‏‏‏ بعمل آورد (11).

هر آغاز واقعى‏‏‏ كه انتخاب شود  – و هر علمى‏‏‏ بايد بالاخر از جايى‏‏‏ آغاز كند -، به نظر هگل يك آغاز «توخالى‏‏‏» [بدون مضمون، درك نشده] خواهدبود [كه بايد با شناخت بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ آن در روند تكاملى‏‏‏، قوام‏يافته، مضمون بيابد و از اين طريق درك شود].  هدف فلسفه شناخت، درك كليت است، ازطريق دنبال كردن روند تكاملى‏‏‏ آن. «حقيقت، كليت است، كل اما تنها مضمونى‏‏‏ است كه از طريق رشد و تكامل [لحظات] ايجاد مى‏‏‏شود. بطور عمده… چنين كليتى‏‏‏ نتيجه تكامل لحظات  است». (12)

مفهوم ديالكتيكى‏‏‏ كليت

“كليت” در سيستم ديالكتيكى‏‏‏ اصلاً به چه معناست، و شناخت از راه تكاملى‏‏‏اى‏‏‏ كه در جريان طى‏‏‏ شدن آن اين كليت ايجاد مى‏‏‏شود، يعنى‏‏‏ چه؟ (م) برخلاف مفهوم متافيزيكى‏‏‏  از كليت كه يا از جمع بخش‏ها و يا به‏مثابه يك ارگانيسم و موجود وغيره فهميده مى‏‏‏شود، ديالكتيك، كليت را به عنوان «وحدت هويت و ضدهويت» Identität und Nichtidendität [وحدت جفت‏ متفاوت‏ها- اضداد] درك مى‏‏‏كند؛ و راهى‏‏‏ كه به شناخت اين وحدت منجر مى‏‏‏شود را راهى‏‏‏ مى‏‏‏داند كه از حركت از نقطه‏اى‏‏‏ كه بطور ارادى‏‏‏ و “گذرا” تعيين و انتخاب شده است، به‏سوى‏‏‏ كليت طى‏‏‏ مى‏‏‏شود، به‏كمك به كار‏گرفتن اسلوبى‏‏‏ كه در انطباق است با مضمون خود هستى‏‏‏، يعنى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏ كه همان درك ديالكتيكى‏‏‏ است [ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏، پل زدن، هدايت كردن، قوام‏آوردن و جاانداختن، فهميدن و درك كردن Vermittelung]. كليتى‏‏‏ كه از اين طريق شناخته مى‏‏‏شود را هگل وحدت هويت و ضدهويت، يا «مطلق» مى‏‏‏نامد.

بدين‏ترتيب، مى‏‏‏توان گفت كه درواقع «اولين و ناب‏ترين، يعنى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏‏ترين تعريف» هم براى‏‏‏ بيان خصلت واقعيت و همچنين براى‏‏‏ تعيين مفهوم نقطه آغاز بررسى‏‏‏ يافت شده است كه هم با خصلت واقعيت در انطباق است و هم با اسلوب متناسب با آن. اما، به نظر هگل، در اينجا تنها يك «شكل»، تنها يك «تعريف» و «نامى‏‏‏» را در برابر خود داريم و اين به اين معناست كه تنها به  تعريفى‏‏‏ براى‏‏‏ حدود خارجى‏‏‏ واقعيت، براى‏‏‏ تعريف «مطلق»، دست يافته ايم (13). اما باوجود اين، اين اولين مفهوم و تصور از هستى‏‏‏، در مقايسه با تنوع مشخص خودِ روند واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏، هنوز بسيار توخالى‏‏‏ و انتزاعى‏‏‏ است [و مضمون آن هنوز درك نشده است]، و لذا بايد «همه مفاهيم و تصورات تكميلى‏‏‏ در روند بررسى‏‏‏ آينده، مفاهيم پربار و پرمحتواتر و روشن‏ترى‏‏‏ باشند براى‏‏‏ تدقيق مفهوم انتزاعى‏‏‏ مطلقيت». و براين‏پايه، هگل مى‏‏‏تواند در جمع‏بندى‏‏‏ بگويد: «… اين توخالى‏‏‏ بودن درواقع همان آغاز انديشه فلسفى‏‏‏ است» (14) .

[كليت در ابتداء “توخالى‏‏‏” است، يعنى‏‏‏ براى‏‏‏ بررسى‏‏‏ كننده شناخته نيست. پس كليتى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. با آغاز بررسى‏‏‏ لحظات بهم‏پيوسته و بهم‏تنيدگى‏‏‏ در كليت، قدم به قدم شناخت انتزاعى‏‏‏ اوليه با شناخت مشخص ها انباشته مى‏‏‏شود، از وضع انتزاعى‏‏‏ و كلى‏‏‏ به مشخص نزديك مى‏‏‏شود. در پايان، شناخت “مطلق” قرار دارد كه بدان در مرحله شناخت و درك چگونگى‏‏‏ بهم‏پيوستگى‏‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏‏ كليت (حقيقت) دست يافته مى‏‏‏شود و سفر اُديسه براى‏‏‏ شناخت كليت پايان مى‏‏‏يابد.]

همانطور كه ديديم، اين آغاز توخالى‏‏‏، آنقدر هم وضع اسفناكى‏‏‏ ندارد، آنقدر هم بى‏‏‏محتوا نيست. هگل مايل است با اين بيان اين مطلب را بگويد كه تعيين خصلت ديالكتيكى‏‏‏ واقعيت به‏مثابه وحدت هويت و ضدهويت  – به‏مثابه «وحدت هستى‏‏‏ و ضدهستى‏‏‏» و يا وحدت «وجود» و «واقعيت» وغيره –  درست تنها يك شيوه و اسلوب تعيين آغاز را تشكيل مى‏‏‏دهد، آغازى‏‏‏ كه (اگرهم به نوبه خود مى‏‏‏تواند نتيجه وسيع و پردامنه بررسى‏‏‏هاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ را تشكيل دهد)، اما هنوز درباره تنوع مشخص واقعيت نكته‏اى‏‏‏ را بيان نمى‏‏‏دارد. ارزش اسلوبى‏‏‏ اين نقطه آغاز در اين شناخت نـهفته است كه هيچ چيزى‏‏‏ در وراى‏‏‏ وحدت جفت متضاد وجود ندارد و نمى‏‏‏تواند وجود داشته باشد، اين به اين معناست كه واقعيت تنها بشكل رابطه ديالكتيكى‏‏‏ مى‏‏‏تواند وجود داشته باشد، بين فرد و كل، بين كيفيت و كليت، «بين آنچه بطور بى‏‏‏واسطه وجود دارد [ظاهر متنوع پديده، رنگ، برش، نرم، سخت و …]» و «درك مضمون».  كليه علومى‏‏‏ كه موضوع كارشان بررسى‏‏‏ واقعيت است، رسالت اسلوب خود را از اين شناخت بدست مى‏‏‏آورند كه هگل آن را در جمله معروف شده خود چنين فرموله و بيان مى‏‏‏كند: «كه هيچ چيزى‏‏‏ وجود ندارد، نه در آسمان و نه در طبيعت، نه در معنويت و يا هرجاى‏‏‏ ديگر، مگر چيزى‏‏‏ كه هم  بى‏‏‏واسطه و بلافصل وجود دارد و هم پلى‏‏‏ است براى‏‏‏ درك و شناخت مضمون، به نحوى‏‏‏ كه بايد اين دو ويژگى‏‏‏ به‏مثابه امرى‏‏‏ بهم‏پيوسته– بهم‏تنيده و جدايى‏‏‏ناپذير درك شوند و هر نظر خلاف آن، بى‏‏‏ارزش است» (15).

درست بعد از همه آنچه كه گفته شد، مى‏‏‏توان درك كرد كه مخالفت هگل با مفهوم نقطه آغاز سنتى‏‏‏ چه معنايى‏‏‏ دارد. نقطه آغاز مى‏‏‏تواند تنها «هستى‏‏‏ ناب- تمام عيار» و مطلق باشد، اين به اين معناست، كه بايد رابطه  – كه البته هنوز تعيين نشده است –  بين بى‏‏‏واسطه- بلافصل از يك‏ سو و پل ارتباط و درك حركت لحظه ازسوى‏‏‏ ديگر، بين اجزاء و هر لحظه از يك سو و كليت از سوى‏‏‏ ديگر ايجاد شده و درك شده باشد. به كوتاه سخن، نقطه آغاز و حركت بايد خود”گردش دورانى‏‏‏- گِردگشت و چرخش Kreislauf باشد، اگرهم بايد بطور عملى‏‏‏، بررسى‏‏‏ را با لحظه بى‏‏‏واسطه- بلافصل، يعنى‏‏‏ با «ساده» و «توخالى‏‏‏»، به‏مثابه لحظه و جنبه «گذرا»، آغاز كرد. معنا و ارزش اين توضيحات، براى‏‏‏ خواننده و بيننده ساده، به‏خاطر انكار و نفى‏‏‏ ولى‏‏‏ هم‏زمان تائيد اين نكته كه بررسى‏‏‏ بايد با بررسى‏‏‏ مفرد و خاص آغاز شود، شيوه و اسلوبى‏‏‏ تضادمند مى‏‏‏نماياند. اما اين توضيحات، شناخت درباره محدوديت هر آغازى‏‏‏، از هر كجا، هم از منفرد و هم از كليت را، بيدار و زنده نگه مى‏‏‏دارد، تا نگاه و بينش درباره خصلتِ ديالكتيكى‏‏‏ واقعيت كه درست يك آغاز يك سويه را از خاص و يا كليت مجاز نمى‏‏‏داند، تيز نگه داشته شود. از اين رو هگل مى‏‏‏تواند بنويسد: «نكته پراهميت براى‏‏‏ علم آنقدرها هم اين نكته نيست كه اصلاً يك جنبه و لحظه بى‏‏‏واسطه- بلافصل سرآغاز بررسى‏‏‏ است، بلكه اين نكته از اهميت برخوردار است كه كل علم حلقهِ گردش دورانى‏‏‏- گِردگشت و چرخشِ بهم‏پيوسته‏اى‏‏‏ است كه در آن اولين، همچنان آخرين و آخرين همان اولين حلقه است» (16). هرجا كه بخواهيم بررسى‏‏‏ و پژوهش را از آنجا آغاز كنيم، آنچه كه «تمام عيار» تلقى‏‏‏ مى‏‏‏شود، يعنى‏‏‏ آنچه كه از حلقه كليت بطور انتزاعى‏‏‏ استخراج مى‏‏‏شود، ويژگى‏‏‏ يك سويه و استثنائى‏‏‏ خود را از دست مى‏‏‏دهد: خود نقطه آغاز بى‏‏‏واسطه- بلافصل است كه تنها با [انتقال مضمون خود به لحظات ديگر در جريان گردش و حركت در كليت]، به وسيله درك و شناخت كليت تبديل مى‏‏‏شود، «حركت و شناخت علمى‏‏‏ به حلقه و گردشى‏‏‏ تبديل مى‏‏‏شود» (17). در ديالكتيك «درواقع، توصيف مثبت نقطه آغاز، هم‏زمان توصيفى‏‏‏ منفى‏‏‏ درباره آن نيز است [زيرا تنها نقطه آغاز نيست، بلكه نقطه عبور و پايان هم هست، به مفهوم يگانگى‏‏‏ و ضديگانگى‏‏‏ (جدايى‏‏‏)، يا نفى‏‏‏ دياكتيكى‏‏‏]» (18).

اما همانطور كه ديديم، راه ديگرى‏‏‏ براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به شناخت ديالكتيكى‏‏‏ واقعيت وجود ندارد، شناختى‏‏‏ كه هم‏زمان اسلوبى‏‏‏ را هم اراية مى‏‏‏دهد كه به‏كمك آن مى‏‏‏توان تا عمق واقعيت نفوذ و مضمون آن را درك كرد. بيان فلسفى‏‏‏ و تئوريك درباره واقعيت- حقيقت، يعنى‏‏‏ بيان انتزاعى‏‏‏ و برپايه حدس و گمان ظاهرى‏‏‏ را هگل مردود مى‏‏‏داند. هگل مى‏‏‏طلبد، فيلسوف بايد انديشيدن را همانند چيزى‏‏‏ واقعى‏‏‏- عينى‏‏‏، واقعاً موجود- جسم‏دار- برابرايستا gegenstaendlich (XXXX) بيآموزد. منظور هگل از چنين  انديشيدن عملاً به اين معنا است كه فيلسوف با انديشه خود به عمق چيزها نفوذ كند و همه ابعاد و جوانب آن‏ها را مورد توجه قرار دهد، حركت و تغيير درونى‏‏‏ آن را دنبال كند، بجاى‏‏‏ آنكه درباره آن «پرطمطراق» از خود انعكاس نشان بدهد كه نتيجه آن تنها اين امر خواهد بود كه آن چيز را آنچنان مورد توجه و بررسى‏‏‏ قرار دهد كه انگار ثابت و قابل تغيير نيست. يعنى‏‏‏ برداشتى‏‏‏ كه همان ديدن با نگاه و نگرش انتزاعى‏‏‏ است.  هگل فيلسوفان را چنين سرزنش مى‏‏‏كند: «زيرا كار آن‏ها به‏جاى‏‏‏ آنكه خود را مشغول به آن چيز بكنند، هميشه از آن فراتر مى‏‏‏رود؛ بجاى‏‏‏ آنكه در آن عميق بشوند و خود را در آن گم و غرق و فراموش كنند، چنين دانشى‏‏‏ [علم‏ غيرديالكتيكى‏‏‏] به‏جاى‏‏‏ آنكه خود را با عشق و علاقه با موضوع بررسى‏‏‏ مشغول دارد، به دانش و اطلاع بعدى‏‏‏ دست مى‏‏‏اندازد و عملاً باخودش مشغول است» (19). با از پرده بيرون افتادن انتزاعى‏‏‏ بودن و از واقعيت دور بودن علم غيرديالكتيكى‏‏‏، هگل هم‏زمان علتى‏‏‏ را هم نشان مى‏‏‏دهد كه چرا، چنين علمى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند هيچ گاه خصلت ديالكتيكى‏‏‏ واقعيت را درك و از آن شناخت پيدا كند، يعنى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند به شناختِ وحدت متضادها در جريان روند دست يابد  – كه مى‏‏‏توان آن را برپايه اسلوب تئورى‏‏‏ شناخت چنين بيان كرد: يعنى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند نقش ميانجيگرى‏‏‏ و وسيله درك  شدن پديده‏ها در كليتِ واقعيت را به‏كمك علم غيرديالكتيكى‏‏‏ دريابد و اين نقش را درك كند.

(تاريخ و ديالكتيك، پايان ٦، ادامه در ٧)




تـاريـخ و ديـالـكتيـك آغاز ٥

هستى‏‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏‏ هنوز درك نشده بود

جايگاه و مقام تاريخى‏‏‏‏‏ سپينوزآ در تاريخ فلسفه تاكنون كم‏تر مورد توجه قرار‏گرفته است. وقتى‏‏‏‏‏ ارزش تعيين كننده موضع سپينوزآ مورد توجه قرار نگيرد، اهميت تضاذ تعيين كننده بين ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏‏‏ و عينى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ حل مسئله و پرسش درباره نقطه آغاز انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ نيز در كشمكش تاريخى‏‏‏‏‏ شناخته نمى‏‏‏‏‏شود، و معنا و اهميت روبرگرداندن سپينوزآ از نظريه شناخت دكارت درك نشده باقى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏ماند.

سپينوزآ نيز همانند آموزگار خود، پرسش انتقادى‏‏‏‏‏ و حساس مربوط به نقطه آغاز انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏‏‏سازد. امّا او پاسخ را در ابتداء در محتواى‏‏‏‏‏ واقعيت نمى‏‏‏‏‏يابد، بلكه آن را در شكل صورى‏‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏‏ درنتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ رياضى‏‏‏‏‏- هندسى‏‏‏‏‏ جملات از هم، جستجو مى‏‏‏‏‏كند. [شيوه قياسى‏‏‏‏‏ كه بيرونى‏‏‏‏‏ و ابن‏سينا قريب به هزار سال پيش به‏كار‏گرفته بودند. به بخش “به‏جاى‏‏‏‏‏ پيش‏گفتار” و زيرنويس‏هاى‏‏‏‏‏ XXXVII  و XXXIX مراجعه شود].

اما اين فرماليسم  (XXVII) براى‏‏‏‏‏ انديشه اسپينوزآ داراى‏‏‏‏‏ اهميتى‏‏‏‏‏ شاخص و خاص خود او است: اين فرماليسم بيان عمق نارضائى‏‏‏‏‏ اسپينوزآ است از نظريات دكارت [درباره تقسيم كردن ذهن‏گرايانه طبيعت و در برابر هم قرار دادن فرم و محتوا]. سپينوزآ مى‏‏‏‏‏كوشد به‏كمك اسلوبى‏‏‏‏‏ شديداً صورى‏‏‏‏‏ بر نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ دكارت غلبه كند، كه طبق آن طبيعت قربانى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود، كه داراى‏‏‏‏‏ قابليت‏ [آگاهى‏‏‏‏‏] هاى‏‏‏‏‏ مادرزادى‏‏‏‏‏ است و از قوانين ويژه خود پيروى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏كند. كوششى‏‏‏‏‏ كه تا اندازه بسيار نيز با موفقيت همراه است.  (اينكه دكارت طبيعت را بدون كم وكاست و در كليت آن، يعنى‏‏‏‏‏ بدون ارتباط ارگانيك با مواضع اصلى‏‏‏‏‏ خود، دوباره در نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏هايش منظور مى‏‏‏‏‏كند و آن را در نظم نظريات خود به‏كار مى‏‏‏‏‏گيرد، نشان ديگرى‏‏‏‏‏ از نامتعادل بودن انديشه اوست، امرى‏‏‏‏‏ كه در ارتباط با مسائل مورد نظر ما در اينجا، بى‏‏‏‏‏اهميت است).

اسپنوزآ به اين نكته توجه دارد كه هر موضع فلسفى‏‏‏‏‏ ناچار است توضيح پديده‏ها را در ارتباط آن‏ها با كليت، يعنى‏‏‏‏‏ با جهان، با طبيعت، آغاز كند. اين اما به اين معنا نيست كه او كليه سدها و موانعى‏‏‏‏‏ را كه ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏‏‏ برپاداشته است، پشت سر مى‏‏‏‏‏گذارد. مثلاً او هم فاقد هرنوع برداشت و نظر در زمينه درك ريشه رابطه عـلّـى‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏ بين هستى‏‏‏‏‏ و آگاهى‏‏‏‏‏ است. از اين رو هم كار را در بيان نظرياتش با تعريف اين رابطه آغاز نمى‏‏‏‏‏كند، بلكه با ادعايى‏‏‏‏‏ كه به ظاهر درست و قانع كننده است، شروع مى‏‏‏‏‏كند. اين ادعا عبارت از اين است كه بايد كار را با تعريف نكته‏اى‏‏‏‏‏ آغازكرد، نكته‏اى‏‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏‏ بودن و هستى‏‏‏‏‏ خود به زمينه‏اى‏‏‏‏‏ نياز ندارد، نكته‏اى‏‏‏‏‏ كه برپايه بود خود قرار دارد و پابرجاست، يعنى‏‏‏‏‏ با ماده. اين امرى‏‏‏‏‏ شناخته شده است، كه سپينوزآ نيز همانند ماترياليست‏هاى‏‏‏‏‏ دوران خود با قرار دان مفهوم “ماده”، كه به تازگى‏‏‏‏‏ معمول شده بود، در مركز انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ خود، راه‏حل مسئله را مسدود ساخت. از اين رو دقت نبوغ‏آميز انديشه‏اش ثمره زيادى‏‏‏‏‏ ببار نياورد. دليل چنين امرى‏‏‏‏‏ وجود تضادى‏‏‏‏‏ است، كه در كل سيستم فكرى‏‏‏‏‏ او بچشم مى‏‏‏‏‏خورد. تضادى‏‏‏‏‏ كه بطور عمده بين مونيسم ماترياليستى‏‏‏‏‏ (XXVIII) و پارالريسم ذهن‏گرايانه (XXIX) وجود دارد. علت اين تضادمندى‏‏‏‏‏ در اين امر نهفته است، كه در سيستم فكرى‏‏‏‏‏ سپينوزآ، در اثر جزم‏گرايى‏‏‏‏‏، به‏عبارت ديگر به‏خاطر درك مكانيكى‏‏‏‏‏ از تعريف ماده، هستى‏‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏‏ به‏مثابه يك روند درك نمى‏‏‏‏‏شود. از اين رو نيز اسپينوزآ به مسئله ريشه علـّـى‏‏‏‏‏ بى‏‏‏‏‏توجه باقى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏ماند، مسئله‏اى‏‏‏‏‏ كه بعداً  در تئورى‏‏‏‏‏ شناخت آگاهى‏‏‏‏‏ از آن ممكن مى‏‏‏‏‏شود.

پايه گذارى‏‏‏‏‏ ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏

در اين ارتباط بايد به‏ويژه از هردر Herder (XXX) سخن گفت كه با ارايه تعريفى‏‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏‏ از زبان به مواضع ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏ و تا اندازه‏ى‏‏‏‏‏ نيز به مواضع ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏‏‏ نزديك مى‏‏‏‏‏شود. اين ويژگى‏‏‏‏‏ موضع هردر است، كه او در جريان انتقاد به مواضع كانت، به مواضع سپينوزآ نزديك مى‏‏‏‏‏شود، يعنى‏‏‏‏‏ به مواضع انديشمند ماترياليستى‏‏‏‏‏ كه در آن روزها در آلمان هّـم خود را آنچنان وقف توضيح اين موضع ماترياليستى‏‏‏‏‏ خود ساخته بود، كه حتى‏‏‏‏‏ لسينگ * Lessing (XXXI) هم خود را مجبور مى‏‏‏‏‏ديد، همدلى‏‏‏‏‏ خود را نسبت به او مخفى‏‏‏‏‏ نگه دارد.

برپايه سنت جاافتاده‏اى‏‏‏‏‏، فعاليت انديشمندانه هردر تنها در چهارچوب تاريخ فلسفه برسميت شناخته مى‏‏‏‏‏شود و دستاوردهاى‏‏‏‏‏ پراهميت و عمده او در زمينه غلبه كردن بر ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏‏‏ و پايه گذارى‏‏‏‏‏ ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏ مورد بى‏‏‏‏‏توجهى‏‏‏‏‏ قرار مى‏‏‏‏‏گيرد. لباسِ مذهبى‏‏‏‏‏ كه بر انديشه او پوشانده شده‏اند، چنانچه نزد ويكـو * Vico نيز چنين است – اگر هم نه آگاهانه و نه در كليه قسمت‏ها – تنها وسيله‏اى‏‏‏‏‏ است براى‏‏‏‏‏ رهاسازى‏‏‏‏‏ انديشه او از محدوديت راسيوناليسم غيرديالكتيكى‏‏‏‏‏. چنين وضعى‏‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏‏توان همچنين نزد هگل جوان نيز يافت. ايده‏آليسم مذهبى‏‏‏‏‏ شده نزد هردر، به‏خاطر تاكيد پيگيرانه او بر وجود واقعيت مستقل از آگاهى‏‏‏‏‏، به انديشه ماترياليستى‏‏‏‏‏ نزديك‏تر است تا به عقلانيت ذهن‏گرايانه او. مثلاً اين نزديكى‏‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏‏توان در نظرياتى‏‏‏‏‏ بازيافت، كه او درباره نظم عقلايى‏‏‏‏‏ كهكشان ابراز مى‏‏‏‏‏دارد و آن را قانونمند ارزيابى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏كند، كه ناشى‏‏‏‏‏ از وحدت عقلانيت و نيروى‏‏‏‏‏ اصلى‏‏‏‏‏ خداوند است، و برخلاف كانت، وجود اين نظم را مستقل از آگاهى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏داند، آگاهى‏‏‏‏‏ كه مرحله به مرحله به سطح رشديافته‏ترى‏‏‏‏‏ ارتقاء مى‏‏‏‏‏يابد. نزديك شدن ايده‏هاى‏‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏‏ هردر به موضع ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏، اگر هم هنوز در برابر بررسى‏‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏‏ مقاومت مى‏‏‏‏‏كنند، قابل لمس و درك هستند. در برابر دوآليسم كانت، هردر بر وحدت طبيعت و روح تاكيد دارد. ريشه ژنتيكى‏‏‏‏‏ اين وحدت برپايه ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ آن قابل درك است، زيرا روح چيزى‏‏‏‏‏ بخودى‏‏‏‏‏ خود و از اذل موجود Apriorrie نيست، بلكه پديده  و محصولى‏‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏‏ از رشد طبيعى‏‏‏‏‏ است. هردر عملاً در جستجوى‏‏‏‏‏ يك تعريف فيزيولوژيكى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ قابليت نيروى‏‏‏‏‏ شناخت انسان، يعنى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏ است. فضا و زمان شكل‏هاى‏‏‏‏‏ ظهور ماده را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهند. رشد جهان از طريق تاثير اضداد درونى‏‏‏‏‏ آن بسوى‏‏‏‏‏ شكل‏هاى‏‏‏‏‏ پيشرفته‏تر و برقرارى‏‏‏‏‏ هماهنگى‏‏‏‏‏ بيش‏تر هدايت مى‏‏‏‏‏شود. براى‏‏‏‏‏ چنين شكل، رشد نمونه‏اى‏‏‏‏‏ در طبيعت وجود دارد، و آن انسان واجد عقل است. برجسته‏ترين ابزار تظاهر موجود عاقل، زبان است كه از درون نيازهاى‏‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏‏ پديد آمده و رشد كرده است.

هِردر زبان را حلقه واسط بين طبيعت و آگاهى‏‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏كند، آن را حاصل و نتيجه پراتيك مى‏‏‏‏‏داند، اگرچه هنوز لغت پراتيك در نظريات او لباسى‏‏‏‏‏ ايده‏آليستى‏‏‏‏‏ برتن دارد. جمع بندى‏‏‏‏‏ نظريات فلسفى‏‏‏‏‏ هِردر كه در آن ارائه نظريه وحدت طبيعت و روح برپايه ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ مشترك آن‏ها بيان شده است، اجازه مى‏‏‏‏‏دهد، سهم عمده‏اى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ اين نظريات در پاسخ‏گويى‏‏‏‏‏ به مسئله شناخت برپايه ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏ قائل شويم. اين يا آن عنصر ماترياليستى‏‏‏‏‏ در نظريات او، نيز اين جنبه را تقويت مى‏‏‏‏‏كند.

آگاهى‏‏‏‏‏، عملكرد و تظاهر زندگى‏‏‏‏‏

نقض اصلى‏‏‏‏‏ فلسفه غيرديالكتيكى‏‏‏‏‏ در عدم درك اين نكته اساسى‏‏‏‏‏ نـهفته است كه پذيرفتن امكان وحدت هستى‏‏‏‏‏ و آگاهى‏‏‏‏‏، بدون شناخت قبلى‏‏‏‏‏ از واقعيت وجود اين وحدت، ممكن نيست، وحدتى‏‏‏‏‏ كه بنوبه خود در روند مرحله به مرحله درك چگونگى‏‏‏‏‏ بوجود آمدن آگاهى‏‏‏‏‏ از مرحله ماقبل آگاهى‏‏‏‏‏، عملى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود. آگاهى‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏ كه [طبق دوآليسم ايده‏آليستى‏‏‏‏‏] خارج از اين روند قرار دارد، و ضرورتاً با اين روند مرحله به مرحله‏اى‏‏‏‏‏ ايجادشدن آگاهى‏‏‏‏‏، مانع‏الجمع تصور مى‏‏‏‏‏شود، جز در تصور متافيزيكى‏‏‏‏‏ هرگز نمى‏‏‏‏‏تواند با هستى‏‏‏‏‏ به وحدت برسد.  و يا همين مطلب را بطور مثبته مى‏‏‏‏‏توان چنين بيان داشت: همانطور كه كلاً چنين است كه كشف ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ يك پديده با كشف مضمون آن همراه است، همينطور هم تجزيه و تحليل و روشن شدن  ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏ در تئورى‏‏‏‏‏ شناخت، راه را براى‏‏‏‏‏ درك مضمون و عملكرد آگاهى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏گشايد (م). اين امرى‏‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏‏ است، كه اين درك كردن، به معناى‏‏‏‏‏ درك مشخص قابليت آگاهى‏‏‏‏‏ است براى‏‏‏‏‏ شناختن واقعيت.

از اين رو اين امر نيز قابل فهم است، كه چرا لنين در پژوهش‏هاى‏‏‏‏‏ خود در ارتباط با مسائل مربوط به نظريه شناخت، بررسى‏‏‏‏‏ را تنها “محدود” به آگاهى‏‏‏‏‏ و در وحله اول محدود به عملكرد “عقلايى‏‏‏‏‏” آن نمى‏‏‏‏‏سازد، بلكه با تيزبينى‏‏‏‏‏ ريشه‏هاى‏‏‏‏‏ عـلّـى‏‏‏‏‏ وجودى‏‏‏‏‏ آن را مورد بررسى‏‏‏‏‏ قرار مى‏‏‏‏‏دهد. برپايه چنين موضعى‏‏‏‏‏، آگاهى‏‏‏‏‏ در وحله اول يك عملكرد “عقلايى‏‏‏‏‏” نيست، بلكه عملكرد و تظاهر زندگى‏‏‏‏‏ است. آن هم به اين معنا، كه عقلانيت از عملكرد زندگى‏‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود، امرى‏‏‏‏‏ كه تنها از طريق دنبال كردن ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ و طبيعى‏‏‏‏‏ پديد آمدن قابليتِ انديشيدن، قابل درك مى‏‏‏‏‏شود. اما اگر آگاهى‏‏‏‏‏، عملكرد و تظاهر زندگى‏‏‏‏‏ باشد، كه نزد گونه‏هاى‏‏‏‏‏ رشديافته حيوانى‏‏‏‏‏ در نبرد با محيط طبيعى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ حفظ و تداوم زندگى‏‏‏‏‏ در طول زمان بوجود آمده است، دراين‏صورت آگاهى‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏ تواند بشكل ديگرى‏‏‏‏‏ وجود داشته باشد، به جز دارا بودن قابليت انعكاس درست و متناسب واقعيت عينى‏‏‏‏‏ [از اين رو آگاهى‏‏‏‏‏ مورد بحث، عقلايى‏‏‏‏‏ است]. اين البته به اين معنا نيست، كه اين قابليت براى‏‏‏‏‏ انعكاس متناسب واقعيت داراى‏‏‏‏‏ شكلى‏‏‏‏‏ ساده و غيربغرنج باشد؛ درست عكس چنين وضعى‏‏‏‏‏ حكمفرماست: شناخت واقعيت در مراحلى‏‏‏‏‏ متعدد و بشدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏ – پرتضاد – تحقق مى‏‏‏‏‏يابد. يعنى‏‏‏‏‏ مراحل احساسِ، دريافت و درك كردن، ايجاد تصور درباره درك شده، فكر كردن درباره درك شده، كه توضيحات تفصيلى‏‏‏‏‏ درباره آن‏ها از چهارچوب نوشته حاضر خارج است. اما آگاهى‏‏‏‏‏، اگر داراى‏‏‏‏‏ اين قابليت نمى‏‏‏‏‏بود كه شناخت درست و اصيلى‏‏‏‏‏ از واقعيت عينى‏‏‏‏‏ موجود را ارائه دهد، آنطور كه ادعاّ مى‏‏‏‏‏شود، نمى‏‏‏‏‏توانست به وظيفه خود در خدمت به حفظ و تداوم زندگى‏‏‏‏‏ عمل كند. زيرا انسان بدون چنين قابليتى‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏توانسته است از امكان عملكرد و پراتيك متناسب برخوردار شود. از اين رو است كه: «اولين و مهمترين جهت توجه در نظريه شناخت، بايد جهت توجه به چگونگى‏‏‏‏‏ عملكرد- پراتيك جريان زندگى‏‏‏‏‏ باشد» (٥). در اين مفهومِ “عملكرد- پراتيك و زندگى‏‏‏‏‏”، پرسش و شرط فلسفى‏‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ پى‏‏‏‏‏بردن به وحدت انديشه و هستى‏‏‏‏‏ را برپايه برداشت ماترياليستى‏‏‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏‏‏ برداشتى‏‏‏‏‏ كه تحت تاثير يك‏سويه نگرى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ ذهنگرايانه و انتزاع‏هاى‏‏‏‏‏ مبتنى‏‏‏‏‏ بر حدس و گمان از كليت طبيعت قرار ندارد، و همچنين خالى‏‏‏‏‏ از تحريف‏هاى‏‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏‏ طبيعت است، كه انديشه ديالكتيك ايده‏آليستى‏‏‏‏‏ دچار آن است.

اين نكته كم اهميتى‏‏‏‏‏ نيست كه حتى‏‏‏‏‏ برخى‏‏‏‏‏ از انديشمندان بورژوازيى‏‏‏‏‏ هم وجود دارند، كه به برداشت تاريخى‏‏‏‏‏- ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ شناخت نزديك مى‏‏‏‏‏شوند، يعنى‏‏‏‏‏ اين پرسش را مطرح مى‏‏‏‏‏سازند، كه آگاهى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏‏ به كدام هدف ايجاد شده است، و متوجه مى‏‏‏‏‏شوند، كه توجه كردن به عملكرد آگاهى‏‏‏‏‏ در زندگى‏‏‏‏‏ روزمره، شناخت يك‏پارچه بودن و وحدت و انطباق اصولى‏‏‏‏‏ kongruenz نقش و اهميت ذهن شناختگر و ابژه را ممكن مى‏‏‏‏‏سازد. ما بطور مشخص به كتاب وايهينگر Vaihinger [فيلسوف آلمانى‏‏‏‏‏] مى‏‏‏‏‏انديشيم كه در سال 1911 تحت عنوان “فلسفه آنچه كه به نظر مى‏‏‏‏‏رسد” “Die Philosophie des Als Ob” منتشر شد، كه باوجود برداشت‏هاى‏‏‏‏‏ درستى‏‏‏‏‏ كه در آن وجود داشت، نهايتاً در برداشت متافيزيكى‏‏‏‏‏ درمى‏‏‏‏‏غلطد و بى‏‏‏‏‏اثر مى‏‏‏‏‏ماند. بهترين نكته در بين نظريات وايهينگر، توضيحات او درباره تعريف نقش عملى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏ است در خدمت كاركرد روزانه، نقشى‏‏‏‏‏ كه تنها در خدمت به اين هدف قابل فهم است؛ آگاهى‏‏‏‏‏ چيز ديگرى‏‏‏‏‏ نيست، جز وسيله‏اى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ نبرد زندگى‏‏‏‏‏ روزانه، نبرد براى‏‏‏‏‏ ادامه حيات. وايهينگر در ادامه مى‏‏‏‏‏گويد، زمانى‏‏‏‏‏ كه به اين نكته پى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏بريم، كه آگاهى‏‏‏‏‏ هم‏زمان يك وظيفه بيولوژيك را هم بعهده دارد، آنوقت زمينه جديدى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ درك نظريه شناخت بوجود مى‏‏‏‏‏آيد؛ به قول وايهينگر يك “نظريه شناخت بيولوژيك” ايجاد مى‏‏‏‏‏شود. برداشت بيولوژيك از آگاهى‏‏‏‏‏ اما موجب مى‏‏‏‏‏شود، كه وايهينگر باوجود پذيرفتن نقش تنظيم كننده شناخت براى‏‏‏‏‏ عملكرد انديشه، اين نقش را در وحله اول نقشى‏‏‏‏‏ غيرعقلايى‏‏‏‏‏ و در خدمت زندگى‏‏‏‏‏ و پاسخ به نياز برخوردارى‏‏‏‏‏ از قدرت، تصور كند. در اين برداشت تنها چرخش ايده‏آليستى‏‏‏‏‏ او به‏چشم نمى‏‏‏‏‏خورد، بلكه همچنين گرايش فاشيستى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ ايجاد رابطه بين مفهوم زندگى‏‏‏‏‏ و قدرت به‏چشم مى‏‏‏‏‏خورد. با طرح اين پرسش كه تضاد و عدم توازن در نظريه شناخت وايهينگر از چه امرى‏‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود، مى‏‏‏‏‏توان براحتى‏‏‏‏‏ تشخيص داد كه اين امر از جهت‏گيرى‏‏‏‏‏ او به‏سوى‏‏‏‏‏ نظريات كانت ناشى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود، يعنى‏‏‏‏‏ اين امر، كه وجود واقعيت مستقل از آگاهى‏‏‏‏‏ را نمى‏‏‏‏‏پذيرد. انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ وايهينگر يك بار ديگر ثابت مى‏‏‏‏‏كند كه نمى‏‏‏‏‏توان تئورى‏‏‏‏‏ شناخت از درك مفهوم زندگى‏‏‏‏‏ و پراتيك در ارتباط با آن را، در خارج از برداشت واقعى‏‏‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏‏‏ قرار داد.

تنها در بلندى‏‏‏‏‏ نظريه شناخت ماركسيستى‏‏‏‏‏ است كه مى‏‏‏‏‏توانيم بدون زحمت اهميت ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏ را براى‏‏‏‏‏ ايجاد و شكوفايى‏‏‏‏‏ فلسفه ديالكتيكى‏‏‏‏‏ درك كنيم و ارج نهيم.

پذيرفتن وحدت اضداد

در سال 1800، شلينگ كه آنزمان 25 ساله بود، اثر خود را تحت عنوان “نظام ايده‏آليسم برين” Transzendental (XXXII) منتشر ساخت و در آن خود را از مواضع فيخته دور كرد، امرى‏‏‏‏‏ كه هنوز برپايه كاملاً آگاهانه‏اى‏‏‏‏‏ قرار نداشت. نكته‏اى‏‏‏‏‏ كه لوكاچ Lukas (XXXIII) در اثرش “هگل جوان” (6) نشان مى‏‏‏‏‏دهد. آنچه كه نزد او با مواضع فيخته همخوانى‏‏‏‏‏ دارد، نكته‏اى‏‏‏‏‏ است كه خط فاصل بين او و ياكوبى‏‏ Jacobi (XXXIV) را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد: يعنى‏‏‏‏‏ اعتقاد به غيرممكن بودن حفظ موضع دوآليستى‏‏‏‏‏ Dualismus (XXXV) و اعتقاد به اين نياز فلسفى‏‏‏‏‏ كه وجود اضداد در پديده‏ها را در جهان از طريق كشف اصل واقعى‏‏‏‏‏ وحدت آنان، به اثبات برساند. بعد از دوران تداركاتى‏‏‏‏‏ طولانى‏‏‏‏‏، ياكوبى‏‏‏‏‏ در اثر خود تحت عنوان “چيزهاى‏‏‏‏‏ خداگونه و وحى‏‏‏‏‏ آن‏ها” كه در سال 1811 منتشر ساخت، به تسويه حساب با نظريات شلينگ از اين طريق پرداخت كه اعلام داشت، تضاد بين طبيعت و روح- معنويت، اختيار و ضرورت، طبيعى‏‏‏‏‏ و ماوراى‏‏‏‏‏طبيعى‏‏‏‏‏ غيرقابل برطرف شدن است. دراين بين شلينگ موضع خود را تكميل كرده بود. براى‏‏‏‏‏ او ديگر اثبات وحدت بين هستى‏‏‏‏‏ و آگاهى‏‏‏‏‏ تنها مسئله مورد نظرش را تشكيل نمى‏‏‏‏‏داد، بلكه اثبات وحدتى‏‏‏‏، كه در آن هيچ كدام از قطب‏هاى‏‏‏‏‏ متقابل ازبين نمى‏‏‏‏‏روند و اين در نظريات شلينگ به معناى‏‏‏‏‏ حفظ طبيعت به‏مثابه عامل هم ‏وزن آگاهى‏‏‏‏‏ است و آنكه برسميت شناختن بدون قيد و شرط و “چون وچراى‏‏‏‏‏” اين برداشت براى‏‏‏‏‏ هر نظريه شناخت اجتناب‏ناپذير است. شلينگ در اين برداشت خود، تعريف وحدت را در دو سو رشد مى‏‏‏‏‏دهد كه با اين‏حال، خود آن‏ها شبيه يكديگر هستند. ازيك‏سو وحدت هستى‏‏‏‏‏ و آگاهى‏‏‏‏‏ امرى‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏- با ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ ژنتيكى‏‏‏‏‏ است: يعنى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏ در جريان روند تشديديابنده و بغرنج شونده رشد واقعيت از مرحله ماقبل و غيرآگاهانه به مرحله آگاهانه ايجاد مى‏‏‏‏‏شود؛ ازسوى‏‏‏‏‏ديگر در چنين روندى‏‏‏‏‏ قابليت آگاهى‏‏‏‏‏ بوجود مى‏‏‏‏‏آيد كه مى‏‏‏‏‏تواند واقعيت را در انديشه خود تجديدتوليد كند، اين به معناى‏‏‏‏‏ يكى‏‏‏‏‏ بودن وحدت سوژه و ابژه است، به معناى‏‏‏‏‏ يكى‏‏‏‏‏ بودن اسلوب شناخت با محتواى‏‏‏‏‏ شناخت است. مشخصه نظريات شلينگ در اين دوره اين نظر است: «با فيزيك آشنا شو و از اين طريق حقيقت را بشناس!».

تا اينجا شلينگ بطور تعجب‏آميزى‏‏‏‏‏ ماترياليستى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏انديشد. البته كه چنين همخوانى‏‏‏‏‏ و يكدستى‏‏‏‏‏ نظريات نزد او كه انديشمند دوران رومانتيسم و پايبند به متافيزيك است، بندرت و تنها در زمان‏هاى‏‏‏‏‏ تعيين كننده پيش مى‏‏‏‏‏آيد، يعنى‏‏‏‏‏ در زمانى‏‏‏‏‏ كه او خود را مجبور مى‏‏‏‏‏بيند با برخوردى‏‏‏‏‏ انتقادى‏‏‏‏‏ عليه انكار استقلال طبيعت توسط انديشه ذهن‏گرايانه بپا خيزد. اما بمحض آنكه اين موضع‏گيرى‏‏‏‏‏ بپايان مى‏‏‏‏‏رسد، انديشه ايده‏آليستى‏‏‏‏‏ بر نظريات او غلبه مى‏‏‏‏‏كند و بر برداشت [ماترياليستى‏‏‏‏‏] او چيره مى‏‏‏‏‏شود.

شلينگ براى‏‏‏‏‏ آن كه بتواند رشد تاريخى‏‏‏‏‏ وابستگى‏‏‏‏‏ طبيعت و آگاهى‏‏‏‏‏ را برپايه فلسفه ايده‏آليستى‏‏‏‏‏ قرار دهد و توجيه كند، به اين وسيله متوسل مى‏‏‏‏‏شود كه براى‏‏‏‏‏ كل واقعيت، منجمله براى‏‏‏‏‏ طبيعت ناآگاه هم، عقلانيت قايل شود، يعنى‏‏‏‏‏ متوسل مى‏‏‏‏‏شود به وسيله توضيح عرفانى‏‏‏‏‏ و رازگونه واقعيت. طبيعت نيز پديده‏اى‏‏‏‏‏ اعلام مى‏‏‏‏‏شود كه بطور  عقلايى‏‏‏‏‏ و با هدفمندى‏‏‏‏‏ هدايت مى‏‏‏‏‏شود و ازاين طريق آن را امرى‏‏‏‏‏ روحانى‏‏‏‏‏ و مذهبى‏‏‏‏‏ اعلام مى‏‏‏‏‏دارد. طبيعت ازيك‏سو به‏مثابه امرى‏‏‏‏‏ مستقل از آگاهى‏‏‏‏‏ پذيرفته مى‏‏‏‏‏شود، اما به‏مثابه مرحله‏ى‏‏‏‏‏ از جنسِ بطور عمده معنوى‏‏‏‏‏، مرحله ابتدائى‏‏‏‏‏ معنويت و روحانيت [الهى‏‏‏‏‏]، مرحله‏اى‏‏‏‏‏ كه نهايتاً همه پيش مراحل واقعيت از آن عبور مى‏‏‏‏‏كنند تا به خودآگاهى‏‏‏‏‏ نايل شوند، تلقى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏گردد. توجيهى‏‏‏‏‏ كه بكمك آن وحدت بين سوژه و ابژه برقرار مى‏‏‏‏‏شود (XXXVI). روند شناخت طبيعت، يعنى‏‏‏‏‏ درك متناسب طبيعت توسط انديشه [كه هنوز در نظريات او به سطح بيان انعكاس عين در ذهن نرسيده است]، براى‏‏‏‏‏ شلينگ چنين روندى‏‏‏‏‏ از كار در مى‏‏‏‏‏آيد كه مى‏‏‏‏‏پذيرد كه آنچه براى‏‏‏‏‏ او شناخته شده و در خاطره او ضبط شده  است، همان شناخت از طبيعت مى‏‏‏‏‏باشد. و اين پذيرش يعنى‏‏‏‏‏ روند و پيش مرحله‏اى‏‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏‏ شناخت از خود، توسط او پذيرفته شده و اكنون توسط او براى‏‏‏‏‏ شناخت از طبيعت نيز بكارگرفته مى‏‏‏‏‏شود. به‏عبارت ديگر، در نظر شلينگ حاضرالذهن ساختن آنچه كه براى‏‏‏‏‏ او شناخته شده است، يعنى‏‏‏‏‏ مرحله قبلى‏‏‏‏‏ شناخت از خود كه بطور مضمونى‏‏‏‏‏ با شناخت از خود يكى‏‏‏‏‏ است، روند شناخت از طبيعت را نيز تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد. ازاين طريق سوبژكت و ابژكت به وحدت مى‏‏‏‏‏رسند، كه هر دو برپايه «خاطره برين عقلانيت» [ترانس‏سندنتال] قرار دارند. برين به اين معناست، كه گذار از مرز انديشه در اين روند شناخت تحقق نمى‏‏‏‏‏يابد و او اين مرحله شناخت را از اين‏رو چنين تصور مى‏‏‏‏‏كند، كه به نظر او، مرحله عالى‏‏‏‏‏تر قدرتِ ادراك، با مرحله نازل‏تر آن، نه از جهت مضمونى‏‏‏‏‏ و محتوايى‏‏‏‏‏- كيفى‏‏‏‏‏، بلكه تنها درجه‏بندى‏‏‏‏‏ شده و تدريجى‏‏‏‏‏- كمّـى‏‏‏‏‏ تفاوت دارد، و شناخت تنها از اين رو به شناخت طبيعت از خود تبديل مى‏‏‏‏‏شود، زيرا هم ذهن‏شناختگر و هم عين موضوع شناخت [يعنى‏‏‏‏‏ هم شناخت طبيعت از خود و هم  انسان از آگاهى‏‏‏‏‏] از مرزهاى‏‏‏‏‏ ادراك و عقلانيت عبور نمى‏‏‏‏‏كنند. شلينگ در پاراگراف 63 اثر خود تحت عنوان “نتيجه گيرى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ عمومى‏‏‏‏‏ از روند پويا”، طبيعت را چنين برمى‏‏‏‏‏شمرد: «به‏شيوه خودمان بايد چنين بگويم: همه كيفيت‏ها، برداشت‏هاى‏‏‏‏‏ احساسى‏‏‏‏‏ ما هستند؛ همه اجسام مورد بررسى‏‏‏‏‏ و مطالعه ما در طبيعت (اجسام به  اين معنا كه داراى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏ هستند، زيرا كيفيت‏هاى‏‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏‏ از عقلانيت مى‏‏‏‏‏باشند، لئو كفلر) در طبيعت، و خود طبيعت هم با كليه برداشت‏هاى‏‏‏‏‏ احساسى‏‏‏‏‏ خود، همان عقلانيت منجمده شده هستند». اين تصور را شلينگ بارها در آثارش مورد بحث قرار مى‏‏‏‏‏دهد و براى‏‏ اثبات آن مى‏‏كوشد.

شلينگ پيشقدم هگل

شلينگ بدون آنكه اعتراف كرده باشد، با اين برداشت عرفانى‏‏‏‏‏ از طبيعت نه تنها وجود آگاهى‏‏‏‏‏ را در طبيعت مى‏‏‏‏‏پذيرد، بلكه علاوه بر آن طبيعت را داراى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏داند؛ بدين‏ترتيب او به ايده‏آليسم فيخته بيش از آن نزديك است كه هرگز تصورش را هم كرده باشد. اين پيامد، پيامدى‏‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏‏ از تضاد موجود در نظام انديشه شلينگ است. اما اين نظام با كمبودهاى‏‏‏‏‏ آن مورد توجه ما نيست، امرى‏‏‏‏‏ كه زمان آن هم بكلى‏‏‏‏‏ سپرى‏‏‏‏‏ شده است، بلكه اين نكته مورد توجه ماست كه چگونه شلينگ به‏مثابه پيشقدم هگل، راه درك ديالكتيك را با اين برداشت خود هموار ساخت كه مسئله تعريف مفهوم وحدت [سوبژه و ابژه] را تنها با پيش‏شرط پذيرفتن وجود مستقل طبيعت از انديشه، به رسميت مى‏‏‏‏‏شناسد. از اين رو او خواستار ديدن جهان و نظاره كردن طبيعت بطور مستقل مى‏‏‏‏‏شود، مستقل از ذهن، از “من” مورد نظر فيخته: او آنچنان نظاره‏ كردنى‏‏‏‏‏ را طلب مى‏‏‏‏‏كند كه پاسخى‏‏‏‏‏ است به تصور عرضه كردن طبيعت توسط طبيعت، كه خود را بطور مستقل به احساس منفعل  ما نشان مى‏‏‏‏‏دهد. و يا آنطور كه خود شلينگ مى‏‏‏‏‏گويد، آنچنان ‏كه خود طبيعت نيز نگاه مى‏‏‏‏‏كند و به نظاره مى‏‏‏‏‏نشيند. آنطور كه پويايى‏‏‏‏‏ درونى‏‏‏‏‏ آن، كه ماهيتاً عقلايى‏‏‏‏‏ است، خود را به آگاهى‏‏‏‏‏ ما كه ماهيتاً از جنس طبيعت است، عرضه مى‏‏‏‏‏دارد. امرى‏‏‏‏‏ كه تنها به اين علت ممكن مى‏‏‏‏‏گردد، زيرا كه آگاهى‏‏‏‏‏ و طبيعت، كه تنها مراحل متفاوتى‏‏‏‏‏ را (از معنويت) تشكيل مى‏‏‏‏‏دهند، هم جنس هستند.

باوجود آنكه اين برداشت داراى‏‏‏‏‏ ماهيت عرفانى‏‏‏‏‏ است، داراى‏‏‏‏‏ هسته مثبت پراهميتى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ رشد انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏باشد (م). تصور عرضه داشتن و به نمايش گذاردن طبيعت از سوى‏‏‏‏‏ خود طبيعت، ازاين طريق كه خود را در برابر آگاهى‏‏‏‏‏ منفعل، ولى‏‏‏‏‏ هم‏زمان و در عين حال  داراى‏‏‏‏‏ قابليت شناخت خلاق ما، باز مى‏‏‏‏‏كند، دربردارنده اين ايده و انديشه در زمينه نظريه شناخت است كه طبق آن، روند شناخت را به‏مثابه كيفيتى‏‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏كند كه از جستجو و ارزيابى‏‏‏‏‏ لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏‏‏ متضاد موجود در جريان روند كليت، كه وارد صحنه مى‏‏‏‏‏شوند و با وحدت خود، به نفى‏‏‏‏‏ خود دست مى‏‏‏‏‏يابند، تشكيل مى‏‏‏‏‏شود. روند شناختى‏‏‏‏‏ كه همان “درك” ديالكتيكى‏‏‏‏‏ از كيفيت‏هاى‏‏‏‏‏ متضاد را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد. (از بررسى‏‏‏‏‏ ضدونقيض گويى‏‏‏‏‏هايى‏‏‏‏‏ درباره آگاهى‏‏‏‏‏ “تجربى‏‏‏‏‏” كه همراه است با اختيار، اراده  و خلاقيت نامحدود و بى‏‏‏‏‏بندوبار و [گويا از هيچ محدوديت تاريخى‏‏‏‏‏ رشد شرايط هستى‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏ برخوردار نيست]، كه به آن دچار است و با پيرتر شدن او آگاهانه‏تر دنبال مى‏‏‏‏‏شود، مى‏‏‏‏‏توان در اينجا صرفنظر كرد.) اسلوب خلاقيت «اختيار» انديشه را شلينگ «انديشه نظاره‏گرانه هوشمند» مى‏‏‏‏‏نامد، اسلوبى‏‏‏‏‏ كه طبيعت بدون آگاهى‏‏‏‏‏ را تنها ازاين جهت قادر به درك از خود مى‏‏‏‏‏كند كه آن را مستقل از “من” داراى‏‏‏‏‏ قدرت انديشه تصور مى‏‏‏‏‏كند. اين نظريه، همانطور كه ديده مى‏‏‏‏‏شود، عناصر پراهميتى‏‏‏‏‏ از اسلوب ديالكتيك را در بر دارد. اما ازآنجا كه شلينگ كمان را بيش از حد مى‏‏‏‏‏كشد و خم مى‏‏‏‏‏كند، وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏ تضادها را به سطح «يكى‏‏‏‏‏ بودن مطلق» absoluten Indifferenz آن‏ها مى‏‏‏‏‏رساند و از اين طريق راه را بر انديشه خود مى‏‏‏‏‏بندد، و از اين رو نمى‏‏‏‏‏تواند تا به شناخت روند ديالكتيكى‏‏‏‏‏ كه هگل آن را كشف كرد، دست يابد، كه مضمون و ذات آن در اين نكته قرار دارد كه كيفيت‏هاى‏‏‏‏‏ متضاد در روند، هم يك‏پارچه هستند و هم آنكه آن‏ها در خصوصيات كيفـى‏‏‏‏‏ متفاوت خود حفظ مى‏‏‏‏‏شوند. (به بخش بعدى‏‏‏‏‏ مراجعه شود).

در يكى‏‏‏‏‏بودنى‏‏‏‏‏ مطلق كه مورد نظر شلينگ است، جنبه خاص و متضاد لحظات به سود وحدت مطلق آن‏ها، به هيچ تبديل مى‏‏‏‏‏شود، و بدين وسيله، يكى‏‏‏‏‏ از جوانب مهم نظريه ديالكتيكى‏‏‏‏‏ ناشگفته و رشد نيافته باقى‏‏‏‏‏مى‏‏‏‏‏ماند. (م) برپايه ادعاى‏‏‏‏‏ مطلق بودن وحدت لحظات در كليت نزد شلينگ، به‏ويژه خصلتى‏‏‏‏‏ درك نشده باقى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏ماند كه خصلت عمده هستى‏‏‏‏‏ است. يعنى‏‏‏‏‏ خصلت در روند بودن هستى‏‏‏‏‏، درك نشده باقى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏ماند و عملاً نفى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود. بجاى‏‏‏‏‏ تصور درباره وحدت اضداد [در جريان نفى‏‏‏‏‏ در نفى‏‏‏‏‏ آن‏ها]، كه از طريق آن مضمون قابل رشد هر لحظه و جنبه در كليت به كيفيت نوين منتقل مى‏‏‏‏‏شود، تصورى‏‏‏‏‏ كه ديالكتيك را مستدل مى‏‏‏‏‏سازد، يعنى‏‏‏‏‏ وحدت تضادهاى‏‏‏‏‏ در جريان و جريان ناشى‏‏‏‏‏ از اين تضادها، در نظريات شلينگ بينش درباره وحدت مطلق اضداد (XXXVII) وجود دارد. ازاين طريق روند شناخت از خود، يعنى‏‏‏‏‏ از خصلت ديالكتيكى‏‏‏‏‏ خالى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود و به سطح “رشد” پوزيتيويستى‏‏‏‏‏ [IV، پذيرفتن آنچه موجود است به‏مثابه واقعيت] نزول مى‏‏‏‏‏كند، به ادعايى‏‏‏‏‏ توخالى‏‏‏‏‏ تبديل مى‏‏‏‏‏شود و به پرحرفى‏‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏انجامد. در برداشت اين چنانى‏‏‏‏‏ از مفهوم رشد، بايد هم پديده‏هايى‏‏‏‏‏ مانند تضاد، برش و انقطاع، جهش، تبديل شدن كميت به كيفيت وغيره كه اصولى‏‏‏‏‏ از انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهند، به‏مثابه نكاتى‏‏‏‏‏ ظاهرى‏‏‏‏‏، اتفاقى‏‏‏‏‏، ارادى‏‏‏‏‏، به‏مثابه پديده‏هايى‏‏‏‏‏ كه مربوط به روند نيستند، فهميده شوند.

بدين‏ترتيب حق است، درباره نظر تئوريك ناكامل و نامتعادل و خصلت عرفانى‏‏‏‏‏- رازگونه «انديشه نظاره‏گر- ظاهرنگر هوشمند» موردِ نظرِ شلينگ حكمى‏‏‏‏‏ سخت و بيرحمانه داد. اما باوجود اين، روا نيست فراموش شود كه در اين اصطلاح يك هسته عقلايى‏‏‏‏‏ نيز نـهفته است كه نجات آن براى‏‏‏‏‏ درك و شناختِ تاريخِ رشد انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏‏ ضرورت دارد. اين هسته عقلايى‏‏‏‏‏ ازيك‏سو در اين امر قرار دارد كه شلينگ براى‏‏‏‏‏ آنكه از خطر برداشت كانت- فيخته درباره “توليد” طبيعت توسط آگاهى‏‏‏‏‏ نجات يابد، ايجاد شدن طبيعت را توسط خودش براى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏ اصل مى‏‏‏‏‏داند. ازسوى‏‏‏‏‏ديگر در اين كوشش، شلينگ شناخت را دستاوردى‏‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏‏ از ايجاد كردن طبيعت توسط خودش مى‏‏‏‏‏داند  و ازاين طريق، آن را براى‏‏‏‏‏ انديشه قابل فهم مى‏‏‏‏‏سازد. ازاين طريق او اين گرايش را ايجاد مى‏‏‏‏‏كند كه هم طبيعت و هم انديشه شناسنده به‏مثابه روندهاى‏‏‏‏‏ مستقل ديالكتيكى‏‏‏‏‏ درك شوند: در انديشهِ نظاره‏گرِ هوشمند، باوجود تضاد درونى‏‏‏‏‏ عرفانى‏‏‏‏‏ آن، ازجمله اين فكر نـهفته است، كه شناخت تنها زمانى‏‏‏‏‏ با موضوع مورد شناخت مشابه است [يعنى‏‏‏‏‏ انعكاس متناسب واقعيت در ذهن است]، كه هوشمندى‏‏‏‏‏ در سطحى‏‏‏‏‏ قرار داشته باشدكه بتواند طبيعت متنوع و نامحدود و حقيقى‏‏‏‏‏ و مستقل از آگاهى‏‏‏‏‏ موجود را در تغيير و حركت آن درك كند. (م)

گام تعيين كننده هگل در جهت غلبه بر ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏‏‏

گام تعيين كننده را نهايتاً هگل برداشت. اما اگرچه هگل بر مرحله يك‏سويه  و نظاره‏گرانه فلسفه طبيعى‏‏‏‏‏ ناب شلينگ غلبه مى‏‏‏‏‏كند و به بررسى‏‏‏‏‏ مسائل اجتماعى‏‏‏‏‏ رومى‏‏‏‏‏آورد، كه شناخت پرتنو‏ع‏تر و عميق‏ترى‏‏‏‏‏ از ماهيت ديالكتيكى‏‏‏‏‏ واقعيت را براى‏‏‏‏‏ او فراهم مى‏‏‏‏‏سازد، او هم نمى‏‏‏‏‏تواند سد و محدوديت متافيزيكى‏‏‏‏‏ و عرفانى‏‏‏‏‏ را در انديشه خود بشكند و بر آن غلبه كند. اين امر داراى‏‏‏‏‏ علت ويژه‏اى‏‏‏‏‏ است كه ما بزودى‏‏‏‏‏ درباره آن سخن خواهيم گفت. اما در ابتداء بايد گفته شود كه هگل و شلينگ هر دو خواستار غلبه بر ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏‏‏ بودند، چيزى‏‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏‏خواستند از طريق ايجاد وحدت اضداد به آن دست يابند. آن‏ها مى‏‏‏‏‏خواستند به اين هدف از طريق درك رابطه مشخص در ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏ طبيعت و روح- ايده نايل شوند و از اين طريق بر ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏‏‏ غلبه كنند.

برخلاف شلينگ كه نزد او تنها گرايشى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ دورى‏‏‏‏‏ از يك‏سويه نگرى‏‏‏‏‏ غيرديالكتيكى‏‏‏‏‏ وجود دارد، كوشش هگل را بايد جدى‏‏‏‏‏ دانست، روند واقعيت را در تنوع نامحدود آن، بطور هم‏زمان در خصلت متضاد و وحدت آن درك كند و نشان دهد. به‏عبارت ديگر در برخورد سختگيرانه به هرنوع يك‏سويه نگرى‏‏‏‏‏ به مفهوم «يكى‏‏‏‏‏ بودن مطلق» مورد نظر شلينگ. چنين برداشت و توصيفى‏‏‏‏‏ از حقيقت نهايتاً نمى‏‏‏‏‏تواند توصيف ديگرى‏‏‏‏‏ باشد جز توصيف ديالكتيكى‏‏‏‏‏ آن. اما اكنون اين پرسش مطرح مى‏‏‏‏‏شود كه چرا هگل باوجود شناخت عميق خود و نزديكى‏‏‏‏‏ همه‏جانبه خود به حقيقت، نتوانست خود را از پيش‏دآورى‏‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏‏ رها سازد. پاسخ به اين پرسش، دستيابي به شناخت پراهميتى‏‏‏‏‏ را درباره اهميت مفهوم “پراتيك” در تئورى‏‏‏‏‏ شناخت، ممكن مى‏‏‏‏‏سازد و بدست مى‏‏‏‏‏دهد.

نقش پراتيك اجتماعـى‏‏‏‏‏

شناخت مضمون و ذاتِ عملكرد و پراتيك اجتماعى‏‏‏‏‏ با شناخت از مضمون آگاهى‏‏‏‏‏ انطباق دارد. (م) زيرا نه تنها تفاوت پراتيك انسانى‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏ با پراتيك ماقبل انسانى‏‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏‏ با حيات حيوانى‏‏‏‏‏ – كه بكار بردن عنوان آگاهى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ آن غيرممكن است -، از طريق جهت‏گيرى‏‏‏‏‏ و هدف، يعنى‏‏‏‏‏ غايتمندى‏‏‏‏‏ آگاهانه پراتيك متمايز مى‏‏‏‏‏شود، بلكه برعكس نيز واقعيت وجود آگاهى‏‏‏‏‏ تنها از اين طريق قابل درك است كه با پراتيك انسانى‏‏‏‏‏ در روند كار‏كرد او در ارتباط قرار دارد. (ما در بخش “ساختار ديالكتيكى‏‏‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏‏” به اين نكته خواهيم پرداخت.) ازنظر تاريخى‏‏‏‏‏، شناخت مضمون و ذات پراتيك- عملكرد هدفمند و جهت دار انسان به مرحله معينى‏‏‏‏‏ از رشد و پختگى‏‏‏‏‏ شرايط حيات اجتماعى‏‏‏‏‏ انسان، وابسته است  – همانطور كه “راز” انباشت شناخت‏هاى‏‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏‏ در قرون 16 و 17 كه براى‏‏‏‏‏ كشف علت آن انديشمندان بدون برداشت ديالكتيكى‏‏‏‏‏، از قبيل شئلئر Scheler، با موفقيت روبرو نشدند، تنها از طريق شناخت شرايط اجتماعى‏‏‏‏‏ اين دوران ممكن است. دوران هگل براى‏‏‏‏‏ چنين شناختى‏‏‏‏‏ هنوز باندازه كافى‏‏‏‏‏ آماده و پخته نشده بود؛ هنوز برخى‏‏‏‏‏ از مسائل فلسفه اجتماعى‏‏‏‏‏ در فضاى‏‏‏‏‏ متافيزيك در حركت بود و حل و فصل مى‏‏‏‏‏شد، و بطريق اولى‏‏‏‏‏ “راه‏حل‏ها” نيز در همين فضا جستجو و يافت مى‏‏‏‏‏شد. البته هگل كه از بررسى‏‏‏‏‏ انقلاب فرانسه و آموزش اقتصاد‏ملى‏‏‏‏‏ سنتى‏‏‏‏‏ انگلستان بسيار نكات را فراگرفته بود، قادر شده بود روند حوادث اجتماعى‏‏‏‏‏ را به شيوه نوينى‏‏‏‏‏ مورد ارزيابى‏‏‏‏‏ قرار دهد و از اين طريق از برترى‏‏‏‏‏ چشم‏گيرى‏‏‏‏‏ نسبت به معاصران آلمانى‏‏‏‏‏ خود برخوردار شود. تعجب برانگيز اين نكته است كه هگل، براين‏پايه با چه دقتى‏‏‏‏‏ مفهوم كار و عملكرد آن را مورد تجزيه و تحليل قرار مى‏‏‏‏‏دهد و از طريق آن بطور علمى‏‏‏‏‏ به مفهوم پراتيك اجتماعى‏‏‏‏‏ و اهميت آن در روند هستى‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏ بسيار نزديك مى‏‏‏‏‏شود. اما باوجود اين، نمى‏‏‏‏‏ تواند بر سد تاريخى‏‏‏‏‏ زمان خود در برابر روند شناخت غلبه كند؛ و هرگز به تعريفى‏‏‏‏‏ روشن و همه‏جانبه از مفهوم پراتيك اجتماعى‏‏‏‏‏ دست نمى‏‏‏‏‏يابد. چنين وضعى‏‏‏‏‏ به‏مراتب شديدتر در مورد شلينگ صادق است كه جهت‏گيرى‏‏‏‏‏ يك‏سويه‏اى‏‏‏‏‏ برپايه فلسفه طبيعى‏‏‏‏‏ داشت. شلينگ باوجود برداشت درست خود از ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ پديده‏ها و در نتيجه پايبندى‏‏‏‏‏ به دورنمايى‏‏ كه ماوراى‏‏‏‏‏ فلسفه ذهن‏گرايانه را نشان مى‏‏‏‏‏داد، دورنمايى‏‏‏‏‏ كه با تكيه بر آن، واقعيت وجود آگاهى‏‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏‏ديد و توضيح مى‏‏‏‏‏داد، هنوز بشدت از اين مرحله دور بود كه بتواند مضمون و ذات آگاهى‏‏‏‏‏ را درك و توصيف كند. هگل هم در نيمه راه از حركت بازماند. اما اگر اين انديشمندان با اين وصف مى‏‏‏‏‏خواستند تز خود را درباره دوگانگى‏‏‏‏‏ وحدت، يعنى‏‏‏‏‏ وحدت ماقبل انسانى‏‏‏‏‏ طبيعت خارجى‏‏‏‏‏ و طبيعت انسان آگاه از يك‏سو و وحدت ذهن‏ شناسنده و موضوع مستقلاً موجود شناخت را از سوى‏‏‏‏‏ديگر، جا بياندازند و توضيح دهند، مجبور بودند آن را تحت شرايط تئوريك آن دوران تنها از طريق مذهبى‏‏‏‏‏- متافيزيكى‏‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏‏ سازند، يعنى‏‏‏‏‏ وحدت هستى‏‏‏‏‏ را از طريق انطباق عقل و طبيعت و تفويض عقلانيت به طبيعت عملى‏‏‏‏‏ سازند. با محدود ساختن بررسى‏‏‏‏‏ تنها به اين متافيزيك، يعنى‏‏‏‏‏ بررسى‏‏‏‏‏ اين انديشه متافيزيكى‏‏‏‏‏ جدا از شرايط و زمينه زمانى‏‏‏‏‏ كه برپايه آن پديد آمده است، آنوقت فلسفه ذهن‏گرايانه محق به نظر مى‏‏‏‏‏رسد كه اين دو راهى‏‏‏‏‏ را از اين طريق دور بزند، كه واقعيت عينى‏‏‏‏‏ و ذهن‏شناختگر را كاملاً يكى‏‏‏‏‏ قلمداد كند، و لذا از اين مزيت به مفهوم واقعى‏‏‏‏‏ كلمه نيز برخوردار بشود كه بتواند از انديشه متافيزيكى‏‏‏‏‏ مبهم و ناروشن نيز دورى‏‏‏‏‏ جويد. انديشه‏اى‏‏‏‏‏ كه فلسفه ديالكتيك ايده‏آليستى‏‏‏‏‏ اجباراً بايد به آن پناه هم ببرد.

اما ايده‏آليسم ذهن‏گرا كوچكترين تصورى‏‏‏‏‏ هم از اين نكته نداشت كه غير از آنچه كه اين فلسفه به آن دست يافته بود و امكانى‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏داد كه به بن‏بست ختم مى‏‏‏‏‏شد، امكان ديگرى‏‏‏‏‏ هم براى‏‏‏‏‏ حل مسئله نظريه شناخت وجود دارد. اهميت درك مسئله ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ حل مسئله نظريه شناخت، براى‏‏‏‏‏ ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏‏ ناشناخته بود. برخلاف آن، ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏ پاسخ به پرسش چگونگ‏‏‏ وحدت برپايه ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ و چگونگى‏‏‏‏‏ وحدت هستى‏‏‏‏‏ (طبيعت) و آگاهى‏‏‏‏‏ برپايه اسلوب شناخت را در مركز بررسى‏‏‏‏‏ خود قرار داده بود. در اين انديشه، وحدت، برپايه اسلوب شناخت، به‏مثابه عملكرد ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ درك مى‏‏‏‏‏شود. اگر هم نزد هگل اين مسئله به اين صورت دقيق تدوين نمى‏‏‏‏‏شود، باوجود اين، ‏پايه و اساس اصلى‏‏‏‏‏ نظام انديشه هگل را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد. هگل به عللى‏‏‏‏‏ كه بيان شد و در ناكامل بودن دريافت و برداشت [او از] نقش “پراتيك” كه در رشد اجتماعى‏‏‏‏‏ نـهفته بود، [قرار داشت،] راه‏حل را تنها مى‏‏‏‏‏توانست در ظاهرامر بيابد، يعنى‏‏‏‏‏ از طريق راه انحرافى‏‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏‏ عرفانى‏‏‏‏‏- رمزآلوده قلمداد نمودن كليت روند.

ايجاد زمينه عرفانى‏‏‏‏‏- رمزآلوده از طريق و بشكل يكى‏‏‏‏‏ قلمداد كردن  حقيقت و عقل مذهبى‏‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏‏ شد. در پيش‏گفتار درباره “پديدارشناسى‏‏‏‏‏” (XXIV) هگل طبيعت و عقلانيت را از اين‏رو يكسان ارزيابى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏كند، زيرا كه هر دو «عملى‏‏‏‏‏ هدفمند هستند» (7). بطور مشخص هگل دو بار وحدت برپايه ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ ايجاد كرده را يكسان تصور مى‏‏‏‏‏كند: ازيك‏سو به‏مثابه شكل‏هاى‏‏‏‏‏ مراحل پشت سر هم ايجاد شده تظاهر روح مطلق، كه در آن هگل علت مذهبى‏‏‏‏‏- عقلايى‏‏‏‏‏ وجود كليه هستى‏‏‏‏‏ كهكشان را بشمار مى‏‏‏‏‏آورد؛ ازسوى‏‏‏‏‏ديگر و برعكس براى‏‏‏‏‏ او وحدت شناخت هستى‏‏‏‏‏ و آگاهى‏‏‏‏‏ برپايه نظريه شناخت چيز ديگرى‏‏‏‏‏ نيست، جز بخود رسيدن و شناخت تاريخى‏‏‏‏‏ از خود يافتن كه مرحله به مرحله بوجود مى‏‏‏‏‏آيد و مرحله‏اى‏‏‏‏‏ از همان مراحل بروز و تظاهر روح است كه با جهان هستى‏‏‏‏‏ يك‏سان است. همانطور كه ديده مى‏‏‏‏‏شود، نقطه- زمان و مقطع تاريخى‏‏‏‏‏  در روند تكامل كه در آن آگاهى‏‏‏‏‏ ايجاد شده است، هم‏زمان است با لحظه آغاز شناخت طبيعت از خود. و يا با بيانى‏‏‏‏‏ ديگر، يعنى‏‏‏‏‏: ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ ايجادشدن آگاهى‏‏‏‏‏ كاملاً در انطباق است با ممكن شدن شناخت عينى‏‏‏‏‏ و متناسب از هستى‏‏‏‏‏ توسط انديشه.

لباس ايده‏آليستى‏‏‏‏‏ بر اندام ديالكتيك هگل

اكنون مى‏‏‏‏‏توان فهميد كه چرا هگل كه قادر به حل واقع‏بينانه مسئله نمى‏‏‏‏‏شود، مجبور است به نظريه انطباق كامل واقعيت- حقيقت و عقلانيت، طبيعت و روح مطلق پناه ببرد. تنها در اين لباس پوشانده شده ايده‏آليستى‏‏‏‏‏، مى‏‏‏‏‏توانسته است هگل از ديد خود تضاد بين وحدت ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ طبيعت و روح و همچنين بين ذهن شناسنده و ابژكت را از ديد خود بر يكديگر منطبق سازد و وحدت آنان را اعلام و هويت مشتركى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ آن‏ها ايجاد كند. از اين طريق، اگر هم به شيوه انحرافى‏‏‏‏‏ ايده‏آليستى‏‏‏‏‏، اما باوجود اين بطور فلسفى‏‏‏‏‏ برپايه عينى‏‏‏‏‏، به‏عبارت ديگر با طفره رفتن از شيوه و انديشه ايده‏آليسم ذهن‏گرايانه، در مسئله حل چگونگى‏‏‏‏‏ جريان  نظريه شناخت به راه‏حلى‏‏‏‏‏ موقت دست يافت. ابتكار بعدى‏‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏‏ «ازآن رو كردن ماترياليستى‏‏‏‏‏» اين برداشت به وظيفه ماركسيسم تبديل شد. اين شايان توجه است، كه حتى‏‏‏‏‏ انديشمندان معتقد به نظريات موصوف به “هگلى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ جوان” نيز نمى‏‏‏‏‏توانستند با برداشت ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏ به كار خود تداوم ببخشند و آن را، در كنار ماترياليسم فويرباخ، به فراموشى‏‏‏‏‏ سپردند.           (پايان ٥، ادامه در ٦ http://www.tudeh-iha.com/?p=1382&lang=fa

)




تاريخ و ديالكتيك، آغاز ٤

بخش اول

گذار ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏‏‏ به عينى‏‏‏‏‏

“كليت، حقيقت است”  هگل

فيخته Fichte (VI) در سراسر زندگيش عميقا پايبند به ذهن‏گرايى‏‏‏‏‏ بنيادگرايانه خود باقى‏‏‏‏‏ ماند. كوشش چندباره و از نظر محتوايى‏‏‏‏‏ كم تفاوت او به منظور قرار دادن نظام نظرياتش برپايه‏اى‏‏‏‏‏ نوين، نتوانست گرايش قابل لمسى‏‏‏‏‏ را براى‏‏‏‏‏ غلبه كردن بر محدوديت ذهن‏گرايانه نظريات او ببار آورد. حتى‏‏‏‏‏ آنجا كه فيخته بطور پراكنده و گهگاهى‏‏‏‏‏، نظرى‏‏‏‏‏ درباره رديف- سلسه‏مراتب مراحل هستى‏‏‏‏‏ ناآگاه و آگاه و درباره چگونگى‏‏‏‏‏ طبيعت ماقبل دوران حيات انسانى‏‏‏‏‏ ابراز مى‏‏‏‏‏دارد، به‏عبارت ديگر زمان‏هايى‏‏‏‏‏ هم‏كه او به اين تصور نزديك مى‏‏‏‏‏شود، كه وجود واقعيت مستقل از آگاهى‏‏‏‏‏ را بپذيرد، كوشش بسيار اتفاقى‏‏‏‏‏ از كار درمى‏‏‏‏‏آيد و با پايه واساس تئوريك سيستم نظريات او در تضاد قرار دارد. بدين‏ترتيب، او با اين كوشش‏ها تنها در ظاهر و نه بصورت محتوايى‏‏‏‏‏ قادر مى‏‏‏‏‏شود جهت‏گيرى‏‏‏‏‏ تعيين كننده‏اى‏‏‏‏‏ بمنظور  كشف پاسخ و يافتن “راه‏حل” براى‏‏‏‏‏ پرسش تئورى‏‏‏‏‏ شناخت درباره چگونگى‏‏‏‏‏ روند شناخت براى‏‏‏‏‏ دوران بعدى‏‏‏‏‏ تدارك ببيند. پاسخى‏‏‏‏‏ كه نهايتاً با پذيرش وجود مستقل واقعيت خارج از ذهن توسط فلسفه ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏، به اين مسئله داده شد. زيرا حتى‏‏‏‏‏ پذيرفتن نظر وجود طبيعت پيش از وجود انسان را فيخته به‏مثابه ساختارى‏‏‏‏‏ فكرى‏‏‏‏‏ در درون قلمروى‏‏‏‏‏ ذهن ايجاد مى‏‏‏‏‏كند tranzendentale، كه گويا گذار از اين قلمروى‏‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏‏ در عمل و بطور تجربى‏‏‏‏‏ ممكن نمى‏‏‏‏‏باشد. او اين مرز را من- آگاهى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏نامد. فيخته هستى‏‏‏‏‏ غيرآگاه را نيز زائيده فعاليت ذهن- معنويت، كه سرشت و جوهرى‏‏‏‏‏ ماوراى‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏ و ماوراى‏‏‏‏‏ پسيكولوژيك است، مى‏‏‏‏‏پندارد.

اين اشتباه بزرگى‏‏‏‏‏ است، اگر ذهن‏گرايى‏‏‏‏‏ پى‏‏‏‏‏گير فيخته را تنها به‏عنوان فرزندى‏‏‏‏‏ ناخلف براى‏‏‏‏‏ ايده‏آليسم، و يا يك گمراهى‏‏‏‏‏ خشك وخالى‏‏‏‏‏ در بازى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ فكرى‏‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏‏ تصور كنيم. براى‏‏‏‏‏ فيخته، با تكيه بر نظريات كانت (VII)-   وظيفه خود را تكميل كردن سيستم فكرى‏‏‏‏‏ كانت قرار داده بود -، تنها امكان براى‏‏‏‏‏ ادامه راهى‏‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏‏توانست طى‏‏‏‏‏ شود، همين راه بود. در پيش‏گفتار اثر اساسى‏‏‏‏‏ خود تحت عنوان “درباره مفهوم آموزش علمى‏‏‏‏‏”، كه در سال 1764، و چاپ دوم تصحيح شده در سال 1798، منتشر كرد، فيخته به سرزنش “جزم‏گرايى‏‏‏‏‏” (VIII) Dogmatismus مى‏‏‏‏‏پردازد، كه آن را در جاى‏‏‏‏‏ ديگر “واقع بينى‏‏‏‏‏” (IX)  Realismus  نيز مى‏‏‏‏‏نامد و مى‏‏‏‏‏گويد، كه جزم‏گرايى‏‏‏‏‏ كه مدعى‏‏‏‏‏ وجود “چيز- بخودى‏‏‏‏‏- خود” است، نمى‏‏‏‏‏تواند نشان بدهد، اين چيز- بخودى‏‏‏‏‏- خود چگونه وارد آگاهى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود، چگونه توسط آگاهى‏‏‏‏‏ انسان درك مى‏‏‏‏‏شود. فيخته با اين نظر، نظرى‏‏‏‏‏ را كه از آن زمان بارها بيان شده است، تكرار مى‏‏‏‏‏كند كه طبق آن، انديشه ما مى‏‏‏‏‏تواند تنها در چهارچوب آگاهى‏‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏‏ حركت و جريان داشته باشد و از اين رو قادر نيست وجود واقعيت خارج از خود را بى‏‏‏‏‏واسطه بفهمد و درك كند. با توجه به  اين پيش‏شرط‏هاى‏‏‏‏‏ تئوريك در انديشه فيخته، اين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏ او صائب و كاملاً قابل فهم است؛ مسئله اما اين است كه اين پيش‏شرط‏ها، همانطور كه نشان خواهيم داد، خود نادرست هستند.

دكارت Descartes (X) با نظرياتش راه رشد انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ دوران جديد را نشان داده بود، كه عبارت بود از جداساختن پديده آگاهى‏‏‏‏‏ از كليه پديده‏هاى‏‏‏‏‏ ديگر در جهان، با اين هدف، كه  گويا بتوان از اين طريق به بررسى‏‏‏‏‏ “انتقادى‏‏‏‏‏” و دقيق آگاهى‏‏‏‏‏ پرداخت و شناخت از آن را ممكن نمود. اقدامى‏‏‏‏‏ كه به اين معناست كه كوشش شود، بهم‏پيوستگى‏‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏‏ پديده آگاهى‏‏‏‏‏ با كليت پاره شود و آگاهى‏‏‏‏‏ را از درون بهم‏پيوستگى‏‏‏‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏‏‏‏ هستى‏‏‏‏‏ خارج كرده، تا گويا بتوان از اين طريق راه عملكرد “ناب” و خالص آن را مورد بررسى‏‏‏‏‏ قرار داد.

اين چنين پاره كردن يكپارچگى‏‏‏‏‏ واقعيت به دو بخش، يكى‏‏‏‏‏ بخشى‏‏‏‏‏ كه در آگاهى‏‏‏‏‏ وجود دارد، و بخش ديگرى‏‏‏‏‏ كه جهان خارج را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد، درست به معناى‏‏‏‏‏ اولين گام تعيين كننده كانت در جهت “گردش كوپرتيكى‏‏‏‏‏” (XI) است كه بكمك آن امكان انديشيدن درباره طبيعت بدرون آگاهى‏‏‏‏‏ منتقل شده و زمينه شناخت طبيعتِ خارج از ذهن بوجود آمد.

اما بعد از كانت هم، كليه كوشش‏هاى‏‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ اثبات واقعيت به‏مثابه “ساختهِ” عملكرد انديشه، آنطور كه مورد نظر كانت بود، در برابر سخت سرى‏‏‏‏‏ مفهوم “چيز- بخودى‏‏‏‏‏- خود” با شكست روبرو شد. واقعيت، باوجود همه كوشش‏ها براى‏‏‏‏‏ توضيح قابل فهم از تعريف واحد از آگاهى‏‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏‏ هم سوبژكت [ذهن، فاعل] و هم ابژكت [موضوع، مفعول] شناخت بودن،  همچنان “در خارج” از ذهن باقى‏‏‏‏‏ماند. البته ايده‏آليسم ذهن‏گرا بر زمينه انديشه‏هاى‏‏‏‏‏ فوق از رشد پرتحركى‏‏‏‏‏ برخوردار شد و به ظرافت بيش‏ترى‏‏‏‏‏ دست يافت. جاى‏‏‏‏‏ تصور ابتدائى‏‏‏‏‏ و ساده درباره آگاهى‏‏‏‏‏، كه گويا با قانونمندى‏‏‏‏‏ ويژه خود واقعيت را ايجاد مى‏‏‏‏‏كند، ديرتر و در دوران اوج رشد فلسفه كلاسيك، جاى‏‏‏‏‏ خود را به اين تصور داد، كه گويا “توليد” واقعيت ناشى‏‏‏‏‏ از وجود شرايط صورى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏ است.

در ذهن‏گرايى‏‏‏‏‏ مدرن كه در جريان نئوكانتيسم (XII) دوباره ظاهر شد، اين موضع بصورت بسيار افراطى‏‏‏‏‏ دنبال شد. طبق آن، براى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏ تنها اين وظيفه ويژه در نظرگرفته مى‏‏‏‏‏شود، كه با عملكرد “منطق” logik به توليد اشياء خارجى‏‏‏‏‏ بپردازد، بشرطه آنكه بتواند آن‏ها را در نظمى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ قراردهد. اين نيروى‏‏‏‏‏ “منطقى‏‏‏‏‏” آگاهى‏‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏‏توان در اين عملكرد آن يافت، كه انسان پديده‏هاى‏‏‏‏‏ حسى‏‏‏‏‏ را كه در وضع نامنظم و مغشوشى‏‏‏‏‏ دريافت مى‏‏‏‏‏كند، بكمك آگاهى‏‏‏‏‏ و بشيوه مخصوصى‏‏‏‏‏ با يكديگر در ارتباط قرار داده و از اين طريق اصلاً به “امكان” تجربه و درك آنان دست مى‏‏‏‏‏يابد. و اين برداشت، منطبق است با مفهوم تجربه علمى‏‏‏‏‏. در اينجا كافى‏‏‏‏‏ است به خاطر آورده شود، كه نزد مكتب پوزيتويستى‏‏‏‏‏ ماخ (XIII)، مفهوم تجربه به معناى‏‏‏‏‏ ايجاد نظم و ارتباط “عناصرى‏‏‏‏‏” است كه در آگاهى‏‏‏‏‏ ايجاد شده‏اند. به‏عبارت ديگر، در اين بينش و برداشت، همچنانكه نزد كانت نيز چنين است، شعور و همچنين هر پديده‏اى‏‏‏‏‏ در اشكال “نابِ”  مختص آگاهى‏‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏‏ در فضا، زمان و در زنجيره ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏، مى‏‏‏‏‏انديشند.  در نئوكانتيانيسم وجود مادى‏‏‏‏‏ طبيعت بكلى‏‏‏‏‏ نفى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود، اقدامى‏‏‏‏‏ كه برپايه بينش كانت قرار دارد. كانت اين برداشت را چنين توضيح مى‏‏‏‏‏دهد: او درابتداء قانون طبيعى‏‏‏‏‏ را قانونى‏‏‏‏‏ تعريف مى‏‏‏‏‏كند كه طبق آن، ارتباط بين پديده‏هاى‏‏‏‏‏ متنوع در جهت ايجادشدن ضرورتى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ و با اعتبارى‏‏‏‏‏ عام بوجود مى‏‏‏‏‏آيد، امرى‏‏‏‏‏ كه از طريق عملكرد منطقى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏ انجام مى‏‏‏‏‏شود. آنوقت به كمك اين تعريف، خود طبيعت به‏مثابه «هستى‏‏‏‏‏ اعلام مى‏‏‏‏‏شود، بشرط و تا آنجا كه بتوان آن را طبق قانون عام تعريف كرد». براين‏پايه، مثلاً مى‏‏‏‏‏تواند برونو باخ Bruno Bach، انديشمند نئوكانتيانيست، چنين نظر بدهد: «پس بدين‏ترتيب، ماده يك چيز و شئى‏‏‏‏‏  جسم‏دار نيست، بلكه شرط منطقى‏‏‏‏‏ (! لئو كفلر) وجود شئى‏‏‏‏‏  جسم‏دار است، آن‏هم بشرطى‏‏‏‏‏ كه اين ماده، پيش‏شرط ايجاد سنتزى‏‏‏‏‏ در متنوع متغييرى‏‏‏‏‏ باشد و به وحدت متنوع متغير بيانجامد». شئى‏‏‏‏‏  «بيش از انباشت و جمع ساده خواص آن است. زيرا … وحدت منطقى‏‏‏‏‏  خواص آن است». اين نظريه در انطباق است با كوشش نئوكانتيانيسم كه مى‏‏‏‏‏خواهد “چيز- بخودى‏‏‏‏‏- خود” را نابود سازد، موفقيتى‏‏‏‏‏ كه بطور كامل نصيب كانت نشده بود.

اما درست در اين اوج تبلور انديشه براى‏‏‏‏‏ تعيين مرزى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ شعور در ماوراى‏‏‏‏‏ مرز احساس Transzendentalitaet ، و يا بزبانى‏‏‏‏‏ ديگر كه همين مفهوم را مى‏‏‏‏‏رساند، در مرحله‏اى‏‏‏‏‏ كه در آن جهان درون [ذهن] و بيرون [عين] با اين شدت و برجستگى‏‏‏‏‏ در برابر هم قرار داده شدند، سد محدوديتى‏‏‏‏‏ كه انديشه ايده‏آليسم ذهن‏گرا در آن گرفتار مى‏‏‏‏‏ماند، بروشنى‏‏‏‏‏ ديده مى‏‏‏‏‏شود. اين سدِ محدود كننده  – اگر هم ناآگاهانه و درك نشده –  عبارت است از: خوددارى‏‏‏‏‏ از پذيرش قابل شناخت بودن جهان خارج. اما از آنجا كه اين فلسفه از آموزش لاادراكه، آگنوستيسم Agnostizismus [كه شناخت واقعيت را نفى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏كند]، فاصله گرفته است و مى‏‏‏‏‏كوشد نااميدى‏‏‏‏‏ از نظريه شناخت خود را كم وبيش با نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ پرمعنا در سيستم ذهن‏گراى‏‏‏‏‏ خود بپوشاند، دچار تضادهايى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود كه مدافعان نئوكانتيانيسم قرن كنونى‏‏‏‏‏ ما هم بشكلى‏‏‏‏‏ ناموفق مى‏‏‏‏‏كوشند آن‏ها را برطرف سازند.

براى‏‏‏‏‏ هدف ما كافى‏‏‏‏‏ است به اين نكته اشاره شود، كه كانت البته مايل بود ازسويى‏‏‏‏‏ مفهوم “چيز- بخودى‏‏‏‏‏- خود” را تنها مرزى‏‏‏‏‏ مفهومى‏‏‏‏‏ و تعريفى‏‏‏‏‏- ذهنى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ انديشه بداند و ارزيابى‏‏‏‏‏ كند، اما ازسوى‏‏‏‏‏ديگر چاره‏اى‏‏‏‏‏ نداشت، يك مفهوم جديد را كه نه تنها مفهوم و تعريف “چيز- بخودى‏‏‏‏‏- خود” را توسعه مى‏‏‏‏‏دهد، بلكه عملاً با آن مفهوم در تضاد عميق نيز قرار مى‏‏‏‏‏گيرد، وارد بحث كند، مفهوم و تعريفى‏‏‏‏‏، كه چيز كم‏ترى‏‏‏‏‏ را بيان نمى‏‏‏‏‏كند، جز آنكه تائيدى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ وجود واقعيتِ مستقل از آگاهى‏‏‏‏‏ باشد. مفهومى‏‏‏‏‏ كه خود در تضاد قرار دارد با نظمى‏‏‏‏‏ كه وجود واقعيت را امرى‏‏‏‏‏  ماوراى‏‏‏‏‏ معنويت- ذهن و ماوراى‏‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏‏ Transzendentalismus  اعلام مى‏‏‏‏‏كند، كه او در همان لحظه از آن صحبت بميان آورده است. اين مفهوم همان مفهومى‏‏‏‏‏ است، كه كانت آن را “خود- چيز- بخودى‏‏‏‏‏- خود” Ding- an- sich- selbst، مى‏‏‏‏‏نامد و  آن را بارها در اثرش “پروله گومنا” Prolegomena بكار مى‏‏‏‏‏برد.

قله‏هاى‏‏‏‏‏ مهم رشد ايده‏آليسم ذهنگرا

براى‏‏‏‏‏ آنكه بتوان اهميت انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏‏‏ را در رشد نظريه شناخت درك كنيم، بايد نگاهى‏‏‏‏‏ به چند قله  قبلى‏‏‏‏‏ انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ در كل بيندازيم.

دكارت مى‏‏‏‏‏خواست براى‏‏‏‏‏ پايان بخشيدن به انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ غيرانتقادى‏‏‏‏‏، آغاز انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ را به زمانى‏‏‏‏‏ قديمى‏‏‏‏‏تر منتقل سازد، تا بدين وسيله پرسش درباره پيش‏شرط‏هاى‏‏‏‏‏ مطمئن براى‏‏‏‏‏ نقطه آغاز را خنثى‏‏‏‏‏ كند. نتيجه بررسى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ او كشف شناخت مشهور او از “آگاهى‏‏‏‏‏” بود. او آن‏چيزى‏‏‏‏‏ را كه دانستن آن “روشن و قطعى‏‏‏‏‏است” و از اين رو بى‏‏‏‏‏ترديد قابل اطمينان است، “آگاهى‏‏‏‏‏” ناميد، كه به نظر او مى‏‏‏‏‏توان آن را زمينه ادامه انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ نمود. او اين كشف را آن‏چنان نقطه مطمئنى‏‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏كرد، كه به خاطر كشف آن، خود را با آرخميدس (XIV) مقايسه كرد.

گمراهى‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏ كه دكارت دچار آن شد، دوگانه است. اولاً از اين جهت، كه امنيتى‏‏‏‏‏ كه او از برداشت من- آگاهى‏‏‏‏‏ احساس مى‏‏‏‏‏كند، كوچكترين تضمينى‏‏‏‏‏ را در زمينه درست بودن نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ ديگر انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ كه از اين برداشت بدست مى‏‏‏‏‏آيد، فراهم نمى‏‏‏‏‏سازد. زيرا با قراردادن مـن، يعنى‏‏‏‏‏ ذهن شناختگر شناخت، نـه- مـن، يعنى‏‏‏‏‏ عين مورد شناخت، بهيچ‏وجه نفى‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏شود. بلكه برعكس، وجود آن تعيين و تائيد مى‏‏‏‏‏گردد. از اين رو پرسش قديمى‏‏‏‏‏ در چهارچوب زمينه نظريه شناخت درباره وحدت هر دو [ذهن شناختگر و عين مورد شناخت، فاعل و مفعول، واضع و موضوع وغيره] را فيلسوف نمى‏‏‏‏‏ تواند هيچگاه به درستى‏‏‏‏‏ پاسخ دهد، اگر نقطه آغاز انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ را يك جانبه بر پايه موضع آگاهى‏‏‏‏‏ [متعلق به ذهن، يعنى‏‏‏‏‏ متعلق به ذهن شناختگر] قرار دهد؛ از اين رو، پاسخ به پرسش نقطه آغاز انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ اجباراً بايد از پاسخ مشخص دادن به رابطه بين آگاهى‏‏‏‏‏ و هستى‏‏‏‏‏ بدست آيد (م). اما از آنجا كه فلسفه ذهن‏گرا اين رابطه را در آغاز تحقيقات خود مطرح نمى‏‏‏‏‏سازد، بلكه مقوله مـن- آگاهى‏‏‏‏‏ را در آغاز قرار مى‏‏‏‏‏دهد، مجبور است، مسئله وحدت اين دو را ديرتر و بطور مصنوعى‏‏‏‏‏ در نظريه شناخت خود وارد كرده و بكوشد آن را بكمك شيوه انتزاع متافيزيكى‏‏‏‏‏، به‏طور انتزاعى‏‏‏‏‏ پاسخ داده و حل كند.

دومين گمراهى‏‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏‏ از چنين شيوه بررسى‏‏‏‏‏، كه به‏ويژه مشخصه و نتيجه مستقيم انديشه ذهن‏گراى‏‏‏‏‏ دكارت است، اين گمراهى‏‏‏‏‏است كه او از درستى‏‏‏‏‏ شناخت خود مطمئن است و احساس امنيت مى‏‏‏‏‏كند. در اين روند به اين نكته توجه نمى‏‏‏‏‏شود كه آگاهى‏‏‏‏‏ فعال [من- آگاهى‏‏‏‏‏] كه كار شناخت را انجام مى‏‏‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏‏‏ ذهن شناختگر را در روند شناخت تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد، و اين نقش، نقش بكلى‏‏‏‏‏ ديگرى‏‏‏‏‏ است از آگاهى‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏ كه موضوع و مجحول شناخت را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد. (اين نكته البته درچهارچوب نظريه شناخت مطرح است و نه آنكه در واقعيت چنين باشد. آگاهى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ هر دو مورد [نظريه شناخت و حقيقت] موضوع و واقعيت مشابه طبيعى‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد، مانند همه چيزهاى‏‏‏‏‏ ديگر.) به عنوان ذهنش شناختگر شناخت، آگاهى‏‏‏‏‏ واقعاً از اين اطمينان برخوردار است، كه به چيزى‏‏‏‏‏ و به‏شيوه مخصوصى‏‏‏‏‏ تسلط و معرفت مى‏‏‏‏‏يابد و آن را مى‏‏‏‏‏شناسد. اما بمحض آنكه خود به موضوع بررسى‏‏‏‏‏ تبديل مى‏‏‏‏‏شود، بلافاصله اين شك دراين باره ايجاد مى‏‏‏‏‏شود كه  آيا اين شيوه و شكل شناخت از واقعيت كه در آگاهى‏‏‏‏‏ انعكاس يافته است، واقعيت را بصورت متناسب و منطبق با خود واقعيت مى‏‏‏‏‏نماياند يا نه، يعنى‏‏‏‏‏ واقعيت درست چنين هم هست، كه آگاهى‏‏‏‏‏ بدان معرفت يافته است يا نه. فلسفه ذهن‏گرا اين شك را بكنار مى‏‏‏‏‏زند از اين طريق – و درواقع در همين امر نيز ويژگى‏‏‏‏‏ ذهن‏گرايانه آن نـهفته است – كه هر دو امكان نگرش به آگاهى‏‏‏‏‏ [يعنى‏‏‏‏‏ يك بار فاعل و ذهن شناسنده و يك بار عين و موضوع شناخت بودن] را بطور مطلق يكى‏‏‏‏‏ اعلام مى‏‏‏‏‏كند و براين‏پايه در وضعى‏‏‏‏‏ قرار مى‏‏‏‏‏گيرد، كه شناخت از آگاهى‏‏‏‏‏ خود را ذات و مضمون آگاهى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏پندارد.

دكارت از اين رو براى‏‏‏‏‏ اسلوب و عملكرد آگاهى‏‏‏‏‏ در تئورى‏‏‏‏‏ شناخت خود سند قطعى‏‏‏‏‏ درست بودن صادر مى‏‏‏‏‏كند، زيرا اين اسلوب براى‏‏‏‏‏ رسيدن به شناخت از خود روشن و قطعى‏‏‏‏‏ به نظر مى‏‏‏‏‏رسند؛ و حتى‏‏‏‏‏ كانتِ پايبند به موضع “انتقادى‏‏‏‏‏” نيز شيوه اصولى‏‏‏‏‏ترى‏‏‏‏‏ را به كار نمى‏‏‏‏‏گيرد، زمانى‏‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏‏ احكام سنتزى‏‏‏‏‏ از قبل معلوم a priori [استدلال، برهان لمى‏‏‏‏‏ در منطق] را از آن رو درست و صائب و غيرقابل شك مى‏‏‏‏‏داند، زيرا اين “ابزار [گويا] قبلاً به آگاهى‏‏‏‏‏ داده شده است”. او حتى‏‏‏‏‏ حاضر نيست اين پرسش را مطرح سازد، كه آيا وجود چنين احكام از قبل معلوم (!) اصلاً پذيرفتنى‏‏‏‏‏ است. “اطمينان” بر اين امر، كه چنين احكامى‏‏‏‏‏ در اختيار آگاهى‏‏‏‏‏ قرار دارد، در فلسفه كانت از همان جا و مكان و ارزش “روشن و قطعى‏‏‏‏‏” برخوردار است، كه در فلسفه دكارت برخوردار است. و آنجا كه چنين اطمينانى‏‏‏‏‏ حاكم است، آنوقت پرسش درباره امكان اين كه آگاهى‏‏‏‏‏ خود را گمراه كند، پرسشى‏‏‏‏‏ زائد از كار درمى‏‏‏‏‏آيد: «ما لااقل چند مورد شناخت سنتزى‏‏‏‏‏ غيرقابل انكار و از قبل معلوم a priori در اختيار داريم و مجاز نيستيم بپرسيم، كه آيا چنين چيزى‏‏‏‏‏ ممكن است  (زيرا اين امر واقعيت است)، بلكه تنها مجاز هستيم درباره چگونگى‏‏‏‏‏ ممكن بودن آن‏ها پرسش كنيم…   اما اين اجازه را هم نداريم امكان وجود چنين جملاتى‏‏‏‏‏ را در اينجا جستجو كنيم، يعنى‏‏‏‏‏ بپرسيم، كه آيا وجود آن‏ها اصلاً ممكن است، زيرا به اندازه كافى‏‏‏‏‏ اطمينان غيرقابل انكار درباره واقعى‏‏‏‏‏ بودن آن‏ها وجود دارد» (1).

اما آنچه كه مربوط به دكارت مى‏‏‏‏‏شود، او به‏خاطر كشش و اهميت و اعتقاد مفرطى‏‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏‏ درستى‏‏‏‏‏ برداشت خود از آگاهى‏‏‏‏‏ دارد، درباره درست و صائب بودن آنچه كه بلاترديد “روشن و قطعى‏‏‏‏‏” است، به استنتاجات تئوريك گمراه كننده‏اى‏‏‏‏‏ كشانده مى‏‏‏‏‏شود.

اول بايد گفت، كه دكارت روشن بودن و قطعيت داشتن تصورات از واقعيت را با آنچه كه از واقعيت ديده مى‏‏‏‏‏شود، اشتباه مى‏‏‏‏‏كند. يك امر، مثلاً يك قانون در علوم طبيعى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏تواند بشدت غيرقابل تصور باشد، يعنى‏‏‏‏‏ به مفهومى‏‏‏‏‏ كه دكارت درك مى‏‏‏‏‏كند و منظور نظر دارد، فاقد هرنوع روشنى‏‏‏‏‏ و قطعيت باشد، اما باوجود اين درست باشد (مثلاً فضاى‏‏‏‏‏ چهار بعدى‏‏‏‏‏). البته اين واقعيت را كه بوسيله علوم طبيعى‏‏‏‏‏ مدرن كشف شده، دكارت نمى‏‏‏‏‏شناخته است. اما آنچه را كه دكارت مى‏‏‏‏‏توانسته است بداند، اين نكته است، كه آن چيزهايى‏‏‏‏‏ كه خود را در مشاهده بسيار “روشن و قطعى‏‏‏‏‏” نشان مى‏‏‏‏‏دهند، مى‏‏‏‏‏توانند براحتى‏‏‏‏‏ نتيجه گمراهى‏‏‏‏‏ و اشتباه باشند، يعنى‏‏‏‏‏ تصويرى‏‏‏‏‏ نادرست از واقعيت ارائه دهند.  مثالى‏‏‏‏‏ بزنيم. اين روشن و قطعى‏‏‏‏‏ است كه از دو جسم، كه يكى‏‏‏‏‏ بزرگ‏تر و دومى‏‏‏‏‏ كوچك‏تر، اما داراى‏‏‏‏‏ وزن مخصوص بيش‏ترى‏‏‏‏‏ از اولى‏‏‏‏‏ است، با سرعت بيش‏ترى‏‏‏‏‏ سقوط مى‏‏‏‏‏كند. اما تجربه عكس آن را به‏اثبات رساند و نشان داد، كه با حذف مقاومت هوا جسم كوچك‏تر به همان سرعت جسم بزرگ‏تر بر زمين سقوط مى‏‏‏‏‏كند. و يا مثالى‏‏‏‏‏ ديگر. تا زمان آزمايش “سنگ و كشتى‏‏‏‏‏ در حال حركت” توسط گاسندى‏‏‏‏‏ Gassendi اين تصور و فرضيه‏ى‏‏‏‏‏ “روشن و قطعى‏‏‏‏‏” حكمفرما بود، كه سنگى‏‏‏‏‏ كه در زمان حركت كشتى‏‏‏‏‏ به آب انداخته مى‏‏‏‏‏شود، بطور عمودى‏‏‏‏‏ سقوط مى‏‏‏‏‏كند، و با رد اين فرضيه [پس از كشف واقعيت گردش دورانى‏‏‏‏‏ زمين]، استدلال محكمى‏‏‏‏‏ كه عليه مخالفت با گردش زمين وجود داشت، از بين رفت.

حقيقت بهم‏پيوسته

اينكه راه مطمئن براى‏‏‏‏‏ شناخت واقعيت همان “روشن و قطعى‏‏‏‏‏” بودن تصورات است،  درواقع همان راه و شيوه تقسيم و تكه تكه كردن و از هم گسيختن واقعيت واحد است، كه آن را  گيآمآباتيستا ويكو (XV) پيش‏تر شناخته و اعلام كرده بود. مثلاً تصور روشن و قطعى‏‏‏‏‏ داشتن درباره روح و جسم باعث آن مى‏‏‏‏‏شود، كه به نظر دكارت اين دو، ماده‏اى‏‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏‏ جدا از يك ديگر تصور شوند. نظريه روشن و قطعى‏‏‏‏‏ بودن به پايه واساس متافيزيك عقلايى‏‏‏‏‏ rationell ( XVI) تبديل مى‏‏‏‏‏شود، كه جهان يك‏پارچه، كه مجموعه بهم‏پيوسته و بهم‏تنيده‏اى‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد، به بخش‏هاى‏‏‏‏‏ خشك و انعطاف‏ناپذيرى‏‏‏‏‏ دربرابر هم تقسيم و آن را از هم جدا و پاره پاره مى‏‏‏‏‏كند، و از اين طريق ذات پوياى‏‏‏‏‏ جريان روند حقيقت، غيرقابل درك باقى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏ماند. [تقسيم و پاره پاره كردن واقعيت شيوه‏اى‏‏ است كه به كمك آن انديشه پسامدرن مى‏‏كوشد به نفى‏‏ تئورى‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏ پرداخته و از اين طريق شناخت واقعيت- حقيقت اجتماعى‏‏ را در شرايط “گلوباليسمِ” سرمايه‏دارى‏‏ دوران افول، از ديد زحمتكشان پنهان دارد]

نيازى‏‏‏‏‏ ديده نمى‏‏‏‏‏شود در اينجا درمورد گمراهى‏‏‏‏‏ و اشتباهاى‏‏‏‏‏ ديگر دكارت كه همگى‏‏‏‏‏ برپايه نظريه روشن و قطعى‏‏‏‏‏ بودن ذهن‏گرايانه در نگرش او درباره تئورى‏‏‏‏‏ شناخت بوجود مى‏‏‏‏‏آيند، صحبتى‏‏‏‏‏ بشود، ازجمله از اين گمراهى‏‏‏‏‏، كه مثلا گويا ايده‏ها و نظرياتى‏‏‏‏‏ وجود دارند، كه مادرزادى‏‏‏‏‏ هستند. براى‏‏‏‏‏ ارائه نكات مورد نظر ما كافى‏‏‏‏‏ است به اين امر اشاره شود، كه انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ ذهن‏گرايانه دكارت به اين پيامد ختم مى‏‏‏‏‏شود، كه واقعيت را به عناصرى‏‏‏‏‏، كه بر آن آگاهى‏‏‏‏‏ دارد، محدود سازد. امرى‏‏‏‏‏ كه نهايتاً به اين معناست، كه واقعيت غيرقابل شناخت است.

نفوذ عظيمى‏‏‏‏‏ كه دكارت در زمان خود به دست آورد، موجب شد كه انديشه فلسفى‏‏‏‏‏ بطور كلى‏‏‏‏‏ در خط ايده‏آليسم ذهن‏گرا قرار بگيرد. تا چه اندازه پايبندى‏‏‏‏‏ به تصورات دكارت درباره الويت نقش آگاهى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ شناخت، يعنى‏‏‏‏‏ پايبندى‏‏‏‏‏ به ذهن‏گرايى‏‏‏‏‏ به تصور غالب تبديل شد، از اين امر هم قابل شناخت است كه جريان‏هاى‏‏‏‏‏ ديگرى‏‏‏‏‏ هم به مخالفت با “عقلانيت” برخاستند، همانند آمپريسم و همچنين ماترياليسم [قديمى‏‏‏‏‏]. وحدت هستى‏‏‏‏‏ و انديشه كه هنوز مى‏‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏‏ از موضع نظريه شناخت به اثبات رسانده شود، دكارت را برآن داشت كه در چهارچوب مواضع ذهن‏گرايانه خود، خصوصيات اوليه جهان مادى‏‏‏‏‏ را پديده‏اى‏‏‏‏‏  مادرزادى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏‏ بداند، و ويژگى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ ثانويه جهان مادى‏‏‏‏‏ را زائيده تصورات اعلام دارد، كه بطور اراده‏گرايانه و برپايه برداشت “روشن و قاطع”  ايجاد شده‏اند.

پايه گذار فلسفه تجربى‏‏‏‏‏ در زمان جديد، جون لاك John Locke (XVII)، نه بطور اساسى‏‏‏‏‏، بلكه تنها بصورت كمّـى‏‏‏‏‏ و درجه‏اى‏‏‏‏‏ از مواضع دكارت دور مى‏‏‏‏‏شود. اگرچه براى‏‏‏‏‏ لاك كيفيت‏هاى‏‏‏‏‏ اوليه، انعكاس واقعيت عينى‏‏‏‏‏ موجود در آگاهى‏‏‏‏‏ هستند، و از اين رو بجز خاصيت ماده تشكيل دهنده آن‏ها، چيز ديگرى‏‏‏‏‏ را تشكيل نمى‏‏‏‏‏دهند – كه او آن‏ها را ناپيگيرانه به ماده جسمى‏‏‏‏‏ و روحى‏‏‏‏‏ تقسيم مى‏‏‏‏‏كند -، باوجود اين او تحت تاثير شيوه ايده‏آليستى‏‏‏‏‏ ذهن‏گرايانه، اين ماده را غيرقابل شناخت اعلام مى‏‏‏‏‏دارد. افزون براين، لاك خاصيت‏هاى‏‏‏‏‏ ثانويه را پديده‏هايى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏داند، كه در اثر تاثير خود بر روى‏‏‏‏‏ ما، احساس Sensation (XVIII) نسبت به آن‏ها نزد ما ايجاد مى‏‏‏‏‏شود [كه همان انعكاس واقعيت در آگاهى‏‏‏‏‏ است]، اما به  اعتقاد او، اين احساس ، داراى‏‏‏‏‏ زمينه وجودى‏‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏‏ در جهان خارج نيست. اگرهم لاك زمانى‏‏‏‏‏ كه وجود يك ماده مستقل را ادعا مى‏‏‏‏‏كند، يك ماترياليست است، اما ازسوى‏‏‏‏‏ديگر، به‏خاطر موضع شكاكانه او درباره قابل شناخت بودن اين ماده و واقعيت خواص ثانويه آن‏ كه آن‏ها‏ را تنها ناشى‏‏‏‏‏ از فعاليت آگاهى‏‏‏‏‏ تلقى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏كند، عميقا در برداشت ايده‏آليستى‏‏‏‏‏ باقى‏‏‏‏‏مى‏‏‏‏‏ماند.

ماترياليسم قديمى‏‏‏‏‏ هم نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏ پيگيرانه‏اى‏‏‏‏‏ از خود بدست نمى‏‏‏‏‏دهد. ما به ماترياليسم قرن 18 مى‏‏‏‏‏انديشيم، كه از همه پيشرفته‏تر بود، يعنى‏‏‏‏‏ ماترياليسم فرانسوى‏‏‏‏‏. بى‏‏‏‏‏توجه به توضيحات بيولوژيك- ماترياليستى‏‏‏‏‏ درباره عملكرد آگاهى‏‏‏‏‏، كه آن را روندى‏‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏‏ از عملكرد ماده [و به‏عبارت ديگر شكل تظاهر ماديت جسم زنده] مى‏‏‏‏‏داند [، كه آن‏را مستقل از ماده مى‏‏‏‏‏شناسد]، اين ماترياليسم نيز بدليل آن كه هستى‏‏‏‏‏ و آگاهى‏‏‏‏‏ را بشكل انعطاف‏ناپذيرى‏‏‏‏‏ در برابر هم قرار مى‏‏‏‏‏داد، نتوانست بر برداشت قديمى‏‏‏‏‏ غلبه كند، يعنى‏‏‏‏‏ به پرسش مربوط به رابطه هستى‏‏‏‏‏ و آگاهى‏‏‏‏‏ پاسخ دهد. براى‏‏‏‏‏ آنكه بتوان بر اين برداشت غلبه كرد، همانطور كه مفصلا نشان خواهيم داد، ضرورى‏‏‏‏‏ است، كه مسئله شناخت را در روند تاريخى‏‏‏‏‏ آن، به‏عبارت ديگر در رابطه ژنتيكى‏‏‏‏‏ آن، يعنى‏‏‏‏‏ در ارتباط با ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ آن مورد بررسى‏‏‏‏‏ قرار دهيم، و روند رشد رابطه بين انديشه و محيط پيرامون را دنبال كنيم. دشوارى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ كوچك و بزرگ مكتب حس‏باور كونديلاك Condilac (XIX) هم اثبات مى‏‏‏‏‏كند كه اين ناتوانى‏‏‏‏‏ ماترياليست‏ها از توضيح چگونگى‏‏‏‏‏ قابليت آگاهى‏‏‏‏‏ در انعكاس متناسب واقعيت بود كه به سرنوشت مشترك و اجتناب‏ناپذير آن‏ها تبديل شد.

مرحله ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏

چنين سرنوشتى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ ماترياليست‏ها به‏ويژه از اين نظر تاسف‏بار است، كه ماترياليسم فرانسوى‏‏‏‏‏ قدم‏هاى‏‏‏‏‏ جدى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ حل مسئله [رابطه و وحدت عين و ذهن] برداشته بود، به اين صورت، كه ولو بندرت، توانسته بود روند بغرنج ايجاد آگاهى‏‏‏‏‏ را به سطح عامل اوليه و اصلى‏‏‏‏‏ آن، يعنى‏‏‏‏‏ احساس، تقليل دهد، كه پل بين آگاهى‏‏‏‏‏ و جهان خارج را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد. آن‏چيزى‏‏‏‏‏ كه مانع استفاده از اين پيشرفت‏ها بود، فقدان ديد و شناخت روشن درباره مسئله ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ چگونگى‏‏‏‏‏ انديشيدن بود، شناختى‏‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏‏ اولين بار در ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏ ممكن شد.

اغلب ماترياليست‏ها خود را از دست پيامدهاى‏‏‏‏‏ ايده‏آليستى‏‏‏‏‏ از اين طريق نجات مى‏‏‏‏‏دهند، كه با مسئله ارائه تعريف از ماده برخوردى‏‏‏‏‏ جدى‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏كردند. آن‏ها عمدتاً كل اين پرسش را به پرسش مربوط به رابطه بين واقعيت و آگاهى‏‏‏‏‏ (ماده و كيفيت، جنس ماده و فرم)  محدود مى‏‏‏‏‏كنند، يعنى‏‏‏‏‏ آن را به سطح پرسش بيولوژيك درباره چگونگى‏‏‏‏‏ فيزيولوژيكى‏‏‏‏‏ وابسته بودن قابليت انديشيدن از ماده (XX) تنزل مى‏‏‏‏‏دهند. براى‏‏‏‏‏ نمونه مى‏‏‏‏‏توان به نظريات لامترى‏‏‏‏‏ Lamettrie (XXI) در اثرش “انسان چون يك ماشين” L homme machine اشاره كرد.  او اگر چه در بخش “تاريخ طبيعى‏‏‏‏‏ روح” به مسئله ارتباط و وابستگى‏‏‏‏‏ ماده و شكل تظاهر آن در اثرش مى‏‏‏‏‏پردازد، اما در اين بررسى‏‏‏‏‏ و باوجود دقتى‏‏‏‏‏ كه در بينش عمومى‏‏‏‏‏ ماترياليستى‏‏‏‏‏ او وجود دارد، قادر به شناخت مضمون وذات ماده، يعنى‏‏‏‏‏ واقعيتِ موجودِ مستقل از آگاهى‏‏‏‏‏، نمى‏‏‏‏‏شود و آن را غيرقابل شناخت اعلام مى‏‏‏‏‏دارد. اين امر به اين معناست كه حتى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ اين ماترياليست بزرگ هم نهايتاً پرسش مربوط به شناخت بطور كلى‏‏‏‏‏ تنها درچهارچوب محدوديت ذهنيت جريان مى‏‏‏‏‏يابد. ماترياليسم قديمى‏‏‏‏‏ هم از محدوده نظريه لاك كه طبق آن ماده خود را تنها بشكل برقرار ساختن ارتباط هاى‏‏‏‏‏ ايده‏هاى‏‏‏‏‏ ساده در ذهن ما متظاهر مى‏‏‏‏‏سازد، و بطور عمده غيرقابل شناخت است، بيرون نيامد. برخى‏‏‏‏‏ از كوشش‏هاى‏‏‏‏‏ ديگر هم، باوجود موضعى‏‏‏‏‏ متقابل با آنچه تاكنون حاكم بود، نكات جديدى‏‏‏‏‏ ارائه نمى‏‏‏‏‏دهند. در ارتباط با نوشته حاضر، اين نكته تعيين كننده‏اى‏‏‏‏‏ نيست كه اين كوشش‏ها را جمع آورى‏‏‏‏‏ و مورد بررسى‏‏‏‏‏ قرار دهيم، بلكه برعكس، مهم اين است كه اين واقعيت برجسته شود، كه نه راسيوناليسم (XVI)، نه آمپريسيم (XXII)، و نه حتى‏‏‏‏‏ ماترياليسم مكانيكى‏‏‏‏‏ قادر نشدند در جهت يافتن راه‏حل سيستماتيك براى‏‏‏‏‏ پاسخگويى‏‏‏‏‏ به چگونگى‏‏‏‏‏ روند شناخت، نظريه ضرورى‏‏‏‏‏ شناخت  بوجود آورند. اين وضع كه باوجود تقابل‏هاى‏‏‏‏‏ بزرگ در اينجا و آنجا، نتوانست خود را از محدوديتى‏‏‏‏‏ كه ذهن‏گرايى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ آن بوجود آورده بود خارج سازد، درعين‏حال موجب ايجاد زمينه‏اى‏‏‏‏‏ شد كه برپايه آن اهميت چشمگير و عظيم ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ فلسفه كلاسيك در تاريخ نظريه شناخت برجسته شود.

نمونه جالب توجه براى‏‏‏‏‏ نشان دادن متضاد بودن موضع ماترياليسم مكانيكى‏‏‏‏‏، نظريات هوبس Hobbes (XXIII) است. او به مادى‏‏‏‏‏ بودن قطعى‏‏‏‏‏ جهان باور دارد؛ حتى‏‏‏‏‏ خدا هم دارى‏‏‏‏‏ جسم است. بدين‏ترتيب براى‏‏‏‏‏ هوبس هيچ چيزى‏‏‏‏‏، جز ماده مكانيكى‏‏‏‏‏- جسمى‏‏‏‏‏، وجود ندارد. اما باوجود اين، او بر اين عقيده است كه ما درواقع تنها انعكاس پديده‏ها و تظاهر جهان خارج را در آگاهى‏‏‏‏‏ خود دريافت مى‏‏‏‏‏كنيم [گويا آگاهى‏‏‏‏‏ عنصر منفعل را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد كه مهر بر روى‏‏‏‏‏ آن نقش مى‏‏‏‏‏بندد]، و جهان خارج را با انديشه خود نمى‏‏‏‏‏توانيم درك كنيم. اگرهم در همه نظرهاى‏‏‏‏‏ ابراز شده اين موضع متضاد به روشنى‏‏‏‏‏ ديده نمى‏‏‏‏‏شود، باوجود اين كل ماترياليسم قديمى‏‏‏‏‏ را اين خصلت مشخص مى‏‏‏‏‏سازد، كه ازيك‏سو موضع قاطع درباره ماترياليستى‏‏‏‏‏ بودن جهان دارد، ازسوى‏‏‏‏‏ديگر اما نمى‏‏‏‏‏تواند خود را از زير بار سازش و تسليم در برابر فنومنولوژى‏‏ [پديدارشناسى‏‏] Phaenomenologie XXIV)) نجات دهد. ريشه اين تضاد را بايد در اين امر ديد، كه يا پرسش درباره ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏‏ از نظر دور داشته مى‏‏‏‏‏شود، و يا آنجا كه مطرح مى‏‏‏‏‏گردد، به شيوه‏اى‏‏‏‏‏ به خدمت گرفته نمى‏‏‏‏‏شود كه براى‏‏‏‏‏ حل مسئله نظريه شناخت بكار آيد. پلخانف بدرستى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏گويد: «ضعف بى‏‏‏‏‏ترديد هولباخ Holbach و كلاً ماترياليسم فرانسوى‏‏‏‏‏ قرن هيجدهم و ماترياليسم ماقبل ماركس در آن است كه آن‏ها كوچكترين تصورى‏‏‏‏‏ درباره تكامل تدريجى‏‏‏‏‏ ندارند. بعضى‏‏‏‏‏ها، مثل ديدرو Diderot، برخى‏‏‏‏‏ اوقات نظريه‏هاى‏‏‏‏‏ نبوغ‏آميز داشته‏اند، كه بايد آن‏ها را محترمانه‏تر از نظريات برخى‏‏‏‏‏ از مدافعان تكامل تدريجى‏‏‏‏‏ دوران كنونى‏‏‏‏‏ ما ارزيابى‏‏‏‏‏ كرد؛ اما اين دورنماها با مضمون آموزش آنان در ارتباط قرار نداشتند؛ آن‏ها تنها استثناهايى‏‏‏‏‏ بودند، كه بدرد تائيد قاعده اصلى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏خورند. طبيعت، اخلاق و تاريخ -، “فلسفه” قرن هيجدهم به علت فقدان نگرش ديالكتيكى‏‏‏‏‏، به همه اين ها با همان موضع متافيزيكى‏‏‏‏‏ برخورد مى‏‏‏‏‏كرد.» (2)

ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ ايجادشدن آگاهى‏‏‏‏‏

زير فشار نبرد مخالفينِ انقلابى‏‏‏‏‏ معتقد به ماترياليسم عليه نظريات كليسا، كه مدعى‏‏‏‏‏ ثابت بودن انواع گياهان و جانوران از زمان خلق آن‏ها بود – آموزشى‏‏‏‏‏ كه هنوز [در قرن هيجدهم تاريخ اروپايى‏‏‏‏‏] توسط گياه‏شناس بزرگ [فرانسوى‏‏‏‏‏] ليننه Linne مطرح مى‏‏‏‏‏شد -، فلسفه ماترياليستى‏‏‏‏‏ ديگر پذيرفته بود، كه مراحل مختلف هستى‏‏‏‏‏ از يكديگر بوجود آمده‏اند. از اين مرحله به مرحله بررسى‏‏‏‏‏ ريشه عـلّـى‏‏‏‏‏ ايجادشدن آگاهى‏‏‏‏‏، به‏عنوان عمده‏ترين پديده در تكامل انسان، ديگر قدمى‏‏‏‏‏ بيش نيست. اما ماترياليست‏هاى‏‏‏‏‏ قرن هيجدهم اين قدم را يا اصلاً برنداشتند، و يا اگر بطور استثنايى‏‏‏‏‏ همانند ديدرو، چنين كردند، نتوانستند اين قدم را در خدمت دست يافتن به نظريه شناخت انجام دهند. در اواسط قرن هيجدهم ديدرو به روشنى‏‏‏‏‏ بوجود آمدن آگاهى‏‏‏‏‏ را از درون هستى‏‏‏‏‏ غيرآگاه بيان كرد:

«همانطور كه در جهان جانوران و گياهان جريان دارند، فرد انسانى‏‏‏‏‏ هم به اصطلاح آغاز مى‏‏‏‏‏شود، رشد مى‏‏‏‏‏كند، ادامه دارد، ميميرد و ازبين مى‏‏‏‏‏رود چرا نبايد در مورد كليه انواع نيز وضع برهمين منوال باشد؟  اگر مذهب به ما اين آموزش را نداده بود، كه جانوران، همانطور كه ما امروز آن‏ها را مى‏‏‏‏‏يابيم، ساخته دست خالق هستند، و اگر كوچكترين عدم اطمينانى‏‏‏‏‏ درباره منشاء و پايان كار آن‏ها وجود مى‏‏‏‏‏داشت، در آن صورت فيلسوفى‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏توانست با تصورات خود بر اين ظن باشد كه جانوران در ازل از توده پخش و پلا و جمع شده عناصر تشكيل شده‏اند؛ اينكه اين عناصر ادغام و يكى‏‏‏‏‏مى‏‏‏‏‏شوند، پذيرفتنى‏‏‏‏‏ است، زيرا امكان چنين وضعى‏‏‏‏‏ وجود داشت؛ اينكه جنين ساخته شده از اين عناصر شكل ‏هاى‏‏‏‏‏ متعددى‏‏‏‏‏ را از سر مى‏‏‏‏‏گذراند و مراحلِ تكاملى‏‏‏‏‏ را طى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏كند، و بترتيب و پشت سرهم حركت، احساس، ايده، قابليت انديشيدن، تعمق، آگاهى‏‏‏‏‏، احساسات، عشق و علاقه و دلبستگى‏‏‏‏‏، علائم، ايماء و اشاره، صدا، بيان صداها، زبان، قانون، علوم و هنرها را بدست مى‏‏‏‏‏آورد، اينكه در بين هر كدام از اين مراحل ميليون ها سال سپرى‏‏‏‏‏ شده‏است » (3)

از موضع دكارت، خط فكرى‏‏‏‏‏ و برداشت ديگرى‏‏‏‏‏ بوجود مى‏‏‏‏‏آيد، برداشتى‏‏‏‏‏ كه در جريان تكامل خود تنها راه كوتاهى‏‏‏‏‏ را تاكنون طى‏‏‏‏‏كرده است: خطى‏‏‏‏‏ كه به ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏ انجاميد. ما به برداشت اسپينوزآ Spinoza (XXV) فكر مى‏‏‏‏‏كنيم. سپينوزآ كار دكارت را ادامه مى‏‏‏‏‏دهد، اما در چنان جهت عكسى‏‏‏‏‏ [كه گذار به ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏ در پايان آن قرار دارد] كه شبيه است بكارى‏‏‏‏‏ كه شلينگ Schelling  (XXVI) انجام داد. شلينگ كه يك ايده‏آليست‏عينى‏‏‏‏‏ بود، از آموزگار خود فيخته، كه يك ايده‏آليست‏ذهنى‏‏‏‏‏ بود، جدا شد.                   (پايان ٤، ادامه در ٥ http://www.tudeh-iha.com/?p=1366&lang=fa

)




تـاريـخ و ديـالـكتيـك، آغاز ٣

(تـاريـخ  و  ديـالـكتيـك، آغاز ٣)

ادامه مبارزه ايدئولوژيك طبقات حاكم سرمايه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏‏، حتى‏‏‏ پس از فروپاشى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ اروپائى‏‏‏ و اعلام “مرگ ماركس” توسط آن‏ها كه در ابتداء هم به آن اشاره شد، عليه شناخت ديالكتيكى‏‏‏ از هستى‏‏‏ و با هدف ادامه نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا اجراء مى‏‏‏شود. منطق صورى‏‏‏ در خدمت حفظ شرايط حاكم است و در اين جهت عمل مى‏‏‏كند. پايبندى‏‏‏ كليه نظريه‌هاى‏‏‏ ايدئولوژيك مدافعان سرمايه‌دارى‏‏‏ امروزى‏‏‏، يعنى‏‏‏ نظريات پسامدرنيستى‏‏‏ (III)، نئوپوزيتويستى‏‏‏ (IV) وغيره كه مى‏‏‏كوشند دوباره حل وفصل مسائل اجتماعى‏‏‏ را حتى‏‏‏ از طريق راه‌حل‌هاى‏‏‏ عرفانى‏‏‏- اسطوره‏اى‏‏‏ و رازگونه (V)، از طريق احضار روح و غيره تبليغ و القاء كنند، از اين امر ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود. تبليغ وسيع برداشت‌هاى‏‏‏ عرفانى‏‏‏ و ماوراى‏‏‏ طبيعه براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به هدف فوق، نقش تعيين كننده دارد. بى‏‏‏سبب هم نيست كه 20 درصد كتب چاپ و نشر يافته در آلمان در سال 2003 داراى‏‏‏ اينگونه موضوعات بودند.

هدف اصلى‏‏‏ از تبليغات تشديد يابنده سرمايه‌دارى‏‏‏، سلب امكان شناخت واقعيت و حقيقت نسبى‏‏‏ و يافتن راه تغيير ترقى‏‏‏خواهانه آن توسط توده‌هاى‏‏‏ ميليونى‏‏‏ تحت استثمار است. هدف، خارج ساختن چراغ علمى‏‏‏ راهنماى‏‏‏ عمل از دسترس نيروهاى‏‏‏ ترقى‏‏‏خواه مى‏‏‏باشد. اهميت پراتيك اجتماعى‏‏‏ در روند شناخت، همانطور كه لئو كفلر نيز در بخش دوم كتاب خود بيان مى‏‏‏دارد، آن قدم نهايى‏‏‏ و تعيين كننده‌اى‏‏‏ است، كه كشف و برداشت آن به وظيفه تاريخى‏‏‏ ماركس و انگلس تبديل شد و زمينه برداشت ماترياليسم تاريخى‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏‏ بانيانگذاران سوسياليسم علمى‏‏‏ را بوجود آورد. درست از همين‏رو هم هست كه جهت كليه كوشش‌هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ انديشه پسامدرنيستى‏‏‏ و كليه نظرهاى‏‏‏ خردگريزانه آن و همچنين مواضع آن عليه “روشنگرى‏‏‏” دوران رنسانس، يعنى‏‏‏ دوران طلوع و رشد بورژوازى‏‏‏ انقلابى‏‏‏، در نفى‏‏‏ امكان شناخت واقعيت و شناخت راه تغيير آن، قرار دارد.

نظريات پسامدرنيستى‏‏‏ با چنين هدفى‏‏‏ به نفى‏‏‏ “امكان” تحليل جامع واقعيت- حقيقت توسط انديشه پايبند به ماترياليسم تاريخى‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏‏ مى‏‏‏پردازند. اين نظريات موعظه مى‏‏‏كنند، كه پرسش درباره بهم‌پيوستگى‏‏‏- ‏ بهم‏تنيدگى‏‏‏ علت و معلول در پديده‌ها و حقيقت در بحث‌هاى‏‏‏ نظرى‏‏‏ و فلسفى‏‏‏ كنار گذاشته شود. بدين‌ترتيب اين نظريات زمينه بروز سرخوردگى‏‏‏ و ياس براى‏‏‏ شناخت واقعيت را بر اذهان بخش بزرگى‏‏‏ از روشنفكران در سال‌هاى‏‏‏ اخير و بدنبال فروپاشى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ در اروپا غالب كرده است. بجاى‏‏‏ بررسى‏‏‏ علل نظرى‏‏‏، سياسى‏‏‏، اقتصادى‏‏‏، فرهنگى‏‏‏، نظامى‏‏‏ و ديگر علل شكست تجربه سوسياليستى‏‏‏ در اروپا، اين نظريات از روشنفكران تسليم و قناعت فكرى‏‏‏ به آنچه آن‏ها اعلام مى‏‏‏دارند، طلب مى‏‏‏كنند. ضرورت پذيرش “واقعيت‏امر”، و كوشش براى‏‏‏ برخورد به مسائل و مشكلات برپايه آن‏ها القاء مى‏‏‏شود، اگرچه براين‌پايه، غيرقابل حل بودنِ بحران ساختارى‏‏‏ حاكم بر سرمايه‌دارى‏‏‏ انكار ناپذير است.

براى‏‏‏ آنكه انديشه در مرز منطق صورى‏‏‏ باقى‏‏‏ بماند، نفى‏‏‏ امكان تحليل جامع كل واقعيت توصيه مى‏‏‏شود، زيرا كليت گويا “داستان بزرگ” است كه هميشه به استبداد ختم مى‏‏‏شود(III و IV). انسان “پسامدرن” تنها كافى‏‏‏ است بتواند “لحظات” را ببيند و درك كند. ايجاد ارتباط بين لحظات واقعيت و بازسازى‏‏‏ كليت حقيقت براى‏‏‏ او غيرضرورى‏‏‏ است.

نفى‏‏‏ ساختار طبقاتى‏‏‏ جامعه سرمايه‌دارى‏‏‏ در نظريات پسامدرن و القاى‏‏‏ اين نظر كه گويا جامعه از ساختارها و سيستم‌هاى‏‏‏ يك‏سانِ در كنار هم ساخته شده است، آنطور كه ى‏‏‏. بك U. Beck در اثر جامعه‌شناسانه خود تحت عنوان “جامعه صنعتى‏‏‏، مجموعه‌اى‏‏‏ از سيستم‌ها” عنوان مى‏‏‏كند؛ و يا تقسيم جامعه به بخش اقتصادى‏‏‏ و مسائل روزمره زندگى‏‏‏، آنطور كه يورگن هابرمانس Juergen Habermans در اثر خود تحت عنوان “تئورى‏‏‏ ارتباطات” برمى‏‏‏شمرد؛ ويا نفى‏‏‏ ارتباط درونى‏‏‏ بين زيرسيستم‌ها در ساختارهاى‏‏‏ جامعه توسط ن. لومان N. Luhmann؛ و يا كوشش براى‏‏‏ هم‌وزن دانستن لحظات هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ كه گويا در جامعه در كنار يكديگر قرار دارند، و اين هم‌وزن بودن گويا امرى‏‏‏ “دمكراتيك” نيز هست، به نفى‏‏‏ نقش عمده و غيرعمده لحظات هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏پردازد. آرى‏‏‏ همه و همه اين كوشش‌ها براى‏‏‏ منحرف ساختن انديشه از پايبندى‏‏‏ به كليت حقيقت انجام مى‏‏‏گيرد. باتوجه به اين كوشش‌ها است كه اهميت توضيحات لئو كفلر در اثر حاضرش درباره شناخت كليت برجستگى‏‏‏ و اهميت و حساسيت مى‏‏‏يابد.

شناخت بهم‌پيوستگى‏‏‏ در حال شدنِ تاريخ، به‌ويژه شناخت راه‌حل‌هاى‏‏‏ ممكن براى‏‏‏ آينده جامعه بشرى‏‏‏ كه به گفته روزآ لوكزامبورگ «سوسياليسم و يا بربريت» است، تنها بكمك درك ديالكتيكى‏‏‏ اين بهم‌پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و به‌ويژه شناخت و درك قانونمندى‏‏‏ تغييرات آن، كه در ارتباط با رشد نيروهاى‏‏‏ مولده قرار دارد، ممكن مى‏‏‏گردد. حفظ شرايط حاكم موجود، كه هدف انديشه پسامدرن است، براى‏‏‏ ادامه حيات بشريت، جز فاجعه آپوكاليپسى‏‏‏ روز محشر، امكان ديگرى‏‏‏  را در بر ندارد. دورنمايى‏‏‏ كه نه تنها فقر و تنگ‌دستى‏‏‏ روزافزون مردم جهان، حتى‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏ متروپل نشان آن است، بلكه علاوه براين تحميل جنگ‌هاى‏‏‏ خانمان برانداز به كشورهاى‏‏‏ پيرامونى‏‏‏ و در حال رشد و پيشرفته (آنطور كه امپرياليسم آمريكايى‏‏‏ و اروپايى‏‏‏ عليه كشور سوسياليستى‏‏‏ يوگسلاوى‏‏‏ اعمال كرده و آن را تجزيه نمودند، و يا با اشغال افغانستان، جنگ تجاوزگرانه و اشغالگرانه امريكا عليه عراق، تهديد عليه ايران به‌ويژه در آغاز سال 2005 تاريخ اروپائى‏‏‏)، نيز علائم و طلايه‌هاى‏‏‏ اين فاجعه آپوكاليپسى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند. فاجعهِ در راه براى‏‏‏ محيط زيست، نابودى‏‏‏ منابع زيرزمينى‏‏‏، كمبود آب شيرين و مسئله ايجاد انبوه زباله‌ها در روند توليد و مصرف افراطى‏‏‏ در خدمت بازتوليد سرمايه و بخاطر دسترسى‏‏‏ به سود و همچنين به علت تحميل “نوع زندگى‏‏‏ آمريكايى‏‏‏” به مردم جهان را بايد به‌مثابه علائم ديگر فاجعه در راه ارزيابى‏‏‏كرد، كه دورنماى‏‏‏ برقرارى‏‏‏ بربريت را در جهان به امكان قابل لمسى‏‏‏ تبديل ساخته اند.

ازاين‏روست كه شناخت، درك و آموزش منطق ديالكتيكى‏‏‏، شناخت براى‏‏‏ تحول انقلابى‏‏‏ و رسيدن به آزادى‏‏‏ واقعى‏‏‏ از بندهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ براى‏‏‏ بشريت است. ضرورت دست‌يابى‏‏‏ به اين شناخت توسط طبقه كارگر در قشربندى‏‏‏هاى‏‏‏ امروزى‏‏‏ فروشندگان نيروى‏‏‏ كار، از ضرورت دفع آپوكاليپس و هدف انسان‏دوستانه ايجاد جامعه انسانى‏‏‏ فارغ از غارت و استثمار انسان از انسان ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود. اين امكانى‏‏‏است كه انسانيت ترقى‏‏‏خواه و صلح‌دوست بايد ‌آن را به عنوان بدل جانشين براى‏‏‏ برنامه جهانى‏‏‏سازى‏‏‏ سرمايه امپرياليستى‏‏‏ تحقق بخشد.

با توجه به نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا عليه نيروهاى‏‏‏ تحول و ترقى‏‏‏‌خواه و انسان سازنده جهان نوين كه بشدت ادامه دارد، برگردان كتاب حاضر و مطالعه دقيق و آميخته با وسواس آن از ضرورت و اهميت ويژه‏اى‏‏‏ برخوردار بود، زيرا به‌قول احسان طبرى‏‏‏، «بهرصورت هر نسلى‏‏‏ كه در مبارزه شركت مى‏‏‏كند، بايد دريافت و منش خود را از انطباق تئورى‏‏‏ عام بر پراتيك بدست دهد و يا به‌عبارت ديگر، تجارب خود را جمع‌بندى‏‏‏ كند.» (طبرى‏‏‏، ا، “يادداشت‌ها و نوشته‌هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” 1345، ص 5). او در ابتداى‏‏‏ سخن، ازجمله مى‏‏‏نويسد: «ضرورت كوشش براى‏‏‏ اجتهاد در مسائل تئورى‏‏‏ عمومى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏- لنينيستى‏‏‏ انكارناپذير است و تئورى‏‏‏ از هر سخن الكنـى‏‏‏ در اين زمينه مى‏‏‏تواند غنـى‏‏‏تر شود.»

نگارنده برگردان كتاب حاضر را كه با مبانى‏‏‏ انديشه فلسفى‏‏‏ و اسلوب ديالكتيكى‏‏‏ از طريق مطالعه آثار زنده‌ياد احسان طبرى‏‏‏ آشنا شده است، مايل است اين سطور را با احترام به او به پايان برساند، به ياد شخصيت استثنائى‏‏‏ تاريخ معاصر ميهن ما. نگارنده مطالعه اين آثار را به آموزندگان و پژوهندگان علاقمند توصيه مى‏‏‏كند و لازم مى‏‏‏داند، مقاله نخستين از كتاب “ياداشت‌ها و نوشته‌هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ واجتماعى‏‏‏” درباره “تبويب مسائل ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏” را به عنوان آغاز سخنِ فهرست‌گونه مسائل ديالكتيكى‏‏‏ نقل كند، تا از اين طريق براى‏‏‏ خواننده علاقمند امكان آشنا شدن با تقسيم‌بندى‏‏‏ مسائل ديالكتيكى‏‏‏ توسط احسان طبرى‏‏‏ در همين جا بوجود آيد.

تبويب مسائل ديالكتيكى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏ (احسان طبرى‏‏، ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ و اجتماعى‏‏)

اگر “ديالكتيك” ماترياليستى‏‏‏ را، چنانكه بدرستى‏‏‏ متداول است، به‌عنوان نام عمومى‏‏‏ جهان‌بينى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏ بپذيريم، آنگاه مى‏‏‏توان آن‌را بر اساس تقسيم‌بندى‏‏‏ ارگانيك بطريق زيرين تبويب كرد:

ديالكتيك يا بيان قوانين عام واقعيتى‏‏‏ است كه در كار تحول و تكامل است و يا بيان قوانين خاص عرصه‌هاى‏‏‏ مختلف اين واقعيت، يعنى‏‏‏ بيان انطباق آن قوانين عام بر اين عرصه‌هاى‏‏‏ مشخص است.

در حالت اول ما با ديالكتيك عام يا مجرد سروكار داريم كه بيانگر قوانين كلى‏‏‏، صرفنظر از انطباق مشخص است و در ديالكتيك خاص يا مشخص كه همانا انطباق آن قوانين كلى‏‏‏ بر عرصه‌هاى‏‏‏ مشخص است.

[ديالكتيك خاص يا مشخص به گفته ماركس «اسلوبى‏‏‏ [است] كه (بتواند) كليه اشكال موجود … ازجمله جهات گذراى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ را فرابگيرد و مورد پژوهش قرار دهد …» (كاپيتال جلد اول  به زبان آلمانى‏‏‏١٩٤٧، ص ١٨)]

ديالكتيك خاص يا مشخص، خود به‌دو بخش عمده تقسيم مى‏‏‏گردد:

1)       بررسى‏‏‏ قوانين عام جهان عينى‏‏‏ (طبيعت و جامعه)، يا ديالكتيك طبيعت و ديالكتيك اجتماع؛ [درباره ديالكتيك طبيعت به بخش بعدى‏‏‏ نيز مراجعه شود.]

2)       بررسى‏‏‏ قوانين عام جهان ذهنى‏‏‏ (فكر، احساس، عمل).

موافق اين تقسيم‌بندى‏‏‏ كه چنانكه گفتيم داراى‏‏‏ پيوند درونى‏‏‏ منطقى‏‏‏ است، اجزاء اساسى‏‏‏ جهان‌بينى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏ يا ديالكتيك مادى‏‏‏، به‌قرار زير است:

1)       ديالكتيك عام يا مجرد.

2)       ديالكتيك طبيعت (ديالكتيك خاص و عينى‏‏‏).

3)       ديالكتيك اجتماع (ديالكتيك خاص و عينى‏‏‏).

4)       ديالكتيك روح (ديالكتيك خاص و ذهنى‏‏‏).

ديالكتيك عام، جهان را از جهت قوانين عام ايستائى‏‏‏ و پويائى‏‏‏ آن مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد و از اين لحاظ سه بخش جداگانه ديالكتيك عام عبارتست از:

1)       ساخت‌شناسى‏‏‏ Tektonique (نامى‏‏‏ است كه به بخشى‏‏‏ از زمين‌شناسى‏‏‏ درباره ساخت پوسته زمين و جنبش‌ها و ناهنجارى‏‏‏هاى‏‏‏ شكلى‏‏‏ آن داده شده است. ولى‏‏‏ ما اين نام را براى‏‏‏ ساخت‌شناسى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ برگزيديم، لذا بايد به تفاوت آن با تكتونيك در زمين شناسى‏‏‏ توجه داشت)، تحليل واقعيت عينى‏‏‏ به‌عنوان سيستم  System، ساخت Structur  و عنصر واحد Element و بررسى‏‏‏ اشكال مختلف سازمندى‏‏‏ و تشكل ماده.

اين مبحثى‏‏‏ است كه در گذشته بدان توجه لازم نشده، و در اين اواخر بررسى‏‏‏هاى‏‏‏ دقيق‌ترى‏‏‏ در اطراف آن انجام مى‏‏‏گيرد. بررسى‏‏‏هاى‏‏‏ اوليه اهميت و پرثمرى‏‏‏ شگرف تحقيق در اين رشته را نشان داده است.

2)       پيوندشناسى‏‏‏ Synapsologie يا Synaptique، تحليل واقعيت عينى‏‏‏ از جهت روابط موجود بين دستگاه‌ها، ساخت‌ها، واحدها يا عناصر، كشف روابط دائم و ماهوى‏‏‏ يا قوانين، روشن ساختن كيفيت عِليّت، جبرواختيار. اين مبحث را قسمتى‏‏‏ ديالكتيك هگل و ماركس و در اين اواخر سيبرنتيك مورد مطالعه قرار داده است. ضرورت ايجاد يك مبحث مستقل و گسترده كاملاً احساس مى‏‏‏گردد.

3)       جنبش‌شناسى‏‏‏ Synestique  (نام سينه‏تيك در مكانيك به بخشى‏‏‏ داده شده است كه جنبش‌هاى‏‏‏ مكانيكى‏‏‏ معلول علل فيزيكى‏‏‏ را بررسى‏‏‏ مى‏‏‏كند و در شيمى‏‏‏ بخشى‏‏‏ است كه سرعت و مكانيسم فعل‌ و انفعالات شيميائى‏‏‏ را كه در جريان اين فعل‌وانفعالات پديد مى‏‏‏شود، مورد مطالعه قرار مى‏‏‏دهد، ولى‏‏‏ ما آن‌را براى‏‏‏ جنبش فلسفى‏‏‏ برگزيديم) يا Synematologie، تحليل واقعيت از جهت حركت و تحول و تكامل، انگيزه‌هاى‏‏‏ تحول، مسير تحول (تضاد، جهش، نفى‏‏‏درنفى‏‏‏، پيشرفت و غيره) مى‏‏‏باشد. اين قسمت را ديالكتيك هگل و ماركس، تئورى‏‏‏ تحولى‏‏‏ داروين و نئوداروينيسم و سراپاى‏‏‏ علوم طبيعى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ كه اصل اولوسيون و ايستوريسم Historism را پذيرفته‌اند، مطالعه مى‏‏‏كنند. اين مطالعه‌ايست بى‏‏‏نهايت مهم و فوق‌العاده ثمربخش.

بررسى‏‏‏ ساخت و پيوند و جنبش واقعيت در مقطع يك تحليل عام و مجرد و اعم از آنكه اين بررسى‏‏‏ مربوط به‌كدام عرصه است (طبيعت، جامعه، روح) انجام مى‏‏‏گيرد. درك قوانين ما را به درك طرز ساختمان، نوع ارتباط و شكل تغيير و تحول ماده واقف مى‏‏‏گرداند و انطباق آگاهانه همين ادراك ديالكتيكى‏‏‏ است، كه ما را به منطق ديالكتيك مجهز مى‏‏‏كند.

برخى‏‏‏ پژوهندگان حق اهليت، “ديالكتيك طبيعت” را منكرند. اين سخن نادرستى‏‏‏ است. ديالكتيك طبيعت به‌همان اندازه حق اهليت دارد، كه ديالكتيك پروسه‌هاى‏‏‏ اجتماع يا ديالكتيك پروسه‌هاى‏‏‏ روح. تصورى‏‏‏ جز اين ممكن نيست. آن‏هائى‏‏‏ كه نتوانستند براى‏‏‏ ديالكتيك طبيعت جائى‏‏‏ بيابند، دچار سردرگمى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از تقسيم نادرست مسائل شده‌اند. منتها ديالكتيك طبيعت به‌نظر نگارنده چيزى‏‏‏ جز ماترياليسم فلسفى‏‏‏ نيست. بحث درباره ماده و شعور و مسئله تقدم ماده برشعور، اشكال حركت (نه تنها در آن شكلى‏‏‏ كه انگلس گفته و اكنون بدرستى‏‏‏ قابل بحث شناخته مى‏‏‏شود)، ماهيت زمان و مكان، ديالكتيك پروسه‌هاى‏‏‏ نازيسمند (آبيوژن) و زيتمند (بيوژن)، يا به‌عبارت ديگر ديالكتيك زندگى‏‏‏ (بازهم نه تنها در حدود تعريفى‏‏‏ كه انگلس گفته و آن نيز اكنون بدرستى‏‏‏ قابل بحث و ناقص شناخته مى‏‏‏شود) وغيره، مباحث اين بخش از ديالكتيك طبيعت است.

درباره ديالكتيك پروسه‌هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ در جاى‏‏‏ خود با تفصيل بيش‏تر صحبت خواهيم كرد و برخى‏‏‏ نكات قابل تذكار و قابل بحث را بميان خواهيم كشيد.

اما درباره ديالكتيك روح، ضرورى‏‏‏ است در اين‌باره برخى‏‏‏ توضيحات اضافى‏‏‏ بدهيم:

نسبت به‌تنظيم ديالكتيك روح، به‌مثابه يك مبحث سيستماتيك، توجه لازم نشده است و حال آنكه اهميت اين سيستماتيزاسيون انكار ناپذير است.

الف- ديالكتيك پروسه‌هاى‏‏‏ روانى‏‏‏ (منظور تكرار روانشناسى‏‏‏ فردى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ نيست، بلكه بيان ديالكتيك پروسه‌ها، يعنى‏‏‏ انطباق احكام كلى‏‏‏ ديالكتيك بر نفسانيات فردى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ است).

ب‌- ديالكتيك پروسه تفكر و معرفت

1)       ديالكتيك علائم (سمبوليك، زبان، سمبول‌هاى‏‏‏ رياضى‏‏‏، علامات اطلاعى‏‏‏).

2)       ديالكتيك مفاهيم، احكام، استنتاجات (منطق تاريخى‏‏‏ و منطق انطباقى‏‏‏).

3)       ديالكتيك جريان‏هاى‏‏‏ فكرى‏‏‏ (جهان‌بينى‏‏‏، ايدئولوژى‏‏‏، تئورى‏‏‏ وغيره).

4)       تئورى‏‏‏ شناخت (گنوسئولوژى‏‏‏).

5)       تئورى‏‏‏ حقيقت (ديالكتيك واقعيت و حقيقت).

ج- ديالكتيك پروسه احساس و تخيل (يا ديالكتيك تصاوير)

1)       ديالكتيك موجود و مطلوب (زشت و زيبا، عالى‏‏‏ و سافل، مضحك و غم‌انگيز).

2)       ديالكتيك احكام تقويمى‏‏‏ (آكسيولوژيك).

3)  ديالكتيك پروسه آفرينش (هنر).

د- ديالكتيك پروسه عمل

1)       ديالكتيك پروسه اجتماعى‏‏‏ (رهبرى‏‏‏، سازمان، مبارزه، توليد وغيره).

2)       ديالكتيك رفتار فردى‏‏‏ (اتيك و تاكتيك).

در مورد ديالكتيك روح غالباً به تئورى‏‏‏ معرفت و تئورى‏‏‏ حقيقت بسنده شده است. پراتيك تنها به‌معناى‏‏‏ مبداء، ملاك و منتهاى‏‏‏ معرفت مورد توجه قرار گرفته است. ما در جاى‏‏‏ خود درباره اهميت ايجاد يك مبحث مستقل فلسفى‏‏‏ درباره پراتيك سخن خواهيم گفت.

موافق اين طرح، فلسفه ماركسيستى‏‏‏ به‌يك مدخل ديالكتيكى‏‏‏ برمجموعه معرفت انسانى‏‏‏ بدل مى‏‏‏شود و موضوع آن با موضوع علوم ويژه در نمى‏‏‏آميزد و نيز جاى‏‏‏ “علم علوم” La science des Science  را كه خود يك مدخل اسلوبى‏‏‏- معرفتى‏‏‏ به علوم معاصر است (علم جديدى‏‏‏ كه به‌ اين نام پديد شده است، ربطى‏‏‏ به فلسفه ندارد…)، نمى‏‏‏گيرد و بتمام معنى‏‏‏ داراى‏‏‏ مكان و مقام بايسته خود است.

تقسيم‌بندى‏‏‏هاى‏‏‏ موجود در درسنامه‌ها كه غالباً داراى‏‏‏ جنبه منطقى‏‏‏ نيست و بدون پيوندِ درونى‏‏‏ برخاسته از واقعيت است، در يك كلمه بنظر نگارنده خطاست و بايد كنار گذاشته شود. تقسيم‌بندى‏‏‏ حاضر بر اساس توصيه و تذكار كلاسيك‌هاى‏‏‏ ماركسيسم- لنينيسم،  ماركس، انگلس، لنين و با توجه به بسط علوم و معارف انسانى‏‏‏ در شرايط امروز انجام‏گرفته است.

پيش از ختم اين كلام بايد تصريح كرد كه در همه جا كه مسائل بيان شده در فوق ذكر مى‏‏‏گردد، تنها بايد ديالكتيك پروسه مورد توجه قرارگيرد، لاغير و الا بيم آنست كه فلسفه با علم كنكرت درآميزد.

ديالكتيك طبيعت

دستاورد تاريخى‏‏‏ هگل را ماركس و انگلس در آن مى‏‏‏بينند كه توانست جهان طبيعى‏‏‏، تاريخى‏‏‏ و معنوى‏‏‏ را به‏مثابه يك روند، به معناى‏‏‏ حركت، تغيير، بازتوليد و رشد، درك كرده، بازشناسد و به‏اثبات برساند. انگلس در “ديالكتيك طبيعت” درباره شناخت هگل در ارتباط با طبيعت مى‏‏‏نويسد: در پايان تحقيقاتى‏‏‏ كه مى‏‏‏توان تاريخ آغاز آن را در نيمه قرن پانزدهم با انتشار اثر كوپرنيكوس [در ٢٤ ماه مه ١٥٤٣ تحت عنوان De revolutionibus orbium coelestium] دانست، منجر به آن شد كه «كليه برداشت‏هاى‏‏‏ خشك و غيرقابل تغيير از طبيعت به خاك سپرده شود و كل طبيعت به‏مثابه جريانى‏‏‏ ابدى‏‏‏ در گردش و حركت و تغيير به اثبات برسد.»

در همين اثر انگلس با اشاره به اين نكته كه با پديد شدن انسان، ما وارد تاريخ مى‏‏‏شويم، تصريح مى‏‏‏كند كه طبيعت و حيوان نيز روندى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ دارا هستند. روندى‏‏‏ كه تغيير و رشد و تكامل طبيعت و حيوان را تا امروز در بر مى‏‏‏گيرد. تفاوت اما در آنست‏كه براى‏‏‏ حيوان، تاريخ ساخته مى‏‏‏شود، بدون آنكه از آن باخبر باشد و يا آن را بخواهد، درحالى‏‏‏ كه انسان تاريخ خود را خود برپا مى‏‏‏دارد. نقش ديالكتيك در روند اجتماعى‏‏‏ بكلى‏‏‏ نقشى‏‏‏ متفاوت است. انعكاس ديالكتيكى‏‏‏ هستى‏‏‏ در ذهن انسان، عبارتست از شناخت از خود در درون روند هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏. ماركس اين نكته را در “دستنويس‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- فلسفى‏‏‏” تصريح دارد كه مى‏‏‏توان «بين انديشه و هستى‏‏‏ تفاوت قائل شد، اما [بايد اين‏دو را] هم‏چنان در وحدتشان» مورد توجه قرار داد.

احسان طبرى‏‏‏ وجود ديالكتيك طبيعت را در “تبويت مسائل ديالكتيكى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏” مورد تصريح قرار مى‏‏‏دهد و آن را «ماترياليسم فلسفى‏‏‏» مى‏‏‏داند، يعنى‏‏‏ «بحث درباره ماده و شعور و مسئله تقدم ماده بر شعور …» (همانجا صفحه ٢٩).

ورنر زپمان در پى‏‏‏افزوده خود به كتاب “تاريخ و ديالكتيك” در توضيح انطباق موضع لئو كفلر درباره ديالكتيك طبيعت با برداشت فوق‏الذكر ماركس- انگلس مى‏‏‏نويسد: «ماركس نه تنها تفاوت قائل است بين تاريخ و طبيعت عينى‏‏‏، بلكه آن را يك برش كيفى‏‏‏ نيز مى‏‏‏داند. انسان در جامعه برپايه نيازهاى‏‏‏ خود بر روى‏‏‏ ماده نازيسمند و زيسمند مهر خواست خود را مى‏‏‏زند.» (همانجا ص ٢٢٩).

با توجه به اين تفاوت كيفى‏‏‏ بين ديالكتيك طبيعت و هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، بايد به ريشه پايه و اساس ديالكتيك طبيعت و آن‏كه تاريخ براى‏‏‏ طبيعت نازيسمند وزيسمند غيرانسانى‏‏‏ ساخته مى‏‏‏شود، توجه ويژه داشت. طبرى‏‏‏ همانجا پيش‏تر «اشكال حركت، ماهيت زمان و مكان، ديالكتيك پروسه‏هاى‏‏‏ نازيسمند (آبيوژن) و زيسمند (آبيوژن) … [را] مباحث اين بخش از ديالكتيك طبيعت» اعلام مى‏‏‏كند. پژوهش درباره طبيعت داراى‏‏‏ ساختارى‏‏‏ منطقى‏‏‏- عقلايى‏‏‏، به مفهوم هگلى‏‏‏ “مطابق با عقل” است كه در آن جوانب مختلف برپايه رابطه علت و معلولى‏‏‏ آن‏ها مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏گيرند و عمده هستند.

به نظر كفلر رابطه انديشه ديالكتيكى‏‏‏ با اشكال حركت و تغيير در طبيعت بايد به‏مثابه رابطه‏اى‏‏‏ خارجى‏‏‏ درك شود. ازاين‏رو نيز وضع چنين است كه نمى‏‏‏توان اسلوب ديالكتيكى‏‏‏ را به‏مثابه مناسب‏ترين اسلوب براى‏‏‏ پژوهش طبيعت بكار گرفت: «تاريخ براى‏‏‏ ما قابل درك است، درحالى‏‏‏ كه طبيعت براى‏‏‏ ما قابل شناخت مى‏‏‏باشد. ما قادريم تاريخ را تنها در كليت آن درك كنيم، درحالى‏‏‏ طبيعت را مى‏‏‏توان تكه به تكه دريابيم و بشناسيم و كل طبيعت در پايان روند شناخت ما قرار دارد. با رسيدن به اين پايان شناخت كامل، آنوقت زمينه همه‏جانبه براى‏‏‏ درك ديالكتيك طبيعت بوجود خواهد آمد.

دانستن قانونمندى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ طبيعت بدين‏ترتيب فعلاً در آغاز پژوهش در اين‏باره قرار دارد تا در پايان آن.» (لئو كفلر، تاريخ جامعه بورژوازى‏‏‏، ص ٣١).                        (پايان ٣، ادامه در ٤ <!– /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:””; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; Times New Roman”; mso-fareast-Times New Roman”;} a:link, span.MsoHyperlink {color:blue; text-decoration:underline; text-underline:single;} a:visited, span.MsoHyperlinkFollowed {color:purple; text-decoration:underline; text-underline:single;} p {mso-margin-top-alt:auto; margin-right:0cm; mso-margin-bottom-alt:auto; margin-left:0cm; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; Times New Roman”; mso-fareast-Times New Roman”;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:70.85pt 70.85pt 2.0cm 70.85pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} –>

http://www.tudeh-iha.com/?p=1362&lang=fa

)