ابرازنظر ٤ و ٥ «گر بيفروزيش، رقص شعله‏‏اش در هر كران پيداست» «تضاد علم و خرافات» «زبان توده‏اى‏‏»

اگر در هر دو عرصه، عرصه پايمال شدن آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏ و عرصه تاراج ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ توسط ارتجاع داخلى‏‏ و جهانى‏،‏ مردم را به مبارزه دعوت نكرده‏ايم، به علت بى‏‏اطلاعى‏‏ ما از تركيب مجلس و اهداف قشربندى‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ در جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ايران نبوده است. علت اين بى‏‏تحركى‏‏ِ توجيه‏ناپذير و غيرمستدل، علت اين بى‏‏تحركى‏‏، فقدان موضع انقلابى‏ در انديشه و عمل‏ ما بوده است.

سكوت و عدم تحرك انقلابى‏‏ ما، ناشى‏‏ از فقدان شناخت ما از “اصلى‏‏ترين تضاد” حاكم بر جامعه و عدم درك ما از لزوم مبارزه انقلابى‏ در “اصلى‏‏ترين عرصه مبارزه اجتماعى‏‏” بوده است!

عرصه مصاف مردم با ارتجاع، عرصه‏ مبتنى‏‏ بر قانون اساسى‏‏ است!

تبليغ براى‏‏ منافع مردم و در دفاع از منافع ملى‏‏ بايد مبارزه‏جويانه و شورانگيز و با كيفيت انقلابى‏‏ باشد، بايد بيفروزيش، تا رقص شعله‏اش تن‏ را گرم و روح‏ را به جولان وادارد. تبليغ براى‏‏ تجهيز توده‏ها به‏منظور به عقب راندن ارتجاع از مواضعى‏‏ كه به طور غيرقانونى‏‏ به چنگ آورده، ‏ديده شدن شعله آتش، از كران تا كران است.

متن ابرازنظر “كيوان” و “چيستا دبير”:

کيوان
شما ظاهرا می خواهید به سردرگمی در طیف توده ای ها پایان دهید اما از نوشته هایتان معلوم می شود که خودتان از همه سر درگم ترید.
مخلوط کردن یک جمله از کاسترو با شعر طبری و کتاب جوانشیر و اظهار نظر ایزنهاور و نبرد که بر که با بناپارت و نتیجه گرفتن اینکه “در انتخابات اینده در مبارزه خرافات با علم ما از علم پشتیبانی می کنیم” اگر همه اینها نامش سردرگمی نیست پس چیست؟
از مارکس مارکس کردن هم تحلیل مارکسیستی بیرون نمی اید. اول از همه شما باید زبانتان را اصلاح کنید و زبان توده ای را بکار گیرید. واگرنه با این زبان الکن نمی شود با امثال تاج زاده رقابت کرد یا با امثال شریعتمداری مقابله؟
حرفهای کلی هم پاسخ به سیاست مشخص نیست. هر قدر هم دیالکتیک درس دهید و تضاد اصلی و فرعی را بشمارید پاسخ این سوال را نخواهد داد که اوضاع امروز کشور چیست و فردا در انتخابات چه باید کرد و شرکت کرد یانه و از چه کسی پشتیبانی کرد یا نکرد.
بنظرم اگر واقعا قصد دارید که با تفرقه مبارزه کنید بجای انکه یک سایت دیگر به سایت های توده ای اضافه کنید بروید و با یکی از همین موجود ها همکاری کنید. این بهترین روش مبارزه با تفرقه است.

موفق باشید.
کيوان  ٢٠٠٨ر١١ر٢٠

چيستا د‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏بير

من نظر سردبیر راه توده را خواندم. خیلی خوشم آمد که با جسارت اسم خود را نوشته بود. چرا شما چنین کاری نمی کنید. یعنی بنویسید سردبیر سایت شما کیست و دارای چه سوابقی است؟ از چه وقت توده ایست؟ اول اینها را بنویسید و از دیگران هم بخواهید با همین صداقت و صراحت نام خودشان را پای پیام هایشان بنویسند تا من هم همین کار را بکنم. وقتی آدم پشت اسامی مستعار و بی نامی پنهان می شود خیلی جسارت ها پیدا می کند که نه حقش است و نه در ظرفیتش.

چيستا د بير 19.11.2008

پرسشى‏‏ كه “كيوان” مطرح مى‏‏سازد درباره «اوضاع امروز كشور چيست» و «فردا در انتخابات چه بايد كرد»، نكات پراهميتى‏‏ هستند. به هر دو نكته و نشان دادن اولويت پرسش نخست بر دومى‏‏، در نوشته‏هاى‏‏ مستقل گذشته، و همچنين در پاسخ به ابرازنظر “بهرام”، پرداخته شده است.

به‏ويژه بر اين نكته با دقت مكث و استدلال شده است، كه اصلى‏‏ترين رشته هستى‏‏ اجتماعى‏‏ كه بر دور آن كليه روندهاى‏‏ اجتماعى‏‏ تحقق مى‏‏يابند، كدام رشته مى‏‏باشد. براى‏‏ توضيح اين رشته اصلى‏‏ و مركزى‏‏، كه ماهيت نظام‏هاى‏‏ حاكم بر جوامع را تشكيل مى‏‏دهد، كوشيده شده است از نظريات بانيان سوسياليسم علمى‏‏، در بحث‏ها نكات ضرورى‏‏ مطرح گردد.

متاسفانه واكنش در برابر اسلوب ماركسيستى‏‏- لنينيستى‏‏ بررسى‏‏ و تحليل به طور غيرمترقبه‏اى‏‏ منفى‏‏ است. موضع‏گيرى‏‏ عليه مقوله‏هاى‏‏ ماركسيستى‏‏ نزد سردبير راه توده آنچنان شديد و رودرو است، كه نمى‏‏توان آن را با نماى‏‏ ارايه شده از نشريه «هفده ساله»، كه مايل است راه توده‏اى‏‏ها را ترسيم كرده و ادامه دهد، و بيش از اين، نمايندگى‏‏ كند، در هم‏سويى‏ و هم‏نوايى‏ ارزيابى‏ كرد. اين «ظاهرامر» با مضمون فلسفى‏‏ و تئوريك و سنت علمى‏‏ و تحليلى‏‏ حزب توده ايران، همانطور كه در زير نشان داده شده است، هم‏خوانى‏‏ ندارد.

«شما اگر ٥٠ بار ديگر هم در يك مقاله ٣٠ خطى‏‏ از ديالكتيك و ماركس و خلاقيت انقلابى‏‏ و … ذكر خير [؟!] كنيد …»، تا چه حد يك «زبان توده‏اى‏‏» است، كه “كيوان” طلب مى‏‏كند، يك مسئله است، اما چرا بايد سردبير راه توده به كار گرفتن ديالكتيك و يا نظريات ماركس را در منافات با امكان درك شرايط ايران تصور كند، مسئله‏اى‏‏‏ ديگر و بسيار پراهميت! اين نارضايى‏‏ از ارزيابى‏‏ مبتنى‏‏ بر ديالكتيك و نظريات ماركس، استدلال عليه ضرورت و نياز به پايبندى‏‏ به انديشه علمى‏‏ نيست، كه مى‏‏توانسته ازجمله نظر يك توده‏اى‏‏ كم آشنا با ماركسيسم- لنينيسم باشد، بلكه پولميكى‏‏ است كه آگاهانه و يا غيرآگاهانه در جو “آنتى‏‏كمونيسم” گرفتار است!

در هيچ يك از مقالاتى‏‏ كه در صفحه “توده‏اى‏‏ها” انتشار يافته است، تكرار غيرمستدل مقولات ديالكتيكى‏‏ و يا نظريات ماركس وجود ندارد و ادعاى‏‏ راه توده درباره «ذكر و خير» كردن، قابل اثبات نيست. سردبير راه توده هم اشاره‏اى‏‏ به مقاله مشخص و يا بخش مشخصى‏‏ از يك مقاله نمى‏‏كند، كه گويا در آن اين مقولات «٥٠ بار» تكرار شده باشند. ادعا، ادعايى‏‏ عام است كه نه از سر برخورد انتقادى‏‏، كه حق او مى‏‏بوده، طرح گشته، بلكه با هدف برخوردى‏‏ به قول خود او «تند و دردآور» انجام شده است. «دلسوزى‏‏ و دلنگرانى‏‏ و احساس مسئوليت» كه گويا از باب دلجويى‏‏ مطرح مى‏‏شوند، تنها توجيه‏اى‏‏ در سطح و غيرجدى‏‏ براى‏‏ پوشاندن هدفى‏‏ است، كه با برخورد «تند و دردآور» دنبال مى‏‏شود. هدف تن ندادن به بحثى‏‏ است كه مطرح شده است و راه توده ظاهراً در آن باب حرفى‏‏ «گفتنى‏‏» (طبرى‏‏) ندارد و نمى‏‏تواند به پرسش‏هاى‏‏ «ساده» زير پاسخ دهد:

١- تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ وجود دارد يا خير؟

٢- توده‏اى‏‏ها بايد براى‏‏ برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ بكوشند، يا خير؟

٣- براى‏‏ برطرف ساختن تشتت، چه راهى‏‏ بايد طى‏‏ شود؟

آيا به پرسش‏هاى‏‏ «ساده» فوق، پاسخى‏‏ «روشن و صريح» دريافت خواهيم كرد از شخص شناخته شده‏اى‏‏ همانند سردبير راه توده، كه “چيستا دبير” به تمجيد او پرداخته و از نام و نشانش ابراز خرسندى‏‏ نموده و از بيان آن‏ها «خيلى‏‏ خوش»ش آمده و لابد تائيد هم مى‏‏كند، كه با سابقه‏اى‏‏ كه او داراست، پاسخ دادن به پرسش‏ها، هم «حقش است و [هم] در ظرفيتش».

ماركس مى‏‏گويد، «پيش‏رفته‏ترين سطح نيروهاى‏‏ مولده، [همه جا] حاكم مى‏‏شود.» حالا بايد با تكيه به حرف ماركس گفت، كه با طرح پرسش، ديگر هيچ توده‏اى‏ نخواهد توانست از اداى‏‏ پاسخ طفره رفته و سكوت كند، زيرا سكوت تائيدى‏ است بر برنامه ارتجاع براى‏ تداوم چند صدايى‏ در جنبش توده‏اى‏!

برگرديم به بخش جدى‏‏ نظريات سردبير راه توده. اتفاقاً براى‏‏ آنكه بتوان «… به اين سئوال ساده پاسخ [داد] كه در مجلس كنونى‏‏ چه تركيبى‏‏ نشسته و چه هدفى‏‏ را دنبال مى‏‏كند و لايه‏بندى‏‏هاى‏‏ حكومت كنونى‏‏ چيست و …»، و اين پاسخ در اصوليت اسلوبى‏‏ و تحليلى‏‏ خود با پاسخ “آقايان” در ايران و آقايان نورى‏‏زاده‏ها و خانم‏هاى‏‏ صداى‏‏ آمريكا و بى‏‏بى‏‏سى‏‏ و راديو فردا و …، به قول “بهرام” «كوفتواژى‏‏»ها، متفاوت باشد  – تكرار مى‏‏شود -، درست به خاطر تفاوت اسلوبى‏‏ پاسخ توده‏اى‏‏ از پاسخ اين افراد، بايد سخن توده‏اى‏‏ها مبتنى‏‏ باشد بر انديشه علمى‏‏.

انديشه علمى‏‏ اسلوب بررسى‏‏ و پژوهش است. راه يافتن عمده از غيرعمده است. اسلوب ديالكتيكى‏‏، محتواى‏‏ بحث را تعيين نمى‏‏كند. محتوا، برپايه داده‏ها و پرسشى‏‏ كه بايد به آن پاسخ داد، تعيين مى‏‏شود. اطلاع يافتن از «تركيب» مجلس نياز به داده‏ها دارد، كه “راه‏توده” حتماً از راه “غيب” و “معجزه” در اختيار ندارد.

ديالكتيك مشخص، كه در پاسخ به ابرازنظر سوم ترسيم شد، امكان درك روابط بين «تركيب» مجلس و «هدف» مجلس نشينان را بوجود مى‏‏آورد (كه همانجا با نقل قول از ماركس درباره نشان دادن وابستگى‏‏ طبقاتى‏‏ بناپارت، بيان شده بود و مورد اعتراض “كيوان” و ديگران قرار گرفته است).

بدين‏ترتيب، وحدت اسلوب و اطلاع، زمينه شناخت و درك علمى‏‏ پديده و ارايه ارزيابى‏‏ مستد از آن را بوجود آورده و آن را ممكن مى‏‏سازند. زمينه‏اى‏‏ كه ارزيابى‏‏ مبتنى‏‏ بر آن، تازه بايد در جريان عمل و پراتيك انقلابى‏‏ صحت خود را به اثبات برساند!

حزب توده ايران، تنها پرچم يا عكس نيست، كه با به‏ دوش گرفتن آن، به همه وظايف عمل شده باشد. انديشه و اسلوب انديشيدن و عمل انقلابى‏‏ است، كه بين جنبش توده‏اى‏‏ و اپوزيسيون چپ غيرانقلابى‏‏، خط فاصل را تشكيل مى‏‏دهد، چه برسد به خط فاصل از “اپوزيسيون راست”!

تاثير منفى‏‏ برخورد غيرمستدل به «يالكتيك» و «ماركس» و … البته آن خواهد بود، كه ازجمله در ابرازنظرهاى‏‏ “كيوان”، “چيستا دبير” خود را مى‏‏نماياند. زمانى‏‏ كه “كيوان” جمع‏بندى‏‏ مقاله “جسارت ورود به گود حوادث داخل كشور” را با جمله «مخلوط كردن يك جمله از كاسترو با شعر طبرى‏‏ و كتاب جوانشير و اظهارنظر ايزنهاور و نبرد كه بر كه با بناپارت …» به سخره مى‏‏گيرد، تنها پولميك نمى‏‏كند، بلكه سوار بر جو “آنتى‏‏كمونيسم”، همان برخورد «تند و دردآور» را به نمايش مى‏‏گذارد، با اين تفاوت كه در پشت «دلسوزى‏‏ و دلنگرانى‏‏» پنهان نمى‏‏شود.

پيش‏تر، تعريفى‏‏ كه ماركس درباره انسان داده بود، نقل شده بود. او مرز جدا شدن انسان از حيوان را، پرداختن انسان به توليد نيازهاى‏‏ هستى‏‏ خود مى‏‏داند. انگلس نيز در نامه‏اى‏‏ به ژوزف بلوخ (٢١ سپتامبر ١٨٩٠) ازجمله مى‏‏نويسد: «برپايه درك ماركسيستى‏‏ تاريخ، توليد و بازتوليد [نيازهاى‏‏ اوليه] زندگى‏‏، نهايتاً مسئله اصلى‏‏ در تاريخ است.»

بدين‏ترتيب بايد براى‏‏ پاسخ به همه پرسش‏ها، ازجمله تركيب و چرايى‏‏ تركيب مجلس اسلامى‏‏ و موضع ما در برابر هر كدام از قشرهاى‏‏ موجود در آن، حزب توده ايران ساختار اقتصادى‏‏ و به تبع آن اجتماعى‏‏ جامعه را بشناسد و توضيح دهد. مبتنى‏‏ بر اين تعريف است، كه توده‏اى‏‏ها مى‏‏توانند از ساختار موجود دفاع، دفاع مشروط، مخالفت با جوانبى‏‏ از آن و يا مخالفت با كليت آن را مستدل سازند. آنطور كه در سياست “اتحاد و انتقاد” در سال‏هاى‏ پس از پيروزى‏ انقلاب بهمن توسط حزب توده ايران به مورد اجرا درآمد.

چرا بايد آقاى‏‏ نورى‏‏زاده مخالف “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” در ايران باشد؟ مخالف هم نيست! تاكنون دراين‏باره تنها حرفى‏‏ كه زده است، درباره كندى‏‏ اجراى‏‏ آن بوده. درست همانند آقاى‏‏ خاموشى‏‏. حرف ما در اين‏زمينه چيست؟ كدام تحليل را راه توده در اين‏باره ارايه مى‏‏كند؟ از اين سياست سرمايه‏دارى‏‏ حاكم، سردبير راه توده براى‏‏ مبارزه نشريه «هفده ساله» به چه نتيجه‏گيرى‏‏ نايل مى‏‏شود؟

تنها پس از دستيابى‏‏ به ارزيابى‏‏ از كليت شرايط اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ جامعه است، كه مى‏‏توان درباره وظايف روز به بحث نشست و نتيجه‏گيرى‏‏ كرد. ازاين‏رو نه تنها “كيوان”، “چيستا دبير”، بلكه همچنين سردبير راه توده در خطا هستند، زمانى‏‏ كه ارزيابى‏‏ مبتنى‏‏ بر نظريات ماركسيستى‏‏ را غيرضرورى‏‏ و قابل اغماض مى‏‏دانند. كوشش انديشه پسامدرن، ايدئولوژى‏‏ “جهانى‏‏سازى‏‏” در خدمت سرمايه مالى‏‏ امپرياليستى‏‏، درست در اين نظر متمركز شده است، كه گويا شناخت “كليت” ممكن نيست، بلكه انسان قادر است تنها محيط محدود اطراف خود را، آنهم تنها به صورت تكه تكه و خورد شده، بشناسد. اين انديشه، ماترياليسم تاريخى‏‏ را “داستان بزرگ” مى‏‏نامد، كه كهنه شده است. دراين‏باره مى‏‏تواند خواننده علاقمند ازجمله به “ديالكتيك نبرد ضدامپرياليستى‏‏ و ضدنوليبراليسم عرصه اصلى‏‏ترين نبرد” مراجعه كند. پرداختن در اينجا به نظر هگل درباره “حقيقت، كليت است”، و نظر ماركسيستى‏‏ درباره “روندى‏‏ كه انديشه براى‏‏ شناخت پديده طى‏‏ مى‏‏كند”، چارچوب نوشته حاضر ر ميشكند، اما مى‏توان ديرتر به آن پرداخت.

اميد مى‏‏رود با موضع‏گيرى‏‏هاى‏‏ حزب توده ايران، راه توده، تارنگاشت‏هاى‏‏ عدالت، ١٠ مهر، احسان طبرى‏‏ و ديگران كه دستشان باز است، درباره پرسش‏هاى‏‏ ساده مطرح شده، روشنى‏‏ بيش‏ترى‏‏ در ضرورت پايبندى‏‏ به انديشه سوسياليسم علمى‏‏ به اثبات برسد.

«فردا در انتخابات چه بايد كرد»

«تضاد علم و خرافات»

از آنجا كه زنده‏ياد كيانورى‏‏ در ٢٢ تيرماه ١٣٧٧ در رساله‏اى‏‏ تحت عنوان “نگاهى‏‏ به اوضاع اجتماعى‏‏ جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ايران”، مسئله «تضاد علم و خرافات» را  – او آن را «تضاد علم و دين» مى‏‏نامد –  به طور وسيع توضيح داده و ترسيم نموده است، براى‏‏ روشن شدن نظر مطرح شده در “توده‏اى‏‏ها”، بخش‏هايى‏‏ از آن در زير نقل مى‏‏شود.

اما پيش از آن، اين مضمون توضيح داده مى‏‏شود، كه منظور از جانبدار علم در برابر خرافات بودن، به اين معناست كه انديشه توده‏اى‏‏ در لحظاتى‏‏ كه بايد درباره اين يا آن عملكرد حاكميت تصميم بگيرد، مثلاً از بين كانديداهاى‏‏ مجاز شناخته شده، يكى‏‏ را بر ديگرى‏‏ ترجيح دهد، از محكى‏‏ استفاده مى‏‏كند، كه به قول كيانورى‏‏ گرفتن جانب علم در برابر خرافات است.

براى‏‏ مثال مى‏‏توان براى‏‏ توضيح مضمون فوق، از ظرافتى‏‏ روشنفكرانه‏اى‏‏ كه در برنامه “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” نهفته است، كمك گرفت.

حزب توده ايران مدافع بخش دولتى‏‏- اجتماعى‏‏ اقتصاد در قانون اساسى‏‏ جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ايران (اصل ٤٤) است، زيرا بر اين باور است، كه اگر اين بخش به طور دمكراتيك و طبق قانون در اقتصاد كشور موثر باشد، شرايط ضرورى‏‏ براى‏‏ حفظ استقلال اقتصادى‏‏ و به تبع آن سياسى‏‏ ايران تضمين مى‏‏گردد.

سرمايه‏دارى‏‏ حاكم با نقض اصول دمكراتيك قانون اساسى‏‏ (ازجمله اصل ٢٦)، شرايط برپايى‏‏ يك اقتصاد ملى‏‏- دمكراتيك را از بين برد، حاكميت مافيايى‏‏ و رانت‏خوآرانه خود را برقرار نمود و اكنون مى‏‏خواهد با اجراى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ (كه صندوق بين‏المللى‏‏ پول و بانك جهانى‏‏ و … اجراى‏‏ آن را تجويز مى‏‏كنند و شرط همكارى‏‏ وسيع با ايران اعلام كرده‏اند)، و به اميد حفظ حاكميت خود از اين طريق، ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ مردم را كه انقلاب بهمن يك بار از حلقوم سرمايه امپرياليستى‏‏ و رژيم سلطنتى‏‏- ساواكى‏‏ بيرون كشيده بود، در بازار بورس به حراج بگذارد. حراجى‏‏ كه در آن سهم سرمايه مالى‏‏ بليونى‏‏ امپرياليستى‏‏، سهم شير را دارد: خاموشى‏‏ ١٨ آبان ١٣٧٨: «برخورد سرمايه‏گذاران انگليسى‏‏ با ابلاغيه اصل ٤٤ بسيار مثبت بود و ايشان آمادگى‏‏ خود را براى‏‏ حضور در بازار ايران اعلام كردند. مسئله، تامين پول براى‏‏ اجراى‏‏ پروژه‏ها نيست [يعنى‏‏ باوجود بحران مالى‏‏، سرمايه مالى‏‏ امپرياليستى‏‏ كمبود نقدينگى‏‏ ندارد]، بلكه بايد مشكلات مربوط به تنظيم قانون كار را برطرف كنيم …».

نابودى‏‏ بخش دولتى‏‏- اجتماعى‏‏ اقتصاد، آنطور كه حزب توده ايران ارزيابى‏‏ كرده است، نابودى‏‏ امكان ايجاد و حفظ استقلال اقتصادى‏‏ كشور مى‏‏باشد. اگر هم تناسب قوا در ايران امكان داشتن مضمون  «مكراتيك» را براى‏‏ بخش دولتى‏‏- اجتماعى‏‏ اقتصاد هنـوز ممكن نساخته است، از منظر استقلال اقتصادى‏‏ كشور، كوشش براى‏‏ حفظ اين بخش، در جهت ارزيابى‏‏ و هدف حزب توده ايران قرار دارد. به عبارت ديگر، اگر بخشى‏‏ از حاكميت بكوشد به خاطر منافع خود، از دستورات آقاى‏‏ خاموشى‏‏ و حاميان جهانى‏‏ او سرباز زند، چنين بخشى‏‏ براى‏‏ جنبش توده‏اى‏‏ اولويت دارد. نه از آن جهت كه اين بخش گويا خواستار اجراى‏‏ اصول ٢٦ قانون اساسى‏‏ شده و به مخالفت با جو سركوبگرانه كنونى‏‏ برخاسته است، بلكه تنها از آن رو، كه منافع مافيايى‏‏ و سودجويانه آن در لحظه تاريخى‏‏ كنونى‏‏ با به حراج گذاشتن ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ در تضاد است.

اينكه اين ثروت‏ها تنها زمانى‏‏ در حفظ استقلال اقتصادى‏‏ كشور موثر خواهند بود، كه در چهارچوب يك اقتصاد ملى‏‏ و دمكراتيك قرار داشته باشند، يك مسئله است. فروش امروز ثروت‏ها به سرمايه مالى‏‏ امپرياليستى‏‏ توسط بخشى‏‏ ديگر در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏، يك مسئله ديگر.

(ناگفته نماند كه بحران مالى‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏ در جهان و شكافى‏‏ كه از اين طريق در ايدئولوژى‏‏ امپرياليستى‏‏ درباره “اقتصاد آزاد بازار” بوجود آمده است، امكان مقاومت و دفع خطر غارت ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ را توسعه بخشيده است و بايد از تغيير شرايط حاكم به حداكثر ممكن استفاده شود. بايد به خاطر داشت، كه درصد بالاى‏‏ قريب به اتفاق مردم ميهن ما مخالف “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” هستند!)

«گر بيفروزيش، رقص شعله‏اش در هر كران پيداست» (سياوش كسرايى‏‏)

بحث تنها در اين سطح كه به اين يا آن فرد بايد در انتخابات آينده راى‏‏ داد، كه احتمالاً مى‏‏تواند همان باقى‏‏ماندن در انتخاب بين “وبا” و “طاعون” باشد، گرفتار ماندن در صحنه‏اى‏‏ است، كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ طلب مى‏‏كند. امرى‏‏ كه سردبير راه توده را مجبور ساخته است، در پاسخ به پرسش مطرح شده توسط «برخى‏‏ محافل داخل كشور» (١٠ر١١ر٢٠٠٨)  – بدون طرح پرسش –  توضيح دهد، كه بحث او، درباره «حاكميت است و نه جنبش مردم».

ما، يعنى‏‏ مردم و حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏، به نمايندگى‏‏ از طرف زحمتكشان و همه ميهن‏دوستان و تحول‏طلبان، صحنه مبارزاتى‏‏ خود را، خود تعيين مى‏‏كنيم. اين به معناى‏‏ نشان دادن ارتباط و بهم‏تنيدگى‏‏ دو آماج اصلى‏‏ خواست مردم است. و با مردم فرياد مى‏‏زنيم: مقاومت در برابر دستور و غارت امپرياليسم، تنها به دست مردم حاكم بر سرنوشت خود دست يافتنى‏‏ است! مردمى‏‏ كه مى‏‏دانند، كه آزادى‏‏ و دمكراسى‏‏ تنها با حفظ منافع ملى‏‏ بدست مى‏‏آيد!

نشان دادن و مستدل ساختن رابطه بين آزادى‏‏ انتخاب با مبارزه با حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مجرى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏، وظيفه روز است. تنها از اين طريق مى‏‏توان به اثبات رساند، كه تنگدستى‏‏ و مشكلات اقتصادى‏‏ مردم و فقدان آزادى‏‏ انتخابات، يك روند واحد را تشكيل مى‏‏دهند. وظيفه مبارزه روز ميهن‏دوستان و تحول‏طلبان استفاده از شرايط تغيير يافته در صحنه جهانى‏‏ و كوشش براى‏‏ ايجاد تغيير در صحنه داخلى‏‏ مى‏‏باشد. ازاين طريق مى‏‏توان مبارزه انقلابى‏‏ براى‏‏ حفظ ثروت‏هاى‏‏ مردم و مبارزه براى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك را به سطح بالاترى‏‏ ارتقا داده و بر روند انتخابات آينده مهر خود را كوبيد.

شرايط و جو حاكم بر جامعه در ماه‏هاى‏‏ پيش‏رو و قبل از برگزارى‏‏ انتخابات رياست جمهورى‏‏ را نبايد براى‏‏ انتخابى‏‏ “مناسب‏تر” به كار گرفت، بلكه بايد برگزارى‏‏ انتخابات را با هدف تغيير وضع به خدمت گرفت. بايد به توضيح ارتباط آزادى‏‏ انتخابات با مسائل روزمره اقتصادى‏‏ و اجتماعى‏‏ مردم پرداخت. بايد نشان داد، كه تنها در شرايط آزادى‏‏ انتخاب، در شرايط موثر بودن اصل ٢٦ قانون اساسى‏‏، در شرايط حاكميت مردم بر سرنوشت خود، آرى‏‏، تنها در چنين شرايطى‏‏ مى‏‏تواند انتخابات قانونى‏‏ برگزار گردد، كه در آن حقوق قانونى‏‏ مردم در برخودارى‏‏ از عدالت اجتماعى‏‏، حقوق مردم در كنترل مافياى‏‏ اقتصادى‏‏، حقوق مردم در آگاهى‏‏ بر مذاكرات پشت پرده با امپرياليسم و …، برقرار شده باشد.

طنين پرتوان و شورانگيز صداى‏‏ مردم در تمام ماه‏هاى‏‏ آينده تا انتخابات رياست جمهورى‏‏، آتش نبرد را آنچنان شعله‏ور نگه خواهد داشت، كه بتواند هم دشمنان مردم را رسوا سازد و هم جو حاكم را به سود خواست‏هاى‏‏ مردم تغيير دهد. چنين است مبارزه انقلابى‏‏ كه شيوه حزب توده ايران مى‏‏باشد و نه پاسخ به پرسش، به چه كسى‏‏ بايد راى‏‏ داد. اين پرسش از درون نبرد مردم پاسخ خود را خواهد يافت. چنانچ نياز به اسلحه در انقلاب بهمن را، كه تقاضاى‏ سردبير راه توده از كيانورى‏ بود، رشد نبرد انقلابى‏ در ايران برطرف ساخت.

در چنين شرايط تغيير يافته انقلابى‏‏، آنوقت آنانى‏‏ كه مى‏‏خواهند انتخاب شوند، هستند كه بايد رنگ بگيرند و «ريگ»ها را از كفش خود بدور بريزنند!

عرصه مصاف مردم با ارتجاع، عرصه‏ مبتنى‏‏ بر قانون اساسى‏‏ است!

تبليغ براى‏‏ منافع مردم و در دفاع از منافع ملى‏‏ بايد مبارزه‏جويانه و شورانگيز و با كيفيت انقلابى‏‏ باشد، بايد بيفروزيش، تا رقص شعله‏اش تن‏ را گرم و روح‏ را به جولان وادارد. تبليغ براى‏‏ تجهيز توده‏ها به‏منظور به عقب راندن ارتجاع از مواضعى‏‏ كه به طور غيرقانونى‏‏ به چنگ آورده، ‏ديده شدن شعله آتش، از كران تا كران است.

ازاين‏رو بايد تبليغ مواضع انقلابى‏‏ از پشتوانه تئورى‏‏ انقلابى‏‏ برخوردار باشد. با پرسش محترمانه “راه‏توده”، «مگر “ريگى‏‏” به پوتين خود» داريد؟ ما در صحنه‏اى‏‏ به “مصاف” مى‏‏رويم، كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ پهن كرده است. سطح استدلال ناموفق اصلاح‏طلبان در پشت درهاى‏‏ بسته نيز بيش از اين نبوده است. وظيفه ما اما افشاى‏‏ ريگ است، افشاى‏‏ اين امر است، كه سركوب آزادى‏‏هاى‏‏ مصّرح در قانون اساسى‏‏، وسيله و ابزار موثر غارت مافيايى‏‏ و رانت‏آخوارانه حاكمان اقتصادى‏‏ را تشكيل داده است. اين است عرصه “مصاف” مردم با ارتجاع حاكم!

برقرار ساختن ارتباط ماهوى‏‏ بين مبارزه روز، يعنى‏‏ مبارزه براى‏‏ آزادى‏‏ انتخابات، با آينده مبارزات، يعنى‏‏ برقرارى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و حقوق قانونى‏‏ مصّرح در قانون اساسى‏‏، كه مانع اصلى‏‏ در اجراى‏‏ برنامه غارت مافيايى‏‏ منافع مردم و ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ آنان مى‏‏باشد، وظيفه پيگر و مداوم ماست! وظيفه‏اى‏‏ كه اكنون تنـها بر عهده ما توده‏اى‏‏ها قرار گرفته است. هيچ جريان ديگرى‏‏ به آن اعتقاد ندارد و بدان عمل نمى‏‏كند. شكست جنبش اصلاحات، شكست ناشى‏‏ از اسلوب نادرست تحليل و شيوه مبارزاتى‏‏ آن بود. فداكارى‏‏ در صفوف آن كم نبود! درك علمى‏‏ از اوضاع اجتماعى‏‏ وجود نداشت. نادرستى‏‏ شيوه تحليل و انتخاب عرصه مبارزه، به ناتوانى‏‏ براى‏‏ تجهيز توده‏‏هاى‏‏ ميليونى‏‏ انجاميد. رئيس جمهور وقت بارها اعلام داشت كه بدون مردم تغييرات ممكن نيست، اما به علت نادرستى‏‏ ارزيابى‏‏ قادر نشد مردم را سازمان دهد و به تبع آن، شرايط را به سود مردم متغيير سازد!

البته بايد ««حركت فرماندهان نظامى‏‏ به سمت قدرت مطلقه را متوقف» كرد، البته بايد پرسيد «دردتان چيست كه مردم را آزاد نمى‏‏گذاريد؟ كجاى‏‏ كارتان عيب دارد كه مردم را سركوب مى‏‏كنيد؟»،  كه “راه‏توده” در “گفتگو با برخى‏‏ محافل داخل كشور” مطرح مى‏‏سازد، اما اگر همين جريان كه «ريگى‏‏ در پوتين خود» دارد، و اين ريگ همان ريگى‏‏ است كه براى‏‏ غارت مافيايى‏‏ به آن احتياج داشت، يعنى‏‏ ريگ قانون شكنى‏‏ و پايمال كردن حقوق دمكراتيك اصل ٢٦ قانون اساسى‏‏، بخواهد براى‏‏ حفظ منافع خود مانع به حراج گذاشتن ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ ايران در بورس‏هاى‏‏ فرانكفورت، نيويورك و توكيو و … شود و در برابر خواست خاموشى‏‏ها مقاومت كند، بايد در موقع انتخاب بين اين‏دو، به خاموشى‏‏ راى‏‏ نداد. اين انتخاب اما تنها زمانى‏‏ مجاز است، كه عليرغم كوشش همه‏جانبه و يورش تبليغاتى‏‏ و روشنگرى‏ انقلابى‏‏ به مواضع و سنگر قانون‏شكنان، تناسب قوا هنوز پيروزى‏‏ را ممكن نساخته است! در چنين شرايط و تنها در پايان چنين كوشش مبارزه‏جويانه و انقلابى‏‏ بايد روشن و صريح اعلام نمود، كه حفظ ثروت‏ها ملى‏‏ به دست مافياى‏‏ نظامى‏‏ بهتر است، از غارت آن‏ها توسط امپرياليسم و تبديل ايران به “مستعمره نوليبرال”. يعنى‏‏ وفادار ماندن به ارزيابى‏‏ حزب توده ايران مبنى‏‏ بر الويت نبرد ملى‏‏ و ضدامپرياليستى‏!

اگر در هر دو عرصه، عرصه پايمال شدن آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏ و عرصه تاراج ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ توسط ارتجاع داخلى‏‏ و جهانى‏‏، مردم را به مبارزه دعوت نكرده‏ايم، به علت بى‏‏اطلاعى‏‏ ما از تركيب مجلس و اهداف قشربندى‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ در جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ايران نبوده است. علت اين بى‏‏تحركى‏‏ توجيه‏ناپذير و غيرمستدل، علت اين بى‏‏تحركى‏‏، فقدان موضع انقلابى‏‏ در انديشه و عمل ما بوده است.

سكوت و عدم تحرك انقلابى‏‏ ما، ناشى‏‏ از فقدان شناخت ما از “اصلى‏‏ترين تضاد” حاكم بر جامعه و عدم درك ما از لزوم مبارزه در “اصلى‏‏ترين عرصه مبارزه اجتماعى‏‏” بوده است!

درست در اين لحظه است كه انديشه توده‏اى‏‏ به اين نتيجه مى‏‏رسد، كه راه انقلابى‏‏ مبارزه براى‏‏ حقوق قانونى‏‏ مردم (و نه برپايى‏‏ سوسياليسم!)، به معناى‏‏ گرفتار ماندن در بحث‏هاى‏‏ خرد و غيرعمده‏اى‏‏ نمى‏‏باشد، كه در سطور فوق تنها براى‏‏ نشان دادن اسلوب پژوهش توده‏اى‏‏ به آن تن داده شد.

براى‏‏ برپايى‏‏ ايرانى‏‏ شكوفا بايد مبارزه براى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و مبارزه براى‏‏ خواست‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ را دست در دست هم و توامان سازمان داد. اين دو جدايى‏‏ ناپذيرند. هيچ فرمول ديگرى‏‏ براى‏‏ بيان توامان بودن نبرد ضدديكتاتورى‏‏ و ضدامپرياليستى‏‏ نمى‏‏توان يافت، جز آنكه با مضمون ماركسيستى‏‏ گفت، اين دو از وحدت ديالكتيكى‏‏ برخوردار هستند!

تنها با اتخاذ چنين شيوه انقلابى‏‏ در مبارزه توسط حزب توده ايران است، كه بخش‏هاى‏‏ ديگر ميهن‏دوست و تحول‏طلب و حاميان استقلال سياسى‏‏ و اقتصادى‏‏ كشور در جامعه و همچنين در حاكميت و پيرامون آن مى‏‏توانند خود را از بندهاى‏‏ مافيايى‏‏ قدرت سرمايه‏دارى‏‏ حاكم نجات داده و در سنگر مردم جاى‏‏ شايسته خود را براى‏‏ برقرارى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏ بيابند.

بازگرديم به «تضاد علم و خرافات»

كيانورى‏‏ در آغاز اين بخش از رساله فوق‏الذكر خود مى‏‏نويسد:

«گفتگو ميان پيشرفت‏ها و يافته‏هاى‏‏ نوين علمى‏‏ در همه زمينه‏هاى‏‏ دانش بشرى‏‏، گفتگويى‏‏ بس ديرين و بررسى‏‏ تاريخى‏‏ آن از چارچوب اين نوشته بيرون است. آنچه در اين بخش مورد بررسى‏‏ قرار مى‏‏گيرد، تاثير اين گفتگو در ميان فرهيختگان و انديشمندان و جوانان تشنه دانش در كشورمان در سال‏هاى‏‏ اخير است.»

بدين‏ترتيب او، خصلت اسلوبى‏‏ بحث خود را برجسته مى‏‏سازد. يعنى‏‏ پايبندى‏‏ به نگرش بر روند تاريخى‏‏ رشد پديده نبرد علم عليه خرافات. در ادامه كيانورى‏‏ مى‏‏نويسد: «در كشورهايى‏‏ كه حكومت‏هاى‏‏ دينى‏‏ وجود ندارد، اين گفتگو از چارچوب معينى‏‏ خارج نمى‏‏شود، در حالى‏‏ كه در كشور ما ايران، كه حكومت دينى‏‏ برقرار است، همانند دوران استقرار حكومت‏هاى‏‏ دينى‏‏ در قرون وسطاى‏‏ كشورهاى‏‏ اروپا، اين گفتگو به صورت يك تضاد رشديابنده در ميان هواداران نوگرايى‏‏ در درك دين حاكم و قشريون كه هرگونه نوگرايى‏‏ در درك و توضيح آنچه در كتاب‏هاى‏‏ دينى‏‏ آمده است را “بدعت” يا ارتداد مى‏‏دانند، درمى‏‏آيد و بهتر بگويم درآمده است.» (ص ٧٥-٧٤)

سپس كيانورى‏‏ با نشان دادن نمونه‏هايى‏‏ از تاريخ براى‏‏ توضيح نظر بيان شده، ازجمله «كشف زيست شناس نامدار انگليسى‏‏، چارلز داروين، در سال ١٨٥١ … در كتاب “اصل انواع از راه انتخاب طبيعى‏‏”» را مطرح مى‏‏سازد و آن را «بزرگ‏ترين ضربه‏اى‏‏ كه پايه‏هاى‏‏ اعتقادات دينى‏‏ را زلزله‏وار به لرزش درآورد» مى‏‏نامد. (ص ٧٩)

پس از اين مقدمه، كيانورى‏‏ توجه خواننده را به اوضاع كشور معطوف ساخته و تشديد تضاد بين روحانيون در ايران بر سر موضوع تضاد بين دين و خرافات را نشان مى‏‏دهد و در صفجه ٧٩ به «شدت گرفتن تضاد در ميان روحانيون و تناقض علم و دين و تاثير اين دو فرايند روى‏‏ مردم …» اشاره نموده و آن را تضاد «در ميدان دين و سياست، و [ميدان] دين و حكومت» مى‏‏نامد. تضادى‏‏ كه بين روحانيون در شكل «ناب مسائل دينى‏‏» خود را مى‏‏نماياند. او در ادامه با ارايه نمونه مواضع آيت‏الله يزدى‏‏، رئيس وقت قوه قضايه، انعكاس اين تضادها را بين روحانيون و بين مردم و حكومت دينى‏‏ نشان مى‏‏دهد، كه در «فلسفه “ولايت مطلقه فقيه”» و «نام پرطمطراق “ولى‏‏ امر مسلمين جهان”»، متظاهر مى‏‏گردد.

كيانورى‏‏ با نشان دادن دلايل شور و هيجان مردم در انتخاب محمد خاتمى‏‏ در خرداد ٧٦، «ماهيت تضاد» حاكم بر كشور را در مضمون تضاد بين علم و دين ارزيابى‏‏ كرده و توضيح مى‏‏دهد. (ص ٩٣ به بعد)

براى‏‏ بحث ما درباره تشخيص معيار جانبدارى‏‏ از موضع علم، با توجه به نكات پيش گفته، براى‏‏ مثال در انتخابات آينده رياست جمهورى‏‏، رساله زنده‏ياد كيانورى‏‏ اين آموزش را درباره اسلوب بررسى‏‏ و پژوهش ارايه مى‏‏دهد، كه بايد در نبردهاى‏‏ اجتماعى‏‏، آن رشته تكاملى‏‏ را يافت، كه به نظر ماركس، جهت تاريخى‏‏ رشد هر پديده و يا جامعه را نشان مى‏‏دهد. جهت تكاملى‏‏ تضاد بين علم و خرافات در تاريخ فلسفه در جهان، جهت تكاملى‏‏ انديشه فلسفى‏‏ انسان از تخيل اسطوره‏وار- ايده‏آليسم ذهن‏گرا و عبور از انديشه ايده‏آليسم عين‏گرا، به انديشه ماترياليستى‏‏ و نهايتاً ماترياليست ديالكتيكى‏‏ است.

مسلط بودن به اين شناخت علمى‏‏، حزب توده ايران را از افتادن در ورطه حدث و گمان و تعيين سياست خود برپايه اسپكولاتيو، مبرا مى‏‏سازد. اين امر اما با اين معنا نيست، كه ما نبايد بكوشيم وسعت اطلاعات خودمان را از وقايع پشت پرده و يا از بحث‏ها و زدوخوردهاى‏‏ بين جناحى‏‏ در حاكميت هر روز بيش‏تر وسعت بخشيم تا با اطلاعات و فاكت‏هاى‏‏ فزون‏تر، دقيق‏تر تصميم‏گيرى‏‏ كنيم. صحبت بر سر آنست، كه مطلع بودن و خبرداشتن ضرورى‏‏ است، اما داشتن راهنماى‏‏ عمل و يا به قول فيدل كاسترو «قطب‏نما»، شـرط و معيار امكان انتخاب علمى‏‏ و تاريخى‏‏ مى‏‏باشد.

براى‏‏ دسترسى‏‏ به ارزيابى‏‏ با خصلتى‏‏ توده‏اى‏‏، «جسارت» و دقيق‏تر «جسارت انقلابى‏‏» ضرورى‏‏، اما كافى‏‏ نيست. اضافه بر آن آگاهى‏‏ به اسلوب انديشه انقلابى‏‏ گريز‏ناپذير است. ازاين‏روست كه لنين مى‏‏گويد: بدون تئورى‏‏ انقلابى‏‏، پراتيك انقلابى‏‏ غيرممكن است!




«اعجـاز فـرزنـد بـاور اسـت» (احسان طبرى‏)

“بهرام”، يكى‏ از علاقمندان در ابرازنظر انتقادى‏ خود ازجمله بر نكته پراهميتى‏ انگشت گذاشته و آن را «پرحرفى‏ و به رخ كشيدن اطلاعات مثلاً تئوريك» ناميده است. اين انتقاد درواقع بيان انتقاد برخى‏ از علاقمندان با نگاهى‏ ديگر مى‏باشد. متاسفانه انتقاد داراى‏ اشكال «تند و دردآور» نيز است، آنطور كه “سردبير راه‏توده” انتقاد خود را نسبت به به‏كار بردن واژه «ديالكتيك» در نوشته‏هاى‏ “توده‏اى‏ها” مى‏نامد و معتقد مى‏باشد كه با «حلوا حلوا» گفتن، دهان شيرين نمى‏شود.

اما مسئله جدى‏تر از آن است، كه “توده‏اى‏ها” براى‏ آرامش منتقدين و تظاهر به احترام گذاشتن به وضع روحى‏ افراد، آن را دقيق‏تر به بحث نگذارد. لذا سطور زير:

“ديالكتيك مشخص”، انتزاع ديالكتيكى‏ انديشه درباره پديده‏ها است. مفهوم آن يافتن “جفت‏هاى‏ متضاد” در پديده است، كه بدون شناخت و درك رابطه و بهم‏تنيدگى‏ آن‏ها، پديده درك نمى‏شود. مقوله “به رخ كشيدن”، بدون توجه به متضاد ديالكتيكى‏ آن، مقوله‏اى‏ داراى‏ مضمونى‏ “اخلاقى‏” است. نشان تكبر، خود‏‏‏محور‏‏‏‏بينى‏، استبداگرى‏ شخصيتى‏ وغيره مى‏باشد.

بدين‏ترتيب، تكيه غيرديالكتيكى‏، يعنى‏ تكيه يك جانبه به هر پديده‏ و بررسى‏ تنها يك وجه موضوع مورد بحث، از آن پديده‏اى‏ چه بسا بسيار منفى‏، قابل سرزنش و مذموم ارايه مى‏دهد. ماركس در “كاپيتال” نادرستى‏ نگرش يك‏سويه به پديده را ازجمله درتعريف شخصيت كارگر نشان مى‏دهد، كه به مثابه «فروشنده نيروى‏ كار»، داراى‏ دو شخصيت به كلى‏ متضاد است. تكيه يك‏سو نگرانه به هر كدام از اين شخصيت‏ها، انديشمند را به اتخاذ مواضع متضادى‏ در ارزيابى‏ از «فروشنده نيروى‏ كار» وامى‏دارد. توضيح همه‏جانبه ديالكتيك شخصيت «فروشنده نيروى‏ كار»، بحث را بسيار طولانى‏ مى‏سازد، اما در اينجا مى‏توان كوتاه اشاره نمود، كه از طريق تكيه يك‏سويه به جنبه «آزادى‏» فرد «فروشنده نيروى‏ كار» (و بى‏توجهى‏ به «وابستگى‏» او كه بايد براى‏ ادامه زندگى‏ «پوست خود را به دباغخانه ببرد»)، زمينه توجيه‏گرى‏ روشنفكرانه هدفى‏ حاصل مى‏شود، كه آقاى‏ دكتر احمد توكلى‏، وزير اسبق كار در جمهورى‏ اسلامى‏ با به خدمت گرفتن آن، خود را محق مى‏پنداشت، رابطه بين «كارفرما و كارگر را رابطه بين موجر و مستاجر» ارزيابى‏ و از ديد ايدئولوژيك خود، گويا مستدل سازد. استدلالى‏ كه پرده از روى‏ نگرش “علمى‏” بورژوامآبانه بر كنار مى‏زند و ماهيت ايدئولوژيك اين “علم” خادم نظام غارتگر سرمايه‏دارى‏ را نشان مى‏دهد.

پس از اين گريز ضرورى‏، بازگرديم به اصل مطلب. براى‏ درك مقوله “به رخ كشيدن” بايد تحليل‏گر پايبند به ديالكتيك، متضاد مضمون تاريخى‏ آن را در انتزاع انديشه خود وارد ساخته و رابطه و بهم‏تنيدگى‏ دو وجه را با يكديگر و با محيط پيرامون مورد بررسى‏ قرار دهد، تا بتواند از پديده مورد بحث، كه خود را در ابتدا پديده‏اى‏ مثلاً اخلاقى‏ و يا نشناخته و رازگون و عرفانى‏ مى‏نماياند، به پديده‏اى‏ درك شده دست يابد و انتزاع توخالى‏ به انتزاعى‏ با شناخت آگاهانه و با درك همه جوانب آن تبديل گردد.

با اين اميد كه حوصله خواننده با اين مقدمات نظرى‏ بكلى‏ سرنيامده باشد، به ديالكتيك “به رخ كشيدن” در مورد مشخص مطرح شده در جنبش توده‏اى‏ وموقعيت حزب توده ايران بپردازيم.

حزب توده ايران، ادامه دهنده راه و سنت حزب كمونيست ايران و حزب اجتماعيون و عاميون، از تاريخى‏ قريب به صد ساله برخوردار است. جنبشى‏ كه ريشه‏هاى‏ آن را مى‏توان در انقلاب مشروطه ايران نيز يافت. حزب كمونيست ايران، يكى‏ از اولين احزاب كمونيستى‏ است كه پس از پيروزى‏ انقلاب اكتبر و در چهارچوب انترناسيونال كمونيستى‏ پايه‏ريزى‏ شد. تاريخچه شركت كمونيست‏هاى‏ ايرانى‏ در دفاع و حفظ انقلاب اكتبر در روسيه شوروى‏ را مى‏توان در مطبوعات حزبى‏ دنبال كرد (تاريخ جنبش كمونيستى‏ زنده‏ياد كامبخش، كتاب “انقلاب و اكتبر”، كتاب تاريخ آبراهاميان و مقالات بسيارى‏ در دنيا و …).

اين گذشته تاريخى‏ و وقايعى‏ كه در جريان مبارزات حزب كمونيست و حزب توده ايران بر مبارزان توده‏اى‏ گذشته است، با همه جوانب منفى‏ و دردناك كه مى‏توان در آن يافت، داراى‏ يك جنبه بسيار مثبت و برجسته‏اى‏ نيز بوده، كه نبايد به فراموشى‏ سپرده شود. اين جنبه مثبت، امكانى‏ بود كه براى‏ بسيارى‏ از مبارزان توده‏اى‏ بوجود آمد، بتوانند به فراگرفتن علوم جامعه‏شناسانه، اقتصادى‏، فلسفى‏ و … مبتنى‏ بر علم ماترياليسم تاريخى‏ و ماترياليسم ديالكتيكى‏ در سطح دانشگاهى‏ و به طور سيستماتيك نايل شوند. اين امكان تاريخى‏، حزب توده ايران را به دژ پرقدرت انديشه علمى‏ تبديل ساخت. دژى‏ كه بتواند از امكان ارزيابى‏ علمى‏ شرايط تاريخى‏ برخوردار گردد. مطبوعات حزبى‏ براى‏ خلق‏ها ايرانى‏ و همجوار سرزمين ما، زمينه آموزش پربارى‏ را در طول سال‏ها تشكيل داده اند.

اين سرمايه عظيم روشنفكرانه و علمى‏ را ارتجاع داخلى‏ و جهانى‏ از حزب ما با قتل عام سال ٦٧ گرفت. صحبت تنها از نابودى‏ زنده‏ياد احسان طبرى‏ نيست. براى‏ تكرار اين شخصيت در تاريخ نه تنها حزب ما، بلكه در سطح ملى‏ نيز بايد چشم به راهى‏ طولانى‏ دوخت. بلكه صحبت از نابودى‏ بسيارى‏ از دانشمندان حزبى‏ است، كه از تكرار نام آن‏ها در اينجا ازاين‏رو دورى‏ مى‏شود، زيرا بحث را به دراز مى‏كشاند.

واقعيت آنست كه متاسفانه نمى‏توان جز از رفيق على‏ خاورى‏، از شخصيت ديگرى‏ از اين زمره در جنبش توده‏اى‏ نام برد، كه مى‏تواند برپايه آموزش سيستماتيك و دانشگاهى‏ خود، همانند گذشته به وظيفه آموزش تئورى‏ در حزب توده ايران و در جنبش توده‏اى‏ بپردازد. مقالات پراكندهى‏ كه در اين يا آن نشريه به چاپ مى‏رسند، اغلب برخوردهاى‏ تئوريك به اين يا آن موضوع مى‏باشند. امرى‏ كه بنوبه خود مثبت و آموزنده نيز هست و بايد آن را تقويت نمود، مثلاً از اين طريق كه براى‏ آن در نشريه‏اى‏  – دنيا –  زمينه كار مشتركى‏ ايجاد ساخت، باوجود اين نمى‏توان قانع به اين كوشش‏هاى‏ ارزنده بود و آن را براى‏ عمل به وظيفه تئوريك- ايدئولوژيك در جنبش توده‏اى‏ كافى‏ ارزيابى‏ نمود. اميد است كه زمان مناسب براى‏ انديشيدن ضرورى‏ در اين‏باره بوجود آيد و تصميم‏هاى‏ ضرورى‏ اتخاذ شوند.

بازگرديم به بحث درباره ديالكتيك “به رخ كشيدن” معلومات.

در اين زمينه هم مى‏توان از طبرى‏ يارى‏ جست. طبرى‏ در پيش‏گفتار “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏ فلسفى‏ و اجتماعى‏” با عنوان “واژه‏اى‏ چند از نگارنده” كه اكنون بايد آن را وصيتى‏ او تلقى‏ كرد، ازجمله مى‏نويسد: «… ضرورت كوشش براى‏ اجتهاد در مسائل تئورى‏ عمومى‏ ماركسيستى‏- لنينيستى‏ انكارناپذير است و تئورى‏ از هر سخن الكنى‏ در اين زمينه مى‏تواند غنى‏تر شود. … به هر صورت هر نسلى‏ كه در مبارزه شركت مى‏كند، بايد دريافت و منش خود را از انطباق تئورى‏ عام بر پراتيك بدست دهد، يا به عبارت ديگر، تجارب خود را جمع‏بندى‏ كند. معناى‏ سير تكاملى‏ تئورى‏ها و ژرفش در ماهيت‏هاى‏ دمبدم تازه‏تر و عميق‏تر، جز اين نيست. …».

گريز ناگزيرى‏ ديگر:

« …

اى‏ پنهانِ آشكار!

يادت را هرگز،

در صندوق‏خانه قلبم، پنهان نخواهم داشت.

يادت را در قاب، نخواهم گرفت،

خشكيده چون نعش بر ديوار،

يا چون يك اتفاق ناگوار،

براى‏ يك روز مبادا،

در دفتر خاطراتم نخواهم نگاشت.

يادت را مى‏نهم هر روز،

در كيفِ مدرسة كودكان،

در لابلاى‏ اوراقِ سپيدِ دفترهايشان.

چون گلبرگ‏هاى‏ گل سرخ،

مى‏نهم يادت را،

در ترنم عاشقانه باد،

در بلنداى‏ قامت شمشاد،

در نى‏نى‏ هر نگاه،

در انعطافِ هر گل و گياه،

در جام خونين شقايق‏ها،

در آزادگى‏ جنگلان سرو،

در پرشِ شورانگيز تذرو.

… » *

“توده‏اى‏ها” اميدوار است آنچه كه در زمينه تئوريك بر كاغذ آورده مى‏شود، از طرف همه توده‏اى‏ها با مضمون مورد نظر آموزگار چند نسل از توده‏اى‏ها دريافت و پذيرفته شود. انجام اين وظيفه به نظر “توده‏اى‏ها” از ضرورت مبرم برخوردار است. اين ضرورت با برخورد غيرمستدل انتقادى‏ و يا سخره‏آميز و در برخى‏ برخوردها هدفمند به انديشه علمى‏ بانيان سوسياليسم، كه در برخى‏ ابرازنظرها به چشم مى‏خورد، نه كه نفى‏ نمى‏گردد، كه مورد تائيد قرار مى‏گيرد.

*

اخـگـران اسفنـد

اى‏ برزگرِ بذرهاى‏ پاك!

اى‏ كشتكارِ بسيط خاك!

اى‏ زنده جاويد در مغاك!

آن‏زمان، كه تو را شناختم،

هيچ‏گاه با تنهايى‏ خويش نساختم.

تو گنجِ رمزِ رنج‏هائى‏،

تو چراغِ روشنِ كومه ذهن مائى‏،

خورشيد، از فروغ جاودانى‏ انديشه‏هايت،

به چاه سياه غرب درغلتيد.

آسمان، در سنگينى‏ جاذبه افكارت،

بر خاك تيره زمين زانو زد،

و زمين، در نهفتِ گل آرزويت خوار شد.

اى‏ پنهانِ آشكار!

يادت را هرگز،

در صندوق‏خانه قلبم، پنهان نخواهم داشت.

يادت را در قاب نخواهم گرفت،

خشكيده چون نعش بر ديوار.

يا چون يك اتفاق ناگوار،

براى‏ يك روز مبادا،

در دفتر خاطراتم نخواهم نگاشت.

يادت را مى‏نهم هر روز،

در كيفِ مدرسه كودكان،

در لابلاى‏ اوراقِ سپيدِ دفترهايشان.

چون گلبرگ‏هاى‏ گل سرخ،

مى‏نهم يادت را،

در ترنم عاشقانه باد،

در بلنداى‏ قامت شمشاد،

در نى‏نى‏ هر نگاه،

در انعطافِ هر گل و گياه،

در جام خونين شقايق‏ها،

در آزادگى‏ جنگلان سرو،

در پرشِ شورانگيز تذرو.

زمزمه مى‏كنم يادت را،

در ذهن مادرى‏،

كه چگرگوشه‏اش را خون‏آلود به خاك سپرده است،

در خلوت آن دخترى‏،

كه در فراقت، اشك‏هاى‏ بى‏حساب ريخت.

يادت را،

در كوله‏بار زندگيم مى‏نهم،

چون دوره‏گردى‏،

در كوى‏ و برزنِ خلوت و خاموش روستاهاى‏ غم‏گرفته.

آواز مى‏دهم يادت را،

در تمركز انسانى‏ شهرها،

منفجر مى‏كنم،

در آواز دسته جمعى‏ دختران شاليكار،

كه تا زانو در گل فرو رفته‏اند،

در معادنِ سياهِ ذغالِ شمال،

در گنبدهاى‏ نفتى‏ جنوب،

در كومه سرد و حقيرِ ايلاتِ چادرنشينِ غرب،

در صحارى‏ بى‏برگ و پوشش شرق.

يادت را،

چون پيچكى‏، مى‏رويانم،

بر فراز ديوارهاى‏ شهر،

بر كابل‏هاى‏ زنگ خانه‏ها،

در انعكاس بى‏وقفه آينه‏ها.

يادت را،

هر پگاه بر چهره مى‏زنم، چون آب،

تا برجهانَدم از خواب.

يادت را چون گرده نان،

بر سفره طعام خويش مى‏نهم هر روز،

و هر روز در آينه يادت،

گيسوان بلند معشوقم را شانه مى‏كنم.

من آب مى‏دهم،

تشنگان دشت را آب مى‏دهم،

رمز سراب مى‏دهم.

من عاشق بى‏خانه را،

من بلبل آواره را،

با تو، جواب مى‏دهم.

من گنبد دوّار را،

من كودك گهوارهِ را هم،

با تو تاب مى‏دهم.

***

در من روان شو!

در عروق خون گرفته‏ام،

بر زبانِ دوخته‏ام،

بر قلبِ نفروخته‏ام،

اى‏ ماه،

اى‏ دليلِ راه،

در اين شبانِ سياه،

در اين خزانِ تباه،

مرا بخواه،

مرا بخواه!

احسان طبرى‏، سروده‏هاى‏ زندان ١٣٦٧




ابرازنظر سوم «اهداف استراتژيك ما در مرحله كنونى‏‏‏» «قشربندى‏‏‏ در حاكميت و اهداف آنان» «متحدين كيانند»

متن ابرازنظر:

سلام! کسانی که میکوشند راه وحدت یا دست کم راه تبادل نظر توده ای ها را هموار کنند، باید بین توده ای ها تاحدی شناخته شده باشند. متاسفانه شما گردانندگان این وبلاگ خود را معرفی نمیکنید تا شک وتردید ها کم یا تمام شود. اظهار نظر کنندگان هم، بجز سردبیر راه توده، نام وهویتی ندارند.

سایت یا وبلاگتان خیلی در هم است. معلوم نیست که اظهار نظر ها مربوط به کدام نوشته است. خیلی از نوشته ها یک مقاله جدا و کم ارتباط با مسئله دیالوگ بین توده ای هاست. اظهار نظر ها را مثل بسیاری از وبلاگها میتوانید به ترتیب در یک صفحه زیر هم قرار دهید. اینطوری همه میفهمند که فرستنده ی قصدش مقاله نویسی نبوده و به موضوع مشخصی میپردازد.

اغلب نوشته های منعکس شده در اینجا فقط پر حرفی و به رخ کشیدن اطلاعات مثلا تئوریک است. من اینجا نمیایم که کسی برایم از برومرلویی بناپارت داستان سرایی کند.

صریح وروشن هر کس بنویسد که اهداف استراتژیک ما در این مرحله چیست. هر کس تحلیلی از نیروهای موجود در حاکمیت واهداف هر نیرو ارائه دهد. نیروهایی که باید سعی در ایجاد نزدیکی با آنها انجام گیرد، با نام روشن کند و حتی المقدور از بکار بردن عبارات کلی بی مصداق (مثل خرده بورژوازی یاهر کوفتواژی دیگر) بپرهیزد.

هر کس روشن کند که تناسب قوا را در حاکمیت ودر اجتماع چگونه می بیند.

بهتر است، بیش از افراد جدا ومنفرد، مسئولین ونمایندگان نشریات یا جریانهای مختلف توده ای نظر داده وبنوعی مناظره رفیقانه کنند. موفق باشید

1- براى‏‏‏ تعيين ”اهداف استراتژيك و شناخت از متحدان“، كه ”بهرام“ مى‏‏‏طلبد، ضرورى‏‏‏ است بر سر تعريف شرايط موجود در ايران توافق داشت.

در ”انقلاب ملى‏‏‏- دمكراتيك را به ثمر برسانيم!“ درباره شرايط جديد حاكم بر ايران نظريات قابل بحث (قابل بحث ونه حرف آخر!!) مطرح شده و براى‏‏‏ آن‏ها استدلال شده است. خواننده علاقمند مى‏‏‏تواند براى‏‏‏ آشنا شدن به جزئيات و به‏ويژه استدلال‏ها به اصل مطلب مراجعه كند. در آنجا اين نتيجه‏گيرى‏‏‏ كلى‏‏‏ ارايه مى‏‏‏شود، كه «شرايط جديد حاكم بر ايران كه با صدور “حكم حكومتى‏‏‏“ درباره نقض غيرقانونى‏‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏ در تيرماه ١٣٨٥ ايجاد شده است، يك‏بار ديگر موضع‏گيرى‏‏ روشن و صريح حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏‏‏ را درباره اوضاع كشور و وظايف ما، درباره سرنوشت انقلاب ملى‏‏‏‏- دمكراتيك و چگونگى‏‏‏‏ به ثمر رساندن آن، ضرورى‏‏‏‏ ساخته است.»

سپس همانجا، به تحليل برنامه استراتژيك سياسى‏‏-‏ نظامى‏‏‏ امپرياليسم در تقسيم كشورها به واحدهاى‏‏‏ قومى‏‏‏- مذهبى‏‏‏ (يوگسلاوى‏‏‏ سابق، عراق، افغانستان وغيره) پرداخته و نشان داده مى‏‏‏شود، كه دستيابى‏‏‏ به استقلال اقتصادى‏‏‏ و از اين طريق حفظ استقلال سياسى‏‏‏ و تماميت ارضى‏‏‏ ايران، از پيش‏شرط برقرارى‏‏‏ آزادى‏‏‏ها و حقوق دمكراتيك مردم برخوردار است. به عبارت ديگر، با نشان دادن ارتباط مضمونى‏‏‏ اصول دمكراتيك (در مركز آن اصل ٢٦) و اصول اقتصادى‏‏‏ (در مركز آن اصل ٤٤) قانون اساسى‏‏‏، ”اصلى‏‏‏ترين تضاد“ در جامعه ايرانى‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏ به صورت زير ارايه مى‏‏‏شود: «اصلى‏‏‏ترين تضاد دوران كنونى‏‏‏، تضاد بين مردم و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ از يك سو و بين مردم و امپرياليسم از سوى‏‏ ديگر است.»

شعار جبهه ضدديكتاتورى‏‏‏ و ضدامپرياليستى‏‏‏، از سرشت و مضمون اصلى‏‏‏ترين تضاد حاكم بر ميهن ما ناشى‏‏‏ گشته و بيان وحدت ديالكتيكى‏‏‏ مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمكراتيك- قانونى‏‏‏ و مبارزه براى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏- دمكراتيك و نشان دادن اهداف مبارزات مردم در دوران كنونى‏‏‏ است. چنين است نتيجه‏گيرى‏‏‏ منطقى‏‏‏ از اصلى‏‏‏ترين تضاد حاكم بر ايران در فشرده‏ترين بيان.

بدين‏ترتيب پرسش درباره شرايط نوين حاكم بر ايران و ضرورت استخراج رهنمودهاى‏‏‏ جديد براى‏‏‏ مبارزات روز و دورنمايى‏‏‏ مردم ميهن ما، نتيجه‏گيرى‏‏‏ واقع‏بينانه‏اى‏‏ مى‏‏باشد و مطابق است با منافع نيروهاى‏‏‏ ترقى‏‏‏خواه و ميهن‏دوست و همچنين در انطباق است با اهداف انقلاب بزرگ بهمن: ”آزادى‏‏‏، استقلال و عدالت اجتماعى‏‏‏“.

اشكال دسترسى‏‏‏ به اهدف، تعيين متحدان راه و پرسش‏هاى‏‏‏ پراهميت ديگر، تنها با توافق بر سر تحليل مشترك ممكن خواهد شد. توافق بر ضرورت دستيابى‏‏ به تحليل مشترك، تائيدى‏‏‏ است بر ضرورت آغاز بحث صميمانه در جنبش توده‏اى‏‏‏. خواستى‏‏‏ كه ازجمله ”بهرام“ مطرح مى‏‏‏سازد و اميدى‏‏‏ كه دعوت ”توده‏اى‏‏‏ها“ براى‏‏‏ چنين بحث هوشمندانه، ناشى‏‏ از آن است.

پرسش درباره متحدان پيش از بررسى‏‏‏ و تحليل مشترك شرايط حاكم و تعيين اهداف روز و دورنمايى‏‏‏ از ديد انديشه توده‏اى‏‏‏، صرفنظر از نادرستى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏ تعيين متحدان پيش از دستيابى‏‏‏ به تحليل مشترك، اين خطر عملى‏‏‏ را داراست، كه

يك- بخشى‏‏ از مبارزان به اين نتيجه برسد، كه براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به آزادى‏‏‏ و دمكراسى‏‏‏، مى‏‏‏توان با نيروهاى‏‏‏ راست در اپوزيسيون خارج از كشور همكارى‏‏‏ داشت. پيامد چنين برداشتى‏‏‏ مى‏‏‏تواند اين تصور باشد، كه گويا مى‏‏‏توان و بايد لبه تيز حمله به امپرياليسم و اهداف او را كند نمود. به‏عبارت ديگر، وجه ملى‏‏ مبارزه را از اين طريق تضعيف نمود، كه پنداشت كه مى‏‏‏توان به كمك سرمايه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏ و شعار ”حقوق بشر“ آن، از حاكميت استبدادى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ داخلى‏‏‏ عبور كرد. سياستى‏‏ كه ازجمله حزب كمونيست عراق براى‏‏‏ سرنگونى‏‏‏ رژيم ديكتاتورى‏‏‏ صدام حسين مورد تائيد قرار داد. عراق گرفتار در شرايط ”استعمار نوليبرالى‏‏‏“، دستاورد چنين تصورات است.

ضعف عمده و اسلوبى‏‏ اين برداشت، جدا سازى‏‏‏ مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏ و مبارزه براى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏- دمكراتيك و بى‏‏‏توجهى‏‏ به ديالكتيك اين دو آماج مبارزات مردم مى‏‏‏باشد.

دو- در شرايط فقدان تحليل مشترك، گروه ديگرى‏‏‏ از مبارزان توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏تواند به اين نتيجه‏گيرى‏‏‏ نايل شود، كه دستيابى‏‏‏ به آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏‏ براى‏‏‏ مردم مى‏‏‏تواند از طريق همكارى‏‏‏ با آن بخش از سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم بر جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ تحقق يابد، كه خود را جانبدار قانون و صلح و مدارا مى‏‏‏نماياند و اينجا و آنجا نيز اشاراتى‏‏‏ درباره نادرستى‏‏ سركوب حزب توده ايران از خود بروز داده ‏است. صلح و مدارا خواهى‏‏‏ اين بخش از حاكميت با مردم ميهن ما و با كشورهاى‏‏‏ خارجى‏‏‏، تاكنون با كوشش اين بخش از حاكميت براى‏‏ برپايى‏‏‏ يك اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك در ايران همراه نبوده است. خواست و هدفى‏‏‏ كه دستاورد انقلاب بزرگ مردم را تشكيل مى‏‏‏داده و در قانون اساسى‏‏ نيز به‏مثابه وظيفه حاكميت تعيين شده بوده است.

اين بخش ناهمگون از حاكميت با شركت در سركوب آزادى‏‏‏ها و حقوق دمكراتيك مردم، شرايط مافيايى‏‏‏ غارت اقتصادى‏‏‏ را براى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران ايجاد نموده و بخش دولتى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ اقتصاد را به ورشكست كشانده است. اجراى‏‏‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏، به نام ”تعديل اقتصادى‏‏‏“ و در مرحله كنونى‏‏‏ به نام ”خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏“ بندناف رابطه منافع آن قشرها با منافع سرمايه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد. ارزيابى‏‏‏ وجه اقتصادى‏‏ عملكرد اين بخش از سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم نبايد از مدنظر دور بماند.

”جنبش اصلاحات“ داراى‏‏‏ مواضع مثبت و قابل تائيد بود درباره لزوم احترام به آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏ (در مركز آن اصل ٢٦ قانون اساسى‏‏) و براى‏‏‏ تحقق آن‏ها كوشيد و در اين راه تلفات و صدمات بسيارى‏‏‏ را تحمل نمود. به‏توجهى‏‏‏ به ضرورت تلفيق مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمكراتيك با مسئله اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك (اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏)، يكى‏‏‏ از عمده‏ترين علل عدم موفقيت اين جنبش براى‏‏ تجهيز مردم به‏منظور‏ مبارزه با ديكتاتورى‏‏‏ بود.

گروه دوم از جنبش توده‏اى‏‏‏ با تصورات فوق، دچار اين توهم نيز است، كه گويا اگر بتوان با بخشى‏‏‏ از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ همكارى‏‏‏ داشت، مى‏‏‏توان به ”آزادى‏‏‏“ كه به آن «همانند هوا براى‏‏‏ تنفس» (فردريش انگلس) احتياج داريم، دست يافت. در آن زمان در شرايط مناسب دمكراتيك مى‏‏توانيم به مبارزه با سياست اقتصادى‏‏‏ اين قشرها در حاكميت پرداخت. اين گروه نيز به جداسازى‏‏‏ و بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به ديالكتيك مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏ها و مبارزه براى‏‏‏ برپايى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك تن مى‏‏‏دهد و از مدنظر دور مى‏‏دارد، كه سركوب آزادى‏‏هاى‏‏ قانونى‏‏ توسط حاكميت، وسيله و ابزار ايجاد كردن اقتصاد مافيايى‏‏ و غارتى‏‏ رانت‏خوآرانه توسط سرمايه‏داران و متحدانشان بوده است. اين تكرار تجربه جنبش دوم خرداد مى‏‏‏باشد كه همراه است با حذف ضرورت تلفيق مبارزه براى‏‏‏ اين دو آماج بيرون آمده از مضمون ”اصلى‏‏‏ترين تضاد“ مردم با حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ داخلى‏‏‏ و با امپرياليسم.

بدون مبارزه براى‏‏‏ يك اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك، دسترسى‏‏‏ به آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏‏ و ايجاد عدالت اجتماعى‏‏‏ نسبى‏‏‏ دست نيافتنى‏‏‏ است. اين دو، مجموعه واحد و توامانى‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند، كه بيان ماهيت و مضمون ”انقلاب ملى‏‏‏ و دمكراتيك بهمن ٥٧“ مى‏‏‏باشند.

سـه- بدون تحليل و ارزيابى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر انديشه توده‏اى‏‏‏ از شرايط حاكم بر كشور در آغاز بحث، نهايتاً مى‏‏‏تواند گروه ديگرى‏‏‏ از مبارزان توده‏اى‏‏‏ در اين پندار باقى‏‏‏ بماند، كه براى‏‏‏ مبارزه با امپرياليسم ضرورى‏‏‏ است از حاكميت آن قشرها در جامعه دفاع نمود، كه اگر اكنون با حفظ آزادى‏‏هاى‏‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏‏ براى‏‏‏ مردم سرسازگارى‏‏‏ ندارند، اما گويا اين قشرها مى‏‏‏توانند با تجربه خود در مبارزات ”ضدامپرياليستى‏‏‏“، به شناخت و درك ضرورت احترام به خواست‏هاى‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏‏ مردم نايل شوند و به متحدان جنبش توده‏اى‏‏ تبديل گردند.

در اين نظريات نيز ما با پديده مشابه جدا سازى‏‏‏ غيرديالكتيكى‏‏‏ دو جنبه مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏ و اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك روبرو هستيم.

اضافه بر آن، اين گروه از توده‏اى‏‏ها سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران را در پس از پيروزى‏‏ انقلاب درك نكرده است. اين شعار داراى‏‏ مضمونى‏‏ تاريخى‏‏ است. كاربرد آن در شرايط مشخص و در ارتباط با نيروهاى‏‏ مشخص مورد نظر بوده است. انتقال مكانيكى‏‏ و يك به يك آن به شرايط حاكم كنونى‏‏ و نيروهايى‏‏ كه با توجه به خاستگاه طبقاتى‏‏ خود، مورد نظر هستند، نادرست و غيرنافذ است. درست براى‏‏ تاثير گذاشتن بر عملكرد به اصطلاح مبارزات ضدامپرياليستى‏‏ اين قشرها در حاكميت و پيرامون آن، بايد جنبش توده‏اى‏‏ هم از تحليل مشترك شرايط حاكم بر ايران برخودار باشد و هم سياستى‏‏ هم‏سو و متحد را دنبال كند.

همانطور كه اميد مى‏‏‏رود در سطور پيش نشان داده شده باشد، ريشه نادرست در نظريات هر سه گروه، بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به مضمون توامان و جدايى‏‏‏ناپذير وحدت مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمكراتيكِ قانونى‏‏‏ و نبرد براى‏‏‏ برپايى‏‏‏ اقتصادِ ملى‏‏‏ و دمكراتيك مى‏‏‏باشد، كه مضمون و ماهيت انقلاب بزرگ بهمن را تشكيل داده و در تعريف ”انقلاب ملى‏‏‏- دمكراتيك“ بيان علمى‏‏‏ خود را يافته است.

شايد بتوان وجه‏هاى‏‏‏ بيش‏تر و ديگرى‏‏‏ از تصورات ممكن را درباره اتحادها در جنبش توده‏اى‏‏‏ برشمرد، اما تصور مى‏‏‏رود اين سه وجه براى‏‏ نشان دادن ضرورت الويت بررسى‏‏ و پژوهش توده‏ا‏ى‏‏ از شرايط حاكم بر ايران و نتيجه‏گيرى‏‏‏ از آن، مستدل شده باشد. مبتنى‏‏‏ بر اين تحليل مى‏‏‏توان درباره اين يا آن تركيب اتحادها با نيروهاى‏‏‏ برشمرده شده و يا آنانى‏‏‏ كه مى‏‏‏توان برشمرد نيز به نتيجه مشترك رسيد.

به نظر لنين نمى‏‏توان و نبايد در مبارزات اجتماعى‏‏‏ حتى‏‏‏ از «موقتى‏‏‏ترين و ناپايدارترين متحد» هم صرفنظر كرد. شرايط تغيير يابنده در جامعه مى‏‏‏تواند امكان هر نوع اتحادى‏‏‏ را بين نيروهاى‏‏‏ مبارز ايجاد سازد. لذا نمى‏‏‏توان از پيش همكارى‏‏‏ با هيچ نيروى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ را نفى‏‏‏ نمود. بايد در درون و در مركز جريان واقعاً موجود مبارزات اجتماعى‏‏‏، يعنى‏‏‏ در «روند جارى‏‏‏ زندگى‏‏‏» شركت داشت. اما و درست براى‏‏‏ آنكه بتوانيم باوجود محدوديت امكانات خود، به كناره جريان مبارزات رانده نشويم و تاثير مثبت بر روند مبارزات داشته باشيم، بايد داراى‏‏‏ تحليلى‏‏‏ مشترك از كليت روند انقلابى‏‏‏ در جامعه باشيم. تجربه‏اى‏‏‏ كه مبارزات حزب توده ايران با موفقيت دارا بوده است.

سخن كوتاه:

اول تحليل شرايط و استخراج ”اصلى‏‏ترين تضاد“ در دوران كنونى‏‏ رشد اجتماعى‏‏‏ در ايران؛

دوم، بحث و گفتگو درباره متحدان و اشكال ممكن اتحادها و ارزيابى‏‏‏ درجه پايدارى‏‏‏ و ثبات اتحادها!

«مبارزه عليه سيطره امپرياليسم در ايران بدون توضيح همه‏جانبه ضرورت مبارزه براى‏‏ تحقق‏‏ برنامه اقتصاد ملى‏‏‏‏ و دمكراتيك، براى‏‏‏‏ برقرارى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ مصّرح در قانون اساسى‏‏‏‏ براى‏‏ وسيع‏ترين قشرهاى‏‏‏‏ جامعه و همچنين بدون مبارزه براى‏‏‏‏ قانع ساختن ميهن‏دوستان و تحول طلبان و جلب آن‏ها به اين مبارزه اجتماعى‏‏، با نتايج دلخواه همراه نخواهد بود. اين، يعنى‏‏‏‏ مبارزه براى‏‏‏‏ به ثمر رساندن انقلاب ملى‏‏‏‏- دمكراتيك كه آماج انقلاب بهمن بود.» (از ”انقلاب ملى‏‏ و دمكراتيك را به ثمر برسانيم!“)

ازاين‏رو نيز بايد قوياً از پيشنهاد مطرح شده توسط ”بهرام“ جانبدارى‏‏‏ كرد و بنوبه خود از نظريه‏پردازان در جنبش توده‏اى‏‏‏ و از هر توده‏اى‏‏‏ و هوادار حزب توده ايران، و به طريق اولى‏‏‏ از مسئولين حزب توده ايران، راه توده، تارنگاشت عدالت، ١٠ مهر و ديگران طلب نمود كه فعالانه، هوشمندانه و صميمانه در اين بحث شركت كنند و نظريات «روشن و صريح» خود را مطرح سازند.

٢- «شناخته» بودن و اعلام نام نظريه‏پردازان لااقل در مرحله كنونى‏‏‏ از آن اهميتى‏‏‏ برخوردار نيست، كه در مواقعى‏‏‏ خود را مى‏‏‏نماياند. بدون ترديد وجود شخصيت‏ها در مبارزات اجتماعى‏‏‏ و درون حزبى‏‏‏ مهر و نشان خود را به وقايع مى‏‏‏زند. باوجود اين به نظر مى‏‏‏رسد كه فاجعه‏آميز نخواهد بود، كه با توجه به خون روشنفكرانه‏اى‏‏‏ كه از جنبش توده‏اى‏‏‏ در نبرد ريخته شده است، يك‏بار هم بحث را از سر بحث بر سر مواضع و استدلال درباره آن‏ها آغاز كنيم، تا بر سر نام شركت كنندگان در بحث.




ابرازنظر دوم به چند صدايى‏‏ پايان دهيم! «جسارت ورود به گود حوادث داخل كشور»


(به منظور مطالعه متن ابرازنظر ”راه‏توده“ به http://www.tudeh-iha.com/?p=441&lang=fa مراجعه شود.)

جسارت ورود به گود حوادث داخل كشور، تنها مى‏‏تواند با هدف تغيير آن همراه باشد. براى‏‏ اين تغيير بايد دانست واقعيت چيست. يعنى‏‏ بايد دانست كه تركيب طبقات و قشربندى‏‏ها در جامعه و تناسب قوا چگونه است و …. ازيك‏سو و همچنين بايد از سوى‏‏ديگر دانست، جهت تغيير جامعه بايد به كدام سو باشد؟

البته در جامعه تضادهاى‏‏ مختلفى‏‏ مى‏‏توانند وجود داشته باشند، كه بايد شناخت و جاى‏‏ آن‏ها را در مبارزات اجتماعى‏‏ تعيين نمود. مثلاً، «تضاد و برخورد» بين روحانيت و فرماندهان نظامى‏‏ كه ”راه توده“ شماره ٢٠١ (٢٠٠٨ر١١ر١٠) به آن اشاره مى‏‏كند و درباره مضمون آن مى‏‏نويسد: «كار رسيده به لحظه‏اى‏‏ كه يا روحانيت بايد حكومت كند و يا فرماندهان و ادامه سياست جنگى‏‏ …». به برداشت ”راه‏توده“ اين تضاد حتى‏‏ تضادى‏‏ است، كه مى‏‏تواند براى‏‏ تماميت ارضى‏‏ و حاكميت ملى‏‏ سرنوشت ساز هم باشد: «[از درون اين تضاد] … يا … يك حكومت رضاخانى‏‏ بيرون خواهد آمد … [كه در اين حالت] تماميت كشور حفظ مى‏‏شود … و يا كار … به نبرد نظامى‏‏ داخلى‏‏ … خواهد انجاميد [كه در اين حالت] موزائيكى‏‏ شدن كشور محتمل‏تر است».

بى‏‏توجه به وجود واقعى‏‏ و يا تخيلى‏‏ تضاد مورد بحث و نقشى‏‏ كه ”راه‏توده“ براى‏‏ آن برمى‏‏شمرد و همچنين بى‏‏توجه به امكان وجود احتمال‏هاى‏‏ ديگر، پرسش اصلى‏‏ اين پرسش است، كه آيا اين تضاد بسيــار مهــم و سرنوشت‏ساز از ديد تماميت ارضى‏‏ و حاكميت ايران چند هزارساله، ”اصلى‏‏ترين تضاد“ به مفهوم ”تكامل“ مورد نظر ماركس براى‏‏ جامعه ايرانى‏‏ هم هست؟

اگر چنين است، آنوقت تضاد بين روحانيت و فرماندهان سپاه همان ”اصلى‏‏ترين تضاد“ جامعه ايرانى‏‏ در دوران كنونى‏‏ مى‏‏بوده، كه حل آن بايد راه رشد و ترقى‏‏ جامعه ايرانى‏‏ را بگشايد! آيا چنين است؟ ”راه‏توده“ در مقاله فوق و در هيچ يك از سرمقاله‏هاى‏‏ خود به اين پرسش ”توده‏اى‏‏“ پاسخ نمى‏‏دهد! پرسش توده‏اى‏‏، زيرا مبتنى‏‏ است بر آموزش ماترياليسم ديالكتيكى‏‏، بر آموزشى‏‏ كه مرز جدايى‏‏ نگرش علمى‏‏ را از نگرشى‏‏ غيرماركسيستى‏‏ به تاريخ و مبارزات طبقاتى‏‏ تشكيل مى‏‏دهد. (در اين زمينه در نوشته‏هاى‏‏ پيشين توضيحاتى‏‏ داده شده است، كه خواننده علاقمند مى‏‏تواند به آن‏ها مراجعه كند. ازجمله به ”ما براى‏‏ وصل كردن آمديم“http://www.tudeh-iha.com/?p=427&lang=fa )

كدام يك از احتمالاتى‏‏ كه ”راه‏توده“ درباره حكومت احتمالى‏‏ فرماندهان سپاه برمى‏‏شمرد، مى‏‏تواند راه رشد و تعالى‏‏ جامعه ايرانى‏‏ را در جهت ”تكامل“ تاريخى‏‏ بگشايد؟ پاسخ فقط مى‏‏تواند بر روى‏‏ حدث و گمان و از نوع اسپكولاتيو داده شود.

پاسخ توده‏اى‏‏ اما روشن و صريح است: تنها عبور از نظام سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ و رانت‏خوار حاكم و برقرارى‏‏ اقتصادى‏‏ ملى‏‏ و دمكراتيك است، كه راه رشد و ترقى‏‏ اجتماعى‏‏ را در ایران مى‏‏گشايد. هيچ كدام از دو احتمال برشمرده شده و انواع ديگر آن‏ها كه بتوان برشمرد، برپايه خصلت و مضمون خود، چنين راهى‏‏ را نمى‏‏گشايند. باوجود اين، مبارزه جارى‏‏ ”نبرد كه بر كه“ مى‏‏تواند از مجراى‏‏ تضادى‏‏ بگذرد، كه ”راه‏توده“ مطرح مى‏‏سازد و نمى‏‏توان به آن بى‏‏اعتنا بود. چه بايد كرد؟

اگر چنين تضادى‏‏ واقعى‏‏ است و بررسى‏‏ بر درستى‏‏ آن حكم مى‏‏كند، جنبش توده‏اى‏‏ نمى‏‏تواند درباره ”نبرد كه بر كه“ جارى‏‏ بى‏‏نظر و بى‏‏تفاوت باشد. برعكس، بايد با دل و جان در آن شركت كند. بايد تمام توان روشنفكرانه و عملى‏‏ خود را در آن به كار گيرد. اما پيش از آن بايد به اين پرسش اساسى‏‏ پاسخ داده باشد، كه كدام راه‏حل از راه حل‏هاى‏‏ ممكن براى‏‏ حل تضاد برشمرده شده، به جهت رشد و ترقى‏‏ اجتماعى‏‏ و ”تكامل“ مورد نظر ماركس نزديك‏تر مى‏‏باشد؟ به‏عبارت ديگر، كدام از اين راه حل‏هاى‏‏ ممكن، هدف بينابينى‏‏ را در جهت دورنماى‏‏ تاريخى‏‏ تشكيل مى‏‏دهد، كه بايد برپايه آن، براى‏‏ مثال، به جستجوى‏‏ متحدان رفت؟‌ از اين و نه از آن راه‏حل دفاع كرد؟

ازاين‏روست كه جنبش توده‏اى‏‏ نمى‏‏تواند پيش از پاسخ به پرسشى‏‏ كه ”اصلى‏‏ترين تضاد“ و ”اصلى‏‏ترين عرصه نبرد“ اجتماعى‏‏ را تعيين مى‏‏كند و راه رشد و ترقى‏‏ ”تكاملى‏‏“ جامعه ايرانى‏‏ را مى‏‏گشايد، با چشمى‏‏ باز و با انديشه‏اى‏‏ علمى‏‏ و توده‏اى‏‏ در مبارزات روز شركت كرده و جانبدار اين يا آن راه حل بينابينى‏‏ باشد. وجود تشتت در تعيين سياست مشترك و جانبدارى‏‏ از قشرهاى‏‏ مختلف در حاكميت نزد نشريات و گروه‏هاى‏‏ مختلف ”توده‏اى‏‏“، بيان تلخ و قابل لمس اين سردرگمى‏‏ تئوريك و سياسى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ است!

«اهداف دمكراتيك و سوسياليستى‏‏»

البته بايد «جسارت ورود به گود حوادث داخل كشور» را داشت، اما جسارتى‏‏ آگاهانه و مبتنى‏‏ بر انديشه علمى‏‏ و سنتى‏‏ حزب توده ايران.

حق با ”راه‏توده“ است كه در اظهار نظر سردبير خود مى‏‏پرسد، «حكومت نظامى‏‏ براى‏‏ چيست؟ سپاه چرا قدرت اجرايى‏‏ كشور را مى‏‏خواهد در چنگال داشته باشد؟» و ماركس پاسخ مى‏‏دهد: «… حاكميت در فضا آويزان نيست، بناپارت نماينده طبقه‏اى‏‏ مى‏‏باشد.» (مجموعه آثار، جلد ٨، ص ١٩٧).

ايزن‏هاور براى‏‏ اولين بار در نطق پايان رياست جمهورى‏‏ هشت ساله‏اش، از وجود ”كمپلكس نظامى‏‏- صنعتى‏‏“ در آمريكا صحبت كرد و نسبت به آن هشدار داد. اگر پرسش ”راه‏توده“ به طور ضمنى‏‏ خطر قدرت گرفتن يك چنين كمپلكس و بخش نظامى‏‏- صنعتى‏‏ را در قشربندى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ در ايران گوشزد مى‏‏كند، گوشزدى‏‏ بجاست. بايد خطرهاى‏‏ ناشى‏‏ از اين تركيب مافيايى‏‏ را براى‏‏ مردم توضيح داد و آن‏ها را عليه اين مافياى‏‏ اقتصادى‏‏- نظامى‏‏ طبقات حاكم تجهيز كرد، اما اين هشدار را بايد از موضع ارزيابى‏‏ توده‏اى‏‏ براى‏‏ مردم توضيح داد. در اين توضيح نبايد افشاى‏‏ گروه‏بندى‏‏هاى‏‏ ديگر مافيايى‏‏ و رانت‏خوار اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ ناگفته بماند. يعنى‏‏ افشاى‏‏ كليت حاكميت مافيايى‏‏ مصون بماند.

درغيراين‏صورت، مردم تصور خواهند كرد كه ”راه‏توده“ در يك جمله و در برابر خطر مافيايى‏‏ بخش نظامى‏‏- صنعتى‏‏ سپاه، به مدافع روحانيت تبديل شده است: «فرماندهان سپاه و نهادها و ارگان‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ وابسته به آن سعى‏‏ دارند در دوران سياست نظامى‏‏ … امكان به حوزه برگرداندن روحانيت را مهيا كنند …» (”راه‏توده“ همانجا) و در جمله ديگر، از موضع دفاع از اين قدرت مافيايى‏‏ در برابر روحانيت دفاع مى‏‏كند! حتى‏‏ بيش از دفاع. هشدار، به تبليغ براى‏‏ ايــن بخش مافيايى‏‏ تبديل مى‏‏شود، زيرا خود نوشته است: «و مى‏‏دانيم كه مردم به دليل سقوط عمومى‏‏ اعتبار روحانيت در جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ از چنين حذفى‏‏ با تصور يك حركت مثبت استقبال خواهند كرد. توده مردم از روحانيت بريده‏اند …».

احاطه داشتن بر بخشى‏‏ از صحنه و دورنماى‏‏ پيش‏رو، اگر چنين است، درست و مثبت است. اما كافى‏‏ نيست. موضعى‏‏ كه تصور مى‏‏كند، ”صاحب حقيقت“ است، اغلب در لغزنده‏ترين عرصه قرار دارد.

هدف از سطور كنونى‏‏ نشان دادن تضاد در نظريات ”راه‏توده“ نيست، بلكه نشان دادن اين امر است، كه جنبش توده‏اى‏‏ بايد در ابتدا ارزيابى‏‏ جامع خود را از شرايط اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ حاكم بر كشور داشته باشد، تا بتواند آگاهانه به ارزيابى‏‏ وقايع در جريان در ”نبرد كه بر كه“ در قشربندى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ و همچنين در نبرد طبقاتى‏‏ بين زحمتكشان و ميهن‏دوستان و سرمايه‏دارى‏‏ حاكم و به نتيجه‏گيرى‏‏ انقلابى‏‏ نايل گردد. نبرد طبقاتى‏‏اى‏‏ كه در ”اصلى‏‏ترين تضاد“ دوران كنونى‏‏ متبلور مى‏‏شود. (خواننده علاقمند مى‏‏تواند ازجمله به مقاله ”جبهه ضدديكتاتورى‏‏، شعارى‏‏ امروزين؟“ http://www.tudeh-iha.com/?p=264&lang=fa ،”مسئله اتحادها (١)“http://www.tudeh-iha.com/?p=401&lang=fa مراجعه كند)

تنها از اين طريق است كه جنبش توده‏اى‏‏ به وصيت زنده‏ياد جوانشير در كتاب ”سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران“ عمل مى‏‏كند. هر دو «اهداف دمكراتيك و سوسياليستى‏‏» پيش‏رو را تشخيص مى‏‏دهد و آگاهانه هر دوى‏‏ آن‏ها را در نظريات خود برمى‏‏شمرد و در پراتيك انقلابى‏‏ به آن‏ها پايبند باقى‏‏ مى‏‏ماند. تنها از اين طريق بندناف تئورى‏‏ و پراتيك حفظ مى‏‏شود. اين تكرار ملال‏آور «ديالكتيك» و «ماركس» نيست! اين پايبندى‏‏ به انديشه انقلابى‏‏ است. فيدل كاسترو در كتاب ”زندگى‏‏ من“ درباره چگونگى‏‏ نايل شدن خود به مواضع انقلابى‏‏ مى‏‏گويد: «بدون قطب‏نما، [كريستف] كلمب به هيچ كشفى‏‏ نايل نمى‏‏شد. اما قطب‏نماى‏‏ وجود داشت، من آن را داشتم: آنچه كه من از ماركس و لنين آموخته بودم.»! (فيدل كاسترو، زندگى‏‏ من، ٢٠٠٨، ص ١١٦)

و طبرى‏‏ در سروده‏هاى‏‏ زندانش، در ”فرسايش در خزان“ خطاب به اين قطب‏نما كه «… نه از فرار، كه از فرود، از زمين، نه آسمان …» آمده است، مى‏‏گويد: «… كنونت ياد مى‏‏آريم، كنونت پاس مى‏‏داريم، سرودى‏‏، رفتن ره را، نمودى‏‏، پرش و چه را، كنون از ماست پريدن، كنون بر ماست بگذشتن.» *

چاپ عكس زنده‏ياد جوانشير و انتشار اثر او، ”اقتصاد سياسى‏‏“ درست و مثبت است، پايبندى‏‏ اسلوبى‏‏ به آنچه او بيان داشته است، محك پايبندى‏‏ به انديشه و پراتيك انقلابى‏‏ است. (جاى‏‏ ”سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران“ در انتشارات خالى‏‏ است!)

«درباره انتخابات آينده رياست جمهورى‏‏»

تنها با برداشت فوق است كه مى‏‏توان درباره انتخابات پيش‏رو، كه ابراز نظر كنونى‏‏ مطرح مى‏‏سازد، پاسخى‏‏ توده‏اى‏‏ داد.

پاسخ روشن است. خواست و منافع مردم برخوردار شدن از آزادى‏‏ها و حقوق دمكراتيك قانونى‏‏ است، كه تنها با تحقق برنامه اقتصاد ملى‏‏ و دمكراتيك با مضمونى‏‏ ضدامپرياليستى‏‏ قابل دسترسى‏‏ است.

بيان و توضيح و تشريح اين اهداف و منافع است، كه نبرد طبقاتى‏‏ را در مبارزات انتخاباتی به پيش مى‏‏راند، زحمتكشان را سازمان مى‏‏دهد و امكان تحقق بخشيدن به منافع زحمتكشان و همه ميهن‏دوستان و سازماندهى‏‏ آنان را بوجود مى‏‏آورد. اين شيوه، تجربه سنت حزب توده ايران در دفاع از خواست روز و آينده زحمتكشان و ميهن‏دوستان است. اهدافى‏‏ كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ در جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ايران آن‏ها را پايمال نموده.

ازاين طريق است كه اعتبار رهبرى‏‏ حزب روزانه و هر روز زنده و شاداب گشته و به اجراى‏‏ نقش سنتى‏‏ خود مى‏‏پردازد. اين است اسلوب زنده و شاداب نگه داشتن حزب طبقه كارگر. و اين، «حلوا حلوا گفتن» نيست، «رستم دستان» بودن نيست! اما «اعجاب فرزند باور است» (طبرى‏، سخن گو از پرش نخستين).

آرى‏، «بدون تئورى‏‏ انقلابى‏‏، مبارزه انقلابى‏‏ ممكن نيست!» (لنين)

دسترسى‏‏ به اهداف فوق، لزوم شركت در ”نبرد كه بر كه“ را تسجيل مى‏‏كند. ما در اين نبرد در قشربندى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ بين «علم و خرافات»، نهايتاً جانب «علم» را خواهيم گرفت، آنطور كه در ارزيابى‏‏ از جنبش دوم خرداد نيز انجام شد.

”سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران“

كمبودى‏‏ كه در نشريات و نظرياتى‏‏ كه خود را توده‏اى‏‏ مى‏‏دانند به چشم مى‏‏خورد، كمبود ارزيابى‏‏ از كليت نظام حاكم و راه گذار از آن است. كمبود و محو شدن جنبه سوسياليستى‏‏ در وظايفى‏‏ است كه در كتاب ”سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران“ با روشنى‏‏ و صراحت ترسيم گشته، ولى‏‏ متاسفانه در جنبش توده‏اى‏‏ در سال‏هاى‏‏ اخير به سايه رانده شده است. كمبودى‏‏ كه با ذّات جنبش توده‏اى‏‏ در تضاد مى‏‏باشد. و نهايتاً كمبودى‏‏ كه بدون برطرف ساختن آن، وظايف دمكراتيك و بينابينى‏‏، مثلاً موضع‏گيرى‏‏ در انتخابات آينده رياست جمهورى‏‏، مبهم و رازگونه باقى‏‏ خواهند ماند و قابل شناخت نخواهند بود و سردرگمى‏‏ و تضادگويى‏‏ تداوم خواهد يافت. ازاين‏رو مى‏‏توان و مجاز است كه بسيار نوشت و «تند و دردآور» هم نوشت، اما نمى‏‏توان و مجاز نيست كه به عنوان بخشى‏‏ از جنبش توده‏اى‏‏، به پرسش مركزى‏‏ و تعيين كننده پاسخ نداد:

”اصلى‏‏ترين تضاد“ و ”اصلى‏‏ترين عرصه نبرد“ اجتماعى‏‏ در ايران كدامست؟

آنچه در ابراز نظر ”راه‏توده“ مبهم باقى‏‏ مانده است، پاسخ به اين دو پرسش مشخص مى‏‏باشد. هر كمبودى‏‏ البته قابل جبران است!

*

فرسايش در خزان

روزگارى‏‏ گذشت بر ما دراز،

سراسر رمز و راز،

پر نشيب و فراز.

زمين چرخان بود و خورشيد تابان،

زمان در دًوًران ابدى‏‏ خويش غلتان،

نبات بسامان بود و رودها روان،

بادها همچنان وزان،

بلبلان نغمه‏خوان،

گل‏ها الؤان

و ما، آب در هاون كوفتيم ساليان.

آسمان را شيار مى‏‏زديم و زمين را به آيش رها.

قرن‏ها در پى‏‏ آب تيره‏گون خضر،

دويديم به سر و به پا.

پياله‏هاى‏‏ تهى‏‏ در دست‏هامان در گردش بود،

و به صداى‏‏ سفالينشان دل خوش بوديم.

فضاى‏‏ سنگين زمان،

جز ناله غمگنامه‏مان،

جز نعره‏هاى‏‏ خوف‏انگيز جباران،

در خود نداشت

و گُرده‏هامان،

جز يوغ صاحبان زر نمى‏‏شناخت،

و عضلاتمان تجربه كرده بود، سال‏ها تازيانه رنج را،

و معتاد بود.

چشم‏ها غرقه در گودال تشويش بود،

و قلب‏ها در سينه‏ها ريش ريش.

از پهنه كبود دريا،

جز غرقگى‏‏ نصيبمان نبود،

و از تابش امواج درخشان و طلائى‏‏ خورشيد،

جز تيرگى‏‏ چهره‏هامان.

بسيطِ زمين، در پهنه آرزوهامان تنگ بود.

چشم در آسمان دوختيم،

آتش افسانه‏هاى‏‏ شيرين را برافروختيم،

هركول را برافراشتيم،

برگى‏‏ پشتش را به خاك كشاند.

آشيل را كاشتيم،

نقصان در ريشه داشت.

اسفنديار را روئين ساختيم،

تير زمانش دو چشم، بى‏‏امان دوخت.

***

فرياد برآورديم،

رنج‏هامان را به يادها سپرديم،

چو ابرها در بهار،

گريستيم زار زار.

***

اسپارتاكوس از رم برخاست،

با برده‏هاى‏‏ بى‏‏شمار،

بهر كارزار.

كاوة آهنين، پرچم چرمين برافراشت،

صف در صف بياراست،

فاعلان زمين را.

***

ليك خدعه در كف جباران بود و زمانشان بكام

و ما را … بهره خون بود.

***

زمين همچنان مى‏‏گرديد،

و باد، در وزش خويش، مدام.

و دو همزاد، روز و شب،

از مادر زمان، در زايشِ گام به گام.

و جهان، در حسرت مسيح مى‏‏سوخت.

***

تو آمدى‏‏،

نه از فراز،

كه از فرود،

از زمين، نه آسمان،

نه زان منظرى‏‏ كه قرن‏ها چشم گشاده بوديم به انتظار.

آمدى‏‏،

عاشقانه آمدى‏‏،

بر لبانت زمزمة دردهامان جارى‏‏ بود،

در دستانت مرهم زخم كهنه ساليان.

فرياد برآوردى‏‏:

«آسمان را به آيش رها كنيد!

زمين را به موران وامگذاريد!

اى‏‏ باد بدستان!

طوفان در دستتان خانه دارد،

زمين بر دو عمودتان استوار است،

خورشيد از نگاهتان مى‏‏زايد،

ابرهاى‏‏ تيره را در سينه‏هاتان محبوس مكنيد،

شهد شيرين زمان به كامتان است».

***

دست افشانديم،

پاى‏‏ كوبيديم،

چشم گشاديم،

و فرياد برآورديم.

و بدين‏سان،

پرواز را خواندى‏‏،

پرنده را پراندى‏‏،

جهل را رماندى‏‏،

عقل را چماندى‏‏،

و ما را از لجن‏زار متعفن مرداب لاقيدى‏‏،

بسانِ بًطانِ آبى‏‏ بى‏‏باك

پراندى‏‏، در بحر خروشان،

ميان پيچش امواج جوشان،

بنشاندى‏‏، القصه مرا،

در سرزمين خرم.

هستى‏‏، نماياندى‏‏.

***

كنونت ياد مى‏‏آريم،

كنونت پاس مى‏‏داريم،

سرودى‏‏ رفتن ره را،

نمودى‏‏ پرّش و چه را.

كنون از ماست پرّيدن،

كنون برماست بگذشتن.

احسان طبرى‏‏، سروده‏هاى‏‏ زندان ١٣٦٥




اولين ابراز نظر به چند صدايى‏ پايان دهيم!


علاقمندى‏ ابراز نظر خود را با پرسشى‏ آغاز مى‏كند و مى‏نويسد:

متن ابراز نظر:

«اول بگوييد در اين سال‏ها چه كار مى‏كرديد، بعد به توده‏اى‏ها سفارش كنيد، چه كار كنند، چه كار نكنند!

بوى‏ فرصت‏طلبى‏ مزمنى‏ كه با آن آشنا هستيم، مى‏آيد از اين سايت. مبارزه با وحدت حزبى‏، از مبارزه با امثال شما مى‏گذرد!»

منتقد علاقمند حق دارد درباره گذشته ”سايت“ بداند. پرسش بجاست. پرسشى‏، كه پاسخ به آن، به علل وجود تشتت نظرى‏ و سازمانى‏ در جنبش توده‏اى‏ باز مى‏گردد. بدون ترديد مى‏توان مبارزه عليه اين تشتت را از نقطه‏اى‏ كه علاقمند منتقد مطرح مى‏سازد، نيز آغاز نمود. شيوه معمول: بگو كيستى‏، تا بگويم چيستى‏! آيا اين شيوه موفقى‏ خواهد بود؟

زنده‏ياد احسان طبرى‏ شيوه ديگرى‏ را براى‏ ”جستجوى‏ پروسواس حقيقت“، شيوه توده‏اى‏ مى‏داند: «بايد واقعيت بدون كوچك‏ترين پيش‏داورى‏ و بر اساس اسلوب علمى‏ مورد تحقيق قرار گيرد و نتايج حاصله از بررسى‏ بدون اندك مسخى‏ و مداخله‏اى‏ مورد توجه واقع شود. اين درآميختن روش بى‏طرف و عينى‏ در مرحله بررسى‏ واقعيت و روش طرفدار و طبقاتى‏ در مرحله مبارزه اجتماعى‏، تنها روش درست است. اگر روش جانبدار به صورت يك سلسله پيش‏داورى‏ها و پيش‏گرايش‏ها در مرحله بررسى‏ واقعيت دخالت كند، بررسى‏ مسخ مى‏شود و نتايج نادرست به دست مى‏آيد. اگر برعكس، روش بى‏طرف و شكاك در مرحله مبارزه به‏كار رود، مبارزه لق مى‏شود و به نتيجه نمى‏رسد.» (ا. طبرى‏، يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏ فلسفى‏ و اجتماعى‏، ص ٢٣)

زنده‏ياد كيانورى‏ مى‏گفت، «از يك تومان تا جانشان را در مبارزه مى‏دهند». در مرحله كنونى‏ بحث مى‏توان به علاقمند منتقد اين اطمينان را داد، كه ”سايت“ مورد خطاب، لااقل جز آنانى‏ هست، كه با يك تومان در مبارزه شركت داشته و در «سال‏هاى‏» مورد نظر نيز بى‏كار ننشسته است.

به عمده بپردازيم

آنچه كه در ابرازنظر مبهم باقى‏ مى‏ماند، موضع درباره ”اصلى‏ترين تضاد“ و ”اصلى‏ترين عرصه مبارزه“ در ايران كنونى‏ است. بحث دراين‏باره در جنبش توده‏اى‏ نكته پراهميتى‏ را براى‏ دسترسى‏ به ”حقيقت“ مورد نظر طبرى‏ تشكيل مى‏دهد. مى‏توان از مشامى‏ توانا برخوردار بود و انواع «بو»ها را نيز كشف نمود، اما نمى‏توان بدون بيان موضع «روشن و صريح»، آنطور كه لنين مى‏طلبد، نقش مثبتى‏ در مبارزات مردم ايفا نمود و اعتبار جنبش توده‏اى‏ را نزد مردم ميهن ما حفظ كرد.

واقعيت در جنبش توده‏اى‏ آنست كه نظريات اساسى‏ متفاوتى‏ در آن درباره ارزيابى‏ اوضاع ايران وجود دارد. بدون ترديد بايد در موقع خود، همه اين ارزيابى‏ها را به طور مثبت به نقد كشيد و مورد بررسى‏ قرارداد، تا توانست، نقطه مشترك راهگشا را در آن‏ها يافت. تقطه مشتركى‏ كه اراده‏گرايانه تعريف نخواهد شد، بلكه داراى‏ مضمونى‏ علمى‏ و تاريخى‏ خواهد بود. مضمونى‏ كه به نظر ماركس در ارتباط است با ”تكامل“ جامعه كنونى‏ ايران.

برخلاف اسلوب غيرماركسيستى‏، يافتن ”حقيقت“ در اسلوب توده‏اى‏ از موازين دقيق برخوردار است. پايبندى‏ به اين موازين و اسلوب است، كه سره را از ناسره جدا مى‏كند و نهايتاً به پرسش علاقمند منتقد پاسخ نهايى‏ و قانع‏كننده را خواهد داد.

هيچ نيرو و گروهى‏ در ايران به جز حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏ نمى‏تواند رابطه بين مسائل روز مطرح در نبرد طبقاتى‏ جامعه كنونى‏ ايران را با دورنماى‏ خروج از آن به سوى‏ رشد و ترقى‏ اجتماعى‏، به سوى‏ ”تكامل“ مورد نظر ماركس ارايه داده، مستدل سازد و براى‏ تفهيم آن بكوشد. اين مهم، وظيفه پيش‏رو است. بايد براى‏ تحقق آن همه نيرو و توان و خلاقيت و هشيارى‏ و رزمندگى‏ آموخته را روى‏ هم بريزيم، تا راهى‏ باز شود. راهى‏ كه با خون‏ بهاى‏ پرداخته شده، راهى‏ سخت و ناهموار است.




استعمار نوليبرالى‏ چنگال استعمار نوليبرال بر تن عراق

مقاومت مردم عراق عليه تصويب قرارداد مخفى‏ بين دولت عراق و متجاوزان آمريكايى‏، كه چندى‏پيش افشا شد، در روزهاى‏ اخير شدت گرفته است. قرار است در روزهاى‏ آينده اين قرارداد در مجلس عراق مطرح و تصويب گردد.
مضمون اين قرارداد، اعمال برنامه استراتژيك سياسى‏ امپرياليسم آمريكا است، كه ازجمله ميهن ما را نيز مورد تهديد جدى‏ قرار مى‏دهد. هدف اين برنامه استراتژيك كه طراح آن زبيگنيو برژينسكى‏، مشاور امنيتى‏ كارتر، رئيس جمهور وقت آمريكا است، تقسيم كشورهاى‏ جهان به واحدهاى‏ قومى‏- مذهبى‏ است، با اين هدف كه اين كشورها قادر به حفظ استقلال خود نباشند.
امپرياليسم آمريكا حمله و اشغال عراق را نه با هدف «برقرارى‏ دمكراسى‏» و ديگر ادعاهاى‏ دروغين به‏مورد اجرا گذاشته است، بلكه هدف واقعى‏، تقسيم و تجزيه عراق و ايجاد پايگاهى‏ دائمى‏ براى‏ خود در اين كشور است، ازجمله با هدف تهديد ايران به سرنوشتى‏ مشابه. قرارداد مخفى‏ امضا شده بين دولت عراق و امپرياليسم آمريكا درباره احداث چندين پايگاه نظامى‏ در اين كشور، ازجمله در نزديكى‏ مرزهاى‏ ايران و همچنين اهداى‏ حق كاپيتولاسيون نه تنها به آمريكايى‏ها، بلكه همچنين به كارمندان همه شركت‏هايى‏ كه از طرف آمريكا در عراق به كار گمارده مى‏شوند و يا دستورات آمريكايى‏ها را در اين كشور به مورد اجرا در مى‏آورند، نشانى‏ از عمق خطر وابستگى‏ عراق اشغال شده  به امپرياليسم آمريكا مى‏باشد. از اين‏رو مقاومت مردم عراق در برابر اين تجاوز استعمارى‏ به حقوق قانونى‏ و حق حاكميت آنان مورد پشتيبانى‏ هر ميهن‏دوست بوده و همبستگى‏ با مردم عراق به وظيفه روز ميهن‏دوستان ايرانى‏ تبديل شده است.

درعين حال سرنوشت عراق به روشنى‏ نشان مى‏دهد كه اميد به كمك خارجى‏ امپرياليستى‏ داشتن براى‏ دفع نابسامانى‏هاى‏ داخلى‏، چه پيامدهاى‏ سنگينى‏ براى‏ سرنوشت كشور و مردم آن در بر دارد. نبرد طبقاتى‏ در جامعه را بايد با امكانات داخلى‏ و همبستگى‏ جنبش‏هاى‏ آزاديبخش و نيروهاى‏ ترقى‏خواه در جهان به پيش‏برد و به پيروزى‏ رساند.

نتيجه‏گيرى‏ براى‏ ميهن‏دوستان ايرانى‏ از برنامه امپرياليستى‏ تنها كوشش براى‏ ايجاد شرايطى‏ مى‏تواند باشد، كه دفاع از استقلال و تماميت ارضى‏ ايران را ممكن مى‏سازد. دفاعى‏ كه بدون پشتوانه ميليونى‏، آگاهانه و جانبازانه مردم ممكن نيست. برنامه‏اى‏ كه بدون برقرارى‏ آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏ و حفظ سرمايه‏هاى‏ ملى‏ و برپايى‏ اقتصادى‏ ملى‏ و دمكراتيك ممكن نخواهد شد.
تسليم سرمايه‏دارى‏ حاكم به خواست‏ها و دستورات امپرياليسم در اجراى‏ برنامه نوليبرال ”خصوصى‏و آزادسازى‏ اقتصادى‏“، نهايتاً جز تبديل ايران به مستعمرهِ نوليبراليستى‏ كشورهاى‏ امپرياليستى‏ پيامدى‏ نخواهد داشت.
ازاين‏روست كه مبارزه ضدامپرياليستى‏ مردم ايران مى‏تواند تنها توامان با مبارزه عليه ديكتاتورى‏ سرمايه‏دارى‏ حاكم و مجرى‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏ به سرانجامى‏ در خدمت منافع مردم نايل شود. تنها از اين طريق امكان مقاومتى‏ ملى‏ و انقلابى‏ در برابر برنامه جنايتكارانه امپرياليسم وجود دارد، كه هدف آن، گرفتار ساختن ميهن ما در چنگال برنامه نواستعمارى‏ و نوليبرالى‏ خود است. ضرورت برپايى‏ جبهه ضدديكتاتورى‏ و ضدامپرياليستى‏ در ايران، از نتيجه‏گيرى‏ واقع‏بينانه و درك هشيارانهِ شرايطى‏ ناشى‏ مى‏شود كه به كشور همسايه ما عراق تحميل شده است. جبهه‏اى‏ كه در آن كليه نيروهاى‏ ملى‏ و ضدامپرياليست و آزاديخواه شركت خواهند كرد، ازجمله آن نيروها و شخصيت‏هاى‏ انقلابى‏ در حاكميت و پيرموان آن، كه به سرنوشت ايران علاقمند مى‏باشند.

در زير، برگردان مقاله‏اى‏ در اختيار خواننده قرار داده مى‏شود كه در نشريه دفاتر ماركسيستى‏ در آلمان (٣، ٢٠٠٨) مقاله‏اى‏ تحت عنوان ”قلعه نظامى‏ قدرت“ توسط Joachim Guilliard منتشر شده است، درباره ”استعمار نوليبرالى‏ عراق“.

چگونه چنگال استعمار نوليبرال به تن عراق فرو مى‏رود
در اواسط آوريل ٢٠٠٨ كارهاى‏ ساختمانى‏ براى‏ ايجاد سفارتخانه جديد ايالات متحده آمريكا در بغداد پايان يافت. مجموعه‏اى‏ كه به طول بيش از يك كيلومتر و با عرضى‏ قريب به ٤٠٠ متر  و با ٢٧ ساختمان مختلف در ساحل دجله ايجاد شده است، مجموعه‏اى‏ كه سنخيتى‏ با يك سفارتخانه معمولى‏ ندارد. قلعهِ نظامى‏اى‏ است كه بمنظور پاسخ به نيازهاى‏ ساكنان آن، داراى‏ كارخانه برق و موسسه تهيه آب آشاميدنى‏ بوده و در درون ”فضاى‏ سبزى‏“ كه با ديوارهاى‏ بلند و با محافظت ويژه در قلب بغداد ايجاد كرده‏اند، قرار دارد. بيش ٥٥٠٠ ديپلومات، كارمند، نيروهاى‏ امنيتى‏ وغيره قرار است از ماه مه در آن به انجام وظيفه مشغول شوند. براى‏ قريب به يك پنجم كاركنان، مجموعه داراى‏ خانه‏هاى‏ مطمئن در برابر بمب بوده و همچنين داراى‏ امكانات لوكس، همانند رستوران‏ها، سينماها و يا استخر شنا نيز مى‏باشد.
برپا داشتن يك چنين مجموعه ساختمانى‏، شش‏بار بزرگ‏تر از مجموعه سازمان ملل در نيويورك و ده‏بار بزرگ‏تر از بزرگ‏ترين سفارتخانه آمريكا در جهان كه در پكن قرار دارد، ده‏ها بار بيش از توضيح‏هاى‏ مفصل درباره اهداف و برنامه‏هاى‏ ايالات متحده آمريكا براى‏ عراق و منطقه سخن مى‏گويد.
اگر هيچ كسى‏ وجود ندارد كه وضع در عراق را فاجعه‏بار نداند، اما هيچ سياستمدار و يا دستگاه خبررسانى‏ هم وجود ندارد كه سياست ايالات متحده را در عراق بطور اساسى‏ نادرست اعلام كرده باشد. اين امر مورد تائيد قرار مى‏گيرد، كه عراق داراى‏ وضعى‏ متزلزل هست، اما گويا از استقلال كلى‏ برخوردار بوده و تنها بايد دولت آن مورد حمايت قرار گيرد تا در كوشش براى‏ برقرارى‏ كنترل بر كشور، موفق گردد. حتى‏ بخشى‏ از نيروهاى‏ چپ نيز برنامه مورد نظر آمريكا را براى‏ ”روند سياسى‏“ در جريان، بدون همتا مى‏دانند. روند سياسى‏اى‏ كه هدف آن ايجاد عراقى‏ است كه اگر دمكراتيك نيست، اما لااقل از ثبات برخوردار مى‏باشد. همه مخالفان سياست آمريكا  خرابكارانى‏ به نظر مى‏رسند كه مانع پيشرفت روند رشد ترقى‏خواهانه عراق بوده و آنطور كه نمايندگان حزب كمونيست عراق مدعى‏ هستند، حتى‏ با مقاومت خود، حضور ارتش آمريكا را طولانى‏تر مى‏سازند. در پس چنين ارزيابى‏ نه تنها يك برداشت بسيار خاص درباره آنچه در عراق مى‏گذرد، نهفته است، بلكه همچنين حكايت از عدم شناخت اهداف واقعى‏ ايالات متحده در عراق دارد.
براى‏ اغلب عراقى‏ها هيچ ترديدى‏ وجود ندارد كه قرار است ميهن آن‏ها در طول زمان در قيموميت آمريكا باقى‏ بماند. از اين‏رو براى‏ آنان ايجاد قلعه سفارت آمريكا در يكى‏ از زيباترين مناطق بغداد، نمادى‏ است براى‏ آنچه كه در پنج سال گذشته بر سر عراق آمده و هم براى‏ آينده‏اى‏ كه طبق خواست متجاوزين براى‏ آن تدارك ديده شده است.
به قول عبدالله جبار احمد، معاون رئيس دانشكده علوم سياسى‏ دانشگاه بغداد، صدام قصرهاى‏ خود را ايجاد كرده بود كه نمادى‏ از قدرت او و”مكان‏هاى‏ وحشت“ بودند. «اكنون ما شاهد ايجاد شدن قلعه نظامى‏ قدرتى‏ شده‏ايم كه او را سرنگون كرد.»(١)
پرفسور ديگر از دانشكده علوم زيباشناسى‏، مامون الخالدى‏ اضافه مى‏كند، بزرگى‏ سفارتخانه «انعكاس نقشه بزرگى‏ است كه آن‏ها براى‏ عراق و منطقه خاورميانه در سر پرورانده‏اند.» اين نشانى‏ است براى‏ برنامه آنان بمنظور چنگ انداختن بر منابع انرژى‏ و تامين منافع امنيتى‏شان در منطقه. «اين مجموعه عليه مردم عراق ايجاد شده است كه آن‏ها را دشمنان خودشان اعلام كرده‏اند.» نام «قلعه نظامى‏» كه نزد عراقى‏ها متداول شده است، بمعناى‏ قلعه نظامى‏ قدرت است كه متجاوزان در گذشته تاريخى‏ در خدمت حفظ حاكميت خود بر خلق‏هاى‏ بيگانه، ايجاد مى‏كرده‏اند.

روح مغولان زنده شد
عراقى‏ها بلافاصله پس از پيروزى‏ ارتش اشغالگر تحت فرماندهى‏ آمريكا، متوجه عواقبى‏ شدند كه كشور اشغال شده آن‏ها با آن روبرو خواهد شد. اگر بسيارى‏ بودند كه تا آخرين لحظات هم تصور نمى‏كردند كه آمريكا بدون هرنوع اقدام تحريك‏آميزى‏ از جانب عراق، به يك كشور يپشرفته حمله كند، به وحشت به مراتب بزرگ‏ترى‏ دچار شدند، زمانى‏ كه آن‏ها عواقب فروپاشى‏ رژيم قديمى‏ را به چشم خود ديدند. مفسرين عراقى‏ بياد هجوم مغولان در قرن سيزدهم افتادند كه تمدن عراقى‏ها را قرن‏ها به عقب راند. وضع اسفبار ناشى‏ از هجوم مغولان به عراق، همانند حادثه‏اى‏ است كه آن هم قرن‏ها پيش روى‏ داده است.
در تاريخ ١٣ اوت ١٥٢١ فاتحين اسپانيايى‏ كه از نظر تكنيك جنگى‏ غالب بودند، به رهبرى‏ Hernan Cortes و به كمك قبايل خائن محلى‏، مقاومت مردم Tenochtitlan را شكستند و مركز سرزمين Azket ها را به اشغال خود درآوردند. اين واقعه به‏معناى‏ پايان حيات دولت آسكت‏ها نيز بود. اشغالگران تنها به بدست گرفتن قدرت قانع نبودند. روزهاى‏ متوالى‏ دست به غارت و چپاول و آتش‏سوزى‏ زدند كه در اثر آن، نه تنها ساختمان‏هاى‏ مجلل سرزمين آكست‏ها نابود شدند و ارزش‏هاى‏ معنوى‏ و فرهنگى‏ مردم آكست ازبين رفتند، بلكه همچنين تمام بناهاى‏ تاريخى‏ و آثار حاكميت اين خلق نيز نابود شد. با مصالح خرابه‏هاى‏ ايجاد شده، اسپانيايى‏ها مكزيك را بنا نهادن كه دورانى‏ طولانى‏ مركز اسپانياى‏ جديد بود.
اشغال بغداد نيز با غارت و چپاول و آتش‏سوزى‏هاى‏ سازمان داده شده، همراه بود. اقداماتى‏ كه طبق گزارش‏هاى‏ بسيارى‏، از طرف اشغالگران مورد حمايت نيز قرار گرفت. بلافاصله وزارت‏خانه نفت و همچنين موسسات صنعت نفت عراق تحت مراقبت قرار داده شد. اما بخش بزرگى‏ از ميراث فرهنگى‏ و اغلب ساختمان‏هاى‏ دولتى‏ به غارت كشيده شدند: تقريبا تمام وزارتخانه‏ها، اغلب موزه‏ها، كتابخانه‏هاى‏ تاريخى‏ و دانشگاه قربانى‏ شعله‏هاى‏ آتش شدند. تقريباً با تخريب ١٦٠ ساختمان دولتى‏ و موسسات فرهنگى‏ كليه زيربناى‏ سياسى‏ و فرهنگى‏ ملت عراق به نابودى‏ كشانده شدند. از اين طريق زمينه لازم براى‏ بازسازى‏ سريع كشورى‏ مستقل ازبين رفت.
همچنين پليس و ارتش به طور كامل و بدون هرنوع جانشينى‏ منحل شدند. بخش اعظم كارمندان غيرنظامى‏ نيز به خانه‏هاى‏ خود فرستاده شدند. رشد انفجارى‏ اقدامات جنايتكارانه، بلبشو و اوباشگرى‏ ظاهراً بخشى‏ از استراتژى‏ آنانى‏ بود كه در واشنگتن فرمان مى‏راندند. با برنامه‏اى‏ تنظيم شده، مردم كشور به تقسيمات قومى‏ و مذهبى‏ تجزيه شدند.
از اين طريق، شرايط اصلى‏ فاجعه‏بار براى‏ مردم عراق بوجود آمدند. دراين‏بين، تعداد كسانى‏ كه در جريان جنگ و اشغال به قتل رسيدند، در اين بين از مرز يك ميليون نفر نيز گذشته است. تعداد فراريان جنگى‏ به ٤ ميليون نفر رسيده است، يعنى‏ يك ششم مردم خانه و كاشانه خود را از دست داده و به مهاجرت رانده شده‏اند.

بهاى‏ بى‏چون و چرا
طبق نظر شايع، هدف اصلى‏ آمريكا از جنگ تصاحب و به عبارت ديگر كنترل نفت عراق است. اين نظر مطمئناً نادرست نيست. اين امرى‏ شناخته شده است كه ٦٠% نفت كشف شده جهان در منطقه خليج فارس، از آن ١١٥ ميليارد بشكه در عراق قرار دارد. حدث زده مى‏شود كه تا ٢١٠ ميليارد بشكه نفت نيز در زير زمين‏هايى‏ از عراق وجود دارند كه تاكنون كشف نشده‏اند. در مجموع ارزش اين ثروت بر پايه قيمت امروزى‏ نفت، سى‏ بليون [سى‏ با ١٢ صفر!] دلار آمريكا بالغ مى‏شود. نفت حوزه خليج فارس، آن زمان هم وجود خواهد داشت كه در بخش‏هاى‏ ديگر جهان، منابع نفت خشكيده باشند. «شرق ميانه با دو سوم منابع نفت جهان و نازل‏ترين مخارج استخراج آن، كماكان منطقه‏اى‏ است كه بهاى‏ بى‏ چون و چراى‏ [برترى‏ آمريكا] را تعيين مى‏كند.» اين نظر را ديك چرنى‏، معاون رياست جمهورى‏ آمريكا كه مهندس اصلى‏ جنگ عليه عراق است، در سال ١٩٩٩ اعلام داشت، زمانى‏ كه هنوز رئيس كنسرن Halliburton بود كه بزرگترين كنسرن خدماتى‏ در صنعت نفت است.
اگر هدف تنها دستيابى‏ به نفت مى‏بود، آنوقت بدون ترديد كوشش مى‏شد با سرعت ثبات كشور را تامين كنند و تنها سران ارتش و پليس و ادارات دولتى‏ را تعويض مى‏كردند. چنين برنامه‏اى‏، برنامه اوليه وزارت امورخارجه آمريكا و دولت انگليس بود. اما همانطور كه وزير امورخارجه وقت انگليس David Blunkett برملا كرد، معاون رئيس جمهور، ديك چرنى‏ و رئيس پنتاگون، رونالد رامسفلد توانستند نظريات خود را به كرسى‏ بنشانند. انتقاد وزير امور خارجه انگلستان كه بعدها منتشر شد، چنين بود: «ما ساختارهاى‏ اجرايى‏ منظم كشورى‏ را تخريب مى‏كنيم.»
اين يك اشتباه احمقانه نبود كه دستگاه اجرايى‏ بوش انجام داد. برعكس، دولت آمريكا برنامه‏هايى‏ را بمورد اجرا در مى‏آورد كه پيش‏تر ريزه‏كارى‏هاى‏ آن‏ها نيز تعيين شده بودند. در اين بين آن‏ها انتشار يافته‏اند و مى‏توان متن برنامه‏ها را مطالعه كرد.

پروژه براى‏ قرن نوين آمريكايى‏
هدف آمريكا تصاحب كشور و كنار گذاشتن رژيم حاكم و كنترل كشورى‏ با منابع غنى‏ زيرزمينى‏ و برگمارى‏ دولتى‏ طرفدار دولت آمريكا نبود. عراق به‏مثابه يك قدرت منطقه‏اى‏ مى‏بايستى‏ براى‏ هميشه نابود گردد و همچنين هيچ‏گاه ديگر به‏مثابه دولتى‏ مستقل و با اعتماد بنفس پانگيرد. بر خرابه‏هاى‏ عراق مى‏بايستى‏ يك دولت ضعيف بوجود آيد، مدلى‏ براى‏ كشورى‏ با برنامه نوليبراليسم كه در آن سرمايه خارجى‏  – در راس آن آمريكايى‏ –  از امكان دستيابى‏ بر اقتصاد بومى‏ و منابع زيرزمينى‏ آن برخوردار و كنسرن‏هاى‏ خارجى‏ در آن با هيچ محدوديتى‏‏ روبرو نباشند.
عراق با ساختارهاى‏ مورد نظر آمريكا و حضور نيروهاى‏ نظامى‏ ايالات متحده در آنجا، مى‏بايستى‏ مدلى‏ باشد براى‏ تغييرات در كشورهاى‏ كل منطقه و بايد به اهرم برپايى‏ پروژه- «خاورميانه بزرگ» تبديل گردد. پروژه‏اى‏ كه تحت عنوان مدرنيزاسيون و دمكراتيزاسيونِ كشورهاى‏ اسلامى‏ از شمال آفريقا تا بحرخزر، در اين كشورها پياده شود. اين كشورها بايد داراى‏ يك دمكراسى‏ صورى‏ و طرفدار غرب و با اقتصادى‏ برپايه نسخه نوليبرال احداث شوند. در National Security Strategy (NSS) كه به دكترين بوش معروف شده است، هدف فوق در سال ٢٠٠٢ چنين بيان مى‏شود: «بازار و تجارت آزاد كليد‏هايى‏ هستند در خدمت استراتژى‏ امنيت ملى‏ ما.» (٢)
دكترين بوش تحت تاثير تصورات درباره قرن نوين آمريكايى‏ «Project for the New American Century (PNAC)» قرار دارد كه تعداد زيادى‏ از اعضاى‏ دولت بوش خواستار آنند. هدف اصلى‏ خواسته‏ها اين است كه موقعيت آمريكا را پس از فروپاشى‏ شوروى‏ براى‏ هميشه تثبيت كرده و با همه وسائل ممكن مانع آن شوند، كه قدرتى‏ ديگر اين موقعيت را به خطر بياندازد. طبق سندى‏ كه در سال ١٩٩٢ براى‏ وزير دفاع وقت توسط Dick Cheney تنظيم شده بود، كه زمينه برنامه PNAC شد(٣)، آمده است: «اين به اين معناست كه ديگر هرگز هيچ قدرتى‏ بر منطقه‏اى‏ مسلط نشود، كه منابع آن زمينه كافى‏ باشد براى‏ ايجاد شدن يك قدرت جهانى‏»
نهايتاً جنگ آخرين پاسخ آمريكا بود به تشديد بحران اقتصادى‏ و ضرورت قدمى‏ كه بايستى‏ براى‏ حفظ برترى‏ دلار به عنوان ارز جهانى‏ در برابر قدرت روزافزون يورو برداشته مى‏شد. كنترل مستقيم نفت عراق مى‏بايستى‏ ازيك‏سو موجب تحكيم اعتبار ايالات متحد آمريكا گشته و از سوى‏ ديگر به نقشه درباره اجراى‏ معاملات نفتى‏ برپايه يورو و يا ارزى‏ ديگر، پايان بخشد(٤).

اشغال اقتصادى‏ عراق
اجراى‏ برنامه‏هاى‏ خود را دولت بوش با منطق خود به بخش اقتصاد خصوصى‏ سپرد، به كنسرن مشاورى‏ كه در سطح بين‏المللى‏ فعاليت مى‏كرد، يعنى‏ به كنسرن Bearing Point. در قرارداد با USAID، آژانس آمريكايى‏ همكارى‏ براى‏ رشد، اين برنامه‏ها با دقت و موشكافانه به رشته تحرير درآمده بودند كه در آن چگونگى‏ تحقق وظايف، با برنامه‏هاى‏ زمانى‏، تقسيم كارها، تعيين مسئوليت‏ها، مراجعه دادن برخى‏ از وظايف به وزارتخانه‏هاى‏ آينده عراقى‏، تنظيم شده‏اند – يك  Masterplan  واقعى‏ بمنظور آرايش Design اقتصاد عراق. حتى‏ برنامه دولت آينده عراق نيز در آن براى‏ چندين سال از پيش تعيين شده است.
اين برنامه كه به طور موشكافانه تنظيم شده است، در تضاد خشن قرار دارد با بى‏برنامگى‏ درباره چگونگى‏ بازسازى‏ پراهميت زيربناى‏ زندگى‏ و كمك به مردم عراق. دونالد رامسفلد هيچ وظيفه‏اى‏ براى‏ آمريكا قايل نبود «كشورى‏ را كه سى‏ سال با اقتصاد متمركز دولتى‏ اداره شده بوده است، بازسازى‏ كند.»
مقامات قدرت اشغالگر با سرعت به اجراى‏ برنامه‏اى‏ كه بئرينگ پوينت تنظيم كرده بود، پرداختند. حكمران آمريكايى‏، پاول برمئر، ده‏ها قانون را در كوتاه‏ترين زمان اعلام نمود كه روزنامه اقتصادى‏ انگليسى‏، The Economist آن را «ليست مورد خواست سرمايه‏گذاران بين‏المللى‏» ناميد. با يك ضربه كليه قوانين سرمايه‏گذارى‏ باطل اعلام شد و تمامى‏ اقتصاد كشور، جز بخش مواد خام، در اختيار  شركت‏هاى‏ خارجى‏ قرار داده شد. قرارها و قوانين برمئر به سرمايه‏گذاران خارجى‏ اجازه خريدن كامل شركت‏هاى‏ عراقى‏ را داده و به بانك‏ها و كنسرن‏هاى‏ خارجى‏ آزادى‏هايى‏ اعطا نمودند، كه در هيچ كشور ديگرى‏ سابقه ندارد. سوبسيدها براى‏ حفظ سلامتى‏ و بهداشت، آموزش و تغذيه تقليل داده شدند، گمركات تقريباً به طور كامل ملقى‏ شدند و شركت‏هايى‏ كه زير تحريم اقتصادى‏ دوازده ساله تضعيف شده بودند را بدون هر كمكى‏ در برابر رقابت بين‏المللى‏ شركت‏ها خارجى‏ بى‏ پشت و پناه ساختند. چنين وضعى‏ براى‏ اغلب آنان به معناى‏ ورشكستگى‏ بود. بيكارى‏ به سطح ٧٠ درصد افزايش يافت. حتى‏ در حق تاليف و ثبت، تجديد نظر بعمل آمد، تا براى‏ مثال براى‏ كنسرن‏هاى‏ مواد غذايى‏، خريد حق اختراع و اكتشافات ثبت شده [كه همين كنسرن‏ها آن را مالكيت معنوى‏ مى‏نامند و حفظ آن را براى‏ خود از كشورهاى‏ ديگر مى‏طلبند] در مورد انواع بذرهاى‏ سنتى‏ نيز ممكن گردد. بخش بزرگى‏ از اين قرارها هنوز داراى‏ قدرت قانونى‏ هستند.
اقدامات بزرگ‏تر خصوصى‏سازى‏ توسط قدرت اشغالگر  – هم با توجه به رشد مقاومت در كشور در برابر اشغالگران –  و هم با توجه به فقدان وجاهت قانونى‏ و عدم انطباق تصميمات با حقوق بين‏المللى‏، ممكن نبود. هر سرمايه‏گذارى‏ مى‏بايستى‏ نگران آن باشد كه قراردادهاى‏ او توسط دولت مستقل آينده بى‏اعتبار اعلام شود. ازاين‏رو ضرورى‏ بود كه در ابتدا قانون اساسى‏ مناسب و پارلمان منتخبى‏، امنيت قضايى‏ لازم را ايجاد سازند.
انتخابات واقعاً آزاد تحت شرايط جنگى‏ حاكم قابل انتظار نبود. موسسات شناخته شده امريكايى‏ همانند ”مركز كارتر“ كه ده‏ها انتخابات را همراهى‏ و كنترل كرده بودند، از ابتدا از هرنوع دخالت و همكارى‏ در اين انتخابات سرباز زدند. كل روند انتخابات تحت كنترل ارتش اشغالگر قرار داشت. ادارت جديد برپايه مختصات قومى‏- مذهبى‏ تشكيل شدند. ليست‏هاى‏ انتخابى‏ نيز داراى‏ چنين مشخصاتى‏ بودند. ازاين طريق يك رژيم وابسته بوجود آمد كه تحت كنترل گروه‏هاى‏ كرد و شيعه قرار دارد. نيروى‏ نظامى‏ غيررسمى‏ آنان نيز بخش اصلى‏ نيروهاى‏ امنيتى‏ را تشكيل مى‏دهد، كه براى‏ بخش بزرگى‏ از اقدامات قهر‏آميز در كشور مسئول شناخته مى‏شود. حكومت بر كشور اما درواقع از درون سفارت آمريكا انجام مى‏شود كه كماكان بكمك ارتش خود، قدرت را در كشور در اختيار دارد.*

غارت نفت طبق قانون
نويسندگان اصلى‏ قانون اساسى‏، حقوق‏دانان آمريكاي بودند. طرح قانونى‏ توسط بئرينگ پوينت نيز زمينه تصويب قانون نفتى‏ را تشكيل داد كه در تابستان ٢٠٠٧ توسط كابينه مورد تائيد قرار گرفت، كه راه را براى‏ كنسرن‏هاى‏ خارجى‏ باز نمود كه بتوانند بخش عمده نفت عراق را در اختيار و كنترل خود درآورند. برنامه عبارتست از تصويب قراردادى‏ كه درواقع «قرارداد براى‏ تقسيم توليد» PSA مى‏باشد. اين‏ها قراردادهايى‏ با مدت زمان‏هاى‏ ٢٥ تا ٤٠ سال هستند كه در آن‏ها بطور صورى‏ مالكيت دولتى‏ بر چاه‏ها و منطقه نفتى‏ حفظ مى‏گردد، در عمل اما كنسرن‏هاى‏ نفتى‏ هستند كه كنترل كامل بر استخراج و بهره‏بردازى‏ از منابع را در اختيار دارند و سهم بسيار بزرگى‏ از سودهاى‏ حاصل شده متعلق به آنان است.
كنسرهاى‏ نفتى‏ آمريكايى‏، در راسشان كنسرن Exxon-Mobile و Chevron Texaco با اين ترتيب به هدف خود نايل شده‏اند. آن‏ها اكنون مى‏توانند قراردادهايى‏ با بهترين شرايط منعقد سازند. پس از آنكه آن‏ها قراردادها را به امضا رساندند، ديگر بى‏اهميت است كه چه زمانى‏ و يا پس از سال‏ها دست‏بكار شوند. ارزش گنج بدست آمده در طول زمان مى‏تواند فقط بيش‏تر شود – عراق اما حاكميت خود را بر منابع نفتى‏ خود از دست داده است.
تصويب قراردادها اما بخاطر مقاومت در بين مردم و مخالفت گروه‏هايى‏ در پارلمان هنوز عملى‏ نشده است.

درمان ”شوك و وحشت“ Schock and Awe
در مجموع مى‏توان در اقدامات اقتصادى‏ اجرا شده خصلتى‏ را يافت كه در انطباق است با ”برنامه تعديل ساختارى‏“ كه صندوق بين‏المللى‏ پول و بانك جهانى‏ براى‏ كشورهاى‏ بى‏شمارى‏ تجويز و به آن‏ها تحميل كرده‏اند و يا ”درمان با شوك“ كه از طرف همين سازمان‏ها به كشورهاى‏ بلوك پيشين شرق تكليف شد و به اجرا درآمد. البته هيچ‏جا اين اقدامات داراى‏ چنين قاطعيتى‏ نبودند كه در عراق دارا مى‏باشند.
ازاين‏روست كه مى‏توان در مورد عراق گفت كه نسخه اقتصادى‏ اعمال شده، نسخه نظامى‏ نوليبراليسم است. ”درمان“ در اين كشور با ”شوك و ترساندن“ آغاز شد. همين نام را آمريكا به استراتژى‏ نظامى‏ خود در عراق داده است. با استفاده از قدرت به مراتب برتر نظامى‏ و سلاح‏هاى‏ خود كه از قدرت تخريب بالا برخوردارند، مى‏بايستى‏ جامعه عراقى‏ در آنچنان وضع شوكه و هراسناكى‏ قرار داده شود كه كليه مردم بدون هر نوع مقاومتى‏ تن به نقشه‏هاى‏ آماده شده بدهند.(٥) غارت و چپاول‏هاى‏ بيان شده و آشوب و ناامنى‏ ايجاد شده نيز با همين هدف انجام شد.
اما، همانطور كه حالامى‏دانيم، اين برنامه موفق از كار در نيامد. پس از آنكه ترس اوليه فروريخت، مقاومتى‏ پاگرفت كه تاكنون مانع عملى‏ شدن بسيارى‏ از اين برنامه‏ها شده است.

سوداگران جنگ
باوجود اين، براى‏ كنسرن‏هاى‏ خارجى‏ بسيارى‏ مانند Halliburon, Bechtel Group, Parsons Delaware, Fluor Corporation عراق اشغال شده به معدن طلا تبديل شد. KBR، كه تا كمى‏ پيش‏تر بخشى‏ از كنسرن هالى‏برون بود، كه متعلق به ديك چرنى‏ است، ٢٠ ميليارد دلار آمريكايى‏ به چنگ آورد. كنسرن ساختمانى‏ بشتل، حداقل ٨ر٢ ميليارد دلار برداشت كرد و به خاطر ناامنى‏، عراق را در ماه مارس ٢٠٠٧ ترك نمود، در حالى‏ كه نيمه از پروژه‏هاى‏ ساختمانى‏ را ناتمام باقى‏ گذارد.(٦) شركت‏هاى‏  خصوصى‏ براى‏ امور نظامى‏ و امنيتى‏ DynCorp International و Blackwatwer USA كه بسيار بدنام هستند، نيز با دريافتى‏هاى‏ بالغ بر ٨ر١ و ٥ر٠ ميليارد دلار از سوداگران و سودورزان درجه اول اشغال و غارت عراق هستند.
در مجموع سفارشاتى‏ با ارزش ٥٠ ميليارد دلار آمريكايى‏ به صندوق شركت‏ها و كنسرن‏هاى‏ آمريكايى‏ سرازير شد كه عمدتاً از پول‏هاى‏ ظبط شده و درآمدهاى‏ جارى‏ از نفت پرداخت شده‏اند.(٧) ** اغلب سفارشات بدون اجراى‏ مناقصه به اين شركت‏ها سپرده شد. همچنين كارهاى‏ انجام شده بدون كنترل جدى‏ باقى‏ماند، به نحوى‏ كه پرداخت‏ها در تناسب با اجراى‏ كارها نيستند.(٨)  غارت ثروت‏هاى‏ عراق به نظر Dave Whyte صاحب كرسى‏ آموزشى‏ دانشكده جرم‏شناسى‏ دانشگاه استرلينگ University of Sterling، تاكنون اولين مورد جنايتكارى‏ اقتصادى‏ است كه از طرف دولتى‏ مورد حمايت قرار گرفته است.(٩)

نبرد طولانى‏ به منظور كنترل خاور ميانه
بسيارى‏ به اين امر تمايل دارند كه براى‏ ”ماجراجويى‏ عراق“ تنها دستگاه دولتى‏ بوش، و يا دقيق‏تر ”Neocons“ را مسئول بدانند. قطعا اين ارزيابى‏ درستى‏ است در مورد شيوه و خشونت اجراى‏ نقشه، در مورد نحوه قاطع و ريشه‏گونهِ بودنِ اقدامات منظور شده در برنامه و به‏ويژه درباره نخوت بى‏نهايت مجريان آن، رامسفلد، ولفوويتس و شركاء كه هشدارهاى‏ ژنرال‏هاى‏ خود را به كنار زدند كه براى‏ ايجاد سلطه بر كشورى‏ به بزرگى‏ عراق، خواستار ارتشى‏ چهار برابر آنچه به عراق گسيل شد، بودند.
اهداف اصلى‏ سياست آمريكا در خاورميانه، يعنى‏ همچنين جنگ در افغانستان و تهديد به جنگ عليه ايران، مورد قبول كليه فراكسيون‏ها در واشنگتن مى‏باشد. از زمانى‏ كه شاه، بزرگ‏ترين كارگذار ايالات متحده آمريكا در منطقه سرنگون شد، داشتن پايگاه نظامى‏ و ارتش در منطقه خليج فارس و كنترل مستقيم منابع نفتى‏ به سياست عمومى‏ ايالات متحده تبديل شد.
جيمى‏ كارتر، رئيس جمهور سابق كه در سال ٢٠٠٢ جايزه نوبل صلح را دريافت كرد، در سال ١٩٧٩ دكترينى‏ را اعلام داشت كه طبق آن ايالات متحده آمريكا هر تهديدى‏ عليه برترى‏ آمريكا را در خاورميانه توسط يك قدرت منطقه‏اى‏ و يا قدرتى‏ از مناطق دورتر، با «كليه وسايل ضرورى‏، ازجمله قدرت نظامى‏» پاسخ خواهد داد.
در دهه ١٩٨٠ ايالات متحده آمريكا عراق را به جنگ عليه ايران با اين هدف تشويق كردند كه هر دو قدرت منطقه‏اى‏ از بين برده و خنثى‏ شوند. در جوار آمريكا، جمهورى‏ فدرال آلمان نيز زير بغل صدام حسين را با ارسال سازوبرگ وسيع جنگى‏ گرفت. عراق در پايان جنگ به يك قدرت نظامى‏ قوى‏ در منطقه تبديل شد.
ازاين‏رو براى‏ واشنگتن از سال ١٩٩٠ برنامه نابودى‏ زورمنشانه قدرت نظامى‏ بزرگ عراق و سرنگون ساختن رژيم حاكم كه ديگر از استقلال نيز برخودار بود، در سرلوحه اهداف قرار گرفته بود. بيل كلينتون اين برنامه جاافتاده امپرياليستى‏ را بدون هر مكثى‏ و درست از جايى‏ كه بوش پدر كار را نيمه تمام گذاشته بود، ادامه داد. در ارتباط با اين برنامه، تنها مسئله برترى‏ ايالات متحده در منطقه مورد نظر نيست، بلكه هدف اصلى‏ كنترل مستقيم سياسى‏ و اقتصادى‏ منطقه است، تا آن‏چيزى‏ كه تحت عنوان مفهوم امپرياليسم شناخته شده است، تامين شود: تجاوز اقتصادى‏ بر پايه ايدئولوژى‏ نوليبرال امپرياليستى‏ از طريق بكارگيرى‏ نيروى‏ نظامى‏.

جنگ استعمارگرانه در دوران پس از كلونياليسم سنتى‏
خشونت وحشيگرانه ”نومحافظه‏كاران“ كه دوران تاريخى‏ حضورشان مدت‏هاست به پايان رسيده است، در اين كوشش ددمنشانه آنان تظاهر مى‏كند كه براى‏ برقرارى‏ حاكميت امپرياليستى‏ خود، هر روز به شيوه‏هاى‏ تجاوزگرانه سهمگين‏ترى‏ متوسل مى‏شوند. برترى‏ اقتصادى‏ خود را ايالات متحده آمريكا مدت‏هاست از دست داده است، همچنين سلطه سياسى‏ و فرهنگى‏ حاكم آنان نيز در حال افول است. آنچه باقى‏ مى‏ماند، قابليت‏هاى‏ برتر نظامى‏ است كه بعد از فروپاشى‏ شوروى‏ نيروى‏ مقابله كننده‏اى‏ در برابر آن وجود ندارد.
همانطور كه در آغاز مطلب نيز اشاره شد، مى‏توان سياست دستگاه دولتى‏ بوش عليه عراق را از جوانب مختلفى‏ بازگشت به شيوه‏ها و شرايط استعمار سنتى‏ ارزيابى‏ كرد. اين تنها در ادامه اشغال عراق خود را نشان نمى‏دهد، بلكه به‏ويژه در اين امر تظاهر مى‏كند كه كوشش مى‏گردد، جامعه عراق را از نظر تاريخى‏ به قهقرا برگرانند. براى‏ مثال از اين طريق كه جامعه قبلى‏ كه كشورى‏ غيرمذهبى‏ بود با سطح بالاى‏ آموزش و فرهنگ، اكنون در آن ظوابط مذهبى‏ و قومى‏ به عامل تعيين كننده و محك شرايط حاكم و تقسيمات سياسى‏ تبديل شده است.
نزد افكار عمومى‏ غربى‏ عراق مدت‏هاست به جامعه‏اى‏ تبديل شده است كه از گروه‏هاى‏ متعصب مذهبى‏ و زورگويان بدنام، با نامى‏ ديگر ”وحشيان“، تشكيل شده است. بدين‏ترتيب عراق كشورى‏ است كه بايد به آن تمدن را آموخت تا به سطح كشورهاى‏ متمدن برسد و اين، جز با قيموميت كشورهاى‏ غربى‏ ممكن نيست. اين ادعا هميشه با هدف مشروعيت بخشيدن به برقرارى‏ حاكميت استعمارى‏ بر خلق‏هاى‏ بيگانه، مطرح شده است.
عراق به دهه‏هايى‏ از زمان نياز دارد تا كمر خود را از زير پيامدهاى‏ اين سياست خارج سازد. براى‏ ايالات متحده آمريكا نيز به‏نظر مى‏رسد كه تصرف عراق به بومرنگ تبديل مى‏شود. آن‏ها تا خرخره در جنگى‏ گرفتارند كه بخش بزرگى‏ از امكانات نظامى‏ و جاسوسى‏ آنان را بند كرده است. جنگى‏ كه آمريكا، به نظر اغلب متخصصان، نمى‏تواند در آن پيروز شود. جنگ هر روز بيش‏تر به ”مرز سبز“ نزديك‏تر مى‏شود. روزانه موشك‏ها و آتش بمب‏ها در نزديكى‏ بلافاصله ساختمان‏هاى‏ ادارى‏ آمريكايى‏فرود مى‏آيند. به كارمندان آمريكايى‏ گفته شده است كه جليقه‏هاى‏ ضد گلوله به تن كنند و تا آن‏جا كه ممكن است، در ساختمان‏ها باقى‏ بمانند. استخر سفارت، آنطور كه گفته شده، فعلاً مورد استفاده قرار نخواهد گرفت.
همانطور كه زبيگنيو برژينسكى‏، مشاور امنيتى‏ رئيس جمهور وقت آمريكا، جيمى‏ كارتر، به درستى‏ گفته است: «آمريكا در عراق همچون يك قدرت استعمارى‏ عمل مى‏كند. اما دوران استعمار سپرى‏ شده است. ادامه جنگى‏ استعمارگرانه در دوران پس از مرحله تاريخى‏ كلونياليسم، خودكشى‏ است. اين، اشتباه شوم و سرنوشت‏ساز براى‏ سياست بوش است».(١٠)
زيرنويس‏ها:
1- „Iraqis see red as U.S. opens world`s biggest embassy”, Christian Science Monitor, 24.4.2008
2- “U.K. reportedly tried to curb U.S. on Iraq – Blunkett: retain was incapable of stopping war plans by Cheney, Rumsfeld”, Reuters, 7.10.2006 ausführlicher: Blunkett: how I cracked under the strain of scandal, Gurdian, 7.10.2006, siehe auch “Five Years in – Fateful Choice on Iraq Army Bypassed Debate”, NYT, 17.3.2008
3- Defence Planning Guidance 1992, siehe: http://www.pbs.org/wgbes/frontline/shows/iraq/etc/wolf.html
4- “Hintergründe der Invasion im Irak” in Aspects of Indian`s Economy; Vol. 33-34, Dez. 2002, R.U.P.E. Research Unit for Political Wconomy, Colaba, Mumbai
5- Naomi Klein beschreibt das in ihrem neuen Buch ähnlich: “Die Schockstrategie – Der Aufstieg des Katastrophen-Kapitalismus”, Fischer Verlag, Frankfurt am Main 2007
6- „Bexhtel Meets Goals on Fewer Than Half of Its Iraq Rebulding Projects, U.S. Stdy Finds“ NYT, 26.7.2007
7- Siehe “Baghdad Bonanza – The Top 100 Private Contractors in Iraq an Afghanestan”, Center for Public Integrity, Nov. 2007
8- siehe u. a. Michael Schwarz, “How the Bush Administration Deconstructed Iraq”, Tom Dispatch, 18.5.2006 und den NGO-Report “War and Occupation in Iraq”, Global Policy Forum, Juni 2007
9- Dave Whyte, “The coeporate plunder of Iraq”, Socialist Worker, 11-2-2006, mehr dazu im Kapitel “Der Multi-Milliardenraub” in “Im Treibsand Iraks”, IMI-Studie 2004, Aug. 2004
10- Zbigniew Brzezinski, „Five Flaws in the President`s Plan”, Washington Post”, 12.1.2007

*- ضميمه: روزنامه آلمانى‏ “سود دويچه سيتونگ“ كه در مونيخ انتشار مى‏يابد و در كنار روزنامه‏هايى‏ همانند “فرانكفورت آلگمينه“ نظريات سرمايه‏دارى‏ بزرگ آلمان را نشر مى‏دهد و ماخذ اطلاعاتى‏ پراهميتى‏ براى‏ محافل رسمى‏ آلمانى‏ مى‏باشد كه در آن اطلاعات و خبرهاى‏ پشت‏پرده نيز مطرح مى‏گردد، در نهم آوريل ٢٠٠٨ و در ارتباط با گزارش ژنرال ديويد پترئوس، فرمانده ارتش آمريكا در عراق، به كميته دفاع مجلس سناى‏ ايالات متحده آمريكا به مناسبت پنجمين سالگرد حمله به عراق در روز نهم آوريل و اشغال عراق ارايه شد، نكات شايان توجهى‏ مطرح ساخته است.
ژنرال پترئوس به كميته گزارش مى‏دهد كه حمله روزهاى‏ اخير به جنوب عراق و بصره «به نحو احسن تدارك ديده نشده بود و نخست وزير عراق، نورى‏ المالكى‏، به توصيه‏هاى‏ او وقعى‏ نگذاشته است». در عين حال ژنرال برملا مى‏سازد كه « به او [المالكى‏] تنها لحظاتى‏ پيش از آغاز حمله [به بصره]، خبر حمله داده شده است». ژنرال آمريكايى‏ بدين‏ترتيب اعتراف مى‏كند كه تبليغات درباره آنكه ارتش عراق « كه در اين بين به ٤٥٠٠٠ نفر بالغ شده است»، گويا حمله به جنوب كشور را آغاز كرده است، نادرست مى‏باشد. اين جنگ جديدى‏ است كه ارتش اشغالگر قريب به ١٥٠ هزار نفرى‏ آمريكا در عراق به اضافه ارتش ١٣٥ هزار نفرى‏ مزدوران آمريكايى‏ كه كارمندان شركت خصوصى‏ “بلك واتر“ Black Water آمريكايى‏ مى‏باشند و گويا وظايف امنيتى‏ در عراق را به عهده دارند، آغاز شده است. برنامه‏اى‏ كه به گزارش روزنامه، ريشه در خواست آمريكا براى‏ برخورد «رودررو با صدر» دارد.
به گزارش روزنامه سود دويچه، ژنرال پترئوس در همين جلسه به طور ضمنى‏ اعتراف كرده است كه تاكنون «لااقل هزار سرباز و پليس از اجراى‏ دستورات سرپيچى‏ كرده اند و چندين مسئول نيروهاى‏ اجرايى‏ و واحدها از خود رفتارى‏ خلاف دستورات نشان داده‏اند».
** ضميمه (همچنين مراجعه شود به http://tudeh-iha.com/?p=299&lang=fa ) جون پركينز Gohn Perkins يك جنايتكار اقتصادى‏ Economic Hit Man (EHM) در ايالات متحده آمريكاست كه به عنوان متخصين عالى‏رتبه  سازمان آمريكايى‏ (USAID) US Agency for International Development در خدمت امپرياليسم آمريكا قرار داشته است. براى‏ گماشته شدن به اين شغل او مى‏بايستى‏ پيش‏تر به عضويت سازمان جاسوسى‏ آمريكا National Security Agency (NSA) انتخاب گردد كه مهم‏ترين سازمان جاسوسى‏ ايالات متحده آمريكا، برتر از سيا، مى‏باشد.
پركينز پس از كناره‏گيرى‏ و خروج از اين سازمان كه با تهديدات و فشارهاى‏ زيادى‏ عليه او همراه بوده است، اكنون در سازمان مدافع حقوق خلق‏هاى‏ بومى‏ آمريكا مركزى‏- جنوبى‏ فعاليت مى‏كند. او در كتابى‏ كه سرگذشت زندگى‏ خود اوست، شيوه‏ها و وسايلى‏ را برمى‏شمرد كه امپرياليسم آمريكا و كنسرن‏هاى‏ آن براى‏ به دام انداختن دولت‏ها و كشورهاى‏ جهان سوم بكار مى‏برند، تا از طريق اعطاى‏ قروض غيرقابل بازپرداخت، با نقض استقلال سياسى‏ و اقتصادى‏ اين كشورها، دولت‏هايشان را مجبور سازند به دستورات امپرياليسم آمريكا تن داده و به آن‏ها تمكين كنند.
پركينز در اين‏باره در پيش‏گفتار كتاب خود ازجمله مى‏نويسد: «… وظيفه ما ايجاد شرايطى‏ است كه بتوان با استفاده از سازمان‏هاى‏ مالى‏ بين‏المللى‏ خود، كشورهاى‏ ديگر را تحت كنترل كورپوراتوكراتى‏ Korporatokratie درآوريم. كورپوراتوكراتى‏ مجموعه مافيايى‏ است كه بر كليه كنسرن‏هاى‏ بزرگ، دولت ما و بانك‏هاى‏ ما حكم مى‏راند. به اين منظور، همانند سازمان‏هاى‏ مافيايى‏، ما متخصصين EMH در ابتداء خدمات خود را به دولت‏هاى‏ كشورهاى‏ جهان سوم ارايه مى‏دهيم. مثلاً اهداى‏ وام و اعتبار براى‏ ساختارهاى‏ زيربنايى‏: نيروگاه‏هاى‏ توليد برق، بزرگ‏راه‏ها، بنادر، فرودگاه‏ها … شرط اعطاى‏ اعتبار، پذيرفتن شركت‏ها مهندسى‏، ساختمانى‏ و … از كشور ماست براى‏ احداث پروژه‏ها. بدين‏ترتيب بخش بزرگى‏ از پول اعتبارى‏ اصلاً از آمريكا خارج هم نمى‏شود، بلكه از بانك در واشنگتن به شركت‏ها در نيويورك، هودسون يا سانفرانسيسكو پرداخت مى‏گردد.
اگر پول اعتبارها از آمريكا خارج هم نمى‏شود، باوجود اين بايد كشور دريافت كننده، آن‏ها را به اضافه سودشان به كشور اعتبار دهنده بپردازد. زمانى‏ يك EMH موفق است كه حجم اعتبار آنقدر بزرگ است كه كشور مقروض پس از چند سال ديگر قادر به پرداخت قسط و سود نيست. آنوقت است كه ما سهم مافيايى‏ خود را طلب مى‏كنيم كه به‏ويژه عبارتند از: حرف شنوايى‏ كشور مغروض از آمريكا در راى‏گيرى‏ در سازمان ملل، موافقت با ايجاد پايگاه‏هاى‏ نظامى‏ در كشورش و يا سپردن منابع مهم خود، مانند منابع نفتى‏، به آمريكا و يا پذيرش كنترل آمريكا مثلاً بر پاناما كانال. البته كه قروض اين كشورها بخشوده نمى‏ شود – و ما توانسته‏ايم از اين طريق كشورى‏ را دراز مدت تحت كنترل و انقياد خود درآوريم. …». Gohn Perkins, Bekenntnisse eines Economic Hit Man 2007, S.22-23 (Confessions of an Economic Hit Man 2004, bei Berrett-Koehler Publishers, San Francisco, USA)




مسئله اتحادها (٢) پراتيك انقلابى‏‏‏ نياز به تئورى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ دارد ديالكتيك استقلال سياست و اتحادها


در نوشته پيش در ارتباط با ”مسئله اتحادها (١)“، اهميت تعيين «اصلى‏‏‏ترين تضاد» و «اصلى‏‏‏ترين صحنه نبرد» اجتماعى‏‏‏ و تعيين «مرزها … با قاطعيت و صراحت» به بحث گذاشته شد. درعين‏حال نشان داده شد، كه قاطعيت و صراحت در تحليل توده‏اى‏‏‏ و توافق بر سر اصلى‏‏‏ترين تضاد، همچنين شرط ايجاد وحدت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. اسلوب دست‏يابى‏‏‏ به شناخت مشترك درباره اصلى‏‏‏ترين تضاد و اصلى‏‏‏ترين صحنه مبارزه، جستجوى‏‏‏ رشته وجودى‏‏‏ پديده‏ها در روند رشد آن‏ها از آغاز تا لحظه بررسى‏‏‏ است.

«پايدارى‏‏‏ بر سر مواضع و پراتيك انقلابى‏‏‏»، شرط حفظ «ماهيت و مضمون» مبارزات است، كه به آن اشاره رفت. شرط عينى‏‏‏ براى‏‏‏ پايدارى‏‏‏ بر سر مواضع و پراتيك انقلابى‏‏‏ را لنين پايبندى‏‏‏ به تئورى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ مى‏‏‏داند. ازاين‏روست كه تحليل مشخص شرايط مشخص در جنبش توده‏اى‏‏‏ بايد بطور مداوم ارتباط تئوريك خود را با ماترياليسم تاريخى‏‏‏، يعنى‏‏‏ با روند رشد تاريخى‏‏‏ جامعه، و همچنين با اسلوب انديشه علمى‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏ حفظ كند. تنها با حفظ مداوم اين دو رابطه در پراتيك انقلابى‏‏‏ است، كه جنبش توده‏اى‏‏‏ را از سقوط به دامن راست‏روى‏‏‏ و چپ‏روى‏‏‏ و همچنين راست‏روى‏‏‏ در لباس چپ مصون مى‏‏‏دارد.

برپايه نكات فوق، در نوشته پيش نتيجه‏گيرى‏‏‏ شد كه تضاد اصلى‏‏‏ دوران كنونى‏‏‏ در ايران، تضاد بين مردم و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ از يك‏سو و بين مردم و امپرياليسم از سوى‏‏‏ديگر است.

ازاين‏رو، شعار جبهه ضدديكتاتورى‏‏‏ و ضدامپرياليستى‏‏‏، بيان سرشت و مضمون تحليل طبقاتى‏‏‏ از تضاد اصلى‏‏‏ حاكم بر ميهن ما در دوران كنونى‏‏‏ است.

متاسفانه ارزيابى‏‏‏ مشتركى‏‏‏ از تضاد اصلى‏‏‏ و صحنه اصلى‏‏‏ مبارزات در دوران كنونى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ وجود ندارد. امرى‏‏‏ كه به وظيفه روز و مركزى‏‏‏ اين جنبش‏ تبديل شده است. به منظور برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏‏ موجود در جنبش توده‏اى‏‏‏، بايد نظريات مطرح در اين جنبش مور بررسى‏‏‏ مجدد قرار گيرد. ازآنجا كه متاسفانه شرايط يك بررسى‏‏‏ دستجمعى‏‏‏ هنوز در جنبش توده‏اى‏‏‏ بوجود نيامده است، ”توده‏اى‏‏‏ها“ خود را موظف مى‏‏‏داند، در اين راه ناهموار گام بردارد، به اين اميد كه برخورد انتقادى‏‏‏ به نظريات، به مثابه برخوردى‏‏‏ ”براى‏‏‏ وصل“ پذيرفته و نارسايى‏‏‏هاى‏‏ احتمالى‏‏ و بى‏‏‏توجهى‏‏‏هاى‏‏‏ ممكن در ارتباط با روحيات دارندگان نظريات ديگر، نه از سر عمد، بلكه به‏خاطر حفظ‏ «قاطعيت و صراحت مرزها» تعبير شود.

«مقاومت در برابر تهاجم امپرياليسم، جنگ‏طلبى‏‏‏ نيست»

تارنگاشت ‏”عدالت“ از اين موضع دفاع مى‏‏‏كند، كه بايد از نيروها و قشرهاى‏‏‏ بينابينى‏‏‏ در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ از اين‏رو پشتيبانى‏‏ كرد، زيرا از اين طريق اين نيروها امكان مى‏‏‏يابند با تجربه خود در مبارزه ضدامپرياليستى‏‏ و با برخوردارى‏‏‏ از نظريات ما به تصحيح سياست خود نايل شوند. برداشتى‏‏‏ كه در ظاهرامر، تداوم سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران بدنبال پيروزى‏‏‏ انقلاب بهمن است. آيا چنين است؟ پرسشى‏‏‏ است كه در سطور زير به آن پرداخته مى‏‏‏شود.

در تاريخ ١٦ آذر ١٣٨٦ تارنگاشت ‏”عدالت“ مقاله‏اى‏‏‏ تحت عنوان ”عبور از راهبرد امپرياليسم براى‏‏‏ ايران“ منتشر نموده بود. تارنگاشت اين مقاله را در تاريخ ٢٩ تير ١٣٧٨ دوباره منتشر كرده است. لذا بايد مقاله را به عنوان ارزيابى‏‏‏ پايه‏اى‏‏‏ نزد اين گروه از مبارزان در جنبش توده‏اى‏‏‏ پذيرفت.

موضوع اصلى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ كه در زيرعنوان مقاله نيز تبلور مى‏‏‏يابد، مسئله مقاومت در برابر خطر تهاجم نظامى‏‏‏ امپرياليسم به ايران مى‏‏‏باشد. در زيرعنوان مقاله، اين تز مطرح مى‏‏‏گردد، كه «مقاومت در برابر تهاجم امپرياليسم، جنگ‏طلبى‏‏‏ نيست»

در ارزيابى‏‏‏ ارايه شده در تارنگاشت ‏”عدالت“، مواضع شخصيت‏هاى‏‏‏ شناخته شده در ايران، همانند تاج‏زاده، ابطحى‏‏‏، رفسنجانى‏‏‏، ”نيروهاى‏‏‏ ملى‏‏‏- دمكراتيك“و همچنين نشريات ”نامه‏مردم“ و ”راه توده“ به نقد كشيده شده است. انتقاد در ارتباط قرار دارد با مواضع آن‏ها در برابر سياست دولت احمدى‏‏‏نژاد، سياستى‏‏‏ كه به نظر اين شخصيت‏ها و نشريات، سياستى‏‏‏ ”جنگ‏طلبانه“ است.

تارنگاشت ‏”عدالت“ در نكات عمده‏اى‏‏‏ محق است. اما در مواضع عمده ديگر، ارزيابى‏‏‏ در سربالايى‏‏‏ استدلال‏، دچار ناپيگيرى‏‏ شده و انديشه منحرف مى‏‏‏شود. از آنجا كه انحراف در ارتباط است با عدول از اسلوب تحليل توده‏اى‏‏‏، بررسى‏‏‏ آن مى‏‏‏تواند كمكى‏‏‏ باشد براى‏‏‏ روشن شدن برخى‏‏‏ نكات در مسئله اتحادها در مبارزات اجتماعى‏‏‏.

١- استراتژى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ كدام هدف را دنبال مى‏‏‏كند؟

تارنگاشت ‏”عدالت“ محق است زمانى‏‏‏ كه استراتژى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ و شناخت دقيق آن و مقابله با آن را يكى‏‏‏ از عمده‏ترين نكته‏ها در ارزيابى‏‏‏ هر ميهن‏دوست واقعى‏‏‏ اعلام مى‏‏‏دارد و «… درك اهداف اصلى‏‏‏ مانورهاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ …» را برجسته مى‏‏‏سازد.

استراتژى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏ براى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به سود و انباشت سرمايه، از طريق اجراى‏‏‏ نسخه نوليبراليسم و جهانى‏‏‏سازى‏‏‏ در خدمت سرمايه مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ دنبال مى‏‏‏شود. بحران اخير نظام مالى‏‏ امپرياليستى‏‏ تغييرى‏‏ در اين هدف ايجاد نساخته است. تقسيم، تجزيه و خرد كردن كشورهاى‏‏‏ جهان به واحدهاى‏‏‏ قومى‏‏‏- مذهبى‏‏‏، برانداختن مرزهاى‏‏‏ ملى‏‏‏ و نفى‏‏‏ حاكميت خلق‏ها بر سرنوشت خود، جايگزين ساختن قوانين ملى‏‏‏ با دستورات سازمان‏هاى‏‏‏ حاكميت سرمايه مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ از قبيل بانك جهانى‏‏‏، صندوق بين‏المللى‏‏‏ پول، سازمان تجارت جهانى‏‏‏، مصوبات كشورهاى‏‏‏ صنعتى‏‏‏ G8، بازپس گرفتن دستاوردهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ زحمتكشان و قوانين تامين منافع آن‏ها، نفى‏‏‏ وجود طبقات و مبارزه طبقاتى‏‏‏ در جوامع، القاى‏‏‏ ايدئولوژى‏‏‏ پسامدرن و جايگزين ساختن عرفان و مذهب بنيادگرا ‏ به جاى‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏ دوران روشنگرى‏‏‏ و …، جملگى‏‏‏ در خدمت تحقق هدف استراتژيك امپرياليسم براى‏‏‏ دست‏يابى‏‏‏ به سود حداكثر و انباشت سرمايه مى‏‏‏باشند و با اين هدف دنبال مى‏‏‏شوند، تا به انسان القا كنند، كه گويا سرمايه‏دارى‏‏‏ پايان تاريخ است. در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ هر كس ”اتمى‏‏‏“ است كه بايد جاى‏‏‏ مناسب را براى‏‏‏ خود در آن ”بسازد“ و ”تصاحب“ كند. ساختنى‏‏‏ كه برپايه ”قدرت“ و ”توانايى‏‏‏“ هر فرد، هر انديوديوم، هر گروه قومى‏‏‏- مذهبى‏‏‏ انجام مى‏‏‏شود و با آن در تناسب قرار دارد. ريشه فاشيستى‏‏‏ ”داروينيسم اجتماعى‏‏‏“ در نسخه نوليبراليسم، در اين برداشت بيولوژيك- مكانيكى‏‏‏- تكنولوژيك از قدرت در جامعه انسانى‏‏‏ نهفته است.

فشارهاى‏‏‏ سياسى‏‏‏ و اقتصادى‏‏‏ و تجاوزات نظامى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ و كوشش براى‏‏‏ تجزيه كشورها به واحدهاى‏‏‏ قومى‏‏‏- مذهبى‏‏‏ كه متوجه همه كشورهاى‏‏‏ جهان است و ميهن ما ايران استثنايى‏‏‏ را در آن تشكيل نمى‏‏‏دهد، از كوشش براى‏‏‏ تحقق اين استراتژى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ ناشى‏‏‏ مى‏‏‏گردد. ازاين‏روست كه موضع اعلام شده در ارزيابى‏‏‏ ‏”عدالت“ مبنى‏‏‏ بر اينكه «… خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ و اجراى‏‏‏ برنامه‏هاى‏‏‏ نوليبرالى‏‏‏ خود مهم‏ترين عامل فروپاشى‏‏‏ و تجزيه كشورهاى‏‏‏ پيرامونى‏‏‏ است»، موضعى‏‏‏ اصولى‏‏‏ و بجاست.

برپايه تحليل‏ مورد تائيد و تاكيد تارنگاشت ‏”عدالت“ است، كه بايد مقاومت در برابر اجراى‏‏‏ ايـن برنامه امپرياليستى‏‏‏ را خصلت و محتواى‏‏‏ نبرد ضدامپرياليستى‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ كرد و آن را با روشنى‏‏‏ و صراحت اعلام داشت. تا اينجا توافق نظر وجود دارد.

مبارزه عليه تهاجم نظامى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ به منظور تحميل استراتژى‏‏‏ نوليبراليستى‏‏‏ خود، يعنى‏‏‏ مبارزه ملى‏‏‏ و جهانى‏‏‏ براى‏‏‏ صلح و عليه جنگ‏طلبى‏‏ امپرياليستى‏‏‏، جزئى‏‏ است از مبارزه با سياست اقتصادى‏‏‏ امپرياليسم و برنامه برقرارى‏‏‏ سيطره كلونياليسم نوليبرالى‏‏‏ آن بر كشورهاى‏‏‏ جهان سوم. اولى‏‏ جزئى‏‏ است از دومى‏‏.

از اين روست كه استراتژى‏‏‏ متقابل كشورهاى‏‏‏ جهان سوم، اگر بخواهد استراتژى‏‏‏ واقع‏بينانه بوده و در خدمت منافع ملى‏‏‏ و نيازهاى‏‏‏ دمكراتيك مردم كشور خود قرار داشته باشد، بايد پاسخى‏‏‏ باشد به استراتژى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏. يعنى‏‏‏ بايد در وحله اول برنامه درازمدتى‏‏‏ باشد عليه سياست اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏- فرهنگى‏‏ ايدئولوژيك نوليبرال امپرياليستى‏‏‏، ازجمله عليه سياست جنگ‏طلبى‏‏ آن.

نبرد طبقاتى‏‏‏ از ”بالا“ براى‏‏‏ تحميل نسخه اقتصادى‏‏‏ نوليبرال سرمايه مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ را بايد با نبرد طبقاتى‏‏‏ هوشمند و آگاهانه از ”پائين“، يعنى‏‏‏ سازماندهى‏‏‏ مقاومت خلق‏ها از طريق برپايى‏‏‏ يك اقتصادى‏‏‏ ملى‏‏‏ و دمكراتيك در برابر استراتژى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- سياسى‏‏‏ امپرياليسم‏ سازمان داد. دفاع حزب توده ايران از اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏ به‏مثابه پيش‏شرط برپايى‏ اقتصادى‏ دمكراتيك، نشان هوشمندى‏‏ و آگاهى‏‏ طبقاتى‏‏ فوق است.

ازاين‏رو بايد جنبش توده‏اى‏‏ ارزش و بار مثبت سياست ضدامپرياليستى‏‏‏ «اقشار گوناگون» (”عدالت“) در ايران را با محك شناخت، درك و پايبندى‏‏ آن‏ها به مبارزه طبقاتى‏‏‏ از ”پائين“‏ ارزيابى‏‏‏ نموده و در اين رابطه مورد تائيد قرار دهد و يا به نقد بكشد. تجربه مثبت جنبش‏هاى‏‏ مردمى‏‏ و دمكراتيك در كشورهاى‏‏ منطقه كارائيب در سال‏هاى‏‏ اخير مى‏‏آموزد، كه بدون عامل دمكراتيك در نبرد ضدامپرياليستى‏‏، اين مبارزه فاقد دورنما است. اين شناخت وبيان نافذ آن است كه موجب مى‏‏شود كه

اولاً، «مرز» ارزيابى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ در اتحادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ با «قاطعيت و صراحت» روشن شود، و

ثانياً، برنامه مبارزاتى‏‏‏ و صحنه اصلى‏‏‏ترين نبرد مستدل مى‏‏‏گردد. يعنى‏‏‏ برپايى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك به مثابه هدف عاجل و مبرم به اثبات برسد.

شناخت، درك و پايبندى‏‏‏ به سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران امروز از اين مجرا مى‏‏گذرد.

توجه به اين نكته كه سركوب حقوق دمكراتيك و قانونى‏‏‏ مردم، و در مركز آن پايمال ساختن اصل ٢٦ قانون اساسى‏‏‏ شرايط ضدمردمى‏‏‏ غارت مافيايى‏‏‏ و رانت‏خوارانه سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم در ايران را بوجود آورد، تا بتواند اكنون با نقض غيرقانونى‏‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ به مجرى‏‏‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ در ايران تبديل شود. سركوب و غارت فوق، شرايط نوينى‏‏‏ براى‏‏‏ چگونگى‏ ِاعمال سياست ”اتحاد و انتقاد“، ازجمله در برابر قشرهاى‏‏ بينابينى‏‏ جامعه ايجاد كرده است. شرايطى‏‏‏ كه مضمون نوشته حاضر ، پيشين و برخى‏‏‏ ديگر از مطالب منتشره در ”توده‏اى‏‏‏ها“ مى‏‏‏باشد.

محك عينى‏‏‏ و واقعى‏‏‏ براى‏‏‏ شناخت ”نيروى‏‏‏ چپ“، محك عينى‏‏‏ و واقعى‏‏‏ براى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ سياست ضدامپرياليستى‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏ جهان سوم، درجه شناخت و دركِ ديالكتيك نبرد عليه استراتژى‏‏‏ نوليبراليستى‏‏‏ امپرياليسم و كوشش براى‏‏‏ برپايى‏‏‏ يك اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك توسط مبارزان مى‏‏‏باشد.

تارنگاشت ‏”عدالت“ در برخورد انتقادى‏‏‏ به مواضع مدافعان برنامه ”خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏“‏ در ايران، به نتيجه‏گيرى‏‏‏اى‏‏‏ كه از درون بررسى‏‏‏ استراتژى‏‏‏ امپرياليستى‏‏ بدست مى‏‏‏آيد، يعنى‏‏‏ دفاع از برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك، پايبند باقى‏‏‏ نمى‏‏‏ماند و منحرف مى‏‏‏گردد.

با طرح مسئله صلح و جنگ در مقاله منتشره در تارنگاشت ‏”عدالت“، رشته علت- معلولى‏‏‏ در استدلالى‏‏‏ كه خود برشمرده بود، ترك مى‏‏‏شود. استراتژى‏‏‏ ضد اهداف جهانى‏‏‏سازى‏‏‏ امپرياليستى‏‏ در اين انديشه، ديگر ايجاد يك برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك نيست و محك عينى‏‏‏ براى‏‏‏ مبارزه‏اى‏‏‏ ضدامپرياليستى‏‏‏ را تشكيل نمى‏‏‏دهد. ارزيابى‏‏‏، بى‏‏‏محابا و بدون هرنوع استدلالى‏‏‏، بدون ارايه كوچك‏ترين سندى‏‏‏، «… سياست هسته‏اى‏‏‏ دولت احمدى‏‏‏نژاد، به‏ويژه عدم پذيرش ديكتات امپرياليستى‏‏‏ [تكيه از ما] و تعليق غنى‏‏‏سازى‏‏‏ …» را مساوى‏‏‏ با مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏، مساوى‏‏‏ با «پايبندى‏‏‏ به اصول مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏» مى‏‏‏پندارد و به دفاع بى‏‏قيد و شرط از آن مى‏‏‏پردازد.

آنچه كه انديشه دفاع بدون قيدوشرط از سياست دولت احمدى‏‏‏نژاد به خواننده مديون باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند، اين نكته است، كه چرا بايد براى‏‏‏ تعيين موضع ضدامپرياليستى‏‏‏ دولت احمدى‏‏‏نژاد، استدلال برپايه رشته وجودى‏‏‏ خصلت ضدامپرياليستى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك، كه عليه اهداف برنامه نوليبرال خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ عمل مى‏‏‏كند و به تحكيم استقلال اقتصادى‏‏‏ و سياسى‏‏‏ كشور مى‏‏انجامد و حزب توده ايران آن را بارها مورد تاكيد قرار داده است، ترك شود؟ چرا بايد براى‏‏‏ غنى‏‏‏سازى‏‏‏ اورانيوم در ايران خصلتى‏‏‏ ضدامپرياليستى‏‏‏ قايل شد؟ نياز به چنين تغيير و برش در انديشه تحليلگر از چه نتيجه‏گيرى‏‏ ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود؟

به نظر ‏”عدالت“، از آنجا كه تعليق غنى‏‏‏سازى‏‏‏ اورانيوم خواست و «ديكتات امپرياليسم» است، پس مقاومت در برابر آن، داراى‏‏‏ خصلتى‏‏‏ ملى‏‏‏ است! صرفنظر از آنكه تارنگاشت ‏”عدالت“ ظاهرامر تبليغات امپرياليستى‏‏‏ را عين و كليت واقعيت مى‏‏‏پندارد و اين تبليغات را مساوى‏‏‏ با «استراتژى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏» مى‏‏‏نماياند، اين استدلال مى‏‏‏توانسته زمانى‏‏‏ نافذ باشد، كه پيش‏تر ثابت شده باشد، كه غنى‏‏‏سازى‏‏‏ در چهارچوب يك سياست اقتصادى‏‏‏ ملى‏‏‏ و دمكراتيك قرار داشته و عنصرى‏‏‏ از آن مى‏‏‏باشد.

به عبارت ديگر، غنى‏‏‏سازى‏‏‏ اورانيوم نمى‏‏‏تواند يگانه مميزه و محك را براى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ سياستى‏‏ ملى‏‏‏ و دمكراتيك تشكيل داده و لذا به طور خودكار داراى‏‏‏ خصلتى‏‏‏ ضدامپرياليستى‏‏‏ باشد. چنين خصلتى‏‏‏ را براى‏‏‏ غنى‏‏‏سازى‏‏‏ اورانيوم مى‏‏‏توان تنها زمانى‏‏‏ پذيرفت، كه به عنوان بخش و لحظه‏اى‏‏‏ از يك برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك تحقق يابد. يعنى‏‏‏ غنى‏‏‏سازى‏‏‏ اورانيوم ابزارى‏‏‏ باشد در برپايى‏‏‏ و حفظ اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك به‏مثابه شرط ضرورى‏‏‏ استقلال اقتصادى‏‏‏ و به تبع آن سياسى‏‏‏ كشور. شروطى‏ كه با نقض اصول دمكراتيك قانون اساسى‏‏‏ (اصول ٢٦، ٤٤ و …) پايمال شده اند. آيا ‏”عدالت“ مى‏‏‏تواند مدعى‏‏‏ وجود خصلت دمكراتيك براى‏ اقتصاد حاكم بر جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران باشد؟ ‏”عدالت“ چنين ادعايى‏‏‏ را در ارزيابى‏‏‏ خود مطرح نمى‏‏‏سازد! نمى‏‏‏تواند هم مطرح سازد، زيرا چنين ادعايى‏‏‏ با واقعيت در انطباق نيست.

آيا اجراى‏‏‏ برنامه خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد ايران در قريب به دو دهه گذشته تحت عنوان برنامه ”تعديل اقتصادى‏‏‏“ كه طى‏‏‏ آن، به قول آقاى‏‏‏ محمود احمدى‏‏‏نژاد، دولت هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ و محمد خاتمى‏‏‏ در طى‏‏‏ ١٤ سال از بعد از پايان جنگ ٥ر٣ هزار ميليارد تومان از ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ را به حلقوم سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران سرازير كردند و آقاى‏‏‏ احمدى‏‏‏نژاد نيز در اولين سال دولت خود ٥ر٢ هزار ميليارد تومان ديگر را از بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ كرد، سياستى‏‏‏ ملى‏‏‏ و دمكراتيك است؟ نابودى‏‏‏ ٣٠ درصد از بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد در ايران بدنبال ”حكم حكومتى‏‏‏“ غيرقانونى‏‏‏ آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏ و اعلام اجراى‏‏‏ نسخه امپرياليستى‏‏‏ ”خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصاد“، كه به آن نام ”انقلاب اقتصادى‏‏‏“ داده‏اند، سياستى‏‏‏ ملى‏‏‏ و دمكراتيك است؟ پاسخ منفى‏‏‏ است و تارنگاشت ‏”عدالت“ خود به اين حقيقت واقف است!

خلع سلاح اتمى‏‏‏ در جهان، خواست خلق‏ها در مبارزه براى‏‏‏ صلح و عليه سياست نظامى‏‏‏گرى‏‏‏ امپرياليسم است. افشاى‏‏‏ پيگير و مستدل خطر تسليحات اتمى‏‏‏ امپرياليسم و پايگاه‏هاى‏‏‏ نظامى‏‏‏ و ”كشتى‏‏‏هاى‏‏‏ توپدار“ آن و سايه مرگ‏آور ٢٠٠ بمب اتمى‏‏‏ دولت اسرائيل در منطقه و تدارك شرايط دفاع ضرورى‏‏‏ از ميهن يك امر است. سخنان بى‏‏‏پشتوانه كه تنها خوراك تبليغاتى‏‏‏ و دستاويز براى‏‏‏ تهديد مرگ‏آور امپرياليسم مى‏‏‏باشند، مسئله ديگرى‏‏‏.

٢- ديالكتيك استقلال سياست و مسئله اتحادها

ناپيگيرى‏‏ تارنگاشت ‏”عدالت“ در ارزيابى‏‏‏ خود از اين لحظه آغاز مى‏‏‏شود، كه به تداوم انديشه‏ خود پايان مى‏بخشد. انديشه‏اى‏‏‏ كه به درستى‏‏‏ «… خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ و اجراى‏‏‏ برنامه‏هاى‏‏‏ نوليبرالى‏‏‏ [را] مهم‏ترين عامل فروپاشى‏‏‏ و تجزيه كشورهاى‏‏‏ پيرامونى‏‏‏ …» اعلام كرده بود. ”عدالت“ به جاى‏ ادامه پيگير موضع اعلام كرده، به دفاع و توجيه سياست «اقشار گوناگون» در ايران مى‏‏‏پردازد و توصيه مى‏‏‏كند، كه «يك سازمان سياسى‏‏‏ مردمى‏‏‏ [يعنى‏‏‏ حزب توده ايران بايد] با پرهيز از سكتاريسم، مبارزه و مقاومت اقشار گوناگون را به رسميت شناخته [تكيه از ما] و در جهت ارتقاى‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏ آن تلاش كند.»

به رسميت شناختن بى‏‏‏قيد و شرط سياست «اقشار گوناگون» هيچ معنايى‏‏‏ ندارد، جز پذيرش هژمونى‏‏‏ اين قشرها. پذيرش هژمونى‏‏‏ آن قشرهايى‏‏‏ كه به اعتراف تارنگاشت ‏”عدالت“، از سويى‏‏‏، از سطح آگاهى‏‏‏ نازل برخوردار بوده و از سوى‏‏‏ ديگر، وظيفه «ارتقاى‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏» آن‏ها، وظيفه روز «يك سازمان سياسى‏‏‏ مردمى‏‏‏» مى‏‏‏باشد.

به رسميت شناختن بدون قيد و شرطِ سياست قشرهاى‏‏‏ ديگر، ضرورت حتى‏‏‏ تأمل كردن بر روى‏‏‏ سخنان ما را براى‏‏‏ آن‏ها نفى‏‏‏ مى‏‏‏كند، چه رسد به آنكه سخنان ما بتواند آن‏ها را قانع ساخته «و در جهت ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ آن» موثر بوده و مورد پذيرش اين قشرها قرار گيرند!

دفاع و پشتيبانى‏‏‏ از هر عنصر مقاومت در برابر امپرياليسم نزد قشرهاى‏‏‏ گوناگون ضرورى‏‏‏ است. اما اين به معناى‏‏‏ «به رسميت شناختن» مواضع شركت كنندگان در مبارزه‏‏ اجتماعى‏‏‏ نيست. چنين برداشتى‏‏‏ درك درستى‏‏‏ از سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران نمى‏‏‏باشد. با «به رسميت شناختن» سياست «اقشار گوناگون»، عنصر انتقادى‏‏ در موضع جنبش توده‏اى‏‏ نفى‏‏ مى‏‏شود.

تن دادن و پيروى‏‏‏ از «اقشارگوناگون» نه تنها با سياست گذشته حزب توده ايران در سال‏هاى‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ در تضاد است، بلكه نمى‏‏‏تواند كوچك‏ترين كمكى‏‏‏ نيز براى‏‏‏ رشد آگاهى‏‏‏ اين قشرها باشد. ارايه تعريف از ”خط امام“ با محتواى‏‏‏ ضدامپرياليستى‏‏‏ و مردمى‏‏‏ توسط حزب توده ايران پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب بهمن، پيروى‏‏‏ از ”خط امام“ نبود، بلكه توضيح برداشت علمى‏‏‏ از محتواى‏‏‏ مرحله انقلاب ملى‏‏‏ و دمكراتيك بهمن ٥٧ را تشكيل مى‏‏داد. ارزيابى‏‏‏ و توضيحى‏‏‏ كه روند رشد انقلاب و راه تعميق آن را تدارك مى‏‏‏ديد و در صورت اجراى‏‏‏ آن، تعميق انقلاب را ممكن مى‏‏‏ساخت. حزب توده ايران، آنطور كه دشمنان و مخالفان مدعى‏‏‏ هستند، پيروى‏‏‏ آيت‏الله خمينى‏‏‏ نبود، بلكه با توضيح سياست مستقل خود، به وظيفه پيشقراولى‏‏‏ در بيان انديشه علمى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ عمل مى‏‏‏كرد. هشدار آن روز حزب توده ايران درباره خطرهايى‏‏‏ كه تعميق انقلاب را تهديد مى‏‏‏كرد، به واقعيت تلخ امروز تبديل شده است. بايد آموزش از اين تجربه منفى‏‏‏ را براى‏‏‏ قشرهاى‏‏‏ بينابينى‏‏‏ ترسيم نمود. دنباله‏روى‏‏‏ از ”سطح آگاهى‏‏‏ نازل“، خلع سلاح انديشه نيروهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ در اين قشرها از كار درمى‏‏‏آيد.

شناخت، درك و داشتن ارزيابى‏‏‏ واقع‏بينانه از سياست «اقشار گوناگون» يك مطلب است و «به رسميت شناختن» آن مطلبى‏‏‏ ديگر. لنين دفاع از مبارزات حاكم افغان عليه استعمارگران انگليسى‏‏‏ را باوجود محدوديت درك او از كليت شرايط تاريخى‏‏‏، ضرورى‏‏‏ مى‏‏‏دانست. اين سياست لنينى‏‏‏ اما به مفهوم به رسميت شناختن بى‏‏‏چون و چراى‏‏‏ مواضع حاكم افغان نبود و نمى‏‏توانست باشد، زيرا فراموش كردن نقش آموزنده نظريات خود (لنين) در نبرد آزاديبخش از كار درمى‏‏‏آمد و حتى‏ به نفى‏ اين نظريات مى‏انجاميد.

تارنگاشت ‏”عدالت“ با «به رسميت شناختن» بى‏‏‏قيدوشرط سياست «اقشار گوناگون» در تضاد با سياست تاريخى‏‏‏ حزب توده ايران قرار مى‏‏‏گيرد، به ترك تحليل مستقل توده‏اى‏‏‏، به ترك تحليل علمى‏‏‏- سوسياليستى‏‏‏ از شرايط حاكم تن مى‏‏‏دهد. چنين موضعگيرى‏، جنبش توده‏اى‏ را خواسته و يا ناخواسته به ”پيرو“ و دنباله‏روى‏‏ سياست «اقشار گوناگون» تبديل مى‏‏‏سازد.

ديالكتيك استقلال سياست جنبش توده‏اى‏‏‏ در ارتباط با اتحادهاى‏ اجتماعى‏، به مفهوم حفظ استقلال ارزيابى‏‏‏ علمى‏‏‏- سوسياليستى‏ حزب‏‏، يعنى‏‏‏ ايجاد و برقرارى‏‏‏ ارتباط ريشه‏اى‏‏‏ بين پرسش مطرح شده و پاسخ به آن و يافتن و درك و ترسيم رشته علّى‏‏‏ و وجودى‏‏‏ پديده از آغاز تا انجام رشد و شدن آن مى‏‏باشد.

اگر پرسش درباره استراتژى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ مطرح است، كه چنين است، تعريف محتوا و مضمون مبارزه ضدامپرياليستى‏‏ ريشه وجودى‏‏‏ kaudale Genese مبارزه‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد و نه «سطح آگاهى‏‏‏ اقشار گوناگون». مطلق كردن عامل ذهنى‏‏ «سطح آگاهى‏‏ اقشار گوناگون» براى‏‏ اشكال مبارزه عليه سياست امپرياليستى‏‏، تسليم شدن به ”جنبش خودبخودى‏‏“ spontaneität در نبردهاى‏‏ اجتماعى‏‏ است. دانسته و يا ندانسته، اين موضع، راست‏روى‏‏ در لباس چپ مى‏‏باشد.

در ارتباط با برپايى‏‏‏ اتحادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، توجه به سطح آگاهى‏‏، روحيات، سنت و باورها و… ‏ قشرهاى‏‏‏ شركت كننده و متحدان پايدار و ناپايدار طبقه كارگر در مبارزات اجتماعى‏‏‏ از ضرورت خاص برخوردار است. اين حكمى‏‏‏ بجا و واقع‏بينانه است. از سوى‏‏‏ ديگر اما قائل شدن وزن تعيين كننده براى‏‏‏ «سطح آگاهى‏‏‏ اقشار گوناگون» در ارتباط با تجزيه و تحليل شرايط نبرد، برداشتى‏‏ نادرست بوده و به قول تارنگاشت ‏”عدالت“ درباره نظريات آقاى‏‏‏ تاج‏زاده، «گزاره تصنعى‏‏‏ و ناقصى‏‏‏» از كار در مى‏‏‏آيد. چنين شيوه‏اى‏‏‏ تحليل علمى‏‏‏ را منحرف مى‏‏‏سازد.

پذيرفتن اولويت سطح آگاهى‏‏‏ قشرها براى‏‏‏ تعيين سياست مستقل حزب توده ايران، خلع سلاح انديشه علمى‏‏‏ حزب طبقه كارگر است. نقل قول از سخنان زنده‏ياد كيانورى‏‏‏ در ارتباط با سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب در مقاله منتشر شده در تارنگاشت ‏”عدالت“ نيز كمكى‏‏‏ نيست، زيرا سخنان كيانورى‏‏‏ در متن تاريخى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ بيان شده‏اند. نقل قول، نابجا و غيرنافذ است، زيرا از محتوا و مضمون تاريخى‏‏‏ تهى‏‏‏ شده‏ است. نمى‏‏توان به كمك ”سيتات‏ها“ از تحليل مشخص شرايط مشخص طفره رفت.

به گفته لنين: پراتيك انقلابى‏‏‏، بدون تئورى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ وجود ندارد. درست براى‏‏‏ آنكه بتوان با پراتيك انقلابى‏‏‏ «در جهت ارتقاى‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏ اقشار گوناگون» كوشيد، ضرورى‏‏‏ است كه در ابتدا خود از ارزيابى‏‏‏ مستقل متكى‏‏‏ بر تئورى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ برخوردار باشيم. آنوقت مى‏‏‏توان برپايه ارزيابى‏‏‏ مستقل و علمى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ خود براى‏‏‏ ارتقاى‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏ قشرها و طبقات ديگر كوشيد و استدلال نمود و توضيح داد. تنها از اين طريق مى‏‏‏توان سطح آگاهى‏‏‏ «اقشار گوناگون را ارتقا» داد. درغير اين‏صورت، تحليل و سياست ناشى‏‏‏ از آن، چيزى‏‏‏ جز دنباله‏روى‏‏‏ از نظريات و منافع «اقشار گوناگون» نيست، كه تارنگاشت ‏”عدالت“ به ”نامه مردم“ و ”راه توده“ نسبت مى‏‏‏دهد.

تضاد اصلى‏‏‏ دوران كنونى‏‏‏

«تشكل‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏ مردمى‏‏‏ [يا دقيق‏تر، تشكل‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏ و طبقاتى‏‏] و مشاركت مردم در حيات سياسى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏ كشور ابزارى‏‏‏ براى‏‏‏ سازماندهى‏‏‏ مقاومت موثر [تنها] در برابر تهاجم امپرياليستى‏‏‏ …» نيستند، كه تارنگاشت ‏”عدالت“ به درستى‏‏‏ برجسته مى‏‏‏سازد، بلكه همچنين ابزار موثر مبارزاتى‏‏‏ در برابر غارت سرمايه‏داران داخلى‏‏‏ نيز مى‏‏‏باشند.

غارت سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم در ايران و پايمال ساختن هدف انقلاب بهمن در ارتباط با برقرارى‏‏‏ ‏”عدالت اجتماعى‏‏‏“ از طريق اِعمال سركوب غيرقانونى‏‏‏ حقوق و آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمكراتيك مصرّح در قانون اساسى‏‏‏ ممكن گشت. اين سركوب براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به آن غارت اِعمال گشته و مى‏‏‏گردد. بايد اين نكته بديهى‏‏‏ و درس شناخته شده از نبرد طبقاتى‏‏‏ از ”بالا“ عليه منافع زحمتكشان و آزاديخواهان را بيان كرد، تا توانست «سطح آگاهى‏‏‏ اقشار گوناگون» را ارتقا داد. با تائيد بى‏‏قيدوشرط سياست «اقشار گوناگون» نمى‏‏توان به اين هدف دست يافت.

اين قشرها بايد بدانند كه حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏‏، باوجود كمبودها و وجود اصولى‏‏ از قانون اساسى‏‏‏ كه در تضاد با محتواى‏‏‏ ملى‏‏‏ و دمكراتيك انقلاب بهمن هستند، ازجمله وارد ساختن اصل ”ولايت فقيه“ به آن، راى‏‏‏ مثبت به قانون اساسى‏‏‏ بيرون آمده از انقلاب بهمن ٥٧ داد و اكنون نيز تنها مدافع اصول ترقى‏‏‏خواهانه و دمكراتيك آن است. جاى‏‏‏ پيروان ”امام خمينى‏‏‏“ و ”اسلام انقلابى‏‏‏“ و ”مدافع كوخ نشينان“ در دفاع از اصول مدافع حقوق ”مستضعفان“ در قانون اساسى‏‏‏، خالى‏‏‏ است. آنان‏ها‏ كه از انقلاب برايشان تنها ”اسلام“ آن باقى‏‏‏ماند، اكنون به پيروان نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ تبديل شده‏اند و تنها جنبش توده‏اى‏‏‏ است، كه باوجود قربانيان بسيار و عليرغم خون‏بهاى‏‏‏ سنگين، پرچم انقلاب را برافراشته نگه داشته است!

مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏ و مبارزه عليه قانون شكنى‏‏‏ و پايمال نمودن حقوق دمكراتيك و قانونى‏‏‏ مردم، دو تضاد اصلى‏‏‏ و توامان مردم ميهن ما با حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران و عليه سيطره امپرياليستى‏ مى‏باشند.




مسئله اتحادها (1) تحليل توده‏اى‏‏، تحليلى‏‏ علمى‏‏ و قابل درك اصلى‏‏ترين تضاد- اصلى‏‏ترين صحنه نبرد


«پيش از آنكه متحد شويم، بايد نخست مرزها را با قاطعيت و صراحت تمام مشخص كنيم. درغيراين‏صورت، اتحاد ما فقط مفهوم موهومى‏‏ خواهد بود، كه بر تشتت موجود پرده مى‏‏كشد و مانع برانداختن قطعى‏‏ آن مى‏‏شود.» (لنين، كليات به آلمانى‏‏، جلد ٤، ص ٣٢٩)

همانقدر كه انقلاب ”ناب“ وجود ندارد، همانقدر هم پيروزى‏‏ انقلاب بدون اتحادهاى‏‏ وسيع اجتماعى‏‏ ممكن نيست. لذا مسئله اتحادها در مبارزات اجتماعى‏‏، يكى‏‏ از مركزى‏‏ترين مسائل است. موضع حزب توده ايران در اين مسئله در طول ٦٨ سال مبارزه، هميشه موضعى‏‏ قاطع و صريح و روشن بوده است. در انقلاب بهمن ٥٧، اين صراحت و قاطعيت به يكى‏‏ از قله‏هاى‏‏ رفيع نه تنها در مقياس ايران، بلكه بمراتب فراتر از آن دست يافت. كتابچه كوچك وسبزرنگ ”خط امام“، كه ارزيابى‏‏ حزب توده ايران از خصلت و مضمون انقلاب ملى‏‏ و دمكراتيك بهمن ٥٧ است، تبلور پايبندى‏ به قاطعيت و صراحت مرزهاى‏‏ مورد نظر لنين در نقل قول پيش مى‏‏باشد.

اتهام دشمنان حزب توده ايران، كه گويا جنبش توده‏اى‏‏ «دنباله‏رو خمينى‏‏ است»، نه از اين‏رو نادرست بود، كه هدفمند و دشمنانه بود، بلكه ازاين‏رو، زيرا كه حزب توده ايران «مرزها را با قاطعيت و صراحت تمام مشخص» كرده و ارزيابى‏‏ علمى‏‏ خود را از خصلت انقلاب و وظايف آن و نيروهاى‏ شركت كننده در آن بيان داشته بود. ارزيابى‏‏ و برداشتى‏‏ كه پايه و اساس سياست «اتحاد و انتقاد» را در رابطه با نيروهاى‏‏ انقلابى‏‏ مسلمان تشكيل مى‏‏داد.

متاسفانه در شرايط كنونى‏‏ و وجود تشتت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏، نمى‏‏توان چنين قاطعيت و صراحتى‏‏ را در ارزيابى‏‏ها در اين جنبش يافت و نشان داد. دراين‏باره باز هم صحبت خواهد شد. در اينجا به پيش‏شرط‏هاى‏‏ اتحادها در جبهه‏هاى‏‏ مبارزاتى‏‏ در كشور نظرى‏‏ بيافكنيم.

جهان پيرامون قابل شناخت است

ايدئولوژى‏‏ پسامدرن سرمايه‏دارى‏‏ دورانِ افول مدعى‏‏ است، كه جهان پيرامون تنها در محيط محدود فرد، انديويوم، براى‏‏ او قابل شناخت است. هر فرد و يا ”اتم“ در جامعه، شخصيتى‏‏ يگانه است، با نظر و ديد و برداشت ويژه خود از ”حقيقت“. يگانگى‏‏ شخصيت هر فرد انسانى‏‏ و نظر و ”حقيقت“ او، مضمون كثرت‏گرا و پلوراليستى‏‏ بودن جامعه را مستدل مى‏‏سازد، و اين برداشت، بيان كمال و ذات دمكراسى‏‏ است.

اين انديشه پوزيتويستى‏‏ و در خدمت حفظ نظام غارتگر سرمايه‏دارى‏‏، ”ماترياليسم تاريخى‏‏“ را افسانه و ”داستان بزرگ“ مى‏‏نامد و مضمون علمى‏‏ آن را نفى‏‏ مى‏‏كند.

بر خلاف اين مدعيان، كه به قول زنده‏ياد احسان طبرى‏‏ به جهان از ”روزنى‏‏ تنگ“ مى‏‏نگرند، جنبش توده‏اى‏‏ مسلح به تئورى‏‏ شناخت ماركسيستى‏‏، يعنى‏‏ مسلح به ماترياليسم- ديالكتيك، خود و محيط پيرامون را قابل شناخت مى‏‏داند و لذا قادر است ”حقيقت نسبى‏‏“ را در روند تاريخ شناخته، درك و تفهيم كند. ازاين‏رو وجود تشتت در تشخيص ”حقيقت نسبى‏‏“ در جنبش توده‏اى‏‏ مسلح به اسلوب علمى‏‏ شناخت، غيرقابل توجيه بوده و ريشه در علل خارجى‏‏ و بيگانه از ذات آن دارد. پذيرفتن و يا تن دادن به چندين ”حقيقت“ در جنبش توده‏اى‏‏، در تضاد است با برداشت ماركسيست- لنينيستى‏‏ از هستى‏‏.

البته مى‏‏تواند در جنبش توده‏اى‏‏ درباره چگونگى‏‏ برخورد به ”حقيقت نسبى‏‏“ نظريات و پيشنهادهاى‏‏ متفاوت وجود داشته باشد. امرى‏‏ كه بايد بطور دمكراتيك مورد بحث قرار گرفته و با توجه دقيق و علمى‏‏ به همه شرايط، درباره آن تصميم گرفته شود. تصميمى‏‏ كه بايد بتواند در جريان عمل و پراتيك انقلابى‏‏ پيگيرانه مورد بررسى‏‏ و در صورت لزوم مورد تجديدنظر قرار گيرد.

ريشه وجودى‏ پديده‏ها

سوسياليسم علمى‏‏ ازاين‏رو علم است، زيرا ارزيابى‏‏ از پديده‏ را، با ارزيابى‏‏ رشته وجودى‏‏ آن‏، با شدن آن، آغاز مى‏‏كند. به اين منظور، و همانند هر بررسى‏‏ علمى‏‏، در آغاز نطفه تكوينى‏‏ پديده را جستجو كرده و روند رشد آن را در طول تاريخ دنبال مى‏‏كند. خصلت علمى‏‏ بودن ”ماترياليسم تاريخى‏‏“، ناشى‏‏ از پايبند بودن به اسلوب فوق مى‏‏باشد. ماركس در كاپيتال، براى‏‏ توضيح و ارايه تعريف علمى‏‏ از مقوله ”پول“ در صورتبندى‏‏ اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏، ريشه علت وجودى‏‏ آن را در گذشته تاريخى‏‏ نشان مى‏‏دهد و به اثبات مى‏‏رساند كه براى‏‏ درك عملكرد پول، بايد از بررسى‏‏ مقوله ارزش مبادله كالا آغاز كرد.

در نقل‏قول فوق، لنين «قاطعيت و صراحت مرزها» را ريشه وجودى‏‏ و شرط اتحادهاى پايدار در نبردهاى‏‏ اجتماعى‏‏ اعلام مى‏‏كند. مرزهايى‏‏، كه بنوبه خود، از ارزيابى‏‏ مستقل علمى‏‏ شرايط مشخص حاكم بر جامعه كشف و شناخته مى‏‏شوند. مضمون «مرزها»، تشخيص اصلى‏‏‏ترين تضاد حاكم بر جامعه و اصلى‏‏ترين صحنه نبرد اجتماعى‏‏ است. تضاد برده و برده‏دار در نظام برده‏دارى‏‏ و يا كار و سرمايه در نظام سرمايه‏دارى‏‏، و نبرد طبقاتى‏‏ ناشى‏‏ از آن‏ها، چنين تضادهايى‏‏ هستند. «قاطعيت و صراحت»، يعنى‏‏ ترسيم اين تضاد اصلى‏‏ بدون هرنوع پرده‏پوشى‏‏، روشن، مستدل و براى‏‏ توده‏ها قابل درك و ارايه شعار مبارزاتى‏‏ روز، كه تبلور اصلى‏‏ترين صحنه نبرد اجتماعى‏‏ در مرحله تاريخى‏‏ مشخص رشد جامعه است.

بدين‏ترتيب مى‏‏توان سرآغاز رشته علت وجودى‏‏ اتحادها را در جامعه، تشخيص اصلى‏‏ترين تضاد لحظه تاريخى‏‏ در جامعه ارزيابى‏‏ نمود. تشخيص اين اصلى‏‏ترين تضاد، كشف عمده‏ترين گره آشتى‏‏ناپذيرى‏‏ است، كه بدون حل آن، راه رشد ترقى‏‏خواهانه جامعه گشوده نخواهد شد. تشخيص و اعلام خصلت ملى‏‏ و دمكراتيك انقلاب بهمن ٥٧ توسط حزب توده ايران، جنبش توده‏اى‏‏ را قادر ساخت هم راه رشد و تعميق انقلاب و هم خطرهايى‏‏ كه آن را تهديد مى‏‏كرد، با دقت علمى‏‏ برشمرده و هشدار دهد.

اين تشخيص، تشخيصى‏‏ فردى‏‏ و انديويدواليستى‏‏، چندگانه و پلوراليستى‏‏ نيست. به‏ويژه اين تشخيص در جنبش توده‏اى‏‏ مسلح به ”تئورى‏‏ شناخت“ ماركسيستى‏‏ نمى‏‏تواند چندگانه و پلوراليستى‏‏ باشد.

در دوران‏هاى‏‏ رشد انقلابى‏‏ جامعه توافق بر سر ”اصلى‏‏ترين تضاد“ در بين وسيع‏ترين قشرها و طبقات بوجود مى‏‏آيد، چنانچه در انقلاب بهمن نيز چنين بود. با حل تضاد اصلى‏‏ (براى‏‏ مثال، سرنگونى‏‏ رژيم سلطنتى‏‏- ساواكى‏‏)، روند جدايى‏‏ها در جنبش توده‏ها آغاز و «نبرد كه بر كه» به عمده‏ترين صحنه نبرد تبديل مى‏‏گردد، چنانچه بعد از انقلاب بهمن ٥٧ نيز چنين شد.

براى‏‏ بحث كنونى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏، توافق قاطع و صريح بر سر ”تضاد اصلى‏‏“ در شرايط حاكم بر ايران ضرورتى‏‏ مبرم داراست. با اين توافق، «مرز قاطع و روشن» در اتحاد نيروها در جامعه مشخص و تعيين مى‏‏شود. درعين‏حال، اين توافق در جنبش توده‏اى‏‏ نيز زمينه عينى‏‏ وحدت انديشه و عمل را بوجود مى‏‏آورد.

ابهت و صلابت ضرورت يافتن و توافق بر سر ”تضاد اصلى‏‏“ در ايران كنونى‏‏ را مى‏‏توان مثلاً سردرگمى‏‏ در ”جنبش اصلاحات“ بر سر يافتن ارزيابى‏‏ مشترك و تعيين «مرزها» براى‏‏ انتخابات رياست جمهورى‏‏ آينده، دنبال كرد (مراجعه شود مثلاً به مقاله ”خاتمى‏‏تر از خاتمى‏‏“ در نشريه ”شهروند امروز“، ٨ آبان ١٣٨٧).

تضاد اصلى‏‏ دوران كنونى‏‏، تضاد بين مردم و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ از يك سو و بين مردم و امپرياليسم از سوى‏‏ديگر است.

شعار جبهه ضدديكتاتورى‏‏ و ضدامپرياليستى‏‏، بيان سرشت و مضمون تحليل طبقاتى‏‏ از تضاد اصلى‏‏ حاكم بر ميهن ما در دوران كنونى‏‏ است.

مبارزه براى‏‏ برقرارى‏‏ آزادى‏‏ها و حقوق دمكراتيك و قانونى‏‏ از يك‏سو و مبارزه عليه اهداف امپرياليستى‏‏ براى‏‏ تجزيه و تقسيم ايران به بخش‏هاى‏‏ قومى‏‏- مذهبى‏‏ از سوى‏‏ديگر، مضمون و محتواى‏‏ مبارزات آزاديخواهانه و ميهن‏دوستانه را در دوران كنونى‏‏ در ايران تشكيل داده و بيان وحدت‏ ديالكتيكى‏‏ خصلت دمكراتيك و ملى‏ مبارزات كنونى‏ مى‏باشد. شناخت، درك، پذيرش و پايبندى‏‏ به وجود وحدت ديالكتيكى‏‏ فوق، نشان شناخت وظايف بوده و محكى‏‏ است براى‏‏ ارزيابى‏‏ توده‏اى‏‏ از شرايط حاكم بر ايران و تعيين مرز اتحاد انقلابى‏‏ بين نيروهاى‏‏ شركت كننده در مبارزات مردم.

با بيان و نشان دادن تضاد اصلى‏‏ حاكم بر ايران، خصلت دمكراتيك و ترقى‏‏خواهانه، ملى‏‏ و ضدامپرياليستى‏‏ تحليل انقلابى‏‏ توده‏اى‏‏ شناخته و درك مى‏‏شود. بر اين پايه است، كه مى‏‏توان جبهه متحد نيروهاى‏‏ راستين ميهن‏دوست و آزاديخواه را ايجاد نمود. جبهه‏اى‏‏ كه در آن پرولتاريا، زحمتكشان شهر و روستا، زنان و جوانان، قشرهاى‏‏ بينابينى‏‏ و سرمايه‏داران ملى‏‏ و خلق‏هاى‏‏ ساكن ايران از وحدت منافع برخوردار هستند.

با تحليل مستقل طبقاتى‏‏، مرزهاى‏‏ مشترك براى‏‏ برپايى‏‏ اتحادها و جبهه‏هاى‏‏ دمكراتيك، ملى‏‏ و ميهن‏دوستانه روشن شده و زمينه مبارزات مشترك بوجود آمده و سازماندهى‏‏ آن ممكن مى‏‏گردد.

با روشن شدن اين مرزهاست، كه نيروهاى‏‏ صادق دمكراتيك و ميهن‏دوست ايرانى‏‏ در تمام لايه‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏، دورنماى‏‏ روشن مبارزاتى‏‏ را تشخيص مى‏‏دهند. ديگر نه شعار ”دمكراسى‏‏“ مورد نظر امپرياليسم، كه آزادى‏‏ را ”آزادى‏‏ سرمايه“ مى‏‏داند، و نه شعارهاى‏‏ انحرافى‏‏ از ”چپ“ موثر خواهند بود.

مبارزه عليه حاكميت ديكتاتورى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ بر ايران در دوران كنونى‏‏ و عليه امپرياليسم، يعنى‏‏ برقرارى‏‏ حاكميت مردم و حفظ منافع ملى‏‏!

تمام توان و انرژى‏‏ را بايد در جهت برپايى‏‏ جبهه ضدديكتاتورى‏‏- ضد امپرياليستى‏‏، كه دفاع از دستاوردهاى‏‏ انقلاب بهمن و دفاع از اصول ترقى‏‏خواهانه آن است، بكار گرفت.

مسئله اتحادها

راه دسترسى‏‏ به اتحادهاى‏‏ پايدار و انقلابى‏‏، چنانچه بيان شد، روشنى‏‏ و صراحت مواضع مستقل توده‏اى‏‏ و توضيح و تشريح آن در ميان مبارزان است. جلب پايدار متحدان تاريخى‏‏ از اين پيش‏شرط برخوردار است. به گفته لنين، «در غير اين‏صورت، اتحاد فقط مفهوم موهومى‏‏» باقى‏‏ مى‏‏ماند. درعين‏حال اين پيش‏شرط مانع برداشت‏هاى‏‏ متفاوت و ارزيابى‏‏هاى‏‏ مختلف از نقش و جاى‏‏ ديگر نيروهاى‏‏ شركت كننده در اتحاد در جنبش توده‏اى‏‏ بوده و مانع ايجاد شدن تشتت نظرى‏‏ در آن مى‏‏شود. نكاتى‏‏ در اين زمينه:

پايدارى‏‏ بر سر مواضع انقلابى‏‏

اول- همانطور كه پيش‏تر نيز بيان شد، نقض آزادى‏‏ها و حقوق دمكراتيك و قانونى‏‏ مردم، با هدف ايجاد شرايط غارت مافيايى‏- رانت‏خوارانه براى‏ سرمايه‏دارى‏ حاكم، اصلى‏ترين تضاد مرحله كنونى‏ در ايران بوده و خواست برخوردارى‏‏ از آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك قانونى‏‏ وبرخوردار شدن از حقوق دمكراتيك و عدالت اجتماعى‏‏، به خواست عمومى‏‏ و اصلى‏ترين صحنه نبرد اجتماعى‏ تبديل گرديده است.

آزادى‏ و دمكراسى‏ دستاوردهاى‏‏ پايمال شده انقلاب بهمن مى‏‏باشند. بدون دسترسى‏‏ به آن‏ها، برپايى‏‏ اقتصادى‏‏ ملى‏‏ و دمكراتيك، كه ضامن حفظ استقلال كشور است، ممكن نمى‏گردد. اقتصادى‏‏ در خدمت مردم و عليه غارت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ و رانت‏خوار داخلى‏‏ و عليه برنامه‏هاى‏‏ امپرياليسم.

وجود زمينه عينى‏‏ و ذهنى‏‏ ملموس و قابل درك براى‏‏ توده‏ها از شعار جبهه ضدديكتاتورى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏، تائيدى‏ است بر درستى‏ ارزيابى‏ مضمون اين شعار در تعيين‏ تضاد اصلى‏‏ و صحنه اصلى‏‏ نبرد اجتماعى‏ در دوران كنونى‏‏ در ايران.

زمينه عينى‏‏ اتحادها در مبارزات اجتماعى‏‏ را نقاط مشترك منافع نيروهاى‏‏ شركت كننده در آن تشكيل مى‏‏دهند. نقاط مشترك، مفهومى‏‏ ايستا نيست. با تغيير شرايط در روند مبارزه، نقاط مشترك تغيير مى‏‏يابند. ازاين‏رو، يكى‏‏ از وظايف عمده، پافشارى‏‏ بر پايدارى‏‏ بر سر مواضع انقلابى‏‏ در اتحادها مى‏‏باشد. سرنوشت انقلاب بهمن، تجربه‏اى‏ منفى‏ است در تائيد ضرورت پايدارى‏ بر سر مواضع انقلابى‏. تعميق مبارزه، نياز به روشنى‏‏ و صراحت مواضع انقلابى‏‏ نيروهاى‏‏ شركت كننده در اتحادها و جبهه‏ها دارد.

وجود اين شرايط است، كه زمينه عينى‏‏ و ذهنى‏‏ برپايى‏‏ جبهه ضدديكتاتورى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد. جبهه‏اى‏‏ كه بدون دارا بودن خصلت ضدامپرياليستى‏‏، ماهيت و مضمون واقعى‏‏ و تاريخى‏‏ خود را در دفاع از منافع مردم ازجمله دفاع از حق برخوردارى‏‏ از آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏، از دست مى‏‏دهد.

بهم‏تنيدگى‏‏ و بهم‏پيوستگى‏‏ اين دو خواست و آماج مبارزاتى‏‏ از اين‏رو از اهميت برجسته و حياتى‏‏ و تاريخى‏‏ برخوردار مى‏‏باشد، زيرا جبهه راست به‏ويژه در خارج از كشور، برجسته ساختن مواضع ضدديكتاتورى‏‏ مردم و دفاع از آن را در تبليغات پردامنه خود، به پوششى‏‏ به منظور نفى‏‏ ضرورت مبارزه ضدامپرياليستى‏‏ قرار داده و مى‏‏كوشد مردم را براى‏‏ دفاع از چنين جبهه ضدديكتاتورى‏‏، كه آن را جبهه ”دفاع از حقوق بشر‏“ مى‏‏نامد، جلب كند، تا از اين طريق، تنها يك جايجايى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ را به سود خود و هارترين محافل امپرياليستى‏‏ متحد خود عملى‏ سازد.

نتيجه موفقيت چنين ”جبهه ضدديكتاتورى‏‏“ به رهبرى‏‏ نيروهاى‏‏ راست در خارج از كشور و متحدان آن در كشور، كه با صراحت و به طور علنى‏‏ از مواضع امپرياليسم دفاع مى‏‏كنند، تشديد خطر تاريخى‏‏ براى‏‏ تبديل شدن كشور به زائده اقتصاد و سياست امپرياليستى‏‏ خواهد بود. مهم‏ترين پيامد منفى‏‏ موفقيت نيروى‏‏ راست وابسته به امپرياليسم در خارج از كشور در بدست گرفتن رهبرى‏‏ جنبش مردم براى‏‏ آزادى‏‏، متوجه استقلال و تماميت ارضى‏‏ ايران خواهد شد، كه هدف برنامه استراتژيك نظامى‏‏ و سياسى‏‏ امپرياليسم مى‏‏باشد، يعنى‏‏ تقسيم و تجزيه ايران به واحدهاى‏‏ قومى‏‏- مذهبى‏‏ ناتوان و در تضاد و زدوخورد با يكديگر. ”آزادى‏‏“ صورى‏‏، تنها در خدمت اهداف غارتگرانه امپرياليستى‏‏ و متحدان آن براى‏‏ به تاراج بردن ثروت‏ها و منابع زيرزمينى‏‏ ايران و مردم آن قرار خواهد گرفت.

اظهارات سوگندگونه محافل امپرياليستى‏‏، كه گويا به تاريخ گذشته خلق‏هاى‏‏ سرزمين ما واقف بوده و به آن احترام مى‏‏گذارند، كه نشان نگرانى‏‏ حتى‏‏ برخى‏‏ محافل در اپوزيسيون راست خارج از كشور از اهداف امپرياليستى‏‏ است، دورغين و غيرواقعى‏‏ است. استراتژى‏‏ نظامى‏‏- سياسى‏‏ امپرياليسم سندى‏‏ افشاگر در مورد اين ”اشك تمساح“ و برنامه استعمارگرانه نوليبرالى‏‏ آن مى‏‏باشد. تجربه‏اى‏‏ كه در عراق و افغانستان و … در برابر ماست. نه طالبان و نه صدام هدف تجاوز امپرياليستى‏‏ بود. اين ظاهرامر و سطح وقايع است. هدف واقعى‏‏ و پنهان، استقرار نيروهاى‏‏ نظامى‏‏ امپرياليسم و تبديل اين كشورها به مستعمره نوليبرال سرمايه مالى‏‏ امپرياليستى‏‏ است. كوشش براى‏‏ به تصويب رساندن قرارداد ابقاى‏‏ ارتش متجاوزگر آمريكا در عراق، كه با حق كاپيتولاسيون به سود آمريكا همراه است، نشان خصلت استعمار نوليبرالى‏‏ مى‏‏باشد.

دوم- واقعيت ديگرى‏‏ كه بايد مورد توجه خاص قرار گيرد، اين نكته است، كه قشرهاى‏‏ بينابينى‏‏ جامعه در تمام سطوح، تا پيرامونى‏‏ترين حلقات، هنوز بشدت دچار ابهام در مورد خصلت نظام سرمايه‏دارى‏‏ حاكم بوده و فاقد نظريات روشن و صريح درباره مواضع ضدامپرياليستى‏، انقلابى‏ و‏ واقع‏بينانه هستند. اين نيروها البته هر روز با تجربه خود به نتايج ملوس‏تر دست مى‏‏يابند. باوجود اين، اين احتمال و خطر بزرگ وجود دارد و امكان عينى‏‏اى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد، كه اين نيروها و عناصر نتوانند بموقع و با كيفيتى‏‏ ضرورى‏‏ مواضع خود را از مواضع سرمايه‏دارى‏‏ حاكم جدا و به مواضع مستقل دست‏يابند.

خطر تداوم سردرگمى‏ نيروهاى‏ بينابينى‏ در صحنه مبارزات ضدامپرياليستى‏ نيز بشدت به چشم مى‏خورد. اين نيروها و قشرها مبارزه عليه امپرياليسم را، مبارزه عليه سيطره اقتصادى‏ نوليبرال آن نمى‏دانند. مواضع ضدامپرياليستى‏ آن‏ها، مواضعى‏ احساسى‏ و اخلاقى‏ بوده و در صحنه‏هايى‏ جريان دارد، كه مى‏تواند به راحتى‏ مورد سواستفاده امپرياليسم قرار گيرد. ازاين‏روست كه براى‏‏ متحدان تاريخى‏‏ اين قشرها در جبهه‏هاى‏‏ مبارزاتى‏‏، ارايه كمك و نشان دادن راه واقع‏بينانه انقلابى‏‏، به وظيفه‏اى‏‏ سنگين تبديل شده است.

براين پايه است، كه چپ انقلابى‏‏ مى‏‏تواند و از نظر تاريخى‏‏ موظف است، با طرح شعار برپايى‏‏ جبهه ضدديكتاتورى‏‏ و ضد امپرياليستى‏‏ و نشان دادن وحدت ديالكتيكى‏‏ اين دو شعار، براى‏‏ به ثمر رساندن اهداف ملى‏‏ و دمكراتيك انقلاب بهمن بكوشد و دورنماى‏‏ رشد ترقى‏‏خواهانه كشور را به سوى‏‏ برپايى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ در ايران بگشايد.

ايجاد چنين زمينه تئوريك- سياسى‏‏ براى‏‏ اتحادها، قدم عمده و آغازين براى‏‏ جلب متحدين است!