مضمون ميهن‏دوستانه جنبش براى‏‏ صلح! سلامت و آزادى‏‏ موسوى‏‏- كروبى‏‏ در خطر است، جنبش صلح را سپر دفاع از آن‏ها سازيم!

مقاله شماره ٨٩ / ٣١ (٣٠ شهريور)

واژه راهنما: «دفاع ملى‏‏» وظيفه‏اى‏‏ ميهنى‏‏ و بخشى‏ از نبرد جنبش مردمى‏‏ عليه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ است. وحدت منافع امپرياليسم و حاكميت خداشاهى‏‏ ولايى‏‏ در سركوب جنبش مردمى‏‏. جنبش صلح، سپر دفاع از رهبران جنبش.

واقعيت آنست كه در دوران پس از فروپاشى‏‏ اتحاد شوروى‏، استراتژى‏‏ نظامى‏‏- سياسى‏‏ امپرياليسم آمريكا با هدف تجزيه كشورها به واحدهاى‏‏ قومى‏‏- مذهبى‏‏ كوچك و فاقد امكان دفاع از استقلال سياسى‏‏ و اقتصادى‏‏ خود، ‏ با موفقيت‏هاى‏‏ چندى‏‏ همراه بوده است. برخى‏‏ از جمهورى‏‏هاى‏‏ آسيايى‏‏ اتحاد شوروى‏‏ سابق همانقدر به سرزمين‏هاى‏‏ تحت كنترل و سلطه امپرياليسم جهانى‏‏ تبديل شده‏اند و در آن‏ها پايگاه‏هاى‏‏ نظامى‏‏ آمريكا ايجاد شده است، كه كشورهاى‏‏ شرق اروپا به “حياط خلوت” امپرياليسم جهانى‏‏ بدل شده‏اند؛ يوگسلاوى‏‏ سابق پاره پاره و نيروهاى‏‏ ناتو در بخش‏هاى‏‏ زيادى‏‏ از آن مستقر گشته؛ عراق عملاً به سه بخش تقسيم شده و قادر به حفظ استقلال سياسى‏‏- اقتصادى‏‏ خود نيست. سفارت ايالات متحده آمريكا در بغداد از وسعتى‏‏ چند ده كيلومتر مربع برخوردار است كه در آن در كنار بيمارستان، فروشگاه‏هاى‏‏ متعدد، سينما و تائتر، هتل‏ها، زندان و ديگر ساختمان‏هاى‏‏ ضرور ادارى‏ در يك كشور مستقل، همانند فرودگاه و … نيز ايجاد شده‏اند. مردم بغداد به آن نام “قلعه” داده‏اند، قلعه‏اى‏ براى‏‏ اداره ٥٦ هزار مستشار نظامى‏‏ و ديگر گروه‏هاى‏‏ “امنيتى‏‏ خصوصى‏‏” يا همان مزدوران مسلح ارتش خصوصى‏‏ شركت‏هاى‏‏ آمريكايى‏ كه شئون اقتصادى‏ كشور را با قراردادهاى‏ درازمدت در اختيار گرفته‏اند؛ قلعه‏اى‏‏ براى‏‏ تضمين امنيت غارت ثروت‏هاى‏‏ اين كشور اشغال شده.

حضور بيش از ١٦٠ هزار سرباز ناتو در افغانستان نيز همين آينده را براى‏‏ اين كشور رقم مى‏‏زند.

پايگاه‏هاى‏‏ متعدد نظامى‏‏ ايالات متحده آمريكا در كشورهاى‏‏ عربى‏‏ حوزه خليج فارس و عربستان و …، توسعه حيطه عملكرد ناتو به سراسر جهان كه با برپا ساختن يك “ارتش واكنش سريع”، نقش تجاوزى‏‏ و سلطه‏گر آن مورد تاكيد محافل تجاوزگر همه كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ قرار گرفته است، ديگر نمونه‏هاى‏‏ موفقيت در تحقق بخشيدن به استراتژى‏‏ نظامى‏‏- سياسى‏‏ امپرياليسم آمريكا براى‏‏ برقرارى‏‏ سلطه نواستعمارى‏‏ خود بر كشورهاى‏‏ جهان سوم در شرايط “گلوباليسم” امپرياليستى‏‏ مى‏‏باشد.

در عين حال مقاومت مردم جهان در برابر اين يورش نظامى‏‏- سياسى‏‏ امپرياليسم نيز به طور روزافزون و با قاطعيت و آگاهى‏‏ بيش‏تر شكل گرفته كه به دفع تجاوزات امپرياليستى‏‏ مى‏‏پردازند. مقاومت خلق‏هاى‏‏ منطقه كارئيب، آمريكاى‏‏ لاتين، كوبا، ويتنام، كره شمالى‏‏ و به ويژه جمهورى‏‏ خلق چين شايان ذكر است؛ مقاومت در برابر ديكته سازمان‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از قبيل صندوق بين‏المللى‏‏ پول، بانك جهانى‏‏، سازمان تجارت جهانى‏‏ در ميان لايه‏هاى‏ مختلف مردم در همه كشورهاى‏ جهان تشديد شده است؛ در شمارى‏‏ از كشورهاى‏‏ آمريكاى‏‏ مركزى‏‏ و جنوبى‏‏ و به‏ويژه در افريقاى‏‏ جنوبى‏‏ نيروهاى‏‏ مردمى‏‏ و مخالف تداوم اجراى‏ اين سياست امپرياليستى‏‏، به پيروزى‏‏هاى‏‏ چشم‏گيرى‏‏ نايل شده‏اند؛ در كشورهاى‏‏ پيشرفته سرمايه‏دارى‏‏ نيز مقاومت در برابر خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏ هر روز ابعادى‏‏ بزرگ‏تر و عميق‏تر به خود مى‏‏گيرد؛ مبارزه لايه‏هاى‏ مختلف مردم در شهرى‏هاى‏ كشورهاى‏ پيشرفته صنعتى‏ براى‏ بازگرداندن امور شهرى‏، تامين آب آشاميدنى‏، سرپرستى‏ كانال‏هاى‏ فاضل آب، وسايل نقليه شهرى‏ و … كه به شركت‏هاى‏ سرمايه‏دارى‏ فروخته شده و خصوصى‏سازى‏ شده بودند، به يكى‏ از جنبش‏هاى‏ مردمى‏ پرتوان تبديل شده است؛ در يونان، ايتاليا، فرانسه و … اعتصابات عمومى‏‏ و تظاهرات ميليونى‏‏ نشانه‏هايى‏‏ از اين مقاومت مى‏‏باشد.

در شرايط وجود چنين وضعى‏‏ در جهان و در منطقه است كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ در ايران و به‏ويژه شخص احمدى‏‏نژاد، رئيس دولت كودتايى‏‏ از آغاز دوره نخست رياست جمهوريتش، بدون هر نوع ضرورت و نياز ملى‏ براى‏ ايران و يا براى‏‏ حفظ منافع خلق فلسطين، به ارايه خوراك تبليغاتى‏‏ مورد نياز امپرياليسم به نفع آن پرداخت. او با انكار جنايات ضدبشرى‏‏ آلمان هيتلرى‏‏، با انكار هولوكاست، سرشت ضدانسانى‏‏ منش خود را به عيان به نمايش گذاشته است؛ موضع ضدبشرى‏‏ و نژادپرستانه‏اى‏‏ كه در درون ايران با جنايات اعمال شده توسط حاكميت خداشاهى‏ ولايى‏ سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ پس از انتخابات دوره دهم رياست جمهورى‏‏ به اثبات رسيده است.

آيا ارايه خوراك تبليغاتى‏‏ براى‏‏ عملى‏‏ شدن برنامه استراتژيك نظامى‏‏- سياسى‏‏ امپرياليسم كه تجزيه كشورها به واحدهاى‏‏ قومى‏‏- مذهبى‏‏ كوچك و ناتوان را دنبال مى‏‏كند، از سر نادانى‏‏ و بى‏‏خبرى‏‏ احمدى‏‏نژاد از تاريخ جنايات فاشيسم هيتلرى‏‏ ناشى‏‏ است و يا آگاهانه انجام شده است؟ اين، بدون ترديد در آينده افشا خواهد شد. اما در اين نكته هم اكنون نيز نبايد ترديد داشت كه مواضع او و به‏ويژه رجزخوانى‏‏هاى‏‏ بى‏‏مسئولانه آيت‏الله خامنه‏اى‏‏ و سرداران ريز و درشت سپاه پاسداران و … در باره انتقال برخوردهاى‏‏ نظامى‏‏ توسط ايران به سراسر جهان در صورت تجاوز نظامى‏‏ آمريكا و ژندارم منطقه‏اى‏‏ آن اسرائيل به ايران، از موضع ملى‏‏ و سرشت ميهن‏دوستانه برخوردار نيست.

اين رجزخوانى‏‏ها درست آن خوراك تبليغاتى‏‏ هستند كه اگر اين آقايان بر سر سفره اشتهاى‏‏ غارتگرانه و سلطه‏جويانه امپرياليست‏ها نمى‏‏چيدند، امپرياليسم آمريكا مى‏‏بايست مزدورانى‏‏ را براى‏‏ ارايه آن‏ها استخدام مى‏‏كرد، تا ضرورت تجاوز نظامى‏‏ به ايران را به بهانه “اتمى‏‏ شدن” آن در افكار عمومى‏‏ جهان توجيه كرده و عاجل بودن آن را القا كند. سياست بهانه‏تراشى‏‏ امپرياليست‏ها براى‏‏ تجاوزات نظاميشان به كشورهاى‏‏ ديگر به منظور تجزيه كردن آن‏ها و تبديل نمودن آن‏ها به نومستعمره‏هاى‏‏ حاكميت جهانى‏‏ امپرياليسم، شناخته شده‏تر از آن است كه نياز به توضيح اضافى‏‏ داشته باشد. وجود گويا «سلاح‏هاى‏‏ كشتار جمعى‏‏» در عراق كه بهانه تجاوز و اشغال اين كشور شد، به اندازه كافى‏‏ در خاطره‏ها زنده است.

سپـر «دفـاع مـلـى‏‏» جنبـش مـردمـى‏‏

در برابر يورش و تجاوز نظامى‏‏ امپرياليست‏ها و در راسشان امپرياليسم آمريكا، يك مانع جدى‏‏ وجود دارد.

اين مانع جدى‏‏ وجود جنبش آزادى‏‏خواهانه مردم و مواضع رهبران آن در برابر تجاوز نظامى‏‏ به ايران است. اعلام ميرحسين موسوى‏‏ در باره دفاع بى‏‏چون و چرا از ميهن، در عين حفظ حد و مرز با حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ در ايران، نمى‏‏تواند در گوش امپرياليست‏ها زنگ خطر را به صدا درنياورده باشد: «آنچه مربوط به جنبش سبز است، واكنش به هرگونه تهديدى‏‏‏‏‏ از سوى‏‏‏‏‏ بيگانگان، با حفظ حد و مرز با اقتدارگرايان، است. همه ما به صورت بى‏‏‏‏‏پرده و صريح از منافع ملى‏‏‏‏‏ خود دفاع خواهيم كرد.»

محافل امپرياليستى‏‏ در جهان توانايى‏‏ مردم ميهن ما را تجربه كرده و مى‏‏دانند كه جنبش مردمى‏‏ كنونى‏‏ مى‏‏تواند با سازماندهى‏‏ مقاومت براى‏‏ «دفاع ملى‏‏»، همان طور كه در جريان حمله صدام به ايران پس از پيروزى‏‏ انقلاب عملى‏‏ شد، پاسخ دندان‏شكن و قاطع را به امپرياليسم داده و همچنين به عمر حاكميت استبدادى‏‏ خداشاهى‏‏ ولايى‏‏ در ايران پايان دهد، همان طور كه در انقلاب بهمن ٥٧ رژيم سلطنتى‏‏- ساواكى‏‏ را به زباله‏دان تاريخ انداخت.

از اين روى‏‏ است كه بايد هدف مشترك امپرياليسم و ارتجاع داخلى‏‏ را در شرايط كنونى‏‏، هم‏جنس ارزيابى‏‏ نمود كه همان نابودى‏‏ امكان مقاومت مردمى‏‏ در «دفاع ملى‏‏» و برقرارى‏‏ حاكميت مردمى‏‏ است!

تهديد روزافزون نسبت به سلامت و آزادى‏‏ رهبران جنبش “سبز” مـردمـى‏‏ در ايران، كه در حمله به خانه مهدى‏‏ كروبى‏‏ و عملا زندانى‏‏ كردن موسوى‏‏ در خانه‏اش تظاهر مى‏‏كند، خبرها در باره تدارك دادگاه عليه آن‏ها و … از يك سو و انجام مصاحبه‏هاى‏‏ دست و دل باز و اختصاصى‏‏ رسانه‏هاى‏‏ تبليغاتى‏‏ امپرياليستى‏‏ با احمدى‏‏نژاد، با وجود “تحريم” و ممنوعيت صدور ويزا براى‏ شمارى‏‏ از اشخاص حقوقى‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ توسط همين محافل، و همچنين معاملات در جريان، در ارتباط با آزادى‏‏ زندانيان دو طرف در ماه‏هاى‏‏ اخير، همگى‏‏ را بايد “چراغ‏هاى‏‏ سبز” امپرياليسم براى‏‏ دستگيرى‏‏، كشاندن به دادگاه و زندانى‏‏ كردن رهبران جنبش مردمى‏‏ ارزيابى‏‏ نمود.

از اين طريق امپرياليسم از خطر سازماندهى‏‏ مقاومت و دفاع ملى‏‏ توسط اين رهبران جنبش مردمى‏‏ خلاص مى‏‏شود. همانطور كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ از اين طريق و با سركوب و اعدام‏هايى‏‏ جنايتكارانه همانند سال ١٣٦٧، بار ديگر زمينه اجتماعى‏‏ مبارزه عليه خود را براى‏‏ دورانى‏‏ به سود خود به تاخير مى‏اندازد.

براى‏‏ مقابله با اين توطئه‏هاى‏‏ ارتجاع جهانى‏‏ و داخلى‏‏، براى‏‏ مقابله با اهداف ضدانسانى‏‏ امپرياليسم و ضدملى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ بايد هر چه زودتر دست به كار سازماندهى‏‏ يك جنبش صلح توانمند در ايران و خارج از كشور شد.

همان طور كه در سرمقاله نامه مردم شماره ٨٥١ تحت عنوان  “سلطه طلبى‏‏‏‏ امپرياليسم، دولت كودتا و مصالح جنبش مردمى‏‏‏‏” (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1161) بيان شده است: «نيروهاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ و دموكراتيك ميهن ما همواره عنوان كرده‏اند كه بهترين راه جلوگيرى‏‏‏‏ از تجاوز و مداخله‏گرى‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏ در ميهن، ايجاد يك جنبش صلح همه‏گير در كشور است.»

مضمون صلح‏خواهانه اين موضع ملى‏ در تضاد آشتى‏‏‏‏ناپذير قرار دارد با مضمون جنگ‏طلبانه به اصطلاح “ميهن‏دوستى‏‏‏‏” حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ كه نقش كمكى‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏ آن براى‏‏‏‏ توجيه و تحقق يافتن برنامه استراتژيك نظامى‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏ امپرياليسم، پيش‏تر نشان داده شد.

اعلام موضع «دفاع ملى‏‏» توسط ميرحسين موسوى‏‏ در برابر تجاوز نظامى‏‏ احتمالى‏‏ امپرياليسم و ژاندارم منطقه‏اى‏‏ آن اسرائيل، گامى‏‏ عمده و تعيين كننده در اين زمينه مى‏‏باشد: «همه ما به صورت بى‏‏‏‏‏پرده و صريح از منافع ملى‏‏‏‏‏ خود دفاع خواهيم كرد.»

با كوشش وسيع تبليغاتى‏‏ و ترويجى‏‏ در داخل و خارج از كشور بايد اين موضع مردمى‏‏ و ملى‏‏ ميرحسين موسوى‏‏ را پى‏‏ گرفت و آن را به اهرم تبليغاتى‏‏ و ترويجى‏‏ توانمندى‏‏ تبديل نمود و از اين طريق جلوى‏‏ ضربه به سلامت و آزادى‏‏ رهبران جنبش مردمى‏‏ را مسدود ساخت و دست ارتجاع را كوتاه نمود.

اكنون اين وظيفه مردمى‏‏ و ملى‏‏ عاجل در برابر كليه ميهن‏دوستان و سازمان‏ها و احزاب سياسى‏‏ كشور، به ويژه در برابر حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران كه از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏كند، قرار دارد.

تسرى‏ دادن پيشنهاد چهار تن از زندانيان سياسى‏‏ ايران در نامه خود به فيدل كاستر، رهبر انقلاب كوبا، و خواست افشاى‏‏ سرشت ضدمردمى‏‏ احمدى‏‏نژاد را مى‏‏توان با موضع‏گيرى‏‏ صريح جنبش سبز عليه انكار هولوكاست توسط احمدى‏‏نژاد و تعديل جنايات ضدبشرى‏‏ هيتلرى‏‏ توسعه داد و از آن به عنوان اهرمى‏‏ پراهميت در كار تبليغات عليه تجاوز نظامى‏‏ در جهان بهره گرفت.

اعلام آمادگى‏‏ براى‏‏ حل و فصل مسالمت‏آميز مساله “اتمى‏‏ ايران” در ارتباط با خلع سلاح اتمى‏‏ در منطقه و در جريان مذاكرات علنى‏‏ توسط جنبش مردمى‏‏ كنونى‏‏، مى‏‏تواند خطر تجاوز نظامى‏‏ را به بهانه مساله “اتمى‏‏ ايران” خنثى‏‏ ساخته و به تجهيز افكار عمومى‏‏ مردم جهان عليه چنين تجاوزى‏‏ كمك مى‏‏كند.




تـاريـخ و ديـالـكتيـك، آغاز ٢

ديالكتيك عملكرد (پراتيك)

در سال 1947 لئو كوفلر كه يك پناهنده سياسى‏‏‏ اتريشى‏‏‏ لهستانى‏‏‏الاصل بود، سويس را ترك كرد و به قسمت شرقى‏‏‏ آلمان كه تحت كنترل اتحاد شوروى‏‏‏ بود، رفت. پيش‏تر، پس از اشغال كشور اتريش توسط ارتش هيتلرى‏‏ آلمان، او بـه‌مثابه فعال سوسياليست اتريشى‏‏‏ به سويس فرار كرده و پناهنده سياسى‏‏‏ شده بود. او در اين زمان انديشمندى‏‏‏ ناشناخته نبود. با نگارش كتاب “علم جامعه”، كه در دوران پناهندگى‏‏‏ خود در سويس نوشته بود، توجه محافل علمى‏‏‏ را بسوى‏‏‏ خود جلب كرده بود. ولفگانگ آبندروت Wolfgang Abendroth، ماركسيست آلمانى‏‏‏، كتاب او را «يكى‏‏‏ از آثار پايه‌اى‏‏‏ سوسيولوژى‏‏‏ مدرن» ناميد.

در آلمان دمكراتيك، كوفلر به‏خاطر تحقيقاتش تحت عنوان “در مورد تاريخ جامعه بورژوازى‏‏‏” كه بصورت كتابى‏‏‏ تحت همين عنوان در دوران اقامت او در سويس به‌چاپ رسيده بود، به استادى‏‏‏ “تاريخ فلسفه” در دانشگاه شهر هـالـه فراخوانده شد و به رياست دانشكده “انستيتوى‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏” منسوب گشت. اما بزودى‏‏‏ يك بحران ايدئولوژيك- سياسى‏‏‏ بوجود آمد كه موجب شد، كوفلر در پايان سال 1950 به آلمان فدرال نقل مكان كند.

اگر به ظاهرامر نگاه شود، برخورد علنى‏‏‏ كوفلر با مسائل ساختمان سوسياليسم و بوروكراسى‏‏‏ رشديابنده، ريشه بحران بوجود آمده بود. او در كلاس‌هاى‏‏‏ درس خود اين مسائل را مطرح مى‏‏‏ساخت و ديد محدود پراتيك سياسى‏‏‏ را مورد انتقاد قرار مى‏‏‏داد. او مى‏‏‏گفت: نه به انگيزه‌هاى‏‏‏ موجود مردم توجهى‏‏‏ مى‏‏‏شود و نه موقعيت آگاهى‏‏‏ آنان بحساب مى‏‏‏آيد: دستور از بالا، جاى‏‏‏ كوشش اقناعـى‏‏‏ را گرفته است.

اما علل اصلى‏‏‏ برخوردها را مضامين اصولـى‏‏‏ تئوريك نظريات كوفلر تشكيل مى‏‏‏دادند. او با توجه به اين اصول، خود را براى‏‏‏ «تجديد حيات ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏» متعهد مى‏‏‏دانست (ارنست بلوخ Ernst Bloch، فيلسوف و ماركسيست آلمانى‏‏‏).

در كتاب فوق‌الذكر خود، “علم جامعه”، او در برخورد انتقادى‏‏‏ با مواضع معلم وينـى‏‏‏ خود، ماكس آدلـر Max Adler و نحوه برداشت جورج لوكـاش George Lukacs از ماركسيسم، تئورى‏‏‏ تفسير “تزهاى‏‏‏ درباره فويرباخ”، آنطور كه مورد نظر ماركس است را مطرح ساخته بود: انسان‏ها وابسته به روابط و شرايط اجتماعى‏‏‏ هستند، اما اين يك وابستگى‏‏‏ از نوع ويژه است، زيرا آن‏ها اين شرايط اجتماعى‏‏‏ را (بكمك و) با عملكرد خود برپامى‏‏‏دارند. با تكيه بر پراتيك اجتماعى‏‏‏ است كه برداشت ماركس، بطور دقيق و همه‌جانبه درك مى‏‏‏شود. ماركس انسان را ذهن شناختگر و عامل تاريخى‏‏‏اى‏‏‏ مى‏‏‏داند كه نسبت به اوضاع و شرايط اجتماعى‏‏‏ از خود آگاهانه واكنش نشان مى‏‏‏دهد. «همانطور كه جامعه انسان را مى‏‏‏سازد، خود توسط انسان برپا و ساخته مى‏‏‏شود.» (ماركس)

ارزيابى‏‏‏ ماترياليستى‏‏‏ از جامعه براساس برداشت ديالكتيكِ بهم‏تنيدگى‏‏‏ ذهن و عين نزد ماركس، همانقدر از يك برداشت انتزاعى‏‏‏ ملزم به “ضرورت و جبر” به‏دور است، كه “منتج شدن” مكانيكى‏‏‏ انديشه از “زيربناى‏‏‏” اقتصادى‏‏‏ از بهم‏تنيدگى‏‏‏ ذهن و عين در برداشت ديالكتيكى‏‏‏ به‏دور مى‏‏‏باشد. برعكس، برداشت ديالكتيكى‏‏‏ اين نكته را بطور مركزى‏‏‏ مطرح مى‏‏‏سازد كه چگونه بايد در درون روابط متقابل و بهم‏پيوسته بين انسان و جامعه فضاى‏‏‏ لازم را براى‏‏‏ عملكرد “مختارانه” انسان كشف و آن را تعريف كرد.

اين شناخت از ماترياليسم تاريخى‏‏‏، جان مايه محتواى‏‏‏ كتاب “تاريخ و ديالكتيك” لئـو كـوفلـر را تشكيل مى‏‏‏دهد.

از آنجا كه كوفلر رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين فعاليت ذهنى‏‏‏ و روند عينى‏‏‏ را در مركز درك خود از ديالكتيك قرار مى‏‏‏دهد، فيلسوف ديگر آلمان دمكراتيك، پتـر روبـن Peter Ruben با اشاره به كتاب “تاريخ و ديالكتيك”، «آن را نمونه اصولـى‏‏‏ و منطقى‏‏‏ چشم‏گيرى‏‏‏ براى‏‏‏ انديشه فلسفى‏‏‏» مى‏‏‏‌نامد. ديالكتيك در اين كتاب بـه‌مثابه روند در جريان و رشد انديشه در طى‏‏‏ تاريخ برجسته مى‏‏‏گردد. براين‌پايه، خصلت دوگانه ديالكتيك، به‏مثابه چگونگى‏‏‏ تغييرات حقيقت از يك‌سو و حركت و قوام انديشه انسان درباره اين تغييرات از سوى‏‏‏ ديگر، مورد توجه خاص قرار مى‏‏‏‌گيرد. اين دو جنبه اگرچه بطور تفكيك‌ناپذير كليت موزون و بـهم‌پيوسته‌اى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند، باوجود اين هركدامشان از قوانين خود پيروى‏‏‏ مى‏‏‏كنند.

*****

توصيه لئو كفلر براى‏‏‏ مطالعه كتاب

كتاب از 8 بخش تشكيل شده است. لئـو كفلـر در آغاز كتابش مطالعه كتاب را از نظر آموزشى‏‏ ‏«به آن‏هايى‏‏‏ كه در مطالعه رسالات فلسفى‏‏‏ با تجربه كم‏ترى‏‏‏ هستند»، با در اولويت قرار دادن بخش‌هايى‏‏‏ توصيه مى‏‏‏كند و مى‏‏‏نويسد: «با بخش 5، ساختار ديالكتيكى‏‏‏ قوه ادراكه، آغاز كنند، با مطالعه بخش 3، ماترياليسم فويرباخ و سپس بخش 4، اسلوب بكارگيرى‏‏‏ مشخص ديالكتيك، ادامه دهند، و پس از مطالعه بخش‌هاى‏‏‏ 6 تا 8، ساختار ديالكتيكى‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏، ديالكتيك ,شى‏‏‏ء شدن‘ و پيشرفت علم تاريخ از توصيف به شناخت، در پايان به دو بخش آغازين كتاب درباره گذار از ايده‌آليسم ذهنى‏‏‏ [درون خودى‏‏‏] به عينى‏‏‏ [بيرون خودى‏‏‏] و نهايتاً زمينه‌هاى‏‏‏ منطقِ ديالكتيكى‏‏‏ هگل، مطالعه كتاب را به پايان برسانند.»

توضيحات لئـو كفلـر در متن كتاب در ( ) و با حروف ل، ك مشخص شده‌اند.

زيرنويس‌هاى‏‏‏ متن كتاب كه اغلب نقل ماخذ مورد استناد كتاب هستند، با اعداد عربى‏‏‏ بصورت فهرست در پايان كتاب چاپ شده‌اند.

اضافات مترجم به متن ترجمه‌ها كه مى‏‏‏تواند كمكى‏‏‏ براى‏‏‏ روشن‌تر شدن موضوع و درك آسان‏تر ترجمه باشد، در متن و در كروشه [ ] آمده‌اند. برخى‏‏‏ از توضيحات ضرورتاً با ستاره مشخص شده و به زير صفحه منتقل شده‌اند. تكيه برخى‏‏‏ از قسمت‌ها توسط مترجم نيز با [م] نشان داده شده است.

توضيحات وسيع‌تر و حواشى‏‏‏ براى‏‏‏ روشن كردن مفاهيم و مقولات توسط مترجم، با شماره‌هاى‏‏‏ رومى‏‏‏ و بصورت زيرنويس بچاپ رسيده‌اند.

مايلم از كمك بى‏‏‏شائبه برخى‏‏‏ از دوستان براى‏‏‏ ويرايش متن ترجمه از صميم قلب تشكر كنم. نام اين دوستان محفوظ است.

زيرعنوان‏ها در بخش‏هاى‏‏‏ هشت‏گانه كتاب توسط مترجم با اين هدف به متن اضافه شد، تا شايد مطالعه كتاب را آسان‏تر سازد. نكته‏هاى‏‏‏ بهم‏پيوسته متن در كل كتاب و به طريق اولى‏‏‏ در هر بخش آن كه لئو كفلر با ظرافت و دقت استادى‏‏‏ تيزبين و نكته‏سنج با هشيارى‏‏‏ درباره وزن مضمون و ريشه‏هاى‏‏‏ عـلّـى‏‏‏ روابط بين نكته‏ها، همانند مرواريدها در رشته‏اى‏‏‏ هماهنگ، به نخ كلمات و جملات خود مى‏‏‏كشد و به رشته تحرير درمى‏‏‏آورد، برش‏هايى‏‏‏ را به‏صورت زيرعنوان برنمى‏‏‏تابند و ازاين‏رو نيز او چنين نكرده است. اين كوتاهى‏‏‏ نبوده، بلكه خواسته و هدفمند بوده است. ازاين‏رو، اميد مى‏‏‏رود، اضافه كردن زيرعنوان‏ها، خدشه‏اى‏‏‏ نابخشودنى‏‏‏ به مضمون اثر لئو كفلر نبوده و قابل اغماض باشد.

بجاى‏‏‏ پيش‌گفتار

“اُورتور” Ouvertüre، يا پيش‌درآمد، در اُپـرا و ديگر آثار موسيقى‏‏‏، درواقع ارائه برشى‏‏‏ از موضوع و محتواى‏‏‏ آن اپرا يا اثر موسيقى‏‏‏ است. ارائه چنين برشى‏‏‏ از كتاب حاضر به معناى‏‏‏ اين امر مى‏‏‏بود، كه از بخش‏هاى‏‏‏ گوناگون كتاب پيش‌گفتارى‏‏‏ با حجمى‏‏‏ بيش‏تر تهيه شود كه مى‏‏‏توانست حوصله خواننده‏اى‏‏‏ كه مطالعه كتاب را آغاز كرده است، به‏ سرآورده و او را از ادامه مطالعه باز دارد. ازاين‏رو نگارنده بر آن شد، پاسخ به پرسشى‏‏‏ را درباره يكى‏‏‏ از نكات محتوايى‏‏‏ كتاب، با حواشى‏‏‏ كوتاه و حتى‏‏‏المقدور با جملاتى‏‏‏ فشرده، به اين كار اختصاص دهد، به اين اميد كه كمكى‏‏‏ باشد به فهم كل موضوع بغرنج و در عين حال ساده كتاب. ساده و آسانى‏‏‏، كه اما در پايان كوشش سخت‌جوى‏‏‏ خواننده در مطالعه كتاب، حاصل مى‏‏‏آيد.

بغرنج بودن محتواى‏‏‏ كتاب از اين امر ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود، كه تاريخ “نظريه شناخت” در حيات چندين‌هزار ساله بشرى‏‏‏، از مراحل خيالپردازى‏‏‏هاى‏‏‏ خوابگونه، انديشه‏هاى‏‏‏ عرفانى‏‏‏- اُسطوره‌اى‏‏‏- رمزآلود و علمى‏‏‏ گذشته و پيچ و خم‌ها و سردرگمى‏‏‏ها و گمراهى‏‏‏هاى‏‏‏ متعددى‏‏‏ را پشت‌سر گذاشته است. روندى‏‏‏ كه در كتاب با ظرافتى‏‏‏ خاص، كه ويژه انديشه ديالكتيكى‏‏‏ است، توسط لئـو كـفـلر توضيح داده مى‏‏‏شود. برشمردن راه طى‏‏‏شده توسط نمايندگان مختلف اين انديشه‌ها، بغرنجى‏‏‏ محتوايى‏‏‏ راه طى‏‏‏شده را تشكيل مى‏‏‏دهد كه نويسنده كتاب بخوبى‏‏‏ از عهده توضيح آن در صفحاتى‏‏‏ كوتاه برمى‏‏‏آيد، راه طى‏‏‏شده را مى‏‏‏پروراند،  درك آن را آسان مى‏‏‏سازد و چگونگى‏‏‏ جريان جوشان انديشه را توضيح مى‏‏‏دهد. نگارنده اين پيش‏گفتار مايل است چگونگى‏‏‏ طى‏‏‏ شدن اين راه را “پاتوفيزيولوژى‏‏‏” pathophysiologie دركِ “نظريه شناخت” بنامد.

ساده بودن محتواى‏‏‏ كتاب ازآن‌روست كه لئـو كفلـر در اثر حاضر خود، در ظرافت و با بيان دقيق و موشكافانه ارزيابى‏‏‏ و بيان سرگذشت اين تاريخ چندين هزار ساله را با استادى‏‏‏ برجسته ساخته و برمى‏‏‏شمرد و حلاجى‏‏‏ مى‏‏‏كند و درك چرايى‏‏‏* راه طى‏‏‏شده شناختِ حقيقت را براى‏‏‏ خواننده آسان و سهل مى‏‏‏سازد. امرى‏‏‏ كه همان ديالكتيك تبديل بغرنج به ساده است، كه زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏ آن‌را در اثر خود “يادداشت‌ها و نوشته‌هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” تحت عنوان “بغرنج‌شدن ساده و ساده‌شدن بغرنج، چنين توضيح مى‏‏‏دهد: «در درسنامه‌هاى‏‏‏ ديالكتيك مى‏‏‏آموزند، كه يكى‏‏‏ از مختصات حركت، تكامل بغرنج‌تر و پراجزاءتر شدن ساده است، يعنى‏‏‏ آنكه مرحله عالى‏‏‏تر، حتماً مرحله‌ايست پراجزاءتر از مرحله دانى‏‏‏. اين سخن درستى‏‏‏ است، ولى‏‏‏ سخنِ كامل و تمام نيست. در مراحلى‏‏‏ از تكامل يك پروسه [ازجمله پروسه شناخت و رشد آگاهى‏‏‏، يعنى‏‏‏ انعكاس  متناسب واقعيت، به‏مثابه حقيقت، در ذهن]، تلخيص ديالكتيكى‏‏‏ انجام مى‏‏‏گيرد، يعنى‏‏‏ يكمرتبه بجاى‏‏‏ اجزاء فراوان گذشته، يك واحد كامل‌تر پديد مى‏‏‏آيد و از جهت ساختمانى‏‏‏، كيفيت نوين كم اجزاءتر و پرتوان‌تر و ساده‌تر بنظر مى‏‏‏رسد. مثلاً سفيهانه است اگر تصور كنيم، صد سال ديگر كه اقتصاد انسانى‏‏‏ بسطى‏‏‏ بمراتب پرتوان‌تر از امروز خواهد يافت، حتماً تعداد حسابداران و مهندسان همان اندازه زيادتر خواهد شد. … ولى‏‏‏ اين سادگى‏‏‏ خاصى‏‏‏ است. اين، نوعى‏‏‏ جمع‌بندى‏‏‏ و حاصل‌گيرى‏‏‏ است، چيزيست كه ما آن‌را تلخيص ديالكتيكى‏‏‏ ناميديم. …» (طبرى‏‏‏، ا، “ياداشت‌ها و نوشته‌هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏”، بهمن‌ماه 1345، ص 18- 17).

* هگل در “پديدارشناسى‏‏‏ روح” ويژگى‏‏‏ واقعيت را چنين برمى‏‏‏شمرد: «واقعيت ضمن گسترش خود، به صورت ضرورت بروز مى‏‏‏كند.» (به نقل از ترجمه فارسى‏‏‏ توسط م. پورهرمزان از “لودويك فوريرباخ” اثر انگلس، ص ٦).

تفاوت منطق صورى‏‏‏ formale Logik و منطق ديالكتيكى‏‏‏

در منطق صورى‏‏‏ يا ظاهرى‏‏‏ (I) كه ظاهرامر را در وضع ايستاى‏‏‏ آن ديده و مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد، 2 × 2 مساويست با 4.   اين نتيجه‌گيرى‏‏‏ عقلايى‏‏‏ تنها برپايه انتزاع فكرى‏‏‏- عقلايى‏‏‏ از اجزاى‏‏‏ منفرد انجام مى‏‏‏گيرد. امرى‏‏‏ كه درستى‏‏‏ و بجايى‏‏‏ خود را به‏ويژه در علوم دقيقه دارد و پايه و اساس تزهاى‏‏‏ علمى‏‏‏ در اين رشته را تشكيل مى‏‏‏دهد، كه بعداً به اثبات رسيده‌اند.

در منطق ديالكتيكى‏‏‏، البته منطق صورى‏‏‏ نفى‏‏‏ نمى‏‏‏شود. برعكس، اين منطق براى‏‏‏ شناخت پديده‌هاى‏‏‏ منفرد و مجزا، يعنى‏‏‏ براى‏‏‏ انعكاسِ ويژگى‏‏‏ “خاص” و يگانه و در جدايى‏‏‏ آن از ديگر لحظاتِ واقعيت، بكار هم ‏گرفته مى‏‏‏شود. اما برخلاف منطق صورى‏‏‏ كه بررسى‏‏‏ را در همين سطح پايان يافته مى‏‏‏داند و كار و كوشش علمى‏‏‏ شناخت واقعيت- حقيقت را در همين مرحله منتج به نتيجه اعلام مى‏‏‏دارد، كه بطور عمده در بررسى‏‏‏ مسائل تاريخى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ و بطور كلى‏‏‏ علوم انسانى‏‏‏ شيوه‏اى‏‏‏ بشدت نارسا است، منطق ديالكتيكى‏‏‏، بهم‌پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و پويايى‏‏‏ dynamik “خاص” را در ارتباط با لحظات ديگر در كليت واقعيت در نظر مى‏‏‏گيرد و به‌ويژه حركت و تغيير لحظات را در “عامِ” در حال شدن، كشف مى‏‏‏كند و بدين‏ترتيب قانون صورى‏‏‏ حاكم در انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ را – كه تنها مشتركات در تنوع لحظات (خاص‌ها) در وضع ايستاى‏‏‏ آن‏ها جمع مى‏‏‏زند – به قانون ديالكتيكى‏‏‏، يعنى‏‏‏ قانون چگونگى‏‏‏ تغيير و حركت واقعيت- حقيقت ارتقاء مى‏‏‏دهد. قانون ديالكتيكى‏‏‏، چگونگى‏‏‏ روند رشد و تغييرات واقعيت را اصل قرار مى‏‏‏دهد. روندى‏‏‏ كه خود تحت تاثير تغيير شرايط حاكم قرار دارد و متناسب با اين شرايط در جريان است و تحقق مى‏‏‏يابد. ازاين‏رو است كه شناخت كليت حقيقت تنها با اسلوب منطق ديالكتيكى‏‏‏ ممكن مى‏‏‏باشد و اين اسلوب قادر است مضمون تاريخى‏‏‏ خاص را در هستى‏‏‏، يعنى‏‏‏ درواقعيت- حقيقت، نشان دهد و از اين‌طريق ذات و مضمون كل حقيقت را درك و آن‌را نمايان سازد.

بكمك منطق ديالكتيكى‏‏‏، درك “خاص” از انفراد و تنهايى‏‏‏ و ظاهر ايستاى‏‏‏ خود خارج مى‏‏‏شود و به لحظه‌اى‏‏‏ پويا و در حال شدن در درون جمع تبديل مى‏‏‏گردد، كه از درون آن مضمون كليت پديد مى‏‏‏آيد و درك مى‏‏‏شود و به سطح كيفيت نوين فرامى‏‏‏رويد.

چرا منطق صورى‏‏‏، باوجود نارسائى‏‏‏ آن براى‏‏‏ درك و توضيح حقيقت، كماكان بر انديشه روزمره و عاميانه و همچنين بر انديشه علمى‏‏‏ غيرديالكتيكى‏‏‏ حاكم است؟ پاسخ به اين پرسش را مى‏‏‏توان در روند تاريخى‏‏‏ ايجادشدن اين منطق در دوران رنسانس دنبال كرد و بازشناخت.

دوران رنسانس در اروپا، دوران عمده و پيگير گذار فلسفه ايده‌آليسم ذهنى‏‏‏ به ايده‌آليسم عينى‏‏‏ است. در اين دوران رشد علوم وابسته به آن بود كه شناخت عينيت خارج از ذهن، به طور منظم عملى‏‏‏ گردد، بررسى‏‏‏ قانونمندى‏‏‏هاى‏‏‏ آن براى‏‏‏ درك طبيعت پيرامون و خود انسان، به‌عنوان بخشى‏‏‏ بى‏‏‏واسطه و بلافصل از طبيعت، شناخته و درك شود. كشفيات علوم در همه زمينه‌ها اين راه را مى‏‏‏گشود و هموار مى‏‏‏كرد. به‌ويژه در علوم دقيقه، در رياضيات، فيزيك، شيمى‏‏‏ وغيره منطق صورى‏‏‏ كشش و توانمندى‏‏‏ خود را نشان داد و جاى‏‏‏ خود را در انديشه علمى‏‏‏ باز كرد و به دست آورد. بدين‏ترتيب، منطق صورى‏‏‏ به يكى‏‏‏ از پايه‌هاى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏ نظريه شناخت دوران طلوع نظام سرمايه‌دارى‏‏‏ تبديل شد.

در اينجا ناگفته نبايد گذاشت، كه در گذشته‌هاى‏‏‏ دور تاريخ بشرى‏‏‏ هم كوشش‌هايى‏‏‏ براى‏‏‏ غلبه بر ايده‌آليسم ذهنى‏‏‏ وجود داشته است، ازجمله در هزار سال پيش در حيطه تمدن ايرانى‏‏‏، كه بخشى‏‏‏ از تمدن ملل اسلامى‏‏‏ بود. بيرونى‏‏‏ و ابن‌سينا در اين زمينه ازجمله پيشقدمان انديشه بشرى‏‏‏ هستند، امرى‏‏‏ كه به‌علل تاريخى‏‏‏ نتوانست از رشد پيگير در فرهنگ ايرانى‏‏‏ برخوردار شود، كه احسان طبرى‏‏‏ آن را ناشى‏‏‏ از تهاجمات خارجى‏‏‏ و استبداد حاكم داخلى‏‏‏ مى‏‏‏داند. در اين زمينه در صفحات آينده اشاراتى‏‏‏ در متن ترجمه بعمل آمده است. (همچنين نگاه كنيد به زيرنويس  XXXVI وXXXVIII)

همانطور كه پيش‏تر بيان شد، بـرّائى‏‏‏ منطق صورى‏‏‏ براى‏‏‏ توضيح سطح واقعيت- حقيقت و نه مضمون و ذات آن ،  در شيوه عمل آن نـهفته است، كه واقعيت را به اجزاى‏‏‏ آن تقسيم مى‏‏‏كند، تا شناخت و درك دقيق لحظات منفرد را در وضع ايستاى‏‏‏ آن‏ها ممكن سازد. شيوه‌اى‏‏‏ كه در ابتداء و عمدتاً در رشته‌هاى‏‏‏ علوم دقيقه حاكم شد، يعنى‏‏‏ در رشته‌هايى‏‏‏ كه در آن‏ها نارسايى‏‏‏ اين شيوه براى‏‏‏ درك كليت، آنگونه بشدت به‌چشم نمى‏‏‏خورد و موثر نيست، كه در علوم انسانى‏‏‏، يعنى‏‏‏ در تاريخ، اقتصاد، جامعه‌شناسى‏‏‏، پسيكولوژى‏‏‏ وغيره، چشمگير و موثر است. اين‏ها علومى‏‏‏ هستند كه در آن‏ها، درك بهم‌پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ لحظات پويا در روند شدن واقعيت، براى‏‏‏ شناخت همه‌جانبه جوشانى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتناب و گريزناپذير است.

شناخت اين بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ در علوم دقيقه نيز ضرورى‏‏‏ است، اما به‌خاطر آنكه در ظاهرامر، حركت و تغيير و پويايى‏‏‏ و بهم‌پيوستگى‏‏‏ روند عينى‏‏‏ در موضوع تحقيقات اين علوم، آنچنان برجسته و چشم‏گير نمى‏‏‏شود كه توجه به آن توسط ديد غيرديالكتيكى‏‏‏ ضرورت اجتناب‌ناپذير پيدا كند، بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به آن در گذشته قابل درك است و نمى‏‏‏توان آن را وسيله سرزنش انديشمندان دوران رنسانس قرار داد. بى‏‏‏توجهى‏‏‏اى‏‏‏ كه داراى‏‏‏ علل عينى‏‏‏ نيز بود. زيرا روند رشد انديشه تئوريك انسان هنوز به سطح كشف منطق ديالكتيكى‏‏‏ نائل نشده بود، كه خود ناشى‏‏‏ از ناكافى‏‏‏ بودن رشد هستى‏‏‏ بود، رشدى‏‏‏كه خود زمينه ضرورى‏‏‏ براى‏‏‏ بلوغ و پختگى‏‏‏ شرايط ظهور اين انديشه را تشكيل مى‏‏‏داد. ظهور ماركس پيش از پيدايش هگل و به طريق اولى‏‏‏ پيش از ظهور دكارت Descartes، شلينگ Schling و ديگران ممكن نبود. منطق ديالكتيكى‏‏‏ كه بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏، كارل ماركس، فردريش انگلس و لنين، پايه‌گذاران آن بودند، براى‏‏‏ ظهور خود مى‏‏‏بايستى‏‏‏ پا بر روى‏‏‏ دوش شناخت ناشى‏‏‏ از منطق صورى‏‏‏ در نظريه ايده‌آليسم عينى‏‏‏، يعنى‏‏‏ انديشه فلسفى‏‏‏ دوران پيش‏تر مى‏‏‏گذاشت، تا با شناخت چگونگى‏‏‏ پديدآمدن وحدت اضداد، يعنى‏‏‏ وحدت ديالكتيكى‏‏‏ لحظات متضاد در يك روند و پيامد آن، كه عبارتست از نفى‏‏‏ در نفى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ آن‏ها با ايجاد كيفيت جديد و بغرنج و رشديافته‌تر، اسلوب شناخت واقعيت را به مرحله عالى‏‏‏ترى‏‏‏ ارتقاء دهد و بدين‌ترتيب جوشانى‏‏‏ روند بى‏‏‏پايان رشد شناخت انديشه بشرى‏‏‏ را نيز به نمايش بگذارد و آن را اثبات كند.

بدين‌ترتيب منطق صورى‏‏‏، مثلاً شناخت از يك صندلى‏‏‏ را به شناخت از ابعاد آن، بخش‌هاى‏‏‏ آن، مواد بكارگرفته شده براى‏‏‏ ساختن آن، چگونگى‏‏‏ اتصال تكه‌هاى‏‏‏ آن بهم و غيره، يعنى‏‏‏ به شناخت واقعيت‌ها و داده‌ها، محدود مى‏‏‏سازد، تا بتواند صندلى‏‏‏ مشخصى‏‏‏ را مثلاً صندلى‏‏‏ ميز نهارخورى‏‏‏ تعريف كند و بنامد. براى‏‏‏ منطق صورى‏‏‏، هم در زندگى‏‏‏ روزمره و هم در پژوهش علمى‏‏‏، روند شناخت با شناخت موضوع مورد بررسى‏‏‏، پايان مى‏‏‏يابد و پذيرفته مى‏‏‏شود، كه به وظيفه و هدف شناخت در ظاهرامر، پاسخ كافى‏‏‏ داده شده است. براى‏‏‏ انديشه مسلح به منطق صورى‏‏‏، رابطه و بهم‌پيوستگى‏‏‏ لحظات صندلى‏‏‏، در محدوديت ظاهرى‏‏‏ شئى‏‏‏  ساخته شده، يعنى‏‏‏ در كليت ظاهرى‏‏‏ آن، به‌اندازه متناسب براى‏‏‏ درك كليت واقعيت صندلى‏‏‏ كافى‏‏‏ بنظر مى‏‏‏رسد. امرى‏‏‏ كه در علوم دقيقه، در ظاهرامر قابل تائيد نيز هست، زيرا روند ناشى‏‏‏ از تغييرات لحظات كليت، مثلاً نابرابرى‏‏‏ قابل اغماض ارتفاع پايه‌هاى‏‏‏ آن از ابتداء و يا در جريان مصرف آن در كوتاه مدت، براى‏‏‏ “هستى‏‏‏” صندلى‏‏‏ عملاً بى‏‏‏اهميت و يا كم‌اهميت و قابل اغماض مى‏‏‏نمايد و تنها در طول زمان كم‌وبيش طولانى‏‏‏ نقش تخريبى‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏دهد. (در اين مثال تمايز ديالكتيك طبيعت و ديالكتيك هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ از يكديگر مورد بحث نيست.)

برخلاف تحقيقات در علوم دقيقه، در علوم انسانى‏‏‏، نارسائى‏‏‏ اسلوب منطق صورى‏‏‏ چشمگيرتر است و آسان‏تر قابل شناخت مى‏‏‏باشد. در تحقيقات جامعه‌شناسى‏‏‏، روانشناسى‏‏‏ و انواع ديگر چنين تحقيقاتى‏‏‏، زمانى‏‏‏كه اين تحقيقات بدون پايبندى‏‏‏ به اسلوب ديالكتيكى‏‏‏ بعمل مى‏‏‏آيند، نارسائى‏‏‏ در اين امر نهفته نيست كه گويا از ديدگاه منطق ديالكتيكى‏‏‏ آمارگيرى‏‏‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ و نظرسنجى‏‏‏ها بخودى‏‏‏ خود نارسا هستند و گويا داراى‏‏‏ ارزش بيان چگونگى‏‏‏ لحظات معينى‏‏‏ از واقعيت را تشكيل نمى‏‏‏دهند. برعكس، اين تحقيقات، همانند واقعيت‌ها و اندازه‌هاى‏‏‏ صندلى‏‏‏ در مثال قبلى‏‏‏، پيش‌شرط‌هاى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ تحليل ديالكتيكى‏‏‏ را نيز تشكيل مى‏‏‏دهند. آنچه كه نادرست است، برداشت منفرد و مجزا شده، يعنى‏‏‏ برداشت از ظاهر و در وضع ايستاى‏‏‏ نتايج تحقيقات است. نادرست آن است كه اين نتايج، مطلق‌گرايانه و يك‌سويه مورد توجه قرارگيرند. باقى‏‏‏ماندن انديشه پژوهشگر در سطح واقعيت‏هاى‏‏‏ واقعيت‏امر و بى‏‏‏توجه ماندن به بهم‌پيوستگى‏‏‏ آن‏ها، يعنى‏‏‏ بى‏‏‏توجه ماندن به بهم‏پيوستگى‏‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏‏ كليه لحظات درواقعيت- حقيقت، ويژگى‏‏‏ برداشت نادرست عقلانيت و منطق صورى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد و نتايج تحقيقات را غيركافى‏‏‏ مى‏‏‏سازد.

براى‏‏‏ مثال مى‏‏‏توان نتايج تحقيقاتى‏‏‏ را ذكر كرد كه گويا به خاطر اهميت آن، به فهرست تحقيقاتى‏‏‏ كه شايسته دريافت جايزه نوبل شناخته شده‏اند هم وارد شده است. به اين تحقيقات نام “نويرو اكُنومى‏‏‏” * داده شده است. طبق خبر روزنامه “فريتاگ” منتشره در آلمان در تاريخ 7 ژانويه 2005، ارنست فهر، رئيس انستيتوى‏‏‏ تحقيقات تجربى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ در دانشگاه زوريخ/سويس كه يك اقتصاددان است و در نشريات تخصصى‏‏‏، ازجمله در نشريه “طبيعت و علم” Natur und Science نيز نتيجه تحقيقات خود را بچاپ رسانده است، چنين نمونه‌اى‏‏‏ از برداشت انديشه در سطح منطق صورى‏‏‏ را بنمايش مى‏‏‏گذارد. طبق اين تحقيقات كه فهر نتايج آن را در مصاحبه‌اى‏‏‏ اعلام داشته است، او موفق شده است «با دقت اثبات كند»، كه «انسان – كه او آن را “هومو اكونومى‏‏‏كوس” Homo- oconomicus مى‏‏‏نامد – تنها با توجه به منافع خود و بطور عقلايى‏‏‏ عمل نمى‏‏‏كند، آنطور كه اقتصاددانان تاكنون هميشه تصور كرده‏اند»، بلكه «عملكرد او همچنين برپايه واكنش هيجانى‏‏‏ نيز قرار دارد». فهر در همكارى‏‏‏ با دانشمند ديگرى‏‏‏ بنام دومينيك دكوراوين Dominik de Quervin، از بخش روانكاوى‏‏‏ دانشگاه زوريخ، بكمك آزمايش تجربى‏‏‏ بر روى‏‏‏ دو انسان به كشفى‏‏‏ دهن پركن، يعنى‏‏‏ كشف “هومو- اكونومى‏‏‏كوس” نايل مى‏‏‏شود. طبق اين آزمايش، آنطور كه خبر روزنامه اعلام مى‏‏‏كند، «دانشمندان توانسته‌اند اثبات كنند، كه شخص الف  كه در آزمايش در اثر عملكرد شخص دوم ب از نظر مالى‏‏‏ مغبون شده بود، عليه او دست به اقدام تضييغى‏‏‏ مى‏‏‏زند، باوجود آنكه چنين اقدامى‏‏‏ براى‏‏‏ او همراه با هزينه و مخارج است. به‌عبارت ديگر، شخص اول الف با اقدام تضييغى‏‏‏ خود، از سود مالى‏‏‏ صرفنظر مى‏‏‏كند». علت چنين برخوردى‏‏‏ را مى‏‏‏توان در عملكرد مغز او در توموگرام مغز ديد: «زمانى‏‏‏ كه شخص الف به‏خاطر عملكرد ناجوانمردانه شخص ب عليه او دست به اقدام تضييغى‏‏‏ مى‏‏‏زند، پاداش خود را در مغز خود دريافت مى‏‏‏كند، زيرا Nucleus caudatus، كه مركز پاداش در مغز است، در مغز او فعال مى‏‏‏شود…».

*Neurooekonomie        منظور از اين اصطلاح، بيان اين نظر است كه واكنش‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ منتج از واكنش اعصاب- مغز هستند. اين نظر با برداشت انگلس كه همه اقدامات انسان از مغز او مى‏‏‏گذرد، يكى‏‏‏ نيست.

البته از ديدگاه منطق صورى‏‏‏، تحقيقات فهر و ديگران، به‌مثابه تحقيقات پسيكولوژيك و سوسيولوژيك از زمينه “عقلايى‏‏‏” برخوردار و نتيجه‌گيرى‏‏‏ از آن‏ها نيز با اصولى‏‏‏ علمى‏‏‏ انجام شده است. اما نتيجه‌گيرى‏‏‏ مطلق‌گرايانه و يك‌سويه از آن و اعلام كشف “هومو- اكونومى‏‏‏كوس”، تنها از هيجان‌زدگى‏‏‏ تحقيق كنندگان حكايت دارد و بيان واقعيتِ هستى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ انسان انديشه‏ورز نمى‏‏‏باشد. اين هيجان، همانند هيجان‌زدگى‏‏‏ دانشجوى‏‏‏ سال اول پزشكى‏‏‏اى‏‏‏ بود كه در اولين معاينه حنجره بيمارى‏‏‏ كه در كلاس درس به دانشجويان معرفى‏‏‏ مى‏‏‏شد، با شناخت بيمارى‏‏‏ سرطان حنجره از خوشحالى‏‏‏ و هيجان‌زدگى‏‏‏ فريان برآورد، “سرطان است! سرطان است!” عجيب نيست، كه با چنين موضعى‏‏‏ نتوان روابط اقتصادى‏‏‏ حاكم بر جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ را درك كرد و علت و معلول پديده‌هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ را شناخت. كشف مركزى‏‏‏ در مغز، كه مى‏‏‏توان آن را مركز احساس “خرسندى‏‏‏” ناميد، دانشمند پايبند به منطق صورى‏‏‏ را هيجان‌زده برآن مى‏‏‏دارد، به كشف خود با مطلق‌گرايى‏‏‏ و يك‌سويه‌نگرى‏‏‏ تا حد كشف “انسان اقتصادى‏‏‏” بها دهد و اين نام را جايگزينى‏‏‏ براى‏‏‏ “هومو زاپينس” (انسان انديش‏ورز) اعلام دارد. “هيجان”، مورد “خاص”ى‏‏‏ است از مرحله احساسى‏‏‏ انعكاس واقعيت عينى‏‏‏ خارج از ذهن انسان، در آگاهى‏‏‏ او. محدود كردن انعكاس واقعيت خارجى‏‏‏ تنها به مرحله حسى‏‏‏ شناخت، يعنى‏‏‏ به سطح بيولوژيك و چگونگى‏‏‏ روند فيزيولوژيكى‏‏‏ ايجاد شدن احساس (مثلاً خشنودى‏‏‏) از ويژگى‏‏‏هاى‏‏‏ نظريات فيلسوف ماترياليست فرانسوى‏‏‏ قرن هيجدهم بنام كونديلاك Condillac (XIX) است. جا و مقام و عملكرد اين مرحله را نمى‏‏‏توان بدون ارتباط با مرحله ديگر آن، يعنى‏‏‏ مرحله تعقلى‏‏‏ انعكاس واقعيت عينى‏‏‏ خارج از ذهن انسان در آگاهى‏‏‏، مورد بررسى‏‏‏ قرار داد. چنين بررسى‏‏‏ مطلق‌گرايانه و يك‌سويه با واقعيت و با چگونگى‏‏‏ بغرنج انعكاس حقيقت در ذهن و آگاهى‏‏‏ انسان مغايرت دارد. از اين‏رو نيز تنها منطق صورى‏‏‏ قادر به درك كليت حقيقت نيست و بايد با منطق ديالكتيكى‏‏‏ تكميل شود. منطق صورى‏‏‏ شخصيت معين و تاريخى‏‏‏ و اتفاقى‏‏‏ فرد شركت كننده در آزمايش، يعنى‏‏‏ سطح و محتواى‏‏‏ شناخت و تجربه گذشته و انگيزه او و به‌ويژه وضع اجتماعى‏‏‏ او و جا و مقام او در روند توليد اجتماعى‏‏‏، كه او بر آن‌پايه به نيازهاى‏‏‏ حياتى‏‏‏ خود پاسخ مى‏‏‏دهد، را از مدّ نظر دور مى‏‏‏دارد، يعنى‏‏‏ كليت واقعيت حيات فرد را براى‏‏‏ نتيجه‌گيرى‏‏‏ خود قابل اغماض مى‏‏‏داند. ريشه نادرستى‏‏‏ ونارسائى‏‏‏ چنين “تحقيقات علمى‏‏‏” در سطح بيوفيزيولوژيك با منطق صورى‏‏‏ در اين امر نهفته است. نتايج پرپيامد و منفى‏‏‏ چنين تحقيقات برپايه اسلوب غيرديالكتيكى‏‏‏ شناخت، از اين كمبود منطق صورى‏‏‏ ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود.

لئو كفلر در كتاب حاضر (صفحه ١٥٩) توضيح مى‏‏‏دهد، كه چگونه انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ تفاوت بين قابليت واكنش بيولوژيك و قابليت ناشى‏‏‏ از روابط اجتماعى‏‏‏ را تشخيص نمى‏‏‏دهد. او مى‏‏‏نويسد، «يكى‏‏‏ دانستن نادرست قابليت فكركردن، كه وابسته است به [بود] ماده مغز [سالم و رشديافته]، و محتواى‏‏‏ انديشه، كه ناشى‏‏‏ است از شرايط اجتماعى‏‏‏- [-تاريخى‏‏‏]، درست محتواى‏‏‏ اشتباهى‏‏‏ است كه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ قديمى‏‏‏ [كه در شكل “جديد” آن نزد برخى‏‏‏ از دانشمندان پژوهشگر درباره چگونگى‏‏‏ عملكرد مغز با امكانات تكنيكى‏‏‏ جديد وجود دارد]، كه برداشتى‏‏‏ در نقطه مقابل برداشت ديالكتيكى‏‏‏ است، گرفتار و دچار آن بوده است.» انديشه ديالكتيكى‏‏‏، هر دو نكته، يعنى‏‏‏ قابليت فكركردن و محتواى‏‏‏ انديشه را به طور دقيق و مجزا و درعين‏حال در بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ شان مورد توجه قرار مى‏‏‏دهد. در مورد مشخص تحقيقات دو دانشمند فوق بايد گفت، كه آن‏ها تفاوت قابليت واكنش فيزيولوژيك مركز “احساس خشنودى‏‏‏”، يعنى‏‏‏  Nucleus caudatus را كه نزد فرد اتفاقى‏‏‏ انتخاب شده براى‏‏‏ آزمايش كشف كرده‏اند در ارتباط با شرايط هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مشخص او كه متاثر از عوامل مختلف عينى‏‏‏ (اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏) و ذهنى‏‏‏ مى‏‏‏باشد، تشخيص نداده‌اند. درك ديالكتيكى‏‏‏ روابط اقتصادى‏‏‏ در جامعه، ازجمله بين انسان‏هاى‏‏‏ الف و ب، بدون شناخت شرايط حاكم اجتماعى‏‏‏ بر اين روابط، ممكن نيست.

منطق صورى‏‏‏ براى‏‏‏ درك هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ كافى‏‏‏ نيست. براى‏‏‏ درك بهم‌پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ اين بغرنجى‏‏‏، براى‏‏‏ درك چگونگى‏‏‏ حركت، تغيير و تاثير لحظات در كليت واقعيت- حقيقت، كه مضمون درونى‏‏‏ لحظات را در پويايى‏‏‏ هستى‏‏‏ كليت برجسته مى‏‏‏سازد و نشان مى‏‏‏دهد، به عقلانيت ديالكتيكى‏‏‏، به منطق ديالكتيكى‏‏‏ نياز است كه قادر است ويژگى‏‏‏ “خاص” را در ارتباط با قانونمندى‏‏‏ حاكم بر تغييرات در حقيقت برجسته سازد، مضمون و ذات خاص را در حركت و تغيير آن تحت تاثير قانونمندى‏‏‏ حاكم تلقى‏‏‏ كند و كليت زائيده از اين حركت پوياى‏‏‏ درونى‏‏‏ واقعيت- حقيقت را به‌مثابه جريان در حال شدن درك كند و راه‌هاى‏‏‏ ممكن ترقى‏‏‏ و تعالى‏‏‏ و بغرنج‌تر شدن و همچنين پوسيدگى‏‏‏ و نابودى‏‏‏ آن، و به‏عبارت ديگر، تاريخ روند را بيان كند.

قانونمندى‏‏‏ حاكم بر اين شدن، قانونمندى‏‏‏ حاكم بر جمع صورى‏‏‏ و رياضى‏‏‏ نقاط مشترك ظاهرى‏‏‏ لحظات متنوع خاص نيست، بلكه اين قانونمندى‏‏‏ بيان كننده تغيير شرايطى‏‏‏ است كه تحت تاثير آن، حقيقت نسبى‏‏‏، در حال شدن و بوجود آمدن است. در شكلبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ سرمايه‌دارى‏‏‏، قانون ناشى‏‏‏ از تضاد بين رشد نيروهاى‏‏‏ مولده و شكل تصاحب توليد اجتماعى‏‏‏، كه برپايه مالكيت فردى‏‏‏ بر ابزار توليد قرار دارد، يعنى‏‏‏ با تصاحب شخصى‏‏‏ و خصوصى‏‏‏ صاحبان ابزار توليد همراه است، همان قانونمندى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد، كه تحت تاثير آن، لحظات تشكيل دهنده جامعه، يعنى‏‏‏ اقشار و طبقات اجتماعى‏‏‏، بر حسب وضع و جايگاه خود در توليد و در مبارزات اجتماعى‏‏‏ شركت مى‏‏‏كنند تا از منافع خود دفاع كنند. براين‌پايه ارزيابى‏‏‏ افراد متعلق به طبقات و اقشار اجتماعى‏‏‏، تنها ارزيابى‏‏‏ افراد انتزاعى‏‏‏ و مجردى‏‏‏ نيست، كه گويا به تعداد آن‏ها، نظر و منافع مختلف وجود دارد، آنطور كه ايدئولوژى‏‏‏ پسامدرن طبقات حاكم امروزه  مايل است اين فكر را به‌مثابه اصلى‏‏‏ “دمكراتيك” به انسان القاء كند.

كارل ماركس در اثر دوران‌ساز خود، “سرمايه” (كاپيتال)، اثبات مى‏‏‏كند، كه تعميق تضاد آشتى‏‏‏ناپذير بين نيروهاى‏‏‏ مولده و شكل سرمايه‌دارى‏‏‏ تصاحب ثمرات توليد اجتماعى‏‏‏، كه قانونمندى‏‏‏ تغيير شرايط اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ در اين نظام را تشكيل مى‏‏‏دهد، زمينه و سپس پيش‏شرط ايجاد تغيير انقلابى‏‏‏ وضع موجود و ايجاد كيفيت نوين است كه به نفى‏‏‏ در نفى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ طبقات متخاصم و به‏طور كلى‏‏‏ جامعه طبقاتى‏‏‏ مى‏‏‏انجامد.

چنين دورنمايى‏‏‏ را بانيانگذاران سوسياليسم علمى‏‏‏ يك “جبر تاريخى‏‏‏” اعلام نكردند، آنطور كه برخى‏‏‏ از مخالفان كم سواد و يا مغرض داشتن چنين تصورات و نهايتاً مواضع مذهبى‏‏‏ را به آنان نسبت مى‏‏‏دهند. برعكس، آن‏ها اين دورنما را يك “امكان تاريخى‏‏‏” مى‏‏‏دانند كه براى‏‏‏ تحقق آن بايد فروشندگان نيروى‏‏‏ كار كه بدنبال رشد نيروهاى‏‏‏ مولده در دوران كنونى‏‏‏ از قشربندى‏‏‏ بيش‏ترى‏‏‏ از يك قرن‌ونيم پيش برخوردارند، با شناخت ديالكتيكى‏‏‏- علمى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، از فرد فروشنده نيروى‏‏‏ كار بدنى‏‏‏ و فكرى‏‏‏، به سطح طبقه كارگر ارتقاء يابند؛ بايد در شناخت آن‏ها از هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ تحول ريشه‏اى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ بوقوع بپيوندد، و بالاخره بايد آن‏ها به‏مثابه طبقه كارگر در صحنه نبرد اجتماعى‏‏‏ ظاهر و فعال شوند. وظيفه‌اى‏‏‏ كه آن‏ها براى‏‏‏ درك آن و همچنين بخاطر در دست داشتن ابزار علمى‏‏‏ و عملى‏‏‏ بمنظور دسترسى‏‏‏ به هدف خود در برابر دارند، مسلح شدن به منطق ديالكتيكى‏‏‏ است، يعنى‏‏‏ بايد اسلوب نظريه شناخت (II) ديالكتيكى‏‏‏ را بياموزند و بكار برند.          (پايان ٢، ادامه در 3

http://www.tudeh-iha.com/?p=1353&lang=fa)




تـاريـخ و ديـالـكتيـك

لئـو كفـلـر Leo Kofler

برگردان: فرهـاد عـاصمـى‏‏‏

(انتشار در “توده‏اى‏ها”، مقاله شماره ٨٩ / ٣٠)

فـهـرسـت

مقدمـه

برخى‏‏‏ نكات درباره نويسنده كتاب تاريخ و ديالكتيك، لئـو كفـلـر Leo Kofler و انگيزه نگارش كتاب

چاپ جديد

ديالكتيك عملكرد (پراتيك)

توصيه لئو كفلربراى‏‏‏ مطالعه كتاب

زيرعنوان‏ها

بجاى‏‏‏ پيش‌گفتار

تفاوت منطق صورى‏‏‏ formale Logik و منطق ديالكتيكى‏‏‏

تبويب مسائل ديالكتيكى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏

ديالكتيك طبيعت

بخش اول

گذار ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏ به عينى‏‏‏

“كليت، حقيقت است”  هگل

قله‏هاى‏‏‏ پراهميت رشد ايده‏آليسم ذهنگرا

حقيقت بهم‏پيوسته

مرحله ايده‏آليسم عينى‏‏‏

ريشه عـلّـى‏‏‏ ايجادشدن آگاهى‏‏‏

هستى‏‏‏ مادى‏‏‏ هنوز درك نمى‏‏‏شود

پايه گذارى‏‏‏ ايده‏آليسم عينى‏‏‏

آگاهى‏‏‏، عملكرد و تظاهر زندگى‏‏‏

پذيرفتن وحدت متضادها

شلينگ پيشقدم هگل

قدم تعيين كننده هگل در غلبه كردن بر ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏

نقش پراتيك اجتماعـى‏‏‏

لباس ايده‏آليستى‏‏‏ بر تن ديالكتيك هگل

بخش دوم

زمينه‏هاى‏‏‏ منطق- لوژيكِ ديالكتيكِ هگل

«حقيقت … آن رو  است» هگل

توصيف بر هر دو پايه

نقطه آغاز براى‏‏‏ درك ديالكتيكى‏‏‏ از واقعيت را دركجا بايد جستجو كرد؟

هرآغازى‏‏‏ موقتى‏‏‏ است

وحدت هستى‏‏‏ و نفى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏

اسلوب درست بررسى‏‏‏

بى‏‏‏آغازى‏‏‏ و يا آغاز گذرا

مفهوم ديالكتيكى‏‏‏ كليت

برخى‏‏‏ نكات در زبان هگل

نقش پراتيك در روند شناخت

ديالكتيك تئورى‏‏‏ شناخت هستى‏‏‏

بخش سوم

ماتـريـاليسـم فـويـربـاخ

«جنبـه فعال ذهن بجاى‏‏‏آنكه توسط ماترياليسم، توسط ايده‌آليسم پرورانده شد» ماركس

درك ماركسيستى‏‏‏ از ماترياليسم

بخش چهار

اسلوب ديالكتيك مشخص

«براين‏پايه، تاريخ جهان ما هيچ گاه چيز ديگرى‏‏‏ از كار در نمى‏‏‏ آمد،

جز دستگاهى‏‏‏ با تكه‏هاى‏‏‏ جدا از هم، و هيچ گاه عنوان علم نمى‏‏‏يافت.

آنجا كه عقل سليم  استاد نانوا Brotgelehrte تقسيم مى‏‏‏كند،

روح فلسفى‏‏‏ پيوند مى‏‏‏زند.»  شيلـر Schiller

كليت بهم‏پيوسته و بهم ‏تنيده

كليت و زيرمجموعه آن

انتزاع ديالكتيكى‏‏‏

نسبى‏‏‏ و مطلق

اسلوب ماركسيستى‏‏‏– بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ جزء و كل

روابط اجتماعى‏‏‏ شى‏‏‏ء شده

جفت ديالكتيكى‏‏‏ شى‏‏‏ء شدن و فردى‏‏‏شدن در روابط كالايى‏‏‏

رابطه ايدئولوژى‏‏‏ و اقتصاد

خصلت فردگرايانه و فيتيشى‏‏‏

كاتگورى‏‏‏، لباس ظاهرى‏‏‏ تظاهر ايدئولوژى‏‏‏

كاتگورى‏‏‏، اشكال معتبر اجتماعى‏‏‏، اما ظاهرى‏‏‏ و ايدئولوژيكى‏‏‏

كليت، وحدت متفاوت و متضاد

كليت هم مشخص است

حركت دوگانه شناخت

شناخت از انتزاع به مشخص، يعنى‏‏‏ بازتوليدِ انعكاس مشخص در انديشه

كاتگورى‏‏‏ و مناسبات اجتماعى‏‏‏

جاى‏‏‏ روابط علّـى‏‏‏

دامنه بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ هر لحظه در كليت

عاميتِ انباشته از خاص متنوع

بخش پنجم

ساختار ديالكتيكى‏‏‏ قوه ادراكه

قوه ادراكه چگونه عمل مى‏‏‏كند؟

«قوه ادراكه با واقعيت در تضاد قرار مى‏‏‏گيرد: كليت موزون و آن چيزى‏‏‏ را كه بهم‏پيوسته و بهم‏تنيده است،

تقسيم و به اجزا متجزا مى‏‏‏كند.»               شارشاتيس

تفاوت منطق صورى‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏‏

فكرى‏‏‏ پراكندنى‏‏‏ و بانگى‏‏‏ برآوردنى‏‏‏

انديشه ديالكتيكى‏‏ در اينباره چه فكرى‏‏‏ پراكندنى‏‏‏ و بانگى‏‏‏ برآوردنى‏‏‏ دارد؟

ساختار تضادمند آگاهى‏‏‏

ساختار ديالكتيكى‏‏‏ تضادمند آگاهى‏‏‏ ما ناشى‏‏‏ از چيست؟

تضادمندى‏‏‏ درك واقعيت پرتضاد

اشكال دوگانه و متضاد واكنش آگاهى‏‏‏

وحدت ديالكتيكى‏‏‏ اشكال شناخت آگاهى‏‏‏

استقراء و تعميم

وحدت، هويت آن‏هاست

نقش ناميمون واقعيت‏امر” (فاكت)

واقعيت‏امر، يك هيروگليف

تفاوت اسلوبى‏‏‏ دو پژوهش ديالكتيكى‏‏‏ و غيرديالكتيكى‏‏‏

موضع ديالكتيك مشخص در برابر اين تصورات چيست؟

منافع فردى‏‏‏ مانع شناخت كليت

شناخت هگل، شناخت دوران بورژوازى‏‏‏

شناخت هگل، اسلوب علمى‏‏‏ شناخت

تفاوت واقعيت‏امر و حقيقت

جدايى‏‏‏ و بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ شكل و محتوا

ظاهرامر و بغرنجى‏‏‏ حقيقت

تفاوت مقدمات و اصل پژوهش

بخش ششم

ساختار ديالكتيكى‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏

«ثانياً بـهيچ‏وجه نمى‏‏‏شود از اين كيفيت احتراز جست كه همه آن چيزهايى‏‏‏ كه

انسان را به فعاليت برمى‏‏‏انگيزد، بايد از دماغش بگذرد  – حتى‏‏‏ خوردن و آشاميدن.» انگلس

شناخت ديالكتيكى‏‏‏ از آگاهى‏‏‏

آگاهى‏‏‏، مشخصهِ كيفى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏

رابطه آگاهى‏‏‏ و پراتيك- كار

جاى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ در پراتيك- كار

آگاهى‏‏‏ و شرايط اجتماعى‏‏‏

ويژگى‏‏‏ وحدت تضاد عملكرد ذهن و عين

رابطه ضرورت و آزادى‏‏‏

وابستگـى‏‏‏ مضمـون عملـكرد آگـاهـى‏‏‏ با ريشـه عـلّـى‏‏‏ آن

تفاوت اشياء و ابزار كار

نقش سطح رشد نيروه‏هاى‏‏‏ مولده

رابطه كار و آگاهى‏‏‏

آگاهى‏‏‏، مرحله كيفى‏‏‏ جديد در تكامل طبيعت

هماهنگى‏‏‏ قوانين در هر مرحله تكاملى‏‏‏

رابطه بين هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏

رابطه ذهن و عين

نقش پراتيك در رابطه ايدئولوژى‏‏‏ و شرايط اجتماعى‏‏‏

كشف كليت واحد

وحدت ذهن و عين در پراتيك تحقق مى‏‏‏يابد

بدفهمى‏‏‏ ايده‏آليستى‏‏‏، بدفهمى‏‏‏ ماترياليستى‏‏‏

وحدت ديالكتيكى‏‏‏ تضاد بين سوبژكت و ابژكت

آگاهى‏‏‏ به مضمون وقايع

ايدئولوژى‏‏‏ انعكاس غيرفعال نيست

بخـش هفتـم

ديـالكتيـكِ شى‏‏‏ء شـدن

«اين فرهنگ بود كه به مصيبت براى‏‏‏ انسانيت تبديل شد» شيلـر

نقش تغيير شرايط تاريخى‏‏‏

تقسيم‏كار و رابطه آن با نابود شدن استقلال انسان

بيگانگى‏‏‏، مقوله ايست در ارتباط با كار

انديشه تاريخى‏‏‏- انتقادى‏‏‏

وحدتٍ مالكيتِ خصوصى‏‏‏ و تقسيم‏كار سرمايه‏دارى‏‏‏

روابط اجتماعى‏‏‏ شفاف در قرون وسطى‏‏‏

نقش تقسيم‏كار در شى‏‏‏ء شدن روابط اجتماعى‏‏‏

قدرت نهفته در تقسيم‏كار سرمايه‏دارى‏‏‏

منافع فردى‏‏‏ و ارتباط آن با منافع طبقاتى‏‏‏

خصلت جبرى‏‏‏ رابطه آزاد

شفاف ساختن هرج و مرج نظام سرمايه‏دارى‏‏‏

چگونگى‏‏‏ جريان شى‏‏‏ء شدن روابط اجتماعى‏‏‏ و نقش تقسيم‏كار

تضاد بين محاسبه و حدث و گمان

بازهم درباره چگونه عملكرد ذهن به قانونمندى‏‏‏ عينى‏‏‏ تبديل مى‏‏‏شود

انطباق آزادى‏‏‏ فردى‏‏‏ با ضرورت‏هاى‏‏‏ عينى‏‏‏

موضع نظاره‏گر- ظاهرنگر

گرفتارى‏‏‏ انديشه تئوريك بورژوازى‏‏‏

واقعيت و امكان

رابطه نسبى‏‏‏ و مطلق

راه‏حل، پاسخى‏‏‏ است تاريخى‏‏‏

انطباق منافع طبقاتى‏‏‏ با منافع كل جامعه

ناتوانى‏‏‏ اسلوب علوم بورژوايـى‏‏‏ براى‏‏‏ شناخت شى‏‏‏ء شدن روابط

ديالكتيك آزادى‏‏‏ و جبر

شى‏‏‏ء شدن روابط، مسئـله مركزى‏‏‏ است

نگاهى‏‏‏ به تئورى‏‏‏ گرنس نوتسن

قطع رابطه با تئورى‏‏‏ “اقتصاد‏ملى‏‏‏”

بخش هشتم

رشد علم تاريخ از توصيـف به شنـاخت

«لانگه تصورى‏‏‏ هم از آن ندارد كه اين حركت آزاد در مدارك، اصلاً چيز ديگرى‏‏‏ نيست،

جز شرح و بسط [سفسطه آميز] درباره اسلوبى‏‏‏ كه برپايه آن بايد مدارك مورد بررسى‏‏‏ قرارگيرند

–  كه همان اسلوب ديالكتيكى‏‏‏ است». ماركس

ديالكتيك جان مايه سيستم ماركسيستى‏‏‏

تفسير مكانيكى‏‏‏ از ماترياليسم تاريخى‏‏‏

تاريخ روندى‏‏‏ هماهنگ است وحدت ديالكتيكى‏‏‏ ايدئولوژى‏‏‏ و اقتصاد

درك ديالكتيكى‏‏‏ از بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ تاريخ

نقش تغيير شرايط در طول تاريخ

ذات و مضمون حقيقت از رابطه ديالكتيكى‏‏‏ خاص و عام ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود

همزاد بودن علوم تاريخ و جامعه‏شناسى‏‏‏

احساس آزادى‏‏‏ براى‏‏‏ تعيين هدف (غايت) و مرز آن

گذار ديالكتيكى‏‏‏ از ذهنيت به عينيت و برعكس

قانون ديالكتيكى‏‏‏

برداشت ديالكتيكى‏‏‏ ماترياليسمِ تاريخى‏‏‏

ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ در كجا قرار دارد؟

تفاوت بين تكنيك و اسلوب پژوهش

بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏

ديالكتيك ناخودآگاه

ريشه‏هاى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ و عينى‏‏‏ شكلِ ظاهرى‏‏‏ شى‏‏‏ء شده در هر دوران

اغفال دوگانه پوششِ بى‏‏‏واسطهِ ظاهرامر

ديالكتيك ظاهر تاريخ و آگاهى‏‏‏ كاذب

ديالكتيك منافع طبقاتى‏‏‏ و ايدئولوژى‏‏‏

انعكاس هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ در آگاهى‏‏‏، روندى‏‏‏ بغرنج است

ديالكتيك آگاه بودن و آگاه نبودن

تاريخ هستى‏‏‏ بشرى‏‏‏، تاريخ رشد شرايط هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ است

فهرست توضيحاتى‏‏‏ مترجم

فهرست منابع كتاب لئو كفلر

مقدمـه

برخى‏‏‏ نكات درباره نويسنده كتاب تاريخ و ديالكتيك، لئـو كفـلـر Leo Kofler و انگيزه نگارش كتاب.

طبقات حاكم آن زمان كه بتوانند نگرش ناشى‏‏‏ از منافع خود به شرايط اجتماعى‏‏‏ را به نظر عمومى‏‏‏ در جامعه تبديل سازند، به قله قدرت دست يافته‌اند. قاعدتاً مى‏‏‏بايست مسلط شدن يگانهِ‏انديشى‏‏‏ كنونى‏‏‏ درباره وضع اجتماعى‏‏‏- جهانى‏‏‏ كه در دوران كنونى‏‏‏ به ظاهر همه كس و همه جا را فراگرفته است، قدرتمندان را خوشبخت كرده باشد: زيرا، باوجود حدّت تضادهاى‏‏‏ موجود در سطح جهان و تقريباً در عموم جوامع، متخصصين مغزشويى‏‏‏ توانسته‌اند سرمايه‌دارى‏‏‏ را بـه‌مثابه وضع بدون جانشين در اغلب اذهان جابياندازند. انديشه انتقادى‏‏‏ در تنگنا قرار ‏گرفته است؛ حتى‏‏‏ بخش بزرگى‏‏‏ از روشنفكرانِ منتقد نيز قابليت روشن‌بينى‏‏‏ را از دست داده‌ و نمى‏‏‏توانند رابطه و وابستگى‏‏‏ها را تشخيص داده و نگفته‌ها را بزبان بياورند.

“قناعت” فكرى‏‏‏ منطبق با نظرياتِ حاكمان جاى‏‏‏ خود را بازكرده، و مانع آنست‌كه پرسش درباره علل و شرايط ايجادشدن آشفتگى‏‏‏ وضع اجتماعى‏‏‏ و نيروهاى‏‏‏ عامل آن كه مسئول ايجادشدن چنين وضعى‏‏‏ هستند، مطرح شوند. “روح زمانهِ” روشنفكرِ امروزى‏‏‏ به برداشت بى‏‏‏واسطه از وقايع و پذيرش ظاهر تجربـه‌هاى‏‏‏ روزمره قناعت مى‏‏‏كند. از پرسش انتقادى‏‏‏ درباره مضمون وضع موجود، سبكسرانه چشم‌ پوشى‏‏‏ مى‏‏‏شود.

باوجود اين، بطور روزافزون، انسان‏هاى‏‏‏ بيشمارى‏‏‏ نارضايى‏‏‏ خود را از رشد تضادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ و تمدنى‏‏‏ و مخالفت خود با نحوه نگرش حاكم را اعلام مى‏‏‏دارند. عليرغم ادعاى‏‏‏ مداوم درباره مرگ انديشه سوسياليستى‏‏‏، كنجكاوى‏‏‏ سازنده‌اى‏‏‏ بوجود آمده است كه همچنين خواستار آشنا شدن با انديشه تاريخى‏‏‏، ماترياليستى‏‏‏ و شيوه ديالكتيكى‏‏‏ آن است.

كتاب لئـو كـوفلـر درباره ديالكتيك، پاسخى‏‏‏ است به اين نياز. اين كتاب بررسى‏‏‏اى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏- انتقادى‏‏‏ است براى‏‏‏ درك فعال روابط اجتماعى‏‏‏ و ريشه‌هاى‏‏‏ آن. پرسش مطرح شده در كتاب درباره چگونگى‏‏‏ شناخت، چنين است: انديشه بايد از چه جنسى‏‏‏ باشد، وقتى‏‏‏ هدفش بررسى‏‏‏ انتقادى‏‏‏ روابطِ اجتماعى‏‏‏ است و مايل است بر پايدارى‏‏‏ به ظاهر ابدى‏‏‏ و غيرقابل عبور شرايط حاكم غلبه كند؟

چاپ جديد كتاب لئو كفلر

نگارش كتاب حاضر كه چاپ جديد آن توسط فيلسوف معاصر آلمانى‏‏‏ ورنر  زپمان Werner Seppmann در سال ٢٠٠٤ انتشار يافته است، به زمان اقامت لئو كوفكر در آلمان دمكراتيك باز مى‏‏‏‌گردد (چاپ اول 1955 در هامبورگ، چاپ دوم 1970 و چاپ سوم 1973). اين اثر در جريان برخورد كفلر با درك مكانيكى‏‏‏ بوروكراسى‏‏‏ رشديابنده از ماترياليسم تاريخى‏‏‏ و بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به انگيزه‏ها و آگاهى‏‏‏ مردم در اين كشور به برشته تحرير درآمده است و نمونه بررسى‏‏‏ سازندهِ ديالكتيكِ مشخصى‏‏‏ است كه به جستجوى‏‏‏ فضاى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ و عوامل موثر براى‏‏‏ عملكرد تاريخى‏‏‏ انسان مى‏‏‏پردازد كه در مركز آن، موضوع بهم‌پيوستگى‏‏‏ انسان و جامعه، به‌عبارت ديگر، ديالكتيك “فرد و جمع” (انديشه و وجود)، ديالكتيك “ذهن و عين”، قرار دارد.

ورنر زپمان، ناشر چاپ جديد كتاب، افزوده‏اى‏‏‏ در پايان كتاب به چاپ رسانده است تحت عنوان “مراحل رشد ديالكتيكى‏‏‏ يك تئورى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏” Entwicklunsstufen einer dialektischen Gesellschaftstheorie . او ازجمله در اين افزوده نظريه “ضد روشنگرى‏‏‏” را مورد بررسى‏‏‏ و انتقاد قرار مى‏‏‏دهد كه به‏مثابه انديشه پسامدرن، ايدئولوژى‏‏‏ حاكم دوران امپرياليسم را تشكيل مى‏‏‏دهد. نظريه‏اى‏‏‏ كه مى‏‏‏كوشد پرسش درباره ريشه عـلّـى‏‏‏ پديده‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ را دوباره در ابهام قرار داده تا شناخت علل تضادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ براى‏‏‏ انديشه غيرمسلح به اسلوب ديالكتيكى‏‏‏، غيرممكن گردد. «”انسان پسامدرن” موظف به آن است كه تنها قادر به شناخت اجزاء و پديده‏هاى‏‏‏ جدا از هم باشد و از هرنوع استنتاج دورى‏‏‏جويد» (همانجا ص ٢١٢).

پيامد چنين برداشتى‏‏‏، آنطور كه ن. لُومان N. Luhmann ، يكى‏‏‏ از نظريه‏پردازان ايدئولوژى‏‏‏ پسامدرن آن را در رساله‏اى‏‏ تحت عنوان “تئورى‏‏‏ سيستم” Systemtheorie  بيان مى‏‏‏دارد، گويا «ديگر جامعه ساختار بهم‏پيوسته- بهم‏تنيده‏اى‏‏‏ را تشكيل نمى‏‏‏دهد، بلكه تنها از بخش‏هايى‏‏‏ با قوانين اجتماعى‏‏‏ مربوط به خود تشكيل مى‏‏‏شود كه در آن انسان- انديوديوم‏هاى‏‏‏ منفرد و سرگردان – تنها در “جستجوى‏‏‏ معنا و هدف” براى‏‏‏ زندگى‏‏‏ خود مى‏‏‏باشد. چنين جامعه‏اى‏‏‏ به بخش‏هاى‏‏‏ مستقل ازهم و هر بخش با اصول خودكارِ سازماندهى‏‏‏ خود، تقسيم شده است. پايه و اساس اين تقسيم را يك “اولوسيون عقلايى‏‏‏- عقل‏گرا” evolutionaere Rationatitaet تشكيل مى‏‏‏دهد كه در آن بخش اقتصاد، علم و سياست برپايه عقلانيت هدفمند و بخش‏هاى‏‏‏ هنر، اخلاقيات و زندگى‏‏‏ روزمره برپايه هنجار‏ normative نيازها سازمان‏داده مى‏‏‏شود. عملاً چنين تقسيمى‏‏‏ به معناى‏‏‏ تقسيم هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ به دو بخش عملكرد اقتصادى‏‏‏ و بخش منوط به دورنماى‏‏‏ تجربه شخصى‏‏‏ “زندگى‏‏‏ روزمره” مى‏‏‏شود كه هابرماس در “نظريه ارتباطات” Kommunikationstheorie خود بيان داشته است.» (همانجا ص ٢١٣)

برپايه چنين انديسه پسامدرن است كه پرسش درباره علل عـلّـى‏‏‏ پديده‏ها و شناخت كليت هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ از انديشه جستجوگر روشنفكرانه حذف مى‏‏‏شود، تا لُومان بتواند بگويد كه «روند اقتصادى‏‏‏ تنها برپايه اصول هدفمند و جاافتادهِ عقلايى‏‏‏ گريزناپذير خود كه همان دسترسى‏‏‏ به سود براى‏‏‏ سرمايه را تشكيل مى‏‏‏دهد، مى‏‏‏تواند عملكرد موفقى‏‏‏ داشته باشد، و “اين بكلى‏‏‏ بى‏‏‏تفاوت است كه كار براى‏‏‏ كارگر چه مفهومى‏‏‏ دارد”» (همانجا ص ٢١٤).

دورنماى‏‏‏ تغيير جامعه ديگر در اين نظريه جايى‏‏‏ ندارد. ادعاى‏‏‏ گريزناپذير بودن پذيرش برقرارى‏‏‏ حاكميت نسخه اقتصادى‏‏‏ نوليبرال، با بيان اعتقاد به قدرت سازماندهى‏‏‏ و موثر بودن قوانين “بازار” تكميل مى‏‏‏شود و زمينه برداشت مذهبى‏‏‏ تكاملِ گويا هدفمند و جهت‏دار تاريخ، بوجود مى‏‏‏آيد. زپمان در پى‏‏‏افزون برجسته مى‏‏‏سازد كه « براى‏‏‏ انديشه منتقد راز سر به‏مهرى‏‏‏ نيست كه حفظ چه منافعى‏‏‏ در پشت اين نظريات پنهان شده است». نكته عمده، درك اين امر است كه نظريه پسامدرن مى‏‏‏كوشد از اين طريق يك خودگول‏زنى‏‏‏ در زندگى‏‏‏ روزمره را درباره اين امر تلقين كند كه گويا وضع حاكم غيرقابل تغيير مى‏‏‏باشد. به نظر لومان «اگر مفهوم پسامدرن، فقدان انديشه بهم‏پيوستگى‏‏‏ جهان را برجسته مى‏‏‏سازد و يا وجود عقلانيت مشترك [براى‏‏‏ انسان‏ها] و تعهد الزام‏آور را براى‏‏‏ انسان در برابر ديگرى‏‏‏ نفى‏‏‏ مى‏‏‏كند و يا حتى‏‏‏ موضع مشتركى‏‏‏ را براى‏‏‏ انسان در برابر جهان و جامعه نمى‏‏‏پذيرد، اين درست و دقيقاً همان نتيجه [منطقى‏‏‏] شرايط ساختارى‏‏‏ است كه جامعه مدرن به آن تسليم شده است. براى‏‏‏ انديشه پسامدرن پذيرش قدرتى‏‏‏ كه حرف آخر را مى‏‏‏زند، قابل تحمل نيست. ازاين‏رو، مسئله اصلاً بر سر درستى‏‏‏ و ضرورت برقرارى‏‏‏ استقلال عقلانيت نيست، بلكه بر سر استقلال از عقلانيت است، استقلالى‏‏‏ كه نبايد براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به آن كوشيد، بلكه استقلالى‏‏‏ كه تحقق يافته است.» (ن. لُومان، مدرنيته جامعه مدرن، در نشريه بيست و پنجمين كنگره جامعه‏شناسى‏‏‏ در فرانكفورت كنار ماين ١٩٩٠، فرانكفورت و نيويورك، ص ١٠١) (زپمان همانجا ص ٢١٥).

انديشه پسامدرن الگويى‏‏‏ است براى‏‏‏ كوشش به منظور پنهان داشتن علل بحران اجتماعى‏‏ كه گويا ناشى‏‏‏ از نيروهاى‏‏‏ مرموز و غيرقابل شناخت مى‏‏‏باشد. اين الگوها وسيله امتحان شده‏اى‏‏‏ است براى‏‏‏ دور ساختن نظر، نه تنها از علل ازهم‏گسيختگى‏‏‏ اوضاع جامعه، بلكه همچنين براى‏‏‏ منحرف ساختن نظر از نيروهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، از انسان تاريخى‏‏‏ موثر در تغيير وضع. ماركس در سال ١٨٦٨ در نامه‏اى‏‏‏ به كوگئلمان در همين زمينه مى‏‏‏نويسد: «اين مطلقاً به سود طبقات حاكم است، سردرگمى‏‏‏ انديشه را ابدى‏‏‏ سازند، [زيرا] با شناخت بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ها … پيش از فروپاشى‏‏‏ عملى‏‏‏، كليه اعتقادات تئوريك درباره ضرورت پابرجا ماندن وضع حاكم فرو مى‏‏‏ريزد.» (همانجا ص ٢١٧)

باوجود كوشش بسيار براى‏‏‏ به كنار راندن انديشه انتقادى‏‏‏، به علت تشديد روزافزون بحران اجتماعى‏‏‏، رشد تعداد آنانى‏‏‏ كه به انديشه تابعيت از حاكميت ايدئولوژى‏‏‏ حاكم تن در نمى‏‏‏دهند، چشم‏گير است. به كورى‏‏‏ چشم ادعاى‏‏‏ مداوم درباره مرگ ماركسيم (“ماركس مرده است”)، يك جستجوى‏‏‏ پرحاصل بوجود آمده است براى‏‏‏ آشنا شدن و درك انديشه تاريخى‏‏‏- ماترياليستى‏‏‏ و اسلوب ديالكتيك مشخص.

امرى‏‏‏ كه انتشار مجدد كتاب لئو كفلر را مورد تائيد قرار داده و برگردان آن به زبان فارسى‏‏‏ را نيز مستدل مى‏‏‏سازد.

«غيرقابل انكار است كه اخيراً دوباره علائم رشد وسيع علاقه به شناخت انديشه ماركس در جهان به چشم مى‏‏‏خورد. همه‏پرسى‏‏‏ كه اخيراً سازمان ملل در بين دانشجويان با سن بين ٢٠ تا ٢٥ سال انجام داد، با اين نتيجه نسبتاً غيرمترقبه‏اى‏‏‏ همراه بود كه اكثريت چشم‏گير بيش از ٦٠ درصد دانشجويان، نه گاندى‏‏‏، آلبرت شويتزر يا مارتين لوتر كينك را به‏عنوان مهم‏ترين شخصيت تاريخ دو قرن گذشته انتخاب كردند، بلكه كارل ماركس را.» (M. R. Krätke “به ماركس نياز داريد؟” در “دنياى‏‏‏ جوان. ٢٠٠١ر١٢ر٦).                   (پايان ١، ادامه در ٢

http://www.tudeh-iha.com/?p=1345&lang=fa)




صلح‏خواهى‏‏‏، مبارزه به سود آزادى‏‏‏ و عليه خطر تجاوز امپرياليسم است! نابودى‏‏ جنبش آزادى‏‏خواهى‏‏، هدف تجاوز نظامى‏‏ امپرياليسم است!

مقاله شماره ٨٩ / ٢٩ (٢٧ شهريور)

واژه راهنما: صلح، آزادى‏‏‏ و استقلال. هدف تجاوز نظامى‏‏‏ به ايران. دفاع ملى‏‏‏ و مبارزه عليه ارتجاع. موضع به ظاهر دفاعى‏- ملى‏ حاكميت ولايى‏ در خدمت برنامه امپرياليستى‏.

تهديد نظامى‏‏‏ امپرياليسم و ژاندارم منطقه‏اى‏‏‏ آن اسرائيل را بايد جدى‏‏‏ گرفت. تهديدى‏‏‏ كه بدون اعمال سياست ضدمردمى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ حاكميت ولايى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏ عليه مردم ميهن ما، نمى‏‏‏توانست از عمق و وسعت كنونى‏‏‏ برخودار بوده و به خطرى‏‏‏ عاجل تبديل شود.

همانطور كه در سرمقاله نامه مردم شماره ٨٥١ تحت عنوان “سلطه طلبى‏‏‏ امپرياليسم، دولت كودتا و مصالح جنبش مردمى‏‏‏” (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1161) بيان شده است، تهديد امپرياليسم عليه ميهن ما و عليه سير و رشد جنبش آزادى‏‏‏خواهى‏‏‏ در ايران، از سنتى‏‏‏ سياه، سلطه‏گرانه و ضد انسانى‏‏‏ برخوردار است: «تاريخ معاصر تحولات ميهن ما از كودتاى‏‏‏ ننگين ٢٨ مرداد كه توسط دستگاه‏هاى‏‏‏ جاسوسى‏‏‏ ايالات متحده و دولت بريتانيا سازماندهى‏‏‏ شد تا تاراج منافع نفتى‏‏‏ و گازى‏‏‏ كشور و دخالت مستقيم در شيوه حكومت مدارى‏‏‏ ميهن ما در دهه‏هاى‏‏‏ پيش از انقلاب و سپس دخالت‏ها و توطئه‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ براى‏‏‏ درهم كوبيدن و شكست انقلاب بهمن ١٣٥٧، نشانگر اين واقعيت روشن است كه سياست‏هاى‏‏‏ مداخله‏جويانه كشورهاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ به هر بهانه و زير هر لوايى‏‏‏، همواره به شدت مخرب و بر ضد منافع ملى‏‏‏ ميهن ما عمل كرده است و لذا مقابله قاطعانه با اين مداخلات بخشى‏‏‏ از وظايف ملى‏‏‏ و دموكراتيك جنبش آزادى‏‏‏خواهانه در ايران است.»

اما عمق و وسعت كنونى‏‏‏ توطئه و تهديد امپرياليستى‏‏‏ و به‏ويژه تدارك اقدام امپرياليستى‏‏‏ براى‏‏‏ تجاوز نظامى‏‏‏ به ايران در شرايط كنونى‏‏‏، از كيفيتى‏‏‏ استثنايى‏‏‏ برخودار شده است. بحران اقتصادى‏‏‏- مالى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در سطح جهانى‏‏‏ و به‏ويژه در ايالات متحده آمريكا، محافل هار سرمايه‏دارى‏‏‏ اين كشور را براى‏‏‏ تحقق بخشيدن به برنامه استراتژيك نظامى‏‏‏- سياسى‏‏‏ آن و پاره پاره كردن ايران جهت دست‏يابى‏‏‏ به ثروت‏ها و منابع زيرزمينى‏‏‏، به‏ويژه نفت و گاز آن، آماده براى‏‏‏ ماجراجويى‏‏‏ جديدى‏‏‏ نموده است.

در مقاله پيش گفته نامه مردم، گوشه‏هايى‏‏‏ از اين تدارك امپرياليستى‏‏‏ در منطقه افشا شده است. فيدل كاسترو، رهبر انقلاب كوبا را بايد ارج نهاد. انقلابى‏‏‏ كهنسال كه آوا مورآلس، رئيس جمهور بوليوى‏‏‏ او را «پدربزرگ انقلاب» نام نهاده است، پس از چهار سال زمينگير بودن به علت بيمارى‏‏‏، در اولين حضور خود در مجلس ملى‏‏‏ كوبا خطر تجاوز نظامى‏‏‏ امپرياليسم به ايران و بر پا شدن يك جنگ اتمى‏‏‏ را هشدار داد. هشدار فيدل كاسترو، كه به طور مستقيم و با صراحت خطر تجاوز امپرياليستى‏‏‏ و دامن زدن به يك جنگ اتمى‏‏‏ عليه ايران را مورد خطاب قرار مى‏‏‏دهد، نشانه ديگرى‏‏‏ در تائيد اين خطر و عاجل بودن خطر تجاوز نظامى‏‏‏ به ايران است.

مقاله “سلطه طلبى‏‏‏ امپرياليسم، دولت كودتا و مصالح جنبش مردمى‏‏‏” در نامه مردم به درستى‏‏‏ بر روى‏‏‏ نقش كمكى‏‏‏ محافل داخلى‏‏‏ براى‏‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏‏ انگشت مى‏‏‏گذارد و مى‏‏‏نويسد: «سردار سيد مسعود جزايرى‏‏‏، معاون فرهنگى‏‏‏ و تبليغات دفاعى‏‏‏ ستاد كل نيروهاى‏‏‏ مسلح جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران، با اشاره به جنگ روانى‏‏‏ آمريكا از طريق تهديدهاى‏‏‏ نظامى‏‏‏ اظهار داشت: “در صورتى‏‏‏ كه آمريكا مرتكب اين اشتباه تاريخى‏‏‏ و بزرگ شود و جنگ را آغاز كند، مديريت اين جنگ با آن نخواهد بود.” جزايرى‏‏‏ افزود: “دوران زدن از طريق حمله هوايى‏‏‏ و فرار كردن، تمام شده است و واكنش ايران به هرگونه تجاوز نظامى‏‏‏ ويرانگر، گسترده و عميق خواهد بود.” اظهارات جزايرى‏‏‏ در امتداد همان تهديدات و سخنان ماجراجويانه‏يى‏‏‏ است كه احمدى‏‏‏نژاد و خامنه‏اى‏‏‏ ضربه زدن به منافع آمريكا در هر نقطه جهان و در سراسر كره زمين را وعده مى‏‏‏دهند!»

نقش كمكى‏‏‏ محافل داخلى‏‏‏ براى‏‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏‏ به چه معناست؟

به اين منظور بايد كليه اقدامات محافل سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ حاكم كنونى‏‏‏ در روابط خارجى‏‏‏ آن، صرفنظر از آنكه اين اقدامات از روى‏‏‏ قصد و يا از سر نادانى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ شود، مورد توجه و بررسى‏‏‏ افتراقى‏‏‏ قرار گيرد. سياست ضدمردمى‏ اين حاكميت عليه مردم ميهن ما كه همچنين از مضمون ضدملى‏ برخوردار بوده و در خدمت تحقق يافتن اميال سلطه‏گرانه امپرياليسم مى‏باشد، موضوع بررسى‏ در اين سطور نيست.

اين اقدامات كمكى‏‏‏ در دو مرحله و در دو سطح توسط حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ عملى‏‏‏ شده‏ و در اختيار محافل تبليغاتى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏، براى‏‏‏ برپايى‏‏‏ «جنگ روانى‏‏‏» امپرياليسم عليه ايران گذاشته شده است. هدف اين «جنگ روانى‏‏‏» تجهيز افكار عمومى‏‏‏ مردم جهان عليه ايران و عليه “خطر اتمى‏‏‏شدن” آن است.

اظهارات پيگير احمدى‏‏‏نژاد از روز آغاز دوره نهم رياست جمهوريش در دفاع از جنايات رژيم هيتلرى‏‏‏ آلمان عليه يهوديان و كوشش براى‏‏‏ انكار و تعديل جنايت تاريخى‏‏‏ فاشيسم هيتلرى‏‏‏ عليه بشريت و جنايت ضدانسانى‏‏‏ هولوكاست و ديگر اظهارات از اين دست كه هيچگاه كوچكترين پشتوانه‏اى‏‏‏ در افكار عمومى‏‏‏ مردم ميهن ما نداشته و ندارد، را بايد مرحله نخست اقدامات كمكى‏‏‏ ارتجاع ولايى‏‏‏ حاكم براى‏‏‏ تحقق يافتن برنامه استراتژيك نظامى‏‏‏- سياسى‏‏‏ امپرياليسم آمريكا در پاره پاره كردن و تجزيه ايران به بخش‏هاى‏‏‏ قومى‏‏‏- مذهبى‏‏‏ ارزيابى‏ كرد.

وظيفه اين اظهارات نادرست و دروغين، نابود ساختن نهايى‏‏‏ اعتبار والاى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما نزد افكار عمومى‏‏‏ مردم جهان بوده است. بر اين بستر، تبليغات امپرياليستى‏‏‏ توانست ايران را به افكار عمومى‏‏‏ مردم جهان، كشور حامى‏‏‏ “تروريسم” معرفى‏‏‏ كرده و در طول چندين سال با جنگ روانى‏‏‏- تبليغاتى‏‏‏ خود به بهانه “اتمى‏‏‏شدن” ايران، تدارك تجاوز نظامى‏‏‏ به ايران را ببيند.

مرحله دوم كمك محافل حاكميت ولايى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ براى‏‏‏ موفقيت استراتژى‏‏‏ نظامى‏‏‏- سياسى‏‏‏ امپرياليسم و توجيه ضرورت تجاوز نظامى‏‏‏ به ايران، صرفنظر از انگيزه آن، اظهارات طالبان‏گونه محافل حاكميت ولايى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. پاسخ نظامى‏‏‏ به تجاوز امپرياليستى‏‏‏ در سراسر جهان، كه آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏، احمدى‏‏‏نژاد و سرداران ريز و درشت آن‏ها از خود بروز مى‏‏‏دهند، تنها در ظاهر، از موضعى‏‏‏ دفاعى‏‏‏ و ميهن‏دوستانه برخودار است. علت اين امر عدم تناسب قوا و امكانات نظامى‏‏‏ ايران و امپرياليسم جهانى‏‏‏ نيست.

وجود چنين عدم تناسب قوا را مى‏‏‏توان با تجهيز مردم ميهن‏دوست ايران و مردم صلح‏دوست جهان جبران نمود. پاسخ دندان‏شكن مردم ميهن ما به تجاوز صدام و اخراج ارتش بيگانه از ايران و آزادى‏‏‏ خرمشهر، همانند مقاومت قهرمانانه مردم ويتنام و كوبا نمونه‏هايى‏‏‏ از اين توانايى‏‏‏ خلق‏ها در مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏ و عليه سلطه‏گرى‏‏‏ هستند. واقعى‏‏‏بينى‏‏‏ و مضمون ميهن‏دوستانه اظهارات اخير ميرحسين موسوى‏‏‏ عليه تجاوز احتمالى‏‏‏ امپرياليسم از چنين پشتوانه واقعى‏‏‏ و تاريخى‏‏‏ برخوردار است، زمانى‏‏‏ كه مى‏‏‏گويد: «همه ما به صورت بى‏‏‏پرده و صريح از منافع ملى‏‏‏ خود دفاع خواهيم كرد.»

صلح، آزادى‏‏‏ و استقلال

موضع ميهن‏دوستانه مبارزه عليه خطر تجاوز نظامى‏‏‏ امپرياليسم در مضمون صلح‏خواهانه آن نهفته است.

اين مضمون صلح‏خواهانه در تضاد آشتى‏‏‏ناپذير قرار دارد با مضمون جنگ‏طلبانه به اصطلاح “ميهن‏دوستى‏‏‏” حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏ كه نقش كمكى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ آن براى‏‏‏ توجيه و تحقق يافتن برنامه استراتژيك نظامى‏‏‏- سياسى‏‏‏ امپرياليسم، پيش‏تر نشان داده شد.

سرمقاله پيش گفته نامه مردم اين موضع مردمى‏‏‏ و ميهن‏دوستانه را در خلاصه‏ترين شكل بيان مى‏‏‏دارد: «نيروهاى‏‏‏ ملى‏‏‏ و دموكراتيك ميهن ما همواره عنوان كرده‏اند كه بهترين راه جلوگيرى‏‏‏ از تجاوز و مداخله‏گرى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ در ميهن، ايجاد يك جنبش صلح همه‏گير در كشور است.»

با چنين موضعى‏‏‏ است كه مى‏‏‏توان بدون كم و كاست اظهارات ميرحسين موسوى‏‏‏ را مورد تائيد قرار داد كه در عين حفظ استقلال عمل جنبش سبز در مبارزه عليه تجاوز احتمالى‏‏‏ و برجسته ساختن تفاوت اين واكنش با سياست حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏، دفاع از «منافع ملى‏‏‏» ايران را سرلوحه وظيفه جنبش سبز اعلام مى‏‏‏كند. او مى‏‏‏گويد: «آنچه مربوط به جنبش سبز است، واكنش به هرگونه تهديدى‏‏‏ از سوى‏‏‏ بيگانگان، با حفظ حد و مرز با اقتدارگرايان، است. همه ما به صورت بى‏‏‏پرده و صريح از منافع ملى‏‏‏ خود دفاع خواهيم كرد.»

با توجه به سابقه تاريخى‏‏‏ برشمرده شده در سرمقاله نامه مردم است كه بايد خطر تجاوز نظامى‏‏‏ امپرياليسم را در شرايط كنونى‏‏‏، اقدامى‏‏‏ عليه جنبش آزادى‏‏‏خواهانه و ميهن‏دوستانه كنونى‏‏‏ مردم ايران ارزيابى‏‏‏ نمود، كه با هدف ممانعت از پيروزى‏‏‏ اين جنبش انقلابى‏‏‏ بر ارتجاع داخلى‏‏‏ حاكم تدارك ديده شده است؛ پيروزى‏‏‏ جنبش انقلابى‏‏‏ كه به معناى‏‏‏ پيروزى‏‏‏ و احياى‏‏‏ آماج‏هاى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ مى‏‏‏باشد؛ پيروزى‏‏‏ كه خار چشم امپرياليسم و ارتجاع داخلى‏‏‏ بوده و هست.

سازماندهى‏‏‏ اين دفاع اكنون ضرورتى‏‏‏ بى‏‏‏چون و چرا را تشكيل مى‏‏‏دهد كه همان سازماندهى‏‏‏ جنبش صلح‏خواهى‏‏‏ در ايران و خارج از كشور مى‏‏‏باشد.

– اين سازماندهى‏‏‏ مى‏‏‏تواند استقلال جنبش صلح‏خواهى‏‏‏ و آزادى‏‏‏خواهى‏‏‏ را در برابر سياست به ظاهر “ميهن‏دوستانه” حاكميت ولايى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏ به مردم جهان نشان داده، «حد و مرز با اقتدارگرايان» (موسوى‏) را برجسته ساخته و باد بادبان تبليغات امپرياليستى‏‏‏ را بگيرد؛

– اين جنبش مى‏‏‏تواند با نشان دادن خطر ناشى‏‏‏ از تجاوز نظامى‏‏‏ امپرياليسم و يا ژاندارم منطقه‏اى‏‏‏ آن، محافل نژادپرست حاكميت اسرائيل، بند به دست و پاى‏‏‏ امپرياليسم و متحدان داخلى‏‏‏ و خارجى‏‏‏ آن بگذارد؛

اين جنبش مى‏‏‏تواند براى‏‏‏ پيروزى‏‏‏ جنبش انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ازجمله از اين طريق بكوشد كه نشان دهد، كه جنگ‏طلبان اسرائيلى‏‏‏ كه خواستار برپا كردن يك جنگ اتمى‏‏‏ عليه ميهن ما و در منطقه هستند، همان نژادپرستانى‏‏‏ مى‏‏‏باشند كه سرزمين‏هاى‏‏‏ فلسطينى‏‏‏ را به “گتوهاى‏‏‏” هيتلرى‏‏‏ تبديل ساخته‏اند و با پنهان شدن در پشت اظهارات ماجراجويانه احمدى‏‏‏نژادها و … مردم بيگناه فلسطين را “يهودى‏‏‏”وار در پشت ديوارهاى‏‏‏ بتونى‏‏‏ زندانى‏‏‏ كرده و آب و نان را هم بر رويشان بسته‏اند؛

– با چنين موضعى‏‏‏ جنبش صلح‏خواهى‏‏‏ مردم ميهن ما خطر ١٦٠ تا ٢٠٠ بمب‏ اتمى‏‏‏ اسرائيل را براى‏‏‏ مردم منطقه و جهان همانقدر افشا مى‏‏‏سازد كه امكان تبليغ دروغين به اصطلاح “دفاع” از فلسطينى‏‏‏ها را از حاكميت ارتجاعى‏‏‏ ولايت فقيه در ايران سلب و به مردم آزادى‏‏‏خواه و ميهن‏دوست ايران تفويض مى‏‏‏كند.

خواست خلع سلاح اتمى‏ اسرائيل و تبديل منطقه به منطقه بدون سلاح اتمى‏ مى‏تواند يكى‏ از خواست‏هاى‏ افشاگرانه جنبش آزادى‏خواهى‏ و ميهن‏دوستانه جنبش صلح‏خواهى‏ مردم ايران باشد.

مواضع صريح ميرحسين موسوى‏‏‏ در دفاع از صلح، عليه خطر تجاوز نظامى‏‏‏، درخواست از مردم صلح‏خواه در جهان و كشورهاى‏‏‏ حامى‏‏‏ مردم ايران براى‏‏‏ ممانعت از تجاوز نظامى‏‏‏ به ايران، و انواع ديگر اقدامات تبليغى‏‏‏ و ترويجى‏‏‏ براى‏‏‏ دفع خطر تجاوز نظامى‏‏‏، اهرم پراهميت و موثرى‏‏‏ در جهت محدود ساختن اين خطر و هم در جهت تامين جو صلح‏خواهى‏‏‏ در كشور و جهان خواهد بود.

حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران كه از منافع كل جامعه ايران دفاع مى‏‏‏كند، در سازماندهى‏‏‏ جنبش صلح در ايران و خارج از كشور از مسئوليت ويژه‏اى‏‏‏ برخوردار است. مخالفت با تجاوز و مداخله نظامى‏‏‏ و سازماندهى‏‏‏ ايستادگى‏‏‏ و مقاومت مستقل جنبش مردمى‏‏‏ عليه تجاوز نظامى‏ احتمالى‏‏‏ و متحدان داخلى‏‏‏ آن، در انطباق كامل است با مضمون دفاع از آماج‏هاى‏‏‏ مردمى‏‏‏- دموكراتيك و ملى‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما و كوشش براى‏‏‏ احياى‏‏‏ آن‏ها.




بندهايى‏‏‏ كه گسستن آن‏ها، قلب را مى‏‏‏درد! آموزش انديشه ماركس، انگلس و لنين، وظيفه‏اى‏‏‏ عاجل در برابر حزب توده ايران! ”تاريخ و ديالكتيك“

مقاله شماره ٨٩ / 28(٢٣ شهريور)

واژه راهنما: آموزش انديشه ماركس، انگلس و لنين با مغز و قلب براى‏ «كوله‏بار زندگى‏». ترجمه “تاريخ و ديالكتيك”، اثر لئو كفلر.

يكى‏‏‏ از قرارهايى‏‏‏ كه قرار است رهبرى‏‏‏ حزب كمونيست آلمان آن را براى‏‏‏ تصويب به كنگره نوزدهم اين حزب در ماه اكتبر امسال پيشنهاد كند، سازماندهى‏‏‏ آموزش سيستماتيك انديشه‏هاى‏‏‏ ماركس، انگلس و لنين، بنيان‏گذاران سوسياليسم علمى‏‏‏ در سطح دانشگاهى‏‏‏ در اين كشور است. در توضيح ضرورت تصويب اين قرار در گزارش كميته مركزى‏‏‏ به كنگره، به واقعيتى‏‏‏ اشاره مى‏‏‏شود كه در باره شرايط نبرد حزب توده ايران نيز صدق مى‏‏‏كند. سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم بر آلمان كليه امكانات تدريس و آموزش انديشه بنيان‏گذاران سوسياليسم علمى‏‏‏ را كه در آلمان دموكراتيك وجود داشت، نظم‏يافته از بين برد. مدرسين را بازنشسته و يا از دانشگاه‏ها اخراج نمود، كرسى‏‏‏هاى‏‏‏ تدريس دانشگاهى‏‏‏ را لغو و امكان چاپ و انتشار كتب درسى‏‏‏ در اين زمينه را نابود كرد. اين روند حتى‏‏‏ در بخش غربى‏‏‏ آلمان نيز از اين طريق تداوم يافت كه كرسى‏‏‏هاى‏‏‏ تدريس علوم در اختيار دانشمندان ماركسيست را بتدريج توسط مدرسين غيرماركسيست پوشش داد.

قتل‏عام دانشمندان توده‏اى‏‏‏ كه سالگرد دردناك آن را ما توده‏اى‏‏‏ها در كنار توده‏هاى‏‏‏ وسيعى‏‏‏ از مردم ميهن ما در اين روزها برگزار مى‏‏‏كنيم، ضربه‏اى‏‏‏ هولناك‏تر از سرنوشت پيش گفته در آلمان است. هدف ارتجاع داخلى‏‏‏ و خارجى‏‏‏ با اين جنايت عليه حزب توده ايران، تنها ضربه زدن به حزب توده ايران نبوده است. هدف، هدفى‏‏‏ است براى‏‏‏ سلب امكان رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه ايرانى‏‏‏. بُعد تاريخى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ اين جنايت، داراى‏‏‏ ابعادى‏‏‏ ضدملى‏‏‏ است.

زنده‏ياد ف. م جوانشير كه خود يكى‏‏‏ از قربانيان اين جنايت ضدفرهنگى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ عليه منافع مردم در كليت آن و به ويژه عليه منافع طبقه كارگر ايران كه از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏كند، مى‏‏‏باشد، در اثر خود تحت عنوان “چهل سال در سنگر مبارزه” كه به مناسبت چهلمين سالگرد بنيان‏گذارى‏‏‏ حزب توده ايران در سال ١٣٦٠ در تهران انتشار يافته است، توطئه براى‏‏‏ “غيرقانونى‏‏‏” مردن حزب توده ايران را «خنجرى‏‏‏ بر قلب نهضت انقلابي ايران» ارزيابى‏‏‏ كرده است. او مى‏‏‏نويسد: «اين واقعيت كه حزب توده ايران طى‏‏‏ كم‏تر از هفت سال موفق شد سه بار جبهه وسيع از نيروهاى‏‏‏ مترقى‏‏‏ و ضدديكتاتورى‏‏‏ ايران را تشكيل دهد و شعارهاى‏‏‏ عمده انقلابى‏‏‏ خود: استقلال، آزادى‏‏‏، عدالت اجتماعى‏‏‏ را به شعار بخش مهمى‏‏‏ از نيروهاى‏‏‏ اين جبهه بدل سازد و اين واقعيت كه حزب توده ايران در زمستان ١٣٢٧ موفق شد مقدمات جبهه واحد عليه شركت نفت انگليس براى‏‏‏ استيفاى‏‏‏ حقوق ملى‏‏‏ ايران فراهم آورد، نگرانى‏‏‏ بسيار عميقى‏‏‏ در محافل امپرياليستى‏‏‏ و عمال داخلى‏‏‏ آن‏ها بوجود آورد و از ظرفيت انقلابى‏‏‏ بزرگى‏‏‏ كه در جامعه ايران وجود داشت، حكايت مى‏‏‏كرد.

ادامه اين سير به هيچ روى‏‏‏ به نفع امپرياليست‏ها نبود. آن‏ها مى‏‏‏خواستند به هر نحوى‏‏‏ شده در برابر رشد حزب توده ايران و به‏ويژه در برابر نفوذ كلام آن در ميان ساير سازمان‏ها و احزاب مترقى‏‏‏ سـدى‏‏‏ ايجاد كنند و جلوى‏‏‏ اتحاد نيروهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ ايران را بگيرند.

اين سـد، “غيرقانونى‏‏‏” كردن حزب توده ايران بود، از اين طريق مى‏‏‏شد ساير نيروها را از نزديك شدن به حزب توده ايران ترساند و اتحاد با اين حزب “غيرقانونى‏‏‏” را خطرناك قلمداد كرده و همكارى‏‏‏ رسمى‏‏‏ و سازمانى‏‏‏ با آن را خلاف قانون دانست.

شايد هنوز باشند كسانى‏‏‏ كه توطئه غيرقانونى‏‏‏ كردن حزب توده ايران را امرى‏‏‏ اختصاصاً مربوط به اين حزب تصور مى‏‏‏كنند (تكيه از نگارنده)، ولى‏‏‏ با كمى‏‏‏ دقت مى‏‏‏توان دريافت كه اين توطئه خنجرى‏‏‏ بود بر قلب نهضت انقلابى‏‏‏ ايران. با اين توطئه، جنبش انقلابى‏‏‏ ايران به طور به اصطلاح “قانونى‏‏‏” دو شقه شد: شقه قانونى‏‏‏ و شقه “غيرقانونى‏‏‏”. به ديگر سخن، توطئه “غيرقانونى‏‏‏” كردن حزب توده ايران، توطئه‏اى‏‏‏ بود براى‏‏‏ قانونى‏‏‏ كردن تفرقه در جنبش انقلابى‏‏‏ ايران!»

بر پايه اين استدلال طبقاتى‏‏‏ و جانبدار و تاريخى‏‏‏ جوانشير مى‏‏‏توان و بايد گفت كه قتل‏عام توده‏اى‏‏‏ها و دانشمندان توده‏اى‏‏‏ در سال ١٣٦٧ توطئه‏اى‏‏‏ بود تدارك ديده شده براى‏‏‏ دريدن قلب و انديشه متعهد به منافع طبقه كارگر ايران و براى‏‏‏ گشودن در دانشگاه‏ها به روى‏‏‏ آموزش انواع “جامعه شناسى‏‏‏” و “علم اقتصادى‏‏”‏ تدريس شده در دانشگاه‏هاى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ با هدف مبارزه عليه انديشه ماركس، انگلس و لنين. توطئه‏اى‏‏‏ كه ازجمله در كشور آلمان نيز با نابودى‏‏‏ امكانات تدريس سوسياليسم علمى‏‏‏ در دانشگاه‏هاى‏‏‏ اين كشور تحقق يافته است. نادرستى‏‏‏ و غيرواقع‏بينانه بودن اين آموزش‏های در خدمت حفظ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ را سعيد حجاريان در بيدادگاه اخير كودتاگران اعلام داشت. سردرگمى‏‏‏ نظرى‏‏‏ در باره “جنبش مردمى‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏ عينى‏‏‏ و نقش زحمتكشان” در ايران حتى‏‏‏ در ميان برخى‏‏‏ از توده‏اى‏‏‏ها و در كل نزد مدافعان سوسياليسم علمى‏‏‏، نشانى‏‏‏ ديگر است از هدفى‏‏‏ كه ارتجاع داخلى‏‏‏ و خارجى‏‏‏ در دوباره “غيرقانونى‏‏‏” اعلام داشتن حزب توده ايران و قتل‏عام توده‏اى‏‏‏ها دنبال كرده است.

از اين «واقعيت عينى‏‏‏» حاكم بر جامعه ايرانى‏‏‏ و جنبش توده‏اى‏‏‏ چه درسى‏‏‏ بايد گرفت؟ چه وظيفه‏اى‏‏‏ را بايد در پيش‏رو گذاشت و پيگيرانه به آن عمل نمود؟

پاسخ روشن است! بايد آموزش سيستماتيك انديشه بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏ را در وسيع‏ترين شكل ممكن سازمان داد و آن را آموخت. اكنون كه دانشگاهى‏‏‏ براى‏‏‏ اين آموزش در اختيار نيست، بايد حزب توده ايران همانند گذشته آن را سازمان داده و به مورد اجرا بگذارد.

ماركسيست كهنسال آلمانى‏‏‏، روبرت اشتيگروالد، كه به علت فعاليت‏هاى‏‏‏ حزبى‏‏‏ پس از “غيرقانونى‏‏‏” اعلام كردن حزب كمونيست آلمان در سال ١٩٥٦، پنج سال در زندان‏هاى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ فدرال آلمان زندانى‏‏‏ بوده است، اخيرا سه جلد كتاب به رشته تحرير در آورده است. او كه خود با ده‏ها كتاب و صدها مقاله‏ و رساله يكى‏‏‏ از پركارترين ماركسيست‏هاى‏‏‏ معاصر در جهان نيز مى‏‏‏باشد، بحث در باره انديشه ماركسيسم را تنها يك بحث ميان دانشمندان نمى‏‏‏داند. او با تكيه به سخن ماركس خواستار آنست كه ماركسيسم را نبايد «تنها با مغز، بلكه همچنين با قلب» آموخت.

« … من اذعان می‌کنم که همه تار و پود وجودم توده‌ای است … مغزم، روحم، قلبم …» (از ادعانامه خسرو روزبه علیه بی‌دادگاه نظامی شاه)

ماركس مى‏‏‏گويد: «انديشه‏هايى‏‏‏ كه قدرت روشنفكرانه ما را مجاب مى‏‏‏سازند، منش و اعتقاد ما را تسخير مى‏‏‏كنند و شعور ما، وجدان ما را به آن‏ها جوش- پيوند مى‏‏‏زند، زنجيرهايى‏‏‏ هستند كه پاره كردن آن‏ها، بدون دريدن قلب ما ممكن نخواهد بود؛ اين‏ها غولانى‏‏‏ هستند كه پيروزى‏‏‏ انسان بر آن‏ها تنها از طريق پذيرش آن‏ها ممكن است.» (كليات م ا، جلد ١، برلين ١٩٥٨، ص ١٠٨)

اشتيگروالد سپس مى‏‏‏پرسد، چگونه مى‏‏‏توان ماركسيسم را نه تنها با مغز درك كرد، بلكه آن را در گوشه‏اى‏‏‏ از قلب خود نيز جاى‏‏‏ داد؟ …

و انگار طبرى‏‏‏ به اين پرسش پاسخ مى‏‏‏دهد:

«… آن‏زمان كه ترا شناختم، هيچگاه با تنهايى‏‏‏ خويش نساختم. تو، گنج رمز رنج‏هائى‏‏‏، تو، چراغ روشن كومه ذهن مائى‏‏‏ …

يادت را در قاب نخواهم گرفت، خشكيده چون نعش بر ديوار.

يا چون يك اتفاق ناگوار، براى‏‏‏ يك روز مبادا، در دفتر خاطراتم نخواهم نگاشت.

يادت را مى‏‏‏نهم هر روز، در كيف مدرسه كودكان، در لابلاى‏‏‏ اوراق سپيد دفترهايشان.

چون گلبرگ‏هاى‏‏‏ گل سرخ، مى‏‏‏نهم يادت را در ترنم عاشقانه باد، در بلنداى‏‏‏ قامت شمشاد، در نى‏‏‏نى‏‏‏ هر نگاه، در جام خونين شقايق‏ها، در انعطاف هر گل و گياه، در آزادگى‏‏‏ جنگلان سرو، در پرش شوانگيز هر تذرو.

زمزمه مى‏‏‏كنم يادت را در ذهن مادرى‏‏‏ كه جگرگوشه‏اش را خون‏آلود به خاك سپرده است، در خلوت آن دخترى‏‏‏ كه در فراقت اشك‏هاى‏‏‏ بى‏‏‏حساب ريخت.

يادت را در كوله‏بار زندگيم مى‏‏‏نهم چون دوره‏گردى‏‏‏ در كوى‏‏‏ و برزن خلوت و خاموش روستاهاى‏‏‏ غم گرفته.

آواز مى‏‏‏دهم يادت را در تمركز انسانى‏‏‏ شهرها، منفجر مى‏‏‏كنم در آواز دسته‏جمعى‏‏‏ دختران شاليكار كه تا زانو در گل فرو رفته‏اند، در معادن سياه ذغال شمال، در گنبدهاى‏‏‏ نفتى‏‏‏ جنوب، در كومه سود و حقير ايلات چادرنشين غرب، در صحارى‏‏‏ بى‏‏‏برگ و پوشش دشت‏هاى‏‏‏ شرق.

يادت را چون پيچكى‏‏‏، مى‏‏‏رويانم بر فراز ديوارهاى‏‏‏ شهر، بر كابل‏هاى‏‏‏ زنگ خانه‏ها، در انعكاس بى‏‏‏وقفه آينه‏ها.

يادت را هر پگاه بر چهره مى‏‏‏زم چون آب، تا برجهاندم ز خواب.

يادت را چون گرده نان، بر سفره طعام خويش مى‏‏‏نهم هر روز.

و هر روز در آينه يادت، گيسوان بلند معشوقم را شانه مى‏‏‏كنم.

من آب مى‏‏‏دهم، تشنگان دشت را آب مى‏‏‏دهم.

در من روان شو! در عروق خون گرفته‏ام، بر زبان دوخته‏ام، بر قلب نفروخته‏ام، …»

(احسان طبرى‏‏‏، “اخگران اسفند” – به ياد شهداى‏‏‏ ٧ اسفند – سروده‏هاى‏‏‏ زندان)

موضع رزم‏جويانه- جانبدارانه- شورانگيز و عاشقانه ماركسيسم كه در شعر طبرى‏‏ همانند «ترانه خوابگون»ى‏‏ در «همنوايى‏‏ واژه‏ها و شگفتى‏‏ پندارها» (ا ط، پيشگفتار “از ميان ريگ‏ها و الماس‏ها”) ترسيم شده است را اشتريگروالد ناشى‏‏‏ از سرشت انتقادى‏‏‏ انديشه تئوريك طبقه كارگر و متحدان آن براى‏‏‏ گذار از صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ مى‏‏‏داند.

اينكه در كليه آثار پايه‏اى‏‏‏ انديشه ماركسيستى‏‏‏، برخورد و جدل انتقادى‏‏ (پولميك) انديشه، ستون فقرات آن را تشكيل مى‏‏‏دهد، اين پرسش را اجتناب‏ناپذير مى‏‏‏سازد: «در نبرد عليه چه چيز و به سود كدام هدف، اين تئورى‏‏‏ ايجاد شده است؟»

ويژگى‏‏‏ بوجود آمدن تئورى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ را اشتيگروالد بيان «سرشت تاريخى‏‏‏ ماركسيسم» ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند و مى‏‏‏نويسد: «ماركسيسم مى‏‏‏داند كه هيچ پديده‏اى‏‏ واقعا درك نمى‏‏‏شود، اگر ندانيم كه آن پديده (دولت، استثمار، رفرميسم يا آنارشيسم، يا فاشيسم يا جنگ) چگونه، در چه نبرد اجتماعى‏‏- طبقاتى‏‏- تاريخى‏‏ مشخصى‏‏ ايجاد شده است، به پديده‏اى‏‏‏ بدل شده است كه اكنون در برابر ما قرار دارد.»

اين شناخت است كه ما را بر آن مى‏‏‏دارد، تجربه گذشته را، تجربه‏اى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ بدانيم و با شناخت دقيق و پروسواس شرايط گذشته و همچنين شناخت موشكافانه و مسئولانه شرايط جديد، انتقال آموزش از تجربه گذشته را به زمان حال عملى‏‏‏ سازيم. «بررسى‏‏ حقيقت مشخص در وضع مشخص» امروز را طبرى‏‏ در رساله “در باره منطق عمل”، كارپايه علمى‏‏ “عمل اجتماعى‏‏” مى‏‏داند.

اشتيگروالد مورد تاكيد قرار مى‏‏‏دهد كه فراگرفتن ماركسيسم، فراگرفتنى‏‏‏ است كه تنها با مغز پايان نمى‏‏يابد، بلكه قلب را هم تسخير مى‏‏‏كند و به هيجان وا مى‏‏‏دارد. تنها با ملانقطى‏‏‏ خواندن و آموختن كتاب‏ها و «نبردهاى‏‏‏ نمايشى‏‏‏» سيتات‏ها، اين فراگرفتن ممكن نيست، بلكه فراگرفتنى‏‏‏ است كه «در نبرد روزانه عليه سرمايه» به دست مى‏‏‏آيد. «تئورى‏‏‏ بدون مبارزه؛ اما همچنين مبارزه بدون تئورى‏‏‏ (درست!) ناممكن است.»

به نظر اشتيگروالد، بايد با تكيه به تز يازدهم ماركس در باره فويرباخ كه مى‏‏‏گويد: «فلاسفه تاكنون تنها به تفسير جهان پرداخته‏اند، جدل اما بر سر تغيير آن است»، فراموش نكرد كه ماركس مخالف تفسير نيست. «ماركس تمام عمرش در تفسير سپرى‏‏‏ شد، او به ما نشان داد كه سرمايه‏دارى‏‏‏ چيست و چگونه بوجود آمد، اما به اين اكتفا نكرد. زيرا او اين نظام ددمنشانه را كه همانند قاتل كافرى‏‏‏ شهد گواراى‏‏ خود را از كاسه سر كشتگانش مى‏‏‏مكد، نابود شده مى‏‏‏خواست (اين‏ها كلمات ماركس هستند!). از اين روى‏‏‏ نبايد به تفسير بسنده كرد، بايد به طور فعال، در عمل، به طور عينى‏‏‏- مادى‏‏‏ در اين نبرد طبقاتى‏‏‏ اثر گذاشت، يعنى‏‏‏ در نبرد شركت كرد!»

“مادى‏‏‏ اثر گذاشتن” در نبرد براى‏‏‏ نابودى‏‏‏ نظام ددمنشانه و خونخوار سرمايه‏دارى‏‏‏ را احسان طبرى‏‏‏، آموزگار سه نسل از توده‏اى‏‏‏ها كه نگارنده نيز خود را خوشبخت مى‏‏‏داند، عضو كوچكى‏‏‏ از آن‏ها باشد، در پيشگفتار “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” (١٣٤٥) چنين مى‏‏‏آموزاند: «به‏ هر صورت هر نسلى‏‏‏ كه در مبارزه شركت مى‏‏‏كند، بايد دريافت و منش خود را از انطباق تئورى‏‏‏ عام بر پراتيك به دست دهد. يا به عبارت ديگر، تجارب خود را جمع‏بندى‏‏‏ كند. معناى‏‏‏ سير تكاملى‏‏‏ تئورى‏‏‏ها و ژرفش در ماهيت‏هاى‏‏‏ دمبدم تازه‏تر و عميق‏تر، جز اين نيست.» او از اين روى‏‏‏ گوشزد مى‏‏‏كند و از شاگردانش مى‏‏‏طلبد که بدانند و به آن عمل كنند: «ضرورت كوشش براى‏‏‏ اجتهاد در مسائل تئورى‏‏‏ عمومى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏- لنينيستى‏‏‏ انكار ناپذير است و تئورى‏‏‏ از هر سخن الكنى‏‏‏ در اين زمينه مى‏‏‏تواند غنى‏‏‏تر شود.»

بر اين پايه است كه نگارنده مايل است با ياد احسان طبرى‏‏‏ و همه ديگر آموزگاران حزبى‏‏‏ كه بسيار از آن‏ها آموخته‏ام، ترجمه اثر ماركسيست اتريشى‏‏‏، لئو كفلـر Leo Kofler با عنوان “تاريخ و ديالكتيك” را به تدريج در “توده‏اى‏‏‏ها” منتشر سازم. باشد كه مطالعه و فراگرفتن از اين اثر براى‏‏‏ ديگران نيز همانند براى‏‏ من، آموزنده باشد.

ضرورت انتشار تدريجى‏‏‏ ترجمه كتاب “تاريخ و ديالكتيك” در اين صفحه، ضرورتى‏‏‏ تكنيكى‏‏‏ است. اما اين ضرورت اين حسن را نيز دارد كه مطالعه و هضم فكرى‏‏ و فراگرفتن از متن پرمايه كتاب را آسان‏تر مى‏‏‏سازد. بنا به توصيه لئو كفلر، آموزش نظم‏يافته كتاب “تاريخ و ديالكتيك” براى‏‏‏ نوآموزان نياز به سيرى‏‏‏ ويژه دارد كه او خود آن را در مقدمه‏اى‏‏‏ بر كتاب ذكر مى‏‏‏كند.

در پايان نوشتار كنونى‏‏‏، مقدمه‏اى‏‏ تحت عنوان “دیالکتیک عملکرد (پراتیک)”‏ كه نگارنده براى‏‏‏ برگرداندن كتاب از آلمانى‏‏‏ به فارسى‏‏‏ تنظيم كرده و در آن توصيه كفلر نقل شده است، ارايه مى‏‏شود. در روزهاى‏‏‏ آينده به انتشار تدريجى‏‏‏ كتاب پرداخته خواهد شد.

ديالكتيك عملكرد (پراتيك)

در سال 1947 لئو كوفلر كه يك پناهنده سياسى‏‏ اتريشى‏‏ لهستانى‏‏الاصل بود، سويس را ترك كرد و به قسمت شرقى‏‏ آلمان كه تحت كنترل اتحاد شوروى‏‏ بود، رفت. پيش‏تر، پس از اشغال كشور اتريش توسط ارتش هيتلرى‏‏، او بـه‌مثابه فعال سوسياليست اتريشى‏‏ به سويس فرار كرده و پناهنده سياسى‏‏ شده بود. او در اين زمان انديشمندى‏‏ ناشناخته نبود. با نگارش كتاب “علم جامعه”، كه در دوران پناهندگى‏‏ خود در سويس نوشته بود، توجه محافل علمى‏‏ را بسوى‏‏ خود جلب كرده بود. ولفگانگ آبندروت Wolfgang Abendroth، ماركسيست آلمانى‏‏، كتاب او را «يكى‏‏ از آثار پايه‌اى‏‏ سوسيولوژى‏‏ مدرن» ناميد.

در آلمان دمكراتيك، كوفلر به‏خاطر تحقيقاتش تحت عنوان “در مورد تاريخ جامعه بورژوازى‏‏” كه بصورت كتابى‏‏ تحت همين عنوان در دوران اقامت او در سويس به‌چاپ رسيده بود، به استادى‏‏ “تاريخ فلسفه” در دانشگاه شهر هـالـه فراخوانده شد و به رياست دانشكده “انستيتوى‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏” منسوب گشت. اما بزودى‏‏ يك بحران ايدئولوژيك- سياسى‏‏ بوجود آمد كه موجب شد، كوفلر در پايان سال 1950 به آلمان فدرال نقل مكان كند.

اگر به ظاهرامر نگاه شود، برخورد علنى‏‏ كوفلر با مسائل س سوسياليسم و بوروكراسى‏‏ رشديابنده، ريشه بحران بوجود آمده بود. او در كلاس‌هاى‏‏ درس خود اين مسائل را مطرح مى‏‏ساخت و ديد محدود پراتيك سياسى‏‏ را مورد انتقاد قرار مى‏‏داد. او مى‏‏گفت: نه به انگيزه‌هاى‏‏ موجود مردم توجهى‏‏ مى‏‏شود و نه موقعيت آگاهى‏‏ آنان بحساب مى‏‏آيد: دستور از بالا، جاى‏‏ كوشش اقناعـى‏‏ را گرفته است.

اما علل اصلى‏‏ برخوردها را مضامين اصولـى‏‏ تئوريك نظريات كوفلر تشكيل مى‏‏دادند. او با توجه به اين اصول، خود را براى‏‏ «تجديد حيات ديالكتيك ماركسيستى‏‏» متعهد مى‏‏دانست (ارنست بلوخ Ernst Bloch، فيلسوف و ماركسيست آلمانى‏‏).

در كتاب فوق‌الذكر خود، “علم جامعه”، او در برخورد انتقادى‏‏ با مواضع معلم وينـى‏‏ خود، ماكس آدلـر Max Adler و نحوه برداشت جورج لوكـاش George Lukacs از ماركسيسم، تئورى‏‏ تفسير “تزهاى‏‏ درباره فويرباخ”، آنطور كه مورد نظر ماركس است را مطرح ساخته بود: انسان‏ها وابسته به روابط و شرايط اجتماعى‏‏ هستند، اما اين يك وابستگى‏‏ از نوع ويژه است، زيرا آن‏ها اين شرايط اجتماعى‏‏ را (بكمك و) با عملكرد خود برپامى‏‏دارند. با تكيه بر پراتيك اجتماعى‏‏ است كه برداشت ماركس، بطور دقيق و همه‌جانبه درك مى‏‏شود. ماركس انسان را ذهن شناختگر و عامل تاريخى‏‏اى‏‏ مى‏‏داند كه نسبت به اوضاع و شرايط اجتماعى‏‏ از خود آگاهانه واكنش نشان مى‏‏دهد. «همانطور كه جامعه انسان را مى‏‏سازد، خود توسط انسان برپا و ساخته مى‏‏شود.» (ماركس)

ارزيابى‏‏ ماترياليستى‏‏ از جامعه براساس برداشت ديالكتيكِ بهم‏تنيدگى‏‏ ذهن و عين نزد ماركس، همانقدر از يك برداشت انتزاعى‏‏ ملزم به “ضرورت و جبر” به‏دور است، كه “منتج شدن” مكانيكى‏‏ انديشه از “زيربناى‏‏” اقتصادى‏‏ از بهم‏تنيدگى‏‏ ذهن و عين در برداشت ديالكتيكى‏‏ به‏دور مى‏‏باشد. برعكس، برداشت ديالكتيكى‏‏ اين نكته را بطور مركزى‏‏ مطرح مى‏‏سازد كه چگونه بايد در درون روابط متقابل و بهم‏پيوسته بين انسان و جامعه فضاى‏‏ لازم را براى‏‏ عملكرد “مختارانه” انسان كشف و آن را تعريف كرد.

اين شناخت از ماترياليسم تاريخى‏‏، جان مايه محتواى‏‏ كتاب تاريخ و ديالكتيك لئـو كـوفلـر را تشكيل مى‏‏دهد.

از آنجا كه كوفلر رابطه ديالكتيكى‏‏ بين فعاليت ذهنى‏‏ و روند عينى‏‏ را در مركز درك خود از ديالكتيك قرار مى‏‏دهد، فيلسوف ديگر آلمان دمكراتيك، پتـر روبـن Peter Ruben با اشاره به كتاب “تاريخ و ديالكتيك”، «آن را نمونه اصولـى‏‏ و منطقى‏‏ چشم‏گيرى‏‏ براى‏‏ انديشه فلسفى‏‏» مى‏‏‌نامد. ديالكتيك در اين كتاب بـه‌مثابه روند در جريان و رشد انديشه در طى‏‏ تاريخ برجسته مى‏‏گردد. براين‌پايه، خصلت دوگانه ديالكتيك، به‏مثابه چگونگى‏‏ تغييرات حقيقت از يك‌سو و حركت و قوام انديشه انسان درباره اين تغييرات از سوى‏‏ ديگر، مورد توجه خاص قرار مى‏‏‌گيرد. اين دو جنبه اگرچه بطور تفكيك‌ناپذير كليت موزون و بـهم‌پيوسته‌اى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهند، باوجود اين هركدامشان از قوانين خود پيروى‏‏ مى‏‏كنند.

*****

توصيه لئو كفلر براى‏‏ مطالعه كتاب

كتاب از ٨ بخش تشكيل شده است. لئـو كفلـر در آغاز كتابش مطالعه كتاب را از نظر آموزشى‏‏ «به آن‏هايى‏‏ كه در مطالعه رسالات فلسفى‏‏ با تجربه كم‏ترى‏‏ هستند»، با در اولويت قرار دادن بخش‌هايى‏‏ توصيه مى‏‏كند و مى‏‏نويسد: «با بخش ٥، ساختار ديالكتيكى‏‏ قوه ادراكه، آغاز كنند، با مطالعه بخش ٣، ماترياليسم فويرباخ و سپس بخش ٤، اسلوب بكارگيرى‏‏ مشخص ديالكتيك، ادامه دهند، و پس از مطالعه بخش‌هاى‏‏ ٦ تا ٨، ساختار ديالكتيكى‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏، ديالكتيك ,شى‏‏ء شدن‘ و پيشرفت علم تاريخ از توصيف به شناخت، در پايان به دو بخش آغازين كتاب درباره گذار از ايده‌آليسم ذهنى‏‏ [درون خودى‏‏] به عينى‏‏ [بيرون خودى‏‏] و نهايتاً زمينه‌هاى‏‏ منطقِ ديالكتيكى‏‏ هگل، مطالعه كتاب را به پايان برسانند.»




وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ مبارزه ملى‏‏‏‏‏‏‏ و دموكراتيك پيگيرانه براى‏‏‏‏‏‏‏ پايان يافتن تشتت نظرى‏‏‏‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ بكوشيم مضمون «تضاد خلق با امپرياليسم»!

مقاله شماره ٨٩ / ٢٧ ( ١٥ شهريور) بخش دوم

واژه راهنما: ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «جنبش مردمى‏‏‏‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و نقش زحمتكشان»، مرحله‏اى‏‏‏‏‏‏‏ جديد در تحكيم جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏. موضع التقاطى‏‏‏‏‏‏‏ تارنگاشت “عدالت”. انتشار “راه توده” پايان خواهد يافت؟ مبارزه انقلابى‏‏‏‏‏‏ عليه شرايط حاكم بر ايران. مضمون «تضاد خلق با امپرياليسم».

همين نگارنده بارها و بارها و در آخرين بار به طور مفصل در مقاله ٨٩/٢٤، “آموزشى‏‏‏‏‏‏‏ از تجارب خلق‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر براى‏‏‏‏‏‏‏ مبارزه امروز طبقه كارگر”http://www.tudeh-iha.com/?p=1279&lang=fa از ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ فوق به نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏‏‏ پرداخته و نشان داده است كه بدون پرچم افراشته و خط‏مشى‏‏‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر، راهنمايى‏‏‏‏‏‏‏، جلب و سازماندهى‏‏‏‏‏‏‏ قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ در جامعه ممكن نيست. در مقاله پيش گفته، نظريات و موضع لنين همچنين درباره وظيفه حفظ استقلال و خط‏مشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كارگرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ توسط حزب طبقه كارگر به عنوان پيش‏شرط براى‏‏‏‏‏‏‏ برپايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اتحادهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ برشمرده شده است. چرا نظريه‏پرداز “عدالت” اين مواضع «ماركسيستى‏‏‏‏‏‏‏- لنينيستى‏‏‏‏‏‏‏» لنين را مورد تائيد قرار نمى‏‏‏‏‏‏‏دهد؟

به نظر لنين، سياست مستقل از يك سو مانع «حل شدن» حزب طبقه كارگر در بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ و به طريق اولى‏‏‏‏‏‏‏ در خرده‏بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بوده و شرايط ايجاد شدن «اتحادهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏» اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را با «بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و جمهورى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خواه [ايجاد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند] … بدون آنكه با آن درآميزيم و … [با اين شيوه ما امكان خواهيم يافت] خرده‏بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را كه قادر است با ما همدوش گام بردارد، رهبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نمايم».

پرچم افراشته انديشه انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ طبقه كارگر، آنطور كه لنين در “دو تاكتيك …” نشان مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دهد، نوك نيزه انديشهِ تعميق انقلاب «دموكراتيك» و به طريق اولى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب ملى‏‏‏‏‏‏‏- دموكراتيك را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دهد و «گم شدن» آن، سلب امكان تعميق انقلاب است.

لنين دو وظيفه براى‏‏‏‏‏‏‏ پرچم افراشته استقلال انديشه و خط‏مشى‏‏‏‏‏‏‏ كارگرى‏‏‏‏‏‏‏ قايل است: ممانعت كردن از «حل شدن» حزب طبقه كارگر «در بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏» و به طريق اولى‏‏‏‏‏‏‏ در خرده‏بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ و برپايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اتحادهاى‏‏‏‏‏‏‏ پيگير و دورنمادار اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ با نيروهايى‏‏‏‏‏‏‏ كه بنا به سرشت طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ دوگانه‏‏‏ خود، آنطور كه در نقل قول مورد تائيد نظريه‏پرداز از «فرهاد» برجسته شده و لذا مورد تائيد او نيز است، قادر هستند «همدوش» طبقه كارگر گام بردارند. لنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد «پرچم افراشته خط‏مشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مستقل كارگرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر اين امكان را براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ما بوجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آورد» تا بتوانيم با روشنگرى‏‏‏‏‏‏‏ و ارتقاى‏‏‏‏‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ طبقاتى‏،‏‏‏‏‏‏ «خرده‏بورژوازى‏‏‏ را كه [بنا به موضع طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ دوگانه خود] قادر است با ما همدوش گام بردارد،  رهبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نمايم». به اين منظور بايد “زبان” آن‏ها را بياموزيم، سطح آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ آن‏ها را بشناسيم و بيان خود را با آن انطباق دهيم. چنين سياستى‏‏‏‏‏‏‏ به معناى‏‏‏‏‏‏‏ حفظ موضع راهبردى‏‏‏‏‏‏‏ انديشه علمى‏‏‏‏‏‏‏ و طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ طبقه كارگر مى‏‏‏‏‏‏‏باشد كه بايد به زبان قابل درك براى‏ سطح آگاهى‏ اجتماعى‏ آن‏ها ارايه شود، يعنى‏‏‏‏‏‏‏ با «اشكالى‏‏‏‏‏‏‏ از مبارزه» كه براى‏‏‏‏‏‏‏ اين نيروها قابل درك است، ارايه شود. ضرورت شركت در “سنديكاهاى‏ زرد”، “شوراهاى‏ اسلامى‏”، سازمان‏هاى‏ دموكراتيك- مدنى‏ و … بر پايه اين انديشه ماركسيستى‏- توده‏اى‏ مستدل مى‏گردد. چنين عملكردى‏‏‏‏‏‏‏ اما به معناى‏‏‏‏‏‏‏ پذيرش سطح آگاهى‏ حاكم بر اين سازمان‏ها و به طريق اولى‏ به معناى‏ دنباله‏روى‏‏‏‏‏‏‏ كردن از انديشه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏‏‏‏خواهد به كمك نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ ماوراى‏‏‏‏‏‏‏ طبيعى‏ مساله‏ها و مشكلات زحمتكشان را گويا حل كند، نيست! به معناى‏‏‏‏‏‏‏ تبديل شدن به بلندگوى‏‏‏‏‏‏‏ سياست اعمال شده دولت كودتايى‏‏‏‏‏‏‏ احمدى‏‏‏‏‏‏‏نژاد نيست! تفاوت سياست طبقاتى‏‏‏‏‏ كارگرى‏‏‏‏‏ و پوزيتويستى‏‏‏‏‏- تسليم‏طلبانه در اين ظرافت انديشه و عمل انقلابى‏‏‏‏‏ نهفته است!

توجه به سطح آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ بينايبنى‏‏‏‏‏‏‏ در سطور نقل شده توسط نظريه‏پردازِ “عدالت”، در مقاله ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «جنبش مردمى‏‏‏‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و نقش زحمتكشان» با جملات زير توضيح داده شده است: «… آنچه براى‏‏‏‏‏‏‏ برخى‏‏‏‏‏‏‏ از قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكشان و فرودستان در پرده مى‏‏‏‏‏‏‏ماند، جنبه گسترده و سازمان يافته دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادى‏‏‏‏‏‏‏ در سطح اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ و رابطه آن با چالش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و مادى‏‏‏‏‏‏‏ آنان در زندگى‏‏‏‏‏‏‏ است. در كشور ما، براى‏‏‏‏‏‏‏ برخى‏‏‏‏‏‏‏ از قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ جامعه تبيين ذهنى‏‏‏‏‏‏‏ اين اصول از طريق مجراها و ارزش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مذهبى‏‏‏‏‏‏‏ امكان‏پذير بوده است، و ارتجاع به همراه رواج عمدى‏‏‏‏‏‏‏ خرافه، شديدا اين مجراها را مورد سوءاستفاده قرار مى‏‏‏‏‏‏‏دهد. در اين چارچوب، تبليغات دولت كودتا و حاميان ريز و درشت آن، بدور از واقعيت‏ها، و بر پايه نمادهاى‏‏‏‏‏‏‏ خيريه و صدقه، ترقى‏‏‏‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكشان و فرودستان را به آينده و ظهور پديده‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ماوراى‏‏‏‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏‏‏‏ موكول مى‏‏‏‏‏‏‏كنند. در اينجا است كه به اهميت فعاليت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ روشن‏گرانه، همه‏جانبه و سازمان يافته بر پايه برنامه‏يى‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ كه جوابگوى‏‏‏‏‏‏‏ خواسته‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مبرم توده زحمتكشان است، مى‏‏‏‏‏‏‏توان پى‏‏‏‏‏‏‏برد. به عبارت ديگر، بايد براى‏‏‏‏‏‏‏ برخى‏‏‏‏‏‏‏ از قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكش و فرودستان اين آزادى‏‏‏‏‏‏‏ها و دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏ را از پرده بيرون آورد و در باره آن‏ها روشنگرى‏‏‏‏‏‏‏ كرد. …».

آيا حتى‏‏‏‏‏‏ يك بار در‏ “عدالت” مقاله‏اى‏‏‏‏‏‏ در اين چهارچوب و با اين مضمون انتشار يافته است؟ خير!! و باز هم خير! برعكس، “عدالت” به طور مداوم به باز انتشار نظريات و مواضع دولت كودتا پرداخته است. جنبش ميليونى‏ مردم را در هماهنگى‏ با توهين «ارازل و اوباش» ناميدن آن توسط ارتجاع، «گوچى‏پوشان» ناميده است! براى‏‏‏‏‏ نمونه، نه تنها مضمون واقعى‏‏‏‏‏‏‏ “سهام عدالت” افشا نگشته و نشان داده نشده است كه اين اقدام، به معناى‏‏‏‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏‏‏‏ ساختن بخش اول برنامه “خصوصى‏‏‏‏‏‏‏ سازى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏”‏، يعنى‏‏‏‏‏‏‏ ايجاد شرايط “حقوقى‏‏‏‏‏‏‏” اجراى‏‏‏‏‏‏‏ اين برنامه است؛ نه تنها نشان داده نشده است كه اين اقدام نسخه بردارى‏‏‏‏‏‏‏ از سياست رژيم شاهنشاهى‏‏‏‏‏‏‏- ساواكى‏‏‏‏‏‏‏ در پيش از انقلاب بهمن مى‏‏‏‏‏‏باشد و گام نخست براى‏‏‏‏‏‏‏ برنامه “كارخانه سرمايه‏دار سازى‏‏‏‏‏‏‏” است كه زنده‏ياد جوانشير در كتاب “اقتصاد ملى‏‏‏‏‏‏‏” برمى‏‏‏‏‏شمرد؛ بلكه كوشش شده است اين اقدام را به عنوان مقاومت در برابر اجراى‏‏‏‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏‏‏‏ توسط دولت احمدى‏‏‏‏‏‏‏نژاد بنماياند. اين در حالى‏‏‏‏‏ است كه هر خواننده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ كه نوشتارهاى‏‏‏‏‏‏‏ تارنگاشت “عدالت” را چند روزى‏‏‏‏‏‏‏ دنبال كند، به اين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏‏‏ قطعى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏رسد كه تارنگاشتى‏‏‏‏‏‏‏ در خدمت تائيد دولت احمدى‏‏‏‏‏‏‏نژاد و تركيب حاكميت كنونى‏‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ در ايران مى‏‏‏‏‏‏‏باشد و نه تارنگاشتى‏‏‏‏‏‏‏ كه هدفش حتى‏‏‏‏‏‏‏ راهنمايى‏‏‏‏‏‏‏ اين حاكميت با «شيوه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ … ديگر» با هدف تعميق انقلاب بهمن ٥٧ است. از كوشش براى‏‏‏‏‏‏‏ ارتقاى‏‏‏‏‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكشان در آن، نمى‏‏‏‏‏‏‏تواند حتى‏‏‏‏‏‏‏ سخنى‏‏‏‏‏‏‏ هم مطرح باشد. مواضع درست توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ صادق در اين تارنگاشت، در پشت ابر سياه سياست برخى‏‏‏‏‏‏‏ها در اين تارنگاشت، محو گشته و به قول لنين آن‏ها در بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ «حل» مى‏‏‏‏‏‏‏شوند. بايد به وضع حاكم بر تارنگاشت “عدالت” پايان داده شود كه همانند خبرگذارى‏‏‏، آن‏هم خبرگذارى‏‏‏ دولتى‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏كند. بايد نيروى‏‏‏ خود را به عنوان “مدافعان سوسياليسم علمى‏‏‏” در عرصه مبارزه عليه نفوذ امپرياليسم و نوليبراليسم در ايران متمركز كرد. تنها با موضع افشاگرى‏‏‏ براى‏‏‏ گذار از شرايط حاكم بر ايران، مى‏‏‏توان زمينه ارتقاى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ زحمتكشان را بوجود آورد. اين وظيفه، وظيفه مركزى‏‏‏ چپ انقلابى‏‏‏ در شرايط كنونى‏‏‏ در ايران است.

ادامه يك سياست التقاطى‏‏‏‏‏‏‏ با نتايج دلخواه همراه نخواهد شد. زمان آن فرارسيده است كه توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ صادق، ازجمله در اين تارنگاشت، سياست و خط‏مشى‏‏‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ را براى‏‏‏‏‏‏‏ شرايط كنونى‏‏‏‏‏‏‏ در ايران مورد تائيد قرار دهند  كه در ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ همه‏جانبه در مقاله «جنبش مردى‏‏‏‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و نقش طبقه كارگر» توضيح داده شده است، و با پشتيبانى‏‏‏‏‏‏‏ از مضمون آن و تبليغ براى‏‏‏‏‏‏‏ آن، سياست انقلابى‏‏‏‏‏‏‏ را در تارنگاشت “عدالت” حاكم سازند. بايد بحث مشخص در باره مضمون اين ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ به مساله روز انديشه و تبليغ توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ تبديل گردد.

مبارزه طبقه كارگر با سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ حاكم در ايران، بايد مبارزه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ رو در رو و با هدف تغيير انقلابى‏‏‏‏‏‏‏ شرايط به سود طبقه كارگر باشد. تنها از اين طريق مى‏‏‏‏‏‏‏توان مبارزه توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ را به اوج و جايگاه شايسته آن ارتقا داد و شرايط اتحادهاى‏‏‏‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏‏‏‏، دموكراتيك و ترقى‏‏‏‏‏‏‏خواهانه را در ايران ايجاد نمود. اتحادهايى‏‏‏‏‏‏‏ كه شرط پشت سر گذاشتن شرايط كنونى‏‏‏‏‏‏‏ و احياى‏‏‏‏‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏‏‏‏خواهانه و ملى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن مى‏‏‏‏‏‏‏باشد.

اين تصور كه گويا شرايط پس از پيروزى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن در ايران حاكم است، پندارى‏‏‏‏‏‏‏ نادرست و مبارزه «زير پرچمى‏‏‏‏‏‏‏ دروغين» است. حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ با نقض دستاوردهاى‏‏‏‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏‏‏‏خواهانه انقلاب بهمن، اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ “حقوق ملت” و اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عمده اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ (٤٣ و ٤٤)، به طور عينى‏‏‏‏‏‏‏ به رژيمى‏‏‏‏‏‏‏ ضدانقلابى‏‏‏‏‏‏ و ضدمردمى‏‏‏‏‏‏‏ تبديل شده است و از سياستى‏‏‏‏‏‏‏ ضدملى‏‏‏‏‏‏‏ و در خدمت منافع سرمايه‏ مالى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ دنباله‏روى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏كند. اميد واهى‏‏‏‏‏‏‏ اين رژيم استبدادى‏‏‏‏‏ و قرون وسطى‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏ ولايى‏‏‏‏‏، دريافت “تضمين” از امپرياليسم براى‏‏‏‏‏‏‏ بقاى‏‏‏‏‏‏‏ خود است.

«تضاد» ميان امپرياليسم با حاكميت كنونى‏‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ِ پنهان در پشت رژيم قرون وسطايى‏‏‏‏‏‏‏ ولايت فقيه را نبايد «تضاد خلق» با امپرياليسم پنداشت. اين تضادى‏‏‏‏‏‏‏ است ميان آن دو بر سر سهم از سفره رنگين ثروت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مردم ميهن ما. مبارزه عيله امپرياليسم، به قول ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ در نامه مردم، يك بار ديگر از راه قطع دست اعمال امپرياليسم در ايران مى‏‏‏‏‏‏‏گذرد كه مى‏‏‏‏‏‏‏خواهند با «تطميع امپرياليسم» بقاى‏‏‏‏‏‏‏ خود را تضمين كنند: «در اين راستا، نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ چپ با سازمان‏دهى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ طبقه كارگر، به منظور دفاع از حقوق تمام زحمتكشان و مبارزه بر ضد امپرياليسم، ارتقاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ جنبش و ايجاد جبهه وسيع تلاش خواهند كرد. … تنها اتحاد عمل هوشيارانه نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در يك جبهه وسيع بر ضد استبداد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏تواند كشور ما را به مرحله‏يى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مترقى‏‏‏‏‏‏‏‏‏تر و آينده‏يى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بهتر رهبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ كند … بارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ديگر در كشورمان تاريخ در حال تكرار شدن است، و تضاد اصلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ابتدا در درون كشور است كه اين همانا مبارزه ترقى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ با ارتجاع، يا به عبارتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ديگر، مبارزه نو با كهنه است، كه در حال حاضر عامل اصلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تعيين كننده است. بار ديگر عملكرد نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، جسارت و درك آن‏ها در مورد لزوم مرحله گذار به دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و مخصوصا رابطه تنگاتنگ آن با تغييرات بنيادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نقطه عطف تعيين كننده در جهش آينده كشورمان است.»

بزرگ‏ترين خدمت به اميال امپرياليسم براى‏‏‏‏‏‏‏ تحقق بخشيدن به برنامه استراتژيك- سياسى‏‏‏‏‏‏‏ خود، اظهارات مسئولان دولتى‏‏‏‏‏‏‏ و به‏ويژه شخص آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ نسبت به تهديد‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ است. تهديد به كشاندن رو در رويى‏‏‏‏‏ احتمالى‏‏‏‏‏‏‏ نظامى‏‏‏‏‏‏‏ به «خارج از مرزهاى‏‏‏‏‏‏‏ ايران»، كه وظيفه آن گويا تهديد امپرياليسم براى‏‏‏‏‏‏‏ صرفنظر كردن از تجاوز نظامى‏‏‏‏‏‏‏ به ايران است، در واقع بهترين اهرم تبليغاتى‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏‏دهد، ايران را نزد افكار عمومى‏‏‏‏‏‏‏ مردم جهان مركز تروريسم القا كرده و تجاوز نظامى‏‏‏‏‏‏‏ به آن و پيشگيرى‏‏‏‏‏‏‏ از خطر «اتمى‏‏‏‏‏‏‏ شدن» آن را براى‏‏‏‏‏‏‏ افكار عمومى‏‏‏‏‏‏‏ توجيه كند. اين شيوه را بايد مصداق كامل شيوه “طالبانى‏‏‏‏‏‏‏” ناميد، كه دست‏پرورده امپرياليسم جهانى‏‏‏‏‏‏‏ است. شيوه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ كه امپرياليسم براى‏‏‏‏‏‏‏ برقرارى‏‏‏‏‏‏‏ سيطره نظامى‏‏‏‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏‏‏‏ خود بر كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏ پيرامونى‏‏ پس از پايان يافتن نبرد طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ ميان دو سيستم در دو دهه پيش، ‏‏‏‏‏ به آن نياز داشته و دارد. “رجبعلى‏‏‏‏‏ مزروعى‏‏‏‏‏” اين خطر را در “نوروز”، «خطر … عمليات دو سويه از سوى‏‏‏‏‏ جنگ‏طلبان اقتدارگرا داخلى‏‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏‏» مى‏‏‏‏‏نامد. براين پايه است كه مبارزه واقعى‏‏‏‏‏ عليه سيطره امپرياليسم، مبارزه براى‏‏‏‏‏ تغييرات انقلابى‏‏‏‏‏ در ايران و احياى‏‏‏‏‏ آماج‏هاى‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏ و دموكراتيك انقلاب بهمن ٥٧ مى‏‏‏‏‏باشد.

پيگيرانه براى‏‏‏‏‏‏‏ پايان يافتن تشتت نظرى‏‏‏‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ بكوشيم.

با انتشار ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «جنبش مردى‏‏‏‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و نقش طبقه كارگر» در نامه مردم شماره ٨٤٩، نقطه عطفى‏‏‏‏‏‏‏ در روند مبارزه با تشتت نظرى‏‏‏‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ ايجاد شده است. هيچ توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ صادقى‏‏‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏‏‏تواند در اين زمينه تماشاگر باقى‏‏‏‏‏‏‏ بماند. بايد به بازى‏‏‏‏‏‏‏ با “نيمه حقيقت‏ها” پايان داد! بايد با تكيه به امكان ايجاد شده، آنجا كه تدقيق و روشنى‏‏‏‏‏‏‏ بيش‏تر نيز ضرورى‏‏‏‏‏‏‏ است، به طور مشخص، سازنده، خلاق و به مثابه يك توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ نظريات خود را مطرح نمود. بايد دست از خرده‏كارى‏‏‏‏‏‏‏ كشيد. بايد منافع خرد و شخصى‏‏‏‏‏‏‏ را به سود، مصالح عاليه حزب كنار گذاشت.

در شرايط ايجاد شده، قطع دفاع از دولت كودتا در “عدالت” همانقدر ضرورى‏‏‏‏‏‏‏ است كه پايان دادن به انتشار “راه توده”. بايد همه امكان‏ها را در جهت اجماع نيروها ازجمله با هدف آموزش علم ماركسيسم- لنينيسم سازمان داد. در اين زمينه مسئول‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ حزبى‏‏‏‏‏‏‏ نقشى‏‏‏‏‏‏‏ پراهميت و سنگين به عهده دارند.




وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ مبارزه ملى‏‏‏‏‏‏‏ و دموكراتيك پيگيرانه براى‏‏‏‏‏‏‏ پايان يافتن تشتت نظرى‏‏‏‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ بكوشيم مضمون «تضاد خلق با امپرياليسم»!

مقاله شماره ٨٩ / ٢٧ ( ١٥ شهريور)  بخش نخست

واژه راهنما: ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «جنبش مردمى‏‏‏‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و نقش زحمتكشان»، مرحله‏اى‏‏‏‏‏‏‏ جديد در تحكيم جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏. موضع التقاطى‏‏‏‏‏‏‏ تارنگاشت “عدالت”. انتشار “راه توده” پايان خواهد يافت؟ مبارزه انقلابى‏‏‏‏‏‏ عليه شرايط حاكم بر ايران. مضمون «تضاد خلق با امپرياليسم».

در تاريخ اول شهريور ١٣٨٩ در تارنگاشت “عدالت” دو نوشتار از ا. آذرنگ منتشر شده است. عنوان تحريك‏آميز انتخاب شده چنين است: «زير پرچمى‏‏‏‏‏‏‏ دروغين (١ و ٢)». نوشتار با جملهِ «در واقع فرهاد معتقد است كه جنبه ملى‏‏‏‏‏‏‏- دموكراتيك مبارزات زحمتكشان عمده نيست …» آغاز مى‏‏‏‏‏‏‏شود. واقعيت و موضع «فرهاد» اما به شهادت نوشتارهاى‏‏‏‏‏‏‏ بسيارى‏‏‏‏‏‏‏، ازجمله تازه‏ترين آن‏ها، مقاله ٨٩/٢٤ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1279&lang=fa) چنين نيست، و اين موضعى‏‏‏‏‏‏‏ روشن و مستدل و “حقيقى‏‏‏‏‏‏‏” است.

در صفحه ٥ نوشتار شماره يك نظريه‏پرداز چنين آمده است: «نمى‏‏‏‏‏‏‏توان انكار كرد كه اخيراً با توجه به تهديدات مستقيم و غيرمستقيم امپرياليست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ آمريكا و اروپا، بار ديگر تضاد خلق [!] با امپرياليسم حاد شده است. در اين ميان بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ تجارى‏‏‏‏‏‏‏ بزرگ و لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ فوقانى‏‏‏‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ بوروكراتيك جهت تطميع امپرياليسم و حفظ منافع خود، خواهان واگذارى‏‏‏‏‏‏‏ امتيازات اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ و سياسى‏‏‏‏‏‏‏ بيش‏ترى‏‏‏‏‏‏‏ به آن هستند. چنين سياستى‏‏‏‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏‏‏‏توان نزد لايه‏هايى‏‏‏‏‏‏‏ از بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ “صنعتى‏‏‏‏‏‏‏” كشور كه منافع خود را در امر مونتاژ براى‏‏‏‏‏‏‏ صدور به بازارهاى‏‏‏‏‏‏‏ غربى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏بينند نيز مشاهده كرد. اين اميال در برنامه اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ و سياست خارجى‏‏‏‏‏‏‏ سازمان‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏ اين طبقات بازتاب يافته است كه هسته اصلى‏‏‏‏‏‏‏ آن را خصوصى‏‏‏‏‏‏‏ سازى‏‏‏‏‏‏‏ هاى‏‏‏‏‏‏‏ گسترده و آزادسازى‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏‏‏‏‏دهد. سياست توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ حكم مى‏‏‏‏‏‏‏كند كه در چنين شرايطى‏‏‏‏‏‏‏ لبه تيز حمله به سوى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم و متحدين داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن قرار داده شود و توده‏ها حول محور مبارزه با خصوصى‏‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏‏‏‏ بسيج شوند. چنين بسيج و سازماندهى‏‏‏‏‏‏‏ نيرو در مبارزه سياسى‏‏‏‏‏‏‏ جارى‏‏‏‏‏‏‏ راه دست يافتن به آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك براى‏‏‏‏‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏‏‏ [را] نيز خواهد گشود.»

دو نكته را بايد در انديشه نظريه‏پرداز برجسته ساخت:

اول: وحدت منافع ميان «بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ تجارى‏‏‏‏‏‏‏ بزرگ و لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ فوقانى‏‏‏‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ بوروكراتيك [و] لايه‏هايى‏‏‏‏‏‏‏ از بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ “صنعتى‏‏‏‏‏‏‏” كشور» بـا امپرياليسم. به عبارت ديگر، بنا به برداشت درست نظريه‏پرداز، ميان «امپرياليسم و متحدين داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن» كه به “متحدين طبيعى‏‏‏‏‏‏‏” امپرياليسم تبديل شده‏اند، يعنى‏‏‏‏‏‏‏ داراى‏‏‏‏‏‏‏ منافع “عينى‏‏‏‏‏‏‏” مشترك با آن هستند، وحدت منافعى‏‏‏‏‏‏‏ ملموس و انكار ناپذير‏ بوجود آمده است.

ولى‏‏‏ برجسته ساختن نقش منفى‏‏‏‏‏ لايه‏هايى‏‏‏‏‏ از بورژوازى‏‏‏‏‏ در موضع نظريه‏پرداز، با هدف شناخت علمى‏‏‏‏‏ از نقش ضدملى‏‏‏‏‏ و ضدمردمى‏‏‏‏‏ سنتى‏‏‏‏‏ و كنونى‏‏‏‏‏ آن‏ لايه‏ها انجام نمى‏شود. هدف توجيه موضع پوزيتويستى‏‏‏‏‏ نظريه‏پرداز در حمايت از لايه مشخصى‏‏‏‏‏ در حاكميت كنونى‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏ است، لايه‏اى‏‏‏‏‏ كه اكنون قدرت مسلط را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد. در ارزيابى‏‏ از اين لايه از سرمايه‏داران، مقاله “تسلط اقتصادى‏‏ سپاه پاسداران و ترفندهاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ تجارى‏‏ و غيرتوليدى‏‏” در نامه مردم، ارگان مركزى‏‏ حزب توده ايران شماره ٩٥٠ (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1159) توضيحات دقيقى‏ ارايه شده است. در آنجا، پس از نشان دادن تضاد منافع ميان «قشرهاى‏‏ مختلف سرمايه‏دارى‏‏ و طبقات اجتماعى‏‏ وابسته به آن‏ها» در سال‏هاى‏‏ گذشته در ايران، در باره اين لايه‏ مورد پشتيبانى‏‏ نظريه‏پرداز تارنگاشت “عدالت”، ازجمله چنين آمده است: «از دوره رياست جمهورى‏‏ احمدى‏‏نژاد، فرماندهان سپاه پاسداران، البته نه از طريق رقابت معمول در اقتصاد سرمايه‏دارى‏‏ و تمركز سرمايه در جريان اين رقابت، بلكه به عنوان بورژوازى‏‏ بوروكراتيك قدرتمندى‏‏ توانسته است بخش عظيمى‏‏ از اموال ملى‏‏ را به سوى‏‏ كارتل‏هايى‏‏ كه سپاه پاسداران ايجاد كرده است، كاناليزه كند و عملا كنترل همه‏جانبه اقتصاد را در يك روند چند ساله به دست گيرد. شكل‏گيرى‏‏ كارتل‏ها و كنسرسيوم‏ها در طول سال‏هاى‏‏ اخير و به‏ويژه از سال ١٣٨٥ كه بخش‏هايى‏‏ مهم از اقتصاد كشور را در انحصار خود گرفته است و كنترل آن‏ها در دست محافل قدرتمند نظامى‏‏ قرار داده است، در طول حيات ٣١ ساله رژيم ولايت فقيه بى‏‏سابقه است. سپاه پاسداران توسط قرارگاه سازندگى‏‏ خاتم‏الانبياء كه فعاليت‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ آن در دوره رياست جمهورى‏‏ هاشمى‏‏ رفسنجانى‏‏ آغاز گشت، اكنون متشكل از بيش از ٨٠٠ شركت است كه فعاليت اقتصادى‏‏ خود را با زير پا گذاشتن همه موازين قانونى‏‏ و رقابتى‏‏ انجام مى‏‏دهد. بخش ديگرى‏‏ از تمركز انبوه سرمايه در كارتل‏هايى‏‏ ست مانند بنياد مستضعفان، بنياد شهيد، ستاد فرمان امام، آستان قدس رضوى‏‏، بنياد جانبازان … كه در بسيارى‏‏ از زمينه‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ زير نظر خامنه‏اى‏‏ فعاليت مى‏‏كنند. گروه ديگرى‏‏ كه تمركز سرمايه ايجاد كرده، انحصاراتى‏‏ مانند “مهر اقتصاد ايران” است كه متشكل از چنديدن شركت وابسته به نيروهاى‏‏ شبه‏نظامى‏‏ بسيج است كه بخش‏هايى‏‏ از معادن مهم كشور و صنايع وابسته به آن را در انحصار خود دارند و اخيراً نيز به بانكدارى‏‏ و ساير رشته‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ روى‏‏ آورده‏اند. در كنار اين‏ها، تك ميلياردرهايى‏‏ از فرماندهان سپاه پاسداران و آقازاده‏ها و نيروهاى‏‏ امنيتى‏‏ قرار دارند كه از موقعيت ويژ‏اى‏‏ براى‏‏ ثروت اندوزى‏‏ برخوردارند. روند تمركز سرمايه توسط اين بنيادها، موسسات و گروه‏هاى‏‏ با نفوذ سپاه پاسداران، شكل كلاسيك و مطابق الگوى‏‏ رشد و قدرت‏گيرى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ بوروكراتيك بر پايه نفوذ ناشى‏‏ از حضور گروه‏ خاصى‏‏ در ساختار سياسى‏‏ و اقتصادى‏‏ دولت است كه سرمايه‏ها و اموال ملى‏‏ را به سوى‏‏ نهاد‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ تحت كنترل خود سرازير مى‏‏كند.» با توجه به اين توضيحات دقيق، نمى‏توان لايه حاكم كنونى‏ از سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ بر ايران را آنطور كه نظريه‏پرداز “عدالت” مى‏خواهد القا كند، لايه‏اى‏ جدا بافته پنداشت و آن را از لايه‏هاى‏ ديگر اين حاكميت مجزا نمود. بلكه بايد اين لايه را نيز جز «متحدين داخلى‏ امپرياليسم» بشمار آورد. به‏ويژه همانطور كه ديرتر نشان داده خواهد شد، اين لايه سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏ را به سياست رسمى‏ خود تبديل ساخته است.

دوم- «مبارزه با خصوصى‏‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏‏‏‏ [اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏]»، آنطور كه نظريه‏پرداز “عدالت” به درستى‏ برمى‏شمرد، از محتواى‏‏‏‏‏‏‏ ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و ضد سيطره «متحدين داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن» برخودار است و در عين حال اين مبارزه «راه دست يافتن به آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك براى‏‏‏‏‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏‏‏ [را] نيز خواهد گشود.» به عبارت ديگر وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ ميان مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏- ملى‏‏‏‏‏‏‏ و دموكراتيك- مردمى‏‏‏‏‏‏‏ مورد تائيد نظريه‏پرداز مى‏‏‏‏‏‏‏باشد.

دو نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏‏‏ ارايه شده در موضع سياسى‏‏‏‏‏ نظريه‏پرداز‏، منطقى‏‏‏‏‏‏‏ و گريزناپذيرند. او خود نيز به آن اعتراف دارد و مى‏‏‏‏‏‏‏نويسد: «سياست توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ حكم مى‏‏‏‏‏‏‏كند كه در چنين شرايطى‏‏‏‏‏‏‏ لبه تيز حمله به سوى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم و متحدين داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن قرار داده شود». ديرتر نشان داده خواهد شد كه نظريه‏پرداز باوجود اين شناخت، با وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ مبارزه عليه امپرياليسم و متحدان داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن موافق نبوده و مى‏‏‏‏‏‏‏كوشد با يك “تز” اثبات نشده و متضاد با واقعيت حاكم بر ايران، بخشى‏‏‏‏‏‏‏ از اين «متحدين داخلى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم» را از جرگه آن‏ها خارج سازد. كوششى‏‏‏‏‏ كه موضع پوزيتيوستى‏‏‏‏‏ او را در تائيد دولت كودتايى‏‏‏‏‏ احمدى‏‏‏‏‏نژاد به اثبات مى‏‏‏‏‏رساند.

در تائيد وحدت نبرد ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و ضد «متحدان داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن»، در مقاله ٨٩/٢٥ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1312&lang=fa) و به نقل از ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ منتشر شده در نامه مردم شماره ٨٤٩ (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1146)، چنين استدلال شده است: «تضاد اصلى‏‏‏‏‏‏‏ [حاكم بر جامعه ايرانى‏‏‏‏‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏‏‏‏‏]‏‏‏، تضاد اكثريت قشرها و طبقات جامعه ايران با روبناى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ديكتاتورى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ [حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏] و زيربناى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بغايت ضدملى‏‏‏‏‏‏‏ ‏‏‏ آنست [كه در خدمت تامين منافع “سود سرمايه” قرار دارد].» بر اين پايه است كه «جبهه وسيع بر ضداستبداد براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به پيروزى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ رساندن مبارزه آزادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خواهانه و ملى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مردم در مرحله كنونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، جنبشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ توامان عليه برنامه نوليبرال امپرياليسم و متحدان داخلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آن مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏باشد و مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏تواند شرط ايجاد شدن شرايط براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برپايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و دموكراتيك را تشكيل ‏دهد. … از كارگران كارخانه‏ها تا كارمندان، معلمان و فارغ‏التحصيلانِ بيكار، همگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ زير ضربات مهلك سياست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نوليبرالى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و غيرمسئولانه دولت كودتا قرار دارند … نوليبراليسم اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به ثروت‏اندوزى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ كلان قشرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بسيار كوچك به بهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به تحليل رفتن، و حتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سركوب فعاليت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ صنفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، گسترش فقر، قربانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ كردن اقتصاد كشور به دست سرمايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مالى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ فراملى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و پس رفت روبناى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ منجر شده است.»

در ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ فوق در نامه مردم، «آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك براى‏‏‏‏‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏‏‏» كه مد نظر نظريه‏پرداز “عدالت” است، از سطح برداشت آمريكايى‏‏‏‏‏‏‏ “آزادى‏‏‏‏‏‏‏ و حقوق بشر”، به سطح حقوق دموكراتيك زحمتكشان و لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر «مردمى‏‏‏‏‏‏‏» ارتقا داده شده و وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ ميان آزادى‏‏‏‏‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ متبلور مى‏‏‏‏‏‏‏شود: «مقصود از دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏ در اينجا، تنها شكل پارلمانى‏‏‏‏‏‏‏ آن براى‏‏‏‏‏‏‏ بازى‏‏‏‏‏‏‏ و مانور سياسى‏‏‏‏‏‏‏ و يا در حد مرتبه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ اجراى‏‏‏‏‏‏‏ انتخابات و حفظ آراى‏‏‏‏‏‏‏ مردم از دستبرد نيست، بلكه حيطه بسيار وسيع‏ترى‏‏‏‏‏‏‏ را در بر مى‏‏‏‏‏‏‏گيرد، مانند: آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ فعاليت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏، اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏، سنديكايى‏‏‏‏‏‏‏ و مطبوعاتى‏‏‏‏‏‏‏ كه با آن‏ها مردم در تعيين سرنوشت كشور شريك مى‏‏‏‏‏‏‏شوند، و به طور مستقيم ناظر بر شفافيت و قانونيت عملكرد نهادهاى‏‏‏‏‏‏‏ حكومتى‏‏‏‏‏‏‏ و بخش خصوصى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏توانند باشند. بايد توجه داشت كه دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ مقولاتى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏‏اند كه در خلاء و يا تنها بر مبانى‏‏‏‏‏‏‏ معنوى‏‏‏‏‏‏‏ يا ذهنى‏‏‏‏‏‏‏ [اخلاقى‏‏‏‏‏‏‏] ايجاد نمى‏‏‏‏‏‏‏شوند و پايدار نمى‏‏‏‏‏‏‏مانند. مهم‏تر آنكه درجه اعتبار و اهميت اين مقولات در بين قشرها و طبقات اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏، به طور عمده متاثر از رابطه اين قشرها و طبقات با توليد و ثروت‏ مادى‏‏‏‏‏‏‏ جامعه است. براى‏‏‏‏‏‏‏ مثال، در زندگى‏‏‏‏‏‏‏ روزانه طيف متنوع زحمتكشان، مخصوصا قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ فرودست، آنان با چنان بى‏‏‏‏‏‏‏عدالتى‏‏‏‏‏‏‏ و حق‏كشى‏‏‏‏‏‏‏يى‏‏‏‏‏‏‏ رو به رويند كه قانون شكنى‏‏‏‏‏‏‏ و حركات ضددموكراتيك رژيم در شرايط مشخصى‏‏‏‏‏‏‏ ممكن است در افق ديدگاه سياسى‏‏‏‏‏‏‏ آنان چشمگير نباشد. بنابراين، حركت جامعه به سوى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏، بدون در بر داشتن تغييرات بنيادى‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ در راستاى‏‏‏‏‏‏‏ مطالبات مادى‏‏‏‏‏‏‏ اين قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكش، در عمل با چالش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ آنان ارتباط پيدا نمى‏‏‏‏‏‏‏كند. انسان‏ها به صورت گروهى‏‏‏‏‏‏‏ زمانى‏‏‏‏‏‏‏ به عرصه مبارزه در راه تغييرات روبنايى‏‏‏‏‏‏‏ مانند دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ وارد مى‏‏‏‏‏‏‏شوند، كه اين آزادى‏‏‏‏‏‏‏ نه تنها نياز معنوى‏‏‏‏‏‏‏شان را به آزادى‏‏‏‏‏‏‏ها تامين كند، بلكه امكان كسب حداقلى‏‏‏‏‏‏‏ از خواست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏‏‏‏ خود را نيز در آن لمس كنند.»

نظريه‏پرداز در تارنگاشت “عدالت” قادر نيست ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ روشن و موجز و ساده فوق كه برداشتى‏‏‏‏‏‏‏ عين‏گرايانه از واقعيت هستى‏‏‏‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏‏‏‏ مردم ميهن ما را بيان مى‏‏‏‏‏‏‏كند، روشنفكرانه دنبال كرده و آن را بپذيرد. ببينيم، براى‏‏‏‏‏‏‏ توجيه ناتوانى‏‏‏‏‏‏‏ و يا عدم تمايل خود، او چه راهى‏‏‏‏‏‏‏ را طى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏كند:

براى‏‏‏‏‏‏‏ توجيه عدم موافقت خود، نظريه‏پرداز مى‏‏‏‏‏‏‏نويسد: «نمى‏‏‏‏‏‏‏توان انكار كرد كه اخيراً با توجه به تهديدات مستقيم و غيرمستقيم امپرياليست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ آمريكا و اروپا، بار ديگر تضاد خلق [!] با امپرياليسم حاد شده است.»

او در “تـز” خود كه اثبات درستى‏‏‏‏‏‏‏ آن را به خواننده مديون باقى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏ماند، با بكار بردن واژه «خلق»، ريشه خطر تجاوز امپرياليسم به ايران را تحريف و واقعيت را مسخ مى‏‏‏‏‏‏‏كند. مضمون و محتواى‏‏‏‏‏‏‏ تضاد ديرينه خلق‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ميهن ما با امپرياليسم، در آماج‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن و در كوشش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ميهن دوستانه پس از پيروزى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب براى‏‏‏‏‏‏‏ دفع تهاجمات امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و مبارزه براى‏‏‏‏‏‏‏ تعميق انقلاب بهمن و تثبيت موفقيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏‏‏ و ملى‏‏‏‏‏‏‏ آن تبلور مى‏‏‏‏‏‏‏يابد. اكنون اين كوشش در مبارزه عليه برنامه نوليبرال امپرياليسم كه با هدف برقرارى‏‏‏‏‏‏‏ سيطره نواستعمارى‏‏‏‏‏‏‏ آن در چهارچوب “جهانى‏‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏‏” دنبال مى‏‏‏‏‏‏‏شود، تجلى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏يابد. مضمونى‏‏‏‏‏‏‏ كه نظريه‏پرداز در ابتدا آن را پذيرفته بود! آنچه «تهديدات مستقيم و غيرمستقيم امپرياليست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ آمريكا و اروپا» ناميده مى‏‏‏‏‏‏‏شود، تهديداتى‏‏‏‏‏‏‏ است كه به درستى‏‏‏‏‏‏‏ بايد آن را «حاد شده» ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ كرد. اما براى‏‏‏‏‏‏‏ «حاد شدن» بايد برخلاف نظريه‏پرداز، ريشه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر را پذيرفت. اين ريشه را نشان دهيم:

استراتژى‏‏‏‏‏‏‏ نظامى‏‏‏‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم آمريكا كه برژينسكى‏‏‏‏‏‏‏ تنظيم كننده آن در سه دهه پيش بوده است، خواستار تقسيم ايران (و نه تنها ايران) به اجزاى‏‏‏‏‏‏‏ قومى‏‏‏‏‏‏‏- مذهبى‏‏‏‏‏‏‏ است. برنامه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ كه در مورد يوگسلاوى‏‏‏‏‏‏‏ نيز به مورد اجرا گذاشته شد. هدف، نابود ساختن قابليت حفظ استقلال و حاكميت ملى‏‏‏‏‏‏‏ ايران است. وضعى‏‏‏‏‏‏‏ كه عراق «آزاد شده از ديكتاتورى‏‏‏‏‏‏‏ صدام» نيز به آن دچار شده است. باقى‏‏‏‏‏‏‏ ماندن نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ ناتو در بخش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مختلف يوگسلاوى‏‏‏‏‏‏‏ و باقى‏‏‏‏‏‏‏ ماندن ٥٦ هزار سرباز و مزدور جنگى‏‏‏‏‏‏‏ آمريكايى‏‏‏‏‏‏‏ در عراق پس از گويا تخليه نظامى‏‏‏‏‏‏‏ اين كشورِ تخريب و غارت شده و با صدها هزار كشته عراقى‏‏‏‏‏، مضمون «تضاد خلق»هاى‏‏‏‏‏‏‏ كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏ پيرامونى‏‏‏‏‏‏‏ با امپرياليسم در دوران كنونى‏‏‏‏‏‏‏ در جهان، و همچنين در ايران است.

آنچه كه نظريه‏پرداز «حاد شدن» مى‏‏‏‏‏‏‏نامد و مى‏‏‏‏‏‏‏خواهد آن را با نام «تضاد خلق» گويا مستدل و القا سازد، تضاد ميان برنامه استراتژيك نظامى‏‏‏‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم و خواست حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ است كه براى‏‏‏‏‏‏‏ بقاى‏‏‏‏‏‏‏ خود از امپرياليسم تضمينى‏‏‏‏‏‏‏ دريافت دارد.

اما از آنجا كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ كه از پيروزى‏‏‏‏‏‏‏ “راستگرايان” در نبرد “كه بر كه” دوران پس از پيروزى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن بيرون آمده است، قادر نيست با تكيه به مواضع ملى‏‏‏‏‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و مردمى‏‏‏‏‏‏‏- دموكراتيك آماج‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن، با تكيه به نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏‏‏ و توده‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ميليونى‏‏‏‏‏‏‏ مردم، تداوم حاكميت خود را بر پايه اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك و مردمى‏‏‏‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏ تامين كند، مى‏‏‏‏‏‏‏كوشد منافع غارتگرانه و مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ خود را از يك سو از طريق سركوب آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏‏‏‏‏‏ مردم و به‏ويژه زحمتكشان و از سوى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر با تبديل شدن به “متحد طبيعى‏‏‏‏‏‏‏” منافع امپرياليسم، ممكن سازد.

در واقع نظريه‏پرداز مى‏‏‏‏‏‏‏خواهد با پذيرفتن و تكرار استدلال حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ كنونى‏‏‏ درباره «تضاد خلق» با امپرياليسم، خلق را به گروگان اين حاكميت سركوبگر براى‏‏‏‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏‏‏‏ به اميال خود تبديل سازد، تا حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ در ايران بتواند در معامله خود با امپرياليسم از سود حداكثر برخودار شود. يعنى‏‏‏‏‏‏‏ اين حاكميت بتواند «خلق» را براى‏‏‏‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏‏‏‏ به اميال خود در همان كفهِ ترازويى‏‏‏‏‏‏‏ قرار دهد، كه سياست «تطميع امپرياليسم» را نيز قرار داده است. در واقع نظريه‏پرداز در تارنگاشت “عدالت” مى‏‏‏‏‏‏‏خواهد با “ظرافت”، نقش كمكى‏‏‏‏‏‏ را در زرنگى‏‏‏‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏ به خدمت گرفتن دو ابزار متفاوت و متضاد، ايفا كند. دو ابزار عبارتند از: در يك سو «تضاد خلق» با امپرياليسم و در سوى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر «تطميع امپرياليسم».

واقعيت آن است كه اين بخش از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏ هم براى‏‏‏‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏‏‏‏ به سود حداكثر براى‏‏‏‏‏‏‏ خود، به مجرى‏‏‏‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ تبديل شده است. به اين منظور به طور غيرقانونى‏‏‏‏‏‏‏ و با حكم حكومتى‏‏‏‏‏‏‏ آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏ در تيرماه ١٣٨٥ به نقض اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏ دست زده و آن را به سياست رسمى‏‏‏‏‏‏‏ خود تبديل نموده است. اين اقدام غيرقانونى‏‏‏‏‏‏‏ است، زيرا تغيير در اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏ بايد از طريق همه‏پرسى‏‏‏‏‏‏‏ از مردم عملى‏‏‏‏‏‏‏ گردد. نقض قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏ توسط حاكميت كنونى‏‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ از ويژگى‏‏‏‏‏‏‏ خاصى‏‏‏‏‏‏‏ برخودار است. اين حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ پس از يك‏دست شدن، يعنى‏‏‏‏‏‏‏ پس از آنكه در انتخابات دوره نهم رياست جمهورى‏‏‏‏‏‏‏ در سال ١٣٨٤ هر سه بخش حاكميت، قوه مقننه، قضايه و مجريه را در اختيار گرفت و به “نبرد كه بر كه” پس از پيروزى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب نهايتاً به سود خود پايان بخشيد، زمان نقض قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏ برآمده از انقلاب بهمن را فرا رسيده ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ كرد. پيش‏تر، با نقض اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ “حقوق ملت”، آزادى‏‏‏‏‏‏‏ها و حقوق دموكراتيك مردم را همانطور كه در مقاله پيش گفته نامه مردم نيز نشان داده مى‏شود، پايمال نموده بود. در چنين شرايطى‏‏‏‏‏‏‏ است كه اين حاكميت غارت ثروت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏‏‏ كشور و مردم را توسط لايه‏هاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ بوروكراتيك حاكم ممكن ساخته و آن‏ها را در بازار بورس به حراج گذاشته و آن را به سرمايه مالى‏‏‏‏‏‏‏ سوداگر امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏فروشد تا به قول نظريه‏پرداز، با «تطميع امپرياليسم» براى‏‏‏‏‏‏‏ خود سودى‏‏‏‏‏‏‏ حداكثر را دست و پا كند. با توجه به نكات فوق است كه تقسيم‏بندى‏‏‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏‏ توسط نظريه‏پرداز در موضع سياسى‏‏‏‏‏ پيشين او و كوشش او براى‏‏‏‏‏ تطهير لايه حاكم كنونى‏‏‏‏‏، سرشت ضدعلمى‏‏‏‏‏ و پوزيتيويستى‏‏‏‏‏ خود را بر ملا و افشا مى‏‏‏‏‏سازد.

زمانى‏‏‏‏‏‏‏ كه نظريه‏پرداز مدعى‏‏‏‏‏‏‏ است مخالفت با برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ بخشى‏‏‏‏‏‏‏ از سياست تارنگاشت “عدالت” را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏‏دهد كه گويا با «اشكال ديگرى‏‏‏‏‏‏‏» مطرح مى‏‏‏‏‏‏‏شود، نيمى‏‏‏‏‏‏‏ از واقعيت را بيان و وجود يك وضع التقاطى‏‏‏‏‏‏‏ را در نظريات اين تارنگاشت برملا مى‏‏‏‏‏‏‏سازد. اين درست است كه مبارزان صادق توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ در اين تارنگاشت خواستار قطع اجراى‏‏‏‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ در ايران هستند و نمى‏‏‏‏‏‏‏توانند به تائيد حاكميت استبدادى‏‏‏‏‏‏‏ و مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ حاكم بپردازند و لذا در اين يا آن سند نظريات مخالف خود را بيان مى‏‏‏‏‏‏‏دارند و وضع التقاطى‏‏‏‏‏‏‏ حاكم بر “عدالت” را نشان مى‏‏‏‏‏‏‏دهند. ولى‏‏‏ در عين حال اين نكته نيز درست است كه مخالفت اين تارنگاشت با اين برنامه امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏ تبديل ايران به نومستعمره‏اى‏‏‏‏‏‏‏ در دوران “جهانى‏‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏‏”، تنها در ارايه اين يا آن ترجمه، از اين يا آن مبارز، از اين يا آن كشور عملى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏گردد. مقاله “نگاهى‏‏‏ به نظريات شبه اقتصادى‏‏‏ رجبعلى‏‏‏ مزروعى‏‏‏” كه در تاريخ ٢٣ آذر ١٣٨٣ در اين تارنگاشت منتشر شده است، نمونه برجسته‏اى‏‏‏ از اين شيوه است. در آنجا واقعيت‏هاى‏‏‏ مشخص در باره وضع كشورهاى‏‏‏ سابق سوسياليستى‏‏‏ پس از برقرارى‏‏‏ “اقتصاد بازار آزاد” و خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏هاى‏‏‏ گسترده افشا مى‏‏‏شوند. ولى‏‏‏ كلمه‏اى‏‏‏ در باره همين خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ها در ايران طرح نمى‏‏‏گردند. در مقاله “اشتغال زدايى‏‏ و نه «اشتغال‏زايى‏‏»، دستاورد دولت احمدى‏‏نژاد” در نامه مردم ٩٥٠ (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1160) افشاگرى‏‏هاى‏‏ گسترده‏اى‏‏ در باره وضع بيكارى‏‏ جوانان، زنان به عمل آمده است و با تكيه به آمارهاى‏‏ «منابع دولتى‏‏»، نرخ بيكارى‏‏ ٦ر١٤ درصدى‏‏ در كشور به نمايش گذاشته شده و نشان داده شده است كه ريشه آن را بايد در سياست اقتصادى‏‏ دولت مورد حمايت تارنگاشت “عدالت” جستجو نمود كه برنامه خصوصى‏‏ سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏ را به برنامه رسمى‏‏ دولت خود تبديل ساخته است. آيا در اين تارنگاشت «مدافع سوسياليسم علمى‏‏» تاكنون كلمه‏اى‏‏ عليه اين سياست مشخص دولت مورد حمايت خود طرح شده است؟ آيا عليه لغو بقاياى‏ “قانون كار” مصوب سال ١٣٦٩ نوشتارى‏ منتشر شده است؟ خير و ابداً. شيوه تبليغاتى‏‏ اين تارنگاشت هيچ نام ديگرى‏‏ ندارد، جز عام‏گويى‏‏‏‏‏‏‏ و دورى‏‏‏‏‏‏‏ جستن از برخورد مشخص با اجراى‏‏‏‏‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ در ايران كه توسط حاكميت كنونى‏‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏، توسط دولت نهم و دهم بيرون آمده از دل كودتاى‏‏‏‏‏‏‏ خرداد ١٣٨٨ اجرا مى‏‏‏‏‏شود. نام اين شيوه را نظريه‏پرداز «اشكالى‏‏‏‏‏‏‏ … كه با محتواى‏‏‏‏‏‏‏ ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و مردمى‏‏‏‏‏‏‏ جنبش هم‏گرايى‏‏‏‏‏‏‏ داشته و تاثير آن را دو چندان مى‏‏‏‏‏‏‏كند»، گذاشته است!

آيا حتى‏‏‏‏‏‏‏ در يـك نوشته و مقاله مشخص در تارنگاشت “عدالت”، خطرات اجراى‏‏‏‏‏‏‏ اين برنامه امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏ استقلال اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ و نهايتاً سياسى‏‏‏‏‏‏‏ ايران و براى‏‏‏‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك و حقوق قانونى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكشان و لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ توضيح داده شده‏اند؟ با هر لحن و بيانى‏‏‏‏‏‏‏ كه خود صلاح مى‏‏‏‏‏‏‏دانند. آيا در يك مقاله خواستار حفظ آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏‏‏ لااقل براى‏‏‏‏‏‏‏ مدافعان انقلاب بهمن شده‏اند، با هر لحن و بيان و «اشكالى‏‏‏‏‏‏‏ … كه با محتواى‏‏‏‏‏‏‏ ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و مردمى‏‏‏‏‏‏‏ جنبش هم‏گرايى‏‏‏‏‏‏‏ داشته و تاثير آن را دو چندان مى‏‏‏‏‏‏‏كند»!؟ خير و ابدا!

او كه با خرسندى‏‏‏‏‏‏‏، ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «فرهاد» را «نمودار درك ماركسيستى‏‏‏‏‏‏‏- لنينيستى‏‏‏‏‏‏‏ و انطباق خلاق آن با شرايط مشخص كشور» اعلام مى‏‏‏‏‏‏‏كند، چرا جوانب ديگر انديشه او را در همان نوشتار حذف و تنها اين جنبه را مورد تائيد قرار مى‏‏‏‏‏‏‏دهد؟ چرا آن را با بقيه گفته‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ همان نگارنده تلفيق نمى‏‏‏‏‏‏‏كند؟ چرا به قول زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏‏‏‏‏ در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏‏‏‏”، به شيوه ضدديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ “مكتبى‏‏‏‏‏‏‏ِ” مقاله‏نويسى‏‏‏‏‏‏‏ پايان نمى‏‏‏‏‏‏‏دهد كه بخشى‏‏‏‏‏‏‏ از يك نظر را با بخشى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر از مقاله‏اى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر در برابر هم قرار دهد و آن‏ها را ضد ونقيض اعلام كند؟ شيوه‏اى‏‏ كه طبرى‏‏ آن را همانجا به عنوان شيوه پرونده‏سازى‏‏ در دوران استالين ارزيابى‏‏ مى‏‏كند و مرود و متضاد با انديشه ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ اعلام مى‏‏كند! شيوه‏اى‏ كه در كتاب منتشر شده توسط وزارت اطلاعات در باره حزب توده ايران (١٣٨٧) توسط مامورانى‏ با نام «پژوهشگران» به قله به اصطلاح “علمى‏” ارتقا يافته است.

در ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «فرهاد» كه مورد تائيد نظريه‏پرداز است، چنين آمده: «بدون ترديد بخش‏ها و قشرهايى‏‏‏‏‏‏‏ از نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ در حاكميت و پيرامون آن با اجراى‏‏‏‏‏‏‏ نسخه نوليبرال سرمايه مالى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ سر سازگارى‏‏‏‏‏‏‏ ندارند و در برابر آن به مقاومت دست مى‏‏‏‏‏‏‏زنند. تضاد منافع اين قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ با منافع امپرياليسم، تضادى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ است. زيرا در وهله اول اين قشرها هستند كه در جريان خصوصى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ منافع خود را از دست داده و به جرگه پرولتاريا، بيكاران و فقرا رانده و به حاشيه ‏نشينان جديد تبديل خواهند شد. لذا مقاومت آنان قابل درك است. مقاومتى‏‏‏‏‏‏‏ كه بايد مورد پشتيبانى‏‏‏‏‏‏‏ همه‏جانبه نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏‏‏‏خواه قرار گيرد. اين پشتيبانى‏‏‏‏‏‏‏ وظيفه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و تعطيل‏ناپذير است. امرى‏‏‏‏‏‏‏ كه تحت تاثير برداشت نادرست و ضددموكراتيك و انحصارطلبانه و … قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ بسيار دشوار و حتا در دوران‏هايى‏‏‏‏‏‏‏ مايوس كننده و ناممكن مى‏‏‏‏‏‏‏باشد …».

جنبه تضاد منافع لايه‏هاى‏ بينابينى‏ خرده‏بورژوازى‏ با «سرمايه‏دارى‏ تجارى‏ غيرتوليدى‏» در شرايط كنونى‏ در ايران كه در دوران‏هاى‏ طولانى‏ در پس باورهاى‏ مذهبى‏ پنهان مانده بود، در شرايط تغيير يافته «مرحله كنونى‏ مبارزه به سوى‏ تغييرات دموكراتيك- ملى‏»، خود را مى‏نماياند و در مقاله پيش گفته “تسلط اقتصادى‏‏ سپاه پاسداران و ترفندهاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ تجارى‏‏ و غيرتوليدى‏‏” در نامه مردم، مورد توجه قرار گرفته و با ظرافت برجسته مى‏گردد. در آنجا ضمن «مقابله با ترفندهاى‏ سرمايه‏دارى‏ تجارى‏ غيرتوليدى‏»، بر ضرورت «بسيج اعتراضات قشرها و طبقات خرده‏بورژوازى‏ و توليد كنندگان ملى‏و تلفيق هوشمندانه آن با مبارزه ديگر قشرها … در راستاى‏ ايجاد اتحادهاى‏ وسيع بر ضد ديكتاتورى‏ حاكم» پاى‏فشرده مى‏شود.

نظريه‏پرداز زمانى‏‏‏‏‏‏‏ كه جنبه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر را در انديشه مطرح شده در نوشتار‏‏ «فرهاد» نقل نمى‏‏‏‏‏‏‏كند، جنبه نقل شده را از محتواى‏‏‏‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏‏‏‏ آن خالى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏سازد. هر مقاله و نوشتارى‏‏‏‏‏‏‏ هدفى‏‏‏‏‏‏‏ را دنبال مى‏‏‏‏‏‏‏كند. مضمون نوشتار در جهت نشان دادن هدف با واژه‏ها و نظمى‏‏‏‏‏‏‏ خاص تنظيم مى‏‏‏‏‏‏‏شود. در نوشتار مورد نظر نظريه‏پردازِ “عدالت”، «فرهاد» در عين نشان دادن ماهيت ضدمردمى‏‏‏‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏‏‏‏ سياست حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏، جنبه عام و نظرى‏‏‏‏‏‏‏- تئوريك وضع آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ خرده‏بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ را نيز مورد توجه قرار داده است، تا ضرورت هدايت سياسى‏‏‏‏‏‏‏ آن توسط حزب طبقه كارگر از اين طريق برجسته شود، كه نشان داده شود كه مواضع طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ و طبقه كارگر در مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و مبارزه براى‏‏‏‏‏‏‏ خواست‏ها و حقوق دموكراتيك قانونى‏‏‏‏‏‏‏، همان طور كه در ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ منتشر شده در نامه مردم شماره ٨٤٩ نشان داده شده است، هم ريشه هستند. جدا ساختن توضيحات عام در يك مقاله در باره موضع طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ دوگانه خرده‏بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ در حاكميت و پيرامون آن (براى‏‏‏‏‏‏‏ نمونه در سپاه با سطح آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ متفاوت) و به خدمت گرفتن آن به طور غيرمجاز براى‏‏‏‏‏‏‏ توجيه دنباله‏روى‏‏‏‏‏‏‏ از بخش حاكم كنونى‏‏‏‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ توسط نظريه‏پردازِ “عدالت”، نشان از عدم درك محتواى‏‏‏‏‏‏‏ كليت مقاله و يا سواستفاده از آن توسط اوست.




چرا ”آشنا“ به ”دل درد“ دچار شد؟ عليرغم مخالفان، با تحقق به وحدت نظرى‏ بر توان مبارزه حزب توده ايران بيافزايم! «جنبش مردمى‏، واقعيت‏هاى‏ عينى‏ و نقش طبقه كارگر»

مقاله شماره ٨٩ / ٢٦ (٣ شهريور)

واژه راهنما: شرايط عينى‏ براى‏ پايان دادن به تشتت نظرى‏ در حزب توده ايران بوجود آمده است.

تنها پس از ١٦٣ دقيقه، “آشنا”، يكى‏‏ از مخالفان حرفه‏اى‏‏ برطرف شدن تشتت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏، سراسيمه در ابرازنظرى‏‏ نسبت به مقاله شماره ٨٩/٢٥ “توده‏اى‏‏ها” درباره ارزيابى‏ «جنبش مردمى‏، واقعيت‏هاى‏ عينى‏ و نقش طبقه كارگر» (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1146) در نامه مردم، ارگان مركزى‏‏ حزب توده ايران شماره ٨٤٩، ازجمله مى‏‏نويسد: «اين مقاله نه پايان تشتت فكرى‏‏ “نامه مردم”، بلكه شاهدى‏‏ ديگر بر وجود تشتت فكرى‏‏ در آن محفل است. …»

او كه توانسته بود ابرازنظر خود را بدون تائيد “توده‏اى‏‏ها” در اين صفحه منتشر سازد، با ابرازنظر خود نگرانى‏‏اى‏‏ را برملا مى‏‏سازد كه نگرانى‏‏ ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد. ارتجاع، كه حزب توده ايران و كليت جنبش توده‏اى‏‏ را محفلى‏‏ بى‏‏ و كم اثر مى‏‏خواهد، مانند مارگزيده‏اى‏، حتى‏‏ از طناب سياه و سفيد به وحشت مى‏‏افتد چه رسد به طليعه صعود ققنوس.

اين در حالى‏‏ است كه توده‏اى‏‏هاى‏‏ صادق بى‏‏صبرانه انتظار روندى‏‏ را مى‏‏كشيدند، كه بايد اميدوار بود، با مقاله منتشره شده در ارگان مركزى‏‏ حزب توده ايران، به طور جدى‏‏ آغاز شده و «مرواريدى‏ كه گم شده بود» (ا ط) رشد كند.

آنچه كه انتظار آن مى‏‏رفت، ايجاد شرايط عينى‏‏ براى‏‏ برطرف گشتن تشتت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در حزب توده ايران بود. اين شرايط عينى‏ با انتشار مقاله «جنبش مردمى‏، واقعيت‏هاى‏ عينى‏ و نقش طبقه كارگر» كه در آن كارپايه تئوريك- سياسى‏ علمى‏ براى‏ درك شرايط كنونى‏ مبارزه در ايران با زبانى‏ موجز و دقيق ارايه شده، بوجود آمده است.

قتل عام كادرها، دانشمندان و ده‏ها توده‏اى‏‏ مبارزى‏ كه اين روزها سالگرد آن را توده‏اى‏‏ها با دردى‏‏ بزرگ زنده نگه مى‏‏دارند، نمى‏‏توانست پايان برنامه جنايتكارانه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ باشد. كوشش براى‏ ايجاد كردن و دامن زدن به تشتت نظرى‏‏، تداوم “منطقى‏‏” اين جنايت را تشكيل مى‏‏داد كه بلافاصله به عملى‏‏ ساختن آن پرداختند.

انتشار مقاله «جنبش مردمى‏‏، واقعيت‏هاى‏‏ عينى‏‏ و نقش زحمتكشان» در نامه مردم، به طور عينى‏‏ نقطه عطف پراهميت و موثرى‏‏ براى‏‏ پايان دادن به اين ترفند دشمن طبقاتى‏‏ بوده و بايد با تمام توان از آن پشتيبانى‏‏ كرد و به آن پيوست. قطعا روند آغاز شده، روندى‏‏ بدون تضاد نخواهد بود و اين امرى‏‏ طبيعى‏‏ است كه بايد مسئولانه به آن پرداخت. اهميت تاريخى‏‏ در اين روند، آغاز آنست.

اكنون زمان آن فرارسيده است كه همه توده‏اى‏‏هاى‏‏ صادق كه به طور پراكنده به مبارزه خود ادامه مى‏‏دهند، به ارزيابى‏‏ مجدد از خط‏مشى‏‏ و سياست خود پرداخته و تمام امكانات خود را در جهت فرارويى‏‏ و شكوفايى‏‏ روند برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ بكار گيرند. روندى‏‏ كه با مقاله پيش گفته نامه مردم از زمينه پربار و پرمايه تئوريك و سياسى‏‏ برخوردار شده است. ترديدى‏ نبايد داشت كه كليه مساله‏هاى‏‏ مورد بحث و اختلاف در جنبش توده‏اى‏‏ و نهايتا در جنبش مردمى‏‏، مى‏‏توانند با اين كارپايه پراهميت پاسخ‏هاى‏‏ شايسته و علمى‏‏- انقلابى‏‏ خود را دريافت كنند.

سازماندهى‏‏ اين بحث و گفتگوها توسط ارگان‏هاى‏‏ مربوطه حزبى‏‏ مى‏‏تواند نقش عمده‏اى‏‏ در برطرف ساختن اختلاف نظرها ايفا سازد. اين نكته اما از مسئوليت تك تك توده‏اى‏‏ها در اين زمينه نمى‏‏كاهد. به‏ويژه توده‏اى‏‏هاى‏‏ صادق در جريان‏هاى‏‏ فعال، براى‏‏ نمونه در تارنگاشت “عدالت”، بايستى‏‏ ابتكار عمل را در دست گيرند و جريان‏هاى‏‏ ناسالم را در درون خود منفرد سازند. قطع انتشار “راه توده” كه انتشار آن تاكنون به طور غيرقانونى‏‏ توسط على‏‏ خدايى‏‏ عملى‏ شده است، توصيه قاطعانه به نيروهاى‏‏ صادقى‏‏ است كه در اين جريان و در اطراف آن حضور دارند.

بايستى‏‏ توان‏هاى‏‏ پراكنده را تجميع و مبارزهى‏‏ انقلابى‏ را در همه ابعاد آن، ازجمله در بعد آموزشى‏‏،‏ بر پايه انديشه ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ سازمان داد. «اكنون از ماست پريدن» (ا ط)

از اين طريق است كه مى‏توان پاسخ ضرورى‏‏ و دندان شكن را به مخالفان ايجاد شدنِ وحدت انديشه در حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏، مانند “آشنا”ها، داد. بگذار “درد دل” ارتجاع ابدى‏‏ گردد!

«…

سرود پرتوهاى‏ ناب را

كسى‏ خفه كردن،

از بام سراى‏ افكندن و سوختن

و خاكستر به باد دادن

و كار پايان يافته شمردن

و به سوى‏ خانه شدن،

نيارست.» (ا ط از مجموعه ريگ‏ها و الماس‏ها، “شهاب‏الدين سهروردى‏ شهيد”، ص ٧٧)