بیش از ۶۰۰  نفر از مقامات سابق اطلاعاتی اسرائیل با درخواست از ترامپ برای «کنترل» نتانیاهو

بیش از ۶۰۰  نفر از مقامات سابق امنیتی اسرائیل، از جمله روسای پیشین سازمان‌های اطلاعاتی، از رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، خواسته‌اند که بر دولت اسرائیل فشار بیاورد تا جنگ در غزه پایان یابد.

آمی آیلون، رئیس سابق سازمان امنیت داخلی اسرائیل (شین‌بت)، در ویدیویی که همراه با نامه منتشر شده به نقل از France24 می‌گوید:

ابتدا این جنگ یک جنگ عادلانه و دفاعی بود، اما زمانی که تمام اهداف نظامی محقق شدند، این جنگ دیگر عادلانه نبود.

بر اساس گزارش خبرگزاری‌ها، این نامه توسط ۶۰۰  نفر امضا شده است که از ترامپ خواسته‌اند تا «نتانیاهو»، نخست‌وزیر اسرائیل را به سمت آتش‌بس هدایت کند.

خوب است که برخی افراد بلندپایه در اسرائیل اکنون زنگ خطر را به صدا در می‌آورند، زیرا تنها کسی که می‌تواند اسرائیل را از ادامه نسل‌کشی باز دارد، آمریکا است و تنها کسانی که می‌توانند آمریکا را تحت فشار قرار دهند، افراد مؤثر و نفوذدار دیگری در طبقه بورژوازی حاکم صهیونیستی فاشیستی اسرائیل هستند.

ولی بر خلاف آنچه که آنها میگویند نسل‌کشی اسرائیلی‌ها و جنگ در غزه هرگز عادلانه نبوده است و نمی‌تواند به عنوان حق مشروع شناخته شود. مردم تحت اشغال همواره حق دارند طبق قوانین بین‌المللی برای آزادی و حقوق خود مبارزه کنند و این مبارزه شامل استفاده از ابزارهای مختلف، از جمله سلاح‌ها، علیه اشغالگران است. هیچ جنگی که بر پایه ظلم و اشغالگری باشد، نمی‌تواند عادلانه باشد.




مارکس و اتحادیه‌های کارگری(۴) مارکس و جنبش اتحادیه‌های کارگری در انگلیس

رشد و توسعه سریع جنبش اتحادیه‌های کارگری در انگلیس در نیمه اول قرن نوزدهم مشخص شد. بلافاصله متعاقب لغو قانون ممنوعیت تشکلات کارگری در سال ۱۸۲۴، اتحادیه‌های کارگری از شکل زیرمینی ظاهر شدند و در سراسر انگلیس شروع به توسعه نمودند. اتحادیه‌های کارگری انگلیس تشکلات صنفی کوچکی بودند که فقط اهداف عملی(کوتاه کردن ساعات رو‌ز‌کاری، افزایش دست‌مزدها، …) را درنظر داشتند. طی سال‌های متمادی، مارکس و انگلس توسعه جنبش کارگری را دنبال نمودند. اولین کتاب مهم انگلس به وضعیت طبقه کارگر انگلیس پرداخته است؛ کتاب ماندگار مارکس معروف به سرمایه، برمبنای تحلیلی از اقتصاد و جنبش کارگری انگلیس نوشته شده است. هردو، مارکس و انگلس نسبت به اتحادیه‌های کارگری انگلیس علاقه‌مند و اهمیت زیادی قائل بودند، و دقیقا به‌دین‌دلیل بود که آن‌ها مبارزه بی‌امانی را جهت بهبود شرایط کارگران به‌راه انداختند، زیراکه «وضعیت طبقه کارگر، شالوده و نقطه شروع واقعی همه جنبش‌های اجتماعی امروزی‌ست.»(انگلس)

مارکس و انگلس سرشت صنفی اتحادیه‌های کارگری و چشم‌انداز محدود آن‌ها را دیدند، اما با این‌حال آن‌ها اتحادیه‌های کارگری را گامی جدی در مسیر گسترش جنبش کارگری انگلیس، و نه‌تنها انگلیس درنظر می‌گرفتند.

چیزی‌که بیش‌تر از اتحادیه کارگری و اعتصاب نیازست[انگلس نوشت]، شکست قدرت طبقه حاکم است. اما چیزی‌که این اتحادیه‌ها و اعتصاب‌ها ناشی از آن‌هاست، اهمیت واقعی آن‌هاست که نخستین تلاش کارگران جهت لغو رقابت است. کارگران با به‌رسمیت شناختن این واقعیت درک نمودند که برتری بورژوازی کاملا متکی بر رقابت کارگران بایک‌دیگرست، یعنی مبنی بر عدم انسجام آن‌هاست. و دقیقا به‌دین‌علت که اتحایه‌ها خودشان‌را علیه مرکز عصبی حیاتی نظم اجتماعی موجود معطوف می‌کنند، هرچند هم که یک‌طرفه، و با روشی محدود باشند، باز هم برای این نظم اجتماعی خیلی خطرناکند. کارگران نمی‌توانند به بورژوازی و با آن، به کُل نظم اجتماعی موجود در هیچ نقطه ای دردناک‌تر از این حمله نماید.(۱)

دردسر اصلی جنبش اتحادیه کارگری انگلیس در آن دوره، به‌خاطر چشم انداز سوسیالیستی مغشوش، حتی از طرف مترقی‌ترین رهبران آن‌زمان بود. در آن‌زمان، سوسیالیسم انگلیس بشدت ضعیف و ناتوان بود. انگلس سوسیالیست‌های آن دوره را این‌چنین تعریف نمود:

سوسیالیسم انگلیسی با اوون(Owen)، یک کارخانه‌دار پدیدار شد و درنتیجه با توجه وافر نسبت به بورژوازی و بی‌عدالتی وافر نسبت به پرولتاریا در برخوردهایش عمل نمود، اگرچه درنهایت خواهان لغو تضاد طبقاتی بین بورژوازی و پرولتاریا بود.

سوسیالیست‌هابطور کامل سربه‌زیر و صلح‌جو هستند، نظم مودجودمان راهرچقدرهم که بد باشد می‌پذیرند، تا جایی‌که همه شیوه‌های دیگر به‌جز جلب افکار عمومی را رد می‌کنند … آن‌ها نسبت به تضعیف روحیه طبقات پائین افسوس می‌خورند…این واقعیت دارد که آن‌ها درک می‌کنند چرا توده کارگر تمایلی به بورژوازی ندارد، اما درنهایت این کینه طبقاتی، تنها انگیزه معنوی‌ست که می‌تواند کارگر را به هدف نزدیک‌تر کند، بیهوده می‌داند. به‌جایش آن‌ها نوع دوستی و عشق همگانی را موعظه می‌کنند که برای اوصاع کنونی انگلیس بسیار بی‌فاده است. آن‌ها فقط یک سیر تکاملی روان‌شناختی، یک تحول بشری غیرعملی، و کاملا منزوی از هرگونه ارتباط با گذشته را قبول می‌کنند، در صورتی‌که کل جهان از جمله نسل بشر متکی‌ بر آن گذشته است. بنابراین، آن‌ها بیش از اندازه غیرعملی، بیش از حد متافیزیکی هستند و موفقیت ناچیزی دارند(۲)

انگلس صفات عالی از سوسیالیسم انگلیسی را با توصیف و تحلیلی از چارتیسم(Chartism) و تفاوتی که متعاقب حوادث خونین سال‌های ۱۸۴۲–۱۸۳۹ در چارتیسم انگلیسی اتفاق افتاد، کامل نمود. انگلس فکر می‌کرد که ممکن‌ست سوسیالیسم واقعی از جنبش چارتیسم توسعه یابد. چارتیست‌ها ازنظر تئوریک عقب‌مانده تر، و کم‌تر توسعه‌یافته هستند، اما آن‌ها پرولتاریای اصیل، و نمایندگان واقعی طبقه خودشانند.(۳) معهذا، همان‌طوری‌که خود انگلس بعدها نوشت، این پیش‌بینی‌ها به حقیقت نپوست و سوسیالیسم انگلیس طی کُل قرن ۱۹–م درست به همان اندازه سوسیالیسم سا‌ل‌های ۵۰ به‌صورت انتزاعی بی‌اثر باقی‌ماند.

مارکس اقتصاد و مبارزه طبقاتی انگلیس را مطالعه، و خودش را کاملا با جنبش کارگری مشغول نمود، که «بطور غریزی از روابط تولیدی در دو سوی اقیانوس اطلس رشد نمود»(۴)

اتحادیه‌های کارگری سلاحی جهت مبارزه علیه کاپیتالیست‌ها(سرمایه‌دارها) هستند، و درنتیجه، ایجاد اتحادیه‌های کارگری نشان‌گر گامی جدی به‌جلو برای طبقه کارگرست– این ایده در کُل کتاب سرمایه مارکس احساس می‌شود. بدین‌سان، جهت نمونه، در شرح مبارزه کارگری جهت کوتاه‌تر کردن ساعات کاری، مارکس می‌نویسد: از پایان سال ۱۸۶۵، تشکیل اتحادیه کارگری درمیان کارگران کشاورزی، نخست در اسکاتلند، یک رخدا تاریخی‌ست.(۵)

مارکس اهمیت زیادی برای اتحادیه‌های کارگری قائل بو، زیراکه وی مبتکر نظریه پیوستن اتحادیه‌های کارگری به انترناسیونال اول بود و جهت برقراری ارتباط مستقیم با شعبه‌های محلی اتحادیه‌های کارگری انگلیس تلاش زیادی نمود. رویکرد برخی از اتحادیه‌های کارگری نسبت به انترناسیونال اول را از یادداشت‌های مارکس در صورت‌جلسه شورای عمومی می‌توان ملاحظه نمود:

نامه ای از کارگران آجرچین‌ به تاریخ ۲۱ فوریه ۱۸۶۵ در شورای عمومی خوانده شد که در آن آجرچین‌ها علاقه خود را جهت پیوستن به انترناسیونال اظهار نموده بودند. هیئت نمایندگی شورای عمومی بتاریخ ۲۸ مارس ۱۸۶۵ از بازدیدش به کنفرانس کفاش‌ها گزارش داد، که قطع‌نامه ای جهت توافق با اصول انجمن انترناسیونال کارگران تصویب نموده و متعهد شده بودند که «جهت توسعه عقاید آزاد‌ی‌خواهانه و سرافرازانه در میان موکلانش کوشش نماید.» اتحادیه نجاران چلسی(Chelsea) در اول آوریل ۱۸۶۵ درخواست نمود که هیئتی جهت توضیح اصول انجمن انترناسیونال بفرستد. وستون(Weston) درباره این نمایندگی با اتحادیه معدن‌چیان ارتباط برقرار نمود. در ۳ آوریل ۱۸۶۶، کمیته اجرایی اتحادیه خیاط‌های انگلیس «نسبت به انجمن ابراز محبت نمود و قول داد که به انجمن بپیوندد.» متعاقبا شورای عمومی هم اطلاعیه ای در یافت نمود که نشان‌گر علاقه بافندگان روبان و کالاهای کوچک شهرکاونتری(Coventry) در انگلیس جهت پیوستن به انجمن انترناسیونال کارگری(the I.W.A) بود. در ۱۰ آوریل ۱۸۶۶، اطلاعیه ای از انجمن پوتین‌سازان وست – ایند(WestEnd ) خوانده شد که یک پوند(pound) به شورای عمومی هدیه نموده و پیش‌نهاد کردند که اودگر(Odger) به‌عنوان نماینده در کنگره معین شود. در تاریخ ۱۷ آوریل ۱۸۶۶، انجمن به‌عنوان شعبه ای از انجمن انترناسیونال کارگران پذیرفته شد. متعاقبا گزارش شد که وستون(Weston) و جانگ(Jung) جهت شرکت در جلسه کمیته گچ‌کاران نماینده شده اند.. در اول ماه مه ۱۸۶۶، جانگ از بازدیدش از لافارگ(Lafargue) از شعبه ای محلی از کارگران آجرچین‌ گزارش داد. آن‌ها با اشتیاق وافر پذیرفته شدند و وعده‌های حمایت از آن‌ها داده شد. در تاریخ ۱۷ ماه مه ۱۸۸۶۶، اتحادیه خیاط‌های ادغام شده بخش دارلینگتون(Darlington) به انترناسیونال پذیرفته شد. در تاریخ ۱۷ ژوئیه ۱۸۶۶، اطلاعیه ای از انجمن دست در دست پیت‌سازان(Coopers) خوانده شد که با پیوستن به انترناسیونال توافق کرده بود، و جهت هر عضو یک شلینگ(shilling) برای هزینه کنگره ژنو(Geneva) تعیین نموده بود. در همان جلسه گزارش شد که هیئیتی از انترناسیونال جلسه قفسه‌سازان بازدید نموده و تصمیم گرفته که یک پوند جهت تسویه کردن مخارج کنگره کسر نماید. به‌نتاریخ ۱۷ اوت ۱۸۶۶، گزارش شد که انجمن آهنگ‌‌سازان لندن، دبیرشان را جهت اعزام به کنگره ژنو انتخاب کرده اند. انجمن ادغام مهندس‌ها از پیش‌نهاد اعزام هیئتی به کنگره امتناع نمود و اجازه بازدید از شعبه‌هایش را به یک هیئت رد نمود(۶)

این گل‌چین از صورت‌جلسه کاملا گویاست، چون‌که نشان‌گر احساس تمایلی‌ست که در میان برخی از اتحادیه‌های کارگری نسبت به انترناسیونال اول است. در نشریه جونان فیلیپ بکر(Johann Philipp Becker)، وُربوته(Vorbote)، به‌تاریخ ۱۸ مه ۱۸۶۶، از پنج اتحادیه بزرگ نام برده می‌شود که کاملا به انترناسیونال پذیرفته شده اند(تا آن‌موقع فقط اعضای منفرد اتحادیه کارگری به انترناسیونال پیوسته بودند)، ازجمله: ۱۰۰۰ عضو ازاتحادیه بافندگان روبان ابریشم، ۸۰۰۰ عضو از اتحادیه خیاط‌ها، ۹۰۰۰ عضو از اتحادیه پوتین‌سازان، اتحادیه مکانیک‌ها و اتحادیه غربال‌گران؛ در شماره ماه ژوئیه همان نشریه خواندیم که جلسه هیئت قفسه‌سازان انگلیس و منچستر(با ریاست اپلگارت)(Applegarth) به اتفاق آرا تصمیم گرفته است که به همه اعضای محلی سفارش کند که به انترناسیونال ملحق شوند.

به‌همین‌طریق اتحادیه‌های خانه‌سازان لندن و استراتفورد(Stratford) ، هم‌چنین بسیاری از انجمن‌های کوچک‌تر، و درنهایت، اتحادیه ادغام شده مکانیک‌های انگلیس، با ۳۳۰۰۰ عضو به انترناسیونال پیوستند. شماره ماه نوامبر نشریه وُربوته به خوانندگان اطلاع می‌دهد که (۳۰۰ عضو) اتحادیه سبدباف‌های انگلیس و (۲۸۰۰۰ عضو) اتحادیه کارگران نیروی دریایی به انترناسیونال پیوسته‌اند. (۷)

مارکس در گزارشی به کنگره بازل(Basle) نوشته است که قطع‌نامه‌های زیر در کنگره عمومی اتحادیه‌های کارگری انگلیس که اخیرا در بیرمنگام(Birmingham) برگزار شده، به تصویب رسیده است:

از آن‌جایی‌که انجمن انترناسیونال کارگران سعی می‌کند منافع توده‌های زحمت‌کش را که در همه جا شبیه به هم است، تحکیم نماید و توسعه دهد، این کنگره خالصانه از انجمن از کارگران انگلیس، به‌ویژه همه نهادهای سازمان‌یافته حمایت می‌کند و قویا به آن‌ها توصیه می‌ک‌ند به این نهاد انترناسیونالیستی بپیوندند، زیرا براین باورست که تحقق اصول آن نیز منجر به صلح پایا بین ملت‌های کره خاکی خواهد شد.(۸)

اما باید بخاطر سپرد که خیلی از اتحادیه‌های کارگری از پیوستن به انترناسیونال اجتناب ورزیدند. درنتیجه، جهت نمونه، زمانی‌که شورای عمومی انجمن انترناسیونال کارگری در اکتبر ۱۸۶۶ پیش‌نهاد داد که شورای اتحادیه‌های کارگری لندن به انترناسیونال بپیوندد، و درصورت نپذیرفتن، به هیئت انترناسیونال اجازه شرکت در جلسه داده شود تا دیدگاه‌های انجمن انترناسیونالیستی را توضیح دهند، ولی شورای اتحادیه‌های کارگری لندن خودداری نمود. لازم بیادآوری‌ست که در آن‌زمان گروه واقعا بزرگی از مردان انگلیسی در شورای عمومی – ازجمله، آپاگارت(Applegarth)، وستون(Weston)، لوکرافت(Lucroft) و … حضورداشتند، و اودگر(Odger) رئیس شورای عمومی بود. ازجمله مهم است که سیدنی(Sydney) و بتاریس وب ( Beatrice Webb)، تاریخ‌دان‌های اتحادیه های کارگری انگلیس، در دو جلد کتاب دمکراسی صنعتی خود جتی یک سطر جهت برخورد اتحادیه‌های کارگری انگلیس نسبت به انترناسیونال اول اختصاص نداده اند، در صورتی‌که در تاریخ اتحادبه کارگری فقط یک اشاره به این مسئله کرده است.(۹) اما در واقع، می‌دانیم که این موضوع کم‌اهمیت‌تر از قوانین هر اتحادیه، یا تفکر اقتصاددان‌های بورژوا و روحانیون انگلیسی درباره صدمات اتحادیه کارگری و سرشت ضدمذهبی جنبش اعتصابی نیست. به‌هر حال، این اهداف تاریخ‌دان‌ها، که اساسنامه‌های همه اتحادیه‌ها و قوانین کارآموزی را برای صدها سال فراهم نموده اند، و حتی مطالبی را با سرشت فرعی از آرشیو اتحادیه کارگری بیرون کشیده اند، به‌نظر نمی آید که به انترناسیونال اول توجه کرده باشند که اولین مقرش از سال ۱۸۶۴ تا ۱۸۷۳ در لندن بود. واضح‌ست این چنین کوری علمی فقط سرشت سیاسی دارد.

بدیهی‌ست که احتمالا تاریخ‌دان‌های فابیان(Fabian) اتحادیه کارگری انگلیس فکر می‌کردند که چنین برخورد اهانت‌آمیزی نسبت به مارکس و انجمن انترناسیونالیست کارگران از شایستگی مارکس و انترناسیونال اول می‌کاهد. ولی آن‌ها اشتباه می‌کردند و فقط یک‌بار دیگر ثابت نمودند که مارکس و انترناسیونال اول از همان نخست با وحشت روشن‌فکران «شبه‌سوسیالیست» ه‌م‌راه بوده است.

انگلس به شیوه ای درخشان سوسیالیسم فابیان را توصیف نمود، زیراکه وی دهه‌ها توسعه ایده‌های سوسیالیستی و شبه‌سوسیالیستی را در لندن دنبال نموده بود. این آن‌چیزی‌ست‌که انگلس در ۱۸ ژانویه ۱۸۹۳ به سورگه(Sorge) نوشته است:

در این‌جا در لندن، فابیان‌ها جمعیتی حرفه ای و جاه‌طلبند که به‌هرحال باندازه کافی شعور دارند تا ناگزیری یک انقلاب اجتماعی را درک نمایند: ولی از آن‌‌جایی‌که نمی‌خواهند این کار بسیار بزرگ را تنها به پرولتاری بی تجربه واگذار نمایند، آن‌ها پذیرفته‌اندکه رهبری آن‌را به‌دست گیرند؛ منشا اصول عمده آن‌ها ترس از انقلاب است.(۱۰) آن‌ها به تمام معنا «روشن‌فکرانی» هستند… سوسیالیسم آن‌ها سوسیالیسم شهری است؛ کمون و نه کشور، باید، حداقل در نخستین مراحل مالک ابزار تولید شود. و سوسیالیسمی که آن‌ها درنهایت مجسم می‌کنند، صرفا بناگزیر عاقبت لیبرالیسم بورژوایی است. از این‌جهت تاکتیک آن‌ها: مبارزه علیه لیبرال‌ها به‌عنوان دشمن نیست، بلکه سوق دادن آن‌ها به نتیجه‌گیری‌های سوسیالیستی است، یعنی فریب آن‌ها، نفوذ لیبرالیسم به سوسیالیسم… کمیپن نامزدهای سوسیالیست را علیه لیبرال‌ها به‌راه نیاندازند، بلکه کاندیداهای اولیٰ‌ها را بجای دومی‌ها جایگزین کنند، یعنی، نامزدهای سوسیالیست را با کلاه‌برداری انتخاب کنند… و البته آن‌ها درک نمی‌کنند که در این بازی جزیی خودشان و یا سوسیالیسم را گول می‌زنند.

درکنار همه نوع مزخرفات، فابیان‌ها چند اثر تبلیغاتی خوب نیز منتشر کرده اند، و این بهترین عملی‌ست که انگلیس در این حوزه انجام داده است. اما همین‌که آن‌ها به تاکتیک‌های خاص‌شان برگشتند، نادیده گرفتن مبارزه طبقاتی– اوضاع بدتر شد. آن‌ها جهت مبارزه طبقاتی، متعصبانه از مارکس و همه ما متنفرند…

این توصیف قاطع از فابیان‌ها نیز «بی‌طرفی» علمی تاریخ‌دان‌های جنبش کارگری انگلیس را توضیح می‌دهد. اگر « وحشت از انقلاب قانون اساسی آن‌هاست»، ذره ای تعجب ندارد که فابیان‌ها متعصبانه از مارکش متنفرند، برای این‌که وی مشتاق‌ترین مبارز جهت انقلاب پرولتری بود. بی‌دلیل نبود که رسانه‌های بورژوازی انگلیس مارکس را «دکتر ترور سرخ» می‌خواندند.(۱۱)

تا آن‌جا که به شورای عمومی انترناسیونال برمی‌گردد، ترکیبی بشدت ناهمگون داشت؛ و در آن‌جا مبارزه ای همیشگی بر سر مسائل اصلی تئوریک و سیاسی جنبش کارگری وجود داشت. بحثی که توسط شورای عمومی انجمن انترناسیول کارگران بین مارکس و وستون(Weston) درباره مسئله ارزش، قیمت و سود برگزار شد، خیلی خاص بود.

مارکس در اوایل نوامبر ۱۸۶۴ به انگلس نوشت:

وستون، یک اُوینی‌ست(Owenist) قدیمی‌ست‌ که خودش امروزه یک کارخانه‌دارست، پیرمردی‌ست بسیار مؤدب و خوش‌مشرب، برنامه ای معرفی کرده که بلندبالا و بسیار وحشتناک است.

این« مرد مٔودب و خوش‌مشرب» آشفته‌فکری زیادی ایجاد نموده، بنابراین، شورای عمومی مصمم شد تا بحثی درباره این مسئله جدال‌آمیز سازمان‌دهی کند. مارکس در ۲۰ ماه مه ۱۸۶۵ به انگلس نوشت:

جلسه استثنایی انترناسیونال امشب برگزار می‌شود. یک پیش‌آهنگ سابق و خوب، یک اُوینی‌ست قدیمی بنام وستون، یک کابینت‌ساز، دو نکته را مطرح نموده است که پیوسته در جای شلوغ از آن‌ها دفاع می‌کند.

(۱) این‌که نرخ عمومی در افزایش نرخ دست‌مزدها نمی‌تواند هیچ مزیتی برای کارگران داشته باشد؛

(۲) این‌که با توجه به این امر، و غیره، که اتحادیه‌های کارگری تأثیر مضری دارند.

چنان‌چه این دو تز، را که وی به‌تنهایی و جدااز همه اعضای جامعه بدان‌ها معتقدست، اتخاذ شوند، ما در موقعیت بدی قرارمی‌گیریم ، زیرا که اتحادیه‌های کارگری محلی‌امان و، هم‌چنین شیوع اعتصاب‌ها در سرتاسر قاره گسترش یافته است. در این‌مورد– از آن‌جایی‌که غیرعضوها اجازه حضور در جلسه را دارند– وی از حمایت هر انگلیسی منفرد برخوردار می‌شود، که مقاله‌ای با همین مضمون نوشته است. البته، که من توقع دارم اشتباهش را ثابت کنم.

طبیعتا، من دو نکته اصلی را از پیش می‌دانم:

(۱) این‌که دست‌مزدها ارزش کالاها را مشخص می‌کنند؛

(۲) این‌که چنان‌چه امروز کاپیتالیست‌ها پنج شلینگ(shillings) به‌جای چهار شلینگ پرداخت کنند، فردا(با افزایش خواسته‌ها می‌‌توانند این‌کار را بکنند) که کالاهایشان را به‌جای چهار شلینگ به پنج شلینگ بفروشند.(۱۳)

بحث‌ها بین مارکس و وستون در صورت‌جلسه شورای عمومی به صورت زیر منعکس شد:

وستون در در ۳۰ ماه مه ۱۹۶۵، مقاله ای درباره دست‌مزد قرائت نمود. مارکس سخن‌رانی نمود و دیدگاهش را که در تضاد با دیدگاهه‌ای وستون بود، مطرح نمود. در ۲۷ ژوئن ۱۸۶۵، مارکس بخشی از گزارشش را درباره دست‌مزدها در پاسخ به گزارش وستون خواند. در ۴ ژوئیه ۱۸۶۵، بحثی درباره موضع وستون و مارکس شروع شد.(۱۴)

متأسفانه مااز بحث‌های صورت‌گرفته هیچ‌چیزی در اختیار نداریم. اما، ما می‌دانیم که مارکس در این جلسه‌ها چه گفته است. گزارش مارکس به شورای عمومی درباره ارزش، قیمت و سود، با فصلی در جلد کتاب سرمایه منطبق با همین موضوع است. مارکس نظرات وستون را در دو نکته زیر جمع‌بندی نمود:

… نخست، میزان تولید ملی ثابت است، همان‌طوری‌که ریاضی‌دان‌ها می‌گویند، کمیتی یا مقداری ثابت است؛ دوم، این‌که مقدار واقعی دست‌مزدها، یعنی دست‌مزدها با مقدار کالاهایی اندازه گیری می‌شوند که کارگران قادرند بخرند، میزانی ثابت، و مقداری ثابت است.(۱۵)

این تئوری ضعیف به نتایج سیاسی غنی سوق داده شد. تغییرات در دست‌مزدها، افزایش‌ها یا کاهش‌ها، به‌هیچ‌طریقی بر استاندارد زندگی کارگران تأثیر نمی‌گذاد، پس چرا پول و انرژی جهت سازمان‌دهی اتحادیه‌های کارگری، آماده سازی و غیره را تلف کنیم؟ ما دوباره قانون آهنین لاسال(Lassalle) را در ردای جدید فاضل‌تر اقتصاد سیاسی بورژوازی انگلیس در برابر خود داریم. مارکس درآغاز سخن‌رانی خود اظهار نمود: « این سخن‌ر‌انی را که وستون برایمان خواند، می‌توانست خلاصه شود.» و در واقع، درحالی‌که مارکس هم‌چنان به تحلیل «تئوری» وستون می‌پرداخت، به‌نظر می‌رسید که حتی خلاصه سخن‌رانی وستون نیز کاملا پوچ بود. مارکس سفسطه اقتصاد سیاسی بورژوایی را که از طرف «وستون خوش‌مشرب پیر» دفاع می‌شد، تحلیل نمود و نتایج تئوریک و عملی زیر را استخراج کرد:

نخست، افزایش عمومی مقدار دست‌مزدها می‌تواند منجر به افت نرخ عمومی سود گردد، ولی بطور کلی، بر قیمت کالاها تأثیر نمی‌گذارد.

دوم، تمایل عمومی تولید سرمایه‌داری نه جهت افزایش، بلکه کاهش میان‌گین استاندارد دست‌مزدهاست.

سوم،، اتحادیه‌های کارگری به‌خوبی به‌عنوان مراکز مقاومت علیه تخطی سرمایه عمل می‌کنند. آن‌ها تا اندازه ای به‌علت استفاده غیرعقلانی از قدرت خود شکست می‌خورند. بطورکلی، آن‌ها به جهت محدود کردن خودشان به یک جنگ چریکی علیه اثرات سیستم موجود، به‌جای این‌که هم‌زمان جهت تغییر آن کوشش نمایند، به‌جای استفاده از نیروهای سازمان‌یافته به‌عنوان اهرمی جهت رهایی نهایی طبقه کارگر، یعنی الغای نهایی سیستم دست‌مزدی شکست می‌خورند.(۱۶)

امروز، این پاسخ مارکس، پنجاه سال پس از مرگش، نیازی به تفسیر خاصی ندارد، برای این‌که دیدگاه‌های مارکس در خدمت به میلیون‌ها نفر تبدیل گشته است. فقط مجسم کنید که این امر چقدر برای مارکس سخت بوده تا در میان رهبری انترناسیونال درباره موضوع مهمی ادامه دهد که باید برای رهبران جنبش کارگری کاملا واضح باشد. اگرچه که مارکس چنین پاسخ علمی و جدی اثبات شده ای به وستون داد، اما از این‌جهت که در همه کشورها تردیدها و سردرگمی‌های زیادی وجود داشت، دقیقا در رابطه با این سئوال، تئوری‌های اشتباهی زیادی موجود بود.

نیازی به گفتن نیست، که بخش بزرگی از اتحادیه‌های کارگری انگلیس علاقه ای به چنین مسائلی نداشتند و انترناسیونال اول را به‌عنوان تشکیلاتی می‌دیدند که هیچ‌کس ملزم به عضویت در آن الزامی یا اجباری نبود. مارکس و انگلس مشاهده نمودند که چه‌گونه رهبران اتحادیه‌های کارگری و جنبش چارتیسی از نظر سیاسی ناپدید شدند، چه‌گونه بورژوازی موفق شد اتحادیه‌های کارگری سست مهار را رام کند، و آن‌ها را به زائده ای از احزاب بورژوازی تبدیل نماید. بنابراین، در ارتباط با وضعیتی که یکی از رهبران جنبش چارتیستی شروع به سخن‌رانی در هم‌کاری بین کارگران و بورژوازی نمود، رهبری جنبش کارگری انگلیس به‌شدت مورد انتقاد قرار گرفت، و مارکس در تاریخ ۲۴ نوامبر ۱۸۵۷ در نامه اش به انگلس نوشت:

در این‌جا جونز(Jones) نقش مضحکی بازی کرد، زیرا همان‌طوری‌که می‌دانید، خیلی پیش‌تر از بحران، وی بدون هیچ هدف مشخصی غیر از یافتن بهانه ای جهت آژیتاسیون طی دوره آرامش، کنگره چارتیستی را طراحی نمود… اما حالا وی به‌جای استفاده از بحران و تعویض بهانه غلط طراحی شده اش جهت تحریک مؤثر واقعی، به مزخرفاتش چسبیده، و کارگران را با سخن‌رانی‌هایش درباره هم‌کاری با بورژوازی شوکه کرده است…(۱۷)

برای مارکس و انگلس «سیرتکاملی» جونز(Jones) جالب بود. انگلس در ۷ اکتبر ۱۸۵۸ به مارکس نوشت:

حکایت جونز کاملا زشت و زننده‌ است– متعاقب شنیدن داستانش، فرد تقریبا باید باور کند که جنبش کارگری انگلیس در شکل و شمایل سنتی چارتیستی قدیمی‌ش باید کاملا محو شود، تا این‌که بتواند در شکل جدیدی در حفظ حیاتش تحول یابد … به‌علاوه، بنظرم می‌رسد که حرکت جدید جونز در رابطه با کوشش‌های کم و بیش موفق قبلی جهت چنین اتحادی، درواقع با این واقعیت مرتبط است که پرولتاریای انگلیس بیش‌تر و بیش‌تر بورژوایی می‌شود، به‌گونه ای‌که ظاهرا این بورژواترین همه ملت‌ها در نهایت می‌خواهد یک اشرافیت کارگری در کنار اشرافیت بورژوازی داشته باشدزیراکه برای ملتی که همه جهان را استثمار می‌کند، این موضوعی کم و بیش معمولی‌ست.(۱۸)

پیش از این انگلس در این نامه، موضوع نفوذ بورژوازی بر پرولتاریا و دلایل این‌که چرا کارگران انگلیس بورژوایی می‌شوند را مطرح می‌کند. هردو مارکس و انگلس مکررا به این موضوع رجوع می‌کنند.

مارکس در ۱۱ فوریه ۱۸۷۸ به دبلیو لیکنشت(W. Liebknecht) نوشت:

به علت دوران فسادی که متعاقب ۱۸۴۸ بوجود آمد، طبقه کارگر انگلیس بتدریج، بیش‌تر و بیش‌تر تضعیف شد و روحیه اش را از دست داد و درنهایت به زائده حزب «بزرگ» لیبرال، یعنی حزب برده داران خود– کاپیتالیست‌ها– درآمد. رهبری طبقه کارگر انگلیس بطور کامل به دست رهبران فاسد اتحادیه‌های کارگری و آژیتاسیون‌های حرفه ای افتاد.(۱۹)

درنتیجه، مارکس دوره مشخصی روشنی را اعلام نمود که انحطاط روحیه انقلابی در اتحادیه‌های کارگری و جنبش کارگری انگلیس شروع شد.

این امر هم‌زمان با زوال جنبش چارتیستی بود.

برخی از اتحادیه‌های کارگری تقریبا در راه اندازی اولین انترناسیونال هم‌درد بودند، اما سایرین از همان نخست، انترناسیونال را فقط به‌عنوان منبعی احتمالی جهت کمک مادی در صورت اعتصاب‌ها درنظر می‌گرفتند. مارکس در ۲۵ فوریه ۱۸۶۵ به انگلس نوشت:

تا آن‌جایی‌که به اتحادیه‌های کارگری لندن برمی‌گردد، ما روزانه عضو جدیدی داریم، به‌گونه‌ای‌که ما بتدریج به یک نیرو تبدیل می‌شویم. ولی از این به‌بعد مشکلات شروع می‌شود.(۲۰)

مشکلات این‌هایند:

این‌که عضویت به‌هیچ نحوی ثابت نمی‌کرد که اتحادیه‌های کارگری واقعا جذب برنامه انترناسیونال اول می‌شوند. مارکس این موضوع را درک نمود، اما باز هم جهت عضویت اتحادیه‌های کارگری در انجمن انترناسیونالیستی کارگران اهمیت زیادی قائل بود. مارکس در ۱۵ ژانویه ۱۸۶۶ به کوگلمان(Kugelmann) نوشت:

ما موفق شدیم تا تنها سازمان واقعا بزرگ کارگری– اتحادیه‌های کارگری انگلیس را به جنبش حذب کنیم، زیراکه پیش‌تر منحصرا به مسائل دست‌مزد علاقه‌مند بودند.(۲۱)

به‌هرحال مارکس درک نمود که اتحادیه‌های کارگری تا حد زیادی حرف آخرشان را نزده اند، و این‌که برخوردها با رهبران اتحادیه‌های کارگری احتناب ناپذیرست. زیراکه شایعه ای در میان اتحادیه‌های کارگری انگلیس پخش شده که انجمن انترناسیونال کارگران ممکن‌ست طی اعتصاب‌ها کمک مادی ارائه نماید، برخی از رهبرانی که هیچ‌گونه ارتباطی با سوسیالیسم نداشته‌اند، شروع به دویدن به‌سوی انترناسیونال کرده اند. مارکس در ۱۱ سپتامبر ۱۸۶۷ به انگلس نوشت:

ارازل و اوباشان انگلیسی در میان اتحادیه‌های کارگری که بیش از حد برایشان «زیاده روی» کردیم، اینک به سوی ما می‌دوند.(۲۲)

روشن است که آن‌ها برای چه چیزی می‌دوند. آن‌ها فقط به کمک‌های مادی و نه چیز دیگری علاقه‌مند اهستند. چگونگی ارزیابی مارکس از اتحادیه‌های کارگری انگلیس را می‌توان از نامه اش به کوگلمان درک نمود، که در آن چنین می‌نویسد:

… فعلا فقط جنبش کارگری روستایی در انگلیس پیش‌رفت را نشان می‌دهد؛ کارگران صنعتی پیش از هرچیزی باید از رهبران کنونی‌اش رها شود. زمانی‌که من آن‌ها را در کنگره لاهه محکوم نمودم، می‌دانستم که خودم را جهت بدنامی و تهمت و غیره آماده کرده ام، اما چنین عواقبی همیشه برای من مهم نبوده است. مردم در این‌جا و آن‌جا به‌تدریج درک می‌کنند که من با آن محکومیت فقط انجام وظیفه نموده ام.(۲۳)

دلیل این وضعیت اتحادیه‌های کارگری در انگلیس چیست؟ چرا بخش‌های قابل‌توجهی از کارگران بیش‌تر و بیش‌تر بورژوا می‌شوند؟ در آثار انگلس صفحات درخشانی می‌بینیم که به توصیف جنبش کارگری انگلیس اختصاص داده است. این آن‌چیزی‌ست‌که در ۱۷ ژوئن ۱۸۷۸ انگلس به برنشتاین(Bernstein) نوشت:

سال‌هاست و امروزه که جنبش‌های کارگری انگلیس در دایره تنگی از اعتصاب‌ها جهت دست‌مزدهای بیش‌تر و ساعات کاری کم‌‌‌‌‌‌تر، فعالیت کرده اند، بدون این‌که راه حلی پیدا کنند. بعلاوه، این اعتصاب‌ها نه مناسب هستند و نه به‌عنوان ابزاری جهت تبلیغ و سازمان‌دهی، بلکه به‌عنوان هدفی نهایی دیده می‌شوند. اتحادیه‌های کارگری براساس و به موجب اصول اساسنامه ای، هرگونه اقدام سیاسی و بنابراین شرکت در فعالیت‌های عمومی طبقه کارگر را به‌عنوان یک طبقه محروم می‌کند. ازنظر سیاسی کارگران به رادیکال‌های محافظه کار و لیبرال، به پیروان وزارت دیزرائیلی( Beaconsfield Disraeli) و پیروان وزارت گلدستون(Gladstone) تقسیم گشته اند. بنابراین، در این‌جا ما می‌توانیم تنها درباره جنبش کارگری تا آن‌جایی صحبت کنیم که اعتصاب‌ها انجام می‌شود، هر چه که موفق باشند یا نباشند، نمی‌توانند جنبش را یک گام بجلوتر ببرند. هنگامی‌که چنین اعتصاب‌هایی، که بیش‌تر، طی سال‌های اخیر رکود اقتصادی اکثرا توسط خود کاپیتالیست‌ها فراخوان داده می‌شدند، تابهانه ای جهت بستن کارخانه‌هایشان داشته باشند، هنگامی‌که چنین اعتصاب‌هایی که طبقه کارگر طی آن حتی یک گام بجلو برنداشته، به نسبت یک مبارزه جهانی– تاریخی بزرگ‌نمایی می‌شوند… پس بنظر من، این اعتصاب‌ها فقط می‌توانند مضر باشد. ما نباید در باره این واقعیت سکوت کنیم که اینک هیچ جنبش کارگری واقعی به‌معنای قاره ای کلمه در این‌جا وجود ندارد.(۲۴)

بازهم انگلس به این مسئله برمی‌گردد. انگلس در ۱۲ سپتامبر ۱۸۸۲، در نامه اش به سئوال کائوتسکی(Kautsky) مبنی براین‌که کارگران انگلیسی درباره سیاست استعماری چه فکر می‌کنند، پاسخ می‌دهد:

آن‌ها درباره این امر همان تفکری را دارند که آن‌ها درباره سیاست در کُل دارند، همان تفکر بورژوازی را دارند. برای این‌که در این‌جا حزب کارگری وجود ندارد، فقط رادیکال‌های محافظه کار و لیبرال وجود دارند و کارگران هم از انحصار جهانی و بازارهای استعماری انگلیس روحیه می‌گیرند.(۲۵)

دلایلی که انگلیس را به چنین وضعیتی رسانده، نمی‌تواند برای همیشه ادامه یابد. باید جایگاه خاص اشغال شده انگلیس در بازار جهانی خاتمه یابد. انگلس ارتقای جنبش سیاسی کارگری انگلیس را مشروط به از دست دادن موقعیت انحصاری انگلیس در بازار جهانی دانست. انگلس در نامه اش به ببل(Bebel) در ۲۰ اوت ۱۸۸۳ نوشت:

دراین‌جا اما جنبش واقعی طبقه کارگر فقط زمانی توسعه می یابد که اتفاق غیرمترقبه ای بیفتد و کارگران احساس کنند که انحصار جهانی انگلیس شکسته شده است. زیربنای اقتصادی و مشارکت در سُلطه بازار جهانی، علت بی‌اعتباری سیاسی کارگران انگلیسی بوده و هست.(۲۶) در استثمار اقتصادی، این انحصارها کارگران را بدنبال بورژوازی می‌کشاند، اما همیشه در سودش شریک هستند، و طبیعتا، از نظر سیاسی، به دنباله‌روی از «حزب بزرگ لیبرال» کشانده می‌شوند تا برایشان تیکه نانی پرت کند، اتحادیه‌های کارگری و حق اعتصاب را به‌رسمیت می‌شناسد، تا از مبارزه جهت کار روزانه نامحدود دست کشیده و به بخش زیادی از کارگران دست‌مزد بیش‌تر و حق رأی داده می‌شود. اما اگر آمریکا و رقابت مشترک کشورهای صنعتی دیگر در این انحصار شکاف قابل توجهی ایجاد نماید(تا آن‌‌جایی‌که به آهن برمی‌گردد، زمانش دور نیست، اما متآسفانه درباره پنبه هنوز این‌چنین نیست)، شما خواهید دید که اوضاع در این‌جا نیز تغییر خواهد کرد .(۲۷)

انگلس به‌درستی شروع تغییر رادیکال در جنبش کارگری انگلیس را پیش‌بینی نمود؛ به‌هرحال، وی توانست ریشه ژرف انحصار انگلیس را در میان توده ها ببیند و این‌که چه‌مدت و چه‌قدر طبقه کارگر انگلیس باید هزینه موقعیت ممتازی را بپردازد که دهه‌ها بازار جهانی را اشغال کرده بود. رهبران اتحادیه‌های کارگری نه‌فقط دنباله‌رو احزاب بورژوازی بودند و امروزه هم هستند، بلکه تبدیل به سرسخت‌ترین دشمنان جنبش انقلابی درحال رشد گشته اند. انگلس در نامه اش در ۸ دسامبر ۱۸۸۲، مارکس را درباره واقعیت جالب زیر مطلع ساخت:

درباره هیئت نمایندگی اتحادیه‌های کارگری: وقتی‌که در جلسه «احتمال‌گران»(Possibilists)، فرانسوی‌ها سرود مارسیر(Marseillaise) را به افتخار آن‌ها خواندند، عالی‌جناب شیپتون(Shipton) و کارکنانش فکر کردند که آن‌ها باید با این چالش مواجه شوند و هم‌آوا «خدا ملکه را حفظ کند» را بخوانند.(۲۸)

پس، تعجبی ندارد که مارکس و انگلس نسبت به آن عده از رهبران اتحادیه‌های کارگری احساس نفرت می‌کردند که اتحادیه‌های کارگری را بیش‌تر و بیش‌تر از مأموریت تاریخی‌یشان دور می‌کردند. آن‌کسی که می‌خواهد جنبش اتحادیه‌های کارگری مدرن انگلیس را درک نماید، باید آن‌چیزهایی را مطالعه نماید که بنیان‌گذاران مارکسیم درباره دلایل عدم غلبه بر عقب‌ماندگی، بورژوایی شدن پرولتاریای انگلیس، نخستین گام‌ها و توسعه بیش‌تر اتحادیه‌های کارگری نوشته اند.

نوشتهالازوفسکی

برگردانآمادور نویدی

برگردانده شده از:

Marx and the Trade Unions

A. Lozovsky

Marx and the Trade Union Movement in England

Chapter IV

https://www.marxists.org/archive/lozovsky/1935/marx-trade-unions/ch04.htm

منابع:

1. Engels, Condition of the Working Class in England.

2. Ibid.

3. Ibid.

4. Marx, Capital, Vol. I.

5. Ibid.

6. Minutes of the General Council of the International Workingmen’s Association, Archives, Marx-Engels-Lenin Institute.

7. Gustav Jaeckh, Die Internationale, p. 13, Leipzig, 1904.

8. Minutes of the General Council of the International Workingmen’s Association, Archives, Marx-Engels-Lenin Institute.

9. Sec Sydney and Beatrice Webb, History of Trade Unionism. New ed. 1902, pp. 217-18.

10. Italics mine.—A. L.

11. Marx-Engels, Selected Letters (German ed.), p. 401.

12. Marx and Engels, Letters, Collected Works (German ed.), Part III, Vol. 3, p. 197.

13. Marx and Engels, Correspondence in the Socialist Movement of Marx and Engels, April, 1913, p. 147.

14. Minutes of General Council of I.W.A. Archives, Marx-Engels-Lenin Institute.

15. Marx, Value, Price and Profit, p. 10 (Allen & Unwin).

16. Ibid., pp. 93-94

17. Marx and Engels, Letters.

18. Marx and Engels, Collected Works (German ed.) Part III, Vol. 2, p. 339.

19. Archives of Marx and Engels, vol. V, p. 383, Marx-Engels-Lenin Institute, Moscow.

20. Marx and Engels, Collected Works (German ed.), Part III, Vol. 3, p. 233.

21. Marx, Letters to Kugelmann, with introduction by Lenin, p. 33. Martin Lawrence, Ltd.

22. Marx and Engels, Unedited letters in the Socialist Movement, May-June, 1914, p. 288.

23. Marx, Letters to Kugelmann. p. 135. Martin Lawrence, Ltd.

24. Archives of Marx and Engels, p. 136, Marx-Engels-Lenin Institute, Moscow, 1923.

25. Archives, Marx and Engels, pp. 203-04.

26. Italics mine.—A. L.

27. Archives, Marx and Engels, p. 225.

28. Marx and Engels, Collected Works (German ed.) Part III, Vol. 4, p. 510.




!
ما داریم از گرسنگی می میرم!
فریادهایی از غزه شما وعده به رسمیت شناختن فلسطین را در سپتامبر می دهید

فرح نوتاش ـ 01.08.2025

آیا ما روز بعد را خواهیم دید؟ چه بماند تا به سپتامبر آینده!

من دارم از گرسنگی می میرم. دو تا از فرزندانم از گرسنگی در آغوش من

جان سپرده اند.

خانه های ما ویران شده اند. بیشتر ما جایی برای خواب نداریم. ما آب نداریم. ما توالت نداریم. ما حمام نداریم. ما آشپز خانه نداریم. ما برق نداریم. کودکان ما مدرسه و درس ندارند.

سگ های خیابانی از علف های  کنار خیابان برای نمردن تغذیه می کنند.

در خیلی از چادرها نیز، بعضی از انسان ها همینکار را می کنند.

اسرائیلی ها ما را با گلوله و یا با گرسنگی می کشند. بعضی وقت ها جمعیت های گرسنه که در پی غذا هستند نیز بمباران می شوند. وقتی ما برای غذا می رویم به ما تیر اندازی می شود. زندگی خارج از استاندارد های انسانی در غزه غیر قابل تصور است. غزه…غزه…غزه…

در اینجا بیمارستانی نیست. و کسی معالجه نمی شود.

همه جا ویرانی… خاک و کثافت است و هیچ سایه ای نیست.

وقتی 15 کشور به رسمیت شناختن فلسطین را اعلان می کنند ، ما حتا توان تبریک گفتن به هم را نداریم.

ما غذا می خواهیم.  ما از جهان خواهان کمک برای غذا هستیم. ما نیاز به غذای فوری داریم. ما وسائل غذا پزی نداریم. ما آشپز خانه نداریم. ما آب و اجاق نداریم. ما نیازمند دارو و پزشک و بیمارستان هستیم. ما نیاز به صلح داریم. ما نیاز به کشورمان داریم. ما نیاز به کمک های فوری برای غذا داریم. ما خواهان احترام به عنوان انسان هستیم.

این ها بخش هایی کوچک از درد نامه های رسیده  از غزه اند.

وعده های سر خرمن سپتامبر، اصلا وظایف فوری ما، برای نجات مردم غزه را، که تحت فشار قحطی تحمیلی هستند، تخفیف نمی دهد.

از کشورهایی که فلسطین را در قلبشان و در کلامشان به رسمیت شناخته اند، انتظار می رود که از سازمان ناتو، یا هر بازوی عمل، بخواهند که به اسرائیل حمله کرده و نتان یاهو را دستگیر کنند. این ها اولین اقدامات لازمه برای باز گشودن راه کمک به مردم تحت شدیدترین فشار های غیرانسانی هستند.

 www.farah-notash.com/womens-power

www.farah-notash.com

Women’s Power




کارگران جان می‌کنند، سربازان در جنگ می‌میرند، مردم فرودست با فقر دست‌وپنجه نرم می‌کنند، اما ثروتمندان روسیه روزبه‌روز غنی‌تر می‌شوند

در شرایطی که کارگران روسیه برای تأمین نان شب‌شان از صبح تا شب کار می‌کنند، سربازان در جنگ‌های نیابتی امریکا در اوکراین جان خود را از دست می‌دهند، و مردم فرودست برای پرداخت قبض برق و آب و تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی روزانه با فشار طاقت‌فرسا روبه‌رو هستند، ثروتمندان روسیه میلیاردها دلار به ثروت خود افزودند؛ آن هم در سایه جنگ، تحریم‌ها، و بی‌ثباتی جهانی.

بر اساس تازه‌ترین داده‌های شاخص میلیاردرهای بلومبرگ، مجموع دارایی خالص ثروتمندترین افراد روسیه در نیمه نخست سال ۲۰۲۵ به میزان ۲۰.۴ میلیارد دلار افزایش یافته است.

ولادیمیر پوتانین، سهام‌دار اصلی فلزات شرکت Norilsk Nickel ، با افزودن ۲.۵ میلیارد دلار به دارایی خود، همچنان عنوان ثروتمندترین فرد روسیه را حفظ کرده و اکنون ثروتش به ۳۰.۴ میلیارد دلار رسیده است.

واگیت آلکپروف، بنیان‌گذار شرکت نفتی لوک‌اویل (Lukoil)، دومین شرکت بزرگ نفتی روسیه، با دارایی ۲۶.۵ میلیارد دلاری در جایگاه دوم قرار دارد. او تنها در نیمه نخست سال ۲۰۲۵، ۱.۱ میلیارد دلار به ثروتش اضافه کرده است.

الکسی مورداشوف، رئیس شرکت فولادسازی Severstal، با افزایش ۱.۹ میلیارد دلاری، به دارایی ۲۵.۲ میلیارد دلار رسیده و جایگاه سوم را از آن خود کرده است.

لئونید میخلسون، شریک مالک شرکت گاز Novatek، دومین تولیدکننده بزرگ گاز روسیه، نیز با افزایش ۱.۴ میلیارد دلاری اکنون ثروتی برابر ۲۳.۸ میلیارد دلار دارد.

در بین این میلیاردرها، تنها ولادیمیر لیسین، مالک اصلی NLMK (یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های فولادسازی روسیه)، با افت قیمت جهانی فولاد، شاهد کاهش ۳.۵ میلیارد دلاری دارایی خود بود و اکنون ثروتش به ۲۲.۲ میلیارد دلار رسیده است.

این آمارها در حالی منتشر می‌شود که اکثر تحریم‌های غرب علیه روسیه تأثیر چندانی به روی ثروتمندان و الیگارش‌های روسی ندارد.

همانگونه که حزب کمونیست روسیه بارها گفته است مقاومت در مقابل زورگویی امپریالیسم غرب بدون دوری از اقتصاد نئولیبرالیستی در نهایت با شکست روبرو خواهد شد.




چین و برنامه‌ریزی پنج‌ساله: ستون ثبات و الگویی برای حکمرانی جهانی

در پایان دوره چهاردهمین برنامه پنج‌ساله توسعه (۲۰۲۱ تا ۲۰۲۵)، انتظار می‌رود دومین اقتصاد بزرگ جهان به رقم ۱۴۰ تریلیون یوان برسد و حدود ۳۰ درصد از رشد اقتصادی جهانی را به خود اختصاص دهد. این برنامه منجر به پیشرفت‌های مهمی شده است: شدت تحقیق و توسعه به سطح کشورهای عضو OECD نزدیک شده، برق سبز اکنون یک سوم از هر کیلووات مصرفی را تأمین می‌کند، و بیش از ۹۵ درصد از شهروندان چینی از پوشش همگانی سلامت و بازنشستگی برخوردارند. از رهبری بی‌چالش چین در حوزه تولید صنعتی گرفته تا بزرگ‌ترین شبکه ۵G جهان، این کشور جایگاه خود را به‌عنوان ستون ثبات و رشد جهانی تثبیت کرده است.

پانزدهمین برنامه پنج‌ساله (۲۰۲۶ تا ۲۰۳۰) اهمیتی اساسی خواهد داشت. این دوره در میانه مسیر دستیابی به هدف مدرن‌سازی تا سال ۲۰۳۵ قرار دارد و باید با چالش‌های پیچیده‌ای چون افزایش تنش‌های ژئوپولیتیکی، کاهش تقاضای داخلی و ضرورت پرورش نیروهای مولد با کیفیت جدید مقابله کند. نشانه‌های اولیه حاکی از تمرکز بر تقویت خوداتکایی فناوری و نوآوری، در کنار گسترش راهبردی مصرف داخلی است.

الگوی برنامه‌ریزی چین بینش‌های منحصربه‌فردی برای حکمرانی جهانی ارائه می‌دهد: تعیین اهداف ملی روشن و بلندمدت (مانند بی‌طرفی کربنی) ثباتی حیاتی در شرایط عدم قطعیت فراهم می‌کند؛ ایجاد توازن میان پویایی اقتصادی، رفاه اجتماعی و پایداری محیط‌زیست مدلی جامع برای توسعه عرضه می‌کند؛ و بسیج منابع در سطوح مختلف حکومتی و بخشی برای تحقق اهداف اولویت‌دار، ظرفیت اجرایی قدرتمندی به همراه دارد.

کارکرد اصلی برنامه پنج‌ساله – یعنی ترجمه چشم‌انداز ملی به اقدام هماهنگ – در عصری که نیازمند پاسخ‌های ساختارمند به چالش‌های فراملی مانند تغییرات اقلیمی و تحولات فناورانه است، اهمیت فراوانی دارد. گزارش ویژه این شماره به بررسی تأثیرات ملموس برنامه‌ریزی چین بر صنایع هوشمند، شهرهای دیجیتال، معیشت مردم و تعامل جهانی پرداخته و درس‌های آن برای حکمرانی بلندمدت در سطح جهان را واکاوی می‌کند.




جمهوری اسلامی برای مردم برنامه‌ای ندارد، اما برای بورژوازی همه‌چیز فراهم است

اظهارات اخیر پزشکیان، مبنی بر اینکه «به ما نگویید آب نداریم، آب را مدیریت کنید؛ اگر راه ندارید آن را بسازید»، نه تنها نشان‌دهنده فرافکنی مسئولیت از سوی دولت است، بلکه گویای یک واقعیت تلخ‌تر در حاکمیت جمهوری اسلامی است: این حکومت هیچ‌گونه برنامه و  اراده برای بهبود شرایط زندگی اکثریت مردم ندارد و عملاً بار سنگین مشکلات ساختاری و اقتصادی کشور را بر دوش خود مردم انداخته است.

این نوع سخن گفتن، به‌خصوص از سوی عالی‌ترین مقام اجرایی کشور، نشان می‌دهد که دولت به جای آنکه وظایف ذاتی خود را در قبال تأمین نیازهای اساسی شهروندان بپذیرد، از مردم می‌خواهد که با دست خالی، در مقابل بحران‌هایی که ریشه در سیاست‌های کلان و نادرست حکومت دارد، راه‌حل پیدا کنند.

در این میان، اما آنچه مغفول نمی‌ماند، تخصیص منابع و امکانات گسترده‌ای است که در خدمت طبقه‌ای خاص یعنی بورژوازی بوروکراتیک، مالی، تجاری و نظامی قرار دارد. جمهوری اسلامی در عمل نشان داده که تمام انرژی، تصمیم‌گیری‌ها، حمایت‌های مالی و تنظیمات سیاسی خود را صرف تأمین منافع و رضایت این طبقه کرده است؛ طبقه‌ای که یا در ساختار رسمی قدرت حضور دارد، یا به‌طور مستقیم از طریق نهادهای رانتی و شبه‌دولتی با آن در ارتباط است.

دولت و کل ساختار جمهوری اسلامی، به جای برنامه‌ریزی برای بازتوزیع عادلانه منابع، کاهش نابرابری و حمایت از اکثریت مردم که تحت فشارهای سنگین اقتصادی و اجتماعی هستند، در حال تثبیت و تقویت ساختاری است که تنها برای گروهی خاص کار می‌کند.

نادیده‌گرفتن واقعیت‌هایی مانند کمبود زیرساخت، بحران آب، نابودی منابع طبیعی، مهاجرت گسترده نخبگان و افزایش فقر و نابرابری، بحرانی است که نظام جمهوری اسلامی خود مسبب آن بوده است.

نظامی که فقط برای رضایت بورژوازی برنامه دارد، و در برابر مطالبات مردم یا سکوت می‌کند یا آنان را مسئول مشکلات خود می‌داند، عملاً کارکردی ضدملی و ضدمردمی یافته است.




فرسایش سرکردگی آمریکا: پایان یکه‌تازی غرب و بیداری «جهان جنوب»

مقاله ۱۹/۱۴۰۴
۱۱ مرداد ۱۴۰۴، ۲ آگوست ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی در خاور، جهان به سوی نظمی یگانه‌سالار با یکه‌تازی و تک‌روی امپریالیسم به رهبری ایالات متحده امریکا گام گذاشته‌بود.

در همین میانه، مردی به نام فوکویاما، در سالی پس از فروپاشی، گفت تاریخ پایان یافته‌است. او می‌پنداشت که زمان واپسین نبرد اندیشه‌هاـ  آن‌جا که سرمایه‌داری با چهره‌ی لیبرال، تاج پادشاهی جهان را بر سر می‌گذاردـ  فرا رسیده‌بود. اما تاریخ نشان داد که آن تاج، سنگین‌تر از آن بود که بر سر امپریالیسم پا بر جای بماند و این یکه‌تازی دیرپا نماند.

زمین با مردمانش، آرام آرام به تپش افتاد. برج‌های دوقلو فروریختند و جنگ، بار دیگر به خاورمیانه بازگشت. بانک‌های وال‌استریت در سال ۲۰۰۸ چون برج‌های شیشه‌ای شکستند و بحران، پوسیدگی ریشه‌های نظام سرمایه‌داری را نمایان ساخت. و در شرق، چین—آمیخته‌ای از سوسیالیسم و بازار—از خواب زمستانی بیدار شد.

در سال‌های گذشته، نشانه‌های گوناگون از شکاف‌های فزاینده در ساختار هژمونیک امریکا پرده برداشته‌اند. فرود آرام و بی‌صدا، اما پیوسته‌ی چیرگی آمریکا در میدان جهانی، پدیده‌ای است که در سال‌های گذشته چون ترک‌های مویی، بر چهره‌ی قدرت آشکار شده‌است. این ریزش، تنها در سنگرهای جنگ و بازار رخ نداده؛ بل‌که در جان گفتمان، در نهادها، و در خودِ تک‌چهره قدرت نیز نشسته است. برای دریافت این روند، باید با چشمی ساختارنگر و فراگیر به آن نگریست—چرا که آن‌چه امروز از آمریکا می‌زید، نه زاییده‌ی یک کژروی، بل‌که نشانه‌ی کلافی‌ست از ناسازگاری‌های درونی و دگرگونی‌های جهان بیرون.

این نوشته، با نگاهی ساختاری، تاریخی و ژئوپلیتیکی، روند فروپاشی ایالات متحده را در پهنه‌های گوناگون بررسی می‌کند.

فرسایش ابرقدرت

جهانی که در آن، تنها پرچم‌دار قدرت—ایالات متحده—با غرورِ پیروزمندانه، بر فراز زمین ایستاده‌بود در روند ریزش است. آن‌چه پژوهندگان آن را «جهانِ تک‌قطبی » نامیدند، بر سه ستون پایه‌گزاری شده‌بود.

نخست، نهادهای زر و بدهی—چون صندوق پول و بانک جهانی—که با نسخه‌های نئولیبرال، تیشه بر ریشه‌ی آن‌چه از هم‌بستگی و سرفرازی در جنوب مانده بود، زدند. دلار هم چون ارز ذخیره جهانی، صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی که دروازه‌بانان سرمایه هستند. در زمینه اقتصادی و مالی، بنیاد نظم جهانی با رهبری غرب همواره برتری دلار بوده‌است.

در میدان زر و بدهی، نشانه‌های ریزش حتی آشکارترند. دلاری که زمانی هم‌چون شمشیر دو دمه در دست آمریکا می‌درخشید، اکنون چشم اسفندیار امریکا شده‌است. تحریم‌های خودسرانه، شمار بسیاری  از کشورها را به سوی سامانه‌های پرداخت تازه چون CIPS چین یا SPFS روسیه رانده‌اند. سیاست‌های پول‌پاشی فدرال رزرو، به‌ویژه پس از سونامی مالی ۲۰۰۸، آتش تورم را شعله‌ور کرده و باور به نیرومندی دلار را ساییده‌اند.

در همین هنگام، یوان—هرچند آهسته—در جهان بازرگانی راه باز می‌کند و طلا، بار دیگر، جای ارزهای غربی را در ذخیره‌های کشورهای ناخشنود گرفته‌است. بدهی ۳۴ هزار میلیارد دلاری دولت آمریکا، چون کوه سنگی سنگین بر دوش اقتصاد نشسته و پرسش‌های بنیادی درباره‌ی توان زنده ماندن در آینده‌ی نزدیک برانگیخته. نهادهایی که به نام نظم جهانی پایه‌گذاری شده‌بودند—صندوق پول، دادگاه‌های جهانی و بازوهای دیگر فرمان‌روایی واشنگتن—امروز زیر خیزابی از بدگمانی‌ها و نقدها خُرد می‌شوند.

در برابرشان، نهادهایی تازه‌نفس چون بانک بریکس یا پیمان‌های منطقه‌ای جنوب، کم‌کم جای خود را باز کرده‌اند. اما بریکس امروز تنها به دنبال پایه‌گزاری نهادهای موازی نیست، بل‌که آرایش نوینی از قدرت و استقلال را پیشنهاد می‌کند. نوآوری‌هایی مانند بانک توسعه جدید، سیستم پرداخت فرامرزی جایگزین سوئیفت و بازرگانی دوجانبه با ارزهای بومی، نشان‌گر تلاشی برای پس گرفتن فرمان‌روایی مالی از چنگال غرب است.

دوم، پیوندهای آهن و آتش، به نام پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو)، که با زره و موشک، نگهبان دیوار نوبنیاد شده‌اند.

در گستره‌ی جنگ و سیاست، آمریکا دیگر آن دستِ آهنینی نیست که بتواند بدون نگرانی، اراده‌ی خود را بر سرزمین‌های دیگر فرو آورد. شکست‌های سنگین و بی‌فرجام در افغانستان و عراق، نه‌تنها چشم‌اندازهای فریبانه را به باد دادند، که انگیزه‌ای تازه برای نمو گروه‌های ضدآمریکایی در سراسر جنوب شدند. ناتوانی در رام کردن برنامه‌های هسته‌ای ایران و کره شمالی، با همه‌ی فشارهای چند ساله  و تحریم، گواهی است بر فرسودگی ابزارهای ترساندن دیگران. در اروپای خاوری ، آن‌جا که در این پندار بودند که با گسترش ناتو، روسیه را در تنگنا بگذارند، نیز نتیجه وارونه شد: نزدیکی دوستانه مسکو و پکن، خطی تازه بر نقشه‌ی قدرت امپریالیست‌ها کشید. رقیبان، با ساختن سازوکارهای نو برای جلوگیری و پس‌زدن نفوذ، برتری دیرینه‌ی ارتش آمریکا را در پهنه‌های برجسته با تردید روبه‌رو کرده‌اند. 

الگوی کنونی سیاست برون‌مرزی آمریکا بر این پندار استوار است که میان سودهای مالی درونی و هزینه‌های درگیری‌های بیرونی، هم‌سنگی پایدار می‌توان یافت. گفته می‌شود صنعت  جنگی، از راه تولید ابزار مرگ و فراهم آوردن کار، سود می‌آفریند؛ سودی که زیان جنگ را بازپرداخت می‌کند. اما با بزرگ شدن سرمایه‌گذاری در صنعت جنگ —به‌ویژه در کارزارهایی چون اوکراین—ساختار آمریکا به‌گونه‌ای به جنگ وابسته شده که برای چرخیدن چرخ اقتصاد و سیاست، باید پیوسته آتش‌افروزی بیافریند.

این وابستگی، نه‌تنها جنگ‌هایی چون اوکراین را پایان‌ناپذیر می‌کند، بل‌که انگیزه‌ای پنهان برای آفرینش آتش‌های تازه در گوشه‌های دیگر جهان فراهم می‌آورد. اگر آمریکا نتواند صنعت جنگی‌اش را از دامِ جنگ‌های بی‌پایان رها کند، به سوی پرتگاه‌ی خواهد رفت که بازگشت از آن‌، دشوار و خون‌بار خواهد بود. تلاش ترامپ و دستیارش ونس برای دوری از جنگ‌های بدون چشم‌انداز، نه برای صلح‌دوستی که به دلیل چاره‌جویی این چالش بزرگ است.

حتی هم‌پیمانان دیروز نیز، امروز نشانه‌هایی از دودلی نشان می‌دهند. مردم اروپا، با آن‌که رهبران آن هنوز در کنار آمریکا ایستاده‌اند، خسته از هزینه‌های جنگ‌های بی‌پایان شده‌اند. ژاپن و استرالیا، در باره‌ی تنش‌های تایوان، لب گزیده‌اند. این‌ها تنها نشانه‌هایی‌اند از آن‌که روحِ همکاری پیشین میان امپریالیسم امریکا و  دوستانش، دیگر مانند گذشته نیست.

و سوم، آوازِ نرمِ بازار آزاد، دموکراسی و «حقوق بشر»، که نه برای رهایی، که برای رنگ‌زدن به چهره‌ی فرمان‌روایی امپریالیستی به کار می‌رفت.

در گستره‌ی باور و نماد، همان گفتمان دیرپای آزادی و دموکراسی، که زمانی چون نوایی خوش در گوش بسیاری می‌پیچید، اینک شکسته و ناهماهنگ شده. دوگانگی آشکار در «حقوق بشر»، جایی که عربستان را در آغوش می‌فشارند و ایران یا کوبا را زیر فشار خُرد می‌کنند، روبند را از چهره‌ی این گفتمان برداشته. دوگانگی آشکار علیه «نسل کشی»، جایی که به کُشتار اسرائیل فاشیستی در غزه کمک می‌کنند و روسیه را زیر هزاران بند تحریم گذاشته‌اند، دروغ‌گویی را نمایان ساخته‌است.

روشنگری‌های اسنودن، که نشان داد چگونه چشم بزرگ امپریالیسم، همه جا و همه کس را می‌پاید؛ سرکوب جنبش‌هایی چون «اشغال وال‌استریت» و «زندگی سیاهان ارزش دارد»، و خشم سرکوب‌شده‌ی مردمِ به‌جان‌آمده، همگی بر این واقعیت گواه‌اند که دموکراسی آمریکایی، دیگر چندان تابان نیست.

در نگاه جهانی، این دورویی بهایی گزاف برای چهره‌ی اخلاقی آمریکا داشته‌است. آن تن‌پوشی فریبنده‌ای که زمانی به نام «مداخله برای دموکراسی» بر تن قدرت می‌پوشاندند، هم اکنون نخ‌نما شده و دیگر کمتر کسی فریب آن را می‌خورد. بسیاری از کشورها و مردم، شعارهایی چون «آزادی» یا «ثبات» را نه از سر باور، که هم‌چون پرده‌ای برای پنهان کردن چیرگی‌خواهی می‌نگرند. چین و روسیه، با زیرکی، از این جای تهی شده سود برده‌اند: با بریکس، با کمربند راه، با زبانِ «همکاری برابر»، جای تازه‌ای برای خود گشوده‌اند—و این گفتمان تازه، برای بسیاری، شنیدنی‌تر و خوش‌نواتر از صدای کهنه‌ی غرب است. در پهنه ایدئولوژیک، مشروعیت گفتمان لیبرال دموکراسی آمریکا در روند فرسایش است. 

فرسایش آمریکا را نباید تنها به گردن تصمیم‌های بد یا تاکتیک‌های نادرست انداخت. ریشه‌ها ژرف‌ترند. باید آن را در تار و پود نظام سرمایه‌داری جهانی- در جایی که آمریکا، با پرچم جهانی‌سازی نئولیبرال، هم خود را اوج داد و هم پایه‌هایش را سست کرد- جُست. جهانی‌سازی‌ای که چین را به غولی اقتصادی دگرگون کرد و در پایان، انحصار سرمایه‌ی غرب را لرزاند. آن‌گاه که تولید کنار گذاشته شد و همه چیز در گردونه‌ی سرمایه‌ی مالی چرخید، آمریکا از درون شکستنی شد؛ نابرابری بالا گرفت، از توان رقابت کاسته شد و ساختار صنعتی ریشه‌سوز شد. سرمایه‌گذاری کور بر زور برهنه، بدون آبیاری اندیشه و هم‌دلی، چهره‌ی آمریکا را در نگاه جهانیان، از رنگ انداخت.

دولت‌هایی چون دولت ترامپ، با ناتوانی در به پیش‌گذاری یک چشم‌انداز  روشن و برنامه‌ای ساختاری، تنها این روند فرسایش را شتاب داده‌اند. دیپلماسی جایش را به ترساندن داده، و منطقِ «سرسپرده شو، یا بمب برسرت می‌بارد» جای گفت‌وگو را گرفته‌است. آن‌چه اکنون پیش روی ماست، تصویر قدرتی است که هرچه بیشتر تلاش می‌کند تا جایگاهش را نگاه دارد، بیشتر نشانه‌های فرسایش خود را نمایان می‌سازد.

امپریالیسم سده بیست و یکم

در سده بیست و یکم، امپریالیسم دیگر تنها به چنگ انداختن سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی و جنگ‌افروزی بسنده نمی‌کند؛ بل‌که اکنون میدان نبرد، بر فراز امپراتوری‌های دیجیتال و فناوری‌های نوین ریخت گرفته‌است. رقابت برای سرکردگی بر فضای دیجیتال، —جایی که الگوریتم‌ها، داده‌ها و تراشه‌ها جای نفت را گرفته‌اند، به برجسته‌ترین پهنه‌ی ژئوپلیتیکی زمان ما دگرگون شده و سرنوشت جهان را در دستان خود دارند.

کشورهای غربی، به‌ویژه ایالات متحده، با انحصار تولید تراشه‌ها مانند شرکت NVIDIA، مالکیت پلتفرم‌های بزرگ داده‌ای هم‌چون متا و گوگل، و کنترل الگوریتم‌هایی که دادوستد اطلاعات جهانی را رهبری می‌کنند، از سرکردگی خود پاسبانی می‌کنند. این ساختار دیجیتال نه تنها ابزار پیشرفت اقتصادی است، بل‌که ماشینی پیچیده برای بازتولید سرکردگی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی در سراسر گیتی است.

امپراتوری کهن با کشتی توپ‌دار می‌آمد؛ جنگ افزار برتر امپراتوری نوین امروز، الگوریتم است. امپراتوری نوین نیازی به ایدئولوژی برای درست‌انگاری پرخاش‌گری و دست‌یازی و برتری‌خواهی خود نمی‌بیند. ابزار آن، نه کتاب که کُد است؛ نه شعار، که هوش مصنوعی؛ نه دانشگاه، که پلتفرم.

نبرد جهانی آغاز شده است؛ نه با تفنگ، که با الگوریتم و تحریم—نه آن‌گونه که دهل‌ها در میدان فریاد می‌زدند، بل‌که آرام، در سایه‌ی صفحه‌کلیدها، شماره های  بانکی و خیزاب داستان‌های مهندسی‌شده. نه با غرش توپ و رژه‌ی تانک، بل‌که در تاریکی اتاق‌های سرور(server)، در خیزابِ داده‌ها، و در سایه‌ی پروتکل‌های بانکی. همان‌گونه که دیمیتری ترنین گوشزد کرد، این جنگ، چهره‌ی بمب ندارد؛ پروتکل دارد، تحریم دارد، جنگ روایی و فرمان‌روایی پنهان دارد.

در جهان امروز، ما با «امپراتوری نرمی» روبرو هستیم که با کُدها، پلتفرم‌ها و پول‌های بی‌ریشه، همان کار را می‌کند که امپراتوری‌های پیشین با توپ‌خانه و نیروی دریایی می‌کردند. آن‌جا که ناوهای هواپیمابر روزگاری نشانه‌ی سرکردگی بودند، اکنون سوئیفت، گوگل، و صندوق بین‌المللی پول، ابزار قدرت‌اند.

آن‌جا که روزگاری ناوهای هواپیمابر، مرز قدرت را بر می‌شمرد، اکنون تحریم‌های اقتصادی، کنش های روانی و اطلاعات زهرآلود، چکش امپراتوری را بر سر اندیشمندان می‌کوبند. با این‌همه، اثربخشی این ابزارها دیگر مانند گذشته پایدار نیست، دیگر همچون گذشته، کارگر نمی‌افتند.

ساختار زورگویی نیز پوست انداخته و دگرگون شده‌است. نخبگان نوین آمریکا—از ترامپ و تیل تا ماسک و بنن—فرزند ایدئولوژی ویژه‌ای نیستند، زاییده‌ی شور سرکردگی بی‌پرده و بی‌شرمی هستند که ریشه در جایگاه طبقاتی آن‌ها دارد. دیگر آن نخبگان خاکستری لیبرال نیستند که با واژه‌های فریبنده، دموکراسی را در بسته‌بندی‌های زرین پیش‌کش می‌کردند. آنان نه از آزادی، که آشکارا از سرسپردگی سخن می‌گویند.  دیگر از فانوس دموکراسی چندان سخنی نیست؛ اکنون آن‌ها با کمک فناوری، مغزها را نه تنها فرمان‌روا، که حتا اندیشه را پیش‌بینی می‌کنند.

امپراتوری امروز، الگوریتمی است. پذیرش زور از راه پیش‌بینی رفتار انسان‌ها، مهندسی تصمیم‌ها، و وارسی فراگیر بر زندگی دیجیتال می‌گذرد. هدفش ولی مانند گذشته کنترل است.

پروژه‌ی نوین آمریکا، دیگر تلاشی برای بازسازی «جهان آزاد» نیست؛ کوششی‌ست برای بازسازی جهان، در زیر رهبری یک لویاتان (Leviathan) تکنولوژیک. لویاتان در اصل یک هیولای افسانه‌ای دریایی در کتاب مقدس است که نماد آشوب و قدرت مهارنشدنی‌ست. توماس هابز ریاضی‌دان و فیلسوف انگلیسی در سده شانزدهم  از این واژه برای توصیف دولت قدرتمند و تمامیت‌خواه بهره‌برداری کرد. امروز «لویاتان» به نظام‌های بزرگ و کنترل‌گر مانند دولت‌های تکنولوژیک یا شرکت‌های بزرگ گفته می‌شود.

جهان در آستانه‌ی نبردی نو

آن‌چه در روند انجام است، بازگشت به نظامی جهانی است که چندپاره و هم سنگ باشد؛ جهانی که قدرت در آن چون رودخانه‌ای چندشاخه روان است. آمریکا، که نمی‌تواند یا نمی‌خواهد خود را با این واقعیت هم‌ساز کند، در تلاش است با زور، تحریم و جنگ روایت‌ها، چارچوبی یک‌قطبی را گردن‌بار  مردم جهان کند. اما این ابزارها دیگر چون گذشته کارساز نیستند. تحریم‌ها دور زده می‌شوند، راه‌های مالی جایگزین پدید می‌آیند و حتی چیرگی رسانه‌های غربی از سوی رسانه‌های دیگر به چالش کشیده می‌شود.

آن‌چه این روند را برای امپریالیسم خطرناک می‌کند، این است که برای نخستین بار پس از کنفرانس برتون وودز(Bretton Woods) ، کشورهای در حال رشد بدون وابستگی ایدئولوژیک یا سیاسی به واشنگتن، می‌توانند به سرمایه، زیرساخت و بازرگانی دسترسی داشته باشند. همان‌گونه که واکاوگر سیاسی آمریکایی‌ در روسیه پل گونچاروف (Paul Goncharoff) می‌گوید: «موضوع فقط بازارها نیست، بل‌که گزینه‌هاست — و برای غرب، صرف وجود گزینه‌ها بی‌ثبات‌کننده است.»

این جنگ، تنها جنگ بر سر خاک و مرز نیست؛ ستیزی‌ست ساختاری. نبردی‌ست برای آن‌که چه کسی «نظم» را تعریف می‌کند؛ ستیزی بر سر آن‌که قانون را چه کسی می‌نویسد و سده‌ی بیست‌ویکم، بر پایه‌ی چه ارزش‌هایی ساخته خواهد شد. این نبرد، در سرشت خود مانند جنگ‌های کهن نیست. این، نبرد نظم‌هاست. آن‌چه در پیش است، نه رقابت، که رویارویی‌ای هستی‌شناسانه است.

نبرد کنونی، درباره‌ی زندگیست؛ نبردی میان دو نگاه به تمدن: درباره‌ی آن‌که چه تمدنی، آینده را خواهد ساخت: تمدنِ دادوستد صلح آمیز و جهانی چندقطبی، بر پایه‌ی ارجمندی، حق تعیین سرنوشت، و دادوستد برابر؟ یا تمدنِ چیرگی تک‌قطبی و سرکوب دیجیتالی با کمک الگوریتم؟ این رودررویی، تنها بازآفرینی جنگ سرد نیست؛ بل‌که نسخه‌ای ژرفت‌ر و نرم‌افزارمحور از آن است. از یک سو، روسیه و چین با پیوندهای سیاسی، اقتصادی، و امنیتی ایستاده‌اند. از سوی دیگر، آمریکا و متحدانش، با پهپاد، کنش‌های اطلاعاتی و گروه‌های جانشینی، در تلاش پاسبانی از سرکردگی خود هستند.  شیوه جنگ دگرگون شده‌است، اما هدف همان است: کنترل.

با این‌که آمریکا هنوز بر پرشگاه‌ی قدرت جهانی ایستاده‌است، گواه‌های  بی‌شمار نشان می‌دهند که دوران سرکردگیش به‌سر رسیده. جهان، آهسته و نابرابر، به سوی چندصدایی می‌رود؛ نظمی که در آن دیگر تنها یک زبان، تنها یک خواست، تنها یک پرچم فرمان نمی‌راند. هرچند این دگرگونی پرآشوب خواهد بود، اما می‌تواند در دل خود، نویدِ بازسازی دادگری جهانی و گسست از بندهای فرمان‌روایی غرب را داشته باشد.

مردمان «جهان جنوب» بیدار شده‌اند. دیگر چشم به راه فراخوان امریکا به میز گفت‌وگو نیستند؛ خودشان میز می‌سازند. سرنوشت جهانِ نو امروز، در مسکو، دهلی، پکن، رژی دنیرو و ژوهانسبورگ هم نگاشته می‌شود، نه تنها در لندن و واشنگتن. ملت‌هایی که پیش‌تر قربانی این سازوکار بودند، اکنون در روند بازتعریف جایگاه خود هستند. جمهوری دموکراتیک کره دهه‌ها در کوره‌ی تحریم‌ها گداخته شد، اما نگُداخت؛ سامانه‌ای موازی ساخت، راهبردی ژرف آفرید، و با دوستانی مانند چین و روسیه، محوری نوین بنیان نهاد. روسیه، در میانه‌ی یورش اقتصادی و میدان جنگ اوکراین، پایداری کرد و آسمانه قدرت غرب را در برابر فشار نشان داد. چین، با هوشیاری استراتژیک، گام به راه استقلال فناوری و گوناگونی بازرگانی گذاشته است؛ اوراسیا اکنون دیگر نه یک جغرافیا، بل‌که یک راهبرد است.

کشورهای بریکس، از دهلی تا ژوهانسبورگ، از مسکو تا ریو، در روند پی‌ریزی نظم تازه‌ای هستند: سامانه‌های پرداخت مستقل، دادوستد با ارزهای بومی، و چارچوب‌های همکاری امنیتی و فناورانه. پروژه‌ی جهانی‌شدن به رهبری غرب، اکنون با جهانی‌شدنِ «جنوب جهانی» روبه‌رو شده‌است. نهادهای جایگزین بریکس و سازوکارهای منطقه‌ای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین در روند گسترش‌اند.

پایان سخن

فروپاشی سرکردگی آمریکا را می‌توان در زمینه‌های گوناگون مانند نظامی، اقتصادی، اخلاقی و ژئوپلیتیکی بررسی کرد. شکست‌های سنگین در افغانستان و عراق، ناکامی در مهار برنامه‌های هسته‌ای ایران و کره شمالی و بحران اوکراین که نزدیکی دوستانه مسکو و پکن انجامید، همه نشان‌دهنده کاهش قدرت واشنگتن‌اند. قدرت‌های رقیب برتری بی‌چون و چرای آمریکا را در منطقه‌های کلیدی به چالش کشیده‌اند.

جهان در روند گذر از نظم تک‌قطبی آمریکامحور به نظمی چندقطبی و چندمرکز است؛ نظمی که در آن، قدرت دیگر در انحصار یک کشور یا ایدئولوژی نیست. نشانه‌های فرسایش هژمونی آمریکا نه‌تنها در شکست‌های نظامی و بحران‌های مالی، بل‌که در فرود مشروعیت گفتمان لیبرال‌دموکراسی، وابستگی به جنگ‌های بی‌پایان و واپس‌گرایی اخلاقی آشکار است. اکنون «جنوب جهانی»  دیگر تماشاگر نیست، بل‌که بازیگر است. نبرد امروز نه تنها بر سر جغرافیا، بل‌که برای آینده‌ی تمدن انسانی است—تمدنی که یا بر پایه‌ی کنترل دیجیتالی و چیرگی امپریالیستی پایه‌گذاری خواهد شد، یا بر بنیان دادگری و دادو ستد برابر، همزیستی صلح‌آمیز میان تمدن‌ها، پیوند ارجمندانه میان کشورها و چندگرایی. 

پس‌گفتار

در نوشته آینده نقش بریکس با واکاوی برتری‌ها و کاستی‌های آن در پایه‌گذاری جهان چندقطبی بررسی خواهد شد.




غارت فرهنگی اوکراین؛ میراثی که در موزه‌های غرب ناپدید می‌شود

در جنگ اوکراین، کشورهای اروپایی از این بحران به‌عنوان بهانه‌ای برای غارت میراث فرهنگی اوکراین جهت نمایش در موزه‌های خود استفاده می‌کنند. اسپوتنیک مدارکی در این خصوص منتشر کرده است.

سخنگوی وزارت خارجه روسیه، هشدار داد که اوکراین آماده است برای دریافت تسلیحات غربی، با میراث فرهنگی خود معامله کند. این گنجینه‌ها پس از انتقال به موزه‌های غربی، بعید است که هرگز به کشور بازگردند.
سرگئی ناریشکین، رئیس سازمان اطلاعات خارجی روسیه، در سال ۲۰۲۳ نسبت به برنامه‌هایی برای انتقال آثار مقدس کلیسای لاورا در کیف به موزه‌های اروپایی هشدار داده بود. تعدادی از آیکون‌های مقدس قبلاً به اروپا، از جمله به موزه لوور در فرانسه، ارسال شده‌اند.

در سال ۲۰۲۴، ماکسیمیلیان دوران، مدیر بخش هنر بیزانسی موزه لوور، اعتراف کرد که ۱۶ آیکون از موزه هنر کیف به‌صورت مخفیانه خارج شده‌اند. در میان آن‌ها آیکون‌هایی از دوره قبل از شمایل‌شکنی دیده می‌شود.

نمایشگاه «آیکون‌های اوکراین» در موزه لوور، تنها چهار آیکون قرن ۱۵ تا ۱۷ را به نمایش گذاشته، اما از آیکون‌های نادر بیزانسی خبری نیست. آیا این آثار در انبارهای مخفی لوور پنهان شده‌اند؟

موزه ویکتوریا و آلبرت پروژه‌هایی درباره آثار اوکراینی آغاز کرده، از جمله درِ نقره‌ای محراب از لاورای کیف که جزو نفیس‌ترین آثار خارج از کلیساهای ارتدوکس به‌شمار می‌رود.

در اکتبر ۲۰۲۳، پلیس اسپانیا مجموعه‌ای از طلای سکایی به ارزش ۶۰ میلیون یورو را توقیف کرد که از موزه‌ای در کیف به سرقت رفته بود. این آثار به‌جای بازگرداندن به اوکراین، به موزه باستان‌شناسی اسپانیا منتقل شدند.

در سال ۲۰۱۳، ۲۰۰۰ اثر طلا از کریمه به اروپا منتقل شد. پس از الحاق کریمه به روسیه، هلند از بازگرداندن این آثار به موزه‌های کریمه خودداری کرد و آن‌ها را به کیف تحویل داد.

این اقدامات به‌عنوان غارت فرهنگی و ادامه استعمارگری فرهنگی غرب تعبیر می‌شود.