زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏ها (٦) ”جبهه متحد خلق“، شعارى‏‏ امروزين در دفاع از برنامه موسوى‏‏؟ ”نامه‏مردم“ وفادار به تحليل ماركسيستى‏‏ نيست

مقاله ٥١/١٣٨٧

در ارتباط با مسئله اتحادهاى‏‏ اجتماعى‏‏ در شرايط كنونى‏‏، پلنوم وسيع ك م حزب توده ايران، آذر ١٣٨٧ مواضعى‏‏ را در اسناد مربوطه اتخاذ و اعلام كرده است، كه فاقد خصلت انقلابى‏‏ هستند. اين مواضع همچنين فاقد روشنى‏‏ و صراحت ضرورى‏‏ مى‏‏باشند. به نظر لنين اما دارا بودن نظر روشن و صريح درباره مضمون “اتحاد” با نيروهاى‏‏ اجتماعى‏‏ ديگر، ضرورى‏‏ است، تا اتحاد به «مفهوم موهومى‏‏» تبديل نشود.

ريشه تئوريك نارسايى‏‏هاى‏‏ پيش گفته در اسناد فوق، قرار داشتن انديشه “اتحاد” برپايه “ذهنيت” نيروهاى‏‏ اجتماعى‏‏ است. عينيت روند نبرد طبقاتى‏‏ در جامعه براى‏‏ شناخت “اتحاد”هاى‏‏ ضرورى‏‏ در ارتباط با دوران پس از پيروزى‏‏ انقلاب و نه در دوران كنونى‏‏، انعكاسى‏‏ در اسناد نمى‏‏يابد. عليرغم ادعاى‏‏ آنكه ارزيابى‏‏ شرايط برپايه «ديدگاه علمى‏‏» سنتى‏‏ حزب توده ايران عملى‏‏ شده است، نظريات فاقد كارپايه تئوريك منسجم و به‏ويژه فاقد شناخت ماترياليست تاريخى‏‏ از هستى‏‏ اجتماعى‏‏ هستند.

فقدان اين كارپايه تئوريك به ويژه در سند “ايران سى‏‏سال پس از انقلاب شكوهمند بهمن” (“ايران…”) به چشم مى‏‏خورد. در اين سند نقش و امكانات “جبهه متحد خلق”، به مثابه پيش‏شرط تعميق انقلاب بهمن در آن دوران، درك نشده باقى‏‏ مى‏‏ماند و به ارزيابى‏‏ نادرست از سياست حزب توده ايران در آن دوران منجر مى‏‏شود. تبلور اين ارزيابى‏‏ نادرست از سياست “اتحاد” حزب توده ايران در آن دوران، به زمينه توجيه سياست اتحاد در دوران كنونى‏‏ تبديل مى‏‏گردد و موجب آن مى‏‏شود كه حزب توده ايران اكنون در كنار اپوزيسيون راست و سلطنت طلب و “چپ” غيرانقلابى‏‏ و سوسيال دموكرات در خارج از كشور قرار گيرد. براى‏‏ اثبات نكات فوق، به بررسى‏‏ اسناد برشمرده شده بپردازيم:

“ايران سى‏‏سال پس از انقلاب شكوهمند بهمن”

شيوه ارزيابى‏‏ حاكم بر اسناد كنونى‏‏، با شيوه سنتى‏‏ گذشته تحليل و بررسى‏‏ پديده‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ توسط حزب توده ايران و ارگان‏هاى‏‏ رهبرى‏‏ آن، در تضاد چشم‏گيرى‏‏ قرار دارد. براى‏‏ نشان دادن اين تضاد مى‏‏توان براى‏‏ مثال به سند پيش گفته “ايران… ” (نامه مردم ٨٠٩، ١٤ بهمن ٨٧) مراجعه كرد. در اين سند از جزوه”سرنوشت انقلاب در گرو نظام اجتماعى‏‏-  اقتصادى‏‏ جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ايران” كه در شهريور ٦١ توسط حزب توده ايران انتشار يافته است، دو نكته نقل مى‏‏شود.

هدف سند از به خدمت گرفتن نقل قول از سند حزبى‏‏ سال ٦١، نشان دادن نادرستى‏‏ سياست گذشته حزب در زمينه “اتحاد” است. با محك نقل قول ارايه شده از سند سال ٦١، مى‏‏توان نادرستى‏‏ ارزيابى‏‏ اسناد پلنوم وسيع و ارزيابى‏‏ “ايران…” را به اثبات رساند. مطلب را بشكافيم:

همانطور كه گفته شد، سند “ايران…” از سند حزبى‏‏ سال ٦١ دو نكته را نقل مى‏‏كند.  انتخاب اين دو نكته اتفاقى‏‏ نيست. اجبارى‏‏ است. هيچ نكته ديگرى‏‏ را نمى‏‏توانسته است ناقل از سند حزبى‏‏ سال ٦١ نقل كند، تا هسته مركزى‏‏ نظر حزب توده ايران را در باره «سرنوشت انقلاب» و خطرهايى‏‏ كه آن را تهديد مى‏‏كند، دقيق‏تر بيان كند. آنچه كه نقل شده است، مصداق كامل انديشه مبتنى‏‏ بر ماترياليستم تاريخى‏‏ در سند سال ٦١ حزب توده ايران است. جمله نقل شده چنين است: «پس از برانداختن انقلابى‏‏ رژيم سياسى‏‏ مبتنى‏‏ بر استبداد سلطنتى‏‏ و قطع پيوندهاى‏‏ سلطه سياسى‏‏- نظامى‏‏ امپرياليسم … روند انقلاب حل مسايل بنيادى‏‏ ديگرى‏‏ در زمينه‏هاى‏‏ زير را در دستور انقلاب قرار مى‏‏دهد: …». طبق اين سند، تغيير تاريخى‏‏ در ايران داراى‏‏ دو وجه جداناپذير است. يكى‏‏، استبداد سلطنتى‏‏، يعنى‏‏ وجه درونى‏‏ حاكم بر هستى‏‏ اجتماعى‏‏ ايران، و وابستگى‏‏ آن به امپرياليسم؛ ديگرى‏‏، وجه خارجى‏‏ در ارتباط با سياست استعمارى‏‏ و نواستعمارى‏‏ امپرياليسم جهانى‏‏. اين دو، دو وجهى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهند كه بدون توجه به هر دوى‏‏ آن‏ها، بدون توجه به بهم‏تنيدگى‏‏ ديالكتيكى‏‏ آن‏ها، “حادثه” انقلاب بهمن ٥٧ و به ويژه خصلت “مردمى‏‏” و “ملى‏‏” آن، غيرقابل شناخت و درك باقى‏‏ مى‏‏ماند.

شناخت بهم‏تنيدگى‏‏ ديالكتيكى‏‏ عنصر “ايرانى‏‏” و عنصر “امپرياليستى‏‏” حاكم بر سرنوشت كشور در سند حزبى‏‏ سال ٦١ در سطح درك مرحله سياسى‏‏ انقلاب باقى‏‏ نمى‏‏ماند. انديشه تحليل‏گر پايبند به ماترياليسم ديالكتيك، ضرورت حل مسايل بنيادى‏‏ را نيز در بهم‏پيچيدگى‏‏ و بغرنجى‏‏ آن‏ها مى‏‏بيند و مورد توجه قرار داده و آن را در ارتباط با سرنوشت انقلاب قرار مى‏‏دهد. در اين سند، به‏مثابه پيش‏شرط پيروزى‏‏ نهايى‏‏ انقلاب، دو نكته برجسته مى‏‏گردند:

«١- تحول اجتماعى‏‏- سياسى‏‏ از راه دگرگونى‏‏ در اداره كشور و دستگاه‏ها و نهادهاى‏‏ دولتى‏‏ برپايه اصول دموكراتيك و ايجاد امكان همه‏جانبه براى‏‏ فعاليت‏هاى‏‏ سازمان‏هاى‏‏ انقلابى‏‏ و مدافع انقلاب؛ [به عبارت ديگر، برقرارى‏‏ قانون و حفظ حقوق دموكراتيك مردم براى‏‏ كنترل دستگاه دولتى‏‏]

٢- تحول اجتماعى‏‏- اقتصادى‏‏ از راه دگرگونى‏‏ بنيادى‏‏ در زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ به منظور تامين عدالت اجتماعى‏‏ …».

در همين دو سطرى‏‏ كه نويسنده و يا نويسندگان سند “ايران…” از سند حزب توده ايران از سال ٦١ نقل مى‏‏كنند، در كوتاه‏ترين گفتمان ممكن، بهم‏تنيدگى‏‏ گريزناپذير رشد تاريخى‏‏ اجتماعى‏‏ در هستى‏‏ اقتصادى‏‏ و اجتماعى‏‏ ايران تعريف شده و برشمرده مى‏‏شود. تعريفى‏‏ كه مضمون ترقى‏‏جويانه حل اصلى‏‏ترين تضاد حاكم بر نظام نوين را در روند رشد تاريخى‏‏ جامعه در بر مى‏‏گيرد و با دقت علمى‏‏ نشان مى‏‏دهد و قابل درك مى‏‏سازد. روندى‏‏ كه از يك سو با پيروزى‏‏ انقلاب وارد مرحله نوينى‏‏ شده است، اما رشد آن را نبايد ضرورتاً در يك جهت تصور نمود. برعكس، هنوز خطر بازگشت و حتى‏‏ شكست آن وجود دارد. به عبارت ديگر، رشد آن با سرنوشت نبرد طبقاتى‏‏ در جامعه گره خورده است.

آيا چنين وسواس علمى‏‏ بر انديشه تحليل‏گر در اسناد پلنوم وسيع آذر ٧٨ و يا در “ايران…” هم حاكم است؟

متاسفانه بايد به اين پرسش پاسخ منفى‏‏ داد. در ادامه، اين پاسخ منفى‏‏ مستدل خواهد شد. اما نكته‏اى‏‏ كه بايد در همين جا برجسته گردد، جلب توجه به تجربه تاريخى‏‏ است كه نگاهى‏‏ گذرا به آن، كمك كننده است.

ريشه عينى‏‏ در ذهنيت يعنى‏‏ چه؟

سحر و جادو در سال‏هاى‏‏ كوتاه ٦٢-٥٨ علت موفقيت حزب كوچكى‏‏ نبود، كه بخشى‏‏ از مبارزان آن از زندان، بخشى‏‏ ديگر از درون مبارزه مخفى‏‏ در كشور و بخشى‏‏ از “تبعيد” ناخواسته پناهندگى‏‏ سياسى‏‏ به ايران بازگشتند. موفقيتى‏‏ كه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ را بر آن داشت، با شديدترين و سبعانه‏ترين ضربه فيزيكى‏‏ بكوشد آن را نابود سازد. علت ريشه پايدار و زندگى‏‏ ققنوسى‏‏ حزب توده ايران، علت آنكه مبارزان توده‏اى‏‏ در بدترين شرايط نيز قادر بودند و هستند بار زندان و شكنجه را با سربلندى‏‏ تحمل كنند، ريشه عينى‏‏ در ذهنيت حاكم بر انديشه حزب توده ايران دارد.

ريشه عينى‏‏ براى‏‏ ذهنيت حاكم بر انديشه حزب قائل شدن، به چه معناست؟ به معناى‏‏ پايبندى‏‏ پر وسواس به ماترياليسم تاريخى‏‏ و ماترياليسم ديالكتيك، پايبندى‏‏ به مبانى‏‏ سوسياليسم علمى‏‏ است. اين است آن ريشه عينـى‏‏، كه ذهنيت حاكم بر حزب توده ايران را از ذهنيت‏هاى‏‏ كاذب “راست” و “چپ” روانه و يا ذهنيت‏هاى‏‏ طبقاتى‏‏ ديگر در احزاب بورژوايى‏‏ جدا مى‏‏سازد. صلابت تئوريك و ايدئولوژيك و منطق حاكم بر نكته كوتاه نقل شده از سند حزبى‏‏ سال ٦١، نه تنها خصلت علمى‏‏ و انقلابى‏‏ آن را برجسته مى‏‏سازد، بلكه درعين حال محـكـى‏‏ بى‏‏چون و چرا نيز است براى‏‏ بررسى‏‏ ارزش تئوريك و ايدئولوژيك سند “ايران…” و ديگر اسناد مصوب پلنوم وسيع آذر ٨٧.

اگر ازجمله زنده‏ياد جوانشير در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” (همچنين در بسيارى‏‏ ديگر از اسناد حزبى‏‏ و نوشته‏هاى‏‏ انديشمندان توده‏اى‏‏ ديگر نيز) بر استوارى‏‏ انديشه توده‏اى‏‏ بر ماركسيسم- لنينيسم تكيه و تاكيد مى‏‏كند، يك “خوش‏رقصى‏‏”، يك برخورد “ملانقطى‏‏” در برابر كارپايه تئوريك سوسياليسم علمى‏‏ نيست. منظور بيان قابليت بازتوليد انديشه تئوريك در پراتيك اجتماعى‏‏ است. اين باز توليد انديشه ماركسيستى‏‏ در پراتيك، جايى‏‏ در اسناد پلنوم وسيع، آذر ٧٨، و ديگر اسناد منتشر شده، ندارد.

اگر جنبش توده‏اى‏‏ و حزب توده ايران در سال‏هاى‏‏ پس از يورش و سركوب فيزيكى‏‏ خشن رهبرى‏‏، كادرها و مبارزان و فعالين آن، به تشتت نظرى‏‏ دچار شده است، اگر شرايط بحث صميمانه در جنبش توده‏اى‏‏ بوجود نمى‏‏آيد، اگر رفيق عزيز على‏‏ خاورى‏‏ به وظيفه پدرانه خود در اين زمينه عمل نمى‏‏كند، اگر مسئولين درجه اول حزبى‏‏ همانند رفيق محمد اميدوار به نقش مسئولانه خود براى‏‏ ايجاد ساختن شرايط بحث صميمانه پايبند نيستند، اگر ديگر فعالين و مبارزان توده‏اى‏‏ قادر نيستند از “پوره” خود ساخته، خارج شوند (طبرى‏‏، از ميان ريگ‏ها و الماس‏ها، ص ٧٨)، همه و همه ناشى‏‏ از ترك بنياد انديشه سوسياليسم علمى‏‏، بى‏‏باورى‏‏ به آن و غيرضرور دانستن پايبندى‏‏ به آن مى‏‏باشد.

جنبش توده‏اى‏‏ و حزب توده ايران در حال حاضر جريمه و جزاى‏‏ اين پايبند نبودن را با تشتت نظرى‏‏ حاكم بر خود مى‏‏پردازد. جريمه براى‏‏ آنكه پس از يورش‏ها، بجاى‏‏ يك تجزيه و تحليل دقيق تئوريك از علل وقايع، و آموزش از آن براى‏‏ تداوم مبارزه در شرايط جديد، بى‏‏ محابا، اراده‏گرايانه و غيرمستدل سياست موفق حزب توده ايران، كه به «حقيقت تاريخى‏‏» شناخت از خود توسط جنبش توده‏اى‏‏ تبديل شده بود و توسط اكثريت مطلق رفقاى‏‏ حزبى‏‏ درك و پذيرفته شده بود، ازاين‏رو ترك شد، زيرا سكان رهبرى‏‏ حزب اراده‏گرايانه و نه برپايه جاافتادن و پذيرفته شدن انديشه، به دست رفيقى‏‏ سپرده شد كه موضعى‏‏ خلاف موضع كليت رهبرى‏‏ و بدنه حزب داشت.

زنده‏ياد حميد صفرى‏‏ از پيش از يورش‏ها ارتجاع به حزب، از آغاز روند انقلاب بهمن، در جريان پلنوم شانزدهم كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران پس از پيروزى‏‏ انقلاب، با مشى‏‏ حزب مخالف بود. خروج او از ايران و امتناع او از اجراى‏‏ دستور حزبى‏‏ مبنى‏‏ بر بازگشت به ايران براى‏‏ شركت در پلنوم وسيع هفدهم، كه نگارنده اين سطور نيز در كنار رفيق عباس نديم، ماموريت ابلاغ دستور حزبى‏‏ به او را داشت، به علت مخالفتش با سياست حزب توده ايران انجام شد. مخالفتى‏‏ كه بى‏‏پايه و اساس بودن آن تا آن حد براى‏‏ او هم شناخته شده بود، كه حاضر به دفاع از نظريات خود در جلسه پلنوم وسيع هفدهم در تهران نبود.

سپردن اراده‏گرايانه سرنوشت سياسى‏‏ حزب به دست چنين رفيقى‏‏ در جريان پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏ حزب، اشتباه سنگينى‏‏ است كه نتيجه آن تشتت نظرى‏‏ كنونى‏‏ حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏ است.

رفيق صفرى‏‏ نه مايل بود و نه از پيش‏شرط‏هاى‏‏ ذهنى‏‏ لازم برخوردار بود، كه به او امكان يك ارزيابى‏‏ و تحليل تئوريك از شرايط پيش آمده را بدهد. براى‏‏ او كه حاضر به دفاع از نظريات خود در پلنوم وسيع هفدهم در تهران نشده بود، در پلنوم هيجدهم و در سال‏هاى‏‏ پس از آن هم اثبات و مستدل ساختن تئوريك گويا نادرستى‏‏ سياست علمى‏‏ حزب توده ايران در روند انقلاب بهمن ٥٧ ممكن نبود. مشكلى‏‏ كه مسئولان كنونى‏‏ حزب نيز با آن روبرو هستند.

سندى‏‏ كه از طرف او تنظيم شده بود و براى‏‏ تصويب به جلسه پلنوم هيجدهم ارايه شد، گردش سياسى‏‏ صدو هشتاد درجه‏اى‏‏، اما غيرمستند از سياست حزب بود. كوچك‏ترين ارزيابى‏‏ تئوريك از شرايط تا پيش از يورش و بعد از آن در آن وجود نداشت. هدف اين سطور ارزيابى‏‏ اسناد ارايه شده به پلنوم هيجدهم نيست. اقدامى‏‏ كه بايد در فرصت مناسب در ارگان ويژه‏اى‏‏ انجام گردد. اما تعديل‏هاى‏‏ به عمل آمده در آن سند، ازجمله توسط رفيق عزيز على‏‏ خاورى‏‏ كه تا پيش از برگزارى‏‏ پلنوم هيجدهم يكى‏‏ از مدافعان سرسخت سياست علمى‏‏ حزب بود، و نگارنده اين سطور شاهد توضيحات و دفاع جانانه او از سياست حزب در جلسات با احزاب برادر در دوران فعاليت كميته برون مرزى‏‏ بود، تنها تعديل در ظواهر سند ارايه شده بود.

اكنون چاره‏اى‏‏ باقى‏‏ نمى‏‏ماند و بايد قريب به دو دهه و نيم بعد از يورش به حزب اين ارزيابى‏‏ تئوريك را از سياست علمى‏‏ گذشته حزب و سياست حاكم امروز بر ارگان‏هاى‏‏ رسمى‏‏ حزب توده ايران، انجام داد تا توانست از درس‏هاى‏‏ مثبت و منفى‏‏ براى‏‏ مبارزات پيش‏رو و ازجمله در ارتباط با مسئله “اتحادها” از آن آموخت. سطور زير را بايد تنها به عنوان آغازى‏‏ در اين امر مهم پذيرفت.

سند “ايران سى‏‏ سال پس از پيروزى‏‏ انقلاب” چه مى‏‏گويد؟

بلافاصله بعد از نقل دو بند از سند ٦١ حزب، در “ايران…” سرنوشت انقلاب بهمن چنين توصيف مى‏‏شود: «… انقلاب بهمن در پى‏‏ سرنگونى‏‏ رژيم سلطنتى‏‏، همان‏طور كه از نقل قول بالا [از سند حزبى‏‏ سال ٦١] مى‏‏توان استنباط كرد، نتوانست به اهداف خود دست يافته و متوقف شد.» بدين‏ترتيب، نقل از سند حزبى‏‏ سال ٦١ به عنوان يك الگو براى‏‏ تحليل شرايط مورد نظر آن، انجام نشده است. تنها وظيفه اين نقل قول، انتقال «استنباط»ى‏‏ است كه سند “ايران…” مايل است از آن داشته و ارايه دهد، تا سپس بتواند براى‏‏ توجيه بررسى‏‏ خود به آن استناد كند!

دو نكته در نظر ابراز شده شايسته بررسى‏‏ هستند. ضرورت بررسى‏‏ اين دو نكته از اين جهت وجود دارد، زيرا همانطور كه اشاره رفت، سند “ايران…” برپايه جمله فوق، به نتيجه‏گيرى‏‏ و تعيين سياست خود مى‏‏پردازد. اين دو نكته عبارتند از: اول، بيان ناتوانى‏‏ انقلاب بهمن از دست‏يابى‏‏ به اهداف خود؛

دوم، حذف كردن وظيفه سند “ايران…” براى‏‏ تحليل شرايطى‏‏ كه به ناتوانى‏‏ انقلاب در دستيابى‏‏ به اهداف خود انجاميد. چشم‏پوشيدن از تحليلِ شرايط حاكم عينـى‏‏ در نبرد طبقاتى‏‏ در جامعه، با جمله معترضه «همانطور كه از نقل قول بالا مى‏‏توان استنباط كرد»، عملى‏‏ مى‏‏شود.

ما با همان وضعى‏‏ روبرو هستيم، كه در پلنوم هيجدهم نيز روبرو بوديم. انديشه تحليل‏گر قادر به ارايه يك تحليل علمى‏‏ از شرايط ايجاد شده نيست. قادر نيست، دو وجه برشمرده شده در سند ٦١ را براى‏‏ بررسى‏‏ شرايط سال‏هايى‏‏ كه در آن انقلاب توانايى‏‏ خود را براى‏‏ دسترسى‏‏ به اهداف خود از دست داد، به نقد كشيده و شرايط را مورد پژوهشى‏‏ علمى‏‏ قرار دهد. اگر به چنين كار سنگينى‏‏ دست زده بشود، ديگر نمى‏‏ توان مسئله را با يك جمله فيصله داد، آنطور كه در ادامه انجام شده است، و گفت: «به گمان ما انقلاب بهمن به رغم شكست و ناكامى‏‏، كه علت بنيادين آن را بايد در رهبرى‏‏ نيروهاى‏‏ مذهبى‏‏ به زعامت خمينى‏‏ جستجو كرد …». «به گمان ما…» تحليل نيست. در بهترين حالت يك تز است، كه درستى‏‏ آن بايد اثبات شود. در غير اين صورت، يعنى‏‏ در صورتى‏‏ كه اين «گمان» را نتوان به اثبات رساند، آنوقت بيانى‏‏”روزمره” و هرجايى‏‏ است كه جز تكرار ادعاى‏‏ ديگران، ارزشى‏‏ ندارد.

تبديل بغرنج به ساده، يك مقوله ديالكتيكى‏‏ است. طبرى‏‏ در “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ و اجتماعى‏‏” آن را توضيح مى‏‏دهد. در روند رشد پديده‏ها، يك ساده شدن ديالكتيكى‏‏ در آن‏ها از اين طريق بوجود مى‏‏آيد، كه به قول طبرى‏‏ نسل بعدى‏‏ ماشين‏هاى‏‏ محاسبه‏گر، اگرچه به مراتب در وسعت محاسبات و سرعت عمل محاسبه پيشرفته‏تر هستند، كوچك‏تر و سبك‏تر و … مى‏‏شوند و براى‏‏ به كار انداختن آن‏ها به كارمندان كم‏ترى‏‏ نياز است. چنين رشدى‏‏ را نمى‏‏توان براى‏‏ انديشه تحليل‏گر در نوشته “ايران…” منظور كرد. ساده‏نگرى‏‏ انديشه، ساده‏نگرى‏‏ غير مستند و غيرعلمى‏‏ است. او نمى‏‏تواند با استناد «به استنباط» مبهمى‏‏ از سند حزبى‏‏ سال ٦١، بدون جريمه درغلطيدن در سطح و به قول طبرى‏‏ «نگريستن از روزنى‏‏ تنگ»، ارزيابى‏‏ از علل «شكست و ناكامى‏‏» انقلاب بهمن را با يك جمله، با يك «استنباط» مبهم فيصله دهد. اما چرا انديشه در سند “ايران…” به چنين ساده‏نگرى‏‏ غيرمجاز و غيرديالكتيكى‏‏ تن مى‏‏دهد، مسئله‏اى‏‏ است كه هنوز بايد آن را نشان داد و علت آن را به اثبات رساند. در اينجا برجسته ساختن اين نكته اهميت دارد، كه گفته شود، كه اين شيوه غيرديالكتيكى‏‏ با انديشه و اسلوب حاكم بر آن، با انديشه و اسلوب سنتى‏‏ حزب توده ايران، كوچكترين شباهت و قرابتى‏‏ ندارد. با آن هم‏خون نيست. از جنسى‏‏ ديگر است!

البته پيش‏شرط پيروزى‏‏ نهايى‏‏ در انقلابات ملى‏‏ و دموكراتيك دوران امپرياليسم، برقرارى‏‏ هژمونى‏‏ طبقه كارگر است، همانطور كه جوانشير در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” مستدل مى‏‏سازد. اما منظور نوشته “ايران…”، بازگشت به اين بحث علمى‏‏ جوانشير نيست. او با اين سخن خود مى‏‏خواهد تنها يك رابطه مستقيم بين شكست انقلاب و «رهبرى‏‏ نيروهاى‏‏ مذهبى‏‏ به زعامت خمينى‏‏» ايجاد كند. و آنوقت دفاع از خمينى‏‏ توسط «رهبرى‏‏ وقت» حزب توده ايران را علت «شكست انقلاب» اعلام نمايد. او به يك ساده كردن غيرمجاز شرايط بغرنج نبرد طبقاتى‏‏ مى‏‏پردازد، تا گردن خود را از كار علمى‏‏ سخت كوش و به كمك بررسى‏‏ ماركسيستى‏‏ قابل بازتوليد، نجات دهد. انديشه تحليل‏گر، روند بغرنجى‏‏ كه در سند حزبى‏‏ سال ٦١ به آن توجه شده است را درك نكرده است، درست از اين‏رو قادر نيست، باوجود نقل آن به نوشته خود، از آن براى‏‏ ارزيابى‏‏ خود بهره گيرد. آن را الگوى‏‏ بررسى‏‏ خود قرار دهد!

صداى‏‏ اعتراض به ادعاى‏‏ فوق را نگارنده در همين لحظه به گوش هوش خود مى‏‏شنود. مى‏‏شنود كه گفته مى‏‏شود، چنين نيست، در صفحه دوم به بررسى‏‏ شرايط پرداخته شده است. و اين حقيقت دارد. در صفحه دوم نوشته “ايران…”، ضمن تائيد آنكه پس از پيروزى‏‏ انقلاب «قدرت سياسى‏‏ به طيف وسيع نمايندگان خرده‏بورژوازى‏‏، لايه‏هاى‏‏ بينابينى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ تجارى‏‏ و سرمايه‏دارى‏‏ ليبرال منتقل شد. حاكميت جديد در اوضاع ادامه مبارزه درونى‏‏ و فرمانروايى‏‏ جو انقلابى‏‏ بر جامعه، دست به يك رشته اقدام‏ها در راستاى‏‏ هدف‏هاى‏‏ ملى‏‏ و دمكراتيك انقلاب زد.»

به‏عبارت ديگر، در سند “ايران…” به روند رشد و تعميق انقلاب توجه مى‏‏شود، و درك مى‏‏شود كه اين موفقيت آغازين ناشى‏‏ از برترى‏‏ در نبرد طبقاتى‏‏ به سود اهداف مردمى‏‏ و ضدامپرياليستى‏‏ انقلاب، وجود داشته است. واقعا هم چنين است. تصويب مواضع ترقى‏‏خواهانه، ازجمله «فصل سوم، حقوق ملت» و اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ در قانون اساسى‏‏، كه برنامه پيشنهادى‏‏ حزب توده ايران مى‏‏باشد، با راى‏‏ نمايندگان حزب توده ايران در “مجلس خبرگان” به تصويب نرسيد، بلكه با راى‏‏ نمايندگان “دموكراسى‏‏ انقلابى‏‏”. اين نكته را سند “ايران…” درك كرده و لااقل به طور مبهم بيان مى‏‏كند.

سند همچنين مورد توجه قرار مى‏‏دهد كه حزب با توجه به عدم وجود شرايطى‏‏ كه هژمونى‏‏ طبقه كارگر را در انقلاب ملى‏‏ و دموكراتيك، و از اين طريق تداوم و تعميق انقلاب را تضمين بكنند، در اسناد پلنوم شانزدهم خواستار ايجاد “جبهه متحد خلق” شده بود. يعنى‏‏ چنين جبهه‏اى‏‏ را پلنوم شانزدهم، راه‏حل و پيشنهاد كمكى‏‏ و جانشينى‏‏ به جاى‏‏ برقرارى‏‏ هژمونى‏‏ طبقه كارگر در انقلاب ملى‏‏ و دموكراتيك ارزيابى‏‏ كرده و آن را به‏مثابه امكانى‏‏ براى‏‏ به پيروزى‏‏ رساندن انقلاب پيشنهاد كرده است. همه اين نكات را سند “ايران…” درك مى‏‏كند و به آن اذعان دارد. تا اين مرحله نيز سند “ايران…” كم و بيش به بيان نظريات گذشته حزب مشغول است. اما بلافاصله و ناشيانه دو نكته را از مد نظر تحليل‏گرانه خود پاك مى‏‏كند و به زير فرش «خاكستر فراموش» (طبرى‏‏) جارو مى‏‏كند. اين دو نكته عبارتند از:

اول- “جبهه متحد خلق” تنها يك امكـان است كه مطرح مى‏‏گردد؛ و دوم- براى‏‏ موفقيت و تحقق اين امكـان بايد به اجراى‏‏ سياستى‏‏ انقلابى‏‏ براى‏‏ ايجاد “اتحاد” ضرورى‏‏ مبارزه كرد!  محتواى‏‏ اين مبارزه انقلابى‏‏ چيست؟

سند “ايران…” در اين زمينه فاقد پيشنها و نظر است. تنها به كمك اسلوب سوسيال دموكراتيك ديالكتيك نفى‏‏، يعنى‏‏ با ارزيابى‏‏ منفى‏‏ از ادعاى‏‏ «دفاع از خمينى‏‏» (ادعا، زيرا «دفاع از خمينى‏‏» تنها يك شكل ضرور دفاع از اهداف مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب در آن دوران است كه حزب به محتواى‏‏ سياست خود تبديل كرده بود)، گويا نادرست بودن سياست “اتحادى‏‏” حزب را در آن دوران به اثبات برساند. به اين مورد جداگانه پرداخته خواهد شد.

اكنون زمان تحليل مستقل سند از شرايطى‏‏ فرامى‏‏رسد، كه روند «شكست و ناكامى‏‏» انقلاب را رقم زدند. اين بررسى‏‏ در سند “ايران…” چنين آغاز مى‏‏شود: «به دلايل معينى‏‏، ازجمله مواضع انحصارطلبانه و قشرى‏‏ هواداران خمينى‏‏ و تفرقه و چند دستگى‏‏ ميان نيروهاى‏‏ انقلابى‏‏، ملى‏‏ و آزاديخواه، جبهه متحد خلق ايجاد نگرديد.»

نادرستى‏‏ اين برداشت، در غيردقيق و حتى‏‏ نادرست بودن جوانبى‏‏ از آن نيست. برخلاف ادعاى‏‏ سند، روند نزديكى‏‏ و حتا ايجاد يگانگى‏‏ در بين مدافعال انقلاب با موفقيت‏هاى‏‏ چشمگيرى‏‏ روبرو بود. نزديكى‏‏ و نهايتاً انطباق نظريات سازمان فدائيان و حزب ما، نمونه‏اى‏‏ در اين امر است. بين مسلمانان مبارز خارج از حاكميت نيز نزديكى‏‏ نظريات ازجمله با نظريات حزب توده ايران وجود دارد. روابط رشديابنده بين حزب ما با بخش‏هايى‏‏ از مبارزان مسلمان در درون و در پيرامون حاكميت نمونه‏هاى‏‏ ديگرى‏‏ بر اين امر هستند. بى‏‏اعتبار و منفرد شدن نظريات مائوئيستى‏‏ و انواع “كمونيست”ها و “تربچه‏هاى‏‏ پوك”، جنبه‏هاى‏‏ ديگرى‏‏ از اين روند را تشكيل مى‏‏دهند. روابط وسيعى‏‏ بين حزب ما و مبارزانى‏‏ كه در سازمان مجاهدين خلق فعال بودند بوجود آمده بود. نگارنده خود شاهد شركت روزافزون بسيارى‏‏ از اين افراد در جلسات علنى‏‏ بحث سياسى‏‏ حزب ما در مازندران بود.

«مواضع انحصارطلبانه و قشرى‏‏ هواداران خمينى‏‏» نيز نياز به تدقيق دارد. اين بشرطى‏‏ است كه درك دقيق و افتراقى‏‏ از آن را وظيفه پژوهشى‏‏ براى‏‏ سند حزبى‏‏ مى‏‏پنداريم و نه آنكه طرح آن را به‏مثابه يك “پولميك” ارزان و در سطح، هدف خود قرار داده‏ايم. «هواداران خمينى‏‏»، يك گروه خاص نبودند. دربين آن‏ها قشربندى‏‏ وجود داشت و دارد. برخورد به اصطلاح “چكى‏‏” به آن‏ها، نشان دقت ارزيابى‏‏ نيست. بيان درغلطيدن در سطح در ارزيابى‏‏ است.

اما همه اين نكاتى‏‏ كه برشمرده شدند، نكات جنبى‏‏ و قابل اغماض را در نظريات سند “ايران…” تشكيل مى‏‏دهند. رديف كردن نكاتى‏‏ كه گويا به «شكست» انقلاب انجاميد در يك جمله، كه به ظاهر از سر سيرى‏‏ نيز بيان شده است، يعنى‏‏ مى‏‏خواهد بگويد كه اين نكات آنقدر روشن هستند، كه ديگر نيازى‏‏ به بررسى‏‏ دقيق و موشكافانه آن‏ها وجود ندارد، واقعاً هم بخش قابل اغماضِ ضعفِ تحليل سند را تشكيل مى‏‏دهد. همه اين حرف‏ها ظاهراً براى‏‏ آن زده شده‏اند، كه بيان حرف ضرورى‏‏ و تحليل ضرورى‏‏ را كارى‏‏ غيرضرور و اضافى‏‏ بنمايانند. زمانى‏‏ كه در سند گفته مى‏‏شود: «به دلايل معينى‏‏، ازجمله …»، كوشش مى‏‏شود اين برداشت در ذهن خواننده تداعى‏‏ گردد كه نكات عمده با «ازجمله …» بيان شده‏اند.

اين درحالى‏‏ است كه درست عكس آن صادق است. نكات عمده، آن نكاتى‏‏ هستند كه بيان نشده‏اند و اگر قرار بود بيان شوند، آنوقت سند “ايران…” مى‏‏بايستى‏‏ به اسلوبى‏‏ پايبند باقى‏‏ بماند كه بر سند ٦١ حزب حاكم است. يعنى‏‏ به بررسى‏‏ دلايل آن بخشى‏‏ از واقعيت بپردازد، كه جابجايى‏‏ آغازين در قدرت سياسى‏‏ را به سود نيروهاى‏‏ راست در «طيف وسيع نمايندگان خرده‏بورژوازى‏‏، لايه‏هاى‏‏ بينابينى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ تجارى‏‏ و سرمايه‏دارى‏‏ ليبرال» موجب شدند. يعنى‏‏ به بررسى‏‏ و پژوهش برپايه «ديالكتيك ماركسيستى‏‏ [كه آن را] اصل كليدى‏‏ … اسناد رسمى‏‏ و معتبر حزبى‏‏ [خود]» اعلام مى‏‏كند، بپردازد. يعنى‏‏ به بررسى‏‏ و پژوهش علل پيروزى‏‏ “راستگرايان” در “نبرد كه بركه” «در حاكميت جديد» بپردازد، كه باوجود «فرمانروايى‏‏ جو انقلابى‏‏ بر جامعه» ممكن شد.

سند به اين راه نمى‏‏رود. همانطور كه زنده‏ياد حميد صفرى‏‏ نيز پس از بازگشت بر مسند “دبير دومى‏‏” ك م به اين راه نرفت. اما براى‏‏ درك شرايط «توقف» روند انقلابى‏‏ و نهايتا «شكست و ناكامى‏‏» آن، نمى‏‏توان از اين بررسى‏‏ و پژوهش علمى‏‏ دورى‏‏ جست، و مدعى‏‏ داشتن مواضع ماركسيستى‏‏ بود. تن ندادن به چنين پژوهشى‏‏، ادعاى‏‏ پايبندى‏‏ به ماركسيسم- لنينيسم و ديالكتيك ماركسيستى‏‏ را به سخنانى‏‏ تبديل مى‏‏سازد، كه مى‏‏خواهند در پشت آن نظريات معيوب خود را پنهان سازند. اين جمله زيباى‏‏ از ارسطو را نگارنده اخيراً آموخته‏است. اهميت استفاده مجاز از آن در اينجا در اين امر نهفته است، كه ادعاهاى‏‏ فوق در سند “ايران…” اين نكته را پنهان مى‏‏دارد، كه نه تنها بايد به بررسى‏‏ دقيق روند “نبرد كه بر كه” در حاكميت جديد، به مثابه عنصر درونى‏‏ «شكست» انقلاب پرداخت، بلكه همچنين بايد ارزيابى‏‏ از نقش امپرياليسم و توطئه‏هاى‏‏ آن نيز به عنوان عامل خارجى‏‏ در اين روند ضدانقلابى‏‏ پرداخت. در سند حزبى‏‏ سال ٦١ به هر دو جنبه و وجه آن به عنوان خطرات متوجه روند رشد و تعميق انقلاب اشاره شده و توجه به آن خاطرنشان مى‏‏شود. در سند “ايران…” به‏ويژه جنبه خارجى‏‏، تاثير عنصر امپرياليستى‏‏ در روند «شكست انقلاب»  بكلى‏‏ مورد بى‏‏مهرى‏‏ قرار گرفته و فراموش مى‏‏شود.

سند “ايران…” به بررسى‏‏ محتواى‏‏ نبرد طبقاتى‏‏ در جامعه نمى‏‏پردازد، نمى‏‏تواند هم بپردازد، زيرا با چنين ارزيابى‏‏ از محتوا پديده مورد بررسى‏‏، ديگر قادر نيست شكـل حاكميت را عامل اصلى‏‏ شكست آن اعلام كند و به گويد كه «علت بنيـاديـن [تكيه از ما] شكست انقلاب بهمن را بايد در رهبرى‏‏ نيروهاى‏‏ مذهبى‏‏ به زعامت خمينى‏‏ جستجو كرد». موفقيت‏ها در آغاز نيز با همين «زعامت» به دست آمدند.

تكيه يك‏سويه به ظاهر، به قالب، به شكل برقرارى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏، فراموش كردن محتواى‏‏ حاكميت است. اين شيوه غيرديالكتيكى‏‏ بدنبال برگزارى‏‏ پلنوم هيجدهم «به زعامت» حميد صفرى‏‏ بر حزب توده ايران، حزب ارانى‏‏ و روزبه‏ها تحميل شد. پيامد آن قرار گرفتن حزب طبقه كارگر در كنار احزاب و گروه‏هاى‏‏ اپوزيسيون راست و سلطنت طلب و “چپ” سوسيال دموكرات، جمهورى‏‏خواه و ديگران در خارج از كشور شد و آن را “شايسته” دعوت شدن به جلسه “پارلمان اروپايى‏‏” در كنار اين بانوان و آقايان “آراسته” نموده است.

اگر سند “ايران…” به بررسى‏‏ محتواى‏‏ نبرد طبقاتى‏‏ مى‏‏پرداخت، آنوقت مى‏‏بايستى‏‏ با شركت در جلسه پارلمان اروپايى‏‏ مطالب ديگرى‏‏ را به گوش نمايندگان آن مى‏‏رساند. بايد مى‏‏گفت كه توطئه‏هاى‏‏ خارجى‏‏ به كمك ارتجاع داخلى‏‏ شتافت و انقلاب را از مسير دموكراتيك و ترقى‏‏خواهانه آن منحرف ساخت و به سلطه “خرافات”، “چاه چمران”، “سنگ‏سار” و… انجاميد و ترقى‏‏خواهى‏‏ انقلابى‏‏ را به خاك نشاند. بايد از ترورها بگويد، كه سر “دموكراسى‏‏ انقلابى‏‏” را درو كرد؛ بايد از نقش سازمان‏هاى‏‏ جاسوسى‏‏ امپرياليستى‏‏ و عوامل داخلى‏‏ آن بگويد، كه توطئه يورش به حزب را عملى‏‏ ساختند. بايد بگويد كه دموكراسى‏‏ و حقوق قانونى‏‏ مردم را پايمال نمودند، تا بتوانند در پس شعار “عدالت اجتماعى‏‏” غارت مافيايى‏‏ و رانت‏خوارنه خود را سازمان دهند و اكنون به متحد داخلى‏‏ امپرياليسم براى‏‏ اجراى‏‏ نسخه نوليبرال آن تبديل شوند. آنوقت “نماينده ك م” در اين نشست مى‏‏بايستى‏‏ خواستار خروج نيروهاى‏‏ نظامى‏‏ امپرياليسم آمريكا و ديگر امپرياليست‏هاى‏‏ اروپايى‏‏ از منطقه مى‏‏شد. آنوقت اين سخنگو، در پاسخ به پرسش‏هاى‏‏ نمايندگان مى‏‏بايستى‏‏ عليه تهديد نظامى‏‏ امپرياليسم و چوبدست اسرائيلى‏‏ مسلح به سلاح اتمى‏‏ آن عليه ايران، به اعتراض دهان مى‏‏گشود. اما با چنين سخنانى‏‏ ديگر او را به جلسه پارلمان اروپايى‏‏ دعوت نمى‏‏كردند. چنانكه نماينده حزب كمونيست آلمان، بنگال‏دش، فيليپين، پاكستان و… را دعوت نمى‏‏كنند. از ناميدن نام چاوز و كاسترو كه مى‏‏توان با خيال راحت صرفنظر كرد.

نگفتن اين واقعيت‏ها كه برشمردنشان بهيچ‏وجه پايان نيافته، ساده كردن ديالكتيكى‏‏ تاريخ نيست. ساده‏كرده اراده‏گرايانه، از آن بيش‏تر، اوباشانه تاريخ است. اين مرداب، پايان سراشيبى‏‏ است كه با سفر مخفى‏‏ نگه‏داشته شده حميد صفرى‏‏ در سال ١٩٩٠ آغاز شد. ايستگاه‏هاى‏‏ بينابينى‏‏ آن ازجمله كوشش براى‏‏ حذف انديشه ماركسيسم- لنينيسم از برنامه حزب در كنگره سوم حزب است. اين خواجه كردن واقعيت تاريخى‏‏ است با اميد واهى‏‏ پهلوان نماياندن خود! اما در واقع تنها “فقر فلسفه” را به نمايش مى‏‏گذارد، كه “آقاى‏‏ دورينگ” نيز دچار آن بود.

با توجه به اين نكات است، كه «رهبرى‏‏ وقت» كنونى‏‏ حاضر به بحث صميمانه با توده‏اى‏‏ها درباره مسائل پيش‏روى‏‏ جنبش توده‏اى‏‏ نيست! مى‏‏خواهد با قربانى‏‏ كردن تاريخ پرافتخار حزب توده ايران براى‏‏ خود “تاريخ” بسازد و “اعتبار” دست‏وپا كند، تا به جلسه مجلس اروپايى‏‏ فراخوانده شود!

“ببل”، سوسيال دموكرات پير آلمانى‏‏ قرن نوزدهم در “ريشتاك” آلمان نطقى‏‏ ايران كرد. “راست‏ها” با شور و هيجان برايش كف زدند. او آنوقت از پشت همان ميكرفون تريبونى‏‏ كه صحبت كرده بود، خطاب به خودش گفت: «اى‏‏ پير خرفت، چه گفتى‏‏ كه راست‏ها برايت كف مى‏‏زنند؟» اين پرسش را بايد از نويسنده و يا نويسندگان سند “ايران…” نيز نمود، كه كدام مواضع را ترك كرده‏ايد، كه شما را به جلسه پارلمان اروپايى‏‏، در كنار انواع راست‏ها و “چپ”هاى‏‏ سوسيال دموكرات به سخنرانى‏‏ و توضيح مواضع دعوت مى‏‏كنند و برايتان كف مى‏‏زنند؟

بدين‏ترتيب نمى‏‏توان سند “ايران…” را سندى‏‏ برپايه انديشه و اسلوب بررسى‏‏ حزب توده ايران، حزب طرازنوين طبقه كارگر ايران، حزبى‏‏ كه به قول جوانشير تنها نيروى‏‏ است كه انديشه سوسياليسم علمى‏‏ را به طور سيستماتيك و دستگامند به فرهنگ ايرانى‏‏ وارد ساخته است، بلكه همچنين موفق‏ترين نماينده به كار گرفتن آن در ايران نيز مى‏‏باشد، ارزيابى‏‏ كرد.

وقتى‏‏ سند “ايران…” شلاق انتقاد بى‏‏پايه و اساس را عليه «رهبرى‏‏ وقت» بلند مى‏‏كند، نه تنها يك‏پارچگى‏‏ اجماع نظرى‏‏ رهبرى‏‏ و بدنه حزب و بخش بزرگى‏‏ از جنبش چپ غيرتوده‏اى‏‏ (فدائيان اكثريت) را بر روى‏‏ سياست حزب در آن دوران، مورد ترديد غيرمستدل قرار مى‏‏دهد و واقعيت را تحريف مى‏‏كند، بلكه خود به يك ارزيابى‏‏ بكلى‏‏ نادرست از واقعيت نايل مى‏‏شود. در آنجا آمده است كه گويا حزب در مسئله ولايت فقيه، «شخص خمينى‏‏ را مستثنى‏‏ كرد.»

«واقعيت» و بيش از آن، «حقيقت» آن است، كه خمينى‏‏، مستثنى‏‏ بود. هيچ كس و حزب توده ايران نيز نمى‏‏توانست اين استثنا را مورد پرسش قرار دهد و يا نفى‏‏ كند. باوجود اين، حزب توده ايران او را مستثنى‏‏ نساخت به عنوان “ولايت فقيه”، بلكه به عنوان “رهبر” انقلاب. ادعاى‏‏ ديگر، خلط مطلب و انكار حقيقت است.

نويسنده و يا نويسندگاه سند “ايران…” يك خط از اسناد حزبى‏‏ ارايه دهند، كه جز اين مضمون، مضمون ديگرى‏‏ از آن بتوان استنباط كرد. نگارنده متاسفانه اكنون هيچ سندى‏‏ در اختيار ندارد، كه صحت برداشت خود را به اثبات برساند. بيان جسورانه نكته فوق ناشى‏‏ از ايمان ترديد و خدشه‏ ناپذير به عملكرد و انديشه ديالكتيكى‏‏ حاكم بر ذهنيت رهبرى‏‏ حزب در ارزيابى‏‏ نكته فوق است، كه نويسندگاه سند نقش آن روز آن‏ها، كيانورى‏‏ها، طبرى‏‏ها، جوانشيرها، بهزادى‏‏ها، حجرى‏‏ها، هاتفى‏‏ها و و و ديگران را تمسخرآميز «رهبرى‏‏ وقت» و ذهن آن‏ها را بدون احساس هر شرم و حيا تهى‏‏ از انديشه ديالكتيكى‏‏ اعلام مى‏‏كنند، تا لقمه نانى‏‏ براى‏‏ خود دست و پا كنند. «جهان ميدان پيكار است، بى‏‏رحمند بدخواهان. طريق رزم ناهموار، غدارند همراهان.» (طبرى‏‏ “آن جاودان”)

با چنين “ارزيابى‏‏ها” مى‏‏خواهند علت شكست انقلاب را با نتيجه‏گيرى‏‏ عتيقه‏اى‏‏ استقرايى‏‏ متوجه حزب توده ايران سازند. شكست انقلاب ناشى‏‏ از «زعامت خمينى‏‏» بود؛ رهبرى‏‏ خمينى‏‏ ناشى‏‏ از تائيد «رهبرى‏‏ وقت» حزب توده ايران بود؛ پس اين «رهبرى‏‏ وقت» است كه پيروزى‏‏ «خمينى‏‏ و ولايت فقيه» را ممكن ساخت و شكست انقلاب را باعث شد. آيا اين به اصطلاح “استدلال‏ها” از جنس همان به اصطلاح استدلال‏ها درباره «خيانت حزب توده ايران» كه گويا به پيروزى‏‏ كودتاى‏‏ خائنانه آمريكايى‏‏- انگليسى‏‏ ٢٨ مرداد انجاميد، نيست؟

نويسندگان سند “ايران…” با ذهنيتى‏‏ تهى‏‏ از انديشه ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخى‏‏، اين ادعا و تهميت ناروا به حزب توده ايران را از كدام دكان به عاريه گرفته‏اند؟ تاريخ جنبش چپ، تاريخ جنبش ترقى‏‏خواهى‏‏ ايران، با نام حزب توده ايران، ادامه دهنده احزاب اجتماعيون عاميون، كمونيست ايران، جنبش به رهبرى‏‏ ارانى‏‏، جنبش‏هاى‏‏ ديگر ميهنى‏‏ و آزاديبخش مردم ايران، با تاريخ همه توده‏اى‏‏ها، با تاريخ همه مبارزان راه سوسياليسم در ميهن ما ايران عجين شده است. آنكس كه به جاى‏‏ برخورد دقيق علمى‏‏ به منظور آموزش از اشتباه‏ها، به لجن‏پراكنى‏‏، به عاريه گرفتن اتهامات و ادعاهاى‏‏ دشمنان حزب توده ايران، رهبرى‏‏ آن را مورد حمله قرار مى‏‏دهد، خود، خود را خارج از جنبش توده‏اى‏‏ و جنبش ترقى‏‏خواهى‏‏ توده‏اى‏‏ها قرار مى‏‏دهد. در چنين شرايط است كه دعوت چنين جريانى‏‏ در كنار اپوزيسيون راست و سلطنت طلب و “چپ” سوسيال دموكرات به جلسه مجلس اروپايى‏‏ قابل درك مى‏‏شود و عجيب نمى‏‏نماياند.

مدعيانى‏‏ كه درك نكرده‏اند كه حزب توده ايران از اهداف انقلاب ملى‏‏ و دمكراتيك بهمن ٥٧ آنچنان دفاع كرد، كه “دموكراسى‏‏ انقلابى‏‏” به رهبرى‏‏ خمينى‏‏، اگر نمى‏‏خواست نيز چاره‏اى‏‏ نداشت، جز دفاع از آن، يا مغرضانى‏‏ هستند، كه در خفا آن كار ديگر مى‏‏كنند، و يا كند ذهن‏آنانى‏‏ كه به علت تهى‏‏بودن ذهنشان از انديشه ماركسيستى‏‏، قادر به شناخت واقعيت نيستند! واقعيتى‏‏ كه در صفحه ٤٣ كتاب “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران با جمله زير مشخص شده است: «شعارهاى‏‏ اصلى‏‏ انقلاب در خطوط كلى‏‏ همانهاست كه حزب ما چهل سال پيش اعلام كرد …»

سند “ايران…” از اين رو يك ارزيابى‏‏ ماركسيستى‏‏ نيست، زيرا «فاجعه كنونى‏‏» در ايران را يك سويه و با تاكيد «بنيادين»، وابسته به شكل حاكم بر واقعيت قرار مى‏‏دهد. اين برداشت يك‏سويه، برداشتى‏‏ غيرديالكتيكى‏‏ است. اين برداشت از موضع نظاره‏گر‏ظاهربين (ماركس) انديشه حاكم بر سند “ايران…” نشئت مى‏‏گيرد. تن ندادن به تحليل مشخص شرايط و روند نبرد طبقاتى‏‏ در كشور، يعنى‏‏ تن ندادن به تحليل محتواى‏‏ پديده در اين دوران، كه بايد با هدف درك همه‏جانبه “روند واقعى‏‏ زندگى‏‏” (ماركس) عملى‏‏ شود، ارزش ارزيابى‏‏ را به ارزش مقاله‏اى‏‏ مغرضانه و حتى‏‏ دشمنانه نزول مى‏‏دهد، كه جاى‏‏ در يك سند حزب توده ايران ندارد.

همانطور كه ديده مى‏‏شود، به كار نگرفتن نقل قول از سند سال ٦١ حزب توده ايران به مثابه الگويى‏‏ براى‏‏ تحليل در سند “ايران…” و همانطور كه در بخش دوم اين مقاله نشان داده خواهد شد، در ديگر اسناد پلنوم وسيع آذر ٨٧، با پيامدهاى‏‏ سنگين عدم درك شرايط و ناتوانى‏‏ در ارايه راهكارهاى‏‏ علمى‏‏ و انقلابى‏‏ ازجمله براى‏‏ مسئله “اتحادها” همراه است. نتايج سياسى‏‏ چنين انحرافات تئوريك و ايدئولوژيك، هم‏طراز و هم‏سر شدن حزب طبقه كارگر ايران با اپوزيسيون مورد حمايت امپرياليسم است.

اين وضع، نتيجه تغيير غير مستدل سياست حزب توده ايران با برقرارى‏‏ «زعامت» زنده‏ياد حميد صفرى‏‏ بر سرنوشت حزب است. فردى‏‏ كه عليرغم مخالفت رفيق عزيز على‏‏ خاورى‏‏، بعد از فروريختن ديوار برلين در سال ١٩٩٠ به سفر غيرمجاز طولانى‏‏ رفت. مخفى‏‏ نگه داشتن اين سفر از توده‏اى‏‏ها و قرار گرفتن دوباره او بر سر مسئوليتش در «رهبرى‏‏ وقت» حزب پس از بازگشت از سفر، كه با موافقت رفيق خاورى‏‏ صورت گرفت، هنوز نياز به روشن شدن دارد.

“جبهه متحد خلق”، اتحادى‏‏ امروزين

در ايران مى‏‏تواند در ارتباط با انتخابات دوره دهم رياست جمهورى‏‏ شرايط نوينى‏‏ شكل بگيرد. شرايطى‏‏ كه در ارتباط با مسئله اتحادها از اهميت برجسته‏اى‏‏ برخوردار است و مى‏‏تواند امكان برپايى‏‏ “جبهه متحد خلق” را به اتحادى‏‏ امروزين تبديل سازد.

سند سال ٦١ حزب توده ايران، كه هسته مركزى‏‏ آن در سطور پيش نقل شد، “اصلى‏‏ترين تضاد” حاكم بر ايران را در سال‏هاى‏‏ پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن، حل مسئله “دموكراسى‏‏” و برپايى‏‏ يك “اقتصا دموكراتيك” اعلام مى‏‏كند. نكاتى‏‏ كه در اسناد متعدد ديگر حزبى‏‏ نيز در اين سال‏ها از زواياى‏‏ مختلف برجسته شده و نشان داده شده است.

ميرحسين موسوى‏‏، نامزد انتخابات رياست جمهورى‏‏ دوره دهم نيز در اعلاميه كوتاه خود، دو نكته را هدف عرصه مبارزات انتخاباتى‏‏ خود اعلام كرده و از موضع و ديدگاه خود، بر ضرورت حل آن به سود مردم، انگشت گذاشته است. اين دو نكته عبارتند از نقض آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ و «قانون‏ شكنى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ گسترده» و تكيه به «ارزش آزادى‏‏» از يك سو و از سوى‏‏ ديگر، برجسته ساختن ظرفيت‏هاى‏‏‏‏ عظيم قانون اساسى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏ به اقتصادى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ و دموكراتيك پيش‏رفته، به‏ويژه از طريق اجراى‏‏ اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏. به عبارت ديگر تكيه به اقتصادى‏‏ دموكراتيك در خدمت نيازهاى‏‏ مردم ميهن ما.

بدين‏ترتيب و مستقل از نظرياتى‏‏ كه تاكنون در “توده‏اى‏‏ها” مطرح شده‏اند، مى‏‏تواند در ايران جنبش “دموكراسى‏‏ انقلابى‏‏” نوينى‏‏ پاى‏‏گيرد، كه دفاع از آن برپايه سياست علمى‏‏ حزب توده ايران در برابر انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، دفاعى‏‏ ضرورى‏‏ و گريزناپذير است. “توده‏اى‏‏ها” در مقاله‏اى‏‏ (شماره ٥٠/١٣٨٧ http://www.tudeh-iha.com/?p=864&lang=fa ) موضع‏گيرى‏‏ حزب توده ايران را در دفاع از برنامه اعلام شده توسط ميرحسين موسوى‏‏، مستدل ساخت.

روند زندگى‏‏ و مبارزه اجتماعى‏‏، بدور از تاثير بحث‏هاى‏‏ در جريان در جنبش توده‏اى‏‏، مضمون “اصلى‏‏ترين تضاد” و “اصلى‏‏ترين عرصه نبرد اجتماعى‏‏” را در مضمون برنامه انتخاباتى‏‏ اعلام شده توسط ميرحسين موسوى‏‏ مطرح ساخته است. گروه‏هاى‏‏ مختلف در جنبش توده‏اى‏‏ چاره‏اى‏‏ ندارند كه بجاى‏‏ بحث‏هاى‏‏ مدرسه‏اى‏‏ و “ملانقطى‏‏”، موضع خود را با روشنى‏‏ و صراحت در برابر اين برنامه انتخاباتى‏‏ اعلام كنند. اين گوى‏‏ و اين ميدان.




ميرحسين موسوى‏‏، نامزد رياست جمهورى‏‏ دستاوردهاى‏‏ دموكراتيك انقلاب مردمى‏‏ و ضدامپرياليستى‏‏ را به ثمر برسانيم عرصه آزادى‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏، اصلى‏‏ترين عرصه نبرد

مقاله شماره ٥٠/١٣٨٧

ميرحسين موسوى‏‏ در اعلاميه كوتاهى‏‏ نامزدى‏‏ خود را براى‏‏ شركت در انتخابات پيش‏رو براى‏‏ دوره دهم رياست جمهورى‏‏ اعلام داشت. او اقدام خود را «اداى‏‏ وظيفه» مى‏‏نامد. وظيفه‏اى‏‏ كه در برابر «مستضعفان» و مردمى‏‏ احساس مى‏‏كند كه «مطمئن‏ترين پايگاه براى‏‏ ارزش‏هاى‏‏ برآمده از انقلاب اسلامى‏‏ و آماده‏ترين قشر براى‏‏ اصلاحگرى‏‏ و پايبندترين پشتوانه براى‏‏ اصول و اصول‏گرايى‏‏ …» هستند.

موسوى‏‏ كه ارزش‏ها را زير ضربه و پايمال ارزيابى‏‏ مى‏‏كند، معترض به نقض آزادى‏‏هاى‏‏ قانونى‏‏ و «قانون‏ شكنى‏‏هاى‏‏ گسترده» است. با اعتراض به تهمت ناروا به مردم معترض، كه گويا سرشان در برابر «اجنبى‏‏» خم است و همچنين براى‏‏ بازپس گرفتن حربه مبارزه براى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ قانونى‏‏ از دست اپوزيسيون در خدمت ارتجاع جهانى‏‏، مى‏‏گويد: «به ويژه جا دارد كه ارزش آزادى‏‏ در اين عصر مورد توجه چندين‏باره قرار گيرد.»

بدون ترديد نامزد انتخابات رياست جمهورى‏‏ دوره دهم، با انگشت گذاشتن بر روى‏‏ اهميت برخودارى‏‏ مردم از “آزادى‏‏”، بر يكى‏‏ از اصلى‏‏ترين عرصه‏هاى‏‏ مبارزات اجتماعى‏‏ امروز مردم ميهن ما تكيه مى‏‏كند و بر خصلت “مردمى‏‏” و “آزاديخواهانه” انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ پاى‏‏مى‏‏فشرد. او اين مضمون طبقاتى‏‏ آزادى‏‏ براى‏‏ مردم را در برابر آزادى‏‏ غارتگرانى‏‏ قرار مى‏‏دهد كه به ساختن «برج‏هايى‏‏ از جاه‏طلبى‏‏» مشغولند و آن را «راه‏حل‏هايى‏‏ كه به نيرومند شدن اقتصاد كشور» مى‏‏انجامد، قلمداد مى‏‏سازند و مى‏‏گويد:

«بايد بدانيم كه گشودگى‏‏ در مقابل انتظار مستضعفان و بازگشت به ارزش‏ها، هرگز كوشش براى‏‏ يافتن راه‏حل‏هايى‏‏ كه به نيرومند شدن اقتصاد كشور بيانجامد، فضاى‏‏ كسب و كار را رونق دهد و از نيروهاى‏‏ مولد و توليد ملى‏‏ حمايت همه جانبه كند، از اهميت نخواهد انداخت.»

بدين‏ترتيب، دروغ غارتگران در كوشش براى‏‏ القاى‏‏ وجود تضاد بين برخوردارى‏‏ مردم از آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و رشد اقتصادى‏‏ افشا مى‏‏شود. سركوب آزادى‏‏هاى‏‏ قانونى‏‏ در سال‏هاى‏‏ گذشته، به مثابه ابزار غارت مافيايى‏‏ و رانت‏خوارانه منافع مردم و ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ بر ملا مى‏‏شود. نبرد طبقاتى‏‏ از بالا عليه منافع مردم توسط سرمايه‏دارى‏‏ حاكم ديگر رازى‏‏ سربمهر نيست.

با اعتراض به «قانون‏شكنى‏‏هاى‏‏ گسترده»، موسوى‏‏ آن‏ها را نه تنها «نقض عهد با ملت» مى‏‏داند، بيش از آن، آن را «انكار خرد جمعى‏‏» اعلام مى‏‏كند. موسوى‏‏ قانون‏شكنى‏‏هاى‏‏ گسترده را مورد عتاب و خطاب قرار مى‏‏دهد و مى‏‏گويد: «اينجانب صراحتاً اعلام خطر مى‏‏كنم كه تداوم چنين رويه‏اى‏‏ به آشفتگى‏‏هاى‏‏ لاعلاج در نظام مديريتى‏‏ منجر مى‏‏شود، تا جايى‏‏ كه يك روز در كشور سنگى‏‏ بر روى‏‏ سنگى‏‏ نماند.»

به برقرارى‏‏ خفقان و سركوب دگرانديشان با ابزار «قانون‏شكنى‏‏هاى‏‏ گسترده» بايد پايان داده شود. سركوب هر اعتراض و خواست دموكراتيك با عنوان “تشويش افكار عمومى‏‏”، اقدامى‏‏ غيرقانونى‏‏ است. ممانعت از تشكيل سازمان‏هاى‏‏ صنفى‏‏ كارگرى‏‏ و احزاب مدافع منافع زحمتكشان، خلاف اصول مصرح در “فصل سوم: حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏ جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ايران است.

ميرحسين موسوى‏‏ با تكيه به ظرفيت‏هاى‏‏ عظيم قانون اساسى‏‏ براى‏‏ دسترسى‏‏ به اقتصادى‏‏ مردمى‏‏ و دموكراتيك پيش‏رفته، اصول ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏ را عنوان مى‏‏كند و مى‏‏گويد: «به‏ويژه راهبردهاى‏‏ ارزشمندى‏‏ كه اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ از اين ميثاق ملى‏‏ را شكل داده‏اند، نياز به توجه بيش از پيش دارند و ما موظفيم منابع كمياب موجود را با تخصيص حداكثرى‏‏ در جهت تحقق هرچه كامل‏تر آن‏ها به كار بنديم و از هدر دادن اين منابع در خدمت منافع كوتاه مدت و اغراض سياسى‏‏ كم‏بها، جلوگيرى‏‏ كنيم.»

موسوى‏‏ با ايجاد پيوند بين حقوق قانونى‏‏ مردم در برخوردارى‏‏ از آزادى‏‏ها و حفظ زمينه «تامين استقلال اقتصادى‏‏ جامعه و ريشه‏كن كردن فقر و محروميت و برآوردن نيازهاى‏‏ اوليه انسان در جريان رشد، با حفظ آزادگى‏‏ او …» (از متن اصل چهل‏وسوم قانون اساسى‏‏)، به ثمر رساندن اهداف مردمى‏‏ و ميهنى‏‏ قانون اساسى‏‏ جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ را عملاً به‏مثابه برنامه دولت آينده خود اعلام مى‏‏دارد.

او بدين‏ترتيب، دو عرصه اصلى‏‏ مبارزاتى‏‏ در مرحله كنونى‏‏ رشد اجتماعى‏‏ ايران را به عرصه مبارزات انتخاباتى‏‏ خود تبديل مى‏‏كند: عرصه آزادى‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏.

مرز جبهه مدافع آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏ مصرّح در قانون اساسى‏‏ (فصل سوم: حقوق ملت)، از مرز جبهه “آزادى‏‏” ليبرالى‏‏ جداست، كه مدافعان آن نيروهاى‏‏ اپوزيسيون راست و “چپ” خارج از كشور و حاميان جهانى‏‏ آن‏ها هستند!

جبهه مدافع عدالت اجتماعى‏‏ برپايه اصول دموكراتيك اقتصادى‏‏ قانون اساسى‏‏، اصول ٤٣ و ٤٤، جبهه ملى‏‏ و ميهن‏دوست مخالف اجراى‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏ “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” است.

جبهه خواستار آزادى‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏، جبهه خواستار به ثمر رساندن دستاوردهاى‏‏ دموكراتيك انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما مى‏‏باشد!

بديهى‏‏ است كه پشتيبانى‏‏ از به ثمر رساندن اهداف مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب بزرگ بهمن وظيفه هر ميهن دوست مى‏‏باشد. توده‏اى‏‏ها و حزب توده ايران در قلب سپاه ميهن‏دوستان جاى‏‏ دارند. بايد به اين وظيفه تاريخى‏‏ به بهترين وجه عمل كرد و براى‏‏ موفقيت آن كوشيد. موفقيتى‏‏ كه مى‏‏تواند راه رشد ترقى‏‏خواهانه جامعه ايرانى‏‏ را بگشايد.

در اين مبارزه بايد شركت فعال و خلاق داشت و براى‏‏ پيروزى‏‏ آن مبارزجويانه رزميد. اين وظيفه‏اى‏‏ مردمى‏‏ و ملى‏‏ است، صرفنظر از آنكه ميرحسين موسوى‏‏ و يا جنبش نوينى‏‏ از “دموكراسى‏‏ انقلابى‏‏” بتواند به اهداف خود نايل شود و يا حتى‏‏ در جريان نبرد از نفس بيفتد.

با شادمانى‏‏ و شورى‏‏ پيكارجويانه به استقبال سال نو برويم و در ميان مردم براى‏‏ تحقق عيدى‏‏ بزرگ آن بكوشيم!




انديشه انقلابى‏‏، كانون وحدت سازمانى‏‏ است ابرازنظر ا. بهساز تداوم وحدت نظرى‏‏ را مستدل مى‏‏سازد

مقاله ١٣٨٧/٤٩

ا. بهساز سكوت غيرموجه و غيرمجاز “نامه مردم” را درباره «ايجاد وحدت نظرى‏‏» در حزب توده ايران و در جنبش توده‏اى‏‏ مورد انتقاد قرار مى‏‏دهد و نگران آنست كه بايد سكوت را «به عنوان مشت نمونه خروار» در برخورد مسئولان حزبى‏‏ ارزيابى‏‏ كرد. ازاين‏رو او خواستار جستجوى‏‏ «راه چاره ديگرى‏‏ براى‏‏ وحدت درون حزبى‏‏» است.

درعين‏حال كه نگرانى‏‏ ا. بهساز قابل درك است، نبايد فراموش كرد كه بيان «در عرصه اميد خزانى‏‏ نيست»، كه او در ابرازنظر خود از زنده‏ياد طبرى‏‏ نقل مى‏‏كند، صرفنظر از وزن ادبى‏‏- شاعرانه آن، انديشه‏اى‏‏ ديالكتيكى‏‏ را بيان مى‏‏دارد. براى‏‏ درك هر اندشه ديالكتيكى‏‏، بايد متضاد آن را جستجو كرد. متضاد «اميد» در اين استعاره شاعرانه، مقوله “ضرورت” است. ضرورت برطرف شدن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏، در حزب توده ايران، ازاين‏رو متضاد ديالكتيكى‏‏ اميد داشتن به اين امر است، زيرا بدون برطرف شدن ديالكتيكى‏‏ تضاد بين اين دو مقوله، بدون ايجاد شدن وحدت بين “اميد” و “ضرورت”، جنبش توده‏اى‏‏ و حزب توده ايران، نوك تيز نيزه جنبش ترقى‏‏خواهى‏‏ مردم ميهن ما، به برّايى‏‏ سنتى‏‏ و ضرورى‏‏ تاريخى‏‏ خود دست نمى‏‏يابد. حل ديالكتيكى‏‏ اين تضاد، محتوم و گريزناپذير است. انديشه ديالكتيكى‏‏ ترديدى‏‏ در اين امر روا نمى‏‏دارد.

دستيابى‏‏ به اين راه حل ديالكتيكى‏‏ به چه معناست؟ درس اخلاقى‏‏ به مسئولين است؟ خير! مبارزه انقلابى‏‏ براى‏‏ ايجاد شدن وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏! اين آن راهى‏‏ است كه ا. بهساز مى‏‏طلبد و بايد به آن عمل كرد! بايد به اين پرسش با دقت علمى‏‏ پاسخ داد.

وحدت انديشه، ستون فقرات وحدت سازمانى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد

انديشه توده‏اى‏‏، انديشه‏اى‏‏ انقلابى‏‏ است. انديشه انقلابى‏‏ ازآن‏رو كه انديشه‏اى‏‏ علمى‏‏ است، بايد بتواند بازسازى‏‏ گردد. ازاين‏رو حقانيت علمى‏‏ انديشه، محك و ضامن خصلت انقلابى‏‏ آن است.

روند برطرف شدن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏، روندى‏‏ است ناهموار و طولانى‏‏. اما راه خود را بازمى‏‏كند.

به عبارت ديگر، با روشن شدن نادرستى‏‏ و غيرعلمى‏‏، و براين‏پايه غيرانقلابى‏‏ بودن برخى‏‏ از تصورات حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏ و متاسفانه بر ارگان‏هاى‏‏ حزبى‏‏، وحدت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ نهايى‏‏ برپا خواهد شد. اين، يك ضرورت تاريخى‏‏ است و محمل و انگيزه استعاره “اميد بى‏‏خزان”!

نكته پراهميت، تثبيت مجدد اسلوب انديشه علمى‏‏ در بحث‏ها و ارايه راهكارهاى‏‏ برآمده از اسلوب منطق ماترياليسم ديالكتيك مى‏‏باشد. به‏دنبال همه شكست‏هاى‏‏ تاريخى‏‏، بانيان سوسياليسم علمى‏‏ با ارايه ارزيابى‏‏ تئوريك از شرايط ايجاد شده، راه آينده را روشن ساختند. متاسفانه اين راه را جنبش توده‏اى‏‏ پس از يورش‏هاى‏‏ ارتجاع به حزب توده ايران دنبال نكرد. و بدون استثناء همه در اين كم‏كارى‏‏ مسئولند. تغيير غيرمستدل سياست علمى‏‏ حزب توده ايران در دفاع از اهداف انقلاب ملى‏‏ و دموكراتيك بهمن ٥٧ و دستاوردهاى‏‏ بشدت مورد خطر آن كه بدنبال يورش ناجوانمردانه به حزب تحقق يافت، بدون ارزيابى‏‏ تئوريك شرايط جديد عملى‏‏ گشت. از يورش به حزب توده ايران، بدون استدلال تئوريك، شكست انقلاب نتيجه‏گيرى‏‏ شد. اين اشتباه از يك‏سو، و اشتباه سنگين سازمانى‏‏ حزب در خارج نساختن بخشى‏‏ از رهبرى‏‏ از زير ضربه يورش در راه، و عوامل ديگرى‏‏ كه بايد آن را در فرصتى‏‏ مناسب برشمرد، از سوى‏‏ ديگر، زمينه تشتت نظرى‏‏ كنونى‏‏ را پايه ريخت.

ارزيابى‏‏ علمى‏‏ وضع ايجاد شده وظيفه سطور كنونى‏‏ نيست. درعين‏حال وظيفه در اينجا اين نيست، زانوى‏‏ غم را براى‏‏ وظايف انجام نشده بغل كردن. وظيفه روز، پافشارى‏‏ مستدل و علمى‏‏ بر ضرورت بكار گرفتن اسلوب شناخته شده حزب توده ايران در ارزيابى‏‏ شرايط حاكم است.

در اين زمينه ما از ثروت و ميراث هنگفت و برّايى‏‏ برخوردار هستيم. بدون ترديد بايد اثر كوچك “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” را يكى‏‏ از عمده‏ترين اثرهاى‏‏ در اختيار توده‏اى‏‏ها ارزيابى‏‏ كرد. اين اثر كه تاريخچه مبارزات چهل ساله حزبى‏‏ را در ارتباط با وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ حزب نشان مى‏‏دهد و ضرورت آن را از ديدگاه تئوريك و پراتيك اجتماعى‏‏ مستدل مى‏‏سازد، بحث را در فضاى‏‏ شكننده ماه‏هاى‏‏ پس از برگزارى‏‏ پلنوم هفدهم و انتشار اعلاميه ارديبهشت سال ٦٠ ادامه داده و ارتباط بين مبارزات گذشته و حال را در چنين شرايط بغرنجى‏‏ برقرار مى‏‏سازد. برجستگى‏‏ خاص آن درست اثبات خصلت انقلابى‏‏ حزب توده ايران در چنين شرايط تاريخى‏‏ است. شرايطى‏‏ كه در آن سياست “اتحاد و انتقاد” بدون دستيابى‏‏ به نتايج مثبت ضرورى‏‏ كه انتظار آن مى‏‏رفت، به مرز تاريخى‏‏ تاثير خود نزديك مى‏‏شود. در چنين شرايط است كه جوانشير به كمك يك جمله، به بهترين وجه قابل تصور خصلت انقلابى‏‏ حزب توده ايران را برمى‏‏شمرد و مى‏‏نويسد:

«ايجاد پيوند بين وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ حزب توده ايران»، ستون فقرات انديشه علمى‏‏ و انقلابى‏‏ حزب مى‏‏باشد.

بايد در انديشه و عمل و پراتيك اجتماعى‏‏ خود، به طور مداوم برقرارى‏‏ پيـونـد را بين وظايف آنى‏‏ و آتى‏‏ جنبش كارگرى‏‏ جستجو كرده و نشان دهيم و مستدل سازيم. اين پايبندى‏‏، آن محك و ضامن سياست توده‏اى‏‏ است. ازاين‏رو نيز بايد اميدوار بود و سكوت “نامه مردم” را سكوتى‏‏ سازنده و خلاق ارزيابى‏‏ نمود. بهرجهت ضرورت تجديدنظر جدى‏‏ در برخورد ارگان‏هاى‏‏ حزبى‏‏ به اسلوب متداول تحليل و بررسى‏‏ مسائل در آن‏ها بشدت به چشم مى‏‏خورد. گريزناپذيرى‏‏ لزوم تجديدنظر جدى‏‏ در اسلوب تحليل حاكم بر ارگان‏هاى‏‏ حزب توده ايران، خود را در ارزيابى‏‏ و در نتيجه‏گيرى‏‏ در دست فكر و نگارش از “پيام كميته مركزى‏‏ حزب ت. ا. به مردم ايران”، سند مصوب پلنوم وسيع آذر ١٣٨٧، نشان مى‏‏دهد. پيام فاقد موضع و خصلتى‏‏ انقلابى‏‏ است و لذا با انديشه توده‏اى‏‏ هم خون نمى‏‏باشد.

«چاره ديگر براى‏‏ وحدت درون حزبى‏‏»، راه پيش‏روى‏‏ است كه طى‏‏ مى‏‏شود. بايد آن را با قاطعيت و دقت علمى‏‏ دنبال كرد. بدون ترديد، با جا افتادن انديشه و اسلوب انقلابى‏‏ مبارزاتى‏‏ حزب توده ايران در بحث‏ها در جريان، همه توده‏اى‏‏ها جايگاه خود را در كنار هم خواهند يافت. هانس هينس هولس، فيلسوف ماركسيست معاصر آلمانى‏‏ حزب كمونيست را يك «حقيقت تاريخى‏‏» مى‏‏نامد. او در ارتباط با جامعه عمل پوشيدن مبارزه طبقاتى‏‏ در درون «حقيقت تاريخى‏‏»، در درون حزب كمونيست، بر اين نكته تكيه مى‏‏كند كه حقيقت تاريخى‏‏ «در صحت تجريدى‏‏ شناخت فردى‏‏ قرار ندارد. … بلكه در تماميت شناخت‏هاى‏‏ جداگانه در جهت دستيابى‏‏ به هدفى‏‏ است كه تشكلى‏‏ از فعالان سياسى‏‏ در مقابل خود قرار داده‏اند». (به نقل از ترجمه منتشر شده در تارنگاشت عدالت.) شناخت حزب توده ايران از ماهيت انقلاب ملى‏‏ و دموكراتيك بهمن ٥٧، يك شناخت جمعى‏‏ گردان توده‏اى‏‏ها از اين واقعه تاريخى‏‏ در ميهن ما بود و از اين‏رو آن‏ها را همانند يك تن واحد براى‏‏ به ثمر رساندن دستاوردهاى‏‏ آن، به تكاپو و جانفشانى‏‏ واداشته بود.

راه رشد انديشه انقلابى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ و ارتقاى‏‏ مجدد آن به حقيقت تاريخى‏‏ حزب توده ايران، راهى‏‏ جدا از تجربه جنبش كمونيستى‏‏ جهانى‏‏ و تاريخ گذشته حزب توده ايران، كه پيچ‏هاى‏‏ تندى‏‏ را پشت سر گذاشته است، در اختيار ندارد. بايد اين راه را طى‏‏ كرد، اگر هم لازم است با هفت چكمه و عصاى‏‏ آهنين.

در روند مورد نظر هولس و همچنين در تجربه پربار حزب توده ايران، آن‏هايى‏‏ كه در خارج از «حقيقت تاريخى‏‏» باقى‏‏ مى‏‏مانند، بخشى‏‏ از حزب نخواهند بود. در مورد جنبش توده‏اى‏‏ در دوران كنونى‏‏، هنوز اين حكم نهايى‏‏ تاريخ صادر نشده است!




حقانيت علمى‏‏ سياست توده‏اى‏‏ دو نكته پراهميت در سخن انوشه هاتفى‏‏ پاسخ به پرسش‏ها از ”ر. فرهاد“

مقاله شماره ١٣٨٧/٤٨

ابرازنظر انوشه هاتفى‏‏ از دو نظر از اهميت برجسته‏اى‏‏ برخوردار است. او مى‏‏طلبد اسلوب شناخته حزبى‏‏ را در همه عرصه‏هاى‏‏ روز مبارزاتى‏‏ نيز به كار گيريم و مى‏‏نويسد: «… اين مبارزه را ادامه دهيد. اكنون انتظار است كه با اين اسلوب خود را وارد مسائل و مباحثات جارى‏‏ نماييد. …»

١- نشان دادن اسلوب تحليل علمى‏‏

نه تنها در علم فلسفه و تاريخ، بلكه در هر رشته علمى‏‏ ديگر نيز حركت رشديابنده انديشه و پراتيك بايد با اسلوب مشابهى‏‏ دنبال گردد. احسان طبرى‏‏ با اشاره به انواع امكانات رشد پديده و مقايسه آن با شاخه‏هاى‏‏ درخت، بريافتن تنه درخت به مثابه رشته علّى‏‏ وجود آن تكيه مى‏‏كند.

لذا سخن انوشه درست است كه در بحث بايد رشته رشديابنده دنبال شود، تا بحث، بحثى‏‏ سازنده گردد. در بحث‏هاى‏‏ گذشته به نظر مى‏‏رسد كه دو نكته به اثبات رسيده باشد. يكى‏‏ ضرورت داشتن استقلال موضع حزب توده ايران كه برپايه انديشه ماترياليسم تاريخى‏‏ و ماترياليسم ديالكتيك نشئت گرفته و مستدل شده است؛ و ديگرى‏‏، تشخيص افتراقى‏‏ بين تضادهاى‏‏ موجود در جامعه. شناخت خصلت آن‏ها و از اين طريق تفاوت گذاشتن بين “اصلى‏‏ترين تضاد”، كه حل آن راه رشد ترقى‏‏خواهانه جامعه را مى‏‏گشايد، و به گفته جوانشير مى‏‏توان آن را هدف استراتژيك، هدف سوسياليستى‏‏ مبارزات حزب توده ايران ناميد؛ و تضادهاى‏‏ روز، از ساده‏ترين تا بغرنج‏ترين آن‏ها. به قول جوانشير وظايف و اهداف دموكراتيك جنبش توده‏اى‏‏.

حل و فصل بخشى‏‏ از تضادهاى‏‏ دوم، وظيفه‏اى‏‏ است كه بايد در چارچوب سازمان‏هاى‏‏ دموكراتيك عملى‏‏ شود. در اتحاديه‏هاى‏‏ كارگرى‏‏، در سازمان‏هاى‏‏ دموكراتيك زنان، جوانان و غيره. برخورد به تناقضات در حاكميت، نشان دادن افتراقات بين آن‏ها و موضع‏گيرى‏‏ مثبت و منفى‏‏ در برابر آن‏ها، عمدتاً مسائل سياسى‏‏ روز را تشكيل مى‏‏دهند، كه بايد حل آن‏ها از طريق موضع‏گيرى‏‏ سياسى‏‏ حزب توده ايران، يعنى‏‏ با مبارزات تبليغاتى‏‏ و ترويجى‏‏ سازمان سياسى‏‏ طبقه كارگر، در جهت راه‏حل انقلابى‏‏ تناقضات و تضادها به‏پيش‏برده شود. ضرورت پيش‏ بردن اين نبرد بغرنج است كه جنبش توده‏اى‏‏ را بر آن مى‏‏دارد، با شناخت “تنه درخت”، رشته تكاملى‏‏ بحث و انديشه را به پيش برد.

توجهى‏‏ كه انوشه با انتقاد خود نسبت به “تارنگاشت عدالت” ابراز مى‏‏دارد و تصريح مى‏‏كند «كه از تارنگاشت عدالت انتظار نمى‏‏رفت»، انتقاد به فقدان جستجو “تنه درخت” توسط “عدالت” در بحث‏ها بوده است. اين، آن نكته‏اى‏‏ است كه انوشه برجسته مى‏‏سازد. درعين‏حال او به بيان ارزيابى‏‏ انتقادى‏‏ خود از “توده‏اى‏‏ها” مى‏‏پردازد و مى‏‏تويسد: «بيان تناقضات در مواضع قبلى‏‏ و كنونى‏‏ شما … هر چند وجود اين تناقضات را [در سخن شما] منكر نيستم … انتقاد [از تارنگاشت عدالت] را توسط شما درباره عدم ارائه راه‏كار مى‏‏پذيرم. … ».

اگر بتوان براى‏‏ بحث‏هاى‏‏ در جريان تاكنون موفقيتى‏‏ برشمرد، روشن شدن اسلوب فوق براى‏‏ بحث در جهت تجميع نيرو و انديشه در پيشبرد نبرد انقلابى‏‏ حزب توده ايران است. مشكل بتواند كسى‏‏ و يا جريانى‏‏ از اين سطح علمى‏‏ بحث نزول كند، بدون آنكه اعتبار معنوى‏‏ خود را از دست دهد. به اين نكته در نوشته جداگانه و در بررسى‏‏ ابرازنظر ا. بهساز پرداخته خواهد شد.

٢- نكته دوم پراهميت، انتظار به جاى‏‏ انوشه هاتفى‏‏ است براى‏‏ حفظ اسلوب علمى‏‏ در بررسى‏‏ مسائل روز.

او مى‏‏نويسد، اكنون بايد «با اين اسلوب» به بررسى‏‏ مسائل روز پرداخته شود.

اين خواست بجا و سازنده او را بايد وظيفه‏اى‏‏ دستجمعى‏‏ ارزيابى‏‏ كرد. ب. الف بزرگمهر، عنوان تارنگاشت خود را “همه چيز را همه كس دانند” گذاشته است و اين حرف بجايى‏‏ است.

حزب توده ايران خونى‏‏ سنگين و انديشه‏اى‏‏ پربار را در نبرد طبقاتى‏‏ نابرابر از دست داده است. جبران كمبود ايجاد شده، يكى‏‏ از وظايف عمده حزب توده ايران بوده و هست، كه متاسفانه تاكنون با مسئوليت ضرور تاريخى‏‏ به آن برخورد نشده است. ازاين‏رو كماكان وظيفه كوشيدن براى‏‏ جبران اين خسارت عظيم مادى‏‏ و معنوى‏‏ در برابر حزب توده ايران، جنبش توده‏اى‏‏ و تك تك توده‏اى‏‏ها قرار دارد.

خوشبختانه توان‏ها و امكانات بسيارى‏‏ در اين بين بوجود آمده‏اند، و جز اين عجيب نيز مى‏‏بوده است. سرمايه‏گذارى‏‏ معنوى‏‏ حزب توده ايران، نمى‏‏تواند اثر خود را برجاى‏‏ نگذارد. «…

ارانى‏‏ بذر زرين بر فراز كشورى‏‏ افشاند.

ارانى‏‏ مُرد، بذرش كشتزارى‏‏ گشت پر حاصل.

به زندان،

روح بر جولان و طيّارش نشد مدفون.

به زير سنگ سرد گور،

افكارش نشد مدفون.

ارانى‏‏ در سرود و در سخن بگشود راه خود،

كنون در هر سوئى‏‏ پرچم گشايد با سپاه خود.

بمرد ار يك شقايق زير پاى‏‏ وحش ناميمون،

شقايق‏زار شد ايران.

به رغم ترس‏ها، شك‏ها،

درآمد عصر رستاخيز مردم. …»    (احسان طبرى‏‏، “آن‏جاودان”)

اگر در ايران انديشه علمى‏‏ و انقلابى‏‏ توده‏اى‏‏ عليرغم همه فشارها راه خود را مى‏‏گشايد، پديده‏اى‏‏ قانونمند است، كه در انديشه شاعرانه طبرى‏‏ نيز ابديت يافته است.

با توجه به نكات فوق است، كه گام اول در چارچوب اسلوب كار و انديشه جمعى‏‏ در نبرد انقلابى‏‏، تجميع و سازماندهى‏‏ نيروهاى‏‏ پراكنده و امكانات مى‏‏باشد. ازاين‏رو نيز وظيفه تاريخى‏‏ در برابر رفيق عزيز على‏‏ خاورى‏‏، وظيفه‏اى‏‏ معنوى‏‏ و در عين‏حال تاريخى‏‏ است، زيرا او مى‏‏تواند در اين زمينه نقشى‏‏ پدرانه و راهگشا ايفا كند و بارى‏‏ كه به قول خودش «از بد حادثه» بر دوش او گذاشته شده است را به سطح كيفى‏‏ شايسته‏اى‏‏ ارتقا داده و به نسل بعدى‏‏ بسپارد.

آنچه كه مى‏‏توان در اين سطور در ارتباط با خواست بجاى‏‏ انوشته هاتفى‏‏ برجسته ساخت، اين نكته است، كه براى‏‏ ارزيابى‏‏ علمى‏‏ حوادث جارى‏‏ در كشور نيز بايد سازماندهى‏‏ كرد. باوجود امكانات فنى‏‏ و ارتباطى‏‏ پيش‏رفته چنين سازماندهى‏‏ از امكانات بسيارى‏‏ برخودار است. جمع‏آورى‏‏ اطلاعات و دسته‏بندى‏‏ كردن موضوع‏ها، قدم پراهميت و اوليه در اين زمينه را تشكيل مى‏‏دهد. بايد قدم پيش گذاشت و آستين‏ها را بالا زد، از «يك تومن تا جان» (كيانورى‏‏)

اگر پيش‏تر گفته شده بود كه براى‏‏ رسيدن به منزل وحدت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ بايد هفت چكمه آهنين و هفت عصاى‏‏ آهنين تدارك ديد و راهى‏‏ شد، يكى‏‏ از آن‏ها، پذيرفتن مسئوليت در جمع‏آورى‏‏ داده‏ها و اطلاعات از گوشه‏هاى‏‏ متفاوت زندگى‏‏ روزمره مردم و عرصه‏هاى‏‏ نبرد اجتماعى‏‏ آن است. در اين زمينه گروه‏هاى‏‏ توده‏اى‏‏ فعالند و به طور پراكنده به موفقيت‏ نيز دست يافته‏اند. براى‏‏ مثال تارنگاشت عدالت در زمينه انتشار نظريات گذشته حزبى‏‏ فعال است، اما متاسفانه تنها در جهت خاصى‏‏. بايد كوشش را به همه عرصه‏هاى‏‏ «مسائل و مباحثات جارى‏‏» تسرى‏‏ داد. بايد عرصه مبارزات دموكراتيك، مبارزات كارگران، زنان، جوانان و غيره را به عرصه عمده مبارزات حزب توده ايران تبديل ساخت و ابتكار عمل را در اين زمينه دوباره بدست آورد.

(يكى‏‏ از اقدامات درست تارنگاشت عدالت بازانتشار اسناد حزبى‏‏ و مقالات نظرى‏‏ و سياسى‏‏ گذشته مى‏‏باشد.  درعين‏حال كه بايد از رفقاى‏‏ تارنگاشت از اين بابت متشكر بود، بايد تقاضا نمود، اسناد حزبى‏‏ را به طور سيستماتيك منتشر سازند و انتشار را تنها به آنچه كه مى‏‏پندارند به سود اثبات نظرياتشان است، محدود نسازد. انتشار اسناد حزبى‏‏اقدام پراهميتى‏‏ است و بايد هر بار كه چنين مى‏‏كنند، گفت “زنده‏باد عدالت!”)

انتخابات رياست جمهورى‏‏

يكى‏‏ از عمده‏ترين «مسائل و مباحثات جارى‏‏» كه انوشه هاتفى‏‏ به آن اشاره دارد، مسئله انتخابات رياست جمهورى‏‏ پيش‏رو است. او مى‏‏نويسد در بحث‏هاى‏‏ در ارتباط با حادثه پيش‏رو: «مواضع احزاب و سازمان‏ها در تمامى‏‏ زمينه‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏، اجتماعى‏‏ و سياسى‏‏، كه از  تفكر و نگاه ذاتى‏‏شان نشئت مى‏‏گيرد، به روشنى‏‏ نمودار» مى‏‏شود.

(در اين بين مير حسين موسوى‏‏ كانديداتورى‏‏ خود را براى‏‏ انتخابات رياست جمهورى‏‏ اعلام كرده است. به اين حادثه به طور مجزا پرداخته خواهد شد.)

در تائيد اين سخن بايد خواستار آن شد، كه جنبش توده‏اى‏‏ به طور فعال و سازنده مواضع خود را در اين زمينه‏ها ارايه دهد. ازاين‏طريق نه تنها مواضع حزب روشن و تدقيق مى‏‏گردد، بلكه همچنين مى‏‏تواند كمكى‏‏ براى‏‏ نيروها مى‏‏باشد كه در مبارزات انتخاباتى‏‏ شركت مستقيم دارند.

براى‏‏ مثال بيان پيشنهاد درباره برنامه اقتصادى‏‏ دولت آينده، از چنين نقشى‏‏ برخوردار است.

در اين زمينه “توده‏اى‏‏ها” در مقاله “انتخابات دوره دهم رياست جمهورى‏‏ و برنامه اقتصادى‏‏- سياسى‏‏ ملى‏‏ و دموكراتيك …” http://www.tudeh-iha.com/?p=696&lang=fa برخى‏‏ نكات را مطرح نمود، كه در زير نقل مى‏‏شود.

نكات ديگرى‏‏ كه مى‏‏توانند مطرح شوند، ازجمله خواستار علنى‏‏ بودن مذاكرات پيش‏رو بين ايران و امپرياليسم آمريكا است، بايد مفاد مذاكرات در بحث قبلى‏‏ در ايران با مردم مطرح شده و از آن‏ها نظر خواهى‏‏ بعمل آيد. بايد خواستار آن شد كه برطرف ساختن محاصره اقتصادى‏‏، سياسى‏‏ و نظامى‏‏ ايران پايان يابد. بازگرداندن ثروت‏ها و وجوه ظبط شده ايران، خروج نظامى‏‏ آمريكا از منطقه، دفاع از حقوق قانونى‏‏ ايران در برخودارى‏‏ از فناورى‏‏هاى‏‏ پيشرفته، ازجمله استفاده صلح‏آميز از تكنيك توليد انرژى‏‏ اتمى‏‏ و … نكاتى‏‏ هستند كه مى‏‏توانند پس از بحث و روشن شدن همه جوانب آن‏ها در جنبش توده‏اى‏‏، به عنوان خواست‏هاى‏‏ مشخص مطرح گردند.

ارايه نظريات و پيشنهادهاى‏‏ ديگر درباره «مسائل و مباحثات جارى‏‏» توسط توده‏اى‏‏ها ضرورى‏‏ و سازنده است.

طرح “برنامه اقتصاد ملى‏‏ و دموكراتيك” به‏مثابه زمينه بحث مى‏‏تواند داراى‏‏ نكاتى‏‏ باشد، كه در سطور زير و به نقل از مقاله “انتخابات دوره دهم رياست جمهورى‏‏‏ و برنامه اقتصادى‏‏‏- سياسى‏‏‏ ملى‏‏‏ و دموكراتيك” ارايه شده است:

بديهى‏‏‏ است كه تنظيم برنامه مشخص براى‏‏‏ يك اقتصاد ملى‏‏‏ و دموكراتيك، نياز به شناخت شرايط و عوامل بسيار و كار كارشناسى‏‏‏ و … دارد و لذا هدف سطور حاضر، ارايه چنين برنامه كاملى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند باشد. باوجود اين مى‏‏‏توان درباره مشخصات عمومى‏‏‏ يك چنين برنامه‏اى‏‏‏ نكات زير را برجسته ساخت:

١- شفافيت و آزادى‏‏‏ بحث عمومى‏‏‏ به منظور ايجاد شدن امكان شناخت توده‏هاى‏‏‏ مردم از اهداف ضرورى‏‏‏ و امكانات كشور براى‏‏‏ تنظيم و اجراى‏‏‏ اقدامات عاجل در مرحله كنونى‏‏‏ و همچنين براى‏‏‏ مرحله دورنمايى‏‏‏، پيش‏شرط‏هاى‏‏‏ اصلى‏‏‏ تنظيم چنين برنامه اقتصادى‏‏‏- سياسى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند.

(اين نكته را موسوى‏‏‏ نيز در مصاحبه پيش گفته و در ارتباط با ايجاد سرمايه ارزى‏‏‏ براى‏‏‏ راه‏اندازى‏‏‏ پالايشگاه آبادان، خاطرنشان ساخته است. تجربه موفق كوبا به دنبال فروپاشى‏‏‏ اتحاد شوروى‏‏‏ و ديگر كشورهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ اروپا نيز در تائيد ضرورت مراجعه به مردم، ارتقاى‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏ آنان از طريق شفاف نمودن شرايط و تجهيز دموكراتيك مبارزه آنان است.)

٢- تقويت امكانات محلى‏‏‏ و خلق‏هاى‏‏‏ ايران از طريق ايجاد شرايط دموكراتيك تصميم‏گيرى‏‏‏ شوراها و ارگان‏ها انتخابى‏‏‏ محلى‏‏‏ و… در برنامه‏ريزى‏‏‏ و تقسيم امكانات و منابع.

(دولت خلقى‏‏‏ چين نيز بدنبال بحران اقتصادى‏‏‏ جهانى‏‏‏، اخيراً تقويت سرمايه‏گذارى‏‏‏ و توسعه اقتصادى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ مناطق مركزى‏‏‏ و غربى‏‏‏ كشور را به هدف عمده توسعه اقتصادى‏‏‏ خود تبديل نموده است. همچنين بهبود شرايط خدمات اجتماعى‏‏‏ براى‏‏ زحمتكشان به هدف عاجل در اقتصاد چين تبديل شده است.)

٣- براندازى‏‏‏ بزرگ زمين‏دارى‏‏‏ و اشكال منسوخ‏تر در اقتصاد روستايى‏‏‏ كشور. تجديد و توسعه سرمايه‏گذارى‏‏‏ ملى‏‏‏ در زيربناى‏‏‏ كشاورزى‏‏‏ به ويژه در بخش‏هاى‏‏‏ عقب نگه داشته شده كشور. اهميت چنين برنامه‏ها در كشور كثيرالمله بايد برجسته گردد. امرى‏‏‏ كه در حفظ تماميت ارضى‏‏‏ و وحدت و يكپارچگى‏‏‏ ملى‏‏‏ نقش بزرگى‏‏‏ ايفا مى‏‏‏كند.

٤- تقليل سطح تفاوت درآمدها به منظور بالابردن قدرت خريد اقشار تحتانى‏‏‏ كشور. تثبيت قيمت حوائج و نيازهاى‏‏ اوليه در سطح درآمد اقشار كم درآمد. تجديدنظر در قوانين مالياتى‏‏‏ به سود قشرها و طبقات كم‏درآمد. وضع ماليات بر ثروت و …

٥- آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ تشكيل سازمان‏هاى‏‏‏ صنفى‏‏‏ زحمتكشان، آزادى‏‏‏ بيان، آزادى‏‏‏ ابراز عقيده، و آزادى‏‏‏ فعاليت احزاب و سازمان‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏ طبقات زحمتكش. احترام به اصول حقوق مردم در قانون اساسى‏‏‏، به ويژه اصل ٢٦ آن.

٦- كنترل بازرگانى‏‏‏ خارجى‏‏‏ در خدمت توليد داخلى‏‏‏.

٧- تقويت بخش اقتصاد خصوصى‏‏‏ و تعاونى‏‏‏ از طريق اعتبارات و ايجاد كردن شركت‏هاى‏‏‏ مختلط دولتى‏‏‏ و خصوصى‏‏‏. جلب سرمايه‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ به توليد داخلى‏‏‏ به‏مثابه جانشين براى‏‏‏ شركت آن در بازرگانى‏‏‏ خارجى‏‏‏. كنترل بازرگانى‏‏‏ داخلى‏‏‏ كلان.

توسعه امكان سرمايه‏گذارى‏‏‏ بخش خصوصى‏‏‏ در رشته‏هاى‏‏‏ كمكى‏‏‏ و در خدمت صنايع زيربنايى‏‏‏، ازجمله توليد انرژى‏‏‏ تميز (خورشيدى‏‏‏، بادى‏‏‏) حافظ محيط زيست و ….، در ارتباط با حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ و برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ و دموكراتيك. توسعه سرمايه‏گذارى‏‏‏ در بخش عمومى‏‏‏ اياب و ذهاب شهرى‏‏‏ و كشورى‏‏‏، توسعه شبكه راه‏آهن، مخابرات، شبكه انفورماتيك و اطلاعات و…

٨- سرمايه‏گذارى‏‏‏ دولتى‏‏‏ در بخش توسعه فرهنگى‏‏‏ و به‏ويژه بهداشت و سرپرستى‏‏‏ پزشكى‏‏‏ مردم. كمك به خانه سازى‏‏‏ شخصى‏‏‏ از طريق اعطاى‏‏‏ اعتبارات مناسب به مردم. كمك به صنعت خانه‏سازى‏‏‏ در خدمت نيازهاى‏‏‏ كشور.

نكات فوق مى‏‏‏توانند تنها به‏عنوان پيشنهادهايى‏‏‏ براى‏‏‏ بحث، ولى‏‏‏ درعين حال، زمينه‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ تنظيم «برنامه اقتصادى‏‏‏- سياسى‏‏‏ مردمى‏‏‏» در انتخابات رياست جمهورى‏‏‏ دوره دهم، درك شوند.

با طرح چنين پيشنهادهايى‏‏‏ توسط مدافعان ترقى‏‏‏خواهى‏‏‏ و استقلال كشور، به‏ويژه توسط جنبش توده‏اى‏‏‏ و حزب توده ايران است، كه سياست توده‏اى‏‏‏ از موضعى‏‏ خلاق در صحنه نبرد طبقاتى‏‏‏ روز حضور مى‏‏‏يابد. اهميت طرح چنين پيشنهادهايى‏‏‏ در اين نكته نيز نهفته است، كه آن‏ها مى‏‏‏توانند كمك فكرى‏‏‏ نيز براى‏‏‏ آنانى‏‏‏ باشند، كه خ. طهورى‏‏‏ آنان را «نيروهاى‏‏‏ خلقى‏‏‏» با «شناسنامه طبقاتى‏‏‏ مناسب» مى‏‏‏نامد.     (پايان نقل)

مسئله‏اى‏‏ به نام «تناقض گويى‏‏ مزمن»

در دو مقاله‏اى‏‏ كه انوشه هاتفى‏‏ انتشار آن‏ها را در تارنگاشت عدالت گوشزد كرد، كه ا. آذرنگ و ع. سهند به عنوان واكنش به انتشار مقاله “زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏ها (٤)”http://www.tudeh-iha.com/?lang=fa در “توده‏اى‏‏ها” منتشر ساخته‏اند، نكاتى‏‏ وجود دارند، كه اشاره به آن‏ها ضرورى‏‏ است.

١- آشنايى‏‏ نگارنده با تارنگاشت عدالت از طريق و به اعتبار رفيق قديمى‏‏ ايرج … در چند سال پيش بوجود آمد. از حضور ا. آذرنگ در تارنگاشت نگارنده ديرتر با خبر شدم، زمانى‏‏ كه در انتشار مقاله‏اى‏‏ ديركرد غيرقابل توجيه بوجود آمد. به توصيه ايرج، صحبت تلفنى‏‏ بين ا. آذرنگ و نگارنده درباره محتواى‏‏ مقاله انجام شد. در اين صحبت تلفنى‏‏ معلوم شد كه آشنايى‏‏ گذشته در ارتباط همكارى‏‏ او با “راه توده” دوره دوم (تا شماره ٩٥) بين ما وجود داشته است. اختلاف ارزيابى‏‏ها بين ما، موجب قطع ارسال مقاله به تارنگاشت شد. همچنين با آشنايى‏‏ با مواضع مسئولان تارنگاشت، نگارنده از شركت در جلسه “پال‏تاكى‏‏” كه در پايان ماه دسامبر سال ٢٠٠٦ (و يا ٢٠٠٧) به آن دعوت شده بود، خوددارى‏‏ نمود. ظاهراً افراد ديگرى‏‏ كه به اين جلسه دعوت شده بودند نيز از شركت در آن خوددارى‏‏ كرده‏اند.

٢- متاسفانه بحث‏هاى‏‏ فى‏‏مابين، به علت شيوه‏اى‏‏ كه اكنون نيز در بحث‏ها از طرف ا. آذرنگ دنبال شد، به نتيجه مثبت و سازنده نايل نگشت. نگارنده ادامه بحث را ديگر ضرورى‏‏ نديد و آن را قطع كرد. بدون پرسش از نگارنده، ا. آذرنگ اقدام به انتشار نامه‏هاى‏‏ رد و بدل شده تحت عنوان “گفتگو با يك توده‏اى‏‏” نمود. سپس در مقاله‏اى‏‏ تحت عنوان “سخنى‏‏ با رفيق فرهاد”  مطالبى‏‏ را در تارنگاشت عدالت مطرح ساخت، كه بيش از آنكه بتوان آن را بحث بين توده‏اى‏‏ها ناميد، به ادعاهايى‏‏ شبيه مى‏‏ماند كه مى‏‏تواند براى‏‏ مثال در يك دادگاه انقلاب به تفهيم اتهام به متهم نيز طرح گردد.

سخنى‏‏ با رفيق فرهاد، بدون هر نياز و ضرورتى‏‏، چنين آغاز مى‏‏شود: «رفيق فرهاد: در ابتدا راه افتادن وبلاگ شخصى‏‏تان به نام “توده‏اى‏‏ها” را تبريك مى‏‏گويم.» نويسنده ازجمله مدعى‏‏ است كه «… شما در واقع هيچ مخالفت اساسى‏‏ با مشى‏‏ “راه‏توده” و “نامه‏مردم” نداريد. در سخن‏سرايى‏‏ها و قلمفرسايى‏‏ خودتان هم هيچ اثرى‏‏ از حتى‏‏ يك نقد ملايم از نظريات و ديدگاه‏هاى‏‏ راست و انحرافى‏‏ كه در “نامه‏مردم” و “راه‏توده- پيكنت” منتشر مى‏‏شود، به چشم نمى‏‏خورد. اتفاقا تز شما درباره “تضاد اصلى‏‏ جامعه” و “جبهه اصلى‏‏ نبرد” با شعار “جبهه آزاديخواهى‏‏” كه در پيام پلنوم اخير “نامه‏مردم” مطرح شده است و طرح “وحدت ملى‏‏” “راه‏توده-پيكنت” همخوانى‏‏ كامل دارد و دقيقاً درستى‏‏ و عينيت ارزيابى‏‏ مرا تائيد مى‏‏كند. شما فقط به “راه‏توده” سركوفت مى‏‏زنيد كه بدليل عدم برخوردارى‏‏ از دانش تئوريك در توجيه و پيشبرد موثر سياست خود بازارى‏‏ و عقيم است و شايد كه مى‏‏خواهيد با اينكار براى‏‏ ناشران “نامه‏مردم” فضا سازى‏‏ كرده و برخى‏‏ “موانع” به اصطلاح “وحدت” را از ميان برداريد. …»

«… شماييد كه بدون توجه به چندين نوشتار در مورد مواضع “عدالت”، مذبوحانه تلاش مى‏‏كنيد، آن را حامى‏‏ دولت “احمدى‏‏نژاد” معرفى‏‏ كنيد. مواضع “عدالت” در اين مورد كاملاً روشن است. مواضع من نيز به طور مبسوط در مقالات مختلف آمده است …»

به برخى‏‏ از نكات مطرح شده توسط ا. آذرنگ در نوشته‏هاى‏‏ پيشين اشاره شده و آن‏ها مورد بررسى‏‏ قرار گرفته‏اند. در اينجا براى‏‏ جلوگيرى‏‏ از طول كلام به پرسش‏هايى‏‏ كه در صفحه ٨ مطرح مى‏‏شوند، بپردازيم.

«١- شما كماكان ار “يكدست” شدن حاكميت سخن مى‏‏گويد. لطفا توضيح دهيد كه اين تز بر اساس كداميك از مباحث ماركسيستى‏‏- لنينيستى‏‏ تنظيم شده است؟»

در “زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏ها (٥)    به اين پرسش در پرانتزى‏‏ پاسخ داده شد است: توافق كليت حاكميت ج. ا. در اجراى‏‏‏‏‏‏ برنامه “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏”، نشان يك‏دست شدن منافع آن مى‏‏‏‏‏‏باشد. اختلاف منافع قشربندى‏‏‏‏‏‏ در حاكميت بر سر سهم خود از منافع مشترك، مضمون اختلاف بين آنان است. دو پديده، يكى‏‏‏‏‏‏، داشتن اشتراك منافع به‏مثابه حاكميت يكدست شده از يك سو، و ديگرى‏‏‏‏‏‏، تضاد در برخوردار شدن از سهم بيش‏تر از منافع كل در قشربندى‏‏‏‏‏‏ حاكميت از سوى‏‏‏‏‏‏ ديگر، يك وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهند. نبايد آن دو را در برابر هم قرار داد و درنتيجه قادر به هضم فكرى‏‏‏‏‏‏ وحدت آن‏ها و درك پديده نشد.

پرسش «٢- اگر “حاكميت يكدست” است و وابسته است و سوار، و اختناق برقرار است، ديگر چه نيازى‏‏ به پوشش انقلابى‏‏ و ضدآمريكايى‏‏ دارد؟ …»

مشكل انديشه تحليل‏گر و طراح پرسش، همان مشكل انديشه غيرديالكتيكى‏‏ است، كه در پرسش نخست نيز خود را به روشنى‏‏ مى‏‏نماياند. «پوشش انقلابى‏‏ و ضدآمريكايى‏‏؟» شكلى‏‏ است كه حاكميت به عللى‏‏ كه موضوع بررسى‏‏ در اين سطور نمى‏‏تواند باشد، انتخاب كرده است. قرار دادن اين “شكل” در برابر “محتواى‏‏” سياست اعمال شده، و از آن “بدتر”، نتيجه‏گيرى‏‏ دلخواه از آن، درست ويژگى‏‏ يك انديشه غيرديالكتيكى‏‏ است، كه نظريه‏پرداز گرفتار آن است! عكس اين پرسش را نيز مى‏‏توان مطرح ساخت. مى‏‏توان گفت، اگر حاكميت يك حاكميت ملى‏‏ و ضدامپرياليست است، چرا بايد حقوق قانونى‏‏ و دموكراتيك مردم را پايمال سازد؟ چرا نبايد طبق قانون اساسى‏‏ جمهورى‏‏ اسلامى‏‏، ازجمله بند ٢٦ آن، آزادى‏‏ بيان و عقيده در ايران ممكن باشد؟ و يا به نظر پرسش كننده، آزادى‏‏ برقرار است؟ آيا حضور سنديكاهاى‏‏ زحمتكشان در يك جامعه ضدامپرياليست، امرى‏‏ “طبيعى‏‏” نيست؟ اين نوع پرسش‏ها را تقريباً بى‏‏نهايت مى‏‏توان مطرح ساخت. طرح اين گونه پرسش‏ها توسط نگارنده مجاز نيست. علت آن، نادرستى‏‏ طرح اين‏گونه پرسش‏ها مى‏‏باشد، زيرا آنوقت آن‏ها نشان حضور انديشه غيرديالكتيكى‏‏ نزد نگارنده نيز بودند.

انديشه تحليل‏گر بايد راهى‏‏ ديگر را طى‏‏ كند. راهى‏‏ كه با پرسش معروف لنينى‏‏ “به سود چه كسى‏‏؟” مشخص مى‏‏شود. اجراى‏‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏ به سود چه كسى‏‏ مى‏‏باشد؟ پاسخ روشن است! به سود انباشت سرمايه و تصاحب سود ويژه براى‏‏ سرمايه‏داران! اعمال اين سياست در خدمت سرمايه مالى‏‏ امپرياليستى‏‏ و متحدان طبقاتى‏‏ آن در جوامع جهان سوم است. آن‏ها از به بند كشيدن شدن مردم كشورها پيرامونى‏‏ در بند نواستعمار ليبرالى‏‏ سود مى‏‏برند. نبايد گذاشت با “ژست‏هاى‏‏ ضدامپرياليستى‏‏” خاك به چشم‏مان بريزند. با «چوب لاى‏‏ چرخ» گذاشتن در روند اجراى‏‏ اين برنامه امپرياليستى‏‏، كه ا. آذرنگ در  “سخنى‏‏ با رفيق فرهاد” در دفاع از اين اقدامات مطرح مى‏‏سازد، به قول “راه‏توده” «راه به جايى‏‏ نتوان برد». آذرنگ مى‏‏نويسد: «من بر اين باورم كه در ارزيابى‏‏ نيروهاى‏‏ گوناگون بويژه لايه‏هاى‏‏ گوناگون بوروكرات‏ها بايد توجه داشت كه كداميك رويكرد خصوصى‏‏ سازى‏‏ امپرياليستى‏‏ را دربست پذيرفته است، كداميك خواهان تعديل آن است، و كداميك چوب لاى‏‏ چرخ آن مى‏‏گذارد و يا محدوديت‏هايى‏‏ براى‏‏ آن قائل است …».

در بهترين حالت مطالب اظهار شده توسط ا. آذرنگ، بيان ضرورت دارا بودن تحليل افتراقى‏‏ از سياست قشرهاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ در حاكميت است. به عبارت ديگر بايد با ارزيابى‏‏ افتراقى‏‏ از منافع قشرهاى‏‏ مختلف در حاكميت، تضاد منافع بين قشربندى‏‏هاى‏‏ حاكميت را شناخت و درك كرد. اما براى‏‏ درك اشتراك منافع طبقاتى‏‏ قشرهاى‏‏ مختلف سرمايه‏دارى‏‏ در حاكميت، بايد به كليت سياست آن و نتايج سياست آن حساسيت پژوهشگرانه نشان داد. بايد به پرسش “به سود چه كسى‏‏ است؟” پاسخ داد. ديدن تضاد منافع و چشم بستن بر روى‏‏ اشتراك منافع، نگرش توده‏اى‏‏ استوار بر انديشه ديالكتيكى‏‏ نيست.

آيا با توجه به جملات فوق، انتقاد به رفيق “فرهاد” به شوخى‏‏ نمى‏‏ماند وقتى‏‏ گفته مى‏‏شود: «شما فقط به “راه‏توده” سركوفت مى‏‏زنيد كه بدليل عدم برخوردارى‏‏ از دانش تئوريك در توجيه و پيشبرد موثر سياست خود بازارى‏‏ و عقيم است»؟!

پرسش «٣- چرا امپرياليسم مى‏‏خواهد چنين حاكميت وابسته‏اى‏‏ را از سر راه بردارد؟ …»

كوشش امپرياليسم آمريكا براى‏‏ تحقق بخشيدن به “نقشه خاورميانه بزرگ”، كه ازجمله تقسيم ايران بخشى‏‏ از محتواى‏‏ آن را تشكيل مى‏‏دهد، كه پيش شرط آن سرنگونى‏‏ حاكميت ج. ا. است، كوشش براى‏‏ حفظ منافع امپرياليسم آمريكا در منطقه وجهان مى‏‏باشد. سياستى‏‏ در چارچوب “نظم نوين امپرياليستى‏‏”. كوشش براى‏‏ دست يافتن به توافق با همين حاكميت در شرايط كنونى‏‏، كه پيامد آن نقض استقلال اقتصادى‏‏ و نهايتاً سياسى‏‏ ايران خواهد بود، نه تنها يك پيروزى‏‏ مرحله‏اى‏‏ براى‏‏ امپرياليسم آمريكا در جهت دستيابى‏‏ به اهداف استراتژيك سياسى‏‏- نظامى‏‏ آن است، بلكه همچنين «اشغال» ايران از درون نيز بوده و گامى‏‏ در جهت تحقق “نقشه خاورميانه بزرگ” مى‏‏باشد. نبايد تضاد ظاهر و شكل با محتوا در پديده «از سر راه برداشتن حاكميت» را ديد، اما وحدت ديالكتيكى‏‏ آن دو را از مد نظر دور داشت. جريمه چنين اسلوب نظاره‏گر ظاهربين، عدم درك كليت حقيقت، يعنى‏‏ عدم درك «روند جارى‏‏ زندگى‏‏» (ماركس) است.

در پرسش «٤-»، انديشه خصلت شابلون و كاتگورى‏‏وار خود را مى‏‏نماياند، وقتى‏‏ مى‏‏پرسد: «آيا ما [با] رژيمى‏‏ از نوع رژيم شاه سروكار داريم؟ آيا انقلاب بهمن شكست خورده است؟ اگر نه، چرا؟»

انديشه به قول “واهيگ” شابلونى‏‏ مى‏‏كوشد با شيوه “ابن‏سينايى‏‏” و با اسلوب استقرايى‏‏ از پديده‏اى‏‏ براى‏‏ پديده بعدى‏‏ نتيجه‏گيرى‏‏ كند. اين شيوه عتيقه‏اى‏‏ در نبرد ايده‏آليسم عين‏گرا عليه ايده‏آليسم ذهن‏گرا (نگاه كن به مقاله شماره ٤٠ “زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏ها”  http://www.tudeh-iha.com/?p=711&lang=fa) را نمى‏‏توان و نبايد جايگزين ارزيابى‏‏ مشخص پديده تاريخى‏‏ انقلاب بهمن نمود، زمانى‏‏ كه بايد به پرسش شكست انقلاب، آرى‏‏ يا نه، پاسخ داد.

براى‏‏ پاسخ به اين پرسش بايد به تعريف فردريش انگلس در “رشد سوسياليسم از تخيل به علم” مراجعه كرد. تعريف او درباره ماترياليسم تاريخى‏‏، تعريفى‏‏ دقيق و صائب است. او درباره تعريف ماترياليستى‏‏ از تاريخ جوامع مى‏‏گويد: «شيوه توليد وسايل زندگى‏‏ و نحوه مبادله اجتماعى‏‏ توليدات» خصلت نظام حاكم را تعيين كرده و نشان مى‏‏دهد.  اهداف انقلاب ملى‏‏ و دموكراتيك بزرگ بهمن ٥٧، در قانون اساسى‏‏ آن متبلور شده و تضمين قانونى‏‏ يافته بود. نقض غيرقانونى‏‏ اصول تعيين كننده خصلت ملى‏‏ و دموكراتيك انقلاب، يعنى‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏ با خصلتى‏‏ دموكراتيك و همچنين با پايمال نمودن حقوق قانونى‏‏ مردم در برخوردارى‏‏ از ابزار دموكراتيك كنترل حاكميت از طريق اصول مربوطه در قانون اساسى‏‏، در مركز آن اصل ٢٦ قانون اساسى‏‏، آرى‏‏ نقض غيرقانونى‏‏ اين اصول تعيين كننده در قانون اساسى‏‏ برآمده از انقلاب بهمن ٥٧ ترديدى‏‏ باقى‏‏ نمى‏‏گذارد، كه نتايج جانفشانى‏‏ انقلابى‏‏ مردم برباد رفته است و نظام سرمايه‏دارى‏‏ حاكم، با نابود ساختن خصلت دموكراتيك- مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب، به نظامى‏‏ در چارچوب سيستم سرمايه‏دارى‏‏ جهانى‏‏ تبديل شده است.

اين به معناى‏‏ فقدان تضاد و اختلاف بين نظام سرمايه‏دارى‏‏ در داخل و خارج از ايران نيست. درعين‏حال كه اين تضادها به معناى‏‏ تفاوت ماهوى‏‏ بين آن دو نيز نمى‏‏باشد.

تشابه منافع براى‏‏ اجراى‏‏ نسخه نوليبرال “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏”، ماهيت وابستگى‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏ داخلى‏‏ را از سرمايه‏دارى‏‏ جهانى‏‏ مستدل مى‏‏سازد و به اثبات مى‏‏رساند.

در پرسش ٥-، نظريه‏پرداز مى‏‏كوشد با بيرون كشيدن نقل قولى‏‏ از چهارچوب بحث حاكم بر انديشه مقاله، به “اثبات” اين هدف دست يابد كه گويا “فرهاد” «جنبش ملى‏‏ لبنان را تا سطح عامل ارتجاع تقليل» مى‏‏دهد. اين كوشش همان تنظيم پرونده‏اى‏‏ است كه در ابتدا به آن اشاره شد و مى‏‏تواند مصداق اعلام جرم در دادگاه انقلاب باشد و مى‏‏توان به آن عنوان، نحوه “تفهيم اتهام” نيز داد. اما براى‏‏ آنكه پيش‏گيرى‏‏ آن روز مبادا شده باشد، در همين جا اعلام مى‏‏كنم، كه “فرهاد” جنبش ملى‏‏ لبنان را جنبشى‏‏ آزاديبخش ارزيابى‏‏ مى‏‏كند. در جنگ چند هفته عليه تجاوز اسرائيل، ١٢ رفيق عضو حزب كمونيست لبنان نيز شربت شهادت نوشيدند.

همانطور كه نشان داده شد، فقدان اسلوب انديشه ديالكتيكى‏‏ را نزد پرسش كننده بايد علت اصلى‏‏ “كشف” «تناقض گويى‏‏ مزمنى‏‏» دانست كه به «رفيق فرهاد» نسبت داده مى‏‏شود. درست براين پايه است كه نظريه‏پرداز ارشد تارنگاشت عدالت نمى‏‏تواند ديالكتيك “آزادى‏‏ و استقلال” را درك كند، كه محتواى‏‏ انقلاب بهمن ٥٧  را تشكيل مى‏‏دهد و اكنون به مضمون تفكيك ناپذير “اصلى‏‏ترين تضاد” در جامعه كنونى‏‏ ايران تبديل شده است. اتهام او به “فرهاد” درباره برداشت از آزادى‏‏ها به عنوان “اصلى‏‏ترين تضاد”، ناشى‏‏ از فقدان انديشه ديالكتيكى‏‏ نزد فرهاد نيست، بلكه ناشى‏‏ از فقدان اين انديشه نزد ا. آذرنگ مى‏‏باشد. بررسى‏‏ اين وجه بحث را براى‏‏ بحث درباره “اصلى‏‏ترين تضاد” در فرصت مناسب مى‏‏گذاريم.

يك نكته ديگر در ارتباط با اعلام كانديداتورى‏‏ مير حسين موسوى‏‏ براى‏‏ انتخابات رياست جمهورى‏‏ پيش‏رو

پس از پايان نگارش مطالب فوق، خبر اعلام كانديداتورى‏‏ مير حسين موسوى‏‏ براى‏‏ انتخابات رياست جمهورى‏‏ پيش‏رو دريافت شد. او در مطالبى‏‏ كه در “اعلاميه” خود مطرح ساخته است، هم به اهميت اصول ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏ جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ و هم به مسئله حق قانونى‏‏ مردم در برخودار شدن از آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك اشاره دارد. اشاره‏اى‏‏ كه قطعا در آينده تدقيق خواهد شد. اين نكات به طور طبيعى‏‏ نكاتى‏‏ هستند كه مورد پشتيبانى‏‏ حزب توده ايران و كليت جنبش توده‏اى‏‏ قرار مى‏‏گيرند، زيرا محتوا و مضمون انقلاب ملى‏‏- مردمى‏‏ بهمن ٥٧ را تشكيل مى‏‏دهند. اين دفاع از محتواى‏‏ انقلاب كه در تظاهر خود، دفاع از كانديداتورى‏‏ ميرحسين موسوى‏‏ خواهد بود، مضمون «برقرار ساختن پيوند بين وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏» حزب توده ايران را تشكيل مى‏‏دهد.

در مقاله‏ «”اقتصاد ملى‏‏”، شرط دست‏يابى‏‏ به عدالت اجتماعى‏‏» (و همچنين در “توسعه اقتصادى‏‏” “توسعه سياسى‏‏”)، كه به عنوان “سند” براى‏‏ «تناقض گويى‏‏ مزمن» نگارنده در تارنگاشت عدالت مطرح شده است، مضمون نكته فوق در ارتباط با كانديداتورى‏‏ ميرحسين موسوى‏‏، همان نكته‏ا٢ است كه در آنجا نيز مطرح شده‏اند. در مقاله «”اقتصاد ملى‏‏”، شرط دست‏يابى‏‏ به عدالت اجتماعى‏‏» از «اهدافى‏‏ كه توده‏هاى‏‏ ميليونى‏‏ مرد ميهن ما به مثابه نيازهاى‏‏ اقتصادى‏‏ هستى‏‏ اجتماعى‏‏ خود با شم سياسى‏‏ سالم خود احساس و درك مى‏‏كنند» صحبت به ميان آمده است. ارتباط بين خواست اقتصادى‏‏ و خواست سياسى‏‏ مردم (يا در مقاله مورد نظر ع. سهند، “توسعه اقتصادى‏‏ و سياسى‏‏”)، مورد توجه خاص مقاله مى‏‏باشد، وقتى‏‏ برجسته مى‏‏شود كه «كشف تضاد اصلى‏‏ و استخراج شعار عمده بيان كننده آن …» وظيفه روز است. در آخرين جمله مقاله نيز اين پيوند با روشنى‏‏ ايجاد شده است. به وظيفه ايجاد ارتباط و پيوند بين وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ در برابر حزب توده ايران عمل شده است. در آنجا چنين آمده است: «مبارزه براى‏‏ تحقق اين خواست ملى‏‏ در عين حال راه برقرارى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ قانونى‏‏ و ازجمله ايجاد شرايط ضرورى‏‏ براى‏‏ آزادى‏‏ انتخابات نيز خواهد بود.»

اگرچه بايد اذعان داشت، كه بيان و فرمولبندى‏‏ جملات از پختگى‏‏ بحث‏هاى‏‏ كنونى‏‏ در “توده‏اى‏‏ها” برخوردار نيست، اما مى‏‏توان با جسارت مدعى‏‏ حفظ اصول انديشه توده‏اى‏‏ در مقالات گذشته نيز بود. «تناقض گويى‏‏ مزمن»، اگر مغرزانه نيست، كه اميد مى‏‏رود نباشد، قطعاً مستدل نيست!

ع. سهند نيز راهى‏‏ دورتر نمى‏‏رود. در مقاله “توسعه اقتصادى‏‏، توسعه سياسى‏‏” در راه‏توده شماره ٨١، دوره دوم اسفند ١٣٧٧، بدون توجه به شرايط تغيير يافته، به مقايسه‏اى‏‏ در سطح مى‏‏پردازد. به نظر مى‏‏رسد مى‏‏توان از صرف انرژى‏‏ خاص در اين لحظه پرهيز كرد.




زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏‏‏ها (٥) ”راه‏توده“ نيز اتحاد را جايگزين نبرد طبقاتى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏پندارد اصلى‏‏‏‏ترين تضاد، حلقه گم‏شده

مقاله شماره ١٣٨٧/ ٤٧

«پيشرفته‏ترين سطح نيروهاى‏‏‏‏ مولده، همه‏گير مى‏‏‏‏شود» (ماركس)

با طرح ضرورت بحث بين توده‏اى‏‏‏‏ها با هدف برانداختن تشتت نظرى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏، آن «پيشرفته‏ترين سطح» وظيفه توده‏اى‏‏‏‏ها در دوران كنونى‏‏‏‏ مطرح شده است و هيچ‏كس نمى‏‏‏‏تواند خود را با سكوت غيرمجاز از صحنه بحث صميمانه دور نگه دارد. لذا بايد از رفيق عزيز على‏‏‏‏ خاورى‏‏‏‏ و محمد اميدوار نيز تمنا داشت، زمينه بحث مشترك را درباره مسائل پيش‏روى‏‏‏‏ جنبش توده‏اى‏‏‏‏ بگشايند و با شركت خود، جاى‏‏‏‏ ارگان رسمى‏‏‏‏ حزب را در بحث پر كنند.

يكى‏‏‏‏ از مشكلات در بحث‏ها، شفاف نبودن “گيرنده” و مخاطب بحث‏ها در نوشته‏ها مى‏‏‏‏باشد. مثلاً دو سرمقاله راه توده، يعنى‏‏‏‏ “دو چشم‏انداز در برابر آينده ايران، رفتن به سوى‏‏‏‏ آشتى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ و يا تدارك يك كودتاى‏‏‏‏ سپاهى‏‏‏‏” و “تغيير سياست جنگى‏‏‏‏، مهم‏ترين رويداد اين مرحله است” در فوريه ٢٠٠٩، درواقع بحثى‏‏‏‏ است با تارنگاشت “عدالت” و “توده‏اى‏‏‏‏ها” درباره مسئله “اتحادها”. شناخت اين بحث تنها با مطالعه كل مقاله ممكن مى‏‏‏‏شود. و از آن‏جا كه عنوان‏ هر دو سرمقاله، همانند پيش‏ترها، دور مسئله “خطر سپاه” وغيره مى‏‏‏‏گردد، مطالعه مطلب اشتياقى‏‏‏‏ را برنمى‏‏‏‏انگيزد و به “فرصت” مناسب حواله مى‏‏‏‏شود، غافل از آنكه در آن درست موضوع بحثى‏‏‏‏ مطرح است، كه نگارش آن در “توده‏اى‏‏‏‏ها” در ارتباط با نظريات “عدالت” در دست فكر است. متاسفانه امكان استفاده از نظريات طرح شده در دو سرمقاله فوق در “زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏‏‏ها (٤)” بوجود نيامد. لذا بايد نوشته حاضر را بخشى‏‏‏‏ از مقاله پيشين دانست.

ازاين‏رو پيشنهاد مى‏‏‏‏شود، خجالت را كنار بگذاريم. اتفاقاً يكى‏‏‏‏ از تكيه كلام‏هاى‏‏‏‏ “سردبير راه توده” آنست كه “دولا دولا، نميشه شتر سوارى‏‏‏‏ كرد”. در اين زمينه، شيوه “عدالت” نمونه‏وار است. در ١٢ اسفند ١٣٨٧ ع. سعيد در ارتباط با انتشار مقاله‏اى‏‏‏‏ از نگارنده در “راه‏توده” دوره دوم، شماره ٨١، اسفند ١٣٧٧ با نام ع. فرهاد به عنوان نويسنده مقاله، مى‏‏‏‏نويسد: «حتا اگر آن صاحب قلم در زمان‏ها و مكان‏هاى‏‏‏‏ مختلف در پس اسامى‏‏‏‏ گوناگون پنهان شده باشد»، هيچ شانسى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ شتر سوارى‏‏‏‏ دولا، دولا ندارد و كارش از زير چشم آن‏ها كه بايد بدانند و ظبط كنند، پنهان نمى‏‏‏‏ماند. حق هم با اوست. ظاهراً “مخفى‏‏‏‏كارى‏‏‏‏” چيز از اطلاعات “آقايان” نمى‏‏‏‏كاهد. واقعاً هم ضرورت عينى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ چين شيوه‏اى‏‏‏‏ وجود ندارد.

جنبش توده‏اى‏‏‏‏ بايد جايگاه دقيق و پربار خود را در مبارزات مردم ميهن ما بيابد، و اين جز با بحث صميمانه بين توده‏اى‏‏‏‏ها، ممكن نخواهد شد. اگر با هم حرف نمى‏‏‏‏زنيم، اگر پدر بزرگ، على‏‏‏‏ خاورى‏‏‏‏ از همه قهر كرده است، از اين‏رو نيست كه سياست حزب توده ايران در وسط جريان پرشتاب نبرد اجتماعى‏‏‏‏ قرار گرفته است و گويا مغرورانه مى‏‏‏‏توان صداهاى‏‏‏‏ از «كران» را با سكوت دفن كرد، بلكه برعكس. از آنجا كه سياست حزب توده ايران و كليت جنبش توده‏اى‏‏‏‏ به «لجن‏ها بر كران» (طبرى‏‏‏‏) رانده شده است، به قول “انوشه راستگو” در تارنگاشت “صداى‏‏‏‏ مردم” «… حوصله و مذاكره و توضيح [كه] سلاح كاراى‏‏‏‏ حزب بود …» از كار افتاده است.

بدون مرزهاى‏‏‏‏ روشن و صريح، اتحاد مفهوم موهومى‏‏‏‏ است

«پيش از آنكه متحد شويم، بايد نخست مرزها را با قاطعيت و صراحت تمام مشخص كنيم. درغيراين‏صورت، اتحاد ما فقط مفهوم موهومى‏‏‏‏‏‏ خواهد بود، كه بر تشتت موجود پرده مى‏‏‏‏‏‏كشد و مانع برانداختن قطعى‏‏‏‏‏‏ آن مى‏‏‏‏‏‏شود.» (لنين، كليات به آلمانى‏‏‏‏‏‏، جلد ٤، ص ٣٢٩) (ازجمله به مقاله “مسئله اتحادها”(١) نگاه شود. http://www.tudeh-iha.com/?p=386&lang=fa

در دو سرمقاله پيش گفته “راه توده”، همانند نظريات نزد”عدالت”، رابطــه بين مسئله “اتحادهاى‏‏‏‏” اجتماعى‏‏‏‏ با “اصلى‏‏‏‏ترين تضاد در جامعه” درك نشده باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏مانند. در اين زمينه در مقاله “زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏‏‏ها (٤)” http://www.tudeh-iha.com/?p=843&lang=fa نكاتى‏‏‏‏ توضيح داده شده است. در ابتدا ببينيم “راه توده” مسئله را چگونه مى‏‏‏‏بيند و طرح مى‏‏‏‏كند:

در مقاله “تغيير …” در ابتدا مسئله اتحادها مطرح مى‏‏‏‏شود. اتحاد اجتماعى‏‏‏‏ اما از ديدگاه ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ مطرح نمى‏‏‏‏شود، كه مقاله خود در سطور زيرتر در ارتباط با سياست “اتحاد و انتقاد” حزب توده ايران در دوران پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب برمى‏‏‏‏شمرد. بلكه هدف اتحاد عبارتست از: «بايد بتوان از درون حاكميت كنونى‏‏‏‏ در شرايط تحول اوضاع، بسود سياست مورد نظر ما نيرو جذب كرد.» به‏عبارت ديگر ظـاهـر برنامه پيشنهاد شده براى‏‏‏‏ اتحاد، برنامه‏ جذب و دفع قشرهايى‏‏‏‏ از حاكميت است.

برنامه فوق را تحليل‏گر از اين طريق مطابق با تجربه گذشته حزب توده ايران ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند، زير حزب در سال‏هاى‏‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب نيز با سياست “اتحاد و انتقاد” خود كوشيده است، «اتحاد با خط امام بمثابه نماينده توده‏هاى‏‏‏‏ وسيع و قشرهاى‏‏‏‏ خرده‏بورژوازى‏‏‏‏» را ممكن سازد.

برداشت “راه توده” از اتحادها در دوران كنونى‏‏‏‏، مطابق است بر همان برداشت “عدالت” از سياست “اتحاد و انتقاد” توسط حزب توده ايران در پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن است. هر دو، سياست “اتحاد و انتقاد” آن دوران را در ارتباط با “حاكميت”، يك به يك، يعنى‏‏‏‏ به طور غيرتاريخى‏‏‏‏ به دوران كنونى‏‏‏‏ منتقل مى‏‏‏‏كنند. شرايط سال‏هاى‏‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب ديگر وجود ندارد و حاكميت، حاكميت “دموكراسى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏” نيست و لذا اتحادها در دوران كنونى‏‏‏‏ داراى‏‏‏‏ محتوا و اشكال ديگرى‏‏‏‏ هستند.

تا اينجا تحليل‏گر سرمقاله‏ها، در جدل فكرى‏‏‏‏ با انديشه تارنگاشت عدالت قرار دارد، كه، همانطور كه در “زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏‏‏ها (٤)” نشان داده شد، خرده‏بورژوازى‏‏‏‏ را در دوران كنونى‏‏‏‏ متحدان بالقوه حزب توده ايران ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند. “راه توده” به درستى‏‏‏‏ خاطر نشان مى‏‏‏‏سازد، كه سياست حزب توده ايران در آن زمان ازاين‏رو درست بود، زيرا حزب «براى‏‏‏‏ آنچه “خط امام” مى‏‏‏‏ناميد، پنج وجه مشخصه و سمتگيرى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏ بر شمرده» بود. علائمى‏‏‏‏ كه اكنون نمى‏‏‏‏توان نزد «خرده بورژوازى‏‏‏‏» يافت. و مى‏‏‏‏پرسد: «اگر رهبرى‏‏‏‏ انقلاب در دست خرده‏بورژوازى‏‏‏‏ بود، ولى‏‏‏‏ در سياست خود نه ضدامپرياليست بود، نه طرفدار محرومان، نه آزادى‏‏‏‏ها، نه اتحاد و نه اقتصاد سه بخشى‏‏‏‏، اين مى‏‏‏‏شد حاكميت حجتيه و جايى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ پشتيبانى‏‏‏‏ از آن وجود ندارد. چنان كه امروز جائى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ دفاع از حاكميت كنونى‏‏‏‏ باقى‏‏‏‏ نمانده است.»

روشن است كه بين راه توده و عدالت تازه سر بحث باز خواهد شد، زيرا عدالت كوشش خواهد كرد با ارايه علائمى‏‏‏‏، درست عكس همين نكات را در باره حكومت به اثبات برساند و «محور» همكارى‏‏‏‏ با آن را ضرورى‏‏‏‏ اعلام كند. ازجمله با آن پرسش معروف ا. آذرنگ در “سخنى‏‏‏‏‏ با رفيق فرهاد” (٥ دى‏‏‏‏‏ماه ١٣٨٧)، كه مى‏‏‏‏‏پرسد: «٣- چرا امپرياليسم مى‏‏‏‏‏خواهد چنين حاكميت وابسته‏اى‏‏‏‏‏ را [اگر وابسته است] از سر راه بردارد؟»

در ارتباط با نظر تارنگاشت عدالت در مقاله پيش گفته نشان داده شد، كه تعريف «محور» و يا به قول راه توده «سمتگيرى‏‏‏‏» و انواع ديگر فرمول‏ها براى‏‏‏‏ تعيين مضمون و محتواى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏ اتحادها، كار جز به خرده‏‏كارى‏‏‏‏، جز به پراگماتيسم- عملگرايى‏‏‏‏ نخواهد انجاميد و موجب درغلطيدن به موضع تائيد شرايط حاكم خواهد شد. هيچ اتحاد دمكراتيكى‏‏‏‏ پا نخواهد گرفت و بن بست تاريخى‏‏‏‏ رشد جامعه باز نخواهد شد. در اينجا تكرار استدلالات مقاله پيش گفته ضرورى‏‏‏‏ نيست و تنها به نقل جمله زير بسنده مى‏‏‏‏شود:

تعيين شدن «محورها» براى‏‏‏‏‏ مبارزه به جاى‏‏‏‏‏ اصلى‏‏‏‏‏ترين عرصه مبارزه كه از «اصلى‏‏‏‏‏ترين تضاد اجتماعى‏‏‏‏‏» ناشى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود، در را بر روى‏‏‏‏‏ ديگر گروه‏ها مى‏‏‏‏‏گشايد و آن‏ها نيز مجاز مى‏‏‏‏‏شوند، از ديدگاه و جايگاه انديشه خود، به تعريف «اصلى‏‏‏‏‏ترين محورها» بپردازند و آن‏ها را عمده سازند. (پايان نقل قول)

تعيين «محورها» و يا «سمتگيرى‏‏‏‏»ها و انواع ديگر “ديدگاه‏ها” توسط انسان‏هاى‏‏‏‏ متفاوت كه هر كدام از موضع خود به وقايع مى‏‏‏‏نگرند، مصداق “دموكراسى‏‏‏‏ ناب” است كه مضمون نظريه “پلوراليسم” ا در انديشه پسامدرن تشكيل مى‏‏‏‏دهد.

نكته جالب اين نكته است كه تحليل‏گر در مقاله “تغيير …” مضمون تاريخى‏‏‏‏ “خط امام” را كه حزب توده ايران در كتابچه سبزرنگ جمع‏بندى‏‏‏‏ كرده بود، نقل مى‏‏‏‏كند، اما به اين نكته عنايت نمى‏‏‏‏كند كه اين نكات، مضمون انقلاب ملى‏‏‏‏ و دموكراتيك بهمن ٥٧ هستند و نه چيزى‏‏‏‏ ديگر! مضمون و محتواى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏ را بيان مى‏‏‏‏كنند.

برخلاف نظر «برخى‏‏‏‏»ها كه تحليل‏گر در مقاله خود به آن‏ها اشاره مى‏‏‏‏كند، حزب توده ايران از «رهبر انقلاب پشتيبانى‏‏‏‏» نكرد، بلكه از اهداف انقلاب ملى‏‏‏‏ و دموكراتيكى‏‏‏‏ دفاع كرد، كه رهبر انقلاب مورد تائيد قرار داده بود. نكته فوق را مى‏‏‏‏توان از جمله مضمون تاريخى‏‏‏‏ شرط “اتحاد” پذيرفت، كه “راه‏توده” نيز با برجسته ساختن «پنج وجه» برمى‏‏‏‏شمرد. اما، همانطور كه گفته شد، مضمون انديشه ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ بيان شده در اين پنج آماج را تحليل‏گر، باوجود تكرار آن در مقاله خود، مورد توجه قرار نمى‏‏‏‏دهد.

محتوا و مضمون “اتحاد”، محتوا و مضمون انقلاب بهمن بود! مضمونى‏‏‏‏ كه تنها به معناى‏‏‏‏ گشوده شدن راه رشد ترقى‏‏‏‏خواهانه جامعه قابل درك است. دفاع جانبازانه و خونبار حزب توده ايران، از روند رشد تاريخى‏‏‏‏ جامعه ايران داراى‏‏‏‏ چنين پايه استدلالى‏‏‏‏ بود و بس!

به عبارت ديگر، اتحادى‏‏‏‏ كه حزب توده ايران براى‏‏‏‏ برپا ساختن آن از هر نوع فداكارى‏‏‏‏ كوتاهى‏‏‏‏ نكرد و با وجود خطرات شناخته شده و متاسفانه عليرغم مصوبات حزبى‏‏‏‏، هيچ‏يك از رهبران آن حاضر نشد راه مهاجرت جديد را بپمايد، اتحادى‏‏‏‏ بود در خدمت حل انقلابى‏‏‏‏ “اصلى‏‏‏‏ترين تضاد” تاريخى‏‏‏‏ جامعه ايران. تضادى‏‏‏‏ كه حل ديالكتيكى‏‏‏‏ آن، يعنى‏‏‏‏ تعميق انقلاب از سطح سياسى‏‏‏‏ به سطح اقتصادى‏‏‏‏ و …، تنها با چنين اتحادى‏‏‏‏ قابل دسترسى‏‏‏‏ بود.

اتحاد با “دموكراسى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏” كه زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏‏ در مقاله “بررسى‏‏‏‏‏ مسايل نظرى‏‏‏‏‏ مربوط به انقلاب ايران” در سال ١٣٥٨ برمى‏‏‏‏‏شمرد و “عدالت” آن را ١٩ بهمن ١٣٨٧ دوباره منتشر ساخته است (و زنده‏باد عدالت) (http://www.edalat.org/sys/content/view/2905)، از اين رو نبود كه “دموكراسى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏” نماينده خرده‏بورژوازى‏‏‏‏ بود يا نبود، بلكه همانطور كه “راه توده” برمى‏‏‏‏شمرد، اين اتحاد از اين رو ضرورى‏‏‏‏ بود، زيرا به حل اصلى‏‏‏‏ترين تضاد جامعه ايرانى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏انجاميد و راه رشد ترقى‏‏‏‏خواهانه آن را مى‏‏‏‏گشود. مقاله پراهميت نامه مردم شماره ١٢٠، بيست‏وهفتم آذر ١٣٥٨ تحت عنوان “نظام اقتصادى‏‏‏‏ مصوب قانون اساسى‏‏‏‏ و بينشى‏‏‏‏ كه حزب ما دارد” دقيقاً اين نكته را توضيح مى‏‏‏‏دهد.

باز هم به عبارت ديگر، اتحاد مورد نظر حزب توده ايران، اتحادى‏‏‏‏ بود كه محتوا و مضمون آن از “اصلى‏‏‏‏ترين تضاد” حاكم بر جامعه در مرحله مشخص تاريخى‏‏‏‏ رشد آن نشئت مى‏‏‏‏گرفت. اين البته به اين معنا نيست كه نبايد براى‏‏‏‏ اتحادهاى‏‏‏‏ گذرا و توافق‏ها و همكارى‏‏‏‏ بر سر اين يا آن مسئله روز و بر سر كوچكترين مسائل كوشش نكرد و يا حتى‏‏‏‏ بايد آن‏ها نادرست تصور نمود. البته بايد چنين نمود و باز هم البته بايد در اين توافق‏ها از درون قشربندى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم يكى‏‏‏‏ را انتخاب و دست رد به سينه ديگرى‏‏‏‏ نهاد. يعنى‏‏‏‏ بايد ارزيابى‏‏‏‏ افتراقى‏‏‏‏ از قشرهاى‏‏‏‏ حاكميت و از سياستشان داشت.

براى‏‏‏‏ مثال، در حالى‏‏‏‏ كه در مسئله عمده مخالفت با اجراى‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏، مى‏‏‏‏توان حتى‏‏‏‏ جانب آن جريانى‏‏‏‏ را گرفت، كه با سياست نيم‏بند خود تنها «چوب لاى‏‏‏‏‏ چرخ آن مى‏‏‏‏‏گذارد و يا محدوديت‏هايى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ آن قائل است»، كه ا. آذرنگ در “سخنى‏‏‏‏ با رفيق فرهاد” درباره سياست دولت نهم برمى‏‏‏‏شمرد، بايد در مورد پايبندى‏‏‏‏ به حق قانونى‏‏‏‏ برخوردارى‏‏‏‏ مردم براى‏‏‏‏ ابراز نظر و عقيده آزاد، از قشر ديگرى‏‏‏‏ در حاكميت دفاع كرد. چنين موضع‏گيرى‏‏‏‏ «تناقض گويى‏‏‏‏ مزمن» نيست، كه ا. آذرنگ (مقاله “فرهاد”، “احمدى‏‏‏‏نژاد” و تضاد اصلى‏‏‏‏ …، در تارنگاشت عدالت ١٢ اسفند ١٣٨٧) بخواهد دوباره نگارنده را به آن محكوم كند، و يا ع. سهند همانجا در مقاله “تلنگرى‏‏‏‏ به برخى‏‏‏‏ حافظه‏ها” از به اصطلاح موضع جديد نگارنده خود را متعجب نشان دهد، بلكه واكنش متناسب به پديده‏هاى‏‏‏‏ متفاوت ناشى‏‏‏‏ از قشربندى‏‏‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد، كه همگى‏‏‏‏ با اصل «پيوند بين وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏‏» و يا «آنى‏‏‏‏ و آتى‏‏‏‏» مبارزات طبقه كارگر در هماهنگى‏‏‏‏ كامل هستند. اين نكته در زير بيش‏تر شكافته شده است. (در ارتباط با مقالات جديد در تارنگاشت عدالت، جداگانه صحبت خواهد شد)

تن دادن به اين “اتحادهاى‏‏‏‏” گذرا و ناپايدار ازاين‏رو مجاز است، زيرا هر كدام به نوبه خود هدف «آنى‏‏‏‏» را در مبارزه طبقاتى‏‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏‏دهند و همگى‏‏‏‏ در جهت هدف «آتى‏‏‏‏»، يعنى‏‏‏‏ حل تضاد اصلى‏‏‏‏ جامعه قرار دارند، جزئى‏‏‏‏ از كل هستند.

بر اين پايه است كه مى‏‏‏‏توان مثلاً در انتخابات رياست جمهورى‏‏‏‏ پيش‏رو، همانطور كه پيش‏تر در مقالات متعددى‏‏‏‏ نشان داده شده است و با كمك فرمول كيانورى‏‏‏‏، گفت كه بايد جانب علم را در برابر خرافات گرفت.

تغيير زيربناى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏، يك برش انقلابى‏‏‏‏ است

بحث بين “راه‏توده” و “عدالت” نشان مى‏‏‏‏دهد، كه كشمكش بين آن‏ها، پيامد جانبدارى‏‏‏‏ هر دو از قشرهاى‏‏‏‏ متفاوتى‏‏‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد. سياست “اتحاد” نزد هر دو، در فضاى‏‏‏‏ دوران پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن جريان دارد. هيچ كدام تغيير شرايط را در انديشه خود دخالت نمى‏‏‏‏دهند و از آن براى‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏ به شناخت و توضيح سياست مستقل حزب توده ايران در شرايط كنونى‏‏‏‏ بهره نمى‏‏‏‏گيرند. بى‏‏‏‏توجهى‏‏‏‏ به تغيير شرايط، سنگين‏ترين “گناه” در برابر اسلوب ديالكتيك است، كه بر تاريخى‏‏‏‏، گذرايى‏‏‏‏ و شدنى‏‏‏‏ بودن «روند جارى‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏» (ماركس) پاى‏‏‏‏مى‏‏‏‏فشرد. جريمه “گناه” بى‏‏‏‏توجهى‏‏‏‏ به ماترياليسم ديالكتيك، سياست خرده‏كارى‏‏‏‏ نزد هر دو جريان است، كه به عملگرايى‏‏‏‏ محض منجر مى‏‏‏‏شود. عمل‏گرايى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ كه در خدمت تائيد شرايط حاكم عمل مى‏‏‏‏كند و به اين “فرود” (متضاد فراز) مى‏‏‏‏انجامد، كه بايد با كدام قشرهاى‏‏‏‏ در حاكميت عقد اتحاد بست. با بوش، يا با اوباما!؟

بخش دوم هر دو سرمقاله “راه توده” در ارتباط قرار دارد با نظريات “توده‏اى‏‏‏‏ها”. موضوع بحث، نظر “توده‏اى‏‏‏‏ها”ست درباره ضرورت مخالفت با اجراى‏‏‏‏ برنامه “خصوصى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏” نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏، كه به سياست رسمى‏‏‏‏ كليت حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در ايران تبديل شده است و به آن نام “انقلاب اقتصادى‏‏‏‏” نيز داده‏اند. (پاسخ به پرسش ا. آذرنگ در مقاله “سخنى‏‏‏‏ با رفيق فرهاد” درباره توضيح علت يكدست اعلام كردن حاكميت جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏: توافق كليت حاكميت ج. ا. در اجراى‏‏‏‏ اين برنامه، نشان يك‏دست شدن منافع آن مى‏‏‏‏باشد. اختلاف منافع قشربندى‏‏‏‏ در حاكميت بر سر سهم خود از منافع مشترك، مضمون اختلاف بين آنان است. دو پديده، يكى‏‏‏‏، داشتن اشتراك منافع به‏مثابه حاكميت يكدست شده از يك سو، و ديگرى‏‏‏‏، تضاد در برخوردار شدن از سهم بيش‏تر از منافع كل در قشربندى‏‏‏‏ حاكميت از سوى‏‏‏‏ ديگر، يك وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهند. نبايد آن دو را در برابر هم قرار داد و درنتيجه قادر به هضم فكرى‏‏‏‏ وحدت آن‏ها و درك پديده نشد)

تحليل‏گر براى‏‏‏‏ اثبات نادرست بودن نظر “توده‏اى‏‏‏‏ها”، كار را به اصطلاح آسان مى‏‏‏‏كند و مى‏‏‏‏گويد: «تصور كنيم حق با اين عده باشد [منظور “توده‏اى‏‏‏‏ها”ست كه مخالف نقض غيرقانونى‏‏‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏ است] و ما همه نيروى‏‏‏‏ خود را جمع كنيم و موفق شويم جنبشى‏‏‏‏ را بر ضد خصوصى‏‏‏‏ سازى‏‏‏‏ بوجود آوريم. حالا اگر حكومت ايران زير فشار جنبشى‏‏‏‏ كه ما … بوجود آورده‏ايم اعلام كرد “صداى‏‏‏‏ انقلاب مردم را شنيده” و ديگر خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏كند … تكليف چه مى‏‏‏‏شود؟»

اگرها و شرط‏ها آشنا هستند. سردبير راه توده نيز در داستانسرايى‏‏‏‏ خود در “يادمانده‏ها” همين فكر را در ارتباط با رژيم سلطنتى‏‏‏‏- ساواكى‏‏‏‏ مطرح كرده بود (نگاه شود به  http://www.tudeh-iha.com/?p=381&lang=fa) و تصور مى‏‏‏‏كرد كه شاه مى‏‏‏‏توانست با تصميم معقولى‏‏‏‏ جلوى‏‏‏‏ انقلاب را بگيرد: «شاه غرق اين فساد بود … و بر فرض هم اگر مى‏‏‏‏‏‏خواست تن به رفرم و اصلاحات بدهد و خود را عقب كشيده و مملكت را به دست قانون بسپارد، اين فرصت را … در ابتداى‏‏‏‏‏‏ سال ٥٦ از دست داده بود. …

در حاليكه شايد  – به صورت يك فرض –  اگر شاه در همان ابتداى‏‏‏‏‏‏ سال ٥٦ بجاى‏‏‏‏‏‏ اين بازى‏‏‏‏‏‏ها و فريب‏ها مى‏‏‏‏‏‏رفت به دنبال همان طرح مجلس ملى‏‏‏‏‏‏ و سپردن كشور به دست مردم، مى‏‏‏‏‏‏توانست سرنوشت ديگرى‏‏‏‏‏‏ را براى‏‏‏‏‏‏ خودش و سلطنتش رقم بزند. …» (راه توده شماره ١٨١، ٢٧ خرداد ١٣٨٧).

رفتن و يا نرفتن شاه به دنبال اين يا آن طرح، به اين يا آن سو، كه راه‏توده به صورت «يك فرض» مطرح مى‏‏‏‏‏‏سازد، از نادانى‏‏‏‏‏‏ نبود، از جهت حفظ منافعى‏‏‏‏‏‏ بود، كه حركت او را به اين سو ضرورى‏‏‏‏‏‏ و الزامى‏‏‏‏‏‏ و به آن سو ممنوع مى‏‏‏‏‏‏ساخت. تصميم شاه، و همچنين عملكرد حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ در ايران كنونى‏‏‏‏‏‏، كه درواقع مخاطب اصلى‏‏‏‏‏‏ هشدارى‏‏‏‏‏‏ است كه راه توده در سرمقاله شماره ١٨١ بيان مى‏‏‏‏‏‏دارد، تصميمى‏‏‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏‏‏ و يا اخلاقى‏‏‏‏‏‏ نبوده و نيست. ريشه در عينيت منافع طبقاتى‏‏‏‏‏‏، ريشه در شرايط اقتصادى‏‏‏‏‏‏، در چگونگى‏‏‏‏‏‏ مالكيت بر ابزار توليد داشت و دارد. در مركز پديده‏ها در ايران كنونى‏‏‏‏‏‏ نيز مسئله “حل مالكيت بر ابزار توليد”به سود سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ حاكم و دستيابى‏‏‏‏‏‏ به انباشت سرمايه و سود استثنايى‏‏‏‏‏‏ توسط آن، قرار دارد، چنانكه در زمان سلطنت نيز چنين بود.  …

ماركس نقش سرمايه‏داران را در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏، چنين توصيف مى‏‏‏‏‏‏كند: «نقش سرمايه‏دار … ايفاى‏‏‏‏‏‏ نقشى‏‏‏‏‏‏ است كه منطق سرمايه‏ حكم مى‏‏‏‏‏‏كند. آن‏ها مختار نيستند، بلكه “ماسك‏هاى‏‏‏‏‏‏ خصلت [نظام حاكم] اقتصادى‏‏‏‏‏‏” [هستند]». (كليات ماركس/انگلس، جلد٢٣، صفحه ١٦٣، به زبان آلمانى‏‏‏‏‏‏) شخصيت تاريخى‏‏‏‏‏‏ آن‏ها ناشى‏‏‏‏‏‏ از فرديت- انديويدوآليته آن‏ها نيست، بيان وظيفه‏اى‏‏‏‏‏‏ است، كه بايد توسط آن‏ها در مرحله تاريخى‏‏‏‏‏‏ مشخص به مورد اجرا درآيد. … تفاوت ارزيابى‏‏‏‏‏‏ و تاريخ‏شناسى‏‏‏‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏‏‏‏ از ارزيابى‏‏‏‏‏‏ و تاريخ‏شناسى‏‏‏‏‏‏ بورژوايى‏‏‏‏‏‏ از نقش اسكندر و ناپلئون و “شاه” و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ در ايران كنونى‏‏‏‏‏‏ …، در برداشت فوق، يعنى‏‏‏‏ در داستانسرايى‏‏‏‏ درباره ظواهر امر توسط بورژوازى‏‏‏‏ و يا برداشت علمى‏‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ از تاريخ جوامع بشرى‏‏‏‏ نهفته است.  (پايان نقل مطلب)

بدين‏ترتيب، تز مطرح شده توسط تحليل‏گر، برداشتى‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏ است. خود او هم اين نكته را مورد تائيد قرار مى‏‏‏‏دهد و مى‏‏‏‏گويد «تصور كنيم …». نشان دادن مجدد اين ذهن‏گرايى‏‏‏‏ نزد “راه‏توده” اما هدف اين سطور نيست. دراين‏باره در مقاله فوق مشروحاً صحبت شده است. هدف نشان دادن نكته پراهميتى‏‏‏‏ در بحث كنونى‏‏‏‏ است. و آن اينست، كه تحليل‏گر اصلاً به محتواى‏‏‏‏ پديده‏ها، به وزن تاريخى‏‏‏‏ و بار طبقاتى‏‏‏‏ آن‏ها كوچكترين لطف و عنايتى‏‏‏‏ ندارد. اين نكته درك نشده باقى‏‏‏‏ مانده است، كه واقعاً براى‏‏‏‏ آنكه اصل ٤٤ به طرح قانون اساسى‏‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن اضافه شود، مى‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏ چه شرايط كيفى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏ و در چه دوران طولانى‏‏‏‏ بوجود آيد؟ مبارزه چهل ساله حزب توده ايران، پيروزى‏‏‏‏ انقلاب‏ها ملى‏‏‏‏ و دموكراتيك بهمن ٥٧، نبرد آزاديبخش مردم ويتنام، در كوبا، در آنگلولا و ديگر كشورهاى‏‏‏‏ افريقايى‏‏‏‏، جنبش‏هاى‏‏‏‏ ضد سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏‏ متروپل و وزن حضور اردوگاه سوسياليسم، همه و همه پيش‏شرط‏هايى‏‏‏‏ بودند، كه جهت‏گيرى‏‏‏‏ انقلاب بزرگ مردم ميهن ما را در جهت راه رشد غيرسرمايه‏دارى‏‏‏‏ تدارك ديدند و اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏ را به طرح مورد بحث افزودند. در ايران، اين‏روزها، آنانى‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏خواهند از اشتباه خود عذرخواهى‏‏‏‏ كنند، درست اين شرايط را براى‏‏‏‏ وارد كردن اين اصل به قانون اساسى‏‏‏‏ عنوان مى‏‏‏‏كنند!

در اين حلقه پيش‏شرط‏ها، سياست علمى‏‏‏‏ حزب توده ايران كه جوانشير در “سيماى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ حزب توده ايران” ترسيم مى‏‏‏‏كند كه در ايجاد «پيوند بين وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏‏» است و محتواى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ خود را متبلور ساخته بود، آن پيش‏شرط تعيين كننده‏اى‏‏‏‏ بود كه توانست “دموكراسى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏” را بر آن دارد اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏، اصول حقوق مردم و در مركز آن اصل ٢٦ را به قانون اساسى‏‏‏‏ بيافزايد. فاصله اين واقعيت تاريخى‏‏‏‏ و تجربه انقلابى‏‏‏‏ و «تصور كنيم» تحليل‏گر “راه توده” نه تنها فاصله كمّى‏‏‏‏- نجومى‏‏‏‏، بلكه فاصله كيفــى‏‏‏‏ است. يعنى‏‏‏‏ انديشه مانيفست كمونيستى‏‏‏‏ درك نشده است كه «تاريخ جوامع، تاريخ نبرد طبقاتى‏‏‏‏ است». ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ در ارزيابى‏‏‏‏ انديشه جايى‏‏‏‏ ندارد.

كيفيت تاريخى‏‏‏‏ تصويب اصل ٤٤ در قانون اساسى‏‏‏‏ درك نشده است.

درك نشده است، كه پيش‏شرط استقلال اقتصادى‏‏‏‏ ايران، همانطور كه در اسناد حزب توده ايران، ازجمله در مقاله پيش گفته در نامه مردم شماره ١٢٠، بارها بر اهميت آن تصريح مى‏‏‏‏شود، در حفظ ثروت‏هايى‏‏‏‏ كه از «حلقوم» امپرياليسم و رژيم سلطنتى‏‏‏‏- ساواكى‏‏‏‏ بيرون آورده شده است، نهفته است. درك نشده است، كه اجراى‏‏‏‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏، ايران را به كشور مستعمره نوليبرال تبديل مى‏‏‏‏سازد. درك نشده است، كه اجراى‏‏‏‏ اين نسخه ضدملى‏‏‏‏، «اشغال» ايران از درون است. اشغالى‏‏‏‏ كه در مورد عراق مى‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏ با جنگى‏‏‏‏ كه هنوز پايان نيافته است، عملى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شد. درك نشده است كه نقض حقوق مردم و در مركز آن اصل ٢٦ قانون اساسى‏‏‏‏ در سال‏هاى‏‏‏‏ گذشته توسط نيروهاى‏‏‏‏ ارتجاعى‏‏‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ با هدف ايجاد شرايط خفقانى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ غارت مافيايى‏‏‏‏ و رانت‏خوارانه‏اى‏‏‏‏ اعمال شده است، كه اكنون به اجراى‏‏‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏‏‏ انجاميده است.

تحليل‏گر مى‏‏‏‏نويسد: اگر «ما همه نيروى‏‏‏‏ خود را جمع كنيم و موفق شويم جنبشى‏‏‏‏ را بر ضد خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ بوجود آوريم …»، كه شايد با لحنى‏‏‏‏ تمسخرآميز نيز بر روى‏‏‏‏ كاغذ آورده است و با چاشنى‏‏‏‏ زير هم آراسته است كه: «اصلا [حاكميت] خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ هم ديگر نكند و همين بورژوازى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏ و بوروكراتيك غارتگر … همه اموال را براى‏‏‏‏ خودش نگه دارد … آيا اين يعنى‏‏‏‏ يك تحول؟»، آرى‏‏‏‏، تحليل‏گر درك نمى‏‏‏‏كند، كه اگر«ما همه نيروى‏‏‏‏ خود را جمع كنيم و موفق شويم جنبشى‏‏‏‏ را بر ضد خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ بوجود آوريم …»، آرى‏‏‏‏ اگر ما توانستيم اين انديشه را به نيروى‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏ در جامعه تبديل كنيم، آنوقت …، آرى‏‏‏‏ آنوقت ما دوباره با برشى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏، دستاورد انقلاب ملى‏‏‏‏ و دموكراتيك بهمن ٥٧ را به ثمر رسانده بوديم و شرايط برپايى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ و دموكرايتكى‏‏‏‏ كه در اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏ تضمين شده است را ايجاد ساخته بوديم، و نه چيزى‏‏‏‏ كم‏تر!

با اين درك ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ از نبرد طبقاتى‏‏‏‏ است كه زنده‏ياد طبرى‏‏‏‏ در سروده “فرسايش در خزان” ١٣٦٥ مى‏‏‏‏تواند با لحنى‏‏‏‏ مبارزه‏جويانه نهيب زند:

«آسمان را به آيش رها كنيد!

زمين را به موران وامگذاريد!   اى‏‏‏‏  باد‏‏‏ بدستان!

طوفان در دستتان خانه دارد،

زمين بر دو عمودتان استوار است،

خورشيد از نگاهتان مى‏‏‏‏زايد.

ابرهاى‏‏‏‏ تيره را در سينه‏هايتان محبوس مكنيد،

شهد شيرين زمان به كامتان است.»

بحث بر سر اين نيست، كه آيا در شرايط كنونى‏‏‏‏ قادر مى‏‏‏‏بوديم به اين هدف دست يابيم و هژمونى‏‏‏‏ طبقه كارگر را در انقلاب ملى‏‏‏‏ و دموكراتيك برقرار سازيم ياخير، آنطور كه جوانشير از قول لنين در “سيماى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ حزب توده ايران” توضيح مى‏‏‏‏دهد. مهم نكته ديگرى‏‏‏‏ است. مهم آنست كه مبارزه انقلابى‏‏‏‏ عليه نقض غيرقانونى‏‏‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏، «پيوند بين وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏‏» را بوجود مى‏‏‏‏آورد و راه حل “اصلى‏‏‏‏ترين تضاد” حاكم بر جامعه ايرانى‏‏‏‏ را در دوران كنونى‏‏‏‏ ترسيم و به مردم تفهيم مى‏‏‏‏كند. مبارزه انقلابى‏‏‏‏ فوق، يعنى‏‏‏‏ پايبند به پيش‏شرطى‏‏‏‏ بودن، كه مبارزه چهل ساله حزب را تا پيروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن تشكيل مى‏‏‏‏داده است.

با كوشش براى‏‏‏‏ تحقق بخشيدن به چنين هدفى‏‏‏‏، ما به تنها سياست علمى‏‏‏‏ و انقلابى‏‏‏‏ ممكن عمل مى‏‏‏‏كنيم. اين است آن نكته پراهميتى‏‏‏‏ كه نزد تحليل‏گر “راه‏توده” و “عدالت” درك نشده باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند. وظيفه مبارزه براى‏‏‏‏ برپا كردن “اتحاد” در جامعه با هدف حل اصلى‏‏‏‏ترين تضاد حاكم بر جامعه، مشخصه خصلت انقلابى‏‏‏‏ حزب توده ايران را تشكيل مى‏‏‏‏دهد و آن را به اثبات مى‏‏‏‏رساند. ترك اين مبارزه، مسئله بود و نبود جنبش تاريخى‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏خواهى‏‏‏‏ صدساله را در جامعه ايرانى‏‏‏‏ رقم مى‏‏‏‏زند، كه حزب توده ايران نماينده و پرچمدار آن است. نه چيزى‏‏‏‏ كم‏تر و نه بيش‏تر!

انديشه تحليل‏گر كه ماهيت كيفى‏‏‏‏ مبارزه انقلابى‏‏‏‏ عليه اجراى‏‏‏‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ را درك نكرده است، درك نكرده است كه ايجاد اتحاد اجتماعى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ تحقق بخشيدن به مبارزه فوق، به معناى‏‏‏‏ گشودن تنها راه رشد ترقى‏‏‏‏خواهانه جامعه مى‏‏‏‏باشد؛ درك نكرده است كه بايد با توضيح تبليغى‏‏‏‏ و ترويجى‏‏‏‏ خود متحدان بالقوه را آگاه و به متحدان بالفعل تبديل سازد. در عوض تسليم نظر «اصلاح طلبان» مى‏‏‏‏شود، كه تصور مى‏‏‏‏كنند، با اجراى‏‏‏‏ نسخه امپرياليستى‏‏‏‏ راه به «عرصه قدرت دولتى‏‏‏‏» مى‏‏‏‏يابند: «طرفداران هاشمى‏‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏‏ … و اصلاح‏طلبان كه خواهان ورود سرمايه كوچك و متوسط به عرصه قدرت دولتى‏‏‏‏ هستند … از خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ پشتيبانى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كنند.» از اين توصيفِ توجيه‏گونه خواست قشرهايى‏‏‏‏ در جامعه، تحليل‏گر سپس نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند كه انتقاد ما به خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ نبايد به صورتى‏‏‏‏ باشد، كه اتحاد ما را با اصلاح‏طلبان به خطر اندازد: «… وقتى‏‏‏‏ ما خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ را نقد مى‏‏‏‏كنيم … نه اينكه بخواهيم مانعى‏‏‏‏ بر سر راه همكارى‏‏‏‏ با اصلاح طلبان … ايجاد كنيم. مهم اين نيست كه اصلاح‏طلبان موافق خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ باشند و يا نباشند. مهم اين است كه طرفدار تغيير وضع سياسى‏‏‏‏ موجود در جهت ايجاد نظارت بر كار دولت باشند. تازه در آن موقع است كه ما مى‏‏‏‏توانيم ابزارهاى‏‏‏‏ لازم براى‏‏‏‏ تاثير گذارى‏‏‏‏ بر سياست دولتى‏‏‏‏ را بدست آوريم.»

سياست علمى‏‏‏‏ حزب توده ايران فداى‏‏‏‏ سطح درك آگاهى‏‏‏‏ اصلاح طلبان مى‏‏‏‏شود، چنانچه نزد “عدالت” نيز چنين است. به جاى‏‏‏‏ مبارزه براى‏‏‏‏ ارتقاى‏‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏‏ متحدان، مبارزه‏اى‏‏‏‏ كه تنها با داشتن استقلال ارزيابى‏‏‏‏ و يك سياست علمى‏‏‏‏ ممكن و دست يافتنى‏‏‏‏ است، خود را با سطح آگاهى‏‏‏‏ آنان منطبق مى‏‏‏‏سازيم و اين چيز ديگرى‏‏‏‏ نيست، جز دنباله‏روى‏‏‏‏ كردن از آن‏ها.

گفته مى‏‏‏‏شود، هدف اتحاد، «بدست‏آوردن ابزارهاى‏‏‏‏ لازم براى‏‏‏‏ تاثيرگذارى‏‏‏‏ بر سياست دولتى‏‏‏‏» است. اين برداشت، كوچكترين سنخيتى‏‏‏‏ حتى‏‏‏‏ با سياست “اتحاد و انتقاد” دوران پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب ندارد. اين يك “توطئه‏گرى‏‏‏‏” در سطح انديشه فراماسونرى‏‏‏‏ قرن ١٨ و ١٩ است، كه هنوز در احزاب بورژوازى‏‏‏‏ متداول است و اكنون به آن “نان قرض دادن” و “اين دست آن دست را مى‏‏‏‏شويد”، “دم را بايد غنيمت شمرد” و … داده‏اند، كه احسان طبرى‏‏‏‏ آن‏ها را در پيش‏گفتارى‏‏‏‏ با عنوان “پرورش روح تكاپو و قهرمانى‏‏‏‏” بر “يادنامه شهيدان” اثر زنده‏ياد رحيم نامور، به شلاق انتقاد مى‏‏‏‏گيرد. حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، سياست مستدل علمى‏‏‏‏، روشن و با صراحت را دنبال مى‏‏‏‏كند، تا آگاهى‏‏‏‏ طبقه كارگر و متحدان آن را ارتقا داده و آن‏ها را براى‏‏‏‏ مصاف‏هاى‏‏‏‏ سنگين طبقاتى‏‏‏‏ در جامعه آماده سازد.

سياست مورد نظر تحليل‏گر، فاقد استقلال و استحكام علمى‏‏‏‏ است و سنخيتى‏‏‏‏ با سياست حزب توده ايران ندارد و به ارتقاى‏‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏‏ مردم كمك نمى‏‏‏‏كند و قادر نخواهد شد قلب آن‏ها را به تپش وادارد و به مبارزه انقلابى‏‏‏‏ جلب كند، كه در آن مسئله مرگ و زندگى‏‏‏‏ مطرح است.

وظيفه ايجاد پيوند بين وظايف روز و «آنى‏‏‏‏» و دورنمايى‏‏‏‏ و «آتى‏‏‏‏» جنبش كارگرى‏‏‏‏، البته به معناى‏‏‏‏ نفى‏‏‏‏ ضرورت انواع وحدت عمل‏ها براى‏‏‏‏ حل اين يا آن تضاد اجتماعى‏‏‏‏ نيست. در اين زمينه در بحث با “عدالت” در مقاله پيش گفته توضيح داده شده است.

مهم آنست كه تفاوت ماهوى‏‏‏‏ مضمون تضادها در اتحادها درك شود.

براى‏‏‏‏ درك مضمون تضاد ديالكتيكى‏‏‏‏، بايد به نقطه آغاز تضاد دست يافت و به آن بازگشت. انديشه بايد از اين نقطه آغاز، رشته وجودى‏‏‏‏ و علت علّى‏‏‏‏ شدن kausale Genese  تضاد را در پديده اجتماعى‏‏‏‏ دنبال كرده، آن را در كليه وجه‏هاى‏‏‏‏ آن بشناسد و درك كند. تنها از اين طريق است كه مى‏‏‏‏توان ازجمله تضاد اصلى‏‏‏‏ را تشخيص داد و از ديگر تضادها جدا نمود.

در حالى‏‏‏‏كه حل اصلى‏‏‏‏ترين تضاد، راه رشد اجتماعى‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏گشايد، حل تضادهاى‏‏‏‏ ديگر اجتماعى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏توانند پله‏هايى‏‏‏‏ در اين سو را تشكيل دهند. وحدت عمل در انتخابات رياست جمهورى‏‏‏‏ آينده، وحدت براى‏‏‏‏ حل تضاد و وظيفه روز و «آنى‏‏‏‏» است، كه حتى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند نقش پراهميتى‏‏‏‏ نيز در روند مبارزات آتى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ در سال‏هاى‏‏‏‏ آينده، مثلاً، براى‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏ به آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏‏‏، عليه سياست خصوصى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ و براى‏‏‏‏ برقرار شدن يك سياست خارجى‏‏‏‏ متعادل و مبتنى‏‏‏‏ بر منافع ملى‏‏‏‏ توسط حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ ايفا سازد، اما اتحاد در انتخابات پيش‏رو، خصلتاً حل «اصلى‏‏‏‏ترين تضاد» حاكم بر جامعه نيست. يعنى‏‏‏‏ حل آن لزوماً به معناى‏‏‏‏ گشوده شدن راه رشد ترقى‏‏‏‏خواهانه جامعه نمى‏‏‏‏باشد. حل تضادى‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏تواند سرنوشت «آشتى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏» و يا «كودتاى‏‏‏‏ سپاهى‏‏‏‏» را رقم زند، با تمام اهميتى‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏توان به آن داد و بايد داد، وظيفه‏اى‏‏‏‏ از جنس “جزء”، از جنس وظايف «آنى‏‏‏‏» به‏عهده دارد در خدمت وظيفه‏ از جنس “عام” و «آتى‏‏‏‏». ايجاد «پيوند بين وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏‏» مضمون سياست علمى‏‏‏‏ حزب توده ايران است و نه قرار دادن اين دو وظيفه در برابر يكديگر. اين دو جايگزين يك ديگر نيستند، مكمل يكديگرند. مكملى‏‏‏‏ از جنس كمّى‏‏‏‏ و كيفى‏‏‏‏! نبايد اتحاد را جايگزين نبرد طبقاتى‏‏‏‏ پنداشت!

بايد ديالكتيك ارتباط اين دو را با يكديگر درك كرد و در مبارزه به كار گرفت. تنها از اين طريق مى‏‏‏‏توان به درك سياست علمى‏‏‏‏ حزب توده ايران نايل شد و از درغلطيدن در ورطه خرده‏كارى‏‏‏‏، عملگرايى‏‏‏‏ و تائيد شرايط حاكم دورى‏‏‏‏ جست.

زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏‏ در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏” بارها نسبت به خطر عملگرايى‏‏‏‏ هشدار مى‏‏‏‏دهد. در “آرمان انقلابى‏‏‏‏ و پيكار انقلابى‏‏‏‏” (صفحه ٦٧) ازجمله مى‏‏‏‏نويسد: «پراگماتيسم بورژوايى‏‏‏‏ بواقعيت موجود تكيه مى‏‏‏‏كند. رفورم تدريجى‏‏‏‏ و به‏سازى‏‏‏‏ واقعيت موجود را مهم‏ترين كارى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شمرد كه مى‏‏‏‏توان درواقع عملى‏‏‏‏ كرد. … از همين ضعرى‏‏‏‏ و كبرى‏‏‏‏هاست كه تاكتيك تداريج Gradualisme برمى‏‏‏‏خيزد. گرادوآليست‏ها مى‏‏‏‏گويند ما با تحول انقلابى‏‏‏‏ جامعه و دگرگونى‏‏‏‏ سريع آن مخالفيم و تنها حركت گام به گام را براى‏‏‏‏ آن هدف‏هائى‏‏‏‏ كه در دسترسند، براى‏‏‏‏ شعارهاى‏‏‏‏ قابل وصول، آن‏هم در كادر امكانات موجود قبول داريم. …».

درحالى‏‏‏‏ كه جستجو نكردن “اصلى‏‏‏‏ترين تضاد” به نفى‏‏‏‏ راه‏حل انقلابى‏‏‏‏ منجر مى‏‏‏‏شود، «بدست‏آوردن ابزارهاى‏‏‏‏ لازم براى‏‏‏‏ تاثيرگذارى‏‏‏‏ بر سياست دولتى‏‏‏‏»، مصداق كامل رفورم تدريجى‏‏‏‏ و تاكتيك «تداريج» است. شعار حزب سبزها ازجمله در آلمان، “نفوذ و ترقى‏‏‏‏ در ساختار دولتى‏‏‏‏” است. يوشكار فيشر، وزير سابق امورخارجه آلمان و از حزب سبزها و كن بنديك از فرانسه، هر دو از حزب سبزها، سمبل مشهور و مجرى‏‏‏‏ اين سياست در دوران كنونى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشند.

بدين‏ترتيب، «همكارى‏‏‏‏ با اصلاح طلبان» در سطحى‏‏‏‏ كه در سرمقاله “راه‏توده” مطرح مى‏‏‏‏شود را نمى‏‏‏‏توان اتحاد ارزيابى‏‏‏‏ كرد، بلكه بايد آن را همانقدر دنباله‏روى‏‏‏‏ از برخى‏‏‏‏ از قشرهاى‏‏‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ نمود، كه بايد سياست “عدالت” را در برخورد ذهنگرايانه به «متحدين بالقوه در حاكميت» چنين ارزيابى‏‏‏‏ نمود.

تنها با داشتن يك سياست مستقل برپايه ارزيابى‏‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ از «اصلى‏‏‏‏ترين تضاد» در جامعه است كه مى‏‏‏‏توان به هر دو وظيفه پيش‏رو، وظايف آنى‏‏‏‏ و دموكراتيك، يعنى‏‏‏‏ ايجاد اتحادها با هدف بهبود شرايط در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ از يك سو و همچنين وظايف آتى‏‏‏‏ و سوسياليستى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ گشودن را رشد ترقى‏‏‏‏خواهانه جامعه از سوى‏‏‏‏ ديگر، پاسخى‏‏‏‏ توده‏اى‏‏‏‏ و علمى‏‏‏‏ داد.

ازاين‏رو موضوع بحث بعدى‏‏‏‏ توضيح درباره «اصلى‏‏‏‏ترين تضاد و اصلى‏‏‏‏ترين آماج مبارزاتى‏‏‏‏» است، اما ظاهراً ضرورى‏‏‏‏ است پيش‏تر، ديدگاه مطرح شده در پيام ك م حزب توده ايران در پلنوم وسيع آذر ١٣٨٧ نيز در ارتباط با مسئله اتحادها مورد توجه قرار گيرد.

اما براى‏‏‏‏ آنكه ا. آذرنگ و ع. سهند كه هر دو نظر “توده‏اى‏‏‏‏ها” را درباره “اصلى‏‏‏‏ترين تضاد” در روز ١٢ اسفند ١٣٨٧ در تارنگاشت عدالت جويا شده‏اند، بتوانند درباره نظر “توده‏اى‏‏‏‏ها” دراين‏باره زودتر با خبر شوند، مطالعه مقالات زير توصيه مى‏‏‏‏شود: http://www.tudeh-iha.com/?p=236&lang=fa و  http://www.tudeh-iha.com/?p=250&lang=fa و http://www.tudeh-iha.com/?p=259&lang=fa و http://www.tudeh-iha.com/?p=264&lang=fa

بايد اميدوار بود، رفقاى‏‏‏‏ مسئول حزبى‏‏‏‏، با احساس وظيفه در برابر امر مهم برطرف شدن تشتت نظرى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏، شرايط بحث صميمانه و سازنده را ميان توده‏اى‏‏‏‏ها بگشايند.




زنده‏باد بحث بين توده‏اىها (٤) ”عدالت“، اتحاد را جايگزين نبرد طبقاتى مىپندارد جريمه فقدان سياست مستقل، پراگماتيسم است

مقاله 1387/46

بحث پيش (http://www.tudeh-iha.com/?p=740&lang=fa)، كه روي سخن آن با تارنگاشت عدالت و نظريه‏پرداز ارشد آن ا. آذرنگ بود، با دو پرسش پايان يافته بود و از او تمنا شده بود به آن‏ها پاسخ روشن وصريح دهد، كه تاكنون بدون واكنش باقى مانده است. دراين بين، ابرازنظر “واهيگ” نيز در ارتباط با بحث دريافت و منتشر شد.

تارنگاشت عدالت را بايد نماينده آن نظرى در جنبش توده‏اى ارزيابى نمود، كه به قول “واهيگ”، با برداشتى «شابلونى» و كاتگورىوار به اين نتيجه مىرسد، كه چون قشرهاى بينابينى، كه به خاطر پايگاه و جايگاه طبقاتى خود، نزديك‏ترين متحدان بالقوه طبقه كارگر هستند، حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران بايد با توجه به سطح آگاهى و باورهاى مذهبى آن‏ها، به استقبال از آن‏ها پشتابد و از سياست نمايندگانشان دفاع كند، با اين اميد كه آن‏ها در جريان مبارزات خود، مواضع خود را تصحيح كرده و كمبودهاى خود را برطرف سازند.

ارزيابى تارنگاشت عدالت از فرض و تزى نشئت مىگيرد، كه مىتوان آن را به درستى «شابلون» ناميد. در اين شيوه ارزيابى، انديشه تحليل‏گر ظواهرى را كه مىبيند، كليت واقعيت مىپندارد و با اسلوب استقرايى از “واقعيت” به نتيجه‏گيرى بعدى مىپردازد. مثلا ا. آذرنگ در پايان “سخنى با رفيق فرهاد” (٥ دىماه ١٣٨٧)، مىپرسد: «٣- چرا امپرياليسم مىخواهد چنين حاكميت وابسته‏اى را [اگر وابسته است] از سر راه بردارد؟» انديشه تحليل‏گر مىخواهد از تز خود درباره ظاهر امر مخالفت امپرياليسم با «حاكميت»، مضمون پديده «حاكميت» سرمايه‏دارى در ايران را توضيح دهد و درباره آن به نتيجه‏گيرى بپردازد. در فرصت مناسب به پرسش طرح شده پرداخته خواهد شد، در اينجا اين نكته هدف است، كه اسلوب نظاره‏گرظاهربين حاكم بر انديشه تحليل‏گر، و اسلوب استقرايى نتيجه‏گيرى نشان داده شود.

در بحث پيش، و پس از آنكه ضرورت حفظ استقلال ارزيابى و تحليل حزب توده ايران، مورد بررسى قرار گرفته بود، دو پرسش زير مطرح شد:

ا- حزب توده ايران بايد داراى‏ ارزيابى‏ مستقلى‏ از شرايط كنونى‏ حاكم بر جامعه باشد؛ شرايطى‏ كه شناخت آن، شناخت از وظايف روز و استراتژيك، آنى‏ و آتى‏ جنبش مردم بوده و به زبان كتاب “سيماى‏ مردمى‏ حزب توده ايران”، شناخت از ضرورت «ايجاد پيوند بين وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏» در مبارزات است.

٢- حزب توده ايران بايد ارزيابى‏ مستقل خود را با اشكال مناسب در برابر قشرهاى‏ اجتماعى‏، در مبارزه تبليغاتى‏ و ترويجى‏ خود مطرح سازد.

همانطور كه ذكر شد، اين پرسش‏ها بدون جواب مانده‏اند، اما ا. آذرنگ در نوشته پيش‏گفته خود تحت عنوان “سخنى … ” به اين پرسش‏ها، پاسخ داده است. اگر چه اين نظريات از نظم ضرور براى بحث كنونى برخوردار نيستند، بهره جستن از آن‏ها براى بحث كنونى اما ممكن و مجاز مىباشد. ازاين‏رو به سراغ آن‏ها برويم.

در صفحه ٦ و در ارتباط با نادرست اعلام كردن انتقال مبارزه اجتماعى به صحنه مورد خواست ارتجاع، يعنى به صحنه مبارزه بين مذهب و ضدمذهب، بر اهميت مبارزه با «جنبه ديكتاتورى طبقاتى» در نبردهاى اجتماعى تاكيد مىشود: «تمركز بر ساختار مذهبى رژيم و عمده كردن جنبه مذهبى- استبدادى آن به جاى جنبه ديكتاتورى طبقاتى، پيامدهاى [منفى دارد] …».

براى نظريه‏پرداز تارنگاشت عدالت، «جنبه ديكتاتورى طبقاتى» به درستى نقطه مركزى را در مبارزات اجتماعى تشكيل مىدهد.

اين برداشت، برداشتى برپايه انديشه ماركس و انگلس است، كه در مانيفست كمونيستى، تاريخ جوامع بشرى را «تاريخ نبردهاى طبقاتى» اعلام مىكنند. از اين موضع، بانيان سوسياليسم علمى به ارزيابى جنبه‏ها و نمود‏هاى اقتصادى- اجتماعى، ايدئولوژيك وغيره در نظام سرمايه‏دارى مىپردازند، كه به آن نام “ماترياليسم تاريخى” داده‏اند. آن‏ها موتور تغيير و نهايتاً گذار انقلابى از سرمايه‏دارى را «تضاد بين كار و سرمايه» ارزيابى كرده و آن را «اصلىترين تضاد» نظام سرمايه‏دارى اعلام مىكنند. اصلىترين تضاد در برداشت آن‏ها، تضادى است كه با “حل” (نفى ديالكتيكى) آن، راه رشد ترقىخواهانه نظام سرمايه‏دارى گشوده شده و دسترسى به نظام پيش‏رفته‏تر و بغرنج‏تر، ممكن مىگردد. ازاين‏رو، “حل” تضاد اصلى، مضمون و خصلتى انقلابى دارد. زيرا كيفيتى نوين از درون “حل” آن زائيده مىشود.

“اصلىترين تضاد” در نظام سرمايه‏دارى، در شكل تظاهر خود، متغيير است. در محتوا اما خير. براى مثال در دوران طلوع انقلابى بورژوازى و نبرد آن عليه نظام فرسوده فئوداليسم، تضاد بين شاگرد و استادكار، با شكل تظاهر تضاد در دوران افول سرمايه‏دارى متفاوت است. باوجود اين خصلت انقلابى اصلىترين تضاد، تضاد بين كار و سرمايه، در هر دو دوران يكى است.

شناخت اشكال «اصلىترين تضاد» در نظام سرمايه‏دارى در مراحل مختلف و در جوامع متفاوت، شناختى بغرنج مىباشد و دست‏يابى به آن نياز به وفادارى و پايبندى سخت‏گيرانه به اسلوب انديشه تئوريك دارد، تا بتوان «اصلىترين تضاد» در جامعه را از درون انواع ديگر تضادها و تركيب‏ آن‏ها موجود در جامعه جدا كرد و شناخت.

ا. آذرنگ، همانطور كه پيش‏تر نشان داده شد، بر اهميت نبرد طبقاتى ناشى از تضاد طبقاتى باور دارد، اما در سياست خود به اين شناخت پايبند باقى نمىماند. براى اثبات اين تز به متن “سخنى …” بازگرديم.

در صفحه ٥ “سخنى …” و در ارتباط با «كاربست … اصول … مبارزه طبقاتى» كه برجسته كرده وبه درستى به مثابه اصل عـام پذيرفته بود، گفته مىشود: «بدون بيان و ترسيم مشخص آرايش طبقاتى جامعه و نيرو[ها]، شناخت متحدين بالقوه و بالفعل طبقاتى، و تعيين چيستى برنامه‏هايشان و چگونگى عملكردشان، و اينكه در عرصه عمل با كدام شعار و تاكتيك‏ها مىتوان به طور موثر مرزبندىها را حفظ كرد و برجسته ساخت … بدون ارايه تحليلى جامع و روشن و برنامه‏اى در راستاى عمل مشخص … راه به جايى نمىتوان برد …». تحليل‏گر از نكات فوق به تعيين «محورها» براى مبارزه مىپردازد و چنين ادامه مىدهد: «بنظر من، هر گونه بررسى محورهاى اصلى مبارزه پيش رو بدون در نظر گرفتن نكات مذكور، اساساً نمىتواند تحليلى مشخص از شرايط مشخص ناميده شود. …». و به نظر او، بدون شناخت «محورهاى اصلى مبارزه» و «كاربست» آن، در مبارزه طبقاتى «راه به جايى نمىتوان برد…».

انديشه تحليل‏گر در سطور فوق، «اصول … مبارزه طبقاتى» را از اين طريق مشروط مىسازد، كه براى پراتيك انقلابى يك «كاربست» در نظر مىگيرد. به نظر او، پراتيك «مبارزه طبقاتى» تنها در چارچوب «كاربست» مورد نظر او موثر واقع مىگردد. «كاربست» عبارتست از توجه به تناسب قوا و شرايط «مشخص آرايش طبقاتى جامعه و نيروها».

به عبارت ديگر، براى انديشه تحليل‏گر، رابطه‏اى بين «اصلىترين تضاد»، كه محتواى «مبارزه طبقاتى» را تشكيل مىدهد، با سازماندهى مبارزه روز در برابر جنبش كارگرى وجود دارد. تا اينجا مىتوان با نظر تحليل‏گر موافقت داشت.

زيرا، البته هم بين نيروهاى اجتماعى وپيشبرد مبارزه طبقاتى رابطه‏اى وجود دارد. بين شعار و وظيفه تاكتيكى، به قول جوانشير وظايف «آنى» در يك سو و هدف استراتژيك، يعنى وظايف «آتى» جنبش در سوى ديگر، رابطه و پيوند وجود دارد. محتواى اين رابطه اما چنين است كه وظايف «آنى» در جهت تحقق وظايف «آتى» قرار دارند. نزد انديشه تحليل‏گر تارنگاشت عدالت يك چرخش صدوهشتاد درجه‏اى در استدلال وجود دارد. نزد او، رابطه فوق از قرار داشتن جزء در جهت كل  نتيجه نمىشود، بلكه برعكس. اين كل است كه تابعى از جزء مىشود، والاً به نظر ا. آذرنگ «راه به جايى نمىتوان برد …».

بحث بر سر رابطه بين كل و جز، بين محتوا و شكل مبارزه مىباشد. براى انديشه تحليل‏گر، مضمون عام براى نبرد طبقاتى در جامعه شناخته شده است. عمده بودن آن براى محتواى اين مبارزات پذيرفته شده است. اما آنجا كه بايد اشكال مبارزات روز را تعيين كرد، اشكالى كه بايد با توجه به شرايط مشخص «آرايش طبقاتى و …» تعيين شوند، عام بودن محتوا و مضمون نبرد طبقاتى “گم” مىشود. اشكال مبارزات در برابر محتواى مبارزات قرار داده مىشوند. «آرايش طبقاتى و …» در انديشه مطلق مىشود، والاً «راه به جايى نمىتوان برد …». آنچه از نظريات تارنگاشت عدالت ارايه شد، تئورى “ناب” و بازى با كلمات و يا “فلسفه‏بافى” نيست. براى روشن شدن مطلب، به نمونه‏ پراهميتى بنگريم.

تحت عنوان “ارزيابى تاكتيك بزرگنمايى نقش ولايت فقيه در اقتصاد كشور”، تارنگاشت عدالت در روز ٥ اسفند ١٣٨٧ مقاله‏اى بسيار دقيق و طولانى را از بايگانى خود دوباره منتشر ساخته است. انتشار مجدد آن دليل بر اهميت ويژه‏اى است كه مقاله (http://www.edalat.org/sys/content/view/2960/1 ) در برداشت تئوريك و پراتيك تارنگاشت عدالت دارا مىباشد. در مقاله مذكور، وحدت نظر و عمل نزد اين گروه، از سه گروه موجود در جنبش توده‏اى كه پيش‏تر برشمرده شده بودند، خود را به روشنى به نمايش مىگذارد.

در اين مقاله كه براى اولين بار در اسفند ١٣٨٥ انتشار يافته و با هدف مستدل ساختن استدلالات خود از اسناد حزب توده ايران و نظريات زنده‏ياد طبرى نيز در آن بهره گرفته شده است، تحليل‏گر با دقت موشكافانه و با كار سختگيرانه علمى و به درستى نشان مىدهد، كه هاشمى رفسنجانى اجراى برنامه نوليبرال “خصوص و آزادسازى اقتصادى” امپرياليستى را در بيش از دو دهه گذشته در ايران دنبال كرده و موتور اجراى آن بوده است. پيش‏نويسى كه نهايتاً با “حكم حكومتى” آيت‏الله خامنه‏اى در تيرماه ١٣٨٥ به سطح “قانونى” ارتقا داده شد، نيز توسط او در مجمع مصلحت نظام تدارك ديده شده است و اكنون نيز او مىكوشد قدرت اجراى آن را از دست دولت نهم خارج كرده و خود بدست گيرد. به عبارت ديگر، در مقاله با دقت نشان داده شده است، كه نقش هاشمى رفسنجانى در نقض غيرقانونى اصل ٤٤ قانون اساسى، نقش درجه اول بوده و در اين زمينه، بايد گفت، آيت‏الله خامنه‏اى به عامل در خدمت اهداف رفسنجانى تبديل شده است.

افشاى عملكرد رفسنجانى در مقاله طولانى و مستند، به عنوان عامل اجراى يك سياست ضدملى، سياستى كه استقلال اقتصادى كشور را برباد مىدهد و همانطور كه در اسناد حزب توده ايران نشان داده شده است، به برباد رفتن استقلال سياسى كشور نيز مىانجامد و آن را به بازيچه اميال نواستعمارى نسخه امپرياليستى تبديل مىسازد، به عبارت ديگر، باوجود چنين پيامدهاى سهمگين چنين سياست ضدملى براى ايران، انديشه تحليل‏گر در مقاله “ارزيابى تاكتيك …” فرياد برنمىآورد: به اين سياست ضدملى پايان دهيد!

مقاله از فردى كه امضاى خود را زير حكم حكومتى گذاشته است و كل مقاله با هدف “كم” گناه و بىرنگ نشان دادن نقش او در اقتصاد ايران و در اين روند ضدملى به رشته تحرير درآمده است، به عبارت ديگر، مقاله از آيت‏الله خامنه‏اى كه ظاهراً او را يكى از «متحدان بالقوه» حزب توده ايران ارزيابى مىكند، حتى در بار دوم انتشار مقاله نيز نمىخواهد: «حضرت آيت‏الله» و يا «مقام معظم رهبرى» و يا «ولايت فقيه» (و يا هر عنوان ديگرى كه ضرورى مىداند و احساسات مذهبى توده‏ها را جريحه‏دار نمىسازد)، لطفاً با توجه به فروپاشى ايدئولوژيك و سياسى نسخه نوليبرال سرمايه مالى امپرياليستى در جهان، با حكم حكومتى جديدى، به ادامه اين سياست ضدملى و استعمارگرانه پايان دهيد، لااقل آن را متوقف كنيد تا نتايج بحران جهان سرمايه‏دارى كمى روشن‏تر شود و يا انواع تقاضاهاى مشابه ديگر! موضع جانبدارانه مقاله در برابر «ولايت فقيه»، طرح چنين خواستى را حتى به زبان “تمنا” هم موجه نمىسازد؟

خير، وظيفه نبرد طبقاتى در برابر حزب توده ايران در مقاله طولانى و مستند تارنگاشت عدالت كوچكترين فضا و جايى نمىيابد. بلكه مقاله تنها و تنها در خدمت «شناخت [نقش] متحدين بالقوه و بالفعل طبقاتى» باقى مىماند. شكل مبارزه مطلق گشته و بر محتواى غالب مىشود. وظيفه عام، آتى و انقلابى، در خدمت شكل مبارزه روز قرار مىگيرد. يعنى عام در خدمت جزء قرار داده مىشود. رابطه و پيوند بين وظايف روز، تاكتيكى و «آنى» با وظايف استراتژيك، و «آتى» از موضع ماترياليسم تاريخى برقرار نمى شود.

مقاله در خدمت متبلور ساختن خصلت انقلابى سياست حزب توده ايران قرار ندارد. در سطح جانبدارى از يك قشر و جريان در حاكميت در برابر قشر و جريان ديگر عمل مىكند. مقاله، حزب توده ايران را به دنباله‏روى از اين يا آن قشر در حاكميت مىكشاند و عليه ايجاد هژمونى طبقه كارگر در انقلاب ملى و دموكراتيك عمل مىكند. (در زير توضيح داده مىشود)

براى نظريه‏پرداز نكتـه عمـده روشن نيست. درك نشده است كه براى دسترسى به اتحادها، حزب طبقه كارگر ايران بـايـد مبارزه طبقاتى را از اين طريق به پيش ببرد، كه در تبليغ و ترويج خود به افشاگرى عليه نظـام غارتگر حاكم بپردازد. يعنى با افشاگرى نشان دهد، كه بدون برقرارى هژمونى طبقه كارگر در انقلاب ملى و دموكراتيك، حاكميت سرمايه‏دارى استقلال اقتصادى و سياسى كشور را برباد مىدهد. براى او روشن نيست، كه با چنين مبارزه تبليغى و ترويجى افشاگرانه است، كه حزب توده ايران قادر خواهد شد “اتحاد”هاى ضرورى و ترقى خواهانه را در كشور برپا سازد.

براى تحليل‏گر، محتوا و مضمون سياست “اتحاد و انتقاد” حزب توده ايران در دوران پس از پيروزى انقلاب درك نشده باقى مانده است. اولاً درك نشده است كه سياست “اتحاد و انتقاد” در آن سال‏ها، متوجه «دموكراسى انقلابى» بوده است، كه زنده‏ياد طبرى در مقاله “بررسى مسايل نظرى مربوط به انقلاب ايران” برمىشمرد و “عدالت” آن را ١٩ بهمن ١٣٨٧ دوباره منتشر ساخته است (http://www.edalat.org/sys/content/view/2905). تحليل‏گر حتى در استدلال درباره «متحدان بالقوه» در “سخنى …” مدعى نيست، كه نيروهاى مورد نظر او همان نيروهاى «دموكراسى انقلابى» هستند، كه طبرى برمىشمرد.

ثانياً درك نشده است، كه شرايط سال‏هاى پس از پيروزى انقلاب بهمن در ايران پايان يافته و شرايط جديدى بر كشور حاكم است. تحليل‏گر با پنهان شدن در پس سياست حزب توده ايران در آن دوران، از طريق انتشار اسناد حزبى بدون توجه به مضمون تاريخى آن‏ها، به مطلق ساختن غيرمجاز مسئله اتحادها و «متحدين» مىپردازد و از اين طريق نبرد طبقاتى در جامعه را پايان يافته تلقى كرده و القا مىكند.

تحليل‏گر براى محتواى نبرد طبقاتى جايگزينى اعلام مىكند كه عبارت است از پذيرفتن «محورها»يى براى مبارزه طبقاتى. اين نتيجه‏گيرى از ارزيابى مشخص نبرد طبقاتى ناشى نمىشود، كه او در “سخنى …” ادعا مىكند و مىخواهد از اين طريق به‏اثبات برساند كه چون … متحدان بالقوه حزب هستند، پس بايد از افشاگرى عليه آن‏ها دورى جست … والاً «راه به جايى نمىتوان برد».

براى او «آرايش طبقاتى در جامعه و هيئت حاكمه» و يا «آرايش طبقاتى جامعه و نيروها[در ارتباط با] شناخت متحدين بالقوه و بالفعل»، آنچنان مطلق مىشود، كه محتواى مبارزه طبقاتى حزب توده ايران همانقدر در انديشه او محو مىگردد، كه نزد آنانى كه «ساختار مذهبى رژيم» برايشان مطلق شده است، نيز مضمون نبرد طبقاتى فراموش شده است!

ا. آذرنگ و انديشه‏اى كه در جنبش توده‏اى توسط تارنگاشت عدالت نمايندگى مىشود، انديشه «شابلونى» و كاتگورىوار، يعنى انديشه‏اى كه مىپندارد، “چون روز است، پس شب نيست”. يعنى انديشه‏اى كه از يك فرض و تز، به نتيجه استقرايى براى تز ديگر مىپردازد، و تنها به ظاهر امر نبرد طبقاتى حاكم بر جامعه مىنگرد، به عبارت ديگر براى انديشه‏اى كه بر خلاف ماركس و انگلس در مانيفست كمونيستى نمىتواند از نبرد طبقاتى حاكم بر جامعه به شناخت اشكال بروز نبرد طبقاتى دست يابد و ضرورتاً از شناخت «اصلىترين تضاد» حاكم بر جامعه محروم مىماند، البته قادر به درك و نشان دادن راه رشد ترقىخواهانه جامعه در مبارزات اجتماعى نيز نمىشود.

انحراف ايجاد شده عبارت است از آنكه اشكال مبارزات روز را كه بايد برپايه «آرايش طبقاتى در جامعه … » انتخاب كند و به كار گيرد، جانشينى براى محتواى نبرد طبقاتى مىپندارد. تضاد ديالكتيكى بين محتوا و شكل، بين محتواى نبرد طبقاتى و اشكال اعمال آن مطلق‏گرايانه به سود شكل، “حل” مىشود. وحدت ديالكتيكى بين آن‏دو ازبين مىرود و اين نابودى در انديشه، در عمل، يعنى در مقاله ” ارزيابى تاكتيك بزرگنمايى نقش ولايت فقيهه در اقتصاد كشور” خود را با صراحت مىنماياند!

البته بايد به صحنه مبارزه ارتجاع خواسته، يعنى مبارزه بين مذهب و ضدمذهب وارد نشد، سطح آگاهى متحدان بالقوه و بالفعل را مورد توجه قرار داد، تضادها و افتراق‏ها در درون قشربندى حاكميت را در مبارزه و پراتيك انقلابى به كار گرفت وغيره وغيره، اما همه اين درست‏ها را بايد با اين هدف آويزه گوش هوش نمود، تا محتواى نبرد طبقاتى را به پيش برد. يعنى راه حل ترقى‏خواهانه، راه حل انقلابى رشد جامعه را مطرح كرده و از اين طريق قابل شناخت و دسترسى نمود.

مطلق كردن شكل ضرورى مبارزه، مهم‏تر از آن، قرار دادن اين مطلق‏گرايى در برابر محتواى مبارزه در عمل و پراتيك اجتماعى، تعطيل كردن محتواى مبارزه از كار در مىآيد. پيامد پايبندى به اين اسلوب ضدديالكتيكى، درافتادن در ورطه پراگماتيسم و دچار شدن به موضع پوزيتويستى و تائيدآميز براى وضع موجود مىباشد. خصلت مبارزه انقلابى حزب توده ايران را از بين مىبرد و «نبرد طبقاتى» مورد نظر مانيفست كمونيستى را از مبارزات اجتماعى حذف مىكند.

حدوث چنين وضعى، همان “نرم” كردن ايدئولوژيك و ايجاد اپورتونيسم سوسيال دموكراتيك و «اشغال» حزب توده ايران از درون است، كه جوانشير در “سيماى مردمى حزب توده ايران” به عنوان هدف ارتجاع جهانى و داخلى، در مبارزه عليه حزب توده ايران نشان مىدهد و به اثبات مىرساند و نسبت به آن هشدار مىدهد.

اتحادهاى اجتماعى ضرورى هستند، اما نبايد با حذف نبرد طبقاتى همراه باشند. درست برعكس، پايبندى به نبرد طبقاتى است كه پيش‏شرط‏هاى ايجاد اتحادهاى ترقىخواهانه را بوجود مىآورد. مىتوان در انتخابات رياست جمهورى آينده به اين يا آن كانديدا راى داد، اما نمىتوان آن را به معناى حل تضاد اصلى حاكم بر جامعه ارزيابى كرد.

به عبارت ديگر، بايد حزب طبقه كارگر از طريق تحليل طبقاتى شرايط حاكم بر جامعه، شرايط مشخص حاكم بر مبارزات روز را بشناسد و درك كند و آن‏ها را به‏مثابه نقاط گرهى و شعارهاى تاكتيكى به انديشه تبليغى و ترويجى خود تبديل سازد. به زبان ساده جوانشير، بايد «وظايف آنى» مبارزه طبقاتى- اجتماعى را تشخيص دهد و مطرح سازد. اما حزب طبقه كارگر نمىتواند در اينجا از حركت انديشه و عمل بازايستد.

راه حل انقلابى محك است

هم اكنون در كشورهاى سرمايه‏دارى متروپل، مسئله بحران سرمايه مالى به “مسئله روز” همه طبقات تبديل شده است. يعنى همه درك كرده‏اند كه بايد به اقدامات ضرور براى دفع بحران دست بزنند. تا اين مرحله، تفاوتى ماهوى بين تحليل محافل سرمايه‏دارى و محافل ترقىخواه و كمونيست‏ها در ارزيابى از بحران و پيامدهاى آن وجود ندارد. سرمايه‏دارى مىكوشد با راهكارهاى خود، ريشه بحران را بپوشاند و راه‏حل‏ها را در خدمت حفظ هژمونى سرمايه‏دارى قرار دهد. در حالى كه كمونيست‏ها گذار از نظام سرمايه‏دارى حاكم را با راه‏حل‏هاى خود مد نظر دارند. يعنى راه‏حل‏هاى “انقلابى” را مطرح مىسازند.

بديهى است كه تحقق بخشيدن به راه‏ حل انقلابى وابسته به تناسب قوا است؛ منوط به اين خواهد بود كه نيروهاى انقلابى بتوانند، متحدان بالقوه را به متحدان بالفعل تبديل سازند؛ بايد به تناسب قوا در جهان و منطقه نيز بيانديشند وغيره وغيره. همه اين نكات يك مسئله است و مسئله ديگر اين مسئله است، كه بايد نيروهاى انقلابى «راه حل‏هاى انقلابى را مطرح سازند»! زيرا جز توده‏اىها نيروى ديگرى موظف به طرح آن‏ها نيست!

به عبارت ديگر، بايد جنبش توده‏اى در مبارزه طبقاتى در ايران، وظايف انقلابى، و باز به بيان جوانشير، «وظايف آتى» طبقه كارگر را مطرح سازد، كه «از منافع كل جنبش دفاع مىكند» (مانيفست كمونيستى). پيوندو ايجاد رابطه بين وظايف آنى و آتى، راه‏حل انقلابى و محك سياست انقلابى حزب توده ايران است.   همين و بس!

جريمه فقدان سياست مستقل، پراگماتيسم است

ا. آذرنگ در “سخنى با رفيق فرهاد” (٥ دىماه ١٣٨٧) به مواضع “سيماى مردمى حزب توده ايران” از اين طريق پاسخ منفى مىدهد، كه پيش‏برد مبارزه روز را مطلق مىسازد و اين پراگماتيسم ناب است! جريمه‏اى كه جنبش توده فاقد تحليل مستقل از شرايط حاكم بر ايران، مىپردازد.

تعيين «محورهاى اصلى مبارزه» عنوان جايگزينى براى «اصلىترين صحنه نبرد طبقاتى» است كه به نفى مواضع “سيماى مردمى حزب توده ايران” منجر مىشود. فقدان خصلت انقلابى در مضمون مقاله “ارزيابى بزرگنمايى …”، فقدان درك ضرورت ايجاد پيوند بين وظايف روز و آتى مبارزه طبقاتى طبقه كارگر است.

تعيين شدن «محورها» براى مبارزه به جاى اصلىترين عرصه مبارزه كه از «اصلىترين تضاد اجتماعى» ناشى مىشود، در را بر روى ديگر گروه‏ها مىگشايد و آن‏ها نيز مجاز مىشوند، از ديدگاه و جايگاه انديشه خود، به تعريف «اصلىترين محورها» بپردازند و آن‏ها را عمده سازند.

براى مثال “راه توده” نيز «محور جنگ‏طلبى» را عمده اعلام مىكند و يا در مقاله‏اى با همين نام “گرايش طبقاتى …”، تصورات «برخى از اصلاح‏طلبان» را وسيله توجيه تائيد خود براى “خصوصىسازى” مىداند و يا گروه سوم  “حقوق بشر” را چنين محورى مىپندارد و از اين طريق خود را در كنار اپوزيسيون راست در خارج از كشور قرار مىدهد. همه اين مواضع با ظـاهـر واقعيت همانقدر در انطباق هستند، كه نازل بودن سطح آگاهى و وجود باورهاى مذهبى نزد متحدان را كه “عدالت” براى توجيه سياست خود به كارمىگيرد، ظـاهـر واقعيت را نشان مىدهد. اما هيچ يك از اين ظـواهـر، «اصلىترين تضاد» حاكم بر جامعه را تشكيل نمىدهند.

تشتت نظرى در جنبش توده‏اى از ترك موضع و انديشه تحليل علمى- ماترياليسم تاريخى و اسلوب ديالكتيكى ناشى مىشود. پيامد تعيين «محورهاى» متفاوت بين گروه‏هاى توده‏اى، آنجا كه صادقانه بوجود مىآيد، نتيجه قانونمند عدول از علم “ماترياليسم تاريخى” است.

هژمونى طبقه كارگر در انقلاب ملى و دموكراتيك

پيامد عدول از راه حل انقلابى از طريق پذيرفتن «محورها» براى مبارزه طبقاتى، جنبش توده‏اى دچار سياست پراگماتيستى مىشود، به ورطه سياست اپورتونيستى و پوزيتويستى تائيد شرايط حاكم در مىغلطد و نهايتاً مجبور مىباشد از سياست «متحدان بالقوه»اى دنباله‏روى كند، كه تارنگاشت عدالت گويا ارتقاى سطح آگاهى آنان را رسالت خود مىدانسته است. به بينيم اين «دنباله‏روى از متحدان بالقوه» در صفحه ٦ “سخنى …” توسط نظريه‏پرداز ارشد تارنگاشت عدالت چگونه مستدل مىشود: «من بر اين باورم كه در ارزيابى نيروهاى گوناگون بويژه لايه‏هاى بوروكرات‏ها بايد توجه داشت كه كداميك رويكرد خصوصى سازى امپرياليستى را دربست پذيرفته است، كداميك خواهان تعديل آن است، و كداميك چوب لاى چرخ آن مىگذارد و يا محدوديت‏هايى براى آن قائل است؛ بايد بررسى كرد كه كدام لايه رويكرد “غربى” دارد و كدام بومى- ملى؟ كداميك از شريك كوچك و سربزير بودن راضى است و كداميك نيست. بطور خلاصه در اينجا روحيات و روانشناسى لايه‏ها عامل مهمى بشمار مىآيند و درگير بودن در امور صنعتى بخودى خود كافى نيست (نمونه كره)”». خرده‏كارى، خرده‏كارى و بازهم خرده‏كارى. پيامد چنين انديشه و عمل جز درغلطيدن به سراشيب پراگماتيسم نيست!

بايد به “قطعنامه اجلاس شوراى سردبيرى راه توده” و مقاله “آرايش طبقاتى در حاكميت …” در اين تارنگاشت نگاهى مجدد انداخت (http://www.tudeh-iha.com/?p=726&lang=fa)، تا هم‏خونى خرده‏كارى و پراگماتيسم حاكم بر هر دو گروه در جنبش توده‏اى را با روشنى شناخت و درك كرد.

دنباله‏روى از «متحدان بالقوه» از اين طريق تعديل نمىشود، كه تفاوت و حتى تضادها بين قشربندى در حاكميت سرمايه‏دارى ديده بشود يا نشود، در محاصبات منظور گردد يا خير. اين يك مسئله است. مسئله ديگر وظيفه حزب در ايفاى نقش انقلابى در جامعه مىباشد.

تنها با پايبندى به سياست انقلابى است كه شكاف بين قشربندى طبقات حاكم به سود منافع مردم توسعه داده مىشود و راه مبارزه ترقىخواهانه در جامعه از اين طريق هموار مىشود، كه دورنماى مبارزات ترسيم مىگردد و با آن سطح آگاهى توده‏هاى زحمتكش و مردم اعتلا مىيابد. ايجاد هژمونى طبقه كارگر در انقلاب ملى و دموكراتيك، كه جوانشير آن را در كتاب “سيماى مردمى حزب توده ايران” (صفحه ٥٣ ببعد) برجسته مىسازد از اين طريق به پيش رانده مىشود.

جوانشير درست در ارتباط با توطئه ارتجاع به دنبال پيروزى انقلاب بهمن كه مىكوشد برقرارى “هژمونى طبقه كارگر” را در انقلاب ملى و دموكراتيك از اين طريق غيرممكن سازد كه توده‏ها را از حزب توده ايران بترساند، مىنويسد: «مسئله اين است كه دشمنان آشكار طبقه كارگر، توده مردم را از حزب كارگران مىترسانند و به آن‏ها چنين تلقين مىكنند كه گويا توده‏اىها منظور ديگرى ندارند، جز قبضه كردن قدرت. آن‏ها به توده‏ مردم مىگويند، توده‏اىها را به صفوف خود راه ندهيد، توده‏اىها در دفاع از انقلاب صادق نيستند، غرض‏ورزند، فقط براى آن به ميان شما مىآيند، كه زمام انقلاب شما را به دست گيرند. …». جوانشير با ارايه نظر لنين درباره ضرورت برقرارى هژمونى طبقه كارگر در انقلاب ملى و دموكراتيك ازجمله اين نكته را برجسته مىسازد، كه «… اگر رهبرى جنبش دموكراتيك در دست بورژوازى باقى بماند، انقلاب در نيمه‏راه خواهد ماند و به سازش با استبداد و ارتجاع خواهد انجاميد. …». واقعيت تلخ تاريخى در تائيد اين شناخت نافذ تئوريك است!

در ارتباط با بحث ما، درست اين نكته اساسى مطرح است كه بدون مواضع روشن و صريح و انقلابى و مستقل حزب توده ايران، حتى با دنبال كردن از استدلال ا. آذرنگ نيز آن بخش از قشربندى حاكميت كه در اجراى نسخه نوليبرال امپرياليستى «چوب لاى چرخ آن مىگذارد و يا محدوديت‏هايى» براى آن قايل مىشود نيز به تسليم تن خواهد داد و «به شريك كوچك و سربزير بودن راضى» و قانع مىشود. اشاره واهيك به توافق پيش‏رو را بايد به خاطر آورد و سپرد!

براى دست يافتن به يك ارزيابى مستقل و انقلابى، «محورهاى» اتحادهاى ممكن در جامعه تعيين كننده نيست. براى دست يافتن به يك ارزيابى مستقل توسط حزب توده ايران، تعيين «اصلىترين تضاد» در مرحله كنونى رشد جامعه ايرانى، گريزناپذير است. اتحادهاى ترقىخواه و راهگشا در «محور» اصلىترين تضاد بوجود خواهند آمد.

متاسفانه در زمينه برپاداشتن اتحادهاى اجتماعى، “پيام پلنوم وسيع ك م حزب توده ايران”، آذر ١٣٨٧، نيز موضعى ناروشن اتخاذ كرده است. در آن توضيح خصلت ترقىخواهانه اتحادها و ضرورت دستيابى به چنين اتحادى مسكوت گذاشته شده است. پيوند وظايف آنى و آتى در برابر جنبش توده‏اى در پيام تبلور نيافته است.

اصلىترين تضاد حاكم بر جامعه ايرانى، تضادى است كه با حل آن راه رشد ترقىخواهانه جامعه گشوده خواهد شد. رشد ترقىخواهانه، راه رشد سرمايه‏دارى در ايران نيست. راه رشد سوسياليستى است. در شرايط كنونى اما دست يافتن به سوسياليسم، به وظيفه روز و مبرم در برابر جنبش مردم تبديل نشده است. وظيفه روز، وظيفه به ثمر رساندن اهداف دموكراتيك- آزاديخواهانه و ملى- ضدامپرياليستى انقلاب بهمن مىباشد. اين دو آماج، يك وحدت ديالكتيكى را تشكيل مىدهند. جدا ساختن اين دو آماج، همانطور كه تجربه دو دهه و نيمه گذشته نشان مىدهد، به انحراف و نهايتاً نابودى پيروزى بزرگ و تاريخى مردم ميهن ما در بهمن ٥٧ انجاميده است.

براى دست يافتن به ارزيابى مشترك و مستقل حزب توده ايران، كوشش مبارزه‏جويانه براى ايجاد شدن شرايط بحث مشترك و صميمانه در اين زمينه، كوششى گريزناپذير و انقلابى است. ازاين‏رو و براى ادامه بحث دو پرسش جديد ديگر را بايد در اينجا مطرح ساخت. اين دو پرسش عبارتند از:

١- اصلىترين تضاد حاكم بر جامعه، كدام تضاد است؛

٢- اصلىترين عرصه مبارزات اجتماعى، كدام عرصه‏ها مىباشند؟

بديهى است كه اين پرسش‏ها تنها در برابر تارنگاشت عدالت مطرح نيستند. مسئولان حزب توده ايران، به ويژه رفيق عزيز على خاورى و محمد اميدوار، نمىتوانند با سكوت غيرمجاز خود در اين زمينه، امكان ايجاد شدن سازمان‏هاى موازى و رهبر تراشى براى جنبش توده‏اى را ممكن ساخته و به آن دامن زنند.

تنها با روشن شدن دو آماج فوق است، كه سياست‏هاى انحرافى از آن افشا مىگردند. در چنين شرايطى ديگر هيچ كس نمىتواند در پس نقل قول‏هاى جدا شده از متن تاريخى، پشت عكس‏ها و يادمانده‏ها سرهم‏بندى شده پنهان گردد. تنها به علت تشتت نظرى در سطح تئوريك و سياسى است كه افراد غيرمجاز قادر مىشوند از نردبان «رهبرتراشى» بالا روند، كه در سند پلنوم وسيع ك م حزب توده ايران، آذر ١٣٨٧، درباره مسئله “وحدت در حزب توده ايران” به آن اشاره شده است. با توجه به اين نكات است، كه مسئوليت رهبرى حزب توده ايران، به ويژه رفيق عزيز على خاورى در ممانعت از چنين برنامه‏هاى ضدحزبى، شناخته و درك مىشود.




دولت مدرن – دولت شبه مدرن بختكى‏ مرموز و ناشناختنى‏ ؟

مقاله 1387/ 45  بخش هشتم

منابع

١- بيژن عبدالكريمى‏، محمد رضايى‏، “هگل يا ماركس. نقدى‏ بر جريان روشنفكرى‏ ايران”، انتشارات نقد فرهنگ ١٣٨٤ (از اين به‏بعد در متن ص مربوطه)

٢- آندرآس گـدو Andras Gedö، ديالكتيك نفى‏ يا نفى‏ ديالكتيك، مكتب فرانكفورت در پرتوى‏ ماركسيسم، ترجمه فارسى‏ در تارنگاشت “توده‏اى‏ها” منتشر شده است. (از اين به بعد، م ف).

٣- «ماركسى‏»، بيان و گفتمان كتاب است براى‏ اشاره به برداشت رشته ماركس‏ولوژى‏ Marxologie (Marxian)، يعنى‏ رشته ماركس‏شناختى‏ نزد نظريه‏پردازان بورژوازى‏. برداشت ماركسى‏ و رشته ماركس‏ولوژى‏ مى‏كوشد نظريات ماركس را آنچنان تفسير كند و تعديل نمايد، كه در آن انديشه طبقاتى‏ بودن جامعه و نبرد طبقاتى‏ محو شوند. تقسيم جامعه به “ساختارها”، كه گويا موازى‏ يكديگر و مستقل از هم وجود دارند، كه يكى‏ از برداشت‏هاى‏ عمده مكتب فرانكفورت است، و در كتاب وسيعاً بكار گرفته شده است، عمده‏ترين انديشه ضدماركسيستى‏ است، كه ماركس‏ولوگ‏ها براى‏ توضيحات خود به آن متوسل مى‏شوند. ديرتر در متن به اين نكته پرداخته خواهد شد.

كتاب در مورد تفاوت بين برداشت «ماركسى‏» و ماركسيسم در صفحه ١٧ اذعان دارد: «ليكن بايد توجه داشت، وقتى‏ از رويكرد ماركسى‏ يك فرد در فهم مسائل ايران و نقد وى‏ از رويكرد هگلى‏ روشنفكران ايرانى‏ سخن گفته مى‏شود، به هيچ‏وجه نبايد اين برداشت را كرد، كه وى‏ يك ماركسيست است.»

٤- در ارتباط با جدايى‏ناپذير بودن برداشت پوزيتويستى‏ و فلسفه زندگى‏، گدو (م ف) مى‏نويسد: «زمانى‏ كه نزد آدورنو انديشه فلسفى‏ عبارت است از انديشه‏اى‏ كه در مدل‏ها جريان دارد، آنوقت “ديالكتيك نفى‏” به انسامبل- گروهى‏ از تحليل‏ها مدل‏گونه تبديل مى‏شود. بدين‏ترتيب او انديشه مدل‏گونه را به‏مثابه انديشه مطلق فلسفى‏ اعلام مى‏كند و آن را برپايه پوزيتويسم قرار مى‏دهد. انديشه مدل‏گونه‏اى‏ كه در مخالفت با تئورى‏ انعكاس قرار دارد». [تئورى‏ انعكاس ظاهر منعكس شده در ذهن را كليت حقيقت نمى‏داند]. پوزيتويسم تصوير و ايده‏اى‏ كه ظاهر آن در ذهن منعكس شده و غيرهمه‏جانبه است را تحت عنوان “واقعيت عينى‏”، به‏مثابه كل حقيقت مى‏پندارد و مى‏پذيرد. بدين‏ترتيب “ديالكتيك نفى‏” در كنار پوزيتويسم به نبردى‏ مشترك عليه انديشه علم فلسفه و عليه امكان شناخت عقلايى‏ كليت دست مى‏زند. چنين پوزيتويسم پنهان، اسلوب “تئورى‏ انتقادى‏” را  – در عمل و نه در مواضع اعلام شده –  فراگرفته و مالامال ساخته است.

٥- Georg Klaus und Manfred Buhr, Philosophisches Wörterbuch, Leipzig, Berlin 1964, S. 220

٦- حميدرضا جلايى‏پور، اصلاحات سه بعدى‏، روزنامه شرق ٢٣ آذر ١٣٨٤

٧-  احسان طبرى‏، برخى‏ بررسى‏ها، جهان‏بينى‏ها و جنبش‏هاى‏ اجتماعى‏ در ايران، ١٣٤٨، ص ٣٩٤

٨- H. H. Holz، جامعه مدنى‏ و آگاهى‏ پسامدرنيستى‏، ترجمه فارسى‏، نشر پيلا ١٣٨٤، ص ٢٣

٩- محمد قوچانى‏، لوياتان ايرانى‏، سياست‏نامه شرق، ٥ آذر ١٣٨٤. همچنين محمدرضا جلايى‏پور. نگاه شود به زير نويس شماره ٥

١٠- علاقمند را مى‏توان به اين منظور به اثر لئو كفلر Leo Kofler، ديالكتيك و تاريخ، بخش ٢ و ٣ ، نشر Neue Impuls چاپ جديد ٢٠٠٣ آلمان، مراجعه داد.

١١- انديشمندان ايرانى‏ همانند فارابى‏، ابن سينا و ديگران بيش از ١٠٠٠ سال پيش در زمينه دست‏يابي به مرحله عيني در ذهن‏گرايي در روند رشد آگاهي انسان قدم‏هاى‏ پراهميتى‏ برداشته‏اند. نگاه كن به “جامعه مدنى‏ و انديشه پسامدرنيستى‏”،زيرنويس شماره ٧، ص ١٥٦-١٥٠.

١٢- هگل در اثر خود “فنومنولوژى‏ روح” به زمينه عرفانى‏- رازگونه تئورى‏ شناخت و از اين طريق به ايده‏آليسم پايبند باقى‏ مى‏ماند و حقيقت و عقل مذهبى‏ را يكى‏ قلمداد مى‏كند. «هگل طبيعت و عقلانيت را ازاين‏رو يكسان ارزيابى‏ مى‏كند، زيرا هر دو “عملى‏ هدفمند هستند” (كفلر، “ديالكتيك و تاريخ”، انتشارات نوى‏ امپولز، آلمان، ٢٠٠٤). وحدت شناخت هستى‏ و آگاهى‏ برپايه تئورى‏ شناخت براى‏ هگل «چيز ديگرى‏ نيست، جز بخود رسيدن و شناخت تاريخى‏ از خود يافتن، كه مرحله به مرحله بوجود مى‏آيد و مرحله‏اى‏ از همان مراحل بروز و تظاهر روح است، كه يكسان است با جهان هستى‏» (همانجا)

١٣ – كفلر، همانجا ص ٤٩

١٤- كفلر، همانجا ص ٥٠ و ١١٢

١٥- كفلر، همانجا

١٦- كفلر همانجا

١٧- كفلر، همانجا ص ٢٣

١٨- ماكس وبر Max Weber سوسيولوژ بزرگ قرن بيستم آلمان در رشته جامعه‏شناسي- شناختي تجربي و يا جامعه‏شناسي بورژوايي است.  ارزيابي مشخص روندهاي متفاوت اجتماعي، مضمون همه رشته‏هاي علم جامعه‏شناسي را تشكيل مي‏دهد. ماترياليسم تاريخي اسلوب عام جامعه‏شناسي است. اين درحالي است كه جامعه‏شناسي بورژوايي عمدتاً برپايه بررسي تجربي و توصيفي پديده‏هاي اجتماعى‏ بسنده مي كند.

منظور كتاب از «نگاه ساختاري» و نسبت دادن آن به ماركس، به اين معناست، كه گويا ماركس تغييرات زيربنا را در طول تاريخ، زمينه اوليه تغييرات اجتماعي و روندهاي اجتماعي نمي‏داند و براي اين تغييرات، همانند وبر، استقلال قائل است. برداشت «وبري» برداشتي ذهنگرايانه است، يعني عامل ذهنيت انسان را مطلق مى‏كند. چنين انتسابي به ماركس، كه يك انديشمند ديالكتيسين دقيق و سختگير است، نشان بى‏بندوباري و لااباليگري در ارزيابي انديشه ماركس است.

١٩- كارل ماركس، كاپيتال جلد اول، فارسى‏ ص ٦٨٠

٢٠- ف. م. جوانشير،”اقتصاد سياسى‏، شيوه توليد سرمايه‏دارى‏ (با ذكر نمونه‏هايى‏ از رشد سرمايه‏دارى‏ در ايران”، ١٣٥٧، ص ١١٤

٢١- ف. م. جوانشير، همانجا ص ١١٥

٢٢- كتاب نظريات ماركس را «قرن نوزدهمى‏» (ص٣٢) و لذا كهنه شده مى‏نامد و بجاى‏ آن مى‏خواهد نظريات هيدگر، و ديگر نظريه‏پردازان مكتب فرانكفورت، كه پدر روحانى‏ آن‏ها فردريش نيچه، مدافع “داروينسم اجتماعى‏” و ايدئولوژى‏ نازيسم آلمان است، را به عنوان نظريات قرن بيستمى‏ عنوان و به روشنفكران القا كند. براى‏ كتاب نقش هيدگر به مثابه فيلسوفِ جامعهِ فاشيستى‏ آلمانِ هيتلرى‏، شناخته شده است، بدون آنكه موضعى‏ در برابر آن ابراز كند.

٢٣- يك زيربناى‏ واحد، كه از جهت شرايط عمده همانند است، در پرتوى‏ كيفيات بى‏نهايت مختلف آمپريك: شرايط طبيعى‏، مناسبات نژادى‏ كه از خارج به تاثيرات تاريخى‏ اثر مى‏كنند وغيره وغيره، مى‏تواند در بروز خود تنوع بى‏پايان و درجه‏بندى‏هاى‏ بى‏نهايتى‏ را نمودار سازد و تنها به‏كمك تحليل اين كيفيات آمپريك است، كه مى‏توان آن را درك كرد. (كارل ماركس- سرمايه، ج ٣، ص ٨٠٤)

٢٤- تكرار كل نوشتار طبرى‏ در اينجا به طول كلام مى‏انجامد، مطالعه تمامى‏ مطلب در اثر انديشمند ماركسيست معاصر ايرانى‏ مى‏تواند براى‏ فرد علاقمند براى‏ درك تاريخ ايران بسيار سودمند باشد. اما نقل برخى‏ از قسمت‏ها لااقل در زيرنويس سودمند بنظر مى‏رسد و دراينجا ارائه مى‏شود: «در اين دوران هزاروپانصد ساله [پيش از اسلام] جامعه ايرانى‏ چگونه جامعه‏اى‏ بود؟ … يكى‏ از ويژ‏گى‏هاى‏ اين جامعه طى‏ هزاروپانصد سال؟ نوعى‏ ثبات ساختمانى‏، درعين تغيير آن است! تغيير در آنست‏كه نظام دودمانى‏، يا نظام “ويس” اوليه، كه مبتنى‏ بر رسوم پدرسالارى‏ بود، از همان آغاز برخورد آرياها با تمدن‏هاى‏ بومى‏ و به‏ويژه از دوران ماد، زوال مى‏يابد و بجاى‏ آن بتدريج شاه و شاهنشاه و دولت متمركز، شهرها، بازار و پيشه‏وران، بازرگانانى‏، روابط پولى‏، بردگى‏ پديد مى‏گردد؛ و سپس اين جريان نيز بتدريج دگرگون مى‏شود و تيولدارى‏ و فئوداليسم و اريستوكراتيسم و هيرارشى‏ و شيوه كاست مانند طبقاتى‏ ظهور مى‏كند. ولى‏ از سوى‏ ديگر ثبات در آنست‏كه بدون آنكه نظام دودمانى‏ پدرسالارى‏ ازميان برود و درحالى‏كه بسيارى‏ از موسسات و موازين آن بجاست، بردگى‏ پديد مى‏شود و بدون آنكه بردگى‏ از ميان برود، مقررات جامعه هيرارشيك و اشرافى‏ فئودال [عشيره‏اى‏] و تيولدارى‏ ظهور مى‏كند و همه در كنار هم و تا ديرى‏، حتى‏ تا ديرى‏ پس از استقرار اسلام زندگى‏ مى‏كنند!» (ص١٥-١٤).

«… پروسه فئوداليزاسيون، كه از آن ديرتر سخن خواهيم گفت، خزان خزان پيش مى‏رود. دهقانان و شبانان عملاً بندگان و رعاياى‏ محكوم بزرگان، آزادگان، ديهگانان و موبدان و هيريدانند. مخارج سنگين دربار، جنگ، آتشكده، مخارج زندگى‏ سراپا تجمل و عيش يك اشرافيت فوق‏العاده مغرور و فاسد و خونخواه بر دوش روستائيان و شبانان و پيشه‏وران تيره‏روز است، كه ازيك‏سو بايد سفره‏هاى‏ اشراف را با محصول كار خود رنگين كنند و ازسوى‏ديگر مى‏بايست خود در ميدان جنگ و در جامه‏ى‏ سرباز طعمه شمشير دشمن قرارگيرند. …» (ص ١٨)

«تسلط هخامنشى‏ بر سيستم آبيارى‏ و املاك وسيع او، دسپوتيسم و استبداد سلطنتى‏ را به حد اعلا مى‏رساند، كه ماركس آن‏را “دسيوتيسم شرقى‏” مى‏نامد. اين دسپوتيسم خشن و خونين به‏ويژه در دوران ساسانى‏ جنبه‏ى‏ غليظ تئوكراتيك (دين‏سالارى‏) نيز پيدا مى‏كند و شاه به موجودى‏ ماوراء طبيعى‏ بدل مى‏شود. …» (ص ٢٠)

«وقتى‏ جريان تجزيه كمون‏ها و بسط قدرت ديهگان و منصبداران صاحب تيول، يعنى‏ پروسه‏ى‏ فئوداليزاسيون از اوائل ساسانيان قوت مى‏گيرد، واكنش دهقانان به‏صورت گروش [ايمان آوردن] به روش مزدك درمى‏آيد. آرزوى‏ بازگشت به “همبائى‏” و مساوات دهقانى‏ در ريشه عدالت‏طلبى‏ مزدكيانست. …

… مى‏تواند جامعه از جهت اقتصادى‏ فئودالى‏ باشد، ولى‏ از جهت سياسى‏ متمركز نباشد [ملوك‏الطوايفى‏ باشد] …

و اما درباره فئوداليسم ايرانى‏ بايد تصريح كرد، كه مسئله‏ى‏ “زمين‏بستگى‏” دهقانان [آنطور كه در اروپا و روسيه وجود داشته] مطرح نبوده است و منظره‏ى‏ فئوداليسم با همان رژيم “ارباب- رعيتى‏”، كه ما با آن در عهد خود روبرو بوده‏ايم، تفاوت‏هاى‏ مهمى‏ نداشته است.» (ص٢٢)

«… “گبره” به‏معناى‏ دهقان آزاد و “گبره پلاهه” به‏معناى‏ دهقان بسته به‏زمين و “مره‏كوريه” به‏معناى‏ رئيس ده … “كرتيه” به‏معناى‏ ده مشاع، كه شايد با “گرد” پارسى‏ درى‏ هم‏ريشه باشد.» (ص٢٣) …

طبرى‏ در نوشتار ديگرى‏ تحت عنوان “درباره ملت و مسئله ملى‏”، درباره تشكيل “ملت”، كه در رساله محمد قوچانى‏ نيز بدان پرداخته مى‏شود، ازجمله چنين مى‏نويسد: «با در آميختن و به‏هم‏پيوستن تدريجى‏ بازارهاى‏ متفرق محلى‏ به‏صورت بازار واحد و بزرگ ملى‏ (كه به‏ويژه عامل عمده آن بازرگانان سرمايه‏دار هستند)، و با تبديل تقسيم‏كار اجتماعى‏ در مقياس يك محل به تقسيم‏كار اجتماعى‏ در مقياس يك كشور (كه در دوران تكامل سرمايه‏دارى‏ انجام مى‏گيرد) اقوام و قبايل در اين ديگ عظيم اقتصادى‏ مى‏جوشند و مجتمع اتنيك بزرگ‏ترى‏ به نام مـلـت پديد مى‏شود، كه داراى‏ چهار وجه مشتركِ پايدار است، يعنى‏ زمين، زبان، فرهنگ، اقتصاد. بدين‏ترتيب، چنانچه ماركس و انگلس متذكر مى‏گرديدند، سرمايه‏دارى‏ به تفرقه قومى‏ خاتمه مى‏دهد و اهالى‏ را از نظر اقتصادى‏ به‏هم پيوسته مى‏سازد و تمركز سياسى‏ ايجاد مى‏كند و شرايط پيدايش و قوام ملت‏ها را فراهم مى‏كند. … لنين مى‏گويد: “ملت محصول ناگزير و شكل ناگزير دوران بورژوازى‏ تكامل اجتماعى‏ است” (كليات، ج ٢٦، ص ٧٥). از آنجاكه تكامل سرمايه‏دارى‏ در عرصه جهانى‏ با ناموزونى‏ و در ازمنه مختلف انجام مى‏گيرد، لذا تبديل اقوام به ملت‏ها هم زمان نيست و از آن‏جمله در آسيا و آفريقا ديرتر از اروپا صورت مى‏پذيرد، زيرا استعمار تا حدود زياد تكامل عادى‏ را در اين نواحى‏ ترمز كرده است. ماركسيسم- لنينيسم تبعيت پيدايش مقوله ملت از سرمايه‏دارى‏ را به عيان نشان داده است …» (مردم، ارگان مركزى‏ حزب توده ايران، ٢٥ مرداد ١٣٥٨).

٢٥- محمد قوچانى‏ در رساله فوق‏الذكر (نگاه كن به زيرنويس ٩) در فصل پنجم در بخش سوم، تحت عنوان «بورژوازى‏ دولتى‏ و دولت رانتى‏» درباره چگونگى‏ پيدايش «طبقه‏اى‏ جديد به نام بورژوازى‏ دولتى‏ در ايران» به تفصيل صحبت مى‏كند. او پس از توضيح نقش رضاخان و پسرش و “نهضت ملى‏ ايران” در اين روند، كه در اشكال نزاع «حجره – بوتيك» كه همان نزاع بين «سنت – مدرنيته» بود و نزاع «حجره – فروشگاه‏هاى‏ زنجيره‏اى‏»، كه نزاع بين «سنت با مدرنيته دولتى‏» بود، تظاهر كرد، درواقع حلقه مركزى‏ علت و انگيزه عـلّـى‏ نبردهاى‏ اجتماعى‏، يعنى‏ منافع طبقاتى‏ و تضاد منافع قشرها مربوطه را عيان مى‏سازد.

رساله «گفتمان قالب [در] انقلاب اسلامى‏ ١٣٥٧ [را گفتمان] عدالت‏خواهانه (سوسياليستى‏)» ارزيابى‏ مى‏كند و هدف نمايندگان شركت‏كننده در انقلاب، كه آن‏ها را «بورژوازى‏ دولتى‏ جوان» مى‏نامد، برقرارى‏ «مدرنيته‏اى‏ سوسياليستى‏، اما بومى‏» اعلام مى‏دارد، كه مورد «حمايت آيت‏الله خمينى‏» نيز بود. …

رساله در ادامه مى‏نويسد: «منازعات اقتصادى‏ به كابينه و سپس به حوزه‏هاى‏ علميه كشيده شد.» و پس از اشاره به «دغدغه‏هاى‏ شوراى‏ نگهبان [كه] به‏عنوان آخرين رنجموره‏هاى‏ بورژوازى‏ سنتى‏ [بخوان اشكالتراشى‏هاى‏ بورژوازى‏ تجارى‏- بازارى‏] در برابر بورژوازى‏ دولتى‏ قلمداد كنيم. … در اين زمان آيت‏الله خمينى‏ اجتهادى‏ تازه در فقه شيعه انجام داد. اجتهادى‏ كه عملاً مفهوم دولت مدرن را در سپهر سنتى‏ ايران به رسميت شناخت.»

رساله اين حكم اجتهادى‏ را برپايه «ولايت مطلقه» قرار مى‏دهد و آن را به نقل از آيت‏الله خمينى‏ چنين توضيح مى‏دهد: «حكومت … به معناى‏ ولايت مطلقه …، اهم احكام الهى‏ است و بر جميع احكام فرعيه الهيه تقدم دارد …حتى‏ [بر] نماز و روزه و حج …» … «پس از اين فتوا، بورژوازى‏ دولتى‏ حكم شرعى‏ نيز يافت …» .

بدين‏ترتيب رساله به بيان و كلام خود آن نبرد طبقاتي را در ايران برمى‏شمرد، كه بين سرمايه‏داري تجاري- بازاري پايبند به «سنت» از يك‏سو، و بورژواي خواستار رشد صنعت، كه دولت مدرن يا «بورژوازي دولتي» است، جريان داشت و دارد. «بورژوازي دولتي» كه بخش عمده سرمايه اوليه انباشت شده در ايران را نيز در اختيار خود گرفته است. اين نبردي است، كه حزب توده ايران آن را “نبرد كه بر كه” ناميد.

در ادامه مطلب، رساله مى‏كوشد با برشمردن وقايع اجتماعى‏ اين نكته را به‏اثبات برساند، كه «چرخه دولت مطلقه – دولت مشروطه» در دو دهه اخير، كماكان ادامه دارد و ايندو متناوباً جانشين يكديگر مى‏شوند و بدنبال انتخابات دوره نهم رياست جمهورى‏ و با روى‏كار آمدن و «بازگشت دولت سالاران جديد … بورژوازى‏ دولتى‏ … [ظاهراً به مفهومى‏ كه آيت‏الله خمينى‏ منظور داشت؟!]، پس از مشروطه‏اى‏، بارديگر مطلقه سربرآورده است» و گويا براى‏ اين دور تسلسل و جابجايى‏ پاندولى‏ ابدى‏، پايانى‏ متصور نيست و لذا تاريخ گويا ازپيش تعيين شده و محتوم و گريزناپذير است. خمودگى‏- دپرسيون و دلمردگى‏اى‏ كه در آخرين جمله رساله خود را مى‏نماياند: «از مدرنيته دولتى‏، دولت مدرن به دست نمى‏آيد»، بيان عدم پيگيري نتايج از درون ارزيابي اوليه است! عدم پيگيراي كه در متن نوشته حاضر به اثبات رسانده خواهد شد.

٢٦- نامه مردم، اول دى‏ ١٣٥٩

٢٧- در برابر واردات ٤٠ ميليارد دلارى‏ در سال ٨٤، صادرات كشور در همين سال كم‏تر از ١٠ ميليارد دلار است (محمد شاهى‏ عربلو، رئيس كميسيون اقتصادى‏ مجلس، آفتاب يزد، ١٠ آذر ١٣٨٤).

٢٨- محمدرضا باهنر، نايب رئيس مجلس پنجم در مصاحبه با ماهنامه “صبح” (٧ بهمن ٧٥) اعلام كرد، كه تمام سرمايه‏گذارى‏ها را بايد به سمت تجارت سوق داد: «… كشور ما در بخش تجارت براى‏ يك تاجر بين‏المللى‏ شدن توان بسيار بالا و بالقوه‏اى‏ دارد و من خيلى‏ اميد ندارم كه در يك زمانى‏، صنعت و كشاوزى‏ جواب خرج‏هاى‏ مملكت را بدهد …، اما معتقديم در بخش ترانزيت و تجارت بين‏المللى‏ استعداد زيادى‏ داريم و مى‏توانيم پل ارتباطى‏ بسيارى‏ از كشورها باشيم …»

٢٩- در مصاحبه با “كيهان” (١٧ ارديبهشت ١٣٧٤) و در دفاع از سياست نئوليبراليسم امپرياليستى‏، محسن رفيقدوست، سرپرست وقت بنياد مستضعفان، اظهارات شاخصى‏ درباره نقش سرمايه تجارى‏ ايران در سال‏هاى‏ پس از پيروزى‏ انقلاب داشت. او چگونگى‏ خصوصى‏سازى‏ را برمى‏شمرد، كه از واحدهاى‏ كوچك آغاز و به واحدهاى‏ بزرگ‏تر تسرى‏ داده مى‏شود: «… ما در بنياد به‏اين صورت عمل مى‏كنيم، كه اولاً سياست كلى‏ ما واگذارى‏ بخش‏هاى‏ كوچكتر در صنايع و كشاورزى‏ به بخش خصوصى‏ و ورود به صنايع بزرگتر است …».

اين سياست همان سياستى‏ است، كه ف. م. جوانشير در اثر خود “اقتصاد سياسى‏” در ارتباط با انباشت اوليه سرمايه و پرولترسازى‏ برمى‏شمرد و پيش‏تر نقل شد و مجله تهران اكونوميست آن را «سرمايه‏هاى‏ كوچك اگر ضرر و زيان به جامعه نرساند، نفعى‏ هم براى‏ هيچكس ندارد!» مى‏داند.

مخالفت سرمايه‏دارى‏ تجارى‏ با رشد صنعت و پايه‏ريزى‏ صنايع مستقل ايرانى‏، يعنى‏ سياستى‏ كه از زمان اصلاحات دوران اميركبير دنبال كرده است، در جملات زير به‏روشنى‏ ديده مى‏شود. برنامه رفيقدوست براى‏ دوران بعد از پيروزى‏ احتمالي ناطق‏نورى‏ در انتخابات رياست جمهورى‏ سال ١٣٧٦، كه در مصاحبه فوق مطرح مى‏سازد، چنين است: «سازمان صنايع ملى‏ ظرف دو سال آينده منحل مى‏شود. اصولا كار اجرائى‏ توليدى‏ جز در چند مورد كليدى‏ در دستگاه دولتى‏، كه با سيستم دولتى‏ اجرا مى‏شود، بازده خوبى‏ ندارد … وزارتخانه‏هاى‏ ما بايد در آينده نزديك سياستگزار، برنامه‏ريز و ناظر باشند.»

٣٠- در سال ٢٠٠٥ در جهان ٦٠ بليون يورو نقدينگي (از آن ١ر٤ بليون نقدينگي آلماني) سرمايه‏مالي امپرياليستي در جستجوي سود است. كنراد شولئر Conrad Schuhler، رئيس انستيتوي تحقيقات اقتصادي- اجتماعي، روزنامه UZ آلمان، ٤ نوامبر ٢٠٠٥. در سال ٢٠٠٨ اين رقم به بيش از ١٠٠ بليون يورو بالغ شده است.

به اين منظور كوشش براي توسعه بورس‏بازي در جهان به برنامه اصلي نظام سرمايه‏داري نئوليبرال تبديل شده است. خريدن و بلعيدن شركت‏هاي سود‏ده در بورس‏ها مسئله روز اين بازار مكاره امپرياليستي را تشكيل مي‏دهد. اين قمار اسپكولاتيو spekulativ موجب آن شده است، كه همانند نمونه‏هاي گذشته، سرمايه در جستجوي سود، موجب تازاندن رشته‏هايي از صنعت بشود. امري كه در دوران كنوني درباره بخش الكترونيك بشدت به چشم مي‏خورد. توليد انبوه پيشرفته كالاهاي «ديجيتال» مورد نظر كتاب، با سقوط پيگير قيمت‏ها در اين بخش همراه است. واقعيتي كه كتاب را برآن مى‏دارد، به اميد «رايگان» شدن كالا بنشيند و چنين وضعي را پيش‏گويي (و نه پيش‏بيني مستدل عقلايي و علمي) كند. برخلاف نظر كتاب، جورج فولبريت Georg Fülberth ، ماركسيست آلماني، با اشاره به وقايع مشابهه در طول حيات بورس‏ها، وقوع فروپاشي سود اسپكولاتيو در بخش كالاهاي الكترونيكي را در چهارچوب نظام سرمايه‏داري محتمل و نه چندان دور مى‏داند. (جورج فولبريت، “سرمايه غارتگر”، روزنامه UZ آلمان، ١٠ فوريه ٢٠٠٦).

با فروپاشى‏ ايدئولوژى‏ و سياست نئوليبراليسم در سال ٢٠٠٨، مقاومت در برابر ديكته براى‏ اجراى‏ اين نسخه امپرياليستى‏ از امكانات كيفى‏ جديدى‏ هم در كشورهاى‏ متروپل و هم پيرامونى‏ برخوردار شده است.

٣١- نظريات فردريش نيچه، فيلسوف آلماني نيمه دوم قرن نوزدهم، همزمان است با آغاز مرحله رشد انحصارات و برقراري رژيم امپرياليستي در نظام سرمايه‏داري. نظريات نژادپرستانه او پايه و اساس ايدئولوژي هارترين و متجاوزترين محافل امپرياليستي در كشورهاي سرمايه‏داري و راهگشاي نظام‏هاي نظامى‏گرا و فاشيستى‏ در ايتاليا، اسپانيا، آلمان، و … شد. هدف، دسترسي به سود انحصاري و برقراري رژيم كلونياليستي در كشورهاي پيراموني بود.  جنگ جهاني اول، كه در آن تركيه عثماني و ميليتاريزم ژاپون نيز شريك بود، برپايه اين نظريات ضدانساني و نژادپرستانه و در خدمت منافع امپرياليسم نظامى‏گر و هار عملي شد.

نيچه در آموزش «اخلاقيات» خود، «خواست دست‏يابي به قدرت» راتوجيه مى‏كند و آن را «اخلاق حاكمان» و «نخبگان» مى‏نامد، كه «همه مرزهاي خوب و بد» را پشت سر گذاشته‏اند. «حيوان وحشي بور» blonde Bestie ، ديو «نژاد برتري» را در نظريات نيچه تشكيل مى‏دهد، كه به زمينه انديشه فاشيسم و نازيسم ايتاليايي و آلماني و… تبديل شد.

شرايط اعمال نسخه نئوليبرال در جريان جهانى‏سازي هارترين و متجاوزترين محافل امپرياليستي، شعار برتري «حيوان وحشي بور» را بر پرچم ايدئولوژي پسامدرنيستي منقوش كرده است، تا از اين طريق سياست نواستعماري خود را به مردم جهان تحميل كند. (به زيرنويس شماره ٤٣ نيز مراجعه شود)

٣٢-  ورنر روگمر Werner Rügemer, „Die Berater”, transcript-Verlag 2004, S 189

٣٣- جامعه مدني و آگاهي پسامدرنيستي، نشر پيلا تهران ١٣٨٤، ص ٤٤

٣٤- قانون «گرايس سقوط سطح درصد سود» سرمايه. اين قانون مرز محدود كننده‏اي براي سودورزي سرمايه را تشكيل مى‏دهد، كه مستقل از وضع حاكم اقتصادي موثر است. ماركس گرايش سقوط سطح درصد سود را «از هر نظر مهم‏ترين … قانون اقتصاد سياسي مدرن مى‏نامد». هسته مركزي آن را جبري تشكيل مى‏دهد، كه ناشي از رقابت حاكم بر اقتصاد سرمايه‏داري است، كه موجب آن مى‏شود، كه سرمايه‏دار در دوران‏هاي كوتاه‏تري مجبور است به نوسازي و تجديد وسائل و ابزار توليدي بپردازد، بدون آنكه آن‏ها از كار افتاده باشند.

٣٥ – هاينس ديتريش Heinz Dietrich im Interview, Marxistische Blätter,  جزوه شماره ٢١، ٧ نوامبر ٢٠٠٥ منتشر در آلمان.

٣٦- جامعه مدنى‏ و آگاهى‏ پسامدرنيستى‏، زيرنويس شماره ٧، ص ٨٩-٨٧.

٣٧- توماس ميچر، نشريه آلمانى‏ “اوراق ماركسيستى‏” شماه ٥ سال ٢٠٠٥، صفحه ٢٧.

٣٨- ورنر زپمان، “برداشت غيرعقلايى‏ از جهان”، نشريه آلمانى‏ “اوراق ماركسيستى‏” شماره ٥، سال ٢٠٠٥، صفحه ٤٦.

٣٩- پتر بورگر، نشريه آلمانى‏ اوراق ماركسيستى‏ شماره ٥، ٢٠٠٥، صفحه ٦٤.

٤٠- پتر بورگر، همانجا، صفحه ٦٨.

٤١- J. Ratzinger، كلاس درس درباره مسيحيت، مونيخ، بنگاه انتشاراتى‏ Taschenbuchverlag 1973، ص١٦. به‏نقل از رساله روبرتو فينشى‏ Roberto Fineschi از نشريه آلمانى‏ “اوراق ماركسيستى‏” صفحه ٨٦.

٤٢- توماس مچر، در رساله فوق‏الذكر “اوراق ماركسيستى‏ شماره ٥، ٢٠٠٥، صفحه ٣٠.

٤٣- به نقل از صفحه ٢٨ ترجمه “تبارشناسي اخلاق”، اثر فردريش نيچه، ترجمه حسن فشاركي، به نقل از مقاله “مروري بر تبارشناسي اخلاق، اخلاق نيچه‏اي و فرهنگ ايراني” در روزنامه شرق، اول اسفند ١٣٨٤.

براى‏ ادامه مطالعه متن زيرنويس به بخش جدا شده در پايان رساله مراجعه شود.

٤٤- ارائه و مستدل ساختن ضرورت غلبه بر نظام سرمايه‏دارى‏ و پشت سرگذاشتن «بحران اجتماعى‏» ناشى‏ از آن، مي‏تواند با نگاهي تنها به سطح اوضاع جهان در شرايط كنونيِ پس از فروپاشي كشورهاي سابق سوسياليستي تعجب‏برانگيز و حتي تحريك‏آميز به‏نظر برسد. اما با توجه به «دو راه»ي كه كتاب در صفحه ٧٢ خود در برابر روشنفكران مطرح مى‏سازد، ضروري به‏نظر مى‏رسد لااقل در زيرنويس نگاهي موشكافانه به دو راه مورد نظر ماركس، انگلس و روزا لوكزامبورگ افكنده شود، تا جوهر متفاوت انديشه بتواند خود را دقيق‏تر نشان دهد.

در كتاب گفته مى‏شود: «روشنفكران ما بايد دريابند، [كه] در برابر ما دو راه بيش‏تر وجود ندارد: يا با فهم صحيح از جهان مدرن، با اراده و برنامه خود صنعتى‏ شويم و به قدرت تكنولوژيك دست يابيم، يا به يوغ قدرت‏هاي جهاني و به بردگي گردن نهيم.» «جهان مدرن» نامي است كه كتاب براي نظم غارتگر امپرياليستي دوران افول سرمايه‏دارى‏ به كار مى‏برد. بنا به ارزيابي كتاب، «قانونمندي»هاي نظام جهاني سرمايه‏داري سايه خشن و هول‏آنگيز خود را پهن كرده ‏است و نجاتي از آن نيز متصور نيست.

براي مقايسه ارزيابي نظر فوق در كتاب “هگل يا ماركس” با ارزيابي روزآ لوكزامبورگ، در ضميمه دو بخش‏هايي از مقاله‏اي ارايه مى‏شود، كه به مناسبت مقاله تاريخي “چرا سوسياليسم؟” به قلم آلبرت اينشتين توسط نگارنده نگاشته شده است. مقاله اينشتين در سال ١٩٤٩ به رشته تحرير درآمده بود و در اولين شماره مجله آمريكايي Monthly Review نشر يافته بود. ترجمه اين مقاله در شماره ١، شهريور- مهر ١٣٨٤ نشريه “نقد نو” به چاپ رسيد.

٤٥- ماليات مستقيم بر درآمد صاحبان سرمايه در جمهورى‏ فدرال آلمان در سال ١٩٧٧، ٣٠ درصد كل درآمد مالياتى‏ كشور را تشكيل مى‏داد. همين درصد نيز سهم ماليات مستقيم كشور از دستمزد و حقوق‏ها بود. سهمى‏ كه امروز به ٣٥ درصد ارتقا يافته است، درحالى‏كه ماليات مستقيم بر ثروتمندان به ١٥ درصد تقليل يافته است (Klaus Höpcke در رساله “زمانى‏ كه هستى‏ آگاهى‏ را معيوب مى‏كند” در كتاب “از سمت چپ جلو زده مى‏شود”، آلمان ٢٠٠٥، نشر Edition Ost).

٤٦- اين البته به اين معنا نيست، كه اين سازمان‏هاى‏ خادم منافع امپرياليسم هر زمان كه لازم بدانند براى‏ حفظ منافع خود به كشورهاى‏ پيرامونى‏ خواست‏هاى‏ ديگر خود را تحميل نمى‏كنند. در پايان سال ٢٠٠٤ سازمان تجارت جهانى‏، كه شعار “تجارت آزاد” را بر پرچم خود نوشته است و از كشورهاى‏ پيرامونى‏ مى‏طلبد كه درهاى‏ خود را بدون هر محدوديتي بر روى‏ واردات از كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ بگشايند، براى‏ بنگلدش سهميه صادرات منسوجات نخى‏ به كشورهاى‏ متروپل تعيين كرد. در تابستان سال ٢٠٠٥ اتحاديه اروپا نيز چين را مجبور ساخت صادرات البسه را به اروپا محدود سازد. بدين‏ترتيب مضمون نواستعمارى‏ عملكرد اين سازمان‏هاى‏ امپرياليستى‏ و كوشش آن‏ها براى‏ استقرار سلطه خود بر اقتصاد كشورهاى‏ پيرامونى‏ يك‏بار ديگر افشا شد.




دولت مدرن – دولت شبه مدرن بختكى‏ مرموز و ناشناختنى‏ ؟

مقاله شماره ١٣٨٧/ ٤٥       بخش پنجم

٢١- “داروينيسم اجتماعى‏”

ديگر گويا تنها قابليت‏ها هستند، كه نقش سرنوشت‏ساز ايفا خواهند كرد. در چنين فضاى‏ به‏ظاهر بسيار دمكراتيك است، كه توجيه نظريه فاشيستى‏ فردريش نيچه، به‏مثابه پدر روحانى‏ مكتب فرانكفورت خود را بروز مى‏دهد، يعنى‏ نظريه “داروينيسم اجتماعى‏”! (٣١)  ديگر نبرد براى‏ تامين شرايط بهروزى‏ انسان، وظيفه‏اى‏ اجتماعى‏ نيست، ديگر آن «ارزش اخلاقى‏» مطرح نيست، ارزشى‏ كه گويا برداشت «ماركسى‏» را تشكيل مى‏دهد، كه در آغاز كتاب به آن رنگ «فرويدى‏»، يعنى‏ برداشتى‏ پسيكولوژيك (پسيكو‏آناليز)، و «وبرى‏»، يعنى‏ برداشتى‏ در سطح سوسيولوژيك تجربى‏ بورژوايي نيز زده شده بود. ديگر يك‏سوى‏ طيف نظريات مكتب فرانكفورت، كه ظاهر هومانيستى‏ و انساندوستانه را حفظ مى‏كند و كتاب به آن بارها مى‏پردازد، مطرح نيست. موضع هومانيستى‏ و انساندوستانه‏اى‏ كه بورژوازى‏ انقلابى‏ دوران طلوع در نبرد خود عليه نظام فئودالى‏ و حاكميت كليساى‏ كاتوليك اتخاذ كرده بود، در سرمايه‏دارى‏ دوران افول، در سرمايه‏دارى‏ نئوليبرال ديگر مطرح نيست.

مطرح «انسان منفرد» و «فـرد» گويا مستقل و گويا متساوى‏الحقوقى‏ در نظام «سرمايه‏دارى‏» دوران افول، دوران حاكميت سرمايه‏مالى‏ امپرياليستى‏ است، كه بايد با «دانايى‏» خود، گليم خود را از آب بكشد! «تمساحى‏، كه بايد بچه‏هاى‏ خود را، خود تغذيه كند» (شعار يك سرمايه‏دار وال‏استريت‏ى‏): «وقتى‏ [!] سرمايه از تجمع و تراكم اطلاعات حاصل شود، كنترل‏كننده آن نيز فقط مى‏تواند دانايى‏ باشد. به يك معنى‏، همه شما بالقوه سرمايه‏دار هستيد، زيرا همه توانايى‏ كاربست دانايى‏ را داريد … همه انسان‏ها به سمتى‏ مى‏روند، كه سرمايه‏دار دانايى‏ خود باشند … معناى‏ جامعه دانايى‏محور همين است.» (ص ١٢٤)

خصلت شرطي «وقتي» براي تز اثبات نشده، كه گويا «سرمايه» و «اطلاعات» يكسان هستند، كه همانند اسلوب تئوريك مطلق جلوه دادن بخشي از واقعيت است، كه نظريه‏پردازان مكتب فرانكفورت آن‏را بجاي كليت هستي اجتماعي مطرح مى‏سازند، ديگر براي خواننده شناخته شده است و نياز به توضيح اضافه ندارد. پنهان داشتن اين پرسش كه «اطلاعات» در خدمت كيست، ويژگى‏ نظريات مكتب فرانكفورت را تشكيل مى‏دهد.

صرفنظر از ادعاى‏ نادرست و خلافى‏ كه مثلا درباره خارج شدن كنترل از دست امپرياليسم آمريكا و ديگر مراكز قدرت بر روى‏ شبكه اينترنت؛ صرفنظر از پرده‏پوشى‏ ناشيانه نقش “بيگ برآدر” Big Brother، يعنى‏ دولت‏هايى‏ كه ديگر با دوربين‏هاى‏ مدار بسته تا درون محرم‏ترين گوشه‏هاى‏ زندگى‏ انسان‏ها را كنترل مى‏كنند؛ صرفنظر از كنترل روزافزون و توسعه‏يابنده مثلا شبكه تلفن جهانى‏ توسط آمريكا و ديگر كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ متروپل (جامعه اروپايى‏ طبق قانون تصويب شده اخير، كليه صحبت‏هاى‏ تلفنى‏ مردم را براى‏ مدت ٦ ماه ظبط و نگهدارى‏ مى‏كند. اخيرا با تصويب قانون كنترل كمپيوترهاى‏ شخصى‏ افراد بدون اطلاع آن‏ها، اين روند ادامه نيز يافته است)، و صرفنظر از امكان ادامه‏دادن بازهم طولاني‏تربه اين ليست كنترل امنيتى‏ حاكمان در كشورها با «دولت‏مدرن»، كه تكرار آن در اين سطور غيرضرورى‏ به‏نظر مى‏رسد، اين ادعايى‏ بكلى‏ بى‏پايه است، كه گويا «فناورى‏ اطلاعات، ميراث كهن را از صاحبان قدرت گرفته است» (١٢٥). انديشه‏اى‏ كه كتاب مى‏كوشد به بهانه آن مقوله «شفاف‏سازى‏» دولت‏ها را توسط «فناورى‏ اطلاعات» القا كند! «ديكتاتورها … به يك دليل بسيار مهم جديد، يعنى‏ ظهور فناورى‏ اطلاعات، كنترل كردن شهروندان را بسيار مشكل خواهند يافت… ديگر اطلاعات و دانايى‏ را نمى‏توان با قدرت‏هاى‏ سياسى‏ و اقتصادى‏ محدود كرد.» (ص ٤٥)

ادعاي بسيار سطحى‏ و غيرجدى‏ است، كه گويا «ديگر اطلاعات و دانايى‏ را نمى‏توان با قدرت‏هاى‏ سياسى‏ و اقتصادى‏ محدود كرد.» براى‏ نشان دادن نادرستى‏ چنين ادعايى‏ نمونه‏اى‏ ذكر مى‏شود.

مى‏دانيد PPP يعنى‏ چه؟ „Public Private Partnership” نام كامل حروف خلاصه شده است. معناى‏ آن شكل جديدى‏ از خصوصى‏سازى‏ است براى‏ اجراى‏ وظايف شهرى‏ شهرداري‏ها و يا دولتى‏، كه به‏عهده شركت‏هاى‏ خصوصى‏ گذاشته مى‏شود: شركت‏هاى‏ خصوصى‏ مثلا ساختمان جديد مورد نياز دولت را مى‏سازند و يا تعميرات ضرورى‏ و مدرنيزاسيون آن را به‏عهده مى‏گيرند، و سپس دولت ساختمان را براى‏ ٢٠ تا ٣٠ سال از آن‏ها اجاره مى‏كند. در شهر ورتسبورگ، در ايالات باوير، شركت خصوصى‏ كليه وظايف ادارى‏ شهردارى‏ را خريده است. بدين‏ترتيب، انتخابات شهردارى‏ در اين شهر، كه يكى‏ از ريشه‏اى‏ ترين دستاوردهاى‏ دموكراتيك «دولت مدرن» را تشكيل مى‏دهد، خالى‏ از مضمون و نابوده شده است. دستگاه ادارى‏ منتخب مردم، در رتق و فتق امور شهرى‏ ديگر نقشى‏ ندارد.

همانطور كه موارد مشخصى‏ از چنين خصوصى‏سازى‏ در آلمان افشا شد و نادرست بودن ادعاى‏ به‏صرفه بودن چنين برنامه‏ها براى‏ دولت را نشان داد، هزينه ساختمان Kölner Arena، سالن نمايشگاه كلن، شهردارى‏ شهر گلزن‏كيرشن و فرانكفورت، به‏خاطر مخارج “نرم” soft شركت خصوصى‏، براى‏ شهرها دو برابر گران‏تر تمام شد. اضافه برآن، نپرداختن ماليات توسط اين شركت‏ها، كه از طريق دستكارى‏ و سندسازى‏ عملى‏ مى‏شود، ضرري بيش‏تر به‏صندوق عمومى‏ وارد ساخت. در بحث ما نكات فوق، نكاتى‏ جنبى‏ هستند. نكته مورد نظر در اين سطور، واقعيت ديگرى‏ است.

افشا شد، كه يكي از بندهاى‏ قرارداد، كه در «دولت مدرن» آلمان نه تنها از مردم، كه حتى‏ از نمايندگانى‏ كه خصوصى‏سازى‏ها را تصويب هم كرده‏اند، مخفى‏ نگه‏داشته شده بود، آن بود كه شهرها و دولت ضررهاى‏ احتمالى‏ شركت‏هاى‏ خصوصى‏ را تقبل و سودآورى‏ پروژه را تضمين مى‏كنند. با اين ترفند و تحميل چنين بندى‏ در قرارداد، دولت ايالت برلين مجبور است ساليانه مقدار معتنابهى‏ از درآمد مالياتى‏ خود را به شركت‏هاى‏ خصوصى‏ تامين آب مصرفى‏ شهر برلين و يا به شركت “بانك شهر برلين” بپردازد.

با خصوصى‏سازى‏هاى‏ اين‏چنانى‏ وظايف شهرى‏- دولتى‏ در آلمان، ويژگى‏هاى‏ آمريكايى‏ خصوصى‏سازى‏ در اين كشور جا باز مى‏كند، كه پيش‏تر مشخصه قراردادهاي Cross Border Leasing بود، كه و با تعهد سخت‏گيرانه „Non Disclosure Areements” و توافق بر سر علنى‏ نساختن مفاد قرارداد همراه بود، اكنون به خصوصى‏سازى‏ نيز انتقال داده شده است. (٣٢)

٢٢- «پلوراليسم و تكثرگرايي»

گفته مى‏شود در شرايط كنوني توسعه فناوري اطلاعات: «پلوراليسم و بسترى‏ براى‏ تكثرگرايى‏ بسط يافته است» (ص ١٢٦).

مقولات پلوراليسم و تكثر‏گرايى‏ در نظريات پسامدرنيستى‏، كوشش تئوريكى‏ را تشكيل مى‏دهد براى‏ توجيه نظريه اتوميزاسيون جامعه و تقسيم آن به «انسان منفرد»، كه گويا در ملات جامعه، مستقل و هم‏وزن و هم‏ارزش حضور دارد. پلوراليسم و تكثرگرايى‏ مى‏كوشد «تنوع» را به‏مثابه مقوله‏اى‏ كيفي القا كند. مثلا مدعى‏است، كه هر انسانى‏ با زاويه ديد خود به واقعيت مى‏نگرد، لذا به تعداد انسان‏ها، عقايد متفاوتى‏ درباره هر پديده و واقعيت وجود دارد. و اين امر عين «دمكراسى‏» است.

«به عبارت ديگر، نظريه پسامدرن مى‏كوشد تفاوت ميان هستى‏شناسى‏ Ontologie و انسان‏شناسى‏ Anthropologie را مخدوش سازد. رابطه ميان هستى‏شناسى‏ به‏مفهوم شناخت يگانه بودن رشد و قابليت‏هاى‏ فردى‏ و تظاهر بيرونى‏ هر انسان، يعنى‏ همان “انسان منفرد”، و انسان‏شناسى‏ به‏مفهوم شناخت خانواده گونه انسان، كه از نظر فلسفى‏، رابطه ميان جزء و كل است، كه در اين رابطه، اولى‏ مقوله‏اى‏ كمى‏ و دومى‏ مقوله‏اى‏ كيفى‏است» (ص ٤٤) مخدوش و مخلوط ساخته و غيرقابل شناخت سازد. (٣٣)

افق ديد كتاب، كه در آغاز آن به ماركس طعنه مى‏زد، كه «قرن نوزدهمى‏» است و مدعى‏ است، كه با تكيه به «گشتل» هيدگر، «ظهور آدم و عالمى‏ ديگر» شناخته و درك خواهد شد، به‏قول احسان طبرى‏ از سطح «پرواز مگس» بالاتر نمى‏رود و با تكرار نظريات عاريه گرفته شده، به «روشنفكر و فيلسوف ايرانى‏» فخر مى‏فروشد.

گفته مى‏شود: «در فراوانى‏ و رايگانى‏ سود بيش‏ترى‏ نهفته است … سود در همگانى‏ شدن كالاها و خدمات نهفته است.» (ص ١٢٨). به عبارت ديگر، كتاب مدعي است، كه به كمك تكنولوژي «ديجيتال» توليد انبوه به آنچنان سطحي رسيده و يا مى‏رسد، كه گويا «رايگاني» را ممكن مى‏سازد. مطلق‏گرايي در يك جنبه از واقعيت، يعني در «فراواني»، كه در آن تنها يك زاويه، يعني «سود بيش‏تر»، مورد توجه قرار مى‏گيرد، جوانب ديگر را بكلي از مدنظر دور مى‏دارد. مثلا جنبه صدمات براي محيط زيست، پايان پذيري منابع، ايجاد كوه زباله وغيره را.

چگونگي تخيلي بودن نظريات را مى‏توان بيش از اين نشان دادن. مثلا ادعاي «در رايگاني و فراواني سود بيش‏تر نهفته است» نه تنها نسبت به قانون «گرايش سقوط سطح درصد سود»، كه ماركس آن را در كاپيتال به اثبات رسانده است و در اقتصاد سياسي سرمايه‏داري براي اين قانون اهميت بسيار قائل است (٣٤)، بى‏توجه مى‏باشد، بلكه همچنين نسبت به مقوله “مالكيت” در نظام سرمايه‏دارى‏ نيز بى‏توجه بوده و آن را به‏طور كامل مسكوت مى‏گذارد. رسالت تاريخي نظام سرمايه‏داري براي رشد نيروهاي مولده، كه با هدف دسترسي به سود عملى‏ مى‏شود، آن زماني پايان مى‏يابد، كه ديگر چنين رسالتي نتواند از طريق رشد نيروهاي مولده «در بخش پرداخت شده كار زنده به صرفه‏جويي بيش‏تري نائل شود از آنچه كه به سهم كار گذشته [براي توليد ابزار توليد و مواد بكار برده شده] اضافه مى‏شود …» (جلد سوم كاپيتال، ص ٢٧٠). (به بخش “نوع جديد نيروهاي مولده” در ضميمه دو نيز مراجعه شود).

مسكوت گذاشتن بخشي از واقعيت، براي به اصطلاح اثبات بخش ديگر! اسلوبي كه در نظريات مكتب فرانكفورت بشدت رايج است. گويا مى‏توان با تكيه به نظريه «جمهورى‏ دانشمندان» در يونان قديم، مسئله مالكيت در نظام را فراموش كرد و با بحث و تصميم‏گيرى‏ دمكراتيك همه چيز را در نظام سرمايه‏دارى‏ تنظيم نمود و ازاين‏طريق به يك “قرارداد اجتماعى‏” و «قوائد بازى‏» دست يافت، ازجمله مسئله دستيابى‏ به كالا و خدمات تقريباً رايگان را ممكن ساخت. (نگاه شود همچنين به زيرنويس ٣٠)

با توجه به اين نتيجه‏گيري ماركس است، كه ادعاي كتاب در اين‏باره، كه «سود در همگانى‏شدن كالا و خدمات [در نظام سرمايه‏داري] نهفته است» (ص ١٢٨)، ادعايي بى‏پايه و اساس از كار درمى‏آيد.

هم كتاب و هم آقاي امانوئل كاستلز، كه كتاب نظريات او را درباره «اقتصاد شبكه‏» مطرح مى‏سازد (ص ١٢٠ به بعد) (و همگي بر اساس انديشه و تز «گشتل» هيدگر بنا يافته‏اند)، ادعاي خود را، كه «در فراواني و رايگاني، سود بيش‏تري نهفته است» را از نظريات ماركس به عاريه گرفته‏اند، بدون آنكه مضمون سخنان ماركس را درك كرده باشند. در ابتداء با نظريات ماركس ازجمله درباره تبديل شدن علوم به «نيروي مولده بى‏واسطه» آشنا شويم.

ماركس در سرمايه جلد سوم درباره هدف توليد در نظام سرمايه‏داري مى‏نويسد: «… در هر بخش توليد، هدف تنها آنست كه ارزش اضافي توليد شود [تا بى‏تفاوت از آنكه چه كالاي توليد مى‏شود]، با كار انجام شده براي توليد كالا [اين امكان بوجود آيد كه] بخشي از كار پرداخت نشده تصاحب شود … [از اين روست كه] سرمايه از توليد در بخشي كه سود كم‏تري از آن حاصل مى‏شود، به بخشي كه پرسودتر است، منتقل مى‏شود …» (كليات جلد ٢٥، ص ٢٠٥ تا ٢٠٦).

ماركس همچنين در “مباني انتقاد اقتصاد سياسي” (ص ٥٩٤) مى‏نويسد: «در جوار دو طبقه اصلي [پرولتاريا و بورژوازي]، گروه كوچكي [از نظر تعداد كم اهميت] از كاركنان وجود دارند، كه باوجود قلت تعدادشان، در كنترل و تعمير ماشين‏آلات [نقش تعيين كننده دارند]. مثلا مهندسان، تكنيسين‏ها، نجار وغيره … اين بخش از طبقه كارگر، كه داراي دانش علمي است و يا از تجربه پيشه‏وري برخوردار است [ويژگى‏هايي كه موجب مى‏شود، كه اين گروه] خارج از بخش كارگر معمولي كارخانه قرار گرفته، و منظومه‏اى‏ را بر آن تشكيل» دهد.

در ادامه در همين اثر، ماركس يك و نيم قرن پيش، براي علوم نقش «نيروي مولده بى‏واسطه» قائل مى‏شود: «رشد سرمايه نقد [نقدينگي] capital fixe نشان مى‏دهد، كه دانش عمومي جامعه، knowledge ، به نيروي مولده بى‏واسطه تبديل شده است، و از اين‏رو شرايط هستي اجتماعي تحت كنترل شعور عمومي general intellect درآمده و برپايه اين دانش عمومي تغيير يافته» (همانجا ص ٥٨٥).

تبديل شدن علوم به «نيروي مولده بى‏واسطه» در توليد نظام سرمايه‏داري موجب تغيير تعيين كننده‏اي در وضع انسان در روند توليد مى‏شود. ديگر «كار [انسان] امري محبوس در روند توليد نيست، بلكه انسان در روند توليد به نگهبان و تنظيم كننده اين روند تبديل مى‏شود… انسان در كنار روند توليد قرار مى‏گير، بجاي آنكه عامل اصلي [- مكانيكي در] روند توليد باشد.» (همانجا ص ٥٨٥)

«خصلت ويژه كار [انساني] differentia specifica (ماركس) آنست كه تنها چشمه توليد ارزش اضافي است. با تبديل شدن انسان (از طريق تبديل شدن علوم به نيروي مولده بى‏واسطه) به «عضو آگاه در نقاط مختلف سيستم مكانيكي [روند توليد] …، سرمايه‏داري به مرحله عالي‏تر» (همانجا) رشد نائل مى‏شود، كه قله آن، تغيير كيفي نظام را باعث مى‏شود. تغيير كيفي و انقلابي، كه به ازبين رفتن استثمار نيروي كار زنده با هدف تصاحب ارزش اضافه به منظور دستيابي به سود، مى‏انجامد.

به عبارت ديگر، ماركس در تبديل شدن علم به نيروي مولده بى‏واسطه در طول رشد نظام سرمايه‏داري، ايجاد شدن زمينه عيني پشت سر گذاشتن انقلابي اين نظام را تشخيص مى‏دهد و اعلام مى‏دارد. پايان استثمار نيروي كار زنده، پايان تصاحب فردي كار اجتماعى‏، پايان مالكيت فردي بر ابزار توليد است. با نفوذ هرچه بيش‏تر علم به‏مثابه نيروي مولده بى‏واسطه در روند اتوماتيزاسيون و ديجيتاليزاسيون روند توليد، به همان نسبت بيش‏تر نيز علم در كنار نيروي كار انساني قرار مى‏گيرد و از عامل رشد نقدينگي سرمايه بودن، دورتر مى‏شود.

بدون حل مسئله «مالكيت»، نمى‏توان سود ناشي از غارت استثماري نظام سرمايه‏داري را نفى‏ كرد و غيرضرورى‏ اعلام داشت و كالاى‏ توليد شده را به طور رايگان در اختيار انسان قرار داد. برداشت درستى‏ است كه رشد نيروهاي مولده و تبديل شدن علوم به «نيروي مولده بى‏واسطه» (ماركس)، براي اولين‏بار در تاريخ جامعه بشري به مرزي نزديك مى‏شود، كه برطرف ساختن نيازهاي انسان را ممكن مى‏سازد. اما اين بى‏نيازي انسان مى‏تواند تنها در شرايطي عملي شود، كه هدف از توليد، ديگر دسترسي به «سود» نيست. لذا نظام سرمايه‏داري ماهيتاً قادر به تامين نيازهاي مادي و معنوي- فرهنگي انسان به صورت «رايگان» نمى‏باشد. توسعه فقر روزافزون مردم جهان دليل كافي براي اين امر است.

«رايگان» قراردادن كالا در اختيار انسان حتي در جامعه كمونيستي، كه در آن “هركس به‏اندازه توانش” در روند كار اجتماعي شركت كرده و “به اندازه نيازش”، از توليد مواهب مادي و معنوي برداشت مى‏كند، نيز به اين مفهوم نادرست است، كه حتي در يك چنين جامعه‏اي هم “كار اجتماعي” برنمى‏افتد و لذا كالا «رايگان» بدست نمى‏آيد و تقسيم نمى‏شود. ازاين‏روست، كه در شرايط حاكميت مالكيت خصوصى‏ بر ابزار توليد نمى‏تواند «در رايگانى‏، سود نهفته باشد». چنين برداشت “خيريه‏گونه”، برداشتى‏ عرفانى‏- مذهبى‏ و ذهن‏گرايانه، آري اتوپيايي- تخيلي است و هدفى‏ ديگر را دنبال مى‏كند، از آنچه مى‏نماياند.

٢٣- «دولت الكترونيكي و يا شفاف سازي دولت»

تنها كافى‏ است، «براى‏ آنكه ما در عالم جديد حذف نشويم، به قواعد بازى‏ جديد مسلح شويم. … تكنولوژى‏ اطلاعات و ارتباطات (ICT) … اين فناورى‏ جديد مى‏تواند به‏منزله اميدى‏ براى‏ ما ايرانيان محسوب شود… كه در اختيار فرد انسان قرار گرفته است …» و براى‏ دسترسى‏ به آن تنها بايد به «دولت الكترونيكى‏ و يا شفاف‏سازى‏ دولت» دست‏يابيم (ص١٣١-١٣٠). استقلال هديه‏شده به «تكنولوژيِ اطلاعات و ارتباطات»، بجاي ارائه انديشه‏اي مطابق با شرايط واقعي ايران، در بهترين حالت، خوش‏خيالي و «پادر هوايي» انديشه را توليد مى‏كند!

ادعا و تز اثبات نشده آن‏چيزي است كه كتاب به‏مثابه راه‏حل ارائه مى‏دهد. چرا و چگونه مى‏توان به «توسعه» دست يافت؟ پاسخ ساده است! «اگر بپذيريم [!!] كه دولت شبه‏مدرن ماهيتاً ضدتوسعه است، دولت الكترونيكى‏ و شفاف‏سازى‏ دولت، به واسطه تكنولوژى‏ اطلاعات، مى‏تواند به ما در جايگزين كردن ساختارى‏ جديد، به‏جاى‏ ساختار دولت شبه‏مدرن، يارى‏ دهد [؟؟].» (ص ١٣٢)

به‏عبارت ديگر، دوباره اصل شرط و شروط به كمك گرفته مى‏شود: «اگر بپذيريم»! بدين‏ترتيب، با شرطى‏ كه كتاب در آغاز خود آن‏را به‏صورت تزى‏ مطرح ساخته بود، و اكنون، در آخرين صفحات خود هم نمى‏تواند آن‏را اثبات شده بداند و مجبور است آن را به‏طور مشروط مطرح سازد، مى‏خواهد ساختار جديدي را به جاى‏ دولت شبه‏مدرن قرار دهد، كه گويا على‏الاصول بايد «توسعه» را ممكن و عملى‏ سازد. اثبات اينكه «ساختار جديد» واقعاً «توسعه» را ممكن خواهد ساخت را هنوز كتاب به خواننده بدهكار است و خود بر آن واقف است. ازاين‏رو نيز تنها از «ياري رساند ساختار جديد» صحبت مى‏كند. كتاب با تكرار تز شرطى‏ آغاز كتاب، مى‏خواهد آن را در پايان كتاب به اثبات برساند! زيرا «دولت شبه‏مدرن ماهيتاً ضد توسعه است» و «دولت الكترونيكي» بدل آن است، پس «توسعه» تحقق خواهد يافت. “ديالكتيك نفى‏” در ناب‏ترين و هجوترين جنس و تظاهر خود!!

«شفاف‏سازى‏ دستگاه دولتى‏ به منظور فراهم شدن امكان نظارت ملت و ارزيابى‏ عملكرد اين دستگاه و كاركنان و مسئولين آن، درواقع مى‏تواند [!!] گامى‏ جدى‏ در رفع نابسامانى‏هاى‏ ساختارى‏ دولت شبه‏مدرن محسوب شود. دولت شبه‏مدرن در زير نگاه شهروندان، كه به‏واسطه شبكه‏اى‏ كه در همه مكان‏ها و زمان‏ها حاضر است، قسمت اعظم حاكميت و اتوريته‏هاى‏ گزافى‏ خود را از كف خواهد داد و شهروندان خواهند توانست به كنترل و نظارت بر آن بپردازند.»

«درواقع مى‏تواند»، درواقع ارزش واقعي نظريه‏پردازى‏ كتاب را تا نهفته‏ترين زاويه‏هاى‏ آن افشا مى‏كند. «نظارت ملت»، كه بايد على‏رغم «اتوريته» دولت، ازجمله «دولت مدرن» و «دولت شبه‏مدرن» عملى‏شود و تحقق يابد و «كنترل» خود را برقرار سازد، بايد بر «دستگاه قهر دولتى‏» حاكم شود. و مگر اين جز از راه مبارزات مردم، جز از طريق اعمال قهر انقلابى‏ هم در «دولت مدرن» و هم در «دولت شبه‏مدرن»، صرفنظر از شكل اعمال آن، ممكن است؟

٢٤- مشكل بيكارى‏ و بحران ساختارى‏

آمار رسمى‏ در آلمان از بيش‏از ٥ ميليون بيكار صحبت مى‏كند، اين رقم در اتحاديه اروپا ٢٠ ميليون و در سراسر جهان قريب به ٢٠٠ ميليون است. صحبت از آن است، كه در ٤٠ سال آينده در كشورهاى‏ متروپل سرمايه‏دارى‏، ٥ درصد مردم در بخش صنعت، ٢ درصد در بخش كشاورزى‏ و حداكثر ٢٠ درصد در خدمات شاغل خواهند بود. وضع بقيه چه خواهد شد؟ (٣٥). پاسخى‏ كه كتاب مى‏دهد گويا و ساده است، درعين‏حال كه در سطح و «پادرهوا» مى‏باشد: «با عجين شدن اقتصادهاى‏ ملى‏ در يك شبكه پرقدرت جهانى‏، نيروى‏ كار، فردى‏ مى‏شود و كارهاى‏ موقت و پاره‏وقت رواج مى‏گيرد و بدين‏ترتيب بار سنگينى‏ از دوش ساختار دستگاه‏هاى‏ دولت‏هاى‏ ما، برداشته مى‏شود و نقش دولت‏ها در انجام تصميم‏گيرى‏هاى‏ كلان اقتصادى‏ و پيشبرد برنامه‏هاى‏ توسعه كم‏رنگ‏تر از هميشه مى‏شود.» (ص ١٣٢) (به زيرنويس شماره ٢٨ هم نگاه شود! كه در آن نماينده سرمايه تجارى‏ ايران براى‏ دولت‏ها نقش نظاره‏گرى‏ را تعيين مى‏كند.)

با به مورد اجرا درآمدن پيشنهاد‏هاي فوق، روند تشديد بيكاري كماكان ادامه خواهد داشت. تنها دولت‏ها هستند، كه بار مسئوليت خود را در برابر اين بليه اجتماعي نقض مى‏كنند و وظيفه خود را در برابر مبارزه با اين بليه زير پا مى‏گذارند. ترك مسئوليت‏هاي اجتماعي توسط «دولت مدرن» در دوران افول نظام سرمايه‏داري، يعني در دوران حاكميت سرمايه‏مالي امپرياليستي، به معناي “گم” شدن و ديگر وجود نداشتن وظايف اجتماعي نيست و نخواهد بود. نظام سرمايه‏داري و حاكميت گلوبال و جهاني آن، خود زمينه “اقتصاد طبيعي” را براي هميشه ازبين برده است. ديگر هيچ انسان و گروه انساني نمى‏تواند در هيچ گوشه جهان نان بخور نميري را هم براي خود و خانواده‏اش آماده سازد، جز آنكه نيروي كار خود را براي فروش به بازار سرمايه‏داري كار عرضه كند. ديگر هيچ انساني نمى‏تواند، آنطور كه وزير اسبق كار در جمهوري اسلامي، احمد توكلي، پيشنهاد مى‏كرد، با «جمع‏آوري هيزم» به توشه روزانه خود دست‏يابد، چه برسد به آنكه بتوان به وظايف اجتماعي از اين طريق پاسخ مثبتي داد. خصلت اجتماعي نياز فرهنگي و بهداشتي انسان، تامين مسكن و امنيت اجتماعي، ايجاد امكان كار براي انسان مقولاتي نيستند، كه با «كوچك كردن» و «شفاف سازي» دولت، با تقليل «تصدي»گرايي دولت، آنطور كه تلويزيون جمهوري اسلامي نقش دولت را مى‏نامد، تغيير نمى‏يابد. به عبارت ديگر خصلت وظايف اجتماعي فوق با خصوصي‏ و آزادسازي اقتصادى‏، با تبديل ساختن اين نيازهاي اجتماعي به وسيله سودورزي سرمايه، از بين نمى‏رود. اجراى‏ اين نسخه امپرياليستى‏ برعكس، ثبات اجتماعي و امنيت انسان را برباد مى‏دهد و كشور را به جولانگاه غارت سرمايه مالي تبديل خواهد ساخت.

٢٥- نئوليبراليسم، ايدئولوژى‏ سرمايه‏دارى‏ دوران افول

واقعيت در نظام غارتگر سرمايه‏دارى‏، توسعه فقر و بيكارى‏ روزافزون توده‏هاى‏ ميليونى‏ است، و كتاب مى‏خواهد القا كنند، كه اينترنت و تلويزيون و لابد مواد مخدر و محافل و خانقاه‏هاي درويشي، كه در ايران قارچ‏وار پديد مى‏آيند، و چاه‏هاى‏ معجزه و فشار و خفقان بيش‏تر، واقعيت را مى‏پوشاند. با منتقل شدن نقش تصميم‏گيرهاى‏ كلان سرمايه‏دارى‏ به كارگزاران و سرمايه‏سالاران و توبره‏كشان و يا تكنوكرات‏ها خادم سرمايه مالى‏- تجارى‏، كه تحت عنوان «شفاف سازي» دولت عنوان مى‏شود گويا ديگر بحران ساختارى‏ حاكم بر نظام برطرف خواهد شد. اين پيشنهادها درست عين برنامه ديكته شده خصوصي و آزاد‏سازى‏ اقتصادى‏، نسخه نئوليبراليستي امپرياليستى‏ است، و ازجمله اصولى‏ را تشكيل مى‏دهد، كه كشورها بايد براى‏ عضويت در سازمان تجارت جهانى‏ بپذيرند، و اگر مايلند از بانك جهانى‏ و يا صندوق بين‏المللى‏ پول اعتبار دريافت دارند، از سرمايه بين‏المللى‏ در سرمايه‏گذارى‏ در كشورشان برخوردار شوند، ليسانسى‏ براى‏ توليد قطعات مونتاژى‏ بدست آورند وغيره وغيره بايد بدون هر چون و چرايى‏ تسليم آن شوند. تنها پس از تن دادن به اين دستورات و ديكته امپرياليستى‏ است، كه «اقتصادهاى‏ ملى‏ در يك شبكه پرقدرت جهانى‏» مى‏توانند وارد شوند و «در جهان شبكه‏اى‏، [كه در آن] اشتغال و استخدام نيز دگرگون مى‏شود … [اميدى‏ به دسترسى‏ به] كار انعطاف‏پذير … كارهاى‏ نيمه‏وقت، كار موقت، خوداشغالى‏، كار قراردادى‏، كارهاى‏ رسمى‏ و غيررسمى‏ …» داشته باشند. (ص ١٣٣). «تكنولوژى‏ اطلاعات و ارتباطات مى‏تواند به روند فردى‏سازى‏ نيروى‏ كار در كشور به ما يارى‏ دهد و نيروها را از وابستگى‏ و نيازمند بودن به دولت شبه‏مدرن آزاد سازد.» (همانجا)

با «فردي سازي نيروي كار» در ايران، كدام مشكل اجتماعي بايد حل شود؟ پاسخي براي اين پرسش، در كتاب وجود ندارد!

٢٦- نئوليبراليسم، تنها يك نسخه اقتصادى‏ نيست!

چگونه نئوليبراليسم هژمونى‏ ايدئولوژيك- فرهنگى‏ خود را پابرجا نگه مى‏دارد؟

اين يك آگاهى‏ عمومى‏ است، كه نبرد اجتماعى‏- طبقاتى‏ از سه بخش تشكيل مى‏شود: اقتصادى‏، سياسى‏ و ايدئولوژيك.

ازاين‏روست كه سرمايه‏دارى‏ امپرياليستى‏ براى‏ اعمال هژمونى‏ اقتصادى‏ خود (از طريق تحميل نسخه خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏، كه در ايران “تعديل اقتصادى‏- ساختاري” ناميده مى‏شود) و به‏منظور برطرف ساختن هرنوع مانع و سدى‏ در برابر فعال‏مايشائى‏ و تحرك سرمايه مالى‏ خود، يعنى‏ به‏منظور اِعمال و تحميل نبرد طبقاتى‏ اقتصادى‏ “از بالا” به قشرها وسيع مردم، به اهرم‏هاى‏ سياسى‏ و ايدئولوژيك نياز دارد و به آن‏ها متوسل مى‏شود.

احزابِ سياسى‏ طبقاتِ حاكم اهرم‏ سياسى‏ اين نبرد طبقاتى‏ هستند، كه مثلا مى‏كوشند با لطائف‏الحيل و با وعده‏ها و دروغ‏هاى‏ بزرگ وكوچك آراى‏ مردم را در انتخابات بدست آورده و اكثريت را در مجلس‏هاى‏ مربوطه احراز كنند.

پيروزى‏ در اين نبرد سياسى‏ چگونه ممكن مى‏شود؟

اين پرسشى‏ است، كه پاسخ به آن، همان توضيح چگونگي اِعمال نبرد ايدئولوژيك در مبارزات اجتماعى‏ است. نبردى‏ كه براى‏ دست‏يافتن به قلب و مغز انسان عملى‏ مى‏شود. اهرم پرتوانى‏ كه باعث مى‏شود، آنطور كه ماركس مى‏گويد، «ايدئولوژى‏ طبقات حاكم، به ايدئولوژى‏ حاكم» تبديل گردد.

٢٧- آگـاهـى‏ اجتمـاعـى‏

در “ايدئولوژى‏ آلمانى‏” ماركس مى‏نويسد: «انديشه طبقه حاكم در هر دورانى‏، انديشه حاكم است. اين به اين معناست، كه آن طبقه‏اى‏ كه قدرت مـادى‏ جامعه را تشكيل مى‏دهد، همزمان قدرت معنـوى‏ حاكم بر جامعه نيز است.» با اين بيان ماركس مسئله رابطه بين عينيت و ذهنيت را در جامعه مطرح مى‏سازد. رابطه‏اى‏ كه شناخت آن براى‏ درك چگونگى‏ رابطه بين نبرد ايدئولوژيك با بخش‏هاى‏ ديگر نبرد اجتماعى‏- طبقاتى‏ ضرورى‏ است.

تحت تاثير رابطه ديالكتيكى‏ بين عينيت و ذهنيت در هستى‏ اجتماعى‏، رابطه آگاهى‏ اجتماعى‏ براي مرحله مشخص تاريخي بوجود مى‏آيد، كه بيان شخصيت انسان و آينه برداشت اجتماعى‏ و جهانى‏ او در هر دوران است. شخصيتى‏ كه ماركس آن را زائيده و ثمره و «انسامبل» آن شرايط اجتماعى‏ مى‏داند. تحقيقات اخير درك ماركسيستى‏ از شخصيت انسان را توسعه و تدقيق كرده و اكنون از «وحدت بيو- پسيكو- سوسيال» شخصيت انسان صحبت مى‏شود. (٣٦)

از آنچه كه گفته شد مى‏توان پذيرفت، كه رابطه بين ذهن و عين، رابطه‏اى‏ توامان و بهم‏بافته و بهم‏تنيده است، كه در آن عينيت و ذهنيت متقابلاً شرط و پيش‏شرط يكديگر بوده و به يكديگر عطف مى‏شوند. مضمون ديالكتيكي مفهوم وحدت عين و ذهن در اين امر نهفته است. لذا شناخت اين بهم‏تنيدگى‏ ديالكتيكى‏ بين عين و ذهن، بين شرايط عينى‏ هستى‏ اجتماعى‏ و ذهنيت تاريخى‏ حاكم بر آن، هم از ديد آنتروپولوژيكى‏- انسان شناسى‏ تاريخى‏  – انسان به‏مفهوم عام و تاريخي، انسانيت –  ،  و همچنين از ديد اونتولوژى‏- هستى‏ شناسى‏ فرد مشخص  – انسان به‏مفهوم خاص –  ضرورى‏ است.

با توجه به نكات فوق بايد براى‏ درك چگونگى‏ امكان برقرارى‏ سيطره ايدئولوژيك سرمايه‏دارى‏ دوران افول به‏منظور تحميل نسخه نئوليبرال هژموني سياسي خود به مردم، هم به شرايط عينى‏ اقتصادى‏- اجتماعى‏ و هم به اهرم‏ها بكار گرفته شده براى‏ توجيه اين شرايط، نظر افكند و آن‏ها را مورد بررسى‏ قرار داد.

بطور كلى‏ مى‏توان گفت، كه اين هژمونى‏ از طريق شكل دادن ايدئولوژيك انديشه و آگاهى‏ مردم از طريق القاى‏ ضرورت تسليم شدن روحى‏ آن‏ها به شرايط عينى‏ اقتصادى‏- اجتماعى‏ حاكم ممكن و سازمان داده مى‏شود.

به اين منظور كوشش مى‏شود شناخت و آگاهى‏ اجتماعى‏ به شناخت و آگاهى‏ در سطح پسيكولوژيك- پسيكوآناليز (به مفهوم “فرويد” و به ‏قول كتاب برداشت فرويدى‏) و سوسيولوژيك بورژوايي- تجربي (به مفهوم “وبر”ى‏ مورد نظر كتاب ص ١٧) محدود شود و از اين طريق درك بهم‏پيوستگى‏ ديالكتيكى‏ واقعيت درك نشده باقى‏ بماند. مثلا براي تقليل سطح زندگي و برخورداري نازل‏تر مردم از خدمات اجتماعي مقوله “الزامات گلوباليستي” مطرح مى‏شود. طبق اين الزامات، فشارهاي روزافزون گويا به خاطر سودورزي صاحبان سرمايه وارد نمى‏شود، بلكه امري جبري و ناشي از شرايط عيني اقتصاد جهاني است: ناشي ار «نيروهاي ساختاري بين‏المللي نظام سرمايه‏داري جهاني» (ص ٣٩) است. گويا جهانى‏سازي برنامه مشتي كنسرن‏ها و صاحبان سرمايه نيست، بلكه امري الهي و “قانون طبيعي” است!

برپايه يك چنين شكل دادن روحى‏ آگاهى‏ اجتماعى‏، رابطه ديالكتيكى‏ بين شرايط عينى‏ نظام حاكم اقتصادى‏- اجتماعى‏ و ايدئولوژى‏ در خدمت منافعِ طبقاتِ حاكم، توسط قشرها وسيعى‏ از مردم درك نشده باقى‏ مى‏ماند. ازاين‏طريق رابطه بين زيربناى‏ اقتصادى‏ جامعه با نظريات حاكم توجيه كننده زيربنا و شرايط تغيير يابنده آن، پنهان و پوشيده باقى‏ مى‏ماند و توسط انديشه ظاهرنگر ديده و درك نمى‏شود. براين‏پايه است، كه نظريات مطرح شده توسط طبقات حاكم، به‏مثابه نظريات در خدمت حفظ هژمونى‏ طبقاتى‏ آن‏ها شناخته نشده، بلكه به “حقايقى‏” تبديل مى‏شوند، كه بايد پذيرفته شوند. بدين‏ترتيب هژمونى‏ قدرت مادى‏ در جامعه، به هژمونى‏ معنوى‏ و «ايدئولوژى‏ طبقات حاكم به ايدئولوژى‏ حاكم»، تبديل مى‏گردد.

ارزيابى‏ وابستگى‏ جامعه ما از «نيروهاى‏ ساختارى‏ بين‏المللى‏ نظام سرمايه‏دارى‏ جهانى‏» (ص ٣٩) و ديگر نكات اين‏چنانى‏ در نظريات كتاب، برپايه مكانيسم فوق و برمبناى‏ محدود ساختن شناخت در سطح روحى‏ و سوسيولوژيك آن عملى‏ مى‏شود.

به بررسى‏ يك نمونه مشخص بپردازيم. در سال ٢٠٠٤ درآمد خالص ١٠ كنسرن آلمانى‏ پس از پرداخت ماليات به رقم ٦٢ ميليارد يورو بالغ شده است. اگرچه به‏خاطر اشباع بازارها، صنايع آلمان تنها با ٧٠ درصد ظرفيت خود كار مى‏كند، بازده توليد اين كشور در سال ٢٠٠٤ به ١٠٦ درصد در برابر بازده صنايع ايالات متحده رشد نشان مى‏دهد. آلمان به بزرگترين كشور صادر كننده در جهان تبديل شده است و حجم صادرات آن به‏طور مطلق نيز بر صادرات ايالات متحده پيشى‏ جسته است. بدين‏ترتيب ناله سرمايه‏داران و كنسرن‏هاى‏ آلمانى‏ از مخارج سنگين توليد در اين كشور، ادعاى‏ بى‏پايه واساس بوده و بايد علت اين ناله را در امرى‏ ديگر، يعنى‏ در كوشش براى‏ بازهم بالابردن سود سرمايه جستجو كرد.

باوجود اين سرمايه‏دارى‏ آلمان موفق شده است نتايج بحران ساختارى‏ حاكم بر نظام را، كه بحران اضافه توليد نيز آن را تشديد مى‏كند، آنچنان بنماياند و القاء كند، كه گويا بدون تقليل دستمزدها و طولانى‏تر كردن ساعات كار، بدون خالى‏ كردن شانه سرمايه از زير بار پرداخت سهم سرمايه‏دارها و كنسرن‏ها براى‏ بيمه‏هاى‏ اجتماعى‏ و يا بدون انتقال مراكز توليد به كشورهاى‏ با دستمزد قليل‏تر و غيره وغيره، ورشكست خواهد شد.

به‏عبارت ديگر سرمايه‏داران قادر شده‏اند بر روى‏ علل عينى‏ ناشى‏ از بحران ساختارى‏ نظام سرمايه‏دارى‏ (هم اضافه توليد و هم نابود شدن محل اشتغال در جريان راسيوناليزاسيون و كمپيوتريزاسيون توليد بدنبال انقلاب الكترونيكى‏ وغيره) سرپوش بگذارند و بحران را ناشى‏ از بالا و گران بودن مخارج توليد بنمايانند، كه گويا در شرايط “گلوباليسم”، تنها از طريق تقليل دستمزدها، بازپس‏گرفتن دستاوردهاى‏ اجتماعى‏ زحمتكشان و نهايتاً تشديد استثمار آنان، گويا مهار كردنى‏ است. موفقيت سرمايه‏دارى‏ آلمان از طريق “سرپوشِ” القاى‏ نظريات ايدئولوژيك خود، كه در خدمت منافع طبقاتى‏ آنان قرار دارد، بدست آمده است. در اين نبرد سياسى‏- ايدئولوژيك توانسته‏اند مثلا در آلمان به مردم القاء كنند، كه تنها دولتى‏ كه مى‏تواند در مجلس اكثريت آرا را بدست آورد، يك دولت ائتلاف بزرگ از احزاب مسيحى‏ و سوسيال دمكرات است، كه به‏كمك اكثريت مطمئن خود مى‏تواند با جسارت به “رفرم‏”ها، كه در واقع همان ادامه تقسيم ثروت از پائين با بالا است، ادامه دهد و گويا از اين طريق مشكلات بيكارى‏ وغيره را برطرف سازد. اولين تصميم در مذاكرات براى‏ تشكيل دولت ائتلاف بزرگ اعلام “صرفه‏جويى‏”كردن ٣٥ ميليارد يورو در مخارج دولتى‏ است، كه از طريق قطع سوبسيدها و به‏ويژه بالابردن ماليات غيرمستقيم، عملى‏ خواهد شد.

القاى‏ اين دروغ بزرگ اما از اين‏رو ممكن شده است، كه سرمايه‏دارى‏ توانسته است بر علل عـلّـي بحران ساختارى‏ نظام حاكم و بيكارى‏ توسعه يابنده و فقرى‏ كه روزانه دامن قشرها بيش‏ترى‏ را فرا مى‏گيرد، پرده ابهام بپوشانند. يعنى‏ رابطه بين وضع اقتصادى‏ و اجتماعى‏ ناشى‏ از بحران ساختارى‏ نظام سرمايه‏دارى‏ را در ابهام قرار دهد. اما از چه طريق؟ به‏كمك كدام اهرم‏ها؟

٢٨- اهـرم‏هـاى‏ تحميل ايدئولوژى‏ حاكم

همانطور كه اشاره رفت، محدود ساختن آگاهى‏ اجتماعى‏ در سطح پسيكولوژيك و سوسيولوژيك راه دست‏يابى‏ به هدفى‏ است، كه سرمايه‏دارى‏ به آن براى‏ القاى‏ انديشه ايدئولوژيك خود نياز دارد. براى‏ دسترسى‏ به هدف مغزشوئى‏ قشرها مختلف اجتماعى‏، اهرم‏هاى‏ فرهنگى‏ و در راس آن نقش تبليغاتى‏ و مغزشوئى‏ دستگاه‏هاى‏ ارتباط جمعى‏ بكار گرفته مى‏شوند. اين دستگاه‏ها داراى‏ اين وظيفه‏اند، كه تعقل عقلايى‏، كه پايه و اساس انديشه بورژوازى‏ انقلابى‏ دوران طلوع را تشكيل مى‏داد و سلاح بـرّاى‏ انقلابى‏ او عليه فئوداليسم بود را در دوران سرمايه‏دارى‏ نئوليبرال، يا سرمايه‏دارى‏ “تعديل اقتصادى‏- ساختاري”، كنار گذاشته و آن را با تعقل غيرعقلايى‏ و يا دقيق‏تر ضدعقلايى‏ جايگزين سازند، انديشه بنيادگرايانه عرفانى‏ و غيرعلمى‏ را بركرسى‏ بنشانند و بدين‏ترتيب امكان شناخت بحران حاكم بر نظام اقتصادى‏ اجتماعى‏ را توسط توده‏ها ناممكن ساخته و آن‏ها را از امكان يافتن راه خروج از بحران و بن‏بست اقتصادى‏- اجتماعى‏ محروم سازند. ازاين‏رو تضاد تاريخي بين روشنگري و عرفان تعديل داده شده و نسبي اعلام مى‏شود (آدورنو). «عرفان هم، روشنگري است و روشنگري به عرفان مى‏انجامد» (هوركهيمر) (م ف)

توماس مچر Thomas Metscher در رساله‏اى‏ تحت عنوان “فروپاشى‏ آگاهى‏ در جامعه امپرياليستى‏” (٣٧)، «غيرعقلانيت را شكل ضرورى‏ آگاهى‏ جامعه امپرياليستى‏» مى‏داند.  جامعه‏شناس ماركسيست ديگر آلمانى‏ “ورنر زپمان” Werner Seppmann  با توجه به كوشش براى‏ تحميل برداشت غيرعقلايى‏ به مردم مى‏نويسد: «اين اتفاقى‏ نيست، كه در دوران بحران كنونى‏، انواع توضيحات برپايه نيروهاى‏ ماوراالطبيعه [جن و پرى‏، احضار روح و…] و عرفانى‏ بشدت رواج يافته است. زيرا هرچه بيش‏تر دنياى‏ پيرامون و زندگى‏ اجتماعى‏ ناشناخته‏تر باقى‏ بماند، به‏همان نسبت نيز تاثير نظريات جانشين و پيشنهادهاى‏ آلترناتيو كم‏اثرتر بوده و برعكس آمادگى‏ فردى‏ و جمعى‏ براى‏ پذيرش نظريات قديمى‏ و كهنه و منسوخ شده archaisch و غيرعقلايى‏ بيش‏تر مى‏گردد. عمومى‏شدن احساس عدم امنيت اجتماعى‏ و ترس از آينده، آمادگى‏ انسان‏ها را بالا مى‏برد براى‏ پذيرش راه‏حل‏هاى‏ غيرعقلايى‏. زيرا اين نظريات عرفانى‏ و منسوخِ غيرعقلايى‏، تاثير آرامش‏ بخشى‏ بر روى‏ روح انسان داشته و در ظاهرامر به انسان امكان توجيه و احساس “درك” وضع اجتماعى‏ تهديد كننده و غيرقابل شناخت را مى‏بخشند؛ و گرچه موثر نيستند، اما مى‏توانند براى‏ مدتى‏ راه فرار ذهنى‏ و گوشه‏اى‏ كه انسان در آن احساس امنيت مى‏كند، باشند.» (٣٨).

برداشت غيرعقلايى‏ ناشى‏ از فقدان شناخت علمى‏ از شرايط اجتماعى‏ و پيامدهاى‏ آن و نيافتن نظريات جانشين و آلترناتيوهاى‏ عملى‏، تنها در پناه بردن به عرفان و ديگر برداشت‏هاى‏ ذهنگرايانه محدود نمى‏شود، بلكه همچنين مى‏تواند به پناه‏بردن به الكل، مواد مخدر و يا شيفته “دنياى‏ مجازى‏” virtuell شدن، بانجامد (نقش تخريبى‏ بازى‏هاى‏ كمپيوترى‏، كه گويا بهترين هديه براى‏ بچه‏ها و نوجوانان و… را هم تشكيل مى‏دهد، كه در آن‏ها خود فرد به عامل و اجرا كننده كشتارها تبديل مى‏شود و همچنين فيلم‏هاى‏ ترسناك و تخيلى‏- فانتزى‏، پرنوگرافى‏ توامان با برخورد خشونت‏آميز و… در اين واقعيت نهفته است!). از اين طريق فرد را از صحنه هستى‏ اجتماعى‏ و كوشش براى‏ سازمان دادن عقلايى‏ و ترقى‏خواهانه و انسان‏دوستانه آن بدور نگه مى‏دارند، و او را فردى‏ غيرسياسى‏ و غيرمسئول بار مى‏آورند. (چنين وضع خمودگى‏- دپرسيون روحى‏ را در پسيكوآناليز Regression مى‏نامند). به‏نظر زپمان (همانجا) پناه‏بردن غيرعقلايى‏، همانند باور به نيروهاى‏ ماوراى‏طبيعه و مرموز Okkultismus همه «بيان ذهنى‏ روندهاى‏ خمودگى‏- دپرسيون روحى‏ هستند، كه پيامد عدم درك و شناخت مسائل اجتماعى‏ مى‏باشند.» (همانجا)

كتاب “هگل يا ماركس” درواقع تحت عنوان «فضا و فرهنگ مجازي واقعي» (ص ١٢٢) سخن‏گو و مبلغ چنين برداشت‏هاي غيرعقلايي در جامعه است.

درك خطرات انديشه غيرعقلايى‏ در شرايط سرمايه‏دارى‏ دوران افول از اين‏رو پراهميت است، زيرا بدون شناخت عميق نتايج اجتماعى‏ انديشه غيرعقلايى‏، درك چگونگى‏ «شكل دادن ايدئولوژيك انديشه در دوران سرمايه‏دارى‏ دوران افول» (زپمان همانجا) ممكن نمى‏گردد. به نظر زپمان، درست ازآنجا كه شكل دادن ايدئولوژيك افراد در اين مرحله از نظام سرمايه‏دارى‏ از طريق تسليم داوطلبانه فرد به اهرم‏هاى‏ ارائه شده توسط “صنعت فرهنگ‏سازى‏”، با هدف مغزشوئى‏ سازمان داده مى‏شود (اين جنبه اينترنت در نظريات مطرح شده در كتاب مورد بحث “هگل يا ماركس”، بكلى‏ از مد نظر دور مانده است) و از اين طريق روحيه فرد در انطباق با نيازهاى‏ سودورزى‏ سرمايه منحرف و معيوب مى‏شود، بايد تئورى‏ ماترياليستى‏ توجه ويژه‏اى‏ به نقش خودتخريبِ كننده و ضدمدنى‏ ايدئولوژى‏ سرمايه‏دارى‏ دوران افول داشته باشد.