سرمایه‌داران سیر، زحمتکشان زیر بار گرانی له می‌شوند

گرانی افسارگسیخته‌ی کالاهای اساسی در سال‌های اخیر، بیش از هر زمان دیگری زندگی طبقات محروم را در ایران در هم شکسته است. در حالی که سرمایه‌داران زالو‌صفت، صاحبان انحصار واردات و رانت‌خواران وابسته به حکومت، کوچک‌ترین آسیبی از افزایش ۵۰ یا حتی ۱۰۰ درصدی قیمت‌ها نمی‌بینند، برای کارگران و زحمتکشان این گرانی‌ها چیزی جز فاجعه‌ای روزمره و خردکننده نیست.

گزارش‌های اخیر درباره وضعیت کالاهای اساسی نشان می‌دهد که نه تنها قیمت حبوبات، لبنیات، برنج و سایر اقلام مصرفی مردم به شدت افزایش یافته، بلکه دولت هیچ برنامه‌ای برای حمایت از تولید داخلی ندارد. برعکس، جمهوری اسلامی بار دیگر همان نسخه‌ی همیشگی خود را اجرا می‌کند: یا واردات گسترده‌ی کالا از خارج، که تولیدکنندگان کوچک داخلی را نابود می‌سازد، یا آزادسازی قیمت‌ها به بهانه‌ی نئولیبرالی ارتقای کیفیت و رقابتی‌سازی بازار. در هر دو حالت، بازنده فقط مردم هستند.

امین دلیری، تحلیلگر اقتصادی، تصریح کرده است که بخش بزرگی از مشکلات به انحصار واردات و نابسامانی توزیع کالاهای اساسی بازمی‌گردد. او یادآوری می‌کند که در دهه‌های گذشته شرکت بازرگانی دولتی مسئول تأمین و توزیع بود و کالاها با نظارت و ارز دولتی ارزان به دست مردم می‌رسید. اما این سازوکار سالم به نام خصوصی‌سازی به دست عده‌ای محدود سپرده شد؛ کسانی که با زدوبند و رانت‌خواری، میلیاردها دلار ارز دولتی گرفتند و کالا را با قیمت‌های سرسام‌آور روانه‌ی بازار کردند.

امروز نتیجه‌ی این سیاست روشن است: کارگران، بازنشستگان، بیکاران و همه‌ی اقشار محروم با تورم ماهانه‌ی چند درصدی در مواد غذایی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، در حالی که شکم سرمایه‌داران از سودهای کلان پرتر می‌شود. جمهوری اسلامی هیچ راهی جز ادامه‌ی واردات و آزادسازی قیمت‌ها نمی‌شناسد، و این مسیر چیزی جز تخریب تولید داخلی و تشدید نابرابری به بار نخواهد آورد.




گرانیِ نان و کالاهای اساسی؛ فاجعه‌ای برای زحمتکشان، سودی برای سرمایه‌داران

افزایش تورم و گرانی روزافزون کالاهای اساسی در ایران، دولت جمهوری اسلامی را به جای اتخاذ سیاست‌های حمایتی از طبقات محروم، بیش از پیش به سمت اجرای نسخه‌های نئولیبرالی و آزادسازی قیمت‌ها سوق داده است. نمونه‌ی روشن این روند را می‌توان در ماجرای نان مشاهده کرد؛ کالایی که در سفره‌ی مردم جایگاهی حیاتی دارد.

امیر کرملو، سخنگوی اتحادیه نانوایان سنتی تهران اعلام کرده است که در گذشته چند نوع آرد با نرخ‌های متفاوت عرضه می‌شد، اما اکنون با مصوبه‌ی جدید، تنها آرد دولتی و آزاد در دسترس است. به این ترتیب اگر نانوایی از آرد آزاد استفاده کند، قیمت نان آن واحد مستقیماً تابع عرضه و تقاضا خواهد بود. این سخنان آشکارا نشان می‌دهد که دولت عملاً کنترل قیمت نان را کنار گذاشته و مکانیزم بازار آزاد را جایگزین کرده است.

دولت حتی پا را فراتر گذاشته و یارانه‌ای که پیش‌تر به نانوایان می‌پرداخت حذف کرده است. بر اساس دستور جدید، ۴۰ درصد هزینه‌ها به قیمت نان اضافه شده و سپس یارانه به شکل مستقیم به مردم پرداخت می‌شود. این روش نه تنها باعث افزایش قیمت‌ها شده بلکه فشار مضاعفی بر مصرف‌کنندگان به ویژه اقشار کم‌درآمد وارد می‌کند.

بر اساس همین تصمیمات، قیمت نان در ماه‌های اخیر به طور رسمی ۵۲ درصد افزایش یافته است. به گفته‌ی کرملو، هر کیلو نان بربری اکنون ۵۳۵۰ تومان، لواش ۱۴۰۰ تومان، تافتون ماشینی ۲ هزار تومان و تافتون سنتی ۲۳۰۰ تومان قیمت‌گذاری شده است. این در حالی است که طرح اولیه دولت، افزایش ۱۱۰ درصدی نرخ نان بود که تنها به دلیل مخالفت برخی نهادها کاهش یافت.




انجمن بین‌المللی پژوهشگران نسل‌کشی: اقدامات اسرائیل در غزه مصداق نسل‌کشی است

انجمن بین‌المللی پژوهشگران نسل‌کشی (IAGS) که معتبرترین نهاد علمی جهان در این حوزه است، قطعنامه‌ای تصویب کرده که بر اساس آن معیارهای حقوقی لازم برای اعلام اینکه اسرائیل در غزه مرتکب نسل‌کشی می‌شود، فراهم شده است.

قطعنامه‌های IAGS به‌خودی‌خود الزام‌آور حقوقی نیستند، اما به‌عنوان ارزیابی‌های علمی و تخصصی اهمیت بالایی دارند. اینکه آیا اسرائیل واقعاً مرتکب نسل‌کشی شده، موضوعی است که باید در دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ) بررسی و حکم آن صادر شود. آفریقای جنوبی پیش‌تر علیه اسرائیل در این دادگاه شکایت کرده است. اسرائیل بارها تمامی اتهامات نسل‌کشی را رد کرده است.

در متن قطعنامه IAGS که در دسترس عموم قرار گرفته، آمده است: «سیاست‌ها و اقدامات اسرائیل در غزه مصداق جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت است، همان‌طور که در حقوق بین‌الملل بشردوستانه و اساسنامه رم دادگاه کیفری بین‌المللی تعریف شده است.»

این انجمن به موارد زیر اشاره می‌کند:

  • حملات عمدی و کشتار غیرنظامیان از جمله کودکان
  • ایجاد قحطی و گرسنگی
  • جلوگیری از ارسال کمک‌های بشردوستانه، آب، سوخت و سایر نیازهای اساسی
  • خشونت جنسی و باروری
  • کوچ اجباری جمعیت
  • کشتن اعضای گروه
  • وارد آوردن صدمات جدی جسمی یا روحی به اعضای گروه
  • تحمیل شرایط زندگی‌ای که منجر به نابودی کامل یا جزئی گروه شود
  • جلوگیری از زاد و ولد در گروه
  • انتقال اجباری کودکان گروه به گروهی دیگر

بر اساس کنوانسیون سازمان ملل درباره نسل‌کشی، این جنایت عبارت است از تلاش عامدانه برای نابودی کامل یا جزئی یک گروه ملی، قومی، نژادی یا مذهبی. شموئل لدرمن، استاد نظریه سیاسی و پژوهشگر هولوکاست در دانشگاه حیفا، گفت: «ترکیب گرسنگی، کشتار جمعی، کشتار نامتناسب غیرنظامیان، ممنوعیت ایجاد مناطق امن، پاکسازی قومی و تبعید ـ که به‌عنوان هدف اعلام شده ـ همه نشانگر نسل‌کشی است.»

از زمان طرح شکایت آفریقای جنوبی در ICJ در سال ۲۰۲۳، بسیاری از پژوهشگران بین‌المللی این اقدامات را نسل‌کشی دانسته‌اند.




پوتین: SCO (سازمان همکاری شانگهای) باید اصول صلح، اعتماد و همکاری را در سطح بین‌المللی تقویت کند

در نشست توسعه‌یافته اجلاس سازمان همکاری شانگهای (SCO) در تیانجین چین، ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، اعلام کرد که این سازمان می‌تواند به موتور اصلی ایجاد سیستمی عادلانه‌تر برای حکمرانی جهانی تبدیل شود و افزود که او از ابتکارات چین در این زمینه حمایت می‌کند. پوتین با اشاره به حضور گسترده شرکت‌کنندگان در اجلاس، آن را نشانه‌ای از «علاقه و توجه واقعی به فعالیت‌های چندجانبه» سازمان دانست. او افزود که از زمان تأسیس این سازمان در سال ۲۰۰۱، هدف آن ایجاد «فضایی از صلح و امنیت، اعتماد و همکاری در قاره اوراسیا» بوده است.

رئیس‌جمهور روسیه پیشنهاد کرد که سازمان همکاری شانگهای می‌تواند نقش پیشرو در تلاش‌ها برای شکل‌دهی به سیستمی عادلانه‌تر و برابرتر در سطح جهانی ایفا کند، سیستمی که بر اصول حقوق بین‌الملل و مفاد کلیدی منشور سازمان ملل متحد استوار باشد. در همین راستا، پوتین گفت که روسیه ایده‌های شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، در این زمینه را مورد توجه قرار داده است.

او همچنین افزود که این موضوع «به‌ویژه در شرایطی که برخی کشورها همچنان به دنبال تسلط بر امور بین‌الملل هستند، اهمیت یافته است.» پوتین جزئیات بیشتری ارائه نداد، اما سخنانش در شرایط فشار بی‌سابقه غرب بر روسیه مطرح شد.

پوتین خاطرنشان کرد که اعضای سازمان همکاری شانگهای سنتاً به تاریخ و تنوع تمدنی یکدیگر احترام گذاشته‌اند. او افزود که اواخر این ماه مسکو میزبان مسابقه آواز «اینترویژن» خواهد بود که به‌عنوان جایگزینی برای یوروویژن برگزار می‌شود و شرکت‌کنندگانی از آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا در آن حضور خواهند داشت.

او گفت: «این پروژه بزرگ با هدف ترویج ارزش‌های جهانی اجرا می‌شود… ارزش‌های سنتی در حال کمرنگ شدن هستند و زمان آن رسیده که دوباره به دستورکار بین‌المللی بازگردند.»




هند و چین: تعامل استراتژیک و چالش برای هژمونی آمریکا

مهم‌ترین رابطه میان دو کشور روی سیاره‌ی کوچک ما، رابطه‌ی هند و چین است. دو ابرقدرتی که مرز مشترک دارند، و وقتی روابطشان تیره می‌شود، سربازانشان با چماق به جان هم می‌افتند؛ و اگر اوضاع بدتر شود، امکان نابودی هسته‌ای متقابل هم وجود دارد.

از همین رو دیدار نارندرا مودی و شی جین‌پینگ در روز یکشنبه اهمیت زیادی دارد.

برای درک زمینه باید دانست که حتی امروز هیچ پرواز مستقیمی میان هند و چین وجود ندارد. ۲.۸ میلیارد نفر ناچار به توقف در کشوری ثالث‌اند. در مقایسه، میان چین و آمریکا صدها پرواز هفتگی برقرار است.

این دو کشور از دهه‌ی ۱۹۵۰ بر سر دره‌ها و قله‌ها می‌جنگند. در سال‌های ۲۰۲۰ و ۲۰۲۲ نیز برخوردهای خونینی رخ داد.

پاکستان هم همیشه پای ثابت است. مناقشه‌ی کشمیر نزدیک به هشتاد سال است ادامه دارد و در بهار گذشته حتی به آستانه‌ی جنگ رسید. چین، حامی اصلی پاکستان، جنگنده و سامانه‌ی دفاعی برای مقابله با هند در اختیارش گذاشت.

در جهانی متغیر، حتی ناممکن‌ها ممکن می‌شوند. چیزی که سال گذشته غیرقابل تصور بود، اکنون رخ می‌دهد: دیدار مودی و شی، در واکنش به فشارهای دونالد ترامپ. آمریکا بر صادرات هند ۵۰٪ تعرفه بسته است. پیام مودی به واشنگتن روشن است: گزینه‌های دیگری هم دارد.

مودی به تیانجین پرواز می‌کند تا در نشست «سازمان همکاری شانگهای» در کنار شی، پوتین، رئیس‌جمهور ایران و دبیرکل سازمان ملل شرکت کند. برای او این سفر فرصتی است تا هم شکاف با چین را ترمیم کند و هم به آمریکا نشان دهد که هند تنها نیست.

این رابطه غیرخصمانه، پیام روشنی به آمریکا دارد: نزدیکی نسبی دو ابرقدرت آسیایی نه تنها به ثبات منطقه‌ای کمک می‌کند، بلکه به هند امکان می‌دهد سیاست خارجی مستقل‌تری را دنبال کند و آمریکا را مجبور می‌سازد تا در استراتژی هژمونیک خود تجدیدنظر کند.




نقدی بر دیدگاه «هرم امپریالیستی» و تحلیل گذار به جهان چندقطبی

مقاله ۲۳/۱۴۰۴
۹ شهریور ۱۴۰۴، ۳۱ آگوست ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

واکاوی روابط بین‌الملل، و به‌ویژه پویایی نظام امپریالیستی جهانی، نیازمند گذر از دیدگاه‌های ساده‌انگارانه و  کاربرد درکی دیالکتیکی و ماتریالیستی از جهان است. دیدگاه «هرم امپریالیستی» با یکسان‌انگاری همه کشورهای سرمایه‌داری و نادیده‌گرفتن پیوند ساختاری میان کشورهای ستم‌گر و ستم‌کش، نه‌تنها در روشن‌سازی واقعیت امپریالیسم ناتوان است، بل‌که در عمل به کنارگذاری نبرد رهایی‌بخش ملی می‌انجامد.

این نوشتار با نقد این دیدگاه، به بررسی رویدادها و کنش‌های بازیگران اصلی ــ دربرگیرنده روسیه، آمریکا، چین، اتحادیه اروپا و اوکراین ــ می‌پردازد. این نوشته نشان می‌دهد که چگونه دگرگونی نقش روسیه از یک بازیگر وابسته به یک قدرت مستقل، دگرگونی تاکتیک‌های ایالات متحده زیر رهبری ترامپ برای رام کردن چین، و شکاف فزاینده در بلوک غرب، همگی نویدبخش گذار به یک نظم چندقطبی و فروپاشی آرام هژمونی یک‌سویه غرب هستند. هدف این نوشته، تحلیلی واقع‌بینانه از این گذار تاریخی و پیامدهای آن برای نبرد ضدامپریالیستی است.

نخست به بررسی دیدگاه «هرم امپریالیستی» می‌پردازیم و پس از آن نگاهی به چرایی دگرگونی سیاست برون‌مرزی روسیه خواهیم داشت. در دنباله به واکاوی دلیل‌های نزدیک شدن ترامپ به روسیه خواهیم پرداخت. در پایان نشان خواهیم داد که هم‌سنگی نیروها در پهنه جهانی در روند دگرگون شدن است.

دیدگاه «هرم امپریالیستی»

دیدگاه «هرم امپریالیستی» (The Imperialist Pyramid Theory) همه کشورهای دارای نظام سرمایه‌داری را، تنها به این دلیل که در چارچوب یک نظام جهانی امپریالیستی کنش می‌کنند، امپریالیستی می‌داند. این نگاه، نقش و چگونگی رابطه میان ملت‌های فرمانروا و زورگو و ملت‌های زیرفرمانروایی را نادیده می‌گیرد یا کوچک می‌شمارد. هواداران این دیدگاه بر این باورند که از آنجا که سرمایه‌داری انحصاری پدیده‌ای جهانی شده است، همه کشورهای سرمایه‌داری، از کشورهای  بزرگ تا کشورهای کوچک‌تر و وابسته، به اندازه گوناگون دارای سرشت امپریالیستی هستند. آن‌ها «امپریالیست» را ویژگی چند کشور بسیار نیرومند که تاریخ استعمارگرایانه دارند نمی‌دانند و می‌گویند که بورژوازی در کشورهای سرمایه‌داری کوچک‌تر نیز با انگیزه‌های امپریالیستی در کشورهای همسایه سرمایه‌گذاری می‌کند، به درگیری‌های فرامرزی دامن می‌زند و برای پاسبانی از جایگاه خود با نیروهای امپریالیستی بزرگ متحد می‌شود. بدین‌گونه، این کشورها نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از نظام امپریالیستی هستند.

این دیدگاه به چند دلیل از درک سرشت امپریالیسم ناکام می‌ماند. نخست، به جای کاربرد روش دیالکتیکی مارکسیستی، به برداشتی ایستا و متافیزیکی از جهان می‌پردازد و امپریالیسم را پدیده‌ای یک‌سویه و جدا از ملت‌های زیرفرمانروایی آن می‌نگرد. با دادن ویژگی امپریالیستی به همه کشورها، رابطه واقعی و تاریخی میان کشورهای متروپول زورگو و کشورهای پیرامونی زیرفرمانروایی، مستعمره، نیمه مستعمره و نومستعمره نادیده گرفته می‌شود. هم‌چنین این دیدگاه تضادهای درونی رابطه امپریالیستی و روند دگرگونی آن را نادیده می‌گیرد. هنگامی که دیدگاه دیالکتیکی مارکسیستی امپریالیسم را نظامی پر از تنش‌های درونی می‌داند که نو از دل کهنه زاییده می‌شود، دیدگاه « هرم امپریالیستی» تنها یک نظام جهانی رقابتی می‌بیند که در آن هیچ چیز بنیادینی دگرگون نمی‌شود.

پیامدهای عملی این دیدگاه نیز ویرانگر است. حق ملت‌ها برای به‌دست‌گیری سرنوشت خویش نادیده گرفته می‌شود و ملت‌های مستعمره بخشی از یکی از کشورهای امپریالیستی شمرده می‌شوند که شایسته پشتیبانی انتقادی نیستند. پشتیبانی از نبرد یک کشور در جنوب جهانی برای استقلال، کمک به یک قدرت امپریالیستی دیگر خوانده می‌شود. یورش‌های غرب به کشورهایی مانند لیبی، عراق و سوریه تنها به درگیری‌های میان کشورهای امپریالیستی کاهش می‌یابند و نبرد عینی کشورهایی مانند بورکینافاسو، مالی و نیجر برای بیرون راندن نیروهای امپریالیستی و برپایی ائتلافی برای پیشرفت مستقل ستوده نمی‌شود.

در برابر این دیدگاه، تحلیل درست‌تر این است که اگرچه همه دولت‌های سرمایه‌داری در نظام امپریالیستی درگیر هستند، اما این بدان معنا نیست که همه آنها نیروهای امپریالیستی‌اند. نظام امپریالیستی کنونی دربرگیرنده دو دسته متضاد است: نیروهای امپریالیستی که ملت‌های فرمانروا و نیرومند کشورهای متروپول را نمایندگی می‌کنند، و دولت‌های سرمایه‌داری در کشورهای مستعمره، نیمه مستعمره، نومستعمره و پیرامونی که ملت‌های کم‌توان و زیرفرمان را نمایندگی می‌کنند.

دیدگاه «هرم امپریالیستی» با یکسان دانستن همه کشورها، ساختار نابرابر نظام جهانی را نادیده می‌گیرد و امپریالیسم را به یک اتحاد ساده از غارتگران کاهش می‌دهد که گاه همکاری و گاه رقابت می‌کنند. این دیدگاه، ویژگی پایه‌ای امپریالیسم یعنی فرمانروایی چند دولت‌ و ملت‌ نیرومند بر صدها کشور و میلیاردها انسان را کنار گذاشته و آن را به رقابت و درگیری میان کشورها کاهش می‌دهد. برای همین، دیدگاه «هرم امپریالیستی» توان پاسخ به چرایی این واقعیت که همه زورگویی‌ها در پهنه جهانی از سوی امپریالیسم سه‌گانه غرب (آمریکا، اروپا، ژاپن) انجام می‌شود را ندارد.

چه کشورهایی به بهانه‌های خودساخته به دیگر کشورها هزاران فرسنگ دورتر از مرزهای خود یورش جنگی می‌برند؟ چه کشورهایی با زیرپا گذاشتن قانون‌های بین‌المللی کشورهای دیگر را خودخواسته زیر فشار تحریم می‌گذارند؟ چه کشورهایی با زورگویی دارایی دیگران را در بانک‌های خود می‌دزدند؟ چه کشورهایی از سیستم بانکی خود برای فشار به دیگر کشورها بهره‌جویی می‌کنند؟ چه کشورهایی با کمک نهادهای امپریالیستی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، برای وام دادن شرط‌هایی مانند پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی می‌گذارند؟

در عمل، این دیدگاه به کنارزنی نبرد رهایی‌بخش ملی و ضربه‌زدن به نبرد واقعی ضدامپریالیستی می‌انجامد. این دیدگاه فراموش می‌کند که هم می‌توان از نبرد رهایی‌بخش کشورهای مستعمره و نیمه‌مستعمره پشتیبانی کرد و هم در کنار طبقه کارگر و رنجبران این کشورها در نبرد علیه بورژوازی بومی ایستاد.

ما مارکسیست‌ها نسبی‌گرا نیستیم. ما بر این باوریم که انسان می‌تواند با کمک رشته‌های گوناگون دانش، حقیقت عینی و درست و نادرست را دریابد، و هنگام نیازمندی باید دلیری گزینش درست را داشته باشد. «چندسویه‌نگری» به معنای خودداری از گزینش درست نیست، بل‌که به معنای بررسی همه واقعیت‌ها و داده‌ها و کاربرد آن‌ها در تحلیل است. ما هم‌چنین نسبی‌گرایی را در برابر مردم‌کشی ارتش فاشیستی بورژوازی صهیونیسم در غزه نمی‌پذیریم، با این‌که راستگرایان ما را به «یک‌سویه‌نگری» متهم می‌کنند. ما کارگران را با کارفرمایان در نبرد طبقاتی برابر نمی‌دانیم و منافع آنها را در برابر یکدیگر نسبی نمی‌کنیم. ما در این درگیری در کنار کارگران می‌ایستیم.

برای همین، ما با دیدگاه‌های «هرم امپریالیستی»  که می‌گوید همه کشورهای سرمایه‌داری خودکار امپریالیستی هستند، سازگار نیستیم. پس‌نشینی در برابر فشارهای هواداران این دیدگاه و برابر دانستن روسیه با آمریکا و غرب، نسبی‌گرایی و مردم‌فریبی است.

همان‌گونه که هگل می‌گوید، حقیقت کلیت است. ما با تضاد ژئوپولیتیک بزرگی میان نیروهایی که می‌خواهند هژمونی بلوک امپریالیستی غرب را نگه دارند و نیروهایی که برای نظام چندقطبی جهانی می‌جنگند، روبرو هستیم.

مارکسیسم پدیده‌ها را در زمینه تاریخی خود تحلیل می‌کند. برای همین، ما ملت‌های زورگو و چیره‌خواه را با ملت‌های ستم‌دیده برابر نمی‌دانیم. از دیدگاه گسترده‌تر، برابر دانستن روسیه و چین با آمریکا و ناتو، فرار از انجام وظیفه سیاسی ما است. ناتو در خاورمیانه، هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای خود، جنگ‌های فراوانی انجام داده است، و آمریکا صدها پایگاه نظامی در سراسر جهان دارد.

اگر کژروی کوتاه‌زمان چین در جنگ ویتنام را نادیده بگیریم، این کشور در صد سال گذشته جنگی به راه نینداخته است. به همین‌گونه، روسیه نیز، فرای درگیری ژئوپولیتیک با همسایه خود اوکراین، در همین بازه زمانی جنگی به راه نینداخته است. چین و روسیه هم‌چنین، سوای چند پایگاه کوچک، پایگاه‌های نظامی گسترده‌ای در جهان ندارند.

دیدگاه اروپامحور برخی حزب‌های “چپ” اروپا درباره چالش‌های ژئوپولیتیک، آن‌ها را وادار کرده است که در کنار غرب بایستند. برای ما، سوسیالیسم هم‌چنین به معنای همبستگی بین‌المللی است و باید در کنار کشورهای جنوب جهانی در نبرد آن‌ها برای آزادی از هژمونی غرب بایستیم، بدون آن‌که تنش‌های درونی و نبرد بی‌رحمانه طبقاتی بورژوازی این کشورها علیه طبقه کارگر را فراموش کنیم. هنگام سرکوب طبقاتی بورژوازی بومی در جنوب جهانی، ما دوباره در کنار کارگران و گروه‌های تنگ‌دست می‌ایستیم.

بگذارید هم‌اکنون به بررسی این نکته برجسته بپردازیم که چگونه روسیه از یک بره رام در آغوش گرگ درنده غرب در دوران یلتسین، به خرس قطبی شمالی کنونی دگرگون شده است. 

دگرگونی رفتار بورژوازی روسیه در برابر زورگویی امپریالیسم

روسیه به رهبری پوتین سال‌ها در کوچه‌های دیپلماسی کوشید تا به ناتوی غربی راه یابد و در سایه دوستی آنان آرام گیرد. پوتین با ملکه انگلیس نشست، با ملکه دانمارک سخن گفت، با بوش و کلینتون دست داد و لبخند زد. اما سخن‌رانی پوتین در چهل‌وسومین کنفرانس امنیتی مونیخ در سال ۲۰۰۷، نخستین سخن‌رانی یک رئیس‌جمهور روسیه در این نشست، نوید از دگرگونی سیاست داد. محورهای اصلی سخن‌رانی او انتقاد از نظم یک‌قطبی جهان و نقش سازمان امنیت و همکاری اروپا، گسترش ناتو به شرق‌ بود. آن‌گاه که واژه‌هایش همچون تیغی در هوای سرد پیچید، پیامی به غرب بود که روسیه هیچ‌گاه دیگر نقش زیر‌دست را در امور بین‌الملل نخواهد پذیرفت

پیش از سخن‌رانی خود در تالار مونیخ، پوتین دریافت که غرب به دنبال نابودی روسیه است و به هیچ صلحی دل نمی‌سپارد. پوتین یک بار در این باره‌ گفت که در سن‌پترزبورگ، هنگامی که یک عضو هیأت آمریکایی مامور مرزی روسیه را سرزنش کرد، او تصمیم گرفت از دیدار با آن گروه خودداری کند. به گفته‌ی وی، چنین رفتاری تنها دریدگی و گستاخی نبود، بلکه خوارسازی کشور روسیه بود. از آن روز، نگاهش دگرگون شد؛ دوستی به پایان رسید و راهی دیگر، سخت و پرخار، پیش پای روسیه نهاده شد.

این دگرگونی در پیوند نزدیک با جابجایی طبقاتی در هرم حاکمیت روسیه بوده است. بورژوازی ملی تازه به دوران ‌رسیده به برجستگی، بسیج و سازماندهی برای پاسبانی از منافع خود پی برد.

در دوران یلتسین کارخانه‌های بزرگی مانند مجتمع ماشین‌سازی کراسنودار نابود شدند و میلیون‌ها کارگر بی‌کار ماندند. در همین دوره بود که مردم فهمیدند «اصلاحات» به معنای غارت سرمایه‌های ملی است.سرگئی کریلینوف به دستور یلتسین در مارس ۱۹۹۸ به جایگاه نخست‌وزیری گمارده شد. دوران کریلینوف، جوانی ۳۵ ساله، با بحران مالی روسیه در همان سال گره خورد؛ ارز ملی فرود کرد، بدهی‌های پرداخت نشد و کشور در گرداب بحران اقتصادی فرو رفت.

این آشفتگی بستر را برای آمدن پریماکف آماده کرد؛ مردی که نماینده بورژوازی ملی نورسیده بود و با همکاری با حزب کمونیست به دنبال بازسازی اقتصاد تولیدی روسیه رفت. از دل این گذار، روسیه گام به گام به سوی بازپس‌گیری توانایی خود و بازسازی سیاست درون- و برون‌مرزی گام گذاشت.تلاش‌های کمونیست‌ها و دولت میهن‌دوستانه پریماکوف توانست روسیه را از فروپاشی سرتاسری نجات دهد.

روند تازه‌ای آغاز شد که در آن صدای منافع ملی بلند شد و تلاش‌ها برای بازپس‌گیری توانایی اقتصادی و سیاسی کشور بالا گرفت. هرچند یلتسین، با همان دودلی همیشگی، پریماکف را از نخست‌وزیری برکنار کرد، اما روندی که پریماکف آغاز کرده بود دنبال شد. روسیه، از پس سال‌ها سرگشتگی و وابستگی، گام به گام راه استقلال و نیرومندی خود را می‌پیمود، و این راه تازه پایه‌های سیاست خارجی مستقل پوتین را در آینده می‌ساخت.

به زبان دیگر، وارونه آنچه که غرب  به مردم خود می‌گوید؛ پوتین نماینده الیگارشی نبود، بلکه نماینده سیاسی بورژوازی ملی نوجوان بود.

پوتین در سخنانی تازه بار دیگر ریشه‌ی بحران‌های کنونی میان روسیه و غرب را نه در دشمنی‌های ایدئولوژیک، بلکه در ژئوپولیتیک دانست. به گفته‌ی او، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، غرب تلاش کرد با کمک «قانون‌های خودساخته» منافع مسکو را نادیده بگیرد و بدین‌گونه از برتری ژئوپولیتیکی خود پاسداری کند.

تجربه‌ی خواری سال‌های یلتسین، به باور کرملین، نشان داده است که روسیه تنها زمانی جدی گرفته می‌شود که بر حاکمیت و توان دفاعی خود پافشاری کند. پوتین، در دیداری با کارکنان و دانشمندان هسته‌ای در شهر ساروف، پرده از برگ تازه‌ای از توان جنگی روسیه برداشت. او گفت زیردریایی‌های هسته‌ای روسیه می‌توانند بی‌هیچ نشانی، در ژرفای یخ‌های قطب شمال جلو روند و از چشم هر راداری پنهان بمانند. به گفته او، این همان برتری نظامی روسیه است؛ برتری‌ای که در سرنوشت آینده نقش خواهد داشت.

پوتین یادآور شد که با آب شدن یخ‌ها، راه‌های تازه دریایی پدیدار می‌شوند و کشورهایی بسیار، مانند آمریکا، چشم به این گذرگاه‌های نو دوخته‌اند. اما تنها روسیه است که ناوگانی از یخ‌شکن‌های هسته‌ای در دست دارد و همین برتری او در برابر دیگران است.از سال ۲۰۰۰، روسیه هشت زیردریایی هسته‌ای کلاس «بوری» ساخته است؛ تازه‌ترینشان، «کنیاز پوژارسکی»، سال گذشته به آب انداخته شد و دو فروند دیگر نیز در دست ساخت‌اند. این زیردریایی‌ها موشک‌های بالستیک «بولاوا» دارند که بردشان به هشت هزار کیلومتر می‌رسد.

افزون بر این، موشک اورشنیک، جنگ‌افزار تازه روسیه، توانایی پرواز تا سرعت ۱۰ ماخ را دارد و به باور تحلیلگران «هیچ دفاعی در برابر آن نیست». این موشک در ۲۰۲۴ در میدان نبرد آزمایش شد و به اندازه یک یورش هسته‌ای کوچک می‌تواند نابودی بیافریند.

رفتار امریکا با روسیه در دوران ترامپ

ترامپ و دوستان طبقاتی‌اش بزرگ‌ترین خطر برای آمریکا را پیشرفت روزافزون جمهوری خلق چین در همه‌ی زمینه‌ها می‌دانند. هرگونه نزدیکی یا دوستی تاکتیکی ترامپ با روسیه نه بر پایه همدلی یا صلح، بل‌که بر پایه یک مانور استراتژیک برای بازچینی و بهینه‌سازی نیروها است.

سیاست ترامپ در برابر روسیه تاکتیکی هوشمندانه و برآمده از منطق سرمایه‌داری امپریالیستی است. این تاکتیک سه هدف اصلی را دنبال می‌کند: شکستن اتحاد روسیه و چین، افزایش اهرم فشار بر متحدان اروپایی و بهینه‌سازی سرمایه و نیروی انسانی برای نبرد با چین. این همکاری گذرا و تاکتیکی هرگز تضادهای میان روسیه و آمریکا را از میان نخواهد برد.

هدف همیشگی آمریکا، نگهداشت سرکردگی جهانی و پاسبانی از چیرگی خود در نظام سرمایه‌داری است و ترامپ در این راستا می‌کوشد با باز کردن راهی به سوی روسیه، اتحاد این کشور با چین را بشکند. این اتحاد، که در هم‌آمیزی سرچشمه‌های زمینی و توان صنعتی و مالی چین با روسیه است، بزرگ‌ترین خطر برای هژمونی دلار و گسترش ناتو است. از این رو، هرگونه دوستی با روسیه، ابزاری است برای پدید آوردن تضاد در میان رقیبان اصلی و کاهش نقش چین در جهان چندقطبی.

بدون آن‌که بخواهیم به هم‌سنجی بپردازیم، تنها یادآور می‌شویم که آمریکا به رهبری نیکسون و کسینجر توانست چین را نه تنها از اتحاد جماهیر شوروی جدا کند، بل‌که حتا چین را در پهنه جهانی به اردوی ضدشوروی خود بکشاند. هم‌اکنون همان سیاست به شیوه وارونه خود در روند انجام است؛ نگاره آن این است که با دوستی با روسیه، چین را زیر فشار خُرد کند.

افزون بر این، برای آمریکا، اوکراین برجستگی امنیتی مرگ و زندگی ندارد. برای همین، ترامپ شکست در جنگ اوکراین را پذیرفته و می‌خواهد پیش از آنکه رسوایی بیش از این گریبان گیرد، این نبرد را پایان بخشد. ترامپ بارها گفته است اوکراین بازی را باخته و روسیه دست بالا را دارد و از خواسته‌هایش نخواهد گذشت. «جی دی ونس»، دستیار رییس‌جمهور آمریکا، در گفت‌وگوهای بسیاری در دو سال گذشته گفته است که هر آدم خردمندی درمی‌یابد که اوکراین توان راندن روسیه به مرزهای پیشین را ندارد. این نبرد باید پای میز گفت‌وگو پایان یابد؛ هرچه زودتر، بهتر. اکنون با آمدن دوباره ترامپ، آواز نیاز به سازش با روسیه بلندتر از پیش به گوش می‌رسد. همان‌گونه که ترامپ و ونس گفته‌اند، روسیه با یورش‌های تازه زمین‌های بیشتری گرفته و ارتش اوکراین را درهم کوبیده است. اکنون این کشور بر لب پرتگاه ایستاده است. ترامپ بی‌پرده به زلنسکی گفت: «با پوتین کنار بیا، روسیه بزرگ است و اگر امروز دست رد بزنی، فردا دیر خواهد بود.»

زلنسکی، رییس‌جمهور اوکراین، هنگامی که به دیدار دونالد ترامپ رفت، رهبران اروپایی – از لندن تا برلین و از پاریس تا بروکسل – همچون دوستانی نمادین در کنارش ایستاده بودند. نمادگرایی نیز در این دیدار پررنگ بود. ترامپ نقشه‌ای از سرزمین‌هایی اوکراین که در دست روسیه است را روی میز آورد و با ناباوری سرد پرسید: «آیا به راستی می‌توانید این سرزمین‌ها را بازپس بگیرید؟»

در کنار این، نزدیکی ترامپ به روسیه به اروپا نیز فشار می‌آورد، چرا که اتحادیه اروپا و به‌ویژه آلمان، گرچه متحد آمریکا هستند، اما هم‌زمان رقیب اقتصادی آن نیز هستند. وابستگی انرژی و اقتصاد اروپا به روسیه، و تحریم‌های روسیه به اروپا آسیب رسانده، ولی جایگاه برتری آمریکا را استوارتر کرده است. نمایش دوستی ترامپ با روسیه در حقیقت یک اهرم فشار برای متحدان اروپایی است تا آن‌ها را وادار به پذیرش خواسته‌های اقتصادی و نظامی آمریکا کند و تضادهای درونی بلوک غرب را آشکار نماید. به گزارش هفته گذشته اکسیوس (axios)، آمریکا می‌خواهد اتحادیه اروپا تحریم‌های سخت‌تری را علیه روسیه پیاده کند، که دربرگیرنده نخریدن نفت و گاز روسیه نیز می‌شود. این بدین معنا است که اروپا باید به خرید بیشتر گاز مایع آمریکا که ۵۰ درصد گران‌تر از گاز روسیه است، بپردازد.

این سیاست هم‌چنین به برنامه‌ریزی برای کم‌توان کردن رقیب اصلی استوار است؛ رقابت همزمان با روسیه و چین پرهزینه و پراکنده‌کننده است و به کاهش اثربخشی تلاش آمریکا برای شکست چین می‌انجامد. با کاهش تنش با روسیه، آمریکا می‌تواند همه‌ی توان خود ــ نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک ــ را بر علیه چین، کشوری که خطر اصلی برای هژمونی سرمایه‌داری آمریکایی در سده بیست و یکم است، بسیج کند. این بازآرایی استراتژیک کارآمدی کاربرد سرمایه و نیروی انسانی علیه چین را بیشتر می‌کند و بخت آمریکا برای شکست رقیب اصلی را افزایش می‌دهد.

یادآوری شود که پیاده کردن برنامه شکست چین برای آمریکا آسان نیست و مانند «شتر در خواب بیند پنبه دانه» پنداری دست‌نیافتنی است.

در چنین فضایی، نخست‌وزیر استرالیا، آنتونی آلبانیزی، گفت که اگر آمریکا گام به جنگ با چین بگذارد، کانبرا با او همکاری نخواهد کرد. سفر آلبانیزی به پکن و دیدارش با شی جین‌پینگ تضادی آشکار را برجسته کرد: آمریکا با سیاست‌های یک‌سویه و فشار بر رسانه‌ها به سوی بحران پیش می‌رود، چین و روسیه در راه پرتوان کردن روابط دیپلماتیک و پایداری جایگاه خود گام گذاشته‌اند. رابطه آمریکا و هند به سطحی پرتنش رسیده است؛ دهلی‌نو به‌دنبال استقلال راهبردی است و نمی‌خواهد به بازی واشنگتن در رام‌سازی روسیه یا جنگ با چین تن در دهد. این نشان می‌دهد که حتا شریکان سنتی آمریکا دیگر دست‌نشاندگان پیشین نیستند.

دگرگونی در هم‌سنگی میان روسیه و امریکا

دیدار میان دونالد ترامپ و ولادیمیر پوتین، نشانگر دگرگونی هم‌سنگی نیروها در پهنه سیاسی جهان بود. این دیدار که در فضایی آرام و بی‌تنش و به دور از هیاهو برگزار شد، تهی از زورگویی‌های همیشگی آمریکا هم بود. روسیه در این دیدار با نیرومندی و پیروزمندانه از این گفت‌وگوی سه‌ساعته بیرون آمد.

نشست آلاسکا اگرچه آتشی خاموش نکرد، ولی پهنه‌ای نمادین از نمایش نیروها شد؛ دیداری که همه نگاه‌ها را به خود دوخت، چرا که سخن اصلی آن پایان جنگ اوکراین بود. هیچ آتش‌بسی بسته نشد و هیچ پیمانی برای پایان جنگ اوکراین به دست نیامد. سرزمین‌های از دست رفتهٔ اوکراین ــ دونتسک، لوهانسک و کریمه ــ و امنیت اروپا همچنان چالش حل‌نشده‌اند. از این رو، دستاورد دیدار نشانگر کامیابی بیشتر برای روسیه است.

پوتین بار دیگر بر خواست‌های دیرینه روسیه انگشت گذاشت. پوتین تنها از «زدودن ریشه‌های جنگ» سخن گفت و از «نگرانی‌های به‌حق روسیه» یاد کرد. پوتین گفت که اوکراین باید از پیوستن به ناتو چشم بپوشد، ناتو باید گسترش خویش را به خاور بازایستد، شمار سربازان اوکراینی روشن شود و هیچ نیروی بیگانه‌ی غربی به نام پاسبانان صلح بر خاک اوکراین پا نگذارد.

فرجام نشست روشن بود: پوتین برنده میدان سیاست شد. سه دقیقه گفت‌وگوی ترامپ در برابر نه دقیقه سخن پوتین و پرهیزش از پاسخ به پرسش‌ها، نشان از فرسودگی و شکست فشارهایش داشت. ترامپ موضع روسیه درباره آتش‌بس را پذیرفت و گفت حل ریشه‌ای درگیری و صلح پایدار بهتر از آتش‌بسی شکننده است.

اروپا نه‌تنها توان جلوگیری از دیدار را نداشت، بل‌که هفته‌ای پس از آن، رهبران آن هم‌چون شاگردانی خوش‌رفتار شنونده برایند آن شدند. زلنسکی، از ترس سرزنش ترامپ و ونس، با هفت رهبر اروپایی به این دیدار رفت. روبینو چند روز پیش از آن، درگیری در اوکراین را رک و راست یک جنگ جانشینی خواند و ترامپ پس از دیدار با پوتین گفت که این جنگ را بایدن آغاز کرد.

پایان سخن

واکاوی واپسین رویدادها، از نشست آلاسکا تا دگرگونی موضع متحدان سنتی آمریکا، گواه روشنی بر فروپاشی هژمونی غرب و گذار به نظم جهانی چندقطبی است. تحلیل این رویدادها با ذره‌بین ایستای «هرم امپریالیستی» که توان جداکردن میان امپریالیست‌ها و ملت‌های مستعمره را ندارد، نه تنها شدنی نیست، بلکه گمراه‌کننده است.

واقعیت آن است که سیاست‌های تاکتیکی ترامپ در برابر روسیه، نه بر پایه دوستی، که پذیرش نیروی روسیه و تلاش برای تنها گذاشتن چین برای هدف‌های امپریالیستی خود است. هم‌زمان، ایستادگی فزاینده کشورهایی مانند هند و حتا متحدانی مانند استرالیا در برابر فشارهای واشنگتن، نشان‌دهنده افزایش تضادهای درونی بلوک غرب و پرتوان شدن جبهه چندقطبی است.

 شکست پروژه اوکراین و ناتوانی غرب در پذیراندن خواست خود به مسکو، فصل نوینی در روابط بین‌الملل گشوده که در آن دیگر نمی‌توان با ابزارهای سده گذشته به تحلیل شرایط کنونی پرداخت. با این‌که غرب تلاش می‌کند شرایط غم‌انگیز اوکراین در جنگ را با قلم زرین رنگ‌آمیزی کند، ولی راستش این است که انبار جنگ‌افزار آمریکا به اوکراین ته کشیده است؛ چرخه اقتصاد اوکراین از کار افتاده؛ میلیون‌ها تن از مردمش کوچیده‌اند؛ بیش از ششصد هزار سرباز کشته یا زخمی شده‌اند و این شکست بزرگ غرب نیز است.

آینده نه از آنِ تک‌قطبی بودن است، که در گرو شناخت درست از این تضادها و پشتیبانی از نبرد ملت‌ها برای به دست گرفتن سرنوشت خویش در این نظم نوین چندقطبی است.

سرچشمه‌های کمکی

On Imperialism-The Imperialist Pyramid: A. Papariga General Secretary of the CC

Imperialist “Pyramid Theory”: A Theory in Service of Imperialism: Baek Cheol-hyeon, National Workers’ Political Association




تحریم، جدال درون حاکمیت و نفس‌های به شماره افتاده مردم ایران

دعوای درون حاکمیت جمهوری اسلامی بر سر مواجهه با بحران تحریم و خطر فعال شدن مکانیسم ماشه بالا گرفته است. از یک سو جریان‌های طرفدار راه‌حل نظامی و تقابل مستقیم با غرب میدان‌داری می‌کنند و از سوی دیگر، حامیان مذاکره و رفع تحریم هشدار می‌دهند که بازگشت به دوران تحریم‌های احمدی‌نژاد و جلیلی فاجعه‌ای دوباره خواهد بود. در این میان، بازندگان اصلی مردم ایران‌اند که زیر فشار سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی داخلی و پیامدهای تحریم‌های خارجی حتی توان نفس کشیدن ندارند.

روزنامه جمهوری اسلامی در واکنش به تهدید فعال شدن مکانیسم ماشه نوشت: دستگاه دیپلماسی باید با پشتیبانی همه ارکان حاکمیت بکوشد این درِ نیمه‌باز بسته نشود و واژه شوم تحریم کمتر تکرار شود. به نوشته این روزنامه، بازگشت به شرایط گذشته یعنی همان روزهایی که قطعنامه‌ها را «کاغذپاره» می‌خواندند و تحریم را «نعمت» می‌نامیدند، مردم را دوباره در معرض فشار خردکننده قرار می‌دهد.

این روزنامه به تناقض آشکار چهره‌هایی اشاره می‌کند که در گذشته از بی‌اثر بودن تحریم‌ها سخن می‌گفتند و امروز با دیدن سایه بازگشت همان وضعیت، مدعی شده‌اند. حافظه تاریخی ملت، به گفته نویسنده، آن‌قدر کوتاه‌مدت نیست که نقش سازندگان بحران تحریم را فراموش کند.

در عین حال، روزنامه تأکید می کند که حتی یک خط تحریمی بر روی کاغذ نیز نباید ساده گرفته شود. همه توان کشور باید برای جلوگیری از بسته شدن راه‌های دیپلماسی و یافتن روزنه‌ای هرچند کوچک در بن‌بست موجود به کار گرفته شود.

روزنامه در پایان یادآور می‌شود که مسئولان باید با تصمیم‌های درست و هماهنگی در اقدامات، جلوی بدترین اقدام سه کشور اروپایی را بگیرند و مانع پیچیده‌تر شدن روابط شوند. نویسنده همچنان امیدوار است بتوان از این گردنه دشوار عبور کرد.

آنچه در میدان سیاست به‌عنوان «نبرد روایت‌ها» جریان دارد، در زندگی روزمره مردم به معنای گرانی، بیکاری و فرسایش امید است؛ هزینه‌ای سنگین که جامعه ایران همچنان می‌پردازد.




A Review of a Powerful Poetry Collection

A Voice for the Voiceless – A Powerful Poetry Collection on Suffering, Resistance, and Hope

Siamak Kiani    16.08.2025

 The poetry collection of books 6 Left Unity and book 8 women’s power by Farah Notash, is a profound and emotionally charged exploration of pain, hunger, ignorance, silence, solidarity, resistance, empathy, and transformation. It extends global experiences and universal struggles, yet consistently carries a clear and urgent message: to give voice to the forgotten, to echo the cries of the hungry, and to honor the silent suffering of the oppressed.

The collection stands firmly in the tradition of protest writing—resonating through times of darkness and pain. With unmasked and burning language, the poems strip away the mask of tyranny and greed worn by those in power. They cross borders, connect human hearts, and carry the cry of freedom to the ears of a world too often indifferent.

From the rough hands of workers to the tear-filled eyes of grieving mothers, every line reflects a shared human experience of suffering. The language is never passive or decorative; it strikes like a wave of anger and awareness, aimed directly at injustice. In these verses, plundered lands, burnt lives, and crushed hopes are given rich and melancholy form.

These writings reflect the blood and soil of real struggle. They expose deception, poverty, and the slow disintegration of humanity under the weight of wild capitalism. This is not a poetic exercise in wordplay—it is a battle fought in the field of thought, expressed through a careful choice of words, a direct resistance to oppression and enforced silence.

With each line, the poems chop at the roots of lies and pull fragile sparks of truth from beneath layers of ash. And in the end, they plant a seed of hope deep within the earth—carrying the belief that, one day, that hope might grow into freedom.

Some of these works carry such raw emotional force that they brought tears to my eyes.

Throughout the book, the poet employs a social realist approach—grounded in real-world issues and the lived experiences of ordinary people. This is paired with skillful use of metaphor and figurative language, creating intense, unforgettable scenes. Each poem is sharply observed, revealing the poet’s keen attention to detail, strong visual sense, and deep emotional engagement. The result is a journey that moves the reader: at times heartbreaking, at others filled with anger or frustration at a world that too often chooses to look away.

The collection offers a powerful look at power, oppression, and human suffering. It lays bare the brutal mechanics of corrupt systems and authoritarian leaders who, surrounded by flatterers, maintain control through exploitation. The poet portrays the cycle of tyranny—where one oppressor replaces another, repeating the same cruel injustices.

In contrast, the poems treat the innocent—children, workers, and civilians caught in the crossfire of war, poverty, and violence—with tenderness and sorrow. The imagery is raw and unfiltered, revealing the devastating human cost behind political ambition and conflict. Moments of silence and darkness reflect helplessness and despair, while the recurring hope for peace and justice underscores the resilience of those who endure.

Together, these elements form a strong work of social criticism—condemning greed, corruption, and violence, while encouraging empathy for those left behind and awakening the spirit of struggle. The collection calls on readers to recognize patterns of oppression and the urgent need for change, while also honoring the dignity and humanity of those who continue to resist.

This message feels especially urgent today, as we witness ongoing suffering and violence in places like Gaza. The same indifference and silence that these poems criticize remain present, allowing injustice to go unchecked. By shedding light on these harsh realities, the collection challenges us not to look away—but to listen, to feel, and to act. It reminds us that behind every crisis are real people—lives, families, and hopes—that deserve attention, compassion, and justice.