شكل ”خداشاهى‏‏‏“ و ”شاه‏خدايى‏‏‏“ حاكميت طبقاتى‏‏‏ در طول تاريخ

مقاله شماره ١٣٨٩ / ٦  (دوم ارديبهشت)

واژه راهنما: برخى‏‏‏ نكات فلسفى‏‏‏، تئوريك، تاريخى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ درباره شكل “خداشاهى‏‏‏” و”شاه‏خدايى‏‏‏” حاكميت طبقاتى‏‏‏ در تاريخ. حزب توده ايران و اصل “ولايت فقيه”. ناكارآمدى‏‏‏ اين اصل مبتنى‏‏‏ بر ايده‏آليسم ذهنگرا به اثبات رسيده است. اثر منفى‏‏‏ بر دستاوردهاى‏‏‏ انقلاب بهمن. خصوصى‏سازى‏ و نقض استقلال ملى‏. حذف اصل خداشاهى‏ و مسئله قدرت سياسى‏‏‏. تميز پديده از ماهيت. مبارزه ضدمذهبى‏‏‏ حزب كمونيست لهستان فاجعه ببار آورد.

پيش‏گفتار:

حزب توده ايران در مورد اصل “ولايت فقيه” در قانون اساسى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران داراى‏‏‏ موضعى‏‏‏ روشن و علمى‏‏‏ و مستند بوده و آن را پيش از همه‏پرسى‏‏‏ درباره قانون اساسى‏‏‏ در سال ١٣٥٨ اعلام كرد. در آنجا حزب توده ايران خواستار حذف اين اصل در متممى‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏ شد. ناكارآمدى‏‏‏ اين اصل براى‏‏‏ حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ پيچيده و بغرنج رشد جامعه ايرانى‏‏‏ در سال‏هاى‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب خود را بزودى‏‏‏ نشان داد و موضع حزب توده ايران در عمل مورد تائيد قرار گرفت.

افشاى‏‏‏  سواستفاده از اين اصل براى‏‏‏ تهى‏‏‏ ساختن درونمايه انقلاب مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ بهمن ٥٧ توسط نيروهاى‏‏‏ “راستگرا” در حاكميت بيرون آمده از انقلاب بهمن، يكى‏‏‏ از دستاوردهاى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مردم ميهن ما را تشكيل مى‏‏‏دهد كه نادرستى‏‏‏ وارد ساختن اين اصل را به قانون اساسى‏‏‏ به اثبات رسانده و خواست حذف آن را توسط حزب توده ايران مستدل مى‏‏سازد.

اصل عتيقه‏اى‏‏‏ “خداشاهى‏‏‏” ولايت فقيه كه ارثيه دوران رشد قبيله‏اى‏‏‏ جامعه بشرى‏‏‏ است، نشان تفوق ايده‏آليسم ذهنگرا بر انديشه و ايدئولوژى‏‏‏ طبقه و لايه‏هاى‏‏‏ حاكم در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران بوده و نقش مانعى‏‏‏ تعيين كننده را بر سر راه رشد دموكراتيك و ملى‏‏‏ ميهن انقلابى‏‏‏ ايفا كرده است. اين اصل داراى‏‏‏ سهمى‏‏‏ بزرگ در برقرارى‏‏‏ سلطه نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در ايران و حل نشدن تضاد اصلى‏‏‏ جامعه بعهده دارد.

در سال‏هاى‏‏‏ پس از يورش ارتجاع به حزب توده ايران و سركوب حزب، بحث و جدل درباره شعار «طرد ولايت فقيه» كه در پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏‏ حزب توده ايران در آذر ماه ١٣٦٢ به تصويب رسيد تا به امروز ادامه دارد و ظاهراً به نقطه گره‏اى‏‏‏ در گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها تبديل شده است (*). در اين مورد “توده‏اى‏‏‏ها” نوشتارهاى‏‏‏ مستقل و همچنين نكاتى‏‏‏ درباره جنبه‏هايى‏‏‏ از درونمايه و عملكرد اين اصل قانون اساسى‏‏‏ در نوشتارهاى‏‏‏ بسيارى‏‏‏ مطرح ساخته است، ازجمله در نوشتار “آزادى‏‏‏ و استقلال ملى‏‏‏ وحدتى‏‏‏ جداناپذيرند” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1080&lang=fa) و http://www.tudeh-iha.com/?p=1138&lang=fa

در شرايط كنونى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم در سال ١٣٨٨ جوانب سياسى‏‏‏ مساله روشن‏تر شده است. حذف اين اصل از قانون اساسى‏‏‏ در شرايط خيزش انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ما با مساله حل قدرت سياسى‏‏‏ در ايران گره خورده است.

شايد بررسى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ شكل حاكميت خداشاهى‏‏‏ و شاه‏خدايى‏‏‏ در طول تاريخ جوامع بشرى‏‏‏ در شرايط كنونى‏‏‏ كمكى‏‏‏ به درك گفتگوى‏‏‏ روز ميان توده‏اى‏‏‏ها از يك‏سو، و روشنگرى‏‏‏ براى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ما از سوى‏‏‏ ديگر باشد. از اين رو در سطور زير تنها عمده‏ترين جنبه‏هاى‏‏‏ مساله به طور گذرا مطرح مى‏‏‏گردند. بررسى‏‏‏ دقيق و همه‏جانبه و با ارايه اسناد و … از حوصله زمان حاضر خارج است. شايد آينده فرصتى‏‏‏ براى‏‏‏ پژوهشى‏‏‏ دقيق‏تر را بوجود آورد.

شكل “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدايى‏‏‏” حاكميت طبقاتى‏‏‏ در طول تاريخ

به منظور درك مساله در شكلى‏‏‏ گذرا نيز بايد مقوله دگرگونى‏‏‏ شكل حاكميت طبقاتى‏‏‏ در طول تاريخ از ديدگاه‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏، تئوريك، تاريخى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ (ماترياليسم تاريخى‏‏‏) مورد توجه قرار گيرد.

از ديدگاه فلسفى‏‏‏، ساختار دولتى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ كنونى‏‏‏ در ايران، يعنى‏‏‏ “ولايت فقيه”، مبتنى‏‏‏ بر انديشه ايده‏آليسم ذهنگرا و از ديدگاه تئوريك، منطق حاكم بر آن، تئورى‏‏‏ شناخت ايده‏آليسم ذهنگرا است كه در نبردى‏‏‏ هزاران ساله با تئورى‏‏‏ شناخت ايده‏آليسم عينگرا دست بگريبان است.

از ديدگاه ماترياليسم تاريخى‏‏‏ نبرد پيش گفته فلسفى‏‏‏ ناشى‏‏‏ و متاثر از رشد تئورى‏‏‏ شناخت در طول تاريخ است. انعكاس رشد تئورى‏‏‏ شناخت در انديشه انسان را مى‏‏‏توان ازجمله در دگرگونى‏‏‏ و رشد ساختار حاكميت “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدايى‏‏‏” در طول تاريخ جوامع بشرى‏‏‏ يافت و درك كرد. همه جوامع بر پايه شرايط مشخص خود، اشكال بروز متفاوتى‏‏‏ را براى‏‏‏ اين نبرد ايدئولوژيك طولانى‏‏‏ ميان طبقه‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏‏ در طول تاريخ بوجود آورده‏اند. اما مى‏‏‏توان در همه جا روندى‏‏‏ سه مرحله‏اى‏‏‏ را بازشناخت:

مرحله نخست، مرحله افسانه‏اى‏‏‏ تئورى‏‏‏ شناخت در تاريخ جوامع مختلف است.

در اين دوران بدوى‏‏‏ جامعه انسانى‏‏‏ كه با بيان شعرگونه زنده‏ياد طبرى‏‏‏ با پديد آمدن «انسانى‏‏‏ كه كمى‏‏‏ بهتر از يك بوزينه درك مى‏‏‏كرد» (ا ط، “انديشه‏هايى‏‏‏ درباره انسان و زندگى‏‏‏”، يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏، ١٣٤٥) آغاز شد و همراه است با رشد خانواده‏ها و تشكيل خانواده بزرگ، دودمان يا قبيله، نقش افسانه و شناخت افسانه‏گون از خود و جهان پيرامون و پاسخ اينچنانى‏‏ به مساله‏هاى‏‏‏ روزانه، حاكميت معنوى‏‏‏ ريش سفيد- جادوگر- شفابخش‏ها بر خانواده و قبيله برقرار بود. دورانى‏‏‏ كه در طول ده‏ها هزار سال، گذار از روابط “مادرشاهى‏‏‏” به “پدرشاهى‏‏‏” را تجربه كرد. در آمريكا در قرن پانزدهم تاريخ اروپايى‏‏‏ انواع مرحله‏هاى‏‏‏ رشد اين جامعه‏هاى‏‏‏ انسانى‏‏‏ وجود داشت و هنوز هم ميان گروه‏هاى‏‏‏ پراكنده انسانى‏‏‏ در جنگل‏هاى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ شرق دور و يا در جنگل آمازون نيز وجود دارد. در اين قرن در آمريكاى‏‏‏ شمالى‏‏‏ خانواده‏هاى‏‏‏ “سرخ‏پوست” در مراحلى‏‏‏ بدوى‏‏‏تر، لذا با عنصرهاى‏‏‏ بيش‏ترى‏‏‏ از “دموكراسى‏‏‏ پايه”، در آمريكاى‏‏‏ جنوبى‏‏‏، براى‏‏‏ نمونه نزد قبيله‏هاى‏‏‏ متفاوت “اينكا”، به نسبت دور شدن از مرحله بدوى‏‏‏ جامعه و برقرارى‏‏‏ روابط برده‏دارى‏‏‏ خانگى‏‏‏ (ماركس اولين برده‏ها را زن و كودكان مى‏‏‏داند) و نظام كلاسيك برده‏دارى‏‏‏ با اشكال خشن‏تر “قربانى‏‏‏” كردن انسان و … وجود داشتند. اشكالى‏‏‏ كه در يونان قديم و خاور نزديك نيز وجود داشته است. افسانه “قربانى‏‏‏” كردن اسماعيل به دست پدرش ابراهيم، از اين وضع حكايت دارد.

مرحله دوم، دوران اتحاد قبايل  است.

در اين دوران برخورد و جنگ‏ها ميان قبايل جريان دارد و به برقرارى‏‏‏ حاكميت كم و بيش مركزى‏‏‏ در قبايل همسايه و داراى‏‏‏ دودمان مشترك مى‏‏‏انجامد. وحدت قبايل بوجود مى‏‏‏آيد كه در آن نقش افسانه‏ها رقيق و يا كم و بيش برافتاده است و آنجا كه وجود دارد، نقش مطلق‏گرانه‏اى‏‏‏ در ايدئولوژى‏‏‏ حاكميت جديد ندارد.

شكل حاكميت “خداشاهى‏‏‏”، ارثيه اين دوران رشد جامعه بشرى‏‏‏ است. تظاهر “خدا” در “شاه”، بيان تداوم ايدئولوژى‏‏‏ برداشت افسانه‏اى‏‏‏ از واقعيت نزد انسان اين دوران است. در يونان قديم، مصر و ايران نيز مى‏‏‏توان به كمك اسناد تاريخى‏‏‏ اين مرحله را نشان داد. اديان سه‏گانه “تك‏خدا”، يهودى‏‏‏، مسيحى‏‏‏ و اسلام كه حاكميت مركزى‏‏‏ يا ايدئولوژى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ واحد را ايجاد ساختند و از صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ برده‏دارى‏‏‏ تا دوران روشنگرى‏‏‏ شكل عمده حاكميت طبقاتى‏‏‏ را تشكيل دادند، محصول سطح پيشرفته‏تر سازماندهى‏‏‏ جامعه در دوران دوم مى‏‏‏باشند (برخلاف مذهب يهود كه مذهبى‏‏‏ قبيله‏اى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏داد و باقى‏‏‏ماند، دو مذهب ديگر به مذهب جهانى‏‏‏ تبديل شدند).

در دوران سوم، حاكميت دنيوى‏‏‏ است كه برترى‏‏‏ خود را براى‏‏‏ حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ بغرنج و پيچيده‏تر شده جامعه به اثبات مى‏‏‏رساند و نقش تعيين كننده مى‏‏‏يابد.

“شاه‏خدايى‏‏‏” ارثيه اين دوران است كه در شكل‏هاى‏‏‏ متفاوتى‏‏‏ در تاريخ جوامع بشرى‏‏‏ بوجود آمده است. ف م جوانشير در “حماسه داد”، ويژگى‏‏‏ نقش “پهلوانان” را در تاريخ ايران با بررسى‏‏‏ “شاهنامه فردوسى‏‏‏” از ديدگاه ماترياليسم تاريخى‏‏‏ برجسته ساخته و نشان مى‏‏‏دهد كه نقش پهلوانان شكل ويژه‏اى‏‏‏ را در دوران دوم رشد جامعه ايرانى‏‏‏ تشكيل داده و نقش تعيين كننده‏اى‏‏‏ در گذار از مرحله دوم به مرحله سوم ايفا كرده است. در اوپراى‏‏‏ “نابوكو”، اثر آهنگ‏ساز بزرگ و مشهور ايتاليايى‏‏‏ ژوزپه وردى‏‏‏، اين گذار در ابتدا با “تنبيه” نابوكو همراه است. شاهى‏‏‏ كه خود را خدا مى‏‏‏نامد. تنبيه اما اقدامى‏‏‏ غيرتاريخى‏‏‏ و در تضاد با نيازهاى‏‏‏ رشد يافته جامعه مى‏‏‏باشد. دوران “خداشاهى‏‏‏” پايان يافته و مرحله “شاه‏خدايى‏‏‏” در تاريخ آغاز شده است. از اين روى‏‏‏ “نابوكو” در ادامه اپرا “بخشيده” و “شاه‏خدا” مى‏‏‏شود. جوانشير تفاوت مرگ سهراب و اسفنديار را نيز در پژوهش پيش گفته خود، در غيرتاريخى‏‏‏ اولى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه در سوزناك‏تر بودن بيان فردوسى‏‏‏ درباره مرگ اسفنديار تجلى‏‏‏ مى‏‏‏يابد. جوانشير در آنجا نشان مى‏‏‏دهد كه در دورانى‏‏‏ كه نقش پهلوانان در تاريخ پايان يافته است، وجود سهراب در كنار رستم و حتى‏‏‏ بعد از او، با واقعيت زندگى‏‏‏ هم‏خوانى‏‏‏ نداشته و ناممكن است. ريشه تاريخى‏‏‏ زوال اصل “ولايت فقيه” در جامعه امروزى‏‏‏ نيز ريشه‏اى‏‏‏ مشابه مى‏‏‏باشد.

در يونان قديم، مرحله نخست به شكل كلاسيك بروز كرده است. پايان آن با رشد دولت‏هاى‏‏‏ محلى‏‏‏ و ضرورت اتحاد آن‏ها رقم خورده است. اسكندر مقدونى‏‏‏ محصول اين مرحله از رشد جامعه يونانى‏‏‏ است. همين ساختار را در مصر قديم نيز مى‏‏‏توان يافت. پايان مرحله نخست كه همزمان است با پايان حاكميت بلامنازع “خداشاهى‏‏‏”، در مرحله وحدت شمال و جنوب مصرتحقق يافت. در ايران نيز مى‏‏‏تواند مرحله‏هاى‏‏‏ سه‏گانه را دريافت. پايه‏گذارى‏‏‏ سلطنت هخامنشى‏‏‏ و ايجاد دولت مركزى‏‏‏ حاكم بر قبيله‏هاى‏‏‏ ساكن سرزمين ايران، همزمان است با برقرارى‏‏‏ حاكميت “خداشاهى‏‏‏” بر ايران. حاكميتى‏‏‏ كه عمدتاً برپايه صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ فئوداليسم آسيايى‏‏‏ با تظاهر “استبداد آسيايى‏‏‏” (ماركس) قرار دارد كه در آن اشكال ماقبل (برده‏دارى‏‏‏ خانگى‏‏‏، برده‏دارى‏‏‏ …) نيز وجود دارد.

يكى‏ از ويژگى‏هاى‏ تاريخ ايران در طول چند هزارساله گذشته، وجود بخش “اقتصاد دولتى‏” است كه در مالكيت “شاه‏خدا” بر زمين، منابع زيرزمينى‏، آب و راه‏ها تظاهر كرده است. اين ويژگى‏ يكى‏ از ريشه‏هاى‏ پرتوان حفظ حاكميت مركزى‏ “خدا‏شاه” و ابزار پرتوان حفظ تماميت ارضى‏ و استقلال ايران در طول هزاره‏ها مى‏باشد. اجراى‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏ تحت عنوان “خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏” و تمكين كردن به فرمان سازمان‏هاى‏ مالى‏ امپرياليستى‏ از قبيل صندوق بين‏المللى‏ پول، بانك جهانى‏، سازمان تجارت جهانى‏ و … در دوران اخير كه با حكم آيت‏الله خامنه‏اى‏ در سال ١٣٨٥ و پس از يك‏دست شدن حاكميت با انتخاب احمدى‏نژاد به رياست جمهورى‏ به سياست رسمى‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏ در ايران تبديل شد، نقض غيرقانونى‏ (تغيير در قانون اساسى‏ تنها از طريق همه‏پرسى‏ از مردم مجاز است!) اين ويژگى‏ تاريخى‏ ايران در حفاظت از استقلال و تماميت ميهن خلق‏هاى‏ ايرانى‏ است. ايران از اين طريق زمينه اقتصادى‏ حفظ استقلال كشور را از دست خواهد داد. اجراى‏ اين برنامه امپرياليستى‏ از نظر حقوقى‏ از آن زمان به مورد اجرا گذاشته مى‏شود كه واحدهاى‏ دولتى‏ اقتصاد به “شركت‏هاى‏ سهامى‏” تبديل مى‏گردند. سرشت ضدملى‏ شكاندن اصل حقوقى‏ مالكيت دولتى‏ با تبديل آن به شكل “سهام عدالت” همانقدر خود را مى‏نماياند و موثر واقع مى‏گردد كه در زمان سلطنت تحت عنوان “تقسيم سهام ميان كارگران” عملى‏ شد. هر دوى‏ اين شيوه‏هاى‏ ضدملى‏ و منافى‏ با منافع عاليه و تماميت ارضى‏ كشور، گام نخست براى‏ نابودى‏ ويژگى‏ حاكميت مركزى‏ در سرزمين ايران است. خارج ساختن سهام كارگران در زمان سلطنت از دست آن‏ها و انتقال آن به سرمايه‏داران داخلى‏ و خارجى‏ همانقدر به روندى‏ معمولى‏ تبديل شد، كه سرنوشت “سهام عدالت” را نيز تشكيل خواهد داد.

در طول اين قرن‏ها تا دوران روشنگرى‏‏‏ و پس از آن نيز مى‏‏‏توان نبرد ميان انديشه فلسفى‏‏‏ ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا را در جوامع بشرى‏‏‏ دنبال كرد. نبردى‏‏‏ كه با عقب‏گردهاى‏‏‏ بسيارى‏‏‏ همراه مى‏‏‏باشد. طبرى‏‏‏ در پيش‏نويس “يادنامه شهيدان” اثر زنده‏ياد رحيم نامور، به اين نبرد انديشه فلسفى‏‏‏ و همچنين به عقب‏گردها در تاريخ ايران اشاره دارد و آن را يكى‏‏‏ از علل عمده عقب‏ماندگى‏‏‏ جامعه ايرانى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند. نبرد انديشه “ماترياليسم قديمى‏‏‏” (ارسطو) و ايده‏آليسم ذهنگرا (نوافلاطون) در يونان قديم به طور موقت، اما براى‏‏‏ دورانى‏‏‏ نسبتاً طولانى‏‏‏ با پيروزى‏‏‏ ايده‏آليسم ذهنگرا پايان مى‏‏‏يابد، تا در هزار سال پيش با نبرد ميان انديشه ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا در ايران و جوامع اسلامى‏‏‏ با شدت بروز كند. در اين كشورها با رشد شهرها و پيشه‏ورى‏‏‏ و صنعت دستى‏‏‏ شرايط ضرور حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ برپايه دانش رشد يابنده روز بوجود آمده بود. طبرى‏‏‏ همانجا به «فلسفه تعقلى‏‏‏ مشاء» ابن سينا اشاره دارد. فيلسوف‏هاى‏‏‏ برجسته مانند بيرونى‏‏‏، ابن‏سينا و ديگران به نبرد با تظاهر شكل حاكميت “خداشاهى‏‏‏” ولايت و خلافت كه نقش واسطه ميان خدا و بنده آن را براى‏‏‏ خود منظور مى‏‏‏داشت، نبرد انديشه فلسفى‏‏‏ را به اوجى‏‏‏ بى‏‏‏سابقه رساندند. (نگاه كن به ضميمه شماره سه در “جامعه مدنى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ پسامدرن”، توماس مچر، انتشارات پيلا، تهران ١٣٨٤)

تئورى‏‏‏ شناختِ منطق صورى‏‏‏ در دوران روشنگرى‏‏‏، ريشه در نبرد انديشه ميان ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا و غلبه دومى‏‏‏ دارد.

اما با پيروزى‏‏‏ انديشه علمى‏‏‏ در دوران روشنگرى‏‏‏ در اروپا، نبرد ميان شكل حاكميت “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدايى‏‏‏” همانقدر پايان نيافت كه كوشش انديشه ايده‏آليسم ذهنگرا براى‏‏‏ تصاحب مغز انسان پايان نيافت. اعلام علنى‏‏‏ و رسمى‏‏‏ پاپ اعظم آلمانى‏‏‏ كنونى‏‏‏، بنديكت شانزدهم، درباره «بحث با روشنگرى‏‏‏»، نشان اين نبرد مى‏‏‏باشد. انديشه بنيادگراى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ در مذهب يهودى‏‏‏، مسيحى‏‏‏ و اسلامى‏‏‏ خواستار بازگرداندن شرايط پيش از دوران روشنگرى‏‏‏ به جامعه بشرى‏‏‏ است.

بورژوازى‏‏‏ در طلوع حاكميت خود در دوران روشنگرى‏‏‏، باوجود موضع ضدمذهبى‏‏‏ و ضدكليساى‏‏‏ حاكم بر ايدئولوژى‏‏‏ آن، بزودى‏‏‏ مذهب را به عنوان ابزار حاكميت خادم به منافع خود بازشناخت و به خدمت گرفت. امروز سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول نيز مذهب را به عنوان وسيله براى‏‏‏ بازگرداندن انديشه تعقلى‏‏‏ انسان به مرحله پيش از دوران روشنگرى‏‏‏ به خدمت گرفته است. “الزامات گلوباليستى‏‏”، جايگزين “مشى‏‏الهى‏‏” شده است كه گويا نجات از آن براى‏‏ زحمتكشان كشورهاى‏‏ متروپل و پيرامونى‏‏ و همچنين خلق‏هاى‏‏ كشورهاى‏‏ زير ستم برنامه امپرياليستى‏‏ وجود ندارد. برپايى‏‏‏ دوريشخانه‏هاى‏‏‏ متنوع و “چاه”ها در ايران نمونه‏هاى‏‏‏ نمادين اين كوشش را تشكيل مى‏‏‏دهند. انديشه پسامدرن امپرياليستى‏‏‏، دست در دست انديشه بنيادگرايانه مذهبى‏‏‏ در مذهب يهودى‏‏‏، مسيحى‏‏‏ و اسلامى‏‏‏، به ابزار هولناكى‏‏‏ براى‏‏‏ توجيه سياست تروريستى‏‏‏ و تجاوزكارانه امپرياليسم تبديل شده است. القاى‏‏‏ مجدد انديشه “خداشاهى‏‏‏”  در اذهان مردم در جهان، چه در متروپل‏ها و چه در كشورهاى‏‏‏ پيرامونى‏‏‏، مورد سواستفاده قرار مى‏‏‏گيرد. دالايى‏‏‏ لاما، مبلغ «فرهنگ و سنت» “خداشاهى‏‏‏” كه خواستار تحميل آن به مردم بخش تبت در جمهورى‏‏‏ خلق چين است، همانقدر به صورت “مثبت”مورد سواستفاده در تبليغات امپرياليسم براى‏‏‏ اعمال سياست تجزيه كشور چين قرار مى‏‏‏گيرد، كه شكل “خداشاهى‏‏‏” ولايت فقيه به صورت “منفى‏‏‏” در ايران مورد همين سواستفاده قرار مى‏‏‏گيرد.

نبرد نهايى‏‏ انديشه در طول تاريخ ميان ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا، با تئورى‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر ماترياليسم تاريخى‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏ كه دستاورد بزرگ انديشه ماركسيستى‏‏ مى‏‏باشد،‏ به سرمنزل مقصود رسيد.

اگرچه فردريش هگل با شناخت ديالكتيك، تدارك پديد آمدن انديشه ماركسيستى‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏ را ديده بود، خود گرفتار در انديشه ايده‏آليستى‏‏‏، قادر نشد به اين قله دست يابد. تئورى‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏ كه با درك  وحدت ميان انديشه ماترياليستى‏‏‏ فويرباخ با ديالكتيك ذهن‏گراى‏‏‏ هگل كشف شد، به نام ماركس در تاريخ ثبت و قله تاريخى‏‏‏ انديشه بشرى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد.

نبرد ميان شكل حاكميت خداشاهى‏‏‏ و شاه‏خدايى‏‏‏ در جوامع اشكال متفاوتى‏‏‏ يافته است.

براى‏‏‏ نمونه انقلاب بورژوازى‏‏‏ در انگلستان، به شكل خداشاهى‏‏‏ حاكميت طبقاتى‏‏ از اين طريق “پايان” بخشيد كه شاه انگلستان را به رياست كليسا نيز گمارد. انقلاب كبير بورژوازى‏‏‏ فرانسه بنيادى‏‏‏‏ترين ضربه را به حاكميت كليسا كاتوليك وارد ساخت و حتى‏‏‏ پاپ اعظم را هم از مقامش حذف و براى‏‏‏ مدتى‏‏‏ زندانى‏‏‏ كرد، اما سرمايه‏دارى‏‏‏ پيروز شده در انقلاب با ابراز استغفار از انقلاب و حاشاى‏‏‏ آن، بزودى‏‏‏ كليسا را به ابزار در خدمت حفظ و تحكيم حاكميت خود تبديل نمود. در ايران پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧، اين بازگشت قهقرايى‏‏‏ حتى‏‏‏ عميق‏تر از دوران “كلاسيك” (و رومانتيك) قرن نوزدهم در اروپا عملى‏‏‏ شد و شكل حاكميت خداشاهى‏‏‏ “ولايت فقيه” برميهن انقلابى‏‏‏ حاكم شد.

برخلاف بورژوازى‏‏‏ كه نبرد عليه حاكميت كليسا را به مبارزه‏ با “مذهب” تبديل ساخت، و همانطور كه بيان شد، ديرتر مذهب را بر ابزار ايدئولوژيك حاكميت خود اضافه نمود، ماركسيسم نه نبرد با مذهب و نه تبديل ساختن آن را به ابزار حاكميت برمى‏‏‏تابد. ماركس مى‏‏‏گويد: تقابل علمى‏‏‏ چندين قرن با مذهب، ريشه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ بوجود آمدن و “ضرورى‏‏‏” شدن آن را در طول تاريخ برملا ساخته است. نبرد را بايد عليه اين علل به پيش برد (به نقل از “پائين، آنجا كه زندگى‏‏‏ بورژوايى‏‏‏ …درباره فلسفه و فيلسوف‏ها”، روبرت اشتيگروالد، www.kulturmaschienen.de ،  ٢٠٠٩، ص ١٢٣).

در دوران كنونى‏‏‏، نيروهاى‏‏‏ مدافع سرمايه‏دارى‏‏‏ در اپوزيسيون ايران به‏ويژه در خارج از كشور، از سلطنت‏طلب‏ها تا جمهورى‏‏‏خواهان و به اصطلاح نيروهاى‏‏‏ “چپ” نيز نبرد عليه حاكميت خداشاهى‏‏‏ “ولايت فقيه” را به نبرد ميان “حاكميت مذهبى‏‏‏” و “لائيك” تبديل نموده‏اند، در عين حال كه مذهب را به عنوان ابزار ايدئولوژيك حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏، مورد تائيد قرار مى‏‏‏دهند. اين نيروها مى‏‏كوشند “ولايت فقيه” را در ايران مقوله‏اى‏‏ “مذهبى‏‏” بنمايانند كه گويا جدا از نظام سرمايه‏دارى‏‏ در خلع قرار دارد. مدرسى‏‏- ميلادى‏‏ در نوشتار «نيم‏نگاهى‏‏ به مقاله طرد رژيم “ولايت فقيه”، نه استراتژى‏‏، نه تاكتيك» آن را مقوله‏اى‏‏ مذهبى‏‏ مى‏‏نامند: «ولايت فقيه مقوله‏اى‏‏ مذهبى‏‏ است.» اين در حالى‏‏ است كه “ولايت فقيه” اكنون در ايران شكل حاكميت نظام مافيايى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ را به نمايش گذاشته است. اعلام “مذهبى‏‏” بودن اين مقوله، كه نشان عدم تميز پديده از ماهيت است، طبقاتى‏‏ بودن “ولايت فقيه” را به عنوان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ در ايران پرده‏پوشى‏‏ كرده و ماهيت آن را در ذهن طبقه كارگر و ميهن‏دوستان مبهم مى‏‏سازد.

بدون ترديد در گذشته و در كشورهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ سابق در مورد تقابل با مذهب و اشكال تبلور آن توسط احزاب كمونيست حاكم اشتباه‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏، تئوريك، اجتماعى‏‏‏- سياسى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ سنگينى‏‏‏ تحقق يافته است. فيدل كاسترو اين اشتباه‏ها را در كوبا، عدم شناخت و درك نقش مذهب و كليسا در اين كشور مى‏‏‏داند كه بيان ناتوانى‏‏‏ در شناخت و درك آن به‏مثابه سنت فرهنگى‏‏‏- تاريخى‏‏‏ مردم كوبا مى‏‏‏باشد. به اين اشتباه‏ها در كوبا با قاطعيت پايان داده شده است.

در لهستان با مردمى‏‏‏ بشدت مذهبى‏‏‏ كه در آن كليساى‏‏‏ كاتوليك در طول چند قرن نقش تاريخى‏‏‏ براى‏‏‏ پديد آمدن هويت ملى‏‏‏ را نيز ايفا كرده است، يعنى‏‏‏ به عنصر ملى‏‏‏ مردم لهستان كه زير فشار ميان روسيه ارتدوكس در شرق و پروس پروتستان در غرب بودند، تبديل شده بود، يك اشتباه تاريخى‏‏‏ حزب كمونيست، فاجعه‏اى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ را بوجود آورد. حزب كمونيست حاكم با اشتباهى‏‏‏ سنگين در شهرسازى‏‏‏، شرايط ايجاد شدن جنبش “همبستگى‏‏‏” را بوجود آورد. اين اشتباه به وسيله سواستفاده كليساى‏‏‏ كاتوليك و اسقف آن كه بعدها به پاپ اعظم “پول ششم” انتخاب شد، تبديل شد. سارا واگن كنشت، ماركسيست جوان آلمانى‏‏‏ در تز دكتراى‏‏‏ خود به بررسى‏‏‏ اين امر پرداخته و نشان مى‏‏‏دهد كه در شهرك سازى‏‏‏ براى‏‏‏ ٥٠ هزار نفر در نزديكى‏‏‏ شهر دانسيگ، همه مراكز فرهنگى‏‏‏ و خدماتى‏‏‏ از تاتر و سينما و ورزشگاه و خدمات پزشكى‏‏‏ و مهد كودك و دبستان و مدرسه تا باغ و گردشگاه‏ها در نظر گرفته وساخته شده بود، اما نه جايى‏‏‏ براى‏‏‏ ساختمان كليسا در نظر گرفته و نه بودجه‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ آن تعيين شده بود. اسقف دانسيك، پاپ بعدى‏‏‏ “پول ششم”، با برپا ساختن يك صليب چوبى‏‏ در ميدانى‏‏‏ خالى‏‏‏، نهضت كليسايى‏‏‏اى‏‏‏ را ايجاد كرد كه به “سنديكا همبستگى‏‏‏” تبديل شد و نهايتاً در آنجا كليسايى‏‏‏ با پول ارسال شده از آمريكا و ديگر كشورهاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ ساخته شد، كه در آن “سنگ‏پاره‏اى‏‏‏ از ماه” نيز به عنوان هديه دولت ايالات متحده آمريكا در جاى‏‏‏ ويژ‏ه‏اى‏‏‏ كار گذاشته شده است.

يكى‏‏‏ از دليل‏هاى‏‏‏ فروپاشى‏‏‏ سوسياليسم واقعاً موجود در اروپا، تبديل مبارزه طبقاتى‏‏‏ عليه علل ايجاد شدن مذهب، به مبارزه عليه مذهب مى‏‏‏باشد.

*- ازجمله نوشتار “طرد رژيم ولايت فقيه، نه استراتژى‏‏‏، نه تاكتيك” (ب الف بزرگمهر در تارنگاشت عدالت)؛ پاسخ به اين نوشتار “نيم نگاهى‏‏‏ به مقاله “طرد رژيم …” (سيمن مدرسى‏‏‏- ميلاد منزوى‏‏‏، تارنگاشت عدالت، ٣٠ ارديبهشت ١٣٨٥)؛ “كنكاشى‏‏‏ در شعار طرد رژيم ولايت فقيه از منظر اسناد رسمى‏‏‏ آخرين كنگره حزب” (ش ب اميد، تارنگاشت عدالت، نهم خرداد ١٣٨٥) و نوشتار “كنكاش در كنكاشى‏‏‏ در شعار طرد رژيم ولايت فقيه …” (ميلاد منزوى‏‏‏، ٢٤ر٣ر١٣٨٥).




بيان موضع‏، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏هاست (٥) شعار «طرد رژيم ولايت فقيه»، دايره‏اى‏‏ چهارگوش! اتحاد نيروهاى‏ مدافع آماج‏هاى‏ انقلاب مردمى‏- دموكراتيك و ملى‏- ضدامپرياليستى

مقاله شماره 1389 / 5 (دوم اردیبهشت)

واژه راهنما: ارزيابى‏‏ شعار «طرد رژيم ولايت فقيه» در سند كنگره چهارم ح ت ا. برخلاف نظر سوسيال دموكرات‏ها، شعار دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ لنينى‏‏ تنها در شرايط انقلابى‏‏ بر يكديگر انطباق دارند. “سخنى‏‏ با همه توده‏اى‏‏ها” اثر كيانورى‏‏ است. شعار «طرد …» با هدف ايجاد اتحاد با “مجاهدين …» پيشنهاد شد. موضع پوزيتويستى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ ريشه در منسوخ شدن تحليل ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ در حزب ت ا دارد. هدف بررسى‏‏ علمى‏‏- ديالكتيكى‏‏. سرشت جانبدارانه بررسى‏‏ ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ و موضع طبرى‏‏ در سروده زندانش. سياست ضدمذهبى‏‏، سياستى‏‏ غيرتوده‏اى‏‏. زيباشناسى‏‏ گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها.

هاتف رحمانى‏‏‏ نوشتار جديدى‏‏‏ در اختيار “توده‏اى‏‏‏ها” قرار داده است (١). موضوع آن ارزيابى‏‏‏ “شعار طرد رژيم ولايت فقيه” مى‏‏‏باشد. او خواستار «پاسخ مشخص» به پرسش‏هايى‏‏‏ شده‏است كه پيش‏تر در اين ارتباط مطرح ساخته بود. گويا “توده‏اى‏‏‏ها” «با اتخاذ سياست “كوچه على‏‏‏چپ” عملاً از پاسخ مشخص [به پرسش‏ها] طفره رفته» است.

نظريه‏پرداز پيش‏تر نيز نوشتارهاى‏‏‏ متعددى‏‏‏ در اطراف همين شعار براى‏‏‏ آشنايى‏‏‏ “توده‏اى‏‏‏ها” با نظريات مختلف ابراز شده، ارسال كرده بود كه با تشكر مطالعه شد (٢). به ويژه‏ آنكه در نوشتار سيمين مدرسى‏‏‏- ميلاد منزوى‏‏‏ به نقل از مجموعه آثار لنين، موضع لنين درباره وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ حزب طبقه كارگر در ارتباط با مبارزه در روسيه نقل شده است. نظرى‏‏‏ كه كارپايه انديشه مطرح شده در “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران” توسط زنده‏ياد ف م جوانشير درباره «برنامه حداقل كارگرى‏‏‏» حزب توده ايران را تشكيل مى‏‏‏دهد.

نظريه‏پرداز بلافاصله در ادامه توضيح و استدلال درباره گويا غيرمشخص بودن پاسخ “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏نويسد: «اما براى‏‏‏ آنكه ما دچار شيوه درازگويى‏‏‏ و پريشان ايشان نگرديم، موضوع مشخصى‏‏‏ را مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهيم.»

يكى‏‏‏ از موضوع‏هاى‏‏‏ مشخص مورد نظر نظريه‏پرداز، ارزيابى‏‏‏ شعار “طرد ولايت فقيه” و موضع در برابر آن است. گرهى‏‏ در انديشه او و ديگرانى‏.

در اين زمينه “توده‏اى‏‏‏ها” در نوشتار سوم “بيان موضع، …” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1138&lang=fa) نكاتى‏‏‏ را در ارتباط با نشان دادن علائم انديشه متافيزيكى‏‏‏ نزد نظريه‏پرداز، مطرح ساخته است. همچنين ضرورت حذف اصل عتيقه‏اى‏‏‏ خداشاهى‏‏‏ يا ولايت فقيه (٣) را در نوشتارهاى‏‏‏ متعدد بارها مستدل نموده است (نگاه شود ازجمله به http://www.tudeh-iha.com/?p=1080&lang=fa).  نظريه‏پرداز نيز اين موضع “توده‏اى‏‏‏ها” را در همين نوشتار مورد تائيد و تاكيد قرار مى‏‏‏دهد و مى‏‏‏نويسد: «البته ايشان (“توده‏اى‏‏‏ها”) در عمل نقش “ولى‏‏‏ فقيه” را در نابودى‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏ انقلاب تائيد مى‏‏‏كنند» و به نقل از “توده‏اى‏‏‏ها” به «حكم حكومتى‏‏‏ آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏» كه بدون همه‏پرسى‏‏‏ از مردم به طور غيرقانونى‏‏‏ به نقض اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ دست زده است،‏ اشاره دارد. ديرتر نيز به اين پرسش نظريه‏پرداز بازمى‏‏‏گرديم.

موضوع پراهميت ديگرى‏‏‏ كه نظريه‏پرداز مطرح مى‏‏‏سازد، اين پرسش است كه «چه بايد كرد»؟

نظريه‏پرداز با نقل قول از نوشتار “شرايط حاكم بر ايران‏ بيان وضع «پات» در كشور است” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1121&lang=fa) به توضيح «چه بايد كرد» از ديد “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏پردازد. “توده‏اى‏‏‏ها” در آنجا بر ضرورت ايجاد پيوند ميان وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ حزب توده ايران، آنطور كه زنده‏ياد جوانشير در كتاب “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران” برشمرده است، پاى‏‏‏مى‏‏‏فشرد.

نظريه‏پرداز سپس با نقل نكاتى‏‏‏ از سند كنگره چهارم حزب توده ايران (بهمن ١٣٧٣) كه در آن نيز مساله پيوند ميان وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ برجسته و ضرورى‏‏‏ اعلام شده است و مقايسه آن با نظريات “توده‏اى‏‏‏ها”، از گويا ناجوانمرد بودن عملكرد “توده‏اى‏‏‏ها” ابراز ناخرسندى‏‏‏ مى‏‏‏كند و از دست “توده‏اى‏‏‏ها” به «گربه مرتضى‏‏‏على‏‏‏» پناه مى‏‏‏برد و مى‏‏‏نويسد: «انسان به قول مذهبى‏‏‏ها، خدا وكيلى‏‏‏!، مى‏‏‏ماند كه با اين گربه مرتضى‏‏‏ على‏‏‏ چه كند؟» كه موضع حزب را حاشا مى‏‏‏كند و ادامه مى‏‏‏دهد: «حزب داراى‏‏‏ برنامه است. در برنامه حزب توده ايران مصوب كنگره چهارم ازجمله مى‏‏‏خوانيم: «حزب توده ايران، بر اساس ارزيابى‏‏‏ خود از مرحله رشد اجتماعى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏ جامعه، مرحله كنونى‏‏‏ انقلاب ايران را مرحله دموكراتيك و ملى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند، و معتقد است كه تداوم و پيروزى‏‏‏ نهايى‏‏‏ اين انقلاب [! كه به تائيد سند در سال ١٣٧٣ شكست نخورده است!] در گروى‏‏‏ نقش اساسى‏‏‏ و تعيين كننده طبقه كارگر و توان نيروهاى‏‏‏ سياسى‏‏‏ طبقه كارگر در رهبرى‏‏‏ چنين جنبشى‏‏‏ است. حزب توده ايران بر اساس تجربه سده اخير از رشد سرمايه‏دارى‏‏‏ در جامعه ما، معتقد است كه نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ در هر شكل سياسى‏‏‏ آن، در كشور ما قادر به حل معضلات عقب‏ماندگى‏‏‏ و بى‏‏‏عدالتى‏‏‏ دهشتناكى‏‏‏ كه سراپاى‏‏‏ جامعه را فراگرفته است، نيست [«عقب‏ماندگى‏‏‏ و بى‏‏‏عدالتى‏‏‏» كه ظاهراً به مفهوم فقدان آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و حقوق اجتماعى‏‏‏ زحمتكشان منظور نظر است كه “تضاد اصلى‏‏‏” مرحله كنونى‏‏‏ در جامعه را تشكيل مى‏‏‏دهد] و ايران تنها با تحديد رشد سرمايه‏دارى‏‏‏ و سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ [كه به معناى‏‏ ايجاد پيوند ميان وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏] است كه مى‏‏‏تواند خود را از زنجيرهاى‏‏‏ فقر، عقب‏ماندگى‏‏‏ و بى‏‏‏عدالتى‏‏‏ رها سازد. … در سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ مورد نظر ما، دولت و جامعه روابط دگرگون شده‏اى‏‏‏ با هم پيدا مى‏‏‏كنند … راه پيشرفت و ترقى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ كشور، بر اساس دموكراتيك و [با] به رسميت شناختن حقوق شهروندان، باز مى‏‏‏شود و با دگرگون شدن كامل ساختار حكومتى‏‏‏ بر اساس دموكراتيك و مردمى‏‏‏، راه پيشرفت و تكامل بى‏‏‏وقفه جامعه [!؟] گشوده مى‏‏‏گردد [كه به مفهوم ايجاد شدن شرايط گذار مسالمت‏آميز به سوسياليسم است!]. … چنين تحولى‏‏‏ محتاج بسيج نيرو در ابعاد جامعه، و اتحادى‏‏‏ نيرومند از نيروهاى‏‏‏ تحول‏طلب و پيشرو [بخوان خواستار سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏]، خصوصاً جنبش كارگرى‏‏‏ و كمونيستى‏‏‏ ايران است.»

سند كنگره چهارم از تحليل فوق، كه كليت آن را بايد مورد تائيد قرار داد، شعار زير را استخراج كرده و تحق بخشيدن به آن را «مهم‏ترين وظيفه نيروهاى‏‏‏ مترقى‏‏‏ و آزاديخواه كشور [بخوان در مركز آن طبقه كارگر و حزب آن، حزب توده ايران براى‏‏‏] پايان دادن به رژيم ديكتاتورى‏‏‏ “ولايت فقيه”، و روى‏‏‏ كار آمدن يك دولت ائتلاف ملى‏‏‏، ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند و معتقد است مهم‏ترين گام در اين راه، ايجاد يك جبهه وسيع مردمى‏‏‏ و ضدديكتاتورى‏‏‏ است.»

برش انديشه (صرفنظر از نكات غيردقيق در بيان) خود را در دو لحظه بيان نشده در نتيجه‏گيرى‏‏‏ نشان مى‏‏‏دهد.

اول- مضمون دولت «ائتلاف ملى‏‏‏» ناگفته و مبهم مى‏‏‏ماند. آماجى‏‏‏ كه مى‏‏‏بايستى‏‏‏ در برابر دولت «ائتلاف ملى‏‏‏» قرار داشته باشد، به طور روشن مطرح نمى‏‏‏گردد. «اساس دموكراتيك و [با] به رسميت شناختن حقوق شهروندان» كه پيش‏تر در سند مطرح شده بود، به عنوان ويژگى‏‏ كشور در دوران «سمت‏گيرى‏‏ سوسياليستى‏‏» ذكر شده بود.

دوم- باوجود اينكه در سند كنگره مساله راه رشد جامعه به طور مشخص تعريف شده است، يعنى‏‏‏ راه رشد با سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ به عنوان تنها راه برون رفت كشور از بن‏بست تاريخى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏گردد كه حزب طبقه كارگر پرچمدار آن مى‏‏‏باشد، در نتيجه‏گيرى‏‏ از تحليل سند، سخنى‏‏ روشن و دقيق در اين بابت مطرح نمى‏‏‏گردد. گويا «پايان دادن به رژيم ديكتاتورى‏‏‏ …» از دو مرحله جداگانه تشكيل مى‏‏‏گردد، يكى‏‏‏ مرحله “دموكراتيك” كه تنها پس از تحقق آن، مرحله راه رشد كشور مى‏‏‏تواند اصلاً طرح گردد. مساله گذار مسالمت‏آميز به سوسياليسم، در كدام از اين مرحله‏ها به موضوع روز تبديل مى‏‏شود نيز مسكوت گذاشته مى‏‏شود. اين پندار، موضع پوزيتويستى‏‏ كلاسيك سوسيال دمكرات است، كه به ابزار پرتوانى‏‏‏ در اختيار سرمايه‏دارى‏‏‏ براى‏‏‏ حفظ حاكميت خود تبديل شده است. سرشت پوزيتويستى‏‏‏ اين انديشه و ريشه متافيزيكى‏‏‏ آن روشن است و در نوشتار پيش گفته درباره «مقدورات» طرح شده توسط همين نظريه‏پرداز، به آن اشاره شده است (http://www.tudeh-iha.com/?p=1138&lang=fa).

ابهام برشمرده شده در اين پديده متبلور مى‏‏‏شود كه وظيفه “دموكراتيك” و وظيفه “سوسياليستى‏‏‏” در شعار «پايان دادن به رژيم ديكتاتورى‏‏‏ “ولايت فقيه”»،درهم ادغام مى‏‏شوند و از اين طريق، مرز دو مبارزه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ غيرقابل شناخت مى‏‏گردد. نظر و برداشت سيمين مدرسى‏‏‏- ميلاد منزوى‏‏‏ درباره اين ادغام صراحت دارد. آن‏ها در نوشتار «نيم‏نگاهى‏‏‏ به مقاله طرد رژيم “ولايت فقيه”، نه تاكتيك و نه استراتژى‏‏‏» مى‏‏‏نويسند: «شعار [طرد …] به هر دو وجه وظايف كمونيست‏ها توجه كامل دارد.» مدرسى‏‏‏- منزوى‏‏‏ در توضيح واقع‏بينانه بودن سرشت دوگانه شعار «طرد …» در نوشتار خود چنين ادامه مى‏‏‏دهند: «از يك سو با تشريح ماهيت طبقاتى‏‏‏ واقعى‏‏‏ حاكميت، جهت استثمارگرانه آن را نشان مى‏‏‏دهد، از سوى‏‏‏ ديگر با تشريح ماهيت ضددموكراتيك آن، خواهان وسيع‏ترين توجهات و تمركز نيروى‏‏‏ مبارزه اجتماعى‏‏‏ در راستاى‏‏‏ تحقق دموكراسى‏‏‏ در جامعه به سوى‏‏‏ آن [بخوان عليه رژيم] مى‏‏‏شود.»

اين در حالى‏‏‏ است كه تعريف بسيار «مشخص» لنين زمانى‏‏‏ كه درباره فعاليت عملى‏‏‏‏‏ سوسيال دموكرات‏ها مى‏‏‏‏‏نويسد، صراحت دارد: «منظور فعاليت عملى‏‏‏‏‏ سوسيال دموكرات‏ها، رهبرى‏‏‏‏‏ مبارزه طبقاتى‏‏‏‏‏ پرولتاريا و متشكل كردن اين مبارزه است. در هر دو صورت آن: مبارزه سوسياليستى‏‏‏‏‏ (مبارزه بر ضد طبقه سرمايه‏داران، يعنى‏‏‏‏‏ مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ كه همّش مصروف به انهدام رژيم طبقاتى‏‏‏‏‏ و ايجاد جامعه‏اى‏‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏‏‏ است) و مبارزه دموكراتيك (مبارزه بر ضد حكومت مطلقه، يعنى‏‏‏‏‏ مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ كه همّ آن مصروف به دست آوردن آزادى‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏ در روسيه و دموكراتيك كردن رژيم سياسى‏‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏‏ روسيه است) …». (مجموعه آثار جلد دوم، ص ٨٢٧، ترجمه زنده‏ياد پورهرمزان).

تركيب و ادغام دو وظيفه در شعار «طرد رژيم ولايت فقيه”»، غيرمستدل و ابهام‏برانگيز مى‏‏‏باشد. نادرستى‏‏‏ چنين ادغامى‏‏‏ بر دو استدلال استوار است. يكى‏‏‏، حذف عمـلـى‏‏‏ دورنماى‏‏‏ راه رشد آينده كشور و به‏ويژه مبهم باقى‏‏‏ ماندن استدلال درست در سند كنگره چهارم حزب دال براين‏كه راه رشد ترقى‏‏‏خواهانه كشور، تنها راه رشد با سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ به رهبرى‏‏‏ حزب توده ايران مى‏‏‏تواند باشد. تنها وظيفه «دولت ائتلاف ملى‏‏‏»، «پايان دادن به رژيم ديكتاورى‏‏‏ “ولايت فقيه”» است، زيرا گويا مبارزه دموكراتيك لنينى‏‏ عملى‏‏ نيست. چرا بايد جبهه برشمرده شده و دولت بيرون آمده از آن، لزوماً خواستار راه رشد با سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ باشد، در حالى‏‏‏ كه تحت رهبرى‏‏‏ حزب توده ايران نيز قرار ندارد؟ پرسشى‏‏ بدون پاسخ در نظر اين دو نظريه‏پرداز!

حذف عملى‏‏‏ دورنماى‏‏‏ راه رشد آينده كشور در اين شعار ريشه در استدلال فوق دارد.

دو نظريه‏پرداز براى‏‏‏ حل تضاد در انديشه بيان شده در نوشتار خود درباره توجيه سرشت دوگانه شعار «طرد …»، ظاهراً به نقل از سند كنگره چهارم حزب، به رد نظر لنين درباره مبارزه دموكراتيك در ايران در سال ١٣٧٣ پرداخته و چنين توضيح مى‏‏‏دهند: «حزب توده ايران اعتقادى‏‏‏ به “رفرم”پذيرى‏‏‏ حاكميت [بخوان سرمايه‏دارى‏‏‏ در] جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ندارد». اين ارزيابى‏‏‏، با صراحت درونمايه مبارزه دموكراتيك به مفهوم لنينى‏‏‏ را در نظام حاكم نفى‏‏‏ مى‏‏‏كند، كه خود در چند سطر پيش‏تر از منتخبات لنين نقل كرده بود: «مبارزه دموكراتيك (مبارزه بر ضد حكومت مطلقه، يعنى‏‏‏‏‏ مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ كه همّ آن مصروف به دست آوردن آزادى‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏ در روسيه و دموكراتيك كردن رژيم سياسى‏‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏‏ روسيه است) …». دو نظريه‏پرداز خود نيز به تضاد ميان «رفرم‏ناپذيرى‏‏‏» و نظر لنين درباره آماج نبرد دموكراتيك، واقف هستند. از اين روى‏‏‏ مى‏‏‏كوشند اين تضاد در انديشه خود را با “اما” و “ولى‏‏‏” ديگرى‏‏‏ “حل” كنند.

آن‏ها در ادامه باز از قول سند كنگره چهارم حزب مى‏‏‏نويسند: «ولى‏‏‏ [حزب] معتقد است كه با تجهيز نيرو در درون جامعه و ايجاد يك جنبش وسيع توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏توان استبداد قرون وسطايى‏‏‏ حاكم را گام به گام به عقب‏نشينى‏‏‏ وادار كرد»، يعنى‏‏ مى‏‏توان باوجود اين مبارزه دموكراتيك لنينى‏‏ را مجرى‏‏ ساخت!  «حاكميت رفرم‏ناپذير»ى‏‏ كه گويا «گام به گام به عقب‏نشينى‏‏‏ تن مى‏‏‏دهد»! ما با توضيح كلاسيك “دايره چهارگوش” روبرو هستيم!

تجربه سال ١٣٨٨ نادرستى‏‏‏ اين تئورى‏‏‏ را به اثبات رساند! اما هسته درستى‏‏ در «رفرم‏ناپذيرى‏‏» وجود دارد كه در سند اصلاً طرح نمى‏‏گردد. با مبارزه براى‏‏‏ آماج‏هاى‏‏ دموكراتيك مردم، مرحله “حل” تضاد اصلى‏‏ جامعه فرا مى‏‏رسد. به اين هدف مى‏‏توان با «تجهيز نيرو» براى‏ مبارزه براى‏ آماج‏هاى‏ دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ دست يافت. اين شناخت در سند درك نشده باقى‏‏ مى‏‏ماند. عدم شناخت و درك تضاد اصلى‏‏‏ و مبارزه براى‏‏‏ تعميق آن است كه نويسندگان سند به طور مبهم احساس مى‏‏‏كنند، ولى‏‏‏ قادر به شناخت و توضيح آن نيستند و از اين روى‏‏‏ در تنگناى‏‏‏ استدلالى‏‏‏ قرار مى‏‏‏گيرند  و اجباراً به “اما” و “ولى‏‏‏” پناه مى‏‏‏برند! (ضعف خيزش انقلابى‏ كنونى‏ مردم، جدا ساختن هدف آزادى‏ از راه رشد آينده ايران است كه هر روز بيش‏تر شناخته و درك مى‏شود!)

استدلال ديگر، مبتنى‏‏‏ است بر اين واقعيت كه شعار طرح شده به هر نيرويى‏‏‏ اجازه مى‏‏‏دهد، بزعم خود، يار ما باشد. به عبارت ديگر مفهوم “اتحاد” در «جبهه وسيع مردمى‏‏‏ و ضدديكتاتورى‏‏‏» مبهم و غيرقابل شناخت از كار درمى‏‏‏آيد. اين در حالى‏‏‏ است كه لنين روشنى‏‏‏ و صراحت موضع نيروهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ را پيش‏شرط رشد آگاهى‏‏‏ توده‏ها و برپايه آن، ايجاد شدن “اتحادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏” مى‏‏‏داند. به نظر او، در غير اين صورت «اتحاد ما فقط مفهوم موهومى‏‏‏ خواهد بود» (لنين، كليات به آلمانى‏‏‏، جلد ٤، ص ٣٢٩)

ايجاد ابهام در شعار پيش‏گفته «طرد …» ريشه در اين امر دارد كه اين شعار كه به تعريف لنين بيان وظيفه “دموكراتيك” مبارزه با ديكتاتورى‏‏‏ است، نمى‏‏‏تواند پاسخگوى‏‏‏ وظيفه “سوسياليستى‏‏‏” باشد كه يكى‏‏‏ از دو وظيفه حزب طبقه كارگر را تشكيل مى‏‏‏دهد. ادغام دو وظيفه در اين شعار، موجب نادقيق و مبهم شدن درونمايه آن گشته و از اين روى‏‏‏ شعارى‏‏‏ است نادرست و غيرعلمى‏‏‏ براى‏‏‏ سال ١٣٧٣.

اين شعار ريشه در نتيجه‏گيرى‏‏‏ علمى‏‏‏- منطقى‏‏‏ از نكاتى‏‏‏ كه پيش‏تر در سند درباره ارزيابى‏‏‏ از اوضاع كشور بعمل آمده بود، ندارد. اين شعار حتى‏‏ در تضاد با ارزيابى‏‏‏ سند كنگره چهارم مى‏‏‏باشد كه هاتف رحمانى‏‏‏ و ديگران آن را پشتوانه تصور خود از “انقلابى‏‏‏” بودن سياست حزب توده ايران مى‏‏‏سازند. اين شعار پيگيرى‏‏‏ لازم منطقى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر انديشه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ از خود نشان نمى‏‏‏دهد. موضع لنين پيگير و روشن است. نويسنده سند كنگره، تا آنجا كه اين نظر را منتقل مى‏‏‏سازد، به موضع لنين پايبند است. آنجا كه به قول هاتف رحمانى‏‏‏ خطاب به نگارنده به «تجاهل عارفانه» متوسل مى‏‏‏شود و به طرح شعار اراده‏گرايانه «طرد رژيم “ولايت فقيه”» به عنوان وظيفه روز و “شاه‏كليدى‏‏‏” كه «به هر دو وجه وظايف كمونيست‏ها توجه كامل دارد» (مدرسى‏‏‏- ميلادى‏‏‏) مى‏‏‏پردازد، به موضع سوسيال دمكرات پناه مى‏‏‏برد. اين نكته رابيش‏تر بشكافيم:

هدف با صراحت اعلام شده شعار، ايجاد “اتحادى‏‏‏” است كه مى‏‏‏تواند در مرحله معينى‏‏‏ از نبرد اجتماعى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ و بجا باشد، همانطور كه در گذشته نيز بوده است و ما به آن بازمى‏‏‏گرديم. اما بايد نخست به اين پرسش پاسخ داد كه در سال ١٣٧٣ “ضرورت” برپا شدن چه اتحادى‏‏‏ وجود دارد. اين اتحاد بر چه تحليلى‏‏‏ استوار است. از اين طريق است كه درونمايه اتحاد شناخته و قابل درك و انطباق آن با شرايط حاكم مستند مى‏‏‏گردد. بعد از اين مقدمات است كه مى‏‏‏توان نيروى‏‏‏ مشخص اتحاد را شناخت و براى‏‏‏ ايجاد پيوند با آن، كوشيد.

منظور از «ضرورت» چيست؟ منظور آنست كه آيا در شرايط رشد و تعميق تضاد اجتماعى‏‏‏ در سال ١٣٧٣، شرايط انقلابى‏‏‏ بوجود آمده است كه براندازى‏‏‏ يا «طرد رژيم “ولايت فقيه”» به مسئله روز تبديل شده باشد؟

با ايجاد شدن شرايط انقلابى‏‏‏، شعارهاى‏‏‏ دموكراتيك نيز تا سطح شعارهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ رشد مى‏‏‏كنند. در كتاب و فيلم “ده روزى‏‏‏ كه دنيا را لرزاند”، جان ريد اين نكته را در صحنه‏اى‏‏‏ نشان مى‏‏‏دهد، كه يك سوسيال‏رولوسيونر براى‏‏‏ كارگر مسلحى‏‏‏ در اين‏باره توضيحاتى‏‏‏ مفصل مى‏‏‏دهد كه سياست بلشويك‏ها نادرست و سياستى‏‏‏ كه او پيشنهاد مى‏‏‏كند درست بوده و بايد آن را دنبال نمود. پرسش پاسخگونه كارگر در پايان سخنان سوسيال‏رولوسيونر اين است كه «بالاخره بگو، تو طرفدار پرولتاريا هستى‏‏‏، يا نيستى‏‏‏؟»

سوسيال‏رولوسيونرها كه تاكنون دستشان در دست منشويك‏ها قرار دارد، براى‏‏‏ حفظ دولت كرنسكى‏‏‏ مى‏‏‏كوشند و مى‏‏‏خواهند اكثريت خود را در “شوراها” حفظ كنند. آن‏ها مى‏‏‏كوشند به اين هدف از طريق نفى‏‏‏ آماج سوسياليستى‏‏‏ انقلاب اكتبر در شرف تكوين، دست يابند. اما ديگر خواست‏هاى‏‏‏ دموكراتيك “نان، زمين و صلح”، در اوج تعميق تضاد اصلى‏‏‏ در جامعه، به سطح خواست سوسياليستى‏‏‏ ارتقا يافته‏اند. “نان، زمين و صلح” تنها در پيوند با راه رشد آينده كشور، راه رشد سوسياليستى‏‏‏، قابل دسترسى‏‏‏ هستند! اين امر به واقعيت قابل شناخت براى‏‏‏ اكثريت زحمتكشان و نمايندگانشان در “شوراها” تبديل شده است. آيا در سال ١٣٧٣ در ايران وضع انقلابى‏‏‏ حاكم بود كه مجاز مى‏‏‏داشت، از سخنان مورد تائيد در سند كنگره، الزاماً به شعار “اتحادى‏‏‏” نايل شويم كه در ظاهر امر داراى‏‏‏ مضمونى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ بوده به معناى‏‏‏ سرنگونى‏‏‏ يا «طرد رژيم “ولايت فقيه”» است؟ شعارى‏‏‏ كه در عمل حزب توده ايران را در كنار سلطنت‏طلبان، جمهورى‏‏‏خواهان و “چپ” تهى‏‏‏ از انديشه و عمل انقلابى‏‏‏ قرار مى‏‏‏داد و داد؟

بانگ كيانورى‏‏‏ در نوشتارش تحت عنوان “سخنى‏‏‏ با همه توده‏اى‏‏‏ها” درباره نادرستى‏‏‏ اين شعار در آن روز، در سال ١٣٧٣، سال برگزارى‏‏‏ كنگره چهارم حزب توده ايران، يعنى‏‏‏ سه سال پيش از آنكه بيان “حماسه دوم خرداد” پس از انتخاب محمد خاتمى‏‏‏ به رياست جمهورى‏‏‏ و تصحيح سياست حزب در اين‏باره به ورد كلام “نامه مردم” تبديل شود كه در شماره ٥٠٦ خود در ٣٠ ارديبهشت ١٣٧٦ نوشته بود: «ما نمى‏‏توانيم كوچكترين خوش‏بينى‏‏ در مورد سرنوشت اين انتخابات و تاثير آن بر زندگى‏‏ مردم داشته باشيم، هشدارى‏‏ واقع‏بينانه است. ارزيابى‏‏ واقع‏بينانه كيانورى‏‏ در سال ١٣٧٣ درباره شعار «طرد …» ريشه در اين استدلال داشت كه شرايط انقلابى‏‏‏، شرايطى‏‏‏ كه در آن وظيفه “دموكراتيك” به سطح وظيفه “سوسياليستى‏‏‏” ارتقا يافته باشد، هنوز در ايران ايجاد نشده بود. لذا بايد براى‏‏‏ دو خواست دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ دو شعار متفاوت با هدف برپا نمودن دو “اتحاد” متفاوت ارايه داشت. اين شعار واحد قادر نيست به هر دو وظيفه پاسخ دهد، كه نداد. مبارزه انقلابى‏‏‏ حزب طبقه كارگر را در نبرد براى‏‏‏ دموكراسى‏‏‏ فلج ساخت. همين مبارزه را براى‏‏‏ برجسته ساختن وظيفه سوسياليستى‏‏‏، برجسته ساختن دفاع از راه رشد سوسياليستى‏‏‏ كه در سند پيش گفته كنگره به درستى‏‏‏ برشمرده مى‏‏‏شود را به انحراف كشاند و حزب توده ايران نتوانست قدمى‏‏‏ موثر در ارتقاى‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏ طبقه كارگر بردارد و قادر به سازماندهى‏‏‏ آن گردد.

(نگارنده براى‏‏‏ رفع شبهه براى‏‏‏ هركس اعلام مى‏‏‏كنم كه نوشتار “سخنى‏‏ با همه توده‏اى‏‏ها” متعلق به زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏است! او‏ در ارتباطى‏‏‏ ديگر با نگارنده با علامتى‏‏‏ قطعى‏‏‏ ميان ما، اين نكته را مورد تائيد قرار داده است!)

اينكه حزب با اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ در اين سند مخالفت كرده است، كارى‏‏‏ بجا، اما ناكافى‏‏‏ است. حزب مى‏‏‏بايستى‏‏‏ براى‏‏‏ نمونه، جنبه و لحظه ضدملى‏‏‏ بربادرفتن ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ متمركز در بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد را براى‏‏‏ تود‏ه‏ها و ازجمله نيروهاى‏‏‏ ميهن‏دوست غيركارگرى‏‏‏ نيز توضيح مى‏‏‏داد و مستدل مى‏‏‏ساخت، تا به وظيفه سوسياليستى‏‏‏ دفاع از راه رشد آينده كشور در برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ تكيه كرده و اهميت تاريخى‏‏‏ و ملى‏‏‏ آن را برجسته سازد، تا عناصرى‏‏‏ مانند على‏‏‏ خدايى‏‏‏ و “راه توده”- پيك نت، جسارت دفاع از خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ را نيابند. جدا كردن سره از ناسره با اتخاذ چنين سياست علمى‏‏‏- انقلابى‏‏‏ ممكن است و نه با پذيرش انديشه سوسيال دمكرات و نزديكى‏‏ به سلطنت‏طلب‏ها. اين انحراف‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏ است كه اجازه مى‏‏‏دهند، خدايى‏‏‏ها در جنبش توده‏اى‏‏‏ جاى‏‏‏ خود را باز سازند و عناصر ناسره براى‏‏ اشغال حزب از درون به آن نفوذ كنند!

اين سياست غيرعلمى‏‏‏، اين اسلوب كار غير علمى‏‏‏ در تجزيه و تحليل است كه حتى‏‏‏ نيروهاى‏‏‏ صادق توده‏اى‏‏‏ را هم بر آن مى‏‏‏دارد، استعداد خود را براى‏‏‏ توجيه حاكميت “ولايت فقيه” بكار گيرند، زيرا گويا «نيروى‏‏‏ سكون» مقاومت در برابر فشار امپرياليسم را در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد و لذا بايد از آن دفاع نمود. “اميد” در بررسى‏‏‏ خود در نوشتار “كنكاشى‏‏‏ در شعار «طرد ولايت فقيه» از منظر اسناد رسمى‏‏‏ آخرين كنگره حزب” (“عدالت” نهم خرداد ١٣٨٥) از اين روى‏‏‏ به يك ارزيابى‏‏‏ پوزيتويستى‏‏‏ در دفاع از اصل عتيقه‏اى‏‏‏ و از طرف حزب توده ايران در سال ١٣٥٨ نادرست اعلام شده ولايت فقيه نايل نمى‏‏‏ شود، زيرا توده‏اى‏‏‏ صادقى‏‏‏ نيست. بلكه از اين روى‏‏‏ او دچار اين اشتباه مى‏‏‏شود، زيرا مسئول‏هاى‏‏‏ حزبى‏‏‏ سنت و شيوه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ پژوهش علمى‏‏‏ را در حزب منسوخ ساخته‏اند.

شيوه علمى‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏ پژوهش، به معناى‏‏ جستجوى‏‏ يك عنصر دلبخواهى‏‏‏ در پديده نيست كه بتواند ويژگى‏‏‏ معينى‏‏‏ از پديده را به طور گويا “علمى‏‏‏” نيز توضيح دهد. انتقال شيوه حزب در سال‏هاى‏‏ پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن در شرايط مشخص تاريخى‏‏ حاكم بر نبرد طبقاتى‏‏ “كه بر كه” به دوران كنونى‏‏ مجاز نيست، زيرا شرايط تغيير يافته است. نيروى‏‏ “راستگرا” حاكم شده و در سال‏هاى‏‏ اخير يك دست شده است. سركوب جنايتكارانه حزب كه به مبارزه قانونى‏‏- علنى‏‏ آن پايان بخشيد، با كوشش ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ براى‏‏ دامن زدن به پراكندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب، به برنامه دشمن طبقاتى‏‏ تبديل شده است و …

تدريس شيوه “سوسيولوژيك” بورژوايى‏‏ به منظور دست‏يابى‏‏ به هدف‏هاى‏‏ طبقاتى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ به طور وسيعى‏‏‏ در دانشگاه‏هاى‏‏ اين كشورها ‏ و ازجمله در ايران متداول است و از آن به نتايج “علمى‏‏‏” براى‏‏‏ “عقل سليم” نيز دست مى‏‏‏يابند. برپايه اينگونه “تحقيقات” است كه در “مكتب فرانكفورت” سرشت طبقاتى‏‏‏ جامعه گويا نفى‏‏‏ مى‏‏‏گردد و بجاى‏‏‏ آن “ساختارها” جايگزين مى‏‏‏گردند (نگاه شود به “دولت مدرن و شبه مدرن … http://www.tudeh-iha.com/?p=802&lang=fa). “اثبات” وجود ساختار سياسى‏‏‏، اقتصادى‏‏‏ و … در جامعه توسط اين مكتب، بيان مرحله رشد تاريخى‏‏ جامعه نيست، وجود صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ متفاوت را در جامعه در طول تاريخ مستدل نمى‏‏‏سازد. ساختار سياسى‏‏‏، يعنى‏‏‏ دولت، در طول تمام تاريخ جامعه انسانى‏‏‏ از برده‏دارى‏‏‏ به بعد وجود داشته است. شناخت و توضيح عملكرد دولت به عنوان يك “ساختار” تكنيكى‏‏ “متخصص‏ها” در طول تاريخ اما شناخت و درك سرشت طبقاتى‏‏‏ آن در طول تاريخ ممكن نمى‏‏‏سازد. تفاوت ميان دولت برده‏داران، فئودال‏ها و بورژوازى‏‏‏ از يك‏سو و تفاوت ماهوى‏‏‏ آن‏ها را با دولت در سوسياليسم را قابل درك نمى‏‏‏سازد.

به‏عبارت ديگر،  هدف يك بررسى‏‏‏ علمى‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏، به قول لنين يافتن “ياخته‏”اى‏‏‏ است كه كليت پديده را در شدن و تغيير و دگرگونى‏‏‏ آن قابل شناخت و درك مى‏‏‏سازد، شناخت و درك رشته على‏‏‏ وجودى‏‏‏ پديده را ممكن مى‏‏‏سازد. “كالا” در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، چنين لحظه “ياخته”گونه است براى‏‏ درك سرمايه‏دارى‏‏ در تمام ابعاد آن كه در نوشتار “شيوه نظربندى‏‏‏ در حزب” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1144&lang=fa) برشمرده شد. «نيروى‏‏ سكون» در حاكميت كنونى‏‏ چنين نقشى‏‏ را ايفا نمى‏‏كند و لذا حتى‏‏ “اثبات” وجود آن نمى‏‏تواند زمينه علمى‏‏ فعاليت حزب توده ايران و به‏ويژه دليل بر درستى‏‏ دفاع از آن تلقى‏‏ گردد.

در تحقيق و پژوهش ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران، حلقه اساسى‏‏‏، اين حلقه نيست كه «نيروى‏‏‏ ساكن» در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران وجود دارد يا ندارد. حلقه اساسى‏‏‏ كه به كمك آن ماهيت و سرشت اين حاكميت قابل شناخت مى‏‏‏شود، اين حلقه است كه حاكميت مافيايى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران آماج‏هاى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ انقلاب بهمن را پايمال ساخته است و از اين طريق تضاد اصلى‏‏‏ دوران پيش از انقلاب بهمن ٥٧ را در سطحى‏‏‏ ديگر ايجاد كرده و آن را به سد راه رشد و ترقى‏‏‏ تاريخى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ جامعه ايرانى‏‏‏ تبديل نموده است. حاكميت يك دست شده سرمايه‏دارى‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏ قادر و مايل به عقب‏نشينى‏‏‏ نيست و از اين روى‏‏‏ راه رشد تدريجى‏‏‏ در ايران در شرايط كنونى‏‏‏ پايان يافته است. ارزيابى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران، ارزيابى‏‏‏ جانبدارانه به سود طبقه كارگر و ديگر لايه‏هاى‏‏‏ ميهن دوست و مردمى‏‏‏ نيست، ارزيابى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ نيست، ارزيابى‏‏‏ در خدمت آماج‏هاى‏‏‏ حافظ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏‏ و حفظ زيربناى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏، حفظ ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ براى‏‏‏ ايجاد و حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ و سياسى‏‏‏ كشور نمى‏‏‏باشد و لذا ارزيابى‏‏‏اى‏‏‏ در خدمت حفظ شرايط حاكم از آب در مى‏‏‏آيد. يعنى‏‏‏ موضعى‏‏‏ پوزيتويستى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد و لذا از ديدگاه موضع ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ نمى‏‏‏توان اين برداشت را يك پژوهش علمى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ نمود.

زنده‏ياد احسان طبرى‏‏ در نوشتارهاى‏‏ مختلف موضع جانبدارانه علمى‏‏-تاريخى‏‏- انقلابى‏‏ ماركسيسم و حزب را توضيح مى‏‏دهد و بر مى‏‏شمرد. در سروده زندانش تحت عنوان “پيمان” ما با قله چنين موضع جانبدارانه مبارزه و رنج توده‏اى‏‏ها روبرو هستيم كه بايد هماره چراغ راهنماى‏‏ ما در انديشه و عمل باشد: «بى‏‏تفاوت نخواهم زيست … به رنج‏هايتان سوگند، به زخم‏هايتان سوگند، سوگند به خانه‏هاى‏‏ سرد و حقيرتان، سوگند به كودكان يتيمتان كه به تكه نانى‏‏ شاد مى‏‏شوند، و اشك‏هاى‏‏ پنهان و آشكار همسرانتان، سوگند به آرزوهاى‏‏ پاكتان، من هرگز بى‏‏تفاوت نخواهم زيست.»

پايبندى‏‏ پيگيرانه به شيوه تحليل ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ سنتى‏‏‏ در حزب توده ايران، حزب را قادر مى‏‏‏ساخت به ارتقاى‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏ طبقه كارگر و همه ميهن‏دوستان دست يافته و اكنون براى‏‏‏ توسعه پايگاه خيزش انقلابى‏‏‏ مردم از شرايط بمراتب مناسب‏ترى‏‏‏ برخوردار باشد.

ادغام شعار سوسياليستى‏‏‏ و دموكراتيك در شرايط غيرانقلابى‏‏‏ نارساست

ادغام شعار سوسياليستى‏‏‏ و دموكراتيك در شرايط غيرانقلابى‏‏‏، شعار پيش گفته «طرد رژيم “ولايت فقيه”» را به وسيله دستيابى‏‏‏ به “اتحادى‏‏‏” تبديل ساخت، كه مرز ميان نيروهاى‏‏‏ ترقى‏‏‏خواه و ميهن‏دوست از يك‏سو و عناصر و نيروهاى‏‏‏ ضدانقلاب بزرگ بهمن را از سوى‏‏‏ ديگر مخدوش كرده و حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران را در كنار ضدانقلابيون سلطنت‏طلب و … قرار داده است.

اين شعار كه در پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏ (١٣٦٢)‏ زائيده شد (مدرسى‏‏- ميلادى‏‏ عمر آن را ١٥ سال ذكر مى‏‏كنند) و مبتكر آن زنده‏ياد حميد صفرى‏‏‏ بود، درست با هدف ايجاد كردن “اتحادى‏‏‏” مشخص طرح و براى‏‏‏ آن استدلال شد. نگارنده از اين روى‏‏‏ مى‏‏‏تواند چنين ادعا كند، زيرا يكى‏‏‏ از سه عضو كميسيون تهيه سند پلنوم بود كه به مسئوليت صفرى‏‏‏ تشكيل شد. او سند از پيش آماده شده را با تكيه بر ضرورت ايجاد اتحاد با “سازمان مجاهدين خلق” به كميسيون آورد و در جلسه پلنوم به تصويب رساند. در مورد نقش اين شعار در سرنوشت زندانيان توده‏اى‏‏‏ هنوز پژوهشى‏‏‏ بعمل نيامده است.

در شرايط كنونى‏‏‏، يعنى‏‏‏ در شرايط پايان دوران امكان دگرگونى‏‏ مبتنى‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ و پايان يافتن امكان رشد اطلاح‏طلبانه و گام به گام در ايران‏؛ در دورانى‏‏‏ كه تضاد اصلى‏‏‏ جامعه به‏مراتب آسان‏تر قابل شناخت شده است؛ در دورانى‏‏‏ كه اين واقعيت خود را هر روز بيش‏تر مى‏‏‏نماياند كه مساله آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏، بدون حل مساله راه رشد آتى‏‏‏ كشور به سود زحمتكشان و ميهن‏دوستان قابل حل نيست؛ اكنون كه بمراتب آسان‏تر مى‏‏‏توان دريافت كه مبارزه براى‏‏‏ به‏ثمر رسانده آماج‏هاى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ وظيفه روز خيزش انقلابى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد و شخصيت‏هاى‏‏ ميهن‏دوست مانند موسوى‏‏، پيمان و ديگران به دفاع از آن برخاسته‏اند؛ در دورانى‏‏‏ كه سرشت ضدمردمى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏، خصلت ضدملى‏‏‏ خود را بيش‏تر و بيش‏تر عريان مى‏‏‏سازد و سركوب مردم، به ابزار نفوذ ضدانقلاب در خيزش انقلابى‏‏‏ مردم تبديل شده است؛ در دورانى‏‏‏ كه عملكرد حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران، يعنى‏‏‏ اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” و ازجمله اجراى‏‏‏ دستور صندوق بين‏الملى‏‏‏ پول براى‏‏‏ حذف يارانه‏ها، براى‏‏‏ حراج صنعت نفت ملى‏‏‏ شده در بورس اوراق بهادار و قربانى‏‏ كردن توليد داخلى‏‏ بر پاى‏‏ سازمان تجارت جهانى‏‏ WTO و …، رژيم حاكم سرمايه‏دارى‏‏‏ را هر روز بيش‏تر و بيش‏تر به “متحد طبيعى‏‏‏” سياست امپرياليستى‏‏‏، يعنى‏‏‏ به متحد داراى‏‏‏ منافع مشترك عينى‏‏‏ با امپرياليسم تبديل مى‏‏‏سازد؛ آرى‏‏‏ در چنين دورانى‏‏‏، وظيفه دموكراتيك مبارزه با ديكتاتورى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ (در شكل عتيقه حاكميت دوران قبيله‏اى‏‏‏)، و وظيفه ايجاد شرايط راه رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه ايرانى‏‏ از پيوندى‏‏ روشن و بلاترديد برخودار شده است؛ پيوند و وظيفه برپايى‏‏ اتحادى‏‏ ميان همه نيروهاى‏‏ مدافع اهداف مردمى‏‏- دموكراتيك و ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ انقلاب بهمن، كه در مركز آن طبقه كارگر ايران كه از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏كند، قرار دارد؛ در چنين شرايط است كه ارزيابى‏‏‏ سال ١٣٧٣ زنده ياد كيانورى‏‏‏ كه قله‏اى‏‏‏ از هوشمندى‏‏‏ حزب توده ايران را براى‏‏‏ آن دوران به نمايش مى‏‏‏گذارد، ديگر ارزيابى‏‏‏ روز را از اوضاع كشور تشكيل نمى‏‏‏دهد و به تاريخ پيوسته است.

نهايتاً هاتف رحمانى‏‏ به نقل از سند كنگره پنجم حزب توده ايران، پارگرافى‏‏‏ ديگر را به نوشتار خود مى‏‏‏افزايد: «”رژيم ولايت فقيه” كه پايگاه طبقاتى‏‏‏ آن بيش از پيش به كلان سرمايه‏دارى‏‏‏ تجارى‏‏‏ و بورژوازيى‏‏‏ بوروكراتيك كشور محدود مى‏‏‏شود، … ادامه موجوديت خود را در گرو حفظ شرايط اختناق و ادامه سركوب حقوق و آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك مردم مى‏‏‏بيند. … سران رژيم مشروعيت حكومت اسلامى‏‏‏ را از “خدا” مى‏‏‏داند و نه از آرا مردم … براى‏‏‏ پايان دادن به رژيم ديكتاتورى‏‏‏ حاكم، مى‏‏‏توان و بايد از همه اشكال مبارزه استفاده كرد. حزب توده ايران بسيج نيرو و تدارك چنين مبارزه‏اى‏‏‏ را از مهم‏ترين وظايف خود در اوضاع كنونى‏‏‏ مى‏‏‏داند.»

در اين انديشه نيز برش غيرمجاز و تعيين كننده وجود دارد. حاكميت استبدادى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏، اعمال قدرت سياسى‏‏‏ را براى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به چه هدفى‏‏‏ بخدمت گرفته است؟ بدون توضيح اين نكته، نفى‏ «مشروعيت حكومت اسلامى‏‏‏»، انحراف انديشه كارگران از علل و به قول ماركس «ضرورت» بوجود آمدن “مذهب” در تاريخ مى‏‏‏گردد. اين بيان باد به بادبادن مبارزه ضدمذهبى‏‏‏ مى‏‏‏اندازد كه درونمايه برنامه كنونى‏‏‏ امپرياليسم را تحت عنوان “نبرد تمدن‏ها” تشكيل مى‏‏‏دهد و توجيهى‏‏‏ مى‏‏‏باشد براى‏‏‏ سياست تروريستى‏‏‏ و تجاوزكارانه امپرياليسم در جهان.

عدول از نظر ماركس كه نبرد عليه «علل» بوجود آمدن پديده مذهب و نه مبارزه با مذهب را ضرورى‏‏‏ مى‏‏‏داند، پيامد برش انديشه در برداشت پيش گفته در سند كنگره چهارم و پنجم حزب توده ايران را تشكيل مى‏‏‏دهد.

به نظر مى‏‏‏رسد كه دو نكته اساسى‏‏‏ برشمرده شده (در نظريات هاتف رحمانى‏‏‏ و مدرسى‏‏‏- منزوى‏‏‏)، درونمايه كمك كننده به گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها را در نوشتار اخير هاتف رحمانى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد. درونمايه‏اى‏‏‏ كه گفتگو را در جهت از بين بردن پراكندگى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ كمك و يارى‏‏‏ مى‏‏‏رساند. اگر قادر نباشيم، گفتگو را بر سر حلقه اساسى‏‏‏ متمركز ساخته و آن را از خرده‏كارى‏‏‏ به «ميان» «شط تاريخ» (طبرى‏‏‏، “آن جاودان”) سوق دهيم، به وظيفه خطير خود عمل نكرده‏ايم و نازا خواهيم ماند.

يك نكته از نظر آموزشى‏‏‏ پراهميت، اما در گفتگوى‏‏‏ كنونى‏‏‏ جنبى‏‏‏ را بايد از زنده‏ياد منوچهر بهزادى‏‏‏ بيان داشت.

اين آموزگار بسيارى‏‏‏ از توده‏اى‏‏‏ها و ازجمله نگارنده، كه اعلاميه‏ها، اطلاعيه‏ها و بسيارى‏‏‏ از اسناد حزبى‏‏‏ را به رشته تحرير درآورده است و با مسئوليت سردبيرى‏‏‏ نامه مردم جاودانه شد، مى‏‏‏گفت، بايستى‏‏‏ از بكار بردن “صفت” در نوشتارها حتى‏‏‏المقدور دورى‏‏‏ كرد. تعارف‏هاى‏‏‏ مثبت و منفى‏‏‏ در نوشتارها، توان روشنفكرانه بسيارى‏‏‏ را به عبث در خود به هرز مى‏‏‏برند، بدون آنكه دقيق باشند. براى‏‏‏ نمونه مى‏‏‏توان به جاى‏‏‏ واژه “پريشان گويى‏‏‏”، كه داراى‏‏‏ درونمايه نادقيق و نامشخص بوده و توضيح و مشخص كردن آن، به نيرو و زمان بسيار نياز دارد، گفت كه نكته بيان شده، “غيرمستدل” است. استدلال منطقى‏‏‏، چه منطق صورى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ و چه منطق ديالكتيكى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏، هم داراى‏‏‏ درونمايه‏اى‏‏‏ مشخص و تعريف شده هستند، و هم از نظر زيباشناسى‏‏‏، نوشتار را شكوهمند مى‏‏‏سازند. البته بهزادى‏‏‏ هميشه اضافه هم مى‏‏‏كرد كه لنين نيز واژه‏هاى‏‏‏ و “تعارف”هاى‏‏‏ بسيارى‏‏‏ را در نوشتارهايش بكار برده است، و اين “گناهى‏‏‏” نيست.

اين در حالى‏‏‏ است كه ماركسيست آلمانى‏‏‏ توماس مچر، پايبندى‏‏‏ به زيباشناسى‏‏‏ در گفتگو را از آن روى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ مى‏‏‏داند، «زيرا به حفظ لحظه تداوم در گفتگو كمك مى‏‏‏كند.» «لحظه تداوم» در اينجا به معنى‏‏‏ انديشيدن به فرديت و شخصيت و روحيه طرف بحث در گفتگو است. نكته‏اى‏‏‏ كه به نظر او از ويژگى‏‏‏هاى‏‏‏ “ديالوگ” يا گفتگو ميان ماركسيست‏ها است، يا بايستى‏‏‏ باشد. اهميت تكيه كردن مچر بر زيباشناسى‏‏‏ ديالوگ ميان ماركسيست‏ها، ازجمله و به‏ويژه در گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها در دوران كنونى‏‏‏، به نظر نگارنده از اين روى‏‏‏ پراهميت و تعيين كننده مى‏‏‏تواند باشد، زيرا مى‏‏تواند “لحظه”اى‏‏‏ پراهميت در شناخت سره از ناسره در جنبش توده‏اى‏‏‏ بوده و نقش پراهميتى‏‏ را در اين زمينه ايفا سازد. تشخيص سره از ناسره در سطح انديشه و بيش از آن!

به نظر نگارنده از دو نكته برشمرده شده، مسئله شعار طرد رژيم ولايت فقيه، جزئى‏‏‏ از كليت «چه بايد كرد» را تشكيل مى‏‏‏دهد. استفاده از اين شعار به عنوان بيان مشابه “رژيم شاه ساواكى‏‏‏” در دوران پيش از پيروزى‏‏‏ انقلاب بدون هر كم و بيشى‏‏‏ مجاز است. خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ و عملكرد رژيم هيچ نتيجه‏گيرى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ را ممكن نمى‏‏‏سازد. باوجود اين بايد در بكار بردن آن به اين نكته پراهميت سياسى‏‏‏ توجه داشت كه ماركس مى‏‏‏گويد: «برخورد علمى‏‏‏ چندين قرن به مذهب، ريشه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ بوجود آمدن و “ضرورى‏‏‏” شدن آن را در طول تاريخ برملا ساخته است. نبرد را بايد عليه اين علل به پيش برد» (به نقل از “پائين، آنجا كه زندگى‏‏‏ بورژوايى‏‏‏ … درباره فلسفه و فيلسوف‏ها”، روبرت اشتيگروالد، www.kulturmaschienen.de ،  ٢٠٠٩، ص ١٢٣).

بكار بردن غير انتقادى‏‏‏ و آيه‏وار اين شعار مى‏‏‏تواند جايى‏‏‏ براى‏‏‏ ما در صف آن‏هايى‏‏‏ كه مى‏‏‏خواهند نبرد اجتماعى‏‏‏ را از محتواى‏‏‏ طبقاتى‏‏‏ آن تهى‏‏‏ ساخته و به آن محتوايى‏‏‏ “تمدنى‏‏‏”، بخوان “مذهبى‏‏‏” بدهند، دست و پا كند، اما آيا چنين برخورد غيرسياسى‏‏‏ ما را قادر خواهد ساخت «ريشه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏» آن براى‏‏‏ طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان روشن سازيم، مساله ديگرى‏‏‏ است.

١- هاتف رحمانى‏‏‏ در نوشتار اخير خود اعلام مى‏‏‏كند كه او يكى‏‏‏ از نظريه‏پردازان در “نويدنو” و نه منتشر كننده آن است!

٢- ازجمله نوشتار “طرد رژيم ولايت فقيه، نه استراتژى‏‏، نه تاكتيك” (ب الف بزرگمهر در تارنگاشت عدالت)؛ پاسخ به اين نوشتار تحت عنوان “نيم نگاهى‏‏ به مقاله “طرد رژيم …” (سيمن مدرسى‏‏- ميلاد منزوى‏‏، تارنگاشت عدالت، ٣٠ ارديبهشت ١٣٨٥)؛ “كنكاشى‏‏ در شعار طرد رژيم ولايت فقيه از منظر اسناد رسمى‏‏ آخرين كنگره حزب” (ش ب اميد، تارنگاشت عدالت، نهم خرداد ١٣٨٥) و نوشتار “كنكاش در كنكاشى‏‏ در شعار طرد رژيم ولايت فقيه …” (ميلاد منزوى‏‏، ٢٤ر٣ر١٣٨٥).

٣- نوشتار “شكل “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدايى‏‏‏” حاكميت طبقاتى‏‏‏ در طول تاريخ” در ابتدا به عنوان بخشى‏‏‏ از همين نوشتار آماده شده بود، به طور جداگانه انتشار يافت.




بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏هاست (٤) «كارپايه تئوريك مناسب براى‏ شرايط كنونى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم» «جايگاه ”آرمان والاى‏‏“ طبقه كارگر در جنبش كنونى‏‏ كجاست؟» «كارپايه سياست‏ورزى‏‏ پراگماتيستى‏‏ سوسيال دموكرات‏ها»

مقاله شماره ١٣٨٩ / ٤ (٢٤ فروردين)

واژه راهنما: كارپايه تئوريك خيزش انقلابى‏‏. آرمان والاى‏‏ طبقه كارگر در شرايط كنونى‏‏. پراگماتيسم. برخى‏‏ علل فروپاشى‏‏ سوسياليسم در اروپا. نگاهى‏‏ به وضع چين. راه سوسياليسم نوع چينى‏‏. انتزاع “توخالى‏‏” و “پر” شده. تاريخ شابلونى‏‏ “جبرى‏‏” نيست. چگونه حصار پولادين «مقدورات» شكسته مى‏‏شود. نفى‏‏درنفى‏‏ ديالكتيكى‏‏. نفى‏‏ مكانيكى‏‏ در مكتب فرانكفورت.

رفيق فرهاد عزيز

از مقاله «شرايط حاكم بر ايران، بيان وضع پات در كشور است؟» و سرى‏‏ مقاله‏هاى‏‏ «بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏هاست»، بخصوص از مقاله سوم شما «سياست عرصه مقدورات است»، «آرمان‏هاى‏‏ غيرتاريخى‏‏ تحقق ناپذيرند» بسيار لذت بردم، به خصوص از اين روى‏‏ كه اين مقاله‏ها كارپايه تئوريك مناسبى‏‏ در شرايط كنونى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم ميهن ما فراهم آورده است.

مقاله هاتف رحمانى‏‏ را نيز مطالعه كردم. از اين روى‏‏ خواستم به چند نكته به صورت تيتروار، بدون پرداختن به مضمون كامل آن‏ها، اشاره نمايم.

١- رفيق عزيز شما با توانايى‏‏ بى‏‏نظيرى‏‏ به مسائل تئورى‏‏ مى‏‏پردازيد كه تاكنون پاسخ مناسبى‏‏ از كسى‏‏ دريافت نكرده است. اما آن زمان كه به مسائل درونى‏‏ (كه در چنين شرايطى‏‏ نبايد نمود بيرونى‏‏ پيدا كند) مانند سفر زنده‏ياد حميد صفرى‏‏ و على‏‏ خدائى‏‏ به آمريكا اشاره مى‏‏كنيد و از آن نتايج اثبات نشده‏اى‏‏ (كه نيازمند اسناد خدشه ناپذيرى‏‏ است) مى‏‏گيريد، خود را در معرض آسيبى‏‏ قرار مى‏‏دهيد كه ديگران همچون هاتف رحمانى‏‏ ضعف نظرى‏‏ خود را در پس آن پنهان مى‏‏نمايند و از اين طريق براى‏‏ خود حقانيت سياسى‏‏ و به طور اخص حقانيت توده‏اى‏‏ بودن و براى‏‏ شما صفت ضدتوده‏اى‏‏ بودن فراهم مى‏‏آورند. فكر مى‏‏كنم آن بيانات به صورت علنى‏‏ در سايت شما مى‏‏بايست به نحوى‏‏ تصحيح شود.

٢- پس از تخريب اردوگاه سوسياليسم، نقطه شروع گردش به راست قريب به اتفاق سوسيال دموكرات (راست و چپ) و بورژوازى‏‏ دموكرات شده‏هاى‏‏ كمونيست‏هاى‏‏ ديروزى‏‏، از بحث «غيرتاريخى‏‏ بودن انقلاب اكتبر» و يا «آرمان‏هاى‏‏ غيرتاريخى‏‏ تحقق‏ناپذير» (*) بوده است، آغاز شد.

پرداختن به اين موضوع (جنبه‏هاى‏‏ تاريخى‏‏ دور و نزديك اين بحث) مفيد خواهد بود. زيرا: آنجا كه هاتف رحمانى‏‏ مى‏‏گويد: «سياست عرصه مقدورات است … آبشخور سياست‏هاى‏‏ پراگماتيستى‏‏، منافع آنى‏‏ و قابل دسترس در راستاى‏‏ منافع سياست‏ورزان است. اما سرچشمه سياست‏ورزى‏‏ انقلابى‏‏، آرمان والاى‏‏ انقلابى‏‏ است …»، بايد از او پرسيد كه جايگاه «آرمان والاى‏‏» زحمتكشان شهر و روستا و به طور اخص طبقه كارگر در جنبش كنونى‏‏ كجاست؟

از نظر وى‏‏ «مقدورات» لازم براى‏‏ تعيين، بيان و تاكيد بر آن (براى‏‏ تعميق و پيشبرد جنبش كنونى‏‏) وجود ندارد. آنگاه تنها «مقدورات» موجود تكيه يك‏سويه بر منافع آنى‏‏، يعنى‏‏ «آزادى‏‏» است كه برابر استدلال كاملاً صحيح و دقيق ايشان، دچار سياست پراگماتيستى‏‏ خواهد شد كه متاسفانه هاتف رحمانى‏‏ و هم‏نظران ايشان شده‏اند.

اين، همان كارپايه سياست‏ورزى‏‏ پراگماتيستى‏‏ سوسيال دموكرات‏ها بوده و هست. از اين روى‏‏ بررسى‏‏ تاريخى‏‏ اين بحث مفيد خواهد بود.

*- «آرمان‏هاى‏‏ غيرتاريخى‏‏ تحقق‏پذير» هم ممكن است داشته باشيم؟!!!

ارادتمند شما – انوشه هاتفى‏‏

١١ آپريل ٢٠١٠- ٢٢ فروردين ١٣٨٩

رفيق عزيز انوشه

١- ابرازنظر شما كمكى‏‏ بزرگ براى‏‏ گفتگوهاى‏‏ به جريان افتاده ميان توده‏اى‏‏ها بوده و بر سر بزنگاه است. علت روشن است و ما را به كانون مساله تاريخى‏‏ مورد نظر نيز هدايت مى‏‏كند.

همانطور كه در اولين نوشتار در “توده‏اى‏‏ها” توضيح داده و برجسته و مستدل شده است، پراكندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏، خواست و بـرنـامـه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ است. به عللى‏‏ كه پرداختن به آن در اينجا هدف نيست، براى‏‏ برخى‏‏ از توده‏اى‏‏هاى‏‏ صادق نيز واقعيت عينى‏‏ وجود برنامه ارتجاع شناخته شده نمى‏‏باشد. از اين روى‏‏ نيز كوشش متمركز، پيگير و مستدلى‏‏ در اين زمينه تاكنون براى‏‏ برطرف ساختن پراكندگى‏‏، يعنى‏‏ براى‏‏ خنثى‏‏ ساختن برنامه دشمن طبقاتى‏‏ طبقه كارگر ايران، به‏ويژه توسط مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏، به چشم نمى‏‏خورد. البته رفيق يا گروه‏هايى‏‏ وجود دارند كه به اين امر مهم پرداخته‏اند، بدون آنكه كوشش، ضرورت اين اقدام را پيگيرانه مستدل ساخته و دنبال كرده باشد. شايد هم نگارنده از آن بى‏‏خبر است.

به نظر نگارنده، وظيفه اصلى‏‏ و اساسى‏‏ توده‏اى‏‏ها براى‏‏ ايجاد شدن بحث و گفتگو ميان‏شان با سه نوع مشكل‏ روبروست.

يكـى‏‏ ديدگاه آن‏هايى‏‏ است كه به طور جزم‏گرايانه و با برداشتى‏‏ مكانيكى‏‏، مرز ميان توده‏‏اى‏‏ و غيرتوده‏اى‏‏ را همانند مقوله شناخته شده نزد حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ در ايران، مقوله «خودى‏‏» و «غيرخودى‏‏» ارزيابى‏‏ كرده و خودى‏‏ را كسى‏‏ مى‏‏دانند كه او را به درون حزب پذيرفته‏اند. متاسفانه اين برداشت، كه در نوشتار “شيوه نظربندى‏‏ در حزب” (١) (http://www.tudeh-iha.com/?p=1144&lang=fa) به آن پرداخته شده است، نظر رسمى‏‏ رفيق‏هاى‏‏ مسئول حزبى‏‏ در حزب توده ايران است. اين مسئول‏ها بى‏‏توجه به وظيفه تاريخى‏‏ مبارزه فعال با برنامه دشمن طبقاتى‏‏، حتى‏‏ مايل نيستند به هر شكلى‏‏ كه خود تمايل دارند هم در گفتگو شركت كنند. براى‏‏ نمونه، نوشتار پيش گفته است. همانند همه نوشتارهاى‏‏ ديگر در ارتباط با سياست حزب توده ايران، اين نوشتار نيز پيش از انتشار در اختيار رفيق‏هاى‏‏ مسئول حزبى‏‏ گذاشته شده است، بدون آنكه به آن پاسخى‏‏ در پيش از انتشار و يا پس از انتشار داده شود. رفيق محمد اميدوار به طور مشخص، تاكنون به سكوتى‏‏ غيرمستدل و غيرقابل توجيه در اين زمينه تن داده است. اين در حالى‏‏ است كه دسترسى‏‏ به رفيق على‏‏ خاورى‏‏ غيرممكن شده است.

بدنبال تداوم كوشش براى‏‏ ايجاد شدن امكان گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها، خوشبختانه زمينه‏هاى‏‏ جديدى‏‏ براى‏‏ گفتگو بوجود آمده است و بايد اميدوار بود با رشد خيزش انقلابى‏‏ مردم، از ثبات و پايدارى‏‏ برخوردار باشد.

ديدگاه ديگر، ديدگاهى‏‏ است كه حرفى‏‏ براى‏‏ گفتن ندارد و هر بار كه نكته‏اى‏‏ را مطرح ساخته است، به خود افشاگرى‏‏ منجر شده است. جريان “راه توده”- پيك نت على‏‏ خدايى‏‏، يكى‏‏ از اين نمونه‏ها را تشكيل مى‏‏دهد. او به اين بهانه به تائيد برنامه امپرياليستى‏‏ “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” پرداخت، زيرا گويا بايد از اين طريق دل برخى‏‏ از “اصلاح‏طلبان” را بدست آورد. زمانى‏‏ كه گفته شد، درست به خاطر تزلزل اين نيروها بايد مواضع درست حزب توده ايران را در حفظ ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ به‏مثابه ابزار پرتوان حفظ استقلال ملى‏‏ برجسته ساخت، يعنى‏‏ از سرشت و آماج ملى‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم دفاع نمود، لبش سوخت و سكوت كرد. يا زمانى‏‏ كه طرح مسائل تئوريك ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ را برخوردى‏‏ ملانقطى‏‏ و درس پس دادن مكتبى‏‏ ناميد، يا آزادى‏‏ را آماج اصلى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ روز مردم اعلام و طرح مساله عدالت اجتماعى‏‏ را به سود طبقه كارگر، آب در هاون سائيدن ناميد، دستش باز شد و به خود افشاگرى‏‏ پرداخت و “يادمانده‏ها” جلا داده شده‏اش و تقريباً “شهيد” حزب شدنش را بى‏‏رنگ و بى‏‏رمق ساخت. سكوت اين جريان از آن به بعد از اين ريشه آب مى‏‏خورد.

همين وضع را برخى‏‏ها در تارنگاشت عدالت به شكلى‏‏ ديگر مطرح مى‏‏سازند، كه براى‏‏ جلوگيرى‏‏ از طول كلام، از طرح آن اينجا دورى‏‏ مى‏‏شود. نقطه مركزى‏‏ شيوه آن‏ها تن ندادن به بحث درباره نكات عمده است. حاضر نيستند تن به بحث مشخص براى‏‏ مستدل ساختن “عمده” بدهند. به اين منظور خود را در پس نقل قول‏هاى‏‏ طولانى‏‏ و از محتواى‏‏ تاريخى‏‏ جدا شده، پنهان مى‏‏سازند.

ديدگاه سومى‏‏ كه بايد وجود آن را پذيرفت، ديدگاهى‏‏ است كه عنصرهاى‏‏ عمل‏كننده آن، جز عوامل دشمن طبقاتى‏‏ نيستند و نمى‏‏توانند باشند. شناخت و افشاى‏‏ اين ديدگاه تنها با تداوم پيگيرانه گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها ممكن خواهد بود.

٢- نقطه درست انتقاد شما به طرح شدن مساله‏هاى‏‏ درونى‏‏ حزب در بيرون، كه مايه تاسف خود من نيز است، تنها در چارچوب وضع استثنايى‏‏ كنونى‏‏ و سكوت پرسش برانگيز مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏ ضرورى‏‏ شد.

بدون تداوم گفتگو سازنده، رفيقانه و پايبند به موازين انديشه ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ كه سازماندهى‏‏ آن وظيفه اصلى‏‏ مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏ و به ويژه رفيق محمد اميدوار است، شناخت سره از ناسره ممكن نخواهد شد؛ برنامه دشمن طبقاتى‏‏ خنثى‏‏ نخواهد شد.

توافق بر سر نكته آغاز گفتگو، توافق بر سر عمده و غيرعمده، محور بحث را در شرايط كنونى‏‏ تشكيل مى‏‏دهد. بايد اميدوار بود كه علاقمندان ديگر توده‏اى‏‏ نيز بتوانند فعال‏تر در آن شركت داشته باشند.

٣- بدون ترديد نايل شدن بحث به حلقه مركزى‏‏ آنچه شما «كارپايه تئوريك» براى‏‏ شرايط كنونى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم ميهن ما مى‏‏ناميد، تنها با تكيه به شيوه كار ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ گذشته حزب پرافتخار توده ايرانِ ما توده‏اى‏‏ها ممكن مى‏‏باشد. اين، آن درسى‏‏ است كه از حزب طبقه كارگر و آموزگاران و دانشمندان آن آموخته شده است و براى‏‏ همه نيز قابل شناخت و آموختن است. تنها بايد عزم به پايبندى‏‏ به اسلوب كار پژوهش ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ داشت. اميد مى‏‏رود در جريان گفتگوهاى‏‏ ايجاد شده و با سازماندهى‏‏ مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏، راه تحقق آن هموارتر گشته و نتايج مناسب‏ترى‏‏ براى‏‏ مبارزه طبقه كارگر ايران و حزب آن ايجاد شود.

٤- همانطور كه اشاره كرديد، پرداختن به «جنبه‏هاى‏‏ تاريخى‏‏ دور و نزديك [گويا] غيرتاريخى‏‏ بودن انقلاب اكتبر» كه همان بحث درباره «دوران گذار از سرمايه‏دارى‏‏ به سوسياليسم» است، مفيد خواهد بود، تا غيرمستدل بودن موضع تحميل شده سوسيال دموكرات به چپ انقلابى‏‏ و جنبش توده‏اى‏‏ نشان داده شود. اين بحث در واقع بحثى‏‏ است در ارتباط با علل فروپاشى‏‏ كشورهاى‏‏ سوسياليستى‏‏ اروپايى‏‏ و نتيجه‏گيرى‏‏ از تجربه نافرجام گذشته، با هدف كمك به اوج مجدد جنبش كمونيستى‏‏ در جهان.

اين بحث در مورد كوشش براى‏‏ اوج مجدد جنبش توده‏اى‏‏ در ايران نيز پراهميت است. به نظر نگارنده اما نبايستى‏‏ وضع حاضر در ايران را يك‏سويه ناشى‏‏ از فروپاشى‏‏ كشورهاى‏‏ پيش گفته دانست. ضربه هولناك قتل عام توده‏اى‏‏ها و نه گويا نادرستى‏‏ سياست گذشته حزب و اشتباه‏هاى‏‏ احتمالى‏‏ آن، ريشه اصلى‏‏ بوجود آمدن وضع كنونى‏‏ مى‏‏باشند. عدم توانايى‏‏ حزب توده ايران براى‏‏ حفظ توده‏اى‏‏ها در درون و دور كانون حزب در سال‏هاى‏‏ گذشته و نهايتاً برنامه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ براى‏‏ بهره‏گيرى‏‏ از سركوب فيزيكى‏‏ مبارزان توده‏اى‏‏ و تداوم آن به صورت ايجاد پراكندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏، ازجمله علل ديگر ايجاد شدن وضع كنونى‏‏ براى‏‏ حزب طبقه كارگر در ايران مى‏‏باشند. از اين روى‏‏ نيز مبارزه‏اى‏‏ متين، علمى‏‏ و رفيقانه عليه همه اين عوامل منفى‏‏ موثر، وظيفه تك تك توده‏اى‏‏ها به فراخور امكاناتشان است.

حزب توده ايران براى‏‏ سازمان دادن چنين بحث علمى‏‏ درباره مساله‏هاى‏‏ پيش گفته، مسئوليت سنگينى‏‏ به عهده دارد و بايد آگاهانه و با برنامه‏اى‏‏ فكر شده و دقيق به آن بپردازد. اقدامى‏‏ كه وسيله پراهميتى‏‏ براى‏‏ آموزش نيروهاى‏‏ جوان بوده و نمى‏‏تواند وظيفه‏اى‏‏ فردى‏‏ تلقى‏‏ گردد. در توضيح علل فلسفى‏‏، تئوريك، اقتصادى‏‏، سياسى‏‏- فرهنگى‏‏- اجتماعى‏‏ شكست سوسياليسم واقعاً موجود در مطبوعات فارسى‏‏ زبان كوشش‏هاى‏‏ فردى‏‏، ازجمله توسط نگارنده، بعمل آمده است.

در جمهورى‏‏ خلق چين حصار «مقدورات» شكسته خواهد شد؟

در سال ٢٠٠٩ دانشمند و ماركسيست آلمانى‏‏ هلموت پترز كه در دهه ٧٠ قرن پيش در جمهورى‏‏ خلق چين تحصيل كرده و در رشته چين شناسى‏‏ از دانشگاه پكن فارغ‏التحصيل شده است و چندين سال در كادر ديپلوماتيك كشور آلمان دموكراتيك در چين مشغول به كار بوده و به زبان چينى‏‏ تسلط دارد، كتابى‏‏ قريب به ٧٠٠ صفحه‏ درباره اوضاع چين از پيش از زمان انقلاب آزاديبخش تا دوران كنونى‏‏ (كنگره هفدهم حزب كمونيست چين در پائيز ٢٠٠٩) بع بهره‏گيرى‏ از منابع وسيعى‏ به رشته تحرير درآورده است. در اين اثر اشتباه‏هاى‏‏ كمينترن تا كنگره هفتم آن و موضع نادرست اتحاد شوروى‏‏ در برابر انقلاب در جريان در چين، اشتباه‏هاى‏‏ انجام شده در دوران “انقلاب فرهنگى‏‏” و همچنين تجربه پايان نيافته جارى‏‏ در اين كشور به طور موشكافانه‏اى‏‏ مورد بررسى‏‏ قرار گرفته است.

پترز با ديدگاهى‏‏ علمى‏‏ و باريك‏‏بين، تجربه كنونى‏‏ را برمى‏‏شمرد و دستاوردهاى‏‏ آن را مورد برخوردى‏‏ انتقادانه قرار مى‏‏دهد. او در پايان هر بخش، نتيجه‏گيرى‏‏ مشخص خود را هم از روند مورد بررسى‏ جريان به طور جداگانه مطرح مى‏‏سازد.

پترز تجربه كنونى‏‏ را در جمهورى‏‏ خلق چين، همان اجراى‏‏ برنامه اقتصادى‏‏ نوينى‏‏ ارزيابى‏‏ مى‏‏كند كه لنين بعد از پايان جنگ و دفع تجاوز شانزده كشور به روسيه پس از پيروزى‏‏ انقلاب اكتبر، تحت عنوان برنامه “نپ” مطرح نمود و تحقق بخشيدن به آن را آغاز كرد. برنامه‏اى‏‏ كه در سال‏هاى‏‏ بعد متاسفانه ادامه نيافت. “سرمايه‏دارى‏‏ دولتى‏‏ زير رهبرى‏‏ حزب كمونيست” درونمايه برنامه لنين بود. تجربه كنونى‏‏ در جمهورى‏‏ خلق چين كه آن را “راه سوسياليستى‏‏ نوع چينى‏‏” مى‏‏نامند كه با توجه به عقب‏ماندگى‏‏ چندين قرنى‏‏ جامعه چينى‏‏ و سلطه اشكال ماقبل فئودالى‏‏ در كشورى‏‏ نيمه مستعمره تنظيم شده و جريان دارد را پترز حركت در لب پرتگاه ارزيابى‏‏ مى‏‏كند. تجربه‏اى‏‏ هنوز ناتمام و در خطر، كه شعر سياوش كسرائى‏‏ را در ذهن تداعى‏‏ مى‏‏كند: «كه نيفتى‏‏ به چپ و راست، خطر!».

باوجود اين، او اين تجربه را كوششى‏‏ علمى‏‏ و پراتيكى‏‏ واقع‏بينانه، در عين حال كوششى‏‏ عملگرا، با نرمش و هوشمندانه‏اى‏‏ براى‏‏ تحقق بخشيدن به «آرمانى‏‏» مى‏‏داند، كه بدون جسارت انقلابى‏‏ و پايبندى‏‏ به قدرت خلاق بررسى‏‏ و تجزيه و تحليل مبتنى‏‏ بر ماترياليسم تاريخى‏‏ و ماترياليسم ديالكتيكى‏‏، دست نيافتنى‏‏ است. تئورى‏‏ دنگ سيائوپنگ در اين‏باره كه نمى‏‏توان سوسياليسم را در جامعه‏اى‏‏ با سطح نازل نيروهاى‏‏ مولده برپا داشت، هسته مركزى‏‏ انديشه تئوريك براى‏ كوشش به منظور‏ ايجاد كردن نيروهاى‏‏ مولده رشد يافته را در تجربه در جريان در اين كشور تشكيل مى‏‏دهد. او تئورى‏‏ خود را مبتنى‏‏ بر برداشت ماركس مى‏‏داند، مبنى‏‏ بر اين كه جامعه سوسياليستى‏‏ را جامعه‏اى‏‏ با سطح رشديافته‏تر ‏نيروهاى‏‏ مولده از جامعه سرمايه‏دارى‏‏ تعريف مى‏‏كند كه از بندهاى‏‏ مالكيت فردى‏‏ آزاد شده‏اند.

پترز نجات يك و نيم ميليارد شهروند چينى‏‏ را از عقب افتادگى‏‏ تاريخى‏‏ و ايجاد كردن پايه‏هاى‏‏ مادى‏‏ و معنوى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ در چين، بدون اين تجربه سخت كوشانه در دنياى‏‏ جهانى‏‏ شدهِ در خدمت نظام امپرياليستى‏‏، غيرممكن ارزيابى‏‏ مى‏‏كند.

هنوز راهى‏‏ طولانى‏‏ بايد طى‏‏شود، تا بتوان رشد پايه‏هاى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ را در جمهورى‏‏ خلق چين تثبيت شده ارزيابى‏‏ كرد. اما موفقيت‏هاى‏‏ تاكنون نيز خود دليل كافى‏‏ براى‏‏ آن هستند كه بتوان اعتقاد راسخ داشت كه «آرمان والاى‏‏ انقلابى‏‏»، همانطور كه شما نيز برجسته ساخته‏ايد، قابل دسترسى‏‏ است.

انقلاب كبير اكتبر زودرس و اراده‏گرايانه و گويا با توطئه “بلشويك‏ها و لنين” به‏ پيروزى‏‏ نرسيد. كمونيست‏هاى‏‏ برپا كننده آن پس از مرگ لنين ناتوان بودند و “مرواريد يافته” را برباد دادند!!

بايد به سخن زنده‏ياد احسان طبرى‏‏ باور داشت: «اعجاز فرزند باور است». بايد به قدرت انديشه علمى‏‏، به برداشت ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ براى‏‏ تغيير شرايط باور داشت. بايد به سخن ماركس باور داشت كه با شناخت و درك انديشه، نيروى‏‏ مادى‏‏ تغيير و دگرگونى‏‏ ايجاد مى‏‏شود!!

تاريخ شابلونى‏‏ “جبرى‏‏” نيست

ارزيابى‏‏ پترز از سياست حزب كمونيست چين در كليت آن، آنست كه حزب كمونيست چين مى‏‏كوشد با ارزيابى‏‏ واقع‏بينانه از واقعيت موجود و تغيير يابنده در جمهورى‏‏ خلق چين، با نگاه به دورنماى‏‏ آرمانى‏‏ و حفظ آن به عنوان چراغ راهنما، راه مشخص براى‏‏ تدارك «مقدورات» دستيابى‏‏ به آرمان را توسعه داده و در كوران تجربه، آزمايش و تصحيح كند. «مقدوراتى‏‏» كه با جانفشانى‏‏ ميليون‏ها چينى‏‏ در نبردى‏‏ سخت و خونبار بدست آمده بود.

پژوهش پترز در اين كتاب نشان مى‏‏دهد كه تاريخ شابلونى‏‏ “جبرى‏‏”‌ نيست كه بايد آن را به عنوان «مقدورات» درك كرد، بلكه بايد آن را با هشيارى‏‏ انقلابى‏‏، با ابتكار خلاق علمى‏‏- روشنفكرانه، با آموزش از تجربه و با هدف تغيير شرايط در جهت آماج «آرمانى‏‏» بـرپـا داشت. انسان گرفتار در چهارچوب شرايط حاكم، با شناخت و درك روزافزون اين شرايط، تاريخ خود را آگاهانه برپا مى‏‏دارد. بدون عنصر “آگاهانه” در عملكرد انسان، مرز ميان انسان و جانور مخدوش مى‏‏گردد. ماركس در تزهاى‏‏ درباره فويرباخ، انسان را ثمره “آنسامبل” شرايطى‏‏ ارزيابى‏‏ مى‏‏كند كه او خود آن‏ها را آگاهانه ايجاد كرده و دگرگون مى‏‏كند.

ماركس ضرورت برپايى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ را از پژوهش قانونمندى‏‏هاى‏‏ صورتبندى‏‏ اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ نتيجه‏گيرى‏‏ كرد و در ده‏ها هزار صفحه به اثبات رساند. او و همرزمش فردريش انگلس اما درباره جامعه سوسياليستى‏‏ تنها به ترسيم “انتزاعى‏‏” علمى‏‏- انديشه‏اى‏‏- روشنفكرانه و در چهارچوبى‏‏ “عام” پرداختند. برانداختن مالكيت فردى‏‏ بر ابزار عمده توليد اجتماعى‏‏ به عنوان شرط پايان بخشيدن به استثمار انسان از انسان و برپايى‏‏ جامعه انسانى‏‏ كه در آن «آزادى‏‏ هر فرد، شرط آزادى‏‏ جامعه مى‏‏باشد» (مانيفست كمونيستى‏‏)، از بررسى‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏ جوامع بشرى‏‏ نتيجه‏گيرى‏‏ مى‏‏شود (*). اين نتيجه‏گيرى‏‏ علمى‏‏، اما “عام”، براى‏‏ برپايى‏‏ جامعه بى‏‏طبقه، براى‏‏ فردى‏‏ كه براى‏‏ اولين بار با آن آشنا مى‏‏شود، نتيجه‏گيرى‏‏ و انتزاعى‏‏ “توخالى‏‏” (ماركس)، يعنى‏‏ هنوز درك نشده و تراش‏ها، لحظه‏ها، جنبه‏ها و ُبعدهاى‏‏ آن شناخته نشده و رابطه و بهم‏تنيدگى‏‏ آن‏ها هضم فكرى‏‏ نشده، مى‏‏باشد.

زمانى‏‏ كه برتولد برشت مى‏‏گويد «كمونيسم آسانى‏‏ است كه برپايى‏‏ آن سخت است»، دقيقاً به آن كار سخت كوشانه كمونيست‏هايى‏‏ اشاره دارد، كه بايد “خاص”هاى‏‏ آن انتزاع “توخالى‏‏” را يافته و انتزاع را “پر” كنند. يعنى‏‏ انتزاع را قابل درك سازند، به آن “جان” بدمند. دستيابى‏‏ به چنين هدف والاى‏‏ آرمانى‏‏ به طور متافيزيكى‏‏ ممكن نيست. ماركس و انگلس به عنوان انديشمندان ديالكتسين از اين روى‏‏ به آن تن ندادند. ما، درست هاتف رحمانى‏‏ها بايد اين وظيفه «سخت» را به عهده گيرند. بايد با شناخت علمى‏‏ واقعيت موجود، بايد از درون شرايط حاكم بر اين واقعيت موجود، راه خروج از آن و دگرگونى‏ آن را بيابند. بايد به اين منظور «جايگاه “آرمان والاى‏‏” زحمتكشان شهر و روستا و به طور اخص طبقه كارگر در جنبش كنونى‏‏» مردم ايران را بيابند، آنطور كه شما، انوشه گرامى‏‏ متذكر شده‏ايد. اين تنها شيوه ممكن نجات از بندهاى‏‏ انديشه پوزيتويستى‏‏ سوسيال دموكرات و تبديل ساختن نيروى‏‏ انديشه به نيروى‏‏ مادى‏‏ براى‏‏ دگرگون ساختن شرايط حاكم بر جامعه است و بس!

آگاهى‏‏ تغيير دهنده شرايط، بدون حركت به سوى‏‏ آرمان و آماج درك شده، بدون پيوند برقرار كردن ميان «منافع آنى‏‏»، به قول لنين وظيفه دموكراتيك، با «آرمان والاى‏‏ انقلابى‏‏»، به بيان لنين وظيفه سوسياليستى‏‏ (**)، چاره‏اى‏‏ جز تسليم به “جبر” و به «مقدورات» ندارد و كارش به نفى‏‏ “اختيار” مى‏‏انجامد. برداشت ماترياليسم ديالكتيكى‏‏ را ترك و به ايده‏آليسم پناه مى‏‏برد. اين، افتادن به چاله موضع پوزيتويستى‏‏ «پايان تاريخ» است. گرفتار شدن به انديشه “مكتب فرانكفورت” است.

اين موضع پوزيتويستى‏‏ از طبقه كارگر، رنجبر بدبخت و رنجور مى‏‏سازد، همانطور كه كليساى‏‏ كاتوكيك از مسيح، فيلسوف و مبارزى‏‏ كه براى‏‏ بهبود شرايط زندگى‏‏ مردم به نبردى‏‏ نابرابر تن داد و به شهادت رسيد، تن خونين و رنجور و قابل ترحمى‏‏ بر صليب ساخته است. در كاتاكمب‏ها (دهليزهاى‏‏ گورستان زيرزمينى‏‏) در رُم، كه در آن مردگان مسيحى‏‏ جاى‏‏ داده شده‏اند، تا قرن دوم تاريخ اروپايى‏‏ نقش مسيح بر سر گورها، همه جا، مردى‏‏ در حال سخنورى‏‏، فيلسوفى‏‏ با سيمايى‏‏ مبارزه‏جويانه ترسيم شده است. با به رسميت شناختن شدن دين مسيح و تبديل آن به دين رسمى‏‏ است كه اولين عكس‏هاى‏‏ مسيح ميخكوب شده بر صليب بر گورها در اين آرامگاه‏هاى‏‏ زيرزمينى‏‏ نصب شده‏اند. صدقه و بخشش كه به شيوه معمول كنونى‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ در ايران و جهان تبديل شده است، “آشپزخانه‏هاى‏‏ سوپ” كه كليساها و مردم خيرخواه در شهرهاى‏‏ ثروتمندترين كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ برپا مى‏‏سازند و “سفره‏هاى‏‏” مشابه آن در ايران نيز ابزار تبديل ساختن محرومان به رنجبران فاقد حق و چشم در انتظار بخشش است. اين درحالى‏‏ است كه طبقه آگاه پرولتاريا، انقلابى‏‏ترين و مبارزجويانه‏ترين طبقه جامعه سرمايه‏دارى‏‏ است كه انديشه خود را ‏ براى‏‏ كوبيدن ميخ تابوت اين نظام استثمارگر مسلح ساخته است و كار سخت و بغرنج برپايى‏‏ جامعه انسانى‏‏ را به عهده دارد. انسان آگاه و رزمجو را نبايد رنجور و تسليم شده به «مقدورات» پنداشت و خواست!

كارل پوپر، يكى‏‏ از سردمداران “مكتب فرانكفورت”، تئورى‏‏ “مهندسى‏‏ اجتماعى‏‏” را براى‏‏ توجيه قناعت براى‏‏ تعمير «مقدورات» پيشنهاد مى‏‏كند. به نظر او با “مهندسى‏‏ اجتماعى‏‏” مى‏‏توان نارسايى‏‏هاى‏‏ «مقدورات» را بر طرف ساخت. هدف، نفى‏‏درنفى‏‏ ديالكتيكى‏‏ «مقدورات»، يعنى‏‏ ارتقاى‏‏ واقعيت به مرحله رشد عالى‏‏تر و بغرنج‏تر نيست. هدف نفى‏‏ مكانيكى‏‏، نفى‏‏ ساده «مقدورات» است. زمانى‏‏ كه بانك مركزى‏‏ آمريكا، آلمان و … نرخ سود پول را بالا يا پائين مى‏‏برد، تا گويا گرانى‏‏ را “مهار” كند، به شيوه نفى‏‏ مكانيكى‏‏ مورد نظر پوپر پايبند است. تقليل دستمزد كارگران گويا زير فشار “الزامات گلوباليستى‏‏” ناشى‏‏ از برنامه نوليبرال “آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” نيز به همين شيوه نفى‏‏ مكانيكى‏‏ متوسل مى‏‏شود و آن را با تئورى‏‏ “مهندسى‏‏ اجتماعى‏‏” توجيه كرده و به كارگران القا مى‏‏كند. از اين طريق است كه تغييرات، تغييراتى‏‏ كمّى‏‏ باقى‏‏ مانده و كار به تثبيت شرايط  حاكم مى‏‏انجامد.

اين در حالى‏‏ است كه نفى‏‏درنفى‏‏ ديالكتيكى‏‏، حصار پولاين ايجاد شده بدور انديشه و عمل انسان آگاه، قناعت غيرمستدل تحميل شده به انديشه او را مى‏‏شكند. به او امكان مى‏‏دهد، با شناخت شرايط و با استفاد از امكانات موجود در واقعيت، تغيير و گذار از آن، از «مقدورات» را سازمان دهد. بهره جستن از امكانات ارتباط اينترنتى‏‏ و تلفن همراه در خيزش انقلابى‏‏ كنونى‏‏ در ايران، نمونه‏اى‏‏ براى‏‏ ايجاد تغيير و گذار از «مقدورات» برپايه منطق ديالكتيك است. از اين طريق است كه شرايط نوين ايجاد مى‏‏گردد. حتى‏‏ در تاريك‏ترين شرايط. اسيران بازداشتگاه مرگ نازى‏‏هاى‏‏ آلمانى‏‏ در بوخن‏والد، تدارك آزادسازى‏‏ خود را با شكستن «مقدورات» سازمان دادند.

زنده‏ياد احسان طبرى‏‏ در سروده زندانش تحت عنوان “وعده ديدار”، با نفى‏‏درنفى‏‏ ديالكتيكى‏‏، حصار پولادين «مقدورات» را مى‏‏شكند و در خاموشى‏‏ «بانگ مى‏‏كند» (طبرى‏‏): «…

اى‏‏ آنكه در برابر چشمانم بستر پولادين نهادى‏‏،

اى‏‏ آنكه آسمان ذهنم را بى‏‏ستاره مى‏‏خواهى‏‏،

من

هر شب در آسمان،

وعده ديدار دارم با ستارگان.»

نگارنده بخش‏هايى‏‏ از اين كتاب بسيار آموزنده كه مى‏‏توان با كمك آن پاسخ‏هاى‏‏ قانع كننده‏اى‏‏ براى‏‏ بسيارى‏‏ از پرسش‏ها درباره علل فروپاشى‏‏ كشورهاى‏‏ سوسياليستى‏‏ اروپا را يافت، به فارسى‏‏ برگردانده كه هنوز ناتمام است. كوشش خواهد شد آن بخش‏ها در نوشتارى‏‏ از درونمايه كل كتاب هرچه زودتر منتشر شود. در اين نوشتار به نكته‏اى‏‏ كه اشاره كرديد، پرداخته خواهد شد. اميدوارم فرصت براى‏‏ ارايه اين نوشتار در پيش باشد. شايد علاقمندهاى‏‏ ديگرى‏‏ نيز بتوانند در كار ترجمه شركت كرده و به آن سرعت بخشند.

سالى‏‏ نو با توان بيش‏تر خيزش انقلابى‏‏ مردم در پيش است. برايتان بهترين آروزها را دارم و براى‏‏ سخنان محبت‏آميزتان تشكر مى‏‏كنم.

فرهاد عاصمى‏‏

٢٣ فروردين ١٣٨٩

(*) نگاه كن به نوشتار «انسان»، دیدگاه مارکسیستى‏‏‏‏‏‏‏‏ درباره انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏‏‏ (آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏‏‏) و برداشت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ بنیادى‏‏‏‏‏‏‏‏ آن   http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa در “توده‏اى‏‏ها”

(**) لنين درباره فعاليت عملى‏‏ سوسيال دموكرات‏ها مى‏‏نويسد: «منظور فعاليت عملى‏‏ سوسيال دموكرات‏ها، رهبرى‏‏ مبارزه طبقاتى‏‏ پرولتاريا و متشكل كردن اين مبارزه است. در هر دو صورت آن: مبارزه سوسياليستى‏‏ (مبارزه بر ضد طبقه سرمايه‏داران، يعنى‏‏ مبارزه‏اى‏‏ كه همّش مصروف به انهدام رژيم طبقاتى‏‏ و ايجاد جامعه‏اى‏‏ سوسياليستى‏‏ است) و مبارزه دموكراتيك (مبارزه بر ضد حكومت مطلقه، يعنى‏‏ مبارزه‏اى‏‏ كه همّ آن مصروف به دست آوردن آزادى‏‏ سياسى‏‏ در روسيه و دموكراتيك كردن رژيم سياسى‏‏ و اجتماعى‏‏ روسيه است) …». مجموعه آثار جلد دوم، ص ٨٢٧، ترجمه زنده‏ياد پورهرمزان) (به نقل از نوشتار سيمين مدرسى‏‏- ميلاد منزوى‏‏ –[email protected]– تحت عنوان “نيم نگاهى‏‏ به مقاله طرد رژيم «ولايت فقيه»، نه استراتژى‏‏، نه تاكتيك”). زنده‏ياد جوانشير در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” برنامه حداقل كارگرى‏‏ حزب توده ايران را مبتنى‏‏ بر اين نظر لنين توضيح داده و مستدل مى‏‏سازد. (نگاه شود به http://www.tudeh-iha.com/?p=688&lang=fa سیماى‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏ حزب توده ایران (١) پیوند گسست‏ ناپذیر وظیفه سوسیالیستى‏‏‏‏‏ و دموکراتیک)




شيوه نظربندی در حزب (١) درددلى‏‏‏ با رفيق على‏‏‏ خاورى‏‏‏

مقاله شماره ٣ (٢٣ فروردين ١٣٨٩)

واژه راهنما: پراكندگى‏وضعى‏‏ استثنايى‏‏ است. راه برون رفت از آن. مسئول ايجاد شرايط‏، كميته مركزى‏‏ حزب است. شيوه ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ بررسى‏‏. نظر طبرى‏‏ در اين زمينه: ديالكتيك كليت و جزء.

پيشگفتاری غیرمتعارف: سطور زیر بدنبال گفتگویی با رفیقی درباره برنامه ارتجاع برای ابدی ساختن تشتت و پراکندگی در جنبش توده‏اى‏‏ و انديشه‏هايى‏‏ براي مبارزه با آن به رشته تحرير در آمده بود و برای ابرازنظر آن رفیق ارسال شده بود. اکنون چندین هفته از آن تاریخ گذشته. در این بین از طریق “هاتف رحمانی” با نوشته “ش ب امید” در عدالت (16 بهمن 1388) تحت عنوان «عدم همراهی با محتوای غیراصولی یک یاداشت» آشنا شدم.

هاتف رحمانی در نوشتار اسفند 1387 و در نامه‏ای که اخیراً به نگارنده نوشته است، درباره شیوه نظربندی در درون حزب نکاتی را برشمرده است که مورد تائید رفیق مخاطب من در گفتگوی پیش گفته نیز هست. نگارنده هم به آن اعتقاد و اعتماد داشته و به آن پایبند بوده و هست. این شیوه «اصل لنینی مرکزیت دموکراتیک بحث و گفتگو مشترک با تصمیم نهایی در ارگان‏های حزبی و عملکرد یک پارچه حزب برای تحقق تصمیم جمعی» است.

پرسشی که مطرح است، این پرسش است که در شرایطی که وضع استثنایی وجود دارد، عملکرد برپایه این اصل را باید چگونه سازمان داد.

به نظر میرسد که مى‏‏توان در چنین شرایطی از شیوه زیر بهره جست:

اول-  باید اثبات نمود که وضع استثنایی وجود دارد.

دوم- اگر بتوان چنین وضعی را به اثبات رساند، آنوقت آن وضعی بوجود آمده است که موضوع گفتگوی نگارنده با رفیق پیش گفته را تشکیل می دهد که در زیر به آن پرداخته شده است.

اول- وضع استثنایی اکنون وجود دارد؟

اثبات وجود وضع استثنایی، یعنی پراکندگی ناسازگار با سرشت طبیعی حزب و منافی مصالح عالیه آن، از یک سو از برنامه ارتجاع داخلی و خارجی و کوشش آن ها برای ابدی ساختن پراکندگی نتیجه می شود. از سوی دیگر، واقعیت وجود پراکندگی در جنبش توده‏ای كه در فعاليت‏هاى‏‏ متفاوت تبلور مى‏‏يابد، خود دلیل بر وجود وضع استثنایی بوده و این تز را مستند مى‏‏سازد. وجود چنین وضعی همچنین در کوشش قابل شناخت توده‏اى‏‏ها در درون و بیرون سازمان حزبی در جهت برطرف ساختن پراکندگی قابل شناخت است. وجود وضع استثنایی، در عینیت ضرورت برطرف ساختن آن نیز مستدل مى‏‏گردد. تکیه درست بر اصل لنینی پیش گفته در گفتگوهای متعدد ومتفاوت، ازجمله در نوشتارهای پیش گفته هاتف رحمانی و در اسناد حزبی ازجمله از این رو ضروری شده است که ضرورت برطرف ساختن وضع استثنایی وجود داشته و احساس مى‏‏شود. لذا مى‏‏توان وجود وضع استثنایی، یعنی پراکندگی ناسازگار با سرشت و مصالح حزب توده ایران را عینیتی قابل شناخت دانست و تز را اثبات شده ارزیابی کرد.

مدافعان اصل لنینی پیش گفته، راه خروج از وضع استثنایی را اجرای بی چون و چرای این اصل مى‏‏دانند. این در حالی است که پراتیک اجرا شده تاکنون موفق نبوده است. نه به بحث خاتمه داده و نه پراکندگی را برطرف ساخته است. یعنی وضع کماکان آن وضعی است که دشمن خواستار آن بوده و برنامه تحقق بخشیدن به آن را در برابر خود نهاده است.

وجود واقعیت عینی پراكندگى‏، کوشش برای یافتن راه واقع بینانه‏ای برای برطرف ساختن آن را مستدل مى‏‏سازد. پافشاری غیرمستدل به نفی وجود پراکندگی و یا تکیه یک‏سویه و جزم‏گرایانه به اصل لنینی، برای رفع پراکندگی، کارساز نبوده و کوشش را به کوششی در سطح و بی اثر یا هدفمند و برنامه‏ریزی شده تبدیل مى‏‏سازد.

بدین ترتیب ما دوباره در آغاز بحث قرار داریم و این پرسش مطرح است که چگونه باید این اصل لنینی را در شرایط حاکم که استثنایی است، به مورد اجرا در آوریم تا برنامه دشمن طبقاتی بشکند؟ ادامه وضع، همانطور که نشان داده شد، در عمل قادر به شکاندن و خنثی ساختن  برنامه دشمن نیست.

به بیان دیگر پرسش چنین است، آیا جنبش توده‏ای از خلاقیت و هوشمندی ضرور برخودار است تا علیه برنامه دشمن طبقاتی پیشنهادی سازنده و کارساز در جهت تحقق اصل لنینی پیش گفته ارایه داده و به آن تحقق بخشد یاخیر؟

به نظر نگارنده جنبش توده‏ای و مسئول‏های حزبی قادر به ارایه چنین پادزهری هستند. در این زمینه نقش شما، رفیق عزیر خاوری، نقشی تاریخی است. نگارنده تردیدی در آن ندارد. استدلالی که امید در نوشتارش مطرح می سازد، استدلال درستی است. نقش فعال شما برای حفظ حیثیت و اعتبار شما به عنوان تنها بازمانده آزاد کمیته مرکزی پس از انقلاب بهمن، در این زمینه بسیار پراهمیت است. زنده یاد منوچهر بهزادی همیشه مى‏‏گفت، حکم نهایی درباره نقش وجای فرد سیاسی را می‏توان تنها پس از او بیان داشت. این حرفی درست است. اما نقش تاریخی شما فراتر از این نکته است.

نقش شما در یافتن راه حل واقع بینانه برای برطرف ساختن پراکندگی در جنبش توده‏ای، نقشی فعال علیه سیاست و برنامه ارتجاع داخلی و خارجی است که مى‏‏كوشد نابودی فیزیکی رهبران و کادرها و دانشمندان و فعالین حزبی را از این طریق ابدی سازد که پراکندگی را در جنبش توده‏ای و حزب طبقه کارگر ابدی سازد.

پراکندگی را ابدی سازد، به چه معناست؟ به نظر نگارنده به این معناست که شیوه مارکسیستی- توده ای بررسی و پژوهش برای یافتن راه حل در شرایط استثنایی را برای جنبش توده‏ای در پرده ابهام قرار داده و دست نیافتنی سازد.

این شیوه مارکسیستی- توده‏ای، چه شیوه‏ای است؟ در بیان کوتاه مى‏‏توان گفت که این شیوه درسی است که می توان در سطح تئوریک به ویژه از مارکس و در سطح عمل به آسانی از عملکرد و پراتیک حزب توده ایران آموخت، دوباره آموخت.

مارکس اثری درباره دیالکتیک و اصول آن به رشته تحریر در نیاورده است. او اما در تحلیل و بررسی خود در “کاپیتال” قوانین دیالکتیکی و شیوه نگرش دیالکتیکی به وقعيت را موشکافانه بکار گرفته و توضیح می دهد و در قریب به دو هزار صفحه پژوهش درباره ساختار وعملکرد صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه‏داری به آن پایبند باقی می‏ماند. او تحلیل خود را از آن رو با بررسی کالا آغاز مى‏‏كند، زیرا کالا «یاخته»ای است که به قول لنین با شناختن آن، همه اندام‏های گیاه و حیوان قابل شناخت مى‏‏گردد. طبرى‏‏ در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ و اجتماعى‏‏ (ص ٢٨) تحليلى‏‏ را صحيح مى‏‏داند «كه بتواند پيوند درونى‏‏ صدها و هزارها پديده ظاهرى‏‏ را بوسيله يك رشته قوانين هادى‏‏ كه خاص ويژه پديده است، روشن سازد. صدها و هزارها پديده اقتصاد جامعه سرمايه‏دارى‏‏ را ماركس با يك رشته قوانين جنبش كالا توضيح مى‏‏دهد. ماركس تنها به تحليل يك بخش از پديده‏ها (بحران، بازار، قيمت، سود، استثمار وغيره) اكتفا نمى‏‏كند، بلكه سرمايه‏دارى‏‏ را به‏مثابه يك پروسه كامل در سير تاريخى‏‏ آن مى‏‏گيرد و با درونكاوى‏‏ عميق يك سلسله قوانين ماهوى‏‏ آن‏را روشن مى‏‏سازد.»

به‏عبارت دیگر برای آغاز جستجوی واقعیت، باید در پژوهش با آن حلقه اساسی و تعیین کننده، با آن یاخته‏ای آغاز نمود که کلیه لحظه‏ها و تراش‏ها و جنبه‏ها و… را در واقعیت قابل شناخت، روابط میان آن‏ها و حرکت و تغییر آن‏ها را قابل درک مى‏‏سازد. این حلقه اساسی را حزب توده ایران در ارتباط با انقلاب بهمن 57 با شفافیت تعیین و بیان داشته است. تعریف ارایه شده از انقلاب ، “انقلاب ملی و دموکراتیک”، درعین حال که بیان مرحله انقلاب در سال 57 است، هم زمان اما شیوه بررسی و تحلیل مارکسیستی- توده ‏ای نیز مى‏‏باشد که باید به آن پایبند بود اگر می خواهیم از واقعیت کنونی حاکم بر ایران ارزیابی مبتنی بر اندیشه دیالکتیکی ارایه دهیم. باید برای یافتن عملکرد مارکسیستی- توده‏ای به منظور برطرف ساختن پراکندگی در جنبش توده‏ای نیز به این شیوه پایبند بود. به این نکته دیرتر مى‏‏پردازیم.

اجازه دهید برای روشن شدن مطلب، به بررسی یک نمونه‏ از مساله‏های عمده روز  بپردازیم. این نمونه ارزیابی حلقه اساسی- اصلى‏‏ را در بررسی اوضاع حاکم بر ایران در شرایط کنونی تشکیل مى‏‏دهد. به کمک این نمونه مى‏‏توان همزمان درک کرد که چرا یافتن حلقه اصلی برای آغاز پژوهش، شیـوه دیالکتیکی پژوهش را نیز تشکیل مى‏‏دهد.

متاسفانه هیچ یک از جریان‏های موجود در جنبش توده‏ای برای ارزیابی اوضاع ایران، حلقه اساسی در مرحله کنونی رشد جامعه و تضاد اصلی ناشی از آن را، جستجو نکرده و آن را مبدا اندیشه تحلیل‏گر قرار نداده‏اند. در اسناد جارى‏ حزب توده ایران نیز ما با چنین وضعی روبرو هستیم.

برای همه جریان ها، مسئله «اتحاد» در دوران کنونی حلقه مرکزی را تشکیل داده و سرآغاز اندیشه برای پاسخ به وظیفه و یافتن شعارهای روز مى‏‏باشد. پرسش «چه باید کرد»، قدمی که باید پس از شناخت از واقعیت برداشت، در آغاز حرکت اندیشه و عمل قرار گرفته است. پیامد حاکم شدن چنین شرایطی بر اندیشه شناسندهِ تحلیل‏گر در جنبش توده‏ای، پراکندگی نظری بوجود آمده و تاثیر محدود جنبش توده‏ای و حزب بر نبرد طبقاتی جاری در ایران است.

هر گروه با نقض ديالكتيك “كل و جز”‏، با چشم فروبستن به کلیت شرایط حاکم بر نبرد طبقاتی و بر مبنای روابط ومنافع خرد لحظه از دید خود، این یا آن متحد را متحد واقعی می‏پندارد. به عبارت دیگر، مبارزانی که همه مدعی پایبندی به اندیشه سنتی حزب توده ایران هستند، مبارزانی که خود را چپ انقلابی مى‏‏دانند و سوسیالیسم علمی را چراغ راهنمای اندیشه تئوریک خود اعلام مى‏‏کنند، يعني كساني كه قاعدتاً میبایستی در بررسی خود برای شناخت شرایط حاکم بر ایران متحداً به یک نتیجه‏گیری مشترک نایل مى‏‏شدند و انگشت بر روى‏‏ نیروی مشابهی به عنوان متحد مرحله کنونی مى‏‏گذاشتند و يا لااقل میبایستی این انتخاب آنچنان دور از هم قرار نمى‏داشت كه هر كدام در  قطبى‏ از طیف ممکن متحدها قرار داشته باشد. اما چرا وضع به طور واقعی چنین است که برخی در کنار سلطنت طلب‏ها قرار مى‏‏گیرند، دیگران این بخش و برخی دیگر آن بخش از حاکمیت سرمایه‏داری در ایران را متحد خود ارزیابی مى‏‏کنند؟ علت قابل شناخت است:

آن‏ها پیش از بررسى‏‏ و تعريف شرایط حاکم بر ایران و کشف حلقه اساسی و «یاخته» مورد نظر لنین، یکی با تکیه به مساله لائیک، دیگری با تکیه به خطر هجوم امپریالیسم و سومی ترکیبی از آن را به مساله عمده تبدیل ساخته و برپایه آن به انتخاب متحد پرداخته اند. به عبارت دیگر، با تكيه به منافع “خرد”،‏ “كليت” و منافع عام جامعه را از نظر دور و‏‏ چراغ راهنما را گم كرده‏اند. همگی با نقض وحدت تضاد اصلی حاکم بر جامعه، مضمون یک پارچه آزادی و عدالت اجتماعی را درک نکرده‏اند‏. طبري در همانجا مى‏‏نويسد: «عيب تحليل قِسمى‏‏ و جزئى‏‏ آنست كه نمى‏‏تواند انتظام و ترتيب قانونى‏‏ درون پديده را فاش كند و تضادها را حل كند و مشكلات را پاسخ گويد.»

در زیر به ارزیابی آقای حبیب الله پیمان از سازمان مسلمانان مبارزه نظرى‏‏ خواهیم افکند، تا ناتوانی جنبش توده‏ای در درک وحدت دو آماج بهم‏تنیده انقلاب بهمن برجسته‏تر و شفاف‏تر نشان داده شود. دو آماجی که به نظر او، کماکان توامان تضاد اصلی را در جامعه کنونی نیز تشکیل مى‏‏دهند.

نتیجه چنین سردرگمی، پراکندگی نظری و سازمانی ایجاد شده و تاثیر محدود جنبش توده‏ای در نبرد طبقاتی جارى‏‏ در کشور است.

البته که دشمن قادر است از چنین وضعی بزرگ‏ترین سواستفاده را به‏سود امیال خود بكند و چنين کرده است. دیگر در جنبش توده‏ای سره از ناسره قابل شناخت نیست و این درست آن وضعی است که دشمن طبقاتی بر روی آن حساب باز کرده است. با این مقدمه و توضیح اسلوب پژوهش، بازگردیم به بررسی پراکندگی در جنبش توده‏ای.

به اسلوب پژوهش ماركسيستى‏- توده‏اى‏ بازگرديم

مشکل اسلوبی برای برطرف ساختن این پراکندگی نیز از این طریق بوجود آمده است که توافق بر سر آغاز بحث و گفتگو و به ویژه توافق بر سر نقطه آغاز بررسی و پژوهش واقعیت حاکم بر جنبش توده‏ای بوجود نیامده و با ادامه وضع بوجود هم نخواهد آمد. سردرگمى‏‏ای که به وسیله سواستفاده دشمن طبقاتی تبدیل شده است. دشمن طبقاتی برای آنانی که جزم‏گرایانه اصل لنینی را آیه قرانی مى‏‏پندارند و مایل به نرمش حتی میلیمتری هم از آن نیستند، دست میزند و هورا مى‏‏كشد و به آن‏هایی نیز آفرین مى‏‏گویند که با طرح مسائل غیرعمده به جای عمده، پراکندگی را ابدی مى‏‏سازند. این سواستفاده دشمن طبقاتی، بخش کوچک‏تر سیاست موذیانه ارتجاع را تشکیل مى‏‏دهد. بخش بزرگ‏تر این سیاست موذیانه، کوشش برای در پرده ابهام نگاه داشتن نقطه آغازی است که باید در بررسی واقعیت موجود، از آن شروع کرد. یعنی خدشه‏دار کردن اسلوب مارکسیستی- توده‏ای. مى‏‏توان در چنین وضعی سره از سره را باز شناخت؟ پاسخ منفى‏‏ است!

نقش تعیین کننده و تاریخی شما رفیق خاوری و کمیته مرکزی حزب درست در شکاندن فعال این ترفند دشمن نهفته است. شما و کلیه مسئول های کمیته مرکزی حزب و در پیشاپیش همه رفیق محمد امیدوار از این امکان استثنایی برخودار هستید که با هدایت بحث، برنامه دشمن را خنثی کرده و بشکنید.

تکیه بر اصل لنینی پیش گفته که مورد تائید نگارنده نیز است، نه در نفی چنین اقدام خلاقانه‏ای قرار دارد و نه با آن در تضاد است. از آنجا که این اقدام قادر است برنامه دشمن را از آن طریق بشکاند که سره از ناسره را جدا سازد، اقدامی عمیقاً انقلابی و توده‏ای است.

بدون تردید هیچ جریانی قادر به ارایه استدلال در این باره نخواهد بود که چرا نباید آغاز گفتگو و بحث را در هماهنگی با عملکرد مارکس و حزب توده ایران انجام داد، که در تضاد با آن عملی ساخت! چرا نباید بررسی و پژوهش درباره واقعیت کنونی حاکم بر ایران را از این نقطه آغاز ننمود، که تضادی اصلی ناشی از مرحله رشد اقتصادی- اجتماعی بر ایران را تشكيل مى‏‏دهد و با حل آن راه رشد ترقی خواهانه جامعه گشوده خواهد شد؟ چرا باید لائیک بودن سیاست حاکم بر جامعه، در مرکز توجه قرار گیرد و نه راه رشد آتی کشور؟ بر پایه کدام استدلال مجاز هستیم، سرشت ملی- دموکراتیک انقلاب بهمن که وحدتی دیالکتیکی را تشکیل مى‏‏دهد، نقض کرده و گویا مبارزه خرده‏بورژوازی با امپریالیسم را (که درباره آن بسیاری گفتی وجود دارد!) مطلق ساخت و ده‏ها و ده‏ها پرسش دیگر. (در نوشتار جداگانه مساله “لائيك” يا جدايى‏‏ دين از حاكميت را مورد بررسى‏‏ قرار خواهيم داد. نكته‏اى‏‏ كه از نظر تاريخى‏‏ روند شكل حاكميت خداشاهى‏‏ و شاه‏خدايى‏‏ را در طول تاريخ در جامعه بشرى‏ تشكيل مى‏‏دهد.)

رفیق گرامی، اگر موضوع جدی نبود، حتى‏‏ حاضر بودم با شما بر سر این نکته شرط ببندم که هیچکس قادر نخواهد بود یک استدلال مبتنی بر رد اندیشه مارکسیستی- توده‏ای كه برشمرده شد، ارایه دهد!

حبیب‏الله پیمان، یکی از فعالان شناخته شده و میهن دوست از سازمان مسلمانان مبارزه نیز در مصاحبه اخیر خود، شرایط کنونی حاکم بر ایران را از درون مرحله رشد جامعه توضیح می دهد و آن را قابل شناخت مى‏‏داند. او نیز بر ضرورت توسعه پایگاه اجتماعی خیزش انقلابی مردم از طریق طرح خواست‏های طبقه کارگر توسط خیزش انقلابی پای مى‏‏فشارد، یعنی به پیوند میان آزادی وعدالت اجتماعی مى‏‏پردازد و شعار آنی آزادى‏‏های قانونی را با خواست آتی راه رشد جامعه پیوند میزند. او توده‏ای نیست‏، اما انگار مواضع «سیمای مردمی …» را برمیشمرد ومى‏آموزاند. او ازجمله مى‏‏گوید: «بر این باورم که جنبش سبز به لحاظ ماهیت و اهداف در قد و قواره یک جنبش ملی رهایى‏‏بخش ظهور نمود و از این بابت بى‏‏شباهت به سه جنبش بزرگ سده اخیر ایران نبوده و در تداوم تحقق آمال و ارزش‏های پدیدآمده در آن‏ها سیر مى‏‏كند و همان هدف‏ها و خواست‏های اساسی را دنبال مى‏‏كند. پیش از یک قرن است که ملت ایران برای رهایی انقیادهای سه‏گانه، یکی سیاسی، یعنی استبداد و خودکامگی در حوزه سیاست. دوم فرهنگی: یعنی وابستگی فکری وعقلی به مراجع و کانون‏های بیرون از خرد و شعور فردی و جمعی و بالاخره اجتماعی- اقتصادی، یعنی از سلطه و مناسبات مبتنی بر غارت، دلالی، بهره‏کشی و تبعیض و بیعدالتی مبارزه مى‏‏کند. به رغم پیروزى‏‏های مقطعی و دستاوردهایی نظیر قانون اساسی در بر دارنده اصولی مربوط به حقوق اساسی ملت، [تا دستيابى‏‏ به] حق آزادی و حاکمیت ملی … راه درازی در پیش است» و در ارتباط با امکان فراگیرتر کردن جنبش سبز مى‏‏گوید: «… منعکس کردن مشکلات ومطالبات آنها (نیروهای اجتماعی فعال در عرصه تولید و خدمات) از سوی جنبش سبز و حمایت موثر از آن‏ها در مواجه با معضلات و محرومیت‏ها اقتصادی و اجتماعی است. …»

در این جملات، ارزیابی از مرحله رشد اقتصادی- اجتماعی جامعه آغاز مى‏‏شود، تضاد اصلی این مرحله، یعنی مساله آزادی و عدالت اجتماعی به عنوان تداوم آماج انقلاب بهمن، بیان مى‏‏شود و با طرح ضرورت ایجاد پیوند میان خواست آزادی و عدالت اجتماعی، راه توسعه پایگاه اجتماعی جنبش سبز مطرح مى‏‏گردد. به عبارت دیگر، مضمون و هدف جنبش سبز، تحقق بخشیدن به آماج‏های انقلاب بهمن ارزیابی مى‏‏شود (نگاه شود ازجمله به نوشتار شماره ٥٠ سال ١٣٨٧ كه در آن به ثمر رساندن دستاوردهاي انقلاب بهمن ٥٧ زماني توضيح داده شده است كه “نامه مردم” نامزدي ميرحسين موسوى‏‏ را بازي ارتجاع ارزيابي كرد http://www.tudeh-iha.com/?p=864&lang=fa). بازگردیم به گفتگو و درددل خودمان.

رفیق گرامی، آیا یک استدلال مى‏‏توان ارایه داد که اثبات کند که ارزیابی نگارنده که در سطور پیش و در نوشتارهای متعددی در “توده‏اى‏‏ها” ارایه شده است، از آن رو ارزیابی مارکسیستی- توده‏ای نیست، زیرا نگارنده از امکان طرح آن در ارگان‏های حزبی محروم شده است؟ چرا باید نقض حق اساسنامه‏ای نگارنده در شرکت فعال در زندگی حزبی، چرا باید محروم نمودن از استفاده از انتشارات حزبی برای بیان نظر، دلیل بر نادرستی ارزیابی باشد؟ هاتف رحمانی و رفیق هم صحبت من و دیگرانی که شکل سازمانی برای انجام بحث ها را از درونمایه و محتوای بحث و گفتگو جدا مى‏‏سازند و آن دو را در برابر هم قرار مى‏‏دهند و شکل را مطلق کرده و آن را به جزم تبدل مى‏‏كنند، دیالکتیک محتوا و شکل را نقض مى‏‏كنند.

این اشتباه تئوریک، ریشه فلسفی دارد. دیالکتیک هگل از آن رو قادر نشد واقعیت را تغییر دهد، زیرا برخلاف اندیشه دیالکتیکی نزد مارکس، مبتنی بر ایده‏آلیسم بود. هگل در تناقض با منطق دیالکتیک خودش، خواستار تغییر جامعه بورژوازی نبود. هگل اسلوب دیالکتیکی و قانون‏هاى‏‏ آن را توضیح مى‏‏دهد، اما خود از شناخت خود وحشت مى‏‏كند. خطری که او از جانب طبقه کارگر احساس کرده و برمى‏‏شمرد، نشان این امر است. آن اندیشه که خود را دیالکتیکی ارزیابی مى‏‏کند، اما به قول لنین آنجا که منافعش مطرح مى‏‏شود مى‏‏گوید «باوجود این گوش از سر بلندتر نمى‏‏شود»، نیز دچار تناقضی است که هگل دچار آن است، زیرا همانند او به ایده‏آلیسم پناه مى‏‏برد تا نپذیرد که چرا نزد برخى‏‏ها كه در سازمان حزبى‏‏ را بر رويشان بسته‏ايم، گوش از سر بلندتر و ارزيابى‏‏شان درست‏تر است!

اسلوب دیالکتیکی مارکس كه مبتنی بر برداشت ماتریالیستی بوده و از آغاز كارپايه انديشه انقلابى‏ حزب توده ايران را تشكيل داده است، از آن رو علمی است که بر پراتیک تکیه داشته و تغییر وضع را هدف قرار مى‏‏دهد. قانون در منطق متافيزيكى‏ و حقوق بورژوازى‏، تغيير ناپذير است. در منطق ديالكتيك چنين نيست. زيرا با تغيير شرايط، زمينه عينى‏ وضع قانون تغيير مى‏يابد و بايد قانون را با آن منطبق ساخت و نه تغيير شرايط (در مورد بحث ما، وضع استثنايى‏) را انكار كرد و يا كوشيد با “ديكتاتورى‏” و “نقض حقوق” شرايط را ثابت نگه داشت. براين پايه است كه قانون ديالكتيكى‏ جزم‏گرایانه و مطلق‏گرایانه نیست. پراتیک سه دهه گذشته حزب و پراکندگی ایجاد شده در جنبش توده‏ای نشان تغيير شرايط و دلیل کافی برای ضرورت برخورد افتراقی و با نرمش به واقعیت استثنايى‏ مى‏باشد.

در مورد نقض حقوق اساسنامه‏ای خود و برخی دیگر از رفقای کمیته مرکزی و اعضای حزب و از این طریق پایمال شدن حق ابراز نظر خود در ساختارهای حزب پیش‏تر نوشته‏ام و لزومی به تکرار آنها در اینجا نیست (http://www.tudeh-iha.com/?p=1040&lang=fa)

رفيق گرامى‏‏‏

پس از این پیشگفتار غیرمتعارف، اجازه مى‏‏‏خواهم باوجود طولانی شدن نوشتار، درونمايه گفتگو‏ با رفیقی‏ را براى‏‏‏ شما بازگو كنم كه بدون ترديد مى‏‏‏تواند توجه شما، رفيق محمد اميدوار و رفقای دیگر در کمیته مرکزی حزب و همچنین ديگر توده‏اى‏‏‏ها را بخود جلب كند. موضوع گفتگو در كليت خود، همانطور كه حدس مى‏‏‏زنيد و بیان شد، در ارتباط قرار داشت با پراكندگى‏‏‏ نظرى‏‏‏ و سازمانى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ و به‏يژه و به طور مشخص درباره چگونگى‏‏‏ عملكرد واقع‏بينانه و انقلابى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ها در برطرف ساختن آن، بدون آنكه خود از يك سو به ابزار و بازيچه دشمن طبقاتى‏‏‏ تبديل شوند و از سوى‏‏‏ ديگر، نگران از اين خطر، فلج شده و با اتخاذ موضع دفع‏الوقت، اقدامى‏‏‏ در جهت برطرف ساختن پراكندگى‏‏‏ انجام ندهند. به عبارت ديگر درونمايه گفتگو، يافتن ديالكتيك عملكرد توده‏اى‏‏‏ها در سر اين پيچ و سراشيب بود.

پس از نگارش: رفيق عزيز، همانطور كه ديده مى‏شود، در دنباله نوشتار قرار بود درونمايه اصل گفتگو ميان نگارنده و توده‏اى‏ هم‏گفتگو طرح شود. از انتشار آن اما در اينجا خوددارى‏ مى‏شود. علت آنست كه نوشتار را نگارنده طبق شيوه تاكنون انجام شده، پيش از انتشار در اختيار رفيق محمد اميدوار، هاتف رحمانى‏ و توده‏اى‏ هم‏گفتگويم قرار داده بودم، تا اگر نظرى‏ دارند، پيش از انتشار ابراز كنند. هاتف رحمانى‏ چنين كرد. رفيق هم‏گفتگو نيز اخيراً چنين نمود. ضرورى‏ به نظر مى‏رسد كه اين ابرازنظرها نيز در پايان مطلب اضافه گردد. طول مطلب اجباراً نوشتار را به دو بخش تقسيم مى‏كند. لذا بخش ديگر به طور مستقل و با توجه به ابرازنظرها منتشر خواهد شد.




راه رشد آتى‏‏‏ ايران، مضمون بحث درباره ”رهبر كيست”! خط فاصل با ارتجاع‏

مقاله شماره ٢ (١٨ فروردين ١٣٨٩)

“بحث ” درباره “رهبر كيست” كه به نُقل گفتگوهاى‏‏‏ نه تنها رسانه‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ بى‏‏‏بى‏‏‏سى‏‏‏ و صداى‏‏‏ آمريكا و ديگران تبديل شده است و همچنين درونمايه بحث‏هاى‏‏‏ “زنده” اقتصاددان‏ها و استادهاى‏‏‏ دانشگاه را در تلويزيون جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ نيز تشكيل مى‏‏‏دهد (تلويزيون ايران ٢٤ اسفند ١٣٨٨)، ظاهر جدلى‏‏‏ درباره محتواى‏‏‏ راه رشد آتى‏‏‏ كشور مى‏‏باشد.

موضع اپوزيسيون راست و به اصطلاح “چپ” و جمهورى‏‏‏‏خواه و … در خارج از كشور روشن است. خواست آن‏ها، روى‏‏‏ ديگر مدال شعار “حقوق بشر” آمريكايى‏‏‏ است. يعنى‏‏‏ برقرارى‏‏‏ كامل و بدون چون و چراى‏‏‏ “اقتصاد بازار” و تبديل ايران به زائده‏اى‏‏‏ از اقتصاد امپرياليستى‏‏‏. اين آن برنامه‏اى‏‏‏ است كه به نظر اين محافل بايد در ايران تحقق يابد، تا بتوان به زعم آن‏ها گفت كه “جنبش سبز” پيروز شده است.

متاسفانه اين جريان‏ها كه از سرسخت‏ترين مخالفان انقلاب بهمن ٥٧ بوده و هستند، توانسته‏اند به كمك سياست ضددموكراتيك حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏، نفوذ نه چندان كمى‏‏‏ در خيزش انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ما بيابند. علت موفقيت آن‏ها روشن است. زمانى‏‏‏ كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ امكان قانونى‏‏ هر ابرازنظر آزاد را در ايران با خشونت توصيف‏ناپذير مسدود ساخته، مردم و احزاب ملى‏‏‏ و مترقى‏‏‏ و مدافع انقلاب بهمن و در مركز آن حزب توده ايران را با خشونت “حاكميت اوباش” (نورالدين كيانورى‏‏‏) سركوب مى‏‏كند، راه نفوذ نيروهاى‏‏‏ وابسته به امپرياليسم را مى‏‏گشايد و گشوده است. سرشت ضدملى‏‏‏ سياست ضددموكراتيك و قانون‏شكنانه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران، از گشودن اين راه نفوذ دستگاه‏هاى‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ براى‏‏‏ تعيين سرنوشت جامعه ايرانى‏‏ نتيجه و مستدل مى‏‏‏گردد.

كشورهاى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ سرمايه كلانى‏‏ براى‏‏‏ تبليغ عليه انقلاب شكوهمند بهمن ٥٧ مردم ميهن ما بكار انداخته‏اند، تا برنامه خود را به عنوان برنامه خيزش انقلابى‏‏‏ مردم به جنبش القاى‏‏‏ كنند. اين همان برنامه “اشغال از درون” است كه بهيچ‏وجه در تضاد با برنامه امپرياليسم براى‏‏‏ تجاوز و اشغال نظامى‏‏‏ ايران نيست.

وزن اساسى‏‏‏ تبليغات امپرياليستى‏‏‏ تاكنون در اين سو قرار داشت كه اين برداشت را القا كند كه گويا با حذف شكل حاكميت دوران قبيله‏اى‏‏‏ در ايران، يعنى‏‏‏ با حذف اصل عتيقه‏اى‏‏‏ خداشاهى‏‏‏ “ولايت فقيه” از قانون اساسى‏‏‏، همه مشكلات ايران برطرف گشته و راه رشد اقتصادى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ ايران گشوده خواهد شد. واقعيت آنست كه رسانه‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ توانسته‏اند اين برداشت را در افكار عمومى‏‏‏ مردم ميهن ما نفوذ داده و حتى‏‏‏ آن را به نظر غالب در جريان‏هاى‏‏‏ “چپ” نيز تبديل سازند.

در هفته‏هاى‏‏‏ اخير، رسانه‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ مى‏‏‏بينند دگرگونى‏‏‏ در سياست خود بوجو آورند. اين ضرورت عمدتاً ناشى‏‏‏ از وضع كم و بيش “پات” در تناسب قوا ميان خيزش انقلابى‏‏‏ مردم و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران است. خشونت و سبعيت برخورد حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ كه قادر به كوچك‏ترين عقب‏نشينى‏‏‏ و تمكين در برابر خواست‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ و دموكراتيك مردم نمى‏‏‏باشد، ضرورت توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ را مستدل ساخته است. اين واقعيت براى‏‏‏ گردانندگان تبليغات امپرياليستى‏‏ نيز روشن شده است. امپرياليسم و تبليغات آن اما با يك تناقض روبروست.

توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم مى‏‏‏تواند تنها با جلب زحمتكشان شهر و روستا به آن عملى‏‏‏ گردد. اما چطور مى‏‏‏توان زحمتكشان و ميهن‏دوستان را با تشديد تبليغات براى‏‏‏ خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ و به مورد اجرا گذاشتن دستورات صندوق بين‏المللى‏‏‏ پول و بانك جهانى‏‏‏، به مبارزه عليه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ كه به مجرى‏‏‏ همين برنامه تبديل شده است، جلب كرد. حاكميتى‏‏‏ كه براى‏‏‏ نمونه مى‏‏‏خواهد با حذف سوبسيدها يكى‏‏‏ از شروط اصلى‏‏‏ محافل پيش گفته مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ را در ايران پياده كند و يا صنعت ملى‏‏ نفت را در بازار بورس به حراج بگذارد.

اكثريت مردم ميهن ما مدافع بخش دولتى‏‏ اقتصاد هستند. اين بخش در سرزمين بزرگ و كثيرالملله ايران داراى‏‏ تاريخى‏‏ چند هزار ساله بوده و يكى‏‏ از علل ثبات تاريخى‏‏ ايران مى‏‏باشد. در تناقض با اين واقعيت تاريخى‏‏، در بحث محافل پيش گفته در رسانه‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ بيش‏تر و بيش‏تر اين برداشت خود را نشان مى‏‏دهد كه آن‏ها خواستار آنند كه اضافه بر حذف اصل عتيقه‏اى‏‏ خداشاهى‏‏ “ولايت فقيه”، بخش‏هاى‏‏‏ ديگرى‏‏ نيز‏ از قانون اساسى‏‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ حذف گردد، تا گويا بحران حاكم بر هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ در ايران رفع شده و راه رشد آتى‏‏‏ كشور هموار گردد. بحث درباره “رهبر كيست” در رسانه‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏، بحثى‏‏‏ است به منظور يافتن راه حلى‏‏‏ براى‏‏‏ تناقض برشمرده شده.

به نظر اين رسانه‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏، آن بخش ديگر از قانون اساسى‏‏‏ كه بايد حذف گردد، اصل‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ آن است! آن‏ها در اين زمينه با صراحت سخن مى‏‏گويند. متحدان طبيعى‏‏ آن‏ها در ايران، مدافعان و مجريان نقض غيرقانونى‏‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ و اجراى‏‏‏ برنامه “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” هستند.

به عبارت ديگر، جريان‏هاى‏‏‏ راست سلطنت‏طلب تا به اصطلاح “چپ” و جمهورى‏‏‏خواه و … در خارج از كشور و مدافعان حفظ و تعميق شرايط سيطره نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران، بر سر سرنوشت آتى‏‏‏ جامعه ايرانى‏‏‏ توافق دارند.

اين محافل مى‏‏خواهند وضع اقتصادى‏‏‏ حاکم بر کشور را از این طریق گويا سامان دهند که کلیه محدودیت‏ها در برابر  نفوذ فعال مایشاء سرمایه مالی امپریالیستی را در ایران برطرف سازند. آن ها این هدف را تحت عنوان ایجاد امکان برای سرمایه گذاری خارجی مطرح می سازند. گویا با سرازیر شدن سرمایه خارجی، بیکاری، گرانی، بی عدالتی و فقر و بی خانمانی در کشور برخواهد افتاد! گویا واردات بی رویه کنونی که همراه است با ورشکستگی کارخانه ها و سقوط تولید داخلی پایان خواهد یافت. گویا حقوق کارگران و قانون کار از یورش سرمایه داری در امان خواهد بود و انواع افسانه ها دیگری که برای مردم شناخته شده اند.

در واقع اما، ورود ایران پيش از آنكه كشور از يك برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ و دموكراتيك برخوردار باشد، به چرخه اقتصاد جهانى‏‏‏ امپرياليستى‏‏، آخرین محدودیت ها برای سرمایه‏داران كشورهاى‏‏ ثروتمند، برای گردش آزاد سرمایه شركت‏ها فراملى‏‏ سرمايه‏گذارى‏‏ و برای خروج بلافاصله سودهای کلان از کشور برخواهد افتاد. قوانین ملی در حفاظت از سرمایه داخلی- ملی برخواهد افتاد، صنایع ملی شده نفت و ديگر ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏، به مال بی صاحب غارت سرمایه سوداگر امپریالیستی تبدیل خواهد شد و …

با خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ و نابودى‏‏‏ بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد، پرتوان‏ترين اهرم حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ كشور برباد خواهد رفت. نئوكلونياليسم در مرحله “جهانى‏‏‏سازى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏”، با ثروت بادآورده و سوداگرانه و مافيايى‏‏‏ خود، همه ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ و متعلق به مردم ميهن ما را صاحب خواهد شد. همانطور كه اشغال‏گران اسرائيلى‏‏‏ نيز با خريدن زمين‏هاى‏‏‏ مردم فلسطين، گام به گام به “مالك” سرزمين فلسطينى‏‏‏ها و “صاحب” حاكم بر سرنوشت آن‏ها تبديل شدند!

با تحقق برنامه امپرياليستى‏‏‏ “آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏”، حقوق صنفی و سیاسی طبقه کارگر، نه تنها محفوظ نخواهد ماند، بلکه شرایط کار سخت‏تر، مدت كار روزانه و سالانه طولانى‏‏تر، دستمزدها نازل‏تر و شرایط اخراج از کار آسان‏تر خواهد شد. كوشش سرمايه‏داران مافيايى‏‏ در ايران در حال حاضر براى‏‏ نقض قانون كار، نشان خطر در شرف تكوين به دست دولتى‏‏ است كه با تقسيم “صدقه” خود را مدافع زحمتكشان مى‏‏نماياند. در کشور امپرياليستى‏‏ آلمان، باوجود فعالیت سندیکایی كارگران با سابقه صدوپنجاه ساله، بعد از عملی شدن برنامه آزادسازی اقتصادی، اکنون نیمی از محل‏های اشتغال، دارای قراردادهای موقتی و غیررسمی هستند. اخراج کارگران از کار به امری روزمره تبدیل شده است، بدون آنکه بیکار شده‏ها بتوانند از حقوق خود دفاع کنند.

پاسخ قاطع و مردمی- دموكراتيك وملی به خواست محافل سلطنت طلب و غیره، پاسخی روشن و در هماهنگی با پاسخی است که باید به حاکمیت سرمایه‏داری مافیایی و رانت‏خوار کنونی در ايران داد: بازگشت به اجرای اصل‏های اقتصادی قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بهمن که باید با نظارت شفاف و موثر زحمتکشان و کلیه لایه‏های ميهن‏دوستان به مورد اجرا گذاشته شوند.

اصل‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏ حافظ ثروت های ملی از یک سو و برپایی اقتصادی ملی و دموکراتیک از سوی دیگر هستند که به نیازهای زحمتکشان و همه نیروهای میهن دوست پاسخ مثبت خواهند داد. سرمایه گذاران ملی وميهن‏دوست مورد حمایت قانون قرار خواهند گرفت، تولید داخلی تقویت شده و از نظر کمی وکیفی رشد خواهد نمود. براین پایه بخش دولتی اقتصاد به اهرم پرتوانی در حمایت از استقلال اقتصادی و سیاسی ایران تبدیل خواهد شد.

از این روست که می توان گفت که خواست‏های مردمی- دموكراتيك و ملی پیش گفته ابزار قدرتمندی را برای توسعه پایگاه خیزش انقلابی مردم در برابر حاکمیت سرمایه‏داری ضدمردمی تشكيل مى‏‏دهند. توسعه مردمى‏‏‏ پايگاه خيزش انقلابى‏‏‏ در عين حال نقش اهرمى‏‏‏ پرتوان را براى‏‏‏ حفظ استقلال ملى‏‏‏ ايفا مى‏‏‏سازد.

حبيب‏الله پيمان در مصاحبه اخير خود (http://de.mg41.mail.yahoo.com/dc/launch?.gx=1&.rand=0s6s9hjt744rf) به درستى‏‏‏ پيوند سه عنصر سياسى‏‏، فرهنگى‏‏ و اقتصادى‏‏ را در «جنبش سبز» برجسته ساخته و آن را ادامه انقلاب بهمن ٥٧ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند. او مى‏‏‏گويد: «بر این باورم که جنبش سبز به لحاظ ماهیت و اهداف در قد و قواره یک جنبش ملی رهایى‏‏‏‏بخش ظهور نمود و از این بابت بى‏‏‏‏شباهت به سه جنبش بزرگ سده اخیر ایران نبوده و در تداوم تحقق آمال و ارزش‏های پدیدآمده در آن‏ها سیر مى‏‏‏‏كند و همان هدف‏ها و خواست‏های اساسی را دنبال مى‏‏‏‏كند. پیش از یک قرن است که ملت ایران برای رهایی انقیادهای سه‏گانه، یکی سیاسی، یعنی استبداد و خودکامگی در حوزه سیاست. دوم فرهنگی: یعنی وابستگی فکری وعقلی به مراجع و کانون‏های بیرون از خرد و شعور فردی و جمعی و بالاخره اجتماعی- اقتصادی، یعنی از سلطه و مناسبات مبتنی بر غارت، دلالی، بهره‏کشی و تبعیض و بیعدالتی مبارزه مى‏‏‏‏کند. بهرغم پیروزى‏‏‏‏های مقطعی و دستاوردهایی نظیر قانون اساسی در بر دارنده اصولی مربوط به حقوق اساسی ملت، [تا دستيابى‏‏‏‏ به] حق آزادی و حاکمیت ملی … راه درازی در پیش است» و در ارتباط با امکان فراگیرتر کردن جنبش سبز مى‏‏‏‏گوید: «… منعکس کردن مشکلات ومطالبات آنها (نیروهای اجتماعی فعال در عرصه تولید و خدمات) از سوی جنبش سبز و حمایت موثر از آن‏ها در مواجه با معضلات و محرومیت‏ها اقتصادی و اجتماعی است. …»

باید خواست‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏‏ را آويزه پرچم خیزش انقلابی مردم نمود و از این طریق خط فاصل با نیروهای ارتجاعی در داخل و خارج از کشور را شفاف و برجسته ساخت. بايد به پرسش “رهبر كيستِ” دستگاه‏هاى‏‏ تبليغات امپرياليستى‏‏ پاسخى‏‏ قاطع، روشن و شكوهمند داد: منافع دموكراتيك و ملى‏‏ مردم ميهن ما!

واژه راهنما: تبليغات امپرياليستى‏‏ اقتصاد دموكراتيك و ملى‏‏ را هدف قرار داده است. خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏ نقض كننده استقلال اقتصادى‏‏ و سياسى‏‏ كشور است. سرمايه‏گذارى‏‏ خارجى‏‏ بدون برنامه اقتصاد دموكراتيك ملى‏‏، حراج ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ است. دفاع از آماج انقلاب بهمن، خط فاصل با ارتجاع. “رهبر” خيزش انقلابى‏‏، آماج‏هاى‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ هستند.

١٧ فروردين ١٣٨٩




بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏هاست (٣) «سياست عرصه مقدورات است» «آرمان‏هاى‏‏‏ غيرتاريخى‏‏‏ تحقق‏ناپذيرند»

مقاله شماره ١ (سوم فروردين ١٣٨٩)

در آخرين نوشتار سال ١٣٨٨ در “توده‏اى‏‏‏ها” با عنوان “بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها است!” به برخى‏‏‏ نكات عمده از نظريات “هاتف رحمانى‏‏‏” پرداخته شد. بررسى‏‏‏ آن نكات در ابتدا از اين‏رو ضرورى‏‏‏ بود، زيرا مساله‏هاى‏‏‏ حاد روز خيزش انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ما، از قبيل مساله توسعه پايگاه توده‏اى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ و راه‏هاى‏‏‏ ممكن براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به آن را در برمى‏‏‏گرفتند. در اين ارتباط، اهميت توسعه شعارهاى‏‏‏ مبارزه مردم در جهت راه رشد آتى‏‏‏ كشور مورد توجه قرار گرفت و نشان داده شد كه دفاع حزب توده ايران از آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ در بخش “حقوق ملت” قانون اساسى‏‏‏ و خواست برپايى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏، وسيله پرتوانى‏‏‏ را براى‏‏‏ توسعه پايگاه حزب توده ايران و خيزش انقلابى‏‏‏ مردم تشكيل مى‏‏‏دهد.

به جنبه واقع‏بينانه بودن تركيب دو خواست پيش گفته، “آزادى‏‏‏” و “عدالت اجتماعى‏‏‏” كه مضمون انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را نيز تشكيل مى‏‏‏دهند، از آرمانى‏‏‏ دفاع شده است كه تحقق آن در عرصه مقدورات انقلاب قرار داشت و اكنون نيز قرار دارد. متاسفانه اما در روند واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ ميهن ما در سى‏‏‏ سال پيش، اين دو خواست تحقق نيافت. آيا مى‏‏‏توان از اين ناتوانى‏‏‏ به اين نتيجه رسيد كه اين دو خواست، «آرمان‏هاى‏‏‏ غيرتاريخى‏‏‏» بودند و لذا، آنطور كه “هاتف رحمانى‏‏‏” در بخشى‏‏‏ ديگر از “نامه” خود توضيح مى‏‏‏دهد، «تحقق ناپذير [بوده و] هر چقدر هم كه زيبا باشند، ايده‏آل‏هايى‏‏‏ بيش نيستند.»

“كمونيسم ايده‏اى‏‏ خوب، اما تحقق‏ناپذير است”، موضع شناخته شده ضدكمونيست‏هاى‏‏ خجول، موضعى‏‏ شناخته شده‏اى‏‏ است. آن‏ها “رقابت” و “نبرد براى‏‏ بقا” را علت تحقق‏ناپذير بودن ايده‏آل كمونيستى‏‏ قلمداد مى‏‏سازند. برتولد برشت به اين به‏اصطلاح “استدلال” پاسخ مى‏‏دهد و مى‏‏گويد، «كمونيسم آسانى‏‏ است كه تحقق بخشيدن به آن مشكل است!»

بررسى‏‏‏ علل عدم تحقق اهداف انقلاب بهمن موضوع اين نوشتار نيست. در نوشتارهاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ به آن پرداخته شده است (نگاه شود ازجمله به “انقلاب ملى‏‏‏- دموكراتيك را به ثمر برسانيم”http://www.tudeh-iha.com/?p=241&lang=fa ). در اينجا باید تنها اين نكته برجسته شود كه عدم موفقيت دستيابى‏‏‏ به آماج‏هاى‏‏‏ انقلاب بهمن، ناشى‏‏‏ از گويا «غيرتاريخى‏‏‏» بودن آن‏ها نبود، بلكه ناشى‏‏‏ از تغيير تناسب قوا به سود ارتجاع و “نيروهاى‏‏‏ راستگر” بود.

در ابتدا ببينيم “هاتف رحمانى‏‏‏” نظرش را خطاب به «دوست محترم» چگونه مطرح مى‏‏‏سازد:

«سياست عرصه مقدورات است. اما فرق بنيادينى‏‏‏ ميان سياست‏ورزى‏‏‏ پراگماتيستى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ وجود دارد. آبشخور سياست‏هاى‏‏‏ پراگماتيستى‏‏‏، منافع آنى‏‏‏ و قابل دسترس در راستاى‏‏‏ منافع سياست‏ ورزان است. اما سرچشمه سياست‏ ورزى‏‏‏ انقلابى‏‏‏، آرمان والاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ است  كه رهايى‏‏‏ زحمتكشان و كل انسانيت را از ستم سرمايه و جامعه ستم‏سالار هدف خود قرار داده است.

با رويا مى‏‏‏توان آرمان‏ها را توانمند تصوير كرد، اما با رويا نمى‏‏‏توان به اجراى‏‏‏ آرمان‏ها پرداخت. آرمان‏هاى‏‏‏ غيرتاريخى‏‏‏ تحقق‏ناپذير، هر چقدر هم كه زيبا باشند، ايده‏آل‏هايى‏‏‏ بيش نيستند.

شگفتى‏‏‏ بزرگ ماركس در همين بود كه چشم‏انداز [و نه شرايط!!] تحقق‏پذير آرمان رهايى‏‏‏ بشريت را با تفكرى‏‏‏ نبو‎غ‏آسا و در كسوت علمى‏‏‏ كشف و تئوريزه كرد.

بر اساس همين عرصه مقدورات بودن سياست بود كه لنين با درك تحول ٦ ماهه در جامعه روسيه، شعار “همه قدرت به دست شوراها” را مطرح و انقلاب كبير اكتبر را اجرايى‏‏‏ كرد [و شرايط “چشم‏انداز” ماركس را بوجود آورد]. مطالعه چند باره نوشته‏هاى‏‏‏ لنين در فاصله چند ماهه از دولت كرنسكى‏‏‏ تا انقلاب كبير اكتبر، به راستى‏‏‏ مكتب آموزنده‏اى‏‏‏ از درك ضرورت لحظه‏ها و تنظيم سياست درست معطوف به آرمان است. [حزب توده ايران براى‏‏ به ثمر رساندن دستاوردهاى‏‏ آزادى‏‏ و ترقى‏‏خواهانه انقلاب بهمن در خيزش انقلابى‏‏ كنونى‏‏ مردم، درست در دورانى‏‏ قرار دارد كه “هاتف رحمانى‏‏” برمى‏‏شمرد]

حزب توده ايران درست بر چنين بسترى‏‏‏ از شناخت علمى‏‏‏ سياست ورزى‏‏‏ مى‏‏‏كند و شگفتا شما مدعى‏‏‏ مى‏‏‏شويد كه ايدئولوژى‏‏‏ گريزى‏‏‏ كرده است.

من از نوشته‏هاى‏‏‏ شما چنين مى‏‏‏فهمم كه براى‏‏‏ آن كه نشان دهيم ايدئولوژيك مبارزه مى‏‏‏كنيم، بايد در ميان هر دو الى‏‏‏ سه سطر، نقل‏قولى‏‏‏ از خط‏كش‏ها را با ربط و بى‏‏‏ ربط نقل كنيم. درست همانند اخباريون صدر اسلام كه قال … ورد زبانشان بود و هنوز هم پس از ١٤ قرن در بر همان پاشنه مى‏‏‏چرخد.»

منتقد در اين بخش از نوشتار خود نيز نكته‏هاى‏‏‏ پراهميت و شايسته تاملى‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏سازد كه بايد آن‏ها از تعارف‏هاى‏‏‏  تز- گونه غيرمستدل در پايان پاراگراف جدا نمود.

مضمون متن نقل شده را براى‏‏‏ بررسى‏‏‏ مى‏‏‏توان به سه بخش تقسيم كرد. اول- نكته‏هاى‏‏‏ عام تئوريك؛ دوم- بررسى‏‏‏ سرشت سياست‏ورزى‏‏‏ حزب توده ايران؛ سوم- برداشت منتقد از نوشته‏هاى‏‏‏ “توده‏اى‏‏‏ها”.

پيش از آغاز بررسى‏‏‏ بايد اما به پرسشى‏‏‏ پاسخ داد. هدف منتقد از مساله‏هاى‏‏‏ مطرح كرده در اين پاراگراف چه مى‏‏‏باشد؟ پاسخ به نظر مى‏‏‏رسد مى‏‏‏تواند چنين باشد: “توده‏اى‏‏‏ها” دچار آرمان‏گرايى‏‏‏ غيرواقع‏بينانه و تحقق‏ناپذير است. اين در حالى‏‏‏ است كه به نظر منتقد، سياست اعمال شده كنونى‏‏‏ حزب توده ايران واقع‏بينانه بوده و همانند عملكرد لنين پا به پاى‏‏‏ رشد خيزش انقلابى‏‏‏ و با تكيه به شناخت علمى‏‏‏ از واقعيت، دگرگون شده و رشد مى‏‏‏يابد. چنين سياستى‏‏‏، سياستى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ بوده و ايدئولوژى‏‏‏ گريزى‏‏‏ در آن وجود ندارد!؟

اول- نكته‏هاى‏‏‏ عام تئوريك

“هاتف رحمانى‏‏‏” «فرق بنيادينى‏‏‏» ميان شيوه پراگماتيسم و انقلابى‏‏‏ قايل است. پراگماتيسم مى‏‏‏كوشد به «منافع آنى‏‏‏ و قابل دسترس» دست‏يابد. در حالى‏‏‏ كه هدف سياست انقلابى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به «آرمان»، هدف نهايى‏‏‏ و آتى‏‏‏ است. آرمانى‏‏‏ كه تنها زمانى‏‏‏ كه «تحقق پذير» باشد، يعنى‏‏‏ لحظه «تاريخى‏‏‏» تحقق آن فرا رسيده باشد، به گفته لنين خطاب به منشويك‏ها، وقتى‏‏‏ كه قطار به ايستگاه “سوسياليسم” رسيده باشد، هدفى‏‏‏ واقع‏بينانه و قابل دسترسى‏‏‏ است، زيرا «سياست عرصه مقدورات است».

فكر بيان شده در اين پاراگراف در انطباق است با برداشت منتقد در پاراگراف قبلى‏‏‏ كه در نوشتار پيش مورد بررسى‏‏‏ قرار گرفت. در آنجا او در ارزيابى‏‏‏ نظر “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏نويسد: كه گويا “توده‏اى‏‏‏ها” به «جايگزينى‏‏‏ آرمان به جاى‏‏‏ واقعيت مشخص [پرداخته و به] ناديده انگاشتن تمام واقعيت‏هاى‏‏‏ موجود و بغرنج شرايط كنونى‏‏‏ [دست زده] است.»

هم‏نوايى‏‏‏ برداشت اين نظريه‏پرداز با برداشت “راه توده”- پيك‏نت على‏‏‏ خدايى‏‏‏، همانطور كه پيش‏تر نشان داده شد، پرسش برانگيز است!

در انديشه بيان شده، دو نكته اساسى‏‏‏ وجود دارد. اول آنكه دو هدف آنى‏‏ (قابل دسترسى‏‏)‏ و آتى‏‏‏ (آرمانى‏‏) در برابر هم قرار داده شده‏اند. گويا آن‏ها دو عرصه زندگى‏‏‏ و مبارزه مستقل، بدون ارتباط، يكى‏‏‏ پس از ديگرى‏‏‏، دو قطب متضاد فاقد وحدت هستند. ميان عملكرد ماركس و لنين، جدايى‏‏ و نه وحدت برجسته شده است. انگار ماركس كار توضيح «چشم‏انداز» را «در كسوت علمى‏‏» انجام داده و صحنه را ترك نموده. سپس لنين «با سياست در عرصه مقدورات» انقلاب اكتبر را «اجرايى‏‏»كرده است. يكپارچگى‏‏ انديشه و عمل علمى‏‏- انقلابى‏‏ ماركسيست- لنينيستى‏‏ در برداشت متافيزيكى‏‏ “هاتف رحمانى‏‏” به طور ساده “گم” شده است!  در اينجا، همانطور كه در زير نشان داده شده است، انديشه “متافيزيكى‏‏‏” به صورت كلاسيك خود ظهور مى‏‏‏كند.

دوم آنكه دسترسى‏‏‏ به هدف آتى‏‏‏ و آرمانى‏‏‏ از اين طريق نفى‏‏‏ شده است كه دسترسى‏‏‏ به آن، به آينده‏اى‏‏‏ نامعلوم مكول مى‏‏‏شود. (در اينجا نيز برداشت منتقد با على‏‏‏ خدايى‏‏‏ پرسش‏برانگيز است)

موضع پوزيتويستى‏‏‏ سوسيال دموكراتيك راست در انديشه “هاتف رحمانى‏‏‏” در اينجا شفاف همانند كريستال مى‏‏‏درخشد.

او هدف آتى‏‏‏- آرمانى‏‏‏ را تنها زمانى‏‏‏ كه به هدف روز تبديل شده باشد، «تاريخى‏‏‏» و لذا تحقق‏پذير اعلام مى‏‏‏كند. زمانى‏‏‏ كه لنين مى‏‏‏گويد منشويك‏ها طلب مى‏‏‏كنند كه ما در كوپه به انتظار رسيدن قطار به ايستگاه “سوسياليسم” بنشينيم، درست همين برداشت “هاتف رحمانى‏‏‏” را مورد انتقاد قرار مى‏‏‏دهد. از اين طريق، او جنبش را دعوت مى‏‏‏كند، تنها براى‏‏‏ هدف‏هاى‏‏‏ قابل دسترس به مبارزه برخيزد. نبايد تعارف‏ها با ماركس و لنين را جدى‏‏‏ گرفت. اما اگر بايد واقعاً از تجربه «چند ماهه از دولت كرنسكى‏‏‏ تا انقلاب كبير اكتبر به راستى‏‏‏ آموخت [و به] تنظيم سياست درست …» در جريان پراتيك پرداخت، آنوقت ميبايستى‏‏‏ او به پرسش‏هايى‏‏‏ كه در بخش ١ و ٢ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1129&lang=fa و http://www.tudeh-iha.com/?p=1133&lang=fa ) اين نوشتار مطرح شده‏اند پاسخ دهد و بگويد كه براى‏‏‏ تغيير تناسب قوا ميان مردم و سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم در ايران، بايد به جلب كدام نيروها پرداخت و چگونه مى‏‏‏توان به اين هدف دست يافت؟ پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ را بايد با كدام طبقه و لايه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ توسعه داد و به اين منظور كدام شعارها و خواست‏ها را امروز مطرح ساخت؟

بازگرديم به انديشه “متافيزيكى‏‏‏” حاكم بر نظر “هاتف رحمانى‏‏‏”

فردريش انگلس در اثر معروفش “رشد سوسياليسم از اتوپيا به علم”، انديشه متافيزيكى‏‏‏ را برمى‏‏‏شمرد. او در آنجا نقش پراهميت انديشه متافيزيكى‏‏‏ را در علوم برجسته مى‏‏‏سازد. زيرا به كمك قدرت تجزيه انتزاعى‏‏‏ پديده در ذهن، شناخت از لحظه‏ها و تراش‏ها و نماهاى‏‏‏ متفاوت پديده و شناخت علمى‏‏ از آن ممكن مى‏‏‏گرد و به برداشت قديمى‏‏‏ درباره غيرقابل شناخت و مرموز بودن پديده پايان داده مى‏‏‏شود. ديگر صاعقه، طوفان، آتش‏فشان، هستى‏‏ گياه و جانور پديده‏اى‏‏ ماوراءطبيعه، عرفانى‏‏ و “مشيت الهى‏‏” نيست. انديشه متافيزيكى‏‏‏ اما قادر به شناخت و درك رابطه ميان اجزا پديده نيست. جمله معروف درخت‏ها را مى‏‏‏بيند، بدون آنكه جنگل را بشناسد و درك كند از اين بخش از اثر نقل مى‏‏‏شود. به گوشه‏هايى‏‏‏ از متن اثر انگلس توجه كنيم: «براى‏‏‏ انديشه متافيزيكى‏‏‏، چيزها و انعكاس آن‏ها در انديشه، يعنى‏‏‏ تعريف‏ها، به طور مجزا، يكى‏‏‏ پس از ديگرى‏‏‏ و بدون آنكه شناخت از اين را در شناخت از آن دخالت دهد، هر كدام را به مثابه صلابت و تحجرى‏‏‏ ابدى‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. در انديشه متافيزيكى‏‏‏ هماره متضادهاى‏‏‏ بدون رابطه با هم و لذا درك نشده مطرح هستند؛ حرف او بله، بله و نه، نه است … براى‏‏‏ او چيز يا وجود دارد، يا ندارد … وجود مشترك مثبت و منفى‏‏‏ را مطلقاً نفى‏‏‏ مى‏‏‏كند، علت و معلول نيز  با همين حدت به طور متضاد در برابر هم قرار دارند. اين شيوه انديشه در نگاه اول ازاين‏رو براى‏‏‏ ما بسيار شفاف و پذيرفتنى‏‏‏ است، زيرا در انطباق است با برداشت به‏اصطلاح عقل سليم. عقل سليمى‏‏‏ كه … [بكار گرفتن آن] براى‏‏‏ شناخت طبيعت چيزها، كمكى‏‏‏ بزرگ و حتى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ است، اما بزودى‏‏‏ به مرز قدرت شناخت خود مى‏‏‏رسد، مرزى‏‏‏ كه در پس آن، اين انديشه شناسنده به يك‏سويه‏نگرى‏‏‏، تنگ‏نظرى‏‏‏، انتزاعى‏‏‏ شدن و دچار تناقض گويى‏‏‏ شدن، دچار مى‏‏‏گردد. زيرا با ديدن تك تك چيزها، رابطه آن‏ها، با ديدن هستى‏‏‏ چيزها، شدن و نابودى‏‏‏ آن‏ها، با ديدن سكون چيزها، حركت آن‏ها را فراموش مى‏‏‏كند، زيرا با ديدن انبوه درخت‏ها، جنگل را نمى‏‏‏بيند.»

برخلاف برداشت انديشه متافيزيكى‏‏‏، هماره و به‏ويژه در شرايط كنونى‏‏‏ در ايران نيز، اهميت شناخت آماج‏هاى‏‏‏ روز و آنى‏‏‏، تنهـا مساله اساسى‏‏‏ مبارزه را تشكيل نمى‏‏‏دهد. شناخت آماج‏هاى‏‏‏ روز، يعنى‏‏‏ شناخت “تضاد عمده” ضرورى‏‏‏ و براى‏‏‏ “عقل سليم” هر نظريه‏پرداز قابل شناخت است. زيرا در سطح ديد همه قرار داشته و براى‏‏‏ شناخت آن به توان روشنفكرانه ويژه‏اى‏‏‏ نياز نيست. بايد به بلبل‏زبانى‏‏‏هاى‏‏‏ خانم‏ها و آقاها در بى‏‏‏بى‏‏‏سى‏‏‏، فا او آ و ديگر رسانه‏هاى‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ و همچنين به ده‏ها و صدها نوشتار و ابرازنظر اپوزيسيون راست تا جمهورى‏‏‏خواه و به‏اصطلاح “چپ” در اينترنت نظر افكند تا ديد كه تضاد در سطح به چه آسانى‏‏‏ براى‏‏‏ “عقل‏سليم” قابل شناخت است. همه آن‏ها نيز مى‏‏‏كوشند آماج مبارزه را به دسترسى‏‏‏ به “آزادى‏‏‏” كه در سطح براى‏‏‏ همه قابل شناخت است، محدود كنند، زيرا گويا «سياست عرصه مقدورات است».

برخلاف انديشه متافيزيكى‏‏‏، انديشه ديالكتيكى‏‏‏ كه انگلس آن را همانجا به‏مثابه اسلوب انديشه نيز مورد بحث و توضيح قرار مى‏‏‏دهد، روند جارى‏‏‏ واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏ (ماركس) را مى‏‏‏بيند و درك مى‏‏‏كند. روند هستى‏‏‏اى‏‏‏ كه باوجود گسست در آن، يك‏پارچه و بى‏‏‏ گسست است. به قول طبرى‏‏‏ در شعر “سخن‏ گو از بهار” (“ازميان ريگ‏ها و الماس‏ها”) وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏ در «هماهنگى‏‏‏» «جهان» تبلور مى‏‏‏يابد: «…  جهان هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است.   هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بنفش باز نسترن‏ها با ارغوان تيره افق.  هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ قنديل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گُلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏فام شاه‏بلوط، با تاج لرزان سروها …». او در نمونه‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏ ديگر در سروده زندانش تحت عنوان “به آنكس كه به او مى‏‏‏‏‏‏‏‏انديشم”، و خطاب به «محبوب من»، هماهنگى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ را «در پيوست بى‏‏‏‏‏‏‏‏گسست» برجسته مى‏‏‏سازد.

انگلس مى‏‏‏گويد كه «بر خلاف انديشه متافيزيكى‏‏‏، چيزها و انعكاس تعريف‏ آن‏ها توسط انديشه ديالكتيكى‏‏‏ در وابستگى‏‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏‏ آن‏ها، در تحركت و دگرگونى‏‏‏ آن‏ها، در شدن و نابود شدن آن درك مى‏‏‏شوند؛ يعنى‏‏‏ روندى‏‏‏ در شدن هستند كه تائيدى‏‏‏ هستند براى‏‏‏ شيوه [ديالكتيكى‏‏‏] هستى‏‏‏ خود.»

صحبت بر سر اين نيست كه شايد نادقتى‏‏‏ در يك مورد در نظر “هاتف رحمانى‏‏‏” وجود دارد. متاسفانه شيوه متافيزيكى‏‏‏ حاكم بر انديشه او، در موارد ديگرى‏‏‏ نيز به چشم مى‏‏‏خورد. به يك نمونه بنگريم:

بايد به نكته‏اى‏‏‏ جنبى‏‏‏ بازگشت كه منتقد در بخشى‏‏‏ از نوشتار خود و به طور ضمنى‏‏‏ مطرح ساخته است. نكته‏اى‏‏‏ در ارتباط با «شعار طرد ولايت فقيهه».

او “توده‏اى‏‏‏ها” را متهم مى‏‏‏سازد كه با پايبندى‏‏‏ به «تفكر ايده‏آليستى‏‏‏ و لجاجت در عدم پذيرش صريح “شعار طرد ولايت فقيهه”» دچار تناقض و «نگاه پارادكسيكال» شده است.

براى‏‏‏ انديشه متافيزيكى‏‏‏، رابطه‏اى‏‏‏ ميان سياست، خط‏مشى‏‏‏ و اسناد حزب توده ايران در طول قريب به هفتاد سال مبارزه آن وجود ندارد. هر كدام در هر مرحله زمانى‏‏‏ براى‏‏‏ خود مطرح بوده، روندى‏‏‏ رشديابنده را تشكيل نمى‏‏‏دهند و بيان «روند جارى‏‏‏ هستى‏‏‏ واقعى‏‏‏» (ماركس) حزب توده ايران نيستند.

خواست خذف اصل “ولايت فقيهه” از قانون اساسى‏‏‏‏ را حزب توده ايران در پيش از همه‏پرسى‏‏‏‏ درباره قانون اساسى‏‏‏‏ در سال ١٣٥٨ ضرورى‏‏‏‏ اعلام كرد. بيان انتخاب شده در آن دوران «حذف اصل … در متمم قانون اساسى‏‏‏‏» بود. اين بيانى‏‏‏‏ از نظر حقوقى‏‏‏‏ دقيق و از نظر سياسى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ حزبى‏‏‏‏ كه به فعاليت قانونى‏‏‏‏ مشغول بود، همه‏جانبه و با صراحت و مسئولانه بود. اين موضع حزب هماره مورد تائيد نگارنده بوده و هست. در اسناد و نوشتارها در ارگان‏هاى‏‏ حزبى‏‏ از پلنوم هيجدهم به بعد هيچ‏گاه واقعيت پيش گفته مطرح نشده است. گويا تاريخ «شعار طرد ولايت فقيهه» با تصويب آن در اين پلنوم آغاز شده است!

شعار «طرد ولايت فقيهه» كه در پلنوم هيجدهم توسط زنده‏ياد حميد صفرى‏‏‏‏ مطرح شد و به تصويب رسيد، از نظر محتوايى‏‏‏‏ نكته جديدى‏‏‏‏ را مطرح نمى‏‏‏‏سازد. از نظر حقوقى‏‏‏‏ واژه «طرد» را كه در “فرهنگ فشرده سخن” راندن، دور كردن، كنار گذاشتن و قطع رابطه، تبعيد، نفى‏‏‏‏بلد و …، تعريف شده است، مى‏‏‏‏توان بدل “خصمانه”‏اى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ واژه «حذف» ارزيابى‏‏‏‏ كرد، بدون آنكه مضمون اساسى‏‏‏‏ نوينى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ آن ارايه شده باشد. هم در سال ١٣٥٨ و همچنين در سال برگزارى‏‏‏‏ پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏‏‏ و با توجه به شرايط كنونى‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم در ايران، بايد گفت كه پيش شرط تغيير شكل حاكميت جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏ و ازجمله حذف و يا طرد اصل عتيقه‏اى‏‏‏ دوران قبيله‏اى‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏‏‏ از ساختار سياسى‏‏ كشور، كماكان حل مساله قدرت سياسى‏‏‏‏ در ايران است. نكته‏اى‏‏‏‏ كه منتقد نيز در نوشتار خود مورد تائيد قرار داده است.

با اين توضيحات، موضع نگارنده درباره اين خواست درست خيزش انقلابى‏‏‏ مردم، در همه نوشتارها شفاف و صريح بيان شده است و لذا ادعاى‏‏‏‏ منتقد درباره گويا لجاجت “توده‏اى‏‏‏‏ها” در پذيرش شعار “طرد …” اصلاً وارد نيست. اين نكته اما نكته مورد نظر در اينجا نيست.

همچنين بررسى‏‏‏ اين نكته كه تا چه اندازه مى‏‏‏‏توانست به كار گرفتن اين واژه در سال ١٣٦٢ خطرى‏‏‏‏ مضاعف براى‏‏‏‏ زندانيان توده باشد، بررسى‏‏‏اى‏‏‏ كه تاكنون مورد توجه‏ قرار نگرفته است، نيز منظور بيان نكات پيش گفته نيست، كه نشان دادن انديشه متافيزيكى‏‏‏ حاكم بر نظر منتقد هدف اين سطور است. در ارزيابى‏‏‏ نظريات “توده‏اى‏‏‏ها” توسط “هاتف رحمانى‏‏‏” نكته‏هاى‏‏‏ برشمرده شده در ارتباط با شكل حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏، كوچك‏ترين جاى‏‏‏ ندارد. براى‏‏‏ او برخورد به «شعار طرد ولايت فقيهه» با تصويب پيشنهاد حميد صفرى‏‏‏ در پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏‏ آغاز و به آن پايان مى‏‏‏يابد «بدون آنكه شناخت از اين را در شناخت از آن دخالت دهد» (فردريش انگلس، “رشد سوسياليسم …”). او افراد و نظر آن‏ها را تنها در ارتباط با همين يك مرحله مورد توجه و ارزيابى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. دوست و دشمن، “خودى‏‏‏” و “غيرخودى‏‏‏” براى‏‏‏ او تنها در اين چهارچوب تعيين و پاسخ داده مى‏‏‏شود! آرى‏‏‏ اينست محدوديت انديشه متافيزيكى‏‏‏ براى‏‏‏ شناخت «روند جارى‏‏‏ واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏».

دوم- بررسى‏‏‏ سرشت سياست‏ورزى‏‏‏ حزب توده ايران

نظريه‏پرداز منتقد در ادامه به دفاع از سياست حزب توده ايران پرداخته، آن را استوار بر «بسترى‏‏‏ از شناخت علمى‏‏‏»  اعلام مى‏‏‏كند. متاسفانه نظريه‏پرداز به همين جمله عام در اين زمينه پراهميت بسنده مى‏‏‏كند. براى‏‏‏ او توضيح و مستدل ساختن سياست حزب توده ايران در برابر پرسش‏ها و انتقادهاى‏‏‏ جدى‏‏‏، «گرفتن انرژى‏‏‏» غيرضرور از مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏ است. در حالى‏‏‏ كه خود اذعان دارد كه «بيان مواضع، به نوعى‏‏‏ گفتگو ميان مواضع است». او در صفحه دوم نوشتار خود يادرآور مى‏‏‏شود «كه اصلاً قصد پاسخ به شما را نداشتم. در اين شرايط اجتماعى‏‏‏- سياسى‏‏‏ حاكم بر ايران، اين گونه بحث‏ها را نه مبارزه ايدئولوژيك …، بل راهى‏‏‏ انحرافى‏‏‏ براى‏‏‏ گرفتن انرژى‏‏‏ جنبش توده‏اى‏‏‏، درگير كردن حزب در مسايلى‏‏‏ حاشيه‏اى‏‏‏ و تسويه حساب‏هاى‏‏‏ شخصى‏‏‏ مى‏‏‏دانم.» درواقع نيز منتقد با ديركردى‏‏‏ غيرموجه تن به گفتگو داده است. همانطور كه نشان داده شد، در اينجا اتفاقاً مساله‏هاى‏‏‏ بسيار پراهميتى‏‏‏ مطرح هستند. ازجمله مساله چگونگى‏‏‏ توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ حزب توده ايران و خيزش انقلابى‏‏‏ مردم. نمى‏‏‏ توان به بهانه‏هاى‏‏‏ غيرموجه از پاسخ دادن به پرسش‏هاى‏‏‏ جدى‏‏‏ و موجه سر باز زد. در اين زمينه در بخش‏هاى‏‏‏ پيشين اشاراتى‏‏‏ شد. لذا پرسش‏برانگيز است كه منتقد كه اكنون دل به دريا زده و مى‏‏‏نويسد، چرا حتى‏‏‏ يك جمله نيز در دفاع از «بستر شناخت علمى‏‏‏» كه سياست كنونى‏‏‏ حزب توده ايران گويا در آن جارى‏‏‏ است، بر زبان نمى‏‏‏آورد؟

“توده‏اى‏‏‏ها” در نوشتارهاى‏‏‏ متعددى‏‏‏ مانند نوشتار سه بخشى‏‏‏ تاریخ حزب توده ایران، تاریخ مبارزه با انحرافات چپ و راست است (http://www.tudeh-iha.com/?p=1107&lang=fa) و ایدئولوژى‏‏‏‏‏‏‏‏ زدایى‏‏‏‏‏‏‏‏، نامى‏‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏‏ مارکسیسم‏زدایى‏‏‏‏‏‏‏‏ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1113&lang=fa ) و اعلاميه الكن و نازا (http://www.tudeh-iha.com/?p=1083&lang=fa)
و در بررسى‏‏‏ اسناد پلنوم وسيع گذشته حزب و …، درست قرار نداشتن سياست حزب را بر «بستر شناخت علمى‏‏‏» مورد پرسش و انتقاد قرار داده است. تكرار نكات مطرح شده در آن نوشتارها اكنون ضرور به نظر نمى‏‏‏رسد، اما انتظار پاسخ به پرسش‏هاى‏‏‏ مطرح روز درباره چگونگى‏‏‏ توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ كه در بخش‏هاى‏‏‏ پيشين همين رديف از نوشتار با عنوان “بيان موضع، گفتگو ميان توده‏ى‏‏‏ها است” به طور جدى‏‏‏ وجود دارد.

تاكنون نقش «بستر شناخت علمى‏‏‏» در سال‏هاى‏‏‏ اخير در نشريات حزب توده ايران يا نزديك به آن، در خدمت جستجوى‏‏‏ “اتحاد” با اپوزيسيون راست از سلطنت‏طلب تا جمهورى‏‏‏خواه و به‏اصطلاح “چپ” قرار داشته است. “هاتف رحمانى‏‏‏” به دفاع از “انقلاب مخملى‏‏‏” در “نويدنو” پرداخته، بدون آنكه كلمه‏اى‏‏‏ درباره مضمون چنين “انقلابى‏‏‏” سخن گفته باشد. آيا اين پراتيك متكى‏‏‏ بر «بستر شناخت علمى‏‏‏» بوده است؟ اكنون بايد ديد كه او چگونه بر چنين بسترى‏‏‏ مى‏‏‏خواهد از توسعه پايگاه حزب توده ايران و خيزش انقلابى‏‏‏ از طريق جلب طبقه كارگر و دفاع از راه رشد با جهت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ به دفاع برخيزد؟

سوم- برداشت منتقد از نوشته‏هاى‏‏‏ “توده‏اى‏‏‏ها”

در مورد اتهام گويا آرمانى‏‏‏ بودن نظرهاى‏‏‏ مطرح شده در “توده‏اى‏‏‏ها” نكاتى‏‏‏ پيش‏تر مطرح شدند. تكرار آن‏ها ضرورى‏‏‏ نيست. متاسفانه منتقد در اين مورد نيز با «نگاه از روزنى‏‏‏ تنگ» (ا ط) مساله را آسان مى‏‏‏گيرد، زمانى‏‏‏ كه بدفهمى‏‏‏ خود را از ضرورت مستدل بودن نوشتارها و مبتنى‏‏‏ بودن استدلال آن‏ها بر انديشه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏، صاف و ساده شيوه «اخباريون صدر اسلام» مى‏‏‏نامد و عمل به اين شيوه را زير بغل “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏گذارد و مى‏‏‏نويسد: «من از نوشته‏هاى‏‏‏ شما چنين مى‏‏‏فهمم كه براى‏‏‏ آن كه نشان دهيم ايدئولوژيك مبارزه مى‏‏‏كنيم، بايد در ميان هر دو الى‏‏‏ سه سطر، نقل‏قولى‏‏‏ از خط‏كش‏ها را با ربط و بى‏‏‏ ربط نقل كنيم. درست همانند اخباريون صدر اسلام كه قال … ورد زبانشان بود و هنوز هم پس از ١٤ قرن در بر همان پاشنه مى‏‏‏چرخد.»

اول- منتقد ميان مبارزه ايدئولوژيك، و «ايدئولوژيك مبارزه كردن» تفاوتى‏‏‏ قايل نيست. او باز برداشت “عقل‏سليم” را به جاى‏‏‏ انديشه ديالكتيكى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. ايدئولوژيك مبارزه كردن، اصطلاح عام‏الفهم در تبليغات ضدماركسيستى‏‏‏ است براى‏‏‏ تخريب انديشه علمى‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏، كه همانطور كه نشان داده شد، كليت واقعيت و يا در مورد گفتگوى‏‏‏ ما كليت روند خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مردم ميهن ما، حركت، رشد، شدن و … آن را مورد توجه قرار نمى‏‏‏دهد. اين در حالى‏‏‏ است كه انديشه مسلح به شيوه ديالكتيك، نگرشى‏‏‏ است كه تنها به كمك آن مى‏‏‏توان وضع “پات” ايجاد شده در خيزش انقلابى‏‏‏ مردم را تشخيص داد و درك كرد، براى‏‏‏ خروج از وضع ايجاد شده، پيشنهادهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ مطرح نمود و حصار ايجاد شده در انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ به صورت «واقعيت‏هاى‏‏‏ موجود و بغرنج كنونى‏‏‏» را از اين طريق شكاند، كه با برقرارى‏‏‏ پيوند ميان خواست‏هاى‏‏‏ آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏، روند خيزش را از وضع “پات” خارج نمود و به پيش راند. لنين نيز در ٦ ماهى‏‏ كه “هاتف رحمانى‏‏” از آن صحبت مى‏‏كند، جز اين نكرد!

در آن لحظه كه ميان خواست آنى‏‏ و آتى‏‏ پيوند برقرار سازيم، گام تعيين كننده را براى‏‏ شكستن حصار شرايط بغرنج موجود برداشته‏ايم و وارد عرصه مبارزه انقلابى‏‏ با هدف توسعه مقدورات گذاشته‏ايم. مرز ميان نگرش توصيف‏گرانه، به قول مارکس شیوه «نظاره‏گرظاهربين» نزد رفرميسم، پراگماتيسم و سوسيال دموكراسى‏‏ راست از يك‏سو و چپ انقلابى‏‏، چپ مبتنى‏‏ بر انديشه ماركسيست- لنينيستى‏‏ و مسلح به شناخت و منطق ديالكتيكى‏‏، برداشتن اين “گــام” براى‏‏ پيوند وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ در انديشه است كه به قول ماركس، «به نيروى‏‏ مادى‏‏ تبديل مى‏‏شود.»

با درونمايه نكات عامى‏‏‏ كه منتقد درباره مبارزه ايدئولوژيك در آخرين پاراگراف نوشته خود مطرح مى‏‏‏سازد، مى‏‏‏توان موافقت داشت، بدون آنكه آن‏ها را بتوان كافى‏‏‏ و براى‏‏‏ پاسخ به پرسش‏هاى‏‏‏ مطرح، شفاف دانست. او مى‏‏‏نويسد: «برخورد ايدئولوژيك در واقعيت امر، كاربست صحيح اسلوب‏هاى‏‏‏ علمى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏- لنينيستى‏‏‏ در شناخت پديده‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏، اجتماعى‏‏‏، اقتصادى‏‏‏ و تاريخى‏‏‏ است. … انطباق خلاق معيارها و اسلوب‏هاى‏‏‏ علمى‏‏‏ در تحليل مشخص از شرايط مشخص است كه وجه ايدئولوژيك فعاليت را مشخص مى‏‏‏كند.»  اين سخنان آن چنان عام بيان شده‏اند كه مى‏‏‏توانند در هر نوشته‏اى‏‏‏ جاى‏‏‏ داشته باشند، بدون آنكه ميخچه پاى‏‏‏ كسى‏‏‏ را به درد آورند.

براى‏‏‏ آنكه نكات عام پيش گفته را بتوان در وضع مشخص به‏ كار گرفت، چه شيوه‏اى‏‏‏ را حزب توده ايران به كار گرفته است، تا به كمك آن، پاسخ مشخص به پرسش‏هاى‏‏‏ عينى‏‏‏ مطرح را ارايه دهد؟ آنطور كه منتقد به درستى‏‏‏ مى‏‏‏نويسد، «سياست‏هاى‏‏‏ تاكتيكى‏‏‏ و استراتژيك حزب توده ايران … به تائيد دوست و دشمن دانا، به تاثير گذارترين نيروى‏‏‏ تمام تاريخ ايران تبديل شده است.» علت اين امر چه بوده است؟ پاسخ زنده‏ياد جوانشير براى‏‏‏ سياست گذشته حزب روشن و صريح است. او در “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران” اين سياست را تحت عنوان “برنامه حداقل كارگرى‏‏‏” در صفحه ٤٠ اثر خود برمى‏‏‏شمرد و مى‏‏‏گويد: «امروز پس از چهل سال شايد بتوان درباره رسابودن يا نبودن اين يا آن جمله، اين يا آن فرمولبندى‏‏‏ در نخستين برنامه‏هاى‏‏‏ [پنجگانه] حزب بحث كرد. شايد بتوان اين يا آن ماده را تغيير داد، اما هرگز نبايد فراموش كرد كه مضمون اصلى‏‏‏ برنامه‏هاى‏‏‏ ما حاصل كاربرد درست ماركسيسم- لنينيسم در شرايط ايران بوده و هست. برنامه‏هاى‏‏‏ ما، با اين كه شعارهاى‏‏‏ عام دموكراتيك داشت، هرگز برنامه يك حزب يا جريان بورژوائى‏‏‏ و خرده‏بورژوائى‏‏‏ نبود [تكيه از نگارنده]. برنامه حداقل كارگرى‏‏‏ بود [تكيه از جوانشير]. برنامه‏اى‏‏‏ بود كه وظايف سوسياليستى‏‏‏ و دموكراتيك را به طور گسست‏ناپذير  – آن طور كه لنين توصيه مى‏‏‏كند –   به هم پيوند مى‏‏‏داد [تكيه از نگارنده] و جنبش دموكراتيك و ضدامپرياليستى‏‏‏ عموم خلق را به جلو، به سوى‏‏‏ نبرد با سرمايه‏دارى‏‏‏، به سوى‏‏‏ سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ [تكيه از نگارنده] هدايت مى‏‏‏كرد.»

آيا “هاتف رحمانى‏‏‏” مى‏‏‏تواند در اسناد كنونى‏‏‏ حزب كه آن‏ها را در نوشتار خود مورد خطاب قرار مى‏‏‏دهد، چنين سرشتى‏‏‏ را نشان دهد؟ آيا مى‏‏‏تواند راهى‏‏‏ ديگر را به جز ايجاد پيوند ميان آماج آزادى‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏، ميان آماج دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ براى‏‏‏ توسعه پايگاه خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مردم ميهن ما پيشنهاد كرده و آن را با برداشت ماركسيست- لنينيستى‏‏‏ مستدل سازد؟ نگارنده و بدون ترديد بسيارى‏‏‏ ديگر با هيجان در انتظار پاسخ مشخص او و رفيق محمد اميدوار، دبير اول كميته مركزى‏‏‏ حزب توده ايران در اين‏باره هستند!

واژه راهنما: پراگماتيسم در برابر سياست انقلابى‏. انديشه متافيزيكى‏ در برابر ديالكتيكى‏. مرز ميان نيروى‏ رفرميستى‏ و انقلابى‏ ايجاد پيوند ميان خواست آنى‏ و آتى‏. هاتف رحماتى‏ در ارزيابى‏ مقدورات و آرمان انقلابى‏ محق نيست. مساله شعار طرد ولايت فقيهه.




”زنده باد بحث ميان توده‏اى‏‏‏ها“ بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها است!

شماره 37 (29 اسفند 1388) بخش دوم

مرحله انقلاب- تضاد اصلى‏‏

سخن و انديشه تئوريك طبرى‏‏‏ در سطور فوق براى‏‏‏ جلب توجه به ضرورت تغيير تناسب قوا در جريان روند انقلابى‏‏‏ قاعدتاً حتى‏‏‏ براى‏‏‏ غيرتوده‏اى‏‏‏ها نيز قابل پذيرش است. لذا مى‏‏‏توان اكنون به بررسى‏‏‏ سياسى‏‏‏ مسئله پرداخت.

انديشه شناسنده و تحليلگر منتقد مى‏‏‏پرسد: «مرحله انقلاب چه بايد باشد؟ نيروهاى‏‏‏ عمل كننده كدامند؟ و چه نيروهايى‏‏‏ مى‏‏‏توانند متحدان اين مرحله در اجرا باشند؟»

متاسفانه منتقد عجولانه و با بغض به مساله “تضاد اصلى‏‏‏” در مرحله كنونى‏‏‏ جامعه مى‏‏‏پردازد. انگار بررسى‏‏‏ اين پرسش، اقدامى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ و علمى‏‏‏ نبوده، كه گناهى‏‏‏ كبيره است. او براى‏‏‏ آنكه بر عجله غيرمستدل انديشه پرده بپوشاند، مى‏‏‏نويسد: «آيا تضاد به قول خودتان اصلى‏‏‏ در شرايط مورد ادعاى‏‏‏ شما، تضاد كار و سرمايه است؟»

در پرسش‏هاى‏‏‏ درستى‏‏‏ كه مطرح شده‏اند، سه نكته مركزى‏‏‏ نهفته است. اول- مساله شناخت “تضاد اصلى‏‏‏” در دوران كنونى‏‏‏ كشور. دوم- استخراج شعارها و خواست‏هاى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر “تضاد اصلى‏‏‏” و سوم- مساله اتحادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏.

اول- با مساله “تضاد اصلى‏‏‏” آ‎غاز كنيم.

انديشه تحليلگر بايد ميان “تضاد اصلى‏‏‏” و “تضاد عمده” تفاوت قايل باشد. متاسفانه منتقد چنين نمى‏‏‏كند و در نتيجه عجولانه «تضاد ميان كار و سرمايه» را مطرح مى‏‏‏سازد كه گويا مضمون نقل قول پيش گفته از نوشتار در “توده‏اى‏‏‏ها” را نيز تشكيل مى‏‏‏دهد. با اين اميد كه بتوان گفت «ننه جون مهدى‏‏‏» هم درك مى‏‏‏كند كه الان تضاد اصلى‏‏‏ در جامعه تضاد كار و سرمايه نيست و لذا «ادعاى‏‏‏ شما» درباره آن «پندار وهم» شماست!

تضاد اصلى‏‏‏ كنونى‏‏‏ در جامعه ايرانى‏‏‏ از درون سرشت انقلاب بهمن ٥٧ قابل شناخت و درك است.

حزب توده ايران، انقلاب بهمن را انقلابى‏‏‏ “ملى‏‏‏ و دموكراتيك” ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند. در آن دو عنصر مردمى‏‏‏- دموكراتيك- آزادى‏‏‏خواهانه و ضدامپرياليستى‏‏‏- ملى‏‏‏ با يكديگر عجين شده‏اند. هر دوى‏‏‏ اين عنصرها اكنون نيز در كليت خود بر جامعه ايرانى‏‏‏ حاكمند و “تضاد اصلى‏‏‏” را تشكيل مى‏‏‏دهند. يعنى‏‏‏ تضادى‏‏‏ كه با حل و برطرف شدن آن، راه رشد دموكراتيك و ترقى‏‏‏خواهانه جامعه گشاده مى‏شود.

بخش اقتصادى‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن، داراى‏‏‏ جهت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ است. اين سرشت پراهميت اما به معناى‏‏‏ آن نيست كه برقرارى‏‏‏ اقتصاد دموكراتيك مبتنى‏‏‏ بر اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏، به طور “جبرى‏‏‏” به برقرارى‏‏‏ سوسياليسم در ايران منجر مى‏‏‏گردد. پايبندى‏‏‏ به اصل‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ پيش گفته در قانون اساسى‏‏‏، اولاً سرشت ملى‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏ انقلاب را برجسته مى‏‏‏سازد (به اين نكته بازمى‏‏‏گردم). و ثانياً، پر اهميت براى‏‏‏ بحث كنونى‏‏‏ در اين سطور، توجه را به مساله “اتحادها” و توسعه پايگاه انقلاب و از اين طريق تغيير تناسب قوا ميان انقلاب و ارتجاع جلب مى‏‏‏كند.

دوم- كدام شعارها، شعارهاى‏‏‏ روز و واقع‏بينانه هستند؟

در اخبار امروز آمد كه ميرحسين موسوى‏‏‏ خواستار توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ در سال آينده شده است. او خواستار آن است كه با جلب «معلمان و كارگران» به خيزش انقلابى‏‏‏، براى‏‏‏ تغيير تناسب قوا كوشش به عمل آورده شود. همين خواست را كميته مركزى‏‏‏ حزب توده ايران نيز پيش‏تر در اعلاميه‏اى‏‏‏ مطرح ساخته بود.

همين كوشش را مى‏‏‏توان در سطح محافل راست سلطنت طلب تا جمهورى‏‏‏خواه و به اصطلاح “چپ” در خارج از كشور نيز مشاهده كرد. بحث “رهبر كيست” در رسانه‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏، كه در واقع بحث درباره راه رشد سرمايه‏دارى‏‏‏ از طريق برقرارى‏‏‏ سيطره “بازار آزاد” در آينده در ايران است، نشان همين كوشش مى‏‏‏باشد.

تكيه به توان اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ براى‏‏‏ برپايى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏‏ كه جانمايه انقلاب بهمن و بيان روح و روان حاكم بر شكوهمندترين بپاخاست انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ماست، كه اما در دهه‏هاى‏‏‏ گذشته زير سيطره حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ و رانت‏خوار به ابزار ثروت‏اندوزى‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏ متفاوت آن تبديل شد، داراى‏‏‏ دو ويژگى‏‏‏ است كه مى‏‏‏تواند در شرايط كنونى‏‏‏ نيز براى‏ تغيير تناسب قوا به سود خيزش انقلابى‏‏‏ مردم و عليه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ به كار گرفته شود:

يكى‏‏‏- سرشت دموكراتيك آن. اين به اين معناست كه سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم براى‏‏‏ بدست آوردن امكان غارت مردم و ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏، مى‏‏‏بايستى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ را لگدمال مى‏‏‏كرد، كه كرد و جو اختناق و استبداد “خداشاهى‏‏‏” را جايگزين استبداد سلطنتى‏‏‏ مى‏‏‏نمود، كه عملى‏‏‏ ساخت. بايد براى‏‏‏ مردم توضيح داد كه بحران اقتصادى‏‏‏ ريشه در غارت مافيايى‏اى‏‏‏ دارد كه با پايمال شدن آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ در بخش “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏‏ ممكن شد و اين دو لازم و ملزوم يكديگرند.

ديگرى‏‏‏- سرشت ملى‏‏‏ ويژگى‏‏‏ اصل‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏ است. اين به اين معناست كه بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد در دست دولتى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و دموكراتيك كه در آن نظارت مردم بر عملكرد دولت به طور شفاف اعمال مى‏‏‏گردد، مى‏‏‏توانست ابزار پرتوانى‏‏ براى‏‏‏ حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ كشور در برابر فشار امپرياليسم باشد. حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ به منظور تداوم حاكميت خود اين ابزار را به معرض حراج گذاشته است. نقض غيرقانونى‏‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ با حكم حكومتى‏‏‏ آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏ در تيرماه ١٣٨٥، پس از انتخاب احمدى‏‏‏نژاد در دور نهم رياست جمهورى‏‏‏ و يك‏دست شدن حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در اختيار لايه‏هاى‏‏‏ كنونى‏‏‏، تصميم ازجمله براى‏‏‏ فروش ٨٠ درصد از ثروت ملى‏‏‏ شده نفت ايران در بورس، چه معناى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ مى‏‏‏تواند داشته باشد، جز آنكه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران، با اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” به مجرى‏‏‏ سياست امپرياليستى‏‏‏ و از اين طريق به “متحد طبيعى‏‏‏” آن، يعنى‏‏‏ متحدى‏‏‏ با منافع مشترك با آن، تبديل شده است. براى‏‏‏ شناخت و درك اين واقعيت‏ها نبايد گول تبليغات و جنگ زرگرى‏‏‏ ميان اين حاكميت و امپرياليسم درباره مسئله اتمى‏‏‏ شد.

سوم – مساله اتحادها.

در سطور پيشين نكاتى‏‏‏ درباره مساله اتحادها مطرح شدند. ازجمله درباره جلب طبقه و لايه‏هاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ از جامعه به خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏. در آنجا بررسى‏‏‏ در سطحى‏‏‏ عام انجام شد. در اين سطور بررسى‏‏‏ در سطح خاص انجام مى‏‏‏گيرد. خاص براى‏‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران كه برپايى‏‏‏ سوسياليسم در ايران را هدف دورنمايى‏‏‏ خود اعلام مى‏‏‏كند و در شرايط كنونى‏‏‏ خواستار حفظ جهت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ و اصل‏هاى‏‏‏ مربوطه به آن در قانون اساسى‏‏‏ ايران است.

منتقد با پرسش خود توجه را به اين بخش خاص بررسى‏‏‏ جلب مى‏‏‏كند. او مى‏‏‏پرسد: «آیا تضاد به قول خودتان اصلی، در شرایط مورد ادعای شما تضاد کار- سرمایه است؟» منظور كل پرسش نيست. در مورد كليت آن پيش‏تر نكته‏اى‏‏‏ بيان شد. منظور در اينجا، هسته درستى‏‏‏ است كه در پرسش وجود دارد، اما در پرسش مبهم باقى‏‏‏ مانده است. اين نكته مبهم باقى‏‏‏ مانده مساله «پيوند ميان خواست آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏ طبقه كارگر، ميان وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ حزب توده ايران» است كه زنده‏ياد جوانشير آن را در اثر تئوريك- سياسى‏‏‏ “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران” به طور مشروح مورد پژوهش قرار داده است.

منتقد ظاهراً معتقد است كه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران بايد تنها زمانى‏‏‏ مساله “تضاد ميان كار و سرمايه” را مطرح سازد كه اين تضاد به مساله روز، به مساله “تضاد عمده” در جامعه تبديل شده است. لنين اين برداشت را نشستن در كوپه قطار و به انتظار رسيدن قطار به ايستگاه “سوسياليسم” مى‏‏‏نامد. اين موضعى‏‏ است‏ كه ريشه در همان برداشت «جبرى‏‏‏» غيرماركسيستى‏‏ از روند تاريخ داشته و روى‏‏ ديگر مدالى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد كه مى‏‏‏خواهند به انديشه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ نسبت دهند، تا مبارزه تبليغاتى‏‏‏ خود را عليه آن تسهيل كنند.

صرفنظر از آنكه در ايران امروز نيز مساله تضاد كار و سرمايه با شدت و حدت مطرح است و كوشش سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم براى‏‏‏ لغو قانون كار نشان بارز اين نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا مى‏‏‏باشد، نبايد براى‏‏‏ طرح آن در انتظار تبديل شدن آن به “تضاد عمده” در جامعه نشست. اگر حزب توده ايران اين تضاد را مطرح نسازد، كدام حزب بايد آن را در ايران مطرح كند؟ اگر حزب توده ايران اين تضاد را به عنوان تضادى‏‏‏ كه با حل آن شرايط برپايى‏‏‏ جامعه فارغ از استثمار انسان از انسان در ايران بوجود خواهد آمد، مطرح نسازد، كدام حزب بايد چنين كند؟

دورى‏‏ جستن از طرح اين تضاد، همانطور كه ديرتر نيز نشان داده خواهد شد، ريشه در انتخاب “متحدانى‏‏” دارد كه خواستار برقرارى‏‏ “اقتصاد بازار” منچسترى‏‏ دوران گلوباليسم در ايران هستند. متحدانى‏‏ كه خواستار نابود ساختن دستاوردهاى‏‏ انقلاب بهمن و حتى‏‏ مبارزات براى‏‏ ملى‏‏ كردن صنايع نفت در شصت سال پيش مى‏‏باشند. آيا بايد با خواستاران برقرارى‏‏ “بازار آزاد” همنوايى‏‏ كرد؟ چه زمانى‏‏‏ بايد به طرح اين تضاد پرداخت؟ “راه توده”- پيك‏نت ما را از طرح آن امروز‏ برحذر مى‏‏‏دارد و آن را اقدامى‏‏ «تفرقه جويانه» اعلام مى‏‏كند. آيا منتقد توضيحى‏‏ خواهد داد كه هم‏نوايى‏‏ او با على‏‏‏ خدايى‏‏ در اين زمينه بر چه منطقى‏‏ استوار است ؟

آيا استدلالى‏‏ مطرح خواهد ساخت كه چرا حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران نبايد با تكيه بر اصل‏هاى‏‏ اقتصاد دموكراتيك در قانون اساسى‏‏ براى‏‏ توسعه پايگاه اجتماعى‏‏ خود و خيزش انقلابى‏‏ مردم بكوشد؟ آيا استدلالى‏‏ مطرح خواهد ساخت كه چرا حزب توده ايران نبايد با طرح نبرد طبقاتى‏‏ حاكم بر ايران و با افشاى‏‏ پيامدهاى‏‏ تضاد ميان كار و سرمايه به ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ طبقه كارگر دست يافته و آن را در خدمت جهت‏گيرى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ امروز در راستاى‏‏ راه رشد سوسياليستى‏‏ كشور به كار گيرد، آيا منتقد مى‏تواند اين خواست را به عنوان «آرمانى‏ غيرتاريخى‏ و تحقق‏ناپذير» (هاتف رحمانى‏) به اثبات برساند؟ آيا استدلالى‏‏ مطرح خواهد ساخت كه بتوان به كمك آن، ايجاد پيوند ميان خواست آنى‏‏ و آتى‏‏، ميان خواست دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ طبقه كار را امروز اقدامى‏‏ «آرمانى‏‏» به مفهوم خيالپردازانه و اراده‏گرايانه- غيرواقع‏بينانه مستدل ساخت ؟

مستولى‏‏‏ بودن اين ابهام نظرى‏‏‏ را مى‏‏‏توان در نوشتار ديگرى‏‏‏ تحت عنوان “سپاه پاسداران و تاملى‏‏‏ بر نقش بورژوازى‏‏‏ بوروكراتيك و پيامدهاى‏‏‏ تسلط آن بر اقتصاد ايران” (نامه مردم شماره ٨٣١، ١٦ آذر ١٣٨٨) نيز مشاهده كرد. در اين نوشتار با صراحت موكول شدن حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ و سياسى‏‏‏ به آينده نامعلوم مطرح شده است. (نگاه شود به http://www.tudeh-iha.com/?p=1104&lang=fa ). آيا منتقد گرامى‏‏‏ مى‏‏‏تواند براى‏‏‏ وجود اين تشابه در نظريات ميان “راه توده” على‏‏‏ خدايى‏‏‏ و نامه مردم، ارگان مركزى‏‏‏ حزب توده ايران توضيحى‏‏‏ بدهد؟

هسته درست اما مبهم مانده در پرسش را بشكافيم.

جوانشير در “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ …” اهميت ايجاد پيوند ميان وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ را از دو منظر مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. يكى‏‏‏ از منظر توان نهفته در آن براى‏‏‏ ارتقاى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ كارگرها و كمك به تبديل شدن آن‏ها به “طبقه پرولتاريا”. ديگرى‏‏‏ درباره اتحادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏. در نوشتار “تاريخ حزب توده ايران، تاريخ مبارزه با انحرافات چپ و راست است” http://www.tudeh-iha.com/?p=1107&lang=fa نيز اين بررسى‏‏‏ مورد توجه قرار گرفته است. در اينجا نقش ايجاد پيوند ميان خواست‏هاى‏‏‏ آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏ طبقه كارگر از منظر توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مورد توجه ويژه قرار مى‏‏‏گيرد.

“هاتف رحمانى‏‏‏” در بخشى‏‏‏ ديگر از نوشتار خود به نقل از “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏نويسد «”اجراى‏‏‏‏‏‏‏‏ بى‏‏‏‏‏‏‏‏چون و چراى‏‏‏‏‏‏‏‏ قوانین دموکراتیک و مترقى‏‏‏‏‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏‏ و حذف اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ غیر دموکراتیک  و ارتجاعى‏‏‏‏‏‏‏‏  از نوع اصل مربوط به “ولایت فقیه”، لغو کلیه مصوبات غیرقانونى‏‏‏‏‏‏‏‏ از نوع “نظارت استصوابى‏‏‏‏‏‏‏‏ شوراى‏‏‏‏‏‏‏‏ نگهبان” و محکوم ساختن قاطع، روشن و صریح اقدامات تبهکارانه، ازجمله سرکوب خلق‏ها و اقلیت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏‏‏‏ و دگراندیش و مذاهب، قطع هر نوع فشار جنسیتى‏‏‏‏‏‏‏‏ علیه زنان و همچنین محترم شناختن و پذیرفتن حق تساوى‏‏‏‏‏‏‏‏ زنان و مردان، حق جوانان براى‏‏‏‏‏‏‏‏ آموزش رایگان و اشتغال و… باید بر پرچم خیزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏ مردم نوشته و پایبندى‏‏‏‏‏‏‏‏ به آن‏ها اعلام گردد.“» او ادامه مى‏‏‏دهد: «در این فراز، شما بر گوری گریه می کنید که اصلا مردهای ندارد. از یک سو خواهان اجرای بی چون و چرای قوانین دموکراتیک قانون اساسی می شوید و از سوی دیگر خواهان حذف “اصل های غیر دموکراتیک  وارتجاعی از نوع اصل مربوط به “ولایت فقیه ،… آیا در شرایط انقلابی که شما تصویر می کنید [جريان دارد] اصول حقوقی چقدر قدرت پایداری واجرا دارند؟ کدام نیرو باید به اجرای مقررات حقوقی مترقی بپردازد و کدام نیرو باید اصلهای “غیر دموکراتیک وارتجاعی” را حذف نماید؟  این نگاه پارادکسیکال شما جز نشانی از تفکر ایدهالیستی ولجاجت درعدم پذیرش صریح “شعار طرد رژیم ولایت فقیه “ نیست. شلتاقی است در برابر سیاست عمیقا انقلابی حزب. جایگزینی آرمان به جای واقعیت مشخص است. نادیده انگاشتن تمام واقعیتهای موجود و بغرنج شرایط کنونی است. و از همین منظر است که امور تبلیغی و تحلیلهای حزب توده ایران را در آخرین پلنوم حزب، در مقالات مربوط به تامین [عدالت] اجتماعی، سپاه پاسداران و… اصلا درک نمی کنید. علیرغم تکرار آیهوار “تحلیل مشخص …” مضمون بنیادین تحلیل مشخص از قدرت و توازن قوا در تحلیل و نگاه شما از جامعه کنونی به کلی غایب است. به راحتی آب خوردن ذهنیت را پرواز می دهید و تلاش می کنید امر واقعی را تغییر دهید. این امر شدنی نیست. به قول مسلمین سیاست “نومن به بعض ونکفر به بعض” پاسخگوی تحول بنیادی جامعه ما نمی تواند باشد.»

«مردهِ» «گورى‏‏» كه منتقد آن را در نقل قول خود از “توده‏اى‏‏ها” نيافته بود و گويا عبث بر آن گريسته شده بود، مضمون اصل‏هاى‏‏ “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏ ايران هستند. “توده‏اى‏‏ها” خواستار نوشتن آن‏ها بر «پرچم خيزش انقلابى‏‏ مردم» شده بود، تا جايگزينى‏‏ براى‏‏ شعار “حقوق بشر” آمريكايى‏‏ باشد كه بر پرچم تبليغات رسانه‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از نوع بى‏‏بى‏‏سى‏‏، صداى‏‏ آمريكا و … نقش شده است.

خط فاصل ميان اين دو شعار بر دو پرچم، خط فاصل ميان مدافعان اهداف ترقى‏‏خواهانه انقلاب بهمن ٥٧ و مخالفان آن است. خط فاصل ميان انقلاب و ضدانقلاب. جاى‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، هماره در سمت انقلاب بوده است. هيچ جاى‏‏ ديگرى‏‏ را نمى‏‏توان به عنوان جاى‏‏ تاريخى‏‏ حزب توده ايران القا كرد!

مواضع بيان شده منتقد گرامى‏‏ در سطور فوق، برخلاف آنچه كه منتقد آن را «سیاست عمیقا انقلابی حزب» مى‏‏‏نامد، دقيقا نشان مى‏‏‏دهد كه انديشه سوسيال دموكراتيك به انديشه حاكم بر حزب توده ايران تبديل شده است. (به اين نكته در نوشتار ديگرى‏ بازخواهيم گشت) منتقد تصور مى‏‏‏كند كه چون تضاد ميان كار و سرمايه در شرايط كنونى‏‏‏ “تضاد عمده” نيست، پس طرح آن همان «به راحتی آب خوردن ذهنیت را پرواز» دادن است. «جایگزینی آرمان به جای واقعیت مشخص است» و به قول على‏‏ خدايى‏‏ «آب در هاون كوبيدن» است.

آنچه در انديشه منتقد مبهم باقى‏‏‏ مانده است اين نكته است كه آيا در ايران كنونى‏‏‏ تضاد كار و سرمايه وجود دارد، بدون آنكه “تضاد عمده” باشد، يا خير؟ و اگر وجود دارد، وظيفه ما امروز در برابر آن چيست؟ آيا اين وظيفه تنها به دفاع از منافع “مطالباتى‏‏” طبقه كارگر محدود مى‏‏گردد، براى‏‏ نمونه به دفاع از قانون كار مورد يورش سرمايه‏داران؟ يا بايد علاوه بر آن از طريق برقرار ساختن پيوند ميان خواست مطالباتى‏‏- آنى‏‏ و دورنمايى‏‏ طبقه كارگر، خواستار پايان بخشيدن به نظام استثمارگر سرمايه‏دارى‏‏ و برپايى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ نيز شد؟

آيا “هاتف رحمانى‏‏” به اين پرسش مشخص، پاسخى‏‏ مشخص خواهد داد؟

تضاد عمده در شرايط كنونى‏‏‏ مسئله پايمال شدن آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ مردم است. منتقد از آنجا كه تنها “تضاد عمده” را كه در سطح قرار دارد و هيچ كس نمى‏‏‏تواند آن را نبيند، مى‏‏‏بيند، كار را پايان يافته مى‏‏‏پندارد. قادر و يا شايد مايل هم نيست در عمق نيز به جستجوى‏‏‏ واقعيت بپردازد. ظاهراً فراموش كرده است كه طبرى‏‏‏ مى‏‏‏گويد «پديده [ظاهر امر] يك چيز است، ماهيت [درونمايه] چيز ديگر».

مرز ميان سياست سوسيال دموكراتيك و سياست چپ انقلابى‏‏‏ درست در همين نكته نهفته است. اولى‏‏‏ نمى‏‏‏خواهد به جستجوى‏‏‏ عنصرهايى‏‏‏ در پديده برود كه ماهيت وضع را تغيير مى‏‏‏دهند. موضع پوزيتويستى‏‏‏ سوسيال دموكراسى‏‏‏ از اين امر ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود. وارد ساختن تهمت به “توده‏اى‏‏‏ها” براى‏‏‏ گويا جايگزين كردن آرمان به جاى‏‏‏ واقعيت، نشان واقع‏بينى‏‏‏ و واقع‏گرايى‏‏ در نظر پيش گفته منتقد‏ نيست، امرى‏‏‏ كه درست مى‏‏‏بوده است، كه نشان ترك موضع انقلابى‏‏‏ است كه مايل نيست حتى‏‏‏ در يك بررسى‏‏‏ و پژوهش تئوريك- روشنفكرانه نيز به جستجوى‏‏‏ راه‏هاى‏‏‏ توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ در ايران برود. يعنى‏‏‏ به وظيفه‏اى‏‏‏ عمل كند كه ماركس در جمله معروفش بيان كرده است: فيلسوف‏ها تاكنون به توصيف جهان پرداخته‏اند، مساله اما مساله تغيير آن است.

منتقد تحت عنوان «تحلیل مشخص از قدرت و توازن قوا»، لااقل در نوشتار حاضر خود كوچك‏ترين اشاره‏اى‏‏‏ نمى‏‏‏كند كه براى‏‏‏ تغيير «قدرت و توازن قوا» اكنون چه بايد كرد؟ بايد با افشاگرى‏‏، با تبليغ و ترويج كوشيد توده‏هاى‏‏ ميليونى‏‏ را به دفاع از دستاوردهاى‏‏ مترقى‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ معتقد و جلب كرد. يا بايد كوشيد جاى‏‏ گويا گرم‏تر در كنار اپوزيسيون راست سلطنت طلب و … در خارج و داخل كشور براى‏‏ خود جستجو نمود و در خدمت تبليغات رسانه‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ قرار گرفت، آنطور كه على‏‏ خدايى‏‏ و همكاران اكنون پاريس نشين او به مورد اجرا در آورده‏اند؟

آيا منتقد گرامى‏‏ و على‏‏ خدايى‏‏ كه در «يادمانده نويسى‏‏» و تقريباً “شهيد شدن”،كف بر لب آورده است، به اين پرسش پاسخى‏‏ خواهند داد؟

توسعه پايگاه خيزش انقلابى‏‏ مردم

پاسخ جوانشير در “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ …” به پرسش پيشين روشن، صريح و دقيق است. او مى‏‏‏گويد، بايد ميان خواست‏هاى‏‏‏ آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏، ميان خواست‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ طبقه كارگر پيوند ايجاد كرد. او اين سياست را «وظيفه حزب طبقه كارگر» اعلام مى‏‏‏كند. او با اشاره به شعار زمين، نان و صلح بلشويك‏ها، اهميت اين پيوند را براى‏‏‏ روند انقلاب برجسته مى‏‏‏سازد. تجربه انقلاب سوسياليستى‏‏‏ در كوبا نيز بر اهميت اين پيوند انگشت مى‏‏‏گذارد.

در مورد مشخص شرايط كنونى‏‏‏ در ايران چگونه مى‏‏‏توان براى‏‏‏ نمونه به آنچه موسوى‏‏‏ خواستار آن است، دست يافت؟ چگونه مى‏‏‏توان طبقه كارگر را به خيزش انقلابى‏‏‏ جلب كرد؟ قرار داشتن اين وظيفه در برابر حزب توده ايران به چه معناست؟

آيا مسئول‏هاى‏‏ حزب توده ايران و در مركز آن محمد اميدوار، دبير اول كميته مركزى‏‏ حزب به پرسش‏هاى‏‏ پيش گفته پاسخى‏‏ روشن و صريح خواهند داد؟

در اين زمينه “توده‏اى‏‏‏ها” در نوشتارهاى‏‏‏ متعدد مساله را مطرح ساخته است. ازجمله در نوشتار پيش گفته “تاريخ حزب توده ايران …” و همچنين در “شرایط حاکم بر ایران، بیان وضع پات در کشور است؟” http://www.tudeh-iha.com/?p=1121&lang=fa

فشرده كلام در اين نوشتار ها آنست كه با نشان دادن پيوند ماهوى‏‏‏ موجود ميان خواست آنى‏‏‏، يعنى‏‏‏ مساله برخودار شدن مردم از آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ در بخش “حقوق ملت” با مساله راه رشد كشور برپايه اصل‏هاى‏‏‏ دموكراتيك قانون اساسى‏‏‏ در بخش ساختار اقتصادى‏‏‏ ايران، يعنى‏‏‏ اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤، منافع وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ ازجمله طبقه كارگر و معلمان مورد خطاب قرار گرفته و مى‏‏‏تواند به جلب آن‏ها به خيزش انقلابى‏‏‏ كمك كرده و به آن منجر شود. همه لايه‏هاى‏‏‏ مردم ميهن ما، منهاى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ و رانت‏خوار و “متحدان طبيعى‏‏‏” آن‏ها در داخل و خارج، در برقرارى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ و برپايى‏‏ اقتصادى‏‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏‏ مبتنى‏‏ بر اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ داراى‏‏‏ منافع مشترك هستند. آن‏ها نيروى‏‏‏ بالقوه وسيع‏ترين اتحاد را در جامعه تشكيل مى‏‏‏دهند. اتحادى‏‏‏ كه حافظ منافع ملى‏‏‏ ايران است. زيرا نفعى‏ در به حراج گذاشتن ثروت‏هاى‏ ملى‏ ايران نداشته و به برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ براى‏‏‏ “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” پايان خواهد داد.

در عين حال، همانطور كه قانون اساسى‏‏‏ نيز خواستار آن است، توسعه و تقويت نقش بخش خصوصى‏‏‏ ميهن‏دوست در اقتصاد كشور ممكن خواهد شد. امنيت سرمايه‏گذارى‏‏‏هاى‏‏‏ داخلى‏‏‏ و سرمايه‏گذارى‏‏‏هاى‏‏‏ خارجى‏‏‏ كه در چهارچوب يك برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ عملى‏‏‏ گردند، تامين خواهد شد. با برقرارى‏‏‏ نظارت دموكراتيك مردم بر عملكرد اقتصادى‏‏‏ دولت، پيش‏شرط رشد ترقى‏‏‏خواهانه ايران تحقق خواهد يافت.

نكات فوق كه به طور فشرده مطرح شده‏اند، بايد در بررسى‏‏‏ همه‏جانبه‏اى‏‏‏ تدقيق گشته و به كارپايه برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ با سمت‏گيرى‏‏‏ غير سرمايه‏دارى‏‏‏، با سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ تبديل گردند. طرح اين برنامه دورنمايى‏‏‏ و آتى‏‏‏، برخلاف نظر منتقد، آرمان‏گرايى‏‏‏ غيرواقع‏بينانه نيست كه به “توده‏اى‏‏‏ها” نسبت مى‏‏‏دهد، كه درونمايه نظريه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ است درباره ايجاد پيوند ميان خواست آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏ طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏كند (مانيفست كمونيستى‏‏‏). درونمايه وظيفه مشخص حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در شرايط كنونى‏‏ براى‏‏ توسعه پايگاه اجتماعى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم است.

حق با منتقد است كه «بيان مواضع، گفتگو ميان ديدگاه‏ها» نيز است. تنها از اين طريق مى‏‏‏توان در جهت «مسائل حاد زنده و پر خروش معطوف به مسائل روز» به نتايجى‏‏‏ مطلوب و مبتنى‏‏‏ بر منافع طبقه كارگر ايران و ديگر نيروهاى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و ميهن‏دوست نايل شد.

نكات متعدد ديگرى‏‏‏ نيز در “نامه” وجود دارند كه براى‏‏‏ جلوگيرى‏‏‏ از طول كلام به آن‏ها در زمان خود پرداخته شد.

واژه راهنما: واكنش به ابرازنظر “هاتف رحمانى‏”. پايان دوران تحولات تدريجى‏ به معناى‏ گذار «جبرى‏» به برش انقلابى‏ نيست. تضاد اصلى‏- مرحله انقلاب- مساله اتحادها. چگونه بايد تناسب قوا را دگرگون و پايگاه مردمى‏ خيزش انقلابى‏ را توسعه داد. نقش آزادى‏هاى‏ قانونى‏ و اصل‏هاى‏ اقتصادى‏ قانون اساسى‏ در اين زمينه. خصلت و نقش ملى‏ اصل‏هاى‏ اقتصادى‏ در قانون اساسى‏. نقش تضاد ميان كار و سرمايه در توسعه پايگاه حزب توده ايران و خيزش انقلابى‏. مرز ميان انقلاب و ضدانقلاب.




”زنده باد بحث ميان توده‏اى‏‏‏ها“ بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها است!

شماره ٣٧ (٢٩ اسفند ١٣٨٨) بخش اول

“هاتف رحمانى‏‏‏”، نظريه‏پردازى‏‏‏ كه تارنگاشت “نويد نو” را منتشر مى‏‏‏سازد، در اول اسفند ١٣٨٧ نوشتارى‏‏‏ تحت عنوان “بحثى‏‏‏ در ماهيت مدعيان” انتشار داد. او در اين نوشتار برخوردى‏‏‏ افتراقى‏‏‏ و مشخص به مواضع “توده‏اى‏‏‏ها” ندارد. برخلاف كار دقيق علمى‏‏‏، يعنى‏‏‏ بررسى‏‏‏ مشخص واقعيت مشخص، او مى‏‏‏كوشد با مخلوط كردن جو و گندم در يك كيسه و زدن چوب بر آن، به هدفى‏‏‏ كه دنبال مى‏‏‏كرد، گويا دست يابد. هدفى‏‏‏ كه از پوشش دادن و يا لااقل در ابهام نگاه داشتن واقعيت مواضع “توده‏اى‏‏ها‏” و خود تشكيل مى‏‏‏شد. (نگاه شود به نوشتار سه بخشى‏‏ گفتگو با مدعيان http://www.tudeh-iha.com/?p=1040&lang=fa ، http://www.tudeh-iha.com/?p=1036&lang=fa ، http://www.tudeh-iha.com/?p=1036&lang=fa)

اكنون او در “نامه”‏اى‏‏‏ در پاسخ به مواضع “توده‏اى‏‏‏ها”، نكاتى‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏سازد و به درستى‏‏‏ آن را «بيان مواضع» اعلام مى‏‏‏كند كه «خود به نوعى‏‏‏ گفتگو بين ديدگاه‏ها هم هست.»

اگر چه در اين واكنش جديد نيز مواردى‏‏‏ وجود دارند كه او براى‏‏‏ “اثبات” آن‏ها از شيوه گذشته بهره مى‏‏‏جويد، اما بخش‏هاى‏‏‏ عمده‏ “نامه” حكايت از نگرش انتقادى‏‏‏ مشخص او به مضمون برخى‏‏‏ نوشتارها در “توده‏اى‏‏‏ها” دارد، و اين، برخوردى‏‏‏ علمى‏‏‏ و سازنده است، زيرا به قول خود او: «بيان مواضع، خود به نوعى‏‏‏ گفتگو بين ديدگاه‏ها هم هست.»

برخلاف برداشتى‏‏‏ كه “هاتف رحمانى‏‏‏” در همين نوشتار نيز آن را برجسته ساخته و به نگارنده اين سطور منتسب مى‏‏‏كند، نگارنده همواره خواستار بحث مشخص درباره واقعيت مشخص بوده و هست. از اين رو بارها و بارها پرسش درباره اعلام موضع درباره “تضاد اصلى‏‏‏” و “تضاد عمده” در دوران كنونى‏‏‏ رشد جامعه ايرانى‏‏ را‏ توسط همه گردان‏هاى‏‏‏ جنبش توده‏اى‏‏،‏ به عنوان پرسش مركزى‏‏‏ و كليد راهگشاى‏‏‏ براى‏‏‏ برطرف ساختن پراكندگى‏‏‏ نظرى‏‏‏ در جنبش اعلام نموده است.

حق با “هاتف رحمانى‏‏‏” است زمانى‏‏‏ كه مى‏‏‏نويسد: «عدم پاسخ، به معناى‏‏‏ بيان ناتوانى‏‏‏ در شركت در بحث نيست.» اما «بيان مواضع، خود به نوعى‏‏‏ گفتگو بين ديدگاه‏ها هم هست.» نظرى‏‏‏ كه از اين‏رو نظرى‏‏‏ علمى‏‏‏، ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ است، زيرا كارپايه و پراتيكى‏‏‏ مى‏‏‏باشد در خدمت غربال كردن درست از نادرست. عدم پاسخ، مى‏‏‏تواند هم به علت ناتوانى‏‏‏ در دفاع از مواضع باشد و هم به علت پرده‏پوشى‏‏‏ مواضع. حزب و يا هر فرد سياسى‏‏‏ كه مى‏‏‏خواهد از منافع طبقه كارگر در يك جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ دفاع كند، نمى‏‏‏تواند “قهر” كند و به پرسش‏هاى‏‏‏ عمده و جدى‏‏‏ پاسخ ندهد.

گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها از سرشت ويژه‏ ديگرى‏‏ نيز سيراب مى‏‏شود. اين ويژگى‏‏ تكيه مواضع و مستدل شدن آن‏ها برپايه انديشه فلسفى‏‏- تئوريك و پراتيك انقلابى‏‏ ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ شناخته شده قرار دارد. اسناد، آثار و تجارب حزب توده ايران و جنبش كمونيستى‏‏ در سطح جهان كارپايه استدلال براى‏‏ اثبات درستى‏‏ مواضع بيان شده را تشكيل مى‏‏دهند. اين به معناى‏‏ گرفتار شدن در اسلوب مدرسه‏اى‏‏ (اسكولاستيك) كه طبرى‏‏ مورد انتقاد قرار مى‏‏دهد، نيست. شيوه‏اى‏‏ كه با نقل قول‏هاى‏‏ طولانى‏‏ و بدون انتقال مضمون آن بر شرايط تاريخى‏‏ لحظه عملى‏‏ مى‏‏شود.

“هاتف رحمانى‏‏‏” در نوشتار نه صفحه‏اى‏‏‏ خود، در صفحه ششم به بحث مشخص مى‏‏‏پردازد كه بايد از او بسيار ممنون بود. بحث مورد نظر خود را با يك “تعارف” منفى‏‏‏ غيرضرور براى‏‏‏ گفتگوى‏‏‏ علمى‏‏‏ و جدى‏‏‏ آغاز مى‏‏‏كند و مى‏‏‏نويسد: «شما یک شبه خواب زده می شوید که “واقعیت آنست که در دوران کنونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ایران تضادهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تشدید شده و تعمیق یافته‏اند. دوران تحولات تدریجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ پایان یافته است. دورانى‏‏‏‏‏‏‏‏ که در آن لایه‏ و طبقه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برتر و حاکم ، بخشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ از منافع خود را به طور مسالمت‏آمیز و در چارچوب قوانین به لایه‏ها و طبقه‏هاى‏‏‏‏ محکوم و زیردست واگذار مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏کنند، پایان یافته است. نظام حاکم سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ایران و لایه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برتر در آن قادر و مایل به هیچ عقب نشینى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در برابر منافع لایه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ زیر فشار و سرکوب شده نیستند. به عبارت دیگر دوران تحولات تدریجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاح‏طلبانه در ایران به طور عینى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ پایان یافته است و حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و رآنت‏خوار مصمم است با خشونت و سرکوب علنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏پرده توده‏هاى‏‏‏‏‏ مردم از منافع طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود دفاع کند.”» در ادامه مى‏نويسد: «آیا برای این ادعایتان هیچ تحلیلی اراده کرده اید؟ آیا پاسخ شما به سوال های منطقی در مواجهه با گزاره های شما کدام است؟ آیا در شرایط پایان یافتن دوران تحولات تدریجی- اصلاحی ، آماج ها ، تاکتیک ها واستراتژی انقلابی چیست؟ نیروی بالفعل مجری این تاکتیکها واستراتژی کدامند؟ تعادل قوا بین نیروی ارتجاع وترقی چگونه است؟ نقش قدرت در این میان چگونه بررسی میگردد؟ در این شرایط قهر ومسالمت چه کاربردی دارند؟ شرایط ذهنی این مرحله کدام است؟ آیا پایان دوران تحولات تدریجی- اصلاحی به معنای انقلاب است؟ و اگر هست، تکلیفمان با انقلاب بهمن چه می شود؟ آیا این انقلاب (بهمن) شکست خورده است؟ اگر آری، تکیه بر” نبردکه بر که ” که بنا برنظر واضع اصلی آن تئوری، ویژگی شرایط خاصی از تحول انقلابی جامعه ایران پس از بهمن 57 بود، در حال حاضر چه معنایی دارد؟ آیا تضاد به قول خودتان اصلی، در شرایط مورد ادعای شما تضاد کار- سرمایه است؟ اگر چنین است مرحله انقلاب چه باید باشد؟ نیروهای عمل کننده کدامند؟ وچه نیروهایی می توانند متحدان این مرحله در اجرا باشند؟  وشگفتا با این پندار وهمتان‏[گونتان] سیاست های حزب را نقد می کنید.»

بايد اذعان داشت، كه صرفنظر از “تعارف” غيرضرور آغاز مطلب، كه درباره علت و انگيزه و “نفع” ارايه در آن سخنى‏‏‏ بر زبان آورده نمى‏‏‏ شود و تنها در سطح تزى‏‏‏ ثابت نشده طرح مى‏‏‏گردد، پرسش‏هاى‏‏‏ مطرح شده همگى‏‏‏ پرسش‏هايى‏‏‏ بجا و پاسخ به آن‏ها از ضرورت و مبرميت برخوردار است.

چرا مرحله رشد تدريجى‏‏- اصلاحى‏‏ در ايران پايان يافته است؟

ارزيابى‏‏‏ شرايط كنونى‏‏‏ حاكم بر ايران را بايد به مثابه شرايطى‏‏‏ كه در آن مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ در رشد جامعه پايان يافته است، از دو منظر مورد توجه قرار داد. يكى‏‏‏ منظر تئوريك و ديگرى‏‏‏ از منظر شرايط سياسى‏‏‏ حاكم.

كليه جريان‏هاى‏‏‏ ارتدادى‏‏‏ در جنبش كمونيستى‏‏‏، به نفى‏‏‏ ضرورت مرحله رشد انقلابى‏‏‏ جامعه پرداخته‏اند. رساله “كائوتسكى‏‏‏ مرتد” كه لنين به رشته تحرير درآورد، عليه موضع سوسيال دموكراتيك در حزب سوسياليست آلمان بود كه جديداً انقلاب را نفى‏‏‏ مى‏‏‏كرد. همچنين مقاله زنده‏باد انقلاب (و نه “انقلاب مخملى‏‏‏‏‏”)  http://www.tudeh-iha.com/?p=1053&lang=fa در “توده‏اى‏‏‏ها” كه در آن مواضع تئوريك زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏ درباره دو مرحله رشد تدريجى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ جامعه مطرح شده و وجود اين دو مرحله به اثبات رسانده مى‏‏‏شود، برخوردى‏‏‏ است به مواضع جريان‏هاى‏‏‏ به اصطلاح “چپى‏‏‏” كه در خارج و داخل كشور در جنبش توده‏اى‏‏‏ و ديگر جريان‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ لانه گزيده‏اند. اين نظريات انحرافى‏‏‏ در دانشگاه‏هاى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ تدريس مى‏‏‏گردد. “مكتب فرانكفورت”، انديشه “پسامدرن” و … هيچ وظيفه‏اى‏‏‏ به عهده ندارند، جز انحراف مبارزه نيروهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ از وظيفه پيش‏رو براى‏‏‏ پايان بخشيدن انقلابى‏‏‏ به نظام فرتوت سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول. تدريس اين دروس را در دانشگاه‏هاى‏‏‏ ايران، سعيد حجاريان در دادگاه نمايشى‏‏‏ اعلام نمود.

در نوشتار پيش گفته “زنده باد انقلاب”، انديشه ضدعلمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏ افشا مى‏‏‏شود‏‏ كه «در دهه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اخير توسط جريان‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ “چپ” و چپ‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گذشته و هم توسط مداحال سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران و خارج از آن وقت و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏وقت مطرح مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود و همانطور كه بيان شد، مدعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است كه گويا دوران انقلاب‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سپرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شده و رشد اجتماعى‏‏‏‏‏‏ تنها در روندى‏‏‏‏‏‏ تدريجى‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏‏‏‏ در نظام حاكم عملى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏گردد. مى‏‏‏‏‏‏خواهند با اين ادعا، نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ را ابدى‏‏‏‏‏‏ سازند. آن را “پايان تاريخ” مى‏‏‏‏‏‏نامند.

تجربه خيزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در جريان در ايران، «شهرى‏‏‏‏‏‏ انباشته از خروش» (ا. طبرى‏‏‏‏‏‏، “آتشگون مى‏‏‏‏‏‏تپد ستاره‏اى‏‏‏‏‏‏ در سينه”، در “از ميان ريگ‏ها و الماس‏ها” (ص ٥٥))، يك بار ديگر به اثبات مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏رساند كه رشد به طور كلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و رشد اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به طور اخص، بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏تفاوت از اشكال بروز آن، داراى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دو مرحله تغيير تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تغيير جهشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است.

تجربه كنونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران هنوز به پايان پيروزمند خود دست نيافته است و هنوز هم اين خطر وجود دارد كه سركوب گردد و در معاملات ميان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران و كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به وسيله دادوستد آن‏ها تبديل شود، اما باوجود اين خطرها، اين تجربه شكوهمند در ايران كه طبرى‏‏‏‏‏‏ آن را همانجا «آتش فشان رنگاميز تاريخ» مى‏‏‏‏‏‏نامد، بار ديگر صلابت علمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- تئوريك و درستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برداشت ماركسيستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را به اثبات رسانده است.

زنده‏ياد طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نكته فوق را در “بنياد آموزش علمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏” (١٣٥٠)، در بخش “٤- قانون گذار از تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏” (ص ٢٦ تا ٢٨) برمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شمرد. او در ارتباط با پديد آمدن «كيفيت نوين» كه با تغيير در «نسبت وحدت مختصات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏» زايش مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏يابد، به توضيح «وحدت مختصات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏» مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏پردازد … [و نتيجه مى‏‏گيرد:] لذا مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏توان نتيجه گرفت كه تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در آن سوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اندازه‏ها يا نسبت‏ها به تغييرات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مبدل مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گردند. چنانكه تغييرات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به نوبه خود، تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ معينى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را به وجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آورند. در اثر اين انتقال، در جريان تكامل، گسست ايجاد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. همين گسست و پيوست است كه در آن پايه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وحدت جهان و تنوع آن قرار دارد. …

جهان متنوع است، زيرا در اثر انتقال از كيفيتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفيت ديگر، در اثر عبور از مرز نسبت‏ها، حالات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نوين پديد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گردد. ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ جهان در ماهيت مادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود يگانه است. در اينجا ما با وحدت مونيسم و پلوراليسم روبرو مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شويم و مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گوئيم: جهان در تنوع كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود يگانه است.

طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سپس در ادامه توضيح قانون گذار از تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در “بنياد آموزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏”، ازجمله مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏نويسد: «شيوه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ عام انتقال از كيفيت كهن به كيفيت نوين، جهش است. جهش اشكال مختلف بخود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گيرد. گاه بطئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است و گاه سريع، گاه انفجارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است و گاه غيرانفجارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا به عبارت ديگر، گاه به صورت انقلاب (رولوسيون) و گاه به صورت تحول تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ (اولوسيون) انجام مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گيرد، ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بهرجهت لحظه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏رسد كه كيفيت نوين جانشين كيفيت كهن مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در هر حال جهش، چرخش بنيادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در تكامل شئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده است.

تحول تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا اولوسيون يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آنچنان تغييرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده كه خواص و قوانين غيرعمده آن تغيير مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند، ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خواص و قوانين عمده‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آن باقى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ماند. در انقلاب همين مختصات و قوانين عمده است كه دگرگون مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شوند و ستروكتور تازه يا قانونمندى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تازه‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به وجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آيد. (تكيه از نگارنده)

در تكامل جامعه هر دو شيوه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ انتقال انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تحولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وجود دارد. رفرميست‏ها شيوه انتقال انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را رد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند و آن‏را خلاف فطرت اجتماع مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دانند و مضر مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شمارند. آوانتوريست‏ها برعكس مخالف دوران‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تحولات تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و سير آرام و مسالمت‏آميز امر نو هستند و تصور مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏توان هميشه و همه چيز را به شيوه انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حل كرد. لنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد، آنانكه تصور مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏توانند هميشه همه چيز را به شكل انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حل كرد، گردن خود را در اين‏كار مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شكنند. لنين همچنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد: “زندگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تكامل طبيعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ هم تحول بطئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و هم جهش سريع، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گسست در تدريج را با خود همراه دارد.”  …»

ترديدى‏‏‏ نيست كه نقل قول طولانى‏‏‏ است، اما قطعا خسته كننده نيست و به ويژه قطعاً به وظيفه مستدل ساختن تئوريك تغييرات انقلابى‏‏‏ پيش‏رو، پايبند مى‏‏‏باشد.

با آنچه كه از نوشتار “زنده‏باد انقلاب …” نقل شد، مى‏‏‏توان انتساب پندار «خواب‏نما» شدن به “توده‏اى‏ها” توسط منتقد گرامى‏‏‏ را تزى‏ غيرمستدل ارزيابى‏ كرد و آن را نكته‏اى‏ جدى‏ در بحث ندانست.

اكنون مى‏‏‏توان به ارزيابى‏‏‏ سياسى‏‏‏ وضع حاكم پرداخت.

در اين زمينه كار آسان‏تر است. زمانى‏‏‏ كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مجبور است با گلوله انسانى‏‏‏ را بكشد و تن خونين او را از “پل كالج” به پائين پرتاب كند، يا با خودروى‏‏‏ پليس و در برابر ديد ديگران انسانى‏‏‏ را زير بگيرد و با عبور كردن دوباره از روى‏‏‏ پيكير خونين او بر روى‏‏‏ زمين، “تيرخلاص” را نيز در كند، زمانى‏‏‏ كه حاكميت چنين كف بر لب آورده كه زندانيان را در اسارتگاه مورد تجاوز قرار مى‏‏‏دهد و براى‏‏‏ آنكه ديگر هرگز به تظاهر نپردازند به قتل مى‏‏‏رساند، همانطور كه دولت كودتايى‏‏‏ شيلى‏‏‏ در سال ١٩٧٣ انگشتان ويكتور خارآ را خرد كرد كه ديگر گيتار ننوازد و سپس او را به قتل رساند، آيا مى‏‏‏توان ارزيابى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ از اوضاع داشت، جز آنكه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ «در ایران قادر و مایل به هیچ عقب نشینى‏ ‏‏‏‏در برابر منافع لایه‏هاى‏‏‏‏زیرفشار و سرکوب شده نیست.»؟

قاعدتاً‏ مخالفانى‏‏‏ كه پايان مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏ در ايران كنونى‏‏‏ را نفى‏‏‏ مى‏‏‏كنند، مى‏‏بايستى‏‏ به استدلال درباره برداشت خود بپردازند. آن‏ها بايد به اثبات برسانند كه دوران تحولات تدریجى‏‏‏‏ اصلاح‏طلبانه در ایران به طور عینى‏‏‏‏‏پایان نیافته است و حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏ ‏و رآنت‏خوار گويا مصمم نيست با خشونت و سرکوب علنى‏‏‏‏و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏پرده توده‏هاى‏‏‏‏‏ مردم، از منافع طبقاتى‏‏‏‏‏خود دفاع کند.

آيا “هاتف رحمانى‏‏‏” به اثبات اين ادعا خواهد پرداخت؟

منتقد در ادامه پرسش‏هاى‏‏‏ خود، منطق ضرورى‏‏‏ براى‏‏‏ طرح رديف پرسش‏ها را رعايت نمى‏‏‏ كند. پيش از آنكه او در ادامه پرسش‏ها به طرح پرسش درباره «تاكتيك‏ها و استراتژى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ چيست؟»، بپردازد، قاعدتاً مى‏‏‏بايستى‏‏‏ پرسش نهايى‏‏‏ خود را مطرح مى‏‏‏ساخت كه عبارت است از: «آيا پايان تحولات تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ به معناى‏‏‏ [آغاز مرحله]‌انقلاب است؟» منتقد چنين نمى‏‏‏كند. به جاى‏‏‏ آن بلافاصله با پرسش درباره «تكليفمان با انقلاب (بهمن)» چيست؟ «شكست خورده است»؟، سردرگمى‏‏‏ تئوريك- منطقى‏‏‏ را در انديشه تكميل كرده و با طرح «اگر» و مگرها به تعيين كردن تكليف «واضع اصلى‏‏‏ … تئورى‏‏‏ “نبرد كه بر كه”» مى‏‏‏پردازد، كه منظور، زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏‏ است.

بازگرديم به نظم منطقى‏‏‏ كه مى‏‏‏بايستى‏‏‏ منتقد براى‏‏ پژوهشى‏‏ علمى‏‏ بدان پايبند مى‏‏‏بود. پرسش او در اين زمينه، پرسشى‏‏‏ دقيق و موشكافانه است. منتقد مى‏‏‏خواهد بداند، اگر مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏ پايان يافته است، اين به معناى‏‏‏ آغاز مرحله “انقلابى‏‏‏” در جامعه است، آيا وضع انقلابى‏‏‏ بر كشور حاكم شده است و …

پيروزى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم يك امكان است

در اين لحظه نيز انديشه شناسنده پژوهشگر بايد به تحليل تئوريك وضع و هم به ارزيابى‏‏‏ سياسى‏‏‏ از شرايط بپردازد. البته پژوهش دقيق نمى‏‏‏تواند از طريق «خواب‏نما» شدن عملى‏‏‏ گردد. انديشه مى‏‏‏تواند برپايه تجربه گذشته، “جرقه”وار به نتيجه‏گيرى‏‏‏ اوليه دست‏يابد، اين توانايى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند اما جايگزينى‏‏ باشد براى‏‏ پايبندى‏‏‏ به كار دقيق علمى‏‏. مساله را در ابتدا از نظر تئوريك مورد توجه قرار دهيم:

اشتباهى‏‏‏ كه نبايد انديشه شناسنده و پژوهشگر به آن دچار شود، اشتباهى‏‏ است كه پرسش “هاتف رحمانى‏‏” آن را تداعى‏‏ مى‏‏كند و عبارتست از اين پندارد، كه گويا گذار از مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏ به مرحله انقلابى‏‏‏، گذارى‏‏‏ «جبرى‏‏» و خود بخودى‏‏ است.

شرايط عينى‏‏‏ و ذهنى‏‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران در دوران كنونى‏‏‏ ترديدى‏‏‏ باقى‏‏‏ نمى‏‏‏گذارد كه اين حاكميت قادر و مايل به عقب نشينى‏‏‏ قانونى‏‏‏ از مواضع به چنگ آورده نيست. اين اما به معناى‏‏‏ ايجاد شدن شرايط حل «جبرى‏‏‏» تضاد حاكم بر جامعه نيست. برداشت جبرى‏‏‏ يا دترمينيستى‏‏‏ از تاريخ، برداشت ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ نيست. برداشتى‏‏‏ است كه دشمنان ماركسيسم و دشمنان انديشه توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏خواهند آن را به حزب ما تحميل كنند، تا كار تبليغاتى‏‏‏ خود را عليه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، به خيال خود آسان سازند.

تداوم روند انقلابى‏‏‏ البته از ديدگاه تئوريك نيز متكى‏‏‏ و مبتنى‏‏‏ بر تناسب قوا و يك رديف شرايط ديگر است كه احسان طبرى‏‏‏ آن‏ها را در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” (١٣٤٥) بر مى‏‏‏شمرد كه دال بر نفى‏‏‏ جبرى‏‏‏ بودن روند تاريخ است.  به آن بازخواهيم گشت. اكنون و با تاكيد بر اين امر كه پيروزى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم در شرايط كنونى‏‏‏ روندى‏‏‏ جبرى‏‏‏ و اجتناب‏ناپذير نبوده، بلكه امكانى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏ دهد كه بايد براى‏‏‏ تحقق آن كوشيد، زمان آن فرا مى‏‏‏رسد كه بايد براى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به شناخت از راه‏هاى‏‏‏ ممكن رشد روند انقلابى‏‏‏، به مسئله تناسب قوا ميان نيروى‏‏‏ نو و كهن پرداخت. ازجمله به پرسش درباره چگونگى‏‏‏ تغيير «تعادل قوا بين نيروى‏‏‏ ارتجاع و ترقى‏‏‏»، درباره «تاكتيك‏ها و استراتژى‏‏‏»، درباره «شرايط قهر و مسالمت» پاسخ داد و درباره نيروهايى‏‏‏ كه بايد به صفوف انقلاب جلب و سازماندهى‏‏‏ شوند، به گفتگو نشست.

در نوشتار “زنده باد انقلاب” كه پيش‏تر مطرح شد، به نقل از “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏” (١٣٤٥) نظريات آموزگار مسلم همه توده‏اى‏‏‏ها، طبرى‏‏، درباره “نبرد نو و كهن” (ص ١٣) توضيح داده مى‏‏‏شود. توضيح او، توضيحى‏‏ شعرگونه و در “همنوايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ واژه‏ها ” (طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏) بيان گشته است. در آنجا طبرى‏‏‏ به برخى‏‏‏ از پرسش‏ها پاسخ مى‏‏‏دهد و نشان مى‏‏‏دهد كه ميان پايان دوران تغييرات تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ و آغاز نبرد نهايى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ يك رابطه «جبرى‏‏‏» و «دترمينيستى‏‏‏» وجود ندارد، كه گذار روندى‏‏ سخت و چه بسا بسيار دردناك، ولى‏‏ قهرمانانه و آگاهانه مى‏‏باشد.

طبرى‏‏‏ اين نبرد را به چهار مرحله تقسيم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند. او مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏نويسد:

«نـو، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ عنصر نوپديد و كيفيت نوظهور در رشته تكامل. كهنـه، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ عنصر منسوخ و كيفيت در حال زوال.

هر تازه‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ كه در رشته زمان ظاهر گردد، نو نيست. نـو آنست كه در رشد آتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دمبدم جاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود را بيش‏تر مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گشايد.

نبرد نو و كهن از مراحل زير مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گذرد:

١- نطفـه‏بندى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گمنام و زايش پرآوا:

نطفه نو گمنام و خموش در جائى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در دهليزهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تاريخ، در دهليزهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تاريك كاخ كهن بسته مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. سپس قدم به عرصه وجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گذارد و با نخستين اعلان جنگ به كهن، زايش خود را با بانك و فرياد اعلام مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دارد.

٢- رشد تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نو و نبرد با كهن، در حال توفق نيروى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اخير:

كهن در نبرد با نو عوامل مساعدى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در اختيار دارد. مانند سنت، تجربه و داشتن موضع فرماندهى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و اينكه هنوز پيمانه‏اش كاملا پرنشده و دخلش ته نكشيده و نقش او به پايان نرسيده است؛

و اما عليه نو عوامل نامساعدى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در كار است، كمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سنت، تجربه و نداشتن مواضع مهم نبرد و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ از نقش خود و بازنكردن جاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خويش.

اين دوران، دوران تراژيك و فاجعه‏آميز نبرد نو و كهنه است. زيرا دوران شكست‏ها خونين نو، دوران جهش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ قهقرائى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و ارتجاعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، دوران غلبه كهن است. در اين دوران نو به سياست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ جسارت‏آميز، خرق عادت، قطع، قهرمانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ها و جانبازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شگرف نيازمند است، تا بتدريج در ديوار كهنه رخنه كند و انساج او را از هم‏بدرد و شخصيت خود را اثبات نمايد.

اين دوران، يكى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ از دوران‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مهيب نبرد است و معمولا نو در جامعه خواستار حاميانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است دلاور و تيزبين و جسور و قهرمان. كهنه در اين دوران ابتدا با غرش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مغرورانه و سپس با نعره‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وحشيانه و آنگاه با ضجه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آميخته با ترس و قساوت عمل مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند و به نام نظم و امنيت موجود، جوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خون ميراند.

٣- نبرد نو و كهنه در حال تساوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ قواى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نو و كهن:

نو در مبارزات و در شكست‏ها خونين عبرت مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آموزد، سنت و تجربه كسب مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند، به نقش خود پى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏برد، شخصيت مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏يابد، موضع به چنگ مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آورد. دوران نبردهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سخت به دوران سازش‏ها و كمپرميس‏ها، دوران پيدايش تعادل‏ها و متاركه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ موقت و ناپايدار مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏انجامد، دوران تعادل قوا و نبرد خفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، نبرد پنهانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ هم نو و هم كهن، هر يك براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نيل به هدف خود: نو براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ محو كهن، كهنه براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ محو نو. اين دوران، دوران اوج سياست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دَوَرانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است.

٤- نبرد نو و كهنه با غلبه قواى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نو بر كهنه:

نو مواضع خود را تحكيم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند، سنت و تجربه فراوان كسب مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏نمايد، كهنه نقش اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود را به پايان مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏رساند و مواضع خود را از دست مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دهد.

اين، دوران تحول و جهش كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است. نو جانشين كهن مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود، تعادل‏ها و سازش‏ها برهم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خورد و نبرد به غلبه نو ختم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. نو با پويه ظفرنمون، عرصه كهن را تصرف مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند.     …»

نظريات نقل شده طبرى‏ از نوشتار پيش گفته “توده‏اى‏ها” نشان پايبندى‏ “توده‏اى‏ها” در ابراز نظر مبتنى‏ بر اسناد حزبى‏ مى‏باشد. تنها ناآگاهان و مغرضان اين شيوه را «خواب‏نما شدن» مى‏پندارند و يا مى‏نمايانند.